ghaemiyeh.com
سرشناسه : راغب اصفهاني، حسين بن محمد، - 502ق.، قرن ، .
عنوان قراردادي : المفردات في غريب القرآن .فارسي
عنوان و نام پديدآور : ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ القرآن / مولف ابوالقاسم حسين بن محمدبن فضل معروف به راغب اصفهاني؛ ترجمه و تحقيق همراه با تفسير لغوي و ادبي قرآن از غلامرضا خسروي حسيني.
مشخصات نشر : تهران: المكتبه المرتضويه لاحياء آثارالجعفريه ، 1383.
مشخصات ظاهري : 3ج.
شابك : دوره: 964-92839-8-6 ؛ ج. 1: 964-90464-0-1 ؛ ج. 2: 964-92839-7-8 ؛ 24000 ريال: چاپ چهارم 978-964-9046-40-1 : ؛ 240000 ريال: ج.2، چاپ چهارم 978-964-9283-97-8: ؛ 240000 ريال: ج.3، چاپ چهارم 978-964-9049-40-0 :
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : ج. 1(چاپ سوم:1383).
يادداشت : ج.1-3 ( چاپ چهارم: 1387 ).
يادداشت : عنوان ديگر: ترجمه كتاب المفردات في غريب القرآن.
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج.1. الف- دال.-- ج.2. ذال- غين.-- ج.3. فاء- ياء.
عنوان ديگر : ترجمه كتاب المفردات في غريب القرآن.
موضوع : قرآن -- مسائل لغوي
موضوع : قرآن -- واژه نامه ها
موضوع : قرآن -- كشف الآيات
موضوع : قرآن -- واژه نامه ها -- فارسي
شناسه افزوده : خسروي حسيني، غلامرضا، مترجم
رده بندي كنگره : BP82/3/ر2م 7041 1383
رده بندي ديويي : 297/13فا
شماره كتابشناسي ملي : م 83-31974
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم بنام پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنهاست 1- پيامبران 2- فطرت 3- قرآن برادر و خواهر، در سر آغاز اين كتاب كم نظير و گرانقدر و به پيروى از شيوه ادبى انسانى قرآنى و روش حكماى حقيقت جوى، پرسشى مطرح مى شود، به اينكه عامل محبوبيّت انبياء و رمز پيروزى آنها چيست؟
تو در هر كجاى اين گردونه عظيم و پر غوغاى زمين هستى، در هر شرايطى و تحت هر مقررّاتى زندگى مى كنى، اگر در شمال و جنوب يا شرق و غرب زمين يا در كرانه درياها، در كشورهاى اروپائى و آسيائى و در صحراهاى آتش خيز انقلابى آفريقا، در قارّه پهناور هند و پاكستان، و در آسمانخراشها، يا كلبه هاى آلاچيقى سنگاپور و مالزى، اگر در ژرفناى تاريك و بى روح تمدّن شيطان گونه جهان سرمايه دارى و مادّى يا در نبردگاههاى شمال و جنوب لبنان، اگر در سنگر عزّت و شرافت و شهادت كشورهاى اسلامى و كشور عزيزمان ايران اسلامى از كيان عدالت جهان شمول اسلامى دفاع مى كنى و عليه بيدادگران هميشه منفور تاريخ در معرض خيزش هاى فتنه جويانه هستى، و بالاخره در هر كجا و در هر حال هستى با چراغ انديشه ات و به فرمان شور و احساس حقيقت خواهيت بينديش كه چرا پيامبران خداى پيروز و محبوبند؟
تاكنون، حدّ اقلّ سى قرن از تاريخ آنان گذشته است و مى دانيم آنها افرادى بودند كه سرمايه شان عصايى، زنبيلى، تبرى، تخته پاره هايى، زرهى، زنان و فرزندان صالح و ناصالحى، ياران موافق و ناموافقى بوده، و در مقابلشان فرمانروايان جبّارى چون شدّاد و نمرود و فرعون و بت پرستانى سنگدل با شمشيرهائى زهرآگين و تازيانه هائى در خدمت عبوديّت بت ها كه هر چه محكم تر بر گرده عمّارها و أبو ذرهاى تاريخ فرود مى آوردند قرار داشتند.
و هيچ دليل محسوس و معقولى هم وجود نداشت كه آن پوست بر دوشان،
عصا در دستان يا چوپانان و اجير شدگان، آنهائى كه غالبا در كودكى پدر و مادر از دست مى دادند، و درس ناخوانده و استاد نديده بودند و بگفته فرعون مصر، دستانشان بدون دستياره هاى زرّين، و لباسشان از پشم نادوخته بهم بر نيامده گوسپندان و شتران بوده خارهاى مغيلان در پاهاشان مى خليد و نعلين و كفش هاى خويش وصله بر وصله مى زدند و مى دوختند.
مردانى كه حتّى سرپناهى نداشتند و در سايه درختان بيابانى و غارها با خداى خويش به راز و نياز و نيايش مشغول بودند، در شن زارها، و كوهستانها، بدون واسطه با هر چه كه كلّ هستى است مربوط مى شدند.
اكنون از خويش سؤال كنيم، چرا آنچنان انسانهائى، نامشان گفتارشان، كردارشان، لحظه لحظه انديشه و دردهاشان و كتاب زندگانى پر شكوهشان در خطّ سير طولانى تاريخ همواره مورد توجّه ميلياردها انسان در تمام زمانها قرار گرفته و كوشيده اند آنها را سرمشق حيات خويش قرار دهند.
امروز چهار پنجم جمعيّت زمين شيفته و مؤمن راه انبياء هستند راستى كدام فرمول جبرى تاريخ و چه دستگاه كامپيوترى در باره آنچنان انسانهائى اينچنين نفوذ و اثرى را مى تواند توجيه كند.
مگر نوح، ابراهيم، موسى، عيسى، زكريّا، الياس، ادريس، و بالاخره محمّد (ص) كه درود خداوند و درود تمام پاكان روزگار نثار ارواحشان باد، چه گفته اند و چه داشته اند كه چنين اعجازى آفريده اند؟
مگر نمى بينيم چگونه زورمندان عالم و مدّعيان عدالت و بشر دوستان با تمام قدرت و تجهيزات براى محبوبيّت و پيشبرد روش خويش و سيستمهاى حكومتى شان شب و روز تلاش مى كنند، وعده مى دهند، قدرت نمائى مى كنند و سه چهار قرن است صدها مليون انسان ضعيف و ستمديده را قربانى مطامع خويش نموده اند و از فرداى مرگشان نه تنها مردم عزادارشان نمى شوند بلكه شادمانى هم مى كنند.
چگونه است كه در هر سال دو سه مليارد نفر به ياد و تولّد پيامبران از
موسى (ع) تا محمّد (ص) مراسم برگزار مى كنند؟ و بالاخره در سراسر جهان امروز بنام پيامبر اسلام بر مأذنه هاى مساجد نداى توحيد و محمّدا رسول اللّه در فضاى مواج و جوّ زمين گسترده مى شود.
2- فطرت:
برادر و خواهر آزاد شده از اسارت بت ها، مى دانى چرا عوامل مادّى در جان و روان انسانها كارساز نيست.؟
مى دانى چرا تو آرزومند رهائى مستضعفين جهان هستى؟
مى دانى چرا از ظلم و دروغ و نفاق و ريا متنفّرى؟
خبر دارى چرا روح تشنه حقّ و عدالت خواهيت از يادآورى جانبازيهاى شهيدان و رزمندگان راه الله، در گذشته و حال تاريخ شاد مى شود؟
آگاه هستى كه چرا من و تو و هر انسان نمى تواند على (ع) و حسين (ع)، و ياران ايثارگرشان را دوست نداشته باشد و علّتش چيست؟
پاسخ اينستكه انسان بر فطرت خدا خواهى آفريده شده و پيامبران منادى آن فطرتند، همان فطرت و سرشتى كه از ذرّات تا كرات جهان را فرا گرفته و وجود انسانهاى امروز و ديروز و فردا، آگاه يا ناآگاه مترنّم ياد خالق آن هستند.
انسان درك مى كند، مى فهمد، انتخاب مى كند و شيفته حقّ است براى او درد آورترين سخنان اينستكه باو بگويند، قابيل ها، فرعون ها، نرون ها، چنگيزها، يزيديها، و تمام جبّاران تاريخ به دنيا آمده اند ستمگرانه بر گورستان قربانيان خويش سرمستانه پايكوبى كردند، عربده كشيده و سپس مردند و ديگر هيچ، آيا اينگونه مهملاث گزاف و بيهوده نيست؟
پيامبر (ص) ندا سر مى دهد كه:
وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ- 42/ ابراهيم مپنداريد كه خداوند از كارهائيكه ستمگران مى كنند غافل است و اين خود يكى ديگر از رازهايى است كه انسانها را به پيامبران متمايل مى سازد.
فطرت يا انگيزه خداجوئى، اساس آفرينش است و پيامبران راه گشايان بسوى
آن هستند و آخرين پيام الهى كه توسّط پيامبر اسلام به انسانها ابلاغ شده، در حيات خود پيامبر (ص) نوشته و جمع آورى شده و در طول چهارده قرن دست نخورده و تحريف نشده بدست ما رسيده است و اين امر خود بزرگترين اعجاز تاريخ بشرى است.
3- قرآن:
و لذا مى بينيم كه از روز نزول قرآن تا امروز شايد هيچ كتابى به شماره و تعداد قرآن در سراسر جهان و به اكثر زبانهاى عالم چاپ نشده (1) و هر روز محققّين بيشترى را براى مطالعه بخود مجذوب مى كند و در تمام كتابخانه هاى دنيا از نسخه هاى خطّى و چاپى قرآن آثارى بچشم مى خورد.
بگفته ديل كارنگى در كتاب (آئين سخنورى) با گشودن قرآن در سر آغازش از ديدن عبارت: لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ- 2/ بقره به اين حقيقت متوجّه مى شويم كه آخرين و كاملترين شرط سخنورى و نفوذ و تأثير آن در ديگران همين است كه قرآن بيان كرده يعنى اگر تو بهترين گوينده و نويسنده باشى و به تأثير سخن خويش اينچنين مؤمن نباشى كه بگوئى بدون ترديد هدايت كننده است زحمات بيهوده است و بهدر مى رود.
البتّه ديل كارنگى تا اين حدّ و مفاهيم قرآن را دريافته ولى ما مى دانيم كه قرآن مى گويد:
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ- 9/ اسراء قرآن به راهى كه استوارتر و با ارزش تر است هدايت مى كند.
نه تنها آغاز. قرآن، كه سراسرش چنين محتوائى و حقايقى را در بر دارد بلكه:
قرآن كتابى است كه عمل بآن زنجيرهاى اسارت بار تكاثر، تفاخر، استكبار، ستم پيشگى، بت و طاغوت پرستى، شهوات و هواى نفسانى را پاره مى كند و بار آنرا از دوش آدمى برمى دارد.
(1) نخستين ترجمه قرآن به زبان لاتينى در اروپا سال 1143- ميلادى است (تاريخ قرآن 69).
قرآن پيروى از- بو لهب ها، قارون ها، ناباوران به اللّه و ناباوران به معاد و جهان جز او پاداش، افزون طلبان، فساد انگيزان، نگهبانان جهل و خشونت و بالاخره قدم نهادن در ظلمتكده كفر و خود كامگى را مردود مى دارد.
و از سوى ديگر، قرآن براى فرد و جامعه، جهانى از نور، علم، تفكّر، عدالت، محبّت، شجاعت، برادرى، سعى و تلاش، جهان بينى، و شناخت آنچه كه هست، پيوند و رابطه ميان جان و جهان و انسان، عبوديّت به اللّه، دفاع از شرف و ناموس، با بهره مندى از پرهيزكارى و بخشايش هاى الهى، ارائه راه رشد و بالاخره اميدوارى و آرامش بخشى به روان مضطرب آدميان در باره فرداى پس از مرگ و رسيدن به رضوان آفريدگار را تعليم مى دهد و مى آموزد، مى گويد.
كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ- 29/ ص.
اين كتاب مباركى است كه بر تو نازل كرديم تا در آياتش تدبّر و انديشه شود و دانشمندان از آن پند گيرند و مفاهيم آن را يادآورى نمايند.
قرآن، راهنماى انسانها بسوى جهان ابدى است و هيچ انسانى از آن بى نياز نيست، البتّه در صورتى كه بخواهد از حيوان زيستى گامى فراتر نهد.
بديهى است كسانى كه به نام علم و عالم فرمولهاى مأيوس كننده و منفى به بشريّت عرضه مى كنند اصولا بگفته سعدى، اينان عالم نيستند زيرا علم، آلت تحصيل مراد است نه مراد كلّى (1) علمى كه پيوسته و رابطه انسانها را با گذشته و حال و آينده پاره مى كند و پرده اى از يأس و نيستى و نااميدى در پيش انديشه و ديدگاه آدميان بياويزد، او بجاى علم، تاريكى و جهل عرضه كرده و هرگز آنچنان تئوريها و
(1) عقل با چندين شرف كه دارد نه راهست بل چراغست در اوّل راه آئين و طريقت، و خاصيّت چراغ آن است كه چاه از راه دانند و نيك از بد شناسند و دشمن از دوست فرق كنند، كه شخص اگر چه چراغ دارد تا نرود بمقصود نرسد كه علم در آن صورت حجاب باشد تا بقرائن معلوم شد كه علم آلت تحصيل مراد است نه مراد كلّى پس هر كه به مجرّد علم فرود آيد آنچه به علم حاصل مى شود در نيامده (رساله چهارم از سعدى- در اوّل كليّات چاپ شوريده شيرازى 1335 ه در بمبئى هندوستان).
فرضيّه هاى منفى با آرزوها و نيازهاى از صفر تا بى نهايت آدمى سازگار نيست.
او با اصرار تمام، خود را شاخص قرار داده و در نتيجه جهانى از آزمندى، هوسناكى، بى بند و بارى و بت نفس و شهوت را بجاى نور و علم نشانده است.
و بگفته آن شاعر:
علم كز تو، تو را نبستاند جهل از آن علم به بود صد بار
بايد كليد شهر علم و حقيقت را از كليد دارانى كه عملا جهانيان را از غفلت و سرگردانى نجات داده اند دريافت كرد، همانهائى كه فرا راه پر سنگلاخ و تاريك زندگى، مشعل هاى فروزانى از اميدوارى به فرداى ابدى نهاده اند و بانگ برمى دارند كه:
وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ، أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ- 105/ انبياء.
در كتاب زبور بعد از ذكر نوشتيم كه زمين را وارثانى از خدا پرستان صالح و شايسته خواهد بود.
ابو عبد اللّه زنجانى در كتاب تاريخ قرآن، مى نويسد:
(قرآن با ارائه دهنده دين كامل و نعمت تامّ و تمام، براى تمام انسانهاست، چنانكه سنّت الهى در آفرينش بر اين اساس است، كه خورشيد و آب، حيات طبيعى موجودات را تأمين كنند و رويش آنها بدون آن دو عامل امكان پذير نيست، همانطور هم، سنّت زندگى و رشد و رويش جان و نفس آدميان را بر پايه خورشيد نبوّت و كتابش كه همچون آب، مايه حيات روحى است، قرار داده است، تابش خورشيد با نورش هدايتگر طبيعت است و تابش و شعاع وحى هم با زبان و بيان آيات قرآن هدايتگر روان انسانهاست، گفت:
قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ
اگر حقيقت و تفسير اين آيه را مى خواهى، نگاهى به تاريخ كن تا ببينى كه در اوايل قرن هفتم ميلادى شرق و غرب عالم به فساد و هرج و مرج سياسى، اخلاقى و اجتماعى تبديل شده بود، تمدّن جهانى با خوشگذرانى ها و سستى و تفريح در شعله هاى فساد مى سوخت و سياست و نظام حكومتى آن عصر با غل و زنجيرها ادامه مى داشت، اخلاق عمومى و روابط اجتماعى مردم با زياده روى ها و شهوات از هم گسيخته شده بود، انديشه ها و مسائل فكرى هم با جدال و ستيزه جوئى انجام مى شد و خون ملّت ها بدست ظالمين و ستمگران بهدر مى رفت بدون اينكه آن خونها در راه هدفى شكوهمند، و مبدئى مقدّس ريخته شود.
جامعه جهانى در طول تاريخش فاقد الگوها و نمونه هاى متعالى بود و زندگى همانند وحوش به بيهودگى سپرى مى شد، در چنان حالتى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با رسالت دينى و اخلاقيش بر چنان جهان تاريك و تشكيلات پوسيده اى ظهور كرد و در دستش اين قرآن را كه امروز پيشاروى بشر هست، و اگر مى خواهى بگو با چنين نور و اخگرى يعنى نور توحيد فروزان شرق و غرب را به پناه آن دعوت كرد.
اخلاق انسانها را با فضيلت تجديد كرد و عقيده اش را بر اساس جوان مردى بنا نهاد، و جامعه بر اساس محبّت عظمت بخشيد، براى جهاد و پيروزى بر تاريكى و فساد و در راه ايجاد آن نمونه متعالى، به غير از قرآن به قدرتى متمايل نشد و نه بعد از قرآن به غرضى و هدفى ديگر، تا اينكه عالم پاك و آراسته، و عقل و خرد از اسارت ها آزاد شد و گفت:
وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا- 36/ اسراء.
به چيزى كه علم و آگاهى در باره آن ندارى، توجّه مكن و بر آن اصرار نورز و مايست، زيرا گوش و چشم و دل همگى در كارشان مسئولند. (تاريخ القرآن/ ابو عبد اللّه زنجانى (1)-)
راغب اصفهانى، مى نويسد: (تفسير يعنى اظهار كردن معنى قابل دريافت و معقول، كه ويژه مفردات و واژه هاى دور از ذهن است) و چون چنين است مى بينيم در زمان نزول قرآن مردم در باره مفردات قرآن از پيامبر پرسشهائى مى نمودند و نهال تفسير از همان آغاز توسّط خود پيامبر (ص) بوسيله بياناتش غرس شده است.
پرسش ها از اين قرار بود:
1- از وجود خداى. (إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي ...- 186/ بقره).
2- از تغييرات شكل ماه مى پرسيدند. (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ ... 189/ بقره).
3- از كمّيّت و كيفيّت انفاق. (يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ ...- 215).
4- از ماههاى حرام. (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ ... 217/ بقره).
5- از خمر و قمار و شرط بندى. (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ ...- 219/ بقره).
6- از وضع و سرپرستى يتيمان. (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى ...- 240/ بقره).
7- از پاكى ها كه چه چيزى حلال است. (يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ ...- 4/ مائده).
(1) ابو عبد اللّه زنجانى دانشمند معاصر و نويسنده تاريخ قرآن كه 98 سال قبل در شهر زنجان متولّد شده است با مسافرت بكشورهاى شام، حجاز و فلسطين در مصر با علماء آنجا مناظره نموده، احمد امين با ديدن او اظهار دوستى خالصانه نموده مى گويد: (امروز فرصتى سعيد و مبارك است و موقع آن است كه عقلا و علماء در صدد زنده كردن عوامل الفت ميان فرقه هاى مسلمين و مى راندن خصومت باشند) ابو عبد اللّه در تهران در دانشكده الهيّات در آن زمان فلسفه و تفسير تدريس نموده است، آثارش:
1- تاريخ القرآن 2- بقاى نفس بعد از فناى جسم 3- فيلسوف پارسى صدر الدّين شيرازى، 4- و ترجمه قسمتى از الابطال 5- كتاب عظمت حسين بن على (ع) بفارسى و كتابهاى ديگر است (مقدّمه تاريخ قرآن عربى).
8- از قيامت و وقت آن. (يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ ...- 187/ اعراف).
9- از انفال مى پرسيدند كه چه چيزى است. (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ ... 1/ انفال).
10- از حقيقت روح (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ ...- 85/ اسراء).
11- از كوهها سؤال مى كردند. (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ ...- 105/ طه).
واژه هائى و سؤالاتى هم بود كه خود قرآن و وحى آنرا نخست به صورت پرسش مطرح و سپس تفسير مى كرد.
مثل آيات: (وَ ما أَدْراكَ مَا الْقارِعَةُ ...- 3/ قارعه) و (وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ ...-
2/ قدر) بنابراين نهال بارور و جاويدان تفسير كه بوسيله وحى و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غرس شده بود از قرن اوّل توسّط اصحاب با وفاى پيامبر (ص) كه در رأس تمام آنها به گفته همه مسلمين، امير المؤمنين علىّ بن أبي طالب (ع) و سپس شاگردانش ابن عبّاس و ابن مسعود، قرار داشتند، آبيارى شد.
راغب اصفهانى در ذيل واژه- شبه- مى گويد:
نوعى از متشهابهات در قرآن هست كه دو معنى مختلف از آن فهميده مى شود و معرفت به حقيقت آنها مخصوص راسخين در علم است كه براى سايرين كه در معرفت مادون آنها هستند نامعلوم و پوشيده است و اين همان است كه پيامبر عليه السّلام در حقّ على رضى اللّه عنه به آن اشاره كرده است كه:
(اللّهمّ فقهه فى الدّين و علمه التّأويل) در باره ابن عبّاس هم مثل آن گفته شده، يعنى خداوندا او را در دين فقيه گردان و او را تأويل قرآن بياموز.
شناخت معانى و مفاهيم مفردات قرآن يا كلمات تازه و دور از ذهن، و تعليم آنها از قرن اوّل شروع شده است، و هر چقدر بر دامنه فتوحات اسلام افزوده مى شد و ملّت هاى مختلف باسلام روى مى آوردند شور و شوق مردم براى آشنائى
به قرآن و سنّت هاى پيامبر (ص) بيشتر گسترش مى يافت.
مى خواستند با آئينى و كتابى كه اين چنين معجزه آفريده و از مردمى گمنام در صحنه تمدّن جهانى آنگونه شكوه و عظمت ايجاد كرده، آشنا شوند.
بخصوص كه زير ساز انقلاب اسلام و مسلمين، ايمان و عبادت و باور به روز جزا بود. و بگفته سپاهيان اسلام، پيامبر (ص) با قرآن مبعوث شده است تا:
ليخرج النّاس، من عبادة النّاس الى عبادة اللّه.
و من جور الاديان الى عدل الاسلام.
و من ضيق الدّنيا الى سعة الآخرة.
يعنى: فلسفه وجودى پيامبر و قرآن بر اين بوده كه مردم را از پرستش غير خدا و بندگى مردم خارج كند و به پرستش اللّه سوق دهد، از جور و ستم مكتب ها برهاند و بسوى عدل اسلام برساند و از جهان مادّى و دنيا بفراخناى جهان آخرت راه نمايد.
از اينجهت نيازهاى سياسى، عبادى، اخلاقى، اجتماعى از اين قرار بود، مثل آشنايى به روابط و داد و ستد و معاملات و فهميدن و آموزش چيزهاى جائز و حلال از آنها كه ناروا و حرام است، معرفت توحيدى و خداشناسى، نبوّت، درك و پذيرش امور آينده و غيب، و از همه مهمتر تشويق اسلام به فراگيرى علوم كه از آموختن قرآن آغاز مى شد، شناختن روابط اجتماعى با ملّت ها از نظر صلح و جنگ، درك و مفاهيم اسلامى و جديدى كه در قرآن آمده است، مثل مؤمن، كافر، منافق، مشرك، ظالم، عادل قاسط، مقسط، مفلح، و صدها اصطلاح ديگر و حوادث تاريخى انبياء و انجام عبادات مثل وضوء- صلاة، صوم، امر بمعروف، نهى از منكر- شهادت و داورى، آداب همسرى، فهميدن معنى الهام، وحى، فرشتگان، بهشت، دوزخ، اعراف، هدايت، ضلالت، طيّبات، خبيثات، و مهمترين امورى كه در قرآن زياد تأكيد شده است، مثل شناختن و داشتن ايمان و اعمال صالحه، تقوى و تزكيه نفس كه گفت:
(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ- 2/ جمعه).
بنابراين ملّت ها و همه انسانهائى كه در پناه اسلام بودند نه تنها به استادان و مفسّرين ارزشمند و آگاه و كامل نياز داشتند بلكه محتاج الگوها بودند كه مظهر تمام نماى مفاهيم ذكر شده بالا باشند.
ذهبى، در كتاب التّفسير و المفسّرون، مى نويسد:
ابن جرير از ابن مسعود روايت كرده كه گفت: (كان الرّجل منّا اذا تعلّم عشر آيات، لم يجاوزهنّ حتّى يعرف معانيهنّ و العمل بهنّ).
ابن مسعود مى گفت: هر يك از ما وقتى ده آيه قرآن را مى آموختيم تا معانى آنها را بخوبى نمى فهميديم و به آنها عمل نمى كرديم از آنها به آيات ديگر نمى رسيديم. (التّفسير و المفسّرون ج 1/ 52).
و رمز بزرگ نفوذ اسلام در دلها ايجاد روحيّه تقوى و پرهيزكارى است و لذا چهار صد بار در قرآن، ايمان با اعمال صالحه- توأما ذكر شده است و امكان ندارد علم و ايمان آنهم تنها با گفتن بتواند قومى يا جامعه اى را بايثار و تلاش در راه حقّ بسيج كند، پس مصادر تفسير و فهم مفاهيم قرآنى در قرن اوّل هجرى عبارت بودند از:
1- وجود پيامبر (ص).
2- قرآن.
3- اجتهاد و قدرت استنباط.
4- تقوى و عمل صالح.
5- و بعد از پيامبر دانستن سنّت او.
بديهى است كسيكه از آغاز وحى تا پايان حيات پيامبر لحظه اى دور از پيامبر (ص) نبوده و حتّى ساعات وحى را در تمام ايّام بياد داشته، عالى ترين معلّم و مفسّر قرآن بايد باشد.
و باز- ذهبى- مى نويسد: و قد روى عن ابن عبّاس انّه قال: ما اخذت عن تفسير القرآن فمن علىّ بن أبي طالب.
و اخرج ابو نعيم فى الحليه عن على رضى اللّه عنه، انّه قال: و اللّه ما نزلت آية الّا و قد علمت فيم نزلت قال شهد يخطب و هو يقول ... ما من آية الّا و انا اعلم أ بليل نزلت ام بنهار، ام فى سهل ام فى جبل.
و اخرج ابو نعيم فى حلية عن ابن مسعود، قال: انّ القرآن انزل على سبعة احرف، ما منها حرف الّا و له ظهر و بطن و انّ علىّ بن أبي طالب عنده منه الظّاهر و الباطن، و غير هذا كثير من الآثار الّتى تشهد له بانّه كان صدر المفسّرين و المؤيّد فيهم.
(التفسير و المفسرون/ ذهبى، ج 1 ص 90).
يعنى از ابن عبّاس روايت شده است كه گفت: هر چه را كه من از تفسير قرآن فرا گرفته ام از علىّ بن أبي طالب است.
ابو نعيم (1) در حليه، از على رضى اللّه عنه آورده است كه گفت: به خدا سوگند كه هيچ آيه اى نازل نمى شد مگر اينكه مى دانستم در چه مورد و كجا نازل شده است، پروردگارم قلبى و خاطرى انديشمند و زبانى پرسشگر بمن بخشيده است.
ابو طفيل گفت: على را مشاهده كردم كه خطبه مى خواند و مى گفت: آيه اى نيست مگر اينكه مى دانم كه در شب نازل شده است يا در روز در دشت و صحرا يا در كوه.
ابو نعيم از ابن مسعود آورده است كه گفت: قرآن بر هفت حرف (لهجه و قرائات فصيح هفتگانه) نازل شده است و هيچ حرفى نيست مگر ظاهرى و مفهومى دارد و از ظاهر و مفهوم آن علىّ بن أبي طالب آگاه است و علمش نزد او
(1) قاضى ابن خلكان مى نويسد: حافظ ابو نعيم احمد بن عبد اللّه اصفهانى، صاحب كتاب- حلية الاولياء- كان من اعلام المحدّثين، و اكابر الحفاظ الثّقات ... و كتابه الحليه من احسن الكتب و له كتاب- تاريخ اصبهان. يعنى: ابو نعيم يكى از سر آمدهاى محدّثين و بزرگان و موثّقين حفاظ (حافظ كسى است كه صد هزار حديث با اسنادش بداند و اگر سيصد هزار دانست او را حاكم گويند) كتاب حلية الاولياء او از بهترين كتابهاست و تاريخ اصفهان از اوست. مشايخ از علم او بهره مند شده اند.
مدّرس تبريزى مى نويسد: تمام اصحاب صحاح ستّه بروايات او احتجاج و استدلال مى كنند و از بزرگان مشايخ مسلم و بخارى بوده، رواياتش، در نهايت اعتبار و اتقان است.
(وفيات الاعيان 1/ 75- ريحانة الادب 5/ 185- هدية الاحباب 49).
است.
غير از اين ها بسيارى از روايات هست كه گواهى مى دهند به اينكه امير المؤمنين (ع) در صدر مفسّرين قرار دارد و تأييد شده در ميان آنهاست، و با خطبه ها و حكمت ها، مفاهيم آيات قرآن را تفسير و در متن روزگار به يادگار نهاده است.
پس از فتوحات و گسترش اسلام افرادى كه از صحابه پيامبر، علوم قرآنى و تفسير آموخته بودند از مكّه و مدينه به عراق و ايران و ساير كشورها براى تعليم و آموزش قرآن مهاجرت مى نمودند، آنها تابعين صحابه بودند و مدارس تفسير را در سطح جامعه اسلامى و مساجد و منابر افتتاح نمودند كه از مشهورترين آنها (سعيد بن جبير، مجاهد- عكرمه- عطاء ابن ابى رياح- طاووس بن كيان) را مى توان نام برد كه آراء و نظراتشان در تمام تفاسير مسلمين نقل شده است و همه آنها از موالى و غير عرب و بردگان بودند كه در پرتو آئين آزادى بخش اسلام و كسب دانش بچنان مقامى رسيدند.
در اوايل قرن اوّل كه در اثر جنگها قاريان و حافظان قرآن بشهادت مى رسيدند، نياز به تدوين قرآن بيشتر احساس شد و مصاحف با مطابقت بيكديگر بصورت مصحفى واحد در آمد.
بديهى است تمام سوره ها در حيات پيامبر (ص) مدوّن شده بود، و حتّى خود پيامبر (ص) دستور قرار دادن بعض آيات را در سوره ها مى داند.
شيخ طوسى در امالى- مى نويسد: انّ ابن مسعود اخذ سبعين سوره من النّبى و اخذ الباقى عن امير المؤمنين علىّ بن أبي طالب عليه السّلام (تاريخ القرآن ص 16).
يعنى: ابن مسعود هفتاد سوره را از پيامبر (ص) و بقيّه را از على (ع) اخذ كرد.
مصاحفى كه مشهور است و در تاريخ ضبط شده عبارتند از:
مصحف ابن عبّاس، مصحف ابن مسعود، مصحف ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق، مصحف ابى بن كعب، مصحف علىّ بن أبي طالب عليه السّلام كه بترتيب خاصّى است و تنها مصحفى كه بترتيب نزول قرآن، تدوين شده است، مصحف على (ع) و مصحف حضرت صادق است كه شهرستانى در مقدّمه كتاب خودش آنرا نقل كرده است.
و به گفته سيّد قطب: (اگر بترتيب نزول بيست و سه ساله قرآن به صورت مصحفى در اختيار مسلمين قرار مى گرفت و چنان سند دقيقى كه قيمتى براى آن نمى توان قائل شد مى داشتيم فرصتى براى تحقيق و پژوهش، در مراحل دعوت اسلام و راههاى آن در هر مرحله بدست مى آمد سپس عوامل روحى و عقلى آن كه به مراتب برتر از عوامل تاريخى و محلّى آن است براى ما آشكار مى شد.
و سپس مى گويد: و كانت امامى طرق عدّة لعرض هذه المشاهد، و تبويبها و لكنّى اخذت الطّريق استعراضى مراعيا التّرتيب التّاريخى، على قدر الامكان، لورودها فعرفتها بترتيب السور الّتى وردت فيها و رتّبت هذه السّور حسب نزولها ... (مشاهد القيامه/ 9).
يعنى: هر چند كه براى منظّم كردن و بيان مبانى دور نماهاى معاد روش هائى داشتم ولى راهى كه با ترتيب نزول تاريخى سوره هاى قرآن موافقت داشت برگزيدم (1) و تا حدود امكان براى ورود در بحث و تفسير، ترتيب سوره ها را بهمان نحو در نظر گرفتم و اين تنها راهى است كه در اين زمان يعنى چهارده قرن پس از هجرت بما ارائه شده است). بارى پس از نسخه بردارى از مصاحف و فرستادن آن به مراكز مهمّ كشورهاى اسلامى، حفظ كردن قرآن و نسخه بردارى آن از طرف سايرين شروع شد و
(1) سيّد قطب چنانكه خود مى گويد: در تنظيم كتاب (مشاهد القيامه) از ميان مصاحف پنجگانه ترتيب مصحف امام صادق (ع) را برگزيده است قرآن بآن ترتيب در اختيار عموم مسلمين قرار مى گرفت راه حكومت اسلامى، و اجراى احكام بهمان ترتيب تدريجى براحتى ميسور بود و غالب اختلافات از بين مى رفت.
خطّاطانى بوجود آمد و همينكه در خراسان و بغداد كارخانه هاى كاغذ سازى در قرن دوّم هجرى بوجود آمد، نسخه هاى قرآن از روى چرم و پوست به كاغذها منتقل و به فراوانى در دسترس ساير مردم قرار گرفت، در همين زمان نياز به دانستن مفردات و غرايب لغات قرآن بيش از پيش براى خاصّ و عامّ مردم احساس شد.
در پايان قرن اوّل و آغاز قرن دوّم كه دوره سقوط بنى اميّه و بنى مروان و شروع حكومت بنى عبّاس بود بزرگترين دانشگاه و مدرسه اسلامى و فكرى در حضور امام باقر و امام صادق سلام اللّه عليهما افتتاح شد.
جدال هاى فكرى كه حكومت بنى اميّه و بنى مروان، براى توجيه اعمال ستمگرانه و ارتكاب گناهان كبيره آنان مثل خونخواريهاى حجّاج بن يوسف و ميخوارگى و هرزگى كه بخصوص از ناحيه يزيد بن معاويه و يزيد بن وليد بن عبد الملك، انجام مى شد، مسائل مختلفى مانند، جبر و اختيار و تكليف مرتكبين گناهان كبيره و صغيره و عدل و ظلم، بخصوص در تأويلات آيات قرآنى موجى از ناآرامى و اختلاف بوجود آورده بود.
پيروان مكاتب اشعرى، معتزلى، قدرى و خوارج و شعوبيّه كه تمام اينها مولود فشار حكومت نژاد گرايانه امويان و مروانيان بود گاهى هم از اطراف عالم اسلام علمائى براى توجيه اختلافات عقيدتى به سوى هر كسى كه او را واجد شرايط امامت و هدايت عقلى و ايمانى مردم مى دانستند روى آورند و چون در باره تمام قرآن از آغاز تا انتهاء احاديثى از پيامبر (ص) از ناحيه صحابه و تابعين نقل نشده بود و خود آنها نيز به گفته- ذهبى- كه: الحقّ انّ الصّحابه رضوان اللّه عليهم اجمعين، كانوا يتفاوتون فى القدرة على فهم القرآن و بيان معانيه المراده فقد كانوا يتفاوتون فى العلم بلغتهم، فمنهم من كان واسع الاطّلاع فيها علما بغريبها و منهم ان ذلك.
يعنى: سخن حقّ اينستكه صحابه (رض) در قدرت بر فهم قرآن و بيان معانى مقصود آن متفاوت بوده اند، زيرا در قدرت علم به زبانشان متفاوت بوده اند، كسى از ايشان بود كه اطّلاع وسيعى در زبان داشت و به غرائب لغات موشكاف و متوجّه بود و بعضى ديگر مادون او بودند، و اين تفاوت در قدرت عقلانى و احاطه به قرآن بود، زيرا در معانى مفردات قرآن مساوى نبودند.
ابن خلدون به نقل از بخارى در تاريخش در باب تفسير (ج 8 ص- 128) نقل مى كند كه:
عدىّ بن حاتم معنى آيه: (وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ- 187/ بقره) را نفهميده بود، دو ريسمان سياه و سپيد را در فضا قرار داده بود و غذا مى خورد تا وقتى كه رنگ آنها را تشخيص مى داد، بعضى شبها هم اين كار برايش ممكن نمى شد همينكه صبح شد به پيامبر (ص) خبر داد و پيامبر (ص) فرمود: تو كار بيهوده اى را دنبال كرده اى، منظور تشخيص سپيدى صبح از سياهى شب است.
همين حديث را راغب در كتاب حاضر ذيل واژه- خيط- دقيقا ذكر كرده است.
بنابراين طبيعى بود كه هر چه بر دامنه اسلام و تعداد مسلمين افزوده مى شد خلفاء جور پيشه هم با طرفدارانشان كه بنام قاضى، عالم، مفتى، شاعر، والى و امير كه با خود خلفاء همسنخ بودند نمى توانستند پاسخگوى مشكلات اعتقادى، قرآنى و دينى مردم باشند، چنانكه در تاريخ مى خوانيم پيشوايان متّقى ساير فرق مسلمين نيز زير بار مأموريّت خلفاء نمى رفتند مثل نعمان بن ثابت ابو حنيفه و مالك كه از طرف مروان و خليفه عبّاسى در دو نوبت به قضاوت كوفه تكليف شدند و به نوشته ابن خلكان و مؤلّف كتاب (فى تاريخ المذاهب الفقهيّه) زير بار آن كار نرفتند و در اثر زهدشان آن را ردّ نمودند و هر يك به يكصد و ده ضربه شلّاق محكوم شدند. (1)
(1) براى ثبت در تاريخ بايستى قاطعانه و با استدلال نوشته شود كه پيشوايان تمام فرق مسلمين جز اندكى براى ايجاد حكومتى اسلامى تلاش مى كرده اند و هرگز هر خليفه يا حكومتى غير دينى را پيروى نكرده اند.
مورّخين نوشته اند: كان رضى اللّه عنه لا يرى لبنى اميّه اىّ حقّ فى امرة المسلمين: ابو حنيفه براى بنى اميّه كه حكومتى اسلامى نبود حقّى قائل نبوده لذا بازرسان بنى اميّه مترصّد و مراقب او بودند ابن هبيره والى عراق او را حبس و تازيانه مى زند و او به مكّه مى رود در آغاز كار بنى عبّاس، آنها را تأييد مى كند ولى بعدا در اثر ظلم و ستم آنان به مخالفت بر مى خيزد- و لم يعرف ان تزل الاذى بآل على و لهم محبّة و ولائه:
همينكه بنى عبّاس با فرزندان على به خصومت برخاستند و آنها را اذيّت كردند عليه بنى عبّاس به مخالفت برخاست فرزندان على نيز او را دوست مى داشتند.
عندئذ يحسبه المنصور و يعذّبه فيأمر بضربه كلّ يوم عشرة اسواط حتّى اشرف على التّلف و قدمات بعد ذلك بقليل:
همينكه داورى و قضاى منصور دوانيقى را نپذيرفت او را حبس، و سپس هر روز ده ضربه شلّاق زدند تا مشرف به مرگ شد و بعد از دو سه روزى وفات يافت- 150 هجرى.
(و فيات الاعيان جلد 5 شماره تراجم 736- تاريخ المذاهب الفقّهيه/ محمّد ابو زهره 2/ 169- 173- تاريخ بغداد/ خطيب تبريزى 13/ 329).
(اين دو شخصيّت مدّتى را در مجالست و درك حضرت صادق گذرانده اند.
(ج 1/ تاريخ المذاهب الفقهيّه).
تغيير حكومتها (از خلفاء راشدين به بنى اميّه و بنى مروان و سپس بنى عبّاس) بخصوص بعد از دوران پنج ساله زمامدارى علىّ بن أبي طالب (ع) كه پايان بر قداست و عدالت گسترى حكومت اسلامى بود (براى اثبات اين موضوع به تواريخ يعقوبى- مروج الذّهب- ابن اثير رجوع شود) اختلافات عقيدتى در مسائل حكومتى به ويژه اوج گرفتن عقايد معتزله، اشاعره و خوارج كه همگيشان از آيات قرآنى براى اثبات نظرات خود استدلال مى نمودند، نوعى نياز شديد را براى كشف حقايق در مورد آن مسائل بصورتى گسترده در جامعه اسلامى ظاهر ساخت، مجالس بحث و مناظره كه نتيجه قهرى حكومتهاى ستمگرايانه اموى و مروانى و عبّاسى بود در تمام شهرها و غالبا در مساجد تشكيل مى شد و پرسشهائى را در
زمينه هاى اعتقادى مطرح نمود.
بديهى است در اين زمان (اواخر قرن دوّم تا اواخر قرن سوّم) غير از درك و فهم آياتى از قرآن كه در باره عبادات و احكام بود از راه روايات، و احاديث از طريق صحابه و تابعين بيان مى شد مسائل عقيدتى جديدى پاى به ميدان وسيع انديشه و تفكّر نهاده بود، اينجا ديگر كسانى مى توانستند پاسخگوى حقيقى آن جريان فكرى و اصولى باشند كه:
1- خود از استادى و معلّمى نياموخته باشند و گر نه آن استاد و معلّم بايستى گشاينده مشكلات فكرى باشد.
2- پاسخ آنها بايستى آنچنان استدلالى و ثابت باشد كه شنونده را بخوبى قانع كند هر چند كه طرف بحث معاند ولى عالم باشد (مثل گفتگوى ابن ابى العوجاء با امام صادق و تسليم شدنش در برابر امام).
3- از نظر عمل و سابقه اجتماعى آنچنان فردى شناخته شده و از آلايش به گناهان پاك و دور باشد كه شائبه هيچگونه خطائى يا هوى، و هوسى در باره او نرود.
4- موضوعى كه از همه مهمتر است اينستكه او بايستى به تمام قرآن و آيات آن و سنّت پيامبر (ص) و مسائل آن احاطه كامل داشته باشد و گر نه پاسخش ناقص و قابل ترديد خواهد بود.
و ما در قرن دوّم چنين استادانى و پيشوايانى كه واجد تمام شرايطى كه بتواند سرپرستى دانشگاه فكرى و عقيدتى اسلامى را عهده دار شوند جز در وجود امامان (ع) نمى يابيم (به اقرار تمام مورّخين و نويسندگان از دوست و دشمن) و امروز خوشبختانه گنجينه هائى از تفاسيرى كه يك سوّم آيات قرآن و تمام مشكلات تفسيرى و تأويل را حل نموده اند در دسترس داريم اينك با طرح چند آيه از يكى از آن منابع، بزرگى و عظمت كارشان بخوبى روشن مى شود:
اوّل- قال ابو الحسن: اذا كانت الرّوايات للقرآن كذبتها و ما اجمع المسلمون عليه انّه لا يحاط به علما و لا تدركه الابصار و ليس كمثله شي ء.
ابو الحسن رضا (ع) گفته است: وقتى روايات با قرآن مخالف شد آنها را بايد دروغ بدانى و آنچه كه مورد اتّفاق همه مسلمانهاست اين است كه در باره خداى 1- هيچ علمى به او احاطه ندارد و او محيط بر همه چيز است.
2- ديده ها او را درك نمى كنند.
3- و همانند او چيزى نيست (1).
موضوعى كه در تفسير اين آيات به آن اشاره شده است از مسائل اعتقادى مهمّى است كه در قرن دوّم هجرى شور و غوغايى ايجاد نموده بود و مانند مسئله خلق قرآن در دوران مأمون كه اوج بحث انديشه تاريخ اسلام است و غالبا مجالس در حضور مأمون تشكيل مى شد هيجانى علمى ايجاد كرده بود و نيز از فحواى كلام حضرت رضا (ع) مى فهميم كه احاديث بسيارى در آن زمان از سوى دوستان نادان و دشمنان دانا در جامعه مسلمين پراكنده بوده و وجود داشته كه با آيات
(1) سه اصل فوق اشاره به آيات (وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً- 110/ طه) يعنى علمشان به او احاطه ندارد.
و آيه (لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ- 104/ انعام) ديدگان او را در نمى يابند او ديدگان را در مى يابد كه لطيف و آگاه است.
و آيه: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ- 11/ شورى) چيزى همانندش نيست و او شنوا و بيناست، اين سه اصل همان است كه شيخ سعدى در آغاز بوستان به نظم در آورد كه مى گويد:
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ و هم نه بر ذيل وصفش رسد دست فهم
در اين ورطه كشتى فرو شد هزار كه پيدا نشد تخته اى در كنار
چه شبها نشستم در اين فكر گم كه دهشت گرفت آستينم كه قم
محيط است علم ملك بر بسيط قياس تو بر وى نگردد محيط
نه إدراك بر كنه ذاتش رسد نه فكرت به غور صفاتش رسد
نه هر جاى مركب توان تاختن كه جاجا سپر بايد انداختن
خلاف پيامبر كسى ره گزيد كه هرگز به منزل نخواهد رسيد
قرآنى مطابقت نمى كرده و مجعول بوده زيرا دشمنان رنگارنگ اسلام از راههاى مختلف كه يكى از آنها جعل احاديث است وارد شده بودند و امام با اشاره به سه آيه اى كه از آيات محكم و كاملا روشن قرآن است استدلال نموده است.
دوّم- عبد اللّه بن سنان از پدرش روايت كرده كه گفت در خدمت امام باقر بودم كه مردى از خوارج وارد شد و گفت اى ابا جعفر چه چيز را مى پرستى؟ گفت خداى تعالى را، باز پرسيد او را ديده اى؟
گفت: چشمها او را با ديدن نمى بيند، ولى دلها با حقايق ايمان او را درك مى كنند با قياس و سنجش شناخته نمى شود و با حواسّ درك نگردد بلكه با آيات و نشانه ها توصيف مى شود و شناخته مى گردد با جور و ستم حكم نمى كند و شايسته پرستش جز او نيست، آن مرد بيروت رفت و گفت: و اللّه يعلم حيث يجعل رسالته.
سوّم- ابى عمير از هشام حكم نقل مى كند كه ابو شاكر ديصانى (1) گفت در قرآن آيه اى هست كه موافق سخن ماست. گفتم كدام آيه است، گفت (هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ- 84/ زخرف).
يعنى: او كسى است كه در آسمان اله و معبودى و در زمين هم معبودى است.
هشام مى گويد: من نتوانستم جواب او را بدهم اين موضوع را بامام صادق گفتم، فرمود: همينكه بعراق برگشتى باو بگو نام تو در كوفه چيست مى گويد:
فلان، باز بگو نامت در بصره چيست؟
(1) ديصانيّه يكى از فرقه هاى ثنويت است كه پنداشته اند نور و ظلمت قديم و ازلى هستند، اينان بر خلاف مجوسيان كه ظلمت و تاريكى را حادث مى دانند و سبب حدوث آنرا ذكر مى كنند هستند و مى گويند نور با قصد و اختيار فاعل خير ولى تاريكى طبعا و بناچار فاعل شرّ و بدى است، هر چه كه در عالم از پاكى و نيكى وجود دارد از نور است و هر چه از زيان و شرّ و پليدى است از تاريكى است. نور زنده، عالم، توانا، حسّاس و درك كننده است و حركت، و حيات از اوست ولى تاريكى مرده، نادان، ناتوان و جماد و مردگان است كه نه فعل و نه تميزى دارد. و ابو شاكر با همين عقايد همينكه آيه فوق را با پندار خود موافق مى داند از سوى امام آنچنان پاسخ مستدّل و محكمى مى شنود كه مى پذيرد (الفهرست چاپ قاهره/ ابن نديم 488- الملل و النّحل/ شهرستانى 1/ 270).
مى گويد: همان، سپس در پاسخش بگو خداوند هم اينچنين است كه يگانه و يكتاست، در آسمان اله- است، در زمين هم او را- اله- نامند، در درياها- اله- است و در صحراها هم- اله- است و در هر جا- اله- است.
هشام مى گويد: همينكه در كوفه برگشتم نزد ابو شاكر رفتم و جواب را به او گفتم، گفت: اين جواب از حجاز آمده است.
كسانى كه احاطه كامل بر قرآن نداشته باشند و از دقايق قوانين و قواعد زبان عرب ناآگاهند به چنين مشكلاتى دچار مى شوند كه راهگشاى آنان جز چنان راهنمايانى و امامانى نمى تواند باشد.
راغب در تفسير واژه- ضعف- در متن كتاب حاضر به قاعده اوّليه اين بحث اشاره كرده مى گويد: آيه (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً، فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً- 5 و 6/ انشراح) چون واژه- العسر- معرفه و دو بار تكرار شده پس- يسر- يعنى آسايش دو چيز و دو گونه است يعنى با يك العسر دو فراخى نعمت همراه است.
قاعده بعدى اين است كه هر گاه قبل از واژه دوّم كلمه تكرارى متعلّق به آن كه قبلا آمده دو چيز باشد، مثل آيه: (هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ- 84/ زخرف) كه متعلّق اوّل اله- فى السّماء- و دوّمى- فى الارض است. پس واژه- اله- كه تكرار شده يك چيز و يك حقيقت است و تنوين آنهم تنوين نكره نيست، زيرا با تمكين و ثبات معنى اوّل همراه است.
اين سه روايت مهمّ از كتاب اصول كافى جلد اوّل اواخر بخش (كتاب التّوحيد) نقل شده، اميد است علماء و برادران عزيز اهل تسنّن بروش مرحوم شيخ شلتوت كه مصلح و خير انديش بود و تدريس فقه جعفرى را در دانشگاه الازهر رسمى نمود در كشور انقلابى اسلامى عزيز ما هم در اين ايّام كه به خواست خداى تعالى برادران مسلمان اعمّ از حنفى، حنبلى، مالكى شافعى و جعفرى همگى در صفوف فشرده نمازهاى جمعه و جماعت را برادرانه اقامه مى كنند، و مفهوم آيه:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ 10/ حجرات) حاكم شده است:
اوّلا- خود علماء اهل تسنّن كتاب اصول كافى و ساير كتب شيعه را با
ديدگاهى دوستانه و برادر نگر مجدّدا مورد مطالعه قرار دهند و خواندن آنها را در حوزه هاى علمى تجويز نمايند كه شاعر گفت:
و عين الرّضا عن كل عيب كليلة و لكنّ عين السّخط تبدى المساويا
اگر چشم رضامندى و دوستى باشد از ديدن عيب ها باز مى ايستد ولى ديده ناخشنود عيب ها را آشكار و بر ملاء مى كند.
ثانيا- همانگونه كه اكثر علماى تشيّع تفاسير و كتب اهل تسنّن را مطالعه مى كنند و در خانه هاشان غالبا آن كتب وجود دارد و شايد فروش كتابهاى آنان در ايران بيش از ساير كشورها مورد مطالعه است آنها نيز آثار شيخ طوسى (تفسير تبيان) و شيخ طبرسى (مجمع البيان) و شيخ مفيد و كلينى را مورد تحقيق بيشتر و بهره مندى قرار دهند تا خواست پيامبر عزيز ما كه استحكام پيوند برادرى ميان مؤمنين به اسلام بوده جامه عمل بپوشد و تمام مسلمين به مذهب و روشى كه مى گويد:
(كن للظّالم خصما و للمظلوم عونا) على وار و حسين گونه عليه استكبار جهانى و به يارى مستضعفين بر خيزند، آنگاه خواهيد ديد كه جوانان عزيز فارس، كرد، ترك و تركمن و ساير عزيزان تشنه عدالت اسلامى كه جانشان سرشار از ايمان بخدا است متوجّه مى شوند كه اسلام برتر از هر مكتبى و هر ملّى گرائى و نژاد پرستى كور و تعصّب آميزى است لذا ديگر بهر قدرت و حاكمى كه از فرمان الهى و اسلامى عملا سرپيچى كند و با شرابخوارى و قمار و فساد اخلاق و وابستگى به بيگانه و دشمنان اسلام حكومت مى كنند و نتيجتا پاكان و مظلومانى چون اصحاب طف را بيرحمانه در صحراى سوزان كربلا يا مانند امروز در فلسطين و افغانستان و اريتره و فليپين و ساير نقاط جهان به خاك و خون مى كشند و يا در باره آن سكوت مى كنند هرگز- اولى الامر- نمى گويند و همچون عبد اللّه بن مقفّع كه آبشخور عقيده اش پس از اسلام نظرات پيامبر و امامان (ع) است به منصور دوانيقى مى گويد: (لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق) (نهج البلاغه ص 500/ 156) كسى كه از فرمان خدا سر مى پيچد اطاعتش جايز
نيست بلكه تنها از حكومت با قداست و پاك اسلامى است كه بايستى تبعيّت كرد.
همانطور كه گفته شد نهالى را كه پيامبر اكرم (ص) به وسيله تبيين و تفسير آيات و مفردات قرآن غرس نموده بود و بوسيله صحابه كرام با وفا و تابعين با احساس آنان بخصوص امير المؤمنين على (ع) و سپس فرزندانش كه از منابع مكتب وحى و جدّ بزرگوار و پدرانش آموخته و سيراب شده بودند به ثمر رسيد و فهم قرآن بعد از دوران تفاسير متفرّق و احيانا متناقض بروايتى در دانشگاه جعفرى (1) به دوران تفاسير آيات قرآن بر اساس خود قرآن و تعقّل و تفكّر و تدبّر و
(1) شايد بكار بردن نام دانشگاه كه عربى آن- جامعه- است در مورد كلاسها و شاگردان فراوان حضرت صادق به نام دانشگاه جعفرى ابتدا ساختمانهاى چند اشكوبه و كلاسهاى متعدّد با دادن دانشنامه ها در اذهان متبادر شود، ولى حقّ اينست كه حقيقت را در خود كلمه دانشگاه بيابيم يعنى هر جا كه براستى مركز دانش باشد و از اطراف و اكناف عالم مردم براى علم و آگاهى و رفع مشكلات فكرى و عقيدتى خود به آنجا روى آوردند و دست پرورده هاى آنجا آثار فنا ناپذيرى در متن تاريخ به يادگار گزارند همانجا را بايستى دانشگاه ناميد اكنون بشنويم و ببينيم.
قاضى ابو العبّاس شمس الدّين احمد بن محمّد بن ابى بكر ابن خلكان شافعى متولّد 608 هجرى در كتاب گرانقدرش در باره مؤسّس دانشگاه جعفرى و شاگرد ممتاز او چه مى گويد، مى نويسد:
(احد الائمّه الاثنى عشر على مذهب الاماميّه و كان من سادات اهل البيت و لقّب بالصّادق لصدقه مقالته و فضله اشهر من ان يذكر و كان تلميذه جابر بن حيّان الصّوفى الطّرطوسى قد الّف كتابا يشتمل على الف ورقه تتضمّن رسائل جعفر صادق و هى خمس مائة رساله و دفن بالبقيع فى قبر ابوه محمّد الباقر و جدّه زين العابدين و عمّ جدّه الحسن بن على (ع) فلله درّه من قبر ما اكرمه و اشرفه).
او يكى از ائمّه دوازده گانه اماميّه است و از بزرگان اهل بيت بود براى اينكه در سخنش و گفتگويش صادق و راستگو بود به صادق لقب يافت فضيلتش مشهورتر از آن است كه ذكر شود ... جابر بن حيّان صوفى طرطوسى شاگرد او است و كتابى مشتمل بر هزار برگ تأليف نمود كه متضمّن رسائل جعفر صادق است كه پانصد رساله است، در بقيع و در جوار پدرش و جدّش و عموى جدّش دفن شد بر همه آنها سلام باد براستى كه خداوند آرامگاه و قبرى كه اينچنين شرافت و بزرگى دارد پر بركت گرداند كه خير و بركتش از خداست.
(وفيات الاعيان 1/ 291- تاريخ المذهب الفقهيّه 2/ 553) پيشوايان و بزرگان علم و دانش كه از امام بهره برده و از او روايت كرده اند: يحيى بن سعيد انصارى- ابن جريح مالك ابن انس- سفيان ثورى ابن عينيه- ابو حنيفه- ابو ايّوب سجستانى- كه بهره مندى از او را براى خويش شرف و منقبتى دانسته اند و فضيلتى كه كسب كرده اند.
(كشف الغمّه 1/ 369).
استنباطى كه بيش از 500 بار در قرآن آمده تحوّل و دگرگونى يافت از اين تاريخ است كه آثار چنين انقلاب و بعثت مجدّد قرآنى چون مشعل فروزانى فرا راه خردمندان قرار مى گيرد و زواياى تاريك انديشه جامعه را روشن مى كند.
از اين تاريخ ببعد، روش عقل گزينى و توجّه به قرآن بيش از نقليات، آنچنان شور و شوقى ايجاد نمود كه مقدّمه انقلاب فرهنگى و فكرى و عملى در جهان پهناور اسلام گرديد و چنانكه بعدا خواهيم ديد خلفاء عبّاسى نيز در برابر سيل خروشان انديشه هاى اصلاح طلبانه دانشمندان و خواست مردم موفّق بايجاد بزرگترين كتابخانه ها و مراكز علمى شدند و رشد و شكوفائيش در قرن چهارم و نيز قرن پنجم، يعنى دوران حيات راغب اصفهانى توسّط آل بويه و ديلميان به منصّه ظهور رسيد.
اگر مأمون در قرن دوّم به تأسيس بيت الحكمه شد و از وجود امام رضا در تمام مناظرات براى محكوميّت مخالفين و يا آزمون ارائه شخصيّت علمى آن حضرت بهره گرفت نتيجه اين شد كه در قرن سوّم صدها دانشمند در علوم قرآنى، تاريخى، جغرافيايى، پزشكى و رياضى در پهنه جامعه عظيم مسلمين قد برافراشتند و با تأسيس كارخانه هاى كاغذ سازى در خراسان و بغداد كار نسخه بردارى از كارها آسان شد و خوشنويسانى همچون- ابن مقله- ظاهر شدند.
خداى تعالى در دو آيه قرآن مى گويد: (ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ 38/ انعام).
و (نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ- 89/ نحل). از اين دو آيه بخوبى فهميده مى شود كه:
1- خداوند از بيان هيچ چيزى در قرآن فرو گزارى و كوتاهى ننموده.
2- و هر چه را كه از علوم براى رشد انسان و هدايت او بسوى كمال هستى و اللّه لازم و ضرورى است، ريشه در قرآن دارد (چه قبل از آيه اوّل و چه بعد از آيه دوّم مفهوم عوامل رشد يعنى تمام علوم از آن دانسته مى شود، مى گويد: (وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ 89/ نحل).
ابن عطيّه- در مقدّمه تفسيرش حديثى را كه در مآخذ ديگر هم آمده نقل مى كند كه پيامبر (ص) فرمود: (انّه ستكون فتن كقطع اللّيل المظلم، قيل فما النّجاه منها، يا رسول اللّه؟
قال: كتاب اللّه تبارك و تعالى، فيه نبأ من قبلكم و خبر ما بعدكم، و حكم ما بينكم و هو فصل ليس بالهزل من تركه تجبّرا قصمه اللّه، و من ابتغى الهدى غيره اضلّه اللّه و هو حبل اللّه المتين و نور المبين و الذّكر الحكيم، و الصّراط المستقيم هو الّذى لا تزيغ به الاهواء و لا تنشعب من الآراء و لا يشبع منه العلماء و لا يملّه الاتقياء، من علمه سبق و من عمل به اجر و من حكم به عدل و من استعصم به فقد هدى الى صراط مستقيم).
ابن ابى الحديد قسمتى از اين مطلب را در ذيل عنوان- كلماتى غريب كه نيازمند تفسير است- ذكر كرده.
ترجمه:
پيامبر (ص) فرمود، در آينده فتنه هائى است كه همچون پاره هاى سياه شب تاريك خواهد بود، گفتند: راه نجات از آن چيست؟
گفت: كتاب خداى تبارك و تعالى كه در آن خبر از گذشته و آگاهى و خبر از آنچه كه بعد از شما خواهد بود هست و نيز حكم و دستور خداى در آنچه كه ميان شما است بيان شده.
قرآن سخن حقّ و جدا كننده حقّ و باطل است نه بيهوده سخن كسى كه از روى تكبّر آنرا ترك كند خداى تباهش كند و هر كه هدايت را از غير قرآن طلب كند و بخواهد خداوند او را گمراه مى كند، قرآن ريسمان و دست آويز متين و استوار الهى و نور روشن اوست، ياد او و صراط مستقيم اوست، قرآن چيزى است كه هوى
و هوس آنرا از حقّ بر نمى گرداند و آراء و نظرات گوناگون با او نيست.
دانشمندان از قرآن سير نمى شوند و متّقيان آنرا اندوهبار نمى دانند و از آن زده نمى شوند، كسيكه علم قرآن آموخت پيشى گرفت و هر كه به آن عمل كرد پاداش يافت و آنكه با قرآن حكم و داورى كرد عادل شد و به عدالت حكم كرد و كسيكه به قرآن تمسّك جست و دست يازيد به راه مستقيم هدايت شد.
(مقدّمه تفسير ابن عطيه 256- مقدّمتان فى علوم القرآن- شرح ابن ابى الحديد 5/ 612 بخش حكم- مفتاح السّعاده و مصباح السّيادة 2/ 530).
سعيد بن جبير مى گويد: هيچ حديثى از پيامبر خداى بر وجهى از وجوه به من نرسيد مگر اينكه مصداقش را در قرآن يافتم.
ابن سراقه در كتاب (الاعجاز) از ابو بكر بن مجاهد نقل مى كند، روزى گفت:
(ما من شي ء فى العالم الّا فى كتاب اللّه).
چيزى در عالم نيست مگر اينكه در كتاب خدا هست.
باو گفته شد كلمه- خانات (يعنى سراهاى تجارت و كسب، جمع خان كه فارسى است) در كجاى قرآن هست، گفت:
در آيه: (لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فِيها مَتاعٌ لَكُمْ 29/ نور).
يعنى: مكانهائى كه مسكونى نيست ولى متاع در آنجا هست كه همان خانات- است.
ابن عطيّه سپس روايت مى كند كه پيامبر در آخرين خطبه اش فرمود:
(يا ايّها النّاس انّى تارك فيكم الثّقلين انّه لن تعمى ابصاركم و لن تضلّ قلوبكم، لن تزلّ اقدامكم و لن تقصر ايديكم، كتاب اللّه يسبب بينكم و بينه، طرفه بايديكم، فاعلموا بمحكمه و آمنوا بمتشابهه و احلّوا حلاله و حرّموا حرامه، الا و عترتى، اهل بيتى، هم الثقل الآخر فلا تسبّوهم فتهلكوا).
يعنى: هان اى مردم دو چيز گرانقدر و ارزشمند در ميان شما بجاى گزاردم، اوّل كتاب خدا كه با سبب قرار دادن و مستمسك شدن آن هرگز ديدگانتان نابينا، دلهايتان گمراه و گامهاتان لغزان و دستهاتان قاصر از عمل نخواهد شد به حكم و
محكمش عمل كنيد و به متشابهش ايمان داشته كه آن ديگر بازمانده گرانقدر عترت و اهل بيت من است، آنها را ناروا مگوئيد كه هلاك مى شويد.
آنگاه ابن عطيّه در باره جاودانگى و تازه بودن قرآن در پهنه زمان مى نويسد:
(قيل لجعفر بن محمّد الصّادق (ع): لم صار الشّعر و الخطب يملّ ما اعيد منها و القرآن لا يملّ؟
فقال: لأنّ القرآن حجّة على اهل الدّهر الثّانى كما هو حجّة على اهل الدّهر الاوّل، فكلّ طائفة تتلقاه غضّا جديدا و لان كلّ امرئ فى نفسه متى اعاده و فكّر فيه تلقى منه فى كلّ مدّة علوما غضّة و ليس هذا كلّه فى الشّعر و الخطب).
يعنى: به جعفر بن محمّد صادق (ص) گفته شد: چرا شعر و سخنرانى وقتى تكرار مى شود ملال آور است ولى قرآن تكرارش ملال آور نيست؟
فرمود: زيرا قرآن حجّتى بر هر زمان و براى هر نسل است همانگونه كه براى زمان حال چنين است و هر طايفه اى آنرا تازه مى يابد چون هر انسانى كه قرآن را در نفس و جانش اعاده مى كند و در آن مى انديشد، در تمام مدّت عمر و تفكّرش از قرآن به علومى و دانشهاى جديدى مى رسد و اين حالت در شعر و سخنرانى ها نيست.
(مقدّمه تفسير ابن عطيه 257- مقدّمتان فى علوم القرآن)
از آيات و احاديث و نظرات فوق در باره محتواى قرآن و فراگيرى مفاهيم آيات آن در سراسر شئون حياتى انسانها و جامعه دانستيم كه يكى از اسرار و انگيزه هاى موج عظيم علمى در قرن دوّم و پس از راهگشايى در روش انديشه و عقل گزينى دانشمندان از سوى مؤسّس دانشگاهى اسلامى و جعفرى توجّه عميق آنها به قرآن بود كه راه استنباط و برترى علم و عقل و ايمان را بر جهل و نقل و قيل و قال در مكاتب گمراه كننده را نشان دادند.
در اين بخش براى اينكه بيشتر به سير انديشه و ميراث و بازمانده هائى كه در قرن پنجم و زمان راغب اصفهانى مؤلّف مفردات قرآن با آن مواجه بوده و نيز ريشه هاى علوم را در قرآن بشناسيم، بايد بدانيم كه علم و ادب در فرهنگ و تمدّن اسلامى آنچنان گسترش يافت كه از سيصد (300) علم تجاوز نمود و در هر رشته فحول و بزرگانى بجهان بشريّت با كوله بارى از نوشته هاى آنان عرضه نموده است كه امروز تمام موزه ها و كتابخانه هاى جهان شرق و غرب را زينت بخشيده و قرنهاست كه آنها را مورد بهره بردارى خويش قرار داده اند، از قبيل:
علوم شرعى- فقه- تاريخ- علوم ادبى- واژه شناسى- علوم خطابى و شعر- رياضى- جغرافيا- شيمى- پزشكى- زمين و آب شناسى- علوم سياسى- جامعه شناسى- تذكره نويسى- علوم اخلاقى و تربيتى- قضائى- صنايع و فنون- كيهان شناسى- و علوم روانشناسى ... كه بيشتر آنها شاخه ها و فروعى دارد و تماما از قرآن كريم و سنّت و عترت پيامبر (ص) نشأت گرفته زيرا كه در دو كتاب يا دو درس از سرپرست دانشگاه اسلامى و جعفرى تمام آياتى كه در قرآن از فضيلت علم و عقل گفتگو كرده، براى شاگرد ممتازش هشام بن حكم بدون اينكه- معجم المفهرس- در كار باشد بيان داشته و براى عقل هفتاد و پنج كارگزار با اضداد آنها ترسيم نموده است و در همان جا گفت:
(قال رسول اللّه: طلب العلم فريضة على كلّ مسلم الا انّ اللّه يحبّ بغاة العلم).
رسول خدا فرمود: دانشجويى بر هر مسلمانى واجب است و همانا خداوند دانشجويان را دوست دارد.
و هيچ علمى از تأثير مستقيم قرآن بر آن خالى نبوده و نيست و هر كدام از آنها مؤسّس يا مؤسّسين دارند كه پايه گزاران نخستين آن علمند:
1- در علوم شرعى و فقه: خود پيامبر (ص) و سپس صحابه و پيشوايان مذاهب.
2- در تاريخ نگارى: نخست قرآن و در قرون دوّم و سوّم و چهارم و به تبعيّت از قرآن تا عصر راغب بترتيب- واقدى- ابن اسحاق- ابن هشام- احمد بن ابى
يعقوب ابن واضح يعقوبى- علىّ بن حسين مسعود- محمّد بن جرير طبرى- ابن طيفور صاحب تاريخ بغداد كه يك جزء آن چاپ شده- ابو حنيفه دينورى صاحب اخبار الطّوال.
3- در علوم ادبى (نحو و قواعد ديگر آن): ابو الاسود دوئلى (1) با راهنمائى على (ع) و سپس سيبويه در قرن دوّم- خليل بن احمد- على بن حمزه كسائى- ابن سكّيت- ابن انبارى- ابو جعفر نحاس- ابو القاسم زجاجى و ...
4- در واژه شناسى و لغت نامه نويسى: بترتيب- ابن دريد- ابو منصور ازهرى- ابو زيد انصارى- جاحظ- ابو على قالى صاحب امالى- ابن عبد ربّه صاحب كتاب عقد الفريد- ابو حاتم سجستانى- ابو العبّاس مبرّد- ابو هلال عسكرى صاحب الفروق اللّغويه- صاحب بن عباد- ابن فارس صاحب مقائيس اللّغه- ابو نصر اسماعيل جوهرى- ابن سيده- جاحظ- ابن خالويه- ابن قتيبه- راغب.
5- در خطابه و سخنورى: پس از پيامبر (ص) و على عليه السّلام- تمام امامان- زينب كبرى سلام اللّه عليها (البتّه در تواريخ خطبه هاى ارشادى و انسانسازى است نه تهديد و اشتلم مثل خطبه هاى حجّاج خونخوار.
6- در كتابت: پس از امام على (ع) كاتبانى، مثل: عبد الحميد و ابن مقفّع سر آمد سايرين هستند.
7- در علوم رياضى: نخستين انگيزه رياضى و كيهان شناسى قرآن است كه گفت:
(لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ- 5/ يونس) يعنى، گردش ستارگان و پيدايش و اختلافات روز و شب بخاطر اينستكه شما
(1) و قيل لابى الاسود من اين لك هذا العلم؟ يعنون النّحو، فقال: لقنت حدوده من على بن أبي طالب (ع): گفتند از كجا اين علم يعنى نحو را فرا گرفتى؟ گفت: حدودش را از على (ع) آموختم.
ابو الاسود- كان من اكمل- الرّجال رأيا و اشدّهم عقلا: او از كاملترين مردان در رأى و عقل بود.
(الفهرست ابن نديم 65- وفيات الاعيان 2/ 216).
حساب و شماره سال و ماه بياموزيد و بدانيد.
از پايه گزاران رياضى- على عليه السّلام و سپس نويسندگان كتب خراج كه نيازمند عمل رياضى بودند و سپس برادران خوارزمى بنامهاى محمد و احمد و حسن- فرزندان شاكر و از تأليفاتشان كتابهاى- الشّكل المدّور المستطيل- كتاب المخروطات- كتاب الشّكل الهندسى ...- و ثابت بن قره- ماهانى- قرارى مخترع اسطرلاب ...
بايد دانست كه در ستاره شناسى مسلمانان موفّق به ساختن زيج و رصد خانه و كتابها و ابزارهاى كيهان نما شده اند، زيج سند و هند از محمّد بن موسى خوارزمى معروف است (الفهرست ابن نديم از صحفه 292 ببعد) و سپس در قرن چهارم رسائل گرانقدر- اخوان الصّفاء و خلان الوفاء مشتمل بر پنجاه و يك (51) رساله كه نخستين آن چهارده (14) رساله در رياضى و هندسه و صنايع عمل و علوم مربوط به صنعت است كه تمام اصطلاحات عملى را در آن بكار برده و شايد اوّلين مأخذى است كه واژه مهندسى را با مفهوم علمى و عملى آن بكار برده و شرح داده است.
8- در شيمى و كيميا: از جابر بن حيّان تا محمّد بن زكريّا كه در شرافت اين صنعت نيز كتابى نوشته اند.
ابن وحشيه و اخميمى و ابو قران- كه هر كدام از اين شيميست ها در باره سنگهاى ساده و الوان كتابهائى نوشته اند، مثل: كتاب الحجر- كتاب الاكسير- كتاب التّدبير از رازى (الفهرست ابن نديم).
9- در علوم پزشكى: بنا به نوشته ابن ابى اصيبعه- نخستين پزشك جرّاح مسلمان- ابن ابى رمئه تميمى است در زمان پيامبر (ص) و سپس عبد الملك بن ابجر كه با ارشاد عمر بن عبد العزيز مسلمان شد.
از كلمات اوست: (المعده حوض الجسد و العروق تشرع فيه فما ورد فيها بصحّة صدر بصحّة و ما ورد فيها بسقم صدر بسقم ...)
يعنى معده حوض و منبع تغذيه جسم بوسيله عروق و رگهاست كه از آنجا
مى نوشند پس هر چه با صحّت و پاكى به معده وارد شود با همان صحّت بوسيله رگها به تمام بدن مى رسد و صادر مى شود و هر چقدر غذا با ناپاكى در معده وارد شود همانها به بدن مى رسد و جسم بيمار مى شود. (طبقات الاطّبا- 171).
10- در دامپزشكى: هم كتابهائى بنامهاى علاج الدّواب- صفات الخيل- بيطره- آثارى هست.
11- در زمين شناسى: بنا به نوشته مسعودى، مسلمين به طبقات الارض و مواد و ذخائر آن آگاهى داشتند و براى ايجاد چاهها و جاهائى كه زود يا دير به آب مى رسد روشهائى داشتند.
12- در علوم سياسى و حكومتى: نخست خود پيامبر با تأسيس حكومت در مدينه و سپس خلفاء كه نقطه اوج عدالت گسترى حكومتى از سوى على عليه السّلام با مراجعه به كتاب نهج البلاغه و خطبات او بخصوص نامه هائى كه به مالك اشتر و عثمان بن حنيف و محمّد بن ابى بكر، نوشته است عالى ترين منشور حكومتى جهانى با زير سازى حقّ و عدل و شناسائى كامل اقشار جامعه است، زيرا قرآن گفت:
(وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ- 58/ نساء).
13- در علم رجال و تذكره نويسى: كه باز مسلمين آغازگر آنند، با قداست ترين و پاكترين شرح حالات يا بگفته اروپائيان (بيوگرافى) از قرآن مجيد آغاز مى شود كه تمام كتب مقدّسه را از اين جهت بگونه اى تصحيح مى كند از (آدم) تا نوح و ابراهيم و پيامبر خاتم دامن وجودى و شخصيّت انبياء را با تصوير متعالى ترين والايش آنها را از هر گونه باطلى پاك مى شناساند.
سپس واقدى و كاتبش محمّد بن سعد و نيز ابن اسحاق و ابن هشام تا ابن نديم در قرن بعد ابن خلكان و دهها كتاب رجال ديگر ...
14- علوم تربيتى: نخست قرآن كه با ارائه تجليّات غرايز و عواطف و احساسات انسانى در سوره اى كه بنام- احسن القصص- است و نيز ساير سوره ها پاكترين و مؤثّرترين راه تربيت و تعالى را نشان مى دهد زيرا اللّه خود-
ربّ العالمين- است و قوانين تربيتى از سوى اللّه بيان شده است و پيامبر فرموده:
(أدّبني ربى، فاحسن تأديبى) پروردگارم مرا ادب آموخت و چه نيكو آموخت.
و سپس سنّت و عترت و صحابه با وفا و تابعين باحسان او، گوياى تربيت صحيح بودند، اخلاق زشت و زيبا در چهره و داستان اقوام گستاخ و مؤمن دور نما شده است.
كتابهاى تربيتى در آغاز بنام- كتب ادب- و سپس- اخلاق- نوشته شد كه الهام بخش همه آنها قرآن و كلام و احاديث نبوى و امامان (ع) است.
(و لا حاجة بنا الى القول انّنا نجدها فى القرآن و تفاسيره، و فى الاحاديث و كذلك عند الفقهاء الّذين نجد الاخلاق عندهم ...)- (دائره المعارف اسلامى 1/ 521).
نيازى نيست كه بگوئيم ما در قرآن و تفاسير آن و در احاديث و گفتار فقهاء كه اخلاق نزدشان آشكار بوده اخلاق را مى يابيم بلكه مسأله اى بسيار بديهى است.
سپس آثارى مهمّ از سوى- ابن مقفّع- اخوان الصّفاء- ابن مسكويه غزالى- خواجه نصير طوسى مثل اخلاق ناصرى و سپس- اخلاق جلالى اخلاق ملّا حسين كاشفى و كتاب تفضيل النّشأتين راغب اصفهانى.
15- علوم قضا و داورى: كه از قرآن آغاز مى شود و سراسرش دستوراتى براى اقامه عدل و قسط است و نمونه هائى از داورى صحيح و ناصحيح از سوى پيامبران عرضه مى دارد و مى گويد:
زشتگوئيها و عيبجوئيهاى غلط ديگران شما را به جرمى كه باعث شود عدالت نكنيد نيندازد، بلكه (اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى 8/ مائده) عدالت كنيد كه به تقوى نزديكتر است.
و بعد از معرّفى قاضيان الگو و نمونه خود پيامبر و سپس على عليه السّلام از نخستين قاضى ها هستند.
كاتب واقدى- در دهها روايت نقل مى كند كه خليفه دوّم بارها گفت: (علىّ اقضانا)
قاضى ترين ما على (ع) است. (الطّبقات الكبرى 2/ 339 ببعد) و كتابهائى در داورى و دادگسترى از همان آغاز قرن دوّم به بعد نوشته و جمع آورى شده و اصطلاح- قاضى القضاة و مفتيان- در تاريخ اسلام كاملا معروف است.
محمّد بن سعد مى نويسد: على گفت، هنگاميكه پيامبر (ص) مرا براى امر قضا و داورى به يمن فرستاد و دستش را روى سينه ام نهاد و فرمود:
(انّ اللّه سيهدى قلبك و يثبّت لسانك فاذا قعد الخصمان بين يديك فلا تقض حتّى تسمع من الآخر كما سمعت من الاوّل فانّه احرى ان يتبيّن لكل القضاء) (الطبقات الكبرى 2/ 337).
يعنى: براستى كه خداوند دلت را هدايت و زبانت را به حقّ استوار خواهد داشت وقتى دو خصم در حضورت نشستند قضاوت مكن تا آنچه را كه از يكى از آنها شنيده اى از دوّمى نيز بشنوى اين كار به داورى حقّ سزاوارتر است و قضاوت براى تو بيان مى شود.
مسئله قضا و ديوان عدالت در اسلام همپاى ديوان خراج و كتابت سابقه بس طولانى دارد.
16- علم تفسيرى (1) و علوم قرآنى: معانى قرآن- مفردات قرآن- غريب القرآن- قرائات القرآن مشكل القرآن- مجاز القرآن- كه طاش كبرى زاده آنرا تا هشتاد (80) رشته علم فهرست كرده است، و ابن نديم نيز همين كار را قرنها قبل انجام داده و در هر رشته صاحب نظران و علمائى است و بديهى است علوم لغوى يا علم مفردات قرآن زير ساز علوم تفسيرى است.
(1) ابن نديم مى نويسد: فى تفسير القرآن كتاب الباقر محمّد بن علىّ الحسين (ع) و كتاب ابن عباس، و اينها را اقدم تفاسير مى شمارد (الفهرست 56)
مقدّمه كتاب كم نظير- تهذيب اللّغه- ابو منصور ازهرى هراتى- يكى از مهمترين اسناد و مداركى است در تاريخ تأليف كتابهاى لغت و تاريخ مدارى واژه شناسان نخستين در فرهنگ اسلام، و شايسته است در مقدّمه كتاب مفردات راغب عينا ترجمه و آورده شود تا انگيزه اين دانشمندان از زبان خودشان بيان شود و بفهميم هدفشان از يك عمر مطالعه و بعد از سنّ هفتاد سالگى، نوشتن كتابى در پانزده مجلّد يا 7500 صفحه و ديدن صدها ديوان شعر و كتاب چه بوده است.
عبد السّلام هارون محقّق تهذيب اللّغه قبل از مقدّمه ازهرى جملاتى از سخن او گلچين كرده و مى گويد:
ازهرى مى نويسد صحابه پيامبر نيازى به آموختن لغت نداشتند زيرا پيامبر (ص) براى پرسش كنندگان و مخاطبين خلاصه قرآن و غوامض، و متشابهاتش را بيان مى كرد ولى بعد از صحابه نياز و احتياج به فهم آنها احساس شد و انگيزه مهمّ از تأليف اين كتاب اهدافى است كه با آنها معانى قرآن و الفاظ سنّت شناخته شود و سه علّت را براى آن ذكر مى كند:
1- علاقه ازهرى به حفظ مطالب و نصوصى كه در خاطر داشته و در زمان اسارتش بدست قرمطى ها در قبيله هوازن از اعرابى كه زبانشان آميختگى نداشته شنيده است.
2- علاقه شديدش بر اداى نصيحت به اهل علم و امّت اسلامى به پيروى از حديث پيامبر كه فرمود: (الا انّ الدّين النّصيحة للّه و لكتابه، و الائمّه المسلمين و لعامتهم).
بدانيد كه دين اندرز و موعظه از خداى و كتاب اوست براى ائمّه مسلمين و عمومى مسلمين.
3- چون در كتب لغت از زشت و زيبا كه مردمان آنها را تميز نمى توانند داد
هست لذا اقدام به اين كار نموده است.
سپس از نوشته ابن منظور صاحب لسان العرب مى نويسد: (و لم اجد فى كتب اللّغه ابى منصور محمّد بن احمد الازهرى و لا اكمل من المحكم لابى الحسن علىّ بن اسماعيل ابن سيده الاندلسى رحمهما اللّه و همامن امهات اللّغه على التّحقيق ...).
در كتابهاى لغت زيباتر از تهذيب اللّغه از ابو منصور ازهرى و كامل تر از محكم ابن سيده اندلسى كه خدايشان رحمت كند نيافته ام و اين دو كتاب تحقيقا از امّهات كتابهاى لغت است، و بعد از آنها هر چه هست پيچشى از راه است.
سپس مى گويد: كتاب جوهرى را ديدم كه: فى جو اللّغه كالذره و فى بحرها كالقطره.
صحاح جوهرى در فضاى لغت مثل ذرّه اى است و در درياى آن چون قطره.
ابن منظور در پايان پنج كتاب را مصادر كار خود قرار مى دهد (تهذيب اللّغه- المحكم و المحيط الاعظم- صحاح، امالى ابن برى- نهايه ابن اثير) بعد مى گويد: به جان خودم سوگند كه ازهرى و ابن سيده هر چه حفظ كرده بودند در اين دو كتاب جمع نموده اند و به مقاصد خويش رسيده اند، و وفا كرده اند.
حمد سپاس را در باره خدائى كه توانبخش و متحوّل كننده است بگونه حمدى كه نزديكترين بندگانش نسبت باو دارند و همچنين گرامى ترين آفريدگانش بر او سپاس مى گويند بيان مى كنيم و نيز سپاس همان كسانى كه در پيشگاهش خشنودترين هستند اين سپاس براى فراوانى و ويژه نعمتهاى ظاهرى و باطنى او بر ما است و اينكه از فهم كتابى كه بر پيامبر رحمت و بزرگ رسولان و پيشواى متّقين نازل كرده است بما نيز داده است او محمّد (ص) است، درودى پاك و والايش بخش بر او باد كه مقامش را در پيشگاه خود نزديك كرده است، خدائى كه ما را توفيق تلاوت قرآن داد و در تدبّر نمودن آن هدايتمان نمود و نيز
انديشه و تفكّر در آياتش و ايمان به حكم و متشابهش و بحث و تحقيق در معانى آن و فحص و جستجوى از لغت و واژه عربى كه قرآن با آن نازل شده است و راه يافتن و هدايت به راهى كه در آن معيّن شده و خلق را بسويش دعوت كرده است و راه مستقيم را با آن واضح و روشن نموده بسوى راهى كه بوسيله آن بر بسيارى از اهل اين زمان ما را از معرفت و شناخت لغات قرآن فضيلت داده است لغاتى كه در سنّت مصطفى، پيامبر برگزيده عليه السّلام وارد شده است.
خداى جلّ ثناءه گفته است:
(إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ- 2/ يوسف) (وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينَ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ- 195/ شعراء).
و نيز پيامبرش را مخاطب ساخته و مى گويد:
(وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ- 44/ نحل).
اين را هم گفتم كه توفيق براى صواب و كار نيك از خداى مجيد است و آنگاه بر ما است كه بكوشيم آنچه را كه سبب رسيدن به معرفت انواع خطابات قرآن است و سپس سنّت هائى كه روشن كننده آيات تنزيل و توضيح دهنده تأويلات آن است با اجتهاد و كوشش بياموزيم تا شبهاتى كه بر بسيارى از پيشوايان راه الحاد و گمراهى وارد شده است از ما دور كند و سپس آن شبهات در سران و پيشوايان هوى پرستان و بدعت گزاران است همان كسانى كه با آراء داخل شده از هوسها و بدعت ها و الحاد به خطا افتاده اند و باز در كتاب خدا تكلّم مى كنند با تمام گنگى كه شناخت صحيح ندارند گمراه شده اند و گمراه مى كنند.
از خذلان اينان بخدا پناه مى بريم و از او توفيق صواب در قصد و هدفى كه داريم مى خواهيم و اعانت و يارى در آنچه را كه پى گرفته ايم از نصيحت اهل دين خدا، زيرا او نيكوترين توفيق دهنده و يارى كننده است.
آموختن زبان عربى كه بوسيله آن آموزش و فراگيرى نماز و قرآن و ذكر حاصل مى شود بر عموم مسلمين فرض و واجب است و بر خواصّ و متخصّصين
كه براى كفايت عموم به آن نيازمندند تا در دين خويش اجتهاد نمايند و نيز آموختن زبان عرب و آشنائى به واژه هاى آن كه بوسيله آن لغات معرفت كتاب خدا و سنّت و آثار و اقوال مفسّرين از صحابه و تابعين شناخته مى شود نيز فرض و واجب است.
هر كه از دامنه و گستردگى زبان عرب و بيشتر الفاظ آن و دستيابى به روش هاى آن جاهل و ناآگاه باشد جمله علم قرآن را ندانسته ولى كسى كه آنرا آموخت و بر روش هايش آگاهى يافت و آنچه را اهل تفسير تأويل كرده اند فهميد، شبهات و ترديدهائى كه بر نادانها و زبان هوى پرستان و بدعت گزاران داخل است از او برطرف شده است.
كتاب من هر چند كه جامع معانى قرآن و الفاظ تمام سنّت هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيست ولى خلاصه اى از فوائد آنها را در بر دارد و نكاتى از غرايب واژه ها و معانى آنرا كه از روش مفسّرين خارج نيست شامل مى شود، و همچنين روشهاى ائمّه اى كه مأمون از خدا هستند از اهل علم و بزرگان اهل لغت كه معروف به معرفت ژرف و عميق و ديانت و استقامتند.
از جوانى تاكنون كه هفتاد ساله ام اين فنّ را دنبال كرده ام و در بحث و تحقيق از معانى و استقصاء در آنها به سرعت علاقمند بوده ام تا از پيشوايان امين و ائمّه مشهور در زمان و معروفين آنرا اخذ كنم.
بوسيله قرامطه سالها اسير شدم و در قبيله هوازن يا بنى تميم و بنى اسد در آميختم بناچار در باديه ها زيستم، در خشكسالى ها بدنبال سقوط و ريزش باران ها بودند و براى آماده كردن آب باز مى گشتند، انعام، و چهار پايان را مى چرانيدند و از شير آنها معيشت مى گذراندند، از روى طبع و سرشت سخن مى گفتند و جز به قرائح خويش عادتى ديگر نداشتند و پيوسته در سخن شان خطاى فاحش واقع نمى شد.
روزگارانى در چنان وضعى اسيرشان بودم كه از واژه ها و مخاطبات شان و غريب و نوادر زبان، ان شاء اللّه در خلال قرائت اين كتاب خواهى ديد.
اينك: ياد كسانى كه از آغاز قرن دوّم تا عصر راغب در غرائب لغات قرآن و معانى آنها آثارشان باقى است.
1- بنا به گفته علماى ادب و واژه شناسى نخستين كسيكه در لغات و علم قرآن و قرائات مورد استناد و استشهاد دانشمندان قرنهاى دو و سه و چهار تاكنون قرار گرفته- ابو عمرو بن علاء- است كه بگفته ازهرى: كان من اعلم النّاس بالفاظ العرب و نوادر كلامهم و فصيح اشعارهم و سائر امثالهم: او داناترين مردم به الفاظ عرب و نوادر كلام، و اشعار فصيح و امثال ساير آنهاست).
ولى از او اثر مكتوبى باقى نيست، هر چند كه در تمام آثار علمى و ادبى و قرآنى از قول او بازگو شده و در اثر زهد بسيارى از كتب اشعار جاهلى خود را سوزاند و به حجّ رفت، وفاتش 154 هجرى قمرى است.
2- ابان بن تغلب (1) نخستين كسى است كه در غريب مفردات قرآن تأليف نموده و به جمع آورى و ترتيب آن پرداخته است، متوّفى 141 هجرى و از اصحاب حضرت باقر (ع) و حضرت صادق (ع) است و بگفته ابن نديم: و له من الكتب كتاب معانى القرآن لطيف، كتاب القراءات كتاب من الاصول فى الرّواية على مذهب الشّيعه. (الفهرست عربى 322، رجال نجاشى 7).
(1) ابو سعيد بكرى معروف بابان بن تغلب سر آمد پيشگامان، و نويسندگانى است كه در مفردات و غرائب قرآن اثرى به يادگار نهاده است و از اصحاب علىّ بن حسين و ابا جعفر و ابو عبد اللّه عليهم السّلام است كه در نزد آنان مقامى و منزلتى داشته است.
بلاذرى مى نويسد: عطيه بن عوفى گفت: ابان در مسجد مدينه مى نشست و بدستور ابو جعفر (ع) براى مردم فتوى مى داد و همينكه خبر وفات او به امام رسيد گفت: ام و اللّه لقد اوجع قلبى موت ابان- وفات ابان، و مرگش دلم را غمناك و دردناك نمود، او از بزرگان لغت و قرائت بود، از اعراب اصيل مى شنيد و بازگو مى كرد. ابو عمر كشفى در كتاب رجال خود او را راوى علىّ بن حسين (ع) و جعفر بن محمّد (ع) و از تابعين مى دانند و از انس بن مالك و اعمش و ابراهيم نخعى نيز روايت كرده، او در هر علمى از قرآن و فقه، و حديث و ادبيّات و لغت و نحو پيشكسوت است، آثارش (تفسير غريب القرآن- كتاب فضائل- كتاب صفّين) در مسجد مدينه حلقه وار بدرسش مى نشستند و ستونى كه پيامبر به آن تكيه مى داد محلّ درسش بود او در سال 147 رحلت نمود (رجال نجاشى- 10) [...]
3- ابو عبد الرّحمن خليل ابن احمد، كتابش بنام- العين- كه به ترتيب حروف حلقى (ع- ح- ه- غ- ...) تنظيم شده است و نسخه هائى از آن تا قرن سوّم و چهارم وجود داشته كه ابو منصور ازهرى و شيخ طوسى نظرات او را با اعتماد كامل و در مقياس بسيار زيادى نقل كرده اند.
ابن نديم مى نويسد: علىّ بن مهدى گفت من از محمّد بن منصور يك نسخه از كتاب العين را گرفتم كه او هم از نسخه ليث بن مظفّر بن نصر سيّار نسخه بردارى كرده بود و ليث از فقها و زهّادى بود كه مأمون كوشش داشت او را به قضاوت تعيين كند و او نپذيرفت، وفات خليل در 170 ه در بصره اتّفاق افتاد، خليل از زهّادى بود كه پيوسته با علم سر و كار داشت و رويّه كار خود را به ليث ياد داده بود و چون مرگ او را در ربود، ليث آنرا به اتمام رساند (الفهرست عربى 71- ابن نديم) همين نظر را ابو منصور ازهرى دارد، مى نويسد:
(و لم أر خلافا بين اللّغويين ان التّأسيس المجمل فى اوّل كتاب العين لابى عبد الرّحمن الخليل بن احمد و ان ابن المظفر اكمل الكتاب عليه بعد تلقّنه ايّاه عن فيه و علمت لا يتقدّم احد الخليل فيما اسّسه و رسّمه) يعنى ميان واژه شناسان در اين نظر كه تأسيس مجمل در آغاز كتاب عين از خليل بن احمد است، اختلافى نيست، و اينكه ابن مظفر بعد از اينكه آنرا از دهان خليل اخذ كرد كتاب را كامل نمود و خليل آنرا بنيان نهاد و ترسيم كرد در اين هم هيچ اختلافى نيست (مقدّمه تهذيب اللّغه 1/ 41) سيبويه علوم ادبى را از خليل اخذ كرده است.
واقدى مى نويسد: علّت وفات او اين بود كه گفته بود مى خواهم به نوعى حساب دست يابم كه اگر دختركى با آن طريق بفروشنده اى براى خريد رجوع كرد امكان اجحاف و مغبون شدنش نباشد، با اين انديشه داخل مسجد شد و در اين فكر بود و حركت مى كرد كه ناگهان سرش به يكى از ستونهائى كه از آن غافل بود اصابت كرد و به پشت در افتاد و وفات كرد- سال 170 هجرى قمرى رحمة اللّه عليه.
كتابهاى او: (معانى الحروف- شرح حروف الجمل- جمله آلات العرب) منسوب به اوست، از شاگردانش (سيبويه- نضر بن شميل- مروج سدوسى) است.
(وفيات الاعيان- الفهرست- طبقات الادباء- اخبار النّحويين و اكثر مآخذ ديگر).
4- ابو بشر عمرو بن عثمان معروف به سيبويه كه علم نحو را از خليل، و سايرين آموخت و كتابش را با رعايت امانت اسلامى و ادبى به استادان خويش و اسناد دادن نظرات آنها بخودشان تنظيم نمود، در فصل روايات بيشتر به ابو زيد انصارى اعتماد داشته، اثر با ارزش او بنام- الكتاب، معروفست هر وقت كسى در حضور ابو العبّاس مبرّد مى خواست كتاب سيبويه را قرائت كند باو مى گفت: ركبت البحر: تو بر دريا سوار هستى، وفاتش 177 هجرى در فارس اتّفاق افتاد و خودش اهل بيضاء فارس است.
(معارف ابن قتيبه- مقدّمه تهذيب اللّغه- معجم الادباء- الفهرست- و فيات الاعيان حياة الحيوان دميرى- بغية الوعاة).
5- ابو زيد انصارى- سعيد بن اوس از اهالى بصره، استادش ابو عمرو بن علاء است او از دو رقيبش ابو عبيده و اصمعى در لغت شناسى برتر است، كتاب النّوادر فى اللّغه- او چندين بار به چاپ رسيده، متوفّى 215 هجرى است، در تدريس براى خشنودى خداى درس مى داد، نه از مردم و نه از خلفاء مزدى نمى گرفت، تدريسش در مسجد جامع بصره بود. (تاريخ بغداد- الفهرست- وفيات الاعيان- بغية الوعاة- و ساير مآخذ ادبى ديگر).
6- ابو عبيد قاسم بن سلام- پدرش برده اى بود رومى و در خدمت مردى از اهل هرات، ابو عبيد بسيار ديندار و با ورع بوده بيست و چند تأليف در باره معانى قرآن و حديث و غريب لغات دارد، او اوّلين كسى است كه در غريب حديث كتاب نوشته و عبد اللّه بن طاهر از آثارش كه موجود است (فضائل القرآن- كتاب الامثال- كتاب غريب الحديث) وفاتش 222 هجرى قمرى رخ داد.
(وفيات الاعيان- طبقات الادباء- بغية الوعاة- الفهرست- معجم الادباء- طبقات القراء).
7- ابو عبيده معمر بن مثنى- در اخبار و انساب عرب استاد بود پسرش با املاء هر شعرى سى دينار از مردم مى گرفت، ابو عبيده نژاد پرست و در عربيت متعصّب بوده، بسيار بد زبان بود و كسى از زبانش در امان نبود.
ابن نديم صد و پنجاه رساله (1) و تأليف از او بر مى شمرد كه بغير از دو سه كتاب بيشتر باقى نمانده.
1- نقائض جرير و فرزدق.
2- مجاز القرآن- كه راغب اصفهانى در خلال كتاب مفردات كوتاه بينى او را در بعضى واژه ها و تفسيرها ذكر مى كند، او به دربار خلفاء وابسته بود، وفاتش 210 ه.
(وفيات الاعيان- طبقات الادباء- بغية الوعاة- تاريخ بغداد معارف ابن قتيبه- معجم الادباء- دايرة المعارف الاسلاميّة).
8- اصمعى- ابو سعيد عبد الملك بن قريب، داراى حافظه اى بسيار قوى بوده، كتابهايش را در 18 صندوق حمل مى كردند، ابن نديم 49 اثر از او نام مى برد كه بيشتر از ميان رفته.
كتابهايش (اصمعيات- اسماء وحوش- خلق الانسان- كتاب خيل- كتاب نخل و انگور- كتاب الغريب) اصمعى هم مثل ابو عبيده از جيره خلفاء ارتزاق مى كرده وفاتش 216 ه.
(وفيات الاعيان- الفهرست- حياة الحيوان- بغية الوعاة- تاريخ بغداد- طبقات القراء- دايرة المعارف).
9- ابو عمر اسحاق بن مرار شيبانى- در حديث مورد اعتماد بوده، ديوانهاى اشعار عرب را جمع نموده و بيش از صد سال زيسته است.
(1) واژه- رساله- در گذشته به مفهوم جزوه امروزى است و در معانى- نامه- فصلى كوچك از يك كتاب كه به آسانى بشود استنساخ نمود و حمل كرد بكار مى رفته بنابراين رساله ها و كتابهائى كه ابن نديم مثلا در باره جابر بن حيّان پانصد رساله و در باره سايرين نيز همينطور نوشته است امرى بسيار معقول بوده، مثلا راغب در همين كتاب مفردات هر حرفى را بنام يك كتاب نام مى برد مثل- كتاب الحاء- كتاب الجيم و غيره و چون تهيّه كاغذ و خوشنويسى مثل امروز كه چاپ هست نبوده لذا رساله و جزوه مى نوشتند تا اينكه بتدريج كاغذ فراوان و نوشته ها از روى چرم و استخوان به كاغذها منتقل شد.
آثارى در- نوادر- خلق انسان- داشته است كه تنها كتاب الجيم- او باقى است وفاتش 206 ه. (تاريخ بغداد- آداب اللّغه جرجى زيدان- وفيات الاعيان- معجم الادباء ياقوت- الفهرست- بغية الوعاة- مقدّمة تهذيب اللّغه).
10- محمّد بن سلام جمحى- عالم به شعر كه كتاب طبقات الشعراء او معروفست و چاپ هم شده بصورتهاى (چاپ ليدن و مصر و بيروت).
قديمى ترين كتاب، طبقات الشّعراء است، سيوطى در المزهر- و صاحب اغانى و قالى در كتاب اماليش به نوشته او استشهاد نموده اند، او شعراى جاهلى و اسلام را هر كدام به ده طبقه تقسيم نموده، وفاتش 232 هجرى. (الفهرست- تاريخ بغداد- بغية الوعاة، معجم اللادبا).
11- ابن ابى الخطّاب- صاحب كتاب جمهره اشعار العرب كه در اين كتاب با مقايسه ميان لغات قرآن و اقوال شعراء آنها را انتقاد نموده است و كتابش در قاهره چاپ شده بنام (نيل الارب فى قصائد العرب) و دو كتاب الامامة- التّوحيد- از او است و شايد صاحب الذّريعه كه دو كتاب اخير را باو نسبت داده مربوط به محمّد بن حسين ابى الخطّاب- باشد نه از او، وفاتش 170 هجرى. (الّذريعه حاج آقا بزرگ تهرانى- معجم المطبوعات- آداب اللّغه جرجى زيدان).
12- علىّ بن حمزه كسائى- مشهورترين نحويّون كوفه است اصلش از فارس است، استادانش رواسى، ابو جعفر- معاذ الهراء- هستند كسانى با خليل ملاقات داشته و از قاريان سبعه است در نزد برامكه مقرّب بوده و داستان زنبوريّه او با سيبويه و احتجاج سيبويه عليه او معروفست كه امين خليفه عبّاسى بخاطر اينكه كسائى معلّم او بود با اينكه چند شاهد، و عرب اصيل به سود سيبويه رأى دادند ولى امين با تعصّب، سيبويه را فرارى داد ...
كتاب معروف كسائى رساله اى در- لحن عامه است، امين و مأمون در گذاشتن كفش كسائى پيش پايش بر هم سبقت مى گرفتند و مى گفت هر كس از علوم عربى متبحّر شود در تمام علوم بهره مند شده است. وفاتش 189 ه كتابهاى او: (متشابه القرآن- المصادر- معانى القرآن- النّوادر- الوقف و الابتداء-) است.
(وفيات الاعيان- طبقات الادباء- الفهرست- تاريخ بغداد- انساب سمعانى- مقدّمه تهذيب اللّغه- معارف ابن قتيبه).
13- فرّاء- ابو زكريّاء ديلمى كه در لغت پيشوا و مورد اعتماد علماء است، ابو العبّاس مبرّد مى گويد: اگر فرّاء نبود لغت هم از نظر حصول و ضبط صحيح نمى بود.
ابن انبارى مى گويد: اگر- فرّاء- و كسائى بتنهائى هم بودند براى افتخار كوفه و بغداد در علم كافى بود، فرّاء- در نحو معلّم پسران مأمون بود و مأمون براى او تشريفات نويسندگى و خادم و خدمتگزار مقرّر كرده بود تا كتابهاى- حدود- معانى القرآن- را نوشت و صحاف ها نسخه آنرا پنهان كرده بودند و با ارائه هر پنج برگ آن براى استنساخ يك درهم مى گرفتند چون مردم به فرّاء شكايت كردند و نتوانست آن را از صحّاف ها پس بگيرد به ناچار نسخه اى ديگر و مفصّل تر در معانى القرآن نوشت، صحّاف ها اين بار هر ده برگ را بيكدرهم عرضه مى كردند.
فرّاء- در نجوم و طبّ هم مهارت داشته، آثارش بگفته ابن نديم در ششهزار برگ بود، وفاتش 207 ه- معانى القرآن او چند بار چاپ شده (در سه مجلّد).
(وفيات الاعيان- طبقات الادباء- الفهرست- معجم الادباء- دائرة المعارف).
14- ابن سكيت: ابو يوسف اهوازى، آخرين دانشمند نحوى كوفى در قرن سوّم است، نحو را از شيبانى و فرّاء و ابن اعرابى دريافته است، معلّم پسران متوكّل بوده و بخاطر جسارت و شهامت علمى و دينيش كه در حضور متوكّل اظهار داشت مغضوب و شهيد شد، زيرا متوكّل باو مى گويد: اى يعقوب اين پسران من بهترند يا پسران على (ع)؟
پاسخ مى دهد قنبر غلام على از تو و پسرانت بهتر است و بگفته سيوطى متوكّل مى گويد تا زبانش را از پس گردنش بيرون كشند (رحمة اللّه عليه).
بيست و چند تأليف در نحو و لغت و منطق دارد، آنچه تاكنون از او مانده (اصطلاح المنطق- كتاب الالفاظ) است وفاتش 243 هجرى ق است. (وفيات الاعيان- بغية الوعاة- طبقات الادباء- الفهرست- دايرة المعارف- معجم الادباء).
15- ابو فيد مورّخ سدوسى: از بزرگان لغت كه از ابو زيد و خليل آموخته است، يك سوّم لغات عرب را حفظ بوده، در مرو و نيشابور، و خراسان اقامت داشته، از آثارش (غريب القرآن- كتاب الانواء در باره باد و باران و جو- كتاب المعانى- كتاب جماهير القبايل) وفاتش 190 هجرى است.
(بغية الوعا- تاريخ بغداد- وفيات الاعيان- معجم الادباء معارف ابن قتيبه).
16- نصر بن شميل: ابو الحسن تميمى بصرى، از شاگردان خليل چهل سال در باديه ها ساكن شد تا عربى فصيح را بشنود، قاسم بن سلام از او علم لغت آموخته است، مدّتى در بصره در تنگدستى گذرانده است سپس به خراسان رفت و مستغنى شد، كتابش كه باقيمانده، غريب الحديث است وفاتش 203 ه است.
(الفهرست- وفيات الاعيان- معارف ابن قتيبه- بغية الوعاة- انباء الرواة- مزهر سيوطى).
17- قطرب: ابو على از بزرگان و لغت شناسان شاگرد سيبويه و معتزلى مذهب بوده، آثارش: (كتاب الاضداد- ما خلف فيه الانسان البهيميّه كتاب الازمنه- مثلّث قطرب كه منظومه اى است شصت و چند بيت شامل الفاظى كه معانى آنها با اختلاف حركات حروفشان عوض مى شود مثل:
سهام: تير، سهام: گرمى تابستان، سهام: تغيير رنگ چهره از غم و بيمارى، اين كتاب چاپ شده است، وفاتش 206 ه.
(بغية الوعاة- تاريخ بغداد- مقدّمه تهذيب اللّغه- روضات الجنّات- معجم الادباء).
18- ابن اعرابى- ابو عبد اللّه محمّد بن زياد، از بزرگان علماء كوفه از جهت لغات و انساب عرب حافظه اى قوى، و روش او روش فقها است، كتابهايش: (اسماء البئر و صفاتها- اسماء الخيل) وفاتش 221 ه.
(الفهرست- وفيات الاعيان- تاريخ بغداد- مقدّمه تهذيب- اللّغه- روضات الجنّات- معجم الادباء- مزهر سيوطى).
19- عمرو بن بحر معروف به جاحظ- كه از نظر هوش و قريحه و تفكر از بزرگان ادب است، كتاب- البيان و التّبيين- او نمودارى از وسعت اطّلاع علمى او است كه بر اصطلاحات عربى و پارسى تسلّط داشته و كتابهاى او در ادب، انشاء،
خطابه، احاديث و اشعار است، يكى از سخنان و روش اعتقادى او اينستكه مى گويد:
(انّ اللّه لا يدخل احدا النّار و انّما النّار تجذب اهلها بنفسها، و طبيعتها).
يعنى: خداوند كسى را در داخل آتش نمى كند بلكه اين آتش است كه اهل خود را كه با طبيعت او همساز است بخود جذب مى كند (كه به گفته مولوى
ناريان مر ناريان را جاذبند نوريان مر نوريان را طالبند
آثار ديگر جاحظ- كتاب الحيوان در 7 مجلّد- كتاب المحاسن و الاضداد- البخلاء- سحر البيان- فضائل الاتراك- سلوة الحريف فى المناظره بين الربيع و الخريف- كتاب العرافه و الزج و الفراسة و كتب ديگر وفاتش 255.
(وفيات الاعيان- معجم الادباء- الفهرست- تاريخ بغداد- بغية الوعاة و مآخذ بسيارى ديگر).
20- ابن قتيبه: عبد اللّه بن مسلم، در لغت و نحو و نقد ادبى معروف است، از آثارش- عيون الاخبار كه در 10 كتاب شامل (حكومت- جنگ- رياست- اخلاق و طبايع- علم و علماء- زهد- برادرى- نيازها- كتاب طعام- كتاب زنان و در چهار مجلّد چاپ شده) ولى در اين كتاب نظرات تعصّب آميزى بكار برده است از خطباء هر خطبه اى كه خواسته آورده، مثلا خطبه بسيار معروف معاويه بن يزيد كه عليه معاويه و پدرش يزيد بوده و ظلم و جنايات آنها را بر مى شمرد و از خلافت و جانشينى آنها اظهار تنفّر نموده در رديف خطبه ها نياورده و در عوض از حجّاج بن يوسف- خونخوار و جلّاد تاريخ چندين خطبه آورده است. (با اينكه نام كتاب خود را عيون الاخبار نهاده است).
ابو منصور ازهرى در سخن از ابن قتيبه مى نويسد: (رايت ابو بكر بن الانبارى ينسبه الى الغفلة و الغباوة و قلة المعرفه و قد رد عليه قريبا من ربع ما الفه فى مشكل القرآن).
يعنى: ديدم كه ابن انبارى ابن قتيبه را به غفلت و كندى ذهن و كمى معرفت نسبت مى دهد و تقريبا يك چهارم كتاب مشكل القرآن او را رد كرده است.
آثار ديگر ابن قتيبه (غريب القرآن- تأويل مشكل القرآن- معانى القرآن)
است كه ابن خلكان، سيوطى، حاج خليفه، ابن خطيب- تبريزى- ابن انبارى- سه كتاب نامبرده را از او مى دانند.
ابن مطرف دو كتاب غريب القرآن و مشكل القرآن او را يكجا بنام (كتاب القرطين) يعنى دو گوشواره جمع نموده، وفاتش 276 هجرى است، آثار غير قرآنيش (ادب الكاتب- الشّعر و الشّعراء- الامّة و السّياسة در تاريخ كتاب التّسويه بين العرب و العجم- تفضيل العرب- كتاب المسائل، و الجوابات) است.
(وفيات الاعيان- الفهرست- طبقات الادباء- تاريخ بغداد- انباء الروّاة- بغية الوعاة- دايرة المعارف الاسلاميّة).
21- ابو العبّاس ثعلب: از شاگردان ابن اعرابى كه به صدق لهجه و حافظه معروفست در نحو و لغت پيشواى كوفيون و بصريون در عصر خويش است، از آثارش كه باقيمانده- كتاب الفصيح كه معروف به فصيح ثعلب است كه شروحى بر آن نوشته شده و انتقاداتى نموده اند.
كتاب قواعد الشّعر كه از امر و نهى و خبر و استخبار بصورت قواعد شعرى ياد نموده و كتاب الامالى. وفاتش 291 هجرى.
(وفيات الاعيان- معجم الادباء- الفهرست- مزهر سيوطى- تاريخ بغداد- بغية الوعاة- دايرة المعارف الاسلاميّة).
اگر براى پيشرفت علوم بعد از پيامبر (ص) و پس از تأسيس دانشگاه امامان باقر (ع) و صادق (ع) كه بر اساس عقل گزينى و انديشه گرايى پايه گزارى شده بوده تا قرون بعد بخواهيم منحنى رسم كنيم، نقطه اوج آن در همين ايّام است يعنى در روزگارانى كه آثار فلسفى و عرفانى ملّت هاى ديگر مانند يونان و ايران و روم و هند به زبان عربى نقل شده است، و فرصتى حكومتى و سياسى لازم است تا همچون جرقّه اى استعدادهاى نهفته را از پشت پرده هائى كه تعصّبات شعوبيگرى
بر آنها كشيده بود روشن، و ظاهر سازد و اين زمينه را حكومت ديالمه و سه برادران آل بويه (احمد- على- حسن) ايجاد نمودند خصوصا معزّ الدّوله كه عليه تعصّبات و له حكومت حقّه با مطيع نمودن حكّامى كه فرصت كمترين روش عقلانى بدانشمندان نمى دادند شكوه عظمت دانشگاه اسلامى را تجديد نمودند.
و بنا به نوشته- ابن اثير در الكامل فى التّاريخ- و سيوطى در تاريخ خلفاء:
(و فى سنة اثنتين و خمسين بعد الثّلاثمائة يوم عاشورا، الزم معز الدّوله النّاس بغلق الاسواق و منع الطّباخين من الطّبخ و نصبو القباب فى الاسواق و علقوا عليها المسوح و اخرجوا نساء منتشرات الشّعور يلطمن فى الشّواره و يقمن الماتم على الحسين (ع) و هذا اوّل يوم ينح عليه ببغداد و فى ثانى عشر ذى الحجّة منها عمل عيد غدير خم و ضرب الدّبادب).
(تاريخ الخلفاء 403- الكامل فى التّاريخ 4/ 350) يعنى در سال 352 روز عاشوراء معزّ الدّوله مردم را به بستن بازارها و خوددارى از طبخ غذاى عمومى و بر پاداشتن چادرها در بازارها و آويختن پارچه هاى سياه و بيرون آمدن زنان براى تعزيه دارى كه بر صورت خود مى زدند و بر پا داشتن عزادارى بر حسين (ع) ملزم نمود و اين نخستين روزى بود كه در بغداد نوحه سرائى مى نمودند و در روز عيد غدير خم نيز طبالها طبل مى نواختند.
الزام معزّ الدّوله در اقامه حمايت از سالار مكتب شهادت كه درس ايثارگرى براى واژگونى دستگاه ستم يزيد و تجديد آن خاطره را مى داد، در حقيقت برداشتن پرده هاى بيم و وحشت از چهره فطرت حقّ طلبانه مسلمين و انسانها بود.
وجود وزرائى همچون صاحب بن عباد و ابن عميد، مجدّدا كلاسهاى دانشگاه اسلامى و جعفرى را رونقى ديگر بخشيد كه جرجى زيدان دو علّت براى عظمت علمى و دينى اين عصر ذكر مى كند:
اوّل- سبب و علّت رشد و تكامل، كه ناموسى است طبيعى و اينكه مردم اگر ديدند حكومت ها براى آنها خير و صلاح مى خواهند با شكوفائى عقلى، و علمى به كمال و رشد مى رسند و در قرن چهارم- (هناك اشهر انصار العلم حتّى ذلك العصر
من الملوك و الوزراء و الامراء:) در آن زمان مشهورترين ياران علم از ملوك و وزراء و امراء بودند.
دليل دوّم را حكومت ديلميان مى داند، مى نويسد: فقرّب عضد الدّوله العلماء و الكتاب و احسن وفاتهم و استحثّهم على الاشتغال بالعلم و تأليف الكتب- الف ابو السحاق الصّابى كتابا فى اخبار آل بويه سمّاه الناجى و الف ابو على الفارسى كتاب الايضاح و التكملة فى النّحو و قصده فحول الشّعرا فى عصره كالمتنبّى و السّلامى و غير هما و كان مجلسا لا يخلو من الادباء و العلماء يباسطهم و يباحثهم ... و تأثيرهم فى هذه النّهضه فى الاكثر على اخذهم بناصر العلماء و الادباء.
يعنى: عضد الدّوله دانشمندان و نويسندگان را بخود نزديك گرداند و مقدمشان را نيكو شمرد و بر پرداختن به علم و تأليف كتاب تشويقشان مى نمود ابو اسحاق صابى كتاب ناجى در تاريخ را نوشت، ابو على فارسى كتاب ايضاح و تكمله در نحو، و لذا او همه كشورهاى اسلامى فحول شعراء مثل متنبّى و سلّامى قصد حضورش نمودند، مجلس او از ادباء و علماء خالى نبود به آنها آسايش و آزادى مى داد و با آنها مباحثه مى كرد، تأثير آنها در اين نهضت منوط و متوقّف بر اين بود كه بيشتر به يارى علماء و ادباء اقدام مى نمودند.
كتابخانه هاى مهمّى در اين عصر بوجود آمد كه براى فايده عموم رايگان بود.
ياقوت مى نويسد: (لم يكن فى الدّنيا احسن كتب منها، كانت كلّها بخطوط الائمّة المعتبره و اصولهم المحرّره) يعنى در دنيا كتابهائى نيكوتر از آنها نبود و همگى به خطّ پيشوايان معتبر خطّ و نويسندگان اصيل بود كه با اصول صحيح نگارش يافته بود.
در قبال ديلميان، سامانيان نيز به سهم خود در عظمت انقلاب فكرى و علمى و تمدّن بسيار درخشان قرن چهارم و پنجم دخالت داشتند آنها نيز وزرائى مانند بلعمى كه تاريخ طبرى را ترجمه نمود، داشته اند.
آل زيار در طبرستان نيز به نوبه خود مشوّق علماء بودند و مشهورترين آنها شمس المعالى قاموس وشمگير است كه رساله اى در اسطرلاب نوشت و با صاحب
بن عبّاد رابطه علمى داشته است.
دولت حمدانى ها در حلب و موصل و مهمترين شان- سيف الدّولة است كه او نيز همواره مجلسش مركز ادباء و علماء بوده است دولت فاطمى در مصر كه كتابخانه هاى بزرگى ايجاد كردند.
در اين عصر است كه كتابهاى مفاتيح العلوم خوارزمى و الفهرست ابن نديم و احصاء العلوم فارابى براى كليد فهم دانش ها و آشنائى مردم به كتب دانشمندان نوشته مى شود.
اينك فهرست وار علمائى كه در لغات قرآن و نوادر غريب و معانى قرآن آثارى بجا گزارده اند ذكر مى كنيم تا پس از آشنايى به علما و كتابهاشان در چهار قرن و با مقايسه با كتاب كم نظير مفردات راغب متوجّه شويم كه بعد از ائمه اطهار (ع) كه در ذيل يك عنوان تمام آياتى كه مربوط به آن موضوع است ذكر مى كردند، پس از چهار صد سال تنها راغب است كه چنين توانائى و احاطه علمى و عملى به قرآن دارد و هيچ مفسّرى و نويسنده اى تا امروز كه قرن پانزده هجرى است چنين تسلّطى نداشته است.
1- ابو اسحاق زجاج: گويا شيشه برى داشته است، شاگرد مبرّد آثار زيادى دارد از آن جمله (كتاب سر النّحو- كتاب الابانه و التّفهيم در معنى بسم اللّه الرّحمن الرّحيم- كتاب خلق الانسان در لغت- كتاب معانى القرآن) وفاتش 311 ه.
(وفيات الاعيان- معجم الادباء- الفهرست- طبقات الادباء- روضات الجّنات- بغيه الوعاة و ساير مآخذ ادبى ديگر) 2- ابن انبارى- ابو بكر محمّد بن قاسم، شاگرد ثعلب و پدر خويش است، شواهد زيادى از قرآن و اشعار حفظ داشته بالغ بر سيصد هزار بيت در لغت و نحو در قرآن و حديث تأليف داشته، آنچه مانده است (كتاب الاضداد در نحو- كتاب الزّاهر در معانى كلمات عامّه مردم- شرح معقليّات كتاب الانصاح و كتاب الهاءات) وفاتش 328 ه.
(وفيات الاعيان- الفهرست- تاريخ بغداد- معجم الادباء- روضات الجنات- دايرة المعارف- بغية الوعاة).
3- ابن ولاد- از شاگردان زجاج كه نامش ابو العبّاس احمد بن محمّد است، از آثارش كه هست و چاپ شده (المقصور و الممدود) وفاتش 331 (معجم الادباء- بغية الوعاة).
4- ابو جعفر نحاس: محمّد بن اسماعيل- از شاگردان زجاج و او غير از ابن نحاس نحوى متوفّى 298 ه است، تأليفات زيادى در لغت و ادب و قرآن داشته است كه كتابهاى زير از او باقى مانده است.
(شرح معلّقات سبع- كتاب اعراب قرآن- عتاب معانى القرآن- ناسخ و منسوخ قرآن) وفاتش 338 ه است.
(معجم الادباء- وفيات الاعيان- طبقات الادباء- روضات الجّنات- انباه الرواة- بغية الوعاة- المزهر سيوطى).
5- زجّاجى- عبد الرّحمن بن اسحاق زجاجى از بزرگان نحو، و اهل نهاوند است در دمشق و طبريه سمت استادى داشته است از كتابهايش كه رسيده است (كتاب الجمل فى النّحو- الزّاهر- الامالى در لغت) متوفّى 339 ه. (وفيات الاعيان- صفات الادباء- الفهرست- بغية الوعاة).
6- ابو العبّاس مبرّد: كه هر چند در اواخر قرن سوّم فوت نمود ولى اثر ارزنده اش در تاريخ ادب و لغت بنام- الكامل- و شاگردان و راويانش در قرن چهارم تاكنون مورد توجّه است نامه ها و خطبات على (ع) و عمر بن عبد العزيز را در اين كتاب جمع نموده با مقايسه آن با كتاب هاى ابن قتيبه سلامتى نفس و حسن اعتقاد حقّه او بخوبى دانسته مى شود، متوفّى 285 هجرى. (وفيات الاعيان- الفهرست- و تمام كتب ادبى).
7- ابن دريد- ابو بكر محمّد بن حسن ازدى، از ابو حاتم سجستانى و رياشى، علم را فرا گرفته از نظر لغت كتابش دوّمين كتاب ادبى است بنام الجمهرة فى اللّغة- به ترتيب كتاب خليل كه در هندوستان در چهار مجلّد چاپ شده و ازهرى انتقاد شديدى بر كتابش و اخلاقش دارد، ديگر كتاب المقصوره بصورت نظم و
شعر و الف مقصوره و ممدوده- كتاب الاشتقاق- در نامهاى قبايل و مشتّقات اسمى آنها. و كتب ديگر، متوفّى 331 ه.
(وفيات الاعيان- الفهرست- تاريخ بغداد- معجم الادباء- معجم الشّعراى مرزبانى- الوافى بالوفيات و ديگر كتب ادب و شعرى).
يكى از برجستگيهاى علمى و انقلاب ادبى و لغوى و شعرى در اين عصر يعنى قرن چهارم و پنجم بوجود آمدن كتابهائى است در باره فهرست علوم كه مؤسّس آن فارابى است، با تأليف كتاب- احصاء العلوم و ديگر مفاتيح العلوم از ابو عبد اللّه محمّد بن احمد بن يوسف خوارزمى، كتاب فارابى در 52 فصل شامل (فقه- كلام- نحو- كتابت- شعر و عروض و اخبار).
كتاب دوّم شامل اصطلاحات و شرح مختصرى در 41 فصل در 9 باب (فلسفه- طبّ- منطق- عدد- هندسه- نجوم- موسيقى- خيال- كيمياء).
فارابى و خوارزمى.
در اين كتابها، علوم زمان خويش را يعنى علومى كه مسلمين در آن كار كرده و آثارى داشته اند كه در حدود سيصد علم بوده فهرست كرده اند و نويسنده مفتاح السّعاده- همه را بعدها به تفصيل شرح داده است. 9 علم در الفاظ و علوم زبانى و تاريخ- 44 علم در منقولات ذهنى- 5 علم در طبيعيات، رياضيّات- طبّ- تاريخ و فراست- 122 علم در حكمت عملى- 8 علم در علوم شرعى مثل تفسير- حديث- 92 علم در مفردات فضائل قرآن و قراءات و فروع تفسير- 40 علم در علم حديث و فروع آن- احاديث (مفتاح السّعاده و مصباح السّياده جلد 1/ از 81 تا 540 ج 2) هر چند قصد نداشتم سخنى از خاور شناسان و كسانيكه در باره تمدّن و عصر درخشان اسلامى كتاب نوشته و تحقيق نموده اند شاهدى ذكر كنم ولى به ناچار يك نمونه از كتاب:
(الحضارة الاسلامية عن القرن الرّابع الهجرى) از آدم متز- يادآورى مى شود
مى نويسد: (در اين عصر كه حدود مملكت اسلام از قاهره تا هند و درياى فارس تا سودان و شمال كشور و تا قفقاز و چين گسترش داشت بقدرى يكپارچگى در كشورهاى مسلمان و آزادى وجود داشت كه يك فرد مسلمان مى توانست در داخل اين محدوده عظيم تحت حمايت دين اسلام بدون هيچگونه قيد و بندى مسافرت كند، در هر كجا مردمى را مى ديد كه بر شريعتى واحد هستند و همانند او نماز اقامه مى كنند، همانطور كه شريعت و دينى يگانه مى ديد عرف و عادات هم يكپارچه بود، در اين كشورهاى يگانه اسلامى قانونى عملى را مى ديد كه حقّ زندگى اسلامى را براى او تضمين مى كند، بطوريكه حرمت شخص او در امنيت قرار دارد و يك فرد واحد است و هيچكس قدرت نداشت كه او را بهر شكل و صورت به بردگى در آورد تا آنجا كه مى گويد:
و قد طوف ناصر خسرو فى هذه البلاد كلها فى القرن الخامس الهجرى دون ان يلاقى من المضيقات ما كان يلاقيه الآلمانى الّذى كان ينتقل فى المانيا فى القرن الثامن عشر بعد المسيح عليه السّلام).
الحضارة الاسلاميّة فى القرن الرّابع الهجرى ج 1/ ص 22 آدام منتز).
يعنى ناصر خسرو جهانگرد و دانشمند مشهور، تمام اين كشورها را در قرن پنجم هجرى سير كرده و ديده است بدون اينكه مضيقه هائى مثل مضيقه هائى كه يك فرد آلمانى در موقع جابجا شدن در آلمان آنهم در قرن هيجده ميلادى بعد از مسيح مى بيند به بيند، ناصر خسرو چنان مشكلاتى هرگز نديده است.
1- شريف رضى- كه در قرآن عالمى ممتاز و همينطور در لغت و نحو آثارش (ديوان شعر- حقايق التّأويل- مجاز القرآن) و هم از او است كه نهج البلاغه را جمع آورى نموده است رحمه اللّه تعالى متوفّى 404 ه.
2- ابو العلاء معرّى: شاعر لغت شناس و زاهد، آثارش (سقط الزند- ديوان-
رسائل- لزوميات- رسالة الغفران) متوفّى 449 ه.
3- ابو الفضل محمّد بن عميد در ادب و نجوم و ترسل استاد بود، آثار او در يتيمة الدّهر ثعالبى موجود است. متوفّى 360 ه.
4- ابو بكر محمّد بن عبّاس خوارزمى- نويسنده معروف و پيشواى ادب و لغت در خوارزم- رسائل خوارزمى چاپ شده است، متوفّى 382 هجرى. نامه مهمّى در باره ستمهائى كه در تاريخ بر علويّون رفته دارد.
5- ابو اسحاق صابى: كه منشآت و رسائلش موجود و چاپ شده است. متوفّى 384.
6- صاحب بن عباد: كه شهرتش در تمام كتب ادبى و شعرى گسترده است آثارش: (لغت نامه- المحيط 7 جلد- الابانه عن مذهب اهل العدل- اسماء اللّه و صفاته- الاعياد و فضائل النيروز- الامامة- الانوار- التذّكره فى اصول الخمسه- تفصيل احوال السيّد عبد العظيم الحسنى- جوهرة الجمهره كه مختصر شده جمهره ابن دريد است.
متوفّاى 374 هجرى. (ديوان رسائل- ديوان شعر- القضاء و القدر- كتاب الوزراء).
7- بديع الزّمان همدانى- شاعر و لغوى با حافظه اى بسيار قوى آثارش (رسائل- ديوان شعر- مقامات) متوفّى 398 هجرى.
8- ثعالبى ابو منصور نيشابورى- آثار بسيارى دارد، اهمّ آنها كه در ادب و لغت است (فقه اللّغه- احاسن المحاسن- الاعجاز و الايجاز، الامثال- التّمثيل و المحاضره- ثمار القلوب- خاصّ الخاص سحر البلاغه و سرّ البراغه- سرّ الادب فى مجارى كلام العرب- غرر اخبار ملوك الفرس- الفوائد و القلائد- الكنايه و التّعريض- كنز الكتاب- لطائف المعارف- مكارم الاخلاق- مونس الوحيد- يتيمه الدّهر، فى محاسن اهل العصر (1) وفات ثعالبى 429 ه.
(1) بعد از كتاب يتيمه الدّهر ثعالبى عدّه اى از او تقليد نموده مثل على بن حسن با خرزى كتابى بنام دمية القصر و عصرة اهل العصر نوشت، سپس ابو المعالى سعد بن على در ذيل آن تأليفى به نام- زينة الدّهر و عصرة اهل العصر دارد، سپس عماد الدّين اصفهانى كتابى بنام خريدة القصر و جريدة العصر-نوشت و بعد در قرن يازده هجرى سيد على صدر الدّين المدنى ابن احمد نظام الدّين حسينى كتابى بنام سلافة العصر تأليف نموده.
9- ابو الفرج اصفهانى- نامش على بن حسين در لغت و نحو و شناخت اشعار و مغازى و طبّ و نجوم استاد بود، كتاب- الاغانى- او مشهور خاصّ و عام است، كتاب الدّمارات و مقاتل الطّالبين- كه از كتب ذيقيمتى است كه شهادت تمام مبارزين علوى كه با ظلم و ستم درگير بوده اند برشته تحرير در آورده است، وفاتش 356 ه.
10- ابو على تنّوخى- صاحب كتاب- الفرج بعد الشّدة- كتابى است ادبى و سودمند كه شامل حقايق تاريخى است و كتاب- نشورا- المحاضره و اخبار المذاكره- متوفّى 384 ه.
11- ابو هلال عسكرى اهوازى- تأليفات زيادى داشته از آن جمله: (جمهرة الامثال- كتاب الصّناعتين- ديوان المعانى- كتاب المصون فى الادب- كتاب الاوايل- التّفضيل بين بلاغتى العرب و العجم الفروق فى اللّغة) متوفّى 395 ه.
12- شريف مرتضى (1) على بن حسين الموسوى العلوى برادر شريف رضى، از
(1) از شگفتى هاى كار جرجى زيدان يكى هم اينست كه نوشته است از تصانيف شريف مرتضى كتاب نهج البلاغه است، شامل خطب على (ع) و سخنان او كه منسوب به على (ع) است مى گويد:
المشهور انّ الشّريف المرتضى جمع خطب على و اقواله و دوّنها فى ذالك الكتاب- سپس مى گويد: اين كتاب از مهمترين كتب ادب است كه محتوائى اينچنين دارد هر چند كه بعضى خطبه ها از على (ع) نيست ولى مسلّما خطبه هاى تاريخى و نامه ها از خود على (ع) است (تاريخ آداب اللّغة العربى جلد 2) بگفته دكتر صبحى الصّالح تاكنون پنجاه عالم و دانشمند بر نهج البلاغه شرح نوشته اند. معلوم نيست اين اشتباه كه مى گويد مشهور است كه شريف مرتضى نهج البلاغه را جمع آورى نموده اشتباه است يا نظرش اين بوده و حال اينكه ابن ابى الحديد در مقدّمه شرح مى نويسد: قال الرّضى ... امّا بعد حمد اللّه سألونى ان ابدا بتأليف كتاب يحتوى على مختار كلام امير المؤمنين عليه السّلام مشرع الفصاحه و موردها و منشأ البلاغه و مولدها فاجبتهم ... و رايت من بعد تسمية هذا الكتاب- نهج البلاغه- و من اللّه استمد التّوفيق.
يعنى رضى گفت: پس از حمد خداى از من خواسته شد كه به تأليف كتابى كه حاوى برگزيده هاى سخن على (ع) باشد در جميع فنون، و شاخه هاى آن از خطبه ها- نامه ها- مواعظ- ادب- بپردازم زيرا على عليه السّلام سر چشمه فصاحت و مركز و آبشخور آن و منشاء بلاغت و محلّ ايجاد آن است آنها را پاسخ مثبت دادم و بعد ديدم نام اين كتاب را نهج البلاغه بگذارم و از خداوند توفيق و مصون بودن از خطا را استمداد مى كنم.
بعضى كوتاه بين ها از شباهت پاره اى سخنان و مطالب كه بعد از على عليه السّلام در آثار ادباى ديگر بدون ذكر مآخذ آمده پنداشته اند شريف رضى از آن آثار اتّخاذ نموده و حال اينكه سخنان على (ع) از همان آغاز در اذهان و آثار مكتوب باقى بوده.
آثارش: كتاب- الدّرر و الغرر- كتاب الشّهاب و كتاب امالى در تفسير آيات و احاديث مشكله، متوفّى 436 ه.
13- ابن رشيق قيروانى: فرزند يك برده كه مؤلّفات زيادى دارد مثل كتاب العمده- كه به گفته ابن خلدون اين كتاب در نوع خود كم نظير است، متوفّى 456 ه.
14- حصرى قيروانى- كتابش، زهر الآداب، متوفّى 413 ه.
15- ابن خالويه- ابو عبد اللّه حسين ابن احمد همدانى كتابش ثلاثين سوره- مشهور است- كتاب الشجر- كتاب ليس- متوفّى 370 ه.
16- ابو بكر زبيدى: محمّد بن حسين بن عبد اللّه- آثارش- (طبقات اللّغويين و النّحاة، از زمان ابو الاسود تا زمان خودش- مختصر كتاب العين- كتاب استدراك على سيبويه) متوفّى 379 ه.
17- ابن جنى: پدرش برده اى رومى بوده، آثار زيادى دارد، مثل: (سرّ الصّناعه فى النّحو- شرح تصريف مازنى- كتاب العروض- مختصر القوافى- شرح متنّبى- علل التّثنيه).
18- ابن درستويه: از شاگردان مبرّد و فارسى الاصل است كتابش (الالفاظ الكتاب) متوفى 347 ه.
19- ابو سعيد سيرافى: در علوم قرآنى و لغت سر آمد بود، متوفّى 368 ه.
20- ابو على فارسى- متوفّى 377 ه. از آثارش (الايضاح، و التكملة) كه شروح زيادى بر آن نوشته شده.
21- ابو على قالى اسماعيل بن قاسم لغوى- از شاگردان ابن دريد و نقطويه و ابن درستويه، گاهى از شدّت فقر مجبور به فروش كتابهايش مى شد آثارش:
(كتاب الامالى- مثل كتاب الكامل المبرّد است- كتاب البارع) در لغت معاجم و لغت نامه ها است، وفاتش 356 ه.
22- ابو احمد عسكرى اهوازى- صاحب بن عباد دوستى او را غنيمت مى شمرد، كتابش (التّصحيف و التّحريف- كتاب الزّواجر و المواعظ، كتاب الحكم و الامثال) متوفّى 382 ه.
23- ابو منصور ازهرى لغوى هراتى شافعى كه كتاب تهذيب اللّغه و از كتابهاى كم نظير در لغت است كه در 15 جلد طبع و نشر يافته است وفاتش 370 ه.
24- ابن فارس- صاحب المجمل در لغت و مقائيس اللّغه كه تنها كتابى است در ريشه شناسى لغات، و كتاب- نقد الشّعر- كتاب الثّلاثة كه مثل كتاب ثلاثه قطرب است يعنى كلماتى كه با سه حركت خوانده مى شود مثل سهام با فتحه و ضمّه و كسره حرف (س) وفاتش 390 ه.
25- ابو نصر اسماعيل بن حماد جوهرى- در لغت اطّلاعاتش وسيع و سيوطى در- مزهر- او را بسيار مى ستايد، در نيشابور استاد بود كتابش صحاح- است كه آنرا- تاج اللّغه و صحاح العربيّه- ناميده است، خطّى زيبا داشته، ياقوت مى نويسد: علّت اغلاط كتابش اينست كه او تا حرف (ض) تنظيم كرده بود و وسوسه پرواز باو دست داد، روى مسجد جامع نيشابور رفت و گفت اى مردم كتابى نوشته ام كه كسى در دنيا بر او سبقت ندارد و كار ديگرى خواهم كه كسى نكرده باشد سپس دو لنگه درب بپهلوى خود بست و به بلندى رفت بخيال اينكه مى تواند در هوا پرواز كند از همانجا افتاد و وفات نمود و لذا بقيّه كتابش را شاگردش ابو اسحق باتمام رسانيد و در قرن هشتم ابو بكر عبد القادر رازى آنرا خلاصه كرد بنام- مختار الصحاح- كه چاپ شده و از كتاب ازهرى بآن افزوده است وفاتش 398 ه.
26- ابن سيده على بن اسماعيل- روشندل و نابينا كه دو كتابش المخصّص- و- المحكم و المحيط الاعظم- معروف و مشهور است، پدرش هم نابينا بوده و در لغت استاد بود، از كتاب المحكم- تاكنون 6 جلد چاپ شده كه در نوع خود كم نظير است با اين فرق كه مثل ازهرى آيات قرآن را اصل قرار نداده ولى كتاب-
مخصّص- بصورت معانى لغات تنظيم شده وفاتش 458 ه.
27- حمزه اصفهانى- كتابش تاريخ سنى ملوك الارض و الانبياء و ديگر (كتاب الامثال- كتاب الخصائص و الموازنه بين العربيّه و الفارسيّه وفاتش 350 ه).
28- محمّد بن اسحق ابن نديم- فضيلت بزرگ و زيادى در تاريخ ادبيّات و زبان بر جامعه و دانشمندان مسلمين دارد، براستى كتابش گنجينه و دفينه اى است كه حد اقل نام و آثار بزرگان علم را تا زمان خودش و حتّى اعتقادات اقوام غير مسلمان را ضبط كرده، مصاحف، خطوط، تاريخ لغت و نحو و تفسير و اسامى تمام كتب را فهرست كرده است، اوّلين بار فلوگل آلمانى آنرا چاپ كرده، اين كتاب ذخيره ادب و علوم گرانبهائى است كه اخيرا توسّط آقاى تجدّد مازندرانى بفارسى نقل شده است، وفاتش 385 ه.
29- ابن مسكويه- در فلسفه و منطق و شيمى و ادب و فقه و تاريخ استاد بوده، كتابهايش: (تجارب الامم- كتاب آداب العرب و الفرس تهذيب الاخلاق- و الحكمة الخالده- وفاتش 421- هجرى.
نيمه دوّم قرن پنجم سلجوقيان با حمله و خشونت عليه آخرين زمام داران آل بويه مجدّدا محيطى و جوّى در دنياى اسلام ايجاد نمودند كه زمينه فتنه هاى بعدى مغولان گرديد، اينان بر خلاف ديلميان با تعصّب عمل مى كردند اگر معدود علمائى كه محصول شكوفائى علمى سالهاى قبل بودند نمى بودند چراغ دانش تمام زواياى جامعه را روشن نمى نمود و بهره اى نمى داد. ولى خوشبختانه خزانه هاى كتاب در فارس و اصفهان و نيشابور و خراسان و بغداد و مصر هر كدام دهها هزار مجلّد كتاب در معرض ديد جامعه، و دانشمندان قرار داده بود.
در اين دوره مكانهاى زيادى براى رهبانيّت و صوفيگرى و مدرسه هائى
تأسيس شد ولى استادانش از يك روش فكرى خاصّ تبعيّت مى كردند، و تدريس مى نمودند حكومت از مذهب شافعى در برابر ساير مذاهب حنفى- حنبلى- مالكى و جعفرى حمايت مى كرد.
اخباريگرى و خراباتيگرى و تصوّف غير شرعى و غير معقول جاى تعقّل و انديشه و جسارت علمى را گرفت تا جائيكه مى بينيم ابو حامد محمّد غزالى بعد از مدّتى تدريس در نظاميّه بغداد ناگهان كتاب تهافت الفلاسفه را مى نويسد و به عزلت گزينى و رهبانيت روى مى آورد، خدمت بخلق و جامعه را رها مى كند به خدمت نفس مى پردازد و آنقدر افراط مى كند كه در كتاب احياء العلوم، و سپس در پاسخ سؤالاتى در باره ستمگرانى چون يزيد كه مطرود تمام فرق مسلمين است مطالبى عجيب و غريب مى نويسد و كياهراسى استاد ديگر نظاميّه بغداد به روشنى پاسخش را مى دهد، گوئى غزالى تاريخى نخوانده و يا ظلم و ستم ظالمان را خواسته است، به عشق گريختن از درس و بحث و به بيرون كشيدن گليم خويش از امواج تحوّلات جامعه و فتوى دادن به برائت يزيد و پدرش مى پردازد و سپس به وجد و سماع و لهو دلخوش مى شود (1).
آنگاه مى كوشد تا چراغ تعقّل و انديشه را خاموش و بازار پر رونق علم و دانش را كه در دوران پر شكوه قرنهاى چهارم و پنجم با حكومت ديلميان مى رفت تا سراسر زمين را از كتابهاى علمى مسلمين بپوشاند بتعطيلى بكشانند و در عوض خانه عزلت و خرابات و سراچه خويشتن گزينى را با اشاعه منقولات و
(1) شيخ مصلح الدّين سعدى شيرازى احوال چنين خود پرستان گمراه و كج انديش را چه زيبا سروده است تا شايد به الگوئى كه نشان مى دهد تأسّى جويند، مى گويد:
صاحب دلى به مدرسه آمد ز خانقاه بگسست عهد صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عابد و عالم چه فرق بود تا اختيار كردى از آن اين فريق را
گفت آن گليم خويش بدر مى برد ز موج وين سعى مى كند كه بگيرد غريق را
ولى ابو حامد غزالى از دستگيرى غريق به بيرون كشيدن گليم خويش روى مى آورد تا جائيكه مطيعان و فرمانبرداران خداى تعالى و دوستان اللّه را به خطا متّهم مى كند زيرا آنها لهو و رقص و سماع را جايز نمى دانند- كيمياى- سعادت 1/ 370.
مجعولات آب و جاروب مى كند تا بقيّه عمر به گوشه اى نشيند و دامن صحبت فراهم چيند.
و آنگاه كتابهائى با محتواى متناقض مى نويسد و خود را نخست گمراه، و سپس راه يافته معرّفى مى كند (1) باب علم را مسدود و دريچه هاى سخنان و اخبار تحقيق نشده را به روى خود و ديگران مى گشايد.
ابو حامدها در تاريخ ابتداء به عللى روشى را انتخاب مى كنند و سپس براى اثبات آن روش از هر قيل و قال و منقول و مجعولى يا ثبت شده اى يارى مى جويند، گوئى نمى دانند از زمان حيات پيامبر (ص) منقولات و اخبار به نام دين و غير دين و مسموعاتى كم و زياد رواج مى يافت و دوستان و دشمنان در اشاعه آنها سهيم بودند.
و قرآن در آيه 6/ لقمان چهره و كردار گروهى از مردم را كه چنان سخن رواج مى دهند اينطور ترسيم نموده كه:
(عدّه اى از مردم هستند كه براى گمراه نمودن و انحراف ديگران از راه خدا به بازيچه گرفتن آيات قرآن سخنان بيهوده پخش و كسب مى كنند يا اخبارى كه به غنا و لهو و لعب و هزل مى كشاند مى فروشند و مى خرند و منتشر مى كنند تا حقّ را بباطل بگردانند و تبديل كنند و مردم را از تدبّر و تعقّل در قرآن باز دارند).
چهره چنان كسان بعد از ترسيم كتاب و قرآن و نشان دادن چهره هدايت شدگان و محسنين است.
آيات فوق بعد از آياتى است كه مى گويد:
(تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ هُدىً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِينَ، الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ، أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ ...).
(1) گهگاه چنين روشهائى كبك وار كه براى تشبّه به غزالى ها راه رفتن خود راى نيز فراموش كرده اند ديده مى شود، بعضى پنداشته اند اوّل خود راى عالم سپس فيلسوف و بعد صوفى و عارف معرّفى كنند تا مدارج كمال راى طىّ كرده باشند، زهى درماندگى فكرى و شخصيّتى كه چنين توهّماتى آنها راى كبك گونه مى سازد و از راه پيامبر (ص) و امامان (ع) و عالمان آنها راى به غرور شيطانى سوق مى دهد.
آن آيات كتاب فرزانه سراسر حكمت است، هدايت و رحمت براى نيكوكاران است، همان كسانى كه نماز را بر پا مى دارند، زكاة مى دهند، و آنها به آخرت يقين دارند، اينان كسانى هستند كه از پروردگارشان هدايت شده اند و آنها رستگارانند و كسانى هم هستند كه ...
بنابراين مى بينيم كسانيكه با روح اسلام و قرآن مأنوس نيستند، در كتاب جواهر القرآن هم تعصّب در مذهب و اخباريگرى چشمشان را از آنچنان آيات مى پوشاند و از معرّفى الگوهائيكه تجسّم عملى قرآنند و در سوره هاى مختلف چهره شان ترسيم شده است خوددارى مى كنند و در عوض در كيمياى سعادت كه خلاصه كتاب پر حجم (احياء علوم دين) اوست و محصول دوران قلندرى و صوفيگرى، اوّل حديثى را كه قطعى و مسلّم فرض نموده ذكر مى كند و سپس نتيجه گيرى مى كند كه: لهو و نظاره در سماع و رقص چون گهگاه باشد حرام نيست. (كيمياى سعادت 1/ 370) و سپس با هزاران زحمت مى كوشد تا بقول خود ميان سماع مباح و غير مباح خط كشى كند، گوئى كه آدمى موجودى فرمولى و ماشينى است كه اوّل درى از حرام برويش بگشائيم بعد كوشش در حركت نه تند و نه كندش بنمائيم و لذا مى بينيم همين توجّه به خراباتيگرى و از راه عقل به نقل گرويدن و به رهبانيّت (ابتداء مقدّمه استيلاى حكّام متعصّب و ستمگر سلجوقى و خوارزم عزيز ما را فراهم ساخت و دوران ساختن صومعه ها و خرابات از همان زمان تا سالها بعد از حمله مغولان ادامه دارد). (تاريخ مغول 165 عبّاس اقبال) تمام آن كوششها براى از رونق انداختن كتابها و علوم و مساجدى بود كه در تمام زواياى آنها بحث و علم و مبارزه با كور دلى و ستم و جور وجود داشت در اين دوران توجيهات و تفاسير گوناگون براى مفاهيم عقلى و اسلامى آغاز مى شود.
بعيد نيست كه اگر از قرن ششم به بعد تا مدّتها مردانى همچون فارابى و ابو ريحان و ابن سينا و برادران خوارزمى و طوسى و طبرسى و رازى و ازهرى
هراتى و راغب اصفهانى و ابن خالويه همدانى وجود ندارد و سراسر آثار علماء آن عصر از قيل و قال انباشته شده بدون اينكه در صحّت و سقم آنها بررسى و تحقيق شود.
در همين ايّام است كه مى بينيم (راغب اصفهانى) بناچار كتاب (تفضيل النّشأتين و تحصيل السّعادتين) خود را كه نام كتاب او هم ترجمه و اقتباس از آيه:
(رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ- 201 بقره).
و متضمّن توجّه بدنيا و آخرت هر دو هست براى تنبّه و هشيارى ابو حامد غزالى كه در سرش هوس يك سوى گزينى داشته تقديم مى كند و استاد گريخته از دانشگاه و علم را به يك اصل مهمّ قرآنى و اسلامى كه (لا رهبانيّة فى الاسلام) است آگاهى مى دهد.
هر چند كه فكر و ذهن غزالى از هزاران اخبار متناقض و مخالف با قرآن انباشته شده بود و بجاى عرضه نمودن افكار و كردار خويش به قرآن بر عكس آيات و اخبار را مطابق تصميم و نظرات از پيش ساخته خود تفسير مى نمود.
قاضى ابن خلكان در شرح احوال ابو الحسن كياهراسى استاد شافعى نظاميّه بغداد كه پس از غزالى عهده دار تدريس آنجا شد مى نويسد:
(ابو الحسن المعروف بكياهراسى، كان من اهل طبرستان و ثانى ابى حامد الغزالى بل آصل و اصلح و اطيب فى الصّوت و النّظر تولى القضا و كان محدثا يستعمل الاحاديث فى مناظراته و مجالسه).
يعنى، ابو الحسن كياهراسى اهل طبرستان (مازندران) دوّمين شخصيت پس از غزالى است بلكه از جهت رأى و نظر از غزالى نيكوتر، استوارتر شايسته تر و پاك تر بوده.
(و من كلامه اذا جالت فرسان الاحاديث فى ميادين الكفاح طارت رءوس المقاييس
فى مهابّ الرّياح ...).
زمانى كه دلاوران علم حديث در ميدانهاى مبارزه ظاهر شوند، و بتازند، سرهاى كسانى كه به مقياس ها و قياسات معتقدند در وزيدنگاه بادها دور مى شوند پرواز مى كنند يا از ميدان مى گريزند.
ابو طاهر سلفى مى گويد: در نظاميّه بغداد ما از استادمان ابو الحسن كياهراسى در سال 495 هجرى در مورد سخنى كه در ميان من و فقهاى مدرسه نظاميّه جريان داشت فتوى خواستيم كه صورت مسأله و فتوى او اين چنين است:
(ما يقول الامام وفّقه اللّه تعالى فى رجل اوصى بثلث ماله للعلماء و الفقهاء، هل تدخل كتبة الحديث تحت هذه الوصية ام لا؟
فكتب الشّيخ تحت السئوال: نعم، و كيف لا و قد قال النّبى (ص) من حفظ على امّتى اربعين حديثا من امر دينها بعثه اللّه يوم القيامة فقيها عالما).
امام كياهراسى كه خدا موفّقش بدارد، در باره مردمى كه وصيّت مى كند يك سوّم مالش را به فقيهان و عالمان بدهند چه مى گويد: آيا نويسندگان حديث هم مشمول اين وصيّت مى شوند يا خير؟ شيخ زير سؤال نوشت: بلى، چگونه مشمول آن نشوند كه تحقيقا پيامبر (ص) گفته است كه كسيكه بر امّتم چهل حديث از امر و نهيش حفظ كند كه خداوند او را در قيامت فقيه و عالم محشور مى كند و بر مى انگيزاند.
سؤال دوّم- (عن يزيد بن معاويه- فقال انّه لم يكن من الصّحابة لأنّه ولد فى ايّام عمر بن الخطّاب رضى اللّه عنه و لمّا قول السّلف فى لعنه ففيه لاحمد قولان تلويح و تصريح و لمالك قولان تلويح و تصريح، و لابى حنيفه قولان تلويح و تصريح و لنا قول واحد التصريح دون التّلويح و كيف لا يكون كذلك و هو اللّاعب بالزد و المتصيّد بالفهود و مدمن الخمر و شعره فى الخمر معلوم ...
اقول لصحب ضمّت الكاس شملهم و داعى صبابات الهوى يترنّم و كتب فصلا طويلا ثمّ قلب الورقه و كتب او مددت ببياض لمددت العنان فى مخازى هذا الرجل و كتب فلان ابن فلان).
سؤال دوّم- در باره يزيد بن معاويه است، كياهراسى نوشت او از صحابه نبود زيرا در زمان عمر بن الخطّاب رضى اللّه عنه- زائيده شده و امّا سخن و فتواى گذشتگان در باره او اينستكه- احمد بن حنبل در باره او دو سخن با صراحت و اشاره دارد، مالك- هم با اشاره و صراحت و ابو حنيفه نيز سخنانى با اشاره و تصريح نموده اند ولى ما يك سخن صريح بدون كنايه و اشاره مى گوئيم و چگونه چنين نباشد كه يزيد- تخته نرد باز شكارچى يوزپلنگ، و دائم الخمر بوده و شعرش در خمر معلوم است ...
سپس كياهراسى فصلى طويل نوشت و كاغذ را بر گرداند كه پشت آن را هم بنويسد و نوشت اگر مرتّبا كاغذ سپيد به من بدهند عنان سخن را در باره خوارى و رسوائى اين مرد ادامه خواهم داد و بعد امضاء كرد. (وفيات الاعيان 2/ 450). سپس ابن خلكان مى نويسد:
(و قد افتى الامام ابو حامد الغزالى رحمه اللّه تعالى فى مثل هذه المسأله بخلاف ذلك) يعنى غزالى بر خلاف كياهراسى فتوى داده است به اينكه اسلام يزيد درست است و لعنتش غير جائز و اينكه بگويند يزيد، حسين عليه السّلام را كشته است صحيح نيست و بآن هم امر نكرده، چيزى كه صحيح نيست اينستكه در باره او گمان بد ببريم و كسى كه چنان گمانى مى برد نادان است، اگر امروز در زمان ما يكى را بكشند حقيقت آنرا نمى فهميم چه رسد به سالها قبل، معلوم نيست قاتل حسين (ع) قبل از مردن توبه نكرده است.
و امّا التّرحم عليه فجائز بل هو مستحبّ فانّه كان مؤمنا (مآخذ فوق) اوّلا بايستى پرسيد، اگر حقيقت براى تو بعد از سالها روشن نيست پس چگونه او را تبرئه مى كنى و به برائت او فتوى مى دهى؟! مگر اينكه تاريخ را هم مطابق فكر خودت توجيه كنى آيا فرزند يزيد، پدر و جدّ خود را كه در دامان آنها بزرگ شده بهتر مى شناسد يا شما.
اكنون بينيم معاوية بن يزيد- پس از بيعت نمودن مردم با او به خلافت و جانشينى يزيد يا پدرش چه مى گويد: اينك نظرات يعقوبى سيوطى مسعودى-
ابن اثير- دميرى ...
(ثمّ قال بالامر بعد ابنه معاويه و كان خيرا من ابيه، فيه دين و عقل بويع بالخلافه يوم موت ابيه فاقام فيها اربعين يوما و خلع نفسه فصعد المنبر- ثمّ حمد اللّه و اثنى عليه ثمّ ذكر النّبى (ص) ثمّ قال ايّها النّاس: ما انا بالراغب فى الائتمار عليكم لعظم ما اكرهه منكم و انّى لاعلم، انّكم تكرهوننا ايضا ... انّ جدّى معاويه قد نازع هذا الامر من كان اولى به منه و من غيره لقرابته من رسول اللّه و عظيم فضله و سابقته، اعظم المهاجرين، و اشجعهم قلبا و اكثرهم علما و اوّلهم ايمانا، و اشرفهم منزلة، و اقدمهم صحبة ...
فركب جدى منه ما تعلمون و ركبتم معه ما لا تجهلون ... و بقى مرتهنا بعمله فريدا فى قبره، و وجد ما قدّمت يداه و رأى ما ارتكبه و اعتداه ثمّ انقلت الخلافة الى ابى فتقلد امركم لهوى كان ابوه فيه، و لقد كان ابى يزيد بسوء فعله و اسرافه على نفسه غير خليق بالخلافه على امة محمّد صلّى اللّه عليه و آله فركب هواه و استحسن خطاه و اقدم على ما اقدم من جراته على اللّه و بغيه على من استحل حرمته من اولاد رسول اللّه (ص) فقلّت مدّته و انقطع اثره و ضاجع عمله و صار حليف قبره رهين خطيئته ...
ثمّ اختنقه العبره ... فلقد خلقت بيعتى من اعناقكم و السّلام) (حيوه الحيوان 1/ 89- تاريخ يعقوبى جلد دوّم دوران معاويه بن يزيد).
يعنى: پس از يزيد پسرش معاويه كه از پدرش در دين و عقل بهتر بود و روز مرگ يزيد با او بيعت كردند چهل روز باقى ماند و سپس منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند يادآورى پيامبر (ص) گفت:
اى مردم من بخاطر اينكه حكومت بر شما را ناروا مى دانم مايل به آن نيستم و مى دانم شما نيز خلافت ما را براى خود ناروا و ناپسند مى دانيد، جدّ من معاويه با كسى در امر خلافت نزاع كرد كه از او غير او شايسته تر بود بخاطر قربتش با رسول خدا و فضيلت بزرگ و سابقه او در دين كه از نظر قدر و منزلت بزرگترين مهاجرين و از نظر قوت قلب شجاع ترين آنها و از جهت علم بيشتر و از نظر ايمان نخستين فرد و منزلتش شريفتر و هم صحبتى او با پيامبر (ص) تربيت پيامبر (ص) و فاطمه بتول كه از شجره پاكند داشتند.
امّا همينكه مرگ محتوم جدّم فرا رسيد و دستهاى مرگ او را فرو گرفت اكنون در قبرش تنها در گرو عمل خويش است و هر تجاوزى كه مرتكب شده مى بيند سپس خلافت جدّم كه شما خوب مى دانيد چگونه بود و شما هم چگونه بوديد بسر رسيد و به پدرم يزيد منتقل شد و او كار شما را با هوى و ميلى كه در پدرش بود عهده دار شد، او با سوء فعل و زياده روى بر نفس خويش، كه شايسته خلافت بر امّت محمّد (ص) نبود بر مركب هوى و هوس نشست، و خطاهاى خود را نيكو شمرد و آنچنان گستاخانه بر خداى گام برداشت، و ستمگرى نمود كه خون و حرمت اولاد رسول (ص) را حلال شمرد، مدّت عمر، و خلافتش كوتاه شد و اثرش منقطع گرديد، و با عمل خويش در قبر همراه، و دست بگيريبان شد.
او در حالى به قبر سپرده شد كه در گرو گناهان خويش است و وزر و بالش و آثار كردارش باقى ماند، او اكنون به مجازات عمل خويش رسيده است، سپس گريست و گفت من بيعت خود را از شما برداشتم و السّلام (1).
نويسندگان رسائل اخوان الصّفا مى نويسند: اى برادر سپس بدان و آگاه باش كه
(1) مسعودى مى نويسد: (معاويه بن يزيد پس از يك هفته كشته شد و بعضى گفته اند بنى اميّه مسموش كردند، و نيز گفته اند: طاعون گرفت سنّ او 22 سال بود، وليد بن عتبه بر او نماز خواند هنوز تكبير دوّم نگفته بود كه بر روى در افتاد و درگذشت و بعد عثمان بن عتبه نماز ميّت را خواند) اين مورّخ كه تمام مستشرقين او را هردوت شرق و نظرات او را صائب و صادق مى دانند مى نويسد:
(و ليزيد مثالب كثيرة، من شرب الخمر و قتل ابن بنت الرّسول، و لعن الوصى و هدم البيت و احراقه و سفك الدّماء و الفسق و الفجور و غير ذلك ممّا قد ورد فيه الوعيد بالياس من غفرانه).
يزيد خطاها و عيوب فراوانى داشته است كه عبارت از مى خوارگى كشتن فرزند پيامبر (ص) و لعن بر وصىّ و جانشين پيامبر (ص) و ويرانى خانه خداى و سوزاندن آن، ريختن خون بى گناهان و فسق و فجور و غير از اينها كارهائيكه بيم و وعيد براى يأس از آمرزش خداى در آنها وارد شده است. (مروج الذّهب 3/ 73 مسعودى) جلال الدّين عبد الرّحمن بن ابو بكر سيوطى مى نويسد: (فقتل و جي ء برأسه حتّى وضع بين يدى ابن زياد، لعن اللّه قاتله و ابن زياد معه و يزيد ايضا).
حسين بن على كشته شد و سرش را پيش ابن زياد آوردند كه لعنت بر قاتل و كشنده حسين (ع) و ابن زياد با او همچنين بر يزيد باد.
و لما قتل الحسين و بنو ابيه بعث ابن زياد برءوسهم الى يزيد فسّر بقتلهم ...
همينكه حسين (رض) و برادرانش كشته شدند، ابن بزياد سرهاشان را براى يزيد فرستاد و يزيد با كشته شدن آنها شادمان شد ... و مورد بغض و كينه مردم قرار گرفت و حقّ هم همين بود كه باو بغض بورزند، سپس اهالى مدينه از بيعت او سرباز زدند و لشكر فراوانى بمكّه و مدينه روانه كرد، و واقعه حرّه بوجود آمد كه مدينه را غارت كردند و بآنان تجاوز نمودند.
مسلم در صحيح خود روايت كرده است كه پيامبر (ص) فرمود: (من اخاف اهل المدينه اخافه اللّه و عليه لعنة اللّه و الملائكة و النّاس اجمعين) (تاريخ الخلفاء/ سيوطى 209- 210) حالا چرا آقاى ابو حامد از اين همه واقعيّات چشم مى بندند و قلندر وار تجاهل مى كنند معلوم نيست تاريخ داورى كرده و خواهد كرد.
ذهبى مى گويد: اين عمل يزيد بود، باضافه شرب خمر و كارهاى منكر ديگر (مآخذ فوق).
ابن اثير مى نويسد: حجّ يزيد فى حياة ابيه فلمّا بلغ المدينه جلس على الشّراب له فاستأذن عليه ابن عبّاس فقيل له ان وجد ريح الشّراب عرفه ...
او در زمان پدرش معاويه براى حج بمدينه رسيد و بر مى خوارگى نشست كه ناگاه ابن عبّاس به ديدنش آمد و چون گفتند او با استشمام مى فهمد آنها را پنهان كرد. (الكامل فى التّاريخ 3/ 317- ابن اثير جزرى شافعى) در واقعه حرّه 330 نفر از قريش و مهاجر بدست سپاهيان يزيد كشته شدند.
(أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ- 18/ هود) (يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ- 82/ غافر).
(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً- 93/ نساء).
و يكى از علل شيوع اخبار جعلى از سوى طرفداران بنى اميّه و سايرين دور نگاهداشتن جامعه از همين آياتى استكه سه نمونه آن در بالا ذكر شد و با همان شيوه مسائلى ديگر طرح مى كردند تا جامعه را از قرآن فراموشى دهند.
اختلاف در دين بعد از وفات پيامبر عليه السّلام اتّفاق افتاد، براى اينكه در باره رياست طلبى و جاه طلبى كه در ميانشان بود نزاع كردند و از ميان آنها كسانى بودند كه كردند آنچه كردند از هتك حرمت پيامبر و كشتن اهل بيت رسالت و كوچك شمردن وحى و آنچه را كه ابن زياد در كربلاء انجام داد و همان فتنه هائى كه اهل شريعت محمّد (ص) و بنى هاشم را فرا گرفت از كشتن يكديگر، و از اين جهت آراء و نظرات فزونى گرفت و گروهى، اين حوادث را همه به قضا و قدر خدا نسبت دادند، سوگند بجان خودم كار و امر آنطوريست كه گفته اند ولى قصّه گويندگان چنان عبارتى براى اين بود كه خود را از آن گناهان تبرئه كنند. (اخوان الصّفا 3/ 165).
وفات عماد الدّين ابو الحسن طبرى كياهراسى 504 هجرى كه همه علماى
مذاهب و مردم در دفنش شركت نمودند، رحمه اللّه تعالى، شعراء مرثيه هائى در باره اش سروده اند. (وفيات الاعيان 2/ 451).
وفات ابو حامد غزالى هم در سال 502 هجرى اتّفاق افتاد، آثارش (كتاب البسيط- الوسيط- المحيط- الوجيز- مقاصد الفلاسفه تهافت الفلاسفه- المنقذ من الضّلال- المفتون به على غير اهله- احياء علوم الدّين- جواهر القرآن- قصايد الباطنيه- ميزان العمل و ...
1- جار اللّه زمخشرى، ابو القاسم محمود بن عمر- پيشواى زمان خود در لغت و نحو و بيان و تفسير و حديث، اهل خوارزم، بگفته ابن خلكان پاهايش در سفرى سرما زده و فلج شد كه بجاى آنها پاى چوبى قرار داد.
آثارش: (تفسير الكشّاف عن حقيقه التّنزيل، كه در كشف الظّنون- چندين صفحه در شرح آن نوشته شده- المفصّل فى النّحو- اساس البلاغه كه در نوع خود معجمى است پر فايده كه گاهى احاديثى هم ذكر مى كند، و براى هر واژه كه به ترتيب الفباء است معنى مجاز آن را نيز با عبارتش ياد آورى مى نمايد، مقّدمة الادب- المحاجاة فى الاحاجى و الاغلوطات- القسطاس فى العروض- اطواق الذّهب- الفائق- المتقصى فى الامثال نوابغ الكلم- ربيع الابرار- كتاب نصاع الصغار- اعجب العجب فى شرح لامية العرب- نزهة المونس) وفاتش 528 هجرى.
(وفيات الاعيان- طبقات الادباء- روضات الجنّات- لباب الالباب عوفى- معجم الادباء- معجم البلدان در ذيل واژه زمخشر بغية الوعاة).
2- زوزنى، ابو عبد اللّه حسين بن على بن احمد- آثارش: (كتاب المصادر بترتيب حروف الفباء ترجمان القرآن- شرح معلّقات) وفاتش 486. (انباه الرواة قفطى- اداب اللّغة 3/ 47 جرجى زيدان).
3- ميدانى، ابو الفضل احمد بن محمّد بن احمد نيشابورى دانشمندى در لغت
و امثال عرب كه كتابى در نوع خود بى نظير بنام مجمع الامثال- در دو جلد بترتيب حروف تهجّى ترتيب داده و در ذيل هر ضرب المثل وجه تسميه و تاريخچه آنرا با اشعار و اسناد ذكر مى كند.
كتاب- السّامى فى الاسامى در چهار جزء:
1- در امور شرعى اسلامى و ساير اديان.
2- در اسامى حيوانات و انواع غذاها.
3- در امور كيهانى و فلكى.
4- در امور زمينى و جغرافيائى.
كه نامها را به فارسى نيز ترجمه نموده كه در نوع خود بسيار مفيد است.
كتاب الهادى للشّادى در نحو با تعليقات فارسى- نزهة الطّرف فى علم الصّرف- وفاتش 528. (وفيات الاعيان- مجمع الادباء- روضات الجنّات- دائرة المعارف الاسلامية).
4- جرجانى، ابو بكر عبد القاهر- آثارش: (دلايل الاعجاز- اسرار البلاغه و البيان- العوامل المائه- كتاب الجمل در نحو- وفاتش 471 هجرى. (وفيات الاعيان- روضات الجنات- طبقات الشّافعيه- بغية الوعاة- انباه الرواة).
5- جواليقى، ابو منصور موهوب بن ابى طاهر- در علم ادب پيشوا و كتاب معروفش- المعرب فيما تكلمت به العرب من الكلام اللاعجمى- به ترتيب حروف تهجّى كه براستى مانند ساير علماء كه كتابهاى بى نظيرى نوشته اند كتاب جواليقى هم همينطور است.
اسماء خيل العرب و فرسانها- شرح ادب الكاتب- وفاتش 529 ه. (وفيات الاعيان- معجم الادباء- انباه الرواة- بغية الوعاة).
6- خطيب تبريزى، يحيى بن على بن محمّد بن حسن التّبريزى در لغت دانى مورد اعتماد از مردانى بود كه براى كسب علم تمام رنج را تحمّل مى نمود، از تبريز تا بغداد با كوله بارى از كتاب پياده رفت بطوريكه كتابها در پشتش از گرما و عرق بدنش ضايع شده بود، با ابو العلاء مباحثات لغوى داشته، آثارش: تاريخ بغداد، (الملخص فى اعراب القرآن- شرح معلّقات- شرح حماسه ابو تمام شرح
ديوان ابو تمام- شرح سقط الزند- تهذيب اصلاح المنطق) وفاتش 502 هجرى.
(طبقات الادباء وفيات الاعيان- معجم الادباء- بغية الوعاة- دائرة المعارف الاسلامية).
چنانكه تاكنون مشاهده شد علماء قرن چهارم و پنجم آثارشان همگى ابتكارى است و غالبا از شهرها و شهرك هاى ايران اسلامى كه براى رشد انديشه و تجلّى نبوغ زمينه گسترده ترى داشته برخاسته اند (1) و چون تعصّبات قومى يا عقيدتى تسلّطش را از انديشه ها برداشت اينچنين ستاره گاهى در عالم علم و ادب ظاهر شدند و يكى از شهرهائى كه بزرگانى به عالم اسلام عرضه داشته و اينك شرح حال و ترجمه و تحقيق در اثر جاودانه او بنام المفردات الفاظ القرآن يا المفردات فى غريب القرآن تقديم خوانندگان عزيز مى شود- شهر اصفهان است.
خوشبختانه خود راغب در مقدّمه كتاب مفردات چاپ 1318 هجرى مى نويسد: (قال الشّيخ ابو القاسم الحسين بن محمّد بن الفضل الرّاغب رحمه اللّه) كه آقاى نديم مرعشلى در چاپ بعدى كتاب كه با تحقيقاتى و فهارسى بچاپ رسانده بجاى (الفضل) محمّد بن مفضل چاپ كرده در مقدّمه كتاب (تفضيل النّشأتين و تحصيل السّعادتين) هم- محمّد بن مفضّل راغب- چاپ شده، بهر حال اين اشتباه از آنجا ناشى شده كه جلال الدّين سيوطى در بغية الوعاة نام راغب را- مفضّل بن محمّد اصفهانى كه قطعا اشتباه ناسخين بغيه است نه خود سيوطى چون سيوطى مى نويسد (وقفت على الثّلاثه ...) يعنى من سه كتاب (مفردات- محاضرات افانين البلاغه) راغب را ديده و آگاهى بر آنها دارم. (بغية الوعاة فى طبقات النّحويّين و النّحاة 2/ 297 چاپ 1384 تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم).
(1) به پنج مجلّد كتاب معروف معجم البلدان ابو عبد اللّه ياقوت حموى رجوع شود كه آثار صنعتى، علمى، ادبى و رجال هر شهرى را مفصّلا توضيح داده است. و عاليترين سندى است كه از جغرافيا كه قبل از جنايات و خرابى هاى مغول در باره ايران و ساير كشورهاى اسلامى باقى مانده است.
و نيز بكتاب وفيات الاعيان قاضى ابن خلكان.
پس نام او كه از سوى دانشمندان بعدى هم آمده همان است كه خود در سر آغاز مفردات نوشته است يعنى: (ابو القاسم حسين بن محمّد بن فضل) امّا زادگاه او را بالاتّفاق شهر اصفهان نوشته اند كه البتّه در سنّ جوانى به مركز خلافت و درس و بحث علماء بغداد منتقل و به كار تحقيقات و تأليفات خويش پرداخته است.
يكى از دلايل اصفهانى بودن راغب اينست كه در ذيل واژه- قبل- مثالى كه براى مقصد و مبدأ حركت و مسافرت ذكر مى كند (اصفهان) را قرار مى دهد و نام مى برد، مى نويسد:
(فقيل يستعمل على اوجه، فى المكان بحسب الاضافه، فيقول الخارج من اصبهان الى مكّه، بغداد قبل الكوفه و يقول الخارج من مكّه الى اصبهان: الكوفه قبل بغداد ...).
يعنى: واژه قبل موارد استعمال متعدّدى دارد:
اوّل- در مكان، بحسب اضافه شدن، پس كسيكه از اصفهان بسوى مكّه خارج مى شود، مى گويد: بغداد قبل از كوفه است و كسيكه از مكّه به سوى اصفهان خارج مى شود، مى گويد: كوفه قبل از بغداد است. (1)
(1) اين موضوع اصل طبيعى و گريز ناپذير است كه هر كس طبيعتا زادگاه خود را در موارد خاصّ به زبان مى آورد، آشنائى و تأثير پذيرى از علوم هم همين طور است، داستانها و نمونه هاى زيادى هست كه اثرات علم و زبان و محيط و زادگاه، همواره خود را ظاهر مى كند.
ما در اشعار يا نظم و نثر سعدى كه بررسى مى كنيم همه جا ترجمه و بازگوئى آيات قرآن و احاديث را در زبان شيرين و بيان او مى بينيم:
بنى آدم اعضاى يك پيكرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى بدرد آورد روزگار ديگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى نشايد كه نامت نهند آدمى
كه ترجمه حديث پيامبر (ص) است كه فرمود: (انّ بنى آدم كجسم واحد اذا اشتكى منه عضو، فاشتكى ساير جسده) امّا اگر كسى ادّعا كرد كه قرآن در سينه دارم ناگزير است در اشعارش همواره سخن از تقوى عبادت پاكدامنى- مبارزه با ظلم و ظالم- نماز- ايمان- عمل شايسته و همچنين نفرت و دورى از منكرات مثل ميخوارگى- ساقى و مطرب پرستى مدح ستمگران و همچنين دورى از رهبانيت يا خراباتيگرى كاملا ديده بشود نه اينكه بعدها دكان معانى اصطلاحات عرفانى براى آنها گشوده شود چنانكه مى بيننيم امروز و در عصر ما ذكر و ورد زبان و شعار ملّت اسلامى ما، استقلال كشور، عدم وابستگى رشد و تكامل، عبادت- ايثار- شجاعت دستگيرى از مستضعفين است كه همگى از اعتقاد باسلام قرآن سر چشمه گرفته، سعدى از شيراز، جامى از جام، و خاقانى از شيروان و بالاخره تمام مورّخين و مفسّرين از زادگاه خود طبيعتا نام مى برند.
اصفهان از ديدگاه ناصر خسرو (حكيم ابو معين حميد الدّين ناصر بن خسرو قباديانى) مقارن سالهاى تولّد راغب اصفهانى، 444 هجرى (اصفهان شهرى است بر هامون نهاده، آب و هوائى خوش دارد و هر جا كه ده گز چاه فرو برند آبى سرد، خوش بيرون آيد و شهر ديوارى حصين بلند دارد، و دروازه ها و جنگ گامها ساخته، در شهر جويهاى آب روان و بناهاى نيكو و مرتفع و در ميان شهر مسجد آدينه بزرگ نيكو با روى شهر سه فرسنگ و نيم است، اندرون شهر همه آبادان، كه هيچ از وى خراب نديدم، و بازارهاى بسيار، در بندها و كاروانسراهاى پاكيزه، يك من و نيم گندم به يك درهم، مردم آنجا مى گفتند هرگز بدين شهر هشت من نان كمتر از يك درم كس نديده و من در همه زمين پارسى گويان شهرى نيكوتر و جامعتر و آبادان تر از اصفهان نديدم و گفتند اگر گندم و جو و حبوب 20 سال نهند تباه نشود).
(سفرنامه ناصر خسرو- ص 139) ابن واضح يعقوبى (در قرن سوّم) مى نويسد:
(از قم تا اصفهان شصت فرسنگ يا شش منزل (1) است، گفته مى شود سلمان
(1) منزل يعنى جاى فرود آمدن و اين واژه بصورت اصطلاح براى چاپار خانه ها و مراكزى كه در هر شش فرسخ يا ده فرسخ براى رسيدن و فرود مسافرين يا پيك هاى حامل نامه ها و فرمانها مى ساختند و در هر منزل بريدى يا چاپارى و پيكى با اسبانى آماده براى حركت قرار داشتند همينكه چاپار از راه مى رسيد و از دور با زنگى كه سر چوب داشت رسيدن خود را اعلام مى كرد، پيك كه منزل آمده مى شود و فورا نامه ها را از او مى گرفت و با اسب تندرو تازه نفس بمنزل بعدى مى رساند و خود در همانجا مى ماند، اين عمل و تأسى مراكزيست، و اخبار از آغاز تاريخ تمدّن بشر در ايران و سپس بعد از اسلام رونق با شكوهى داشته است، چقدر بجا است كه در حكومت اسلامى ما نام پست و تلگراف كه واژه هائى است خارجى و تداعى فقدان آن از سوى مسلمين بويژه ايرانيان دارد تبديل به وزارت پيك و بريد گردد تا واقعا براى نسل جوان مسلمان ما تداعى تمدّن ريشه دار خود را داشته باشد.
فارسى كه رحمت خداى بر او باد از مردم اصفهان از آباده اى به نام (جيان) بوده، اصفهان در سال 23 ه فتح شد (بلاذرى هم سال 23 هجرى نوشته ولى- طبرى- 21 هجرى مى داند) مبلغ خراج اصفهان ده هزار درهم است و روستاهاى آباد و فراوانى دارد) (البلدان/ يعقوبى- ص 50). حمد اللّه مستوفى كه صد سال بعد از حمله خونخوارانه مغول مى زيسته، مى نويسد:
چهار شهر است عراق از ره تخمين گويند طول و عرضش صد در صد بود و كم نبود
(منظور عراق عجم است)
اصفهان كاهل جهان جمله مقرند بدان در اقاليم چنان شهر معظم نبود قم به نسبت كم از اينهاست و ليكن او نيز نيك نيك از چه نباشد بد بد هم نبود معدن مردمى و كان كرم شيخ بلاد رى بود كه چو رى در همه عالم نبود
اصفهان خاكش مرده را دير ريزاند و هر چه بدو سپارند از غلّه و غير آن نيكو نگاهدارد و تا چند سال تباه نكند در آنجا بيمارى مزمن و با كمتر بود ميوه هايش را تا هند و روم برند، در آن شهر مدارس و خانقاهات و ابواب الخير بسيار است، ولايتش هشت ناحيه و چهار صد پاره ديه است).
(نزهة القلوب ص 54 حمد اللّه مستوفى قزوينى).
ابو عبد اللّه ياقوت حموى مقارن حمله مغولان سال 656 هجرى مى نويسد:
(اصبهان و هى مدينة عظيمة مشهورة من اعلام المدن و اعيانها و ذالك ان لفظ اصبهان اذا ردّ الى اسمه بالفارسيّه كان اسباهان و هى جمع اسباه و اسپاه اسم للجند ...).
يعنى: اصفهان شهر بزرگ و مشهورى است و از شهرهاى شناخته شده و معروف است ... و آن اينستكه اگر لفظ اصبهان به اسم اصلى فارسيش برگردد- اسباهان- بوده و جمع- اسباه- يعنى سپاه و لشكر است).
(مسعر بن مهلهل مى گويد: در هواى آنجا گزنده هاى موذى نيست و در خاكش مردگان زود نمى پوسند و- ذلك بموضع مخصوص و هو مدفن المصلّى لا جميع ارضها ... اين وضع در محلّ مخصوص مصلّا است نه در همه خاك آنجا، سيصد و شصت قريه در اصفهان وجود دارد، از آنجا علماء و پيشوايان بسيارى برخاسته است كه در هر فنى از علوم استاد بوده اند كه در هيچ شهرى چنين نيست).
عمر و حيات اهلش طولانى است، براى شنيدن احاديث علاقه وافرى دارند، دانشمندان معروف آنجا از زيادى به حساب در نمى آيند از آن جمله- ابو نعيم اصفهانى- است) (معجم البلدان/ ياقوت- 1/ 209).
(اصفهان مركز مهمّ صنعتى و تجارى است و مردمانش بر تيمور لنگ شوريدند و مورد خشونت و غارت او واقع شدند، زيباترين بناهاى دينى عالم در آنجا واقعست، افغانها و روسها در سالهاى 1723 و 916 ميلادى بر آنجا تاختند، شهر اصفهان با داشتن معادن سنگهاى قيمتى و صنايع در جهان مشهور است) (الموسوعة العربية الميسرة/ محمّد شفيق غربال ص 168).
(خاقانى شاعر قرن ششم در هشتاد و يك بيت اصفهان را ستوده است، پس از پايتخت شدن كه جمعيّت آنجا بسيار فزونى گرفت و بناهاى تاريخ صفويه در آنجا احداث شد و در قرن هفدهم ميلادى حدّ اقل بيش از نيم ميليون جمعيّت داشت، آنجا را در مثلى فارس- اصفهان نصف جهان- گفته اند). (دايرة المعارف الاسلامية- 1/ 261).
شهر اصفهان با چنان آب و هوا و موقعيّت علمى صنعتى متأسّفانه همواره مردمانش در گذشته دستخوش ستيزه مذاهب مختلف بوده اند استعداد كار و فعّاليت آنها در فنون و علوم مختلف خود عواملى براى رشد انديشه ها است، از
معاريف آنجا:
1- حمزة بن حسن اصفهانى- نويسنده كتاب هاى معروف (تاريخ سنى ملوك الارض و الانبياء- الامثال- التّشبيهات- التّنبيه على حروف المصحف- الخصائص و الموازنه- و رسائل) است.
اين مورّخ مى نويسد: در سال 350 هجرى در داخل شهر (جى اصفهان) قسمتى از قصرى كه بنام (سارويه) معروف است خراب شد، و پس از كاوش در قسمت زيرين آن كه بصورت سردابى است حدود پنجاه عدل نوشته هائى كه بر روى پوست خدنگ (پوست توز) به خطى كه كسى به آن آشنائى نداشت بدست آمد، پس از تحقيق معلوم شد، ابو معشر بلخى در كتابى بنام اختلاف زيج از اين مكان چنين ياد مى كند:
(پيشينيان بخاطر توجّهى كه به حفظ علوم و باقيماندن آن داشتند مى ترسيدند حوادث طبيعى آنها را از بين ببرد و از پوست درخت خدنگ كه به توز معروف است و امروز هنديان و چينيان از آن اقتباس كرده اند نوشتند و بهترين مكان براى نگهدارى شهر اصفهان بود لذا آنها را در سردابى كه به نام- سارويه- معروف است نهادند) (تاريخ سنى 150 و 151/ حمزه اصفهانى).
2- ابو الفرج اصفهانى، على بن حسين بن هيثم- نويسنده و مورّخ ادبى مشهور كه در طبّ و نجوم هم تبحّر داشت، آثارش (آداب الغرباء- اخبار الطّفيليين- اعيان الفرس- اشعار الاماء و الممالك- جمهرة النّسب- دعوة الاطّباء- كتاب التّنزيل فى امور المؤمنين- مقاتل آل أبي طالب يا مقاتل الطّالبين- الاغانى ... وفاتش 356 هجرى.
(معجم الادباء- روضات الجنّات- وفيات الاعيان- مجالس المؤمنين قاضى شوشترى- الفهرست ...).
3- ابو مسلم اصفهانى، محمّد بن بحر- نويسنده اى بليغ و متكلّم و مفسّر كه تاريخ وفاتش را حمزه اصفهانى در آخر سال 322 ه و تولّدش را 254 ه نوشته است، ابن نديم و ياقوت او را عالمى كم نظير در تفسير و در انواع علوم نام مى بردند.
كه مدّتى هم عامل و كارگزار فارس و اصفهان و متولّى امور ديوانى، و حكومتى بوده، كتابى در تفسير داشته كه متأسّفانه و هزاران افسوس بعد از حمله مغول اين تفسير هم مانند صدها هزار جلد آثار علمى و ادبى ما از بين رفته و غالب مفسّرين مشهور بعدى مانند:
صاحب مجمع البيان/ شيخ طبرسى- صاحب تفسير الكبير/ فخر رازى- نظرات او را بصورت- فصل الخطاب- ذكر نموده اند، نام كتابش كه چهارده مجلّد بود: (جامع التّأويل لمحكم التّنزيل) است و همچنين كتابهاى: (ناسخ و منسوخ- كتابى در نحو كه حمزه آنرا- شرح التّأويل فى القرآن) نام برده، در وفاتش على بن حمزه اصفهانى اشعارى اين چنين سروده است.
به من گفتند براى محمّد بن بحر مرثيه اى نمى گويى- گفتم اوّل دل مرا به خودم از اين غم باز گردانيد و بشنويد چه مى گويم، كسى كه دلش از غم پرواز كرده كجا مى تواند سخن گويد در حاليكه دلش جريحه دار از مصيبت است.
و من بان عنه الفه و خليله فليس له الا الى البعث مرجع و من كان اوفى الاوفيأ لمخلص و من خير فى سر باله الفضل اجمع
كسيكه دوست و مورد محبّتش از او دور شده است راهى براى رسيدن به او جز بعث و قيامت نيست او كسى بود كه باوفاترين باوفاها نسبت بدوستش بود و تمام فضل بزرگى در جامه اش فراهم بود و در خانه نويسندگى و دانش در اوج و قلّه آن بود.
(معجم الادباء 6/ 422- الفهرست- بغية الوعاة 1/ 59).
قبلا بايستى خدايرا سپاس و ستايش كنم كه در گذران صفحات پايان عمر با ترجمه و تحقيق كتاب مفردات الفاظ قرآن توفيقى و سعادتى اين چنين نصيبم شده است، و نيز شكر گزار افاضه لطف و رحمتى كه از كودكى گوش جان به ترنّم
دعاهاى روحنواز شبانه و سحر گاهان پدر و ديدگان از خطوط پر محتواى عقل برانگيز قرآن و آثار بزرگان علم و ادب هماره بهره مند بوده و از مصاحبت و معاشرت دوستان صديق و با ايمانى هر چند تعدادشان اندك امّا در حكم جمعى او امّتى صالح و نكونام و براستى در انجام اوامر شريعت و راه تقوى شكوهى و جلالى در دين كه بمصداق آيه:
(وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ- 18/ حديد) و در پيشگاه و رضوان خداى در زمره همان دوستانى بودند و هستند كه مشمول پاداشى از نور و رحمت حقّند.
پس از آن توفيق چنان بود كه چند سالى در شهر اراك از علم و تقواى استادى شايسته تقدير، آيت اللّه سيد كاظم گلپايگانى (كه رحمت خدا بر او باد) دو بار تمام قرآن را با رجوع و توجّه به تفاسير مختلف و احاديث و روايات مربوط مورد بحث و درس قرار داديم و در همان شهر افتخار مجالست با دانشمندى متديّن و سوخته جان بنام حاج ابو تراب هدائى را حاصل كرديم و درس و تفسير ادامه داشتند ولى ايشان تمام اخبار را سر بسته و در بسته تبليغ مى نمودند.
در تهران نيز سالها با همان دوستان صديق و فاضل در جلسات تفسيرى كه بيشتر جنبه بررسى و تحقيق داشت در حضور استاد مرحوم شريف زاده گلپايگانى كه كتابخانه بسيار ذيقيمتى حاوى بيشتر كتب علمى، ادبى تفسيرى، لغوى از خاصّه و عامّه بود داشتند از گذران ساعات عمرمان نتايج و بهره هائى نيكو گرفتيم.
ضمنا مدّتى قبل از اين جلسات به يك ياد و جلسه اى مى رفتيم كه گردانندگان آنها- حسبنا كتاب اللّه مى گفتند- و به گفته راغب با كوتاه بينى، جز ايجاد روح بد بينى نسبت به ايمان و عمل ميليونها مسلمان، و تلقين غرور كاذب چيزى مشاهده نمى شد هر چند كه مطالبى جديد و جوان پسند در فحواى تفاسيرشان وجود داشت، امّا نارسائى و خود بزرگ بينى و فريفته شدن به آراء شخصى در آنها كاملا مشهود بود، نقطه مقابل اينها هم كسانى بودند كه احتمال
يك تحريف در دهها هزار خبر را بخود نمى دادند لازم به تذكّر است كه در خلال اين مشكلات و دست اندازها بمصداق آيه: (يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ- 6/ انشقاق) را در زواياى فكر و آلام روحى كه از اوضاع سياسى متحولّ سالهاى 1320 تا 1332 ه. ش و از آن به بعد تا 1342 ه. ش و پس از آن به وجود آمده بود در كام و روح و انديشه خود احساس مى كرديم، چه شبها و روزها كه با نيايش و تضرّع و زارى نجات و رهائى امّت اسلامى بخصوص كشور و ملّت عزيزمان را از زير چنگال استكبار جهانى آزمند، آرزو مى كرديم.
و براستى ساعاتى كه در ماههاى تير و مرداد 30 و 32 (ه. ش) با چشمانى اشكبار در خيابانها مى دويديم هرگز فراموش نمى شود بيم داشتيم آمال و اهدافى كه قرآن و اسلام براى رهائى از اسارت ها و نيز ايجاد سعادت براى انسانها ترسيم نموده و كم و بيش به آنها آگاه شده بوديم ميسور نگردد و پامال مى شود.
سالهاى 1325 (ه. ش) كه نخستين انجمن اسلامى دانشجويان در تهران تأسيس شد با همان دوستان و با دل و روحى سراسر اخلاق در جمع آنها كه غالبا جوانهايى پاك و مؤمن بودند شركت نموديم در مادّه دوّم اساسنامه انجمن قيد شده بود كه هدف ما كوشش براى ايجاد حكومت اسلامى است و لذا پيوسته بانگ بر مى داشتيم اگر چنين است بايستى خودمان در قدم اوّل (قرآن) را بشناسيم و با محتواى مقرّرات اسلامى آشنا شويم ما كه يك بار هم تمام قرآن را با معانى و تفاسيرش نياموخته ايم ديگران را به چه دعوت مى كنيم و يا مى خواهيم از انحراف بازشان داريم.!؟
آثار آن برداشتهاى متأسّفانه پس از سى و دو سال كه آن افراد غالبا در كارهاى اجرائى حكومت اسلامى قرار گرفتند بخوبى روشن شد كه بخاطر ناآگاهى به اسلام و دور بودنشان از متخصّصين و فقهاء و علماء و نيز داشتن نوعى انديشه هاى اسلامى غرب پسندانه محصول كارهاى آنها نه تنها جذب جوانان شيفته به اسلام و به راه حكومت و عدالت على (ع) نبود بلكه خود پلى و نردبانى
براى عبور و گذراندن آن عزيزان جوان از اسلام، و فرو رفتن در گرداب افراط و تفريط اعتقادى آنها شد.
تصوّر مى كردند اگر با لباس شيك و تميز و كراوات محكم بسته شده و احيانا چند دانه موى بر چانه يا بكلّى صاف و قيافه اى همچون پروفسورهاى غربى پشت ميز خطابه ايستاديم و با خواندن چند آيه قرآن و احيانا در يك ساعت سخنرانى يك ياد و بار نام اسلام را برديم ديگر كار تمام است و عرفان شرق را با تكنيك و تمدّن غرب بهم دوخته ايم و خود هم خياطباشى آن هستيم و از فرداى آن روز آئينى اروپائى اسلامى برقرار مى شود.
غافل از اينكه اعراض غير از جواهر، و اصلاح و رفورم خود جزئى از انقلاب است، پيامبر عظيم الشّأن اسلام (ص) دو امانت را كه متممّ يكديگر و دو ثقل كه بر پا دارنده دو كفه عدل و ميزان است براى ما و جهانيان باقى گذارده و آن (قرآن و، عترت و سنّت) است تفقّه در دين يا تسلّط كامل و اعلم شدن كه گره گشاى عقيدتى و عملى جامعه باشد كارى آنچنان سهل و ساده نيست و بايستى در عين جهد و اجتهاد سى و چهل ساله فرمان:
(أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ- 59/ نساء).
را گردن نهاد، زيرا ابدال حقّ نه چنانند كه ما قياس مى كنيم، اينك پس از ترجمه كتاب، الادب الكبير و الادب الصّغير عبد اللّه بن مقفّع- و ترجمه و تحقيق كتاب مشاهد القيامه سيّد قطب، سوّمين خدمت قلمى خود را باين اميد كه محتوايش را متفكّرين و مفسّرين همواره مورد استفاده قرار داده و مى دهند نوشته شده راهنمائى به زبان شيرين پارسى باشد تقديم نسل پر تلاش و شيفته قسط و حقّ و عدالت مى نمايد و ثواب و پاداش آنرا كه محصول عمرى رنج و زحمت توان فرسا است در صورت مقبول شدن آن از سوى خداى تعالى به ارواح پاك و مقدّس جانبازان و رزمندگان و مجاهدان راه اسلام كه قلّه و شكوهش در چهره ملّت شهيد پرورمان با پرچمدارى روحانيون سازش ناپذير و در پيشاپيش آنها (قلب تپنده امّت حزب اللّه حضرت آية اللّه العظمى امام خمينى) آشكار است و در پهنه زمين افتخار
و سر بلندى صدر اسلام را تجديد نموده اند تقديم مى دارد.
بسا كه هر روز از روز پيش بر عظمت اسلام و امّت اسلامى در راه نجات مستضعفين صالح و انسانهاى در بند اسارت هاى مادّى و غريزى با بر افراشتن پرچم اللّه و قرآن افزوده شود.
پس از گذراندن دوران زبانهاى خارجى و ادبيّات و فرهنگ عربى و علوم قرآنى با طلب خير از خداوند و مشورت با دوست فاضل و عزيز و با تقوايم (دكتر سيد جلال الدّين مجتبوى) باين كار پرداختم و در كار تحقيق و ترجمه كتاب مفردات راغب اصفهانى از هزاران كتاب و اثر ارزنده علمى مربوط به دانشمندانى از قرن اوّل هجرى تاكنون اعمّ از كتب تفسير، لغت ادبيّات، تاريخ، فلسفه، شعر اعمّ از عربى و فارسى و احيانا زبان خارجى ديگر كه آنها را در دوران زندگى با درآمدى بسيار ناچيز و متكفّل بودن هزينه سنگين زندگى از حقوق (كارگرى، كارمندى، تدريس) تهيّه شده بود استفاده نموده ام.
و براستى فقدان چنين مأخذ و منابعى يا عدم فرصتى براى استفاده از آنها باعث شده است كه در طول نهصد سال اينچنين اثر گرانقدر و كم نظيرى مثل (مفردات) و شايد بتوان گفت اثر بى نظيرى، در حاليكه تمام علماء و نويسندگان واژه شناس يا قرآن شناس و اديبان به آن نيازمند بوده و هستند از ميدان ترجمه و تحقيق آن نخست با اشتياقى وافر وارد شده و سپس بر كنار مانده اند.
اميدوارم اين كار بسيار مشكل و عظيم را كه جز باغور و غوص در ژرفاى علوم زبانى و ادبى و مقارنه و تطابق با مآخذى كه ذكر شده ميسور نبوده و روزانه بيش از پانزده ساعت وقت صرف آن شده است، در پيشگاه خداى تعالى مقبول، در ديدگاه خرد بين علماء و دانشمندان مأمول، و براى نسل ارزشمند اسلامى انقلابى و شهيد پرور حاضر و آينده مورد عمل و معمول باشد.
و نيز براى اينكه قدمى در راه آگاهى و آشنائى جوانان عزيز، و دانشجويان و دانش آموزان ما به آثار پر محتواى علمى مردانى كه از كشورهاى اسلامى خصوصا شهرهاى دانشمند خيز ايران اسلاميمان برخاسته اند باشند، ناگزير مقدّمه اى
مفصّل و ضرورى عرضه شد تا روشن شود كه پايه گزاران فرهنگ و تمدّن و علوم تكامل يافته كنونى همگى پس از ظهور اسلام و از مسلمين هستند.
در كتابت و نسخه بردارى، و آماده نمودن مطالب براى چاپ جوانى شيفته قرآن و اسلام بنام محمّد تقى تسكين دوست زحمات فراوانى متحمّل شده اند و گاهى نيز انگيزه، و مشوق كار بيشتر بوده اند.
و نيز آقاى فقيهى دانشجو و طلبه اى علاقمند كه در كار ماشين نمودن اوراق كتاب نهايت كوشش و ظرافت را بكار برده اند كه در خور سپاسگزارى است.
از خداوند مى خواهم كه براى تمام ملّت توفيق و حراست از دستآوردهاى انقلاب و اسلام و احساس رسالت سنگين خدمتگزارى را انگيزه و پيشوا، تقوى را رهبر، و در تحصيل زاد و توشه آخرت موفّق گرداند، و چون كار بسيار بزرگ و سنگينى است كه انجام شده قطعا نقائصى، و اشتباهاتى كه امرى اجتناب ناپذير است وجود دارد كه به گفته بشّار ابن برد:
و من ذا الّذى ترضى سجاياه كلّها كفى المرء نيلا ان تعدّ معايبه اذا انت لم تشرب مرارا على القذى ظمئت و اى النّاس تصفو مشاربه
هر گاه گفتار و آثار شخصيت هائى كه قرنها در گذشته اند را ملاك و ميزانى براى شناخت وجود علمى و اعتقادى آنها بدانيم، بخصوص اگر ببينيم هر قومى و عالمى او را بخاطر عظمت مقام علمى و دينيش بخود نسبت مى دهد، قطعا در اين موارد بايستى به آثار خود او توجّه نمود و عقيده او را دانست. مثلا:
بايد بگوئيم (راغب اصفهانى) از همان كم نظير افراد آن چنانى است، جلال الدّين سيوطى مى نويسد:
(و قد كان فى ظنّى انّ الرّاغب معتزلى فانّ كثيرا من النّاس يظنّون انّه معتزلى).
يعنى: تحقيقا بگمان من راغب اصفهانى معتزلى است و بيشتر مردم هم او را به يقين معتزلى مى دانند (بغية الوعاة 2/ 297) فخر رازى اشعريش بحساب آورده و شيخ بهاء الدّين عاملى او را با نام امام و علّامه اى كه لقب امير المؤمنين را در تمام آثارش تنها در باره على عليه السّلام بكار مى برد، او را نه اشعرى و نه معتزلى مى داند، راغب در همين كتاب و ساير آثارش همواره از عمر و ابو بكر احاديثى را با عبارت (رضى اللّه عنه) نقل مى كند و پيشوايان فرق مذهبى بخصوص مذاهب شافعى، و حنفى را با احترام نام مى برد و از آنها روايت نقل مى كند مگر آنجا كه نقدى ادبى و علمى لازم بداند كه در آن صورت با عفّت كلام و شهامت علمى اظهار نظر مى كند.
سيوطى مى گويد: در پشت كتابى از- قواعد صغرى- تأليف عبد السّلام چنين ديدم كه بدر الدّين زركشى نوشته بود، امام فخر الدّين راغب را از ائمّه سنت و با غزالى قرين و همسنگ دانسته است و سپس عبارت فوق يعنى- فان كثيرا من النّاس يظنّون انّه معتزلى- را ياد آورى مى كند (بغية الوعاة/ سيوطى 2/ 297) اكنون ببينيم خود راغب چگونه معتقد است:
در ذيل واژه- جبر- مى نويسد: گاهى مى گويند واژه جبر در مطلق اصلاح بكار مى رود، مثل سخن على (رض): يا جابر كلّ كسير و يا مسهّل كلّ عسير ...
اى خدائى كه اصلاح كننده دل و خاطر هر دل شكسته و آسان كننده هر دشوارى هستى.
و گاهى واژه جبر در قهر مطلق گفته مى شود كه پيامبر عليه السّلام گفته است (لا جبر و لا تفويض) يعنى: در جهان خلقت و از سوى خداى، نه جبر و نه تفويض است (اصلى است كه بارها از سوى امام صادق (ع) بيان شد و در كتاب كافى آمده است متمّم آن اينست- بل امر بين الامرين- يعنى در حيات بشر و اعمال او نه جبر و فشار مطلق و نه واگذاردن كارها بطور مطلق هست، بلكه در ميان مرگ و حيات كه بكلّى از اختيار انسان خارج است نوعى اختيار و آزادى هست كه انسانها
مى توانند يا راه خير و يا طريق شرّ و بدى را برگزينند كه گفت:
هو (الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا- 2/ ملك) و در باره انسان باز گفت: (فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً- 2/ دهر) (إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً- 3/ دهر) راغب سپس در قسمت ديگرى بعد از ذكر آيه: (الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ- 23/ حشر) ز نقل قول اشاعره و معتزله مى نويسد:
(و انكر جماعة من المعتزله ذلك من حيث المعنى فقالوا تعالى اللّه عن ذلك)، و اين امر قابل انكار نيست كه امورى مانند مرگ و حيات و بيمارى در بشر جبرى و گريز ناپذير است نه، چنانكه غلوّ كنندگان نادان مى پندارد، يعنى قائلين به جبر.
اينان دو گروهند.
1- يا كسى كه به روش خويش در معارضه و تعارض با ديگران خشنود است و نمى خواهد آنرا با پذيرش حقّ تغيير دهد.
2- و يا كسى كه ناخشنود است ولى با وجود ناروا دانستن عقيده، و روش خويش باز خود را بزحمت مى اندازد، گوئى كه چاره اى و راه ديگرى نيافته است، در باره آنها خداى تعالى فرمود:
(فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ- 53/ مؤمنون).
يعنى: خويشتن گروه گروه كرده و كار دين خود را نيز به تفرقه كشانده و هر گروهى به آنچه پيش انسان هست و معتقدند شاد مانند.
سپس مى نويسد: قهر و چيرگى و غلبه خداوند جز بر مقتضاى حكمت نيست از امير المؤمنين (رضى اللّه عنه) روايت شده كه گفته است.
(يا بارى المسموكات و جبّار القلوب على فطرتها شقيّها و سعيدها) اى آفريننده و نظام بخش آسمانها و سرشت آفرين دلها و موجودات چه نيك بخت و چه نگون بخت، فانّه جبر القلوب على فطرتها من المعرفه فذكر لبعض ما دخل فى عموم ما تقدّم: پس خداوند دلها را از جهت معرفت و شناسائى بر فطرتشان
به صلاح آورده و آفريده است، اين بود پاره اى از معانى و مفاهيمى كه در كلّ و عموم موضوع مورد بحث كه ذكر شد داخل است. سؤالى كه پيش مى آيد اينست كه چرا راغب در مسائل بسيار دقيق اعتقادى از سخنان على (ع) استشهاد مى كند؟ علّت اينست كه در زمان حيات او نهج البلاغه از آثار پراكنده ادباء و تواريخ جمع آورى و توسّط شريف رضى تدوين شده بود لذا در آثار راغب از سخنان على (ع) زياد بچشم مى خورد مگر نه اينست كه راغب:
دانشمندى است كه تعهّد اسلامى دارد؟ چگونه مى تواند از گنجينه بنام نهج البلاغه استفاده نكند، بخصوص در مسائل توحيدى و اثبات صفات خداى تعالى؟ گذشته از آن تمام فرق مسلمين (حنبلى- شافعى- حنفى- مالكى) على عليه السّلام را به خلافت حقّ و امامت و پيشوايى در علم و قضا و عدالت پذيرفته و با احترام نام مى برند حتّى نام فرزندان خود را در عصور و قرون گذشته چنانكه در آثار و تراجم مى بينيم از نام امامان تشيّع انتخاب مى كرده اند. و لذا مى بينيم راغب براى تقويت روح وحدت در آغاز همين كتاب در نخستين واژه يعنى- ابا- در صفحه اوّل كتابش مى نويسد خداى تعالى فرمود:
(النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ- 6/ احزاب).
و فى بعض القراءات و هواب لهم و روى انّه قال لعلّى: (انا و انت ابوا هذه الامّة).
خداى تعالى فرمود: پيامبر از خودتان به شما سزاوارتر است، و همسرانش مادران شمايند و در بعض روايت، پيامبر پدر شما است.
و همچنين روايت شده است كه: پيامبر (ص) به على (ع) فرمود: من و تو پدران اين امّتيم هر سببى و نسبى در قيامت منقطع مى شود مگر سبب، و نسب من.
بنابراين شخصيّت راغب حمايت از چيزى است كه آنرا حقّ يافته و هيچ بيمى از اظهار آن ندارد و هرگز شخصيت ديگرى را اعمّ از مذهبى يا علمى تحقير نمى كند. (البتّه بغير از كسانى كه قرآن آنها را مطرود دانسته).
در ذيل واژه اسف، روايتى از حضرت رضا (ع) نقل مى كند كه اگر آن روايت ذكر نمى شد بخوبى تأويل آن آيه روشن نبود و آوردن روايات را در ذيل آيات
مانند مينياتوريست ها و منبّت كاران يا كسانى كه دانه هاى مرواريد را در قطعه اى مى نشانند انجام مى دهد.
و اميد است از عصر ما به بعد ديگر افتخارات جاهلى كه سرمايه شعراء جاهلى بوده و تعصّباتى كه امّت را از دريافت حقايق اسلامى محروم مى سازد در جامعه مسلمين بوجود نيايد و محو شود در آنجا مى نويسد:
(فحزن كلّ اخى حزن اخو الغضب) و قوله تعالى: (فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ- 55/ زخرف) اى اغضبونا، قال ابو الحسن الرّضا انّ اللّه لا يأسف كاسفنا و لكن له اولياء يأسفون و يرضون فجعل رضاهم رضاه و غضبهم غضبه، قال و على ذلك، قال من اهان لى وليا فقد بارزنى بالمحاربه و قال تعالى: (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ- 80/ نساء).
يعنى: ابو الحسن رضا (ع) گفته است: (خداوند مانند انسانها و ما محزون و خشمگين نمى شود، امّا اوليائى دارد كه خشنودى آنها را خشنود خود و غضب ايشان را غضب و حزن خود قرار داده است از همين جهت است كه خداى تعالى فرموده است: كسيكه ولىّ مرا اهانت كند با من ستيزه، و محاربه كرده است، چنانكه در قرآن فرموده كسيكه پيامبر را اطاعت كند همانا خداى را پيروى و اطاعت كرده است.
در ذيل واژه- باب- مى نويسد:
(و منه يقال فى العلم باب كذا ... و هذا العلم باب الى علم كذا اى به يتوصّل اليه و قال عليه السّلام: انا مدينة العلم و علىّ بابها اى به يتوصّل).
يعنى: در باره علم هم گفته مى شود در آن علم بابى و مدخلى هست و اين علم راهى و بابى است بسوى آن علم باين معنى كه از راه آن و بوسيله آن بسوى علم مى توان رسيد، چنانكه پيامبر (ص) فرمود: من شهر علم و على درب آن شهر علم، يعنى بوسيله او و از راه او به شهر علم مى توان دسترسى پيدا كرد و رسيد.
نتيجه اينكه راغب نه اشعرى است و نه معتزلى و نه وابسته به هيچ مكتب كلامى ديگر، بلكه دانشمندى است سترگ و كم نظير، مؤمنى خالص و متّقى، مسلمانى عامل و پارسا، و در راه اسلام و قرآن و پيامبر و سنّت و عترت راسخ و
استوار، پيرو مذهب حقّ و دور از قال و قيل هاى تعصّب آميز.
از همين جهت با اينكه مدّتها در بغداد و در زمره مفسّرين و اديبان طراز اوّل بوده و كتابهاى او به ويژه (محاضرات الادباء و مفردات) او نمونه زنده اى از مقام علمى او است به مدرسه نظاميّه بغداد كه شرايطى يك سوى نگرانه براى استادانش قائل بودند وارد نشد امّا براى راهنمائى اساتيد آنجا و همه دانشگاههاى قرون بعد بهترين اثر ارشادى را تأليف نموده است.
خوشبختانه يكى از دانشمندانى كه كتابها و آثار علمى او از دستبرد حوادث و طوفانهاى سهمگين غارتها و سوزاندن هاى (محمود غزنوى- سلجوقيان- مغولان- صليبيان) در امان مانده است كتب راغب اصفهانى است و شايد يكى از عوامل باقيماندن آثارش آن خلوص و زهدى است كه او در تدوين آثار خويش داشته است و در مقدّمه همين كتاب به حالت روحى خاصّ و توجّه مخصوص او به اللّه آشنا مى شويم، مى گويد:
(ففى اعتماد ما حرّرته من هذا النّحو استغناء فى بابه من المثبطات عن المسارعه فى سبيل الخيرات و عن المسابقه الى ما حثّنا عليه بقوله تعالى (سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ- 21/ حديد) سهّل اللّه علينا الطّريق اليها (يعنى پس در اعتماد داشتن بر آنچه را كه نوشته ام و بر اين روش كه انجام شده، براى اينكه از موانع پيشرفت و موانع سرعت در راه خيرات بى نيازى باشد و در راهى كه خداوند ما را در سخن خويش بآن تشويق فرموده كه: (سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ- 21/ حديد).
يعنى: بسوى آمرزش پروردگارتان مسابقه بگذاريد و پيشى گيريد از او مى خواهيم كه راه و حركت بسوى نيكى ها و خيرات را بر ما آسان سازد).
ديگر از عوامل باقيماندن آثار راغب، مصون بودن تقريبى شهر اصفهان از
حوادث زيانبار تاريخى در حملات مغولان و چنگيزيان است و چنانكه گفتيم داشتن محيطهاى امنى براى كتابها.
ديگر اينكه كتابهاى او مانند (محاضرات- الذّريعه- مفردات) در حيات خود مؤلّف مثل آثار بسيارى از دانشمندان شهرت داشته و از آنها نسخه بردارى مى نمودند، بهر حال ما بترتيب نام و تأثير كتابهاى راغب را از متون ساير فحول علم و ادب و تفسير ذكر مى كنيم:
1- در كتاب (البرهان فى علوم القرآن) اثر بدر الدّين محمّد بن عبد اللّه زركشى متولّد 745 ه كه خود يكى از پايه گزاران تفسير و تشريح علوم قرآنى در تفسير و از بزرگان و پيشوايان فقه و حديث و اصول دين است كه آن را به 47 علم تقسيم و در كتابش كه چهار مجلّد است بيان داشته است.
در آغاز كتابش مى نويسد: (بعضى از مردم به اينكه مى گويند فلان كتاب را نوشتم و براى آن امر كتب ديگران را مطالعه نكردم بخود افتخار مى كنند، و مى پندارند كه آن عمل فخر است و نمى دانند كه چنين كارى نهايت نقص و نادانى است).
و سپس در بحث از مفردات قرآن و غرائب كلمات آن مى نويسد:
(و هو معرفة المدلول، و قد صنف فيه جماعة منهم ابو عبيده كتاب (المجاز) و ابو عمر و غلام ثعلب (ياقوته الصّراط) و من اشهرها كتاب ابن عزيز و (الغريبين) للهروى و من احسنها كتاب (المفردات) للرّاغب.
يعنى: شناختن و معرفت به مفردات غريب قرآن شناسائى مدلول و مفاهيم دلالت شده آن است كه گروهى در اين باره كتاب نوشته اند، مثل ابو عبيده، ابو عمرو و مشهورترين آنها كتاب ابن عزيز و كتاب هروى، ولى در ميان آنها نيكوترين شان كتاب مفردات راغب است.
زركشى در موارد متعدّد، در بحث متشابهات، در معانى صحيح تفسير و تأويل، و مفردات سخن راغب را با انتخاب احسن ذكر مى كند و از سه كتاب او يعنى همين (مفردات) و كتاب تفسير او كه نسخه خطّى آن در كتاب خانه آستانه
رضوى موجود است و كتاب الذّريعه نام مى برد.
خصوصا از مقدّمه اى كه راغب در مورد تفسير قرآن در همان يك مجلّد آورده است، كتاب البرهان فى علوم القرآن زركشى بعدها براى جلال الّدين سيوطى مورد تبعيّت قرار گرفته است.
(البرهان فى علوم القرآن به تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم چاپ 1376 هجرى در چهار مجلّد در مصر). (1)
2- در كتاب (الاتقان فى علوم القرآن) از جلال الدّين عبد الرّحمن سيوطى، يكى از علماى بزرگى كه تولّد خود را در كتاب (حسن المحاضره) چنين مى نويسد:
(كان مولدى بعد المغرب ليلة الاحد مستهل رجب سنة تسع و اربعين و ثمانمائة).
يعنى: شب يكشنبه اوّل رجب سال 849 ه متولّد شده ام سيوطى در كتاب (بغية الوعاة فى طبقات اللّغويين و النّحاة) از سه كتاب راغب به نامهاى (المفردات القرآن- افانين البلاغة- محاضرات) نام مى برد و مى گويد: اين سه را مطالعه كرده ام (بغية الوعاة 2/ 297).
و در مقدّمه (اتقان) هم مى نويسد: (و هذه اسماء الكتب الّتى نظرتها على هذا الكتاب ...) از اسامى كتابهائى كه براى تدوين اين كتاب به آنها نظر نموده ام:
فمن الكتب النّقليه ...
از كتابهاى نقلى: تفسير ابن جرير و ابن ابى حاتم ...
و من كتب اللّغات و الغريب العربيه و الاعراب (مفردات القرآن للرّاغب) ... (غريب القرآن لابن قتيبه ...
و از كتابهاى لغت و غريب و اعراب و عربيّت كتاب مفردات راغب ... (الاتقان 1/ 18).
(1) اشتباهى كه آقاى محمّد ابو الفضل ابراهيم پژوهشگر كتاب البرهان نموده اينست كه در معرّفى راغب در ذيل ص 126 جلد 1 مى نويسد هو ابو القاسم الحسينى بن محمّد المعروف بالرّاغب الاصفهانى ...
توفّى سنه 396 (و انظر بغية الوعاة 386) كه در بغية الوعاة جلد دوّم صفحه 297 با صراحت نوشته: كان فى اوائل المأئة الخامسه- وفات او 502 هجرى است يعنى در قرن پنجم زيسته و در قرن ششم فوت كرده است. [...]
سيوطى در جلد چهارم- الاتقان- در فصل علومى كه از قرآن استنباط مى شود عينا نظر راغب را كه در مقدّمه مفردات ذكر كرده مى آورد، مى نويسد:
و قال الرّاغب انّ اللّه تعالى كما جعل نبوّه النبيّين بنبيّنا محمّد (ص) جعل كتابه المنزل عليه متضمّنا لثمرة كتبه الّتى اولاها اولئك كما نبه عليه بقوله (يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً فِيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ- 2/ البينه).
يعنى: قرآن كتاب فرستاده شده خداى، تمام نتايج و بهره هاى كتب گذشته انبياء را كه براى پيشينيان فرستاده شده شامل است چنانكه آگاهى داد كه (پيامبر صحيفه ها و كتابهاى پاك شده از دروغ و غلط، و اختلاف را تلاوت مى كند و در آنها نبشته ها و فرامين ارزشمند پايدار قرار داد) (يكى از معجزات اين كتاب اينستكه با كمى حجم متضمّن معانى فراوان است بطوريكه خردها و انديشه هاى بشر از شمارش آن فوائد و معانى قاصر است ...).
سيوطى ابتداء علوم قرآنى را در كتاب التحبير فى علوم التّفسير صد و دو علم و سپس در (اتقان) هشتاد علم بر مى شمرد و در بسيارى موارد نظر راغب را بعنوان فصل الخطاب بازگو مى نمايد.
(الاتقان فى علوم القرآن للحافظ جلال الدّين عبد الرّحمن سيوطى به تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم 4 مجلّد چاپ 1387 هجرى در مصر و بغية الوعاة 2 جلد به تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم چاپ 1384 ه در مصر).
3- در كتاب، مفتاح السّعاده و مصباح السّياده- اثر معروف احمد بن مصطفى معروف به (طاش كبرى زاده) از دانشمندان بزرگ ترك در قرن دهم هجرى است.
در اين كتاب مؤلف محترم، راغب اصفهانى را بعد از دوران صحابه و تابعين در رديف طبقه سوّم قرار مى دهد كه در قرآن تفسير نوشته اند و هفت (7) كتاب او را نام مى برد:
الف- مفردات القرآن.
ب- افانين البلاغه. مه
ج- محاضرات الادباء.
د- تفضيل النّشأتين و تحصيل السعادتين.
ه- الذّريعة فى محاسن الشّريعه.
و- كتاب الاخلاق.
ز- كتاب تفسير.
در مورد كتاب تفضيل النشأتين- مى نويسد: و هو كتاب لطيف لا يمكن احسن منه فى بابه و جامع للفوائد الشّريعه.
كتابى است لطيف كه نيكوتر از آن در اين باب كتابى نيست و فوائد شريفى در آن هست.
و سپس مى گويد: و الكلّ بالغ نهاية الحسن بحيث لا يمكن لمادحها قضاء حقّها ...
تمام اين كتابها در نهايت خوبى است بطوريكه براى ستايشگر و مدح كننده آنها اداى حقّشان ممكن نيست. (مفتاح السّعاده ج 2/ 80).
ولى در باره يك جلد تفسيرى كه زركشى و سيوطى آن را ديده و از مطالبش نقل نموده اند، طاش كبرى زاده مى گويد: و له تفسير سمعناه من بعض الثّقات.
يعنى: راغب تفسيرى دارد كه از بعضى افراد مورد اعتماد شنيده ام (مفتاح السّعاده 1/ 226).
و در جلد دوّم كه سخن از تفسير است، مى نويسد: قال الاصفهانى فى تفسيره، اعلم انّ التفسير فى عرف العلماء كشف معانى القرآن و بيان المراد اعمّ ... تا آخر كه گويا از برهان زركشى نقل و بازگو كرده است.
(مفتاح السّعاده 2/ 574) و در تحت عنوان- علم معرفة غريب القرآن- و ذكر كتب مربوطه (محكم ابن سيده، تهذيب ازهرى و صحاح جوهرى، جامع فرّاء، بارع فارابى و مجمع البحرين صاغانى و كتابهاى ابو عبيده و ابو عمر الزّاهد و ابن دريد و ابن انبارى و عزيزى) مى نويسند: و من احسنها (مفردات الرّاغب) از تمام كتب فوق نيكوترشان (مفردات راغب است. (مفتاح السّعاده 2/ 411).
و در جاى ديگر عبارتى از مفردات كه در ذيل واژه- برّ- آمده نقل مى كند كه واژه- بار- در صفت انسانها، جمعش- ابرار- است و در صفت فرشتگان جمعش- برره- (مفتاح السّعاده 2/ 429).
(مصباح السّعاده و مصباح السّياده فى موضوعات العلوم تأليف احمد بن مصطفى مشهور به طاش كبرى زاده مراجعه و تحقيق كامل كبرى عبد الوهاب ابو النور- چاپ مصر 1387 ه) 4- در كتاب، كشف الظّنون عن اسامى الكتب و الفنون- شيخ مصطفى افندى مشهور به كاتب چلبى از علماى بزرگ ترك در اوايل قرن 11 هجرى كتابهاى راغب را بترتيب زير نام مى برد و معرّفى مى نمايد.
الف- كتاب اخلاق- (ج 1/ 36 كشف الظّنون).
ب- تحقيق البيان فى تأويل القرآن- (ج 1/ 377 كشف الظّنون) ج- افانين البلاغه- (ج 1/ 131 كشف الظّنون) د- تفسير الرّاغب- هو الفاضل العلّامه ابو القاسم حسين بن محمّد بن مفضّل معروف به راغب اصفهانى و هو تفسير معتبر فى مجلد اوّله- الحمد للّه على آلائه ... كه در آغازش مقدّمات سودمندى در تفسير و روش تفسيرى با شرح پاره اى از آيات بطور مفصّل آورده است.
و اين كتاب راغب يكى از مآخذ تفسير انوار التّنزيل قاضى بيضاوى است.
(كشف الظّنون 1/ 447).
نظر صاحب كشف الظّنون را ديگران نيز نقل كرده اند از آن جمله: محمّد حسين ذهبى در كتاب التّفسير و المفسّرون- كه مى نويسد: و كذلك استمد البيضاوى تفسير من تفسير الكبير المسمى بمفاتيح الغيب للفخر رازى و من تفسير الرّاغب اصفهانى. (التّفسير و المفسرون 1/ 298).
ه- تفضيل النّشأتين و تحصيل السّعادتين مختصر- آغازش الحمد للّه الّذى ارسل بالنّبوة عبده در 33 فصل مربوط به نشأ و زندگى دنيا و آخرت (كشف الظّنون 1/ 462).
و- درّة التّأويل فى متشابه التّنزيل- اولش خطاب به نويسندگان است،
مى گويد: اعلموا حملة الكتاب الكريم، و مى گويد: اين كتاب را بعد از كتاب معانى الاكبر تصنيف نموده. (كشف الظّنون 1/ 739).
ر- كتاب احتجاج القراء فى القراءة- كه آنرا املاء نموده است. (كشف الظّنون 1/ 15).
ج- الذّريعه الى مكارم الشّريعه- اوّلش، نسأل اللّه تعالى جوده الّذى هو سبب الوجود نورا يهدينا الى الاقبال عليه ... از خداى تعالى بخششى وجودى كه سبب وجود و پيدايش نورى كه ما را به او متوجّه مى كند، مى خواهيم و در 7 فصل است.
اوّل- در حالات انسان و فضيلت و قواى او.
دوّم- در عقل و علم و نطق.
سوّم- در قواى شهوانى.
چهارم- در قواى غضبى.
پنجم- در عدالت و ظلم.
ششم- در صناعات و فنون.
هفتم- در افعال.
و اين همان كتابى است كه بخاطر ارزش زياد و نفيس بودنش غزالى آنرا از خود دور نمى كرده (كشف الظّنون 1/ 827).
ط- محاضرات الادباء و محاورات الشّعراء و البلغاء: اوّلش الحمد للّه الّذى تقصر الاقطاران تحويه در 25 حدّ و فصل كه بعدها محمود بن محمّد اردام آنرا در 23 مقاله مختصر نمود. (كشف الظّنون 2/ 1609).
و- مختصر آن در يك مجلّد چاپ شده و توسّط ابراهيم زيدان كه تهذيب كننده آن است موجود مى باشد.
ى- المعانى الاكبر- كه راغب در- درّة التّأويل- آنرا ذكر نموده (كشف الظّنون 2/ 1729).
ك- مفردات الفاظ القرآن- اوّلش الحمد للّه ربّ العالمين، و صلواته على نبيّه محمّد و آله اجمعين و (كشف الظّنون 2/ 1773).
5- در كتاب، هدية العارفين اسماء المؤلّفين و آثار المصنّفين از اسماعيل
پاشا بغداد چاپ 1371 هجرى، علاوه بر يازده كتابى كه حاجى خليفه نام برده است.
كتاب- رسالة فى فوائد القرآن- راهم نام مى برد (هدية العارفين 1/ 311) و اين همان كتابى است كه خود راغب در مفردات چند مورد آنرا بنام- رسالة منبهة فى فوائد القرآن- ياد مى كند.
6- در كتاب كشكول- اثر معروف و ارزشمند شيخ محمّد بن حسين معروف به شيخ بهاء الدّين عاملى، متوفّى 1030 هجرى.
اين دانشمند نام راغب را با- الامام الرّاغب- ياد مى كند و آثار راغب را كاملا مطالعه كرده و گلچين آنها در كشكول ذكر مى كند بويژه از كتب (محاضرات- مفردات- الذّريعه- تفسير راغب) كه آنرا تفسير كبير نام مى برد با اينكه يك مجلّد بوده مى نويسد:
قال الرّاغب فى تفسيره الكبير عند قوله تعالى (الحمد للّه ربّ العالمين ...) كه معانى اللّه و ربّ العالمين و الرّحمن و الرّحيم و مالك يوم الدّين را عالمانه تفسير مى كند (1) (كشكول 2/ 321).
و امّا در نمونه هائى كه از محاضرات مى نويسد: قال الرّاغب فى المحاضرات كان الامام علىّ بن موسى الرّضا (ع) عند المأمون فلمّا حضر وقت الصّلوة راى الخادم ياتونه بالماء و الطشت فقال الرّضا لو أتيت هذا بنفسك، فانّ اللّه تعالى يقول:
(1) راغب در تفسير كبيرش در باره (الحمد للّه ربّ العالمين ...) مى نويسد: انّ الّذى يحمد و يمدح ...
الى آخر.
يعنى: كسيكه در دنيا با تعظيم و بزرگداشت نسبت به او حمد ستايش مى شود، چهار جهت دارد:
1- يا اينكه در ذات و صفاتش كامل است و از تمام كاستى ها و نقص و عيبها منزّه است، هر چند كه احسانى از او بتو نرسيده باشد كه او اللّه است.
2- يا ستايش او براى اينست كه به تو نيكى نموده و نعمت داده است كه او- ربّ العالمين- است.
3- يا اينكه تو اميدوار به احسان بيشترى از او در آينده هستى- كه او- رحمن و رحيم است.
4- و يا بخاطر اين است كه از قهر و شكوه و قدرت او بيم دارى كه او مالك يوم دين است.
(كشكول 2/ 321).
(فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً 110/ كهف).
يعنى: امام رضا نزد مأمون بود كه وقت نماز خادمان آب و طشت براى وضوى مأمون آوردند سپس امام (ع) باو گفت كاش اين كار را خودت انجام دهى زيرا خداى تعالى مى گويد:
پس كسيكه اميدوار به لقاى پروردگار خويش است بايستى كار صالح كند و در كار عبادت پروردگارش احدى را شريك نسازد و شركت ندهد. (كشكول 2/ 165).
مثال از كتاب الذّريعه راغب- فى ذريعة الامام الرّاغب انّ القّوة المفكرة مسكنها وسط الدّماغ ... الى آخر.
يعنى: نيروى انديشه و تفكّر در ميانه مغز است، نيروى خيال در جلو مغز، و حافظه در قسمت عقب مغز و قوّه ناطقه ترجمان آن است ... (كشكول 2/ 547) و نمونه هاى زيادى ديگر از مفردات.
7- كتاب، تاريخ آداب اللّغة العربيّة- تأليف جرجى زيدان كه متولّد اواخر قرن سيزدهم هجرى است و بگفته مدرّس تبريزى صاحب ريحانة الادب علاقه مفرطى به قرآن مجيد و نهج البلاغه داشته و قرآن را منشأ انتشار سيصد علم متنوّع مى داند. (ريحانة الادب 1/ 265).
جرجى زيدان- در باره آثار راغب مى نويسد: كان فقيها عالما فى اللّغة و الادب و له علم واسع ساعده فى تأليف الكتب النّافعه اهمّها.
راغب در لغت و ادبيّات علم وسيعى داشت و او فقيه و عالمى بوده است.
كتابهاى مهمّ نافعش عبارتند از:
الف- محاضرات الادباء- كه گنجينه اى است در ادبيّات و شعر و حكم و امثال و اجتماعيات و اخلاق و علم و جهل.
ب- مفردات الفاظ القرآن- كه معجمى است بترتيب حروف تهجّى پر فايده و در واقع معجم آيات و احاديث است.
ج- تفسير القرآن كه نسخه آن در- اياصوفيه- است.
د- حلّ متشابهات القرآن- نسخه آن در كتابخانه راغب پاشا در آستانه
تركيه است.
(و اين همان درّة التّأويل فى متشابه التّنزيل- است كه صاحب- هدية العارفين- نام برده است).
ه- تفضيل النّشأتين.
و- الّذريعة الى مكارم الشّريعه.
ز- كتاب الاخلاق. (آداب اللّغة 3/ 47).
8- كتاب، الموسوعة العربية الميسره، تأليف شفيق غربال.
مى نويسد: اديب لغوى و فقيه الّف عدة كتب فى التّفسير و الادب و البلاغه، مثل:
الف- حلّ متشابهات القرآن.
ب- الاخلاق.
ج- افانين البلاغه.
د- محاضرات الادباء.
ه- المفردات فى غريب القرآن- كه در مفردات دوران تحوّل هر لفظى را در آيات قرآن تحقيق و بررسى مى كند با شواهدى از حديث و شعر و در مجاز و تشبيه آنها نيز گفتگو مى كند، كتاب مفردات از مهمترين كتب تفسيرى الفاظ قرآن است- فاصبح من اهم الكتب المفسّره لألفاظ القرآن (الموضوعه 854).
9- كتاب، دائرة المعارف الاسلاميّه- كه از زبانهاى آلمانى انگليسى و فرانسوى و عربى نقل شده مى نويسد: راغب مطالعات و تحقيقات او در قرآن است كه شايد همان رساله مقدّمه در تفسير و كتاب منبهة فى فوائد القرآن- كه موجود نيست باشد و آن مقدّمه تفسير در سال 1329 در قاهره ذيل كتاب- تنزيه القرآن عن المطاعن- از قاضى عبد الجبّار چاپ شده است.
بعد از آن معجمى با ارزش بترتيب حروف الفبا به عنوان- مفردات الفاظ القرآن- تصنيف نموده كه نسخه هاى خطّى آن در استانبول و بنكپور موجود است.
مفردات در حاشيه نهايه ابن اثير در سال 1322 در قاهره به چاپ رسيده كه
در مقدّمه آن راغب طرح نوشتن كتابى در مترادفات قرآن را ترسيم نموده است و شايد كتاب- تفسير القرآن راغب كه نسخه خطّى آن در (ايا صوفيه) موجود است با همان روشى باشد، و در كتاب (درّة التّأويل) اشاره به آيات قرآنى كه در آن كتاب هست نموده است.
الذّريعه را قبل از مفردات- نوشته و همچنين كتاب حلّ متشابهات القرآن و كتاب الذّريعه الى مكارم الشّريعه و كتاب تفضيل النّشأتين- كه در قاهره چاپ شده.
مشهورترين كتاب راغب (محاضرات الادباء) است كه از هوش و عقل و كودنى آغاز مى شود و به ذكر فرشتگان و جنّ و حيوان ختم مى شود با نظم و نثر نوشته شده و نسخه هاى خطّى آن در (استانبول- دمشق- قاهره) موجود است.
اين كتاب را اوّلين بار فلوگل آلمانى به اروپائيان شناساند كه با حاشيه كتاب ثمرات الاوراق- از ابن حجه- چاپ بولاق در سال 1287 ه به چاپ رسيد و در قاهره بدون حاشيه در سالهاى 1310- 1324- 1326 هجرى چاپ شده و ابراهيم زيدان مختصر آنرا در سال 1325 ه چاپ نموده است.
نسخه خطّى كتاب (تحقيق البيان) راغب كه در لغت و نويسندگى و اخلاق و عقايد و فلسفه و علوم اوايل است در مشهد موجود است. (روضات الجنّات- بغية الوعاة- طبقات المفسّرين- دائره المعارف الاسلاميّه 9/ 475).
10- كتاب ريحانة الادب فى تراجم المعروفين بالكنية و الادب- از محمّد على تبريزى معروف به مدّرس مى نويسد: محمّد بن مفضّل بن محمّد معروف به راغب، در لغت و فنون ادبى و شعر و حديث و كتابت و كلام، و حكمت و اخلاق يگانه و شهره آفاق است، مصنّفات بسيارى دارد:
الف- افانين البلاغة.
ب- الايمان و الكفر.
ج- تحقيق البيان فى تأويل القرآن.
د- تفسير القرآن و به جامع التّفسير معروف است.
ه- تفضيل النّشأتين.
و- الّذريعه الى مكارم الشّريعه.
ز- جامع التّفسير كه ذكر شد، در آداب و اخلاق و تصوّف و مواعظ نيكو و گاهى از كليله و دمنه در آن نقل شده است و دو بار در قاهره بچاپ رسيده است.
ج- محاضرات الادباء.
ط- المفردات فى غريب القرآن.
ى- مقدّمه تفسير كه در مصر ذيل تنزيه القرآن قاضى عبد الجبّار چاپ شده.
كتاب- الذّريعه- راغب را به (اخلاق ناصرى) ترجيح داده اند از اشعار آن كتاب است كه مى گويد:
ز صد هزار محمّد كه در جهان آيد يكى به منزله جاه مصطفى نشود اگر چه عرصه عالم پر از على گردد يكى بعلم و سخاوت چو مرتضى نشود جهان اگر چه ز موسى و چوب خالى نيست يكى كليم نگردد يكى عصا نشود
در معجم المطبوعات وفاتش را 502 ه نوشته است ولى در (روضات الجنّات) 565 ه كه اشتباه است. (ريحانة الادب 2/ 66).
مأخذ جديد ديگر در باره آثار راغب:
11- تاريخ الادب العربى تأليف كارل بروكلمان جزء چهارم.
12- تاريخ ادبيات ذبيح اللّه صفا- كه مى نويسد: از ميان كتب كلامى شيعه اثنى عشريّه در اين عهد (قرن پنجم) آثار شيخ طوسى مانند اثبات الواجب و كتاب تلخيص الشافى كه اصل آن را سيد مرتضى در ايراد بر كتاب المغنى فى الامامة تأليف قاضى عبد الجبار معتزلى همدانى نوشت و شيخ طوسى آنرا تلخيص نموده و كتاب (الذّريعه الى مكارم الشّريعه) تأليف ابو القاسم حسين بن محمّد اصفهانى معروف به راغب متوفّى (502 ه) كه برخى او را از علماء شيعه دانسته اند. (تاريخ
ادبيّات در ايران/ صفا 2/ 266).
ذيل كتاب فصيح ثعلب- تأليف محمّد عبد المنعم خفاجى- مى نويسد:
علمائى بنوشتن غريب القرآن- اهتمام زيادى نموده اند، و تأليفات فراوانى داشته اند كه مشهورترين آنها:
الف- غريب القرآن و مجاز القرآن- ابو عبيده متوفّى 209 هجرى.
ب- غريب القرآن از ابو عمر و زاهد محمّد بن عبد الواحد غلام ثعلب (متوفّى 345 ه).
ج- المفردات فى غريب القرآن- از راغب اصفهانى حسين بن محمّد (متوفّى 502 ه).
د- اتحاف الاريب بما فى القرآن من الغريب از ابو حيّان اندلسى (متوفّى 745 ه) و علماى جديد ديگر كه در اين باره كتابهائى نوشته اند و ذكرشان لازم نيست.
(ذيل فصيح ثعلب- خفاجى ص 3).
با اينكه راغب در مقدّمه كتاب دو بار نام كتاب حاضر را- مفردات الفاظ القرآن- ذكر مى كند و مى نويسد: قد استخرت اللّه تعالى فى املاء كتاب مستوفى فيه- مفردات الفاظ القرآن.
متأسّفانه نه تنها در نام كتاب تصرّفاتى شده است بلكه تحريفات، و خيانت هاى علمى و ادبى كه بزرگترين خيانت ها محسوب مى شود در حقّ كتاب حاضر انجام گرفته كه پاره اى از روى بى توجّهى و سهو و قسمتى ديگر بخاطر انتحال و بخود نسبت دادن يا سرقت ادبى و علمى است.
كتابى اخيرا بنام (مجمع البيان الحديث تفسير مفردات الفاظ القرآن الكريم) از سوى سميح عاطف الزّين- در دار الكتب اللبنانى و دار الكتب المصرى- چاپ شده كه آقاى سميح عاطف الزّين عينا كتاب مفردات را با حذف مقدّمه عالمانه و عابدانه راغب
و جايگزينى مقدّمه اى از سوى خود كه بازى با اعداد است و همان مهملات عدد (29) و (19) را بنام اينكه كيف يجب ان يفسّر القرآن الكريم و خاصّة فى عصرنا: يعنى چگونه در عصر ما واجب است قرآن تفسير شود، به چاپ رسانده، اينك نمونه هائى از اين خيانت ادبى و علمى:
در واژه- ابى- دو جمله را از عبارت- وتيس ابى- الى آخر را حذف كرده است.
در واژه- ابق- مصراع شعر را انداخته.
در واژه- ابل- پس از آيه: (أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ) دو سطر كه معنى آيه است انداخته و از همين واژه دو سطر ديگر هم حذف كرده.
در واژه- اجل- مصراع شعر: من لم يمت غبطة يمت هرما- را حذف كرده.
و در بسيارى موارد آيات، و كلمات از آيات را بدون هلالين نوشته است.
در واژه- اذن- راغب اشاره مى كند كه- و لبسط هذا الكلام كتاب غير هذا- اين عبارت را هم حذف كرده كه رسوائى او بالا نيايد و بگويند كدام كتاب؟ كجا است؟
اين عمل را در هر واژه كه راغب به كتابهاى خود اشاره مى كند انجام داده، مثلا: در پايان واژه- حرف- راغب مى نويسد: و ذلك مذكور على التّحقيق فى الرّسالة المنبهة على فوائد القرآن همين عبارت را- سميح عاطف زين- حذف كرده.
در واژه- جبر- چهار سطر از وسط آن شامل روايتى از پيامبر (ص) است حذف كرده، و در پايان همين واژه راغب نوشته: و قد روى عن امير المؤمنين رضى اللّه عنه ... آقاى سميح مى نويسد: و قد روى عن على بن أبي طالب رضى اللّه عنه.
از آخر واژه- خرق- بعد از روايت چهار سطر حذف كرده.
در واژه- سخت- راغب نوشته است: الا ترى انّه اذن (ع) فى اعلافه النّاصح ...
ايشان براى اينكه پيروان و دوستداران آل پيامبر (ص) را كه تمام مسلمين
هستند در نظر محقّقين و مستشرقين پژوهشگر بد نام كند پس از اذن عليه- عبارت و على آله السّلام- را اضافه مى كند تا بگويد كردار و رفتار اينچنين كسان همين دستبرد زدن به كتاب قدما و ديگران است.
در واژه- سحر- كه راغب تفسير آنرا سه قسمت نموده و قسمت ثالث (1) را ايشان حذف كرده است و بالاخره پس از مثله نمودن چنين اثر گرانبهائى از دانشمندى پارسا و گرانقدر در پايان كتابش با مقدارى اثر شامورتى بازى اعداد، آخرين جرّاحى را براى پوشاندن آثار جرمش انجام مى دهد با كمال وقاحت مى نويسد: (فقدتم بحمده تعالى طبع مجمع البيان الحديث فى كتاب تفسير مفردات القرآن الكريم و يليه الاعراب فى غريب آيات القرآن الكريم ان شاء اللّه المعين).
معلوم نيست با چه وجدان و فطرتى نام خدا را بكار مى برد و گويا مى خواهد همين بلا را بر سر كتاب- ابن انبارى- هم در بياورد كه وعده مى دهد پس از اين كتاب اعراب غريب القرآن- خواهد بود و بالاخره براى اينكه عذرى در دادگاه وجدان داشته باشد مى نويسد:
(مراجع الكتاب: القرآن الكريم- نهج البلاغه- مجمع البيان طبرسى- معجم الفاظ القرآن الكريم راغب- و لسان العرب- لقد اخذنا معظم تفسيرات مفردات الفاظ القرآن الكريم من كتاب معجم الفاظ القرآن الكريم للعلّامة الرّاغب الاصفهانى بعد ان وجدناها مطابقة لما جاء فى مجمع البيان و كان موافقا للسان العرب.
آيا كسى در بيروت و مصر به اين سارق بى حيا نمى گويد تو به چه اجازه اينچنين كتابى كه در تمام كشورهاى مسلمين و اروپائى شهرت علمى و دينى دارد اينطور ناقص و مثله كرده اى، تو از كجا مفردات راغب را با مجمع البيان طبرسى
(1) (الثّالث ما يذهب اليه الاغتام ...) سوّمين معنى سحر اينست كه مرتاضين بسويش مى روند و نظر مى دهند كه در اين مورد- سحر- اسمى و افسونى است براى فعلى كه مى پندارند در اثر تداوم و نيروى آن صورتها و طبيعتها دگرگون مى شود مثلا انسان را الاغى مى كند در صورتى كه از نظر محققّين و كسانى كه با پژوهش و از شستن و خالص كردن خاك معدن زر بدست مى آوردند، هيچ حقيقتى براى عمل فوق و سحر و پندارهاى آنان قائل نيستند.)
مطابقت داده اى؟ لسان العرب ابن منظور چه تناسبى با مفردات راغب دارد؟
اكنون ترس و بيمى كه ابو الحسن على بن حسين مسعودى از اين عيّاران داشته است و در آغاز و پايان كتابش (مروج الذّهب) آورده نقل مى شود تا شايد براى سايرين عبرتى باشد، مى گويد:
(هر كس چيزى از معانى اين كتاب را تحريف كند يا قسمتى از آن را تغيير دهد يا نكته اى از آن را محو كند يا چيزى از توضيحات آن را مشتبه يا دگرگون يا واژگون يا تباه يا مختصر كند يا به ديگرى نسبت دهد يا بر آن بيفزايد، از هر ملّت و فرقه باشد غضب و انتقام و بلاهاى سخت خداى چنان بر او فرود آيد كه صبرش ناچيز و فكرش حيران شود، خدايش انگشت نماى جهانيان و عبرت بينندگان و ضرب المثل اهل نظر كند و عطاى خويش را از او بگيرد و خالق آسمانها و زمين كه به همه چيز توانا است فرصتش ندهد از قوت و نعمتى كه به او داده بهره مند شود، اين تهديد را در آغاز و انجام كتاب خويش نهادم كه مانع مردم هوسناك و شقاوت پيشه شود كه خداى را بياد آرند و از سر انجام خويش بيمناك شوند كه عمر كوتاه است و راه دراز نيست و همه به پيشگاه حساب خدا مى روند) (پايان و مقدّمه مروج الذّهب مسعودى).
و بگفته ملك الشّعراى بهار:
دزد قباله دزد همه كس شنيده است ياران حذر كنيد ز دزد مقاله دزد
امّا در جامعه خودمان مردانى پارسا كه فقط ترجمه ساده واژه هاى مفردات راغب را با ذكر مأخذ بدون تصرّف استفاده نموده و در كتاب خويش آورده اند خدمتى علمى دينى انجام داده اند (مثل نويسنده واژه هاى قرآن، آقاى محمّد رضائى)
امّا كسانى هم هستند كه تحت نامهاى متشابه، مثل: (فرائد- يا قاموس قرآن) و غيره، غش و سمين و سره و ناسره يا راغب و خويشتن را با هوس خدمت ولى مشوب و بهم آميخته، معجونى گيج كننده، شيرين و ترش و سپيد و سياه ساخته اند كه اميد است در جامعه ما هرگز امثال سميح عاطف زين ها بوجود نيايد كه نخواهد آمد.
زيرا مكتب حقّ و عدالت گستر اسلام كه از آبشخور امامان امين و معصوم كسب فيض و علم مى نمايند چنان افرادى بوجود نياورده و نخواهد آورد، و چنين باد.
نام كتاب را سيوطى- مفردات القرآن- و در چاپ 1381 بتحقيق محمّد سيد گيلانى- المفردات فى غريب القرآن- هست.
آقاى نديم مرعشلى هم آنرا بعدا- معجم مفردات الفاظ القرآن للعلّامة الراغب اصفهانى چاپ نموده كه بحقّ نام معجم يا شرح و قاموس و تفسير لغوى ادبى همگى توضيحى براى محتواى كتاب- مفردات الفاظ القرآن- است كه خود راغب هم در توضيح نام كتابش مى نويسد:
و من المعلوم اللفظيه تحقيق الالفاظ المفرده، فتحصيل معانى مفردات الفاظ القرآن- يعنى يكى از علوم لفظى پژوهش و تحقيق در الفاظ مفرد است و سپس كسب و درك معانى آنها.
و چون واژه معجم- در عصر ما بجاى لغت نامه يا مجموعه بكار مى رود، كتاب راغب چنانكه قبلا گفته شد پس از محتواى اصول كافى كه امام (ع) در ذيل يك مفهوم مثلا مانند علم و عقل يا اولى الالباب تمام آيات مربوطه را بغير از تكراريها ذكر مى كند و هيچ مفسّرى در طول تاريخ تفسير چنين قدرتى نداشته ولى مؤلّف كتاب مفردات الفاظ القرآن- چنين مهارتى و استعدادى داشته كه در ذيل يك واژه مثل (قوم) گاهى شصت و پنج (65) آيه و در ذيل واژه- هدى- نود و هشت (98) آيه بيان مى كند و تمام كلمات كتاب بهمين ترتيب است و در حقيقت يكى از مآخذ معجم المفهرس (فؤاد عبد الباقى) يا كتاب نجوم الفرقان فى
اطراف القرآن تأليف فلوگل آلمانى و كتاب مفتاح كنوز القرآن و كتاب فتح الرّحمن- همين فهرست هائى بوده كه راغب از آيات ذكر كرده است.
و پس از راغب در قرنهاى هشتم و نهم، زركشى صاحب (البرهان فى علوم القرآن) و سيوطى در (الفاظ فى علوم القرآن) روش راغب را پى گرفته و كتابهايشان تقريبا از اين حيث شايسته بهره مندى است.
نويسنده اى كه در طول نهصد سال (900) كتابش نخستين و بهترين مأخذ براى معانى مفردات و الفاظ قرآن بوده و روح تشنه پژوهشگر را سيراب و شاداب ساخته است كارش را و روشش را از آنجا آغاز كرده است كه در باره ديدگاهش نسبت به قرآن مى گويد:
(قرآن را خداوند متضمّن و حاوى ثمره كتابهاى امّت هاى گذشته قرار داده و يكى از معجزات اين كتاب آن است كه با كمى حجم در بر گيرنده معانى فراوان است كه خردها و عقلهاى بشرى از شمارش آن معانى قاصر و ناتوان است. امّا محاسن انوار قرآن را نمى فهمند مگر ديدگان روشن با بصيرت و ميوه هاى پاك بوستان آنرا نمى چيند مگر دستان پاك و ناآلوده و به بهره مندى از شفا بخشى قرآن نمى رسد مگر جانهاى منزّه).
پس روش عملى و زير ساز كار علمى او از خود سازى و پاك نمودن خاطر و دل خويش، از خود بزرگ بينى يا كبر و دور شدن از آزمندى و حرص است تا بگفته خود مشمول آيه: (الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ 26/ فصّلت) گردد، زيرا مى گويد (قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ ... 44/ فصّلت) بگو قرآن براى كسانى كه ايمان آورده اند هدايت و شفاء است.
سپس مى گويد: ياد آور شدم كه تحصيل و پرداختن به علوم قرآنى از راه شناسائى الفاظ آن آغاز مى شود، پس الفاظ قرآن خلاصه و گزيده سخن عرب
است.
بنابراين روش راغب در اين كتاب بيان مدلول و معانى مفردات، و الفاظ است بطوريكه هر مفسّرى ناگزير از فهم آنست و گر نه گامى در راه شناختن كتاب خداى بر نداشته است.
راغب براى آموختن بيان معنى درست الفاظ ابتداء قرآن را ميزان قرار مى دهد و اگر لازم باشد از اشعار شعراء و اصطلاحات و عبارات متداول زبان يارى مى جويد.
معنى ريشه اى كلمات سر آغاز هر واژه اى است (1) و بعد از آن عبارات مربوط به آن معنى اصلى را بترتيب تحوّل تدريجى تا جائيكه بمعنى اوّلين آيه مورد استشهاد برسد ذكر مى كند، و گاهى بيست سطر در تغيير تدريجى واژه با ذكر اصطلاحات و تقسيم بندى معانى آنها مى نويسد تا بمعناى زمان نزول وحى و آن آيه برسد، لغاتى كه معنائى مختلف و متغيّر نيافته اند بلافاصله بعد از واژه ذكر مى شوند.
مثال اوّل- در ذيل واژه- بيت- مى گويد: اصل و ريشه واژه- بيت بمعنى پناهگاه شبانه انسان است، چنانكه مى گويند- بات- يعنى اقام شب را گذارند و اقامت كرد همانطور كه براى روز مى گويند. ظلّ بالنّهار: روز را گذراند (در سايه) سپس به مسكن و جاى سكونت بدون اعتبار و توجّه به شب- بيت- گفته شده.
خداى تعالى گويد: (فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا- 52/ نمل). آن خانه هاشان بخاطر ستم هائى كه كردند خالى مانده و ويران شده است.
مثال دوّم- در ذيل واژه- بور مى گويد: البوار يعنى كسادى زياد چون چنان
(1) چنانكه قبلا ياد آورى شده در فن ريشه شناسى يا (فيلولوژى) ابن فارس، احمد بن حسين بن احمد بن زكريا و كتاب او بنام (مقائيس اللّغه) متوفّى 395 ه- از مشهورترين مآخذ است، نظرات راغب در اين مورد غالبا با آراء ابن فارس مطابقت دارد، مگر موارد اندكى كه ابن فارس بطور مشبع و رسا بيان نكرده، همانطور كه واژه نويسان بزرگى چون (ازهرى ابن سيده- جوهرى) هيچ كدام نخست ريشه اصلى لغات را نمى نويسند.
حالتى به فساد مى انجامند، چنانكه گفته شده: كسد حتّى فسد- بنابراين واژه- بوار- به هلاكت و فساد تعبير شده است و خداى عزّ و جلّ گويد:
(تِجارَةً لَنْ تَبُورَ- 29/ فاطر) (وَ مَكْرُ أُولئِكَ هُوَ يَبُورُ 10/ فاطر) پس سبك مؤلّف پس از ذكر هر واژه معنى ريشه اى و اصلى آن است، آنهم با استشهاد به عبارات و اصطلاحاتى كه در زبان وجود دارد و همه كس از آن آگاه نيست، همينكه آنرا از متون و سخنان استخراج و ياد آورى مى كند هر خواننده نسبت به آن معنى اطمينان حاصل مى كند و بعد از ذكر آيه كاملا به مفهوم آن متوجّه مى شود، امّا چرا گاهى بجاى عبارت از اشعار مثال مى آورد براى اينست كه شعر از نظر ادبى و لغوى در ميان هر قوم بازگو كننده و مبين تعابير و اصطلاحات دقيق آن قوم و زبان است.
عكرمه از ابن عبّاس روايت كرده است كه گفت: (هر گاه از معانى غريب لغات از من پرسش كرديد آنرا از كلمات شعرى بجوئيد زيرا شعر ديوان عرب است) (1) (بويژه اشعار تكامل بخشى كه از جان شاعرى انسان ساز و خدا جوى برخيزد مثل اشعار ناصر خسرو دعبل و فرزدق و ابو العتاهيه)
(1) به ويژه شعرائى كه ايمانشان، كلماتشان، افكارشان زمينه ساز انسان سازى و خدا جوئى است و اشعار را نردبان جاه طلبى و پيشه ورى يا خود محورى قرار نمى دهند چه كسى است از ناصر خسرو اشعار زير را بشنود و بسوى حقّ و علم نرود، ديوانش سرشار از حقايق حيات و انگيزه جامعه اى حقّ پرست و تلاشگر با اصطلاحات و واژه هاى ادبى و تاريخى و اجتماعى است مى گويد:
از خاطر پر علم سخن نايد جز خوب از پاك سبو پاك برون آيد آغاز
در شعر ز تكرار سخن باك نباشد زيرا كه خوش آيد سخن نغز بتكرار
مقهور بحكمت شود اين خلق جهان پاك زيرا كه حكيم است جهان داور قهّار
از گوهر زنده است و پذيراى علوم است زو زنده و گوينده شده اين تن مردار
تو قيمت اين روز ندانى مگر آنگاه كائى به يكى سخت از اين روز گرفتار
و نيز شعر اشعار حكمت آميز نظامى گنجوى و سنائى و سعدى و مولوى و در شعراى عرب (ابو العتاهيّه- لبيد بن ربيعه- ابو الحسن تهامى- زهير ابن ابى سلمى- فرزدق- دعبل- بشّار بن برد ...)
كه اگر شعرى حكمت آميز باشد همان است كه پيامبر (ص) فرمود: (ان من الشّعر لحكمة و انّ من البيان لسحرا ...).
شايد تصوّر شود پيدايش واژه ها در ميان انسانها و زبانها تصادفى و يا بى دليل انجام گرفته و حال اينكه تمام واژه ها در ميان همه انسانها سببى و دليلى دارد، براى مثال واژه هاى تركيبى را در زبان فارسى كه بررسى كنيم در مى يابيم كه از تركيب و مفهوم تناسب (اسم يا مصدر و صفت) كه واجد آن دو مفهوم است ساخته شده.
خلف تبريزى مى نويسد: ناهار بر وزن ناچار، بمعنى ناشتا باشد يعنى شخصى كه از بامداد چيزى نخورده و معنى تركيبى آن (ناآهار) است يعنى ناخورده، چه آهار بمعنى ناشتائى است (آهار زدن به پارچه هم از همين معنى است يعنى لباس را با افزودن مايعى اشباع و بارور مى كنند).
(آسمان) هم معنى تركيبى آن (آسيا مانند) است به اعتبار گرديدن، چه آسيا را، آس- نيز گويند كه بمعنى- چرخ- است كه مى گردد، آسياب: چرخ آبى، دستاس: چرخ دستى ... (برهان قاطع).
وجه تسميه راهى است به روش استقراء و كاملا نتيجه بخش، براى مفاهيم و گستردگى فرهنگ يك امّت و آگاهى به متون و معارف آنها.
در كتاب حاضر اينچنين روشى براى درك درست و ريشه اى واژه ها در عبارات و اصطلاحات و همچنين آيات قرآنى از سوى راغب رحمه اللّه با دقّت عمل شده:
در ذيل واژه- دار- مى گويد: دار- همان منزل است باعتبار اينكه دورش را ديوار احاطه نموده و اصلش- داره- است از اين جهت شهر محلّه و دنيا را هم بخاطر اينكه اطرافى و دوران و حركتى دارند- دار- گفته اند، مثل: دار دنيا- دار آخرت، كه اشاره به محلّ قرار حيات دنيا و حيات آخرت دارد. (كتاب مفردات از اين حيث راه علمى و دقيقى براى فهم صحيح آيات و زبان قرآن بدست مى دهد).
و باز در ذيل واژه- دول و دوله- مى نويسد: اين واژه در ثروت، مال و جنگ و جاه و مقام بكار مى رود، زيرا- دوله- اسمى است براى چيزى كه عينا دست
بدست مى گردد و سپس آيه قرآن را كه مى گويد:
(كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ- 7/ حشر) يعنى: هر چه را كه خدا از اموال مردم عايد پيامبر (ص) مى كند ويژه خداى و پيامبر و ذى القربى و يتيمان و مسكينان و در راه مانده ها است، تا اموال و ثروتها ميان توانگران و زر اندوزان دست بدست نگردد، هر چه پيامبر (ص) بشما داد بگيريد و از هر چه منعتان كند باز ايستيد يا در آيه:
(تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ- 140/ آل عمران) آن روزگاران را ميان مردم دست بدست مى گردانيم.
در سراسر كتاب (متن عربى) افعال (قيل- يقال) زياد تكرار شده است، قصد راغب اين بوده كه نظر خود را با اقوال ديگران در نياميزد، و حفظ امانت ادبى و علمى كرده باشد و هم اينكه براى ساير نويسندگان چنين روشى سرمشق قرار گيرد و نيز بفهماند كه از نظرات ديگران كاملا غافل نبوده بلكه كاملا به كتابها و آراء گذشتگان تا زمان خويش واقف بوده و اشراف داشته است، و شايد در ذيل يك واژه ده بار (قيل و يقال) بكار رفته باشد كه براى تنوّع در معنى آنها را گاهى بصورت مجهول (گفته شده) و (گفته- مى شود)- و زمانى بصورت- گفته اند، مى گويند- كه بفارسى اينچنين نقل شده تا ملال آور نباشد، ولى تكرار عبارات قوله تعالى يا قال تعالى يا قال عزّ و جلّ- كه از اواسط كتاب بصورت- قوله يا قال- نوشته شده براى اينست كه او در برابر كلام خدا و آيات او نهايت خشيت و خضوع را داشته و اين حالت در سر آغاز كتابش و استدعايش از- اللّه- بخوبى روشن است.
در ما هم كم و بيش چنين حالتى هست كه به سختى مى توانيم نام خدا يا پيامبر و معصومين را ساده بگوئيم يا صرف نظر كنيم، زيرا بهر نسبت، كه معرفت
انسان و هر كسى نسبت به مورد محبّت خويش بيشتر باشد خواه ناخواه چنان حالتى خواهد داشت.
چرا مفسّرين در تفاسيرشان و واژه شناسان و علماى صرف و نحو و معانى و بيان از تشبيهات و كنايات تعريضات و استعاره هائى كه در سراسر قرآن بطور دقيق و با نيكوترين عبارات بكار رفته بحث نموده اند.
براى اينست كه زبان ادب در ميان بشر مؤثّرترين حالات تربيتى و رشد و كمال را ايجاد مى كند در تمام زبانهاى دنيا، آن زبانى كه بيشتر و كامل تر از جنبه هاى ادبى برخوردار است تمدّن آن قوم در معارف انسانى، و اجتماعى ريشه دارتر است.
قبل از اسلام، هزينه بسيار گزافى صرف شد و كتاب كليله و دمنه را كه اثرى ادبى، سياسى اجتماعى و تربيتى است از هندوستان آوردند و از زبان سانسكريت به فارسى و در قرن دوّم هجرى به عربى و در قرن ششم باز از عربى به فارسى كنونى نقل نمودند.
كتاب گرانقدر نهج البلاغه كه از نظر عبارات و فصاحت و بلاغت پس از قرآن قرار دارد بخاطر اينست كه على عليه السّلام به تمام معنى شيوه هاى ادبى را در آن سخنان و خطبه ها و نامه ها و حكم بكار برده است.
لذا مى بينيم اگر مفسّرى كاملا بعلوم زبانى و ادبيّات زبان مسلّط نباشد هرگز قادر به تفسير صحيح قرآن يا نهج البلاغه نخواهد بود، نمونه تفاسير ناقص كه از سوى ناآگاهان مدّعى علم از همان قرن اوّل تاكنون گرفتاريهاى وحدت شكن و ايمان ستيز بوجود آوردند بخوبى تعيين كننده ارزش كار مفسّرين آگاه و از آن جمله راغب اصفهانى است، مثلا مى نويسد:
سوره يعنى منزلت و مقام معنوى، چنانكه شاعر مى گويد:
الم تر انّ اللّه اعطاك سورة ترى كلّ ملك دونها يتذبذب
آيا نديده اى كه خداوند جاه و منزلتى به تو داده است كه هر قدرتمندى را پائين تر و جز آن در حال اضطراب مى بينى.
زركشى در (البرهان) مى نويسد: مردى از هذيل پيش ابن عبّاس آمد و ابن عبّاس از او احوال كسى را پرسيد.
گفت: ترك اربعة من الولد و ثلاثة من الوراء، يعنى چهار فرزند و سه وراء از او بجا مانده.
و سپس آيه: (فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ- 71/ هود) را خواند كه واژه- وراء- در آيه يعنى فرزند فرزند. (البرهان فى علوم القرآن 1/ 293).
و باز مى نويسد: ابن عبّاس گفت معنى واژه- فتح- در آيه: (رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ 89/ اعراف) را نمى دانستم تا ديدم مردى حميرى- فتح- را بمعنى نوعى داورى به حقّ بكار برد سپس با درك معنى آن آرامش يافتم.
بنابراين تمام تعابير و اصطلاحات ادبى قرآن همان عرف متداول ملّت هاى زمان نزول بخصوص اعرابى است كه آن تعبيرات در زبانشان معروف بوده نازل شده، و اصطلاحاتى هم كه از زبانهاى فارسى- رومى عبرانى- حبشى در قرآن وجود دارد بخاطر اينست كه براى اعراب ناشناخته نبوده و هر كدام را هم كه نمى دانستند از خود پيامبر (ص) پرسش مى كردند و لذا واژه هاى غير عرب را هم راغب در اين كتاب معرّفى مى كند تسلّط كامل و قدرت بر صرف و نحو راغب را در ذيل واژه هاى (درا- اى) مطالعه فرمائيد.
در اواخر قرن پنجم كه كار اختلاف مذهبى و كلامى و فلسفى و تصوّف مجدّدا آغاز شده بود و حتّى به جنگ و ستيز مى انجاميد، مؤلّف در كتابهايش در آنگونه
مسائل بصورت تعصّب آميز وارد نمى شود، مثلا در باره (رويت خدا و تجلّى او) در ذيل واژه (جلوه و تجلّى) فقط مى نويسد: يا به حكم خداى و يا به فعل او مربوط مى شود مثل آيه:
(فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ- 143/ اعراف) و ديگر بحث را و كيفيّت آنرا توضيح نمى دهد و حال اينكه اكثر مفسّرين صفحات زيادى را به اين قضيّه كه آيا رويت در دنيا يا آخرت و چگونه است اختصاص داده اند.
و در جاى ديگر مى نويسد: كما قال امير المؤمنين رضى اللّه عنه:
(التّوحيد ان لا تتوهّمه ... و كلّ ما ادركته فهو غيره) توحيد آنست كه خداى را توهّم نكنى و هر چه را ادراك كنى خداى غير از آن است.
(و اللّه اكبر من ذلك) قدرت فقهى او را در ذيل واژه- حدّ- و تسلّط كلامى او را در ذيل واژه- جعل- مطالعه فرمائيد.
يكى از مشخّصات كاملا روشن راغب در اين كتاب اينست كه غالبا در موارد مقتضى خواننده را پس از تفسير و بيان واژه اى يا آيه اى از قرآن، به شخصيّت هاى نمونه و الگوئى توجّه مى دهد و اين كار را در اكثر موارد انجام داده است مثلا در ذيل واژه- بغى- از قول مجاهد مى نويسد: غير باغ و لا عاد در آيه يعنى- غير باغ على امام و لا عاد فى المعصية طريق الحقّ- يعنى: حتّى در موقع اضطرار و ضرورت هم نبايستى نسبت به امام يا پيشواى مكتب نافرمانى نمود و نيز نبايستى با ارتكاب و تجاوز در معصية از طريق حقّ روى گرداند.
كه با انتخاب اين تفسير گوئى نظرات و ما فى الضّمير خود را در زمانى كه جور
و ستم خلفاء و سلاطين بنام نماينده پيامبر و اللّه فزونى داشت عرضه مى كند.
در ذيل واژه- عقل- مى نويسد: و لهذا قال امير المؤمنين رضى اللّه عنه:
العقل عقلان مطبوع و مسموع و لا ينفع مسموع اذا لم يك مطبوع و لا ينفع ضوء الشّمس وضوء العين ممنوع
در ذيل واژه- بقر- مى نويسد: باقر مثل بردارنده و بقير همچون حكيم است، (و سمى محمّد بن على رضى اللّه عنه باقرا لتوسعه فى دقايق العلوم و بقره بواطنها:
محمّد بن على (رض) چون در دقايق علوم توانائى داشته و باطن علوم را مى شكافته باقر ناميده شده.
پيداست كه هدف مؤلّف سوق دادن انديشه ها و محقّقين بسوى آثار و سخنان و كلماتى است كه از امام باقر (ع) باقيمانده است در عين حال از آوردن روايات و احاديثى كه از ساير شخصيّت ها و مفسّرين و خلفاء (1) نقل شده، آبائى نداشته و هر جائى روايتى به فهم بيشتر آن آيه يا واژه كمك يارى جسته است.
عبارات مفردات در كمال فصاحت است و مى شود گفت زائدى از نظر لفظ و واژه در نگارش جملات آن نمى بينيم، بلكه مؤلّف كتاب باندازه اى فصاحت بكار برده است كه يك صفحه كتاب را بايستى چه در زبان عربى و چه در زبان فارسى با چهار صفحه توضيح داد.
(1) تنها از خليفه اوّل و دوّم چندين بار رواياتى بازگو كرده و نه از خلفاى اموى و عبّاسى كه آنها نه صحابى بوده اند و نه از تابعين و نه اهليت تفسيرى داشته اند بغير از خليفه عادل و حقّ جوى عمر بن عبد العزيز، كه توانست با استدلال عالى و علمى خود سران خوارج و گروه زيادى از آنها را باز گرداند و به صراط مستقيم هدايت كند.
(الكامل فى التّاريخ- مروج الذّهب 3/ 190 تحت عنوان عمر و الخوارج- تاريخ طبرى).
كلماتى روان و در عين حال ادبى و علمى بكار رفته و لذا مى بينيم دانشمندانى مانند سيوطى و زركشى و طريحى نظرات دقيق او را عينا نقل مى كنند و همه واژه نويسان نمى توانند چيزى بر معانى واژه اى او بيفزايند.
اخيرا كتابى كه سالها قبل در مجلّه- رسالة الاسلام- نشريه دار التّقريب مطالبش چاپ مى شد و بعدا بطور كامل در دو مجلّد بنام- معجم الفاظ القرآن الكريم- در مصر چاپ و منتشر شده و در تمام معانى واژه هاى آن عبارت مفردات را عينا و يا با تغيير يك يا دو كلمه استنساخ و بازگو نموده اند بخصوص واژه هاى غريب و مشكل قرآن را (براى نمونه به دو واژه- غول و عطف رجوع شود) ولى متأسّفانه نه در مقدّمه و نه در پايان كتاب اين آقايان (مسئولين- مجمع اللّغة العربية)- كه از ده ها دكتر و استاد و شيوخ- تشكيل شده بود، هيچكدام از استفاده هاى سرشار خويش از مفردات راغب و بخود نسبت دادن (انتحال) از كتاب مؤلّف مفردات يادى ننموده اند (زهى بى انصافى).
براى تسلّط مؤلّف مفردات بر معانى و رفع اختلاف تفسيرى و ارائه نيكوترين نظر، چنانكه صاحب البرهان فى علوم القرآن در حقّ راغب گفته است، خوانندگان عزيز را به ذيل واژه- شبه- مراجعه مى دهيم باضافه مطالعه تمام كتاب از آغاز تا پايان و همچنين تفسير استدلالى معنى هدايت و اهتداء و انواع آن در ذيل واژه- هدى- كه اشكالات قرنها تأويل، و توجيه در دويست و نود (290) آيه اى كه مربوط به هدايت در قرآن است با كمال روشنى و عقل پسند بيان كرده است.
خصوصا اگر با تفاسير گذشته و حال مقايسه شود حتّى اگر به تفسيرهائى كه در همين زمان ما با تبليغات زياد چاپ شده است تطبيق دهيم با اينكه همه جا در لغات و تفاسيرشان- قال الرّاغب- گفته اند، خصوصا صاحب الميزان كه خدايش رحمت كند با كمال انصاف همه جا از راغب بهره برده و نام برده است، ولى در پاره اى اصطلاحات سياسى اجتماعى، همان توهّمات گذشته بازگو شده است و اجتهاد تفسيرى با اشراف كامل و نظر داشتن به تمام آياتى كه در آن مورد آمده در اين تفاسير ديده نمى شود.
مثلا راغب در ذيل واژه- ملك- مى نويسد: در آيه: (إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً- 20/ مائده) خداوند (نبوّت) را مخصوص گردانيد و (ملك) را عموميّت داده زيرا معنى ملك در اين جا نيروئى است كه براى سياست و پيشبرد آن بكار مى رود نه اينكه خداوند همه آنها را به تمامى عهده دار امر حكومت نموده باشد زيرا اين عمل با حكمت الهى منافات دارد. (1)
و همانطوريكه گفته شده: لا خير فى كثرة الرّوءساء: در بيشتر سرپرستان خيرى نيست و بعضى از دانشمندان گفته اند (ملك) اسمى است براى هر كسى كه يا در نفس و جان خويشتن بر خود مسلّط مى شود و زمان نيروهاى نفسانى را در دست مى گيرد و خود را از آنها دور مى كند و يا اينكه در غير اين معنى مساوى است چه عهده دار سياست شود يا نشود.
واژه هاى كتاب همانطور كه مؤلّف در مقدّمه گفته است به ترتيب حروف الفباء از حروف اوّل و دوّم لغت تنظيم شده است.
در واژه هاى دو حرفى، مثل: حد- ربّ- فقط حرف دوّم بدون مشدّد بودن منظور شده است، بعد از- حد- حدب و بعد- حدث است و بعد از حر، حرب و بعد از حن، حنث، الى آخر ...
در اجوف ها ريشه لغت را در نظر داشته نه آنچه را كه بيشتر گفته مى شود و معمول است در اين واژه ها حرف سوّم را بعد از حرف اوّل در نظر دارد مثل حيف- حاق- حول. (الف- و- ى- را در وسط كلمه در نظر نمى گيرد) واژه هاى حرف (ه) را هم مثل الفباى فارسى بعد از حرف (و) قرار داده و در اين مورد توجّه به لغت نامه هاى غير فارسى ننموده، چون خودش اصفهانى و ايرانى
(1) لا انه جعلهم كلّهم متولّين الامر فذلك مناف للحكمة (مفردات عربى- 472).
است و در زبان فارسى (م- ن- و- ه ى) است، ولى متأسفانه دو نفر از كسانيكه قبلا ذكر خيرشان بود و مفردات را يكى بنام خود و ديگرى با ضميمه نمودن فهرست هائى كه قابل تقدير است چاپ نموده اند، واژه هاى حرف (ه) را قبل از حرف (و) قرار داده، و چاپ كرده اند و معلوم نيست چگونه به خويشتن چنين اجازه اى داده اند و يقينا چيزى جز تعصّب نبوده، چنانكه قاريان قرآن هم در كشورهاى عربى از گفتن (صدق اللّه العلّى العظيم) كه: (هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ- 255/ بقره) عينا عبارت و آيه قرآن است تنها به گفتن (صدق اللّه العظيم) (1) بسنده مى كنند كه نكند وحدت حاصل شود. (دشمنان اسلام هم در كتابها و اعمال خودشان همين نكات مورد اختلاف را علنى مى كنند).
خوشبختانه با چاپ مفرداتى كه توسّط محمّد سيد گيلانى در بيست سال قبل و دوّمين چاپ مفردات است در اختيار بود و با چاپ صحيح آن چنين تصرّفاتى كه دو نفر فوق الذّكر انجام داده اند واقف شديم.
از صدر مشروطيّت تاكنون قشرى ضرورتا در جامعه ما بنام مترجم بوجود آمد كه آثار غربيان يا آثار دانشمندان اسلامى را به زبان پارسى بر گرداندند و نقل نمودند كه زحمات عدّه اى از آنان براستى شايان تقدير است، مثل مترجم- تحفه ناصرى- كه در شناساندن آثار شعرى بيشتر دانشمندان از دوره جاهلى تا زمان
(1) و در باره همين اختلافات كه شايد جزئى بنظر بيايد و بگوئيم چه عيب دارد حرف (ه) قبل از حرف (و) باشد يا آنطور نگويند بايد دانست كه همين ريزه كاريها روزنه و دريچه اى از اختلافاتى است كه دشمنان اسلام و انسانيت از آنها بهره جسته اند و حتّى جرقّه اى را به شعله اى مبدّل كرده و مى كنند و گر نه چرا بر خلاف آيات قرآن كه اين همه دستور امين بودن و تحريف نكردن آيات و قرآن و حتّى امين بودن و امانات بطور كلّى داده شده دو نفر چاپ كننده كتاب به چنين عملى دست بزنند مگر در كشور ما كه هزاران كتاب افست و چاپ شده در يك مورد آنها مى توان چنين تعصّباتى ديد؟ اميد است اختلاف به اتّفاق مبدّل شود.
خويش و ترجمه اشعار آنها كارى بس ارزشمند انجام داده است آنهم با چاپهاى سنگى و كار طاقت فرسا.
و ديگر كتاب نامه دانشوران- شرح حال ششصد تن از فحول علم و ادب و معرّفى آنها به جهانيان و جامعه ايران، و نيز كتاب هزار و پانصد صفحه اى چاپ سنگى با قطع بزرگ شرح قاموس اللّغه فيروزآبادى با ترجمان اللّغه.
شرح و ترجمه نهج البلاغه لاهيجى، چاپ تفسير جلالين و صدها نمونه ديگر از آثار دينى تاريخى و ادبى كه نتيجه وزارت راد مردانى همچون قائم مقام فراهانى و امير كبير بيگانه ستيز و دانش پرور است كه جان خويش را در راه بر كندن جهل و فساد اخلاق خاندانها و كوتاه نمودن دست طمّاع و آزمند اجانب از ايران فدا كردند (روانشان شاد).
ولى بتدريج كه غرب زدگان بر مسند امور قرار گرفتند امّت را از اسلام شناسى به آثارى همچون (سه تفنگدار، حاجى بابا، كنت دو مونت كريستو و ده ها كتاب تفريحى و تخدير كننده و غرب گرايانه سوق دادند تا بتدريج در جامعه اى كه هشتاد يا نود در صد مردمش خواندن و نوشتن نمى دانستند و از مقدّمات تكاملى علم چيزى نمى دانستند نظرات خانمان براند از (فرويد) و اصالت دادن به غريزه جنسى و همچنين فرضيّه هائى از داروين كه بنيادش بر حلقه هاى مفقوده و پندارهاى خام كه براى خود گوينده اش هنوز روشن نبود به عنوان آخرين احكام علمى و نيز پندارهاى سراسر تناقض موريس مترلينگ كه خود به ديوانگى مبتلا شد بازارشان آنچنان رواج يافت كه گاهى كتابهاى او را چند نفر با نسخه بدل نمودن در تيراژ وسيع بچاپ مى رساندند.
تا اينكه در اثر جنگ جهانى دوّم و شكست حصارها، تحوّلى اسلامى در جامعه پديد آمد و ناگهان ترجمه كتابهاى اسلامى و تاريخى و ترجمه تحت اللّفظى قرآن با ده ها قطع و فرم به چاپ رسيد و كار كتاب جنبه سود طلبى و تجارى بخود گرفت.
كتابهاى تمدّن عرب و تاريخ اسلام و عرب در جامعه ظاهر شد، تنها با
مراجعه به تاريخ مروج الذّهب مسعودى كافى است كه شتابزدگى در كار را در سراسر كتاب كه حتّى براى نمونه يك بار هم توضيحى يا شرحى در پاورقى ندارد مشاهده كنيد.
با تمام اين احوال دانشمندانى بودند كه هدفشان از تأليف و ترجمه، تقويت عقل و ارشاد و راهنمائى بود، كافى است كه شما ترجمه تاريخ يعقوبى كه از سوى فقيد فاضل دكتر محمّد ابراهيم آيتى كه در سال 1342 چاپ شده است ببينيد تا معلوم شود متعهّد خدمت به جامعه اسلامى بودن چگونه است، تمام صفحات كتاب و همينطور كتاب- البلدان- كه باز از سوى همان مترجم چاپ شده مملو از زير نويسى، توضيح و راهنمائى علمى است.
و همچنين ترجمه هاى محمّد پروين گنابادى كه با فضل و علمش در ترجمه كتاب- مقدّمه ابن خلدون همچون مرحوم آيتى كتابش سرشار را فوايد توضيحى در پاورقى ها است.
و يا مترجم و محقّق فاضل شيخ محمّد باقر بهبودى كه عمق پژوهش، و تسلّطش بر مسائل در كتابهائى كه تصحيح يا ترجمه نموده بخوبى پيداست.
و يا مترجم كتاب- تاريخ تمدّن اسلام و عرب گوستاولبون- آقاى هاشم حسينى كه در زير نويسى ها راهنمائى او و نقد بر نويسنده نيز وجود دارد، بهر تقدير:
با فوائدى كه در كار ترجمه و تحقيق بصورت توضيح در پاورقى وجود دارد و در ترجمه كتاب- مشاهد القيامة- از سيّد قطب بنام- دور نماى رستاخيز در اديان پيشين و قرآن- كه محتواى كتاب است آن روش مفيد واقع شد، لذا براى كار ترجمه و تحقيق- مفردات الفاظ قرآن- از راغب اصفهانى رحمه اللّه، از تمام امكانات گذشتگان، بخصوص از قرن دوّم تا زمان مؤلّف (قرن پنجم) و نيز آثار بعدى تا زمان حاضر در توضيح مطالب فشرده و فصيح كتاب استفاده شد.
كار ترجمه و تحقيق متون، بعد از تحوّلى انقلابى اسلامى كه در فرهنگ جامعه بزرگ ما در جهان امروز بوجود آمده رسالت و مسئوليّت دست اندركاران كتاب را كه زير ساز فرهنگ انقلابى اسلامى ما است بمراتب افزون ساخته است، هر چند بعد
از انقلاب هم متأسّفانه گروهى فرصت طلب از استقبالى كه جوانان و جامعه ما از مطالعه كتاب نموده اند بكار سود جوئى يا احيانا تبليغات بنفع آرمان خويش پرداخته اند و آثار افرادى سرشناس كه شهرتى كسب كرده اند، مثله نموده و با قيچى كردن نوشته ها و نظرات آنها و پيوند دادن به افكار خود دهها و صدها كتاب و جزوه به چاپ رسانده اند كه بحمد اللّه حوادث جهانى و داخلى و رشد روز افزون بيش از انتظار نوجوانان و جوانان و دانشجويان جامعه ما بر اين مشكلات هم فائق آمده و قدرت تميز و تشخيص آنها بخوبى سره را از ناسره، حقّ را از باطل، علم را از لعاب علمى، اسلام را از كفر، جدا نموده است.
(إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ- 54/ حج) براستى و تحقيقا خداوند هادى كسانى كه ايمان آورده اند بسوى راه مستقيم است.
1- بيان بيشترى در معانى ريشه اى واژه ها از كتب مربوطه.
2- توضيح عبارات ادبى كه در متن به اشاره برگزار شده با استشهاد به اشعار پارسى گوى.
3- شرح و وجه تسميه، ضرب المثل ها و اصطلاحات تاريخى ادبى از كتب مربوطه.
4- ترجمه روان و كامل و نوشتن آياتى كه در متن فقط به يك يا دو كلمه آنها اشاره شده.
5- نوشتن ابيات شعرى و نام شعرى كه گاهى در متن يك مصراع آن آمده.
6- توضيح بيشتر در تفسير كوتاهى كه راغب نموده با مراجعه بتفاسير قبل و بعد از مؤلّف با شواهد آنها.
7- خلاصه و فهرستى از معانى يك واژه كه بطور مفصّل بيان شده تا در ذهن
خواننده باقى بماند.
8- اغلاط نسخه هائى كه در اختيار بوده و صحيح آنها با اشاره به مراجع و مآخذ آنها.
9- شرح مختصر و جامعى از اعلام و شخصيّت هائى كه در متن ذكر شده.
10- ذكر احاديثى كه براى درك بيشتر مفهوم واژه يا آيه اى مورد نياز بوده.
11- توضيح مفاهيمى كه براى نسل كنونى ما مطرح است و در متن اشاره شده.
12- اشاره به مطالبى پيرامون آيات سياسى اجتماعى كه مورد استفاده واقع شده و راغب تفسير كوتاه و صحيحى از آن نموده.
براى هر مترجم كه پاى بند تقواى علمى و ادبى باشد، كار ترجمه به مراتب از تأليف مشكل تر است، زيرا اگر تحت اللّفظى و واژه به واژه برگرداند چيزى نامفهوم و ثقيل در مى آيد و اگر آزاد ترجمه كند بيم آن مى رود كه از معنى اصلى خارج شود.
بنابراين بايستى در همان چهار چوب بتواند محصول انديشه، و زحمات فكرى دانشمندى را كه غائب است عرضه كند كه اگر زمان يك فصل را در جمله او تغيير دهد مسئوليّتى بعهده خواهد داشت و نيز در برابر افكار هزاران خواننده متعهّد است كه كارش حتّى الامكان خالى از نقص باشد اينچنين محدوديّت هائى وجود دارد، خصوصا در مورد كتبى كه پيرامون قرآن و تفسير و توجيه واژه هاى قرآن باشد.
لذا حتّى الامكان كوشش شده است متن بسيار ادبى عربى قرن پنجم بصورت متنى قابل فهم فارسى در قرن چهاردهم در آيد و عرضه شود بطورى كه تمام نكات فوق در آن رعايت شود و اگر حمل بر توصيف نباشد در تاريخ ترجمه و
تحقيق شايد ترجمه مفردات راغب بصورتى كه عرضه مى شود يكى از ناهنجارترين و صعب ترين راهها بوده كه انجام گرفته و قطعا خالى از سهو نيز نخواهد بود.
اميد است بزرگان علم و ادب و خوانندگان عزيز آنرا بر عظمت و گرانبارى كار تعبير فرمايند كه گاهى ده ساعت در دهها كتاب براى يافتن ريشه درست يك عبارت يا ضرب المثل وقت صرف شده، باين اميد كه خدمتى در خور و شايسته انديشه هاى رشد يابنده نسل عزيز ميهن اسلامى مان باشد.
از كلمات ثقيل و دير فهم خوددارى شده و افراط در ساده نويسى نيز نشده است، ترجمه آيات و توضيحات مختصرى اگر در متن لازم بوده در هلالين نوشته شده و اصولا غير از خود آيات تمام مطالبى كه از آغاز كتاب (از كتاب الف تا پايان كتاب ى) در هلالين قرار دارد از مترجم است، شماره آيات و نام سوره ها براى سهولت كار خوانندگان پس از ذكر هر آيه نوشته شده، احاديث و روايات نيز در دو كمانك نوشته شده است.
شواهد نظم و نثرى كه جداگانه ذكر شده است غالبا با عبارتى يا جمله اى عربى از اصل مصادر آنها همراه است و اين كار در تحقيق ضرورى است، چون غالبا عادت بر اين است كه شواهد را بيشتر از مأخذ دست دوّم و سوّم در كتابها ذكر مى كنند و لازم بود آن چنان شواهدى هم روشن باشد و همچون آبى زلال و گوارا در ظرفى از سر چشمه اى كه جا و مكان و آدرسش هم روشن باشد تقديم پژوهشگران شود تا هر كه خواست بهمان آبشخور و منشاء رجوع كند و از زلال معنوى دانشمندان سيراب شود.
لذا همه چيز عينا از مآخذ اصلى بازگو شد با اينكه دو بار ماشين شده و اوراق كتاب با دقّت تصحيح شده باز امكان دارد اغلاطى چاپى داشته باشد كه از دقّت ديدگان ردّ شده باشد، چرا كه خطاى حواس امرى عادى و طبيعى است.
فهرست هاى اعلام و احاديث و اشعار از نسخه نديم مرعشلى است و با دو نسخه ديگر جمعا از سه نسخه استفاده شده هر چند كه تمام اغلاط در هر سه نسخه بهمان صورت غلط. ذكر شده است.
يك نمونه آن كه در ذيل واژه- ثنى- نوشته شده: المثناه ما ثنى من طرف الزّمان- كه صحيح آن- طرف الزّمام- است.
(اساس البلاغه/ زمخشرى 102- مقائيس اللّغه/ ابن فارس 1/ 392- جمهره اللّغه/ ابن دريد 2/ 52 و 3/ 469- تهذيب/ ازهرى 15/ 135- الرّائد- قاموس اللّغه/ فيروز آبادى).
و دهها از اين قبيل عبارات و واژه ها كه با توفيق الهى همه آنها بهمين ترتيب تحقيق شده و علّت وجود اغلاط در تمام چاپهاى مفردات اينستكه تاكنون كسى حتّى در كشورهاى عربى كه بارها از چاپ اين كتاب سود بردند در صدد اين كار برنيامده اند، اين ها بود شمّه اى از آنچه انجام شده كه توفيق خدمات بيشتر از خداى تعالى است.
1- قرآن مجيد افست شده از روى چاپ فرانكفورت- انتشارات مكتبه الصّدر- تهران ناصر خسرو.
2- نهج البلاغه پنج جلدى شرح ابن ابى الحديد- چاپ- بيروت 1382 ه- مكتبة الحياة.
3- نهج البلاغه دكتر صبحى صالح با مزاياى فهارس متعدّد.
4- نهج البلاغه فيض الاسلام.
5- تفسير غريب القرآن الكريم شيخ فخر الدّين طريحى، چاپ 1372 ه- در نجف به تحقيق محمّد كاظم 6- تفسير تبيان از شيخ طوسى (محمّد بن حسن) چاپ 1372 نجف با مقدّمه اى مفصّل از آغا بزرگ تهرانى.
7- تفسير مجمع البيان از ابو على فضل بن حسن طبرسى چاپ افست 1379 ه- چاپ اسلاميه- در سه هزار صفحه- 10 مجلّد.
8- تفسير كشف الاسرار و عدة الابرار معروف به تفسير خواجه عبد اللّه انصارى تأليف رشيد الدّين ميبدى- چاپ 1331 ه ش، چاپ مجلس در 10 مجلّد.
9- تفسير كشّاف از جار اللّه زمخشرى (محمود بن عمر) چاپ بيروت- در چهار جلد- دار الكتاب العربى.
10- تنوير المقايس من تفسير ابن عبّاس در چاپخانه مشهد الحسين قاهره- به تصحيح عبد العزيز سيد الاهل- 1384 ه.
11- تفسير المنار از شيخ محمّد عبده- چاپ مصر 1373 در 12 مجلّد كه ناقص است.
12- تفسير روح البيان از شيخ اسماعيل حقّى در 10 مجلّد افست كتابفروشى جعفرى تبريزى- 1330 ه ش.
13- البيان فى غرايب اعراب القرآن ابو البركات ابن انبارى در دو مجلّد چاپ مصر به تحقيق طه عبد الحميد و مصطفى سقا 1390 هجرى.
14- تفسير كبير از فخر رازى در 32 مجلّد، 16 مجلّد چاپ مصر.
15- معجم المفهرس از فؤاد عبد الباقى چاپ بيروت 1364.
16- انوار التّنزيل و اسرار التّأويل قاضى بيضاوى- چاپ تركيّه 1305- مطبعه عثمانيه.
17- تأويل مشكل القرآن ابن قتيبه دينورى/ تحقيق سيد احمد صقر چاپ دار الاحياء مصر- 1373 ه.
18- البرهان فى علوم القرآن بدر الدّين زركشى- تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم- چاپ دار الاحياء مصر- در چهار مجلّد 1376 ه.
19- الاتقان فى علوم القرآن جلال الدّين عبد الرّحمن سيوطى، تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم چاپ قاهره- در چهار مجلّد- 1387.
20- مقدّمتان فى علوم القرآن به تصحيح آرثر جعفرى- چاپ مصر و بغداد- 1954 م.
21- مجاز القرآن ابو عبيده معمر بن مثنى به تصحيح محمّد فؤاد سرگين-
چاپ مصر- 1374 هجرى- در دو مجلّد.
22- غرر الفوائد و درر القلائد معروف بامالى مرتضى از شريف مرتضى علوى- تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم- چاپ دار الاحياء- 1373 ه.
23- تفسير الميزان (عربى) از سيد محمّد حسين طباطبائى چاپ آخوندى- 1394 تهران.
24- معجم الفاظ القرآن الكريم از سوى مجمع اللّغة العربيّة چاپ مصر- 1390 در دو مجلّد.
25- اصول كافى از ابو جعفر محمّد بن يعقوب بن اسحق كلينى با ترجمه محمّد باقر كمره اى و حاج سيد جواد مصطفوى در 4 مجلّد- 1388 هجرى قمرى، 1348 ه. ش.
26- محاضرات الادباء از راغب اصفهانى به تهذيب ابراهيم زيدان- چاپ بيروت.
27- الكامل ابو العبّاس مبرّد به تصحيح محمّد ابو الفضل ابراهيم- در 4 مجلّد- چاپ مصر- بدون تاريخ چاپ.
28- حياة الحيوان دميرى از كمال الدّين محمّد موسى دميرى در دو مجلّد چاپ مصر- 1389 ه.
29- النّوادر فى اللّغة ابو زيد انصارى- چاپ بيروت 1967 و 1981- به تصحيح سعيد خورى شرتونى و محمّد عبد القادر احمد.
30- الفروق فى اللّغة ابو هلال عسكرى چاپ قم 1353- مكتبه بصيرتى.
(فروق اللّغويّه).
31- مقاييس اللّغة از ابو الحسن احمد بن فارس به تصحيح عبد السّلام محمّد هرون- در 6 مجلّد 1388 ه.
32- لسان العرب (لس يا لسان) از جمال الدّين مكرم معروف به ابن منظور در 15 مجلّد چاپ بيروت 1388 ه.
33- تهذيب اللّغة صبح يا صحاح يا تاج اللّغة و صحاح العربيّه از اسماعيل
بن حماد جوهرى تحقيق احمد عبد الغفور عطّار- چاپ مصر در 6 مجلّد- 1377 ه.
35- المحكم و المحيط الاعظم از علىّ بن اسماعيل بن سيده (بن سيده) به تحقيق عبد السّتار احمد فراح چاپ مصر 1388 هجرى تا 6 مجلّد چاپ شده.
36- المصباح المنير از احمد بن محمّد فيومى در شرح كبير رافعى چاپ 1347 ه- در دو مجلّد به تصحيح محمّد محى الدّين عبد الحميد چاپ مصر.
37- قاموس اللّغة (شرح قاموس به فارسى) از فيروزآبادى به ترجمه محمّد شفيع قزوينى در سال 1117 ه. كه در 1278 ه چاپ سنگى شده است.
(قاموس المحيط) و (ترجمان اللّغه).
38- ترتيب القاموس اصل كتاب از فيروز آبادى برگردانده شده به ترتيب اساس البلاغه از طاهر احمد زادى- چاپ بيروت در 6 مجلّد 1399 هجرى.
39- جمهرة اللّغة از ابو بكر محمّد بن حسن بن دريد در چهار مجلّد چاپ حيدر آباد هند 1344 ه.
40- مختار الصحّاح محمّد بن ابو بكر عبد القادر رازى كه تلخيص صحاح جوهرى است چاپ بيروت 1967 م.
41- الرّائد از جبران مسعود چاپ دار العلم بيروت 1967 ميلادى.
42- كشاف اصطلاحات فنون از محمّد على فاروقى قهانوى در دو مجلّد چاپ مصر 1382 ه.
43- قاموس كتاب مقدّس تأليف جميز هاكس چاپ طهورى 1349 ه ش و 1928 م- بيروت.
44- المعرب فى كلام العرب از ابو منصور جواليقى به تصحيح احمد شاكر افست تهران 1335 ه.
45- غرائب اللّغة از رفائيل نخله يسوعى- چاپ بيروت 1959 ميلادى.
46- ريحانة الادب از محمّد على مدرس تبريزى در 6 مجلّد چاپ 1369 ه.
47- مقدّمة الادب از جار اللّه زمخشرى چاپ دانشگاه تهران 1343 ه ش در 3 مجلّد.
48- فقه اللّغة از ابو منصور ثعالبى چاپ مصر 1357 ه.
49- مجمع الامثال از ابو الفضل احمد بن محمّد بن احمد بن ابراهيم نيشابورى ميدانى تصحيح محمّد محى الدّين عبد الحميد چاپ مصر 2 مجلّد- 1393 هجرى.
50- معجم الادباء معروف به ارشاد الاريب الى معرفة الاديب از ياقوت حموى تصحيح مرجليوث چاپ مصر 1933 م- در 7 مجلّد.
51- معجم البلدان ابو عبد اللّه ياقوت حموى در 5 مجلّد دار صادر بيروت- 1388 ه.
52- مروج الذّهب- از علىّ بن حسين مسعودى در چهار مجلّد و 9 جلد با ترجمه فرانسه و ترجمه فارسى آن از سوى ابو القاسم پاينده.
53- تاريخ يعقوبى از احمد بن ابى يعقوب. (ابن واضح) چاپ دار صادر بيروت 1379 ه و ترجمه مرحوم دكتر آيتى در دو مجلّد.
54- الكامل فى التّاريخ از ابو الحسن شيبانى (ابن اثير) چاپ نجف و قم و تهران در 9 مجلّد و چاپ بيروت 1387 هجرى.
55- مقدّمه ابن خلدون بنام كتاب العبر و ديوان المبتداء و الخبر از عبد الرحمن ابن خلدون چاپ مصر و بيروت در يك مجلّد، و ترجمه فارسى آن در دو مجلّد از محمّد پروين گنابادى.
56- مفتاح السّعاده از احمد بن مصطفى طاش كبرى زاده در دو مجلّد به تصحيح كامل بكرى چاپ مصر- 1968 م.
57- هفت دفتر مثنوى از مولوى جلال الدّين چاپ كلاله خاور از نسخه نيكلسن چاپ 1320 ه. ش.
58- كليّات سعدى چاپ شوريده شيرازى در هند.
59- ديوان سنائى از حكيم مجدود بن آدم سنائى عزنوى به تصحيح
مدّرس رضوى چاپ ابن سينا 1341 ه ش.
60- ديوان لبيد بن ربيعه تصحيح احسان عبّاس چاپ بيروت 1962 م.
61- ديوان ابو العتاهيّه چاپ دار صادر بيروت 1384 ه.
62- ديوان زهير بن ابى سلمى به تصنيف ابو العبّاس ثعلب چاپ مصر با شرح اشعار- سال 1363 ه.
63- ديوان نابغه ذبيانى چاپ بيروت دار صادر.
64- شروح سقط الزّند از ابو العلاء معرّى شرح خوارزمى تبريزى بطلميوس- در 4 مجلّد چاپ 1364 ه.
65- الفهرست از محمّد بن اسحق معروف به ابن نديم چاپ قاهره و ترجمه فارسى آن بوسيله رضا تجدّد 1346 ه. ش.
66- مجمع البحرين از شيخ فخر الدّين طريحى تحقيق سيد احمد حسينى چاپ مرتضوى تهران 1395 ه در 6 مجلّد.
67- الملل و النّحل از ابو الفتح عبد الكريم شهرستانى تصحيح محمّد سيد گيلانى چاپ قاهره دو مجلّد 1381 ه.
68- وفيات الاعيان از ابو العبّاس شمس الدّين قاضى ابن خلكان به تصحيح محمّد محى الدّين عبد الحميد در 6 مجلّد چاپ قاهره، 1367 هجرى.
69- الحضارة الاسلاميّة فى القرن الرّابع الهجرى از آدم متز، در دو مجلّد چاپ قاهره و بيروت 1387 ه.
70- تمدّن اسلام و عرب از گوستاولوبون ترجمه سيد هاشم حسين چاپ اسلاميه 1347 ه. ش.
71- مغنى اللّبيب از جمال الدّين ابو محمّد معروف به ابن هشام به تصحيح محمّد محى الدّين عبد الحميد چاپ مصر در دو مجلّد.
72- امالى قالى ابو على اسماعيل بن قاسم قالى در دو مجلّد چاپ دار الكتب مصر در تصحيح محمّد عبد الجواد اصمعى 1344 ه.
73- فرهنگ مصطلحات تاريخى و جغرافيائى تأليف مترجم مفردات
راغب در دانشكده الهيّات و معارف اسلامى 1356 ه.
74- ضحى الاسلام از احمد امين مصرى در چهار مجلّد، چاپ مكتبه النّهضه المصريه- 1385 ه.
75- هدية الاحباب از حاج شيخ عبّاس قمّى- چاپ 1329 ه ش چاپ تهران.
76- كشف الظّنون حاجى خليفه كتاب چلبى- چاپ اسلاميّه در دو مجلّد 1387 هجرى چاپ افست جعفرى تبريزى.
77- كشكول از شيخ محمّد بن حسينى بن عبد الصّمد عاملى مشهور به شيخ بهائى در 4 مجلّد چاپ قم به تصحيح حاج ميرزا محمّد صادق نصرى 1378 ه.
78- هدية العارفين از اسماعيل پاشا بغداد در 2 مجلّد چاپ افست جعفرى تبريزى 1387 هجرى (ذيل كشف الظّنون).
79- الطّبقات الكبرى از ابن سعد كاتب واقدى در 9 مجلّد چاپ دار صادر- بيروت 1376 ه.
80- تاريخ الادب العربى از شارل بروكلمان در چهار مجلّد چاپ دار المعارف مصر تصحيح دكتر عبد الحليم نجّار 1968 م.
81- تذكره اولو الالباب از داود بن عمر انطاكى در دو مجلّد با/ حاشيه الجامع للعجب العجاب- چاپ بيروت.
82- طبقات الاطبّاء از ابن ابى اصيبعه تصحيح دكتر نزار رضا چاپ بيروت 1965 م.
83- كتاب الرّجل احمد بن على نجاشى از منشورات مصطفوى چاپ تهران.
84- تنزيه القرآن عن المطاعن قاضى عبد الجبّار احمد چاپ دار النّهضة- بيروت.
85- اختيار معرفة الرّجال ابو جعفر محمّد بن على طوسى چاپ مصطفوى
به تحقيق استاد محترم حاج شيخ حسن مصطفوى چاپخانه دانشگاه مشهد- چاپ 1348.
86- فى تاريخ مذاهب الفقهيّه از شيخ محمّد ابو زهره چاپ دار الفكر قاهره در دو مجلّد.
87- التّفسير و المفسّرون از محمّد حسين ذهبى- چاپ قاهره در سه مجلّد 1318 ه.
88- الموسوعة العربيّة الميسرة از محمّد شفيق غربال چاپ دار القلم 1959 م.
89- دائرة المعارف الاسلاميّة ترجمه از متن فرانسه، و انگليسى و عربى و آلمانى- آغازش از سال 1933 م.
90- القاموس العصرى از الياس انطون الياس در دو مجلّد عربى، انگليسى و انگليسى عربى چاپ مصر 1954 م.
91- آداب اللّغة العربيّة از جرجى زيدان- تصحيح دكتر شوقى ضيف چاپ 1957 قاهره- در 4 مجلّد.
92- برهان قاطع خلف تبريزى با مقدّمه جامع محمّد لوى عبّاسى 1344 ه. ش.
93- اعراب ثلاثين سوره از ابو عبد اللّه معروف به ابن خالويه چاپ مصر، 1360 ه.
94- التنّبيه و الاشراف از ابو الحسن علىّ بن حسين مسعودى به تصحيح اسماعيل صادمى چاپ مصر 1357 ه.
95- المزهر از جلال الدّين سيوطى چاپ مصر به تحقيق جاد المولى و بجاوى و محمّد ابو الفضل ابراهيم در 2 مجلّد- 1382 هجرى.
96- تاريخ مفصّل ايران از استيلاى مغول از مرحوم عبّاس اقبال در 4 مجلّد 1312 هجرى شمسى چاپخانه مجلس تهران.
97- مفاتيح العلوم از ابو عبد اللّه محمّد بن احمد بن يوسف كتاب
خوارزمى چاپ ليدن- وان لوتن 1895 م.
98- شرح معلّقات سبعه از زوزنى چاپ دار صادر- بيروت، 1382 هجرى.
99- بغية الوعاة فى طبقات النّحاة از جلال الدّين سيوطى در دو مجلّد.
100- رسائل اخوان الصّفاء چاپ بيروت در چهار مجلّد 1376 هجرى.
101- معجم الشّعراء ابو عبد اللّه مرزبانى به تحقيق عبد السّتار احمد فراج چاپ بيروت 1379.
102- معانى القرآن از ابو زكرياء فرّاء- به تصحيح محمّد على نجّار در 3 مجلّد چاپ مصر 1966 م.
103- الفاظ الفارسيه المعربة از- ادى شير- چاپ بيروت 1908 م.
104- تاريخ خلفاء از جلال الدّين سيوطى به تصحيح محمّد محى الدّين عبد الحميد چاپ قاهره 1383 ه.
105- اساس البلاغه از جار اللّه زمخشرى چاپ بيروت 1960.
106- تاريخ قرآن از ابو عبد اللّه زنجانى چاپ مكتبه الصّدر تهران- 1387 ه.
107- فصيح ثعلب شرح محمّد عبد النّعم خفاجى چاپ مصر 1368 ه به ضميمه اشتقاق ابن دريد.
108- اسلام و هيئت از سيّد هبة الدّين شهرستانى چاپ تبريز با ترجمه سيد هادى خسرو شاهى و اسماعيل فراهانى 1383 ه.
109- لب لباب مثنوى از جلال الدّين مولوى با تأليف ملا حسين كاشفى چاپ تهران 1319 هجرى شمسى.
اللّهمّ انصر الاسلام و اهله و اخذل الكفر و اهله.
از خداوند مى خواهيم امّت اسلام را عموما و ملّت كشور اسلامى ما را خصوصا در پرتو انوار هدايش از طريق آگاهى و عمل به قرآن و سنّت پيامبر (ص) كه از روش عترتش و اصحاب با وفايش بما رسيده است همواره در جهان پيروز و
سر افراز دارد.
تهران- دكتر سيد غلامرضا خسروى الحسينى 4/ شهريور/ 1361 ه. ش 6/ ذى القعده/ 1402 ه. ق 26/ اوت/ 1982 ميلادى پايان
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم پيشگفتار مؤلّف:
سپاس و ستايش خداى جهانيان راست، و درودهاى او بر پيامبرش محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تمام خاندانش.
از خداى تعالى مى خواهيم كه براى ما از انوارش نورى قرار دهد تا آن نور الهى نيك و بدى و خير و شرّ را با اشكال گوناگون شان بما بنماياند، و حقّ و باطل را با تمام حقايقشان به ما بشناساند تا همچون كسانى باشيم كه نور وجودشان پيشاپيش آنها و در اطرافشان فروزان است، و هم از آنهائى باشيم كه خداى تعالى در وصفشان فرموده است: (هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ- 4/ فتح) (او كسى است كه آرامش را در دل هاى مؤمنين نازل كرده است) و همچنين مى فرمايد: (أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ- 22/ مجادله) (آنان كسانى هستند كه ايمان را در دلهايشان ثابت و با روح الهى خويش تأييدشان كرده است).
در رساله اى كه مبتنى بر فوائد قرآن تنظيم شده است يادآورى نمودم كه خداى تعالى همانطورى كه مقام پيامبرى را با نبوّت پيامبر ما ختم كرده است شريعتهاى پيامبران پيشين را نيز در شريعت پيامبر ما جمع و فراهم نموده است و آن شرايع را از جهات نسخ و تكميل و اتمام در دين او قرار داده چنانكه گفته است (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً- 3/ مائده).
قرآن يعنى كتاب فرو فرستاده شده او نيز تمام نتايج و بهره هاى كتب گذشته انبياء را كه براى پيشينيان فرستاده شده است، شامل است چنانكه آگاهى داد و
فرمود: (يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً فِيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ 3/ البيّنه) (پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صحيفه و كتابهاى پاك شده از دروغ و غلط و اختلاف را تلاوت مى كند و در آنها نبشته ها و فرامين ارزشمند پاينده قرار دارد).
يكى از معجزات اين كتاب اينست كه با كمى حجم، متضمّن و در بردارنده معانى فراوانى است، بطوريكه خردها و انديشه هاى بشرى از شمارش آن فوائد و معانى قاصر و دست افزارهاى نويسندگى دنيائى نيز در اداى انجامش نارسا (1) چنانكه خداى تعالى بر اين امر آگاهى مى دهد كه (وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ- 27/ لقمان).
(هر گاه آنچه از درختان در زمين است قلم شود، و آب دريا را هفت درياى ديگر بصورت مركّب براى نوشتن كلمات خداى يارى رساند سخنان خداى را كه پايان ناپذير است نتوانند نوشت، كه همانا خداى، توانائى است دانا و حكيم).
در كتاب (الذّريعة الى مكارم الشريعة) اشاره كردم كه قرآن هر چند كه ناظرين سطحى نگر را نيز از نورى كه به آنها مى تاباند و سودى كه سزاوار آنست بهره مندشان خواهد ساخت، زيرا قرآن:
كالبدر من حيث التفتّ رأيته يهدى إلى عينيك نورا ثاقبا كالشّمس فى كبد السّماء و ضوؤها يغشى البلاد مشارقا و مغاربا
قرآن (همچون قمر در پانزدهم ماه است، زمانى كه به او بنگرى او را مى بينى كه نورى تابان به چشمانت مى رساند و همچون خورشيدى است كه در ميانه آسمان نورش شرق و غرب عالم را فرا مى گيرد).
ولى محاسن انوار قرآن را نمى فهمند مگر ديدگان روشن و با بصيرت، و ميوه هاى پاك بوستان آنرا نمى چيند مگر دستان پاك، و به بهره مندى از شفاء
(1) به گفته سعدى رحمه اللّه:
نعمتت بار خدايا ز عدد بيرون است شكر أنعام تو هرگز نكند شكر گزار
تا قيامت سخن اندر كرم و رحمت او همه گويند و يكى گفته نيايد ز هزار
قرآن نمى رسد مگر جانهاى ناآلوده و منزّه.
چنانكه خداى تعالى به اين حقيقت تصريح مى نمايد و در توصيف بهره مندان از قرآن مى گويد:
(إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ- 79/ واقعه).
يعنى: (او قرآن كريمى است در كتابى مصون مانده از تغيير، كه جز پاكان و پاكيزگان آنرا مس نمى كنند و دست نسايند).
و در توصيف شنوندگان آيات قرآن مى گويد (قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً، وَ شِفاءٌ وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى- 44/ فصّلت).
(بگو قرآن براى كسانيكه ايمان آورده اند هدايت و شفاست و كسانيكه ايمان ندارند در گوشهاشان سنگينى است و قرآن بر آنها پوشيده است (1).
در آن رساله كه ذكر شد چگونگى اكتساب زاد و توشه اى كه دارنده اش را به درجات معارف و رشد و تعالى مى رساند بيان كردم تا از شناسائى و معارف قرآنى به آنچنان توانائى و قدرت فهم بشرى برسد كه احكام و حكمتهايش را به او بفهماند، سپس با شناسائى كتاب خداى آنچنان است و زمين برسد و آگاهى يابد و به تحقيق در مى يابد كه كلام خداى آنچنان است كه در اين آيه توصيفش كرده و گفته است كه (ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ- 38/ انعام).
(چيزى از لوازم رشد و تعالى را در آن كتاب فرو گزار نكرده ايم).
از خدا مى خواهم كه ما را از كسانى قرار دهد كه هدايتش را شامل حالشان نموده تا آنها را باين منزلت برساند و فضل و بخشش الهى را در افكار و انديشه ايشان قرار دهد، زيرا كسى را كه خداى هدايت ننمايد هرگز بشر او را هداية نخواهد كرد، چنانكه به پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: (إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ- 56- قصص).
(1) سنائى رحمه اللّه در اين باره گفته است:
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد كه دار الملك ايمان را مجرّد بيند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصيبت نيست جز نقشى كه از خورشيد جز گرمى نبيند نقش نابينا
(اى پيامبر هر كه را تو دوست دارى هدايتش نتوانى ولى خداى كسى را كه مى خواهد هدايت مى كند زيرا او به هدايت پذيرفتگان آگاهتر است) (1).
(او به پنهانى هاى دل مؤمنين و باطن دو رويان و راستگويان آگاه است و إنّه يعلم ما فى الصّدور).
قبلا ياد آور شدم همانطور كه فرشتگان حامل بركات در خانه و جايگاهى كه تصويرى يا سگى در آنجا باشد داخل نمى شوند، همانطور هم آرامش دل كه لازمه دريافت و فهم بيانات روشن الهى است در دلى كه از خود بزرگ بينى و آزمندى و حرص، سرشار است وارد نمى شود زيرا خداى فرموده است:
(الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ، وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ- 26/ نور). (2)
ياد آور شدم نخستين چيزى كه از علوم مختلف براى درك و فهم قرآن نياز داريم و بايستى به آن پرداخته شود علوم الفاظ است و بخشى از اين علوم علم تحقيق در الفاظ مفرد و تك واژه ها است.
(1) راغب اصفهانى رحمه اللّه (در پايان كتاب مفرداتش در حرف (ه) ذيل واژه هدايت معانى مختلف چهار گانه هدايت را كه عبارت است از 1- هدايت فطرى 2- هدايت عقلانى 3- هدايت ايمانى و عملى 4- هدايت الهى كه همان وصول به مطلوب است با بيانى كم نظير كه در تفاسير ديگر كمتر به آن توجّه شده شرح داده است و اشكال كلامى و فلسفى شكّاكان و بدبينان را به كلّى برطرف ساخته است، روش راغب در تفسير احاطه نظرى و عميق به همه آيات است و توانسته است آيات قرآن را با يكديگر و با كمك احاديث معتبر تفسير كند يعنى (تفسير تفصيلى) همان كارى كه خاور شناسان معروف مانند ژول لابوم و ادوارد ونيته و فلوگل در زمان ما تدوين كرده و بنام (تفصيل الآيات القرآن الكريم) و (المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكريم) چاپ كرده كه كتاب اوّل بفارسى ترجمه شده است و به راستى زحماتشان كه دنباله روى آن مفّسرين عاليمقدار اسلام است قابل تقدير است.
(2) جلال الدّين مولوى رحمه اللّه در مثنوى مى فرمايد:
چشم چون بستى تو را جان كند نيست چشم را بر نور روزن صبر نيست
آن تقاضاى دو چشم دل شناس كو همى جويد ضياء بى قياس
در جهان هر چيز چيزى جذب كرد گرم گرمى را كشيد و سرد سرد
ناريان مر ناريان را طالبند نوريان مر نوريان را جاذبند
الخبيثات للخبيثين را بخوان روى و پشت اين سخن را باز دان
تحصيل و به دست آوردن معانى مفردات الفاظ در حقيقت نخستين يارى كننده براى كسى است كه مى خواهد معانى قرآن را بفهمد و آنرا درك كند مانند بدست آوردن وسائل بنائى يا (آجر) است كه براى معمار و سازنده ساختمان نيازهاى اوّليه او است و در اين مرحله به آنها نياز دارد.
اين علم يعنى واژه شناسى و آگاهى مفردات قرآن نه تنها براى دانش قرآنى سودمند است بلكه هر علمى از علوم شرعى نيز مفيد است و به آن نياز هست، لغات و الفاظ قرآن عصاره و لبّ و برگزيده كلام عرب و واسطه و بخشنده مفاهيم آنست.
اعتماد فقها و حكما در احكامشان و حكمتهاشان بر آنهاست، شعراء و نويسندگان حاذق زبر دست و خطيبان و بليغان در نظم و نثرشان از آن الفاظ يارى مى جويند.
اين مزايا به غير از مزاياى الفاظ فرعى و مشتقّاتى است كه از كلمات اصلى جدا مى شود و همانند پوستها و هسته هائى است كه خود نسبت به ميوه هاى معنوى داراى فوائد و بهره هاى سرشارى است. مانند برگ و ساقه كاه نسبت به مغزهاى گندم و غلّات.
براى تأليف كتاب سودمندى در باره مفردات الفاظ قرآن نخست از خداى طلب خير نمودم و به اين كار آغاز كردم، ترتيب كار اين كتاب اين است كه نخست از كلمات و مفرداتى كه بترتيب حروف تهجّى و الفباء است يعنى الفاظى كه حرف اوّلش (الف) و سپس حرف (ب) و به همين ترتيب به ترتيب الفباى معجم شروع مى شود با در نظر گرفتن حروف اصلى بدون حروف زائده بر آنها.
ضمن معانى هر واژه به مناسبتهائى اگر بين الفاظ و استعاره هاى آنها و يا مشتقّاتشان بر حسب مجال، گسترش و شرحى بيشتر لازم بوده، در اين كتاب اشاره اى نموده ام و براى راهنمائى بيشتر به قوانينى كه بر تحقيق آن مناسبتها دلالت داشته است به رساله هائى كه ويژه آن بخش نوشته ام ارجاع داده شد، پس در اعتماد بر اين روش كه انجام شده و براى اينكه از موانع پيشرفت و سرعت در
راه خيرات بى نياز شوم و در راهى كه خداوند ما را در سخن خويش بآن تشويق فرموده كه: (سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ- 21/ حديد).
از خداى تعالى مى خواهيم كه راه و حركت بسوى نيكيها و خيرات را بر ما آسان سازد.
اگر اجل و مرگ تأخير شود إن شاء اللّه پس از اين كتاب، كتاب ديگرى كه از تحقيق در الفاظ هم معنى (مترادفات) و فرقهاى دقيق و مشكل آنها گفتگو مى كند تأليف خواهم كرد كه با آن كتاب اختصاص و ويژگيهاى معانى الفاظ و معنى هر چيزى به لفظ خود بدون در نظر گرفتن لغات مترادف شناخته شود مانند كلمه (قلب) در يك مورد و (فؤاد) در مورد ديگر و (صدر) در جاى ديگر، يا همانطوريكه خداى تعالى در پى هر داستان و موضوعى مى فرمايد:
(إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ- 79/ نحل).
و در جاى ديگر (لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ- 24/ يونس).
و باز (لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ- 32/ اعراف).
و ديگر بار (لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ- 98/ انعام).
و بار ديگر (لِأُولِي الْأَبْصارِ- 13/ آل عمران).
و در مورد ديگر (لِذِي حِجْرٍ- 58/ فجر).
و بالاخره (لِأُولِي النُّهى 128/ طه).
و همانند اينها، از اين قبيل موارد، امّا كسانيكه حقّ را اثبات نمى كنند و باطل و بيهوده را پوچ و سزاوار بطلان نمى دانند چنين مى انديشند كه موارد فوق و تمام آن الفاظ از يك بابند و آنها را به يك معنى به حساب مى آورند چنين كسانى مى پندارند كه اگر در تفسير (الحمد للّه) بگويند الشّكر للّه و يا در معنى آيه (لا رَيْبَ فِيهِ- 2/ بقره) بگويند (لا شكّ فيه) لابدّ آنان قرآن را تفسير نموده و حقّ تبيان را اداء كرده اند.
از خداى تعالى مى خواهيم كه توفيق را رهبر و پيشوامان، و تقوا و پارسائى را روشمان، و انگيزه مان قرار دهد و ما را به آنچه كه سزاواريم بهره و خير رساند و
قرآن را براى ما در تحصيل توشه اى كه ما را مأمور به كسب آن نموده است يار و ياور قرار دهد چنانكه فرمود: (وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى 197/ بقره) (براى راه ابدى تان توشه برگيريد كه نيكوترين زاد و توشه تقوا و پارسائى است).
(ابو القاسم حسين بن محمّد بن فضل راغب اصفهانى (ره))
پدر و والد، و هر كسيكه سبب پيدايش، اصلاح يا پيرايش و ظهور چيزى شود آنرا (أب) گويند.
از اين جهت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پدر مؤمنين ناميده شده چنانكه خداى تعالى فرموده است (النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ- 6/ احزاب).
و در بعضى قرائتها گفته شده كه (و هو أب لهم).
در روايت چنين آمده كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله به على عليه السّلام فرمود: (أنا و أنت أبوا هذه الامّة).
اين سخن اشاره است به اين كه فرموده (كلّ سبب و نسب منقطع يوم القيامة إلّا سببى و نسبى فأين المتّقون) (1) أبو الأضياف: مهماندار و ميزبان كه بنام پدر مهمانان بيان شده است براى اينكه همچون پدر رسيدگى و سرپرستى مى كند.
أبو الحرب: به كسى گفته مى شود كه سربازان را به مبارزه ترغيب مى نمايد.
أبو عذرتها: همسر نخستين زن است، عمو با پدر، مادر با پدر و جدّ با پدر را هم در حالات جمع ابوين گويند.
(1) در اين حديث اشاره اى كه به پرهيزكاران شده است از اين جهت است كه هر خويشاوندى و نسبى كه بر اساس تقوا باشد در حكم نسب و سبب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است زيرا تبعيّت از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نموده و در حكم خويشاوند او است چنانكه خود در باره سلمان فارسى فرمود: (السّلمان منّا اهل البيت) سلمان چون عملا و ايمانا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را خويشاوند خود و از خود دانسته است و سلمان در اين حديث الگو و نمونه خويشاوند غير نسبى است كه در حكم خويشاوند سببى معرّفى شده است و تمام كسانيكه در راه سلمان و در نتيجه با پرهيزكاران و با ايمانى واقعى پيرو پيامبر صلّى اللّه عليه و آله باشند مشمول حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بوده و سببيت او منقطع نيست با توجّه به همين معناست كه در پايان حديث از متّقين دعوت و پرسش كرده است كنايه از اينكه تقوا پيشه كنيد تا از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و خاندان او باشيد.
خداوند در داستان يعقوب مى فرمايد: (ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي، قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً- 133/ بقره).
(يعقوب از پسرانش سؤال مى كند پس از من چه چيزى را پرستش خواهيد كرد؟ مى گويند: پروردگارت و پروردگار پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق كه خداى واحد است عبادت خواهيم كرد).
و حال اينكه اسماعيل عموى ايشان بود نه پدرشان، امّا او را هم در رديف پدر خطاب كردند.
معلّم و استاد را نيز پدر گويند چنانكه قبلا در باره پدر معنوى گفته شد و در اين معنى آيه (وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ- 22/ زخرف) را بر آن معنى حمل كرده اند يعنى علمائى كه ما را با دانشها تربيت كردند.
به دليل سخن خداى تعالى كه (رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا- 67/ احزاب).
و در همان معنى آيه (أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ- 14/ لقمان) كه هم در باره پدر و هم در باره معلّمى است كه او را تعليم داده است.
امّا آيه (ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ- 40/ احزاب) كه نفى ولادت مردم از پيامبر نموده است براى اين است كه فرزند خوانده شدن و در رديف فرزندان كسى قرار گرفتن از جهت راهنمائى و سرپرستى، غير از فرزند نسبى و حقيقى است كه از طريق همسرى بوجود مى آيد.
جمع (أب) و أبوّت است مانند (بعولة و خؤولة) (همسران، و دائيها و خاله ها).
اصل كلمه (أب) بر وزن (فعل) يعنى (أب ب) است مانند (قفا) چنانكه در سخن اين شاعر بكار رفته است:
إنّ أباها و أبا أباها و گفته اند كه عبارت- أبوت القوم- يعنى براى ايشان پدر بودم. و فعل (يأبو) كه از اسم (أب) ساخته شده است در عبارت زير معنى تفقّد و رسيدگى و سرپرستى است چنانكه مى گويند: فلان يأبو بهمه- يعنى همانند پدر از حالشان تفقّد و (آباء)
سرپرستى مى كند و مشكلاتشان را برطرف مى سازد.
در حالت نداء حرف (تاء) به (أب) اضافه مى شود و مى گويند (يا أبت).
عبارت- بأبأ الصّبىّ- همان بابا گفتن كودك است (1).
الإباء يعنى خوددارى كردن و به شدّت باز پس ايستادن، هر إبائى بمعنى امتناع است امّا هر إمتناعى إباء نيست. آيات زير در همين معنى است.
(يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ- 32/ توبه) و (وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ- 8/ توبه) و (أَبى وَ اسْتَكْبَرَ- 34/ بقره) و (إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى 31/ حجر) (مگر ابليس كه خودارى كرد و باز ايستاد).
و همچنين در اين حديث كه روايت شده (كلّهم فى الجنّة إلّا من أبى) در همين معنى است.
و عبارت- رجل أبىّ- او كسى است كه زير بار ظلم نمى رود، و از تحمّل ظلم و ستم امتناع مى ورزد.
و- أبيت الضّير- ضرر و زيان را دور كردى. و- تيس أبىّ- و- عنز أبواء- يعنى بز كوهى بر مادّه بزى كه از خوردن آب آلوده به بول آهوان خوددارى مى كند نوعى بيمارى است كه او را از خوردن آب دور مى سازد.
خداى تعالى در اين آيه فرموده (وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا- 31/ عبس) يعنى ميوه و علفى كه براى درو كردن و چراندن حيوانات آماده مى شود.
مى گويند- أبّ لكذا- علوفه را آماده كرد كه از فعل- أبّا و إبانة و إبابا ساخته شده.
و اصطلاح ابّ إلى وطنه- در زمانى بكار مى رود كه كسى براى وطنش- مشتاق مى شود و براى رفتن به سويش آماده، و- أبّ لسيفه- شمشيرش را براى
(1) در تمام زبانهاى دنيا لغات اوّليه بشرى در مفهوم مشتركا بكار مى رود چنانكه نام خدا در تمام زبانهاى دنيا و در فرهنگشان وجود دارد. اللّه (سامى) خدا (فارسى) خوتا (فارسى باستانى) خوآ (كردى) گاد (انگليسى) بارى (تركى) ييبو (روسى) يهوه (يهودى) پدر (مسيحى) توتم (بومى) زئوس (يونانى) نيروآنا (سانسكريت و هندو) كه نام خدا چون زبان فطرى همه انسانها است همراه نخستين كلمات يعنى بابا و ماما و آب تاريخچه شان همسان است.
كشيدن از غلاف آماده كرده و- إبّان (1)- بر وزن فعلان اسم زمان است يعنى زمان آماده شدن و آمدن.
(پيوسته جاودان) خداى متعال مى فرمايد: (خالِدِينَ فِيها أَبَداً- 57/ نساء).
كلمه أبد، زمانى است پيوسته و غير گسسته بر خلاف واژه زمان كه پيوسته نيست چنانچه مى گويند زمان آن كار- و نمى گويند- أبد آن كار- حقّ اين است كه (أبد) زمانى است كه تثنيه و جمع ندارد، زيرا تصوّر ابدى ديگر كه به أبد اوّل پيوسته باشد درست نيست. و گفته اند كه (أبد) را به صورت (آباد) جمع بسته اند و اين ويژگيها براى اسم جنس است كه در بعضى اوقات جمع بسته مى شود. از اين روى گروهى معتقدند كه جمع أبد بصورت آباد از مولّدين (2) يعنى اعراب نو خاسته و نو پرداز است كه در زبان عرب اصيل نيست.
گفته شده- أبد، أبد و أبيد- يعنى پيوسته و دائم كه براى تأكيد به كار مى رود.
تأبّد الشّي ء: آن چيز پايدار شد و باقى ماند، و در مورد چيزى بكار مى رود كه مدّت درازى باقى بماند، و عبارت- الآبدة البقرة الوحشيّة و الأوابد الوحشيّات و تأبّد البعير- يعنى گاوان وحشى دير پاى و سريع السّير و گريز پاى.
تأبّد البعير- آن شتر هم وحشى شد و به صورت أوابد (3)- يعنى وحوش، درآمد،
(1) كلمه إبان كه ظرف زمان است در زبان عربى معاصر نيز بكار مى رود مانند ابان قيامه و ابّان ذهابه يعنى هنگام قيام و زمان رفتنش. [...]
(2) در عرف ادبيّات عرب مانند ادبيات معاصر فارسى مولدّين يعنى نو پردازان كسانى بودند و هستند كه در اصول و قواعد و اساس زبان و ادبيّات تصرّف كرده و يا بخاطر مشكل بودن فراگيرى قواعد و اوزان شعرى و يا از روى روشنفكر نمايى چنان شيوه هاى عاميانه را وضع كرده اند.
(3) معنى زيباى أوابد را در شعر امرؤ القيس كه سر آمد شعراى قبل از اسلام است مى يابيم كه به معنى حيوان وحشى و تندرو و گريز پاى بكار برده است و اسب خود را در دويدن و سرعت گيرنده أوابد (وحشيان) مى داند. مى گويد:
و قد اغتدى و الطّير فى وكناتها بمنجرد قيد الا و ابد هيكل
يعنى: صبحگاهان در حاليكه پرندگان هنوز در آشيانه هاشان بودند، با مركبى تندرو كه وحشيان را مى گرفت حركت كردم.
و- أبد- به غضب هم تفسير شده است.
خداى تعالى فرموده است (إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ
عبارت- أبق العبد، يأبق إباقا و أبق يأبق- در زمان گريختن و فرار كردن بكار مى رود و- عبد آبق- بنده گريز پا است و جمعش أبّاق.
تأبّق الرجل: خود را پنهان كرد، كه به گريختن تشبيه شده است.
و امّا سخن اين شاعر كه مى گويد:
قد احكمت حكمات القّدّ و الأبقا (لجام و دهانه و افسارهاى چرمين و موئين او محكم شده است) گفته شده الأبق- در اين شعر بمعنى طناب محكم بافته شده است.
به گفته خداى تعالى (وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ- 142/ انعام).
واژه ابل براى شتران زياد بكار مى رود، واحد و مفرد ندارد يعنى از دو به بالا است. و آيه (أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ- 17/ غاشيه) كه گفته اند منظور از إبل، ابرهاست هر چند كه اين تعبير درست نيست امّا از نظر تشبيه نمودن حركت و جابجائى أبرها و شتران كه پيوسته جابجا مى شوند و قطار شتران از دور مانند سياهى ابر است ممكن است درست باشد.
از واژه إبل فعل- أبل، يأبل، أبولا و أبل، أبلا- كه در جمله- أبل الوحشىّ- و مشابه اين جملات بار مى رود ساخته شده كه حيوان وحشى به خاطر طاقت و پايدارى در نخوردن آب به شتر تشبيه شده است، يعنى در پايدارى و صبر كردن بر آب مانند شتران است.
تأبّل الرّجل عن امرأته: در دورى كردن مرد از همسرش بكار مى رود. أبل الرّجل- شترانش زياد شد. و- فلان لا يأبل- او در سوارى بر شتر چالاك و ثابت نيست- رجل آبل و أبل- آنمرد شترانش را خوب رسيدگى مى كند.
إبل مؤبّلة- گلّه هاى شتران و- الإبالة- كومه هاى هيزم كه به كوهان شتران تشبيه شده است.
سخن خداى تعالى در اين آيه (وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً (أَبابِيلَ)- 2/ فيل) يعنى پرندگان متفرق مانند قطار شتران. مفرد أبابيل (أبيل) است.
الإتيان: به آسانى آمدن، و به سيلاب ريزان مى گويد: أتىّ و أتاوىّ، مرد غريب را هم به جهت همين شباهت معنى (أتاوىّ) گويند كه دائما در حركت است و جائى براى اسكان ندارد. در مورد آمدن و وارد شدن شخص براى كار و تدبير امور و همچنين در مورد آمدن براى انجام كار خير و شرّ و همچنين در أعيان و أعراض (1) اتيان بكار مى رود خداى تعالى فرموده است (إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ- 40/ أنعام) و آيه (أَتى أَمْرُ اللَّهِ 1/ نحل) (فَأَتَى اللَّهُ بُنْيانَهُمْ مِنَ الْقَواعِدِ- 26/ نحل) تماما در معنى أمر و تدبير است كه خداوند تدبير امور مى كند مانند آيه (جاءَ رَبُّكَ- 22/ فجر) كه همان تدبير امور است (پس آمدن يا- إتيان- و مجئ- در آيات فوق، و آيات مشابه آنها انجام دادن و پرداختن به امر است) مانند اين شعر شاعر كه مى گويد:
أتيت المرؤة من بابها (جوانمردى را از راه و طريق خودش انجام دادى. (و به اصطلاح معروف فارسى از در وارد شدى كه كنايه از درست انجام داده كار است).
و آيه (فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها- 37/ النّمل) و (لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ كُسالى وَ لا يُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ كارِهُونَ- 54/ توبه) در اين آيه پرداختن به نماز در حالى كه دقّت و توجّه ندارد و كسالت دارند، اشاره شده است.
و در آيه (يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ- 15/ نساء) كه در قرائت عبد اللّه- يأتى الفاحشة- است
(1) أعيان و أعراض دو اصطلاح فلسفى است، اعيان يعنى خود شي ء و ذات هر چيز كه آن را در پديده هاى وجودى ثابت فرض مى كنند (به استثناى ملّا صدرا رحمه اللّه كه به حركت جوهرى و ذاتى قائل است) امّا اعراض كه جمع عرض است يعنى صفات و ظواهر هر چيز كه قابل دگرگونى است مانند رنگها، مزه ها، صفات، بوها و خواصّ هر شي ء كه در وجود خود بموضع، و محلّ يا جوهر و جسم محتاج است زيرا عرض قائم به شي ء است، راغب اصفهانى رحمه اللّه واژه إتيان را در أعيان أعراض با استناد به چند آيه كه پس از آن ذكر كرده است بكار مى برد يعنى خداى تعالى مدبّر امور بهمه چيز از ظاهر و باطن اشياء است.
به معنى پرداختن بكار نارواست به كار بردن واژه إتيان مانند به كار بردن واژه (مجئ) به معنى دست زدن بكار و تدبير است چنانكه در آيه زير مى فرمايد:
(لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا- 27/ مريم) (به كار عجيبى دست زده اى و به كار ناروائى پرداخته اى). گفته اند- أتوته و أتيته و أتوّة مصدر به جاى فاعل به كار مى رود، چنانكه براى داروئى يا شيرى كه با حركت شديد در ظرفى، كره يا كف بر رويش بيايد- أتوّه- بكار مى برند كه در حقيقت لازمه حركت شير در ظرف، همان آمدن كرده بر روى آن است و مصدر به جاى فاعل بكار رفته.
به زمينى هم كه محصول فراوان دارد مى گويند: هذه أرض كثيرة الإتاء و واژه- إتاء- كه به معنى آمدن است، در اينجا بجاى- ريع- كه زيادى و فراوانى است استعمال شده يعنى از آن زمين محصول زيادى بدست مى آيد و پر بار است.
و ( (مَأْتِيًّا)- 61/ مريم) اسم مفعول از- أتينه- است. عدّه اى گفته اند معنايش- آتيا- است كه اسم فاعل است، البته اين معنى درست نيست بلكه گفته شده است كه- أتيت الأمرو أتانى الامرو أتيته بكذا و آتيته كذا- مثل آياتى است كه خداى فرموده (وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً- 25/ بقره) و (فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها- 37/ نمل) و (وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً- 54/ نساء) هر كجا در قرآن در وصف كتاب، آتينا- به كار رفته فصيحتر و بليغ تر است زيرا أوتوا- در جائى بكار مى رود كه پذيرش و قبول طرف مقابل را نمى رساند.
امّا- آتينا- شايستگى و حالت پذيرش طرف مقابل را در بر دارد.
آيه ( (آتُونِي) زُبَرَ الْحَدِيدِ- 96/ كهف) (1) در قرائت حمزه- جيئونى بزبر الحديد تعبير و خوانده شده يعنى قطعات آهن را برايم بياوريد كه حرف (ب) در آيه فوق حذف شده است، و به معنى آوردن قطعات آهن و كمك بدنى رساندن براى سدّ ذو القرنين. است نه به معنى دادن و پرداخت كردن كمك مالى.- ائتونى- از إتئان است نه از- إيتاء و إعطاء (إيتاء) و إعطاء يعنى بخشيدن، بيك معنى است، صدقه دادن در قرآن بالفظ ايتاء مخصوص شده است در آيات (أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ- 277/ بقره) و (إِقامَ الصَّلاةِ و
(1) آيه مباركه آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ- 96/ كهف) را با آيات قبل از آن بايستى در نظر گرفت تا معنيش روشن شود، ذو القرنين براى بستن سدّ نخست به مردمى كه در آن ناحيه زندگى مى كردند و پيشنهاد كردند ما كمك مالى مى كنيم تا سدّ را ببندى او مى گويد نيازى بكمك مالى شما نيست كه خداوند مرا از مال بى نياز كرده است، شما با نيروهاى بدنيتان بيائيد و كمك و همراهى كنيد، سپس آيه فوق ذكر مى شود كه به معنى آوردن تكّه هاى آهن است و به صورت ظاهر با آيه قبل كه مى گويد فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ) يعنى با نيروهاتان مرا يارى كنيد منافات دارد، امّا به گفته راغب و حمزه معنيش رساندن و آوردن است نه دادن و خرج كردن يا تحمّل هزينه مالى چون با نيروى بدنى و وسايل كمك كردن غير از پرداختن و دادن و خرج كردن است.
إِيتاءَ الزَّكاةِ- 73/ انبياء) و وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً- 229/ بقره) (1) و وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ- 247/ بقره) در همه آيات از مصدر إيتاء- يعنى دادن، فعلهائى بكار رفته است.
أثاث و لوازم زياد منزل، كه اصلش از أثّ است يعنى فراوان شده، به تمام اموالى هم كه متراكم و انباشته شده است أثاث گويند، كلمه أثاث مفرد ندارد مثل متاع و ابزار. اصطلاح- نساء أثائث- يعنى زنان فربه و چاق كه گوئى اثاثى بر دوش دارند و عبارت- تأثّث فلان- يعنى به اموال و اثاث زيادى رسيد.
اثر هر شي ء حاصل كردن و دريافتن چيزى است كه ما را بوجود آنچيز دلالت و راهنمائى مى كند.- أثر و أثّر- هر دو درست است. جمع أثر آثار است.
خداى تعالى فرموده ثُمَّ قَفَّيْنا عَلى آثارِهِمْ بِرُسُلِنا- 27/ حديد) و آيه آثاراً فِي الْأَرْضِ- 82/ غافر) و فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ- 50/ روم) با توجّه به اين معنى به راهى هم كه بسوى آثار گذشتگان و به يك راه و روش هدايت مى كند آثار گويند مانند سخن خداى تعالى فَهُمْ عَلى آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ- 70/ صافّات).
و آيه هُمْ أُولاءِ عَلى أَثَرِي- 84/ طه). (كه در همه آيات فوق آثار مادّى و معنوى
(1) آيه 229/ بقره كه در بالا اشاره شده است حاوى نكاتى انسانى و جاودانه، از آئين نجات بخش و همسان كننده حقوقى در برابر وظيفه زنان با مردان كه اسلام به حمايت از آنان برخاسته و در زمان جاهلى كه كمترين ارزشى براى زنان قائل نبودند حقوقشان را و مقامشان را اينچنين ارزش مى نهد و مى فرمايد (حلال نيست بر شما آنچه را كه به همسرانتان در طول زندگى داده ايد بستانيد و حتّى در جاى ديگر مى فرمايد جز بنيكى با آنان رفتار نكنيد وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ- 19/ نساء) دنياى امروز بايستى عبرت گيرد كه زنان را استثمار و آنان را وسيله تبليغ و تفريح قرار مى دهد.
و تاريخى و آفرينش منظور نظر است).
عبارت- سمنت الإبل- يعنى شتران را اثرى و نشانه اى از فربهى است. و- أثرت البعير- در كف پاى شتران اثرى نهادم كه در راه رفتن آن اثر، رفتن و بودن آنها را در آن مكان نشان مى دهد.
بنابر اين به آهنى كه با آن كف پاى شتران را داغ مى كنند- مئثرة- گويند و اصطلاح- أثر السّيف نشانه اى از خوبى و جوهر و جلاى شمشير است. چنانچه گويند:- سيف مأثور- و همينطور- أثرت العلم- يعنى آن علم را روايت كردم.
(وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ- 9/ حشر) و (تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا 91/ يوسف) و (بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا- 16/ اعلى) و در حديث (سيكون بعدى أثرة) يعنى پس از مرگ من بعضى از شما خود را بر ديگرى مقدّم خواهد داشت.
(الإستئثار:) چيزى را مخصوص به خود دانستن و ديگرى را از آن بى بهره كردن. أستأثر اللّه بفلان- كنايه از مرگ اوست كه در حقيقت يك نوع برگزيدگى و شرافت است كه خداى تعالى او را بر مى گزيند و به سوى خود مى خواند.
اصطلاحات آثرامّا- و- أثرامّا و- آثر- يعنى ذى أثير- و به يك معنى است.
خداى مى فرمايد (ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ (2) - 16/ سباء)
(1) ابو الحسن علىّ بن مبارك لحيانى دانشمند نحوى و لغوى از شاگردان كسائيست كه به غلام كسائى هم موصوف است، قاسم بن سلام از شاگردان اوست و كتاب (النّوادر) از تأليفات او، متوفّى در قرن سوّم هجرى قمرى است.
(2) خمط درخت بدون خار، هر ميوه تلخ، و تلخى هر چيز است، سدر- جمعش سدور، درختى است كه ميوه آنرا بنق و كنّار گويند مانند نخل بلند است. أثل، درختى است با چوب محكم كه در كنار نهرها مى رويد (صح- اس)
أثل درختى است كه ريشه محكم دارد و عبارت- شجر متأثّل- درختيست كه ريشه اش ثابت و استوار است و- تأثّل كذا ريشه اش ثابت شد.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در باره صفت جانشين مى فرمايد: (غير متأثّل مالا) يعنى جانشين و وصىّ او نبايستى شيفته و مفتون مال و ثروت باشد، نبايد حبّ دنيا در جان او ريشه داشته و نيز نبايد مال اندوز باشد.
واژه- تأثّل- بطور استعاره نيز به كار مى رود چنانكه گويند- نحتّ أثلته او را غيبت كردى و به نرمى تضعيفش نمودى.
الإثم و الأثام اسمى است براى افعالى كه مانع رسيدن به ثواب و پاداش است.
و نيز در معنى تأخير و درنگ كردن و ممانعت است، شاعر مى گويد:
جماليّة تغتلى بالرّوادف إذا كذب الآثمات الهجيرا
(وقتى كه مادّه شتران به آهستگى بسوى آبشخور مى روند و طناب آنها را مى كشند، آنها آبشخور را دروغ مى دانند و خود را از آب خوردن دور مى كند). (1)
و سخن خداى تعالى كه در باره خمر و قمار مى فرمايد (فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ- 219/ بقره) يعنى قمار و مى و مسكرات مانع دريافت و رسيدن خيرات، و نيكى هاست- أثم، إثما، أثاما- اسم فاعلش- آثم و أثم و أثيم است.
تأثّم:)
از گناه خارج و دور شد مانند- تحوّب- كه به معنى خارج شدن از سختى و وحشت و گناه است.
تسمية إثم به دروغ براى اين است كه دروغ از جمله گناهان است همانطور كه انسان را از آن جهت كه از جمله جانداران است حيوان ناميده اند آيه (أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ- 206/ بقره) عزّتش او را به فعلى كه گناه بود، كشانيد (2) آيه (وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ
(1) بعضى أفعال به باب تفعّل كه مى روند معنى ضدّ معنى اصلى را در بر مى گيرند، إثم يعنى گناه و دورى از خيرات، امّا تأثّم بيگناهى و دورى از گناه است، حوب، وحشت است اما تحوّب نترسيدن است حنث- گناه، امّا تحنّث عبادت و زهد و بى گناهى.
(2) عزّة در اين آيه حميّت و غيرت است و إثم كفرو گناه، يعنى او را مى گويند از خدا بترس،
يَلْقَ (أَثاماً)- 68/ فرقان).
أثاما، يعنى عذاب، از اين جهت عذاب راى إثم ناميده است كه إثم از عذاب است چنانكه گياه و چربى به ندى، يعنى آب و رطوبت نام گزارى شده زيرا هر دو يعنى (گياه و چربى) از آب و رطوبت حاصل شده چنانكه در سخن اين شاعر: تعلّى النّدى فى متنه و تحدّرا (از متنش و داخلش آب، و چربى بالا و پائين مى رفت).
در معنى (يَلْقَ أَثاماً- 68/ فرقان) گفته اند، انجام آن كارها آنها را به ارتكاب گناه بيشتر مى كشانيد و اين عاقبت و فرجام، نتيجه اين است كه كارهاى كوچك و گناهان كوچك، كارها و گناهان بزرگ را در پى دارد و به سوى آنها مى خواند و مى كشاند، و در سخن خداى تعالى كه مى فرمايد:- (فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا- 59/ مريم).
(الآثم:) گناهكارى است كه تحمّل گناه و عواقب آنرا مى نمايد مانند آيه (آثِمٌ قَلْبُهُ 283/ بقره) كه واژه (إثم) در اين آيه با كلمه (برّ) يعنى نيكى مقابل هم قرار گرفته، در حديثى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله آمده است كه (البرّ ما أطمأنّت إليه النفس، و الإثم ما حاك فى صدرك) و كلمه برّ در برابر إثم به كار رفته است.
(يعنى نيكى آنست كه جان تو با آن آرامش مى پذيرد و مطمئن مى شود، امّا إثم و گناه چيزى است كه در دل تو رسوخ مى كند و آنرا مى آزارد) اين حديث تفسير واژه هاى (إثم و برّ) نيست بلكه حكم و اثر آنهاست. و سخن خداى تعالى كه (مُعْتَدٍ (أَثِيمٍ)- 12/ قلم) يعنى گناهكار و آيه (يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- 62/ مائده) گفته شده اشاره به إثم در آيه فوق با توجّه باين آيه است كه (وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ- 44/ مائده).
و اشاره به (عدوان) هم مربوط باين است كه (وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ- 45/ مائده) بنابر اين (إثم اعمّ از (عدوان) است (يعنى هر عدوانى اثم نيست ولى هر اثمى عدوان است خواه دشمنى با نفس خويش باشد و خواه
حميّت جاهليّت و قوّت كفر او را به فساد و معصيت مى كشاند. (كشف الاسرار ج 1- ص 547)
در باره ديگرى).
(آتش شدّت گرفت و افروخته شد) خداى فرمايد (هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ- 53/ فرقان) ملح أجاج يعنى بسيار شور و گرم.
(گفته اند- أجّ، يؤجّ، اجيجا- شدّت گرفتن است) چنانكه گفته اند أجيج النّار (1) شدّت و لهيب آتش و- أجتّها و قد أجّت- آتش را بر افروختيم سپس افروخته شد.
ائتجّ النّهار- روز بشدّت گرم شد، يأجوج و مأجوج هم از همين ريشه است كه به زبانه هاى آتش افروخته تشبيه شده اند، و- المياه المتموّجة- براى آبهاى خروشان و موّاج بكار مى رود و- أجّ الظّليم- موقعى است كه شترمرغ به سرعت مى دود كه دويدنش به بالا رفتن و زبانه كشيدن دود و شعله آتش تشبيه شده است.
الأجر و الأجرة، مزد و پاداشى است كه به كار تعلّق مى گيرد چه كار دنيوى و چه كار اخروى، چنانكه خداى تعالى فرمايد (إِنْ أَجرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ- 29/ هود) و (آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ 27/ عنكبوت) و (لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا- 57/ يوسف) كه در آيات فوق واژه (اجر) هم در پاداش دنيا و هم در پاداش آخرت بكار رفته است.
و ( (الأجرة)) فقط براى پاداش و مزد دنيوى است. جمع أجر، أجور است در آيه (فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ- 24/ نساء) كنايه از مهريّه و كابين زنان است، أجر و أجرت در باره عقد پيمانهائى كه جارى مى شود بكار مى رود و همواره براى سود و نفع است نه زيان و ضرر مثل آيه (لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 262/ بقره) و در آيه (فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ- 40/ شورى) كه اشاره به پاداش معنوى است ولى واژه (جزاء) براى بودن يا نبودن عقد
(1) ابو منصور ثعالبى در كتاب فقه اللّغه باب 30 مى نويسد اگر از چيزى آتش برخاست مى گويند:
(ورى، يرى) اگر چيزى بر آتش ريخته شود كه آنرا حفظ كند مى گويند (أذكى، يذكى) و اگر اشتعال آتش فزونى گرفت مى گويند أجّجتها يعنى آتش را افروختم و اگر شدّتش بيشتر شد آنرا (جاجعه) گويند.
در مفاتيح الجنان محدّث قمّى رحمه اللّه، در دعاء شريف صباح حضرت امير المؤمنين عليه السّلام چنين آمده است: و انهرت المياه من الصّمّ الصّياخيد عذبا و أجاجا) و از درون سنگ خارا چشمه هاى آب ناگوار و گوارا جارى نمودى.
و پيمان و همچنين در سود و زيان آور، هر دو بكار مى رود چنانكه خداى مى فرمايد (وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً- 12/ انسان) و آيه (فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ- 93/ نساء).
گفته اند- (أجر) زيد عمرا يأجره أجرا- يعنى چيزى به او اعطاء كرد، و اجرتش را داد، چنانكه در آيه (عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ (1)- 27/ قصص).
(يعنى: قرار داد اين است كه هشت سال برايم كار كنى). فرق ميان آجر و أجرهم همينطور است كه گفتيم- أجرته- كار از يك طرف است و پاداش از طرف مقابل، ولى- آجرته- پيمان كار دو جانبه است، امّا مزد و پاداش باز هم به عهده يك طرف قرار داد است و در نتيجه از جهت مزد- اجر و آجر به يك معنى برمى گردد چنانكه گفته اند: آجره اللّه و أجره اللّه.
أجيرهم بر وزن فعيل همان فاعل يا مفاعل است كه كار باو تعلّق مى گيرد، (استئجار) طلب چيزى است با مزد و اجرت، و سپس مانند استيجاب كه براى پاسخ دادن است، استيجار هم براى پرداخت كردن مزد است و در اين معنى آيه (اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ- 26/ قصص) است.
(در برابر كارش پاداشش ده زيرا او بهترين كسى است كه باو پاداش مى دهى او نيرومند و أمين است).
الأجل، مدّت معيّن براى چيزى است، خداى فرمايد (لِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُسَمًّى- 67/ غافر) و آيه (أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ- 28/ قصص) كه در هر دو آيه به زمان معيّنى اشاره شده است، چنانكه گويند- دينه مؤجّل- وامش مدّت دار است يا- و قد أجّلته- برايش مدّت قرار دادم.
زمان حيات هر انسانى را هم أجل گفته اند، و اگر بگويند- دنا أجله- به اين
(1) كلمات- سنه، عام و حجّه و حول به معنى سال است، فرقشان اين است كه عام در معنى جمع ايّام و روزهاى سال است سنه جمع ماههاى سال است و لذا عام الفيل كه سال حمله ابرهه به مكّه است به عام معروف است و نمى گويند سنه فيل، امّا در تاريخ مى گويند سنه 245 فرق ميان سنه و حجّه هم اينست كه حجّه براى اينست كه حج در آن سال انجام مى شود و حجّ يا حجّه به معنى يكبار در سال است از اين روى سال را هم حجّه گفته اند. طريحى مى نويسد ناميدن حول براى سال از نظر دوران و تحوّلات آن است.
معنى است كه مرگش سر رسيده و نزديك شده است كه در حقيقت اصلش دريافت أجل است يعنى مدّت زندگانى را گذارنده و دريافت كرده است و آيه (بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنا- 128/ انعام) يعنى به حدّ مرگ رسيدن و نيز گفته اند به حدّ پيرى رسيدن كه در واقع هر دو معنى يكى است.
و آيه (ثُمَّ قَضى أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ- 2/ انعام) در اين آيه أجل اوّل بقاء در دنيا است و عمر و أجل دوّم بقاء در آخرت و معاد، عدّه اى گفته اند اجل اوّل بقاء در دنيا و اجل دوّم مدّت ميان مرگ و قيامت است، و اين معنى از حسن (1) نقل شده است، و باز گفته اند اجل اوّل در آن آيه خواب و دوّمى مرگ است با اشاره به اين آيه (اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها- 42/ زمر).
معنى سوّم در باره (دو أجل) كه از آيه اخير نقل شده است تعبير آن از ابن عبّاس (2) روايت شده.
و باز گفته اند: كه- أجلان- در آيه فوق يعنى هر دو أجل براى موت است، منتهى بعضى از انسانها مرگشان با شمشير يا سوختن و غرق شدن و يا هر چيزى كه ناموافق باشد و غير از اينها از اسباب و عللى كه به قطع حيات منجرّ مى شود هست (مرگ زودرس) و گروهى ديگر از آدميان هستند كه به مرگ طبيعى مى ميرند و اين دو مرگ و دو گونه مردن را در عبارت زير اشاره كرده اند كه:
(1) حسن بصرى كنيه اش ابو سعيد اهل بصره و يكى از سران آغازين معتزله است، و از مشاهير تابعين، واصل بن عطا كه پايه گزار مذهب معتزله است از شاگردان اوست. و چون مسلكى مخالف استادش برگزيد حسن در باره اش گفت (قد اعتزل و اصل عنّا) بنا به نوشته مرحوم مدّرس تبريزى در (ريحانه- الادب) زهد اوريائى بوده و ابن خلكان هم مى نويسد مادرش باو گفت (يا بنى انّك قد كبرت و خرفت) پسرم تو پيرو خرفت شده اى (ج 1/ 355- وفيات الاعيان). [...]
(2) ابن عبّاس عموزاده پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و از بزرگان صحابه است و نيز از شاگردان حضرت على عليه السّلام و از دوست داران و مخلصين اوست، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حقّش دعا نمود، كه او فقيه در دين شود، در تفسير و حديث و فقه سر آمد ديگران شد به گفته سيوطى ابن عبّاس از طبقه اوّل مفسّرين بوده، تفسيرى هم منسوب به او باقى مانده به نام (تنوير المقياس من تفسير ابن عبّاس) كه ابو طاهر محمّد بن يعقوب فيروزآبادى شافعى صاحب قاموس اللّغه آنرا تنظيم و نقل نموده و بارها در مكّه معظّمه به چاپ رسيده است. وفاتش در سال 68 هجرى قمرى است.
(من أخطأته سهم الرّزيّة لم تخطه سهم المنيّة) (يعنى كسى كه تير بلا باو اصابت نكرد و به خطايش گرفت و از او دور شد تير مرگ بخطا نمى رود و به او اصابت خواهد كرد).
و نيز گفته اند: براى مردم دو اجل هست، اوّل أجل كسى كه در جوانى و در حالت صحّت و ناگهانى مى ميرد، دوّم مدّت عمر و أجلى كه خداوند، در طبيعت عالم بيشتر از آن قرار نداده است و حدّ اكثر عمر است مى رسد و به آيه ذيل استناد كرده اند كه خداوند فرموده:
(وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ- 5/ حج).
شاعرى هم اين هر دو معناى مردن را در شعرش آورده است كه مى گويد:
رأيت المنايا حبط عشواء من تصب تمته و من تخطئ يعمّر فيهرم
(مرگها را ديدم كه بدون ملاحظه و ناگهانى همچون تيرهاى پراكنده به كسانى مى رسند و به هر كس رسيد او را هلاك كرد. و به كسانيكه اصابت نكرد تا سر حدّ پيرى و فرتوتى مى زيد).
و شاعرى ديگر گويد:
من لم يمت عبطة يمت هرما ...
(كسيكه ناگهانى نمرد، به پيرى و ضعف مى رسد و خواهد مرد).
آجل در معنى ضدّ عاجل هم هست، و أجل به يك معنى جنايت است كه از وقوعش و زمانش مى ترسند و با اين تعبير هر أجلى جنايتى است امّا هر جنايتى اجل نيست.
واژه- (أجل)- كه در عبارت- و من أجله- به كار مى رود در معنى (به آن علّت، و به خاطر آن) است (1) مثلا گفته مى شود- فعلت كذا من أجله- (كار را
(1) واژه- اجل- اجل هم خوانده شد يعنى بخاطر آن جنايت. تمام آيه چنين است (مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً- 32/ مائده). كه بخوبى، و روشنى مجازات فساد را معيّن كرده است تا بنى اسرائيل بدانند چنين حكمى در تورات هم هست كه اگر بهر نام و با هر دليل ايجاد فتنه و فساد و كشتار غير حقّ بنمايد مثل اينست كه گروهى و جمعيتى كثير را كشته اند.
بخاطرش انجام دادم) مثل آيه (مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ- 32/ مائده).
امّا اگر اين كلمه با كسره حرف اوّل خوانده شود به معنى جنايت است، (اجل)- من إجل ذلك (1) و همينطور واژه- أجل- يعنى آرى كه پاسخى است مثبت در برابر تحقيق چيزيكه شنيده اى، مثلا مى پرسند فلان كار اين چنين است؟ مى گويند- (أجل)- يعنى آرى و اصطلاح- بلوغ الأجل- در آيه (إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ- 23/ بقره) در اين آيه بلوغ أجل- يعنى مدّت زمانى كه بين طلاق و پايان رسيدن عدّه است و نيز آيه (وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ 234/ بقره) رسيدن بمدّت در اين آيه اشاره است بزمان انقضاى عدّه طلاق كه مى فرمايد در آن زمان (لا جناح عليهنّ فى ما فعلن (2) فى أنفسهنّ- 23/ بقره).
واژه أحد به دو معنى به كار مى رود يكى فقط در حالت نفى، و دوّم در اثبات، امّا موردى كه فقط در نفى بكار مى رود براى استغراق يعنى در برگرفتن تمام مفاهيم، معنى است خواه مفرد، جمع، مذكّر، مؤنّث و يا كم و زياد باشد، چه در حالت اجتماع و چه در حالت افتراق
(1) عبارت راغب اصفهانى رحمه اللّه كه مى گويد (هر أجلى جنايتى است امّا هر جنايتى اجل نيست) در بطلان ورد سخن كسانى است كه غالبا مى گويند: (اگر اجلش نبود كشته نمى شد) و مى خواهند با اينگونه با اينگونه عبارات جنايات خود را توجيه كنند، آنها را پوچ مى داند و مى گويد هر جنايتى اجل نيست بلكه فعلى است، كه بايد مجازات دنيوى و اخروى در بر داشته باشد و ضمنا سخنان اشاعره، و معتقدين به جبر فلسفى و تاريخى معاصر را نيز ردّ مى كند زيرا اينان مى خواهند زير بار مسئوليّت نروند امّا بگفته سعدى:
چو بد كردى مباش ايمن ز آفات بدى را جز بدى نبود مكافات
كه در حقيقت ترجمه اين آيه است (مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ- 123/ نساء) يعنى: هر كس گناهى و- عمل زشتى انجام دهد به مجازاتش مى رسد.
(2) از اين دو آيه توجّه مخصوص خداوند و اسلام را به زنان كه در حقيقت نيمى از جامعه بشرى هستند دانسته و فهميده مى شود در آيه اوّل مى فرمايد اگر طلاقشان داديد (كه خود طلاق در اسلام امر استثنائى است) و مدّت عدّه شان بسر رسيد بايستى در كارشان از نظر انتخاب همسر آزاد باشند و در آيه دوّم مى فرمايد (فَلا تَعْضُلُوهُنَّ) يعنى در محظورشان قرار ندهيد و در تنگى معيشت نگذاريد چنانكه در آخرين خطبه اى كه پيامبر اسلام در حجّة الوداع و پايان عمر مباركش ايراد فرمود يكى از سفارشاتش اين بود كه فرمود (اوصيكم بالنّساء خيرا و إنّما هنّ عوان عندكم و إنّما أخذتموهنّ بأمانة اللّه و لكم عليهنّ حقّ و لهنّ عليكم حقّ) تاريخ يعقوبى ج 2 ص 111.
، مانند ما فى الدّار أحد (1) يعنى حتّى يكى هم در خانه نيست كه در اين عبارت هيچ كس نبودن را در باره يك، دو، و بيشتر مى رساند. (أى واحد) بنابر اين در معنى فوق، بكار بردن أحد در إثبات درست نيست معنى فى الدّار احد- در خانه يكى هست، درست نيست (چون واژه أحد خاصّ خداوند است) زيرا نفى دو ضدّ صحيح است امّا اثباتشان ناصحيح ولى اگر به جاى أحد در جمله مثبت (واحد) بكار رود و بگويند- فى الدّار واحد- هم وجود (واحد) يعنى يك فرد در خانه بيان شده و هم بيشتر از يك فرد و اين موضوع بسيار روشن است.
براى در بر گرفتن بيش از يكى يا بيشتر كلمه أحد- در معنى واحد، اين آيه قرآن است (فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ- 47/ حاقّه). (يعنى هيچ يك از شما مدافع او نخواهيد بود).
و امّا بكار بردن واژه احد به صورت مثبت بر سه وجه است:
اوّل- ضميمه شدن احد به اعداد ده دهى مانند- أحد عشر- أحد و عشرون.
دوّم- اضافه شدن احد به ضمائر چه به صورت مضاف و يا مضاف اليه مانند آيه (أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً- 41/ يوسف) كه احد در اين آيه به ضمير، كما- اضافه شده و به صورت- يوم الأحد- كه احد، مضاف اليه است.
سوّم- احد بطور مطلق بصورت صفت بكار مى رود كه فقط مخصوص وصف خداى تعالى است (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ- 2/ اخلاص).
واژه احد، اصولا براى همين معنى اخير است و پايه اعداد كه دو و سه و غيره باشد نيست، امّا (وحد) در غير معنى أحد بكار مى رود مانند اين شعر
(1) هاتف اصفهانى چه زيبا گفته است گوئى كه آيه (فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ- 115/ بقره) را به نظم در آورده:
يا ربى پرده از در ديوار در تجلّى است يا اولى الأبصار
چو نكو بنگرى همى بينى ليس فى الدّار غيره الدّيّار
جهان وجود و هستى همواره تجلّيگاه (أحد) يعنى حقيقتى است كه هيچ رنگى جز رنگ خدائى ندارد كه (صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً 138 بقره) تلاش انبيا نيز براى يادآورى آن حقيقت ازلى و زدودن رنگهاى مادى و غير خدائيست تا او را دريابيم و بسوى او بشتابيم و جز او نبينيم.
نابغه: (1)
كانّ رجلى و قد زال النّهار بنا بذى الجليل على مستأنس وحد
حيازت كردن چيزى و تصرّف و بدست آوردن آنست، اين واژه گاهى به معنى دستگير كردن و گرفتن است مانند آيه مباركه اى، كه مى فرمايد: (مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ- 72/ يوسف).
(اين آيه سخن حضرت يوسف (ع) به برادران خويش است كه به وى گويند يكى از ما را گروگان بگيرند اما مى بينيم كه تو نيكو كارى، سپس يوسف كه حاكم مصر شده است با ياد خدا مى گويد پناه بر خدا اگر غير از كسيكه متاع ما نزد او است ديگرى را بگيريم زيرا در آن صورت يعنى نگهداشتن ديگرى بجاى فرد گناهكار، ستمكار خواهيم بود).
و گاهى واژه (أخذ) به معنى غلبه كردن و چيره شده است در اين آيه (لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ- 255/ بقره) يعنى چرت و پينگى و خواب بر خداى تعالى غلبه نمى كند همانگونه كه بر انسانها چيره مى شود و بناچار تسليم خواب مى شود.
در مثل مى گويند- أخذته الحمّى- يعنى تب بر او غلبه كرد، خداى تعالى در اين معنى فرمايد (أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ- 67/ هود).
(بانگ عذاب و آواى مرگ ستمكاران را فرو گرفت و برايشان غلبه كرد) و آيه (فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَكالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولى 25/ نازعات) (خداوند او را به عقاب و جزاى دنيا و آخرت فرو گرفت) و آيه (وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ إِذا أَخَذَ الْقُرى 102/ هود) فرو گرفتن و غلبه پروردگارت آن گونه است كه ناگهانى شهرها و باديه ها را فرو گيرد.
اسيرهاى جنگى هم با كلمات- مأخوذ- و- أخيذ- تعبير شده اند.
(اتّخاذ) كه همان باب افتعال از اخذ است با دو مفهوم به كار مى رود و متعدّى
(1) نابغه ذبيانى يكى از شعراى قبل از اسلام است و بيتى كه راغب رحمه اللّه از او نقل كرده مربوط به معلّقه معروف است. ذى الجليل مكانى است نزديك مكّه در اين بيت نابغه سرعت شتر تندرو خود را به صفت دويدن گاو وحشى تشبيه كرده كه در حركت سريعش به چپ و راست خود مى نگرد و خود را در دويدن تنها مى بيند. و مى گويد: (گوئى كه در آن نيمه روز و شدّت گرما دويدن ناقه من در ذى الجليل همانند سرعت و شدّت دويدگان گاو وحشى است) مطلع قصيده اش اين است:
يا دارميّة بالعلياء فالسّند اقوت و طال عليها سالف الابد
مى شود، مانند افعال قلوب كه دو مفعول مى گيرند و عمل مى كنند، در آيات زير:
(لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ- 51/ مائده) و آيه (وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ- 6/ شورى) و (فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا- 110/ مؤمنون)- و (أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ- 116/ مائده) در تمام آيات فوق اتّخاذ با دو مفعول به كار رفته (و به معانى- قرار دادن- گرديدن- حاصل كردن و ساختن است) و آيه (وَ لَوْ (يُؤاخِذُ) اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ- 6/ نحل). لفظ مؤاخذة در آيه هشدارى است بر مجازات و معاقبه يا رو برو شدن مردم به نتيجه ناسپاسيشان، در برابر نعمتها و رحمتهائى كه از خداى تعالى دريافت كرده اند.
در مثل گويند: (فلان مأخوذ) و به اخذة من الجّن- كنايه از بيمارى سخت روانى است و و فلان يأخذ مأخذ فلان- يعنى راه او را مى رود و چون او كار مى كند. و رجل أخذ و به أخذ- كنايه از بيمارى چشم و هلاكت است، الإخاذة و الاخاذ- زمينى است كه كسى آن را براى خودش مى گيرد و تصرّف مى كند.
و نيز گفته اند- و من أخذ أخذهم- و- أخذهم- هر دو بكار مى رود.
برادر، اين واژه در اصل (أخو) است و به كسيكه در ولادت از يك پدر و مادر يا يكى از آن دو يا همشير بودن يعنى از يك پستان شير خوردن با ديگرى مشترك باشد او را برادر گويند، و به صورت استعاره به هر كسيكه با ديگرى در قبيله يا در دين يا در كار و صنعت يا معامله و دوستى و در مناسبات ديگر مشاركت داشته باشد برادر گويند مانند اين آيه قرآن (لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ- 156/ آل عمران) يعنى بخاطر مشاركتشان در كفر إخوان ناميده شده اند.
و آيه (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ- 10/ حجرات) و آيه (أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً- 12/ حجرات) (در چند آيه فوق لفظ برادر (اخ) در معنى مستعار خود بكار رفته است)، و همينطور آيه (فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ- 11/ نساء) يعنى برادران و خواهران (إخوان و أخوات).
و در آيه (إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ- 47/ حجر) نشانه اى است از نفى مخالفت و ناهماهنگى در ميان ايشان كه در بهشت، همه برادرند.
كلمه (أخت) مؤنث (أخ) است يعنى خواهر، و حرف (ت) در آخر كلمه اخت
عوض حرف محذوف اصلى آن است و در آيه (يا أُخْتَ هارُونَ- 28/ مريم) خطاب خواهر بودن مريم به هارون از جهت همسان بودن در صلاح، و شايستگى است نه در خواهر بودن نسبى. (1) دارند آنها نيز بهمان علّت عاطفى برادر خطاب شده اند، هر چند كه برادر نسبى نباشند و همين طور آيات زير:
(وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ- 73/ اعراف) و (وَ إِلى عادٍ أَخاهُمْ- 65/ اعراف) و (وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ- 85/ اعراف) و امّا در آيه (وَ ما نُرِيهِمْ مِنْ آيَةٍ إِلَّا هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِها- 48/ زخرف) از اين جهت در آن آيه، آيات طبيعى به خواهر تشبيه شده اند كه در صحّت و روشنى و صدق مشتركند. پس عبارت (أكبر من اختها) كه قسمتى از آيه است ضمير (ها) به آيات و آيه قبل بر مى گردد. كه گوئى همه آيات از يك اصلند و ناميدن (اخت) براى آيات از نظر شباهت در روشنى مفهوم آنهاست.
و همينطور در آيه (كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها- 38/ اعراف) هر قومى و امّتى كه داخل دوزخ مى شوند به پيشوايان و سران دنيائى خود كه باعث گمراهيشان بوده اند نفرين مى كنند زيرا در كفر و ظلم همانند بوده اند و اين معنى در آيه (أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ- 357/ بقره) اشاره شده است.
تأخّيت، كه به معنى تحرّيت، يعنى هماهنگ بودن و هم هدف بودن كه به صورت استعاره به كار رفته و همان قصد و هدف مشترك برادر براى برادر ديگر است.
گاهى هم از واژه إخوه معنى ملازمت و همراهى نمودن استفاده مى شود.
عبارت- أخيّة الدّاية- حلقه و ريسمانى است كه حيوان را با آن به زمين مى بندند.
(1) هارون برادر حضرت موسى هزار سال قبل از حضرت مريم بوده لذا خطاب نمودن (يا اخت هارون) به مريم از جهت اين است كه در پاكى و شايستگى همسنگ اوست كه به او مى گويند تو با اين پاكدامنى چگونه فرزنددار شده اى؟
آيات بعد مؤيّد اين مطلب است.
.) حيات دنيا و آخرت را سنائى عارف گرانقدر اينطور توصيف كرده است:
تا كى از دار الغرورى ساختن دار السّرور تا كى از دار الفرارى ساخت دار القرار
اى خداوندان مال الاعتبار الاعتبار وى خداوند ان قال الاعتذار الاعتذار
پيش از آن كاين جان عذرآور فرو ماند ز نطق بيش از اين كاين چشم عبرت بين فرو ماند ز كار
پند گيريد اى سياهيتان گرفته جاى پند عذر آريد اى سپيديتان دميده بر عذار ديوان سنائى
در برابر اوّل و همچنين در مقابل واحد بكار مى رود. قيامت و جهان پس از مرگ، به دار الآخرة يعنى خانه آخرت كه حيات ثانوى است تعبير شده همانطور كه حيات دنيوى و اين جهان را به دار الدّنيا، تعبير كرده اند مانند آيه (وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ- 46/ عنكبوت) (به راستى كه حيات آخرت همان حيات حقيقى است كه جاودانه، بدون زوال، و بدون إنقطاع و مرگ است).
گاهى هم لفظ (دار) حذف مى شود مانند آيه (أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ إِلَّا النَّارُ- 16/ هود) و زمانى هم لفظ دار، به آخرت توصيف مى شود يعنى آخرت براى (دار) صفت مى شود و گاهى هم مضاف اليه براى واژه ديگر كه هر دو مورد در اين آيه آمده است (وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ- 32/ انعام) و آيه (لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ- 41/ نحل).
تقدير حالت اضافه- دار الحياة الآخرة- است كه در واقع جايگاه، و حيات اخروى منظور است. واژه اخر، از قاعده كلماتى كه (الف و لام) در تقدير دارند و بر اين وزن جمع بسته مى شوند خارج است و در زبان عرب چنين كلمه اى در حالت جمع و بدون (الف و لام) نظيرى ندارد، اين چنين قاعده اى از دو حال خارج نيست يا قبل از آن كلمه حرف (من) لفظا يا تقديرا ذكر مى شود كه در آن صورت تثنيه و جمع و مؤنّث نخواهد داشت (1) و يا اينكه حرف (من) حذف مى شود كه در آن
(1) اخر جمع اخرى است و غير منصرف است يعنى تنوين و كسره نمى گيرد زيرا مفردش كه اخرى است غير منصرف است و هر جمعى بر وزن- فعل- كه مفردش غير منصرف باشد كسره و تنوين نمى گيرد.
امّا اگر وزن- فعل- جمع فعله- باشد مانند: حفر- كه جمع حفره است منصرف يعنى تنوين و كسره مى گيرد، از طرفى- اخر- جمع اخرى است و اخرى مؤنّث آخر كه در قرآن در آيه (فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ- 148/ بقره) بدون كسره و تنوين ذكر شده است زيرا وزن (أفعل) كه با حرف (من) جاره همراه باشد در صورت نكره بودن جمع و تأنيث ندارد. مثلا مى گوئيم: مررت برجل افضل منك و بامرأة افضل منك- امّا اگر (الف و لام) بر سرش اضافه كنيم و يا به صورت اضافه باشد تأنيث دارد مانند- مررت بالرّجل الأفضل بالمرأة الفضلى و بالنّساء الفضلى امّا كلمه آخر بدون حرف (من) و بدون (الف و لام) و بدون حالت اضافه جمع بسته مى شود و به صورت مؤنّث هم در مى آيد مانند- مررت برجل آخر و برجال و آخر و آخرين- اگر از اين حالت خارج و به صورت صفت درآمد جمعى است كه صرف نمى شود و مفرد و تثنيه هم ندارد.
صورت (الف و لام) دارد و تثنيه و جمع هم دارد، لفظ (آخر) در ميان كلماتى شبيه بخود ذكرش بودن (الف و لام) جايز شده است.
(تأخير:) در برابر تقديم بكار مى رود، مثل آيات (بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ
كار ناروا و پر غوغا و يا سخنى كفر آميز و بس عجيب، در آيه (لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً إِدًّا- 89/ مريم) يعنى كارى زشت كه باعث سر و صدا است انجام داده اى.
عبارت- أدّت النّاقة تئدّ- فغان و ناله آن شتر شدّت گرفت.
الأديد: غوغا و سر و صدا گفته اند كلمه- ادّ- يا از- ودّ- يعنى دوستى و يا از همين ريشه (ادّ) سر و صداى ناروا گرفته شده است.
به حق وفا كردن و پرداختن به حقّ، مانند پرداخت خراج و جزيه و رد كردن امانت، چنانكه در آيات (فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ- 283/ بقره) و (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها- 58/ نساء) و (وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ 178/ بقره) اشاره شده است.
اصل كلمه- اداء- از- الأداة- گرفته شده يعنى وسيله و ابزار چنانكه مى گويند: أدوت تفعل كذا- يعنى وسائلى كه بايستى با آنها كار كنى تهيّه كردى و
(1) نظرة- در قرآن به معنى مهلت و مدّت و زمان داشتن بكار رفته است. در آيه (وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ- 280/ بقره) يعنى اگر وامدارى يا بدهكارى به ناتوانى و تنگدستى افتاد او را مهلت بايد داد تا به توان خويش برسد و از عهده برآيد چنانكه پيامبر (ص) فرمود: كسيكه به مستمندى مقروض، ممهلت دهد و يا از او در گذرد و وامش را ببخشد در قيامت در كنف رحمت حقّ خواهد بود و اگر بر او سخت گيرد خداوند گورش را بر او تنگ گرداند. (مجمع)
گرفتى، و- استأديت على فلان- او را يارى كردم- استأدى، يا استعداء عليه- او را يارى كرد كه هر دو به معنى يارى رساندن است.
ابو البشر (پدر بشر)، گفته اند 1- چون جسم آدم از خاك سطح زمين است و- أديم الأرض- يعنى رويه و سطح زمين، بنابر اين نام او از أديم گرفته شده است.
2- توجيه ديگر اين است كه گويند به خاطر گندمگون بودن پوستش آدم ناميده شده زيرا، رجل آدم- مثل- رجل أسمر- به معنى مرد گندم گون است.
3- و باز گفته اند: وجه تسميه آدم به خاطر اين است كه از عناصر گوناگون و نيروهاى مختلف آفريده شده چنانكه خداى تعالى فرموده است (مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ- 2/ دهر) يعنى از مواد مختلف زمين تركيب شده.
4- و باز گفته اند: از اصطلاح- جعلت فلانا أدمة أهلى- يعنى او را با خانواده ام آميزش دادم و آشنا كردم گرفته شده چون آدم آميزش پذير است.
5- نام آدم بخاطر اين است كه از روح پاك و عطرآگين خدائى بر او دميده شده و آيه (وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي- 29/ حجر) دليل بر همين معنى است و از اين جهت عقلى و فهم و دقّت در امور كه باعث برترى و كرامت او بر ساير موجودات است در سرشت آدم وجود دارد و خداى تعالى فرموده (وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا- 70/ اسراء) (1).
و واژه إدام هم كه به معناى بوى خوش غذاهاست بر معناى فوق دلالت دارد و در حديث (لو نظرت اليها فإنّه أخرى أن يؤدم بينكما)، يعنى شما راى الفت مى دهد و پاك
(1) از واژه كثير در آيه فوق كه كرامت و شرافت و برترى بنى آدم راى ذكر مى كند فهميده مى شود كه موجودات ديگرى در جهان پهناور وجود دارد كه انسان بر آنها برترى ندارد و آنها برتر از آدميان اند و بديهى است كه آنها فرشتگان نيز نيستند زيرا آدم مسجود فرشتگان است و اين مطلب يعنى وجود موجوداتى با فضيلت تر از انسان راى در كرات ديگر اثبات مى كند آيه اينطور است (وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ- وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا- 70/ اسراء) خداوند كراممت به انسان داده او را بر دريا و خشكى مسلّط كرده، آدم مواد طبيعى عالم را بطور خام چون حيوانات نمى خورد بلكه آنها را با مخلوط كردن، تميز كردن، پختن چاشنى زدن و بامزه كردن مى خورد (طيّبات) و فقط انسان چنين تصرّفى در مواد زمين دارد امّا خداى تعالى با همه اين كرامتها مى فرمايد (تو بر تمام موجودات عالم برترى ندارى و هستند موجوداتى كه فضيلتشان بيشتر است).
مى گرداند، كه معنى اين حديث نيز بهمان معنى پاك و شايسته بودن آدم دلالت دارد و از آن اخذ شده است.
أذن- گوش و عضوى كه در بدن انسان است و بخاطر شباهتش با حلقه ها و دسته هاى مدوّر ديگ باين نام تشبيه شده است كه در دو طرف سر انسان قرار دارد و به طور استعاره در باره كسى كه زياد شنواست بكار مى رود مانند آيه (وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ (1)- 61/ توبه) يعنى بسيار شنيدن پيامبر براى اين است كه به خير و صلاح شما است.
(وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً- 25/ انعام) كه به نادانى مخالفين اشاره مى كند نه اينكه نمى شنوند و يا ناشنوا هستند، و- (اذن)- يعنى گوش فرا داد و منقاد و مطيع شد، مثل آيه (وَ أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ- 2/ انشقاق) يعنى پروردگارش را به شايستگى و حقيقت فرمان بر دو قدرتش را پذيرا شد، كلمه- إذن- به صورت فعل در اين آيه (فَأْذَنُوا (2) بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ- 278/ بقره) به معنى آگاه كردن و يا آگاهى را بگوش ديگران رسانيدن بكار رفته است.
(إذن) و- أذان- چيزى است كه شنيده شده و لذا به علم و آگاهى هم تعبير شده است. زيرا غالبا علوم از راه گوش و شنيدن است و مبدء آنها است.
در آيات (ائْذَنْ لِي وَ لا تَفْتِنِّي- 49/ توبه) و (وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ- 167/ اعراف) و عبارات- اذنته- و آذنته بكذا- به معنى اجازه دادن و آگاه كردن است و (مؤذّن)- كسى است كه با ندا سر دادن چيزى را به ديگران اعلام مى دارد.
(1) اين آيه مربوط به سخنى است كه مشركين در مورد پيامبر (ص) مى گفتند زيرا پيامبر بسيار شنوا بود و ما مى دانيم كه اين حالت در مردمان عادى، صفتى پسنديده است چه رسد به پيامبر (ص) و لذا خدا مى فرمايد بگو براى شما شنوايى نيكو هستم. سعدى مى گويد:
دادند دو گوش و يك زبانت ز آغاز يعنى كه دو بشنو و يكى بيش مگوى
(2) آيه فوق در باره رباخوارى است كه مى فرمايد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ- 278/ بقره).
يعنى: اى مؤمنين پارسائى پيشه كنيد و خداى را پروا نمائيد از اين تاريخ از گرفتن ربح و ربائى كه ديگران بايد بدهند در گذريد اگر به راستى مؤمنيد، ولى اگر اين كار را نمى كنيد بگوش ديگران برسانيد و آگاهشان كنيد كه شما با خدا و رسولش در جنگيد تا مردم بدانند كه شما علم جنگ با خدا برافراشته ايد. [...]
معنى فوق را در آيات (ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ- 70/ يوسف) و آيه (فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ- 44/ اعراف) و آيه (وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ- 27/ حجّ) مشاهده مى كنيم.
آذين: جائى است كه بانگ ندا و اذان از آنجا مى آيد، و- (الإذن) فى الشّي ء- اجازه خواستن يا اعلام اجازه در آن چيز، مانند آيه (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ/ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ- 64/ نساء) پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به اراده و امر خداى مطيع شود.
و آيه (وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ- 166/ عمران) و (وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- 102/ بقره) و (وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- 10/ مجادله).
كه گفته شده واژه إذن در سه آيه فوق به معنى علم خداست، امّا ميان علم و اجازه و إذن فرق است و واژه إذن أخصّ است و در جائى بكار مى رود كه مشيّت و خواست در آن باشد چه آن كار مورد رضايت باشد يا نباشد، پس در آيه (وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- 100/ يونس) معلوم است، كه مشيّت و خواست و امر خدا در آن است امّا در آيه (وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- 102/ بقره) كه از جهتى مشيّت خدا در آن است و آن چيزيكه خلافى در آن نيست اين است كه خداوند در وجود انسان نيروئى ايجاد كرده است كه امكان احساس درد و ستم را از كسيكه باو ظلم مى كند و زيان مى رساند دارد، و خداى انسان را مانند سنگى كه درد را احساس نمى كند نيافريده و قرار نداده است، و نيز همچنين در اين مطلب خلافى نيست كه ايجاد آن امكان معنى احساس درد ظلم و ستم هم در سرشت انسان از فعل خداست.
از اين روى صحيح است كه گفته شود چون خداوند انسان را طورى آفريده كه توانائى احساس ظلم و دفع آن در سرشتش هست و مى تواند آنرا درك نموده و از خود دور كند، پس صحيح است كه گفته شود علم خداوند به ظلم و زيانى كه از ناحيه ستمگران در طول تاريخ به انسانها مى رسد علّت و انگيزه ايجاد احساس دفع ستم در آنها بوده است.
و انسانها را با سرشتى و فطرتى آفريده تا بتوانند درد را احساس و ستم را دفع كنند، براى بسط و گسترش تحقيق در اين سخن كتاب ديگرى غير از اين كتاب
لازم است. (1)
(استئذان:) طلب إذن (إِنَّما يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ- 45/ توبه) و آيه (فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ- 62/ نوح) (اين دو آيه در باره كسانى است كه از پيامبر براى نرفتن به جنگ اجازه مى خواستند كه شركت نكنند).
(إذن،) حرف جواب و جزاء در سخن است به اين معنى كه بكار بردن اين كلمه اگر در صدر جمله و آغاز كلام باشد و پس از آن فعل مضارع بيايد آنرا منصوب مى كند، مثل- إذن أخرج-.
إذن همواره در حالت اقتضاى پاسخ دادن چه صريح باشد و چه در تقدير بكار مى رود، عبارتى كه با (إذن) آغاز مى شود متضمّن مطالبى است كه در جواب و جزاى عبارت مربوط بآن پاسخ است و اگر كلماتى قبل از إذن بيان شود و فعل
(1) متأسّفانه كتابى كه راغب اصفهانى رحمه اللّه وعده اش را داده با كتابى كه در مقدّمه اين كتاب آرزوى نوشتنش را داشته به عمل نپيوسته. مطلب فوق را امام على (ع) بيان فرموده كه (لا تكن ظالما و لا تكن مظلوما) بايد دانست نيروئى را كه خداوند در سرشت انسان قرار داده و تجلّى آنرا بشر در طول تاريخ خويش به روشنى ديده است اين است كه ستمگرانى و بزهكاران و كافرانى پس از برخورد با پيامبران و يا حكيمان و عارفان حالت ستمكاريشان به دفع ستم و اجراى عدالت تبديل شده است (از حكما مانند برخورد خواجه نصير طوسى با مغولان) ظلم و ستم امرى فطرى نيست، در حقيقت بكار بردن نيروهاى نفسانى در مسير انحرافى است، تنفر و انزجار تمام بشر از زشتى و ستم و تمايل آنها به عدالت و نيكى از همان فطرت پاك الهى سر چشمه مى گيرد و اصل در خلقت و آفرينش، در بشر بر ايمان و انجام عدل و نيكى است (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ- 56/ ذاريات) اگر ظلم و ستم، خواست و اراده خدا بود در آيات زير نمى فرمود كه (وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ- 31/ غافر) و (وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعالَمِينَ- 108/ آل عمران) اگر خداى تعالى به مصداق اين آيات براى بندگان و جهانيان اراده ظلم نمى كند و ظلم را از آنان نمى خواهد، پس ظلم ظالمان سركشى از فرمان خداى خارج از خواست پروردگار لطيف و رحيم است امّا پس از وقوع ظلم و عدل و اظهار ايمان و كفر از سوى آزمايش دهندگان يعنى (همه انسانها) يقينا آن اعمال در پيشگاه عدل و علم خداى تا زمانى كه با توبه و ايمان، آثار انحراف محو نشده باشد وجود دارد كه (إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ- 114/ هود) بنابر اين امورى ثابت مبنى بر مشيّت و علم و اراده خداى در جهان وجود دارد و آن امور فطرت، و آفرينش، ناموس خلل ناپذير الهى است كه: (لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ- 30/ روم) و (فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا- 43/ فاطر) امّا امورى هم غير ثابت و در حال تغيير پيوسته از انسانها سر مى زند كه حقّش ثابت و باطلش با شرايطى كه گفته شده محو مى گردد.
رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور بر خلايق مى رود تا نفخ صور
مضارع بعدش بيايد هم نصب و هم رفعش جايز است، مانند اين عبارت- أنا إذن أخرج- يا- اخرج- كه نصب و رفع هر دو درست است زيرا- إذن- اوّل جمله نيست، و اگر (إذن) بعد از فعل بيايد يا فعلى با او همراه نباشد عمل نمى كند مانند- أنا أخرج إذن- و در اين آيه هم (إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ- 140/ نساء) و اذا در اين آيه عمل نكرده است و (مثلهم) مرفوع است.
اذيّت و آزارى است كه به هر ذى روحى را نظر جسمى يا روحى با عواقبش مى رسد چه دنيائى و چه اخروى، خداى فرمايد (لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى 264/ بقره) و همينطور آيه (فَآذُوهُما- 16/ نساء) كه اشاره باذيّت و زدن است مثل آيه (وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ- 61/ توبه) و آيه (لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسى وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا- 69/ احزاب) و (لِمَ تُؤْذُونَنِي- 5/ صف) و (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً- 222/ بقره). (وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ- 61/ توبه).
كه عوارض محيض را از نظر شرعى و باعتبار شرع (أذى) يعنى رنج و زحمت ناميده است و همينطور باعتبار پزشكى، چنانكه پزشكان اين رشته ذكر كرده اند محيض نوعى درد و رنج است.
و گفته شده- آذيته، أوذيه، إيذاء، و أذيّة و أذى، اسم فاعلش الآذى است- يعنى موجى سخت و اذيّت كننده براى دريانوردان در موقع كشتى رانى.
كه براى زمان آينده بكار مى رود متضمّن معنى شرط نيز هست، و مانند حروف جازمه عمل مى كند و بيشتر در شعر، امّا إذ تعبير بزمان گذشته شود و حتما با (ما) بكار مى رود و بدون حرف (ما) براى زمان گذشته جايز نيست مانند:
إذ ما أتيت على الرّسول فقل له و بيشتر در حالت شعرى است.
نياز شديدى كه با درك آنها اقتضاى چاره جوئى براى دفعش بوجود مى آيد، پس هر أربى نيازى است امّا هر نياز و حاجتى (أرب) نيست. بعدا اين واژه گاهى در معنى نياز تنها و گاهى نياز و دفع نياز بكار رفته، چنانكه مى گويند- ذو أرب و أريب- يعنى كسيكه چاره جوئى مى كند. أرب إلى كذا أربا و أربة و إربة و
مأربة- (چهار مصدر دارد)، خداوند در قرآن فرمايد (وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى 18/ طه) و جمله- و لا أرب لى فى كذا- يعنى نياز شديدى بآن ندارم و آيه (أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ- 31/ نور) كنايه از احتياج به نكاح و همسرى است، و نشانه نياز شديدى است كه چاره جوئى آنرا اقتضاء دارد.
اعضائى هم كه شديدا به آنها نياز هست (آراب) گويند كه مفردش (أرب) است اعضاى بدن دو گونه است:
1- اعضائى كه مورد نياز حيوان يا (هر ذى روحى است) مانند: دست پا، چشم، و ...
2- نوع ديگر اعضائى كه براى زيبائى است مانند ابرو، ريش، و ... اعضاى مورد نياز و حاجت هم دو دسته است، قسمتى كه حاجت شديدى به آن نيست و قسمتى كه به شدّت مورد نياز هست، در اين گونه عضوها حتّى اگر توهّم شود كه نباشند كار بدن اختلال عظيمى خواهد داشت و اينگونه اعضاى رئيسه بدن را (آراب) ناميده اند در حديثى از پيامبر آمده است كه (إذا سجد العبد سجد معه سبعة آراب) يعنى صورتش، دو كف دستش، دو زانويش و دو پايش نيز در حال سجده است.
گفته اند: أرّب نصيبه- نصيب و بهره او را بزرگ كرد- و أرّب ماله- مالش را فزونى داد، و أربّت العقدة- گره را محكم كرد- أرب- نصيبه- بدون تشديد حرف (ر) باندازه نيازش بهره اش را قرار داد.
زمين يا جرم و جسمى كه در مقابل آسمان قرار دارد جمع آن- أرضون- است و در قرآن بصورت جمع نيامده است. (1)
پائين و زير هر چيز را نيز به أرض تعبير كرده اند، همانگونه كه بالا و فوق هر
(1) در قرآن كلمه (ارض) همان طورى كه راغب رحمه اللّه گفته است بصورت جمع نيامده امّا در آيه (اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ- 12/ طلاق) اشاره دارد كه همانند زمين و كره خاكى ما با همين شرايط در جهان پهناور بسيار آفريده است، واژه مثلهنّ از (ارضون) معنايش وسيعتر، و مفهومش فراگيرتر است كه در باره زمينهائى مانند زمين ما بكار رفته و اين كلمه يعنى مثلهنّ يكى از معجزات قرآنى است كه مى فرمايد حيات و زندگى تنها منحصر به همين زمين نيست. چون در آيه 70 سوره اسراء هم در باره شرافت و كرامت انسان فرموده انسان با تمام فضيلتش بر تمام موجودات برترى ندارد بلكه (و فضّلناهم على كثير ممّن خلقنا تفضيلا).
واژه ارض در زبان انگليسى هم با همين تلفّظ بكار مى رود و اصولا صدها واژه مشترك از زبانهاى فارسى و عربى در زبانهاى لاتينى (انگليسى آلمانى واژه زدائى برنيامده اند، امّا متأسّفانه در زمانهائى كه ملّت و كشور عزيز ما در راه استثمار زدائى برداشته اند كه جريان اصلى را منحرف سازند و نمونه اين روش غير انسانى و غير ملّى را در سالهاى اخير بنام (پاك زبانى و پاك دينى) مشاهد كرديم كه بايد گفت خداوندا ملّت و كشور اسلامى ما را همواره از گزند بد انديشان در امان بدار.
چيز را هم (سماء) ناميده اند، شاعرى در وصف اسبش گويد:
و أحمر كالدّيباج أمّا سماؤها فريّا و أمّا أرضها فمحول
(اسبى است سرخ و زيبا چون پارچه ديباى رنگين كه پشتش از شدّت حركت مرطوب و زير و پاهايش خشك). و سخن خداى تعالى (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها- 17/ حديد).
لفظ ارض عبارت از هر پديده اى است كه در زمين بعد از تباهى، و فرسايش، حيات مجدّد مى يابد و بعد از وجود تكوينى و خلقت مجدّدا به سوى حيات و رشد عودت مى كند، از اين روى بعضى از مفسّرين گفته اند مقصود از (يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها- 17/ حديد) نرم شدن دلها بعد از قساوت و سنگدلى است. و عبارت- أرض أريضة- يعنى زمينى كه گياهش نيكو است.
اريكه يا حجله روى تخت، جمعش (أرائك) است، ناميدن حجله و تخت به اريكه يا از اين جهت است كه ارائك در زمينى ساخته مى شود كه درخت (أراك) در آنجا مى رويد و از آن درخت ساخته مى شود، و يا از اين جهت كه تخت و اريكه جاى نشستن و اقامت است چنانكه گفته اند- أرك- بالمكان أروكا- و اصل أروك بمعناى اقامت و نشستن بر درخت اراك است. و سپس به اقامت در
ساير مكانها نيز لفظ (اراك) (1) طلاق شده است.
نشانه ايست ساخته شده از سنگ كه بر بلندى ها بنا مى كنند جمع آن (آرام) و آن سنگ را هم (إرم) گويند.
همينطور انسان بسيار خشمگين و چهره برافروخته را به سنگ داغ كه مى سوزند تشبيه كرده اند- يحّرق الارّم- (از خشم سنگهاى داغ را نيز مى سوزاند) و آيه (إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ- 7/ فجر) اشاره به ستونهاى زرين و بلند و برافراشته است و جمله- ما بها أرم و أريم- احدى آنجا نيست و بيشتر به صورت منفى بكار مى رود چنانكه مى گوئى- ما بها ديّار- احدى در آنجا نيست كه منظور ساكنين در آن خانه است.
در اين آيه قرآن (تَؤُزُّهُمْ أَزًّا- 83/ مريم) يعنى: (شياطين) ايشان را به گناه و غرور مى فريبند و آنچنان به گناهكارى وا مى دارند كه مانند ديگ جوشان به غليان و شورش عمل مى كنند.
روايتى در باره حالت پيامبر (ص) به هنگام عيادت آمده است كه (يصلّى و لجوفه أزير كأزير المرجل) (يعنى پيامبر (ص) در حالت نماز اندامش چون هيجان و جوشش آب مرتعش مى شد و خشيت خداى، او را لرزان و مضطرب مى ساخت). (2)
عبارت- أزّه- از كلمه هزّه- كه آنهم به معناى ارتعاش است بليغتر است.
أزر اصلش از إزار: به معنى لباس است، إزار و إزارة و مئزر از همين واژه است.
(1) اراك درختى است كه برگها و شاخه هايش بسيار متراكم، ميوه اش مانند انگور خوشه اى و چوبش چون نى تو خالى است و از نظر نرم بودن از چوبش مسواك مى سازند، شتران به خوردن شاخه و ميوه اراك مشتاق اند كه گاهى از خوردن زياد آن مريض مى شوند. شعرا در وصف درخت اراك اشعارى سروده اند (اس- نف).
(2) خداوند در باره علماء مى فرمايد: (إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ 28/ فاطر) يعنى آنهايند كه مجذوب شكوه و عظمت آفريدگار مى شوند و حالت خشيت يعنى جذب عظمت خدا شدن بآنها دست مى دهد در اين صورت پيامبر (ص) به طريق اولى مشمول آيه فوق است. به ويژه در حال نماز كه در حديث بالا به آن اشاره شده، پيامبر (ص) و اولياى خدا در نماز كه نزديكترين عمل، و وسيله تقرّب خداست مسلّما با چنان حالتى در معراج عبادت قرار مى گيرند.
به جان وزن هم بطور كنايه (إزار) گفته اند، شاعر گويد:
ألا بلّغ أبا حفص رسولا فدى لك من أخى ثقة ازارى
(فرستاده اى به سوى ابا حفص گسيل كن و پيام فدويت از برادرى راستگو و مورد اعتماد را به او برسان).
وجه تسميه زن به (إزار) يعنى لباس، از اين آيه مباركه قرآن كه مى فرمايد (هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ- 187/ بقره) گرفته شده است، و آيه (اشْدُدْ بِهِ (أَزْرِي)- 31/ طه) يعنى تا بوسيله او تقويت شوم، الأزر- يعنى نيروى شديد و زياد و- آزره- او را يارى و تقويت كرد، كه اصلش از- شدّ الازار- بستن دامن و محكم كردن دامن گرفته شده.
خداى فرمايد: (كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ (فَآزَرَهُ) (1)- 29/ فتح) يعنى آنها همانند زراعتى
(1) خداوند در اين آيه كه آخرين آيه سوره فتح است پيشگوئى و خبر از آينده با عظمت و پيشرفت اسلام مى دهد، آيه مربوطه چنين است (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً، يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً- 29/ فتح).
سخن از صفات و رفتار و مبارزات و شوق پرستش اللّه در ياران پيامبر (ص) است كه فضيلتى و رضوانى از حقّ است، آنان زاهدان شب و شيران پيكارگر روز با كفّارند، چنانكه در تورات ذكر شده سيمايشان و چهره شان روشنگر ايمان است كه آغازگرى بودند در ايمان و عمل و همچو نهالى جوان، عدّه شان اندك امّا با پايدارى و گذشت زمان پر برگ و بار شدند و نيرو يافتند، استوار ماندنشان در ايمان آنچنان عظمت يافت كه مايه شگفت گرديد و گفته اند (هر كه بر شكوفائى نهال اسلام و پيشرفت آن خشمگين شد كافرى بيش نيست امّا مژده و وعده حقّ اين است كه ياران وفادار و نيكو كار پيامبر (ص) مشمول آمرزش حق، و پاداش عظيم اند).
خواجه عبد اللّه انصارى در ذيل اين آيه پس از بر شمردن صفات نيك اصحاب پيامبر (ص) مى نويسد (عن ابن عمر قال، قال رسول اللّه لعلّى: يا علىّ انت فى الجنّة و شيعتك فى الجّنه) (كشف الاسرار ج 9 ص 233). امّا بديهى است ذرّه ذرّه اعمال ياران و مؤمنين چه در زمان حيات پيامبر و چه بعد از آن مورد حساب قرار مى گيرد و اين اصل كلّى است، و هيچ احدى در بست راهى رضوان خداى نخواهد شد چرا كه (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ، وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ) و آيه عامّ است، بنابر اين شرايط بودن در راه پيامبر همان است كه در آيه فوق فرموده (أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ، رُحَماءُ بَيْنَهُمْ) و اگر كسى در طول تاريخ اسلام از آغاز حيات پيامبر (ص) و تاكنون به جاى (اشدّاء على الكفّار) و به جاى (رحماء بينهم) (مبغوضون يا بغضاء بينهم) باشند يا بوده اند از شمول اين آيه خارج اند و نمى توانند يار حقيقى پيامبر (ص) و مؤمنين باشند چه رسد به كسانيكه نسبت به ذرّيه پيامبر (ص) بغض ورزيده باشند، و در تاريخ اسلام، بوده اند كسانى چون معاويه كه دستور (سبّ على) را بر منابر داده اند و نيم قرن هم عملى شد تا اينكه خليفه عادل عمر بن عبد العزيز آنرا لغو و دستور داد بجايش آيه اى از قرآن (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ ...) خوانده شود.
هستند كه با جوانه زدن پر بار مى شوند و سپس با آن برگ و بار فراوان، زراعت را تقويت مى كنند.
آزرته فتأزر: او را يارى كردم و تقويت شد، و- هو حسن الازره: يار نيكوئى است و- أزرت البناء و آزرته: پايه هاى بنا را محكم كردم و- تأزّر- النبات- آن گياه بلند و قوى شد، و- ازرته و آزرته- وزيرش شدم، كه اصلش با (واو) است و- فرس آزر- اسبى كه سپيدى پاهايش تا زير شكمش ادامه دارد.
و آيه (إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ (آزَرَ)- 74/ انعام) گفته اسم پدرش (تارخ) است و به صورت (آزر) معرّب شده (1) و باز گفته اند معناى آزر در زبانشان به معنى (گمراه) بوده است.
در آيه (أَزِفَتِ الْآزِفَةُ- 57/ نجم) يعنى قيامت نزديك شد.
واژه هاى- ازف- و- افد- در معنى به هم نزديكند، امّا ازف به كمى وقت و تنگى زمان تعبير شده است، و- ازف الشّخوص و الازف به معنى تنگى وقت است براى اينكه گفته شده زمان قيامت نزديك است، و لذا به (ساعه) تعبير شده است.
خداى فرموده (أَتى أَمْرُ اللَّهِ- 1/ نحل) از اين جهت به لفظ ماضى (أتى) بيان شده است كه نزديكى زمانش را مى رساند و زمان ماضى به زمان حال پيوسته است و در اين باره آيه (وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ- 18/ فاغر) بهمان معنى آمده است.
(أسّس (2) بنيانه: به جهت آن بنا پايه هائى كه مانند ستونهاست قرار داد كه
(1) در باره معرّب شدن (تارخ) از- آزر- كه راغب اصفهانى بآن اشاره كرده است، جواليقى و ساير معرب نويسان نيز معتقدند كه كلمه (مورّخ) و تاريخ هم از كلمات (ماه روز) فارسى گرفته شده كه البتّه در باره تاريخ اقوال ديگر هم ذكر كرده اند، كسانيكه مورّخ راى معرّب ماه روز مى دانند:
ازهرى در تهذيب اللّغه و خوارزمى در مفاتيح العلوم و ص 89 المعرب من الكلام الاعجمى على حروف المعجم از ابو منصور جواليقى.
(2) از اين واژه سه آيه در قرآن ذكر شده كه هر سه در باره تأسيس و پايه گذارى بناهاى مادى و معنوى است و راغب در ذيل اين واژه فقط از يك آيه دو كلمه آنرا ذكر كرده است آيات آن چنين است (فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ- 109/ توبه) اين آيه تشبيهى است با مقايسه دو شخصيّت و دو روح 1- با تقوا و ديگرى دنيا پرست، كسيكه انگيزه تجسّم شخصيّتش بر تقوا و رضاى خدا است نيكوتر است يا كسيكه شخصيّتش مانند بنائى است كه بر پرتگاه لرزان و ريزانى بنا شده است.
و آيه دوّم كه مثال عينى آن است، در همين سوره اشاره به مسجدى است كه بر اساس تقوى و تقرّب به خدا بنا شده و خداوند پيامبر راى مأمور مى كند كه در آنجا نماز بگذارد، و ديگرى مسجد (ضرار) كه بر اساس حسادت و نفاق ساخته شده بود و خداوند به پيغمبر مى فرمايد (لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً- ... لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ- 108/ توبه) كه اين خود نمونه و سنّتى است كه در هر زمان امور خالص بر پايه تقوا را از مسائلى كه با ريا و خود نمائى يا از روى كينه و دنيا خواهى انجام مى شود براى انسانها در تمام تاريخ سرمشق باشد.
بناها بر آن پايه ها قرار دارد، اسّ و أساس جمعش إساس- است- اسّس- جمع در جمع است، گفته اند- كان ذلك على أسّ الدّهر- آن كار بر اساس و قانونمندى روزگار است- همانطور كه مى گويند- على وجه الدّهر- بر چهره روزگار.
يعنى حزن و غضب با هم، و هر كدام از اين معانى گاهى به جاى هم بكار مى روند. حقيقت معنى اسف به جوش آمدن يا تغيير حرارت و حركت خون در قلب است براى انتقام گرفتن در حالت خشم، اگر اين حالت در باره زير دست باشد گرمى خون در همه بدن منتشر مى شود و به صورت خشم و غضب ظاهر مى گردد، و اگر اين الت در باره بالا دست و قوى تر از خود باشد خون منقبض مى شود و در چهره رنگ پريده به صورت حزن و اندوه جلوه مى كند، لذا از ابن عبّاس رضى اللّه عنه- در باره حزن و غضب پرسيدند پاسخ داد مبدأشان هر دو يكى است امّا الفاظشان مختلف، پس كسيكه با قوى تر از خود ستيزه مى كند حزن و جزع بر او ظاهر مى شود و چون با ضعيفتر از خود منازعه نمايد غيظ و خشمش بر او نمايان مى شوند، از اين روى شاعرى گفته است:
فحزن كلّ أخى حزن أخو الغضب اندوه هر برادر در برابر برادر خشمگين ديگرى است.
و آيه (فَلَمَّا (آسَفُونا) انْتَقَمْنا مِنْهُمْ- 55/ زخرف) يعنى خشمگينمان كنند ابو عبد اللّه الرّضا (ع) گفته است (انّ اللّه لا يأسف كأسفنا و لكن له أولياء يأسفون و يرضون فجعل رضاهم رضاه و غضبهم غضبه) و سپس فرمود (من اهان لى وليّا فقد بارزنى بالمحاربة و قال تعالى (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ- 80/ نساء).
(حضرت رضا (ع) فرموده خداوند مانند انسانها محزون و خشمگين نمى شود امّا اوليائى دارد كه خشنودى آنها را خشنودى خود و غضب اينان را غضب و حزن خود قرار داده است از همين جهت كه خداى تعالى فرموده است كسيكه ولىّ مرا اهانت كند با من ستيزه و محاربه كرده است، چنانكه در قرآن فرموده كسيكه پيامبر را اطاعت كند همانا خداى را پيروى و اطاعت كرده است). (1)
و آيه (غَضْبانَ (أَسِفاً)- 150/ اعراف) أسف همان غضب آلود شدن است، اين كلمه به صورت استعاره در باره خدمت گزارى كه مسخّر و اسير كسى است بكار رفته است چنانكه گوئى، ناميده شدن او باين كلمه (آسف) از اسير شدن و تسخير شدن او كه باعث عصبانيّت و ناخشنودى اوست حكايت مى كند.
بستن كسى با زنجير و طناب چنانكه گويند- أسرت القتب يعنى زين و برگ را بر پشت مركب بستم، اسير را هم بهمين مناسبت اسير ناميده اند و كه مقيّد و محدود مى شود و سپس به هر چيزى كه گرفته شده و مقيّد است اسير گفته اند،
(1) اين روايت در كتب احاديث و مجمع البحرين از حضرت صادق (ع) نقل شده است و به راستى واژه ها و عبارت روايات فوق از نظر فصاحت و بلاغت، كلام معصوم (ع) و در اوج معنى است، بخصوص در باره مقام ولايت و رهبرى كه هم سوى نبوت است و در راه آن، راغب اصفهانى رحمه اللّه احاديث نبوى و صحابه و روايات ائمّه (عليهم السّلام) را مانند ميناتوريستها و منبّت كاران و جواهر نشانان در جاى خود آنچنان منظّم و عالمانه بكار مى برد و از ژرفناى تفسير لغوى خود نشان مى دهد تا كسانيكه ادّعاى قرآنى دانى مى كنند و مغرورانه خود را مفسّر قرآن مى دانند بخصوص در عصر ما و به تفسير رأى مى پردازند، عبرت گيرند و با روش غير اسلامى خود ديگران را باشتباه نيندازند و براستى جايگاه كسانيكه خويشتن و رأى خويش را شاخص و ميزان دانستن و فهم قرآن قرار مى دهند در دوزخ است چنانكه فرموده اند (من فسّر القرآن برأيه فليتبوّء مقعده فى النّار) چه رسد به كسانيكه هنوز حتّى نام سوره هاى قرآن را درست نمى دانند و در معرض ديد 36 مليون جمعيّت مسلمان ايران سوره روم را كه در باره ملّت و نژاد روم قبل از اسلام است بنام سوره رم يعنى پايتخت ايتاليا نام مى برند تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
هر چند كه با چيزى هم بسته نشود.
جمع اسير- أسارى و اسارى و أسرى- است و در آيه (وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً- 8/ انسان) بكار رفته است بعدا معنى اسير گسترش يافته و در معانى (اسير نعمت شدن) استعمال شده و همچنين در باره خانواده، كه وسيله نيرومندى و تقويت مرد است و- أسرة الرّجل.- يعنى خانواده مرد و در آيه (وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ- 28/ انسان) در باره آفرينش انسان است كه خداوند بوسيله مفصلها اعضاى پيكر او را به يكديگر مربوط و محكم ساخته است، و بحكمت خداى تعالى در تركيب طبيعت آدمى كه مأمور به تأمّل و انديشه و تدبّر در وجود خويش است اشاره شده است و سپس گويد (وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ- 12/ ذاريات) يعنى در وجود خودتان چنين استحكامى هست آيا بصيرت نمى يابيد و نمى نگريد.
و- الأسر- حسب ادرار و بول و- رجل مأسور- مرديست كه به چنين بيمارى دچار شده است گوئى كه منفذ ادرارش بسته شده.
و الأسر- در بول، مانند- حصر- در مدفوع است كه اسر و حصر هر دو بيمارى مجارى بول و غايط است.
گفته مى شود- أسن الماء يأسن و أسن يأسن- آب بوئى ناخوشايند دارد و بويش تغيير كرده است، ماء آسن- چنانكه در آيه (مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ- 15/ محمّد) آمده است در همان معنى است يعنى از آبى كه پاك و نامتغيّر است، و- أسن الرّجل- آن مرد از بوى بد آب بيمار شده است و بحال اغماء در آمده است، شاعر گويد:
يميد فى الرّمح ميد المائح الأسن- يعنى: آنچنان در خوردن نيزه و اصابت آن به خود لرزان شد كه گوئى از آبى آلوده سست و مرتعش است.
و- تأسّن الرّجل- زمانى است كه آن مرد عليل و بيمار شده است و بصورت تشبيه بكار رفته است.
اسوه و إسوه بر وزن قدوه و قدوه، در جائى بكار مى رود كه انسان در نيكى و بدى از ديگرى تبعيّت و پيروى مى كند چه در شادمانى يا در زيانمندى.
و در همين معنى خداى تعالى فرموده: (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ- 21/ احزاب) و از اين روى در آيه فوق اسوه و نمونه را خداى تعالى با واژه حسنة- يعنى صفت نيكو وصف كرده است. عبارت- تأسّيت به- يعنى باو تأسّى جستم و- اسى- يعنى حزن و اندوه، و حقيقتش اندوهگين شدن براى چيزى است كه از دست رفته و فوت شده است، گفته مى شود- أسيت عليه أسى- و أسيت له- يعنى بر او يا براى او افسوس خوردم و محزون شدم، آيه (فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ- 26/ مائده) بر كافران افسوس مخور (كه البتّه پس از إنذار و إتمام حجّت و ارائه آيات و دلائل است).
شاعر نيز گويد: أسيت لأخوالى ربيعه ... (براى دائى زادگان و خاله زادگانم، ربيعه، محزونم).
اصل لغت- اسى- با (واو) است چنانكه گويند- رجل أسوان- يعنى حزين.
أسو- بهبودى زخم است كه اصلش از بين رفتن و ازاله درد و اندوه است مانند- كربت النّخل- يعنى شاخه هاى نخل را بريدم.
أسوته، اسؤه، اسوا: او را معالجه و درمان كردم و و چاره نمودم.
الاسّى- پزشك جرّاح است، و جمعش إساء و أساة- مجروح را نيز مأسىّ و أسىّ هر دو گويند و نيز بطور مجاز گفته اند- أسيت بين القوم- يعنى ميانشان را اصلاح كردم و- آسيته- هم به همين معنى است.
شاعر گويد: آسى أخاه بنفسه- و ديگرى گويد: فاسى و آذاه فكان كمن جنى- معنى عبارت اوّل اين است كه برادرش را با خويشتن برابر گرفت و عبارت دوّم يعنى- پس با او برابر كرد و بعد آزارش رساند، گوئى كه جنّ زده و ديوانه بوده.
اسم فاعل اين واژه (آسى) است يواسى هم بكار برده اند شاعر گويد: يكفون اثقال ثاى المستأسى يعنى براى اصلاح و بهبودى سختيهاى جراحتشان كافى اند.
كلمه مستاسى كه در مصراع بالا آمده است باب استفعال آن واژه است.
و امّا- إساءة از اين واژه نيست بلكه از- ساء- نقل شده است.
)
الاشر يعنى شدّت سر خوشى و سر مستى، فعل آن- أشر يأشر، أشرا- خداى تعالى فرمايد: (سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْكَذَّابُ الْأَشِرُ-؟ 26/ قمر) (يعنى بزودى خواهند دانست كه چه كسى متكبّر دروغ گوى و جاه طلب است).
أشر در معنى جاه طلب و سر خوش بليغتر و رساتر از معنى واژه- بطر- است ولى- بطر- در مورد فرح و شادى رساتر است حالت- بطر- اگر بيشتر اوقات بر احوال انسان غلبه داشته باشد ناپسند است و آنرا به- فرح- تعبير مى كنند، چنانكه خداى تعالى فرمايد: (إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ- 76/ قصص) گاهى هم پسنديده و شايسته است هر گاه باندازه لازم و در جاى خود باشد چنانكه خداى فرمايد: (فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا- 58/ يونس) زيرا فرح در اينجا ناشى از:
سرور و شادى بر حسب حكم عقل است.
أشر- فرحى است كه بر حسب فرمان هوى و هوس انجام مى شود.
ناقة مئشير- شترى با نشاط كه بر طريق تشبيه گفته شده يا شترى لاغر اندام- چنانكه گفته اند- أشرت الخشبة- يعنى چوب را نازك كردم.
بستن چيزى و حبس كردن به قهر و زور، افعالش چنين است- اصرته فهو مأصور. المأصر و المأصر-: محل بستن كشتى (اسكله) و محبس كشتى است يعنى زندان. در آيه (وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ- 57/ اعراف) امورى است كه آنها را از خيرات و رسيدن به ثواب و پاداش باز مى دارد، و در اين معنى آيه (وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً- 286/ بقره) (گرانبارى در فرمانبرى و پيمان و موانع خيرات را بر ما منه).
(اصر:) در آيه فوق به معنى بار سنگين است و تحقيقش همان است كه ياد آور شدم، الإصر يعنى عهد و پيمان مؤكّدى كه آن تأكيد، مانع شكستن و نقض آن را از ثواب و خيرات است، خداى فرمايد (أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِي- 81/ آل عمران) يعنى پيمان مؤكّد و استوار.
الإصار- طنابها و ريسمانهائى كه ستونهاى خانه (1) را بر پاى مى دارد، و- ما
(1) منظور همان طنابهاى خيمه و چادرها و يا سراپرده هائى است كه تقريبا خانه بيشتر مردم بوده و امروز عشاير و كوچ نشينان همانگونه خانه ها دارند كه با طناب بر پا مى شود.
يأصرنى عنك شى ء- چيزى مرا از تو باز نمى دارد و مانع نمى شود.
الأيصر: عبائى كه در آن پوشال مى ريزند و بر كوهان شتر مى نهند، تا سوارى و نشستن بر آن ممكن و آسان شود.
الإصبع اسمى است براى تمامى انگشتان كه عبارت است از ناخنها، مفصلهاى دست، استخوانها و گوشت انگشتان با هم، و به صورت استعاره براى هر اثر حسّى بكار مى رود چنانكه مى گويند- لك على فلان أصبع همانطور كه مى گويند لك عليه يد- يعنى تو بر او حقّ نعمت و سرپرستى دارى.
جمعش آصال، شامگاه و در آيه (بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ- 205/ اعراف) يعنى در بامداد و شامگاه، شب را نيز، أصيل و أصيله گويند، جمع أصيل- أصل و آصال است و جمع اصيله (1)- أصايل.
در آيه (بُكْرَةً وَ أَصِيلًا (2)- 42/ احزاب) اشاره به اوّل وقت نماز صبح و نماز مغرب است. و اصل الشّي ء- ريشه و پايه هر چيزى است كه اگر آن پايه و ستون در حال بلندشدن و بلندى توهم شود نيروى خيال نمى تواند آنرا تصوّر كند، از اين روى خداى تعالى فرموده (أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ- 24/ ابراهيم) كه تصوّر كرانه با عظمت و بلندى آسمان هرگز به انديشه، و تصوّر و تخيّل در نيايد.
و عبارت- و قد تأصّل كذا ريشه دار شد و- مجد أصيل- بزرگى واقعى و- لا أصل له و لا فصل- هم از اين معنى است، يعنى اصالت، و نسبى ندارد (يا حسب و نسبى).
اصل أفّ بمعنى هر چركى و پليدى است، و ناخن چيده شده، و هر چيزى كه بخاطر آلودگى و پليديش ازاله و چيده شود و گفته اند به هر عملى و چيزى كه سبك و آلوده باشد أفّ گويند. مانند آيه:
(أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ- 67/ انبياء) كه بخاطر ناروا بودن پرستش
(1) اصيله به دو معنى است: 1- مرگ و هلاكت 2- اصل و ريشه هر چيزى.
(2) در آيه (بُكْرَةً وَ أَصِيلًا- 42/ احزاب) جمع بكرة- بكر و جمع الجمع ابكار است (تفسير بيضاوى و مجمع البحرين) [...]
معبودانى غير از خدا خوار شمرده شده اند يعنى خفّت و خوارى بر شما باد و بر آنچه كه غير از خدا پرستش مى كنيد.
فعل واژه افّ هم بصورت- قد أفّفت لكذا- بكار رفته است و هر گاه چيزى را بخاطر پليديش و ناروائيش مورد انزجار قرار دهى، مى گوئى- أفّف فلان-.
خداى تعالى فرمايد (سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ- 53/ فصّلت).
يعنى: در همه جا و همه نواحى. مفردش أفق و أفق (1) و منصوب به آن را افقىّ گويند يعنى جهانى. جمله- و قد أفق فلان- زمانى است كه كسى در آفاق سير كند و الآفق كسى است كه كرم و بخشندگى را به نهايت مى رساند كه از نظر وسعت بخشش او را به افقى كه در جهان گسترده شده است تشبيه مى كنند.
هر چيزى كه وجهه شايسته و نيكويش كه بحقّ سزاوار آن است تغيير يافته از اينرو هر بادى و نسيمى كه از مسير اصليش عدول كند (مؤتفكة) گويند، خداى تعالى فرمايد:
(وَ الْمُؤْتَفِكاتُ بِالْخاطِئَةِ- 9/ حاقّه) و (الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوى 53/ نجم) كه هر دو آيه اشاره بعذاب قوم لوط است كه با بادهاى ويران كننده عذاب شدند و سخن خداى تعالى (قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ- 30/ توبه).
يعنى: در اعتقاد از ايمان و حقّ به باطل، و در سخن از صدق و راستى به دروغ، و در عمل از كار پسنديده به عمل زشت و قبيح روى گرداندند.
(1) واژه افق: به ضرورت شعرى به دهر هم تعبير شده است، ابو العلاء معرّى در كتاب (سقط الزّند) قصيده نونيّه اى دارد با تشبيه ادبى، تاريخى مذهبى، مى گويند:
و على الافق من دماء الشّهيد بن علىّ و نجله شاهدان
فهما فى اواخر اللّيل فجرا و فى اوليائه سفقان
جلد 1 ص 441 كه در بعضى نسخ (و على الدّهر) هم نوشته شده يعنى (دو گواه بر جبين جهان و روزگار از شهيدان تاريخ، على و حسين (ع) پيوسته نمايان است و آن- سرخى رنگ شفق و فجر است كه ياد آور خون پاك آن شهيدان تاريخ است).
و آيات (يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ- 9/ ذاريات) و (أَنَّى يُؤْفَكُونَ- 30/ توبه) و (أَ جِئْتَنا لِتَأْفِكَنا عَنْ آلِهَتِنا- 22/ احقاف) به معنى عدول كردن و روى برگرداندن از حقّ است، بكار بردن- افك در اين آيات بنابر اعتقاد آنهاست كه باطل را حقّ پنداشته اند و مى گويند:
(آمده اى ما را از خدايانمان روى گردان كنى) چنانكه گفتيم افك در آيه اخير در مورد دروغ بكار برده شده است (إِنَّ الَّذِينَ (1) جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ (2) مِنْكُمْ- 22/ نور) و (لِكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ- 7/ جاثيه) و (أَ (إِفْكاً) آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ- 86/ صافات) تقدير معنى صحيح افك در اين آيات اين است كه گوئى مى گويند- أ تريدون آلهة من الإفك- يعنى ابراهيم (ع) به عمو و قومش مى گويد آيا خدايانى دروغين مى خواهيد و مى خوانيد كه- افكا- مفعول تريدون است و- آلهة- بدل از افك است.- رجل مأفوك، يعنى مردى كه از حقّ به باطل روى گردانده است، شاعر گويد:
فإن تك عن أحسن المرؤة مأفو كا ففي آخرين قد أفكوا
(1) اين آيه مربوط به آيه 22/ نور است كه اشاره به داستان (افك) و عواقب آن است كه از آيه اوّل سوره نور تا آيه 30، بهمين جريان مربوط مى شود و در حقيقت بيان كننده يك جريان دائمى و اخلاقى ميان بشر است كه در قرآن بطور مشروح براى امور تربيتى جامعه انسانها و مسلمين بيان شده آنطوريكه همه مفسّرين نوشته اند آيه در شأن ابو بكر (رض) نازل شده، آيه چنين است: (وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبى وَ الْمَساكِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ- 22/ نور) (نبايد صاحبان فضل و نعمت در باره خويشاوندان خود و از حقّ مسكينان و مهاجرين در راه خدا از بخشش خود دارى كنند بلكه بايستى عفو كنند و در گذرند آيا نمى خواهيد كه خدا شما را مورد غفران و عفو و بخشش قرار دهد كه او بخشنده و رحيم است).
داستان چنين است: مسطح كه يكى از مهاجرين فقير و پسر خاله ابو بكر است در داستان افك شركت داشته و گواهى داده و سپس ابو بكر سوگند مى خورد كه ديگر باو كمك نكند، اين آيه بمناسبت آن جريان يعنى افك و تهمت كه در حقيقت جريانى رخ داد نى در ميان بشر است، اشاره مى كند و آيه به پيغمبر (ص) نازل مى شود، چون اين آيه نازل شد ابو بكر گفت بلى من دوست دارم كه خدا مرا ببخشد (انا احب ان يغفر اللّه لى) و در آيه بعد مى فرمايد (إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ- 23/ نور) (كسانى كه زنان پاك و بى خبر از جريان و مؤمن را تهمت مى زنند در دنيا و آخرت نفرين شده اند و عذابشان در قيامت بس عظيم است) امّا سعيد ابن جبير كه از تابعين و مفسّرين معروف است مى گويد اين آيه فقط در باره افك و تهمت زدن به زنان پيامبر (ص) است و لعنت و نفرين براى سايرين نيست، و ديگران با توبه از (افك) بخشيده مى شوند بنابر اين داستان افك با اين آيات و قيد كلمات (محصنات) و (غافلات) و (مؤمنات) موضوعى بى اساس است.
(2) عصبة يعنى گروهى كه از ده نفر تا چهل نفر باشند جمعش عصابه است.
(اگر تو از بهترين جوانمرديها رو گردانى پس در ميان ديگران متّهم، و روى گردانده هستى). أفك، يؤفك- يعنى عقل و خردش زايل شد و- رجل مأفوك العقل- مردى كه عقلش از دست رفته است.
الأفول يعنى پنهان شدن يا غروب كردن كرات نورانى آسمانى مانند خورشيد و ماه و ستارگان، خداى فرمايد (فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ (1) 76/ انعام) و آيه (فَلَمَّا أَفَلَتْ- 78/ انعام)- أفال- نوزاد گوسفندان است و- أفيل- يعنى بچّه شتر و بچه گاو لاغر و ضعيف كه از شير بريده شده است.
الأكل خوردن غذا و بصورت تشبيه گفته شده- أكلت النّار الحطب- آتش هيزم را خورد- أكل و أكل- بمعنى خوراكى، و ثمره و ميوه قابل خوردن.
خداى فرمايد: (أُكُلُها دائِمٌ- 37/ رعد) (در باره بوستانها و درختان بهشتى است كه ثمرات و سايه آن بوستانها دائمى و پيوسته است و خزانى در پى ندارد و اين چنين عاقبت نيكو و بهره مندى ابدى از آن پرهيزكاران است) اكله يكبار خوردن، اكله بر وزن لقمه آنچه مى خورند- أكيلة الأسد- يعنى شكار شير كه آنرا مى خورد
(1) آيه فوق استدلال حضرت ابراهيم (ع) با ستاره پرستان معاصر خويش است كه نخست براى همراهى با ايشان در باره ستارگان و ماه و خورشيد مى گويد: (هذا رَبِّي- 77/ انعام) و (هذا أَكْبَرُ- 78/ انعام) او كه مى دانست ماه و خورشيد و ستارگان افول مى كنند و براى آنها هم امرى عادى بود امّا حضرت ابراهيم (ع) مى خواهد از اين امور عادّى به تفكّر و تدبّر و تعقّل وادارشان كند و با جمله (لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ- 76/ انعام) يعنى معبودانى كه غروب مى كنند دوست ندارم چون از ابتدا هم حالت پرستش نسبت به آنها نداشته است كه بعد بگويد نمى پرستم بلكه آنها را نيز مشرك مى داند و مى گويد: (أَنِّي بَرِي ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ- 54/ هود) من از مشركان بيزارم.
اين گونه دلائل و حجّت و روى آوردن به (فاطر السّموات و الارض) حاكى از آثار رشد و رفعت و درجه فكريست كه از خداى عليم و حكيم دريافته است چنانكه در آيه بعد مى فرمايد: (الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ- 86/ انعام) بنابر اين ابراهيم (ع) بت شكن از آغاز هم مشمول اين آيه بود و گفتن (هذا ربّى-) به آنها براى همراهى لفظى و به بهت و تحيّر انداختن مشركين بوده، چنانكه در آيات 92 و 91 و 90/ صافات، ابراهيم (ع) به بتها مى گويد: چرا نمى خوريد؟
شما را چه شده كه حرف نمى زنيد، و آنها را با تبر در هم فرو ريخت.
و- الأكولة من الغنم- گوشتى از گوسفندان كه خورده مى شود و- الأكيل- پر خور مؤاكل- يعنى گول و كودن و كسى كه سربار ديگران است كه بطور استعاره بكار رفته است، و- فلان مؤكل و مطعم بصورت استعاره بهمان معناست- و ثوب ذو أكل- پارچه دست بافت، و ريز بافتى كه تار و پودش از پشم و پنبه ريسيده شده باشد و- التّمر مأكلة للفم (گوشت كباب چنچه يا خرمائى كه براى خوردن آماده است).
خداى تعالى فرمايد: (ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ- 16/ سبا) يعنى ميوه هايشان تلخ و نارس است كه به بهره و نصيب نيز تعبير شده است، چنانكه مى گويند- فلان ذو اكل من الدّنيا- يعنى او از دنيا نصيب و بهره مادى دارد و عبارت فلان استوفى أكله- كنايه از اينكه اجلش فرا رسيده و نصيبش را از عمر خويش برده است، و همچنين بطور كنايه مى گويند:- أكل فلان فلانا- يعنى غيبتش كرد و گوشتش را خورد، چنانكه خداى تعالى فرمود: (أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً- 12/ حجرات) كه در همين معنى است، و گوشت مرده خوردن بصورت كنايه بيان شده شاعر گويد:
فإن كنت مأكولا فكن أنت آكلى (1) و عبارت- و ما ذقت أكلا- يعنى خوراكى را نچشيده ام، گاهى- أكل به بخشيدن و انفاق مال تعبير شده است، زمانى كه خوردن آن مال بزرگتر از چيز است كه در آن نياز به مال باشد، مانند آيات (وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ- 88/ بقره) و (إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً- 10/ نساء) منظور از خوردن مال به باطل، صرف آن مال در راهيست كه با حقّ منافات دارد، و آيه (إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً- 10/ نساء) تنبيه و اشاره است به باطل خوردن مال كه ايشان را به سوى آتشى سوق
(1) مصراع دوّم اين شعر كه زمخشرى آنرا در اساس البلاغه نقل كرده است اينست، نام شاعر ممزّق است كه به نعمان مى گويد: فان كنت مأكولا فكن خير آكل- و إلّا فادركنى و لا امزقى ...
(اگر بايستى بمن دست يابى و برايت مفيد باشم به نيكى عمل كردن و گر نه تا جدا نشده ام مرا نگاهدار).
كه راغب، مصراع اوّل را فكن أنت آكلى ذكر كرده است.
مى دهد گوئى كه در دلهاشان آتش است.
أكول و (أكّال)- پرخور، خداى فرمايد (أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ- 42/ مائده) (حرامخواران و رشوه خواران كه رشوه مى گرفتند تا نبوّت پيامبر (ص) را كه در تورات و انجيل آمده است از عامّه پيروان خود پنهان كنند) و أكلة، جمع آكل است مانند قتله جمع قاتل.
هم (اكلة) رأس- يعنى ايشان، گروهى اند كه كلّه اى (1) ايشان را سير مى كند، و گاهى هم- أكل- به فساد تعبير مى شوند مانند آيه (كَعَصْفٍ، مَأْكُولٍ- 5/ فيل) (مانند برگ درختان و زراعتى شدند كه آفت و فساد در آنها افتاده باشد، و بطورى از بين رفته اند كه خاشاك و كاهش باقى مانده است، اشاره به داستان اصحاب فيل است و از اين عبارت فهميده مى شود كه به آفت و تباهى دچار شدند).
تأكّل كذا- يعنى اين چنين فاسد شد و- اصابه إكال فى رأسه و فى اسنانه- در سرش و دندانهايش فساد رسيد و أكلنى رأسى: يعنى سرم، يا (مغزم) را خورد. (2)
ميكائيل هم عربى نيست و معرب است. (3).
الإل يعنى صورت آشكار و روشنى از پيمان نامه ها و دوستى، و سوگند،- تئلّ- يعنى بطورى درخشيد كه انكارش ممكن نيست، در آيه (لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً- 8/ توبه) يعنى يهود و مشركين پيمان هاى عدم تجاوز و صلح را در باره مؤمن رعايت نمى كنند و آنان تجاوزگرند).
(1) باين معنى است كه يك رأس گوسفند براى خوراكشان كافى است زيرا در جنگها به تعداد ذبح گوسفندان و شتران، تعداد افراد سپاهى طرف مقابل را حساب مى كردند.
(2) اين عبارت كه در عربى هم بصورت ضرب المثل بكار رفته است، در (امثال) فارسى معمول است كه در برابر پرچانگى و پرحرفى ديگرى بكار مى رود كه سرم را بردى يا مغزم را خوردى، در عربى كتاب مجمع الامثال (ميدانى) و در زبان شيرين فارسى كتاب معروف (امثال و حكم) مرحوم دهخدا در اين باره تأليف شده است (امثال) عربى در حدود 7 هزار و فارسى در حدود 30 هزار است.
(3) در قاموس كتاب مقدّس نوشته جيمز هاكس در باره ميكائيل چنين آمده است كه او رئيس ملائكه است كه دانيال نسبت او را بقوم يهود واضح نموده گويند كه وى پيشواى عساكر فرشتگان است.
در صحيفه سجّاديّه در باره مقام ميكائيل آمده (و ميكائيل ذو الجاه عندك و المكان الرّفيع من طاعتك) (و ميكائل كه نزد تو صاحب جاه و از طاعت تو بلند جايگاه است- دعاى سوّم)
ألّ الفرس- آن اسب بسرعت دويد، و حقيقت معنيش اينست كه آن اسب ظاهر شد و درخشيد، در حالت استعاره بمعنى سرعت بكار مى رود مانند برق و طار- و- الأله- شمشير و حربه برّاق است، و- ألّ بها- يعنى زد، و گفته اند، إلّ و إيل (1) نام خداى تعالى است و اين معنى درست، نيست، اذن مؤلّلة- گوش دقيق و حسّاس، و- الإلال- دو طرف لبه چاقوست.
از حروف تهجّى و الف باست و- إلف- يعنى اجتماع يا پيوستن به جمع با حالت التيام بخشى، چنانكه مى گويند- ألفت بينهم- و- الألفة هم از اين ريشه است،- إلف و آلف- در باره كسى يا چيزى كه مورد محبّت و الفت است بكار مى رود، خداى تعالى فرمايد: (إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ (2)- 106/ آل عمران) و
(1) معنى ناصحيحى كه راغب به آن اشاره مى كند و مى گويد إلّ به معنى اللّه، درست نيست، جوهرى در (صحاح) مى گويد: (الال بالكسر هو الله عزّ و جلّ و هو ايضا العهد و القرابه).
ايل: غالبا اين لفظ محض دلالت بر قوّه و اقتدار بر اسماء و كلمات عبرانى اضافه مى شود، لكن استعمال آن نه تنها مخصوص اللّه مى باشد بلكه براى خدايان بت پرستان نيز استعمال مى شود و لفظ ايل دلالت مى كند بر اينكه خدا قدرت بجا آوردن هر چيز را دارد چنانكه يعقوب را خلاصى داد و وى را اسرائيل نام نهاد و يهوديان را بهمين جهت كه نسبشان بحضرت يعقوب مى رسد بنى اسرائيل گويند (قاموس كتاب مقدّس- جيمز هاكس).
ايل كوهى است و ايليا بكسر اوّل و اليا همان شهر قدس است، ايله بفتح اوّل كوهى است ميان مكّه و مدينه نزديك ينبع و ايلول بفتح اوّل يكى از ماههاى رومى است (شرح قاموس اللّغه) در مجمع البحرين آمده است كه ايل بكسر همزه (اسم من اسمائه تعالى عبرانى او سريانى) و معناى جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل مانند معانى عبد اللّه و صفت اللّه در عربى است (مجمع ج 5- طريحى).
(2) در اينجا در ذيل و تفسير عملى اين آيه، مناسبت دارد گفته شود كه بعد از 1400 سال از صدر اسلام، كشور و ملّت ما مصداق عملى اين آيه شريفه شده است و عينا مفهوم زمانى و عملى آنرا كه براى جهانيان بخوبى روشن شده است، از بيانات امام خمينى رهبر و بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران نقل كنيم كه در جلسه ديدار با جنگ زدگان، جنگ تحميلى سال 60- 1359- هجرى شمسى كه از طرف دولت بعثى كافر عراق به ميهن اسلامى ما تحميل شده است و رزمندگان اسلام در برابر اين تجاوز، سلحشورانه با ايمانى راسخ و استوار شكستشان داده اند نقل نمائيم و اينست تفسير آيه فوق الذّكر از زبان امام امّت (اين دست غيب است كه اين تحوّلات را در كشور ما (ايران) ايجاد كرده است. اگر شما گمان كنيد كه تمام بشر و تمام قواى انسانى جمع بشوند، و بتوانند يك قلب را تحويل و تحوّل بدهند هرگز نخواهد شد. اين خداست كه در يك شب خانه قلبهاى اين ملت را متحوّل كرد و تمام اين ملّت را در مقابل آن قدرتهاى بسيار عظيم شيطانى به ايستادگى واداشت و دست همه قدرتها را از كشورمان كوتاه كرد. و اين قدرت الهى است كه به جنگ زدگان ما به عزيزان ما كه آواره شده اند از محلّ خودشان، قدرت عنايت كرده است كه در مقابل نارسائيها و در مقابل زحمت ها و كمبودها ايستادگى كنند- بلكه خودشان كمك كار باشند و اين قدرت الهى است كه شما جوانان را وادار مى كند كه در بنياد مستضعفين بخدمت آنها باشيد، اين ملّت را خداى تبارك، و تعالى با دست عنايت خودش و با قدرت كامله خودش قدرتمند و متحوّل كرد به انسانهاى الهى). تمام از آيه (لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ ...- 63/ انفال) بخوبى روشن مى شود كه انقلاب و نهضت اسلام چه در زمان پيامبر (ص) و چه بعدها بر پايه اقتصاد و مادّيات يا جبر تاريخى و طبقاتى نبوده و براى رسيدن به مال و متاع و رفاه پى ريزى و گسترش نيافته است، بلكه همانگونه كه قرآن بيان مى كند تحوّل و انقلابات اجتماعى و سياسى انبياء بويژه دين اسلام با تأييد الهى، و از خواست و اتّحاد مردم با ايمان به خداى آغاز، و خداوند آنرا به پيروزى مى رساند و تأييدشان مى كند، زيرا بدون تأييد خدائى، تحوّل و انقلاب يك قوم و جامعه (نه طبقات مخصوص) امكان ناپذير است چنانكه فرمود: (هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ- 62/ انفال) و يا اين آيه مباركه كه (إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ- 11/ رعد) كه اراده ملّتها با رهبرى الهى و تأييدى خداى، سه ركن اساسى و ضامن پيروزى است.
يا آيه (لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ- 63/ انفال).
مؤلّف: چيزى است كه از اجزاء مختلف بصورتى مرتّب و منّظم ترتيب يافته باشد، آنچنان نظم و ترتيبى كه هر جزئى اگر بايستى اوّل قرار گيرد اوّل آن و هر جزئى اگر بايستى بعدا آورده شود بعدا و با همين ترتيب تقدّم و تأخّر تنظيم شده باشد.
در آيه ( (لِإِيلافِ) قُرَيْشٍ- 1/ قريش)- إيلاف- مصدرى است از- الف و محبّت و آيه ( (الْمُؤَلَّفَةِ) قُلُوبُهُمْ- 60/ توبه) كسانى هستند كه شايستگى آنرا دارند كه بخاطر تفقّد و دلجوئى شان از يكديگر از گروهى باشند كه خداوند ايشان را در اين آيه وصف كرده است كه (لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ- 63/ انفال) (خطاب به پيامبر (ص) است كه مى فرمايد اگر هر آنچه كه در زمين است مى بخشيدى نمى توانستى اينگونه ميان دلهاشان محبّت و الفت برقرار كنى).
و عبارت أو الف الطّير- كبوتران و مرغان خانگى است، و- (الألف)- عدد هزار است، و بخاطر اعدادى كه در آن است و در هم جمعند (ألف) ناميده شد.
اعداد چهار گانه عبارتند از- يك ها- ده ها- صدها- و هزارها- و همينكه اعداد به هزار مى رسند گوئى كه بهم پيوسته اند و قبل از هزار اعداد مكرّر
است.
عدّه اى گفته اند ناميدن (ألف) به عدد هزار براى اينست كه سر آغاز تنظيم شدن اعداد است. و اگر گفته شود- آلفت الدّراهم- يعنى به صدهزار درهم رسيدم، مانند- مأيت- به صد درهم رسيدم و- آلفت- مانند- آمأت- است.
الملائكه و ملك، اصلش از- مألك- است كه اين هم مقلوب از ملأك و- المألك و المألكة و الألوك- يعنى پيام و رسالت، و همينطور فعل الكنى- بمعنى پيغام مرا به او برسان و ابلاغ كن.
ملائكه- بر مفرد و جمع هر دو اطلاق مى شود، خداى تعالى مى فرمايد: (اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا- 75/ حجّ) (از ملائكه رسولانى بر من گزيند) خليل ابن احمد (1) گفته است: (المألكة يعنى پيام و رسالت زيرا پيام شفاهى است با دهان انجام
(1) ابو عبد الرّحمن خليل ابن احمد پيشواى نويسندگان لغت نامه ها است كه علم عروض و بحور شعرى را تنظيم نمود، متولّد قرن اوّل هجرى است، دانشمندى زاهد، فاضل، حكيم، اديب، عابد و متواضع كه بعد از- صحابه پيامبر (ص) و ائمّه اطهار (ع) و ياران راستينشان كسى متّقى تر از خليل را سراغ ندارند.
يكى از شاگردانش مى گويد: خليل در بصره گاهى قدرت دو فلوس نداشت و شاگردان وى در اثر تعليمات او در تنعّم مى زيستند، در باره روحيّه قناعت و پارسائى او گويند روزى سليمان بن على حاكم اهواز كسى را نزد او فرستاد و تعليم و تربيت اولاد خود را از وى درخواست نمود پس خليل مقدارى نان خشك پيش سليمان فرستاد و پيغام داد كه خداوند اين مقدار روزى را مى رساند و با شيوه قناعت حاجتى به سليمان ندارم.
به تصريح ابن ابى داود و ابن ادريس، خليل از اكابر مجتهدين اماميّه بوده است، او استاد سيبويه است، گويند در مكّه معظّمه دعا كرد و از درگاه خداى موفّقيت علمى را درخواست نمود كه بيسابقه بوده و پيش از او كسى بر آن علم سبقت نگرفته باشد دعاى او بهدف اجابت رسيد و بعد از مراجعت از مكّه باب علم عروض بر او مفتوح گرديد و اين علم را اختراع كرد بطوريكه جامى شاعر معروف مى گويد: خليل اوّلين واضع تشديد و همزه و معمّا بوده و نيز اوّلين كسى است كه لغت عرب را در كتابى بنام (العين) ضبط و تمامى الفاظ آن زبان و قواعد و احكام آنها را به ترتيب حروف تهجّى تدوين نمود ليكن اساس ترتيب الفباء را مطابق رويه هندوان در زبان سانسكريت باين ترتيب (ع- ح- ه- خ- غ- ق- ك- ج- ش- ص- ض- س- ر- ط- د- ت- ظ- ذ- ث- ز- ل- ن- ف- م- وا- ى) ذكر كرده است و نام كتابش را هم از حروف اوّل همين الفباء كه (ع) است گرفته، امّا متأسّفانه اين كتاب بى نظير و گرانقدر مفقود الاثر است و خوشبختانه شيخ طوسى رحمه اللّه در تفسير گرانقدرش (تبيان) اقوال خليل و قسمت زيادى از لغات كتاب العين را در ذيل معانى لغات در تفسيرش نقل كرده
مى شود) چنانكه گفته اند- فرس يألك اللّجام و يعلك- اسبى است كه لگام و دهانه را در دهان مى گيرد.
درد شديد- ألم، يألم، ألما- كه اسم فاعلش آلم است.
خداى فرمايد: (فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ- 104/ نساء)- ايشان همانند شما دردناك مى شوند، و- آلمت فلانا بدردش آوردم، عذاب اليم يعنى عذابى درد آور.
و آيه (لَمْ يَأْتِكُمْ
اللّه: گفته اند، اصل اللّه- إله است همزه اش حذف شده، و (الف- لازم) بر سر آن در آمده و مخصوص باريتعالى است:
مخصوص بودن واژه (اللّه) به باريتعالى، اين آيه است كه مى فرمايد:
(هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا- 65/ مريم) يعنى آيا نامى براى او مى دانى كه با آن نام، ناميده شده باشد.
اله- نامى است كه براى هر معبودى و ذاتى قرار داده اند و همينطور خورشيد
است كه گويا در زمان شيخ طوسى كتاب خليل وجود داشته اميد است كه نسخه خطّى اين كتاب بعدها يافت شود، در باره مقام حضرت على (ع) از او پرسيدند گفت (چه گويم در حقّ مردى كه دوستان از خوف و دشمنان از حسادت مناقب او را كتمان كردند با وجود اين آنقدر از فضائلش ظاهر شد كه شرق و غرب عالم را مملوّ گردانيد) و باز از او پرسيدند چرا مردم على (ع) را با آنهمه قرابت با حضرت رسالت (ص) و مقامات علمى بينهايت كه داشته و زحمات فوق العاده اى كه در اعلاى كلمه حقّ متحمّل بوده ترك كرده به ديگران پيوستند، پاسخ داد (چون نور او بر نور ديگران غالب و صفوت او بر همه كس در هر مورد فائق بوده و مردم نيز بهم شكل و مجانس خودشان مايل تر هستند).
ياقوت مى نويسد: او به سليمان چنين نوشت- ابلغ سليمان انّى عنه فى سعة- و فى غنى غير انّى لست ذا مال، و الفقر فى النّفس لا فى المال تعرفه- و مثل ذاك الغنى فى النّفس لا المال.
پدرش احمد از اصحاب حضرت صادق (ع) بوده و او اوّلين كسى است كه بعد از پيامبر (ص) بهمين اسم يعنى احمد موسوم شده است. وفاتش در حدود 160 هجرى است.
ترجمه شعر خليل اينست:
به سليمان حاكم اهواز بگو من از او بى نيازم فقط مال و ثروت ندارم، فقر در نفس و شخصيّت فقرا است، نه در مال و ثروت بى نيازى من در نفس و روح من است نه در مال و ثروتم.
بغية الوعاة سيوطى ج 1/ 561، ريحانة الادب مدّرس تبريزى 5/ 121، معجم الادباء ياقوت 4/ 182.
را نيز آلهه ناميده اند، زيرا خورشيد را نيز معبود خويش گرفته بودند و- أله فلان يا له- يعنى عبادت و پرستش كرد و گفته اند- تألّه- بهمين دليل در باره پرستش معبود است.
و باز گفته شده (اللّه) از (أله) يعنى متحيّر و سرگردان شد، گرفته شده و اين وجه تسميه بمعنى تحيّر، از اشاره اى كه امير المؤمنين (ع) در صفات خداوند بيان كرده اخذ شده كه گفته است (كلّ دون صفاته تحبير الصّفات و ضلّ هناك تصاريف اللّغات) (شكوه و زيبائى هر صفاتى كه مادون صفات خداوند است، از رسيدن به او سرگشته و ناتوان و در وصف صفاتش، كلمات و مشتّقات هر كلمه و زبان، ناقص و نارسا است).
زيرا بنده هر چه در صفات خداى بينديشد، شكوه و عظمتش او را متحيّر مى كند و لهذا روايت شده است: (تفكرّوا فى آلاء اللّه و لا تفكّروا فى اللّه).
يعنى در صفاتش انديشه كنيد و در ذاتش مينديشيد. (1)
گفته اند: اصل و ريشه (اللّه)- ولاه- است و سپس حرف (و) بهمزه تبديل
(1) همه شعراء و أدباء و حكماء در باره درك و فهم صفات خداى انديشيده و حقايقى گفته اند از آن جمله شيخ سعدى عليه الرّحمه است كه در ديباچه 70 بيتى بوستانش مى گويد:
جهان متّفق بر الهيّتش فرو مانده در كنه ماهيّتش
بشر ماوراء جلالش نيافت بصر منتهاى كمالش نيافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ و هم نه بر ذيل وصفش رسد دست فهم
در اين ورطه كشتى فرو شد هزار كه پيدا نشد تخته اى بر كنار
چه شبها نشستم در اين فكر گم كه دهشت گرفت آستينم كه قم
محيط است علم ملك بر بسيط قياس تو بر وى نگردد محيط
نه ادراك بر كنه ذاتش رسد نه فكرت به غور صفاتش رسد
توان در بلاغت به سبحان رسيد نه در كنه بى چون سبحان رسيد
كه خاصان در اين ره فرس راندند بلا احصى از تك فرو مانده اند
در اين بحر جز مرد ساعى نرفت گم آن شد كه دنبال راعى نرفت
كسانى از اين راه برگشته اند برفتند و بسيار سرگشته اند
خلاف پيامبر كسى ره گزيد كه هرگز به منزل نخواهد رسيد
مپندار سعدى كه راه صفا توان رفت جز در پى مصطفى
بايد دانست كه آبشخور و سر چشمه انديشه و تفكّر عرفاء و حكماى الهى قرآن، نهج البلاغه، احاديث نبوى و [...] رواياتى است كه از ائمّه اطهار (ع) نقل شده است، امير المؤمنين على (ع) در خطبه نخستين نهج البلاغه در مفهوم مطلب فوق چنين فرموده است (الحمد للّه الّذى لا يبلغ مدحته القائلون ...)
ترجمه و تفسير جملاتى از خطبه: سپاس و ستايش خدائى را سزاست كه سخنوران درياى سخنورى به ساحل حمد و ثنايش نرسيده و شمارشگران فضلش از عهده آمار نعمت هاى بى حسابش برنيامده اند و پويندگان راهش حقّ شناسائيش أدا ننموده.
آفريننده اى است كه همّت هاى ژرفنگر از دركش عاجز و غوّاص انديشه و فكرت از رسيدن به كنه وجودش ناتوان و قاصر، نه براى صفات لا يزالش حدّى است و نه زمان و مكان را امكان تعريف و توصيفش فراهم، موجودات پهنه گيتى را با قدرت خلّاقيت و إبداع بر فطرتشان آفريد و نسيم جانبخش حيات و هستى، را در سراسر آفرينش با بعدى به فراخناى بى نهايت بگسترانيده، صخره ها و كوههاى عظيم و برافراشته را بر سطح زمين چون ستونهاى با عظمت استوار گردانيد.
حدّ و كمال معرفتش ايمان و تصديق به اوست و شناسائيش سر آغاز شريعت و دين، عظمت و اوج ايمان به اللّه، انديشه اى توحيدى است و رسيدن به قلّه پرشكوه توحيد اخلاص و پاكدلى، تا تو بتوانى با چنين خلوص و صميميّتى با تمام وجودت او را بيابى.
شده است و تسميه اش از- ولاه- به اللّه از اينجهت است كه هر مخلوق و آفريده اى در راه او و اله پر شور است، يا فقط به تسخير و مجذوب بودنشان، مانند جمادات و حيوانات و يا با تسخير بودن و داشتن اراده مانند بعضى از مردم، و از اينجهت بعضى از حكماء گفته اند (خداوند محبوب تمام اشياء است و همه مسخرّ اويند) و بر اين سخن اين آيه قرآن دلالت دارد كه (وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ (1)-
(1) - به گفته شيخ سعدى عليه الرّحمه:
تسبيح گوى او نه بنى آدمند و بس هر بلبلى كه زمزمه بر شاخسار كرد
و يا گفته شاعر ديگر:
هر گياهى كه از زمين رويد وحده لا اله هو گويد
امّا ترجمه و تفسير (لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ- 44/ اسراء) همان است كه جلال الدّين مولوى عليه الرّحمه سروده است:
جمله ذرّات زمين و آسمان با تو مى گويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم
از جمادى سوى جان جان شويد غلغل اجزاى آنان بشنويد
تا شما سوى جمادى مى رويد محرم جان جمادات كى شويد
آرى اگر حركت و رشد آرام برگهاى زيباى بنفشه ها، ترنّم بلبلان بر گلها زمزمه نسيم صبحگاهى، آواى غوكان در صحرا، آهنگ دلنشين ريزش بارانهاى بهارى، سقوط ملايم دانه هاى پنبه گونه برفها، آواء و غوغاى حركت الكترونها در حال شكافته شدن اتمها، گوش دل فرا دهيم، خواهيم ديد كه يك حقيقت،
و نيز گفته شده كه اصل واژه (الله)- لاه، يلوه، لياها- است يعنى از، نظرها پوشيده شد، و اين معنى در آيه (لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ- 3/ انعام) اشاره شده است. باطنى بودن اللّه را آيه (وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ (1)- 3/ حديد) اشاره مى كند.
حقيقت واژه (اله) در معنى اللّه- اينست كه جمع بسته نمى شود، زيرا معبودى سواى او نيست، امّا باعتقاد اعراب معبودات ديگر نيز هستند و لذا اين واژه به صورت (الآلهه) جمع بسته اند.
خداى تعالى فرمايد: (أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنا- 43/ انبياء) و آيه (وَ يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ- 127/ اعراف) كه- إلاهتك- نيز خوانده شده است، يعنى عبادت تو.
و جمله- الاه أنت- يعنى براى خدا كه يك (لامش) حذف شده است در اصل و اللّه أنت- بوده است يعنى ترا بخدا سوگند.
(2) به معنى شتاب كن. يك نيرو، يك ناموس و قانون و يك هستى و يك نور جانفزا در سراسر گيتى جريان دارد تو گوئى باين تسبيح مشغولند:
كه يكى هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الّا هو
(44/ اسراء).
حرفى است كه براى نهايت و پايان جهات ششگانه (بالا- پائين- راست- چپ- جلو- عقب) بكار مى رود و از كلمه (إلى) تركيب ألوت فى الأمر- يعنى در آن كار كوتاهى كردم، بكار رفته است گوئى كه پايان كار را ديده است.
(1) در همين كتاب در ذيل واژه (بطن) معانى مختلف و روايات مربوط به آن به تفصيل بيان شده است.
(2) اين كلمه از واژه هاى (حى) يعنى شتاب كن و (هلا) كلمه تحريض تركيب شده است و اسم فعلى است (در معنى- به سويم بيا و بشتاب- مانند (حىّ على خير العمل) كه به معنى بسوى نماز كه نيكوترين عمل است شتاب كن كلمه (حيهلا) براى مفرد و جمع و مذكّر و مؤنّث بهمين شكل بكار مى رود- حيهل- هم نام درختى است كه ميوه اش ترش است.
و- ألوت فلانا- در باره فلانى كوتاهى كردم، مانند- كسبته- يعنى- أوليته كسبا- در كسب و كار كوتاهى كردم، و عبارت- ما الوته جهدا- در سعى و كوشش كوتاهى نكردم و تقصير مرتكب نشدم، و- ما الوته نصحا- از نصيحت و اندرز به او دريغ نداشتم.
در اين آيه (لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا- 118/ آل عمران) (1) او همان ريشه و معنى است يعنى در جلب تباهى و فساد نسبت به شما كوتاهى نمى كنند، و آيه (وَ (لا يَأْتَلِ) أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ- 22/ نور) كه گفته شده- يأتل- باب افتعال از ألوت- است و باز گفته اند از- آليت يعنى پيمان و سوگند خوردم، و نيز گفته اند اين آيه در باره ابو بكر نازل شده است كه سوگند خورده بود ديگر به مسطح- يكى از پسر خاله هاى فقيرش بخشش و كمك نكند (تفصيل اين مطلب از تفاسير مختلف در ذيل واژه افك و در زير نويسى آن بيان شده).
عدّه اى گفته اند كه- باب افتعال- كمتر از باب افعال ساخته مى شود- بلكه از فعل- ساخته مى شود، مانند- كسبت و اكتسبت- صنعت و اصطنعت رأيت و ارتأيت.
روايت شده (لا دريت و لا ائتليت) يعنى نتوانسته اى.
حقيقت معنى إيلاء- و- الأليّة- سوگندى است براى كارى كه در آن كوتاهى مى شود از اين روى در شرع- إيلاء- سوگندى است كه مانع همبسترى شدن با همسر است، كيفيّت و احكام آن مخصوص كتب فقهى است.
و آيه (فَاذْكُرُوا (آلاءَ) اللَّهِ- 69/ اعراف) يعنى نعمت هاى خداى را به ياد آوريد.
(1) قسمتى از آيه 118 سوره آل عمران است، كه مى فرمايد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ، قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآياتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ).
در اين آيه دستور مصونيّت آور حكومتى و اجتماعى و سياسى براى مؤمنين به اللّه و مسلمين است كه مى فرمايد: (در كارهاى اصولى و محرمانه به غير از خودتان كسى را محرم ندانيد و بيارى نطلبيد زيرا آنان از تباهى و فساد نسبت بشما كوتاهى نمى كنند و دوست دارند شما را به رنج و زحمت بيندازند مگر نمى بينيد بغض و كينه و عداوتشان از بس فزون است كه نمى توانند اظهار نكنند يا پنهان دارند امّا آنچه را كه در دلهاشان نهفته است خطرناك و بزرگتر است، ما آيات را براى شما به روشنى بيان كرديم كه تعقّل كنيد و بينديشيد.
مفرد آلاء- ألا و إلى است، مانند- أنا و إنى- كه مفرد- آناء است بعضى گفته اند: در آيه (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ- 23/ قيامه) معنايش نگريستن به نعمت هاى پروردگار منعم است كه در انتظارشان است البتّه در اين معنى از نظر بلاغت اشكال هست. حرف (ألا)- هم براى آغاز جمله است و- إلّا- براى استثناء ولى- (أولاء)- در آيه (ها أَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ- 119/ آل عمران) و أولئك- كه اسم مبهمى است براى موضوع مورد اشاره و در جمع و مذّكر و مؤنّث بكار مى رود و از همان ريشه است كه گاهى حرف همزه از آخر آن مى افتد، چنانكه اعشى گويد:
هؤلا ثمّ هؤلاء كلّا أعطيت نوالا محذوّة بمثال
(آنها و آنهايى كه به تمامشان بخشش و عطا كردى به نمونه اى و مثالى مقدّر شده اند).
الأمّ يعنى، مادر، برابر (أب) يعنى پدر.
ام- به مادر واقعى و نسبى و همينطور به مادر بزرگ ها در گذشته دور هم اطلاق مى شود از اينروى به- حوّاء- اگر چه بين ما و او قرنهاى دور فاصله است، او را به (مادر ما) خطاب مى كنند و همچنين به هر چه كه اصل و ريشه چيزى باشد يا او را ترتيب و اصلاح كرده باشد يا مبدأ و سر آغاز چيزى باشد ام- گويند.
خليل بن احمد گويد: به هر چيزى كه ضمائم و پيوسته هاى بعدى، و آينده اش به او مربوط باشد و به آن منضمّ شود- امّ- گويند.
خداى تعالى فرمايد: (وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ- 4/ زخرف) يعنى لوح محفوظ براى اينكه تمام علوم به آن منسوب مى شود، از آن توليد شده و از ان سر چشمه مى گيرد.
شهر مكّه معظّمه را هم- امّ القرى- گفته اند بنابر اين روايت كه (أنّ الدّنيا دحيت (1) من تحتها) (دنيا (زمين) بعد از اينكه براى سكونت بسط يافته و آماده شده است حيات و دنياى توحيدى از نخستين خانه پرستش يعنى (مكّه يا امّ القرى) آغاز شده است و ادامه يافته است).
(1) اين حديث در مجمع البحرين به صورت (يوم دحو الارض) آمده يعنى هنگاميكه زمين از جانب كعبه بسط يافته است كه منظور آمادگى شرايط زندگى است و در قرآن هم آمده است كه كعبه نخستين خانه پرستش اللّه بر روى زمين است.
خداى فرمايد: (لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها- 92/ انعام) كه در همان معنى روايت فوق است. امّ النّجوم- كهكشان است، در اين مصراع حيث اهتدت أمّ النّجوم الشّوابك. (و آنجائى كه ستارگان درهم و متراكم كهكشان راه مى نمايد).
به ميزبان هم- امّ الأضياف- و- امّ المساكين- گويند، همانطور كه أبو الأضياف- به سرپرستان سپاه و رؤساى لشگر كفته مى شود، مثل گفته اين شاعر كه:
و امّ عيال قد شهدت نفوسهم (من نفوسشان را در شهر- امّ عيال- در عربستان شاهد بودم).
به سوره فاتحة الكتاب هم (امّ الكتاب) (1) گويند، زيرا مبدأ و سر آغاز قرآن است و آيه ( (فَأُمُّهُ) هاوِيَةٌ- 9/ قارعه) يعنى جايگاهش آتش است كه برايش در حكم- امّ- يعنى جايگاه و محلّ است، چنانكه در اين آيه هم فرمود: (وَ مَأْواكُمُ النَّارُ- 25/ عنكبوت) اشاره بهمان جايگاه است كه در آيه قبل ذكر شد.
خداى تعالى، همسران پيامبر (ص) را مادران مؤمنين ناميده است و فرموده:
(وَ أَزْواجُهُ (أُمَّهاتُهُمْ)- 6/ احزاب) كه در تفسير واژه اب وجه تسميه آن ذكر شده است. و گفت: ( بْنَ أُمَ
گفته شده است كه اصل واژه- الامّ- كلمه- أمّهة- است، چون كه جمع- امّ- (امّهات و و تصغيرش اميهه است).
امّا عدّه اى از علماء گفته اند اصلش- أمّات و أميمه- با مضاعف شدن حرف (م) است، بيشتر علماء هم گفته اند- أمّات- در باره چهار پايان و أمّهات در باره
(1) در قرآن مجيد آيه 5 سوره آل عمران (امّ الكتاب) را مجموع سوره ها و آيات محكم قرآن مى داند كه متشابه و قابل تأويل نيستند و در معانى محكمات چنانكه پاره اى از محقّقين گفته اند يعنى هر آيه ايكه معنايش واضح باشد و هر آشنا به لغت و زبان عرب آن را بفهمد. معنى دوّم محكمات، آياتى است كه از نسخ و تخصيص مصون و محفوظ باشد يا آياتى كه نظم و ترتيبش خالى از خلل و اشكال ادبى باشد و باز محكمات، آياتى است كه يك وجه بيشتر ندارد، پس محكم خلاف متشابه است. و در ذيل واژه- شبه- با تفسيرى بى نظير تمام وجوه آن را شرح داده است.
انسان بكار مى رود، و- (الأمّة)- به تمام گروهها و جماعاتى كه بخاطر كارى و هدفى مجتمع مى شوند اطلاق مى گردد خواه آنكار دين واحد يا زمان و مكان واحد باشد، اجبارى باشد يا اختيارى، بهر صورت آن گروه واحد (امّة) و جمعش را- امم- گويند، سخن خداى تعالى در آيه (وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ (1)- 38/ انعام) يعنى هر نوعى از جنبندگان در زمين و بر طريقى كه خداوند آنها را تسخير نموده بر آن روش و سرشت و طبيعتشان قرار داده است مانند، بافنده ها (عنكبوتان) و معماران و سازندگان (موريانه ها و ذخيره كنندگان موادّ غذايى (مورچگان) كه به ذخيره غذايى خود اعتماد دارند يا مانند گنجشكان و كبوتران و غير از آن از طبيعتهاى مختلفى كه ويژه هر نوعى از آنهاست.
و سخن خداى در اين آيه (كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً- 213/ بقره) مردم همواره، صنفى واحد و بر روشى واحدند، در ضلالت يا در كفر، و آيه (وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً- 118/ هود) يعنى در ايمان، و آيه (وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ- 104/ آل عمران): گروهى كه علم و عمل صالح را بر مى گزينند و براى سايرين الگو و اسوه هستند، و آيه (إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ- 22/ زخرف) يعنى بر كيش و آئينى جمع كننده.
شاعر گويد:
(1) به گفته يكى از اساتيد نحوى و ادبى معاصر استاد مرحوم عبد الحميد بديع الزّمانى رحمه اللّه، كه مى گويد: (در علوم دينى و علوم ادبى بايستى قرآن و آيات آنرا اصل قرار دهيم) هيچكس حق ندارد قرآن را بر عقايد خود و با قوانين ادبى خود ساخته خويش تطبيق دهد، ما بايد بكوشيم قرآن را با همين ترتيب كه هست قرائت كنيم، قواعدش و تركيب كلماتش و آياتش اصل و اساس همه قواعد ادبى است و محتوايش صراط مستقيم و دين قيّم است، ايشان مى گفت ما (حنفى ها) از ميان همه خلفاء اموى و عبّاسى فقط عمر بن عبد العزيز را به عدالت قبول داريم. در ماه مبارك رمضان اشعار فرزدق را كه در مدح حضرت سجّاد (ع) است، و زيباترين شعر عربى است براى دانشجويانش تفسير و تدريس مى كرد، و از تدريس ساير اشعار خود دارى مى كرد.
بنابر اين در آيه فوق (إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ- 38/ انعام) يعنى همه جنبدگان در زمين و پرندگان امّتهائى همانند شمايند بايستى دليل تشابه و اشتراك در شباهت را از خود قرآن و فرمايشات ائمّه اطهار بدست آورد، بنا به گفته راغب، منظور همان سرشت و طبيعت اجبارى يا اختيارى مشابهى است كه آنها نيز مانند انسانها با واژه امّت و امام شناسانده شده اند.
و هل يأتمن ذو امّة و هو طائع يعنى (آيا به گروهى همكيش اعتماد مى كند در حالى كه با اجبار بآنها گردن نهاده است) و آيه (وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ- 45/ يوسف) أمّة- در اين آيه، زمان و مدّت است، و نيز- بعد امة- يعنى بعد از فراموشى هم خوانده شده است، و حقيقت معنى اين آيه، بعد از انقضاء مردم يك عصر يا اهل يك دين منظور است.
و آيه (إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ- 120/ نحل) يعنى بجاى امّتى و جماعتى در پرستش خداوند زيرا او به تنهائى در آن عصر قيام كننده در عبادت خدا بود، چنانكه مى گويند: فلان فى نفسه قبيلة- او در واقع خودش برابر ملّتى و قبيله اى است.
روايت شده است كه زيد بن عمرو بن نفيل (1) در قيامت خودش تنهايى در حكم
(1) زيد بن عمرو بن نفيل، يكى از كسانى است كه مانند سلمان فارسى و ابو ذر غفّارى در جستجو و دستيابى به نجات دهنده بشريّت از كفر و شرك و ستم، به شهرها مسافرت مى كرده، كاتب واقدى يعنى محمّد بن سعد در كتاب گرانقدر الطّبقات الكبرى در ذيل عنوان (ذكر علامات النّبوة فى رسول اللّه قبل ان يوحى اليه) مى نويسد (عامر بن ربيعه گفت شنيدم كه زيد بن عمرو بن نفيل مى گفت من منتظر پيامبرى از فرزندان اسماعيل در فرزندان عبد المطّلب بودم بطورى كه همواره خود را به او نزديك و مؤمن به او مى ديدم گوئى كه تصديق و شهادت به پيامبرى او درك مى كنم اى عامر اگر مدت زندگى تو طولانى شد و او را ديدى سلام مرا برسان، من صفات او را برايت مى گويم تا شناسائيش بر تو پوشيده نباشد او مردى متوسّط القامه نه كم موى و نه پر موى، مهر نبوّت بر كتف اوست و نامش احمد است و اين شهر محلّ تولّد و بعثت اوست سپس در اثر ناراحتى از قومش به يثرب هجرت مى كند و در آنجا امر نبوتّش آشكار مى شود، نكند تو باو توجّه نكنى من همه كشورها و شهرها را براى يافتن دين ابراهيم در نورديدم و از يهوديان، و نصارى و مجوس كه پرستش مى كردم مى گفتند دين ابراهيم پيشاروى تو است، و گفتند غير از او پيامبرى ديگر نمانده است و همينطور كه من او را وصف كردم آنها نيز او را توصيف كردند، عامر مى گويد: همينكه مسلمان شدم و پيامبر (ص) را درك كردم، سلام زيد بن عمرو بن نفيل را باو رساندم پيامبر با درود بر او فرمود گوئى او را مى بينم كه دامن كشان بسوى بهشت مى رود، و باز عبد الرّحمن بن زيد مى گويد: زيد بن عمرو بن نفيل گفت: من دين يهود و نصرانيّت را تحقيق كردم و در صومعه اى در شام با راهبى ملاقات كردم و تنفّر خود را از فساد مردم و قوم خود و تنفّرم را از بت پرستى و يهوديّت و نصرانيّت اظهار داشتم او گفت: آيا دين ابراهيم را مى خواهى اى برادر مكّى، دين ابراهيم و دين پدرانت، دين حنيف است نه يهوديّت و نه نصرانيّت، او يعنى پيامبر خاتم (ص) بسوى كعبه كه در شهر تو است نماز خواهد خواند بشهر خود باز گرد كه او در همانجا مبعوث مى شود و او گرامى ترين خلق خدا بر خدا است يكى ديگر از كسانى كه در جستجوى دين حنيف بوده ابو قيس ابن اسلت از اهالى يثرب است كه مى گويد به شهرهاى مختلف سفر مى كردم و در جستجوى نجات دهنده اى بودم تا در شهر مكّه به زيد بن عمرو بن نفيل برخورد كردم داستان رفتن به شام خود را به او گفتم، و گفتم راهب ها بمن گفتند آخرين پيامبر از شهر مكّه است.
او هم گفت: من هم به شام رفتم و دينشان را باطل يافتم و دين راستين دين ابراهيم است كه بخدا شرك نمى ورزد همه چيز را بنام خدا مى خواند.
ابو قيس گفت: فقط من و زيد بن عمرو بر دين ابراهيم بوديم و ابو قيس اشعارى در مدح پيامبر دارد. (الطّبقات الكبرى ج 1/ 161 و 162 ج 2/ 34)
امّتى محشور مى شود. آيه (لَيْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ- 113/ آل عمران) (امّت در اين آيه در معنى پيروان اهل كتاب است كه مى گويند همه يكنواخت و مساوى نيستند).
زجّاج (1) معنى مساوى نبودن اهل كتاب را:
كه در آيه فوق آمده، استقامت معنى كرده است و مى گويد: تقديرش اينست كه اهل كتاب در طريق واحدى مستقيم نيستند و راهشان مختلف است و- (الامّى)- كسى است كه نمى تواند كتابى را بخواند و نه مى تواند بنويسد و آيه زير بر اين معنى حمل شده است كه (هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ- 2/ جمعه).
قطرب (2) مى گويد: امّيّه- بمعنى غفلت و جهالت است و- أمّى- در آيه از
(1) ابراهيم بن سرى معروف به ابن اسحق زجاج، خطيبى معروف، و اهل ديانت و فضل و تقواى، از شاگردان مبرّد نحوى معروف، كه در آغاز جوانى كسب و كارش بلور تراشى و عايديش روزى 5/ 1 درهم بوده كه سپس به كسب علوم مى پردازد و سر آمد اساتيد آن عصر مى شود و يك چند به كار معلّمى مى پردازد كه ماهى 30 درهم درآمد داشته مى گويد روزى يك درهم به مبرّد مى دادم تا زمان وفاتش، از آثارش كتابهاى (معانى القرآن اشتقاق، خلق الانسان، النّوادر، تفسير جامع المنطق و مختصر النّحو و كتاب فعلت و افتعلت) وفاتش در سال 311 ه.
(2) ابو على ملّقب و معروف به قطرب از مشهورترين علماء نحو و أدبيّات عرب است كه در تفسير، دستى توانا داشته و فنون أدبيه را از سيبويه و بزرگان دانش بصره فرا گرفته.
تأليفات بسيارى هم داشته است، مانند (الاصوات و الاضداد)- و (اعراب القرآن) و (الردّ على الملحدين) و (غريب الحديث) و (مجازات القرآن) و (المثلّثات) كتاب مثلّثات او منظومه اى است مشتمل بر 65- بيت حاوى لغاتى است كه حرف اوّل آنها با سه حركت بوده و معانى آن كلمات نيز با اختلاف حركات، مختلف مى باشد چند نسخه از آن كتاب در كتابخانه هاى ليدن و پاريس و اسكوريا، و خديويّه مصر بوده و لاتينى نيز ترجمه شده است لفظ قطرب بر وزن بلبل، جانورى است كه تمام طول شب در جنبش است و نمى آسايد چون ابو على هم صبح زود به درس سيبويه مى رفت اين لقب از استادش گرفت، وفاتش در 260 ه، (ريحانة الادب ج 3).
همين ريشه است كه بمعنى قلّت معرفت است، چنانكه در اين آيه قرآن آمده است كه (وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلَّا أَمانِيَّ- 78/ بقره) يعنى گروهى از اميّون هستند كه كتاب خواندن نمى دانند مگر اينكه بر ايشان خوانده شود.
فرّاء (1) مى گويد: اميّون در اين آيه، اعرابى بودن كه كتابى نداشتند و در معنى آيه (النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ- 157/ اعراف).
گفته اند- امّى- منسوب به امّتى است كه عادتا نمى توانستند بنويسند و نمى توانستند بخوانند چنانكه لفظ عامى به كسى گفته مى شود كه بر روش عامّه مردم باشد.
و نيز گفته شده از اين جهت به اميّون- خطاب شده اند كه اگر چه خواندن و نوشتن كتابى را نمى دانستند و نمى توانستند امّا ندانستن و نتوانستن نوشتن و خواندن را براى خود فضيلتى مى دانستند زيرا كه حفظ مى كردند و بى نياز از نوشتن و خواندن از روى كتاب بودند.
اين صفت براى پيامبر (ص) هم فضيلتى بوده و بر آيه اى از قرآن كه ضمانت حفظ و فراموش نكردن آيات قرآن است اعتماد داشته كه فرموده (سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى 6/ اعلى) و باز گفته شده- اميّون و امّى- به خاطر منسوب بودن به- امّ القرى يعنى شهر مكّه است.
(1) يحيى بن زياد معروف به فرّاء مكنّى به ابو زكريّا از بزرگان نحو و لغت و در تفسير و فقه و حديث و طبّ و تاريخ و نجوم و ادبيّات سر آمد بوده، از شاگردان كسائى نحوى است، ثعلب گويد: اگر فرّاء نبودى علوم عربيّه از كار افتادى و ابن انبارى نيز همين نظر را در باره كسائى و فرّاء دارد، مورد عنايت مأمون عبّاسى بوده و سمت معلّمى ادب و تربيت پسران مأمون را داشته و آنها در پيش گذاشتن كفشهاى فرّاء به همديگر سبقت مى گرفتند و عاقبت قرار شد هر لنگه كفش را يكى از پسران مأمون جلوى پاى استاد بگذارد، وفاتش 208 ه در راه مكّه در سنّ 60 و چند سالگى، امامى مذهب بودن او از رياض العلماء منقول است، آثارش: 1- آلة الكتاب 2- الايام و اللّيالى و الشّهور 3- فعل و افعل 4- لغات القرآن 5- مجاز القرآن 6- المذّكر و المؤنّث 7- المصادر فى القرآن 8- معانى القرآن 9- النّوادر 10- المقصور و الممدود 11- الوقف و الابتداء فى القرآن. سيوطى مى نويسد فرّاء بسيار متديّن و با ورع و پارسا بود. (ريحانة الادب ج 3- ابن خلكان ج 5- تاريخ بغداد ج 3 ص 298- قاموس الاعلام ج 5- الفهرست ص 78). [...]
(امام:) كسى است كه به پيشوايى او در قول و فعل اقتدى مى شود و يا كتابى و چيزى است، چه بر حقّ باشد و چه بر باطل، جمع امام- ائمّه- است- در آيه (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ- 71/ اسراء) يعنى به كسى كه به او اقتدى مى كردند، و گفته شده به إمامهم يعنى به كتابشان.
آيه (وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً (1)- 74/ فرقان) ابو الحسن (2) مى گويد امام در آيه جمع
(1) در حديث ابو بصير كه يكى از اصحاب با وفاى حضرت صادق (ع) است چنين نقل شده كه پس از قرائت آيه (وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً- 74/ فرقان) امام فرمود (سالت ربّك عظيما انّما هى، و اجعل لنا من المتّقين اماما) معنى اين درخواست عظيم از خداى تعالى اينستكه از او مى خواهيم، براى راهنمائى بسوى او از گروه متّقين براى ما امام و پيشوا قرار دهد.
(2) ابو الحسن علىّ بن اسماعيل اشعرى، از پيشوايان مذهب جبر كه ابتدا معتزلى مذهب بوده سپس از سخن در باره عدالت خداى و خلق قرآن عدول مى كند و در بصره در مسجد جامع بانگ بر مى دارد كه:
(هر كسى مرا نمى شناسد، بشناسد من فلانيم اوّل به خلق قرآن و اينكه خدا با چشمان ديده نمى شود و كارهاى بد و گناه را ما مرتكب مى شويم معتقد بودم و اكنون از آن عقايد بر مى گردم).
ابو الحسن اشعرى در باره ايمان مى گويد (الايمان هو التّصديق بالجنان و امّا القول باللّسان و العمل الأركان ففروعه) يعنى ايمان تصديق و باور قلبى است و امّا اقرار بزبان و عمل بار كان از فروع آن است كسى كه با قلب، و دل به يگانگى خداى تعالى تصديق كرد و پيامبران را تصديق نمود كه از جانب خدا هستند، ايمانش صحيح است حتّى اگر در همانحال بميرد نجات يافته است و از ايمان خارج نشده است، و مرتكب گناهان كبيره وقتى از دنيا بدون توبه بميرد حكمش با خداست كه با رحمتش او را بيامرزد يا پيامبر (ص) شفيعش شود).
ملاحظه مى شود كه انتشار چنين افكارى چقدر با اسلاميكه در صد آيه قرآن همواره ايمان را با عمل صالح همراه مى داند متفاوت است بخصوص با توجيهى كه على (ع) در نهج البلاغه فرموده است:
الايمان معرفة بالقلب، اقرار باللّسان ابو الحسن اشعرى چگونه مرتكبين گناه كبيره مثل (زنا، قمار، مى خوارگى، جنايت، خيانت، تهمت، كشتن اولياء، اسارت خاندان پيامبر (ص) و ايجاد جنگهاى صفّين و نهروان) و تمام جناياتى كه در تاريخ از سوى خلفاى اموى و مروانى و عبّاسى بغير از عمر بن عبد العزيز و گاهى بعضى از خلفا سرزده است همه را توجيه مى كند و آنها را اميدوار به بخشش يا شفاعت پيامبر (ص) مى كند همين افكار باعث شد كه حتّى خلفاى جور و ستم عبّاسى پيشوايان اهل تسنّن را نيز به محاكمه بكشند و با فشار آنها را به قضاوت و فتوى وادار سازند و آنگاه اشعرى كتابى بنام- مقالات الاسلاميّين و اختلاف المصلّين يعنى سخنان اسلاميون و اختلاف نماز گزاران مى نويسد، در حاليكه خود بزرگترين اختلاف را بوجود آورد و بزرگترين ضربه را به نماز گزاران وارد ساخت. و آثارش (ايضاح البرهان) و كتاب التّبيين و مهمترين آنها مقالات اسلاميّين است.
در سال 330 فوت نموده و جهان اسلام را در مجادلات فكرى جبرى مسلكان گرفتار ساخت، الملل و النّحل 1/ 101- وفيات الاعيان ابن خلكان 2/ 402 مقالات الاسلاميّين.
است، معنى اين آيه اينست كه ما را براى پرهيزكاران گروهى پيشوا و امامان قرار ده، دانشمند ديگرى گفته است واژه امام- در آيه فوق از باب- درع دلاص- و دروع دلاص- است يعنى امام در آيه فوق در معنى جمع است ولى بصورت مفرد، و جمع هر دو صحيح است. (دلاص نوعى تن پوش پشمينه اى نرم و برّاق است كه به جاى زره بكار مى رفته).
و در آيات (وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً- 5/ قصص) و (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ- 41/ قصص) ائمّه جمع امام است.
و آيه (وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ- 12/ يس) گفته اند كه- امام مبين- اشاره به لوح محفوظ است.
(الأَمّ)- يعنى قصد و هدف مستقيم كه همان توجّه به مقصود است.
و آيه (آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ- 2/ مائده) يعنى قصد كنندگان خانه خدا (آم- اسم فاعل از- امّ، يومّ- امّا است و جمع آنها- آم، آمون، آمين است).
و واژه- أمّه- در معنى شجّه است يعنى سرش را شكست و مجروح كرد و در حقيقت به مغز سرش يا دماغش جراحت وارد ساخته است، زيرا اعراب براى هر عضوى كه مجروح شود از نام همان عضو، فعلى بر وزن- فعلت برايش ساخته اند.
مثلا مى گويند (رأسته- رجلته- كبدته- بطنته) اين جملات در موقعى بكار مى رود كه آن اعضاء يعنى (سر، يا، كبد، شكم) مجروح شده يا بدرد آمده باشد.
(أمْ)- اگر در جملاتى كه آغازشان حرف استفهام (أ) باشد و بعد از آن در جمله حرف (أم) بكار رود بمعنى (يا) است، مثلا مى گويند: (أزيد فى الدّار أم عمرو) آيا زيد در خانه است يا عمر و يا كدام يك؟ امّا اگر بدون الف استفهام بكار رود:
ام- به معنى- بل- يا به فارسى (بلكه) است، مانند آيه (أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ- 10/ احزاب) (بلكه چشمانشان از سرخى از حدقه در آمده است).
(أَمَّا)- حرفى است كه در باره دو چيز و دو بار با هم در كلام بكار مى رود مانند آيه (أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ- 41/ يوسف) (ولى يكى از شما ساقى اربابش مى شود و ديگرى بدار آويخته مى شود كه پرندگان مغز سر او را
مى خورند) غالبا در سخنى كه ابتداء آغاز مى شود، مى گويند- أمّا بعد فإنّه كذا (1)- يعنى با- أمّا بعد- آغاز مى شود.
امد: خداى فرمايد: (تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً- 30/ آل عمران). يعنى دوست دارد كه ميان او و آنها زمان دورى فاصله مى بود.
و- أبد از نظر معنى بهم نزديكند، ولى- أبد- مدّت زمانى است كه حدّ معيّنى نداشته باشد و مقيّد نمى شود و در چنين معنى، أبد كذا- بكار نمى رود، و غلط است، امّا- أمد- مدّت زمان است كه اگر مقيّد نشود حدّ مجهولى دارد و زمانش نامعيّن است امّا غالبا منحصر مى شود مانند- أمد كذا- چنانكه مى گويند:
زمان كذا.
(1) چون واژه (ام) و مشتقات آن در معانى مختلف بتفصيل ذكر شده خلاصه آنرا بطوريكه مؤلّف رحمه اللّه در متن ياد آورى نموده است مى نويسيم:
امّ: مادر- اصل هر چيز- ترتيب دهنده- اصلاح كننده- جايگاه امّ الكتاب: لوح محفوظ.
ام القرى: مكّه.
امّ النجوم: كهكشان.
امّ الاضياف: و امّ المساكين: ميزبان و مهماندار مساكينن.
امّ الجيش: رئيس سپاه.
امّة: گروهى كه بوسيله دينى واحد، در زمان و مكان واحد جمعند.
امّ الكتاب: سوره فاتحه.
امّة: جامعه.
امّة: گروهى با ايمان و علم و عمل صالح كه الگو مى شوند.
امّه: زمان- فراموشى- يك نفر در حكم جمع از نظر شخصيّت اجتماعى.
امّى: ناخوانده و نانوشته- حافظين علوم كه خواندن، و نوشتن نمى دانند- با فضيلت.
إمام: كسى كه از سخن و فعل او پيروى مى كنند، كتاب قابل پيروى، لوح محفوظ.
امّ: قصد و هدف مستقيم- توجّه به مقصود- درد و جراحت سر.
أم: يا- بل- بلكه.
دو تركيب ديگر از اين واژه در قرآن هست كه راغب، آنها را ذكر نكرده كه ياد آورى مى شود:
أمام: پيش روى، در آيه (بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ- 5/ قيامه) يعنى اين مردم مى خواهند كه همه گناه فرا پيش دارند و توبه را تأخير مى نهند.
إمّا: يا، در آيه (إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً- 2/ انسان).
فرق ميان (زمان) و (أمد) اينستكه- أمد- را به اعتبار پايان مدّت بكار مى برند، امّا (زمان) براى آغاز و انجام مدّت است و عموميّت دارد يعنى براى زمان گذشته و حال و آينده يا آغاز و انجام، ولى (أمد) تنها براى زمان آينده است از اين روى عدّه اى از علماء گفته اند (مدى) و (أمد) در معنى بهم نزديكند.
شأن و كار و جمعش امور است، أمر- مصدر است و فعلش را مانند (أمرته) زمانى بكار مى برند كه او را مكلّف كرده باشى چيزى را انجام دهد، أمر- لفظى است عام براى همه أفعال و أقوال، و در اين معنى سخن خداى تعالى است كه (إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ- 123/ هود) و آيه (قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ- 154/ آل عمران).
(اين آيه در باره منافقون است كه مى فرمايد: همه كارها از سرورى و قضا و قدر، از خداست اينان آنچه كه در دل پنهان داشته اند بتو اظهار نمى كنند و مى گويند ايكاش براى ما هم سهمى و كارى در اين امر مى بود).
إبداع و سر آغاز كار آفرينش را نيز (أمر) گفته اند كه مخصوص خداى تعالى است و آيه (أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ- 54/ اعراف) نيز بهمين معنى و مفهوم حمل شده است.
و آيه (وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها- 12/ فصّلت) (إبداع و آغاز كار آفرينش هر آسمانى را وحى نموده).
حكماء نيز- امر- را در آيه (قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي- 85/ اسراء) از إبداع (1)
(1) ابداع يعنى بدون سابقه از چيزى، چيزى را آفريدن و در حقيقت سر آغاز و ايجاد چيزى بدون پيشداشت است، آيه (قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ- 9/ احقاف) در همين معنى است، كه به پيامبر مى گويد: بگو من نخستين پيامبر نيستم پيش از من پيامبرانى بوده اند و آيه (بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ 117/ بقره) واژه بديع- از نامهاى خداى تعالى است. بديع الحكمة هم به معنى غرائب و شگفتى هاى حكمتى است كه سابقه ندارد امّا بدعت هم كه از همين ريشه است يعنى نو پردازى و چيزى از سوى خود بدون سابقه در دين و سنّت رسول اكرم (ص) جعل كردن و بر حقايق افزودن به منظور لوث كردن حقيقت و انحراف ديگران. بدعت از گاهى به سنّت تعبير كرده اند مثلا در حديث (من توضا ثلاثا فقد ابدع) يعنى خلاف سنّت كه در زمان پيامبر (ص) نبوده، عمل كرده، بعضى از شارحين حديث بدعت، را دو گونه تقسيم كرده اند.
1- بدعت هدايت كننده. 2- بدعت گمراه كننده
خداوند دانسته اند (يعنى روح از آفريده اى بيسابقه خدائى است).
و آيه (إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ- 40/ نحل) كه اشاره به إبداع خداوند است و با واژه- أمر- كه از نظر بلاغت و كمى حروف در آنچه را كه قبلا در معنى انجام چيزى تعبير كرديم، بليغ تر است، و نيز اين معنى در آيه (وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ- 5-/ قمر) به سرعت ايجاد كه وهم و خيال ما آنرا درك نمى كند تعبير شده است.
(أمر): تقدّم و پيش داشتن چيزى است خواه بصورت و معناى فعل امر حاضر بر وزن- افعل- يعنى انجام بده، باشد، و يا- امر غائب بر وزن. و ليفعل- بايد انجام بدهد.
و يا با لفظ خبر بيان مى شود، مثل (وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ- 228/ بقره) كه به لفظ خبر بيان شده، امّا در حقيقت امرى است كه زنان را مختار مى كند، يا- أمر- بصورت اشاره بيان مى شود، مثلا آنچه را كه حضرت ابراهيم (ع) در باره قربانى كردن فرزندش ديده بود بصورت- أمر- جلوه كرد آنجايى كه گفت: (إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ- 102/ صافات) يعنى آنچه را كه در باره ذبح فرزندش در خواب ديده بود- امر- ناميده شده و آيه (وَ ما أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ- 97/ هود) كه كلمه أمر- در اين آيه بطور عموم تمام أفعال و سخنان فرعون را در بر مى گيرد.
و آيه (أَتى أَمْرُ اللَّهِ- 1/ نحل) اشاره به قيامت است كه با عمومى ترين لفظ يعنى- أمر- آن را ياد آورى نموده و آيه (بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً (1)- 18/ يوسف) امر در اين
(1) اين مطلب قسمتى از آيه 18/ يوسف است كه برادران يوسف پس از توطئه در باره او به نزد پدر مى آيند (وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ- 18/ يوسف) حضرت يعقوب پس از ديدن پيراهن خون آلود يوسف كه آغشته به خونى دروغين بود مى گويد:
اينطور نيست كه شما مى گوئيد، حقيقت اينست كه نفسهاى امّاره شما، كه همواره به زشتى فرمان مى دهد كار و سخن دروغ و زشت را در نظرتان آسان و كوچك جلوه داده است لذا چنين دروغى مى گوئيد، من نيز به نيكوئى صبر مى كنم و خداى بر آنچه را كه شم به دروغ توصيف مى كنيد يارى كننده است.
آيه هم به همه آنچه را كه نفس امّاره به سوء و زشتى امر مى كند اشاره دارد.
گفته اند، جمله- أمر القوم- يعنى آن قوم زياد شدند، زيرا وقتى گروهى تعدادشان افزون شد داراى امير و سرپرست مى شوند چرا كه ناگزيرند سياست مدارى داشته باشند تا آنها را اداره كند، از اين روى شاعر گويد:
لا يصلح النّاس فوضى لا سراة لهم
(1) (مردمى كه سرپرستى نداشته باشند سرگردانى و هرج و مرج و خود سرى مردم را اصلاح نمى كند).
سخن خداى در اين آيه كه مى فرمايد (أَمَرْنا مُتْرَفِيها
أبو عمرو (2) گويد: أمرت- بدون تشديد در معنى زياد كردم نيست در معنى
(1) مصرع دوّم شعر كه راغب اصفهانى رحمه اللّه ذكر كرده اين است:
لا يصلح النّاس فوضى لا سراة لهم و لا سراة اذا جهالهم سادوا
مردمى كه سرپرستى ندارند هرج و مرج و سرگردانى آنها را اصلاح نمى كند و اگر نادانها و جاهلين نيز بآنها رياست كنند مثل اينست كه سرپرستى ندارند.
عبد اللّه بن مقفّع در اثر تاريخش بنام- رسالة الصّحابه كه به منصور دوانيقى خليفه ستمگر عبّاسى نوشته است، شعر فوق را ذكر كرده كه به منصور بفهماند با قساوت قلب و سرپرستى دادن جهّال، زحمت ها ايجاد شده است.
ابن مقفّع با شهامت تمام حديثى از پيامبر (ص) را كه مى فرمايد: (لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق) ذكر كرده و مى نويسد، طاعت مخلوق در عصيان به آفريننده پذيرفته نمى شود، خداوند واجبات و فرائض معيّن كرده كه اگر خليفه امر به ترك آنها نمايد نبايد امر او را اطاعت كرد، مردم مى گويند ما نظير اين گروه كه نزد خليفه مقرّب هستند نديده و نشنيده ايم زيرا هيچيك از آنها داراى ادب و فهم و معرفت و خرد نمى باشند از اين گذشته تمام آنها نزد جامعه به فسق و فجور معروف و به پستى مشهورند، اگر خليفه خودش پاك و باصلاح و تقوا باشد رعيّت اصلاح مى شود مگر آنكه إمام آنها پاك و پرهيزگار باشد تا اصلاح شود، و گفته است نياز. دانايان به امام و پيشوائى كه نيكو رهبريشان كند همچون نياز همه مردم به دانشمندان است كه بوسيله امام، انديشه و كارشان استوار و دشمنانشان پريشان و جايگاهشان در گيتى بسى والاست (اين حديث در كتب معتبر احاديث آمده است) پرتو اسلام ج 2 ص 260 به بعد (آئين رهروى و رهبرى ص 77).
(2) ابو عمرو بن علاء مازنى يكى از هفت قارى مشهور قرآن است كه در باره اسمش 21 نام ذكر كرده اند در نحو و لغت و قرائات، پيشواى زمان خود در بصره بود و شاگرد سعيد بن جبير رحمه اللّه است.
ابو عبيده كه از شاگردان اوست در باره اش مى گويد: ابو عمرو به زبان عرب و حوادث تاريخى و شعر و ادب اعلم مردم است. خانه عمر تا سقف پر از كتاب بود و چون مخلوط با اشعار جاهلى بود در موقع سفر حجّ و در اثر زهد، و عبادت و پارسائى آنها را سوزاند. فرزدق او را مدح كرده، نقش انگشترش كه در آثارش ديده شده است شعر بود كه:
و ان امراء دنياه اكبر همّه لمستمسك منها بحبل غرور
يعنى: اگر تمام همّت و هدف انسان دنيا باشد او از دنيا به ريسمانى از غرور چنگ زده است.
اصمعى هم از شاگردان اوست، سفيان بن عيينه گويد: پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم و در باره اختلاف قرائات از او يارى جستم كه مرا راهنمائى فرمايد، پيامبر (ص) فرمود به قرائت ابو عمرو بن علاء قرآن را بخوان.
سيوطى در طبقات النّحاة مى نويسد اسناد من در شرح حال ابو عمرو از كتاب طبقات الكبرى كاتب واقدى است و در جمع الجوامع نيز ذكر او هست. اصمعى مى گويد هزار مسئله ادبى و نحوى از او پرسيدم با هزار دليل جواب شنيدم.
ابو عمر در شرح حال خود مى گويد: آيه شريفه (مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً- 249/ بقره) را به فتحه (غين) خوانده و در پى شاهدى براى اين قرائت بودم تا اينكه حجّاج بن يوسف امر باحضار پدرم داد من هم با پدرم به يمن فرار كرديم در صحراى يمن بكسى برخورد نمودم كه شعرى را با اين عبارت مى خواند:
اصبر النّفس عند كلّ مهم ان فى الصّبر حيلة المحتال
ربّما تجزع النّفوس من الا مرله فرجة كحل العقال
درم علّت خواندن اين شعر را پرسيد گفت چون حجّاج مرده است.
ابو عمرو مى گويد: پدرم گفت از شنيدن اين شعر كه كلمه (فرجه) را با فتحه (ف) كه شاهدى بر غرفه در آيه قرآن است بيش از خبر مرگ حجّاج مسرور شدم ولادتش در 70 هجرى در مكّه و وفاتش در سال 159 هجرى در كوفه است. (خدايشان رحمت كند كه با چنين ايمانى و تلاشى، علم و ادب قرآنى را بعد از ائمّه اطهار (ع) اينان بدست ما رساندند). (فهرست ابن نديم ص 42 ابن خلكان ج 2 ص 231- بغية الوعاة ج 2 ص 231- ريحانة الادب ج 5 ص 139- معجم الادباء ج 11- آداب اللّغة العربّية ج 2 ص 156.
فزونى و زيادى- أمّرت و آمرت است.
ابو عبيده (1) مى گويد: أمرت بدون تشديد حرف (م) درست است مانند- خير
(1) ابو عبيده معمّر بن مثنى از مشاهير ادبا و شعراى قرن دوّم و سوّم هجرى و از شاگردان مازنى و ابو حاتم سجستانى و قاسم بن سلام و ابو عمرو بن علاء است. او نخستين كسى است كه در غرائب القرآن، كتاب تأليف نموده و كتاب مجاز القرآن او در مصر چاپ شده و در دسترس هست امّا مطابق فهرست شيخ طوسى و رجال نجاشى، ابان بن تغلب نخستين كسى است كه در غرائب القرآن كتاب نوشته، از آثار ابو عبيده (اعراب القرآن- طبقات الشّعراء- غريب الحديث- غريب القرآن- مجاز القرآن) است، وفاتش در سال 207 هجرى يا چند سال پس و پيش است و چون مايل به هجو بوده و كسى از شرّ زبان او ايمن نبود و به خوارج متمايل و در دين او را طعن و لعن مى كردند لذا كسى به جنازه اش در بصره حاضر نشد به نوشته سيوطى خودش مى گويد پدرم گفت: كه پدرش يهودى بوده و 112 سال عمر كرده است. آداب اللّغة 2/ 100- ابن خلكان 2/ 225- الفهرست 79- معجم الادباء 2/ نامه دانشوران 10/ 322.
المال مهرة مأمورة و سكّة مابورة- كه فعلش أمرت- است يعنى (بهترين ثروت، مركب و استر جوان و خوشرو و گاو آهن زمين زراعتى است).
در عبارت (أَمَرْنا مُتْرَفِيها
كلمه- أمّرنا- در معنى أكثرنا- يعنى فزونى شان داديم نيز آمده و خوانده شده است.
(ائْتِمار): يعنى قبول و پذيرش امر و كار- تشاور- نيز در معنى ائتمار است زيرا در شور و مشورت عدّه اى امر و نظر عدّه ديگر را مى پذيرند چنانكه گفتيم:
آيه (إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ- 20/ قصص) در معنى تشاور و مشورت است، شاعر گويد:
و امرت نفسى أىّ أمر أفعل (با خودم مشورت كردم و گفتم كه چه كارى انجام دهم).
آيه (لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً (إِمْراً)- 71/ كهف) يعنى كار زشتى انجام داده اى أمر الأمر- بمعنى بزرگ و زياد شد، مانند- استفحل الأمر- يعنى كار سخت و بزرگ شد. خداى فرمايد: (وَ (أُولِي) الْأَمْرِ مِنْكُمْ- 59/ نساء) گفتند مقصود از اولى الأمر- در اينجا أمراء زمان پيامبر (ص) هستند.
و باز گفته شده منظور از- اولى الأمر- الائمّة من أهل البيت- و همچنين آمرين بمعروف.
ابن عبّاس (1) رضى اللّه عنه گفته است- اولى الأمر- همان فقها و ديندارانى است كه مطيع خدا هستند.
تمام معانى فوق صحيح است باين دليل كه- اولى الأمر- يعنى كسانى كه مردم به وسيله آنها از افتاده در گردابها و مشكلات باز مى ايستد و آسايش مى يابند كه اينگونه كسان چهار گروهند:
1- پيامبران خداى كه احكامشان بر ظاهر و باطن عموم مردم جارى است.
2- واليان و حكّام كه احكامشان تنها بر ظاهر مردم نافذ است.
3- حكماء و دانشمندان كه حكمشان بر باطن و انديشه هاى خواصّ مردم مؤثّر است.
4- وعاظ كه حكمشان بر باطن عامّه مردم نفوذ دارد غير از ظاهرشان (2).
معنى اين است- در اصل آرامش خاطر و آرامش نفس و از بين رفتن بيم و هراس است.
واژه هاى- امن، أمانة- امان- هر سه مصدر هستند.
(1) ابن عبّاس، مكنّى بابو العبّاس و موصوف به ابو الخلفاء و ابن سيد النّاس، جدّ خلفاى بنى عبّاس، و لفظ ابن عبّاس در صورت اطلاق و نبودن قرينه، به او بر مى گردد و در نتيجه أدعيه صادره از زبان مبارك رسول اكرم (ص) آن ترجمان وحى الهى به درك فيوضات حضور حضرت امير المؤمنين (ع) موفّق و در اثر تعليمات آن حضرت رموز و دقائق قرآنى را واقف و به علوم بسيارى عارف و از كثرت علوم متنوّعه خصوصا علوم قرآنيّه به- بحر و حبر الامّه و ترجمان القرآن، ملّقب و به نشر حديث و تفسير و قسمتهاى اعظم علوم اسلاميّه موفّق گرديده و در حلّ مشكلات متنوّعه مرجع استفاده افاضل بوده، و اينكه بعد از صحابه اهل مكّه، نسبت به تفسير قرآن اعلم تمامى مردم بوده اند همانا بجهت تلمّذ امّ الفضل لبابه كبرى است خواهر پدرى و مادرى حرم مطهّر حضرت رسالت (ص) و گويند اوّلين زنى است كه بعد از خديجه كبرى به شرف اسلام مشرّف شده و آن حضرت به ديدن او مى رفته.
(ريحانة الادب/ مدّرس تبريزى ج 6)
(2) راغب اصفهانى، توجيهى بسيار عالى با توجّه به واژه ها و تفسير آيات قرآنى بيان داشته است، منظور اينست كه نفوذ انبياء در ظاهر زندگى و باطن زندگى يا ظاهر و باطن عموم مردم از خاصّ و عام جريان دارد امّا حكّام بر مغزها و انديشه هاى مردم هرگز حكومت نداشته اند تنها مردم به خاطر رعايت قانون حكومتى تبعيّت ظاهرى داشته اند، امّا حكماء و دانشمندان كه نظرات و آرائشان براى عدّه اى كه متخصّص در آن علم هستند اثر دارد ولى واعظان يا عرفاء نفوذشان بر عامّه از مردم و در انديشه آنها بوده است. [...]
امّا واژه- امان- گاهى اسم است و براى حالتى كه بر انسان در امنيّت حاصل مى شود بكار مى رود، گاهى بچيزى كه باعث امنيّت مى شود نيز امان- گويند مانند سخن خداى تعالى كه فرمود: (وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ- 27/ انفال)- يعنى به چيزهايى كه بر آنها ايمن بوديد خيانت كرديد.
و در آيه (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 72/ احزاب) گفته شده- أمانة- در اين آيه، توحيد و عدالت و حروف تهجّى و عقل است، امّا- أمانة- در اين آيه به معنى عقل صحيح است زيرا عقل همان چيزى است كه با داشتن آن، توحيد و يكتا پرستى و شناخت توحيدى حاصل (1) مى شود، و عدالت جارى مى گردد، حروف تهجّى (كه همان اساس و مبادى آموزش هر زبانى است) هم با عقل و خرد آموخته مى شود.
تمام علومى كه لازمه مقام انسانى است با عقل فراهم آيد و همه كارهايى كه شايسته بشر است نيز به وسيله عقل انجام مى پذيرد و انسان با داشتن عقل و خرد، فضيلت و برتريش بر بسيارى از مخلوقات و آفريده ها به انجام مى رسد و اثبات مى شود.
آيه (وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً- 97/ آل عمران) يعنى ايمنى و مصونيت از عذاب آتش.
و گفته اند: ايمن از بلاهاى دنيائى به اشخاصى كه در باره آنها در آيه (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الْحَياةِ الدُّنْيا- 55/ توبه) اشاره شده است و نيز گفته اند آيه (وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً- 97/ آل عمران) لفظش خبر است و معنايش امر، ايمن مى شوند از بركنده شدن و نيز ايمن در حكم خدا چنانكه مى گوئى هذا حلال، و هذا حرام- يعنى
(1) در حديثى از پيامبر (ص) روايت شده است كه فرمود: عقل آن حقيقتى است كه انگيزه پرستش خداى رحمان وسيله بدست آوردن پاداش و فرجام و بهشت جاويدان است.
العقل ما عبد به الرّحمن و اكتسب به الجنان.
حضرت امام صادق (ع) فصل رسايى در ماهيّت و حقيقت عقل با استناد به تمام آيات قرآن و مشابهت و تمايز واژه هاى (عقل، لب، حجر و نهى) بيان فرموده است و در جلد اوّل اصول كافى تمام روايات نقل شده است كه براستى بايد از دانشمند كم نظيرى مانند ابو جعفر محمّد بن يعقوب اسحق كلينى رازى به خير ياد كرد كه چنين اثر گرانبهايى را بيادگار گذاشته است.
حلال و حرام در حكم خداى و معنى آيه (وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً- 97/ ال عمران) اينست كه در خانه خداى از كسى قصاص نمى شود و كسى در آنجا نبايد كشته شود (1)- تا از آنجا (كعبه) خارج شود و بر اين وجه در آيه (أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً- 67/ عنكبوت) و آيه (وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً- 125/ بقره) به همان معنى بالا اشاره مى كند. و آيه ( (أَمَنَةً) نُعاساً- 154/ آل عمران) يعنى (أمنا) و گفته شده (أمنة) جمع است مانند كتبه.
در حديث نزول حضرت عيسى (ظهور آن حضرت در آخر الزّمان) وارد شده است كه امنيت در زمين واقع خواهد شد.
آيه (ثُمَّ أَبْلِغْهُ (مَأْمَنَهُ)- 6/ توبه) يعنى منزلى كه در آنجا برايش امنيت باشد، گفته اند واژه- (آمَنَ)- دو وجه دارد، يكى متعدّى به خود بدون حروف اضافه، مانند- آمنته- برايش امنيّت ايجاد كردم، و للّه- مؤمن- نيز اسم فاعل از- آمن- است و در همان معنى است يعنى خداى امنيّت مى دهد.
وجه دوّم متعدّى نيست و لازم است و- آمن- در معنى فعل لازم است، يعنى امنيّت يافت. واژه (ايمان)- گاهى اسم دين و شريعتى است كه پيامبر (ص) آورده است و بر اين معنى، آيه (الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا، وَ الصَّابِئُونَ- 69/ مائده) اشاره دارد و تمام كسانى كه شريعت او را مى پذيرند و به- اللّه- و پيامبرى او اقرار و اعتراف مى كنند، شامل مى شود.
و آيه (وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ- 106/ يوسف)- در معنى بالا است.
گاهى هم واژه- ايمان- بر روش مدح و ستايش بكار مى رود كه مراد پذيرفتن و گردن نهادن نفس به حقّ است با تصديق بآن و اين موضوع يعنى ايمان
(1) قصاص نكردن و كشته نشدن در خانه و حرم خدا به موجب آيه 191 بقره، استثنايى بيان شده كه مى فرمايد: (وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ) يعنى آنها را در مسجد الحرام نكشيد مگر اينكه با شما مقاتله كنند كه بايستى با آنها مقاتله كرد، اين استثناء به راستى از نظر سياسى و اجتماعى إكمال دين و اتمام نعمت خداى بر مؤمنين است.
در اين وجه با جمع شدن سه حالت حاصل مى شود:
1- شناسائى يا تحقيق با انديشه و دل.
2- اقرار بزبان و بيان كردن آن.
3- عمل كردن با اعضاء و جوارح.
[عينا اين معنا از مطلبى است كه امير المؤمنين (ع) فرموده:
سئل عن الإيمان فقال: الأيمان معرفة بالقلب، و اقرار باللّسان و عمل بالأركان- حكم 227/ نهج البلاغه و اين معنى خداى فرمايد: (وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ- 19/ حديد) و به هر يك از اعتقاد، صدق گفتار و عمل صالح، ايمان مى گويند.
آيه (وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ- 143/ بقره) يعنى نمازهايتان را.
(آيه فوق بعد از آيه تغيير قبله است كه مى فرمايد، آن نمازهاتان را كه به قبله اوّل گزارده ايد خداى تباه نمى كند) عفّت و حياء و دورى و خود دارى از آزار و اذيّت ديگران را نيز از ايمان قرار داده است.
خداى فرمايد: (وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ- 17/ يوسف) گفته اند عبارت- بمؤمن لنا- يعنى ما را تصديق نمى كنى جز اينكه هميشه ايمان تصديقى است كه همراهش امنيّت خاطر است، در اين سخن خداى تعالى (أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ- 51/ نساء) واژه يؤمنون- بصورت مذمّت و سرزنش برايشان بيان شده است زيرا امنيّت خاطرى كه نسبت به جبت و طاغوت حاصل كرده اند در حقيقت امنيت فطرى و حقيقى نيست زيرا در شأن دل و قلب انسان نيست كه به چيزى كه مطبوع طبع و مطابق فطرت و سرشت نيست و باطل است اطمينان خاطر پيدا كند زيرا دل بباطل مطمئنّ نمى شود، چنانكه خداى فرمود: (مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ- 106/ نحل) معنى اين آيه مثل اينست كه گفته مى شود- ايمانش كفر است و درود و تحيّتش كتك زدن، از اين روى پيامبر (ص) إيمان- را بنابر خبر معروف جبرئيل، كه از او پرسيد- ايمان چيست و خبر معروف (1) آنرا بر شش چيز قرار داده است.
(1) حديثى كه راغب رحمه اللّه از آن نام مى برد و آنرا ذكر نمى كند در نهج البلاغه/ صبحى الصّالح، حكم 31 چنين آمده است (سئل عن الايمان فقال ...) ايمان بر چهار اصل و پايه استوار است:
1- پايدارى در دين.
2- يقين.
3- عدل.
4- جهاد. كسى كه به بهشت مشتاق است از شهوات دورى مى كند و آنكه مراقب مرگ است، بسوى خيرات و نيكيها مى شتابد. كمترين حدّى كه ايمان را در انسانها نشان مى دهد شهادت به توحيد و پيامبر (ص) و شناختن امام عصر و زمان خويش است و كمترين حدّ خروج از ايمان، نظر و رأى كسى است كه مخالف حقّ است و بر مخالفتش در برابر حقّ قيام مى كند و مى ايستد.
شيخ فخر الدّين طريحى، در كتاب مجمع البحرين ذيل واژه امن- در ذيل آيه (وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا- 17/ يوسف) اينچنين آورده است كه ايمان:
1- نخست تصديق به خداى و صفات است.
2- تصديق به پيامبرانش كه در پيامبريشان صادقند.
3- تصديق به كتابهاشان كه كلام خداست و محتواى آن كتاب ها حقّست.
4- تصديق به معاد و برانگيخته شدن پس از مرگ و باور داشتن صراط و ميزان.
5- تصديق به بهشت و دوزخ و پاداش و مكافات.
6- تصديق به وجود فرشتگان كه موجوداتى با كرامتند و معصيت خداى نمى كنند اوامر او را انجام مى دهند و شب و روز به تسبيح او مشغولند و از انواع شهوات و أكل و شرب پاكند و از توالد و تناسل مبرّى هستند و همانند مردان و زنان آدميان نيستند بلكه آفرينششان از نور است و رسولانى هستند از جانب پروردگار بسوى بندگانش.
رجل أمنة و أمنة- كسى است كه به هر كسى اعتماد دارد، و- أمين، و امان- يعنى مورد اعتماد و ايمان، و- أمون- شترى كه سستى و لغزش، يا به روى افتادن ندارد.
گفته اند- آمين نامى از نامهاى خداى تعالى است.
ابو على فسوى (منظور ابو على فارسى اهل فساء شيراز است) گفته است (كسى كه آمين مى گويد در اين لفظش ضميرى براى خداى تعالى است زيرا معنايش- اجابت كن- است).
در آيه (أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ- 9/ زمر) تقديرش- أم من است كه امن- هم خوانده شده است، از باب (امن و آمن و ايمان امان) نيست.
در جملات اسميّه، اسم را منصوب و خبر را مرفوع مى كنند فرق شان با يكديگر اين است كه بعد از إنّ- جمله مستقلّ است و امّا بعد از- أنّ كلمات در حكم كلمه مفرد است كه گاهى موقعيّت رفع و نصب و جرّ پيدا مى كنند مانند أعجبنى أنّك تخرج- و- علمت أنّك تخرج- و- تعجّبت من أنّك تخرج (كه در اين سه عبارت بعد از أنّ كلمات در حكم مصدر است و به يك كلمه تعبير مى شود كه آن كلمه يعنى (رفتن) يا خارج شدن است) و هر گاه حرف (ما) بر آن وارد شود، مثل- إنّما- عمل لفظ- إنّ- باطل مى شود و جمله بعد از آن به حكم خود باقى است يعنى- اعرابشان تغيير مى كند، مثل آيه (إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ- 28/ توبه) كه لفظ- إنّما- به ما چنين مى فهماند كه نجاست كامل مخصوص شرك است و از آن حاصل مى شود.
و آيه (إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ ...- 173/ بقره) يعنى حرام نيست مگر اينها، گوئى كه هشدار مى دهد به اينكه بزرگترين خوراكيهاى حرام در اصل اينهايند كه ذكر مى شوند.
بر چهار وجه است: اوّل بر فعل ماضى و مستقبل كه فاعلشان غائب است داخل مى شود. و ما بعد خود را به تقدير مصدر مى برد و فعل مستقبل را منصوب مى كند مانند- أعجبنى أن تخرج و ان خرجت- يعنى از خارج شدنت در آينده و گذشته در شگفتم.
دوّم- أن مخفّفه از مثقّله (يعنى لفظ أن- بدون تشديد (نون) كه در اصل از- أنّ- با تشديد (نون) است) مانند- أعجبنى أن زيدا منطلق سوّم- أن مؤكّدة كه بعد از- لمّا- مى آيد مانند آيه (فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ- 96/ يوسف).
چهارم- أن مفسّرة، كه جمله بعدش را به معنى گرفته و قول تفسير مى كنند مانند آيه (وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا- 6/ ص) يعنى گفتند برويد و پايدار
باشيد كه لفظ (أنْ) به معنى گفتن است. لفظ إن هم مثل أن بر چهار وجه بكار مى رود، اوّل- براى شرط مثل آيه (إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ (1) 118/ مائده) (اگر عذابشان كنى، بندگان تواند).
دوم- إن مخففه از مثقله كه لازمه آن در جملات، حرف (ل) بر سر فعل بعد از آن است مانند آيه (إِنْ كادَ لَيُضِلُّنا- 42/ فرقان).
سوّم- إن نافيه كه بيشتر در جملات با- إلّا- همراه است مانند آيه (إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا- 32/ جائيه) يا آيه (إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ- 25/ مدّثر) و آيه (إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ (2)- 54/ هود).
(1) قسمتى از آيه 128/ مائده است كه با توجّه به آيات قبل و بعد مى بينيم كه سخن حضرت عيسى (ع) به خداوند است، مى گويد (هر گاه عذابشان كنى آنها بنده تواند و اگر آنها را مورد غفران قرار دهى به راستى كه تو عزيز و حكيمى) آيه بعد پاسخ جمله شرطيّه اين آيه است كه مى فرمايد: (هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ، لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ- 119/ مائده) يعنى اين هنگامه اى است كه راستگويان در ايمان به پاداش صدقشان مى رسند، و آن بهشت هائى است با نهرهاى جارى آب كه در آنجا پيوسته جاودانند در حاليكه پاداش معنوى ايشان خوشنودى خداى و خوشنودى ايشان از اوست و آن رستگارى بس بزرگ است.
(2) آيه (إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ- 54/ هود) جمله بعض آلهتنا بسوء- مفعول نقول- است تمام آيه با توجّه به معانى آيات قبل و بعدش اينست كه مى گويند (إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ قالَ إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ اشْهَدُوا أَنِّي بَرِي ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِهِ فَكِيدُونِي جَمِيعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ- 55/ 54/ هود) داستان برخورد هود پيامبر (ع) با قوم عاد است كه بآنها مى گويد اى مردم خداى يكتا را بپرستيد و افتراء به اللّه نبنديد، اى مردم من أجر و مزدى در برابر رهائى شما از پرستش بت ها نمى خواهم پاداش كار من با خدا است همان خدايى كه مرا بر سرشتم آفريد، آيا نمى انديشيد، اى مردم توبه كنيد و به خداى باز گرديد خدائى كه با ريزش فراوان بارانها شما را در زندگيتان تقويت مى كند مجرم و گناهكار نباشيد در پاسخش مى گويند تو براى ما دليل نياوردى و ما هم با سخن تو ترك بت پرستى نمى كنيم و به تو مؤمن نمى شويم ما چيزى نمى گوئيم مگر اينكه يكبار بت هاى ما به تو هجوم برده و گزندى رسانده است هود در پاسخشان با شهامتى بى نظير كه معجزه معنوى اوست مى گويد: (به كيد و مكر دست بيازيد و منتظر هم نمانيد درنگ هم نكنيد بخدائيكه پروردگار من و شما است توكّل دارم) پاسخى كه هود پيامبر (ع) به سخن حماقت بار آنان مى دهد و شجاعت، و شهامت بى نظير و توكّل به اللّه او كه در اوج شكوه است و آنها را با تمام قدرت شان در برابر خود به كيدشان مى خواند و مى گويد در كيد و مكرتان درنگ هم نكنيد آنچنان وحشتى در دلهاى آنها ايجاد مى كند كه يقين مى كنند بت هاشان اگر بدى و ناروائى باو رسانده بود او اينگونه سخن نمى گفت، قطعا بت هاشان سنگهاى بى جان هستند از اينروى گروه زيادى كه بگفته مفّسرين حدود 4000 نفر بودند به هود ايمان مى آورند و از عذاب الهى مصون مى مانند و همين امر معجزه هود پيامبر (ع) بوده است. (تبيان، تفسير كبير، مجمع البيان).
(كه هر گاه لفظ- إن- و إلّا- از جمله برداشته شود جمله اى مثبت و بر خلاف جمله منفى اوّل حاصل مى شود).
چهارم- إن مؤكّده، براى نفى فعل جمله مانند- ما إن يخرج زيد (يعنى بطور قطع زيد خارج نشده است).
الأنثى يعنى مؤنّث، خلاف مذكّر، نامگذارى مذكّر و مؤنّث در اصل بخاطر عورات همسرى و ازدواج ميان آنهاست.
خداى عزّ و جلّ فرمايد: (وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى 124/ نساء).
(و هر كس از شما كه شايسته عمل كند چه مرد و چه زن در پاداش مساويند ...) (1).
و چون در تمام حيوانات توانائى جنس مؤنّث از مذكّر ضعيف تر مى شود (2)
(1) در جهانى كه اسلام ظهور كرد، اوج اختلافات طبقاتى و محروم نمودن نيمى از انسانها به نام زنان، از حقوق اوّليه خود و همچنين تحقير زنان بقدرى شدّت گرفته بود كه دختران را زنده زنده بگور مى سپردند و كسانى چون خسرو پرويز و قيصر روم به خود حقّ مى دادند كه براى شهوت رانى و هرزگى خويش صدها زن را بصورت حرمسراء در بند و اسير كنند (اخبار الطّوال جلد 1) حقارت زنان بحدّى رواج داشت و در حقيقت تحقير انسانها مانند دنياى امروز ما، كه تبعيض نژادى سفيد و سياه و طبقه گرايى يا حكومت يك طبقه بر 200 و يا 900 مليون انسان در بعضى كشورها آنهم بنام حقوق بشر و عدالت گسترى، چهره انسانيّت متمدّن را سياه و آشفته و لكّه دار كرده بود، ناگهان از افق حجاز و غار حرا، جبريل امين پيام الهى را بر بنده امين و صديقش محمّد مصطفى (ص) رسانيد و با نداى برابرى زن و مرد و همه انسانها در آئين فطرى بيان كرد و حتّى با آيه (وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً- 23/ اسراء) پس از پرستش خداى، احسان به پدر و مادر را وظيفه انسانها قرار مى دهد و باز بمردان طبقه گراى و خشن آن زمان يا انسان هاى غرب و شرق زده امروز كه زنان را صرفا براى توليد دلار و روبل بسخترين كارها وا ميدارند و زنان را براى ارضاء اميال و هرزگى هاى خويش در تمام فيلمها بازيچه هوسهاى مردم قرار مى دهند، نهيب مى زند، قرآن خروش برمى دارد كه: اى انسان ها همه شما را از يك نفس واحد و يك حقيقت آفريده ايم، تنها ملاك عزّت و شرف، پارسايى و تقواست نه برترى مادّى و قدرت داشتن و در آيات مختلف با تأكيد زياد شخصيّت زنان و حقوق آنها را مورد تأكيد قرار مى دهد پيامبر اسلام (ص) نيز در آخرين خطبه (حجّة الوداع) مى فرمايد: زنان امانتهاى خدايند، و در امر طلاق او در اختيار كردن همسر آزاد مى گذارد تا جايى كه بهشت را در زير قدمهاى مادران مى داند حتّى شير دادن به كودك را به عاطفه و اختيار او وا مى گذارد، مى فرمايد اگر زنان شما آب به دست شما دادند ديگر بار حقّ نداريد با امر و فرمان از او آب بخواهيد، واى انسانها نخستين مشاور و طرف مشورت شما در كانون گرم خانواده و در مورد تربيت فرزندان بايستى زنانتان باشند و آيه (وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ- 38/ شورى) و يك سوره از قرآن بنام سوره زنان (نساء) و يك سوره بنام شورى، نام گزارى شده، بى جهت نبود كه در آن لجن زار دنياى جاهليّت نخستين گرونده به اسلام يك بانو بود و در نخستين شهيد راه مكتب و نجات مستضعفين نيز يك بانو به نام سميّه و بهترين خطيب زنان يك بانو به نام زينب كبرى است، در آيه فوق (وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى 124/ نساء) مى فرمايد: زنان و مردان در صالحات، همسنگند و همطراز و هم پاداش.
(2) اشاره به ضعيف شدن جنس مؤنّث از مذكّر در طبيعت محسوس است كه ضعف و سستى بخاطر توالد و تناسل و مراقبت و شير دادن فرزند بوجود مى آيد و اين حالت كاملا طبيعى است و از اين روى طبيعت وظائف سنگين، و طاقت فرساى را بر دوش طبيعت جنس مذكّر قرار داده است مثل جنگ ها، و تحمّل سختيها و غيره.
ضعف او مورد اعتبار قرار مى گيرد و هر چيزى كه در طبيعت كارش و عملش سست و ضعيف مى شود مى گويند- أنثى- مثل اين شعر شاعر:
و عندى جراز لا أفل و لا أنث.
(شمشيرى دارم كه نه كند است و نه سست و ضعيف).
در اين مصراع حديد و شمشير آهنى به- أنيث- معرّفى شده است، زمين سست و خاك نرم را نيز كه همانند زنان نرم هستند- أرض أنيث- گويند و يا از جهت خوبى گياه، آنجا را به أنثى و زنى تشبيه كرده اند كه (كودكان خوب و زيبا مى زايد).
و لذا مى گويند- أرض حرّة و لودة- يعنى زمين گرم و پر بار و با بركت است.
هر گاه در لفظ و سخن بعضى از اشياء را به مذكّر و مؤنّث تشبيه مى كنند بخاطر احكام آنهاست، مانند يد- أذن، شاعر گويد:
و ما ذكر و إن يسمن فأنثى منظور شاعر حشره اى است به نام- قراد- كه از گروه پرندگان و چهار پايان، هر دو است يعنى (كنه)، مى گويد: آن حشره كوچكى كه به نظر مذّكر مى آيد آثار پستانش ظاهر شده و فربه گشته، لذا مؤنّث است و مذّكر نيست. و در سخن خداى تعالى كه: (إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً- 117/ نساء) بعضى مفسّرين در تفسير اين آيه گفته اند، حكم آيه به همان اشاره لفظى است زيرا نام معبودانشان به صيغه مؤنّث لفظى بوده، به دليل واژه هاى (لات- عزّى- مناة الثّالثه) كه نام بت هاشان بوده،
بعضى ديگر كه نظرشان صحيح تر است- إلّا إناثا- را به اعتبار معنى تفسير كرده اند باين دليل كه در زبان عرب به هر چيز منفعلى، أنيث- مى گويند زيرا آن چيز تأثير پذير است چنانكه آهن نرم را أنيث- گفته اند.
و نيز مى گويند: همه موجودات در حالت اضافه شدن بعضى به بعض ديگر سه گونه اند:
1- موجوداتى كه فاعل هستند و در ديگران تأثير مى گذارند و تأثير پذير نيستند (نامنفعل) مانند خداى تعالى و عزّ و جلّ.
2- پاره اى موجودات تأثير پذير و منفعل اند مانند جمادات كه فاعل نيستند.
3- موجوداتى كه از يك جهت منفعل و تأثير پذيرند مانند ملائكه و انسان و پريان كه در برابر ذات باريتعالى منفعلند و با مصنوعات و دست ساخته هاى خود، فاعلند و تأثير گذار، پس زمانى كه معبودات و بت هايى كه از جمادات ساخته اند، تأثير پذيرند و غير مؤثّر از اينروى خداوند آنها را با واژه اناث- در آيات قرآن ذكر كرده است و آنها را باطل معرّفى مى كند و بر نادانى ايشان در چنين اعتقادى يعنى بت پرستى، تنبّه و هشدارشان مى دهد تا بدانند كه خدايان سنگى و چوبى شان (آلهه) نه مى شنوند و نه تعقّل دارند و نه مى بينند بلكه به هيچ روى كوچكترين فعلى و عملى از آنان سر نمى زند و بر اين معنى سخن حضرت ابراهيم (ع) دلالت دارد كه مى گويد (يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً
موجودى است خلاف پرى، إنس- به معنى ألفت و محبّت خلاف تنفّر و بى محبّتى است، إنسىّ- منسوب به إنس است، واژه إنسىّ در جايى بكار مى رود كه انس و محبّت در آن زياد باشد و به هر چيزى كه مورد محبّت قرار گيرد نيز (إنسّ) گويند از اينجهت حيوانى كه به دنبال راكبش و صاحبش مى دود و ميرود را
(انسىّ) گويند.
و- إنسىّ القوس- به كمانى گفته مى شود كه مقابل كماندارش قرار گرفته است، و بالاخره بهر چيزى كه بسوى انسان مى آيد و از جانب ديگر دور مى شود إنسى گويند، جمع إنس، اناس و (أناسِى) است، خداى تعالى فرمايد: (وَ أَناسِيَّ كَثِيراً 49/ فرقان) (تمام آيه چنين است- (وَ هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ (1) بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً، لِنُحْيِيَ بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً وَ نُسْقِيَهُ مِمَّا خَلَقْنا أَنْعاماً وَ أَناسِيَّ كَثِيراً- 48 و 49/ فرقان)، يعنى او خدايى است كه بادهاى بشارت دهنده را كه حامل رحمتند مى فرستد و در نتيجه از آسمان آبى پاك فرو فرستيم براى اينكه زمينهاى خشك و شهرهاى كم آب و مرده را زنده كنيم و چهار پايان و انسانها را كه آفريده ايم سيراب سازيم).
به نفس هم- ابن إنسك- گفته اند (چون نفس هر كسى مورد محبّت اوست) پس در حقيقت فرزند اوست كه به او دل مى بندد. (2)
سخن خداى تعالى كه فرمايد: (فَإِنْ (آنَسْتُمْ) مِنْهُمْ رُشْداً- 6/ نساء)
(1) عارف مشهور، خواجه عبد اللّه انصارى، تعبيرى عارفانه در اين آيات دارد كه ذكرش بى مناسبت نيست.
مى گويد: اشاره اين آيه به باد و رياحى است كه از وزيدنگاه عنايت وزد بر دلهاى مؤمنان تا هر چه خاشاك مخالفت بود و انواع كدورت از آن دلها پاك بروند و شايسته قبول كرامات و ارادات حقّ گرداند. بنده چون نسيم روح نواز از آن رياح به سينه وى رسد عنايات بيشتر جويد، ربّ العزّه به مهربانى، و لطف خويش چهار در بر روى گشايد در احسان، در نعمت، در طاعت و در محبّت، امّا بنده به حكم (إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ- 6/ عاديات) آن در احسان بر خود ببندد و حقّ تعالى رسول كرامت فرستد با كليد عفو، درب نعمت بر بنده گشايد (وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ 25/ شورى) بنده بكفران پيش آيد كه (إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ- 15/ زخرف) و آن در نيز بر خود ببندد يعنى در شكر، حقّ جلّ جلاله رسول فضل فرستد و گويد (قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ- 58/ يونس).
(2) واژه انسان اسم جنس است كه بر مذكّر و مؤنّث و واحد و جمع واقع مى شود و به علّت ظاهر بودنش كه لباس طبيعى خلقت بر تن دارد انسان ناميده شده و خلافش پرى (جنّ) است كه ناپيداست، إنسى- هم خلافت وحشى است و اناس همان ناس و مردم است انسان از چهار صفت تركيب شده است:
1- صفت حيوانى 2- صفت درندگى 3- صفت شيطانى 4- صفت ربّانى، آثار حيوانى، شهوت و حرص،- آثار درّنده خويى، غضب و حسد و دشمنى و كينه- آثار شيطانى، مكر و حيله، و خدعه، و آثار صفات ربّانى در انسان، عزّت و كبر و ستايش، اين چهار صفت در سرشت انسان آميخته است و فقط با نور و نيروى ايمان مى تواند به آن صفات جهت بدهد بطوريكه از زيانهايش دور و آن صفات را در مسير صحيح هدايت كند. نور ايمان نيز از عقل و شرع سر چشمه مى گيرد، دوران كودكى مكر و خدعه و سپس صفات ربّانى كه آثار عقل و ايمان است بخوبى ظاهر مى شود، مراحل پنجگانه نفس آنطوريكه از آيات قرآنى مستفاد مى شود عبارتند از 1- بشريّت با نفس امّاره- (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ- 53/ يوسف). 2-
انسانيّت با نفس ملهمه (وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها 7/ الشّمس) كه خداوند در اين مرحله از نفس ملهمه به چنين نفس و عوامل تربيتى و ايجاد كننده آن سوگند مى خورد. 3- بنى آدم بودن با نفس لوّامه- (لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ- 1 و 2/ قيامه). 4- اولى الالباب با نفس مطمئنّه كه در آيه (يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ- 27/ فجر) خداوند باين نفس اشاره به پاداش و لطفش مى كند. 5- عباد الرّحمن با نفس راضية و مرضيّة (ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي 29/ فجر) اينها بود دوران رشد حيات نفسانى از صفر تا بى نهايت كه همان پيشگاه با عظمت و لطف بى كران خداى است. جلال الدّين مولوى صاحب مثنوى كه هدف افكارش و كتابش معرّفى انسان كامل در جلوه على عليه السّلام است اين مراحل فوق را با زيبائى تفصيل داده است.
يعنى: اگر در يتيمان رشدى يافتيد و با محبّت و انس به آنها نگريسته اند اموالشان را بآنها بدهيد مانند آيه (آنَسْتُ ناراً- 10/ طه) آتشى ديدم و با ديدگانم آنرا يافتم، آيه (حَتَّى (تَسْتَأْنِسُوا)- 27/ نور) تا اينكه ببينيد و احساس كنيد- إيناس و استيناس يعنى رؤيت و علم و احساس گفته شده واژه (انسان) به بشر و بنى آدم از اين روى اطلاق مى شود كه وجودش و خلقتش تنها با محبّت بيكديگر قوام و ثبات خواهد داشت، و لذا گفته اند- انسانها فطرتا اجتماعى هستند زيرا اقوامشان و دوام وجودشان بيكديگر پيوسته است و ممكن نيست، انسان خودش بتنهائى بتواند تمام نيازها و اسباب زندگى خود را فراهم نمايد و نه مى تواند به تنهايى براى تهيّه آنها قيام كند.
و نيز گفته اند: اطلاق نام انسان بر او بخاطر اينستكه او بهر چيزى كه به او پيوسته و همراه است الفت- دارد و- أنس- مى گيرد و از نظر لفظى گفته اند اصلش- إنسيان بر وزن افعلال است.
اصل أنف- همان بينى و عضو مخصوص تنفّس و بويايى حيوان و انسان است سپس معنى آن به جوانب و اطراف بلند هر چيزى اطلاق شده است، مانند- أنف الجيل- يعنى لبه پرتگاه كوه، و أنف اللّحية- يعنى انتهاى بلند ريش.
حميت (مردانگى) و عزّت و ذلّت را نيز به- أنف- منسوب مى كنند.
شاعر مى گويد:
إذا غضبت تلك الأنوف لم أرضها و لم أطلب العتبى و لكن أزيدها
(هر گاه آن با حميّت ها و دماغهاى تكبّر آميز خشمگين مى شوند، خشنودشان نمى كنيم و رضايتشان را هم نمى خواهم بلكه خشمشان را فزون مى سازم).
به انسان متكبّر هم مى گويند- شمخ فلان بأنفه- و به آدم ذليل و خوار هم ترب أنفه- گويند، و عبارت- أنف فلان من كذا- و از آن كار استنكاف و خوددارى نمود، و- أنفته- يعنى به بينى اش زدم، الأنفة- هم حميّت و غيرت است، و- (استَأْنَفْتُ) الشّى ء-: از اوّلش آغاز كردم و آيه (ما ذا قالَ آنِفاً- 16/ محمّد) در معنى آغاز و اوّل است.
خداى مى فرمايد: (عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنامِلَ مِنَ الْغَيْظِ- 119/ آل عمران) (دشمنانتان انگشتان خود را از خشم بر شما به دهان بردند و گاز گرفتند) أنامل- جمع- أنملة- يعنى سر انگشتان، كه ناخن ها بر آن مى رويد عبارت- فلان مؤنمل الأصابع- يعنى سر انگشتانش در اثر كوتاهى خشن و قوى است.
همزه- أنمله- زايد است زيرا اين عبارت را انمل الأصابع- نيز گفته اند:.
در زمان تحقيق و پرسش از حال و مكان بكار مى رود و لذا گفته اند أنّى- به معنى، أين- يعنى كجا و كيف- بمعنى چگونه است براى اينكه هر دو معنى (كجا و چگونه) را در بر دارد، خداى فرمايد: (أَنَّى لَكِ هذا- 37/ آل عمران) يعنى از كجا و چگونه؟.
ضمير مفردى است كه از خود خبر مى دهد و گاهى الف آن در هنگام وصل به كلمه يا حرف ديگر حذف مى شود و گاهى باقى مى ماند، چنانكه در اين آيه (لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي- 38/ كهف) كه گفته اند تقديرش اينستكه- أنا هو اللّه ربّى- همزه اش در پيوسته شدن به- لكنّ- حذف شده است و حرف (ن) أنا با حرف (ن) لكنّ ادغام شده است و- لكنّ- هم خوانده مى شود لكنّ هو اللّه ربّى- كه در اينجا هم حرف الف از آخر لكنّا- حذف شده. عبارت- أنّيّة الشّي ء- و- أنّيّته-
يعنى ذات او و- أنانيّت او، توجّه دادن به ذات انسان و ساير حيوانات، اشاره به وجودشان دارد.
اين لفظ در سخن پيشينيان عرب نبوده و محدث است.
(آناءُ) اللّيل- يعنى ساعات شب، كه مفردش- أني- و- أنى- و أناء- است، خداى فرمايد: (يَتْلُونَ آياتِ اللَّهِ آناءَ اللَّيْلِ- 113/ آل عمران) و (وَ مِنْ آناءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ- 13/ طه) و (غَيْرَ ناظِرِينَ (إِناهُ)- 53/ احزاب) يعنى وقت و زمانش.
الإنا اگر حرف اوّلش مكسور باشد مقصور است و اگر فتحه داده شود ممدود است مانند اين شعر حطيئة:
و آنيت العشاء إلى سهيل (1) أو الشّعرى (2) فطال بى الإناء
(شب را با حركت بسوى ستاره سهيل و شعرى كوتاه كردم امّا وقت و زمان بر من طولانى شد).
(أنى:) آن الشّي ء- يعنى زمانش نزديك شده، و در آيه (حَمِيمٍ آنٍ- 44/ رحمن) زمانش در شدّت گرما فرا رسيد و سخن خداى تعالى (مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ- 5/ غاشيه) و (أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا- 16/ حديد) يعنى: آيا وقتش براى كسانيكه ايمان آورده اند نرسيده است.
و- آنيت الشّي ء إيناء- او را از وقتش عقب انداختم.
و تأنّيت يعنى- تأخّرت. الأناه: درنگ كردن و آهستگى، و تأنّى فلان تأنّيا- و- أنى- يأنى- كه اسم فاعلش، (آن) است، يعنى با وقار و آرام.
استأنيته- باب استفعال از همان كلمه يعنى منتظر وقتش شدم كه در معنى- استبطأته- من او را معطّل كردم، نيز هست.
(1)- سهيل و شعرى نام دو ستاره اى كه در تابستان، و شدّت گرما در اوائل شب با نور زياد ظاهر مى شوند و در آسمان دو شعرى هست، يكى شعراى يمانى و ديگرى شعراى شامى به (عميصا) معروف است.
شعراى شامى را خواهر سهيل گويند و روشنايى آن كم است، گويا از خواهرش دور افتاده و بر او مى گريد و چشمش چرك آلود شده است. [...]
(2) سهيل و شعرى نام دو ستاره اى كه در تابستان، و شدّت گرما در اوائل شب با نور زياد ظاهر مى شوند و در آسمان دو شعرى هست، يكى شعراى يمانى و ديگرى شعراى شامى به (عميصا) معروف است.
شعراى شامى را خواهر سهيل گويند و روشنايى آن كم است، گويا از خواهرش دور افتاده و بر او مى گريد و چشمش چرك آلود شده است.
استأنيت الطّعام- منتظر طعام شدم.
إناء- ظرفى كه در آن چيزى قرار داده مى شود و جمعش- آنية- است و- أوانى جمع الجمع آن است. مثل كساء و أكسية.
اهل الرّجل- يعنى كسانى كه نسبى يا دينى يا چيزى همانند آنها مثل خانه اى و شهر و بنايى آنها را با يكديگر جمع و مربوط مى كند و آنها را اهل و خانواده آن شخص گويند، پس- أهل الرّجل- در اصل كسانى هستند كه مسكن و خانه اى واحد، آنها را در يك جا جمع و فراهم مى آورد.
سپس اين معنى توسعه يافته و گفته اند- أهل بيت- يعنى كسانى كه نسب خانوادگى وسيله جمع آنهاست و بعدا اصطلاح- أهل بيت- بطور مطلق به خاندان پيامبر (ص) اطلاق شده است و آنها با اين اصطلاح شناخته شده اند چنانكه در اين آيه قرآن آمده است (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ- 23/ احزاب).
أهل الرّجل- به همسر مرد نيز تعبير شده است و أهل الاءسلام- كسانى هستند كه دين اسلام آنها را تحت اين اصطلاح جمع مى كند در حالى كه شريعت و دين به برداشتن حكم نسبى در خانواده و در بيشتر احكام ميان مسلمان و كافر حكم كرده است، مانند آيه (إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ- 46/ هود) (كه در باره پسر نوح است به علّت نافرمانى از پدرش در تبعيّت نكردن از دين، گويى از نسبيّت خارج شده و خداوند او را بعنوان عمل غير شايسته معرّفى مى نمايد) و همينطور آيه (وَ أَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ- 40/ هود).
صيغه هاى ماضى و مضارع و مصدر اين كلمه چنين است- أهل الرّجل يأهل أهولا- و مكان- مأهول- همان محلّ و منزل خانواده است كه در آنجا ساكن اند.
أهل به- در موقعى بكار مى رود كه كسى داراى اهل و خانواده شود.
به هر جنبنده اى هم كه بجايى و مكانى انس مى گيرد- أهل و أهلىّ مى گويند.
تأهل: ازدواج كرد، و- أهّلك اللّه فى الجنّة- يعنى خداوند ترا در بهشت با همسرت قرين و شايسته كند و جمعتان نمايد.
فلان أهل لكذا- يعنى او شايستگى آن را دارد.
أهلا و مرحبا- درود تحيّت و خوشآمد گفتن به كسى است كه به منزلت وارد مى شود، و به اين معنى است كه تو و خانواده ات در نزد ما آسايش و مكان داريد و محبّت خواهيد ديد.
جمع أهل- أهلون و أهال و أهلات- است.
بمعنى نوعى بازگشتن است، اين بازگشت يعنى- أوب- فقط در باره موجودى است كه با اراده است، امّا رجوع در باره موجود با اراده و بى اراده هر دو اطلاق مى شود.
گفته مى شود- آب، أوبا، إيابا، و مآبا، خداى فرمايد: (إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ- 25/ غاشيه) يعنى بازگشتشان بسوى ما است، و آيه (فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ (مَآباً)- 39/ نبأ) كه مآب- اسم مكان، اسم زمان و مصدر از- أوب- است، خداى فرمايد: (وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ- 14/ آل عمران) يعنى توبه و بازگشتن نيكو به پيشگاه خداى تعالى است.
(أوَّاب) مانند- توّاب- كسى است كه بخداى تعالى بازگشت مى كند چنانكه فرمايد: (أَوَّابٍ حَفِيظٍ (1)- 32/ ق) و (إِنَّهُ أَوَّابٌ- 17/ ص) كه در باره داود و سليمان هر دو آمده است (صيغه مبالغه، زياد بازگشت كننده).
گفته اند توبه- همان- أوبة- است و تأويب- هم يعنى سير، و مسافرت در روز، شاعر گويد:
آبت يد الرّامى إلى السّهم (دست تير انداز بسوى تير برگشت).
كه در حقيقت اين كار فعل تيرانداز است هر چند كه به دست او نسبت داده شده و اين تعبير آن معنى را كه ما قبلا گفتيم كه به معنى- بازگشت با اراده و اختيار است نقض نمى كند.
(1) آيه 32/ ق كه فرمايد: (هذا ما تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ) در باره كسانى است كه نفس خويشتن از گناهان حفظ مى كند و پيوسته مراقب و نگهدار اوقات عمر خويشند كه به گناه نگذرد و همواره مانند داود نبى در تسبيح و توحيد خداوندند و با اين ارتباط دائمى، گويى كه هر لحظه بخداى باز مى گردند و بوعده هاى او كه رضوان و بهشت جاويد است مى رسد و بآنها گفته مى شود كه (هذا ما تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ).
اختيار است نقض نمى كند.
همچنين عبارت- ناقة أووب- يعنى شترى تندرو كه دستانش بسرعت تا مى شود و برمى گردد.
خداى فرمايد: (أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ- 110/ مائده) كه وزن- فعّلت- از- الأيد- است، يعنى نيروى شديد، و آيه (وَ اللَّهُ (يُؤَيِّدُ) بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ- 13/ آل عمران) يعنى تأييدش راى فزونى مى دهد. صيغه هاى ماضى و مضارع و مصدرش چنين است:
إدته، أئيده، آيدا- مثل- بعته، أبيعه، بيعا و صيغه أيّدته، هم براى زيادتى و فزونى بكار مى رود، آيه (وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ- 47/ ذاريات) آسمان را با نيرو و قدرت بنا كرده ايم، گفته مى شود:
له آد- يعنى او نيرومند است، كار بزرگ را هم، مؤيّد- گويند.
إياد الشّي ء- يعنى چيزى كه آن را نگاه مى دارد، از اين اسم- أيدتك بر وزن- أفعلت- نيز ساخته مى شود. زجاج رحمه اللّه مى گويد: جايز است كه وزن آن- آيدت- باشد مانند- فاعلت- همچون- عاونت، نه- أفعلت كه در بالا گفته شد و آيه قرآن (وَ (لا يَؤُدُهُ) حِفْظُهُما- 255/ بقره) (يعنى حفظ آسمانها و زمين خداى را دشوار و سنگين نيست).
اصل اين واژه از- الأود و آد، يئود، أودا و إيادا- است يعنى آن را سنگين كرد بر وزن- قال، يقول، قولا.
و- أدت، مثل، قلت است كه بر متكلّم وحده بكار مى رود معنى حقيقى آده، عوّجه است يعنى در اثر سنگينى آنرا كج كرد و از جاى كند.
درخت پر شاخ و برگ و متراكم، آيه (وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ (1)- 78/ حجر) كسانى
(1) بنا بنوشته ابو عبد اللّه ياقوت حموى در معجم البلدان: ايكه، تبوك است، يعنى همانجائيكه آخرين غزوه اتّفاق افتاده است، اهل تبوك مى گويند: ايكه- محلّ رسالت شعيب پيامبر (ص) است كه بسويشان آمد، امّا خود ياقوت مى گويد در كتب تفسير نديدم كه شعيب بر اهالى- ايكه- فرستاده شده باشد و نيز مى گويند- اينكه جنگل پر درخت و درهم است كه جمعش ايك، است و مراد از اصحاب الايكه اهل مدين است چرا كه مدين و تبوك مجاور يكديگرند. (ج 1 ص 291).
بودند كه در جنگلها زندگى مى كردند، و نيز گفته اند- أيك- اسم شهرى است.
اين واژه مقلوب لفظى- أهل- و تصغيرش- أهيل است.
فرق ميان (آل) و (أهل) اينست كه واژه (آل) مخصوص اعلام و معروفين است، و از اين روى به ناشناخته ها و زمانها و مكانها اضافه نمى شود مثلا مى گويند- آل فلان- و نمى گويند- آل رجل- و نه- آل زمان يا مكان، و نمى گويند- آل الخيّاط- بلكه واژه آل به شريفتر و با فضيلت ترها اضافه مى شود مانند: آل اللّه- و- آل النّبى و آل السّلطان، امّا واژه- أهل، اضافه شدنش كلّى و عمومى است مانند أهل اللّه- و- أهل الخياط، چنانكه مى گويند اهل آن زمان و اهل آن مكان.
گويند واژه- آل- در اصل اسمى استكه تصغيرش- أُوَيْل است- و در باره چيزى و كسى كه مخصوص انسان است و به او تعلّق دارد اطلاق مى شود يا تعلّق ذاتى يا به قرابت و خويشاوندى نزديك يا به دوستى، چنانكه خداى فرمايد: (وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ- 33/ آل عمران) و (أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ- 46/ غافر).
گفته شده- آل نبى (ص) خويشاوندان پيامبر هستند و نيز گفته اند، آل نبى- مخصوص كسانى است كه از جهت علم و دانش به پيامبر اختصاص دارند (علمشان از ناحيه پيامبر (ص) آغاز شده و به او پيوسته است از اينروى آل نبى ايشانند).
زيرا دينداران و اهل دين دو گونه اند: عدّه اى و گروهى كه متخصّص به علم متقن و يقينى و عمل استوار و پايدار و محكم هستند كه، آنها را- آل نبى- و امّت نبى گويند و گروهى ديگر مخصوص بعلم تبعى و پيروى از گروه اوّل هستند، كه آنها را امّت محمّد (ص) گويند و آل پيامبر (ص) نيستند.
به جعفر بن محمّد الصّادق (ع) گفته شد، مردم مى گويند همه مسلمانان آل نبى (ع) هستند فرمود (هم راست گفته اند و هم دروغ) پرسيدند معنى اين سخن چيست فرمود: (دروغ گفته اند در اينكه مى گويند همه امّت آل پيامبرند، و راست گفته اند در اينكه اگر شرايط شريعت پيامبر را بر پاى دارند و براى آن قيام كنند آل پيامبرند) حديث چنين است:
(و قيل لجعفر الصّادق رضى اللّه عنه: النّاس يقولون المسلمون كلّهم آل النّبىّ عليه الصّلوة و السّلام، فقال كذبوا و صدقوا، فقيل له ما معنى ذلك فقال: كذبوا فى أنّ الأمّة كافّتهم آله و صدقوا فى أنّهم إذا قاموا بشرائط شريعته، آله).
خداى فرمايد: (رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ- 28/ غافر) يعنى مردى از ميان خاصّان و كسانى كه به شريعت او بودند و نسبت دادن او به آل فرعون از جهت نسب و خويشاوندى و مسكن است نه از اينجهت كه آن قوم او را از خود و از پيروان راه فرعون مى دانستند.
در باره نام جبرائيل و ميكائيل گفته اند: كه- إيل- نام خداى تعالى است اين نظر بر حسب قواعد عرب صحيح نيست زيرا اقتضاء مى كند كه اگر- إيل مضاف اليه شد مجرور شود و بگويند- جبرئيل- و حال اينكه چنين نيست.
آل الشّي ء- چيزى است كه در حال تردد رفت و آمد است، شاعر گويد:
و لم يبق إلّا آل خيم منضّد (چيزى باقى نمانده بود مگر جوهر و جلاى زيباى شمشير كه در حركت بود) و- الآل- انگيزه و حالتى است كه در نتيجه كار كسى به او مى رسد.
شاعر گويد:
سأحمل نفسى على آلة فإمّا عليها و إمّا لها
(نتيجه كارم را چه بر زيانم و چه بر سودم، بخودم مى قبولانم).
آثار و دور نماى آبگونه سراب را كه از دور ظاهر مى شود نيز- آل- گويند و همينطور به شخصى كه منظرش از دور ظاهر مى شود هر چند كه منظر وى دروغين باشد (يعنى شبحى يا تصويرى).
و همچنين وزش باد و خيزش آب دريا هم از همين ريشه- آل، يئول- است.
آل اللّبن يئول- يعنى شير زياد جوشيد و كم شد چنانكه به هر چيز ناقص نيز مى گويند كم شده و برگشته است.
واژه التّأويل از- أول- است يعنى رجوع و بازگشت به اصل و- المؤئل- مكان و جاى بازگشت است، تأويل:- ردّ كردن چيزى به سوى غايت و
مقصودى است كه اراده شده چه از راه علم و چه از راه عمل.
تأويل از راه و طريق علم مانند آيه (وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ- 7/ آل عمران) امّا باز گرداندن عملى تأويل به سوى مقصود و مراد، مانند سخن اين شاعر كه مى گويد:
و للنّوى قبل يوم البين تأويل (براى دورى و هجران قبل از روز جدايى مقصودى و تأويلى هست).
سخن خداى تعالى (هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ- 53/ اعراف) يعنى انتظار تأويل آيات را دارند روزى كه بيان و مقصود نهايى، و عملى آن آيات مى آيد.
و آيه (ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ (1) تَأْوِيلًا- 59/ نساء) گفته شده- أحسن، از نظر معنى، كه سر انجام نيكوتر و ترجمه و تفسير آن است.
و نيز گفته اند- أحسن تأويل- نيكوترين ثواب و پاداش در آخرت.
الأوّل- يعنى سياست و روشى اصلاح طلبانه كه رعايت مآل و پايان آن بشود (سياستى دور انديشانه) أول لنا و أيل علينا- (يعنى سياستى خوش فرجام داشتيم و بر ما هم، چنان سياستى انجام شد).
(أَوَّلْ:) خليل بن احمد مى گويد ريشه اش (همزه- واو- لام) است اوّل مانند فعّل است و بعضى گفته اند: اصلش (دو واو و لام) است بر وزن أفعل (أوول) امّا نظر خليل صحيح تر و فصيح تر است بخاطر كمى حرف (و) كه حرف عين الفعلش يكى است- بنابر نظر خليل، واژه- اوّل- از- آل، يئول- و اصلش- آول- است كه حرف مدّ در آن ادغام شده، و در حقيقت واژه- أوّل- صفت است و مؤنّثش- اولى- مثل- أخرى است.
(1) تمام آيه چنين است: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ، ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا) كه با توجّه به آيات بعدش كه شرحى است بر كيفيّت عملى اين آيه در باره منافقين است كه مى گويد: (وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً) پس بازگشت و رجوع دادن موارد اختلاف به قرآن و رسول كه امر و سنّت رسيده از پيامبر بوسيله راهبران و امامان كه وارث علم او هستند، و نيز قرآن نيكوترين سر انجام است.
اوّل- كلمه اى است كه بر پايه آن ساير اعداد مرتّب مى شوند و بر چند وجه بكار رفته است:
1- به معنى زمان پيشين و جلوتر مثل اينكه مى گويى اوّل خلافت عبد الملك كه از منصور جلوتر و پيشتر است.
2- در معنى رياستى كه ديگران از آن پيروى مى كنند مثل اينكه مى گوئى اول امير و سپس وزير.
3- بمعنى وضعيّت مكانى و نسبيّت مانند بيان موقعيّت كسى كه از عراق خارج مى شود و مى گويد اوّل قادسيّة و سپس- فيد، امّا كسى كه از مكّه بسوى عراق مى آيد مى گويد اوّل- فيد (1)- و سپس قادسيّه. (2)
4- معنى چهارم- واژه اوّل- مسائل اوّليه صنعت و ساختمان است كه
(1) فيد- شهركى است در راه مكّه، كه حدود نصف راه مكّه و كوفه است و بگفته ياقوت حموى در قرن هفتم بسيار آباد بوده و حاجيان زاد و توشه و پولهاى اضافه خود را در آن شهر به امانت مى سپردند و يا براى هزينه زاد و توشه، متاع خود را در آنجا مى فروختند و غالبا در بازگشت مقدارى از امانات خود را به امانت داران فيدى مى بخشيدند، اين شهر مركز علوفه و غذاها براى حجّاج و مراكبشان بوده و ميان فيد و وادى القرى شش شب راه بوده و غير از شهر فيد در آن مسير براى رفتن به شام (سوريّه كنونى) راه ديگرى نبوده است دانشمندان بزرگى نيز از فيد برخاسته اند (معجم البلدان جلد 4).
(2) قادس در لغت يعنى كشتى بسيار بزرگ و در اصطلاح شهرى است كه از آنجا تا كوفه 15 فرسخ راه بوده، بگفته مدائنى نام قادسيّه در اصل قديسا بوده و مى گويند حضرت ابراهيم (ع) بر آنجا مى گذشت طراوت و زيبائى آنجا را ديد. پير زنى را ديد كه در چشمه سار آنجا سرش را مى شست حضرت ابراهيم (ع) به او گفت (قدست من ارض) يعنى از اين خاك پاك شدى، سپس آنجا به قادسيّه معروف شد. در سال 16 هجرى در خلافت خليفه دوّم، جنگ معروف قادسيّه ميان مسلمين و ايرانيان رخ داده است كه شعراء اشعار زيادى در باره آن، سروده اند پس از گذشت 1400 سال اينك نور اسلام و حقيقت مكتب پيامبر (ص) از ايران اسلامى كه وعده خدايى است و در آيه 57/ مائده فرموده است تحقّق يافته كه (فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ، أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ). و بگفته تمام مفسّرين پس از اين آيه پيامبر (ص) دستش راى روى شانه سلمان فارسى نهاد و فرمود آن قوم (هذا و ذووه) يعنى آن قوم در آينده از تبار اين مرد و منسوب او يعنى از ايرانيان خواهند بود خداى راى سپاس كه اين پيشگوئى قرآن اكنون بحقيقت پيوسته كه نيروى معنوى و مادى مسلمين ايران با اتّكال بخداى و رهبرى امام خمينى نيروهاى وابسته بشرق و غرب بعثيون يعنى غير مكتبى هاى عراق راى منكوب و قادسيّه اسلام يعنى صدور اسلام و نداى رهائى بخش قرآن براى مستضعفين جهان از ايران بساير كشورها گسترده خواهد شد زيرا (إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ- 55/ يونس).
مى گويند اوّل پايه ها و سپس بن و ساختمان. اگر در باره صفات خداى تعالى واژه- اول- بكار رود معنايش اينست كه چيزى در عالم وجود بر اللّه پيشى نگرفته است، و بر اساس همين معنى، سخن گوينده اى است كه مى گويد:
(خداى تعالى كسى است كه نياز به غير ندارد) كسى كه در باره خدا مى گويد او بنفسه مستغنى و بى نياز است، در آيات (وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ- 163/ انعام) و آيه (وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ- 143/ اعراف) معنايش اينست كه من نخستين كس در اسلام و ايمان هستم كه مورد تبعيّت و پيروى قرار مى گيريم چنانكه خداوند فرمايد: (وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ- 41/ بقره) يعنى از كسانى نباشيد كه در كفر و شرك مورد پيروى قرار گيرند.
واژه- أوّل- از نظر دستور زبان عرب بصورت ظرف زمان بكار مى رود كه در آن صورت- مبنى بر ضمّه است، يعنى أوّل- مانند عبارت- جئتك أوّل- و گاهى- أوّل- بمعنى قديم است، مانند عبارت- جئتك أوّلا، و آخرا- يعنى قديم و جديد، امّا در اين آيه ( (أَوْلى لَكَ فَأَوْلى 34/ قيامة) كلمه تهديد و بيم دهنده اى است به كسى كه به هلاكت نزديك است و به دور شدن از هلاكت وادار مى شود يا اينكه كسى را كه با ذلت و خوارى از هلاكت نجات يافته است مورد خطاب قرار مى دهند تا دوباره به چنين سرنوشتى مبتلا نشود.
بيشتر آياتى كه واژه- اولى- يا- أوّل- در آنها تكرار شده است براى اين است كه گوئى تشويقى و ترغيبى است بر انديشيدن در باره نتيجه كارى كه به انسان مى رسد و بايستى از آن خود دارى كند.
الأيامى، جمع أيم است يعنى زنى كه بى شوهر است و گفته اند مردى را هم كه بدون همسر است، شامل مى شود البّته معنى دوّم به صورت تشبيه نمودن به زنى كه بى شوهر است بكار رفته و مرد بى همسر را نيز شامل آن معنى نموده اند، چون مرد بى همسر هم در حقيقت بى نياز از همسر نيست نه اينكه تحقيقا چنان
باشد زيرا (أيامى) ويژه زنان بى شوهر است.
مصدر أيم (أيمه) است، گونه هاى فعل و صرف افعال اين واژه چنين است، آم الرّجل- آمت المرأة و تأيّم و تأيّمت، و امرأة أيمة و رجل أيّم- كه همه در همان معنى همسر نداشتن است.
و عبارت- الحر مأيمة- يعنى جنگ، ميان همسران جدايى مى اندازد و با كشته شدنشان بى همسر مى شويد.
أيّم- بمعنى مار است.
لفظى است كه با آن از مكانى تحقيق و پرسش مى شود، يعنى كجا؟
چنانكه واژه- متى- براى پرسش از زمان است يعنى چه وقت؟
و امّا واژه- الآن- شامل هر زمانى است كه ميان گذشته و آينده را معيّن مى كند، مثل عبارت- أنا الآن أفعل كذا- يعنى الآن آنرا انجام مى دهم.
واژه الآن- همواره با (الف- لام) معرفه همراه است و عبارت و افعل كذا آونة- يعنى آنرا در اوقات پياپى انجام ده كه همان معنى الآن- را مى رساند.
عبارت- هذا أوان ذلك- يعنى زمانى كه مربوط به آن كار است.
سيبويه رحمه اللّه مى گويد (الآن آنك- يعنى زمان، زمان تو است) ماضى و مضارع اين واژه- آن، يئون- است.
ابو العبّاس مبرّد رحمه اللّه گويد (آن، يئون- از واژه الآن نيست بلكه فعلى جداگانه است).
و- الأين- يعنى رنج و مشقّت زياد كشيدن، افعال اين واژه- آن، يئين، أينا- و- أنى، يأنى، أنيا- بمعنى زمان هلاكت است.
و امّا- بلغ إناه- گفته اند مقلوب- أنى است كه قبلا گفته شد.
ابو العبّاس مبرّد گويد: عدّه اى گفته اند كه، آن، يئين، أينا حروف همزه در اين فعل مقلوب از حرف (ح) است و اصلش- حن، يحين حينا است و اصل كلمه از حين، يعنى وقت و زمان است.
الأوّاه، يعنى كسى كه زياد- آه- مى كشد، أوّه (فارسى اين كلمه آوخ كه
مختصرش آخ و آه است) و هر سخنى كه دلالت بر حزن و أندوه كند آنرا أالتّأوّه- گويند يعنى آه كشيدن، و آن شخص را- أوّاه- گويند و اين بيان و حالت كسى است كه خشيت و جذبه حقّ تعالى را در وجود و زبان خود جارى مى كند، خداى فرمايد: (أَوَّاهٌ مُنِيبٌ- 75/ هود) يعنى مؤمنى است خداجوى و خدا خوان كه اصلش و ريشه لغتش در همان معنى است كه قبلا گفته شد. (أوّاه منيب، قسمتى از اين آيه است كه- (إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ- 75/ هود)، كه به زبان حال وجودى حضرت ابراهيم است).
ابو العبّاس مبرّد رحمه اللّه گويد- إيها- از همين ريشه است و زمانى بكار مى رود كه بخواهى كسى را ساكت نمايى و او را از سخن گفتن باز دارى و- ويها- براى وقتى است كه كسى را بكار خوبى وادارى و تشويق كنى و- واها- زمانى گفته مى شود كه از كار و سخن كسى بشگفت آمده اى.
اين واژه براى خبر خواستن و اطّلاع يافتن از جنس و نوع و تعيين چيزى براى بحث و تحقيق وضع شده است و بيشتر در خبر و جزاء آن بكار مى رود مانند آيه (أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى 110/ اسراء) (أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَّ- 28/ قصص) (يعنى هر كدام از آن دو زمان را بگذارنم ديگر براى گرفتن مزد و پاداش بر من گناهى نخواهد بود، اين آيه مربوط به شرايط خدمت كردن حضرت موسى براى شعيب نبى (ع) است) و (الآيَةُ)- يعنى علامت ظاهر و آشكار، و حقيقت معنى آيه براى چيز. ظاهرى است كه ملازم چيز ديگرى است كه ظاهر نيست و آيه و علامت و اثرش آن را روشن و معيّن مى كند، پس وقتى درك كننده يا مدركى، ظاهر يكى از آنها را (ظاهر شي ء و لوازم آن شي ء) را دانست و درك كرد. ذات و چيز ديگرى را كه درك نكرده بود به وسيله آن آيه و اثر درك مى كند زيرا حكم هر دو مساوى است و اين موضوع در محسوسات و معقولات بخوبى روشن است، پس كسيكه علّت ملازمه نشانى و علامت را براى راهيابى در جايى يا چيزى شناخت و دانست كه آن نشانه يعنى علامت و علم براى چيزى است و سپس نشانى را يافت، مى فهمد كه بوسيله آن علامت و راهنما راه پيدا مى شود، و
همينطور اگر دست افزار يا مصنوعى را يافت مى داند كه براى آن شي ء مصنوع بناچار بايستى سازنده و صانعى باشد.
اشتقاق آيه يا از أىّ است كه در آن صورت آيه همان چيزى است كه مفهوم- أيّا- را بيان مى كند، و صحيح اينست كه- آيه- مشتق از- يأيّى يعنى درنگ كردن و استوار ماندن بر چيزى و يا از تأيّ- يعنى مدارا كن. گرفته شده، و يا از- أوى- يعنى بر او وارد شد و به او پناه برد. بساختمان و بناى مرتفع نيز- آيه- گويند مانند (أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ (1)- 128/ شعراء) (يعنى آيا بر بلنديها، بناهاى مرتفع براى لهو و لعب مى سازيد) و بهر جمله از قرآن كه دلالت بر حكمى داشته باشد- آيه- گويند خواه فصلى يا فصولى از سوره قرآن باشد و يا هر كلامى از قرآن كه فصلى را از فصل ديگر لفظا جدا كند، بنابر اين سور قرآن به اعتبار آياتى است كه در آن سوره ها در نظر گرفته شده، خداى فرمايد: (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً
(1) اين آيه مربوط به داستان هود پيامبر (ص) با مردمى است كه بر آنها مبعوث شده است، با توجّه به آيات بعد كه بيانگر اخلاق استكبارى و غرور و تكاثر ايشان است دانسته مى شود كه در لفظ- آيه- تا چه اندازه از نظر فصاحت و بلاغت و نكات ادبى ظرافت بكار رفته است.
تفاسيرى كه در باره اطلاق عبث بودن و پوچ بودن اعمال و اخلاق ناپسندشان شده است بازگو مى كنيم:
1- ساختن قصرهاى عظيم و مناظر رفيع از سنگهاى مرمر و استخرها براى تفريح، چون آيه بعد اشاره به استخرها (مصانع) دارد آنهم نه عمومى بلكه اشراف منشا نه و خصوصى.
2- بناهائى آنچنانى سنگى و مرمرين مى ساختند تا بخيال خود از مكاره زمان و مرگ و هلاكت و پيرى مصون بمانند.
3- مى خواستند با آن بناها به ديگران فخر بفروشند و با آن نشانه ها تفاخر و ثروت اندوزى خود را به رخ ديگران بكشند.
4- مى خواستند به ستارههاى آسمانى نزديكتر باشند كنايه از اينكه اين منزل فلانى و آن قصر فلانى است كه سرش بآسمان رسيده است!! (مانند آسمانخراشها و كاخ هاى ابر قدرت هاى امروز) 5- آيه بعد مى فرمايد (وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ- 130/ شعراء) يعنى شما با اين قدرت نمايى و تفاخر چون جبّاران و ستمگران دست به كشتن و خونريزى مى زنيد پس آن عيّاشى نتيجه اش اينگونه خونريزى هاست (فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ- 50/ آل عمران) اى جبّاران، خداى را پروا كنيد و فرمانبردار او باشيد تنها اين راه است كه شما را جاودانه خواهد ساخت نه قصرهاى آنچنانى و مكانهاى عيش و عشرت.
لِلْمُؤْمِنِينَ اين آيات كه خداوند در اين آيه ذكر مى فرمايد از آيات عقل انگيز و عقلانى است كه معرفت و شناسائى آنها بر حسب درجات علمى مردم است.
و همينطور آيه (بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلَّا الظَّالِمُونَ- 49/ عنكبوت) و (وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ،- 15/ يوسف) كه در بعضى، لفظ آيه و در بعضى لفظ آيات ذكر شده است، و اين نكته معنى خاصّى و ويژه اى دارد كه در اين كتاب جاى ذكرش نيست (1) و در آيه (وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً- 50/ مؤمنون)- آيتين يعنى حضرت مريم و فرزندش حضرت عيسى، زيرا هر كدام آنها خود بتنهايى نسبت بديگرى آيتى بودند و سخن خداى عزّ و جلّ كه:
(وَ ما نُرْسِلُ بِالْآياتِ إِلَّا تَخْوِيفاً- 59/ اسراء) كه گفته شده لفظ آيات اينجا اشاره به
(1) چقدر جاى تأسّف است كه بعضى اوقات راغب اصفهانى كه رحمت خداى بر او باد، مطالبى را به آينده موكول مى كند، كتاب تفسير او نيز كه تكميلش نكرده در دست نيست فقط قاضى بيضاوى خلاصه اى از آن را در تفسيرش كه به نام- انوار التّنزيل و اسرار التّأويل- است بازگو كرده كه اين نكات دقيق علمى و تفسيرى را مجال بسط سخن برايش نبوده است. در قرآن 84 بار لفظ آيه بصورت مفرد و 300 بار بصورت جمع در باره آيات خلقت و آيات قرآنى آمده است، نكته قابل توجّه و دقّت اين است كه بطور كلّى به آثار و پديده هاى طبيعى در خلقت و معجزات انبياء آيات اطلاق شده است، و غالبا پايان آنها اينچنين است (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ، يَذْكُرُونَ يَسْمَعُونَ، يَعْقِلُونَ، لِلْعالَمِينَ، لِلنَّاسِ، لِلْمُؤْمِنِينَ، لِأُولِي الْأَلْبابِ) امّا در ياد آورى آيات بصورت جمع كه يكى از معانيش بطور قطع آيات قرآن است، چنانكه فرمود: (هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ- 5/ آل عمران) غالبا پايان آنها چنين است (قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ، يَعْقِلُونَ، يَتَفَكَّرُونَ، إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ، يَفْقَهُونَ، يُؤْمِنُونَ، يَذَّكَّرُونَ، يَعْلَمُونَ، يَشْكُرُونَ، يَتَّقُونَ، يُوقِنُونَ، لِأُولِي النُّهى ...) بنابر اين مى بينيم كه لفظ آيه براى آيات خلقت و معجزات انبياء بخصوص آنچه راى كه انسانها با چشم ظاهر مى بينند و بايستى از راه علم و تجربه به آنها مؤمن شوند دعوت به علم و تفكّر و شنيدن و تعقّل و بالآخره ادراك و دريافت حقايق جهان مى نمايد، شب و روز، ماه و خورشيد- نور و ظلمت- باد و باران- مرگ، و حيات- تسخير درياها و تسلّط بر زمين، آثار عبرت انگيز گذشتگان- خزان و بهار درختان- وجود همسران از جنس انسانها- وجود موّدت و محبّت در آدمى- ديدار برق و آثار نيك ديگر از اين قبيل كه هر كدام آنها تفكّر انگيز و راهنما شده است و هر گاه چند اثر با هم بيان شده بصورت جمع و هر كجا سخن از قوانين حيات بخش اجتماعى، سياسى، عبادى، خانوادگى و انسانى است واژه آيات بكار رفته زيرا از پى جويى و انديشه در نظام آفرينش و خلقت، به يك مبدأ و لو از دريچه هاى مختلف خواهيم رسيد امّا در مسائل جمعى نتايج گوناگون و موارد و جهات مختلف بنظر خواهد رسيد و آيات قرآنى به گفته امير المؤمنين (ع) ذو وجوه است نتيجه ايكه آيه بيشتر به معجزه انبياء اشاره دارد، ولى آيات هم آيات قرآن و هم كتاب تكوين و جهان آفرينش است.
حيوانى از قبيل ملخ، قورباغه و كنه است كه بر مردمان گذشته زيانهايى داشته و اين آفات كه رسيدن آنها به بعض مردمان بصورت اخافه و بيم بوده، از ناچيزترين درجات عذاب براى آنها بوده زيرا انگيزه و قصد انسان در كار خير از سه چيز است:
1- يا بخاطر رغبت و ميل و ترس است كه اين عامل ترس خود براى انجام كار خير پائين ترين درجه است. و ايمان مبتنى بر ترس راى اسلام ردّ مى كند.
2- يا انسان از جهت پسنديدن و ستايش نيكى آنها آنرا انجام مى دهد.
3- يا اينكه از جهت فضيلت و شرافت كار نيك آنرا دنبال مى كند و به سويش مى رود زيرا آن عمل در نفسش ارزشمند است اين مرحله و اين انگيزه شريفترين عوامل كارهاى شايسته و نيكو است. و چون امة به مصداق آيه (كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ- 110/ آل عمران) نيكوترين امّت ها هستند كمترين مراتب عذاب را هم از آنها برداشته هر چند كه نادانها و جهّال به پيامبر مى گفتند (فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ 32/ انفال) (مى گفتند از آسمان بر ما سنگ بباران يا به عذابى دردناك دچارمان ساز).
و گفته شده آيات فوق اشاره به دلايل و براهين دارد، گويى كه به آنها آگاهى مى دهد كه در اثبات نبوّت براى آنها به دلالت بسنده مى كند و از عذابى كه شتابزده در طلبش هستند مصونند، چنانكه فرمود (يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ- 47/ حجّ) از نظر ساختمان لفظى و ريشه واژه- آيه- سه قول هست.
اوّل- آيه بر وزن- فعلة، حقّ اينستكه اينگونه كلمات لام الفعلشان معتل باشد نه عين الفعلشان، مثل كلمات حياة، نواة امّا در لفظ آيه لامش حرف صحيح است نه معتل بخاطر اينكه قبل از آن حرف (ى) است مثل (راية).
نظر دوّم- اينستكه آيه بر وزن فعلة است جز اينكه بخاطر تضعيف مقلوب شده است مثل طائىّ در واژه طىّء.
نظر سوّم- اينكه گفته اند آيه اسم فاعل مؤنّث است و اصلش- آيية- است كه مخفف شده اگر آيه وزن فاعلة بود بايستى تصغيرش- أويّة- باشد.
)
يعنى چه وقت و كى و يكى از ادوات استفهام و پرسش از وقت چيزى است، معنيش هم نزديك به معنى- متى است. خداى فرمايد (أَيَّانَ مُرْساها- 42/ نازعات) و (وَ ما يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ- 65/ نمل) و آيه (أَيَّانَ يَوْمُ الدِّينِ- 12/ ذاريات) (در اين سه آيه از زمان وقوع و استقرار قيامت سؤال مى كنند كه پاسخشان در قرآن اين است كه- عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي- 187/ اعراف)، (عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ- 34/ لقمان) گفته اند اصل أيّان- أىّ أوان يا أىّ وقت- است كه الف آن حذف شده و حرف (و) آن به حرف (ى) تبديل شده و سپس دو (ى) درهم ادغام شده بصورت أيّان در آمده است.
و-.
و گاهى با حرف عطف (واو) يا با حرف- إلّا- بكار مى رود و مانند (نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ- 31/ اسراء) و آيه (وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ- 23/ اسراء).
و-.
كلمات- أى- أيا- آ- از حروف (نداء است مانند أى زيد- أيا زيد- آزيد.
و-.
المأوى- مصدرى است از فعل- أوى، يأوى، أويّا، مأوى.
مى گويى- أوى إلى كذا- به او پيوست و به او پناه برد، باب افعال آن آواه غيره، يؤويه إيواء است كه براى پناه دادن بكار مى رود.
خداى عزّ و جلّ فرمايد: (إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ- 20/ كهف) و (تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ 51/ احزاب) و (فَصِيلَتِهِ الَّتِي تُؤْوِيهِ- 13/ معارج).
ولى سخن خداى تعالى در آيه (جَنَّةُ الْمَأْوى 15/ نجم) مثل- (دارُ الْخُلْدِ-
28/ فصلت) است كه واژه دار به- خلد- كه مصدر است اضافه شده است و (مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ- 197/ آل عمران) جهنّم اسمى است براى مكانى، كه جايگاه و پناه آنهاست.
عبارت- (أويْتُ) له- يعنى او را مورد رحمت قرار دادم در پناهش گرفتم و با دل و جانم به او رجوع كردم.- اويا- إيّة، مأوية، مأواة، مصادر اين واژه است و آيه (آوى إِلَيْهِ أَخاهُ او را بخود ملحق و پيوسته كرد و- آواه و أواه- هر دو در آن معنى درست است.
و مأويّه- در شعر حاتم طائى كه مى گويد:
أماوىّ إنّ المال غاد و رائح (1) ماويّه- همسر حاتم است، گفته اند،- ماويّه- يعنى زن و همسر حاتم،
(1) اين مصراع از قصيده است كه حاتم طائى همسر خود را مورد خطاب قرار مى دهد و همسرش (ماويه) است گويند زنى بسيار فاضل و با شخصيّت بوده كه حاتم در مسابقه فضيلت كه رسمى جاهلى بوده و در حضور زنى كه مى خواستند آن زن يك نفر را براى همسرى انتخاب كند از افتخارات و سجاياى اخلاقى خود براى او بر مى شمردند و او يكى را برمى گزيد، اين رسم پسنديده در اسلام هم باقى ماند و تأييد شد. همسر حاتم صاحب دو فرزند به نام عدى و دخترى فاضل به نام (سفاء) شد كه آثارى علمى و اسلامى از او در تاريخ ثبت است سفاء واسطه اسلام آوردن برادرش عدى بن حاتم شد و پس از شرفيابى به حضور پيامبر اكرم (ص) گفت (فكسانى النّبى، و اعطانى نفقة ...) عدى پس از اسلام آوردن از طرف پيامبر به سرپرستى صدقات قبيله (طى) مأمور شد و پسر همين عدى (حجر بن عدى) است كه يكى از ياران با وفاى مولا على (ع) است كه بدست معاويه، مظلومانه همراه يارانش شهيد شد رحمه اللّه، چند بيت از قصيده حاتم كه مصراعش در متن آمده چنين است:
1-
اماوى قد طال التجنب و الهجر و قد عذرتنى فى طلابكم العذر 2-
اماوى ان المال غاد و رائح و يبقى من المال الاحاديث و الذكر 3-
آماوى انى لا اقول لسائل اذا جاء يوما حلّ فى مالنا النّذر 4-
اماوى ما ينى الثّراء عن الفتى اذا حشرجت يوما و ضاق بها الصّدر
1- اى مأويّه دوران هجرت و دورى طولانى شد و من از اين بابت معذورم.
2- اى ماويه مال و ثروت مى رود مى آيد و از مال چيزى و گفتگويى خواهد ماند.
3- اى ماويه به كسى كه روزى از من چيزى بخواهد هرگز نمى گويم چيزى ندارم و چيز كمى دارم و يا كاستى در مالمان وارد شده است.
4- اى ماويه ثروت مال هرگز انسان جوانمرد را در موقع تنگى نفس از مرگ بى نياز خواهد كرد.
و در قصيده ديگر با اينكه شاعر دوران جاهلى است، امّا به اللّه سوگند مى خورد و مى گويد:
اللّه يعلم انّى ذو محافظة ما لم يخنى خليلى يبتغى بدلا
خدا مى داند كه من در صورتى كه دوستم بمن خيانت نكند حركت دوستى نگه خواهم داشت.
(ديوان حاتم طائى و طبقات الكبرى ج 1 ص 322).
بخاطر زيبا روئيش چنين ناميده شد.
و نيز گفته اند: مأويّه- منسوب به (ماء) است كه اصلش مائيّه- است كه همزه بجاى حرف (و) آمده است.
الف هايى كه بر كلمات داخل مى شوند سه نوعند:
1- الفى كه در آغاز سخن و كلمات بكار مى رود.
2- الفى كه در وسط كلمات قرار مى گيرد.
3- الفى كه در آخر كلمات است.
نوع اوّل: الفى كه در آغاز واژه هاست خود بر چند قسم است:
1- الف استفهام: كه اگر الف استخبار بگوئيم از استفهام سزاوارتر است زيرا تعميم بيشترى دارد كه پرسش، إنكار، سرزنش، نفى و برابرى را در برمى گيرد.
الف استفهام يا استخبار مانند آيه (أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها؟- 29/ بقره).
امّا- الف سرزنش و ملامت و توبيخ، مانند آيات زير: (أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ؟- 20/ احقاف).
و (أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً؟- 80/ بقره) و (أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ؟- 144/ آل عمران) و (آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ- 91/ يونس).
و (أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ؟!- 34/ انبياء) و (أَ كانَ لِلنَّاسِ عَجَباً- 2/ يونس).
و (آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ؟!- 143/ انعام).
اف- تسويه و برابرى، در مفهوم مانند آيات (سَواءٌ عَلَيْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا- 21/ ابراهيم) و (سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ- 6/ بقره).
الف تسويه اگر بر جملات مثبت در آيد آنرا به معنى نفى مى برد مانند: عبارت- أخرج هذا اللفظ- كه نفى خارج شدن مى كند، بنابر اين از اثبات آن پرسش
مى شود و اگر بر جملات منفى داخل شود آنرا مثبت مى كند زيرا نفى در نفى مثبت مى شود مانند آيه (أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ- 172/ اعراف) و (أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمِينَ- 8/ تين) و (أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ- 41/ رعد) و (أَ وَ لَمْ تَأْتِهِمْ بَيِّنَةُ- 133/ طه) و (أَ وَ لا يَرَوْنَ- 126/ توبه) و (أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ- 37/ فاطر).
2- الف متكلّم وحده- مانند، أسمع و أبصر.
3- الف امر- خواه در حالت تركيب، قطع باشد يا وصل (الف قطع و الف وصل (مانند آيه (أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ- 84/ آل عمران) و (ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ- 11/ مريم) و مانند اينها.
4- الفى كه بالام تعريف همراه است مانند- العالمين.
5- الف نداء، مثل- أزيد- يعنى اى زيد.
نوع دوّم- الفى كه در وسط كلمات هست مانند- الف تثنيه و الف پاره اى از جمع ها مثل- مسلمات و مساكين.
نوع سوّم- الف تأنيث كه در آخر كلماتى مانند- حبلى و بيضاء مى آيد.
الف ضمير در تثنيه افعال- اذهبا- و همچنين الفى كه در آخر آيات مثل الف آخر ابيات شعرى است. (1)
(وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا- 10/ احزاب) و (فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا- 67/ احزاب) ولى اينگونه الف ها، معنايى را اثبات نمى كند فقط براى اصلاح لفظ است.
(1) الف آخر ابيات شعرى را (الف اطلاق) مى گويند كه گوئى قافيه شعر با آن الف تعيين مى شود، شعراء ايران و غرب نمونه هاى زيادى از بكار بردن الف اطلاق دارند كه نمونه اى از آنها ذكر مى شود.
شيخ سعدى مى گويد:
صيد بيان سر از كمند بپيچيد ما همه پيچيده در كمند تو عمدا
گربه شكر خنده آستين بفشانى هر مگسى طوطيى شوند شكر خوا
كه در اين دو قافيه دو بيت بالا، بايستى الف اولى با تنوين و الف دوّمى بعدش حرف باشد.
حكيم سنائى گويد:
اگر دينت همى بايد ز دنيا دارد دل بگسل كه وقتش با تو هر ساعت بود بى حرف و بى آوا
راه دين توان آمد بصحراى نياز ارتى به معنى كى رسد مردم، گذر ناكرده بر اسما
شاعر مى گويد:
و لا رايت الود ليس بنافعى و ان كان يوما ذا كواكب مظلما
وجوه عدوّ و الصّدور حديثه بود فاودى كل ودّ فانعما
البتك يعنى بريدن و قطع كردن، معناى اين واژه با معنى كلمه- البتّ- نزديك است با اين تفاوت كه- بتك- در بريدن موى و اعضاء بدن بكار مى رود، چنانكه مى گويند:
بتك شعره و أذنه- يعنى موى و گوشش را بريد.
خداى تعالى فرمايد: (فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ- 119/ نساء) (مشركين و كفّار با اغواء شيطان نفس، گوش شتران را چاك مى دادند تا ناقص و حرام شود).
و عبارت- سيف باتك- شمشير تيز و برنده اعضاء و- بتّكت الشّعر- مقدارى از مويش را بريدم، و- البتكة- تكّه ربوده شده و كنده شده، كه جمعش- بتك- است، شاعر گويد: طارت و فى يدها من ريشها بتك (پرواز كرد در حاليكه مقدارى از پرهايش در بالهايش بود).
امّا واژه- البتّ- در بريدن ريسمان و مفصل و پيوستگى بكار مى رود.
گفته اند: طلّقت المرأة بتّة و بتلة (پيوستگى و وصلت آن را قطع كردم و طلاقش دادم) (1).
و بتّ الحكم بينهما- ميانشان حكم و داورى را فيصله دادم و قطع كردم، در حديثى از پيامبر (ص) روايت شده است كه (لا صيام لمن لم يبتّ الصّوم من اللّيل) (كسى كه از شب قبل روزه گرفتن خود را با نيّت و قصد قطعى نكند روزه اى براى
(1) البت- همان كلمه- البته- است كه در فارسى بكار مى رود و معنى عبارت فوق، طلاق بائن است و آن طلاقى است كه مرد ديگر نمى تواند طلاق را رجوع كند مگر اينكه با شرايطى كه در فقه گفته شده مجدّدا او را عقد كند ذكر اين مسئله در احاديث تكرار و بيان شده است.
او نيست).
كلمه- بشك- هم مثل- بتك- است كه در بريدن لباس و پارچه و همينطور در باره شتر تندرو بكار مى رود، ناقة بشكى- شترى كه بسرعت مى دود و حركت دستان و پاهاى او را به دستان كسى كه پارچه ها را تند تند مى دوزد، تشبيه كرده اند، مثل سخن اين شاعر كه مى گويد:
فعل السّريعة بادرت حدّادها قبل المسأتهمّ بالإسراع
(پيش از شامگاه كه قصد سرعت داشتى، حركت سريع دست و پاى تيز تك سريع السّير از هدفش گذشت و بر آن پيشى گرفت).
البتر- معنايش نزديك به معناى واژه قبلى (بريدن و قطع كردن) است ولى- بتر- در بريدن دم بكار مى رود سپس به كسانى كه فرزند از آنان باقى نمى ماند- أبتر- گويند زيرا كه عقبى و فرزندى ندارد كه جاى او باقى باشد.
(يكى از اصول حكومت اريستو كراسى است كه پيغمبر را فاقد آن مى دانستند).
رجل أبتر و أباتر- يعنى ياد خير از او منقطع است و به نيكى يادش نكنند.
رجل أباتر- كسى است كه رحمش قطع و بريده شده (پيوند خانوادگى وصله رحم ندارد). و بصورت تشبيه به خطبه هايى كه ذكر و ياد خداى تعالى در آن نباشد- خطبة بتراء گويند، چنانكه پيامبر (ص) فرمود (و كلّ امر لا يبدأ فيه بذكر اللّه فهو أبتر) و آيه (إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ- 3/ كوثر) يعنى ملامتگر تو تذكّر و ياد خيرش بريده و مقطوع است. اين آيه پيشگوئى در باره پندار غلط و گمان باطل دشمنان پيامبر است (ص) كه مى گفتند پيامبر (ص) در پايان عمرش به خاطر نداشتن نسل و فرزند تذكّر و يادش هم منقطع مى شود، و در آيه فوق خداى تعالى خبر مى دهد و آگاهشان مى سازد و مى فرمايد: كسى كه ذكرش و ياد خيرش منقطع خواهد شد همان كسى است كه پيامبر (ص) را ملامت و سرزنش مى كند.
امّا آينده شخصيّت پيامبر (ص) همان است كه خداى تعالى در آيه زير توصيفش نموده كه (وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ- 4/ انشراح) رفعت و بزرگى نام پيامبر (ص) اين است كه او را پدر مؤمنين قرار داد و چنان منزلتى و پايان خيرى را هم براى
كسانى كه پيامبر (ص) و دين او را تبعيّت و مراعات كردند كه امير المؤمنين على رضى اللّه عنه فرمود (العلماء باقون ما بقى الدّهر- أعيانهم مفقودة، و آثارهم فى القلوب موجودة (1)-) (دانشمندان تا زمانى كه دهر و روزگار باقى است جاودانند هر چند بدنهاشان در خاك هست و در ميان نيست ولى آثارشان در خاطره ها و دلها موجود و پايدار است).
اين سخن امير المؤمنين (ع) در باره علمائى است كه پيروان پيامبر عليه الصّلوة و السّلام هستند چه رسد بخود پيامبر كه ذكرش و نام و يادش را خداى عزّ و جل رفعت داده و او را خاتم پيامبران قرار داده است، بر او و تمامشان بهترين درود و سلام نثار باد.
(انقطاع و بريدن).
خداى تعالى فرمايد: (وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا- 8/ مزمّل) يعنى در پرستش آنچنان از غير خداى بگسل كه عبادت و خلوص نيّت را يكسره مخصوص او گردانى و بر اين معنى خداى عزّ و جل اشاره مى كند كه (قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ- 91/ انعام) اين موضوع يعنى (انقطاع از غير خدا) منافاتى با سخن پيامبر (ص) عليه الصّلوة و السّلام ندارد كه فرموده است:
(لا رهبانيّة و لا تبتّل فى الإسلام) (بنام زهد و عبادت از جامعه جدا شدن و همچنين إنقطاع از امّت در اسلام نيست يعنى (انديويد و آليستى) به خود پرداختن و فرد گرايى و در لاك خود فرو رفتن) زيرا واژه- تبتّل- در آن حديث كه مى فرمايد (رهبانيّت و از نكاح بريدن در اسلام نيست) منظور از تبتّل- إنقطاع
(1) در نهج البلاغه هاى بدون شرح عبارت (و امثالهم فى القلوب موجوده) آمده است كه راغب (ره) آنرا (و آثارهم فى القلوب موجوده) كه صحيح تر است ذكر كرده، زيرا ابن ابى الحديد (ره) در شرح اين عبارت مى نويسد (امثالهم اى آثارهم) متأسّفانه در ترجمه اى كه از نهج البلاغه شده است اينطور ترجمه شده (وجودشان گم شده و صورتهاشان در دلها برقرار است) معلوم نيست صورت ابو ذر يا مالك اشتر و عمّار و شيخ مفيد (ره) چگونه در دلها ثابت و برقرار است. ترجمه هاى تحت اللّفظى و لو با شرح باشد عبارات را از معناى واقعى دور مى سازد بايستى ترجمه با توجّه بمفاهيم واقعى كه بر كلمات حاكمست انجام شود. [...]
و بريدن از ازدواج و نكاح است و بهمين جهت حضرت مريم (س) را- بتول عذراء- گفته اند يعنى از مردان منقطع بود.
بريدن از نكاح يا بى ميلى نسبت به آن ممنوع است، چنانكه خداى فرموده:
(وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ- 32/ نور) و سخن پيامبر (ص) كه فرمود:
(تناكحوا تكثروا و إنّى أباهى بكم الأمم يوم القيمة) (ازدواج و نكاح كنيد تا فزونى يابيد، من در قيامت از كثرت شما بر ساير امّت ها مباهات مى كنم).
نخلة مبتل- وقتى پا جوش (1) درخت خرما از آن جدا شود.
اصل معنى اين واژه، تفريق و جدايى و زير و رو كردن چيزى است مانند زير و رو شدن خاك به وسيله باد.
بثّ النّفس- رسيدن و فرا گرفتن غم و اندوه بر نفس و جان آدمى است گفته اند بثثته و انبثّ- يعنى پراكندمش و پراكنده شد.
خداى تعالى فرمايد: (فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا- 6/ واقعه) (پس خوار و تباه و پراكنده شد).
و آيه (وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ- 64/ بقره) اشاره به آفريدن و ايجاد كردن موجوداتى است كه موجود نبوده اند و خداى تعالى آنها را پديدار و ظاهر كرده است و آيه (كَالْفَراشِ (الْمَبْثُوثِ)- 6/ قارعه) يعنى همانند پروانه گانى كه بعد از سكون و پنهانى ناگهان به پرواز و خيزش در مى آيند.
و آيه (َّما أَشْكُوا (بَثِّي) وَ حُزْنِي
(1) پاجوش اصلاحى است فارسى يعنى نهالهاى كوچكى كه از هر درختى در پاى آن درخت از خاك برمى آيد و مى رويد كه با مختصر ريشه اى كه دارد آنرا براى تكثير درخت از پاى آن جدا مى كنند و در جاى ديگر مى كارند.
.)
(خارج شدن چيزى در حال انفجار و ناگهانى) چنانكه مى گويند: بجس الماء و انبجس- يعنى آب از زمين با فشار خارج شد، ولى- إنبجاس بيشتر در باره خارج شدن چيزى از جاى تنگ و سخت، و- إنفجار- براى شكافته شدن و خارج شدن از جاى تنگ و وسيع، هر دو بكار مى رود.
و در همين معنى خداى عزّ و جلّ فرمايد: (فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً- 160/ اعراف) و در آيه ديگر (فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً- 60/ بقره) كه در اين دو آيه إنبجاس و انفجار هر دو براى خارج شدن از جاى تنگ بكار رفته است، يعنى خارج شدن 12 چشمه آب از مكانى سخت و تنگ و باز در آيه (وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً- 33/ كهف) و (وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً- 12/ قمر) كه در اين دو مورد- فجّرنا- آمده است نه- بجسنا (در معانى فوق كه گفته شد إنبجاس براى خروج چيزى از مكانى سخت امّا انفجار خروج از هر دو مكان وسيع و تنگ است كه با آيات قرآن روشن شده است).
كشف كردن و طلب كردن يا خواستن است، چنانكه گويند- بحثت عن الأمر و بحثت كذا- خداى تعالى فرمايد: (فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ- 31/ مائده) (در باره پسران آدم است، كه پس از كشته شدن يكى از آنها بدست ديگرى، كلاغى بنابر قانون غريزى و خدايى زمين را با چنگالش زير و رو كرد كه چيزى بيابد و آنجا را گود كرد، ديدن اين عمل انگيزه حفر كردن و دفن كردن برادرش شد).
در عبارت- بحثت النّاقة الأرض برجلها فى السّير- در موقعى بكار مى رود كه پاهاى شتر در راه رفتن بر زمين فرو مى رود و اثر مى گذارد و اين تشبيهى از كندن زمين است.
معنى اصلى بحر، هر مكان وسيعى است كه آب زيادى را در خود جمع كرده است و اين معنى وضعى و ريشه اى بحر است سپس با ديدن وسعت و فرخناى دريا تشبيها گفته مى شود بحرت كذا مثل دريا وسعش دادم و همچنين بحرت البعير- يعنى گوش آن شتر را وسيعا شكافتم.
(بحيرة)- نيز از همين معنى گرفته شده، در آيه (ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ- 103/ مائده)
پيامبر (ص) اين نام را در باره اسبى كه سوار مى شد بكار برده و فرموده (- وجدته بحرا) و در باره كسى كه علم و دانش زياد دارد از واژه- بحر- بكار مى برند و مى گويند- (تبحّر)- يعنى در علم و دانش دريا گونه است و- تبحّر- در علم، گستردگى و وسعت هر چه بيشتر آن علم است.
گاهى مزه شورى دريا را با اين واژه بيان كرده اند و گويند- ماء بحرانى آبى شور و أبحر الماء- آب شور شد، شاعر گويد:
و قد عاد ماء الأرض بحرا فزادنى إلى مرضى أن أبحر المشرب العذب
(آب زمين شور شد و بيمارى من شدّت گرفت براى اينكه شورى آب زمين، آب گواراى آبشخور ناگوار و شور نمود).
عدّه اى از علماء گفته اند اصولا واژه- بحر- بآب شورى گفته مى شود كه گوارا نيست، خداى فرمايد: (الْبَحْرَيْنِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ- 53/ فرقان) آب دريا در اين آيه، از اين روى- عذب و گوارا- ناميده شده كه ملح و نمك با آن آميخته شده چنانكه شمس و قمر را- قمران- گويند (زيرا در نور مشتركند) او ابرهاى پر آب و باران ريز را بخاطر فزونى آبشان- بنات بحر- گويند، يعنى چنين ابرهايى دختران دريا هستند.
و آيه (ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ- 41/ روم) گفته شده منظور از فساد در دريا و خشكى، فساد داخل آب دريا نيست بلكه سرزمينهاى مسكونى و باديه ها و همچنين زمينهاى زراعى و باغات پر نعمت است (كه در اثر عدم رعايت حقّ و عدل فساد و تباهى در آنجا ظاهر و گسترده شده است گويى كه سراسر زمين از
دريا و خشكى آلوده به فساد است).
و- لقيته صحرة بحرة- او را چون صحرا و دريا عريان ديدم و ساختمانى كه او را پوشيده دارد آنجا نبود.
البخل: إمساك و نگهداشتن و حبس كردن اموالى است كه حقّ نيست نگهداشته شود، نقطه مقابل اين حالت، جود و بخشندگى است.
باخل- همان بخل كننده است و امّا- بخيل- كسى است كه صفت بخل در او زيادتر باشد مثل رحيم- كه از- راحم- است.
بخل- دو گونه است يكى بخل داشتن در اموال خويش و ديگرى بخل ورزيدن به اموال غير كه اينگونه بخل، ناپسندتر و مذمومتر است، دليل بر اين قول، سخن خداى تعالى است كه (الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ- 37/ نساء) (كسانى كه خود بخيل اند و ديگران را نيز به بخل ورزيدن أمر و سفارش مى كنند).
البخس، كم كردن و كم شدن چيزى بطريق ظلم و ستم. خداى فرمايد:
(وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ- 15/ هود) و باز در آيه: (وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ (1)- 89/ اعراف)
(1) يعنى به ستم، اشياء مردم را كم نكنيد و از حقّشان نكاهيد كه واژه أشياء، هم شامل متاع و داد و ستد مى شود و هم به ستم گرفتن حقوق مردم، واژه أشياء در اين آيه كه همه ماديات و معنويات را در برمى گيرد يكى از عاليترين شيوه هاى فصاحت و بلاغت و اعجاز قرآنى است، تحدّى قرآن كه مى گويد (فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ- 23/ بقره) نه اينكه منظور تنها جملات و كلمات است بلكه بكار رفتن اين چنين مفاهيمى مانند- أشياء هم هست كه به فراخناى تمام زواياى رفتن اين چنين مفاهيمى مانند- أشياء هم هست كه به فراخناى تمام زواياى حيات انسانى است و در قالب كمترين واژه ها كه به راستى عقل هر خردمندى را حيران و جان و روان هر ذى روحى را به خود مجذوب مى سازد اشاره شده، واژه- أشياء- در اين آيه كه مى فرمايد: از آن كوتاهى و كم نكنيد- در قرآن به معانى زير است كه انسانهاى متعهّد و اجتماعى را موظّف به رعايت آنها نموده است. 1- بخشش و جوانمردى 2- توجّه به مبدأ 3- عوامل روحى 4- تقوا 5- دريافت حقايق جهان 6- سود و منفعت 7- خير و نيكى 8- اموال مورد انفال 9- امور ادارى كشور 10- حكومت 11- فضل و بزرگى 12- بهره و نصيب 13- داورى و نزاع 14- پيامبرى و رسالت 15- محتواى قرآن 16- وحى 17- امور روزانه 18- ابزار و وسايل صنعتى 19- غرايز و سرشت 20- موجودات زنده 21- آثار قيامت 22- آگاهى به زبانها 23- هر چيز ناپايدار 24- عوامل حياتى 25- نهفته هاى انديشه و دل 26- قدرتهاى مادّى 27- جنبه هاى الهى و ملكوتى موجودات 28- خاطرات و انديشه ها 29- بسط رزق 30- هدايت 31- علم و دانش ... و بالاخره تمام آفريده ها و پديده ها در زبان قرآن اشياء ناميده شده اند، اينها است حقايق امورى كه در قرآن با واژه هاى شي ء و اشياء ذكر شده كه رعايت آنها لازمه ايمان و اسلام و انسانيّت است و هيچكس حقّ ندارد در موارد فوق نسبت بساير مردم از آن اشياء محرومشان سازد و يا از حقّشان كم گزارد امّا جنبه هاى منفى، و زيانبخش كه اشياء عبارتند از انسان قبل از پيدايش، بتها، ظنّ و گمان كفر و شرك كه اصولا قابل ذكر نيستند و بآنها اشياء خطاب نمى شود.
.)
البخس و الباخس چيز كم و اندك و آنكه از حقّ مردم و كار مردم كم مى گزارد.
و آيه (وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ- 20/ يوسف) گفته اند- بخس- در اينجا يعنى- باخس- و- ناقص- و بمعنى كم و اندك است- و آنكه ارزش و قيمت چيزى را كم كند (در اين آيه به ارزش حضرت يوسف در عمل آنها و به ستمى كه در حقّ او روا داشته اند اشاره شده است).
مبخوس يا منقوص- هر دو يكى است يعنى- كم شده.
باب تفاعل بخس هم- تباخسوا يعنى تناقصوا و تغابنوا- كه انجام فعل دو جانبه است يعنى بعضى ديگر را مغبون كردند و از حقّشان كم گزاردند.
البخع يعنى خود را با غم و اندوه تلف كردن، خداى فرمايد: (فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ- 6/ كهف) كه نوعى ترغيب و تشويق بر تأسّف نخوردن و ترك حزن و اندوه است مانند آيه (فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ- 8 فاطر) خويشتن را بر اندوهشان تلف مكن.
شاعر گويد:
ألا أيّهذا الباخع الوجد نفسه (اى كسى كه با خود خورى و حزن و اندوه وجود خود را هلاك و تلف مى كنى).
بخع فلان بالطّاعة و بما عليه من الحقّ- او حقّ را پذيرفت و با أذعان و اقرار حقّ را گردن نهاد، با اينكه كراهت زيادى نسبت به حقّ داشت امّا آنرا پذيرفت، و اين معنى از فعل- بخع- كه در جمله بكار رفته است، روشن است، مثل عبارت- بخع نفسه فى شدّته- يعنى محزون و غمگين ساختن خويشتن و خود خورى در شدّت غصّه و أندوه.
پيشى گرفتن و سرعت، خداى فرمايد: (وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً- 6/ نساء) با زياده روى و شتاب و سرعت أموال يتيمان را نخوريد.
چنانكه گويند: بدرت إليه و بادرت- يعنى باو پيشى جستم، لغزش و خطائى هم كه با شدّت و خشم واقع مى شود- بادرفة- تعبير مى شود كه جمعش بوادر- است.
كانت من فلان بوادر فى هذ الأمر- در اين كار خطاها و شتابزدگى داشت.
به قرص ماه در نيمه هر ماه بدر- مى گيرند براى اينكه در آن شب، در طلوع كردن بر غروب خورشيد پيشى مى گيرد، و نيز گفته اند نام بدر- براى قرص ماه بخاطر اين است كه در آن شب به- بدرة- شباهت دارد (بدره كيسه اى چهار گوش و چرمى است كه پر از پول مى كنند و به شكل كره اى در مى آيد).
بهر حال و با هر تعبير كه گفته شده- بدر- مصدرى است در معنى فاعل و به عقيده من بهتر است كه- بدر- ريشه لغت باشد و سپس معانى مختلف از آن ظاهر شود، گاهى مى گويند، بدر كذا: مانند طلوع قمر در نيمه ماه ظاهر و نمايان شد و گاهى تمام بودن قرص ماه را به كيسه پر پول تعبير كرده اند.
بيدر-: مكانى است كه براى خرمن خرمن كردن گندم آماده مى شود و مدوّر بودن ماه را به كومه هاى گندم و ساير غلات تعبير و تشبيه كرده اند، خداى فرمايد:
(وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ (بِبَدْرٍ)- 123/ آل عمران) بدر (1) مكانى است معروف و مخصوص ميان مكّه و مدينه.
إبداع، همان إنشاء و آفريدن است كه بدون نمونه قبلى ايجاد و انجام شود، ركيّة بديع- يعنى حفره و چاه جديد و از همان واژه است، هر گاه كلمه بديع- در باره خداى تعالى بكار رود به معنى ايجاد و آفرينش چيزى است بدون مادّه و ابزار و بدون زمان و مكان، اينگونه آفرينش و إبداع خاصّ خداوند است.
واژه (بديع)- به مبدع- يعنى ايجاد كننده گفته مى شود، مثل آيه
(1) ياقوت مى نويسد- بدر- چاه آب مشهورى است ميان مكّه و مدينه كه تا ساحل دريا يك شب راه است، و در كنار اين چاه جنگ معروف بدر كه باعث پيروزى و غلبه اسلام و جدايى ميان حقّ و باطل شد اتّفاق افتاد در ماه رمضان سال دوّم هجرى (معجم البلدان جلد 1).
(بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 117/ بقره) اسم مفعول آنهم مبدع است مثل حفره و چاه جديد يا- ركية بديع- (البدع)- براى اسم فاعل و مفعول هر دو بكار مى رود، در آيه (قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ- 9/ احقاف) كه گفته اند، معنايش، مبدع- و اسم مفعول است يعنى اوّلين رسولى نيستم كه خداوند فرستاده است و سابقه چنين امر بديعى نيز نداشته ام، عده اى گفته اند واژه- بدعا- در اين آيه اسم فاعل است يعنى من در آنچه مى گويم نخستين رسول نيستم.
معنى- (بدعت)- در مذهب، وارد كردن سخنى است كه گوينده اش و عمل كننده اش بر روش و سيره صاحب شريعت، و كتاب و سنّت و همچنين بر اصول محكم و استوار و نمونه هاى با خير و صلاح دين نباشد.
روايت شده است كه: (كلّ محدثة بدعة و كلّ بدعة ضلالة و كلّ ضلالة فى النّار (1).
الإبداع بالرّجل- يعنى پياده رفتن در وقتى كه در مركب سوارى آثار خستگى و ضعف ظاهر شده است.
(1) يعنى هر سخن و عمل خود ساخته اى بدعت است و هر بدعتى گمراهى و هر گمراهى در آتش است، با توجّه به نمونه اى از بدعت كه در قرآن در باره (رهبانيّت) يعنى ترك همسرى و زندگى نمودن عدّه از نصارى در سوره حديد بيان شده است معلوم مى شود كه هر چيزى كه در كتاب و سنّت و عمل پيامبر (ص) و پيروان راستينش، اصل و سابقه اى نداشته باشد، بدعت است شارحين اين حديث شريف گفته اند، بدعت يا سخن جديد دو گونه است:
1- بدعت هدايت كننده.
2- بدعت گمراه كننده.
آنچه را كه بر خلاف امر خداى و پيامبرش باشد مورد مذمّت و إنكار است و آنچه كه تحت قاعده عمومى است و خداوند بسوى آنها انسانها را فرا خوانده است، خدا و پيامبر (ص) آنها را تشويق نموده اند در تحت شرايط بدعت هدايت كننده است، و قابل مدح و ستايش، امّا مطالبى كه مانند انواع جود و سخاوت و كارهاى نيك و پسنديده است كه مخالفتى هم با اصول شريعت ندارد پيامبر (ص) آنها را نيكو شمرده و حتّى پاداش هم در برابر آنها ذكر كرده است و فرموده: (من سن سنة حسنة كان له اجرها و اجر من عمل بها) امّا در باره بدعتهاى بى سابقه در دين نو خود ساخته كه مغاير با روح دين است فرموده:
(و من سنّ سنّة سيّئة كان عليه وزرها و وزر من عمل بها) يعنى هر كس خلاف امر خداى و رسولش سنّتى زشت و ناپسند ايجاد كند و بنا نهد گناه آن عمل و كسانى كه بآن عمل كنند بر عهده اوست.
الإبدال و التّبديل و الّتبدّل و الأستبدال- يعنى قرار دادن چيزى بجاى چيز ديگر اين معنى از معنى واژه- عوض- عامتر است زيرا عوض كردن يعنى دادن چيزى بجاى چيز اوّل با بخشيدن چيز ثانى و دوّمى بجاى اوّلى، امّا (تبديل) در حقيقت تغيير دادن بطور مطلق است هر چند كه بدل او و يا چيز ديگر را در جاى آن نگذاريم فقط تغييرش دهيم.
خداى تعالى فرمايد: (فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ- 59/ بقره) و (وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً- 55/ نور) و (فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ- 70/ فرقان) در معنى آيه اخير يعنى تبديل كردن خداوند بديها را به خوبيها گفته شده، اعمال صالح و شايسته اى انجام مى دهند كه كارهاى سوء گذشته شان را باطل مى كند و نيز گفته شد كه خداى تعالى كارها يعنى سيّئاتشان را محو نموده تا بحساب- حسناتشان شمرده شود. خداى فرمايد: (فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ- 181/ بقره) و (وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ- 101/ نحل) و (بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ- 16/ سباء) و (ثُمَّ بَدَّلْنا مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ- 95/ اعراف) و (يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ- 48/ ابراهيم) كه در همه اين آيات تبديل در معنى تغيير و دگرگونى حال است نه چيزى جاى چيزى را گرفتن.
و همچنين آيات (أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ- 26/ غافر) و (وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ- 108/ بقره) و (وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ- 38/ محمّد).
و امّا در آيه (ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ- 29/ ق) يعنى تغييرى در آنچه را كه در لوح محفوظ است داده نمى شود، اشاره و آگاهى دادن به اينستكه آنچه را كه خداوند مى داند و در آينده واقع مى شود همان است كه به تحقيق مى داند كه تغييرى نخواهد كرد، و گفته اند تعبير آيه اينستكه در سخن خداوند خلاف واقع نمى شود و اين تعبير را بدو دليل گفته اند:
اوّل- آيه (تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ
امّا معنى ابدال و جايگزين كردن امّت شايسته كه خداوند ايشانرا جانشين
(1) منظور نهى از أخته كردن غلامان و خواجگان است كه در دوران بردگى در كشورهاى
امّت هاى گذشته ديگر قرار مى دهد در حقيقت همان كسانى هستند كه اخلاق ناپسند خود را تغيير داده و متحوّل گشته اند و حالاتشان بصفات حميده و متعالى بدل شده و همين ها هستند كه خداوند در آيه (فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ- 70/ فرقان) به آنها اشاره مى كند.
البادلة- به عضوى از بدن كه ميان گردن و جناغ سينه قرار دارد گفته مى شود كه جمعش- بآدل- است، شاعر گويد:
و لا رهل لبّاته و بآدله (سر و گردن و سينه اش حركتى نداشت).
البدن، به معنى جسد است، ناميدن جسم به بدن بخاطر بزرگى جثّه است امّا ناميدن جسد به اعتبار رنگ بدن است چنانكه، در عبارت- ثوب مجسد- يعنى لباس رنگى كه از ريشه- جسد- است.
إمرأة بادن و بدين-: زنى تنومند و بزرگ، شتر را هم به خاطر پر گوشت بودنش- بدنه ناميده اند.
بدن- و بدّن-: فربه و چاق شد، و گفته اند- بدّن- يعنى پير شد، مصراع زير در همين معنى است:
و كنت خلت الشّيب و التّبدين (پيرى و مسن شدن را پنداشته و تصور كرده بودم.
غير اسلامى و بعدها هم غرب پرستان و بيگانه روشان حاكم عيّاش براى آنكه خواجه محرم در حرمسراهاى خود داشته باشد آنها را اخته مى كردند و از نسل و مردى مى انداختند اين عمل ننگين و ناپسند را اسلام در 1400 سال قبل قدغن كرده است و به نصّ آيه (يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى 13/ حجرات) حكم جهان شمول برابرى نژادى را صادر كرد و باز فرمود:
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً- 97/ نحل) و باز فرمود: (مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً- 32/ مائده و باعتابى ملالت بار و انسان ساز فرمود (وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ- 9/ تكوير) اى انسانهاى جنايتكار به چه گناه هزاران نسل انسانى را منقطع النّسل كرديد و از بين برديد مسلّما بايستى پاسخ دهيد قطعا تمام عواملى كه جهانخواران امروز در باره از بين بردن نسل انسان انجام مى دهند مسئول، و مشمول و مورد خطاب اين آيات هستند.
و بر اين معنى، حديثى است كه از پيامبر (ص) روايت شده (لا تبادرونى بالرّكوع و السّجود فإنّى قد بدّنت) در ركوع و سجود بر من پيشى نگيريد زيرا بزرگسال و مسن شده ام.
ولى آيه (فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ (بِبَدَنِكَ)- 92/ يونس) (يعنى با جسدت، و گفته اند- بدن- در اين آيه به معنى زره است (1).
درع و زره را هم- بدنة- ناميده اند زيرا بر بدن قرار مى گيرد چنانكه آستين پيراهن را هم دست پيراهن و لباس ناميده اند و جاى پشت و شكم را هم ظهور و بطن، آيه (وَ (الْبُدْنَ) جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ- 36/ حجّ) واژه- بدن- در اين آيه جمع- بدنة، يعنى شتر قربانى.
بدا الشّي ء، بدوا و بداء، كاملا روشن و آشكار شد، خداى فرمايد: (وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ- 47/ زمر) و (وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا- 48/ زمر) و (فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما- 121/ طه) (كه هر سه آيه فوق در همان معنى ظهور كامل و به خوبى آشكار شدن است).
(بدو)- به معنى روستانشينى در مقابل- حضر: شهر نشينى، است، آيه (وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ- 100/ يوسف) يعنى باديه و بيابان و هر جائيكه در سفر از دور پيدا مى شود و مقصد است.
(1) بدن- بدون تاء تأنيث، زره كوتاهى است كه از طلا و پشم بافته مى شود در مصر لباسى مى سازند كه در تار و پودش فقط ده- اوقيه- پشم بكار رفته و بقيّه از طلاست بطوريكه به دوختن احتياجى ندارد و قيمتش هزار دينار است اين زره ها نيم تنه بافته مى شود، اوقيه، وزن و پيمانه اى است برابر 12 درهم و يك دوازدهم رطل، ابن اعرابى مى گويد، در آيه:
(نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ- 92/ يونس) اى- ننجيّك بدرعك- يهوديان در باره غرق شدن فرعون شك كردند تا اينكه جنازه اش با همان زره اى كه بر تن داشت در ساحل پيدا شد فهميدند كه غرق شده است چون داعيه خدايى داشت نبايد غرق مى شد، بر سطح آب آمدنش با همان زره كه مخصوص فرعون بود نشانه اى بر نبوّت موسى عليه السّلام بود.
خواجه عبد اللّه انصارى مى نويسد: امروز تو را بر سر آب آريم با اين زره. (ابن سيده- مقريزى ج 1 ص 177- خطط- آدم متزج 1 ص 352 فخر رازى ج 17 ص 157 تفسير كبير- أزهرى/ تهذيب ج 14- تنوير المقياس بيضاوى).
به ساكن باديه هم- (باد)- گويند، مانند آيه (سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ (1)- 25/ حجّ) و آيه (لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ- 20/ احزاب) (كه- باد و بادون- در هر دو آيه اشاره به ساكنين روستاهاست).
آغاز كردن- بدأت بكذا- و- أبدأت و ابتدأت- يعنى پيش داشتم و از قبل انجام دادم، بدء و إبداء- مقدّم داشتن چيزى بر غير آن كه خود نوعى پيش داشتن و تقديم است، خداى فرمايد: (وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ- 34/ يونس) و (كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ- 29/ اعراف) همه در معنى فوق است.
مبدأ الشّى ء- آغاز هر چيزى كه اشياء ديگر از آن تركيب مى شود و بوجود مى آيد، پس حروف مبدأ سخن و كلام است و چوب مبدأ و سر آغاز، تخت و كرسى و درب است و هسته خرما مبدأ نخل، و به بزرگ مردى كه هر گاه بخواهند بزرگان را بشمارند از او آغاز مى كنند- بدء- گويند و خداى آغاز كننده و پايان دهنده آفرينش است يعنى او سبب مبدأ و نهايت است.
مى گويند- رجع عوده على بدئه: آخرش به اوّلش برگشت.
و- فعل ذلك عائدا و بادئا و معيدا و مبدئا- آنكار را در حالى كه پايان دهنده
(1) آيه فوق در باره پاسخ عمل غرور آميز كفّار است كه نمى گزارند همه مردم در مسجد الحرام بمانند، بودن در خانه خداى را براى خود با روح كفر آميزشان مايه تفاخر مى گرفتند در اين آيه هم خداوند همان عدم برترى نژادى، و طبقاتى و اصطلاحات كفر گونه طبقه گرايى را محكوم مى كند و مى گويد همه در خانه خدا و پيشگاه خداوند مساويند چه ساكنين آنجا و چه روستائيان و باديه نشينان، همه برابرند و در پايان آيه مى فرمايد و هر كسى روش إلحادى و ظلم را پيشه كند، و بخواهد ستم كند مجازاتش عذاب دردناك است (وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ- 25/ حجّ) يعنى تقسيم كنندگان انسانها از روى تفاخر و ستم و ممانعت از طريق اللّه را كفر و الحاد مى داند مگر نه اينست كه در موسم حجّ ميليونها انسان را كه در شهرهاى خويش براى خود به منظور لذّات و مقام مادّى و معنوى فخرى قائل بودند. همه را بيك جامه سپيد رنگ وارد مى كند تا شايد عبرتى باشد براى آنها و سايرين، لذا مى بينيم كه صدها هزار سياه پوست، و سپيد پوست در حجّ احساس برادرى مى كنند هر ساله هزاران سياه پوست به دين رهائى بخش اسلام مى گروند پيروان نوح هم از طرف همان مستكبرين تاريخ به بادى الرّأى- تعبير مى شوند يعنى روستائيان ساده لوح و حال اينكه خداوند مى فرمايد شما كفّار كم خرد، بى شعور و بد عاقبت هستيد.
و شروع كننده بود انجام داد.
أبدأت من أرض كذا: براى خروج و سفر از آن سرزمين آغاز كردم.
(بادئ الرّأى)- ناپخته رأى و پاك ضمير (ساده لوح).
بادى الرّأى- بدون همزه حرف (ى) هم خوانده شده يعنى كسيكه چيزى اظهار مى كند ولى در آن تفكّر انديشه نكرده.
بدئ- مانند- بديع- يعنى ايجاد شدن چيزى كه در قبل معمول نبوده و شناخته نشده.
بدأة- نصيب و بهره نخستين كه هر تكه بزرگ گوشت را هم- بدء گويند.
التّبذير، يعنى تفريق و پخش كردن چيزى، اصلش از ريختن و پاشيدن بذر است كه بطور استعاره در باره كسى كه مال خود را بيهوده پخش و توزيع مى كند، بكار رفته است تبذير البذر:- بصورت ظاهر از نظر كسى كه از پايان آن بذر پاشى بى اطّلاع است، ضايع شدن و دور ريختن بذر به نظر مى آيد امّا اينكار تبذير به معناى هدر دادن نيست، و آيه (إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ- 27/ اسراء) و (وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً- 26/ اسراء) (كه در اين دو آيه ضايع كردن هر چيزى به بيهودگى و بدون در نظر گرفتن نتيجه آن پيروى از شيطان و برادرى شيطان است).
برّ نقطه مقابل- بحر- يعنى خشكى است، در واژه بحر تصوّر گستردگى و وسعت مى رود، و- برّ- يعنى خشكى از آن مشتّق شده است.
برّ- فزونى و وسعت در خير و نيكى است و گاهى اين صفت به خداى تعالى نسبت يافته است، مانند آيه (إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِيمُ- 28/ طور) و همينطور در باره بندگان خدا كه گفته مى شود- برّ العبد ربّه- يعنى اطاعت و پرستش او نسبت بخداى، وسيع و گسترده است.
پس برّ- از طرف خداى ببندگانش، زيادى ثواب و پاداش است و از جانب بندگان پرستش و طاعت، كه اين طاعت و پرستش خود دو گونه است:
نوعى طاعت در عقيده (اطاعت) و نوع ديگر طاعت در اعمال و كارها.
و آيه زير را خداوند شامل تمام معانى- برّ- نموده است كه (لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ
تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ- 177/ بقره) تا آخر آيه ...
و بر اين اساس حديثى از پيامبر (ص) روايت شده كه از او در باره برّ- مى پرسند در جواب اين آيه را تلاوت مى فرمايند، زيرا اين آيه متضمّن، و در برگيرنده اعتقاد، فرايض، اعمال و نوافل (1) است (ايمان، عمل صالح و واجبات عبادى و مستحبّات).
و- برّ الوالدين- نيكى كردن به بهترين وجه به پدر و مادر است كه ضدّ آن- عقوق- است، خداى تعالى فرمايد: (لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ- 8/ ممتحنه).
(خداوند شما را از نيكى كردن به كسانى كه با شما نجنگيدند و از شهر و ديارتان بيرونتان نكرده اند، نهى نمى كند و باز نمى دارد).
برّ- در راستگوئى هم بكار رفته است زيرا در راستگوئى خير زياد هست.
برّ- در سوگند خوردن نيز بكار مى رود يعنى در سوگندش و سخنش راست، مى گويد.
شاعر گويد: أكون مكان البرّ منه (من بجاى سوگند درست و صحيح او، ضامنم).
گفته اند منظور از- برّ- در شعر فوق دل است ولى چنين نيست بلكه در همان معنى است كه قبلا گفتيم، يعنى چون سوگندش درست است، پس براستى مرا دوست دارد و اين را چون سوگند مى داند.
(1) چون راغب (ره) در تقسيم بندى و معانى متعالى اجتماعى آيه فوق با اشاره بحديث نبوى حقّ مطلب را اداء نموده، حيف است كه همه آيه يادآورى نشود. (لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ- 177/ بقره). كه شامل موارد پنج گانه ايمان به (خداوند، نبوّت، معاد، كتاب و فرشتگان) و در مورد اقتصادى و مالى و اجتماعى، يك مورد عبادتى (نماز) و دو مورد اخلاقى (وفاى بعهد و پايدارى و رشادتها و سختيها) است.
برّ أباه- به پدرش نيكى كرد كه اسم فاعلش- بارّ و برّ- است مانند- صائف و صيف و- طائف و طيف- و بر اين معنى است آيه (وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ
برّ فى يمينه فهو بارّ- (در سوگندش راست گفت و راستگوست).
افعال ديگر اين واژه- أبررته- و- برّت يمينى- و- حجّ مبرور- يعنى حجّى مقبول و پذيرفته شده، جمع بارّ- (أبرار) و بررة- است. خداى فرمايد: (إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ- 13/ انفطار) و (كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ- 18/ مطفّفين)، و در صفت فرشتگان گويد: (كِرامٍ (بَرَرَةٍ)- 16/ عبس) واژه- بررة- در قرآن ويژه ملائكه است زيرا معنى آن از- أبرار- بليغ تر و رساتر است و- برره- جمع- برّ- است.
و امّا- أبرار جمع بارّ است، و برّ- از بارّ در معنى بليغ تر است چنانكه واژه عدل از عادل بليغ تر است.
(بُرّ)- گندم است و نامگزاريش به- برّ- از اين جهت است كه گندم بالاترين چيزى است كه مورد نياز است و مصرف غذايى دارد.
برير- ميوه درخت اراك است كه از آن مسواك مى سازند.
در مثل گويند- لا يعرف الهرّ من البرّ (1) اين اصطلاح حكايت صدا و بازگو كردن صوت واژه ها است امّا معنى صحيحش اين است كه او دوست و دشمن را نمى شناسد و كسى را كه به او نيكى مى كند از كسى كه به او بدى مى كند تشخيص نمى دهد.
بربرة- پر گويى در كلام و سخن است كه از آهنگ- بربر- كردن گرفته شده است.
البروج، قصرها و كاخ ها كه مفردش- برج- است- بروج النّجوم- موقعيّت مخصوص ستارگان، خداى تعالى گويد (وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ- 1/ بروج) و
(1) در فارسى هم اين اصطلاح بكار مى رود، بابا طاهر مى گويد:
خوشا آنان كه هرّاز برّ ندانند نه حرفى وا نويسند و نه خوانند
كه منظور بابا طاهر افراد درس ناخوانده است نه نادان.
(الَّذِي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً- 61/ فرقان) و (وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ- 78/ نساء).
بروج مشيّدة- در آيه اخير قصرهاى زمينى است و اگر منظور- بروج النّجم- يعنى مكان فلكى و موقعيّت ستارگان باشد لفظ مشيّدة- بطور استعاره بكار رفته است و اشاره به معنى آن يعنى همان چيزى است كه زهير (1) در شعرش بر آن اشاره نموده و مى گويد:
و من هاب اسباب المنايا ينلنه و لو نال اسباب السّماء بسلّم
(كسى كه از جنگ و رسيدن مرگ بخويشتن مى ترسد هر گاه با وسايلى به آسمان رود كه بخواهد بگريزد باز مرگها او را در مى يابند).
و اگر منظور برجها و قصرهاى زمينى باشد، شاعر ديگرى بآنها چنين اشاره مى كند كه:
و لو كنت فى غمدان يحرس بابه أراجيل أحبوش و أسود آلف إذا لأتتنى حيث كنت منيّتى يحثّ بها هاد لاء ثرى قائف
(اگر در قصر معروف صنعاء باشم و مردانى دلاور و هزاران سپاه قهرمان درگاه آنرا محافظت كنند، ناگهان در همان جا كه هستم مرگم فرا مى رسد و راهنما و بيابانگرد، مرگ را بسويم هدايت خواهد كرد).
ثوب (مبرّج)- پارچه اى كه بر آن شكل برج ها نقّاشى شده و به اعتبار زيبائيش چنين ناميده اند.
و گفته شده:
تبرّجت المرأة- يعنى در اظهار نيكى ها به او تشبيه و همانندى پيدا كرد.
(1) زهير بن ابى سلمى از شعراى مشهور قبل از اسلام و صاحب يكى از معلّقات سبعه است كه قبل از اسلام در خانه كعبه بخاطر فصاحت و بلاغت آن را آويخته بودند و بعد از نزول قرآن و شنيدن آياتش آنها را برچيدند. زهير در ميان آن شعراء به استحكام لفظ و دوستى حقّ معروف است و در شعرش حقّ دوستى بخوبى روشن است بگفته ابن قتيبه دينورى عزّت و احترامى داشته است كه او را حكيم شعراء گفته اند زيرا شعرش با حكمت در آميخته و از سلاست و روانى خاصّى برخوردار است، بيتى كه راغب (ره) از او نقل كرده است اختلافى در مصراع دوّم با شعرى كه ديوان اوست دارد و آن فرق چنين است كه بجاى- و لو نال- و ان يرق اسباب السّماء بسلم- است.
ظهرت من برجها- از قصرش ظاهر شد، و آيه زير به صورت نهى بهمين معنى دلالت دارد (وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ، تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى 33/ احزاب) و. (غَيْرَ مُتَبَرِّجاتٍ- 60/ نور) نيز بهمان اعتبار است.
البرج- بزرگى و زيبائى چشم است كه بدو معنى كه در باره برج و قصر گفتيم تشبيه شده است.
البراح، مكان وسيع و فراخى كه نه بناء و ساختمان در آن هست و نه درختى، گاهى روشن بودن آن مكان با اين كلمه تعبير مى شود، و مى گويند- فعل كذا براحا- يعنى با صراحت و روشنى كه چيزى آنرا پنهان نمى كند و- برح الخفاء- ظاهر و آشكار شد، گويى كه در حال رفتن است و ديده مى شود.
براح الدار: حياط و فضاء خانه.
برح- بجاى وسيعى رفت.
بارح: باد شديد، و نيز بارح- آهو و پرنده را گويند، ولى استعمال لفظ- بارح خصوص حيوانى است كه از تيررس تيرانداز منحرف مى شود به طورى كه ممكن نيست تير به او برسد، اينچنين حيوانى و اين واژه يعنى بارح را شوم دانسته اند و بآن تشاؤم مى نمايند يعنى (فال بد زدن) كه جمعش بوارح- است نقطه مقابل اين حيوان شوم و گريز پا- سانح- است، يعنى حيوانى كه بسوى تيرانداز مى آيد و امكان تير زدنش هست. باين حيوان، يعنى سانح فال نيك مى زنند (تفاؤل).
بارحه: شب قبل و شب گذشته.
(برح)- در دور شدن و رفتن ثابت و استوار شد، آيه (لا أَبْرَحُ- 60/ كهف) مثل- لا أزال است يعنى ثابت ماندن، برح اقتضاى معنى نفى دارد، زيرا برح و زال- اگر حرف نفى (لا) بر سرشان در آيد نفى در نفى مثبت مى شود، پس لا أبرح و لا أزال- يعنى پيوسته و هميشه خواهم بود.
خداى عزّ و جل فرمايد: (لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ- 91/ طه) (هميشه در آنجا مقيم خواهيم بود) و (لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ- 60/ كهف) (پيوسته مى روم تا به
محلّ تلاقى دو دريا برسم).
و چون يكى از معانى بارح- تشاؤم و بدبينى و فال بد زدن است- واژه هاى- تبريح و تباريح- از همان معنى مشتّق شده است مى گويند- برّح بى الأمر- كار بر من دشوار شد.
برّح بى فلان- كه در موقع اقامه دعوى بكار مى رود.
ضربه ضربا مبرّحا: او را بسختى زد.
جاء فلان بالبرح: به مبارزه آمد.
أبرحت ربّا و أبرحت جارا: بزرگش داشتم و إكرامش كردم.
برحى، مرحى- تير نزدن و تير زدن به نشانه است (برحى در سلامت، مرحى در تشويق) برحين و برحاء- شدائد و سختى ها.
برحا- نيز- تب شديد است.
اصل برد خلاف حرّ (گرما) است يعنى سرما، گاهى از لفظ سرما معنى ذاتى آن تعبير مى شود و مى گويند- برد كذا- يعنى كاملا سردش شد و برد الماء كذا- آب اينچنين سرد شد، مانند ستبرد أكبادا و تبكى بواكيا.
(بزودى دلهاشان سرد و ديدگانشان اشك آلوده خواهد شد).
برّده- هم بهمان معنى است، عبارت- قد جاء أبرد- صحيح نيست.
برّادة- چيزى است كه آب را سرد و خنك مى كند.
عبارت- برد كذا- زمانى بكار مى رود كه ميزان سردى در چيزى ثابت باشد مثل اختصاص دادن حركت بگرما پس- برد كذا- يعنى سرما در او ثابت شد (نه خنك شد) چنانكه گفته مى شود.
برد عليه دين- قرض و دين بر او ثابت است (شاعر گويد) اليوم يوم بارد سمومه (امروز روزى است كه باد گرمش هم سرد و خنك كننده است).
ديگرى گويد:
قد برد الموت على مصطلاه
(مرگ سرد بر مركز جان گرمش رخنه كرد و ثابت شد).
لم يبرد بيدى شي ء: چيزى در دستم نماند.
برد الإنسان- مرد.
برده: او را كشت.
سيوف البوارد- شمشيرهاى سرد و كشنده كه متعرّض پيكرها مى شود كه با كشتن و بى جان كردن، سردى و سكون آنها را نشان مى دهد.
خواب را هم- (برد)- گويند يا از جهت اينكه ظاهر بدن سرد است و يا اينكه از حركت بسكون مى رسد و آنطوريكه فهميده شده- نوم و خواب هم، از جنس مردن است، خداى فرمايد (اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها- 42/ زمر) و (لا يَذُوقُونَ فِيها بَرْداً وَ لا شَراباً- 42/ نباء) يعنى خواب (1) (در آيه اوّل از مرگ و دوّم از خواب- نام برده شده كه هر دو اشتراك بى اثرى و منفى دارند و ساكنند و سرد).
عيش بارد زندگى خوب و پاك، باين اعتبار كه انسان در هواى گرم از سردى و سرما لذّت مى برد يا اينكه سكون و آرامش مى يابد.
أبردان- يعنى پگاه و شامگاه، زيرا اين اوقات روز خنك تر است.
(برد:) برف يا بارانى كه در اثر هواى سرد منجمد مى شود.
برد السّحاب- مخصوص به هواى سرد و ابرى است.
سحاب أبرد و برد: ابرى كه بسيار سرما زاست.
خداى تعالى فرمايد: (وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِيها مِنْ بَرَدٍ- 43/ نور)، (يعنى
(1) وجه مشترك نوم و برد يا خواب و سرما كه بيكديگر تشبيه شده اند اينستكه هر انسانى در موقع خواب نياز به روپوش و روى انداز دارد چه در تابستان و چه در زمستان يا در هر مكانى و حال اينكه درجه حرارت بدن همان 37 است علّت اين است كه همانطوريكه در آيه اشاره شده خواب نوعى مرگ است زيرا تعلّق روح و تسلّط و كارفرمايى روح در هر دو حالت متوقّف است و روياى صادق يعنى فعّاليت روح بدون تعلّق به جسم، چون در جسم حواس ظاهر فعّاليت احساسيش تعطيل مى شود لذا پيامبر (ص) در باره روياى صادق باين معنى فرموده:
نگر خواب را بيهده ننگرى يكى بهره دانش ز پيغمبرى
ريزش برف از ابرهاى متراكم چون كوهها).
(البردىّ)- گل يخ يا گياهى كه در برف و سرما مى رويد.
البردة- تخمه يا (رو دل) كه گويند سر منشأ بيماريهاست، ناميدن تخمه يا رو دل به- البردة، از اينجهت است كه هضم نشدن غذا در اثر خامى و سردى طبيعى است كه دستگاه گوارش در آن حالت نمى تواند غذاها را پخته و آماده هضم كند.
البرود- وسيله خنك كننده و خنك شده كه گاهى بر وزن- فعول- در معنى فاعل است و گاهى در معنى مفعول مانند- ماء برود- يعنى آب سرد.
ثغر برود- دهان و دندان خنك، يا درّه كوهستانى سرد.
كحل برود- دواى خنك كننده چشم درد.
بردت الحديد- آهن را سائيدم و سمباده زدم.
بردته- او را كشتم، البراده- ريزه هاى آهن، المبرد- سوهان و هر چيز سرد كننده، البرد- جمع بريد يعنى چاپارها و پيك هاى نامه رسان در راه ها و شهرها كه فاصله به فاصله با سرعت در منازل و چاپار خانه ها، امانات و نامه ها را به يكديگر مى رسانند و بجاى هم قرار مى گيرند. و سپس بهر چيزى كه سرعت دارد بريد- گويند.
بالهاى پرندگان را نيز- بريداه- يعنى بالهايش گويند، به اين اعتبار كه كار چاپارها را انجام مى دهند و پرندگان نامه بر هم در ميان مردم و در همان راه و مقصود بكار مى روند، اينگونه نامگزارى فرعى است بر معين فرعى كه از اصل ريشه واژه اشتقاق مى شود و در اصل اشتقاق بيان مى شود.
البراز صحراء و فضاى خالى و باز- برز- رسيدن بچنان فضائى، براز- يا چيزى است كه بذات خود آشكار و روشن است مانند بيابان، در اين آيه (وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً- 47/ كهف) يعنى در آن سرزمين ساختمان و بناء و ساكنى نيست.
واژه- (مبارزه)- از همين ريشه است كه براى جنگيدن بكار مى رود و هر جنگجو در صف جنگ ظاهر مى شود مثل معنى آيات (لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ- 154/ آل عمران) و (وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ- 250/ بقره) و يا اينكه- برز- و-
بارز- در معنى روشن بودن بخاطر فضل و بزرگى يا پيشى گرفتن در كار نيك و پسنديده يعنى (مشخّص بودن است) كه آن كار يا صفات و انديشه هاى درونى و پوشيده شخصيّت او را آشكار و بارز مى كند، در اين معنى سخن خداى تعالى است كه مى فرمايد: (وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ- 48/ ابراهيم) و (بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعاً- 21/ ابراهيم) و (يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ- 16/ غافر) يعنى همه چيز در پيشگاه خدا ظاهر و روشن است و آيه (بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغاوِينَ- 91/ شعراء) هشدار و تنبيهى است بر اينكه در قيامت دوزخ مقابل و پيش روى گمراهان و كفّار قرار مى گيرد.
إمرأة برزة- زن عفيف و پاكدامن كه ارزش و برتريش از عفّت است (1) نه اينكه واژه- برزه- اقتضاى چنين معنى داشته باشد.
البرزخ: حدّ و مرز و مانع ميان دو چيز، مى گويند، اصلش برزه- است كه معرب شده (2) در آيه (بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ- 20/ الرّحمن) برزخ در قيامت حائلى ميان انسان و رسيدن بمقامات عالى اخروى است و اين اشاره اى است به رويداد مذكور در آيه (فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ- 11/ بلد) و (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ- 100/ مؤمنون) اين رويدادها، و عقبه ها، موانعى است از حالات مختلفى كه بآنها نمى رسند مگر انسانهاى شايسته و صالح، و گفته اند برزخ- ميان مرگ يا قيامت است.
(1) واژه- برز- و- برزه- در زبان كردى هم بمعناى بلندى كوه، و جايگاهى مرتفع است، ادّيشير مى نويسد- البرز- يعنى مرد و زنى كه بخاطر عقل و انديشه و عفّت و پاكدامنى مورد اعتمادند- برز- واژه اى است فارسى و معنايش بزرگى و حسن و برترى است. (الالفاظ الفارسيّه المعربه- ص 19) واژه- برزه- در معنى جمال و زيبائى و در رديف لغات فارسى كه معرب شده آمده است. (غرائب اللّغة العربيّة ص- 218). [...]
(2) واژه- برزخ- كه راغب رحمه اللّه مى گويد (آنرا معرّب مى دانند)- معنى آن در كتاب الالفاظ الفارسيّه المعربة ص 19 چنين آمده است، برزخ معرب است؟- كه معنيش زارى و گريه است يا جايگاه تأثّر و زارى است كه در عربى حدّ ميان دو چيز و ميان دنيا و آخرت از زمان مرگ تا برانگيخته شدن بعث و قيامت است.
(1) البرص، لكّه هاى سپيد روى پوست بدن (پيسى) كه معروف است، ماه را هم بخاطر لكّه هائى كه بر سطح آن ديده مى شود، أبرص گويند.
سامّ أبرص- نوعى سوسمار خالخالى (مخطّط) و خاكسترى رنگ زهردار است.
بريص- چيزى است كه مى درخشد و برق مى زند كه آنرا- بصيص- هم مى گويند.
بصّ يبصّ: برق زد و درخشيد.
برق: البرق، درخشش توليد شده از برخورد ابرهاست، خداى فرمايد (فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ- 19/ بقره)- برق، أبرق، برّق- در باره هر چيزى كه بدرخشد و بتابد گفته مى شود مانند: سيف بارق- شمشيرى برّاق و درخشنده.
و برق- يكى است و در باره چشم به گاه بيم و اضطراب كه مردمك ديده حركت مى كند و مى نگرد بكار مى رود، خداى فرمايد: (فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ- 7/ قيامه) كه برق هم خوانده شده.
از واژه- برق- گاهى معنى اختلاف رنگ متصوّر مى شود چنانكه مى گويند البرقة الأرض- زمينى كه سنگهاى رنگارنگ دارد.
الأبرق- كوهى كه سياه و سپيد بنظر مى آيد. و چشم را هم بهمين علّت يعنى سپيدى و سياهيش- برقاء- گويند.
ناقة بروق- شترى كه دمش را بخاطر آبستن بودن بلند مى كند و نشان مى دهد و آبستن نباشد.
البروقة- درختى كه در هواى أبرى، سبزتر مى نمايد و در مثل مى گويند.
أشكر من بروقة- شادابتر از درخت سبز (2)، برق طعامه بزيته- وقتى است كه در طعام كمى روغن مى ريزند و مشخص مى شود.
البارقه و الابريق براى درخشش شمشير بكار مى رود.
(1) مؤلّف كتاب، در ذيل واژه برص، شاهدى از قرآن مجيد براى واژه نياورده است، ولى دو بار در قرآن آمده است (وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ- 49/ آل عمران) و (تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِي- 110/ مائده) مربوط باعجاز حضرت عيسى (ع) است كه كور مادر زاد و بيماران مبتلا به پيسى را شفاء داد تا حجّتى و دليلى بر نبوّتش باشد.
(2) آن ضرب المثل بدرختى گفته مى شود كه بدون باران سبز است و با بودن ابر در فضا رشد مى كند و سبز مى شود- مجمع الامثال ميدانى 1/ 388.
البراق- مركب سوارى پيامبر (ص) به گاه معراج.
و اللّه اعلم بكيّفيته (الابريق) (1) معروف است، از واژه- برق- تصوّر حالات درونى كه با صدا و كلمات و برافروختگى چهره ظاهر مى شود نيز هست چنانكه مى گويند:
برق فلان و رعد و أبرق و أرعد- در موقعى كه كسى ديگرى را با پرخاش، و خروش تهديد مى كند.
اصل واژه- برك- سينه شتر است هر چند كه در معانى ديگر نيز بكار رفته است، مى گويند- له بركة داراى سينه اى فراخ است و- برك البعير- شتر زانو بزمين نهاد. از واژه- برك- معنى همراهى و پايدارى و ملازمت نيز فهميده مى شود.
ابتركوا فى الحرب- آوردگاه و رزمگاه پهلوان جنگى در ميدان جنگ.
ابتركت الدّابّة- فرو خفتن حيوان و آمادگى براى فحل و آبستن شدن.
بركة- آبگير و استخر.
(بركة)- خير و فزونى بخشش الهى در چيزى است.
خداى فرمايد: (لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ- 96/ اعراف) ناميدن بركات بر بخشايش الهى مانند باقى بودن آب در آبگير و استخر است كه ثابت است و به فراوانى يافت مى شود.
(مبارك)- چيزى است كه در آن خير و بركت باشد، بر اين معنى آيه (هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ- 50/ انبياء) و (كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ- 29/ ص) و (وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً- 31/ مريم):
مرا منشاء خيرات و نعمتهاى الهى قرار ده، و آيه (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ- 3/ دخان) و (رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً- 29/ مؤمنون): مرا بجائيكه خير الهى در آن است فرود آر، و آيه (وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً- 9/ ق).
(1) همه معرّب نويسان از- ازهرى تا جواليقى و ايشير و ثعالبى- واژه إبريق كه بمعنى آفتاب است معرب از- آبريز- فارسى مى داند و معانى ديگر آن، كوزه، شمشير تيز و كمان سياه و سپيد است، سعدى در گلستان مى گويد:
(آن حرامى ابريق رفيق را برداشت كه به حاجت مى روم به غارت مى رفت).
بركت آب باران همان است كه در آيه ديگر فرمايد كه (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ- 21/ زمر) (آيا نمى بينيد كه چگونه خداوند بنابر سنن آفرينش در طبيعت، آبى را فرو ريزاند و پس از آن چشمه سارها جريان مى يابد و سپس از جريان و ريزش آب كه تداوم بخش حيات طبيعى است انواع نباتات و زراعتهاى رنگارنگ از زمين مى رويد).
و آيه (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ- 18/ مؤمنون).
(يعنى نزول باران را باندازه اى فرو ريزانيم كه در زمين ذخيره شود و براى چاه ها و قنات ها و چشمه سارها سرمايه باشد). چون خيرات و بخشايش الهى از جايى كه محسوس نيست صادر مى شود و بروجهى بر بندگان مى رسد كه حدّ و حصرى ندارد، بنابر اين به هر چيزى كه فزونى و زيادتى غير محسوس در آن مشاهده شود، مى گويند: با بركت و مبارك است، و بر اين اساس، يعنى افزونى در خيرات، روايت شده است كه (لا ينقص مال من صدقة) نه اينكه به نقصان و كم شدن محسوس مال اشاره مى كند چنانكه زيانكاران پندارند و در اينگونه موارد مى گويند: ميان من و تو در كم و زياد شدن مال ميزان داورى مى كند، بلكه كم نشدن مال كه در حديث آمده اشاره به بركات و خيرات الهى است كه با بخشش و جوانمردى حاصل مى شود.
خداى فرمايد ( (تَبارَكَ) الَّذِي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً- 61/ فرقان) كه هشدارى است بر بركت الهى و مبارك بودن نعمت هاى خداى بر بندگان و توجّه دادن به افاضه بخشش ها و ايجاد نعمت هاى او به وسيله كرات آسمانى و ستارگان نورانى است كه در آيات زير به آنها اشاره شده است، در آيات (فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ- 14/ مؤمنون) و (تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ- 1/ فرقان) و (تَبارَكَ الَّذِي إِنْ شاءَ جَعَلَ لَكَ خَيْراً مِنْ ذلِكَ جَنَّاتٍ- 10/ فرقان) و (فَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ- 64/ غافر) و (تَبارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ- 1/ ملك) كه در تمام اين آيات، آگاه نمودن و توجّه دادن انسانها به ويژه گيها و گونه گون بودن خيرات الهى است كه با لفظ- تبارك- آنها را ياد آورى مى نمايد.
الإبرام: استوار نمودن حكم و كار، خداى فرمايد: (أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ-
79/ زخرف) كه اصلش از محكم نمودن طناب و تابيدن ريسمان است.
شاعر گويد:
على كلّ حال من سحيل و مبرم (بهر حال از ريسمانى ناتافته و تافته).
بريم- طنابى محكم تافته شده.
أبرمته فبرم: آن را تافتم و تابيده شد.
برم: بآدم بخيلى كه در مسابقات تيراندازى شركت نمى كند گويند.
چنانكه اصطلاح- معلول اليد به خيل و كف بسته، گفته مى شود.
مبرم- كسى است كه در كار اصرار دارد و سخت مى گيرد، اين نام تشبيهى است به تابيده شدن سخت و پيچ خوردن طناب.
برم- در همان معنى است و نيز به كسيكه خرماها را دو تا دو تا و پشت سر هم مى خورد- برم- گفته اند.
بريم- ريسمانى بهم تافته و رنگارنگ است و هر شي ء رنگين مثلا سپاهيانى را كه افرادش سياه و سپيد و مخلوط هستند نيز بريم- ناميده اند، و همينطور افسار ستوران بهم بافته و رنگين.
برمة- هم در اصل ديگ سنگين و جمعش- برام- است كه وزن لفظش مانند حضرة و حضار است كه بر مبنا و شكل مفعول مى باشد مثل ضحكة و هزأة.
البرهان، سخنى است براى حجّت و دليل، وزن آن فعلان مانند رجحان است، بعضى گفته اند مصدر فعل- بره، يبره- است كه در موقع سپيد شدن چيزى بكار مى رود. رجل أبره و إمرأة برهاء و قوم بره و برهرهة در معنى دختر جوان سپيد چهره بكار مى رود.
برهه- هم مدتى از زمان را مى گويند.
برهان- مؤكدترين ادلّه است و چيزى است كه بناچار اقتضاى صدق و راستى هميشگى دارد، زيرا دلايل پنج گونه اند:
1- برهان و دلالتى كه پيوسته صادق و صحيح است و اقتضاى درستى دارد.
2- دلالتى كه اقتضايش همواره كذب و دروغ است.
3- دلالتى كه به صدق و راستى نزديكتر است.
4- دلالتى كه به كذب و دروغ نزديكتر است.
5- دلالتى كه صدق و كذب هر دو در آن مساوى است.
خداى فرمايد: (قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ- 111/ بقره) و (قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ- 24/ انبياء) و (قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ- 174/ نساء)/
اصل برء و براء و تبرّى- ناراحت شدن از چيزى است كه مجاورت، و هميارى با آن ناپسند و مكروه و گلوگير است، و لذا مى گويند:
برات من المرض- برأت من فلان- تبرّأت و أبرأته من كذا و برأته و- رجل برئ و- قوم برآء و بريئون.
كه در آيات زير افعال مختلف آن در معنى بيزارى و إنزجار و تنفّر بكار رفته است، خداى عزّ و جلّ فرمايد: (بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ- 1/ توبه) و (أَنَّ اللَّهَ بَرِي ءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ- 3/ توبه) و (أَنْتُمْ بَرِيئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِي ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ- 41/ يونس)، (إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ- 4/ ممتحنه) و (وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ- 26/ زخرف) و (فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا- 69/ احزاب) و (البارى)- در معنى ايجاد و (إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا- 166/ بقره) كه تماما در معنى بيزارى است كننده، در وصف پروردگار بكار مى رود و خاصّ اوست مانند آيات (الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ- 24/ حشر) و (فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ- 54/ بقره).
(بريّه) (1) يعنى آفريده و مخلوق، گفته اند اصل واژه- بريّه- همزه است كه حذف
(1) استدلالى كه راغب رحمه اللّه از قرآن در باره ريشه (بريّه) يعنى مخلوق مى كند و آنرا از (البرى) يعنى خاك مى داند، ابن منظور هم مى نويسد: البرى: التّراب، برى- همان خاك است چنانكه در دعا براى انسان مى گويند- بفيه البرى- مثل بفيه التّراب- در حديثى از علىّ بن حسين (ع) آمده است كه (اللّهمّ صلّ على محمّد عدد الثرى و الورى و البرى).
البرى: التّراب، البرى و الورى واحد، مى گويند، هو خير الورى و البرى يعنى خير البريّه، البّريه:
المخلوق و كسيكه، بريه، را از برئيه- يعنى با همزه مى داند آنرا از- بر اللّه الخلق يبرؤهم- يعنى آنها را آفريده امّا- ابن اثير مى گويند با همزه استعمال نمى شود (لسان العرب ج 14- لابن منظور)
شده است مانند- بريت العود: چوب را تراشيدم، ناميده شدن مخلوق به- بريّه- براى اين است كه اصلش- مبريّه- يعنى اسم مفعول از- برى- است كه به معنى خاك است، چنانكه خداى فرمايد (خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ- 20/ روم) و (أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ- 7/ بينه) و (شَرُّ الْبَرِيَّةِ- 6/ بينه).
طلوع كرد و برآمد، خداى تعالى گويد: (فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً- 78/ انعام) و (فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً- 77/ انعام) يعنى بر آمده و طلوع كننده در حال گسترش نور و روشنائى.
بزغ النّاب: دندان بر آمد و ظاهر شد كه تشبيهى به بر آمدن و طلوع ستارگان است و اصلش از- بزغ البيطار الدّابّة يعنى دامپزشك با نشترزدن خون حيوان را جارى و روان كرده است پس- بزغ- يعنى روان و جارى شد.
(ريز ريز شدن، راندن، آميختن، زجر كردن و زدن، رها كردن و شكافتن).
خداى فرمايد: (وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا- 5/ واقعه) يعنى كوهها از جاى خويش بصورت خاكى پراكنده در مى آيد. بسست الحنطة و السّويق بالماء- گندم را آرد كردم و آن را با آب در آميختم، مثل:
فتته به: آرد را با شير و روغن آميختم (بسيسة).
و گفته اند معناى- بسست- به سرعت خوردن نوشيدنى است. چنانكه- إنبسّت الحيّات- يعنى مارها بسرعت حركت كردند.
و آيه (بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا- 5/ واقعه) به معنى آيه (وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ- 47/ كهف) و (وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ- 88/ نمل) است.
و- بسست الإبل: شتران را به سرعت راندم و زدم.
أبسست بها عند الحلب: در موقع دوشيدن شتران به آرامى بس بس گفتم تا دوشيده شوند. ناقه بسوس- شترى كه جز با گفتن بس بس شيرش دوشيده نمى شود.
و در حديث (جاء أهل اليمن يبسّون عيالهم) (1) يعنى يمنى ها در حالى كه با خانواده شان همراه بودند به آرامى سر رسيدند و شتران خود را با بس بس گفتن
(1) اين حديث را جوهرى و أزهرى اينطور نقل كرده اند (يخرج قوم من المدينه الى اليمن و الشّام و
مى راندند.
البسر: خواستن چيزى عجولانه قبل از موعد آن است.
بسر الرّجل الحاجة: نابهنگام آنرا مطالبه كرد.
بسر الفحل النّاقة: شتر نر، ناقه را قبل از وقت لقاح آزرد و اذيّت كرد.
ماء بسر: آب خنكى كه از ديگرى قبل از ساكن شدنش گرفته شود.
بسر: جراحت و زخمى است كه قبل از موعدش شكافته شود.
(بسر): خرماى زرد ناپخته، سخن خداى عزّ و جلّ (ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ- 22/ مدّثر) يعنى قبل از وقت عذابش روى ترش كرد و اگر گفته شود، در آيه (وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ- 24/ قيامه) آنها كه قبل از وقت در دنيا چهره شان را گرفته و تلخ نمى كنند و تو گفتى- بسر و باسره- حالتى گرفته و دردناك قبل از موعد است، گفته شده، اشاره آيه به حالتى است كه قبل از رسيدن عذاب به آنها دارند. و واژه- بسر- خبر دادن و آگاهى قبلى از حال آنها است پيش از آنكه به آن عذاب دردناك برسند و اين اعلام و آگاهى از دور و قبل از موعد كه بيان مى شود نوعى هشدار و تنبيه است، آيه زير هم بآن معنى دلالت دارد كه مى فرمايد: (تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ- 25/ قيامه) (به يقين خواهد دانست كه مصيبتى كمر شكن و عذابى خرد كننده باو مى رسد و با او آنچنان عمل مى شود).
بسط الشّي ء: آن را گسترش داد و پخش كرد كه گاهى هر دو معنى- يعنى- نشر و توسعه از آن فهميده مى شود و زمانى يكى از آن معانى، مثلا:
بسط الثّوب: جامه و لباس را پهن كرد و گسترد.
بساط- در باره هر چيزى كه گسترده شود، بكار مى رود.
العراق يبّسون و المدينة خير لهم لو كانوا يعلمون) گروهى در حال راندن شتران از مدينه بسوى يمن و شام خارج، شدند در حاليكه اگر مى دانستند مدينه براى آنها بهتر بود. حرب بسوس- هم جنگ معروفى بوده قبل از اسلام كه 40 سال به درازا كشيده و در اثر كشته هاى فراوان اين اصطلاح بفال بدو شوم نام برده مى شود و مى گويند- اشام من البسوس- يعنى شوم تر از جنگ بسوس (مجمع الامثال ميدانى 1/ 374).
خداى تعالى فرمايد (وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِساطاً- 19/ نوح)- بساط زمين و بسط آن يعنى وسعت و گستردگى زمين.
بسيط الأرض: گسترده شده و پهنه زمين.
عدّه اى از علماء واژه- بسط- را براى هر چيزى كه در آن نظم و پيوستگى و تركيبى نباشد بطور استعاره بكار برده اند.
خداى فرمايد: (وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ- 245/ بقره) و (وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ- 27/ شورى) يعنى هر گاه خداى وسعت و فراخى دهد، عدّه اى گفته اند: در آيه (وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ)- عبارت بسطة فى العلم: علمى است كه كسى خودش از آن علم بهره مند مى شود و به ديگران نيز سود علمى مى رساند يعنى هم بخود و هم بديگران كه اين حالت بصورت جود و بخشش در آمده است.
(بسط اليد): دراز كردن دست، و در اين معنى خداى عزّ و جلّ فرمايد: (وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ- 18/ كهف) (در باره سگ اصحاب كهف است كه مى فرمايد سگشان در حالتى خوابيده بود كه دستانش را بر درگاه غار دراز كرده بود).
بسط الكفّ: دراز كردن دست براى خواستن و مطالبه، مثلا در آيه (كَباسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى الْماءِ لِيَبْلُغَ فاهُ وَ ما هُوَ بِبالِغِهِ- 14/ رعد). (دستش را به سوى آب برد كه به دهانش برساند و نرساند).
و گاهى براى گرفتن، مانند آيه (وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ- 93/ انعام).
و گاهى براى زدن و حمله، مانند (وَ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ- 2/ ممتحنه) و موقعى هم براى بخشش و اعطاء، مانند آيه (بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ- 64/ مائده).
البسط: شترى است كه با بچّه اش رها مى شود كه در معنى مفعول بكار رفته است مانند نكث- و- نقض- در معنى- منكوث و منقوض.
خداى عزّ و جل فرمايد: (وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ- 80/ ق) باسقات يعنى درختان خرماى بلند و طويل.
باسق: نخل بالنده و بلند كه ارتفاعش زياد است.
بسق فلان على أصحابه: او بر دوستانش و يارانش برترى يافت.
بسق و بصق- اصلشان- بزق- است (يعنى آب دهان انداختن، روشن شدن، بذر پاشاندن بر زمين).
بسقت النّاقة- شيرش كم شد، تشبيهى است به آب دهان و كمى آن كه گويى شترى شيرده نيست.
البسل، پيوستن و ضميمه شدن چيزى و منع از چيزى است، در معنى پيوستن بصورت استعاره براى روى درهم كشيدن از شجاعت و ابرو گره كردن بكار رفته است. مى گويند- هو باسل و مبتسل الوجه- (او شجاعى است با ابّهت و صلابت كه از خشم گره بر ابرو دارد).
امّا بسل- در معنى بازداشتن در باره هر شخص محروم و هر كسى كه در گرو چيزى قرار گرفته بكار مى رود.
در آيه (وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ- 6/ معارج) (يادآوريش كن كه خود را از ثواب محروم نسازد و خود را در گرو ارتكاب گناه و كسب زشتى قرار ندهد). يعنى از ثواب محروم نشود. (1)
فرق ميان (حرام) و (بسل) اينستكه حرام و محروميّت فراگيرى و عموميّت يافتن حتمى و قهرى در هر چيزى است كه حكم ممنوعيّت و تحريم دارد امّا بسل- ممنوعيّت در حكم نيست بلكه قهرى است، خداى عزّ و جلّ فرمايد: (أُولئِكَ الَّذِينَ (أُبْسِلُوا) بِما كَسَبُوا- 70/ انعام) يعنى محروميّت از ثواب، و به معنى در گرو عمل خويش بودن نيز تفسير شده است مانند آيه (كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ- 38/ مدّثر).
شاعر گويد: و إبسالى بنّى بغير جرم (بدون گناهى در گرو كار فرزندانم هستم). و ديگرى گويد:
فإن تقويا منهم فإنّهم بسل (پس اگر شجاعى و دلاورى از ايشان نباشد و ميدان
(1) بگفته بابا طاهر:
مكن كارى كه بر پا سنگت آيو جهان با اين بزرگى تنگت آيو
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند تو از اعمال زشتت شرمت، آيو
خالى باشد همانا آنها پهلوانند و مانع بروز شجاعت ديگران هستند.
أقوى المكان- يعنى خالى شدن مكان كه گفته اند براى شجاعت، و عصبانيّت است، يا در مورد دلاورى كه از نظر خشم چهره اش با اين واژه وصف شود، يا با اطمينان بقدرت و غلبه كردنش بر ساير شجاعان و يا اينكه در معنى باز داشتن افراد زير دستش از رو برو شدن با دشمنان است، كه آن مكان، و ميدان جنگ از خشم و شجاعت او خالى است.
أبسلت المكان: آنجا را حفظ كردم و آنجا را در برابر ديگران قرقگاه نمودم.
بسلة- يعنى مرد افسونگر، و اين معنى از لفظى كه افسونگران به كار مى بردند و مى گويند: فلانى را سحر كردم و به آن كار واداشتم و از- أبسلت فلانا- مشتق شده است باين معنى كه با افسون و سحر او را تشجيع كردم تا بر دفع شيطان و مارها و گزندگان توانا شد، و يا اينكه از گزندشان او را مصونيّت دادم و باز داشتم و لذا اجرت و مزد افسونگر بسلة است.
بسلت الحنظل- حنظل تلخ را پاك و خوشبو كردم، اگر اين معنى صحيح باشد، تعبيرش اينست كه شدّت و محروم بودن از خوردن آنرا كه در اثر تلخى بوده از آن زايل كردم زيرا تلخى شديد حنظل ديگران را از خوردنش محروم مى كند.
بسل- يعنى آرى همانطور كه مى گوئى (اجل) و بس.
البشره يعنى ظاهر پوست بدن- و- الأدمه- زير پوست و باطن پوست است و اين سخن عموم اديبان است ولى ابو زيد انصارى (1) به عكس اين گفته
(1) سعيد بن اوس مكّنى به ابو زيد انصارى، جدّش ثابت بن بشير كه جنگ احد و حضور پيغمبر را دريافته است و يكى از شش نفرى است كه قرآن را در زمان پيامبر (ص) جمع كرده است. از پيشوايان و بزرگان ادبيات عرب خصوصا در لغت و در حفظ غرائب و نوادر لغات بى نظير، و كلمات او در ميان اهل فنّ مشهور و محلّ اعتماد است و در نقل و روايات خود مورد اعتماد و وثوق. سيوطى مى گويد أصمعى كه از شاگردان ابو زيد بوده در حوزه درسش ابو زيد را مى بوسيد، و پيش روى او مى نشست و مى گفت تو از پنجاه سال قبل رئيس و پيشواى ما هستى، گويند كه أصمعى يك ثلث لغات و خليل بن احمد نصف لغات، و مكتوبش (لغات القرآن، التّثليث، القوس، التّرس، خلق الانسان، و ده ها كتابهاى ديگر) از كتب مشهور او كه بارها در خارج و داخل بلاد اسلامى چاپ و نشر شده كتاب- النّوادر فى اللّغة- است. وفاتش در سال 215 ه. ق در سن 95 سالگى در بصره واقع شد، خدايش رحمت كند. بغية الوعاة، (سيوطى به نقل از
است و ابو العبّاس مبرّد هم ناصحيح گفته و در مورد اين واژه به خطا رفته چه او و چه كسانى كه در اين مورد با او هم نظرند.
جمع بشره، بشروا أبشار، است انسان هم بخاطر همين معنى يعنى پوست بدنش به- بشر- تعبير شده است بر خلاف حيوانات كه بدنشان از پشم و كرك پوشيده است. واژه- بشر- در جمع و مفرد هر دو بكار مى رود امّا بصورت تثنيه هم هست خداى تعالى فرمايد (أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ- 47/ مؤمنون).
هر كجا در قرآن وجود انسان بخاطر جثّه ظاهرش تعبير شده به لفظ- بشر- مخصوص شده است، مانند آيات (وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً- 54/ فرقان) و (إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ- 71/ ص).
هر زمانى كه كفّار خواستند ارزش نبوّت انبياء را كم كنند، آنها را به لفظ بشر تعبير كرده اند و گفته اند:
(إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ- 25/ مدّثر) و خداى تعالى از قول آنها- فرموده: (أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ- 24/ قمر (و (ما أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا- 15/ يس) و (أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا- 47/ مؤمنون) و (فَقالُوا أَ بَشَرٌ يَهْدُونَنا- 6/ تغابن).
و بر اين اساس به پيامبر (ص) فرمود بآنها بگو (إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ- 10/ كهف) كه تنبيه و هشدارى است بر اينكه همه مردم در بشر بودن يكسانند و تنها انسانهائى با معارف، والا، و ارزشمند و متعالى، با اعمال صالح داراى امتيازند، و لذا با جمله يوحى إلىّ- مزّيت او را اظهار كرد كه آرى او هم بشر است امّا با وحى مزيّتش دادم.
لذا بعد از آن فرمود: (يُوحى إِلَيَّ- 110/ كهف) يعنى عامل وحى است كه مرا امتياز داده (1)
الطّبقات الكبرى ابن سعد و جمع الجوامع).
(1) يكى از مشكلات بزرگ اجتماعى كه مانع رشد و كمال اكثريّت جامعه بوده و هست اينستكه در برابر راد مردان و امامان و انبياء و اولياء بشرهايى قد علم كرده و خود را همسنگ آنها دانستند كه اين موضوع ستم بزرگى در راه تعالى انسانها است، جلال الدّين محمّد مولوى رحمه اللّه در كتاب ارزشمند كسانيكه داعيه همسرى و همسنگى با امامان و اولياء خدا را داشته اند بر ملأ مى سازد و چهره جاهلانه و
و آيه (لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ- 47/ آل عمران) معنى و حكم واژه- بشر- در اين آيه مشخّص مى شود، و آيه (فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا
و آيه (ما هذا بَشَراً- 31/ يوسف) براى بزرگوارى و جلال او گفته شده كه او (يعنى فرشته) بشر نيست و او شريف تر و گرامى تر است از اينكه جوهره ذاتش، جوهره بشر باشد.
خود بزرگ بينى آنها را آشكار مى كند، مى گويد: بقّالى طوطى داشت روزى به منزل رفت، طوطى جاى او نشست، گربه اى در دكان براى موش جستن كرد طوطى پريد و شيشه هاى روغن بادام بر جاى بقّال ريخت، پس از آمدن بقّال و ديدن آن منظره به سر طوطى زد و سرش را زخمى و بى مو كرد، امّا پشيمان شد و نذر و نياز كرد كه دوباره طوطى به سخن در آيد تا روزى مرد كچلى مى گذشت ناگهان طوطى بصدا در آمد:
طوطى اندر گفت آمد آن زمان بانگ بر درويش برزد كى فلان
از چه اى كل با كلان آميختى تو مگر از شيشه روغن ريختى؟
از قياسش خنده آمد خلق را كوچه خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قياس از خود مگير گر چه باشد در نوشتن شير شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد كم كسى ز ابدال حقّ آگاه شد
اشقياء را ديده بينا نبود نيك و بد در ديده شان يكسان نمود
همسرى با انبياء برداشتند اولياء را همچو خود پنداشتند
گفته اينك ما بشر ايشان بشر ما و ايشان بسته خوابيم و خور
اين نوانستند ايشان از عمى هست فرقى در ميان بى منتهى
هر دو گون زنبور خوردند از محلّ ليك شد ز آن نيش و ز آن ديگر عسل
هر دو گون آهو گياه خوردند و آب زين يكى سرگين شد و زان مشك ناب
اين خورد گردد پليدى زو جدا و آن خورد گردد همه نور خدا
آن منافق با موافق در نماز از پى استيزه آيد نى نياز
مؤمنان را برد باشد عاقبت بر منافق مات اندر آخرت
چون بسى ابليس آدم روى هست پس به هر دستى نشايد داد دست
كار مردان روشنى و گرمى است كار دو نان حيله و بى شرمى است
در اين دو سه سال اخير كه از انقلاب مقدّس اسلامى برهبرى امام خمينى گذشته، بودند افرادى كه خود را همسنگ و همطراز اولياء و روحانيون صالح و جانفدا مى دانستند و به ادّعاى آشنايى با قرآن حتّى نام سوره هاى قرآن را هم به غلط ادا مى كردند، غافل از اينكه (إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ- 120/ توبه).
بشرت الأديم- يعنى به بدنش زدم يا باو رسيدم، مانند- أنفت و رجلت- يعنى به بينى و پايش زدم.
بشر الجراد الأرض- يعنى ملخ ها زمين را خوردند (كنايه از زراعت زمين است چنانكه در (وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ- 82/ يوسف) منظور اهل قريه است).
فلان مؤدم مبشر- اصلش از جمله دعائيّه- أبشره اللّه و آدمه گرفته شده يعنى خداوند چهره اش را نيكو و شايسته گرداند، سپس از اين لفظ و معنى به شخص كاملى كه داراى دو فضيلت ظاهرى و باطنى است تعبير شده است و گفته اند منظور از- مبشر- كسى است كه با نرمى ظاهريش، باطنا خشن است.
أبشرت الرّجل و بشّرته و بشرته- يعنى او را به موضوعى مسّرت بخش خبر دادم و سيمايش باز و شادمان شد، زيرا نفس آدمى زمانى كه مسرور، و شاد مى شود، خون در بدنش همانند جريان آب در درخت منتشر مى شود.
ميان اين واژه ها كه قبلا ذكر شده فرقهايى هست مثلا معنى- بشرته- عامّ و كلّى است، ولى- أبشرته و بشّرته- بر زيادى و افزونى دلالت دارد.
فعل- أبشر- هم لازم است و هم متعدّى است چنانكه مى گويند: بشرته مژده اش دادم و شادمان شد، و امّا- أبشرته- در معنى استبشار و إبشار يعنى شادمان شدن است.
يبشّرك و يبشرك و يبشرك- هر سه واژه به يكى معنى است و در آيات زير بكار رفته است: (قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ، قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلى أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ، قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ- 55 و 54 و 53/ حجر) (گفتند نترس و بيمناك نباش ما تو را به فرزندى عليم مژده مى دهيم گفت با اينكه پير هستم مژده ام مى دهيد به چه چيز مژده ام مى دهيد و شادم مى كنيد گفتند به حقّ بشارتت مى دهيم).
(استبشار)- يعنى شادمان شدن به شنيدن خبر و راهگشايى در امور و كارها، خداى فرمايد: (وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ- (1)- 170/ آل عمران) و (يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ-
(1) آيه (يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ- 170/ آل عمران) از آياتى است كه آينده اسلام را پيشگوئى نموده است يعنى در پى ايثارگران و مؤمنين اوليّه و امتّهائى كه بعدا خواهند آمد، مثل
171/ آل عمران) و (وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَسْتَبْشِرُونَ- 67/ حجر).
خبر مسّرت بخش را نيز- (بشارت)- يا بشرى- گويند، خداى فرمايد (ُمُ الْبُشْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ
(بشير)- همان مبشّر و بشارت دهنده است، در آيات (فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً- 96/ يوسف) و (فَبَشِّرْ عِبادِ ... 17/ زمر) و (و هو الذّى يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ- 46/ روم) كه آمدن باران را بشارت مى دهد، پيامبر (ص) فرمود: (انقطع الوحى و لم يبق إلّا المبشّرات و هى الرّؤيا الصّالحة الّتى يراها المؤمن أو ترى له).
(وحى منقطع شد و رؤياهاى صادقه و صالح باقى هستند كه مؤمن آنها را مى بيند يا به او نشان مى دهد). خداى فرمايد: (فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ- 11/ يس) و (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ- 21/ آل عمران) و (بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً- 38/ نساء) و (وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِيمٍ- 3/ توبه) در اين آيات، بشارت به عذاب در مورد كفّار و منافقين بصورت استعاره بكار رفته است چون چيزى كه بايد شادشان كند بصورت خبر عذاب در مى آيد مثل سخن اين شاعر:
تحيّة بينهم ضرب وجيع (درود و سلامشان ضربت دردناكى بود).
و بر اين معنى اين سخن خداى تعالى بصورت استعاره، و صحيح است (قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النَّارِ- 30/ ابراهيم) (بگو از راه شهوات و بت پرستى در زندگى دنيا بهره گرفتيد بدانيد كه زوال پذير است و بزودى بازگشت شان دوزخ است).
و آيه (وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ- 17/ زخرف) (و چون يكى از ايشان را بشارت فرزند دختر كه در باره خداى قائلند داده شود
اين است كه به گذشتگان ملحق شده اند چون در همان راه ايمان و اسلام گام مى نهند در سوره مباركه جمع هم با صراحت بيشتر مى فرمايد (وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ- 3/ جمعه) كه اشاره به برافراشته شدن پرچم اللّه در جهان و ميان ملّتها بعد از صدر اسلام است و كلمه (لمّا) يعنى هنوز نيامده اند اشاره به همان حقيقت است. [...]
چهره شان سياه و پر از اندوه مى گردد.
(أبشر)- يعنى بشارت يافت، مثل- أبقل و أمحلف يعنى (سبز شد و خشك شد زمين) و در آيه (وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ- 30/ فصّلت).
أبشرت الأرض- يعنى گياهان آن زمين نيكو روئيده، و در اين معنى- سخن ابن مسعود (1) رضى اللّه عنه است كه (من أحبّ القرآن فليشر) يعنى كسيكه آن را دوست
(1) عبد اللّه بن مسعود صحابى، مكنّى به ابو عبد الرّحمن از قدماء اصحاب حضرت رسول (ص) و بسيار قانع و متّقى و سليم و حافظ قرآن كريم، و جليل القدر، و به دو هجرت و نماز در قبلتين موفّق، ششمين كسى است كه به شرف اسلام مشرّف و در مجالس حضرت رسول (ص) و نيز در غزوات بدر واحد و خندق و ديگر غزوات شركت داشته و در نماز و در فن حضرت صدّيقه طاهره (س) و در تجهيز و تدفين ابو ذر غفّارى حاضر بود، او نخستين كسى است كه در مكّه معظّمه قرآن مجيد را آشكارا خوانده و كسى متعرض او نمى شد و وزارت عمار بن ياسر را در كوفه داشته، ابن عبّاس و جماعت ديگرى از اصحاب و تابعين از ابن مسعود روايت حديث مى نمايند وفاتش در سال 31 هجرى در مدينه واقع شده گويند: او قاتل ابو جهل است و از اصحاب صفّه بوده است.
گفته ها و احاديثى در باره ابن مسعود به نقل از الغدير/ ج 9 كتب عامّه:
1- پيامبر فرمود: هر كس را خوش آيد كه قرآن را تازه و شاداب بخواند و آنگونه كه فرود آمده است، همانند ابن مسعود قرائت كند.
2- پيامبر فرمود: براى امّتم آنچه را كه خداوند و ابن مسعود بپسندند مى پسندم و از آنچه كه خدا و ابن مسعود از آن خشمناك و ناخشنود شوند، خشمناك و بيزارم.
3- على (ع) فرمود: ابن مسعود در قيامت، هنگام سنجش در ميزان از كوه احد سنگين تر است.
4- پيامبر فرمود: به عهد و پيمان عمّار چنك زنيد و آنچه را كه ابن مسعود گفت تصديق كنيد.
5- پيامبر در حالى وفات كرد كه ابن مسعود و عمّار ياسر را دوست مى داشت.
6- پيامبر وفات كرد در حاليكه از ابن مسعود راضى بود.
7- ابن مسعود گفته است: من هفتاد سوره را از دهان پيامبر گرفتم در حالى كه زيد بن ثابت هنوز كودكى بود و به بازى مشغول بود.
8- ابن مسعود، رازدار پيامبر بود.
9- شبيه ترين مردم به پيامبر در روش و خضوع و وقار و طمأنينه، ابن مسعود بود.
10- اصحاب محمّد (ص) مى دانستند كه عبد اللّه بن مسعود در روز قيامت از مقرّب ترين بندگان بدرگاه خداوند است.
11- تميم بن حزام گفته است: من با اصحاب رسولخدا همنشينى كردم. در اين ميان ابن مسعود از همه بيرغبت تر نسبت بدنيا و مشتاقتر بآخرت بود و بيشتر دوست داشتم كه در صلاح و نيكى مثل او باشم.
دارد خوشحال و مسرور مى شود.
فرّاء مى گويد اگر- يبشّر- با تشديد خوانده شود از- بشارت- است و امّا اگر- يبشر- بدون تشديد خوانده شود از سرور و خوشحالى است مانند بشرته فبشر چون- جبرته فجبر سيبويه مى گويد- بشرته أبشرت- بايد گفت، امّا ابن قتيبه دينورى مى گويد واژه بشارت از- بشرت الأديم- است يعنى زمانى كه خاك زمين را كوبيده و نرم مى كنى معناى- بشرته- هم اينستكه دل او را نرم كردى.
چنانكه روايت شده است (إنّ وراء ناعقبة لا يقطعها إلّا الضّمّر من الرّجال) (در پيشارويمان رويداد و عقبه اى است كه مردان نرمدل و با عطوفت از آن در مى گذرند).
در معنى سخن اوّل يعنى مسرور شدن، در شعر اين شاعر است كه مى گويد:
فأعنهم و ابشر بما بشّروا به و إذا هم نزلوا بضنك فانزل
(ياريشان كن و مژده اى كه شادشان كند به ايشان برسان و غفلتا از سختى و تنگى زمين دور مى شوند).
تباشير الوجه- و بشره- اظهار سرور و شادى در چهره.
تباشير الصّبح- طلوع فجر و پگاه سرد و خنك.
بشرى و بشارت- هم همان مژده و خبر مسرّت بخش است.
البصر، نوعى كه مى بيند (چشم و ديده) در اين آيه (كَلَمْحِ الْبَصَرِ- 77/ نحل) (مانند يك چشم بهم زدن) و آيه (وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ- 10/ احزاب) زمانى كه ديدگان خيره شوند.
بصيرة- و بصر- نيروى بينائى چشم و قدرت ادراك دل است، مانند آيه (فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ- 22/ ق) (يعنى تيز بينى، و نيروى بينائى) و آيه (ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى (1)- 17/ نجم) دل و ديده خيره و منحرف از درك و ديدن نشد.
(1) اين آيه 17/ نجم در باره حديث رؤيت كردن و ديدن خداوند است كه مى فرمايد ديدگان پيامبر (ص) از ديدن حامل وحى كه باو نزديك شده منحرف نشده بلكه او را مشاهده كرد و با چشم دل چنانكه راغب رحمه اللّه در معنى- بصر- بيان كرد (ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى 11/ نجم) ديده دل او هم كار ديده
جمع بصر- (أبصار) است و جمع بصيرة- بصائر است، خداى تعالى گويد (فَما أَغْنى عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ)
سرش را تصديق كرد و آياتى كه باو رسيده است همان است كه فرمود: (إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى 4/ نجم) و حامل وحى نيز همانطور كه در آيات ساير سوره ها بيان شده جبرئيل امين است (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى قَلْبِكَ- 193/ شعراء) و باز فرمود (قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ- 102/ نحل) و ديگر بار فرمود (وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا- 12/ شورى) و در باره ديدن خداى با چشم سر به صراحت فرموده است (لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ- 103/ انعام (او را ديدگان سر درك نمى كنند او ديدگان انسانها را درك مى كند) با تمام اين آيات و استدلال عقلى و بديهى كه هرگز محاط بر محيط نمى تواند راه يابد و سلطه و اقتدار آفريدگار نه در مكان و نه در زمان محدود است بلكه در سراسر پهنه آفرينش است و آيه (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ، وَ الْأَرْضَ- 255/ بقره) بهترين شاهد قدرت و وجود پروردگار در سراسر فراخناى آفرينش است و هرگز در مكان و زمان محدود نمى گنجد و چيزى هم شبيه او نيست كه ديده شود چون فرمود (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ- 11/ شورى) متأسّفانه در طول تاريخ اسلام در تعبير پاره اى آيات بطور مجرّد و بدن توجّه بساير آيات كه تمام قرآن را در آن مسائل مورد توجّه قرار دهند از معانى بديهى آنها چشم پوشى شده و مانند خواجه عبد اللّه گفته اند (و المذهب الصّحيح انّه رأى ربّه عزّ و جلّ بعين رأسه- كشف الاسرار ج 9 ص 359) و حال اينكه به گفته فريد و جدى صاحب دايرة المعارف (اين بحث را نمى توان و نبايد يك بحث جدّى تلقّى كرد و اصرار بر آن ورزيد و وقوع آن در ميان علماء را جز بر تفنّن حمل نتوان كرد) و به راستى عدول از همين اصول بديهى و تفنّن گرايى قرنها به تنها باعث نشناختن دشمنان مسلمين گرديد بلكه دوستانمان را هم نشناختيم تا جايى كه ديديم در غروب آفتاب اندلس چگونه دشمن اسلام با رخنه در اخلاق جوانان مسلمان از راه عيّاشى و هرزگى بنيان و اساس استقلال و شكوه و عظمت مسلمين را تضعيف كردند و از بين بردند و راغب اصفهانى مؤلّف بسيار محترم و دانشمند كم نظير كتاب بخوبى به اين واقف بوده و در سراسر تأليفاتش راه حقّ و بيان حقيقت را برگزيده است. چنانكه در ذيل واژه- بطن- از قول حضرت على (ع) نقل مى كند كه در باره آيه (هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ- 3/ حديد) فرموده است تجلّى لعباده من غير ان راه و أريهم نفسه من غير ان تجلّى لهم) كه در شرح اين سخن امير المؤمنين (ع) مى گويند معرفت به اين حقيقت نياز به فهم دقيق و عقل سرشار و انديشه مويشكافنده دارد اميد است اين شيوه، پس از هزار و چهار صد سال كه مسلمين بيدار شده اند مورد تأسّى سايرين قرار گيرد و همتّمان در پرداختن به مسائل ضرورى تر باشد.
اللّهمّ وفّقنا.
(1) آيه 26/ احقاف كه قبل و بعدش اينست: (قوم عاد مردمانى بسيار قوى و هنرمند و جنگجو بودند) و به خاطر همين عوامل مادّى (مانند ابر قدرتهاى امروز) خود را فنا ناپذير مى پنداشتند، آيات خداى و پيامبرانش را استهزاء مى كردند، با اينكه با قانون تساوى بخش فطرت الهى از گوش و چشم و دل و انديشه بخوبى برخوردار بودند ولى بخاطر برگزيدن راه لجاجت و انكار در آيات خداوند چشم و گوش و دل و انديشه شان، آنها را از سرنوشت ذلّت بار حتمى بى نياز نركد و همان عواقب غرور و خود بزرگ بينى آنها را در ميان گرفت، و احاطه شان كرد و پايان نكبت بار خود را بمصداق آيه (وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ
امّا پيوسته در باره چشم- بصيرت- بكار برده اند، در ديدن چشم سر گفته اند- أبصرت. در مورد ديدن دل و انديشه گفته اند- أبصرته و بصرت به- و كمتر در باره احساس ديدن كه با ديدن دل و فكر همراه نباشد- بصرت بكار برده اند.
خداى تعالى در باره- أبصار- فرمايد: (لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ
و آيه (بَلِ الْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ (بَصِيرَةٌ)
بصيرة يعنى تبصره- به معنى شناسا بودن نفس است كه در قيامت به سود و زيان انسان است، چنانكه خداى فرمايد: (تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ- 24/ نور).
به نابينا يعنى (ضرير) هم بطور معكوس- بصير- گفته اند امّا تعبير شايسته و سزاوار اينستكه اين نام گزارى بخاطر روشنايى ديده دل او است كه چنين گفته اند اينكه به عكس گفته باشند و لذا آنها را- مبصر و باصر- نگفته اند كه به چشم ظاهر دلالت نكند.
خداى عزّ و جل گويد: (لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ- 130/ انعام) كه بسيارى از مسلمين آنرا به چشم سر حمل و تعبير كرده اند و نيز گفته اند لا تدركه الأبصار- اشاره به اوهام و أفهام است همانطور كه امير المؤمنين رضى اللّه عنه گفته است كه (التّوحيد أن لا تتوهّمه ...) و باز فرمود (كلّ ما أدركته فهو غيره) (و به گفته سعدى در ترجمه كلام مولى: قياس تو بر وى نگردد محيط) باصرة- هم همان چشم بيننده است، گفته مى شود- رأيته لمحا باصرا يعنى با
أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ- 34/ اعراف) آنچنان به طوفان عذاب الهى و سرنوشت خويش دچار شدند كه از همه قدرت و نيرو جز سنگ هاى بناها و قصرهايى كه در آنجا عيّاشى مى كردند از قوم عاد چيزى باقى نماند و به هلاكت رسيدند.
حدقه چشم ديدمش.
خداى فرمايد: (فَلَمَّا جاءَتْهُمْ آياتُنا (مُبْصِرَةً)- 13/ نمل) و (وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً- 13/ اسراء) يعنى روز، روشنى بخش ديدگانتان است و در آيه (وَ آتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً- 59/ اسراء) گفته شده معنايش اينست كه آن قوم به روشنى مى ديدند و ناظر آيه روشن خدايى بودند (كه شترى است استثنايى) و اين امر بر آنها روشن و مسلّم شده بود، چنانكه مى گويند- رجل مخبث و مضعف- يعنى اهلش و خاندانش خبيثان و ضعيفان اند.
و آيه (وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولى بَصائِرَ لِلنَّاسِ- 43/ قصص) يعنى هلاكت گذشتگان را بر آنها عبرتى ساختيم.
و آيه (وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ- 175/ صافات): منتظر باش تا ببينى و ببينند.
و آيه (وَ كانُوا (مُسْتَبْصِرِينَ)- 38/ عنكبوت) يعنى خواستار بصيرت بودند. و اگر بطور استعاره- استبصار- به معنى أبصار بكار رود صحيح است مانند بكار بردن استجابت بجاى- إجابت- (استجابت جواب دادن، و جواب خواستن است ولى اجابت پاسخ دادن) و آيه (وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ (تَبْصِرَةً)- 8/ ق) يعنى روشن و آشكار. بصّرته، تبصيرا، تبصرة- مانند قدّمته- تقديما، تقديمة- مانند- ذكرته، تذكيرا و تذكرة (اينگونه افعال داراى دو مصدر تفعيل و تفعله هستند كه هر دو از يك باب هستند، مثل تكميل و تكلمه).
و خداى فرمايد (وَ لا يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً يُبَصَّرُونَهُمْ- 11/ معارج) يعنى دوستان از دوستان و نزديكان از نزديكان چيزى نمى پرسند و نمى خواهند تا به آثارشان و گذشته آنها آگاه شوند.
(بَصَّرَ) الجرو- يعنى بچّه آن حيوان چشم گشود و شروع به ديدن كرد.
البصرة- سنگ نرم و سپيد كه از دور مى درخشد گويى مى بيند يا به دليل اينكه از دور مى درخشد و ديده مى شود و آنرا- بصر- گفته اند.
البصيرة- تكّه اى از خون كه نمايان است و برق مى زند (كنايه از وجود شكارى كه خونش ريخته شده)، يا سپر چرمين و آهنى و يا قرص خورشيد كه
بخوبى نمايان و روشن است. البصر: ناحيه اى است البصيرة- چيزى كه ما بين دو تكّه پارچه براى بريدن و اندازه گرفتن قرار مى دهند و آنجا را خط مى كشند (وسيله متر كردن پارچه و ساختمان يعنى طراز) و- بصرت الثّوب و الأديم- پارچه و زمين را خط كشيدم.
البصل، يعنى پياز كه معروف است، و در آيه (وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها- 61/ بقره) آمده است، و گلوله آهنى را هم كه شباهت به پياز دارد- بصل- گويند، شاعر مى گويد: وتر كالبصل (زه دايره اى كمان).
البضاعة، مقدار فراوانى از مال كه براى تجارت كردن و ذخيره كردن فراهم مى شود، در صرف افعالش گويند- أبضع، بضاعة و ابتعها خداى فرمايد: (هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا- 65/ يوسف) و (بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ- 88/ يوسف) اصل و ريشه واژه- بضاعة از- بضع- يعنى تكّه اى از گوشت بريده شده، مشتقّ شده است، وجوه ديگر افعالش- بضعته و بضّعته فابتضع و تبضّع است مانند- قطعته، قطّعته، فانقطع و تقطع.
مبضع هم كارد و چاقوى گوشت برى است.
بضع- هم به كنايه در باره عورات بكار مى رود، چنانكه مى گويند- ملكت بضعها- يعنى به ازدواجش در آورى و- باضعها بضاعا- مباشرت و همسرى كردن است، فلان حسن البضع و البضيع و البضعة و البضاعة- عبارت است از فربهى و چاقى.
بضيع- هم جزيره اى است كه از خشكى بريده شده باشد.
فلان بضعة منّى- يعنى او همسايه نزديك من و در حكم پاره تن من است.
باضعة- شكستگى سر و گونه و پيشانى است كه گوشتش جدا شده باشد.
(بِضْعُ)- با كسره حرف اوّل اعداد از ده كمتر يعنى از 3 تا 9 را گويند و گفتند از 5 تا 9- خداى تعالى فرمايد: (بِضْعِ سِنِينَ- 4/ روم) (يعنى اندى يا چند سالى كمتر از ده).
البطر، حيرت و كم خردى كه انسان را در طغيان و ناسپاسى نعمت خداى و تن آسانى در وفاى به حق و سستى در أداى حقّ فرا مى گيرد و نعمت را در غير موردش صرف مى كند.
خداى فرمايد (بَطَراً وَ رِئاءَ النَّاسِ- 47/ انفال) [تمام آيه اينست (وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النَّاسِ (يعنى مانند كسانى كه ديارشان (مكّه) را در حال طغيان و ناسپاسى نعمت با جلوه دادن غرور ترك نمودند، نباشيد زيرا آنان مى خواهند ديگران را از راه خدا باز گردانند، امّا خداى به آنچه مى كنيد محيط و آگاه است.]
و آيه (بَطِرَتْ مَعِيشَتَها- 58/ قصص) كه اصلش- بطرت معيشته است كه فعل- بطرت از عمل واژه- معيشت- كه فاعل جمله است برگشته، و معيشت منصوب شده است معنى بطربه معنى- طرب- نزديك است زيرا- طرب- هم نوعى سبك سرى است كه بيشتر از غلبه و فرا گرفتن فرح و شادى زياد بر انسان رخ مى دهد كه اين معنى را در- ترح- نيز گفته اند يعنى بشدّت اندوهگين شدن.
يبطرة- معالجه و مداواى ستوران و چهار پايان است.
البطش حمله كردن و چيزى را با حمله بدست آوردن، خداى تعالى فرمايد: (وَ إِذا بَطَشْتُمْ، بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ- 130/ شعراء) (چون ستمگران ستيزه و حمله مى كنيد.
و آيه (وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا- 36/ قمر) (لوط پيامبر (ع) قومش را از گرفتن خشم و غضب و مبتلا شد به آن ترسانيد) و آيه (إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ- 12/ بروج) (فرو گرفتن و عذاب پروردگارت سخت گرانبار است). گفته اند- يد باطشة- (دست و سر پنجه كوبنده و قوى).
الباطل نقيض و مقابل حقّ است، يعنى چيزى كه به هنگام بحث و تحقيق حقيقتى و ثباتى ندارد.
خداى تعالى فرمايد: (ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْباطِلُ- 62/ حج) باطل بودن و باطل شدن را در گفتار و كردار هر دو بكار مى برند.
مى گويند- بطل بطولا، بطلا و بطلانا، أبطله غيره- چنانكه در آيه (وَ بَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ- 118/ اعراف) (كه بطلان و پوچ شدن عمل است) و آيه (لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ- 42/ بقره) (اشاره به بطلان فكرى است) و به چيزى هم كه به سود دنيوى و اخروى نرسد و منجرّ نشود- بطّال و ذو بطالة گويند (بيهوده و پوچ و بى معنى).
بطل دمه- در وقتى كه كسى كشته شود و ديه و خونبهائى از آن حاصل نشود،
بكار مى رود.
بطل: به شجاع و دلاورى هم كه به پيشباز مرگ مى رود- بطل- گويند يعنى خون خود را برايگان مى دهد، چنانكه شاعر گويد:
فقلت لها لا تنكحيه فإنّه لأوّل بطل أن يلاقى مجمعا
(به او گفتم ازدواج و همسرى او را نپذير زيرا او نخستين پهلوانى است كه در آوردگاه به ديدار پهلوانان مى رود و كشته مى شود).
كه واژه بطل در شعر- جمع بطل و در معنى اسم مفعول است يا باين معنى كه او اوّلين كسى است كه خون همرزمش را بشدّت بر زمين مى ريزد، ولى تعبير اوّل يعنى اسم مفعول بودن به صواب نزديكتر است.
بطل الرّجل بطولة- پهلوان شد.
بطال: منصوب به بطالت و تنبلى است.
ذهب دمه بطلا- يعنى خونش هدر رفت.
(إبطال): فاسد كردن يا نابود كردن چيزى است به حقّ يا باطل.
خداى تعالى فرمايد: (لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ- 8/ انفال)- (تا حقّ ثابت و باطل پوچ و بيهوده شود) و گاهى واژه- باطل- را در سخن كسى كه سخن وى حقيقت ندارد بكار مى برند، مانند آيه (وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآيَةٍ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا مُبْطِلُونَ- 58/ روم). (و اگر آيه اى بر ايشان بياورى چون به آن آيه هدايت نشده اند و صحّت آنرا در نيافته يا حقيقت رسالت و دين را نشناخته اند لذا به باطل داورى مى كنند و بيهوده مى گويند، كه شما جز باطل نمى گوئيد). و آيه (وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ- 78/ غافر) يعنى كسانيكه حقّ را باطل مى كنند زيانكارند.
(اين آيه مكمّل معنى و تفسير آيه قبل است).
اصل بطن، عضوى از بدن (شكم) و جمع آن- بطون است خداى تعالى فرمايد: (وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ- 32/ نجم).
(زمانى كه در رحم مادرانتان پوشيده و ناپيدا بوديد).
و قد بطّنته: به شكمش زدم (يا محرمش شدم).
بطن- نقطه مقابل پشت است يعنى پيش و جلوى هر چيز، به پائين هر چيزى- بطن- و به بالا و فوق آن- ظهر- گويند و- بطن الأمر- يعنى باطن كار.
بطن البوادى- قسمت پائين درّه و كوه كه تشبيهى است از معنى اوّليّه بطن.
البطن من العرب- باين اعتبار كه همه قبائل را مثل شخص واحدى در نظر گرفته اند كه هر بطن مانند عضوى از آن شخص (يعنى عضوى از همه قبائل است).
اسامى- بطن، فخذ و كاهل (1) نيز در باره قسمتى از قبيله، عشيره و إيل- به همان اعتبار است.
شاعر گويد:
النّاس جسم و إمام الهدى رأس و أنت العين فى الرّأس
(مردمان جسمند و امام، هادى و رهنما و در حكم سر آن جسم و تو براى امام چون چشمى). مى گويند براى هر موضوع مشكل و پيچيده اى بطنى هست. و براى
(1) زمخشرى در ذيل و تفسير آيه 12/ حجرات، كه به ملّتها و قبائل صرفا بخاطر آشنائى آنها به نژاد پرستى، اشاره مى كند، مى نويسد با توجّه به اين آيه ديگر وجهى و راهى براى برترى نژادى باقى نمى ماند تقسيم بندى جامعه كهن تازى و معانى اصطلاحات آنها را، ابو العبّاس قلفشندى به ترتيب زير بيان مى كند.
1- شعب- طبقه اوّل و بزرگ طبقات ششگانه جامعه است زيرا كه در شعب يعنى (ملّت) همه گروه ها گرد آمده اند.
2- قبيله- و اين كلمه از اين جهت اصطلاح شده كه خانواده ها را در كنار هم جاى مى دهد و نگاه مى دارد.
3- عماره- كه جمعش- عمارات- و- عمائر است زيرا به آبادى مى پردازند و داراى مساكن ثابتى هستند.
4- بطن- جمعش بطون- كه عمق و اساس جامعه را نشان مى دهد يعنى (روستائيان) كه مولّد تغذيه و تأمين كننده شعب و ملّتند كه از قبيله كوچكتر است.
5- فخذ- جمع آن افخاذ- كه آخرين طبقه اجتماعى است.
6- فصيله- جمعش فصائل- كه گروهاى كوچك هستند (اقوام و خويشان هم نسب). امّا راغب اصفهانى رحمه اللّه- كاهل- را كه به معنى كتف و شانه است اضافه كرده كه در حقيقت همان توليد كنندگان و كارگران صنعتى جامعه هستند كه بار زندگى بيشتر بر دوش آنهاست. (قلقشندى سبائك الذهب من نهاية الارب ج 7- زمخشرى/ تفسير كشّاف ج 4 ص 374- مسعودى/ مروج الذّهب ج 1 ص 155- ماوردى/ احكام السلطانيّه).
هر چيز ظاهر و آشكارى ظهرى و پشتى. بطنان القدر و ظهرانها- توى ديگ و پشت ديگ.
هر چيزى كه با حواس درك شود، ظاهر و هر چيزى كه از حواس پوشيده باشد (باطن) گويند.
خداى عزّ و جل گويد: (وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ- 120/ انعام) و (ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ- 151/ انعام) (گناه ظاهرى و پنهانى را ترك كنيد) (و هر چه از گناهان چه آشكار و چه پنهان).
بطين: شكم بر آمده و بزرگ.
بطن- پر خور و اكول.
مبطان- كسيكه در خوردن زياده روى مى كند و شكمش بزرگ مى شود و همّ و غمش شكمبارگى است.
بطنه- زياد خوردن.
البطنة تذهب الفطنة- (شكمبارگى و پر خورى، هوش و زيركى را از بين مى برد).
بطن الرّجل بطنا- زمانى بكار مى رود كه كسى از شكمبارگى سبك سر و مست و بى خود مى شود.
بطن الرّجل- شكمش بزرگ شد، مبطن- مرد شكم باريك و كوچك.
بطن الإنسان- شكمش درد گرفت.
رجل مبطون- مرد عليل شكم.
(بِطانَه)- بر خلاف ظهاره- يعنى آستر هر چيز.
بطّنت ثوبى بآخر- آنرا با ديگر لباسم آستر كردم و پوشاندم- و قد بطن فلان بفلان بطونا- در كارش وارد و محرم شد.
بطانه- بصورت استعاره براى كسى كه از باطن كار تو با اطّلاع است.
خداى فرمايد: (لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ- 18/ آل عمران) يعنى آنها را محرم خود نگيريد كه به باطن امورتان پى ببرند و اين معنى از آستر لباس- بطانة الثّوب-
استعاره شده است، بدليل اينكه مى گويند لبست فلانا- يا- فلان شعارى و دثار (او مانند لباس زير و لباس روى من شعار- و- دثار- كه لباس زيرين و روى تن است و همچنين واژه لباس- را در باره شخص محرم بصورت استعاره بكار مى برند.
از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه (ما بعث اللّه من نبىّ و لا استخلف من خليفة إلّا كانت له بطانتان، بطانة تأمر بالخير و تحضّه عليه، و بطانة تأمره بالشّرّ و تحثّه عليه).
(هيچ پيامبرى را خدا مبعوث نكرد و جانشينى براى او نگزارد مگر اينكه دو گونه اصحاب و محرم داشته اند:
1- بطانه و يار و محرمى كه او را به خير ترغيب مى نمايد.
2- بطانه و يار و محرم كه بر شر و بدى تشويق مى نمايد.
(البِطان)- شكم بند چرمين ستوران كه در زير شكمشان محكم بسته مى شود كه جمعش أبطنة و بطن است.
أبطنان- دو رگى كه بر شكم عبور مى كنند.
بطين- ستاره اى كه در ميان ستاره حمل (1) قرار دارد.
تبطّن- وارد شدن به باطن امور.
و آيه (الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ- 3/ حديد) در صفات خداى تعالى است كه همواره دو به دو مانند- اوّل- و- آخر- بكار مى روند.
امّا در باره معنى واژه- ظاهر گفته اند كه اشاره بمعرفت شناختهاى بديهيّات ماست.
(1) حمل بمعنى نوزاد گوسفند (بره) است و نام برج اوّل از دوازده برج است كه ستاره شناسان در هيئت بطلميوس در آسمان تصوّر مى كردند كه چون آفتاب در آن برج قرار مى گيرد اوّل بهار و عيد نوروز است، نام ساير برجها چنين است:
1- حمل 2- ثور 3- جوزاء 4- سرطان 5- أسد 6- سنبله 7- ميزان 8- عقرب 9- قوس 10- جدى 11- دلو 12- حوت.
براستى كه فطرت و سرشت آدمى حكم مى كند به هر چيزى كه انسان نظر مى كند وجود خداى متعال را در مى يابد (وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ- 84/ زخرف) و از اين روى بعضى از حكماء گفته اند، مثل جوينده و خواهنده معرفت خداى، مانند جهانگردى است كه در آفاق مى گردد و سير مى كند و چيزى را كه در خود او و با خود اوست مى طلبد. (1)
ولى واژه- باطن- در آيه (وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ- 3/ حديد) اشاره اى است بمعرفت و شناخت حقيقى اللّه و همانست كه ابو بكر رضى اللّه عنه اشاره كرده و گفته است:
(يا من غاية معرفته القصور عن معرفته).
(اى كسى كه نهايت معرفتش قصور و كوتاهى از معرفتش است) و گفته اند ظاهر- و باطن- در آيه فوق يعنى خداوند با آياتش ظاهر است و با ذاتش باطن- در آيه فوق يعنى خداوند با آياتش ظاهر است و با ذاتش باطن است.
و نيز گفته اند: خداى ظاهر است براى اينكه او بر أشياء و پديده ها محيط است و ادراك كننده آنها است و از جهت اينكه چيزى به او احاطه ندارد باطن- است همانطور كه فرمود: (لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ- 130/ انعام).
از امير المؤمنين رضى اللّه عنه سخنى كه بر تفسير اين دو لفظ دلالت مى كند روايت شده است، آنجا كه مى گويد: (تجلّى لعباده من غير أن رأوه و أراهم نفسه من غير أن تجلّى لهم).
معرفت و شناسائى فهم اين سخن امير المؤمنين (ع) نياز به فهم دقيق و عقل
(1) مفهوم عبارت راغب اصفهانى رحمه اللّه در باره جهانگردى كه مى گردد و خويشتن خود را مى طلبد و حال اينكه خودش با اوست مانند گفته اين شاعر است كه در باره معرفت خداى مى گويد:
يار در خانه و ما گرد جهان مى گرديم آب در كوزه و ما تشنه لبان مى گرديم
براستى آنكه از خود و شناخت خود بيگانه است چگونه خداى شناسد، و آنكه خود را شناخته است به حقيقت، خداى را دريافته است، حديث (من عرف نفسه فقد عرف ربّه) در همين خويشتن شناسى است.
اى عزيز تا از إسارت نفس امّاره رهائى نيابيم او را نيابيم.
سرشارى دارد.
و سخن خداى تعالى (وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً- 20/ لقمان) كه گفته اند واژه- ظاهرة- در اين آيه نعمت نبوّت و پيامبرى است و- باطنه نعمت عقل آدمى است، و نيز گفته اند- ظاهره- يعنى محسوسات و باطنه يعنى معقولات (نعمت هاى محسوس و نعمت هاى معنوى و عقلانى) و همچنين نعمت ظاهره- را نصرت و پيروزى پيامبر و مردم بر دشمنان و- نعمت باطنه نصرت و پيروزى به كمك ملائكه دانسته اند و همه اين معانى در عموم آيه داخل و وارد است.
البطء، يعنى درنگ كردن و تأخير در حركت.
گفته اند تركيب فعلش- بطؤ و تباطأ و استبطأ و أبطأ- است.
پس- بطؤ- زمانى بكار مى رود كه به عمد و خصوصا تأخير شود.
تباطا- يعنى به تأخير واداشته شده، استبطأ- به تأخير خواستن كارى است.
أبطأ- درنگ كردن و تأخير انداختن كه حالت طبيعى كسى است، و عمدى در كارش نيست. گفته اند- بطّأه و أبطأه- هر دو در معنى يكى است.
خداى فرمايد: (وَ إِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ- 72/ نساء) يعنى ديگرى را با اصرار و شدّت از انجام كار و جنگ با كفّار باز مى دارد.
و گفته اند- يكثر هو التّثبط فى نفسه (در جان و دلش روحيّه ممانعت ديگران از جنگ و تأخير در كار را افزونى مى دهد).
مقصود از- إنّ منكم- در آيه فوق كسى است كه خود بسيار تأخير مى كند و ديگرى را به تأخير زياد وا مى دارد، يعنى حالت سستى و تأخير و باز داشتن ديگران را از ايمان و عمل در نفس خويش افزون مى سازد.
در بعضى از قرائتها آيه زير را (وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ- 78/ نحل) خوانده اند، بجاى بطون، بظور هم گفته اند، بظور جمع بظارة است، يعنى پاره گوشت آويخته از پستان گوسفند و گوشت قسمت زبرين محلّ خروج طفل از رحم مادر كه به- بضع- هم تعبير شده است.
اصل بعث- برانگيختن يا روانه كردن چيزى است، گفته مى شود: بعثته فانبعث- او را برانگيختم و به حركت در آمد.
معنى واژه- بعث- بر حسب هدف و موردى كه به آن تعلّق مى گيرد فرق مى كند، پس- بعثت البعير- شتر را راندم و برانگيختم.
بعث- در آيه (وَ الْمَوْتى يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ- 36/ انعام) به معنى بيرون آوردن و برانگيختن و سير دادن انسان به سوى قيامت است.
و در آيات (يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً- 6/ مجادله) و (زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ لَنْ يُبْعَثُوا قُلْ بَلى وَ رَبِّي لَتُبْعَثُنَّ- 7/ تغابن) و (ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ واحِدَةٍ- 28/ لقمان)- بعث دو گونه است:
1- بعث بشرى يا از ناحيه انسان برانگيختن كسى و انسان ديگرى را يا چيز ديگرى را، مانند حركت و برانگيختن شتران و وادار كردن انسانى براى نياز و حاجتى.
2- بعث الهى كه اين بعث خود دو گونه است:
اوّل- بعث بمعنى ايجاد كردن مواد و پديده ها و أجناس و انواع آنها از نيستى به هستى كه ويژه باريتعالى است و هيچ احدى يا ديگرى قدرت چنين بعثى را ندارد.
دوّم- بعث به معنى زنده كردن مردگان كه خداوند بعضى از اولياء خود را مانند عيسى صلّى اللّه عليه و سلّم و امثال او را به اين كار مخصوص گردانيد.
و سخن خداى عزّ و جل كه (فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ- 56/ روم) يعنى روز حشر و قيامت.
و (فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ- 31/ مائده) يعنى خاك زمين را گود مى كرد و مى افشاند.
و (وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا- 36/ نحل) معنى بعث در اين آيه مثل آيه (أَرْسَلْنا رُسُلَنا- 44/ مؤمنون) است يعنى رسالت دادن به پيامبران و نيز آيه (ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى لِما لَبِثُوا أَمَداً- 13/ كهف) يعنى برانگيختن، بدون فرستادن بجائى.
و آيات (وَ يَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً- 65/ انعام) و (فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ- 259/ بقره)
كه در اين معنى خداى عزّ و جل فرمايد: (وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ- 60/ انعام).
عبارت- يتوفّاكم باللّيل- براى اين است كه خواب از جنس مرگ است و برانگيختن را براى برخاستن از وفات يا خواب مساوى قرار داده.
و آيه (وَ لكِنْ كَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ- 46/ توبه) يعنى و رفتنشان را خداى ناروا مى شمارد (آيه فوق مى گويد كه گروهى با ريب و ريا و دروغگوئى نخست از پيامبر (ص) اجازه خواستند كه همراه مسلمين براى جنگ خارج نشوند امّا كسانى كه به خدا و رسول و قيامت ايمان داشتند چنين اجازه اى نمى خواستند و لذا مى گويد دروغگويان اگر هم اراده خروج مى كردند چون از راه دروغ و رياء بود خداى را ناپسند مى آيد).
خداى تعالى گويد: (وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ- 4/ انفطار) يعنى خاكش زير و رو شد و هر چه داشت بيرون ريخت.
كسانى كه تركيب بعضى از واژه هاى چهار حرفى و پنج حرفى را از سه حرفى ها يا عبارات مربوط به خود واژه ها صحيح مى دانند، مانند- تهلّل- از لا إله إلّا اللّه- و- بسمل- از بسم اللّه.
مى گويند- بعثر- هم از دو كلمه- بعث و أثير- تركيب شده است و اين تعبير و توجيه در اين واژه چندان هم بعيد نيست زيرا- بعثرة- معنى- بعث و- أثير را در بر دارد.
البعد، ضدّ نزديكى، يعنى دورى است، و حدّ معين و محدود ندارد و بر حسب موقعيّت مكان نسبت به كسى كه با آنجا فاصله دارد تعيين مى شود اين معنى در امور محسوس و نزديكى و دورى پديده هاى مادّى است كه بيشتر بكار مى رود.
امّا دورى يا نزديكى در امور عقلانى مانند آيه (ضَلُّوا ضَلالًا بَعِيداً- 167/ انبياء).
(تمام اين آيه چنين است- انّ الذّين كفروا و صدّوا عن سبيل اللّه قد ضلّوا ضلالا بعيدا، آنانكه كافر شدند مردم را از راه اللّه برگردانند كه تحقيقا از راه حقّ به دورى رسيدند و در ژرفناى عميق گمراهى افتادند).
و آيه (أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ- 34/ فصّلت) گفته اند واژه بعيد از بعد و تباعد است. (اين آيه در باره كسانى است كه آيات خدا و آثار او را نه گوش مى كنند و نه مى خواهند ببينند و لذا قرآن و آياتش نسبت بآنها مثل اين است كه ايشان را از جايى بس دور صدا زنند و بخوانند كه هرگز نه مى شنوند و نه صاحب صدا را مى بينند تمام آن آيه چنين است- (وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ- 44/ فصّلت).
و آيه (وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ- 83/ هود) (آن آثار و نكبات عذاب قوم لوط از ستمگران چندان دور نيست). بعد- يعنى مرد و هلاك شد.
واژه- بعد- بيشتر در هلاكت و مردن گفته مى شود مانند (بَعِدَتْ ثَمُودُ- 95/ هود) (قوم ثمود هلاك شد).
نابغه ذبيانى گويد: (فى الأدنى و فى البعد) (1) بعد- و بعد- هر دو گفته شده كه بمعنى دورى و مرگ است.
خداى فرمايد: (فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ- 41/ مؤمنون) و (فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ- 44/ مؤمنون) يعنى از رحمت حقّ دورند، ستمكاران و غير مؤمنين هلاك مى شوند.
و آيه (بَلِ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِي الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِيدِ- 8/ سباء) يعنى آنگونه ضلالت و گمراهى كه بازگشت بهدايت را مشكل مى كند تشبيهى است به كسى كه از راه و روش هدايت دور افتاده و گمراه شده است، آنچنان دورى و گمراهى كه ديگر اميدى به بازگشت بسوى هدايت در او نيست.
خداى فرمايد: (وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ- 89/ هود).
يعنى در گمراهى به آنها نزديك مى شود و دور نيست همان عذابى كه به آنها رسيده است بشما نيز برسد.
(1) راغب اين عبارت را از يك بيت معلّقه معروف نابغه شاهد مثال آورده است نابغه مى گويد:
فتلك تبلّغنى النّعمان، ان له فضلا على النّاس فى الادنى و فى البعد
خطاب شاعر به اسب خويش است، آن اسب مرا به نعمان مى رساند كه بر دور و نزديك برترى دارد فى البعد كه در كتاب است نابغه در ديوان شعرش فى البعد- آورده كه هر دو درست است.
بعد: بعد در برابر قبل است كه در ذيل واژه- قبل بطور كامل در باره انواع معانى آنها سخن خواهيم گفت إن شاء اللّه تعالى.
خداى فرمايد: (وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ- 72/ يوسف).
بعير يعنى شتر كه معروف است و مانند واژه- إنسان- به مذكّر، و مؤنّث هر دو واقع مى شود و جمعش- أبعرة و أبا عرو بعران- است.
البعر- مدفوع و فضله آن است، أبعر- يعنى آغل و جايگاه گوسفندان در كوه و بيابان و نيز مكان و جاى بعير مبعار- شترى كه پشگل و فضله اش زياد است (در مثل گويند- البعرة تدلّ على البعير- يعنى هر جا كه پشگل شترى بود دلالت بر رفتن شتر و نيز وجود اوست).
بعض الشّي ء، اندك و جزئى از چيزى، جزء هم در برابر كلّ قرار داد، از اين روى واژه- بعض- در برابر كلّ قرار مى گيرد مى گويند- بعضه و كلّه- جمعش- أبعاض- است.
خداى عزّ و جلّ فرمايد: (بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ- 36/ بقره) و (وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً- 129) و (وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً- 25/ عنكبوت).
و عبارت- و قد بعّضت كذا- يعنى آنها را تكّه تكّه كردم مانند جزء جزء نمودن چيزى.
ابو عبيده مى گويد: در آيه (وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ- 63/ زخرف) بعض الّذى، در آيه يعنى كلّ الّذى است، يعنى براى شما آنچه را كه مورد اختلافتان هست بيان خواهد كرد، مثل گفته شاعر: (أو يرتبط بعض النّفوس حمامها).
(يا اينكه مرگشان بتمام نفوس مى رسد و پيوسته بآنها مى شود).
در تعبيرى كه ابو عبيده از آيه فوق نموده و پنداشته است- بعض الّذى- بايستى كلّ الّذى باشد ناشى از كوتاه بينى و كوتاه نظرى او است (1) زيرا اتمام أشياء قابل ذكر كه خداوند بآن اشاره مى كند، چهار گونه است:
(1) تفسير غلطى كه ابو عبيده در آيه فوق دارد و راغب باو ايراد گرفته در كتاب (تأويل مشكل
1- نوعى از مسائل كه بيان آنها مفسده انگيز است و بر صاحب شريعت جايز نيست كه آن را بيان كند مانند- وقت و زمان قيامت و وقت مردن.
2- نوعى از سخنان معقول و خرد ياب كه خود مردم ممكن است بدان پيامبر آنرا بفهمند و درك كنند مانند شناختن خداى و دريافتن او در آفرينش آسمانها و زمين و صاحب شريعت لازم نمى بيند كه آنرا بيان كند، آيا نمى بينى كه چگونه معرفت آنرا بعقول واگذارده است در آيات (قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 101/ يونس) و (أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا- 184/ اعراف) و آيات ديگر از اين قبيل است.
3- چيزهائى كه بيان آنها بر صاحب شريعت واجب مى شود مانند اصول و موازين شريعتى كه به شرع و دين او مخصوص مى شود.
4- نوعى از مطالب كه آگاهى بر آنها با بيانى كه صاحب شريعت مى نمايد ممكن مى شود مانند فروع احكام دين، زمانى كه مردم در امرى غير از آن چيزى كه مخصوص پيامبر است اختلاف كردند او مختار است كه آنها را بر حسب اجتهاد و حكمتش كه اقتضاء مى كند بيان كند يا نكند.
بنابراين در سخن خداى تعالى كه مى فرمايد: (لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ- 63/ زخرف) موارد چهار گانه فوق منظور نيست و نخواسته است كه آنها را بگويد و بيان كند، و اين مطلب براى كسيكه عصبيّت و جزميت را از جان و نفس خود دور كند ظاهر و روشن است.
و امّا سخن شاعر كه مى گويد: أو يرتبط بعض النّفوس حمامها مقصود شاعر نفس خويش است كه مى گويد: چاره اى نيست جز اينكه مرگ مرا دريابد ولى اين مطلب را بطور تعريض و كنايه بيان كرده و تصريح نمى كند به موجب اينكه همه انسانها بر چنين حالتى هستند كه از ياد و ذكر مرگ در باره
القرآن) ابو عبيده است كه مى نويسد (جعلت بعض بمعنى كلّ لأنّ الشّي ء يكون كلّه بعض الشيى ء) و به حقّ با بيانى كه راغب از چهار گونه اشياء نموده است اشتباه ابو عبيده روشن مى شود. ص 144 تاويل مشكل القرآن چاپ مصر 1373- هجرى، قمرى.
خويش دورى مى كنند.
شاعر هم مى گويد: (مرگشان را بعض مردم را در مى يابد نه خويشتن را) خليل مى گويد: رأيت غربانا تبتعض يعنى كلاغهايى را ديدم كه يكديگر را در مى يافتند و بهم مى رسيدند.
لفظ- (بعوض)- براى مگس از كلمه بعض كه به معنى جزء كوچك از چيزى است گرفته شده و بخاطر كوچكى جسمش نسبت به ساير حيوانات كه جزء بسيار كوچكى از آنها است آنرا بعوضه و بعوض، گويند.
البعل يعنى شوهر و در آيه زير گويد: (وَ هذا بَعْلِي شَيْخاً- 72/ هود) جمعش بعولة مثل فحل و فحولة و در آيه (وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ- 228/ بقره).
هر گاه معنى چيرگى از اين واژه تصوّر شود آنرا در معنى سرپرست و قيام كننده بر حفظ و حمايت زن قرار مى دهد و عبارت (فجعل سائسها و القائم عليها) (يعنى اداره كننده و بر پا دارنده كانون خانواده) چنانكه خداى تعالى فرمايد:
(الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ (1)- 134/ نساء).
و به هر كسى كه خواستار بزرگى بر ديگرى باشد و نيز معبودهاى خود را كه بوسيله آنها مى خواستند بخداوند تقرّب جويند و اعتقادشان در باره آنها چنين بود- بعل- مى گويند و اين معنى از اين آيه است (أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ- 125/ صافات).
(آيا به عوض خداوند كه بهترين خالق است- بعل- را مى خوانيد و مى پرستيد)
(1) قائم و قوّام: يعنى كسيكه حالت محافظت و اصلاح و همراهى نسبت به بر پاداشتن اساس خانواده دارد، ابن منظور مى گويد كسى مشمول اين آيه است كه پيوسته بر ملازمت و محافظت و اصلاح قيام كند و قيام بمعنى آگاهى، و پايدارى است (و قد يجي ء القيام بمعنى المحافظه و الاصلاح و قائما اى ملازما محافظا و يجي ء القيام بمعنى الوقوف و الثّبات) آيات 8/ مائده و 135/ نساء نيز مكمّل و مؤيّد اين موضوع مهمّ اجتماعى است كه مى فرمايد (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ- 135/ نساء) و (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى 8/ مائده) كه مسئوليّت و اداره ملازمت و يا در كوتاه سخن مودّت، و رحمتى كه خداوند بر اساس آن همسر را سمت همسرى داده است بر پا دارند، همراهى و همسرى واقعى با مراعات اصل مشورت و سياست خانوادگى است.
واژه بعل براى حيوان مذكّر و نرينه نيز بكار رفته است كه نيرومندتر از مادينه و بر او چيره است. به زمينى هم كه از زمينهاى اطرافش مرتفع تر باشد- بعل گويند.
و همينطور بصورت تشبيه در باره زنبورهاى نر نيز بكار مى رود و آنرا- بعل- گفته اند.
به نخل ها و زراعتهايى هم كه با ريشه هاى خود در زمين فقط از آب بارانهاى ذخيره در زمين آب مى خورند- بعل- مى گويند براى اينكه ريشه هاى آنها در عمق زمين فرو مى رود و در حقيقت بر زمين استعلاء و تسلّط دارند.
در حديثى از پيامبر (ص) روايت شده كه (فيما سقى بعلا العشر) اشاره به زكات درختان و زراعتهاى ديم است اصبح فلان بعلا على اهله در وقتى بكار مى رود كه كسى با چيرگى بر زير دستش يا با اصول همسرى بر زوجه اش سيطره و تسلّط داشته باشد و اين عمل در جان و روح چون بار سنگينى است مثل گام نهادن بر روى ديگرى كه سنگينى اش بخوبى احساس مى شود.
از لفظ- بعل- افعال- مباعله و بعال- كه كنايه از- مقاربت، و معاشرت- است ساخته شده، بعل الرّجل يبعل بعولة و استبعل- كه اسم فاعلش- مستبعل و بعل- است يعنى او داماد شد و زن اختيار كرد.
و استبعل النّخل- درخت خرما بزرگ شده و به حدّ تصوّر بعل بودن و با بارور ساختن درختان رسيد چون ميوه نخلها با لقاح و گرد افشانى از نخلها و بار افشانى بنخل هاى بارده انجام مى شود، بدست مى آيد (1).
بعل فلان بأمره- يعنى او در كارش و در مقامش مانند نخل تنومند، ثابت و استوار است چنانكه در مثل گويند او مانند درختى است، يعنى ثابت و پا برجا است.
(1) اگر نخلستانها و زراعتها، آبى نباشد يعنى از آب جارى يا چاه، و قنوات آبيارى نشوند و از آب باران آب خورند آنها را- العذى- گويند، امّا زراعتهاى ديم كه به آب باران هم نياز ندارند و فقط از رطوبت زير خاك استفاده مى كنند آنها را بعل- مى گويند اين نظر ازهرى و اصمعى است و نيز بعل- نام بتى است كه در زمان الياس پيامبر (ص) مردم آنرا مى پرستيدند (لس- مجمع البحرين).
.)
البغت يعنى رخ دادن چيزى ناگهانى از جائيكه به حساب نمى آمد و تصوّر نمى شد، خداى تعالى فرمود: (لا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً- 187/ اعراف) (قيامت ناگهان بر شما سر مى رسد و گفت: (بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً- 40/ انبياء) و (أتتهم السّاعة بغتة).
مى گويند:- بغت كذا- كه اسم فاعلش- باغت- است.
شاعر گويد:
إذا بعثت أشياء قد كان مثلها قديما فلا تعتدّها بغتات
(اگر چيزهايى برانگيخته و ظاهر شد كه نمونه اش در قديم بوده است آنها را ظهور و ايجاد ناگهانى بحساب نياور)
البغض يعنى تنفّر و إنزجار نفسانى و روحى از چيزى كه به بى ميلى و دورى از آن مى انجامد، بغض ضدّ دوستى است زيرا دوستى، و محبّت تمايل و كشش نفس به چيزى است كه به آن راغب مى شود و- بغض- خلاف آن است.
در صرف افعالش، مى گويند- بغض الشّي ء، بغضا و بغضته بغضاء (از آن متنفّر شدم).
خداى عزّ و جلّ فرمايد: (وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ- 64/ مائده) و گفت (إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ- 91/ مائده) و سخن پيامبر عليه السّلام كه (إنّ اللّه تعالى يبغض الفاحش المتفحّش) ياد آورى بغض و إنزجار خداوند از ناسزاگوى آگاه و ناآگاه، در حقيقت تنبيهى، و هشدارى است بر اينكه سلب توفيق انجام نيكى و عدم بخشش الهى در باره او همان مبغوض داشتن اوست. (1).
خداى فرمايد: (وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ- 8/ نحل) بغل استر و حيوانى
(1) اصول كافى جلد 4 كتاب الايمان و الكفر (باب البذاء) محمّد بن يحيى عن ابى جعفر قال: (انّ اللّه يبغض الفاحش المتفّحش) خداوند كسيرا كه به زشتى گفتار و كردارش اهمّيت نمى دهد كه چه مى گويد و چه مى كند و ناسزاگو است با كسى كه عمدا ناسزا مى گويد دشمن مى دارد. و در مجمع البحرين ج 4 ص 148 طريحى مى نويسد (اوصافى كه خداوند با آنها وصف مى شود، به اعتبار نتايج و پيامدهاى آنهاست نه از نظر مبادى و اساس) باين معنى كه صفات بغض و ناخشنودى خداوند از ناسزاگوى بزه كار همان نتايج اعمال آنهاست كه خواه ناخواه چنان سرنوشتى به آنها مى رسد و خود خواسته اند چنانكه رضوان، و خشنودى و دوستى خدا پاداش و نعمت هاى مادّى و معنوى است كه بر وفق سنّت الهى و [...]
است كه از آميزش و لقاح اسب و الاغ متولّد مى شود. (قاطر) تبغّل البعير- شترى كه به استر شبيه است و مانند استران با فاصله زياد پا و دست راه مى رود و اين تصوّر از جهت شدّت حركت و چموشى و پليدى استر است چنانكه بهر كسى كه فرومايه و پست است. بغل- يا استر گويند.
البغى يعنى اراده كردن و قصد تجاوز نمودن يا در گذشتن از ميانه روى چه عملا تجاوز كند يا نكند، گاهى بغى و تجاوز در كميّت و ارزش مادّى است و گاهى بغى و تجاوز در وصف كيفيّت تعبير و بيان مى شود. (1)
بغيت الشّى ء و ابتغيت- يعنى تجاوز كردى و بغى نمودى، اين فعل در موقعى بكار مى رود كه تو بيش از اندازه چيزى كه واجب است طلب كنى و بخواهى، خداى عزّ و جل فرمايد: (لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ- 48/ توبه) و گفت (يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ- 47/ توبه).
بغى دو گونه است.
اوّل- بغى پسنديده يعنى در گذشتن از عدل بإحسان و از امور واجب به انجام نوافل و مستحبّات.
دوّم- بغى و تجاوز ناپسند و ناروا يعنى از حقّ به باطل و به شك و شبهه رفتن، چنانكه پيامبر عليه الصّلوه و السّلام فرمايد: (الحقّ بيّن و الباطل بيّن و بين ذلك أمور مشتبهات و من رتع حول الحمى أوشك أن يقع فيه) (حقّ و باطل آشكار است و در ميان اين دو امورى از مشتبهات و ترديد برانيگيز هست كسى كه در كنار قرقگاه دور بزند و آنجا را با سرعت بپيمايد افتادنش در آنجا قطعى و نزديك است.
و چون بغى بر دو گونه پسنديده و ناپسند تقسيم مى شود بنابراين: در باره
ميزان اعمال بانسانهاى مؤمن صالح مى رسد زيرا (لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى 40/ نجم) و باز فرمود: (وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً- 114/ نساء).
(1) سعدى با مقايسه انسانهاى آلوده و پليد و غير مفيد به حال جامعه با حيوانات بخصوص حيوان باركش مفيد يعنى الاغ مى گويد:
مسكين خر اگر چه بى تميز است چون بار همى برد عزيز است
گاوان و خران بار بردار به ز آدميان مردم آزار
معنى بغى محمود و پسنديده و بغى تجاوز ناپسند، خداى تعالى فرمايد: (إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ- 42/ شورى) كه عقوبت ستم را به تجاوز و باغى بغير حقّ مخصوص كرده است.
أبغيتك- يعنى ترا برخواست و مطالبه آن يارى كردم.
بغى الجرح- آن جراحت بيش از اندازه عفونى و فاسد شد.
بغت المرأة بغاء- آن زن، گناه و فجور مرتكب شد زيرا از شأن خويش كه پاكى است تجاوز كرده، خداى عزّ و جلّ فرمايد: (وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً- 33/ نور).
(هر گاه جوانانتان اراده عفّت و پاكى نمودند به بغى و فجور وادارشان نكنيد).
بغت السّماء: بيش از اندازه نياز باران باريد.
بغى: تكبّر ورزيد و اين تعبير بخاطر اين است كه كسى از مقام و منزلت انسانيش به چيزى و حالتى كه شايسته اش نيست تجاوز كند و برسد، و در باره هر امر و كارى هم بكار مى رود مانند آيات زير: (يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ- 42/ شورى) و (إِنَّما بَغْيُكُمْ عَلى أَنْفُسِكُمْ- 23/ يونس) و (ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ- 60/ حجّ) و (إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى فَبَغى عَلَيْهِمْ- 76/ قصص) و (فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي- 9/ حجرات) واژه- بغى- در بيشتر مواقع مذموم و ناپسند است، در آيه (غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ- 73/ بقره) يعنى خواستار چيزى كه شايسته خواستن نيست، و تجاوز از چيزى كه در حقّتان نباشد.
حسن گويد: معنى آيه اين است كه- أكل ميته- را براى لذّتش نخوريد يعنى از سد جوع و رفع گرسنگى تجاوز و زياده روى نكنيد.
مجاهد رحمه اللّه مى گويد تفسير آيه اين است كه (غير باغ على إمام و لا عاد فى المعصية طريق الحقّ) (بر امام حقّ، باغى و تجاوزگر نباشيد و از طريق حقّ به معصيت بر نگرديد و از حقّ در نگذريد، كه- بغاة در معنى (و هم الخارجون على امام المعصوم كما فى الجمل و صفّين (لسان 14، مجمع البحرين 1).
و امّا- (إبْتَغاء)- كوشش و اجتهاد در طلب و خواستن است كه اگر چيز نيكى و شايسته اى طلب شود آن خواستن و اجتهاد قابل ستايش و پسنديده است مانند آيه (ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ- 28/ اسراء) و (ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى 20/ اللّيل).
گفته اند- (يَنْبَغى)- به معنى شايسته و سزاوار و فعل مطاوعه بغى است، پس زمانى كه مى گويند- ينبغى أن يكون كذا- دو وجه دارد:
اوّل- اينكه از فعل جمله تبعيّت مى كند و عمل و فعل را مشخّص مى نمايد، مانند- النّار ينبغى- در معنى آغاز و شروع چيزى است، مانند- فلان ينبغى أن يعطى لكرمه. و در آيه (وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ- 69/ يس) بر وجه اوّل يعنى او را شعر نياموختيم و او را نسزد و ميسورش نيست، مگر نمى بينيد كه زبانش در مسير و جريان شعر گفتن نيست و شعر بر زبانش جارى نشده است.
و در آيه (وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي- 35/ ص) (اين آيه درخواست حضرت سليمان از خداوند است كه مى گويد- ربّ اغفر لي وهب لى- نخست آمرزش مى طلبد، گويى كه قبل از تقاضاى خود به ناچيز بودن خواستش متوجّه است كه مى گويد، به من ملكى كه پس از من سزاوار أحدى نباشد عطا كن و اين تقاضا را معجزه خويش قرار داده است نه از روى حسادت و رقابت كه بعدا تسخير رياح و تسخير شياطين مى كند).
البقر، مفردش بقره است يعنى گاو، خداى تعالى گويد:
(إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا- 70/ بقره) و (بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ- 68/ بقره) (گاوى نه پير و نه جوان) و (بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها- 69/ بقره) (گاوى زرد رنگ و روشن).
گفته اند جمعش- باقر- و- بقير- و- بيقور- است، مثل- حامل و حليم.
و نيز گفته شده گاو نر را- ثور- گويند، مثل جمل و ناقه و رجل و إمرأة.
از واژه بقر- فعل- بقر الأرض- مشتقّ شده است يعنى زمين را شكافت و اگر شكافتن و دريدن چيزى وسيع و فراخ باشد در هر موردى بكار مى رود.
بقرت بطنه- زياد دريدن شكم منظور است.
محمّد بن على (1) رضى اللّه عنه بخاطر پژوهشگرى و مو شكافيش در باطن و حقايق علوم و نيز وسعت و گستردگى دقّتش در دانشها، او را- باقر ناميده اند.
بيقر الرّجل فى المال و فى غيره- يعنى در مال توسعه و فزونى دارد.
بيقرنى سفره- يعنى از سرزمينى به سرزمين ديگر مى رود و سير و سفرش را توسعه مى دهد، شاعر گويد:
ألا هل أتاها و الحوادث جمّة بأنّ امرأ القيس يهلك بيقرا
(در حالى كه حوادث فراوانى رخ مى داد آيا پيام را باو رساندى كه امرأ القيس بيابانها را طىّ مى كند و خود را بهلاكت مى اندازد).
بقّر الصّبيان بالبقيرى (2) كودكان با هم (كوهاموى) بازى كردند كه در اين بازى اطرافشان حفره هايى هست.
بيقران- هم گياهى است كه با ريشه هاى آبكش، زمين را مى شكافد و در آن جاى مى گيرد و خارج مى شود.
خداى فرمايد: (بَقْلِها وَ قِثَّائِها- 61/ بقره) بقل يعنى سبزى كه در زمستان ريشه و ساقه اش رشد نمى كند و نمى رويد و از اين واژه فعل- بقل يعنى روئيد و- بقل وجه الصّبىّ- (چهره بچّه شاداب شد) كه تشبيهى از رشد و طراوت گياهان است، ساخته شده.
بقل ناب البعير- دندان شتر روئيد، كه اين تعبير از ابن سكّيت است (3) بقلت
(1) كمتر تفسيرى و كمتر مفسّرى يافت مى شود كه در ذيل هر واژه، حقايقى را با صراحت ياد آورى كند امّا مؤلّف كتاب رحمه اللّه آن اندازه صراحت و شهامت دارد كه مى خواهد انسانها را به الگو و سنّت هايى كه هدف دين و قرآن است، آشنا كند و گر نه چه انگيزه اى باعث مى شود كه تنها او در ذيل اين واژه از ابو جعفر حضرت باقر (ع) اينچنين منصفانه و خداجويانه ياد كند به راستى در شمار بى نظير نويسندگانى است كه از منبع وحى و الهام امامان و خوان گسترده دانششان خود بهره مند شده و ديگران را نيز بهره مند مى سازد.
(2) بقيرى نوعى بازى است كه در فارسى به لهجه كردى (كوهاموى) گويندگان و آن بازى اينستكه ابتداء خاك را كومه كنند و موئى در ميان آن پنهان سازند سپس آب بر آن مى ريزند تا گل شود آنگاه شرط مى بندند و بر دور كومه گل مى نشينند تا آن موئى را پيدا كنند هر كه اوّل يافت شرط و گرو را مى برد (برهان قاطع).
(3) يعقوب بن اسحق معروف به ابن سكيت از دانشمندان نامى كوفه در علوم قرآنى و شعر و ادب
البقل- سبزى را چيدم، مبقله- زمين صيفى كارى است.
البقاء، ثبات و استوارى چيزى است بر حال طبيعى و اوليّه اش كه ضدّش- فناء- است، فعلش- بقى، يبقى، بقاء- و در ماضى آن به جاى- بقى، بقى- نيز گويند و در حديث (بقينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) يعنى منتظر پيامبر مانديم و مدّت زيادى مترصّد و چشم به راهش مانديم.
باقى دو گونه است.
1- باقى بالذّات كه بقايش مدّت ندارد و بى زمان است يعنى ابدى و ازلى كه خداى باريتعالى است و فناء در باره او صحيح نيست.
2- باقى و پايدار به غير كه غير از خداوند، همه پديده ها چنين هستند و فنا پذيرند، باقى بودن به حكم خدا هم بر گونه است:
اوّل- باقى بودن به شخص و وجود خويش تا زمانى، كه خداوند بخواهد و آنرا فانى كند مانند بقاء كرات آسمانى.
دوّم- موجودى كه ادامه حياتش به غير از شخص خودش بوجود نوع و
است كه او را يكى از قاريان ده گانه مى دانند و بعد از ابن اعرابى كسى همسنگ و همتاى او نيست. ثعلب مى گويد: ابن سكيت در انواع علوم متصرّف و در فنّ لغت كسى را چون او سراغ نداريم. سيوطى مى نويسد عبد اللّه بن عبد العزيز گفت ابن سكيت را براى تربيت و استادى پسران متوكّل احضار كردند با من مشورت كرد و او را از رفتن به دربار متوكلّ منع كردم ولى نپذيرفت، گويند بعضى از روزها كه دو فرزند متوكلّ يعنى المعتز، و المؤيّد در حضورش بودند گفت يا يعقوب پسران من را بيشتر دوست دارى يا فرزندان على، يعنى حسن و حسين را، ابن سكيت با ناراحت گفت: قنبر خادم على از دو پسر تو بهتر است (و اللّه ان قنبرا خادم علىّ خير منك و من ابنيك و اثنى على الحسن و الحسين بما هما اهله) پس از اين سخن متوكلّ دستور داد زبانش را بريدند و پس از يك روز وفات يافت خدايش رحمت كند كه با چنان ارزشى كه در برابر جبّار و خونريزى همچون متوكّل، علم و عالم حقيقت را بس گرانبها و گرانقدر به جهانيان معرّفى كرده است كه در متن تاريخ و روزگار آن چنان با شهامت و صراحت لهجه از جان خود در برابر حقيقت گذشته است، آرى:
دانش و آزادگى و دين و مروّت اين همه را بنده درم نتوان كرد
(بغية الوعاة 2/ 349- روضات الجّنات 774- تاريخ ابن خلكان 2/ 469- معجم الادباء 7/ 300- فهرست ابن نديم 107 شعر از ابن يمين).
جنس خويش نيز پيوسته است مانند انسان و حيوان.
و همچنين در آخرت نيز موجوداتى به شخصه باقى هستند مثل بهشتيان كه نه براى مدّتى بلكه براى ابد پايدار و باقى اند، چنانكه خداى عزّ و جلّ فرمود (خالِدِينَ فِيها- 57/ نساء).
نوعى ديگر كه حيات و بقائشان به نوع و جنسشان بستگى دارد، چنانكه از پيامبر (ص) روايت شده كه (أنّ أثمار أهل الجنّة يقطفها أهلها و يأكلونها ثمّ تخلف مكانها مثلها) (ميوه هاى بهشتيان را، اهل بهشت مى چينند، و مى خورند سپس جاى آنها پر مى شود).
در باره چيزهائى كه در آخرت دائم و باقى اند، خداى فرمايد: (وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى 6/ قصص) و (وَ (الْباقِياتُ) الصَّالِحاتُ- 46/ كهف) يعنى چيزى از اعمال كه ثوابش براى انسانها باقى مى ماند، كه آن اعمال به نمازهاى پنجگانه تفسير شده است و گفته اند آنها- سبحان اللّه و الحمد للّه هستند، امّا صحيحش اينست هر عبادتى كه به قصد توجّه بخداى تعالى انجام شود- باقيات و صالحات- است و بر اين معنى آيه (بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ- 86/ هود) كه پايداريش به وجود حقّ تعالى پيوسته و اضافه شده.
و آيه (فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ (باقِيَةٍ)- 8/ حاقّه) يعنى گروهى باقى و پايدار يا فعل و عملى كه براى ايشان باقى مى ماند كه گفته اند- باقية- معنايش- بقيّة- است كه از مصادر فعل بقى و يبقى است كه يا فاعل است و يا بر بناى مفعول امّا معنى اوّل يعنى همان باقيه- (گروه باقى) صحيح است.
بكّه، همان مكّه است و اين معنى از مجاهد است كه مى گويد مانند جمله: سبد رأسه و سمده است يعنى سرش را از تكبّر بالا گرفت (گردن فرازى) كه حرف (ب) به (م) تبديل شده است و همينطور در (لازب)- و (لازم) كه هر دو به معنى ثابت و لازم است كه مى گويند- ضربه لازم و لازب- اين است: ضربتى كه پس از بهبودى هنوز جايش باقى و ملازم آن عضو است.
خداى تعالى فرمايد: (إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً- 96/ آل عمران)
گفته شده- بكّه- بطن و داخل مكّه است و نيز آنرا نام مسجد الحرام دانسته اند و همينطور خود كعبه و خانه و آنجايى كه طواف مى كنند.
نام بكّه، از- تباكّ- يعنى إزدحام، مشتق شده است زيرا مردم در طواف ازدحام مى كنند و متراكم مى شوند، در ناميدن- مكّه- به- بكّه- گفته اند از اينجهت است كه در آنجا- تبكّ أعناق الجبابرة- يعنى گردنهاى جبّاران و ستمگران را كه ملحدند مى كوبد و خورد مى كند.
اصل واژه- بكره- است كه به معنى پگاه و اوّل روز است و از اين لفظ فعل- بكر، يبكر، بكورا- يعنى صبح خيزى و خارج شدن در صبحگاهان است كه از واژه- بكرة- مشتقّ شده است.
بكور- هم صيغه مبالغه- بكور است و افعال ديگر- بكّر فى حاجة و ابتكر و باكر مباكرة- است كه معنى تعجيل و شتاب از آن تصوّر مى شود زيرا بر ساير كارها و اوقات روزانه پيشى دارد و لذا به هر عجول و شتابنده در كارى بكر- گويند، شتاب كرد.
شاعر گويد:
بكرت تلومك بعدوهن فى النّدى بسل عليك ملامتى و عتابى
(پس از سستى در محبّت و بخشش سرزنشت آغاز شد، به راستى كه ملامت و عتابم بر تو سخت و ناگوارا بود) نخستين فرزند و نيز پدر و مادر چنين فرزندى را بخاطر تعظيم و بزرگداشتش- بكر- ناميده اند مثل بيت اللّه- گفته اند- اشاره به ثوابى است كه براى بندگان صالحش فراهم نموده كه فنا و نيستى باو نمى رسد و اين معنى اشاره باين آيه قرآن است كه (وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ- 64/ عنكبوت).
شاعر گويد: يا بكر بكرين و يا خلب الكبد (اى نخستين نوزاد دو همزاد واى رباينده دل).
معنى- (بِكْر)- در سخن خداى تعالى كه (لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ- 68/ بقره) گاوى است كه نوزادى نزاده است و دندانهايش هم نسوده است (پير نباشد و زياد هم جوان نباشد).
دوشيزه را هم باعتبار اينكه شوهر نكرده و نسبت بزنانى كه شوهر دارند متفاوت است- بكر- ناميده اند، جمعش- أبكار- است، خداى فرمايد (إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً- 36/ واقعه) (ايشان را آراسته و رسيده و دوشيزگان آفريديم).
بكرة- چرخ كوچك آبكشى است كه بر سر چاه بسرعت مى چرخد.
خداى عزّ و جلّ گويد: (صُمٌّ بُكْمٌ- 18/ بقره) يعنى كران، و لالان، بكم جمع- أبكم- است يعنى گنگ و لال و كسيكه أخرس يا گنگ و لال متولّد مى شود، پس هر أبكمى، أخرس است و هر أخرسى، أبكم نيست خداى تعالى گويد: (وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلَيْنِ أَحَدُهُما أَبْكَمُ لا يَقْدِرُ عَلى شَيْءٍ- 76/ نحل) يعنى قدرت تكلّم ندارد.
بكم عن الكلام- در وقتى بكار مى رود كه كسى در اثر ضعف عقل در سخن گفتن ضعيف و مانند گنگ و لال است.
فعلش بكى، يبكى، بكا و بكاء- يعنى ريزش اشك در اثر حزن و مصيبت و نيز در وقتى كه در اندوهى و غمى صدا و ناله بيشتر باشد مثل- رغاء- بانگ شتر و ثغاء- بانگ زائيدن گوسفند.
واژه هائى كه براى اصوات هست بر همين وزنند، امّا اگر حزن و اندوه بيشتر از ناليدن باشد بر وزن- بكى- گفته مى شود نه- بكاء- با حرف (مد).
جمع- باكى- باكون و (بكىّ) است- خداى تعالى فرمايد: (خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا- 58/ مريم) كه اصل بكّى- بر وزن فعول مثل- ساجد و سجود و راكع و ركوع و قاعد و قعود- است كه حرف (و) به حرف (ى) تبديل شده، و پس از ادغام در حرف (ى) خود كلمه، مثل جاث و جثيّ يعنى بزانو در آمده عات و عتىّ (يعنى خم شده) است.
بكى- در حزن و ريزش اشك كه با هم باشد گفته مى شود و هم بطور منفرد، كه در حزن و گريه هم بكار مى رود، خداى عزّ و جلّ فرمايد: (فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلًا وَ (لْيَبْكُوا) كَثِيراً- 82/ توبه) كه اشاره به- فرح و ترح- بمعنى شادى و غم است
هر چند كه با خنده، قهقهه و با اندوه، ريزش اشك همراه نباشد، چنانكه خداى تعالى گويد: (فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ- 29/ دخان) كه گفتند اين تعبير بر حقيقت استوار است و اين سخن كسى است كه براى آسمان و زمين بكت را بطريق مجاز مى داند، تقديرش اين است كه اهل آسمان بر آنها گريه نكردند و اندوهگين نشدند.
به معنى بلكه، كه براى ربط چيزى به چيز ديگر بكار مى رود و بر دو گونه است:
گفتن بل باين منظور كه عبارت و موضوع ما قبل آن، ما بعدش را نقض مى كند.
1- و چه بسا مقصود از گفتن- بل- تصحيح حكم بعدش و إبطال حكم قبلش باشد.
2- و بسا كه مقصود تصحيح مطلب قبل و إبطال مطلب بعدى است.
امّا در مورد اينكه بكار بردن واژه- بل- تصحيح مطلب دوّم و إبطال- مطلب اوّل يا قبل از- بل- است، آيات (إِذا تُتْلى عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ- 15/ قلم) و (كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ- 14/ مطفّفين) يعنى مطلب از قرارى نيست كه آنها مى گويند بلكه معاصى و گناهان بر دلهاشان غلبه دارد و نفهميده اند، سپس عبارت- ران على قلوبهم- را بر نادانيشان ذكر مى كند كه جهل و گناه و بر دلهاشان و انديشه شان مستولى است كه حقايق را أساطير مى گويند، و بر اين منوال آيه اى است كه در داستان حضرت ابراهيم (ع) است كه (قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا، فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ- 62 و 63/ انبياء). امّا جائى كه با گفتن- بل- مقصود و منظور تصحيح سخن اوّل در آيه است و باطل نمودن موضوع بعد از واژه- بل:
آيات (فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ كَلَّا بَلْ لا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ- 17/ و 16 و 15/ فجر).
يعنى اگر مالى بآنها برسد مال از إكرام و بزرگداشتشان نيست و نه اينكه
محروم شدن از مال يا بخشش و نعمت خدا از إهانت است ولى ندانستند و نفهميدند و مال را در جاى غير خودش قرار داده اند، يعنى (تصوّرشان از اينكه بودن يا نبودن مال و متاع را دليل اكرام و عطاء خداوند مى دانند از جهالت و نادانى آنهاست و آن را در غير موضع خودش بحساب مى آورند).
و بر اين معنى سخن خداى تعالى در اين آيه است كه (ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ (1)- 1/ ص)، كه عبارت- و القرآن ذى الذّكر- دليل بر همان است كه قرآن جايگاه ذكر و براى تذكّر است و اگر كفّار از شنيدن آن امتناع و خود دارى مى ورزند دليل بر اين نيست كه قرآن در مقام ذكر و تذكّر نيست بلكه نشنيدن آنها از جهت شدّت كينه ورزى و گردنكشى و حميّت و برگشتن از راه صواب است از اين جهت فرموده: (ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ بَلْ عَجِبُوا- 1/ ق) يعنى امتناعشان از ايمان و شنيدن قرآن، نه اينست كه قرآن را مجدى و عظمتى نيست بلكه در اثر جهل و غرور نادانيهاى آنها است كه چنانند و عبارت- بل عجبوا- آگاهى و تنبيهى است بر نادانى آنها زيرا تعجّب كردن از چيزى دليل جهالت و ندانستن سبب و انگيزه آن است.
و بر اين مبنى خداى تعالى فرمود: (ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ فِي أَيِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَكَّبَكَ كَلَّا بَلْ تُكَذِّبُونَ بِالدِّينِ- 9 و 8 و 7 و 6/ انفطار) گويى كه گفته مى شود موردى نيست و اقتضاء هم ندارد كه خداى تعالى به سبب آفرينش و بخشيدن حيات، مغرورت كند و لكن دروغ پنداشتن دين، آنها را به چنين غرورى كه مرتكب آن مى شوند، كشانده است.
گونه دوّم از معنى و عمل واژه بل- اينست كه در دو حكم و دو مطلب، اوّلى را تبيين مى كند و دوّمى را كه بعد از- بل گفته مى شود به مطلب اوّل مى افزايد
(1) فى عزّة و شقاق يعنى در تكبّرى كه او را از انقياد و اطاعت حق باز مى دارد (عزّت كاذب و خود ساخته) شقاق هم يعنى دشمنى و خلافكارى، عصيان و گناه را نيز شقّ العصا گفته اند در حديثى از پيامبر (ص) آمده كه فرمود (اعوذ بك من الشّقاق و النّفاق) شقاق يعنى مخالفت و در راهى غير از راه حقّ رفتن و دو پاره شدن (مجمع البيان- ق- مجمع- كشف- بيضاوى).
مانند (بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ بَلِ افْتَراهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ- 5/ انبياء) كه در اين آيه هم خداوند آگاهى مى دهد كه اگر آنها مى گويند، آيات قرآن- أضغاث أحلام يعنى خواب هاى پريشان است، بل افتراه- با گفتن- بل- چيزى بر ادّعاى اوّلشان كه گفتند- أضغاث أحلام- است، مى افزايند و آن اين است كه مى گويند كسى كه قرآن را آورده مفترى است باز هم بر آن مى افزايند و ادعاء مى كنند كه او دروغگو است، زيرا واژه شاعر در قرآن كه به پيامبر (ص) نسبت مى دهند تعبير به دروغگوى فطرى و طبيعى است و بر اين معنى سخن خداى تعالى است كه: (لَوْ يَعْلَمُ الَّذِينَ كَفَرُوا حِينَ لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ- 40 و 39/ انبياء) يعنى هر گاه مى دانستند كه فرجام كفرشان چيست و چگونه عواقبى است، كه بعد از واژه بل بيان شده است بر عقوبات قبليشان اضافه مى شود كه بسى بزرگتر از آن است.
تمام آيات قرآن كه لفظ- بل- در آنها بكار رفته است از دو معنى كه قبلا بيان شد خارج نيست هر چند كه معنى بعضى از آنها بسيار دقيق و ژرف است.
بلد مكانى است خط كشى شده، محدود و انس و الفت دهنده ساكنين آنجا و اقامت و سكنى دادن آنها در آنجاست كه جمعش- بلاد، و بلدان- است.
خداى فرمايد: (لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ- 1/ بلد) گفته اند مقصود مكّه است و آيات (رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً- 35/ ابراهيم) و (بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ- 15/ سباء) و (فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً- 11/ زخرف) و (فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ- 9/ فاطر) و خداى عزّ و جلّ گفت (رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً- 35/ ابراهيم) يعنى مكّه، امّا چرا واژه- بلدة- در يك مورد بصورت معرفه با صفت مخصوص ذكر شده و در جاى ديگر نكرده آمده است، بحثش در جايى غير از اين كتاب است.
بيابان را هم- بلد ناميده اند زيرا جاى زندگى وحوش است و همينطور مقبره و آرامگاه را- بلد- گفته اند زيرا جايگاه أموات و مردگان است.
بلده- يكى از منازل قمر است، و همچنين فاصله ميان ابروها و سينه شتران و ستوران را نيز بلدة- گويند كه بطور استعاره نسبت به سينه انسانست و يا باعتبار
اثر آن است كه پوست شتر را هم- بلد- يعنى اثر و نشانه شتر، گفته اند و جمعش- أبلاد- است.
شاعر گويد:
(و فى النّجوم كلوم ذات أبلاد) (در پيكر ستارگان جراحاتى است كه آثارش پيداست). أبلد الرّجل- آن مرد شهروند شد، مثل- أنجد و أتهم يعنى (در نجد و بيابان سكنى گزيد).
بلد- يعنى در بلد و شهرى ساكن شد و اگر كسى از وطنش دور و سرگردان باشد و در بلدى ديگر ساكن شود مى گويند- بلد فى أمره- و أبلد و تبلّد.
شاعر گويد:
(لابدّ للمحزون أن يتبلّدا. (هر محزون و غمبارى ناگزير است جايى ساكن شود).
بخاطر زياد بودن بلادت و كودنى در كسى كه سبكسر و سبك مايه، و خودسر است او را- رجل أبلد، يعنى مرد خرفت و كودن، گويند كه فقط درشت هيكل و عظيم جثّه است.
آيه (وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً- 58/ اعراف). كنايه از دو نفس و دو جان پاك و نجس است كه در اين آيه زنان خوب به زمينهاى بارور و زنان بد، به زمينهاى بى ثمر تمثيل آورده است. (نكد، يعنى زشت و بدخو).
الإبلاس اندوه و غمى كه در اثر شدّت و سختى به انسان روى مى آورد، فعلش- أبلس- است كه واژه- إبليس- از آن مشتق شده است، خداى عزّ و جلّ فرمايد: (وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ- 12/ روم) (در قيام قيامت و دنياى باز پسين، مجرمين و بزه كاران بسختى اندوهگين و مأيوسند).
و آيات (أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ- 44/ انعام) و (وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِينَ- 49/ روم) مبلسون در اين آيات بمعنى نااميد است، چون كسى كه غمزده و گرفتار است بيشتر سكوت دارد تا آنجا كه قصد و هدف خود را
نيز فراموش مى نمايد و مأيوس مى شود لذا: مى گويند- أبلس فلان- او ديگر ساكت است و بيان و حجتّش منقطع شده.
أبلست النّاقة فهى مبلاس- زمانى است كه شتر مادّه اى شتر نرى همراه ندارد و از احساس تنهايى نمى چرد.
امّا واژه بلاس (1) براى مسح و روى انداز فارسى و معرّب است.
فرو بردن و بلعيدن، خداى فرمايد: (يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ- 44/ هود) گويند:
بلعت الشّيئ و ابتلعته- آنرا بلعيدم و فرو دادم.
بلّوعه- چاهك حياط خانه و دستشويى، سعد بلع- ستاره اى است بزرگ.
بلّع الشّيب فى رأسه- آغاز بر آمدن موى سپيد بر سر (كه در اصطلاح ديگر مى گويند- اشتعل الرّأس شيبا پرتو سپيدى بر سر ظاهر شد).
البلوغ و البلاغ- به انتهاى هدف و مقصد رسيدن و يا انجام دادن كارى در پايان زمان و مكانى معيّن و بسا گاهى مقصود از بلوغ يعنى به پايان رسيدن، تسلّط يافتن و اشراف داشتن به چيزى، تعبير شود هر چند كه به انتهايش نرسيده باشند.
يكى از معانى انتها و بپايان رسيدن- بلغ أشدّه- است يا- بلغ أربعين سنة، خداى عزّ و جلّ فرمايد: (فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ- 232/ بقره) و (ما هُمْ بِبالِغِيهِ-
(1) اكثر لغت نويسان و صاحبان كتب معرّبات از قول ابو عبيده نقل كردند (ممّا دخل فى كلام العرب من كلام فارسى المسح تسميه العرب البلاس، و اهل المدينة يسمّون المسح بلاسا و هو فارسى معرب) از كلماتى كه از زبان فارسى و عربى است واژه مسح- است كه عربها آن را بلاس نامند و اهالى مدينه نيز مسح را بلاس گويند كه فارسى و معرب است سپس جواليقى اضافه مى كند كه فروشنده بلاس را- بلّاس- گويند و شعرى هم از راجز مى آورد، ابن منظور از قول ابو اسحق صابى نقل مى كند كه بلاس صرف نمى شود زيرا عربى نيست و معرفه است، ثعالبى هم ابليس را در رديف نامهائيكه عربى است و فارسى بودن بيشتر آنها مشكل است ذكر مى كند، ابن دريد مى گويد: اعراب از قديم بكار مى بردند، فيروز آبادى مى نويسد بلاس بر وزن سحاب، گليم را گويند جمعش بلوس و فروشنده اش را- بلّاس- بر وزن شدّاد گويند اين واژه معرب پلاس است، جوهرى مى گويد- ابليس- يعنى از رحمت خداى مأيوس شد و از اين فعل نام ابليس كه نام اصليش عزازيل است مشتّق شده. (لس 2/ 29- المعرب ص 46- ق فيروز آبادى- جمهره 1/ 288- فقه اللّغه ص 482- مجمع ج 4- صحاح جوهرى).
56/ غافر) و (فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ- 102/ صافّات) و (لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ- 36/ زمر) و (أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ- 39/ قلم) يعنى پيمان و عهد استوار و محكم.
(بَلاغ)- در معنى- تبليغ نيز هست مثل سخن خداى عزّ و جلّ (هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ- 52/ ابراهيم) و (بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ- 35/ احقاف) و (وَ ما عَلَيْنا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ- 17/ يس) و (فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ- 40/ رعد). همچنين:
بلاغ- در معنى كفايت و كافى بودن هم هست مثل اين آيات (إِنَّ فِي هذا لَبَلاغاً لِقَوْمٍ عابِدِينَ- 106/ انبياء) و (وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ- 67/ مائده) يعنى اگر اين را نرسانى يا چيزى را كه به عهده دارى تبليغ نكنى در حكم اين خواهى بود كه گويى چيزى را از رسالتش نرسانده اى، اين تأكيد براى اين است كه حكم پيامبران و تكاليفشان مشكلتر و سخت تر است، و حكمشان مانند ساير مردم كه از زير بار آن شانه خالى مى كنند نيست كه گاهى كار شايسته و صالح را با كار سوئى مخلوط مى كنند.
و امّا سخن خداى عزّ و جلّ كه: (فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ- 2/ طلاق) يعنى به نيكى نگهداشتن زنانى كه عدّه شان سپرى شده، كه تنها از جهت بزرگوارى و فخر و شرف است زيرا اگر زنان عدّه اى را به پايان رساندند رجوع و نگهداشتن آنها صحيح نيست.
بلّغته الخبر و أبلغته- هر دو يكى است، با اين تفاوت كه معنى و مفهوم- بلّغته- بيشتر است، (در آيه ذيل حضرت نوح (ع) بقومش) مى گويد: (أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي- 62/ اعراف) و (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ- 67/ مائده) و (فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَيْكُمْ- 57/ هود) و (بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ وَ امْرَأَتِي عاقِرٌ- 40/ آل عمران) و در همين معنى آيه (وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا- 8/ مريم) مثل اين است كه مى گوئى:
أدركنى الجهد و أدركت الجهد- يعنى جهد و سختى به من رسيد يا من به سختى رسيدم.
امّا- بلغنى المكان و أدركنى- صحيح نيست، زيرا مكان به كسى نمى رسد و كسى مكان را در نمى يابد.
(بَلاغت) (منظور بلاغت در سخن است كه صنعتى است ادبى) بر دو گونه است:
اوّل- اينكه چيزى به ذات خود بليغ باشد كه بايد داراى سه وصف و حالت باشد:
1- از نظر زبان و لغت، صواب و نيكو باشد.
2- مطابقت با معنى مورد نظر و مقصد داشته باشد.
3- سخن در واقع راست و مطابق حقيقت باشد.
و اگر هر يك از اين سه شرط در آن نباشد از نظر بلاغت آن سخن ناقص است.
دوّم- سخن به اعتبار گوينده و شنونده و مفهوم بليغ و رسا باشد، يعنى گوينده مقصودى و امرى را در نظر داشته باشد و با وجهى نيكو و شايسته آن را ايراد كند بطوريكه مورد قبول و پذيرش طرف سخن يا وافى بهدف سخن باشد.
ولى در اين آيه كه خداى تعالى گويد: (وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً (1)- 63/ نساء) تعبير و حمل آن با دو معنى صحيح است اوّل- اين معنى است كه مى گويد: به ايشان بگوى اگر آنچه را كه در دلهاتان داريد آشكار كنيد كشته مى شويد و تعبير ديگر مى گويد آنها را به عواقب زيانبارى كه بايشان مى رسد آگاهشان كن و بيمشان ده كه اشاره اى است به بعضى از آنچه عموم لفظ و كلّى آيه اقتضاى آن را دارد.
بلغة- رزق و روزى و آنچه از زندگى به انسان مى رسد (بهره مادّى و معنوى عمر).
كهنه شد، مى گويند: بلى الثّوب بلى و بلاء (2) يعنى آن جامه و لباس كهنه شد،
(1) مفسّرين در باره اين آيه كه راغب رحمه اللّه دو معنى براى آن در نظر گرفته است مى گويند: در لفظ آيه تقدّم و تأخّرى هست، يعنى آيه به بيان ديگر- و قل لهم قولا بليغا فى انفسهم- يعنى سخنى بايشان بگوى كه آن سخن در دلهاشان اثر كند و بجايى رسد و سخن بليغ و با تهديد به ايشان بگوى.
(2)- اصل واژه- بلاء، يبلو، بلاء- محبّت كردن و دوستى و تفضّل است كه گاهى اين محبّت در نظر انسان بليه اى نيكو و گاهى مكروه است و آيه (وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً) اشاره بهمان معناست،
بكسى كه سفر كرده است مى گويند- بلاه سفر- يعنى مسافرت او را خسته و فرسوده كرد. (يعنى ابلاه السّفر).
و بلوته- او را آزمودم، مثل اينست كه از زيادى آزمايش خسته اش كردم و آيه بعد اينطور خوانده شده (هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ- 30/ يونس) يعنى حقيقت كار هر نفسى و هر كسى را مى شناسيم و لذا گفته مى شود- أبليت فلانا- يعنى- اختبرته- او را آزمودم و با آزمايش باو آگاهى يافتم و گفته مى شود غم و اندوه نيز- بلاء- ناميده شده، از آن جهت كه جسم را فرسايش مى دهد، خداى تعالى گويد:
(وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ- 49/ بقره) و (وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ- 155/ بقره) و إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ- 106/ صافات). تكليف هم از جهاتى به- بلاء- تعبير شده است:
اوّل- اينكه تمام تكاليف به گونه اى براى تن و جسم سخت و مشكل است از اينجهت نوعى- بلاء هستند.
دوّم- اينكه تكليف، آزمونهائى است و لذا خداى عزّ و جلّ فرمود: (
زيرا تقاضاها و خواست ها و تمايلاتى كه ما بسويشان توجّه داريم و آنها راى هدف قرار مى دهيم و در راه رسيدن بآنها تلاش مى كنيم و مورد محبّت ما هستند پس از ابتلاء به آن مى فهميم كه پاره اى از آنها بحال ما مفيد و قسمتى زيانبار شد. لذا در اين ابتلاء و آزمايش يا به نيكوتر مى رسيم و يا به مكروهاتى كه خود خواسته ايم، دچار مى شويم بنابراين جهان و همه پديده هايش آرايش و زينتى است كه براى ما ميدان آزمايش است كه همواره خود راى در معرض آنها قرار مى دهيم و به گفته حافظ:
صالح و طالح متاع خويش نمودند تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد
نتيجه اينكه به ثواب و پاداش خدائى كه جز از طرف او نيست خواهيم رسيد، پس وصول بمطلوب و دريافت پاداش احسن عملا- يا- اخسرين- اعمالا- تنها از جانب اوست و در حديث (اعوذ بك من الذّنوب التى تنزل البلاء) كه حضرت سجّاد (ع) مى فرمايد گناهانى است كه نتيجه اش ترك اعانت مظلوم، ترك اعانت ستمديده و ترك امر بمعروف و نهى از منكر است و نيز در (الحمد للّه على ما ابلانا) يعنى سپاس خدايى راى كه بر ما احسان نمود و تفضّل و بخشش خويش راى بر ما ارزانى داشت.
گر مراقب باشى و بيدار خود بينى هر دم پاسخ كردار خود
اين بلا از كودنى آمد ترا كه نكردى فهم رمز نكته را
گر چه ديوار افكند سايه دراز باز گردد سوى او آن سايه باز
اين جهان كوه است و فعل ما ندا سوى ما آيد نداها راى صدا
چون كه بد كردى بترس ايمن مباش زان كه تخم است و بروياند خداش
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ- 106/ صافات). تكليف، هم از جهاتى به- بلاء- تعبير شده است:
اوّل- اينكه تمام تكاليف به گونه اى براى تن و جسم سخت و مشكل است از اينجهت نوعى- بلاء هستند.
دوّم- اينكه تكليف، آزمونهائى است و لذا خداى عزّ و جلّ فرمود: (وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرِينَ- 31/ محمّد) (ناپايداران و كوشندگانتان را در آزمايشات و ابتلائات باز شناسيم).
سوّم- اينكه آزمون خداى تعالى از بندگان گاهى با مسرّت و سرورست تا سپاس گزارند و شكر كننده و گاهى نيز با ضررها و زيان هاست تا پايدارى و صبر پيشه كنند (1) پس محنت و منحت يعنى زحمت و رحمت، يا كوشش با رنج و كشش با بخشش، همگى آزمون و بلاء است.
پس رنج و محنت صبر، افزون تر از بخشش شكر آفرين است ولى قيام كردن بر حقّ شكر گزارى و از اينروى در آسايش بودن و نعمت داشتن بلائى و آزمايشى است بس بزرگتر، لذا عمر گفت (بلينا بالضّرّاء فصبرنا و بلينا بالسّرّاء فلم نصبر) (به سختى ها مبتلا شديم صبر كرديم ولى با شاديها آزمايش شديم پايدار نبوديم و صبر نكرديم).
و لذا امير المؤمنين (ع) مى فرمايد: (من وسّع عليه دنياه فلم يعلم أنّه قد مكربه
(1) صاحب كتاب رياض العلماء داستانى را كه ميان خاصّ و عامّ شهرت داشته نقل مى كند به اين كه شيخ طبرسى رحمه اللّه صاحب تفسير مجمع البيان به بيمارى سكته مبتلا مى شود و مى پندارد كه فوت كرده است او را غسل داده و كفن مى كنند و در قبر مى نهند كه پس از چند لحظه اى بهوش مى آيد و خود را مدفون مى بيند در همان حال نذر مى كند كه اگر خلاص شد كتابى در تفسير قرآن بنويسد، از قضاى روزگار يكى از نبّاشين كه شبانه مردگان تازه را به خاطر دزديدن كفنشان نبش قبر مى كردند به سر شيخ طبرسى نيز مى آيند و در همان حال متوجّه مى شوند كه او زنده است بشدّت مى ترسند ولى شيخ نمى گزارد وحشت زده شوند جريان را بآنها مى گويد آنها او را بدوش گرفته و بمنزلش مى برند و در عوض مقدارى پول به نبّاش مى دهند و بدست شيخ توبه مى كنند و مال فراوانى نصيبشان مى شود، شيخ نيز به عهد خود وفا مى كند و تفسير مجمع البيان را مى نويسد (به نقل از شرح حال مؤلّف تفسير مجمع البيان بقلم محسن حسينى عاملى جلد اوّل مجمع البيان).
فهو مخدوع عن عقله) (كسى كه دنيايش بر او فراخ و پر نعمت شد، و نفهميد كه آنها او را مى فريبند او بخدعه و فريب عقلش دچار شده است).
و خداى فرموده: (وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً- 35/ انبياء) و (وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً- 17/ انفال) و خداى عزّ و جلّ فرمود: (وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ- 49/ بقره) (در باره بنى اسرائيل است) و اين معنى در آيه اخير بد و امر بر مى گردد يا بسوى محنت و سختى كه گفت (يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ- 49/ بقره) و يا به نعمت و لطفى كه باعث نجاتشان شده، و همچنين فرمود (وَ آتَيْناهُمْ مِنَ الْآياتِ ما فِيهِ بَلؤُا مُبِينٌ- 33/ دخان) كه به هر دو امر اشاره مى كند، چنانكه قرآنش را وصف كرد و گفت (قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ- 44/ فصّلت).
وقتى كه گفته مى شود- (إبْتَلى) فلان كذا و أبلاه- اين ابتلاء متضمّن دو امر است:
اوّل- اينكه شناختن حال او بخودش و آگاهى بر آنچه را كه نمى داند و برايش مجهول است.
دوّم- ظهور و نماياندن خوبى يا بدى و يا نيكوكارى و زشتكاريش. چه بسا كه در آزمايش يكى از اين دو موضوع يا تنها يكى از آنها مورد نظر باشد پس اگر در باره آزمون خداى گفته شود- بلا كذا أو أبلاه- او را آزمايش كرد يا مبتلا كرد، مقصود از آن چيزى نيست مگر ظهور و نمايان شدن نيكى و زشتى او بدون اينكه شناختن حال يا آگاهى به نادانسته هاى كارش در ميان باشد، زيرا خداوند علّام الغيوب است.
و بر اين معنى فرمايد: (وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ- 124/ بقره) (خداوند ابراهيم (ع) را با سخنانى و فرمانى چند بيازمود و آن را فرو نگذاشت و به إتمام رساند و گفت من ترا براى مردم پيشواى در دين قرار دادم او گفت آيا از فرزندان من هم، خداوند گفت عهد من در دين به ستمكاران نمى رسد كه- أتمّهنّ- در آيه امامت ابراهيم (ع) پس از پيامبرى است).
أبليت فلانا يمينا- در وقتى بكار مى رود كه كسى را با سوگند بيازمائى و او را
در معرض آن قرار دهى.
بلى، پاسخى است براى ردّ كردن سخن منفى، مانند آيه (وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ- 80/ بقره) (بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً- 81/ بقره) (يعنى آرى، كسيكه گناه مى كند، و گناهش بر او چيره شود دوزخى است.
يا اينكه بلى در جواب سؤال و پرسشى است كه در معنى نزديك به سخن منفى است مثل آيه (أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا بَلى 172/ اعراف) يعنى (بلى پروردگار مائى) نبودن را ردّ مى كند ولى واژه- نعم- در پاسخ استفهام مثبت و مجرّد است مانند (فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا؟ قالُوا نَعَمْ- 28/ نحل) (آيا وعده خدايتان را حقّ يافتيد، گفتند آرى) كه در اين مورد گفتن- بلى- صحيح نيست.
امّا اگر گفته شود ما عندى شي ء- و تو بگويى- بلى- در آن صورت سخن او را رد كرده اى يعنى چيزى نزد تو هست، امّا اگر بگوئى- نعم- سخن او را اقرار و تأكيد كرده اى، يعنى كه نيست.
خداى تعالى گويد: (فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما كُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ، بَلى إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- 28/ نحل) و (قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلى وَ رَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ- 3/ سباء) و (وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آياتِ رَبِّكُمْ وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا قالُوا بَلى 71/ زمر) و (قالُوا أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا بَلى 50/ غافر).
البنان يعنى انگشتان، ناميدن انگشتان به بنان از اينجهت است كه بوسيله آنها امكان خوب بودن و ثابت بودن حالات زندگى انسان فراهم مى شود، و بر آنها زندگى استوار مى گردد و هر گاه ساكن شدن و ماندن در جايى پايدارى و ثبوت چيزى در آن منظور باشد مى گويند- أبنّ بالمكان يبنّ و از اينجهت خداى تعالى- بنان- را در آيه (بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ- 4/ قيامه) بآن حقيقت مخصوص كرده است (1) و آيه (وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ- 12/ انفال) زدن كفّار را به زدن
(1) هويّت و شخصيّت طبيعى انسانها با خطوط سر انگشتان آنهاست و بر آنها استوار و ثابت مى شود، قبل از علم انگشت نگارى و سر انگشت شناسى، چنين مطلبى باور نكردنى مى نمود امّا پس از 1400 سال با پيشرفت دانش، بشريّت فهميد هويّت ظاهرى انسانى فقط به خطوط سر انگشتان او بستگى
انگشتانشان مخصوص كرده است، براى اينكه با دست مى جنگند و دفاع مى كنند (و دست در حقيقت همانطور كه شخصيّت و هويّت هر كسى بآنها مربوط است جنگ و دفاع و تغذيه و كار انسان هم كه تداوم بخش حيات اوست با بودن دست و انگشتان ميّسر است).
البنّه- بوى و رايحه اى كه از چيز بو دارى استشمام مى شود و بآن تعلّق دارد.
افعالش- بنيت، أبنى، بناء، بنية، بنيا، است، يعنى ساختن عمارت و بناء، خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً- 12/ نباء).
(بِناء)- اسمى است براى آنچه را كه ساخته مى شود، خداى تعالى گويد: (لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِيَّةٌ- 20/ زمر).
واژه (بَنِيّه)- هم به بيت اللّه يعنى كعبه تعبير شده است، خداى تعالى گويد: (وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ- 47/ ذاريات) و (وَ السَّماءِ وَ ما بَناها- 5/ شمس).
(بُنْيان)-: واژه اى مفرد است و جمع ندارد به مصداق آيات (لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ- 11/ توبه) و (كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ- 4/ صفّ) و (قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً- 97/ صافّات).
بعضى گفته اند بنيان- جمع- بنيانة- است، مانند شعير و شعيرة- و- تمر و تمرة- نخل و نخلة- اينگونه جمع ها تذكير و تأنيثش صحيح است.
(إبْنٌ)- اصلش- بنو- است كه جمعش- أبنا- و تصغيرش- بنىّ- است، خداى تعالى گويد: (يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ- 5/ يوسف) و (يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ- 10/ صافّات) و (يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ- 13/ لقمان) و (يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ- 60/ يس).
دارد حتّى اگر مليونها انسان را مورد آزمايش قرار دهند، از اينجا مى فهميم كه اشاره قرآن از تمام اعضاء وجوديش به سر انگشتان او چه حكمتى و چه معجزه الهى است، بخصوص كه در سوره قيامت و آيه مورد نظر، پاسخ انسانهايى است كه به قيامت و زنده شدن و تشكيل مجدّد ساختمان وجود خود ايمان ندارند، لذا خداى فرمايد (أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ- 4/ قيامه) آيا انسان حساب مى كند و مى پندارد كه استخوانهاى او را دوباره جمع نمى كنيم و فراهم نمى آوريم، چرا حتّى سر انگشتان او را كه در هر كس مخصوص باوست دوباره بحالت اوّل بر مى گردانيم. [...]
اينگونه نامگزارى يعنى ناميدن فرزند به- ابن- از اينجهت است كه پدرش او را ساخته و خداوند پدر را براى فرزند در حكم بنّاء و سازنده قرار داده است و هر آنچه كه از راه تربيت، سرپرستى يا خدمت زياد براى فرزند، يا قيام و اقدام براى كارى كه نتيجه اش باو مى رسد بدست مى آيد آنرا فرزند، كه همان محصول آن است گويند، مانند:
فلان ابن حرب- يعنى زاده جنگ، در مورد جنگجويى كه براى جنگيدن و پرداختن زياد به فنون آن، چنان ناميده شده و از جنگ به جنگجويى رسيده است.
فلان ابن السّبيل- يعنى زاده سفر، نامى است در مورد كسى كه هميشه در سفر است و از سفر تجربه اندوخته. و ابن الليل: دزد.
ابن العلم- يعنى زاده علم و دانش، شاعر گويد:
أولاك بنو خير و شرّ كليهما (آنها هر دو فرزندان خير و شرّند) فلان ابن بطنه و ابن فرجه- در باره كسى كه همّتش و فكرش همواره خوردن و شهوترانى است.
ابن يومه- كسى كه در انديشه فردايش نيست، خداى تعالى گويد: (وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ- 30/ توبه) و (إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي- 45/ هود) و (إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ- 81/ يوسف).
جمع ابن- أبناؤ و بنون- است، خداى تعالى فرمايد:
(وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَنِينَ وَ حَفَدَةً- 72/ نمل) و (يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ- 67/ يوسف).
و (يا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ (1) عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ- 31/ اعراف) و (يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ- 27/ اعراف) مؤنّث ابن- (إبْنَه و بِنْت)- است جمعش بنات.
(1) در جاهليّت زنان و مردان بدون پوشش طواف مى كردند و از خوردن گوشت و چربى و شير، خوددارى مى كردند در اين آيه پوشيدن جامه، و پوشاندن عورت تاكيد شده تا در طواف و نماز برهنه نباشند و بعد مى گويد (وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ- 31/ اعراف) بكلّى پرهيز يا به كلّى زياده روى نكنيد كه خداوند گزاف كاران و زياده روان را دوست ندارد.
خداى تعالى گويد: (هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ- 78/ هود) و (لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فِي بَناتِكَ مِنْ حَقٍّ (1)- 79/ هود) كه گفته شده واژه- بناتك در آيه اخير مورد خطاب بزرگان آن قومند، كه دخترانش را براى همسرى به آنها نمايانده است نه اينكه بر همه اهل شهرش، زيرا سخنى محال و ناممكن است كه دخترانى اندك را در برابر گروهى كثير و افزون بنماياند تا به همسرى برگزينند و باز گفته اند اشاره به- بناتك- در آيه زنان امت او هستند كه دختران او ناميده شدند زيرا هر پيامبرى در حكم- پدر امت- خويش است بلكه بزرگتر و شريفتر از پدر و مادر براى ايشان، چنانكه در ذيل واژه- أب- بيان شده است.
و آيه (وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ- 57/ نحل) بازگو كردن سخن مشركين در باره اين موضوع است كه مى گفتند ملائكه و فرشتگان دختران خدايند.
(سراسيمه و دهشت زده شد)، خداى عزّ و جلّ فرمايد: (فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ- 258/ بقره) يعنى متحيّر و مدهوش شد و- قد بهته- يعنى سراسيمه اش كرد.
و آيه (هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ- 16/ نور) يعنى دروغى كه شنونده اش را مبهوت و متحيّر مى كند.
(بُهْتان) از- بهت- است خداى تعالى فرمايد: (يَأْتِينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ- 12/ ممتحنه)
(1) معنى اين آيه با توجّه بآيات قبل و بعدش روشنتر مى شود، پس از تذكّرات و انذار پياپى حضرت لوط پيامبر (ع) به مردمى كه زشت ترين ننگين ترين روشهاى جنسى راى كه چندى قبل، كشور باصطلاح متمّدن و كهنه استعمار يعنى انگلستان در پارلمان خود آنرا رسمى نموده، قوم لوط نيز دست از آن بر نمى داشتند تا اينكه فرشتگان مأمور عذاب الهى بر پيامبرشان آمدند و او از اين همه عطوفت او آن مردم بسوى او و فرستادگان با سوء نيّت مى شتافتند، به آنها گفت اينك دختران من راى براى همسرى برگزينيد و از آنان همسر گيريد كه برايتان پاك ترند، از خداوند پروا كنيد مرا در باره مهمانانم محزون مسازيد آيا در ميان شما مردى رشيد و آگاهى نيست؟ آنها پاسخ دادند ما به دختران تو حقّى نداريم مى دانى كه ما چه مى خواهيم؟ گفت كاش نيروئى داشتم و يا شما آدمى رشيد مى داشتيد، سپس فرشتگان او راى با پيروان و خانواده اش غير از همسرش از شهر خارج كردند و صبحگاهان كه نزديك بود يعنى در فرداى آن شب، شهرشان با تمام مفاسد و آلودگيهايشان زير و رو شد و باران سنگهاى شهر و عماراتشان بر سرشان باريدن گرفت اين آثار و نشانه ها باقى است، و چنين سرنوشتى از ستمكاران دور نيست. (وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ- 83/ هود).
كنايه از بهتان زنا زدن به زنان پاك است و گفته اند بلكه انجام هر كار شنيعى با دست و پا است، يعنى گرفتن چيزى كه جايز نيست آنرا با دست گرفت و رفتن به جايى كه قبيح و ناروا است با پاى بآن جا رفت.
گفته شده- جاء بالبهيّة- يعنى دروغ.
البهجة يعنى خوشرنگى و ظهور سرور و شادى، خداى عزّ و جلّ گويد:
(حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ- 60/ نمل) (باغهاى سرور افزا و زيبا) و قد بهج- كه اسم فاعلش- بهيج- است يعنى شادمان و مسرور شد، و آيه (وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ- 7/ ق) (و در آن از هر زوجى شكوفا رويانديم). كه بهج- هم گفته شد، مثل سخن اين شاعر:
ذات خلق بهج (داراى خلقتى و آفرينشى شادمان و مسرور).
امّا كلمه- بهوج- از اين واژه نيامده است.
ابتهج بكذا- بوسيله آن، شادمانى و اثر مسرّت در چهره اش آشكار شد و همينطور است- أبهجه كذا: شادش كرد.
اصل- بهل- بى سرپرست بودن و بدون ناظر بودن چيزى است.
الباهل- شتر رها شده از بند است يا از نشانه اش، يا شترى كه پستان بندش باز شده.
زنى كه مى گويد- أتيتك باهلا- يعنى بدون سرپرست هستم و شوهرى نكرده ام، هر چه دارم بر تو مباح است و به ديگرى داده نشده است.
أبهلت فلانا- او را در مرادش آزاد گزاردم كه در اين معنى به شتر رها شده تشبيه شده است.
البهل و الإبتهال فى الدّعاء- درخواستى است كه با بسط سخن و زارى و تضرّع همراه باشد چنانكه در اين آيه (ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ- 61/ آل عمران) (با تضرّع دعا مى كنيم و لعنت خداى را شامل دروغگويان گردانيم).
كسى كه- ابتهال- را به لعنت تفسير كرده از اينجهت است كه آزاد بودن در دعاء را در معنى اين واژه به خاطر لعن و نفرين مى داند.
شاعر گويد:
نظر الدّهر إليهم فابتهل (يعنى روزگار با فراخى فرصت، نابودشان كرد).
البهمه يعنى سنگ سخت، آدم شجاع را نيز از نظر تشبيه سنگ سخت- بهمه- گويند و به هر چيز محسوسى كه به سختى احساس شود، و هر چيز قابل تعقّلى كه براى فهم و عقل، دركش مشكل باشد آنها را نيز مبهم گويند.
أبهمت الباب- درب را طورى بستم كه براى باز كردنش راهى نيست.
(بهيمه)- هر چيزى است كه نطق و سخن ندارد و در صدايش گنگى، و ابهام هست امّا در عرف، پرندگان و وحوش را هم بهيمه- گويند و خداى تعالى فرموده:
(أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ- 1/ مائده) (از ميان وحوش ستوران چرنده اش بر شما حلال شده است يعنى شتران و گوسفندان و آنچه را كه در قرآن بيان شده).
ليل بهيم- كه- بهيم- بر وزن فعيل در معنى- مفعل- است يعنى شبى كه تاريك شده و بخاطر ظلمتش همچون كارى مبهم است يا ليل بهيم- كه بهيم در معنى مفعل است، زيرا هر چيز ظاهرى در آن شب پوشيده و مبهم مى شود، پيدا نيست و فهميده و دانسته نمى شود.
فرس بهيم- اسبى كه بدنش يكرنگ است و چشم از دور به خوبى آن را تميز نمى دهد در اين معنى روايت شده است كه: (أنّه يحشر النّاس يوم القيامة بهما).
(روز قيامت طورى مردم يكرنگ محشور مى شوند كه از يكديگر باز شناخته نمى شوند).
يعنى عارى از لباسهاى رنگانگ دنيايى كه بوسيله آنها هم مزّين بودند و هم مجزّا از يكديگر. و اللّه أعلم البهم: گوسفندان كوچك، و- البهمى: گياهان خاردار خود روى ناشناخته در كنار نهرها، أبهمت الأرض- زمينى كه گياهان خود رويش زياد است، مثل:
أعشبت و أبقلت- يعنى گياهان تر و مفيد و سبزى آن زمين زياد شد.
الباب يعنى محلّ داخل شدن در چيزى و اصلش راه ورودى يا مدخل مكانها است مثل درب شهرها و خانه ها، جمعش- أبواب- است، خداى تعالى
گويد: (وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ- 25/ يوسف) (يعنى با دويدن به درگاه خانه رسيدند و پيراهنش را از پشت دريده بود، آقايش را در آستانه درب يافتند).
و (لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ- 67/ يوسف) يعنى: دروازه ها، براى ورود در علم و دانش هم اين واژه بكار مى رود مى گويند:
فى العلم باب كذا- و- هذا العلم باب إلى علم كذا- يعنى در آن علم بخشى است و اين علم درى است بسوى آن دانش، يعنى از راه آن قسمت آن دانش بدست مى آيد.
پيامبر (ص) فرمود (أنا مدينة العلم و علىّ بابها) (1) يعنى بوسيله على (ع) وصول به علم ميسور و ممكن است.
شاعر گويد:
أتيت المرؤة من بابها (مروّت و جوانمردى را از راه خودش وارد شدم).
خداى تعالى فرموده: (فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ- 44/ انعام) و (بابٌ باطِنُهُ فِيهِ
(1) اين حديث را ابن عساكر عالم بزرگ شافعى در تاريخ معروفش (تاريخ ابن عساكر يا تاريخ مدينه دمشق) با اسناد معتبر بدو صورت ديگر يعنى (انا دار الحكمة و علىّ بابها) و (انا مدينة الجنّة و علىّ بابها كذب من زعم انّه يدخل الجّنه من غير بابها) و (انا مدينه العلم و علىّ بابها فمن اراد العلم فليأتها من بابها) در چهل روايت نقل كرده است، يكى از آنها چنين است (عن مجاهد، عن ابن عبّاس قال: قال رسول اللّه (ص) انا مدينه العلم و علىّ بابها فمن اراد العلم فليأت الباب) اكثر مفسّرين و محدّثين، و اجماع امّت از اهل تسنّن و تشيّع با ابن عساكر همداستانند، گذشت زمان و آثار علمى و عملى امام على (ع) صحت حديث فوق را تأييد نموده است و شارح بزرگوار نهج البلاغه يعنى ابن ابى الحديد كه خود معتزلى و از اهل سنّت و از برادران دينى ماست در سراسر شرحش، عظمت علمى مولى را با بيانى خاصّ ارائه داده و امروز در برابر جهان غرب و شرق كه هر كدام با ايدئولوژيهاى شكست خورده شان متحيّرند راهى براى نجات مستضعفين تشنه عدالت و رهائى از ستم و بت ها جز راه على (ع) و صحابه صديق و خاندان گرامى و پيروان راستين آنها نيست علم و عدل على است كه حتّى ببرادرش دينارى از بيت المال افزون ندهد چه رسد به خويشاوندان و دوستانش، راه ابو تراب كه پدر خاك بود و سر بر خشت مى نهاد و جامه نو بتن نكرد و از شدّت عدالتخواهى مرد نامتناهى تاريخ شد و پرچم عدل و حقّ برافراشت مى تواند به گفته راغب رحمه اللّه راهش و علم و عملش وسيله وصول به علم پيامبرى باشد و نجات دهنده انسانها از جهل و ستم و بتها. (ج 2 از صفحه 457 تا 499 از تاريخ ابن عساكر، بخش امام علىّ بن أبي طالب).
الرَّحْمَةُ- 13/ حديد).
گفته اند- أبواب الجنّة و أبواب جهنّم- در باره اشيائى بكار مى رود كه وصول به آنها انسانها را به بهشت و دوزخ مى رساند، خداى تعالى فرمود: (ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ- 72/ زمر) و (حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ- 73/ زمر).
چه بسا اگر گفته شود- هذا من باب كذا- يعنى چيزى است كه شايسته و مناسب اوست، جمعش بابات است.
خليل بن احمد مى گويد: بابة فى الحدود و بوّبت بابا- يعنى در آن حدود عمل كردم و- أبواب مبوّبة حدود معيّن كارى است و- البوّاب- دربان و حافظ خانه و- تبوّبت بابا- گرفتمش و آنرا اتّخاذ كردم، اصل باب- بوب است.
اصل بيت، جايگاه و پناهگاه انسان در شب است زيرا مى گويند بات- يعنى در شب اقامت گزيد و ساكن شد همانطور كه براى روز مى گويند ظلّ بالنّهار، يعنى در پناه روز و روشنى روز قرار گرفت سپس به مسكن و خانه، بدون در نظر گرفتن تعبير شب- بيت- گفته اند كه جمعش- أبيات و بيوت- است ولى واژه بيوت مخصوص خانه هاست و أبيات براى شعر و اشعار، خداى عزّ و جلّ فرمايد:
(فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا- 52/ نمل) و (وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً- 87/ يونس) و (لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ- 27/ نور) كه معناى- بيت- در آيات فوق، شامل خانه هائى است كه از سنگ، گل و گچ، يا پشم كرك ساخته مى شود (خانه هاى شهرى و عشايرى) تسميه شعر و اشعار هم تشبيهى است از همان خانه ها، مكان و جايگاه هر چيزى هم به- بيت- تعبير شده است زيرا جاى آن چيز است.
عبارت- أهل البيت هم در باره آل پيامبر عليه الصّلوة و السّلام است و با اين عبارت شناخته شده اند و پيامبر با سخنش كه (سلمان منّا أهل البيت) آگاهى و تنبّه مى دهد به اين كه مولى (1) و وابسته و دوست هر قومى را مى توان منسوب بآن قوم
(1) واژه هاى- مولى- ولى- و أولياء- در زبان دين، معانى ويژه اى دارد در بين عرفاء، جلال الدّين محمّد بلخى در كتاب كم نظيرش، مثنوى كه قصدش از سرودن و بيان آن اشعار معرّفى نمونه انسان كامل است و آنرا در دفتر ششم در چهره على (ع) مجسّم مى كند در بيان معنى مولى چنين مى گويد:
دانست.
چنانكه فرمود: (مولى القوم منهم و ابنه من أنفسهم).
(مولى و دوست هر امّتى از آنها و فرزندش نيز در شمار تن و جان و از خود آنهاست).
بيت اللّه و بيت العتيق- مكّه است، خداى فرمايد:
(وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ- 29/ حج) و (إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ- 96/ آل عمران) و (وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ- 127/ بقره) يعنى كعبه و خانه خدا. (وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى 189/ بقره) (بروّ نيكى آن نيست كه از پشت خانه وارد خانه شويد، نيكو كار كسى است كه تقوا پيشه كند) اين آيه در باره قومى است كه از وارد شدن در خانه هاشان بعد از احرامشان از رو برو خوددارى مى كردند، خداى هشدار مى دهد كه اين عمل با برّ و نيكى منافات دارد.
و آيه (وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلامٌ- 23/ رعد) معنايش اين است كه فرشتگان با انواع حالات مسرّت بخش بر آنها باسلام و درود وارد مى شوند.
سخن خداى تعالى كه فرمايد: (فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ- 36/ نور) كه گفته اند منظور بيوت پيامبر (ص) است، مانند آيه (لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ- 53/ احزاب) كه گفته اند اشاره آيه، به خانه هاى اهل بيت و قوم پيامبر (ص) است.
و نيز گفته اند به قلب اشاره شده است، بعضى از حكماء در سخن پيامبر (ص) كه گفته است (لا تدخل الملائكة بيتا فيه كلب و لا صورة).
گفته اند در اين حديث منظور از بيت- قلب و از- كلب- حرص و آز، اراده شده است به دليل اينكه زمانى گفته مى شود:
زين سبب پيغمبر با اجتهاد نام خود وان على مولى نهاد
گفت هر كورا منم مولى و دوست ابن عمّ من على مولاى اوست
كيست مولى آنكه آزادت كند بند رقّيت ز پايت بر كند
چون بآزادى نبّوت هاديست مؤمنان راز انبياء آزادى است
اى گروه مؤمنان شادى كنيد همچو سر و سوسن آزادى كنيد
كلب فلان- كه كسى در حرص و آز افراط مى كند. و يا اينكه:
هو أحرص من كلب- او از سگ حريصتر است، بر همان معنى و اساس است.
خداى تعالى گويد: (وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ- 26/ حج) مقصود مكّه است.
و آيه (قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ- 11/ تحريم) يعنى مقام و جايگاهى در بهشت برايم آسان و فراهم گردان.
و آيات (وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى وَ أَخِيهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً- 17/ يونس) و (وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً- 87/ يونس) يعنى مسجد اقصى.
و آيه (فَما وَجَدْنا فِيها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ- 36/ ذاريات) كه گفته شده در اين آيه منظور بيتى از مسلمين- اشاره به ساكنين خانه هاست كه آنها را بيت- گفته اند مانند ناميدن اهالى قريه به قريه.
(بيات)- و تبييت- يعنى شبيخون زدن شبانه به دشمن و آهنگ دشمن كردن در شب، خداى تعالى گويد: (أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا بَياتاً وَ هُمْ نائِمُونَ- 97/ اعراف) و (بَياتاً أَوْ هُمْ قائِلُونَ- 4/ اعراف) (بيوت)- كارى است كه در شب انجام مى شود، خداى تعالى فرمايد: (بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ- 81/ نساء) و (إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ
و لذا پيامبر (ص) فرمود: (لا صيام لمن لم يبيّت الصّيام من اللّيل) (كسى كه در شب تدبير و نيّت روزه نكند و تدارك آن ننمايد، روزه ندارد).
بات فلان يفعل كذا- عبارتيست براى كارى كه بايستى در شب انجام شود، همانطور كه ظلّ- براى كار روزانه است و هر دو از باب عبادت است. (يعنى كارهاى عبادتى).
خداى عزّ و جل در آن گويد: (ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً- 35/ كهف) (گمان نكنم كه هميشه اينجا نباشد و ويران شود، (سخن كافر باغ دار است).
بصاد الشّي ء يبيد، بيادا- در بيابان متفرّق و پراكنده شد، جمع بيداء بيد- است. أتان بيدانة- استرى است بيابانى.
البوار يعنى كساد و ناروايى زياد و چون زيادى كساد به فساد منجرّ
مى شود لذا مى گويند- كسد حتّى فسد بوار، به هلاكت هم تعبير شده است.
افعالش عبارت از- بار الشّي ء يبور، بورا، بؤرا- خداى تعالى گويد:
(تِجارَةً لَنْ تَبُورَ- 29/ فاطر) (داد و ستدى كساد ناپذير) و (وَ مَكْرُ أُولئِكَ هُوَ يَبُورُ- 100/ فاطر) و روايت شده كه (نعوذ باللّه من بوار الأيم). (از افزون شدن گناه به خدا پناه مى بريم) و آيه (وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ- 28/ ابراهيم) (ملّت خويش را در خانه فساد و هلاكت فرود آوردند).
رجل حائر بائر- و- قوم حور و (بور)- يعنى مردى و قومى سرگشته و هلاك شده، خداى تعالى گويد: (حَتَّى نَسُوا الذِّكْرَ وَ كانُوا قَوْماً بُوراً- 18/ فرقان) يعنى هلاك شدگان. بور- جمع- بائر است و گفته اند- بور- مصدر است كه در مفرد و جمع هر دو بكار مى رود مثل رجل بور و قوم بور- شاعر گويد:
يا رسول المليك إنّ لسانى راتق ما فتقت إذ أنا بور
(اى پيامبر و رسول خداى زبانم از تكلّم بسته است زيرا در هلاكتم).
بار الفحل النّاقة- شتر فحل، ناقه را بوئيده كه پاكى او را استشمام كند. سپس اين معنى بطور استعاره در باره آزمون بكار رفته است، گفته اند:
برت كذا- يعنى او را آزمودم.
(يعنى چاه و حفره)، خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ (1)-
(1) خداوند در چند مورد علّت عذاب و هلاكت رسوا كننده قوم عاد را بيان كرده است از قصرى و كاخى كه بر بلندى كوه ساخته بودند و آنجا مركز عياشىّ، و هرزگى شان بوده، مى فرمايد: (أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ!؟- 128/ شعراء) كه از آن بالا مردم رهگذر را به باد مسخّره مى گرفتند (يجتمعون اليها للعبث بمن يمرّ فى الطّريق) عمل زشت و ننگين ديگرشان در آب و چاه انداختن افراد بى خبر بوده كه سر چاه را مى پوشاندند تا رهگذران غفلتا در آن بيفتند تا آنها بخندند و لذّت ببرند و ده ها عمل دور از انسانيت ديگر كه متأسّفانه در دوران اخير بخصوص در زمان قاجار چنين عادات زشتى بصورت داشتن دلقك ها، و انداختن افرادى در استخرها رايج بوده و عدّه اى انسان ضعيف امّا در انسان بودن همطراز خويش را وسيله عيش و عشرت خود قرار مى دادند، انسانى كه بايد در اثر كارهاى اجتماعى و داشتن روح خداپرستى با تمام نيرو و در برابر مشكلات بايستد و همانطور كه پيامبر (ص) فرموده است حتّى اظهار عجز هم نكنند در فرهنگ مستكبرين عيّاش سر و صورت خود را سياه مى كند و با هزاران اداهاى مضحك آلت و ابزار خنده و عياشى ديگران مى شوند كه با كمال تأسّف هنوز هم ريشه هاى آن فرهنگ غير انسانى باقى است اميد است آن روش ناپسند يعنى سياه بازى و دلقك شدن كه بعد از انقلاب هم يكبار
45/ حجّ) (مربوط به هلاكت قوم نيرومند عاد است، پس از هلاكتشان كه در اثر ستمگرى و تفاخر و گردنكشى بود چاهشان ويران و قصرشان با همه گچ برى و زينت خالى ماند).
اصل- بير- با همزه است، گويند- بأرت بيرا و بأرت بؤرة- يعنى چاه و قناتى حفر كردم، از اين واژه- مئبر- مشتقّ شده كه به معنى حفره اى است كه سر آن را مى پوشاندند تا كسانى كه از آنجا عبور مى كنند در چاه بيفتند و آن چاه را- المغواة- گفته اند كه تعبيرى است از فسادى كه ديگران را در بليّه و سختى مى اندازد و جمع- مئبر- مآبر- است.
البؤس و البأس و البأساء- شدّت سختى و زشتى و ناروائى است جز اينكه واژه- بؤس- بيشتر در فقر و جنگ بكار مى رود.
البأس و البأساء- در كشتن دشمن و مجروح كردن بكار مى رود، مثل آيه (وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلًا- 84/ نساء) و (فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ- 42/ انعام) و (وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ- 177/ بقره) و (بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ- 14/ حشر) فعل اين واژه- بؤس، يبؤس است.
عذاب (بئيس)- وزن فعيل از- بأس- است، يا از- بؤس- باب افتعال آن هم مثل فلا تبتئس- يعنى غمگين و محزون نباش در خبر است، كه در باره پيامبر (ص) آمده است كه (كان يكره الؤس و التّباؤس و التّبوّس) يعنى براى فقرا (مستضعفين) زارى و سستى را زشت و ناروا مى دانست.
(نمى خواست آنها اظهار خوارى و ناتوانى و فقر كنند) يا اينكه خود را ذليل كنند و همه آن رنجها را بر خود قرار دهند.
(بيس)- كلمه اى است كه در باره تمام ناپسندى ها و زشتى بكار رفته است، همانطور كه- نعم- در همه كارهاى پسنديده استعمال مى شود و كلماتى كه در جملات بعد از- بئس يا نعم- قرار مى گيرند چه معرفه با (الف- لام) باشند و يا
در صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران عيد نوروز 59 به نمايش گذاشته شده به كلّى از فرهنگ اسلامى و انقلابى ما ريشه كن شود. دلقك بازى در شأن انسان عصر امروز نيست.
اينكه اضافه باسم ديگرى شود.
در هر دو صورت بئس و نعم- آنها را مرفوع مى كنند، مانند- بيس الرّجل زيد- يا- بئس غلام الرّجل زيد- و نكره را نصب مى دهند، مانند- بئس رجلا و بئس ما كانوا يفعلون.
خداى تعالى گويد: (وَ بِئْسَ الْقَرارُ- 29/ ابراهيم) و (فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ- 72/ زمر) و (بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا- 5/ كهف) و (لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ- 63/ مائده).
اصل واژه- بئيس- بئس- است كه آن هم از- بؤس- مشتّق شده.
البياض يعنى سپيدى كه در ميان رنگها ضدّ سياهى است. فعلش:
ابيضّ، ابيضاضا و بياضا، و اسمش- مبيضّ، أبيض- است.
خداى عزّ و جلّ گويد: (يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ- 107 و 106/ آل عمران).
الأبيض- رگى است كه بخاطر سپيد بودنش اينچنين ناميده شده، چون رنگ سپيد را بهترين و با فضيلت ترين رنگها مى دانند، چنانكه گفته اند رنگ سپيد بهتر، سياه هول انگيزتر، سرخ زيباتر و رنگ زرد خوشنمودتر است.
از اين جهت فضل و كرم را برنگ سپيد و يا- بياض- تعبير كرده اند حتّى به كسى كه عارى از عيب و گناه است و آلوده نشده است، أبيض الوجه، يعنى سپيد روى گويند (رو سفيد، كنايه از بى گناهى است).
خداى تعالى گويد: (يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ- 106/ آل عمران) يعنى چهره ها پاك و از گناه عادى است.
ابيضاض الوجوه- عبارت از شادى و مسرّت است. اسوداد الوجوه- غم و اندوه چهره ها است.
و بر اين اساس آيه (وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا- 58/ نحل) است.
مثال سپيدى چهره ها آيات (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ- 22/ قيامه) و (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ، ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ- 38/ عبس) است.
عبارت- أمّك بيضاء من قضاعه- (قضاعه- پدر قبيله اى از اعراب يمن است
كه سپيد پوست بوده اند) و بر اين اساس خداى تعالى فرمايد: (بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ- 46/ صافّات).
تخم مرغ و تخم پرندگان هم بخاطر سپيدى رنگشان، بيض و مفردش- بيضه- است، زن را هم بخاطر شباهت رنگش به سپيدى و اينكه تحت كنف و حمايت مرد مصونيت دارد بطور كنايه، سپيد يا بيضه گفته اند.
در حالت مدح و ذمّ، شهر و بلد را هم- بيضة البلد- گفته اند، امّا در حالت مدح بخاطر مصون بودن مردمى است كه در آن شهر سرپرست و رئيس هم دارند اطلاق شده است، چنانكه شاعر گويد:
كانت قريش بيضة فتفلّقت فالمحّ خالصه لعبد مناف
(قوم قريش گروهى شايسته بودند و خورشيدشان عبد مناف است كه از افق ظاهر شد همانطور كه زردى تخم پرنده در مركز آن قرار دارد).
امّا بكار بردن واژه بيضه بگونه ذمّ و ناروا، در باره گروهى است كه خوار و ذليل اند و مورد كنايه و نيشخند ديگران قرار مى گيرند مانند تخم شتر مرغى كه در ميان بيابان دور افتاده و رها شده.
بيضتا الرّجل- يعنى دو بيضه مرد بخاطر شباهت به تخم مرغ از نظر شكل و سپيدى است كه در مردان هم آنطور ناميده شده.
باضت الدّجاجه و باض كذا- يعنى مرغ براى تخم گذاردن در جايش قرار گرفت و تخم گذارد.
شاعر گويد:
بدا من ذوات الضّغن يأوى صدورهم فعشّش ثمّ باض
(بغض كينه توزانى كه دلهاشان آنها را پنهان كرده بود، پس از در دل گرفتن، كينه هاشان آشكار شد).
باض الحرّ: گرما شدّت گرفت- باضت يد المرأة: دست آن زن ورم كرد. دجاجة بيوض- و- دجاج، هر دو بكار مى رود يعنى مرغ و مرغان تخم گذار.
البيع يعنى دادن چيزى با ارزش و گرفتن قيمت آن (داد و ستد و مبادله
متاع و پول).
الشّراء- پرداختن قيمت و گرفتن جسم قيمت شده است، فروختن و خريدن را بيع و شراء گفته اند كه هر دو بجاى هم بكار مى رود براى تصوّرى كه از جنس و متاع و بهاء آن به نظر مى رسد و بر اين معنى خداى عزّ و جلّ گويد:
(وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ- 20/ يوسف) (كه واژه شراء- در اين آيه بجاى فروختن يا (بيع) بكار رفته است و پيامبر عليه السّلام فرمود: (لا يبيعنّ أحدكم على بيع أخيه) يعنى خريدار چيزيكه برادرت مى خرد نشويد. (رو دست خريد او نرويد كه گرانى پيش آيد).
أبعت الشّى ء- آنرا براى فروش عرضه كردم، چنانكه شاعر گويد:
فرسا فليس جواده بمباع (اسبى كه وفاء خوبيهايش عرضه و فروخته نشده است).
باب مفاعله اين واژه ها- مبايعة و مشاراة است، خداى تعالى گويد: (وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا- 275/ بقره) و (لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ- 254/ بقره).
عبارت- بايع السّلطان (1)- اطاعت او را در برابر عطاى اندكش پذيرفت.
خداى عزّ و جلّ گويد: (فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ- 111/ توبه) كه اشاره به بيعت رضوان است (يعنى بيعت مؤمنين با پيامبر (ص) كه در آيه بعد اشاره مى كند و مى فرمايد: (لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ- 18/ فتح) و همچنين بمطلبى كه در آيه ديگر فرمايد: (إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ- 111/ توبه).
و امّا واژه- الباع- يعنى فاصله ميان دو دست كه بطرفين باز مى شود از باع، يبوع، است نه از- باع يبيع- به دلالت اينكه گويند:
باع فى السّرّ يبوع: وقتى كه دستش را دراز كرد.
البال، حالتى است كه در اثر آن حالت، توجّه و اهمّيت دادن حاصل مى شود و يا از آن پروا مى شود- ما باليت بكذا بالة- يعنى از او پروا نداشتم و به آن
(1) تاريخچه اين واژه كه از قرن چهارم هجرى ببعد در باره نامداران به كار رفته و از طرف چه كسى نخستين بار بكار رفت در تفسير واژه (سلط) مفصّلا ذكر خواهد شد.
توجّه نكردم در آيه (كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بالَهُمْ- 2/ محمّد) و (فَما بالُ الْقُرُونِ الْأُولى 51/ طه) يعنى حالشان و خبرشان، معنى واژه بال به حالتى كه انسان پيدا مى كند و آنرا در بر مى گيرد، تعبير شده است، چنانكه مى گويند: خطر كذا ببالى- يعنى چنان حالتى بر من گذشت و در ذهنم، خطور كرد.
واژه براى حدّ فاصل ميان دو چيز يا وسط آنها وضع شده است، خداى تعالى گويد: (وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً- 32/ كهف).
بان كذا- يعنى جدا شد، و هر چه از او پنهان بود ظاهر شد و چون معنى جدا شدن و آشكار شدن دارد در مورد هر چيزى كه جدا و منفرد است به كار مى رود.
بيون- به چاه آبى كه عمقش زياد است يعنى از لب چاه تا ته چاه فاصله زياد است گويند، و اين واژه باعتبار فاصله طنابى كه در دست آبكش است تا آب ته چاه بكار رفته است.
بان الصّبح- صبح ظاهر شد، سخن خداى تعالى كه: (لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ- 94/ انعام) يعنى پيوندتان بريده و جدا شد كه در حقيقت عوامل پيوستگى يعنى اموال و خويشاوند و اعمالى كه به آنها در اجتماعتان اعتماد داشتيد ضايع شد و از بين رفت و اشاره به معنى اين آيه است كه:
(يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ- 88/ شعراء) همچنين آيه (لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى 94/ انعام) از نظر قواعد زبان عرب، واژه بين گاهى اسم است و گاهى ظرف.
كسى كه در آيه فوق (94/ انعام)- بينكم-، با ضمّه نون بخواند آن را اسم قرار داده و اگر- بينكم- را با فتحه (ن) بخواند آنرا ظرف قرار داده است.
ظرف بودن واژه- بين- در آيات (لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ- 1/ حجرات) و (فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً- 12/ مجادله) و (فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ- 22/ ص) و (فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما- 61/ كهف) (كه در آيات فوق كلمه بين- طرف مكان يعنى در حضور و در ميان، كه مفتوح است). جايز است كه واژه- بين- در معنى مصدر به جاى اسم مفعول بكار رود، در آيه (وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ- 92/ نساء) و در اين مورد بكار نمى رود مگر در چيزى كه مسافتى فاصله داشته باشد مانند- بين
البلدين- يا در چيزى كه عددى داشته باشد از دو يا بيشتر مثل- بين الرّجلين- و بين القوم.
واژه- بين به چيزى كه معنى وحدت و فرد داشته باشد اضافه نمى شود مگر اينكه تكرار شود، مانند آيات (وَ مِنْ بَيْنِنا وَ بَيْنِكَ حِجابٌ- 5/ فصّلت) و (فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ مَوْعِداً- 58/ طه) كه در هر دو آيه تكرار شده است.
گفته اند- هذا الشّي ء (بين يديك)- يعنى بر تو نزديك است، و بر اين معنى سخن خداوند است كه (وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا- 9/ يس) و (وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ- 50/ آل عمران) و (أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنا- 8/ ص).
عبارت- من بيننا- در آيه اخير يعنى از ميان همه ما بر او نازل شده است و سخن خداى در آيه: (قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ نُؤْمِنَ بِهذَا الْقُرْآنِ وَ لا بِالَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ- 31/ سباء) يعنى بچيزى كه در انجيل بيشتر از قرآن آمده است.
و در آيه (فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ- 1/ انفال) يعنى رعايت حالات خويشاوندى، وصلت و محبّتى كه شما را گرد آورده است بنمائيد. به آخر كلمه بين گاهى حرف (ما) و گاهى (الف) افزوده مى شود بمنزله زمان و موقع است، مانند بينما زيد يفعل كذا- و- بينا يفعل كذا- يعنى وقتى كه زيد آن كار را مى كند، شاعر گويد:
بينا يعنّفه الكماة و روعة يوما أتيح له جرى ء سلفح
(زمانى كه دلاوران و رعب و وحشت او را هراسناك و سرزنش مى كرد همچون دلاور مردى فراخ سينه و توانا شد).
بان يعنى ظاهر و روشن شد، افعالش- بان، استبان تبيّن است، و بيّنته يعنى بيان و آشكار نمودم، خداى سبحان گويد: (وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَساكِنِهِمْ- 38/ عنكبوت) (وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنا بِهِمْ- 45/ ابراهيم) و (وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ- 55/ انعام) و (قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ- 256/ بقره) و (قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآياتِ- 118/ آل عمران) و (وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ- 63/ زخرف).
و (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ- 44/ نحل) و (لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي
يَخْتَلِفُونَ فِيهِ- 39/ نحل) و (فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ- 97/ آل عمران) و (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ- 185/ بقره).
گفته اند- آية مبيّنة- به اعتبار كسى است كه آنها را بيان كرده است و- آيه مبيّنة- و آيات مبيّنات و مبيّنات- نيز در معنى آيات روشن كننده است.
(البيّنة)- يعنى دلالت روشن عقلى يا محسوس، گواهان را نيز در دعاوى بيّنه ناميده اند به جهت سخن پيامبر (ص) كه فرمود: (البيّنة للمدّعى و اليمين على من أنكر) (آوردن دو شاهد بر عهده كسى است كه اقامه دعوى مى كند و سوگند بر عهده انكار كننده دعوا است) و سخن خداى سبحان كه: (أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ- 17/ هود) و (لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ- 42/ انفال) و (جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ- 101/ اعراف).
(البيان)- كشف و آشكار شدن چيزى است و معنى آن اعمّ از نطق است كه ويژه انسان است، وسيله تبيين و روشن كردن چيزى را نيز- بيان ناميده اند، عدّه اى از علماء گفته اند بيان بر دو گونه است:
اوّل- خبر دادن واضح و آشكار و روشن در پديده ها و اشيائى كه در حالى از حالات بآثار صنع خداوند دلالت دارند.
دوّم- بيان در معنى خبر خواستن و كشف از چيزى با پرسش كردن، و خبر گرفتن از آن يا با سخن گفتن يا نوشتن يا اشاره كردن.
امّا معنى بيان در حال ظاهر شدن و روشن بودن، در آيه (وَ لا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطانُ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ- 62/ زخرف) يعنى روشن بودن حال دشمنى شيطان در وجودش و آيه: (تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ- 10/ ابراهيم).
امّا معنى دوّم- بيان- پرسيدن براى روشن شدن موضوع، در آيات (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ- 44/ نحل) و (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ- 44/ نحل) كلام و سخن هم براى اينكه معانى مورد نظر و هدفش را روشن و آشكار مى كند- بيان- ناميده شده- مانند آيه (هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ- 38/ آل عمران).
چيزى هم كه بوسيله آن معانى مجمل و مبهم كلام تشريح و روشن مى شود بيان است، مثل سخن خداى تعالى: (ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ- 19/ قيامه).
افعال- (بيّنته) و أبنته- در موقعى بكار مى رود كه بيان را وسيله كشف و اظهار چيزى قرار مى دهى، مثل (لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ- 44/ نحل) و (نَذِيرٌ مُبِينٌ- 184/ اعراف) و (إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ- 106/ صافّات) و (وَ لا يَكادُ يُبِينُ- 52/ زخرف) يعنى- يبيّن- و آيه (وَ هُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِينٍ- 18/ زخرف).
اصل بواء، برابرى و مساوات اجزاء در يك نقطه است بر خلاف نبوة كه منافات داشتن و گونه گون بودن اجزاء چيزى از يكديگر است.
مكان بواء- جايى كه براى وارد شدن و منزل گزيدن دور نيست.
بوّأت له مكانا سوّيته فتبوّأ- هم خون و يا با او مساوى و برابر شد، خداى تعالى فرمايد: (وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى وَ أَخِيهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً- 87/ يونس) و (وَ لَقَدْ بَوَّأْنا بَنِي إِسْرائِيلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ- 93/ يونس) و (تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ- 121/ آل عمران) و (يتبوّأ لبوله كما يتبوّأ لمنزله).
(پيامبر (ص) به گاه قضاى حاجت همانطور مى نشست كه در منزلش).
بوّأت الرّمح- جايى براى نيزه آماده كردم، سپس قصد انداختنش نمودم، پيامبر (ص) فرمود: (من كذب علىّ متعمّدا فليتبوّأ مقعده من النّار).
(كسى كه عمدا دروغى به من نسبت دهد جايگاهش از آتش است).
شتربانى در وصف شترش گويد:
لها أمرها حتّى إذا ما تبوّأت بأخفافها مأوى تبوّأ مضجعا
شتر چران، شترش را رها مى كند تا جايى موافق چريدن مى يابد كه آنجا را شتربان براى آسايش و نشستن خود مى خواست.
تبوّأ فلان- كنايه از ازدواج كردن است، همانطور كه به بناء و ساختمان نيز تعبير است و مى گويند- بنى بأهله.
واژه- البواء- در قصاص و مكافات و هديه و پاداش دامادى بكار مى رود.
فلان بواء لفلان- با او مساوات و برابرى كرد.
و (باء) بغضب من اللّه- يعنى در جايى قرار گرفتند و به حالتى برگشتند كه غضب و عقوبت خداوند با ايشان بود و در عبارت- باء بغضب من اللّه- كلمه بغضب در موضع حال است مانند- خرج بسيفه- يعنى برگشت و در حال خشم با شمشير آمد ولى در حالت مفعولى نيست مانند- مرّ بزيد: سودائى شد بكار بردن حرف (ب) بر سر غضب در آيه براى تنبّه و آگاهى دادن به اين است كه آن حالت و جا و مكانى كه آن را موافق خود مى داند با خشم و غضب خداوند همراه است چه رسد به ساير مكانها كه عواقب آنها در حدّى است، كه در سخن خداى چنين بيان شده (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ- 21/ آل عمران) و (إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ- 29/ مائده) يعنى در اين حال اقامت كنى، و بمانى (سخن فرزند صالح حضرت آدم است به برادرش، مى گويد من به سوى تو دست دراز نمى كنم تا در حالتى كه گناه من و خودت را بر عهده دارى قرار گيرى (فتكون من اصحاب النّار و ذلك جزاء الظّالمين) و تا اهل آتش شوى كه جزاء ستمگران همان است).
گفته اند- أنكرت باطلها و بؤت بحقّها (باطلش را انكار كردم و تو حقّش را ثابت كردى و باقى گزاردى). كسى كه مى گويد- أقررت بحقّها- تفسيرش به مقتضاى گفتن و معنى لفظيش بلكه بايد عملا اقرار كند و حقّ را اثبات نمايد. و- باءة- كنايه از هم بستر شدن با همسر و مقاربت است.
از خلف بن احمر (1) حكايت شده كه گفته است (حيّاك اللّه و بيّاك) (يعنى خداوند زنده و پايدارت بدارد) اصل واژه بيّاك- بوّأك منزلا- است (يعنى تو را در جايى ثابتت بدارد).
(1) خلف احمر يا ابو محرز بن حيّان از راويان مورد اعتماد و از دانشمندان سترگ عصر خويش است كه در ادبيّات و زبان عرب بر راه و روش اصمعى است به طورى كه گفته اند، اصمعى شاگرد او بود.
اخفش مى گويد كسى را داناتر به شعر از- خلف احمر و اصمعى نيافتم متنبّى شاعر معروف گفته است، خلف احمر از خودش شعر مى ساخت و بعرب ها نسبت مى داد، امّا بعدا راه زهد و پرهيزكارى پيش گرفت و شب ها به ختم كردن، و خواندن قرآن مى پرداخت بطوريكه بعضى از ملوك مال و پول زيادى به او مى دادند كه شعر بسرايد امّا از اين كار ابا مى كرد، خلف حدود سال 180 هجرى وفات يافت، بغية الوعاة/ سيوطى ج 1 ص 554- ريحانة الادب مدّرس تبريزى.
سپس- بوّأك- بخاطر جناس لفظى و كثرت استعمال با واژه حيّاك به- بيّاك- تغيير كرده است، همانطور كه مى گويند:
أتيته الغدايا و العشايا- (پگاه و شامگاه بر او وارد شدم، كه غدايا و عشايا جناس لفظى است).
حرف (ب) يا به فعل ظاهر كه با او همراه است تعلّق مى گيرد يا به مضمر.
تعلّق حرف (ب) به فعل هم بر دو گونه است:
اوّل- براى متعدّى نمودن فعل لازم است مثل داخل شدن (الف تعديه) در باب- أفعل- مثل- ذهبت به و أذهبته- خداى گويد: (وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً- 72/ فرقان).
دوّم- اضافه شدن حرف (ب) بر سر اسامى ابزار و آلات مانند قطعه بالسكين:
با كارد بريدش. امّا پيوستن حرف (ب) به مضمر اين است كه در موضع حال واقع مى شود مانند- خرج- بسلاحه يعنى در حالى كه سلاحش همراهش بود خارج شد.
و چه بسا كه گويند حرف (ب) در اين مورد زايد است مانند آيه (وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا- 17/ يوسف) كه ميان اين عبارت و عبارت- ما أنت مؤمنا لنا، فرقى است و آن فرق اينست كه گاهى از كلامى و سخنى در حالت نصب و در معنى حال، واحدى يا شخصى را مجرّد از سايرين تصوّر مى كنيم.
مثلا بگوئيم- زيد خارج- امّا تصوّرى ديگر كه از عبارت- ما أنت بمؤمن لنا- با افزودن حرف (ب) بر سر واژه مؤمن حاصل مى شود، دو چيز و دو ذات است، چنانكه مى گويى:
لقيت بزيد رجلا فاضلا- هر چند كه منظور از دو كلمه- رجلا فاضلا- فقط زيد است، امّا در تصوّر ما مفهوم آن دو كلمه از زيد خارج مى شود و انسان ديگر نيز كه اصل است متصوّر مى شود مثل اين است كه بگويد با چشمم براى تو شخص ديگرى و شخصيّت ديگرى هم ديدم و او مردى فاضل بود، و بر اين منوال عبارت،
رأيت بك حاتما فى السّخاء- است و سخن خداى تعالى: (وَ ما أَنَا بِطارِدِ الْمُؤْمِنِينَ- 114/ شعراء) و (أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ- 36/ زمر) شيخ گفت (1) در اين مقوله كه بيان شد نظرى هست:
در سخن خداى كه (تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ- 20/ مؤمن) گفته شد معنايش مى شود بلكه با افزودن حرف (ب) بر سر واژه- دهن- مقصود اين مى شود كه گياهى روغندار روئيده مى شود كه روغن در آن گياه خبر مى دهد تا بر وجود نعمتهايى كه خداوند بر بندگانش ارزانى داشته است آگاهى دهد، و آنها را در بدست آوردن آن با عصاره گيرى و روغن كشى و استنباط و استخراج آن هدايت كند.
گفته شده كه حرف (ب) در اينجا براى (حال) است يعنى حال وجودى و طبيعى آن گياه اينست كه داراى روغن است سببش اينست كه حرف همزه و حرف (ب) كه براى متعدى ساختن بكار مى روند با هم در يك واژه جمع نمى شوند.
و در آيه (وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً- 6/ نساء) گفته شده- يعنى- كفى اللّه شهيدا- است، مثل آيه (وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ- 25/ احزاب) كه حرف (ب) زايد است اگر آنطورى كه گفته شده باشد پس- كفى باللّه المؤمنين القتال- هم صحيح است كه البتّه نارسا هم هست زيرا چنانكه گفته مى شود در آنصورت همانطوريكه ذكر شد كلمه بعدش منصوب و بايستى در موضع حال باشد ولى سخن درست اينست كه فعل- كفى- در اين آيه در معنى كافى بودن- است، چنانكه گويند- أحسن بزيد- كه در جاى- ما احسن است، پس معنى آيه،- اكتف باللّه شهيدا- مى شود يعنى بگو به گواهى و شاهدى بودن خداى بسنده مى كنم. و بر اين معنى است آيات (وَ كَفى بِرَبِّكَ هادِياً وَ نَصِيراً- 31/ فرقان) و (وَ كَفى بِاللَّهِ وَلِيًّا- 45/ نساء) و (أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ- 53/ فصّلت).
و نيز بر اين سياق است عبارت- حبّ إلىّ بفلان: چقدر او را دوست دارم.
در چيزهايى كه ادّعا شده است، حرف (ب) زايد است، آيه (وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ
(1) منظور راغب از شيخ استاد اوست كه گاهى نامش را ابو الحسن ذكر مى كند كه در پيشگفتار كتاب در آن باره بحث شده است.
إِلَى التَّهْلُكَةِ- 159/ بقره) مى باشد كه گفته شده تقديرش- لا تلقوا أيديكم- است، امّا سخن صحيح اين است كه معنايش- لا تلقوا أنفسكم بأيديكم إلى التّهلكة- باشد جز اينكه- أنفسكم- كه مفعول جمله است، از جهت روشن بودن و عدم نياز به گفتن آن در جمله حذف شده است تا إفاده عموم كند زيرا جايز نيست كه كسانى خودشان را و ديگران را به دست خويش به تهلكه بيندازند.
عدّه اى از ايشان (علماء) گفته اند حرف (ب) به معنى- من- است چنانكه در آيه (عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ- 28/ مطفّفين) و (عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ- 6/ انسان) يعنى- يشرب منها (يعنى چشمه اى كه مقرّبين و بندگان خدا از آن مى نوشند) گفته شده- عينا يشربها- است زيرا ذكر منها پس از- عينا- برگرداندن توجّه بخود آن مكان است و عينا- در اين جا اشاره به مكانى است كه آب از آنجا مى جوشد نه اينكه- عينا- راهى بطرف آب باشد مانند جمله اى كه مى گويى- نزلت بعين- يعنى به چشمه اى فرود آمدم البتّه مقصود مكانى است كه آنجا آب مى نوشند و بر اين معنى سخن خداى است كه: (فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ- 188/ آل عمران) يعنى جارى رستگارى، يعنى (مپندار كه ايشان در موقعيت و جاى رستگارى و رها شدن از عذابند).
)
و التّبات: پيوسته در خسران و زيانكارى بودن، و افعالش، تبّا له و تبّ له و تبّبته است و در حالتى بكار مى رود كه به كسى خطاب كنى و بگوئى خسرانت با دو در معنى استمرار مى گويند، استتبّ لفلان كذا- يعنى خسرانش ادامه يافت.
آيه (تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ (1)- 1/ مسد) يعنى دستش و نفسش پياپى در زيانكارى است مثل آيه (ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ- 15/ زمر) و (وَ ما زادُوهُمْ غَيْرَ تَتْبِيبٍ- 101/ هود) يعنى ضرر زدن و خسارت و (وَ ما كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلَّا فِي تَبابٍ- 37/ غافر) (تباب در اين آيه يعنى زيان و هلاكت).
التّابوت كه ميان ما معروف است، وسيله انتقال اموات بآرامگاه شان است و آيه (أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ- 248/ بقره) گفته شده، تابوت- مخصوصى بوده كه از چوب تراشيده شده و در آن حكمتى بوده و نيز گفته شده كه منظور از- تابوت- در اين آيه تعبيرى است از قلب انسان و آرامش دل و دانشى كه در دل است.
(1) در تفسير واژه- تب و تبّت- همانگونه كه راغب رحمه اللّه بيان داشته در حالت نفرين و دعا- تبّا له و تبّ له- است ولى در آيه (تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ- 1/ مسد) فاعل فعل تبّت، يدان- است كه به ابى لهب اضافه شده و حرف (ن) آن حذف شده كه بايستى لفظ آنرا بصورت (دستان ابو لهب پيوسته زيانكار است) معنى كرد، امّا در معنى تقديرى مراد از اسناد فعل به دست همان جان و روح آدمى است و در زبان عرب چنين روشى معمول است كه كل چيزى را به بعضى از آنچيز تعبير مى كنند، چنانكه در آيات قرآن مثل آيه (بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ- 95/ بقره) كه مال و قدرت و عمل به- دست- تعبير شده است امّا واژه تبّ- كه بعد از آيه اوّل آمده است، همان لغت يا بريده باد است كه مقدّمه لعنت را خود ابى لهب فراهم ساخته و همواره به خسران خويش يعنى نافرمانى از خدا و رسول و به كفر خويش ادامه داده و مستوجب لعن، و نفرين ابدى گشته، آيه سوّم هم كه به مال او و آنچه به دست آورده اشاره مى كند تأييد بر تفسير صحيح يد- به مال و قدرت است كه او را بى نياز از عذاب و عقوباتش نمى كند و نيز گفته اند كه اضافه شدن لعنت به دستان ابو لهب براى اين است كه با دستانش بسوى پيامبر (ص) سنگ پرتاب كرده و عبارت و ما كسب،- هم بفرزندانش تعبير شده است كه آنها را براى خود نوعى نيرو و قدرت مى دانسته در حديثى هم آمده است (ولد الرجل من كسبه) فرزند آدمى هم دستاورد اوست.
قلب را هم سبد و گنجينه علم، خانه حكمت، تابوت و ظرف و صندوق علم (1) نيز ناميده اند از اين روى مى گويند اسرار خود را در ظرفى نافرسودنى يعنى قلب قرار ده، در تسميه قلب به تابوت، سخن عمر به ابن مسعود رضى اللّه عنهما است كه گفت (كنيف ملى ء علما) يعنى قلبش توشه دانى است كه از علم پر است.
تبعه و اتّبعه، يعنى اثرش را دنبال كرد كه گاهى در معنى پيروى از راه و روش و فرمانبرى است، به مصداق آيات (فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ- 38/ بقره) و (قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً- 21 و 20/ يس) و (فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ- 123/ طه) و (اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ- 3/ اعراف) و (وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ- 111/ شعراء) واژه ارذلون، (سخن نامردمان و نااهلان قوم نوح است كه بصورت جسارت به مؤمنين و پيروان نوح گفته اند). و آيات (وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي- 38/ يوسف) و (ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ- 18/ جاثيه)، (وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ- 102/ بقره) و (وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ- 168/ بقره) و (وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ- 26/ ص).
(در آيه اخير هوى، يهوى و أهوى، سقوط از مقام انسانى است چنانكه پرنده پس از مجروح شدن سقوط مى كند) و آيات (هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ- 66/ كهف) و (وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ- 15/ لقمان) (أتبعه)- يعنى باو رسيد، خداى سبحان گويد: (وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً- 42/ قصص) و (فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً- 44/ مؤمنون).
أتبعت عليه يعنى بر او وارد شدم.
(1) شيخ سعدى عليه الرّحمه كه بيشتر الهامات شعريش از قرآن و احاديث است چه زيبا سروده كه:
شبى تأمّل ايام گذشته مى كردم و بر عمر تلف شده تلهّف مى خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آبديده مى سفتم و اين بيت ها مناسب حال خود مى گفتم:
هر دم از عمر مى رود نفسى چون نگه مى كنم نمانده بسى
اى كه پنجاه رفته در خوابى مگر اين پنج روزه دريابى
عمر برف است و آفتاب تموز اندكى مانده خواجه غرّه هنوز
أتبع فلان بمال- مال به او رسيد.
التّبيع- بچّه گاوى است كه مادرش را دنبال مى كند.
التّبع- يعنى پاى جنبدگان، چنين نامگزارى براى پاى حيوانات مثل سخن اين شاعر است كه مى گويد:
كأنّما الرّجلان و اليدان طالبتا و تسروهما ربّتان
(گوئى كه پاها و دستانش لرزان بدنبال صاحبشان هستند و در پى او حركت مى كنند و آنها را لرزان مى بينى.
المتبع- حيوانى كه بچّه اش به دنبالش مى رود.
(تبّع)- رؤسايى بودند كه به خاطر پيروى بعضيشان از بعض ديگر در رياست و سياست اينچنين ناميده شده اند و نيز گفته شده:
تبّع- فرمانروا و ملكى كه قومش از او پيروى مى كند و جمعش- تبابعة است و در آيه (أَ هُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ- 37/ دخان).
(اينان بهترند يا پيروان تبع كه بخاطر مجرم بودنشان، او هم هلاك شد، و خود تبّع مردى نيكوكار بود).
و نيز تبّع بمعنى سايه است، زيرا سايه تابع آفتاب است:.
التبر يعنى بزرگ، و هلاكت و شكستن، كه فعلش- تبره و تبّره است.
خداى تعالى گويد: (إِنَّ هؤُلاءِ مُتَبَّرٌ ما هُمْ فِيهِ- 139/ اعراف).
(آن قوم و آنچه كه از بت ها در ميانشان بود نابود و تباه گشت).
و آيات (وَ كُلًّا تَبَّرْنا تَتْبِيراً- 39/ فرقان) و (وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً- 7/ اسراء) و (وَ لا تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا تَباراً- 28/ نوح) بر ستمگران جز هلاك، و تباهى نخواهد افزود.
تترى بر وزن فعلى- در معنى تواتر و پياپى بودن و پيروى كردن تك تك و اندك اندك است كه اصلش با حرف (و) است يعنى- وتر- مثل واژه هاى تراث و تجاه- كه اصلشان از- ورث و وجه- است.
كسى كه واژه تترى را منصرف بداند، الف آخر آن را زايد مى داند، نه بخاطر تأنيث امّا آنكه تترى را غير منصرف بداند الف آنرا علامت تأنيث مى داند در آيه (ثُمَّ
أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا
فرّاء مى گويد: واژه تترى- در حال رفع و نصب و جرّ، الفش بدل از تنوين آن است، ولى ثعلب (1) واژه تترى- را بر وزن تفعل مى داند امّا ابو على غبور (2) سخن ثعلب را غلط مى داند و مى گويد در صفات و صفى كه بر وزن تفعل باشد نيست
تجارت يعنى تصرّف در سرمايه براى سود و منفعت.
افعال و مشتقّاتش- تجر، يتجر و تاجر و تجر- است مثل- صاحب و صحب- در زبان عرب واژه اى كه بعد از حرف (ت) حرف (ج) باشد نيست مگر همين لفظ، امّا واژه- تجاه- اصلش- وجاه- است و حرف (ت) در- تجوب- براى مضارع بودن آن است.
در سخن خداى تعالى كه (هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ- 10/ صف) اين تجارت به ايمان تفسير شده است، زيرا بعدش مى گويد: (تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ... تا آخر- 110/ آل عمران) و (اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ- 16/ بقره) و (إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ- 29/ نساء) و (تِجارَةً حاضِرَةً تُدِيرُونَها بَيْنَكُمْ- 282/ بقره).
(1) ابو العبّاس احمد بن يحيى ملقّب به ثعلب اديب لغوى و از مشاهير نحو و لغت و پيشواى كوفيّين بوده كه سخنانش در كتب ادبى مذكور است علاوه بر نحو و لغت با صدق لهجه و حفظ اشعار قديمه و در حل مشكلات ادبى مرجع ادباء بوده، ثعلب از شاگردان ابن اعرابى است. از آثار او كتب زيادى است از آن جمله، اعراب القرآن- اختلاف النّحويّين- غريب القرآن- و مشهورترين آثار او- كتاب الفصيح است كه محمّد بن على استرآبادى بعلّت مطالعه و تدريس بسيار زياد كتاب الفصيح ثعلب او را فصيحى گويند با اينكه حجم كتاب كوچك است ولى پر فايده و چندين بار چاپ شده است. ثعلب در آخر عمر بعلّت پيرى به ناشنوائى مبتلا شد و حتّى در اثناى راه رفتن هم بمطالعه كتاب مى پرداخت كه در يكى از اوقات اسبى بروى خورد به گودالى افتاد و اختلال حواس پيدا كرد و بفاصله يك روز درگذشت، يازده تن از خلفاى عبّاسى از مأمون تا مكتفى را درك كرده و در سال 291 در سن 99 سالگى به جوار رحمت حقّ پيوست.
(2) احمد بن محمّد بن قاسم رودبارى از بزرگان و دانشمندان زمان خويش است فقه را از ابو العبّاس بن سريج و ادبيّات را از ثعلب و حديث را از ابراهيم حربى فرا گرفته و در علم شريعت و طريقت و حقيقت جامع كمالات بوده و از كلمات او است مى گويد:
و حقّك لا نظرت لك سواكا بعين مودة حتّى اراكا
شايسته توست كه جز بتو ننگرم و بچشم محبّتى تا ترا ببينم
وفاتش در سال 322 هجرى است. [...]
ابن اعرابى (1) مى گويد: ( (فلان تاجر بكذا) يعنى او در آنكار حاذق است و مهارت دارد و به راه و روش آن كسب آشنايى دارد.
تحت يعنى پائين در برابر فوق كه به معنى بالا است، آيه (لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ (2)- 96/ مائده) و (جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ- 25/ بقره) و (فَناداها مِنْ تَحْتِها- 24/ مريم).
واژه تحت در معنى پائينى است كه جدا و بريده از- فوق- باشد و امّا واژه- اسفل- پائينى است كه بفوق متّصل است چنانكه مى گويند- المال تحته- يعنى مال در تصرّف و اختيار اوست.
أسفله أغلظ من أعلاه- قسمت پائين او از بالايش ستبرتر و استوارترست.
و در حديث (لا تقوم السّاعة حتّى يظهر التّحوت) تحوت- يعنى أراذل مردم (قيامت بر پا نمى شود تا اينكه اراذل مردم ظاهر شوند يعنى حكومت كنند)
(1) محمّد بن زياد كوفى مكنّى به ابن اعرابى شاعرى است ماهر، نحوى فاضل و لغوى، راوى اشعار قبائل، در كوفه از بزرگان و پيشوايان لغت و از شاگردان كسائى، كه ابن سكيت و ثعلب و جمعى از اكابر وقت كه قريب 100 نفر بوده اند فنون ادبى را از وى اخذ كرده اند، ثعلب گويد ده و چند سالى در درس او حاضر بودم و كتابى در دستش نديدم و او مشكلات علوم زمان را بدون كتاب املاء و تدريس مى كرد ولادتش در سال 150 هجرى و وفاتش 231 هجرى است، شعرى زيبا در وصف كتاب دارد مى گويد:
1-
لنا جلساء ما نمل حديثهم البّاء مأمونون غيبا و مشهدا 2-
يفيدوننا من علمهم علم ما مضى و عقلا و تأديبا و رايا مسددا 3-
فان قلت اموات فلست بكاذب و ان قلت احياء فلست مفندا
1- ياران و همنشينى داريم كه از ديدارشان و سخنانشان ملول و آزرده نمى شويم كه در حضور و غياب امينند.
2- فايده مى رسانند و از علم گذشته گفتگو مى كنند و هم از عقل و ادب و راى استوار گذشتگان.
3- اگر بگويى مردگانند دروغ نگفته اند و اگر بگويى زندگانند نابودشان نكرده اى.
(2) مى فرمايد اگر يهوديان تورات، و مسيحيان انجيل و هر دو گروه قرآن را كه از جانب پروردگارشان بر آنها نازل شده است عمل كنند از بركات آسمانى و زمين كه بالاى سرشان و زير پايشان قرار دارد بهره ور مى شوند چنانكه در آيات ديگر فرمود: (وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً- 16/ جنّ) (وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ- 3/ طلاق) كه خداوند ايمان و تقوا و اطاعت از او را اسباب توسعه رزق قرار داده است و در جاى ديگر فرمود (لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ- 96/ اعراف) مجمع البيان ج 2 ص 222.
و گفته اند: بلكه اشاره به آيه اى كه خداى سبحان فرموده:
(وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ وَ أَلْقَتْ ما فِيها وَ تَخَلَّتْ- 3/ انشقاق).
(روزى كه زمين هموار شود و از آنچه در آن است تهى گردد و آنها را بيرون اندازد).
تخذ بمعنى أخذ- است يعنى گرفت، شاعر گويد:
و قد تخذت رجلى الى جنب غرزها فحوص القطاة المطوق
(پايم ركاب اسب آراسته ام را كه تنگ و زينش محكم بود به سختى در ميان گرفت).
اتّخذ- وزن افتعل- است و آيات (أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي- 50/ كهف) و (قُلْ أَتَّخَذْتُمْ؟ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً- 80 بقره) و (وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى- 125/ بقره) و (لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ- 1/ ممتحنه) و (لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ (1) أَجْراً- 77/ كهف) (كه در همه آيات فوق اتّخاذ يعنى خواستن و گرفتن است).
ترات: بازمانده و ميراث، آيه (وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ- 19/ فجر) كه اصلش وراث است كه در رديف كلمات واوى است.
(مؤلّف محترم واژه هايى كه ريشه اصلى آنها را نام مى برد، مثل همين واژه مجدّدا تحت واژه هاى اصلى در جاى خود آنها را آورده است مثلا همين لغت را در حرف (و) و- ورث- به تفصيل شرح داده است).
(چركين و ژوليده موى شد)، آيه (ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ- 29/ حج) تا پليدى و ژوليدگى را از خويش پاك كنند و از بين ببرند (اشاره به مناسك، و اعمالى است كه حاجيان پس از بيرون آمدن از احرام انجام مى دهند، مانند چيدن ناخنها، رمى جمره، قربانى كردن، شتران و كوتاه كردن موى سر و سبيل).
(1) تخذ، يتّخذ، تخذا- فعلى جداگانه ولى در معنى- اخذ، يأخذ اخذا- است يعنى خواستن و گرفتن و كسب، و در فارسى به- پسنديدن، و برگزيدن و پذيرفتن معنى شده است كه آيه فوق (لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً- 77/ كهف) نيز خوانده شده كه قرائت ابن عبّاس، مجاهد و ابو عمرو بن علاء است كه در مجمع البيان و ساير تفاسير بآن اشاره شده است.
قضى الشّي ء يقضى- كه در آيه فوق بكار رفته بمعنى آن را بريد و از بين برد.
التّفث- چرك ناخن و ساير آلودگيهاى جسمى است كه لازم است از بدن پاك و دور شود عرب اصيل و قح گفت- ما أتفثك و أدرنك (چقدر ناتميز و چركينى).
خاك، خداى تعالى گويد: (خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ- 20/ روم) و ( لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً
(ترب)- يعنى آنچنان نيازمند و فقير شد كه گويى بخاك متّصل شده و بر خاك نشسته است و آيه (أَوْ مِسْكِيناً ذا مَتْرَبَةٍ- 16/ بلد) يعنى از فقر و تنگدستى بر خاك نشسته است.
أترب- طورى بى نياز شد كه گويى به اندازه خاك زمين مال حاصل كرده است.
التّراب- خود زمين است.
تيرب- مفرد- تيارب و تورب و توراب، منظور همان تراب و خاك است.
ريح تربة: بادى خاك افشان و خاك بيز.
سخن پيامبر (ص) كه گفته است (عليك بذات الدّين تربت يداك) هشدارى است بر اينكه عمل به دين و واقعيّت آنرا از دست ندهى كه نتيجتا مقصود دين را در نيابى و حاصل نكنى و در اثر ناآگاهيت محتاج و نيازمند شوى.
بارح (ترب): استخوانها و دنده هاى سينه كه مفردش- ترب- است خداى گفت (يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ- 6/ طارق) (1).
امّا آيات (أَبْكاراً عُرُباً أَتْراباً- 37/ واقعه) و (وَ كَواعِبَ أَتْراباً- 33/ نباء) و (وَ عِنْدَهُمْ
(1) در معنى علمى اين آيه كه مربوط به انعقاد نطفه و خروج انسان از رحم مادر و بازگشت او به قيامت است، تاكنون در كتب تفاسير اشاره صحيحى نشده است آيه چنين است (فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ، خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ- 6/ طاق) (انسان بايد بنگرد كه از چه آفريده شده از آبى جهنده، از ميان پشت و دنده ها خارج مى شود) اشكال اينست كه اگر ضمير (يخرج) به (ماء دافق) يعنى آب برگردد، آب نطفه از ميان صلب و ترائب خارج نمى شود و غالبا ضمير را به همان (ماء) برگردانده و سخن را به درازا كشاندند و حال آنكه يكى از هزاران اعجاز لفظى و ادبى قرآن برگشت همين
قاصِراتُ الطَّرْفِ أَتْرابٌ- 52/ ص).
آيات فوق واژه- أتراب- يعنى دو نوزادى كه با هم بزرگ مى شوند و تشبيهى از تساوى و همانندى آنها به استخوانها و دنده هاى سينه است كه رديف شده و يكنواختند و يا براى اينكه آن دو نوزاد با هم بر خاك افتاده اند و زائيده شده اند و همچنين گفته اند از اينجهت آنها را- أتراب- يعنى هم بازى، گفته اند كه در كودكى هم هر دو با هم با خاك بازى مى كنند.
التّرفّه، فراخى و وسعت در نعمت است گفته اند- أترف فلان است يعنى او مترف يا نعمت زده است در آيات (أَتْرَفْناهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا- 33/ مؤمنون) و (وَ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا ما أُتْرِفُوا فِيهِ- 116/ هود) و (ارْجِعُوا إِلى ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ- 13/ انبياء) و (أَخَذْنا مُتْرَفِيهِمْ بِالْعَذابِ- 64/ مؤمنون) و (أَمَرْنا مُتْرَفِيها
وصف مترفين در اين آيات همان است كه در آيه ديگر خداى سبحان فرمود (فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ (1)- 15/ فجر) (امّا انسان را پروردگارش با
ضمائر بمرجع اصلى آنهاست اگر منظور خروج (ماء) بود بايستى باصله موصول (الّذى) بيايد امّا سخن از انسان است يعنى آغاز انسان و جايگيرى او در رحم مادر و سپس خروج انسان نه خروج (ماء دافق) از رحم مادر كه در ميان استخوانهاى پشت و استخوانهاى سينه است.
آيه مورد بحث يكى از آيات رستاخيز سوره طارق است و ضمير فاعلى در (يخرج) انسان است چنانكه در همين سوره در آيه (إِنَّهُ عَلى رَجْعِهِ لَقادِرٌ نيز ضميرش انسان است يعنى شروع پيدايش انسان و خروج و رجوعش بهم پيوسته است و همگى با ناموس و قانون ابدى آفريدگار انجام شدنى است.
اگر تفكر و انديشه اى كه در قرآن، فرمان آن بمردم داده شده است، با پاكدلى و ايمان و تقوا و با زبان دانى و توجّه به آيات و قرينه هاى لفظى و معنوى و الهام از فرمايشاتى كه از ائمّه اطهار (ع) رسيده همراه باشد يقينا قرآن (يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ- 9/ اسراء) استوارترين راهها را نشان مى دهد و لزومى ندارد كه تفسير برأى براى معانى نابجا و بيمورد واژه ها مانند گفتن آب، بجاى خون باشد، واژه ها بايد در معانى وضعى يا مجازى خود باشد و بس.
(1) مترف شدن يعنى بيمارى مال پرستى و نعمت زدگى كه انسان جاهل آن را دليلى بر اكرام و انعام خويش از طرف خدا مى داند، و حال اينكه خداوند بلافاصله بعد از اين آيه پاسخ مى دهد كه- كلّا- يعنى حاشا چنان باشد كه مى پندارند هرگز اكرام و اهانت به زيادى و كمى ثروت نيست بلكه در طاعت و گناه است سپس مى فرمايد- كلّا- شما يتيمان را نواختيد و در اجراى اطعام مسكينان و رفع ستم از آنان نكوشيديد و بر رفع مسكنتشان تشويق نكرديد بلكه در عوض ميراث خوارشان بوديد و (تُحِبُّونَ الْمالَ حُبًّا جَمًّا- 20/ فجر) شما به شدّت زر اندوزى و مال پرستى نموديد اين بود كه ثروتمند شديد نه بخشش و اكرام الهى، اگر اكرام الهى بود خداوند با تهديد نمى فرمود
بى نياز كردن و نعمت دادنش بيازمايد).
استخوان پيوندى ميان گلوگاه و گردن، خداى تعالى فرمايد: (كَلَّا إِذا بَلَغَتِ التَّراقِيَ- 26/ قيامه) و تراقى جمع- ترقوة است.
ترك الشّي ء، رد كردن چيزى از روى قصد و اختيار يا فشار و اضطرار.
در معنى اوّل، آيه (وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ- 99/ كهف).
(اين آيه بعد از آيه اى است كه ذو القرنين سدّ معروف را مى سازد، واژه يموج كثرت نفوس نژاد زرد را مى رساند كه در روز شكستن يا ساختن سدّ بر روى زمين موج مى زنند).
و آيه (وَ اتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْواً- 24/ دخان).
امّا در معنى دوّم يعنى ترك كردن چيزى با فشار و ناچارى، آيه (كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ- 25/ دخان) است.
(كه اشاره به ميراث و بازمانده هاى فرعونيان در زمين است، از باغات و چشمه سارها و زراعت ها و كاخ ها و مكانهاى استوار و نعمت هايى كه از آنها بهره مند بودند، و سپس مى فرمايد: كذلك و اورثناها قوما آخرين- اينچنين همه آنها باقى ماند و بدست قومى ديگر رسيد).
تركة فلان- يعنى باز مانده و ميراث كسى كه از دنيا مى رود و هر كارى كه به پايان خودش مى رسد.
ما تركته كذا- يعنى آنطور كه قرارش دادم جريان مى يابد، مثل: تركت فلانا وحيدا- يعنى تنهايش گذاردم.
تريكة- تخم شتر مرغى كه در بيابان رها شده و كلاه خود آهنى هم به همين شباهت،- بيضة الحديد- ناميده شد.
وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ- 34/ توبه) اكرام خداى در اين است كه فرمود (وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ- 70/ اسراء) در بهره مندى از طيّبات نه حرام و ناروا و شبهات و كم فروشى و احتكار و ظلم و جنايت پس طيّبات و پاكيهاست كه إكرام خداوند است نه خبائث و ناپاكيها.
همين شباهت،- بيضة الحديد- ناميده شد.
عدد 9 كه معروف است كه همينطور تسعون يعنى 90، در آيه: (تِسْعَةُ رَهْطٍ- 48/ نمل) يعنى 9 گروه از قوم صالح.
و آيات (تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً- 23/ ص) و (عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ- 30/ مدّثر) و (ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً- 25/ كهف).
التّسع من أظماء الإبل (آب دادن نوبتى 9 روز در ميان به شتران).
تسع- يك نهم است.
تسع (1)- نام شب هاى هفتم و هشتم و نهم هر ماه است.
تسعت القوم- يك نهم اموالشان را گرفتن يا نهمين نفر آن قوم بودم.
التّعس يعنى از لغزش و نگونسارى برنخاستن و همچنين شكسته شدن و افتادن در ذلّت و پستى كه فعلش- تعس، تعسا، تعسة- است.
خداى فرمايد: (فَتَعْساً لَهُمْ- 8/ محمّد) يعنى (كفّار را نگونسارى و هلاكت باد- و (الَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ- 8/ محمّد).
حرف (ت) در تقوى، مقلوب از حرف (و) است كه در باب خودش ذكر شده است.
المتكا: تكيه گاه- مخدّه- هم همان بالش و متّكا است، در آيه (وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً- 31/ يوسف) براى آنها بالش ها يا ترنج هايى آماده كرد كه گفته شده، طعامى بر ايشان فراهم كرد، چنانكه مى گويى:
اتّكأ على كذا فأكله (طعام و غذا را متّكاء گويند چون در گذشته غذا را در حال تكيه دادن مى خوردند و اسلام آنرا نهى كرده است) (2).
در آيات (قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها- 18/ طه) و (مُتَّكِئِينَ عَلى سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ- 20/ طور) و (عَلَى الْأَرائِكِ مُتَّكِؤُنَ- 56/ يس) و (مُتَّكِئِينَ عَلَيْها مُتَقابِلِينَ- 16/ واقعه) (كه در
(1) ازهرى مى نويسد: اعراب سه شب اوّل هر ماه را- غرر- و سه شب دوّم را- نفل- و سه شب سوّم را كه بشب نهم ختم مى شود تسع مى گويند (تهذيب اللّغه).
(2) قال رسول اللّه (ص): لا آكل متكاء اكل الملوك (طبقات- 1/ 380).
چهار آيه فوق، اعتماد داشتن و تكيه دادن منظور است).
اصل تل- جاى بلند و مرتفع است و- تليل- يعنى از گردن به سر در آمد و زمين خورد يا گردن فراز و آيه (وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ- 103/ صافّات) يعنى پيشانيش را بر زمين نهاد، مثل، ترّبه- يعنى بر خاك انداختش، و همينطور أسقطه على تليله- با بلنديش او را بر زمين زد.
المتلّ- نيزه مستقيم و استوار كه دشمن را بر زمين مى اندازد.
يعنى بطورى از او پيروى كرد كه ميانشان چيز ديگرى حائل نبود (پيروى و متابعت بدون حائل و واسطه) اينگونه پيروى، گاهى متابعت جسمى است و گاه با اقتداء و فرمانبرى در حكم، كه مصدرش- تلوّ و تلو (1)- است و گاهى نيز پيروى و پياپى خواندن و تدبّر و انديشه است كه مصدرش تلاوه- است.
و در آيه (وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها- 2/ الشّمس) كه در اينجا- تليها- يعنى اتّباع و از پى رفتن به گونه اقتداء و پيروى مرتبه پائين تر از مرتبه و درجه بالاتر است، زيرا گفته شده كه ماه نورش را از خورشيد اقتباس مى كند و خورشيد براى ماه بمنزله خليفه است، از اين روى خداوند در آيه (جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً- 5/ يونس) خبر مى دهد كه ارزش و قدرت نور در واژه (ضياء) به مراتب بالاتر از مفهوم واژه- نور- است زيرا هر ضيائى نور است ولى هر نورى (ضياء) نيست.
و آيه (وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ- 17/ هود) يعنى از او تبعيّت مى كند و بموجب گفتارش عمل مى نمايد، و آيه (يَتْلُونَ آياتِ اللَّهِ- 113/ آل عمران) واژه (تلاوت)- مخصوص پيروى كردن نازل شده الهى است كه گاهى با قرائت آنها و زمانى با فرمانبردارى از محتويات آنها است مانند امروز نهى و ترغيب و باز ايستادن يا هر چيز كه از معانى
(1) فعل- تلا، يتلو، تلوّا، تلوا- همان است كه در متن آمده، و مصدرهاى آن بيان شده عبارت، تلاه- دنبال كرد، تلاعنه- رهايش كرد امّا- تلا، يتلو، تلاوة- مثل تلا الكتاب- كتاب را خواند، تلا الدّين از دين پيروى كرد، تلا الخبر- خبر داد، تلا بعده- آنرا به تأخير انداخت- تلى، يتلى، تليا، نيز در معنى پيروى كردن است كه در قسمت اخير يعنى تفسير واژه (تلى) راغب مى گويد- لا ادرى و لا اتلى- يا- لا تليت- از تلا يتلو- است كه بايستى- لا تلوت- باشد، نه- لا تليت- مگر اينكه بخاطر جناس لفظى- لا دريت و لا تليت- گفته شود.
اين احكام بيان شود زيرا تلاوت و پيروى اخصّ از قرائت و خواندن آنهاست پس هر تلاوتى، قرائت است و هر خواند و قرائتى تلاوت نيست. مثلا در خواندن نامه نمى گويند- تلوت رفعتك- ولى در قرآن چيزى را كه قرائت مى كنى پيروى از آن واجب است.
آيات (هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ- 30/ يونس) و (وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا- 31/ انفال) و (أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى عَلَيْهِمْ- 51/ عنكبوت) و (قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ- 16/ يونس) و (وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً- 2/ انفال).
كه تلاوت در آيات فوق در معنى قرائت و خواندن است.
و همچنين آيات (وَ اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتابِ رَبِّكَ- 27/ كهف) و (وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ- 27/ مائده) و (فَالتَّالِياتِ ذِكْراً- 3/ صافّات).
امّا در آيه (يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ- 121/ بقره) پيروى كردن با علم و عمل است.
و آيه (ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الْآياتِ وَ الذِّكْرِ الْحَكِيمِ- 58/ آل عمران- يعنى آنرا بر تو فرو فرستاديم، و آيه (وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ- 102/ بقره) كه واژه- تلاوت- بر اين اساس بكار رفته كه شياطين مى پنداشتند آنچه را كه- تلاوت- مى كنند از كتاب خداست.
التّلاوه و التليّه- باقى مانده و تتمه وامى است كه بايد پرداخت شود.
(أتليته)- يعنى او را باقى گزاردم در حالى كه قدرت پرداخت آنرا داشتم به تأخيرش انداختم، أتليت فلانا على فلان بحقّ- يعنى حقّ او را به او واگذاردم. گفته مى شود:
فلان يتلوا على فلان او عليه- يعنى به او دروغ مى گويد، خداى گويد: (وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ- 75/ آل عمران).
لا أدرى و لا أتلى و لا دريت و لا تليت- را براى جناس لفظى بكار مى برند و اصلشان- لا تلوت- است چنانكه عبارت (مأزورات غير مأجورات) كه اصلش موزورات است. (يعنى گناهكاران غير از نيكوكاران و پاداش گيرندگانند).
تمام الشّي ء يعنى تمام بودن آنچيز يا به پايان رسيدنش به حدّى كه
ديگر نيازى به افزودن چيز ديگرى بر آن نباشد.
و ناقص- يعنى چيزى كه بچيز ديگرى غير از خود نياز دارد تا تمام شود.
واژه تمام- در اعداد و هر چيز قابل لمس بكار مى رود، چنانكه مى گويند- عدد تامّ- و- ليل تامّ- مثلا در آيات (وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ- 115/ انعام)- و (وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ- 8/ صفّ) و (وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ- 142/ اعراف) و (فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ- 142/ اعراف) همه در معنى فوق است.
در واژه توراة (1) حرف (ت) مقلوب از حرف (و) است، و اصلش از الورى- است، آنطوريكه علماء كوفى معتقدند در اصل- ووراة بر وزن تفعفله است و عدّه اى نيز آنرا بر وزن- تفعل- مى دانند مانند- تتفل فوعل مثل حوقل مى دانند، خداى تعالى گويد: (إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ- 44/ مائده) و (ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ- 29/ فتح).
(نُخْرِجُكُمْ تارَةً- 55/ طه) يعنى بار ديگر و دفعه ديگر، گفته شده عبارت تار الجرح- يعنى زخم بهبود يافت كه فعل تار از واژه (تار) است.
در آيه (وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ (2)- 1/ تين) گفته اند نام دو كوه و نام دو خوراكى
(1) صاحب كتاب (غرائب اللّغة العربيّة) مى نويسد: توراة به معنى شريعت و تعليم است كه از زبان عبرانى وارد زبان عربى شده و در قاموسهاى عربى از لغات عبرانى كمتر ذكرى بميان آمده است (ص 211) زمخشرى صاحب تفسير كشّاف مى گويد تورات و انجيل دو اسم عربى است. فخر رازى مى گويد:
توراة و انجيل يكبارگى بحضرت موسى و حضرت عيسى نازل شده است و حال اينكه قرآن در مدّت 23 سال بتدريج نازل شده است. فرّاء مى گويد معنى توراة ضياء و نور است همانگونه كه اعراب معتقدند و در قرآن هم آيه (وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً- 48/ انبياء) دليل بر سخن فراء است. شيخ طريحى نيز همين نظر را دارد. خليل ابن احمد مى گويد: اصل كلمه تورات از توريه است بر وزن فعله زبان عرب زياد است مثل- تجاه و تراث و تكلان و تخمه. (فخر رازى/ تفسير كبير ج 7/ ص 169). مجمع البيان ج 1/ ذيل آيه 3/ آل عمران: گفته شده كه توراة روز ششم ماه رمضان و انجيل دوازدهم و زبور هيجدهم و قرآن در ليلة القدر همان ماه نازل شده است. مجمع البحرين ج 1 ص 435.
(2) ياقوت در معجم البلدان ج 2 مى نويسد- التّين و الزّيتون- دو كوه در شام است و نيز گفته اند كوه زيتون در شام و كوه تين در بين النّهرين و نيز مسجد نوح را التّين و بيت المقدّس را الزّيتون گفته اند و همچنين مسجد دمشق را تين و شعب مكّه كه سيلان است تين ناميده اند كه- براق التّين- منسوب بهمين كوه است.
است، تحقيق در اين سخنان كه در اين مورد وارد شده است، و مربوط به آنهاست به بعد از اين كتاب موكول مى شود.
التّوب يعنى ترك گناه به بهترين وجه، واژه- توبه، از جهاتى از اعتذار رساتر است زيرا اعتذار و عذرخواهى بر سه وجه است (1):
1- اينكه عذر خواهنده مى گويد نكرده ام. 2- يا باين دليل گناه كردم. 3- يا اينكه گناه كردم بد كرده ام و ديگر تكرار نمى كنم.
كه اين معانى وجه چهارم ندارد و قسمت اخير يعنى معنى سوّم همان توبه است.
توبه در شرع يعنى 1- ترك كردم گناه بخاطر زشتى آن 2- پشيمانى از انجام آن 3- قصد و اراده و عزم بر ترك بازگشت به گناه 4- و همچنين تدارك نمودن زمينه ممكن براى جلوگيرى از اعاده آن، هر گاه اين چهار شرط فراهم شود شرايط توبه و عدم بازگشت به گناه كامل گشته است.
و تاب الى اللّه- يعنى آنچه را كه بازگشت بخدا لازم است بخاطر آورد مانند:
(1) طريحى مى نويسد: التّين و الزّيتون دو كوه در شام است و در معنى آيه (وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ- 3/ بلد) مى گويد: منظور از تين (مدينه) و زيتون (بيت المقدّس) و طور سينين (كوفه) و هذا البلد الامين (مكّه) است كه خداوند اين چهار مكان را در قرآن برگزيده و نام برده است (ج 2 ص 222) جيمز هاكس مى گويد: در كتب مقدّسه (عهد عتيق و جديد)- وصف زيتون چنين آمده كه از دور همچون پرده نقره اى است و شكوفه اش سفيد رنگ، ميوه اش از مأكولات، لكن اهميّتش روغنش مى باشد و بوسيله تكاندن آن را مى چينند و اسرائيليان مأمور بودند بقاياى ميوه را بر درخت براى فقرا بگذارند. قاموس كتاب مقدّس ص 453.
1- على (ع) در نهج البلاغه براى استغفار شش شرط را بيان مى دارد:
1- پشيمانى بر كار گذشته.
2- قصد بر انجام واجباتى كه ترك شده است.
3- قصد و عزم بر بازنگشتن به گناه.
4- اداى حقوق انسانهائى كه بر عهده توست.
5- قصد و تمرين براى از دست دادن گوشتى كه در اثر گناه بر توست.
6- چشاندن زحمات طاعت و عبادت بخودت كه شيرينى گناه را بر آن چشانده اى سپس مى توان از خداوند آمرزش بخواهى و استغفار كنى.
آيات (وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً- 31/ نور) و (أَ فَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ- 74/ مائده) و (وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ- 13/ مجادله) يعنى توبه اش را از او پذيرفت و آيات (لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرِينَ- 117/ توبه) و (ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا- 118/ توبه) و (فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ- 187/ بقره).
واژه- (التّائب)- در باره توبه پذير و توبه كننده هر دو بكار مى رود، پس بنده، تائبى بسوى خداست و خداوند هم تائب بر بنده خويش است.
(التّوّاب)- هم زياد توبه كننده است يعنى هر زمانى از پاره اى از گناهان بترتيب توبه مى كند تا اينكه همه آنها را ترك كند و همين واژه يعنى توّاب در باره خداوند نيز بكار مى رود زيرا خداى نيز در هر حالى بعد از حال ديگر پذيرنده توبه زياد و پياپى بندگان است.
و آيه (وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتاباً- 71/ فرقان).
يعنى: توبه تام و كامل كه جمع ميان ترك زشتى و قصد و اراده خوبى است.
و آيات (عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ مَتابِ- 30/ رعد) و (إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ- 37/ بقره) (متاب مصدر فعل است يعنى بر او توكّل است و بسوى او بازگشت از گناه است و او توبه پذير و بخشايشگر است).
تاه- يتيه- يعنى حيران و سرگردان شد- تاه، يتوه- نيز از همين واژه است در داستان بنى اسرائيل آمده است كه چهل سال در زمين سرگردان بودند.
(يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ- 26/ مائده).
توهّه و يتّهه- او را سرگردان كرد و دورش افكند.
وقع فى التّيه و التّوه- در حيرتگاه افتاد.
مفازة تيهاء- بيابانى كه در آنجا بيابانگردانش متحيّر و سرگردانند.
1- حرف (ت) در اوّل كلمه براى سوگند است مانند (تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ- 57/ انبياء.
2- حرف (ت) براى مخاطب در فعل مستقبل مثل آيه (تُكْرِهُ النَّاسَ- 99/ يونس).
3- و نيز براى تأنيث، مثل آيه (تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ- 30/ فصّلت) 4- و همچنين حرف (ت) در آخر كلمات كه يا زايد است مثل (تاء تأنيث) در
كلماتى مانند- قائمة كه در وقف بصورت (ه) خوانده مى شود و يا اينكه در وقف و وصل ثابت است مانند- أخت، بنت.
5- و حرف (ت) كه در جمع سالم با الف همراه است مانند- مسلمات و مؤمنات.
6- حرف (ت) در آخر فعل ماضى براى ضمير متكلّم كه مضموم است مانند آيه:
(وَ جَعَلْتُ لَهُ مالًا مَمْدُوداً- 12/ مدّثر).
7- حرف (ت) براى مخاطبى كه مفتوح است مثل آيه (أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ- 7/ فاتحه).
8- و براى ضمير مخاطب مكسور مانند آيه (لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا- 27/ مريم) و خداى داناتر است.
و اللّه اعلم.
)
الثبات يعنى پايدارى (1) و ضدّ نابودى و زوال، افعالش- ثبت، يثبت، ثباتا- خداى تعالى گويد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا- 45/ انفال). رجل ثبت و ثبيت فى الحرب- در جنگ پايدار، و مقاوم است.
أثبت السّهم تير را راست و مستقيم پرتاب كرد.
واژه- ثابت- در باره موجوداتى كه با چشم يا ديده دل درك مى شوند بكار مى رود مثلا مى گويند، فلان ثابت عندى يعنى او را بخوبى درك مى كنم و يا- و نبوّة النّبىّ صلّى اللّه عليه و سلّم ثابتة (نبوّت پيامبر (ص) درك شدنى است).
اثبات و تثبيت- گاهى در باره كار و فعل بكار مى رود مثلا به چيزى كه از عدم بوجود آمده است گفته مى شود- أثبت اللّه كذا- و گاهى نيز در باره چيزى كه با حكم و دليل ثابت مى شود مانند- أثبت الحكام على فلان كذا و ثبّته- (آنرا با دليل عليه او ثابت كرد).
و گاهى نيز در باره قول و سخن چه راست باشد يا دروغ:
سخن راست، مانند- أثبت التّوحيد و صدق النّبوّة- (توحيد و يگانه پرستى و صدق پيامبر را اثبات كرد). و اثبات سخن دروغ، مانند- فلان أثبت مع اللّه إلها آخر- در آيه (لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ- 30/ انفال) يعنى مانع تو مى شوند و سرگردانت مى كنند.
(1) واژه پايدارى گاهى در سخنان يا نوشته ها مترادف پايمردى بكار مى رود، يعنى پايمردى كه در معنى شفاعت و پا در ميان كردن يا ميانجيگيرى است بخاطر جناس لفظى بجاى پايدارى بيان مى شود كه اميد است در جاى خود بكار رود زيرا هر چيزى بجاى خويش نيكو است، بخصوص واژه هاى قرآنى و معنى فارسى آنها. [...]
و آيه (يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا- 27/ ابراهيم) يعنى خداوند مؤمنين را با دلايل و سخنان قوى در زندگى تقويت و نيرومندشان مى سازد.
و آيه (وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً- 66/ نساء) يعنى اگر آنچه را كه اندرز داده مى شوند عمل كنند براى تحصيل علم و دانششان بسى استوارتر و نيكوتر است و گفته اند: يعنى عمل به آن پند و اندرزها براى اعمال و كردارشان و بهره مندى از ثمره كارشان، بسى ثابت تر است.
ولى هر گاه به خلاف آنچه كه در باره شان گفته شده باشند مشمول آيه ذيل هستند (وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً- 23/ فرقان).
(كه در آن صورت كارها و كردار ناپسندشان را چون گرد و غبارى بپراكنيم) ثبّتته- يعنى نيرومندش كردم، خداى تعالى گويد: (وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ- 47/ اسراء) و (فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا- 12/ انفال) و (وَ تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ- 265/ بقره) و (وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا- 250/ بقره) (كه در اين چند آيه نيرومندى، و پايدارى پيامبرى (ص) و مؤمنين منظور است).
الثّبور: هلاكت و فساد و يا مرگ و تباهى.
المثابر على الإتيان- يعنى مواظب و هوشيار.
ثابرت- مواظب كردم، خداى تعالى گويد: (دَعَوْا هُنالِكَ ثُبُوراً، لا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثِيراً- 13/ فرقان) يعنى:
(در روز جزا فرشتگان به مجرمان مى گويند امروز يكبار مردن نطلبيد كه هلاك و مرگ، فراوان خواهيد).
و آيه (وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً- 102/ اسراء) ابن عبّاس رضى اللّه عنه در تفسير اين آيه مى گويد- مثبور- يعنى ناقص عقل و كم خرد، زيرا نقصان عقل بزرگترين هلاكت و تباهى است.
ثبير- كوهى است در مكّه. (كه گفته اند ثبير همان غار معروفى است كه پيامبر بعد از خارج شدن از مكّه به اتّفاق ابو بكر به آن غار رفتند و خداوند با سپاهيانى كه ديده نمى شدند آنها را از گزند كفّار مصون داشت- (وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ
تَرَوْها
مانع شد و بازداشت، خداى تعالى گويد (فَثَبَّطَهُمْ- 46/ توبه) يعنى حبسشان كرد و بازشان داشت.
ثبّطه المرض و أثبطه- زمانى گفته مى شود كه بيمارى از كسى دور نشود گويى كه مرض در بدنش زندانى و بازداشت است.
ثبات جمع ثبة است يعنى گروههاى متفرّق و پراكنده، خداى تعالى گويد: (فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً- 71/ نساء) (اين آيه در باره جنگ است كه مى گويد: اى مؤمنين از غفلت ورزيدن از دشمن حذر كنيد دسته دسته براى جنگ بيرون رويد يا همگى با هم خارج شويد- (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ...).
شاعر گويد: و قد أغدوا على ثبة كرام.
(پگاهان بر گروههاى متفرّق و بزرگوارى وارد شدم).
ثبت على فلان- نيكوئيها و محاسن گوناگون او را بر شمردم، تصغير اين واژه- ثبيّة- است و جمعش- ثبات و ثبين- است و حرف (ى) آن اصلى نيست و امّا:
ثبة الحوض- ميانه و گودى وسط حوض كه آب در آنجا جمع مى شود.
يثوب إليه الماء- اصلش- يثّب- است كه عين الفعلش محذوف است نه لام الفعلش، زيرا از ثوب نيست.
روان و ريزان شد.
ثجّ الماء و أتى الوادى بثجيجه- آب جارى شد و سيلابش به درّه رسيد خداى تعالى گويد: (وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً- 14/ نباء) در ابرهاى پر بار، آبى ريزان و سيل آسا فرو ريزانيم، و در حديث (أفضل الحجّ العجّ، و الثّجّ) يعنى بهترين حج آن است كه لبّيك ها را با بانك بلند و رسا گويند، و شتران قربان كنند.
سفت و غليظ شد.
ثخن الشّي ء فهو ثخين- يعنى طورى غليظ شد كه جارى نمى شود و روان نيست، اين واژه بطور استعاره در شكل أثخنته ضربا و استخفافا- بكار مى رود يعنى بطور توهين آميزى او را زدم، خداى تعالى گويد:
(ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ- 67/ انفال) و (حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ (ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ- 67/ انفال) و (حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ (1) 4/ محمّد).
تثريب، يعنى سرزنش كردن بر گناه و نكوهيدن، خداى تعالى گويد: (لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ- 92/ يوسف) (نقل قول از سخن حضرت يوسف (ع) به برادران خويش است كه آنها را بر گناهشان سرزنش و نكوهش نمى كند و به سوى پدرش يعقوب روانه شان مى سازد).
روايت شده است كه (إذا زنت أمة أحدكم فليجلدها و لا يثرّبها). (كنيز زانيه را سرزنش نكنيد، حدّش را جارى كنيد).
از واژه- تثريب- لفظ- الثّرب- يعنى چربى و پيه نازك اطراف روده و شكمبه، شناخته شده.
آيه (يا أَهْلَ (يَثْرِبَ) (2)- 13/ احزاب) يعنى اى اهل مدينه، و اگر ريشه و اصل لغتش از
(1) دو آيه فوق از سوره هاى انفال و محمّد (ص) است در باره كارزار مؤمنين در جنگ بدر كه مى گويد هم پيامبر (ص) و هم شما مؤمنين بايستى با صلابت بجنگيد و در زمانى كه اندكيد فديه نستانيد تا اينكه با شكست، و كشتار كفّار، اسراء را در بند آريد و نگهداريد، در مورد فديه گرفتن و آزادى اسراء سودى نطلبيد كه خداوند پايان موفقّيت آميزتان را مى خواهد. عموم مفسرين مى نويسند پس از اينكه در جنگ بدر هفتاد نفر از سران قريش كشته و هفتاد نفر اسير شدند پيامبر (ص) با ابو بكر مشورت كرد او گفت اينان اقوام و اهل تواند از ايشان فديه بگير و آزادشان كن، امّا عمر گفت (و اللّه ما ارى ما راى) من با ابو بكر هم رأى نيستم هر كدام از اسيران را بايستى به دست كسانشان سپرد تا آنها را بكشند سپس آيه فوق بر پيامبر (ص) نازل شد كه هيچ پيامبرى را سزا نبود كه اسير در بند فديه گيرد كه اين عمل هيبت و حشمت را از بين مى برد.
ابن عبّاس مى گويد اين حكم در جنگ بدر بود كه مسلمين اندك بودند و اسلام هنوز قوى نگشته بود ولى همينكه مسلمانان بسيار شدند و كارشان بالا گرفت در كار اسيران اين آيه آمد كه: (فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً- 4/ محمّد) يا منّت بر ايشان گزاريد و آزادشان كنيد و يا با فديه آزاد كنيد.
يا منّت بر آنها گزاريد و بدون فديه و عوض رهاشان كنيد و يا با فديه.
(2) ابو عبد اللّه ياقوت حموى مى نويسد- يثرب- مدينه پيامبر (ص) است نامى است كه قبل از اسلام داشته و منصوب به يثرب بن قانيه يكى از عمالقه است كه پيامبر (ص) پس از نزولش از آن شهر در سال اوّل هجرى آن نام را به خاطر مشتّق بودنش از واژه- تثريب- كه بمعنى زدن و سرزنش است نيكو
واژه- الثرب- باشد درست است و حرف (ى) در اوّل آن زايد است.
يعنى روان ساخت و به جريان انداخت، خداى تعالى گويد: (فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ- 107/ اعراف) ناميدن- ثعبان- جايز است كه از عبارت- ثعبت الماء فانثعب- يعنى آب را به جريان انداختم و جارى شد مشتقّ شده باشد (زيرا ثعبان نيز چون آب مى خزد و مى رود) و نيز از همين واژه است- ثعب المطر- يعنى ريزش باران.
الثعبه (1)- نوعى سوسمار زهرى است و جمعش- ثعب- است كه چون در شكل و هيئت شباهتى به ثعبان دارد، از آن واژه مشتق شده است.
ثعبه- مختصر شده لفظى- ثعبان- است چون اندامش از ثعبان كوچكتر است.
يعنى نفوذ كرد و سوراخ نمود، ثاقب به آنگونه معنى اطلاق مى شود كه نورش از هر آنچه بر آن قرار گيرد در گذرد و نفوذ كند و آنرا روشن سازد، خداى تعالى گويد:
(فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ- 10/ صافّات) (نورى نافذ و درخشان در پى او مى رود. و آيه (وَ السَّماءِ وَ الطَّارِقِ وَ ما أَدْراكَ مَا الطَّارِقُ النَّجْمُ الثَّاقِبُ- 3/ طارق) كه اصلش از- ثقبه- يعنى منفذ و سوراخ است.
مثقب- راه طبيعى يا غار طبيعى در كوه كه گويى كنده و سوراخ شده، ابو عمرو مى گويد صحيح اين واژه مثقب- است و- ثقّبت النّار (2) يعنى آتش را
ندانست و نام يثرب را به- طيّبه و طاب- يعنى شهر پاكيزه و نيكو تبديل نمود و مدينة الرّسول نيز ناميده شده، ابن عبّاس مى گويد: هر كس به عوض مدينه يثرب بگويد بايستى سه بار از خدا طلب آمرزش كند- (معجم البلدان ج 5 ص 430- مجمع البحرين ج 2 ص 175).
(1) ثعبه را بفارسى- چلپاسه- و- وزغ- گويند، خلف تبريزى در ذيل آن مى نويسد چلپاسه با (باء) فارسى، نوعى از ضبّ است كه سوسمار باشد و آنرا- وزغه نيز گويند و آن كوچكترين اجناس سوسمار است و بعضى گويند (حرباء) عبارت است از اوست تكه عقرب را درسته فرو مى برد، گوشت ثعبه هم سمّ قاتل است: (برهان قاطع).
(2) ثقاب كبريت و آتش زنه- است و صناعة اعواد الثّقاب- در- ادبيّات امروز زبان عرب يعنى صنعت كبريت سازى.
برافروختم و مشتعل كردم.
الثقف، تيز هوشى و زيركى در ادراك و فهم اشياء، فعلى كه از اين واژه استعاره شده است مثاقفه- است.
رمح مثقّف- نيزه راست و محكم.
الثّقّاف- استاد كار در ساختن نيزه هاى خوب و وسيله ساخت آنها است.
ثقفت كذا- در وقتى گفته مى شود كه با ديدن دقيق و درست، چيزى را درك كنى و بعدا براى ادراك فكرى و انديشه نيز- ثقافة (1) بكار برده اند هر چند كه معنى اخير يعنى دقّت نظر در آن نيست.
خداى تعالى گويد: (وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ- 191/ بقره) و (فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ- 57/ انفال) (كه در هر دو آيه در معنى دست يافتن به كفّار است).
و سخن خداى عزّ و جلّ كه: (مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلًا- 61/ احزاب) (آنان رانده شدگان از ايمان و رحمتند كه هر كجا يافت شوند گرفتار و كشته شوند).
الثّقل و الخفّه- كه دو واژه متقابلند يعنى سنگينى و سبكى.
ثقيل- هر چيزى كه بهنگام وزن كردن يا اندازه گيرى، وزن و اندازه اش بر كفه مقابلش مى چربد و برترى مى يابد كه البتّه اين معنى در اصل براى اجسام و اجرام است و سپس در معانى و مفاهيم نيز بكار رفته است مثل:
(أثقله) الغرم و الوزر- وام و خسارت و بار گناه او را سنگين كرد، خداى تعالى گويد:
(أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ- 40/ طور).
(1) در فرهنگ امروز ادبيّات عرب، واژه ثقافه بمعنى عامّ فرهنگ بكار مى رود و واژه وزارة الثّقافه يعنى وزارت فرهنگ و معارف، در سخن على (ع) در نهج البلاغه (و اما و الله ليسلّطن عليكم غلام ثقيف، الذّيال الميال) (خطبه- 116 ص 174- نهج- صبحى الصّالح) بعضى از شارحين نهج البلاغه منظور از اشاره به- غلام ثقيف- را حجّاج بن يوسف دانسته اند چونكه صفت تكبّر، حرص و جنون شديد (ساديسم) خونخوارى در او بوده، بطوريكه نقل كرده اند گفته است: از اين كار لذّت مى برم. مسجد ثقيف- يكى از مساجد نفرين شده كوفه است.
(آيا از ايشان مزدى و پاداشى خواسته اى كه از پرداخت و تاوانش گرانبار هستند). واژه ثقيل در باره انسان گاهى بصورت سرزنش بكار مى رود كه البتّه بيشتر چنين نيست و گاهى هم در مدح، مانند اين شاعر كه مى گويد:
1-
تخفّ الأرض إذ مازلت عنها و تبقى ما بقيت بها ثقيلا 2- حللت بمستقرّ العزّ منها فتمنع جا نبيها أن تميلا
در مدح ممدوحش با غلو و زياده روى مى گويد:
(1- آنگاه كه از مكان و زمين دور مى شوى زمين سبك مى شود و زمانى كه بر آن باقى هستى سنگين است، كنايه از شجاعت و بخشندگى است).
2- تو در مركز جايگاه عزّت زمين قرار دارى و لذا طرفين آن كج و راست نمى شود).
فى أذنه ثقل- گوشش سنگين است و نمى شنود كه نقطه مقابلش عبارت فى أذنه خفّة، است يعنى تيز گوش است.
سنگينى گوش باين معنى است كه گويى از پذيرش و شنيدن آنچه را كه به او القاء مى شود خود دارى مى كند و امتناع مى ورزد.
(ثقل) القول- در وقتى بكار مى رود كه شنيدن سخنى روا نباشد، لذا در وصف روز قيامت گفته است، (ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 187/ اعراف).
(يعنى آگاهى و دانستن موعد و زمان قيامت براى اهل آسمانها و زمين گرانبها است- ابو على فارسى مى گويد يعنى ساعت و روز قيامت از آنها پوشيده است زيرا چيزى كه از تو پوشيده باشد برايت سنگين است- و الشّي ء اذا خفيت عليك ثقل).
و آيه (وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ (أَثْقالَها)- 199- انعام) گفته اند- أثقال، يعنى نهفته ها و گنجهاى زمين يا اينكه زمين در بعث و قيامت آنچه را كه از اجساد بشر در دل خود دارد بيرون مى ريزد.
و آيه (وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى بَلَدٍ- 3/ رعد) يعنى بارهاى سنگينشان.
و (وَ لَيَحْمِلُنَّ (1) أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ- 34/ كهف) يعنى بار گناهانى كه بر
(1) حرف (ل) بر سر- ليحملن- لام پايان و مآل است يعنى سر انجام اعمال و عذابشان كه با
دوششان سنگينى مى كند و نمى گذارد به ثواب و پاداش نيكو برسند مثل مفهوم (لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ- 25/ نحل).
و آيه (انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا- 41/ توبه) كه در معنى قسمتى از اين آيه اقوالى ذكر شده است، خفافا و ثقالا، يعنى جوانان و پيران، فقرا و اغنياء، غربيان و شهروندان، زرنگها و با نشاطها و تنبلها، كه تمام اين معانى در آيه وارد است زيرا هدف و قصد از حكم در آيه تشويق و برانگيختن بر كوچ كردن و حركت بسوى جنگ است چه در حال سختى يا آسايش.
(مثقال)- چيزى است كه با آن مى سنجند و وزن مى كنند و از واژه- ثقل گرفته شده و لذا مثقال اسمى است براى همه وزنه ها و هر چه با آن مى سنجند.
خداى تعالى گويد: (وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَ كَفى بِنا حاسِبِينَ- 47/ انبياء) و (فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَهُوَ فِي عِيشَةٍ راضِيَةٍ- 6/ قارعه) و (وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ-
سرپيچى از فرمان خداى و اينكه آيات روشن الهى را اسطوره ها و اساطير الاوّلين يعنى سخنان كهن و قديمى مى دانستند و در نتيجه به كفر گرائيدند، اينستكه عاقبت و سر انجام بار گران كفر خود بر مى دارند كه ديگر با توبه و حسنات چيزى از گناهانشان كاسته نمى شود و همينطور بار گناهان كسانى را كه از ناآگاهيشان سوء استفاده كرده و گمراهشان نموده اند نيز بر دوش آنها خواهد بود بدون اينكه از بار گناه دنباله روان آنها چيزى كاسته شود زيرا پس روها و مطيعان كور كورانه سران كفر سخن پيشروان خود را بدون حجّت و دليل گردن نهادند و به باطل گرويدند. در پيرامون اين آيه براى رفع اشكال تعارض آن با آيه (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى 18/ فاطر) پيامبر (ص) فرموده است، (ايّما داع دعا الى ضلالة فاتّبع فانّ عليه مثل اوزاره من اتبعه من غير ان ينقص من اوزارهم شي ء و ايما داع الى هدى فاتبع فله مثل اجورهم من غير ان ينقص من اجورهم شي ء) يعنى دعوت كننده گمراهى كه به ضلالت مى خواند و مؤثّر واقع مى شود گناه پيروان گمراهش را هم بر عهده دارد بدون اينكه از گناه ديگران چيزى كم شود، و هر دعوت كننده به هدايت و ايمان و خير كه مؤثّر شود پاداشى افزون بر عمل خود دارد بدون اينكه از خسارت و پاداش پيروانشان كاسته شود. اين حديث در تمام تفاسير نقل شده و فخر رازى در ذيل اين حديث اضافه مى كند پيشوايى كه سنت قبيحى را وضع مى كند مجازات و عقابش آنقدر بزرگ است كه مساوى با گناه همه پيروان خويش است، واحدى مى گويد حرف (من) بر سر- اوزارهم- در آيه براى جنس است نه تبعيض يعنى گناهان پيشوايان ضلالت از جنس تمام گناهان پيروان خويش (كشف الاسرار 5/ 364- تبيان 6/ 37- تفسير كبير 20/ 18).
8/ قارعه) آيه (6/ قارعه) اشاره به افزونى و كثرت در خيرات و نيكى هاست، امّا آيه (8/ قارعه) اشاره به كمى و كاستى خيرات است، بايد دانست كه واژه هاى- (ثقيل) و خفيف- به دو صورت بكار مى رود:
اوّل- به روش سنجش و مقابله يعنى در ابتدا به چيزى ثقيل و خفيف گفته نمى شود مگر اينكه با چيز ديگرى سنجيده شده و در نظر گرفته شود و لذا اگر به چيزى تنها و بدون مقابله با چيز ديگر سنگين يا سبك گفته شود باعتبار چيز ديگرى است كه از آن سنگين تر يا سبك تر است كه آنطور مى گويند و دو آيه اخير ثقلت موازينه- و- خفّت موازينه گفته اند به همان اعتبار است كه گفته شد.
دوّم- اينكه واژه ثقيل به اجسامى كه از بالا بپائين مى افتند اطلاق مى شود مثل سنگ و كلوخ، و خفيف يا سبك آنهايى هستند كه از پايين به بالا مى روند مثل آتش و دود، و فعل اثقل- يثقل- اثّقالا- از معنى اخير ثقيل است كه در آيه (اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ (1)- 38/ توبه) يعنى سر سنگينى و گران خيزى مى كنيد در معنى دوّم- ثقيل آمده است.
(1) معنى آيه در باره مؤمنين است و مى فرمايد: چرا نمى خواهيد كمال يابيد و صعود كنيد (ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ- 38/ توبه) بطور وضوح مؤمنين را مخاطب ساخته مى گويد و با استفهام انكارى كه عدم تحرّك و رشد آنها را با واژه پر آهنگ- اثّاقلتم- يعنى گران خيزى، ناروا مى شمرد يعنى عدم فعّاليت و سر سنگينى در عمل دور از شأن مؤمنين است، سپس معنويت و روح اين واژه را بلافاصله بيان مى نمايد كه آيا به حيات زود گذر دنيا و متاع فناپذيرش بسنده كرديد و راضى شديد مگر نه اين است كه برخودارى از اين جهان نسبت به آخرت متاعى و بهره اى اندك است، به گفته شاعر:
ترا از كنگره عرش مى زنند صفير بحيرتم كه در اين دامگه چه افتاده است
به گفته اقبال لاهورى:
اين نكته گشاينده اسرار نهان است ملك است تن خاكى و دين روح روانست
تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جانست با خرقه و سجّاده و شمشير سنان خيز
از خواب گران، خواب گران خواب گران خيز، از خواب گران خيز
فرياد زا فرنگ و دلاويزى افرنگ فرياد ز شيرينى و پرويزى افرنگ
عالم همه ويرانه ز چنگيزى افرنگ معمار حرم باز به تعمير جهان خيز
از خواب گران خواب گران خواب گران خيز، از خواب گران خيز
اعداد ثلاثه، ثلاثون (30) ثلاث (3) ثلاثمائة (300) ثلاثه آلاف (3000)، ثلث و ثلثان (سه يك).
خدا عزّ و جلّ گويد: (فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ- 111/ نساء) يعنى يكى از اجزاء سه گانه اش كه جمع آن اثلاث است و آيات (وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً- 142/ اعراف) و (ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ- 7/ مجادله) (يعنى هيچ سه راز گوى و سه نجوى كننده اى بهم بر نيايند مگر اينكه خداوند با آگاهى به رازشان، چهارم ايشان است).
و (ثَلاثُ عَوْراتٍ (1) لَكُمْ- 57/ نور) يعنى در سه فراغت و ظاهر بودن عوراتتان كه جامه و لباس از تن بر گرفته ايد، و آيات (وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ- 35/ كهف) و (بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ- 124/ مزّمل) (إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَ نِصْفَهُ- 20/ مزمّل) (خداى مى داند كه تو براى نماز شب در ساعاتى كمتر از 3/ 2 و نصف 2/ 1 شب را برمى خيزى) و آيه (مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ- 3/ نساء) يعنى دو دو سه سه و چهار چهار.
ثلّثت الشّي ء- يعنى آنرا سه به سه تجزيه كردم.
ثلّثت القوم- يك سوّم اموالشان را گرفتم.
أثلثتهم- سوّمين آنها يا 3/ 1 آنها شدم.
أثلثت الدّراهم فأثلثت هى و أثلث القوم- آن پولها و آن مردم سه برابر شدند حبل مثلوث- ريسمان تابيده و سه لايه شده.
رجل مثلوث- مرديكه 3/ 1 مالش گرفته شده.
ثلّث الفرس و ربّع- آن اسب در مسابقه سوّم و چهارم شد.
أ ثلاثة و ثلاثون عندك أو ثلاث و ثلاثون- آيا 33 تا دارى، كه خطاب زنان و
(1) در سه هنگام يعنى 1- قبل از نماز صبح 2- نيمروز 3- بعد از نماز عشا كه در حال استراحتيد و جامه از تن بر گرفته ايد حتّى اطفال نابالغ كه تميز اعضاء و امور جنسى مى دهند ولى نابالغند و همچنين خدمتكارانتان بايستى بى خبر بر شما در نيايند در غير اين سه وقت در ورودشان بر شما و ايشان گناهى نيست.
مردان هر دو است.
جاءوا ثلاث و مثلث- يعنى سه نفر سه نفر آمدند.
ناقة ثلوث- شترى كه سه ظرف شير مى دهد (يا سه پستان از چهار پستان خشك شده).
الثّلاثاؤ و الأربعاء- سه شنبه و چهار شنبه، كه حرف الف در آنها بجاى حرف (ه) است، مثل- حسنة و حسناء- و- ثلّثت الشّي ء تثليثا- آن را سه بخش كردم.
ثلّث البسر- يك سوّم خرما رسيده يا- ثلّث العنب- يك سوّم انگور رسيد.
ثوب ثلاثىّ- پارچه اى كه طولش 3 ذرع باشد.
الثّلّة، مقدار زياد پشم در يك محلّ و همينطور عدّه زيادى كه در يكجا بصورت دستجمعى ساكنند آيه (ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ- 39/ واقعه) يعنى جماعتى و گروهى.
ثللت كذا- مقدارى از آن را بر گرفتم.
ثلّ عرشه- كمى از سقف را ويران كرد.
الثّل- كوتاهى دندانها بخاطر فساد لثه ها.
أثل فمه- دندانهايش ريخت.
تثلّلت الركيّه- چاه خراب شد.
(چاله اى كه آب باران در آن جمع مى شود و به زمين فرو مى رود) ثمود- گفته شده اين واژه غير عربى و نيز گفته اند عربى است چون نام قبيله اى است غير منصرف است و صرف نمى شود (تنوين نمى گيرد) (ثمود قومى بودند كه صالح پيامبر (ص) بر آنها مبعوث شد).
فلان مثمود- يعنى زنان از شدّت هوسناكى و تمايل آن مرد، او را كم مايه و بيحال كرده اند.
مثمود- كسى كه از شدّت سؤال فقر او بخشش مالش كم شد و از دست رفت.
ميوه و هر چيز خوراكى كه از محصول و بار درختان بدست مى آيد ثمر
گويند مفردش- ثمرة است و جمعش- ثمار و ثمرات.
چنانكه خداى تعالى گويد: (وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ- 22/ بقره) و (وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ- 67/ نحل) و (انْظُرُوا إِلى ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ- 99/ انعام) و (مِنَ الثَّمَراتِ- 32/ ابراهيم).
گفته اند- ثمر و ثمار (1) در معنى يكى است و گفته شده ثمار جمع- ثمر- است و بطور كنايه به مال و متاع سودمند كه بدست مى آيد- ثمر- گويند و بر اين معنى سخن ابن عبّاس حمل شده كه (وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ- 34/ كهف)، گفته است ثمّر اللّه ماله- يعنى خداوند مالش را بارور و مفيد ساخت و نيز هر منفعت و سودى كه از چيزى بدست مى آيد آنرا نيز- ثمر- آن گويند مثل اينكه مى گويى:
ثمرة العلم العمل الصّالح- ثمرة العمل الصّالح الجنّة: نتيجه و ثمره عمل شايسته و صالح بهشت است.
الثّميرة من اللّبن- يعنى كره و چربى روى شير كه آنهم به ميوه تشبيه شده چون كره هم مانند ميوه كه از درخت بدست مى آيد از شير حاصل مى شود و سر آمد و محصول آن است.
حرف عطف است به معنى سپس، و پس از آن، كه اقتضا دارد عبارات بعد از اين كلمه از ما قبلش، بطور طبيعى يا از نظر مرتبه و يا از نظر موضع و موقعيّت متأخّر باشد و بعد از ثم- بيان شود بر حسب آن چيزى كه در قبل از آن و در اوّل عبارت ذكر شده است.
خداى تعالى گويد: (أَ ثُمَّ إِذا ما وَقَعَ آمَنْتُمْ بِهِ آلْآنَ وَ قَدْ كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ- 51/ يونس) و (ثُمَّ قِيلَ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا- 52/ يونس) و (ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ- 52/ بقره) و
(1) رافعى در مصباح المنير چنين مى نويسد: ثمر و ثمره، (مذكّر و مؤنّث) بمعنى ميوه است. جمع ثمره، ثمار است مثل- جبل و جبال، سپس ثمار هم به ثمر مثل كتاب و كتب جمع بسته شده، و مجدّدا اين جمع الجمع به اثمار جمع بسته مى شود مثل- عنق و اعناق- امّا ثمره- كه مؤنّث است جمعش، ثمرات مثل قصبه و قصبات است و ثمرة بار و بهره ميوه اى است كه از درخت حاصل مى شود، ازهرى مى گويد: فعل آن مانند- اثمر الشّجر- است يعنى ميوه اش ظاهر شد. مثمر يعنى بهره و سود.
همانند اين آيات.
ثمامة (1)- درختى است پر خار.
ثمّت الشّاة- گوسفند گياه را چريد و نشخوار كرد، ثمّت بر وزن و معنى شجّرت- يعنى درختان را خورد، و سپس در باره هر زراعتى و كشتكارى بكار رفته است.
ثممت الشّى ء- آن را جمع كردم و لذا در همين معنى گفته مى شود:
كنّا أهل ثمّة و رمّة- واژه ثمّه يعنى خرمن گياه خشك و رمّه- هم يعنى مجموع و اصلاح كردن، (ما مردمى اجتماعى و اهل اصلاح بوديم).
و سخن خداى تعالى كه: (وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً- 20/ انسان) ثم- يعنى آنجا را كه در وضع مفعول است.
خداى تعالى گويد: (وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ- 20/ يوسف) (و يوسف را به چند درهم ناچيز فروختند).
ثمن- يعنى ارزش و قيمت، و اسمى است براى چيزى كه فروشنده در مقابل فروختن متاع يا جنسى يا چيز ارزشمندى دريافت مى كند و مى گيرد.
ثمنه- هر چيزى كه در برابر و عوض چيز ديگرى بدست مى آيد كه آنرا قيمتش گويند.
خداى فرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلًا- 77/ آل عمران) و (وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا- 95/ نحل) و (لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا- 41/ بقره.
أثمنت الرّجل بمتاعه و أثمنت له- يعنى قيمت متاعش را زياد كردم.
شي ء ثمين- پرقيمت و پربها.
(الثّمانية) و الثّمانون- يعنى هشتاد و هشت (88) كه در اعداد معروف است.
الثّمن- يك هشتم (8/ 1).
(1) ثمامه را به فارسى- يز- مى گويند گياهى است پر خار كه براى حفاظ اطراف خيمه ها و آلونك ها مى ريزند كه ديگران و جانوران نتوانند بآن جا نفوذ كنند- برهان قاطع-.
(ثَمَنْتُهُ)- هشتمين آنها بودم يا قيمت مالش را گرفتم، خداى عزّ و جلّ فرمايد:
(ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ- 133/ انعام) و (سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ- 22/ كهف و (عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ- 27/ قصص) (يعنى بر اين عهد و پيمان كه هشت سال اجرتم دهى).
ثمين- و- ثمن: قيمتى و با ارزش، شاعر گويد:
فما صار لي فى القسم إلّا ثمينها (سهم و بخششم نبود مگر چيز با ارزش) خداى گويد: (فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُمْ- 12/ نساء) (يك هشتم بازمانده ارث ايشان است).
الثّنى و الاثنان- ريشه مشتقّات واژه- ثنى- است براى مشتقّات و تغييرات كلمات و معانى گونه گون آن و اين گونه گونى يا باعتبار عدد است و يا باعتبار تكرار كردن و معطوف شدن معنى آن يا بنابر هر دو اعتبار.
خداى تعالى گويد: (ثانِيَ اثْنَيْنِ- 40/ توبه) و (اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً- 60/ بقره) و (مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ- 3/ نساء) (دو گانه و سه گانه و چهار گانه) يا (دو دو، سه سه و چهار چهار).
(ثنّينه تثنية- دوّمى آن بودم برگشته و معطوف شده است، پيامبر (ص) فرمود:
(لا ثنى فى الصّدقة) يعنى زكوة در سال دو بار گرفته نمى شود.
شاعر گويد: لقد كانت ملامتها ثنى (يعنى سرزنش دو چندان شد).
و امرأة ثنى- زنى كه دو بچّه زائيده، فرزند را هم- ثنى- گويند.
حلف يمينا فيها ثنى و ثنوىّ و ثنيّه و مثنويّة- سوگند خورد كه در آن استثناء هست ثناه- يعنى آنرا پنهان كرد كه براى مخفى داشتن چيزى بكار مى رود، خداى تعالى گويد: (أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ (1)- 5/ هود) بنابر قرائت ابن عبّاس- يثنونى صدورهم- آيه (ثانِيَ عِطْفِهِ- 9/ حج) عبارت است از اعراض و روى گرداندن با تكبّر
(1) خود را يعنى انديشه ها و نيّات دلهاشان را پنهان مى دارند و تمام آيه چنين است: (أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيابَهُمْ، يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ- 5/ هود) (آگاه باشيد نيّات خود را در دلهاشان پنهان مى كنند كه آنها را از خداوند پوشيده دارند كه جامه بر سر مى كشيدند ولى خداوند به سويداى دلهاشان كه پنهان است آگاه است كه اللّه به هر چه در دلهاست دانا و آگاه است).
از نيكى به بدى مثل، لوى شدقه- و- نأى بجانبه- يعنى رخسارش را و لبانش را لوچ كرد و روى برگرداند.
الثّينىّ من الشّاة- گوسپندى كه داخل دو سالگى شده است و شترى كه دو دندانش افتاده.
أثنى و ثنيت الشّى ء أثنيه- آنرا با ريسمان موئين يا ابريشمى بستم و گره زدم.
ثناى و ثنايه- از اين جهت غير مهموز و بدون همزه آخر هست كه بناى كلمه اش بر تثنيه است و لفظ واحد و مفرد آن بنا نشده است و مثنّاة- يعنى زمام و دهانه دو تا شده اسب.
الثّنيان- نفر دوّم در سيادت و مهترى كه وقتى بزرگان قوم را شماره كنند او در مرتبه دوّم و پائين تر است.
فلان ثنيّة كذا- كنايه از كم ارزشى او در ميان ديگران است.
الثّنيّة من الجبل- پيچ كوه و جادّه كوهستانى كه براى صعود بايستى از آن عبور كرد گويى كه راه و حركت را دو قسمت مى كند.
الثّنيّة من السّنّ- چهار دندان بالا و پائين پيشين دهان كه محكم هستند.
الثّنيا- شتر يا گوسفندى كه قصّاب آن را براى ذبح آماده كرد و سر و پاهاى او را استثناء و جدا مى كند.
الثّناء- آنچه را كه از خوبيهاى مردم بر شمرده مى شود و پياپى بازگو، و ياد آورى مى شود مى گويند- أثنى عليه.
تثنّى فى مشيته- متكبّرانه راه رفت.
سوره هاى قرآن نيز- (مثانى)- ناميده شده است، خداى عزّ و جل فرمايد: (وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي- 87/ حجر) زيرا در اوقات و زمانهاى مختلف تجديد و تكرار مى شود و كهنه نمى شود در حالى كه تمام پديده ها و اشياء فرسايش و كهنه شدنشان همواره ادامه دارد و با مرور ايّام باطل و مضمحل مى شوند.
و بر آن معنى خداى تعالى فرموده است (اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ- 23/ زمر)، و اگر به قرآن مثانى گفته شود صحيح است زيرا فوايد قرآن در هر
عصر و زمان پياپى تجديد و تكرار مى شود، چنانكه در خبرى در وصف قرآن روايت شده است كه:
(لا يعوجّ فيقوّم و لا يزيغ فيستعتب و لا تنقضى عجائبه) يعنى (قرآن منحرف نمى شود تا استوارش دارند، و از حقّ دور نمى شود تا بحقّ و راستى بازش گردانند شگفتى و عجائبش هرگز پايان نمى پذيرد و سپرى نمى شود).
اين گونه مدح و ثنا در باره قرآن از اين جهت شايسته و سزاوار است تا اينكه هشدار و تنبيهى براى مطلب باشد كه پيوسته قرآن براى كسيكه آن را تلاوت مى كند و مى آموزد و به آنها عمل مى كند حقايقى مدح انگيز و شايسته تمجيد و ستايش از او ظاهر و روشن مى شود و بر اين اساس خداى تعالى قرآن را با صفت كرم و بخشندگى وصف نموده كه (إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ- 77/ واقعه) و نيز با واژه- مجد (شكوه) كه (بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ- 21/ بروج).
(استثناء) هم- دو گونه است: 1- يا با اداى لفظ استثناء (الّا)- كه قسمتى از فراگيرى و عموميّت لفظى را كه قبل از (الّا) بيان شده جدا مى كند و برمى دارد.
2- يا آنرا از شمول لفظ استثناء خارج مى كند بدون (الّا) اداء مى شود.
1- امّا در مورد اوّل، يعنى استثناء كردن بعضى از جمله از عموم لفظ آيه: (قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً- 145/ انعام).
2- ولى مورد دوّم يعنى آنچه را كه اقتضاى برداشتن وجوب لفظ استثناء را دارد مانند:
لا يستثنون- (يعنى استثناء نكردند).
اصل ثوب، بازگشت چيزى است بحالت اوّليه اش، كه قبلا بر آن وضع و
حالت قرار داشته يا بازگشت به حالتى و مقصودى كه برايش در نظر گرفته شده در اين معنى اصطلاح، اوّل الفكرة آخر العمل- آغاز انديشه پايان كار است، به همان حالت اشاره دارد.
(يعنى هر كارى نخست در انديشه موجود مى شود و سپس به عمل در مى آيد و محصول عمل باز به انديشه برمى گردد).
ثوب- در معنى بازگشت بحالت و وضع نخستين آن، مثل عبارات:
ثاب فلان إلى داره- و ثابت إلىّ نفسى- يعنى بحال خودم آمدم.
مثابة- آبشخورى است بر دهانه چاه، امّا- ثوب- در معنى بازگشت به فكر نخستين و مقصود اوّليه مثل ناميدن- ثوب- به چرخيدن و گرديدن دوك چرخ ريسى و برگشت آن به همان حالتى كه ابتدا آنرا چرخانده ايم.
ثواب العمل- بازگشت به پاداش و جزاء اعمال شايسته است.
جمع ثوب- يعنى جامه و لباس- أثواب و ثياب- است خداى تعالى گويد:
(ثِيابَكَ فَطَهِّرْ- 4/ مدثّر) كه به پاكيزه كردن جامه و لباس حمل شده و نيز گفته شده- ثياب كنايه از نفس است.
شاعر گويد:
ثياب بنى عوف طهارى نقيّة (جانهاى بنى عوف پاك و پاكيزه است) و اين امر يعنى پاكى جانها، همان است كه خداى تعالى آن را ياد آورى نموده است كه: (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ، وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً- 33/ احزاب).
(الثّواب)- چيزى است كه در برابر كارهاى انسان باو باز مى گردد، جزاء و پاداش هم- ثواب- ناميده شده بتصوّر اينكه ثواب و جزاء يكى است و او نيز هموست (انّه هو هو) يعنى ثواب و جزاء است مگر نمى بينى كه خداوند چگونه جزاء را خود عمل قرار داده و مى فرمايد: (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ- 7/ زلزال) و نه مى گويد جزايش را مى بيند بلكه مى گويد، همان عمل را مى بيند.
واژه ثواب- در كار خير و شرّ هر دو بكار مى رود ولى بيشتر بصورت متعارف و معمولى- ثواب- از براى كار خير و نيك است، و بر اين معنى است
آيات (ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ- 195/ آل عمران) و (فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ- 148/ آل عمران) و همينطور واژه مثوبة- در آيه (هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ- 60/ مائده) كه كلمه- ثواب- مانند واژه بشارت بطور استعاره در شرّ و بدى بكار رفته است خداى تعالى گويد: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ- 103/ بقره) (هر گاه ايمان آورند و پرهيزكارى پيشه كنند، پاداششان نزد خداوند است).
(إثابة)- در باره چيز محبوب و مورد محبّت بكار مى رود، آيه (فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ- 85/ مائده) چنانكه گفته شد بطور استعاره و در باره مكروه و ناپسند هم گفته مى شود (فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ- 153/ آل عمران).
اما- تثويب- در قرآن جز براى مكروه بكار نمى رود مانند (هَلْ ثُوِّبَ الْكُفَّارُ؟- 36/ مطفّفين) ولى در آيه (وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً- 125/ بقره) گفته اند معنايش مكانى است كه در آنجا پاداش نوشته مى شود.
(الثّيّب)- زنى كه از همسرش جدا شده و همچون دوشيزگان بدون همسر است، در آيه (ثَيِّباتٍ وَ أَبْكاراً- 5/ تحريم) بكار رفته و پيامبر (ص) فرمود (الثّيب أحقّ بنفسها) (زن بدون همسر، در اختيار كردن همسر، خودش سزاوارتر است).
التّثويب- تكرار بانگ و نداست و لذا در مورد اذان كه كلماتش تكرار مى شود بكار مى رود.
الثّوباء- رويدادهايى است كه انسان را فرا مى گيرد و بخاطر تكرار شدن خاطره اش ثوباء ناميده شده.
(الثّبة)- گروه و جماعتيكه در ظاهر پياپى بهم مى رسند، خداى تعالى گويد:
(فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً- 71/ نساء)، شاعر گويد:
و قد أغدو على ثبة كرام (پگاهان بر گروهى با كرامت وارد شدم).
ثبة الحوض- گودى چاله اى كه آب در آن جمع مى شود.
ثار الغبار و السّحاب يثور، ثورا و ثورانا، يعنى گرد و غبار و ابرها پراكنده و برانگيخته شد.
و قد أثرته- او را برانگيختم، خداى تعالى گويد: (فَتُثِيرُ سَحاباً- 48/ روم) بادها ابرها را برمى انگيزاند و فراهم مى آورد.
أثرت- يعنى كاويدم، (وَ أَثارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها- 9/ روم) زمين را كاويدند و كاشتند و آباد كردند.
ثارت الحصبة ثورا- باد شديد ريگها را بپراكند كه تشبيهى است به افشاندن گرد و غبار.
ثوّر شرّا- نيز در همان معنى است يعنى شرّ و بدى را انتشار داد.
ثار ثائره- كنايه از آشكار شدن و انتشار خشم و غضب او است.
ثاوره- با او در آويخت و برجهيد.
الثّور- گاوى است كه زمين را شخم مى زند، گويى كه در اصل مصدرى است كه به جاى فاعل قرار گرفته مثل- ضيف و طيف- در معنى ضائف، و طائف- يعنى مهمان و طواف كننده، سقط ثور الثقف (1)- يعنى پراكنده و محو شد.
الثّأر: طلب خونبها و خونخواهى، و اصلش با همزه است كه از واژه صور- نيست.
الثّواء، اقامت گزيدن طولانى و پايدار ماندن در جايى كه فعلش: ثوى، يثوى، ثواء- است، خداى عزّ و جلّ گويد:
(وَ ما كُنْتَ ثاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ- 45/ قصص) و (أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ- 60/ زمر) و (وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ- 12/ محمّد) و (النَّارُ مَثْواكُمْ- 128/ انعام) (كه در آيات فوق
(1) عبارت- سقط ثور الثقف- در مآخذ ديگر بصورت حديثى از پيامبر (ص) اينچنين نقل شده است كه: (صلاة العشاء الاخيره اذا سقط ثور الشّفق) يعنى هنگام نماز عشاء پس از بر طرف شدن سرخى شفق است عبارت ثور الشّفق- در نسخه هاى مفردات كه در دسترس است- ثور الثّقف نوشته شده است كه قطعا غلط نسّاخ است، ابن منظور و طريحى حديث را با عبارت ثور الشّفق- نوشته اند و از خليل بن احمد نقل شده كه (الشّفق، الحمرة من غروب الشّمس الى وقت العشاء الاخيره فاذا ذهب قيل غاب الشّمس). و همو گويد: (العتمه، صلاة العشاء او وقت الصّلاة العشاء الاخيره، الثّلث الاوّل من اللّيل بعد غيبوبة الشّفق) بعضى از فقها شفق راى سپيدى بعد از زوال سرخى شفق مى دانند كه اگر سپيدى هم محو شود نماز عشاء خوانده مى شود. لس ج 10- مجمع البحرين ج 6/ ص 5- [...]
مثوى همان جايگاه است) گفته مى شود:
من أمّ مثواك- كنايه از اين است كه چه كسى مهمانت شد روى سخن با ميزبان است.
الثّويّه (1) آغل گوسفندان در كوهستان و بيابان.
(و خداى به صواب و درستى سخن آگاهتر است).
و اللّه اعلم بالصّواب
(1) ابن سكيت و جوهرى- ثويّه، ثايه وثيّه- را به يك معنى و همان آغل مى دانند.
)
چاه و حفره، خداى تعالى گويد: (وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ- 10/ يوسف).
(او را به ته ژرفناك و ناپيداى چاه بيندازيد) يعنى چاهى كه سنگچينى و جاى پا براى بالا آمدن ندارد، چنين نامگزارى براى چاه يعنى واژه جب- يا از اينجهت است كه چاهها در زمينهاى سخت كه آنجا را- جبوب- مى گويند، حفر مى شوند يا اينكه از فعل، جبّ، يجب، جبا و جبابا- يعنى بريدن و قطع كردن و يا از ريشه كندن مانند:
جبّ النّخل- بريدن نخل، مشتقّ شده.
زمن الجباب- زمان قطع كردن و بريدن درختان.
بعير أجبّ- شتر دست و پا و يا كوهان بريده. (1)
ناقة جبّاء- بر وزن أقطع و قطعاء- يعنى شتر دست بريده.
و مجبوب- در اصل به معنى اخته شدن و آلت مردى بريده شده، از همان ريشه است.
جبّه- يعنى لباس روى از همين واژه است و نيز- جبه- به معنى جوشن و زره و تيردان است كه تشبيهى است از همان جبه بمعنى لباس.
جباب- چربى يا كف شير شتر است كه روى شير جمع مى شود.
(1) عبارت بعير اجبّ، كه در متن آمده است و راغب آنرا به شتر كوهان بريده تعبير كرده است باين جهت است كه رحل و كوهان پوش يا پارچه عرقگيرى محكم بر پشت شتر مى بندند و از رشد كوهان تا وقتى كه شتر چندين ساله مى شود جلوگيرى مى شود و كوهان بزرگ نمى شود گويى كه كوهانش بريده شده.
اجب البعير: ليس له سنام (تهذيب اللّغه- لس).
جبّت المرأة النّساء حسنا- يعنى از نظر زيبائى بر ديگر زنان غلبه كرد كه استعاره از همان جبّ- يعنى قطع كردن است باين معنى كه حسن آن زن زيبائى را از بقيّه قطع كرد مثل: قطعته فى المناظرة و المنازعة- يعنى در ستيزه كردن و رويا روئى در سخن بر او چيره شدم و حجّتش را قطع كردم.
جبجبه- از اين واژه نيست بلكه كلمه اى است براى صداى بريدن، و قطع شدن چيزى.
هر چيزى كه غير از خداى پرستيده شود، خداى تعالى گويد: (يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ- 51/ نساء). (1)
جبت و جبس- هر دو به يك معنى است، به حيوان نر يا مردى كه با افزون بودن مجامعتش صاحب فرزندى نمى شود و خيرى در او نيست- جبت و جبس- گويند.
گفته اند حرف (ت) در جبت بدل از حرف (س) است كه معنى مبالغه را مى رساند- غسولة هم يعنى شهوترانى زياد، مثل سخن اين شاعر:
عمرو بن يربوع شرار النّاس، يعنى خسار النّاس كه حرف (ر) به سين، و حرف (ش) به (خ) تبديل شده و مبالغه را در ضرر و زيان مى رساند. ساحر و كاهن يعنى افسونگر و فالگير يا شعبده باز را هم- جبت- گويند.
اصل جبر، اصلاح كردن با زور و قهر است.
جبرته فانجبر و اجتبر- كه از فعل جبر باب انفعال يعنى انجبار- در معنى مطاوعه بكار رفته است مثل- جبرته فجبر، شاعر هم گويد:
قد جبر الدّين الإله فجبر (دين را خداى به صلاح آورد، سپس كامل شد).
(1) سعدى شيرازى نه تنها براى جبت و بت وجودى قائل نيست بلكه هر چه غير از خداى پرستيده شود هيچ مى داند، مى گويد:
بعد از خداى هر چه پرستند هيچ نيست بى دولت آنكه بر همه هيچ اختيار كرد
مطلع قصيده اش چنين است:
فضل خداى را كه تواند شمار كرد يا كيست آنكه شكر يكى از هزار كرد
در مصراع فوق واژه فجبر، مطاوعه- است و اين نظر بيشتر لغت شناسان است امّا عدّه اى ايشان گفته اند- فجبر در شعر بالا در معنى انفعال يا انجبار نيست بلكه تكرار همان فعل- جبر- است كه بار اوّل براى آغاز اصلاح دين است و تكرارش در بار دوّم براى اتمام آن است گويى كه خداوند نخست اراده اصلاح دين يعنى عدم پرستش مردم از نارواها و بت ها را نموده و سپس آنرا براى صلاح بشر به اتمام رسانده است و اين معنى بدان دليل است كه فعل- گاهى براى كسى كه به كار شروع كرده و آن را آغاز نموده بكار مى رود و گاهى براى كسى كه از آن كار فارغ مى شود و آنرا به انجام مى رساند.
تجبّر- يا براى تصوّر معنى كوشش و جدّ و جهد بسيار است و يا براى تصوّر معنى رنج و زحمت مثل سخن اين شاعر كه مى گويد:
تجبّر بعد الأكل فهو غيص (پس از خوردن، به زحمت افتاد و غذا در گلويش گير كرد).
واژه جبر- گاهى فقط در معنى- اصلاح- تنها بكار مى رود مانند سخن امير المؤمنين (ع) (يا جابر كلّ كسير يا مسهّل كلّ عسير).
(اى اصلاح كننده هر شكسته اى واى آسان كننده هر مشكلى).
نان را هم كه رفع گرسنگى و اصلاح حال مى كند- جابر بن حبة- گويند:
(كنيه نان- ابو جابر- است كه ابن سيده آنرا معرفه مى داند) و زمانى هم واژه جبر فقط در قهر و زور است مانند سخن پيامبر (ص) كه فرمود: (لا جبر و لا تفويض).
جبر- در حساب و رياضى براى پيوستن چيزى به منظور كامل كردن، و يا اصلاح به چيز ناقص ديگرى است، تسلّط و قدرت و سلطان را هم جبر و زور گفته اند، مثل سخن اين شاعر:
و أنعم صباحا أيّها الجبر (1) (صبح بخير اى قدرتمند) اين وجه تسميه، يعنى واژه جبر در معنى فوق يا براى اين است كه مردم را با
(1) مصراع فوق از ابن احمر است و عبارت- ايّها الجبر- يعنى اى بنده، به نقل از ابو عمرو بن علاء لسان العرب- ج 4.
زور و فشار به قبول اراده خويش وامى دارد و يا اينكه ناميدن جبر براى اصلاح كارهاى مردم است كه جمع آن در اين معنى جبابره- است.
اجبار- در اصل واداشتن كسى است بر اينكه بكارى مجبور شود، و اين معنى با اكراه و بى ميلى محض همراه است.
أجبرته على كذا- مثل- أكرهته- است يعنى او را مجبور كردم و سپس در باره كسانى كه ادّعا مى كنند: خداوند بندگان را بر گناه مجبور مى كند، و متكلّمين آنها را- مجبرة- و پيشينيان آنها را- جبريّه و جبريّه- مى شناسند بكار رفته است.
(جبّار)- در باره انسان، صفتى است براى كسى كه نقايص خود را اصلاح مى كند با اين ادّعاء كه منزلت و مقام او عالى است و نقص و كمبود شايسته او نيست و اين صفت بصورت ذمّ و سرزنش گفته مى شود مثل اين سخن خداى تعالى كه (وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ- 15/ ابراهيم) و (وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيًّا- 32/ مريم) و (إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ- 22/ مائده) و (كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ- 35/ غافر) يعنى متكبّر و خود بزرگ بين، كه حقّ و ايمان را نمى پذيرد، و نيز به كسى هم كه به ديگرى زور بگويد جبّار گويند مثل اين آيه (وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبَّارٍ- 45/ ق) (تو اى پيامبر بر ايشان زور گو نيستى) در باره تصوّر زور و قهر با علوّ و برترى بر ديگران نيز- جبّار- بكار رفته است مانند نحلة جبّارة- و- ناقة جبّارة- يعنى درخت تناور و شتر گردن فراز، در خبرى روايت شده كه: (ضرس الكافر فى النّار مثل أحد و كثافة جلده أربعون ذراعا بذراع الجّبار) (ستبرى و سختى كافر در آتش به بزرگى كوهى است و وسعت و گسترش عذابش به طول 40 ذراع از ذراع جبّاران و قدرتمند است).
ابن قتيبه گفته است- ذراع الجبّار- منسوب به سنجش طول ذراع ملك است كه آنرا ذراع الشّاة- نيز گفته اند.
و امّا در وصف خداى تعالى، آيه (الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ- 23/ حشر)- است كه گفته اند ناميدن خداوند به صفت جبّار- از معنى جبرت الفقير- است زيرا
خداوند حال مردم را با بخشيدن نعمت هايش به صلاح مى آورد، و التيام مى بخشد و نيز گفته اند جبّار بودن خداوند از اينجهت است كه آنها را بر آنچه مى خواهد وامى دارد و مقهور مى سازد.
امّا بعضى از لغت شناسان معنى اخير را از نظر لفظى ردّ كرده اند، و گفته اند از أفعلت، فعّال ساخته نمى شود- پس جبّار از فعل اجبرت ساخته نمى شود از مصدر اجبار صيغه جبّار- نمى شود تا معنى قهر و اجبار و زور داشته باشد و پاسخ داده شده كه جبّار از معنى لفظ- جبر- در روايتى كه از پيامبر (ص) روايت شده كه:
(لا جبر و لا تفويض) (1) گرفته شده نه از لفظ و مصدر- اجبار.
گروهى از معتزله هم از جهت معنى آن را انكار و ردّ كرده اند و گفته اند خداوند تعالى متعالى است از اينكه معنى- اجبار- يعنى قهر و زور از آن آيه فهميده شود، اين موضوع قابل انكار نيست كه خداى تعالى از نظر اقتضاى حكمت الهى مردم را بر چيزهائى اجبار كرده است كه گزيرى و گريزى از آنها ندارند نه بآن صورت كه گمراهان و جهّال و نادان مى پندارند، مثل اكراه ايشان بر مرض و مرگ و بعث، اينها را هر كدام مقهور صناعتى علمى و كلامى ساخته كه در آن بمعارضه و ستيز با ديگران برمى خيزد و با روشى اخلاقى و عملى كه در پيش مى گيرد و او را مجبور شده اى در شكل انتخاب شده اى قرار داده است و اينان بر دو دسته اند:
1- يا كسى است كه با روش خويش در معارضه و تعارض با ديگران خشنود است و نمى خواهد آنرا تغيير دهد.
(1) حديث معروفى است كه در اصول كافى چند بار ذكر شده و بطور كامل چنين است (لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين) كه در تاريخ مباحثات ايدئولوژيكى و اعتقادى اسلام رساله هاى زيادى در معنى اين حديث نوشته شده و براى نمونه از مجمع البحرين شرح مختصرى را كه در معنى آن ذكر شده ياد آورى مى شود.
2- و يا كسيكه ناخشنود است ولى با وجود ناروا دانستن عقيده و روش خويش باز خود را بزحمت مى اندازد گويى كه چاره و راه ديگرى نيافته است و در باره آنان خداى تعالى فرموده: (فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ (1)- 53/ مؤمنون) (خويشتن گروه گروه كرده و كار دين خود را نيز به تفرقه كشانده اند هر گروهى بآنچه پيش ايشان است و معتقدند شادند).
و (نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا- 32/ زخرف).
و بر اين منوال و حدّ، خداوند با واژه قاهر توصيف شده است و قهر و چيرگى و غلبه او جز بر مقتضاى حكمت نيست از امير المؤمنين (ع) روايت شده است كه گفته است:
(يا بارى المسموكات و جبّار القلوب على فطرتها (2) شقيّها و سعيدها) (اى آفريننده و نظام بخش آسمانها و سرشت آفرين دلها و موجودات چه نيك بخت و چه نگون بخت، پس خداوند دلها را از جهت معرفت، و شناسايى بر فطرتشان به اصلاح در آورده و آفريده است). اين بود پاره اى از معانى و مفاهيمى كه در كلى و عموم موضوع مورد بحث كه ذكر شده داخل است. جبروت بر وزن فعلوت- از تكبّر و قدرت و گردنكشى است.
(1) رافعى در ذيل واژه جبر مى نويسد: و هو القول بانّ اللّه يجبر عباده على فعل المعاصى و هو فاسد: چنين عقيده اى كه بگوئيم خداوند و بندگانش را بر انجام گناهان مجبور كرده است عقيده اى فاسد است پس قضاء خداوند بر بندگانش همان است كه وقوع و انجامش را اراده كرده است و (مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ- 31/ غافر) خداوند ظلم بر بندگان نخواسته است.
(ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ- 6/ مائده).
ابن منظور از قول ابو الهيثم مى نويسد: الجبريه الذّين يقولون اجبر اللّه العباد على الذّنوب اى اكرهم و معاذ اللّه ان يكره احد اعلى معصيته.
يعنى از سخن جبريون كه مى گويند خداوند بندگان را به گناهان وامى دارد بايستى بخدا پناه برد كه او احدى را به نافرمانى و عصيان مجبور كند، فرّاء مى گويد: و هو تبارك و تعالى جابر كلّ كسير و فقير و هو جابر دينه الذّى ارتضاه، خداى تعالى ترميم كننده و جيران كننده هر شكسته و نيازمندى است و او كامل كننده دينى است كه مورد رضاى اوست چنانكه عجاج گفته است: قد جبر الدّين الاله فجبر.
(2)- در مآخذ ديگر چنين آمده است:
(و فى حديث علىّ كرم اللّه تعالى وجهه و جبار القلوب على فطراتها)
استجبرت حاله- متعهّد هستم كه به اصلاحش بپردازم.
أصابته مصيبة لا يجتبرها- مصيبتى به او رسيد كه از بزرگى آن راهى براى خلاصى و اصلاحش نداشت.
اجتبار- از اصلاح و- جبر العظم- يعنى اصلاح و شكسته بندى استخوان، مشتّق شده است.
جبيره- پارچه اى است كه استخوان شكسته را با آن مى بندند.
جباره- يعنى تخته شكسته بندى روى استخوان كه جمعش، جبائر است و نيز جبارة- را- دملوج- يعنى بازوبند ناميده اند به خاطر شباهتى كه به تخته شكسته بندى دارد و بر بازو مى بندند.
جبار- سنگ سفيد و براق.
جبل يعنى كوه، جمعش- أجبال و جبال، خداى عزّ و جلّ گويد: (أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً وَ الْجِبالَ أَوْتاداً- 7/ نباء) و (وَ الْجِبالَ أَرْساها- 32/ نازعات) و (يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِيها مِنْ بَرَدٍ- 43/ نور) و (وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها- 27/ فاطر) و (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً- 105/ طه) و (وَ الْجِبالَ أَرْساها- 32/ نازعات) و (وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ- 149/ شعراء).
(و در كوهستان از سنگها، استادانه، خانهايى ساخته مى تراشيد) كه در آيات فوق از معنى جبال تعبيراتى و استعاره هايى بر حسب مورد آنها مشتّق شده است.
فلان جبل- يعنى استوار است و دور نمى شود و اين معنى به تصوّر معنى ثبات و استوارى كوه است.
جبله اللّه على كذا- اشاره باين است كه خداوند او را بر سرشتى آفريده است كه جدا كردن سرشتش از او ناممكن است زيرا در طبيعت او جايگزين شده و در حقيقت در او عجين است.
فلان ذو (جبلّة)- يعنى ستبر و زمخت اندام است.
ثوب، جيّد الجبلّة- كه معنى بزرگى جامه و لباس از آن تصوّر مى شود همانطورى كه به گروه بزرگ و جماعت زياد نيز- جبلّ- گويند، خداى تعالى
گويد: (وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلًّا كَثِيراً- 62/ يس) يعنى گروهى و جمعيّتى زياد كه كثرت و زيادى آنها به كوه تشبيه شده است كه- جبلا مثقّلا- نيز خوانده شده.
توزى (1)- مى گويد: جبلا، جبلا، جبلا و جبلا- در معنى يكى است، امّا ديگران جبلّا را جمع- جبلّة مى دانند كه خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ اتَّقُوا الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِينَ- 184/ شعراء) يعنى از خداوندى كه شما را بر سرشت و فطرتى كه آفرينشتان بر آن آفريده پروا كنيد و همچنين شما را بر روشها و راههايى كه قدرت حركت داريد نيرومند ساخت كه در آيه (قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ (2)- 84/ اسراء) بر آن فطرت و روش اشاره شده است.
جبل- يعنى كوه ستبر و استوار شد.
خداى تعالى گويد: (وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ- 103/ صافات)- جبينان، يعنى دو طرف پيشانى، جبن- يعنى ترس و ضعف قلب و دل از چيزى كه براستى بايستى بر آن تسلّط داشت و نيرومند بود، رجل جبان و امرأة جبان- در مذكّر و مؤنّث هر دو- جبان- بكار مى رود.
أجبنته- او را زبون و ترسو ديدم و بر جبن و ضعفش حكم كردم.
جبن- يعنى پنير.
تجبّن اللّبن- شير تبديل به پنير شد.
(1) ابو محمّد، از بزرگان پيشوايان لغت عرب است كه بر- ريّاشى، و مازنى- سر آمد است و بيشتر رواياتش در ادب و لغت از ابو عبيده است، و كتابهايش- كتاب الخيل- الامثال- الاضداد- است در سنه 633 وفات يافت.
(2) بگو، هر كس بر سزاى خويش و در خور خويش كار مى كند، در مورد عبارت على شاكلته- نظراتى اظهار شده كه از آن جمله گفته اند يعنى هر كس بر دينش يا سرشت و طبيعتش و بر مذهبش و روشش، ما مى بينيم كافر طورى عمل مى كند كه از سپاسگزارى در برابر نعمتها روى گردان است و در موقع سختى مأيوسانه عمل مى كند ولى مؤمن در برابر نعمتها سپاسگزار و در سختى پايدار و مصيبتها را هم با بردبارى تحمّل مى كند و از اين جهت در آيه بعد خداوند مى فرمايد (فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى سَبِيلًا- 84/ اسراء) بديهى است نيكوترين روش عملى همان است كه خدا پرست و مؤمن بآن عمل مى كند يعنى، در نعمتها سرمستانه نيست و در سختيها مأيوسانه عمل نمى كند.
جبهه- يعنى پيشانى و موضع سجود، خداى تعالى گويد: (فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ (1)- 35/ توبه).
جبهه- ستاره اى است كه در آسمان كه به- أسد- مشهور است- تصوّر اينست كه بر اندام فلك چون پيشانى است.
جبهة القوم- بزرگ ملّت.
جبهة النّاس- يعنى جامعه، همانطور كه بزرگان ملّت را وجوه مردم ناميده اند، از پيامبر (ص) روايت شده است كه: (ليس فى الجبهة صدقة).
يعنى در خيل و ستوران زكوة نيست. (جبهه در معنى خيل و ستوران و اسم جمع است و مفرد ندارد).
جمع كردن، جبيت الماء فى الحوض- آب را در حوض جمع كردم.
جابية- حوضى كه آب در آن جمع باشد- جمعش- جواب- است خداى تعالى گويد (وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ- 13/ سباء) (كاسه هايى چون آبگير بزرگ و حوض) از اين واژه- جبيت الخراج جباية ماليات قانونى را گرفتم، بطور استعاره بكار رفته است، خداى تعالى گويد: (يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ- 57/ قصص).
(منظور كعبه است كه كثرت نعمت و بركت ثمرات هر چيزى در آن فراهم مى شود).
(اجتباء)- جمع كردن با انتخاب و برگزيدن، خداى تعالى گويد:
(فَاجْتَباهُ رَبُّهُ- 50/ قلم) و (وَ إِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآيَةٍ قالُوا لَوْ لا اجْتَبَيْتَها- 203/ اعراف) (وقتى كه آيتى و پيامى كه طلب مى كنند و مى خواهند به ايشان نمى رسد با كنايه مى گويند تو آيات را بر نمى گيرى و نمى آورى) مى گويند- همان مگر آنها را جمع و فراهم نكرده اى؟! كنايه از اينكه اين آيات را تو خود ساخته اى و از خدا نيست.
(1) يعنى روز كه پيشانى و پهلوهايشان داغ مى شود، اين آيه ادامه آيه اى است در باره زر اندوزان و كسانيكه طلا و نقره با ثروت و سرمايه عمومى را ذخيره و انبار مى كنند و در راه خدا كه همان سود جامعه اسلامى است بمصرف نمى رسانند كه مى فرمايد (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها ... هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ- 34 و 35/ توبه) يعنى با همان فلزّاتى كه بت آنها بود داغ مى شوند.
اجتباء اللّه العبد- خداوند او را ويژه فيض و بخشش الهى گردانيد كه گونه گون نعمتها بدون رنج برايش فراهم آيد و اين ويژگى براى انبياء و بعضى از مقرّبين ايشان از صدّيقين و شهدا است، چنانكه خداى تعالى گفت: (وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ- 6/ يوسف) و (فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ- 50/ قلم) و (وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ- 87/ انعام) و (ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى 122/ طه) مفهوم آيات فوق در اين آيه است كه مى گويد:
(إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ (1)- 46/ ص).
الجثّ يعنى بريدن، جثثته فانجثّ و جسسته فاجتسّ- و معنى يكى است.
خداى تعالى گويد: (اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ- 26/ ابراهيم) يعنى تنه اش ريشه كن شد و بر افتاد.
المجثّة- تيشه و تبر درخت برى.
جثّة الشّي ء- تنه و قامت بلند چيزى.
الجثّ- پشته و كومه زمين مثل تپّه ها.
جثيثة- نهال خرما و خرما بن يا پاجوش و قلمه آن.
جثجاث- گياهان بهارى كه در تابستان مى خشكند.
(فَأَصْبَحُوا فِي دِيارِهِمْ جاثِمِينَ- 67/ هود) جاثمين يعنى به زانو در آمده و نشسته كه بطور استعاره در باره ساكنين و سكنى گزيدگان بكار رفته است.
جثم الطّائر- پرنده بر زمين نشست و به زمين چسبيد.
(1) آيات فوق در باره پيامبران است كه مى گويد: ايشان را برگزيديم و تا جهان باقى است ياد نيكوشان جاودانى است در آيه قبل پيامبران را كه برگزيده مى شوند با صفات اولى الايدى و الابصار- يعنى پيامبرانى كه توانا، و كريم و با بصيرت و باريك بين هستند معرّفى مى كند تا دانسته شود كه مقدّمه گزينش و انتخاب الهى در خود انبياء است، و جلوتر در باره- حضرت ايّوب عليه السّلام گفت- (إِنَّهُ أَوَّابٌ- 170/ ص) و در همانجا گفت و ابراهيم، و اسحق و يعقوب هم داراى صفت بصيرت و كرامت و توانايى بودند و پيامبر خاتم را با صفت (إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ- 4/ قلم) ستوده است و بعد از آيه فوق مى گويد:
(وَ كُلٌّ مِنَ الْأَخْيارِ- 48/ ص) همه آنها از نيكوكاران و بهترينها بودند كه آنها را برگزيده است و بهمين جهت بعدا فرمود: (إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ- 49/ ص) يعنى پرهيزكاران را نيز بازگشتى و فرجامى نيكوست.
جثمان- تن و بدن انسانى كه نشسته است.
رجل جثمه و جثّامة- كنايه از خواب و كسالت است.
به زانويش نشست.
جثى على ركبتيه جثوّا و جثيّا- كه اسم فاعلش جاث- است مثل- عتا يعتو، عتوا و عتيّا- جمع جاث- جثىّ است مثل باك و بكىّ خدا عزّ و جلّ گويد:
(وَ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيها جِثِيًّا- 72/ مريم) (كافران را به روى در افتاده بر زانوشان واگذاريم).
اگر- جثيّا- در آيه فوق جمع- جثىّ- باشد صحيح است مثل بكّى و نيز اگر مصدرى باشد كه ستمگران با حالت خفت در آن توصيف شده باشند نيز، صحيح است، و آيه (وَ تَرى كُلَّ أُمَّةٍ جاثِيَةً- 28/ جاثيه) كه جاثيه در حكم جمع است يعنى هر امّتى (بزانو در آمده) و آنگونه هستند مثل:
جماعة قائمة و قاعدة- يعنى گروهى ايستاده يا نشسته.
الجحود نفى كردن هر چيزى كه در دل و خاطر انسان ثابت و درست است و انسان آنرا پذيرفته است و همينطور- جحد- يعنى اثبات كردن هر چيزى كه دل و خاطر آن را نفى مى كند و انسان آن را پذيرفته فعل آن جحد جحودا و جحدا، است خداى عزّ و جلّ گويد:
(وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ- 14/ نمل) (انكار آيات الهى كردند در حالى كه جانهاشان به آن يقين داشت، فعل استيقان در آيه از ايمان بليغ تر و رساتر است) و در آيه (بِآياتِنا يَجْحَدُونَ- 51/ اعراف) فعل مضارع يجحد- ويژه همين فعل و در همان معنى است گفته مى شود- رجل جحد- يعنى مردى خسيس و كم خير است و خود را فقير جلوه مى دهد و اظهار فقر و بى چيزى مى كند.
أرض جحدة- زمين كم گياه.
جحدا له و نكدا- سختى و مسكنت بر او باد.
أجحد: به مشقّت و فقر افتاد.
الجحمه شدّت فروزش و لهيب آتش و- جحيم- يعنى دوزخ از همين
واژه است.
جحم وجهه- چهره اش از شدّت خشم و غضب برافروخته شد كه بطور استعاره از معنى شعله آتش گرفته شده، و نتيجه فشار حرارت خون قلب است.
جحمت الأسد عيناه لتوقّدهما- چشمان شير از شدّت خشم افروخته شد.
طى كردن و پيمودن زمين صاف و هموار، و قطع و بريدن آن.
جدّ فى سيره يجدّ جدّا- راهش را به سرعت پيمود و مى پيمايد، جدّ فى أمره و أجدّ- در كارش شتاب كرد و شتابزده شد و چون از عبارت:
جددت الارض- تنها پيمودن و قطع كردن زمين تصوّر مى شود، گفته اند- جددت الأرض- زمانى است كه تو زمينى را به راستى و درستى پيموده و طى كرده باشى.
ثوب (جديد)- اصلش پارچه و جامه بريده شده است و سپس در باره هر چيزى كه تازه شود و به وجود مى آيد بكار رفته است.
در آيه (بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ- 15/ ق) اشاره بپيدايش و نشأة جديد است كه كفّار گفتند (أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ- 3/ ق) واژه- جديد- در آيه به معنى تازه و نو است كه با واژه- خلق- يعنى كهنه در برابر هم قرار گرفته است، و چون مقصود از- جديد- زمان نزديك بريدن جامه و لباس است، شب و روز را نيز- جديدان- و اجدّان- گفته اند.
خداى تعالى گويد: (وَ مِنَ الْجِبالِ (جُدَدٌ) بِيضٌ- 27/ فاطر) جدد، جمع- جدّة- است يعنى راه روشن كوهستانى، چنانكه عبارت- طريق مجدود- يعنى راهى كه پيموده و طى شده واژه- جادّه- به معنى راه از همين كلمه است.
بر طريق اختصاص داشتن و ويژگى مفهوم- تعالى به اوست يعنى هر چيزى كه خداى تعالى از بهره ها و نعمت هاى دنيوى براى انسان قرار داده است- جدّ- ناميده اند كه همان- بخت- است، و گفته شده:
جددت- يعنى بهره مند و خوشبخت شدم، سخن پيامبر (ص) كه: (لا ينفع ذا الجدّ منك الجدّ).
يعنى، كسى به ثواب و پاداش خدا نمى رسد مگر تنها با كوشش در طاعت و بندگى خداى، و اين همان است كه خداوند از آن خبر داده و گفته است:
(مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ...، 18/ اسراء) و (وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً 19/ اسراء) و باز اشاره كرده است كه (يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ- 88/ شعراء) و نيز (جدّ)- يعنى پدر پدر و پدر مادر، و گفته شده معنى- لا ينفع ذا الجدّ- در حديث پيامبر (ص) يعنى نسبتش و پدرش كسى را سود نمى رساند چنانكه نفع و فايده فرزندان را براى پدران و مادران در قيامت نفى كرده است كه فرمود: (يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ- 88/ شعراء).
همچنين در آيه فوق و در حديث مذكور نفع و سود نسبت پدرى را نيز نفى كرده است.
قبر و آرامگاه، خداى تعالى گويد: (يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً- 43/ معارج) (با شتاب از گورهاى خويش بيرون آيند).
أجداث- جمع- جدث- است و- جدث و جدف- به يكى معنى است در سوره يس: (فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ- 51/ يس).
(ناگهان از قبرهايشان برمى خيزند و به سوى پروردگارشان شتابان مى پويند).
جدار يعنى ديوار يا حائط، جز اينكه حائط در معنى ديوار به اعتبار احاطه كردن جايى است، ولى- جدار- باعتبار بر آمدن و بلند شدن و ارتفاع است كه جمعش جدر است.
خداى تعالى گويد: (وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ- 82/ كهف) و (جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ- 77/ كهف) (ديوارى را كه در حال فرو ريختن بود بر پايش داشت). و آيه
(أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ- 14/ حشر) و در حديث آمده است كه:
(حتّى يبلغ الماء الجدر). (1)
جدرت الجدار- ديوار را بالا بردم كه به اعتبار همين بالارفتن، جدار گفته شده، جدر الشّجر- درخت برگ و شكوفه بر آورد گويى كه بوته نخود است.
أجدرت الأرض- آن زمين، گياه. كويرى و ريگستانى برآورد.
جدر الصّبىّ و جدر- كودك آبله در آورد كه دانه هاى آبله بر بدن تشبيهى است به شكوفه هاى ريز درختان و گلها، و گفته اند:
جدرىّ و جدرة- غدّه هاى غير چركين زير پوست است كه جمعش أجدار است.
شاة جدراء- گوسفند آبله زده.
جيدر- به معنى كوچك و حقير كه از لفظ- جدار- يعنى ديوار مشتّق شده و حرف (ى) براى نيشخند و تحقير به آن اضافه شده، چنانكه در اصول مشتقّات بيان كرديم. جدير: بانتهاء رسيده، مثل رسيدن چيزى به ديوار.
جدير- يعنى پايان يافته و شايسته و سزاوار و نيز هر كارى كه به انجام خود رسيده باشد، جدر بكذا فهو جدير- يعنى به شايستگى پايان رفت.
در حالت تعجّب و شگفتى مى گويند- ما أجدره و- أجدر به- چقدر شايسته و نيكوست.
(بر وزن ما افعل و افعل به- كه در ساختن فعل تعجّب بكار مى رود).
الجدال يعنى گفتگوى با نزاع و ستيزه و چيرگى بر يكديگر كه اصلش از، جدلت الحبل- يعنى ريسمان و طناب را محكم تاباندم است. جديل- يعنى طناب موئين تأبيده شده كه از همين واژه است.
(1) اين حديث در مآخذ ديگر چنين است (اشق ارضك حتّى تبلغ الماء الجدار) يعنى زمين را تا بلنديش و انتهايش آبيارى كن.
جدلت البناء- ساختمان را محكم بنا كردم.
درع مجدولة- زره بافته شده و محكم.
أجدل- باز شكارى و قوى پنجه.
مجدل- قصر و كاخ استوار بنيان.
واژه- (جدال)- كه از لفظ جدل- مشتقّ شده گويى كه دو نفر بر هم پيچيده اند و هر يكى ديگرى را با سخن و رأى خود مى پيچاند، و نيز گفته اند كه اصل در جدال، زمين زدن و كشتى گرفتن است كه يكى ديگرى را بر زمين سخت كه همان- جدالة- است ساقط مى كند، خداى تعالى گويد:
(وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ- 125/ نحل) و (الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ- 35/ غافر) و (وَ إِنْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ- 68/ حجّ) و (قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا- 32/ هود) كه- جدلنا- نيز خوانده شده.
(ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا- 58/ زخرف) و (كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا- 54/ كهف) و ( (وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ- 13/ رعد) و (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ- 3/ حجّ) و ( (لا جِدالَ فِي الْحَجِّ- 197/ بقره) و (يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا- 32/ هود). (1).
الجذّ، شكستن چيزى و ريز ريز كردن آن است، به ريزه ها و خردهاى طلاى شكسته هم جذاذ- گويند، خداى تعالى گويد:
(فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً- 58/ انبياء) و (عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ- 108/ هود) يعنى بخششى پيوسته و قطع نشده ما عليه جذّة- يعنى لباس كهنه، و پاره اى هم بر تن ندارد.
(1) از مجموع آياتيكه راغب رحمه اللّه از قرآن استشهاد نموده است بر مى آيد كه بر دو نكته تكيه كرده يكى لفظ جدل و جدال و ديگرى در- مجادله- كه باب مفاعله همان جدل است، مجادله استدلال و بحث و گفتگو يا حجّت، و دليل آوردن در برابر دليل و حجّت ديگرى است كه قرآن روش نيكويى مجادله را به پيامبر اكرم (ص) كه قطعا خطاب به عموم مسلمين است امر فرموده كه (وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ- 125/ نحل) و كسانى را كه بدون استدلال و حجّت و نور و هدايت گفتگو مى كنند ملامت كرده كه (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ- 8/ حجّ) امّا جدل- كه يكى از فنون منطق است اسمى غير از جدال يعنى كشمكش است، بديهى است كه چنين روشى نمى تواند مورد تصويب دين باشد.
الجذع جمعش جذوع: يعنى تنه درخت خرما و تير سقف خانه، (فِي جُذُوعِ النَّخْلِ- 71/ طه).
جذعته- آن را چون تنه خرما بريدم.
الجذع من الإبل- شتر پنج ساله.
الجذع من الشّاة- گوسفند يك ساله و به سال دوّم در آمده.
الجذع (1)- يعنى كوتاهى و تازگى دهر و روزگار- كه تشبيهى است به كوتاهى زمان آن، مثل عمر كوتاه حيوانات يا جوانى آنها.
الجذوة و الجذوة يعنى باقيمانده آتش بعد از اشتعال، و سوختن چوب و هيزم كه جمعش- جذ و جذى- است خداى عزّ و جلّ گويد: (أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ 29/ قصص).
خليل ابن احمد گويد: جذا، يجذو، يعنى ثابت ماندن، مثل، جثا يجثو- در لفظ و معنى است جز اينكه در- جذا- ملازمه و درك معنى باقيماندن و ثابت بيشتر و رساتر است.
أجذت الشّجرة- درخت، ريشه دار شد، و در حديث:
(كمثل الأرزة المجذيّة) (2) (مانند صنوبر يا كاج با ريشه است).
(1) اهلكهم الازلم الجذع- يعنى تير روزگار هلاكشان كرد و صلب فى جذع نخله- يعنى به تنه خرما دارش زدند. زمخشرى در اساس البلاغه مى گويد هر چيز كم سال و كوتاه عمرى را نيز- جذع گويند و عبارت الازلم الجذع- يعنى تير كشيده روزگار، ابن منظور مى نويسد چون روزگار پياپى تجديد و تازه مى شود و پيوسته هم چنين است گويى كه هميشه جوان و پير ناشدنى است زيرا جذع يعنى جوان، ورقه بن نوفل در حديث پيامبر مى گويد- يا ليتنى فيها جذع- يعنى ايكاش در ظهور و مبعث پيامبر (ص) جوان بودم، تا بتوانم او را يارى كنم- يا ليتنى اكون شابا حين يظهر نبوتّه حتى ابالغ فى نصرته- يس 8/ 45- اس/ زمخشرى. [...]
(2) اين حديث در مآخذ ديگر چنين است (مثل الكافر كمثل الارزة المجديه على الارض) كه- على وجه الارض- هم آمده و كامل حديث چنين است (مثل المؤمن كالخامة من الزّرع تفيئها الرّيح مرّة هناك و مرّه هنا و مثل الكافر كالارزة المجذيه على وجه الارض حتّى يكون انجافها بمرّة) يعنى مثل پايدارى و استوارى و استقامت مؤمن همچون دسته هاى نهال تازه و با طراوت است كه بادهائى از اينجا و آنجا بر آن مى وزد و آن نهال در جايش ثابت است امّا مثل كافر مثل درخت كاجى است كه صورتا ثابت و محكم بنظر مى آيد امّا با يك باد شديد از جاى خود كنده مى شود و سقوط مى كند.
رجل جاذ- مردى كوتاه دست كه گويى دستانش بسته شده و مؤنّث آن امرأة جاذية است.
الجرح: اثر درد و بيمارى در پوست (جراحت و زخم).
جرحه جرحا- كه اسمش- جريح و مجروح- است، خداى تعالى گويد (وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ- 45/ مائده) ردكردن شهادت شاهد را هم جرح مى گويند كه تشبيهى از دردمند شدن و آلوده كردن است.
(جارحة)- سگان و بازان و پرندگان و پرندگان شكارى و جمع آن- جوارح است. اين نامگزارى يا بدينجهت است كه شكار خود را مجروح مى كند و يا از آنجهت كه آن را مى گيرد، خداى تعالى گويد: (وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبِينَ- 4/ مائده).
(سگان شكارى كه آنها را دست آموز مى كنيد و تعليم مى دهد).
اعضاء شكاركننده و گيرنده حيوانات شكارى مانند (چنگال و منقار، و دندانهاى) آنها را نيز جوارح- گويند و تشبيهى است به اينكه با آن اعضاء حيوانات را يا مجروح مى كنند يا مى گيرند.
(اجتراح)- يعنى انجام گناه و اصلش از جراحه- است چنانكه:
اقتراف- يعنى انجام گناه از- قرف القرحة- يعنى پوست زخم را كند، گرفته شده، خداى تعالى گويد:
(أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ
(آيا كسانى كه زشتى ها را كسب مى كنند و گناهان را انجام مى دهند- پنداشته اند مانند كسانى هستند كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مى دهند).
الجراد يعنى ملخها كه مفردش- جراده- است، خداى تعالى گويد:
(فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ- 133/ اعراف) و (كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ- 7/ قمر) واژه- جراد- جايز است كه اصل و ريشه لغت باشد كه يا از فعل:
جرد الأرض- يعنى زمين را پاك كرد، مشتق شده و نيز صحيح است كه نامگزارى از جرد الأرض من النّبات- يعنى زمين را از نبات خالى كرد، مشتق
باشد.
أرض مجرودة- زمينى كه تمام گياهش خورده شده و خالى از گياه است.
فرس أجرد- اسب كم مو و برهنه.
ثوب جرد- لباس كهنه و فرسوده كه كرك و پشمين ريخته و پوسيده شده، تجرّد عن الثوب- از لباس برهنه شد.
جرّدته عنه- لباس را از تنش در آوردم.
إمرأة حسنة المتجرّد- زنى نيكو پوست.
روايت شده است كه (جرّد و القرآن) (1)- يعنى قرآن را با چيزى كه منافات با آن دارد در نيامى زيد.
إنجرد بنا السّير- راه بر ما طولانى شد.
جرد الإنسان- از گزيدن ملخها پوست بدنش تاول و مخملك زد.
جرز يعنى زمين بى گياه، خدا عزّ و جلّ گويد: (صَعِيداً جُرُزاً (2) 8/ كهف) يعنى خاك خالص بدون گياه.
أرض مجروزة- زمينى كه گياهش چرانيده و خورده شده.
جروز- كسى كه بر خوان و سفره زياد و سريع غذا مى خورد در مثل
(1) حديث فوق از ابن مسعود رحمه اللّه نقل شده كه گفته است:
(جرّد و القرآن ليربوا فيه صغيركم و لا ينأى عنه كبيركم و لا تلبسوا به شيئا ليس منه).
يعنى طورى قرآن را بخوانيد و به آن عمل كنيد كه نوجوانانتان از قرآن تربيت شوند و پند گيرند و بزرگسالانتان از آن دور نشوند و چيزى را كه از قرآن نيست با آن در نيامى زند. ابن عيينه مى گويد معنايش اين است كه از سخنان و احاديث اهل كتاب در قرآن وارد نكنيد، گويى كه تشويقى است بر فراگيرى قرآن نه ديگر سخنان منسوب به كتاب خدا زيرا هر چيزى غير از قرآن از ساير كتب آسمانى كه منسوب به آنهاست بر تأليف آن كتابها امين نبوده اند و بنابر نصّ قرآن تحريف شده است. لس- ج 3- ص 117.
(2) اشاره (صَعِيداً جُرُزاً- 8/ كهف) مبنى بر اراده خداوند در خلقت زمين است كه مى فرمايد (إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها صَعِيداً جُرُزاً- 8/ كهف) يعنى هر چه بر زمين است صاف و هموار و بى بناء و بدون گياه قرار داده ايم كه در آيه قبلش فرمود (إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا- 7/ كهف) يعنى آنچه بر زمين است براى زمين زيبايى و زينتى است تا انسانها با پرداختن به آنها و بهره مندى از آنها ايشان را از بهترين آنها متنعّم سازيم تا كداميك از ايشان نيكوتر عمل كنند.
مى گويند. لا ترضى شانيه الّا بجرزه- يعنى دشمنش راضى نمى شود مگر با قلع و قمع او.
جارز- بيمارى كه زياد و بشدّت سرفه مى كند يعنى سرفه خشك به تصوّر اينكه اخلاطش كنده شده.
جراز- بريدن با شمشير.
سيف جراز- شمشير قاطع و برّنده.
جرع الماء يجرع و جرع تجرّعه- آب را جرعه جرعه و كم كم نوشيد خداى عزّ و جلّ گويد: (يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ (1)- 17/ ابراهيم).
يعنى: جرعه جرعه مى خواهد بنوشد ولى گلوگير مى شود و نمى تواند به راحتى آن را فرو برد.
جرعه آبى كه باندازه يك قورت و يك نفس نوشيده شود.
نوق مجاريع- شترانى كه در پستانشان بقدر چند جرعه شير بيشتر نمانده است.
جرع و جرعاء- ريگستانى كه گياهى نمى روياند گويى كه بذر و دانه هاى غلات را خورده و از بين برده.
يعنى سست و نابود كرد، خداى عزّ و جلّ گويد: (عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ- 109/ توبه) يعنى بر پرتگاهى سست و ريزان و لرزان قرار دارند.
به زمين و مكانى- جرف- گفته مى شود كه سيلاب آنجا را از پايه خورده و برده است.
جرف الدّهر ماله- روزگار هلاكش كرد و از ريشه بركندش كه تشبيهى است به از بين بردن زمين بوسيله سيلاب. (ما: موصوله است).
(1) اين آبى كه نمى تواند بنوشد و در آيه به آن اشاره شده كه قبل از اين آيه مى فرمايد: (وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ- 116/ ابراهيم) جبّاران و ستمگران را در قيامت كه از عذاب آتش مى سوزند آبى چركين و زردابه كه محصول اعمال ستمگرانه دنيائى ايشان است مى خورانند- و (خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ- 15/ ابراهيم) كه اينان از آلوده بودن و مخلوط با چرك بودن آن نمى توانند آن را فرو برند.
رجل جراف- مرد بسيار نكاح و همسر گير و مرد أكول و پرخور كه همه خوراكيهاى سفره را مى خورد.
اصل جرم، كندن و چيدن ميوه از درخت است.
رجل جارم و قوم جرام- مرد دروگر و مردم درونده و ميوه چين يا كسب كنندگان.
ثمر جريم و جرامة- خرماى بد و پست.
مجروم- بزرگ هيكل و ستبر اندام، گويى كه ساختمانى است جداگانه و دور افتاده.
أجرم- وقت چيدنش رسيد و ميوه اش چيده شد مثل:
أثمر و أتمر و ألبن- يعنى ميوه دار، و خرما دار، و شير دار شد.
واژه- جرم- بطور استعاره براى ارتكاب زشتى و انجام و كسب گناه بكار مى رود و نيز در بيشتر سخنانشان بآدم زيرك و باهوشى كه كارش پسنديده و نيكو است اطلاق شده است كه مصدرش- جرم- است، شاعر در وصف عقابى گويد:
(جريمة نامض فى رأس نيق. (1)
كه بخاطر شكار پرندگان ديگر و بدست آوردن آنها براى تغذيه بچّه هايش- جرم- ناميده شده يعنى گناهكار، به تصوّر و بخاطر اينكه در عمل شكار و كشتار پرندگان براى جوجگانش مرتكب گناهانى مى شود چنانكه گفته اند هيچ صاحب فرزندى و لو اينكه حيوانى وحشى باشد نيست مگر اينكه بخاطر فرزندان و بچّه هاشان به گناه آلوده مى شوند.
در معنى- إجرام- خداى عزّ و جلّ گويد: (إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذِينَ
(1) اين مصراع از شعرى است منسوب به ابو فراس هذلى كه چنين است.
جريمة نامض فى رأس نيق ترى لعظام ما جمعت صليبا
عقابى است بلند پرواز كه از ستيغ كوه و قلّه بلندش بر مى خيزد شكار مى كند و جوجه گانش را تغذيه مى كند و بقدرى غذايشان مى دهد كه استخوانهاى بازمانده شكارش از كوه سرازير مى شود و به صورت پشته اى در مى آيد. ابن سيده ج 7- المحكم ص 289.
(آمَنُوا يَضْحَكُونَ- 29/ مطفّفين) (كار مجرمين و تبهكاران اين است كه در دنيا به مؤمنين مى خندند) و (فَعَلَيَّ إِجْرامِي- 35/ هود) و (كُلُوا وَ تَمَتَّعُوا قَلِيلًا إِنَّكُمْ مُجْرِمُونَ- 46/ مرسلات) و (إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ- 47/ قمر) و (إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ- 74/ زخرف).
و نيز در واژه- جرم خداى تعالى گويد: (لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِي أَنْ يُصِيبَكُمْ- 89/ هود).
(سخن حضرت شعيب (ع) بمردم خويش است كه مى گويد اى مردم خلاف كردن و ستيزه جستن با من، شما را بآنگونه جرم و گناهانى وا ندارد كه به شما نيز همان سرنوشت قوم نوح برسد- ان يصيبكم مثل ما اصاب قوم نوح و قوم هود و قوم صالح ...).
كسيكه- لا يجرمنّكم- را در آيه فوق با فتحه حرف (ى) مى خواند يعنى بدست نياوردند مثل- بغيته مالا.
و كسيكه- لا يجرمنّكم- را با ضمّه حرف (ى) مى خواند، يعنى به شما نرسد و شما را واندارد مثل- أغثته، خداى عزّ و جلّ گويد: (لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلَّا تَعْدِلُوا- 8/ مائده) و (فَعَلَيَّ (إِجْرامِي)- 35/ هود) إجرام با كسره اوّل و مصدر و با فتحه جمع- جرم- است استعاره- جرم- كه اصل و ريشه واژه است بريدن است مثل:
جرمت صوف الشّاة- پشم گوسفند را بريدم.
تجرّم اللّيل- شب تمام شد و به پايان رسيد.
جرم- در اصل در معنى- مجروم- است يعنى چيزى كه داراى جرم و مادّه است مثل:
نقض و نفض كه براى منقوض و منفوض بكار مى رود يعنى شكسته شد، جرم اسمى است براى جسمى كه داراى جرم است.
فلان حسن الجرم- يعنى خوشرنگ كه حقيقت اين عبارت مثل- فلان حسن السّخاء- است. و امّا اگر در جمله- حسن الجرم- معنى خوش صدا منظور باشد
پس واژه جرم در حقيقت اشاره به محلّ صوت يعنى حنجره است نه خود صدا امّا اگر مقصود توصيف آن شخص به حسن و نيكويى باشد تفسيرى از صدا به صفت خوبى شده است، چنانكه مى گويى:
فلان طيّب الحلق- يعنى حنجره پاكى دارد كه اشاره بهمان صدا است نه خود حلق و حنجره، در سخن خداى عزّ و جلّ ( ( (لا جَرَمَ) 22/ هود) گفته اند حرف (لا) عبارت و كلمه محذوفى را در برمى گيرد، مثل (لا أُقْسِمُ- 1/ قيامة) كه موضوعى و محذوفى در پى دارد و در سخن اين شاعر:
(لا و أبيك ابنة العامرى) (نه خير و به جان پدرت قسم، دختر عامرى است).
و معنى جرم بعد از (لا) يعنى كسب كرد و بدست آورد.
و عبارت بعد از- لا جرم- يعنى (أَنَّ لَهُمُ النَّارَ- 62/ نحل) در محلّ مفعول جمله است گويى كه مى گويد- او براى خودش آتش عذاب كسب كرد.
جرم و جرم- به معنى لكن- مخصوص همينجا است كه بعد از (لا) بكار مى رود چنانكه واژه- عمر- كه در سوگند- لعمرى- يعنى بجان خودم سوگند، گفته مى شود واژه عمر بجاى عمر بكار رفته و به يك معنى است.
پس بكار گرفتن- لا جرم در آيات قرآن آگاهى و هشدارى است بر اين معنى كه: جرم و گناهى نيست كه اگر آتش اعمالشان نصيبشان مى شود، زيرا خودشان با اعمالشان و با آنچه كه مرتكب شده اند عذاب را كسب كرده اند، و اشاره بهمين معنى است كه (وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها- 46/ فصّلت) هر كه بد كرد بر خود كرده است.
در معنى- لا جرم- سخنان ديگر نيز گفته شده كه بيشتر آنها تحقيقا برگزيده و مورد پسند و پذيرش نيست، و بر اين معنى، خداى عزّ و جلّ گويد:
(فَالَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ- 22/ نحل) و (لا جَرَمَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ- 23/ نحل) و (لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْخاسِرُونَ- 109/ نمل).
الجرى، يعنى كه عبور كردن و اصلش مثل سرعت و حركت آب و هر چيزى كه بهمين ترتيب جريان مى يابد و مى گذرد است صورتهاى فعلش، جرى،
يجرى، جرية و جريا و جريانا- است، در آيه (وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي) (سخن فرعون به ملّت مصر است كه مى گويد آيا آبهاى مصر تحت امر من نيست- 51/ زخرف) و (جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ- 8/ بينه) و (وَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ- 36/ روم) و (فِيها عَيْنٌ جارِيَةٌ- 12/ غاشيه) و (إِنَّا لَمَّا طَغَى الْماءُ حَمَلْناكُمْ فِي الْجارِيَةِ- 11/ حاقه) يعنى در آن كشتى كه در دريا عبور مى كند و جريان مى يابد كه جمعش جوار است و در آيه (الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ (1)- 24/ الرّحمن) (وَ مِنْ آياتِهِ الْجَوارِ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ- 32/ شورى)- للحوصلة جرية- يعنى براى چينه دان و معده انسانها جريانى است يا باين اعتبار چنين مى گويند كه چون محلّ وصول غذا است كه غذا بآن جا مى رسد با اينكه عصاره غذا از آنجا جريان مى يابد.
الإجريّا- يعنى عادت و روشى كه وجود انسان بر آن قرار گرفته و جريان دارد.
جرىّ- نماينده و رسولى است كه امرى و كارى را جريان مى دهد و أخصّ از واژه هاى- و كيل و رسول است،- جريت جريا- اسم فاعلش- جارى- است.
در حديث پيامبر (ص) كه: (لا يستجرينّكم الشّيطان).
كه اگر در معنى اصلى تعبير و تفسير شود يعنى متوجّه باشيد كه شيطان دنباله روى و فرمان بردارى خود را بر شما تحميل نكند كه طاعت او را گردن نهيد و نيز حديث (لا يستجرينّكم الشيطان) يعنى عهده دار شيطنت او نشويد، كه همچون او شويد يا رسول و نماينده اش باشيد، و اين معنى اشاره به آيه اى است كه مى فرمايد
(1) آيه (وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ- 24/ الرّحمن) يعنى كشتى هايى كه در دريا حركت مى كنند از خداوند است و چون كوهها و علامات دريائى از دور مشخصّند، زيرا اوست كه چنين انديشه خلّاق و سازنده به انسان عطاء كرده و نيز هموست كه چنين خوّاصى و طبيعتى در اشياء مخصوصى كه مى شود با آنها كشتى ساخت در آنها قرار داده كه وزن مخصوصشان از آب كمتر است و بر سطح آب قرار مى گيرند پس چون چنين انديشه اى و چنين طبيعت و سرشت ويژه اى در اشياء و انسانها از سوى آدميان قرار نگرفته بلكه از جانب آفريدگار جهان است لذا هر پديده و حقيقتى كه در سرشت و طبيعت جهان و جهانيان است در حقيقت از اوست كه به دست ما سپرده شد و مسخّر انسانها گرديده بنابراين (وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ- 24/ الرّحمن) يعنى او راست كشتى هاى ساخته شده و رونده بر درياها كه چون كوهها با عظمت و مشخّصند.
(فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ- 76/ نساء) و (إِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ أَوْلِياءَهُ- 175/ آل عمران).
جزع يعنى اندوهگين شد، خداى تعالى گويد: (سَواءٌ عَلَيْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا- 21/ ابراهيم) معنى واژه- جزع- رساتر از مفهوم حزن است هر چند كه حزن عموميّت دارد، ولى جزع هم حزنى است كه انسان را از چيزى كه در صدد آن است باز مى دارد و بر مى گرداند و او را از آن كار جدا مى سازد، و مى برد.
اصل جزع- بريدن ريسمان و طناب است از وسط است و فعلش بصورت، جزعته فانجزع است و با تصوّر معنى انقطاع و بريدن در اين واژه مى گويند:
جزع الوادى لمنقطعه- يعنى پيچش و بريدگى سر پيچ و دره كوه.
و باعتبار رنگى كه از رنگهاى ديگر جدا مى شود، سنگريزه آبى رنگى را كه بر لباس بچّه ها مى دوزند- جزع- گفته اند و از اين معنى عبارت:
لحم مجزّع- يعنى گوشتى كه دو رنگ دارد، بطور استعاره بكار رفته است.
مجزّعة- خرماى ناپخته اى كه مى رسد و نيمى از آن به رطب تبديل مى شود.
جازع- ستون ميانى وسط خانه و خيمه است كه سر چوبهاى سقف را از دو طرف بر آن قرار مى دهند، گويى كه به تصوّر جزعه- آن است، از نظر تحمّل سنگينى كه بر آن وارد مى شود يا بخاطر ناميدن تير چوبى و عمودى وسط خانه و خيمه كه براى بريدن طول آن بايستى در وسط قرار گيرد.
نصيب و بهره، جزء الشّي ء- چيزى است كه تمام يك شي ء با آن جزء و اجزاء با آن سنجيده مى شود، مثل اجزاء كشتى، اجزاء خانه و اجزاء جمله از حساب، خداى تعالى گويد:
(ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً- 260/ بقره) و (لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ- 44/ حجر) يعنى بهره اى و قسمتى، و اين همان جزء هر چيزى است.
و در آيه (وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءاً- 15/ زخرف) كه گفته شده- جزء- در اين آيه يعنى- إناث- چنانكه مى گويند:
أجزأت المرأة- آن زن، دختر زائيد.
معنى آيه اين است كه: آنان براى خداوند تصوّر فرزند آنهم دختر مى نمودند.
جزأ الإبل مجزأ و جزءا- آن شتر از خوردن آب امتناع ورزيد و تنها به خوردن گياه اكتفاء كرد، گفته مى شود اللّحم السّمين أجزأ من المهزول، گوشت پر چربى جزئى تر و كمتر از گوسفند لاغر است.
جزأة السّكّين- يعنى دسته چوبين كارد به تصوّر اينكه جزئى از آنست.
الجزاء يعنى بى نيازى و كفايت كردن، خداى تعالى گويد: (لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً- 48/ بقره) و (لا يَجْزِي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً- 33/ لقمان).
جزاء- چيزى است كه در برابر كار خير، به نيكى، و در برابر كار شر ببدى كفايت و جبران كند، همانطور كه مى گويند:
جزيته كذا و بكذا- او را آنچنان و با آن چيز كفايت و بى نيازش كردم، خداى تعالى گويد: (وَ ذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكَّى- 76/ طه) و (فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى 88/ كهف) و (وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها- 40/ شورى) و (وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً- 12/ انسان) و (جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً- 63/ اسراء) و (أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا- 75/ فرقان) و (ما تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- 29/ صافّات).
(در آيات فوق معنى دوّم جزاء يعنى پاداش و مقابله بصورت مثل اشاره شده است).
و امّا- (جِزْيَه) (1)- چيزى است كه او اهل ذمّه (اهل كتابى كه در حكومت
(1) جزيه، ماليات سرانه اى است كه از غير مسلمانان بنام (در حمايت بودن و معافيت از سپاهيگرى مى گرفتند) اقليّت هاى مذهبى در سنين معيّنى با شرايط خاصّى بخاطر حفظ جان و مالشان كه در پرتو دولت اكثريّت اسلامى هستند مى پردازند و از كهنترين زمانها در كشورهاى روم- مصر- ايران- چنين مالياتى برقرار بوده. امّا جزيه اسلامى با پيش از اسلام فرق دارد اوّل اينكه جزيه در چند مورد با ماليات و خراج متفاوت است، 1- مطابق نصّى كه در قرآن است- جزيه- گرفته مى شد امّا خراج مربوط باجتهاد است، 2- جزيه پس از مسلمان شدن جزيه دهنده، از او ساقط مى شد ولى خراج يا ماليات زمين در هر حال باقى بود اگر مسلمانى كسى را امان مى داد تمام مردم امنيّت او را رعايت مى كردند و در عين حال كسى حقّ كشتن و يا به غنيمت گرفتن اموال يا اسير كردن افراد- ذمّى- را نداشته است، 3- جزيه در احاديث آمده است در زمان خلافت على (ع) دهقانى مجوسى، اسلام آورد، على باو فرمود: (ان قمت فى ارضك رفعنا الجزيه عن رأسك و اخذناها من ارضك) اگر در زمينت بمانى ديگر جزيه نمى دهى
اسلامى زندگى مى كنند- اقليّت هاى مذهبى) گرفته مى شود و اين واژه از- اجتزاء- يعنى راضى بودن، گرفته شده، چون آنها در برابر مصون بودن مال و جان و خونشان با رضايت، آن ماليات را مى پردازند خداى تعالى گويد: حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ- 29/ توبه).
جازيك فلان- يعنى او ترا كافى است.
جزيته بكذا- و جازيته- كه در قرآن- جازى و مجازاة- نيامده است فقط- جزى- در قرآن هست زيرا- جازى، يجازى، مجازاة همان مكافات و برابرى است.
مجازاة- يعنى مقابله يك نفر در برابر نفر ديگر.
مكافأة- در معنى مقابله كردن و برابر نمودن نعمتى در برابر همان نعمت كه مساوى آن باشد است، امّا نعمت و بخشش خداى تعالى كه در معانى بالا ذكر شد، نه مقابله است و نه مكافات و مجازاة، و لذا واژه مكافاة در باره خداى عزّ و جلّ بكار نمى رود و اين امر بخوبى روشن است.
خداى تعالى فرمايد: وَ لا تَجَسَّسُوا (1)- 12/ حجرات).
و ماليات زمين خواهى داد.
خراج/ ابو يوسف ص 71 و 70- تاريخ طبرى ج 3 ص 712- آدم متز/ الحضاره ج 1 ص 100 و 99.
(1) اين حكم است اخلاقى كه در سوره اى بنام حجرات يعنى همانجايى كه انسانها به زندگى خصوصى و نه اجتماعى مشغولند آمده است و قبل از آن مى فرمايد: (اى مؤمنين يكديگر را مسخره نكنيد چه زنان و چه مردان و با كلمات و القاب زشت يكديگر را خطاب و سرزنش نكنيد زيرا حيف است بعد از ايمان بفسق و تبهكارى بگرائيد از ظنّ و گمان باطل بپرهيزيد و يكديگر را غيبت و بد گويى نكنيد پرهيز كار باشيد و از اختلاف نژاد و طبقات دورى كنيد. تمام احكام بالا اخلاقى است و ربطى بنظارت عمومى كه يكى از اركان ضمانت اجرائى احكام حكومت اسلامى است ندارد زيرا در حكومة اسلامى همه بايستى بر يكديگر و امور اجتماعى و سياسى كشور كه سرنوشت همگان به آنها بستگى دارد نظارت داشته باشند تا خطراتى حيات فرد و جامعه را تهديد نكند زيرا در آيات متعدّد گفته است كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ- 110/ آل عمران) اصولا يكى از مزاياى جهانشمول و پايدار اسلام همين نظارت همگانى بر يكديگر است، امر به معروف و نهى از منكر جزء اصول دين و احكام علمى اسلام است و سرّ مصونيّت دادن جامعه اسلامى از خطراتى كه ناشى از اعمال خود سرانه و مخاطره انگيز فرد يا گروهها و جماعت است همين اصل است كه بايد رعايت شود پيامبر (ص) هم بشدّت سفارش كرده
معنى اصلى جسّ- لمس كردن و گرفتن نبض و شناختن تپش آن براى حكم كردن در مورد سلامتى و بيمارى است، كه اين معنى ريشه اى اخصّ از حسّ- است زيرا حسّ- شناسايى از راه ادراك حسّى است ولى جسّ شناختن حال غير از راه حسى- است از واژه- جس- لفظ جاسوس مشتقّ شده است.
جسد مثل جسم است ولى اخصّ از آن.
خليل بن احمد رحمه اللّه مى گويد: واژه جسد در باره موجودات زمين و امثال آنها غير از انسان گفته نمى شود. جسد داراى رنگ است و باشيايى كه رنگى ندارند مانند- آب- هوا- جسم گفته مى شود، خداى عزّ و جلّ گويد: وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ- 8/ نساء) اين آيه قرآن، شاهدى است بر نظر خليل در باره جسم و جسد.
و گفت: عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ- 88/ طه) و وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ- 34/ ص) زعفران را باعتبار رنگش- جساد- گويند.
ثوب مجسّد- لباسى است كه با زعفران رنگ شده، مجسد- هم لباسى است كهنه و تر و رنگى و چسبيده به تن كه بدن را خيس مى كند. خون خشك شده را هم- جسد و جاسد مى گويند.
جسم چيزى است كه داراى درازا و پهنا و ژرفا باشد (طول و عرض و عمق) اجزاء هر جسمى از جسميّت خارج نمى شود هر چند كه تكّه تكّه و جزء جزء شود باز آن جزء ابعاد دارد.
كه هر كس در هر كجا زندگى مى كند بايستى بهمسايگان خود تا چهل خانه توجّه داشته باشد تا در خوبيها با آنها مشاركت و از زشتيها و خطرات آنها را نجات دهد و نگذارد سرنوشت خودش و همسايگانش و جامعه اش با الفاظ فرهنگ استعمارى يعنى (بمن چه و بتو چه كه شايع بوده است بسر نوشتى ندامتبار مبتلا شوند در حكومت اسلامى همه بايد آينه يكديگر باشند و همگان مسؤليّت دارند چنانكه فرمود (كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيته) بنا بر اين نظارت عمومى فرد بر فرد و جامعه بر فرد و فرد بر جامعه از اصول كلّى و مسلّم اسلامى است امّا در اخلاقيات و امور خصوصى زندگى يكديگر هيچكس حقّ دخالت ندارد بلكه در مسائل سرنوشت ساز ضرورت دارد، كه همه به يكديگر پيوسته و از يكديگر مراقبت نمايند تا سلامت جامعه دستخوش خطرات نگردد، و بيگانگان يا اجنبى پرستان و استعمار دوستان نتوانند در كانون با سعادت جامعه اسلامى رخنه كنند و خطراتى داشته باشند.
خداى تعالى فرمايد: وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ- 247/ بقره) و (وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ- 4/ منافقون) مفهوم آيه اخير اين است كه به پيامبر (ص) مى گويد هر گاه آنها را مى بينى اجسامشان تو را به شگفتى نيندازد، كه هشدار و تنبيهى است بر اينكه بدان و آگاه باش در وراء اشباح و اجسام بزرگشان معنايى كه قابل اعتنا باشد نيست (آنها را بكار نگيريد و از خطراتشان مصون باشيد) گفته شده- جسمان- هم يعنى شخص، ولى شخص اگر تجزيه و يا تكّه تكّه شود از شخص بودن خارج مى شود در صورتى كه جسم چنين نيست.
يعنى قرار داد، جعل، لفظ عامى است در تمامى افعال كه از فعل- وضع و ساير واژه ها در اين رديف عام تر است و پنج وجه دارد:
اوّل- اينكه- جعل- مانند صار و طفق- عمل مى كند كه در اين معنى متعدّى نيست و در معنى آغاز كردن است مثل- جعل زيد يقول كذا- چنانكه شاعر گويد:
فقد جعلت قلوص بنى سهيل من الأكوار مرتعها قريب
(ماده شتر- جوان بنى سهيل در جايى كه چراگاهش نزديك است مى چرد).
دوّم- جعل مانند- أوجد- يعنى ايجاد كرد، كه متعدّى به يك مفعول است مثل سخن خداى تعالى: وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ- 1/ انعام) و وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ- 78/ نحل) (كه در هر دو آيه جعل بصورت فعل متعدّى است و مفعول گرفته).
سوّم- جعل در معنى ايجاد كردن (1) و آفريدن و تكوين چيزى از چيزى مانند
(1) فعل- جعل- يجعل، جعلا- كه راغب رحمه اللّه در قسمت سوّم معنى آن را ايجاد و آفريدن و تكوين، تفسير نموده است موضوعى است كه قرنها در ميان مسلمين بخصوص معتزله و اشاعره مورد بحث و جدال بوده است.
معتزله كه متفكّرين و استدلاليّون عقلى تاريخ تفكّر اسلامى هستند، واژه- جعل- را به معنى- خلق- مى دانند و در باره قرآن مى گفتند (الحمد للّه الذّى خلق القرآن) و قرآن را پديده و مخلوق و حادث مى دانستند، ولى اشاعره مى گفتند قرآن قديم و غير مخلوق است اين مجادله در دوران خلافت معتصم و متوكّل عبّاسى باوج خود رسيد و علماى انديشمند را در باره همين خلق و جعل- قرآن
آيات:
وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً- 72/ نحل) و وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ أَكْناناً- 81/ نحل) و وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا- 10/ زخرف).
چهارم- جعل در معنى تغيير و گرديدن بر حالتى غير از حالتى ديگر مانند:
آيات:
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً- 22/ بقره) و جَعَلَ لَكُمْ مِمَّا خَلَقَ ظِلالًا- 81/ نحل) و وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً- 16/ نوح) و إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا- 3/ زخرف).
پنجم جعل در معنى حكم كردن با چيزى بر چيز ديگر بحقّ يا باطل.
امّا حكم بحقّ مانند آيه إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ- 7/ قصص). و امّا حكم بباطل مانند آيات: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ، وَ الْأَنْعامِ نَصِيباً- 136/ انعام) و وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ- 57/ نحل) و الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ- 91/ حجر) (كسانيكه قرآن را پاره پاره و افسون قرار دادند).
جعاله (1)- دستگيره يا پارچه اى را كه ديگ را با آن بر مى دارند.
بمحاكمه مى كشيدند، داستان (محنه) يكى از تأسف بارترين مسائل و مصيبت هاى تاريخ انديشه اسلامى است (مثل عصر حاضر كه پيروان مكتبهاى غرب و شرق چنين بلوايى را با انكار حقايق مسلم آفرينش در جهان و انسان و قرآن بوجود آوردند).
متوكّل و وزيرش- ابن ابى داود- كه بالاخره بدست همان متوكّل خلع يد و تمام اموالش را غصب كرد، طرفداران خلق قرآن يا معتزله را بعد از اظهار عقيده به شلّاق زدن دچار مى كردند و معتصم عبّاسى احمد بن حنبل را، كه معتقد بقديم بودن قرآن بود در سن پيرى كه پس از مدّت كمى هم فوت كرد محاكمه و تبعيد و زندانى كردند همه مورّخين خصوصا يعقوبى و مسعودى مى نويسند متوكّل بر خلاف پدرانش مأمون، معتصم، و واثق با علويان بشدّت كينه توزى مى كرد حتّى دستور داد كه آرامگاه مطهّر حضرت امام حسين (ع) را ويران و بآب بستند و شخم زدند امّا شور آفرين ترين زمانها كه مردم بطرفدارى علويان برخاستند همين زمان بود كه دانشمندان از آنچنان مصيبت زده مى كردند كه در مدّت پانزده سال حكومتش جمع زيادى از اهل علم و ناقلان خبر و حافظان حديث، فوت و بشهادت رسيدند، قصرهايى ساخت كه بنوشته مورخين هزينه يكى از آنها يك مليون و هفتصد هزار دينار بود مسعود در باره كشته شدن متوكّل مى نويسد كه رسم اين بود وقتى به هنگام مستى مى افتاد خادمى كه بالاى سرش بود او را بلند مى كرد و مى نويسد در يكى از آن شبها پس از چند ساعتى در حالت مستى بهلاكتش رساندند. ابن خلكان مى نويسد كلمه جعل- در نزد اصحاب اعتزال بمعنى خلق است. (مقدّمة الادب/ زمخشرى- تاريخ يعقوبى ج 2- مروج الذّهب، دوران متوكّل- ضحى الاسلام/ احمد امين، ج 3).
(1) جعاله- با فتحه جيم بمعنى رشوه است ولى جعاله- با ضمّه جيم و فتحه باين معنى است كه
جعل، جعالة و جعيله- مزدى است كه در برابر كار كسى قرار مى گزارند كه معنى آن اعمّ از اجرت و مزد و ثواب است و- جعل- سرگينى خشك و سوسك سياه است.
يعنى كاسه سفالين كه ويژه طعام است و جمعش- جفان- خداى عزّ و جلّ گويد: وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ- 13/ سباء) كاسه هايى بزرگ چون حوضچه ها و آبگيرها، و در حديث و ائت الجفنة الغرّاء) يعنى طعام زيادى بياور و بده.
جفنه- چاه كوچك و كم عمق كه آنرا به شباهت كاسه و قدح- جفنه- مى گويند.
الجفن- غلاف شمشير و كاسه چشم كه جمعش- أجفان است. جفن- درخت انگور يا تاك و به تصوّر اينكه پر از انگور است آنرا- جفن ناميده اند.
جفاء يعنى پوشال و خاشاك، خداى تعالى گويد: فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً- 17/ رعد) كف روى آب كه چون خاشاك به كرانه رود (و أمّا ما ينفع النّاس فيمكث فى الارض- و آنچه را كه براى مردم سودمند است، به استوارى و ثابت در زمين مى ماند).
جفاء- خاشاك روى آب رود و نهر و كف سطح محتواى ديگ كه در كناره هاى آن جمع مى شود.
أجفأت القدر زبدها- يعنى ديگ كف بر سر آورد.
أجفأت الأرض- زمين از بى خبرى چون خاشاك شد.
گفته شده كه اصل واژه جفا، با (واو) است نه (همزه) و لذا مى گويند: جفت القدر و أجفت- در اين صورت فعلش- جفوته، أجفوه و جفوه و جفوة و جفاء- است و از اصل لغت عبارت، جفا السّرج عن ظهر الدّابّة- يعنى زين و برگ را از روى حيوان برداشت، اصطلاح شده است.
اگر براى كسى رفتن به جبهه جنگ واجب مى شد، و نمى توانست برود يا عذرى داشت جعاله، يا پولى به جنگجوى ديگر مى داد كه عوض او بجنگ برود. [...]
.)
الجلالة، بزرگى قدر و ارزش، و جلال- بدون حرف (ه) يعنى در اوج شكوه بودن كه در اين معنى مخصوص توصيف خداى تعالى است كه:
ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ- 27/ الرّحمن) و در غير خدا بكار نمى رود.
جليل- يعنى بزرگمقدار و با ارزش و اين صفت در باره خداوند يا از جهت آفريدن اشياء و موجودات با عظمت عالم است كه بوجود آفريدگار دلالت دارد، و يا اينكه صفت جليل- براى خداوند از اين رو است كه او شكوهمندتر است از اينكه چيزى باو احاطه نمايد، و يا اينكه چون خداوند با حواس درك نمى شود، صفت جليل گاهى براى جسمى بزرگ و متراكم يعنى عظيم و غليظ بكار مى رود و براى دريافت معنى آن لفظ غليظ را با دقيق و واژه عظيم را با صغير برابر مى گيرند و مى گويند جليل و دقيق و عظيم و صغير.
براى شتر هم صفت- جليل و براى گوسفند صفت- دقيق- گفته مى شود كه نسبت ببزرگى و كوچكى آنهاست ماله جليل و لا دقيق، نه شترى دارد و نه گوسپندى، ما أجلّنى و لا أدقّنى- يعنى شتر و گوسفندى بمن نبخشيد و سپس اين صفات مثلى شد در باره هر چيز بزرگ و كوچكى.
واژه- جلاله- به شتر عظيم جثه و بزرگ اندام مخصوص شده است.
الجله- يعنى شتر كلانسال و بزرگ، و هر چيز بزرگى را هم جلل- گويند.
جللت كذا- آنرا فرا گرفتم.
تجللت البقر- گاو بزرگ را گرفتم.
جلل- بمعنى گاو بزرگ، از اضداد است، بنابراين چيز كوچك و حقير را نيز جلل گويند، و نيز گفته اند- كلّ مصيبة بعده جلل- يعنى هر مصيبتى و مشكلى بعدش گوارايى و سبكى يا عظمتى است.
جلل- يعنى جلد و روپوش كتابها و از اينجهت صحيفه ها و نوشته هاى مدوّن و جلد شده را- مجلّة (1) ناميده اند.
(1) ابن سيده مانند راغب مى نويسد- مجله- همان صحيفه و كتاب است كه جلد شده، و شعرى از نابغه مى آورد.
جلجله- صداى زنگ، كه اين معنى در اصل واژه نيست.
سحاب مجلجل ابرهاى پر رعد و برق، امّا سحاب مجلّل- از معنى جلّ و جلال- گرفته شده گويى كه آن ابرها ريزش باران و رويش گياهان زمين را جلال و بزرگى مى دهد.
اصل جلب، راندن چيزى است، مى گويند: جلبت جلبا- شاعر گويد: (و قد يجلب الشّي ء البعيد الجواب) (آبگير و استخر، هر چيز دورى را بخود مى كشاند).
أجلبت عليه- با قهر بانگ بر او زدم، خداى عزّ و جلّ گويد: وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ- 64/ اسراء) (يعنى با سواران و پيادگانت بانگشان زن).
جلب- كارى است كه نهى شده در حديث نبوى است كه (لا جلب) (1) كه گفته اند نهى نمودن از كار كسى است كه براى گرفتن- زكات گوسفندان را از چراگاهشان مى آورد تا آنها را شماره كند و زكات بگيرد كه پيامبر (ص) از اين عمل نهى فرموده است و نيز گفته اند:
جلب- اين است كه در مسابقات شرطى اسب دوانى (2) نفرى كه جلوتر از همه
ابو عبيده مى گويد هر كتابى را عرب- مجله- گويد در حديث- سويد بن صامت- آمده است كه به پيامبر (ص) فرمود تو چه دارى، گفت: مجله لقمان- زيرا هر كتابى را اعراب- مجله- مى گويند منظور سويد كتابى بود كه در آن حكمت لقمانى است، گفته اند مجله ممكن است معرب از عبرانى يا عربى اصيل باشد. (المحكم/ ابن سيده، ج 7 ص 148- لس ج 11- مقاييس اللّغه/ ج 419).
امّا ابن فارس مى نويسد ناميدن كتاب به مجله باعتبار عظمت و ارزش علم و قدر و قيمت و جلالت دانش است كه از ريشه جلاله- گرفته شده.
و مثله (كلّ مصيبة بعدك جلل) بفتح جيم و لام، اى هين (مجمع البحرين- ج 5/ 340).
(1) تمام حديث چنين است (لا جلب و لا جنب و لا شغار فى الاسلام) جلب- برگرداندن گوسفندان از چراگاه، جنب- كسيكه گوسفندان را با فرياد و بانگ زدن متعرّض مى شود، شغار- اسمى جاهلى بوده كه مردى دختر خود را به ازدواج ديگرى در مى آورد تا خواهر آن مرد را بهمسرى خود در آورد و پيامبر (ص) از اين اعمال خلاف اخلاق و خلاف انسانيّت نهى فرموده است.
ابن فارس مى گويد: مأمور جمع آورى زكات بر سر آبشخور حيوانات مى نشست و از آنها نخست خوراكى و غذا طلب مى كرد و بعد زكوة مى گرفت و پيامبر (ص) اين عمل را نهى فرمود. (مجمع البحرين ج 2 ص 24- المحكم ج 7 ص 305- مقاييس اللّغه، ج 1 ص 469- كافى ج 5 ص 360-).
(2) جلب و جلبه- در لغت بمعنى درهم شدن صداهاى مردم است اجلبوا عليه- يعنى بر او گرد
بود و يكى ديگر از آنها مى آيد و مى خواهد اسب خود را با بانگ و فرياد و شلّاق جلو بيندازد تا برنده شود پيامبر (ص) در آن حديث از اين عمل نهى فرموده.
جلبه- پوست تازه اى كه بعد از بهبودى زخم، روى آن در مى آيد و زخم را مى راند و دور مى كند.
جلب- ابر رقيقى كه به پوست سپيد و نازك روى زخم تشبيه شده است.
(جَلابِيب)- پيراهنها و روپوشهاى سر و چهره يا مقنعه مفردش جلباب (1)- است.
خداى تعالى گويد: وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ- 250/ بقره) واژه جالوت (2)
آمدند و بانگش زدند. ابو عبيده مى گويد جلب در دو مورد بكار مى رود اوّل مسابقات اسب دوانى دوّم بانگ زدن دنبال خيل و ستوران، واژه- لفظ- هم مترادف- جلب است يعنى سر و صداى نامفهوم ميدانهاى جنگ (فرهنگ مصطلحات تاريخ و جغرافى از مترجم).
(1) به نقل از مجمع البيان ج 8 ص 370 (ابو مسلم اصفهانى صاحب تفسير مفقوده اش جامع التّأويل لمحكم التّنزيل، جلابيب- را لباس و پيراهن، و روسرى بزرگ و آنچه كه زن را مى پوشاند مى داند) و شهيد مطهّرى در كتاب مسئله حجاب ص 187 مى نويسد (به نقل از لسان العرب: جلباب جامه اى است از چهار قد بزرگتر و از عبا كوچكتر، كه زن بوسيله آن سر و سينه خود را مى پوشاند).
(2) جالوت و طالوت و داود غير عربى هستند چون معرفه و نيز عجمه يعنى غير عربيند، الف و لام معرفه و تنوين نمى گيرند و گفته اند عبرانى اند جالوت از عمالقه و از قوم عاد كه طالوت و داود بيارى خدا با نيروى كم بر جالوت و پيروان زيادش غلبه كردند- كشاف/ زمخشرى، ج 1 ص 249.
ازهرى مثل راغب واژه جالوت را در ذيل جلت ذكر كرده و مى گويد: جالوت اسم اعجمى، لا ينصرف- خداى گويد: وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ، 251/ بقره). تهذيب اللّغه ج 11 ص 5، شيخ طبرسى نيز همين نظر را اظهار مى دارد شيخ طريحى هم در ذيل واژه- طلت- مى نويسد: طالوت و جالوت اسمهاى اعجمى هستند به دليل معرفه و عجمه بودنشان. طالوت از فرزندان و تبار يا اسباط- لاوى بن يعقوب نبود ولى خداوند او را برگزيد چون آگاه بمصالح جامعه بود و خداوند هم با اينكه او شغلش سقّائى و مستضعف بود او را در دانش و نيروى بدنى نيرومند ساخت و داناترين و شجاعترين افراد بنى اسرائيل در زمان خودش بود. امّا مفسّرين مى نويسند بعد از اينكه داود دشمن بنى اسرائيل يعنى جالوت را به قتل رساند طالوت به پيمان خود با داود وفا نكرد فحسده طالوت و اخرجه من مملكته و لم يف له بوعده- يعنى طالوت به داود حسادت ورزيد و او را از شهر و ديارش اخراج كرد و به وعده خود وفا نكرد.
طالوت هم كشته شد و خداوند داود را بخاطر اينكه در طاعت و بذل جان در راه خدا دريغ نورزيد حكمت و علم و پيامبرى و قدرت بخشيد. ابن فارس كه در باره ريشه هاى اصلى لغات كتابش را تنظيم كرده است- جلت و جالوت- را نياورده است.
ولى ابن دريد در ذيل عنوان (ما جاء على فاعول) مى نويسد- طالوت و جالوت و صابون عربى نيستند و آن را بكار نبرده اند بر خلاف عاشورا كه از قديم بكار رفته است هر چند كه طالوت و جالوت مثل داود در قرآن هست ولى اسامى غير عربى هستند.
غير عربى و ريشه اى در زبان عرب ندارد (نظر دقيق راغب از طرف معرب نويسان همگى تأييد شده است).
الجلد، يعنى پوست بدن و جمعش- جلود است، خداى تعالى گويد:
كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها- 56/ نساء) و اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ (1) إِلى ذِكْرِ اللَّهِ- 23/ زمر) در اين آيه گويد: حَتَّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ- 20/ فصّلت) و وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا- 21/ فصّلت) كه گفته شده- جلودى كه در اين آيه عليه مرتكبين گناه گواهى مى دهد اندامهاى شهوانى و جنسى است. (جَلَدَهُ:) به بدنش زد مثل:
بطنه و ظهره- يعنى به شكمش و پشتش زد.
ضربه بالجلد- مثل- عصاه- است يعنى او را با عصا زد.
خداى تعالى گويد: فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِينَ جَلْدَةً- 4/ نور) يعنى هشتاد ضربه بر بدن.
جلد- پوست جدا شده از بدن نوزاد شتر است.
جلد جلدا- كه اسم فاعلش جلد و جليد است- يعنى نيرومند و قوى كه اصلش باز نيرومند شدن پوست گرفته شده.
ماله معقول و لا مجلود- يعنى عقل و نيروى بدنى ندارد.
أرض جلدة- تشبيهى است از همان معنى يعنى زمينى كه خاكى پر قدرت و بار ده دارد.
(مجمع البيان/ 1، 357- مقاييس اللّغه/ 1- مجمع البحرين/ 2، 311- تهذيب اللّغه/ 11، 5- تفسير كشّاف/ 1، 249- تفسير كبير/ 5، 199- المحكم/ 7، 249- جمهرة اللّغه/ 3، 390).
(1) آيه 23/ زمر است كه مى فرمايد خداوند نيكوترين سخن را فرو فرستاد و آن نامه اى و كتابى است كه محتوايش در نيكويى و راستى و مفهوم آياتش، دو دو يعنى با بشارت و انذار همانند يكديگرند كه با شنيدن آنها وجود كسانى كه مجذوب عظمت پروردگارشان هستند از آيات انذار و سرنوشت بد فرجامان مضطرب و سپس با شنيدن آيات بشارت و ياد خدا دلهاشان آرامش خاطر يا بد و اين راهنمونى خداوند مؤمنين و راه يافتگان را به فرجام نيك و بمطلوبشان مى رساند و آنان كه گمراهى را برگزيدند ديگر برايشان راهنمايى نيست زيرا فرجام ناپسند را خود برگزيده اند.
ناقة جلدة- يعنى مادّه شتر قوى.
جلّدت كذا- روپوش و پوستى بر او قرار دادم.
فرس مجلّد- اسبى كه از تازيانه خوردن بى تابى نمى كند و تشبيهى است به مردى قوى كه از زدن، دردى به او نمى رسد.
جليد- يخ و برف و شبنم كه سوزش زياد و سردى آن تشبيهى است از سختى و صلابت و قدرت.
اصل جلس- يعنى زمين سفت و سخت و- نجد- (يعنى زمين مرتفع و بلند كوهستانى) را هم- جلس- مى گويند و بهمين جهت از پيامبر روايت شده كه:
(أعطاهم المعادن القبيلة غوريّها و جلسها) (پيامبر معادن قبيله اى را چه در دره ها در مرتفعات به آنها بخشيد).
جلس- يعنى نشست- و اصلش اين است كه كسى جاى بلندى را براى نشستن در نظر مى گيرد سپس مى نشيند بعدا هر قعودى و نشستى، و قرار گرفتنى را- جلوس- گفتند، مجلس- هم مكان نشستنى است كه بر آن قرار مى گيرند، خداى تعالى فرمايد:
إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ (1) فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ- 11/ مجادله).
(1) آيه 11/ سوره مجادله است كه از نام سوره گفتگوهاى لفظى و مجادله و استدلال و بحث فهميده مى شود كه يكى از آن موارد تشكيل دادن جلسات و نشستن در مجالس در كنار يكديگر است كه غالبا براى ورود و خروج و نشستن بالا و پائين ميان انسانها همواره تعارف و بحث و مجادله در مى گيرد خصوصا اگر افرادى عالم و غير عالم وارد شوند و لذا خداوند عليم بهترين رهنمودها را مى فرمايد: آغاز اين آيه چنين است يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ وَ إِذا قِيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ- 11/ مجادله).
اى انسانهاى مؤمن هر گاه در مجلسى به شما گفته شود كه به ديگران جاى دهيد فراخ و باز ننشينيد بلكه جمعتر نشينيد و ديگران را جاى دهيد و اگر گفته شد برخيزيد، برخيزيد، زيرا رفعت و بزرگى را خداوند بشما خواهد داد نه مجالس، و عالمان را نيز همچنين درجاتى مى دهد، خداوند بكارهاتان آگاه است، دستورات اين آيه تنبيهى است بر اينكه آداب حضور و نشستن در مجالس نبايستى از روى بزرگى و رفعت و علم و تفاخر باشد كه از روى انسانيت و اخلاق اسلامى بايد باشد و همه بايستى برادر وار
اصل- جلو- آشكار شدن و كشف كردن است، أجليت القوم عن منازلهم فجلوا عنها- يعنى آن عدّه را از منازلشان كوچاندم و آنها نيز بيرون رفته و جلاى وطن كردند، جلا- نيز در همان معنى است.
شاعر گويد:
فلمّا جلاها بالأيام تحيّرت ثبات عليها ذلّها و اكتئابها (1)
(همينكه از دود دادن زنبورها را دور كرد از پايدارى آنها در سختى ها و مرارت ها به شگفت آمد).
خداى عزّ و جلّ گويد: وَ لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيا- 3/ حشر).
(و اگر نه اين بود كه يهود بنى نضير كه بنابر فرمان خداى بايستى از مدينه دور شوند و فتنه انگيزى نكنند اگر تمكين نمى كردند در دنيا معذّبشان مى كرد).
از اين واژه اصطلاحات- جلالى خبر، خبر جلىّ قياس جلّى هست يعنى خبرى و قياسى منتشر شده و پراكنده و روشن، ولى واژه جال در اين فعل شنيده نشده.
جلوت العروس جلوة- عروس را بخوبى نگريستم.
جلوت السّيف جلأ- شمشير را صيقل دادم.
السّماء جلواء- آسمان صاف و روشن.
رجل أجلى- مردى كه جلو سرش كم مو است.
(تَجَلَّى)- چيزى كه ذاتا روشن است، در آيه وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى- 2/ اللّيل) و گاهى تجلّى- با امر و فعل است، مثل فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ- 143/ اعراف) و گفته شده، فلان ابن جلا (2) يعنى او مشهور است.
در كنار هم بنشينند زيرا تنها خداست كه رفعت و درجات علمى علما و سايرين را با آگاهى پاداش مى دهد، امروز ما مى پنداريم كه ميز گرد سوغات غربيهاست و حال آنكه آنها سالها است از مآخذ اخلاق و انسانى اسلام بهره گرفته اند.
(1) شعر از ابو ذؤيب- است كه زنبوران عسل را وصف مى كند. إيام و أيام از آم، يام، اياما (باب ضرب) است بمعنى دود كردن در كندوها تا زنبورها دور شوند بتوانند عسل را بر دارند كه در شعر به آن اشاره شده است.
(2) اين عبارت از شعر سحيل بن وثيل- است كه (با مصراع بعدش چنين است).
انا ابن جلا و طلّاع الثّنايا متى اضع العامّة تعرفونى
أجلوا عن قتيل إجلاء از او دور شدند و ندانستند كه چه كسى او را كشته است.
(زياد و انبوه) خداى تعالى گويد: وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبًّا جَمًّا- 20/ فجر) يعنى مال و ثروت را زياد و بشدّت دوست داريد.
جمّة الماء- يعنى فراوانى آب و آبگير بزرگى كه سيلابها در آن جمع مى شود اصل كلمه- جمّ- از جمام- يعنى سكون و اقامت براى استراحت و دور كردن بار سختى هاست.
جمام المكّوك دقيقا- پر شدن پيمانه از آرد بطوريكه سر ريز شود، باعتبار معنى زيادى و كثرت به گروه و جماعتى از مردم كه چيزى را مطالبه مى كنند و يا در زحمت هستند- جمّة- گويند. و نيز، جمّة- موهاى جلو پيشانى و بنا گوش.
جمّة البئر- گودى ته چاه آب كه گويى مدّتها آب در آنجا جمع شده.
جمّه يعنى اسب تيز تك كه در جايى بسته باشند به شباهت آب راكد و زياد كه در يكجا مانده و جمع شده، الجمّاء الغفير- جماعات و گروههاى مردم.
شاة جمّاء- گوسپند بى شاخ، به اين اعتبار كه بجاى شاخ پيشانيش پر پشم است.
گردنكشى كرد، خداى تعالى گويد: وَ هُمْ يَجْمَحُونَ- 57/ توبه) يعنى شتابان مى دوند، اصلش در باره اسب است در وقتى كه با ديدن و حركت و جست و خيزش بر راكبش چيره مى شود و عنان را از او بر مى گيرد اين حالت اسب يعنى ناميدن آن با واژه- جمح و جموح- از معانى- نشاط و مرح- يعنى (اسبان با نشاط و شاد) و رساتر است.
(يعنى من شناخته شده هستم و از پيچش كوهها و درّه ها حمله مى كنم، و مى نگرم اگر عمّامه ام را بردارم مرا مى شناسيد) در جنگها رسم بوده كه دستار بر سر مى پيچيدند و در صلح بر مى داشتند حجّاج بن يوسف ثقفى ستمگر و خونخوار هنگام ورودش بكوفه با دستارش به منبر مى رود و به اشعار سحيل استشهاد مى كند تا مردم را مرعوب سازد و پس از آن جناياتى كه در تاريخ نظير نداشته مرتكب مى شود و خودش مى گويد مى خواهم در خونريزى كسى بر من پيشى نگيرد، لعنة اللّه تعالى عليه. (مروج الذّهب/ مسعودى ج 5، ص 249- لسان العرب/ ابن منظور ج 8. [...]
جماح- گلوله اى كه براى پرتاب بر سر نيزه و بجاى آن مى گذارند كه تشبيهى است به گلوله اى كه كودكان در بازى پرتاب مى كنند.
جمع- يعنى نزديك نمودن و پيوستن بعض از چيزى به بعض ديگر آن مى گويند:
جمعته فاجتمع- (جمعش كردم و جمع شد) خداى عزّ و جلّ گويد:
وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ- 9/ قيامه).
(آيه مباركه در باره آثار دگرگونى منظومه شمسى در آستانه قيامت است كه خورشيد و ماه بگونه نخستينشان بر مى گردند و جمع مى شوند چنانكه در آغاز خلقشان فرمود: كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما- 30/ انبياء) و آيات وَ جَمَعَ فَأَوْعى 18/ معارج) و جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ- 2/ الهمزه).
(مال و ثروت را جمع كرد و در دفينه ها حفظ كرد كه در واقع ملامتى و هشدارى است بر مال اندوزى و زر پرستى) و آيات يَجْمَعُ بَيْنَنا رَبُّنا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنا بِالْحَقِّ- 26/ سباء) و (لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ- 57/ آل عمران) (رسيدن به آمرزش و رحمت حقّ از آنچه گرد آورى مى كنيد بهتر است). و آيات (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ- 88/ اسراء) و فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً- 99/ كهف) و إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ (1)- 140/ نساء) و وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى أَمْرٍ جامِعٍ- 62/ نور) يعنى بر كارى بس بزرگ كه مردم بر آن جمع مى شوند، گويى كه همان كار مردم را گرد آورده است.
و آيه ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ- 103/ هود) يعنى در آن هنگامه جمعشان مى كنند مثل: آيات يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ- 9/ تغابن) كه بجاى مجموع- واژه هاى-
(1) تمام آيه چنين است إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً- 140/ نساء) اين آيه اشاره به كسانى است كه به حشر و معاد معتقد نيستند هر چند كه دسته اوّل آنها يعنى منافقين بظاهر خود را مسلمان بدانند خداوند در اين آيه ناباورى آنها را بقيامت و مكافات اعمالشان آگاهى مى دهد ولى مؤمنين را بلافاصله چنين معرّفى مى كند كه مى گويند: رَبَّنا إِنَّكَ جامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ- 9/ آل عمران).
پروردگار ما، تو جمع كننده همه مردم در هنگامه اى هستى كه ريب و رياء و ترديدى در آن نيست زيرا اللّه خلاف وعده نمى كند.
جمع، جميع، جماعة- گفته مى شود، خداى عزّ و جلّ گويد: وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ- 166/ آل عمران) و وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ- 32/ يس).
جمّاع- يعنى مردى كه با يكديگر متفاوتند امّا در يكجا جمعند.
شاعر گويد:
بجمع غير جمّاع (مردم يكپارچه، كه ناهمگونند ولى جمعند).
باب افعال اين واژه، مثل- أجمعت كذا- بيشتر از ثلاثى مجرّد آن بامور فكرى و نفسانى مربوط مى شود، در آيه فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ- 71/ يونس).
شاعر گويد:
هل أغزون يوما و أمرى مجمع (آيا روزى خواهند جنگيد در حالى كه كارم فراهم است).
خداى تعالى گويد: فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ- 64/ طه) و هرگاه گفته شود: أجمع المسلمون (1) على كذا يعنى آراء و افكارشان بر آن كار يكى است و اتّفاق نظر دارند، نهب مجمع- غنيمتى كه با تدبير و انديشه بآن مى رسند، و سخن خداى عزّ و جلّ كه مى فرمايد: إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ- 173/ آل عمران) گفته شده، يعنى آرائشان را در تدبير و انديشه عليه شما جمع كردند و نيز گفته اند، يعنى لشكريانشان را عليه شما جمع كردند.
(جَمِيع)، أجمع و أجمعون، براى تأكيد در جمع شدن در كارى بكار مى رود امّا-
(1) منابع مورد استفاده مجتهدين و فرق اسلامى به تفاوت بر چهار اصل مبتنى است. 1- قرآن 2- سنّت 3- عقل 4- إجماع كه اين چهار جمعا ويژه فقه جعفرى است، صاحب مجمع البحرين به نقل از شيخ طوسى مى نويسد: جمهور مسلمين إجماع را دليل سمعى مى دانند نه عقلى، داود كه از پيشوايان اصحاب ظاهر است، إجماع صحابه را حجّت مى داند امّا مالك اجماع اهل مدينه را و باقى علماء را در هر عصرى و زمانى حجّت مى دانند ولى اماميّه مى گويند (انّ الامّه لا يجوز أن تجتمع على خطا) و هر عصرى از اعصار ناگزير امامى بايد كه حافظ شرع باشد و پس از او علمايى كه بر مبانى چهار گانه عمل مى كنند و احكام مستحدثه يعنى جديد را كه مورد ابتلاء و نياز رو برو شد جامعه است كه با استنباط پاسخگو باشند بديهى است هر كدام از اصول چهار گانه در جاى خود از اهميّت ويژه اى برخوردار است چرا كه قرآن مجيد، همواره باين چهار ركن يعنى قرآن، سنّت پيامبر (ص) و عقل، و اجماع اشاره مى كند. (مجمع البحرين 4/ 317)
أجمعون- معرفت و شناسايى را توصيف مى كند و نصب دادن آن بصورت (حال) صحيح نيست، مثل آيات: فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ- 30/ حجر) و وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ- 93/ يوسف) (در آيه اوّل- اجمعون- وصف و بدل از- كلّهم- است كه در حالت رفع است و در آيه دوّم نيز- اجمعين- وصف و بدل از- باهلكم- است كه مجرور به حرف (ب) بر سر- اهلكم- و در حال جرّ است).
امّا واژه جميع- منصوب به حال است كه از نظر معنى براى تأكيد بكار مى رود، مثل آيات: اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً- 38/ بقره) و فَكِيدُونِي جَمِيعاً- 55/ هود).
ناميدن روز (جمعه) را، به يوم الجمعه براى گرد آمدن و جمع شدن مردم براى نماز در آن روز است، خداى تعالى گويد: إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ- 9/ جمعه).
مسجد الجامع- واژه جامع، وصف و صفت مسجد نيست بلكه از نظر كار و زمانى كه جمع كننده مردم براى نماز است آنرا آنطور ناميده اند.
قدر جماع جامع- يعنى ديگ بزرگ.
استجمع الفرس جريا- آن اسب خود را جمع كرد و بسيار تند و تيز رفت.
معنى جمع شدن هم روشن است يعنى گرد آمدن و فراهم شدن.
ماتت المرأه بجمع- وقتى كه زنى در آبستنى مى ميرد كه بتصوّر مردان او با فرزندش بجمع گفته مى شود.
هى منه بجمع- يعنى او دوشيزه است و اين اصطلاح بخاطر جدا نشدن پرده بكارت از اوست يعنى همان حال طبيعيش باقى است و همراه آن است.
ضربه بجمع كفّه- انگشتانش را جمع و مشت كرد و باو ضربه زد.
أعطاه من الدّارهم جمع الكفّ- با دو دست پرش باو پول داد.
جوامع (مفرد آن- جامعه) يعنى غل و زنجيرهايى كه پاها و دستها را مى بدند و بهم جمع مى كند.
جمال يعنى حسن و زيبايى بسيار و بر دو نوع است:
اوّل- آنگونه زيبائى كه ويژه جان و بدن و فعل و كار انسان است.
دوّم- زيبائى در ساير پديده هاى عالم غير از انسان، و بر اين وجه از پيامبر (ص) روايت شده است كه:
(إنّ اللّه جميل يحبّ الجمال) كه هشدار و آگاهى است بر اينكه خيرات زياد از خداى افاضه مى شود و اللّه كسى را كه باين صفت يعنى منشاء خيرات متّصف باشد دوست مى دارد، خداى تعالى گويد:
وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ (1)- 6/ نحل).
(جَمِيلٌ)، جمال و جمّال- براى زيادى و مبالغه بكار مى رود خداى تعالى فرمايد:
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ- 18/ يوسف) و فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلًا- 5/ معارج) اين فعل بشكل مصادر- مجامله و إجمال- نيز بكار مى رود.
جاملت فلانا- يعنى به نيكى با او رفتار كردم.
أجملت فى كذا- در آن كار مدارا و نيكويى كردم.
جمالك: در معنى أجمل- يعنى نيكى كن و باعتبار معنى زيادى و فزونى كه در اين فعل هست به هر جماعت و گروهى كه داراى روابط اجتماعى و پيوستگى
(1) قسمتى از آيات 5 و 6/ نحل، است كه نام خود سوره تفكر انگيز، و عبرت زا است مى گويد: وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فِيها دِفْءٌ، وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ- 6 و 5/ نحل) سخن در باره 1- زيبائى هاى طبيعى 2- منافع اجتماعى 3- زيبايى هاى هنر واقعى است، اوّل از پوست چهار پايان پشم و لباس زيبا و فرشهاى رنگين به دست مى آيد و گر نه انسان از ايجاد آنها ناتوان است و بدون بهره از پشم و چرم حيوانات زندگيش مختل و رو به زوال است.
دوّم- از شير و گوشتشان مى خورند و گر نه از گرسنگى و كمبود آنگونه مواد غذايى بيمار و ناتوان مى شوند و از حركات و رفت و برگشت دسته جمعى گلّه ها در صحرا كه زيباترين شكل حيات است متمتّع مى شود پس جمالى كه در اين آيه خداوند به آنها اشاره مى كند بر اساس سه نياز حيات و هستى انسان ها است: 1- پوشاك و رنگ آميزيهاى دلفريب آن 2- زيبايى در مزه هاى و خواصّ و رنگهاى گونه گون غذاها 3- بهره روحى و معنوى از حركت دستجمعى رفت و برگشت گله ها كه هزاران برّه و گوساله ناگهان با هزاران گوسفند و گاو كه از چرا برگشته اند در يكديگر در مى آميزند و هيچ برّه اى و گوساله اى زير پستان غير مادر خود شير نمى خورد و چه زيبائى هنرى و طبيعى از اين با ارزشتر كه خداوند در آيه با واژه هاى 1- دف (گرما و حرارت طبيعى) 2- منافع و سود سرشار 3- جمال و زيبائى، اشاره مى نمايد تا تدبّر شود.
هستند- جملة- گفته مى شود.
مجمل- هم يعنى حسابى كه تفصيل داده نشده و همينطور به سخنى كه با شرح و تفصيل بيان نشده- مجمل- گويند، أجملت الحساب، و أجملت فى الكلام- يعنى حساب را خلاصه و سخن را كوتاه و مجمل- گفتم، خداى تعالى گويد:
وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ (جُمْلَةً) واحِدَةً- 32/ فرقان) يعنى چرا همه آيات دستجمعى و با هم نازل نمى شود نه آنطوريكه قسمت قسمت و پراكنده مى آيد.
سخن فقهاء اين است كه- مجمل- چيزى است كه نياز به شرح و بيان دارد و حدّ و تفسيرى در آن نيست و نيز- مجمل- يادآورى و ذكر يكى از حالات بعضى از مردم كه با آن هست، هر چيزى بايستى صفتش در نفس خودش بيان شود و روشن باشد تا با آن صفت و ويژگى تميز داده شود، حقيقت مجمل فراگيرى و مشتمل بودن اشياء زيادى است كه خلاصه و از هم تفكيك نشده است.
(جَمَل)- شترى است كه دندان نيش و پيشين دهان او در آمده باشد جمعش- جمال، أجمال، جمالة است. خداى گويد: حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ- 40/ اعراف) و جِمالاتٌ صفر- 33/ مرسلات).
جمالات- جمع جمالة و جماله جمع جمل است كه جمالات با ضمّه حرف (ج) نيز خوانده شده و در باره آيه فوق يعنى حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ- 40/ اعراف) گفته شده.
جمل- طناب چند لايه و تابيده شده كشتى است.
الجامل- شترانى كه با شتربانشان همراهند مثل- باقر.
اتّخذ الّليل جملا- استعاره است چنانكه مى گويند:
ركب اللّيل- يعنى در شب با شتر و اسب سفر كرد.
ناميدن شتر به جمل اشاره اى است به آيه وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ- 6/ نحل) زيرا شتر را در رديف زيبائيها و خوبيها براى خويش به حساب مى آورند.
اجتمال- از باب افتعال از همين واژه است يعنى چرب كردن با پيه و چربى.
جملت الشّحم- پيه را آب كردم.
الجميل:- پيه و چربى آب شده، زنى به دختر مى گويد تجمّلى و تعفّفى- يعنى آن چربى و باقيمانده شير را بخور و بنوش.
اصل جن، پوشيده و پنهان بودن چيزى از دسترس حسّ است، جنّه اللّيل و أجنّه و جنّ عليه فجنّه- يعنى شب آن را پوشيده داشت و پنهان كرد.
أجنّه- چيزى بر رويش قرار داد تا پوشيده شود مثل:
قبرته أقبرته- در گورش گذاشتم و سقينه و أسقينه- آبش دادم.
جنّ عليه كذا- او را پوشاند، خداى عزّ و جلّ گويد: فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً (1)- 76/ انعام).
جنان- قلب است زيرا ظاهر نيست و از حواس ظاهر پوشيده و پنهان است.
مجنّ و مجنّه- سپرى است كه صاحب سپر و جنگجوى را پنهان مى دارد، خداى عزّ و جلّ فرمايد:
اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً- 16/ مجادله).
(سوگندهاى خود را سپرى براى پوشاندن چهره هاى غير ايمانى، و اسلامى خود قرار دادند).
حديث (الصّوم جنّة) يعنى روزه نگاهدارنده و سپرى است براى ايمان و مؤمنين.
(جَنَّه)- هر باغ و بستانى كه داراى درختان انبوه است و زمين را مى پوشاند، خداى عزّ و جلّ فرمايد:
لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمالٍ- 15/ سبا) و وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ- 16/ سباء) و وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ- 39/ كهف) درختانى هم كه پر شاخ و برگند- جنّة- ناميده اند، و سخن شاعر بر اين معنى حمل شده است كه: من النّواضح تسقى جنّة سحقا-
(1) چون شب بروى در آمد و تاريكيش او را فرا گرفت ستاره اى ديد كه در ادبيات قرآن و اوج فصاحتش گاهى مضاف حذف مى شود مثل- و اسأل القريه كه اهل قريه مراد است در آيه فوق هم (تاريكى شب) او را گرفت و پوشاند مراد آيه است كه فقط. ليل- ياد آورى شده.
(از شتران آبكشى كه باغ دور افتاده و تشنه و پژمرده را آب مى دهد).
جنّه- يعنى بهشت يا بصورت تشبيه به باغى كه در زمين هست چنان ناميده شده هر چند كه ميانشان فرقى و تفاوتى است و يا بخاطر پوشيده بودن نعمتهايش از ماست، و در سخن خداى تعالى در آيه زير بآن اشاره شده است كه: (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ (1)- 17/ سجده) ابن عبّاس (رض) گفته است: جنّات كه در قرآن به لفظ جمع آمده است از اين رواست كه هفت جنّت هست:
1- جنّة الفردوس 2- عدن 3- جنّة النّعيم. 4- دار الخلد 5- جنّة المأوى 6- دار السّلام. 7- علّيّين.
(جنين)- هم طفلى است تا زمانى كه در رحم مادر هست جمعش- أجنّة خداى تعالى گويد: (وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ- 32/ نجم) كه واژه- جنين- بر وزن فعيل در معنى مفعول است و نيز جنين- قبر است كه در اين صورت- فعيل- در معنى فاعل است.
در باره اطلاق واژه (جنّ)- بموجودات نامرئى دو وجه گفته شده:
اوّل- براى موجودات نامرئى روحانى كه از تمام حواسّ ظاهرى ما پنهانند، و نقطه مقابلش- إنس است و بر اين وجه فرشتگان و شياطين نيز جزء آنها خواهند بود پس هر فرشته اى پرى يا جنّى است و هر پرى و جنّى فرشته نيست،
(1) آيه 17/ سجده است كه اشاره به يكى از نعمتها و پاداش مؤمنان دارد مى گويد (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ- 17/ سجده) يكى از پاداشهايى كه مربوط بآخرت است و كيفيّتش براى ما در دنيا و بر حواس ناقص ما پوشيده است روشنايى چشم است كه پاداش اعمال نيك اين جهان در آن جهان است چون گروهى از حقّ ناسپاسان در دنيا با داشتن چشم و دل و گوش و تمام حجّتها و دلائل باز راه كفران و ستمگرى و تبهكارى مى پويند در آن جهان ناگزير نابينا از خاك لحد برمى خيزند و گويا درد و عذاب بزرگى است كه مى گويند چرا كوريم و حال اينكه در دنيا چشم و دل و گوش داشتيم، پاسخشان اين است (مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا- 72/ اسراء) ديده داشتيد در نيافتيد و حقّ نديديد گوش داشتيد حقّ را نشنيديد و از ستوران گمراه تر بوديد، پس روشنايى چشم در آخرت كه در آيه اشاره شده بهترين نعمت و وجه تمايز ميان مؤمن و كافر است زيرا مؤمنين (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ 23/ قيامه) و ناسپاسان از چنين نعمتى محرومند.
ابو صالح (1) گفته است كه همه فرشتگان نامرئى اند.
دوّم- گفته اند بلكه جنّها بعضى از نامرئيان و روحانيان هستند زيرا چنان موجوداتى روحى سه گونه اند:
1- گروه اخيار كه همان فرشتگانند.
2- گروه اشرار يا شياطين.
3- گروه اوساط كه از دو دسته اخيار و اشرار در ميانشان وجود دارد و اين دسته هاى پريان هستند كه آيه قرآن بر اين معنى دلالت دارد كه (قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ ... وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ- 1- 14/ جنّ) (كه اشاره به دو دسته بد و خوب پريان است.
(الجنّه)- يعنى جماعت و گروه پريان، خداى تعالى گويد:
(مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ- 6/ النّاس) و (وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً- 1158/ صافّات)- الجنّه- همان جنون و ديوانگى است، خداى تعالى گويد: (ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ (2)- 46/ سباء) يعنى جنون، و جنون حائل و مانع ارتباط عقلانى ميان نفس و عقل است.
جنّ فلان- جن زده شد، كه فعلش بر وزن- فعل- است مثل وزن و بناى بيماريها و دردها مانند- زكم، لقى، حمّ- يعنى (زكام شد، لقوه گرفت، تب دار شد).
اصيب جنانه- به بيمارى قلبى دچار شد و گفته اند وقتى كه رابطه ميان
(1) ابو صالح از بزرگان تابعين و شاگردان ابن عبّاس است و بطوريكه بدر الدّين زر كشى در جلد اوّل البرهان فى علوم القرآن نقل مى كند دو تن از علماى بزرگ علم و ادب يعنى ابو محمّد سليمان بن مهران معروف با عمش و ابو نصر محمّد بن سائت معروف به كلبى از شاگردان ابو صالح بوده و از او حديث روايت كرده اند و يكى از احاديث او در باره قرآن است كه ابو صالح مى گويد (انزل القرآن على سبعة احرف صارفى عجز هوازن فيها خمسه)- برهان ج 1- 283 و 284 و 439.
(2) تمام آيه چنين است (قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرٌ لَكُمْ ...- 46/ سبا) بگو شما را بيك چيز اندرز مى دهم و آن اينست كه براى خدا دو دو يا تك تك قيام كنيد و سپس با خود بينديشيد و به يكديگر باز گوئيد كه يار و مصاحب شما را بيمارى روانى و نامرئى نيست او بر شما بيم دهنده اى بيش نيست، و خداوند در غالب آيات مخالفين حقّ و راستى را نخست به قيام عليه هواهاى نفسانى و فساد مى خواند و سپس به تفكر و انديشه دعوت مى كند و اين دو پايه اساس وصول به حقّ و صراط مستقيم با انديشه صحيح و گزينش دين حقّ است يكى مبارزه با تباهى و هوسها و شيطنتها.
دوم- انديشه و تفكّر، تا تفكّر خالى از اغراض بوده و بخاطر يافتن راه حقّ باشد.
كارهاى بدنى و عقلى بريده شود مى گويند- جنّ عقله- عقل و خردش بيمار است (بيمارى روانى).
و بر آن اساس سخن خداى تعالى است كه كفّار به پيامبر (ص) گفتند: (مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ- 14/ دخان) يعنى از پريانى كه او را مى آموزند، با او هستند، و همچنين آيه (أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ- 36/ صافات).
جنّ التّلاع و الآفاق- گياه بهاره و بيابانى بمقدارى آنجا زياد شد كه گويى زمينى مجنون و جنّ زده است، و آيه (وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ،- 27/ حجر) اشاره به خلقت و آفرينش نوعى از پريان است.
و آيه (كَأَنَّها جَانٌّ- 10/ نمل) گفته شده اشاره به نوعى از مارهاست.
اصل جنب عضوى از بدن (پهلو) و جمع آن- جنوب- است، خداى تعالى گويد:
(فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ- 35/ توبه).
پيشانيها و پهلوهاشان را با همان زر و سيم اندوخته و مورد پرستش دنيائيشان داغ مى كنند).
و آيه (تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ- 16/ سجده).
(شب هنگام براى عبادت، پهلوها را از استراحت دور مى كنند و برمى خيزند).
در آيه (قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ- 191/ آل عمران) واژه جنوب بطور استعاره چنانكه عادت اعراب است در باره ساير اعضاء استعاره شده است و مثل- يمين و شمال بكار رفته است.
چنانكه شاعر گويد:
من عن يمينى مرّة و أمامى (گاهى از جانب راستم و گاهى پيشارويم).
جنب الحائط و جانبه- يعنى كنار ديوار و سوى او.
و آيه (وَ الصَّاحِبِ (بِالْجَنْبِ) (1)- 36/ نساء) يعنى با همسفر و نزديك.
(1) قسمتى از آيه 36/ نساء است كه بهترين تعيين كننده روابط اجتماعى اسلامى انسانهاست مى گويد:
و آيه (يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي (جَنْبِ اللَّهِ)- 56/ زمر) يعنى افسوس بر من و بر زيانبارى من كه از خدا و امر او و حدودى كه براى ما معيّن فرمود دورى كردم.
سار جنيبه، جنيبته، جنابيه و جنابيته- يعنى به سويش.
جنيته- به پهلويش زدم مثل- كبدته و فأدته- به كبد و دلش زدم و نيز مربوط به بيمارى دل و كبد است يعنى (ذات الجنب- پهلو درد).
جنب- از درد پهلو شكايت كرد مثل- كبد و فئد- از درد كبد و دل شكايت كرد.
از اسم مصدر- الجنب- به دو صورت فعل ساخته شده:
اوّل- در معنى- به طرف او رفتن به جانب و ناحيه او رفتن.
دوّم- در معنى رفتن به كنار كسى و به حضور كسى رفتن.
فعل اوّل مثل- جنبته و أجنبته (به جانب او و حول و حوش او رفتم).
و آيه (وَ الْجارِ الْجُنُبِ- 46/ نساء) يعنى همسايه دورتر و غير خويشاوند شاعر گويد:
فلا تحرمنّى نائلا عن جنابة (1).
رجل جنب و جانب- مردى كه از راه، دور و منحرف مى شود، خداى عزّ و جلّ
(وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالًا فَخُوراً- 36/ نساء) خداى را بپرستيد و شرك نورزيد با پدر و مادر، با خويشاوندان، يتيمان، و مسكينان، همسايه خويشاوند، همسايه دورتر و غير خويشاوند و همراه در سفر و رهگذران آواره از ديار، خدمتكاران و اسيران با تمام اين اقشار رابطه احسان و نيكى داشته باشيد زيرا خداوند، خودستا و نازنده و متكبّر به مال را دشمن دارد و سپس در باره بخيلان مال اندوز و كفّار و رياكاران كه قرين و يار شيطانند بحث مى كند، براستى كه سراسر قرآن- مثانى متشابها- است يعنى اساس و رشد حركت انسانى را بسوى اللّه از دو محور معيّن مى كند 1- پالايش روح از زشتى ها و پيرايش او به نيكى ها، 1- خوددارى از هوسها 2- خود سازى با عبادات 1- كفران به طاغوت 2- ايمان به اللّه 1- دورى از ستم 2- به يارى ستمديده و مظلوم برخاستن 1- دورى از جهالت 2- گرايش به علم و حقيقت. اينها بودند كليد رمز آرامش دل و رشد كامل كه مكتبهاى غير الهى از آنها بى بهره اند زيرا تنها (إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ- 45/ عنكبوت) و (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ. 90/ نحل).
(1) شعر بالا مصراعى است از قصيده علقمة بن فحل، شاعر قبل از اسلام كه او را با امرء و القيس
فرمايد: (إِنْ (تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ- 31/ نساء) و (الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ- 37/ شورى) و (وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ- 30/ حج) و (وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ- 36/ نحل).
كه اجتناب- در آيات فوق عبارتست از ترك كردنشان و دور شدنشان از كبائر و دروغ و طاغوت، و در آيه (فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (1)- 90/ مائده) واژه- فاجتنبوه- در اين آيه يعنى- آن را دور كنيد از واژه- اتركوه- يعنى شما او را ترك كنيد، در معنى رساتر است.
جنّب بنو فلان- وقتى در شترانشان شير نيست.
(جنب) فلان خيرا و جنب شرّا- از خير و شر رانده و دور شده، خداى تعالى در باره آتش عذاب گويد:
(وَ سَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى الَّذِي يُؤْتِي مالَهُ يَتَزَكَّى- 17/ اللّيل).
مقايسه كردند و او برتر شناخته شد، مى گويد:
1-
و فى كلّ حىّ خبطت بنعمة و حق لشاس من يداك ذنوب 2-
و ما مثله فى النّاس الّا قبيلة مساو و لادان لذاك قريب 3-
فلا تحرمنى نائلا عن جنابة فانّى امرو وسط القباب غريب
1- بخشش تو به همه قبائل رسيده است چه رسد به شاس برادرم كه او هم بى بهره نشد 2- مانند قوم و قبيله تو در مردم نيست هر چند نزديك باشد 3- پس مرا نيز كه از قبيله اى دور هستم از بخشش و آزادى باز مدار و از ديارم دور مساز.
(1)- قسمتى از آيه 90/ مائده است و مربوط بحكم آيه فوق كه چنين است (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ- 90/ مائده) در اين آيه شيطان، و عواملى را كه افعال شيطانى است مانند خمر و قمار كه جامعه را از ياد خدا و نماز باز مى دارد و بذر كينه توزى و بغض و دشمنى را در دلها مى كارد با فعل- فاجتنبوه يعنى پس دورش كنيد و از دايره زندگى او را و آثار شومش را حذف كنيد ذكر شده كه به گفته مؤلّف محترم واژه- ترك كردن- بكار رفته (يعنى بروش ليبراليستها كه فساد را باقى مى گذارند و مى گويند دورى كنيد). بلكه مى فرمايد فاجتنبوه- يعنى دور و محوش كنيد و امروز جهان غرب و شرق از چنين فساد و تباهيها در اثر وجود خمر و قمار بفرياد آمده اند امّا در حكومت عدل اسلامى با اجراى همين فرمان قرآن يعنى دور كردن ميخوارگى و قمار، جان و مال، و ناموس ميليونها انسان مسلمان ايرانى كشور عزيزمان و ارواح ميليونها جوان با استعداد در راه خودكفايى و سازندگى جامعه قرار گرفته چون عوامل شيطانى از ميانه مردم رخت بربسته است.
(آتش عذاب را از پرهيزكارى كه مال خود را در راه خدا و بخاطر تزكيه بنفس مى دهد دور خواهد كرد).
اگر واژه جنب- بدون مفعول بكار رود مثل:
جنب فلان- از خير دور شد و همينطور در دعاى به خير، و در آيه مباركه (وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ- 35/ ابراهيم).
(مرا و پسرانم را از پرستش بتها دور دار).
گفته شده- و اجنبنى- از- جنبته عن كذا است- يعنى از آن دورش كردم.
و نيز گفته اند- از جنبت الفرس است- يعنى اسب را به سوى خودم كشاندم.
و در آيه اخير گويى حضرت ابراهيم (ع) از خداوند مى خواهد با الطاف خودش و با وسائل و اسباب خفيّه اش او و تبار و فرزندانش را از شرك و پرستش بتها دور دارد.
الجنب- يعنى فاصله و گشادى ميان دو پا، كه گويى تركيب و خلقت او طورى است كه يكى از پاها از ديگرى دورتر است و آيه (وَ إِنْ كُنْتُمْ (جُنُباً فَاطَّهَّرُوا- 6/ مائده) يعنى اگر جنب شديد و جنابتى در اثر انزال بشما رسيد خود را پاكيزه كنيد.
افعال واژه جنب- در معنى آيه فوق- جنب و أجتنب و تجنّب- است و چون جنابت سبب دور شدن از نماز و حكم شرعى است- جنابة- يعنى دور كننده ناميده شده.
جنوب- نقطه مقابل- و ناميدن آنجا بجنوب يا به اعتبار اين است كه جنوب، آمدن از جانب كعبه است و درست هم همين است و يا به اعتبار رفتن از آنجا است و هر دو معنى در معنى جنوب هست.
و از واژه جنوب عبارتهاى:
جنبت الرّيح- يعنى باد جنوبى وزيد (1).
فاجنبنا- در باد جنوب داخل شديم.
(1) بادهاى چهار گاه را 1- باد جنوب 2- باد شمال 3- باد صباح، 4- باد دبور، مى نامند و باد سموم- نيز باد گرم و هلاكت زاست كه هم در شب و هم در روز مى وزد مثل- باد حرور- كه در شب
جنبنا- باد جنوبى بما رسيد و:
سحابة مجنوبة- باد جنوب بر ابر ورزيده، مشتقّ شده است.
الجناح، بال پرنده است، گفته مى شود- جنح الطّائر- يعنى بالش شكست.
خداى تعالى گويد: (وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ- 38/ انعام).
جناحيه- پهلوها و كرانه هاى هر چيز، يعنى دو بالش و مى گويند:
جناحا السّفينة- دو پهلويش.
جناحا الوادى- دو طرف دره كوه.
جناحا الإنسان- دو پهلو و دو طرف بدن.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِلى (جَناحِكَ)- 22/ طه) يعنى دستت را به پهلو و بر خويش بگذار. و اضمم إليك جناحك- يعنى دستت را، زير بال در پرندگان مثل دست در انسان و چهار پايان است از اين روى به بالهاى پرنده هم- يداه گويند.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ- 24/ اسراء) كه بطور استعاره بكار رفته است، يعنى: براى پدر و مادرت بال تواضع و رحمت بگستر و فرو بگذار، زيرا واژه- ذلّ- دو وجه دارد:
اوّل- ذلّى كه انسان را كم ارزش مى كند و فرو مى آورد.
دوّم- ذلّى كه انسان را رفعت مى دهد و بالا مى برد، و آيه (جَناحَ الذُّلِّ مِنَ
و روز مى وزد، شعراء، بادها را گاهى مورد خطاب قرار داده و پيام رسان خود ساخته اند، چه شعراى عرب و چه شعراى ايرانى، انورى مى گويد:
بر سمرقند اگر بگذرى اى باد سحر نامه اهل خراسان به بر خاقان بر
فخر رازى گويد:
و ريح الشّمال عساك ان تتحملى خذمى الى الصّدر الامام الافضل
وقفى بواديه المقدّس و انظرى نور الهدى متالفا لا يأتلى
باد يكى از عوامل لطف و نعمت با عذاب و نقمت خداوندى است و رياح در قرآن بهر دو معنى آمده است. [...]
(الرَّحْمَةِ- 24/ اسراء) يعنى: فروتنى و تواضعى كه رفعتش مى دهد و ارزش انسان را بالا مى برد نه آن تواضعى كه از لفظ جناح- در معنى خوارى به صورت استعاره بكار مى رود گوئى كه آدمى در پيشگاه خداى تعالى رفعت مى دهد و بزرگى مى بخشد و اين رفعت و شكوه از عاليترين وسيله دستيابى به رحمت است و يا بهترين رحمت فرزند نسبت به پدر و مادر، و آيه:
(وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ- 32/ قصص) يعنى: اگر بيم دارى دو دست خويش با خود محكم و پيوسته دار).
جنحت العير فى سيرها- يعنى شتر شتاب كرد گويى كه از دستانش يارى مى جويد.
جنح اللّيل- شب سياهيش را بگسترانيد.
الجنح- قسمتى از شب تاريك است، خداى تعالى گويد:
(وَ إِنْ (جَنَحُوا) لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها- 611/ انفال) يعنى اگر به آشتى و صلح مايل شدند پس آشتى كن. چنانكه مى گويند: جنحت السّفينة- كشتى بيك پهلو كج شد.
(جناح)- يعنى: اثم و گناه، و چون انسان را از حقّ دور و منحرف مى كند- جناح- ناميده شده و سپس هر گناهى را جناح ناميده اند. در سخن خداى تعالى: (لا جُناحَ عَلَيْكُمْ- 235/ بقره) يعنى در غير مورد گناه (و كارهائى كه گناه نيست و مباح است).
جوانح الصّدر- دنده هائى كه سر آنها باستخوان وسط سينه و چنبر گردن متّصل است و جلوى ريه ها قرار دارد و مفرد آن- جانحة- است بخاطر اينكه- إنحناء- دارد.
به سپاهى و لشكر- جند گويند.
ناميدن لشكر به جند- باعتبار فشردگى و تراكم قدرت آن است، زيرا- جند- در اصل نام زمين پر سنگلاخ و سخت است سپس به هر مجتمع، و جمعيّت متراكمى- جند گفته اند مانند: الأرواح جنود مجنّدة (1).
خداى تعالى گويد: (إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ
(1) يعنى ارواح حقايقى متراكم و نيرومندند و چون كارگزاران و نيرو دهندگان جهانند در واقع
(مُغْرَقُونَ- 24/ دخان) جمع جند- أجناد و جنود است در آيات زير بصورت جمع آمده:
(وَ جُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ- 95/ شعراء) و (وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ- 31/ مدثّر) و (اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها- 9/ احزاب) در آيه اخير جنود- اوّل كفّارند و جنود دوّم كه آنها را نديده اند فرشتگانند.
اصل- الجنف- كجى و انحراف از حقّ و حكم است، پس در آيه (فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً- 182/ بقره) (يعنى كسيكه مى ترسد وصيّت كننده از حقّ منحرف شود) در آيه فوق واژه- جنفا- يعنى انحراف آشكار از اين جهت در آيه:
(غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ- 3/ مائده) يعنى: متمايل به گناه. (نفى در نفى است).
جنيت الثّمرة و اجتنينها و الجنىّ و الجنى- يعنى برگزيدن و گرفتن و چيدن ميوه از درخت و برداشتن عسل از كندو.
واژه- الجنّى- بيشتر در مورد چيدن ميوه كم و تازه بكار مى رود، خداى تعالى مى فرمايد: (تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا- 25/ مريم) و (وَ جَنَى الْجَنَّتَيْنِ دانٍ- 54/ الرّحمن) (ميوه آن باغ در بهشت در دسترس چينندگان است).
أجنى الشّجر- ميوه آن درخت رسيد.
الأرض كثر جناها- بهره و ثمره آن زمين زياد شد.
جنى فلان جناية- يعنى جنايت كرد، كه از معنى اصلى واژه استفاده شده است، مثل اجترم- كه از واژه- جرم- استعاره شده يعنى (جرم و گناه انجام داد).
الجهد و الجهد يعنى طاقت و نيرو و مشقّت و سختى.
گفته شده- جهد با فتحه حرف (ج) يعنى مشقّت و سختى و با ضمّه حرف
سپاهيانى هستند كه بيارى مؤمنين مى رسند غير از پيامبران بر كسانى هم كه نام اللّه را به حقيقت و با ايمان اداء مى كنند و در راهش استقامت مى ورزند نازل مى شوند و آنها را با آرامش خاطر و اعتماد به وعده هاى خداوند بشارتشان مى دهند، مى گويد:
(إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ- 30/ فصلت) امروز نمونه عملى و آشكار اين حقايق را از زبان ايثارگران جبهه هاى حقّ عليه باطل بايد شنيد.
(ج) يعنى كوشش گسترده و وسيع باندازه طاقت و در اين معنى در باره انسان خداى تعالى گويد:
(وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ- 79/ توبه) و (وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ- 109/ انعام) يعنى سوگند خوردند و تأييد نمودند كه بيشتر از وسع و نيرويشان بكوشند و مومن شوند.
اجتهاد- يعنى خود را با صرف نيرو و تحمّل بسختى و مشقّت واداشتن.
جهدت رأيى و أجهدته- فكر و انديشه ام را تفكّر، قدرت بخشيدم.
(جهاد) و مجاهدة- پرداختن و صرف نيرو براى دفع دشمن و راندن اوست، جهاد بر سه گونه است:
1- جنگ و مجاهده براى راندن و دفع دشمن آشكار.
2- جهاد با شيطان و اهريمن.
3- جهاد در مجاهده با نفس.
هر سه معنى فوق در سخن خداى تعالى و در آيات زير آمده است كه: (وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ- 78/ حجّ) و (جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ- 41/ توبه) و (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ- 72/ انفال).
و پيامبر عظيم الشّان اسلام فرمود: (جاهدوا أهواءكم كما تجاهدون أعدائكم).
(با هواهاى نفسانيتان همانگونه جهاد كنيد كه با دشمنانتان).
مجاهدة- با دست و زبان هر دو انجام مى شود، پيامبر (ص) فرمود: (جاهدوا الكفّار بأيديكم و ألسنتكم) (1).
جهر يعنى ظهور چيزى بخوبى و زيادى و روشنى در برابر حسن ديدن و
(1) از اين حديث پيامبر دستور صريح و شديد تبليغات عليه دشمنان بخوبى فهميده مى شود يعنى بايستى تمام رسانه هاى گروهى در حكومت اسلامى با همان تجهيزات و آمادگى كه رزمندگان ما در جبهه هاى جنگ عليه كفّار و متجاوزين نبرد مى كنند آنها نيز با زبانها و تبليغات سمعى و بصرى و انتشار سخنرانيها و پخش مطبوعات و مجلّات، نبردى پيوسته و پى گير با تبليغات جبهه كفر و الحاد داشته باشند نه اينكه هدف تبليغات ايجاد و توليد سرگرمى ها و تخدير مردم باشد و بنام تفنّن و تفريح جامعه را از خطر دشمنان غافل و بى خبر نگهدارند كه چنين شيوه اى خواست استعمارگران شرق و غرب است و چنين
شنيدن:
1- ظاهر بودن و ظهور چيزى براى چشم مثل عبارت، رأيته جهارا- بروشنى و بدون مانع او را ديدم، و در آيات:
لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً- 55/ بقره) و أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً- 153/ نساء).
(اين دو آيه نقل قول سخنان بنى اسرائيل به حضرت موسى كه مى گفتند ما ايمان نمى آوريم تا خداى را بروشنى و عيان ببينيم يا او را بروشنى بر ما بنمايانى).
و از همين معنى است عبارت- جهر البئر و اجتهرها- يعنى آب چاه را ظاهر كرد. گفته مى شود. ما فى القوم أحد يجهر عينى- يعنى در آن قوم كسى كه چشم گير و بزرگ باشد نيست.
جوهر- بر وزن فوعل از همين ريشه است، جوهر- چيزى است كه اگر باطل و زايل شود محمول آن هم يعنى آنچه كه بر جوهر متّكى است باطل مى شود، علّت ناميدن جوهر در اشياء براى ظاهر بودن آن در برابر حاسّه (شعور) است.
2- امّا معنى جهر- يعنى روشن و آشكار بودن براى گوش، و حسّ شنيدن، در آيات:
سَواءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ- 10/ رعد) و وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى 7/ طه) و إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ، وَ يَعْلَمُ ما تَكْتُمُونَ- 110/ نساء) و وَ أَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ- 13/ الملك) و وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِها (1)- 110/ اسراء)
مباد.
(1) فخر رازى صاحب تفسير كبير كه خود شافعى و متكلّم اصولى است در جلد اوّل تفسيرش پس از شرح مفصّل و جامعيكه در باره جهر- بسم اللّه الرحمن الرّحيم- در نمازها در حدود دويست صفحه بحث مى كند نخست با دلايل عقل و تاريخى ثابت مى كند كه- بسم اللّه الرّحمن الرّحيم- در شمار آيات سوره ها و سوره فاتحه است و سپس نظر شافعى را در باره بلند خواندن (انّ الدّليل العقليه موافقة لنا و عمل علىّ بن أبي طالب عليه السّلام معنا و من اتخذ عليّا اماما لدينه فقد استمسك بالعروه الوثقى فى دينه و نفسه) و (و امّا الشّافعى فانّه قال: انّها آية و يجهر بها) (تفسير كبير فخر رازى 1/ 203 و 207 چاپ مصر)، يعنى دلايل عقل بر بلند خواندن- بسم اللّه الرّحمن الرّحيم- در نمازها موافق نظر ماست كه مى گوئيم بايستى بلند خوانده شود و عمل علىّ بن أبي طالب عليه السّلام نيز با ماست و كسيكه على را در دين خود امام و پيشوا بگيرد بتحقيق بعروة الوثقى يعنى ريسمان محكم و نجات بخش الهى دست زده است و چنين كسى در دين و نفس خويش استوار و نجات يافته است و شافعى هم گفته است كه- بسم اللّه الرّحمن
(يعنى نمازتان بايد نه با بانگ بلند و نه چون خاموشان باشد).
و آيه (وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ- 2/ حجرات) گفته مى شود: كلام جوهرىّ و جهير: يعنى صداى بلند.
جهير- كسيكه خوش منظر و زيباست.
جهز يعنى آماده كردن خداى تعالى گويد: فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ- 70/ يوسف).
جهاز- يعنى اسباب و لوازم آماده هر چيز.
تجهيز- برداشتن و آماده كردن وسايل براى (سفر، جنگ، عروسى) و هر كارى.
ضرب البعير بجهازه- براى گريختن شتر يا ستور و ريختن بار از پشت خود به ميان دست و پايش بكار مى رود.
جهيزة (1)- زن احمق و نادان. و نيز گرگى هم كه بچّه گرگ ديگرى را شير مى دهد- جهيزة- گويند.
الجهل يعنى نادانى و بر سه گونه است:
اوّل- خالى بودن نفس و خاطر انسان از علم و دانش كه بعضى از متكلّمين يعنى (دانشمندان دينى كه از راه حكمت و استدلال عقلى با خصم گفتگو مى كنند) معنى اوّليه جهل را مقتضى و مناسب كارهايى مى دانند كه با بى نظمى جريان دارد.
الرّحيم- خود آيه اى است از سوره هاى قرآن، و بلند خوانده مى شود، سپس فخر رازى در صفحات 198 و 199 مى نويسد دليل دوازدهم اين است كه معاويه بمدينه وارد شد و با مردم نماز خواند و سوره فاتحه را بدون بسم اللّه الرّحمن الرّحيم قرائت كرد همينكه نماز را تمام كرد مهاجرين و انصار از همه طرف بر او فرياد زدند، آيا فراموش كردى؟! بسم اللّه الرّحمن الرحيم كجا رفت و چه شد؟! ناچار معاويه نمازش را تكرار كرد و بسم اللّه الرّحمن الرّحيم را خواند.
(و هذا الخبر يدلّ على اجماع الصّحابه رضى اللّه عنهم على انّه من القرآن و من الفاتحه).
(1) معنى اين واژه از ضرب المثل معروفى گرفته شده كه گفته اند ميان دو گروه قتلى واقع شد و جمعى پا در ميانى كردند و مشغول آشتى دادن بودن و طرفين راضى شدند، كه ناگهان زنى بنام- جهيزه- فرياد زد قاتل پيدا شد همينكه قاتل را كشتند ديگر صلحى ميان دو گروه انجام نشد لذا گفتند:
قطعت جهيزة كلّ خطيب- يعنى جهيزه بعد از صلح و آشتى همه حرفهاى مردم را قطع كرد و گفتند احمق من جهيزه (نادان تر از جهيزه) و ضرب المثل شد. (مجمع الامثال جلد اوّل).
دوّم- يعنى اعتقاد و باور داشتن چيزى بر خلاف آنچه كه هست.
سوّم- جهل و نادانى يعنى انجام كارى بر خلاف آنچه كه بايد انجام شود خواه در باره آن اعتقاد درستى داشته باشد يا اعتقادى ناصحيح و فاسد مثل كسيكه عمدا نماز را ترك مى كند، و بر اين معنى است آيه قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ- 67/ بقره).
(آيا ما را به ريشخند ميگيرى پاسخ داد، پناه بخدا مى برم كه از نادانها باشم).
واژه- هزوا- يعنى ريشخند و استهزاء كه آن را جهل گفته است.
فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ- 6/ حجرات) (بررسى و تحقيق كنيد تا به كارى جاهلانه دست نيازيده باشيد).
(جاهل)- گاهى بصورت ذمّ و ناپسند و ملامت، بيان مى شود كه بيشتر اينطور است و گاهى هم در معنى و روش ناپسند نيست، مثل آيه يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ- 273/ بقره).
يعنى كسيكه بحال ايشان شناخت و معرفت ندارد و آنها را نمى شناسد بى نيازشان پندارد، چون عفيفند و اينگونه تعبير از جاهل مربوط بجهالت مذموم و ناپسند نيست.
(مجهل)- كار گمراهى آور، و زمينى بى نشان و بدون علامت براى راهنمايى و نيز مجهل- روشى و خصلتى است كه عقيده اى بر خلاف آنچه كه حقيقت است نشان مى دهد و بانسان تحميل مى كند.
استجهلت الرّيح الغصن- باد شاخه را طورى حركت داد كه گوئى از درخت كنده شده و بر درخت نيست كه در اين عبارت استعاره اى بسيار نيكو و جالب است.
(1) اسمى است كه در باره آتش افروخته عذاب الهى گفته شده اصلش
(1) جوهرى مانند راغب مى نويسد: جهنّم از نامهاى آتش است كه معرفه و مؤنّث نيست و گفته شده معرب از فارسى است. شيخ طريحى به نقل از مصباح المنير، جهنّم را از همان معنى پنج حرفى جهنام مى داند و سپس مى گويد و هو فارسى و معرب، جواليقى بنقل از ابن انبارى و او از قول اكثر نحوييّن
فارسى و معرب است و همان- جهنام- است، خداى بهتر داند و اللّه اعلم.
(1) يعنى گريبان و يقه پيراهن، خداى تعالى گويد:
وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ (2)- 31/ نور).
(يعنى با سرپوش و روسرى خويش برو گردن و موى بپوشانند) جيوب جمع
مى گويد: و هى اعجمية- كه تنوين نمى گيرد و غير منصرف است و نيز گفته شد جهنّم عربى است، عجّاج گفته است كه جهنّم بمعنى چاه عميق و جهنام است، و همين معنى را ابن منظور نقل مى كند، ازهرى در تهذيب اللغه پس از ذكر اعجمى بودن آن مى نويسد (و قال آخرون جهنّم عربى) و سپس ابن منظور از ابن خالويه نقل مى كند- بئر جهنام- يعنى چاه عميق و ناميدن جهنّم است زيرا جهنام در زبان عرب يعنى- بعيدة القعر- و اگر از عبرانى هم باشد زبان عبرانى خواهر زبان عربى است و زبان عربى از نظر زمانى مقدّم بر آن است اعشى از شعراى جاهلى، جهنام را در معنى چاه عميق بكار برده است.
و ابن برّى شعر اعشى را دليل بر اعجمى بودن آن مى داند ابو على فارسى هم از قول يونس مى نويسد: انّ جهنم اسم عجمىّ. (صح- لس/ ج 12 ص 112- مختار الصّحاح/ محمّد بن ابو بكر رازى- مجمع البحرين/ ج 6 المعرب/ جواليقى ص 107- تهذيب اللّغه).
(1) جيب در اشعار شعراى فارسى زبان ما زياد بكار رفته است جامى در باره پير خار كن كه نيايش مى كرد مى گويد:
خار كن پيرى با دلق درشت پشته خار همى برد به پشت
لنگ لنگان قدمى برمى داشت هر قدم دانه شكرى مى كاشت
كاى فرازنده اين چرخ بلند وى نوازنده دلهاى نژند
كنم از جيب نظر تا دامن چه عزيزى كه نكردى با من
يعنى از سر تا پاى وجود خويش مى نگرم همه اش عزّت و لطف مى بينم. عبارت- سر در جيب تفكّر فرو بردن- در گلستان سعدى و در بيان ساير شعراء زياد بكار رفته است.
(2) آيه وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ) از سوره مباركه نور است كه در آغازش اشاره با مورى مى كند كه پايه هاى سعادت خانواده و جامعه بر آنها قرار دارد، تهمت زدن بزنان پاك را بسختى نكوهش كرده و تهمت زنندگان را مستوجب عذابى بزرگ مى داند به ويژه كسانى كه خوش دارند فحشا را در جامعه گسترش و پراكنده سازند و بزبان پاك بهتان مى زنند، سپس بآيه فوق مى رسد و ابتداء مردان را دستور عفّت و چشم پوشى و دورى از زشتى و نگاه خيره نكردن به زنان تذكّر مى دهد زيرا همواره مردانند كه وسيله و آغاز گمراهى و فساد و فريب دادن زنان هستند و لذا قرآن از مردان شروع مى كند كه قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ- 30/ نور) بگو مردان مؤمن كه ديده از غير محرم خويش فرو گيرند و عفّت خويش نگه دارند كه بپاكدامنى نزديكتر است سپس زنان را كه بايستى شخصيّت خود را حفظ كنند و همطراز مردان در عفت و پاكدامنى قرار گيرند مخاطب ساخته و مى گويد: بزنان مؤمن بگو آنها نيز ديده از غير محرم خويش بپوشند و خود را از حرام نگهدارند روپوشها بر گريبان و گردن و موى خويش قرار دهند و زينت براى غير ننمايند تا رستگار شوند.
جيب است.
يعنى كندن حفره و چاله كه همان گود كردن زمين براى آبريز است، سپس در كندن هر زمينى بكار مى رود، خداى تعالى گويد: وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ- 9/ فجر).
(قوم ثمود كه براى خانه سازى و شهر سازى دل كوهها را در- وادى القرى- مى شكافتند و سنگها را مى بريدند).
هل عندك جائية خبر؟؟ آيا خبر مهمّى و از شهرها رسيده اى دارى؟
(جواب) الكلام- سخنى است كه سويداى دل و خاطر را طىّ مى كند و از دهان گوينده به گوش شنونده مى رسد.
جواب- سخنى است كه آغاز و ابتداى خطاب نيست بلكه به سخنى كه قبلا گفته شده برمى گردد، خداى فرمايد: وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا- 82/ اعراف).
جواب- در برابر پرسش و سؤال گفته مى شود.
پرسش و سؤال نيز دو گونه است:
1- خواستن بحث و سخن و گفتگو مطالبه پاسخ آن سخن.
2- تقاضاى بخشش و كمك و پاسخ خواستن آن.
در باره معنى اوّل سؤال، آيات أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ 31/ احقاف) (يعنى: دعوت كننده بخداى را اجابت كنيد) و وَ مَنْ لا يُجِبْ داعِيَ اللَّهِ- 32/ احقاف).
در معنى دوّم سؤال، آيه قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتَقِيما- 89/ يونس) يعنى آنچه كه خواستيد بشما داده شد. پس استقامت بورزيد.
گفته شده: (استجابة) همان- إجابة است و حقيقتش- قصد پاسخ دادن و آمادگى براى جواب است ولى- استجابة- بپاسخ دادن تعبير شده است كه از آماده شدن براى پاسخ خدا نيست، خداى تعالى فرمايد:
اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ- 24/ انفال) و ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ- 60/ غافر) و فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي- 186/ بقره) و فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ- 195/ آل عمران) و وَ يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ- 26/ شورى) و وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ- 38/ شورى) و وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي
فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ- 186/ بقره) و فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي- 186/ بقره) و الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ- 172/ آل عمران).
(اين آيه شكوه و عظمت معنوى مجروحين و معلولين با ايمان را بيان مى كند كه اينان با اينكه مجروح و معلول هستند به پروردگار و پيامبر (ص) لبّيك مى گويند و دست از ايثار و ايمان خويش نه تنها برنمى دارند كه استوارتر مى شوند).
خداى تعالى گويد: وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ- 44/ هود) گفته شده جودى نام كوهى ميان موصل و جزيره است، يعنى (ميان دجله و فرات) كه در اصل منسوب است به جود يعنى بخشش مال و علمى كه در تصرّف كسى است و آنرا مالك شده است، رجل جواد- مرد بخشنده.
فرس جواد- اسبى كه با تمام نيرو و وجودش خويش مى دويد گوئى كه توان خود را بصاحبش مى بخشد جمعش- جياد است- يعنى اسبان باوفا و خادم، خداى تعالى گويد:
بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ- 31/ ص) (تمام آيه چنين است، إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ- 31/ ص آنگاه كه بعد از نيمروز آن اسبان تيزتك و تيز رو را بر او عرضه كردند).
باران زياد را جود گويند و در باره اسب- جودة- و در مورد مال- جود- بكار مى رود. جاد الشّي ء جودة فهو جيّد- يعنى: آن چيز متعالى و نيكو شد.
جيّد- در معنى شكوهمند و عالى همان است كه خداى تعالى از معنى و مفهوم آن خبر مى دهد كه: أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ، خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى (1)- 50/ طه).
زارى كرد، خداى تعالى گويد: فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ- 53/ نحل) (هر گاه گزندى
(1) اشاره بآيه اى است كه حضرت موسى در برابر سؤال فرعون كه مى گويد: فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى 49/ طه) اى موسى پروردگار تو كيست كه مرا بايمان نسبت باو مى خوانى پاسخ مى دهد كه رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى 50/ طه) خداى ما كسى است كه آفرينش هر چيزى را چنانكه بايسته و شايسته آن است تماما باو داده است چنانكه- دست را، گيرائى پاى را- روائى- زبان را، گويايى- چشم را بينائى- گوش را شنوائى دل و جان را- دانايى- و بالاخره انسان را حسّ دانش دوستى و كنجكاوى عطا فرموده.
بشما مى رسد بسوى خدا زارى مى كنيد، ثمّ اذا مسّكم الضّر اليه تجأرون) و إِذا هُمْ يَجْأَرُونَ- 64/ مؤمنون) و لا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ- 65/ مؤمنون).
وقتى بكار مى رود كه زارى و تضرّع زياد شود و تشبيهى است به صداى حيوانات ديگر در ناراحتى و در دو الم، مانند آهوان و همانند آنها.
الجار كسى است كه نزديك تو خانه و مسكن دارد و زندگى مى كند.
واژه جار- از اسمهائى است كه معانى نزديك بهم دارد زيرا كسى همسايه ديگرى نمى شود مگر اينكه آن همسايه براى او مانند برادر و دوست باشد و چون حقّ همسايگى عقلا و شرعا بسيار بزرگ و سنگين مى شود.
بهر كسى كه حقّش بر ديگران بزرگ است و حقّى پيدا مى كند يا حقّ همسايگى غير خويشاوند را نيز بزرگ مى شمارد در آنصورت- جار- اطلاق مى شود، خداى تعالى گويد:
وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ- 36/ نساء) (همسايه خويشاوند و غير خويشاوند).
استجرته فأجارنى- از او مزد يا زينهار و پناه خواستم پناهم داد. و بر اين معنى آيات وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ- 48/ انفال) (من پناهتان هستم) و وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ-
خداى ما كسى است كه براى انسان همسرى از نفس و جان او آفريده كه همانند وى و همجنس وى و همصداى وى است هر چيزى را در راهى كه نهاد حيوانات و سرشت آدميان است قرار داد تا بداند از دشمن چگونه پرهيزد و بدوستش چگونه پردازد و معاش و غذا از كجا جويد. به گفته صاحب مجمع البحرين تعبير اين آيه همان است كه در جاى ديگر گفت وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً- 2/ فرقان) اوست كه همه چيز را آفريد و براى رشد و كمال او همه گونه نيازهاى مادّى و معنوى آنها را در دست رس و در راهشان قرار داد، چنانكه در جاى ديگر فرمود هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً- 29/ بقره) يعنى او را براه توحيديش رهنمون شد چون فرعون در برابر اين حقايق انكار ناپذير جهان هستى مبهوت مى شود مى پرسد تكليف گذشتگان چيست؟ و احوال پشينيان چگونه است؟
موسى (ع) مى گويد: علم و آگاهى آنرا خدا داند زيرا او هيچ چيز را فرو نگزارد و فراموش نكند اعمال گذشتگان در صحيفه كاركردشان ثبت است و به پاداش خويش مى رسند، يعنى:
آن صانع لطيف كه بر فرش كائنات تركيب آسمان و زمين استوار كرد
اجزاء خاك مرده بتشريف آفتاب بستان ميوه و چمن و لاله زار كرد
بعد از خداى هر چه پرستند هيچ نيست بى دولت آنكه بر همه هيچ اختيار كرد
88/ مؤمنون) (او پناه مى دهد و در پناه كسى نيست).
كه تحقيقا از واژه- جار- قرب و نزديكى تصوّر مى شود و كسيكه بديگرى نزديك است او را همسايه اش گويند.
جاره و جاوره و تجاور- نيز بهمان معنى است يعنى همسايه او و يا در مجاورت و پناه او قرار گرفت.
خداى تعالى گويد:
لا يُجاوِرُونَكَ فِيها إِلَّا قَلِيلًا- 60/ احزاب) (تو را جز مدّت كمى همسايه و در پناه نخواهند بود). وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ- 4/ رعد) (و در زمين قسمتهائى بيكديگر مجاور و نزديكند). و باعتبار معنى نزديكى در واژه- جار بكسى هم كه از طريق مستقيم و راه عدول مى كند و دور مى شود مى گويد: جار عن الطّريق- سپس اين معنى در عدول از حقّ نيز بكار رفته است و از آن واژه (جور) مشتق شده خداى تعالى گويد: وَ مِنْها جائِرٌ- 9/ نحل) يعنى از راه روشن توحيد كج و منحرف است.
عبور كردن، خداى تعالى گويد: فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ- 249/ بقره) يعنى: همينكه بر آن نهر بگذشت (مربوط بعبور كردن طالوت و يارانش از نهر است).
و آيه وَ جاوَزْنا بِبَنِي إِسْرائِيلَ الْبَحْرَ- 38/ اعراف) يعنى بنى اسرائيل را از دريا گذرانديم.
جوز الطّريق- يعنى وسط و ميانه راه.
جاز الشّي ء- يعنى آنچيز گذشت، گويى كه بآسانى از وسطش گذشته كه عبارت از بسهولت و آسانى واردشدن است.
جور السّماء- ميانه آسمان.
جوزاء- تصويرى است فلكى و بخاطر آن است كه آن تصوير فلكى از عرض و ميانه آسمان مى گذرد كه- جوزاء- ناميده شده.
شاة جوزاء- گوسپندى كه پشم پشتش سفيد رنگ است.
جزت المكان- وارد آنجا شدم.
أجزته- او را جارى كردم و پشت سر گذاشتم.
استجزت فلانا فأجازنى- از او نوشيدنى خواستم مرا سيراب كرد و اين معنى بصورت استعاره است زيرا حقيقتش اين است كه آب را از تو ردّ نكرده و نگذرانده است.
در ميانشان رفت و آمد و تردّد كرد و چيزى مطالبه كرد خداى تعالى گويد:
فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ- 5/ اسراء) يعنى براى سركوبيشان بميان آنها رفت و آمد كرد كه از معنيش با- جاسوا و داسوا- يعنى براى غارت اموال رفتند و لگد كوبشان كردند، يكى است.
الجوس (1)- يعنى مطالبه كردن و كاملا كوشش كردن و جدّيت كردن.
(1) معنائيكه راغب رحمه اللّه براى واژه- چاس- نموده است و آن را از ريشه- جوس- مى داند نه از- جس- كه بمعناى كنجكاوى و لمس كردن است، روشش همانند تفاسيرى كه براى بقيّه لغات نموده دقّت نظر و عمق اطّلاع او را نشان مى دهد يكى از تفاسير، اين دو واژه را از يكى ريشه و يك معنى گرفته و آن كشف الاسرار خواجه عبد اللّه انصارى است كه آيه فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ- 5/ اسراء) را تا به جستجو در آيند در سراها، معنى كرده و حال اينكه صاحبان معاجم و قاموس ها بالاتّفاق پس از ذكر آيه فوق آن را- تردّد و ابينها للغارة- يعنى براى غارت بآن جا رفت و آمد كردند معنى كرده اند، مثل ابن سيده- ازهرى- ابن منظور و بخصوص ابن فارس در مقيائيس اللّغه، كه ابتدإ در يكجا ريشه جسّ- را لغتى جداگانه و به معنى- تعرف الشّيئ بمسّ لطيف- يعنى شناختن چيزى بنرمى و لطف مى داند، و سپس مى گويد: جاسوس- فاعول من هذا- (ج 1 ص 414) سپس همانند راغب در ذيل واژه- جاس، يجوس، جوسا- مى گويد: الجيم و الواو و السّين اصل واحد و هو تخلّل الشّيئ- بنابر اين كسانيكه از اين دو ريشه و دو اصل بى اطّلاع بوده هر دو واژه را مثل صاحب تفاسير كشف الاسرار بيك معنى ترجمه كرده شيخ طبرسى هم مى نويسد:
الجوس التّخلل فى الدّيار اى بطاهم و يدوسهم- جوس يعنى وارد شدن جايى و آنجا را لگدكوب كردن و سپس مى نويسد: بنى اسرائيل دوبار يحيى بن زكريّا كه در باره اوّل بدست لشگريان جالوت و سنجاريب و شاهپور ذو الاكتاف و دربار دوّم بدست بخت النّصر مجازات شدند، و تمام آيه چنين است بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ- 5/ اسراء) از بندگان بر شما برانگيختم كه قدرت داشتند و لگد كوبتان كردند، [...]
المجوس (1)- كه معنى آن معروف است واژه- الجوس- مشتقّ شده است.
ابو مسلم اصفهانى تعبير- عبادا لنا- را يا مؤمنين و يا افرادى كه با پيامبر ديگرى بچنين امر مأمور شدند مى داند.
طريحى نيز مى گويد: و قيل الجوس: الدّوس، جوس يعنى پامال كردن و كوبيدن.
شيخ طوسى مى نويسد: و جاسوا خلال الدّيار اى تردّدوا و تخلّلوا بين الدّور، قال حسّان:
منا الذّى لاقى بسيف محمد فجاس بنا الاعداء ارض العساكر
معناه تخلّلهم قتلا بسيفه و قيل الجوس طلب الشّي ء باستقصاء، يعنى براى كشتنشان وارد خانهايشان مى شدند، حسّان مى گويد: از ما كسانى بودند كه با شمشير با دشمنان مقابله مى كردند و آنها را مى كوبيدند در حاليكه براى كشتن شما بميان سپاهيان دشمن مى رفتند و نيز گفته شد- جوس- پى جويى با دقّت است.
شارح تبيان مى نويسد در تفاسير طبرى چاپ اوّل ج 15 ص 21 و تفسير شوكانى ج 3 ص 202 و قرطبى ج 10 ص 216 شعر حسّان نقل شده.
زمخشرى هم در كشّاف مى نويسد: الجوس و هو التّردد خلال الدّيار بالفساد اليهم و للتّخريب و الاحراق- جوس يعنى رفت و آمد در شهرها براى ويرانى و سوزاندن و تخريب، اينها عذاب و عقابى بود كه بدست بخت النّصر و جالوت و سنجاريب بر آنها وارد شد.
ابن دريد هم مثل ابن فارس- جس و جاس- را تحت دو ريشه و دو معنى آورده مثل فيروز آبادى.
ازهرى از قول فرّاء مى گويد: معنى آيه اينست- كه- قتلوكم بين بيوتكم.
(1) واژه مجوس كه راغب رحمه اللّه مى گويد: معناى آن معروف است از لغات كهن است كه از قديم در زبانهاى پارسى و عبرانى و عربى بكار رفته است و در آيه 17/ حجّ آمده است كه إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ- 17/ حج).
مؤمنين به اسلام و كسانى كه يهودند و صابئين (پيروان يحياى پيامبر) و ترسايان و گبران و كسانيكه با بت پرستى شرك آورده اند هنگامه قيامت خداوند بر همه چيز گواه و داناست ميانشان جداگانه حكم مى كند.
تمام لغت نويسان و مفسّرين در ذيل اين آيه و واژه- مجس- به دو صورت بحث كرده اند:
اوّل- گروهى كه با ذكر چند روايت مجوسيان را همچون معتزله و قدرى ها كه مبدأ خير و شرّ را از خدا و انسان مى دانند و آياتى هم از قرآن مؤيّد اين اصل دارند مجوس را در آيه قرآن جز و همان كسانى مى دانند كه به دو مبدأ يزدان و اهريمن و- خير و شرّ- قائلند.
دوّم- كسانى كه مجوسيان را با ذكر چند روايت در رديف اهل كتاب مى شمارند، چون در زمان فتوحات اسلام بنا به روايتى كه از پيغمبر نقل شده آنها چون ساير اهل كتاب جزيه پرداخته اند. و در كنف حكومت اسلامى با احترام زندگى كرده اند.
در انجيل متّى و از زبان دانيال پيامبر مجوسيان به حكمت و دانشمندى توصيف شده اند.
.)
الجوع، احساس و دردى كه از خالى بودن معده از طعام و يا از گرسنگى به حيوان (ذى حيات و جاندار مى رسد).
مجاعة- زمان قحطى.
رجل جائع و جوعان- مردى كه زياد گرسنه است.
(از اين واژه در 5 آيه قرآن اشاره شده است: كه يكى از آنها آيه 155/ بقره است كه در باره انسانهاى خود ساخته و وارسته و از آزمايش و مشكلات بيرون
صاحب قاموس كتاب مقدّس مى نويسد: لفظ مجوس لفظى است كلدانى يا مدّى و مقصود كاهنانى قومند كه خادمان دين زرتشت بودند و بواسطه لباس مخصوص و عزلت و گوشه نشينى معروف بوده اند.
كريستن سن در كتاب ايران در عهد ساسانيان مى نويسد عدّه اى از مجوسيان بنام هيربد نگهبانان آتشكده بودند كه مراسمى هم توسّط آنها انجام مى شده است.
امّا از سياق آيه معلوم مى شود كه افراد خاصّى نبوده بلكه اين اطلاق مانند يهود و نصارى عموميّت دارد و به امّتى كه در رديف صابئين و يهود و نصارى اشاره شده هستند. امّا از صله- الذّين- كه بعد از سه واژه فوق آمده، و مى گويد: و الذّين اشركوا- فهميده مى شود كه سه گروه نامبرده قبل از الذّين همه مشرك نبوده اند و در ذيل واژه- صبا- راغب مى نويسد- و الصّابئون قوم كانوا على دين نوح.
از معطوف شدن مجوس و صابئون به يهود و نصارى اهل كتاب بودن آنها هم مسلّم مى شود، زيرا در دو آيه (69/ مائده و 62/ بقره) ديگر قرآن هم صابئون به يهود و نصارى معطوف شده است.
كلمات معطوف بهم داراى وجوه مشتركى هستند كه اگر اين ملّت ها ايمان بخدا و معاد و عمل صالح داشته باشند پاداششان نزد پروردگار خواهد بود و خوف و حزنى بر ايشان نيست.
مسعود در مروج الذّهب مى نويسد: اسكندر تمام آثار دينى مجوس را سوزاند و از بين برد و پس از چند قرن موبدها از حافظه خود و ديگران مطالبى نوشتند كه دستخوش تغييرات گرديد، موضوعى كه امروز بسيار مهمّ است اين است كه هيچ پيامبرى خوردن مشروبات و مسكرات را تجويز نكرده عينا مانند قرآن چنانكه در كتاب عهد عتيق و جديد، امثال سليمان فصل 23- بشدّت خوردن مشروبات و مسكراترا منع كرده و در دو مورد ديگر نيز چنين منعى وجود دارد امّا متأسّفانه امروز با اينكه مضّرات الكل صد در صد از نظر علمى و پزشكى ثابت شده باز در جشن ميلاد حضرت مسيح در سراسر دنيا خروارها الكل مصرف مى شود و تلفاتى نيز ببار مى آورد همينطور در آئين كهن زرتشت كه بطور قطع خوردنش ممنوع بوده، اين است كه قرآن مى فرمايد: بايستى چنين ملّتهايى ايمان خدا و قيامت و عمل صالح كه ترك نوشيدن نوشابه هاى الكلى و عدم ازدواج با محارم در رديف آنها است داشته باشند تا باسلام گرويده باشند.
ايران در عهد ساسانيان/ كريستن سن- قاموس كتاب مقدّس/ جيمز هاكس- شرح قاموس اللّغه/ فيروز آبادى- مجمع البحرين/ طريحى- مجمع البيان/ طبرسى- فخر رازى/ تفسير كبير- تبيان طوسى.
آمده مى فرمايد: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ- كه در اين آيه بانسهاى طراز نوين و پايدارى كه براى هدف خدائى، و اللّه در برابر تمام مشكلات پايدارند مژده داده شده).
جاء، يجى ء، جيئة، و مجيئا، مثل واژه اتيان- بمعنى آمدن است ولى مفهوم واژه- مجئ اعمّ از- إتيان- است يعنى فراگيرتر است زيرا- إتيان- بآسانى آمدن است و- نيز نوعى آمدن است كه با قصد و هدف انجام مى شود هر چند كه رسيدن بآن هدف ميسور و ممكن نگردد.
گفته مى شود- جاء- براى آمدن اجسام و معانى هر دو بكار مى رود خواه آمدن ذات اجسام و خود آنها باشد يا كار و مفاهيم آنها، نيز جاء در باره هر كسى كه قصدش آمدن بمكانى و در زمانى باشد، تمام اين معانى در آيات زير آمده است، خداى عزّ و جلّ گويد:
وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى 20/ يس) و وَ لَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّناتِ- 34/ غافر) و وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِي ءَ بِهِمْ- 77/ هود).
و فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ- 19/ احزاب) و إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ- 49/ يونس) و بَلى قَدْ جاءَتْكَ آياتِي- 59/ زمر) و فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً- 4/ فرقان) يعنى قصد سخن گفتن نمودند و چون از آن تجاوز كردند واژه- مجى- به كار رفته يعنى سخن ناگفتنى دروغ آوردند همانطور كه قصد و هدف نيز در سخن آنها وجود دارد.
خداى تعالى گويد: إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ- 10/ احزاب) و وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا- 22/ فجر) كه در آيه اخير امر خداى منظور است نه ذات خداى و اين قول ابن عبّاس (رض) است.
و همچنين آيه فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ- 76/ يونس) تعبير همان آيه قبلى يعنى- جاء ربّك- است.
جاء و أجاءه- هر دو بكار مى رود، خداى تعالى گويد:
فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ- 48/ قصص) (يعنى: درد زايمان او يعنى (مريم)
را بكنار خرمائى پناه داد و برد)، جاءها- يعنى- ألجأها- كه فعل متعدّى از جاء است- چنانكه گويند:
شرّ ما أجاءك إلى مخّة عرقوب (1)- كه ضرب المثل است يعنى شرّ و بديش او را بسوى خرما بنى بى ميوه پناه داد.
شاعر گويد: شرّ ما أجاءك الى مخة و الرّجاء (ترس و اميد او را فرا گرفت و پناه داد).
جاء بكذا- او را حاضر كرد مثل آيات:
لَوْ لا جاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ- 14/ نور) (آوردن چهار گواه و شاهد براى موضع تهمت بر زنان وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ- 22/ نمل) (خبرى يقينى برايت از كشور سبا آوردم) و جاء بكذا- معانيش با معانى چيزى كه همراه و ملازم اوست و آورده مى شود فرق مى كند.
جالوت از اين واژه است و نام پادشاهى طغيانگر است كه حضرت داود (ع) او را تير انداخت و بقتل رساند و در آيه وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ- 251/ بقره) ياد آورى شده است.
الجوّ يعنى هواء، خداى تعالى گويد: فِي جَوِّ السَّماءِ (2) ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ-
(1) در مجمع الامثال اين ضرب المثل بصورت (شرّ ما يجيئك الى مخه عرقوب) آمده است يعنى چيزى تو را بآن جا پناه نداد مگر شرّ و بدى، با فقر و تنگدستى زيرا- عرقوب- دره كوفه است كه خرما بنى ندارد، كنايه از اين است كه از شخص لئيم و پست چيزى خواسته نشود و هر كس باو پناه ببرد چيزى عايدش نمى شود و اين مثل در باره شخص مسكين و بينوا بكار مى رود. مجمع الامثال ميدانى، ج 1 ص 358.
(2) تمام آيه چنين است (أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ- 79/ نحل) براى فهم علمى اين آيه بايستى بآيه قبل توجّه كرد كه در باره خلقت انسان و بودن او در رحم مادر و خارج شدنش در حاليكه هيچ چيز نمى داند و لذا براى مراحل علم و دانش و دانا شدن انسان خداوند چشم و گوش و دل باو داده تا عالم شود و آگاهى يابد، بسا كه شكرگزار اين چنين نعمتها باشند، سپس با توجّه انسان بچنان آغازى از خلقتش او را باين آيه توجّه مى دهد كه آيا پرنده را در حالى كه در اوج آسمان و جوّ ايستاده است نمى نگرند، و نمى انديشند كه چيزى جز ناموس آفرينش خداوند او را به چنان حالتى نگاه نداشته است چون طبيعتا همه چيز بايستى از هوا به زمين سقوط كند و هر امر استثنائى را خداوند آيه ناميده است و براستى كه تفكّر در اين آيات براى كسانى كه ايمان دارند نشانه هائى
79/ نحل) و اسم- يمامة- هم- جوّ- است، كه خداى داناتر است.
(در تأييد سخن راغب رحمه اللّه ابو عبد الله ياقوت حمدى در ج/ 5 معجم البلدان در ذيل يمامه پس از ذكر وجه اشتقاق مختلف مى نويسد: كانت تدعى جوّا- ص 442).
(و اللّه اعلم)
از وجود خداوند است.
بديهى است كه انسان در زمان نزول اين آيات براى فضايى كه در اطراف او است نامى جز نام- هوا- نمى شناخت و خداوند واژه (جوّ) را با قدرت و خواصش ياد آورى نموده تا پس از هزاران سال انسان با پيشرفت تكنيك و ابزار فضا پيماها بشكوهمندى نيروى جاذبه و قدرت شگفت جوّ زمين و طبقات او پى ببرد و قوانين سقوط اجسام را در حوزه زمين و مساوى بودن وزن هر موجودى و فشار جوّ در حالت ايستادن را مورد دقّت قرار دهد و آفرينش شگفت آور آفريده ها را از آيه هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً- 29/ بقره). و هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ- 73/ انعام) و أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ- 185/ اعراف) در يابد.
تا انسان با پيروى از اين آيات انديشه خود را از دايره تنگ مادى نگريستن يا پس از درك قوانين جهان در اثر استكبار و غرورش قانون گزار عالم را فراموش نكند زيرا انسان نبوده و ما هم نبوده ايم كه جهان با عظمت آفريدگار و جهانيان داشته است.
بگفته مولوى:
پشّه كى داند كه اين باغ از كى است در بهاران زاد و مرگش دردى است
روزگاران و جهان و پديده هايش بوده اند كه انسان وجود نداشته و قابل ذكر نبوده، پس اى خود محور مغرور بينديش، ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ- 6- انفطار).
)
الحبّ و الحبّة- يعنى دانه هاى گندم و جو و غلات ديگر (كه مطعومات و غذاها هستند).
الحبّ و الحبّة- با كسره حرف (ح) دانه گلها و رياحين- خداى تعالى گويد: كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ- 261/ بقره) و وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ- 19/ انعام) و إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى 95/ انعام) و فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِيدِ- 9/ ق) يعنى گندم هر چيزى كه مانند گندم درو مى شود.
در حديث (كما تنبت الحبّة فى حميل السّيل) (1).
الحبّ- يعنى محبوب و بشدّت دوست داشتنى.
حبب- رديف ريز داندانها كه تشبيهى از دانه هاى ريز غلّات و سبزيها است.
حباب- حبابهاى روى آب در موقع ريزش بارانهاى درشت كه بهمان دانه هاى غلّات تشبيه شده است.
حبّة القلب (2)- يعنى (1- نتيجه و ثمره دل و خاطر 2- مركز و سويداى دل 3- تكّه اى از خون سياه در وسط قلب 4- جايگاه محبّت و دوستى يا مركز
(1) حديث فوق تشبيهى از حالت دوزخيان است كه در شعله هاى عذاب چون گياهان زودرو ظاهر مى شوند، تمام حديث چنين است (فينبتون كما تنبت الحبّة فى حميل السّيل) يعنى: همانطور كه دانه هاى گياهان در زمينهاى سيلابى پى در پى مى رويند و خشك مى شوند، دوزخيان نيز چنانند.
حبه- يعنى: دانه هاى بسيار ريز گياهان صحرائى- حميل زمينهاى سيل گير و سيلگاه.
(2) تعبير و معنى اوّل و سوّم در عبارت فوق از راغب و ابن سيده است تعبير و معنى دوّم و چهارم از ازهرى و ابن منظور كه بهر حال تشبيهى از دوزخيان بدانه گياه است كه همواره در رشد و زايش و فرسايش و رويش است.
وجود).
حببت فلانا- گفته اند معنى آن در اصل اين است كه در مركز جان، و دلش جاى گرفتم و قلب و دلش را شيفته خود كردم، مثل:
شغفته و كبدته و فأدته (1)- (دل و وجودش را تسخير كردم گوئى كه به آنها رسيده ام).
أحببت فلانا- يعنى دلم را جاى محبّتش قرار دادم ولى در عرف سخن و گفتگوى متعارف واژه محبوب- بجاى كلمه- محبّ- يعنى دوستدار قرار گرفته و همچنين حببت بجاى أحببت (2) بكار مى رود.
(محبّت:) يعنى خواستن و تمايل بچيزى كه مى بينى و آن را خير مى پندارى، محبّت بر سه وجه است:
1- محبّت و دوستى براى خرسند شدن و لذّت بردن مثل محبّت مرد نسبت به زن. و در باره خرسند بودن- آيه يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً- 8/ انسان).
(غذاى مورد نياز و محبّت خود را به مسكين مى دهند و مى خورانند).
2- محبّتى كه بر پايه بهره مندى معنوى است، مثل چيزهاى سودمند و در معنى آن، آيه:
وَ أُخْرى تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ- 13/ صف).
3- محبّت براى فضيلت و بزرگى، مثل محبّت دانشمندان و دانش پژوهان براى علم نسبت بيكديگر.
و چه بسا كه محبّت بخواستن و اراده تفسير شود مانند: فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ
(1) از واژه هاى كبد و فؤاد كه در مركز بدن قرار دارند افعالى بصورت كبدته و فأدته- كه در متن آمده ساخته مى شود كه اين اسمها در تركيب با كلمات معانى مختلفى دارند مثل 1- بيمار شدن آن اعضاء 2- بزرگ شدن آن. 3- گرفتن و رسيدن به آنها. 4- تير زدن و ضربه زدن به آنها.
(2) منظور راغب اين است كه واژه محبوب- اسم مفعول از ثلاثى مجرّد است، بجاى محبّ- يعنى اسم فاعل ثلاثى مزيد متداول شده و بجاى- احببت- بيشتر حببت- بكار مى رود.
يَتَطَهَّرُوا- 108/ توبه) ولى اينطور نيست و چنين تفسيرى درست نيست، زيرا چنانكه قبلا گفته شد معنى محبّت از اراده رساتر است و هر محبّتى اراده است و هر اراده و خواستى محبّت نيست، خداى عزّ و جلّ گويد:
إِنِ (اسْتَحَبُّوا) الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ- 23/ توبه) يعنى ترجيح دادن و برگزيدن كفر بر ايمان، حقيقت معنى- استحباب- قصد و هدف انسان در چيزى است كه او را دوست دارد كه در آيه فوق با حرف (على) متعدّى شده است تا در معنى ترجيح دادن و برگزيدن باشد.
و همينطور آيه وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا- 17/ فصّلت)- و فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ- 54/ مائده).
پس دوستى و محبّت خداوند تعالى به بندگان همانا بخشايش و نعمت دادن اوست بآنها، و محبّت بنده در باره خداوند خواستن تقرّب و قدر و منزلت داشتن نسبت باوست.
و آيه إِنِّي (أَحْبَبْتُ) حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي- 32/ ص) معنيش اين است كه من چون فطرتا نيكى و خير را دوست دارم محبّت خيل (1) و ستوران را بر ياد خداى خويش برگزيدم و آنرا خير دانستم.
و آيه إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ- 222/ بقره).
يعنى توبه كنندگان و پاك شدگان را ثابت و پايدارى دارد و نعمتشان مى دهد و اين همان دوستى خداوند است.
و آيات لا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ- 276/ بقره) و إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ-
(1) ياد آورى- خيل- در معنى آيه فوق كه راغب رحمه اللّه به آن اشاره كرده، مربوط بآيه قبل از آن است كه چنين است إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ- 31/ ص) همينكه اسبان تيز تك و زيبا را به بسليمان عرضه كردند و او آنها را پسنديد و خوش آمد در برگشتن اسبان از چرا بتماشاى آنها مشغول شد و از ديدنشان متمتّع و بهره مند گرديد تا اينكه وقت نماز و ذكر خداوند از پاداش رفت ناگهان متوجّه شد و اسبان را پى كرد و حالت انابه و توبه باز يافت سپس گفت عشق و دوستى شديد من و برگزيدن محبّت اين ستوران كه خيرشان مى پنداشتم مرا از ياد حقّ غافل كرد و در آيه بعد مى گويد: رَبِّ اغْفِرْ لِي- 35/ ص) مرا در خور آمرزش قرار ده و از غفلتم در گذر.
18/ لقمان) هشدار و تنبيهى است بر اينكه ارتكاب، و انجام گناهان طورى است كه با تداوم آنها ديگر توبه و بازگشت از گناهان ميسور نيست، آنگاه كه ادامه دهنده گناه توبه نمى كند، ديگر مشمول محبّت و لطف خداى كه در باره توبه كنندگان و پاكان وعده داده است قرار نمى گيرد و از محبّت خداى محروم مى شود، حبّب اللّه إلىّ كذا- يعنى خداوند آن را قرينم گردانيد.
خداى تعالى گويد: وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ (1)- 7/ حجرات).
احبّ البعير- ملازم جايگاه خود شد، گوئى كه مكان خود را به خاطر توقفش در آنجا دوست دارد.
حبابك أن تفعل كذا- يعنى نهايت محبّت اين است كه آن را انجام دهى.
الحبر يعنى اثر نيكو و از اين معنى روايت شده است كه:
(يخرج من النّار رجل قد ذهب حبره و سبره) يعنى: از آتش عذاب خارج مى شود در حالى كه نيكوئى و زيبائى چهره اش زايل شده.
و در همين معنى كسيكه نيكوكار است الحبر- ناميده شده.
شاعر محبّر- شاعرى كه نيكو شعر مى سرايد.
شعر محبّر- سروده اى زيبا.
ثوب حبير- جامه نيكو.
أرض محبار- زمينى كه بسرعت محصول مى دهد و پر بار است.
ابر و باران را نيز حبير گويند.
(1) تمام آيه چنين است لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ- 7/ حجرات) ولى خداوند ايمان را در دلهاتان آراسته و قرين گردانيد و كفر را برايتان ناروا داشت و چنان كسانى رشد يافتگانند، براى فهم بيشتر اين آيه بآيات قبلش توجّه مى كنيم كه پنداشته نشود خداوند عدّه خاصّى را مورد لطف و محبّت قرار مى دهد و مؤمنشان مى كند، در آيه قبل مى گويد: شما همواره اخبارى را كه مى شنويد تحقيق كنيد و با دورى از نادانى و پذيرش فرمان رسول به مزايايى مى رسيد مى بينيم كه رشد و كمال را در آيه قبل نشان مى دهد و پس از خواستن و حركت او توفيق دهنده است.
حبر فلان- كسيكه آثار جراحت در بدنش باقى است.
(الحبر)- يعنى دانشمند كه جمعش أحبار است اين نامگزارى براى اين است كه آثار علمى دانشمندان در دلها و خاطره ها باقى است و آثار و افعال و كردار نيكوشان مورد پيروى و پذيرش قرار مى گيرد.
خداى تعالى فرمايد: اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ (1)- 31/ توبه).
و بر اين معنى امير المؤمنين (رض) در گفتارش اشاره كرده است، و مى گويد: (العلماء باقون ما بقى الدّهر، أعيانهم مفقودة و آثارهم فى القلوب موجودة).
(دانشمندان تا روزگار باقى است باقيند هر چند كه بدنهاشان در ميان نباشد امّا آثارشان در دلها زنده و موجود است).
خداى عزّ و جلّ گويد: فِي رَوْضَةٍ (يُحْبَرُونَ)- 15/ روم).
يعنى: در بستان شاد خرسندند تا اينكه آثار بخشايش الهى، و نعيمشان بر آنها ظاهر شود.
الحبس: يعنى جلوگيرى و ممانعت از شتاب و برخاستن، خداى عزّ و
(1) واژه أحبار- يعنى علماء يهود و رهبان- علماء نصارى هستند- كه در آيه قبل از آيه فوق خداوند مى فرمايد: يهوديان گفتند عزيز پسر خدا است و نصارى حضرت مسيح را پسر خدا خواندند اين سخنان ناروا است و اين امّتها احبار و رهبانان را نيز بعد از خداوند اربابان خود قرار دادند و حال اينكه حضرت موسى و حضرت مسيح دستور داده اند كه فقط خداى را پرستش كنيد لا إِلهَ إِلَّا هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ- 82/ مائده). يعنى اوست خداى واحد و از باورهاى مشركين منزّه است امّا در آيه 24/ مائده، عدّه اى از احبار و رهبانان را از شمول موضوع فوق استثناء مى كند و مى گويد آنها مال مردم را به بيهوده و باطل نمى خورند و مانع پرستش خداى نمى شوند.
و در آيه 82/ مائده مى گويد: نزديكترين امّتها بمؤمنين و مسلمانان، نصارى هستند، زيرا كه كشيشها و رهبانان خدا پرستانى در ميان آنان هستند كه متكبّر نيستند بلكه متواضع و خدا پرستند.
ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ- 82/ مائده) كه مسلّما چنين افرادى با قبول فصل 23 كتاب امثال سليمان كه شرابخوارى را با شدّت قدغن كرده است اينان هرگز از اين دستور سرپيچى نمى كنند و به حكمت آن دستورات عمل مى كنند.
ازهرى از قول ليث مى نويسد حبر و حبر بهر دانشمندى اعمّ از مسلمان و ذمّى اگر اهل كتاب باشند اطلاق مى شود و در معنى زيبائى و جمال نيز هست، تحبير- زيبائى خطّ است، تهذيب اللّغه جلد 1 صفحه 34.
جلّ گويد: تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ- 106/ مائده).
(قسمتى از آيه 106/ مائده است در باره آوردن دو شاهد و گواه بر وصيّت كسى كه مى خواهد از دنيا برود، مى گويد اگر در سفر هم بوديد آن دو گواه را كه نگاهداشته ايد براى سوگند و گواهى بر وصيّت بعد از نماز ديگر حاضر آريد).
حبس- آبگيرى است كه آب را در خود نگهداشته، جمعش أحباس است.
تحبيس- وقف كردن چيزى براى هميشه كه در آن صورت مى گويند:
حبيس فى سبيل اللّه- يعنى اين را در راه خدا براى هميشه وقف كردم كه (سود و منافعش در راه خدا صرف شود).
يعنى از بين رفت و تباه شد، خداى تعالى گويد: حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ- 217/ بقره) و وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ- 88/ انعام) و سَيُحْبِطُ أَعْمالَهُمْ- 32/ محمّد) و لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ- 65/ زمر) و فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ- 19/ احزاب).
حبط العمل- يعنى (تباه شدن كار و نتيجه عمل) كه بر چند گونه است.
اوّل- حبط العمل: اعماليكه صرفا دنيائى است و در قيامت سودى به حال انسان ندارد و نيازى را برنمى آورد چنانكه خداوند در اين آيه اشاره به معنى فوق مى كند و مى گويد: وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً- 23/ فرقان) (يعنى، پيشتر از كارهاشان همه را پراكنده مى كنيم با توجّه بآيات بعد از 21 تا 25/ فرقان مى فهميم كه اشاره آيه به سركشان و مستكبرينى است كه اميدى بلقاء حقّ و قيامت نداشته اند، ستمگرى كردند و كارهاى ايشان هر چند بظاهر با سخنان انسان گونه بيان شود، از سوى خداوند در قيامت بيهوده و پراكنده مى شود).
دوّم- حبط العمل يعنى بيهوده شدن كارهاى اخروى كه به قصد و توجّه بخداى و وجهه خدايى انجام نداده اند، چنانكه روايت شده است كه (أنّه يؤتى يوم القيامة برجل فيقال له بم كان اشتغالك؟
قال: بقرائة القرآن، فيقال له قد كنت تقرأ ليقال هو قارى ء و قد قيل ذلك
، فيؤمر به إلى النّار). (1)
سوّم- حبط العمل- كارها و اعمال صالحه اى كه در كنارش زشتيها و سيّئاتى نيز انجام شده و اين همان چيزى است كه در سبك شدن ميزان اعمال در اين آيه بآنها اشاره شده است كه وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ- 9/ اعراف).
اصل حبط از- حبط- يعنى پرخورى حيوان از گياه خشك و باد كردن شكم او است پيامبر (ص) فرمود:
(إنّ ممّا ينبت الرّبيع ما يقتل حبطا (2) أو يلمّ)
(1) يعنى هنگامه قيامت كسى و كسانى هستند كه بآنها گفته مى شود در دنيا به چه كارى اشتغال داشتيد مى گويند بخواندن قرآن سپس باو گفته مى شود تو براى اينكه قارى خطابت كنند مى خواندى چنان هم شد آنگاه بسوى آتش جهنّم فرمانش دهند.
بايد توجّه داشت كه در اين حديث سخن از خواندن و قرائت است آنهم براى اشتغال و گذراندن دنيا و نه تلاوت زيرا چنانكه در ذيل واژه- تلاوت- ياد آورى شده است اگر خواندن قرآن با تدبّر در معنى و پيروى از احكام آن باشد- تلاوت- است و گر نه قرائت با بى توجّهى.
آيات يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ- 11/ طلاق) و وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً- 2/ انفال) و يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ- 121/ بقره) اشاره به همان معنى و مقصود قرآنى است.
پس تلاوت يعنى پيروى از قرآن و افزون شدن ايمان و حقّ تلاوت را اداء كردن و غير از قرائتى است كه تنها با خواندن بآواز و آهنگ انجام مى شود و مى بينيم كه خواننده هاى بسيار خوش صدائى در ديگر كشورها هستند كه تنها بلفظ و آهنگ بسنده كرده اند و هيچگونه اثرى در ساختن و برخاستن و قيامى عليه استعمارگران و ابرقدرتها نداشته و ندارند مگر اينكه تلاوت كنند و پيروى از عمل بقرآن، پس هر چيزى كه حجاب و مانع حقيقت باشد بناچار بآتش مى انجامد چنانكه در حديث بآن اشاره شده است.
و در حديثى متواتر و مشهور فرموده است: ربّ قارئ القرآن و القرآن يلعنه، لذا در حديث فوق بشغل و اشتغال اشاره شده تا قرآن وسيله كسب و اشتغال قرار نگيرد، بلكه خوانده شود، تلاوت شود، يعنى پى گيرى و پيروى. [...]
(2) حديث فوق در مأخذ متعدّدى آمده است و عبارت (يقتل حبطا) يعنى با بيمارى و خوردن حبط- شكم حيوانات آماس كرده و مى ميرند. لغت نويسان حبط را- (حندقوق، حلببه، شنبليذ و عرفج) دانسته اند سه گياه اخير كه بهاره است نوعى اسهال سخت و مزمن ايجاد مى كند و امّا در باره گياه حندقوق- كه واژه اى آرامى است بنا بنوشته خلف تبريزى- حندقوق- يا اندقوق- دو گونه است، صحرايى آن مثل يونجه، ستوران را بسيار فربه مى كند و تلخ و بد بوست كه بفارسى سيست نامند امّا- داود انطاكى- مى نويسد حندقوق- كه در يونان آن را- لوتوس- مى گويند گياهى است برگش زرد و پهن و گلش زرد، نوع صحرائى آن بدبو و سمّ بسيار مهلكى است كه در درمان بيماريهاى يرقان و استسقاء بكار مى رود- روغن بذر و دانه اش در درد مفاصل نيكوست (اين است مفهوم علمى حديث
نام- حارث- را هم حبط گفته اند زيرا با خوردن آن گياه مسموم شد و اولاد او را نيز حبطات ناميده اند (منظور حارث بن مازن بن مالك است كه در سفرى مبتلا ببيمارى آماس و ورم بدن شد- لس، 9/ 145).
خداى تعالى گويد: وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ- 7/ زاريات) يعنى آسمانى كه داراى راههائى است، و لذا بعضى از مردم براى آسمان راههاى محسوسى بوسيله ستارگان و كهكشان تصوّر كرده اند و بعضى ديگر آنرا براههاى عقلانى كه بوسيله احساس و بصيرت و انديشه متصوّر است تعبير كرده اند باين مضمون اشاره خداى تعالى است كه:
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً- 91/ آل عمران) (يعنى كسانى كه شب هنگام با همان بصيرت و احساس وقت شناسى از راه بصيرت و نگاه به آسمان براى قيام و عبادت زمان را برمى گزينند).
اصل ريشه حبك- يا از عبارت بعير محبوك القرى- يعنى شتر قوى كه بشدّت نشخوار مى كند و غذا در دهانش بسرعت مى گردد و مى جود، است و يا از عبارت احتباك- يعنى محكم دامن بكمر زدن، گرفته شده.
الحبل معروف است (ريسمان و طناب) خداى عزّ و جلّ گويد: فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ- 5/ مسد)، كه:
حبل الوريد و حبل العاتق- يعنى رگ گردن و وتر گردن بآن تشبيه شده است و همچنين- الحبل المستطيل- جادّه و راه پيوسته شنى.
و براى وصل كردن و پيوستن به هر چيزى كه بايستى بآن رسيده شود واژه- حبل- بصورت استعاره بكار رفته است.
چنانكه در آيه وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً (1)- 103/ آل عمران).
پيامبر (ص)).
(برهان قاطع- مقاييس اللّغه- غرائب اللّغه- معربات جواليقى 120- تذكره الاولى الالباب ص 133 داود انطاكى).
(1) واژه اعتصام در آيات ديگر قرآن بدون ذكر حبل بكار رفته است در آيات وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ- 146/ نساء) و فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِنْهُ-
اشاره شده پس- حبل اللّه- همان چيزى از قرآن و عقل و خرد است كه به وسيله آن دور شدن از گناهان و وصول بقرب خداى حاصل مى شود و يا هر چيز ديگرى كه اگر بآن تمسّك جستى و از گناهان بازماندى تو را بجوار رحمت حق مى رساند پس عهد و پيمان را نيز حبل گويند.
خداى تعالى گويد: ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ- 112/ آل عمران) هر كجا باشند فرمان خوارى برايشان جارى است مگر اينكه در پناه و پيمان خدايا در پناه و پيمان مردم قرار گيرند).
در آيه فوق آگاهى و هشدارى است كه كفّار براى رهايى از ذلّت، و خوارى بتوسّل جستن به دو پيمان ناگزيرند.
170/ نساء) و وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ- 101/ آل عمران) و وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ- 78/ حجّ).
اعتصام بخدا در اين آيات همان با خدا بودن يعنى با ياد او بودن است كه وسيله دور شدن از گناهان و به راه مستقيم هدايت شدن مى باشد زيرا واژه- اعتصام از- عصم- يعصم- عصمه- يعنى در گناه نيفتادن، و بازماندن از آن است و نيز اعتصام يعنى پناه بردن و بياد خدا بودن و ابن منظور حبل را- رباط- يعنى وسيله ارتباط مى داند.
شيخ طريحى مى نويسد: اعتصام بحبل اللّه- پيروى از قرآن و ترك تفرقه و جدا سرى است چنانكه پيامبر (ص) فرموده (القرآن حبل اللّه المتين) واژه حبل بصورت استعاره براى اينست كه تمسّك بقرآن سبب نجات از تباهى و هلاكت است همانطور كه ريسمان سبب رها شدن و دور شدن از خطر است. و در حديثى ديگر در وصف قرآن آمده است كه (هو حبل ممدود من السّماء الى الارض) يعنى نور هدايت كننده. و اعراب نور ممدود و پيوسته را به حبل و خيط تشبيه مى كنند و در حديثى ديگر (هو حبل اللّه المتين) كه در همان معنى نور است، ازهرى مى گويد: ابو العبّاس مبرّد در حديثيكه پيامبر (ص) فرموده است:
(اوصيكم بكتاب اللّه و عترتى احدهما اعظم من الآخر و هو كتاب اللّه حبل الممدود من السّماء الى الارض) حبل در اين حديث يعنى نور ممدود و پيوسته، و نيز در معنى پيوستن بكتاب خداى عزّ و جلّ، هر چند كه قرآن از زمين تلاوت و نسخه بردارى و نوشته مى شود امّا از معنى حبل ممدود، در باره كتاب خدا مى فهميم يعنى نورى كه هدايت كننده بسوى او است و اعراب نور ممدود و پيوسته را بحبل و خيط يعنى ريسمان تشبيه مى كنند خداى گويد: حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ- 187/ بقره) خيط ابيض همان نور صبح است و خيط اسود غير اوست يعنى سياهى پس منظور تشخيص سفيدى صبح از سياهى شبست از اين رو بريسمان سياه و سفيد توصيف شده است. (تهذيب اللّغه 5/ 80- لس 111/ 137- مجمع البحرين 5/ 346).
اوّل- عهد و پيمان خدائى كه بايستى در آن صورت اهل و پيرو كتابى شوند كه از سوى خدا نازل شده است و گر نه در دين او قرار نگرفته اند و تحت حمايت آن نيستند.
دوّم- به عهد و پيمانى از سوى مردم كه آنها را يارى مى رسانند و بر آنها بذل مال و جان مى كنند قرار گيرند.
حباله- تور و دام شكار شكارچى و جمعش حبائل است، روايت شده كه:
(النّساء حبائل الشّيطان). (1)
محتبل و حابل- يعنى صيّاد و دام گستر، اصطلاح- وقع حابلهم على نابلهم (2) نيز بكار رفته است.
الحتم يعنى قضاء مقدّر و تعيين شده.
الحاتم- كلاغ شوم، چنانكه پنداشته اند حتما بانگ و آوازش مايه جدايى است (اين واژه يكبار در قرآن آمده است- وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا- 71/ مريم- كسى از شما نيست مگر اينكه وارد دوزخ مى شود و اين
(1) اشاره اين حديث بزنان غير شرعى است زيرا در باره ازدواج، و همسران شرعى در قرآن فرمود:
نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ- 223/ بقره) كه واژه نساء- به ضمير (كم) اضافه شده و همسرى را مى رساند باين معناست كه زنانتان زمينهاى كشت و زرع شمايند و حيات بشر بازدواج و همسران بستگى دارد. و اشاره حديث به زنان غير شرعى بخوبى روشن است.
ابن منظور مى نويسد:- حبائل- يعنى دام شكار، پيامبر (ص) در خطبه حجّة الوداع سفارشاتى در باره زنان دارد كه مى فرمايد: آنها امانتهائى هستند كه بايستى در حفظ حرمتشان بكوشيد.
(2) اين ضرب المثل يعنى: وقوع حابلهم على نابلهم- در مآخذ ديگر بصورت- ثار حابلهم على نابلهم نيز آمده است باين معنى است كه شوريدن بعضى از مردم بر بعض ديگر را نشان مى دهد كه پس از آرامش، فراغت در يك جامعه بوجود مى آيد معنى تحت اللّفظى آن اين است كه دام گسترشان بر تيراندازشان در افتاد و بخونخواهى برخاست.
حابل- كسى كه براى شكار و فريب مرغان و ديگران دام پهن مى كند.
نابل- تيراندازى است كه از كمانش تير پرتاب مى كند و در حقيقت كنايه از تبهكارى و آشوبگرى دو دسته كم و ناچيز از مردم يعنى فريبكاران و فساد انگيزان است كه آرامش و سعادت جامعه متحوّل و رو برو شد و آگاهى را ببهانه هائى بهم مى زنند.
حكم قطعى الهى است).
حرفى است كه حركت حرف آخر كلمات بعد از آن گاهى مجرور مى شود مانند حرف (الى) عمل مى كند ولى معنى عبارتى كه بعد از- حتّى- مى آيد در حكم و موضوع كلمات ما قبل- حتّى- داخل مى شود و گاهى معطوف بآن و زمانى هم عبارت بعد از- حتّى- آغاز سخن واقع مى شود مانند:
أكلت السّمكة حتّى رأسها و رأسها- (ماهى را با سرش خوردم سرش را خوردم، و سر ماهى).
خداى تعالى گويد: لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ- 35/ يوسف) و حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ- 5/ قدر). عمل حتّى بر كلمات بعدش دو قسم است:
اوّل- حتّى بر فعل مضارع داخل مى شود و فعل مضارع منصوب يا مرفوع مى شود كه هر كدام دو وجه دارند، در حالت نصب در معنى (به اينكه)، و ديگرى در معنى (تا) و دو وجهى كه رفع مى دهد يكى اين است كه قبل از حتّى فعل ماضى باشد، مثل:
مشيت حتّى أدخل البصرة- يعنى رفتم تا بشهر بصره داخل شدم.
دوّم- اينستكه كلمه بعد از (حتّى) در معنى حال باشد مانند عبارت مرض حتّى لا يرجون- آنگونه بيمار شد تا نااميد شدند.
در آيه حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ- 214/ بقره) با نصب و رفع (يقول) هر دو خوانده شده كه در هر دو صورت بدو وجه حمل و تعبير شده است.
گفته اند لازم است كه معنى عبارت بعد از (حتّى) بر خلاف قبل از آن باشد، مثل اين آيه وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا- 34/ نساء).
(راجع بداخل شدن در مساجد در حال جنب بودن است كه نبايستى داخل شد تا اينكه غسل كنند مگر رهگذرى كه از يك در وارد و از درب ديگر خارج شود).
و نيز گفته اند: ممكن است چنين نباشد يعنى معنى بعد از (حتّى) مخالف معنى قبل از آن نباشد مثل روايتى كه نقل شده (إنّ اللّه تعالى لا يملّ حتّى تملّوا)
قصد اين روايت اين نيست كه ملالت را براى خداى تعالى بعد از ملالت آنها اثبات كند.
اصل حجّ قصد زيارت است، شاعر گويد:
يحجّون بيت الزّبرقان المعصفر (1) و در عرف شرع واژه حجّ بقصد زيارت خانه خداى تعالى براى برپا داشتن مناسك و اعمال حجّ مخصوص شده است.
حجّ و حجّ- هر دو گفته شده، حجّ- مصدر است يعنى زيارت كردن و حجّ اسم آن است.
يوم الحجّ الأكبر- روز قربانى و عيد اضحى و روز عرفه است، روايت شده كه (العمرة الحجّ الأصغر) عمره حجّ اصغر است.
(حجّة)- دلالتى است روشن بر اساس راه مستقيم با قصد و هدف مستقيم و چيزيكه بر صحّت و درستى يكى از دو نقيض اقتضاء (2) و حكم مى كند.
خداى تعالى گويد: قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ- 149/ انعام) و لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا- 150/ بقره) كه در آيه اخير احتجاج و دليل آوردن ستمگران را عليه مؤمنين مستثنى از حجّت و دليل قرار داده است و اشاره است بر اينكه سخن و حجّت آنها اصولا حجّت نيست چنان كه شاعر در اين معنى مى گويد:
(1) تمام شعر چنين است:
و اشهد من عرف حلولا كثيرة يحجّون سب الزّبرقان المزعفرا
با اختلاف دو كلمه در شعر قبلش چنين است:
الم تعلمى يا امّ عمره اننّى تخاطأنى ريب الزّمان لاكبرا
شعر از مخبل سعدى است روى سخن و خطابش به همسرش ام عمره است كه مى گويد آيا نمى دانى كه تحوّل روزگار مرا بخطاء بزرگى نسبت داد و من گواهى مى دهم كه قبيله عوف بخانه مرد كوسه و زرد موى، بقصد ديدارش داخل مى شدند و بسيار رفت و آمد مى كردند.
(مقائيس اللّغه- لس، المحكم- اساس البلاغه).
(2) ابن منظور مى نويسد: حجّة: البرهان، و گفته شده حجّة چيزى است كه خصم با آن دفع مى شود، ازهرى مى گويد: حجّت ايراد سخن بر وجهى است كه بهنگام خصومت با آن پيروزى حاصل مى شود جمع حجّة، حجج و حجاج است.
و لا عيب فيهم غير أنّ سيوفهم بهنّ فلول من قراع الكتائب (1)
(عيبى در ايشان نيست جز اينكه شمشيرهاشان از كوبيدن گروه هاى جنگى كند است).
و جايز است سخنانى هم كه با آنها احتجاج باطل مى شود حجّت ناميده شود در اين آيه كه بآن معنى اشاره مى كند (وَ الَّذِينَ يُحَاجُّونَ فِي اللَّهِ (2) مِنْ بَعْدِ ما اسْتُجِيبَ لَهُ حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 16/ شورى).
داحضة- سخن باطل و تلاش بيهوده لفظى كه حجّت ناميده شده است.
و آيه (لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ- 15/ شورى) يعنى آنقدر سخن آشكار است كه نيازى بحجّت نيست.
(مُحاجَّةُ)- اين است كه در خصومت ميان دو نفر يا چند نفر هر كس بخواهد حجّت و راه روشن ديگرى را رد كند، خداى تعالى گويد:
(وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ قالَ أَ تُحاجُّونِّي فِي اللَّهِ- 80/ انعام) و (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ- 61/ آل عمران) و (لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ- 65/ آل عمران) و (ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فِيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ- 66/ آل عمران).
(فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ- 66/ آل عمران) و (وَ إِذْ يَتَحاجُّونَ فِي النَّارِ- 47/ غافر).
(1) كتائب جمع كتيبه است، خوارزمى بنقل از ابن خالويه مى نويسد كمترين تعداد واحد سپاهيان جريده است، سپس، سريه- كه 150 الى 400 نفر را شامل است بعد كتيبه- از 400 تا هزار نفر آگاه جيش از هزار تا چهار هزار نفر، فيلق و جحفل نيز همين تعداد است يعنى برابر جيش، خميس از 4000 تا 12000 نفر و اين تعداد سپاهيان و سربازان را جمعا عسكر يا به فارسى لشگر گويند، علّت نامگزارى سپاهيان به كتيبه كه از 400 تا 1000 نفر است اينستكه گوئى كتابى است و اوراق و صفحات حروفش بهم پيوسته است واژه كتاب هم از همين كتائب گرفته شده (ثعالبى/ فقه اللّغه ص 329- مبرّد/ كامل، 1/ 95- خوارزمى/ مفاتيح العلوم بنقل از فرهنگ مصطلحات تاريخى و جغرافيائى).
(2) يعنى كسانى كه بعد از پذيرش و ايمان و پاسخ دادن به اللّه و پيامبر (ص) از سوى مردم و آنها و پس از اينكه خداوند با نزول آياتش پيامبر (ص) را تأييد نمود و پاسخ داد آنگروه با سخنان باطل حجّت مى آورند در حالى كه دليل و حجّتشان ناچيز و تباه است و سپس در پايان آيه مى گويد: (عَلَيْهِمْ غَضَبٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ- 15/ شورى).
(كه در تمام آيات فوق محاجّة- بدون علم و آگاهى را در چيزى كه نمى شناسند و نمى دانند مورد ملامت قرار داده) آزمون و بررسى زخم و جراحت سر نيز- حجّا- ناميده شده، شاعر گويد:
يحجّ مأمومة فى قعرها لجف (زخم مغز سرش را بررسى كرد و در انتهاى آن پارگى بود).
الحجب و الحجاب- يعنى باز داشتن و ممانعت از دسترسى و رسيدن به چيزى، گفته مى شود: حجبه، حجبا و حجابا، و نيز حجاب يعنى جوف و باطن و آنچه كه از دل پوشيده و پنهان است.
خداى تعالى گويد: (وَ بَيْنَهُما حِجابٌ- 4/ اعراف) اين حجاب آن نيست كه ديده را مى پوشاند بلكه مقصود همان چيزى است كه مانع رسيدن لذّات بهشتيان بدوزخيان و رسيدن رنجش و آزار دوزخيان به بهشتيان مى شود، مثل آيات:
(فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ (1)- 13/ حديد) و (وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ- 51/ شورى) يعنى از جائيكه شخص مورد خطاب وحى و كسى كه باو وحى مى رسد او را نمى بيند و آيه (حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ- 32/ ص).
يعنى وقتى كه خورشيد با پنهان كننده و مانعى از نظر پوشيده مى شود.
حاجبان- يعنى دو ابرو در چهره زيرا براى ديدگان همچون نگهبان هستند و از آنها دفاع مى كنند.
(1) تمام آيه چنين است: (يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ- 13/ حديد) يعنى در آن هنگام كه دو رويان و دو چهرگان بمؤمنين مى گويند درنگ كنيد تا از روشنائى و نور شما خويشتن را بهره مند كنيم پاسخشان مى دهند بكارهاى گذشتتان باز گرديد و بهره گيريد سپس ميانشان با رويى و مانعى ايجاد شود كه باطن و پيشارويش رحمت و بهشت خداوند است و بيرون آن عذاب و رنج كه در آيه قبل فرمود:
در آن هنگامه نور و روشنايى سيماى مؤمنين پيشاپيش ايشان است و پاداششان خلود در بهشت و رحمت حقّ.
حاجب الشّمس- مانعى كه در جلوى خورشيد مثل نگهبان قرار مى گيرد و مانع ديدن آن مى شود.
و در آيه (كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ- 15/ مطفّفين) اشاره به منع نور از ايشان است چنانكه گفت (فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ- 13/ حديد) يعنى ديوار و بارويى ميانشان زده شد.
الحجر، سنگ يا مادّه سختى كه معروف است، جمعش احجار و حجارة.
خداى تعالى گويد: (وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ- 24/ بقره) گفته شده، حجارة- در اين آيه، سنگ گوگرد است و بلكه عينا همان سنگ است كه بخاطر عظمت و حالت آن آتش كه با انسان و سنگ افروخته مى شود و بر خلاف آتش دنياست، زيرا چنانكه گفته شده آتش دنيا امكان ندارد كه با سنگ مشتعل شود هر چند كه بعد از افروختن در آن مؤثّر باشد و نيز گفته اند منظور از سنگ يا حجاره اشاره به كسانى است كه در پذيرش حقّ چون سنگ سخت و حق ناپذير بوده اند چنانكه در آيه ذيل وصفشان كرده كه: (فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً- 74/ بقره).
(و اشاره بدلهائى است كه از قساوت سخت تر از سنگ اند مى گويد (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً- 74/ بقره).
(حَجر) و تحجير- يعنى سنگ چينى در اطراف يك مكان، كه مى گويند:
حجرته، حجرا فهو محجور- و حجّرته تحجيرا فهو محجّر (كه در ثلاثى مجرّد اسم مفعول- محجور- و در ثلاثى مزيدش- محجّر- است).
مكانى را هم كه با سنگ چين احاطه كنند حجر گويند كه از همين تعبير حجر الكعبة است، و همچنين خانه هاى قوم ثمود هم- حجر- ناميده شده:
خداى تعالى گويد: (كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ- 80/ حجر) و از واژه- حجر- بخاطر نتيجه و ما حصل آن معنى- باز داشتن و منع تصوّر مى شوند چنانكه عقل و خرد را هم- حجر- گفته اند زيرا انسان را از خواهش و هوسهاى نفسانى منع مى كند و باز مى دارد، خداى تعالى گويد:
(هَلْ فِي ذلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ- 5/ فجر). ابو العبّاس مبرّد مى گويد به اسب مادينه
بخاطر اينكه بچّه در شكم دارد- حجر- گفته اند.
و هر ممنوعى بخاطر تحريمش حجر است، در آيات، (وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ- 183/ انعام) و (وَ يَقُولُونَ (1) حِجْراً مَحْجُوراً- 22/ فرقان).
فاعل در يقولون- كسى است كه با ديدن عذاب مى ترسد و هراسناك مى شود و مى گويد: (حِجْراً مَحْجُوراً- 22/ فرقان) لذا خداوند ياد آورى مى كند كه كفّار همينكه ملائكه را مى بينند بگمان اينكه سودى براى رهائى از عذاب عايدشان مى شود مى گويند بهشت از ما منع شده است لذا خداوند مى گويد:
(وَ جَعَلَ بَيْنَهُما بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً- 53/ فرقان) يعنى بطورى منع شده اند كه راهى بر برداشتن و دفع آن مانع نيست.
فلان فى حجر فلان- يعنى او خودش و مالش از اينكه نگذارد ديگران در آن تصرّف كنند در پناه و حمايت فلانى است، جمعش- حجور- است، خداى تعالى گويد:
(وَ رَبائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُمْ- 23/ نساء) (يعنى دختران همسرتان كه از شوهر ديگرشان هستند و در پناه شمايند).
حجر: پيراهن و همچنين- حجر- اسمى است براى هر محفظه، يا
(1) در باره فاعل- يقولون- مفسّرين سه نظر اظهار كرده اند، يكى همان است كه راغب گفته و زمخشرى هم همان نظر را دارد اكنون بايد دانست چه كسانى گفته اند- حجرا محجورا- و ضمير در يقولون- كيست، نظر اوّل اين است كه كفّار بنا بمفهوم آيه قبل در دنيا از پيغمبر با بزرگمنشى و گردنكشى مطالعه نزول ملائكه بر خويش و ديدن پروردگار مى نمودند يعنى (لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ أَوْ نَرى رَبَّنا- 21/ فرقان) چرا بر ما ملائكه نازل نمى شود و ما خداى را نمى بينيم، با همين حالت استكبار و غرور هنگامه مرگ و قيامت مى رسد از ديدن ملائكه و فرجام ناهنجار خويش مى ترسند سخنى كه در ديدن دشمنانشان در دنيا مى زدند تكرار مى كنند و مى گويند از ما دور باد بگمان اينكه چنان خواهد شد.
نظر دوّم- اينست كه- حجرا محجورا- را فرشتگان مى گويند، يعنى آمرزش و بهشت و بشارت از شما دور و بر شما حرام، چون فرشتگان مؤمنين را بشارت مى دهند آنها نيز بشارت مى خواهند كه مى گويند امروز بشارت بر شما نيست حجرا محجورا.
نظر سوّم- همينكه كفّار در قيامت عذابى كه از آن مى ترسيدند، و مى بينند و مى خواهند پناهى بيابند مى گويند، حجرا محجورا- يعنى چيزى كه ما را از آن عذاب دور كند، (تبيان، كشّاف، تفسير كبير، كشف الاسرار، مجمع البحرين).
صندوقچه اى كه اشياء در آن حفظ مى شود.
از واژه حجر- اطراف و گردا گرد هر چيزى نيز متصوّر است.
حجرت عين الفرس- يعنى حلقه چشم آن اسب نشان شده است.
حجّر القمر- اطراف ماه هاله زده است.
حجّورة- پرگار و اسباب بازى بچّه ها كه با آن روى زمين دايره مى كشند.
محجر العين- نيز در معنى حلقه چشم است.
تحجّر كذا- مثل سنگ سخت شد.
الأحجار- قبيله اى از بنو تميم- اين نامگزارى براى اين است كه قومى از آنها نامشان جندل، حجر، صخر، بوده (كه هر سه واژه بمعنى سنگ است، جندل- تخته سنگهاى بزرگ، حجر- سنگ كوچك بنّايى، صخر سنگهاى تيز كوهستانى).
الحجز: مانع و حائل بين دو چيز كه آنها را از هم دور مى كند، مى گويند:
حجز بينهما- ميانشان فاصله و جدايى انداخت، خداى تعالى گويد: (وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجِزاً- 61/ نمل) ناميدن كشور حجاز باين نام براى اينست كه ميان شام و صحرا قرار دارد، خداى تعالى گويد: فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ- 47/ حاقّه).
واژه حاجزين- كه در اين آيه بصورت جمع آمده صفت است براى يكفرد در موضع جمع، و همينطور- حجاز- طنابى است كه مچ پاى ستوران را با آن مى بندند تا حركت نكند كه تصوّر معنى جمع نيز از آن مى شود.
احتجز فلان عن كذا و احتجز بإزاره- چادر يا شلوار و دامن بر ميان بست و محكم كرد.
حجزة السّراويل- قسمت ميانى شلوار و دامن كه حدّ فاصل بالا و پايين آن است در اصطلاح مى گويند: إن أردتم المحاجزة فقبل المناجزة (1) يعنى باز داشتن و
(1) اين ضرب المثل در باره بزدلان و ترسوهايى است كه از جنگ مى گريزند يا كسيكه بعد از شروع جنگ طلب صلح و آشتى مى كند، ان اردت المحاجزة فقبل المناجزه- محاجزة- باز داشتن و ممانعت
ممانعت از جنگ با آهستى و مسالمت قبل از جنگ و كشتار، حجازيك- يعنى ميانشان فاصله بينداز تا برخوردشان باز دارى.
الحدّ: واسطه ميان دو چيزى كه مانع از اختلاط، و آميختگى آنها به يكديگر مى شود.
حدّدت كذا- برايش حدّى معيّن و مشخّص قرار دادم.
حدّ الشّي ء- وصف و تعريفى كه شامل تمام معنى يك چيز مى شود، و تميز دهنده و جدا كننده آن چيز با غير آن است.
حدّ الزّنا و حدّ الخمر- تنبيه و تعزير زنا كار و ميخواره و شرابخواره.
علّت ناميدن- حدّ- براى مجازات از اين جهت است كه حدّ مانعى است براى اينكه نمى گذارد ديگرى راه او را برود و آن كارها را انجام دهد.
خداى تعالى مى گويد: (تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوها- 229/ بقره) و (تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ- 1/ طلاق) و (الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ- 97/ توبه) يعنى احكام خدا و نيز گفته اند، (حدود ما أنزل اللّه)، يعنى حقيقت معانى آنها.
(اعرابى كه با شدّت و لجاجت كفر و نفاق مى ورزند بايستى هم احكام خدا و معانى آن را كه نازل كرده است نفهمند و ندانند).
حدود- در آيات فوق يعنى در احكام الهى و حقايق معانى آنها تمام- حدود- خدا بر چهار وجه است.
1- حدودى كه جايز نيست چيزى بر آنها افزوده و نه از آنها كم شود مثل تعداد ركعات در نمازهاى واجب.
است يعنى چيزى را از خودت و ديگرى منع كنى و باز دارى مناجزه هم از- نجز- است يعنى فنا و نابودى نجز الشّي ء- يعنى فانى شده مثل فوق از- اكثم بن صيفى- روايت شده يعنى خودت را قبل از برخورد با حريفى كه يارايش را ندارى نجات ده و مناجزه در جايى بكار مى رود كه دو مبارز مى خواهند يكديگر را از بين ببرند.
(مجمع الامثال ميدانى ج 1 ص 40). [...]
2- حدودى كه مى شود بر آنها افزود امّا كم كردن از آنها جايز نيست.
3- حدودى كه كم كردن از آنها مجاز است، امّا افزودن بر آنها جايز نيست.
خداى تعالى مى گويد: (إِنَّ الَّذِينَ (يُحَادُّونَ) اللَّهَ وَ رَسُولَهُ- 5/ مجادله).
واژه يحادّون- در آيه فوق- يعنى مانع انجام حدود خدا و رسولش مى شوند و اين ممانعت يا باعتبار جلوگيرى از اجر است يا بكار بردن آهن (يعنى- حدود- كه كنايه از سلاح و قدرت رزمى است) كه معروف است و خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ- 25/ حديد).
حدّدت السّكيّن- لبه كارد را تيز كردم.
أحددته- برايش حدّى قرار دادم، سپس چيزى كه خلقت و طبيعتش تيز و با دقّت است و يا اينكه از جهت كار و معنى دقيق و تيزبين است مثل چشم ظاهر و بصيرت و چشم دل گفته مى شود.
حديد النّظر- تيز بين.
حديد الفهم- تيز فهم و باريك انديش.
خداى عزّ و جلّ گويد: (فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ- 22/ ق).
لسان حديد- مثل- لسان صارم و ماض- است يعنى زبانى تيز و قاطع كه با تيزى و تنديش همچون شمشيرى برّنده و مؤثر است.
خداى تعالى گويد: (سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ- 19/ احزاب).
(شما را با زبانهايى قاطع و مؤثر برخورد مى كنند).
و با تصوّر معنى- منع و جلوگيرى- در واژه- حديد دربان را نيز حدّاد- ناميداند. رجل محدود- يعنى كسى كه از رزق و نصيب و بهره مندى منع شده است.
حدب يعنى كوژ پشت و خميده شده، جايز است كه اصل اين واژه، از حدب الظّهر يعنى خميده پشت گرديد، باشد.
حدب الرّجل حدبا فهو أحدب و أحددب- يعنى پشتش دو تا شد. ناقة حدباء-
براى شتر تشبيهى از همان معنى است و سپس هر چيزى كه از پشت زمين ارتفاع پيدا كرده حدباء ناميده شده.
خداى تعالى گويد: (وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ- 96/ انبياء).
(اشاره بجايگاه زندگى- يأجوج و مأجوج- است كه در مرتفعات مى زيند و در بازگشايى سدّ از بلنديها و تل ها مى دوند).
الحدوث، وجود و پيدايش چيزى بعد از اينكه جوهر يا عرضى از آن وجود نداشته (وجودى بى سابقه). و يا إحداث او يعنى ايجاد او و پيدايش او آفريده شدن پديده ها و مواد عالم تنها از خداى تعالى است.
(مُحْدَث)- چيزى است كه نبوده و ايجاد مى شود و اين ايجاد و پيدايش يا در ذات خود اوست و يا با ايجاد چيزى از طرف كسى كه آن را- إحداث مى كند مثل اينكه مى گوئى: أحدثث ملكا- يعنى ملك و باغى إحداث كردم.
خداى تعالى گويد: (ما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ- 2/ انبياء).
(يعنى سخنى جديد مه بر ايشان از پروردگارشان مى آيد مى شنوند و ببازى مى گيرند).
بهر چيزى كه زمانش نزديك باشد- محدث- گويند خواه در عمل يا در سخن.
خداى تعالى گويد: (حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً- 70/ كهف).
(لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً- 1/ طلاق).
(حديث)- هر سخنى كه در بيدارى يا خواب از راه گوش به انسان مى رسد.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً- 3/ تحريم).
(هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ الْغاشِيَةِ (1) 1/ غاشيه).
(1) غاشيه كنايه از قيامت است، زيرا فراگيرنده همه چيز همانطور كه در باره شب فرمود (وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها- 4/ الشمس) شبى كه تاريكيش فرو مى گيرد و مى پوشاند و سپس شرح حالات مردم را در آن هنگامه در آيات بعد مى دهد كه:
(وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ- 101/ يوسف).
يعنى: آنچه كه در خواب از رؤياها براى ايجاد و حادث مى شود.
خداوند قرآن را نيز- حديث- ناميده است، مثل آيات:
(فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ- 34/ طور).
(أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ- 59/ نحم).
(فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً- 78/ نساء).
(اين قوم را چه مى شود كه قرآن را نمى فهمند و درك نمى كنند).
(حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ- 140/ نساء).
(فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَ آياتِهِ يُؤْمِنُونَ- 6/ جاثيه).
(وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً- 87/ نساء).
پيامبر فرموده است: (إن يكن فى هذه الأمّة محدّث فهو عمر).
مقصود چيزى است كه از سوى ملاء أعلى بر دلش مى رسد.
خداى تعالى گويد: (فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ- 19/ سباء).
حديث- اخبارى كه بآنها مثل بزنند و حديث يعنى ميوه تازه رجل حدوث- مرد خوش سخن.
حدث النّساء- هم سخن با زنان كه فعلش حادثته و حدّثته و تحادثوا و صار أحدوثة (يعنى با او سخن گفتم و به او حديث گفتم و گفتگو كردم و افسانه شد).
رجل حدث و حديث السّنّ- مرد جوانسال و نوجوان- كه هر دو بيك معنى است.
حادثة- رويدادى تازه و شگفت كه بابلاء و آسيب همراه است جمع آن حوادث است.
حدائق يعنى باغهاى تازه اى كه سرور انگيز است جمع حديقة است.
خداى تعالى فرمايد: (أَمَّنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ- 60/ نمل).
(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ- 2 و 8/ غاشيه) كه در چهره فرو شكسته آرام را در قيامت با دور نمائى محسوس بيان مى كند.
مفردش حديقة است يعنى قسمتى از زمين پر آب كه بخاطر شباهت آب داشتن و آب برآمدن از آن به حدقة چشم تشبيه شده است، جمع- حدقة- حداق و أحداق است.
حدّق تحديقا- يعنى سختى و تندى نظر.
و حدقوا به و أحدقوا- يعنى آن را احاطه كردند كه اين وصف نيز تشبيهى از دايره شكل بودن حديقة و حدقة است.
الحذر يعنى دورى كردن و احتراز از چيز ترسناك و هراس آور، مى گويند:
حذر حذرا و حذرته- (ترسيد و از او ترسيدم).
خداى تعالى گويد: (يَحْذَرُ الْآخِرَةَ- 9/ زمر).
وَ إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ- 56/ شعراء) كه حاذرون هم خوانده شده.
(وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ- 187/ آل عمران). (خُذُوا حِذْرَكُمْ- 71/ نساء).
(يعنى آنچه را از سلاح كه در آن ترساندن دشمن هست برداريد، و برگيريد).
(هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ- 4/ منافقون) (دشمنان اند، از ايشان حذر كن).
(إِنَّ مِنْ أَزْواجِكُمْ وَ أَوْلادِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ- 14/ تغابن).
(بعضى از همسران و اولادانتان دشمنانتان اند، از آنها بر حذر باشيد).
حذار- يعنى بر حذر باش مثل- مناع- يعنى مانع شود.
الحرارة- (ضدّ برودت) گرماست، كه بر دو گونه است:
1- حرارتى كه در بدن انسان عارض مى شود و بوجود مى آيد، مثل حرارت شخص تب دار.
مى گويند: حرّ يومنا- روزمان گرم شد.
الرّيح يحرّ حرّا و حرارة- (باد گرمى است و باد حرارت زا است از باب ضرب و سمع) كه در صورت ايجاد حرارت از باد در جسمى آن جسم را، محرور گويند و همينطور حرّ الرّجل- يعنى آن مردم گرم و خشمگين شد.
خداى تعالى گويد: (لا تَنْفِرُوا فِي الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا- 81/ توبه) يعنى از گرمى هوا در جنگ مگريزيد كه آتش جهنّم شديدتر است.
(حَرُور)- باد گرم، در آيه (وَ لَا الظِّلُّ وَ لَا الْحَرُورُ- 21/ فاطر). (نه سايه و نه باد و هواى گرم).
استحرّ القيظ- گرماى تابستان شديد شد.
الحرر- يبوست و خشكى كه از تشنگى به كبد عارض مى شود، حرّه مفرد حرّ است.
اصطلاح- حرّة تحت قرّة (1) از همين واژه است يعنى (در باطن داغ و خشمگين و در ظاهر آرام و خونسرد).
حرّة- سنگى كه از شدّت گرماى هواى سياه شده باشد و در همين معنى بصورت استعاره، استحرّ القتل- يعنى كشتار شدّت گرفت، بكار رفته است.
حرّ العمل- سختى و شدّت گرماى كار، و گفته اند:
إنّما يتولى حارّها من تولّى قارّها- يعنى كسى كه سختى آن را تحمّل كرده، سهولت آن را هم عهده دار مى شود. (حُرّيه) آزادى، حر و آزاد نقطه مقابل عبد و بنده است مى گويند حرّبيّن الحروريه آزاديكه بطور مطلق آزاد است دو گونه است: اوّل- كسيكه حكم چيزى عليه او جريان نيافته است مثل آيه (الْحُرُّ بِالْحُرِّ- 187/ بقره) يعنى حكم غير از او در باره اش اجرا نشده.
دوّم- بكسى حرّ گويند كه اخلاق زشت و ناپسند براى دستيابى باموال دنيوى بر وجود او احاطه نداشته باشد مانند: حرص و آزمندى كه نبايد به شخص- حرّ- چيره باشد و نيز بايستى بسوى عبوديّت و بندگى اللّه روى آورد كه ضدّ صفات قبلى است و همانست كه پيامبر (ص) اشاره كرده است كه:
(1) حرّة از حرارت گرفته شده يعنى حرارت دل و تشنگى، قرّة، يعنى سرما، مى گويند: كسر الحّره لمكان القرّه- سختى تشنگى در روز سرد است، حرّة تحت قرة- در باره كسى بكار مى رود كه كينه و خشم خود را پنهان مى كند و بصورت ظاهر اخلاص و يگانگى ابزار مى نمايد، (مجمع الامثال ميدانى ج 1 ص 197).
تعس عبد الدّرهم، تعس عبد الدّينار) (نگونسار و هلاك شد بنده درهم و دينار و زر پرست).
شاعر گويد: و رقّ ذوى الأطماع رقّ مخلّد (بندگى آزمندان بندگى جاودانه است).
گفته اند: عبد الشّهوة أذلّ من عبد الرّقّ- بنده شهوت ذليل تر از بنده بردگى است.
(تَحرير)- آزاد كردن انسان 1- يا از بردگى غير و يا از بردگى شهوات كه ذكر شد.
در معنى اوّل، آيه (فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ- 92/ نساء) آزاد كردن بردگان مؤمن.
در معنى دوّم- آيه (نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً (1)- 35/ آل عمران).
(مادر مريم مى گويد: خداوندا نذر كردم فرزندى كه در رحم دارم برايت آزاده اى باشد).
گفته اند: منظور اينست كه فرزندش را در راهى قرار دهد كه از بهره هاى دنيوى و شهوات و منابع دنيا كه قبلا ذكر شد بهره مند نشود و منظور در اين سخن خداى تعالى است كه فرمود:
(بَنِينَ وَ حَفَدَةً- 72/ نمل).
يعنى پسران و فرزند زادگان، كه او را براى عبادت خداى خالص گرداند.
از همين جهت- شعبى (2) معنى محرّر- را در آيه قبل، با اخلاص معنى
(1) ازهرى و زجاج مى گويند: در بنى اسرائيل رسم بود كه فرزند پسر را براى خدمت معابد نذر مى كردند و همينكه مادر مريم وضع حمل كرد فرزندش دختر بود با افسردگى گفت (إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى 35/ آل عمران) يعنى دختر زائيدم و خداى مى داند كه چه زائيدم، پسر براى خدمت در معابد همانند دختر نيست و خداوند آن را به نيكى پذيرفت و مقامى يافت تا بر آن امر گواه باشد تا همان دختر فرزندى چون عيسى پيامبر اولو العزم داشت و تفاوت تنها در تقوى و علم و ايثار است كه گاهى در دختران و زنان بيشتر است.
(2) ابو عمر و عامر بن شراحيل معروف به شعبى و اصلا يمنى است كه در كوفه زندگى كرده و يكى از تابعين جليل القدر است بگفته ابن خلكان، زهرى مى گويد: دانشمندان چهار نفرند، 1- ابن مسيب در مدينه 2- شعبى در كوفه 3- حسن بصرى در بصره 4- و مكحول در شام كه در زمان خويش سر آمد
كرده. مجاهد- او را خادم عبادتگاه مى داند.
جعفر- معنى- محرّر- را آزاد از امور دنيايى مى داند، و همه اينها اشاره بيك معنى است.
حرّرت القوم- قوم را از بندگى و بردگى و حبس رها و آزاد كرده ام.
حرّ الوجه- كسيكه نياز و حاجت، او را به بردگى نمى كشاند.
حرّ الدّار- وسط خانه و خير و خوبى آن.
أحرار البقل- تره هايى كه ناپخته و با بقيّه سبزيجات خام مى خورند.
شاعر گويد: جادت عليه كلّ بكر حرّة (1).
حرّة- در مصراع شعر فوق و عبارت- المرأة بليلة حرّة- همه اينها بصورت استعاره بكار رفته (معنى عبارت اين است كه مى گويد همسر او شب اوّل زفاف موفّق نشد و لذا براى زن شب سپيدى بود و شب زفاف را ليله شيبا- گويند).
(حَرِير)- پارچه بسيار نازك است، خداى تعالى گويد: (وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ-
أقران خود بودند، گفته اند شعبى پانصد تن از صحابه پيامبر (ص) را درك كرده و از طرف عبد الملك مروان حامل نامه اى به قيصر روم بوده كه از دانش و عملش قيصر روم در شگفت شده و نامه اى رمزى به عبد الملك مى نويسد كه در آن نوشته است: در شگفتم از قوم كه چنين افرادى دارند و ديگرى بر آنها حكومت كند كه مى خواسته حسادت عبد الملك را عليه شعبى برانگيزد.
در كوفه سمت قضاوت داشته و در سال 107 هجرى بمرگ ناگهانى وفات كرده، وفيات الاعيان ج 2 ص 222.
(1) مصراع شعر فوق از- عنتره بن شداد- شاعر قبل از اسلام است كه مى گويد: ابرهاى سپيد پر باران ريزش كرد و آبگيرها را از آبى چون پول نقره سپيد انباشته كرد. عنتره در اين شعر مدّور بودن آبگيرها با محتواى آب زلال را بپول نقره سپيد تشبيه كرده است و با اين عبارات زيباى ادبى مى گويد:
همانطور كه پول نقره مفيد و مورد نياز است آب زلال آبگيرها هم مايه حيات است، تمام بيت چنين است:
جادت عليها كلّ بكر حره فتركن كلّ قراره كالدرهم
و اين بيت يكى از ابيات معلّقه اوست كه مطلعش چنين است.
هل غادر الشّعراء من مترنّم ام هل عرفت الدّار بعد توهّم
يعنى آيا شعراء موضوعى را براى شعر باقى گذارده اند و آيا تو چنان جايى را پس از دقّت و تفكّر مى شناسى؟ (ديوان عنتره).
23/ حجّ) يعنى لباس بهشتيان.
الحرب يعنى جنگ كه معروف است اصل واژه حرب تاراج و غارت و ربودن غنائم در جنگ است، سپس هر تاراجى حرب ناميده شده اشتقاق معنى حرب- يعنى كارزار و روبودن و خشمگين شدن از مصدر الحرب است.
و قد حرب- يعنى او (حريب) يا غارت زده شده.
تحريب- آتش جنگ افروختن است.
رجل محرب- مرد بسيار جنگجوى، گوئى كه خود ابزار يا وسيله جنگ است.
حربة- يعنى خنجر، كه وسيله اى معروف براى جنگيدن است، و اصلش بر وزن- فعلة- از حرب- يا حراب- است.
(مِحْرابُ) المسجد- براى اين گويند كه 1- جايگاه محاربة و مجاهده با شيطان و هواى نفس است.
2- و نيز گفته اند نامگذارى محراب مسجد براى اين است كه شايسته است انسان در آنجا از پريشانى خاطر دور و با سرگرمى بامور دنيا در ستيزد.
3- و باز گفته اند- محراب مسجد- بر اين اساس است كه محراب بيت يا خانه، صدر مجلس و قسمت بالاى خانه است، سپس اين اصطلاح در باره مسجد بكار رفته و صدر مسجد محراب ناميده شده است.
4- و همچنين گفته اند محراب مسجد براى اين گويند كه محراب اساس و پايه مسجد است و نامى است كه ويژه بالاى مجلس است و آنگاه صدر مجلس و بالاى خانه را هم محراب ناميده اند كه تشبيهى از محراب مسجد است گويى كه اين معنى صحيح تر است، خداى عزّ و جلّ گويد: (يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ (1) وَ تَماثِيلَ- 13/ سبا).
(1) در قرآن، واژه محراب هم بمعنى كوشك و قصر يا اتاق سكونت و هم بمعنى عبادتگاه آمده است، آيه فوق در باره كارگزاران و پريانى است كه براى حضرت سليمان (ع) بناها و عبادتگاه مى ساختند كه در آنجا محراب ها براى تشويق ديگران به عبارت و تصاويرى از فرشتگان و پيامبران مى كشيدند كه در حالت قيام و ركوع بودند و آن تماثيل- يا مجسّمه ها از شيشه و بلور يا مس و برنج و يا سنگ مرمر بوده. بگفته مفسّرين ساختن تماثيل براى آنها مباح بوده چنانكه حضرت عيسى (ع) از گل كبوتر درست
(حِرْباءُ)- ميخ نوك تيزى كه به سوسمار پوزه باريك و راه راه كه چهار پا دارد و مسموم كننده است، تشبيه شده، چنانكه در سخن معموليشان مى گويند:
ضبّة و كلب- مثل سوسمار زهرى و سگ گزنده است كه تشبيهى به ضبّ يعنى سوسمار ماده و كلب- يعنى سگ هار و گزنده است.
الحرث يعنى پاشاندن بذر در زمين و آماده كردن زمين براى كشت و زرع، خود زمين و زراعت را هم حرث گويند.
خداى تعالى گويد: (أَنِ اغْدُوا عَلى حَرْثِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صارِمِينَ- 22/ قلم).
(پگاهان بر زراعتتان صبح كنيد اگر مى خواهيد درو كنيد).
از معنى- حرث- آباد كردن و ساختن نيز كه در نتيجه زراعت حاصل مى شود، تصوّر شده است، خداى فرمايد: (مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ- 20/ شورى).
در كتاب (مكارم الشّريعه) ياد آور شدم كه دنيا براى مردم محلّ كشت و
كرد، و باذن خداى در آن دميد تا پرنده اى شد و معجزه او بود، ولى شيخ طريحى مى نويسد: كان على يكسر المحاريب اذا رآها فى المسجد يقول كانّها مذابح اليهود- على (ع) تصاوير و تماثيل را در مساجد محو مى كرد.
و در باره محراب- بمعنى- غرفه و اتاق، آيات 10 و 111/ مريم است، در باره حضرت زكريّا (ع) كه مى گويد: (فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ- 10/ مريم) زكريّا (ع) پس از سه روز، روزه سكوت، بدستور اللّه از كوشك و غرفه اش خارج شد. ابن فارس مى نويسد: المحراب و هو صدر المسجد و الجمع محاريب و يقولون الغرفه، محراب را غرفه گويند، چنانكه خداى تعالى فرمود (فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ- 10/ مريم) ازهرى شعرى هم در اين معنى محراب بجاى اتاق از امرؤ القيس ذكر مى كند كه:
كغزلان رمل فى محاريب اقوال ... و تمام بيت چنين است:
و ما ذا عليه ان ذكرت اوّانا كغزلان رمل فى محاريب اقوال
يعنى زمانى كه ايوان او را ياد كنى مثل فرشهاى خط خطى و زيباى اتاقهاى رؤساى يمن است.
وضاح يمنى شاعر در معنى اتاق مى گويد:
ربّه محراب اذا جئتها لم القها او ارتقى سلّما
يعنى: وقتى كه بسوى صاحب آن اتاق مى آمدم او را نمى يافتم و از نردبان نيز بالا نمى رفتم. (لس 1/ 35- تهذيب اللّغه 5/ 23- مقائيس 2/ 84- مجمع البحرين 2/ 37- تبيان- تفسير كبير- كشّاف- كشف الاسرار، انوار التّنزيل).
زراعت است و خود مردم در دنيا همچون زارع و كشتكار و همچنين كيفيّت زراعتشان را ياد آور شدم.
روايت شده است: (أصدق الأسماء الحارث).
يعنى با حقيقت ترين نامها نام زارع و كشاورز است.
و اين معنى بتصوّر مفهوم حاصل كردن و بدست آوردن محصولات از زراعت است.
و نيز روايت شده: (أحرث فى دنياك لآخرتك) (1).
(در دنيا براى آخرتت زراعت كن).
بنابراين از تصوّر معنى آباد كردن، انجام عمل نيك در دنيا براى آخرت تصوّر ديگرى است در معنى واژه- حرث- كه آن تصوّر تشويق و وادار نمودن براى عمران و آبادى زمين در اثر زراعت است.
حرثت النّار- آتش را افروختم.
محرث- كفگيرى كه با آن آتش را بهم مى زنند.
احرث القرآن- قرآن را زياد تلاوت كن.
حرث ناقته- شترش را زياد راند.
معاويه بانصار گفت: ما فعلت نواضحكم؟ (2) قالوا حرثناها يوم بدر.
(1) يكى از لطائف و زيبائيهاى معانى ادبى همين تشبيهات است كه انسانها را از محسوس بمعقول مى رساند و انديشه آنها را از راه بديهيّات و آنچه را كه عموم مردم مى دانند و بهره مند مى شوند بسوى حقايق عقلى و فطرى توجّه مى دهد، حافظ در معنى ادبى دو بيت بالا مى گويد:
هر كه دانه نفشاند بزمستان در خاك زرد رويى برد از حاصل خود وقت درو
مطلع غزل چنين است:
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
پس در فنون ادبى امر مسلّمى را كه همه كس مى فهمد و مى پذيرد، مقدّمه بهره مندى براى كارهاى شايسته عبادى و الهى قرار مى دهند.
(2) ابن اثير در شرح عبارت بالا مى گويد: معاويه از شتران آبكش آنها پرسش مى كرد مى خواست با اين سؤال آنها را ملامت كند و بگويد و با كنايه تحقيرشان كند يعنى شما زارع بوديد زيرا انصار اهل زراعت و آبيارى با ستوران بودند آنها پاسخ كوبنده شان جنگ بدر را كه شكست ابو سفيان بود بيادش آوردند (اساس البلاغه زمخشرى 163/ لس 2/ 136).
يعنى: شتران آبكشتان چه كردند؟ گفتند، لاغرشان كرديم.
خداى عزّ و جلّ گويد: (نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ- 223/ بقره).
اين آيه بر سبيل تشبيهى است كه در باره همسران و زنان كه بقاء نوع انسان بآنها بستگى دارد بزراعت كه بقاء طبيعت مادى انسان را تأمين مى كند بكار رفته.
و آيه (وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ- 205/ بقره) كه هر دو واژه (حرث و نسل) يعنى زراعت مادّى و معنوى را در برگرفته است.
اصل حرج و حراج، انباشته شدن و گرد آمدن چيزى است و لذا معنى تنگى و سختى و فشار ميان اجزاء آن چيز كه متراكم است تصوّر مى شود سپس هر سختى و گناه را نيز- حرج- گفته اند.
خداى تعالى گويد: (ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً- 65/ نساء).
(سپس در جانهاشان سختى نيابند).
(وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ- 78/ حجّ).
(براى شما در دين سختى و فشارى قرار نداده است).
و نيز حرج صدره- با كسره حرف (ر) يعنى دشوارى و تنگ دلى.
خداى تعالى گويد: (يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً (1)- 125/ انعام).
(1) آيه چنين است (وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ- 125/ انعام) و در آيه قبل آن مى گويد: (فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ- 124/ انعام) براى رفع اشكال در شرح صدر مؤمنين و ضيق صدر مجرمين از آيات قبل مى فهميم كه مجرمين و فريبكاران چون دل و جانشان با جرم و فريب و قساوت و كژى خو گرفته (وَ إِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ- 124/ انعام) ما هرگز ايمان نمى آوريم تا اينكه بما نيز همان دهند كه به پيامبر داده شد به پندار باطلشان هر دلى در هر شرايطى شايسته تجلّى هدايت حق است و دلى كه با جرم و گناه خو گرفته نه همچون دل كسى است كه چهل سال با صداقت و امانت گذرانده آنكه با ميخوارگى و هوسناكى و ربا خوارى و تبهكارى آينه دل خود را تاريك و سياه ساخته و در برابر پذيرش حق عناد و بخل مى ورزد، براى آموخت ساير علوم و بهره مندى از انوار دانشها آمادگى ذهنى مى خواهد چه رسد بدريافت حقايق و راه هدايت، امّا هر كه واجد هدايت است خود زمينه آنرا فراهم ساخته خداوند نيز دل و سينه اش را براى پذيرش اسلام باز كند و هر كه خواهد كه او را بى نصيب از هدايت گرداند دل بر او سخت گرداند، در حديثى از ابن مسعود روايت شده كه در باره شرح
حرجا- يعنى با كفر و بى ايمانيش بدشوارى دچار شد زيرا كفر، و ناسپاسى بجان و خاطر انسان آرامش نمى دهد. چون كفر اعتقاد و باورى است بر اساس ظنّ و گمان، لذا گفته مى شود: ضيّق بالإسلام (در تنگنايش گذاشت) و اسلام بر او دشوار شد.
چنانكه خداى تعالى گويد: (خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره).
(فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ- 2/ اعراف).
گفته شده فلان يكن- يا نهى است يا دعا و يا حكم و دستور، يعنى (چنان مباش، نباشد و نبايد باشد).
مانند آيه (أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ- 10/ انشراح).
المنحرج و المنحوب- يعنى كسيكه از اندوه و گناه دور شده است زيرا حوب حرج- اندوه و گناه است.
الحرد يعنى سنخ و باز داشتن از تندى و خشم، خداى عزّ و جلّ گويد:
(وَ غَدَوْا عَلى حَرْدٍ قادِرِينَ- 25/ قلم) يعنى صبحگاهان خود را براى ممانعت ديگران توانا يافتند.
نزل فلان حريدا- از آميزش قوم ممانعت نمود.
هو حريد المحلّ- او منزوى است و مكانش جدا است.
حاردت السّنة- سالى كه باران و آبش كم است.
حاردت النّاقة- شير آن شتر كم و منقطع شد.
صدر و ضيق صدر از پيامبر (ص) چگونگى آن را پرسيد فرمود هدايت نورى است كه بر دلها مى تابد و پس از آن انشراح صدر و شناخت حقيقت حاصل مى شود، باز پرسيد نشانه شرح صدر چيست؟ فرمود:
شناخت حقيقت حاصل مى شود، باز پرسيد نشانه شرح صدر چيست؟ فرمود:
(الانابة الى دار الخلود و التجافى الى دار الغرور و الاستعداد للموت قبل الموت) نشانه باز بودن دل و خاطر همواره بياد جهان ابدى و قيامت بودن، دل و جان از آلودگى دنيا دور كردن و آمادگى براى مرگ قبل از رسيدن مرگ است.
بديهى است فراموشى قيامت و پيوسته به دنيا مغرور شدن و از ياد بردن مرگ مقدّمه تنگى و سختى دل و جان است و همين است كه در آيه فوق فرمود: (يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً- 125/ انعام).
حرد- يعنى خشمگين شد.
حرّده كذا- آن را كج و منحنى كرد.
بعير أحرد- ستور و شترى كه يك دستش كج است.
حرديّة- اتاقكى و كوخى از نى (آلاچيق).
الحرس و الحرّاس- جمع حارس يعنى نگهبان.
خداى تعالى گويد: (فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً- 8/ جنّ) يعنى: آنجا را مملوّ از نگهبانان سخت كوش يافتيم.
حرز- و حرس- در معنى بهم نزديكند همانطور كه لفظشان به هم نزديك است ولى- حرز- بيشتر در نگهبانى براى پول و مال بكار مى رود، و حرس- بيشترى براى نگهبانى مكانها است.
شاعر گويد:
فبقيت حرسا قبل مجرى داحس لو كان للنّفس اللّجوج خلود
(روزگارانى قبل از بيزار شدن از زندگى و تورّم عمر باقى مى ماندم اگر كه نفس سركش جاودان مى بود).
گفته اند: معناى حرسا- دهر و روزگار است، چنانچه واژه- حرس دلالتش در اين شعر فقط معنى دهر- باشد بر آن معنى دلالت نمى كند زيرا ممكن است مصدر بجاى حال باشد يعنى در حال نگهبانى عمر و زندگى باقى مى ماندم و زندگى را حفظ مى كردم در آن صورت دلالت بر دهر و مدّت زندگى مى كند نه اينكه از لفظ- حرس باشد. احرس- معنايش محافظت شده و با حراست است مثل ساير كلماتى كه بر وزن أفعل ساخته مى شود و بر اين معنى است: حريسة الجبل- جايى كه در كوهستان، شبانه حر است مى شود.
ابو عبيدة مى گويد: حريسة، يعنى نگهبانى شده.
و نيز حريسه- يعنى دزديده شده، فعلش- حرس- يحرس- حرسا است، كه گفته اند لفظى است كه معنى حريسة از آن تصوّر مى شود، زيرا حريسة- در زبان عرب بمعناى سرقت و دزديدن هم آمده است.
الحرص: زياده روى در آزمندى و ميل و اراده است خداى عزّ و جلّ گويد:
(إِنْ تَحْرِصْ عَلى هُداهُمْ- 37/ نمل).
يعنى: اگر چه بر هدايتشان ميلى و اراده اى افزون دارى.
(وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى حَياةٍ- 96/ بقره).
آنها را بر زندگى بشدّت حريص مى يابى.
(وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ- 103/ يوسف).
معنى اصلى واژه حرص از عبارت- حرص القصّار الثوب- يعنى گازر و لباسشوى لباس را با دقّت فشرد، گرفته شده.
حارصة و حريصة- ابرى است كه با ريزش زياد بارانش زمين را مى شويد.
الحرض يعنى: چيزى كه مورد اعتنا نباشد و بحساب نمى آيد و خير هم در آن نيست و لذا بآنچه را كه در حال نابودى و هلاكت و تباهى است- حرض- گويند.
خداى عزّ و جلّ گويد: (حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً- 85/ يوسف).
(فرزندان يعقوب باو مى گويند تو از فكر يوسف آسوده نمى مانى تا اينكه هلاك شوى).
شاعر گويد: إنّى امروءنا بنى همّ فأحرضنى.
(مردى هستم كه اندوه و غم مرا مصيبت زده كرد سپس بهلاكتم مى رساند).
الحرضة- كسى است كه از پستى و خسّت گوشت حلالى را كه بايد خريدارى كند نمى خورد مگر گوشت شرطى كه از راه قمار مفت و مجّانى بدستش برسد.
(تَحْرِيض)- تشويق و برانگيختن بچيزى با خوب جلوه دادن آن، و آسان نمودن زحمات كسب آن، گوئى اين واژه در اصل بمعنى- بر طرف كردن تباهى و سختى هاست- مثل:
مرّضته و قدّيته- يعنى بيمارى و خاشاك را از تن و چشم او برطرف و دور كردم ولى: أحرضته- يعنى تباهش كردم، مثل- أقذيته- يعنى: خاشاك در چشمش ريختم.
حرف الشّي ء، يعنى لبه و جانب چيزى، جمعش أحرف و حروف- است مى گويند:
حرف السّيف- لبه شمشير.
حرف السّفينة- پهلوى كشتى.
حرف الجبل- لبه و پرتگاه كوه.
حروف الهجاء- حروف دو طرف كلمه.
الحروف العوامل- در علم نحو، حروف قبل و بعد كلماتى است كه در جملات بعضى از آن كلمات را به كلمات ديگر ربط مى دهد.
ناقة حرف- يعنى شتر لاغر كه تشبيهى است بستيغ و لبه نازك كوه يا اينكه تشبيهى است از كوچكى و لاغرى به يكى از حروف كلمات الفباء.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ- 11/ حجّ) كه تفسير شده است بعبارت بعدش كه مى گويد:
(فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ ...- 11/ حجّ) و در معنايش مى گويد: (مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ- 43/ نساء).
يعنى: در يك حالت نبودن (با ديدن خير شاد شدن و حقّ گفتن و با ديدن سختى رو ترش كردن و از حقّ برگشتن).
انحرف عن كذا و تحرّف و احترف يعنى منحرف شد و از آن عدول كرد.
احتراف- دنبال حرفه و كسب رفتن.
حرفة- مثل- قعدة و جلسة- حالت و ملازمت كار و كسب است.
محارف- شخصى كه از خير محروم است و خير و نيكى از او دور.
(تَحْريفُ) الشّي ء- برگرداندن شكل و حالت چيزى است، مثل:
تحريف القلم- يعنى تراشيدن و تغيير شكل دادن قلم.
تحريف الكلام- سخن را بر يك معنى احتمالى قرار دادن در حالى كه دو وجه و دو معنى داشته باشد.
خداى عزّ و جلّ گويد: (يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ- 46/ نساء).
(مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ- 41/ مائده).
(وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ- 75/ بقره).
(گروهى از ايشان كلام خدا را مى شنوند، سپس بعد از دانستن، و تعقّل آن را از موضع حقّش منحرف مى كنند).
(الحِرْف)- هر چيز داغ و گزنده، گوئى كه از گرمى و شيرينى و مطبوع بودن طعمش برگشته و شور و تلخ شده است.
طعام حرّيف- در همان معنى است، يعنى (خوراك و طعام تند مزه و زبان گز).
از پيامبر (ص) روايت شده كه: (نزل القرآن على سبعة أحرف) كه تفسير تحقيقى آن در رساله اى بنام- فوائد القرآن- ذكر شده است (كه متأسّفانه رساله مذكور چاپ نشده و شايد از بين رفته باشد ولى مؤلّف كتاب- هدية العارفين كه متمّم كتاب كشف الظّنون است در رديف آثار راغب نام اين رساله را بنام- رسالة فى فوائد القرآن- آورده است).
گفته مى شود- أحرق كذا فاحترق- آن را سوزاند سپس سوخته شد.
و حريق- هم همان آتش است.
خداى تعالى گويد: (وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ- 50/ انفال).
(فَأَصابَها إِعْصارٌ فِيهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ- 266/ بقره).
(قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ- 68/ نساء).
(لَنُحَرِّقَنَّهُ- 97/ طه).
كه- لنحرقنّه هم خوانده شده يعنى در قرائت آيه با هم خوانده مى شود.
حرق الشّي ء: گرم و داغ كردن چيزى بوسيله اى غير از شعله آتش، مانند:
حرق الثّوب- يعنى گرم شدن جامه و لباس با كوفتن و زدن.
حرق الشّيئ- آن را با سوهان ريز ريز كرد، و از استعاره اين معنى عبارت زير است كه:
حرق الناب- يعنى بهم سائيدن دندانهاى پيشين دهان از خشم كه صدايش شنيده شود.
حرق الشّعر- مويش را كه بلند شده بود بريده و كوتاه كرد إحراق- آتش افروختن با شعله و آتش زدن چيزى، و از اين معنى اصطلاح زير استعاره شده است كه: أحرقنى بلومه- يعنى بسيار زياد مرا با سرزنشش اذيّت كرد.
جنبيد خداى تعالى گويد: (لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ
(1) 16/ قيامه).
حركة- نقطه مقابل و ضدّ سكون و آرامش است كه بيشتر در باره اجسام بكار مى رود و در حقيقت حركت يعنى جابجائى اجسام و بسا كه عبارت تحرّك كذا در باره تغيير حالت چه از نظر زياد شدن يا كم شدن اجزاء چيزى بكار رود.
حرام يعنى ممنوع بودن از چيزى كه يا 1- بتكليف و قدرت الهى است، يا 2- براى منع قهرى و جبرى كه از نتيجه چيزى حاصل مى شود. و يا 3- از جهت منع عقلى يا شرعى و يا 4- از ناحيه كسى است كه فرمانش پذيرفته مى شود.
خداى تعالى گويد: (وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ- 12/ قصص) كه تحريمى است در
(1) اين آيه مربوط به سوره قيامت است كه دو تفسير در باره آن شده اوّل اينكه مورد خطاب پيامبر (ص) است كه لفظ قرآن در آن بكار رفته و حال اينكه هرگز پيامبر (ص) كه مظهر خلق عظيم و مورد تمجيد الهى است بچنين خطابى يعنى- حرف نزن، دهانت را ببند- مورد خطاب قرار نمى گيرد چون منافات با روش پيامبر دارد، اگر بآيات قبل و بعدش كه از سوره قيامت است توجّه شود مى بينيم مورد خطاب انسانى است كه مى خواهد در برابر اجراى عدالت، و صحنه هاى قيامت همچون روش ناپسند دنيائيش با تكذيب و حاشا كردن خود را تبرئه كند كه كارگزاران أعمال باو مى گويند- دهانت را ببند و هر چه از اعمالت در نامه عملت ثبت است آنرا بخوان (اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً- 14/ اسراء) كه بايستى از آن پيروى كند (فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ
حوزه تكليف و اراده حكم الهى.
يعنى: (شير ديگر دايگان را بر موسى حرام كرده و باز داشته بوديم تا به مادرش برسد).
و آيه (وَ حَرامٌ عَلى قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها- 95/ انبياء) نيز بمعنى اوّل حمل شده است.
(فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً- 26/ اعراف).
(چون كردار و رفتار قبلى آنها باعث چهل سال سرگردانى بنى اسرائيل شده است).
كه گفته اند حرام و محروميّت در اين آيه نه از جهت تكليف و مشيّت الهى بلكه از جهت قهر و خشم است. و (إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ- 27/ مائده) در اين آيه نيز حرام و ممنوعيّت قهرى است.
(زيرا بر اساس شرك آوردن در دنيا نتيجه عملى و قهرى آنهاست كه از بهشت محروم باشند).
و همچنين (إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما عَلَى الْكافِرِينَ- 50/ اعراف).
(كه تحريمى است قهرى و نتيجه كفر ورزيدن آنها است كه نوشيدنى و غذاى بهشتيان بر دوزخيان حرام است).
(مُحَرَّم)- در شرع مثل تحريم فروختن كالا به كالا، طعام به طعام و اضافه گرفتن.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْراجُهُمْ- 85/ بقره).
(يعنى: پيمان داشتيد كه اگر اسيرانى گرفتيد آنها را نفروشيد و فديه نستانيد كه رها كردن و اخراجشان بر شما ممنوع بود).
در آيه فوق بحكم شرعى اشاره شده است، مثل آيات:
(قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ- 145/ انعام).
(وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ- 14/ انعام).
(به كسانى كه از دين موسى برگشتند و بغى و ستم كردند خوردن حيوان
كه پنجه هاشان شكاف ندارد حرام كرديم).
سوط محرّم- شلّاقى كه چرمش دبّاغى و صاف نشده، گويى كه هنوز عمل دبّاغى كه اقتضاى كار چرم است بر او وارد نشده، و در سخن پيامبر (ص) كه مى فرمايد:
(أيّما إهاب دبغ فقد طهر).
هر چرم و پوستى كه دبّاغى شود پاك است.
كه در معنى اين حديث گفته اند: بلكه محرّم و ممنوع، پوست و چرمى است كه نرم نشده باشد، و ناميدن حريم كعبه بواژه حرم- براى تحريم نمودن بيشتر چيزها در آنمكان از سوى خداى تعالى است كه در جاهاى ديگر حرام نيست و همينطور- الشّهر الحرام- يعنى ماه حرام (كه كارهايى در آنماه حرام است و در ماههاى ديگر آن كارها حرام نيست) گفته مى شود كه رجل حرام و حلال و محلّ و محرم (يعنى كسيكه در مكان و زمان حرامى كه گفته شد رعايت حلال و حرام آنجا را مى كند).
خداى تعالى گويد: (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي- 1/ تحريم) (1). يعنى چرا بتحريم آن حكم كردى و هر تحريمى كه از جانب خداى تعالى نباشد تحريم
(1) بديهى است بفرمان خداوند در قرآن كه (ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا- 7/ حشر) چون پيامبر (ص) در مسائل تبليغى خارج از وحى سخن نمى گويد و سنّت هايش كه جدا از متن قرآن است در اكمال و اتمام و تفسير عملى قرآن است، پس (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ- 21/ احزاب) و (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى 4/ نجم) و (قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحى إِلَيَّ مِنْ رَبِّي- 203/ اعراف) تفصيل و جزئيّات احكام عملى و اخلاقى كه در قرآن نيست همان است كه توسّط پيامبر و عترت و ياران صديق و پيروان باحسانش بيان شده كه بر اساس آنها فقهاى واجد شرايط كه از طرف امامان همه شرايط در باره آنها بيان شده همواره با حركت تاريخ و جامعه از حقايق و روح قرآن و سنّتهاى پيامبر خاتم (ص) كه دين و نعمتى كامل و تمام را براى عموم انسانها بجاى گزارده است:
احكام مستحدثه را با توجّه به روح دين، استنباط و حرمت يا حلال بودن آن امور را تعيين مى نمايند و گر نه پويائى و رشد متوقّف مى شود، استنباط و تفقّه كه در قرآن بر گروهى خاصّ واجب شده است براى همين است كه با اجتهاد، و ارائه پاسخ به مشكلات و رويدادها اكمال و اتمام دين را بثبوت رساندند.
آن شي ء صحيح نيست.
مثل آيه (وَ أَنْعامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها- 138/ انعام).
(كه مشركين نشستن بر بعضى از چهار پايان را به غلط حرام مى دانستند) و (بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ- 67/ واقعه).
يعنى: از جهت نتيجه رفتار گذشتمان محروميم.
(لِلسَّائِلِ وَ (الْمَحْرُومِ)- 19/ ذاريات).
كسى كه روزى و رزق بر او فراخ نيست. چنانكه بر غير او هست.
و بعضى گفته اند: منظور از محروم- در اين آيه- سگ است و بعضى ديگر توجّه نكرده اند، پاسخشان داده اند كه محروم نام سگ است، بديهى است واژه- محروم- نوعى مثال است بچيزى كه محروم است براى اينكه سگ را هم بيشتر مردم محروم مى كنند يعنى او را از خوردن محروم مى كنند.
محرمة و محرمة- يعنى حرمت و احترام (و هر چيزى كه شكستن حدّ آن جايز نيست كه جمعش محارم است كه از احترام بآنها بايستى حدّ و مرزشان رعايت شود و مورد تجاوز قرار نگيرند).
استحرمت الماعز- بزى كه آماده فحل و باردارى است.
قصد كرد و خواست، حرى الشّيئ يحرى- يعنى آهنگش كرد، و به سويش رفت.
تحرّاه- به همان معنى است يعنى بسوى او قصد كرد و او را مقصد خود قرار داد.
خداى تعالى گويد: (فَأُولئِكَ تَحَرَّوْا رَشَداً- 14/ جنّ).
(تمام آيه چنين است- فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولئِكَ تَحَرَّوْا رَشَداً، يعنى آنكه اسلام آورد آهنگ رشد و كمال كرد) يا (آنها كه اسلام آوردند ...).
حرى الشّيئ يحرى- يعنى كم و ناقص شد، گوئى كه بسوى مقصد ادامه نيافته و ناقص مانده، شاعر گويد: و المرء بعد تمامه يحرى
(انسان پس از رويش، فرسايش مى يابد و ناقص مى شود).
رماه اللّه بأفعى حاربة: (1).
يعنى گروهى كه در ميانشان مقرّرات سخت و غليظ باشد.
خداى عزّ و جلّ گويد: (أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى لِما لَبِثُوا أَمَداً- 12/ كهف) (يعنى اصحاب كهف پس از برخاستن و برانگيخته شدن، كداميك از دو گروه آنها حساب كردند كه چقدر در غار درنگ كرده اند؟).
و در باره حزب الشّيطان، خداى تعالى گويد: (وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ- 22/ احزاب).
أحزاب عبارت از گروههائى بودند كه براى جنگ با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گرد آمده بودند.
و امّا آيه (فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ- 65/ مائده) يعنى ياران خداى.
(يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ- 20/ احزاب).
يعنى كمى از جنگ دور مى بودند (منافقين مى پنداشته اند كه سپاهيان دشمن نرفته اند و شكست نخورده اند كه اگر باز آيند، منافقين از ترس آنها دوست مى دارند و ترجيح مى دهند كه دور از شهر و در بيابانها مى بودند يعنى در ميان اعراب باديه نشين).
و آيه (وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ- 22/ احزاب).
(امّا مؤمنين بر خلاف منافقين، همينكه گروهها و احزاب مخالف را مى ديدند مى گفتند، هذا ما وعدنا اللّه و رسوله و صدق اللّه و رسوله و ما زادهم الّا (در باره خلقت آسمانها و جهان است كه مى گويد: در آفرينش خدايت تفاوتى
(1) افعى مارى است كه نرينه آنرا- افعوان- مى گويند- حاريه- هم كسى است كه بدنش از زيادى عمر و كهولت كوچك و خم شده يعنى (كوژپشت) معنى ضرب المثل فوق اين است (مثل افعى كه پير مى شود نمى تواند بگزد و زهرى براى گزيدنش نمانده و فورى مى ميرد، مى گويد او را هم خداوند چنان كند) اين ضرب المثل در حالت نفرين و بد خواهى بكار مى رود (مجمع الامثال ميدانى ج 1 ص 319)- زمخشرى مى گويد: افعى حاريه- يعنى افعى پير و مسنّ كه كوچك مى شود كه از عبارت حر الشّي ء يعنى ناقص شدن، گرفته شده، (اساس البلاغه زمخشرى ص 170).
ايمانا و تصديقا- اين همان وعده راست خدا و رسول اوست بجاى ترسيدن، ايمان و تسليمشان در برابر حقّ افزون مى شود).
الحزن و الحزن- زمين سخت و سنگلاخى، و سختى در زمين و نيز خشونت در نفس و آنچه كه از غم و اندوه در جان آدمى حاصل مى شود، نقطه مقابل و ضدّ آن فرح و شادى است و باعتبار خشونتى كه از غم و اندوه حاصل مى شود حزن و اندوه انسان را فرا مى گيرد، مى گويند:
خشنت بصدره إذا حزنته- (وقتى كه اندوه او را گرفت، دلش سخت شد).-
فعل اين واژه، حزن، حزنته و أحزنته است (محزون شد غمگين مى شود و اندوهگينش كردم).
خداى تعالى گويد: (لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ- 153/ آل عمران).
(الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ- 34/ فاطر). (تَوَلَّوْا وَ أَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً- 92/ توبه).
َّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ
اين دو عبارت در دو آيه اخير كه بصورت نهى است نه اينستكه از بدست آوردن حزن و اندوه نهى كرده است زيرا غم و اندوه با اختيار بدست نمى آيد ولى بصورت- لا تحزنوا- كه لفظا نهى است بيان شده است در حقيقت براى آنست كه مى گويد: از بدست آوردن و عمل بچيزى كه نتيجه اش حزن و اندوه است دورى كنيد.
و در اين معنى شاعر گويد:
من سرّه أن لا يرى ما يسوءه فلا يتّخذ شيئا يبالى له فقدا
(كسيكه از نديدن چيزى كه او را بد حال مى كند شاد است چيزى را هم كه از فقدانش ناراحت مى شود اتّخاذ و عمل نمى كند).
و همچنين بر انسان واجب است چيزهائى را كه با طبيعت فناپذير دنيا سرشته شده است بشناسد و آنها را فهم و تصوّر كند تا زمانى كه ناگهان به رنج
آنها و فقدانشان دچار مى شود بخاطر شناخت و معرفت قبليش ناراحت نشود و به آنها توجّه نكند و انگشت حسرت به دندان نگيرد.
و نيز بر انسان واجب است كه نفس و جان خود را بر تحمّل و فراگيرى سختيها و مصيبتهاى كوچك بردبار كند تا به پايدارى و بردبارى در برابر مصيبت بزرگ تحمّل داشته باشد.
الحاسّة- نيروئى است كه بوسيله آن أعراض حسّى و ملموس درك مى شود، و- حواس- كه همان مشاعر و شعور پنجگانه است عبارتند از (چشائى، بويائى، پسايى، شنوايى، بينايى).
گفته مى شود حسست و حسيت و أحسست، (1) پس احسست دو گونه است اوّل- مثل- أصبته بحسّى، با حسّم او را دريافتم و باو رسيدم مانند: عنته و رعته- باو توجّه كردم و رعايتش نمودم.
دوّم- مثل- أصبت حاسّته- همچون- كبدته و فأدته- كه در بيمارى آن اعضاء بكار مى رود)
و مصدرش از معنى بيمارى و مرگ- (الحس) است كه از كشتن و از ريشه بركندن گرفته شده).
و چنين است كه مى گويند- (حَسَسْتُهُ) يعنى قتلته.
خداى تعالى گويد: (إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ- 152/ آل عمران) يعنى موقعيكه ايشان را باذن او مى كشيد.
حسيس- يعنى كشته شده.
(1) حسّ و حسيس يعنى صداى آرام، حسه حسّا فهو حسيس- و احس الرّجل الشّيئ احساسا- او را شناخت و فهميد كه گاهى باب افعال آن احساس با حرف (ب) هم متعدّى مى شود و بمعناى درك كردن با شعور، و عقل است و- حسست به- هم كه از باب ثلاثى مجرّد امّا متعدّى با حرف (ب) است در همان معنى فهميدن با درك و انديشه است و مصدرش- حس- است گاهى هم هر دو باب يعنى (حسّ يحسّ و احسّ يحسّ) كه در هر دو اينها حرف (س) با تشديد است بدون تشديد هم بكار مى رود مانند حسيت و احست و عبارت احست بالخبر نيز بكار مى رود اصل معنى احساس بينش و بصيرت يعنى دريافت با انديشه و دل، سپس در معنى وجدان و علم هم بكار رفته است.
(2) و چون از بيمارى مرگ و كشته شدن حاصل مى شود لذا از حسّ به قتل تعبير شده است و حسسته يعنى قتلته.
جراد محسوس- ملخ پخته شده.
إنحسّت أسنانه- كه باب انفعال حس است يعنى دندانهايش كنده شد و ريخت.
حسست- دانستم و فهميدم، كه جز در مورد فهم و درك با حواس ظاهرى گفته نمى شود، امّا حسيت، كه حرف (س) به حرف (ى) تبديل شده در همان معنى است ولى (أَحْسَسْتُهُ)- حقيقتش ادراك با هر دو حس يعنى هم با حسّ ظاهر و هم با انديشه و احساس باطنى است، و أحست، هم مثل همان است كه يك (س) آن حذف شده است همچون:
ظلت- (روز را در سايه گذارندم، كه يك (ل) آن حذف شده است).
خداى تعالى گويد: (فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسى مِنْهُمُ الْكُفْرَ- 152/ آل عمران) تنبّه و آگاهى بر اين مطلب است كه كفر و ناسپاسى كاملا از آنها ظاهر بطورى كه بخوبى حسّ مى شد و ديده مى شد زيرا حسّ ظاهر برترى بر فهم و احساس درونى دارد.
و همينطور آيه (فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنا إِذا هُمْ مِنْها يَرْكُضُونَ- 12/ نساء).
يعنى با مشاهده عذاب، درد و سختى آن را با احساسشان دانستند).
و آيه (هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ- 98/ مريم).
يعنى آيا با حسّت يكى از ايشان را در مى يابى، و از حركت هم به حسيس و حسّ تعبير شده است.
خداى تعالى گويد: (لا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها- 102/ انبياء).
صداى آهسته اش را نمى شنوند.
حساس- سوء خلق و خوى زشت كه بر بناء زشت كه بر بناء و قاعده اوزان بيماريها مثل: زكام و سعال يعنى سرما خوردگى است.
الحساب يعنى بكار بردن عدد كه صورت افعالش- حسبت أحسب، حسابا و حسبانا- است.
خداى تعالى گويد: (لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ- 5/ يونس) (جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً
وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً
(1)- 96/ انعام). (واژه جاعل صحيحش جعل است) كسى جز اللّه شماره حساب ماه و خورشيد را نداند.
خداى تعالى گويد: (وَ يُرْسِلَ عَلَيْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ- 4/ كهف) گفته اند:
(حُسْبان)- با ضمّه حرف (ح) آتش و عذاب است كه در واقع و حقيقت همان اعمالى است كه حساب مى شود و بر حسب آن كيفر و فرجام تعلّق مى گيرد. و در حديثى از پيامبر (ص) است كه در مورد باد- گفته است:
(اللّهمّ لا تجعلها عذابا و لا حسبانا).
يعنى: الهى باد را عذابى و حسابى براى كيفر قرار مده.
و آيه (فَحاسَبْناها (حِساباً) شَدِيداً (2)- 8/ طلاق).
(1) اشاره اعجاز انگيز آيه فوق بيك اصل كلّى نظام منظومه شمسى است يعنى پيدايش شب كه آفريننده اش آنرا براى سكون و آرامش موجودات قرار داده است، چنانكه در جاى ديگر فرمود: (وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ- 23/ روم) و باز گفت (إِنَّ فِي اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ- 6/ يونس) همه جا شب و روز و تفاوت ساعات و پياپى آمدن آنها را با زمين و آسمان و خورشيد و ماه بخصوص واژه حسبان يعنى حساب و عدد و ارقام مربوط مى سازد و براستى برابر شدن ساعات روز و شب در اوّل بهار و پائيز انگيزه اى براى دسترسى بحساب و گردش زمين نبوده است؟ و اگر چنين تعبيرى و اشاره اى بحسبان نمى بود باز هم روز و شب از اين نظر تفكّر انگيز بود؟
مثلا به گفته قرآن اگر شب سرمدى و دائمى مى بود جهان چگونه بود؟ همين واژه حسبان- يعنى بى حساب نبودن وجود نظمى بر پايه حساب و ارقام در جهان، آياتى توجّه انگيز براى بشر است، پس، اى انسان همه ما در گردونه زمين و زمان و در دل تاريكى و روشنائى بى حساب قرار نگرفته ايم و خود نيز ايجادش نكرده ايم چرا از اين حساب و نظم دقيق به وجود حسابگر و ناظم جهان راه نيابيم؟
(2) تمام آيه چنين است (وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِساباً شَدِيداً وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُكْراً- 8/ طلاق) در آيات قبل از اين آيه دستور خوشرفتارى و سخت نگرفتن نسبت بهمسران است كه مى گويد بيكديگر خسارت و زيان نزنيد و با يكديگر توافق كنيد و در صورت امكان بر هم انفاق كنيد زيرا هيچ سختى و تنگى معيشتى هميشگى نيست (سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً- 7/ طلاق) و سپس حقايقى تاريخى را ذكر مى كند تا بآيه فوق مى رسد كه ترجمه اش اين است: چه بسيار مردمانى و شهرهائى كه نافرمانى و سركشى از فرمان خداى و پيامبرانش كردند سپس در دنيا بسختى در عذابى كه نتيجه نافرمانيشان بود، در افتادند و كارهاى نارواشان را بسختى حساب خواهيم كرد، سپس مى گويد:
(فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ كانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً- 9/ طلاق) آن عذاب دنيوى و حسابرسى اخروى و فرجام ناهنجار چيزى نيست جز نتيجه و بال كارهائى كه خود كرده اند كه پايانش خسران و زيان است و به گفته مولوى:
اشاره بمفهوم حديثى است كه روايت شده (من نوقش فى الحساب معذّب).
(آنكه ستيزه كرد و خصومت در حساب ورزيد دچار عذاب شد و حساب همان انجام تكاليف و اداى حقّ است).
و آيه اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ- 1/ انبياء).
مثل آيه (وَ كَفى بِنا حاسِبِينَ- 47/ انبياء).
و (وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِيَهْ (1)- 26/ حاقّه).
و (إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ- 20/ حاقّه).
كه حرف (ه) در واژه- حسابيه- براى اين است كه در قرائت وقف شود، مانند- ماليه و سلطانيه.
و آيه (فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ- 199/ آل عمران).
و (جَزاءً مِنْ رَبِّكَ عَطاءً حِساباً- 36/ نباء) كه گفته شده- حسابا- يعنى كافيا.
يعنى: (پاداش بتنهائى حساب نيست بلكه به اندازه كفايت، و حق است).
و اين معنى اشاره باين است كه مى گويد: (وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى 39/ نجم).
و در آيه (يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ- 122/ بقره) (وجوهى، در معنى اين آيه
آن عملهاى چو مار و كژدمت مار و كژدم گردد و گيرد دمت
و در حديث فوق با اشاره بآيات آن سوره كه راغب رحمه اللّه براى تفسير آن آيه حديث را آورده است با محتواى آن مناسبت دارد يعنى كسى كه در امر همسرى يا هر امرى از حقّ و حساب كه خود مى داند حقّست خصومت ورزيد، و گردنكشى كرد عاقبتش بعذاب در افتادن است.
(1) در زبان فارسى و حتّى در ساير زبانها حرفى در آخر پاره اى كلمات براى اشباع و روشن ساختن حركت حرف ما قبل آخر آورده مى شود كه در فارسى آنرا (هاء غير ملفوظ) گويند مثل: خانه، آشيانه، يا با كلمات- خان، آشيان در خواندن و در معنى تفاوتش روشن شود، در سوره الحاقّه كه آيات فوق با واژه هاى- حسابيه- ذكر شده، گذشته از همآوائى با آيات قبل كه با كلمات زبانيه، طاغيه، باقيه، جاريه ... ختم مى شوند از نظر بلاغت و فصاحت كلام ضرورت داشته و حركت ضمير (ى) را در آخر كلمات كه حركتش را روشن نمى كنند مى اندازند و نمى نويسند، مثل:
عبادى، ربّى- كه عباد- رب- مى نويسند و در آيات فوق وجود حرف (ه) براى تعلّق صريح داشتن (حسابى) بفاعل جمله كه همان گناهكار است در حدّ اعلاى بلاغت است.
هست.
اوّل- بغير حساب، يعنى: خداوند بيشتر از استحقاقش بوى رزق و روزى مى بخشد.
دوّم- بغير حساب، يعنى: باو مى بخشد و از او باز پس نمى گيرد.
سوّم- بغير حساب، يعنى: خداوند آنگونه عطا مى كند و به بندگانش از راه لطف مى بخشد كه حسابش براى بشر ممكن نيست.
چنانكه شاعر گويد: عطاياه يحصى قبل إحصائها القطر (يعنى: اگر قطرات باران قبلا بشمارش و حساب در مى آمد بخشش او نيز شمرده خواهد شد).
چهارم- بغير حساب، يعنى: حساب و اندازه بودن بخشش و رزق خداى تعالى كه او بدون مضايقه و سختگيرى مى بخشد چنانكه در مثل گويند:
حاسبته- يعنى بر او سخت گرفتم و- بغير محاسبه- يعنى بدون اينكه از پس دادن حسابش بترسد.
پنجم- بغير حساب، يعنى: بيشتر از آنچه او مى پنداشت به او مى بخشد.
ششم- بغير حساب، يعنى: بر اساس شناخت و مصلحتش به او مى بخشد نه آنگونه كه آنها حساب مى كنند و معنى اخير تنبّه و هشدار مى دهد كه وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ (1)- 33/ زخرف).
(1) قسمتى از آيه 33/ زخرف)، و در معنى آن بايستى آيات قبل را در نظر گرفت كه- مترفين جامعه مى گويند، چرا بمردانى ثروتمند از ما كه از بزرگان هستيم وحى نمى شود گويا مى پندارند كه رفاه و ثروت همان رحمت، و بخشش الهى است كه آنها چنين سخنانى مى گويند حال اينكه چنين نيست اگر نه اين بود كه بايستى در دنيا هم مردم از نظر امور دنيايى، امّتى واحد باشند و هر كس بمقتضاى كوشش خويش از متاع دنيا برگيرد و هر كدام بدنيا مغرور شوند و از ياد اللّه روى گردانند، در قيامت به فرجام كارهاى ناشايسته دنيائيشان مى رسند كه (وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ- 35/ زخرف).
بيحساب رزقشان مى داديم پس مصلحت حقّ چنانست كه بخشايش و رحمتش نه اينكه دادن متاع دنيا نيست كه بعنوان آخرت است و گر نه سقف خانه هاشان را از سيم و زر قرار مى داد و هرگز چنان نخواهد كرد، تا نپندارند كه انباشتن مواد دنيائى و تصرّف زر و سيم معنيش بخشايش، و رحمت حقّ است بلكه:
هفتم- بغير حساب، يعنى: خداوند بمؤمنين مى بخشد و او را بر آن بخشش در تنگنا و حساب نمى گذارد زيرا كه مؤمن از دنيا برنمى گيرد، و سود نمى طلبد مگر باندازه اى كه واجب است و در زمانى كه واجب است و انفاق نمى كند و نمى بخشد مگر بهمان ترتيب و نفس خويشتن را حسابرسى مى كند، پس خداوند بحسابى كه بزيان مؤمن باشد محاسبه نمى كند، چنانكه روايت شده است.
(من حاسب نفسه فى الدّنيا لم يحاسبه اللّه يوم القيامة).
يعنى (كه كسى در دنيا حسابگر كارهاى نفسانى خويش است كه مرتكب گناهى نشود در قيامت خداوند باز خواستش نمى كند).
هشتم- بغير حساب، يعنى: خداوند در قيامت نه اينكه به اندازه استحقاق مؤمنين آنها را گرامى مى دارد و با آنها رحمت و بخشش دارد بلكه بيش از آنچه بايست، چنانكه گفت:
(مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً- 24/ بقره).
بنابراين وجوه هشتگانه فوق كه در بخشايش الهى ذكر شد، مثل اين است كه مى فرمايد:
(فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ- 40/ غافر).
و همچنين آيه (هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ- 39/ ص).
به سليمان (ع) گفتيم تسخير رياح و پريان و پيامبرى بخشايش ماست آنرا بيحساب ببخشى يا نگاه دارى پايان و فرجام نيك از جانب خدا است).
در اصطلاح گفته مى شود:
تصرّف فيه تصرّف من لا يحاسب- يعنى در آنچه كه واجب است و آنطور كه لازم است و در زمانى كه واجب است دريافت و تصرّف كن و همانطور هم ببخش، و كلمات:
الحسيب و المحاسب- كسى است كه از تو حسابرسى مى كند سپس، اين
(وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ- 185/ آل عمران) و اگر چنان بود كه مترفين- مى پندارند پيامبران و دانايان و پاكان بيش از هر كس ديگر شايسته چنان بهره هاى دنيائى بودند.
واژه ها بپاداش دهنده اى كه با حساب پاداش مى دهد تعبير شده است.
(حَسْب)- در معنى كفايت كردن بكار مى رود، مثل:
(حَسْبُنَا اللَّهُ- 173/ آل عمران) يعنى خداى ما را كافى است.
و آيه حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ- 8/ مجادله).
و (وَ كَفى بِاللَّهِ حَسِيباً- 6/ نساء) (يعنى خداوند از جهت بخشايش و پاداش و نگاهبانى، پيامبران و مؤمنين كفايتشان مى كند.
و آيه (ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ- 52/ انعام).
معنى آيه فوق مانند اين آيه: (عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ، إِذَا اهْتَدَيْتُمْ (1)-
(1) كسانى كه در تاريخ اسلام خود را از مسئوليتهاى سياسى و اجتماعى كنار مى كشند و از قرآن مستمسكى براى خود مى جويند آيه فوق را كه هرگز نبايد مجرّد و بدون در نظر گرفتن ساير آيات و مطابق ميل و روش تكروى و تكمحورى، باشد معنى مى كنند و پيوند اجتماعى اسلامى انسانى را مى گسلند و حال اينكه با توجّه به ما قبل و خطابى است مكتبى براى عمل اجتماعى بر اساس ايمان و هشدارى به روش دشمنان، بر اينكه هدايت يافتگان بايستى در راهشان پايدار و ثابت قدم باشند و از گمراهى نهراسند، زيرا پس از استقرار حكومت اسلامى در مدينه از همه سوى وسوسه ها آغاز شد و در آيات قبل از اين آيه آمده است كه (ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ- 99/ مائده) و همچنين:
(لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ- 100/ مائده) و نيز مى گويد: پرسشهايى بيمورد از پيامبر (ص) نكنيد كه پاسخ آنها شما را اندوهگين كند.
با جمع بندى اين آيات مى فهميم كه مؤمنين انتظار داشتند تمام مردم بدون استثناء اسلام را گردن نهند و پيامبر (ص) همه مردم را مسلمان كند لذا خداوند مى گويد:
پيامبر (ص) ابلاغ مى كند شما هم با پيروى از او اسلام را بديگران تبليغ كنيد و در راهش با ايمانى ثابت تلاش نمائيد ولى هر گاه گروهى و افرادى نگرويدند حتّى اگر فراوان هم بودند شما نهراسيد كه گمراهى آنان كمترين زيانى بفرجام و كارهاى شما كه حسابش با اللّه است و اگر در وظيفه ابلاغ و امر بمعروف و نهى از منكر و پيگيرى در راه حقّ كوتاهى نكنيد نمى رسد و در رديف (إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ- 3/ عصر) خواهيد بود كه زيانكار نيستيد پس نتيجه ايكه چهار اصل، 1- ايمان 2- عمل صالح 3- سفارش ديگران بحقّ 4- سفارش آنها به پايدارى و صبر.
يعنى در حقيقت سه وظيفه اجتماعى بر اساس ايمان بطور قطع شما را از ضرر و زيان ديگران كه گمراهند دور خواهد كرد و زيانى بشما نخواهد رساند پس (عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ- 105/ مائده) بر شما است وظايف فردى و اجتماعى تان كه در آن صورت (لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ- 105/ مائده) گمراهان نمى توانند به شما آسيبى برسانند (إِذَا اهْتَدَيْتُمْ- 105/ مائده) هرگاه به وظيفه اجتماعيتان عمل كنيد و راه يافته و
105/ مائده).
و آيه (وَ ما عِلْمِي بِما كانُوا يَعْمَلُونَ إِنْ حِسابُهُمْ إِلَّا عَلى رَبِّي- 113/ شعراء) كه گفته شده معنيش اين است كه تو آنها را بسنده نيستى، بلكه خداوند است كه براى آنها كافى و حسابرس و پاداش دهنده است و تو را پاداش (عَطاءً حِساباً- 36/ نباء) هست يعنى كافى و بسنده:
(كه قبلش فرمود: انّ للمتّقين مفازا حدائق و اعنابا ... جزاء من ربّك عطاء حسابا).
چنانكه مى گويند- حسبى كذا، گفته اند: حساب- همان عمل ايشان است و حسابرسى كه پايان و سر انجام اعمال است، حساب ناميده شده و باز گفته اند:
احتسب ابنا له- يعنى مرگ پسر بزرگش را در راه خدا و براى خدا به حساب آورد.
(حِسْبَة)- فعلى است كه در پيشگاه خدا بحساب مى آيد.
خداى تعالى گويد: (الم، أَ حَسِبَ النَّاسُ- 1/ عنكبوت).
(أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ- 4/ عنكبوت).
(وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ- 42/ ابراهيم).
(فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ- 47/ ابراهيم).
(أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ- 214/ بقره).
مصدر تمام آنها- حسبان- است، و حسبان- اين است كه كسى بر يكى از دو نقيض حكم كند بدون اينكه ديگرى بخاطرش خطور نمايد و يا بآن توجّه كند و به حسابش بياورد يا اينكه و حسنه اى در پيشگاه خدا برايش باشد.
(زيرا بدون ايمان و عمل صالح و يا با ستمكاريها هيچگونه حسنه اى تصوّر نمى شود).
و نيز (حِسْبان)- با كسره حرف (ح) يعنى فرا گرفتن شكّ و ترديد آشكار بر
هدايت شده باشيد.
انسان كه معنى آن بظنّ و گمان نزديك است ولى- ظنّ و گمان خطور كردن دو نقيض يك شي ء يا پديده اى يعنى هم حقيقت و هم باطل آن در خاطر در حاليكه يكى از آندو بر ديگرى غلبه دارد.
الحسد، آرزو داشتن براى زوال و نيستى نعمت كسى كه استحقاق آن نعمت را دارد و بسا كه با اين آرزو و حسادت عملا هم كوشش در نابودى نعمت او بنمايد:
روايت شده است كه: (المؤمن يغبط و المنافق يحسد).
يعنى: (مؤمن غبطه مى خورد و منافق حسادت مى ورزد).
خداى تعالى گويد: (حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ- 109/ بقره). (وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ- 5/ فلق).
يعنى: (يكى از شرورى كه بايستى از آن بخدا پناه برد، شر حسادت و حاسد است).
الحسر، برهنه كردن و برداشتن پوشش از چيزى كه بر آن قرار گرفته، گفته مى شود: حسرت عن الزّراع- از آستين و زره برهنه شدم.
حاسر- كسى است كه زره اى و خودى، بر تن و سر او نيست.
محسرة- يعنى جاروب.
فلان كريم المحسر- كنايه از آگاهى و آزمودگى اوست.
ناقة حسير- شترى است كه نيرو و گوشت او از بين رفته و ضعيف شده.
نوق حسرى- همانگونه شتران ضعيف كه گفته شد.
الحاسر- كسى كه همه قوايش از بين رفته كه او را- حاسر و محسور هر دو گويند (هم اسم فاعل و هم اسم مفعول) امّا گفتن- حاسر- به شخص كوفته و خسته و از پا در آمده باين تصوّر است كه قواى بدنيش را از دست داده و امّا ناميدن چنين شخص به- محسور- باين تصوّر است كه رنج و زحمت، نيرو و توان او را بكلّى از او گرفت.
خداى تعالى گويد: (يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ (حَسِيرٌ)- 4/ ملك).
نمى بينى باز بنگر و ديگر باز بنگر ديدگانت خسته مى شود و تفاوتى نمى بينى و از ديدن باز خواهد ايستاد).
حسير- در آيه گذشته بمعنى حاسر است- يعنى از ديدن باز مى ماند يا محسور- يعنى باز مانده شده، كه هر دو صحيح است، خداى تعالى گويد: (فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً- 29/ اسراء).
(حَسَرة)- كه مصدر فعل است، غم و اندوه خوردن بر چيزى است كه فوت شده و از دست رفته است و پشيمانى دست مى دهد، گوئى آن جهل و نادانى كه او را بر ارتكاب آن عمل فوت شده وادار نموده بود از بين رفته است كه پشيمان شده است و فهميده يا اينكه نيرو و قوايش از فرط غم و اندوه تحليل رفته و يا اينكه مجدّدا آگاهى و هشيارى باو رسيده كه مى خواهد جبران از دست رفته كند و آن را دوباره تدارك نمايد. لذا مى گويد (تو در آنصورت يعنى در حالت فراخ دستى بسيار و همه چيز از دست دادن براى نفقه خودت هم نكوهيده خواهى بود، پس- (وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً- 29/ شورى) و حسرت زده بنشينى، زيرا- (إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً- 30/ اسراء).
خداى تعالى گويد: (لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ- 156/ آل عمران).
(وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ- 50/ حاقه).
(يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ- 56/ زمر).
(كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ- 167/ بقره).
(يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ- 7/ يس).
و در وصف فرشتگان گويد: (لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ- 19/ انبياء).
واژه- يستحسرون- از اين كه مى گوئى- لا يحسرون- بليغ تر و رساتر است.
الحسم يعنى: قطع كردن و از بين بردن اثر چيزى، مى گويند:
قطعه فحسمه- يعنى پيوستگى او را از بين برد و بريد، از اين رو شمشير
برنّده هم- حسام- ناميده شده.
حسم الداء- از بين بردن اثر بريدگى و درد با داغ كردن (براى جلوگيرى از خونريزى).
حسوم- هر پديده شوم و بدى است كه بچيزى مى رسد و اثر وجودى آنرا از بين مى برد.
ناله حسوم- حادثه و سرنوشت شومى به او رسيد.
خداى تعالى گويد: (ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُوماً (1)- 7/ حاقه) در معنى اين آيه گفته اند منظور از، ثمانية أيّام- يعنى هنگامه ها و حوادثى كه از بين برنده آثار ايشان و از بين برنده خبر و تاريخشان بوده.
و نيز گفته اند: حسوما- يعنى قطع كننده عمرشان كه البتّه تمام معانى فوق در معنى كلّى و عموم آيه داخل مى شود.
الحسن، عبارت است از هر اثر بهجت آفرين و شادى بخش كه مورد آرزو باشد و بر سه گونه است:
(1) عبارت فوق قسمتى از آيه 7/ حاقه است كه تمام آيه چنين است: (وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِيها صَرْعى كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ- 8 و 7 حاقه).
يعنى: و امّا قوم عاد با بادى سخت و طوفانى و هول انگيز هلاك شدند كه هفت شب و هشت روز شوم و تباه كننده بر آنها وزيد و مى ديدى كه در عذاب سرنگونند و همانند خرما بنى بى شاخه و برگ بر خاك افكنده شده اند.
خداوند از قوم عاد كه الگو و نمونه مردمى عيّاش و مغرور و استهزاء كننده مستضعفين بودند كه بر بلنديها و در كوشك و قصرهاى چندين طبقه سنگين مرمرين مى زيستند باميد اينكه آن سنگها و قصرها آنها را پايدار كند و از مرگشان جلو گيرد، غافل از اينكه نتيجه آنهمه گردنكشى و قدرت نمائى همان بود كه با بادى طوفانى از پاى در آمدند تا در پهنه تاريخ و بر جبين روزگار عبرتى براى سايرين باشد، كه قومى سنگدل و در كاخهاى سنگى نشين با بادى ناديدنى بهلاكت رسيدند.
اين همان چشمه خورشيد جهان افروز است كه همى تافت بر آرامگه عاد و ثمود
خاك مصر طرب انگيز نبينى كه همان خاك مصر است ولى بر سر فرعون و جنود
اى كه در نعمت و نازى بجهان غرّه مباش كه محال است در اين دايره امكان خلود
از ثرى تا به ثريّا به عبوديّت او همه در ذكر و مناجات و قيامند و قعود
اوّل- آنگونه زيبائى و حسنى كه مورد پسند عقل و خرد است.
دوّم- زيبائى و حسنى كه از جهت هوى و هوس نيكوست.
سوّم- زيبائى و حسنى محسوس كه طبيعتا زيبا و خوب است.
(1- زيبائى عقلانى 2- زيبائى هوس پسند 3- زيبائى طبيعى، و حسّى و واقعى).
(الحَسَنَة)- هم بنعمتى كه انسان در جان و تن و حالات انسانى خويش آنرا در مى يابد و از آن مسرور مى شود تعبير شده است و- سيّئه- ضدّ آن است، اين دو لفظ از واژه هاى مشتركند، مثل كلمه حيوان- كه بر انواع گوناگون مانند اسب و انسان و غيره واقع مى شود.
خداى تعالى گويد: (وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ- 78/ نساء).
كه- حسنة- در اين آيه فراخى و فراوانى و پيروزى است.
(وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ- 78/ نساء) و- سيّئة- در اين آيه، يعنى قحطى و نوميدى يا كفر و ناسپاسى و سختى.
(فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ- 131/ اعراف).
(ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ- 79/ نساء). يعنى: آنچه را كه از ثواب و پاداش بشما مى رسد از خدا است.
و آيه (وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ- 79/ نساء) و سيّئة- در اين آيه، يعنى عقوبت و سرزنش.
تفاوت ميان حسن و حسنة و حسنى- اينست كه:
حسن- در اجسام و رويدادهاى طبيعى و مادّى است و همچنين حسنة- اگر در حالت وصف باشد، امّا اگر- حسنة- بصورت اسم بكار رود معمولا در باره پديده ها و رويدادها است ولى- حسنى- فقط در باره رخدادها و أحداث بدون مادّيات و اجسام است.
واژه- حسن- در عرف عموم مردم بيشتر بچيزى كه بچشم زيبا باشد گفته مى شود.
رجل حسن و حسّان و إمرأة حسناء و حسّانة- در باره مرد و زن نيكو منظر و زيباست.
آنچه را كه در قرآن از واژه- حسن- آمده است بيشتر بچيزى كه از نظر بصيرت و انديشه زيباست اطلاق شده، خداى تعالى گويد: (الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ- 18/ زمر).
يعنى: آنچه را كه از شك و شبهه دور باشد نيكوتر و أحسن است، و بايستى آن را پيروى كنيد چنانكه پيامبر (ص) فرمود: (إذا شككت فى شي ء فدع) (1).
يعنى: اگر در چيزى شكّ كردى بشدّت آنرا رها كن بنابر سخن پيامبر و
(1) تفسير آيه (الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ- 18/ زمر) با حديثى كه راغب رحمه اللّه ذكر كرده است كه خود تأييد بر تفاسيرى است كه در كافى و مجمع البيان آمده است، پاسخى است به گونه- فصل الخطاب بر تلاش آگاهانه يا نابخردانه كسانى كه از آغاز انقلاب آيه فوق را دستاويزى براى مطرح كردن و اشاعه و انتشار نظرات شكّاكان و كتابها و جرايد شك بر انگيز و عقايد الحادى و ليبراليستى قرار داده اند، پيامبر مى فرمايد:
(اذا شككت فى الشّيئ فدع) يعنى آنچه را كه شكّ برانگيز است بايد رها كرد تا به تبعيّت از آيه از شبهات هر چه بيشتر دور بود. ولى متأسّفانه در اين رهگذر و تمرّد از تفسير صحيح آيه كه همان حديث پيامبر (ص) است هزاران جوان و نوجوان عزيز جامعه ما كه غالبا بخاطر جوّ و محيط گذشته كمتر آگاهى مكتبى و اسلامى داشته اند در دام شكّ و ترديد نسبت به اسلام و حكومت اسلامى و در ورطه هولناك صيّادان دام گستر و صحنه ساز گرفتار آمدند و چه خونهائى كه در اثر تزريق انديشه هاى شك برانگيز ريخته نشد! و چه اختلافات و ستمهاى فكرى و اجتماعى كه بر پيكر جامعه خسته و كوفته قرنها تحت ستم و استعمار وارد نساختند و هنوز هم هستند كسانى كه با جهل و بى توجهى به قرآن و تفسير آيات گاه و بيگاه آيه مذكور را مستمسك اعمال و افكار بى در و دربان خويش به نام آزادى و تبعيّت از دموكراسى غرب قرار مى دهند، و تنها در اثر غرور و تفسير به رأى در آيات قرآنى است كه از راه سنّت پيامبر (ص) و تفاسير ائمّه معانى را اخذ نمى كنند مگر نه اينست كه پيامبر و ياران با وفا و پيروان باحسان و امامان متخصّصين قرآن و علم دين هستند و هر دانشى را بايستى از اهلش و متخصّص آن آموخت.
قرآن نداء مى دهد: (وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ- 33/ فصلت) چه كسى سخنش نيكوتر از سخن كسى است كه بخدا دعوت مى كند و كارش شايسته است و مى گويد: من از مسلمين هستم، پس تمام سخنانى كه مربوط به- احسن قول و نيكوترين كلام است اگر در توحيد معاد، نبوّت، عدل، امامت و بالاخره اسلام و دين يا حكومت اسلامى ايجاد ترديد و دو دلى و شكّ كند شنيدنش، خواندنش، بازگو كردنش، دور شدن از حقّ و گرفتارى در دام شيطان است گفت:
(أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ- [...]
اين حديث همه كتابهائى كه شك انگيز و جنبه هاى مخالف توحيد و اسلام دارند و شبهه انگيز هستند بايستى دور انداخت و دنبال نكرد و رها كرد).
و در آيه (قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً- 83/ بقره) حسنا يعنى سخن نيكو، و آيات (وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً- 8/ عنكبوت).
(قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ- 52/ توبه).
(وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ- 50/ مائده).
اگر در باره آيه اخير گفته شود- أحسن من اللّه حكما- يعنى حكم- خداوند براى كسى كه يقين دارد يا ندارد نيكوست، پس چرا خوبى آن را مخصوص كسانيكه يقين دارند نموده است؟ در پاسخ گفته مى شود مقصود ظهور و پيدائى حكم خداست و براى اطّلاع يافتن بر آن حسن است و اين موضوع نه براى نادانها است بلكه براى پاكانى است كه خود را تزكيه نموده اند و بر حكمت خداوند تعالى آگاهى دارند.
گفته شده (احسان) دو گونه است:
اوّل- بخشش و انعام بر غير و ديگران مثل عبارت- أحسن إلى فلان: باو نيكى كرد.
دوّم- احسان در كار و عمل باين معنى كه كسى علم نيكوئى را بياموزد يا عمل نيكى را انجام دهد و بر اين اساس است سخن امير المؤمنين (ع) كه: (النّاس أبناء ما يحسنون).
يعنى مردم بآنچه را كه از كارهاى شايسته و نيك مى آموزند يا بآن عمل مى كنند نسبت داده مى شوند.
153/ انعام).
يعنى: راه پيامبر راه مستقيم است از راه او پيروى كنيد و از راههاى ديگر پيروى مكنيد كه شما را از راه حقّ به تفرقه و جدائى مى اندازد و سفارشم بر شما همين است كه پرهيزكار شويد و باز گفت: (وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا- 34/ اسراء).
به چيزى كه علم و آگاهى از آن ندارى توجّه مكن و بر آن اصرار مورز زيرا گوش و چشم و دل از آن مسئولند.
خداى تعالى گويد: (الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ- 7/ سجده).
يعنى: (كسيكه آفرينش همه چيز را نيكو كرد و نيكويشان آفريد).
مفهوم إحسان- از انعام و بخشيدن وسيعتر و عمومى تر است.
خداى تعالى گويد: (إِنْ أَحْسَنْتُمْ، أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ- 7/ اسراء).
(إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ (1)- 9/ نحل).
پس- إحسان- بالاتر از- عدل- است، زيرا عدل يعنى انصاف دادن، باين معنى كه به چيزى يا حقّى كه كم است افزوده مى شود و اگر زياد هست گرفته مى شود ولى- إحسان- چيزى است كه بيشتر از آنكه لازم است داده مى شود و
(1) عدل بحق حكم كردن است كه گاهى بسود و گاهى بزيان كسى است، ولى هر چه هست عدالت است و عدالت چيزى است كه فطرت آدمى اگر با پرده هاى خود كامگى و غرور پوشيده نشده باشد قابل پذيرش و مورد نياز همه است و هر كس هر چيزى را به جاى خود مى خواهد:
مولوى مى گويد:
عدل چبود وضع اندر موضعش ظلم چبود وضع در ناموضعش
امّا- احسان- در برگيرنده همه خوبيهاست و همين حالتى است كه امروز در چهره تمام ملّت ايران بويژه رزمندگان عزيز ما در برابر دشمنان اسلام و انسانيّت با سيماى روشن ديده مى شود و عاشقانه به پيشباز شهادت مى روند و در وصيّت هايشان مى نويسند، خداى را در جبهه مى بينيم، شايد اين موضوع عجيب بنظر آيد، امّا- ابن منظور- مى نويسد: پيامبر (ص) وقتى كه جبرئيل از او در باره احسان پرسيد پيامبر (ص) احسان را اين چنين تفسير كرد:
كه (الاحسان هو ان تعبد اللّه كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك) و هو تأويل قوله تعالى: (انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان و اراد بالاحسان، الاخلاص و هو شرط فى صحّة الايمان و الاسلام ...).
پيامبر (ص) فرمود: إحسان اينست كه خداى را آنچنان بپرستى، كه گوئى او را مى بينى و اگر او را نمى بينى او ترا مى بيند و اين همان تأويل آيه است كه خداوند مى فرمايد: او بعدل و احسان فرمان مى دهد و احسان همان اخلاص است كه شرط درستى ايمان و اسلام با هم است و لذا شهداء در پناه احسان و رضوان خدا هستند، چنانكه فرمود:
(هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ- 60/ الرّحمن) مولوى گويد:
محسنان مردند و احسانها بماند اى خنك آنرا كه اين مركب براند
ظالمان مردند و ماند آن ظلمها و اى جانى كو كند مكر و دغا
گفت پيغمبر خنك آن را كه او شد ز دنيا ماند از او فعل نكو
مرد محسن ليك احسانش نمرد نزد يزدان دين و احسان نيست خرد
(لسان العرب 13/ 117- دفتر 4/ ص 235). مثنوى مولوى.
كمتر از آنكه بايست گرفته مى شود.
بنابراين إحسان بخشايشى است افزونتر و برتر از عدالت، پس قصد و اراده عدالت واجب است. و قصد و اراده إحسان- مستحبّ و اختيارى و لذا خداى تعالى گويد:
(وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ- 125/ نساء).
(چه كسى از نظر دين بالاتر و نيكوتر است از كسى كه اسلام آورد و روى خود بخدا نمود و إحسان كننده است).
(وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ- 178/ بقره).
و لذا خداى تعالى پاداش و ثواب محسنين را بزرگ گردانيد و گفت:
(إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ- 195/ بقره).
(إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ- 13/ مائده).
(ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ- 91/ توبه).
(لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ- 30/ نحل).
برانگيختن و بيرون آوردن گروه و جماعت از جايگاهشان و روانه كردن آنها از آنجا بسوى جنگ و يا نظير آن امور و كارها، روايت شده است كه:
(النّساء لا يحشرن).
يعنى: زنان براى جنگ خارج نمى شوند (امّا دفاع بر همه واجب است).
واژه حشر در باره انسان و غير انسان بكار مى رود مى گويند:
حشرت السّنة مال بنى فلان- يعنى قحطى و خشكسالى مال آنها را از ميان برد (بيشتر چهار پايانشان كه سرمايه آنهاست هلاك كرد).
واژه حشر جز در باره جماعت و گروه بكار نمى رود.
خداى تعالى گويد: (وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ- 36/ شعراء) (وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً- 19/ ص).
(وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ- 5/ تكوير).
(لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا- 2/ حشر).
(وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ- 17/ نمل).
و در وصف قيامت گويد: (وَ إِذا حُشِرَ النَّاسُ كانُوا لَهُمْ أَعْداءً- 6/ احقاف).
(َيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعاً
(وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً- 47/ كهف).
و قيامت هم- يوم الحشر و يوم البعث- ناميده شده.
رجل حشر الأذنين- يعنى مرديكه گوشهايش ظريف و تيز است (كنايه از حواس جمعى و شنيدن همه چيز است).
خداى تعالى فرمايد: (حَصْحَصَ الْحَقُّ- 51/ يوسف) يعنى حقّ آشكار شد و اين معنى بخاطر بر طرف شدن چيزى است كه حقّ را پوشانده و بر او چيره بوده، مثل واژه هاى- كفّ- و كفكف (نگهداشت، باز ايستاد) و- كبّ- كبكب (او را انداخت و بروى در افتاد).
حصّه- آن را بريد و قطع كرد، كه اين قطع كردن و بريدن يا مستقيم است يا در اثر چيز ديگر.
در معنى اوّل، شاعر گويد: قد حصّت البيضة رأسى (1) رجل أحصّ- مردى كه قسمتى از موى سرش ريخته است.
إمرأة حصّاء- زنى كه مويش ريخته، گفته اند:
(1) مصراع فوق از- قيس، است- تمام بيت چنين است:
قد حصت البيضة رأسى فما اطعم نوما غير تهجاع
يعنى: ريختن و كم شدن مويم سرم را آنچنان سبك و برهنه نموده كه شب جز اندكى طعم خواب را نمى چشم.
ابن فارس مى گويد: حصّ با حرف (ح) و صاد مكرّر داراى سه معنى است 1- بهره و نصيب 2- آشكار شدن و ثبات چيزى 3- كم شدن و رفتن. احصصت الرّجل- سهمش را باو دادم. حصحص الشّيئ- آن چيز ظاهر و واضح شد. الحصّ و الحصاص- بشدّت دويدن و رفتن. رجل احصّ- مرد كم موى.
سنة حصّاء- سال قطحى و خشكسالى كه گياه و سبزه اى در آنسال نمى رويد.
يوم احصّ- روز بسيار سرد و صاف. حصحص- بيان حقّ بعد از كتمان. شعر فوق در اكثر لغت نامه ها و تفاسير آمده است.
(مقائيس 2/ 12- جمهره- صحح- المحكم- 2/ 345 و تفاسير متعدّد ديگر).
رجل أحصّ- كسيكه از شومى و بد يمنى او نيكيها و خيرات از مردم قطع شده.
حصّة- بهره و نصيبى از كلّ چيزى كه مثل خود نصيب و بهره بكار مى رود.
اصل الحصد- دور كردن و چيدن محصول است.
زمن الحصاد و الحصاد- موقع دور كردن- مثل، زمن الجداد و الجداد وقت چيدن خرما از نخل، و خداى تعالى گويد: (وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ- 141/ انعام).
يعنى خوب درو كردن كه با پرداختن سهم ديگران به روز خوب براى دور كردن تعبير شده است. و آيه (حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها أَتاها أَمْرُنا لَيْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ (1)- 24/ يونس).
يعنى: درو كردن در غير موسم خود كه آنها را از بين مى برد و بى بهره مى سازد.
حصدهم السّيف- واژه درو كردن و بريدن را نيز بطور استعاره براى شمشير بكار برده اند و مى گويند، حصدهم السّيف، شمشير دروشان كرد، خداى عزّ و جلّ گويد: (مِنْها قائِمٌ وَ حَصِيدٌ- 100/ هود).
(1) قسمتى از آيه 24/ يونس و تمام آن كه مفهوم آيه را روشن مى كند چنين است:
(إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتَّى إِذا ... كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.
كه دو نكته بسيار مهمّ در آغاز و پايان آيه هست اوّل آنكه حيات دنيا را به آب باران تشبيه نموده كه مايه و منشاء تغذيه مردم و چهار پايان است آنجا كه اين حيات و آثار آن را مردم جاودانه و زوال ناپذير و بر يك قانون تكرارى به حساب مى آورند و خود را قادر بر دستيابى و بهره مندى از آن مى بينند، كه ناگهان فرمان هشدار دهنده الهى سر مى رسد و نابهنگام و يا باران مى بارد يا بهنگام نمى بارد و كشت و زرع از بين مى رود تا اينكه در يك روز و شب يكى از كارگزاران و مأمورين بيدار كننده و كمال دهنده خداوند رخ مى نمايد و نتيجه حيات خيالى و پندارى بيخبران و مستكبرين را بر باد مى دهد بطوريكه در فرداى آن شب گويى ديروز هيچ نبوده و اين چنين آيات الهى گاهى در قوانين ثابت و گاهى بصورت استثناء و تا زبانه هاى عبرت سر مى رسد تا مردم بينديشند.
كه حصيد اشاره به از جاى بركنده و نيست شده است.
(ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْقُرى نَقُصُّهُ عَلَيْكَ مِنْها قائِمٌ وَ حَصِيدٌ- 100/ هود). از خبرهاى شهرهاى گذشته است كه بر تو مى خوانيم پاره اى از آن شهرها باقى و قسمتى ديگر نابود شده است).
تا آنجا كه مى گويد: (فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا- 45/ انعام).
(يعنى: سپس آن قوم ستمگر بى عقب و أبتر ماندند).
و آيه (وَ حَبَّ الْحَصِيدِ- 9/ ق).
يعنى: دانه هائى كه درو مى شود و قوت و طعام از آن بدست مى آيد.
پيامبر (ص) فرمود: (و هل يكبّ النّاس على مناخرهم فى النّار إلّا حصائد ألسنتهم).
كه در اين حديث واژه حصائد بصورت استعاره بكار رفته است.
يعنى. آيا چيز ديگرى هست كه به روى در آتش اندازد جز محصول و نتايج زبانهاى برنّده و نيست كننده شان).
حبل محصد- ريسمان و طناب تافته شده.
درع حصداء- زره محكم بافته و تنگ حلقه.
شجرة حصداء- درخت تناور و پر شاخه و برگ، همه اين معانى فوق از همان ريشه است.
تحصّد القوم- با يكديگر تقويت شدند.
الحصر يعنى: در مضيقه و تنگنا قرار دادن.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ احْصُرُوهُمْ- 5/ توبه) يعنى بر آنان سخت گيريد.
و آيه (وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً- 8/ اسراء) حصيرا- يعنى حبس كننده.
حسن گفته است: معنى- حصيرا- مهادا است، يعنى زمين گود و فراخ.
گويى كه با لفظ حصير- در باره جهنّم مفهوم- الحصير المرمول يعنى حصيرى كه از ريگ پوشيده و در زير آن پنهان شد، فهميده مى شود.- حصير- را هم براى اينكه تار و پودش در يكديگر محصور شده است آنچنان گويند.
لبيد گويد:
و معالم غلب الرّقاب كانّهم جنّ لدى باب الحصير قيام (1)
عبارت- لدى باب الحصير- در شعر لبيد يعنى بر درگاه آن صاحب قدرت و از اينجهت او را حصير يعنى محاصره شده و محبوس ناميده اند، كه چنين كس از نظر ديگر مردمان پوشيده است يا براى اينكه دربانان ديگران را از دسترسى باو منع مى كنند.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً (2)- 39/ آل عمران).
(1) شاعر مى گويد: بر درگاهش گردنهاى ستبر و نگهبانان زورمندى بودند كه گويا جنّيانى بودند كه در حال قيام و نگهبانى هستند، در ديوان لبيد بجاى معالم، مقامه- و در شرح آن قماقم- نوشته شد كه در تمام لغت نامه ها اين اختلاف نقل شده است.
بهر صورت- غلب الرّقاب- بدل از- مقامه و معالم- است و بمعنى گروه و جماعتى است كه زندانها را محافظت مى كنند. قماقم، هم بهمين معناست.
لبيد بن ربيعه به عامرى شاعر قبل از اسلام صاحب يكى از معلّقات سبعه از شاعران طبقه سوّم قبل از اسلام است (به گفته ابن سلام جمعى و ابن قتيبه).
با عمر طولانى خود توفيق پذيرش آئين اسلام و درك شرفيابى حضور مبارك پيامبر (ص) را با اقوام خويش حاصل كرد و ديگر بسبك جاهليّت، شعر نسرود مگر در توصيف دين اسلام.
دكتر احسان عبّاس در مقدمه ديوان لبيد مى نويسد: وقتى خليفه دوم به حاكم كوفه نوشت كه اشعارى در باره اسلام از شعراء بخواهد، لبيد سوره بقره را در صحيفه اى نوشت و در ذيل آن چنين نوشت:
(ابدلنى اللّه هذه فى الاسلام مكان الشّعر).
يعنى: خداوند قرآن را بجاى شعر بر من ارزانى داشته است، و مرا اينچنين دگرگون كرده است، از اشعار توحيديش:
1-
انّما يحفظ التّقى الابرار و الى اللّه يستقرّ القرار 2-
و الى اللّه ترجعون و عند اللّه ورد الامور و الاصدار 3-
كلّ شي ء احصى كتابا و علما و لديه تجلّت الاسرار
1- قرار گاه ابرار و نيكان پرهيزكار و بازگشتشان بسوى خدا است.
2- آغاز و فرجام كارها و بازگشت بسوى اوست.
3- هر چيزى در كتابى و دانشى حساب شده، و اسرار و پنهانى ها در حضور او آشكار.
(2) تمام آيه چنين است (هُنالِكَ دَعا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِي، مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاءِ فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ 39/ آل عمران).
حصور- كسى است كه با پاك بودن از اثرات غريزه جنسى و دور كردن غلبه شهوت در خويش خواهنده و متمايل بزنان نيست و يا اينكه اين حالت از نظر عفّت و پاكدامنى و اجتهاد و زحمت است كه معنى قسمت اخير در آيه روشن است و بهمان جهت استحقاق ستايش و نام- سيّد- يعنى بزرگ را دارد (هر چند كه سپس ازدواج كرد).
حصر و إحصار- يعنى محاصره كردن و ممانعت از راه خانه و زندگى.
(إحْصار)- يعنى ممنوع بودن، هم در منع ظاهرى، مثل محاصره دشمن و هم منع باطنى، مثل بيمارى كه انسان را از خوردن بعضى غذاها مانع مى شود، امّا:
حصر- گفته نمى شود مگر در ممانعت باطنى، پس سخن خداى تعالى در آيه: (فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ- 196/ بقره) به دو مفهوم و دو امر حمل مى شود مثل آيه (لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ- 273/ بقره) و ديگر در مفهوم آيه (أَوْ جاؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ- 90/ نساء) يعنى با بخل و ترس سينه هاى ايشان تنگ شد و اين حالات به- حصر صدور- تعبير شده است چنانكه به- ضيق صدر- يعنى تنگى دل نيز تعبير مى شود و نقطه مقابل و ضدّ اين حالت به واژه هاى:
البرّ و السّعة- يعنى نيكى و فراخناكى يا سعه صدر تعبير شده است.
الحصن- دژ و قلعه، كه جمعش- حصون- است.
خداى تعالى گويد: (مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ (1)- 2/ حشر).
آنگاه كه زكريّا خداوند خويش را خواند و گفت مرا فرزندى و تبارى پاك ببخش تو شنونده دعائى، فرشتگان در حالى كه زكريا در محراب عبادت نماز مى گذاشت آوازش دادند، به يحيى مژده مى دهد كه گواه بر كلمه خداى خواهد بود و او بزرگوارى پاكيزه جان و پيامبرى از شايستگان و صالحين است در اينجا هم بخوبى مى فهميم كه دعاى پاكان با شرايط دعا همراه است، كه مستجاب مى شود و فرزندش كه روح و جانش با عفّت و پاكدامنى خو گرفته و تصديق كننده اللّه و پروردگار است در رديف پيامبران و صالحين قرار مى گيرد.
توهم گردن از حكم داور مپيچ كه گردن نپيچد ز حكم تو هيچ
محال است چون دوست دارد تو را كه در دست دشمن گزارد ترا
(كه بيشتر اشاره بنفس امّاره است).
(1) تمام آيه چنين است (وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ- 2/ حشر) يعنى: كفّار
و (لا يُقاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً إِلَّا فِي قُرىً مُحَصَّنَةٍ- 14/ حشر).
يعنى: همچون دژهاى محكم ساخته شده.
تحصّن- قلعه و دژ را مسكن خويش قرار داد، سپس اين معنى به هر چيزى كه حفظ كننده و نگاهدارنده است اطلاق شده مانند:
درع حصينة- يعنى زره اى محكم و استوار، براى اينكه بدن را از خطر حفظ مى كند.
فرس حصان- اسبى كه نگاهدارنده سوار خويش و دور كننده او از خطرات است، از اين نظر شاعر گويد:
إنّ الحصون الخيل لا مدن القرى.
يعنى: ستوران و اسبان قلعه هايند، نه شهرهاى روستاها.
و آيه (إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ (1)- 48/ يوسف). (راجع به قحط سالى هفت ساله مصر است).
يعنى در آن مكانهاى محكم كه چون قلعه و دژ است غلّات را حفظ مى كنيد مگر اندكى از آن را.
مى پنداشتند دژهاشان آنها را از عذاب الهى دور خواهد كرد تا اينكه حكم خداى آمد و آنها بدست مؤمنين و بدست خود دژها را خراب كردند و فرو گذاشتند.
(1) در نيكوترين داستان، يعنى سوره يوسف، عاليترين و نيكوترين دستور براى امّتى كه در حال مبارزه و گذراندن سختيها است بيان شده، در آيه فوق اشاره بهمان آئين زندگى اجتماعى و سياسى است كه مى گويد:
اگر مى خواهيد هفت سال خشكسالى و قحطى را تحمّل كنيد از مصرف بكاهيد و موادّ غذائى را در جاى امن براى چنان ايّامى ذخيره كنيد و براستى كه گوئى قرآن براى همين ايّام و شايد صدها قرن آينده، بزرگترين راهنماى صحيح اقتصادى و مبارزاتى است تا جهانخواران نتوانند با محاصره اقتصادى ملّتى بپاخاسته را در تنگنا قرار دهند.
بحمد اللّه در همين ايّام ديديم با پيروى از فرامين اسلام و بيانات مفسّر واقعى قرآن امام امّت، ملّت ما چگونه بتوليد خود افزود و عملش چون سرمشق و الگوئى زنده و جاودان از نظر استقامت و شور و شوق ايمانى براى جهانيان در تاريخ ثبت شد.
إمرأة (حَصانٌ) و حاصن- زن پاكدامن و خويشتن دار از پليديها، و زشتيها.
جمع- حصان- حصن و جمع حاصن- حواصن- است و حصان: صفتى است براى زنانى كه عفيف و پرهيزگارند.
خداى تعالى گويد: (وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها- 12/ مريم)، يعنى: مريم دختر عمران كه عفّت و ناموس خويش حفظ كرد).
أحصنت و حصنت- در معنى يكى است، خداى تعالى گويد: (فَإِذا أُحْصِنَّ- 25/ نساء).
يعنى هر گاه همسر برگزينند، أحصنّ- يعنى شوى گزيدند و شوهر كردند.
حصان- همان- محصنة- است يعنى. زن عفيف و پاكدامن كه يا بخاطر عفيف بودن و همسر برگزيدن و يا بخاطر موانعى مانند شرافت و آزادگى از خطا، محفوظ است، گفته مى شود:
إمرأة محصن و محصن- كه اسم فاعل و مفعول هر دو بصورت صفت براى زن بكار رفته است، پس، محصن- بصورت اسم فاعل را باين تصوّر گويند كه او خود خويشتن را از محرّمات و زشتيها حفظ مى كند، محصن- بصورت اسم مفعول باين جهت است كه نگهداريش از غير او است.
(يعنى: يا از طرف شوهر و يا از طرف والدين و شخصيت خانوادگى مصون از خطا است).
خداى تعالى گويد: (وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ- 25/ نساء) و بعدش مى گويد: (فَإِذا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ- 25/ نساء).
از اين روى مى گويند: محصنات يعنى حفظ شده ها و شوهر كرده ها براى اينكه داشتن همسر و وجود او همان چيزى است كه آن زنان را از خطاها مصونيت مى دهد، واژه- محصنات- با فتحه حرف صاد يعنى زنانى كه شوهر دارند و مصونيت و حريّت نسبى و خانوادگى دارند، تجاوز بحرمت چنان زنان، و
شكستن مصونيت ايشان را با واژه حرمت (1) (كه در آغاز آيه 22/ نساء) محرمات را معيّن مى كند) روشن كرده است، بنابر اين بايستى با فتحه حرف صاد باشد يعنى (محصنات) امّا در ساير موارد هم با فتحه و هم با كسره است زيرا زنانى كه ازدواج با عدّه اى از آنان حرام است ولى با شرايط غير خويشاوندى كه در قرآن ذكر شده ازدواج مى كنند غير از زنانى هستند كه مى توانند شوهر كنند و ازدواجشان جايز است، ولى به عللى پاكدامنى و خويشتن دارى مى ورزند، پس چنين زنان را مى توان با- محصنات و محصنات- يعنى با فتحه و كسره حرف صاد دانست و در ساير موارد احتمال هر دو وجه هست.
حصل: بدست آورد، تحصيل- يعنى بيرون آوردن مغز از پوست، مثل بيرون آوردن طلا از سنگ معدن و جدا كردن گندم از كاه.
خداى تعالى گويد: (وَ حُصِّلَ ما فِي الصُّدُورِ- 10/ عاديات).
(1) آيه اى كه آغاز مسئله ازدواج با محارم و غير محارم كه بمحصنات و محصنات- اشاره شده است، مى گويد: (اى مؤمنين جايز و حلال نيست كه ميراث خوار زنان شوهر مرده باشيد و آنها را بخاطر تصرّف اموالشان از همسر گزيدن باز داريد مگر اينكه بزشتى گرايند با آنها بخوبى رفتار كنيد اگر ايشان را خوش نداريد و كراهت از همسريشان داريد چه بسا چيزى را ناروا و كريه دانيد و خداوند در آن كار برايتان خير فراوان قرار داده است.
هر گاه اراده تبديل اضطرارى همسر داشتيد اگر باندازه يك كيسه چرمى پوست گاو، طلا هم باو داده باشيد، نبايد آنرا بستانيد و از ايشان بگيريد و يا بهتان گناه باو نسبت دهيد، چگونه آن مال را مى خواهيد بگيريد و حال اينكه مدّتها همسر بوده و آميزش داشته ايد و آنها با پيمان استوار قبلا همسرتان شده اند، زن پدرتان را بهمسرى نگيريد كه اين كار زناى آشكار و روش نادرست است، (حرّمت عليكم ...
مادرانتان- دخترانتان- خواهرانتان- عمّه ها- خاله ها- دختران برادران- دختران خواهران- دايه هائى كه شما را شير داده اند- خواهران ناتنى و همشيرتان- مادران زنانتان- دختر خوانده هاى شما كه از شوهر ديگر زنانتان هستند در صورتى كه با مادر آن دختر همسر و همبستر شده باشيد- عروسانتان يعنى زنان پسرانى كه از خود شما هستند (نه پسر خوانده) و گرفتن دو خواهر با هم براى همسرى- زنان شوهر كرده و پاكدامن- كه تمام موارد فوق بر شما حرام است). منظور راغب رحمه اللّه عليه، تعميم حرمت و حرام براى واژه محصنات يعنى زنانى كه شوهر كرده و يا مى توانند بديگرى شوهر كنند مانند موارد فوق امّا آنكه از شمول اين موارد خارج است و عفّت و پرهيزكارى و شوهر برنگزيدن را انتخاب كرده است، با فتحه و كسره حرف صاد يعنى- محصنات و محصنات هر دو صحيح است.
يعنى: در قيامت آنچه را كه در دلها بود آشكار و جمع مى شود همانطور كه مغز از پوست جدا و جمع مى شود، يا مانند نتيجه اى كه از حساب بدست مى آيد و ظاهر مى گردد، پنهانى دلها هم همينطور روشن مى شود.
و گفته اند: حصيل- يعنى پوشيده ها و پنهانيهاى دل كه مانند تلخ دانه ها و پوست و شلتوك مخلوط برنج است.
حصل الفرس- يعنى آن اسب دلش از خوردن درد گرفت.
حوصلة الطّير- چينه دان پرنده.
الإحصاء، حساب كردن و بدست آوردن چيزى با مقدار، و عدد، مى گويند:
أحصيت كذا- كه از واژه- حصا- است يعنى آنرا با عدد و ارقام حساب كردم و بدست آوردم، بكار بردن لفظ- حصا- براى اينست كه در گذشته به شمارش و حساب كردن ارقام اعتماد مى كردند همانطور كه ما در حساب كردن به انگشتان دست تكيه مى كنيم و اعتماد داريم.
خداى تعالى گويد: (وَ أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً- 28/ جنّ).
يعنى همه چيز را حاصل كرده و بر آنها احاطه و تسلّط دارد.
پيامبر (ص) فرمود: (من أحصاها دخل الجنّة). (1)
(1) تمام حديث فوق چنين است (انّ للّه تعالى تسعه و تسعين اسما من احصاها دخل الجّنّه) در باره اين حديث وجوهى ذكر شده است.
1- يعنى كسيكه نامهاى خداى تعالى را در دل و خاطرش نگهدارد و بياد داشته باشد.
2- كسيكه نامهاى خداى را بياموزد و بآنها ايمان داشته باشد.
3- كسيكه آن نامها را از قرآن و سنّت استخراج كند.
4- كسيكه بعموم نامهاى خدا عمل كند مثلا بداند كه خداى سميع و بصير است بنابر اين چشم و گوش خود را از هر چه كه جايز نيست نگه مى دارد و همينطور ساير اسماء خدا.
5- و نيز گفته اند يعنى كسيكه در ياد آورى نامهاى خداى تعالى معنى آنها بخاطرش خطور مى كند و در مفاهيمشان مى انديشد در حاليكه شكوه خداوند را با آن صفات بياد مى آورد و پاكى و قداست آن معانى را بنظر مى آورد و با شوق و رغبت و شور و شيفتگى بآنها متمايل و شيفته و مجذوب معانى اسماء خداى مى شود پس همه انسانهائى كه شرايط مذكور را دارند ببهشت داخل مى شوند. (مجمع البيان ج 1 ص 102).
و نيز فرمود: (نفس تنجيها خير لك من إمارة لا تحصيها).
يعنى: اگر نفس و جانت را از عذاب نجات دهى براى تو بهتر از قدرت و حكومتى است كه از نظر گسترش نتوانى بآن محيط و مسلّط باشى).
خداى تعالى گويد: (عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ- 20/ مزمّل). (1)
روايت شده است كه: (استقيموا و لن تحصوا).
يعنى: (استقامت بورزيد و به حقّ قيام كنيد و هرگز بهره حاصل و نتايج اعمالتان را پيشاپيش و با شتاب حساب نكنيد).
علّت اينكه در اين روايت بدست آوردن نتيجه پايدارى كه در راه حقّ يا حساب كردن آن نتايج مشكل است و بعبارت لن تحصوا- يعنى هرگز حساب نكيند، بيان شده اين است كه حقّ يكى است و باطل فراوان، بلكه نسبت حقّ بباطل مثل اضافه شدن يك نقطه بسيار نقاط يك دايره است يا تيرى است كه بسوى هدف انداخته شده باشد كه البتّه اصابت تير سخت است و از اين روى از پيامبر (ص) روايت شده است كه فرمود:
(شيّبتنى هود و أخواتها) (2).
كه سپس از پيامبر (ص) پرسيده شد كه چه چيزى از سوره هود تو را پير
(1) خداوند مى داند كه شما هميشه طاقت و توان نماز شب نداريد، و فرصتش را بدست نمى آوريد لذا آنرا مستحبّ گردانيد و از شما فرو نهاد، اشاره به آيه مفصّل 20/ مزّمل است كه حكم وجوب نماز شب را بخاطر علم كلّى اللّه به انسانها و اينكه دين جهانى است و بر پايه سهولت نهاده شده لذا آن را مستحبّ گردانيده و خود اين حقيقت يكى از معجزات انسانشناسى و جامعه شناسى مكتب اسلام است كه اگر اين آيه نمى بود و حكم وجوب برداشته نمى شد مؤمنين بتصوّر پيروى از عمل پيامبر (ص) يا قبل از اين آيه شبها بر مى خاستند و اختلالى در امر انجام آن از نظر ساعات و اساس خانواده بوجود مى آمد پس هر كلمه و آيه قرآن ناظر باحوال نفسانى و اجتماعى عموم انسانها در طول تاريخ بشرى است (عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَيْكُمْ فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ- 20/ مزمّل).
(2) در باره حديث فوق كه پيامبر (ص) فرمود كه (شيبتنى هود و اخواتها) يعنى سوره هود و ساير سوره هائى كه موضوع مورد نظر پيامبر (ص) در آنها ذكر شده است مثل، سوره شورى كه آيه (وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ- 15/ شورى) و در ده سوره ديگر قرآن بهمين ترتيب دستور و فرمان ويژه اى به پيامبر (ص) هست كه در پاسخ سؤال كنندگان مى فرمايد: (فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ- 112/ هود) است كه البتّه راغب رحمه اللّه قسمت مهمّ اين آيه را ذكر نكرده، تا جايى كه اينجانب در مدّت 30 سال [...]
كرده، فرمود آيه (فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ- 112/ هود) اهل لغت و زبان عرب گفته اند عبارت- لن تحصوا- كه در روايت قبل از آن بحث شد يعنى ثواب و پاداش استقامت و قيام بحقّ را قبلا حساب نكنيد.
(و به گفته على (ع) نه تاجرانه و نه عبيدانه بلكه با ذوق و شيفتگى حقّ و فرمانش را عمل كنيد).
الحضّ يعنى تشويق كردن و واداشتن، مثل واژه حثّ است جز اينكه- حثّ- تشويق به حركت و سوق دادن است ولى- حضّ- اينطور نيست اصلش از ترغيب در قرار گرفتن بر حضيض خاك و نشيب زمين است. (كنايه از تشويق به عدم استكبار و عدم بالا گزينى است).
خداى تعالى گويد: (وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكِينِ- 34/ حاقّه) يعنى: (اين ناسپاس و طاغى نه تنها بخداى عظيم ايمان نداشت بلكه بمساكين هم بخشش نمى كرد و ديگران را نيز بر آن كار نيك تشويق نمى نمود).
الحضب يعنى گداختن و افروختن آتش و هر چيزى كه آتش را شعله ور سازد، آنرا- محضب: آتشزنه گويند، كه عبارت آيه (حَصَبُ جَهَنَّمَ- (1).
بحث و درس و تفسير در علوم قرآن شنيدم اكثر افراد صاحب نظر هم همين قسمت از آيه را بازگو مى كنند و آنرا بر پير شدن پيامبر (ص) حجّت مى آوردند ولى براى نخستين بار استاد بزرگ فقه و سياست و حكمت امام امّت علّت پير شدن پيامبر (ص) را در يك سخنرانى اشاره فرمودند كه: فرمان استقامت و قيام بحقّ نه تنها بخود پيامبر (ص) است بلكه علّت اصلى دنباله آيه يعنى (وَ مَنْ تابَ مَعَكَ- 113/ هود) است يعنى: اى پيامبر (ص) خود و پيروانت بايستى استقامت بورزند كه اين مسئوليّت سنگين به راستى بس بزرگ است چنانكه انديشيدن بر آينده امّت او را تا آن حدّ آزرده مى ساخت كه خداوند باو مى گويد:
چرا اينهمه اندوه دارى و خودخورى مى كنى، (لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ- 3/ شعراء) براى اينكه مؤمن نيستند با اندوه مى خواهى خود را هلاك كنى و اين آيه بروشنى شدّت علاقه پيامبر (ص) را و حزن و اندوه او را كه يكى از عوامل پيرى است بيان مى كند (فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ- 112/ هود).
(1) تمام آيه چنين است (إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ- 98/ انبياء) خطاب به ستمگران و جبّاران است مى گويد:
براستى و آنچه را كه مى پرستيد مانند (قدرت- جاه- مقام- زر سيم- بت هاى فكرى- شهوات- جهانگشائى- عيش و عشرت) كه جز از خداست همه در خور آتش عذاب و فناء در آتش مى افكندنى كه بعدش مى فرمايد:
98/ انبياء) بصورت (حضب جهنّم) نيز خوانده شده.
الحضر- شهر نشينى، نقطه مقابل البدو- يعنى روستا نشينى است.
حضارة و حضارة- سكونت در شهر است مانند: (بداوة- و بداوة- يعنى سكونت و زندگى در روستا و بيابان، سپس واژه حضر- بصورت اسم براى شهادت دادن و حاضر شدن در مكانى يا گواهى دادن انسانى يا چيزى ديگر قرار داده شده و بكار رفته، در آيات (كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ- 180/ بقره).
(وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ- 8/ نساء).
(وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ (1). 128/ نساء).
(عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ- 14/ تكوير).
(وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ- 98/ مؤمنون).
آيه اخير بصورت كنايه است يعنى بخدا پناه مى برم كه شياطين و پريان بر من حاضر و گواه شوند. شخص ديوانه و كسى را كه مرگش سر رسيده بطور كنايه محتضر- گويند، و بر اين معنى تنبّه مى دهد سخن خداى عزّ و جلّ كه: (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ- 16/ ق).
و آيه (يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ- 158/ انعام).
و آيه (ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً- 30/ آل عمران).
يعنى كارهاى گواهى شده و ديده شده اى كه در حكم حاضر بودن در حضور اوست.
و نيز آيات (وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ- 163/ اعراف).
(أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ- 98/ انبياء) كه خود نيز بر آنها مى پيونديد، و مى رسيد.
(1) قسمتى از آيه 28 نساء است كه مى گويد: هر گاه زنى از روى گرداندن شوهرش به خويش بيمناك است پاكى و گناهى بر او نيست كه آشتى كند و ميان خود با خير و خوبى صلح برقرار كند زيرا (وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ- 128/ نساء) و نيز مى توانند از ديگران براى اين امر كمك گيرند تا كارشان بجدائى نيانجامد، و اگر دو همسر بيكديگر نيكى كنيد و از خداوند پروا داشته باشيد و نيز از جدال و جدائى بپرهيزند (فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً) همانا خداوند بآنچه مى كنند آگاه است.
يعنى: نزديك دريا (از شهرى كه بر ساحل دريا بود از ايشان پرسش كن كه آن شهر چطور شد).
(تِجارَةً حاضِرَةً- 282/ بقره) تجارت و داد و ستد نقدى.
خداى تعالى گويد:
(وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ- 32/ يس).
(فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ- 16/ روم).
(شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ- 28/ قمر).
يعنى: يارانش آن را حاضر مى كنند.
الحضر- نهيب زدن به اسب است كه در آنحال كه با بلند كردن دستان اسب، آن را با سرعت مى دواند.
أحضر الفرس- اسب دستها را بلند كرد و بسرعت دويد.
استحضرته- اسب را دوانيدم.
حاضرته محاضرة و حضارا- از روياروئى با او به استدلال و محاجّه پرداختم تا هر يك دلايلمان را حاضر كنيم و بنمايانيم و يا از معنى واژه الحضر: دوانيدن اسب، گرفته شده چنانكه مى گوئى اسب را دوانيدم (پس محاضرة يعنى طرف مقابل را ناچار بحركت فكرى و سخن گفتن تعبير شده است.
محضر- مصدر فعل- حضرت است يعنى حاضر شدن، و همچنين اسم مكان يعنى جاى حضور يافتن.
الحطّ، فرو افتادن چيزى از بلندى است.
حططت الرّحل- بار و باربند و پالان را از مركب پائين آوردم.
جارية محطوطة المتنين- دختر كوچك اندام و كوتاه قد.
خداى تعالى گويد: (وَ قُولُوا حِطَّةٌ- 58/ بقره) حطّة- در اين آيه واژه اى است كه به بنى اسرائيل امر شد در موقع ورود بشهر پس از سالها سرگردانى در بيابان بيان كنند تا آزموده شوند و معنى حطّة (گناهان ما را فرو گزار) است و نيز گفته شده معنى (قُولُوا حِطَّةٌ- 58/ بقره) سخن نيك و صواب بگوئيد (1).
(1) بنا بقول قرآن، ظالمين و ستمگران و منحرفين قوم بنى اسرائيل بجاى باين واژه پر معنى و
.)
(يعنى هيزم و مواد سوختنى از هر چيز) و آيه (انُوا لِجَهَنَّمَ
حاطب ليل- كسيكه سخنش را با كلمات بد و خوب و زشت و زيبا، اداء مى كند، مى گويند: كسيكه در شب هيزم جمع مى كند نمى بيند كه چه چيزى در طناب بارش مى نهند. (1)
حطبت لفلان حطبا- برايش كار كردم.
مكان حطيب- يعنى جاى پرهيزم و چوب.
ناقة محاطبة- شترى كه چوب مى خورد.
خداى تعالى گويد: (حَمَّالَةَ الْحَطَبِ- 4/ مسد) كنايه از سخن چينى و فتنه انگيزى است (منظور زن ابو لهب است).
حطب فلان بفلان- در باره او سعايت و سخن چينى كرد.
فلان يوقد بالحطب الجزل- كنايه از همان آتش افروزى است (حطب الجزل- يعنى هيزم بسيار خشك ستبر).
الحطم يعنى شكستن چيزى مثل- هشم- و لغاتى از اين قبيل كه
پر محتوى كه سود دنيا و آخرتشان بود كلمه- حنطة شمقايا- را گفتند يعنى گندم خوب و سرخ، كه همان رفاه طلبى و شكم بارگى بود بكار بردند، كه اين آيه قرآن نيز همين معنى را مى رساند كه (فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ- 162/ اعراف) از اين آيه مى فهميم كه تمام بنى اسرائيل نافرمانى نكرده و- حنطه- نگفته اند بلكه ستمگران آنان تخلّف و سركشى كردند معنى هم كه راغب رحمه اللّه براى- حطّة- آورده يعنى از گناهان ما در گذر، صحيح تر است زيرا بلافاصله مى گويد:
(نَغْفِرْ لَكُمْ خَطِيئاتِكُمْ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ- 161/ اعراف) در همان معنى و درست است و آزمايش هم براى جدا شدن ستمگرانشان از مطيعانشان بوده، تا گناهانتان را بيامرزيم و بپاداش اعمال نيكتان بيفزائيم.
(1) مكثا يعنى پر گوى را حاطب ليل گفته اند براى اينكه هيزم چين در تاريكى شب اى بسا مار و عقرب او را بگزد و او مار را در تاريكى شب چوب بيند پر گوى هم بسا كه سخنى بگويد كه مايه هلاك او شود. (25/ فروق اللّغات).
بمعنى خرد كردن است و سپس واژه حطم- در باره هر چيزى كه قدرتش و پشتش شكسته شود بكار رفته است.
خداى تعالى گويد: (لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ- 18/ نمل).
يعنى: (تا سليمان و سربازانش شما را نشكنند و خرد نكنند، پس در لانه هاتان برويد).
حطمته فانحطم حطما- او را شكستم و بسختى شكسته شد.
سائق حطم- شتر سوار يا شتربانى كه از فرط راندن شترش را مى شكند و خسته و كوفته مى كند.
دوزخ را هم حطمة گويند (زيرا خرد كننده جبّاران و فرعونيان است كه در دنيا كسى حريفشان نبوده و نتوانسته اند خردشان كنند سپس عدالت حقّ حكم مى كند كه در جهانى ديگر و جهنّمى سوزان و خرد كننده هزاران بار شكسته شوند).
خداى تعالى در باره واژه حطمة مى گويد: (وَ ما أَدْراكَ مَا الْحُطَمَةُ؟- 5/ همزه).
هر خورنده و پر خورى را هم حطمة گويند كه تشبيه است بهمان جحيم يا دوزخ كه ستمگر خواره است.
چنانچه شاعر در اين معنى گويد: كأنّما فى جوفه تنّور.
(گوئى در اندرونش تنور و آتشدانى است).
درع حطميّة- اينگونه زره يا منسوب بسازنده و بافنده آن زره است يا كسيكه او را بكار برده، حطيم (1)
(1) ابو عبد اللّه ياقوت حموى نظرات مختلف را در باره حطيم اينطور مى نويسد (مالك بن انس گفته است حطيم ميان درب حرم و مقام ابراهيم است، ابن جريج نيز همين نظر را دارد، ابن دريد مى گويد: در جاهليّت در حطيم گرد مى آمدند و سوگند مى خوردند كه هر كس به نداى ستمگر و پيمان گناه پاسخ دهد عقوبت مى شود. ابن عبّاس مى گويد حطيم ديوار كعبه است، ابو منصور گفته است حجر مكّه را حطيم گفته اند كه در زير ناودان خانه كعبه واقع است. امّا نضر مى گويد حطيم همانجاست كه ناودان در آنجاست و ناميدن آن مكان به حطيم از اين جهت است كه خانه كعبه چهار گوش بنا شده و همانطور رها شده است، ابن حبيب مى گويد: ناميدن حطيم به محلّى كه ميان ركن و حجر الاسود تا مقام ابراهيم است براى
و زمزم (1) هم دو مكانند.
(الحُطام)- شكسته و خرد شده از هر چيز خشكى.
خداى عزّ و جلّ گويد: (ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاماً- 21/ زمر) (2).
الحظّ، يعنى بهره و نصيب معيّن.
فعلش- حظظ و أحظّ فهو محظوظ- در جمع آن- أحاظ و أحظ گفته شده.
اين بوده كه آنجا محلّ تراكم و ازدحام جمعيّت براى دعا است. (معجم البلدان/ ياقوت حموى ج 2 ص 273. شيخ طريحى نيز نظر ابن حبيب را نقل مى كند و همينطور نظر ابن دريد را. ج 6/ مجمع البحرين).
(1) زمزم چاهى است كه بنام چاه اسماعيل در تاريخ قبل از اسلام معروف بوده و برگرداگردش مسافران با نوشيدن آب آن چاه زمزمه هائى مى كردند كه بهمان نام هست (ابن فارس زمزم را واژه اى عربى مى داند كه چاهى است در جنوب شرقى كعبه و ژرفايش 45 متر است، آبش را براى تبرك مى برند، و سپس در زبان عرب زمزم بمعنى آب فراوان، كم كم نوشيدن، ترنّم و ذكر آرام بكار رفته). ابن هشام بروايتى از على (ع) نقل مى كند كه هاتفى بعبد المطّلب در رؤيائى حفر زمزم را كه پر شده بود الهام كرد- احفر زمزم انّك ان حفرتها لم تندم- زمزم را حفر كن كه پشيمان نخواهى شد. ناصر خسرو مى گويد:
اين ناخوشخوار همچو خون است و آن خوش عزيز همچو زمزم
حكيم سنائى گويد:
خاك صدرش نظيف چون كعبه آب قدرش لطيف چون زمزم
(سيره ابن هشام/ ج 1 ص 148- مقاييس اللّغه/ ابن فارس ج 3 ص 5 جمهرة اللّغه/ ابن دريد ج 1 ص 149).
(2) تمام آيه چنين است (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاماً إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ- 21/ زمر) اشاره آيه بگردش نظام هستى بخش آفرينش در پديده هاى محسوس است كه تمام انسان ها آن را مى بينند و حس مى كنند و بايستى اين يادآورى يعنى گردش و ريزش باران، و خيزش چشمه ها و رويش گياهان رنگارنگ، گلها و درختان و سپس فرسايش و زرد شدن و خشكيدن كه در تمام اين گردش و حركت جلوه هاى گونه گون حيات از هر كدام در هر مرحله نوعى سود و بهره عايد انسانها مى شود از چشمه سارهاى سرمايه حيات، از گياهان سبز و رنگارنگ غذاها و داروها و تمام نيازهاى طبيعى سپس از خشك شدنشان ذخيره غلّات و دانه ها و از تمام اينها سيماى هستى بخش و تجلّى آفريدگار لطيف و آگاه كه براستى با تفكّر در آيه فوق روح تشنه آدمى از علم و هنر و آگاهى سيراب مى شود و پس از آن مى گويد (انّ فى ذلك لذكرى لاولى الالباب) براستى كه براى هر صاحب خردى انديشمند يادى و ذكرى از جهان دار ازلى و ابدى است (بگفته سعدى:
چشمه از سنگ برون آرد و باران از ميغ انگبين از مگس نحل و درّ از دريا بار
)
خداى تعالى گويد: (فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ- 13/ مائده).
يعنى: (بهره خود را از آنچه بأنها ياد آورى شده بود فراموش كردند) (فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ- 11/ نساء).
يعنى: (بهره ذكور از ارث كه بعدها متكفّل هزينه عائله و زندگى و فرزند خواهد بود همچون دو دختر است).
الحظر جمع كردن چيزى در انبار (حظيرة) و سايبان، يا مكانى سر بسته (آغل).
محظور (1)- منع شده و غير مشروع (جوهرى، حظيرة را محلّ نگه دارى و پناهگاه شتران و گوسفندان مى داند و- حظر- يعنى حجر و ضدّ اباحه، محظور يعنى محروم يا منع شده، صحاح).
محتظر- كسيكه حظيره يعنى آغل را مى سازد.
خداى تعالى گويد: (فَكانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ- 31/ قمر) همچون خاشاكى و سايبان ويرانه اى شدند.
جاء فلان بالحظر الرّطب- دروغ ناروا و زشتى مرتكب شد.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ- 75/ زمر).
يعنى طواف كنندگان اطراف يا گرداگرد عرش.
و از اين معنى سخن پيامبر (ص) است كه فرمود (تحفّه الملائكة باجنحتها) (2)
(1) گاهى در نوشته ها و گفتگوها واژه محظور با محذور اشتباه مى شود و يا هر دو را بيك معنى بكار مى برند امّا چنانكه راغب رحمه اللّه نوشته است- محظور يعنى ممنوع و باز داشته شده كه آيه (20/ اسراء) نيز گوياى همين معنى است كه مى گويد: (كسيكه آخرت يعنى رضاى حقّ مى طلبد و مؤمن است، كارش پسنديده و سعيش با سپاس و پاداش است و از بخشايش پروردگار پيوسته بهره مند و بر آنان (ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً- 20/ اسراء) يعنى بخشش پروردگارت باز گرفته و ممنوع بر ايشان نيست كه با فعل- ما كان، از محظور بودن، نفى معنى مى كند يعنى غير ممنوع، ولى در آيه 57/ اسراء مى فرمايد:
(إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُوراً- 57/ اسراء) از عذاب پروردگارت پرهيز و پروا سزاوار است پس- محظور- يعنى ممنوع شده از طرف پيامبر (ص) يا خدايا حكم شرعى و عرفى است ولى- محذور- از ناحيه كسى است كه بايد انجام دهد و از پيروى چيزى پرهيز كند و بر حذر باشد.
(2) اين حديث در باره كسى است كه اهل ذكر است و در مآخذ متعدّد حديث فوق بنام حديث اهل
يعنى: با تمام نيروشان طوافش مى كنند.
شاعر گويد: له لحظات فى حفافى سريره (او ديدگانى و مراقبينى گرداگرد تختش دارد).
جمع- حفّ- أحفّة- است، خداى عزّ و جلّ فرمود: (وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ- 32/ كهف).
يعنى: (گردا گرد آن دو باغ را از نخل پوشانديم).
فلان فى حفف من العيش- يعنى در مضيقه و سختى زندگى است كه گويى آسايش زندگى از او دورى كرده است بخلاف كسيكه مى گويد معنى عبارت بالا اين است كه زندگى او را احاطه كرده و او در ميانه عيش و زندگى است، و از اين واژه عبارت، من حفّنا أو رفّنا فليقتصد يعنى كسيكه سرپرستيمان نمود و زندگيمان را سامان داد.
حفيف الشّجر و الجناح- صداى برگ درخت و بال پرنده.
از اينجهت كه گفتن لفظ- حفيف- آهنگ لفظش بازگو كننده و نشانگر همان صداى حركت برگ درخت و بال پرنده است.
الحفّ (1)- شانه و تيغ جولا يا بافنده پارچه، چون در موقع كار كردن با آن
الذّكر معروف است با تفاوتى در عبارات- مثل: فيحفوا بهم باجنحتهم- و- فيحفو باجنحتهم- و الا حفّتهم الملائكه بهر صورت اين حديث با تفاوت الفاظ در يك معنى است و همان است كه قرآن فرمود (إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ- 30/ فصلّت) كه حديث نبوى تفسير همين آيه است كه فرشتگان بر چنين كسانى نازل مى شوند و طوافشان مى كنند و بشارتشان مى دهند امّا اهل ذكرى كه مشمول اين حديث و آيه قرآن هستند از فحواى آيه مى فهميم كه تنها ذكر زبانى نيست بلكه گفته است (ثُمَّ اسْتَقامُوا- 30/ فصلّت) كه تمام شرايط ذكر است، پس همانطور كه على (ع) در نهج البلاغه ذكر و ايمان را بيان فرمود: 1- اعتقاد و باور قلبى 2- ذكر و بيان زبانى 3- عمل باركان است، كه مقامى بس ارجمند و متعالى است و بحقّ مورد طواف فرشتگان و شايسته چنان منزلتى كه امروز تجسّم عملى آن شهداء انقلاب اسلامى ايران در برابر نامردمان است مى باشند. [...]
(1) اين واژه غريب در مقاييس اللّغه چنين آمده است: الحاء و الفاء كه اصل لغت است سه معنى و سه ريشه دارد:
اوّل- نوعى صدا.
ابزار صداى- حفّه- شنيده مى شود لذا اين نام صداى حركت كار اوست (اينگونه كلمات را در زبان عرب اسم صوت گويند كه در زبان فارسى هم فراوان است).
خداى تعالى گويد: (وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَنِينَ وَ حَفَدَةً- 72/ نحل).
جمع- حفدة- حافد است يعنى ياران و خدمتكارانى كه بى دريغ، و بدون چشم داشت در خدمتند خواه از خويشان يا غير خويشاوندان.
مفسّرين گفته اند: حفدة- در آيه فوق يعنى- أسباط (1) و مانند آنها (فرزندزادگان و دامادها و عروسان) از آنجهت كه خدمتشان صادقانه تر است.
شاعر گويد:
حفد الولائد بينهنّ (2).
فلان محفود يعنى او خدمت شده و كسى است كه يارانش در خدمت او
دوّم- چرخيدن چيزى بر چيزى.
سوّم- سختى و شدّت معيشت. تفسير اين معانى باين ترتيب است كه حفيف- صداى وزش باد و بال پرندگان است.
تفسير معنى دوّم، حف القوم بفلان- يعنى وقتى كه او را احاطه كنند و حفاف كلّ شي ء: اطراف هر چيزى است، على حفف الامر- يعنى سوئى و جانبى از آن، تفسير معنى سوّم- حفوف و حفف يعنى سختى معيشت. حفت ارضنا وقفت- يعنى سرزمين ما خشكسالى شد، (مقاييس اللّغه ج 2 ص 15)- خلاصه بحث اينست كه- حف يحف حفا و حفافا- يعنى چيدن موى سر و ريش، حف يحف حفوا الارض- خشك شدن گياهان زمين است، و سختى معيشت، اسم اين فعل- الحفّ است و جمعش- حفوف- بمعنى توجّه كننده يا سوى و جانب، بنابر اين فعل سه مصدر دارد 1- حفيف 2- حفاف 3- حفوف با سه معنى متفاوت. (المصباح المنير رافعى و الرّائد).
(1) واژه اسباط را ابن اعرابى ويژه اولاد مى داند، زمخشرى و جوهرى ولد الولد- يعنى فرزند فرزند مى داند. امّا طريحى مى نويسد: الاسباط اولاد الولد، كه منظور دختر و پسر هر دو است سپس سبط را بمعنى طايفه و امّت مى داند، مى گويد: و فى الخبر الحسين سبط من الاسباط اى امّة من الامم الخير و يحتمل ان يراد بالسّبط، القبيله اى بتشّعب منهما نسله. يعنى امام حسين (ع) سبطى از اسباط پيامبر است، يعنى امّتى از امّت هاى نيكو و احتمال دارد مراد از سبط قبيله باشد كه نسل او از آن منشعب مى شود.
(مجمع البحرين ج 5/ ص 251- اساس البلاغه/ زمخشرى. صحّ).
(2)
حفد الولائد و استسلمت بانفسهنّ ازمة الاجمال
در كشف الاسرار:
هستند.
حفد- هم دامادها و عروسها هستند.
در دعا مى گويند: إليك نسعى و نحفد- (اى كه بسوى طاعت، و بندگيت مى شتابيم).
سيف محتفد- شمشيرى كه بسرعت قطع مى كند.
أصمعى (1) گفته است، اصل حفد- پا در جاى پاى ديگر نهادن و دنبال او رفتن و باو پيوستن است.
خداى تعالى گويد: (وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ- 103/ آل عمران).
يعنى: محلّ كنده شده و گود كه آن را- حفيرة- نيز گويند.
حفر- خاكى است كه از گودى و حفره خارج شده است مثل- نقض يعنى چيزى كه شكسته مى شود. محفار- محفر- محفرة- وسيله حفّارى است (اسم ابزار كندن و حفّارى است كه در زبان عرب اسم آلت بر اوزان مفعل، مفعلة،
حفد الولائد بينهنّ و اسلمت بأكفهنّ ازمة الاجمال
در تفسير تبيان و لسان العرب- و استمسكت، آمده. در تفسيرى طبرى هم همينطور، امّا معنى شعر چنين است: دختران جوان و خدمتكاران و ياران صديقى كه همگى با در دست گرفتن دهانه و زمام شتران در اطرافش حلقه زده اند (تتبيان 6/ 406- مجمع البحرين 6/ 373- كشف الاسرار 5/ 415 لس 3/ 153- طبرى 14/ 89 و 88).
(1) ابو سعيد، عبد الملك اصمعى از دانشمندان بزرگ لغت و نحو در قرن دوّم هجرى است كه در اخبار و نوادر و داستانهاى نمكين عرب و غرائب داستانها، دستى داشته است و بر درگاه رشيد و مأمون عبّاسى مى رفته است اكثر كتب لغت و تفاسير نامش را و نظرش را ذكر كرده اند، مى گويند خود اصمعى گفته است شانزده هزار ارجوزه (قصّه هاى پر رجز- شعر و نثر حماسى و نمكين) بياد داشته.
اسحق موصلى مى گويد: ديده نشد كه اصمعى مدّعى دانشى باشد و حال اينكه در علوم مخصوص بخود منحصر بفرد بود خودش مى گويد در تفسير كتاب و سنّت دست ندارم. مأمون هم مشكلات علمى و ادبى را بمنزلش مى فرستاد تا پاسخ گويد زيرا ديگر پير و فرتوت شده بود. هارون الرّشيد شيطان الشعر، لقبش داده بود، و گهى هم داستانها از خود جعل مى كرد بگفته قاضى ابن خلكان تأليفات زيادى داشته از آن جمله:
خلق الانسان- الاجناس- المقصور- الممدود- كتاب صفات- كتاب خيل- كتاب ابل- كتاب وحوش- كتاب فعل و أفعل- كتاب اضداد- كتاب مياه العرب- كتاب الاراجيز- كتاب (ما اتّفق نقطه و اختلاف معناه) وفاتش سال 217 هجرى است. (وفيات الاعيان/ ابن خلكان ج 2 ص 349).
مفعال- از همان ريشه ساخته مى شود، مثل مبرد (سوهان) مضياع- مكنسة (جارو)- سمّ اسب يعنى (حافر الفرس) را هم به شباهت اينكه زمين را در موقع دويدن گود مى كند- محفار و محفر- گويند.
خداى عزّ و جلّ گويد: (أَ إِنَّا لَمَرْدُودُونَ فِي الْحافِرَةِ- 10/ نازعات) حافرة- در اين آيه مثلى است براى كسانيكه برگردانده مى شوند. يعنى بهمان جائى كه آمده اند، معنى آيه اين است، آيا بعد از اينكه مرديم زنده مى شويم؟
گفته اند: حافرة در آيه زمين است كه گور و آرامگاهشان بوده و معنى آيه بنابر اين تعبير چنين است، آيا در حاليكه ما در گورهامان هستيم بدنيا برگردانده مى شويم؟ عبارت- فى الحافرة- از نظر علمى در معنى حال است.
رجع على حافرته- و- رجع الشّيخ إلى حافرته- هر دو عبارت يعنى پير شد، مثل آيه (وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ- 70/ نحل).
يعنى: (و كسانى از شما بدوران سستى عمر يعنى پيرى باز گردانده مى شود).
النّقد عند الحافرة- در باره متاعى است كه نقدى فروخته مى شود و اصلش در فروختن اسب است سپس مى گويند:
لا يزول حافره- يعنى قيمتش نقدى و يك كلام است.
الحفر- پيله اى كه دندانها را از ريشه فاسد مى كند و مى خورد، فعل اين واژه در اين معنى، حفر فوه حفرا است، يعنى: (دندانهاى بالا، و پائينش ريخت و دهانش گود و بى دندان شد).
احفر المهر- دندانهاى بالا و پائين جلوى دهان نوزاد آن حيوان افتاد.
الحفظ گاهى بحالتى از جان و نفس گفته مى شود كه در آنحالت فهم و درك با آرامش به نفس و جان مى رسد و ثابت مى ماند و گاهى نيز در معنى قدرت خوددارى و ضبط نفس است، نقطه مقابلش- نسيان و فراموشى است، و گاهى- حفظ- در معنى بكار بردن آن نيرو است، چنانكه مى گويند: حفظت كذا حفظا- آن را از بر نمودم و در خاطر نگهداشتم سپس، واژه حفظ- در باره غمخوارى و عهده دار شدن و نگهدارى و رعايت چيزى و كسى بكار رفته است.
خداى تعالى فرمايد: (وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ- 12/ يوسف).
(حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ- 238/ بقره).
(وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ- 5/ مؤمنون).
(وَ الْحافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ- 35/ احزاب) كنايه از عفّت و پاكدامنى است.
(حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ- 34/ نساء).
يعنى زنان پاكدامن و پرهيزكارى كه پيمان همسرى و ازدواج را در غيبت شوهرانشان حفظ مى كنند و بسبب اينكه خداى تعالى ايشان را از آگاهى ديگران بر احوالشان نگاه مى دارد و حفظ مى كند، كه (بِما حَفِظَ اللَّهُ- 34/ نساء) نيز خوانده شده امّا با منصوب بودن حرف (ه) در اللّه در آن صورت معنى آيه چنين است، يعنى بسبب اينكه اينگونه زنان براستى حقّ خداى تعالى را رعايت مى نمايند آنهم نه براى رياء و تصنّع و خود نمائى (كه از روى ايمان و اخلاصشان).
و آيه (فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً- 80/ نساء).
يعنى: حافظ و نگهدارنده.
مثل معنى آيات: (وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبَّارٍ- 45/ ق).
و در آيه (فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً- 64/ يوسف) كه- حفظا- هم خوانده شده يعنى خداوند انسان را حفظ كند بهتر است از حفظ كردن غير او.
و آيه (عِنْدَنا كِتابٌ حَفِيظٌ- 4/ ق) يعنى كتابى حافظ و نگهدارنده اعمالشان، پس حفيظ در آيه يا در معنى حافظ و نگهدار است مثل خداى برايشان حفيظ است يا در معنى محفوظ و نگهداشته شده است كه اعمال ثبت شده در آن كتاب از بين نمى رود مثل آيه (عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي فِي كِتابٍ لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسى 52/ طه).
حفاظ- در معنى محافظت است يعنى هر كسى ديگرى را حفظ مى كند.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ- 9/ مؤمنون).
اين آيه آگاهى و هشدارى است بر اينكه براستى كه نمازگزاران دائمى با مراعات كردن اوقات و اركان آن و اقامه و برپاداشتن، نماز را با نهايت توانايى و طاقت خويش حفظ مى كنند و در حقيقت نماز هم ايشان را از زشتى ها نگه
مى دارد چنانكه خداى تعالى تنبّه مى دهد كه: (إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ- 45/ عنكبوت).
گفته اند: تحفّظ- كم عقلى است، حقيقت اينست كه كسى با كمى قوه حافظه خود را براى حفظ كردن بزحمت مى اندازد و چون نيروى حافظه يكى از اسباب عقل و خرد است، تحفّظ- را در معنى كم عقلى بكار برده اند تفسير و معنى آن را چنانكه مى بينى گسترش داده اند و گفته شده- تحفّظ- يعنى كم عقلى.
حفيظة- خود دارى از خشم و ناروا و خشمى كه محافظت بر آن لازم است سپس در باره واژه خشم و غضب هم حفيظة- بكار رفته و گفته شده:
أحفظنى فلان- يعنى او مرا خشمگين نمود.
الإحفاء فى السّؤال- شتاب داشتن در سؤال و پياپى پرسيدن، الإحفاء فى الإلحاح- پياپى اصرار و ستيزه كردن.
الإحفاء فى المطالبة- پى در پى خواستن و تقاضا كردن.
الإحفاء فى البحث- پافشارى در بحث و سخن براى شناختن حال چيزى يا كسى.
و بر وجه و معنى اوّل عبارات:
أحفيت السّئوال- و- أحفيت فلانا فى السّئوال (سؤال را پياپى تكرار كردم، او را سؤال پيچ كردم) است.
خداى تعالى گويد: (إِنْ يَسْئَلْكُمُوها فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا- 37/ محمّد).
يعنى: (هر گاه چيزى از شما مى خواهد و اصرار مى كند شما بخل مى ورزيد).
اصل اين معنى از- أحفيت الدّابة- است يعنى در مهربانى بآن حيوان مبالغه كردم بطوريكه پايش نرم و سمّش سبك است و ستورى است كه در اثر مهربانى زياد هميشه در راه رفتن سبك مى رود، مى گويند: حفى، حفا و حفوة، و از اين فعل عبارات:
أحفيت- يعنى ظاهر موى سبيل (شارب) را تماما چيدم.
(الحَفِىُّ)- بسيار نيكوكار و مهربان و لطيف.
خداى عزّ و جلّ گويد: (إِنَّهُ كانَ بِي حَفِيًّا- 47/ مريم).
يعنى: او بر من بسيار مهربان است.
أحفيت بفلان و تحفّيت به- يعنى: اكرام و احترامش كردم و باو توجّه نمودم.
(الحفىّ)- دانشمند و آگاه بچيزى (اين واژه مربوط بآيه 187/ اعراف است كه از پيامبر (ص) در باره قيامت مى پرسند، كانّك حفى عنها- گويى كه تو وقت قيامت را مى دانى، خداوند گويد: پاسخشان ده كه- علمها عند ربّى، او آگاه بقيامت است).
اصل حقّ مطابقت و يكسانى و هماهنگى و درستى است، مثل مطابقت پايه درب در حالى كه در پاشنه خود با استوارى و درستى مى چرخد. و مى گردد.
گفته اند: (حقّ) وجوهى دارد:
اوّل- بمعنى ايجاد كننده اى چيزى را كه به سبب حكمتى كه مقتضى آن است ايجاد نموده است و لذا در باره خداى تعالى كه ايجاد كننده پديده هاى عالم بمقتضاى حكمت است- حقّ- گويند.
در آيه (ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ- 30/ يونس).
يعنى: (سپس ايشان را به اللّه كه مولاى هميشگى و بحقّشان است باز برند).
كمى دورتر در آيه (32/ يونس) مى فرمايد: (فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ- 32/ يونس).
و در آيه (فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ- 32/ يونس) يعنى: (براستى بعد از حقّ جز گمراهى چيست كه شما را بآن بر مى گردانند).
دوّم- حقّ در معنى خود موجود، كه آنهم بمقتضاى حكمت ايجاد شده، از اين روى تمام فعل خداى تعالى را حقّ گويند، در آيات:
(هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً- 5/ يونس) تا آنجا كه مى فرمايد: (ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ- 5/ يونس).
و در باره قيامت فرمايد: (يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌّ هُوَ، قُلْ إِي وَ رَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌّ 53/ يونس).
يعنى: (خبر قيامت را از تو مى پرسند كه آيا راست است بگو سوگند به
پروردگارم كه قيامت بر حقّ است).
و آيه (لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ- 146/ بقره).
و خداى عزّ و جلّ گويد: (الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ- 147/ بقره).
(وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ- 149/ بقره).
سوّم- حقّ، بمعنى اعتقاد داشتن و باور داشتن در چيزى است كه يا آن باور يا واقعيّت آنچيز و در ذات او مطابقت با حقّ دارد، چنانكه مى گوئيد اعتقاد او در بعث و پاداش و مكافات و بهشت و دوزخ حقّ است.
خداى تعالى فرمايد: (فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ (1)- 213/ بقره).
چهارم- حقّ يعنى هر كار و سخنى كه بر حسب واقع آنطور كه واجبست، و باندازه اى كه واجب است و در زمانى كه واجب است انجام مى شود، چنانكه مى گوئيم، كار تو حقّ است و سخن تو نيز حقّ.
خداى تعالى گويد: (كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ- 33/ يونس).
(حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ- 13/ سجده).
سخن خداى عزّ و جلّ: (وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ- 71/ مؤمنون).
صحيح است كه مراد از حقّ در اين آيه خداى تعالى باشد و همينطور ممكن است مراد از آن حكمى بنابر اقتضاى حكمت باشد كه همان حقّى است
(1) قسمتى از آيه 213/ بقره است كه فلسفه وجودى بعثت پيامبران و كتابهاى آسمانى را بيان مى كند و مى گويد: (مردم در باره حق بودن قيامت و حيات دنيا باورى نداشتند و در اين باور همسان بودند سپس خداوند پيامبران را برانگيخت و با ايشان كتابهائى بحقّ فرستاد تا محتواى راستين آن كتابها و رسولان در باره قيامت و حيات دنيا حكم كنند سپس بخاطر حسادت و ستم هائى كه ميانشان بود باورهاى مختلف پيدا كردند و آنهائيكه ستمكار، و ياغى و سركش بودند نخواستند بپذيرند كه قيامت و مكافات اعمالشان حقّ است بنابر اين خداوند كسانى را كه ايمان آوردند و بآنچه كه ديگران نگرويده بودند و اختلاف داشتند و بحق هدايت نمود و خداوند كسانى را كه بغى و ستم نمى كنند و بحقّ ايمان دارند راه مستقيم را بايشان مى نمايد.
راه است و چاه و ديده بينا و آفتاب تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش
دشمن به دشمن آن نپسندد كه بيخرد با نفس خود كند به مراد هواى خويش
چندين چراغ دارد و بيراهه مى رود بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش
كه در آيه آمده است.
(أَحْقَقْتُ) كذا- يعنى آنرا از نظر حقّ بودن اثبات كردم يا حقّش را اداء كردم، و يا اينكه چون حقّ بود بحقّ بودنش حكم نمودم.
خداى تعالى گويد: (لِيُحِقَّ الْحَقَّ- 8/ انفال) (براى اينكه حقّ را اثبات كند).
پس اثبات حقّ دو گونه است:
اوّل- با اظهار كردن دلائل و آيات (يعنى آثار حقّ در آفرينش، و پديده ها).
چنانكه خداى تعالى گويد: (وَ أُولئِكُمْ جَعَلْنا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطاناً مُبِيناً- 91/ نساء) يعنى دليل قوى و روشن.
معنى- دوّم- اثبات حقّ با كامل نمودن شريعت و گسترش آن در عموم مردم است مثل آيات زير:
(وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ- 8/ صف).
(هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ (1)- 33/ توبه).
(1) آيه فوق كه سه بار در سوره هاى 33/ توبه، 28/ فاتح، 9/ صفّ، با عبارات (وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ، وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً، وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ) ختم مى شود آمده است كه در تفسير آن مفسّرين اكثرا اينطور نظر داده اند كه:
خداوند پيامبرش را با هدايت و دين حقّ فرستاده است براى اينكه او را بر همه اديان غلبه دهد، امّا در اين معنى توجيهاتى شده است به اين كه منظور غلبه با استدلال و برهان است، نه اينكه بر پهنه زمين بعد از قرآن دين ديگرى باقى نباشد.
امّا چنانكه در متن مشاهده كرديم راغب رحمه اللّه مى گويد: آيه (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ- 33/ توبه) يعنى با اكمال شريعت و گسترش آن در عموم مردم، پس عبارت فوق تأييدش آيه (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ- نِعْمَتِي- 3/ مائده) است، زيرا- اظهار- در آيه ظهور و اتمام چيزى است كه پيامبر (ص) با دلائل و حجّت هاى روشن براى مباهله و اتمام حجّت حاضر شد و اهل كتاب حاضر نشدند و برترى اسلام را عملا پذيرفتند.
در موضوع تحدى هم كه قرآن همه علماء و فصحاء و بلغاء را دعوت بآوردن آيه يا ده آيه يا سوره مثل قرآن مى كند، هيچكس تاكنون نتوانسته است و در حقيقت از اين نظر هم برترى و اتمام و اكمال دين ثابت شده و كسى را ياراى هماوردى با قرآن نبوده است هر چند كه ميليونها نفر همواره در اديان ديگر باقيند ولى در عصر حاضر مى بينيم كه بيش از هر گروه ديگر امم مستضعف كه مورد ستم و تبعيض نژادى هستند بآغوش اسلام پناه مى برند زيرا اسلام تنها دينى است دست نخورده و بدون تحريف كه اساس
و آيه ( (الْحَاقَّةُ) مَا الْحَاقَّةُ- 2 و 1/ حاقّه) كه اشاره بقيامت است چنانكه آن را چنين تفسير كرد و گفت (يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ- 6/ مطفّفين) زيرا در قيامت پاداش و جزاء بحقيقت مى پيوندد و اثبات مى شود.
گفته مى شود: حاققته فحقّقته- يعنى در حقّ با او مخاصمه و استدلال كردم و بر او چيره شدم.
عمر (رض) گفته است (إذا النّساء بلغن نصّ الحقاق، فالعصبة اولى فى ذلك) (1).
(اگر دوشيزگان بحدّى از رشد و بلوغ عقلانى رسيدند كه در امور
تبعيض نژادى و تفاخر و تكاثر و ستم را از ريشه برمى كند.
در قرن اخير دانشمند گرانمايه (حاج شيخ جواد بلاغى صاحب تفسيرى بنام (الهدى الى دين مصطفى) در كتاب ارزنده اش بنام (الرّحلة المدرسيّة) كه بفارسى هم بنام مدرسه سيّار ترجمه شده تحت عنوان اخبار پنهان در قرآن مى نويسد: خداوند سبحان محمّد (ص) را بامور غيبيّه بزرگى خبر داده و تمامى واقع گرديده است:
اوّل- آيه 95/ حجر كه مكّى است و در ابتداى بعثت مردم را به دين مقدّس اسلام دعوت مى داشت خداوند هم او را بشارت مى داد و فرمود (إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ- 95/ حجر) يعنى استهزاء كنندگان تو را كفايت مى كنيم و بر طبق اين بشارت او را بشريف ترين كفايت سر افراز فرمود.
دوّم- آيه 9/ صف كه آنهم مكّى است (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ- 9/ صف) او را به بهترين اظهار بر تمامى دين اظهار فرمود. (مدرسه سيّار ج 1 ص 137).
بحث علمى و ادبى و تفسير بيشتر اين آيه كه (عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ- 33/ توبه) نه بر تمامى اديان با قهر و غلبه بلكه بر تمامى دين اسلام با حجّت و دلايل در ذيل واژه- ظهر- ان شاء اللّه خواهد آمد.
(1) روايت فوق را ابن ابى الحديد از على (ع) در نهج البلاغه چنين نقل مى كند (و فى الحديث له (ع) اذا بلغ النساء نص الحقايق فالعصبة اولى) سپس در شرح آن مى نويسد: النّص- بپايان رساندن هر چيز، مثل به انتها رسيدن سير و حركت، زيرا در مقصد و پايان سفر، اسب و استر ديگر طاقت رفتن بيشتر ندارند و در عبارت- نصصت الرّجل عن الامر- يعنى آنقدر از او پرسيدم تا ببينم از آن مسئله چه مى فهمد، پس- نصّ الحقاق- يعنى رسيدن دوشيزه بادراك و فهم امور، چون در اين حالت دختر دوران كودكى را پشت سر گذاشته است و زمانى است كه دختر صغير بحدّ بزرگى و كبير رسيده است و اين سخن على (ع) از فصيحترين كنايات در اين امر است.
و حتّى شگفت انگيز است مى گويد: وقتى كه دختر بچنان حدّى از ادراك و بلوغ و فهم و رشد رسيد مردان محرم او يعنى پدر و برادران و عموهايش براى پاسخ گوئى و حضانت او از مادرش سزاوارترند و همچنين در باره برگزيدن همسر و ازدواج او، كلمه- حقاق- هم يعنى بحث و مجادله منطقى و عقلانى كه در انسانهاى بالغ و عاقل هست و در بحث مى خواهند با استدلال بگويند من از تو بحقّ سزاوارترم.
و نيز گفته اند: نصّ الحقاق- يعنى بلوغ عقلى كه همان إدراك است زيرا على (ع) در بيان فوق حالت و شرايطى را در زنان منظور نموده است، كه حقوق و احكام در آن سنّ بر آنها واجب مى شود
كوچك هم راه استدلال و جدال در پيش گرفتند پدر و برادران و عموهايشان سزاوارترند كه در امور همسر گزينى و در حقوق ديگر همراهى و نظارتشان كنند).
فلان نزق الحقاق يعنى او در امور كوچك هم مجادله مى كند.
حقّ در واجب و لازم و جايز بكار برده مى شود مثل آيات زير:
(كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ
(كَذلِكَ حَقًّا عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنِينَ- 103/ يونس).
و در سخن خداى تعالى كه: ( (حَقِيقٌ) عَلى أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ- 105/ اعراف).
گفته اند:- حقيق- معنايش سزاوار و شايسته است كه بصورت حقيق علىّ- نيز خوانده شده است، يعنى بر من سزاوار است، كه گفته اند يعنى: بر من واجب است.
و آيه (وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ- 228/ بقره).
يعنى: (اگر خواهان اصلاح بودند شوهرانشان برجوع و بازگرداندن ايشان سزاوارترند).
واژه- (حَقِيقَة)- گاهى در مورد چيزيكه داراى وجودى و ثباتى است بكار مى رود مثل سخن پيامبر (ص) بحارث كه فرمود: (لكلّ حقّ حقيقة فما حقيقة
كسيكه- نصّ الحقايق روايت كرده است منظورش از حقايق- جمع- حقيقة- است و معنى فوق از ابو عبيده قاسم بن سلام- است ولى من مى گويم- نصّ الحقاق- درست است يعنى رسيدن زن بحدّ ازدواج و تصوّر حقوقى كه بر او جايز مى باشد، و اين تشبيهى است به حقاق شتران يعنى بچهار سالگى داخل شدن كه سوارى و حمل برمى دارند و بحدّ سير و حركت مى رسند هر دو وجه بيك معنى است امّا معنى اخير بروش زبان عرب شبيه تر است از معنى اوّل- (نهج البلاغه صبحى الصّالح ص 5118).
اين شرح و معانى را عينا- ابن فارس- و شيخ طريحى تحت عنوان (فى حديث على (ع) و ابن منظور در عنوان (و فى حديث على كرّم اللّه وجهه) شرح كرده اند كه امكان دارد چون موضوع حقوقى و قضائى است و در دوران خلفاء چنانكه عمر (رض) خود گفته است (اقضاكم على) قاضى ترين فرد على (ع) بوده است اين عبارات را او هم شنيده و نقل كرده. (مقاييس اللّغه ج 2 ص 16- مجمع البحرين ج 4 بص 185- لسان العرب ج 10 ص 53).
إيمانك-) (1).
يعنى: هر حقّى داراى حقيقتى است چه چيزى از حقّ بودن دعوى تو بر ايمان خبر مى دهد؟
فلان يحمى حقيقة- يعنى او حقيقتش را و آنچه كه شايسته حمايت است
(1) ابو جعفر محمّد بن يعقوب اسحق كلينى متوّفى سال 329 ه به نقل از امام صادق (ع) مى نويسد: رسول خدا بحارثه بن مالك بن نعمان انصارى فرمود چگونه اى؟
گفت: يا رسول اللّه به درستى و حقّ مؤمنم، پيامبر فرمود: (لكلّ حقّ حقيقة و ما حقيقة ايمانك) يعنى هر حقّى حقيقتى دارد، حقيقت گفتار تو چيست؟
گفت: دلم از دنيا بر كنده شده، شب بيدار و روز گرم را به تشنگى مى گذارم (كنايه از روزه بودن است) گويا عرش پروردگار را مى بينم كه براى رسيدن بحساب بر پا داشته اند، گويا بهشتيان را در حال ديدن يكديگر و دوزخيان را در حال مويه و زارى كردن مى بينم.
پيامبر (ص) فرمود: حارثه بنده اى است كه خدا دلش را روشن كرده.
گفت: اى رسول خدا از خدا بخواه كه بمن شهادت را در همراهى تو روزيم كند.
فرمود: خدايا شهادت را روزى حارثه كن، پس از چند روزى بجنگى رفت و بعد از كشتن 8 و 9 نفر بشهادت رسيد.
كاتب واقدى در طبقات الكبرى در شرح حال حارثه مى نويسد او از ياران جان فداى پيامبر (ص) بود و خانه اش را پس از ازدواج على با فاطمه در محلّه نجار مدينه در اختيار آنها گذاشت تا در مجاورت پيامبر باشد.
جلال الدّين محمّد مولوى حديث فوق و گفتگوى حارثه و پيامبر (ص) را بنام زيد كه نامى مورد مثل در زبان عربى است چنين بيان مى كند و مى گويد:
گفت پيغمبر صباحى زيد را كيف اصبحت اى رفيق با صفا
گفت عبدا مؤمنا، با اوش گفت كو نشان از باغ ايمان گر شگفت
گفت تشنه بوده ام من روزها شب نخفتستم ز عشق و سوزها
گفت از اين ره كوره آوردى بيار در خور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چون ببينند آسمان من ببينم عرش را با عرشيان
جمله را چون روز رستاخيز من فاش مى بينم عيان از مرد و زن
هين بگويم يا فرو بندم نفس لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس
گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم رهروان را شمع و شيطان را رجوم
هيچ ماه و اخترى حاجت نبود كه بود بر آفتاب حقّ شهود
هر چه جز عشق خداى احسن است گر شكر خوارى است آن جان كندن است
(اصول كافى ج 3 ص 93- مثنوى دفتر اوّل ص 69).
پشتيبانى مى كند و حامى حقيقت است و گاهى حقيقت در باره اعتقاد، و ايمان چنانكه قبلا گفته شد بكار مى رود و گاهى نيز در گفتار و كردار، چنانكه مى گويند: فلان لفعله حقيقة- او در كارش با حقيقت است وقتى كه در آن كار رياء و خود نمائى نباشد.
امّا در باره گفتار با حقيقت مثل- لقومه حقيقة- در وقتى كه كسى گفتارش با كم گوئى و زياد گوئى يا آسان گفتن و سخت گفتن و افزونى همراه نباشد.
نقطه مقابل حقيقت در سخن و ضدّش مجاز گوئى و گشاده گوئى است مى گويند:
الدّنيا باطل و الآخرة حقيقة- كه آگاهى و اشاره اى است بر فانى بودن و زوال پذيرى دنيا و بقا و پايدارى آخرت.
امّا در عرف و اصطلاحات فقهاء و متكلّمين مى گويند: حقيقت لفظى است كه در ما وضع له- بكار مى رود يعنى آنچه را كه در اصل لغت و زبان براى آن واژه وضع شده و در نظر گرفته شده.
الحقّ من الإبل- نوزاد شترى كه بسنّ سوارى و برداشتن بار رسيده است مؤنّثش حقّة و جمعش حقاق است. أتت النّاقة على حقّها- يعنى مدّت وضع حملش كه از سال قبل آبستن شده رسيده است.
خداى تعالى فرمايد: (لابِثِينَ فِيها أَحْقاباً- 23/ نباء) گفته اند- أحقاب- جمع حقب است. يعنى دهر و روزگار و نيز- حقبة- يعنى هشتاد سال از عمر كه جمعش- حقب (1) است- امّا سخن صحيح و درست اينست كه- حقبة- مدّت زمانى نامعيّن است.
احتقاب- يعنى بستن بار و بنه و باردان در پشت سوار و راكب، كه
(1) جوهرى مى نويسد: حقب با ضمّه حرف (ح) جمعش- حقاب- يعنى 80 سال يا بيشتر. حقبه- با كسره حرف (ح) مفرد حقب يعنى سالهاى دراز. حقوب- با ضمّه حرف (ح و ق) جمعش احقاب يعنى روزگاران (صحاح اللغة).
مى گويند:
احتقبه و استحقبه: (بارش را بار كرد و بست).
حقب البعير- بول كردن و إدرار آن شتر در اثر بسته شدن مجراء عبور ادرار با طناب و پالان بند كه بند آمده.
الأحقب- الاغ وحشى كه زير شكم يا دو پهلويش سپيد باشد، مؤنّث- أحقب- حقباء- است.
در آيه (إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقافِ- 21/ احقاف) (وقتى كه در سرزمين احقاف قوم خويش را بيم داد).
أحقاف جمع حقف- يعنى خطّ طولانى از ريگ روان كه به چپ، و راست روان است.
ظبى حاقف- آهويى كه در ريگستان نشسته و ساكن است.
احقوقف- همانند حركت ريگهاى روان خم شده است و بچپ و راست مى رود: شاعر گويد: سماوة الهلال حتّى احقوقفا (1).
حكم اصلش منع و بازداشتن براى اصلاح است (و حكم در اصل منع از ظلم و ستم است- ابن فارس).
حكمة- لگام و دهانه حيوان را نيز، حكمة ناميده اند.
(1) شعر از عجاج است كه در وصف هلال شب گويد:
تاج طواه الاين مما جفا طىّ الليالى زلفا فزلفا
سماوة الهلال حتّى احقوقفا (سماوة كالبدر: تمام و قرص كامل ماه) يعنى هلال- همچون دردمند بى آرامى است كه ضعف و درد او را بخود پيچانده و خم كرده، گردش و گذشتن شبها نيز كم كم قرص ماه را لاغر و ضعيف كرده، هلال يعنى شكل ماه در شبهاى دوّم تا هفتم و از 26 تا پايان ماه كه شاعر خميدگى شكل ماه را در آن شبها به بيمارى كه از درد خم شده است تشبيه كرده و چه تشبيه ادبى زيبايى كه وجه شبه آن برطرف شدن و گذران شب است چنانكه شب بر بيماران سنگين است، و همانطور كه درد بر طرف شدنى است هلال هم به بدر رسيدنى است و اين پيچش و گردش تا پايان عمر هر كسى همچو بدر و هلال ادامه مى يابد بگفته شاعر:
هشدار كه بعد از من و تو ماه بسى از سلخ به غرّه آيد و از غرّه به سلخ [...]
حكمته و حكمت الدّابّة- با لگام حيوان را باز داشتم.
أحكمتها- افسارش زدم، و همينطور در عبارت:
حكمت السّفينة (1) و احكمتها- دستهاى او را گرفتم (يا او را در كارش بصيرت و هوشيارى دادم- زمخشرى/ اساس البلاغه).
شاعر گويد: أبنى حنيفة أحكموا سفهائكم (2).
و آيات: (أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ- 7/ سجده).
(فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ- 25/ حجّ) (سخنانى كه شيطان در دين القاء مى كند خداوند آنها را از آيات خويش فرو اندازد و آيات را محكم گرداند كه او حكيم و آگاه است).
(الحُكْمُ) بالشّي ء- يعنى در باره آن چيز حكم شود به اين كه آنچيز آنطور هست يا آنطور نيست خواه ديگرى را بآن حكم ملزم كنى يا نكنى در هر دو حال حكم است (حكم مثبت و منفى) يا (امر و نهى).
خداى تعالى گويد: (وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ- 58/ نساء) و (يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ- 95/ مائده) (دو گواه عادل از خودتان داورى و حكم كنند).
(1) در متن كتاب- حكمه السّفينة- نوشته شده كه با شعر مورد استناد و مآخذ ديگر- سفيه درست است.
(2) مصراع فوق از- جرير بن عطيه- است و تمام بيت چنين است.
ابنى حنيفة احكموا سفهاءكم انّى اخاف عليكم ان اغضبا
جرير از شعرائى است كه همواره با حربه شعر بجنگ همطرازان خود رفته است مانند: اخطل و فرزدق- ولى جرير بر خلاف فرزدق از مروانى ها جايزه مى گرفت. اين سه شاعر سر آمد شعراى معاصر خويشند جز اينكه فرزدق بخاطر قصيده اى كه در مدح امامان و علىّ بن حسين (ع) خطاب به هشام بن عبد الملك سرود به زندان افتاد. شرافت و جوانمردى ادبى و ايمانى او در تاريخ ادب فروزشى و تابشى ويژه يافته است بهر حال جرير در شعر فوق مى گويد اى فرزندان حنيفة (مسلمانان با اخلاص) سفيهان و كم خردان خود را از تعرّض بمن باز داريد زيرا مى ترسم بر شما عصبانى شوم. مرگش در سال 110 هجرى است. مطلع قصيده فرزدق نيز چنين است:
هذا الذّى تعرف البطحاء وطأته و البيت يعرفه و الحلّ و الحرم
كه ان شاء اللّه در جاى خود اشاره خواهد شد. (شعر جرير در- اساس البلاغه ص 191- لس 3/ 144- مقاييس 2/ 91- المحكم 3/ 37 نقل شده است).
شاعر گويد:
فاحكم كحكم فتاة الحىّ إذ نظرت إلى حمام سراع وارد الثّمد (1)
.ثمد- يعنى آب كم، گفته اند: معنايش اين است كه حكيم باش.
خداى عزّ و جلّ گويد: (أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ- 50/ مائده) و (وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ- 50/ مائده).
حاكم- و (حُكّامٌ)- كسانى كه در ميان مردم حكم مى كنند و فرمان دارند.
خداى تعالى فرمايد: (وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ- 188/ بقره).
(حَكَم)- كسى است كه در كار حكم و فرمان متخصّص باشد و از واژه حاكم- معنيش رساتر و بليغ تر است.
خداى تعالى فرمايد: (أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً- 114/ انعام) و (فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها- 35/ نساء) بچنان كسى هم كه در آيه اخير مى فرمايد او را- حكم- قرار دهيد تا در اختلاف همسران رفع اختلاف كند از اين جهت حكم گويند كه مى تواند حكم بدهد امّا نه حاكم، تا دانسته شود كه يكى از شرايط- حكمين- اين است كه حكم دادن به زيان يا به سود صاحبان دعوا به عهده آنها است بر حسب آنچه را كه تصويب مى كنند بدون اينكه در تفصيل يا فيصله دعوا به صاحبان دعوا مراجعه نمايند.
واژه حكم در مفرد و جمع هر دو گفته مى شود.
تحاكمنا إلى الحاكم- از همان معنى است داورى و دعوى به حاكم و قاضى برديم.
خداى تعالى فرمايد: (يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ- 60/ نساء).
حكّمت فلانا- (دستش را باز گزاردم تا حكم دهد).
خداى تعالى فرمايد: (حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ- 65/ نساء (ترجمه تمام آيه
(1) شعر از نابغه ذبيانى است، مى گويد: همانند آن دختر جوان قبيله كه كبوتران سريع السّير را زمانى كه بآبشخور وارد مى شوند آنها را مى شمارد، و اشتباه هم نمى كند تو هم آنچنان حكم كن و در حكمت دقيق باش و حكيم. (اساس 191- لس 141).
چنين است كه مى گويد: به پروردگارت سوگند ايمان ندارند مگر اينكه ترا در اختلافشان حكم قرار دهند و سپس نسبت بفرمان و داوريت در دلهاى خود سختى و مشكلى نيابند و براستى تسليم امرت شوند و آنرا گردن نهند- 65/ نساء) اگر گفته شود:
حكم بالباطل- معنيش اين است كه حكم باطل را اجرا كرد و بجريان انداخت.
(حِكْمَة)- يعنى بحقّ رسيدن با علم و عقل، پس حكمت از خداى تعالى شناسايى اشياء و ايجاد آنها از سوى اوست بر نهايت استوارى، و حكمت از انسان شناختن موجودات و انجام نيكى ها و خيرات است، و اين همان چيزى است كه قرآن با آن لقمان را توصيف كرده است.
در اين سخن خداى عزّ و جلّ كه (وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ- 12/ لقمان) و تمام حكمت را با وصفى كه از آنها نموده خبر داده است، اگر در باره خداى تعالى گفته مى شود كه او- حكيم- است معنايش بر خلاف معنائى است كه ديگرى با آن وصف مى شود، از اين روى خداى تعالى گويد: (أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمِينَ- 8/ تين).
و نيز اگر قرآن با واژه حكيم توصيف مى شود براى اينست كه قرآن در برگيرنده و متضمّن حكمت است مانند آيه (الر- تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ- 1/ يونس) و بر اين اساس آيه (وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِيهِ مُزْدَجَرٌ حِكْمَةٌ بالِغَةٌ- 4/ قمر).
(در آنچه از اخبار نهى شده از آنها بر ايشان آمده است كه انجام ندهند حكمتى و سخنى راست و رساست).
گفته اند: حكيم- در معنى- محكم- است مثل آيه (أُحْكِمَتْ آياتُهُ- 1/ هود) هر دو صحيح است براى اينكه آن آيات داراى حكمى است محكم و مفيد، پس هم معنى حكيم و هم محكم در آن هست.
حكم- اعمّ از حكمت است، پس هر حكمتى، حكمى است و هر حكمى حكمت نيست زيرا حكم- داورى بچيزى عليه چيز ديگر است كه مى گويند: او
آنچنان هست يا آنطور نيست.
پيامبر (ص) فرمود: (إنّ من الشّعر لحكمة) (1) يعنى در شعر قضيّه و موضوعى صادق است.
لبيد گويد: إنّ تقوى ربّنا خير نفل (پرواى از پروردگارمان بهترين سود و غنيمت است).
خداى تعالى گويد: (وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا- 12/ مريم) (مربوط به روزه سكوت سه روز زكريا با خداست).
پيامبر (ص) فرمود: (الصّمت حكم و قليل فاعله).
حكم در اين حديث يعنى حكمت (سكوت حكمتى است و عمل كننده به آن كم اند).
و آيات (وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ- 129/ بقره) و (وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ- 34/ احزاب).
گفته اند: حكمة- در اينجا تفسير قرآن است يعنى آنچه را كه قرآن بر آن خبر داده كه (إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ 1/ مائده: چيزى را كه خداوند مى خواهد آن را حكمتى قرار مى دهد، و خود تشويقى بر بندگان است تا بر حكم و فرمان خداى خشنود باشند.
ابن عبّاس در باره اين سخن خداى كه گفته است: (مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ- 34/ احزاب) يعنى: علم قرآن و آگاهى بر ناسخ و منسوخ، و محكم و متشابه.
(1) اين سخن پيامبر (ص) بصورت (انّ من الشعر لحكمة و انّ من البيان لسحرا) نيز روايت شده يعنى در شعر سخنانى سودمند است كه انسانرا از جهل و سفاهت باز مى دارد و بديهى است لفظ- من- دليل بر بعضى از اشعار است نه هر شعرى، چنانكه در قرآن هم در سوره شعراء، و شعرائى كه از شياطين تبعيّت مى كنند و يا سرگردانى در وادى احساسات و خيال ندارند مستثنى شده اند كه فرمود:
(الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً- 224/ شعراء) و آن استثناء از پيروى شيطان و سرگردانى در وادى خيال و پندار، شرايطش:
1- ايمان بخدا. 2- عمل صالح. 3- زياد ياد خدا نمودن است.
ابن زيد (1) گفته است: يعنى علم و آگاهى بآيات و حكمتهاى او است.
سدّى (2) مى گويد: حكمت در آيه فوق نبوّت است، و نيز گفته اند منظور فهم حقايق قرآن است و اين اشاره به بعضى از آنهائى است كه ويژه پيامبران اولى العزم است و ساير پيامبران در اين امر پيروانشانند.
خداى عزّ و جلّ گويد: (يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هادُوا- 44/ مائده).
(1) ابن زيد معروف بعليّ بن زيد از علماى قرن دوّم معاصر سدى و كلبى و مقاتل- است كه اقوالش را سيوطى در اتقان و زركشى در برهان، در بحث از ناسخ و منسوخ ذكر كرده اند و چنانكه مى بينيم راغب هم روايت او را در باره ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه قرآن در ذيل واژه حكم آورده است. ولى متأسّفانه ترجمه او در مآخذى كه در دسترس هست يافت نشد.
(2) سدى، اسماعيل بن عبد الرّحمن بن ابى ذؤيب معروف بسدى كبير كه سدى صغير هم خواهرزاده اوست از علماى قرن اوّل و از تابعين است كه بگفته ياقوت حموى تفسير هم داشته و بنا بنوشته ابو نعيم در تاريخ اصفهان كه مى نويسد سدى گفته است تفسيرم را از ابن عبّاس گرفته ام كه اگر صحيح است همانست كه ابن عبّاس گفته و اگر خطا است او گفته است.
و گفته اند سدى از شعبى بقرآن آگاه تر بوده و پدرش از علماى اصفهان بوده كه جماعتى از اصحاب پيامبر (ص) را درك كرده و از آن جمله ابو سعيد خدرى و ابن عمر.
يحيى بن سعيد مى گويد: نشنيدم كه كسى جز بخير و نيكى از سدى ياد كند و بگفته ياقوت، سدى از نظر احاديث مورد اطمينان و امانت بوده كه ثورى و ديگران از او حديث نقل كرده اند. وفاتش در سال 145 هجرى است.
(معجم الادباء 2/ 246- هدية الاحباب ص 168).
خلاصه اى از واژه حكم در معانى مختلف كه در متن آمده است:
حكم، يحكم، حكما و حكومة- داورى كرد، حكومت كرد.
حكم، يحكم، حكما- او را منع كرد، باز داشت، لگام زد.
حكم يحكم حكمة- حكيم شد.
حكّم يحكّم تحكيما فى الامر- او را حكم كرد، حاكم كرد- دستش را در اجراى حكم باز گزارد، در مالش تصرّف كرد، آن را ردّ كرد.
حكيم و حاكم- قاضى، مسئول ورزش، و از اسماى خداى تعالى.
حكم- جمعش احكام- داورى بعدل، تصدّى امور كشور و سياست، حكمت و دانش.
حكمة- لگام آهنى، پيشانى و جلوى صورت.
حكمة- جمع حكم- فلسفه، علم بحقايق اشياء، خوددارى، و ضبط نفس در موقع خشم، عدالت، سخن گوياى با تجربه و حقّ.
حكومة- هيئت حاكمه در كشور.
حكيم- جمع آن حكماء- اهل حكمت، دانشمند، حاكم، و از اسماء خداى تعالى.
(تا اينكه پيامبرانى كه هدايت را پذيرفته و تسليم شده اند بر كسانى كه از راه برگشته اند حكم كنند).
واژه- يحكم- در آيه اخير يا از حكمتى است كه ويژه پيامبران است يا از حكم و فرمان.
خداى عزّ و جلّ گويد: (آياتٌ (مُحْكَماتٌ) هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ- 7/ آل عمران).
پس آيات محكم آنهائى است كه شبهه اى در آن ظاهر نيست و بنظر نمى رسد چه از نظر لفظ و چه از نظر معنى.
ولى آيات متشابه انواعى دارد كه در ذيل واژه اش ان شاء اللّه ياد آورى مى شود، و در حديث آمده است كه: (إنّ الجنّة للمحكّمين) گفته شده اينان يعنى (محكّمين) كسانى هستند كه اگر در برگزيدن يا انتخاب راه مسلمان بودن و كشته شدن يا آزاد بودن در حال ارتداد، اختيارشان دهند كشته شدن در حال مسلمانى را ترجيح مى دهند تا زنده ماندن با كفر و الحاد را.
و نيز گفته شده- محكّمين- حكيمانى هستند كه در حكمت متخصّص اند.
اصل- حلّ- باز كردن گره است و از اين معنى سخن خداى عزّ و جلّ است كه: (وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي- 27/ طور) (كه استعاره براى باز شدن زبان از لكنت و گره در سخن گفتن است).
(حَلَلْتُ)- يعنى فرود آمدم كه اصلش از باز كردن بارها در موقع فرود آمدن و منزل گزيدن است، سپس اين واژه مخصوص وارد شدن و فرود آمدن شده است و گفته اند:
حلّ حلولا و أحلّه غيره- (وارد شد و ديگرى او را وارد كرد).
خداى عزّ و جلّ گويد: (أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ- 31/ رعد) و (وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ- 28/ ابراهيم).
حلّ الدّين- يعنى پرداخت قرض واجب شد.
الحلّة- مردميكه در جايى فرود مى آيند.
حىّ حلال- قبيله اى كه فرود آمدند و منزل گزيدند.
محلّة- جاى زندگى و نزول و فرود آمدن.
و از معنى عبارت- حلّ العقدة- يعنى گشودن گره، عبارت حلّ الشّي ء حلّا- بصورت استعاره بكار رفته يعنى آنچيز بخوبى باز شد.
خداى تعالى گويد: (وَ كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً- 88/ مائده) و (هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ- 116/ نحل).
و از معنى- حلول (وارد شدن) عبارت- أحلّت الشّاة- يعنى: شير در پستان گوسفند وارد شد، مشتقّ شده.
خداى تعالى گويد: (حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ- 196/ بقره) و همچنين:
(أَحَلَّ) اللّه كذا- يعنى خداى آنرا حلال كرد.
در آيات (أُحِلَّتْ لَكُمُ الْأَنْعامُ- 30/ حج).
(يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَكَ أَزْواجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَ ما مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ وَ بَناتِ عَمِّكَ وَ بَناتِ عَمَّاتِكَ- تا آخر آيه- 50/ احزاب).
پس- إحلال الأزواج- يعنى حلال بودن همسران و در وقتى جايز است كه ازدواج همسران تحت مقرّرات همسرى و پرداخت نفقات و تكفّل آنها باشند.
إحلال بنات العمّ و ما بعدهنّ- (ازدواج دختر عمو و دختر عمه ها و بقيّه) كه در آيه فوق اشاره شده و حلال بودن و جايز بودن ازدواج با آنها را معيّن كرده است.
بلغ الأجل محلّه و رجل حلال و (مُحِلٌّ)- يعنى زمان و موقع خروج از احرام و خروج از حرم رسيده است.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا- 2/ مائده) (پس از خروج از احرام، صيد كنيد).
(وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ- 2/ بلد) يعنى تو در اين ديار ساكن و فراغ البال هستى.
(مربوط به فتح مكّه و ورود پيامبر (ص) و مسلمين بآن شهر است).
و سخن خداى عزّ و جلّ: (قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ (تَحِلَّةَ) أَيْمانِكُمْ- 2/ تحريم)
يعنى: خداوند آنچه را كه كفّاره و برطرف كردن سوگندهايتان است بيان كرد.
روايت شده است كه: (لا يموت للرّجل ثلاثة من الأولاد فتمسّه النّار إلّا قدر تحلّة القسم).
يعنى: باندازه اى كه ان شاء اللّه تعالى مى گويد:
(هر گاه سه فرزند از مردى بميرد آتش باو نمى رسد مگر باندازه گفتن ان شاء اللّه تعالى).
و بر اين معنى شاعر گويد: وقعهنّ الأرض تحليل (سكونت و فرودشان در آب سرزمين بسيار اندك بود).
(حليل) (1)- يعنى همسر يا از اين جهت است كه هر كدام جامه ديگر مى گشايند يا از جهت فرود آمدن بر او يا از اين روى كه بر او حلال است و لذا به كسى كه بر تو وارد مى شود- حليل- مى گويند.
حليله- همسر مرد، جمعش- حلائل.
و آيه (وَ حَلائِلُ أَبْنائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلابِكُمْ- 23/ نساء) (زنان فرزندانتان كه از خود شما هستند (يعنى فرزند خوانده نيستند)).
حلّة- زير جامه و رو جامه. (إزار- رداء).
إحليل- محلّ خروج بول (و محلّ خروج شير از پستان چون بوسيله آن دشوارى حلّ مى شود).
(1) احليل: مخرج البول و مخرج اللّبن- النّوادر فى اللّغه/ ابو زيد انصارى ص 95.
ابن برى هم مثل راغب مى گويد: يكى از غلطهاى عاميانه همان است كه حليل- را جاى- إحليل- گزارده اند و منظورشان وسيله تناسلى مرد است كه غلط است. حليل يعنى مرد و- حليلة- يعنى زن، كه بخاطر حلال بودن بهمديگر يا نازل شدن آب نطفه و يا وضع همسرى است، إمّا إحليل- همان منفذ خروج بول يا شير پستان است جمعش- احاليل.
(از كتاب- تكمله اصلاح ما تغلط فيه العامّه، جواليقى).
.)
الحلف- يعنى عهد و پيمان قومى و مردمى، محالفة، پيمان بستن.
واژه حلف- بصورت مصدر در معنى ثابت ماندن بر عهد و پيمان نيز بكار مى رود.
فلان حلف كرم و حلف كرم- يعنى در جوانمردى ثابت و پايدار است، أحلاف جمع حليف است، يعنى هم پيمانان.
شاعر گويد:
تداركتما الأحلاف قد ثلّ عرشها (1) اصل- حلف- سوگندى است كه با آن سوگند عدّه اى از عدّه ديگر پيمان مى گيرند و اين معنى بعدا بهر قسمى و سوگندى تعبير شده است، در آيات:
(وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ- 10/ قلم) يعنى كسيكه زياد سوگند مى خورد.
(1) شعر از زهير بن ابى سلمى شاعر قبل از اسلام عرب است، تمام بيت چنين است:
تداركتما الاحلاف قد ثل عرشها و ذبيان قد زلّت با قدامها النّعل
دو قبيله- غطفان و ذبيان همواره با هم در جنگ بودند و زهير كه شاعرى حكيم و با صداقت و تعقّل بوده سعى در مصالحه دو قبيله نموده است، زهير، هرم بن سنان و حارث را مدح گفته است او دوستدار حقّ و اللّه بوده و با عفّت كلام شعر سروده در حالى كه به بعث و قيامت مؤمن بوده در معلّقه خود در مورد شعر بالا مى گويد:
1-
الا ابلغ الاحلاف عنى رسالة و ذبيان قل اقسمتم كلّ مقسم 2-
فلا تكتمن اللّه ما فى صدوركم ليخفى و مهما يكتم الله يعلم 3-
يؤخّر و يوضع فى كتاب فتدخر ليوم الحساب او يعجل فينقم
1- به هم پيمانان از طرف من نامه اى برسان و به ذبيان بگو كه آيا سوگند مؤكّد ادا نكرديد.
2- كه نكوشيد تا چيزهايى را در دلهاتان پنهان كنيد هر چه پوشيده شود خدا مى داند.
3- و در كتابى قرار مى دهد و براى روز حساب ذخيره مى شود و يا اينكه زودتر مكافات مى دهد. و در شعر بالا مى گويد: شما با هم گرد آمديد و عزّت و شرف هرم بن سنان نيز زايل شد ولى قبيله ذبيان صلح را بهم زد.
ديوان زهير بن ابى سلمى ص 18 و 109).
و (يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا- 74/ توبه).
و (يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَ ما هُمْ مِنْكُمْ- 56/ توبه).
و (يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ- 62/ توبه).
شي ء محلف- چيزى كه انسان را به سوگند و پيمان مى كشاند.
كميت محلف- اسبى كه در اصالت و خوبى و سرخ فامى آن ترديد باشد و يكى قسم بخورد كه اصيل است و يكى هم سوگند بخورد كه خوب و سرخ است.
محالفة- يعنى سوگند خوردن براى يكديگر و بعدا واژه- محالفة- در معنى ملازمت و پايدارى محض قرار گرفته و گفته شده- حلف فلان و حليفه- هم سوگند و هم پيمان و ملازم او، پيامبر (ص) فرمود: (لا حلف فى الأسلام) (1).
فلان حليف اللّسان- يعنى او آنقدر بيان و زبانش قاطع است كه گوئى كلامش را با سوگند ادا مى كند و مطابق نظر طرف حرف مى زند، يا اينكه چيزى از سخنش پنهان نيست، و صريح و تند است.
حليف الفصاحة- يعنى سخنش با فصاحت قرين است.
الحلق يعنى گلو و مجراى غذا و آب، حلقه: گلويش را بريد و سپس واژه حلق براى چيدن موى و كندن و بريدن آن به كار رفته و گفته اند: حلق شعره- مويش را چيد.
(1) اصل- حلف- چنانكه در متن ذكر شده بمعنى سوگند، و همپيمانى و هميارى و انفاق است ولى قبل از اسلام اين پيمانها براى جنگ با ديگران و فتنه انگيزى بود چنانكه دو قبيله همپيمان مى شدند كه عليه قبيله ديگر بجنگند و در غارت اموالشان شريك باشند لذا پيامبر (ص) اينگونه حلف و پيمان زيانمند را در اسلام نهى فرمود و خداوند هم در قرآن يارى و همپيمانى و اتّفاق را بر اساس نيكى و تقوا بنا نهاده نه بر گناه و غارتگرى، چنانكه امروز هم ابر قدرتهاى استعمارگر چنان پيمانهايى سود طلبانه عليه يكديگر، و ساير ملّت ها مى بندند، ولى قرآن مى فرمايد:
(تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- 2/ مائده) بر اساس نيكى و تقوى پيمان ببنديد و بر گناه و دشمنى پيمان نبنديد.
حلف الفضول- هم براى يارى كلّ ستمديدگان بوده نه قومى، و قبيله اى.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ- 196/ بقره) مربوط به عمره است و نچيدن موى سر پيش از قربانى است.
و آيه (مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ- 27/ فتح).
(از مراسم حجّ است يعنى موى سرهاتان را بچينيد و كوتاه كنيد).
رأس حليق- سر اصلاح شده.
لحية حليق- ريش چيده شده.
عقرى حلقى- در نفرين بكار مى رود يعنى بمصيبتى كه در آنحال زنان موى خويش مى كنند و مويه مى كنند برسد.
و نيز گفته اند: عقرى حلقى- نفرين است بر اينكه خداى حلقش يعنى صدايش را قطع كند.
محالق- لباسهاى خشن و زبرى كه موى از تن مى كند.
حلقة- را هم به شباهت شكل حلق يا گلو نامگزارى كرده اند كه آن را- حلقة- هم گويند، يكى از علماء گفته است براى حلقة هيچ معنى بغير از كسانى كه موى خويش مى چينند نمى شناسد.
إبل محلّقة- شترى كه در گوش يا در رانش نشانه اى دارد.
واژه حلقة- هم به دور زدن و دايره تعبير شده است و گفته مى شود:
حلقة القوم- (يعنى جمع بودن و گرد آمدن مردم).
حلّق الطّائر- پرنده در حال اوج گرفتن و پرواز است.
الحلم يعنى خود دارى نفس و طبيعت از هيجان و برآشفتگى و خشم، جمعش- أحلام- است.
خداى تعالى گويد: (أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ- 32/ طور) گفته اند- أحلام- در اين آيه يعنى عقلهاشان فرمانشان مى دهد، معنى حلم در حقيقت علم و خرد نيست ولى آنرا بعقل تفسير كرده اند زيرا حلم يكى از اسباب و لوازم عقل است.
فعل اين واژه- حلم و حلّمه العقل و تحلّم- است (بردبار شد و عقل و خرد او را بردبار و شكيبا كرد).
أحلمت المرأه- آن زن فرزندانى بردبار زائيد.
خداى تعالى گويد: (إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ- 75/ هود) يعنى: براستى كه ابراهيم شكيبا و بسيار دعا كننده و پيوسته متوجّه به خدا است.
و آيه (فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ- 101/ صافّات): به فرزندى كه در او نيروى پايدارى و شكيبائى يافت مى شود مژده اش داديم.
و (وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْكُمُ (الْحُلُمَ)- 59/ نور): زمان بلوغ زيرا در آنحال حلم و شكيبائى سزاوار اوست.
حلم فى نومه يحلم حلما و حلما يا حلما و تحلّم و احتلم و حلمت به فى نومى: همه در معنى خواب ديدن است.
خداى تعالى گويد: (قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ- 44/ يوسف) (گفتند خوابهاى پريشان است).
حلمة- بوزينه بزرگ، زيرا به نظر بردبار و صبور مى آيد چون زياد آرام است.
حلمة الثّدى- يعنى پستان بزرگ كه تشبيهى از همان- حلمة- يعنى ميمون با وقار و بزرگ است.
به دليل ناميدن پستان به قراد (ميمون بزرگ) در شعر شاعر كه مى گويد:
كأنّ قرادى زوره طبعتهما بطين من الحولان كتّاب أعجمى (1)
حلم الجلد- در وقتى بكار مى رود كه پوست بدن كنه مى زند.
حلمت البعير- كنه ها را از شتر دور كردم، و مى گويند:
حلّمت فلانا- با او مدارا كردم تا سكونت و آرامش يابد، اين عبارت از
(1) اين شعر با اختلاف الفاظ نقل شده است و البتّه واژه اعجمى كه در متن آمده درست نيست بلكه- اعجم- بايد باشد در مآخذ ديگر چنين است: كان قرادى صدره طبعتهما بطين من الجولان كتاب اعجم يعنى: گوئى كه طبيعت و خلقت دو پستان بزرگ سينه اش را كه از خاك و گلى شگفت آفريده شده و همچون نويسندگان عجيب دبيران رومى است كه در نوشته هاى عجيبى ظاهر كرده است.
همان معنى ازاله كنه از بدن حيوان، و بهبودى و آرامش دادن به او و رفع ناراحتى و خارش و درد از حيوان، گرفته شده.
الحلّى جمع حلى يعنى زيور آلات، لفظش مثل- ثدى و ثدىّ است.
خداى تعالى گويد: (مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ- 148/ اعراف) (1).
مى گويند: حلى يحلى- يعنى با زيور پيراسته شد.
خداى تعالى گويد: (يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ- 31/ كهف) و (وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ- 21/ نساء) كه- الحلية- نيز گفته شده چنانكه در آيه (أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ- 18/ زخرف) آمده است.
(أساور جمع- اسوار- يعنى دستبندهاى نقره اى و طلائى يا دستياره).
الحميم: آب داغ و سوزان، خداى تعالى گويد:
(وَ سُقُوا ماءً حَمِيماً- 15/ محمّد) و (إِلَّا حَمِيماً وَ غَسَّاقاً- 25/ نباء) (غسّاق آب كم و بد بو است).
و (وَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ- 4/ يونس) (كفّار را جز نوشيدن از آب سوزان نيست).
و (يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ- 19/ حجّ).
و (ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ- 67/ صافّات).
شوب يعنى آب اندك و آميخته با چيزى يا عصاره و مايع رقيق و كم).
حمّة- آب معدنى گرم و سوزان كه از چشمه برآيد.
(1) قوم موسى در غياب او به طور رفته بود از ذوب كردن زيور آلات و فلزّات خود جسدى و شكلى از گوساله ساختند كه از سوراخ دهان و مخرجش در اثر وزش باد بانگى بر مى آمد، كه براى هشدار ايشان از جهل و غفلت خداوند مى گويد:
(أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يَهْدِيهِمْ سَبِيلًا اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمِينَ- 148/ اعراف).
يعنى: آيا نمى بينيد كه گوساله با انسان سخن نمى گويد و به راهى هدايتشان نمى كند ولى چون ستمكار بودند گوساله پرستيدند.
استدلال شگفت انگيز قرآن بر اينكه بت هاى گوناگون راهى بهدايت نشان نمى دهند و اين كه آن بتها هميشه در طول تاريخ مورد پرستش ظالمين هستند نشانه اى و دليلى است بر اينكه مورد پرستش و عشق ستمگران همواره عواملى غير خدايى است و گوساله وش.
روايت شده است كه: (العالم كالحمّة يأتيها البعداء و يزهد فيها القرباء).
يعنى: دانشمند چون آب معدنى است دوران بسراغ مى روند و نزديكان از آن بركنارند.
حميم- خوى و عرق بدن بشباهت همان آب گرم.
استحمّ الفرس- آن اسب عرق كرد.
حمّام- يا براى اينكه محيطش عرق آور است يا از اينجهت كه آب داغ در آنجاست- حمّام- ناميده شده (نام گرمابه در زبان شيرين فارس براى حمّام وجه نامگزارى مناسبى است، مثل خيزابه يعنى جائيكه دريا موج مى زند گرما به هم جائى كه آب گرم آنجا هست).
استحمّ فلان- يعنى داخل حمام شد.
خداى عزّ و جلّ گويد:
(فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ- 101/ شعراء).
و (وَ لا يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً- 10/ معارج).
در اين دو آيه- حميم- يعنى دوست خون گرم و مشفق و مهربان گوئى كه از دوستانش بسختى و گرمى حمايت مى كند.
حامّته- يعنى نزديكان و خاصّان او.
الحامّة و العامّة- خويشان و خاصان، در معنى همان جمله اى است كه ما گفتيم، بدليل اينكه به نزديكان مهربان و با محبّت انسان- حزانته هم گفته مى شود، يعنى كسانى كه براى غم و اندوه او محزون مى شوند و غمخوارى مى كنند.
احتمّ فلان لفلان- يعنى از او حمايت كرد، كه اين واژه از واژه- إهتمّ رساتر است، زيرا در- احتمّ- معنى- احتمام- يعنى غمخوارى از دوستى و سبب بيدارى از غم و اندوه وجود دارد.
أحمّ الشّحم- چربى را آب كرد و مثل آب داغ جوشان شد.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ ظِلٍّ مِنْ (يَحْمُومٍ)- 43/ واقعه)- يحموم بر وزن يفعول از
واژه حميم- است.
گفته اند: سايه اى است از يحموم كه اصلش دود بسيار سياه است، و ناميدن اين دود بسيار ساده به- يحموم- يا از اين جهت است كه حرارتش زياد است چنانكه خداوند در آيه بعد تفسيرش كرده كه (لا بارِدٍ وَ لا كَرِيمٍ- 44/ واقعه) و يا به اين جهت كه تصوّر سياهى و سوختگى چيزى در آن است.
أسود- يا رنگ سياه را هم- يحموم- گويند كه از واژه الحمة، يعنى آتش نيم سوخته و ذغال گرفته شده و در آيه زير بآن معنى اشاره شده است، كه:
(لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ- 16/ زمر).
(سايه هائى از آتش در بالا و پائينشان هست).
مرگ هم به حمام- تعبير شده است چنانكه مى گويند- حمّ كذا- يعنى عمرش پايان يافت و درگذشت.
تب هم بلحاظ اينكه حرارت زياد در آن هست- حمّى- ناميده شد، در اين سخن پيامبر (ص) كه:
(الحمّى من قيح جهنّم) يعنى: تب از اثرات چركين دوزخ است. و يا اينكه واژه حمّى- يا تب، بخاطر اين است كه عرق گرم يعنى حميم در بدن پديد مى آورد يا اينكه در تب و حمّى نشانه هاى مرگ وجود دارد چنانكه گفته اند الحمّى بريد الموت- تب پيك مرگ است و يا:
الحمّى باب الموت- تب آستانه مرگ است، تب در بدن حيوان- حمام- ناميده شده زيرا گفته اند كمتر حيوانى است كه از تب شديد بمرگ نرسد و بهبودى يابد.
حمّم الفرخ- وقتى است كه پوست جوجه سياه است (پر سياه در آورد).
حمّم وجهه- موى چهره اش سياه شد كه هر دو اصطلاح او واژه- حممة يعنى ذغال نمى سوزد گرفته شده و امّا حمحمت الفرس- اسم صوت براى شيهه اسب است كه از ريشه اين واژه نيست.
الحمد للّه تعالى- يعنى ثنا و ستايش بر اساس فضيلت و معرفت براى
خداى تعالى است.
واژه- حمد- اخص از- مدح- و از آن والاتر، و از واژه- شكر نيز فراگيرتر است، پس- مدح- در چيزى است كه از انسان با اختيار سر مى زند و آنچه كه از- مدح- و در باره- مدح- گفته شده اين است كه انسان يا بخاطر بلندى قدّش و زيبائى چهره اش مدح و ستوده مى شود، همانطور كه به بخشش مال و سخاوت و علمش نيز مدح مى شود ولى- حمد- فقط در مورد دوّم يعنى نسبت بآثار علمى و معنوى است نه موارد ظاهرى.
شكر هم در مقابل نعمت است پس هر شكرى حمدى است و هر حمد و ثنائى شكر نيست و هر حمدى، مدح است و هر مدحى حمد و ثنا نيست.
(مَحْمُود)- يعنى ستايش شده، و صفت- محمّد- هم در وقتى گفته مى شود كه خصلتهاى پسنديده در كسى كه مورد ستايش است باشد.
خداى عزّ و جلّ گويد: (إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ- 73/ هود) كه صحيح است حميد- در معنى محمود (اسم مفعول) يعنى ستايش شده و نيز در معنى- حامد- (اسم فاعل) يعنى ستاينده باشد.
حماداك أن تفعل كذا- يعنى اگر آن كار را انجام دهى عاقبت تو محمود و پسنديده است.
و آيه (وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ (أَحْمَدُ)- 6/ صف).
أحمد- در آيه فوق اشاره اى است، هم بنام پيامبر (ص) و هم به فعل پيامبر (ص) يعنى همانطوريكه نامش- احمد- است همانطور هم در اخلاق و احوالاتش (أحمد) يعنى شايسته تر و ستوده تر است، واژه- أحمد- كه مخصوص پيامبر (ص) است و در آيه اى كه ذكر شد، عيسى (ع) را به او بشارت مى دهد، در واقع هشدار تنبيهى است بر اينكه از او و كسانى كه قبل از او بودند ستوده تر و (أحمد) است.
خداى تعالى گويد: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ- 29/ فتح) هر چند كه لفظ محمّد در اينجا از جهتى اسم علم است براى او ولى در آن اشارتى، به توصيف صفات
پيامبر (ص) است و مخصوص گرداندن او به معانى واژه محمّد يعنى ستوده شده چنانكه قبلا گفتيم مثل آيه اى است كه مى گويد:
(إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى 7/ مريم) كه هم نام آن پيامبر (ص) است و هم اشاره بحيات است چنانكه در باب خودش بيان شده است.
الحمار: حيوانى معروف و جمعش- حمير، أحمرة و حمر است.
خداى تعالى گويد: (وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ- 8/ نحل) جاهل و نادان هم با همين لفظ تعبير شده است.
در آيات (كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً- 5/ جمعه) و (كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ (1)- 50/ مدّثر).
حمار قبّان- يعنى كرمى كه پاهاى زيادى دارد.
الحماران- دو قطعه سنگ بزرگى كه آنها را مثل چهار پايه قرار مى دهند و بر روى آن كشك خشك مى كنند كه از حيث شكل شبيه الاغ است.
محمّر- اسبى غير اصيل كه از كودنى به- حمار- تشبيه شده است.
حمرة- رنگ سرخ، الأحمر و الأسود- يعنى عجم و عرب، باعتبار اينكه پوستشان غالبا دو رنگ است و بسا كه عبارت، حمراء العجان- بيشتر براى سب و دشنام بكار مى رود- مجمع البحرين- 3/ 276).
أحمران- گوشت و خمر كه هر دو همرنگند.
الموت الأحمر- اصلش در مرگى است كه در آنگونه مردن، خون ريخته مى شود (مرگ سرخ و شهادت).
سنة حمراء- خشكسالى و قحطى، زيرا جوّ زمين از خشكى هوا سرخ فام
(1) اشاره بكسانى است كه در آيات قبل از اين آيه، خود اقرار مى كنند كه (لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِينَ وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ- 43- 46/ مدثّر) يعنى از نماز گزاران نبوديم و بيارى مستضعفين و مساكين براى رهائى آنان از ستم اجتماعى اقدام نمى كرديم و همواره با كسانى كه توطئه گر بودند و در ايمان و توحيد شكّ داشتند همراه مى شديم و روز قيامت و جزا را هم تكذيب مى كرديم، پس دو آيه اى كه در متن در باره جهّال و نادانان بالفظ- حمار- آمده است رازش اين است كه چنان كسان از راه انسانيت نيز كه غمخوارى مسكينان و نماز و توحيد و ايمان بمعاد است دورى مى گزيدند.
مى شود، و همينطور، حمرة القيظ- گرماى شديد تابستان كه هوا سرخ رنگ است.
وطاءة حمراء- فرش سرخ رنگ تازه- وطاءه دهماء- فرش كمرنگ كهنه.
الحمل معنى واحدى دارد كه در اشياء زيادى لفظش در نظر گرفته شده و در لفظ و فعل با يكديگر مساويند ولى در مصدرها مختلف.
حمل- بارهاى سنگين ظاهرى كه بر پشت حمل مى شود- امّا حمل- بارهائى است كه در شكم است مانند فرزند در رحم مادر و بهمين تشبيه وجود آب در ابر و ميوه بر درخت را نيز شباهت باردارى زنان حامله- حمل گفته اند.
خداى تعالى گويد: (وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلى حِمْلِها لا يُحْمَلْ مِنْهُ شَيْءٌ- 18/ فاطر).
(و اگر كسى را براى برداشتن بار گران گناهان خود بخواند هيچ چيز از آن را بر نگيرند و برندارند).
واژه- حمل در معنى برداشتن بارهاى سنگين و برداشتن نامه و همچنين برداشتن بار گناه بكار مى رود.
مى گويند- حملت الثّقل و الرّسالة و الوزر حملا.
خداى تعالى گويد: (وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ- 13/ عنكبوت).
(بار گناهان خويش و افزون بر آن بار گناهان كسانى را كه گمراه كردند نيز برمى دارند بدون اينكه از بار آنان كم شود).
و آيه (وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْءٍ- 12/ عنكبوت) (از بار خطاهاشان چيزى بر ندارند) و در آيه 92 توبه مى گويد:
(وَ لا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ) و ايرادى در جهاد نكردن محسنينى كه مركوب خواستند و نداشتى و گريان رفتند نيست.
خداى عزّ و جلّ گويد: (لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ- 25/ نحل).
(مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ- 5/ جمعه).
يعنى: تكليف مى شوند به اينكه آنرا تحمّل كنند و بحقّش قيام كنند امّا
نمى توانند تحمّل كنند، فلم يحملوها.
حمّلته كذا فتحمّله و حمّلت عليه كذا فتحمّله و احتمله و حمله- يعنى: (بارش كردم سپس آنرا تحمّل كرد، و برداشت و بر او تحصيل كردم، تحمّل كرد آنرا، حمل كرد و بر آن صبر كرد و حملش كرد).
خداى تعالى گويد: (فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً- 17/ رعد) سپس سيلاب كفهاى جمع شده را بر سطح خود ظاهر كرد و برداشت).
و (حَمَلْناكُمْ فِي الْجارِيَةِ- 11/ حاقه) (شما را در كشتى، روانه و حمل كرديم).
و (فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ- 54/ نور).
(اگر روى برگردانيد، بر او همان تكليفى است كه بر وى نهاده شده و همان رنگ است.
و طاعه حمراء- فرش سرخ رنگ تازه- و طاعه دهماء فرش كمرنگ كهنه.
حمل: الحمل معنى واحدى دارد كه در اشياء زيادى لفظش در نظر گرفته شده و در لفظ و فعل با يكديگر مساويند ولى در مصدرها مختلف.
حمل- بارهاى سنگين ظاهرى كه بر پشت حمل مى شود- امّا حمل- بارهايى است كه در شكم است مانند فرزند در رحم مادر و به همين تشبيه وجود آب در ابر و ميوه بر درخت را نيز شباهت باردارى زنان حامله- حمل گفته اند.
خداى تعالى گويد: (وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلى حِمْلِها لا يُحْمَلْ مِنْهُ شَيْءٌ- 18/ فاطر).
(و اگر كسى را براى برداشتن بار گران گناهان خود بخواند هيچ چيز از آن را برنگيرند و برندارند).
واژه- حمل در معنى برداشتن بارهاى سنگين و برداشتن نامه و همچنين برداشتن بار گناه به كار مى رود.
مى گويند- حملت الثّقل و الرّسالة و الوزر حملا.
خداى تعالى گويد: (وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ- 13/ عنكبوت).
(بار گناهان خويش و افزون بر آن بار گناهان كسانى را كه گمراه كردند نيز برميدارند بدون اينكه از بار آنان كم شود).
و آيه (وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْءٍ- 12/ عنكبوت) (از بار خطاهايشان چيزى برندارند) و در آيه 92 توبه مى گويد:
(وَ لا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ.
و ايرادى در جهاد نكردن محسنينى كه مركوب خواستند و نداشتى و گريان رفتند نيست.
خداى عزّ و جلّ گويد: (لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ- 25/ نحل) (مَثَلُ الَّذِينَ (حُمِّلُوا) التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ- 5/ جمعه) يعنى: تكليف مى شوند به اينكه آن را تحمّل كنند و به حقّش قيام كنند امّا نمى توانند تحمّل كنند. فلم يحملوها.
حمّلته كذا فتحمّله و حمّلت عليه كذا فتحمّله و احتمله و حمله- يعنى: (بارش كردم سپس آن را تحمّل كرد، و برداشت و بر او تحميل كردم، تحمّل كرد آن را، حمل كرد و بر آن صبر كرد و حملش كرد).
خداى تعالى گويد: (فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً- 17/ رعد) سپس سيلاب كفهاى جمع شده را بر سطح خود ظاهر كرد و برداشت).
و (حَمَلْناكُمْ فِي الْجارِيَةِ- 11/ حاقه) (شما را در كشتى، روانه و حمل كرديم).
و (فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ- 54/ نور).
(اگر روى برگردانيد، بر او همان تكليفى است كه بر وى نهاده شده و بر شما نيز همان).
و (وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا- 286/ بقره) (گر انبارى را چنان كه بر گذشتگان نهادى بر ما مگذار).
و (رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ- 286/ بقره) (چيزى كه توانش نداريم بر ما منه).
و (وَ حَمَلْناهُ عَلى ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ- 13/ قمر) (او را در كشتى كه از تخته ها و طنابها و ميخها بود برداشتيم و سير داديم).
و (ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً- 3/ اسراء) (تبارى با نوح برداشتيم، او بنده سپاسدار بود).
و (حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ)- 14/ حاقه) (و زمين و كوهها برداشته شوند).
(حَمَلَتِ الْمَرْأَةُ)- آن زن باردار شد، و همچنين حملت الشّجرة- آن درخت باردار شد.
حمل و أحمال- يعنى بار و بارها، خداى عزّ و جلّ گويد:
و (وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ- 4/ طلاق) (بارداران در زمان معيّن بارشان واگذارند).
(وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثى وَ لا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ- 11/ فاطر). (هيچ باردارى بارش را ننهد و برنگيرد مگر به علم او).
و (حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفاً فَمَرَّتْ بِهِ- 189/ اعراف) (به سبكى باردار شد و با آن گذشت).
و (حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً- 15/ احقاف).
يعنى: (مادرش او را بر گرانبارى و دشوارى برداشت و با همان سختى و دشوارى او را بزاد).
و (حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً- 15/ احقاف) (باردارى و از شير گرفتنش 30 ماه است).
اصل واژه- حمل- براى بار برداشتن بر پشت است، امّا بطور استعاره در باردارى زن حامله نيز به كار رفته است به دليل اينكه مى گويند:
و سقت النّاقة إذا حملت كه اصل وسق- حمل بار بر پشت شتر است.
محموله هم بار شتر است كه بر او مى نهند، مثل- قتوبه (پالان و نمد زين) و ركوبه (مركب سوارى) و حموله (چيزى كه بار مى شود).
حمل- هم همان- محمول- يا بار است، ميش كوچك نوزاد را هم كه از راه رفتن ناتوان است- محمول- گويند جمع آن- حملان و احمال است.
محمول- چيزى است كه ابر باران زا هم به آن تشبيه شده است.
خداى عزّ و جلّ گويد: ( (فَالْحامِلاتِ) وِقْراً- 2/ ذاريات) (ابرهايى كه باران گران مى برند).
حمل- ابر پر آب و باران است زيرا حمل كننده آب است، و نيز:
حميل- آن چيزى است كه سيلاب را با خود مى برد، شخص غريب را هم به-
حميل- يعنى چون سيل سرگردان تشبيه كرده اند و به نوزاد در رحم مادر و نيز- حميل- نماينده و كفيلى است كه حامل حقّ است با كسى كه حقّ عليه اوست.
ميراث الحميل- يعنى بازمانده و ما ترك كسى كه نسبش محقّق، و معلوم نيست.
(حَمَّالَةٌ الْحَطَبِ)- كنايه از سخن چين است.
فلان يحمل الحطب- يعنى او سخن چينى مى كند.
الحمى، حرارتى كه از اجسام گرم مثل آتش و خورشيد، و نيروى حرارتى ديگر در بدن و ساير اجسام توليد مى شود.
خداى تعالى گويد: (فى عين حامية 86/ كهف) يعنى در چشمه آب گرم كه- حمئة- هم خوانده شده.
خداى عزّ و جلّ گويد: (يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ- 35/ توبه). (هنگامه اى كه با آن زر و سيم هاى گداخته در آتش جهنّم داغش كنند).
حمى النّهار- روز گرم شد، أحميت الحديده إحماء- حديده آهنگرى و زرگرى داغ شد.
حميّا الكأس سورتها و حرارتها يعنى كف بر سر آوردن قدح از شدّت حرارت محتوايش.
قوّه خشم و غضبى هم كه طغيان مى كند و با حميّت و غيرت زياد مى شود به- حميّه- تعبير شده است، سپس گفته مى شود:
حميت على فلان- يعنى بر او خشمگين شدم.
خداى تعالى گويد: (حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ- 26/ فتح) و از اين معنى به صورت استعاره عبارت:
حميت المكان حمى- يعنى از آن مكان به خوبى محافظت كردم، به كار رفته است.
روايت شده است كه (لا حمى إلّا للّه و رسوله (1)).
(1) واژه- حمى- مثل- الى- يعنى غرقگاه و جايى كه استفاده از آب و علف زمين آنجا فقط براى
و نيز عبارت- حميت أنفى محمية- يعنى با غيرت و تعصّب حمايت كردم تا ننگ و عار دور شود.
حميت المريض حميا- مريض را پرهيز دادم.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ لا حامٍ- 103/ مائده) گفته اند- حام شتر فحل و نرينه است كه پس از ده بار آبستن نمودن سوار شدن بر آن ممنوع مى شود.
أحماء المرأة- حاميان زن كه خويشان شوهر اويند و از او حمايت مى كنند آنها را- حماها، حموها، حميها- گويند (در حال نصب و رفع و جرّ).
و در بعضى لغات با همزه اداء مى شود، مى گويند- حم ء- مثل- كم ء- (ترنجبين).
(حَمْأَةٌ) و حمأ يعنى گل سياه و بدبو.
خداى تعالى گويد: (مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ- 26/ حجر).
حمأت البئر گل آن چاه را بيرون آوردم.
يك فرد آزاد بوده و ديگران را منع مى نمودند و اگر انسان و حيوانى به آنجا وارد مى شد از آزار و حمله صاحب زمين در امان نبود اين عمل جاهلى و غير انسانى را پيامبر (ص) به مصداق آيه قرآن كه (الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ- 10/ الرّحمن) يعنى زمين براى همه مردم است، و استفاده از آن با شرايط قانون مردمى اسلام است و فرمود: (لا حمى الّا اللّه و رسوله).
و اين پاسخ و ردّى است بر اينكه ديگر غرقگاه شخصى و فردى در اسلام نيست چون در جاهليّت شخصى بزرگ و قدرتمندى زمينى را از بهره مندى ديگران ممنوع مى كرد و كسى را شركت نمى داد و مى گفت تا آنجا كه صداى سگ من برسد غرقگاه من است لذا به مصداق آن حديث، زمين به خدا و رسول تعلّق مى گيرد تا در حكومت اسلامى نماينده راستين آن رسول آنجا را در راه سودمندى سپاهيان و ستوران لشكر اسلام براى جهاد قرار دهد و در حقيقت بهره مندى از آن مكانها از آن عموم مردم ديار باشد. حديث فوق در مآخذ متعدّد معتبر فقهى و ادبى و تاريخى اعم از شيعه و سنّى نقل شده است و در شرحش نوشته اند:
الّا ما يحمى لخيل المسلمين و ركّابهم الّتى ترصد للجهاد و الابل الّتى يحمل عليها فى سبيل الله و ابل الزكاة.
(مجمع البحرين 1/ 108- لس به نقل از شافعى 14/ 199- زمخشرى/ اساس ص 200- تهذيب اللّغه 5/ 273) [...]
أحمأتها- در آنجا گل ريختم.
آيه اخير به صورت (فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ 86/ كهف) يعنى چشمه اى كه چون باتلاق با گل آميخته است.
الحنين اشتياق و آوايى كه با نرمى و محبّت همراه باشد، در عبارات:
حنّت المرأة لولدها- زن براى فرزندش ناله سر داد.
حنّت النّاقة لولدها- آن شتر براى دورى از فرزندش ناله كرد، و چون: حنين ناله اى است كه با صدا همراه است، لذا واژه- حنين- به خود صدا و ناله تعبير شده است كه آن صدا دلالت بر حنين جدايى، و شفقت است يا اينكه- حنين- را به صورت و شكل، مشتاق و جدا شده و متصوّر كرده اند، از اين روى گفته اند:
حنين الجذع آواى نخل و تنه خرما به گاه بريده شدن.
ريح حنون- باد نرم آوا، و دلنواز كه به صدا و ناله شتر دور از فرزند تشبيه شده است.
قوس حنّانه- صداى كمال در موقع كشيدن زه.
اصطلاح- ماله حانّه و لا آنّه يعنى نه شتر فربهى دارد و نه گوسفند چاقى، اين اصطلاح را براى سر و صداى گوسفندان آورده اند و چون- حنين و ناله با شوق و محبّت همراه است و محبّت و شفقت هم از رحمت و لطف جدا نيست لذا نرمى و رحمت به- حنّان و حنين- تعبير شده است چنان كه در اين معنى:
خداى تعالى گويد: (وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا- 13/ مريم).
و عبارت الحنّان المنّان- يعنى بسيار مهربان و نعمت دهنده عبارت:
حنانيك (1) إشفاقا بعد إشفاق
(1) اين منظور نقل مى كند كه در حديث زيد بن عمرو بن نفيل آمده است كه- حنانيك يا رب- يعنى پروردگارم مرا رحمت آور، رحمتى بعد از رحمتى عبارت حنانيك- از مصادرى است كه فعلش مثل- لبّيك و سعديك- متضمّن تكرار است يعنى پياپى رحمت خواستن.
ابن سيده مى نويسد: هر زمان كه من مشمول خير و رحمت حقّ هستم و رحمتش قطع نمى شود همان رحمت پى در پى است و اين معنى يعنى پياپى رحمت خواستن در واژه- حنان- است. سيبويه نيز همين نظر را دارد و ابن اعرابى آن را به رحمتك يا رحمن- معنى كرده. اصمعى هم آن را به تشكر و حمد
و (يَوْمَ حُنَيْنٍ (1)- 25/ توبه) منسوب بمكان معروفى است.
و لذا سوگند دروغى هم كه با علم به دروغ بودن آن انجام مى شود و با گناه همراه باشد حنث- ناميده شده، مى گويند:
حنث فى يمينه در وقتى كه سوگند خورنده به سوگندش وفا نمى كند.
و همچنين بلوغ سنّى را هم كه انسان مرتكب كارهايى بر خلاف كارهاى قبل از بلوغ خويش مى شود- حنث- مى نامند و مى گويند:
بلغ فلان الحنث- او به سنّ گناه رسيد، امّا:
متحنّث- كسى است كه از گناه دورى مى كند و خواهش نفس خويش را مى شكند مثل- متحرّج و متأثّم- يعنى دور شونده از گناه (باب تفعل اين واژه ها معنى عكس باب ثلاثى دارد- حرج، اثم، جحد و حنث همگى در باب تفعّل معنى غير از ثلاثى دارد).
و سپاس و دعا تفسير نموده، پس، حنان- رزق و رحمت و بركت و وقار است. (المحكم 2/ 374- لس 13/ 130).
(1) حنين روزى است كه خداوند در قرآن آن را ياد آورى نموده محلّى است نزديك مكّه.
و گفته اند: درّه اى است در جانب طائف، واقدى گفته است ميان حنين و مكّه سه شب راه است و تقريبا ده و چند ميل فاصله است.
و شيخ طبرسى در مجمع البيان مى نويسد: با اينكه مسلمين تعدادشان كم بود ولى وعده خدايى به آنها رسيد و پيروز شدند در حالى كه از كثرت سپاهيان كفر بيم داشتند و در شگفت بودند كه گروهى از شدّت رعب پشت به كفّار كردند كه در آن حالت بر مؤمنين و پيامبر (ص) آرامش حاصل شد و چنان كه قرآن مى گويد با سپاهيانى كه ديده نمى شدند كفّار منهزم شدند.
فتح حنين بعد از فتح مكّه اتّفاق افتاده. پرچمدار جنگ حنين، علىّ بن أبي طالب بوده كه پرچم بزرگى در دست داشته كه در جنگ با كمال شجاعت ايستادگى كرد تا مسلمين پيروز شدند و عبارتى ادبى كه به گفته مفسّرين و ادباى عرب عاليترين تعبير تشبيهى است در آن جنگ پيامبر (ص) فرموده:
(الآن حمى الوطيس) اكنون كارزار جنگ گرم شد. (معجم البلدان ج 2- مجمع البيان 5/ 17)
.)
خداى تعالى گويد: (لَدَى الْحَناجِرِ كاظِمِينَ- 40/ غافر).
و (بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ- 10/ احزاب).
حناجر- جمع- حنجره- است يعنى سر حلقوم يا بن زبان و ميان سرخ گلو است.
خداى تعالى گويد: (أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ- 69/ هود) يعنى گوساله اى كه ميان دو سنگ داغ، سرخ و كباب شده (مربوط به پذيرايى ابراهيم (ع) از ميهمانان پروردگار خويش است كه پس از اداى سلام مى گويد- (فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ 69/ هود).
گوشت گوساله اى را براى اينكه لزجى و ليزيش برود بر سنگ داغ بريان مى كنند و مى نهند و لذا مى گويند:
حنذت الفرس- كه دو سه گشت و دور، اسب را مى گردانى سپس بر پشتش نمد زين مى نهى و در آفتابش مى بندى تا عرق كند و آن اسب را محنوذ و حنيذ گويند.
حنذتنا الشّمس- خورشيد ما را خيس عرق كرد و چون- حنذ- به معنى بيرون آمدن تدريجى آب از بدن است لذا مى گويند:
أحنذ- يعنى كم كم و قطره قطره به آن نوشابه اضافه كن، مثل قطره قطره خارج شدن عرق از بدن.
حنيذ اسبى است كه عرق كرده.
الحنف، برگشتن از گمراهى به استقامت و راه مستقيم.
الجنف- بر خلاف آن است يعنى برگشتن از راه راست به گمراهى.
حنيف- ميل كننده به هدايت و راه راست.
خداى عزّ و جلّ گويد: (قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً- 120/ نحل) و (حَنِيفاً مُسْلِماً- 67/ عمران).
جمع حنيف- حنفاء- است و آيه (وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ حُنَفاءَ لِلَّهِ (1) 30 و 31 حج).
تحنّف فلان يعنى قصد و اراده راه راست و حق نمود.
أحنف- هم كسى است كه دو پايش نامتعادل است.
حنيف- اعراب قبل از اسلام هر كسى را كه زيارت حج مى رفت و ختنه مى شد
(1) شيخ طريحى مى نويسد: الحنيف، المسلم، لأنّه يحنف اى تحرّى الدّين المستقيم: حنيف همان
حنيف مى ناميدند، يعنى بر دين ابراهيم است.
مسلمان است زيرا از بتان دورى كرده و قصد و اراده دين مستقيم نموده، و از همين معنى است كه گفته اند: دين محمّد حنيف اى مستقيم لا عوج فيه، يعنى دينى كه پيامبر (ص) ابلاغ كرده است پاك، و مستقيم و بدون گمراهى و كجى است.
اعراب به كسى حنيف مى گفتند كه بر آئين ابراهيم بوده و پيامبر (ص) فرمود:
(بعثت بالحنيفة السّمحة السّهلة) يعنى بر دين مستقيمى كه از باطل به حقّ مى رساند و سماحت و سهولت يعنى گذشت و آسان گيرى در آن هست مبعوث شدم.
حنفاء هم مسلمين و مؤمنين هستند كه به تمام پيامبران همچون مسلمانان ايمان دارند و از همه اديان به سوى اسلام مى گرائيدند و در حديث قدسى آمده است كه:
(خلقت عبادى حنفاء) يعنى بندگانم را آماده براى پذيرش حقّ آفريدم و اين همان معنى (كلّ مولود يولد على الفطره) است.
ابو جعفر محمّد بن حسن طوسى صاحب تفسير تبيان مى نويسد:
حنيف مسلمانى است كه به سوى قبله (بيت الحرام) روى مى آورد و (كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً- 67/ عمران).
و گفته اند هر كسى كه به امر خداى اسلام مى آورد و آن را مى پذيرد و در چيز ديگرى غير از اسلام تمايل ندارد حنيف است.
در دايره المعارف اسلامى پس از بحث مفصّل ريشه اى و تاريخى، واژه حنيف چنين نوشته شده: و يمكن ان ترجح ان كلمة حنيف كانت حتّى قبل عهده تدلّ على القوم الّذين رفضوا النّصرانيّة و اليهوديّة:
يعنى: نظرى كه ممكن است ترجيح دهيم اين است كه واژه حنيف در گذشته هاى دور بر كسانى كه نصرانيّت و يهوديّت را ردّ مى كردند دلالت مى كرده و از آئين اوليّه حنيفيّه كه به فطرت نزديكتر و وسيعتر بوده متأثّر شده اند. ابو الحسن علىّ بن حسين مسعودى صاحب تاريخ مروج الذّهب در كتاب التّنبية و الاشراف مى نويسد قبل از نصرانيّت و دين مسيح صابئين را حنفاء مى گفتند و چهل زمامدار داشتند و آنها از روميان هستند كه قبل از ظهور حضرت عيسى بر دين حنيف بودند. (الصّابئون المسمّون بالحنفاء قبل النّصرانيّة) و هذه كلمه سريانيّة عرّبت و انّما هى حنيفوا- يعنى: واژه حنيف سريانى است كه معرب شده. اكثر لغت نويسان نيز از قول ابو زيد انصارى نقل كرده اند كه- الحنيف: المستقيم، و شعر زير را استشهاد كرده اند:
تعلم ان سيهديكم الينا طريق لا يجور بكم حنيف
يعنى: بدان كه به زودى راه و آئين حنيفى كه كجى و ستمى برايتان ندارد شما را به سوى ما هدايت خواهد كرد.
ابن دريد مى نويسد: ابو حاتم سجستانى از اصمعى پرسيد حنيف در جاهليّت چگونه شناخته مى شد پاسخ داد هر كه از دين نصارى عدول مى كرد او را حنيف- مى گفتند.
و بار ديگر گفت: كسى كه حجّ كعبه بجا مى آورد حنيف بود (كلّ من حجّ البيت و هم حنيف).
أحنف- را به فال نيك مگيرند و نيز هر ميل و كجى را به طور استعاره- أحنف- گويند.
الحنك، چانه و زير زنخ انسان و حيوان.
منقار كلاغ را نيز- حنك- گفته اند براى اينكه منقار در حيوان مثل چانه براى انسان است، در مثل گويند:
أسود مثل حنك الغراب و حلك الغراب- يعنى از منقار و پرهاى كلاغ سياهتر، پس- حنكه منقار سياه و حلكه- سياهى پر اوست.
و در آيه (لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا- 62/ اسراء) جايز است كه اين سخن شيطان
حديث مجمع البحرين كه ذكر شد در طبقات ابن سعد نيز آمده است امّا با استفاده و الهام از آيات قرآن من جمله آيه 67/ آل عمران در مورد معرّفى دين ابراهيم آمده است كه (ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً- 67/ آل عمران).
و در آيه 125/ نساء، بهترين دين را ايمان و نيكوكارى و پيروى از كيش حنيف ابراهيم ذكر مى كند و به پيامبر (ص) كه البته به تبع او كه خطاب به ساير پيروان قرآن است مى گويد:
دين استوار و حقّ يعنى قيّم و مستقيم اين است كه (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ- 125/ نساء).
پس اسلام قيّم و مستقيم دينى است كه پيروان او از بتها گسسته و به خدا و خلق پيوسته اند كه به روش ابراهيم بوده و بر وجود اللّه و حقيقت معاد ايمان قلبى و استدلالى همچون ابراهيم يافته باشند، و ازهرى نيز همان نظر راغب رحمه اللّه را از قول اخفش كه در متن آمده است يعنى در جاهليّت هر كه ختنه شده بود و حجّ خانه خدا مى كرده- حنيف- مى ناميدند نوشته و بعد مى گويد: اعراب در جاهليّت فقط دو عمل را از آئين ابراهيم بجاى مى آوردند.
و از آيه (حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ- 31/ حجّ) فهميده مى شود كه حنفاء پيروان حضرت ابراهيم مشرك نبوده اند بلكه بر روش توحيدى ابراهيم بوده و صابئينى كه مسعودى نام مى برد مربوط به زمان ظهور ابراهيم است كه در قرآن هم به آن اشاره شده.
زمخشرى هم شعرى را كه حاوى تمام معانى حنيف است آورده كه:
و لكنّا خلقنا اذ خلقنا حنيفا ديننا عن كلّ دين
يعنى همه معانى ذكر شده در بالا.
ابن سيده مى گويد: الدّين الحنيف: الاسلام، و الحنفيّه: ملّة الاسلام، يعنى دين حنيف همان اسلام و حنفيّه ملّت اسلام است.
(التّنبية و الاشراف/ 106 و 6- دايرة المعارف/ ج 8 ص 126- مجمع البحرين/ ج 5 ص 41- جمهرة اللّغة ج 2 ص 178- لس ج 9 ص 57- تهذيب اللّغة/ ج 5 ص 110- تبيان 1/ 479 و 480- كشّاف/ ج 1 ص 194- المحكم 3/ 291- مقاييس اللّغة 2/ 111- زمخشرى/ اساس البلاغة ص 202).
در باره انسانها به اين معنى باشد كه گفته اند: حنكت الدّابّة- يعنى دهان و گردنش را با لگام و طناب بستم، و اين معنى همان است كه مى گويى- لألجمنّ فلانا و لأرسننّه- كه بطور استعاره يعنى فلانى را لگام زدم و دهانش را بستم، باشد و يا اينكه در معنى احتنك الجراد الأرض- يعنى ملخ گياه زمين را خورد، چون ملخها با دهانشان بر زمين مستولى مى شوند و گياهانش را مى خورند و قطع مى كنند پس آيه فوق هم به اين معنى است كه شيطان مى گويد بر انسانها مستولى و چيره مى شوم (1) مانند استيلاى ملخها بر گياهان و بستن دهانه و گردن حيوانات.
فلان حنّكه الدّهر يعنى روزگار او را با تجربه كرد و آزمود مثل: نجره آن را ساخت تراشيد.
فرع سنّه و افترّه- يعنى دندان حيوان را براى آزمايش شماره كرد و بوئيد.
اينها از عباراتى است كه به صورت استعاره در آزمودن و تجربه بكار مى روند.
الحوب يعنى گناه، خداى عزّ و جلّ گويد: (إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبِيراً- 2/ نساء)- الحوب- مصدر همان است، روايت شده كه (طلاق أمّ أيّوب حوب (2)-).
ناميدن گناه به واژه- حوب- براى راندن و زجر است، چنان كه گويند:
حاب حوبا و حوبا و حيابة- كه اصل فعلش همان- حوب- است كه در موقع راندن شتر با سختى بكار مى رود، و عبارت، يتحوّب من كذا: يعنى از آن گناه توبه كرد.
(1) فرّاء مى گويد: لاستولين عليهم الّا قليلا- يعنى بر همه شان مسلّط مى شوم مگر اندكى، و الّا قليلا يعنى المعصومين.
بديهى است به گفته امام صادق (ع) ده بار در روز از خدا طلب راه مستقيم يا ثبات و پايدارى در آن راه خواستن، و گفتن- اهدنا الصّراط المستقيم، راز و سرّش همين وساوس دائمى شيطانى است كه بايستى گفت: (أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ- مؤمنون/ 97 و 98) و گر نه دامهايى كه هوسها و شيطان نفس در سر راه انسانها مى گسترد جز با هوشيارى و ياد خدا و پيوستن به او راه ديگرى براى نيفتادن در آن دامها نيست.
(2) اين روايت را در باره مادر ايّوب، همسر ابو ايّوب انصارى كه از اصحاب فداكار پيامبر (ص) است نقل نموده اند، همسرش زن پاكدامن و مصلح در دين اسلام بوده كه به عللى ابو ايّوب مى خواسته او را طلاق بدهد و لذا پيامبر (ص) در باره اش مى فرمايد: طلاق دادن او براى ابو ايّوب دردآور و گناه است.
الحق اللّه به الحوبه (1)- يعنى خدا او را نيازمند ساخت و مسكنتش رساند كه حقيقتش نياز و مسكنتى است كه صاحبش را به گناه وا مى دارد.
مى گويد: بات فلان بحيبة سوء- يعنى شب را به حالت بدى گذراند و نيز:
الحوباء- يعنى نفس، و حقيقتش نفسى است كه مرتكب گناه مى شود كه وصفش را خداى تعالى چنين فرموده:
(إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ- يوسف/ 53).
خداى تعالى گويد: (نَسِيا حُوتَهُما- كهف/ 61) (ماهى خويش را فراموش كردند).
(فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ- صافات/ 142) (آن ماهى او را فرو برد و خورد).
حوت- ماهى عظيم و بزرگى است، آيه (إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً- اعراف/ 163) يعنى وقتى كه ماهيانشان در شنبه ها بر روى آب روان بودند و مى آمدند،
(1) عبارت فوق كه غير مستقيم گناه افراد را در اثر مسكنت و نياز آن هم از جانب خداى و در آن عبارت عاميانه بيان شده، يكى از سخنان بى دليل و بى اساس جبريّون و اشاعره است كه اصرار دارند از انسان سلب اراده كنند نيز ستمگران و گناهكاران را به گونه اى تبرئه و اعمالشان را توجيه نمايند بدون اينكه هزاران استثناء را همانند أبو ذرهاى تاريخ در نظر بگيرند كه با تمام مسكنت و نياز شاخص پرهيزكارى و حقّ خواهى بوده اند چنان عقيده اى جبرى و بى پايه همواره مناسب حال خلفاى جور پيشه و مردان عيّاش و مى خواره بوده كه شعرايى هم مانند- اخطل و ابو نؤاس با همان مهملات بر خوان جبّاران ريزه خوارى مى كردند و به حقيقت اگر اشعريها و قدريها در تاريخ اسلام نمى بودند شكوفايى عملى اسلام با حوادثى مانند- محنّه- و بحثهاى متعصّبانه ظالم پسند آلوده و متشنّج نمى گشت و ظلم و ستم براى هميشه محكوم مى شد و ديگر يزيد با استدلال جاهلانه آيات قرآن را به طور مجرّد معنى نمى كرد كه خود را محقّ و حسين بن على (ع) را به مسكنت معرّفى كند. امّا افسوس كه همين ضرب المثلها و اصطلاحات عاميانه و احيانا شعارهايى مأيوس كننده و كج انديشانه كه نمونه اش رباعيّات منسوب به خيّام است رواج يافته گر چه آن رباعيّات هم ترجمه بد انديشيهاى بعضى از شعراى بى تقوى است و امروز در كشورهاى اسلامى اين آواز خوانها و مطرب و ميخواره ها و دلقكها و ستمگران به وجود نمى آمدند بلكه به حقيقت توجّه مى شد كه خداى مى گويد:
(وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ- يونس/ 101) خداوند، به بندگان ستم نمى كند بلكه اين مردمند كه خود ستمگرند و (إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً و (وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً- كهف/ 49). پس عبارت- الحقّ اللّه به الحوبه- از اساس غلط است.
حيتان- جمع- حوت- است.
حاوتنى فلان- او مرا همچون ماهى در آب، فريب داد.
خداى عزّ و جلّ گويد: (ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ- ق/ 19) آن همان چيزى است كه تو از آن عدول مى كردى و مى گريختى.
عبارت است از جاى نامعلوم و مبهم و با جمله اى كه بعدش مى آيد تشريح مى شود و آن را معيّن مى كند.
مثل آيات: (وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ- 144/ بقره) يعنى از جائى كه بوديد.
(وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ- 149/ بقره) از جايى كه خارج شدى يا از زمانى كه خارج شدى.
الحوذ يعنى رفتن شتربان از پشت سر و دنبال شتران، و راندن آنها با زجر و سختى، گفته اند:
حاذ الإبل يحوذها- يعنى او را بسختى راند و حركت داد.
در آيه (اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ- 19/ مجادله) يعنى شيطان با استيلاء و چيرگى آنها را راند (قسمتى از آيه اين است كه مى گويد- فانساهم ذكر اللّه- يعنى ياد خدا را برايشان فراموشى داد، اولئك حزب الشّيطان ألا انّ حزب الشّيطان هم الخاسرون، پس چنان كسانى كه ذكر خدا را فراموش كرده اند حزب شيطانند و در زيانكارى هستند و نوميدند، شيطان بر آن چيره است و قافله سالارشان) و يا اينكه معنى فوق در آيه (اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ- 19/ مجادله) از عباراتى است كه مى گويند استحوذ العير على الأتان يعنى شتر فحل و نرينه بر پشت مادينه چيره شده، گفته مى شود:
واژه- استحاذ- از نظر قياس صحيح است كه از- حاذ، يحوذ، استحاذ- استحوذ باشد، استعاره اين واژه در معنى- اقتعده الشّيطان و ارتكبه- است يعنى شيطان او را بر نشاند و از كار انداخت، أحوذىّ- هم يعنى سبك رو و با مهارت كه از حوذ- يعنى راندن گرفته شده.
الحور يعنى تردد يا از نظر فكر و انديشه و يا با لذّات.
خداى عزّ و جلّ گويد:
(إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ يَحُورَ- 14/ انشقاق) يعنى او پنداشت كه بعد از مرگ برانگيخته و مبعوث نخواهد شد. و هرگز به حيات باز نمى گردد و اين معنى مثل مفهوم آيه (زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ لَنْ يُبْعَثُوا قُلْ بَلى وَ رَبِّي لَتُبْعَثُنَّ- 7/ تغابن).
(كفّار پندارند كه هرگز پس از مرگ مبعوث نمى شوند بگو چرا سوگند به پروردگارم كه بطور قطع برانگيخته خواهيد شد).
حار الماء فى الغدير- آب در آبگير و حوض داخل و خارج شد.
حار فى أمره- در كارش متحيّر و سرگردان شد، و از اين معنى واژه محور- است.
محور- يعنى چوبى كه چرخ چاه بر آن قرار دارد و مى چرخد، و از اين نظر گفته شده:
سير السّوانى أبدا لا ينقطع (1) (يعنى سير و سفر شتر آبكش يا اسب طاحونه هرگز بانتهاء نمى رسد).
محارة الأذن- بن ظاهر و خارج گوش كه تشبيهى است به:
محارة الماء- يعنى راه ورود و خروج آب و هوا كه از راه دهان و گوش با صداى نفس رفت و آمد دارد.
القوم فى حوار- آن مردم در حال نقصان و رفت و آمدند.
نعوذ باللّه من الحور بعد الكور- از نقصان و دو دلى بعد شروع كار بخداى پناه مى بريم يعنى از كم شدن حال و نيروى كار بعد از فزونى و آمادگى، مى گويند:
حار بعد ما كان- يعنى بعد از ثابت بودن حيران شد.
(1) اين ضرب المثل كه بصورت (سير السّوانى سفر لا ينقطع) نيز گفته شده همان اسب طاحونه و شتر طاحونه است كه در ادبيّات فارسى بنام، اسب عصّار- معروفست اينست كه چشمان حيوان را مى بندند و آن را براى گردش سنگ و چرخ روغن كشى از دانه هاى روغنى مثل كنجد در فضائى به گردش دورانى وا مى دارند كه از صبح تا شام فقط حيوان يكدايره را براى چرخاندن سنگ آسيا دور مى زند همينكه شب چشمش را باز مى كنند و مى بينند در جاى خودش قرار دارد و به مقصد نرسيده.
(مُحاوَرَة) و حوار- ردّ و بدل شدن سخن يا جواب دادن و پاسخ دادن و پاسخ شنيدن است، و از اين معنى است مصدر تحاور.
خداى تعالى گويد: (وَ اللَّهُ يَسْمَعُ تَحاوُرَكُما- 1/ مجادله) و عبارت:
كلّمته فما رجع إلى حوار أو حوير أو محورة- با او سخن گفتم پاسخ و جواب سخن را نداد. (برنگرداند).
خداى تعالى گويد: ( (حُورٌ) مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيامِ- 72/ الرّحمن) و (حُورٌ عِينٌ- 22/ واقعه)- حور- جمع- حوراء و أحور است.
الحور- يعنى كم بودن سپيدى چشم نسبت بسياهى آن (سياه چشم).
أحورت عينه- براى توجيه نهايت زيبائى و خوبى چشم بكار مى رود.
حوّرت الشّيئ- آن چيز را سپيد و گرد مدّور كردم و از اين جهت نان را- الحوّار- گويند.
(حواريّون): ياران حضرت عيسى بودند كه گفته شده گازر يا شكارچى بودند.
قيل: كانوا قصّارين (1) و قيل كانوا صيّادين.
بعضى از علماء گفته اند: علّت ناميدن آنها به (حواريّون) براى اين است كه حواريون با رسانيدن فوائد دين و علم به نفوس و جانهاى مردم آنها را پاك و تطهير مى نمودند و اين همان عمل تطهير است كه در آيه (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً- 33/ احزاب) بآن اشاره شده است.
و همچنين گفته اند: كه بصورت تشبيه و تمثيل آنها را- قصّارين- يعنى پاك كنندگان جامه ها- ناميده اند و از معنى- قصّار- به جامه شوى تصوّر مى شود كه قصّار به حقايق كار زيركانه متداول ميان مردم شناخت ويژه اى ندارد و
(1) گازر عربى آن قصار و معرّب از فارسى است، غرائب اللّغه 241 يعنى جامه شوى و كسى كه لباسها يا فرشهاى ديگران را شستشو مى كند و مزد مى گيرد و امروز هم بصورت لباسشوئى ها و فرش شوئى ها معروفند.
سعدى گويد:
تو پاك باش و مداراى برادر از كس باك زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ
و در باره صفت و كار صيّاد بودن نيز نسبت به حواريون از اين جهت است كه نفوس و جانهاى مردم را از حيرت و سرگردانى به سوى حقّ راهنمائى مى كردند.
پيامبر (ص) فرمود: (الزّبير ابن عمّتى و حوارىّ).
و نيز فرمود: (لكلّ نبىّ حوارىّ و حوارىّ الزّبير).
كه منظور تشبيهى بيارى كردن آنهاست كه به- حوار- تشبيه شده است، چنانكه گفت:
(مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ، قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ- 52/ آل عمران).
الحاجة إلى الشّيئ- يعنى نياز به چيزى با علاقه بآن چيز.
جمع حاجة- حاجات و حوائج- است و فعل آن- حاج، يحوج احتاج است.
خداى تعالى گويد: (إِلَّا حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها- 68/ يوسف).
يعنى: (مگر آن نيازى كه در دل يعقوب بود، خواست كه بر آورده شود).
و آيه (حاجَةً مِمَّا أُوتُوا- 9/ حشر).
حوجاء- يعنى حاجت و نياز.
حاج- ترنجبين و نوعى گياه خاردار (جمع حاج- معنى: ترنجبين- حاجة- ولى- حاجّ- در معنى حجّ كننده، جمعش حجّاج حجيج و حجّ- است).
حار، يحار، حيرة، اسم فاعلش- حائر و حيران- و فعل ديگر- تحيّر و استحار- است، يعنى افسوس خوردن و دو دل شدن در كار و سرگردانى.
خداى تعالى گويد: (كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطِينُ فِي الْأَرْضِ حَيْرانَ- 71/ انعام).
يعنى: (همچون كسى كه شياطين او را در زمين از راه برگرداند تا حيران بماند).
و نيز- حائر- جائيكه آبش فراوان امّا راكد است.
شاعر گويد: و استحار شبابها (1)، يعنى كامل شدن و رسيدن بسنّ بلوغ و
(1) نام شاعر ابو دويب است كه شعرش در ديوان هذلين آمده مى گويد:
ثلاثة احوال فلمّا تجرّمت الينا بسوء و استحار شبابها
ابن منظور- ثلاثه اعوام- ضبط كرده كه در همان معنى است يعنى سه سال گذراندم تا بهنگام
جوانى، زيرا در آن حالت طبيعتا تحير و سرگردانى هست.
حيره (1)- هم مكانى است كه مى گويند: بخاطر فراوان بودن و جمع بودن آب در آنجا اينطور ناميده شده.
حزت الشّيئ أحوزه حوزا و حمى حوزته- يعنى آنرا جمع كردم، و جمع كرد.
تحوّزت الحيّة و تحيّزت- يعنى آن مار خود را حلقه وار جمع كرد. و چنبره زد.
(از حروف استثناء است) خداى تعالى گويد: (وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ- 31/ يوسف) يعنى دور باد از او. ابو عبيده گفته است حاش منزّه كردن و استثناء نمودن است.
ابو على فسوى رحمه اللّه گويد: حاش- اسم نيست و فعل است زيرا (حرف جرّ) بر حرف جرّ داخل نمى شود (يعنى- حاش- در آيه بر (ل) حرف جرّ داخل شده) و حرف هم نيست زيرا حرف در موقعى كه مضاعف نباشد (يعنى تكرار
جرم و گناه يعنى بحدّ نهائى جوانى و بلوغ رسيده بود. (المحكم 3/ 334- مقاييس اللّغه 2/ 123- لس 4/ 234).
(1) شهرى است در سه ميلى كوفه در جائى كه به شهر نجف مشهور است و قصر معروف خورنق در نزديكى آن است حيره مسكن ملوك عرب در جاهليّت بوده علّت ناميدن آن مكان باين اسم اينستكه تبّع اكبر همينكه لشكريانش بآن مكان رسيد راهنماى لشگر را گم كرد و متحيّر و سرگردان شدند لذا آنجا را حيره گفتند. و هشام بن محمّد گفته است آغاز نزول عرب بسرزمين عراق و سكونتشان در همين حيره و انبار بوده و بگفته ياقوت دانشمندانى معروف و محدثّينى از حيره برخاسته اند. (معجم البلدان 2/ 339). [...]
(2) قسمتى از آيه مربوط بقتال و جنگ است كه مى گويد: اى مؤمنين اگر هجوم كفّار را ديديد و با آنان برخورد كرديد نترسيد و بدشمنان پشت نكنيد و روى از نبرد برنگردانيد مگر براى تأمين ساز و برگ جنگى و پيوستن به ياران مؤمنان و گر نه آنها كه پشت بدشمن مى كنند گرفتار خشم خدا خواهند شد و بازگشتشان دوزخ است كه بد جايگاهى است بدانيد كه خداوند يارتان است و همانند جنگ بدر در صورت پايداريتان شما را يارى، و دشمن را شكست خواهيد داد. (إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ- 16 و 15/ انفال) اللّه شنوايى داناست.
نشود) چيزى از آن كم نمى شود.
امّا در اين واژه تو مى گويى- حاش و حاشى (و فقط اسماء و افعال هستند كه حروفشان كم مى شود).
عدّه اى هم واژه حاش را اصل و از ريشه خودش مى دانند يعنى از لفظ حوش- بمعنى وحش كه همان جانور وحشى است، و از اين معنى عبارت:
وحشىّ الكلام- يعنى سخن نامأنوس يا غريب و پيچيده است، و نيز گفته شده- حوش- يعنى پريان مذكّر كه عبارت:
وحشة الصّيد- يعنى ترس و گريز پائى شكار به آن نسبت داده شده.
أحشته- باطراف شكار رفتى براى اين او را بسوى دام برگردانى.
احتوشوه و تحوّشوه- يعنى باطرافش رفت.
حوش- از يك طرف غذا خوردن است، كه بعضى واژه- حوش را در اين معنى مقلوب- حشى- كه از حاشية- است مى دانند.
گفته شده: و ما أحاشى من الأقوام من أحد (1).
يعنى: از هيچيك آن قوم كناره نمى گيرم گويى كه مى گويد نمى گذارد كه كسى مرا از آنها استثناء كند و جدا بداند كه نشانه برترى من بر او باشد.
شاعر گويد:
و لا يتحشّى الفحل إن أعرضت به لا يمنع المرباع منه فصيلها (2)
خداى تعالى گويد: (هَلْ مِنْ مَحِيصٍ- 36/ ق) و (ما لَنا مِنْ مَحِيصٍ- 21/ ابراهيم).
(1) مصراع فوق از نابغه ذبيانى و مصراع اوّل اين است:
و لا ارى فاعلا فى النّاس شبّهه يعنى: كسى را در مردم نديدم كه شبيه او باشد، ابو العبّاس مبرّد:
باستثناء همين شعر نابغه لفظ حاشى را فعل مى داند و مى گويد و گر نه صرف نمى شد و شاعر- احاشى- نمى گفت.
(2) شعر از باهلى است مى گويد: اگر شتر فحل را مادينه ها برسد استثناء نمى كند و از رسيدن نوزاد كوچك هم بمادرش مانع نمى شود.
اصل اين واژه از- حيص بيص (1) يعنى شدّت و سختى گرفته شده است.
حاص عن الحقّ يحيص- يعنى از حقّ دور و منحرف شد و به سختى و ناروا رسيد، و امّا:
از- حوص- يعنى دوختن چرم و پارچه، عبارت:
حصيت عين الصّفر- چشمم را به شاهين دوختم، است.
خونى كه در وقت و حالتى مخصوص از رحم خارج مى شود.
براى اينكه مصدر اينگونه فعل بر وزن- مفعل مى آيد مثل معاش و معاد. و محيض هم يعنى وقت و مكان و خروج خون.
شاعر گويد: لا يستطيع بها القراد مقيلا.
يعنى جايى براى قيلوله و خواب نيمروز و استراحت يافت نمى شود. هر چند كه گفته اند- مقيل مصدر است، و گفته شده:
ما فى برّك مكيل و مكال- يعنى در گندمت وزن و پيمايش نيست.
الحايط، ديوارى كه مكانى را محدود و احاطه مى كند، احاطه دو وجه دارد:
اوّل- احاطه در اجسام، مثل- أحطت بمكان كذا- آن مكان را احاطه كردم
(1) حيص و بيص يكى از دانشمندان قرن 6 هجرى است، فقيهى شافعى و اديبى است شاعر و ماهر در اكثر علوم متداوله زمان خودش، در روضات الجنّات نوشته شده كه حيص و بيص از شعراى اماميّه بوده امّا قاضى ابن خلكان او را شافعى مى داند در شرح حالش نقل كرده از قول شيخ نصر اللّه بن مجلى كه از ثقات اهل سنّت و جماعت است كه مى گويد:
حضرت على (ع) را در خواب ديدم و گفتم يا امير المؤمنين مكّه را فتح مى كنيد و باز هم طرف ابو سفيان را رعايت كرده خانه اش را جاى امن قرار داده ايد امّا در روز عاشورا نسبت بفرزندت حسين (ع) چه ها كه نكردند آنحضرت باو گفته آيا اشعار- حيص و بيص- را كه در اين معنى گفته نشنيده اى گفتم نه فرمود آنها را از او استماع كن بيدار شدم بخانه حيص و بيص شتافتم و گفت اين اشعار را در همان شب سروده است:
ملكنا فكان العفو مناسجية فلمّا ملكتم سال بالدّم ابطح
علّت ناميدن او بحيص و بيص اينست كه روزى مردمان را در حركت و اضطراب ديد و گفت- ما للنّاس فى حيص و بيص.
يعنى: چه شده كه مردم در اضطرابند، و اين لقب روى او باقى ماند، نامش سعد بن محمّد بن سعد بن سيفى است وفاتش 574، (ريحانة الادب ج 1 ص 365 و معجم الادبا و 4/ 233 ياقوت).
و پوشاندم، يا احاطه- در معنى حفظ كردن است مثل آيه (إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ- 54/ فصّلت) يعنى حافظ و نگهدارنده از جمع جهات.
و نيز- احاطه- در منع و ممانعت هم بكار مى رود مثل آيه (إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ- 66/ يوسف) يعنى مگر اينكه شما را مانع شوند.
و آيه (أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ- 81/ بقره) پس اين معنى رساترين معنى در استعاره اين واژه است زيرا انسان اگر گناهى مرتكب شد و به آن ادامه داد او را بگناهى بزرگتر از گناه قبل است مى كشاند و پيوسته گناهانى بزرگتر انجام مى دهد تا بر دلش مهر زده شود و پس از آن امكان رهائى و خروج از فرو رفتن بيشتر در گناه برايش فراهم نمى شود.
احتياط- بكار بردن چيزى است كه حفظ و نگهدارى در آن هست.
دوّم- احاطه در علم و دانش، مثل آيات (أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً- 12/ طلاق).
و (إِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ- 120/ آل عمران) و (إِنَّ رَبِّي بِما تَعْمَلُونَ مُحِيطٌ- 29/ هود).
احاطه علمى به چيزى در اين است كه تو وجود و جسم و كيفيّت و غرض و مقصود آن چيز و ايجاد آنچه را كه با اوست و از اوست بشناسى و بدانى، و اينچنين علم و دانشى نيست مگر براى خداى تعالى:
خداى عزّ و جلّ گويد: (بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ- 39/ يونس) (بلكه چيزى را كه با آن احاطه علمى ندارند تكذيب كردند). كه در اين آيه چنان علمى را از آنها نفى مى كند، و باز در آيه ديگر آنكه يار و همراه موسى بود، گفت:
(وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً- 68/ كهف) كه تشبيهى و هشدارى است بر اينكه صبر و بردبارى كامل بعد از احاطه علمى بچيزى واقع مى شود و پيش مى آيد و اينچنين امرى دشوار است مگر بفيض الهى.
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ- 22/ يونس) و اين احاطه با قدرت و توانائى است و همچنين آيه (وَ أُخْرى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْها قَدْ أَحاطَ اللَّهُ بِها- 21/ فتح) يعنى:
(و آن چيز ديگرى كه بر آن توانائى نداشتند، خداوند بر آنها احاطه دارد،
اشاره به بيعت با پيامبر (ص) و حمايت خداوند در جنگ بدر است). و بر اين اساس آيه (إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ مُحِيطٍ- 84/ هود).
يعنى: (از روزى كه عذاب بر شما محيط خواهد بود بيم دارم).
الحيف يعنى انحراف در حكم و امر، و تمايل به يكى از دو سوى، خداى تعالى گويد: (أَمْ يَخافُونَ أَنْ يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ- 50/ نور). يعنى: مى ترسند كه خداوند در حكمش جور و ستم كند، عبارت:
تحيّفت الشّيئ- يعنى از اطرافش او را گرفتم.
خداى تعالى گويد: (وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ- 8/ هود).
يعنى: (آنچه را كه استهزاء مى كردند بايشان رسيد و آنها را در ميان گرفت).
و آيه (وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ- 43/ فاطر) يعنى: حيله گرى و خدعه كارى نمى رسد و نازل نمى شود مگر به اهلش.
گفته شده اصل- حاق- حقّ است و مقلوب شده مانند- زلّ و زال، و آيه (فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ- 36/ بقره) كه- أزالهما- هم خوانده شده و همينطور- ذمّه و ذامه- كه بر همان وزن است يعنى سرزنش كرد.
اصل حول- دگرگونى چيزى و جدا شدن از غير اوست و به اعتبار تغيير و دگرگونى، در معنى اين واژه مى گويند:
حال الشّيئ، يحول، حئولا- آن چيز دگرگون شد.
استحال- آماده تغيير شد و باعتبار معنى دوّم يعنى انفصال و جدا شدن، گفته اند:
حال بينى و بينك كذا- آنچنان ميان من و تو جدائى افتاد.
خداى تعالى گويد: (وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ- 24/ انفال) اشاره بآن چيزى است كه در وصف خداى تعالى گفته شده كه، يقلّب القلوب- به اين معنى كه خداوند در دل انسان چيزى القاء مى كند و مى رساند كه او را از مرادش بسوى چيزى كه حكمت اقتضاء دارد معطوف مى كند (1) و در اين باره گفته اند:
(1) بجاست كه براى تمام تفسير جالب و واقعى راغب رحمه اللّه از آيه فوق اشاره اى بكلام گهربار
و در آيه (وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ- 54/ سبا) يعنى ميان ايشان و آنچه را كه ميل داشتند حائل شد.
و بعضى در آيه (يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ- 24/ انفال) كه قبلا ذكر شد، گفته اند باين معنى است كه خداوند انسان را به پيرى و فرتوتى از عمر مى رساند و بخودش وا مى گذارد تا جائيكه بعد از آموختن علم ديگر چيزى نمى داند و نمى تواند بياموزد.
حوّلت الشّيئ فتحوّل- يعنى آن را تغيير دادم و دگرگون شد كه يا تغيير بالذّات است و يا با حكم و سخن.
احلت على فلان بالدّين- پرداخت قرضم را بعهده او وا گزاردم.
حوّلت الكتاب- اينست كه تو مطالب يك كتاب را به كتابى ديگر منتقل كنى بدون اينكه مطالب كتاب اوّل را از بين برده باشى.
لو كان ذا حيلة لتحوّل- يعنى اگر چاره اى و راهى داشت دگرگون مى شد.
خداى عزّ و جلّ گويد: (لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلًا- 108/ كهف).
يعنى: (در بهشت جاودانند و انتقال و جابجائى نمى خواهند، و نمى جويند).
حولا- در آيه يعنى جابجائى مكانى و تغيير.
(الحَوْل)- يعنى سال، باعتبار اينكه در طلوع كردنها و غروب كردنها خورشيد و حركت آن سال تجريد مى گردد و منقلب مى شود.
(و اين بهترين معنى است كه براى ناميدن سال به حول از طرف راغب تعبير شده است).
على عليه السّلام بشود كه (عرفت اللّه سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم- 250: ح- خداى سبحان را با شكستن عزيمت ها و قصدها و گشودن گرهها و شكستن آرزوها شناختم.
چنانكه در تاريخ بودند فرعونها و جبّارانى كه شب هنگام در حال مستى و غرور تصميمات شديد و سختى گرفته اند و پگاهان طوفان حوادث آنها را و تصميماتشان را دستخوش دگرگونى عبرت انگيزى نموده است چنانكه عمر و ليث صفّارى پس از اينكه ديد در اسارت، سگى سطل غذايش را برداشت خنديد و گفت: دى وسايل طبعم را دهها شتر حمل مى كرد و امروز سگى آنرا بر مى دارد.
خداى تعالى گويد: (وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ- 233/ بقره).
(مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْراجٍ- 240/ بقره) و از اين معنى عبارات:
حالت السّنة تحول- يعنى سال گرديد و گذشت.
حالت الدّار- يعنى سالها بر خانه گذشت و قديمى شد.
أحالت و أحولت- تغيير ساليانه به آن دست داده، مثل: أعامت و أشهرت- يعنى سال و ماه بر آن گذشت.
أحال فلان بمكان كذا- يك سال در آنجا اقامت گزيد.
حالت النّاقة تحول حيالا- وقتى است كه شتر باردار نمى شود و اين وضع بخاطر تغيير عادت اوست.
(حال)- آن چيزى است كه در انسان و غير انسان از امور و كارهاى متغيّر در نفس و جسم و مال متاع و دستآوردهاى او حاصل مى شود و به او اختصاص مى يابد.
حول- قدرت و نيروئى است كه از اصول سه گانه اى كه ذكر كرديم يعنى 1- جان 2- تن 3- مال، بدست مى آيد.
و از اين معنى عبارت- لا حول و لا قوّة إلّا باللّه- است (يعنى اساس آفرينش و تمام نيروها كه از آن سه اصل است از خداست).
حول الشّيئ- اطراف يا جائى از چيزى كه ممكن است آنچيز بسوى آن گردانده شود و برسد.
خداى عزّ و جلّ گويد: (الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ- 7/ غافر).
الحيلة و الحويلة- يعنى مكر و تزوير در آن چيزى كه در پنهانى دل و خاطر براى رسيدن بحالتى يا چيزى در انسان حاصل مى شود و بيشتر در چيزى است كه در اثر خباثت و پليدى بكار مى رود، گر چه تحقيقا بايستى در آنچه را كه حكمتى در آن هست بكار رود، از اين جهت در وصف خداى عزّ و جلّ گفته شده:
(وَ هُوَ شَدِيدُ (الْمِحالِ)- 13/ رعد) (يعنى انسان نافرمان و گستاخ.
با احساس ضعف و ناتوانى خويش در برابر پديده هاى نيرومند جهان باز هم- يجادلون فى اللّه- با خداى تعالى ستيزه مى كنند، در حالى كه خداوند مكرشان را به مقتضاى حكمت بايشان مى نماياند و بر مى گرداند.
هر كه استيزه كند بر رو فتد آنچنان كو برنخيزد تا ابد
اشاره است به رسيدن او به سويداى دل مردم و پنهانيشان به آنچه كه در آن حكمتى است، بنابراين- محال- بمكر و كيد توصيف شده است امّا نه بصورت ناپسند و مذموم زيرا خداى تعالى از فعل قبيح، پاك و منزّه است.
حيلة- از حول است ولى حرف (و) آن بحرف (ى) تبديل شده است چون حرف ما قبلش مكسور است.
و از اين معانى عبارت- رجل حول- است يعنى مردى حيله گر و سخت گير، و امّا محال- چيزى است كه حالت دو متناقض در آن جمع شده باشد كه البتّه اين امر در سخن و لفظ بيان مى شود نه در وجود خارجى مثل اينكه گفته شود جسم واحدى در دو مكان با يك حالت در آن واحد وجود دارد.
استحال الشّيئ- يعنى آنچيز ناممكن شد كه آن را مستحيل گويند يعنى بصورت محال و ناممكن در آمد.
حولاء- جفت نوزاد و همان مشيمه يا پوستى است كه از آب سبز رنگ محتواى رحم پر است و با نوزاد از رحم مادر بيرون مى آيد.
و لا أفعل كذا ما أرزمت أمّ حائل- حائل:- بچّه شتر مادّه اى است كه نرينه بنظر مى آيد ولى بعد از بدنيا آمدن معلوم مى شود مادّه است معنى عبارت بالا اين است كه: من آن كار را نمى كنم تا وقتى كه مادّه شتر ناله كند و معلوم شود در حال زائيدن است.
(يعنى پس از اطمينان آن را انجام خواهم داد، أرزام- ناله كردن و داد زدن).
سقب- بچّه شتر نر در مقابل مادّه.
واژه حال- در لغت براى صفتى است كه در موصوف بكار مى رود و در
عرف منطقيّون- حال- يعنى كيفيّتى كه بسرعت زايل مى شود مثل حرارت، و سرما و خشكى و رطوبت كه عارضى هستند.
الحين، يعنى وقت رسيدن چيزى و زمان بدست آوردن آن كه معنى آن از نظر حدّ زمانى بهم است و در جمله مخصوص مضاف اليه است.
مثل آيه (وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ- 3/ ص) (زمان گريختن نيست).
كسى كه اين واژه را- حين يعنى (أجل) در معنى زمان و مدّت معيّن بخواند چند وجه دارد:
مثل آيه (وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ- 98/ يونس) (تا زمانى معيّن بهره مندشان كنيم).
1- واژه حين در معنى هر سال، در آيه (تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها- 25/ ابراهيم).
يعنى: هر سال ميوه اش باذن خداى مى رسد.
2- حين در معنى ساعت، در آيه (حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ- 17/ روم).
يعنى: (در ساعتى كه صبح و شام مى كنيد خداى را تسبيح گوئيد).
3- حين در معنى زمان بطور مطلق، در آيات (هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ- 1/ انسان) و (وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ- 88/ ص) (بطور قطع خبرش را بعد از زمانى خواهيد دانست).
واژه- حين- در معنى مطلق زمان بنابر موضوعى و چيزى كه بآن زمان تعلّق دارد تفسير شده است، گفته مى شود- عاملته يعنى در زمانهاى پياپى با او معامله كردم.
أحينت بالمكان- زمانى در آنجا اقامت گزيدم.
حان حين كذا- يعنى وقتش فرا رسيد.
حيّنت الشّيئ- وقتى برايش معيّن كردم، و گاهى نيز واژه حين به زمان مرگ هم تعبير شده است.
الحياة، يعنى زندگى كه بر چند وجه بكار رفته است.
اوّل- حياة- در معنى نيروى رشد دهنده و نموّ دهنده گياهان و حيوان و
لذا گياه را حىّ يعنى نمو كننده گويند.
خداى عزّ و جلّ گويد: (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها- 17/ حديد).
و (وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً- 11/ ق) و (وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ- 30/ انبياء).
دوّم- حياة- در معنى نيروى حسّ كننده و حسّاس، و از همين معنى است كه حيوان- در معنى موجودى با حيات و حسّ كننده است.
خداى تعالى گويد: (وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لَا الْأَمْواتُ- 22/ فاطر) (أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتاً أَحْياءً وَ أَمْواتاً- 26/ مرسلات).
يعنى: (آيا زمينى را پوشانده و در برگيرنده زندگان و مردگان قرار نداده ايم؟).
و آيه: (إِنَّ الَّذِي أَحْياها لَمُحْيِ الْمَوْتى إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ- 39/ فصّلت).
عبارت- إنّ الذّى أحياها- در آيه فوق اشاره اى است به قوّة نامّية- يعنى رو به رويش.
لمحيى الموتى- هم اشاره به نيروى حسّاسه و درك كننده است.
سوّم- حياة- در معنى قوّه و نيروى عمل كننده عاقله.
مثل سخن خداى تعالى در آيه (أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ- 122/ انعام).
و سخن شاعر كه:
و قد ناديت لو اسمعت حيّا و لكن لا حياة لمن تنادى
يعنى: (تو اگر زنده شنوا و عاقلى را ندا دهى مى شنود- ولى كسانى را كه بانگشان دارى حياتى ندارند).
چهارم- حياة در معنى برطرف شدن غم و اندوه، يعنى: (شكوفايى و شادابى پس از اندوه).
شاعر گويد:
ليس من مات فاستراح بميت إنّما الميت ميّت الأحياء
يعنى: (كسى كه از غم و اندوه خلاص شد و مرد براحتى رسيده، و نمرده است، مرده آنست كه از حيات شكوفا و شاداب زندگانى بى بهره است.
و بر اين معنى سخن خداى تعالى است كه: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 169/ آل عمران).
يعنى: بهره مندند و آنطوريكه از اخبار فراوانى كه در باره ارواح شهيدان گفته شده بر مى آيد شهيدان زنده اند و متمتّع از مزاياى حيات.
پنجم- حياة در معنى حيات جاودان اخروى كه با حيات عقلى، و زندگى از روى علم و آگهى دنيا بدست مى آيد.
خداى تعالى گويد: (اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ- 24/ انفال).
يعنى: (زمانى كه شما را بچيزى كه حيات زندگى جاويدان در آن هست دعوت مى كنند بخدا و رسول پاسخ گوئيد).
و آيه (يا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَياتِي- 24/ فجر) يعنى: اى كاش براى حيات پايدار و اخرويم قبلا كارى مى كردم.
مده فرصت از دست گربايدت كه گوى سعادت ز ميدان برى كه فرصت عزيز است چون فوت شد بسى دست حسرت بدندان گزى
ششم- حياة در معنى حياتى كه خداى تعالى با آن توصيف مى شود، زمانى كه او را (هو حىّ) مى گويند پس براى حيات در اين معنى مرگ و موت صحيح نيست و چنان حياتى جز براى خدا نيست.
حياة هم- باعتبار دنيا و آخرت، دو گونه است: حيات دنيا و حيات آخرت.
خداى عزّ و جلّ گويد:
(فَأَمَّا مَنْ طَغى وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا- 38/ نازعات).
و (اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ- 86/ بقره).
و (وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتاعٌ- 26/ رعد).
يعنى: مال و متاع زوال پذير و اعراض دنيايى.
و (وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها- 7/ يونس).
و (وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى حَياةٍ- 96/ بقره) يعنى زندگى دنيا و (وَ إِذْ قالَ
إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى
يعنى: ابراهيم (ع) از خدا مى خواهد، حيات آخرت را كه آفات و آلودگيهاى دنيايى ندارد و باو نشان دهد.
و آيه (وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ- 179/ بقره).
بوسيله قصاص و مجازات كسى را كه در صدد كشتن ديگران بر مى آيد باز مى دارد و از اقدام و ارتكاب بآن عمل بر مى گرداند و در اين عمل يعنى قصاص، حيات و زندگى مردم تأمين مى شود.
خدا عزّ و جلّ گويد: (وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً- 32/ مائده).
يعنى كسيكه نفسى را از هلاك نجات دهد، و بر اين معنى آيه ديگر از سخن ابراهيم (ع) با نمرود است كه مى گويد: ابراهيم گفت: (رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ- 258/ بقره). نمرود هم گفت: (قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ (1)- 258/ بقره) يعنى من هم عفو مى كنم و زنده مى ماند.
(حَيَوان)- محلّ قرار و جايگاه حيات كه دو گونه است:
اوّل- حيوانى كه حسّ مى كند و داراى حواسّ است.
دوّم- موجودى كه حيات ابدى دارد، و در آيه زير اينگونه حيات ياد آورى شده است كه:
(إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ- 64/ عنكبوت).
و با عبارت- لهى الحيوان- تنبّه و آگاهى مى دهد بر اينكه حيات حقيقى و سرمدى و جاويد آن است كه فنا و زوال نمى پذيرد و نه اينكه مدّتى باقى و سپس فانى شود.
(1) اينگونه روش را در علم منطق، مغالطة مى گويند كه يك لفظ را از معنى حقيقى خودش منحرف و صورتا در وجهى كه ترديد برانگيز است بكار برند و ديگران را بوهم و خيال بيندازند. حضرت ابراهيم از حياتى كه همان نمرود هم مسخّر اوست و با تپش قلب و ضربان خونش جبرا بسوى فرسايش و مرگ رانده مى شود حرف مى زنند و او به پندار خامش محكوم بمرگى را بخشيدن يعنى آفريدن حيات، او ادامه زندگى او را انجام مى دهد و نه بخشش حياتش را كه خودش هم محاط در او است بهر حال انسانيت صالح با مغالطه گران ناصالح و عوام فريبان جور پيشه هميشه بر خورد ابراهيم وار داشته، و خواهد داشت.
بعضى از زبانشناسان و لغت دانان گفته اند: الحيوان و الحياة در يك معنى است.
و نيز گفته شده- حيوان- آن چيزى است كه داراى حيات و زندگى است و موتان آن چيزى است كه داراى حيات نيست.
(الحَيا)- يعنى باران، زيرا زمين مرده را زنده مى كند و اشاره آيه كه مى گويد (وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ- 30/ انبياء) بر همان معنى است.
و (إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ (يَحْيى - 7/ مريم) ناميدن- يحيى- در آيه به فرزند زكريّا (ع) اشاره به اين است كه- يحيى- را گناهان هلاك نمى كند، چنانكه عدّه زيادى از فرزندان آدم (ع) را گناهان هلاك كرده و مى كند و اين معنى را در نام يحيى بايد در نظر داشت نه مفهومى كه فقط آن پيامبر (ع) به نام شناخته شود زيرا چنين مفهومى كم فايده است.
خداى عزّ و جلّ گويد: (يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ- 19/ روم).
يعنى: انسان را از نطفه خارج مى كند، مرغ را از تخم، و گياه را از زمين، و نطفه را از انسان، در آيات:
(وَ إِذا حُيِّيتُمْ (بِتَحِيَّةٍ) فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها- 86/ نساء).
يعنى: (هر گاه تحيّتتان گفتند و سلامتان كردند به نيكوتر از آن يا همانگونه كه مى گويند پاسخ دهيد).
و آيه (فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ- 61/ نور).
تحيّت اين است كه گفته شود:
حيّاك اللّه- يعنى خداوند حياتمندت گرداند، باقيت دارد حياتت دهد كه نوعى اخبار است و جمله اى است كه بجاى دعا قرار گرفته.
حيّا فلان فلانا تحيّة- تحيّت و زنده باش گفتن است، اصل تحيّت از حيات است و سپس آنچنان خواست و مفاهيمى بصورت دعا هم از رسيدن و داشتن حيات و زندگى خارج نيست و يا اينكه خود سبب حيات است چه در دنيا و چه
در آخرت كه در اين معنى تحيّت و تحيّات گفتن صرفا براى خدا است (التّحيّات للّه).
و آيه (وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ- 49/ بقره) يعنى: زنانتان را باقى مى گذاردند و نمى كشتند.
(حَياء)- خود دارى نفس از زشتيها و ترك زشتيهاست، لذا مى گويند: حيى- كه اسم فاعلش- حىّ- است، استحيا- اسم فاعلش مستحى است.
و نيز گفته شده- يستحى- اسم فاعلش- مستحى- است.
خداى تعالى گويد:
(إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها- 26/ بقره).
(وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ- 53/ احزاب).
روايت شده است كه (إنّ اللّه تعالى يستحى من ذى الشّيبة المسلم أن يعذّبه) استحيا در اين آيات و روايات خوددارى نفس نيست زيرا او منزّه از آن است كه چنين وصف شود، بلكه مراد اينست كه خداوند تعذيب شان نمى كند و لذا روايت شده است كه (إنّ اللّه حىّ) يعنى خداوند، او گذارنده زشتى ها و فاعل نيكى ها است.
الحوايا- جمع حويّة- يعنى روده هاى حيوان و پارچه و نمدى كه كوهان شتر بر آن پوشيده مى شود.
حويّة- اصلش از- حويت كذا حيّا و حواية- است (يعنى آن را پوشاندم).
خداى تعالى گويد: (أَوِ الْحَوايا أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ- 46/ انعام).
يعنى: (يا چربى اطراف روده و يا چربى مغز استخوان كه خوردنش بر يهود حلال بوده).
خداى عزّ و جلّ گويد: (فَجَعَلَهُ غُثاءً أَحْوى 5/ اعلى).
يعنى: سخت سياه رنگ كه اشاره به- الدّرين يعنى علف ريز خشك و سياه است مثل سخن اين شاعر:
و طال حبس بالدرين الأسود يعنى: مدّت ماندن در آن زمين قحطى زده، طولانى شد.
گفته اند: غثاء أحوى- در آيه تقديرش (وَ الَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعى 5/ اعلى) است،
يعنى آنكه علفهاى چراگاه را از زمين بر مى آورد آنرا از سبزى به سياهى مى رساند.
و در تركيب فعلى آن- احووى، احوواء- مثل- ارعوى- است كه گفته شده اين دو مصدر يعنى- احوواء: سياهى مايل به سبزى و- ارعوى: باز ايستادن از زشتى، نظيرى با اين وزن و نمونه اى ديگر در زبان عرب ندارند.
و حوى، حوّة و أحوى و حوى- بكار رفته است.
پايان كتاب الحاء
)
الخبت يعنى زمين سفت و سخت و قابل اطمينان.
أخبت الرّجل قصد رفتن و ماندن آنجا را نمود يا آنجا فرود آمد، مثل: أسهل- يعنى قصد رفتن بزمين نرم و- أنجد قصد رفتن بزمين مرتفع و بلند، سپس مصدر- الإخبات- در معنى نرمخويى و تواضع و فروتنى بكار رفته است.
خداى تعالى گويد: (وَ أَخْبَتُوا إِلى رَبِّهِمْ- 23/ هود) (بپروردگارشان فروتنند).
و آيه: وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ- 34/ حجّ) يعنى فروتنان را مژده ده، و مثل كسانى هستند كه در آيه (لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ- 206/ اعراف) بيان شده اند:
و آيه (فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ- 54/ حجّ) يعنى دلهاشان نرم و خاشع شد.
معنى إخبات- در اينجا نزديك بمعنى- هبوط- است كه خداى فرمايد:
(وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ (1)- 74/ بقرة).
(1) اشاره بآيه اى است كه در آغاز آيه آنها را از قساوت بسنگهاى سخت بلكه سخت تر از آنها تشبيه مى كند مى گويد پاره اى سنگها هستند كه شكافته مى شوند و جويهاى آب از آنها روان گردد و پاره اى نيز بر طبق سنّت، و ناموس الهى بهامون مى افتند و در پايان آيه مى فرمايد: (وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ- 74/ بقره) يعنى خدا از كردارتان ناآگاه نيست پس بگفته زيبا، و برداشت علمى و قرآنى راغب رحمه اللّه كسانيكه از عبادت و پرستش اللّه روى بر نمى تابند و استكبار نمى ورزند دلهاشان متواضع و خودشان نرمخويند مانند سنگهايى كه با حكمت الهى همواره در ذكر و تسبيحند، بگفته مولوى:
جمله ذرّات عالم در نهان با تو مى گويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم
از جمادى در جهان جان رويد غلغل اجزاء عالم بشنويد
تا شما سوى جمادى مى رويد محرم جان جمادان كى شويد
كه غرض تسبيح ظاهر كى بود دعوى ديدن خيال و غى بود
چون ز حس بيرون نيامد آدمى باشد از تصوير غيبى اعجمى
المخبث و الخبيث، چيزى است كه بخاطر زشتى و ناپسندى و مكروه بودنش چنين ناميده شده، خواه كراهت حسّى و ظاهرى داشته باشد يا كراهت معنوى و عقلى، و اصلش آنگونه تباهى و زشتى است كه مانند رنگ و جرم آهن ظاهر و پيدا است (كه موقع گداختن و پتك زدن ناخالصى از آن جدا مى شود).
چنانكه شاعر گويد:
سبكناه و نحسبه لجينا فأبدى الكير عن خبث الحديد
(ذوبش كرديم و پنداشتيم نقره است ولى دم كوره آهنگرى و با ذوب كردن، جرم و ناخالصيش را ظاهر كرد).
واژه- خبث- يعنى اعتقاد باطل، سخن دورغ كه قبح و زشتى در عمل را درهم بر مى گيرد (يعنى پليدى سخن در انديشه و عمل).
خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ- 157/ اعراف) يعنى: پليديها و آنچه را كه جنبه ممنوعيّت دارد و موافق خواهش طبع و نفس نيست، و در آيه (وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ- 74/ انبياء).
تعمل الخبائث در آيه فوق كنايه از مردانى است كه عمل زشت انجام مى دادند.
(آيه مربوط به نجات لوط پيامبر (ص) از شهرى است كه به زشتى ها و تباهى هاى جنسى آلوده بودند كه مى فرمايد- انّهم كانوا قوم سوء فاسقين گروهى تبهكار و فاسق بودند كه از فرمان حقّ سرپيچى كردند).
خداى تعالى گويد: (ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ- 179/ آل عمران).
يعنى: جدا شدن كارهاى زشت و خبيث از كارها و اعمال صالح، و جانهاى پاك و تزكيه شده از جانهاى آلوده و خبيث.
و آيه (وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ- 2/ نساء) يعنى كارهاى ناروا و گزينش هاى بيهوده و باطل از امثال آنها.
و همچنين آيات (الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ- 26/ نور) و (قُلْ لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ-
100/ مائده) يعنى: كافر و مؤمن و كارهاى فاسد و صالح برابر نيستند.
و آيه (وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ- 26/ ابراهيم) كه اشاره اى است بهر كلمه زشت و كفر و دروغ و فساد و غير از آنها.
پيامبر فرمود: (المؤمن أطيب من عمله و الكافر أخبث من عمله).
(مؤمن از عمل خويش پاكتر است و كافر از عمل خويش ناپاكتر).
اسم فاعل اين واژه- خبيث و مخبث- است يعنى كسى كه خباثت مى كند.
الخبر، علم و شناخت و اشياء معلوم از لحاظ آگاهى و با خبر شدن از آنها.
خبرته خبرا و خبرة- يعنى خبردار و آگاه شدم.
أخبرت- يعنى آنچه را كه از خبر بدستم آمده، دانستم.
خبرة- آگاهى و معرفت بباطن امور و كارها.
خبار و خبراء- يعنى زمين نرم كه گاهى به زمينهاى مشجّر و با درخت نيز گفته مى شود.
مخابرة- يعنى مزارعه و زمينى كه براى كاشتن در برابر گرفتن مقدار معلوم و معيّنى از محصول بكسى داده مى شود.
الخبر- توشه دان كوچك كه شتر باربر را هم بهمان شباهت، خبر ناميده اند.
آيه (وَ اللَّهُ (خَبِيرٌ) بِما تَعْمَلُونَ- 53/ آل عمران).
خبير در آيه فوق يعنى عالم و آگاه به كارهاتان، و گفته اند: يعنى عالم بباطن امورتان.
و نيز- خبير- بمعنى خبر دهنده و آگاه كننده است، مثل آيات:
(فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- 105/ مائده).
(وَ نَبْلُوَا أَخْبارَكُمْ- 31/ محمّد).
(قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِكُمْ- 94/ توبه).
يعنى: از احوالاتتان كه خداوند ما را از آن آگاه كرده است، با خبر هستيم.
الخبز، يعنى نان كه معروف است.
در آيه گويد: (أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً- 36/ يوسف) (بر روى سرم نان حمل مى كنم).
خبزة- چونه و خميرى كه در تنورهاى زمينى قرار مى دهند (نان كماج) الخبز- يعنى نان گرفتن و خريدن و تحصيل نان و اختبزت: دستور پختن نان دادى.
خبازة- كار نان پذيرى و نان پختن، واژه- خبز در باره راندن و حركت زياد، و به خاطر شباهتى كه ساربانان و شتر بانان سريع السّير در حركت، به نان پزى كه در پاى تنور مرتّبا مى جنبد و حركت مى كند دارند به صورت استعاره در باره آنها نيز بكار رفته است.
الخبط، بيراهه رفتن در شب و زدن بى رويه، مثل دست و پا زدن شتر بر زمين و شاخ و برگ زدن درخت با عصا و چوبدستى.
مخبوط و خبط- در معنى يكى است يعنى، زده شده مثل مضروب و ضرب.
سلطان خبوط- بطور استعاره براى ظلم و ستم زمامدار و صاحب قدرت بكار مى رود.
اختباط- يعنى بخشش و نيكى خواستن با إبرام و سختى، مثل مطالبه كردن چيزى با جور و ستم كه تشبيهى است از چوبدستى و عصا زدن بدرخت براى ريختن برگ.
خداى تعالى گويد: (يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ- 275/ بقره).
(آيه در باره برخاستن از گور ربا خواران است كه مى گويد كسانى كه ربا مى خورند از گور خويش بر نمى خيزند مگر مانند برخاستن ديوانه اى كه شيطان با دست و پاى خويش او را زده است كه تشبيهى است به ديوانگى و خبط دماغ، براى اينكه مى گفتند داد و ستد هم مانند رباست). و صحيح است كه آيه فوق تشبيهى از چوب زدن بدرخت يا نيكى خواستن و طلب بخشش و احسان باشد.
از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمود: (اللّهمّ إنّى أعوذ بك أن يتخبّطى الشّيطان من المسّ) (1).
(1) يعنى خدايا از شيطان زدگى و وساوس نفسانى به تو پناه مى برم كه اين سخن پيامبر (ص) توجيهى و تفسيرى از سوره (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِكِ النَّاسِ، إِلهِ النَّاسِ، مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ، الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ، مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ) است و اين حديث و سوره النّاس خود تذكّرى است بهمه انسانهاى مؤمن كه از مراقبت و هوشيارى وسوسه هاى شيطانى و انسانى غفلت نورزند و مغرور نشوند.
.)
الخبال، يعنى فسادى كه بانسان و موجود زنده مى رسد و هيجان و عوارضى مانند ديوانگى و بيمارى مؤثّر در عقل و فكر در او بجا مى گزارد.
مى گويند: خبل، خبل، خبال- يعنى ديوانه شد و همچنين خبله و خبّله- اسم فاعلش خابل و جمع آن خبل است، رجل مخبّل يعنى مردى ديوانه.
خداى تعالى گويد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا- 118/ آل عمران).
(اى گسستگان از غير خدا و پيوستگان به اللّه، از غير خويش و بيگانه از خويش محرم و دوست براى اسرار خود نگيريد زيرا از فساد و تباهى در كارتان دريغ نخواهند كرد) و آيه (ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا- 47/ توبه).
و در حديث (من شرب الخمر ثلاثا كان حقّا على اللّه تعالى أن يسقيه من طينة الخبال) (1).
زهير گويد: هنالك إن يستخبلوا المال يخبلوا (2) يعنى: اگر از ايشان حتّى افساد و تباه كردن چيزى از شترانشان خواسته
(1) حديث فوق با اختلاف چند واژه در مآخذ ديگر چنين است (من شرب الخمر سقاه اللّه من طينة خبال يوم القيامة) كسيكه شرب خمر كند خداوند در قيامت او را از چركابه هاى دوزخيان خوراند. در لسان العرب اين حديث با همين عباراتى كه در مجمع البحرين است و ذكر شد آمده است، ابن منظور مى نويسد: الخبال، عصارة اهل النّار.
ابن الاعرابى: الخبال، السّم القاتل.
و فى الحديث (من شرب الخمر سقاه اللّه من طينة الخبال يوم القيامة) در تفسيرش آمده است كه- خبال- عصارة و چركابه دوزخيانست. ابن سيده مى نويسد: الخبال ما سأل من جلود اهل النّار: خبال يعنى چركابه بدن دوزخيان و چيزيكه از پوستهاشان در اثر عذاب چركابه شود. امّا شارح مقاييس اللّغه اينطور نقل مى كند كه (من اكل الرّبا اطعمه اللّه من طينة الخبال يوم القيامة) كه بجاى ميخواره، ربا خواره را ذكر مى كند.
(مقاييس اللّغة 2/ 243- لس 11/ 198- مجمع البحرين 5/ 362- المحكم 5/ 129).
(2) مصراع شعر از زهير بن ابى سلمى كه تمام آن چنين است:
شود تباهش مى كنند (و بهر حال ردّ سؤال نمى كنند).
خبت النّار تخبو- يعنى لهيب و شعله آتش فرو نشست و از خاكستر پوششى بر آن قرار گرفت.
اصل- خباء (1)- پرده اى است كه چيزى با آن پوشيده شود، غلاف و پوست يا پوست خوشه گندم را نيز- خباء- گويند.
خداى تعالى گويد: (كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِيراً- 97/ اسراء).
يعنى: (هر گاه آتش فرو نشيند لهيب و شعله اش را فزون كنيم).
در عبارت، يخرج الخب ء: (آن را از پنهانى آشكار مى كند).
خب ء- در باره هر چيزيكه پوشيده و پنهان باشد بكار مى رود.
جارية خبأة- دوشيزه خرد سالى كه گاهى ظاهر و گاهى پنهان شود.
الخباء- نشانه و علامتى در جاى پنهانى.
الختر- يعنى نيرنگ و خدعه اى كه انسان در آن قرار مى گيرد و مى افتد. و بخاطر كوشش در حيله گرى ضعيف و زبون مى گردد.
خداى تعالى گويد: (كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ (2)- 32/ لقمان).
هنالك ان يستخبلوا المال يخبلوا و ان يسألوا يعطوا و ان ييسروا يغلوا
يعنى: اگر در آنجا مال و شترى بعاريه خواسته شود دريغ ندارند، و هر گاه چيزى خواسته شود و بخشند و چون طلب بى نيازى شود افراط مى كنند.
(مقاييس 2/ 243- المحكم 5/ 129- لس 11/ 819).
(1) خباء در معنى خيمه و خرگاهى كه از پشم يا كرك بافته مى شود و با دو يا سه ستون برپا مى شود. استخباء الخباء- خيمه را بر پاداشت و داخل آن شد جمع خباء و خباء- اخبيه- است (صحاح- مصباح المنير).
(2) تمام آيه چنين است: وقتى كه موجى چون ابرهاى تاريك در دريا آنها را در ميان گيرد با اخلاص خدا را بكمك مى طلبند همينكه نجاتشان داديم و بخشكى رسيدند گروهى از ايشان كه مؤمنند راه انكار در پيش نمى گيرند زيرا آيات خدا را انكار نمى كنند مگر نيرنگ باز ناسپاسى، در ذيل اين واژه، در تفاسير دو حديث آمده است: اوّل- (ما اختر قوم بالعهد الّا تسلّط عليهم العدّو) هيچ قومى در عهد و پيمان نيرنگ نكرد مگر اينكه دشمن بر ايشان چيره شد. دوّم- (العاقل عقور و الجاهل ختور) يعنى دانا در گذرنده، و بخشنده است ولى نادان نيرنگ باز و فريبكار. (الوسيط ج 1 ص 216- مجمع البحرين 3/ 283- لس 4/ 229). [...]
الختم و الطّبع، يعنى مهر زدن و پايان دادن، كه گفته اند بر دو وجه است.
اوّل- در معنى مصدر- ختمت و طبعت- كه همان تأثير گذاشتن بر چيزى است مثل نقش كردن و اثر گزاردن خاتم و طابع يعنى مهر و انگشترى بر چيزى (1) (شبيه امضاء).
دوّم- اثر و نتيجه اى كه از مهر زدن و نقش كردن حاصل مى شود كه گاهى معنى آن گسترش مى يابد و در معنى پيمان گرفتن از كسى يا پيمان بستن در چيزى يا منع و بازداشتن از بهره مندى است از چيزى بكار مى رود مثل اعتبار مفهومى كه با مهر زدن آخر كتابها و فصول آنها براى ممانعت از افزودن بر آنها و داخل شدن چيزى بآنها حاصل مى شود، مثل آيات: (خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ (2)-
(1) انگشتر و انگشترى حلقه هائى است با نگين كه در گذشته نام اشخاص و كلماتى بر نگين فلزّى و پهن آن حكّ مى كردند و مى كندند و با آنها زير نامه ها و پايان كتابها را مهر مى زدند تا بنام و نقش صاحب انگشتر باشد، پيامبر (ص) و امامان (ع) و خلفاء راشدين (رض) هر كدام چنان نقش خاتمى داشته اند و غالبا مفاهيمى متعالى بر آنها نوشتند.
مسعودى در باره خاتم پيامبر (ص) و خلفاء اينطور مى نويسد: و اتّخذ رسول اللّه الخاتم فى المحرم و نقش عليه محمّد رسول اللّه و كاتب ملوك، و نفذت كتبه و رسوله اليهم يدعوهم الى الاسلام- (التّنبيه و الاشراف 225 الى 260).
يعنى: پيامبر (ص) خاتم و مهرى با نقش (محمّد رسول اللّه) برگزيد براى زمامداران معاصر خويش نامه هائى با همان نقش خاتم فرستاد و آنها را باسلام دعوت كرد و سپس مى نويسد: مهر ابو بكر (نعم القادر اللّه) و نقش خاتم عمر (كفى بالموت واعظا يا عمر) و نقش خاتم عثمان (آمنتم باللّه عظيم) و نقش خاتم على (ع) (الملك للّه) و نقش خاتم امام حسن (ع) (الحمد للّه مبيد الامم و محى الرّمم) يعنى حمد و ستايش خدائى راست كه ملّت ها را پياپى جانشين يكديگر مى كند و استخوانهاى پوسيده را زنده، و نقش مهر عمر بن عبد العزيز (لكلّ عمل ثواب) بوده است. معنى واژه خاتم ما يختم به، است، يعنى چيزى كه با آن هر چيزى پايان مى پذيرد و ختم مى شود و در باره پيامبر اسلام براى پايان پذيرفتن امر نبوّت و پيامبرى يعنى اكمال دين و رسالت الهى گفته شد (وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ- 40/ احزاب).
(2) راغب رحمه اللّه براى آيه (خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره) به چهار واژه مترادف آن بترتيب آيات (طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ- أَغْفَلْنا قَلْبَهُ، عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً- قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً اشاره كرده است كه لازم است به علل چنين محروميتى از خود آيات قرآن در باره كفّار اشاره شود كه تصوّر و توهّمى از جبر و ظلم و يا سلب تكليف در باره كفّار بوجود نيايد، بايستى در چنين مواردى بمطالب و آيات قبل و بعد اين آيات توجّه داشت.
7/ بقره).
مثلا در باره (خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره) قبلش مى گويد (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ- 6/ بقره) پس مسلّم شد كه مقدّمه مهر زدن بر دلها از خود آنهاست كه با عناد و لجاجت در برابر تمام بشارتها و انذارها و آگاهيها كفر ورزيدند و نخواسته اند حقّ را بپذيرند كه نتيجه اش محروميّت از فهم حقايق و ايمان است.
در باره آيه دوّم- كه مى گويد: (أَغْفَلْنا قَلْبَهُ- 28/ كهف) قبلش چنين است (وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً- 28/ كهف) يعنى او به دنبال هواى نفسانى خويش است و كار خود را تباه و ضايع كرده پس بى خبرى دلش از حقايق، نتيجه دنباله روى از هواهاى نفسانى است.
و امّا آيه سوّم (عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً- 25/ انعام) در باره آندسته از اهل كتاب است كه خداوند مى فرمايد: تو را مانند فرزندانشان مى شناسند كه پيامبر هستى امّا ايمان نمى آورند و ستمكارند (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ- 21/ انعام).
پس علّت اينكه بر دلهاشان پرده اى از عدم فهم حقايق كشيد شده نتيجه ستمگرى و افترا و دروغ خود آنهاست.
آيه چهارم- (قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً- 13/ مائده) قساوت قلبشان را خداوند با دليل بيان مى كند كه (فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ، وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ ...- 13/ مائده) در باره عدّه اى از بنى اسرائيل است كه مى گويد بخاطر اينكه ميثاق و پيمان با پيامبرشان را شكستند بچنان سرنوشتى دچار شدند.
و در آيه قبل مى گويد: (لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ ... فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ- 12/ مائده) پس مى بينيم بعد از نشان دادن همه راهها و اتمام حجّتها و بشارت و انذارها باز كفر مى ورزند و نتيجتا راهى بحقّ ندارند و از مزاياى ايمان و پاداش و وصول به رضوان خداى محرومشان مى كند، پس:
خانه دل نيست جاى صحبت اغيار ديو چو بيرون رود فرشته در آيد
بگفته مولوى:
گژ روى جفّ القلم كژ آيدت راستى آرى سعادت زايدت
چون بد زد دست شد جفّ القلم خورده باده مست شد جفّ القلم
ذرّه اى گر جهد تو افزون شود در ترازوى خدا موزون شود
معنى جفّ القلم كى اين بود كه جفاها با وفا يكسان شود
بل جفا را هم جفا جفّ القلم و ان وفا را هم وفا جفّ القلم
بنابراين سرشت آينه دل كه خدايش آفريده همين است كه با پاكى عمل پاك و با آلودگيها ناپاك و چركين شود و آينه ناصاف صفا نبيند، و خدايش با چنان خواصّى آفريده لذا، شرح صدر دادن او به پيامبران و اولياء و شهداء و صدّيقين و مردان خدا بعد از پاكى دل و ايمان آنهاست و بستن راه درك و فهم هم بعد از كفران ما، جفّ القلم- از حديث نبوى است كه فرمود: (جفّ القلم و كتب ان لا يستوى الطّاعة و المعصية، لا يستوى الامانة و السّرقة، جفّ القلم ان لا يستوى الشّكر و الكفران، جفّ القلم انّ اللّه لا يضيع اجر المحسنين).
(وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ- 23/ جاثيه).
گاهى واژه- ختم- در معنى بدست آوردن اثرى از چيزى است، باعتبار نقشى و اثرى كه از ختم يعنى مهر كردن حاصل مى شود.
و گاهى هم واژه- ختم- در معنى به پايان رسانيدن چيزى توجيه و بيان مى شود، در اين معنى گفته اند:
ختمت القرآن- يعنى خواندن قرآن را بپايان رساندم و به آخرش رسيدم.
و در آيات (خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره) و (قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوبِكُمْ- 46/ انعام) كه اشاره اى است بجريان عادتى كه خداوند انسان را بر آن قرار داده است كه هر گاه انسان كارش در اعتقاد باطل و انجام گناهان و محظورات بنهايت رسيد و به هيچ روى نگرشى و توجّه اى بحقّ در او نباشد، آن اعتقاد و انجام پياپى گناهان حالتى را در او بوجود مى آورد كه ديگر عادت بانجام معاصى و گناهان را نيكو مى شمرد گوئى در آن حالات بوضعى كشانده مى شود كه دل و جانش براى پذيرش حقّ و ايمان بسته و مهر شده است.
و بر اين اساس است آيه (أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ، وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ- 108/ نحل).
و نيز در اين آيه خداى عزّ و جلّ فرمايد: (وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا- 28/ كهف).
بكار رفتن- إغفال- بصورت استعاره در همان معنى است كه گفته شد و همينطور استعاره- أكنّة در آيه زير (وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ در آيه (وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً- 13/ مائده).
جبّائى مى گويد: (خداوند دلهاى كفّار را مهر مى زند تا دلالتى بر كفر كافران باشد و فرشتگان آنها را بشناسند و براى ايشان چيزى نخواهد نظر جبّائى چيزى
قلم تقدير نوشت كه طاعت و معصيت، امانت و خيانت، شكر و كفر برابر نيست و خشك شد قلم كه غير اينها نويسد زيرا خداى پاداش نيكان ضايع نگرداند.
از حقيقت را در بر ندارد زيرا گفته او اگر اين نشانه و علامت يا مهر زدن بر دلهاى كفّار چيزى محسوس باشد بايستى صاحبان تشريح نيز آنها را درك كنند و آن اثرات محسوس را دريابند و اگر مهر زدن بر دلها امرى عقلانى و غير محسوس باشد پس آگاه شدن فرشتگان بر اعتقادات كافران بى نياز از استدلال است و به اثر حسّ نيازى نيست.
بعضى از دانشمندان گفته اند مهر زدن بر دل شهادت دادن خداى تعالى است بر اينكه او ايمان نمى آورد.
و آيه (الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ- 65/ يس) يعنى از سخن گفتن بازشان مى داريم.
و آيه ( (خاتَمَ النَّبِيِّينَ (1))- 40/ احزاب) در وصف پيامبر (ص) است زيرا او پيامبرى را ختم كرد يعنى با آمدنش آنرا به إتمام رسانيد.
و آيه ( (خِتامُهُ) مِسْكٌ- 26/ مطفّفين) گفته اند چيزى است كه با آن چيز ديگرى مهر مى شود و معنايش منقطع شدن و پايان آن است كه پايان دهنده نوشيدن چيزى است يعنى تتمّه و باقيمانده اش نيز در پاكى، و خوشبوئى همچون مشك و عبير است.
سخن كسيكه در معنى آيه (خِتامُهُ مِسْكٌ- 26/ مطفّفين) مى گويد: آن نوشيدنى با مشك و عبير ختم و مهر شده است صحيح نيست زيرا شربت و نوشيدنى
(1) ازهرى مى نويسد: الخاتم بالكسر الفاعل و بالفتح ما يوضع على الطّينة و الختام الذّى يختم على الكتاب، يعنى خاتم با كسره حرف (ت) اسم فاعل است يعنى پايان دهنده و با فتحه حرف (ت) چيزى است كه بر گل يا طبيعت چيزى مى زنند مهر را هم بر پايان كتاب مى زنند و چيزى است كه با آن مهر كنند.
رافعى در ذيل- طبع و ختم- مى نويسد: خاتم با كسره و فتحه حرف (ت) كه البتّه با كسره مشهورتر است همان چيزى است كه پايان مى دهد و با آن چيزى پايان مى پذيرد، براى سكّه زدن واژه- طبع- بكار مى رود، و مى گويند: طبعت الدّراهم- يعنى پولها و درهم ها را سكّه زدم.
ابن سيده هم مى نويسد: خاتم القوم آخرهم و خاتم النّبيّين اى آخرهم يعنى ختم كننده هر ملّتى آخر آن ملّت است و ختم كننده پيامبران آخر ايشان كه با فتحه حرف (ت) نيز خوانده شده و در يك معنى است، ولى قرائت مشهور با كسره حرف (ت) است.
(مصباح المنير- تهذيب اللّغه- المحكم- 5/ 96).
بايستى در ذات و مايع خودش معطّر و خشبو باشد پس اگر با مشك يا مادّه خوشبو ختمش كنند و به پايانش رسانند فايده و سودى براى پاكى و خوبى آن نخواهد داشت در وقتى كه خود آن نوشيدنى پاك و خوشبو نباشد.
خداى تعالى گويد: (قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ- 4/ بروج).
خدّ و أخدود- گودال چهار گوشه و كندن زمين با عمق، و ژرفناكى است جمع- أخدود- أخاديد- و اصلش از- خدّى الإنسان- يعنى دو گونه طرفين صورت انسان كه دماغ يا بينى را در ميان مى گيرد. واژه خدّ بطور استعاره براى زمين و ديگر چيزها بكار مى رود مثل استعاره نمودن صورت و چهره براى ساير پديده ها و اجسام و معانى (صورت زمين، صورت حساب، صورت كائنات).
تخدّد اللّحم- يعنى از بين رفتن گوشت از ظاهر جسم.
خدّدته فتخدّد- لرزان و مضطرب و كم گوشتش كردم و همانطور شد.
الخداع يعنى وارد كردن ديگرى به كارى غير از آنچه او در صدد آن بوده و كارى را با فريب و نيرنگ بر خلاف آنچه كه پوشيده داشته آشكار كند.
خداى تعالى گويد: (يُخادِعُونَ اللَّهَ- 9/ بقره) يعنى پيامبر و اولياء خدا را فريب مى دهند. (امّا جز خودشان را فريب نمى دهند).
1- و از آنجائيكه رفتار و معامله و برخورد با پيامبر (ص) مانند معامله با خداوند است، نيرنگ آنها را نيز در باره اولياء خدا بخود نسبت داده از اين روى فرمود:
(إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ- 10/ فتح).
يعنى: (كسانى كه با تو پيمان مى بندند در حقيقت با خدا پيمان بسته اند).
2- از اين جهت كارهاى پليد و زشتشان را خدعه و فريب ناميده است تا هشدارى و تنبيهى بر عظمت و شكوه پيامبر (ص) و اوليائش باشد ولى سخن لغت شناسان بر اينكه در اضافه شدن- يخادعون- به، اللّه- مضاف حذف شده است و مضاف اليه، بجاى مضاف قرار گرفته (منظور اين است كه بايستى گفته شود كارهاى خدعه آميزشان).
امّا بايد دانسته شود كه با ذكر مضاف در اينگونه عبارت مقصودى را كه از علم و آگاهى بر دو وجهى كه قبلا ذكر شد، از آن حاصل نمى شود، يعنى، 1- ناروائى و پليدى كارشان در قصدى كه از مكر و نيرنگ دارند، كه مى خواهند با فريب دادن پيامبر (ص) خداى را فريب داده باشند.
2- در عبارت- يخادعون اللّه- تنبّه و هشدارى است بر اينكه خدعه و فريب آنها نسبت به پيامبر (ص) آنقدر بزرگ است كه گوئى چنان رفتار مكر آميز، خدعه با خداوند است همانطور كه در بيعت گفت:
(إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ- 10/ فتح) و (وَ هُوَ خادِعُهُمْ
خدع الضّبّ- سوسمار در سوراخش پنهان شد، بكار بردن واژه خدع- در باره سوسمار براى اينست كه هر كس در سوراخش دست ببرد مانند عقرب دستش را مى گزد از اين روى پنداشته اند- عقرب- است تا جائيكه بصورت ضرب المثل گفته اند:
العقرب بوّاب الضّبّ- عقرب دربان و پرده دار سوسمار است و به جهت فريبكارى سوسمار بطور ضرب المثل مى گويند: أخدع من ضبّ، يعنى مكّارتر از سوسمار.
طريق خادع و خيدع- يعنى راهى گمراه كننده و بيراهه گوئى كه مسافرين و راهروانش را فريب مى دهد.
مخدع- خانه اى در خانه ديگر يعنى تو در تو، گوئى كه سازنده آنخانه با اين عمل خواسته كسيكه قصد رسيدن باو را دارد فريب دهد.
خدع الرّيق- سرابى كه با درخشيدنش از دور فريب مى دهد در وقتى كه آبى در آن نباشد يا كم باشد و از دور درياچه اى بنظر آيد.
أخدعان- يعنى دو رگ حجامت پشت و گردن كه گاهى پيدا و زمانى ناپيداست.
خدعته- رگ حجامتش را بريدم، و در حديث (بين يدى السّاعة سنون
خدّاعة) (1).
يعنى: در آستانه قيامت سالهائى فريبنده است كه سالى با خشكى و سالى با فراوانى جلوه مى كند.
خداى تعالى گويد: (وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ (2)- 25/ نساء) أخدان جمع- خدن- يعنى يار و مصاحب و همسخن دائمى و بيشتر در باره كسى كه براى ميل و خواهش نفسانى و شهوانى دوستى مى كند بكار مى رود.
خدن المرأة و خدينها- ياران آن زن (خدين و خدن هر دو مفرد است).
شاعر گويد: خدين العلى، يعنى دوست بلند مرتبه كه استعاره است مثل اينكه مى گويى:
يعشق العلى و يشبّب بالنّدى و ينسب بالمكارم:
(بشرافت و بزرگى عشق مى ورزد، در سخاوت و بخشش غزل مى سرايد و به مكارم اخلاق خود را نسبت مى دهد).
(1) در حديثى بسيار آموزنده و انسان ساز در ذيل اين واژه چنين آمده است كه پيامبر (ص) فرمود:
1- (ايّاكم و الخدعة) يعنى از خدعه و مكر بر حذر باشيد و دورى كنيد.
2- (اعوذ بك من صاحب الخديعة ان رأى حسنة دفنها و ان رأى سيّئة افشاها) بخداوند از نيرنگ فريبكار پناه مى برم زيرا اگر خوبى مى بيند پنهان مى كند و هر گاه بدى مى بيند افشاء مى كند.
(مجمع البحرين 4/ 329)
(2) آيه فوق اشاره بدوستانى است كه بر اساس لذّت خواهى طرح دوستى مى ريزند و در قرآن در آيه، يكى اشاره بمردان است كه مى گويد:
(وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ- 5/ مائده) يكى هم در باره زنان كه (وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ- 25/ نساء) يعنى:
مردان و زنان پاكدامن، و پرهيزكارى كه چنان دوستانى هوس باز را در كانون خانوادگى و شرافت خويش راه نمى دهند و بر نمى گزينند، در جاهليّت چنين رسمى بوده كه بنام دوست بودن همواره در حضور و غياب همسران با يكديگر آميزش مى نمودند و يكى از علّتهاى فساد اخلاق جنسى و كشتن دخترها كه ارزش زن را در دنياى جاهلى ناچيز كرده بود، همين شيوه ناپسند و دوستى هاى غير انسانى بوده كه اسلام بخاطر باز گرداندن شخصيّت واقعى زنان و مصون بودن خانواده ها از جدال و خطرات جدائى و نابسامانى آن را ناروا دانسته و منع نموده است.
صاحب تبيان رحمه اللّه در ذيل آيه فوق مى نويسد: (و المخدن هو الصّديق يكون للمرأة يزنى بها سرّا كذا كان فى الجاهليّه) يعنى در جاهليت پنهانى با زنان روابط جنسى مى داشتند و اسلام آنرا قدغن كرده. (التّبيان ج 3 ص 170).
خداى تعالى گويد: (وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولًا- 29/ فرقان) يعنى:
ناسودمند و زياد بى بهره.
خذلان- يارى نرساندن و ترك كمك از كسيكه گمان ياريش مى رفت و لذا گفته اند:
خذلت الوحشيّة ولدها- آن حيوان بيابانى بچّه اش را ترك كرد و بى بهره ساخت.
تخاذلت رجلا فلان- آنمرد پاهايش سست و ضعيف شد.
اعشى گويد:
بين مغلوب تليل خدّه و خذول الرّجل من غير كسح (1)
رجل خذلة- مردى كه بسيار بى بهره است و محروميّت دارد، و شكست خورده است.
خداى تعالى گويد: (فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ- 144/ اعراف).
عبارت- خذوه اصلش از- أخذ است كه در ذيل (الف) بيان شده است.
(فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ- 31/ حجّ) گوئى كه از آسمان سرنگون شده است.
(1) اعشى يا ميمون بن قيس شاعرى جاهلى است از قبيله بكر بن وائل كه بخاطر ضعف ديدگانش اعشى ناميده شده و بكنيه ابو بصير صدايش مى زنند، شاعرى مدّاح و شعر را وسيله ارتزاق و كسب معاش قرار مى داده و از كرانه هاى خليج تا عمّان و يمن و حيره و عربستان و شام و فلسطين را براى مدّاحى زير پا مى نهاد در اشعارش واژه هاى مختلف بخصوص كلمات فارسى يافت مى شود بيت فوق از يكى از قصائد خمريّه- اوست كه وصف فلاكت بارى از مستان بى خبر از جهان علم و عقل را نشان مى دهد مى گويد، 1-
فترى الشّرب نشاوى بطحوا مثل ما مدت نصاحات الربح 2-
بين مغلوب تليل خده و خذول الرّجل من غير كسح
1- سپس تو شاربين و مستان را مى بينى كه از مستى بروى زمين افتاده و چون طناب بوزينه ه باين طرف و آن طرف كشانده مى شدند.
2- و همچنين در ميانشان افراد سر خورده، زمين خورده، بر وى در افتاده و لنگ لنگان روندگانى را كه از بيمارى لنگ نبودند بلكه از بى خودى.
و چقدر شعر سنائى شاعر عارف ما زيباست آنجا كه مى گويد:
نكند دانا مستى نخورد عاقل مى ننهد مرد خردمند سوى پستى پى
چه خورى چيزى كه از خوردن آن چيز ترا نى چنان سرو نمايد به نظر سرو و چونى
خداى تعالى گويد: (فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ- 14/ سباء).
(در باره وفات حضرت سليمان است كه روزى در اوج قدرتش بر عصايش تكيه داده بود و در حال خواب جان بجان آفرين تسليم كرد تا اينكه موريانه ها عصايش مى خورند و بروى در مى افتد، پريان مى فهمند كه او مرده است، و اگر پريان غيب مى دانستند كه هيچكس غيب نمى داند جز باذن او).
و در آيه (فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ- 26/ نحل) پس معنى- خرّ- سقوط و افتادن است كه با صداى ريزش و افتادن همراه باشد يعنى: يسمع منه خرير.
خرير- صداى ريزش آب و وزش باد و ديگر چيزهائى است كه از بالا به پائين سقوط مى كند.
خداى تعالى گويد: (خَرُّوا لَهُ سُجَّداً- 100/ يوسف) بكار بردن خرّوا- دو معنى را با يكديگر نشان مى دهد، سقوط و افتادن با رسيدن صداى آنها با تسبيح همراه است چون بعد از آن مى گويد:
(وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ- 15/ سجده) و هشدارى است بر اينكه آن صدا، صداى تسبيح بحمد خداوند است نه چيز ديگر.
ويران شد خرب المكان خرابا- آن مكان ويران شد، خرابى ضدّ آبادى و ساختن است.
خداى تعالى گويد: (يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ- 2/ حشر).
يعنى (خانه هاى خود را بدست خويش و بدست مؤمنين خراب مى كنند).
تخريب كرد بدست خويش، براى اين بود كه خانه اى براى پيامبر و يارانش باقى نماند و گفته اند: با بيرون رفتن از آن خانه ها خرابش مى كردند.
خربة- شكافتگى و چاك خوردگى گوش باين تصوّر كه گوشش خراب شده است و نيز هر سوراخى و منفذى كه مدّور باشد.
رجل أخرب و امرأة خرباء- مثل- أقطع و قطعاء يعنى مرد و زن گوش چاك خورده و سوراخ شده و بر اين اساس بريدگى سر ظرف چرمى آب (مشك آب) بآن تشبيه شده و گفته اند:
خربة المزادة- كه استعاره اى است از گوش و گوشه آن ظرف چرمى (مزادة، يعنى توشه دان چرمى).
خارب- صفتى است مخصوص شتر دزدها.
شاعر گويد: أبصر خربان فضاء فانكدر يعنى: (به غازهايى كه از فضا فرود مى آمدند نگريست).
خرج، يخرج، خروجا، از جايش يا حالش بيرون آمد و ظاهر شد، چه آنكه بيرون آمدن از خانه اى يا شهرى يا لباسى باشد و خارج شدن از حالت نفسانى باشد و چه در اسباب خارج از حال.
خداى تعالى گويد: (فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ- 21/ قصص) و (فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها فَاخْرُجْ- 13/ اعراف).
و آيه (وَ ما تَخْرُجُ مِنْ ثَمَراتٍ مِنْ أَكْمامِها- 47/ فصّلت) (يعنى آنچه را كه بصورت ميوه از شكوفه ها بيرون مى آيد.
و (فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ- 12/ غافر) و (يُرِيدُونَ أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنْها- 37/ مائده).
(إخْراج)- (مصدر باب افعال) بيشتر در اجسام گفته مى شود، مثل آيات:
(أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ- 35/ مؤمنون) و (كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ- 5/ انفال).
و (وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً- 17/ اسراء).
و (أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ- 93/ انعام).
و (أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْيَتِكُمْ- 56/ نمل).
گاهى إخراج- در امور تكوينى كه پيدايش و والايش آن از فعل خداى تعالى است گفته مى شود مثل آيات:
(وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ- 78/ نحل).
و (فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّى- 53/ طه).
و خداى تعالى گويد: (يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ- 21/ زمر).
(تَخْريج)- هم بيشتر در علوم و صناعات گفته مى شود.
خرج و خراج- هم براى چيزهائى است كه از زمين و آشيانه حيوانات و مانند آنها بدست مى آيد.
خداى تعالى گويد: (أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَراجُ رَبِّكَ خَيْرٌ- 71/ مؤمنون).
اضافه شدن واژه- خراج- بخداى تعالى در آيه فوق براى آگاهى دادن باين مطلب است كه خداوند كسى است كه آنرا الزام و واجب كرده است (يعنى آيا مى پندارند كه از ايشان هزينه و خرج و مزدى مى خواهى در حاليكه رزق و روزى خداوندت به از آنست كه مى پندارند: (وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ- 72/ مؤمنون، و باز در همين معنى در آيه ديگر فرمود: (نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ- 31/ اسراء).
واژه خرج- از- خراج- شمولش بيشتر و عموميّتش فزون تر است.
خرج يا هزينه در برابر دخل قرار داده شده.
خداى تعالى گويد: (فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً- 94/ كهف).
(سخن مردمى است كه ذو القرنين را در ساختن سدّ يارى كردند و از او مى پرسند كه آيا هزينه اش را به تو بدهيم و او پاسخ مى دهد (ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ- 95/ كهف)، آن قدرت و توانايى كه اللّه تعالى بمن داده است بهتر از كمك مالى شماست، شما با نيروى بدنى كمك كنيد).
يؤدّى خرجه- يعنى هزينه جنسى و سهم قرار دادى خود را پرداخت و همانگونه كه مردم خراج خود را به سرپرست و متصدّى خراج مى پردازند.
خرج- همچنين در معنى ابر است كه جمعش- خروج- يعنى ابرهاست.
الخراج بالضّمان- يعنى چيزى كه از مال فروشنده بازاء خسارت در پيمان فروش، خارج و گرفته مى شود.
خارجى- كسى است كه ذاتا از حالات و موقعيّت هاى ساير اقرانش خارج مى شود كه گاهى اين كلمه بصورت مدح و زمانى بشكل ذمّ و ناپسند بكار مى رود.
بصورت مدح و پسنديده مثل كسيكه به منزلتى برتر از مقام خانوادگى خويش و به كسى كه برتر از او بوده برسد و بصورت ذمّ و ناپسند، اطلاق واژه
خارجى- وقتى است كه كسى بمنزلتى پائينتر از آنچه كه بود و به كسى كه پائينتر از او بوده مى رسد و بر آن معنى بصورت مدح مى گويند:
فلان ليس بإنسان- يعنى: (او برتر از انسان است).
چنانكه شاعر گويد:
فلست بإنسى و لكن كملأك تنزّل من جوّ السّماء يصوب (1)
.يعنى: (تو از انسانها نيستى بلكه فرشته اى كه از جوّ متعالى آسمان فرود آمده اى).
و گاهى واژه خارجى بصورت مذموم و ناپسند بكار مى رود مانند آيه (إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ- 44/ فرقان).
خرج- دو رنگ مخلوط سياه و سپيد است.
ظليم أخرج و نعامة خرجاء- يعنى شتر مرغ نرينه و مادينه سياه و سپيد.
أرض مخترجة- زمينى كه بخاطر جابجا گياه داشتن و نداشتن دو رنگ است يعنى سبز و خاكى بنظر مى آيد.
خوارج- هم بخاطر خروج و بيرون رفتنشان از اطاعت امام آنچنان ناميده شدند.
و الخوارج لكونهم خارجين عن طاعة الإمام (2).
الخرص: بر چيدن و ارزيابى كردن ميوه و زراعت.
(1) شعر فوق از ابو وجزه- از شعراء قبل از اسلام است كه بنا بگفته ابو عبيده ستايشگر نعمان بن منذر بوده و شعر را در مدح او سروده است كسائى گفته است ملائكه از- الوك- يعنى ملاك- است.
(2) واژه شناسان هر كدام خوارج را بنحوى تفسير كرده اند:
ازهرى مى گويد: و الخوارج قوم من اهل الاهواء لهم مقالة على حدّه يعنى: خوارج گروهى از هوى پرستانند كه بايستى جداگانه در باره ايشان سخن گفت.
ابن منظور مى نويسد: الخوارج طائفة منهم لزمهم هذا الاسم لخروجهم عن النّاس: يعنى خوارج گروهى از حروريه هستند كه چنين نامى بخاطر اينكه از ميان مردم خارج شدند و بر آنها خروج كردند يافته اند.
صاحب الوسيط مى نويسد: الخوارج فرقة من الفرق الاسلاميّه خرجوا على الامام على (ع) و خالفوا رأيه.
و- الخرص- يعنى چيدن ميوه، مثل- نقض،- خرص بجاى چيده شده و محصول هم بكار مى رود مثل- نقض بجاى منقوض، گفته اند- خرص- همان دروغ گفتن است:
خداى تعالى گويد: (إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ- 116/ انعام) گفته شده معنايش- يكذبون- است يعنى دروغ مى گويند.
و آيه (قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ- 10/ ذاريات) يعنى مرگ و نفرين بر دروغ گويان، حقيقتش اين است كه هر سخنى از روى گمان و تخمين گفته شده آن را- خرص- مى گويند خواه با چيزى مطابقت كند يا مخالفت، از آنجائيكه گوينده اش آن سخن را از روى علم و آگاهى نگفته است و نه بر مبناى غلبه يقين و شنيدن، بلكه بر اساس گمان و تخمين سخن گفته است مثل عمل كسى است كه از روى حدس و گمان مقدار ميوه ها را بر درخت تخمين مى زند پس هر كس چنان سخنانى بر آن طريق بگويد دروغگو است هر چند كه سخن او با آنچه كه از آن سخن خبر داده مطابقت داشته باشد (يعنى سخنش با محتواى سخن يكى باشد مثل اينكه به پيغمبر (ص) مى گفتند شهادت مى دهم كه تو پيامبر (ص) خدائى اين
نويسنده الموسوعه العربيّه مى نويسد: اوّلين گروهى در اسلام كه بر على (ع) و يارانش خروج كردند و تحكيم را ردّ نمودند همين گروه بودند، كه اغلب بدوى بودند و بعدها در برابر امويان و عبّاسيان ايستادند و بدسته هائى تقسيم شدند مهمترينشان- ازارقه- نجدات- اباضيه- صفريّه هستند عمل را جزو ايمان شمردند مى گفتند هر كه واجبات و فرائض را ترك كند با او بايستى حرب كرد تا برگردد.
مسعودى مى نويسد: در زمان عمر بن عبد العزيز عدّه بسيارى از ايشان ناتوان شدند زيرا او را عادل مى دانستند گفتند:
فاشهدوا انّك على الحقّ و انّا برئ ممّن برئ منك: يعنى گواه باشيد كه تو بر حقّى و هر كسى از تو برى باشد ما هم از او برى هستيم.
شهرستانى در الملل و النّحل مى نويسد: كلّ من خرج على الامام الحقّ الذّى اتّفقت الجماعة عليه يسمّى خارجيا.
يعنى هر كسى كه بر امام حقّى كه اجماع مسلمين پيرو او هستند خروج كند خارجى ناميده مى شود.
(المحكم 5/ 3- تهذيب 4/ 251- الوسيط 1/ 224- مروج الذّهب 3/ 191- موسوعه/ 767- الملل و النّحل 1/ 114).
سخن گر چه با واقع سخن درست است امّا با نيّات و علم واقعى آنها و باطن آنها برابر نبوده پس خرص، و دروغ است).
چنانكه در باره منافقين خداى عزّ و جلّ گويد:
(إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ- 1/ منافقون).
يا اظهار دوستى كردن و تعريف كردن از كسى به منظورى غير از آنچه كه اظهار مى شود هر چند كه تعريف با واقع برابر باشد).
خداى تعالى گويد: (سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ- 16/ قلم).
يعنى همواره عار و ننگ ملازم و همراه اوست و با اوست به طورى كه از او جدا نشود، در اصطلاحى مى گويند:
جدعت أنفه- يعنى بينى او بريده شد، خرطوم همان بينى فيل است و بخاطر زشت بودنش خرطوم ناميده شده.
خرق يعنى پاره شدن و بريدن چيزى بر روش فساد، و تباهى و بدون انديشه و تفكّر.
خداى تعالى گويد: (أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها- 71/ كهف).
(موسى بدوست و همراهش مى گويد: تو كشتى را شكستى تا غرقشان كنى كارى خطير انجام دادى، او در جواب گفت: نگفتم تو با من صبر و شكيبائى نتوانى داشت).
پس- خرق- يعنى شكستن كه ضد- خلق- يعنى ايجاد كردن است زيرا- خلق- آفريدن از روى حساب و اندازه و ارزش و مدار است ولى- خرق- بدون اندازه و ارزش يعنى بى رويّه.
خداى تعالى گويد: (وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَناتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ- 100/ انعام).
يعنى: از راه و روش بيمورد و بيحساب چنان حكم كردند و به اعتبار معنى بريدن در واژه- خرق مى گويند.
خرق الثّوب و خرّقه- يعنى جامه و پارچه را بريد و آنرا پاره كرد.
خرق المفاوز- بيابانها را طىّ كرد.
اخترق الرّيح- باد بشدّت وزيد و گذشت.
خرق و خريق- بعبور از بيابانهاى وسيع بكار مى رود يا باعتبار وزش شديد باد زياد در آنجا و يا باعتبار فلات بودن و گستردگى و پهنائى آن، و همچنين خرق رعد و برقى (1) است كه ابرها را دو پاره مى كند و گفته شده- خرق- سوراخ بزرگ گوش است.
صبىّ أخرق و امرأة خرقاء- يعنى دختر و زنى كه نرمه گوششان شكافته شده.
خداى تعالى گويد: إِنَّكَ (لَنْ تَخْرِقَ) الْأَرْضَ- 37/ اسراء) در اين آيه دو سخن است:
اوّل- لن تخرق- در آيه به معنى- لن تقطع- يعنى تو هرگز زمين را نپيموده اى.
دوّم- لن تخرق- در آيه به معنى- لن تثقب- يعنى تو هرگز از اين سوى زمين سوراخ نكرده اى كه بآن سوى زمين بروى، كه باعتبار سوراخ كردن نرمه گوش چنين گفته شده، و باعتبار بى ارزش بودن مى گويند:
رجل أخرق و خرق و امرأة خرقاء- يعنى مرد و زن خنگ و نادان در كار.
ريح خرقاء- در باره باد بهمان شباهت خنگى و كودنى در باره بادى است كه سخت و همه جانبه مى وزد.
روايت شده است كه: (ما دخل الخرق فى شي ء إلّا شانه).
يعنى: (جهالت و نادانى در كارى داخل نمى شود مگر اينكه آنرا تباه
(1) در حديثى از على (ع) آمده است كه (البرق مخاريق الملائكة) اراده أنها آلة تزجر بها الملائكة السّحاب و سوقه يعنى برق وسيله اى است كه فرشتگان يا كارگزاران خداى در طبيعت بوسيله آن ابرها را مى رانند.
ابن عبّاس اين حديث را چنين تفسير نموده كه: برق همچون تازيانه اى از نور است كه ابرها با آن حركت مى كنند (مجمع البحرين 5/ 154- لسان العرب 10/ 76) و امروز تا اندازه اى وجود نيروهاى مختلف در ابرها كه با برخوردشان بيكديگر رعد و برق در آنها توليد مى شود، مسلّم است تا آيندگان چه دريابند.
مى كند).
مخرقة- خود را براى رسيدن چيزى بنادانى زدن كه در اين معنى بطور استعاره بكار رفته است.
مخراق- يعنى توپ بازى بچّه ها كه با گلوله كردن پارچه و بهم بستن آن براى پرتاب به يكديگر باين معنى كه چيز ديگرى در پارچه است، و پرتاب مى شود بكار رفته است.
الخزن، نگهداشتن چيزى در گنجينه و خزانه، سپس به هر چيزى كه پنهانى، مثل راز و سرّ حفظ و نگهدارى مى شود تعبير مى شود.
خداى تعالى گويد:
و وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ- 21/ حجر).
وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 7/ منافقون).
كه اشاره بقدرت پروردگار تعالى است بر آنچه كه را كه مى خواهد ايجاد كند و بيافريند و يا اشاره بحالتى است كه پيامبر (ص) بآن اشاره فرموده كه:
(فرغ ربّكم من خلق الخلق و الرّزق و الأجل) يعنى: (پروردگارتان ايجاد و آغاز آفريدن و رزق و مدّت حيات آنها را بپايان رسانده است).
و آيه فَأَسْقَيْناكُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِينَ- 22/ حجر) گفته شده، معناى- خازنين- ثابت قدمان در شكر و سپاسگزارى است، يا اشاره به اين آيه است كه مى فرمايد: أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ ... (1)- 68/ واقعه).
(1) چون روش تفسيرى راغب رحمة اللّه همان سنت و روش امامان عليهم السّلام و بعضى از صحابه و تابعين رضوان اللّه عليهم است.
گاهى در ذيل يك واژه آيه اى را كه واژه را در بر ندارد براى تأييد معناى لغت و آيه مورد بحث ذكر مى كند مثلا در آيه فوق كه فَأَسْقَيْناكُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِينَ- 22/ حجر) (شما كه طبيعت را آبيارى نمى كنيد) است براى رساندن مفهوم ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِينَ- 22/ حجر) و اينكه مايه حياتى درختان و گياهان كه همان آب است از ناحيه فرمان الهى و سنّت او در طبيعت جريان مى يابد، آيه ديگرى در تأييدش ذكر مى كند كه مفهوم صحيح آيه را بر خلاف آن چيزى كه با كلمه قيل بيان كرده روشن سازد و
(خَزَنَةُ)- جمع خازن- است و در آيه وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها- 71/ زمر) در صفت بهشت و دوزخ است.
و آيه وَ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللَّهِ- 31/ هود).
يعنى: بشما نمى گويم كه مقدورات و امكاناتى كه مردم را باز دارد، من دارم، زيرا واژه- خزن- يعنى گنجينه كردن كه نوعى از منع و باز داشتن آنها از ديگران است، و گفته اند:
خزائن اللّه- يعنى بخشايش گسترده و جهانشمول خداى، و نيز گفته شده معنايش همان امر- كن- است يعنى باش و ايجاد شو.
(و لذا پيامبر (ص) مى گويد: من چنين قدرتهائى ندارم يعنى به چنان بخشايشى و نه چنان فرمانى).
الخزن فى اللّحم- اصلش ذخيره كردن گوشت است كه بطور كنايه بكهنه شدن و متعفّن شدن آن گفته شده پس خزن اللّحم و خنز- در اصل يكى است يعنى آن گوشت بد بو و فاسد شد كه- خزن و خنز- در يك معنى است.
خزى الرّجل يعنى آن مرد شكسته و فرسوده شد كه يا از ناحيه و جان و نفسش و يا از سوى ديگران خوار شده است چيزى كه جان و نفس آدمى را بفرسودگى و خوارى مى كشاند حياء و شرم زياد است و مصدر آن- خزاية- است.
رجل خزيان و امرأة خزيى- يعنى مرد و زن بسيار كمرو و شرمگين جمع آن- خزايا- است.
مى گويد: معنى صحيح اشاره باين آيه است كه أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ- 68/ واقعه) آيا نمى بينيد آبى را كه مى نوشيد شما نازل نكرديد پس ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِينَ- 22/ حجر).
شما درياها را نيافريده ايد كه آب را در آنجا براى خود ذخيره كرده باشيد و خورشيد را نيافريده ايد كه آب ذخائر درياها را بصورت ابر در آورد و در نقاط مختلف فرو ريزاند و شما نيستيد كه چنان قوانينى در پهناى عالم آفريده باشيد شما تنها درك مى كنيد و بخود مى باليد و سر از اطاعت حقّ بر مى پيچيد زهى غفلت و كور دلى:
اگر باران بكوهستان نبارد بسالى دجله گردد خشك رودى [...]
و در حديث (اللّهمّ احشرنا غير خزايا و لا نادمين) (خداوندا ما را نه پشيمان و نه شرمگين محشور فرما).
امّا خوارى و سرشكستگى كه از سوى ديگران بانسان مى رسد نوعى از استخفاف و سبكى است كه در اين معنى مصدرش- خزى- است.
رجل خزى- يعنى مرد سر شكسته و سبك و خوار شده.
خداى تعالى گويد: ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا- 33/ مائده).
و إِنَّ الْخِزْيَ الْيَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَى الْكافِرِينَ- 27/ زمر).
و فَأَذاقَهُمُ اللَّهُ الْخِزْيَ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا- 26/ زمر).
و لِنُذِيقَهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا- 16/ فصّلت).
مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى 134/ طه).
وزن باب افعال از اين واژه در هر دو معنى يعنى- خزاية و خزى أخزى يخزى اخزاء- است.
خداى فرمايد: يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا- 8/ تحريم).
(هنگامه اى كه خداوند پيامبر و مؤمنين را خوار و سبك نمى كند).
و عبارت- لا يخزى- نزديك تر است هر چند كه جايز است و مى تواند از هر دو مصدر باشد.
و آيه رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ- 192/ آل عمران) كه در اين آيه از- خزاية- است و مى تواند از- خزى- هم باشد و همينطور آيات: مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ- 39/ هود).
وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ- 194/ آل عمران) و وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ- 5/ حشر) و وَ لا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي- 78/ هود).
و بر اساس آنچه گفتيم معنى فعل- خزى- يعنى خوار شد، در حالتى است كه منشاء خوارى از خود انسان و نفس انسان باشد مثل- الهون و الذّل- كه در اينصورت ناپسند نيست چون ديگرى بر او تحميل نكرده است و هر گاه استخفاف و خوارى از سوى ديگر باشد مى گويند:
الهون و الهوان و الذّلّ- كه در اينصورت ناپسند و مذموم است.
الخسر و الخسران- يعنى كم شدن سرمايه زندگى كه بانسان نسبت داده مى شود و مى گويند:
خسر فلان- يعنى او زيانمند شد و خسارت ديد، گاهى خسران و زيان و ضرر، بكار و عمل هم تعلّق مى گيرد مى گويند:
خسرت تجارته:
آيه تِلْكَ إِذاً كَرَّةٌ خاسِرَةٌ- 12/ نازعات) (يعنى آن عمل بازگشتى است با زيانكارى و خسارت).
و گاهى واژه- خسران- در باره دستاوردهاى زندگى مثل مال و مقام دنيائى است كه بيشتر هم چنين است، بكار مى رود و همينطور در زيانمندى دستاوردهاى و نتايجى كه از حالات نفسانى حاصل مى شود مثل از دست دادن صحّت و سلامت و عقل و ايمان و ثواب و اين قسمت دوّم يعنى زيان نفسانى و روانى همان است كه خداى تعالى آن را خسران مبين ناميده است و گويد الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَلا ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ- 15/ زمر).
و وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ- 121/ بقره).
و الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ ... تا أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ- 27/ بقره).
و فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِينَ- 30/ مائده).
و وَ أَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِيزانَ- 9/ الرّحمن).
كه در آيه اخير عبارت- و لا تخسروا الميزان- جايز است اشاره اى باشد به در نظر گرفتن و خواستن عدالت در وزن و ترك ظلم در آن چيزى كه بايستى در سنجيدن بدست آيد.
و نيز جايز است- و لا تخسروا الميزان- اشاره به عمل كردن و بدست آوردن چيزى باشد كه در قيامت مايه خسران نمى شود پس معنى اخير و آنچه را كه در باره آن آيه است در آيه وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ- 9/ اعراف) آمده است كه هر دو معنى را شامل مى شود، و گر نه خويشتن را خسارت زده اند. و هر خسران و زيانى
كه خداوند تعالى در قرآن ذكر كرده است بر همين معنى اخير است كه غير از زيانهاى مالى و دستآوردهاى دنيائى، و تجارتى بشرى است.
خسوف يعنى ماه گرفتگى و- كسوف- يعنى خورشيد گرفتگى.
گفته اند- كسوف- براى ماه و خورشيد هر دو بكار مى رود و حالتى است كه مقدارى از نور آنها كم مى شود، ولى خسوف وقتى است كه همه قرص ماه و خورشيد تاريك شود.
خداى تعالى گويد: فَخَسَفْنا بِهِ (1) وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ- 81/ قصص) (كه در باره مدفون
(1) قسمتى از آيه 81/ قصص در باره قارون يعنى نماينده استكبار پيشگان و مال اندوزان و زر پرستان جامعه بشرى است كه ترجمه آياتش چنين است: (قارون از خويشان موسى بود و بر آنها ستم كرد و ياغى شد كليد صندوقهاى آهنى و زر و سيمش را بسختى برايش حمل مى كردند قومش باو گفتند مغرور مباش كه خداوند تبهكاران را دوست ندارد بوسيله اين ثروت باد آورده افزون از حدّ كه از زمين و جهان خدا بتو رسيده سراى آخرت و جهان جاويد فراهم كن بهره خويش نيز بر گير و بازاء نصيب دنيائيت فساد در زمين راه مينداز (انّ اللّه لا يحبّ المفسدين) پاسخ دادن اين مال و سرمايه بهره علم و دانش من است او نمى دانست كه قوى تر از او را در گذشته هلاك كرديم، قارون مغرور با تمام تجمّل و زينت و اسكورت خويش در ميان مردم ظاهر مى شد دنيا دوستان نيز آرزوى ثروت او را مى كردند ولى كسانى كه دانش حقيقى داشتند بآنها مى گفتند واى بر شما كسانيكه از قارونها و بتها گسسته و به اللّه پيوسته اند و بشايستگى عمل مى كنند بهره و پاداش خدائيشان نيكوتر است و تنها پايداران و صابرانى بآن مى رسند، آنگاه خداوند آيه فوق را بيان مى كند كه قارون را با خانه اش كه مركز سرمايه تفاخر و زر و سيمش بود در زمين فرو برديم و در حالى به گور پر غرورش سرنگون شد كه هيچكس ياريش نكرد زيرا او از يارى شوندگان نبود).
دو نكته تفسيرى علمى و اعجاز قرآن در اين داستان وجود دارد:
اوّل- اينكه قارون مى گويد: إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدِي- 78/ قصص).
يعنى: در اثر علمى كه دارم قارون شدم و ما امروز قدرتهاى جهانى را مى بينيم كه با همان منطق قارونى دنيا خوارند، و بر جهانيان استكبار مى ورزند.
دوّم- اينكه سرنوشت محتوم قارونيان تاريخ خوارى و بد نامى است و عبارت- به و بداره- يعنى خودش و متعلّقات زندگيش سرنگون شد، دورنمائى است از آينده دنياى قارونيان و گورشان و مژده اى به مستضعفين صالح عالم كه جهان از آن ايشان است و لطمه اى از قارونها نخواهند ديد.
بگفته سعدى:
بخيل توانگر بدينار و سيم چو ماريست بالاى گنجى مقيم
پس از سالها مى نمايد زرش كه لرزد عذابى چنان بر سرش
بسنگ اجل ناگهان بشكنند بآسودگى گنج قسمت كنند
شدن قارون و گنجهاى اوست).
و گفت لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا لَخَسَفَ بِنا- 82/ قصص) (اگر لطف و منّت خداى بر ما نبود بزمين فرو مى رفتيم).
و در حديثى از پيامبر (ص) آمده است كه: (إنّ الشّمس و القمر آيتان من آيات اللّه لا يخسفان لموت أحد و لا لحياته) (1).
عين خاسفة- وقتى است كه حدقه چشم ديده نمى شود كه از معنى خسوف
تو غافل در انديشه سود و مال كه سرمايه عمر شد پايمال
بكن سرمه غفلت از چشم پاك كه فردا شوى سرمه در چشم خاك
(1) يكى از عاليترين جريان تاريخى و عظمت و شكوه مقام پيامبر (ص) حديث فوق است كه كاملا معروف است، پيامبر (ص) بعد از مرگ فرزندش اين حديث را فرموده و عموم واژه نويسان و مفسّرين آنرا نقل كرده اند كه در زمان حيات پيامبر (ص) و همان روزى كه فرزندش از دنيا مى رود خورشيد گرفتگى و كسوفى رخ مى دهد.
ابو الحسن علىّ بن حسين مسعودى در كتاب بسيار ذى قيمت (التنّبية و الاشراف) چنين مى نويسد:
فى شهر ربيع الاوّل تو فى ابراهيم بن رسول اللّه (ص) و كان من مولده الى وفاته سنة و عشرة اشهر و عشرة ايّام و كسفت الشّمس يومئذ، فقال قوم انّما كسفت لموته، فصلّى رسول اللّه (ص) صلاة الكسوف ثمّ قال: ايّها النّاس انّ الشّمس و القمر آيتان من آيات اللّه عزّ و جلّ لا يكسفان لموت احد و لا لحياته فإذا رأيتم ذلك فافزعوا الى اللّه.
يعنى در ماه ربيع الاوّل ابراهيم فرزند پيامبر (ص) كه يك سال و دو ماه و ده روز عمر داشت وفات كرد در آن روز خورشيد گرفتگى روى داد مردم گفتند اين رويداد در اثر فوت فرزند پيغمبر (ص) است همينكه پيامبر (ص) چنان سخنانى شنيد پس از اقامه نماز آيات برخاست و چنين گفت:
اى مردم خورشيد و ماه دو آيه از آيات خداى عزّ و جلّ هستند و براى فوت كسى خورشيد گرفتگى پيش نمى آيد، هر گاه چنين حوادثى ديديد بسوى خدا روى آوريد.
به راستى كه اگر نبود نشانه اى بر صحّت پيامبرى و عظمت و شكوه مقام پيامبر اسلام، اين حادثه و سخن پيامبر با مقايسه و روش و سخنان صاحبان مكاتب ديگر همين يك حديث كافى بود كه جهانيان سر تسليم در پيشگاه مقام نبوّتش بگذارند، آخر مگر نه اين است كه مكتب هاى غير الهى بويژه مكتب مادّى و ماترياليسم كه در زمان ما مسائلى پيش آورده در سرلوحه فلسفه و عمل آنها نوشته است:
(براى رسيدن به هدف هر وسيله مجاز است و هدف وسيله را توجيه مى كند.)
آيا اين سخن همين نيست كه در دنياى شرق و غرب مادى عمل مى شود؟ و براى رسيدن بثروت و قدرت به اعمال عوامفريبانه و به هر دما گوژى دست مى زنند يعنى دستور مى دهند روشهاى نامشروع را بكار ببريد و حقيقت را پنهان سازيد (سند شماره 8 ذيل كتاب جهان در قرن بيستم ص 222) حالا بايد در نظر داشت كه اگر پيامبر (ص) از جانب خداى مبعوث نبود و باندازه ذرّه اى سياستهاى دنيا پرستانه و عوامفريبانه پيشروان مكاتب در وجودش و در كارش بود از اين حادثه خورشيد
نقل شده.
بئر مخسوفة- وقتى است كه آب چاه كم يا تمام مى شود كه باز از همان ماه گرفتگى و خسوف است.
(چون دهانه چاه و چشم هر دو همچون دايره ماه حلقوى و مدّور است).
و چون از ماه گرفتگى تصوّر سستى و ضعيفى مى شود لذا- خسف- را بصورت استعاره ذلّت و خوارى تعبير مى كنند. و مى گويند- تحمّل فلان خسفا يعنى او سستى و خوارى را تحمّل كرد و پذيرفت.
خسأت الكلب فخسأ- يعنى سگ را با خوارى زدم و راندم.
اين فعل در وقتى بكار مى رود كه بسگ بگوئى- اخسأ- (به فارسى چخ- و منظور راندن اوست).
خداى تعالى در وصف كفّار در دوزخ مى كند: (اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ- 108/ مؤمنون).
(همانطوريكه كفّار در دنيا ديگران را با توهين و زجر مى رانند و از همه چيز محروم مى كنند لذا در قيامت بچنان راندنى عينا جزا داده مى شود).
و آيه قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ- 166/ اعراف) و عبارت و خسأ البصر- يعنى چشمش از خوارى بسته شد.
و آيه خاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ- 4/ الملك) يعنى دور و نااميد شد.
خداى تعالى گويد: كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ- 4/ منافقون) اين تشبيه، بخاطر ناچيزى و پريشانى آنها است كه سودى و فايده اى جز زيان براى سايرين ندارند.
خشب جمع- خشب- است و از اين واژه عبارات زير:
خشبت السّيف- يعنى شمشير را صيقل دادم، ساخته شده چون با نوعى چوب شمشيرها را زنگ زدائى و صيقل مى داند و آن چوب را هم مصقل- يا
گرفتگى و فوت فرزندش چگونه برداشت مى كرد در حاليكه مردم هم همان عقيده و باور را داشتند امّا او مردم را بيش از پيش بآيات خدا توجّه مى دهد و اين نيست مگر اينكه بگوئيم وجود او، عمل او، انديشه او و سراسر حيات او، لحظه لحظه آياتى از شكوه و قدرت آفريدگار است و بس.
صيقل دهنده مى گويند.
جمل خشيب- شترى كه نو سال است و پيرو شكسته نشده كه به:
سيف خشيب- يعنى شمشير تازه صيقلى شده، تشبيه شده است.
تخشّبت الإبل- يعنى چوب را خورد.
جبهة خشباء- چهره اى خشك و بى روح همچون چوب و كسيكه بى آزرم و بى حياست با آن عبارت تعبير مى شود، همانطور كه گاهى چنان چهره اى به سنگ سخت نيز تشبيه شده مثل سخن اين شاعر كه مى گويد:
و الصّخر هش عند وجهك فى الصّلابه:
يعنى سنگ سخت در محكمى و صلابت در مقابل چهره تو نرم است.
مخشوب- در هم آميخته و مخلوط با چوب كه عبارتست از پستى، و ناچيزى.
الخشوع، يعنى تضرّع و زارى، واژه خشوع بيشتر در حالاتى كه در اعضاء بدن ظاهر مى شود بكار مى رود ولى- تضرّع در معنى زارى و فروتنى است و بيشتر در حالتى كه در دل و خاطر انسان بوجود مى آيد بكار مى رود لذا در روايت گفته شده: (إذا ضرع القلب خشعت الجوارح).
يعنى: (هر گاه دل متأثّر شود اعضاء بدن فرمانبردار و خاشع مى شود).
خداى تعالى گويد: وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعاً- 109/ اسراء).
و الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ- 2/ مؤمنون). و وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ- 90/ انبياء). و خَشَعَتِ الْأَصْواتُ- 108/ طه).
(صداها آرام مى گيرد و نرم مى شود).
و خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ- 43/ قلم).
(ديدگانشان فروهشته است نه خيره).
(أَبْصارُها خاشِعَةٌ- 9/ نازعات).
كنايه از همان حالت و فروتنى و آگاهى و بيم داشتن آنهاست چنان كه فرمود:
إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا- 4/ واقعه).
و إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها- 11/ الزّلزال).
و يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً وَ تَسِيرُ الْجِبالُ سَيْراً- 10/ طور).
(آيات اخير همگى در صفت اوضاع طبيعت در آستانه قيامة است).
الخشية، بيمى است كه با تعظيم و بزرگداشت چيزى همراه است و بيشتر اين حالت از راه علم و آگاهى نسبت بچيزى كه از آن خشيت و بيم هست حاصل مى شود لذا دانشمندان مخصوص چنان حالتى هستند، كه فرمود:
إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ- 28/ فاطر).
و وَ أَمَّا مَنْ جاءَكَ يَسْعى وَ هُوَ يَخْشى 9/ عبس).
و مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ- 33/ ق).
و فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما- 80/ كهف).
و فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي- 3/ مائده).
و يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً- 77/ نساء).
و فرمود: الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ- 39/ احزاب).
و وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ ...- 9/ نساء).
يعنى: تا با درك و فهم از گناهش پروا دارند.
خداى تعالى فرمايد: خَشْيَةَ إِمْلاقٍ- 31/ اسراء) يعنى: فرزندانتان را از بيم آنكه نكند به آنها سختى و قحطى برسد نكشيد.
و آيه وَ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ- 11/ يس) بهشت براى كسى است كه بمقتضاى شناخت او در جانش حالتى از پرهيزكارى و پروا هست.
التّخصيص و الإختصاص و الخصوصيّة و التّخصّص يعنى اختصاص يافتن و مربوط شدن جزئى از چيزى بآنچه كه در كلّى با آن چيز همسان نيست و مشاركت ندارد (مثل اختصاص يافتن ابرو به چهره آدمى در حالى كه از جنس پوست و گوشت چهره نيست امّا جزئى از چهره است) و اين واژه بر خلاف واژه
خاصان و ويژه گان انسان نيز كسانى هستند كه با نوعى از جوانمردى و بخشش و كرامت بانسان وابسته مى شوند.
(خاصّه) ضد عامّه است: خداى تعالى گويد: وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً- 25/ انفال) يعنى: بكله آن فتنه عموميت و فراگيرى خواهد داشت و عموم شما را در بر مى گيرد.
فعل آن- خصّه بكذا و يخصّه و اختصّه يختصّه است، خداى تعالى فرمايد:
يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ- 105/ بقره).
(خصاص) البيت: شكاف و سوراخهاى خانه.
خصاصة- يعنى فقر و تنگدستى كه تعبيرى است از همان شكاف و روزنه خانه و سوراخهاى غربال كه بسته و مسدود نشده باشد و نيز به يارى و دوستى بى خللى كه يافت نمى شود تعبير شده است.
و آيه وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ- 9/ حشر).
يعنى: (با اينكه خويشتن بچيزهائى نياز دارند ديگران را بر خويش مقدّم دارند).
بجاى- خصاصة- در آيه ممكن است- خصاص- بگويى باز در يك معنى است.
الخصّ- خانه و اتاقى كه از نى يا شاخه درخت ساخته مى شود زيرا چنان اتاقى و خانه اى داراى (خصاصه) يعنى سوراخ و منفذ است.
خداى تعالى گويد: وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما- 22/ اعراف) (مربوط به داستان آدم است كه پس از آگاهى از برهنگى خويش برگهاى درختان را براى پوشش بر خود نهادند).
خصفة- سبد و زنبيل كه از برگ خرما بافته شده و از اين واژه است.
و نيز- خصفة- جامه ضخيم و پشمى، جمعش- خصف، خصفت النعّل بالمخصف- ميخ را با چكش به كفشم كوبيدم.
روايت شده است كه (كان النّبىّ صلّى اللّه عليه و سلّم يخصف نعله) يعنى: پيامبر (ص) خود بدست خويش كفشش را مى دوخت و ميخ بر آن مى كوفت.
خصفت الخصفة- برگها را بهم بافتم.
أخصف و خصيف- طعام و غذاى دو رنگ و حقيقتش اينست، كه مقدارى شير روى خرما ريخته شود و غذا را دو رنگ كند.
الخصم مصدر است، خصمته يعنى با او به خصومت و نزاع برخاستم.
فعل آن- خاصمته و خصمته و مخاصمة و خصاما- است.
خداى تعالى گويد: وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ- 204/ بقره) و هُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِينٍ- 18/ زخرف) (يعنى دشمنى پنهانى).
سپس بطرف مخاصمت و دعوا خصم گفته اند كه در جمع و مفرد هر دو بكار مى رود و شايد تثنيه آنهم بصورت خصمان بكار رود.
اصل- مخاصمة- اينستكه طرفين دعوا با يكديگر گلاويز شوند، و هر كدام از طرفين گوشه بار و كيسه و متاع ديگرى را بگيرد و بكشد.
روايت شده كه (نسيته فى خصم فراشى) يعنى: آنرا در گوشه زير اندازم بجاى گذاشتم و فراموش كردم، جمع- خصم- خصوم و أخصام است.
خداى تعالى گويد: خَصْمانِ اخْتَصَمُوا- 19/ حج) يعنى آن دو گروه كه نزاع كردند و از اين روى، اختصموا- را بصورت جمع بيان كرده فرمود: لا تَخْتَصِمُوا- 28/ ق) و وَ هُمْ فِيها يَخْتَصِمُونَ- 26/ شعراء).
(خصيم)- كسيكه زياد مخاصمة مى كند و در آيه فرمود: فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ- 4/ نحل).
(خَصْم)- هم كسى است كه كارش و ويژگيش خصومت است و فرمود: قَوْمٌ خَصِمُونَ- 58/ زخرف) (آيه در باره فرعونيان است كه در پرستش فرعون متعصّب بودند و در اثر فسق همواره با پيامبرانى چون حضرت موسى و عيسى (ع) خصومت مى ورزيدند كه در آيه قبلش فرمود: كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ- 54/ زخرف)-
گوئى كه فسق يعنى با ذلّت و خلافكارى غير خداى پرستيدن است كه نتيجه اش خصومت با انبياء و پاكان است).
(1): خداى تعالى گويد: فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ- 28/ واقعه).
يعنى شاخه اى يا درختى كه خارش بريده و زدوده شده.
گفته مى شود- خضدته فانخضد (خارش را زدودم و چنان شد كه اسمش مخضود، خضيد و خضد- است.
خضد مثل نقض- بجاى اسم مفعول يعنى- خضود و منقوض- بكار مى رود و از اين تعبير عبارت:
خضد عنق البعير است- يعنى گردن شتر را شكست كه شكستن براى- خضد- بطور استعاره بكار رفته است.
خداى تعالى گويد: فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً- 63/ حجّ)- (زمين سبز مى شود) و آيه ثِياباً خُضْراً- 31/ كهف) خضرة- جمع- أخضر است و خضرة- رنگى است ميان سياه و سپيد يعنى سبز پر رنگ كه بسياهى نزديكتر است و شبيه تر است از اينجهت سياه را سبز گفته اند و سبز را سياه چنانكه شاعر گويد:
قد أعسف النّازح المجهود معسفة فى ظلّ أخضر يدعوها مه البوم (2) __________________________________________________
(1) و حديثى از اين واژه روايت شده كه قريش و دشمنان پيامبر، و اسلام مى پنداشتند چون پيامبر فرزند ذكورى ندارد بنابر اين دين اسلام و حكومت اسلامى منقطع خواهد شد كه البتّه اين طرز تفكّر از همان اساس، و بناى حكومت اريستو كراسى يعنى حكومت اشرافيت كه يكى از اصولش اصل توارث در زمامدارى است سر چشمه گرفته بود و خداوند اساس حكومت اشرافيت را با نداشتن فرزند ذكور پيامبر بر هم زد و سوره كوثر اشاره به همين مطلب است كه انتشار خير و بركت نبوّت از خاندانت بوسيله فرزندى كه زمامدار نخواهد بود و دختر است در جهان گسترده مى شود و آنكه چنان طرز فكر اشرافى دارد و مى گويد: پس از فوت پيامبر (ص) دينش بر پا نخواهد بود منقطع مى شود خود آنها از آثار خير محرومند هر چند كه دهها فرزند و خروارها زر و سيم، يا سرزمينهاى و املاك فراوان داشته باشند و گفت:
إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ- 3/ كوثر) و حديثى كه اين آيه و آينده اسلام را روشن مى كند اينست كه (تقطع به دابرهم و تخضد به شوكتهم).
با اسلام و ادامه اساس اسلام همه نقشه هاشان بر باد رفته، از ياد خير محروم مى شوند و شوكتشان كه همان خار وجوديشان است شكسته خواهد شد.
(مجمع البيان- 10/ 550- مجمع البحرين 3/ 43).
(2) شعر فوق از ابو الحرث ملّقب به ذو الرّمه است اشعارش بيشتر در مدح حكّام اموى و وصف و
قسمت سرسبز روستاهاى عراق را بخاطر زيادى نخلستانها و باغات كه از دور سياه به نظر مى آيد- سواد- گفته اند.
خضرة- را هم- دهمة- ناميده اند كه همان سبز پر رنگ است.
در سخن خداى سبحان كه مى فرمايد: مُدْهامَّتانِ- 65/ الرّحمن) يعنى دو بهشت سر سبز و خرّم (مفردش- مدهامّة از فعل- ادهام يدهام ادهيمام) است، در سخن پيامبر (ص) هست كه (إيّاكم و خضراء الدّمن) و خود پيامبر (ص) اين سخن را تفسير فرمود كه: (المرأة الحسناء فى منبت السّوء) (1).
مخاضرة- داد و ستد در ميوه و سبزيجات قبل از چيدن و رسيدن آنها است.
خضرة- خرما بنى كه خرمايش هنوز زرد نشده مى ريزد.
خداى تعالى گويد: فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ- 32/ احزاب) (ترجمه تمام آيه چنين است- اشاره به زنان است كه مى گويد با ناز و خشوع يعنى با نرمى با
غزل است كه او را در طبقه- اخطل و فرزدق و جرير بحساب مى آورند جز اينكه تقواى اسلامى را رعايت نكرده و شعرش را در خدمت امويان و خمّاران (مى خوارگان) قرار داده و از اينجهت ديوانش اوّلين بار در انگلستان توسّط مكارت نى در سال 1919 ميلادى چاپ شده در شعر فوق مى گويد:
ستمكار بيگانه (در مآخذ ديگر بجاى المجهود- واژه- المجهول آمده است) كوشش كرد كه در سايه فريبكارى در دوستى و موّدت دير پاى ما با ستمگرى اخلال كند كه جغد بوم مرگ او را فرا خواند و سرش را طلبيد.
(1) در حديث اوّل بصورت تشبيه فرموده: از سبزه هايى كه در اطراف خيمه ها و چادرها كه در اثر ريزش نشخوار و مدفوع حيوانات ظاهر مى شود و سبزه زارى سطحى است كه زرد پژمرده مى شود دورى كنيد و بعد فرمود يعنى در انتخاب زن و همسر اصالت خانوادگى و اخلاق و خوى نيك را در نظر گيريد نه تنها زيبائى ظاهرى را، بديهى است در سخن نخستين پيامبر (ص) اگر چه تشبيهى عميق و اجتماعى و ادبى است، امّا با موضوعى دقيق و انسانى به بهترين امر محسوس بيان شده كه از جنبه علمى و بهداشتى هم در خور دقّت است زيرا چنان سبزه هايى (دمن) همواره مركز فضولات دامها و رشد بيماريهاست هر چند كه سبزيش زودرس و چشمگير است ولى پايانش درد آورد و بيمارى زاست.
مدهامّة: مرغزار سرسبز و خرّم.
مردان غير سخن نگوئيد تا در دلشان با هوسها بشما طمع نكنند بلكه با آزرم و وقار و پسنديده سخن گوئيد- و قلن قولا معروفا، نيكو و متين با همه سخن گوئيد).
خضوع- همان- خشوع- است يعنى فرو افتادگى و نرمى كه قبلا گفته شد (در واژه خشع).
رجل خضعة- مرد بسيار افتاده و فروتن.
خضعت اللّحم- يعنى گوشت را تكّه تكّه كردم و بريدم.
ظليم أخضع- شتر مرغ كج گردن.
الخطّ مثل مدّ است يعنى كشيدن و ادامه يافتن، هر چيزى هم كه طولى دارد خط گويند.
خطوط انواعى دارد كه مهندسين در باره سطح و دايره و منحنى و شكسته و برگشته يا منكسر از آنها ياد مى كنند و هر سرزمينى كه طولش زياد است بخط تعبير مى شود مثل خطّ يمن- كه نيزه هاى خطّى آنجا معروف است و هر جائى كه انسان آنجا را براى خودش خطّ بكشد و حفر كند، مى گويند:
خطّ و خطّة- زمين خشك بى باران است كه در ميان دو سرزمين پر باران حاصل خيز قرار گرفته، گوئى كه در ميان آندو زمين مثل خطّى شكسته است و از آن دو جدا است. كتابت و نوشتن هم بخط تعبير شده است.
خداى تعالى گويد: وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ (1)-
(1) عموم مفسّرين از آن جمله شيخ طوسى و فخر رازى در آيه فوق هم نظرند: كه هذا القرآن ممّن لم يكتب و لم يقرأ عين المعجزه: اين قرآن از كسيكه خط و كتابى قبل از نبوّت و اظهار آن نداشته عين معجزه و معجزه اى است كه تاريخ بشر و عموم فصحا و بلغاء در برابرش خضوع نموده و اقرار كرده اند كه قرآن برترين بيان و كلام بشرى است.
قسمت پايانى آيه فوق بهترين برهان و دليلى است بر اينكه قرآن بر پيامبر (ص) وحى شده و از سوى خود او نيست كه مى گويد إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ- 48/ عنكبوت) يعنى اگر غير از آن بود كجروان و گمراهان و كج انديشان در وحى بودن قرآن و اينكه از ناحيه خودت نيست در گمان مى افتادند و ديگر اينكه بگفته ابن سينا چون پيامبر (ص) صادق مصدّق، يعنى راستگوئى است كه معاصرينش بصداقت و راستگوئى و امانت تصديقش كردند بنابر اين همه ترديدها در باره قرآن و محتواى آن از بين مى رود و
48/ عنكبوت). يعنى: (تو پيش از اين هيچ كتابى يا نامه اى نخوانده اى و با دست خويش هرگز ننوشته اى).
الخطب و المخاطبة و التّخاطب- رويا روى سخن گفتن و رد كردن كلام بيكديگر، و از اين واژه، خطبة- اندرز گفتن، و خطبة (با كسره خ) خواستگارى كردن و نامزد خواستن براى همسرى است.
خداى تعالى گويد: وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِ- 235/ بقره).
يعنى (گناهى بر شما نيست كه بطور كنايه در باره خواستگارى و همسر گزينى سخن گوئيد).
اصل- خطبة- در معنى خواستگارى همان حالتى است كه در آن هنگام براى انسان هست، مثل- جلسة و قعدة (جلسة- حالت نشستن بعد از بيدار شدن از خواب و بعد از دراز كشيدن، امّا قعدة- نشستن بعد از ايستادن است).
از واژه- خطبة- خاطب و خطيب- يعنى گوينده خطبه، ساخته شده.
شك و ريبى باقى نمى ماند كه قرآن بپيامبر (ص) وحى شده است و قبلا هيچ كتابى را نخوانده و ننوشته، عبارت- متن كتاب- در آيه فوق افاده عموم مى كند يعنى تو پيش از اين هيچ كتاب و نامه اى را نخوانده اى بلكه هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ- 49/ عنكبوت) آياتى روشن است و دلهاى دانشمندان و علماء آن را درك مى كنند لذا عبارت وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلَّا الظَّالِمُونَ- 49/ عنكبوت).
در پايان آيه، يعنى تنها ستمكارانند كه در اثر شرك و ظلم و كفر قرآن را كه بر هم زننده منافع غير انسانى ايشان است انكار مى كنند زيرا اگر ظالمى يا مشرك و كافرى قرآن را كه وحى است مى پذيرفت ديگر ستم پيشه و كافر نيست و اگر غير اين بودى عجيب بود.
بنابر اين آنكه ظالم نيست و كسانيكه مثل قبيله أبو ذرها و سلمانها و ساير رهروان عدالتند حقيقتا بر آستان اللّه سر مى نهند و اطاعتش را پذيرا مى شوند، آيات ديگر كه مؤيّد آيه فوق است چنين است:
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً- 52/ شورى).
إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ- 163/ نساء).
الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ- 30/ رعد) و الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ هُوَ الْحَقُّ- 31/ فاطر).
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً- 7/ شورى) و ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ- 44/ آل عمران).
امّا از خطبة (با كسره خ) فقط- خاطب- ساخته شده و فعل در هر دو- خطب- يخطب- است.
(خَطْب) هم بمعنى حادثه و كار بزرگ، است كه بگفتگوى زياد و همه جانبه مى انجامد، خداى تعالى گويد:
فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ؟- 95/ طه) و فَما خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ؟- 57/ حجر) فصل الخطاب هم چيزى است كه بوسيله آن خطاب و گفتگو فيصله مى يابد و پايان مى پذيرد.
الخطف و الإختطاف- يعنى ربودن چيزى با شتاب و سرعت، فعلش- خطف يخطف و خطف يخطف است كه بهر دو صورت خوانده شده و (از باب تعب و ضرب).
خداى تعالى گويد: إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ- 10/ صافّات) وصف شياطين است كه استراق سمع مى كنند.
و فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ- 31/ حج) (يعنى گوئى كه از چنگال باز شكارى گريخته، يا باد او را سرنگون كرده) و آيه يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ- 20/ بقره) و يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ- 67/ عنكبوت) يعنى كشته و غارت مى شوند.
الخطّاف- پرستو است كه گوئى با سرعت پروازش چيزى را ربوده، و مى برد. و همچنين خطّاف- آهن سر كجى است (چنگك) كه دلو را از چاه به سرعت بر مى كشد و نيز آهنى كه محور چرخ چاه روى آن قرار دارد گوئى كه آنرا مى ربايد و جمع مى كند. جمع آن خطاطيف است، باز مخطف باز شكارى كه بسرعت شكار را مى گيرد.
خطيف- با چالاكى و سرعت رفتن، و شتافتن.
أخطف الحشا- مرد ميان باريك، مختطفه- مرد لاغر و درون ناپيدا گوئى كه وجودش از لاغرى ناپيدا است.
الخطأ، برگشتن و انحراف از يك سوى بسوى ديگر است و اين عدول و انحراف چند گونه است:
اوّل- اينكه كسى چيزى را بر مى گزيند و انجام مى دهد، غير از آنچه كه در آغاز اراده اش آنرا نيكو مى نمود، و اين همان خطاى كاملى است كه انسان بوسيله آن گناهكار محسوب و بگناه و خطا گرفته مى شود، در اين حالت مى گويند خطئ يخطأ، خطأ و خطأة- خطا و گناه كرد.
خداى تعالى گويد إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً- 31/ اسراء)- و وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ- 91/ يوسف).
دوّم- اينكه كسى مى خواهد چيزى را انجام دهد كه فعلش نيكو است ولى در عمل بر خلاف آن كار از او واقع مى شود و از او سر مى زند و در اين معنى مى گويند:
أخطأ، إخطاء فهو مخطئ- يعنى خطا كرد و خطا كار شد، اراده صواب كرد ولى در عمل خطا سرزد. زيرا قصد خوبى داشت و مى خواست كارى خوب انجام دهد ولى در عمل خطا كرد، و بر اين معنى پيامبر (ص) فرموده است:
(رفع عن أمّتى الخطأ و النّسيان) يعنى: از امّت من مؤاخذه در آنچنان خطا و فراموشى بگناه برداشته شده است.
و باز از پيامبر (ص) فرمود: (من اجتهد فاخطأ فله أجر).
يعنى: (كسى كه در راه خير كوشش مى كند امّا بخطا و اشتباه مى افتد، پس اجر و پاداش براى اوست).
و در آيه وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ- 92/ نساء).
يعنى: (هر كسى قتل غير عمد و خطا انجام داد جرمش اين است كه بنده اى را آزاد كند).
سوّم- اينستكه كسى كارى را كه نيكو نيست اراده مى كند انجام دهد ولى خلافش از او سر مى زند و اتّفاق مى افتد اينچنين شخصى اراده خطا كرده ولى عمل مفيدى از او حاصل شده است و بخاطر قصد و نيّتش سرزنش مى شود و بر فعل و كارش ستوده نيست و اين معنى همان است كه شاعر گفته:
اردت
مسائتى فاجرت مسرّتى و قد يحسن الانسان من حيث لا يدرى
يعنى (عيبم را خواستى به شاديم انجاميد و بتحقيق انسان از آنجا كه مى داند و نمى فهمد نيكى مى كند).
1- خلاصه اينكه اگر كسى چيزى يا كارى را خواست انجام دهد و كار ديگر از او سر زد و اتّفاق افتاد مى گويند: أخطأ (خطا و اشتباه كرد و غلط از آب در آمد).
2- اگر همانطور كه خواسته بود و اراده كرده بود واقع شد مى گويند:
أصاب- يعنى خوب كرد و بنتيجه خوبى رسيد.
3- امّا اگر كسى كار خوبى را درست و خوب انجام نداد مى گويند: أصاب الخطأ (بخطا و اشتباه رسيد).
4- و هر گاه كارى را اراده كرد كه خوب انجام دهد ولى درست انجام نداد و ندانست كه خطا كرده مى گويند:
أخطأ الصّواب (در خوبى و نيكى خطا كرد).
امّا عبارات- أصاب الخطأ- و- أخطا الخطأ- چنانكه مى بينى الفاظى مشتركند و در ميان معانى گوناگون بيكديگر دور و نزديكند.
كسى كه قصد حقيقت جويى و پژوهشگرى در اين امور را دارد بايستى بيشتر در آنها دقّت كند و بينديشد.
خداى تعالى گويد: وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ- 81/ بقره) خطاها و اشتباهاتش او را احاطه كرده).
واژه هاى- (خَطِيَئة) و سيّئة- بيكديگر نزديكند ولى- خطيئة و سيّئة- بيكديگر نزديكند ولى- خطيئة- بيشتر در جايى گفته مى شود كه خاطى يا انجام دهنده كار خطا مقصودش و هدفش كار خطا نبوده بلكه قصد و اراده او در انجام كار سببى براى بوجود آمدن كار خطا از سوى او شده است مثل كسيكه شكارى را هدف قرار مى دهد و تيرش بانسان مى خورد يا مسكرى كه مى خورده و جنايتى در حال مستى انجام مى دهد.
وسيله و سبب هم دو گونه است:
اوّل- سببى كه فعلش و كارش ممنوعيّت دارد مثل خوردن مسكرات و خطائى كه در اثر خوردن آن از او سر مى زند و بوجود مى آيد كه نتيجه خطا و گناه از او دور نمى شود.
دوّم- سببى كه فعلش و كارش ممنوعيّت نداشته مثل تير انداختن بسوى شكار.
خداى تعالى فرمايد: وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ- 5/ احزاب).
يعنى: (براى شما در آنچه كه بخطا انجام دهيد گناهى نيست مگر آنچه را كه دلهاتان قصد و عمد كند و نيّت خطا كارى داشته باشد).
و آيه وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً
خداى تعالى گويد: وَ لا تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا ضَلالًا- 24/ نوح) و مِمَّا خَطِيئاتِهِمْ- 25/ نوح).
و إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا- 51/ شعراء).
و وَ لْنَحْمِلْ خَطاياكُمْ- 12/ عنكبوت).
و وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْءٍ- 12/ عنكبوت).
و وَ الَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ- 82/ شعراء) جمع آن خطيئات و خطايا- است.
در اين آيه كه خداى تعالى گويد: نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ- 58/ بقره) اين خطائى است كه با قصد انجام شده و- (خاطى)- همان گناهكار عمدى است كه قصد گناه كردن داشته، و بر اين اساس است آيه:
وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍ لا يَأْكُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ- 37/ حاقّه).
(اين آيه فرجام و سرنوشت همان كسى است كه خداوند مى گويد: به معاد ناباور بود و مسكينان بى توجّه، لذا خورشش در دوزخ همانهاست كه در دنيا به
ستم مى خورد و تبديل به قاذورات مى كرد و آنها را در دوزخ مى خورد مگر كسيكه در دنيا و در راه حقّ همواره خاطى و خطا كار است).
ذنب- هم (خاطِئَة)- ناميده شده.
در آيه وَ الْمُؤْتَفِكاتُ بِالْخاطِئَةِ- 9/ حاقّه (يعنى شهرهاى قوم لوط كه گناهانى بس بزرگ انجام مى دادند و خطا كار بودند).
خاطئة- گناهى است بس بزرگ، چنانكه مى گويند شعر، شاعرى (كه صنعت شاعرى او از شعرش پيداست و بزرگى آن گناه هم از عمل به گناهش نمودار).
امّا آنچه را كه از خطاها مقصود نباشد پيامبر عليه السّلام آن را متجاف عنه- يعنى دور از گناه و خطا ياد نموده است.
و خداى تعالى هم گويد: نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ- 58/ بقره) معنيش همان است كه قبلا گفته شد.
خطوت أخطو، گام زدم، و قدم مى زنم و مى گذرم.
خطوة اسم مرّة است يعنى يك گام و يك قدم (اسم مرّه اسمى است كه يكبار عمل كردن چيزى را نشان مى دهد مثل- دفعه و جلسه كه در فارسى با كلمه يك توجيه مى شود مثل يكدفعه، يك جلسه).
خطوة- فاصله ميان دو پا يا دو گام.
خداى تعالى گويد: وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ- 168/ بقره) يعنى او را پيروى نكنيد مثل آيه وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى 26/ ص) (دنبال هوى و هوس نرويد و آن را پى نگيريد).
الخفيف، در برابر- ثقيل- يعنى سبك در برابر سنگين و اين معنى:
1- گاهى باعتبار كمى و افزونى در وزن با مقايسه بين دو چيز نسبت به يكديگر گفته مى شود مثل:
درهم خفيف و درهم ثقيل- (پول سبك و پول سنگين).
2- باعتبار كم و زيادى وقت و زمان مثل:
فرس خفيف و فرس ثقيل- در وقتى كه در زمان واحد يكى از اسبان بيشتر از ديگرى مى دود.
3- سبكى و سنگينى چيزى باعتبار گوارا بودن يا ناگوارا بودن چيزى است كه در اين مورد هر چيزى يا كار شيرين و گوارا- خفيف- مى شمرند كه واژه خفيف در اين مورد مدح است و واژه- ثقيل- براى ناگوار و ناپسند خداى تعالى گويد:
الْآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ- 66/ انفال.) و فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ- 76/ بقره). و حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفاً- 189/ اعراف).
كه آيه اخير را من از همين معنى مى بينم. (يعنى مدح).
(منظور راغب رحمه اللّه اينست كه باردار شدن زن به فرزند اگر چه از نظر حمل و بار وزنى بر او تحميل مى شود ولى چون آبستن شدن با رضاى خاطر و همراه با بهره مندى است لذا- خفيفا- نيز در آيه بصورت مدح بكار رفته است و از معنى سوّم خفيف يعنى گوارا بودن است).
4- خفيف در معنى سبكسرى و كم خردى است چنانكه- ثقيل- هم در معنى وقار و متانت است پس در اين مورد خفيف- ذمّ و ناپسند است و ثقيل- مدح و پسنديدگى.
5- خفيف در اجسامى بكار مى رود كه شأن آنها اينست كه بر اجسامى كه از آنها پائين ترند و ثقيلند مثل زمين و آب، برتر باشند (همچون بخار و افعال اين واژه- خفّ، يخفّ، خفّا، و خفّه، خففه تخفيفا، و تخفّف تخفّفا و استخففته- است.
كالاى سبك را هم- خفيف گويند، همينطور- كلام خفيف يعنى سخنى كه بآسانى بر زبان جارى شود.
خداى تعالى گويد: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ (1)- 54/ زخرف).
(1) تمام آيه چنين است: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ- 54/ زخرف) مربوط بسخن فرعون بعد از گفتگو با موسى (ع) است كه بمردم مصر مى گويد من از اين آدمى كه چيزى ندارد برتر و بهترم او حتّى نمى تواند درست سخن بگويد چرا طلا و دستبندهاى زرّين ندارد و فرشته هايى كه
يعنى: وادارشان كرد تا چون او سبك مغز شوند يا اينكه آنها را در جسم و جان كم نيرو و سبك انگاشته اند و گفته اند: معناى آيه اين است كه آنها را سبك سر و بى خرد يافت.
خداى تعالى گويد: وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ- 9/ اعراف) كه اشاره به زيادى اعمال صالح در آيه قبل اين و كمى آن در اين آيه است. و آيه وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ (1)- 60/ روم) يعنى: به شبه انداختنشان از اعتقادات تو را سست و دور نكند.
خفّوا عن منازلهم- با سبك بارى از آنجا كوچ كردند.
الخفّ- يعنى پوشاك و كفش.
خفّ النّعامة و خفّ البعير- سم شتر مرغ و شتر كه تشبيهى است بكفش انسان.
خداى تعالى گويد: يَتَخافَتُونَ بَيْنَهُمْ- 103 طه) (در ميان خويش بآرامى سخن مى گويند).
و آيه وَ لا تُخافِتْ بِها- 110/ اسراء) (آرام ادا نكن).
المخافته و الخفت- كلام سر بسته گفتن و پوشيده داشتن سخن.
شاعر گويد:
و شتّان بين الجهر و المنطق الخفت (چقدر فاصله است ميان سخن آشكار و پوشيده).
الخفض، يعنى پائين آوردن، كه نقطه مقابلش، الرّفع، يعنى برافراشتن
مى گويد دستشان در دست او نيست. فرعون آنمردم را كه فاسق بودند سبك شمرد آنها نيز او را گردن نهادند و اطاعت كردند. نكته در خور دقّت در آيه اينست كه همواره پرستش فرعونها بر زمينه هاى فسق و فجور بر جامعه مبتنى است و از اين سبب همگى بعذاب و فرجامى عياشى هاى خويش مبتلا مى شود و با خوارى و درد در دريا غرق مى شوند در پايان آيه مى فرمايد سَلَفاً وَ مَثَلًا لِلْآخِرِينَ- 56/ زخرف) ايشانرا سرگذشتى عبرت آموز و داستانى شايسته توجّه براى آيندگان قرار داديم.
(1) تمام آيه اين است كه به پيامبر (ص) مى فرمايد: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ- 60 روم) پايدار باش كه وعده خدا حقّ است و كسانى كه ايمان را پى جوئى نمى كنند و يقين ندارند تو را سست و نادان نيابند.
و بلند كردن است، خفض- در معنى آسايش و آرام حركت كردن هم هست.
آيه وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ- 24/ اسراء) تشويقى است بر نرمخويى و پذيرش و اطاعت، گوئى كه معنى مقابل آن در آيه أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ- 31/ نمل) است، يعنى بر من گردن فرازى نكنيد.
و در وصف قيامت مى گويد: خافِضَةٌ رافِعَةٌ- 3/ واقعه) يعنى گروهى را فرود مى آورد و تنزّل مى دهد و گروهى را رفعت، واژه- خافضة- در اين آيه اشاره اى است به آيه ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ- 5/ تين).
خفى الشّيئ خفية- آن چيز پنهان شد.
خداى تعالى گويد: ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً- 55/ اعراف) (پروردگارتان را در حالت فروتنى و آرامى بخوانيد).
خفاء- چيزى كه بوسيله آن اشياء ديگر پوشيده مى شود مثل پرده.
خفيته- پنهانى و پوشيدگى آن را بر طرف كردى، در وقتى چنين گفته مى شود كه چيزى را آشكار كرده اى ولى- أخفيته- آنرا پنهان كردى در وقتى كه چيزى را بپوشانى و مخفى كنى نقطه مقابل إخفاء- إبداء و اعلان- است يعنى آشكار و علنى كردن.
خداى تعالى گويد: إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ- 271/ بقره).
(اگر آشكارا بخشش كنيد چه نيكوست ولى اگر پوشيده بفقراء بخشش كرديد در آنصورت براى شما خيرش بيشتر است).
خداى تعالى فرمايد وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ- 1/ ممتحنه) و بَلْ بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ- 28/ انعام).
(اسْتخْفاء)- پوشيده شدن و پنهان گشتن و طلب پنهان كردن.
خداى تعالى گويد: أَلا إِنَّهُمْ؟ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ- 5/ هود) (بدانيد آنها آنچه كه در دل دارند مخفى مى كنند تا در پناه آن پوشيده شوند و ناشناخته بمانند.
خوافى- جمع خافية- يعنى پرهاى زير بال حيوانات كه در نشستن روى زمين و غير پرواز پوشيده است.
پرهاى بلند بال را- قوادم- گويند.
الخلل، شكاف و فاصله ميان دو چيز، جمع آن- خلال است مثل:
خلل الدّار- شكاف و روزن خانه.
خلل السّحاب- فاصله ابرها و لابلاى آنها كه باران از آن مى ريزد.
خلل الرّماد- لابلاى خاكستر.
خداى تعالى در صفت ابر گويد: فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ- 43/ نور) (بارانها را مى بينى كه از خلال ابرها فرو مى ريزند).
و آيه فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ- 5/ اسراء) (در ميان خانه ها براى سركوبيشان آمد و شد كردند).
شاعر گويد:
أرى خلل الرّماد و ميض جمر (1) و آيه وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ- 37/ توبه) يعنى در ميانتان سخن چينى، و فساد كردند.
خلال- چيزى است كه دندانها و ديگر چيزها را با آن پاك و تميز مى كنند.
(1) مصراع شعر فوق مربوط به داستان حكومت بنى اميّه است كه چون ابو مسلم در خراسان كارش بالا مى گيرد و كار نصر بن سيّار حاكم دست نشانده مروان حمار در خراسان رو بضعف مى گرايد نامه هايى پياپى بمروان مى نويسد و ظهور عبّاسيان را باو اطّلاع مى دهد و از وضع ابو مسلم خبر مى دهد كه ابو مسلم مردم را براى بيعت با ابراهيم بن محمّد بن على بن عبد اللّه بن عباس دعوت مى كند و ضمن آخرين نامه اش شعر فوق را بدين مضمون مى نويسد:
1-
ارى بين الرّماد و ميض جمر و يوشك ان يكون له ضرام 2-
فانّ النّار بالعودين تذكى و انّ الحرب اولها كلام 3-
فان لم تطفئوها تجن حربا مشمرّه يشيب لها الغلام 4-
اقول من التّعجّب ليت شعرى أ ايقاظ امية ام ينام
1- در ميان خاكستر جرقّه هاى آتشين مى بينم و بزودى اخگرى فروزان مى شود.
2- زيرا آتش با دو چوب افروخته مى شود و جنگ هم آغازش حرف است.
3- اگر خاموش نشود بجنگى مبدّل مى شود كه جوان را پير مى كند.
4- از شگفتى مى گويم و نمى دانم امويها بيدارند يا خواب. [...]
خلّ سنّه و خلّ ثوبه بالخلال- دندان و جامه اش را پاك كرد.
خلّ لسان الفصيل بالخلال- زبان بچّه شتر را خلال كرد تا مانع شير خوردنش شود.
(در وقتى است كه پستان مادر را به درد آورده و از شير جدا مى شود).
خلّ الرّميّة بالسّهم- با يك تير شكار را زد.
و در حديث: (خللوا أصابعكم) (1).
الخلل فى الأمر خلل- خلل در اين عبارت يعنى سستى در كار كه تشبيهى است از فاصله افتادن ميان دو چيز.
خلّ لحمه يخلّ خلّا و خلالا- يعنى در بدن حيوان خللى است كه در اثر لاغرى و ضعيفى بوجود آمده.
شاعر گويد: إنّ جسمى بعد خالى لخلّ.
(شعر از شنفرى شاعر جاهلى است كه در باره دائى خويش تأبّط شرّا- گفته است يعنى من بعد از دائيم ضعيف شده ام).
الخلّة- راهى ريگزار كه بخاطر شنى بودنش عبورش سخت است يا از اينجهت كه پا در آن فرو مى رود و نيز:
الخلّة- يعنى خمر ترش كه ترشيش از سركه نيست و از نفوذ ترش شدن خودش است.
خلّة- غلاف و نيام شمشير كه آنرا در خود مى پوشاند.
(1) حديث نبوى است كه تمامش چنين است (خللوا أصابعكم، لا تخللها نار) و در روايت ديگر (خلّلوا بين الاصابع لا يخلّل اللّه بينها بالنّار) و در حديث ديگر (رحم اللّه المتخلّلين عن امّتى فى الوضوء و الطعام) در هر سه حديث پيامبر (ص) مردم را به خلال كردن و پاكيزه نمودن دستها و دهان در وضو و غذا خوردن دستور فرموده است تا آلودگى ظاهرى نيز بر طرف شود و همراه با ايمان و پاكى باطن سعادت انسانها تأمين شود، گويى كه پيامبر (ص) نگرشى بهداشتى به سراسر جهان و آينده انسانها داشته است كه اين همه سفارش بهداشت نموده كه آفات بيماريها و نابسمانانيها بانسانها نرسد و امروز اهميت بهداشت بيش از علم پزشكى مورد توجّه بشر است.
خلّة- اختلال خاصّ روانى است كه يا براى تمايل شديد بچيزى يا نياز سخت بآن چيز عارض نفس انسان مى شود و لذا- خلّة- را به حاجت و نياز و خوى و عادت تفسير كرده اند.
(خُلَّة)- يعنى محبّت و دوستى يا از اينجهت كه آن حالت در جان نفوذ مى كند و يا از اينكه در جان آدمى قرار مى گيرد و باقى مى ماند و يا اينكه همچون تيرى كه بهدف مى رسد، دوستى هم بجان مى رسد و در آن اثر مى گذارد و يا اينكه در اثر نياز شديدى كه با آن هست خلّة ناميده شده مى گويند:
خاللته مخالّة و خلالا- كه اسم آن- خليل- است.
خداى تعالى گويد: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا- 125/ نساء) گفته اند ناميدن حضرت ابراهيم (ع) به- خليل- براى اين است كه در تمام حالات توجه و نيازش بخدا بود، و در اين معنى است كه بخدا مى گويد:
إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ- 24/ قصص) (بهر چه كه از خير بر من دهى و نازل كنى يا فرو فرستى نيازمندم).
و باز در اين معنى گفته شده: اللّهمّ أغننى بالافتقار إليك و لا تفقرنى بالاستغناء عنك.
يعنى: (الهى مرا پيوسته بخودت نيازمند گردان و از خودت بينيازم مگردان).
و گفته اند بلكه واژه- خليل- در باره حضرت ابراهيم از- خلّة- است كه بكار بردن آن مثل بكار بردن محبّت و دوستى در اوست.
ابو القاسم بلخى (1) گفته است- خليل- از- خلّة- است نه از خلّة- كسى
(1) عبد اللّه بن احمد كعبى معروف به ابو القاسم بلخى معتزلى خراسانى دانشمند مشهورى است كه با ابو الحسن بن ابى عمرو خياط از سران معروف معتزله بغدادند، بلخى رئيس طايفه كعبيه است بگفته قاضى ابن خلكان سخنانى در توحيد و صفات خدا دارد و در علم كلام صاحب نظر است.
اسماعيل پاشاى بغدادى در كتاب هدّية العارفين و اسماء المؤلفين و آثار المصنفّين- كتابهاى زيادى را ببلخى نسبت مى دهد از آن جمله كتاب ادب الجدل- اوايل الادلة فى اصول الدّين- تفسير القرآن، التّهذيب فى الجدل- كتاب الاسماء و الاحكام- كتاب الامامة- مفاخر خراسان، و مقالات ديگر.
كه آن را با- حبيب- مقايسه كند بخطا رفته است زيرا جايز است كه خداوند بنده اش را دوست بدارد زيرا محبّت از ناحيه او ثناست ولى جايز نيست در او تقوا و بى نيازى باشد.
اين سخن بلخى اشتباه است زيرا- خلّة- از- تخلّل الودّ نفسه و مخالطته- است يعنى: (جانش با دوستى در آميخته است).
چنانكه شاعر گويد:
قد تخلّلت مسلك الرّوح منّى و به سمى الخليل خليلا
يعنى: (تو همانند روح با من در آميخته اى بهمين جهت است كه دوست خليل ناميده شده).
و لذا گفته مى شود- تمازج روحانا- در روحى كه در هم آميخته و بهم پيوسته اند، و محبّت هم رسيدن به مركز جان است و اينكه مى گويند- حببته يعنى در دل و جانش راه يافتم و باو رسيدم و امّا زمانى كه واژه محبّت- در باره خدا بكار مى رود منظور فقط بخشايش و احسان اوست.
همينطور واژه- خلّة- اگر بكار بردن حبيب براى خداوند جايز است واژه ديگر يعنى- خليل و خلّة- هم جايز است ولى اگر مقصود از- حبّ- مركز دل و مقصود از- خلّة- راه يافتن و نفوذ و آميختن دو دوست باشد حاشا كه براى خداى سبحان بكار رود و چنين مقصودى در باره او قصد شود.
خداى تعالى گويد: لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ- 254/ بقره).
يعنى: ممكن نيست در قيامت نيكى يا حسنه اى خريد و يا اينكه حسنه را با موّدت و محبّت بتوان جلب كرده و اين همان معنى است كه خداوند اشاره فرموده كه:
وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى 39/ نجم) و لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خِلالٌ- 31/ ابراهيم).
در سال 317 هجرى برحمت ايزدى پيوسته است.
(هدية العارفين 1/ 444- الملل و النّحل 1/ 76- وفيات الاعيان 2/ 248- اعلام زركلى 2/ 544).
گفته اند: خلال- مصدرى است از خاللت (1) و نيز گفته شده خلال جمع- خلّة- است.
و همچنين گفته اند: خليل و أخلّة و خلال- در همان معنى اوّل يعنى دوست و دوستان است.
الخلود يعنى دور بودن چيزى از برخورد به فساد و باقى ماندن آن چيز بر حالتى كه قبلا بر آن حالت بوده است- اعراب چيزى را كه فساد و تباهى در آن راه ندارد و بآن نمى رسد با واژه خلود توصيف مى كنند مثل ناميدن: أثافى- يعنى سه پايه ديگ و ديگدان كه بخاطر مقاوم بودن و نه بخاطر دوام و بقاء آنها را- خوالد- يعنى پايدارها ناميده اند.
فعلش- خلد يخلد خلودا- است يعنى پايدار و جاودانه شد.
خداى تعالى گويد: لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ- 129/ شعراء) و خلد- يعنى جزئى از انسان كه همواره بر حالت ثابت خودش باقى مى ماند و تا انسان زنده است مثل ساير اجزايش تحليل نمى رود. (شخصيّت فطرى انسانى).
مخلّد- كسى است كه مدّت زيادى باقى مى ماند.
رجل مخلّد- بكسى گفته مى شود كه زود پير نمى شود و پيرى از او بتأخير مى افتند.
دابّة مخلّدة- حيوانى است كه دندانهاى ثناياى او نمى افتد تا دندانهاى رباعيش در آيد (2).
سپس واژه- مخلّدة- بطور استعاره در معنى هميشه باقى، و پايدار و
(1) پاره اى از افعال داراى چند مصدرند از آن جمله باب مفاعلة كه مصدر دوّمش بر وزن فعال است مثل- قاتل، يقاتل، مقاتلة و قتال و همچنين حساب يحاسب محاسبة و حساب- و همينطور مصدر باب تفعيل مثل فعل يفعل تفعيل و تفعلة- مثل- كمل يكمل تكميل و تكملة- كه در زبان فارسى و سواد آموزى قبل از انقلاب باين مصادر آگاهى نداشته اند و پنداشته اند مثلا يا (تق- وى- يت) ياد داد و بدينجهت آموزشياران را بزحمت و اشتباه دچار مى كردند و حال اينكه در اينگونه كلمات حرف (ى) يكى است و اينها مصادر دوّم باب تفعيل- هستند و تلفّظ آنها هم- (تر- ب- يت) و (تق- و- يت) است.
(2) ثنايا دندانهاى بالا و پائين جلوى دهان است كه دو تا در بالا و دو تا در پائين قرار دارد ولى
جاودانه بكار رفته است.
(الخُلُودُ) فى الجنّة- يعنى باقى بودن اشياء بر حالتى كه بوده اند بدون اينكه فسادى بر آنها عارض شود.
خداى تعالى گويد:
أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- 82/ بقره).
و أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- 39/ بقره).
و وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها- 93/ نساء).
و يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ- 17/ واقعه).
گفته شده- مخلّدون- يعنى بحالت خويش باقيند بطوريكه حالات گوناگون آنها را فرا نمى گيرد و تغيير حالت نمى دهند و يا اينكه مخلّدون از واژه- خلدة- است (خلدة- يعنى گوشواره و دستياره زرّين، پس مخلّدون يعنى با گوشواره و دستياره مزّين و پيراسته هستند، خلدة نوعى از گوشواره است).
(إِخْلادُ) الشّيئ- باقى گذاردن و ثابت كردن چيزى بطوريكه حكم هميشگى بودن و بقاء دائمى بر آن بشود و بر اين معنى سخن خداى سبحان است كه:
وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ- 176/ اعراف).
يعنى: او بزمين دل بست و متّكى شد بگمان اينكه در زمين جاودان خواهد بود.
الخالص، مثل- صافى يعنى پاك و پالوده، جز اينكه، در جسم خالص يا هر چيزى خالصى، آثار آميختگى با چيزى كه قبلا در آن بوده پيوسته وجود دارد ولى در معنى صافى گفته اند از مشوب بودن با چيز ديگرى بكلّى پاك است و اثر آميختگى در آن نيست.
فعل آن، خلّصته فخلص- است، شاعر گويد:
رباعى چهار دندان بالا و پائين است كه ما بين ثنايا و انياب قرار گرفته و در حيوانات در سن 6 سالگى ظاهر مى شود.
خلاص الخمر من نسخ الفدام (بى غش بودن خمر رد شدن از دهان بند و پارچه صافى است.
خداى تعالى گويد: وَ قالُوا ما فِي بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَةٌ لِذُكُورِنا- 139/ انعام).
واژه هاى. خالص و خالصة- مثل وزن- داهية و راوية يعنى: (مصيبت بزرگ و توشه دان) است.
خداى تعالى گويد: فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا- 80/ يوسف).
يعنى از غير خويش منفرد و جدا بودند و كفّاره گرفتند.
و در آيات وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ- 139/ بقره).
و إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ- 24/ يوسف).
پس در آيه اخير اخلاص و پاك دلى مسلمين پاكى اعتقاد آنها از عقايد باطله است، يعنى آنچه را كه يهود از تشبيه و نصارى از تثليث مى گفتند، و مى خواندند (يهود خدا را بچيزى همانند كردند و نصارى خدا را سه دانستند) و مسلمين از اينگونه عقايد باطله تبرى و بيزارى جستند.
خداى تعالى گويد: مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ- 29/ اعراف) و لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ- 37/ مائده) و آيه أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ- 146/ نساء) كه اشاره بهمان معنى است كه گفته شد.
و آيه إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا- 51/ مريم).
پس حقيقت معنى- إخلاص در پرستش، تبرى و دورى از هر چيزى غير خداى تعالى است.
الخلط- يعنى جمع و فراهم آمدن ميان اجزاء دو چيز و سپس بجمع ميان دو مايع يا دو جامد يا يكى از آن دو با ديگرى مثل آميختن مايع و جامد تعميم يافته است. واژه خلط- اعمّ از واژه- مزج- است مى گويند: اختلط الشّيئ.
خداى تعالى گويد: فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ- 24/ يونس).
همسايه و شريك را هم- (خَلِيط)- گويند و واژه- خليطان- در اصول فقه از همين معنى است.
خداى تعالى گويد: وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ- 24/ ص).
يعنى: (بيشترين شركاء و دوستان يا همسايگان بعضى بر بعضى جور مى كنند).
واژه- خليط- در مفرد و جمع هر دو بكار مى رود.
شاعر گويد: بان الخليط و لم يأووا لمن تركوا يعنى: (آن شركاء جدا شدند و بكسانى كه تركشان كردند پناه نبردند).
و آيه (خَلَطُوا) عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً- 102/ توبه).
يعنى: گاهى به كار نيك و گاهى بكار زشت و ناروا پرداختند و اين دو را درهم آميختند.
أخلط فلان فى كلامه- در سخنش خوب و بد و حقّ و باطل را در هم آميخت.
أخلط الفرس فى جريه- كنايه از كوتاهى كردن است در دويدن است.
الخلع يعنى لباس از تن در آوردن مثل: خلع الإنسان ثوبه و- خلع- در باره اسب، دور كردن پالان و افسار از اوست.
خداى تعالى گويد: فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ- 12/ طه) گفته شده منظور همان امر به كفش در آوردن و پا برهنه شدن است كه حمل بر ظاهر لفظ شده است.
خداوند به حضرت موسى (ع) دستور داد تا كفش خود را كه از پوست الاغ مرده بود از پاى در آورد و دور كند.
بعضى از اهل تصوّف گفته اند اين امر مثلى است و در حقيقت امر به اقامت و مكان گزيدن و ماندن است همانطور كه توبه كسى كه مى خواهد در حضورت بماند مى گويى كفش و جامه ات را در آورد و از اينگونه سخنان.
خلع فلان فلان- معنايش اينست كه باو جامه و لباس بخشيد از اينجهت براى معنى عطاء و بخشش از لفظ خلع استفاده شده كه بمجرّد اداء اين لفظ باو
لباس داده مى شد.
خلف يعنى پشت، نقطه مقابل- قدّام- يعنى پيشاروى و جلو.
خداى تعالى گويد: يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ- 255/ بقره) و لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ- 11/ رعد).
يعنى: (انسان را فرشتگانيست در حضور و غياب كه او را بامر خدا حفاظت مى كنند و نگه مى دارد و اين فرمان خداوند است كه آنچه قومى و مردمى دارند تغيير نكند و نگرداند مگر اينكه ايشان متحوّل شوند).
و نيز خداى تعالى گويد: فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً- 92/ يونس).
(خطاب به فرعون است مى فرمايد: با زره طلائى مخصوصت از آب بيرونت اندازيم تا براى كسانيكه در غرق شدنت شكّ داشتند كه خدا نبايد بميرد، و همچنين براى آيندگان آيتى و نشانه اى باشد).
خلف- عكس و ضدّ معنى تقدّم و سلف- است و بكسى كه بخاطر كوتاهى و قصور مقام و منزلتش عقب مانده است- خلف- گويند و لذا مى گويند خلف- يعنى زشت و تباه.
و نيز كسى را هم كه نه بخاطر قصور و كوتاهى از مقامش عقب مانده باز خلف گفته اند.
خداى تعالى گويد: فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ (1)- 169/ اعراف).
(1) واژه خلف با سكون لام در قرآن دو بار آمده يكى در آيه 169/ اعراف كه دنيا دوستان تبار بنى اسرائيل را كه از دستورات حضرت موسى (ع) سر پيچى كردند مورد ملامت قرار مى دهد، دوّم در آيه 59/ مريم كه مى گويد: بعد از آنهمه پيامبران كه نماز بر پا مى داشتند و رضاى خداى مى خواستند گروهى از پى شان خواهند ديد، در دو آيه فوق واژه خلف با سكون لام و بصورت مذموم و ناپسند بكار رفته فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا- 59/ مريم) پس- خلف- با سكون لام يعنى تباه و زشت و امّا خلف با فتحه لام در خير و خوبى بكار مى رود مثلا مى گويند: خلف صدق، خلف سوء يعنى جانشين خوب و بد كه در زبان فارسى هم مى گويند فلانى ناخلف است يعنى بى خير، ابن اثير مى گويد: الخلف بالتّحريك فى الخير و بالتّسكين فى الشّر يعنى با حركت حروف (خ- ل) در خوبى و با سكون آنها در شرّ و بدى بكار مى رود. خلف فرزند صالح و خلف فرزند صالح و بد كردار كه-
(اشاره به تبار بنى اسرائيل است كه بعد از قشر اوّل جانشين آنها شدند و تورات را از گذشتگان ميراث بردند امّا دنيا دوستى را شيوه خود كردند).
در اصطلاح مى گويند: سكت ألفا و نطق خلفا (1) يعنى از هزار سخن سكوت كرد و چيزى ناروا اداء كرد، و دربار هر كسى هم كه كلامش و سخنش تباه و فاسد است يا روحى تبهكار و فاسد دارد بكار مى رود.
تخلّف فلان فلانا- بكسى گفته مى شود كه از ديگرى عقب بيفتد، و پشت سر ديگرى بيايد و هر گاه جانشين او بشود مصدرش- خلافة- است با كسره حرف (خ) و (خَلَفَ) خلافة با فتحه حرف (خ) يعنى فاسد شد كه اسم فاعلش- خالف- است يعنى پست و احمق، پستى و زشتى هم به خلف تعبير شده است مثل آيه فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ- 59/ مريم).
خلف- هم به كسى كه جاى ديگرى قرار مى گيرد و راه و روش او را سد مى كند اطلاق مى شود.
(خِلْفَة)- يعنى جانشين يكديگر شدن.
خداى تعالى گويد: وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً- 62/ فرقان).
يعنى: (او كسى است كه با ايجاد نظامى در آفرينش از روى حكمت و نظام هستى شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد).
در اصطلاح مى گويند: أمرهم خلفة- يعنى كارشان پى در پى و منظّم است.
اگر صدق و سوء يا صالح و طالح بكار رود خلف خوب و خلف زشت است. چنانكه راغب رحمه اللّه هم در قسمت اوّل هر دو را در معنى قصور و عدم قصور ذكر كرده است. ابن سيده مى گويد لا يكون الخلف الّا من الاخيار و لا يكون خلف الّا من الاشرار.
(اساس البلاغه 247- مصباح المنبر 218/ لس و 85- مقاييس 2/ 210- المحكم 5/ 121).
(1) ابن سكيت رحمه اللّه از قول ابن اعرابى نقل مى كند كه- خلف- هر سخن ناروا و زشتى است و بهر كار ناپسند ديگر نيز اطلاق مى شود چنانكه مردى اعرابى با خويشانش بود صدائى و بادى از اندرونش برخاست و شرمنده شد ناچار به شكمش و پشتش اشاره كرد و گفت:
انّها خلف نطقت خلفا- يا- سكت الفا و نطق خلفا: گناه از من نيست و لذا مى گويند: هزار بار ساكت بود و يكبار به خطا صدا داد.
(مصباح المنير 218- لس 9/ 85- مجمع الامثال 1/ 330).
شاعر گويد: بها العين و الآرام يمشين خلفة (1).
أصابته خلفة- كنايه از درد شكم و شكمروى است (اسهال).
خلف فلان فلانا- بجاى او كارگزار شد چه با او و يا بعد از او باشد.
خداى تعالى گويد: وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ- 60/ زخرف).
(خِلافَة)- يعنى نيابت و جانشينى بجاى ديگرى كه:
1- يا در غياب و نبودن كسى است.
2- يا بخاطر مرگ كسى است كه ديگرى جانشين او مى شود.
3- يا بعلّت ناتوانى كسى.
4- و يا بخاطر بزرگى و شرافت است كه ديگرى جانشين او مى شود.
و در معنى اخير خداوند اولياء خود را در زمين خلافت و نمايندگى مى دهد.
خداى تعالى گويد:
هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ- 39/ فاطر).
و وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ- 165/ انعام).
(1) شعر از زهير بن ابى سلمى است كه در معلّقه اش مى گويد:
1-
بها العين و الآرام يمشين خلفة و احلاءها ينهضن من كلّ مجثم
يعنى: در آن مكان و مرتفعات گاوان وحشى و آهوانى پياپى در حركت و نوزادانشان از هر جائى كه نشسته اند بر مى خيزند.
2-
وقفت بها من بعد عشرين حجّة فلا يا عرفت الدّار بعد توهّم
يعنى: آنجا را پس از بيست سال دورى نمى شناختم تا اينكه با مشقّت و پندار خانه و سرزمين را شناختم.
ابن اعرابى مى گويد: خلف- يعنى زمانى پس از زمان ديگر همچنين- كلّ شي ء يجي ء بعد شي ء فهو خلف.
لبيد در هجو معاصرينش مى گويد:
ذهب الّذين يعاش فى اكنافهم و بقيت فى خلف كجلد الاجرب
يعنى: كسانى كه در پناهشان آسايش و زندگى مى شد در گذشتند و من در ميان خسيسانى ناصالح چون پوست بدن پيسى زده باقى ماندم. (ديوان زهير و لبيد)
و وَ يَسْتَخْلِفُ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ- 57/ هود).
خلائف- جمع خليفة- است و خلفاء- جمع- خليف.
خداى تعالى گويد:
يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ- 26/ ص).
و وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ- 73/ يونس).
و وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ- 69/ اعراف).
(اخْتلاف) و مخالفة- باين معنى است كه هر كس راه و روشى غير از راه و روش ديگرى در كار يا سخن بر گزينند.
خلاف- فراگيرتر و اعمّ از- ضدّ- است زيرا هر دو ضدّى مختلفند و هر دو چيز مختلفى ضدّ نيستند و هر گاه در ميان مردم اختلاف در قول، و سخن باشد در حكم تنازع است و بطور استعاره بجاى- منازعة و مجادلة كه لفظى است- اختلاف- گفته مى شود، خداى تعالى گويد:
فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ- 37/ مريم).
و وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ- 118/ هود).
و وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ- 22/ روم).
و عَمَّ يَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ- 3/ نباء).
و إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ- 8/ ذاريات).
و مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ- 13/ نحل).
و وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ- 105/ آل عمران).
و فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ- 213/ بقره).
و وَ ما كانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا- 19/ يونس).
و وَ لَقَدْ بَوَّأْنا بَنِي إِسْرائِيلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ فَمَا اخْتَلَفُوا حَتَّى جاءَهُمُ الْعِلْمُ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ- 93/ يونس).
و در باره قيامت گويد: وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ، فِيهِ تَخْتَلِفُونَ- 96/ نحل).
لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي يَخْتَلِفُونَ فِيهِ- 39/ نحل).
و وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتابِ- 176/ بقره) گفته شده معنايش خلفوا- است مثل واژه هاى- كسب و اكتسب است.
و نيز گفته اند: باين معنى است كه چيزى را بر خلاف آنچه كه خداى نازل كرده بود بجاى آن قرار دادند.
خداى تعالى گويد: لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعادِ- 42/ انفال).
كه در اين آيه فعل- اختلاف- يا از خلاف است يا از خلف- (يعنى بر عكس عمل كردن يا خلاف وعده كردن).
و آيات وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ- 10/ شورى) و فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ- 55/ آل عمران).
و إِنَّ فِي اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ- 6/ يونس).
يعنى: آمدن شب و روز بجاى يكديگر و پى در پى بودنشان.
(خُلْف)- يعنى مخالفت در وعده و قرار، گفته مى شود- وعدنى فاخلفنى- يعنى وعده كرد و وفا نكرد.
و آيات بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ- 77/ توبه).
و إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ- 9/ آل عمران).
فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِي- 86/ طه).
و قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا- 87/ طه).
أخلفت فلانا- او را خلافكار يافتم.
إخلاف- آب دادن حيوان پى در پى و يكى پس از ديگرى است.
أخلف الشّجر- وقتى است كه درخت بعد از برگ ريزان مجدّدا سبز شود.
أخلف اللّه عليك- بكسى گفته مى شود كه مالش از دستش رفته است يعنى خدا عوضت بدهد.
خلف اللّه عليك- براى تو از او جانشين قرار دهد.
و آيه لا يلبثون خلفك- 76/ اسراء) يعنى بعد از تو، كه- خلافك هم خوانده شده يعنى مخالفت با تو.
و آيه أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ- 33/ مائده) يعنى: دست چپ و پاى راست يا پاى چپ و دست راست.
(خَلَّفْتُهُ)- او را پشت سر خود ترك كردم و جا گذاشتم.
در آيه فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللَّهِ- 81/ توبه) يعنى مخالفين پيامبر (ص).
و آيات وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا- 118/ توبه) و قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ- 16/ فتح).
(خالِف)- عقب مانده اى كه يا بخاطر قصور و سستى و يا نقصان و كمبود از ديگران باز مانده و همچون متخلّف است.
و در آيه فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفِينَ- 83/ توبه) در همان معنى است.
يعنى: (با كسانى كه براى آمدن جنگ كوتاهى كردند و متخلّف شدند همراه باشيد كه آيه بصورت سرزنش بيان شده است).
(خالِفَة)- ستون نهائى خيمه و چادر كه بطور كنايه به زن نيز گفته مى شود چون در كوچ كردن از مسافرين عقب مى ماند، جمع آن- خوالف- است در آيه رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ- 87/ توبه).
وجدت الحىّ خلوفا- يعنى زنان آن قبيله از مردانشان عقب تر ماندند.
خلف- لبه تيز تبر كه بر خلاف لبه كند آنست و همچنين- خلف- يعنى دنده هاى پشت كه تا زير شكم آمده است.
خلاف- درختى است كه ظاهرش بر عكس منظره اى است كه از آن تصوّر مى شود، و يا بخاطر اينكه منظره اش غير از حقيقت آن است.
مخلف عامّ- و مخلف عامين- شتران نه (9) ساله كه بعد از آن سنّ ديگر اسمى ندارند و همواره- بازل- خوانده مى شوند- عمر (رض) گفته است:
(لو لا الخلّيفى لأذنت).
يعنى: اگر خلافتم نبود اذان مى گفتم و مؤذّن مى شدم.
خلّيف- مصدر- خلف- است.
الخلق، اصلش اندازه گيرى و تدبير و نظم مستقيم و استوار در امور
است واژه خلق در معنى نو آفرينى و ايجاد چيزى بدون اينكه آن چيز سابقه وجودى داشته باشد و ايجادش بدون نمونه داشتن باشد بكار مى رود.
خداى فرمايد: خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ- 73/ انعام).
يعنى: ابداع و ايجادشان نمود كه اين معنى بنا بدلالت و راهنمائى آيه بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 17/ بقره) است، و همچنين:
واژه- خلق- در معنى پيدايش و ايجاد چيزى بكار مى رود، مثل آيات خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ- 1/ نساء).
و خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ- 4/ نحل).
خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ- 12/ مؤمنون).
و وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ- 11/ اعراف).
وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ- 15/ الرّحمن).
آيه اخير يعنى: (پريان را از شعله اى بى دود آفريد يعنى حرارت).
ولى آفريدن- خلقى- كه بمعنى ابداع و نو آفرينى است جز براى خداى تعالى نيست و لذا در باره تفاوت اين معنى ميان خود و ديگران، فرمود: أَ فَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لا يَخْلُقُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ- 17/ نحل).
يعنى: (آيا آنكه مى آفريند همانند كسى است كه نمى آفريند و خود آفريده شده است پس آيا متذكّر نمى شويد و بياد نمى آوريد).
امّا آنچيزى كه در اثر تغيير دادن چيزى خلق و ظاهر مى شود و بوجود مى آيد خداوند آنرا بصورت خلق براى غير از خودش در پاره اى حالات قرار داده است مثل داستان حضرت عيسى (ع) آنچنانكه قرآن مى گويد:
وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي- 110/ مائده)- خلق- و آفريدن در عموم مردم به دو صورت بكار رفته است:
اوّل- در معنى تدبير امور و ساختن، چنانكه شاعر گويد:
فلأنت تغرى ما خلقت و بع ض القوم يخلق ثمّ لا يغرى
(شاعر زهير بن ابى سلمى است كه گويد: تو هر چه مى سازى و تدبير
مى كنى ضايع مى كنى ولى گروهى از مردم مى سازند و ضايع نمى كنند).
دوّم- خلق در معنى دروغ گفتن، در آيه: وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً (1)- 17/ عنكبوت) اگر گفته شود در آيه فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ- 14/ مؤمنون) صحيح است كه دلالت بر ديگر مخلوقات غير از خداوند دارد و با واژه- خلق- وصف شده اند، معنايش اينستكه أَحْسَنُ الْخالِقِينَ- 14/ مؤمنون) يعنى خداوند نيكوترين تدبير كنندگان و حكم كنندگان است، يا اينكه آيه فوق بنابر تقديرى است كه معتقد بودند و مى پنداشتند كه موجودات غير از خدا نيز خلق مى كنند و ايجاد مى كنند پس بنابر آنچيزى است كه مى پنداشتند گويى كه مى گويد: حالا فرض كن و حساب كن كه آفريننده ها و ايجاد كنندگان ديگر نيز وجود دارند پس بنابر آنچه كه اعتقاد داريد خداوند از نظر نو آفرينى نيكوترين آنهاست، چنانكه فرمود:
خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ- 16/ رعد).
وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ- 19/ نساء).
واژه خلق در آيه اخير اشاره اى است به اخته كردن مردان و حيوانات يا بريدن ريش و از اين قبيل چيزها كه مى پنداشتند آن كارها خلقت جديدى است و نيز گفته شده: معناى آيه فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ- 119/ نساء) يعنى حكم خداى را تغيير مى دادند.
و آيه لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ- 30/ روم) اشاره اى است به حكم و فرمان خداى كه
(1) تمام آيه چنين است: إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً- 17/ عنكبوت) سخن حضرت ابراهيم (ع) به بت پرستان عصر خويش است كه مى گويد آنهائيكه غير خدا چون بتها را مى پرستند، و آنچه را كه به دروغ مى سازيد لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً- 17/ عنكبوت) روزى، و رزقى براى شما ندارند، رزق از خدا جوئيد و او را عبادت كنيد و سپاسش داريد كه بازگشتشان بسوى اوست.
فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ- 17/ عنكبوت) آيات اين سوره تشبيهى است به ناپايدار بودن حيات دنيا بخانه از تار و پود بافته عنكبوت و در آيه فوق ناچيز بودن بتهاى خود ساخته انسانها و دور نمايى كه از آينده روشن خداپرستان است ارائه مى شود كه يكى از معجزات و تناسبهاى لفظى و معنوى آيات و سوره هاى قرآن است كه زنجيروار با واژه هايى تفكّر انگيز و پر محتوى و شگفت انگيزى بهم مربوط شده اند گويى كه تمام سوره ها و آيات قرآن همچون شعاع نورانى خورشيد در يك خطّ سير و امتداد قرار دارند.
مقدّر كرده است.
و نيز گفته اند: لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ- 30/ روم) در حكم نهى است باين معنى كه آفرينش خداى را تغيير ندهيد.
و آيه وَ تَذَرُونَ ما خَلَقَ لَكُمْ رَبُّكُمْ- 166/ شعراء) كنايه از وسيله تمتّع در همسران است.
و هر جا كه واژه- خلق- در توصيف سخن و كلام بكار رفته است مقصود دروغ گفتن است.
و بر اين اساس آيه إِنْ هذا إِلَّا خُلُقُ الْأَوَّلِينَ- 137/ شعراء).
و آيه ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ (1)- 7/ ص) واژه- خلق- در معناى- مخلوق- يعنى موجود و آفريده هم بكار مى رود.
خلق و (خُلْق)- در اصل يكى است مثل- شرب و شرب- و- صرم و صرم (قطع كردن و بريدن) ولى كلمه- خلق- مخصوص اشكال و اجسام و صورتهائى است كه با حواس درك مى شود و خلق ويژه قوا و سجايائى است كه با فطرت و ديد دل درك مى شود.
خداى تعالى گويد: وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ- 4/ قلم) و إِنْ هذا إِلَّا خُلُقُ الْأَوَّلِينَ- 137/ شعراء) كه خلق الأوّلين نيز خوانده شده، و (خَلاق)- هم فضائل و بهره هائى است كه انسان با اخلاقش كسب مى كند.
(1) آيه فوق سخن قوم عاد است كه به پيامبرشان مى گفتند كارهاى ما عادات گذشتگان است ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ- 15/ اسراء) ما معذّب نخواهيم شد سپس خداوند خبر از عذابشان مى دهد و در سوره احقاف آيه 11 قول كفّار را چنين نقل مى كند همينكه بهدايت و رستگارى روى نمى آوردند مى گفتند هذا إِفْكٌ قَدِيمٌ- 11/ احقاف) اينگونه انديشه ها و اطلاق خُلُقُ الْأَوَّلِينَ- 137/ شعراء) و إِفْكٌ قَدِيمٌ- 11/ احقاف) شيوه هميشگى كفّار است و هرگز نبايد بتصوّر و انديشه مسلمين خطور كند چنانكه متأسّفانه در گذشته دور اين پندارها گريبانگير افكار دانشمندان بوده است كه وَ إِذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هذا إِفْكٌ قَدِيمٌ- 11/ احقاف) و اين عبارات كه سخن كفّار است عينا همين اصطلاحات و واژه هايى است كه دشمنان اسلام بمسلمين بپا خاسته امروز با نام ارتجاع و بنيادگرا به دشمنى و تهمت بر خاسته اند و همان كلمات گذشته كفّار به پيامبران (ع) و مؤمنين را امروز هم اينان به مسلمانان انقلابى جهان نسبت مى دهند.
خداى تعالى گويد:
وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ- 200/ بقره).
فلان خليق بكذا- يعنى او سزاوار آن است گوئى كه در آن حالت آفريده شده است مثل اينكه مى گوئى:
مجبول على كذا- يعنى بر آن روش سرشته شده است و فطرى اوست يا اينكه از نظر خلقت بسوى آن كشانده مى شود.
خلق الثّوب و أخلق- آن جامعه و لباس كهنه شد.
ثوب خلق و مخلق و أخلاق- مثل- حبل أرمام و أرمات، يعنى ريسمانهاى بهم بسته شده و تابيده.
از عبارت- خلوقة الثّوب فرسوده شدن جامه، لمس شدن، و پوشيده شدن زياد آن تصوّر مى شود. لذا در باره كوه مى گويند:
جبل أخلق و صخرة خلقاء- كوه و صخره سائيده و فرسوده شد.
خلقت الثّوب- يعنى لباس را با پوشيدن نرم و آماده كردم.
اخلولق السّحاب- ابر باران ريز شد مثل:
خليق بكذا- شايسته آن است.
خلوق- هم نوعى از عطر و بوى خوش گياهى است (زعفران).
الخلاء- مكانى كه هيچ پناهگاه و ساختمان و بنايى در آنجا نباشد.
خلوّ- يعنى خالى، كه در زمان و مكان هر دو بكار مى رود ولى آنچه را كه در اين واژه تصوّر مى شود زمانى است كه مى گذرد ولى لغت شناسان عبارت:
خلا الزّمان را در معنى وقت گذشت و سپرى شد تفسير كرده اند.
خداى تعالى گويد: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ- 144/ آل عمران).
و وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ (1)- 6/ رعد).
(1) تمام آيه چنين است: وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَشَدِيدُ الْعِقابِ- 6/ رعد).
كفّار براى ديدن عذاب قيامت با استهزاء شتاب مى طلبند در حالى كه پيش از آنها تكذيب كنندگان
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ- 134/ بقره).
و قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ- 137/ آل عمران).
و إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ- 24/ فاطر).
و مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ- 34/ نور).
و وَ إِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنامِلَ مِنَ الْغَيْظِ- 119/ آل عمران).
آيه اخير مى گويد: زمانى كه دشمنانتان خلوت مى كنند از خشم بر شما انگشتان خويش مى گزند.
و آيه (يَخْلُ) لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ- 9/ يوسف) يعنى دوستى و محبّت پدرتان و توجّه و روى آوردنش بشما برايتان حاصل مى شود.
خلا الإنسان- يعنى خالى و تهى شده.
خلا فلان بفلان- با او خلوت كرد.
(خَلا إِلَيْهِ)- در خلوت بسويش رفت.
خداى تعالى گويد: وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ- 14/ بقره).
خلّيت فلانا- او را در پنهانى و خلوت ترك كردم، سپس بهر ترك كردنى- تخلية- گفته مى شود.
در آيه فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ- 5/ توبه) راهشان را خلوت و ترك كنيد).
ناقة- شترى كه شيرش دوشيده شده.
إمرأة- خليّة- زن بى همسر و از شوهر دور شده.
خليّة- كشتى بدون كشتى بان و رها شده.
خلى- كسيكه از غم و اندوه فارغ و خالى است مثل- مطلّقة، يعنى رها شده.
شاعر گويد: مطلّقة طورا و طورا تراجع (زنى كه گاهى رها و گاهى رجوع
بسيار بعقوبت و فرجام بدشان رسيدند و در گذشته پروردگارت به كسانيكه بر خويشتن ستم مى كنند آمرزنده و سخت عقوبت است (لذو مغفرة- براى آنان كه توبه كنند و بازگشت بظلم و گناه ننمايند و نيز لشديد العقاب- در باره كسانيكه با استهزاء بسرنوشت ناهنجار خويش ناباورند و آنرا نمى پذيرند). [...]
مى شود).
خلاء- گياهيكه در جائى مانده تا خشك شود.
خليت الدّابّة- موى حيوان راى چيدم.
سيف يختلى- بصورت استعاره يعنى شمشيرى كه هميشه مى برد و به هر چيزى مى خورد ريز ريز مى كند.
خداى تعالى گويد: جَعَلْناهُمْ حَصِيداً خامِدِينَ- 15/ انبياء) كنايه از مرگشان است.
چنانكه گويند: خمدت النّار خمودا- شعله آتش فرو نشست، بطور استعاره مى گويند خمدت الحمىّ- تبش قطع شد.
خداى تعالى گويد: فَإِذا هُمْ خامِدُونَ- 29/ يس) ناگهان خاموش و بى جان شوند.
اصل پوشاندن چيزى است، و به هر چيزى كه با آن و بوسيله آن پوشانده مى شود- خمار- گويند، ولى خمار در سخنان معمولى اسمى است براى روپوشى كه زنان سر خود را با آن مى پوشانند جمع آن خمر- است. خداى تعالى گويد: وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ- 31/ نور).
يعنى: (روپوش خويش بايستى بر طرفين شانه ها و گريبان خويش قرار دهند).
اختمرت المرأة و تخمّرت- آن زن سر خويش مستور داشت و پوشاند.
روايت شده است كه: (خمّروا آنيتكم).
يعنى: (سر ظروف خوراكتان را بپوشانيد كه دستورى است بهداشتى و سودمند).
أخمرت العجين- خمير در آن گذاشتم تا تخمير شود.
خميرة- چيزى است كه قبلا تخمير شده است.
دخل فى خمار النّاس- در ازدحام و جمع مردم داخل شد.
ناميدن- خمر- به نوشيدنى كه شكرآور است براى اينستكه در مركز و
جايگاه خرد انسان پنهان مى شود (1) و نظر بعضى از مردم اين است كه هر مست كننده اى- خمر- است و بعضى هم نظرشان اين است كه- خمر اسمى است براى چيزى كه از انگور و خرما تهيّه مى كنند و سكر آور است و اين نظر بنابر روايتى از پيامبر (ص) است كه فرمودند: (الخمر من هاتين الشّجرتين النّخلة و العنبة).
يعنى: (مايع سكر آورى كه از عصاره خرما و انگور گرفته مى شود).
و عده اى ديگر آن را اسمى براى خمر ناپخته مى دانند و سپس مقدار پخته شده اى كه نام خمر بر آن نيست گوناگون است.
خمار- بيمارى و دردى كه از استعمال خمر بانسان عارض مى شود كه نام- خمار- هم براى آنگونه بيماريها بر وزن اسامى ساير امراض است.- مثل- زكام و سعال (زكام و سرفه).
خمرة الطّيب- نوعى خمر.
خامره و خمره- چيزى است كه با آن آميخته شده و ممزوج است و به طور استعاره در اصطلاح مى گويند: خامرى أمّ عامر (2).
اصل خمس در عدد و ارقام بكار مى رود.
(1) مرحوم راغب در باره حرام بودن خمر در ذيل واژه- جنب- و در پيرامون آيه فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ- 90/ مائده) با استدلال دقيق علمى مى نويسد فَاجْتَنِبُوهُ- 90/ مائده) از- اتر كوه- رساتر است، يعنى خمر را از جامعه خويش دور كنيد در ذيل واژه خمر هم مى گويد وجه تسميه اش اين است كه مركز عقل و انديشه را اشغال و آن را تباه مى كند.
(2) اصطلاح- خامرى ام عامر- از كار كفتار در فريب خوردن و صيد شدنش گرفته شده كه اصطلاحى است بسيار آموزنده در مسائل اجتماعى و سياسى و حكومتى و نظامى كه پر فايده است.
از على (ع) روايت شده است كه فرمود: (لا اكون مثل الضّبع تسمع اللّدم قتبرز طمعا فى الحيّة حتّى تصاد) يعنى من همانند كفتار نادان نيستم كه با صداى افتادن سنگ ريزه اى بتصوّر مار خود را در دام شكارچى مى اندازد.
مى گويند كفتار از نادانترين حيوانات است وقتى مى خواهند او را شكار كنند سنگ كوچكى توى لانه اش مى اندازند و او بگمان اينكه حيوانى است و مى تواند او را شكار كند بيرون مى آيد و در دام مى افتد و در حال شكار كردنش هم مرتّب مى گويند: (ابشرى بجراد عظال) يعنى مژده كه ملخ ها آمدند، و دست و پاى كفتار را با همين فريب و مكر مى بندند و شكارش مى كنند روايت فوق در نهج البلاغه چنين است:
(و اللّه لا اكون كالضّبع تنام على طول اللّدم حتّى تصل اليها طالبها ...). شنفراى شاعر جاهلى گويد:
خداى تعالى گويد: وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ- 22/ كهف).
(مربوط به نظرات در باره اصحاب كهف است كه مى گويند پنج نفر و سگشان ششمينشان).
و آيه فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً- 14/ عنكبوت) (نوح از هزار سال 50 كم در ميانشان درنگ كرد).
خميس- جامه اى است كه درازيش پنج ذراع (در حدود 5/ 2 متر) است.
رمح مخموس- نيز همانطور است يعنى نيزه اى كه پنج ذراع باشد.
الخمس من أظماء الإبل- (شش روز در ميان شتران تشنه را آب دادن).
خمست القوم أخمسهم- پنج يك اموالشان را گرفتم.
خمستهم أخمسهم- پنجمين نفرشان بودم.
خميس- در ايّام هفته است يعنى پنجشنبه.
خداى تعالى گويد: فِي مَخْمَصَةٍ- 3/ مائده) يعنى در گرسنگى كه باعث كوچك شدن و ضعيف شدن شكمشان مى شود.
رجل خامص- مردى لاغر اندام.
أختمص القدم- گودى كف پا براى اينكه پوستش ضعيف و نازك است.
الخمط- درختى كه خار ندارد كه گفته اند همان درخت اراك است (شتران خوردن آنرا دوست دارند).
خمطة الخمر- وقتى است كه خمر ترش شده است.
تخمط- خشمگين شد.
تخمّط الفحل- شتر نرينه بانگ زد.
فلا تدفنونى ان دفنى محرّم عليكم و لكن خامرى ام عامرى
يعنى: دفن من بر شما حرام است ولى چون كفتار در دخمه اى بگذاريد.
(مجمع الامثال 1/ 238- مقاييس 2/ 217- و به نقل از ذيل مقاييس اغانى 21/ 89- حيوان جاحظ 6/ 450- مخصّص، ابن سيده 13/ 258. الازمنه و الامكنه 1/ 293- نهج البلاغه خطبه 6 ص 53 بكوشش، صبحى صالح).
خداى تعالى گويد: وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ- 60/ مائده).
گفته اند مقصود حيوان مخصوصى است و نيز گفته اند: يعنى كسى كه اخلاق و كارهايش مشابهت و همسانى با بوزينه دارد نه بكسى كه همشكل آنها باشد.
و نيز گفته اند: هر دو مطلب مراد آيه است، روايت شده است كه گروهى خلقتا مسخ شده اند و همچنين در ميان مردم كسانى هستند و يافت مى شوند كه اخلاقشان همسان ميمونها و خوكها است هر چند كه صورتا آدم باشند، كه همانطور تعبير مى شوند.
خداى تعالى گويد: مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ- 4/ ناس).
يعنى: شيطانى كه بهنگام ياد آورى و ذكر خدا پنهان مى شود، يا مى گريزد و منقبض مى شود.
خداى تعالى گويد: فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ- 15/ تكوير) يعنى به ستارگانى كه در روز ناپيدايند و گفته اند زحل و مشترى و مريخ اند زيرا براهشان باز مى گردند (اشاره بحركت دورانى آنهاست).
أخنست عنه حقّه- يعنى حقّش را بتأخير انداختم.
خداى تعالى گويد: وَ الْمُنْخَنِقَةُ- 3/ مائده)، يعنى حيوانى كه در حال خفگى مى ميرد.
المخنقة- قلّاده و افسار گردن حيوان.
الخيبة- از دست رفتن خواست و آرزو (نااميد شدن).
خداى تعالى گويد: وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ- 15/ ابراهيم).
و وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى 61/ طه).
و وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها- 10/ شمس).
(كسيكه نفس و جان خويش بيالود و زيانكار و نااميد شد).
خيره چيزى است كه همه كس بآن راغب مى شوند مثل عقل عدل- فضل و هر چيز سودمند ديگر، نقطه مقابل خير، شرّ است، خير دو گونه است:
اوّل- خير مطلق يعنى چيزيكه در هر حال و بنظر هر كس پسنديده و
مورد رغبت است مثل توصيفى كه پيامبر عليه السلام از بهشت فرمود كه (لا خير بخير بعده النّار و لا شرّ بشرّ بعده الجنّة) (1).
دوّم خير و شرّ مقيّد باين معنى است كه چيزى براى يكى خير است و براى ديگرى شرّ، مثل مالى كه ممكن است براى زيد خير باشد و براى عمرو شر و بدى، از اين رو خداى تعالى خير را با دو امر توصيف كرده است، در جائى مى فرمايد: إِنْ تَرَكَ خَيْراً- 180/ بقره) و در جاى ديگر فرمايد أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ- 55/ مؤمنون).
و سخن خداى تعالى در آيه إِنْ تَرَكَ خَيْراً- 180/ بقره) يعنى اگر مالى را به ارث باقى گذاشت.
بعضى از علماء گفته اند: هيچ مالى را خير نمى گويند مگر اينكه زياد باشد و از جاى پاك و ناآلوده بدست آمده باشد (يعنى مال مشروع، نه هر مال و ثروت ناروائى) چنانكه از على (ع) روايت شده است كه:
يكى از نزديكان و مواليش گفت يا امير المؤمنين آيا من هم وصيّت كنم؟
گفت: نه زيرا خداى تعالى گويد:
إِنْ تَرَكَ خَيْراً- 180/ بقره) و تو مال زيادى ندارى كه وصيّت كنى و بنابر همين معنى است آيه وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ- 8/ عاديات) يعنى مال كثير و فراوان.
بعضى از دانشمندان مى گويند: مال را در اينجا از اينجهت خير ناميده است تا آگاهى و تنبّهى بر معنى لطيفى باشد يعنى آن كسى بازمانده، و ارثش پاك و
(1) يعنى خبرى كه فرجامش و نتيجه اش آتش و عذاب باشد خير نيست و شرّ و زيانى هم كه نتيجه و فرجامش بهشت باشد شرّ نيست كه در اين حديث جاودانه پيامبر ملاك و ميزان برايشناخت خير و شرّ با توجّه بعاقبت و پايان آنها بيان شده و تفسيرى است بر آيه اى كه مى فرمايد: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ- 216/ بقره).
بنابر اين سود و نفع آنى و داورى در زمان محدود، خير و شر را تعيين نمى كند بلكه (ملاك الامر خواتمه) يعنى ملاك هر كارى و هر خير و شرّى پايان آن است از اين روى خداپرستان كه بفرجام و عاقبت و عكس العمل كارها معتقدند نيكوترين راه و تمام خير و نيكى را برگزيده اند و لو اينكه در انجام عبادات و احكام اجتماعى اسلام زحماتى متحمّل شوند.
نيكوست كه مجموع مالش از راه پسنديده و روائى فراهم شده باشد و در اين معنى خداى فرمايد:
قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوالِدَيْنِ- 215/ بقره).
و وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ- 273/ بقره).
و فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً- 33/ نور).
در مورد اين آيه گفته شده مقصود مالى است كه از سوى ايشان فراهم آيد يعنى اگر دانستيد كه آزادى بندگان بسود شما و ايشان است و يا فايده و ثواب و پاداش خير دارد (پس چنان كنيد).
خير و شر از نظر (قواعد ادبى) دو صورت دارد:
اوّل- چنانكه گفته شده هر دو اسم باشند مانند اين آيه وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ- 104/ آل عمران).
دوّم- بصورت صفت و در معنى أفعل (صفت تفضيلى) مثل:
آيات نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها- 106/ بقره) (نيكوتر از آن مى آوريم) و وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ- 184/ بقره) (و اگر روزه بگيريد برايتان بهتر است).
كه در آيه اخير واژه- خير- هم ممكن است اسم باشد و هم صفت.
و آيه وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى 197/ بقره) در معنى برتر و بهتر بودن تقوى و پرهيزكارى است.
پس خير- گاهى نقطه مقابل شرّ و بدى است و گاهى در برابر زيان و ضرر مثل آيات:
وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَ إِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ- 17/ انعام).
(در اين آيه خير در برابر ضرر و زيان آمده است).
و فِيهِنَّ (خَيْراتٌ) حِسانٌ- 70/ الرّحمن) گفته شده اصلش خيرات است- كه حرف (ى) در آن مجزوم شده و تخفيف يافته پس- الخيرات من النّساء- يعنى-
الخيّرات من النّساء (1) خير در مرد و زن مذّكر و مؤنّث هر دو بكار مى رود.
رجل خير و امرأة خيرة- (مرد خوبى و زنى خوبى).
هذا خير الرّجال و هذه خيرة النّساء- مقصود اين است كه در ميان مردان و زنان برگزيدگان و پاكانى هستند نه ناپاكان، خير و نيكى با فضيلت چيزى است كه مختص بكار نيك باشد.
ناقة خيار و جمل خيار- (كه در نرينه و مادينه شتر- خيار- بكار رفته است).
استخار اللّه العبد فخار له- يعنى از خداوند خواستار خير شد پس خداوند خيرش داد.
خايرت فلانا كذا- او را به نيكى برگزيدم.
خيرة- حالت نيكوئى است كه براى شخص خير خواهنده و انتخاب كننده بدست مى آيد مثل- قعدة و جلسة- براى حالت كسى كه از ايستادن مى نشيند و يا بعد از خواب مى نشيند بكار مى رود.
(اخْتيار)- يعنى خير خواستن و طلب كردن آنچه را كه خير است و نيز انجام خير و در باره چيزى هم كه انسان خير مى بيند و خير مى داند گفته مى شود هر چند در واقع خير نباشد.
خداى تعالى گويد: وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ- 32/ دخان) اگر- اخترناهم- در اين آيه اشاره اى به نيكو آفريدن آنها از سوى خداى تعالى باشد صحيح است.
و اگر هم اشاره اى به تقدمشان بر سايرين باشد نيز درست است در عرف و بيان اهل كلام (متكلّفين) واژه- مختار- براى هر فعلى كه انسان آن را نه بر سبيل
(1) الخيرات من النّساء كه تفسير آيه فِيهِنَّ خَيْراتٌ حِسانٌ- 71/ الرّحمن) است- خيرات- با مجزوم بودن حرف (ى) جمع- خير- يعنى با اخلاق خوب و پاك و- خيرات حسان- يعنى زنان پاك و خوب امّا اگر- الخيّرات من النّساء- با تشديد حرف (ى) تفسير شود يعنى نيكو كارهائى از زنان.
إكراه بلكه با رغبت و ميل انجام مى دهد گفته مى شود (1).
چنانكه مى گويند:
هو مختار فى كذا- منظورشان از اين عبارت و اصطلاح آن چيزى نيست كه مثلا مى گويند:
فلان له اختيار- يعنى فلانى اختيار داشت زيرا- اختيار- در معنى اخير معنى برگزيدن و گرفتن چيزى است كه برگزيننده آنرا خير مى بيند و اين غير از معنى مختار در نظر متكلّمين است.
مختار- بجاى اسم فاعل و مفعول هر دو بكار مى رود.
خداى تعالى گويد: عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ- 148/ اعراف).
خوار- مخصوص صداى گاو است كه بطور استعاره براى صداى شتر هم بكار مى رود.
أرض خوّارة- زمين خاكى و نرم.
رمح خوّار- روده حيوان و صداى چهار پايان.
الخوض، با دست آب نوشيدن و در آب در آمدن و عبور كردن در آب و در كارهاى ديگر بطور استعاره بكار رفته است بيشترين مواردى كه واژه خوض در قرآن وارد شده در باره چيزهائى است كه پرداختن بآنها مذّمت شده است، مثل آيات:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ- 65/ توبه).
يعنى: (اگر از ايشان بپرسى كه چرا ناروا گفتيد مى گويند ما حرف مى زديم و تفريح مى كرديم كه عمل ايشان مذموم و ناپسند شناخته شده).
و آيات وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا- 69/ توبه) و ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ- 91/ انعام).
و وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ-
(1) المختار ما يكون فعله بارادته، لا ما يكون ارادته، اسفار، ج 3/ 87- مختار آنچيزى است كه كارش با اراده و اختيار و گزينش خودش باشد نه اينكه اراده اش نباشد (به نقل از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفى ص 295 سيد جعفر سجادى).
68/ انعام).
(اگر كسانى را كه در آيات ما به سرگرمى و تفريح مى پردازند ديدى از آنها روى گردان تا در سخن ديگر وارد شوند).
أخضت دابّتى فى الماء- ستورم را در آب وارد كردم.
تخاوضوا فى الحديث- به گفتگو پرداختند.
الخيط- يعنى طناب و ريسمان كه معروف است جمع آن خيوط فعلش- خطت الثّوب أخيطه خياطة و خيّطته تخييطا است. يعنى جامه را دوختم.
(خِياط): سوزن خيّاطى، خداى تعالى گويد: حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ- 40/ اعراف) (كه در واژه جمل توضيح داده شده).
و آيه حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ (الْخَيْطُ) الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ- 187/ بقره).
يعنى سپيدى روز از سياهى شب (روشن و متمايز شود).
ولى- (خَيْطَة)- در شعر شاعر كه مى گويد:
تدلّى عليها بين سبّ و خيطة (1).
كه خيطة- بطور استعاره براى ميخ و طناب بكار رفته است.
روايت شده است كه عدى بن حاتم دو تكّه ريسمان سياه و سپيد جلوى خود گذاشته بود و سحرى مى خورد و بآنها نگاه مى كرد آنقدر بخوردن سحرى ادامه داد تا رنگ ريسمانها را از هم تشخيص داد و پيامبر عليه الصّلاة و السّلام را از اين كار خبر داد و پيامبر (ص) فرمود: (إنّك لعريض القفا إنّما ذلك بياض النّهار و سواد اللّيل).
يعنى: (تو كار بيهوده اى را دنبال كردى منظور از آيه آشكار شدن سپيدى
(1) شعر از ابى ذؤيب است و تمام بيت چنين است:
تدلّ عليها بين سب و خيطة شديد الوصاة نابل و ابن نابل
اصمعى گفته است- سب- يعنى ريسمان و- خيطة- يعنى ميخ.
ابن سيده هم نظر راغب و اصمعى را اظهار نموده يعنى آن تيرانداز ماهر پسر تيرانداز ماهر كوله بارش را كه از شاخه هاى نرم خرما درست شده در ميان ريسمان و ميخ بر شترش آويخته است كه مصراع دوّم بيت در مآخذ ادبى بتفاوت ذكر شده. (مقاييس اللّغه 2/ 234- الحكم 5/ 151).
روز از سياهى شب است).
خيط الشّيب فى رأسه- يعنى سپيدى موى و پيرى بر سرش، چون ريسمان سپيد ظاهر شد. (اين معنى در قرآن با عبارتى زيبا و شكوهمند در تشبيهى ادبى آمده است كه اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً- 4/ مريم يعنى شعله جوانى و دوره پر شورى و حرارت سر فرو نشسته و خاكستر سپيد آن حرارت از موهاى سر ظاهر شده است، گويى كه خود آتشى سپيد است).
الخيط- شتر مرغ، جمعش- خيطان- است.
نعامة- خيطاء- يعنى گردن دراز كه گوئى گردنش چون طنابى است.
الخوف- يعنى از نشانه اى پيدا و ناپيدار منتظر چيزى مكروه و ناپسند شدن همانطور كه- رجاء اميدوارى و چشم داشت به چيزى دوست داشتنى است از روى نشانه اى خيالى يا معلوم.
نقطه مقابل- خوف- امن است كه در كارهاى دنيوى و اخروى هر دو بكار مى رود.
خداى تعالى گويد: وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ- 57/ اسراء) وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ (1)- 81/ انعام).
خداى تعالى گويد: تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً- 16/ سجده).
يعنى: (از استراحتگاه و جاى آرام خويش پهلو بر مى دارند و خداى خويش را
(1) سخن حضرت ابراهيم به نمروديان است كه مى گويد چگونه از خدايانتان كه شريك گرفته ايد بيمناك شوم و حال اينكه شما از اينكه مشركيد نمى ترسيد.
و سپس مى گويد: كدام گروه شايسته ايمنى خاطر و بيمناك نشدن هستند (استفهام انكارى است) كسانى كه ايمان خود را با ظلم و شرك نياميختند ايمنى از آن ايشان است و ايشانند كه به راه راست و هدايت هستند.
وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ- 83 و 81/ انعام).
موحد چون زر ريزى اندر برش اگر تيغ هندى نهى بر سرش
اميد و هراسش نباشد ز كس بر اين است مبناى توحيد و بس
با بيم و اميد مى خوانند و ياد مى كنند).
و آيات وَ إِنْ (خِفْتُمْ) أَلَّا تُقْسِطُوا- 3/ نساء) و وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما-/ 35 نساء).
كه عبارت خفتم به عرفتم تفسير شده است و حقيقت اينستكه مى گويد: اگر پس از شناختن آنها بيم آن داشتيد كه اختلافى ميانشان واقع شود، و مراد از (خوف از خدا) نه آنچيزى است كه از ترس و بيم در خاطر انسان مى گذرد، مثل شعور و فهم ترسيدن از شير، بلكه مراد خود دارى از گناهان و برگزيدن طاعات خداست، لذا گفته شده- (تَخْويف)- از سوى خداى تعالى تشويق به پروا داشتن و دور شدن از گناهان است و كسيكه گناهان را ترك نكرده خائف نيست، خداى تعالى گويد:
ذلِكَ يُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبادَهُ- 16/ زمر).
خداوند مردم را از ترساندن شيطان و اهميّت دادن بترساندن او نهى مى كند كه نترسند مى گويد:
إِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ أَوْلِياءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ- 175/ آل عمران).
يعنى: از وسوسه هاى شيطانى فرمان مبريد و باو توجّه نكنيد و آنها را پى نگيريد بلكه فرمانبرداريتان براى خدا باشد و توجّه و قصدتان هم به سوى او.
تخوّفناهم- يعنى آنها را مذمّت كرد و عيبشان بر شمرد كه اقتضاى ترسيدن داشتن نقص و عيب است.
خداى تعالى گويد: وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي (1)- 5/ مريم).
پس بيم و خوف زكريّا از سرنوشت خاندان يعقوب اين بود كه نكند شريعت را رعايت نكنند و نظام دين را حفظ و نگهدارى ننمايند نه اينكه زكريّا مى خواست وارثى براى مالش داشته باشد آنطورى كه پاره اى از جهّال و نادانها گمان كرده اند.
(1) سخن حضرت زكريّاست كه چون از نداشتن جانشين براى حفظ شريعت بيم داشت و پير هم شده بود گفت: پروردگارا استخوانهايم از پيرى سست شده و موهاى سرم از تابش پيرى سفيد، همواره تو را خوانم، مرا فرزندى عطا كن كه من و خاندان يعقوب را وارث شود- و اجعله ربّ رضيّا- پروردگارم او را پسنديده و شايسته چنان مقامى قرار ده.
دستاوردها و اموال دنيوى براى پيامبران عليهم السّلام و در نظر آنها پست تر از آن است كه براى آنها بيمناك شوند.
(خِيفَة)- حالتى است كه از خوف بر انسان عارض مى شود.
خداى تعالى گويد: فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسى قُلْنا لا تَخَفْ- 67/ طه).
يعنى: (موسى (ع) در ضميرش از تغيير حالت عصاى خويش به ترس افتاد، گفتم مترس كه تو خود برترى).
و گاهى خيفة- بجاى خوف بكار مى رود در آيات زير:
وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ- 13/ رعد) و تَخافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ- 28/ روم)، عبارت، كخيفتكم، در آيه اخير، يعنى مثل بيم و هراسان از يكديگر.
مخصوص كردن لفظ خيفة- به نفس و جان كه در باره آنها بكار رفته براى توجّه باين امر است كه خوف و ترس حالتى بود كه از آنها دور نمى شد.
(يعنى: پيوسته در نقص و كمبود عقل و روانى بودند چنانكه در آغاز تفسير اين واژه گفت- ترس نوعى نقص است).
(تَخَوُّف)- ظاهر شدن ترس از انسان، در آيه أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلى تَخَوُّفٍ- 47/ نحل).
(آيا ناباوران به عذاب نمى انديشند كه ناگهان در حالت وحشت، و ترسشان آنها را در ميان مى گيرد).
الخيال اصلش صورت مجرّد است مثل صورتى كه در خواب و آئينه و دل براى انسان بفاصله كمى از دور شدن شي ء محسوس و ديدنى در ذهن متصوّر مى شود سپس اين معنى در هر امرى و شكل مصوّرى و در هر صورت دقيقى كه مانند خيال جريان مى يابد بكار رفته است.
تخييل- هم صورت بندى و تصوير خيالى چيزى در نفس است، و تخيّل تصوّر آن است.
خلت- در معنى- ظننت- يعنى پنداشتم و گمان كردن كه باعتبار تصوّر خيال پنداشته شده چنين گفته اند.
خيّلت السّماء- آسمان بارانى بنظر مى آيد و خيال باريدن دارد.
فلان مخيل بكذا- يعنى او شايسته آن كار است و حقيقتش اينستكه او نمايانگر چنان تصويرى خيالى است.
خيلاء- يعنى تكبر كه واژه اش از فضيلتى كه نفس براى انسان تصوّر مى كند و نشان مى دهد گرفته شده و از اين واژه- خيل- در باره مركب هاى سوارى است كه گفته اند ناميدن آنها به خيل براى اين است كه هيچكس بر اسبى سوار نمى شود مگر اينكه در نفس خويش نخوت و تكبّر و خيلائى مى يابد.
(خَيْل)- در اصل اسم اسبان و سواران هر دو بوده، و بر اين اساس خداى تعالى گويد:
وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ (1)- 60/ انفال). واژه خيل- در باره سوار و مركب هر كدام جداگانه هم بكار رفته است مثل سخنى كه از پيامبر (ص) روايت شده است كه:
(يا خيل اللّه اركبى) (2).
و منظور از- خيل- سواران است، يعنى: (اى سپاهيان خدا، سوار شويد) مثل (جند اللّه).
و نيز در سخن ديگر كه فرمود: (عفوت لكم عن صدقة الخيل).
(1) تمام آيه چنين است: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ- 60/ انفال).
يعنى: هر چه مى توانيد نيروى جنگى و اسبان آماده براى مقابله و بيم دادن دشمنان خداى و دشمنان خويش و آنهائيكه نمى شناسيد و خداوند مى شناسدشان فراهم سازيد هر چه در راه خدا هزينه كنيد و فداكارى نمائيد، بشما بر مى گردد و بپاداشتان وفا مى شود و ستم نخواهيد شد.
(2) كمال الدّين دميرى در كتاب حياة الحيوان الكبرى مى نويسد: كلماتى از پيامبر هست كه قبل از گفتن پيامبر (ص) كه (يا فرسان خليل اللّه اركبى) سابقه اى نداشته و اين از نيكوترين مجازات ادبى است مثل كلام خداى تعالى كه فرمود: وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ- 64/ اسراء).
جاحظ در كتاب البيان و التّبيين از يونس بن حبيب نقل مى كند كه گفت از نوآفرينى هاى زيباى سخن كه بما رسيده است و از آن قبلا اطّلاعى نداشتيم همين سخن پيامبر (ص) است.
سپس دميرى با نقل سخن جاحظ مى گويد نبايستى هم سخن انسانهاى ديگر با سخن پيامبر (ص) مقايسه شود زيرا فصاحت كلام پيامبر (ص) بالاتر از آنستكه با ديگران مقايسه شود. حياة الحيوان دميرى 1/ 448 و مجمع البحرين 3/ 418).
يعنى: ستوران سوارى زكات ندارند.
أخيل- كلاغ زيتونى (زاغى) بخاطر اينكه رنگهاى پرش سبز و سرخ و سياه و سفيد است و هر وقتى رنگى از آن بنظر مى آيد و لذا گفته اند:
كادت براقش كلّ لون لونه يتخيّل (پيوسته آن مرغ سه رنگ كوچك به رنگى تصوّر مى شود).
خداى تعالى گويد: وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ- 94/ انعام).
خوّلناكم- يعنى آنچه را كه بشما بخشيدم.
يعنى: (آنچه را كه به شما بخشيدم ترك كرديد و پشت سر نهاديد، كنايه از فراموشى نعمتها و بخشايشهاى الهى است).
تخويل- در اصل بخشيدن نعمتهاى خداوند است يا بخششى كه براى كسى نعمتى شود و نيز بخشيدن آنچه را كه لازم است آن را تعهّد كند و بپردازد، چنانكه گويند:
فلان حال مال و خايل مال- يعنى او در سرپرستى و تعهّد نسبت بآن مال خوب اقدام مى كند و تيماردار خوبيست.
خال- لباسى است بسيار نرم (برد يمانى) كه از نرمى تصوّر مى شود كه پوست حيوانات است و نيز:
خال- نقطه سياه روى بدن كه مخالف رنگ بدن است و عيبى است در بدن.
الخيانة و النّفاق يكى است جز اينكه- خيانة- بيشتر در شكستن پيمان و امانت بكار مى رود ولى- نفاق- باعتبار خلاف در دين است سپس اين دو معنى در هم تداخل نموده.
پس- خيانة- همين مخالفت با حقّ و پيمان شكنى در پنهانى است نقطه مقابل خيانت، امانت است، گفته مى شود- خنت فلانا و خنت أمانة يعنى با او در حقّ مخالفت كردم و در امانتش خيانت نمودم، و بر اين اساس خداوند فرمود: لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ (1) 27/ انعام).
و آيه ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ
(1) يعنى خدا و رسول را خيانت نكنيد كه اماناتتان را در آن صورت خيانت كرديد زيرا پيروى از
عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما- 10/ تحريم). (اشاره بهمسران حضرت نوح و لوط عليهما السّلام است كه سركشى و نافرمانى از امر آنها كردند و خيانت نمودند).
و آيه وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى خائِنَةٍ مِنْهُمْ- 13/ مائده) يعنى گروهى خائن از ايشان، و گفته اند مردى خائن، كه- رجل خائن و خائنة- هر دو صحيح است مثل داهية (مصيبت بزرگ) رواية (مشك صحرائى).
و نيز گفته اند: خائنة- در جاى مصدر است مثل- قم قائما- كه قائما بجاى مصدر است.
و آيه يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ- 19/ غافر) در همان معنى است كه گفته شد.
و آيه وَ إِنْ يُرِيدُوا خِيانَتَكَ فَقَدْ خانُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ- 71/ انفال).
(و اگر مى خواهند با تو كجروى و خيانت كنند قبلا هم بخداوند خيانت ورزيدند و خداوند ترا بر ايشان پيروزى داد، و اللّه عليم حكيم- خدا دانائى حكيم است).
و آيه عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ- 187/ بقره) عبارت تختانون در اين آيه از مصدر- اختيان است، يعنى پياپى خيانت كردن.
در آيه نگفت- تخونون أنفسكم- زيرا عمل آنها خيانت نبود بلكه اختيان- يعنى پياپى نادرستى و دغلى كردن بود، زيرا- اختيان- بر انگيخته شدن شهوت و ميل پيوسته انسان براى دسترسى بخيانت است. و اين معنى همان است كه در آيه إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ- 53/ يوسف) از سوى خداى تعالى بآن اشاره شده است.
اصل خواء خالى بودن است، مى گويند- خوى بطنه منّ الطّعام يخوى خوى: معده اش از غذا خالى شد. خوى الجوز خوى (گردو پوك شد). تشبيهى است
خداوند و پيامبرش متابعت از فطرت و حفظ همان امانتى است كه در باره اش فرمود إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، تا آنجا كه گفت: وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ- 72/ احزاب) يعنى آدمى با سرشت و نهاد خدائيش حامل امانتى الهى است، نافرمانى و خيانت بخدا و رسول همان خيانت بامانتى است كه در وجود انسان هست.
بهمان معنى، خوت الدّار تخوى خواء- خانه بكلّى خالى و ويران شد.
خوى النّجم و أخوى: ستاره غروب كرد در وقتى است كه باران مى بارد. (هوا صاف است) كه باز تشبيهى از خاك بودن است.
أخوى: رساتر از خوى- است چنانكه- أسقى- يعنى آب خوراندن از- سقى يعنى آن دادن بليغ تر است.
تخوية: تهى كردن و خالى نمودن فاصله ميان دو چيز است.
)
الدّبّ و الدّبيب يعنى آرام راه رفتن، كه در باره حيوانات و حشرات بيشتر بكار مى رود و در حركت نفوذى آرام آب و رطوبت و نوشيدنى و مانند اينها كه حركتشان را حواس درك نمى كند بكار مى رود و همچنين در باره تمام جانداران هر چند كه عرف مردم فقط اسب را- دابّة- گويند:
خداى تعالى گويد: وَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ- 45/ نور).
و وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ- 164/ بقره).
و وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها- 6/ هود).
و وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ- 38/ انعام).
و وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما كَسَبُوا ما تَرَكَ عَلى ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ- 45/ فاطر).
ابو عبيده گفته است در آيه اخير عبارت- ما ترك على ظهرها من ذابّة مقصود انسان است و دابّة مخصوص باو است.
و در آيه وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ- 38/ انعام) همه جانداران را شامل مى شود.
و آيه وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ- 82/ نحل) كه گفته شده- دابّة- در اين آيه حيوانى است بر خلاف حيواناتى كه ما مى شناسيم و خروجش مقارن آغاز زمان قيامت است.
و نيز گفته اند مقصود اشرارى است كه از نظر جهالت و نادانى در حكم حيواناتند.
(دابَّة)- اسم جمع است و براى هر چيزى كه به آرامى حركت مى كند مثل- خائنة- كه جمع- خائن- است.
و آيه إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ (1)- 22/ انفال) دوابّ در اين آيه واژه اى عمومى و فراگيرى است در باره تمام حيوانات.
ناقة دبوب- شترى كه آرام مى رود.
ما بالدّار دبّىّ- هيچ جنبنده در خانه نيست.
أرض مدبوبة- زمين كه حشرات و حيوانات و چرنده اش زياد است.
دبر الشّي ء- يعنى پشت هر چيز، نقطه مقابلش- قبل- است يعنى پيش و پيشاورى و بطور استعاره بدو عضو مخصوص گفته مى شود، مى گويند- دبر- و- دبر- و جمع آن أدبار- است.
خداى تعالى گويد:
وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ- 16/ انفال) (و كسيكه پشت بدشمن گرداند).
يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ- 50/ انفال) يعنى: پيش و پشت سرشان.
فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ- 15/ انفال) (بدشمن پشت نگردانيد) كه دستور نهى از گريز از دشمنان است.
(أَدْبارَ) السُّجُودِ- 40/ ق) پايان نمازها، كه أدبار النّجوم و إدبار النّجوم- نيز خوانده شده.
پس- إدبار- مصدرى است بصورت ظرف زمان (كه حرف آخرش مفتوح است) مثل:
مقدم الحاجّ- يعنى ورود حاجى.
(1) تمام آيه چنين است كه: وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ، إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ- 21/ و 22/ انفال) يعنى همچون كسانيكه مى گويند شنيديم امّا در حقيقت نمى شنوند مباشيد زيرا بدترين جنبده در پيشگاه خدا كسانى هستند كه با داشتن گوش شنوا و زبان گويا حقايق را نه مى شنوند و نه بيان مى كنند در حقيقت تعقّل نمى كنند و نمى انديشند اين آيه در واقع تعبير ديگرى است از آيه اى كه مى گويد:
لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ، لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ- 179/ اعراف) كه گمراهتر از آنها هستند و براستى كه غافلانند، يعنى با داشتن دل و جان و گوش و ديده، نمى شنوند و چنين كسانى مثل همه جنبندگان و بلكه گمراهتر از آنان هستند، هر دو آيه مكمّل يكديگر است. [...]
خفوق النّجم- پنهان شدن و افول ستاره.
و كسيكه- أدبار- را با فتحه حرف اوّل بخواند جمع است و گاهى به اعتبار- دبر- در معنى فعل لازم، فاعل از آن مشتّق مى شود و گاهى به اعتبار- دبر- در معنى فعل متعدّى، مفعول از آن مشتقّ مى شود.
در وجه اوّل- يعنى فاعل، مثل اينكه مى گويند: دبر فلان و أمس- الدّابر (ديروز كه گذشت) و آيه وَ اللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ- 33/ مدثّر) (كه در اين دو عبارت و آيه اخير معنى فعل لازم دارد كه معنى آن با فاعل آنها يعنى فلان- امس- و اللّيل- تمام مى شود، فلانى پشت كرد- ديروز گذشت شب وقتى كه برود).
و باعتبار مفعول چنانكه مى گويند:
دبر السّهم الهدف- يعنى تير به پشت هدف افتاد.
دبر فلان القوم- او پشت سر آن مردم جاى گرفت.
خداى تعالى گويد: أَنَّ (دابِرَ) هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِينَ- 66/ حجر) (چون صبح كنند، بنيادشان بريده شده است).
فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا- 45/ انعام) (كسانى كه ستم كردند ريشه شان بريده شده است).
دابر- به كسى كه دنباله و يا عقب مانده است اطلاق مى شود يا به اعتبار عقب ماندگى مكانى يا زمانى و يا از جهت مرتبت و ارزش، أدبر- يعنى روى گرداند.
ولىّ دبره- پشتش را گرداند و پشت نمود.
در آيات: ثُمَّ (أَدْبَرَ) وَ اسْتَكْبَرَ- 23/ مدّثر) (روى بر گرداند و گردن فرازى كرد).
تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلَّى- 17/ معارج) (دوزخ هر كه از ايمان روى گرداند و پشت كرده، مى خواند).
پيامبر عليه السّلام فرمود: (لا تقاطعوا و لا تدابروا و كونوا عباد اللّه إخوانا).
يعنى: (از يكديگر نبريد و روى از هم بر نگردانيد بلكه پرستندگان خدا و برادر يكديگر باشيد).
گفته شده- و لا تدابروا- يعنى نبايستى از پشت سر دوستتان او را ببدى نام ببريد (كنايه از غيبت و عيب جوئى نكردن است كه مبادا دوستتان تحقير شود).
استدبار- پايان چيزى را خواستن (عاقبت انديشى).
تدابر القوم- به يكديگر پشت كردند و روى از هم گرداندند.
دبار- مصدر- دابرته- است يعنى در نبودش با او دشمنى ورزيدم (دبار- مصدر دوّم- مدابرة- است، مثل- قتال- كه مصدر دوّم مقاتلة است).
(التَّدْبِير)- انديشيدن و عاقبت بينى در كارها.
خداى تعالى گويد: فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً- 5/ نازعات) يعنى: فرشتگانى كه متصدّى تدبير امورند و نيز، تدبير- آزاد شدن برده پس از مرگ صاحبش است.
ادبار- هلاكت و مرگى كه باعث گسيختگى خويشاوندى است.
دبار: قبل از اسلام چهار شنبه را نيز- دبار- مى گفتند چون آن روز را شوم مى دانستند.
دبير- رشته اى و طنابى كه در موقع تافتن آن به عقب برده و كشيده مى شود نقطه مقابلش- قبيل- است.
قبيل- يعنى جلو بردن ريسمان موقع تاباندن.
رجل مقابل و مدابر- يعنى مرد اصيل و شريف از طرف پدر و مادر و هر دو.
شاة مقابلة مدابرة- گوسفندى كه جلو و عقب گوشش بريده شده.
دابرة الطّائر- انگشت عقب پنجه پرنده.
دابرة الحافر- فاصله پنجه و ساق ستور.
دبور- بادى كه از نقطه مقابل باد صبا مى وزد.
دبرة- كرد و پشته هاى زراعت براى آبيارى، جمعش- دبار است.
شاعر گويد:
على جرية تعلوا الدّبار غروبها (1) دبر- زنبور عسل و زنبور بى عسل و هر گزنده اى كه نيشش بر پشتش قرار دارد مفردش- دبرة- است.
(1) شعر از بشر بن ابى خازم است كه تمامش چنين است:
و نيز- دبر- يعنى مال فراوانى كه پس از مرگ صاحبش باقى مى ماند، دبر- در اين معنى تثنيه ندارد و جمع بسته نمى شود.
دبر البعير دبرا- كه اسم فاعلش- أدبر- و دبر- است يعنى به خاطر جراحت پشتش عقب افتاد و تأخير كرد.
دبرة- يعنى إدبار و تيره روزى.
خداى تعالى گويد: يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ- 1/ مدّثر) اصلش- متدثّر- است كه ادغام شده.
دثر در باب افتعال حرف (ت) بحرف (د) تبديل و درهم ادغام شده، مى شود- ادّثار).
مدّثّر- كسى است كه با لباسش خود را بپوشاند، فعلش- دثرته فتدّثّر (پوشاندم او را پس پوشيده شد).
دثار- وسيله پوشش است.
تدثّر الفحل النّاقة- ناگهانى شتر نرينه- مادينه را فرو گرفت.
تدثّر الرّجل الفرس- آن مرد سوار بر اسب شد و بر آن جست.
رجل دثور- مرد گمنام ناپيدا.
سيف داثر- شمشير صيقلى نشده و زنگ گرفته.
داثر- خانه كهنه و قديمى كه آثار آباديش از بين رفته و متروك مانده.
فلان دثر مال- يعنى او مالش را خوب حفظ مى كند.
الدّحر، يعنى دور كردن و راندن، مى گويند:
دحره دحورا- بسختى او را دور كرد.
خداى تعالى گويد: اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً- 18/ اعراف).
تحدر ماء البئر عن جرثيّة على جريه تعلوا الدبار غروبها
يعنى آن چاه از روستاى يمنى ريزش كرد با جريانى كه كردهاى زراعتى را با فرو رفتنش بالا مى برد.
(خطاب بابليس است كه خداوند فرمود از آسمانها با خوارى دور باش و خارج شو).
و فرمود: فَتُلْقى فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً- 39/ اسراء) و يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ دُحُوراً- 9/ صافّات).
يعنى: (از هر سوى با خوارى طرد مى شوند).
(پوچ و باطل شد)، خداى تعالى گويد: حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 6/ شورى).
يعنى: (دليلشان در پيشگاه پروردگارشان باطل و زوال پذير است).
مى گويند: أدحضت فلانا فى حجته فدحض- دليل و برهانش را باطل كردم و بيهوده شد.
خداى تعالى گويد: وَ يُجادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ- 56/ كهف).
(يعنى: كافران به كژى و دروغ پيكار و مجادله مى كنند تا راه باطل خود و ستيزه باطل خود را حقّ جلوه دهند و حقّ را دور كنند).
أدحضت حجّته فدحضت- كه اصلش از عبارت دحض الرّجل يعنى كاويدن و كندن با پا و لغزيدن پاست، گرفته شده و معنى عبارت (يعنى- حجتش را باطل كردم و چنان شد) كه در وصف مناظره و سخن گفتن رو در روى گفته مى شود، مثل عبارت:
نظرا يزيل مواقع الأقدام- (مناظره اى كه پافشاريهاى نظرى، و موقعيّت هاى كلامى را سست مى كند و از بين مى برد).
دحضت الشّمس- كه براى دور شدن و افول خورشيد، بطور استعاره گفته مى شود از همان معنى است.
خداى تعالى گويد: وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها (1)- 30/ نازعات). يعنى: و بعد از
(1) عبارت راغب رحمه اللّه در تفسير- دحو- چنين است- دحاها اى أزالها عن مقرّها- و تفسير مطابق با واقع است ولى اكثر مفسّرين- دحو را گستردن و پهن كردن تفسير نموده اند و حال اينكه جابجائى و حركت زمين كه قرآن آنرا با واژه- مهد- بيان كرده بهترين تفسير- دحاها است كه زمين
آن زمين را از جايش دور كرد و جابجا نمود مثل آيه يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ- 14/ مزمّل) (هنگامه اى كه زمين، و كوهها مى لرزند و جابجا مى شوند).
دحا المطر الحصى من وجه الأرض- يعنى باران، ريگها را از سطح زمين روبيد و دور كرد.
مرّ الفرس يدحو- دحوا: آن اسب دستانش را روى زمين كشيد.
فيدحو ترابها- سپس خاكش را جاروب كرد، و از همين واژه عبارت أدحىّ النّعام- يعنى جاى پنهانى تخم گزاران شتر مرغ كه بر وزن أفعول از دحوت- است.
دحية (1)- هم اسم مردى است.
خوار شد، خداى تعالى گويد: وَ هُمْ داخِرُونَ- 48/ نحل) يعنى ذليلان و
همچون گاهواره حركت و رفت و برگشت دارد. أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً- 6/ نباء) آيا زمين را از نظر كمّى و كيفى و بهره دهى همانند گاهواره قرار نداديم، و مى بينيم كه انسانها بر روى زمين همچون كودكان در مهد استراحت مى كنند، بهره مند مى شوند و رشد مى كنند، چقدر تشبيه واقعى و ادبى شكوهمنديست، زيرا در حركت گاهواره اى است كه طفل مى خوابد و لذا در ماشين و هر چيز كه متحرّك است حالت خواب و استراحت بانسانها دست مى دهد چه تعبيرى و تشبيهى رساتر و نيكوتر از گاهواره براى زمين مى توان بيان كرد جز در كلام خدا.
آيه دوّم هم كه راغب شاهد مثال آورده است باز توجّه او بحركت، و جابجا شدن زمين است زيرا- رجفه- يعنى حركت سخت و مرجفون- همانهائى هستند كه با اخبار ناروا و شايعات مردم را مضطرب و بحركت در مى آورند.
(1) دحيه بن خليفه كلبى برادر رضاعى پيامبر اكرم (ص) است كه بخاطر شباهت چهره و موى صورتش پيامبر او را بسيماى جبرئيل تشبيه نمود، دحيه از زيباترين مردان معاصر خويش بوده و يكى از اصحاب مشهور پيامبر است كه از طرف پيامبر (ص) بسفيرى كشور روم و بردن نامه پيامبر (ص) به قيصر معروف شد در فتح شام و جنگ يرموك شركت داشته پيامبر (ص) در باره اش فرموده است (اشبه من رايت بجبرائيل دحية الكلبى) عين نامه اى كه پيامبر (ص) بوسيله دحية بقيصر نوشته چنين است:
از پيامبر (ص) خدا به هرقل بزرگ روم، سلام بر آن كس كه پيرو هدايت حقّ باشد. و امّا بعد، من تو را باسلام دعوت مى كنم اسلام بياور تا آسوده شوى، اسلام بياور كه خداوند دو پاداش بتو مى دهد و اگر روى بر تابى گناه مردم كشورت بگردن توست، اى اهل كتاب بيائيد به سخنى كه ميان ما و شما يكى است اعتراف كنيم و آن اينكه جز خداى يگانه را نپرستيم و چيزى را در خدائى با او شريك نگردانيم برخى از ما برخى ديگر را ارباب نگيريم اگر از اين معين روى برتافتيد گواه باشيد كه مسلمانيم. (الطّبقات الكبرى 4/ 250- الموسوعه 785- مجمع البحرين 1/ 136).
خواران.
گفته مى شود- أدخرته فدخر- يعنى خوارش كردم و ذليل شد و بر اين اساس، خداى تعالى گويد:
إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ- 60/ غافر). يعنى:
(مستكبرين و گردنكشان از پرستش خدا بزودى با ذلّت و خوارى بجهنّم در آيند).
امّا- يدّخر- كه اصلش- يدتخر- است از اين باب نيست.
الدّخول، نقطه مقابل- خروج- است كه در زمان و مكان و كارها بكار مى رود مثل دخل مكان كذا- خداى تعالى گويد:
و ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ- 58/ بقره).
و ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- 32/ نمل).
و ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها- 27/ زمر).
و وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ- 22/ مجادله).
و يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ- 8/ شورى).
و وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي (مُدْخَلَ) صِدْقٍ- 80/ اسراء).
پس مدخل- (جاى در آمدن) از- دخل، يدخل- و مدخل (جاى وارد كردن) از- أدخل- يدخل- است.
و آيات: لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا يَرْضَوْنَهُ- 59/ حج) و مُدْخَلًا كَرِيماً- 31/ نساء) با دو وجه خوانده شده:
1- ابو على فسوى مى گويد: كسى كه مدخلا را با فتحه حرف (م) بخواند گوئى اشاره باين است كه آنها قصد رفتن آنجا را مى نمايند و اين گروه همانها هستند كه خداوند مى گويد:
الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلى وُجُوهِهِمْ إِلى جَهَنَّمَ- 34/ فرقان).
يعنى: (كسانى كه دستجمعى بر رويها و چهره يشان بسوى جهنّم محشور مى شوند) و همينطور آيه: إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ (1)- 71/ غافر).
(1) اشاره به كسانى است كه خداوند در باره ايشان مى فرمايد: آيا كسانى را كه با آيات خدا در
2- و كسيكه در آيه فوق مُدْخَلًا كَرِيماً- 31/ نساء) با ضمّه حرف (م) بخواند مثل معنى آيه:
لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا يَرْضَوْنَهُ- 59/ حجّ) هستند (در جايى كه خشنودشان مى كند واردشان مى سازيم).
(أدَّخَلَ)- در داخل شدن كوشش كرد (از مصدر- ادّخال- يعنى سعى در داخل شدن).
خداى تعالى گويد: لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغاراتٍ أَوْ مُدَّخَلًا- 57/ توبه) (اگر پناهگاه يا جائيكه بسختى داخل شدند مى يافتند).
(الدّخَل)- كنايه از فساد و دشمنى درونى و پنهانى است مثل: الدّغل يعنى فريبكارى و يا اينكه- الدّخل- كنايه از خواندن باصل و نسب غير واقعى و غير خويشاوندى است، فعلش- دخل دخلا- است.
خداى تعالى گويد: تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ- 92/ نحل).
(سوگندهاتان را وسيله دغلكارى يا باليدن باصل و نسب قرار مى دهيد).
دخل فلان فهو مدخول- كنايه از كودنى و بلاهت در عقل، و فساد در اصل و نسب است.
شجرة مدخولة- درخت غير پيوندى و خود روى.
(الدّخالَ) فى الإبل- شترى كه آب خورده و مجدّدا براى همراهى با شتر ديگر در آبشخور مى رود.
ستيزند مى بينى كه چسان با گردنكشى روى از حقّ بر مى تابند اينان كسانى هستند كه- كَذَّبُوا بِالْكِتابِ وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ- 70/ غافر قرآن و كتب پيامبران پيشين را دروغ پنداشتند بزودى خواهند دانست كه چگونه فرجامى دارند.
آنگاه كه ناگهان بر گردنهاى مستكبرانه شان غل و زنجيرها خواهد بود و بسوى فرجام ناهنجارشان كه آبى و آتشى سوزان است كشانده مى شوند و بدوزخ در افتند سپس بايشان مى گويند: معبودان و بت هاتان كه مى پرستيد كجا هستند، مى گويند همه نابود شدند- قالوا ضلّوا عنّا.
بگفته مولوى:
هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم آن ز بى باكى و گستاخى است هم
الدّخل- پرنده كوچكى كه در شاخه هاى متراكم درختان مى نشيند.
الدّوخلّة- زنبيلى كه از برگ خرما مى سازند (الدّوخلّة).
دخل بامرأته- كنايه از رسيدن بهمبسترى با همسرانت.
خداى تعالى گويد: مِنْ نِسائِكُمُ اللَّاتِي دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَمْ تَكُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ- 23/ نساء).
دخان مثل- عثان- دود و غبارى است كه با لهيب و شعله همراه باشد.
خداى تعالى گويد: ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ- 11/ فصّلت) يعنى آسمان در آغاز خلقتش چون دود و شعله بود.
اشاره اى است به اين كه منسجم نبوده و برايش تدبير و امرى نشده بود.
دخنت النّار تدخن- دود آن آتش زياد شد.
دخنة- هم از همان واژه و معنى است ولى بيشتر بدودى كه بوى خوش دارد، معروف است.
دخن الطّبيخ- بوى دود خوراك را فاسد كرد و مزه اش را تغيير داد و نيز رنگى هم از دود تصوّر شده است و گفته مى شود: شاة دخناء- گوسفند دودى رنگ.
ذات دخنة- رنگ دود دارد.
ليلة دخنانة- شب تار و دودى رنگ.
و چون اذيّت و آزار هم از دود تصوّر شده و مى گويند: دخن الخلق- يعنى بد اخلاق و با آزار و اذيّت.
هدنة على دخن (1)- يعنى آرامشى بر فساد و بى پايگى (صلح متزلزل).
(1) هدنة- يعنى آرامش و نرمى و صلح، مهادنه- هم آشتى و صلح است زيرا يكى از طرفين گذشت و نرمخويى مى كنند. طهوى مى گويد: و لا يرعون اكناف الهوينا- اذا خلوّ و لا ارض الهدون، يعنى وقتى بسرزمينى وارد مى شوند جوانب آرامش و آشتى را مراعات نمى كنند. ضرب المثل فوق در باره صلحى است كه پايه و اساس درستى ندارد و بر فساد نهاده شد. (ميدانى مجمع الامثال 2/ 383).
خداى تعالى گويد: وَ أَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَيْهِمْ مِدْراراً- 6/ انعام) و يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً- 52/ هود).
مدرار- اصلش از- الدّر و الدّرّة- است يعنى شير مايع كه بطور استعاره براى ريزش و بركت باران بكار مى رود و همچنين براى أسماء و صفات شتر شيرده.
للّه درّه- يعنى كار نيك و خيرش براى خداست و خدايش خير و عمل نيك دهد.
(عبارت للّه درّه- بصورت مدح و ستايش بكار مى رود و نقطه مقابلش- لا درّ درّه- يعنى خيرش بريده باد و زياد مباد).
(درّ درّك- خيرت فزون باد.
للسّوق درّة- يعنى كار بازار رونق دارد و بطور استعاره بكار رفته است.
در مثل مى گويند- سبقت درّته غراره (1)- مثل- سبق سيله مطره (خسارت و سيلابش از باران و سودش بيشتر است).
از واژه- درّ- عبارت- استدرّت المعزى- مشتقّ شده يعنى آن بز طلب نرينه كرد زيرا پس از رسيدن به فحل باردار مى شود و سپس مى زايد و بعد از زايمان- درّت- شيرش زياد مى شود، پس مصدر- استدرار- كه از- درّ- مشتّق شده بطور كنايه است يعنى نرينه خواست.
الدّرجة، در معنى جاه و منزلت است امّا مى گويند:
للمنزلة درجة- جاه و منزلت را درجه اى است در وقتى كه از اين معنى رفعت و بالا رفتن در نظر گرفته شود نه اينكه بر يك حالت ساده ادامه داشته باشد، مثل پلّه نردبان و پشت بام (كه بالاتر از قسمت هاى ديگر است).
(1) غرار كم شيرى است، و درّ- فراوانى شير، ضرب المثل فوق يعنى تهديدش از كارش بيشتر است يا شرّ و فسادش از خيرش فزونتر.
(ميدانى، مجمع الامثال 1/ 336).
همينطور- درجة- به جاهمندى و منزلت رفيع معنوى تعبير شده است.
خداى تعالى گويد: وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ (1)- 228/ بقره). كه توجّه دادن بمنزلت
(1) راغب رحمه اللّه با بينش اصولى و تفسيرى كه داشته است، براى معنى- درجه- از آيه الرِّجالُ قَوَّامُونَ- 34/ نساء) تأييد آورده است براى رفع ابهامى كه شايد در اذهان باشد كه مردان تفوّق حكومتى در خانواده بر زنان دارند، لازم است براى رفع اين باهام و اشكال مفصّلا و عميقا بحث شود.
ابن منظور در لسان العرب با اشاره باشعار و نظرات لغت شناسان و با استناد بآيات قرآن چنين مى نويسد:
فقالوا: و قد يجي ء القيام بمعنى المحافظه و الاصلاح و منه قوله تعالى الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ- 34/ النّساء).
و قوله تعالى: إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً- 75/ آل عمران) اى ملازمة محافظا و يجي ء القيام بمعنى الوقوف و الثبات (لس 12/ 497).
قوّام، صيغه مبالغة فى قائم يقال هو قوّام على اهله: دائم القيام بشئونهم و السّهر على مصالحهم الجمع قوامون (معجم الفاظ القرآن الكريم 2/ 449) اى يرعون و تقومون بمصالحهنّ: كونوا قوّامين بالقسط مواظبين على اقامة العدل فى جميع الامور مجتهدين فيه كلّ الاجتهاد.
خود راغب هم در ذيل واژه قيام مى نويسد: و قيام الشّيئ هو المراعاة للشّي ء و الحفظ له. اينك ترجمه عبارات فوق:
گفته اند قيام- بمعنى نگهدارى و اصلاح و خير است چنانكه خداى تعالى فرموده است: مردان اصلاح كنندگان و ياوران و نگهدارندگان زنانند.
و يا فرمود: تا زمانى كه بر آن كار قيام كننده اى و يعنى ملازم و همراه، و محافظ باشى و واژه قيام بمعناى آگاهى و پايدارى نيز هست.
قوّام صيغه مبالغه در قائم است گفته مى شود: هو قوّام على اهله، يعنى هميشه بشئون خانوادگى محافظت مى كند و بر مصالح و خير زن و فرزند هشيار و بيدار است جمعش قوّامون است. (معجم الفاظ) يعنى مراعات حال زنان مى كنند و بمصالح و خيرشان اقدام مى نمايند، آيه كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ- 135/ نساء) نيز يعنى كسانيكه بر اقامه عدل در جميع امور مواظبت مى كنند و با تمام نيرو تلاش مى كوشند.
راغب رحمه اللّه مى نويسد قيام بر چيزى مراعات كردن حال آن چيز و محافظت بر آن است. و در آيه 135/ نساء مى فرمايد: كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ و در آيه ديگر كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ- 8/ مائده).
صاحب مجمع البيان هم مى نويسد: قوّامين اى دائمين على قيام بالعدل و معناه و لتكن عادتكم القيام بالعدل فى القول و الفعل.
يعنى قوّامين كسانى هستند كه پيوسته بر عدل استوارند و عادتشان در گفتار و كردار اقامه عدل است.
قوّام هم صيغه مبالغه براى زيادتى است، آنگاه در خود آيه هم قيام مردان در امور خانواده، محافظت و ادامه وظيفه همسرى است و اگر مردان ارث بيشترى مى برند براى اينستكه عهده دار هزينه
مردان و سياست و تنظيم امور زندگى و مانند آنها است كه در آيه الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ- 34/ نساء) بآن اشاره شده است (يعنى مردان ياوران و نگهدارندگان و قيام كنندگان بر اصلاح امور خانواده كه مرد با توانائى جسمى بيشتر حفظ كردن و يار و ياور بودن، و نگهدارى كانون خانواده بعهده اوست).
و آيات لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 4/ انفال) و هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ- 163/ آل عمران) يعنى داراى چنان درجاتى در پيشگاه خدا هستند (اشاره به زنان و مردان مؤمن است كه بهنگام ياد خدا دلهاشان، با شنيدن آيات خدا نرم و روشن مى شود و ايمانشان فزونتر و بر خداى بيشتر توكّل مى كنند، بر پا دارنده نماز و بخشندگان مالند و همينها مؤمنين واقعى و حقيقيند و لهم درجات عند اللّه- در پيشگاه پروردگارشان جاهمند، و عزيزند.
آيه دوّم 163/ آل عمران) است كه مى گويد: كسانيكه براى خشنودى خدا عمل مى كنند همچون كسانى هستند كه همواره از خداى پروا دارند و در پيشگاهش درجاتى دارند).
درجات النّجوم- منازل فلكى ستارگان (كه تشبيهى است از نظر عظمت و
زندگى و متكفّل زن، و فرزندان هستند و توانائى بيشترشان در كارها و حفاظت امور زندگى براى اين است كه عهده دار كارهائى هستند كه بايستى انجام دهند پيامبر (ص) فضيلتها و برترى معنوى زنان را عبارت (الجنّة تحت اقدام الامّهات) يعنى بهشت زير قدمهاى پر محبّت و وظيفه شناس مادران است بيان داشته و براى مردان چنين فضيلتى نيست.
از طرفى دستور قرآن است كه در امور و مشكلات خانواده با همسران شور و مشاوره كنند.
شيخ طريحى در مجمع البحرين تعبير علمى جالبى دارد مى نويسد: خداوند نفرموده (فضّلهم عليهنّ من الرّجال) زيرا بسيار زنان هستند كه از بسيارى از مردان با فضيلت تر و برترند پس اگر در مردان وظايفى كه: خداوند براى آنها مانند:
1- عهده دار بودن و حفظ همسرى. 2- اصلاح امور زندگى. 3- تعهّد هزينه زندگى. 4- تكلّف امور تربيتى. 5- هم نظرى و مشورت با همسر در مشكلات. 6- رعايت عدالت. 7- تنظيم امور زندگى خانواده و دفاع مشترك. 8- تيمار دارى و غمخوارى كه لازمه حسن تدبير است. 9- بكار بردن نيروى خويش در عبادات و كارها. 10- پرداخت مهرّيه و مالى كه تعهّد كرده است. 11- مراعات حال همسران در انجام حالات ويژه او. 12- و بالاخره فرمانرواى مطلق نبودن. و تمام اين امور در معنى آيه قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ- 34/ نساء) نهفته است.
شكوه آنها).
مدرجة- جاى بالا رفتن از راهاى كوهستانى.
فلان يتدرّج فى كذا- كم كم بالا مى رود.
درج الشّيخ و الصّبىّ درجانا- يعنى مثل بالا رفتن از نردبان آن، پير مرد و كودك آرام راه مى روند.
الدّرج- بستن و چيدن جامه و لباس و نامه.
درج- پيچيده شده.
الدّرج- بطور استعاره براى مرگ و مردن بكار مى رود مثل واژه الطّىّ كه در همان معنى است يعنى پيچيده شدن عمر.
طوته المنيّة- مرگ او را درهم پيچيد.
دبّ و درج- يعنى كسيكه زنده است و راه مى رود و نيز كسيكه مى ميرد و همه چيزش درهم مى پيچد.
خداى تعالى گويد: (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ) مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ- 182/ اعراف).
يعنى: (از جائى كه نمى دانند آنها را درهم مى پيچيم و بمرگ مى رسانيم) گفته اند: يعنى مثل كتاب بسته مى شوند كه عبارتست از بى خبر گزاردن، و غفلت آنهاست مثل آيه وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا- 28/ كهف).
الدّرج- سبدى كه چيزى در آن مى نهند.
الدّرجة- پارچه اى كه در رحم شتر مادينه مى گذارند.
گفته اند- سنستدرجهم- در آيه قبل يعنى آنها را بتدريج و كم كم مى گيريم (به فرجامشان و عذابشان مى رسانيم) كه در حقيقت نزديك نمودن تدريجى ايشان بچيزى است، مثل بالا رفتن و پائين آمدن از پلّه ها و مكانها كه با آرامى و تدريجا انجام مى شود.
الدّرّاج- مرغ و پرنده رنگين كه با وقار و آرامى راه مى رود.
(كهنه شد)، درس الدّار- يعنى اثرى از خانه باقى است چون باقى ماندن اثر چيزى بعد از آبادى در حكم پاك شدن و از بين رفتن خود آن چيز
است تا اثرش باقى بماند از اينجهت دروس- به پاك شدن و محو شدن تفسير شده است و همچنين:
درس الكتاب و درست العلم- يعنى اثر آنرا دريافتم و حفظ نمودم (اثرش در صفحه ذهن باقى است همانطور كه آثار بناهاى ويران در سطح زمين باقى است).
و چون باقى ماندن چيزى در ذهن با پى در پى خواندن امكان دارد لذا خواندن مداوم به واژه- درس- يعنى خواندن تعبير شده است.
خداى تعالى گويد: وَ دَرَسُوا ما فِيهِ- 169/ اعراف).
و بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ- 79/ آل عمران).
و وَ ما آتَيْناهُمْ مِنْ كُتُبٍ يَدْرُسُونَها- 44/ سباء).
(كه در هر سه عبارت- درسوا- تدرسون- يدرسون- از خواندن مداوم و اثر چيزى را در ذهن قرار دادن است).
و در آيه وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ- 105/ انعام) كه- دارست هم خوانده شده يعنى مى گويند: باهل كتاب پيوسته اى. (كنايه از اينكه اين سخنان را از آنها اخذ كرده اى لذا براى ردّ گفتارشان خداوند در اين آيه مى گويد:
(آيات را از نظر لفظى گونه گون مى گردانيم و بر تو نازل مى كنيم تا حقيقت قرآن را براى كسانى كه دانا هستند بيان كنيم و بدانند، و بطلان سخن دشمنان را نيز روشن سازيم).
در باره آيه وَ دَرَسُوا ما فِيهِ- 169/ اعراف) گفته شده يعنى فقط خواندند ولى عمل بآنها را ترك كردند چنانكه مى گويند:
درس القوم المكان- يعنى اثر آنجا را از بين بردند و فرسوده كردند.
درست المرأة- كنايه از عادت ماهيانه زنانگى است (حائض شد).
درس البعير- اثر پيسى در بدن شتر باقى است.
الدّرك- مثل- الدّرج- يعنى حركت و راه رفتن تدريجى ولى- درج- باعتبار صعود و بالا رفتن بكار مى رود و- درك- باعتبار فرود آمدن
و سرنگون شدن لذا مى گويند:
درجات الجنّة و دركات النّار- و بتصوّر فرو افتادن در آتش آنجا- هاوية- ناميده شده يعنى جايى كه در آنجا سقوط رخ مى دهد.
خداى تعالى گويد: إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ- 125/ نساء) الدّرك- ژرفترين گودى كف درياست.
(دَرَك)- طنابى است كه طناب ديگر را بآن گره مى زنند تا بآب برسند و نيز درك در اثر سقوط قيمت جنس و خريد و فروش بانسان مى رسد.
خداى تعالى گويد: لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشى 77/ طه) و (از عواقب فرو افتادن نه بترس و نه بيم داشته باش).
(أدْرَكَ)- بپايان آن رسيد.
أدرك الصّبىّ- بپايان دوران كودكى و آغاز سنّ بلوغ رسيد.
در آيات حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ- 90/ يونس).
(مربوط به غرق شدن فرعون است كه با ديدن خطر مرگ و رسيدن به غرق شدن گفت بخداى موسى و بنى اسرائيل ايمان آوردم).
و لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ- 103/ انعام).
كسانى از علماء هستند كه- لا تدركه الأبصار- را به چشم ظاهرى كه عضو بدن است حمل كرده اند يعنى: چشمهاى ظاهرى خدا را نمى بينند و بعض ديگر- أبصار- را بر بصيرت و ديد دل حمل كرده اند و گفته اند:
سخنى كه از ابو بكر (رض) روايت شده است باين معنى آگاهى مى دهد كه گفته است (يا من غاية معرفة القصور عن معرفته إذ كان غاية معرفته تعالى أن تعرف الأشياء فتعلم أنه ليس بشى ء منها و لا بمثلها بل هو موجد كلّ ما أدركته).
يعنى: (اى كسى كه نهايت شناختش اقرار به قصور از شناسائى او است زيرا نهايت معرفت بخداى تعالى اين است كه اشياء را بشناسى، و بدانى كه وجود اشياء از خود آنها نيست و نه از چيزى ديگرى مانند آنها بلكه خداوند ايجاد كننده هر چيزى است كه تو او را در مى يابى).
واژه- (تَدارُك)- بيشتر در فريادرسى و يارى خواستن و نعمت است مثل:
آيه لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ- 49/ قلم) (اگر نه اين بود كه نعمت خداى باو رسيد).
و آيه حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعاً- 38/ اعراف) يعنى (هر يكى بديگرى، و همه بهم پيوسته اند).
و بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ- 66/ نمل) يعنى: مگر علمشان در باره آخرت كامل است و بآن رسيده است.
(درك- بباب افتعال كه مى رود حرف (ت) افتعال به حرف (د) تبديل و در آن ادغام شده و بصورت- ادّراك- در مى آيد).
مثل آيه حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا- 38/ اعراف) و از همين وزن آيه اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ- 38/ توبه) و اطَّيَّرْنا بِكَ- 47/ نمل). كه آيه اوّل- بل أدراك علمهم فى الآخرة- هم خوانده شده.
حسن، گفته است معنايش اين است كه امر آخرت را نفهميدند، و نسبت بآن- جهل- داشتند حقيقتش اينست كه علم و آگاهيشان نسبت بدرك و فهم آخرت بانتها رسيد و آن را نفهميدند.
و نيز گفته اند: معنيش اينست كه در آخرت علمشان آنرا درك خواهد كرد يعنى زمانى كه آن را در آخرت يافتند و رسيدند، زيرا هر چه ما در دنيا نسبت بآن گمان مى بريم در آخرت يقينى مى شود و بيقين مى رسد.
(1) واحد پول نقره، خداى تعالى گفت: وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ
(1) درهم يكى از پولهاى نقره اى رايج ميان مسلمانان بوده كه در ايران سكّه مى زدند خصوصا در نيشابور كه معروف بوده هر ده درهم هفت مثقال وزن داشته امّا- دينار- در روم مسكوك مى شد.
دينار از طلا است، در يك سمت درهمها صورت ملكى بود كه در زير تختش جمله فارسى (پاك بخور) نوشته شده است.
عزّ الدّوله ديلمى و برادرانش نخستين كسانى بودند كه نامشان با خلفاء بر سكّه هاى درهم و دينار نوشته مى شد و از سال 334 هجرى به بعد بقيّه زمامداران ايران از آنها پيروى مى كردند.
(رسائل/ جاحظ 2/ 279- فتوح البلدان/ بلاذرى 371- صبح الاعشى/ قلقشندى 1/ 416).
(فهميد)- الدّراية- شناختى كه با نوعى از فريب حاصل شده است.
افعال آن- دريته و دريت به درية، و، ادّريت- است مثل فطنت و شعرت يعنى فهميدم و دريافتم.
شاعر گويد:
و ماذا يدّرى الشّعه الراء منّى و قد جاوزت رأس الأربعين
(شعر از سحيم است مى گويد: شعراء چه چيزى را از من پنهان مى دارند و فريبم مى دهند در حاليكه چهل سال ام را گذارنده ام).
الدّرية- حلقه فلزّى كه براى علامت و نشان به نيزه مى بستند و نيز الدّرية- شترى كه شكارچى آنرا مى بندد و در پشت آن پنهان مى شود همينكه شكار بطرف آن شتر مى آيد او را با تير مى زند.
مدرى، شاخ گوسفند كه وسيله دفاع از اوست، و از اين معنى است:
خداى تعالى گويد: لا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً-/ طلاق) (چه مى دانى بسا كه خداوند بعد از آن امرى ايجاد كند.
و وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ- 111/ انبياء).
و ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ- 52/ شورى).
1- هر كجا در قرآن عبارت- و ما أدراك- آمده است در پى آن معنيش بيان شده است مثل آيات زير:
وَ ما أَدْراكَ ما هِيَهْ نارٌ حامِيَةٌ- 10/ قارعه).
و وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ- 2/ قدر).
وَ ما أَدْراكَ مَا الْحَاقَّةُ- 3/ حاقّه).
و ثُمَّ ما أَدْراكَ ما يَوْمُ الدِّينِ- 17/ انفطار).
قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْراكُمْ بِهِ- 16 يونس) (بگو اگر خدا مى خواست آيات را بر شما نمى خواندم و شما را بر آن آگاه نمى كردم).
مى گويند- دريت- يعنى فهميدم و دريافتم، در آيه اخير عبارت- و لا
أدركم- از همين- دريت- است كه اگر از- درات- مى بود بايستى و لا أدراتكموه- باشد.
2- و هر جائى كه عبارت- و ما يدريك- در قرآن ذكر شد توضيحى در پى آن نيست مثل آيات:
وَ ما يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى- 3/ عبس) و وَ ما يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ قَرِيبٌ- 17/ شورى).
ولى واژه- دراية- در باره خداى تعالى بكار مى رود.
شاعر گويد: لا همّ لا أدرى و أنت الدّارى (1).
و اين مصراع يكى از سخنان سخت و با تكلّف كلام عرب است.
الدّرء- متمايل شدن بيك جانب، مى گويند:
قوّيت درأه و درأت عنه- ميزان و مستقيمش كردم.
فلان ذو تدرّى- يعنى او، در دفع دشمنانش قوى و نيرومند است.
دارأته- دفعش كردم و راندمش، خداى تعالى گويد:
وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ- 22/ رعد) (بدى را با خوبى دفع مى كنند).
وَ يَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذابَ- 8/ نور) (عذاب را از او دور مى كنند).
در حديث (ادرءوا الحدود بالشّبهات) هشدارى است، براى خواستن و يافتن چاره اى و راهى براى دفع حدود (2).
(يعنى وقتى در اجراى حدّى و امرى ترديدى پيش آمد دست از آن حدّ
(1) اين مصراع با مصراع دوّم چنين است:
لا همّ لا ادرى و انت الدّارى كلّ امرئ منك على مقدار
باكى نيست، من نمى دانم ولى تو خود دانا و آگاهى كه هر كسى باندازه قدر و ارزشش بتو نزديك است.
(صحاح اللّغه/ جوهرى).
(2) در كتاب من لا يحضره الفقيه، و كافى و همچنين مآخذ ديگر چنين آمده است كه: (ادرءوا الحدود بالشّبهات) اى ادفعوها و مثله قوله (ع)، (لا يقطع صلاة المسلم شي ء و لكن ادرأوا ما استطعتم) يعنى حدود را با شبهات (يعنى كارهائى كه در آنها حكم بصواب و خطا نكنند) يعنى دفع كنيد، و همانند اين حديثى است كه مى فرمايد: نماز مسلمان را چيزى قطع نمى كند ولى (اگر موضوعى پيش آيد) تا آنجا كه مى توانيد براى اينكه نمازتان قطع نشود دفعش كنيد، (من لا يحضره الفقيه 4/ 53 كافى 3/ 365 بنقل از- [...]
بر داريد- إلّا فى حدّ من حدود اللّه- مگر در حدود خداى).
خداى تعالى گويد: قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ- 168/ آل عمران) يعنى: (بگو اگر راست مى گوئيد و مى توانيد مرگ راز خويش برانيد و دور كنيد).
و آيه (فَادَّارَأْتُمْ) فِيها- 72/ بقره) (در آن كار يكديگر را مى رانديد و كشمكش مى نموديد).
فعل- أدارأتم بر وزن افّاعلتم اصلش تدارأتم بوده (تفاعلتم) از باب تفاعل كه براى تخفيف در لفظ، حرف (ت) به (دال) تبديل و ساكن شده سپس (دو حرف هم جنس دال) در هم ادغام شد، و براى اجتناب از- (ابتدا بساكن بودن كلمه) الف وصل بر سر آن در آمده و- أفاعلتم يا- أدّارأتم شده است (كه در آيه فوق آمده مانند- ادّاركوا- و اثّاقلتم).
بعضى از ادباء گفته اند- أدّارأتم بر وزن افتعلتم است و از وجوهى اين سخن غلط است.
اوّل- أدّارأتم (با تشديد دال) هشت حرف و- افتعلتم يا أدرأتم هفت حرف
مجمع البحرين 1// 136)- ابن منظور در ذيل حديث فوق مى نويسد: لسان العرب 1/ 72، انّ رسول اللّه (ص) كان يصلّى فجاءت بهمة تمرّ بين يديه فما زال يدارئها- اى يدافعها- پيامبر (ص) نماز مى خواند و نوزاد گوسپندى پيشاورى و در حضورش آمد پيوسته آنرا دور مى كرد، يعنى آن را دفع مى كرد، نتيجه اينكه براى احتراز از خطا و گناه يا دورى از ترس عبادت مى توان با كارهائى كه گناه و صوابى ندارد آن حدود را چاره كرد.
بحثى كه راغب در ذيل آيه فَادَّارَأْتُمْ فِيها- 72/ بقره) و در باره بابهاى افتعال و تفاعل نموده بطور خلاصه اينست: كه هر گاه فاء الفعل باب تفاعل- يكى از يازده حرف (ت- ث- د- ذ- ز- س- ش- ص- ض- ط- ظ) باشد جائز است كه حرف (ت) باب تفاعل را از جنس فاء الفعل- كرده ساكن كنند، در فاء الفعل ادغام نمايند و در اوّلش همزه وصل در آورند مثل- درا- كه در تفاعل- تدرأ و سپس ادّارأ مى شود، و ثقل- تثاقل و سپس اثّاقل- باب افتعال هم اگر فاء الفعل ثلاثى (ص- ض- ط- ظ) باشد حرف (ت) در همه آنها به (ط) تبديل مى شود، مثل- (صلح- اصطلح). (ضرب- اضطرب)- (ظلم- اضطلم)- (طلع اطّلع) و اگر حرف اوّل ثلاثى- (د- ذ- ز-) باشد در باب افتعال به (دال) عوض مى شود، مثل:
زجر- ازدجر و ازدجار- در ايدرأ كه مى شود- ادّراء- يا ادّرأتم و بگفته راغب باب تفاعل است و- ادّرأتم.
است.
دوّم- حرفى كه بعد از الف وصل مى آيد حرف (ت) پس آنرا (دال) قرار داده.
سوّم- حرفى كه بعد از حرف دوّم در- أدّارأتم- مى آيد- (دال) است آنرا (ت) قرار داده.
چهارم- فعل صحيح العين در باب- افتعال- حرف بعد از (ت) آن بايستى متحرّك باشد و اين جا ساكن قرارش داده.
پنجم- در- أدّارأت- كه در اصل (تدارأت) بوده حرف زائدى داخل شده و در افتعلت چنين نيست و آن زائد داخل نمى شود.
ششم- حرف (الف) را بجاى (ع) نهاده در حاليكه (ع) نيست و (الف) است.
هفتم- قبل و بعد (عين الفعل) در افتعل دو حرف و در- أدّارأتم بعدش سه حرف هست.
الدّس: آميختن و داخل نمودن چيزى است در چيز ديگر با گونه اى اكراه، مى گويند:
دسسته فدسّ- (با اكراه و بى ميلى آنرا در آميختم و آميخته شد).
دس البعير بالهناء- (قطران و داروى گرى به آن شتر ماليده شد) و گفته شده، ليس الهناء بالدّسّ (1)- (به قسمت هائى از بدن روغن زدن كارى است ناقص و
(1) اصطلاح فوق بصورت- ليس الهن بالدّس- نيز ضبط شده هناء با فتحه و كسره حرف اوّل يعنى قطران و داروى ضدّ عفونى سياه رنگى كه در زخمها بكار مى برند.
و- هن ء- مصدر آن اسم است، يعنى روغن مالى تمام بدن، ولى دسّ- ماليدن آن روغن به گودى هاى كشاله ران و زير بغل است، ضرب المثل فوق در باره كسى بكار مى رود كه در طلب چيزى كوشش لازم را انجام نمى دهد و در كسب و كار كوتاهى مى كند، يعنى تنها بزير بغل روغن زدن مطلوب حاصل نمى شود، و در راه طلب بايستى كاملا كوشيد- (مجمع الامثال 2/ 186) ميدانى- آيه اى كه راغب رحمه اللّه در متن در ذيل واژه- دسّ- مى آورد آيه وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها- 10/ شمس) است كه با آيه قبلش قابل توجّه است و آينده دو دسته از انسانها را منعكس مى سازد، مى گويد- قد افلح من زكّاها- و قد خاب من دسّاها- يعنى كسيكه نفس و جان خويش تزكيه كرد و با گناهان آئينه دلش را تاريك ننمود
بيهوده.
خداى تعالى گويد: أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ (1)- 59/ نحل).
(به سختى بيرون انداخت و دور كرد).
خداى تعالى گويد: وَ حَمَلْناهُ عَلى ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ- 13/ قمر).
دسر- يعنى ميخ و مفردش- دسار- است اصل- الدّسر- بيرون راندن با فشار و سختى است.
دسره بالرّمح- با نيزه دورش كرد.
رجل مدسر- مثل- رجل مطعن- است يعنى مردى نيزه افكن و تير انداز.
روايت شده است: (ليس فى العنبر زكاة، إنّما هو شي ء دسره البحر) (2).
يعنى: (در عنبر زكات و ماليات شرعى نيست زيرا عنبر چيزى است كه
رستگار شد، و آنكه خود را در ميان پاكان قرار داد و با فريبكارى گناهانش را مخفى نمود نااميد و ناموفّق شد.
پنهان داشتن فجور و گناهان دسيسه است كه مايه فريب ديگران است و قرآن با دورنماى آينده چنين كسان آنها را هشدار مى دهد، ثعلب مى گويد از ابن اعرابى در باره آيه فوق پرسيدم گفت: من دسّ نفسه مع الصّالحين و ليس هو منهم- فرّاء- مى گويد: يعنى كسيكه نفس خويش بترك انفاق و بترك طاعت و عبادت وادار مى كند (مجمع البحرين 5/ 70- لسان العرب- 6/ 82).
(1) تمام آيه چنين است: وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ- 58/ نحل) اين آيه همان حمايت اسلام از زنان در مقابل افكار غلط جاهلى بعضى از مردم است و نيز همان روح پر شكوه رفع تبعيضات نژادى است كه اسلام بشدّت براى اصلاح انديشه و باورهاى مردم اين آيات را به همه انسانها ابلاغ مى كند، مى گويد كه همينكه يكى از آنها را بشارت زائيده شدن دختر دهند چهره اش تيره و بر افروخته و غمزده مى شود و مى خواهد از ميان مردم پنهان شود اگر هم فرزند دخترش را با خوارى نگهدارد يا در خاك پنهانش كند آگاه باشيد كه قضاوت و داورى بدى مى كنند.
(2) داود انطاكى مى نويسد: عنبر مادّه روغنى غليظى است كه از چشمه هائى در قعر دريا خارج مى شود و بر سطح آب دريا قرار مى گيرد همينكه باد مى وزد در اثر حركت آب به ساحل مى رسد انباشته مى شود، مادّه اى معطّر و به رنگ زرد و بنفش است خالص آن مثل سقز جويده مى شود بيشتر در درياى عمّان بدست مى آيد و نيز نام ماهى بزرگى است كه از پوستش سپر مى سازند به زعفران هم عنبر مى گويند، عنبر مقوى قلب و مغز است.
ابن سيده هم همينطور شرح مى دهد، قطعات بزرگ عنبر به وزن هزار مثقال است.
ماوردى با تبعيت از حديث پيامبر (ص) مى نويسد: (لا زكاة فى العنبر و المسك) يعنى عنبر و
دريا او را پس مى زند و بيرون مى اندازد).
خداى تعالى گويد: وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها- 10/ شمس).
(هر كسى جان خويش آلوده كرد زيانكار شد).
يعنى: دسّسها فى المعاصى- نفس را در گناهان آلوده كرد، كه در- دسّس- يك حرف (س) به حرف (ى) عوض شده و- دسّى- شده است مثل- تظنّيت كه اصلش- تظنّنت- بوده يعنى بگمان افتادم (تظنّي و تظنّن- هر دو صحيح است).
الدّعّ، بسختى راندن و دفع كردن و اصلش از اين عبارت است كه به شخص لغزيده و زمين خورده و افتاده مى گويند:
دع دع- يعنى برخيز و دور شو، مثل- لعا- كه در همان معنى است.
خداى تعالى گويد: يَوْمَ يُدَعُّونَ إِلى نارِ جَهَنَّمَ دَعًّا- 13/ طور) (هنگامه اى كه بسوى آتش جهنّمشان برانند).
و آيه فَذلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ- 2/ ماعون) (همان است، كه يتيمان را طرد مى كرد).
شاعر گويد: دعّ الوصىّ على قفاء يتيمه ...
(اندرز و سفارش در باره يتيمش را طرد و فراموش كرد).
الدّعاء- مثل- النّداء- يعنى كسى را بانگ زدن و خواندن جز اينكه نداء را در بانگ زدن بدون اضافه كردن اسم آن شخص بكار مى برند مثل- أيا- يعنى آهاى.
ولى دعاء- بانگ زدن و خواندنى است كه پيوسته با اسم طرف- همراه است مثل- يا فلان.
مشك زكاة ندارد. ولى قاضى ابو يوسف در كتاب خراج مى نويسد عنبر خمس دارد، زكاة ندارد چون از معدنيات نيست كه زكات داشته باشد.
(حياة الحيوان 2/ 81- تذكرة اولى الالباب/ داود انطاكى 1/ 240- المحكم 2/ 328- احكام السّلطانيّه 15).
و گاهى اين دو واژه بجاى يكديگر بكار مى روند.
خداى تعالى گويد: كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً- 171/ بقره) (همچون كسى كه به ناشنوا با بانگ زدن چه با نام او و چه بى نام صدا مى زند).
دعاء- در معنى نام نهادن روى فرزند و ناميدن هم بكار مى رود مثل:
دعوت ابنى زيدا- اسم فرزندم را زيد گزاردم.
خداى تعالى گويد: لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً- 63/ نور).
(همانطور كه خودتان در ميان خويش يكديگر را صدا مى زنيد پيامبر (ص) را آنطور صدا نزنيد).
كه تشويقى بر تعظيم و بزرگداشت پيامبر (ص) است و اينجا روى سخن با كسى است كه مى گويد: يا محمّد كه (او را مثل افراد عادى صدا مى زند).
(دَعَوْتُهُ)- از او خواستم و طلب كمك نمودم.
خداى تعالى گويد: قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ- 68/ بقره) يعنى: از پروردگارت پرسش كن و بخواه.
و آيه قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ- 40/ انعام).
هشدار بر اين امر است كه وقتى بشما سختى مى رسد از ديگرى پناه و فرياد رسى جز او نمى خواهيد.
در آيات: وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً- 56/ اعراف).
و وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ- 23/ بقره).
و وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنِيباً إِلَيْهِ- 8/ زمر).
و وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ- 12/ يونس).
و وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ- 106/ يونس).
و آيه لا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثِيراً- 14/ فرقان) يعنى در آن هنگامه يكبار- وا حسرتا نگوئيد بلكه زياد بگوئيد.
ثبور- اينستكه كسى مى گويد: اى واى بر من- افسوس بر من- و از اين
قبيل الفاظ ندامت زا و تأسّف بار معنيش اينستكه بر شما غم و اندوه فراوانى رسيده است و آيه ادْعُ لَنا رَبَّكَ- 68/ بقره) يعنى از او سؤال كن الدّعاء إلى الشّي ء- تمايل و ترغيب بسوى آن چيز است مثل آيه:
قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ- 33/ يوسف).
(سخن حضرت يوسف (ع) است كه در برابر تقاضاى ارتكاب گناه مى گويد: اى پروردگارم زندان براى من خوشتر از اين چيزى است كه مرا به آن مى خوانند).
و آيه وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ- 25/ يونس) (خداوند بسراى سلامت دعوت مى كند.
و آيه يا قَوْمِ ما لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ، تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ أُشْرِكَ بِهِ- 41/ غافر).
(مؤمنين كه در دربار فرعون بموسى گرويده بود به فرعونيان گفت چرا شما را بسوى نجات دعوت مى كنم و شما مرا به جهنّم مى خوانيد كه بخدا كافر بشوم و باو شرك ورزم).
و آيه لا جَرَمَ أَنَّما تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ- 43/ غافر).
يعنى: (ناگزير آنچه كه مرا بسوى آن مى خوانيد در اين دنيا و آخرت ارزش دعوت ندارد، بازگشت ما بسوى خداست). يعنى بتها و فرعونها رفعت و ارزشى ندارند.
دعوة (1)- اختصاص بادّعاى خويشاوندى و نسب دارد و اصلش حالتى است
(1) اين واژه كه راغب رحمه اللّه آن را در معنى ادّعاى نسب، و خويشاوندى مى داند با كسره و فتحه حرف (د) در دو معنى است. ازهرى مى گويد: با كسره حرف (د) يعنى فرزندى را كه از پدر ديگرى است به خود نسبت دهى و او را چون فرزند خود بدانى كه او را- دعّنى- مى گويند كه هم فاعل است و هم مفعول كه آن پدر ادّعائى و نيز آن فرزند را شامل مى شود. كسائى مى گويد: فى القوم دعوة- با كسره حرف (د) يعنى در آن قوم خيشاوندى و فاميلى است- و دعوة- با فتحه حرف (د) بمهمانى خواندن و دعوت كردن است.
دعوت النّاس- آنها را به ميهمانى خواندم كه بيايند و غذا بخورند اين نظر بيشتر لغت شناسان
كه بر انسان غلبه دارد مثل: حالت نشستن (كه نشستن براى انسان حالتى طبيعى و از او جدا نشدنى است چه در حالت برخاستن از خواب كه مى خواهد بنشيند و چه در حالت ايستادن، پس نشستن جزء طبيعت آدمى است).
دع داعى اللّبن (1)- مقدارى از شير را در پستان بگذار و آنرا ندوش تا مجدّدا شيرش افزون شود (چون مقدار شيرى كه دوشيده نمى شود باعث جمع شدن مجدّد شير در پستان مى شود گوئى كه آن باقيمانده بقيّه را به خود مى خواند و لذا- داعى و داعية- خوانده مى شود).
(ادّعاء)- اينست كه كسى چيزى را از خودش بداند.
الدّعاء فى الحرب- نام و نسب خود را در ميدان جنگ گفتن (در جنگهاى گذشته كه تن به تن بود دلاوران با خواندن رجز خود را معرّفى مى كردند).
خداى تعالى گويد: وَ لَكُمْ فِيها ما تَدَّعُونَ نُزُلًا
(الدَّعْوى - ادّعاء- خداى تعالى گويد: فَما كانَ دَعْواهُمْ إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا- 5/ اعراف) (2).
(بقيّه آيه چنين است- الا ان قالوا انّا كنّا ظالمين- همين كه بلا و عذاب
است مگر بعضى از آنان كه عكس اين مى گويند يعنى دعوت با فتحه حرف (د) براى منسوب كردن ديگرى بخود و- دعوة با كسره حرف (د) براى مهمانى. ازهرى مى گويد: الدّعى المنسوب الى غير ابيه (مصباح 1/ 236- تهذيب 2/ 234).
(1) داعى اللّبن- اينستكه مى گويد چيزيكه سبب نزول و ريزش بقيّه شير در پستان مى شود رها كن و آنرا ندوش زيرا وقتى كه دوشنده آنمقدار را ندوشد و گذاشت تا بچه آن حيوان زير پستان مادرش برود و شير بخورد مادر او از شير خوردن بچّه اش لذّت مى برد و همين حالت شادى او باعث افزون شدن مجدّد شير در پستان است. (تهذيب اللّغه).
(2) ابن منظور بنقل از ابو اسحق صابى در تفسير آيه أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ- 186/ بقره) مى نويسد دعا و خواندن خداى تعالى سه گونه است:
اوّل- دعا در توحيد و ثناى براى او مثل اينكه مى گوئى- يا لا اله الّا انت- و همينطور- ربّنا لك الحمد- كه با گفتن اين عبارات خداى را ابتداء با- يا- و ربّنا- دعوت كرده اى آنگاه توحيد و ثنايش مى آورى مثل آيه وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي- 60/ غافر) كه عبادت نوعى دعاست و در اين آيه- ادعونى- را عبادة تفسير نموده اند.
بايشان مى رسد ادّعاشان جز اين نبود كه مى گفتند ما ستمگر بوديم).
الدّفع: ردّ كردن و دور كردن، ولى اگر با حرف (الى) متعدّى شود در معنى دادن و رساندن است.
خداى تعالى گويد: فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ- 6/ نساء).
و اگر با حرف (عن) متعدّى شود در معنى- حماية- است مثل آيات: إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا- 38/ حجّ).
ولى در آيات وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ- 251/ بقره).
و لَيْسَ لَهُ دافِعٌ مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعارِجِ- 2/ معارج). دافع در اين آيات يعنى- حامى و ياور.
المدفع- چيزى كه هر يك بديگرى ردّ مى كنند (مدفع و مدافع در ادبيات امروز عرب در معنى ارّابه جنگى بكار مى رود و- مدفعية الرّشاشه- يعنى مسلسل).
الدّفعة- ريزش ناگهانى يكبارگى باران.
الدّفاع من السّيل- جارى شدن سيل.
(جهيد) خداى تعالى گويد: ماءٍ دافِقٍ- 6/ طارق)- يعنى آبى بسرعت رونده و جهنده.
در اين واژه بطور استعاره مى گويند:
جاءوا دفقة- بسرعت آمدند.
دوّم- در معنى خواستن و پرستش كردن و طلب كردن بخشش، و رحمت از اوست مثل اينكه مى گويى- اللّهمّ اغفر لنا.
سوّم- دعا براى بهره مند شدن از دنيا چنانكه مى گوئى- اللّهمّ ارزقنى مالا و ولدا- كه اين هر سه يعنى: 1- دعا براى توحيد و ثناء 2- براى بخشش و رحمت معنوى 3- براى بهره مادّى و دنيوى، دعا ناميده مى شود زيرا انسان در هر سه مورد با گفتن- يا اللّه- يا ربّ- يا رحمن سخن خود را آغاز مى كند و از اين روى آنرا دعا گويند. در حديثى از پيامبر (ص) هست كه: فرمود: بيشتر دعاء من و دعاء انبياء در عرفات- لا اله الّا اللّه- وحده لا شريك له له الملك و له الحمد و هو على كلّ شي ء قدير است.
تهليل، تحميد، و تمجيد هم دعاست ولى ازهرى دعا را رغبت و ميل بسوى خداى تعالى مى داند الدّعاء الرّغبة الى اللّه عزّ و جلّ (لس 14/ 257) مجمع البحرين 1/ 141- تهذيب اللّغه 2/ 235).
بعير أدفق- شتر تيز تك و تند رو.
مشى الدّفقىّ- در راه رفتن مى پرد و مى جهد مثل آبى كه از جائى بيرون مى جهد.
مشوا دفقا- نيز در همان معنى است يعنى: (با جهيدن رفتن).
(براى توضيح علمى و دقيق آغاز پيدايش انسان از نطفه و خروجش از رحم و باز گشتن به آن ذيل واژه- ترب- رجوع شود).
الدّف: گرماى شديد، نقطه مقابل- البرد- يعنى- سرماى شديد است خداى تعالى گويد:
لَكُمْ فِيها دِفْءٌ وَ مَنافِعُ- 5/ نحل) يعنى چيزى كه گرم مى كند. (پس واژه- دف ء- براى هر چيزى است كه گرما توليد مى كند چنانكه خداى فرمايد: از گوشت و شير حيوانات گرماى طبيعى و زندگى ايجاد مى شود، مدفاء بر وزن- مفعل- يعنى بخارى و منبع حرارتى).
رجل دفان و امرأة دفأى- يعنى مرد و زنى كه جامه گرم و پشمين پوشيده اند.
بيت دفى ء- خانه گرم.
الدّكّ: زمين نرم و صاف، فعلش دكّه، دكّا- است.
خداى تعالى گويد: وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً- 14/ حاقّه).
يعنى: (كوهها و زمين از جايشان بر داشته شده و به يكديگر زده شدند كه خرد و صاف و همواره مى شوند- معجم القرآن الكريم/ 4171).
و آيه كَلَّا إِذا دُكَّتِ الْأَرْضُ دَكًّا دَكًّا- 21/ فجر) كوهها بصورت خاك نرم در آيد.
خداى تعالى گويد: فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا (1)- 143/ اعراف).
(1) ريز ريز شدن و خرد شدن ناگهانى كوه دليل و برهانى بسيار عالى و در خور توجّه بر حركت سريع زمين و كوهاست كه خداوند آنرا براى موسى (ع) بيان مى كند كه علّتى بر هرگز نديدن خداست او از خدائى كه با او تكلّم مى كند و وحى مى رساند مى خواهد كه خودش را به او بنماياند آنهم با نظر كردن و ديدن چشم ظاهرى يعنى تقاضاى ديدن حقيقت كلّ عالم و هستى و حيات كه امرى ناممكن است. به موسى وحى مى شود بكوه بنگر اگر در جاى خودش قرار گرفت مرا هم خواهى ديد و چون با امر و فرمان خداى كه راغب هم در ذيل واژه- جلو- گفته است ناگهان كوه بيك چشم بهم زدن، و طرفة
واژه- دكّان (1)- نيز از همين ريشه است.
الدّكداك- ريگ نرم و شن و ماسه.
أرض دكّاء- دشت و زمين هموار جمعش- الدّكّ- است.
ناقة دكّاء- شتر بى كوهان كه تشبيهى است بزمين صاف و هموار.
الدّلالة، يعنى آنچه را كه بوسيله آن شناسائى چيزى حاصل مى شود دلالت الفاظ بر معنى و دلالت اشارات و رمزها و نوشته ها و پيمانها در حساب.
العين فرو مى ريزد و ريز ريز مى شود و موسى چون سابقه ذهنى از وحى خداوند را كه ديدن خود را تعليق بمحال يعنى ديدن حركت سريع زمين و كوه كرده بود بياد مى آورد و صحنه ريزش ناگهانى كوه را مى بيند و از خشيت و شكوه موضوع به روى در مى آيد و بيهوش مى شود پس از رفع بيهوشى مى گويد: خدايا از سخنم و تقاضايم توبه كردم و من نخستين مؤمنم.
در اين آيات با صراحت و روشنى حركت بسيار سريع و غير قابل تصوّر رؤيت زمين با عبارت فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ- 143/ اعراف) يعنى شرط تعليق بمحال رؤيت خداوند اثبات مى شود و اگر انسان مى توانست از زمين جدا شود و تمام كره زمين را با تمام عظمتش كه معلّق در هواست و بسرعت حركت مى كند ببيند همانند خرد شدن كوه در نظر موسى همه انسانها مدهوش مى شدند همانگونه كه در داخل قطار سريع السّير بمحض نگاه كردن بحركت معكوس زمين اطراف و نزديك قطار چشم خيره مى شود و پس از اندكى مدّت حالت سر گيجه باو دست مى دهد و ادامه آن ناممكن است ديدن حركت زمين هم با آن سرعت و عظمت بيهوشى انسانها مى انجامد و شايد تفسير آيه لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ- 21/ حشر) نيز همين باشد كه قرآن حامل جلوه اى و اشاراتى از ملكوت و تجلّى خداست كه اگر بر كوههاى سخت و سهمگين آن ملكوت تجلّى كند در برابرش خرد و نرم مى شود.
(1) دكّة سكّو و جاى بلند و مرتفعى است كه براى نشستن مى سازند و معرّب از فارسى است. دكّان كه معروف است از همين واژه است. در عربى وقتى درخت خرمائى كج مى شود زيرش دكانى مى سازند تا بيشتر كج نشود.
فارابى هم در معنى- طلل- مى نويسد: طلل چيزى است كه از خرابه هاى خانه ها مثل دكان باقى مى ماند.
صاحب غرائب اللّغة، دكان را معرب از فارسى مى داند. نويسندگان المعجم الوسيط- دكان- را معرب و در ذيل واژه- دكن- يعنى انباشته متاع روى هم آورده اند كه جمع آن- دكاكين- است.
رافعى از قول سيبويه و اخفش نقل مى كند كه حرف (ن) در دكان زايد است. چنانكه واژه- سلطان- حرف نونش زيادى است.
امّا رافعى- دكان- را به معنى حانوت- و از همان- دكن يعنى انباشتن مى داند.
(غرائب اللّغة/ 228- مصباح 1/ 239- الوسيط 1/ 291). [...]
فرق نمى كند كه كسى اين عمل يعنى دلالت بر چيزى را منظور و هدف قرار دهد يا قرار ندهد مثل اينكه حركت انسانى را مى بيند و مى داند كه او زنده است.
خداى تعالى گويد: ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ- 14/ سباء).
(در باره تكيه دادن حضرت سليمان به عصاى خويش است كه بعد از مدّتى موريانه (دابة الأرض) آن عصا را خورد و سليمان بزمين افتاد كه فهميدند وفات كرده است اين رويداد دلالتى است كه قصد موريانه نبوده است ولى رخ داده و واقع شده).
دلالة- مصدر است مثل- كناية و إمارة.
الدّال- كسى يا چيزى است كه از او دلالت حاصل مى شود و بدست مى آيد.
الدّليل- صيغه مبالغه است مثل- عليم و قدير- از- عالم و قادر سپس الدّالّ و الدّليل- هر دو دلالت ناميده شده اند مثل ناميدن چيزى بمصدر آن چيزى (مثل بجاى عادل- در ادبيات گاهى به عدل و بجاى عالم علم و بجاى عاقل، عقل بكار برده اند يعنى او خود همه- عدل، علم و عقل است).
دلوت الدّلو- آوند و دلو را در چاه رها كردم.
أدليتها- فرستادم، نيز هست، نظر دوّم از ابو منصور در كتاب (الشامل) است.
خداى تعالى گويد: فَأَدْلى دَلْوَهُ- 29/ يوسف).
واژه- دلو- بطور استعاره براى رسيدن به چيزى نيز بكار رفته است شاعر گويد:
و ليس الرّزق عن طلب حثيث و لكن ألق دلوك فى الدّلاء (1)
(رزق و روزى آن نيست كه بسرعت و شتاب بخواهى ولى وسيله تلاش و
(1) زمخشرى گويد: الق دلوك فى الدلاء- تشويقى است بر اكتساب و بدست آوردن رزق.
مى گويد رزق و روزى با آرزو نيست ولى با اكتساب آن و تلاش در راه آن است (اساس البلاغه 281).
روزيت را در وسايل ديگران قرار ده).
و همچنين وسيله اى و كسى كه دلو پر از آب مى كند- مائح- ناميده اند شاعر گويد:
ولى مائح لم يورد النّاس قبله معلّ و أشطان الطّوى كثير
(وسيله اى و كسى براى پر كردن دلو آبم دارم كه با سرعت و شتاب با ريسمانهاى بلندش بسرعت بآب مى رسد و كسى قبل از آن نمى تواند وارد آب شود).
خداى تعالى گويد: وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ- 188/ بقره) (1).
(تَدَلّى)- پائين رفتن و به پائين فرستادن است.
خداى تعالى گويد: ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى- 8/ نجم) (پس نزديك شد و پائين آمد).
يعنى: جبرئيل به پيامبر خدا (ص) نزديك شد و واژه- تدلى- مثلى است براى قرب و نزديكى و تأييدى بر- دنا- يعنى نزديك شد).
دلوك الشّمس- متمايل شدن خورشيد بغروب است.
خداى تعالى گويد: أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ- 88/ اسراء).
يعنى: (از زوال نيمروز و غروب خورشيد كه وقت نمازهاى ظهر و عصر است بعدش مى فرمايد- إلى غسق اللّيل- يعنى نمازهاى مغرب و عشاء و پايان آيه- قرآن الفجر- يعنى نماز صبح پس از آيه اوقات نمازهاى پنجگانه را در بر
(1) تمام آيه چنين است وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ- 188/ بقره) يعنى: اموال يكديگر را بناشايست و باطل در ميان خويش مخوريد و آن را بصورت رشوه فرادست ظالمان نگذاريد كه بوسيله آن رشوه بخواهيد قسمتى از مال مردم را با گناه و تبهكارى بخوريد در حاليكه مى دانيد بر خلاف عمل مى كنيد صاحب تبيان مى گويد: مال باطل يا از راه ظلم و خيانت و دزدى و غصب است و يا از طريق قمار و لهو و لعب و مانند آنها كه هر دو وجه درست است. قال ابو جعفر يعنى باليمين الكاذبة يقطعون بها الاموال، يعنى مال باطل چيزى است كه با سوگند دروغ بدست مى آيد حضرت صادق نيز گفته است خداوند مى دانست كه در امّت اسلام حاكمانى خواهند بود كه بر خلاف حقّ حكومت مى كنند لذا مؤمنين را از تن دادن بحكومتشان نهى كرده است و مردم هم مى دانند كه بحقّ حكم نمى كنند كسانى را هم كه بوسيله مال باطل خود را بآنها نزديك مى كنند نهى كرده است. (تبيان 2/ 138- كشف الاسرار 1/ 513).
مى گيرد). مى گويند:
دلكت الشّمس- يعنى خورشيد (روز را به شب رساندم.
دلكت الشّيئ فى الرّاحة- آن را در راحتى و آسايش به پايان بردم.
دالكت الرّجل- بتأخيرش انداختم.
الدّلوك- بوى خوش بتن ماليدن.
الدّليك (1) خوراكى مخلوط از خرما و كره.
آيه: فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ- 14/ شمس) يعنى هلاك، و نابودشان كرد.
گفته شد- دمدمة- اسم صوت براى زلزله است و از اين معنى عبارت دمدم فلان فى كلامه- يعنى (در سخنش لرزش و لغزشى هست).
دممت الثّوب- جامه را رنگ زدم.
الدّمام- رنگى كه بجامه آغشته مى شود.
بعير مدموم بالشّحم- شتر پر چربى و پيه.
الدّامّاء و الدّممة- سوراخ و لانه موش صحرائى، الدّاماء- بدون حركت و تشديد ميم و الدّيمومة- يعنى دشت و بيابان.
يعنى خون كه اصلش- دمى- است.
خداى تعالى گويد: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ- 3/ مائده) جمع دم- دماء است، و آيه لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ- 84/ بقره) (به ستمگرى و ناحقّ خون يكديگر نريزيد).
(1) ابن منظور مى نويسد: الدّليك طعام يتّخذ من الزبد و اللّبن شبه الثّريد- يعنى خوراكى از شير و كره مثل- تريد و آبگوشت.
ولى جوهرى كه بزبان فارسى و اصطلاحات آن مسلّط بوده مى نويسد:
الدّليك اظنّه الذّى يقال له بالفارسى چنگال خست يعنى گمان كنم الدّليك- خوراكى از كره يا شير كره (كه البتّه نظر راغب صحيح تر است) همانست كه بفارسى چنگال خواست گويند كه منظور جوهرى او چنگال پنجه است. و راغب كه مى گويد: مخلوطى از خرما و كره درست است كه بايستى با دست خورد. خلف تبريزى مى گويد:
خوراك خرما و كره را بفارسى چنگال گويند. (صحاح- برهان قاطع- لس)
دميت الجراحة- زخم خونى شد.
فرس مدمىّ- اسب سرخ موى كه رنگش چون خون است.
الدّمية صورت عروسك زيبا.
شجّة دامية- درد خونين كه مولود جراحت است.
در آيات فَدَمَّرْناهُمْ تَدْمِيراً- 36/ فرقان).
و ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ- 172/ شعراء) نگونسار، و هلاكشان كرديم.
و وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ- 137/ اعراف) آنچه فرعون و فرعونيان ساخته بودند و بناهائى كه بالا برده بودند.
(آسمانخراشها و چند اشكوبه ها) ويران كرديم.
تدمير- يعنى فرا رسيدن و داخل شدن مرگ و هلاكت بر چيزى، مى گويند:
ما بالدّار تدمرى- كسى داخل خانه نيست.
خداى تعالى گويد: دَمَّرَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- 10/ محمّد) كه مفعول- دمّر- حذف شده است. (1).
خداى تعالى گويد: تَوَلَّوْا وَ أَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً- 92/ توبه) در حالى برگشتند كه چشمانشان از اندوه پر از اشك بود پس- دمع- اسمى است از آنچه كه از چشم جارى مى شود.
فعلش- دمعت العين (چشم گريان شد) و دو مصدرش- دمعا و دمعانا- است.
خداى تعالى گويد: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ- 18/ انبياء) يعنى
(1) تمام آيه چنين است: أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لِلْكافِرِينَ أَمْثالُها- 10/ محمّد) آيا در زمين سير نكرده اند تا ببينند كه پايان و فرجام كافرينى كه قبل از ايشان بودند چگونه بود و خداوند همه چيزشان را كه مايه تكاثر تفاخر و كفر، و ستمشان بود با عذاب بر سرشان ويران كرد و از اين سرنوشتها براى ناسپاسان فراوان است.
دماغش را مى شكند. (1)
حجّة دامغة- برهان و دليل حقّ و پيروز.
دامغة- خرما بن يا پاجوشى كه از ريشه درخت مى رويد و اگر قطعش نكنند نخل را فاسد نموده و مى خشكاند.
دامغة- آهنى كه به پشت پالان شتر مى بندند همه اين معانى استعاره از معنى شكستن دماغ است.
خداى تعالى گويد: مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ- 75/ آل عمران). (سخن در باره امانت است، مى گويد: كسانى از اهل كتاب هستند اگر در مال زياد امينشان بدانى آن را با حفظ امانت بر مى گرداند ولى كسانى هستند كه اگر بر يك دينار امينشان بدانى آنرا بر نمى گردانند مگر با مطالبه و اصرار زياد).
اصل دينار (2)- دنّار- است كه يك حرف (ن) به حرف (ى) تبديل شده است و گفته اند اصلش فارسى و بمعنى- دين آر- يعنى شريعت آوردنده است.
(1) دماغ با كسره حرف (د) كنايه از مركز افكار بيهوده و باطل است و در آيه فوق برترى آيات و انديشه هاى حقّ بر باطل بطور كنايه بيان شده و بطور مجاز مى گويند- دمغ الحقّ الباطل- در وقتى كه حقّ بر باطل پيروز مى شود و بر او برترى مى يابد چنانكه خداى فرمايد: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ- 118/ انبياء) يعنى حقّ بر باطل چيره شد يا- ابطله و اهدره- باطلش كرد و از بينش برد.
(اساس 283- معجم الالفاظ 1/ 420- المعجم الوسيط 1/ 296).
(2) در باره معرب بودن دينار كه راغب رحمه اللّه مى گويد، دو نظر هست يكى اينكه از- دين آر- فارسى است ديگر اينكه- از دينار يوس- لاتين و يونانى اخذ شده. نخستين دينار اسلامى مربوط بزمان عبد الملك اموى است كه صورت او در آن نقش شده بود از قرنهاى سوّم و چهارم در نيشابور و ساير شهرهاى ايران دينار طلا مسكوك مى شد بگفته ناصر خسرو سه دينار مغربى برابر سه دينار و نيم نيشابورى است. در زمان ركن الدّولة ديلمى (قرن چهارم) در ايران سكّه اى زدند كه بيشتر آن از مسّ بود كه مركز مسكوكات هم شهر نيشابور بود. ازهرى مى گويد: دينار، ديباج و قيراط از اصل عرب نيستند امّا از قديم اعراب با اين كلمات تكلّم مى كردند. ثعالبى آنها را مشترك ميان زبان فارسى و عربى مى داند.
سيوطى هم مى گويد: بدون شك و شبهه دينار معرّب است به دليل جمع و تصغير آن يعنى دنانير و دنير- وزن مشهور دينار 24 قيراط و هر قيراط برابر وزن 3 حبّه جو است پس وزن يك دينار 27 حبّه جو.
ولى رافعى در مصباح المنير 5/ 71 حبّه جو مى داند كه برابر يك دانگ بوده. اگر گفته شود يك دانگ هشت حبّه و 1/ 5 حبه است پس دينار 7/ 4 و 68 حبّه جو است و دينار همان مثقال است (سفرنامه/ ناصر خسرو 118- تهذيب اللّغه- المزهر سيوطى 388- فقه اللّغه 452- چهار مقاله عروضى 103- معجم الفاظ 1/ 420).
الدّنوّ- يعنى نزديكى كه يا با لذّات و جسمانى است يا با حكم و علم، اين واژه براى نزديكى مكانى و زمانى و منزلت و مقام نيز بكار مى رود.
خداى تعالى گويد: وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ- 99/ انعام).
يعنى: (و از نخل و گل آن خوشه هاى متراكم و آويخته در اثر نزول باران و ناموس آفرينش بوجود مى آيد).
و ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى- 8/ نجم) در اين آيه- دنا- نزديكى با لذّات نيست بلكه حكمى است و گاهى أدنى بمعنى كوچكتر در برابر- أكبر يعنى بزرگتر تعبير مى شود مثل آيه: وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ (1)- 7/ مجادله).
و گاهى- أدنى- بمعنى بيشتر در مقابل بهتر بكار رفته است مثل أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ- 61/ بقره).
و در زمانى- دنيا بمعنى اوّل در مقابل آخرت است مثل: آيه خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ- 11/ حج).
و آيه وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ- 122/ نحل).
و گاهى- دنيا، در معنى نزديكتر در برابر دورتر است مثل آيه:
إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى 42/ انفال).
يعنى: (زمانى كه شما به كرانه نزديكتر درّه بوديد و آنها در گوشه دورتر آن). جمع دنيا- الدّنى است مثل- كبرى و كبر و صغرى و صغر است.
خداى تعالى گويد: ذلِكَ أَدْنى أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهادَةِ- 108/ مائده).
يعنى: آن كار براى آنها شايسته تر و نزديكتر است كه در اقامه شهادت طالب عدالت باشند و بر اين وجه: آيات:
(1) واژه- أدنى- در قرآن در برابر بزرگتر، بيشتر، و بهتر بكار رفته است در متن كتاب گويا نسخه بردار اشتباهى- أكبر- را- اكثر- نوشته است. زيرا آيه فوق شاهد مثال براى كمتر يا بيشتر است نه كوچكتر و بزرگتر هر سه مورد چنين است:
1- كمتر در برابر بيشتر، آيه وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ- 7/ مجادله).
2- كمتر در برابر بزرگتر، آيه وَ لَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنى دُونَ الْعَذابِ الْأَكْبَرِ- 21/ سجده).
3- كمتر در برابر بهتر، آيه هُوَ أَدْنى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ- 61/ بقره).
ذلِكَ أَدْنى أَنْ تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ- 51/ احزاب) (آن كار براى شادمانى و روشنى ديدگانشان شايسته تر است).
لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ- 220/ بقره) تا دريابنده حالاتى كه در حيات دنيا و حيات آخرت هست، باشيد.
دنيت بين الأمرين و أدنين أحدهما من الآخر- يعنى: (آن دو چيز را با نزديك نمودن يكى بديگرى بهم نزديك كردم).
خداى تعالى گويد: يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلَابِيبِهِنَّ- 159/ احزاب) و (و روپوشهايشان را بر خويش بپيچند).
أدنت الفرس- زائيدن آن اسب نزديك شد.
دنى- صفت آشكار و روشن شخص پست و بى ارزش است و برابرش السّنى يعنى با ارزش قرار دارد مى گويند:
دنى- يعنى كاملا پست و فرومايه، روايت شده است: (إذا أكلتم فدنوا) (1) كه از واژه- دون- است نه از واژه- دنا و دنى- يعنى: در غذا خوردن از هر چه كه دم دستتان هست بخوريد.
الدّهر در اصل اسمى است براى عمر جهان از آغاز وجود، و پيدايش آن تا پايانش و بر اين وجه خداى تعالى گويد: هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ- 1/ انسان).
يعنى: (آيا زمانى از عمر جهان نگذشته است كه انسان وجود نداشته و چيز
(1) چنانكه مى بينيم در دنيائى كه علم و دانش چراغش سو سو مى زد و ستم و ستمگرى سايه شومش را بر سر انسانهاى ضعيف گسترده بود پيامبر اسلام (ص) با پرچم توحيد و شريعتى كه سراسرش راه رستگارى و رهائى از همه پليديهاست دنيا را نويد شكوفائى علم و ادب و سعادت داد، حديث فوق كه آداب غذا خوردن دستجمعى را چه در خانواده و چه در جامعه با چه تعبير ادبى نيكوئى بيان كرده و مى گويد: از هر چه كه نزديك تو است بخور و دست خود را به غذاى ديگران دراز نكن تا تجاوزگر نباشى و ديگران را نيز باين اصل تربيتى آشنا كنى، آيا چنين پيامبر و شريعتى كه حتّى از جزئى ترين امور تربيتى انسانها را بى خبر نگذاشته نبايستى انسانهاى مغرور و خود محور كنى هر چه بيشتر باين گنجينه علم و ادب او يعنى احاديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روى آورند؟
قابل ذكر نبوده).
سپس هر مدّت زيادى بدهر تعبير شده.
مفهوم- دهر- بر خلاف زمان است زيرا واژه- زمان- بر مدّت كم و زياد هر دو واقع مى شود.
دهر فلان- يعنى مدّت زندگيش.
و بطور استعاره براى خوى و عادت ثابت و حيات انسان هم بكار مى رود، مى گويند:
ما دهرى بكذا- چنين عادتى ندارم.
خليل بن احمد (رحمه اللّه) مى گويد:
دهر فلانا نائبة دهرا- سختى زيادى باو رسيد. كه دهر در عبارت مصدر است دهدره دهدرة- روزگار سخت.
از سخن پيامبر (ص) است كه فرمود: (لا تسبّوا الدّهر فإنّ اللّه هو الدّهر).
كه گفته شده معنايش اين است كه: خداوند فاعل چيزهائى است از خير و شرّ و شادى و مصيبت كه به- دهر- اضافه مى شود. (1)
پس هر گاه آنچه را كه معتقديد فاعل آن است سبّ كرديد تحقيقات او را سبّ
(1) اين حديث شريف يكى از روشهاى فكرى غلط و داوريهاى كوتاه بينانه انسانها را تصحيح مى كند زيرا روال برخى از انسانها بر اين بوده، و هست كه براى تبرئه خود از گناهان و تبهكاريها همواره در صدد بيان علتى و سببى در خارج از وجود خويش هستند از اين روى مى بينيم ناصر خسرو قباديانى كه خود چهارده سال در كوههاى يمگان تبعيد بوده در هزار سال قبل فرياد بر مى آورد كه:
نكوهش مكن چرخ نيلوفرى را برون كن ز سر باد خيره سرى را
برى دان ز افعال چرخ برين را نشايد ز دانش نكوهش برى را
تو چون خود كنى اختر خويش را بد مدار از فلك چشم نيك اخترى را
درخت تو گر بار دانش بگيرد به زير آورى چرخ نيلوفرى را
بسوزند چوب درختان بى بر سزا خود همين است مربى برى را
كه ترجمه حديث فوق و تأييدى است بر نظر راغب رحمه اللّه كه مى گويد: (تعالى عن ذلك).
يعنى: خداوند بالاتر و متعالى است از اينكه چنان باشد، روش حكّام جور و ستم و بزهكاران و عياشان و مى خواران در طول تاريخ بشر همواره بر اين بوده كه با استكبار تمام پاى دهر و خالق دهر را در
كرده ايد و خداى متعالى از آن است.
بعضى از علماء گفته اند معنى در دهر دوّم در حديث فوق غير از دهر اوّل در حديث است و دوّمى مصدر است بمعناى فاعل و معنايش اين است كه خداوند- داهر- يعنى تدبير كننده و نظم و آرايش و هنر و فيض رساننده بهر چيزى است كه حادث مى شود.
ولى معنى اوّل روشن تر است كه مى گويد: اگر آنچه را كه معتقديد خداوند فاعل چيزهائى است كه بدهر اضافه مى شود سبّ كرديد خداوند را كه متعالى از آن است سبّ نموده ايد.
خداى تعالى از مشركين عرب خبر مى دهد كه گفتند: ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ- 24/ جاثيه) گفته اند مقصود از دهر در اين آيه زمان
افعال خويش بميان بكشند و شريك جرمى بسازند و او را مسئول بدانند لذا پيامبر (ص) مى فرمايد:
دهر- راهم خدائى است منزّه و پاك از عيب و ظلم كه او را ناسزا مى گوئيد بلكه به گفته مولوى:
آن خطا دين ز ضعف عقل او است عقل كل مغز است و عقل جزوء پوست
خويش را تأويل كن نه اخبار را خار را بر كن تو، نى گلزار را
پس خداوند فاعل ايجاد جهان و آفرينش است، و انسان فاعل عبادات و گناهان مى گويد: فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً- 3/ انسان) ما انسان را شنوا و بينا قرار داديم بعضى شاكرند و سپاسگزار و بعضى ناسپاس.
پس حديث فوق يكى از انگيزه هاى تربيتى و باطل كننده افكار مستكبران است كه در اثر اعتقاد بجبر روزگار و جبر تاريخ بوجود مى آيد و در نتيجه افراد را در ميان دو ضدّ سر گردان مى كند يكى نسبت دادن همه اصالت ها بخود، و انديشه خود. دوّم- نسبت دادن تمام ستمهاى طبقاتى و تاريخى بدهر و روزگار و فاقد اراده نمودن انسانها و آنها را محكوم جبر نمودن.
بگفته مولوى:
اينكه گوئى اين كنم يا آن كنم خود دليل اختيار است اى صنم
اگر اختيار نيست پس در نظر گرفتن تاكتيك ها و موقعيّت هاى مختلف چه معنى دارد. اصولا چرا دهر و روزگار تمام مفاخر رشد و كمال را در حيات گرگها، و ميمونها و خرسها كه سراسر نياز و ضرورت است بوجود نياورده اين چه دهرى است كه مظاهرش را خداوند مسخّر ما كرده است و چنين هم هست پس لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى 39/ نجم) علل و عوامل- موفقّيت و شكست يا رشد و گمراهى خارج از اراده انسان نيست در جهان امروز هر نوع انديشه و طرز تفكّرى كه انسانها را مانند شريعت اسلام به تلاش، و سعى و كوشش در زندگى و برشد معنوى و فكرى وادارد با سنت هميشه جاودان دهر و هستى همگام است.
است.
خداوند تعالى گويد: وَ كَأْساً دِهاقاً- 34/ نباء) يعنى: پر و لبريز، مى گويند:
أدهقت الكأس فدهق- كاسه را پر كردم و پر شد.
دهق لى من المال دهقة- مال زيادى بمن بخشيد مثل- قبض قبضة.
الدّهمة، تاريكى شب، رنگ سايه اسب هم به- دهمة- تعبير شده است و همچنين رنگ درختان بسيار انبوه و سبزه زارهاى معمولى چون هر دو برنگ سبز نزديكند.
خداى تعالى گويد: مُدْهامَّتانِ- 64/ الرّحمن) كه وزن فعلشان مفعال- است و از- ادهام، ادهيماما- گرفته شده.
شاعر در وصف شب گويد:
فى ظلّ أخضر يدعوها مه البوم ...
(كه در ذيل واژه- خضر- بيت كامل اين شعر ترجمه شده است).
خداى تعالى گويد: تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ- 20/ مؤمنون) جمع دهن- أدهان- است.
فَكانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهانِ (1)- 37/ رحمن) گفته شده- دهان در اينجا ته مانده روغن است.
مدهن- ظرف روغن، و اين واژه يكى از لغاتى است كه براى ابزارها بر وزن- مفعل- بكار رفته بمكانى هم كه آب كمى در آنجا راكد شده باشد مدهن- مى گويند كه تشبيهى است از ظرف و كوزه روغن.
دهين- مادّه شتر كم شير كه از لفظ دهن- استعاره شده است و بر وزن
(1) آيه فوق اشاره به آغاز معاد و حوادث آستانه قيامت است كه مى گويد: فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَكانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهانِ- 37/ الرّحمن) كه با دو تشبيه ادبى زيبا بكار رفته، يكى تشبيهى از طوفانى شدن و بهم خوردن و شكافته شدن آسمان كه بباز شدن رنگ گل سرخ كه چشم را خيره مى كند و ديگرى بسرخ شدن زياد روغن كه همراه با رسوبات و نوعى غلظت و مواد خارجى توأم است و به ته مانده پر محتوى و پر مواد روغن. گويا در آسمان پس از تاريك شدن خورشيد و بهم خوردن ستارگان و منظومه شمسى چنان حالتى سرخ فام و وحشت زا و پر از مواد منفجره ستارگان است كه طوفانى سهمگين است.
فعيل بمعنى فاعل است يعنى آنقدر كم شير مى دهد كه با آن شير مى شود بدنش را چرب كرد.
و نيز گفته شده- دهين- بمعنى مفعول است يعنى گويى كه آن شتر با شير چرب شده كنايه از كمى شير (1) او است.
معنى دوّم- دهين- بمفهوم آن نزديكتر است چون حرف (ه) ضمير در آن داخل نشده است.
(يعنى ضمير مؤنّث ناقة در حال فاعل بودن در آن نيست).
دهن المطر الأرض- باران زمين را مرطوب كرد مثل روغنى كه بموى سر مى مالند.
(كنايه از كمى باران است يعنى فقط زمين را تر كرده نه سيراب).
دهنه بالعصا- كنايه از زدن بطور شوخى و ريشخند است، مثل عبارت:
مسحته بالسّيف- يعنى با شمشير مسح و لمسش كردم.
حيّيته بالرّمح- با نيزه زنده اش كردم. (كه اين دو عبارت هم به طور ريشخند گفته مى شود).
(إِدْهان)- در اصل مثل- تدهين- يعنى روغن ماليدن است، ولى در معنى مدارا و نرمخوئى و سخت نگرفتن بكار رفته است، دور كردن كنه و انگل پوستى از شتر و راحت نمودن آن كه عبارت از همان تدهين باشد در اثر ماليدن قطران و روغن است.
خداى تعالى گويد: أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ- 81/ واقعه) (آيا اين گفتار و سخن را سبك مى شماريد).
شاعر گويد:
الحزم و القوّة خير من ال إدهان و القلّة و الهاع __________________________________________________
(1) در زبان فارسى هم اينگونه استعاره ها بكار مى رود چنانكه مى گوئيم آنقدر آب نبود كه گلويى تر كنيم يا لبش را هم تر نكرد يا روغنش آنقدر كم بود كه انگشتان را هم چرب نمى كرد و همه اين استعاره ها اشاره به ناچيز بودن آب و روغن است.
يعنى (دور انديشى و نيرومندى بهتر است از سستى و ضعف و مدارا و سازش).
داهنت فلانا مداهنة- (او را فريفتم).
خداى تعالى گويد: وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ (1)- 9/ قلم).
الدّأب: پيوسته رفتن و پيوسته راندن.
داب فى السّير دأبا- سخت راند و در رفتن سختى ديد.
خداى تعالى گويد: وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ (2)- 33/ ابراهيم).
يعنى: (خورشيد و ماه را كه پيوسته در حركتند بخدمت شما گذاشته است).
الدّأب- خوى و عادت در حالى كه هميشگى باشد.
خداى تعالى گويد: كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ (3)- 11/ آل عمران).
يعنى: بر عادتى بودند كه پيوسته استمرار داشته.
داود اسمى غير عربى است (در ذيل جلت و جالوت بيان شده است).
الدّار يعنى جاى فرود آمدن و سكنى گزيدن باعتبار اينكه اطرافش و
(1) يعنى دوست دارند تو نرمى كنى و آنها هم نرمى كنند يعنى از قاطعيّت در پرستش خدا كوتاه بيايى، قبلش مى گويد: فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ- 8/ قلم) تكذيب كنندگان را پيروى مكن بعدش هم گويد:
وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ- 10/ قلم) مطيع هر سوگند خورنده خوار و زبون نباش.
(2) يكى از دلايل قطعى حركت ماه و خورشيد همين آيه است، كه حركتشان پيوسته و دائمى است و لغت نامه ها آن را- السّوق الشّديد- يعنى حركت سخت و شديد و با عبارت- مستمرّين فى الحركة- يعنى پيوسته در حركتند، تعبير نموده اند و در باره زمين هم فرموده الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً 10/ زخرف) كه براى هر فردى حركت دورانى و رفت و برگشت گاهواره محسوس و بديهى است.
بخصوص كه حركتش مقدّمه آسايش و رشد و استراحت انسانهاست و عينا در گاهواره چنين حالتى بهترين تشبيهى است براى تأثير حركت زمين در موجودات و بعدا گستردگى و رام بودن زمين هم صفت ديگر از آن است كه همين گستردگى حيات و زندگى را بر روى آن ممكن مى سازد. واژه- أرض- در حالت اضافه بمعنى قسمتى از سرزمين و جاى سكونت است مثل:
(ارضنا و ارضكم- يعنى سرزمين ما و سرزمين شما- معجم الالفاظ 1/ 393- لس). [...]
(3)- ازهرى گويد: نظرى كه من دارم و البتّه خدا بر آن امر داناتر و آگاهتر است اين استكه- دأب- در اين آيه يعنى كوشش و سعى مخالفين اسلام در كفر و تظاهر عليه پيامبر (ص) همانطور كه فرعونيان با اصرار در كفر و پرستش فرعون عليه موسى (ع) عمل مى كردند. (تهذيب- لس).
دورش با ديوار احاطه شده آنرا- دارو- دارة- گفته اند جمع آن- ديار- است.
شهر و بيابان و ناحيه هم- دار- ناميده شده و- دنيا- همچنان كه هست و (مى گردد) دار- ناميده شده-.
الدّار الدّنيا و الدّار الآخرة- اشاره به دو اقامتگاه و زيستگاه در آفرينش يعنى حيات و قيام در دنيا و آخرت است كه آنها را دار دنيا و دار آخرت يعنى خانه دنيا و خانه آخرت گويند.
خداى تعالى گويد: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 127/ انعام) يعنى بهشت.
دوزخ هم دار البوار- ناميده شده.
خداى تعالى گويد: قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ- 94/ بقره) و أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ- 243/ بقره).
و وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا- 246/ بقره).
و سَأُرِيكُمْ دارَ الْفاسِقِينَ- 145/ اعراف).
يعنى دوزخ و جهنّم. ما بها ديّار- هيچكس در خانه نيست، و هيچ ساكنى.
ديّار- بر وزن- فيعال- است، كه اگر بر وزن- فعّال- باشد دوّار يعنى (گردنده) است مثل قوّال و جوّاز (پر حرف و پر تحرّك).
(دائِرَة)- هم عبارتست از خط محيطى.
فعلش- دار- يدور، دورانا- است سپس در باره محادثة، و گفتگوى جمعى بطور استعاره بكار مى رود (كه سخن در ميانشان دور مى زند).
الدّوّارى- روزگارى كه بر انسان احاطه دارد زيرا بر انسان محيط است.
شاعر گويد: و الدّهر بالإنسان دوّارىّ (روزگار بر انسان گردنده و محيط است).
دورة و دائرة- در چيزهاى ناپسند و مكروه بكار مى رود.
دولة- در مورد چيزهائى پسنديده و دوست داشتنى است.
نَخْشى أَنْ تُصِيبَنا دائِرَةٌ- 52/ مائده) (بيم داريم كه مكروهى و ناپسندى بما
برسد).
الدّوّار- بتى است كه در اطرافش طواف مى كردند.
الّدارىّ- با حرف (ياء) نسبت، منسوب به- الدّار- اسمى است مخصوص- عطّار- يا عطر فروش مثل يافتن رويگر، و صيقل كار به آهنگر.
پيامبر (ص) فرموده است: (مثل الجليس الصّالح كمثل الدّارى (1) دارى: كسى است كه ملازم خانه و خانه نشين است.
خداى تعالى گويد: وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ- 98/ توبه).
و عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ- 98/ توبه).
يعنى بديها و سختيها بر آنها احاطه دارد مثل دائره و محيطى كه محتواى خود را بر مى گيرد كه به هيچ روى راهى براى گريز و رهائيشان نيست.
و آيه إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً حاضِرَةً (تُدِيرُونَها) بَيْنَكُمْ- 282/ بقره).
يعنى: داد و ستدى كه بدون تأخير وقت دست بدست متاع را مبادله مى كنند (اشاره به معاملات نقدى است كه مدّت دار نيست و حضورا مى خرند و مى فروشند).
الدّولة و الدّولة- در معنى يكى است يعنى مال و مقام.
دولة- در مال و نقدينه و- دولة- در جنگ و جاه و مقام بكار مى رود.
گفته اند- دولة- همان چيزى است كه عينا گرفته مى شود (نقدينه و متاع جنسى و مادّى) و دولة- مصدر آنست.
خداى تعالى گويد: كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ- 7/ حشر).
تا اينكه مال و ثروت در ميان اغنياء و مال اندوزانتان دست بدست گشتى نباشد.
(1) يعنى همنشين و دوست صالح و شايسته مانند عطر فروش و عطّار است كه در غياب او هم از بركت وجودش همواره معطّرى، كه بوى خوش عطر تشبيهى است بآموختن رفتار نيكو و باورهاى درست از دوست صالح كه گفتند:
همنشين تو از تو به بايد تا ترا عقل و دين بيفزايد
تداول القوم كذا- يعنى آنرا بخاطر دست بدست گشتن مى گرفتند.
داول اللّه كذا بينهم- خداوند در ميانشان دست به دست گردانيد.
خداى تعالى گويد: وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ (1) 140/ آل عمران).
الدّؤلول- مصيبت بزرگ كه جمعش- الدّآليل و الدّؤلات است.
اصل دوام، سكون و آرامش است.
دام الماء- آب ساكن شد و از جريان ايستاد، از بول كردن در آب ساكن نهى شده است (2).
أدمت القدر و دوّمتها- جوشش محتواى ديك را با ريختن آب در آن از غليان انداختم.
دام الشّيئ- وقتى است كه زمان بر چيزى مى گذرد.
خداى تعالى گويد: وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ- 117/ مائده).
و إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً- 15/ آل عمران).
و لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها- 24/ مائده).
(1) يعنى بهره هاى حيات را در ميانشان مى گردانيم كه گاهى براى اينها و زمانى براى آنها باشد و تمام آيه چنين است وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ، وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ- 140 و 139/ آل عمران) آيه مربوط بجنگ احد است كه گروهى از مسلمين بخاطر نافرمانى از تاكتيك هاى جنگى پيامبر (ص) شكست موضعى خوردند و براى ترغيب آنان به تعقيب كفّار نازل شده است، دستورى عمومى و هميشگى است زيرا با رسيدن خبر تعقيب مسلمين، كفّار از حمله مجدد مرعوب شدند و گريختند. مى فرمايد: سست و محزون نشويد شما اگر مؤمن باشيد بخاطر ايمانتان برتريد اگر جراحتى بر داشتيد و زيانى ديديد دشمنان شما هم مثل شما مجروح و زيان ديده اند بدانيد كه حوادث روزگار همواره بر يك منوال نيست آنرا دست بدست مى گردانيم. رويدادهاى تلخ براى اينست كه صابرين و مؤمنين حقيقى از مدّعيان دروغين كه اظهار ايمان مى كنند باز شناخته و شما آهن آبديده شويد و از شما كسانى شاهد و شهيد بر آنها باشد و خداوند كفّار و ستمگران را دوست نمى دارد.
(2) حديث فوق كه يكى از عاليترين دستورات بهداشتى و تربيتى است چنين است (لا يبولنّ احدكم فى الماء الدّائم) كه با حرف (ن) تأكيد براى اهميّت آن بيان شده يعنى نبايستى هيچيك از شما در آب ساكن بول كند اين حديث در اكثر تفاسير و لغت نامه ها ذكر شده.
(تا زمانى كه آنها در آنجا هستند هرگز داخل آن نمى شويم).
فعلش دمت- تدام و دمت تدوم- است: (از- دام- يدوم، دوما و دواما، و ديمومة يعنى ثابت شد و از- دام يدوم- ساخته شده).
مثل- متّ، تموت، و دوّمت الشّمس فى كبد السّماء (خورشيد از وسط آسمان برگشت و دور زد).
شاعر گويد:
و الشّمس حيرى لها فى الجوّ تدويم (1).
دوّم الطير فى الهواء- پرنده در هوا صاف ايستاد و اوج گرفت.
استدمت الأمر- در آن كار درنگ كردم.
للظّل الدّوم- سايه هميشگى است.
الدّيمة- بارانى كه چند روز ادامه دارد.
(وام و بدهى) دنت الرّجل- از او وام گرفتم.
ادنته- با وام دادن او را وامدار و مقروض كردم.
ابو عبيده مى گويد: دنته يعنى باو وام دادم نه از او وام گرفته (2).
و دنته- يعنى از او وام گرفتم.
(1) مصراع شعر فوق از- ذو الرّمه- است كه در وصف ملخ مى گويد:
معروريا رمض الرّضراض يركضه و الشّمس خيرى لها فى الجوّ تدويم
معرور- شتر تب زده و بيمار، الرّمض- شدّت گرما. يركضه- با پا او را مى زند كه حركت كند و برمى خيزد. و الشّمس خيرى- خورشيد كه با حركت از وسط آسمان شدّت گرمايش كم مى شود. تدويم- دور زدن و برگشتن، مى گويد آن ملخ مثل شتر پر گوشت سنگينى كه بيمار است و گرماى شديد ريك ها او را مى پراند و مى دواند ملخ هم بر مى جست، خورشيد هم با زيبائى خويش از وسط آسمان متمايل بزوال مى شد.
(2) ابن قتيبه مى گويد: دان- فعل لازم است و براى كسى كه قرض مى گيرد بكار مى رود (هم نظر با راغب).
ابن سكيت هم همين نظر را دارد. دان الرّجل اذا استقرض فهو دائن- يعنى قرض گرفت و قرضدار شد.
ازهرى بنقل از ثعلب مى گويد: پس- مدين و مديون- نبايد گفت زيرا اسم مفعول از فعل لازم ساخته نمى شود و از فعل متعدّى است و اين فعل در معنى قرض گرفتن، لازم است.
ادنته و دانيته- متعدّى است يعنى او را مديون كردم و وام دادم.
شاعر گويد:
ندين و يقضى الله عنّا و قديرى مصارع قوم لا يدينون ضيّعا
(وام مى گيريم و خداى وام ما را اداء مى كند براستى مردم بى نياز از وام، يعنى مالدارانى را در آوردگاهشان ديديم كه شكست خورده بودند وامى هم نداشتند و همگى با سر و پشت بخاك افتادند و از بين رفتند).
أدنت- مثل- دنت- است يعنى وام گرفتم و نيز أدنت يعنى أقرضت- بوام دادم.
(تَدايُنُ) و مداينة- پرداخت بدهى است.
خداى تعالى گويد: إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى- 282/ بقره).
يعنى: (وقتى بيكديگر براى زمان معيّنى قرض مى دهند).
و آيه مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِها أَوْ دَيْنٍ- 11/ نساء).
(الدِّين)- پرستش و پاداش و بطور استعاره در باره شريعت بكار مى برد.
دين- مثل- ملّت- است ولى آنرا باعتبار پرستش و اطاعت از شريعت دين مى گويند.
خداى تعالى گويد: إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ- 19/ آل عمران).
و وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ- 125/ نساء).
يعنى طاعت و پرستش و آيه وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ- 146/ نساء).
خداى تعالى گويد: يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ- 171/ نساء). كه تشويقى است بر پيروى نمودن دين پيامبر اسلام (ص) كه ميانه و گزيده اديان است، چنانكه فرمود:
ابو زيد انصارى، ابن سكيت و ابن قتيبه و ثعلب و گروهى ديگر آن را هم لازم و هم متعدّى مى دانند.
دنته- هم مثل- ادنته- متعدّى است يعنى باو وام دادم، اسم فاعلش- دائن و اسم مفعولش- مديون است پس- داين- در فعل لازم قرض دار و در متعدّى وام دهنده است.
ابن قطاع هم مى گويد: دنته- يعنى- اقرضته (به او وام دادم) و- استقرضت (از او وام خواستم). (مصباح المنير رافعى).
وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً- 143/ بقره).
در لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ- 256/ بقره).
گفته اند: يعنى در طاعت و پرستش كه در حقيقت جز با اخلاص، و پاكدلى ممكن نيست و در اخلاص هيچگاه اكراه و بى ميلى نيست.
و گفته اند: آيه لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ- 256/ بقره). مخصوص به اهل كتاب است كه در حال پرداخت جزيه در كمال رغبت هستند و اكراهى ندارند.
و آيه أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ- 83/ آل عمران) يعنى اسلام، (آيا غير از اسلام شريعتى را مى خواهيد).
بنابر آيه اى كه گفت: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ- 58/ آل عمران) و بر اين اساس آيه هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ- 33/ توبه) است و آيه وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ- 29/ توبه).
و وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ- 125/ نساء).
و آيه فَلَوْ لا إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ (1)- 86/ واقعه) يعنى بدون پاداش و جزاء. المدين و المدينه: خدمتكار مرد و زن.
ابو زيد انصارى مى گويد: دين فلان يدان وقتى گفته مى شود كه عمل مكروه و ناپسندى بر او تحميل شود. و نيز گفته اند: معنى فوق در باره خدمتگذار از- دنته- است يعنى در برابر خدمتش پاداش به او دادم بعضى هم نام شهر مدينه را از اين باب مى دانند.
دون بكسى گفته مى شود كه از كارى يا چيزى قاصر باشد و باز بماند.
بعضى گفته واژه- دون- مقلوب و برگشته شده لفظى- دنو- است يعنى پائين.
الادون، الدنى- حقير و پست تر.
خداى تعالى گويد: لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ- 118/ آل عمران).
(1) معنى اين آيه با ربط دادن به دو و سه آيه قبل از آن روشن مى شود در باره كسانى است كه بآنها مى گويد: اگر موضوع قيامت را سبك مى انگاريد و روشتان تكذيب آن است پس چرا وقتى كه جان محتضر يا در حال مرگى به گلويش مى رسد و او را با ترس و خيرگى مى نگريد اگر قيامت و روز جزاء را باور نداريد و راست مى گوئيد چرا مشرف بمرگ و محتضر را باز نمى گردانيد؟!
يعنى: از كسانى كه در ديانت در حدّ و منزلت شما نيستند همراز خويش نگيريد، و گفته اند- در خويشاوندى.
و آيه وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ- 48/ نساء) يعنى اگر كمتر از آن باشد.
و- مادون ذلك- در آيه فوق يعنى سواى آن باشد كه هر دو معنى ملازم يكديگرند.
و آيه أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ- 116/ مائده).
در اين آيه عبارت- اتّخذونى وامى الهين- مقول قول جمله است يعنى آيا تو بمردم چنين جمله اى را گفته اى، و گفته شده عبارت اتّخذونى وامى الهين- يعنى غير خدا را خدا بدانند.
واژه- الهين- يعنى آن دو را وسيله رسيدن بخدا بدانند و بخدا برسند.
و در آيات لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ- 51/ انعام).
و وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ- 107/ بقره).
يعنى: كسى كه ما دون امر خدا آنها را دوست بدارد، و سرپرستى كند ندارند.
و آيه قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُنا وَ لا يَضُرُّنا- 71/ انعام)- مثل آيه فوق است. واژه- دون- با تلفّظ- دون- با فتحه حرف (د) نيز خوانده شده.
دونك كذا- يعنى آنرا بگير و دريافت كن.
قتيبى مى گويد: دان يدون دونا مصدر آن با فتحه حرف (د). يعنى ضعيف شده است.
پايان جلد اوّل