ترجمه و متن عیون اخبار الرضا علیه السلام جلد 2

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : ابن بابويه، محمد بن علي، 311-381ق.

عنوان قراردادي : عيون اخبار الرضا(ع) .فارسي

عنوان و نام پديدآور : ترجمه و متن عيون اخبار الرضا عليه السلام/ تاليف صدوق ابن بابويه ابي جعفر محمدبن علي بن الحسين قمي؛ ترجمه حميدرضا مستفيد، علي اكبر غفاري

مشخصات نشر : بی جا - بی نا

مشخصات ظاهري : 2ج.

شابك : 4000 ريال ؛ ج. 1 964-6247-48-2 : ؛ ج. 2 964-6247-79-0 : ؛ 24500 ريال (دوره دو جلدي)

وضعيت فهرست نويسي : برون سپاري.

يادداشت : ج.1 (چاپ اول: 1372).

يادداشت : ج. 2 (چاپ اول: 1373).

عنوان ديگر : عيون اخبار الرضا عليه السلام

موضوع : علي بن موسي (ع)، امام هشتم، 153؟ - 203ق. -- احاديث

موضوع : احاديث شيعه -- قرن 4ق.

شناسه افزوده : غفاري، علي اكبر، 1303 -1383.، مترجم

شناسه افزوده : مستفيد، حميدرضا، 1340 -، مترجم

رده بندي كنگره : BP129/الف 2ع 9041 1373

رده بندي ديويي : 297/212

اشاره

جلد دوم

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ و الصّلاة و السّلام على محمّد و آله الطّاهرين

باب31 - آنچه از حضرت رضا عليه السّلام از اخبار مجموعه آمده است

1-پدرم علىّ و استادم ابن وليد به سند مذكور متن از حسن بن جهم روايت كرده‌اند كه گفت:شنيدم ابو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام مى‌فرمود:

دوست هر كس عقل اوست و دشمن او جهل و نادانى و حماقت اوست.

2-علىّ بن احمد دقّاق و محمّد بن احمد سنانى،و حسين بن ابراهيم مكتب-رحمهم اللّه-به سند مذكور متن از محمود بن ابى البلاد روايت كرده‌اند كه گفت:شنيدم از حضرت رضا عليه السّلام مى‌فرمود:هر كس كه پاس نعمت خويش از مخلوق را ندارد،خداوند عزّ و جلّ را شكر نكرده است.

3-و به همين سند از ابراهيم بن ابى محمود روايت شده است كه امام هشتم فرمود:مؤمن به خدا كسى است كه چون نيكى كند از خود مسرور باشد،و چون بدى از او سرزند پوزش طلبد،و مسلمان آن كس است كه مسلمانان از زبان و دستش سلامت باشند،و فرمود:از ما نيست كسى كه همسايه‌اش از شرّ و بلاهاى او در امان نباشد.

4-ابو الحسن محمّد بن علىّ بن شاه فقيه مروزىّ در مرو در خانۀ خود براى ما روايت كرد از محمّد بن عبد اللّه نيشابورى و او از عبد اللّه بن احمد بن عامر طائىّ و او از پدرش به سال 260 و او از حضرت رضا عليه السّلام به سال 194،و همچنين ابو منصور احمد بن ابراهيم اهل خور نيشابور روايت كرد از ابو اسحاق ابراهيم بن هارون خورىّ از جعفر بن محمّد بن زياد خورىّ از احمد بن عبد اللّه هروىّ شيبانىّ از علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام و همچنين ابو عبد اللّه حسين بن محمّد اشنانىّ رازىّ در بلخ روايت كرد از علىّ بن محمّد بن

مهرويه قزوينىّ از داود بن سليمان فرّاء از آن حضرت از پدرش موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمّد از پدرش محمّد بن علىّ از پدرش علىّ بن حسين از پدرش حسين بن علىّ از پدرش علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و او از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرد كه پيامبر فرمودند:چهار طائفه را من در قيامت شفاعت خواهم كرد:كسى كه ذرّيّه‌ام را محترم بدارد،و كسى كه حوائج آنان را برآورد،و آنكه در هنگام اضطرارشان بهر وجه ياريشان كند،و آنكه بدل و زبان هر دو،آنان را دوست بدارد.

5-و به همين اسناد از آن حضرت از پدرانش از على بن الحسين عليه السّلام روايت كرده‌اند كه فرمود:اسماء بنت عميس مرا گفت:فاطمه عليها السّلام مرا فرمود:هنگامى كه به فرزندم حسن حامله گشتم و او را زائيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمده و به اسماء گفت:

فرزندم را بياور،اسماء حسن را كه در پارچۀ زردى پيچيده بودند تسليم وى نمود،پدرم پارچه را كنار انداخت و در گوش راستش اذان گفت،و در گوش چپش اقامه،سپس به علىّ فرمود:فرزندم را چه نام گذارده‌اى؟گفت:يا

رسول اللّه من بر شما در نامگذارى پيشى نگرفته‌ام، ولى دوست داشتم نام او را «حرب»گذارم،رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:من نيز در نام او بر خدايم سبقت نجويم،آنگاه جبرئيل فرود آمد و گفت:اى محمّد خداوند علىّ أعلى تو را سلام مى‌رساند و مى‌گويد:«علىّ»نسبت به تو به منزلۀ هارون است نسبت به موسى،و رسولى بعد از تو نيست،فرزندت را همنام پسر هارون كن،رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسيد:نام فرزند هارون چه بود؟جبرئيل گفت:شبر،رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:زبان من عربى است(و اين لغت عبرى)جبرئيل گفت:نام او را حسن بگذار،اسماء گويد:پس پيامبر نام كودك را«حسن»نهاد،چون روز هفتم شد دو گوسفند خاكسترى رنگ براى او عقيقه كرد،و يك ران آن را با يك دينار به قابله داد،سپس سر نوزاد را تراشيد و به وزن آن نقره تصدّق داد و با گرد زعفران سر او را ملوّن نمود،و به أسماء گفت:ماليدن خون به سر نوزاد از رسوم جاهليّت است.

اسماء گويد:در سال بعد حسين عليه السّلام متولّد شد،رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به سراغ او آمد و فرمود:اى اسماء فرزندم را بياور،اسماء حسين را در حالى كه در پارچۀ

سفيدى پيچيده شده بود به دست آن حضرت داد، و ايشان صلّى اللّه عليه و آله در گوش راست او عليه السّلام اذان و در گوش چپش اقامه خواند،آنگاه او را در آغوش گرفت و گريست،اسماء گفت:پدر و مادرم فداى تو باد،گريه براى چيست و از چه رو ميگريى؟حضرت فرمود:بر حال اين فرزندم مى‌گريم،عرض كردم يا رسول اللّه هم اكنون به دنيا آمده است؟!حضرت فرمود:ستمكاران او را پس از من شهيد مى‌كنند،خدا شفاعت مرا نصيب آنان نگرداند،آنگاه فرمود:اى اسماء اين خبر را(كه او را مى‌كشند)به فاطمه نرسانيد،زيرا او تازه فارغ گشته است،آنگاه رو به علىّ كرده فرمود:نام فرزندم را چه نهاده‌اى؟گفت:من بر شما سبقت در نام نجويم يا رسول اللّه،امّا دوست داشتم نامش را«حرب»گذارم،رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:من نيز بر خدايم عزّ و جلّ سبقت نخواهم گرفت،در اين حال جبرئيل نازل گشت و گفت:يا محمّد!علىّ أعلى تو را سلام مى‌رساند و مى‌گويد:چون علىّ نسبت به تو مانند هارون نسبت به موسى است،اين فرزندت را به نام پسر هارون به نام،رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسيد نام فرزند هارون چه بود؟گفت:«شبير» حضرت فرمود:اين به زبان عبرى است و من عربى زبانم!؟جبرئيل گفت:

او را«حسين»بنام،چون يك هفته گذشت رسول خدا دو گوسفند خاكسترى رنگ

براى او عقيقه كرد و يك ران از آنها را با يك دينار به قابله عطا فرمود،و سر طفل را تراشيده و به وزن موهايش(نقره)تصدّق دادند،و سرش را با زعفران سرخ‌گون نمودند،و فرمودند:اى اسماء!خون ماليدن به سر نوزاد از رسوم زمان جاهليّت است.

شرح:«اسماء بنت عميس اشتباه است و صحيح آن يا اسماء بنت ابى بكر است يا سلمى بنت عميس،چون اسماء بنت عميس در آن هنگام در حبشه بوده،و مؤلّف سه روايت را در اين خبر جمع كرده و اين كه امير عليه السّلام در نظر داشته است نام فرزندش را«حرب»گذارد از ساخته‌هاى مخالفين است و اين نوع از روايات متعلّق به احمد بن عامر طائيست و وى غالبا روايت را خلط و به صورت داستان نقل مى‌كرده همچنان كه از ضمائر فقالت كذا به صيغۀ غائب و قلت كذا به صيغۀ متكلّم پيداست و از اين رو وى چندان مورد اعتماد نيست».

6-و به همين اسناد از حضرت رضا عليه السّلام روايت كرده‌اند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:دخترم فاطمه در روز قيامت به محشر مى‌آيد در حالى كه با او پيراهنى خونين است و يكى از پايه‌هاى عرش را همى گيرد و مى‌گويد:اى دادگستر!تو خود ميان من و قاتل فرزندم داورى كن،بعد فرمود:به پروردگار كعبه قسم كه خداوند متعال به سود فاطمه حكم و داورى مى‌فرمايد،و به راستى كه خداوند عزّ و جلّ به غضب فاطمه غضب مى‌كند و به رضاى او راضى مى‌شود.

7-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمودند:آن شب كه مرا به آسمان(معراج)بردند جبرئيل دست مرا گرفت و بر يكى از فرشهاى بهشتى نشانيد و يك دانه«به»به من داد،و من آن را در دست ميگردانيدم كه ناگاه حوريّه‌اى از آن خارج شد،چندان زيبا بود كه بهتر از او نديده بودم گفت:السّلام عليك يا محمّد!پرسيدم تو كيستى؟گفت:من راضيّۀ مرضيّه‌ام كه خداوند جبّار سه بخش وجود مرا از سه چيز آفريد،بخش زيرين از مشك و وسط از كافور،و اعلاى من عبير،و با آب حيات مرا خمير كرد و خداوند جبّار مرا گفت مى‌باش!پس من وجود يافتم،مرا براى برادرت و پسر عمّت علي بن أبي طالب آفريد.

شرح:«اين خبر در سندش يكى دو تن عامّى است و در خبرى كه در باب 28،ابراهيم بن ابى محمود از حضرت رضا عليه السّلام نقل كرده اين بود كه در اخبار مناقبى كه عامّه براى ما نقل مى‌كنند بينديشيد كه گاهى از روى غرض سو آنها را جعل كرده‌اند.و اين خبر را اگر با صورت برزخى يا ملكوتى مخلوقات تعبير نمائيم ممكن است و الاّ امير المؤمنين عليه السّلام چندان عشقى به حوريّه نداشت و جز تقرّب به خدا هيچ چيز او را خرسند نمى‌ساخت و علاقه‌اى به غير خدا از خود نشان نمى‌داد».

8-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:فرزند ريحانه(دلبند)است،و حسن و حسين دو دلبند منند.

9-و به همين اسناد از آن حضرت روايت شده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:يا علىّ تو قسيم بهشت و دوزخ مى‌باشى،و توئى كه كوبۀ باب بهشت را مى‌زنى و بدون محاسبه(مناقشه در حساب و چون و چرا)داخل آن مى‌شوى.

10-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:مثل اهل بيت من در بين شما مثل كشتى نوح است كه هر كس در آن در آمد نجات يافت و هر كس تخلّف نمود در آب غرق و در آتش پرت شد.

11-و به همين اسناد از آن حضرت روايت شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

خشم خدا و رسولش شدّت يافته بر آن كس كه خون[ذريّۀ-خ ل]مرا بريزد،و در بارۀ عترتم ستم كند و مرا بيازارد.

12-و به همين اسناد از آن حضرت روايت شده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

فرشته‌اى به نزد من آمد و گفت:يا محمّد!خداوند به تو سلام مى‌رساند و مى‌فرمايد:من فاطمه را به علىّ تزويج كردم پس تو وى را به عقد او در آور،و من

درخت طوبى را فرمان داده‌ام تا درّ و ياقوت و مرجان ببار آورد،و به راستى كه أهل آسمان از اين وصلت خوشحال و مسرور گشتند،و به زودى از اين دو،دو پسر كه آقاى جوانان بهشتيند به وجود آيند،و به سبب آن دو تن،اهل بهشت زينت يابند پس اى محمّد!مژده باد تو را،آرى تو هستى بهترين فرد پيشينيان و آيندگان.

13-و به همين اسناد از آن حضرت روايت شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

شش چيز از مردانگى و انسانيّت است،سه چيز در حضر و سه چيز در سفر،امّا آن سه كه در حضر است:اوّل تلاوت كتاب خدا(قرآن مجيد)،دوم آباد كردن مساجد خدا(به پر كردن جمعيّت در آن جهت عبادت خدا)،و سوم،يافتن دوستانى در راه خدا،و امّا آن سه چيز كه در سفر است(عبارتند از)اوّل انفاق از توشه،دوم نيك خلقى،و سوم بذله گوئى در غير معاصى.

14-و به همين اسناد از آن حضرت روايت شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

ستارگان ثوابت و سيّارات امان اهل آسمانند،و اهل بيت من امان امّتم مى‌باشند.

شرح:«مراد آن است كه خداوند به واسطه بودن اهل بيت من در ميان امّتم بر آنها رحمت مى‌كند،و در صورت نافرمانى و ارتكاب معاصى عذاب بر ايشان نازل نمى‌فرمايد،چنان كه نفس شريف پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله تا در ميان امّت بود عذاب

نازل نمى شد،خداوند مى‌فرمايد: وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ (تا تو در ميان اينان هستى خداوند عذاب نازل نخواهد كرد-سورۀ انفال:آيۀ 33).

15-و به همين اسناد از آن حضرت به نقل از جدّش امام صادق عليه السّلام آمده است كه آن جناب فرمود:بر مهر(نگين انگشترى)پدرم محمّد بن علىّ الباقر عليه السلام اين رباعى نقش شده بود(ترجمه):گمانم به خدا نيكو است و همچنين بر رسول مؤتمنش،و به وصىّ نظر بلند و پر احسانش،و به حسين و حسنش.

16-و به همين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده است كه در معنى آيۀ شريفۀ أَكّالُونَ لِلسُّحْتِ (خورندگان حرامند-مائده 42)فرمودند:مراد شخصى است كه حاجتى از برادر مؤمنش برآورد و آنگاه هديّۀ او را بپذيرد.

(يعنى به طمع مال،حاجت روا كند و رشوه خوارى نمايد).

17-و به همين اسناد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:«ايمان» اقرار به زبان است،و شناخت قلبى،و عمل طبق آن به اعضاء و جوارح.

18-و به همين اسناد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت نموده است كه ايشان فرمودند:خداوند تبارك و تعالى مى‌فرمايد:اى فرزند آدم!تو با من بانصاف

رفتار نكردى،من با ارزانى داشتن نعمت بر تو،با تو دوستى كردم،و تو به نافرمانى و ارتكاب معصيت با من دشمنى مى‌نمائى،خوبيهاى من به سوى تو سرازير شد،و شرّ و بديهاى تو به سوى من همواره بالا آمد،پى در پى در هر روز و شب فرشته‌اى گزارش صدور عمل قبيحى را از تو به من اطّلاع مى‌دهد،اى فرزند آدم چنانچه كارهاى تو را از ديگرى به تو خبر مى‌دادند(كه فلانى چه كرده و چه كرده)و تو وى را نمى‌شناختى،در دشمنى او شتاب مى‌نمودى.

19-و به همين اسناد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت نموده كه آن حضرت فرمود:

فرزندان خود را در روز هفتم ولادتشان ختنه كنيد،زيرا آن براى آنان پاكتر باشد و موجب سرعت رشد آنان است.

20-و به همين اسناد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:بهترين اعمال در پيشگاه خداوند ايمانى است كه شكّ و دو دلى در آن راه نداشته باشد، و جهادى كه خيانت به غنيمت در آن نباشد،و حجّ خانۀ خدا كه پذيرفته شده باشد،و اوّلين كسان كه وارد بهشت شوند شهيد در راه خدا،و بنده‌اى كه به نيكى،فرمان صاحبش را اطاعت نمايد،و با او اخلاص ورزد،و مرد عيالمند پاكدامنى است كه عفّت به خرج دهد،و اوّلين كسان كه داخل دوزخ گردند،

فرمانرواى مسلّطى باشد كه به حقّ رفتار نكند و عدالت ننمايد،و ثروتمندى است كه حقوق واجبۀ مال را ادا نكند،و بينوائى كه فخر فروشى كند.

21-و به همين اسناد از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:شيطان پيوسته از شخص با ايمان كه مواظب انجام نمازهاى خويش است بيم دارد،تا آن زمان كه آن را ضايع گذارد و اهمّيت به اوقات آن ندهد،در چنين وقت است كه او بر وى دست يافته و او را در گناهان مى‌افكند.

22-و به همين اسناد از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:هر كس نماز فريضۀ خود را انجام دهد پس از هر نماز يك دعاى او مستجاب مى‌شود.

23-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:علم و دانش همانند خزينه‌ها(گاو صندوقها)است،كه كليدهاى آنها پرسيدن است،پس بپرسيد!-خداوند به شما رحمت كند-،زيرا در اين امر چهار طائفه داراى اجر باشند:پرسنده،آموزنده،شنونده و پاسخ دهنده.

24-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:خداوند عزّ و جلّ دشمن دارد مردى را كه اجنبى بدون اذن در خانه‌اش داخل شود و او دفاع نكند.

25-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:پيوسته امّت من در طريق صلاح و خير و رفاه است مادامى كه با يك ديگر دوستى مى‌كنند و به هم تحفه مى‌فرستند و ارمغان مى‌دهند و امانت را ادا مى‌كنند،و از حرام اجتناب و دورى مى‌نمايند،مهمان را گرامى مى‌دارند و نماز جماعت را بر پاى مى‌دارند،و حقوق مالى زكات را مى‌پردازند،و چنانچه در اين امور سستى كنند و انجام ندهند به خشكسالى و گرانى و تنگى معيشت مبتلا مى‌گردند.

26-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:از ما نيست كسى كه با مسلمانى به نيرنگ رفتار كند(در معامله خيانت كند،و او را فريب دهد)يا خسارت زند يا به حيله و تزوير عمل نمايد.

27-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:خداوند تبارك و تعالى فرزند آدم را خطاب كرده و فرموده است:اى پسر آدم!گناه ديگران،تو را بى‌توجّه به گناه خويش نسازد،و نيز نعمتهاى خداداد مردم،تو را از نعمتهائى كه بر تو ارزانى داشته غافل ننمايد،و مردم را از رحمت پروردگار مأيوس مكن در حالى كه در حقّ خود بدان اميدوارى.

28-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:از سه چيز پس از مرگم بر امّت خود ترسانم:گمراهى پس از هدايت يافتگى و شناخت حقّ از باطل،و فتنه‌هاى گمراه‌كننده،و شكمخوارگى،و زياده روى در لذّات جنسى.

29-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:اگر نام فرزندى را«محمّد»نهاديد،پس بايد او را محترم شماريد،و در محافل برايش جا باز كنيد،و با او ترش‌روئى منمائيد.

30-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:هيچ جمعى نيستند كه مجلس شورا داشته باشند و در ميان آنان كسى به نام محمّد و احمد[و يا حامد و محمود]باشد و او را داخل كنند.و رأيش را جزء آراء به حساب آورند جز اينكه آن مشورت براى آنان نيكو نتيجه دهد.

31-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:هيچ سفرۀ طعامى نگسترند كه در ميان حاضرين فردى به نام احمد و يا محمّد باشد مگر اينكه آن منزل روزى دو بار تقديس،يعنى پاكيزه و تطهير شود.

32-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:ما اهل بيت(خصوصيّاتى داريم)؛گرفتن صدقه بر ما حرام است،و ما مأمورشده‌ايم كه وضو را با تمام آداب،رعايت واجب و مستحبّ آن را بنمائيم، و اينكه خر را بر اسب نجيب نجهانيم(كنايه از اينكه دختر فهميده و مؤمن و با كمال را به مرد احمق و نفهم و بى‌ديانت ندهيم).

33-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:مثل شخص مؤمن در نزد خداوند عزّ و جلّ همانند فرشتۀ مقرّب درگاه است،و به راستى كه فرد مؤمن مقامش در نزد خداوند از آن هم بالاتر است،و هيچ چيز در نزد خداوند محبوبتر از مرد مؤمن توبه‌كار و يا زن مؤمنۀ توبه كار نخواهد بود.

34-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:هر كس در معاملۀ با مردم ستم نكند،و در سخن گفتنش با آنان دروغ نگويد،و در وعده‌هايش با ايشان خلف نكند،پس وى از كسانيست كه مردانگى و انسانيّتش به حدّ كمال رسيده،و عدالتش آشكار گشته،و دوستى و برادرى با وى لازم آمده،و غيبت او حرام شده است.

35-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه به علىّ عليه السّلام فرمود:يا علىّ!من از خدايم در بارۀ تو پنج چيز درخواست كردم و همه را عطا فرمود،امّا اوّل آنها اين بود كه من نخستين كسى باشم در وقتى كه زمين بر او بشكافد،سر از قبر بر آرم و خاك را از سر و روى بيفشانم و تو با من باشى،پس اين،مورد قبول واقع شد،دوم اينكه درخواست نمودم چون مرا براى حساب نزد ميزان عمل در قيامت برند،تو آن هنگام با من باشى،اين را نيز عطا فرمود،سوم آنكه تو در آن روز پرچم مرا كه لواء اكبرش گويند و بر آن اين عبارت نوشته شده است كه

«المفلحون هم الفائزون بالجنّة» (رستگاران آنانند كه به بهشت دست يافتند)بدوش تو باشد و تو حامل آن باشى،خداوند اين را نيز پذيرفت،چهارم اين بود كه از خدايم خواستم كه تو ساقى حوض كوثرم باشى و قبول فرمود،و امّا پنجم اين بود كه تو سوق دهنده و جلودار امّت من به فردوس جنان باشى و عطا فرمود،پس خداى را ستايش مى‌كنم از اينكه به من منّت نهاد و حاجاتم را روا فرمود.

36-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه

فرمود:فرشته‌اى بر من وارد شد و گفت:يا محمّد!پروردگارت عزّ و جلّ تو را سلام مى‌رساند و مى‌فرمايد:چنانچه مايل باشى بيابان مكّه را براى تو طلا كنم،امام گويد:حضرت سر به سوى آسمان بلند كرده گفت:پروردگارا!من روزى سيرم و تو را سپاس مى‌گويم،و روزى گرسنه‌ام و از تو طلب روزى مى‌نمايم.

37-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه به علىّ عليه السّلام فرمود:يا علىّ!چون روز قيامت شود تو و فرزندانت(يعنى ائمّه معصومين)بر اسبان ابلقى كه به درّ و ياقوت آراسته‌اند سوار باشيد،و خداوند فرمان صادر كند كه شما را به بهشت برند،در حالى كه مردم همه به شما مى‌نگرند.

38-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:دخترم فاطمه محشور گردد در حالى كه حلّۀ كرامت كه به آب حيات سرشته شده در بر دارد،و تمام خلايق به آن نظر كنند و از آن تعجّب نمايند، سپس از حلّه‌هاى بهشتى هزار حلّه كه بر هر يك با خطّ سبز نوشته شده است:

«دختر محمّد را به بهشت بريد و داخل گردانيد با كمال شكوه و بهترين صورت و حسن منظر»،پس هفتاد هزار كنيز موكّل او گردند و او را به سوى

بهشت بدرقه كنند مانند يك عروس.

39-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:چون روز قيامت بر پا شود از ميان عرش ندايم در دهند كه يا محمّد! پدرت ابراهيم نيكو پدرى بود،و برادرت علىّ بن ابى طالب نيكو برادرى.

40-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:گويا مرا خوانده‌اند و من پذيرفته‌ام و مرگم فرا رسيده،و براستى كه در ميان شما امّت،دو چيز گرانبها را واگذاردم يكى از آن دو بزرگتر از ديگرى است كتاب خدا-كه ريسمان كشيده‌اى است از آسمان به سوى زمين-،و عترت و خاندانم-اهل البيت-پس شما نظر كنيد كه با اين دو پس از من چگونه رفتار خواهيد نمود.

41-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:بر شما باد به حسن خلق(اخلاق پسنديده)زيرا حسن خلق بدون چون و چرا در بهشت است،و بپرهيزيد از تند خوئى كه آن نيز لا محاله و بى‌ترديد در دوزخ خواهد بود.

42-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:هر كس هنگامى كه وارد بازار و محلّ كسب مى‌شود اين كلمات را بگويد:

«سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الاّ اللّه وحده لا شريك له له الملك و له الحمد يحيى و يميت و هو حيّ لا يموت،بيده الخير،و هو على كلّ شيء قدير» ،به عدد تمام خلائق تا روز قيامت بدو اجر دهند.

43-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:براستى كه خداوند عزّ و جلّ را عمودى است از ياقوت سرخ كه سر آن عمود(ستون)زير عرش و پايه‌اش در گردۀ ماهى در زير زمين هفتم است،و هر گاه بنده‌اش

«لا اله الاّ اللّه وحده لا شريك له» گويد،عرش بلرزد و عمود به حركت آيد و ماهى بجنبد و خداوند عزّ و جلّ خطاب به عرش گويد:اى عرش من آرام گير،در جواب گويد:پروردگارا چگونه آرام گيرم در حالى كه تو گويندۀ اين ذكر را نبخشيده‌اى،خداوند تبارك و تعالى در پاسخ فرمايد:اى ساكنين آسمانهايم شاهد باشيد كه من گويندۀ اين كلمات را بخشيدم. (1)ت.


1) اقول:لا يخفى على النّاقد الخبير،أنّ هذه كلّها من باب التّشبيه و التّمثيل في المعنويات.

44-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت است كه فرمود:به حقيقت كه خداوند عزّ و جلّ دو هزار سال قبل از خلقت آدم مقدّرات را تقدير و مدبّرات را تدبير فرموده بود.

45-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:چون روز قيامت شود بنده را به درگاه بخوانند،و نخستين سؤالى كه از او بكنند نماز است،پس اگر آن را با شرائط به جاى آورده باشد رها گردد و الاّ او را در آتش افكنند.

46-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:نماز خود را ضايع نسازيد،زيرا هر كس نمازش را ضايع گزارد(بدان اهمّيّت ندهد)با قارون و هامان(وزير فرعون)محشور گردد،و خداوند را حقّ و سزاوار است كه او را با منافقين به دوزخ فرستد،پس واى بر آن كس كه محافظت نكند بر نماز(غافل از آن باشد)و بر كسى كه سنّت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را رعايت ننمايد(نماز جماعت را ترك كند).

47-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:موسى عليه السّلام از خدايش عزّ و جلّ در خواست كرده گفت:پروردگارا!مرا

از امّت محمّد صلى اللّه عليه و آله قرار بده،خداوند عزّ و جلّ به او وحى فرستاد كه اى موسى اين فيض،نصيب تو نخواهد شد.(يعنى در زمان او نباشى) 48-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:هنگامى كه مرا به معراج در آسمانها مى‌بردند در آسمان سوم مردى را ديدم كه نشسته است و يك پايش در مشرق و پاى ديگرش در مغرب است،و لوحى در دست دارد كه پيوسته در آن مى‌نگرد و سر خويش را مى‌جنباند،به جبرئيل گفتم اين كيست؟گفت:اين فرشتۀ مرگ(عزرائيل)است.

49-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:خداوند،براق كه از مركبهاى سوارى بهشت است را رام من گردانيد،آن نه چندان كوتاه بود و نه چندان بلند،و اگر خداوند به او اجازه مى‌داد همۀ دنيا و آخرت را با يك گام طى مى‌كرد،و آن از تمام حيوانات سوارى خوش‌رنگتر مى‌بود.

50-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:چون قيامت به پا شود خداوند عزّ و جلّ ملك الموت را فرمان دهد و به او خطاب نمايد اى فرشتۀ مرگ به عزّت و جلال و بلنديم،جسم تو را نيز(كه

قابض الارواحى )به طعم مرگ خواهم چشانيد،همان طور كه تو،به بندگانم طعم آن را چشاندى.

51-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:چون اين آيه إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ يعنى(تو خواهى مرد و آنان نيز مى‌ميرند-زمر:30)نازل گشت،به خدا عرض كردم:آيا مردمان همه مى‌ميرند و فرشتگان زنده مى‌مانند؟اين آيه نازل شد كه كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ يعنى(هر نفسى چشندۀ مرگ است سپس به سوى ما بازگشت خواهيد نمود-عنكبوت:57).

تذكّر:«در پاره‌اى نسخه‌ها به جاى«و يبقى الملائكة»،و«يبقى الأنبياء» ثبت شده و به نظر مى‌رسد تحريف باشد».

52-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:بهشت را بر دوزخ ترجيح دهيد و آن را بپسنديد و اختيار كنيد،و اعمال خويش را فاسد نسازيد كه موجب شود در آتش افكنده شويد و در آن مدام بمانيد.

شرح:«خلود به معنى دوام است نه ابد،چنان كه از آيات دانسته مى‌شود مانند خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ يا خالِدِينَ فِيها أَبَداً كه با ابد مقيّد شده و امثال ذلك».

53-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:خداوند مرا به دوستى چهار تن فرمان داده اوّل:علىّ،دوم:سلمان فارسى،سوم:ابو ذرّ،چهارم:مقداد بن الأسود.

توضيح:«ابا ذرّ»در متن فوق در نسخه‌ها به حالت نصبى ثبت شده،ولى صحيح آن«أبى ذرّ»مجرور است به اضافه».

54-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:بال پرنده‌اى در هوا نجنبد جز آنكه ما بدان آگاهى داريم.

55-به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:چون قيامت بر پا گردد مناديى آواز دهد:اى مردم چشم‌هاى خود را فرو بنديد تا فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بگذرد.

56-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه حسن و حسين هر دو آقا و بزرگ جوانان بهشتى هستند و پدرشان از آن دو بهتر.

57-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:قيامت كه بر پا گردد خداوند عزّ و جلّ بر بندۀ مؤمن خويش تجلّى كند،

و او را بر گناهان خود يك يك آگاه سازد،سپس معاصى او را بپوشاند و پاك گرداند به قسمى كه احدى از اين عمل اطّلاع نيابد،نه فرشتۀ مقرّبى و نه پيامبر مرسلى،و آنچه را كه بنده خويش ندارد كه كسى بر آن مطّلع شود خداوند مى‌پوشاند،و به گناهان او فرمان مى‌دهد كه به حسنات مبدّل شويد.

مصنّف كتاب-رحمت خدا بر او باد-گويد:معنى تجلّى خدا بر بنده‌اش،نمودن نشانه‌هائى است كه وى بداند خدا با او مخاطب است.

شرح:«اين امر در بارۀ كسانى است كه به شرائط ايمان عمل كرده و از خداوند پروا داشته باشند،لكن در اثر عللى از قبيل سوء تربيت،يا زندگى در محيط آلوده به معصيت،يا غفلت و يا جهل و نادانى دچار پاره‌اى از گناهان گشته‌اند،نه آن كس كه از معصيت باك نداشته است،دليل اين مطلب در خود اين حديث است كه مى‌فرمايد:

«و يستر عليه ما يكره ان يقف عليه احد» از اين جمله پيداست كه اين شخص معصيت علنى نداشته بلكه حفظ ظواهر مى‌كرده و حاضر نبوده كه احدى از گناهى كه از وى در اثر غفلت سر زده آگاه شود،و از گناهش بى‌درنگ پشيمان بوده و از خدا طلب مغفرت مى‌كرده و خدا در اين باره مى‌فرمايد:و مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ (آنان كه از معصيت و گناهى كه در اثر غلبۀ شهوات حيوانى از آنان صادر شده پشيمانند،و توبه كرده و به ايمان بازگشته‌اند و آن را جبران نموده،اينانند كه ما،عمل سيّئه‌شان را به توبه و بازگشت به سوى حقّ و ايمان فرجام داده،تبديل به حسنات مى‌كنيم-فرقان:70).

58-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:هر آن كس كه مؤمنى را براى تنگدستى و بينوائيش كوچك شمارد و او را تحقير كند روز رستاخيز خداوند او را به همۀ خلائق حاضر در محشر معرّفى مى‌كند سپس به گناهى كه از او سر زده رسوايش مى‌نمايد.

59-و به همين اسناد از آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:تا روز قيامت مؤمنى نبوده و نخواهد بود جز آنكه همسايه و همدمى دارد كه پيوسته او را مى‌آزارد.

60-و به همين سند از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت شده كه:خداوند-عزّ و جلّ- آمرزندۀ همۀ گناهان است،جز از آنكه دينى را اختراع كند،[يا مهريۀ زوجه‌اش را انكار نمايد]يا مزد مزدورى را به ستم نپردازد يا آن كسى كه فرد آزادى را به رقّيّت بفروشد.

61-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه در معنى اين آيه يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ (روزى كه هر قومى را به نام امامشان پيش خوانيم-اسراء:71)فرمود:هر طائفه و قومى را به امام زمانش و كتاب پروردگارش و سنّت پيغمبرش مى‌خوانيم.

شرح:«مراد آن است كه هر جمعيّت با امام و كتاب و سنّتى كه پيرو آن بوده محشور خواهد شد».

62-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:به راستى كه مؤمن در آسمان شناخته شده همان طور كه مرد،فرزندان و خاندانش را مى‌شناسد،و نيز او نزد خدا گرامى‌تر از ملك و فرشتۀ مقرّب است.

63-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس به مؤمنى يا مؤمنه‌اى بهتان زند يا افترائى بندد به آن چه كه در او نيست،در روز قيامت خداوند او را بر تلّى از آتش نگه مى‌دارد تا اينكه از عهدۀ كلامى كه بر وى بسته بيرون آيد.

64-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:جبرئيل از جانب خداوند نزد من آمده مى‌گفت:خداوند تو را سلام مى‌رساند و مى‌فرمايد:مؤمنين را كه عمل صالح كرده‌اند و به تو و به اهل بيت تو مؤمن بوده‌اند به بهشت بشارت ده،به راستى كه از براى ايشان نزد من جزائى بسيار نيكوست و به زودى به جنّت وارد خواهند شد.

65-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بهشت بر كسانى كه به اهل بيت من ستم كردند و بر آنان به جنگ

برخاستند حرام گشته،و هم چنين بر كسانى كه ستم‌كاران را يارى كردند و اهل بيت مرا ناسزا گفتند،اينان هيچ نصيبى از خير در آخرت ندارند،و خداوند در قيامت با ايشان صحبتى ندارد و نظر رحمتى نخواهد كرد و از آلودگى به گناه پاكشان ننمايد و براى آنان عذاب دردناكى خواهد بود.

66-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:خداوند از جميع مردم در قيامت حساب مى‌كشد جز از كسى كه براى خدا شريك قائل باشد كه حسابى ندارد و يكسره به دوزخش روانه مى‌سازد.

67-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:زنان احمق را به دايگى و شير دادن نوزاد نگيريد،و همين طور زنان عمشاء(زنى كه چشمش كم ديد است و ريزش اشك مدام دارد)زيرا شير تأثير دارد و ممكن است به طفل سرايت كند و كم خرد شود يا نابينائى پيدا كند.

68-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:ريزه‌هاى نان ريخته شده در اطراف سفره مهريّۀ حور العين است(يعنى هر كس از آنها استفاده كند و نگذارد دور ريخته شود جزايش در آخرت حور العين است لذا بايد آن را اهمّيّت داد و تبذير ننمود).

69-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هيچ شيرى از شير مادر براى نوزاد بهتر نخواهد بود.

70-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس فهمش نيكو باشد براى او حسنه‌اى است.

71-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر گاه تريد،طعام شما بود از كنار ظرف بخوريد،زيرا بركت در وسط ظرف است.

72-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بهترين خورش سركه است،و هر خانه‌اى كه در آن سركه باشد هيچ گاه اهل آن بى‌خورش يا طعام نيستند.

73-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:خداوندا!در صبح روز شنبه و پنج‌شنبه به امّت من بركت عنايت فرما.

74-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:با روغن بنفشه خود را خوشبو كنيد،زيرا در تابستان سرد و خنك

است و در زمستان گرم.

75-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:توحيد و اقرار بيگانگى خداوند نيمى از دين است،و روزى خود را با دادن صدقه فرود آريد.

شرح:«در پاره‌اى از نسخه‌ها بجاى لفظ«توحيد»«تودّد»آمده يعنى مهربانى كردن با مردم نيمى از دين است،و بنظر مى‌رسد كه«توحيد»صواب باشد،زيرا از اين آيۀ شريفه كه در بارۀ دوزخيان مى‌فرمايد: خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ* ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُكُوهُ* إِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللّهِ الْعَظِيمِ* وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكِينِ ،اين عذاب سلسله را نيمى توحيد بر ميدارد و نيم ديگر را صدقه،و در تفسير كشّاف آمده كه ابو درداء كارگزاران خود را گفت:هر هفته طعامى تهيّه و به فقراء بخورانيد،زيرا نيم اين زنجير را به توحيد و ايمان به خدا از گردن خود برداشتيم و نيم ديگر را بايد به سفارش باطعام مساكين از خود دور كنيم».

76-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:نيكى را عموميّت ده،و خير خود را به اهل و نااهل برسان،و چنانچه كسى كه مورد مهر واقع مى‌شود أهليّت آن را نداشته باشد شما خود اهل آن هستى.

77-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله

فرمود:مهربانى كردن با مردم اوّلين فرمان عقل پس از ايمان است،و همچنين نيكى و دوستى كردن با مردمان چه نيكشان و چه بدشان.

78-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بهترين و بالاترين خوراكى‌ها چه در دنيا و چه در آخرت گوشت است، و بهترين آشاميدنى در اين دنيا و آن دنيا آب است،و من خود آقاى فرزندان آدمم و فخرى نميكنم.

79-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بهترين خوراكى در دنيا و آخرت گوشت است،پس از آن برنج.

80-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:در ميان ميوه‌جات از انار استفاده كنيد كه حبّه‌اى از آن نيست كه وارد معده شود مگر اينكه قلب را صفا و نور مى‌بخشد،و شيطان را تا چهل روز لال يا دور مى‌كند.

شرح:«سلامت فكر بستگى به سلامت خون دارد و انار خون را صاف مى‌كند».

81-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله

فرمود:بر شما باد به روغن زيتون،زيرا معده را پاك مى‌كند،بلغم را زدوده،و اعصاب را تقويت مى‌كند،و بيمارى فرسوده‌كننده را از بين ميبرد،اخلاق را نيكو ساخته،و روح را آرامش مى‌دهد،و اندوه و غمّ را ميزدايد.

82-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:انگور را حبّه حبّه بخوريد زيرا كه اين لذيذتر و گواراتر است.

83-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اگر در چيزى شفا باشد پس در نيشتر حجامت‌كننده،و در شربت ساختۀ از عسل است.

84-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بهترين عبادات امّت من انتظار فرج و گشايش در امور مسلمين از جانب خدا است.

شرح:«معنى انتظار فرج الهى؛خود را آماده و مهيّاى آن نمودن است،و كوشش و خودسازى براى آمدن آن مانند كسى كه انتظار وقت نماز،يا وقت افطار،يا آمدن مسافرش را مى‌كشد،نه اينكه بدون هيچ گونه اقدامى دست روى دست بگذارد،و بگويد:هر چه شدنى است خواهد شد،انتظار فرج آل محمّد -عليهم السّلام-را كسانى دارند كه در راه تحقّق آن شبانه روز مى‌كوشند و خود و جمعيّت خود را براى آن آماده مى‌سازند،و بايد دانست كه تا مردمى خود را

صد در صد آماده و مهيّاى آن ننمايند،امكان ندارد كه بدان دست يابند،و هر- گاه ما خود را براى تحقّق و پذيرش آن آماده ساختيم،خداوند يك شبه كار را تمام مى‌كند و رحمت خود را شامل ما خواهد گردانيد،و در غير اين صورت محال است،و بحسب روايات مستفيضه اين جمعيّت در جهان پيدا خواهند شد و سعادت ديدار محبوب را خواهند يافت و به مطلوب خواهند رسيد».

آب كم جو تشنگى آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست

85-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:چنان كه كسى براى شما شربت عسل به هديّه آورد،دست او را ردّ نكنيد و عطايش را بپذيريد.

86-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر گاه غذا مى‌پزيد كدو حلوائى را زياد مصرف كنيد،زيرا كدوى پخته، قلب محزون را مسرور مى‌نمايد.و يا بنا بر نسخه‌اى«تقويت مى‌كند».

87-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بر شما باد بخوردن كدو،زيرا آن بر قدرت مغز مى‌افزايد.

88-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:من از نظر نيروى جسمى در بجاى آوردن نماز شب و همبسترى با عيال

ناتوانى پيدا كردم(در اين حال)ديگچه‌اى غذا از آسمان فرود آمد و از آن قدرى خوردم و ناتوانيم بر طرف شد و قدرت چهل مرد را در حمله و در آويختن و جماع را پيدا كردم و آن هريسه (1)بود.

شرح:«اين روايت بنظر ساختگى ميرسد زيرا هيچ گونه فائده‌اى براى امّت ندارد،چون از آسمان براى امّت ديگچۀ هريسه‌اى نخواهد آمد تا چنانچه ضعف جسمى پيدا شد خود را بدان معالجه كنند،و نيز رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اگر قدرت چهل مرد را در جماع پيدا كرده بود با اينكه خود فرموده:

«تناكحوا تناسلوا» پس چرا خود از آن استفاده ننمود،و بنظر حقير اين گونه اخبار در كتب اصحاب حضرت رضا عليه السّلام از ناحيۀ دشمنان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله«دسّ»و افزوده شده و مشايخ حديث بدون اطّلاع و توجّه نقل كرده‌اند،با اينكه در سلسلۀ سند اين اخبار احمد بن عامر طائىّ كه خود را از اصحاب امام هشتم معرّفى كرده مجهول الحال است،و هم چنين احمد بن عبد اللّه شيبانى،مهمل و ناشناخته است،و همين طور على بن مهرويه و داود بن سليمان فرّاء كه اين دو داراى كتابند و اخبار حضرت رضا عليه السّلام را در كتابى جمع آورى كرده‌اند ولى در عين حال هر دو مجهول و حالشان معلوم نيست،و اساسا رسول خدا كه باحياترين مردم است چه معنى دارد كه ناراحتى و سستى كمر خود را براى ديگران نقل كند و بشارت دهد كه من اكنون قوّت چهل مرد را براى گلاويز شدن و جماع با زنانم پيدا كرده‌ام،نه براى نماز شب و تهجّد كه خداوند بر من واجب ساخته،و ممكن است كسى بگويد:نظر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گفتن خاصيّت هريسه بوده نه چيز ديگر،گوئيم:اين ممكن است لكن مانند اخبار قبل به گفتن تنها فائدۀ هريسه بسنده مى كرد،نه آنكه اين طور وضع مستور خود را آشكار سازد، همان طور كه گفته شده جماعتى حجج الهى را با خود قياس مى‌كنند و آند.


1) هريسه يا حليم است و يا آش بلغور با گوشت كه داراى ادويه باشد.

ناراحتى كه داشته‌اند و بسببى برطرف شده به اين و آن مى‌گويند و اين را فخر مى‌شمارند،و فكر ميكنند كه پيامبر عظيم الشّأن كه باحياترين مردم است چنين امور را بر ملا ميكرده،خداوند ما را از شرّ خبرسازان و خوش‌باوران محفوظ و در امان بدارد».

89-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هيچ چيز نزد خداوند منفورتر و مكروهتر از پر خورى نيست.

90-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به علىّ عليه السّلام فرمود:يا علىّ از بزرگوارى شخص مؤمن در نزد خداوند يكى اينست كه:هيچ گاه فرصتى به او نمى دهد كه حادثه آفرينى كند،و همين كه به اين فكر(حادثه آفرينى)بيفتد فرمان مرگ او را صادر مى‌كند و قبض روحش مى‌نمايد،و آن حضرت از جدّش امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرموده:از حادثه سازى اجتناب بورزيد تا عمر شما زياد گردد.

91-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر گاه نمازگزار نتواند ايستاده نمازش را بجاى آورد،نشسته بخواند،و چنانچه نشسته هم نتوانست به پشت بخوابد در حالتى كه پاى او رو بقبله باشد (آنگاه)به ايماء و اشاره در ركوع و سجود نماز بخواند.(به هر حال ساقط نيست)

92-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس براى تمرين و يا ثواب،روز جمعه را روزه بگيرد،ثواب ده روز نورانى و روشن كه مانند روزهاى دنيا نيست به او بدهند.

93-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس از براى من يك چيز را تعهّد كند من براى او چهار چيز را ضامن ميشوم،اگر صلۀ رحم كند من ضامنم كه خداوند او را دوست مى دارد،و در روزيش وسعت مى‌دهد،و عمرش را افزون مى‌نمايد،و به بهشت كه وعده‌اش داده است داخل مى‌گرداند.

94-و به همين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله سه بار فرمود:

«اللّهم ارحم خلفائي» (پروردگارا جانشينان مرا مورد رحمت قرار ده)،اصحاب گفتند:اى رسول خدا!جانشينان شما كيانند؟فرمود:آنان كه پس از من بيايند و احاديث مرا براى مردم روايت كنند و سنّت مرا به مردم بياموزند.

شرح:«مراد ائمّۀ معصومين عليهم السّلام ميباشند،نه روات احاديث از اصحاب و تابعين كه خود دانش آموزند نه آموزگار،و از لفظ خبر،آموزگاران فهميده مى‌شود نه آموزندگان».

95-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:دعا خود اسلحه و ابزار كار مؤمن و ستون دين و روشنى آسمانها و زمين است.[پس بر شما باد به دعا كردن و در آن اخلاص ورزيد].

96-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بد اخلاقى و درشتخوئى اعمال را فاسد مى‌كند هم چنان كه سركه شيرينى عسل را.

97-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:براستى كه بنده به واسطۀ حسن خلقش به درجۀ روزه‌دارى كه شبها نيز به عبادت مشغول است خواهد رسيد.

98-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هيچ چيز در ميزان عمل از حسن خلق سنگين‌تر نيست.

99-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس از امّت من چهل حديث كه مردم از آن فائده برند حفظ كند، خداوند در قيامت او را فقيه و دانشمند از خاك برانگيزاند.

101-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در روز پنجشنبه مسافرت مى‌كرد،و مى‌فرمود:در چنين روز اعمال بالا ميرود و عقد ولايت بسته مى‌گردد.

101-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با ما در سفر به نماز ايستاد و در ركعت اوّل سورۀ قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ و در ركعت دوم سورۀ قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را قرائت كرده،آنگاه فرمودند:براى شما ثلث قرآن را و ربع قرآن را قرائت نمودم.

102-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس سورۀ إِذا زُلْزِلَتِ را چهار بار بخواند،مانند كسى است كه تمام قرآن را ختم كرده باشد.

103-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن ابى طالب عليه السّلام فرمود:اعتكاف صورت نپذيرد مگر با روزه.

104-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن ابى طالب عليه السّلام

فرمود:بهترين شما از نظر ايمان به حق نيكو ترين شما از نظر اخلاق ميباشد.

105-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن ابى طالب عليه السّلام فرمود:از گنجهاى نيكى نمودن:پنهان داشتن عمل نيك،مقاومت و پايدارى در سختيها،و عدم اظهار آن است.

106-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن ابى طالب عليه السّلام فرمود:نيك خوئى بهترين همدم است و نديم.

107-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن ابى طالب عليه السّلام فرمود:از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پرسيدند چه چيز بيشتر باعث و سبب بهشت رفتن است؟فرمود:پرهيزكارى و از خدا پروا داشتن و نيكخوئى.[و باز پرسيدند چه چيز بيشتر موجب رفتن به دوزخ مى‌شود؟فرمود:شكم و فرج] شرح:«يعنى از اين دو راه است كه شيطان،انسان را به دوزخ مى‌كشاند».

108-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:در قيامت نزديك‌ترين شما به من از نظر مقام و جايگاه خوشخوترين شما است،و خوبترين شما[بهترين شما]آن كس است كه با خانوادۀ خود به نيكى و مهربانى رفتار نمايد.

109-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بهترين مردم از نظر ايمان خوشخوترين و نيك رفتارترين آنان است به خانواده‌اش،و من از تمام شما نسبت بخانواده‌ام نيك رفتارتر هستم.

110-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه از امير مؤمنان عليه السّلام از معنى«نعيم»در آيۀ شريفۀ ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ سؤال كردند،فرمود:

مراد خرماى تازه و آب سرد است.

شرح:«نعيم جمع نعمت است و لفظى عامّ است كه شامل هر نعمتى مى شود،چه نعمتهاى مادّى چه معنوى،و امام در اينجا همان نعمت فراوانى كه در اختيار سائلين بوده تذكّر داده كه آن را بى‌اهميّت نشمارند،ولى در احاديث ديگرى در جواب به اين آيه مراد از نعيم را ائمّه اهل البيت گفته‌اند و هر دو بجاى خود صحيح است».

111-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

سه چيز قدرت حافظه را مى‌افزايد و بلغم را ميزدايد:قرائت قرآن،و خوردن عسل،و جويدن كندر.

112-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

هر كس ميخواهد باقى بماند-در حالى كه بقاء براى كسى نيست-پس صبح

بامدادان بكار پردازد و از خانه بدر آيد و كفش راحتى بپاى كند،و عباى سبك بدوش كند،[و كمتر با زنان همبستر شود].

شرح:«مراد از«رداء را سبك نمودن»ديون را كم كردن است،يعنى خود را زياد زير بار دين نبرد تا آسوده باشد و عمرش طولانى گردد».

113-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:ابو جحيفه(وهب بن عبد اللّه سوائيّ)خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد و آروغ مى‌زد،حضرت به او فرمود:جلوى آروغت را بگير،(يعنى كمتر بخور) زيرا بيشتر آنان كه در دنيا پر مى‌خورند در قيامت گرسنگى مى‌كشند،امام فرمود:ابو جحيفه پس از آن هيچ گاه از طعام سير نخورد تا بخدا پيوست.

114-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه حسين بن علىّ عليهما السّلام فرمود:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پس از تناول طعام دعا مى‌كرد و مى‌گفت:

«اللّهمّ بارك لنا فيه و ارزقنا خيرا منه» ،يعنى:(خداوندا!براى ما در اين طعام بركت فرما و بهتر از اين روزى ما گردان)و چون لبن(شير)و يا ماست مى‌خورد مى‌گفت:

«اللّهمّ بارك لنا فيه و ارزقنا منه» ،يعنى:(خداوندا!در اين طعام بر ما بركت ده و از آن روزى ما گردان).

115-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:سه چيز است كه شخص روزه دار شما،خود را در معرض آن نبايد قرار

دهد:حمّام،حجامت،و زن زيبا(از هر سه اينها بايد اجتناب كند).

116-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:زن داراى ده چيز پنهان كردنى است،چون شوهر اختيار كرد يكى از آنها را پنهان نموده،و چنانچه بميرد،هر ده امر ناگفتنى را پنهان كرده است.

117-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در بارۀ زنى سؤال كردند كه گفته‌اند وى زنا داده،زن اظهار مى‌داشت كه باكره است،رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مرا امر فرمود كه زنان را امر كنم كه او را بنگرند و حال و وضعش را مشخص كنند،زنان بكرش يافتند،پيغمبر فرمود:من بر كسى كه مهر خدائى بر اوست حدّ نخواهم زد،و شهادت زنها را در مثل چنين مقامى پذيرفت و صحيح دانست.

118-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:اگر از زن فاجره بپرسند:چه كسى با تو اين عمل زشت انجام داده و او بگويد فلان كس،دو حدّ بر او جارى مى‌شود،يكى براى افترائى كه بدان شخص زده است،و ديگرى براى اقرارى كه بر عليه خود نموده.

شرح:«مطلق افترا موجب حدّ نيست،بلكه در صورت شكايت متّهم و

عدم اثبات مدعى است».

119-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:در هيچ كجاى قرآن نيست كه« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا »آمده باشد،جز آنكه همان در تورات بلفظ« يا أَيُّهَا النّاسُ »آمده است،و در خبر ديگرى

«يا ايّها المساكين» ذكر شده است.

120-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:اگر بنده اجل و سرعتش را مى‌ديد كه چگونه بدو رو كرده،آرزو را دشمن مى‌داشت و طلب دنيا را رها مى‌كرد.

121-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:حسن و حسين شبى در كنار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مشغول بازى بودند تا بيشتر شب گذشت،حضرت فرمود:بنزد مادرتان بازگرديد،ناگهان برقى بجست و تاريكى شب بر طرف و راه روشن شد تا هر دو بر مادرشان فاطمه وارد شدند،و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آن روشنائى و برق را مشاهده مى‌كرد و مى‌گفت:

سپاس خداوندى را كه ما خاندان را گرامى داشت.

122-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام

فرمود:از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دو كتاب به ميراث بردم،يكى كتاب خدا(يعنى قرآن)و ديگر كتابى كه در كيسۀ چرمى بغلاف و نيام شمشيرم آويخته‌ام،گفتند:

يا امير المؤمنين!آن كتابى كه در غلاف شمشير است چيست؟!فرمود:در آن مكتوبيست كه كسى كه غير قاتل خود را بكشتن دهد،يا غير زنندۀ خود را بزند، لعنت خدا بر او باد.

شرح:«مراد آن است كه در اين امور دقّت بسيار لازم است،مبادا بى‌تقصيرى مقصّر شناخته شود،و اين از دستورات جدّى پيغمبر اسلام است،و در كيسه‌اى از چرم بغلاف شمشير آويخته بودن بما مى‌فهماند كه شمشير بايد در اجراى عدالت بكار رود،و در حقيقت،موارد اجرا و بكار بردن شمشير در آن نامه ثبت شده بود،و امام عليه السّلام به اجمال بدان اشاره فرمود».

123-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:ما در حفر خندق در كنار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم كه فاطمه آمد و پارۀ نانى بهمراه داشت و به رسول خدا داد و آن حضرت عليه الصّلاة و السّلام فرمود:اين پارۀ نان از كجاست؟عرض كرد گردۀ نانى براى فرزندانم حسن و حسين بپختم و قدرى از آن را براى شما آوردم،حضرت فرمود:بعد از سه شبانه روز اين اوّلين لقمه‌اى است كه به گلوى پدرت رسيده است.

124-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:براى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله طعامى آوردند،حضرت انگشتى در آن فرو برد و آن را سخت گرم يافت،فرمود:آن را رها كنيد تا سرد شود،زيرا آن بركتش افزونتر است و خداوند طعام گرم روزى ما نفرموده(بلكه گرم كردن آن بدست خود ماست).

125-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

اگر كسى از شما حاجتى دارد پس اوّل بامداد روز پنجشنبه بسراغ آن رود،و چون از منزل خارج شود آيۀ آخر سورۀ آل عمران و آية الكرسى و إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ،و امّ الكتاب را قرائت كند،زيرا در اين آيات قضاء حوائج دنيا و آخرت حتمى است.

شرح:«آيۀ آخر آل عمران: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ است،و مراد از امّ الكتاب سورۀ شريفۀ حمد است».

126-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

بوى خوش،حرز(دعاى بازوبند)است،و سواركارى،و شستشوى نيز،حرز است،همچنان بدشت و دمن نگريستن حرز است.(اعصاب را آرامش مى‌بخشد).

127-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

شرابى كه منقلب به سركه شده(را ميتوانيد)بياشاميد،زيرا آن كرم معده را ميكشد،و نيز فرمود:سركۀ خمر منقلب به سركه را بخوريد كه مسكر بودنش از بين رفته،نه آن آب انگورى كه خود مسكر ساخته‌ايد.

128-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه گفت:[حسن بن]علىّ عليهما السّلام فرمود:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به دو دست مبارك خويش گل سرخى را بمن داد، چون آن را به بينى خود نزديك نمودم فرمود:اين گل سرخ بعد از برگ درخت «مورد»از سيّد گلهاى بهشت است.

129-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

شما را بخوردن گوشت سفارش مى‌كنم،زيرا عضلات را فربه مى‌كند،و هر كس چهل روز خوردن گوشت را ترك كند بد خلق مى‌شود.

130-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

در نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله صحبت از گوشت و چربى بميان آمد،آن حضرت فرمود:هيچ لقمه‌اى از گوشت يا دنبه وارد معده نگردد مگر آنكه در جاى خود

شفا حاصل كند و درد را از ميان ببرد.

131-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله قلوه نمى خورد بدون آنكه آن را حرام كند،و اين از آن جهت بود كه دستگاه تصفيۀ بولند.

132-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

طلحة بن عبيد اللّه بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله وارد شد و در دست رسول خدا صلى اللّه عليه و آله يك «به»بود و آن را به طلحه داد و فرمود:اى ابو محمّد اين را بگير كه قلب را راحت و تقويت مى‌كند.مترجم گويد:«سفر جل بگلابى نيز گويند».

133-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

هر كس ناشتا بيست و يك دانه كشمش سرخ بخورد،ديگر در بدن خويش ناخوشى نيابد.

134-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله چون خرما مى‌خورد هستۀ آن را در پشت دست نهاده بدور مى‌انداخت.

135-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

جبرئيل نزد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله آمده و گفت:بر شما باد به خوردن خرماى برنى، زيرا آن بهترين نوع خرماى شما است،شما را به خدا نزديك و از آتش دور ميكند.

شرح:«برنى»معرّب«برنيك»فارسى است،يعنى نيك بار،و امّا مقرّب بودن آن بخدا و مبعّد بودن آن از دوزخ اطلاق ندارد و مقيّد به ايمان و ولايت و عمل صالح است،و الاّ بعضى از قاتلين حضرت سيّد الشّهداء هم خرماى برنى خورده‌اند،اگر همه نخورده باشند».

136-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام گفتند:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله[بمن]فرمود:بر شما باد بخوردن عدس،زيرا آن مبارك و پاكيزه است،قلب را رقيق و اشك چشم را زياد ميكند،و هفتاد پيغمبر كه آخر ايشان عيسى بن مريم عليه السّلام است در بارۀ بركت آن دعا كرده‌اند.

137-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان علىّ عليه السّلام فرمود:بر شما باد بخوردن كدو،زيرا آن بر قدرت مغز مى‌افزايد.(در رقم 87 گذشت).

138-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:مردى علىّ

عليه السّلام را دعوت كرد،امام فرمود:دعوتت را مى‌پذيرم بشرطى كه سه خصلت را براى من تعهّد كنى،مرد پرسيد آن سه كدام است؟امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:

براى من چيزى از بيرون تهيّه نكنى(يعنى بزحمت نيفتى)،و در خانه چيزى را از من دريغ نكنى،و بخانواده‌ات براى اين دعوت اجحاف نكنى(يعنى مورد مشقّت قرار ندهى و به ايشان تنگ نگيرى)،مرد گفت همه را پذيرفتم يا امير المؤمنين؛آنگاه حضرت دعوتش را اجابت فرمود و بمنزل او رفت.

139-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه گفت:امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:طاعون مرگى است ناگهانى.

140-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه گفت:امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدم مى‌فرمود:من از اين ترسانم كه شما در آينده دين را كوچك و بى‌اهميّت شماريد و بدان بى‌اعتنائى كنيد،و در مورد حكم رشوه گيريد و منصب قضاء و داورى را خريد و فروش نمائيد،و قطع رحم كنيد،قرآن را آلت لهو و لعب قرار دهيد و با قرائت آن مجلس انس آوازخوانى و نوازندگى تشكيل دهيد،و بالاخره در نماز جماعت كسانى را مقتدا قرار دهيد كه در دين از شما بالاتر نيستند.

شرح:«لفظ متن در مورد دوم كه«بيع الحكم»است در پاره‌اى از نسخ در

هامش«منع الحكم»ثبت كرده،و كدام صحيح و صواب است معلوم ما نشد».

141-و بهمين اسناد از آن حضرت از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بر شما باد بروغن زيتون،از آن بخور و موى خود را بدان چرب كن،زيرا كه هر كس كه از آن بخورد و موى خود را بدان چرب كند تا چهل روز شيطان گرد او نگردد.(نظير اين خبر گذشت).

142-و بهمين اسناد از آن حضرت از على بن ابى طالب عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به آن حضرت فرمود:يا علىّ بر تو باد به نمك،زيرا آن شفاى هفتاد بيمارى است كه كوچكترين آنها جذام و پيسى و ديوانگى است.

143-و بهمين اسناد از آن حضرت از علىّ بن ابى طالب عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هندوانه و خرما آوردند،حضرت از هر دو تناول كرد و فرمود:اين هر دو پاك و گوارايند(خرما گرم و هندوانه سرد ميباشد).

144-و بهمين اسناد از آن حضرت از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس در هنگام خوردن غذا بنمك آغاز كند، خداوند هفتاد بيمارى را از او ببرد كه كمترين آنها جذام باشد.

145-و بهمين اسناد از آن حضرت از امام مجتبى از پدرش عليهما السّلام روايت كرده كه فرمود:روز هفتم فرزندم را حسن ناميدند و از نام حسن نام حسين مشتق گرديد،و فرمود كه ما بين آن دو بيش از يك مدّت حمل طول نكشيد.

146-و بهمين اسناد از آن حضرت عليه السّلام روايت كرده كه گفت:امام صادق عليه السّلام فرمود:شنبه از آن ماست،و يك شنبه از آن شيعيان ما،و دوشنبه از آن بنى اميّه،و سه‌شنبه از آن پيروان آنها،و چهارشنبه از آن بنى عبّاس،و پنج‌شنبه از آن شيعيان آنها.

شرح:«اين گونه اخبار با فرض صحّت صدور(چون راويان آن چندان مورد اعتماد نيستند)محمول است بر رمز و كنايه،يعنى«شنبه»كنايه از اهل البيت است،و از«يك شنبه»طرفدارانشان و همين طور تا آخر خبر.

و با فرض عدم صحّت صدور كه چندان بعيد هم نيست،نبايد گفت كه چرا مؤلّف خبرى كه احتمال صدورش بسيار ضعيف است نقل كرده،زيرا بناى قدما اين نبوده كه آنچه را نقل مى‌كنند قطعىّ الصّدور باشد،بلكه آنچه را بدان احتجاج و تمسّك مى‌كنند بايد قطعىّ الصّدور باشد،مثلا كلينى-رضوان اللّه عليه-در كافى بالاخصّ در فروع آن باخبارى‌كه نزد او صدورش قطعى بوده احتجاج ميكند و امّا بآنچه در بابهاى نادر آورده عمل نميكند،و همچنين صدوق -رحمة اللّه عليه-در كتاب من لا يحصره الفقيه چنان كه خود در مقدّمۀ آن تصريح كرده، و همين طور شيخ طوسىّ در تهذيب در بخشى كه بعنوان شرح مقنعۀ شيخ-

مفيد-عليه الرّحمة-آورده احتجاج ميكند نه به تمام اخبارى كه در بخش زيادات هر كتاب آورده زيرا خود پاره‌اى را ردّ ميكند،پس صرف نقل خبر دليل بر قبول آن نيست،آرى اگر بيقين ميدانستند خبرى مجعول است نقل آن را جايز نمى‌دانستند مگر در مقام ردّ آن،و اگر كسى جز اين بينديشد سخت در اشتباه است،زيرا اهل فنّ ميدانند كه مثلا صدوق-رضوان اللّه عليه-اخبارى در علل الشرائع،يا امالى،يا خصال نقل كرده كه متضمّن حكمى از احكام است، ولى آن خبر را در«فقيه»نياورده،و در هدايه و مقنع هم كه دو رسالۀ اوست به احكامى كه در آن اخبار است فتوا نداده بلكه بعكس آن رأى داده است،و نيز اخبار بسيارى نقل كرده كه صراحت دارد قرآن تحريف شده است،ولى مى‌بينيم در كتاب اعتقاداتش تصريح كرده كه قرآن بى‌كم و كاست همين قرآنى است كه در يد مسلمين است،پس بر مؤلّف در نقل اخبارى كه احتمال صدور در آنها هست و ميتوان بنحوى آن را توجيه كرد اشكالى وارد نيست،و طول كلام براى اين جهت است كه علماء جرح و تعديل اهل سنّت مانند ابن حبّان بر حضرت رضا عليه السّلام خرده گرفته و ميگويد:«يأتي عن آبائه بالعجائب»و اين قبيل اخبار را در پى آن ذكر كرده است.

و آن حضرت عليه السّلام را بدين سبب(بقول خودشان)جرح كرده‌اند،لكن پاره‌اى از آنان مانند ابن السّمعانيّ قدرى انصاف بخرج داده و نسبت جعل را به روات از آن حضرت داده‌اند،و آن جناب را تبرئه كرده و مدح نموده‌اند به تهذيب التّهذيب و موضوعات ملاّ علىّ قارى و حافظ مقدسى رجوع شود».

(ادامۀ ترجمه) و جمعه براى عموم مردم،و در آن سفر نبايد كرد زيرا خداوند تعالى مى‌فرمايد فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ -جمعه:10(چون از نماز فارغ گشتيد در پى كار خويش،در روى زمين پراكنده شويد)مراد روز شنبه است.

شرح:«چون غالبا با وضع كاروانان آن عصر كه صبح و بامدادان قافله‌ها

حركت ميكرد،لذا ناچار انتشار در زمين روز شنبه ميشده،و الاّ پس از انجام نماز جمعه مسافرت آزاد است».

147-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه على بن الحسين عليهما السّلام فرمود:چون حسن بن علىّ عليهما السّلام تولد يافت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در گوشش اذان نماز خواند.

شرح:«سرّ و راز گفتن اذان در گوش نوزاد بحركت در آوردن و آشنا كردن صماخ و پرده‌هاى گوش طفل است به كلمۀ شهادتين قبل از هر صوت ديگر،و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در بارۀ فرزند دلبندش حسن عليه السّلام اين عمل را بطريق أوفى و اتمّ انجام داد،و بايد دانست طفلى كه پرده‌هاى گوش و سيمهاى گيرندۀ او از آغاز بتوحيد و شهادت به نبوّت پيغمبر آشنا شد،شيطان بآسانى نميتواند او را منحرف سازد».

148-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امام صادق عليه السّلام فرمود:

پدرم عطرى طلبيد و سر و روى خود را بدان بيالائيد،من عرضكردم اين چه عطرى بود كه استعمال نموديد؟فرمود:روغن گل بنفشه،گفتم:اين چه برترى دارد؟فرمود:پدرم از جدّم حسين از پدرش علىّ عليه السّلام حديث كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:فضل و برترى روغن گل بنفشه بر سائر عطرها همانند برترى اسلام است بر سائر اديان.

149-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه گفت امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:دين ندارد آن كس كه اطاعت كند مخلوق را در نافرمانى خالقش.

150-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه گفت امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:انار را با پيه آن بخوريد زيرا پاك‌كنندۀ معده است.

151-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن الحسين از پدرش عليهما السّلام نقل كرده فرمود:عبد اللّه بن عبّاس مى‌گفت:هر گاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله يك دانه انار تناول ميكرد با كسى شريك نميشد،و ميفرمود:در هر انارى يك دانه از دانه‌هاى بهشتى است.

شرح:«بعضى گفته‌اند اين را بدان جهت فرمود كه نگذارند دانه‌اى از آن تلف شود مبادا همان دانۀ بهشتى باشد».

152-و بهمين اسناد از امام هشتم روايت كرده كه حسين بن علىّ عليهما السّلام فرمود:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر علىّ عليه السّلام وارد شد در حالى كه علىّ تب داشت، آن حضرت او را بخوردن سنجد امر كرد.

153-و بهمين اسناد از امام هشتم روايت كرده كه گفت:حسين بن علىّ

عليهما السّلام فرمود:دو تن مرافعه‌اى را نزد علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بردند،يكى از آن دو بديگرى شترى را باستثناء سر و پوست فروخته بود،سپس تصميم گرفت آن را نحر كند(سر برد)،حضرت حكم فرمود كه آن مرد بقدر سر و پوست با او شريك است.

شرح:«يعنى فروشنده پس از فروش،رأيش بر اين قرار گرفت كه شتر را نحر كند و كرد،امام فرمود:تنها در پوست و سر آن حيوان با مشترى شريك است و بايد فرض كنيم كه اين شتر نحر شده،سر و پوستش را جدا كنند و قيمت نمايند و گوشت آن را قيمت نمايند و نسبت ميان دو قيمت را بنا بر چند چندم بدست آورند،شتر زنده را قيمت كنند و بهمان نسبت سهم هر يك را از قيمت نكشته معيّن سازند اين يك معنى،و ممكن است دعوا براى اين بوده كه مشترى ميخواسته شتر را نحر كند و بايع كه سر و پوست را نفروخته مانع ميشده و بيع هم لازم بوده،حضرت فرموده كه شتر از آن مشترى است و مختار است،و تنها سر و پوستش مربوط به بايع است».

154-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه حسين بن علىّ عليهما السّلام داخل مستراح شد و لقمه‌اى افتاده بوده آن را به غلامش سپرد و گفت:چون من بيرون آمدم مرا متذكّر نما،غلام آن را خورد،و وقتى امام بيرون شد فرمود:اى غلام آن لقمه كو؟غلام گفت:آن را خوردم اى مولاى من!حضرت فرمود:تو در راه خدا آزادى،مردى پرسيد:سرور من آيا او را آزاد نمودى؟فرمود:آرى از

جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدم ميفرمود:هر كس لقمۀ نانى دور افكنده بيابد و آن را برداشته با دست پاك نمايد و يا بشويد و بخورد هنوز از گلوى او پائين نرفته حقّ تعالى او را از آتش دوزخ آزاد نمايد[بعد فرمود:من حاضر نيستم كسى را كه خدا او را آزاد كرده در قيد رقّيّت نگهدارم].

شرح:«لفظ مستراح در اين خبر شايد بمعنى آسايشگاه باشد كه در اين صورت نكارتى و اشكالى ندارد،ولى چنانچه بمعنى بيت الخلا باشد از نظر آلودگى و بهداشت مورد تأمّل است،و بايد گفت:بى‌شكّ آلودگى-در آن حدّ كه پرهيز از آن واجب باشد-نبوده،و الاّ آن حضرت او را زنهار ميداد».

155-و بهمين سند از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن ابى طالب عليه السّلام فرمود:پنج چيز(از دستورات)است كه هر چه در پى آنها بگرديد و لو سواره، مانندشان را نخواهيد يافت:بيم و هراس نداشته باشد بنده‌اى جز از گناه خودش،و اميد نداشته باشد مگر بپروردگار خودش،و كسى كه چيزى را نميداند اگر آن را از او بپرسند خجالت نكشد از اينكه بگويد نمى دانم،و نيز ننگ نداند كسى كه چيزى را نميداند آن را از آنكه ميداند ياد گيرد،و صبر و پايدارى نسبت بايمان مانند سر است نسبت به بدن،و ايمان نخواهد داشت كسى كه صبر ندارد.

156-و بهمين سند از آن حضرت روايت كرده كه حسين بن علىّ عليهما السّلام

فرمود:بحقيقت،اعمال اين امّت در هيچ بامدادى نيست مگر بر خداوند سبحان عرضه مى‌شود.

157-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه حسين بن علىّ عليهما السّلام فرمود:هر كس خوشحال و مسرور مى‌شود كه عمرش طولانى شود و مرگش بتأخير افتد و روزيش افزون گردد،پس صلۀ رحم بجاى آورد.

158-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه حسين بن علىّ عليهما السّلام فرمود:در زير ديوار شهرى از شهرها لوحى بدست آمد كه در آن نوشته بود:

«من معبود يكتايم،معبودى جز من نيست،و محمّد پيامبر من است،و عجب دارم از كسى كه يقين بمرگ دارد چگونه خوشحال است؟عجب دارم از كسى كه بتقديرات الهى ايمان دارد چگونه محزون است؟و عجب دارم از كسى كه دنيا را ديده و آزمايش كرده چگونه بدان دل بسته؟و عجب دارم از كسى كه بحساب (فرداى قيامت)يقين دارد چگونه گناه ميكند؟.

159-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه از امام جعفر صادق عليه السّلام از زيارت قبر حسين بن علىّ عليهما السّلام پرسيدند فرمود:پدرم براى من گفت:هر كس قبر حسين بن علىّ عليهما السّلام را زيارت كند و عارف بحقّ او باشد(يعنى او را

امام مفترض الطّاعة بداند)خداوند نام او را در علّيّين ثبت فرمايد(يعنى از اهل علّيّين خواهد شد)،سپس فرمود:در اطراف قبر حسين عليه السّلام هفتاد هزار فرشتۀ ژوليده مو و غبار آلود اجتماع كرده‌اند و بر آن حضرت ميگريند تا روز قيامت.

160-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود:كمترين مرتبۀ عاقّ گشتن«افّ»گفتن بپدر و يا مادر است،زيرا اگر خداوند چيزى كمتر از آن ميدانست(در كتاب عزيزش)از آن نهى ميفرمود.

شرح:«در قرآن كريم اين آيۀ شريفه آمده كه فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ حقّ ندارى بپدر و مادر حتّى اين كلمۀ«افّ»را بگوئى».

161-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه على بن الحسين عليهما السّلام فرمود:أسماء بنت عميس (1)گفت:من نزد فاطمه عليها السّلام بودم كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله وارد شد-در حالى كه بر گردن فاطمه گردنبند زر بود كه علىّ عليه السّلام از سهميّۀ غنائم خود براى او تهيّه كرده بود-پيامبر صلى اللّه عليه و آله رو به فاطمه نموده فرمود:اى فاطمه!اين طور نباشد كه مردم بگويند فاطمه دختر محمّد به زىّ جبّاران رفته و لباس آنان را در بردارد،بى‌درنگ فاطمه آن را از گردن باز كرد و بفروخت و بقيمتت)


1) اسماء بسال 40 در ايّام شيرخوارگى امام سجّاد عليه السّلام از دنيا رفته است.(شرح آن در حديث 5 همين باب گذشت)

آن بنده‌اى خريد و آزاد كرد،پس رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از اين عمل مسرور گشت.

162-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن الحسين عليهما السّلام راجع به آيۀ شريفۀ لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ در بارۀ يوسف،فرمود:زليخا زن عزيز برخاست و پارچه‌اى بر روى بت افكند،يوسف پرسيد:اين كار را براى چه كردى؟گفت:از اينكه اين بت،ما را ببيند شرم دارم،يوسف بدو گفت:آيا تو از چيزى كه نمى شنود و نمى بيند و نمى فهمد و نميخورد و نمى‌آشامد (مجسّمه‌اى بيش نيست)شرم ميكنى،و من خداوندى را كه انسان را آفريده و به او آموخته،آزرم نداشته باشم؟!اينست معنى گفتار خداوند كه فرموده: لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ يعنى چنانچه اين برهان ربّ را نديده بود(مراد آنست كه همين كه ديد براى او كافى بود).

163-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن الحسين عليهما السّلام هر گاه بيمارى كه صحّت و سلامتى خود را بازيافته بود مشاهده مى‌كرد، مى‌فرمود:گوارا باد ترا اين پاك شدن از گناهان! 164-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن الحسين عليهما السّلام فرمود:مردم سه چيز را از سه كس آموخته و فرا گرفته‌اند:صبر را از ايّوب عليه السّلام،

و شكر و سپاس را از نوح عليه السّلام،و حسد را از پسران يعقوب عليه السّلام.

165-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود:از پدرم محمّد بن علىّ عليهما السّلام راجع به نماز در سفر پرسيدند،پاسخ داد كه پدرش در سفر نماز را شكسته بجاى مى‌آورد.

166-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان علىّ عليه السّلام فرمود:در چهل مرد اصلع(كسى كه موى پيش سرش ريخته)شخص بدى نمى‌يابى،و در ميان چهل كوسه فرد درستكارى نخواهى يافت و أصلع بد بهتر از كوسۀ خوب است.

167-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه حسين بن علىّ عليهما السّلام فرمود:رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدم كه بر حمزه پنج تكبير گفت،و بر شهداء ديگر بعد از حمزه پنج تكبير،پس بر حمزه هفتاد تكبير رسيد.

شرح:«يعنى پس از اينكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر جنازۀ ايشان با پنج تكبير نماز ميّت را خواند دسته‌اى از شهدا را كنار حمزه مينهادند و رسول خدا نماز بر جنازۀ ايشان با پنج تكبير ميخواند و آنان را ميبردند و دسته‌اى ديگر را كنار جنازۀ حمزه مينهادند و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر ايشان نماز ميگزارد تا اينكه جنازۀ شهدا بآخر رسيد رسول خدا بر حمزه هفتاد بار تكبير گفته بود».

168-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه حسين بن علىّ عليهما السّلام فرمود:امير مؤمنان عليه السّلام براى ما خطبه‌اى خواند و در ضمن سخن فرمود:

روزگارى برسد كه غنيّ بدان چه در دست دارد بخل ورزد و از مستحقّ آن دريغ دارد با اينكه حقّ ندارد چنين كند و امر بدان نشده است،خداى تعالى فرموده است: وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ (1)-الآية(فضل و احسان را در ميان خود فراموش نكنيد زيرا خداوند بآنچه مى‌كنيد آگاه است)و زمانى خواهد آمد كه مردم اشرار را در كارهاى اجتماعى و حكومى جلو مى‌اندازند،و نيكويان و شايستگان را كنار ميزنند و عقب ميرانند،و با مضطرّ و بيچارگان و كسانى كه چاره‌اى جز خريد يا فروش ندارند معامله مى‌كنند در صورتى كه رسول خدا از معاملۀ اضطرارى نهى فرموده،و همچنين از بيع غرر و مغبون كردن طرف معامله،پس بترسيد اى مردم و اصلاح نمائيد خود و جمعيّت خود را،و مرا هم در خانواده‌ام حفظ كنيد.(منظور از«بيع الغرر»مغبون ساختن طرف معامله ميباشد) 169-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امام صادق عليه السّلام از پدرش نقل كرده كه فرمود:از امام سجّاد عليه السّلام پرسيدند:چرا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از جانب پدر و مادر هر دو يتيم شد؟فرمود:براى اينكه هيچ مخلوقى را حقّ7.


1) سوره بقره آيۀ 237.

فرمان،بر آن حضرت نباشد(چون اطاعت پدر و مادر واجب است در غير محرّمات).

170-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن الحسين عليهما السّلام فرمود:فاطمه عليها السّلام از براى هر كدام از فرزندانش حسن و حسين عليهما السّلام عقيقه كرد و يك ران گوسفند را با يك دينار براى قابله فرستاد.

171-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه علىّ بن الحسين از پدرش از جدّش امير مؤمنان عليهم السّلام بازگو كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:هر آن كس را كه خداوند نعمتى بدو بخشيده بايد خداوند متعال را سپاس گويد،و هر كس روزيش را دير و بسختى مى‌يابد استغفار كند،و هر كس را كه امرى او را اندوهگين بنمايد بگفتن كلمۀ شريفۀ«لا حول و لا قوّة الاّ باللّه»تمسّك جويد.

172-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه حسين بن علىّ عليهما السّلام فرمود:مردى از يهود به امير مؤمنان عليه السّلام گفت:آگاه ساز مرا از آنچه براى خداوند متعال نيست،و آنچه نزد او نيست و آنچه را كه علم بدان ندارد؟ امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:امّا آنچه را كه خدا نمى‌داند آن گفتار شما ملّت يهود است كه ميگوئيد:«عزير ابن اللّه»(عزير فرزند خداست)،و خداوند فرزندى

براى خود نمى‌داند،و امّا آنچه گفتى براى خدا نيست،پس شريكى براى او نيست،و آنچه نزد خدا نيست،ظلم به بندگان است كه چنين چيزى نزد خدا نيست،يهودى گفت:«اشهد ان لا اله الاّ اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه».

173-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام گفت:

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس بدون دانش و آگاهى براى مردم فتوا دهد فرشتگان آسمان و زمين بر او لعنت كنند.

174-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام گفت:

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:من دخترم را فاطمه نام نهادم زيرا كه خداوند عزّ و جلّ او و تابعان و دوستان او را از آتش دوزخ باز ميدارد.

175-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

موسى بن عمران از پروردگار خود-عزّ و جلّ-پرسيد:پروردگارا آيا تو از من دورى تا بفرياد بخوانمت؟يا نزديكى كه براز سخن گويمت؟خداوند متعال بدو وحي فرستاد كه:اى موسى!من همنشين آن كسم كه مرا ياد كند.

176-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

خداوند تعالى هر آينه غضب نمايد به غضب فاطمه و خشنود گردد به خشنودى فاطمه(عليها السّلام).

177-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

بدا بر حال ستمكاران بر خاندان من،گويا مينگرم جايگاه آنان را با منافقين در درك اسفل(طبقۀ زيرين)دوزخ در روز قيامت.

178-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

براستى كه قاتل حسين بن علىّ در تابوتى آتشين خواهد بود،و نيمى از عذاب همۀ اهل دنيا بر اوست،در حالى كه پا و دستهايش را با زنجيرهائى گداخته از آتش بهم بسته‌اند و واژگون در دوزخ معلّق ميرود تا بقعر جهنّم رسد،و داراى بوى گند و ناراحت‌كننده‌اى است كه همۀ دوزخيان از شدّت بوى تعفّن او بخدايشان پناه مى‌جويند،و وى در آن هميشه ماندنى است و از عذاب دردناك آن چشنده با همۀ آن كسان كه با او در كشتن حسين عليه السّلام همكارى كردند،و هر آنچه پوستشان بسوزد خداوند از نو برآورد تا اينكه مرتّب آن شكنجه و آزار پردرد را بچشند و آنى ايشان را رها نكند،و چون اظهار تشنگى كنند از حميم،

(كه گنداب جهنّم است)بر حلقشان ريزند،پس واى بر ايشان از عذاب [خداوند متعال در]آتش.

179-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه گفت:رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:موسى بن عمران از پروردگار خود درخواست كرده كه:خداوندا! برادرم هارون مرده است،او را بيامرز،ايزد متعال به او وحى فرستاد كه اى موسى!اگر براى اوّلين و آخرين گذشتگان و آيندگان از من طلب مغفرت بنمائى خواسته‌ات را مى‌پذيرفتم و همه را مورد عفو قرار ميدادم مگر قاتلين حسين بن علىّ بن ابى طالب را،كه از قاتلان او انتقام خواهم گرفت.

شرح:«البتّه غفران در بارۀ معصومين عليهم السّلام ترفيع درجه است نه پاك شدن از آلودگى گناه،چون گناهى ندارند تا آمرزيده شوند».

180-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

انگشترى عقيق در دست كنيد،زيرا كه آن تا در دست كسى باشد غم و اندوه نخواهد ديد.

181-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

هر كس در آخر الزّمان با ما به ستيز برخيزد و بجنگد،مانند آنست كه در لشكر

دجّال با ما بجنگ برخاسته باشد.

182-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

يا علىّ!بدرستى كه خداوند متعال تو و خاندانت،و شيعيان و دوستداران شيعيانت،و دوستداران دوستان شيعيانت،جمله را مورد غفران و آمرزش خويش قرار داده،پس مژده باد ترا،آرى توئى«انزع بطين»،از شرك جدائى و از تو كاملا دور گشته،و قلبت مملوّ و پر است از دانش و معرفت.

183-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بمردم در بارۀ علىّ عليه السّلام فرمود:هر كس كه من سرور او هستم على بعد از من آقا و سرور اوست،آنگاه دعا كرده گفت:بار خدايا!هر كس علىّ را دوست دارد تو او را دوست بدار،و هر كس با علىّ دشمنى مى‌كند تو با او دشمن باش،و هر كس او را يارى كند خداوندا تو نيز او را يارى فرما،و هر كس علىّ را رها كند و يارى و پشتيبانى ننمايد،تو او را خوار گردان.

184-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

شخص مغبون نه مورد پسند حقّ است و نه اجرى ميبرد.

شرح:«يعنى بايد انسان كوشش كند كه در معاملات مغبون نشود،نه غبن مالى و نه غبن أخلاقى،يعنى نه در معاملات فرصت دهد كه كسى او را مغبون كند،و نه خود از غفلت ديگرى سوء استفاده نمايد و او را مغبون سازد كه آخرت خود را خراب و اجر خود را پايمال كرده باشد».

185-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

در صبحگاه و در حال ناشتائى خرما بخوريد زيرا آن كرم معده را نابود مى‌كند.

مؤلّف گويد:مراد حضرت تمام خرماهاست غير از«برنى»،زيرا خوردن «برنى»در هنگامى كه معده خالى است موجب فلج ميگردد.

186-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه امير مؤمنان علىّ عليه السّلام فرمود:حناء بستن پس از نوره كشيدن موجب جلوگيرى از مرض جذام و پيسى است.

187-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به علىّ عليه السّلام فرمود:يا علىّ اگر تو نبودى مؤمنين پس از من شناخته نمى‌شدند.

شرح:«يعنى بواسطۀ وجود تو بود كه مؤمنين به حقّ از غير مؤمنين شناخته شدند».

188-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به علىّ عليه السّلام فرمود:يا علىّ براستى كه تو را سه چيز داده‌اند كه به احدى پيش از تو داده نشده بود،عرضكردم پدر و مادرم فدايت چه چيز داده شده‌ام؟رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله

فرمود:پدر زنى همچو من دارى،و ديگر اينكه زوجه‌اى همچو فاطمه دارى،و همچنين خداوند فرزندانى چون حسن و حسين به تو عنايت فرموده است.

189-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به علىّ عليه السّلام فرمود:يا علىّ در روز قيامت سوارى غير ما نيست و ما چهار تن باشيم، پس مردى از انصار برخاست و گفت:پدر و مادرم بفدايت،آن چهار تن كيانند؟رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:من يكى از آنانم كه بر استر خدا«براق» سوارم،و ديگر برادرم صالح است كه بر ناقۀ خدا كه او را پى كردند سوار است، و سوم عمويم حمزۀ سيّد الشّهداء است كه بر ناقۀ عضباء(داراى علامت مخصوص در گوش يا كوتاه دست)سوار است،و برادرم علىّ است كه سوار بر ناقه‌اى از ناقه‌هاى بهشت است در حالتى كه لواء حمد(پرچم عبوديّت) بدوش دارد و به آواز بلند

«لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه» مى‌گويد،مردمان گويند:اين نداكننده نيست مگر فرشته‌اى مقرّب درگاه خداوند،يا پيامبرى فرستاده شده،يا اينكه از حاملان عرش است،فرشته‌اى از درون عرش پاسخ دهد كه اى گروه انسانها اين فرد نداكننده فرشتۀ مقرّب و يا نبىّ مرسل نيست،و نيز از حملۀ عرش نيز نيست،بلكه او صدّيق اكبر است و او علىّ بن ابى طالب

عليه السّلام ميباشد.

190-و بهمين اسناد از آن حضرت روايت كرده كه گفت:علىّ بن ابي طالب عليه السّلام فرمود:گويا مى‌بينم قصرهاى بلندى را كه در كنار قبر(فرزندم) حسين بنا گرديده،و نيز مى‌بينم محمل‌هائى را كه از كوفه بسوى قبر حسين خارج گشته،و چندان شب و روزى نميگذرد كه از اطراف و اكناف عالم بسوى قبر حسين محملها در راهند-و اين در انقراض دولت بنى اميّه صورت گرفت.

191-حسن بن محمّد هاشمىّ بواسطۀ مذكورين در متن از محمّد بن يعقوب نهشلىّ روايت كرده كه علىّ بن موسى بواسطۀ پدرانش از امير مؤمنان عليهم السّلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از جبرئيل از ميكائيل از اسرافيل روايت كردند كه خداوند-جلّ جلاله-فرمود:منم معبود يكتا،خدائى جز من نيست،بقدرت خود مخلوقات را آفريدم،و از ميان ايشان انبياء خود را برگزيدم،و از ميان همۀ انبيا محمّد را دوست و محبوب و منتخب گردانيدم،و او را برسالت بسوى

مخلوقاتم فرستادم و علىّ را براى معاونت او برگزيدم،و وى را برادر و وصىّ و وزير و اداكنندۀ مأموريّت بسوى خلق پس از وى قرار دادم،خليفه و مأمور از جانب خود گردانيدم،تا كتابم را براى آنان بيان كند،و دستوراتم را در ميان ايشان انجام دهد،و او را نشانۀ هدايت و راهنماى بندگانم از گمراهى نمودم،و باب تقرّب و راه ورود به مرضيّات و خانه و درگاهم قرار دادم،آن خانه‌اى كه هر كس در محيط آن گام نهد از آتش عقوبتم در امان خواهد بود،و نيز او را همانند قلعه و بارويم گردانيدم كه هر كس بدان پناه جويد از گزند هر ناروائى چه دنيائى و چه اخروى او را در امان خواهد داشت،و همچنين او را صوب و جهت خود نمودم آنچنان كه هر كس بدو رو كند من از وى روى نگردانم،و او را حجّت خود در آسمانها و زمينها بر همۀ كسان از مخلوقاتم كه در آن زندگى مى‌كنند ساختم،عمل هيچ عمل‌كننده‌اى را از ايشان بدون اقرار بولايت او و نبوّت رسولم نخواهم پذيرفت،و اوست دست گشودۀ من بر سر بندگانم،و اوست نعمتى كه بر آن بندگانم كه دوستشان دارم ارزانى داشتم.

پس هر كس از بندگانم را كه دوست داشته و او را ميخواستم،ولايت و شناخت علىّ را باو آموختم،و هر كس از بندگانم را كه دشمن داشتم بدان جهت بود كه او از شناخت و ولايت علىّ روى گردانيد،پس به عزّت و جلالم قسم ياد كرده‌ام كه دوست ندارد علىّ را بنده‌اى از بندگانم جز اينكه آتش را از وى دور

گردانم و به بهشتش داخل كنم،و نيز دشمنش ندارد احدى از بندگانم و رو نگرداند هيچ كس از دوستيش مگر آنكه بر او غضب كرده و او را به آتش در افكنم و اين، بدعاقبتى خواهد بود.

192-حسين بن احمد بن ادريس با واسطۀ افرادى كه در متن ذكر شده از حسن بن جهم روايت كرده كه گفت:از امام هشتم عليه السّلام پرسيدم و گفتم فدايت شوم حدّ توكّل بخدا چيست؟فرمود:آنكه تا تو با خدا باشى از احدى نهراسى،گويد:عرضكردم حدّ تواضع چيست؟فرمود:آنكه از جانب خود بمردم ببخشى مانند آنچه را كه دوست دارى آنان بتو بخشند،گويد:عرضه داشتم فدايت گردم دوست داشتم بدانم من در نزد شما چگونه‌ام فرمود:بنگر من در نزد تو چگونه‌ام(يعنى دل بدل راه دارد،همان قدر كه تو مرا دوست دارى همان اندازه نيز من تو را دوست ميدارم).

193-استادم ابن وليد بسند مذكور در متن از احمد بن محمّد سيّارى از علىّ بن نعمان نقل كرده كه گفت:من به امام هشتم عرضه داشتم فدايت گردم

من زگيل بسيارى در بدن دارم كه اسباب ناراحتى من شده از شما ميخواهم چاره‌اى براى رفع آن بمن ياد دهى كه مفيد باشد،فرمود:براى هر كدام از آنها هفت دانۀ جو برگير و بر هر يك هفت بار إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ -را تا جملۀ- هَباءً مُنْبَثًّا ،و آيۀ مباركۀ وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً* فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً* لا تَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً (سورۀ طه 104 الى 107)را قرائت كن و بدان بدم،آنگاه دانه دانه برگير و هر يك را بر زگيلى بساى،سپس همه را در پارچۀ نشسته‌اى بريز و آن را بسنگى ببند و در جاى تاريكى بياويز،على بن نعمان گفت:من اين دستور را عمل كردم و روز هفتم نگريستم چيزى باقى نبود و مثل كف دستم صاف شده بود،و سزاوار است اين كار را در آخر ماه كه محاقّ است-يعنى ماه در هيچ جاى زمين پيدا نيست انجام شود-.

شرح:«هر چند راوى خبر كه احمد بن محمّد سيارى است چندان احاديثش قابل اعتماد نيست،مذهبش فاسد و خودش ضعيف و رواياتش تو خالى است،لكن دعا اثر دارد،ولى نبايد آن را مانند دارو دانست».

194-محمّد بن ما جيلويه بسندى كه در متن مذكور است از حسين بن خالد روايت كرده كه علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام از آبائش از على عليهم السّلام نقل كرده

كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس مسلمانست نبايد مكر و حيله بكار برد، زيرا من از جبرئيل عليه السّلام شنيدم كه مى گفت:مكر و خدعه(نيرنگ)در آتش است،سپس آن حضرت فرمود:از ما نيست كسى كه با مسلمانى رندى و نادرستى كند،و از ما نيست كسى كه با مسلمانى خيانت ورزد،آنگاه گفت:

جبرئيل روح الأمين از جانب حقّ تعالى بر من نازل شد و گفت:يا محمّد!بر تو باد به نيك خلقى،زيرا آن خير دنيا و آخرت را بهمراه دارد،و بدانيد كه بدون شكّ شبيه ترين شما بمن نيكوترين شما است از جهت اخلاق.

195-محمّد بن موسى بن المتوكّل بسند مذكور در متن از احمد بن عبد اللّه روايت كرده كه گفت:از امام ابو الحسن الرّضا عليه السّلام پرسيدم:«ذو الفقار» شمشير رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از كجا بود؟فرمود:آن را جبرئيل عليه السّلام از آسمان براى آن حضرت آورد،و آن داراى زيورى از نقرۀ خام بود و اكنون نزد من است.

196-استادم ابن وليد بسند مذكور در متن از حسين بن خالد روايت كرده كه ابو الحسن على بن موسى عليهما السّلام فرمود:نظر كردن به ذريۀ ما عبادت است،

گفتند:يا ابن رسول اللّه آيا مراد نظر كردن به أئمۀ معصومين از شما است،يا نه جمله بر جميع ذرّيۀ پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله؟فرمود:بله نظر كردن به تمام ذرّيۀ پيغمبر صلى اللّه عليه و آله عبادت است،البتّه مادامى كه از صراط او منحرف نشده و خود را بمعاصى نيالوده باشند.

197-پدرم-رحمة اللّه عليه-با دو واسطۀ مذكور در متن از احمد بن- محمّد همدانى از امام جواد از على بن موسى الرّضا عليهما السّلام و آن حضرت از پدرانش از على بن ابى طالب سيّد اوصياء عليهم السّلام روايت كرده كه گفت:رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمودند:به بسيارى نماز و روزه و حجّ و انفاقات و زمزمه‌هاى آنان در تاريكى شب ننگريد،بلكه براستگوئى و اداء امانتشان نظر كنيد.

شرح:«يعنى تنها حسن ظاهر در خوبى شخص دخيل نيست بلكه ايمان به مبدء و معاد و روز حساب اساس سلامت شخص است».

198-تميم بن عبد اللّه قرشى بسند مذكور در متن از عبد السّلام هروى

روايت كرده كه گفت:در روز جمعۀ آخر شعبان بود كه بر على بن موسى عليهما السّلام وارد شدم،فرمود:اى ابا صلت ماه شعبان بيشترش گذشت و اين جمعۀ آخر آن است،پس آنچه از اعمال خير كه در اين ماه در انجام آن كوتاهى كرده‌اى در اين چند روزى كه باقى مانده تدارك كن،و بر تو باد به انجام آنچه بحال تو مفيد است و ترك آنچه براى تو فائده‌اى ندارد،و دعا و استغفار و تلاوت قرآن را افزون كن،و از گناهان و نافرمانيهايت بسوى خدا باز گرد و توبه نما،تا اين ماه خدا بتو رو كرده باشد در حالى كه تو با خدايت-عزّ و جلّ-اخلاص ورزيده باشى،و امانتى بر گردن خود باقى مگذار مگر آنكه آن را ادا كنى،و نيز در دلت كينۀ هيچ مؤمنى نباشد مگر اينكه آن را از دل بيرون كنى،و هيچ گناهى را كه مرتكب بوده‌اى وامگذار مگر آنكه آن را رها كرده و از آن دورى گزينى،و از خداوند پروا داشته باش،و در امور نهان و آشكارت بر او توكّل و اعتماد كن،و هر كس بر خدا توكّل كند همانا خداوند او را كافى است،زيرا خداوند رساننده است كار خود را،و براى هر چيز اندازه‌اى قرار داده است،و در باقيماندۀ اين ماه زياد اين ذكر را بگوى:

«اللّهم إن لم تكن قد غفرت لنا في ما مضى من شعبان فاغفر لنا فيما بقي منه» (يعنى:پروردگارا!اگر تاكنون در اين ماه كه بسر نرسيده

است ما را نبخشيده‌اى،پس از تو ميخواهيم كه در باقيماندۀ اين ماه ما را ببخشى و بيامرزى)زيرا خداوند تبارك و تعالى در اين ماه مردم بسيارى را از آتش آزاد مى‌كند بجهت احترام ماه مبارك رمضان.

199-مفسّر جرجانىّ بسند مذكور در متن از امام عسكرىّ از پدرانش از جدّش على بن موسى از پدرش موسى بن جعفر عليهم السّلام روايت كرده كه از امام صادق عليه السّلام پرسيدند كه زاهد در دنيا كيست؟فرمود:آن كسى كه از حلالش اجتناب كند براى گرفتارى حساب آن و حرامش را ترك كند از بيم آتش عقوبت آن.

200-و بهمين سند از آن حضرت از پدرش عليهما السّلام روايت كرده كه فرمود:

امام صادق عليه السّلام مردى را ديد كه سخت بر مرگ فرزندش بيتابى ميكند،(پس از ديدن اين منظره)حضرت به او فرمود:اى مرد آيا براى مصيبت كوچك اين طور بيتابى ميكنى و از مصيبت بزرگتر غافل غافل‌شده‌اى،اگر تو قبلا خود را آماده براى داغ فرزندت مينمودى اين مقدار اين مصيبت براى تو سنگين نمى‌نمود،پس مصيبت به عدم آمادگى و مهيّا بودن براى ديدن داغ فرزند بالاتر و عظيمتر است

از دردمندى تو نسبت بفقدان پسرت.

201-حسين بن ابراهيم بسند مذكور در متن از ريّان بن صلت روايت كرده كه امام هشتم از پدرش از آباء گرامش عليهم السّلام از علىّ عليه السّلام نقل كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:در روز رستاخيز پيروان علىّ رستگارانند.

202-حسين بن احمد بن ادريس بسند مذكور در متن از فضل بن كثير روايت كرده كه علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام فرمود:هر كس بمسلمان فقيرى سلام كند بر خلاف آن نحو كه بر ثروتمندان سلام ميكند،خداوند را ملاقات كند در قيامت در حالى كه بر او خشم گرفته است.

شرح:«مراد از ملاقات خدا،ملاقات جزاى الهى است و مراد از خشم پروردگار عذابى است كه شخص در قيامت با آن رو برو مى‌شود».

203-علىّ بن احمد بن محمّد بن عمران از دو تن مجهول بنامهاى محمّد بن هارون صوفىّ و او از عبيد اللّه رويانىّ از عبد العظيم بن عبد اللّه حسنىّ از امام جواد از علىّ بن موسى از آباء گرامش از جدّش عليهم السّلام روايت كرده كه

فرمود:سلمان،ابو ذرّ را به خانه‌اش دعوت كرد و براى پذيرائى او دو گرده نان آورد،ابو ذر آنها را برداشت و گردانيد و نظرى به پشت آن انداخت،سلمان از او پرسيد براى چه اين كار را كردى؟ابو ذر گفت:خواستم ببينم نبادا درست پخته نباشد،سلمان سخت بخشم آمده و گفت:چقدر پر جراتى كه اين دو گرده نان را ميگردانى كه بدانى پخته است يا خمير،بخدا سوگند در اين نان آبى كه در زير عرش بوده فعاليّت داشته و همين طور فرشتگان كار كرده‌اند تا آن را به باد رسانيده و آن باد آن را به ابرها رسانده و ابرها كوشش كرده‌اند تا آن را بزمين رسانده‌اند،و رعد و برق و مأمورين از ملائكه جملگى همه در كار بوده‌اند تا آن را به جايهاى خود در زمين پخش نموده‌اند،و زمين نيز در روى آن فعاليت كرده و همچنين چوب و آهن و حيوان و آتش و هيزم و نمك-و آنچه را كه ذكر نكردم بيش از اين است كه بدان اشاره كردم-همه و همه در كار بوده‌اند تا اين نان بدست آمده، پس تو چگونه خواهى توانست كه شكر اين را بجاى آرى؟ابو ذر گفت:من بسوى خدا توبه مينمايم و طلب مغفرت مينمايم و از شما عذر ميخواهم از

كارى كه از من سرزد و تو آن را ناپسند دانستى و آن را ناخوش داشتى.

حضرت فرمود:روزى سلمان،ابو ذر را مهمان كرد و از انبان خود قطعه‌اى نان خشك بيرون آورد و آن را از كوزۀ خود آب زد،ابو ذر گفت:چقدر خوب بود اين نان اگر با آن نمكى ميبود،سلمان برخاست و از خانه بيرون رفت و كوزۀ خود را گرو گذارد و نمكى تهيّه كرد و بخانه آورد و نزد وى نهاد،پس ابو ذر لقمه‌اى از آن نان بر ميگرفت و بر آن نمك مى‌افشاند و ميخورد و ميگفت:سپاس خدائى را كه قناعت را روزى ما كرد،پس سلمان باو گفت:اگر تو قناعتى داشتى كوزۀ من بگرو نمى‌رفت.

شرح:«بايد دانست كه اشكال سلمان به ابو ذر وارد نيست،زيرا همۀ آسمان و زمين و كائنات همگى در كار بوده‌اند تا نانى بدست آيد،لكن در اثر اهمال بشر در پختن آن زحمت همۀ كاركنان را بباد داده است،و اين گونه روايات ساخته و پرداختۀ صوفيان است چنان كه از سند آن پيداست».

204-و بهمين سند مجهول از عبد العظيم حسنى روايت كرده كه به ابو جعفر امام نهم عليه السّلام عرضكردم يا ابن رسول اللّه!براى من حديثى از پدران خود عليه السّلام بازگوى،فرمود:حديث كرد مرا پدرم از پدرانش-عليهم السّلام-كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:پيوسته مردم بخير و خوبى زندگى ميكنند تا آن زمان كه

با هم از حيث عقل و علم و سليقه و تنگدستى و فراخى متفاوتند،و اگر در اين امور مذكوره با هم مساوى بودند(از بار مسئوليّت شانه خالى كرده و)هلاك ميگرديدند،عرضه داشتم برايم بيفزائيد،فرمود:پدرم از جدّم از آبائش عليهم السّلام روايت كرد كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:چنانچه هر كدام شما از عيب و نقص پنهان ديگرى اطّلاع ميداشت،هر آينه بر وى نمى‌پوشانيديد،و(در نتيجه) اسرار همه فاش مى‌شد.

راوى گويد:بحضرت عرض كردم:يا ابن رسول اللّه اضافه بفرمائيد، فرمود:پدرم از جدم از اجدادم عليهم السّلام برايم حديث كرد كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:شما كه هرگز توان آن نداريد كه خير مالى به مردم برسانيد پس با اخلاق خوش و روى باز و برخورد عالى با آنان روبرو شويد،زيرا من از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدم ميفرمود:شما كه نمى‌توانيد با مال بديگران كمك كنيد پس با خلق نيك با مردم رفتار نمائيد.

راوى گويد:گفتم اى فرزند پيغمبر برايم بيشتر بفرما:حضرت فرمود:

پدرم از جدم از آبائش عليهم السّلام برايم حديث كرد كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند:

هر كس روزگار را مورد سرزنش قرار دهد و نكوهش كند خود همواره مورد عتاب و سرزنش واقع خواهد شد.

شرح:«روزگار و زمان،نيكى و بدى بالاراده ندارد،بلكه مردم هر زمانند كه با افعال ارادى خود،بدى و شرّ و فساد در زمان و روزگار ايجاد مى‌كنند،و زمانه را مسئول دانستن از كمال بى‌توجّهى است،و اين مردمند كه موجب تيرگى و فشار و سختى و ناملايمى زمانه ميشوند و عتاب را با مقصّر و بانى شرّ و فساد انجام ميدهند نه با ظرف زمان و مكان».

راوى گويد:عرض كردم يا ابن رسول اللّه برايم بيفزا؟امام فرمود:پدرم از جدم از اجدادم عليهم السّلام روايت كرد كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:همنشينى با مردم بد و فاسد موجب تهمت و بدگمانى شخص بمردم آبرومند است(يا آنان به انسان) گفتم:اى فرزند رسول خدا زياده از اين برايم بگو،امام فرمود:پدرم از جدم از اجدادم عليهم السّلام روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:دشمنى كردن با بندگان خدا بسيار بد توشه‌اى است از براى سفر آخرت.

گفتم:بيشتر برايم بفرمائيد اى فرزند رسول خدا،حضرت فرمود:پدرم از جدم از اجدادم عليهم السّلام روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:ارزش هر فردى باندازۀ دانش و آن عملى است كه نيك انجام ميدهد.

عرضه داشتم باز هم برايم بفرمائيد،حضرت همان طور از پدرش از نياى گرامش عليهم السّلام روايت كرد كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:شخصيّت و باطن هر فرد

در زير زبانش نهفته و پنهان است.

گفتم:يا ابن رسول اللّه برايم بيفزاييد،حضرت بهمان طريق از پدرانش عليهم السّلام نقل كرد كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:كسى كه قدر خود را شناخت هرگز هلاك نخواهد شد.

عرضكردم برايم افزون كن،امام عليه السّلام فرمود:پدرم از جدّم از اجدادم عليهم السّلام روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:دقت قبل از كردار و عاقبت انديشى پيش از انجام كار،انسان را از پشيمانى و ندامت دور و در امان ميدارد.

گفتم بيشتر بفرمائيد،امام عليه السّلام از پدرش از جدّش از اجدادش عليهم السّلام روايت كرد كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:كسى كه به روزگار تكيه كند زمين خواهد خورد (يعنى چرخ روزگار گردنده است و تكيه بر آن نتوان نمود).

راوى گويد:عرضكردم يا ابن رسول اللّه برايم بيفزا،فرمود:پدرم از جدم از اجدادم عليهم السّلام برايم حديث كرد كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:آن كس كه به رأى خود اعتماد كند و خويش را از مشورت با ديگران بى‌نياز بيند جان خود را بخطر انداخته است.

باز گفتم:يا ابن رسول اللّه!بيش از اين برايم بگو،حضرت فرمود:(با

اتصال سند به حضرت عليه السّلام)امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:كم عيالى يكى از فراخى است(مراد از دو يسار: بى‌نيازى و حاجت نداشتن به چيزى و بى‌نيازى بداشتن آن مورد حاجت).

عرضه داشتم:يا ابن رسول اللّه برايم افزون نما،امام گفت:پدرم از جدم از اجدادم عليهم السّلام روايت كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:هر كس كه خودستائى در او راه يافت هلاك گرديد.

عرضه داشتم:يا ابن رسول اللّه برايم افزون نما،امام گفت:(با اتصال سند به حضرت عليه السّلام)امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:كسى كه يقين دارد انفاق مال در راه خداوند جايگزين دارد،(بالنتيجه)در بخشش دست باز است و براحتى مال را صرف راه حق ميكند.

براى بار آخر گفتم:يا ابن رسول اللّه بيش از اين برايم بگو،امام فرمود:(با اتصال سند به حضرت عليه السّلام)امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:هر كس تنها به سلامت بودن خويش از سوى زير دستان بسنده كند،سلامت ماندن خود را از جانب بالاتران و زبردستان غنيمت برده است،راوى گفت:عرضكردم همين قدر كافى است.

205-و بهمين سند از عبد العظيم بن عبد اللّه حسنى روايت كرده كه گفت:از محمّد بن علىّ امام جواد عليه السّلام راجع به فرمودۀ خداوند عزّ و جلّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى سؤال كردم،فرمود:خداوند ميفرمايد:از خير دنيا دور گردى[چنان دورگشتنى]و نيز از خير آخرت دور گردى.«سورۀ قيامت آيات 34 و 35» 206-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسين بن خالد صيرفىّ روايت كرده كه گفت:بحضرت رضا عليه السّلام عرضكردم شخصى خود را تطهير مى‌كند و انگشترى در دست دارد كه نقش آن« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »است حكم آن چيست؟حضرت فرمود:آن را مكروه دارم،عرضه داشتم فدايت شوم آيا اين طور نيست كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و هر يك از پدران(گرامى)شما اين كار را ميكرد و انگشتريش را در دست داشت؟فرمود:آرى،و لكن انگشترشان بدست راستشان بود،بعد فرمود:از خدا بپرهيزيد و در بارۀ خود فكر كنيد،گفتم:

نقش نگين خاتم امير المؤمنين عليه السّلام چه بود؟فرمود:چرا از كسان قبل از وى

نپرسيدى؟گفتم اينك مى‌پرسم(نقش خاتم (1)آدم عليه السّلام چه بود؟) فرمود:نقش خاتم آدم عليه السّلام«

لا اله الاّ اللّه،محمّد رسول اللّه »بود و با همان بزمين هبوط كرد،و نوح عليه السّلام هنگامى كه بر كشتى سوار ميشد خداوند بدو وحى فرستاد كه اى نوح اگر از غرق هراس دارى پس هزار بار«

لا اله الاّ اللّه »بگوى،سپس از من نجات بخواه،و بدين سبب تو و همراهانت را از غرق شدن در امان ميدارم.چون نوح با همراهانش بكشتى نشست و لنگر و طناب كشتى را آزاد كرد و آن را براه انداخت و طوفان باد شروع شد و آنان را گرفت،نوح را مهلت گفتن تهليلات نداد،نوح خود و يارانش را از غرق شدن در امان نديد،و بزبان سريانى گفت:

«هيلوليا هزار هزار ياماريا ياماريا آرام گير»،موج فرو نشست و كشتى آرام گرفت و نوح گفت:كلامى كه خداوند مرا بدان از غرق نجات داد سزاوار آن است كه از من جدا نگردد،لذا بر نگين انگشتريش كلمۀ«

لا اله الاّ اللّه ألف مرّة يا ربّ أصلحني» را نقش نمود.

بعد امام فرمود:و ابراهيم عليه السّلام هنگامى كه وى را در منجنيق گذاردند جبرئيل عليه السّلام برآشفت،و خداوند بدو وحى فرستاد:اى جبرئيل چه چيز تو را برد.


1) مراد از خاتم،انگشترى است كه در آن روزگار نگين آن را نقش كرده و بجاى مهر و امضاى امروزى از آن استفاده مى‌كردند.

آن داشت كه غضب نمودى؟ جبرئيل عرضه داشت:پروردگارا!اين دوست تو است كه جز او كسى تو را در زمين عبادت نمى‌كند،اكنون دشمن خود و او را بر وى مسلّط ساختى،خداوند بدو وحى فرستاد،آرام گير،شتاب كار بنده‌اى است كه از مرگ ميهراسد مانند تو،امّا من،پس او را بندۀ خود ميدانم و هر گاه اراده كنم او را در مى‌يابم،امام فرمود:در اينجا نفس جبرئيل آرام گرفت و خوشحال شد،و بسوى ابراهيم عليه السّلام روان گرديد،و از وى پرسيد آيا در اين حال حاجتى دارى؟ابراهيم فرمود:امّا بتو خير،(جبرئيل پيام را رسانيد)و خداوند او را بزمين فرستاد و انگشترى كه در نگينش شش كلمه نقش شده بود بهمراه داشت و كلمات آن اين بود«

لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه،لا حول و لا قوّة الاّ باللّه، فوّضت أمري الى اللّه،اسندت ظهري الى اللّه،حسبي اللّه »و خداوند پيام فرستاد كه اين خاتم را در دست كن و من آتش را بر تو سرد و سلامت ميگردانم.

امام فرمود:در نگين انگشترى موسى عليه السّلام دو كلمه نقش شده بود كه از تورات گرفته شده بود:

«اصبر تؤجر،اصدق تنج» يعنى:پايدارى كن تا اجر برى،راست گوى تا نجات يابى.

امام فرمود:و نقش خاتم سليمان عليه السّلام اين بود

«سبحان من الجم الجنّ بكلماته» (پاك و منزّه است خدائى كه با كلمات خود جنّ را مهار كرد).

و نقش خاتم عيسى عليه السّلام:دو جمله بود كه آن را از انجيل گرفته بود:

«طوبى لعبد ذكر اللّه من اجله،و ويل لعبد نسى اللّه من اجله».

و نقش خاتم محمّد صلى اللّه عليه و آله،«

لا اله الاّ اللّه،محمّد رسول اللّه »بود،و نقش خاتم امير المؤمنين عليه السّلام

«الملك للّه» و نقش خاتم حسن بن علىّ عليهما السّلام

«العزّة للّه» بود و نقش خاتم حسين بن علىّ عليهما السّلام«

إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ »،و علىّ بن الحسين عليهما السّلام خاتم پدرش حسين را بدست ميكرد،و همچنين امام باقر عليه السّلام،و نقش خاتم جعفر بن محمّد عليه السّلام

«اللّه وليّي و عصمتي من خلقه» و نقش خاتم موسى بن-جعفر عليهما السّلام

«حسبى اللّه» بود.

حسين بن خالد گويد:آنگاه حضرت دست مبارك خود را پيش آوردند و انگشتان را باز كردند و انگشترى پدرش در دست مباركش بود و نقش آن را بمن نشان دادند.

و در خبر ديگر غير از اين حديث آمده است كه نقش خاتم علىّ بن الحسين عليهما السّلام اين جمله بود

«خزى و شقي قاتل الحسين بن عليّ» عليهما السّلام.

207-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از علىّ بن اسباط روايت كرده كه گفت:شنيدم علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام از نياى گرامش از امير مؤمنان عليه السّلام نقل كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:باقى نمانده است ميان مردمان از گفتار پيامبران راستين عليهم السّلام جز همين جملۀ مشهور كه«اكنون كه شرم نميكنى پس هر چه خواهى و مايلى انجام ده».

208-احمد فرزند علىّ بن ابراهيم قمّى بسند مذكور در متن از حسين بن- خالد روايت كرده است كه علىّ بن موسى الرّضا از پدرش از نياى گرامش عليهم السّلام از امير مؤمنان عليه السّلام نقل كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:جبرئيل امين از جانب ربّ العالمين بمن خبر داد كه خداوند عزّ و جلّ فرمود:علىّ بن ابى طالب حجّت من است بر خلقم،و قاضى و حاكم و نگهدارندۀ دين منست،از نسل او پيشوايانى را برآورم كه بر قوانين من استوار و پابرجايند،مردمان را براه مستقيم من ميخوانند،بسبب ايشان بلاها و گرفتاريها را از بردگان و كنيزانم دفع

مينمايم،و بوجود آنان از رحمتم بر جهانيان نازل ميسازم.

209-جعفر بن محمّد بن مسرور بسند مذكور در متن از ريّان بن صلت روايت كرده كه به علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام عرضه داشتم:قرآن در نظر شما چگونه است و در بارۀ آن چه ميفرمائيد؟آن حضرت فرمود:قرآن كلام خداست، از آن نگذريد،(قدم فراتر ننهيد)و از غير آن راه مجوئيد كه گمراه خواهيد گشت.

شرح:«از الفاظ روايت چنين پيداست كه ريّان بن صلت نظر آن حضرت را در بارۀ مسألۀ نوظهورى كه در آن عصر در محافل علمى مورد بحث بوده ميخواسته،و آن اين بوده كه آيا قرآن مجيد حادث است يا قديم،و امام عليه السّلام در پاسخ اين سؤال هشدار ميدهد كه بدانيد قرآن كتاب هدايت و عمل است و بايد از قرآن پيروى كرد و از انوارش منوّر شد،و باصول اعتقاديش معتقد و بدستورات عمليش عامل بود،امّا اينكه حادث است يا قديم اين مطلبى نيست كه به درد دنيا يا آخرت بخورد،و صرف پندار و وهم و خيال و بافتن است يا از جانب دوست نادان و احمق و يا دشمن داناى نابكار-كه ميخواهد از اين راه مسلمانان را از تعليمات قرآن دور و راه فهم كتاب خدا را بسته و مسلمانان را منحرف سازد-القاء شده است».

210-محمّد بن ابراهيم بن اسحاق از ابن عقده از علىّ بن فضّال از پدرش

حسن روايت كرد كه گفت:علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام فرمود:مائيم كه در دنيا سرور و آقائيم و در عالم آخرت داراى قدرت و سلطنت هستيم.

211-محمّد بن علىّ ماجيلويه و احمد فرزند علىّ بن ابراهيم و حسين بن ابراهيم ناتانه بسند مذكور در متن از محمّد بن علىّ تميمى روايت كرده‌اند كه گفت :علىّ بن موسى عليهما السّلام از پدرش از نياى بزرگوارش عليهم السّلام از امير مؤمنان عليه السّلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه فرمودند:هر كس خوشدارد بر شاخه‌اى از نهال ياقوت سرخى كه خداوند آن را با دست قدرت خويش كشته[و بخواهد بدان چنگ زند]پس بايد تولاّى علىّ و اولادش ائمّۀ(طاهرين)را در دل داشته باشد،زيرا آنان برگزيدگان خداوند عزّ و جلّ ميباشند و خالصان و منتخبان اويند،و آنانند معصوم و مصون از هر خطا و لغزشى.

212-حسين بن ابراهيم ناتانه بسند مذكور در متن از ريّان بن صلت روايت كرده كه گفت:علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام فرمود:هر كس در هر روز از ماه شعبان هفتاد بار به اين لفظ

«استغفر اللّه و اسأله التّوبة» طلب آمرزش كند،

خداوند متعال برات آزادى از آتش دوزخ را براى او مى‌نويسد و نيز پروانۀ عبور از پل صراط را،و او را بمنزلگاه قرار كه بهشت است وارد مى‌كند.

213-ابو علىّ احمد بيهقىّ در فيد-منزليست در راه عراق بمكّه-هنگام برگشتنم از حجّ بسال 354 قمرىّ بسند متن از داود بن سليمان برايم روايت كرد كه علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام از پدرش از آباء بزرگوارش عليهم السّلام از علىّ بن أبى طالب عليه السّلام نقل كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:چون روز قيامت شود حسابرسى شيعيان ما بما واگذار مى‌شود،پس هر كس مظلمه و بدهى و گناهش ميان او و خداوند است ما داورى كرده و هر چه حكم كنيم خداوند امضاء مى‌فرمايد،و هر كس مظلمه‌اش ميان او و مردم است،ما از مردم تقاضا ميكنيم او را ببخشند،و آنان مى‌بخشند،و هر كس مظلمه‌اش ميان او و ما اهل بيت است ما سزاوارتر از همه كس به بخشش و عفو و گذشت مى‌باشيم.

شرح:«سند خبر از نظر صحت و ضعف هر چه باشد اين مقام حسابرسى

و داورى در قيامت براى ائمّۀ معصومين از مسلّمات است كه در بسيارى از روايات كه در حدّ مستفيض بلكه تواتر است آمده،و نيز بخشش آنان حقّ خود را مطلبى است موافق عقيدۀ ما شيعيان در بارۀ آنان،چون ايشان را معدن رحمت،و منتهى الحلم،و اصول كرم،و اولياء نعم،و رحمت موصوله ميدانيم و اقتضاى اين صفات همانست كه فرمود».

214-محمّد بن عمر جعابىّ (1)از حسن بن عبد اللّه رازى روايت كرده گفت:آقايم علىّ بن موسى الرّضا از پدرش از نياى گرامش از علىّ بن ابى طالب عليه السّلام نقل كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس از مسلمانان بميرد و تابع امامى از ائمّۀ اولاد من نباشد(امام زمان خود را نشناسد)بمرگ در حال جاهليّت مرده است و اعمال او پذيرفته نيست،و همه را بايد حساب پس دهد چه زمان جاهل بودنش،و چه پس از آن كه اسلام آورده.

215-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:من و اين مرد-يعنى علىّ بن ابى طالب-در روز قيامت مانند اين دو انگشت باشيم،ت.


1) سمعانى گفته است كه محمّد بن عمر جعابى از محدّثين مشهور است،و مذهبش تشيّع بوده و به ابن الجعابى يا ابو بكر التميمىّ شهرت يافته،وى داراى تصانيف بسيار است زمانى در موصل بمنصب قضا نشسته و در بارۀ جدّ اعلايش كه آيا سلم است يا سلام و يا سالم اختلاف است،و نجاشى در كتاب رجالش او را از حفّاظ حديث و بزرگان اهل علم دانسته و بيش از ده كتاب او را نام برده است.

آنگاه دو انگشت شهادت-كه بعربى آن را سبّابه گويند-را كنار هم آورد و فرمود:

پيروان ما نيز با ما باشند،و همچنين هر كس ستم كشيده و مظلومى از ما خاندان را يارى كند او هم با ما خواهد بود.

216-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس دوست دارد كه بدستاويز محكمى چنگ زند پس بايد بدوستى و ولاى علىّ و اولادش كه اهل بيت منند چنگ زند.

217-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

امامان و پيشوايان(پس از من)همگى از فرزندان حسين ميباشند،و هر كس ايشان را فرمان برد خداى را اطاعت كرده،و هر كس نافرمانى آنان كند خداى را عزّ و جلّ معصيت كرده است،و ايشانند چنگاويز محكم و دستگيرۀ استوار،و اينانند راهنماى بسوى خداوند عزّ و جلّ.

218-و بهمين اسناد جعابى روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:يا علىّ!تو با دو فرزندت(حسن و حسين)برگزيدگان خدا از خلق ميباشيد.

219-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:من و علىّ از يك نور آفريده‌شده‌ايم.

220-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس ما اهل بيت را دوست بدارد،خداوند متعال روز رستاخيز او را در حال امن و سلامت و دل آرامى محشور ميگرداند.

221-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به على عليه السّلام فرمود:يا علىّ!هر كس تو را دوست بدارد در قيامت با پيمبران راستين و در درجۀ آنان خواهد بود،و هر كس بميرد در حالى كه دشمن ميدارد تو را،باكى بر او نيست و ابائى ندارد،كه يهودى از دنيا برود يا نصرانى.

222-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در مورد گفتار خداوند عزّ و جلّ: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ يعنى:(آنان را باز داريد اينان بازپرسى بايد بشوند-صافات:24)فرمود:از ولايت علىّ پرسش خواهند شد.

223-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام و عبّاس بن عبد المطّلب و عقيل فرمود:من با هر كس كه با شما بجنگد در جنگ ميباشم،و با هر كس كه با شما در صلح و سلامت است در صلح و سلامت ميباشم.

مصنّف اين كتاب(صدوق عليه الرّحمة)گويد:ذكر عقيل و عبّاس در اين

حديث غريب است و من اضافۀ اين دو تن را در اين حديث از كس ديگر غير از محمّد بن عمر جعابىّ نشنيده‌ام.

شرح:«مؤلّف-رضوان اللّه تعالى عليه-اخبار اين كتاب(يعنى عيون الاخبار)را چنان كه از سياق پيداست از نسخه‌هاى كتبى كه از پيشينيان بجاى مانده و مشايخش به او اجازۀ روايت آنها را داده‌اند استخراج كرده،و چون در آن زمان چاپ نبوده و كتابها همه نسخۀ خطى و دست نويس بوده،اين احتمال ميرود كه پاره‌اى از كتب كه نسخه‌اش متواتر نبوده توسّط بعضى از منحرفين تصرف شده و چيزى را كم يا اضافه نموده باشند،و اخبارى كه محمّد بن عمر جعابىّ در كتبش روايت كرده ديگران نيز روايت كرده‌اند و صدوق-عليه الرّحمة-در كتب ديگر غير از كتاب محمّد بن عمر جعابى در كتاب ديگر اين اضافه را نديده و در اينجا تذكّر داده است و اين تذكّر احتمال تصرّف و اضافه نمودن را در مصدريكه جعابى از آن نقل كرده تقويت ميكند».

224-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه علىّ عليه السّلام گفت:مرا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:تو از منى و من از تو.

225-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به علىّ عليه السّلام فرمود:تو بهترين افراد بشر هستى و كسى در باره‌ات شكّ نكند جز كافر.

226-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:من

جز بفرمان حقّ تعالى فاطمه دخترم را به شوهر ندادم.

227-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس من ولىّ امر او هستم علىّ پس از من ولىّ امر او خواهد بود،پروردگارا! دوست بدار هر كس علىّ را دوست داشته و ولىّ خود ميشمارد،و دشمن بدار هر كس با علىّ دشمنى كرده و در ستيز است،و يارى نما كسى را كه او را يارى كرد،و كمك نما هر كس را كه او را مدد نمود،و خوار و بيمقدار گردان دشمن علىّ را،و كفايت كن او و فرزندان او را،و عاقبت امرشان را ختم بخير بفرما،و در آنچه بديشان ارزانى داشتى بركت ده،و آنان را بروح القدس-فرشتۀ حامل وحى-مؤيّد فرما،و به هر كجاى زمين كه رو كنند نگهدارشان باش،و منصب پيشوائى را در آنان قرارده،و كسانى را كه از ايشان پيروى مى‌كنند جزاى نيكو عطا كن،و مخالفان و نافرمانان آنان را هلاك گردان،براستى كه تو نزديك و اجابت‌كننده‌اى.

228-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

علىّ نخستين كسى بود كه از من پيروى كرد(يعنى بمن ايمان آورد)و همو اوّلين كسى باشد كه در قيامت با خداوند جزا دهنده روبرو خواهد شد.

229-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به علىّ عليه السّلام

فرمود:يا علىّ!تو ذمّۀ مرا برى خواهى كرد،و توئى خليفه و جانشين من بر امّتم.

230-و بهمين اسناد از جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

قيامت بر پا نشود تا قائم بر حقّ ما قيام كند،و آن هنگاميست كه خداوند او را اذن دهد،و هر كس او را متابعت كند نجات يابد،و هر كس از وى روى گرداند هلاك خواهد شد،خدا را،خدا را بياد آوريد،اى بندگان خدا!بسوى او رويد هر چند بروى يخ و برف باشد،زيرا كه او نمايندۀ خداوند و جانشين من است.

231-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در حالى كه دست علىّ عليه السّلام را در دست داشت فرمود:هر كس ادّعاء نمايد كه مرا دوست دارد،اگر علىّ را دوست نداشته باشد دروغ ميگويد.

232-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:در روز قيامت منابرى براى پيروان من و شيعيان اهل بيتم-آنان كه در محبّت ما اخلاص ميورزند-در اطراف عرش بر پا ميدارند و خداوند عزّ و جلّ بندگان را فرمان ميدهد كه بسوى من بشتابيد تا كرامتم را بر شما پخش كنم،چرا كه شما در دنيا(راه حقّ را با اخلاص پيموديد و در آن)رنجها و آزارها ديديد.

233-و بهمين اسناد جعابىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:يا علىّ تو از شجره و نهالى آفريده‌شده‌اى كه من نيز از آن خلق شده‌ام،و من اصل و ريشۀ آنم و تو تنۀ آن و حسن و حسين شاخه‌هاى آن و دوستان ما برگهاى آنند،و هر كس بهر كجاى اين شجره بياويزد خداوند او را به بهشت خواهد برد.

234-و بهمين اسناد جعابىّ از امام مجتبى عليه السّلام از پدرش امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه گفت:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:يا علىّ،از انصار(صحابۀ اهل مدينه)كسى تو را دشمن ندارد مگر آن كس كه در اصل يهودى باشد.

شرح:«چون در ميان انصار كسانى هستند كه يهودى بودند و بعد مسلمان شدند-كه در اصل پدر و مادرشان يهودى بودند-و اينان كه با علىّ عليه السّلام دشمنى ميورزيدند يا از مشركين بوده كه در واقع ايمان نداشته و بطاهر كلمۀ شهادتين را بر زبان مى‌آوردند تا جان و مالشان در امان باشد،و يا يهودى‌زاده‌اى بودند كه بر همان دين يهود در باطن باقى مانده و در ظاهر اسلام را پذيرفته‌اند و مانند منافقين كفر خود را پنهان ميداشته‌اند،و الاّ كسى كه متدين بدين اسلام باشد محال است كه با على عليه السّلام دشمن باشد،و سرّ اينكه تنها در- بارۀ انصار اين چنين فرموده نه مهاجرين آنست كه مهاجرين اهل مكّه‌اند و با يهود بيگانه بودند زيرا يهود در مكّه زندگى نمى‌كردند،بلكه در مدينه و با انصار ميزيستند».

235-و بهمين اسناد جعابىّ از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

رسول درس ناخوانده-كه درود خدا بر او باد-با من اين چنين سخنى داشت كه من را دوست ندارد مگر مؤمن و دشمن ندارد مگر منافق.

تذكّر لازم:«اين خبر بيان خبر پيش را در معنى اصل تأييد مى‌كند».

236-و جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

براى هيچ كس جائز نيست كه با حال جنابت از اين مسجد(يعنى مسجد النّبىّ)عبور كند جز براى من و تو و فاطمه و حسن و حسين و هر كس از اهل من باشد،زيرا كه آنان از منند.

شرح:«مراد از«يجنب»،«يجتاز»است چنان كه بزرگان طريقين سنّى و شيعه أمثال:أبو نعيم طحّان،ضرار بن صرد تيمى كوفىّ عامّىّ مذهب،و سلطان العلماء آملىّ شارح لمعه معنى كرده‌اند،و پنج تن نامبرده همگى اهل بيت پيغمبرند كه آيۀ تطهير در بارۀ آنان نازل شده و هر كس از اهل بيت پيامبر- صلى اللّه عليه و آله-داراى عصمت باشد ملحق بآنان است،و معنى«اجناب»، نكاح نيست،زيرا در مورد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با زوجاتش كه آيۀ تطهير شامل آنها نيست تصوّر ندارد،پس ناچار مراد اجتياز و گذر كردن است نه نكاح،و خبرى كه در علل الشّرائع آمده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:

«لا ينكح في هذا المسجد -الخ»همين خبر است كه راوى،معناى آن را نفهميده و نقل بمعنا كرده است،و ترمذى در جامع خود صدر اين خبر را بلفظى نقل كرده تا امير مؤمنان عليه السّلام؛و فاطمه و حسنين عليهم السّلام را نياورده و گفته است كه اين حديث حسن است،همچنين محبّ الدّين طبرىّ در ذخائر العقبى ص 77 آن را بدين صورت آورده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

«يا علىّ لا يحلّ لأحد أن يجنب في هذا المسجد غيرى و غيرك» مانند ترمذى تقريبا».

237-و جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بدن برهنۀ مرا هنگام غسل و تجهيز ميّت هيچ كس جز علىّ ننگرد،مگر كافر(يعنى ايمان ندارد آن كس كه عمدا نظر افكند).

238-و جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:يا علىّ پيروان تو در قيامت مى‌آيند سيراب و بدون تشنگى،ولى دشمنانت مى‌آيند در غايت تشنگى،و آب طلبند و كسى بآنان آب ننوشاند.

239-و جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

دشمنى با علىّ كفر است،و دشمنى با بنى هاشم نفاق.

شرح:«بنو أميّه هر چند بظاهر ايمان آورده بودند،ولى بواسطۀ كينه‌اى كه با بنى هاشم داشتند پس از اظهار ايمان هم با بنى هاشم سازش درستى نداشتند،بلكه غالبا دشمنى مينمودند،با اينكه قرآن ميفرمايد:« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ »لذا دشمنى كردن آشكار با بنى هاشم بدون هيچ مجوّزى صد در صد نفاق و بى‌دينى است».

240-جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه امير مؤمنان علىّ عليه السّلام فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى من دعا كرده گفت:«پروردگارا!دلش را روشن ساز و سينه‌اش را باز و پر حوصله و صابر و بردبار فرما و زبانش را ثابت و قوى بدار و از گرما و سرما نگهدارش».

241-جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:من مأمور شدم كه با عهدشكنان(اهل جمل)و جائران و ستمگران(لشكر صفّين) و بيرون رفتگان از آئين حقّ(اهل نهروان)بمبارزه پردازم.

242-جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بخدا پناه بريد از جبّ حزن.

شرح:«جبّ بمعنى چاه است و حزن بمعنى اندوه،و اصل خبر در سنن ترمذىّ كتاب«زهد»بعد از باب«ما جاء في الرؤيا»چنين است كه پيامبر فرمود:

«تعوذوا باللّه من جبّ الحزن،قالوا:يا رسول اللّه و ما جبّ الحزن؟قال:

واد في جهنّم يتعوّذ منه جهنّم كلّ يوم مائة مرّة....» .

يعنى:پناه ببريد به خدا از«جبّ الحزن»،پرسيدند:اى رسول خدا! جبّ الحزن چيست؟پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود:چاهى است در دوزخ كه روزى صد بار جهنّم از آن بخدا پناه ميبرد،پرسيدند:چه كسى در آن مى‌افتد؟فرمود:

قرّاء رياكار».

243-جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

تعهّدات و ديون مرا ادا نمى‌كند جز علىّ،و نيز بوعده‌هايم وفا نميشود جز بيارى علىّ.

244-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا

صلى اللّه عليه و آله به بنى هاشم فرمود:شما پس از من مستضعف خواهيد شد.

شرح:«مستضعف در اينجا مراد كسى است كه حقّش را به ستم برگيرند و او را از آن محروم گردانند».

245-و جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بهترين ثروت انسان و ذخيره‌هايش صدقه است.

246-و جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

زكات انواع اسب‌ها و بردگان را بر شما بخشودم.

شرح:«مفهوم بخشيدن اينست كه حضرت مى‌توانسته نبخشد و بنا بر اخذ زكات بوده،امّا حضرتش به مصلحتى آن را بخشيده است،و بايد توجّه داشت كه بر طبق آيۀ شريفۀ خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً بر ولىّ امر است كه بر آنچه مال محسوب مى‌شود زكاتى معيّن كند و آن را بستاند و در مواردى كه قرآن كريم معيّن نموده به مصرف رساند،و سياق آيه و شأن نزولش راهنمائى مى‌كند كه مراد از اموال آن مالى است كه تراكم ايجاد مى‌كند و به فرمودۀ قرآن:« دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ »مى‌شود،و اين پيشواى مسلمين است كه بايد در هر زمانى بر حسب اوضاع و شرايط اموالى را كه موجب تراكم ثروت مى‌شود مشخّص سازد،و نصاب لازم زكات را در آنها تعيين نمايد.

در زمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اموالى كه موجب تراكم ثروت و در نتيجه ناهماهنگى نظام اقتصادى جامعه مى‌شد منحصر در نه چيز-غلاّت اربعه (گندم و جو و مويز و خرما)و انعام ثلاثه(شتر و گاو و گوسفند)و درهم و دينار(همان نقره و طلا)-بود،بنا بر اين زكات اسب‌ها و بردگان مورد عفو

واقع شد زيرا كه در آن زمان پرورش اسب در حجاز گسترش قابل ملاحظه‌اى نداشت،و خريد و فروش بردگان هم رونق خود را از دست داده بود.

امّا بر اثر گذشت زمان و فتوحات جديد مسلمين در كشورهائى مانند عراق و ايران و مصر و شامات كه در نتيجه به ثروتشان چيزهاى ديگرى غير از آن (9)نه چيز اضافه گرديد،اهالى مسلمان شده آن ممالك مى بايست موافق اموالشان به نصاب معيّن زكات پرداخت كنند.

و در حديث است كه امير مؤمنان عليه السّلام در زمان خلافت ظاهريش بر خيل و عتاق(يعنى اسب و يابو)زكات قرار داد،چنان كه در كتاب شريف كافى باب (ما يجب عليه الصدقة من الحيوان-كتاب زكات)آمده است و نيز امام صادق عليه السّلام مى فرمايد:

«الرقيق الّذى تبتغى التّجارة فانّه من المال الّذى يزكّى» يعنى بر بردگانى كه براى تجارت و خريد و فروش تهيّه شده‌اند زكات تعلّق مى‌گيرد،و در خبر ديگر نصاب آن را تعيين فرموده‌اند.

در كتاب شريف وافى نيز بابى بعنوان«زكاة الرّقيق و الخيل»و بابى بعنوان «زكاة مال التّجارة»وجود دارد و احاديث بسيارى در آن باب از كتب اربعه نقل شده است،بعنوان مثال در كافى و ديگر كتب اربعه از محمّد بن مسلم از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود:

«البرّ و الشّعير و الذّرّة و الدّخن و الارز و السّلت و العدس و السّمسم كلّ هذا يزكّى و اشباهه» يعنى:بايد زكات گندم و جو و ذرّت و ارزن و برنج و سلت(جو بى‌پوست)و عدس و كنجد و امثال اينها پرداخت شود.

ليكن فقهاى عظام همۀ آن روايات را حمل بر استحباب مى‌كنند چون از رواياتى كه مثل روايت متن است تعارض فهميده‌اند و بنا بر اين آنها را حمل بر استحباب كرده‌اند.

امّا اين بنظر صحيح نميرسد،و با اصل وجوب زكات سازگار نيست زيرا

در زمان حال در بسيارى از ممالك اساسا شتر آنهم بصورتى كه در بيابان به چرا برود وجود ندارد،و در بسيارى از سرزمينها بجاى كشت گندم و جو هزاران هكتار زمين،زير كشت ذرّت بوده و زراعت گندم و جو بسيار اندك و غير قابل ملاحظه است(مقصود اين است كه در زمان حيات رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه آيۀ زكات نازل شد اگر وضع حجاز آن گونه بود كه كشت و قوت غالب،ذرّت مى‌بود (مسلّما)پيغمبر زكات را بر آن قرار ميداد)و نيز در اغلب نقاط دنيا پول مسكوك رايج نيست،بلكه اساسا سكّه و اموال زكوى ديگر از آن نه(9)چيز آرام آرام از ميان رفته و جاى خود را به اموال ديگر داده است،امّا مستحقّين زكات روز بروز بيشتر مى‌شوند و نمى توان گفت زكات كه براى جلوگيرى از فقر و تنگدستى مسلمين مقرر شده منحصر به همان اموالى است كه در زمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله موضوعيّت داشته و در اين دوران كه درآمد كارخانجات و مؤسسات تجارى و صنايع مرتّبا رو به افزايش است در اين اموال سهمى براى فقرا و مستمندان قرار داده نشده ولى هنوز هم اگر كسى نخلستانى داشته باشد با شرايطى كه عموما امكان تحقّق ندارد بايد زكات آن را بپردازد و الاّ نيازمندان بى‌نصيب خواهند ماند!؟ قرآن كريم صريحا مى‌فرمايد: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً و«اموال»اطلاق دارد و هر چيزى را شامل مى‌شود ليكن در هر زمان بايد رهبر جامعۀ مسلمين خود،يا شوراى متخصّصين مسائل اقتصادى،اموال پر درآمد را كه در آن زمان موجب شدّت اختلاف طبقاتى و تراكم ثروت مى‌شود،مشخص كنند و به تناسب زمان و مكان سهمى بعنوان صدقه كه عرفا آن را زكات مى‌گويند در آن معيّن كرده و به نفع تهيدستان و از كار افتادگان جامعه بستانند تا به آيۀ شريفه عمل شده باشد».

247-جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

بهترين برادرانم علىّ است،و بهترين عموهايم حمزه و عبّاس[بن عبد المطّلب]،برادران پدرم ميباشند.

248-و جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:دو تن و از آن بيشتر جماعت محسوب مى‌شود(يعنى در نماز).

249-و جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اذان گويان در قيامت از ديگران بلند قامت ترند.

250-و جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:مؤمن با نور خدا مينگرد.

251-و جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اعمال روز خود را با دادن صدقه آغاز كنيد،و هر كس چنين كند دعايش ردّ نخواهد شد.

252-و جعابىّ بهمين اسناد آورد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:دو فرزندم حسن و حسين بهترين فرد اهل زمين هستند پس از من و پس از پدرشان علىّ،

و مادرشان نيز بهترين زنان عالم است.

253-و جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بهترين زنانى كه بر شتر مى‌نشينند زنان قرشىّ هستند كه با شوى خويش مهربانند.

254-و جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس آمد و خواست ميان امّت پراكندگى ايجاد كند و امر جامعه را غاصبانه از روى استبداد بدون مشورت با ديگران بدست گيرد او را بكشيد،خداوند عزّ و جلّ بدان اذن داده است(ريختن خونش بر ديگران لازم است).

255-و جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اين آيه اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً (كسانى كه اموالشان را در شبانه روز انفاق مى‌كنند،نهان و آشكار انفاق مى‌كنند)در بارۀ علىّ نازل گشته.

256-و جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در مورد آيۀ وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ (1)يعنى:(آن را مى‌پذيرد و حفظ ميكند گوش شنوا و در برگيرنده)فرمود:از خداوند خواستم آن را گوش تو قرار دهد.2.


1) سورۀ الحاقه آيۀ 12.

257-و بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:نديدم من كسى را كه چهارشانه‌تر از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله باشد.

258-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اوّل چيزى كه از بنده سؤال مى‌شود دوستى ما اهل البيت است.

259-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:من دو چيز گرانبها ميان شما باقى ميگذارم و آن كتاب خدا و عترت من است،و هرگز از يك ديگر جدا نشوند تا كنار حوض كوثر بمن باز گردند.

260-بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در عيد قربان دو گوسفند خاكسترى رنگ شاخدار قربانى ميكرد.

261-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در بارۀ من دعا كرد كه خداوند مرا از سرما و گرما حفظ فرمايد.

262-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:من

بندۀ خدا و برادر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هستم و كسى جز من اين ادّعا نكند مگر كذّاب(دروغ زن).

263-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود:تو نسبت بمن بمنزلۀ هارونى نسبت بموسى(يعنى وزير من ميباشى).

264-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خطاب بمن فرمود:در تو مثلى از عيسى هست و آن اينست كه نصارى آنقدر در دوستى او افراط كردند كه كافر گشتند،و يهود آنقدر با او دشمنى كردند كه كافر شدند.

265-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:فاطمه دامن خويش پاك داشت و خداوند ذرّيّۀ پروردۀ آن دامان را بر آتش حرام ساخت.

شرح:«پاره‌اى پنداشته‌اند كه مراد آنست كه همۀ ذريّۀ فاطمه بر آتش حرامند، ولى روايتى در همين كتاب در أوّل باب 58 آمده كه حضرت رضا عليه السّلام به زيد بن- موسى عليه السّلام فرمود:روايت راويان كوفه تو را مغرور نكند مراد تنها فرزندان بطن اويند

«و ما ذاك الاّ للحسن و الحسين و ولد بطنها خاصّة» (اين نيست مگر براى حسنين عليهما السّلام و ديگر فرزندان خود او)».

266-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه گفت:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمن فرمود:دوست تو دوست من است و دشمن تو دشمن من [و دشمن من دشمن خداست].

267-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:علىّ را دوست ندارد مگر مؤمن و دشمن ندارد مگر كافر.

268-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:مردم از درختانى مختلفند،و من و تو از يك درختيم.

269-جعابىّ بهمين اسناد از على عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله انگشترى خود را در دست راست ميكرد.

270-جعابىّ بهمين اسناد از على عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:عمّار ياسر را جمعيّت تجاوزگر خواهند كشت.

271-جعابىّ بهمين اسناد از على عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:كسى كه بغير مولايان خود،خود را نسبت دهد،يا غير اربابان خود را

ارباب گيرد،و يا برده‌اى كه بغير صاحبانش بپيوندد،لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگى بر او باد.

شرح:«شايد مراد كسى باشد كه غير از امامان منصوص از جانب خدا امامى براى خود فرض كند و فرمان او را بر خود لازم الاجرا داند».

272-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نهى كرد از همبسترى و مباشرت با زنان باردار تا زمانى كه وضع حمل كنند.

273-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:امامان همگى از قريشند.

274-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس آخرين كلامش درود بر من و علىّ باشد وارد بهشت خواهد شد.

275-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

مورد تعرّض واقع خواهيد شد كه،از من بيزارى جوئيد.مبادا از من تبرّى جوئيد،براستى كه من بر دين محمّد صلى اللّه عليه و آله هستم.

276-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

اصحاب با وفاى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله كه كلمات او را بياد دارند ميدانند كه اهل صفّين را خداوند بر زبان رسولش ملعون شمرده و لعن فرموده است و بى‌بهره است هر كس دروغ بندد.

277-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمن فرمود:هيچ راهى را تو براى سير اختيار نكنى و گام بر ندارى و جاده‌اى را بر نگزينى و قدم ننهى،جز اينكه شيطان بر خلاف تو در راه و جادۀ ديگرى رود.

278-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:حسين را تبهكارترين فرد اين امّت خواهد كشت،و بيزارى ميجويد از فرزندانش(يعنى ائمّه)كسى كه بمن كافر مى‌شود.

279-محمّد بن عمر جعابىّ از حسن بن عبد اللّه تميمى از پدرش عبد اللّه روايت كرده كه حضرت رضا عليه السّلام از پدرش از نياى بزرگوارش از حسين بن علىّ و او از مادرش فاطمه عليهم السّلام دخت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نقل كرده كه پدرش فرمود:هر كس كه من سرور اويم علىّ سرور اوست،و هر كس را كه من پيشواى او هستم

علىّ پيشواى او است.

280-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در روز خيبر علم را به من سپرد،و من از جنگ روى نگرداندم تا خداوند قلاع خيبر را بدست من فتح نمود.

281-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمن فرمود:من مأمور شدم كه با مردم بجنگم تا بگويند« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »و چون اين كلام را بر زبان آوردند جان و مالشان بر من حرام است.

شرح:«اين روايت با اين لفظ موافق عقيدۀ بسيارى از اهل سنّت ميباشد،و با ظاهر قرآن مخالف است.خداوند در قرآن كريم خطاب به پيامبرش مى‌فرمايد: أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النّاسَ حَتّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ يعنى:[آيا تو مى‌خواهى مردم را به زور مؤمن گردانى؟]و آيات شريفۀ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ و فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ و وَ ما عَلَيْنا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ و إِنْ عَلَيْكَ إِلاَّ الْبَلاغُ و آيات ديگرى بدين مضمون همگى به اين معنا هستند كه وظيفۀ انبياء مرسل تنها ابلاغ دعوت الهى و عرضۀ دين است و جنگ و قتال هنگامى جائز مى‌شود كه مخالفين اقدام به جنگ كنند و جان و مال پيامبر و گروندگان به او را در خطر اندازند،چنان كه آيات شريفۀ أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا و قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا و قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً و وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا و فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاّ عَلَى الظّالِمِينَ همه مورد جنگ را دفاع از حوزۀ اسلام و مسلمين معين مى‌دارند،و خداوند به رسول

گراميش ميفرمايد: إِنْ أَنَا إِلاّ نَذِيرٌ مُبِينٌ و او را تنها پيام آور و بيم دهنده ميداند،و براى او تكليف قتال و پيكار نكرده است،و هر كس با قرآن كريم و اخبار اهل بيت عصمت عليهم السّلام و حقيقت سيرۀ رسول گرامى اسلام صلى اللّه عليه و آله بدرستى آشنا باشد مى‌داند كه آيات جهاد همه بيانگر جهاد دفاعى بوده و هيچ يك آيۀ شريفۀ لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ را نسخ نكرده است،و نسخ آن،عقيدۀ اهل سنّت و مقلّدين آنان از شيعه است».

امّا در اينجا آنچه به نظر ميرسد اين است كه لفظ«اقاتل»در خبر تحريف يا نقل به معنا شده و در اصل«امرت ان اجاهد النّاس»بوده و راوى توهّم كرده كه معنى«اجاهد»،«اقاتل»است و اين طور روايت كرده است و اگر خبر را به ظاهرش معنا كنيم با آيۀ مباركۀ قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ سازگار نيست كه مى‌فرمايد:با آن كسان از اهل كتاب كه به خدا و قيامت ايمان ندارند و حرام خدا و رسولش را حرام نمى‌دانند و به دين و آئين حقّ نمى‌گروند بجنگيد تا با كمال خوارى حاضر به پرداخت جزيه شوند»يعنى چون پرداخت جزيه را پذيرفتند آنها را رها كنيد هر چند به خدا و قيامت ايمان نداشته باشند.بارى تا آنگاه كه قدم به پيكار با مسلمين پيش نگذاشته‌اند مورد تعرّض واقع نخواهند شد و همين حكم باقى خواهد بود ولى چون با مسلمين در افتند و دشمنى ورزند جان و مالشان بر مسلمين مباح مى‌گردد و مسلمين وظيفه دارند كه با ايشان پيكار كنند،ولى بهر حال بايد مرتّب آنها را به حقّ دعوت نمود و با سعى و تلاش بسيار،حقيقت دين را به ايشان عرضه كرد تا آرام آرام نقص عقيدۀ خويش و كمال اسلام را دريابند و به آئين اسلام در آيند و آيۀ شريفۀ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ مؤيد اين گفتار است».

282-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله تا زمانى كه از دنيا رفت سه روز پى در پى از نان گندم خالص سير نخورد.

283-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:سلمان از ما اهل بيت است.

284-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:ابو ذر صديق اين امت است.

شرح:«صديق يعنى نيكوكار،درست كردار،با وفا،مخلص،راستگو،و پايدار».

285-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس مارى را بكشد بتحقيق كافرى را كشته است.

شرح:«كافر در اين خبر بمعنى عدو است زيرا تشبيه بمار شده است و مار را همه دشمن دانند».

286-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بعلىّ عليه السّلام فرمود:اى علىّ اگر بى‌قصد نظرت بر زنى نامحرم افتاد،آن را با قصد

تكرار مكن زيرا براى تو همان نگاه اوّل مانعى نداشت.

287-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هنگامى كه مرا بسوى فرماندارى يمن فرستاد فرمود:هر گاه داوريى بنزد تو آوردند و از كسى شكايت كردند،پيش از آنكه از طرف مقابل او قضيه را بشنوى حكم مكن،امام عليه السّلام فرمود:پس از آن ديگر در هيچ مورد داورى شكّى برايم پيدا نشد.

288-جعابىّ بهمين اسناد از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

خداوند متعال لعنت كرده است كسانى را كه با مؤمنين در بارۀ دين خدا مخاصمه مى‌كنند،و اينان بلسان رسول خدا نيز ملعونند.

شرح:«جدال بمعنى مخاصمه در مسائل اعتقادى يا عملى در آئين مقدّس اسلام ممنوع است و بايد در دعوت بحقّ مطابق آيۀ شريفۀ اُدْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ باشد،يعنى مردم را براه راست و طريق پروردگارت با برهان و پند نيكو بخوان و اگر نياز بمجادله شد بطريق هر چه نيكوتر آن را انجام ده،يعنى:از مسلّميّات عقلى مخالف استفاده براى اثبات مطلوب خويش بنما.

مرحوم مؤلّف شيخ بزرگوار صدوق عليه الرّحمه در آخر كتاب توحيدش بابى بعنوان«باب نهى از كلام و جدال و مراء در بارۀ خدا»باز كرده و در آن بيش از سى حديث ذكر كرده است».

289-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان علىّ عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ در بارۀ من نازل گشت و نيز فرمود: أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ اَلَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيها خالِدُونَ هم در بارۀ من نازل شد».

290-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان على عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس آية الكرسى را يك صد بار بخواند همانند كسى باشد كه تمام عمر خدا را عبادت كرده است.

291-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بهترين فرد شما كسى است كه سخنش را پاكيزه كند،و سفرۀ اطعامش را گسترده بدارد،و شب را كه همه در خوابند بعبادت خدا پردازد.

292-جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه علىّ عليه السّلام سخن از كوفه بميان آورد و فرمود:كسانى بلا را از آن دور كنند همچنان كه از سراپرده‌هاى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دفاع ميكردند و دشمن را دور مينمودند.

293-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:هر كس شفاعت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را منكر باشد و تكذيب كند مشمول آن نخواهد بود(يعنى منكر شفاعت پيغمبر شفاعت نمى‌شود).

294-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:روزگار سپرى نشود تا آنكه رجلى از اولاد حسين قيام كند و چتر عدالت را در سراسر جهان بر سر همۀ جهانيان بگستراند بهمان طورى كه پرچم ظلم و ستمكارى همه جا را تيره و تار ساخته بود.

295-جعابىّ بهمين اسناد روايت كرده كه علىّ عليه السّلام ايستاده آب آشاميد،و بعد فرمود:اين چنين ديدم كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله عمل مى‌نمود.

296-جعابىّ بهمين اسناد از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

علم و دانش گمشدۀ مؤمن است.

297-جعابىّ بهمين اسناد از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس با مسلمانان در مشورت،بفريب و نيرنگ رفتار كند من از او بيزارى ميجويم.

298-جعابىّ بهمين اسناد از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

هيچ كس با ما اهل بيت پيغمبر قابل قياس نيست،زيرا در بيت ما قرآن نازل گشته است،و كيان رسالت و نبوت در خاندان ما(آل ابراهيم)است.

299-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:من شهر علمم و علىّ دروازۀ آن شهر است[پس هر كس طالب علم است از همان در بايد وارد شود].

300-و بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:خداوند عز و جل بر زمين سرى كشيد و مرا در ميان بندگان اختيار نمود،سپس بار دوم نظرى افكند و تو را بعد از من برگزيد،آنگاه تو را سرپرست امّت من پس از من قرار داد،و هيچ كس بعد از ما همانند ما نخواهد بود.

301-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه«جوار منشآت»در آيۀ كريمۀ 24 سورۀ الرّحمن وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ منظور كشتيهاست.

302-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:عمّار ياسر بر دين حقّ است،روزگارى كه در ميان دو گروه كشته

مى‌شود كه يك گروه بر دين و آئين من ميباشند و گروهى ديگر كسانى هستند كه از دين حقّ بيرون رفته و مرتدّ گشته‌اند.

303-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:تمام درهائى كه از منازل بمسجد باز است ببنديد جز باب علىّ را.

304-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:يا علىّ!چون من درگذرم كينه‌هاى درونى با تو از سينه‌هاى گروهى آشكار مى‌گردد و همگى پشت به پشت يك ديگر داده و تو را از رسيدن به حقّ مسلّمت مانع ميشوند.

305-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:دست علىّ دست من است.يعنى بيعت با علىّ بيعت با من است.

306-جعابىّ بهمين اسناد از حسين بن علىّ عليهما السّلام روايت كرده كه فرمود:

ما منافقين را در زمان حيات پيغمبر صلى اللّه عليه و آله نمى‌شناختيم مگر با علامت بغض و دشمنى با علىّ و اولادش عليهم السّلام.

307-جعابىّ بهمين اسناد از حسين بن علىّ عليهما السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بعلى عليه السّلام فرمود:بهشت آرزوى ديدار تو،و عمّار و سلمان

و ابو ذرّ و مقداد را دارد.

308-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمن فرمود:امّت من بزودى با تو حيله و خيانت مى‌كنند و اين خيانت را خوب و بد مردم پيروى مينمايند.

309-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس علىّ را دشنام دهد بى‌ترديد مرا دشنام داده،و هر كس مرا دشنام دهد بتحقيق خداوند را دشنام داده است.سبحانه و تعالى.

310-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اى علىّ!تو در بهشت باشى و شرق و غرب آن در اختيار تو است.

311-جعابىّ بهمين اسناد از حسين بن علىّ عليهما السّلام روايت كرده كه روزى پدرم امير المؤمنين براى ما خطبه‌اى خواند و در آن فرمود:از آيات قرآن از من بپرسيد تا بشما بگويم در بارۀ چه كسى و در كجا نازل شده است.

312-جعابىّ بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمن فرمود:بحقيقت من دوست دارم براى تو آنچه را كه براى خود دوست دارم و ناخوش دارم براى تو آنچه را كه براى خويش ناخوش دارم.

313-جعابىّ بهمين اسناد از حسين بن علىّ عليهما السّلام روايت كرده كه فرمود:

بريده براى من نقل كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ما را فرمان داد كه بپدرت بعنوان امير المؤمنين سلام كنيم.

شرح:«مراد بريدة بن الحصيب اسلمىّ است كه از طرفداران سابق امير مؤمنان علىّ عليه السّلام بوده».

314-جعابىّ بهمين اسناد از حسين بن علىّ عليهما السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بعلىّ فرمود:شيعيانت را بشارت ده كه من شفيع آنانم در روز رستاخيز،روزى كه هيچ چيز(مال و فرزند)در آن سودى نخواهد داشت مگر شفاعت من.

315-جعابىّ بهمين اسناد از علىّ بن ابى طالب عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:مركز بهشت از آن من و اهل بيت منست.

316-جعابىّ از ابو جعفر محمّد بن عبد اللّه علوىّ از پدرش عبد اللّه(كه فرزند علىّ بن حسين بن زيد بن علىّ بن حسين عليهما السّلام است)از حضرت رضا از پدرش از آباء بزرگوارش از امير مؤمنان عليهم السّلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از جبرئيل

روايت كرده كه گفت:خداوند متعال گفته است:هر كس با دوستان من دشمنى كند بى‌شكّ با من به ستيز برخاسته است،و هر كس با اهل بيت پيغمبرم بجنگ برخيزد پس عذاب و كيفرم او را فرا گيرد،و هر كس غير ايشان را سرپرست گزيند پس بى‌چون و چرا خشم من بر او فرو ريزد،و هر كس غير ايشان را بجاى ايشان عزيز بدارد پس بى‌ترديد مرا آزار كرده است،و هر كس مرا بيازارد كيفرش آتش دوزخ باشد.

317-جعابىّ از جعفر بن محمّد حسينى از عيسى بن مهران از ابو الصّلت هروى روايت كرده كه گفت:علىّ بن موسى از پدرش از نياى بزرگوارش از حسين از علىّ عليهم السّلام نقل نمود كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس نتواند ايستاده نماز گزارد،نشسته نماز بخواند،و هر كس نشسته هم نتواند نماز بجاى آرد،به پشت خوابيده در حالى كه دو پايش رو بقبله باشد نماز گزارد و ركوع و سجده‌اش را به ايماء و اشاره انجام دهد.

تذكّر:«اينجا نقل مؤلّف از كتاب محمّد بن عمر جعابىّ بغدادىّ بپايان رسيد و اكنون از كتاب ابو بكر محمّد بن احمد بغدادىّ ورّاق معروف به ابن زريق،احاديث حضرت رضا عليه السّلام را مى‌آورد،و ابن زريق در تاريخ بغداد عنوان شده ولى چون در بغداد نمانده و بخراسان رفته و در ايران وفات كرده

تاريخ وفاتش را ذكر نكرده است».

318-ابو بكر محمّد بن احمد معروف به ابن زريق بغدادىّ از علىّ بن- محمّد بن عنبسه غلام هارون الرّشيد از دارم بن قبيصۀ نهشلى كه در سامرّا براى من روايت كرده از علىّ بن موسى الرّضا از پدرش از آباء بزرگوارش از امير مؤمنان عليهم السّلام كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:احسان را بر اهلش و غير اهلش انجام ده،پس اگر گيرنده اهل باشد كه بجا بوده و سخنى نيست،و اگر نابجا بود و گيرنده اهليّت نداشت تو خود كه اهليّت احسان را دارى.

319-ابن زريق بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس قدرتمندى را خشنود كند به چيزى كه خدا را خشمگين ميسازد از دين خدا بيرون شده است.

شرح:«بايد دانست كه مراد از خشمگين نمودن خدا،يا راضى ساختن او، اينست كه بمحيط غضب حقّ رود يا بمحيط رضاى او،زيرا خداوند محلّ حوادث نيست كه كسى بتواند در او تأثير كرده او را خشنود كند يا بغضب آورد».

320-ابن زريق بهمين اسناد از حضرت رضا از پدرش از جدّ والايش عليهم السّلام از جابر انصارىّ روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در خيمه‌اى كه از پوست

تهيّه شده بود تشريف داشتند،من بلال را ديدم كه از نزد آن حضرت بيرون آمد و باقيماندۀ آب وضوى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را در دست داشت،(با ديدن اين منظره) اصحاب گرد او را گرفتند و هر كس از آن آب چيزى با دست بر ميگرفت و بر چهرۀ خويش مى‌كشيد،و هر كس كه نصيبى نداشت از نم ديگرى استفاده ميكرد و بصورت خود ميماليد،و همين كار را با باقيماندۀ وضوى امير مؤمنان عليه السّلام ميكردند.

321-ابن زريق بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

دست و روى فرزندانتان را از چربى و بوى طعام بشوئيد و پاكيزه كنيد زيرا شيطان بوى چربى را ميشنود و در خواب،كودك را بوحشت مى‌اندازد و فرشتگان موكّل او آزار مى‌بينند.

322-ابن زريق بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هيچ بنده‌اى چهل روز را با اخلاص بسر نياورد جز آنكه چشمه‌هاى حكمت از قلب او بر زبانش جارى مى‌شود.

323-ابن زريق بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:قرآن را با صوت نيكو قراءت كنيد،زيرا خوش صوتى حسن قرآن را براى شنونده

مى‌افزايد،و اين آيۀ: يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ را تلاوت فرمود.

324-ابن زريق بسند مذكور در متن از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:از حقوق ميهمان آنست كه تا آنجا كه او را از حريمت خارج مى‌كنى مشايعتش نمائى.

[325-ابن زريق بسند مذكور در متن از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:نيكوكاران ابرار ناميده شدند،زيرا كه به پدران و فرزندان و برادران خود نيكى كردند].

326-ابن زريق بسند مذكور از علىّ عليه السّلام روايت كرده فرمود:از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدم ميفرمود:انگشترى عقيق بدست كنيد،زيرا آن اوّلين كوهيست كه

بتوحيد و واحديّت حضرت حقّ و نبوّت من و وصىّ بودن تو يا علىّ اقرار نمود [و همچنين براى شيعيانت به بهشت].

327-ابن زريق بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:از مرگ كه قاطع لذّات است بسيار ياد كنيد.

شرح:«زيرا غفلت از مرگ براى بيشتر ما رسوائى ببار مى‌آورد».

328-ابن زريق بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس مؤمنى را براى فقر و تهيدستى او كوچك شمارد،خداوند در روز قيامت سر پل صراط او را رسوا ميگرداند.

329-ابن زريق بسند مذكور در متن از فاطمه دختر حضرت رضا عليهما السّلام روايت كرده كه گفت:از پدرم شنيدم كه از پدرش از پدرانش از امير مؤمنان عليهم السّلام نقل مى‌كرد كه آن حضرت فرمود:جائز نيست براى هيچ فرد مسلمانى كه

مسلمانى را بترساند.

شرح:«در نسخه‌هاى موجود در نزد ما در سند همه«فاطمه بنت علىّ بن- موسى»است و اين درست نيست زيرا حضرت رضا اصلا دخترى نداشته است و تنها داراى يك فرزند بنام«محمّد بن علىّ»است كه امام جواد عليه السّلام است و «سمعت ابى عليّا»در متن بايد«سمعت اخى عليّا»باشد تا صواب باشد و «بنت علىّ»بايد«اخت علىّ»باشد،ولى خود متن حديث درست است.

330-و باز بهمين سند از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:هر كس خشم خود را فرو برد،خداوند عذابش را از او بگرداند،و هر كس اخلاق خود را نيكو كند خداوند بدرجۀ روزه‌دار شب زنده‌دار او را رساند.

331-ابن زريق از علىّ بن محمّد بن عنبسه غلام هارون از نهشلى از علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام روايت كرده كه آن حضرت از پدرانش از امير مؤمنان عليهم السّلام نقل فرمود كه:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هنگام رؤيت هلال خطاب بماه كرده ميفرمود:اى مخلوق مطيع و فرمانبردار،دائم الحركة و سريع،اى كه در صحنۀ پهناور عالم ما جولانت تقدير گشته،خداى من و تو اللّه است-سپس دعا كرده عرضه مى‌داشت-بار الها!اين ماه را با امن و امان و سلامت و اسلام و نيكوئى بر ما نوساز،و همچنان كه بما عمر بخشودى كه آغاز آن را درك كرديم بما ديدار

انجام آن را عطا فرما،و آن را ماه پر بركتى براى ما قرار ده كه گناهانمان را از نامۀ عملمان زدوده و حسنات و كارهاى نيك بجاى آن ثبت گردانى و در اين ماه درجات كمال ما را بالا برى اى آنكه خيراتت بزرگ و عظيم است!.

332-ابن زريق بهمين اسناد روايت كرده كه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله چون ماه شعبان ميشد سه روز از اوّل و سه روز از وسط و سه روز از دهۀ آخر آن را روزه مى‌گرفت و دو روز بماه رمضان مانده روزه نبود،آنگاه بروزۀ واجب ميپرداخت.

333-ابن زريق بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:ماه رجب ماه خدا است كه در آن صوت اسلحه بگوش نمى‌خورد، -يعنى از چهار ماه حرام است-و در آن رحمات الهى بر بندگان پيوسته با انبوهى ريزش ميكند،و ماه شعبان كه در آن انواع خيرات بطور پراكنده شيوع يابد،و در شب اوّل ماه رمضان لشكريان ابليس زنجير شوند،و در هر شب هفتاد هزار تن گناهكار آمرزيده گردند،و چون شب قدر در آيد،خداوند بعدد آنچه در ماه رجب و شعبان و رمضان تا آن وقت آمرزيده است در آن شب ببخشد،

مگر آن كس را كه ميان او و برادر دينى و رفيقش عداوتى باشد،كه فرشتگان را دستور فرمايد آنان را مهلت دهيد تا با يك ديگر صلح و سازش كنند.

شرح:«در پاره‌اى از نسخ بجاى«شهر اللّه الأصمّ»«شهر اللّه الاصب»نسخه بدل ذكر شده و اصمّ يعنى كر و ناشنوا،و اصبّ يعنى پر ريزش».

334-ابن زريق بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:خداوند سبحان به فرشتگان گماشته بر انسان كه از آنان به «الكرام البررة»تعبير مى‌كنند وحى فرستاد كه بر بندگان و كنيزان من پس از نماز عصر زلّتى و لغزشى ننويسيد.

شرح:«مراد افراد روزه دارند،و«ضجر و عثرت»بمعنى تندخوئى و كم حوصلگى است،و پر واضح است كه شخص روزه‌دار پس از نماز عصر خسته است و گرسنگى و تشنگى بر او غلبه كرده و اختيارش را ربوده است،پس از روى عمد ناروائى انجام نمى‌دهد بلكه تا حدّى نرمخوئى خمود را از دست داده و تند شده است و لذا خداوند بر او نمى‌گيرد و فرمان ثبت نكردن صادر مى‌فرمايد».

335-ابن زريق بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:خداوند عزّ و جلّ را خروسى است كه تاجش در زير عرش و پايش در مركز طبقۀ هفتمين زمين است،و چون ثلث آخر شب شود آن خروس بصدا

در آيد و خدا را تسبيح كند به آواز و صوتى كه همۀ خلائق جز جنّ و انس بشنوند،و خروسان اين جهان بنواى او بصدا در آيند.

شرح:«معلوم نيست ظاهر اين خبر مراد باشد،زيرا اين خروس عرشى بايد همۀ اوقات آواز دهد،چون هر آنى ثلث آخر شب است براى قطعه‌اى،لذا بايد گفت:مراد ارتباط جهان ظاهر است با عالم ما وراء و ملكوت».

336-ابن زريق بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شكوفۀ خرما را با پيه درخت خرما با خود خرما را با هم تناول مى‌كرد،و مى‌فرمود:شيطان را خشم بالا ميگيرد و غضبش بر بنى آدم افزون مى‌شود و ميگويد:تازه و كهنه را با هم مى‌خورد.

337-ابن زريق بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

من در كنار كعبه نشسته بودم كه شخصى پشت خميده كه از شدّت پيرى ابروانش بر روى چشمانش ريخته و در دست عصائى داشت و كلاهى سرخ بر سر نهاده و لباسى پشمينه در برداشت،و برسول خدا صلى اللّه عليه و آله نزديك شد-در حالى كه حضرت پشت بديوار كعبه داده بود-و گفت:يا رسول اللّه!براى آمرزش من دعا كن،رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اى پيرمرد كوشش تو بى‌ثمر است،و عمل تو نادرست و گمراه،پس چون پيرمرد روى بگرداند،رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پرسيد يا علىّ آيا او را شناختى؟عرضكردم نه بخدا سوگند،فرمود اين شخص شيطان

لعين بود،علىّ عليه السّلام گويد:من او را بسرعت پى كردم و دويدم تا خود را باو رساندم،او را گرفته بر زمين كوفتم و بر بالاى سينه‌اش نشستم و دست زير گلوى او برده تا او را خفه كنم،پيرمرد گفت:يا علىّ اين كار را مكن زيرا من از مهلت‌داده‌شدگانم تا روز معيّنى،و بخدا سوگند يا علىّ من تو را دوست دارم، و هيچ كس ترا دشمن ندارد جز اينكه من در انعقاد نطفۀ او دخالت داشته‌ام،و او از اين جهت ولد حلال نيست،پس من خنديدم و او را رها كردم.

338-ابن زريق بهمين سند از امام هشتم و فرزندش محمّد بن علىّ عليهما السّلام روايت كرده كه فرمودند:از مأمون الرّشيد شنيديم كه از پدرش هارون،و او از پدرش مهدى،و او از منصور و او از پدرش از جدّش نقل ميكرد كه ابن عبّاس بمعاويه گفت:آيا ميدانى كه چرا فاطمه را فاطمه ناميدند؟معاويه گفت:

نميدانم،ابن عبّاس گفت:براى اينكه او و شيعيانش از آتش دوزخ باز گرفته شده‌اند،من اين را از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيده‌ام كه ميفرمود.

339-ابن زريق با سندى كه در متن مذكور است از امير مؤمنان عليه السّلام روايت

كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:يا علىّ من از خداوند هيچ چيز نخواستم مگر اينكه براى تو نيز آن را خواستم الاّ مقام نبوّت،زيرا كه خداوند فرموده:نبيّى پس از تو نخواهد بود و تو خاتم پيغمبرانى و علىّ خاتم اوصياء است.

340-ابن زريق بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

روزى بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله وارد شدم و در دست آن حضرت يك«به»بود،و شروع كرد بخوردن و بمن هم ميخورانيد،و ميفرمود:بخور اى علىّ!اين هديّه و تحفۀ خداوند جبّار است بسوى من و تو،فرمود:من در آن(به)همۀ لذّتها را يافتم، بعد گفت:يا علىّ!هر كس سه روز ناشتا«به»بخورد ذهنش صفا يابد،و دلش از بردبارى و دانش لبريز گردد،و از شرّ ابليس و حيلۀ او و لشكريانش مصون بماند.

341-ابن زريق بهمين اسناد از علىّ بن ابى طالب عليه السّلام روايت كرده كه

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:يا علىّ!هر گاه چيزى(براى خيرات)پختى آبگوشت زياد بپز،چرا كه آن يكى از دو غذاى گوشتى است،و بيشتر ميتوان براى همسايگان برداشت،چون اگر گوشت بآنان نرسيد،آب گوشت بايشان خواهد رسيد.

342-ابن زريق بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مرا فرمود:يا علىّ!مردم از درختهاى مختلفى آفريده شده‌اند،ولى من و تو از يك درخت،كه من ريشه و اصل آنم و تو تنۀ آن،و فرزندانت حسن و حسين شاخه‌ها،و شيعيانت برگهاى آن درختند،پس هر كس به تركه‌اى از شاخه‌هاى آن چنگ زد،خداوند او را به بهشت داخل خواهد كرد.

343-ابن زريق بسندى كه در متن مذكور است از امام باقر عليه السّلام از جابر بن عبد اللّه انصارى روايت كرده است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:من گنجينۀ علمم و علىّ كليد آن،و هر كس بخواهد از گنجينه استفاده كند بايد بسراغ كليد آن برود.

344-ابن زريق بسندى كه در متن ذكر شده از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:بهترين چيز پيشكشى و هديّه است،و آن كليد كارگشائى ميباشد.

345-ابن زريق بهمين سند از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:پيشكشى و هديۀ موجب از بين بردن كينه‌ها از دلها است.

346-ابن زريق به سند متن از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:خير را در نزد گشاده‌رويان بجوئيد،زيرا انتظار خوش عملى از آنان سزاوارتر است از ترش رويان و مردمان اخمو.

347-ابن زريق به سند خبر پيش روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:من خاتم پيمبران و علىّ خاتم اوصياء است.

348-ابن زريق بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا

صلى اللّه عليه و آله فرمودند:روز جمعه را تنها از ايام هفته براى روزه گرفتن مخصوص نكنيد.

349-ابن زريق بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:

كسى كه از گناهى كه از او سر زده است توبه كند چنانست كه گناه نكرده است.

350-ابن زريق بهمين اسناد روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:در موقع خواب در شب چراغ را خاموش كنيد مبادا حيوانات موذى شعلۀ آتش را بديگر سوى كشند و همه جا را آتش بزنند.

351-ابن زريق بهمين اسناد از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرد كه:ترنجبين از «منّ»بنى اسرائيل است كه بر آنها فرود آمد-يعنى«من و سلوى»-و فرمود:آن شفاى چشم است،و خرماى برنى كه عجوه‌اش گويند از بهشت است و معالج سمّ.

352-ابن زريق بهمين اسناد از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:

من شخص خنثى را از مخرج بول تميز داده و ارث او را معلوم ميدارم.

باب 32 - آنچه از امام هشتم عليه السّلام در علل احكام آمده است

آنچه از امام هشتم عليه السّلام در علل احكام آمده است

1-محمّد بن ابراهيم طالقانى-رضى اللّه عنه-بسند مذكور متن از حسن بن- فضّال نقل كرده كه گفت:من به حضرت رضا عليه السّلام عرضه داشتم يا ابن- رسول اللّه،چرا خداوند مخلوقات خود را يكنوع نيافريد و آنها را(از نظر صورت)گوناگون خلق فرمود؟امام عليه السّلام در پاسخ من گفت:براى اينكه فكر نكنند خداوند عاجز است،و صورتى بذهن ملحدى خطور نكند جز آنكه خداوند مانند آن صورت مخلوقاتى دارد،و نيز كسى نگويد:آيا خدا ميتواند بفلان صورت و شكل موجودى بيافريند،مگر اينكه مثل آن را در آفريدگان خداوند تبارك و تعالى بيابد،و با توجّه به انواع گوناگون خلقش دانسته شود كه خداوند بر هر چيزى تواناست.

2-احمد بن زياد همدانى-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از عبد السّلام هروى ابو الصلت روايت كرده كه گفت:به حضرت رضا عليه السّلام

عرضكردم يا ابن رسول اللّه،چرا خدا همۀ خشكى را در زمان نوح عليه السّلام غرق كرد و حال آنكه در ميان آنها كودكان و افرادى كه گناهى نداشتند بودند؟فرمود:

كودكى ميان آنها نبود:زيرا خداوند صلب مردان قوم نوح و رحم زنانشان را از چهل سال پيش عقيم فرموده بود،و نسلشان منقطع شده بود،غرق گشتند در حالى كه كودكى در ميانشان نبود و اين طور نيست كه خداوند بى‌گناه را بعذاب گنهكار معذّب دارد،و امّا جماعتى از بازماندگان قوم نوح كه غرق شدند براى تكذيبى بود كه از پيغمبر خدا نمودند،و جماعت ديگر براى رضايتشان بود بتكذيب تكذيب‌كنندگان،و هر كس از امرى دور باشد ولى بدان رضايت دهد، مانند كسى است كه خود آن را انجام داده است.

3-پدرم-رحمه اللّه-بسند مذكور در متن از حسن بن علىّ وشّاء روايت كرده كه گفت از امام هشتم شنيدم از پدرش عليهما السّلام نقل كرد كه حضرت امام صادق عليه السّلام فرمود:خداوند عزّ و جلّ نوح را گفت:اين پسر از اهل تو نيست چون وى با نوح مخالف بود،و خداوند هر كس كه از پيروان او بود اهل وى ميدانست.راوى گويد:امام از من پرسيد،مخالفين،اين آيه را چگونه در بارۀ پسر نوح قراءت

ميكنند؟عرضكردم:دو وجه،يكى إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ ،و وجه ديگر إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ ،امام فرمود:دروغ مى‌گويند،او پسر نوح بود،ليكن خداوند عزّ و جلّ او را از نوح نفى كرد چون با دين او مخالف بود و با پدر هم عقيده نبود.

4-احمد بن زياد همدانى-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسين بن خالد روايت كرده كه حضرت رضا عليه السّلام فرمود:از پدرم شنيدم از پدرش عليهما السّلام حديث كرد كه فرمود:خداوند عزّ و جلّ ابراهيم عليه السّلام را خليل و دوست خود برگزيد زيرا هيچ حاجتمندى را بدون انجام خواسته‌اش ردّ نمى‌كرد،و از كسى هم جز خداوند عزّ و جلّ حاجتى نمى‌خواست.

5-مظفر بن جعفر بسند مذكور در متن از اسماعيل بن همّام روايت كرد كه امام هشتم عليه السّلام راجع به آيۀ قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ (گفتند:چنانچه او بدزدد(بعيد نيست)چرا كه برادرش نيز پيش از او نيز دزديد،يوسف آن را پنهان كرد و بروى آنان نياورد) امام عليه السّلام فرمود:اسحاق پيغمبر كمربندى داشت كه از پيغمبران بزرگ به او

ارث رسيده بود،و آن نزد خواهر يعقوب بود و يوسف هم نزد او بود و به آن كودك سخت علاقه داشت،يعقوب بخواهرش پيام فرستاد تا يوسف را بفرستد،و فردا ويرا باز گرداند،عمّۀ يوسف فرستاده را گفت،بازگرد و بگو اجازه دهيد امشب يوسف نزد من بماند و فردا او را ميفرستم،امام ميفرمايد:

چون صبح شد(كودك را برهنه نمود و پيراهن از پيكرش بيرون آورد و)آن كمربند را در زير بر تهيگاه او ببست سپس پيراهن بر تن او كرد و بنزد پدرش فرستاد،و چون يوسف از نزد او بيرون شد،بظاهر در جستجوى آن كمربند برآمد،و گفت،آن سرقت شده،و آن را در بر يوسف يافتند،و رسم اين بود كه اگر كسى سرقتش ثابت ميشد،خود او را ببردگى بصاحب مال مى‌دادند.

6-مظفر بن جعفر بسند مذكور در متن از حسن بن علىّ وشّاء روايت كرده كه گفت:شنيدم على بن موسى الرّضا عليهما السّلام ميفرمود:قضاء و داورى در بنى اسرائيل اين چنين بود كه هر گاه كسى چيزى ميدزديد كيفرش اين بود كه بندۀ صاحب مال مى‌شد،و يوسف نزد عمّۀ خود بود و طفل بود،و عمّه‌اش او را دوست ميداشت،و اسحاق عليه السّلام كمربندى داشت كه آن را بيعقوب پوشانيده

بود،و آن بعدا نزد دختر اسحاق عمۀ يوسف بود،و يعقوب يوسف را از خواهرش كه عمۀ يوسف بود خواست،او بدين جهت ناراحت شد و پيغام فرستاد كه اكنون واگذار او نزد من بماند،من خود او را خواهم فرستاد،و هنگامى كه او را ميفرستاد كمربند را در زير لباس و جامۀ يوسف بست و او را فرستاد،چون يوسف نزد پدر آمد،عمّه‌اش در پى او رسيد و اظهار داشت كه كمربند گم شده،يوسف را وارسى نمودند و آن را زير پيراهن او يافتند،و بهمين جهت بود كه برادران يوسف هنگامى كه يوسف پيمانۀ گندم را در جوال برادرش پنهان كرده بود گفتند:اگر او دزدى ميكند برادرش نيز قبلا دزدى كرد،يوسف پرسيد بگوئيد:حكم آن كس كه پيمانه در جوال او يافت شده چيست؟گفتند:

خودش جزاى آن دزدى است،چنان كه رسم ما بر آنست،«و اين بود كه شروع نمود بجستجو در جوال آنان و پس از همه به ظرف برادرش پرداخت،آنگاه از ظرف او پيمانه را بيرون آورد»بدين جهت برادران يوسف گفتند:اگر او دزدى ميكند برادرش نيز پيش از او دزدى كرد،مرادشان آن كمربند بود.«و يوسف آن را در دل نگهداشت و به روى ايشان نياورد».

7-عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس نيشابورىّ بسند متن از ابراهيم بن

محمّد همدانى روايت كرده كه گفت:از علىّ بن موسى الرضا عليهما السّلام پرسيدم براى چه خداوند عزّ و جلّ فرعون را با اينكه ايمان آورد و به يكتائى او اقرار نمود غرق كرد؟فرمود:براى اينكه او هنگامى كه عذاب را بعينه مشاهده كرد ايمان آورد،و ايمان پس از روبرو شدن با كيفر پذيرفته نخواهد بود،و اين حكم خداى تعالى است در بارۀ گذشتگان و آيندگان چنان كه ميفرمايد: فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنّا بِاللّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنّا بِهِ مُشْرِكِينَ فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمّا رَأَوْا بَأْسَنا (چون عذاب ما را مشاهده كردند گفتند:ما ايمان آورديم بخداى واحد و كافر شديم بآنچه براى او شريك مى‌آورديم،امّا ايمانشان در اين هنگام كه عذاب را بعينه ديدند سودى بحالشان نبخشيد-مؤمن:84 و 85)و در كلام ديگر فرموده يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً (روزى كه پاره‌اى از عذاب پروردگارت بيايد هيچ كس در آن روز كه عذاب آيد،ايمان آوردنش-در صورتى كه قبلا ايمان نياورده بوده يا در ظرف مدّت ايمانش كار خيرى از او سر نزده-فائده‌اى بحالش نخواهد داشت- انعام:158)و نيز در بارۀ فرعون زمانى كه غرق مى‌شد قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ (گفت ايمان آوردم باينكه معبودى نيست مگر همان كه بنو اسرائيل بدان ايمان آورده‌اند و من از مسلمانان شدم)بدو

گفته شد آلْآنَ؟!وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ* فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً ....(اكنون اظهار ايمان ميكنى؟!در حالى كه پيش از اين سخت طغيان داشتى و از تبهكاران بودى*ما امروز پيكر بى‌روحت را نجات ميدهيم تا براى آيندگان موجب عبرتى باشد-يونس 90 الى 92).

با اينكه فرعون از سر تا قدم غرق اسلحه بود،و زره آهنين بر بدن داشت، خداوند او را پس از آنكه غرق شده بود بر زمين بلندى انداخت تا براى آيندگان نشانه‌اى باشد،و او را با همۀ سنگينى آهن آلات بر آن زمين مرتفع بنگرند و خاصيّت هر چيز سنگين فرو رفتن در آب است نه بالا آمدن،و اين خود آيه و نشانه‌اى بود.

و براى علتى ديگر خداوند-عزّ و جلّ-فرعون را غرق ساخت:زيرا فرعون بموسى پناه برد كه از عذاب خدا او را برهاند،و به خود خدا پناه نجست، خداوند بموسى وحى فرستاد كه اى موسى بفرياد فرعون نرسيدى چون او را خلق نكرده بودى،اگر بمن پناه برده بود نجاتش مى‌دادم.

8-عبد اللّه بن محمّد قرشىّ بسند متن از داود بن سليمان غازىّ روايت كرده كه از علىّ بن موسى عليهما السّلام شنيدم از پدرش موسى از جدّش جعفر بن

محمّد عليهم السّلام روايت كرد كه در آيۀ فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها ميفرمود:

هنگامى كه آن نمله(مورچه)گفت: يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (اى گروه نمل بخانه‌هاتان برويد تا سليمان و لشكرش پايمالتان نكنند آنان توجه بزير پا ندارند-النّمل:18)امواج هوا اين صدا را بگوش سليمان رسانيد-در حالى كه در هوا در حركت بود و باد آن را ميبرد-ايستاد و مورچه را خواست،چون او را آوردند،سليمان باو گفت:آيا نمى‌دانى كه من پيامبر خدايم و ظلم و ستم به احدى روا نمى‌دارم؟نمله گفت:

آرى،سليمان گفت:پس از چه رو آنها را از ظلم من ترسانيدى،و گفتى به لانه‌هايشان روند؟نمله گفت:ترسيدم به جاه و جلال يا زر و زيور تو بنگرند و شيفتۀ تو گردند و از ذكر خداى تعالى غافل مانند،سپس از سليمان پرسيد:آيا تو مقامت بالاتر است يا پدرت؟سليمان گفت:پدرم داود،نمله گفت:چرا حروف اسم تو يك حرف از حروف اسم پدرت افزون است؟سليمان گفت من بدان آگاهى ندارم،نمله گفت:زيرا پدرت داود«داوى جرحه بودّ»يعنى(داود

دوا ميكرد زخمش را بدوستى(پس حروف اسم تو از حروف اسم او افزونى ندارد و وجه نامگذارى داود اين بوده)و تو اى سليمان اميدوارم به پدرت برسى.

سپس مورچۀ مزبور پرسيد:آيا ميدانى چرا باد از ميان همه چيز اين ملك مسخّر تو شد؟سليمان اظهار بى‌اطّلاعى كرد،مورچه گفت:خداوند عزّ و جلّ ميخواست تا بتو بياموزد كه اگر جميع مملكت را براى تو مسخر ميكرديم زوال همه مانند زوال باد مى‌بود،و چون باد،از دست تو ميرفت.از گفتار اين مورچه سليمان را خنده گرفت.

شرح:«بايد دانست كه اين گونه روايات بعينه و بلفظه معلوم نيست از امام معصوم عليه السّلام صادر شده باشد زيرا امام هشتم عليه السّلام كه با زبردست‌ترين علماء مذاهب و دانشمندان طبيعى مذهب عصر خود بحث كرده و همه را ساكت و مفحم ميكند،ميدانسته كه اشتقاق كلمۀ عربى از كلمۀ عبرى درست نيست و لفظ«داود»عبرى است و«داوى جرحه»عربى است و نام داود را ديگران براى او نام‌گذارى كردند نه خود او،و نيز مورچه نميشود چيزى را بداند كه پيامبر كه حجّت خدا بر خلق است نداند،و البته سليمان زبان طيور را ميدانسته و شايد زبان همۀ حيوانات را از جمله مورچه را،امّا نه آنكه مورچه هم زبان سليمان را ميدانسته است،و از اين گونه مطالب كه در خبر است پيداست كه امام عليه السّلام مطالبى گفته و مثالهائى بيان كرده و راوى هر چه خود فهميده تحرير كرده لذا نبايد در اين گونه اخبار اگر مطلبى ناصواب بچشم ميخورد بحساب امام گذاشته و اشكال كرد،و سند خبر هم عامى و مجهول است و روات آن نه در

عامه و نه در خاصه شناخته نشده‌اند،پس خبر واحد است و راويان آن از افراد ناشناس ميباشند.

و آوردن صدوق-رحمه اللّه-آن را در كتاب دليل صحّت آن براى مردم مؤمن به اصول مقرّره در صحّت و سقم حديث نيست چون صرف نقل دليل قبول نيست،زيرا اخبار تحريف قرآن را صدوق(ره)در كتبش نقل كرده ولى در اعتقاداتش بصراحت آنها را رد كرده است،و ناگفته نماند كه فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ معنايش اين نيست كه قاليچۀ سليمان را باد به اين طرف و آن طرف ميبرد،اين طرز فكر عوام الناس است،بلكه در آن زمان از نيروى باد استفادۀ علمى كردند و كشتى بادبان‌دار كه حركتش با باد بود اختراع شد كه« غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ »(بامدادش طىّ يكماه راه بود،و شبانگاهش يكماه)، همچنين وَ أَلَنّا لَهُ الْحَدِيدَ در زمان داود عليه السّلام كه درست هزار سال قبل از ميلاد مسيح عليه السّلام است بشر توانست خود سنگ آهن را ذوب كند، وَ«أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ »و مس نيز در آن زمان كشف شد،و گاهى بعض از آراء تفسيرى كه بصورت حديث از معصوم عليه السّلام نقل كرده‌اند افسانه مانند و رمان است و نتيجه‌اش مبتذل كردن كتاب الهى و أولياء معصومينش عليهم السّلام است،به خدا پناه بايد برد».

9-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از سليمان جعفرىّ روايت كرده كه گفت:ابو الحسن الرّضا عليه السّلام از من پرسيد آيا ميدانى چرا اسماعيل را صادق الوعد خواندند؟عرضكردم:خير،پس حضرت فرمود:با مردى وعده گذاشته بود و تا يك سال در انتظار او مراقبت نمود.

10-ابو العبّاس طالقانىّ-رضى اللّه عنه-بسند متن از حسن بن علىّ بن- فضّال روايت كرده كه گفت:به ابو الحسن عليه السّلام عرضه داشتم چرا حواريّون را حواريّون ناميدند؟فرمود:امّا در نزد مردم حواريّون ناميده شدند چون لباسشو بودند و چرك و آلودگى لباسها را مى‌شستند.و(ديگر اينكه)آن اسمى است كه از خبز حوّار گرفته شده و آن نانى است كه از آرد الك شده خمير كرده باشند،و امّا نزد ما به اين نام ناميده شدند زيرا كه خود و ديگران را از آلودگى گناه بوسيلۀ پند و نصيحت پاك مينمودند،گويد:عرضكردم،نصارى را چرا نصرانى گفتند؟فرمود:چون اهل قريه‌اى بودند كه ناصره نام داشت و از شهرهاى شام بود و مريم و عيسى عليهما السّلام پس از آنكه از مصر بازگشتند در آنجا نزول كرده منزل گزيدند.

11-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابى طاهر بن ابى حمزه روايت كرده كه امام هشتم عليه السّلام فرمود:مزاجها چهار قسم‌اند،از آنها يكى بلغم است و بلغم دشمنى سخت است،و ديگرى از آنها دم(خون)است و آن مانند

غلام زنگى است و بسا مى‌شود كه غلام صاحبش را بكشد،و ديگرى باد است و آن سلطانى است كه با رعيّت ميسازد و به نرمى رفتار مى‌كند،و آن ديگر صفراء است كه نجات از آن بسيار دور است چون مانند زمين است هر گاه بلرزه در آيد هر چه بر پشت دارد همه را ميلرزاند.

12-جعفر بن محمّد بن مسرور-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابو يعقوب بغدادىّ روايت كرده كه ابن سكّيت به ابو الحسن الرّضا عليه السّلام گفت:

براى چه خداوند عزّ و جلّ موسى بن عمران عليه السّلام را با معجزۀ عصا و يد بيضا و ابطال سحر فرستاد،ولى عيسى عليه السّلام را با معجزۀ طبّ و شفاى امراض،و محمّد صلى اللّه عليه و آله را با كلام و خطبه‌ها(يعنى فصاحت و بلاغت كه مراد قرآن است)؟حضرت در پاسخش فرمود:خداوند تبارك و تعالى وقتى موسى را مبعوث فرمود،آن عملى كه در آن عصر رواج داشت و مهمّ تلقّى ميشد سحر بود و لذا موسى از جانب خداوند با معجزۀ ابطال سحر-كه در قدرت اهل آن زمان عملى مانند آن نبود-حجّت آورد،و خداى تعالى عيسى عليه السّلام را هنگامى فرستاد كه دردهاى مزمن و بى‌درمان شيوع داشت،و مردم نياز شديدى به طبّ و طبيب

داشتند،پس عيسى از جانب حقتعالى با معجزه‌اى آمد كه در وسع آنان همانندش نبود و آن زنده كردن مردگان و شفاى كور مادرزاد و مبتلا به مرض پيسى باذن خدا بود.و حجّت را بر آنان تمام كرد.

و نيز خداوند تبارك و تعالى محمّد صلى اللّه عليه و آله را زمانى مبعوث فرمود كه سخنرانى و كلام رايج مى‌بود-فكر ميكنم شعر را هم اضافه فرمود-(يعنى بلاغت)،پس آن حضرت با كتاب خداوند كه حاوى مواعظ و احكام و ابطال مطالب مشركين و اثبات و صحّت موضوعات خود و اتمام حجّت بر آنها بود آمد.

ابن سكّيت گفت:بخدا سوگند در اين روزگار مانند تو هرگز نديده‌ام، اكنون بگو امروزه حجّت بر خلق چيست و كيست؟و حضرت فرمود عقل است،تا با آن راستگوى بر خدا را شناخته و تصديقش كند،و دروغگوى بر خدا را بشناسد و تكذيبش كند،ابن سكّيت گفت:بخدا سوگند جواب درست همين است.

شرح:«ابن سكّيت-بكسر سين و تشديد كاف-يعقوب بن اسحاق بن يوسف اهوازىّ است يكى از بزرگان علم لغت و ادبيّات عرب و شعر است و از خواصّ امام نهم و دهم عليهما السّلام است،كتاب معروفش بنام اصلاح المنطق است كه

بارها طبع و نشر شده،وى را در سال 244 متوكّل عبّاسى بطرز فجيعى بقتل رسانيد،و گويند سببش اين بود كه وى معلّم مؤيّد و معتزّ فرزندان متوكّل بود، روزى متوكّل از او پرسيد،اين دو كودك در نزد تو بهترند يا حسن و حسين فرزندان علىّ؟ابن سكّيت بعض از مناقب آن دو امام را گوشزد كرد،و بالاخره گفت،قنبر خادم علىّ عليه السّلام در نزد من بهتر است از تو و دو فرزندت،متوكّل غضب نموده امر كرد زبان او را از قفايش بيرون كشيدند و كشته شد،و بدين سبب او را ابن سكّيت گفته‌اند كه بسيار سكوت مى‌كرد و كمتر سخن مى‌گفت تا مبادا زبان سرخ سر سبز را دهد بر باد،و از غرائب اينست كه بالاخره همان لسان باعث قتل او شد».

13-محمّد بن ابراهيم طالقانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابن فضال روايت كرد كه ابو الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود:انبياء اولو العزم را اولو العزم گفتند براى آنكه آنان صاحب شريعت و عزيمت بودند،و اين چنانست كه پيغمبران پس از نوح عليه السّلام همه بر شريعت نوح بودند و دستورات و روش او را پيروى ميكردند و پيمبران بعد،كتاب او را تا زمان ابراهيم خليل عليه السّلام عمل مى‌كردند،و امّا پس از ابراهيم عليه السّلام انبياء بشريعت او(ابراهيم)عمل مى‌كردند و سنّت و روش مذهبى او مورد عمل پيمبران و موحّدين بود و كتاب و صحف او را بكار ميبردند تا زمان موسى عليه السّلام و پس از او همچنان انبياء

بنى اسرائيل مطابق تورات رفتار مى‌كردند و شريعت موسى را عمل مينمودند تا زمان عيسى عليهما السّلام و هر رهبرى كه در زمان عيسى بود و پس از او همگى بر طريق او و شريعتش بودند تا زمان پيامبر ما محمّد صلى اللّه عليه و آله،و اين پنج تن پيمبران اولو العزم هستند،كه افضل انبياء عليهم السّلام ميباشند.و محمّد صلى اللّه عليه و آله خاتم است كه ديگر شريعتش نسخ نمى‌شود تا روز رستاخيز،و پيامبرى پس از او نخواهد بود،پس هر كس پس از وى ادّعاى نبوّت كند يا كتابى پس از قرآن بياورد، براى هر كس كه ادّعاى او را بشنود خونش مباح است.

14-مظفر بن جعفر علوىّ سمرقندىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از عبّاس بن هلال روايت كرده كه علىّ بن موسى عليهما السّلام از پدرش از نياى بزرگوارش از جدّش امير المؤمنين عليهم السّلام نقل كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:تا هنگام مرگ پنج چيز را ترك نمى‌كنم:خوردن طعام،نشسته بر روى زمين با بردگان،و سوار شدن بر حمار با پالان،و دوشيدن شير بز با دستهاى خود،و

پوشيدن لباس پشمينه،و سلام كردن بر كودكان،كه پس از من سنّت گردد.

15-محمّد بن ابراهيم طالقانىّ-رحمه اللّه عليه-بسند مذكور در متن از علىّ بن فضّال روايت كرده كه گفت،به ابى الحسن الرّضا عليه السّلام عرضكردم كه چگونه بود كه مردم از تبعيّت علىّ دست برداشتند و مايل بغير او شدند با اينكه برترى او را ميدانستند و از سابقۀ او در اسلام آگاه بودند،و مقام او را نزد رسول خدا ميشناختند؟!فرمود:جز اين نبود كه از علىّ دست كشيدند و به غير او رو آورند،با اينكه از برترى او بر ديگران آگاهى داشتند،چون آن حضرت از پدران،اجداد،برادران،عموها،و خالوها و خويشانشان كه با خدا و رسولش دشمنى مى‌نمودند بسيارى را كشته بود،و كينه‌شان در دل بر او از اين جهت بود،و دوست نميداشتند او بر آنان سرپرستى كند،و نسبت بديگران چنين كينه‌اى در دل نداشتند،چون آن ديگرى در غزوات مانند علىّ نبود و از او چيزى مانند عمل امير المؤمنين در جنگها نديده بودند،پس براى اين جهت بود كه از علىّ روى گردانيده بديگرى پيوستند.

16-محمّد بن ابراهيم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از هيثم بن-

عبد اللّه رمانىّ روايت كرده كه گفت:به علىّ بن موسى عليهما السّلام عرضه داشتم يا ابن رسول اللّه بگو بدانم چرا علىّ عليه السّلام بيست و پنج سال پس از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خانه‌نشين بود،و با دشمنان خدا پيكار نكرد،و بعدا در ايّام حكومتش به پيكار دست گشود؟حضرت فرمود:در اين كار اقتدا به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كرد،چون آن حضرت نيز پيكار با مشركين مكّه را پس از بعثت سيزده سال در مكّه و نوزده ماه در مدينه ترك كرد،اين براى آن بود كه ياورانش اندك بودند و قدرت بر عليه آنان نداشت،و همچنين علىّ عليه السّلام مجاهده با دشمنان را كنار گذاشت براى نداشتن ياور بر عليه آنان،و چون پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله بدين ترك جهاد در سيزده سال مكّه و نوزده ماه مدينه نبوّتش باطل نمى‌شود،همين طور امامت علىّ عليه السّلام با ترك جهاد بيست و پنج سال كه هر دو مانعى داشتند باطل نخواهد شد،چون علّت يكى بود.

17-علىّ بن احمد بن عبد اللّه برقىّ از پدرش از جدّش احمد بن ابى عبد اللّه از عبيدى از محمّد بن ابى يعقوب بلخى روايت كرده كه از حضرت رضا عليه السّلام

پرسيدم چرا امامت در اولاد امام حسين قرار گرفت نه امام حسن عليهما السّلام،حضرت فرمود:براى اينكه خداوند عزّ و جلّ اين طور قرار داد؛امامت را در اولاد حسين عليه السّلام معيّن فرمود،نه در اولاد حسن عليه السّلام،و خدا مورد بازخواست واقع نمى‌شود.

18-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابراهيم بن عبد الحميد روايت كرده كه ابو الحسن عليه السّلام فرمود:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر عائشه وارد شد و عائشه سطل آبش را در آفتاب نهاده بود،رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پرسيد:اى حميرا اين چيست؟گفت:آب را براى گرم شدن در آفتاب گذارده‌ام،فرمود:اين كار را ديگر نكن زيرا موجب برص است(يعنى آبى كه با آفتاب گرم شود باعث مريضى برص و پيسى ميگردد).

مؤلّف كتاب-رحمه اللّه-گويد:مى‌شود مراد از ابو الحسن در اين خبر حضرت رضا عليه السّلام باشد يا پدرش موسى بن جعفر عليهما السّلام زيرا ابراهيم بن عبد الحميد از هر دو امام روايت مى‌كند،و اين حديث از مراسيل است.

شرح:«ظاهرا براى اينكه حضرت رضا عليه السّلام مستقيما(بدون ذكر پدرانش)از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نقل ميكند از اين رو مرسل است».

19-حسين بن احمد بن ادريس-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسن بن نضر روايت كرده كه گفت:از ابو الحسن علىّ بن موسى عليهما السّلام پرسيدم:

جماعتى در سفرند و مختصر آبى بهمراه دارند،و يكى از ايشان از دنيا رفت،و ديگرى در حال جنابت است و آب براى غسل يكى از آن دو كافى است، كداميك مقدّم است؟فرمود:جنب مقدّم است،او غسل كند و ميّت واگذاشته مى‌شود،زيرا غسل جنابت فريضه است(يعنى نصّ صريح كتاب خدا است)و اين(غسل ميّت)سنّت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله است.

20-محمّد بن حسن(ابن الوليد)-رضى اللّه عنه-بطريق مذكور در متن از حسن بن نضر روايت كرده كه گفت:بحضرت رضا عليه السّلام عرضكردم:چرا پنج تكبير در نماز ميّت مى‌گويند؟فرمود:چنين روايت كرده‌اند كه آن از پنج نماز شبانه روز گرفته شده،و البتّه اين ظاهر حديث است،ولى جهت ديگرى نيز هست و آن اينكه خداوند عزّ و جلّ بر بندگان واجب ساخته(در شبانه روز)پنج فريضه:نماز،زكات،روزه،حجّ و ولايت را،و براى ميّت از هر كدام از اينها يك

تكبير مقرّر داشته،و هر كس كه قبول ولايت كرده باشد،پنج تكبير در نماز ميّت دارد،و هر كس نپذيرفته چهار تكبير،و از اين جهت است كه شما شيعيان پنج تكبير مى‌گوئيد و مخالفين شما چهار تكبير.

21-علىّ بن احمد بن عمران دقّاق-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از سليمان بن جعفر روايت كرده كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم تلبيه

(لبّيك لبّيك اللّهم لبّيك لا شريك لك لبّيك) و علّت گفتن آن چيست؟فرمود:

بندگان چون محرم شوند،خداوند آنان را مورد خطاب قرار داده مى‌فرمايد:اى بندگان و بردگان من،هر آينه شما را بر آتش حرام كردم همان طور كه شما براى من احرام بسته و چيزهائى را بر خود حرام كرده‌ايد،پس مى‌گوئيد:

«لبّيك اللّهم لبّيك» و دعوت پروردگار عزّ و جلّ را اجابت نموده و نداى او را پاسخ مى‌دهيد.

22-پدرم-رحمة اللّه عليه-بسند متن از حسين بن خالد روايت كرده كه گفت:به امام هشتم عليه السّلام عرضكردم:يك(شتر)قربانى(در عيد أضحى)از

چند نفر كفايت مى‌كند؟فرمود:از يكتن،عرضكردم:يك گاو؟فرمود:از پنج تن در صورتى كه همخرج باشند و سر يك سفره مى‌نشينند،عرضه داشتم:چرا يك شتر جز براى يكتن كفايت نمى‌كند،امّا گاو از پنج تن كفايت مى‌كند؟ فرمود:زيرا در شتر آن علّتى كه در گاو هست،نيست،و آن اينكه آن كسان از قوم موسى كه بنى اسرائيل را بپرستش گوساله دعوت كردند پنج تن بودند،و همه اهل يك بيت بودند و سر يكسفره غذا ميخوردند،و عبارت بودند از أذينونه و برادرش مبذونه و برادرزاده‌اش و دختر و همسرش بود(در نسخۀ من لا يحضره الفقيه:«اذينويه و مبذويه»است با ياء بجاى نون)و اينان بودند كه مردم را بپرستش گوساله دعوت كردند،و اينانند كه بقره‌اى را كه خداوند تبارك و تعالى بقربانى آن امر كرده بود،ذبح كردند.

شرح:«كتاب خصال مؤلّف-ره-روايتى از حسين بن خالد از ابى الحسن عليه السّلام نقل مى‌كند كه مضمونش اينست كه گوساله پرستان فقطّ پنج تن بودند،ولى در اين خبر كسانى كه قوم موسى را بعبادت گوساله فرمان دادند پنج تن گفته، و هر دو روايت با صريح كتاب خدا سازگار نيست زيرا قرآن سامرى را سبب ضلال بنى اسرائيل ميداند و با صراحت مى‌فرمايد: وَ أَضَلَّهُمُ السّامِرِيُّ و نيز مى‌فرمايد: وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ و مى‌فرمايد فَإِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ -الى قوله تعالى- قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ حَتّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى -الآية كه ظهور در آن دارد كه همه يا بيشتر قوم گوساله پرست شدند.و بنا بر خبر متن يا آنچه در خصال روايت شده سبب

ضلال يا اضلال قوم پنج تن يا ضالّين پنج تن بوده‌اند بخلاف آنچه در آيات مباركه هست،و اساسا چگونه كار ضالّين يا مضلّين ملاك تشريع حكمى از احكام الهى مى‌شود!آيا كار و سنّت حسنه‌اى است گوساله پرستيدن يا گوسالۀ سامرى ساختن و مردم را گمراه كردن؟تا بآن تأسّى شود،و بايد مادر گوساله از پنج تن كفايت كند نه خودش و در خبر نيز بقره است نه عجل،اين اشكالات خود خبر را تضعيف مى‌كند،علاوه بر آنكه سند معتبر و سالمى نيز ندارد».

23-ابن الوليد-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسين بن خالد از امام هشتم عليه السّلام روايت كرده كه از آن حضرت پرسيدم:چرا تا چهار ماه گناه حاجى را ثبت نمى‌كنند؟فرمود:براى اينكه خداوند تعالى دخول حرم را چهار ماه بر مشركان مباح كرد،چنان كه ميفرمايد: فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ (توبه-2)و از اين رو است كه هر كس از مؤمنين كه بحجّ رود تا چهار ماه گناهش نوشته نمى‌شود.

شرح:«مراد از ننوشتن گناه مهلت دادن مرتكب براى استغفار است و الاّ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ ،يا اينكه مراد از«ذنوب»غفلتها و كارهاى ناصوابست نه معاصى كبيره مثل ترك صلاة و ارتكاب محرّمات».

24-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از جعفر بن عيينه(يا

ابن عقبة)از حضرت رضا عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:امير مؤمنان علىّ عليه السّلام پس از هجرت از مكّه تا زمانى كه خداوند عزّ و جلّ او را بجوار خود برد(وفات يافت)هيچ شبى را در مكّه بسر نبرد،گويد:بآن حضرت عرضكردم:از چه رو و براى چه؟فرمود:خوش نداشت در سرزمينى كه[رسول خدا صلى اللّه عليه و آله]از آن هجرت كرده است شب را در آنجا بسر برد،لذا نماز عصر را كه بجا مى‌آورد خارج ميشد و در سرزمين ديگرى شب را بسر ميبرد.

25-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسين بن خالد روايت كرده كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم:چرا مهريّه در«سنّت»پانصد درهم است؟فرمود:خداوند تبارك و تعالى بر خويش واجب فرمود كه هيچ مؤمنى نباشد كه صد بار

«اللّه اكبر» و صد بار

«الحمد للّه» و صد بار

«سبحان اللّه» و صد بار«

لا اله الاّ اللّه »بگويد و صد بار بر محمّد و آل او صلوات فرستد و اين دعا را بخواند

«اللّهم زوجنى من الحور العين» جز آنكه خداوند حورى از حوران بهشتى بهمسرى او در آورد،و اين اذكار را مهريّۀ او قرار دهد،و از اين رو خداوند عزّ و جلّ به پيامبرش وحى فرستاد كه مهريّۀ زنان مؤمنه را پانصد درهم سنّت كند،و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله طبق آن دستور عمل كرد و

آن را سنّت نهاد.

شرح:«يعنى هر كس اين پنج ذكر را هر كدام يك صد بار كه مجموعۀ آن پانصد ذكر مى‌شود بگويد بجاى پانصد درهم است».

26-حسين بن احمد بن ادريس بسند مذكور در متن از حسين بن خالد روايت كرده است كه گفت:به حضرت رضا عليه السّلام عرضه داشتم:فدايت شوم چرا مهريۀ زنان پانصد درهم معادل 12/5 أوقيّه مقرّر شده است؟فرمود:آرى خداوند عزّ و جلّ بر خود واجب كرده است كه هيچ مؤمنى نباشد كه خداى را صد بار تكبير و صد بار تسبيح و صد بار حمد و صد بار تهليل گويد و صد بار بر پيغمبر و آل او صلوات فرستد و اين دعا را بخواند:

«اللهمّ زوّجنى من الحور العين» مگر اينكه خداوند حوريّه‌اى بهمسرى او در آورد،و از اين رو مهريّۀ زنان پانصد درم مقرّر شده است،و هر مؤمنى كه از برادر دينى خود دخترى خواستگارى بنمايد،و بخواهد مهريّۀ او را پانصد درهم قرار دهد،و او از وى نپذيرد و از دادن دختر باو امتناع ورزد،براستى كه او را آزار كرده و رنجانيده،و مستحقّ آنست كه خداوند او را از حوريه محروم سازد.

27-محمّد بن ابراهيم طالقانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از

حسن بن علىّ بن فضّال روايت كرده كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم مطلّقۀ عدى چرا تا شوهر ديگر نكند(و آن شوهر او را طلاق دهد يا بميرد)بر شوهر اوّل حلال نشود؟فرمود:بله خداوند تبارك و تعالى جز اين نيست كه دو بار اذن داده طلاق دهند چنان كه مى‌فرمايد: اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ يعنى طلاق دو بار است سپس بايد يا درست و بخوبى زن را نگهداريد و با هم سازش كنند،يا با كمال خونسردى و نيكى او را رها كند،كه ديگر نتواند او را بگيرد،و چون داخل شود در طلاق سوم كه خداوند آن را ناخوش دارد،خداوند آن زن را بر وى حرام كرده،و ديگر بر او حلال نخواهد بود تا شوهرى ديگر اختيار كند،اين براى آنست كه مردم مسألۀ طلاق را امرى سهل و آسان و ساده تلقى نكنند،و آن را خفيف نشمرند،و بزنان آزار و اذيّت و خسارت نرسانند.

شرح:«بايد دانست كه براى زوج دوم بايد بقصد زوجيّت دائم و هميشگى عقد خوانده شود نه صرف محرميّت،و نيز بايد همخوابگى صورت گيرد نه تنها همنشينى و صحبت،و همچنين هر دو طرف،هم زن و هم مرد قصد ازدواج دائم داشته باشند نه آنكه از ابتدا هر دو قصد طلاق داشته باشند،و در صورت تحقق شروط اگر مرد از دنيا رفت يا نتوانستند با هم زيست كنند و كار بطلاق كشيد و مرد زن را طلاق داد آن وقت است كه محلّل واقع شده،و اگر غير اين

باشد بديهى است كه طلاق امرى سهل و ساده تلقّى شده و بر خلاف آنچه شارع خواسته كه طلاق امرى سهل نباشد،شده است».

28-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از محمّد اشعرى روايت كرده كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام راجع به گرفتن زنان سه طلاقه شده پرسيدم،فرمود:بدرستى كه طلاق شما براى ديگران حلال نيست و طلاق ديگران براى شما حلال،زيرا كه شما سه طلاق آنها را درست نمى‌دانيد ولى آنان سه طلاق شما را درست مى‌دانند.

29-محمّد بن ابراهيم طالقانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابن فضّال روايت كرده كه گفت:از امام هشتم عليه السّلام سؤال كردم و پرسيدم:چرا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كنيه‌اش«ابو القاسم»شد،فرمود:براى اينكه آن حضرت فرزندى بنام قاسم داشت،و از اين جهت او را ابو القاسم گفتند،گويد:عرضه داشتم يا ابن رسول اللّه آيا مرا اهل توضيح بيشتر مى‌بينيد؟فرمود:آرى آيا ميدانى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:من و علىّ دو پدر اين امّتيم؟گفتم:آرى، و آيا ميدانى پيامبر صلى اللّه عليه و آله پدر تمام امّت،و على عليه السّلام نيز از ايشان است؟گفتم:آرى

فرمود:آيا ميدانى كه علىّ قسمت‌كنندۀ بهشت و دوزخ است؟عرضكردم:

آرى،فرمود:از اين رو به او ابو القاسم گفته مى‌شود چون پدر قسمت‌كنندۀ بهشت و جهنّم است،باو عرضه داشتم:معنى اين كلام چيست؟فرمود:مهر و شفقت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله نسبت به امتش،مانند شفقت و مهربانى پدران است نسبت بأولاد،و بهترين امّت رسول خدا-صلى اللّه عليه و آله-علىّ-عليه السّلام-است،و پس از وى شفقت علىّ عليه السّلام مانند مهر و شفقت او[رسول خدا]است،زيرا او وصىّ و خليفه،و امام پس از او است،پس براى اين بود كه فرمود:من و علىّ دو پدر اين امّتيم،و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمنبر رفت و فرمود:هر كس دين يا عيالى پس از خود باقى گذارد،دينش را من بايد ادا،و عيالش را نيز من بايد نفقه دهم،و هر كس كه مالى و ثروتى باقى گذارد،آن از آن ورثۀ او خواهد بود،و از اين جهت است كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله اولى بود بمؤمنين از پدران و مادرانشان و همچنين از خودشان بخودشان،و از براى امير مؤمنان عليه السّلام همين طور پس از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اين اولويّت جريان داشت.

30-تميم بن عبد اللّه قرشىّ بسند مذكور در متن از ابو الصّلت هروى روايت كرده كه مأمون الرّشيد روزى بحضرت رضا عليه السّلام گفت:يا ابا الحسن!

بمن بگو چرا جدّت امير المؤمنين عليه السّلام قسمت‌كنندۀ بهشت و دوزخ گرديد،و اين بچه معنى است و چگونه اثبات مى‌شود،و من زياد در اين باره فكر كرده‌ام؟ حضرت عليه السّلام بدو گفت:اى امير مسلمين!آيا از پدرت از اجدادت از عبد اللّه بن- عبّاس روايت نكرده‌اند كه گفت:از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدم ميفرمود:دوستى علىّ ايمان است و دشمنى با او كفر؟مأمون گفت:آرى،امام فرمود:هر گاه دوستى او موجب بهشت است و دشمنى او جهنّم،پس در اين صورت او قسمت‌كنندۀ بهشت و دوزخ خواهد بود،مأمون گفت:خداوند مرا پس از تو زنده نگذارد اى ابو الحسن!تصديق ميكنم كه براستى تو وارث علم پيامبر خدائى صلى اللّه عليه.

ابو الصّلت گويد:چون حضرت رضا عليه السّلام بمنزل بازگشت من بخدمتش رسيدم و عرضكردم:يا ابن رسول اللّه!چه نيكو مسألۀ امير را پاسخ گفتى،امام فرمود:من از همان طريق كه او آن را حجّت ميدانست با او سخن گفتم(يعنى مجادلۀ بالّتى أحسن)،از پدرم شنيدم از پدرانش عليهم السّلام روايت ميكرد از جدّم امير مؤمنان عليه السّلام كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نقل كرده كه فرمود:يا علىّ!توئى قسمت‌كنندۀ بهشت و دوزخ در روز قيامت،بآتش فرمان دهى كه اين فرد از من

است(از او در گذر)و اين فرد از تو است(او را بگير).

31-احمد بن حسن قطّان بسند مذكور در متن از حسن بن علىّ بن فضّال روايت كرده كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم:چرا امير المؤمنين عليه السّلام پس از آنكه بخلافت نشست فدك را بصاحبش باز نگردانيد؟فرمود:بدين جهت كه خداوند عزّ و جلّ خود ما اهل البيت را ولايت داده است و حقوق ما را جز خداوند از ستمكاران بر ما نگيرد،و ما اولياء و سرپرست و صاحب اختيار مؤمنانيم،و در حقوق آنان حكم مى‌كنيم و از ستمكاران باز ميستانيم،امّا براى خود حقوق غصب‌شدۀ‌مان را باز نستانيم.

مؤلّف گويد:من وجوه ديگرى براى اين مطلب در كتاب علل الشّرائع از اخبار و احاديث اخراج كرده‌ام و در اين كتاب فقطّ بآنچه از حضرت رضا عليه السّلام روايت شده اكتفا كردم.

شرح:«ابن خلّكان در كتاب وفيات الاعيان ذيل اسم ابو الفوارس حيص و بيص مطلبى نقل كرده كه ذكرش در اينجا بسيار مناسب است.

از شيخ نصر اللّه بن مجلّى كه يكى از ثقات اهل سنّت او را شمرده است نقل كرده كه گفت:بخواب در عالم رؤيا امير مؤمنان علىّ عليه السّلام را ديده از وى

پرسيدم چه شد كه شما اهل البيت چون مكّه را فتح كرديد و بر دشمن كينه‌توز غالب آمديد(همه را بخشيده)و خانۀ ابو سفيان را محلّ امن قرار داده و گفتيد:

«من دخل دار ابي سفيان فهو آمن» ،ولى آنان در طفّ(كربلا)با فرزندانت آنچه كه توانستند از ظلم انجام دادند؟فرمود:آيا تو اشعار ابن صيفى [حيص و بيص]را كه در اين مورد سروده نشنيده‌اى؟عرضكردم:خير، حضرت فرمود:از خود او بشنو،من از خواب بيدار گشتم و خود را به حيص و بيص(ابن صيفى)رسانيده و بدو خواب خويش را گفتم،او در دم ناله‌اى از قلب كشيد و سخت بگريه افتاد،آنگاه بخدا سوگند خورد كه من هنوز نه از لبم براى كسى خوانده،و نه نوشته‌ام را بكسى فرستاده‌ام،و آن اشعار را بنظم نياورده‌ام مگر همين شب گذشته و شروع بخواندن آن اشعار كرده كه چنين است:

ملكنا فكان العفو منّا سجيّة فلمّا ملكتم سال بالدّم ابطح

و حللتم قتل الاسارى و طالما غدونا على الأسرى نعفو و نصفح

فحسبكم هذا التفاوت بيننا و كلّ اناء بما فيه ينضح

(زمانى كه)ما بحكومت رسيديم و قدرت را در دست گرفتيم،بخشش و گذشت(عفو)خوى و عادت ما بود، امّا زمانى كه شما بقدرت رسيديد خون سراسر صحراى ابطح را فرا گرفت.

و شما ريختن خون همۀ اسيران را حلال شمرديد،ولى بسيار گذشت كه ما از اسيران درگذشتيم و همه را مورد عفو و بخشش قرار داده و آزاد كرديم.

شما را همين تفاوت فيما بين ما و شما بس است در شناخت حقّ و ناحقّ،از كوزه همان برون تراود كه در اوست».

32-حسين بن احمد بيهقىّ از محمّد بن يحيى الصّولىّ از ابى ذكوان

قاسم بن اسماعيل روايت كرده كه گفت:شنيدم ابراهيم بن عبّاس از حضرت رضا عليه السّلام از پدرش موسى بن جعفر عليهما السّلام نقل ميكرد كه فرمود:شخصى از امام صادق عليه السّلام پرسيد:چيست كه قرآن در مواقع نشر و درس جز تازگى و شادابى نمى‌افزايد؟فرمود:زيرا كه خداوند آن را براى زمان خاصّى نازل نفرمود،و همين طور براى مردم معيّنى نفرستاد،و آن در هر زمانى جديد و تازه است،و براى هر قومى تا قيامت نوآورى و خرّمى و شادابى دارد.

33-و بهمين سند از محمّد بن موسى بن نصر رازى از پدرش روايت كرده كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام از سخن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پرسيدند كه فرموده است:

«اصحابي كالنّجوم -الخ»،اصحاب من مانند ستارگان آسمانند،بهر كدام اقتدا كنيد راه يابيد.و سخن ديگر ايشان كه فرمود:

«دعوا لي أصحابي» ، اصحاب مرا بمن واگذاريد؟امام عليه السّلام فرمود:اين درست است،(و در اين احاديث)مراد كسانى هستند كه پس از او تغيير حال پيدا نكردند و در دين تغيير و تبديل ندادند،راوى گويد:به آن حضرت عرض كردند:از كجا دانسته شود كه آنان تغيير يافتند و يا اينكه دين را تبديل دادند؟فرمود:از كجا كه خود روايت كرده‌اند كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله فرمود:در روز قيامت مردانى از اصحاب من از

حوض كوثر ممنوع ميشوند،چنان كه اشتران غريب را از آبشخور ميرانند و مانع ميشوند،و من مى‌گويم:پروردگارا!اصحابم؟!اصحابم؟،يعنى اينها ياران منند،من آنان را ميشناسم،بمن پاسخ داده مى‌شود كه:تو نميدانى پس از تو چه حوادثى ايجاد كردند.و ايشان را گرفته و رو به جانب چپ ميبرند(بسوى أصحاب الشّمال)،و من ميگويم:

«بعدا لهم و سحقا» دورى باد آنان را و نابودى باد ايشان را.آنگاه حضرت رضا عليه السّلام فرمود:آيا اين گفتۀ رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى كسى است كه تغيير و تبديل در دين نداده است؟ 34-و بهمين سند از احمد بن محمّد بن اسحاق طالقانىّ از پدرش روايت كرده كه گفت:شخصى در خراسان سوگند ياد كرد كه زنم مطلّقه و بر من حرام باشد اگر راست نگويم كه معاويه از اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نبود!-و اين در هنگامى بود كه حضرت رضا عليه السّلام در خراسان بود،فقهاى آنجا و اطراف فتوا دادند كه زنش مطلّقه است-و از آن حضرت پرسيدند،فرمود:زنش مطلّقه نيست.فقها جمعا نامه‌اى نوشتند و بآن جناب ارسال داشتند كه در آن نوشته بود:از كجا و به چه دليل گفته‌اى آن زن مطلّقه نيست اى پسر رسول خدا؟! حضرت در كنار نامۀ آنان مرقوم فرمودند كه:اين را از روايتى كه خودتان نقل كرده‌ايد از ابو سعيد خدرىّ كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بعد از فتح مكّه بكسانى كه در

آن هنگام گرداگردش را فرا گرفته بودند و اظهار اسلام كردند و مسلمان شدند فرمود:شما از خوبانيد و اصحاب من نيز از نيكانند،و ليكن پس از فتح هجرتى نيست،و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هجرت بعد از فتح را باطل گردانيد،و آنان را جزء اصحاب نگردانيد،فقها چون جواب آن حضرت را ديدند از فتواى خود برگشته و قول امام عليه السّلام را پذيرفتند.

35-ابو علىّ حاكم بيهقىّ بسند مذكور در متن از سهل بن قاسم روايت كرده كه حضرت رضا عليه السّلام شنيد كه شخصى از شيعيانش ميگفت:خداوند لعنت كند كسانى كه با امير المؤمنين عليه السّلام بجنگ برخاستند،امام باو فرمود:

بگو:«

إلاّ من تاب و أصلح» (يعنى)بغير از كسانى كه توبه كردند و خود را اصلاح نمودند.سپس فرمود:گناه آنان كه تخلّف ورزيده و با او در دفع فساد و مفسدين همگامى نكردند بزرگتر است از گناه آن كسان كه با او جنگيدند و بعد توبه نمودند.«و اللّه الموفّق»توفيق توبه از جانب خداست.

باب 33 - ذكر آنچه آن حضرت عليه السّلام در پاسخ مسائل محمّد بن سنان از علل احكام نوشت

ذكر آنچه آن حضرت عليه السّلام در پاسخ مسائل محمّد بن سنان از علل احكام نوشت

محمّد بن علىّ ماجيلويه-رحمه اللّه عليه-باسناد مذكور در متن از محمّد بن سنان روايت كرده كه آن حضرت در جواب سؤالات او راجع به علل احكام نوشت:

علّت غسل جنابت پاكيزگى و نظافت است،و پاك نمودن انسان است خود را از آنچه باو رسيده است از منى،و طاهر كردن جسم خود را؛زيرا جنابت از تمام اعضاء جسد خارج مى‌شود.پس از اين رو تطهير تمام بدن بر او

واجب شده است.

و علّت تخفيف طهارت در بول و غائط(يعنى عدم وجوب غسل)و كافى بودن مجرّد شستن و وضو گرفتن براى عبادت اينست كه هر يك از اينها مكرّر در شبانه روز براى انسان اتّفاق مى‌افتد،و آمدنش بدون ارادۀ انسانست و انجام غسل در هر بار مشقّت دارد،و نيز شهوتى در كار نيست،لكن جنابت بدون شهوت و لذّت و اكراه نفس بر آن نيست و باختيار خود خويش را وادار بدان ميكند.

و علّت غسل عيدين و جمعه و ديگر غسلها آنست كه در آنها بزرگداشت و تعظيم بنده پروردگار خود را است،و نيز توجّه نمودن او بپروردگار كريم و بزرگوار خود،و درخواست مغفرت و آمرزش گناهان است،و از براى آنكه روز عيد از برايشان معروف باشد و در آن روز گرد هم آيند و اجتماع كنند براى ذكر خداى متعال،پس خداوند غسل آن روز را بزرگداشت آن روز قرار داد و آن را دليل تفضيل آن روز بر ساير ايّام و افزونى عبادت و مستحبّات آن مقرّر فرمود،و بجهت اينكه اين غسل طهارت و پاكى بنده باشد تا جمعۀ ديگر.

و علّت غسل ميّت اينست كه او را غسل دهند تا پاكيزه شود و از آلودگيها(و

ميكروبها)و امراضى كه داشته و آنچه باو رسيده است از انواع ناخوشيها پاك گردد،زيرا او با فرشتگان ملاقات ميكند و با اهل آخرت همنشين ميگردد،پس چه نيكو است كه بر خدا كه وارد مى‌شود و پاكان را كه ملاقات مى‌كند و آنان با او تماس مى‌گيرند و او با ايشان تماس حاصل ميكند،با طهارت و نظيف باشد تا مورد درخواست رحمت و شفاعت واقع شود.

و علّت ديگر آنكه آن منيى كه از آن آفريده شده و در هنگام مرگ از بدن او خارج مى‌شود و جنب ميگردد،پس غسل براى آنست.

و علّت غسل مسّ ميّت طاهر شدن غسل دهنده است از آنچه بدو رسيده از چرك و پليديهاى متوفّى،چرا كه شخص كه از دنيا رفت و روح از او مفارقت نمود،بيشتر آفتها در پيكر او باقى ميماند،لذا بايد پس از تماسّ با او،تطهير كرد و او را نيز تطهير نمود.

و علّت وضو كه از براى آن مقرّر شده شستن صورت و دو ذراع دست و مسح سر و پاها،بجهت ايستادن بنده است در مقابل خدا،و رو بخدا نمودن اوست با تمام اعضا و جوارح ظاهرى خود،و ملاقات او است با آن جوارح ظاهره كه اعضاى وضو است با فرشتگان و كرام الكاتبين،پس شستن صورت

براى سجده است و خضوع در آن، و شستن دو دست بدان جهت است كه آنها را بدرگاه حقتعالى بالا ميبرد و بعد مى‌افكند،و با آن دو كف رغبت و رهبت و تبتّل (1)انجام مى‌دهد،و مسح سر و روى دو پا براى اينست كه ظاهر و آشكار و برهنه است و در جميع حالات نماز با اين سه استقبال كند و رو بحقّ ايستد و در اينها خضوع و تبتّل همانند و بحدّ روى و ذراعين نيست.

و علّت زكات براى دادن قوت به بينوايان است،و نيز حفظ اموال ثروتمندان و اغنياء(تا مسلك اشتراكى پيش نيايد)و خداوند تبارك و تعالى اهل صحّت و سلامت را مكلّف ساخته تا قيام بنيازهاى آفت‌زدگان و بلاديدگان نمايند،چنان كه ميفرمايد: لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ (در اموال و جانها وا نفستان،مورد امتحان و آزمايش واقع خواهيد شد-آل عمران 186)در اموال بپرداخت زكات و در جانها بمهيا شدن براى صبر بر بليّات و ناگواريها، و با اينكه در پرداخت زكات أداء شكر نعمتهاى پروردگار عزّ و جلّ و اميد زيادت نعمت است،و نيز رأفت و رحمت بر پريشانحالان و مردم بينوا و كوخ‌نشين و ضعفا است،و همچنين تحريص بر مواسات و همدردى با فقرا وت.


1) -در كتاب دعاى كافى كلينىّ-رضوان اللّه تعالى عليه-روايتى نقل شده است كه امام صادق عليه السّلام فرمودند:رغبت آنست كه كف دو دست بآسمان بلند شود،و رهبت آنست كه دستها بلند و پشت دو دست بآسمان شود و تبتل به انگشت اشاره كردن است.

اعانت ايشان بر امور دينى است، و اين بينوايان خود موعظه و پندى باشند براى ثروتمندان كه با ديدن بدبختيهاى اينان در اين دنيا،اغنياء ياد بينوائى آخرت افتند و از اين تهى دستى فقرا درس گيرند،به فقيرى عالم قيامت و به بيچارگى و بى‌زادى در آن سامان پى برند،و تحريص شوند بدادن زكات بر شكرگزارى خداوند تبارك و تعالى كه بآنها ثروت داده و آنان را بى‌نياز فرموده است،و همچنين تحريص شوند بر دعا و تضرّع و بترسند از اينكه روزى مانند اين بينوايان گردند،و در بسيارى از امور مانند اينها چون زكات و صدقه و صلۀ رحم و احسان بديگران و از اين قبيل امور.

و علّت حجّ بجاى آوردن،رفتن بسوى خدا و طلب كردن ثواب بسيار،و بيرون شدن از جميع گناهان كه از انسان صادر شده است ميباشد،و نيز براى اينست كه از اشتباهات گذشته توبه كرده و پاك شده و اعمال آيندۀ خود را از سر گيرد،چون حج موجب آمرزش و كفّارۀ گناهان گذشتۀ او خواهد بود و مانند فردى است كه تازه بحدّ بلوغ رسيده و مكلّف شده گشته است،و نيز علّت حجّ لوازم آنست از خرج كردن و بحساب رسيدن اموال و بتعب و زحمت و مشقّت انداختن بدن و منع شدن از اعمالى شهوانى و بردن لذّات،و تقرّب

بپروردگار عزّ و جلّ بسبب عبادات و خضوع و فروتنى، و كشيدن ذلّت سفر مدّتى مديد در ميان صحرا و درّه و دشت،در گرما و سرما،ميان امن و خوف و خاطر جمعى و ترس،در زمانى بس طولانى و پيوسته،و آنچه در حجّ است از منافع براى جميع مردم،و خواستن حاجت از خدا و ترسيدن از او،و رها كردن و دور شدن از صفت زشت بى‌رحمى و سنگدلى و بيباكى،و نيز از ياد نبردن خدا،و او را فراموش نكردن و از غير خدا اميد بريدن،و بعمل پرداختن،و بحقوق رسيدگى كردن،و جلوگيرى نفس از فسادگرائى گرائى،و نفع رساندن يا بمنفعت رسيدن كسانى كه در شرق يا غرب زمين زندگى مى‌كنند،در صحرا يا دريا بسر ميبرند،در حجّ شركت كرده،يا نكرده‌اند،از تاجر و بازرگان،از واردكننده و فروشنده يا خريدار و مشترى،از كاسب و نيازمند،و همچنين برآوردن حاجات مردم اطراف و اكناف و آن مكانها كه امكان اجتماع حاجيان در آن هست،چنان كه در آيۀ مباركه فرموده است لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ .

و علّت وجوب حجّ در مدّت عمر يك بار براى اينست كه خداوند عزّ و جلّ در همۀ واجبات و فرائض ملاحظۀ كم قدرت ترين مكلّفين را فرموده است،و يكى

از آن واجبات حجّ و زيارت خانۀ خدا است كه وجوبش يك مرتبه در عمر است، آنگاه صاحب قدرتان را بدان ترغيب كرده كه مكرّر بجاى آورند.

و علّت اينكه محلّ بيت در ميانگين زمين وضع شده براى اينست كه آنجا موضعى است كه زمين از زير آب بيرون آمده و همۀ بادها از زير ركن شامىّ است و آغاز پيدايش خشكى است و بعد آرام آرام خشكيها از زير بدان پيوسته است و گسترده شده،و بدان جهت آن در وسط قرار گرفته و فرض ساكنين ربع مسكون در اين باره يكسان است تا از اطراف جهان شرق و غرب فاصله‌اش بيك نسبت باشد.مكّه را مكه ناميدند بجهت آنكه مردم در آن سوت مى‌كشيدند،و نيز كسى را كه قصد آن ميكرد ميگفتند:سوت كشيد،و از اين روست كه خداوند در كتاب خود فرموده است: وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلاّ مُكاءً وَ تَصْدِيَةً يعنى:(و نيست نمازشان نزد آن خانه مگر صفير و دست زدن-انفال 35)،پس «مكاء»سوت كشيدن و«تصديه»دست زدن است.

و علّت طواف خانه اينست كه خداوند تبارك و تعالى بفرشتگان فرمود:

إِنِّي جاعِلٌ -الآية(من ميخواهم در زمين جانشين قرار دهم،فرشتگان عرضه داشتند آيا قرار ميدهى در زمين كسى را كه افساد كند و خونريزيها نمايد؟!)و

اين كلام را با حقتعالى گفتند امّا بعد پشيمان شدند و بعرش پناه برده و استغفار كردند،خداوند عزّ و جلّ دوست داشت كه ساير بندگان و عبادت‌كنندگان،مانند ملائكه عبادت كنند،لذا در آسمان چهارم محاذى عرش خانه‌اى قرار داد كه بدان ضراح مى‌گفتند،سپس در آسمان دنيا خانه‌اى بنا نهاد كه آن را بيت المعمور مى‌گفتند و آن محاذى ضراح بود،آنگاه خانۀ كعبه را وضع نمود در برابر بيت المعمور و محاذى آن،و آدم ابو البشر را دستور داد تا بگرد آن طواف كند،و خداى عزّ و جلّ بر آدم گناهش را ببخشود و اين امر در اولاد آدم تا روز قيامت جارى گشت.

و علّت اينكه استلام و لمس يا بوسيدن حجر الأسود اينست كه خداوند عزّ و جلّ هنگامى كه از بنى آدم ميثاق گرفت حجر الاسود آن را چون لقمه در كام گرفت،پس از اين رو بنى آدم را مكلّف نمود كه اين ميثاق را حفظ كنند و پيمان خويش را وفا نمايند،از اين جهت است كه در نزد حجر الاسود ميگويند:«امانتى ادّيتها و ميثاقي تعاهدته لتشهد لي بالموافاة-»(اين امانت منست كه آن را ادا كردم،و پيمان منست كه آن را تجديد نمودم تا براى من بوفاكردنم شهادت دهى).

و از اين رو سلمان-رحمه اللّه-گفته است:حجر الاسود در قيامت چون كوه

ابو قبيس حاضر گشته و با زبان و لب براى آنست كه او را زيارت كرده است شهادت دهد.

و علّت اينكه«منى»را منى گفتند اينست كه جبرئيل عليه السّلام بنزد ابراهيم عليه السّلام آمد و او را گفت:تمنّا كن و آرزوى خود را از خدا بخواه،پس ابراهيم عليه السّلام از خدا خواست كه بجاى فرزندش اسماعيل،در قربانى،گوسفند(قوچ)قرار دهد و امر بذبح آن كند كه فداى اسماعيل باشد،و خداوند حاجت او را داد.

شرح:«اين جمله بنظر درست نيست زيرا در اين صورت آزمايشى در كار نبوده،و حال آنكه قرآن ميفرمايد: إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ (و اين البته آزمايشى است بس آشكار».

و علّت روزه گرفتن فهميدن ناراحتى گرسنگى و تشنگى است به آنكه بنده در سختى و ناملايم افتد و رنج و ناراحتى آن را تحمّل كند تا نزد خداوند اجر داشته و صبر و پايداريش را بحساب خداوند گزارد.و نيز اين دليلى باشد براى او از سختيهاى عالم آخرت،علاوه بر اينكه روزه باعث درهم كوبيدن شهوات است براى او و پند دهنده است او را در دنيا و دليل و علامت است براى آخرت، و دانسته مى‌شود بدان مقدار سختى و شدّت آن نسبت بدنيا،و نيز درك شدّت رنج فقراء و تهيدستان در دنيا و آخرت(بدين معنى كه چون شخص روزه دار سختى و شدّت گرسنگى و فقر را در دنيا بچشد و حسّ كند،و مشقّت احوال آخرت را درك كرده و از روزه پند خواهد گرفت،و خود را براى سختى

آن روز مهيّا خواهد ساخت).

و خداوند قتل نفس را حرام كرده است براى اينكه اگر حلال كرده بود بشرى باقى نمى‌ماند،و همگى در كمترين اختلاف بجان يك ديگر افتاده و نابود ميشدند،و تدبير او نادرست و فاسد بود.

و علّت تحريم او عقوق والدين(نارضايتى پدر و مادر)را براى اينكه در عقوق رعايت فرمان بارى تعالى باحترام فرزند از پدر و مادر خويش نشده،و نيز بزرگداشت آن دو از بين ميرود و نعمت خداوند كفران مى‌شود،و شكر و سپاسگزارى اساسش نابود مى‌گشت،و آنچه را كه ميخواند بسوى قلّت نسل و انقطاع آن ببار مى‌آورد،زيرا در مخالفت والدين و ناراضى ساختن آنان احترامى براى پدر و مادر باقى نمى‌ماند،و حقوقشان شناخته نمى‌شود،و خويشى قطع مى‌گردد،و والدين رغبتى بفرزند نخواهند داشت،و لذا در تربيت او كوششى نخواهند نمود،براى آنكه اميدى به نيكوئى او در عوض ندارند چرا كه فرزند اطاعت آنان را رها كرده است.

و علّت حرمت زنا بجهت آن فسادى است كه در بر دارد از كشتار يك ديگر و در آميختن نسب‌ها و بهم خوردن نسل و تبار،و ترك تربيت فرزندان،و بر هم خوردن ميراث و فسادهائى كه از اين مقوله است و موجب تباهى و نابودى

مى‌گردد.

و علّت حرمت خوردن مال يتيمان به ستم بجهت بسيارى از وجوه فساد است كه اوّلين آن اينست كه هر گاه انسان مال يتيمى را از روى نابكارى و ستم تصرّف كند بحقيقت كه بر كشتن او اعانت كرده،زيرا يتيم فردى است نيازمند و عاجز و خود نمى‌تواند كار خويش را انجام دهد،و روزى خود را كسب كند،و كسى را هم ندارد كه مانند پدر يا مادر براى او دلسوزى كند و به سرپرستى او قيام نمايد،و نفقه‌اش را متكفّل گردد،پس اگر كسى مال او را بخورد،اين مانند آنست كه براستى او را كشته است،و بفقر و فلاكتش كشانيده است،با اينكه خداى تعالى از اين عمل بيم داده و براى آن عقوبت در كتاب مبينش معيّن فرموده كه وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً -الآية(بايد بندگان از مكافات عمل خويش بيم داشته باشند(و با يتيمان نيكو رفتار كنند)مبادا پس از خود فرزندانى صغير و ضعيف بجاى گذارند بر حال آنها بترسند،و بايد از خداوند پروا كنند-نساء:9).

و نيز امام باقر عليه السّلام فرموده است:«خداوند به دو كيفر در خوردن مال يتيم مردمان را تهديد فرموده،يكى در دنيا و ديگرى در آخرت»پس در تحريم مال يتيم نگهدارى يتيم و مستقل نمودن اوست نسبت بخويش كه تا نيازى بغير در مال نداشته باشد،و نيز سلامت نگهداشتن بازماندگان قيّم يتيم است تا گرفتار

نشوند بمصيبتى كه يتيم گرفتار شده است از ناحيۀ همان تهديدى كه خداوند بعقوبت دنيوى كرده است،و اضافۀ بر آن آنكه يتيم بزرگ خواهد شد و رشد خواهد يافت،و مال خود را طلب خواهد كرد،و كمر انتقام خواهد بست،و كينه‌توزى و دشمنى و خصومت ميان آنان ببار خواهد آورد تا بالاخره همگى را بباد فنا و نيستى بسپارد.

و خداوند حرام فرموده فرار از ميدان نبرد با مهاجم را از اين جهت كه سستى در ديانت پديد مى‌آورد،و بجهت كوچك شمردن و كم ارزش دانستن و بى‌اهميّت انگاشتن امر پيمبران خدا و سروران الهى و امامان عادل عليهم السّلام،و يارى نكردن آنان در مقابل دشمنانشان،و موجب كيفر است زيرا كه آن انكار دعوت باقرار به خداپرستى و آشكار نمودن عدالت اجتماعى و بر كنار كردن جور و ظلم،و از ميان بردن فساد و تباهى،و آنچه در آن از تجرّى دشمن و جسارتش بر مسلمانان،و آنچه در پى دارد از اسارت و كشتار مردم بى‌گناه و از ميان بردن دين و آئين خداوند عزّ و جلّ و ديگر چيزهائى از فساد و ناامنى كه در آنست.

و خداوند تعرّب بعد از هجرت را حرام فرموده،براى اينكه آن بازگشت از دين است به بى‌دينى،و يارى ننمودن پيمبران و حجّتهاى خدا عليهم السّلام،و آنچه در

آنست از فساد، و نابود كردن حق هر ذى حقّى(مانند قانون جنگل)نه تنها براى بيابان‌نشينى،چرا كه اگر با حقّ و حقوق هم آشنا شد،و دين را كاملا دريافت و شناخت،و باز حقّ ندارد با مردم عوام و بى‌فرهنگ و جاهل آميزش داشته باشد،و اين كار براى او خطرناك است،زيرا اطمينان نيست كه كم كم كارش بدان جا كشد كه آنچه ميداند زير پا گذاشته و مانند مردمان جاهل و دور از فرهنگ رفتار كند و افراط هم بورزد.

و خداوند حرام كرده است ذبيحه‌اى كه هنگام ذبح نام خدا بر آن برده نشود و بسم اللّه نگويند و يا بنام غير خدا كشته شود،زيرا حقّ تعالى بر بندگانش واجب فرموده كه بتوحيد و يگانگيش اقرار كنند،و در هنگام ذبح حيوانات حلال گوشت(كه براى مصرف خوراك و پوشاك است)نام او را برند لا غير،و براى اينكه مساوى نباشد ميان چيزى كه سبب تقرّب باو عزّ و جلّ است و چيزى كه باعث دورى از او و تقرّب به بتان است و عبادت شياطين است،زيرا در بردن نام خدا اقرار بربوبيّت او و توحيدش ميباشد،و در بردن نام غير خدا شرك بخدا و تقرّب بغير او جستن است،پس بردن نام خدا در حين ذبح به بسم اللّه گفتن،و بردن نام غير او در آن هنگام فارق بين حلال و حرام الهى خواهد بود.

و خداوند خوردن گوشت درندگان طيور و وحوش را كلا حرام كرده،زيرا كه لاش مرده و حرام گوشت ميخورند و از مدفوع استفاده خوراك مى‌كنند و از اين چيزها،پس خداوند عزّ و جلّ علاماتى براى شناخت حلال و حرامش در وحش و طير قرار داده تا تمييز داده شود حلال آن از حرامش چنان كه پدرم (موسى بن جعفر عليهما السّلام)فرموده:«هر صاحب نيش (1)از درندگان و هر صاحب چنگال از پرندگان حرام است،و هر پرنده‌اى كه داراى سنگدان است حلال گوشت خواهد بود»و علامت ديگرى كه فرق ميان حلال گوشت پرنده و حرام گوشت است،آنكه پدرم فرمود:«آن پرنده‌اى كه هنگام پرواز مرتّب بال ميزند از گوشتش بخور و آنكه در پرواز گاهى بال ميزند و بيشتر بدون حركت بالهايش سير مى‌كند از گوشتش مخور».

و خداوند گوشت خرگوش را حرام كرده چون همانند گربه و ساير وحوش داراى چنگال است،لذا همان حكم كه درندگان دارند در بارۀ او جارى است بعلاوه كه در نفس او نجاستى هست مانند خون حيض(كه از خون بدن پليدتر است)چه او مسخ شده است.د.


1) -دو دندان كه بعد از رباعيّات و قبل از دندانهاى كرسى است از بالا و پائين در دو طرف را چهار نيش گويند.

و علّت تحريم رباى معاملى همان نهى خداوند است از آن،براى آن فسادى كه نسبت به اموال در آن وجود دارد،زيرا انسان چنانچه يكدرهم را به دو درهم بخرد،قيمت يكدرهم يكدرهم است،و درهم ديگر تباه شده،پس خريد و فروش و معاملات ربوى همه خسارت و ضرر است در هر حال براى خريدار و فروشنده،پس از اين رو خداوند تبارك و تعالى ربا را حرام كرده است براى فساد و تباهى اموال و ثروتها،همچنان كه منع فرموده اموال سفيه و كم عقل و يا ديوانه را در اختيار او قرار دهند،چرا كه بيم آنست كه همه را تلف و نابود كند،تا زمانى كه از او رشد عقلى ديده شود(كه در آن وقت منع برداشته مى‌شود)پس بدين سبب خداوند عزّ و جلّ ربا را حرام فرموده است و بيع ربوى معامله كردن يك درهم به دو درهم است دست بدست.

و راز تحريم ربا بعد از دانستن حكم خدا در بارۀ آن آنست كه در آن كوچك شمردن حرامى است كه خداوند آن را حرام فرموده است و شرعا حرمتش معلوم گشته و اين بى‌اعتنائى بمحرّمات الهى و ناديده گرفتن آن،خود دخول در كفر است(نه تنها معصيت).

و سرّ تحريم رباى قرضى آنست كه كار خير از ميان ميرود و اموال تلف مى‌شود،و مردم ببردن منفعت بى‌تلاش مايل ميشوند،و دادن قرض الحسن از ميان ميرود،و قرض دادن از نيكوكاريها است،و از براى فساد و ستمى است كه بقرض‌گيرنده مى‌شود و نابودى و بباد رفتن ثروتها است(چنان كه در دوران عمر ما،همۀ ربا دهندگان و رباگيرندگان خود آن را بچشم ديده‌اند).

و خداوند خوردن گوشت خوك را حرام گردانيده،چون زشت و قبيح است،و خداوند عزّ و جلّ آن را پند و عبرت براى بندگان قرار داده،و آن را خلق فرموده تا دليل و علامت باشد بر آنچه آن مسخ شده است،كه باين صورت مسخ و تبديل شده‌اند،چون خوراك آن قاذورات است كه نجس‌ترين نجاسات است (و پليديش بر همگان آشكار)با علّتهاى بسيار ديگر.

و همچنين بوزينه را حرام فرموده از آن جهت كه بوزينه نيز چون خوك مسخ گشته و مورد پند و اندرز براى خلق واقع شده،و علامت و دليل است براى هر چيزى كه بصورت و شكل او مسخ شده است،و خداوند در آن شباهتى از انسان قرار داده تا دليل باشد بر اينكه آن از مخلوقات مغضوب عليهم است و مورد غضب الهى واقع بوده.

و گوشت مردار حرام گشته،زيرا كه در آن چيزهائى(ميكرب)است كه موجب فاسد كردن،و آفت رساندن به ابدان است،و خداوند خواسته است كه بردن نام مباركش در هنگام ذبح حيوان سبب حلال بودن آن شود،و ميته نام خدا بر آن برده نشده است،و نيز خواسته كه اين خود فرق بين حلال و حرام باشد.

و خداوند خون را حرام كرده مانند حرام كردن ميته،زيرا در آن نيز چيزهائى است كه بدنها را فاسد مى‌كند و توليدكنندۀ زرداب و صفرا است،و دهان را بد بو ميكند،و بوى بدن را بوى گند مى‌گرداند،و اخلاق را فاسد و موجب سنگدلى و بى‌رحمى و بى‌عاطفگى است چندان كه خورندۀ آن باكى ندارد كه پدر خود را يا رفيق و دوست خود را بكشد.

و خداوند طحال(سپرز)را حرام فرمود از اين جهت كه خون در آنست و همان علت كه در حرمت خون و حرمت مردار است در آن نيز هست زيرا هر دو در يك مسير هستند و در فساد شريكند.

و علت قرار دادن مهريه براى زنان و وجوب آن بر مردان كه بايد آنان بزوجاتشان بپردازند نه زنانشان به آنان،براى اينست كه بر مرد واجب است نفقه و مخارج زن،و زن بضع و اختيار همخوابگى خود را بمرد واگذار كرده است،و مرد مشترى است،و معامله بدون ثمن و قيمت معنى ندارد،چه فروش و چه

خريد، با اينكه زنان از خريد و فروش و كسب و كار كنار و محظورند،(براى وضعى كه در هر ماه چندين روز دارند)و از آمدن بمحل تجارت و داد و ستد عذر دارند.

و علت اينكه مرد تا چهار زن ميتواند تزويج كند،و حرام بودن زياده از يك شوهر براى زن اينست كه:در آن صورت كه مرد چهار زن يا بيش از يك زن داشته باشد فرزند منسوب به اوست،اما اگر زن يك شوهر بيش داشت و حامله شد شناخته نمى‌شود كه فرزندش از كدام شوهر است،زيرا همۀ شوهران در همخوابگى با او برابرند،و در اين صورت نسب‌ها بر هم خورده و ميراث وضعش سامان نمى‌پذيرد،و شناخت پدر و فرزند بكلى از بين خواهد رفت.

و علت اينكه برده و عبد نمى‌تواند از دو زوجه بيشتر داشته باشد،براى اينكه او نيم مرد آزاد است؛هم در نكاح و هم در طلاق،و خود مالك نفس خويش نيست،و مالك مالى نميشود و از خود چيزى ندارد،نفقۀ خود او هم بعهدۀ صاحبش ميباشد،و اين بدان جهت است كه فرقى باشد ميان او و شخص آزاد،و ديگر اينكه فعاليتش در بارۀ زنان كمتر باشد و بكار اربابش برسد.

و علت طلاق كه تا سه بار است براى اينست كه در فاصلۀ هر كدام تا آن ديگر مهلت داده شده كه شايد رغبتى بزن پيدا كند يا از نردبان غضب پائين آيد،و نيز اين تأديب و ترسى باشد براى زنان و مانعى باشد كه از مخالفت و نافرمانى شوهران خود دست بردارند،و اگر چنين نشد مستحق مفارقت و جدائى خواهد شد،زيرا كارى كرده كه سزاوار او نبوده كه آن مخالفت امر شوهرش مى‌باشد.

و علّت تحريم زن بر شوهر پس از نه طلاق كه ديگر بهيچ وجه بر او حلال نمى‌شود،اين خود عقوبتى است براى هر مرد كه امر طلاق را شوخى و بازى نگيرد،و زن را زير دست و ضعيف نپندارد،و چشم و گوش خود را باز كند و بنگرد و در كار خود بينديشد با كمال هشيارى و بيدارى،ديگر اينكه از هم بعد از نه طلاق اميد ببرند.

و علّت طلاق عبد مملوك دو بار(كه پس از بار دوم محتاج بمحلّل است) اينست كه عدّۀ طلاق كنيز نيم عدّۀ آزاده است،و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله طلاق را دو بار قرار داد كه در عدّۀ تمام سه ماه و«ثلاثة قروء»انجام شود بطور كامل،و همچنين در عدۀ وفات،كنيز نيم آزاد عدۀ بايد نگهدارد،زن آزاد چهار ماه و ده

روز،و كنيز دو ماه و پنج روز.

و علّت مسموع نبودن شهادت زنان در طلاق و رؤيت هلال،براى اينست كه زنان غالبا در رؤيت ضعيفند و اينكه با يك ديگر دوستند(و طلاق را موجب سرشكستگى همگنان خود ميدانند و ممكن است بجانبدارى از دوستشان در اداى شهادت تعلل كنند،بدين معنى كه اگر مرد انكار طلاق كرد و قاضى شاهدان طلاق را احضار كرد و شهادت خواست،اعمال غرض كنند)پس از اين جهات شهادت آنان مقبول نيست مگر در موقع ضرورت مانند شهادت قابله در زنده بدنيا آمدن طفل مثلا،و چيزهائى كه مرد حق نظر كردن بآن را ندارد،و اين نظير تجويز شهادت اهل كتاب است در وقتى كه غير اينها يافت نشود،زيرا در قرآن خداوند مى‌فرمايد: اِثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ (مسلمين)* أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ شهادت دو تن عادل از خودتان يا دو تن از غير خودتان،(يعنى از يهود يا نصارى يا مجوس)و اين قضيه مانند شهادت كودكان نابالغ است در قتل هنگامى كه غير آنها از مردان كسى بالغ نباشد.

مترجم گويد:بايد دانست كه مراد اين نيست كه اگر زنانى گفتند ما ماه را ديده‌ايم انسان باور نكند،بلكه مراد آنست كه قاضى و حاكم نميتواند بشهادت آنان حكم كرده و اوّل ماه و يا عيد فطر و قربان را براى مسلمين تعيين كند،و يا بمطلّقه بودن زن حكم كند،نه اينكه اگر زنانى ادّعاى رؤيت كردند،انسان نبايد بپذيرد.

و علّت لزوم شهادت چهار نفر مرد عادل در شهادت بزنا،و كفايت دو نفر

در موارد ديگر،شدّت حدّ-براى-زن يا مرد همسردار است،زيرا در آن،حكم سنگسار و قتل است،پس از اين جهت شهادت بايد دو چندان باشد و دقيقتر،زيرا در آن قتل نفس،و بريدن خويشى فرزند از پدر است،بجهت فساد نسب در ميراث.

و علّت حلال بودن مال فرزند براى پدرش بدون اذن و اجازۀ او و حلال نبودن مال پدر براى فرزند مگر با اجازۀ او اينست كه فرزند خود بخشيده‌شدۀ بپدر است،خداوند در كتابش مى‌فرمايد: يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ (به هر كس كه بخواهد دختر مى‌بخشد و بهر كس كه اراده كند پسر-شورى:49)و اينكه فرزند مئونه‌اش با پدر است چه صغير و چه كبير،و نسبتش به پدر است و منسوب به او است و بنام او خوانده و شناخته مى‌شود، ميگويند:فلان پسر فلان،و خداوند فرموده است كه اُدْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ و فرمايش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه فرموده:

«انت و مالك لابيك» (تو و ثروتت همه از آن پدرت هست)،ولى مادر اين چنين نيست و حقّ تصرّف در مال فرزند را ندارد مگر به اذن و اجازه،زيرا پدر بايد نفقۀ فرزند را بدهد و بدان مأخوذ است،ولى مادر اين چنين نيست و نفقۀ فرزند بر او واجب نيست (1).د.


1) -بايد دانست كه فقها اين خبر مطلق را مقيّد دانند و طبق روايتى كه صدوق از امام صادق عليه السّلام در معانى الاخبار نقل مى‌كند گويند:در مواقع اضطرار بدون زياده روى ميتواند بدون اذن فرزند باندازۀ قوتش تصرّف كند و خبر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را كه در همان خبر معنا شده حاكم ميدانند.

و علّت اينكه در كليّۀ مرافعات حقوقى آوردن دليل و شاهد با شخص ادّعاكننده است،و سوگند بر مدّعى عليه جز قتل كه بعكس است سوگند با مدّعى است،و آوردن دليل و شاهد بر مدّعى عليه و متّهم،و اين بخاطر اينست كه مدّعى عليه منكر است و او را امكان شاهد آوردن نيست،چون انكار امرى است مجهول،امّا در قتل امرى معلوم،و مسلمانان در آن احتياط و دقّت دارند و بدون رسيدن و آگاهى شهادت نمى‌دهند و خون هيچ كس نبايد پامال شود،و اين خود جلوگير و مانع اينست كه قاتلى مجازات نشود،لذا اگر كسى خيال كشتن كسى را داشته باشد بايد بداند ديگران دشمنى او را با فلانى ميدانند و اگر متّهم بقتل او شد هيچ كس از آشنايان به براءت او شهادت نخواهد داد،و براى متّهم، آوردن شاهد امرى صعب بلكه محال است،لذا در صدد قتل بر نمى‌آيد چون شاهدى بر رفع اتّهام پيدا نخواهد كرد مگر بسيار بندرت.

امّا علّت قسامه(كه آن سوگند ياد كردن اولياى مقتول است كه فلان كس مقتول را كشته است،و اگر آنان از ياد كردن سوگند امتناع ورزيدند)از كسان متّهم پنجاه تن قسم ياد كنند كه ما قاتل را نمى‌شناسيم،متّهم از آن برى است، و اين بجهت آنست كه سخت‌گيرى باشد در امر قتل و احتياط گردد كه خونى

هدر نرود.

شرح:«براى ثابت شدن جرم قتل سه راه موجود است:اوّل:اقرار قاتل؛و آن با شرائطى كه دارد يك بار كافى است.دوم:بيّنه دو شاهد عادل مرد اگر موجب قصاص باشد،و دو زن و يك مرد اگر موجب ديه باشد،سوم:قسامه؛و آن در جاييست كه قرائن و أمارات دلالت كند كه فلانى قاتل است،ولى متّهم اقرار نكند،و شاهدانى نيز نباشند كه شهادت دهند،امّا سابقۀ دشمنى و ارعاب و بودن آلت قتل در دست متّهم و خون آلود بودن جامۀ او و مانند آن كه در شرع آن را«لوث»گويند موجود باشد و براى ولىّ مقتول از آن قرائن علم حاصل شود كه قاتل كيست،ولى قاضى نمى‌تواند حكم بقصاص كند مگر با قسامه و آن چنانست كه از اولياء مقتول در قتل عمد پنجاه،و در خطا بيست و پنج نفر سوگند ياد كنند كه قاتل همو است،آنگاه قاضى حكم را صادر مى‌كند.

و چون غالبا ميان قاتل و مقتول دشمنى وجود داشته،و خويشاوندان اطّلاع از اين دشمنى داشته‌اند،پس هر گاه قتل واقع شود قرينه‌اى هست كه فلان كس او را كشته است،و نيز همه يا بيشتر فاميل و دوستان از دشمنى قاتل با مقتول كم و بيش اطّلاعى دارند و در مقام اثبات جرم بر قاتل حاضرند سوگند ياد كنند،و قاتل را قصاص كنند،در اين صورت كسى كه بخواهد ديگرى را بقتل رساند ميداند كه سابقۀ او با مقتول معلوم است،و اين كار اگر عملى شود آن جماعت سوگند مى‌خورند و او را محكوم و قصاص مى‌نمايند،لذا اين مسأله موجب مى‌شود كه اقدام بقتل نكند و مانع او باشد از ريختن خون».

و امّا علّت بريدن انگشتان دست راست در دزدى بدان جهت است كه وى با

دست راست مباشر اين عمل بوده،و دست در بدن انسان منفعتش از سائر اعضا بيشتر و بهتر است،پس بريدن آن،موجب تنبّه و عبرت است افراد جامعه را كه بترسند و بدين كار دست نيالايند،و عمده اينكه بيشتر با دست راست دزدى مى‌شود،و خداوند غصب اموال و تصرّف آن را بدون مجوّز شرعى حرام فرموده است براى آنكه انواع فساد بر آن مترتّب مى‌شود،و فساد حرام است زيرا موجب فنا و نابودى و ديگر مفاسد است.

و حرمت دزدى از اين جهت است كه اگر جايز بود،همۀ اموال از دست ميرفت و خونريزى و كشتار مردم يك ديگر را بوجود مى‌آمد،و همه در معرض تلف واقع ميشدند،زيرا براى غصب مال شخصى ناچار بقتل او يا منازعه و زد و خورد با او يا ايشان مى‌گشتند،و بر يك ديگر حسد مى‌بردند،و تجارت و كسب و صناعت تعطيل مى‌گشت و هيچ كس بكار و كوشش و تلاش نمى‌پرداخت و چون چنين شود آن مال كه با كوشش فردى پيدا شده همه در اخذ آن همسان و مساويند.(و اين پيداست كه نادرست است) و علّت اينكه زناكار را با سختى تازيانه بر بدنش زنند آنست كه با آن پيكر مباشر اين عمل زشت گشته است و همۀ وجودش از آن لذّت برده،پس ضرب تازيانه بر جسد او عقوبت آن لذّت حرام است و موجب عبرت است براى

ديگران كه بدانند كه يك صد ضرب(تازيانه)عقوبت بزرگترين گناهان است.

و علّت اينكه هشتاد تازيانه زنند بكسى كه بديگرى نسبت زنا يا عمل زشت ديگر دهد يا مسكرى بياشامد اينست كه در آن نسبت نفى ولد و قطع نسل است و بر هم خوردن انساب است،و همچنين شارب خمر،زيرا شرابخوار هر گاه مست شود هذيان ميگويد و بكلّى عقل را از دست ميدهد و بديگران افترا مى‌بندد،پس بر او نيز حدّ قذف است.

و علّت اينكه در بار چهارم،پس از سه اقامۀ حدّ بر مرتكب زنا او را بايد كشت،چه مرد باشد و چه زن آنست كه وى بقانون خدا اهميّت نداده و آن را ناديده گرفته،و عقوبت آن چندان براى او مهمّ نبوده،و خود را بطور كلّى آزاد دانسته، و فكر كرده است اين عمل مسأله‌اى نمى‌آفريند جز اينكه عقوبت صد ضربه تازيانه دارد و آنهم براى او امر مهمّى نيست و ميتواند فعل شنيع را بجا آورد و غرامت آن را هم تحمّل كند.(و بدين سبب اگر جلوگيرى نشود جامعه نابود مى‌شود).

و علّت ديگر اينكه كسى كه بخدا و حدودش وقعى ننهد و آن را سبك شمارد كافر است،و سزاى كسى كه كفر ورزد و از آئين حقّ بيرون رود قتل است،و اين شخص بدين سبك شمارى داخل در كفر شده و قتلش واجب مى‌شود.

و علّت حرمت همجنس بازى مردان با مردان يا زنان با زنان از اين جهت

است كه خداوند آنان را بر نظامى آفريده كه زن از آن مرد باشد و مرد از آن زن و در غير اين صورت انقطاع نسل پديد آيد،و فساد تدبير نظام خلقت،و خرابى دنيا در آن خواهد بود.

و خداوند گوشت گاو و گوسفند و شتر را حلال فرموده براى بسيارى و فراوانى و امكان وجود آنها،و سبب حلال نمودن گوشت گاو وحشى و امثال آن اينست كه اين حيوانات از خوراك سالم تغذيه ميكنند و از مكروه و حرام نميخورند،و غذايشان جملگى مباح است،و داراى هيچ گونه ضررى نه براى آنها و نه براى انسانها دارد،(لذا گوشتشان هم ضررى ندارد)و در وضع ظاهرى آن حيوانات زشتى و قبحى ديده نميشود.

و گوشت قاطر و بهيمۀ اهلى(استر و حمار)را مكروه كرده است چرا كه اين حيوانات مورد حاجت مردم‌اند و از آنها استفادۀ باركشى مى‌كنند،و در مباح دانستن گوشت آنها بيم نابودى آنان است،نه اينكه براى خباثت خلقت آنها باشد يا پليدى خوراكشان.

و حرام كرده است نظر كردن بموى زنانى كه در حبالۀ نكاح شوهرانشان

هستند و غير آنان از ديگر زنان بجهت اينكه اين ديدنها تحريك شهوت مردان كند و بحركت آمدن شهوت بفساد خواهد انجاميد،و باعث دخول در عمل حرام و كارهاى ناپسنديده و نامشروع مى‌شود،و همچنين هر عضو ديگرى غير از موهايشان كه بايد بپوشانند،مگر آنكه خداى تعالى اجازه داده و فرموده كه:

وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللاّتِي لا يَرْجُونَ نِكاحاً فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحٌ أَنْ يَضَعْنَ ثِيابَهُنَّ غَيْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزِينَةٍ (زنانى كه از نظر سنّ و پيرى از اولاد و ديدن حيض ايستاده باشند و اميد نكاح نداشته باشند،پس باكى بر آنان نيست كه جامه‌هاى خود را از روى سر بيفكنند و موى خود را برهنه نمايند در صورتى كه خود را آرايش نكرده باشند،و نخواهند آرايش و زينت خود را بنمايند و غرض از برهنه كردن سر،نماياندن زينت و آرايش خود نباشد)مگر لباس«روپوش»كه در اين صورت اشكالى ندارد به موى چنين زنان نگريستن.

و علّت اينكه زنان نيم مردان ارث داده ميشوند آنست كه چون زن همسر اختيار كند مالى ميستاند ولى مرد مى‌پردازد،از اين جهت است كه درآمد مرد را افزون كرده‌اند.

و علّت ديگرى كه مرد دو چندان زن ارث مى‌برد آنست كه زن عيال و نفقه خور مرد است و احتياجات او را مرد عهده‌دار شده است كه بپردازد،امّا زن نفقه دهندۀ مرد كه نيست هيچ،نفقۀ خود را هم مكلّف نيست،بلكه بعهدۀ

شوهر اوست، و از اين رو خداوند سهم مرد را افزون قرار داده است و اين گفتۀ خداوند عزّ و جلّ است كه ميفرمايد: اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ -الآية»يعنى:(مردان نفقۀ دهندۀ زنان هستند بدان چه خداوند آنان را در ارث تفضيل داده است)و براى انفاق مالى كه نسبت به عيال خود بر گردن دارند و بايد بپردازند.

و علّت اينكه زنان از املاك مردانشان ارث نمى‌برند مگر قيمت ساختمان آن را براى اينست كه ساختمان را نميشود تقسيم كرد و نمى‌توان آن را از جايى بجاى ديگر برد،و زن ممكن است اگر از شوهر اوّلش رهائى پيدا كرد بديگرى شوهر كند،پس تغيير و تبديل زوجه ممكن است،ولى ميان فرزند و پدر چنين نيست،زيرا ممكن نيست نسبتشان بيكديگر قطع شود،در حالى كه زن را ممكن است بجاى او ديگرى را آورد،پس آنكه تبديلش ممكن است و آمد و رفت او جايز است ميراثش در آن چيزيست كه بتوان آورد و برد،چون شبيه يك ديگرند از اين حيثيّت،و امّا آنكه ثابت و مقيم است و حالش تغيير نمى‌كند ميراثش هم در چيزيست كه جدائى پذير نيست و بر جاى خود باقى است.

2-محمّد بن موسى بن متوكّل-رحمه اللّه-بسند مذكور در متن از محمّد بن سنان روايت كرده كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم مى‌فرمود:

خداوند خمر را حرام كرد براى آن فسادى كه در آن است و فكر و انديشۀ شارب خود را دگرگون ميسازد،و وادار به انكار خداى عزّ و جلّ مى‌نمايد،و بافتراء بستن بر او سبحانه و پيمبران او مى‌انجاماند،و ديگر فسادهائى كه در آن موجود است از قبيل قتل،ناسزا گوئى و تهمت و زنا و سرباز نزدن از هر گناهى،و بدين سبب حكم كرديم بر حرمت هر مست‌كننده‌اى از نوشيدنيها كه حرام است چون در بر دارد آنچه خمر در بر دارد و مى‌كشاند بهمان جايى كه خمر ميكشاند،پس هر كس بخدا و قيامت ايمان دارد و ولايت ما خاندان نبوّت را داراست و دوستى ما را ادّعا مى‌كند،بايد از آن و از هر نوع مست‌كننده‌اى كه باشد بپرهيزد،زيرا ميان ما و شرابخوار هيچ گونه رابطه‌اى برقرار نخواهد بود(يعنى شرابخوار اميدوار به ولايت و دوستى ما نباشد كه در آخرت نجاتش بدهد،چون از شفاعت ما محرومند).

باب 34 - عللى كه فضل بن شاذان ذكر كرده است

عللى كه فضل بن شاذان ذكر كرده است

و در خاتمۀ آن يادآورى نموده كه اين علل را در مرور ايّام يكى پس از ديگر در مجالس مختلف از حضرت رضا عليه السّلام شنيده و ثبت كرده و پس از آن همه را در دفترى گرد آورده و به علىّ بن محمّد بن قتيبۀ نيشابورىّ اجازۀ روايت آن را بواسطۀ او از حضرت رضا-عليه السّلام-داده است.

1-عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس نيشابورىّ در شعبان سال 352 نقل كرد كه علىّ بن محمّد بن قتيبه از فضل بن شاذان نيشابورىّ،و نيز حاكم جعفر بن نعيم بن شاذان از عموى خود محمّد بن شاذان و او از فضل بن شاذان روايت كردند كه او چنين نقل كرد كه اگر سائلى پرسيد:آيا مى‌شود خداوند حكيم بندۀ خود را بكارى تكليف كند بدون هيچ علّت و سببى و معنائى؟باو گفته مى‌شود:نه،چنين چيزى جايز نيست،زيرا كه او حكيم و درستكار است و عبث از او سر نمى‌زند و نادان هم نيست كه بيهوده فرمانى دهد،و اگر گفتند:

براى چه خلق را مكلّف نموده؟گفته مى‌شود براى علّتهاى بسيار.

پس اگر گفت:بگو آيا آن علّتها شناخته شده و موجود است يا نه خلق نشده،و معروف نيست؟گفته مى‌شود:نزد اهلش معروف و موجود است.

پس اگر پرسيد:شما آنها را ميشناسيد يا نمى‌شناسيد،گفته مى‌شود:بلى پاره‌اى را ميدانيم و برخى را نه،اطّلاعى نداريم.

پس اگر بگويد:اوّلين واجب كدام است؟پاسخش آنست كه آن اقرار بخدا و وحدانيّت او عزّ و جلّ و رسول او و حجّتهائى كه از نزد او آمده است.

پس اگر بپرسد چرا خلق مأمور باقرار بخدا و انبياء و حجّتهاى او و دستورات نازلۀ او شده‌اند؟پاسخ داده مى‌شود كه براى علّتهائى بسيار كه از آن جمله اينست كه:هر كس اقرار بخداوند عزّ و جلّ نداشته باشد و از نافرمانى او اجتناب نورزد و از ارتكاب گناهان بزرگ خوددارى ننمايد و در آنچه شهوتش اقتضا مى‌كند و لذّت مى‌برد از كسى هراس نكند و همچنين از فساد كردن و ستمكارى،و چون مردم چنين مفاسدى را بى‌پروا انجام دهند و هر شخصى مرتكب اعمالى كه شهوتش را ارضاء ميكند و هواى نفس او آن را طلب مينمايد

بشود بدون اينكه براى خود مراقبى بينديشد و پاسبانى بر خود در نظر بگيرد، در اين صورت نابودى همۀ مردم است،و(بالنتيجه)بر يك ديگر برجهند،و بزور و تزوير از زنان كام گيرند بحرامى،و اموال و ثروت را بتاراج ببرند،و ريختن خون ديگران،و بهره‌گيرى از زنان غير را مباح شمرند،و برخى برخى را بدون جرم و بناحقّ بقتل رسانند،و در اين خود خرابى دنيا و نابودى خلق،و فساد و تباهى كشتها و نسلها است،و از جملۀ آن علل يكى اينست كه خداوند عزّ و جلّ حكيم و درستكار است،و حكيم نباشد و وصف بحكمت نگردد مگر آن كس كه از فساد منع كند و بصلاح و درستى امر نمايد،و از ظلم و ستم جلوگيرى،و از زشتكاريها نهى كند،و منع از فساد و امر بصلاح و درستى و جلوگيرى از زشتكاريها ممكن نيست مگر پس از اقرار بخداوند عزّ و جلّ و شناخت و آگاهى از امركننده و بازدارنده،و چنانچه مردم بدون اقرار و ايمان بخداوند عزّ و جلّ و شناخت او رها مى‌شدند،امر بكار درست و نهى از اعمال نادرست ثابت نبود،زيرا امركننده و باز دارنده‌اى كه بشناسند در كار نبود،و نيز ما مى‌يابيم كه مردمى در نهانى و پنهان كارهاى فاسد را دور از ديدۀ ديگران انجام ميدهند،پس اگر اقرار بپروردگار عزّ و جلّ و ترس از او در نهان نباشد هر كس در خلوت و نهان بشهوترانى خود و هر چه هوايش طلب كند بدون

مراقبت و ترس از احدى خود را اشباع مى‌كند،و چون بداند كسى از او آگاه نيست،در هتك حرمت و ارتكاب گناهان كبيره تمادى مينمايد، چون فعلش از ديدۀ ديگران مستور است،و مراقبى ندارد،پس در آن هلاكت تمامى خلق خواهد بود،پس قوا و پا بر جايى خلق و صلاح ايشان ممكن نبود مگر به اقرار گرفتن از ايشان بوجود خداوند عليم و خبير و داناى پنهان و پنهانتر، امركنندۀ بدرستكارى و بازدارندۀ از فساد و تبه كارى،و آنكه هيچ چيز نهانى بر او پوشيده نخواهد بود تا اينكه در اين جلوگيرى باشد از آنچه در پنهان مرتكب خواهند شد از هر گونه فساد و تباهى.

اگر بپرسد پس از چه رو معرفت و شناخت پيمبران و اقرار باطاعت ايشان و سر نهادن بفرمان آنان واجب شده است؟بپاسخ گفته مى‌شود:براى آنكه در ساختمان وجود بشرى و قواى دماغى آنها آنچه را كه بدان همۀ مصالح خود را بفهمد نهاده نشده است،و از جانب ديگر،خالقشان منزه و مبرّا است از اينكه با چشم ديده شود،و مخلوق عاجزند از اينكه او را بظاهر درك كنند ناچار بايستى فرستاده‌اى معصوم ميان ايشان و خداوند باشد تا اوامر و نواهى او را بايشان برساند،و از دستورات او واقفشان نمايد تا نفع و ضرر خود را بشناسند

و چنانچه واجب نبود بر ايشان كه خداى را بشناسند و طاعت او را گردن نهند در بعثت و آمدن پيغمبران فائده‌اى نبود،و حاجتى را بر نمى‌آورد و نيازى را برطرف نمى‌كرد،بلكه آمدن ايشان بيهوده و بدون سود و صلاح بود،و اين از صفات حكيمى كه همه چيز را در كمال اتقان و نظم آفريده است بدور است.

و اگر[كسى]پرسد:چرا اولى الامر قرار داد و طاعتشان را واجب فرمود؟ بپاسخ گفته مى‌شود:براى علّتهاى بسيار،كه از آن جمله آنكه:مردم همين كه در قانون،حد معيّن و مشخّصى برايشان معلوم شد،و مأمور بودند كه از آن تجاوز ننمايند تا بفساد كشيده شوند،اين امر مسلّم و ثابت نشود و بوقوع نپيوندد جز اينكه فرد شايسته و امينى بر آنان گمارده شود تا وى ايشان را از تعدّى و تجاوز از قانون جلوگير باشد و نگذارد در ممنوعات داخل شوند و بفساد گرايند،زيرا اگر اين چنين نبود،هيچ كس از آنچه در آن لذّت خود را مى‌يافت و منفعتى براى خويش در آن مى‌ديد و لو بفساد ديگرى تمام شود دست بر نميداشت و خوددارى نمى‌نمود،پس خداوند براى آنان قيّم و سرپرست قرار داد تا آنان را از تباهى جلوگيرى كند و در صورت تخلّف عقوبت نمايد و حدّ زند و احكام را برقرار دارد.

و ديگر اينكه ما هيچ گروه و هيچ جمعيّت ملتى را نمى‌يابيم كه بحيات و زندگى اجتماعى خود ادامه داده باشند مگر با داشتن سرپرست و رئيس براى امورى كه ناچارند از برپاداشتن آن چه در امر دنياشان و چه در امر آخرتشان،پس در حكمت بارى تعالى كه حكيم و درستكار است جايز نيست كه خلق را بدون رئيس و سرپرستى كاردان رها كند با اينكه ميداند چاره‌اى از تعيين آن نيست و بايد انتخاب گردد،و بقا و دوام براى بقاى خلق بدون پيشوا ميسر نيست،و با او و فرمانش دشمن را ميرانند و اموال عمومى را قسمت مى‌كنند،و نماز جمعه و عبادات اجتماعى را به امامت او انجام ميدهند،و اوست كه ستمكار را از ظلم بمظلوم بازمى‌دارد.

و علّت ديگر اينكه اگر پيشوائى امين و حافظ و سرپرستى مورد اطمينان براى آنان قرار ندهد،ملّيّت و آئين بكلّى نابود ميگردد،و دين از بين ميرود، سنّت تغيير يافته و احكام تبديل و جابجا و زير و رو مى‌شود و بدعتگزاران در آن دخل و تصرّف نموده،و ملحدان از آن ميكاهند و آن را بر مسلمانان مشتبه مى‌كنند،و ما ديده‌ايم كه مردم مستضعف و كم بينش و كوتاه فكرند،و كامل نيستند،به اضافۀ اختلاف فهم و هواها و تشتّت آرائى كه دارند،اگر بر آنها قيّم

و سرپرست نگمارد كه نگهدارندۀ آئينى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از جانب او آورده است باشد همگى بهمان نحوى كه گفتيم و توضيح داديم تباه خواهند شد،و شرايع و احكام و سنّتها و اساس دين و ايمان همه تغيير پيدا خواهد كرد،و سرانجام بنابودى همۀ خلق ميكشد.

و اگر[پرسنده‌اى]بگويد:چرا درست نيست در روى زمين در يكزمان دو نفر يا بيشتر پيشوا باشد،در پاسخش گفته مى‌شود:براى جهات مختلفى كه يكى از آنها اينست كه يكتن فعل و تدبيرش يكى است و اختلاف ندارد،امّا دو تن افعال و تدبيرشان با يك ديگر مختلف است و يك رأى در تمام امور نخواهند داشت و چنان كه ما تا كنون نديده‌ايم كه دو تن متصدّى امرى رأيشان مختلف نباشد و خواستۀ هر دو بدون هيچ گونه اختلافى يكى باشد،و چون دو شخص امام يكزمان بودند و نظر و رأيشان با يك ديگر اختلاف داشت،و هر دو طاعتشان واجب بود و اطاعت هيچ يك اولى بر اطاعت ديگرى نبود،پس بى‌ترديد امّت ميانشان اختلاف و تنازع و كشمكش ايجاد گشته و كار بفساد مى‌انجامد،و چون هيچ كس مطيع فرمان يكى از آن دو نميتواند باشد مگر اينكه نسبت به آن ديگر نافرمان باشد،و به اين حساب تمامى مردم عاصى و نافرمان خواهند بود،و در اين صورت هرگز راهى بسوى طاعت و ايمان نخواهند داشت و اين

گرفتارى هم از جانب خالقشان است كه خود باب اختلاف و مشاجره و فساد را بازكرده،چرا كه آنان را بطاعت دو امام مختلف الرأى در يكزمان فرمان داده است.

و دليل ديگر اينكه اگر دو پيشوا و ولى در كار بود،متخاصمين بهر كدام كه خود مايل بودند مراجعه مى‌كنند و حكم هيچ كدام در حقّ آن ديگر نافذ نيست چون وى او را قبول نكرده و اطاعتش را بر خود واجب نمى‌داند،و هيچ كدام هم سزاوارتر از ديگرى بحكومت نبوده‌اند،پس همۀ حقوق و احكام و حدود باطل و عاطل مى‌ماند،و از جملۀ علّتها اينست كه هيچ يك از اين دو امام و پيشوا به فرمان صادر كردن و داورى كردن و امر و نهى نمودن سزاوارتر از آن ديگر نيست،و اكنون كه اين چنين است بر هر دو لازم و ضرورى است كه شروع بنظر دادن كنند و بيان حكم را بنمايند،و هيچ كدام نيز حقّ ندارد از آن ديگر بگفتن كلامى سبقت جويد،چرا كه هر دو در مقام مساويند و رجحانى بر ديگرى ندارند،و چنانچه بر يكى از آن دو سكوت روا باشد،بر ديگرى نيز سكوت جايز است،و چون بر هر دو سكوت جايز شد حقوق و احكام ضايع ميماند،و حدود الهى باطل ميگردد،چنان مى‌شود كه گوئى مردم اساسا امام و

سرپرستى ندارند.

پس اگر گوينده‌اى بپرسد:چرا جايز نيست امام از غير جنس-يعنى خاندان-پيغمبر باشد،گفته مى‌شود:براى علّتهاى متعدّدى كه از آن جمله اينست كه چون امام طاعتش فرض است ناچار بايد نشانه و دليلى باشد كه او را معرفى كند و از ديگران او را متمايز سازد،و آن قرابت و خويشى مشهور است، و وصيت و سفارش آشكارا،تا وى از غير شناخته شود،و خوب بشخصه معرفى گردد.

و ديگر از علّتها اينست كه چنانچه از غير خاندان پيغمبر باشد،لازم آيد كه برترى يابد كسى كه پيامبر نيست بر پيامبر،زيرا اولاد پيامبر صلى اللّه عليه و آله تابع فرمان اولاد دشمنانش چون ابو جهل و عقبة بن أبى معيط واقع خواهند شد،زيرا باعتقاد ايشان امامت جايز است كه انتقال پيدا كند از آنان بأولاد دشمنان اگر داراى ايمان باشند،پس نتيجه اين مى‌شود كه فرزندان رسول خدا تابع و فرمانبر، و اولاد دشمنان خدا و دشمنان رسول خدا متبوع،و فرمانده باشند،و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله به امر و فضيلت سزاوارتر و شايسته‌تر است از ديگران.

و ديگر از علّتهاى آن اينست كه هر گاه مردم اقرار بر نبوت پيامبر كنند،و سر

بطاعت فرمان او نهند،هيچ كس سر باز نمى‌زند از اينكه فرزندان و ذريّۀ او را اطاعت كند،و آن چندان بر كسى گران نيست كه فرمانگزار اولاد پيامبرش باشد و اطاعت از ذريۀ رهبرش نمايد،ولى اگر بعكس امامت در غير فرزندان رهبر باشد همه كس خود را ذى حقّ ديده بلكه شايسته‌تر از ديگران به سرپرستى و پيشوائى امّت ميداند،و از اين رو چنان كبر و نخوت و خودخواهى گريبانگير آنان خواهد شد كه ديگر زير بار طاعت آن كس كه او را كمتر از خود ميپندارند نخواهند رفت،و اين خود موجب فساد و نفاق و اختلاف خواهد شد.

و چنانچه فردى بگويد:چرا اقرار به يكتائى خداوند و شناختن وحدانيت او بر خلق واجب است؟گفته مى‌شود:بجهات مختلفى كه از جملۀ آنها اينست كه اگر بر آنها واجب نمى‌شد اين اقرار و شناخت،ممكن بود كه دو مدبر يا بيشتر براى عالم تصور كنند و اگر چنين چيزى جايز بود راه شناخت نبود و خالق حقيقى خود را از آن ديگر تميز نمى‌دادند،زيرا هر انسانى نمى‌دانست كه كدام يك از آن دو،خالق اوست،و كسى را كه آفرينندۀ او نيست او را اطاعت ميكرد و بر هيچ كس معلوم نبود كه كداميك او را خلق كرده است و امر كدام را بايد بپذيرد و اطاعت نمايد،و از منهيّات كدام نهى‌كننده بايد

خوددارى كنند،چرا كه امركننده و نهى‌كنندۀ واقعى را تشخيص نمى‌دهند. و از جمله علل اينكه اگر ممكن بود كه دو خدا باشد،هيچ كدام از آن ديگر سزاوارتر به پرستش و اطاعت نبود،و در جواز اطاعت و فرمان بردن از هر يك از آن دو شريك جواز فرمانبردارى از ديگر موجود بود و در اين جواز عدم اطاعت«اللّه»مسلّم بود،و آن كفر بخداست و تمامى انبياء و كتب آسمانى آنان،و اثبات هر باطل و ترك اداء همۀ حقوق و حلال دانستن تمامى محرّمات،و تحريم همۀ مباحات،و ارتكاب كلّ معاصى و گناهان، و بيرون شدن از جميع طاعات،و حلال كردن هر تباهى و فساد،و باطل نمودن هر حقّى امرى مسلم بود،و ديگر اينكه اگر جايز باشد كه خدا را يكتا ندانيم و غير او را هم خدا بدانيم پس جايز است ابليس ادّعا كند آن خداى ديگر منم تا با تمامى احكام با خداوند تعالى معارضه كند و مردم را بسوى خود بخواند،و در اين،كفر عظيمتر و نفاق شديدتر خواهد بود.

و چنانچه سائلى بپرسد:چرا واجب است بر آنان كه اقرار كنند بخدا و به

اينكه او را همانند نيست؟ جواب آنست كه كه علّتهاى بسيارى دارد كه از جمله اينست كه بديگرى جز او رو نياورند و عبادت و اطاعت غير او نكنند و امر پروردگارشان بر آنان مشتبه نباشد و غير را رازق خود گمان نبرند،و ديگر اينكه اگر ندانند كه او مانند و انبازى ندارد ممكن بود نفهمند و بتها را صانع و خالق خود انگارند همان چيزهائى كه پدرانشان براى خود معبود قرار داده بودند از خورشيد و ماه و آتش،و اين قبيل موجودات هر گاه كه جايز باشد كه خدا نظيرى داشته باشد و امر بر آنان مشتبه باشد،و در اين وضع فساد و تباهى و ترك همۀ واجبات و ارتكاب كلّ محرّمات و گناهان تا آنجا كه خبر آن ارباب و فرمانشان از امر و نهى به ايشان رسيده باشد.

ديگر اينكه اگر واجب نبود كه بدانند خداوند همتائى ندارد هر آينه جايز بود كه فكر كنند كه بر او جارى است همۀ آنچه بر مخلوق او جارى است مثل واماندن و ندانستن و تغيير پذيرفتن و نابود شدن،و دروغ پرداختن و ستم و تعدّى نمودن،و هر كس چنين امورى بر او روا باشد اميدى به بقايش و اطمينانى بعدالت و درستيش نيست و گفتار و امر و نهى و وعد و وعيد و ثواب

و عقابش محقّق نخواهد بود،و در اين صورت آن موجب فساد عالم و ابطال و براندازى ربوبيت او خواهد بود.

پس اگر كسى گويد:چرا خداوند بندگان را امر و نهى فرموده؟پاسخ او اينست كه بقاء و دوامشان و صلاح و امنيّتشان وابسته به امر و نهى و جلوگيرى و بازداشتن از فساد و چپاول اموال بود.

و چنانچه سائلى بپرسد:چرا آنان را بعبادت و بندگى فرمان داد،جواب گفته مى‌شود كه تا او را از ياد نبرند،و آئين او را رها نكنند،و امر و نهيش را ببازى نگيرند،زيرا در آن آرامش و دوام ايشان است،اگر آنان بدون دستور عبادات رها مى‌شدند و روزگار بر آنان دوام مى‌يافت،دلهايشان سخت شده و بيرحم و سنگدل مى‌گشتند.

پس اگر فردى بپرسد:چرا بنماز مأمور گشتند:جواب آنست كه در نماز اقرار بمالكيّت خداوند است و اين صلاح عموم است،زيرا در آن رها كردن معبودان ديگر و گذر كردن از همۀ آنها و رسيدن به پيشگاه خداوند جبّار است با كمال كوچكى و اظهار ذلّت نيازمندى و خضوع و خشوع،و اعتراف به بندگى

و طلب بخشش از گناهان گذشته، و نهادن پيشانى بر روى خاك هر روز و هر شب،تا اينكه بنده هميشه بياد خدا باشد،و او را فراموش نكند،و در درگاه او خودباخته و پر هراس و كوچك و حقير،و خواهنده و مايل به افزونى دين و دنياى خود باشد،بعلاوۀ انزجار از گناه و تباهى كه در آن است،و اين عمل مرتب براى او ادامه دارد در شبانه روز براى اينكه بنده مدبّر و سرپرست و خالق خود را از ياد نبرد و بفراموشى نسپارد تا كه به ناشكرى و ناسپاسى افتد و طغيان و سركشى كند،و براى اينكه همواره در سلك طاعت پروردگار خود باشد،و بوظائف بندگى در پيشگاه خدايش قيام كند،و اين عبادات جلوگير باشد او را از گناهان،و مانعى براى او باشد از گرايش بفساد و خرابكارى.

و باز اگر كسى بگويد:براى چه مأمورند كه براى عبادت وضوء بگيرند و آغاز به آن شده است؟در جواب گويند:براى اينكه بنده نظيف باشد هنگامى كه در برابر خداى خود بر پا مى‌ايستد،و از آلودگى معاصى و گناهان بسبب آن وضو پاك و طاهر گشته باشد،و در وقت مناجات با پروردگار خود مطيع او باشد در فرمانى كه صادر كرده است،و از هر پليدى و نجاستى برى و پاك و پاكيزه بدرگاه خداوند بايستد،بعلاوه كه وضو ساختن خود آدمى را از كسالت و چرت زدن باز ميدارد و دل را روشن و قلب را تميز و خالص ميگرداند و براى

رفتن به پيشگاه ايزد جبار و سلطان حق و پرده پوش بندگان.

و باز اگر كسى بپرسد كه از چه رو شستن صورت و دو دست و مسح سر و پا واجب شده است؟گفته مى‌شود:زيرا كه عبد و بنده چون در پيشگاه حقّ بايستد،همۀ آنچه كه شستن آن بر او واجب شده آشكار باشد،چنان كه با اين اعضا مباشر اعمال عبادت مى‌شود،بر وى خود سجده[و استقبال خ-ل]ميكند و خضوع مى‌نمايد،و با دو دست خويش از خداوند خود مسألت مى‌نمايد و رغبت و رهبت و تبتّل(حركت دست كه نشانۀ خوف و اميد و طلب و عبوديت است)نشان ميدهد،و با سر خود در ركوع و سجود استقبال ميكند،و با دو پاى خود برميخيزد و مى‌نشيند.

و باز اگر كسى بگويد:از چه جهت شستن روى و دو دست واجب شده،و مسح بر سر و روى دو پا و بر همه شستن يا بر همه مسح كردن واجب نشده است؟ گفته خواهد شد:براى چند جهت مختلف كه از آن جمله اينكه عبادت و پرستش بزرگ و اعلى،ركوع و سجده است،و آن هر دو با روى و دستهاست نه با سر و پاها،و ديگر اينكه مردم هميشه آمادگى شستن سر و پاها را ندارند،و

اين كار براى آنان دشوار و رنج آور است در سرماى هوا، و در سفرها،و ايام بيمارى،و پاره‌اى از اوقات شب و روز،و شستن صورت و دست در وضو آسانتر است از سر و پا،و هر گاه فرائض و واجبات در حدّ كم‌طاقت‌ترين مردم سالم وضع شده باشد كه(شده است)پس همه بقدر آن كم طاقت موظّف مى‌باشند چه قوى و چه ضعيف،و ديگر اينكه سر و روى دو پا هميشه آشكار و پيدا نيست مانند روى و دستها براى عمامه و كفشها و غير آن از كلاه و كفش.

و باز اگر كسى بپرسد:چرا مبطلات وضو فقط آنچه از دو مخرج بول و غائط خارج مى‌شود و خوابيدن است نه غير اينها؟جوابش آنست كه آن دو مخرج است كه نجاسات را بيرون ميدهد و راه آنست،و راهى براى انسان نيست كه نجاست را بيرون دهد مگر اين دو مخرج،پس مأمورند بطهارت هنگامى كه نجاست از اين دو آنان را را ملوّث نمود.

و امّا خواب،براى اينكه چون شخص خوابيد و خواب بر او مسلّط شد اختيار را از كف مى‌دهد و اعضاى او سست و گشوده مى‌شود و بيشتر چيزى كه از مخرج وى خارج مى‌شود باد است،پس بالنتيجه بايد تجديد وضو كند.

و باز اگر شخصى بپرسد كه:چرا در اين نجاست مأمور به غسل نشده‌اند چنان كه در جنابت مأمورند؟در جواب گويند:زيرا كه اين امرى است دائمى و بى‌اختيار،و ممكن نيست براى همۀ مردم در هر بار غسل كردن،و خداوند تكليف را در حدّ كمتر از طاقت قرار داده كه با كمال راحتى مكلّف مأموريت خود را انجام دهد،و جنابت امر هميشگى نيست،جز اين نيست كه هر وقت شهوت بر او غالب شد با اراده و اختيار،خود را جنب كند و تعجيل و تأخيرش در اختيار اوست،سه روز يا كمتر يا بيشتر،بخلاف بول و غائط كه چنين نيست.

و باز اگر كسى پرسد كه چرا مأمور به غسل جنابت شده‌اند و مأمور به غسل در دفع مدفوع نشده‌اند با اينكه آن پليدتر است؟جواب آنست كه جنابت از تمام بدن انسان است و از چيزى است كه از جميع اعضا است، ولى اين بول و غائط ربطى بتمام اعضاى پيكر ندارد و غذائيست كه از يكطرف داخل شده و فضولاتش از راه ديگر خارج مى‌شود.

باز اگر سائلى بپرسد كه:اذان را بگو چرا بدان مأمور گشته‌اند؟در پاسخ گويند:براى علّتهاى بسيار،و از آن جمله ياد آورى است و هشيار دادن شخص

غافل است بنماز، و اعلان وقت است براى كسى كه اوقات نماز را نمى‌داند،و اينكه اين اذان خواننده‌اى باشد خلق را بسوى عبادت پروردگارشان،و مايلشان كند بترغيب و تحريص به نيايش،و باقرار در آورد آنان را بيگانگى معبود،و ايمان را ظاهر و علنى و اسلام را آشكاركننده،و اعلام نماينده‌ايست كسانى را كه از آن غافل گشته‌اند،و جز اين نيست كه مؤذّن را مؤذّن گفته‌اند براى آنكه اعلام نماز ميكند و برپائى آن را بگوش همه ميرساند.

پس اگر كسى بپرسد كه:چرا در اذان آغاز بتكبير و گفتن:«اللّه اكبر» ميكنند پيش از آنكه كلمۀ توحيد و«لا اله الاّ اللّه»گويند؟پاسخ آنست كه خداوند خواسته است ابتداء بذكر او شود،و در تكبير«اللّه»در آغاز است ولى در«

لا اله الاّ اللّه »نام او«اللّه»در آخر است،پس ابتدا بنام خود كه«اللّه»است فرمود تا حرف اوّل اذان و حرف آخر آن«اللّه»باشد.

و اگر فردى بپرسد كه:چرا هر جملۀ از اذان دو بار تكرار مى‌شود؟در پاسخ گويند:براى آنكه در گوش سامعان تأكيدى باشد،اگر نداى اوّل را غافل بود در بار دوم متوجه شود،و ديگر آنكه نماز دو ركعت دو ركعت است،لذا جملات اذان نيز دو بار دو بار است.

پس اگر پرسنده‌اى بگويد:چرا تكبير(اللّه اكبر)در اوّل اذان چهار بار مكرّر مى‌شود؟در پاسخ گويند:براى اينكه آن بدون سابقه شروع مى‌شود،و قبل از آن كلامى نيست تا مستمع را توّجه دهد،لذا اين تكرار براى بيدارى و هشدار دادن مستمعان است براى گوش فرا دادن به جملات پس از آن.

و باز اگر بپرسد كه:چرا پس از تكبير بلافاصله شهادتين مقرّر داشته است؟ در پاسخ گويند:زيرا ايمان خود توحيد و اقرار بيگانگى پروردگار عزّ و جلّ است،و پس از آن اقرار بنبوّت رسول او،و آنكه طاعت آن دو و شناخت هر دو با يك ديگر در ايمان مقرون است و آنكه اساس ايمان شهادت دادن است،و شهادتين در اذان مقرّر گشته همچنان كه در ديگر امور حقوقى دو شهادت مقرّر گشته است،پس چون اقرار و اعتراف بيگانگى حقتعالى،و اقرار و اعتراف بنبوّت پيامبر كرد،پس بجملۀ ايمان اذعان نموده،زيرا اصل ايمان همان اقرار بخدا و رسولش ميباشد.

و اگر گوينده‌اى بگويد:چرا پس از اقرار و تصديق به يكتائى معبود و شهادت به نبوّت،دعوت به نماز آمده است؟در پاسخ گويند:اساسا اذان براى دعوت بنماز در مكان مخصوص است،و مؤذّن بگفتن«حىّ على الصّلاة»(براى

بپا داشتن نماز بشتابيد) رسيدن وقت نماز را بعموم شنوندگان اطّلاع داده و اعلام مينمايد،و آن را در ميانۀ چهار جملۀ پيش،و چهار جملۀ پس از آن ابلاغ ميكند،و چهار حملۀ مقدّم عبارت است از دو تكبير مكرّر،و دو شهادت مكرّر بتوحيد و نبوّت،و چهار جملۀ مؤخّر كه عبارتند از«حىّ على الفلاح»مكرّر،و «حىّ على خير العمل»،مكرّر بمعنى بشتابيد براى رستگارى و سعادتمندى،و بشتابيد براى بهترين اعمال كه نماز است،سپس بسوى بهترين عمل خوانده است،در حالى كه ترغيب كرده است در آن،و سپس بگفتن دو بار تكبير و دو بار تهليل،اللّه اكبر گفتن و لا اله الاّ اللّه،ندا دادن جملات بعد را مانند جملات قبل تكميل مى‌نمايد و كلام را با ذكر و ياد«اللّه»كه نام معبود يكتا است پايان ميدهد همچنان كه با ياد همان نام آغاز نمود.پس اگر شخصى بپرسد:چرا در آخر« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »را قرار داد،و«اللّه اكبر»چنان كه در اوّل آنست قرار نداد؟گفته مى‌شود:بدان جهت كه در آخر جملۀ« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »نام خداى تعالى است،و او خوشداشت كه سخن بنام او پايان يابد،چنان كه بنام او آغاز شد.

و اگر بگويد:چرا بجاى« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »،«سبحان اللّه»يا«الحمد للّه»نيست، در حالى كه نام خداوند در آخر اين دو جمله نيز هست؟گفته مى‌شود:« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »اقرار است بيكتائى خدا و نفى همۀ انبازهائى كه معبود گرفته شده و خدا نيستند و مخلوقند(و مخلوق شايستگى معبودى ندارد)و اين اقرار اساس ايمان است و از تسبيح و تحميد بالاتر است و اعظم از آن دو ذكر ميباشد.

و اگر بگويد:چرا بجاى« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »،«سبحان اللّه»يا«الحمد للّه»نيست، در حالى كه نام خداوند در آخر اين دو جمله نيز هست؟گفته مى‌شود:« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »اقرار است بيكتائى خدا و نفى همۀ انبازهائى كه معبود گرفته شده و خدا نيستند و مخلوقند(و مخلوق شايستگى معبودى ندارد)و اين اقرار اساس ايمان است و از تسبيح و تحميد بالاتر است و اعظم از آن دو ذكر ميباشد.

و چنانچه كسى بپرسد:چرا در ابتداء نماز و پيش از هر ركوع و سجود و قيام و قعود بايد تكبير گفت؟پاسخش همانست كه در اذان گفتيم.

و چنانچه بپرسد:چرا دعا در ركعت اوّل پيش از قراءت آمده،و در ركعت دوم قنوت و دعا پس از قراءت؟.

شرح:«مراد دعاهائيست كه در بين تكبيرات هفتگانۀ افتتاحيّه خوانده مى‌شود كه پس از سه تكبير متوالى اوّل اين دعا خوانده مى‌شود«اللّهم أنت الملك الحقّ لا اله الاّ أنت،سبحانك إنّى ظلمت نفسى فاغفر لى ذنبى،إنّه لا يغفر الذّنوب إلاّ أنت»و در دو تكبير ديگر اين دعا خوانده مى‌شود:«لبّيك و سعديك،و الخير في يديك،و الشّر ليس اليك،و المهدىّ من هديت، لا ملجأ[و لا منجا]منك الاّ اليك،سبحانك و حنانيك،تباركت و تعاليت،سبحانك ربّ البيت»و بعد از دو تكبير ديگر كه از اين هفت تكبير يكى را بايد تكبيرة الاحرام نيّت كند اين دعا خوانده مى‌شود:

وجهت وجهى للذى فطر السّماوات و الأرضعالم الغيب و الشهادة حنيفا مسلما و ما انا من المشركينانّ صلاتى و نسكى و محياي و مماتى للّه رب العالمين*لا شريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين و

بعد آهسته گفتن اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم».

به پاسخ گفته مى‌شود:خوش داشته است كه بنده قيامش را بدرگاه خداوند و عبادت خود را با حمد و سپاس و تقديس و ميل و رغبت و ترس و خشوع آغاز كند،و بهمين صورت بپايان برد،و نيز در قيام او در اين ركعت براى خواندن قنوت طولى حاصل شود تا بجماعت برسد تا در ركعات فريضه، جماعت از او فوت نشود.

و اگر بپرسد:چرا مأمور بخواندن قرآن در نماز شده‌اند؟بپاسخ گفته مى‌شود:براى آنكه قرآن مهجور نگردد و قراءت آن را كنار نگذارند و آن را متروك و ضايع و رها نكنند،و آن محفوظ شود،و در قلبها و سينه‌ها باقى ماند و متلاشى و نابود نگردد و ناشناخته نماند.

و اگر بگويد:چرا مأمور شده‌اند كه در ابتداى هر قراءت سورۀ حمد را بخوانند نه سوره‌هاى ديگر را؟پاسخ اينست كه:هيچ كجاى قرآن آن مقدار كه در سورۀ حمد از جميع خيرات و دانشها جمع است،در هيچ يك از سوره‌ها نيست،و چنان است اين كلام خداوند:

«الحمد للّه»:اداء آنچه راست كه حقتعالى از سپاس و شكر بر بندگان واجب ساخته است و شكر و سپاس از آنچه خداوند عبد و بندۀ خود را بدان

توفيق داده از تمامى خوبيها و خيرات؛ و«ربّ العالمين»:تمجيد و تحميد اوست و اقرار باينكه او آفريننده و مالك و ربّ همۀ مخلوقات است نه غير او،و «الرّحمن الرّحيم»:جلب رضايت خداوند است و ذكر الطاف و نعمتهاى او بر تمام مخلوقات و بندگانش؛« مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ »:اقرار بر برانگيخته شدن و بازگشت و حساب و مكافات اعمال است،و ثابت دانستن مالكيّت عالم آخرت تنها براى او تعالى چنان كه پادشاهى اين جهان هستى از آن اوست.«ايّاك نعبد»:رغبت و تقرّب جستن بخداوند عزّ و جلّ و اظهار اخلاص و عبوديت است به او،نه ديگرى:«و إيّاك نستعين»:طلب افزونى توفيق و بندگى و درخواست دوام آنچه خداى تعالى مرحمت فرموده است و يارى او؛ « اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ »:طلب ارشاد و راهنمايى براه حق و صواب و آئين حق و درست،و چنگ زدن به ريسمان او،و درخواست افزونى شناخت و عرفان و زيادتى معرفت بپروردگار خود و ببزرگيش و بعظمت و كبريائى او؛« صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ »:تأكيد است در سؤال و خواهش و رغبت،و ذكر و ياد كردنست نعمتها و تفضّلاتى را كه او تعالى بر بندگانش عطا فرموده است،و درخواست همانند آنهاست براى خود؛ « غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ »:پناه جستن

است بخدا از اينكه مبادا از نافرمانان و كوچك شمرندگان دستورات او و معاندان و آن كسان كه كفر ورزيدند(و حق را نپذيرفتند و مورد خشم و غضب واقع شدند)باشد؛«و لا الضّالين»:دست بدامن شدن است از اينكه مبادا از گمراهان شود كه از راه او بدون شناخت و معرفت خارج شدند و گمان ميبردند كه كارى نيكو انجام داده‌اند.پس در اين سوره گرد آمده آنچه از تمامى خير و دانش است از امور آخرت و امور دنيا آن مقدارى كه در هيچ چيزى آنچنان گرد نيامده است.

پس اگر بگويد:چرا در ركوع و سجود ذكر تسبيح آمده است؟گوئيم:

براى علّتهائى كه از آن جمله است اينكه:بنده با كمال خضوع و خشوع و عبوديت و پارسائى،و بينوائى و كوچكى و فروتنى و تقرّبى كه بسوى پروردگار خود داراست، تقديس‌كننده باشد مر او را،و تمجيدكننده و تسبيح‌كننده و مطيع و منقاد،و بزرگ دارنده و شكركننده باشد مر خالق و آفريننده و روزى دهندۀ خود را،و انديشه‌اش منحرف نشود و آرزوها او را به بيراهه و سوى غير او نبرد.

و اگر پرسيد كه:چرا اصل نماز دو ركعت قرار داده شده و به پاره‌اى از نمازها

يك ركعت اضافه شده است و بر بعضى دو ركعت و بر برخى چيزى افزوده نگشته است؟گوئيم:براى اينكه اصل نماز يك ركعت بيش نيست،زيرا كه اصل عدد، واحد و يك است،چنانچه از يك ركعت نقص يابد آن نماز نخواهد بود،و خداوند عزّ و جلّ ميدانست كه بندگان آن يك ركعت را كه كمتر از آن محسوب نمى‌شود بتمام و كمال و حضور قلب بجاى نخواهند آورد،لذا ركعتى با آن همراه و اضافه كرد تا آن نقص با ركعت ديگر كامل گردد،پس از اين رو اصل نماز را خداوند عز و جلّ دو ركعت مقرّر داشت،سپس پيامبرش رسول خدا-صلى اللّه عليه و آله-دانست كه بندگان آن دو ركعت را هم درست و كامل ادا نمى‌كنند چنان كه بآن مامورند،پس بنماز ظهر و عصر و عشاء آخر شب دو ركعت افزود تا اينكه با آن دو ركعت اضافى آن دو ركعت اصلى اوّل اتمام پذيرد،آنگاه متوّجه اين بود كه نماز مغرب در وقتى واجب است كه اكثر بندگان كه مشغول بكارند از كار خود دست كشيده كه آمادۀ رفتن و بازگشتن بمنزل براى افطار و خوردن و آشاميدن و وضو ساختن،و مهياى خواب گشتن هستند،پس در نماز مغرب يك ركعت افزود كه براى ايشان آسانتر باشد،و تا اينكه ركعات نماز در شبانه روز فرد باشد،و نماز صبح را بحال خود رها كرد،

چرا كه در هنگام صبح اشتغال مردم زيادتر است و بايد بكار و شغل خود بپردازند و نيازهاى خود را در آن هنگام تهيه نمايند،و دلها در وقت نماز صبح نسبت بديگر اوقات قبل آزادتر است،براى آنكه داد و ستد بسيار كم،و (بالنتيجه)اقبال و توجه او بنماز بيشتر است از اوقات ديگر و خسته نيست چون در شب استراحت كرده و لذا در نماز صبح نيازى به بيش از اين دو ركعت نيست.

و اگر بپرسد كه:چرا تكبيرهاى هفتگانه در ابتداى نماز مقرّر گشته؟ جواب آنست كه بگوئيم:چون در ركعت اوّل نماز كه اصل نماز است هفت تكبير گفته مى‌شود:

تكبيرة الاحرام،تكبير قبل از ركوع،و دو تكبير سجدۀ اوّل قبل و بعد آن،و تكبير ديگرى براى ركوع(لا بد قبل از«سمع اللّه لمن حمده»و هنگام سر برداشتن از ركوع مراد است،و الاّ هر ركعت بيش از يك ركوع ندارد ولى فقهاء عظام ذكرى از اين تكبير ندارند-و العلم عند اللّه)و دو تكبير ديگر براى سجدۀ دوم قبل و بعد آن كه جملگى هفت تكبير مى‌شود،و چون انسان در آغاز ورود بنماز هفت تكبير بگويد همۀ تكبيرات صلاة را اداء كرده است،پس اگر سهوى

رخ داد و يا فراموش كرد نقصى ايجاد نمى‌كند.

مترجم گويد:«بنظر ميرسد سهوى براى راوى خبر يا نويسندۀ آن رخ داده باشد،زيرا تكبيرات مستحبّۀ افتتاحيه شش تكبير است و يك تكبير اضافى تكبيرة الاحرام است كه واجب و جزء اركان صلاة است و آن اگر نقصان يابد نماز باطل است،پس آن شش و اين يك رويهم هفت تكبير مى‌شود،و چنانچه كسى تكبيرات افتتاحيۀ هفتگانه را بگويد شش تكبير آن تكبيرات يك ركعت است اعمّ از واجب و مستحبّ و همه را ادا كرده است،و لكن اين توجيه از ناچارى است و متن صحيح بنظر نمى‌رسد».

و اگر بپرسد:كه چرا هر ركعت يك ركوع و دو سجده دارد؟گفته مى‌شود:

زيرا ركوع نماز از افعال حال قيام است و سجده از افعال حال قعود و نشستن است،و نماز نشسته نيم نماز ايستاده است،لذا سجده دو بار مقرّر شد تا با ركوع برابر باشد،و ميان آن دو تفاوت نباشد،چرا كه نماز ركوعست و سجود.

و اگر بگويد كه:چرا تشهّد بعد از اداى ركعتين مقرّر گرديد؟گفته مى‌شود:براى اينكه پيش از ركوع و سجود اذان(كه داراى تشهّد است)و دعا و قراءت قرار داده شد،پس همچنين امر گرديد پس از انجام آنها(ركوع و سجود)بخواندن تشهّد و حمد و ثنا و دعا.

و اگر بگويد:چرا سلام را كلمۀ خروج از نماز و تحليل آن كرد،و بجاى

سلام تكبير يا تسبيح يا چيز ديگر قرار نداده است؟ گفته مى‌شود:براى اينكه در هنگام ورود به نماز سخن با غير خدا حرام گشت و تمام توجه بسوى خدا بايد باشد لا غير،تحليل آن و حلال شدن گفتگوى با ديگران با كلام مخلوقين كه وقتى بيكديگر ميرسند ابتدا بسلام ميكنند آغاز شد.

و اگر بپرسد كه:چرا قراءت(خواندن حمد و سوره)در دو ركعت اوّل مقرّر شد،و تسبيحات در دو ركعت آخر؟گفته مى‌شود:تا فرق آنچه از نزد خداوند عز و جلّ واجب گشته است با آنچه رسول و پيامبرش از جانب خود افزوده مشخّص باشد.

و اگر بپرسد كه:چرا نماز بجماعت قرار داده شده؟در پاسخ گفته مى‌شود:

براى آنكه اخلاص و توحيد(يكتاپرستى)و اسلام و عبادت پروردگار علنى و ظاهر و مشهور و آشكارا باشد،زيرا كه در اظهارش حجّت است بر اهل شرق و غرب براى خداوند عز و جلّ،و براى اينكه منافق:آنكه بنماز اهميّت نمى‌دهد و آن را كوچك ميشمارد ناچار بدان چه بآن اقرار كرده در ظاهر ادا كرده باشد و نماز اسلام را در ميان جمعيّت مسلمين بجاى آرد و مراقب باشد تا كه شهادت مسلمانان پاره‌اى در بارۀ پارۀ ديگر ممكن باشد،با فوائد ديگرى كه در نماز

جماعت مسلم است مانند رسيدگى به بينوايان و يارى درماندگان،نيكوكارى و پرهيز از معاصى،و پيش‌گيرى از وقوع بسيارى از گناهان و مناهى خداوند عزّ و جلّ كه بوسيلۀ نماز جماعت ميتوان زائل ساخت.

و اگر بپرسد كه:چرا در بعض از نمازها بلند خواندن مقرّر شد و در بعضى آهسته خواندن؟گفته مى‌شود:براى اينكه نمازهائى كه به«جهر»خوانده مى‌شود آن نمازهائى است كه در اوقات تاريك بجاى مى‌آورند،لذا لازم است كه بلند خوانده شود تا كسى كه عبور ميكند بداند كه در اين مكان نماز جماعت بر پا است،و اگر بخواهد نماز گزارد با آنان شركت كند،و براى اينكه اگر ندانست يا نديد جماعت را،صدايشان را بشنود و از راه چشم اگر نديد از راه گوش بشنود،و آن نمازهاى دوگانه(ظهر و عصر)چون در روز انجام مى‌شود و در وقتى است كه هوا كاملا روشن است،پس از راه بصر مى‌بيند و لازم نيست بلند خوانده شود چون شخص مى‌بيند.

و چنانچه بپرسد كه:چرا نماز در اوقات مخصوصى واجب شده است بدون تقديم و تأخير؟گفته مى‌شود:براى اينكه اين اوقات براى همۀ مردم روى زمين معلوم و واضح است،و عالم و جاهل آن را بچهار وقت مى‌شناسند:غروب آفتاب خود آشكار و معلوم است كه در آن نماز مغرب واجب شده است،و فرو

رفتن(شفق)سرخى آفتاب پس از غروب خورشيد معلوم و مشهود است كه آن وقت نماز عشاء است، و همچنين طلوع فجر روشن و آشكار است كه آن وقت نماز صبح است،و زوال شمس نيز معلوم و واضح است،و در آن نماز ظهر واجب مى‌شود،و براى عصر وقت مخصوص و معينى نيست مانند نمازهاى ديگر و وقت آن پس از انجام نماز ظهر است كه قبل از آن انجام شده است.

و علّت ديگر اينكه خداوند عز و جلّ خوشداشته كه بندگانش قبل از هر چيز و شروع بهر كارى بطاعت و عبادت او آغاز كنند،پس ايشان را در اوّل طلوع روز امر كرده است كه بعبادتش پردازند سپس در زمين در پى كار و روزى خويش روند و امر دنياى خود را اداره كنند،پس در اين وقت نماز صبح را بر ايشان واجب ساخت،و چون نيم روز شود از كار دست كشند،و آن وقتى است كه مردم بجاى خود بازگردند و لباس از تن بدر آرند و بياسايند و بخوردن مشغول شوند و استراحت كنند،و در چنين هنگامى خداوند آنان را امر فرموده كه ابتدا بذكر و عبادت او كنند،لذا نماز ظهر را بر ايشان واجب ساخته است تا بدان آغاز نمايند و سپس بكارهاى ديگر بپردازند و چون امور شخصى را انجام

دادند، و خواستند پى كار و كسب خود روند باز دستور نماز عصر را داده كه آن را انجام دهند و سپس بكارى كه در نظر دارند رهسپار گشته و باصلاح آن امر دنيائى خود پردازند،و چون شب شد،لباس از تن بيفكنند و بجايگاه و منزل باز گردند،پيش از هر كار بايد بعبادت و ذكر پروردگارشان ابتدا كنند،و بعد بامور ديگر پردازند،لذا نماز مغرب را بر ايشان واجب فرمود،و چون وقت استراحت و خواب آيد و از كار و كوشش فراغت يافتند خوشداشته است كه در آغاز بعبادت و طاعت او پردازند،سپس در پى امورى كه ميخواهند انجام دهند روند و آنچنان باشند كه ابتدا كرده باشند در هر فصلى از ساعات شبانه روز بطاعت و پرستش او،و از اين جهت در اين وقت نماز عشاء را واجب ساخت، پس چون اين دستور را بكار بندند او را فراموش نخواهند كرد و از او غافل نخواهند شد و در اين صورت دلهاشان سخت نگردد و رغبتشان نكاهد.

و اگر بگويد:وقتى معين براى عصر نيست مانند اوقات نمازهاى ديگر، چرا آن را بين ظهر و مغرب قرار داد و ميان عشاء و صبح،يا ميان صبح و ظهر قرار نداد؟گفته مى‌شود:براى آنكه هيچ وقتى براى مردم از ضعفاء و از

كار بركناران و اقويا و كارگزاران آسانتر و راحت‌تر و مناسبتر براى نماز عصر از اين وقت معين نيست، زيرا مردم همگى از اوّل روز مشغولند به تجارت و معامله و آمد و رفت و كار و كوشش در رفع حوائج خود،و فعاليت بازارهاى كسب، پس خداوند نخواست كه آنان را از بدست آوردن روزى بكارى ديگر مشغول نمايد و با مصالح دنيائى ايشان رفتار نادرستى بكند،و مردم همگى قادر به شب خيزى نيستند،و آن را درست هم درك نمى‌كنند،و در وقت آن-در نيمه‌هاى شب اگر شد-بيدار نمى‌شوند هر چند واجب باشد و امكانش هم براى ايشان بسيار كم است،پس خداوند بر آنان آسان گرفت آن نماز(يعنى صلاة عصر)را در سختترين ساعات شبانه روز مقرّر نفرمود،بلكه وقت آن را در راحت ترين هنگام قرار داد چنان كه خداوند عزّ و جلّ خود فرموده است يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ -بقره:185.

و چنانچه بپرسد كه:چرا دستها را در هنگام تكبير بلند مى‌كنيم؟گفته مى‌شود:براى اينكه بلند نمودن دستها،نشان التماس،بى‌كسى،و زارى نمودن است،پس خداوند عز و جلّ دوست دارد كه بنده‌اش در وقت نيايش و ياد كردن او بحال اظهار درماندگى و عجز،و زارى و درخواست و التماس باشد،و از براى اينكه در بالا بردن دستها نوعى توجه و حضور قلب است بدان چه ميگويد و

قصد آن را دارد.

و اگر بپرسد:چرا نمازهاى نافله سى و چهار ركعت است؟در پاسخ گفته مى‌شود:براى اينكه نمازهاى واجب(فريضه)هفده ركعت است،نماز نافله دو چندان آن قرار داده شده براى تمام و كمال بودن آن كه اگر نقصانى يافته باشد بدان نوافل جبران شود.

و چنانچه بگويد:چرا نوافل در اوقات مختلف معين شده و در يكوقت واحد نيست؟پاسخش آنست كه بهترين اوقات سه وقت است:هنگام زوال خورشيد(ظهر)و پس از آن مغرب،و هنگام سحر،پس خداوند خوشداشت كه براى قرب باو در اين اوقات سه‌گانه نماز بجاى آورند،زيرا اگر نوافل زمانش در وقتهاى متفرق شود،انجامش براى همه آسان و راحتتر است از اينكه در يكوقت محدود خاص معيّن شود،تا جمله را پى در پى در همان يك وقت بجاى آورند.

و اگر بگويد:نماز جمعه را چرا اگر با امام و بجماعت بجاى آورند دو ركعت است،و اگر بدون امام بود و يا شرائط جمع نبود و يا فرادى انجام دهند چهار ركعت است؟جواب آنست كه:علّتهاى بسيارى دارد؛از جمله آنكه مردم

از راه دور براى بجا آوردن نماز جمعه گرد مى‌آيند، لذا خداوند عزيز دوست داشت كه بر ايشان آسان گيرد و زحمتشان را كم كند و طىّ طريق و دورى راه را منظور دارد لذا باين جهت چهار ركعت را دو ركعت قرار داد (1)،و ديگر اينكه امام آنان را براى خطبه زمانى نگه مى‌دارد و آنان انتظار نماز را ميكشند،و هر كس انتظار نماز را كشد خود در نمازيست كه در حكم تمام است،و ديگر اينكه اساسا نماز بجماعت و با امام بجاى آوردن تمامتر و كاملتر است براى علم و دانش و عدالت و برترى امام،و يكى ديگر اينكه روز جمعه روز عيد است،و نماز عيد دو ركعت است و شكسته نيست براى آن دو خطبه‌اى كه در آنست.

و اگر بگويد:از چه رو خطبه در آن مقرّر شده است؟جواب آنست كه:چون نماز جمعه در مكانى منعقد مى‌شود كه مردم همگى در آن حاضر ميشوند و شركت مى‌كنند،سببى باشد براى امير و پيشوا،تا مردم را موعظه كند و بطاعت خداوند ترغيب نمايد،و از معصيت و نافرمانى حضرتش بيم دهد،و آنان را بمصالح دين و دنيايشان آگاهى دهد،و از امورى كه مربوط به حوزۀ امارت اوست،(چه سياسى و چه اقتصادى)ايشان را مطّلع سازد و آنان را به اوضاعىت.


1) -اين پاسخ نبايد از امام عليه السّلام باشد چون خداوند همۀ نمازها را دو ركعت دو ركعت فريضه كرده است، و دو ركعت ديگر فريضة النّبىّ صلى اللّه عليه و آله است و نيز در همين خبر و روايت ديگر آمده است كه خطبه بجاى دو ركعت است لذا شرائط طهارت و استقبال قبله و عدم انجام عمل منافى صلاة در آن هست.

كه ضرر و زيان و منفعتشان در آن است آگاه و دستورات لازم را گوشزد كند، پس اگر بپرسد:چرا دو خطبه تعيين شده است؟پاسخش آنست كه يكى براى انجام حمد و ثناء الهى،و تقديس و تمجيد او عزّ و جلّ باشد،و آن ديگر براى مطالب ضرورى كه بايد تذكّر داده شود،و اينكه كارهاى انجام شده چه دليلى داشته،و رفع نيازها،و ترسانيدن خلق از ارتكاب گناهان و مخالفت با قوانين رسمى حوزۀ حكومتش،و نيز دعا بدرگاه خداوند عزّ و جلّ،و ابلاغ اوامر كه بصلاح همه است،و جلوگيرى و نهى از كارهائى كه بزيان همه و موجب فساد است،ميباشد.

و اگر بگويد:چرا خطبه را در روز جمعه قبل از نماز مقرّر داشته‌اند،و در دو عيد(فطر و قربان)بعد از نماز؟پاسخ آنست كه جمعه امر دائم و مكرّر است در هر ماه و در سال بسيار خواهد بود،و چون زياد است اگر بعد از نماز انجام ميشد مردم از آن گريزان مى‌شدند و نماز را كه بجا مى‌آوردند،براى خطبه نمى‌نشستند و همه يا بيشترشان از محلّ خارج مى‌شدند و متفرّق مى‌گشتند، از اين جهت پيش از نماز مقرّر شده تا پراكنده نشوند و از محل خارج نگردند،و امّا دو عيد فطر و قربان در عرض سال دو بار بيش نيست،و آن عظمتش از نماز جمعه بيشتر است و كثرت جمعيّت در آن افزون از نماز جمعه است زيرا مردم

بدان راغبترند،و اگر كسانى هم از شنيدن خطبه صرف نظر كنند و بروند بيشتر مردم باقى ميمانند،و آن زياد و مكرّر در هر ماه نيست تا اينكه ملال آور باشد و خسته شوند و آن را بى‌اهميّت دانند و اعتنا نكنند.

مؤلّف كتاب(شيخ صدوق-رحمه اللّه-)گويد:اين خبر اين چنين است (يعنى خطبه‌هاى جمعه را پيش از نماز گفته است)و لكن خطبه‌ها،هم در نماز عيدين و هم در نماز جمعه بعد از نماز است،زيرا آن بمنزلۀ دو ركعت آخر است،و اوّلين كسى كه خطبۀ نماز جمعه را قبل از نماز خواند عثمان بن عفّان بود،و بواسطۀ كارهاى نادرستى كه انجام داد،مردم از او متنفّر شده و براى شنيدن خطبۀ باقى نمى‌ماندند،و بمجرّدى كه نماز پايان مى‌يافت متفرّق و پراكنده مى‌شدند،و با خود ميگفتند:موعظۀ او چه فائده دارد،او هر چه خواست كرد،و رعايت فرمان خدا را ننمود.عثمان ناچار به جلو انداختن خطبه‌ها شد،تا(لا اقل)مردم براى انتظار نماز(هم كه شده)باقى بمانند و متفرّق نگردند.

مترجم كتاب گويد:«بايد دانست كه براى مؤلّف در اينجا سهوى در اين موضوع رخ داده است،و عثمان خطبه‌هاى نماز عيد را پيش انداخت،و روايت فريقين چه عامّه و چه خاصّه جملگى دلالت دارد بر اينكه خطبه‌هاى نماز جمعه قبل از نماز است،و خطبه‌هاى عيدين بعد از صلاة،و ظاهرا اشتباه از جهت خبرى باشد كه مؤلّف از امام صادق عليه السّلام نقل مى‌كند كه فرمود:

«أوّل من قدّم الخطبة على الصّلاة يوم الجمعة عثمان لأنّه كان اذا صلّى لم يقف النّاس على

خطبته....» (اوّلين كسى كه خطبه را بر نماز در روز جمعه مقدّم داشت عثمان بود،زيرا همين كه نماز را تمام ميكرد مردم ميرفتند و براى استماع خطبه نمى‌ماندند)ولى در اين خبر تصحيفى و تحريفى رخ داده و«الجمعة»در اصل «العيد»بوده،و مؤلّف-رحمة اللّه عليه-متوجّه تحريف يا تصحيف نشده است لذا اين چنين گفته،و الاّ هيچ يك از دانشمندان شيعه خطبۀ نماز جمعه را پس از نماز نمى دانند.و السّلام».

و اگر بگويد:چرا نماز جمعه بر آن كسان كه در مسافت دو فرسخى تا محلّ اقامۀ آن هستند واجب شده نه بيشتر؟پاسخ آنست كه مسافتى كه در آن قصر بايد كرد و نماز را باصطلاح بايد شكسته بجا آورد آن هشت فرسخ(دو بريد) است يا چهار فرسخ(يك بريد)رفتن و چهار فرسخ(يك بريد)بازگشتن كه رويهم هشت فرسخ خواهد شد،و نماز جمعه واجب شده است بر كسى كه نصف بريد(كه دو فرسخ باشد)دور است،آمدن و رفتنش چهار فرسخ مى‌شود، و بحدّ مسافتى كه در آن نماز قصر مى‌شود نمى‌رسد و نيم طريق مسافر است.

و اگر بپرسد:چرا بر نوافل روز جمعه چهار ركعت افزوده مى‌شود؟(يعنى چرا بر هشت ركعت نافلۀ ظهر و هشت ركعت نافلۀ عصر كه رويهم شانزده ركعت مى‌شود و روز جمعه نافله‌اش بيست ركعت قبل از ظهر است اين چهار ركعت اضافه در روز جمعه براى چيست؟)پاسخ آنست كه:اين براى عظمت روز جمعه و بزرگداشت اين روز و فرقش با ساير روزها است.

و اگر بپرسد:چرا نماز را در سفر بايد قصر كرد؟گفته خواهد شد كه نمازهائى كه در آغاز امر واجب شده بود آنها ده ركعت در شبانه روز بود،و آن هفت ركعت زائد بعد بآنها اضافه شد،پس خداوند آن زيادت را بمسافر تخفيف داد براى سختى و رنج سفر و مشغوليّاتى كه او نسبت بانجام كارهايش و زحمت كوچ كردن و فرود آمدن در منازل بين راه دارد،تا مبادا آن زيادى ركعات او را از كارهاى لازم كه براى آن سفر كرده است باز دارد،و اين قصر صلاة رحمتى است از جانب خداوند عزّ و جلّ براى مسافران،و عطوفت او است بر آنان،جز در نماز مغرب كه در آن تقصير نيست و بايد تمام بجا آورده شود زيرا آن خود يك بار قصر شده است.

پس اگر بپرسد:چرا قصر در مسافت هشت فرسخ مقرّر شده نه كمتر و نه بيشتر؟جواب آنست كه هشت فرسخ حدّيست كه همۀ مردم از پياده و سواره و قافله و كاروان و حمل‌كنندۀ متاع همه ميتوانند در يك روز طىّ كنند(يعنى در يك روز معمولا بيش از هشت فرسخ پيش نمى‌روند،و چون همۀ آن يك روز در راهند و لو رفتن و بازگشتن)لذا حدّ مسافت باندازۀ آن تعيين شده است.

و اگر بپرسد:چرا در مسيرة يوم(يعنى باندازۀ يك روز راه)مقرّر شده نه بيشتر از يك روز،گفته مى‌شود:اگر در حدّ يك روز راه معيّن نمى‌شد،در حدّ

رفتن يك سال هم معيّن نمى شد، چون روزهائى كه پس از امروز مى‌آيد همه مانند يك ديگرند اگر امروز گرفتاريش لحاظ نمى‌شد،هر روز هم مثل امروز، چون نظير همدگرند و فرقى ميانشان نيست.

و اگر بگويد:رفتنها تند و كند است،از كجا هشت فرسخ را اختيار نمود در مدّت يك روز؟جواب آنست كه هشت فرسخ راهيست كه معمولا شتران و قافله‌ها در يك روز طىّ ميكنند و اين همان مسافتى است كه شترداران و كاروانها در يك روز ميروند.

مترجم اين اوراق گويد:«از اين گونه روايات-چه آن را صحيح السّند بدانيم چه ندانيم-معلوم مى‌شود كه ملاك مسافت،يك روز راه است،و چون در آن زمان وسائل موتورى نبوده تصوّر مسير بيش از هشت فرسخ با وسائل موجود آن زمان براى كسى نبوده،چنان كه اگر اين وسائل كنونى زمان ما بود،ملاك مسافت يك روز از روى اين وسائل موتورى محسوب ميشد،و چون اسلام احكامش تا روز قيامت باقى است و تغيير پذير نيست حكم روى موضوع تغيير ناپذير رفته و آن«مسيرة يوم»است،و هشت فرسخ مربوط بزمانيست كه امكان بيش از آن در يك روز نبوده،و امروزه هر كس تمام وقت يك روز را در سفر باشد،با هر وسيله‌اى كه برود،و ديگر شرائط را نيز واجد باشد مسافر است،اگر پياده و يا با شتر و يا گارى و امثال اينها كه وسائل آن زمان ميبوده چنانچه امروز هم با يكى از آنها مسافرت كند حكمش همان هشت فرسخ خواهد بود،ولى اگر با وسائل موتورى اين روزگار مسافرت كند ملاك چنان كه در روايات

متعدّدۀ صحيح السّند و معتبر آمده است

«مسيرة يوم» يا

«بياض يوم» ميباشد،و لفظ

«بريدين» يا

«ثمانية فراسخ» و يا

«اربعة و عشرون ميلا» كه پاره‌اى از متاخرين از اطلاق آن هشت فرسخ فهميده‌اند،اجتهاد نيست بلكه صرف تصوّر و شايد تقليد قدما بدون تأمّل است،زيرا همۀ آن مطلقات،از اخبار ديگر مقيّد بودنشان ادراك مى‌شود،چون سائل از امام عليه السّلام ميپرسد:

«كم ادنى ما يقصّر الرّجل؟» امام در پاسخ ميفرمايد:

«في مسيرة يوم،و ذلك بريدان،و هما ثمانية فراسخ» يعنى مقدار مسير يك روز راه كه دو بريد يا هشت فرسخ است،و در روايت صحيح ديگر راوى مى‌پرسد:

في كم يقصّر الرّجل ؟امام ميفرمايد:

«في بياض يوم،او بريدين» ، چنان كه ملاحظه مى‌شود در هر دو خبر امام پاسخ را ابتداء از زمان سفر ميدهد نه از مقدار مسافت،و بسيار روشن است كه ملاك،زمان است،نه طول راه،و در خبر ديگر ميفرمايد:

«يجب التّقصير في مسيرة يوم و ان كان يدور في عمله» و اين نيز صراحت در مدّت دارد نه مسافت،و فقهاى عظام-رحمة اللّه عليهم-در گذشته چون روايات هشت فرسخ و

«بريدين» و

«مسيرة يوم» و

«بياض يوم» همه يك حدّ را بيان ميكرده،لذا براى عموم هشت فرسخ را ملاك قرار داده‌اند،اما اكنون كه مسيرة يوم با خودروهاى موتورى حدّ اقلّ يك صد فرسخ است حكم و ملاك-چنان كه از روايات فهميده مى‌شود-بايد روى زمان رود نه بعد مسافت،و الاّ هشت فرسخ كه در كمتر از چهل دقيقه رفتن انجام مى‌شود،مسافر عسر و حرجى در آن احساس نمى‌كند تا خداوند خواسته باشد زحمت او را كم كند،و افطار روزه را بر او واجب كند،و نماز واجب را از او قصر بخواهد. وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى ».

و اگر بپرسد:چرا مسافر نوافل روز را بايد ترك كند ولى نوافل شب برقرار

است؟پاسخ آنست كه هر نمازى كه در سفر قصر نيست نوافل آنهم بر جاى خود باقيست،و آن چنين است كه نماز مغرب چون در سفر و حضر بايد تمام بجا آورده شود نافله‌هاى بعد از آن تمامى برجاست و بايد ادا شود،و همچنين نماز صبح چون تمام است نوافل ما قبل آن هم برجاست.

و اگر سؤال كند كه چرا نماز عشاء كه قصر بايد خوانده شود نافله‌اش ساقط نيست،گفته مى‌شود اين دو ركعت از پنجاه ركعت فرائض و نوافل نيست،بلكه بر پنجاه ركعت فريضه و نافله اضافه شده تا در مقابل هر ركعت از فريضه دو ركعت نافله باشد.

و اگر بگويد:چرا براى مسافر و مريض جايز است كه نماز شب خود را در اوّل شب بجاى آورند؟گفته مى‌شود:براى اينكه مسافر مشغوليّاتى دارد،و بيمار هم ضعف و ناسلامتى دارد و در شب بايد استراحت كنند،لذا در اول شب براى آنان اداى نوافل جايز شده است تا مريض استراحت كند و مسافر هم بكار خود كه:تهيّۀ اسباب و وسائل و پيمودن راه و طىّ طريق است برسد.

و اگر بپرسد:چرا مأموريم كه بر مردگان خود نماز بخوانيم گفته مى‌شود:

براى اينكه بدرگاه خدا شفيع ميت شوند و آمرزش او را از خداوند بخواهند،

چرا كه هيچ وقتى از اوقات،فرد متوفّى محتاج‌تر از لحظۀ پس از مرگ نيست كه شفاعت شود و از براى او طلب مغفرت و آمرزش كنند.

و اگر بپرسد:چرا پنج تكبير در نماز ميّت مقرّر شده نه چهار و نه شش؟ گفته مى‌شود:كه آن پنج تكبير از پنج نماز شبانه روز گرفته شده در مقابل هر نماز يك تكبير.

و اگر بگويد:چرا ركوع و سجود ندارد؟در جواب گوئيم:براى آنكه با اين نماز خواسته شده كه براى ميّت شفاعت شود چون آنچه داشته پشت سر نهاده و ديگر بحال او سودى ندارد و محتاج است بدان چه پيش فرستاده است.

و اگر بپرسد:چرا امر بغسل ميّت فرموده است؟گفته مى‌شود:براى آنكه چون قبض روح شده آنچه بر پيكر او مستولى است پليدى و مرض و چرك است،و دوست داشته است كه وى چون با پاكانى از فرشتگان كه با او همدم ميشوند و با او تماس حاصل مى‌كنند،ملاقات مى‌كند خود طاهر و پاك باشد،و با طهارت او را رو بخدا برند،و هيچ كس از دنيا نرود مگر اينكه آن نطفه‌اى كه اصل تكوّن او از آن بوده از وى خارج شود.و براى اين واجب است كه

او را غسل دهند.

و اگر بپرسد:چرا امر به كفن كردن ميّت(و در ميان خاك نهادن او)شده؟ در جواب گوئيم:تا پروردگار خود را با بدن پاك و ناآلوده بخاك ديدار كند،و نيز عورتش بر كسانى كه او را بگورستان براى دفن مى‌برند برهنه و آشكار نباشد، و بو و كيفيّت نامطلوب جسد و زشتى پيكرش بر كسى ظاهر نگردد،چون ببدن مبتلا ببعض بيماريها زياد نگريستن،قساوت قلب ببار مى‌آورد از جهت آفت و عيب و نقصى كه در آن مى‌بيند،و نيز در كفن مى‌پوشانند كه منظرۀ آن بر ديگران خوشايند باشد،و اينكه مبادا پيكر لخت آفت زدۀ او را دوستش ببيند و از آن نفرت جويد و ياد او را بكلّى فراموش كند،و از دوستيش دست بردارد،و از اين رهگذر در حفظ آنچه از او باقيمانده سستى كند،و وصيّت او را عمل ننمايد،و آنچه بدان وصيّت و سفارش كرده چه واجب و چه مستحبّ ترك كند.

و اگر بپرسد:چرا امر بدفن ميّت شده است؟گفته شود:تا بر مردم وضع فساد جسد،و بوى تعفّن گرفتن او ظاهر نشود،و زندگان را آزار و رنج ندهد به بوى بد،و مواد مضرّى كه از لاشۀ آن در حالت گنديدن و فاسد گشتن و متلاشى‌شدنش ناشى ميگردد،و منظرۀ ناهنجار و نامطلوبش از انظار دوستان و ديدۀ دشمنانش پوشيده و پنهان باشد،تا نه دشمنش شاد شده و كسانش را شماتت

كند،و نه دوستش محزون گردد و ناراحت شود.

و اگر بپرسد:چرا امر كرده كه غسل دهنده‌اش بايد غسل مسّ ميّت كند؟ پاسخ آنست كه:براى پاك شدن وى از آلودگى و مواد موذى و چرك‌زايى كه در پوست متوفّى بوده و بدست و اعضاى غسل دهنده سرايت كرده است،زيرا روح كه از بدن انسان خارج مى‌شود آلودگى آفت و مرض و آنچه بدان مبتلا بوده بر بدن باقى ميماند(مراد بقول اطبّاء اين زمان ميكروبهاى مسرى كه بر سطح بدن ميّت است،و هر كس قبل از انجام غسلهاى سه‌گانه با آن بدن تماس حاصل كرد بايد غسل مسّ ميّت بجا آورد،ولى پس از تغسيل لازم نيست،زيرا كافورى كه در غسل بكار رفته خود از بهترين و ارزانترين ميكرب كشها است،و در ظاهر بدن ميّت ميكروبى باقى نمى‌گذارد تا سرايت كند لذا غسل لازم نيست).

و اگر بپرسد:چرا در تماسّ با بدن مردۀ غير انسان از پرندگان يا چرندگان يا درندگان هيچ يك غسل مسّ ميّت لازم نيست؟پاسخ آنست كه:آنها در ظاهر پوست بدنشان داراى پر،پشم،مو،و يا كرك هستند،و همۀ اينها پاك ميمانند و هيچ كدام داراى حيات آنچنانى نبودند تا بمرگ صاحبانشان بميرند و تغيير كنند(يعنى:پر و مو و كلك و پشم نمرده‌اند)،و همان حال كه در حال زنده بودن حيوان دارند پس از مرگ او نيز دارند،پس تماسّ با ظاهر بدن آنها تماسّ با چيزيست كه در حال حيات و مرگ فرقى ندارد(لذا مسّ با موى ميّت انسان معلوم نيست غسل مسّ ميّت را واجب كند).

و اگر بپرسد:چرا بدون وضو نماز ميّت را جايز مى‌دانيد؟پاسخ داده مى‌شود كه چون ركوع و سجود ندارد و جز دعا و طلب و درخواست نيست،و از خداوند طلب كردن و حاجت خواستن و خدا را خواندن جايز است بدون طهارت باشد،و وضو تنها براى نمازيست كه ركوع و سجود از اركان آن است.

و اگر بپرسد:چرا نماز بر ميّت را در وقت پيش از غروب و بعد از فجر هم جايز ميدانيد در حالى كه در اين اوقات از نماز منع شده است؟پاسخ آنست كه اين نماز زمانش حضور جنازه است و علّت آن همان وجود آن است،و وقت خاصّى ندارد و مانند ديگر نمازها نيست.و نمازيست كه در هنگام روى دادن يك رويداد انجام مى‌شود،و در اختيار انسان نيست،و جز حقّى كه بايد ادا شود چيز ديگرى نيست،و حقوق را شخص در هر وقت ميتواند ادا نمايد زيرا كه وقت مخصوصى براى ادا ندارد.

اگر بپرسد:چرا براى خورشيد گرفتگى نماز وضع شده است؟گفته مى‌شود براى اينكه آن يكى از علامات و نشانه‌هاى پروردگار است و معلوم نيست كه سر انجامش رحمت است يا عذاب،از اين رو و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دوست داشت كه امّتش در چنين هنگامى بخداوند خالقشان رو آورند و از آن به رحمت

او پناهنده شوند، تا از عاقبت ناخوشايند آن در امان باشند و از گرفتارى كه ممكن است ببار آيد محفوظ و مصونشان بدارد،همچنان كه قوم يونس عليه السّلام در هنگام نزول عذاب بدرگاه خداوند پناه برده و زارى كردند و نجات يافتند.

و اگر بپرسد:چرا در نماز آيات ده ركوع تعيين شده است؟گفته خواهد شد كه:نمازى كه در آغاز از جانب خدا فرض شده و از آسمان حكم آن بزمين آمد در شبانه روز ده ركعت بود كه داراى ده ركوع است،و تمامى آن ده ركوع در اين جا و اين نماز كه نماز آيات است جمع شده،و اينكه(چرا)در آن سجده واجب شده از براى اينست كه نميشود نمازى ركوع داشته باشد ولى سجده نداشته باشد،و براى اينكه بندگان نمازشان را با سجده و خضوع و تذلّل و بندگى بدرگاه خداوند ختم كنند،و چهار سجده در آن معيّن شده،چنان كه هر گاه يك سجده فراموش شود نماز ساقط شود،براى اينكه كمترين فرض از سجود در هر نماز چهار سجده است(لذا در اين نماز همان كمترين فرض واجب شده).

و اگر بپرسد:از چه رو بجاى ركوع سجده مقرّر نگشت؟گفته خواهد شد:

براى اينكه نماز ايستاده افضل است از نماز نشسته،و شخص ايستاده گرفتن

خورشيد و باز شدن آن را مى‌بيند،ولى در حال سجده نمى‌بيند.

و اگر بپرسد:چرا اركانش با نمازهاى ديگر كه خداوند واجب كرده تغيير داده شده است؟گفته مى‌شود:براى اينكه اين نماز براى تغييرى كه در نظام عادى در امرى از امور عالم رخ داده واجب شده است كه گرفتن خورشيد است،پس زمانى كه علّت تغيير ميكند معلول نيز تغيير پيدا خواهد كرد.

و اگر بپرسد:چرا روز فطر عيد قرار داده شده است؟گفته خواهد شد براى اينكه مسلمانان روزى داشته باشند كه همگى در يك مكان گرد آيند،و در صحرائى باز جانب خداوند عزّ و جلّ آشكار شوند و او را براى انعام و لطفى كه در بارۀ آنان كرده و با عبادت يك ماهه كه برايشان واجب كرده بود مقرّبشان ساخته حمد و سپاس گويند،و آن روز عيد محسوب مى‌شود و روز اجتماع همۀ مسلمين است،و روز افطار و روز پرداخت زكات و بخشش بفقراء،و روز رغبت و تشويق و روز ناله و زارى بدرگاه بارى تعالى است،و براى اينكه آن روز اوّل و آغاز روزهاى سال جديد است و در آن روز بخلاف روزهاى يك ماهه پيش، روز خوردن و آشاميدن است،زيرا در نزد اهل حقّ،ماه رمضان اوّلين ماه سال است،و خداوند چنان مى‌پسنديد كه آن روز(فطر)را روز اجتماع مسلمانان قرار دهد تا در آن روز او را سپاس گويند و تقديس و تكريم كنند.

و اگر بپرسد:چرا تكبير«اللّه اكبر»در آن بيش از نمازهاى ديگر است؟ گفته مى‌شود:«اللّه اكبر»بزرگداشت معبود و تمجيد او است براى آنكه هدايت فرمود و عافيت بخشيد و موفّق ساخت بندگانش را بتقرّب و به ايمان او چنان كه خود ميفرمايد: وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (براى آنكه مدّت معيّن را تمام كنيد و آنكه خداوند را ببزرگى ياد نمائيد،چرا كه شما را هدايت كرد،باشد كه شما شكر او را بجاى آريد-بقره 185).

و اگر بپرسد:براى چه در آن(نماز فطر)دوازده تكبير قرار داده شد؟گفته خواهد شد:چون براى اينكه چون در دو ركعت دوازده تكبير ميباشد،به همين جهت در آن دوازده تكبير قرار داده شد.

و اگر بپرسد:چرا هفت تكبير در ركعت اوّل و پنج تكبير در ركعت دوم مقرّر گشته است و هر دو ركعت عدد تكبيراتش يكسان نيست؟گفته خواهد شد كه چون عدد تكبيرات افتتاحيّۀ نمازهاى فريضه هفت است،از اين رو ركعت اوّل در اينجا با هفت تكبير آغاز مى‌شود،و در ركعت دوم پنج تكبير معيّن شده براى اينكه تكبيرة الاحرام پنج نماز شبانه روز در هر نماز يكى است،و نيز اينكه در هر ركعت نماز عدد تكبيرات فرد باشد نه زوج.

و اگر بپرسد چرا روزه واجب شده است؟پاسخ آنست كه درد گرسنگى و تشنگى را بدانند،و از اين راه پى بفقر و بى‌زاد و كم‌توشه‌گى آخرت ببرند،و براى اينكه روزه دار بر اثر ناراحتى كه از گرسنگى و تشنگى برايش پيش آمده فروتنى كند و كوچكى نمايد و نيازمندى نشان دهد تا اجر برد و بحساب آورد كار خويش را و بشناسد و پايدارى و مقاومت كند بر آن،و از اين جهات مستحقّ اجر و ثواب گردد،با فوائد ديگرى كه در آنست از قبيل جلوگيرى از طغيان شهوات و كنترل هواها،و اينكه موجب عبرت و موعظه‌اى باشد ايشان را در اين دنيا و تمرينى باشد براى آماده‌سازى آنان بانجام تكاليف،و راهنمائى باشد ايشان را به شدّت امر و مشقّت عالم ديگر،و نيز بدانند كه بفقرا از گرسنگى و بينوائى در اين دنيا چه ميگذرد،و آنچه را كه خداوند در اموالشان براى مساكين و تهى دستان واجب نموده ادا نمايند.

و اگر بپرسد كه چرا روزه فقط در ماه رمضان مقرّر شده است نه ماههاى ديگر؟گفته مى‌شود:براى اينكه ماه رمضان ماهى است كه خداوند در آن قرآن را نازل فرموده است،و در آن،ميان حق و باطل،كاملا جدائى افتاده،چنان كه خداوند خود فرموده است:(ماه رمضان ماهى است كه در آن قرآن نازل گشته و

آن براى هدايت مردم است و در آن علائمى از براى راهنمائى و جداكنندۀ حق از باطل است-بقره:185) در اين ماه به پيغمبر وحى شد،و در آن است شب قدر، شبى كه از هزار ماه بهتر است،«در آن شب هر كار محكم و برقرار مى‌شود-دخان:4»، و آن اوّل سال قمرى است،و رمضان ماهى است كه در آن تقديرات و مسائلى كه در آن سال از نيكى و بدى،خير و شرّ نفع و ضرر،سود و زيان،و زندگى و مرگ و بهرۀ روزى هر فرد تعيين ميگردد(در شب قدر كه در اين ماه ميباشد)و بهمين جهت است كه آن شب را«قدر»ميگويند.

و اگر بپرسد:چرا مأمورند بروزۀ ماه رمضان و بس،نه كمتر و نه زيادتر؟ گفته مى‌شود:براى آنكه اين مقدار،حدّى است كه از انجام آن،هم ضعيف بر مى‌آيد و هم قوى،و جز اين نيست كه خداوند فرائض و واجبات را باندازه‌اى كه در امكان غالب افراد باشد تعيين فرموده،آنگاه ناتوانان را آزادى داده،بدين معنى كه اگر خواستند با اينكه سخت است آن را انجام دهند مانعى نباشد،و نيز توانايان را ترغيب و تحريص كرده كه اگر خواستند غير ماه رمضان را هم با گرفتن روزه تقرب جويند،و چنان كه بكمتر از اين صلاحشان بود خداوند كمتر ميفرمود،و اگر محتاج به بيشتر از اين بودند بزياده از اين امر ميفرمود.

و اگر بپرسد:چرا زن كه حائض مى‌شود نماز و روزه از او ساقط مى‌شود؟

گفته مى‌شود:براى اينكه او در آن هنگام ناپاك است و خداوند نخواسته است عبادت شود مگر با طهارت،و براى اينكه روزه براى كسى كه نمازى براى او نيست درست نيست.

و اگر بپرسد:چرا بايد روزه را قضا كند ولى نمازش قضا ندارد؟گفته مى‌شود كه براى چند جهت:اوّل اينكه گرفتن روزه او را از كارهاى لازم زندگى خود باز نمى‌دارد و از خانه‌دارى و خدمت بشوهرش و انجام فرمان او و اصلاح امور منزل و شستشو و نظافت مانع نمى‌شود،ولى نماز وقت را مى‌گيرد و مانع از انجام همۀ امور ديگر مى‌شود،زيرا نماز در شبانه روز مكرّر واجب مى‌شود،و زن قدرت آن را ندارد كه هم نمازهاى مدّت ناپاكى خود را بجاى آورد،و هم نمازهاى ايّام پاكى،و هم كارهاى لازم و ضرورى زندگى زناشوئى يا فردى خود را انجام دهد،ولى روزه اين چنين نيست.

و يكى ديگر از علّتهاى آن اينست كه نماز،خود زحمت نشست و برخاست و تحرّك و جنب و جوش لازم دارد،ولى در روزه از اين امور نيست،و تنها نخوردن و خوددارى كردن از مفطرات است نه حركت و جنبش و فعّاليت.

و ديگر اينكه در تمام مدّت شبانه روز هيچ وقت جديدى نمى‌رسد مگر اينكه در آن نماز جديدى واجب مى‌شود،ولى روزه اين طور نيست كه هر روز كه

ميرسد روزه‌اش بر او واجب باشد مانند نماز كه هر وقت سر ميرسد نمازى بر او واجب باشد.

و اگر بپرسد:چرا هر گاه كسى در ماه رمضان مريض يا مسافر بود و تا رمضان ديگر طول كشيد و مريض صحّت و سلامتى خود را باز نيافت،يا مسافر سفرش بپايان نرسيد و ماه رمضان سال ديگر رسيد بايد فديه بدهد براى رمضان گذشته و قضايش ساقط مى‌شود،ولى اگر در بين سال شفا يافت يا مسافرتش تمام شد،و روزه را قضا نكرد بايد هم روزه را قضا كند و هم فديه دهد؟گفته مى‌شود:در ماه رمضان آن سال روزه بر او واجب شده بود،ولى چون مريض يا مسافر بود زمانش به بعد موكول گرديد،و چون در تمام اين سال شرائط روزه كه صحّت(سلامتى بدن)و حضور در وطن(مسافر نبودن)است براى او موجود نشده،اساسا روزه از او ساقط مى‌شود،و بجاى آن بر او فديه واجب ميگردد؛زيرا حقّتعالى مرض را بر او غلبه داده،و افاقه‌اى از مرض نيافته است،و خدا راهى از براى اداى تكليف براى او قرار نداده،چون مريض قدرت روزه گرفتن را ندارد،و مسافر هم نبايد روزه بگيرد،پس از اين جهت روزه از او ساقط است،و همچنين است حكم در هر چيز را كه خداوند بر او مسلّط كند، مانند بيهوشى؛كه بفرض يك شبانه روز در حال بيهوشى بسر برد كه در آن حال

نماز بر او واجب نگشته و لذا قضا هم ندارد، چنان كه امام صادق عليه السّلام فرموده«هر چيز را كه خداوند بر بنده‌اش مستولى گرداند او را معذور داشته» چون وى در هنگام داخل شدن ماه مبارك رمضان معذور بوده و تا آخر سال عذرش بى‌وقفه باقى مانده پس بر او فديه(كه مقدارى طعام بمسكين دادن است)واجب شده نه روزه،و او بمنزلۀ كسى است كه براى هميشه استطاعت روزه را نداشته باشد كه بر او دادن فديه مقرّر گشته است،چنان كه خداوند عزّ و جلّ فرموده: فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ.... فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً (يعنى:دو ماه پى در پى روزه است،و هر كس قدرت آن را ندارد شصت مسكين را طعام دادن است-مجادله:4) مترجم گويد:«آيه در مورد كفّارۀ ظهار كه نوعى طلاق جاهليّت بوده، ميباشد،نه حكم مريض معذور.و راوى در اختيار آيه اشتباه كرده است».

و نيز در آيۀ ديگر فرموده: فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ (پس فديه آن روزه است يا صدقه يا قربانى-بقره:196)پس در اين آيه صدقه را بجاى روزه نهاده در صورتى كه حاجى در مضيقۀ جانى باشد.

و اگر بپرسد:اگر فرد مريض يا مسافر در آن وقت مكلّف نبوده چون قدرت نداشته اكنون كه داراى قدرت شده(يعنى در سال بعد)؟گفته مى‌شود:چون

عذرش باقى بود تا ماه رمضان ديگر رسيد حكمش تبديل بدادن فديه مى‌شود براى روزۀ قضا شده، زيرا او بمنزلۀ شخصى مى‌شود كه بواسطۀ عملى روزۀ كفّاره بر او واجب شده است و طاقت گرفتن روزه را ندارد پس از او روزه ساقط مى‌شود و بجاى آن فديه لازم مى‌گردد،و اگر براى او تا ماه رمضان ديگر افاقه و بهبودى حاصل شد و(با اين حال روزه را)نگرفت،بايد براى اينكه وقت را ضايع كرده و از آن براى انجام وظيفه استفاده نكرده فديه دهد و قضاى روزه‌اى را كه دارد و بر ذمّه‌اش تعلّق گرفته بجاى آورد چون ميتوانسته است آن را انجام دهد.

و اگر بپرسد:چرا روزه‌هاى مستحبّى مقرّر شده؟گفته مى‌شود:براى آنكه روزه‌هاى واجب را كامل سازد.

و اگر بپرسد:چرا روزه‌هاى مستحبّى در هر ماه سه روز است و در هر ده روزى يك روز؟گفته خواهد شد:خداوند متعال ميفرمايد: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها (هر كس عمل نيكى انجام دهد ده برابر جزا و پاداش خواهد داشت-انعام:160)پس هر كس در هر ده روز يك روز را روزه بگيرد مانند اينست كه همۀ ايّام سال را روزه گرفته است،چنان كه سلمان-رحمة اللّه عليه- ميگفت:«روزۀ سه روز در هر ماه روزۀ دهر و تمام روزها بحساب مى‌آيد،پس هر كس غير آن زمانى بيابد روزه بگيرد».

و اگر بپرسد:چرا روزه(مستحبّى)در پنجشنبۀ اوّل دهۀ اوّل و پنجشنبۀ آخر دهۀ آخر،و چهارشنبۀ دهۀ وسط هر ماه معيّن شده است؟جواب آنست كه:

امّا پنجشنبه:امام صادق عليه السّلام فرمودند:در هر پنجشنبه اعمال بندگان بر خداوند عزّ و جلّ عرضه ميگردد،پس دوست داشته در هنگامى كه عمل بنده بر او عرضه مى‌شود وى در حال روزه باشد.

و اگر بگويد:چرا آخرين پنجشنبۀ ماه گفته شده است؟جواب آنست كه چون در دهۀ آخر،عمل هشت روز دهۀ آخر با حال روزه بودن بنده بخداوند عرضه شود بهتر است از اينكه عمل دو روز با روزه بخداوند عرضه شود،و امّا روزۀ چهارشنبه را براى اين در دهۀ وسط ماه قرار دادند از جهت اينكه امام صادق عليه السّلام فرمود:خداوند آتش را در روز چهارشنبه خلق كرد و در روز چهارشنبه عذاب بر گنهكاران امّتهاى پيش نازل شد،و آنان را هلاك ساخت،و اين روز،روز نحس مستمر يعنى يكپارچه شوم است،و خداوند خواسته است كه در آن روز بنده‌اش نحسى آن را از خود دور گرداند،بسبب روزه‌اى كه بدان تقرّب جسته است.

و اگر بپرسد:چرا در كفاره براى كسى كه قدرت مالى ندارد كه بنده آزاد كند روزه معين كرده است نه حجّ و نه نماز و نه غير اين دو از عبادات را؟گفته مى‌شود:براى اينكه نماز و حجّ و ساير عبادات واجبه مانع از كار و كوشش زندگى است و انسان را از امور ضرورى معيشت باز ميدارد،و همان علّتها كه در قضاء روزۀ حائض ذكر شد همه در اينجا هست كه روزه‌اش قضا دارد،نه نمازش.

و اگر بپرسد:چرا روزۀ دو ماه پى در پى در كفّارۀ(قتل و....)واجب شد، نه يكماه و نه سه ماه؟جواب آنست كه خداوند در سال روزۀ يكماه را واجب كرده و آن را براى سخت‌گيرى بر او و تأكيد دو چندان نمود.

و اگر بپرسد:چرا آن پى در پى مقرّر شده است؟پاسخ داده شود كه:اين براى آنست كه آن را كوچك و بى‌اهميت و آسان نشمارند،چون اگر آن را متفرّقا بجاى آرند چندان سخت نمى‌نمايد.

و اگر بپرسد:چرا امر بحجّ خانۀ كعبه فرموده است؟گفته خواهد شد:از براى ورود بساحت عبوديّت،و رفتن بسوى خداوند عزّ و جلّ و درخواست أجر

و پاداش بيشتر، و بيرون شدن از گناهان،و توبه و بازگشت از آنچه تاكنون از تقصير و نافرمانى از او سرزده است،و شروع در آينده كرده،و عمل را از نو آغاز كند در حالى كه نامۀ اعمالش از سياهى گناهان همچو طفلى مادرزاد سفيد و پاك گشته است.علاوه بر آنچه از انفاق و صرف اموال و بزحمت انداختن ابدان و مشقّات سفر و دورى از زن و فرزند و خويشان،و منع كردن خود از لذّتها،و پيمودن راه بسيار در گرما و سرما على الدّوام تا خود را بمقصود رساند،با كمال خضوع و كوچكى و تواضع و تذلل،و اينكه در اين سفر براى همۀ مردم اهل شرق و غرب منفعتهائى است،چه از اهل خشكى باشد و چه از اهل دريا و جزائر آن،هر كس كه باشد،بحجّ رفته است يا نه،همگى از آن فائده ميبرند، خواه تاجر،خواه واردكننده،خواه فروشنده،و خواه خريدار،كاسب و زمينگير،كرايه دهندۀ مركب سوارى،و بينوا،همه و همه بهره‌مند ميشوند،و اهل بلاد مختلف در اجتماعاتى كه بر ايشان پيش مى‌آيد حوائج يك ديگر را مى‌فهمند و در رفع آن يك ديگر را يارى مى‌كنند،علاوه بر اينها در آن آموزش احكام دين است و اخبار پيشوايان دين را از ناحيه‌اى به ناحيۀ ديگر انتقال مى‌دهند و ترويج دين مى‌كنند،و چنان كه خداوند تعالى فرموده است: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ (پس چرا كوچ نكنند از هر فرقه يك جماعت تا تحصيل فقه

كنند و احكام دين بياموزند،و چون با قوم و خويشان ملاقات كردند آنها را از نادرست كارى و خطا بترسانند،باشد كه حذر كنند-توبه:122)،و در آيۀ ديگر فرموده:« لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ »(تا بمنفعت تجارت دنيائى و بردن اجر و ثواب اخروى خود حاضر آيند و بهره گيرند-الحجّ:28) شرح:«بايد دانست كه آيۀ مباركۀ در قرآن سياق و صدرى دارد كه از ظاهر آن رفتن بجهاد فهميده مى‌شود،و آن چنين است:حكم جهاد كه آمده،بسببى كه در آيات قبل ذكر شده،مردان مؤمن جملگى در بسيج اسم نوشته و حاضر و آمادۀ رفتن بسريه ميشدند،در اين ميان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مركز تنها ميماند،آيه آمد كه وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً*فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ -تا آخر آيه»يعنى(لازم نيست مؤمنان همگى بسيج شوند،چرا از هر قومى،جماعتى از مؤمنين براى نبرد نروند تا بقيه نزد رسول خدا بمانند و آياتى كه نازل مى‌شود و رسول خدا براى آنان بيان ميكند فرا گيرند،و آن جماعت رفته چون باز گشتند اينان مطالبى را كه آموخته‌اند بايشان بياموزند)،پس آيه و لو اينكه ظهور در رفتن به سريه و نبرد را دارد،ولى ذيل آيه و جوب تفقّه در دين را در بردارد و امر بدان ميكند لذا در روايات اهل بيت-عليهم السّلام-به اين آيۀ مباركه براى وجوب تفقّه در دين استشهاد شده است،نه بوجوب«نفر»براى تفقه در دين،زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خود آموزگار فقه است از نزد او بكجا روند تا فقه آموزند،چنان كه اكنون در اين روزگار نميتوان به اهل قم يا هر مركز علمى ديگر گفت:چرا كوچ نمى‌كنيد و به اطراف نمى‌رويد تا علم بياموزيد،پس مراد از تحريص آموختن است نه كوچ كردن،و در اين صورت استشهاد به آيه درست و بجا است،و در صورتى كه تحريص به نفر آيه را،نفر به تحصيل علم تصور كنيم اشكال پيش مى‌آيد،و اللّه اعلم

بالصّواب».

و اگر بپرسد:چرا در تمام عمر يك مرتبه مأمور بحجّ شده‌اند نه بيشتر، گفته مى‌شود:براى اينكه خداوند متعال واجبات را بملاحظۀ حال پست‌ترين فرد از حيث قدرت و توانائى قرار داده است،چنان كه خود فرموده: فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ (گوسفند قربانى حجّ آنچه ميسّر است-بقره:196)يعنى گوسفندى، تا هم غنىّ و هم ضعيف المال بتوانند انجام دهند،و همچنين باقى واجبات جملگى غير اين نيست كه:بملاحظۀ كمترين فرد از نظر قدرت تعيين شده است،و يكى از جملۀ واجبات حجّ است كه يك مرتبه در تمام عمر فريضه شده،و بعد خداوند ثروتمندان و متمكّنين را بقدر استطاعتشان ترغيب كرده است.

و اگر بپرسد:چرا مأمور بعمرۀ تمتّع شده‌اند(يعنى پس از احرام عمره و انجام اعمال آن هنوز حجّ بجاى نياورده ميتوان از محرّمات احرام محلّ شد و لذّات ممنوعه در احرام را حلال دانست؟)پاسخش آنست كه اين تخفيفى است و رحمت كه خداوند ببندگانش داده تا در اين سفر دور و دراز و پرمدّت احرامشان در اثر طول زمان آسيب نبيند،و فساد در آنان رخنه نكند و از ممنوع بودن مدّتى از بردن بعض لذّات حريص بآن نشوند،و براى اينكه حجّ و عمره هر دو واجب است،و هر دو احرام ميخواهد،و با باقيماندن در احرام اوّل مانند

تعطيل و يا باطل نمودن احرام عمره است،و براى اينكه حجّ بدون عمره نباشد و ميان آن دو فاصله افتد و از يك ديگر تميز داده شوند. و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

عمره بحجّ منضمّ شد تا روز قيامت،و عمره واجب ديگرى است سواى حجّ،و اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سياق هدى نكرده بود يعنى قربانى بهمراه خود نياورده بود و از براى او جايز نبود كه محلّ بشود تا قربانيها را بمحل خود برساند،او نيز مانند ديگران محلّ ميشد و از احرام عمره خارج ميگشت قبل از اينكه قربانى كند،و از همين رو فرمود:اگر پيش از اين مانند شما قربانى بهمراه نياورده بودم آخرين عمل خود را بجاى مى‌آوردم چنان كه شما را بدان امر كردم،يعنى پيش از قربانى سر ميتراشيدم يا تقصير مى‌كردم،لكن من سوق هدى كردم و سائق هدى نميتواند از احرام خارج شود تا اينكه قربانى كند.

مردى در اين ميان برخاست و گفت:يا رسول اللّه ما بيرون ميرويم در حالى كه حاجّ هستيم و حال اينكه از سرهاى ما آب جنابت ميچكد؟(مرادش غسل جنابت بود)،رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمودند:هرگز تو بدين حكم ايمان نخواهى آورد.

و اگر بپرسد:چرا ايّام حجّ،دهۀ اول ذى الحجّه مقرّر گشته است؟پاسخ آنست كه:خداوند متعال خوشداشت كه در ايّام تشريق با اين عبادت بدو تقرّب

جويند و در اين ايّام او را عبادت كنند، و اين ايّام اولين بارى بود كه فرشتگان براى خدا حجّ گزاردند و بگرد خانه طواف نمودند،و خداوند آن را سنت قرار داد و وقت گزاردن مناسك حجّ فرمود تا روز قيامت،و امّا پيمبران:آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمّد صلّى اللّه عليه و عليهم اجمعين و ديگر غير از انبيا نيز در چنين ايّامى حجّ بجا آورده‌اند،و اين سنّت شد براى اولاد ايشان تا روز رستاخيز.

و اگر بپرسد:چرا مأمور به احرام شده‌اند؟گفته مى‌شود:تا اينكه فروتن باشند و تن‌دردهند،پيش از آنكه بحرم خداى عزّ و جلّ داخل گردند،به سراى امن و امان وارد شوند،و براى اين كه از لهو و بيهوده دست باز دارند و بكار دنيا نپردازند،و از زينت و لذّات چشم پوشند،و با كمال جدّ و جهد بكارى كه براى آن آمده‌اند بتمام وجود بپردازند و جمله بسوى آن روند كه قصد كرده‌اند انجام دهند،بعلاوه چيزهائى كه در احرام است از بزرگداشت خداوند متعال و نيز بيت او،و اظهار كوچكى و تواضع بندگان در آن هنگام كه قصد زيارت خانۀ خدا كرده‌اند،و بر او وارد ميشوند در حالى كه اميدوارند به ثواب و پاداش،و ترسانند از عقاب و كيفر،روندگانند بسوى او،رهسپارانند بجانب او با حالت فروتنى و

خضوع و كوچكى و ناچيز شمردن خود-و صلّى اللّه على محمّد و آله و سلم.

و عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس نيشابورىّ-رضى اللّه عنه-حديث كرد از علىّ بن محمّد بن قتيبه نيشابورى كه گفت:من وقتى از فضل بن شاذان اين مطالب را شنيدم در علل احكام،باو گفتم:بمن بگو آيا اين علّتهائى كه بيان كردى از استنباطات خودت بود كه از راه فكر و انديشه بدان رسيده و آن را بيرون آورده‌اى،يا اينكه اينها را از كسى شنيده و روايت كرده‌اى؟در پاسخ من گفت:

من كسى نيستم كه مراد خداوند را از فرائض و احكام او بفهمم،و يا مراد رسول خدا را بدانم كه براى چه تشريع كرده و سنّت نهاده است،و نميتوانم بخودى خود آن را علت‌شناسى كنم،بلكه آنچه گفتم همه را از مولايم على بن موسى الرّضا-عليهما السّلام-متفرّقا شنيدم و همه را جمع كرده و تأليف كردم.

سپس گفتم:اجازه دارم اين احاديث را از تو و از آن حضرت روايت كنم؟گفت:آرى.

و نيز فضل گويد:اين علل را از مولايم رضا-عليه السّلام-بطور متفرّق شنيدم و جمع آورى كردم.

باب 35- كتابى كه حضرت رضا عليه السّلام در موضوع اسلام خالص و احكام آن براى مأمون نوشت

اشاره

1-عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس نيشابورىّ-رضى اللّه عنه-در ماه شعبان 352 از علىّ بن محمّد بن قتيبه از فضل بن شاذان برايم حديث كرد كه مأمون از علىّ بن موسى عليهما السّلام درخواست كرد كه بطور اجمال و خلاصه اسلام خالص و يك دست را براى او بنويسد؛امام عليه السّلام در پاسخ او نوشت:

«اسلام محض،شهادت به يكتائى معبود است كه خدائى جز او نيست، نظير ندارد،معبودى است واحد و يگانه،مثل و مانند ندارد،بى‌نياز و ابدى است،آغاز ندارد و قائم بذات خود است،شنوا و بينا و صاحب قدرت است، ازلى و سرمدى است،عالم و آگاهى است كه هيچ چيز بر او پوشيده نيست، توانايى است كه عجز در او راه ندارد،بى‌نياز و غنىّ بالذّاتى است كه احتياج و نياز را بر او راهى نيست،عادلى است كه ستم از او سر نميزند،و او آفرينندۀ

همه چيز است، و همتا و نظير و مانند و مثل و شبيه ندارد،همكار و شريك و انباز ندارد،و اوست مقصود و مطلوب در عبادت و دعاء و سؤال و رجاء و خوف.

و آنكه محمّد بنده و فرستاده و رسول او است،و امين و برگزيده و منتخب او است از ميان خلقش،و سيّد و سالار پيمبران و فرستادگان از جانب حقّ،و ختم‌كنندۀ انبياء الهى و بهترين خلق عالم است،و پيامبرى پس از او نخواهد بود،و احكامش تغيير و تبديل پذير نيست،شريعتش عوض نخواهد شد،و اينكه آنچه محمّد بن عبد اللّه آورده است جملگى حقّ آشكار است،و تصديق باو و قبول جميع انبيائى كه پيش از او بوده‌اند از پيمبران الهى و پيشوايان معصوم حقّ است،و تصديق بكتاب او كه راست و صحيح و عزيز است آن كتابى كه باطل را در آن راهى نيست نه پيش روى و نه پشت سر« لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ »فرو فرستاده‌اى است از نزد خداوندى كه بهمۀ امور و بر مصالح خلق دانا،و ستوده و پسنديده است به نعمتهائى كه بر مخلوقاتش ارزانى داشته.

و اينكه اين كتاب(قرآن)در بردارندۀ همۀ كتبى است كه پيش از آن نازل گشته،و آن حقّ و درست است از آغاز تا انجامش از فاتحه تا خاتمه،و ما ايمان

داريم به آيات آن چه محكمش و چه متشابهش، چه خاصّش و چه عامّش،چه وعدش و چه وعيدش،چه بشارتش و چه زنهارش،چه ناسخش و چه منسوخش،چه قصص و چه اخبارش،بهمۀ آن ايمان داريم.هيچ يك از مخلوقات مانند آن(قرآن)را نتواند آورد.و آنكه دليل كاروان بشريّت و راهنماى پس از او(پيامبر محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله)بر مؤمنان و سرپرست و امام مسلمانان،و بيان‌كنندۀ قرآن و عالم باحكام آن،برادر و وصىّ او و متصدّى امر خاندانش ميباشد،آن كس كه نسبتش بدو همچون نسبت هارون است بموسى [عليهما السّلام]و او علىّ بن ابى طالب امير مؤمنان عليه السّلام است كه امام تقوى پيشگان،و پيشرو و جلودار كسانيست كه با گرفتن وضو سر و روى خود را نورانى كرده،و در قيامت با صورت و دست و پاهاى نورانى وارد محشر ميشوند(قائد الغرّ المحجّلين)و بهترين و بالاترين اوصياء و وارث علم و دانش همۀ پيامبران و فرستادگان خدا بر خلق،و پس از وى حسن و حسين كه هر دو آقا و سرور جوانان بهشتى هستند،سپس على بن الحسين زين العابدين (زينت خدا پرستان)،و پس از او محمد بن علىّ شكافندۀ معضلات علوم انبياء،سپس جعفر بن محمّد الصّادق وارث علم اوصياء،آنگاه موسى بن جعفر

الكاظم فرو برندۀ خشم،آنگاه علىّ بن موسى، بعد از وى محمّد بن علىّ،و بعد او علىّ بن محمّد،سپس حسن بن علىّ،و آنگاه حجّت قائم منتظر-درود و رحمت خدا بر همگى ايشان باد-.گواهم شهادت ميدهم كه اينان جملگى وصى و امام و پيشوايان دينند،و اينكه زمين از حجّت خدا خالى نخواهد ماند و مردم بدون حجّت در هيچ عصر و روزگار نباشند،و آنانند كه دستاويز محكم خدايند براى خلق،و پيشوايان راه حقّ و برهان و سند و ملاكند بر اهل دنيا تا روزى كه دنيا آخر شود و به خداوند باز گردد ميراث زمين و اهل زمين آنان كه در آن زندگى ميكردند،و اينكه هر كس با ايشان مخالفت نمايد گمراه و گمراه‌كننده و رهاكنندۀ حقّ و راه راست است،و ايشانند كه آنچه بگويند اساسش قرآن است و تفسير و تعبير آن،و اينانند كه گفتارشان گفتۀ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است با توضيح آن،و هر كس بميرد و آنان را نشناسد او بمرگ جاهلى مرده است،و از آئين ايشانست خداشناسى و پرهيزگارى،و پاكدامنى و راستگوئى،و نيكى و درستى و پايدارى،و كوشش،و بازگرداندن امانات مردم،و حقّ را بصاحب حقّ رساندن؛خواه نيكوكار باشد خواه فاجر و گناهكار،و طول دادن سجده،و روزه‌دار بودن روزها و شب‌زنده‌دارى و دورى گزيدن از محرّمات،و انتظار فرج با صبر و پايدارى و مقاومت و كوشش در تحقق آن،و خويشتندارى و

شكيبائى در مصيبت،و حسن رفتار با دوست و رفيق.

آنگاه گرفتن وضو آن طور كه خداوند در كتاب خود امر فرموده شستن روى و دو دست از آرنجها تا سر انگشتان،و مسح كردن سر و روى دو پا يك بار،و اينكه وضو را جز غائط يا بول يا رها شدن باد از معده يا خواب يا جنابت باطل نمى‌كند،و اينكه هر كس مسح پاها را بر بشره و پوست نكشد و روى كفش خود را مسح كند،پس براستى كه خدا و رسولش را مخالفت نموده است،و واجب او را ترك كرده و كتابش را عمل ننموده است.

و غسل روز جمعه سنّت است،و همچنين غسل دو عيد(فطر و قربان)و غسل وارد شدن بمكه يا مدينه،و غسل زيارت و غسل احرام،و غسل شب اوّل ماه رمضان،و شب هفدهم و شب نوزدهم و شب بيست و يكم و شب بيست و سوم آن ماه.غسل همۀ اين شبها سنّت و مستحب است،و غسل جنابت فريضه و واجب است،و همچنين غسل حيض مانند آنست.

و نماز فريضه است:ظهر چهار ركعت و عصر چهار ركعت،و مغرب سه ركعت،و عشاء آخر شب چهار ركعت،و نماز صبح دو ركعت،و اينها هفده

ركعت مى‌شود.

و نماز سنّت كه در شبانه روز مستحبّ است سى و چهار ركعت است؛ هشت ركعت قبل از نماز واجب ظهر،و هشت ركعت قبل از نماز عصر،و چهار ركعت پس از نماز مغرب،و دو ركعت نشسته پس از نماز عشاء كه يك ركعت محسوب مى‌شود،و هشت ركعت در هنگام سحر(قبل از طلوع فجر)،و دو ركعت نماز شفع و يك ركعت وتر رويهم سه ركعت كه پس از ركعت دوم سلام داده مى‌شود،و دو ركعت نافلۀ نماز صبح.و نماز در اوّل وقت افضل است،و ثواب نماز جماعت بيست و چهار برابر نماز فرادى است،و نماز به جماعت با امام فاجر نماز محسوب نمى‌شود،و جز بكسانى كه اهل ولايت و طرفداران و هم مذهبان على عليه السّلام ميباشند،اقتدا جايز نيست[يعنى اقتداى به مخالفان علىّ عليه السّلام جايز و درست نيست].و در پوست حيوان مرده نماز خوانده نمى‌شود،و همچنين در پوست درندگان.و جايز نيست در تشهد اول گفتن«السّلام علينا و على عباد اللّه الصّالحين»زيرا خروج از نماز بگفتن سلام است،و چون اين سلام گفتى از نماز خارج‌شده‌اى.

و نماز شكسته رفتن هشت فرسخ است و زيادتر(كه يك روز تمام با وسائل آن روز،شخص در راه بود)،و چون مسافرت كنى و نماز را شكسته بخوانى

روزه‌ات را بايد افطار كنى، و هر كس مسافرتش شرعى بود و(با اين حال)روزه گرفت و افطار نكرد روزه‌اش باطل است و بايد آن را در حضر قضا كند،زيرا روزه در سفر باطل است.

و قنوت در نماز(فريضه):صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشاء سنّت واجب است(يعنى حتّى الامكان بايد آن را بخواند).

و نماز بر ميّت پنج تكبير است،پس هر كس كم كند يعنى كمتر از پنج تكبير بگويد با سنّت مخالفت كرده است،و چون ميّت را بگور سرازير مى‌كنند بايد ابتدا از پايش آرام آرام داخل قبر كنند.

و بلند گفتن« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »در تمامى نمازها سنّت است،و زكات واجب در هر دويست درهم پنج درهم است و در كمتر از آن زكاتى نيست،و زكات بر مال تعلّق نمى‌گيرد مگر پس از اينكه سال بر او بگذرد (يعنى وارد ماه دوازدهم سال شود)،و جايز نيست كه زكات را بغير اثنى عشرى مذهب داد،يا بغير شيعه-از كسانى كه بتشيّع معروفند-داد،و عشريّه زكات گندم و جو و خرما و مويز چون به پنج وسق-كه هر كدام شصت صاع است و هر صاع چهار مدّ است-رسيد زكات تعلّق ميگيرد،نه كمتر،و زكات فطره بر هر فردى چه كوچك و چه بزرگ،چه آزاد و چه برده،چه مرد و چه زن،واجب

ميباشد كه آن عبارت است از گندم و جو و خرما و مويز،يك صاع كه آن چهار مدّ است(هر مدّ 750 گرم است)و جايز نيست به غير شيعۀ امامى داده شود.

و آخرين حدّ حيض(معمولا)ده روز است و كمترش سه روز،و(بايد) زن مستحاضه بخود پنبه بردارد تا مانع از آمدن خون باشد و غسل ميكند و نماز ميخواند،و امّا حائض نماز را ترك ميكند و قضا هم ندارد،و روزه را ترك مى‌كند امّا آن را بايد قضا كند.

و روزۀ ماه رمضان واجب است(براى حاضر)و با رؤيت هلال روزه گرفته مى‌شود و با رؤيت هلال،افطار،و نماز مستحبّى را نمى‌توان بجماعت بجاى آورد زيرا كه آن بدعت است و گمراهى و هر گمراهى سرانجامش دوزخ است،و روزۀ سه روز در هر ماه در هر دهه يك روز پنجشنبۀ اوّل و پنجشنبۀ آخر و چهارشنبۀ وسط مستحب است،و روزۀ ماه شعبان بسيار نيكوست براى آن شخص كه روزه بدارد،و روزه‌هاى قضاشدۀ ماه رمضان را ميتوان متفرّقا بجاى آورد و مجزى است.

و حجّ خانۀ خدا بر كسى كه مستطيع باشد و راهى بآن داشته باشد واجب

است و مراد از استطاعت و راه داشتن داراى زاد و راحله بودن و صحت بدن است،و حجّ براى غير اهل مكّه،حجّ تمتّع است،و حجّ قرآن و افرادى كه سنّيها بجا مى‌آورند درست نيست مگر براى كسانى كه از اهل مكّه‌اند و منزلشان در آن شهر است،و احرام قبل از رسيدن بميقات درست نيست(مگر اينكه بنذر بر خود واجب كرده باشد)خداوند متعال فرموده:« وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ » (حجّ را با عمره براى تقرّب بخدا تمام بجاى آوريد-بقره:196)،و جايز نيست گوسفند اخته را قربانى كرد و پذيرفته نمى‌شود،زيرا كه آن ناقص است و همچنين گوسفندى كه بيضه‌هاى او در اثر ضربه‌اى از كار افتاده باشد.

و جهاد بدستور امام عادل واجب ميگردد،و هر كس بجهت حفظ مال خود كشته شود شهيد است،و جايز نيست احدى از كافران يا ناصبيان را در زمان تقيّه كشت،مگر اينكه قاتل باشد يا ماجراجو و مفسد(يا ستمكار)،و اين هم در صورتيست كه بر خود و اصحاب و ياران خود از كشته شدن نهراسى (يعنى اگر بيم آن باشد كه طرفداران آن كافر يا ناصبى دست بخونريزى و كشتار اهل حقّ ميزنند جايز نيست)و تقيّه كردن در زمان تقيّه و يا محلّ تقيّه واجب است،و كسى كه براى دفع ظلم از خود از روى تقيّه سوگند بدروغ ياد كند كفّاره ندارد و گناه نكرده است.

و طلاق بنا بروش و سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن روشى كه خداوند تعالى در

كتاب خود فرموده و در سنّت رسول است صحيح است و در غير آن روش و شرائط،طلاق مخالف كتاب است و درست نيست،چنان كه نكاح نيز اگر با كتاب خدا مخالف بود نكاح نيست و رابطه و علقۀ زوجيّت ايجاد نميكند،و جايز نيست مرد بيش از چهار زن آزاد بحبالۀ نكاح داشته باشد،و هر گاه زن سه بار طلاق عدّى داده شد،ديگر بدان مرد باز نمى‌گردد مگر آنكه شوهرى بعقد دوام اختيار كند(و چنانچه او مرد يا طلاق داد محلّل واقع شده و بر شوهر اوّل حلال مى‌شود و ميتوان بعقد نكاح او در آيد)و امير مؤمنان عليه السّلام فرموده است:

بپرهيزيد از ازدواج با زنانى كه در يك مجلس سه بار طلاق داده شده‌اند زيرا كه اينان داراى شوهرند.(عقيدۀ مخالفين اين است كه در يك مجلس سه طلاق).

و صلوات بر پيغمبر واجب است در همه جا:هنگام عطسه كردن،يا در وقت ذبح كردن حيوانات حلال گوشت و غير اينها(يعنى حكم« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً »،و تنها اختصاص بتشهّد نماز ندارد،بلكه عموميّت دارد و در تشهّد تركش جايز نيست و نماز را ناقص ميكند)،و دوستى با دوستان خدا،و دشمنى با دشمنان خدا و بيزارى جستن از آنها و از پيشوايانشان واجب است،و نيكى بپدر و مادر واجب است هر چند مشرك باشند،امّا طاعتشان در امرى كه معصيت خداى عزّ و جلّ است جايز نيست،نه

تنها پدر و مادر بلكه اطاعت هيچ كس در معصيت پروردگار جايز نيست،چرا كه مخلوقى را در نافرمانى و معصيت خالق اطاعت نيست.

و ذبح برّه تو دلى كه از شكم مذبوح مرده بدنيا آيد در وقت ذبح مادرش در صورتى كه مو و كلك داشته باشد همان ذبح مادرش ميباشد و در صورتى كه زنده بدنيا آيد بايد آن را سر بريد.

و جايز بودن آن دو متعه كه خداوند در كتابش نازل فرموده و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آن را سنّت نهاده است،يكى متعۀ زوجه و عقد انقطاعى و بمدت معيّن است،و ديگرى متعۀ حجّ؛يعنى تمتّع در حجّ.

و فرائض و ميراث همان نحوى است كه خداوند تعالى در كتابش مقرّر فرموده،و نبايد از آن حدود تعدّى كرد و حقّ پاره‌اى را زياد داد كه بديگران ستم شود،و با وجود فرزند و پدر و مادر احدى از اقوام ارث نمى‌برند مگر شوهر يا زوجه،و كسانى كه در كتاب خدا سهمى براى ايشان ذكر شده است بميراث سزاوارترند از كسانى كه حقّى بر ايشان ذكر نشده است،و عصبه از دين خدا نيست.

شرح:«عصبه در اصطلاح فقها آنست كه مال ميراث از سهامى كه در فرائض معيّن شده زياد بيايد و سهم بر ان سهمشان به يك يكم نرسد و مثلا هفت دهم مال شود،مبلغ زائد را فقهاى عامۀ ميگويند بايد به

خويشان متوفّى غير آنان كه سهم برده‌اند داد،و در مذهب ما بايد بصاحب سهام موافق سهمشان ردّ كرد،و همچنين اگر مال ميراث از سهامى كه در قرآن ذكر شد كم بيايد مثلا سهام ده هشتم باشد كسر مال را بايد از چه كسى كم كرد؟در مذهب ما هر كسى كه دو سهم براى وى در شرائط مختلف ذكر شده است از سهم كمتر او ديگر كسر نمى‌كنند،و از كسانى كه يك سهم معيّن براى ايشان ذكر شد كسر ميكنند ولى عامّه از سهم همۀ ميراث بر آن كسر ميگذارند و اين را«عول»گويند».

بارى:عقيقه كردن از براى مولود-پس يا دختر-لازم است،و همچنين نامگذارى و تراشيدن موى سرش در روز هفتم ميلادش و بوزن موى او طلا يا نقره صدقه دادن،و ختنه كردن براى مردان واجب،و خير است براى زنان،و خداوند تبارك و تعالى كسى را باندازۀ طاقتش مكلّف نمى‌سازد،بلكه« لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها »(خداوند كسى را مكلّف نمى‌سازد مگر در حدى كه كاملا و با كمال راحتى بتواند تكليف خود را انجام دهد و در سعه باشد نه در منتهاى طاقت و فشار.) و افعال بندگان مخلوق خدا است،امّا بخلق تقديرى(يعنى خدا خواسته است مختار باشند و بتوانند انجام دهند يا نه)نه خلق تكوينى(كه اختيار نداشته باشند و بدون دخالت و هيچ گونه تصرّف مانند ابزار كارگر،عملى از آنها سربزند)و خداوند البتّه خالق همه چيز است،و ما نه بجبر قائليم و نه بتفويض،و خداوند بى‌تقصير را بجاى مجرم و تقصير كار مؤاخذه نمى‌كند،و

كودكان را بگناه پدران عذاب نمى‌نمايد، و هيچ كس بار ديگرى را نخواهد كشيد،و براى شخص نيست مگر آنچه را كه خود بكوشش بدست آورده،و بر خداوند است كه بگذرد و عفو كند و بفضل و كرمش رفتار نمايد،و ستم و جور و ظلم از او صادر نمى‌شود زيرا كه منزّه و مبرّاى از آن است،و خداوند فرمانبرى كسى را كه ميداند او مردم را گمراه ميكند و از صراط حقّ دور ميسازد واجب نساخته است و براى رسالتش اين چنين كسى را برنگزيده است،و از بندگانش آن كس را كه ميداند كه وى به او و بعبادتش كافر خواهد شد و پيروى شيطان را خواهد كرد انتخاب نمى‌كند.

و اينكه اسلام غير از ايمان است،و هر مؤمنى مسلمانست،ولى هر مسلمانى مؤمن نيست،و دزد در هنگام دزدى ايمان ندارد،و همچنين زانى در هنگام زنا كردن ايمان از او سلب شده و در آن حال مؤمن نيست،چرا كه اگر مؤمن بود زنا نمى‌كرد،و اصحاب حدود يعنى:كسانى كه مستحقّ كيفر حدّ هستند نه از مؤمنانند و نه از كافران(بلكه تنها)مسلمانند،و خداوند هيچ كس را از مؤمنين كه وعدۀ بهشت به او داده بدوزخ داخل نميكند،و كافرى را كه وعدۀ خلود ابدى در آتش باو داده از آتش بيرون نميكند،و نمى‌آمرزد كسى را كه مشرك بوده،و برايش انباز و شريكى قائل مى‌شده است،و بغير از شرك را

مى‌آمرزد-البتّه از آن كسى را كه خود صلاح بداند- و گناهكاران موحّدان را در آتش دوزخ مخلّد نمى‌دارد و روزى نجات خواهند يافت و از آتش خارجشان خواهند كرد،و شفاعت در حقّ ايشان جايز است.

و اين روزگار،روزگار تقيّه است در اين مرز و بوم،كه آن سرزمين اسلام است نه سرزمين كفر و نه سرزمين ايمان،و امر بمعروف و نهى از منكر هر دو واجب و از واجبات است در صورت امكان،كه بيمى بر جان شخص نباشد.و ايمان،به اداء امانت و پرهيز از جميع گناهان كبيره است،و آن شناخت و معرفت خدا و رسول است به دل و صميم قلب و اقرار نمودن با زبان(كه صريحا بگويد:(أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أنّ محمّدا رسول اللّه)و طبق آن اعتقاد، عمل كردن است.

و تكبير در روز عيد فطر و قربان واجب است،و در عيد فطر در تعقيب پنج نماز(گفتن تكبير)واجب است-كه ابتداى آنها بعد از نماز مغرب شب عيد است-،و در عيد قربان بعد از ده نماز است-كه ابتداى آن عقب نماز ظهر است در روز قربانى و عيد اضحى كه دهم ماه ذى حجّه باشد-،و براى كسى كه در منى حاضر باشد بعد از پانزده نماز واجب است،يعنى تركش زيان آور است.

و زن در حالت بعد از زايمان و نفاس بيش از هجده روز ترك نماز نمى‌كند،پس اگر پيش از اين(هيجده روز)پاك شد،نماز بخواند،ولى اگر از هجده روز گذشت و خون بند نيامد پس غسل ميكند و نماز گزارد و عمل مستحاضه را انجام ميدهد.

و بعذاب قبر و عالم برزخ،و بمنكر و نكير ايمان داشتن،و نيز به برانگيخته شدن پس از مرگ در روز رستاخيز،و بميزان و پل صراط.و بيزارى از كسانى كه در حقّ آل محمّد عليهم السّلام ظلم كردند واجب است؛و(خصوصا رؤسا كه)آنان را خانه‌نشين نمودند،از بلاد و زادگاه خود بيرون راندند،يا قصد آن را داشتند،و ستم و ناروائى را بر آنان سنّت نهادند،و سنّت پيغمبر-صلّى اللّه عليه و آله-را زير و رو كرده و تغيير دادند.و همچنين بيزارى از پيمان‌شكنان كه اصحاب جمل باشند و قاسطين كه معاويه و اتباع اويند،و مارقين كه خوارج نهروانند،از اينانند كه هتك حجاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كردند و بيعت با امامشان را شكستند و آن زنگ را سوار شتر كرده و ببصره آوردند،و با امير مؤمنان-عليه السّلام- بقتال پرداختند،و شيعيان با تقوى را-كه رحمت خدا بر ايشان باد-كشتند.

و بيزارى جستن از آن كس كه صحابۀ نيكوكار و اخيار را نفى بلد كرد و آنان را به غربت فرستاد،و آنها را كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله طرد كرده بود بمركز اسلام

آورد،و ملعونان را پناه داد، و اموال مسلمين را در ميان توانگران پخش كرد و فقرا را محروم ساخت و بضعفا چيزى از حقّشان نپرداخت مگر اندكى،و بيخردان را از عمّال و كارگزاران مملكت اسلامى قرار داد-مانند معاويه و عمرو بن عاص كه هر دو مورد لعن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودند-،و واجب است بيزارى جستن از دوستان ايشان كه با امير مؤمنان بمحاربه برخاستند،انصار و مهاجرين را كشتند،و اهل فضل و صلاح را از پيشينيان بقتل رسانيدند.

و همچنين بيزارى از اهل شورى،و ابو موسى اشعرىّ و دوستانش كه اينان كسانى هستند كه اهل اين آيه‌اند: اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً* أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ ،يعنى:(اينان كسانى هستند كه زيانكارترين مردمند كه گم شد و ضايع گرديد كوششهاى ايشان بانجام كارهاى نيك در اين دنيا،و مى‌پندارند كه كار نيكو انجام مى‌دهند،و اينانند كه بآيات و نشانه‌هاى پروردگارشان كافر گشتند)و بولايت امير المؤمنين-عليه السّلام-و بلقاء پروردگار كافر شدند،يعنى خدا را ملاقات خواهند كرد و ميميرند بدون ولايت علىّ عليه السّلام و اعمالشان يكسر تباه و حبط و نابود مى‌شود،و روز رستاخيز ترازوئى براى ايشان بپا نخواهيم كرد كه بدان عمل خير ايشان سنجيده شود،زيرا خيرى براى آنها باقى نماند و همه تباه و نابود شد،و آنان سگان اهل دوزخند.

و همچنين واجب است بيزارى از آنها بتهاى ساختگى كه پيشوايان ضلالت

و گمراهى و جلوداران جور و ستم بر رعيّت بودند جملگى از اوّلين و آخرينشان.و نيز بيزارى از كسانى كه همكار پى‌كنندگان ناقۀ صالح بودند كه از اشقياء اوّلين است،و اينان اشقياء آخرين.و از هر كس كه با آنان طرح دوستى ريخته،و واجب است دوستى و موالات با علىّ عليه السّلام و زير پرچم او بودن،و تحت پرچم كسانى كه در صراط و منهاج و راه و روش پيغمبرشان صلوات اللّه عليه گام برداشتند،و سلوك نمودند،و چيزى از سنّت او را تغيير ندادند(ترك سنّت و عمل به بدعت نكردند)،مانند سلمان فارسى و ابو ذرّ غفارى و مقداد بن اسود،و عمّار ياسر،و حذيفة بن اليمان،و ابو هيثم بن تيّهان،و سهل بن حنيف،و عبادة بن صامت،و ابو ايّوب انصارى،و خزيمة بن ثابت ذو الشّهادتين،و ابو سعيد الخدرى،و امثال اينان كه خداوند از آنان راضى بود و رحمت و رضوانش بر ايشان باد،و دوستى تابعان و هم عقيده‌ها و پيروانشان،و هدايت يافتگان براهنمائى و تعليم ايشان،و كسانى كه در راه آنان قدم برداشتند و بروش آنان سلوك كردند،خداوند از ايشان خشنود باد.

و از آئين اسلام است حرمت خمر و مسكرات؛چه اندك و چه بسيار آن.و حرمت هر مست‌كننده‌اى اندك يا بسيارش،و هر چه بسيارش مستى آورد

اندكش نيز حرام است، و مضطرّ به آن نبايد شراب بخورد زيرا او را خواهد كشت،و از اسلام است:حرمت هر حيوان درّنده‌اى كه داراى دندانهاى نيش(گراز)است و هر صاحب چنگالى از پرندگان،و نيز حرمت اسپرز؛چون خون بسته است،و حرمت جرّى و ماهى مردۀ روى آب،و مار ماهى،و زمّير و هر ماهى كه فلس ندارد،و اجتناب و دورى گزيدن از گناهان كبيره مانند:قتل نفس؛كه خداوند آن را حرام فرموده،و زنا و دزدى و خوردن مسكرات و فراهم كردن نارضايتى والدين،و فرار از ميدان نبرد،و خوردن مال يتيم از راه ستم و زور،و خوردن مردار و خون و گوشت خوك،و ذبايحى كه نام غير خدا بر آن برده شده است يا نام خدا بر آن برده نشده است،(البتّه بعض اين حرمتها)در غير حال ضرورت ميباشد.

و رباخوارى پس از دانستن آن،و مال حرام و قمار،و كم فروشى در كيل و وزن،و تهمت به زنان پاكدامن زدن،و عمل قوم لوط،و بدروغ شهادت دادن،و يأس از رحمت خداوند،و أمن از عقوبت خداوندى،و قطع اميد از رحمت پروردگار،و يارى ظالمان و ستمگران،و گرويدن بآنها،و سوگند بدروغ ياد كردن،و حقوق و طلب مردم را با داشتن مال نپرداختن،و دروغ گفتن و

تكبّر كردن،و اسراف و تبذير و خيانت،و كوچك شمردن حجّ خانه كعبه،و نبرد با اولياء حقّ تعالى،و سرگرم ساز و آواز طرب شدن،و اصرار بر گناهان.

حمزة بن محمّد علويّ كه از احفاد زيد بن علىّ بن الحسين -عليهما السّلام-بود براى من روايت كرد كه:قنبر بن علىّ بن شاذان از پدرش از فضل بن شاذان از علىّ بن موسى الرّضا-عليهما السّلام-مثل اين كتاب را نقل كرده است،الاّ اينكه نگفته است كه حضرت براى مأمون نوشت،و در حديث او نامه اين اضافه را دارد كه:زكات فطره را دو«مدّ»گندم و يا يك«صاع»جو،و خرما و مويز گفته،و وضو را شستن يك بار يك بار را فريضه،و دو بار دو بار را نيكو بجاى آوردن آن ذكر كرده است،و گناهان پيمبران(كه در قرآن آمده) صغاير بخشوده گفته است،و نيز زكات را در نه[9]چيز معيّن كرده كه:گندم و جو و خرما و مويز و شتر و گاو و گوسفند،و طلا و نقره است،امّا حديث عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس-رضى اللّه عنه-در نزد من صحيحتر است،و لا قوّة إلاّ باللّه.

و حاكم ابو محمّد جعفر بن نعيم بن شاذان-رضى اللّه عنه-از عمويش محمّد بن شاذان از فضل بن شاذان از حضرت رضا عليه السّلام آن را مانند حديث عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس برايم روايت كرد.

از اخبار آن حضرت عليه السّلام:

2-حسين بن احمد بيهقىّ بسند مذكور در متن از ابو عاصم روايت كرد كه علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام نقل كرد كه روزى پدرش موسى بن جعفر در حضور پدرش امام صادق عليهما السّلام سخن گفت و نيكو سخن گفت،پدرش عليه السّلام باو فرمود:اى فرزند عزيزم!الحمد للّه كه خداوند تو را جانشين پدرانت قرار داد،و مايۀ خوشحالى و سرور در ميان فرزندان،و جبران دوستان از دسته رفته‌ام نمود.

3-حسين بن احمد بيهقىّ بسند مذكور در متن روايت كرد از محمّد بن- ابى عبّاد-كه مشهور بود كه اهل ساز و طرب و آواز و باده نوشى است-گفت:

از حضرت رضا عليه السّلام از مجالس وجد و سرور و ساز و غنا سؤال كردم، فرمود:اهل حجاز(مراد فقها و محدثين و علماى آنجا است)جايز مى‌دانند، لكن در چهار چوب و رديف باطل و لهو است،آيا نشنيدى كه خداوند فرموده:

وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً (چون از كنار لغو[چرند و باطل]گذر ميكنند بزرگوارى و حيثيّت خود را حفظ كرده اعتنا نمى‌كنند-فرقان:72).

4-حسين بن احمد بيهقىّ بسند مذكور در متن از سهل بن قاسم روايت كرده كه حضرت رضا عليه السّلام در خراسان بمن فرمود:ميان ما و شما يك خويشى وجود دارد،عرضكردم:آن كدام است اى سرور من؟فرمود:هنگامى كه عبد اللّه بن عامر بن كريز خراسان را فتح كرد،دو تن از دختران يزدگرد پادشاه سرزمين عجم‌ها را اسير گرفت و بمدينه نزد عثمان بن عفّان فرستاد،و او يكى را به حسن بخشيده و ديگرى را به حسين،و هر دو اينان در حال نفاس از دنيا رفتند،و همسر حسين عليه السّلام به علىّ بن الحسين عليهما السّلام حامله شده بود،و چون در حال زايمان و نفاس از دنيا رفته بود،يكى از كنيزان-كه امّ ولد يكى از فرزندان فرزند پدرش حسين بن علىّ عليهما السّلام بود-مادرى و للگى او را بعهده گرفت(و زنى ديگر هم او را شير ميداد)و حضرت بزرگ شد و مادرى جز آن امّ ولد براى

خود نميشناخت،و بعدا فهميد كه آن زن دايه و خدمتكار اوست،مردم نيز او را مادر وى ميدانستند،و چون حضرت با وى ازدواج كرد ميپنداشتند مادر خود را بزوجيت گرفته است،معاذ اللّه،پناه بخدا،بلكه بلكه اصل مسأله اين بود كه اين زن در خانۀ على بن الحسين عليهما السّلام ماندگار بود،يك وقتى امام از همخوابگى با يكى از همسرانش فارغ شده بود و براى غسل كردن بيرون مى‌آمد،آن زن ويرا ديد، حضرت به او گفت:اگر تو هم آرزوى همسردارى خدا را در نظر دار و از من پنهان نكن و بگو،زن گفت:آرى،پس حضرت او را بزوجيّت خود در آورد،و مردم چون او را مادر حضرت مى‌پنداشتند،شهرت دادند كه علىّ بن الحسين با مادر خود تزويج كرده است.مترجم گويد:«مراد به«ولد أبيه»علىّ اكبر است» و محمّد بن يحيى صولى گويد:عون بن محمّد گفت:سهل بن قاسم براى من نقل كرد كه:هيج يك از فرزندان ابو طالب نبود مگر اينكه حديث حضرت رضا عليه السّلام را راجع به اين قضيه(قضيۀ فوق)از من نوشت.

5-بسند مذكور در متن ابو حسين محمّد بن ابى عبّاد گفت:شنيدم حضرت رضا عليه السّلام روزى بيكى از غلامان خود فرمود:اى غلام:«آتني الغداء»صبحانه را بياور،من لفظ حضرت را در دل نادرست انگاشتم،چون فعل «آتى يؤتى»يك مفعول بيش نمى‌گيرد و مفعول دوم آن بايد با باء تعديه باشد و

ذكر شود،مثلا بايد گفته شود:«آتني بالغداء».حضرت اين انكار را از رخسارۀ من تفرّس كرد،و اين آيه را قراءت فرمود: قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا (موسى به يوشع گفت:بياور چاشت ما را-كهف:61)،من عرضكردم امام عالمترين مردم ميباشد و از همه افضل است.(حضرت بقرآن كه تمامى فصحاى عرب آن را از نظر فصاحت معجزه ميدانند تمثّل جست).

6-حسين بن احمد بيهقىّ از محمّد بن يحيى صولىّ نقل كرده كه گفت:

در سيراف سنۀ 285 ابو ذكوان برايم نقل كرد كه ابراهيم بن عباس كاتب در اهواز سنۀ 227 برايم بازگو كرده گفت:ما روزى نزد علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام بوديم حضرت مرا فرمود:در اين جهان نعيم حقيقى نيست،پاره‌اى از فقهاء كه در محضرش حاضر بودند گفتند:اين چنين نيست،خداوند خود مى‌فرمايد:

ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ (در اين روز از نعيم پرسش خواهيد شد-تكاثر:8)آيا اين همين آب سرد گوارا در دنيا نيست؟حضرت با آواز بلند فرمود:شما اين چنين معنى ميكنيد،و آن را بچند وجه تفسير مينمائيد، جماعتى گفتند:مراد آب خنك است،و جماعتى ديگر گفتند:طعام لذيذ است،و عدّۀ ديگر گفتند:خواب خوش است.

امام عليه السّلام فرمود:پدرم برايم نقل كرد كه در محضر پدرش ابو عبد اللّه امام صادق عليه السّلام اين اقوال شما در بيان آيۀ« ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ »ذكر شد،آن حضرت ناراحت و خشمگين گشته فرمود:خداوند عزّ و جلّ از چيزى كه به بندگانش تفضّل كرده نخواهد پرسيد و بدان بر آنان منّت نمى‌نهد،و منّت به احسان در مخلوقات قبيح و زشت است تا چه رسد بخداوند عالم عزّ و جلّ،و چگونه چيزى را كه مخلوق خدا بدان راضى نيست بخدا نسبت دهند،و لكن مراد به اين نعيم دوستى ما اهل البيت(خاندان رسالت)و ولايت ما است، خداوند از آن در قيامت باز خواست خواهد كرد.خداوند پس از پرسش از توحيد و نبوّت،بندگان را از مسألۀ ولايت ما بازجوئى خواهد كرد،زيرا بنده اگر از عهدۀ اين سؤال برآيد و بدان وفا كرده باشد،اين امر او را به نعيم جاودانۀ بهشت ميرساند،و براستى كه اين مطلب را پدرش از آباء گرامش از امير مؤمنان-عليهم الصّلاة و السّلام-برايم نقل كرد بدين صورت كه گفت:

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بمن فرمود:يا عليّ!اوّلين چيزى كه از بنده پس از مرگ سؤال مى‌شود شهادتين است؛شهادت باينكه معبودى جز اللّه نيست،و شهادت باينكه محمّد-صلّى اللّه عليه و آله-رسول خداست،و ديگر شهادت به اينكه تو يا

علىّ!از جانب خدا و از جانب من وليّ(امام و سرپرست)مؤمنين هستى،پس هر كس آن را تصديق نمايد و قبول كند و معترف بدان باشد بسوى نعيم جاودانۀ بهشت رهسپار است.

محمّد بن يحيى صولىّ گويد:ابو ذكوان-پس از نقل اين خبر كه خود آن را بدون سؤال من آغاز كرده بود-گفت:اين حديث را از چند جهت براى تو نقل ميكنم،چون تو از بصره(تا سيراف كه هفت روز راهست)بديدن من آمده‌اى، يك جهت اينكه راوى آن عموى تو(ابراهيم بن عباس صولىّ)است كه براى من اين حديث را افاده فرمود،و ديگر اينكه من همۀ اوقات به علم لغت و اشعار مى‌پرداختم و بغير اين دو علم ذوقى نداشتم،تا رسول خدا-صلّى اللّه عليه و آله- را در خواب ديدم در حالى كه مردم باو سلام ميكردند و حضرت سلامشان را پاسخ ميداد،من پيش رفته سلام كردم،حضرت سلام مرا جواب نداد،عرضكردم:

يا رسول اللّه!آيا من از امّت شما نيستم؟فرمود:چرا از امّت من هستى لكن آن حديثى را كه راجع به نعيم از ابراهيم شنيدى براى مردم بگو،صولى گويد:و اين حديث را عامه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت مى‌كنند،ولى بدين صورت كه در آن ذكر«نعيم»و آيه و تفسير آن نيست،و تنها روايت مى‌كنند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:اوّل چيزى كه در روز قيامت از بنده سؤال مى‌شود شهادت بتوحيد

و نبوّت و دوستى عليّ بن ابي طالب عليه السّلام است.

7-حسين بن احمد بيهقى از صولى از محمّد بن موسى از پدرش روايت كرده كه حضرت رضا عليه السّلام روزى سخن از قرآن راند،و پيرامون عظمت حجّت و علامت و اعجاز نظم آن سخن گفت،و فرمود:آن ريسمان محكم الهى است،چنگ آويز استوار و پا بر جاى اوست،و راه برجسته و برتر و كامل اوست كه،سالك و رهسپار،خود را به بهشت ميرساند و از آتش دوزخ نجات مى‌بخشد،در طول زمان و مرور ايّام و گذشت روزگاران كهنه نگردد،و بر زبانهاى مختلف سست و بى‌ارزش و ناچيز نيايد،چرا كه آن براى زمانى خاصّ نيامده،و در هر زمان مانند زمان پيش تازه و نو و جديد است،بلكه حجّت است و برهان براى همۀ انسانها در هر زمان و مكان، لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (از هيچ سو باطل بر آن راه ندارد،از جانب حكيم و حميدى فرود آمده كه تمامى مخلوقات او را حمد ميكنند-فصّلت:42).

8-حسين بن احمد بيهقىّ از صولىّ از سهل نوشجانى روايت كرد كه:

مردى بحضرت رضا عليه السّلام گفت:يا ابن رسول اللّه!از عروة بن زبير نقل كرده‌اند كه گفته است:رسول خدا در حال تقيّه از دنيا رفت؟فرمود:امّا بعد از نزول اين آيه يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ »(اى پيامبر آنچه بر تو فرستاده شده است از جانب پروردگارت بمردم ابلاغ كن كه اگر آن را پنهان نگهدارى و نرسانى رسالت او را انجام نداده اى،خداوند تو را از مردم و دشمنى آنان حفظ خواهد كرد-مائده:67)اين آيه هر نوع تقيّه اى را ميان او و مردم بضمان خداوند عزّ و جلّ برداشته است،و امر خدا را ابلاغ فرموده،امّا قريش هر كار كه ميل داشت پس از رحلت او انجام داد،امّا قبل از نزول آيۀ مباركه شايد (در حال تقيّه بوده‌اند).

9-بيهقىّ بسند مذكور در متن از ابراهيم بن عبّاس روايت كرد كه گفت:

علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام از پدرش از جدّش جعفر بن محمّد عليهم السّلام مرا حديث كرد كه فرمود:هنگامى كه دنيا بشخص روى مى‌آورد محاسن و نيكيها و خوبيهاى ديگران را(دنيا)در او جلوه‌گر ميسازد،و چون از كسى روى گرداند (دنيا)نيكيها و خصلتهاى خوب خود شخص را هم از او سلب كرده و بد

جلوه ميدهد.

10-بيهقىّ بسند مذكور در متن از ابراهيم بن عبّاس روايت كرد كه گفت:

از علىّ بن موسى عليهما السّلام شنيدم ميفرمود:دوستى يا رفاقت بيست ساله ايجاد خويشى و قرابت مى‌كند،و علم و دانش براى فرزند گرد آورنده‌تر است خير دنيا و آخرت را از آنچه پدران و تبار براى او مال يا افتخار باقى گذارده‌اند.

11-محمّد بن احمد بغدادى بسند مذكور در متن از حسن بن عليّ امام عسكرىّ از علىّ بن موسى الرّضا عليهم السّلام روايت كرد كه:آن حضرت از پدرش موسى بن جعفر عليهما السّلام نقل كرد كه آن جناب فرمود:قائم كسى نخواهد بود مگر آنكه امام پسر امام و وصىّ فرزند وصىّ باشد.

12-و بهمين سند از امام صادق از پدرش امام باقر عليهما السّلام روايت كرد كه آن جناب فرمود:رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وصيّت كرد و سفارش نمود مردم را به پيروى از علىّ و حسن و حسين عليهم السّلام،سپس در بارۀ آيۀ كريمه در گفتار خداى عزّ و جلّ كه فرموده: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (اى گروه مؤمنين،خدا و پيغمبرش را اطاعت كنيد و اولى الأمر را نيز-نساء:59)،گفت:مقصود ائمّۀ از أولاد عليّ و فاطمه عليهم السّلام ميباشند تا روز رستاخيز.

12-و بهمين سند از امام صادق از پدرش امام باقر عليهما السّلام روايت كرد كه آن جناب فرمود:رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وصيّت كرد و سفارش نمود مردم را به پيروى از علىّ و حسن و حسين عليهم السّلام،سپس در بارۀ آيۀ كريمه در گفتار خداى عزّ و جلّ كه فرموده: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (اى گروه مؤمنين،خدا و پيغمبرش را اطاعت كنيد و اولى الأمر را نيز-نساء:59)،گفت:مقصود ائمّۀ از أولاد عليّ و فاطمه عليهم السّلام ميباشند تا روز رستاخيز.

13-محمّد بن احمد از احمد بن فضل از بكر بن احمد از امام عسكريّ از پدرش از آباء گرامش از حسين بن عليّ عليهم السّلام روايت كرد كه فرمود:از جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مى‌فرمود:در شب معراج؛آن شبى كه پروردگارم مرا سير داد فرشته‌اى را در ميانۀ عرش ديدم كه شمشيرى از نور در دست داشت و با آن بازى ميكرد،چنان كه عليّ بن ابي طالب با ذو الفقار بازى ميكند،و ديدم فرشتگان هر گاه مشتاق روى عليّ ميشدند،نظر بر رخ آن فرشته ميكردند،عرضه داشتم پروردگارا!آيا اين برادرم عليّ بن ابي طالب،پسر عموي من است؟ خداوند فرمود:اى محمّد اين فرشته‌اى است كه او را بصورت عليّ خلق كرده‌ام،او در ميانۀ عرش بعبادت من مشغول است و ثواب حسنات او را از تسبيح و تقديس همه در نامۀ عمل علىّ بن ابى طالب مكتوب مى‌شود تا روز قيامت.

شرح:«شمشير سنبل قدرت است،و در معراج،خداوند متعال

صورت ملكوتى فردوس اعلا و مدينۀ فاضله را برسولش صلّى اللّه عليه و آله نشان داد،و صورت علىّ عليه السّلام با شمشير و بازى كردن او با آن تعبيرش آنست كه قدرت در مدينۀ فاضله بايد بدست عليّ يا كسانى كه عليّ‌وارند باشد،و شمشير براى ترس و ارعاب خصم است نه كشتار و خونريزى،و حتّى الامكان بايد از قدرت،استفادۀ « تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ -انفال:60»شود نه«تقتلون به من خالف» فافهم».

14-محمّد بن احمد بغدادى بسند مذكور در متن از حسن بن سليمان از عليّ بن موسى الرّضا از پدرش از آباء گرامش عليهم السّلام از امير مؤمنان عليّ بن ابى طالب عليه السّلام روايت كرده كه آن جناب از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت نمود كه فرمود:نزديك است كه حسد بر تقديرات الهى سبقت گيرد.

شرح:«مراد اينست كه حسادت افراد نسبت بيكديگر گاهى چنان شديد و سخت است كه بعيد نيست از مقدّرات الهى پيشى گيرد و چيزى را كه خداوند براى محسود از خير و نعمت خواسته زائل سازد و شخص حسود زوال نعمت و خير محسود را طلب مى‌كند و همۀ تلاشش دور كردن نعمت از او است،و بسا مى‌شود كه كمر بقتل محسود مى‌بندد،و او را ميكشد و سعى در آن دارد كه آنچه خداوند خواسته و تقدير كرده است بر هم زند».

15-محمّد بن احمد بغداديّ بسند مذكور از دارم نهشليّ از عليّ بن موسى

از پدرش از آباء گرامش عليهم السّلام از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرد كه گفت:

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمودند:يا علىّ!مراعات مرا در بارۀ تو كسى نكند مگر تقوى پيشگان،پاك سيرتان،نيكوكاران،و برگزيدگان،و اين چنين اشخاص در ميان امّت من نيستند مگر اندك همانند موى سفيدى كه در گاو سياه باشد در شب تاريك(كه بسختى ديده شود).

16-محمّد بن احمد بغدادىّ بسند مذكور از دارم نهشلىّ از عليّ بن موسى از پدرش از پدران بزرگوارش عليهم السّلام از عليّ بن ابي طالب عليه السّلام روايت كرده كه آن جناب فرمود:رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در حالى كه انگشترى از عقيق يمانى رنگارنگ در دست داشت بر ما درآمد و به امامت با ما نماز جماعت خواند،و چون نماز پايان يافت آن انگشترى را بمن بخشيد و فرمود:يا علىّ با اين انگشترى نماز بجاى آر،آيا نميدانى كه نماز گزاردن با عقيق يمانى هفتاد نماز محسوب مى‌شود،و آن نگين تسبيح و استغفار ميكند،ثواب آن اذكار براى صاحبش كه آن را بدست دارد ثبت مى‌شود.و نگهدارى از لغزشها و رستگارى و كاميابى و خوشبختى بدست خدا است.

باب 36 - وارد شدن حضرت رضا عليه السّلام به نيشابور، و ذكر خانه و محلّه‌اى كه در آن وارد شد

وارد شدن حضرت رضا عليه السّلام به نيشابور، و ذكر خانه و محلّه‌اى كه در آن وارد شد

1-محمّد بن احمد بن اسحاق نيشابورىّ گويد:از جدّه ام خديجه دختر حمدان بن پسنده شنيدم وقتى آن حضرت عليه السّلام بنيشابور وارد شدند به«لاشاباذ»كه در ناحيۀ غربى شهر است در خانۀ جدّم پسنده نزول اجلال فرمودند،و وى را پسنده گفتند براى اينكه حضرت در ميان تمام خانه‌ها خانۀ او را اختيار كرد،و «پسنده»كلمۀ فارسى است و معنايش بعربى«مرضىّ»است كه مراد شخص مورد رضايت است،چون بخانۀ ما وارد شد نهال بادامى در زاويه‌اى از زواياى آن خانه كاشت،و آن نهال روئيد و در عرض يك سال درختى شد و ثمر داد،و مردم اين را فهميدند،و از بادام آن براى شفاى بيماران ميبردند،و هر كس را كه دچار نوعى بيمارى بود به يك بادام آن درخت تبرّك مى‌جست و آن را بعنوان شفايابى مى‌خورد و بهبود مى‌يافت،و هر كس را ناراحتى چشم بود دانه‌اى از آن بادام را روى چشم خود مى‌گذاشت و شفا مى‌يافت،و زن باردار اگر درد

ز ايمان بر او سخت ميشد يك حبّه از مغز بادام آن تناول ميكرد و وضع حمل بر او آسان،و در حال فارغ ميشد، و هر گاه حيوانى از چهارپايان اهلى مبتلا بقولنج ميگشت تركه‌اى از شاخ آن درخت بر زير شكمش ميسودند عافيت مى‌يافت،و باد قولنج ببركت حضرت رضا عليه السّلام از او دور ميشد، روزگارى چند گذشت كه آن درخت خشك شد،جدّم آمد و شاخه‌هاى آن را قطع كرد و ديده‌اش كور شد،سپس ابن حمدان كه او را ابو عمرو مى‌گفتند؛تنۀ آن را بريد و از روى زمين برداشت،بعد اموال او كه هفتاد هزار،تا هشتاد هزار درهم ارزش آنها بود،در دروازۀ فارس همۀ نابود گرديد و از دست رفت و چيزى براى او باقى نماند،و اين ابو عمرو دو پسر داشت كه دفتردار محمّد بن ابراهيم بن سمجور بودند يكى بنام ابو القاسم و ديگرى بنام ابو صادق،خواستند كه اين خانه را تعمير كنند و بيست هزار درهم(صرف)مخارج آن كردند و هنگام تعمير خانه ريشه‌هاى درخت مزبور را از جا درآوردند و نمى‌دانستند كه چه عاقبتى خواهند داشت،بعدا يكى از آن دو پسر متولّى اراضى و املاك و باغات

امير خراسان شد، و پس از مدّتى با محملى بشهر بازگشت در حالى كه پاى راستش سياه شده بود و كم‌كم گوشت آن متلاشى شد و يكماه طول نكشيد كه جان بجان آفرين تسليم نمود،و آن ديگر كه برادر بزرگتر بود در ديوان امير نيشابور دفتردار شد و جماعتى گرد او بودند و خطّى بسيار نيكو داشت، روزى يكى از كارمندانش در ميان جمعيّت كه همگى در كنارش بودند گفت:

خداوند صاحب اين خطّ را از چشم بد حفظ كند،همان دم دستش بلرزيد و برعشه افتاد و قلم از دست او بيفتاد و دملى در آن پيدا شد،بمنزل رفت،و ابو العبّاس كاتب با جماعتى بعيادتش رفتند،و باو گفتند:اين ناراحتى از حرارت(فشار خون)است،رگ بزن و يا حجامت كن،وى بپذيرفت و حجّام آمد و از او خون گرفت،روز ديگر بعيادتش آمدند و بار ديگر او را گفتند:خون بگير وى در بار دوم حجامت كرد و خون گرفت ولى همان روز مرگش فرا رسيد و دار فانى را وداع گفت،و مردن هر دو برادر در كمتر از يك سال اتّفاق افتاد.

شرح:«ظاهرا اين افراد بقصد توهين و مخالفت مرتكب بريدن درخت و قطع شاخه‌ها و كندن ريشۀ آن شده‌اند،و إلاّ بسيار بعيد مى‌نمايد كه بدون قصد توهين مبتلا به اين مصيبات شده باشند،بلكه با قصد توهين هم دور از رحمت خاندان عصمت عليهم السّلام است كه چنين كيفرهائى براى مردمى كه تربيت

صحيح نشده‌اند و حجّت بر آنها تمام نيست مقرّر دارند،زيرا خداوند در قرآن كريمش در صفات كسانى كه اهل حقيقت و مؤمن بخدا و رسول و ولايت اهل بيتند مى‌فرمايد: وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ يعنى اينان به آسانى غضب نمى‌كنند و چنانچه غضب هم بكنند بزودى مى‌بخشند و صرف نظر مى‌كنند، اين صفت مؤمنان است تا چه رسد به آل پيغمبر و ائمّۀ اطهار عليهم السّلام كه مظهر تامّۀ رحمت الهى هستند و كيفر را قبل از اتمام حجّت جايز نمى‌دانند.و در متن داستان آمده كه آنان از عاقبت كار بى‌خبر بودند،بارى آنچه مسلّم است اين داستان حديثى نيست كه از لسان يكى از معصومين صلوات اللّه عليهم صادر شده باشد،بلكه ممكن است اصلى داشته و راويان آن را بصورت داستانى درآورده‌اند،و مؤلّف-رحمه اللّه-چون در اين خبر معجزه‌اى از حضرت رضا عليه السّلام بوده آن را نقل كرده،و حكمى بيش از نقل يك معجزه در بر ندارد، البتّه امام مانند خورشيد و شهاب فروزان است كه در هر افق كه طلوع كند از نور و بركات خويش كانون حيات را منوّر،و از خير و بركات خويش كاروانيان حيات را سعادتمند ميسازد،و اگر حكومت را در اختيار گيرد و آن را بپذيرد، همۀ زندگى بر همۀ زندگان از بركت تدبير او منظّم و استوار و فراخ ميگردد،و عدالت واقعى بر سر همگان پرتو مى‌افكند،و تماما برشد مقدّر خود خواهند رسيد و سعادتمند خواهند گشت،ولى در صورتى كه او را كنار گذارند و حكومت را بديگرى بسپارند خير وجودش به انواع و انحاء ديگر بمردم خواهد رسيد،ولى بسيار جزئى و كم و ناپايدار،و اين داستان روى اين اصل است.

و ما در باب 57 در ذيل خبرى كلامى مناسب با اين خبر تذكّرا آورده‌ايم مراجعۀ بدان بى‌ثمر نيست».

باب 37 - سخنان حضرت هنگامى كه بعزم ديدار مأمون از نيشابور خارج شده بود

سخنان حضرت هنگامى كه بعزم ديدار مأمون از نيشابور خارج شده بود

1-محمّد بن فضل در نيشابور در نيشابور در منزلش با يك واسطه از ابو الصّلت هروى روايت كرد كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام كه از نيشابور كوچ ميكرد من بهمراه او بودم و آن جناب بر استرى ابلق در عمارى سوار بود،ناگاه محمّد بن- رافع و احمد بن حارث و يحيى بن يحيى و اسحاق بن راهويه با جماعتى از محدّثين و علماء اطرافش را گرفتند و لجام استر را بدست گرفته عرضكردند:

يا ابن رسول اللّه بحقّ آباء پاك و طيّبت سوگندت ميدهيم حديثى از پدر بزرگوارت براى ما بگو،حضرت در حالى كه رداى دوروئى از خزّ بر دوش داشت سر مبارك از عماريه بيرون آورد و فرمود:حديث كرد مرا پدر بزرگوارم بندۀ صالح خدا موسى بن جعفر و فرمود:حديث كرد مرا پدرم،پدر عزيز راستگويم جعفر بن محمّد،و گفت:حديث كرد مرا پدرم ابو جعفر محمد بن علىّ باقر،

شكافندۀ علوم انبياء،گفت:حديث كرد مرا پدرم سرور عبادت‌كنندگان عليّ- ابن الحسين،گفت:حديث كرد مرا پدرم سرور جوانان بهشتى حسين بن عليّ و گفت:حديث كرد مرا پدرم عليّ بن أبي طالب عليهم السّلام و گفت:شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ميفرمود:شنيدم از جبرئيل كه ميگفت:خداوند جلّ جلاله فرمود:براستى كه من خود معبودم،خدائى جز من نيست،پس مرا پرستش كنيد كه هر كس با شهادت به اين كلمۀ«لا اله الاّ اللّه»از روى خلوص بيايد،وارد در قلعه و حصار من شده است،و هر كس كه داخل در قلعه و حصار و برج و باروى من شود از عذاب من ايمن خواهد بود.

2-محمّد بن علىّ مرورودى در منزلش بسند مذكور در متن از علىّ بن- موسى عليهما السّلام از پدرش از اجداد پاكش از امير مؤمنان علىّ عليهم السّلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرد كه آن جناب فرمود:خداوند عزّ و جلّ فرموده:

« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »قلعۀ محكم و برج و باروى من است،پس هر كس بدين قلعه داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود.

3-ابو نصر احمد بن الحسين ضبّى با دو واسطه از حضرت عسكرىّ پدر امام غائب از پدرش از پدران بزرگوارش از علىّ بن موسى الرّضا از پدرش از اجدادش از على بن ابى طالب عليهم السّلام روايت كرد كه رسول خدا سيّد انبياء محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم فرمود:بزرگ فرشتگان جبرئيل گفت:خداوند عليّ أعلى و عزّ و جلّ ميفرمايد:منم كه خود معبود يگانه و بى‌انبازم و معبودى نباشد جز من،پس هر كس بيكتائى من اقرار كند داخل در قلعۀ من شده است، و هر كس كه در قلعه و حصن من داخل گردد از عذاب من ايمن خواهد بود.

4-محمّد بن موسى بن متوكل-رضى اللّه عنه-با سند مذكور در متن از اسحاق بن راهويه روايت كرد كه گفت:در زمانى كه علىّ بن موسى عليهما السّلام

بنيشابور وارد شد،روزى كه از آنجا بسوى مأمون خارج ميشد،محدّثينى كه در اين ديار بودند جمله فرا راه او آمده،گفتند:يا ابن رسول اللّه!از ميان ما ميروى و ما را بحديثى از احاديث جدّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه از آن بهرمند شويم آگاه نمى‌سازى؟-اين در حالى بود كه آن حضرت در عمارى نشسته بود-سر خويش از عمارى بيرون آورد و فرمود:شنيدم از پدرم موسى بن جعفر كه گفت:شنيدم از پدرم جعفر بن محمّد كه گفت:شنيدم از پدرم محمّد بن علىّ كه گفت:

شنيدم از پدرم علىّ بن الحسين كه گفت:شنيدم از پدرم حسين بن علىّ كه گفت:

شنيدم از پدرم امير مؤمنان علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام كه گفت:شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود:شنيدم از جبرئيل كه ميگفت:شنيدم خداوند عزّ و جلّ فرمود:كلمۀ« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »حصار و قلعۀ منست،پس هر كس بقلعۀ من داخل گردد از عذاب من ايمن خواهد بود،ابن راهويه گويد:هنگامى كه عمارى حركت كرد آن جناب بآواز بلند فرمود:اين شروطى دارد،و من خود از جملۀ شروط آن هستم.

نويسندۀ كتاب-رحمه اللّه-گويد:از شروط اقرار بكلمۀ« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »اقرار به امامت آن حضرت است كه از جانب خداوند عزّ و جلّ معين شده است،و طاعتش بر همگان فرض و واجب است.

و ميگويند:چون حضرت به نيشابور وارد شد،در محلّه‌اى كه آن را فروينى گويند بحمّام رفت،و در آن محلّ حمّامى بود كه همين حمّام معروف است و آن را در اين زمان حمّام الرّضا مى‌گويند،و در كنارى از آن محلّ چاهى بود،كه رو بخشكيدن نهاده بود،حضرت كسى را گماشت كه آن چاه را لايروبى كرد و آبش فراوان گشت،و در بيرون درب چاه حوضى ساخت كه با پلّه به آن وارد ميشدند و آن را از آب آن چاه پر كردند و حضرت در آن حوض غسل كرد و بيرون آمد و در پشت آن حوض نماز گزارد،و مردم بنوبت در آن داخل شده غسل ميكردند و بيرون آمده نماز مى‌خواندند و از آن آب بقصد تبرّك قطره‌اى چند مينوشيدند و خداوند عزّ و جلّ را ستايش مينمودند،و از درگاه كرمش حاجت مى‌خواستند،و آن همين چشمه‌اى است كه امروزه معروف به چشمۀ كهلان است،و مردم از هر طرف بسوى آن(براى تبرّك جستن)مى‌آيند.

باب 38 - خبر نادرى از آن حضرت

خبر نادرى از آن حضرت

1-احمد بن حسن قطّان با چند واسطه كه نامشان در متن ذكر شده از علىّ بن بلال روايت كرد كه گفت:حضرت علىّ بن موسى از پدرش از آباء بزرگوارش از علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از جبرئيل از ميكائيل از اسرافيل از لوح از قلم روايت كرد كه گفت:خداوند عزّ و جلّ ميفرمايد:ولايت علىّ بن ابى طالب برج و باروى محكم من است،هر كس در آن داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود.

شرح:«مراد آنست كه اگر مردم حكومت علىّ عليه السّلام را بپذيرند،و زير پرچم او روند و او را اولى الامر خود دانند،در اين صورت جهان بشريت از هر گونه عذاب و ناراحتى و بدبختى،و نيز دزدى و قتل و چپاول و فقر و مرض و نابسامانيها رها ميگردد،و در اين حال همۀ اين معضلات از ميان رخت بربسته و عذاب يكسره از خلق برداشته مى‌شود».

باب 39 - خروج آن حضرت از نيشابور بسوى طوس و از آنجا به مرو

خروج آن حضرت از نيشابور بسوى طوس و از آنجا به مرو

1-تميم بن عبد اللّه قرشى به سند مذكور در متن از ابو الصّلت هروى نقل كرد:وقتى كه علىّ بن موسى الرضا عليهما السّلام بسوى مأمون رهسپار شد در بين راه به قريۀ حمراء كه رسيد به آن جناب عرض شد:(هنگام)ظهر شده آيا نماز نمى‌خوانيد؟ حضرت از مركب فرود آمد و فرمود:آبى برايم بياوريد،گفتند:يا ابن رسول اللّه آبى با ما نيست،حضرت با دست خويش زمين را بسود آبى پديد آمد كه خود و اصحابش كه با او بودند بدان وضو ساختند،و آثار آن آب اكنون و تا اين روزگار باقى است،و چون به سناباد وارد شد تكيه بكوهى-كه امروزه از آن ديگ سنگى ميسازند-كرده و گفت:

«اللّهم انفع به،و بارك فيما يجعل فيه و فيما ينحت منه» (خداوندا!اين كوه را آن طور قرار ده كه از آن نفع برند،و بركت ده آنچه در آن مينهند و آنچه از آن ميسازند)سپس دستور داد كه براى حضرت از سنگ آن كوه چند ديگ ساختند،و ميفرمود:در ظرف ديگر براى من چيزى نپزيد مگر در همين ظرفهاى سنگى،و حضرت بسيار كم خوراك بود و چيزهاى ساده

ميخورد.و از اين رو مردم بسوى حضرت هدايت يافته و بركت دعاى حضرت در آن كوه ظاهر شد.آنگاه بخانۀ حميد بن قحطبه وارد شد و به بقعه‌اى كه قبر هارون در آنجا بود رفت،و با دست مباركش بر كنار قبر هارون خطّى كشيد و فرمود:اين مكان محلّ قبر من است،و در اينجا دفن خواهم شد،و خداوند اين مكان را محلّ زيارتگاه و آمد و شد شيعيان من و دوستانم قرار خواهد داد،و بخدا سوگند زائرى مرا زيارت نكند و سلام دهنده‌اى بر من سلام نفرستد جز آنكه آمرزش و رحمت خداوند بشفاعت و وساطت ما اهل بيت نصيب او گردد.

سپس روى بقبله كرده و چند ركعت نماز كرد و دعاهائى بخواند و چون از دعا فارغ شد بسجده رفت و سجده را بسيار طول داد،و من شمردم كه پانصد بار در آن سجده خدا را تسبيح كرد سپس برخاست.

2-ابو نصر احمد بن الحسين ضبّى گويد:حسين بن احمد گفت:از پدرم و او گفت:از جدّم شنيدم كه ميگفت:چون علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام در زمان مأمون بنيشابور آمد من در خدمتش بودم،و بكارهاى شخصى آن بزرگوار اقدام مى‌كردم تا روزى كه بقصد سرخس از نيشابور خارج شد و من او را بدرقه كردم و

ميخواستم تا مرو بهمراه او باشم،و چون يك مرحله از راه را طىّ كرديم سر از محمل بيرون آورد و فرمود:باز گرد با كمال موفّقيّت،تو بواجب خود اقدام كردى و تا حدّ مشايعت انجام وظيفه نمودى،بس است،عرضكردم:ترا بحقّ جدّت محمّد مصطفى و پدرت علىّ مرتضى و مادرت فاطمۀ زهرا،كه يك حديث از احاديث براى من بگو تا مرا شفا باشد تا بازگردم،فرمود:تو از من حديث ميپرسى؟!من خود از جوار جدّم بيرون شدم،و حال آنكه نمى‌دانم عاقبت امرم بكجا خواهد كشيد،عرضه داشتم بحقّ محمّد مصطفى و علىّ مرتضى و فاطمۀ زهرا حديثى برايم بگو كه مرا شفا و عافيت بخشيده باشى تا بازگردم بسوى وطنم،فرمود:حديث كرد مرا پدرم از جدّم از پدرش كه او از پدرش شنيد و او نيز از پدرش كه گفت:شنيدم از پدرم علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام كه ميگفت:شنيدم از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه ميفرمود:خداوند جلّ جلاله فرموده:

« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »نام و نشان من است،هر كس از روى اخلاص قلب آن را بگويد در حصن و حصار محكم من داخل شده،و هر كس در حصن و حصار من داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود.

نويسندۀ كتاب-رحمه اللّه-گويد:اخلاص در آن يعنى اينكه اين كلمه وى را از آلوده شدن بمعصيت حفظ كند،و از نافرمانى باز دارد.

3-محمّد بن موسى بن متوكل-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ياسر خادم نقل كرده كه گفت:چون على بن موسى الرّضا عليهما السّلام بقصر حميد بن قحطبه وارد شد لباس خود را از تن بيرون كرد و بحميد داد،و حميد آن را بكنيز خود داد تا آن را بشويد و نظافت كند،طولى نكشيد كه آن كنيز بازگشت و رقعه‌اى در دست داشت و اظهار كرد كه اين رقعه در جيب لباس ابو الحسن على بن موسى بوده و آن را به حميد داد،حميد گويد:من به آن حضرت عرضكردم:فدايت گردم!اين كنيز اين رقعه را آورده و ميگويد كه در جيب شما يافته است،اين چه چيز است؟فرمود:اين رقعه حرز و دعائى است كه من هيچ گاه از خود جدا نمى‌سازم،من عرضه داشتم كه اى كاش مرا بدان مشرف ميساختى،فرمود:اين حرزى است كه هر كس آن را بهمراه داشته باشد بلاها از او دفع شده و از هر بليّه در امان خواهد بود،و پناهى است براى او از شرّ شيطان ملعون[و از شرّ سلطان]،سپس آن دعا و حرز را به حميد ديكته كرد و آن چنين

بود: « بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ -تا آخر دعا،كه در متن ذكر شده است و ترجمۀ آن اين است:بنام خداوند رحمان و رحيم،بنام خدا براستى كه من پناه ميبرم بخداوند رحمان از تو،چه خدا ترس باشى و چه نباشى،چشم و گوش تو را بيارى خداوند شنوا و بينا،بستم،و تو هيچ گونه بر من قدرت و توانائى و غلبه نخواهى داشت،نه بر من و نه بر گوشم،و نه بر چشمم،و نه بر مويم و نه بر پوستم و نه بر گوشتم و نه بر خونم،و نه بر مغزم،و نه بر عصبم،و نه بر استخوانم،و نه بر اهل و عيالم،و نه بر مالم،و نه بر آنچه پروردگارم روزيم فرموده،تو بر هيچ يك از اين امور من راهى ندارى،من ميان خود و تو را با ستر انبياء و فرستادگان خدا پرده كشيدم؛آن سترى كه پيامبران الهى خود را از شرّ فرعونهاى زمان بآن حفظ كردند،جبرائيل از جانب راست من و ميكائيل از جانب چپ و اسرافيل از پس پشت،و محمّد-صلى اللّه عليه و آله-از پيش روى من مانع از منست،و خداوند آگاهست از من و ترا مانع مى‌شود از من و همچنين شيطان را،پروردگارا!چيره نكند عدم آگاهى او بصبر و شكيب تو،و موجب نشود كه مرا از جاى بركند و بوحشت اندازد و كوچك و حقيرم شمارد، بار الها!بتو پناهنده ميشوم،بار الها!بتو پناهنده ميشوم،بار الها!بتو پناهنده ميشوم-اه».

شرح:«بايد دانست كه حميد بن قحطبه-بضمّ حاء بر وزن كميل-در سال

152 از سوى منصور دوانيقى بحكومت خراسانات منصوب شده،و در زمان مهدىّ عبّاسى در سال 159 در طوس مركز حكومتش از دنيا رفته است و علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام در زمان مأمون الرشيد بسال 200 هجرى بخراسان احضار يا دعوت شده است،و نميتوان گفت كه:حضرت پيراهنش را بحميد بن قحطبه داده و او از حضرت درخواست آن حرز و دعا را كرده است، چون او قريب چهل سال پيش از اين مرده بوده!بنظر ميرسد كه مراد ديگرى باشد بنام حميد،مثلا حميد بن ابى غانم طائىّ؛همان كس كه هارون الرّشيد وقتى بخراسان وارد شد در خانۀ او منزل كرد و همان جا مرد و دفن شد،و اين در صورتيست كه حميد بن قحطبه با حميد بن أبى غانم متّحد نباشند،و الاّ بايد گفت:در اين مطلب تحريف يا تصحيفى رخ داده است،يا رأسا ساختگى است.ولى در هر حال دعا و تعويذ درست است و لازم نيست سندش صحيح اعلائى باشد،زيرا خداوند تبارك و تعالى رحمت رحمانيّتش بى‌دريغ است،و خود فرموده است اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (مرا بخوانيد از شما مى‌پذيرم)،و قصّۀ معروف حميد بن قحطبه و كشتن شصت نفر از سادات بدستور هارون نيز همين اشكال را داراست،چون در زمان خلافت هارون كه در سنۀ 170 به بعد بوده او از دنيا رفته بوده،و تاريخ اين كشتار آخر عمر هارون است،و بنظر ميرسد قصّه‌اى ساختگى باشد امّا بغرض صحيح مانند فيلمهاى غير مستند -و اللّه العالم-و آن براى نشان دادن دشمنى عبّاسيان و سخت دلى و بيرحمى هارون و دست‌اندركارانش با آل پيغمبر عليهم السّلام بوده كه شكّى هم در آن نيست، -و عليهم لعائن اللّه-».

باب 40 - در سبب پذيرش ولايتعهدى مأمون از سوى حضرت رضا عليه السّلام

در سبب پذيرش ولايتعهدى مأمون از سوى حضرت رضا عليه السّلام

و آنچه رخ داد

و كسانى كه ناخوش داشتند آن را يا راضى بودند

1-مظفّر بن جعفر بن مظفّر بسند مذكور در متن از حسن بن موسى [الخشّاب]نقل كرده است كه گفت:اصحاب ما(يعنى طرفداران اهل البيت)از حضرت رضا عليه السّلام نقل كرده‌اند كه شخصى بآن حضرت گفت:خداوند كارت را راست بياورد،چگونه شما اين امر(ولايت عهد)را پذيرفته و خود را بكنار مأمون رسانديد؟!-انگار اين عمل را بر حضرت خورده ميگرفت و خوش نميداشت آن را-حضرت باو فرمود:اى مرد!بگو بدانم آيا وصىّ بالاتر است يا نبىّ و پيامبر؟مرد گفت:پيامبر،حضرت پرسيد:مسلمان بالاتر است يا مشرك؟مرد بپاسخ گفت:البتّه مسلمان،امام فرمود:بدرستى كه عزيز-يعنى

عزيز مصر-مشرك بود و يوسف پيغمبر بود،و اكنون مأمون مسلمان است،و من نيز وصىّ هستم نه پيغمبر،و يوسف از عزيز خواست كه او را امير غلّه كند.

آنجا كه گفت: اِجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ -الآية(مرا امير و رئيس كشاورزى كن،زيرا كه من نيكو از آن مراقبت مى‌كنم و راه افزايش محصول را ميدانم و آنچه را كه هست حافظم و هر زبانى را ميدانم)و من مجبور بر اين كار گشتم.

شرح:«ناگفته نماند كه در قرآن،عزيز مصر غير از پادشاه و ملك است،و حضرت يوسف عليه السّلام با ملك اين سخنان را گفت نه با عزيز،و هر كسى كه با قرآن آشناست بخوبى ميداند كه عزيز شوهر زليخا بود نه ملك،و ملك خواب ديد نه عزيز،و يوسف خواب را كه تعبير كرد پادشاه او را خواست و ابتدا نيامد و گفت:اوّل تكليف مرا كه عزيز مصر بى‌گناه بزندانم افكنده معلوم كنيد آنگاه اگر بخواهيد حضور خواهم يافت،و در اينكه اهل بيت-عليهم السّلام-از همۀ مردم قرآن را بهتر مى‌فهمند و بدان آشناترند شكّ و شبهه‌اى براى احدى از مسلمانان باشعور نيست،و پر واضح است كه امام عليه السّلام ملك را با عزيز اشتباه نمى‌كند،و معلوم است كه در كلام تصرّف شده است،و براى پاسخگويى بپاره‌اى از معترضين،امام عليه السّلام بقصّۀ يوسف اشاره كرده است.و متأسفانه راوى اين داستان نيز بمانند بسيارى از افراد كه بين عزيز و ملك را تميز نميدهند چنين فهميده و نقل بمعنى كرده

و امام عليه السّلام را از مدينه به طوس احضار كردند و از خاندانش هيچ كس را با او نياوردند و آنچه از روايات متعدّد بدست مى‌آيد(اين است كه:)هر كجا كه بشهر و آبادى ميرسيدند در آن مدّت حضرت را با تشريفات حركت مى‌دادند،و چون به بيابان و كوير مى‌رسيدند از عماريه بيرون آورده و بر أستر بدون سايبان سوار مى‌كردند،و چنان كه مشهور است نماز عيد را نگذارند كه آن حضرت بصورتى كه ميخواست ادا كند،بلكه از ميان راه او را باز گرداندند،و ديگرى را بنماز گماردند، و كاملا پيداست كه سفر اختيارى نبوده بلكه تمهيدى براى ساكت كردن زيدى مذهبان بوده كه:غالبا ميگفتند خلفا را برمياندازيم و بيكى از اولاد فاطمه عليها السّلام رضايت ميدهيم كه امامت كند،و«بالرّضا من آل محمّد»شعارشان بود،مأمون علىّ بن موسى عليه السّلام را احضار كرد و لقبش را -چنان كه از صريح شعرى كه دعبل خزاعىّ در مرثيۀ فرزندش سروده و در آن به مسموم كردن آن حضرت اشاره‌اى نموده-«رضا»نهادند تا طرفداران عقيدۀ زيديّه سكوت كنند،و از مخالفتى كه با خلفاى عبّاسى دارند تا حدّى بكاهند،و شعر مزبور چنين است:

1-ألا ايّها القبر الغريب محلّه بطوس عليك السّاريات هتون

2-شككت فما أدري أ مسقي بشربة فابكيك أم ريب الردى فيهون

3-و ايهما ما قلت ان قلت شربة و ان قلت موت انه لقمين

4-أيا عجبا منهم يسمونك الرّضا

6-لقد سبقت فيهم بفضلك آية لدىّ و لكن ما هناك يقين

ترجمه:1-اى قبرى كه جايگاهش در طوس غريب است،اشكهاى غم پيوسته بر تو ريزان است.

1-ألا ايّها القبر الغريب محلّه بطوس عليك السّاريات هتون

2-شككت فما أدري أ مسقي بشربة فابكيك أم ريب الردى فيهون

3-و ايهما ما قلت ان قلت شربة و ان قلت موت انه لقمين

4-أيا عجبا منهم يسمونك الرّضا

6-لقد سبقت فيهم بفضلك آية لدىّ و لكن ما هناك يقين

ترجمه:1-اى قبرى كه جايگاهش در طوس غريب است،اشكهاى غم پيوسته بر تو ريزان است.

2-در شبهه‌ام كه آيا تو را زهر خوراندند تا بر تو گريه كنم يا بمرگ طبيعى از دنيا رفته‌اى تا داغ تو بر من آسانتر گردد؟! 3-و هر كدام را بگوئى؛چه بگوئى به«زهر»و چه بگوئى بمرگ طبيعى،هر دو سزاوار گريستن است.

4-شگفتا كه تو را«رضا»ناميدند ولى تو بايد از آنها بيم و رنج ببينى! 5-آيا تعجب ميكنى از اين سخت دلان كه معالم آشكار دين خدا را دستخوش تغيير و تبديل كنند؟ 6-در فضل تو ميان آنها نزد من آيه(و نشانه)اى از پيش بوده ولى (چه بايد كرد)كه در آنجا يقينى نيست.

از اين كلام پيداست كه موضوع از چه قرار مى‌بوده،و هيچ گاه امام معصوم كارمند دستگاه ظالم نخواهد شد،و در اين كتاب اخبار بسيار صحيح و اخبار ناصحيح هست،و مخلوط از درست و نادرست نيز هست،و مؤلّف تضمين صحّت هر چه در آنست را نكرده است».

2-احمد بن زياد همدانى-رضى اللّه عنه-از علىّ بن ابراهيم از پدرش از ريّان بن صلت روايت كرده كه گفت:بر على بن موسى عليهما السّلام وارد شدم و عرضه

داشتم يا ابن رسول اللّه مردم ميگويند:شما با كمال زهد بدنيا و پارسائى كه اظهار ميداريد(با اين حال)ولايتعهدى مأمون را پذيرفته‌ايد؟آن بزرگوار فرمود:

خدا خود ميداند كه من تا چه حدّ اين كار را نمى‌پسنديدم،ولى وقتى كه امر دائر شد ميان قبول اين امر و كشته شدن،آن را بر قتل نفس برگزيدم،واى بر ايشان!آيا نميدانند كه يوسف پيامبر بود و چون ضرورت اقتضا كرد به«پادشاه»مصر گفت: اِجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ ....الآية،مرا هم ضرورت و ناچارى با كمال اكراه و نادلخوشى بدين كار كشيد،و پس از اينكه مشرف بر هلاك بودم آن را به اكراه پذيرفتم،و در اين امر داخل نگشتم مگر مانند كسى كه از آن خارج شده باشد،و شكايت را بخدا ميبرم و از او يارى مى‌جويم.

3-حسين بن ابراهيم ناتانه-رضى اللّه عنه-بسند خبر قبل از ابو الصّلت هروى روايت كرد كه مأمون بحضرت رضا عليه السّلام گفت:من مقام علمى و فضل و بى‌اعتنائى شما بدنيا و پارسائيت و ترس از خدا و ورع و عبادت ترا شناختم اى فرزند رسول خدا،و ترا بخلافت سزاوارتر از خويش تشخيص دادم،حضرت

فرمود:به بندگى پروردگار خود افتخار مى‌كنم و بزهد و بى‌رغبتى بدنيا نجات و خلاص خود را از شرّ دنيا مى‌طلبم،و با ورع و عدم نزديكى بمحرّمات الهى اميدوار رسيدن بسعادت و فائز شدن به بهره‌هاى خداوندى و درجات قرب بدرگاه اويم،و با تواضع و فروتنى در اين دنيا آرزوى مقام بلند را بنزد پروردگار خود-عزّ و جلّ-دارم،مأمون گفت:من در نظر دارم خود را از خلافت خلع كنم و اين مقام را بتو بسپارم و با تو بيعت كنم،حضرت در پاسخ او فرمود:اگر اين خلافت از آن تو است پس خدا براى تو قرار داده است،و جائز نيست كه لباس و خلعتى را كه خداوند بقامت تو پوشانيده از تن بيرون كنى،و بغير خود بپوشانى،و بديگرى واگذار نمائى،و اگر اين مقام از آن تو نيست پس حقّ اينكه چيزى را كه از تو نيست بمن واگذارى ندارى،مأمون گفت:اى فرزند پيغمبر ناچارى از اينكه اين پيشنهاد را بپذيرى و اين فرمان را قبول كنى،حضرت فرمود:اين امر را از روى ميل و رغبت هيچ گاه نمى‌پذيرم.و پى در پى مأمون در اين موضوع تا چند روز اصرار مى‌ورزيد و پافشارى مينمود تا بالاخره از آن مأيوس گشت،ناچار بحضرت پيشنهاد كرد كه:اكنون كه آن را(خلافت را) نمى‌پذيرى،و حاضر نمى‌شوى كه من بعنوان خلافت با تو بيعت كنم پس ناچار وليعهدى مرا بايد قبول كنى[تا خلافت پس از من از آن تو باشد]،

حضرت فرمود:به خدا سوگند پدرم-از نياى گرامش از امير مؤمنان عليهم السّلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله-براى من حديث كرد كه من در زمان حيات تو مسموما از دنيا ميروم،و مظلوم كشته مى‌شوم،در حالى كه فرشتگان آسمان و زمين بر من گريه مى‌كنند،و در سرزمين غربت در كنار هارون الرّشيد مدفون مى‌گردم،مأمون بگريست،سپس پرسيد يا ابن رسول اللّه چه كسى تو را مى‌كشد؟و تا من زنده هستم،چه كسى قدرت يا جرأت بدى كردن بتو را خواهد داشت؟!حضرت فرمود:من اگر بخواهم قاتل خود را معرّفى كنم مى‌كنم و مى‌گويم كه چه كسى مرا خواهد كشت،مأمون گفت:يا ابن رسول اللّه با اين گفتار مى‌خواهى خود را آسوده كنى و ولايتعهدى مرا نپذيرى تا مردمان بگويند علىّ بن موسى چقدر زاهد و بى‌رغبت برياست دنيا است؟!حضرت فرمود:بخدا سوگند از روزى كه خداى -عز و جل-مرا آفريده تاكنون دروغ نگفته‌ام،و دنيا را براى رسيدن بدنيا ترك نگفته‌ام،و من خوب ميدانم تو چه ميخواهى،مأمون پرسيد چه ميخواهم؟امام گفت:آيا امانم مى‌دهى اگر راست را بگويم؟مأمون گفت:تو در امانى، حضرت فرمود:تو نظرت اينست كه مردم بگويند:علىّ بن موسى بدنيا و رياست

بى‌رغبت نيست، بلكه اين دنيا است كه به او بى‌رغبت است،مگر نمى‌بينيد چگونه از روى آز و طمع ولايتعهدى را پذيرفت،باشد كه بخلافت نائل گردد، مأمون از اين سخن در خشم شده گفت:تو مرتّب با من طورى رفتار مى‌كنى كه من آن را خوش ندارم،و گويا از قدرت و شوكت من باك ندارى و خود را ايمن ميدانى،بخدا سوگند بايد ولايت عهدى را باختيار بپذيرى و الاّ تو را بدان مجبور ميكنم،پس اگر قبول كردى كه چه بهتر،و اگر مخالفت نمودى گردنت را ميزنم(تو را ميكشم)،حضرت فرمود:خداوند مرا از اينكه خود را بهلاكت اندازم نهى فرموده،اگر امر بدين منوال است هر كار كه بنظرت رسيده انجام ده، و من آن را مى‌پذيرم بشرط آنكه در عزل و نصب احدى دخالت نكنم،و رسمى را تغيير ندهم و سنّتى را نشكنم و از دورادور مشير و راهنما باشم،پس مأمون با اين شرط از او پذيرفت و او-عليه السّلام-را وليعهد قرار داد.و لكن كاملا از آن كراهت داشت.

4-علىّ بن احمد دقّاق-رضى اللّه عنه-به دو واسطه از محمّد بن عرفه نقل كرد كه گفت:من بحضرت رضا عليه السّلام عرضكردم:يا ابن رسول اللّه چه چيز شما را مجبور ساخت كه ولايتعهدى مأمون را پذيرفتى؟فرمود:همان چيز كه جدّم

امير المؤمنين را واداشت كه در شورا(شش نفرى)شركت نمايد.

5-علىّ بن عبد اللّه ورّاق-رضى اللّه عنه-از قمّى از پدرش از عبد السّلام هروى روايت كرد كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام در اين امر(ولايتعهدى)از روى طوع و رغبت داخل نگشت،بلكه با كمال اكراه و اجبار از مدينه او را بكوفه بردند،و از آنجا از راه بصره و فارس بسوى مرو كشاندند.

6-حسن بن يحيى علوىّ-رضى اللّه عنه-در بغداد از جدّش از موسى بن سلمه برايم روايت كرد كه گفت:من با محمّد بن جعفر در خراسان بودم شنيدم ذو الرّياستين فضل بن سهل(هم رئيس الوزراء و هم وزير جنگ)روزى خارج شده گفت:من چيزى شگفت مشاهده كردم،بپرسيد مرا چه ديدى؟گفتند:خداى تو را سلامتت بدارد چه چيز ديدى؟گفت:ديدم مأمون به علىّ بن موسى ميگفت:من در نظر گرفته‌ام كه خود را از خلافت خلع كنم و ولايت امور مسلمين را بتو واگذار نمايم،و آنچه بعهده دارم بگردن تو اندازم،و ديدم كه علىّ بن موسى در

پاسخ ميگفت:تو را بخدا تو را بخدا،من طاقت چنين كارى را ندارم و قدرت آن در من نيست،(فضل گفت:)هرگز نديده بودم امر خلافت را ضايعتر از اين!! امير المؤمنين مأمون با اختيار خويش از آن كناره ميگيرد و بعلىّ بن موسى واگذار ميكند و او نيز از آن سرباز ميزند و نمى‌پذيرد.

7-حسين بن احمد بيهقىّ از صولىّ از احمد بن اسماعيل نقل كرد كه گفت:هنگامى كه على بن موسى الرّضا بولايت عهد منصوب گشت ابراهيم بن عبّاس و دعبل خزاعى بسوى آن حضرت رهسپار شدند و رزين بن علىّ برادر دعبل نيز همراه ايشان بود،و از هم جدا نميشدند.تا در بين راه براهزنان برخورده و آنها(دزدان)اموالشان را بغارت بردند.و آنان ناچار به خاركنان پناه بردند،و از چهارپايان ايشان استفاده كرده سوار شدند.و در اين باره ابراهيم بن عبّاس اين شعر را سروده و زمزمه ميكرد:

اعيدت بعد حمل الشّوك احمالا من الخزف نشاوى لا من الخمرة بل من شدّة الضّعف

يعنى اين چارپايان پس از خاركشى بخزف كشى افتادند،(مرادش بخزف پيكر بى‌روح خود آنانست كه خسته و مال از دست داده‌اند)و اكنون در حال مستى و بيهوشى هستيم امّا نه از شراب بلكه از شدّت ضعف و بى‌حالى.

و پس از آن به رزين برادر دعبل گفت:تو آن را تمام كن،وى گفت:

فلو كنتم على ذاك تصيرون الى القصف تساوت حالكم فيه و لم تبقوا على الخسف

يعنى:اگر بر آن حالت سابق بوديد و در آن حالت به خوشى و راحتى بوديد،قبل و بعد حالتان در آن مساوى شد و بر خوارى و ذلّت باقى نمانديد.

و پس از وى به دعبل گفت:اى ابو علىّ!تو آن را تمام كن،دعبل گفت:

اذا فات الذى فات فكونوا من ذوي الظّرف و خفّوا نقصف اليوم فإنّى بايع خفّى

يعنى:اكنون كه آنچه داشته بوديم از دست داده‌ايم،پس داراى صبر و پايدارى باشيد و آسان بگيريد و امروز را بسر مى‌بريم و من براى مخارج حتّى كفش خود را ميفروشم.

8-حسين بن احمد بيهقىّ گويد:صولى از هارون مهلّبى نقل كرد كه چون ابراهيم و دعبل نزد حضرت رضا عليه السّلام رسيدند در حالى كه مردم با حضرت بعنوان وليعهدى بيعت كرده بودند،دعبل اين اشعار را سرود كه مطلع آن اينست:

مدارس آيات خلت من تلاوة و منزل وحى مقفر العرصات

يعنى:محلّ دروس قرآنى از خواندن قرآن خالى شده بود،و محلّ نزول

وحى منزلگاهى بى‌كس،چونان بيابانهاى بى‌آب و علف خالى و بدون ساكن بود.و ابراهيم بن عبّاس اين شعر را گفت:

ازال عناء القلب بعد التّجلد مصارع أولاد النّبى محمّد

يعنى:از بين ببرد سختى‌ها و ناراحتيهاى دل را پس از آن مصيباتى كه ديد، مقام و محلّ و مشاهد امامان اولاد رسول خدا محمّد(ص).

و حضرت رضا عليه السّلام بآن دو شاعر بيست هزار درهم از آن دراهمى كه بدستور مأمون بنام او سكّه زده بودند ببخشيد،راوى گويد:امّا دعبل خزاعى با ده هزار درهم سهمش بسوى قم رهسپار شد و هر درهمى را با ده درهم مبادله كرد(چون مردم بآن تبرّك مى‌جستند)،پس براى او يك صد هزار درهم عايد شد،و امّا ابراهيم بن عبّاس همۀ آن مبلغ نزد او بود جز آن قسمتى كه به اين و آن اهدا كرد و يا به بعض خانواده‌اش داد تا وقتى كه عمرش سرآمد و مخارج كفن و دفن او با آن پول انجام شد.

9-احمد بن يحيى بسند مذكور در متن از علىّ بن محمّد نوفلى نقل كرده كه گفت:هنگامى كه مأمون حضرت علىّ بن موسى عليهما السّلام را وليعهد خويش قرار

داد،شعرا بجانب مأمون مى‌آمدند و حضرت را مدح ميكردند و مأمون بجهت اينكه نظريّه‌اش را در(انتخاب)وليعهدى آن حضرت در شعر خود مورد ستايش قرار ميدادند بآنان صله و هديه ميداد،بهمين جهت همۀ شعراى معروف آمدند و مدح گفتند جز ابو نواس كه نيامد و حضرت را هم مدح نكرد،او بر مأمون وارد شد و مأمون پرسيد كه:اى ابا نواس!تو خود منزلت علىّ بن موسى را نسبت بمن ميدانى و آن مقامى را كه اكنون وى داراست ميدانستى،پس چرا او را بدين مقام اكرام نكردى؟و براى چه مدح او را بتأخير انداختى و با اينكه شاعر زمان خود هستى و در شعر بر ديگران سيادت و آقائى دارى وى را مدح نكردى؟ ابو نواس لب گشود و گفت:

قيل لى انت اوحد النّاس طرا في فنون من الكلام النّبيه

لك من جوهر الكلام بديع يثمر الدّر في يدي مجتنيه

فعلى ما تركت مدح ابن موسى و الخصال التى تجمّعن فيه

قلت:لا اهتدي لمدح امام كان جبريل خادما لأبيه

حاصل معنى اينكه:بمن گفته‌اند كه تو از جميع افراد مردم در فنّ سخنورى ممتازتر و نكته‌سنجترى،و تو راست از سخن و كلام هر چه شگفتتر و در خور تحسين‌تر،و تعجب‌آورتر كه براى شنوندۀ آن چونان درى است كه

بدست آورده است، پس با اين وصف چرا مدح علىّ بن موسى را ترك كرده‌اى و از صفات ممتازى كه در او جمع است چيزى نمى‌گوئى،من در پاسخ ايشان گفتم قدر آن ندارم و مرا راهى نيست كه امامى را كه جبرائيل خادم جدّ بزرگوارش بوده مدح گويم.

مأمون چون اين بشنيد احسنت گفت،و بمقدارى كه به تمامى شعرا صله و انعام داده بود باو داد،و بر همۀ آنان ويرا برترى داد.

مأمون چون اين بشنيد احسنت گفت،و بمقدارى كه به تمامى شعرا صله و انعام داده بود باو داد،و بر هم آنان ويرا برترى داد.

10-حسين بن ابراهيم مكتّب-رحمه اللّه-به سند متن نقل كرد كه ابو نواس روزى نظر به على بن موسى عليهما السّلام افكند در موقعى كه حضرتش از نزد مأمون بيرون آمده و بر استرى سوار بود،پيش آمده و بر او سلام كرد و عرض كرد:يا ابن رسول اللّه!من در بارۀ شما چند بيت سروده‌ام دوست داشتم آن را از من بشنوى،حضرت فرمود:بگو.ابو نواس شروع كرده گفت:

مطهّرون نقيّات ثيابهم تجري الصّلاة عليهم اينما ذكروا

تا آخر اشعارى كه در متن ذكر شده است كه ترجمۀ آن چنين است:

آل پيغمبر عليهم السّلام افرادى هستند كه دامنشان از هر گناه و آلودگى پاك و مطهّر است(به آيۀ تطهير)و درود و سلام و صلوات بر ايشان است هر گاه ذكرشان بميان آيد(آيۀ إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ )و هر آن كس را كه تبارش را ياد ميكنى چنانچه علوى نباشد،در قديم الأيّام براى او افتخارى نبوده است،خداوند عزيز هنگامى كه بندگانش را آفريد با چنين اتقان و نظم و ويژگى از ميان همۀ مخلوقاتش شما خاندان آل محمّد را برگزيد و در ميان همه،شما را انتخاب كرد،اى مردمان!شمائيد آن ملأ اعلى،و نزد شما است علم كتاب خدا(يعنى قرآن)و آنچه از سوره‌ها آمده است.

چون امام عليه السّلام اين بشنيد:فرمود:ابياتى سرودى كه تاكنون ديگران نياورده بودند،آنگاه غلامش را فرمود:آيا از مخارج ما چيزى با تو اكنون هست؟غلام گفت:سيصد دينار،فرمود:آن را به وى ده،سپس گفت:شايد آن را اندك شمارد،اى غلام آن استر را هم باو عطا كن.

چون سال دويست و يكم هجرىّ برآمد،اسحاق بن موسى بن عيسى بن موسى امير الحاجّ شد و با مردم بحجّ رفت و در خطبه‌اش مأمون را بخلافت و علىّ بن موسى الرّضا را بولايتعهدى دعا كرد،و از مستمعين حمدويه بن علىّ بن عيسى بن ماهان بمخالفت بپاخاست،و اسحاق بن موسى لباس رسمى خود را كه سياه بود طلبيد و آن را نيافت پس پرچم سياهى برگرفت و بخود پيچيد،و خطاب بمردم گفت:أيّها النّاس!آنچه من گفتم طبق مأموريتى بود كه

بدان امر شده بودم،امّا خود احدى را جز امير المؤمنين مأمون،و فضل بن سهل نمى‌شناسم،و از منبر بزير آمد.

عبد اللّه بن مطرّف روزى بر مأمون وارد شد و علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام در آنجا بود.مأمون از عبد اللّه پرسيد:نظر تو در بارۀ اهل بيت چيست بگو؟عبد اللّه گفت:من چه بگويم در بارۀ طينتى كه بآب رسالت و نبوّت خمير گشته و نهالى كه بآب وحى كاشته شده است؟!آيا جز بوى مشك و عطر هدايت و عنبر تقوى و درستى از او استشمام مى‌شود؟!مأمون جعبه‌اى كه در آن لؤلؤ(مرواريد)بود خواست آن را آوردند و دهان عبد اللّه را پر از لؤلؤ نمود.

11-ابو نصر محمّد كرخىّ كاتب در ايلاق با واسطه‌اى چند كه در متن ذكر شده از محمّد بن يزيد مبرّد روايت كرد كه ابو نواس روزى از خانۀ خويش بيرون آمد و سوارى را ديد كه در مقابل او است امّا رويش را نديد،از حال او پرسيد گفتند:اين علىّ بن موسى عليهما السّلام است،در دم اين رباعى را سرود:

اذا ابصرتك العين من بعد غاية و عارض فيك الشّك اثبتك القلب

و لو انّ قوما امّموك لقادهم نسيمك حتّى يستدلّ بك الرّكب

يعنى:چون ديده‌اى تو را از دور ببيند،و تو را نشناسد و در اينكه آيا توئى يا ديگريست شكّ كند آن جاذبۀ محبّت قلب شكّ را بر طرف سازد و يقين كند كه تو خود هستى،و احتياج بديدن از نزديك ندارد،و چنانچه مردمى تو را پيشوا و امام دانند،همان بوى خوش و نسيم تو آنان را از حيث هدايت طريق كفايت خواهد كرد،يعنى از آن راه كه تو ميگذرى بوى خوش تو در آن راه هادى پيروان خواهد بود.

12-حسين بيهقىّ از صولىّ از مبرّد از جاحظ روايت كرد كه ثمامة بن اشرس گفت:مأمون روزى بحضرت منّت نهاد و گفت من تو را وليعهد خود كردم،حضرت فرمود:هر كس برسول خدا پيوسته باشد بايد چنين باشد. و از علىّ بن الحسين عليهما السّلام نيز اين چنين مطلبى رسيده است:

-حسين بن احمد بيهقىّ از صولىّ از غلابىّ از احمد بن عيسى بن زيد -كه مدّت شصت سال فرارى بود و خود را پنهان ميكرد-گفت:عمويم از جعفر بن محمّد عليهما السّلام روايت كرد كه علىّ بن الحسين عليهما السّلام مسافرت نمى‌كرد

مگر با كسانى كه او را نمى‌شناختند،و با آنان شرط مى‌كرد كه او خدمت ديگران را در تمامى احتياجاتشان بعهده داشته باشد.و يك بار با مردمى مسافرت اين چنينى كرد و مردى حضرت را شناخت و به آن قوم كه با آن حضرت بودند گفت:

آيا ميدانيد اين شخص كيست؟گفتند:نه،گفت:اين علىّ بن الحسين عليه السّلام (زين العابدين)است،جماعت روى پاى حضرتش ريختند و دست و پاى او را بوسيدند و عذر خواستند و گفتند:يا ابن رسول اللّه آيا ميخواهى ما بآتش جهنّم بسوزيم،و اگر خداى نكرده جسارتى از ما نسبت بتو سر زند آيا تا دنيا باقى است ما هلاك نخواهيم شد؟!چه چيز باعث شده است كه خود را معرّفى نمى‌كنى؟حضرت فرمود:من بيم آن رفتارى را دارم كه با من قبلا انجام شده است،(و شرح آن اين است كه)با قومى مسافرت كردم،آنان به احترام رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با من نوعى رفتار كردند كه من استحقاق آن را نداشتم،پس از اين رو كتمان امر خودم را بيشتر دوست دارم-.[اين خبر در پاره‌اى از نسخ مخطوط نبود] 13-بيهقىّ بسند مذكور در متن از هارون فروىّ روايت كرد كه چون خبر ولايتعهدى حضرت رضا عليه السّلام در مدينه بما رسيد عبد الجبّار بن سعيد (والى مدينه)در خطبه‌اى اين امر را بر مردم ابلاغ كرد،بدين ترتيبى كه در

آخر خطبه گفت:آيا ميدانيد چه كسى وليعهد امير شما است؟گفتند:خير، گفت:پس بدانيد كه او علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام است:

ستّة آباء،هم من هم،هم خير من يشرب صوب الغمام شش پدرانى چه پدرانى!كه شخصيّت آنان منحصر بخودشان ميباشد،و اينان بهترين آشامندگان آب بارانند(يعنى بهترين خلق خدا هستند).

14-بيهقىّ نيز از صولىّ از احمد بن القاسم روايت كرده است كه گفت:

شنيدم ابراهيم بن عبّاس مى‌گفت:چون مأمون عقد ولايتعهدى را با علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام بست،حضرت خطاب باو كرده گفت:اى امير اخلاص با تو لازم و واجب است،و غشّ و دوروئى سزاوار مؤمن نيست،عامّۀ مردم اين كار را نسبت به من اكراه دارند و حاضر نيستند مرا به جانشينى تو بپذيرند،و همچنين سران جماعت خوش ندارند آنچه تو با فضل بن سهل انجام دادى، اكنون رأى صواب در بارۀ شما اينست كه ما دو تن را از خويش دور سازى تا امرت سامان يابد،ابراهيم گفت:بخدا سوگند همين كلام باعث شد آنچه را كه كار

بدان انجام شد.

مترجم گويد:«سبط ابن جوزىّ در تذكره نقل كرده است كه علماء تاريخ نوشته‌اند كه چون مأمون حضرت را بولايتعهدى نصب كرد بنى عبّاس بر وى خشم گرفتند و در بغداد مجمعى تشكيل داده او را از خلافت خلع و ابراهيم بن مهدىّ را بجاى او نصب كردند از اين رو اين كلام را حضرت بمأمون گفت».

15-باز بيهقىّ از صولىّ از محمّد بن يزيد روايت كرد كه ابن ابى عبدون از پدرش نقل كرده گفت:چون مأمون با علىّ بن موسى ولايتعهدى را پيمان بست او را در جانب خود نشانيد و عبّاس خطيب(كه ظاهرا پسر مأمون است) برخاسته(و با حضرت بيعت نمود)و خطبه‌اى خواند و بسيار نيكو سخن گفت،و در آخر اين بيت را سرود:

لا بدّ للنّاس من شمس و من قمر فأنت شمس و هذا ذلك القمر

خطاب به مأمون كرده گفت:

مردم نياز بخورشيد و ماه هر دو دارند،اينك تو خورشيد و اين(علىّ بن موسى)ماه هستيد.

مترجم گويد:«بايد در نظر داشت كه لفظ شمس مؤنّث است،و لفظ قمر مذكّر،و در اين شعر بسيار بجا استعمال شده است».

16-باز بيهقىّ از صولى بسند متن نقل كرده كه چون با حضرت بولايتعهدى بيعت كردند،مردم اجتماع كرده او را تهنيت مى‌گفتند،حضرت بآنان اشاره كرده سكوت كنند،سپس بعد از استماع تهنيت آنان فرمود:

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ سپاس خداوندى را كه آنچه بخواهد انجام ميدهد بر حكمش كسى را حقّ اعتراض نيست،و قضايش را احدى توان ردّ كردن نخواهد بود،ميداند خطاى ديده‌ها و نهان‌شدۀ در دلها را،و درود خداوند بر محمّد در اوّلين و آخرين مخلوقات و بر آل و فرزندان پاك و پاكيزه‌اش،آنگاه فرمود:من علىّ بن موسى بن جعفرم و ميگويم كه امير مؤمنين(مأمون)كه خداوند در درستكارى او را يارى كند،و او را براه راست موفّق دارد،از حقوق ما خاندان حقّى را شناخت كه ديگران آن را نشناختند،و رحمى را كه ديگران قطع كرده بودند،وى وصل نمود،و نفوسى را كه با ترس و وحشت ميزيستند امان داد و مطمئن ساخت،بلكه زنده گردانيد،و از مردگى و يأس نجات بخشيد،و آرامش داد،و نيازمندشان را اگر بود بى‌نياز كرد،در همۀ اين امور رضايت پروردگار خود را ميخواست،از كسى جزاى عمل نمى‌خواست مگر از

خدا، و خداوند هم شاكرين را جزا خواهد داد،و اجر نيكوكاران را ضايع نخواهد گذاشت،و بدرستى كه وى عهد خود را بمن واگذارده و خلافت و امارت را پس از خود بمن سپرده،پس هر كس عقد و پيمانى را كه خداوند به حفظ و نگهدارى آن امر فرموده بگشايد،و گره‌اى را كه خداوند محكمى آن را خواسته سست كند و بشكند،حريم و قرقگاه خدا را ناچيز گرفته و تعدّى نموده و شكسته،و محرّمات الهى را حلال دانسته است،زيرا بدين كار،حقّ پيشوا را ضايع كرده و امرش را اطاعت ننموده و به اسلام و آئين خداوند بى‌حرمتى كرده است،چنان كه در گذشته اين كار صورت گرفت(حرمت وصايت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نگهداشته نشد)و شخص وصىّ بر آن نابكاريها و اعمال خلاف صبر نمود و پس از آنهم در دوران قدرت متعرّض آن نشد از بيم آنكه مبادا تفرقه ايجاد شود و اسلام سست گردد،و رشتۀ وحدت و اتّحاد مسلمين بگسلد زيرا كه افكار زمان جاهليّت در مغزها باقى بود و بدان نزديك و قريب العهد بودند،و منافقين كاملا كمين كرده و در راه يافتن فرصت نشسته بودند تا دستاويزى پيدا كرده و شرّ بپا كنند،و اكنون هم نمى‌دانم سرانجام با من و شما چه رفتارى خواهد شد،قلم قضا نيست مگر بدست خدا و او بدرستى آشكار سازندۀ حقّ است و بهترين فصل‌كننده و جدا سازندۀ حقّ از باطل است.

17-باز بيهقىّ بسند مذكور در متن از جهم روايت كرد كه گفت:

هنگامى كه مأمون با علىّ بن موسى عليهما السّلام پيمان ولايتعهدى را بست،خود بمنبر رفت و گفت،ايّها النّاس!خبر بيعت با علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن- علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام بشما رسيد،بخدا سوگند اگر اين نامها را بر كر و گنگ بخوانند،باذن و ارادۀ خداوند عزّ و جلّ شفا يابند.

18-باز بيهقىّ بواسطۀ صولىّ از عبيد اللّه بن عبد اللّه بن طاهر روايت كرد كه گفت:فضل بن سهل به مأمون با كنايه و اشاره ميگفت:با عمل خير-كه صلۀ رحم باشد-بخداوند عزّ و جلّ و رسول او-صلى اللّه عليه و آله-تقرّب جويد.

يعنى حقّ ولايت اهل بيت را بخودشان واگذارد و مقام خلافت را كه از ايشان غصب شده است به ايشان باز گرداند،و بوسيلۀ وليعهد نمودن علىّ بن موسى عليهما السّلام جنايات هارون را نسبت به خاندان پيغمبر صلى اللّه عليه و آله از يادها برده و محو سازد،و مأمون نتوانست با نظر فضل بن سهل موافقت نكند،و خلافت گفتۀ او را انجام دهد،لذا از خراسان رجاء بن ابى ضحّاك و ياسر خادم (1)را به حجاز يا بمدينه فرستاد تا محمّد بن جعفر بن محمّد،و علىّ بن موسى بن جعفر را بنزدد)


1) -صحت مأموريت ياسر از سوى مامون ثابت نيست(به مقاتل الطّالبيّين مراجعه شود)

او آورند،و اين فرمان در سال دويست هجرى صدور يافت. و چون آن حضرت را در مرو نزد مأمون آوردند،مأمون او را بوليعهدى خود برگزيد و پس از خود جانشين خويش قرار داد،و دستورى صادر كرد كه لشكريان را هر يك مئونه و حقوق يك سال تمام عطا كنند،و اين مطلب را به تمام بلاد اسلامى نوشت و بهمۀ استانداران ابلاغ كرد،و حضرت را به«رضا»موسوم كرد،و سكّه از نقرۀ خادم بنام آن حضرت زده و مردمان را امر كرد كه لباس سياه كه شعار عبّاسيان است از تن بيرون كنند و بجاى آن لباس سبز در بر كنند،آنگاه يكى از دختران خود را كه امّ حبيب نام داشت بوى تزويج كرد،و دختر ديگرش امّ فضل را بفرزند آن حضرت محمّد الجواد عليه السّلام تزويج نمود،و خود پوران دختر حسن بن سهل سرخسى را بزوجيّت خويش درآورد،و باعث اين تزويج عموى دختر فضل بن سهل سرخسى بود،يعنى اين عمل كار فضل بن سهل بود،و همگى اين امور در يك روز انجام شد،و ليكن مأمون خوش نميداشت كه امر خلافت پس از وى بحضرت برسد.

محمّد بن يحيى الصولىّ گفت:صحيح بود آنچه را عبيد اللّه بن عبد اللّه بن- طاهر برايم نقل كرد بطرق مختلف كه از آن جمله اينكه عون بن محمّد از فضل بن أبي سهل نوبختى(يا برادر فضل بن سهل)روايت كرد كه گفت:

همين كه مأمون عزم بولايتعهدى حضرت عليّ بن موسى عليهما السّلام كرد،من با خود گفتم:

بخدا سوگند كه من مى‌آزمايم مأمون را كه آيا از روى قصد و عقيده و از روى قلب و صداقت عمل اين كار را كرد،يا اينكه نه؟!(فقط)صرف تظاهر و صورت سازى است!؟لذا نامه‌اى نوشتم و بدست خادم مأمون-كه محرم اسرار او بود و مطالب سرّى دربار را بواسطۀ آن خادم مينوشت و بمن ميفرستاد-داده و به مأمون فرستادم و مضمون آن نامه اين بود كه فضل بن سهل سرخسي ذو الرّياستين بولايتعهدي علىّ بن موسى تصميم جدى گرفته است،و كوشش ميكند ويرا وليعهد سلطنت قرار دهد،و حال اينكه طالع ببرج سرطان است و مشترى در آن برج است،و اگر چه شرف مشترى در برج سرطان است،و لكن سرطان برجى است منقلب و هر امرى در آن برج صورت گيرد عاقبت نخواهد داشت و تمام نخواهد شد،و علاوه بر اين مرّيخ(كه نحس اكبر است)در برج ميزان قرار دارد،و آن در خانۀ عاقبت،و اين دلالت بر نكبت هر امرى دارد كه در آن زمان واقع گردد،و نكبت هر عقدى كه در آن بسته شود،و اين مطلب را به امير المؤمنين گزارش ميدهم تا اگر غير از من كسى امير المؤمنين را از آن آگاه سازد،حقير را مورد مؤاخذه قرار ندهد و ملامت و سرزنش نكند كه چرا تو اين چنين مطلبى را بمن اخطار نكردى،مأمون در پاسخ نامه بمن نوشت:همين كه نامه‌ام بتو رسيد و از محتواى آن آگاه شدى،عين نامه را با همان آورنده بسوى

من باز گردان، و خويش را مواظب و مراقب باش،مبادا كسى از اين مطلب كه بمن نوشتى اطّلاع يابد،و سبب آن گردد كه فضل بن سهل ذو الرّياستين آگاه شده از نيّتش باز گردد،كه اگر چنين چيزى رخ دهد بپاى تو مى‌نويسم و بار گناه را بر دوش تو خواهم انداخت،و تو را مسبب آن ميشمارم.فضل نوبختى گفت:همين كه اين جواب را خواندم جهان بر من تنگ آمد(و دنيا در نظرم تيره و تار شد)آرزو كردم كه اى كاش مرده بودم و چنين نامه‌اى را به مأمون نمى‌نوشتم، امّا پس از چندى خبر يافتم كه ذو الرّياستين خود به طالع بد متنبّه شده و از رأيش برگشته،چه؛او اطّلاعات كافى از علم نجوم و زايچه (1)آن داشت،و امّا من به خدا قسم كه بر خود ترسيدم و برخاسته بنزد او(ذو الرّياستين)رفتم و گفتگو كرده پرسيدم:آيا ستاره‌اى سعدتر از مشترى در آسمان سراغ دارى؟ گفت:خير،گفتم:آيا در ميان كواكب نجمى ميدانى كه در حالى سعدتر باشد از مشترى در حال شرفش؟گفت:نه:گفتم:پس تصميمى كه داشتى در عقد ولايتعهدى برقرار دار و از عزم خود باز نگرد،و حال اينكه ستارۀ سعدد.


1) -دائره‌اى است كه بر دوازده خانه تقسيم شده و در هر خانه نام يكى از برجهاى سال ثبت شده، و منجّم ساعت ولادت يا وقوع عمل را مى‌بيند كه در چه برجى اتّفاق افتاده و در آن برج چه كوكبى از سيّارات طالع است،و با اصولى را كه خود آن را ساخته‌اند سعد و نحس مطلب را استخراج ميكنند،و اين كار چون اساس محكمى ندارد شرعا آن را ممدوح ندانند،و روايت«المنجّم كذّاب» مربوط به بخش علوم نجومى است نه استخراج ساعات شبانه‌روز و ايّام ماه و سال. و امّا طالع؛در اصطلاح احكاميان منجّمين،جزئى از منطقة البروج است كه بر افق شرقى است و زمان ولادت طفل يا انجام عملى يا سؤال سائلى،آن برجى كه آن هنگام چيزى از افق شرقى نمودار باشد،و سعد و نحس را از حال كوكبى كه در آن برج طلوع كرده است استخراج كنند.

فلك«مشترى»در سعدترين حالات خود يعنى در شرف است كه در برج سرطان ميباشد.ذو الرّياستين بر عزم خويش باقى ماند و كار را بانجام رسانيد، ولى من از ترس مأمون نميدانستم كه آيا زنده‌ام يا مرده تا پيمان ولايتعهدى واقع گرديد.

19-بيهقىّ از صولىّ از احمد بن محمّد بن فرات و حسين بن علىّ باقطائىّ نقل كرد كه گفتند:ابراهيم بن عبّاس با اسحاق بن ابراهيم كاتب-برادر زيدان- كه معروف ب«زمن»بود دوستى داشت و اشعارى كه ابراهيم بهنگام خروجش از خراسان در مدح حضرت رضا عليه السّلام سروده بود كتابت كرد و در آن چيزى هم از خطّ خود او بود و نسخۀ اين اشعار نزد اسحاق مانده بود تا اينكه ابراهيم بن- عبّاس از جانب متوكّل عبّاسى رئيس ادارۀ املاك متوكّل شد،و ميان او و اسحاق بن ابراهيم برادر زيدان مدّتى بكدورتى جدائى افتاده بود،تا اينكه متوكّل ابراهيم را عزل كرد و او بيكار شد،از اسحاق بن ابراهيم مالى مطالبه كرد و بر او سخت گرفت،اسحاق يكتن از كسانى كه مورد اطمينانش بودند خواست،و باو گفت:نزد ابراهيم بن عبّاس روانه شود و باو بگويد اشعارى كه در

مدح علىّ بن موسى گفته است بخطّ او و غير او نزد من موجود است اگر از مطالبه دست برندارد جمله را نزد متوكّل خواهم فرستاد،آن شخص پيام اسحاق را به ابراهيم رسانيد و دنيا بر وى تنگ آمد تا اينكه از مطالبه دست برداشت و آنچه از اشعار نزد وى بود گرفت و با يك ديگر سوگند ياد كردند كه نه اين مطالبۀ مالى كند و نه او بخليفه چيزى گزارش كند.

صولىّ گويد:يحيى بن علىّ منجّم گفت:من پيغام هر يك از اين دو؛ يعنى اسحاق و ابراهيم را بآن ديگر ميرساندم تا اينكه اوراق شعر را از اسحاق گرفتم و بابراهيم داده و او همۀ آنها را در پيش روى من آتش زد.

باز صولىّ ادامه داده گفت:احمد بن ملحان برايم نقل كرد كه ابراهيم بن عبّاس دو پسر داشت بنام حسن و حسين كه كنيۀ آنان ابو محمّد و ابو عبد اللّه بود،و چون متوكّل عبّاسى بخلافت رسيد،ابراهيم نام پسر بزرگش را كه حسن بود تغيير داده و اسحاق كرد،و نام آن فرزند كوچكترش را كه حسين بود تبديل به عبّاس نموده و كنيه‌اش را-از ترسى كه از آن خليفۀ(ناصبى مذهب)داشت- نيز ابو الفضل كرد.

و باز محمّد بن يحيى الصولىّ گفت:احمد بن اسماعيل بن الخصيب برايم گفت كه:ابراهيم بن عبّاس و موسى بن عبد الملك هرگز نبيذ-كه نوعى شراب است-ننوشيدند تا زمانى كه متوكّل عبّاسى بخلافت رسيد،ولى در زمان خلافت او هر دو اين مسكر را نوشيدند،و تعمّد داشتند كه مردمان بى‌سر و پا و زن صفتان و بى‌شخصيّتها را گرد آورند،و روزى سه بار با آنان شراب نوشند تا اين خبر از آنان شيوع يابد،و اخبار بسيار ديگرى هم در تقيّۀ آنان هست كه اينجا محلّ ذكر آن نيست.

مترجم گويد«محمّد بن يحيى الصّولى مردى اديب و شاعر بوده و داراى كتابخانه‌اى بسيار مفصّل و عالى ميبوده ولى در نقل چندان دقيق نيست و باصطلاح محدّثين ضبطش خوب نيست و اشتباهاتى دارد، خطيب در تاريخ بغداد او را ذكر كرده است».

20-احمد بن زياد همدانى و حسين بن ابراهيم مكتّب،و علىّ بن عبد اللّه ورّاق(رضي الله عنه)از علىّ بن ابراهيم روايت كردند كه گفت:ياسر خادم پس از وفات حضرت رضا عليه السّلام بطوس هنگامى كه از خراسان بازگشت همۀ اخبار و قضايائى كه در اين مدّت اتّفاق افتاده بود برايم نقل كرد،و باز علىّ بن ابراهيم گفت:ريّان بن

الصّلت كه از كارگزاران حسن بن سهل بود، و نيز پدرم از محمّد بن عرفۀ راشدى و صالح بن سعيد راشدى كه تمامى اينان اخبار ابى الحسن عليه السّلام را براى ما شرح دادند و گفتند:چون امر امين تمام شد و مأمون بر اريكۀ خلافت مستقرّ گرديد، به حضرت رضا عليه السّلام نامه نوشت و او را بخراسان دعوت كرد،آن حضرت بعذرهاى بسيارى از پذيرفتن اين دعوت امتناع ورزيد،مأمون دست برنداشت و مكرّر با حضرت مكاتبه كرد بحدّى كه امام فهميد وى دست بردار نيست، ناچار از مدينه خارج شد در حالى كه فرزندش ابو جعفر عليه السّلام هفتمين سال عمرش بود و مأمون باو نوشت كه از راه كوفه و قم مسافرتت را قرار مده،پس حضرت را از طريق بصره و راه اهواز و فارس تا بمرو رسيد حركت دادند،و چون بمرو وارد شد مأمون منصب خلافت و امامت را بر او عرضه داشت،و امام عليه السّلام ابا فرمود و نپذيرفت و در اين موضوع گفتگو ميانشان بسيار شد و تا مدّت دو ماه مأمون اصرار ميكرد و حضرت نمى‌پذيرفت و مرتّب پيشنهادش را ردّ مى‌كرد، و چون در اين امر كلام بدرازا كشيد،مأمون ولايتعهدى را پيشنهاد كرد، حضرت آن را ردّ نكرد،امّا فرمود:با شروطى كه ميپرسم،مأمون گفت:هر چه ميخواهى بپرس،گفتند:حضرت مرقوم داشت كه من ولايتعهدى را مى‌پذيرم

بشرط آنكه بهيچ وجه در امور مملكتى دخالت نكنم،نه امر كنم و نه نهى و نه در قضا و داورى دخالت نمايم،و نه از اين نظام چيزى را تغيير دهم،و از تمامى اين امور معاف باشم،مأمون شروط را قبول كرد،و سران لشكر و قضات و كارمندان و چاكران و مأموران دولت و تمامى فرزندان عبّاس را به بيعت با آن حضرت بولايتعهدى خواند همه گرد آمدند،و بصاحب منصبان جوائزى عطا كرد و همگى خواه و ناخواه پذيرفتند الاّ سه تن از رؤساى لشكرى(بنامهاى):عيسى جلودىّ،و علىّ بن عمران،و ابو يونس(يا ابن مؤيس،يا ابن مونس)،و اينان حاضر نشدند كه با حضرت رضا بعنوان ولايتعهدى بيعت كنند،لذا بازداشت و زندانى شدند،و با حضرت بيعت شد و آن را به سراسر ممالك اسلامى ابلاغ كردند،و دينار و درهم بنام آن حضرت سكّه زدند،و در منابر خطبه را بنام وى (حضرت عليه السّلام)خواندند،و مأمون در اين كار مال بسيار فراوانى خرج كرد.

و چون شب عيد رسيد مأمون شخصى را فرستاد و از حضرت درخواست

كرد كه سوار شود و بنماز عيد رود، و خود حضرت با مردم روبرو شده و خطبه بخواند تا همه مطمئنّ گردند و آرامش دل يابند،و مقام فضل و دانش او را بشناسند،تا دلها بر اين دولت مبارك قرار گيرد و از اضطراب بيرون آيد.

حضرت(در جواب)كسى را فرستاد و بمأمون پيام داد كه تو از جريانى كه در شروط ميان من و تو گذشت باخبرى و ميدانى كه من با چه قيد و قرارى در اين امر داخل شدم،مأمون پاسخ داد كه من نظرم اينست كه دلهاى همۀ مردم از عامّه و لشكرى و كشورى همه از اضطراب بيرون آيد و راسخ گردد،و بفضل و بزرگوارى كه خداوند بتو ارزانى داشته است اقرار كنند،و اين گفتگو همچنان ادامه داشت تا بالاخره امام ديد مأمون سخت پافشارى ميكند گفت:اى امير اگر مرا از اين كار عفو كنى البتّه بيشتر دوست دارم،لكن اگر نميپذيرى پس ناچارم كه من مانند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و علىّ بن ابى طالب نماز را انجام دهم،مأمون گفت:هر طور كه مايل باشى مانعى نيست.سپس سران سپاه و مأموران و مردم را فرمان داد كه بامداد در خانۀ علىّ بن موسى باشند،مردم همگى اطراف خانۀ آن حضرت را پر كردند،و كوچه‌ها و راهها همه مملوّ از زن و مرد و كودك گرديده بود،و همه نشسته و انتظار حضرت را داشتند و مأموران انتظامى همه گرد خانۀ

امام را گرفتند، و چون آفتاب طلوع كرد امام برخاسته غسل كرد و عمامه‌اى سفيد از پنبه بر سر ببست و يك سوى آن را بروى سينه‌اش آويخت و سوى ديگر را به پس پشت رها كرد و ساق پاها را برهنه نمود و در صحن خانه رو بيارانش كرده فرمود:همگى مانند من كنيد،آنگاه عصائى بدست گرفته و از منزل بيرون آمد و ما در اطرافش بوديم و او پاى برهنه بود و سراويل خود را تا نيم زانو بالا زده بود،و دامن لباسى را كه در برداشت بالا زده بود،و چون در ميان ما آمد و ما در مقابلش حركت ميكرديم،ناگهان سر بسوى آسمان برده و گفت:«اللّه اكبر» و آن را تا چهار بار تكرار كرد،بقسمى كه ما پنداشتيم آسمان و در و ديوار همه با او همصدايند،و مأموران سوار بر اسب در بيرون درب آراسته و صف كشيده و مرتب ايستاده بودند،و همه سلاح نظامى در برداشتند و با اسلحه منظرۀ بسيار جالبى تشكيل داده بودند،و چون ما با اين صورت و خصوصيت پاى برهنه از در بيرون آمديم،دامن بكمر زده و تحت الحنك آويخته،و حضرت ميان جمعيّت ديده شد،اندكى در باب خانه مكث نموده سپس گفت:

«اللّه اكبر اللّه اكبر،اللّه اكبر على ما هدانا،اللّه اكبر على ما رزقنا من بهيمة الأنعام،و الحمد للّه على ما ابلانا».

و صوت خود را بدان بلند كرد،ما نيز صداهايمان را بلند كرديم و تكبيرات عيد را ميخوانديم،يكباره تمام شهر مرو بصدا و ناله درآمد و همه با گريه و فغان بگفتن تكبيرات ناله سردادند،و حضرتش تا سه بار اذكار را تكرار كرد،سواران با ديدن اين منظره-كه حضرت پاى برهنه بود-تماما از مركبشان بر زمين آمده و موزه از پاى بدر آورده رها كردند.مرو يكپارچه ضجّه و فغان و ناله گشت،و مردم نتوانستند از گريه و ناله خوددارى كنند،و حضرت ده گام بر ميداشت و مى‌ايستاد و تكبيرات اربع را ميخواند،و چنان بود كه گويا آسمان و زمين و در و ديوار جملگى او را پاسخ ميدهند(يعنى حضرت اذكار را شمرده ميگفت،و همۀ مردم پاسخ ميدادند)اين خبر بمأمون رسيد،ذو الرّياستين فضل بن سهل گفت:اى امير!اگر رضا با اين وضع بمحلّ نماز رسد،تمامى مردم از تو بر ميگردند و بفتنه مى‌افتند،صلاح آنست كه از او بخواهى بازگردد، مأمون مأمورى را فرستاد و از حضرت خواهش كرد كه باز گردد،امام كفشهاى خود را طلب كرد و پوشيد و بمنزل بازگشت.

21-احمد بن زياد همدانىّ-رضى اللّه عنه-بسند متن از ريّان بن صلت

روايت كرده كه گفت:بيشتر مردمى كه در بيعت با حضرت رضا عليه السّلام شركت كردند؛اعمّ از سران سپاه و مردم عادى،و كسانى كه اين را نمى‌خواستند ميگفتند كه اين كار فضل بن سهل است كه خليفه را بدان وادار كرده است،اين مطلب بگوش مأمون رسيد،نيم شب مرا طلبيد،من نزد او رفتم،بمن گفت:اى ريّان! بمن خبر رسيده كه مردم گفته‌اند بيعت با رضا عليه السّلام از تدبيرات فضل بن سهل است،گفتم:آرى،اى امير اين را ميگويند،[و درست هم همين است]گفت:

واى بر تو اى ريّان!آيا كسى چنين جسارتى دارد كه به خليفه‌اى كه خليفه‌زاده است و قدرت بدست او است و همه از رعيّت و صاحب منصبان منقاد و مطيع و بفرمان اويند پيشنهاد كند كه با دست خود خلافت را بديگرى بسپار؟!آيا اين با عقل درست در مى‌آيد؟!عرضكردم:نه بخدا سوگند اين طور نيست كه آنان ميگويند،احدى جسارت چنين پيشنهادى را ندارد،گفت:نه،اين چنين كه ميگويند نيست،لكن من براى تو سبب آن را ميگويم:هنگامى كه برادرم محمّد امين بمن امر كرد كه نزد او روم و خود را باو معرّفى كنم تا در بارۀ من حكمى كه در نظر دارد صادر كند،من امتناع نموده و بگفته‌اش اعتناء ننمودم، وى فرمانى به علىّ بن عيسى بن ماهان نوشت و او را مأمور كرد كه مرا دستگير

كند و غلّ و زنجير بگردنم نهد و دست و پا در زنجير مرا بوى تحويل دهد. خبر اين حكم بمن رسيد،هرثمة بن اعين را بسجستان و كرمان و توابع آنها و آن جوانب گسيل داشتم او امر را بر من فاسد كرد و هزيمت نمود،و صاحب سرير (1)خروج كرد و بر يكى از نواحى خراسان دست يافت،و همۀ اين وقايع در يك هفته بر من هجوم آورد،و چون اين امور رخ داد من توانائى مقاومت با آن را نداشتم و مالى در اختيار من نبود كه بدان قدرتى حاصل كنم،و از سران سپاه همه جز ضعف و عجز و ترس چيزى نديدم،و اراده كردم كه بپادشاه كابل پناه برم و بدو ملحق گردم،بعد با خود گفتم پادشاه كابل مردى است كافر،و ممكن است برادرم محمّد امين اموالى براى او بفرستد،و او مرا تحويل وى دهد،راهى بهتر از آن نيافتم كه خود را برهانم جز اينكه خود را بسوى خداوند برم و توبه كنم از گناهانى كه تاكنون مرتكب شده‌ام،و از او استعانت بجويم در اين امور دشوارى كه پيش آمده است،و به او تعالى پناهنده شوم،پس دستور دادم تا اين خانه را نظافت كنند-و با دست به اطاقى اشاره كرد-و تميزد.


1) -سرير موضعى است در بلاد بنى كنانه،و مملكت بزرگى است ميان«لان»و«باب الابواب».و سرير نام مملكت است نه شهر همچنان كه استخرى گفته است،و اهل آن نصرانى بودند.و ميان سرير و مسلمين پيمان عدم تعرّض بود،و هر دو از يك ديگر واهمه داشتند،و ميان ولايت سرير و سمندر شهرى بود در حدود دو فرسخ كه بين آنها نيز پيمان بود.

نمودند، پس من آب بر خود ريختم و غسل كردم و پيراهن و شلوار سفيدى بتن كردم و چهار ركعت نماز بجاى آوردم و در آن آنچه از قرآن ياد داشتم قراءت كردم،و خداوند متعال را خواندم و بدو پناه بردم و با او عهد و پيمان محكم بستم با خلوص نيت كه اگر خداوند امامت و امارت را نصيب من گرداند و در مشكلات و سختيهاى اين امور مرا كفايت كند و پشتيبان من باشد،من حقّ را بصاحب حقّ دهم و امر امامت را در جايگاه خودش بنهم همان جائى كه خداوند قرار داده است،سپس دلم آرام گرفت و اندوهم زائل شد.سپس طاهر(بن الحسين ذو اليمينين)را بسوى علىّ بن عيسى بن ماهان گسيل داشتم،و كار او با طاهر بدان جا كشيد كه كشيد و چنان شد كه شد،و باز هرثمة بن اعين را بسركوبى رافع[بن ليث بن نصر بن سيّار]فرستادم،بر او ظفر يافت و او را كشت،و نيز صاحب سرير را بصلح خواندم،و هدايائى براى او فرستادم و با او بمهر رفتار كرده تا او از مخالفت دست برداشت و براه آمد،و پيوسته امرم تقويت يافت تا بدينجا رسيد كه با برادرم محمد امين چنين شد،و خداوند امر خلافت را يكسره در اختيار من نهاد و بر آن استيلايم داد،و امر من استوار گرديد،و چون پروردگارم بآنچه من درخواست داشتم وفا نمود،من نيز دوست

داشتم كه با خدايم بدان چه عهد بسته‌ام وفا كنم، و كسى را جز ابو الحسن علىّ بن موسى مستحقّ اين امر(خلافت)نديدم،لذا آن را در اختيار وى قرار دادم امّا او نپذيرفت مگر بدان طريق كه خود ميدانى،اين بود سبب اين بيعت بولايتعهدى.

ريّان گويد:من گفتم خداوند امير را موفّق بدارد،بعد گفت:اى ريّان چون صبح شد و آفتاب برآمد در ميان جمع صاحب منصبان رو و فضائل امير مؤمنان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام را براى ايشان بگو،گفتم:اى امير من در اين مطلب جز آنچه از تو شنيده‌ام چيزى نميدانم،آيا همان را براى آنان بازگو كنم؟گفت:

سبحان اللّه!احدى را نمى‌يابم كه مرا در اين امر يارى كند،من اهل قم را محرم اسرار خود ميدانستم.

مترجم گويد:«مراد آنست كه در گفتن فضائل علىّ بن ابى طالب عليه السّلام نتيجه اين مى‌شود كه مردم با اولاد و مقام آنان در نزد خداوند و قربشان به رسول او-صلى اللّه عليه و آله-آگاه ميشوند و بصحت كار من پى ميبرند».

ريان گويد گفتم:احاديثى كه از شما شنيده‌ام براى ايشان بازگو كنم؟ گفت:آرى،آنچه از من در فضيلتها شنيدى بگو.چون صبح شد من بميان سران

لشكر در مركز آنان رفتم و شروع بسخن كرده گفتم: امير المؤمنين مأمون از پدرش از پدرانش روايت كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:

«من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه» ،و ايضا حديث كرد مرا امير المؤمنين مأمون از پدرش از پدرانش كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:

«على منّى بمنزلة هرون من موسى».

و من احاديث را آن طور كه بايد و شايد دقيق در حافظه نداشتم و گاهى خلط ميكردم،و حديث خيبر:

«لأعطين الراية» ،و همين طور احاديث مشهور ديگرى را در فضائل علىّ عليه السّلام براى ايشان نقل كردم،در آن ميان عبد اللّه بن مالك خزاعىّ برخاست و گفت:«رحم اللّه عليّا كان رجلا صالحا»،خداوند بر علىّ رحمت فرستد،وى مردى صالح و شايسته بود،مأمون غلامى را فرستاده بود كه وضع مجلس و گفتگوى ما را ببيند و گزارش دهد،ريّان گويد:مأمون كسى را نزد من فرستاد و مرا احضار كرد،من بر او وارد شدم چون ديده‌اش بر من افتاد گفت:اى ريّان!چقدر حديث ميدانى و همه را در حافظۀ خود نگه داشته‌اى؟ آنگاه گفت:بمن خبر آنچه آن يهودى(عبد اللّه بن مالك)گفت رسيد،كه گفت:

«رحم اللّه عليّا كان رجلا صالحا»بخدا سوگند او را بيارى خدا خواهم كشت.

و هشام بن ابراهيم راشدىّ همدانىّ از مقرّبترين افراد نزد حضرت رضا عليه السّلام بود قبل از اينكه حضرت بخراسان آيد،و مردى عالم و اديب و فصيح و فهميده بود،و كارهاى حضرت رضا عليه السّلام در دست او بود و اموال را از نواحى و اطراف مى‌آوردند و او تحويل ميگرفت و ثبت و ضبط مينمود،البتّه پيش از آنكه امام به خراسان آيد،ولى پس از ورود او هشام بن ابراهيم به ذو الرّياستين پيوست،و ذو الرّياستين هم او را از محرمان دستگاه خود قرار داد،و كارش اين بود كه اخبار حضرت رضا عليه السّلام را به مأمون و ذو الرّياستين گزارش ميداد و نزد آن دو مقرّب شده بود،و هيچ خبرى از حضرت رضا بر ايشان(مأمون و ذو الرّياستين) پوشيده نمى‌ماند،و مأمون او را پرده‌دار و آجودان مخصوص امام كرده بود،و او اجازۀ ورود هيچ كس را بر امام نمى‌داد مگر آنان كه خود نظر داشت و ميخواست،و كار را بر حضرت رضا عليه السّلام تنگ گرفت،و هر كس قصد ديدار امام را داشت موفّق نميشد و او مانع بود،و كلامى از امام صادر نمى‌شد مگر اينكه گزارش آن توسط وى بمأمون داده ميشد و همچنين بذو الرّياستين،و مأمون پسرش عبّاس را به هشام سپرده بود كه او را علم و ادبيّات بياموزد،و از

اين جهت او را هشام عبّاسى ميگفتند. ريّان گويد:ذو الرّياستين دشمنى شديد خود را با امام آشكار ساخت،اين براى آن جهت بود كه مأمون باو بيش از وى احترام ميكرد،لذا بر او حسد برد و رفتارى كه مأمون با حضرت داشت موجب اين حسادت شده بود،و ابتداى آن از اينجا شروع شد كه مأمون را دختر عموئى بود كه او را دوست ميداشت،و آن دختر عمو نيز مأمون را دوست ميداشت لذا درى از منزل آن دختر عمو بمجلس مأمون باز كرده بودند،و آن دختر عمو بحضرت رضا عليه السّلام مايل بود و از ذو الرّياستين نزد مأمون بد ميگفت،و اين امر بذو الرّياستين رسيد،و نزد مأمون آمده و گفت:صحيح نيست از حجرۀ زنان درى بمجلس خليفه باز باشد،مأمون امر كرد آن در را سدّ كردند.و رسم اين بود كه يك روز مأمون نزد حضرت رضا عليه السّلام آيد،و يك روز امام بر مأمون وارد شود،و خانه‌اى كه حضرت منزل كرده بود در كنار قصر مأمون بود،و چون حضرت بر مأمون داخل شد و ديد در را سدّ كرده‌اند،سبب آن را پرسيد،مأمون گفت:فضل بن سهل اين را نمى‌پسندد كه از حجرۀ زنان بمجلس ما درى باز باشد،چون امام اين كلام بشنيد:كلمۀ استرجاع را بر زبان جارى نمود و گفت:

إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ،فضل را چه رسد كه در اين امور خانوادگى دخالت

كند؟! مأمون پرسيد نظر شما چيست؟حضرت فرمود:اينكه در را باز كنى و با دختر عمويت رفت و آمد كنى و قول فضل را در آنچه حلال يا حرام ميكند نپذيرى،مأمون دستور داد در را گشودند،و بر دختر عمويش بدلجوئى وارد شد.و اين خبر به فضل رسيد و او را غمگين ساخت.

22-و در پاره‌اى از كتب نسخۀ كتاب الحباء و الشّرط از حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام بسوى واليان و عمّال دولت در بارۀ فضل بن سهل و برادرش يافتم،لكن كسى اجازۀ روايت آن كتاب را بمن نداده است،جز آنكه در كتاب مزبور آن را ديده‌ام و آن چنين است(كه عربى آن در متن ذكر شده و ترجمۀ آن اين است):

حمد و سپاس خداوندى راست كه پديد آورنده،و مخترع و موجد،توانا و پيروزمند،نگهبان بر بندگان و خشم گير بر ايشان است،آنكه تمامى مخلوقات بدرگاهش سر تعظيم و اطاعت فرود آورده‌اند،و در بارگاه عزّتش خط ذلّت و خوارى و پستى نوشته‌اند،هر چه هست تسليم قدرت او است،و جملگى در برابر سلطنت و سالارى و عظمت و بزرگيش فروتنى كنند،و علم و آگاهيش هر چيز را فرا گرفته،و شمار هر چيز بر او پيدا و هويدا،هيچ والا و بزرگى در پيشگاهش سرگرانى نتواند،و هيچ كوچك و حقيرى از سايۀ لطف و رحمتش

دور و بى‌بهره نماند، آنكه ديدۀ بينندگان او را در نيابد،و معرفى وصف‌كنندگان او بجائى نرسد،مر او راست آفريدن و فرماندادن،و مثل اعلاست در آسمانها و زمين،و اوست توانا و نيرومند،دانا و درستكار.

و سپاس بر خداوندى كه آئين اسلام را قانون قرار داد،و آن را بر همۀ اديان برترى داد و شرف و كرامت و بزرگى بخشيد،و آن را دين استوار،پا برجا و غير قابل تغيير معرّفى فرمود،و راه راستى كه هر كس در آن قدم گذارد و بدان عمل خويش بپايان برد بمنزل مقصود رسيده و گمراه نگردد،و هر كس از آن روى گرداند راه نخواهد يافت،در آن دين نور و برهان و شفا و بيان قرار داد،و آن را بوسيلۀ فرشتگان برگزيده‌اش به سوى هر كس كه او را به پيغمبرى و رسالت انتخاب كرده بود فرستاد،در ميان مردمى كه اكنون رفته و جاى خالى خويش را بديگران داده‌اند،و در روزگارانى كه گذشته و پايان پذيرفته،تا اينكه نوبت رسالت به محمّد مصطفى-صلى اللّه عليه و آله-رسيد،و پيمبران بدو پايان يافتند،و او را پى‌آمد انبيا قرار داد،و از روى لطف و رحمت بسوى جهانيان فرستاد،و نيز وى را بشارت دهندۀ ايمان آورندگان و مصدقين فرستاده‌اش،و زنهار دهندۀ منكران و تكذيب‌كنندگان قرار داد تا حجّتش بر خلق تمام باشد،و هلاك و نابود شود

هر كس نابود شود پس از نمودارى حقّ از باطل، و زنده شود هر كس زنده ماند پس از روشن بودن و آشكارا نمودن درست از نادرست،و براستى كه خداوند شنوا و داناست.

و باز سپاس خداوندى را كه اهل بيت رسولش را مواريث نبوّت عطا فرمود (يعنى رهبرى را ويژۀ آنان كرد)و علم و حكمت را نزد ايشان بوديعت نهاد،و آنان را كانون امامت و رهبرى و امارت بر مردم كرد و دوستى ايشان را بر همه واجب ساخت،و محلّ و مقام آنان را بالا و والا قرار داد،و پيامبرش را امر كرد كه از امّت مودّت و دوستى آنان را بخواهد؛چنان كه گفت: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى (بگو من از شما اجر و مزد رسالت نمى‌خواهم(زيرا اجر من بر فرستندۀ من است)لكن شما را سفارش مى‌كنم كه با ذوى القرباى من مهر و محبّت و دوستى كنيد-شورى:23)،و آنچه را كه ايشان را بدان وصف كرد از دورى از پليدى،و معرّفى پاكى و پاكيزگى آنان در كلام خود كه فرمود: إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (جز اين نيست كه خداوند چنين خواسته است كه شما از هر پليدى پاك بوده،شما را طاهر و مطهّر نگه دارد-احزاب:33).

سپس اينكه مأمون نسبت به عترت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله به نيكى رفتار نمود،و رابطۀ خانوادگى و رحمى كه قطع شده بود،او وصل كرد،و انس و محبّت

فاميلى را بازگردانيد، و تفرقه و جدائى بين خويشان را از ميان برداشت،و شكافى كه در ميان جمعيّت يك خاندان افتاده بود التيام داد،و به اين ترتيب خداوند كينه‌ها و بدخواهيها را بكلّى از ميان برد،و بجاى آن يارى و انس و همزيستى و محبّت و دوستى واقعى را جايگزين نمود.

و اينك به يمن و نگهدارى و بركت و خير او و نيكوئيش و صله‌اى كه او بجاى آورد،دستهاى همه يكى شد،و مرام همه يكى و سخنشان واحد گشت، و افكار و انديشه‌هاى گوناگون يكى شد،و حقوق هر كس رعايت و ارثها بجاى خود بازگشت،و نيكى نيكوكاران را پاداش داد،و آزمايش آزمايش‌شدگان را ارج نهاد،و درجات دورى و نزديكى افراد را بدستگاه حكومتى بر اساس ديندارى آنان قرار داد،و پس از اين امور،آن فردى كه سعى و كوشش او را پيش انداخته بود مخصوص به تفضيل و تقديم و تشريف گردانيد،و او همين فضل بن سهل ذو الرّياستين است،چون او را همكار صميمى ديد،و مشاهده كرد كه او فردى است كه بحقّ او استوار است،و بدليل و برهان او گوياست،بر كارگزاران دولت سرپرست و آموزگار خوبى است،و نيز براى سواره نظامان فرماندۀ بجائى است،و در كارزار و نبردهاى او صاحب نظر و با تدبّر،و براى رعيّت داراى سياست است،و مردم را بمرام و مسلك او دعوت مى‌كند،و

بكسى كه دعوت او را بپذيرد پاداش دهد، و از آنكه فرمان خليفه را گردن ننهد و شانه خالى كند و يا نافرمانى از او سرزند دورى مى‌گزيند،و در نصرت و يارى او منفرد است،و قلبهاى ناسالم و بيماران روحى را شفا بخش،و از اين اعمال، در دست نداشتن يا كم بودن مال يا نيافتن يار او را باز نمى‌دارد،و طمع او را از صراط مستقيم منحرف نمى‌سازد،و ترس و وحشت او را از قصد و بينشش به سوى ديگر سوق ندهد،بلكه هنگامى كه ترسانندگان و كسانى كه ايجاد وحشت ميكنند و چون رعد و برق آشوب بپا مينمايند،و در بسيارى مخالفان و دشمنان و حيله‌گران، ثابت‌قدمتر و با عزمتر و مصمّم‌تر،و چاره‌انديشتر و با تدبيرتر مى‌شود،و با كمال جدّيت از مأمون و حقوقش دفاع مينمايد،و بسوى او بيشتر و بهتر مردم را ميخواند،تا زمانى كه دندان گمراهى را شكست و تيزى شمشيرشان را كند نمود،و ناخنهايشان را چيد،و شوكت آنان را از بيخ و بن بركند،و پشت همه را چون ملحدان بر دين بخاك كوبيد:آنان كه عهد بشكستند و در امر او سستى نشان دادند،و بحقّ او استخفاف كردند و آن را بى‌اهميّت تلقّى نمودند،آن كسان كه از اخطارات او بحذر كردن در امان بودند.بعلاوه آثار ذو الرياستين در اصناف امّتهاى مشرك،و آنچه خداوند حدود و ممالك اسلامى را بوسيلۀ او افزون ساخت،از آنچه اخبارش را براى شما

گفته‌اند و كتابهاى آن را در منابر بر شما قراءت كرده‌اند،و نيز آنچه اهل و مردم دنيا از شما گرفته و بديگران رسانده‌اند معلوم و آشكار است.

و شكر ذو الرّياستين و قدرشناسى او از موقعيّت امير المؤمنين مأمون بدان جا رسيد كه همۀ اختيارات بدو محوّل شد،قيام او براى احقاق حقّ امير،و بذل خون خود و برادرش ابو محمّد بن سهل،كه پاك و خوش طينت،و خوشخوى و پسنديده سيرت بود تا بحدّى كه از گذشتگان پيشى گرفت و بر همۀ رستگاران برترى يافت و در برابر،پاداش امير المؤمنين مأمون بدو اموال بسيار و اراضى وسيع و پهناور،و جواهرات بيشمار بود،هر چند با فعّاليّت يك روز او،و يك مقام از مقاماتى كه او گذراند برابرى و وفا نميكند،لكن با اين همه او از جهت بى‌رغبتى در اينها و بلندى همّتش،و وافر ساختن مال مسلمانان و دورى كردن از مال و منال دنيا و حقير دانستن آن،و ترجيح دادن آخرت به دنيا، و شدّت ميل بآخرت،همۀ اينها را واگذاشت.

و از امير المؤمنين استعفا خواست و مرتّب طلب بازنشستگى از امير المؤمنين مينمود و اظهار بيميلى بوزارت ميكرد،و اين استعفا خواستن و زهد در جاه و مال بسيار عمل بزرگى در نزد امير و ما بود،چون خداوند ما را

بموقعيّت او در عزّت دين و اقتدار و قوّت بر اصلاح امور مسلمين آگاه كرده بود، و جهاد او را با مشركين فهميده بوديم،و ديگر چيزها كه خداوند بما نموده بود از نيّت صدق و راستى و درستى و پاك پاك‌طينتى او،و صحّت تدبير و مديريّت او،و قوّت رأى و مقام والاى عقل او و رسيدن او بآنچه ميخواهد،و يارى او بر حقّ و راستى و راه مستقيم و رشد و صلاح،و نيكوئى و تقوى.

پس چون امير المؤمنين باو اطمينان كرد و ما نيز از جهت ديانت او،و اختيار كردن آنچه صلاح او بود،ما اجابت كرديم فرمان او را كه موافق مقامش بود،و نوشتيم براى او(ذو الرّياستين)كتاب«حباء و شرط»را كه در آخر اين كتاب من نسخۀ آن درج شده است،و خداوند و تمام حاضران را بر آن شاهد گرفتيم و همۀ كسانى كه بودند:از اقوام و سران سپاه و درباريان و قاضيان و فقيهان و خاصه و عامّه.

و أمير المؤمنين(مأمون)چنان صلاح ديد كه نسخۀ آن را در همۀ بلاد پخش كنند،تا انتشار يابد و در همه جا شايع شود و اهل هر بلاد مطلب را بدانند،و در منابر نسخه خوانده شود،و نزد حاكم و قاضى هر بلد و هر ديار نسخه‌اى

از آن بماند،و از من خواست كه آن را نسخه پردازم و توضيح و شرح دهم معانى آن را.

و آن بر سه باب است:

باب اوّل:در ذكر تمامى آنچه از ذو الرّياستين بوقوع پيوسته(فعاليّتهائى كه داشته)و خداوند بدان جهت حقّ وى را بر ما و مسلمين واجب كرده است.

باب دوم:در بيان مرتبۀ رشد و صحّت اعمال او،و اينكه كسى را حقّ آن نيست كه:چون و چرا كند و از فعاليت‌هاى او مانع شود،و ذكر علّت آن اعمال، و اين بدان جهت است كه هيچ كس از خلق كه بيعت امير را در گردن دارند مانعى راهى و چاره‌اى نيست جز آنكه بيعت كنند با او و برادرش،و آنان حقّ دارند مانعى را بر طرف كنند كه ظلم در بارۀ آنان روا دارد و سعى در فساد بر عليه ما و ايشان و دوستان ما كند،و اين براى اينست كه كسى آرزوى مخالفت ايشان در سر نپروراند،و خيال نافرمانى ايشان كند،و يا حيله‌گرى از راهى براى جدائى ما و اين دو تن بخود راه ندهد.

و باب سوم:در بيان عطايا و بخششهاى امير بر ايشان(ذو الرّياستين)،و بيان آنچه او خواست از بيرغبتى بدنيا و واگذاشتن آن،و آراستن خود بزيور

زهد و بى‌علاقگى بمال و جاه و مقام، و دليل بر اين عمل اينست كه پيوسته كوشش و اهتمام در امر آخرت كرده و خواستار آن اجر است بآن مقدار كه هر كس شكّى در او دارد برطرف گردد،و آنچه را كه لازم شده است بر ما از بخشش باو و بزرگداشت و عزّت او كه بر او و برادرش ارزانى داشتيم،و منع ايشان از خود آنچه را كه ما بسبب آن خود را منع كرديم،و اين باب مشتمل است بهر چيزى كه احتياطكننده در امر دين و دنياى خود در آن احتياط مى‌كند.

اينك متن نسخه و اصل آن:

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ :اين نوشته و شرطى است از عبد اللّه مأمون امير مؤمنان و وليعهد او علىّ بن موسى براى ذو الرّياستين فضل بن سهل در روز دوشنبۀ هشتم ماه رمضان سال دويست و يكم(قمرى)و آن روزى است كه خداوند منّان كار خلافت امير المؤمنين را تمام و راسخ كرد و عقد ولايتعهدى را ببست،و مردمان را لباس سبز رنگ بخلعت پوشانيد،و به آرزوى خويش در صلاح ولىّ خود و پيروز شدن بر دشمن رسيد.

ما تو را اى فضل بن سهل دعوت كرديم در اين روز بچيزى كه بعض از پاداش تو در آن است،زيرا كه تو باداى حقّ پروردگارت برخاستى و نيز باداى

حقّ فرستادۀ او، و همچنين حقّ امير المؤمنين و وليعهد او على بن موسى و حقّ بنى هاشم كه بسبب آن صلاح دين و سلامت از تفرقۀ مسلمانان اميد است،تا آنكه نعمت بر ما و همۀ مسلمين ثبات يابد،و سبب ديگر آن معاونت و يارى تو است مر امير المؤمنين مأمون را بر بپاداشتن قوانين دين و سنّت سيّد المرسلين، و اظهار دعوت ثانيه و محقق را،و ترجيح بهتر،و قلع و قمع شرك و شكستن بتها،و از بين بردن ياغيان و گردنكشان و ساير كارهائى كه از تو در شهرها شهرت يافت مربوط به بركنار كردن امين خليفۀ مخلوع،و در بارۀ آنكه مسمى به اصفر بود و كنيه‌اش ابو السّرايا،و آن ديگر كه او را مهدىّ ناميده كه اوست محمّد بن جعفر بن محمّد طالبىّ نسب (1)و نيز تركان خلجىّ،و در طبرستان حكّام آن سامان تا هرمز بن شروين،و در ديلم و والى آنجا،و در كابل و سلطانش مهورس،و سلطان ديگرش اصفهبذ،و در بارۀ ابن برم(يامبرم)و در جبال بداربنده و غرشستان و غور و اصناف آن،و در خراسان خاقان و ملوند.


1) -شرح حال ابو السّرايا و محمّد بن جعفر بن محمّد عليهما السّلام هر دو در ترجمۀ كتاب مقاتل الطّالبيين از ص 476 الى 521 مشروحا ذكر شده است،براى اطّلاع بدان جا مراجعه شود.

صاحب جبل تبّت و در كيمان، و تغرغر و در ارمينيه و حجاز،و يا صاحب سرير،و صاحب خزر،و در مغرب و در نبردهاى ديگر كه تفصيل آن در ادارۀ مربوطۀ تاريخ و وقايع،ثبت شده و مضبوط است.

و آن مواجبى كه براى تو مقرّر داشتيم و تو را بآن دعوت نموديم كه معونۀ تو باشد و آن بمبلغ يك صد هزار هزار درهم بود،و ده ميليون درهم درآمد از جواهر علاوه بر آنچه خليفه بتو قبلا بخشيده بود،و البتّه قيمت يك صد هزار هزار درهم جواهر بسيار نزد ما اندك است نسبت بآنچه تو استحقاق آن را دارى،و تو ترك كردى همانند اين اموال را زمانى كه امين بتو داده بود،و خدا و دين او را مقدّم داشتى و اينكه تو از امير المؤمنين و وليعهدش تشكّر و قدردانى نمودى،و از اموال بسيار كه اجر و حقوق تو بود گذشتى و آن را بمسلمانان واگذاردى تا ماليۀ ايشان رونق يابد و بيت المالشان افزون گردد و ديگران را بر خود مقدّم داشتى.

و اكنون از ما درخواست خصلتى كردى كه ذاتا بدان راغب بودى و در شأن تو بود(يعنى وزارت)و از بى‌رغبتى تو بدنيا،و كناره‌جوئى تو از اين مردمان،تا آن اندازه كه براى آن كس كه در كوشش تو شكّ داشت كه آيا براى دنياست يا آخرت يقين حاصل شد كه واقعا تو زاهدى و همۀ سعى و كوششت براى آخرت

است نه دنيا، پس از مانند توئى در هيچ حال بى‌نيازى نيست(يعنى هميشه به چون تو شخصى مردم نياز دارند)،و مانند توئى هرگز نبايد خواسته‌اش اعتنا نگردد و ردّ شود،هر چند كه خواسته‌ات دوركنندۀ ما باشد از بسيارى از نعمتها،در حالى كه بعكس،خواستۀ تو ما را بنعمتهاى بسيارى ميرساند و مخارج گرانى را از ما برميدارد و از آن ميكاهد،و حجّت را بر كسى كه ميپندارد تو بطمع دنيا آن مقام را خواسته‌اى نه براى آخرتت،تمام ميكند.

اينك خواستۀ تو را اجابت ميكنيم و آن همان پستى است كه تو درخواست كرده‌اى با عهد و ميثاق با خدا و مؤكّد كه تبديل و تغيير در آن نيست و نخواهد شد،و بدون هيچ دفع الوقتى امر را بتو تفويض نموده و تو را بدان مقام منصوب كرديم،و هر چه را كه بخواهى انجام ده،و كسى را قدرت آن نيست كه از تو در آنچه اراده كرده‌اى جلوگيرى كند و يا تو را به آنچه مكروه دارى وادار نمايد،و از تو دفع ميكنيم آنچه را از خود دفع ميكنيم،و چنانچه براى رفع خستگى چند گاهى بياسائى باز مكرّم و مأجورى و بدنت هم حقّ آسايش دارد با كمال احترام آزادى.

و سپس آنچه را كه اكنون بتو عطا كرديم و تو آن را بديگران بخشيدى،بتو در آن مدّت استراحتت ادا خواهيم كرد و همچنين براى برادرت حسن بن سهل

آن مقدار كه حقوق تو مقرّر شده بود ماهيانه قرار داديم، و با نيم آن حقوقى كه قبلا از ما ميگرفت،و اين يكى براى تو،و ديگر بجهت آنست كه او در مبارزۀ با سركشان و طاغيان بذل جان نمود و آنكه دو بار عراق را فتح كرد،و جماعت شيطان صفتان را پراكنده نمود تا دين قوّت گرفت و آتش جنگهاى پى در پى فرو نشست و با نفس خود و كسانش ما و همۀ فرماندهان و سياستمداران از دوستان حقّ را رهانيد.

و خدا و ملائكه و شايستگان خلق و همۀ آن كسان كه با ما بيعت كردند و پيمان وفاى بعهد بستند را امروز و بعد از آن شاهد ميگيريم بر آنچه در اين كتاب و اين فرمان مرقوم گشته،و خدا را بر خود ضامن گرفته،و وفاى بعهد را بر خود واجب ميشمريم بدون استثناء بچيزى كه آن را در باطن يا ظاهر نقض كند،و مؤمنان پايبند قراردادشان هستند،و عهد و پيمان امرى است مسئوليّت آور،و مورد باز و خواست خواهد بود،و بهترين مردم به وفاى عهد كسانى هستند كه خود از مردم خواستار وفاى بعهد ميباشند،و خود توانائى اداء آنچه بدان پيمان بسته‌اند را دارند،و خداوند تبارك و تعالى ميفرمايد: وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً،إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ (بعهد و قراردادى كه بضمان خداوند بين خودتان بسته‌ايد وفا كنيد،و آنچه بر آن سوگند ياد كرده‌ايد انجام دهيد و پيمان‌شكنى نكنيد پس از آنكه آن را بقسم مؤكّد ساخته‌ايد و خدا را بر آن گواه گرفته‌ايد خداوند از آنچه ميكنيد آگاه است-نحل:91).

و خدا و ملائكه و شايستگان خلق و همۀ آن كسان كه با ما بيعت كردند و پيمان وفاى بعهد بستند را امروز و بعد از آن شاهد ميگيريم بر آنچه در اين كتاب و اين فرمان مرقوم گشته،و خدا را بر خود ضامن گرفته،و وفاى بعهد را بر خود واجب ميشمريم بدون استثناء بچيزى كه آن را در باطن يا ظاهر نقض كند،و مؤمنان پايبند قراردادشان هستند،و عهد و پيمان امرى است مسئوليّت آور،و مورد باز و خواست خواهد بود،و بهترين مردم به وفاى عهد كسانى هستند كه خود از مردم خواستار وفاى بعهد ميباشند،و خود توانائى اداء آنچه بدان پيمان بسته‌اند را دارند،و خداوند تبارك و تعالى ميفرمايد: وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً،إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ (بعهد و قراردادى كه بضمان خداوند بين خودتان بسته‌ايد وفا كنيد،و آنچه بر آن سوگند ياد كرده‌ايد انجام دهيد و پيمان‌شكنى نكنيد پس از آنكه آن را بقسم مؤكّد ساخته‌ايد و خدا را بر آن گواه گرفته‌ايد خداوند از آنچه ميكنيد آگاه است-نحل:91).

و حسن بن سهل ذيل نوشتار مأمون را نوشت كه آن چنين است:

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ :آرى امير المؤمنين مأمون بر خود واجب كرد آنچه در اين كتاب مرقوم گشته و ثبت شده است،خداوند متعال را بر آن شاهد و ضامن و كفيل گرفت و آن را با خطّ خويش در ماه صفر سنۀ 202 براى معيّن ساختن عطاى خود و شروطى كه كرده است.و بخطّ حضرت علىّ بن موسى عليه السّلام در آن نوشته بود: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ :بدون ترديد علىّ بن موسى بر خود لازم گردانيد جميع آنچه در اين كتاب مسطور است بدان وجه كه پيمانى مؤكّد و مورد اطمينان شده است در امروز و فردا و مادامى كه زنده است و خداوند را بر آن شاهد و ضامن و كفيل قرار داد،و خدا خود براى شهادت كافى است.و نيز بخطّ خود مرقوم داشت:در اين ماه از اين سال[و اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ و صلّى اللّه على محمّد و آله و سلّم،و حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ ].

23-حمزة بن محمّد بن علوىّ كه نسبش در متن ذكر شده براى ما چنين گفت:-در سال 339 در قم-علىّ بن ابراهيم بن هاشم در سال 307 كتابى براى من فرستاد و در آن نقل كرده بود كه ياسر خادم حديث كرد كه هر گاه حضرت رضا عليه السّلام خلوت مى‌كرد تمامى كارگزاران و خدمتكاران خويش را از صغير و كبير گرد خود جمع ميكرد و براى آنان سخن ميگفت و با آنان گفتگو مينمود و انس ميگرفت و همصحبت مى‌شد،و روش آن حضرت در هنگام صرف غذا اين بود كه همه را سر يكسفره ميخواند،و فرو نميگذاشت هيچ كوچك و بزرگ و مهتر و كهترى را حتّى تيمارگر اسبان و حجامت كن را مگر آنكه بر سر سفره حاضر ميساخت،ياسر خادم گويد:روزى ما با حضرت بوديم كه ناگاه صداى قفل درى كه از قصر مأمون به منزل حضرت باز ميشد شنيديم،و امام فرمود:برخيزيد و متفرّق شويد،ما برخاستيم و مأمون با نامه‌اى بلند كه در دست داشت وارد شد،حضرت خواست برخيزد و احترام كند،مأمون قسم داد كه تو را بحقّ پيغمبر صلى اللّه عليه و آله برنخيز،آنگاه آمد و خود را بحضرت رسانيد و روى او را بوسيد و در مقابلش روى تشك و مخدّه نشست،و نامه را خواند و در

آن خبر فتح پاره‌اى از قريه‌هاى كابل بود و نوشته بود كه ما قلعۀ فلان را گشوديم و چنان و چنين نموديم،چون از خواندن نامه فارغ شد،حضرت باو فرمود:آيا فتح قريه‌اى از قريه‌هاى اهل شرك تو را خشنود مى‌كند؟مأمون گفت:آيا در اين فتح،سرور و خوشحالى نيست؟امام فرمود:اى امير از خدا پروا كن در(مراعات) امّت محمّد صلى اللّه عليه و آله و مأموريتى كه خدا بتو داده!سرزمينهائى كه بر آنها حكومت- دارى ضايع گذاشته‌اى و بامورشان رسيدگى نميكنى و آن را بعهدۀ ديگران محوّل كرده‌اى،و آنان بر اين امّت حكومت مى‌كنند بخلاف آنچه خدا فرموده، و بكلّى از مدينۀ دار الهجرة غافل غافل‌شده‌اى كه آن مهبط و محلّ ريزش رحمت و نزول وحى است،و اولاد مهاجر و انصار در آنجا مظلوم واقع شده‌اند و با بودن تو بآنان مرتّب ظلم و ستم مى‌شود و دادرسى ندارند و كسانى كه بر آنان مسلّط ميباشند ملاحظه و رعايت هيچ گونه پيمان و عهدى نه با خدا و نه با خلق نميكنند،و روزگارى بر مردم مظلوم آن سامان ميگذرد كه كاملا در مشقّت و بدبختى ميگذرانند،و از نفقه و مخارج خود عاجزند،و كسى را ندارند يا نمى‌يابند كه حال پريشان خود را به او شكايت كنند،و دست آنان بدامن كبريايى نمى‌رسد،اى امير از خدا بترس و به امور مسلمانان رسيدگى نما،و نظرى بخانۀ نبوّت و مركز مهاجرين و انصار بينداز،آيا نميدانى اى امير كه والى

و سرپرست مسلمين حكمش حكم عمود خيمه است،هر كس آهنگ آن خيمه ميكند عمود را ميگيرد؟! مأمون عرض كرد:اى سيّد من!اكنون چه كنم،رأى شما چيست؟امام فرمودند:نظر من اينست كه از اين بلاد بيرون روى و بمركزى كه پدرانت در آنجا بودند رحل اقامت افكنى،(پايتخت و مركز خلافت)و در آنجا بامور مسلمانان رسيدگى كنى،و آنان را بديگران وانگذارى،زيرا خداوند تعالى از تو سؤال خواهد كرد كارهاى تو را،مأمون برخاست و عرضكرد:نظر شما درست و پسنديده و صحيح است،و بيرون رفت،و فرمان داد كه همگى براى رفتن(بعراق)حاضر شوند-خانواده و اركان دولتش همگى-و اين ماجرا بگوش فضل رسيد،او را غم فرا گرفت،زيرا امور بدست او بود و كاملا مسلّط و نظر مأمون مهم نبود،زيرا جرأت مخالفت نداشت لذا بحضرت پناه برده بود،سهل بمأمون گفت:اى امير!اين چه رأيى است كه بدان امر كرده‌اى؟!مأمون گفت:آقاى من ابو الحسن مرا بدين كار امر فرموده است،و اين رأى در نظر من صواب است،ذو الرّياستين گفت:نه،اين رأى درستى نيست،زيرا تو ديروز

برادرت را كشتى و خلافت را از وى گرفتى و او را از امارت كنار زدى،و فرزندان پدرت همگى با تو دشمن خونى هستند،و جميع اهل عراق و خاندان تو و عرب با تو دشمنند،سپس اين كارى كه كردى و علىّ بن موسى را وليعهد خود نمودى و امر خلافت را از بنى عبّاس بيرون بردى،و(حال آنكه)همۀ مردم و دانشمندان و رهبران مذهبى و اولاد عبّاس بن عبد المطّلب بدين كار راضى نبوده‌اند،و دلهايشان از تو و اين عمل تو نفرت دارد،رأى آنست كه در خراسان بمانى تا زمانى كه دلها آرامش يابد و كم كم از غضب و خشم بيفتند و با دولت تو انس گيرند،و رفتار تو را با برادرت فراموش كنند،بعد گفت:بزرگانى هستند كه پدرت در مسائل با آنان مشورت ميكرد،تو نيز اين مسأله را با ايشان مشورت كن،اگر پذيرفتند عمل كن،مأمون گفت:مثل چه كسانى؟گفت:از قبيل علىّ بن عمران و ابو يونس و[عيسى بن يزيد]جلودىّ،(آنان كه بدليل مخالفت با بيعت ابو الحسن بزندان افتاده بودند)مأمون در جواب فضل بن سهل گفت:

آيا با اينها و امثالشان مشورت كنم؟گفت:آرى،پس چون صبح شد امام بر مأمون وارد شد و پرسيد چه كردى؟مأمون آنچه ذو الرّياستين نظر داده بود گفت،و

بعد دستور داد كه آن سه تن را از زندان خارج كرده بحضور آورند، اوّل كسى كه بر مأمون وارد شد على بن عمران بود،و چون علىّ بن موسى را در كنار مأمون ديد،گفت:اى امير المؤمنين بخدايت ميسپارم!مبادا اين امر(خلافت)را كه خداوند بشما خاندان ارزانى داشته و شما را مخصوص بآن نموده از جمعتان خارج كنى و بدست دشمنانتان بسپارى؛آنان كه پدرانت بكشتنشان فرمان دادند، از شهر و ديار خود بيرونشان ساختند،مأمون گفت:اى ناپاك‌زاده!تو هنوز اين طور فكر ميكنى!جلاّد گردنش را بزن!جلاّد او را برد و گردن زد،بعد ابو يونس[يا ابو مؤنس يا ابو مؤيس]را آوردند،چون نظر او بحضرت افتاد كه در كنار مأمون نشسته است گفت:يا امير المؤمنين!اين شخص بتى است كه او را ميپرستند،و خدا را ستايش نمى‌كنند،مأمون گفت:اى ناپاك‌زاده!تو هم هنوز اين گونه مى‌انديشى،اى جلاّد گردنش را جدا كن!جلاّد او را نيز بكشت، آنگاه جلودىّ احضار شد.(مترجم گويد:ما بين پرانتز صحيح بنظر نمى‌رسد) (جلودىّ در زمان خلافت رشيد هنگامى كه محمّد بن جعفر بن محمّد در مدينه قيام كرد،بود،هارون او را بمدينه فرستاد و دستور داد اگر غالب و پيروز گشت سر از بدن محمّد بن جعفر جدا سازد،و خانه‌هاى آل ابى طالب را غارت

كند و هر چه از زر و لباس و اثاث دارند برگيرد،حتّى براى هر زن بيش از يك پوشش باقى نگذارد، و در آن وقت موسى بن جعفر عليهما السّلام در بغداد در زندان بسمّ كشته شده بود،و حضرت رضا در خانه‌اش بود كه جلودىّ با سوارانش بآنجا حمله برد،حضرت رضا عليه السّلام ناچار زنان را به يكى از اطاقهاى خانه برد و خود پشت درب ايستاد،جلودىّ چون اين بديد كوشش داشت خود وارد آن بيت شود و خود از زنان آنچه از زر و زيور دارند بگيرد،و امام شديدا امتناع ورزيده و فرمود:من خود متصدّى اين كار ميشوم و سوگند ميخورم كه چيزى باقى نگذارم و هر چه باشد بگيرم،ولى جلودىّ حاضر نشد و ميكوشيد كه خود اين كار را انجام دهد،حضرت هم مانع بود و گفتگو بسيار شد،با اينكه حضرت سوگند ياد ميكرد تا بالاخره جلودىّ پذيرفت و آن حضرت به آن بيت داخل شد و هر چه همراه زنان بود از لباس و زر و زيور،گوشواره و خلخال و دستبند همه را هر چه بود گرفته تحويل جلودىّ داد،و غير اينها هر چه از اثاث در آن خانه بود همه را از كم و بيش بغارت بردند).«مترجم گويد:قيام محمّد بن جعفر سنۀ 200 زمان مأمون بود».

و اكنون كه جلودىّ بر مأمون وارد شد و حضرت را در كنار مأمون ديد،و نظر آن حضرت به جلودىّ افتاد به مأمون گفت:يا امير المؤمنين اين پيرمرد را

بمن ببخش، مأمون رو بحضرت كرده گفت:اى آقاى من اين همان كس است كه با آل پيغمبر و دختران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آنچنان كه ديدى كرد از چپاول و غيره،و جلودىّ بحضرت مينگريست و حضرت به مأمون اصرار ميكرد كه وى را آزاد كند و از ريختن خون او بگذرد،امّا جلودىّ از نظر سابقۀ جناياتش با خاندان حضرت چنان مى‌پنداشت كه امام مأمون را تحريص بقتل او ميكند،بمأمون گفت:يا امير المؤمنين!ترا بخدا و خدمتم برشيد خواستۀ اين مرد را در بارۀ من مپذير،مأمون رو بابى الحسن عليه السّلام كرده گفت:اين مرد با سوگند ردّ قول شما را طلب مى‌كند!آنگاه رو بجلودىّ كرد و گفت:نه بخدا قسم،قول او را در بارۀ تو نخواهم پذيرفت،و گفت او را بدو رفيقش ملحق كنيد،او را بردند و گردن زدند.

مترجم گويد:«باتّفاق مؤرّخين جلودى بسال 213 حاكم مصر شده است!» و ذو الرّياستين نزد پدرش سهل رفت،و قبلا مأمون دستور آماده شدن سواران ركاب را داده بود كه آنان حاضر شوند،ولى ذو الرّياستين آنها را ردّ كرده و گفته بود:بايد اين سفر ترك شود،و چون مأمون امر بقتل آن سه تن كرده بود،ذو الرّياستين دانست كه مأمون عزم سفر دارد.

پس آن حضرت از مأمون پرسيد چه كردى؟گفت:شما خود آنها را امر باين عمل فرما،حضرت بيرون آمد و با آواز بلند گفت:سواريان را پيش آوريد،راوى

گفت:گويا آتشى در ميان مردم شعله كشيد، پس مأموران پيش آمدند و مركبهاى سوارى را حاضر آوردند،و ذو الرّياستين در منزل خود نشست و بيرون نيامد،مأمون كسى را فرستاده او را بحضور خواست،و گفت:چرا در خانه‌ات نشسته‌اى؟گفت:يا امير المؤمنين من گناهم نزد خاندان تو و مردم بسيار عظيم است،و مرا ملامت و سرزنش ميكنند كه چرا برادرت امين را كشتم،و با رضا بيعت كردم،و از اين ايمن نيستم كه بدگويان و حسودان و ستمكاران از من نزد تو بدگوئى كنند،مرا رها كن در خراسان بمانم و امور اينجا را اداره كنم، مأمون گفت،ما از تو بى‌نياز نيستيم،امّا اينكه گفتى ممكن است از تو سعايت كنند و غائله راه اندازند،تو در نزد ما نيستى مگر يكفرد مؤتمن و آزمايش شده و مخلص و دلسوز،خود بنويس براى خود امان نامه‌اى آن طور كه خود صلاح ميدانى و آن را چنان كه شايد و بايد مؤكّد و مطمئنّ ساز،ذو الرّياستين رفت و نامه‌اى براى امان نامۀ خود نوشت و از تمام علماء امضا گرفت،و آن را نزد مأمون آورد،و آن را وى قراءت كرد و آنچه ذو الرّياستين خواسته بود امضا كرد و بخطّ خود نوشت كه اين نامه صحيح و درست است،و اضافه كرد كتاب حبوه را

-يعنى بتو عطا كردم چنين و چنان از اموال و اراضى و قدرت و آنچه او از دنيا آرزو كند- ذو الرّياستين گفت:يا امير المؤمنين!لازم است خطّ ابو الحسن در اين نامه بوده باشد،و او همانچه شما مرحمت فرموديد او نيز بپذيرد،زيرا او وليعهد شماست،مأمون گفت،تو ميدانى كه ابو الحسن با ما شرط كرده است كه در اين امور دخالتى نداشته باشد و رتق و فتقى با او نباشد،ما از او نميتوانيم چيزى را كه او مكروه دارد بخواهيم،تو خود از او طلب كن اميد است او بر تو ردّ نكند اين خواسته را،ذو الرّياستين آمد و اذن ورود از حضرت خواست،ياسر خادم گويد:حضرت بما فرمود:دور شويد و ما دور شديم،او داخل شد و در مقابل آن جناب ايستاد،و پس از مدّتى حضرت سربلند كرد و پرسيد:اى فضل حاجتت چيست؟فضل گفت:اى آقاى من اين ورقۀ امانى است كه امير المؤمنين براى من نوشته است،و شما سزاوارتريد كه مانند او بمن مرحمت فرمائيد،زيرا شما ولى عهد مسلمين ميباشيد،امام عليه السّلام فرمود آن را قراءت كن،فضل

همچنان كه بر پا ايستاده بود آن نوشته را كه در جلد بزرگى بود قراءت كرد تا تمام شد، حضرت فرمود:اى فضل براى تو اين ضمان بر عهدۀ ما است مادامى كه از خداوند عزّ و جلّ پروا كنى.

ياسر گويد:با آن قيد واحد و آن يك كلمه،امام عليه السّلام ذو الرّياستين را محدود كرد،وى از نزد آن حضرت رفت،و مأمون خارج شد،و ما با امام عليه السّلام خارج شديم،چند روز كه گذشت و ما در يكى از منازل بين راه بوديم كه نامه‌اى از طرف حسن بن سهل برادر ذو الرّياستين براى او آمده و در آن نوشته بود كه من در نجوم نظر كردم بتحويل اين سال و در حساب آن اين را ديدم كه تو در ماه فلان روز چهارشنبه حرارت آهن و حرارت آتش ميچشى.و رأى من آنست كه تو و امير المؤمنين و علىّ بن موسى در آن روز بحمّام برويد،و تو حجامت كن كه خون بر بدنت جارى بشود،تا نحوست آن-كه من در حساب نجوم ديده‌ام-از تو زائل گردد،ذو الرّياستين نامه‌اى بمأمون نوشت و اين ماجرا را گزارش داد،و درخواست كرده بود كه مأمون و ابو الحسن نيز همگى بحمّام روند،مأمون نامه‌اى بحضرت رضا عليه السّلام نوشت و از او درخواست كرد كه فردا بحمّام رود،امام در

جواب نامه نوشت كه من فردا خود بحمّام نمى‌روم و صلاح نميدانم كه تو هم بحمّام روى و همچنين براى فضل نيز مصلحت نمى‌دانم كه فردا بحمّام رود، مأمون دو بار نامه نوشت و حضرت هر دو بار جواب فرمود:كه من فردا بحمّام نمى‌روم زيرا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را در همين شب در خواب ديدم كه بمن فرمود:

يا علىّ فردا بحمّام نرو،پس براى تو هم يا امير المؤمنين صلاح نميدانم بحمّام روى و همچنين براى فضل.مأمون بحضرت نوشت راست مى‌گوئى آقاى من،و رسول خدا راست گفته است،من بحمّام نخواهم رفت،و اما فضل،خود بهتر ميداند چه ميكند،ياسر گويد:چون شام شد و خورشيد غروب كرد،حضرت بما فرمود بگوئيد:

«نعوذ باللّه من شر ما ينزل في هذه اللّيلة» ما شروع كرديم بگفتن آن ذكر و مرتّب آن را ميگفتيم،تا صبح شد و حضرت نماز بجاى آورد،فرمود بگوئيد:

«نعوذ باللّه من شر ما ينزل في هذا اليوم» ،در حدود طلوع شمس حضرت فرمود:ببام بالا رو و گوش ده كه آيا چيزى ميشنوى،چون من ببالاى بام خانه رفتم صداى زارى و شيون شنيدم و آن صدا بسيار شد كه ناگاه ديدم مأمون از آن درى كه از قصرش بمنزل حضرت باز ميشد داخل شد و ميگفت:اى آقاى من!،خداوند

تو را بمصيبت فضل اجر عنايت فرمايد، وى بحمّام داخل شده بود كه جماعتى شمشير بدست بر او هجوم آورده و او را كشتند و سه نفر بوده‌اند (1)كه يكتن از آنان پسر خالۀ فضل ذو القلمين[ذو العلمين(؟)-خ ل]بود.

ياسر گويد:تمامى سران لشكر و لشكريان تحت فرمان ذو الرّياستين در خانه و قصر مأمون گرد آمدند و ميگفتند:مأمون او را گول زده و كشته است،و (بدين سبب)خونخواهى او ميكنيم و خون او را از مأمون مى‌طلبيم،مأمون بحضرت(پناهنده شده)گفت:اگر صلاح ميدانى تو خود بيرون برو،و آنان را متفرّق ساز،ياسر گويد:امام سوار شد و بمن نيز گفت:سوار شو،چون از درب بيرون شديم امام ديد جمعيّت گرد آمده‌اند و آتش آماده كرده‌اند كه درب را آتش زده و بسوزانند،حضرت صيحه‌اى بر ايشان زد و با دست مبارك اشاره كرد كه متفرّق شويد،همه رفتند،ياسر گويد:بخدا سوگند كه مردم چنان روى بفرار گذاردند كه با يك ديگر تلاقى كرده روى هم ميريختند،و حضرت بسوى كسى اشاره نمى‌كرد مگر اينكه وى دويدن ميگرفت و همه رفتند و احدى نماند.د.


1) -تواريخ چهار تن گفته‌اند بنامهاى:غالب،قسطنطين،فرج و موفّق كه تحت فرمان على بن أبى سعيد بوده‌اند.

24-و حسين بن احمد بيهقىّ با چند واسطۀ مذكور در متن از محمّد بن- ابى عبّاد روايت كرد كه:وقتى امر فضل بن سهل ذو الرّياستين بآنجا كشيد كه كشيد و كشته شد،مأمون بر حضرت رضا عليه السّلام وارد شد و گريه مى‌كرد و ميگفت اكنون وقتى است كه من نياز بتو دارم اى ابو الحسن،امر وزارت را بعهده بگير و مرا يارى كن،امام عليه السّلام فرمود:تدبير امور با تو است و بر ما است دعا كردن،ابن ابى عبّاد گفت:چون مأمون بيرون رفت بحضرت عرضكردم:

خداوند ترا عزّت دهد!چرا نپذيرفتى آنچه را كه امير المؤمنين از تو خواست و بتأخير انداختى و امتناع ورزيدى؟!و امام گفت:واى از تو اى ابا حسين!هيچ باكى از آنچه واقع شده بر تو نيست،ابن أبى عبّاد گويد امام ديد كه من از آنچه شده است غمگين و افسرده‌ام،بمن فرمود:چه مى‌انديشى در اين امر؟اگر كار بدان جا كشد كه تو ميگوئى و تو نسبت بمن همان طور كه اكنون هستى باشى، نفقۀ تو(يعنى حقوق ماهيانه‌ات)همان مقدارى خواهد بود كه قبلا معيّن شده است و تو هم مانند ديگران نزد من خواهى بود.

25-حسين بن احمد بيهقىّ از صولىّ از محمّد بن ابى الموج از پدرش نقل

كرد كه گفت:شنيدم شخصى از حضرت رضا عليه السّلام نقل ميكرد كه آن بزرگوار ميگفت:خدا را شكر كه براى ما نگهداشت آنچه را كه اين مردم ضايع كردند،و بلند نمود ما را هر قدر كه مردم پست كردند،تا بدان جا كه هشتاد سال متمادى ما را بر منابر كفر،لعن و دشنام دادند،و تمام فضائل ما را كتمان نمودند،و مالها خرج كردند كه بر ما دروغ بندند،و خداوند تعالى جز رفعت و بزرگى شأن و شهرت فضائل ما چيزى ديگر نخواست،بخدا سوگند اين ظلمى كه بما شد،براى خود ما نبود،بلكه بدشمنى با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بود و چون ما با وى قرابت داشتيم مورد اين ستمها واقع شديم(يعنى اگر خويشى با آن حضرت نداشتيم كارى بما نداشتند،و بدشمنى او با ما اين طور رفتار كردند)كه كار بدان جا كشيده كه پس از ما امر ما و رواياتى كه از رسول خدا نقل كرده‌ايم بزرگترين آيات و براهين نبوّت او خواهد شد.

26-باز بيهقىّ از صولىّ از غلابىّ از احمد بن عيسى بن زيد نقل كرد كه گفت:مأمون دستور كشتن مردى را داد،مرد گفت:مرا مكش چون مرا شكرى است،يعنى خدمتى انجام داده‌ام،مأمون گفت:تو خود كه باشى تا شكرت؟ علىّ بن موسى الرضا عليهما السّلام فرمود:اى امير المؤمنين تو را بخدا سوگند ميدهم كه

عمل هر كس را اگر چه اندك باشد تقدير كن،زيرا كه خداوند متعال بندگان خود را امر بشكر كرده است،و آنان او را شكر كردند و از آنان گذشت.

27-جماعتى ذكر كرده‌اند كه فضل بن سهل ذو الرّياستين بمأمون اشاره كرد كه علىّ بن موسى عليهما السّلام را وليعهد خويش قرار دهد،از جمله آن جماعت ابو علىّ حسين بن احمد سلامى است،كه او در كتاب خود كه در تاريخ خراسان نوشته است اين را ذكر كرده و ميگويد:ذو الرّياستين فضل بن سهل وزير و مدبر امور مأمون بود،و مجوسىّ مذهب بود و بدست يحيى بن خالد اسلام آورد و از اصحاب او شد،و گفته شده كه سهل پدر ذو الرّياستين بدست مهدىّ عبّاسى اسلام آورد،و امّا فضل را يحيى بن خالد برمكى براى خدمت مأمون اختيار كرد،و او را وابسته بمأمون نمود،و فضل بر مأموريت خود مستولى شد،و در نزد مأمون مقامى را پيدا كرد كه با رأى خود هر كار كه ميخواست انجام ميداد بدون مشورت با او،و بدان جهت ملقّب به ذو الرّياستين شد كه دو پست حسّاس را در اختيار داشت:وزارت و فرماندهى لشكر.

در زمانى كه مأمون بخلافت نشست و امر او مستقرّ گشت،يك روز فضل

بيكى از همنشينانش گفت:موقعيت عمل من كه انجام دادم نسبت به عملى كه ابو مسلم انجام داد چگونه است،آن دوست گفت:او خلافت را از قبيله‌اى بقبيلۀ ديگر تغيير داد،و تو از برادرى ببرادرى،و فرق اين دو را خود بهتر دانى فضل گفت:نه(اين طور نيست)،من هم از قبيله‌اى بقبيلۀ ديگر ميبرم و اشاره كرد بمأمون كه علىّ بن موسى را بجاى برادرش مؤتمن وليعهد قرار داد،و علىّ بن- موسى الرّضا عليه السّلام بخراسان آمد و بر مأمون وارد شد،در سنۀ دويست از راه بصره و فارس بهمراه رجاء بن ابى ضحّاك.

و آن جناب با دختر مأمون تزويج كرد،و خبر اين جريان ببغداد به بنى عبّاس رسيد،بر آنها بسيار گران آمده ابراهيم بن مهدىّ را پيش انداختند و با او بخلافت بيعت كردند،و در بارۀ او دعبل بن علىّ خزاعىّ(بطعن) شعرى سروده:

1-اى گروه سپاهيان نوميد مباشيد،حقوق رسمى و صله‌هاى خود را دريافت كنيد و در پاره‌اى از نسخ بجاى«خذوا عطاياكم»آمده«و ارضوا بما كان»است،يعنى بآنچه واقع شده راضى باشيد،و خشمگين نباشيد و اوقاتتان تلخ نشود.

2-بزودى اين خليفۀ تازه وارد بشما مى‌بخشد كنيزك خوشرو را كه از او لذّت برد جوان نورس،و مرد موى جو گندمى شده.

3-و البتّه آلات موسيقى نغمه كه از آن سران شما است،آنها را در كيسه نمى‌كنند و در مكانى نمى‌بندند.

4-و اين چنين،روزى ميدهد يارانش را،اين خليفه‌اى كه قرآنش«بربط» يعنى ساز و آلت نوازندگان است.

و اين براى آن بود كه ابراهيم بن مهدىّ سخت دلدادۀ ساز و ضرب بود و معتاد بشراب خوارى،و چون خبر بمأمون رسيد فهميد كه ذو الرّياستين خطا كرده و راه نادرست را در مشورت باو گفته است،لذا از مرو بسوى عراق خارج شد و حيله‌اى كرد و فضل بن سهل بدستور مأمون در سرخس در حمّام بدست غالب(دائى مأمون)غافلگير گشت و كشته شد،و اين واقعه در ماه شعبان سال 203 اتّفاق افتاد.

مأمون بعد از آن هم براى علىّ بن موسى الرضا عليهما السّلام نقشۀ كشتن كشيد تا اينكه در بيمارى جزئى كه حضرت داشت او را سمّ خورانيد و امام در سال 203 ماه صفر در سنّ پنجاه و دو سالگى(52)از دنيا رفت،و مأمون فرمان داد او را در

سناباذ كنار قبر پدرش دفن كنند و گفته‌اند در سنّ(55)پنجاه و پنج سالگى.

اين چنين ابو علىّ حسين بن احمد سلامى در كتابش نقل كرده است.

امّا در نزد من صحيح آنست كه مأمون ولايتعهدى بآن حضرت را بجهت نذرى كه كرده بود داد،چنان كه نقل آن گذشت،و امّا فضل بن سهل پيوسته دشمنى ميكرد و اين كار(تفويض ولايتعهدى)را مبغوض ميداشت و از آن كراهت داشت و نمى‌پسنديد كه آن حضرت وليعهد مأمون باشد،زيرا او از دست پرورده‌هاى برمكيّان بود،و سنّ حضرت رضا عليه السّلام در هنگام وفات(49)چهل و نه سال و شش ماه بوده،و وفاتش در سال 203 بود چنان كه آن را با سند در اين كتاب ذكر كرده‌ام.

28-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از معمر بن خلاد روايت كرد كه حضرت رضا عليه السّلام بمن فرمود:روزى مأمون بمن گفت:يا ابا الحسن ببين چه كسى را كه مورد وثوق شما باشد ميتوانى بمن معرفى نمائى كه او را به حكومت بعضى از اين شهرهائى كه بر عليه ما خرابكارى ميكنند بگمارم.من

گفتم:اى امير!تو با آنچه با من عهد بسته‌اى وفا ميكنى منهم بآنچه با تو پيمان بسته‌ام پايدار ميمانم،من شرطم در قبول ولايتعهدى اين بود كه متعرّض اين امور نباشم نه آمر باشم نه ناهى،نه كسى را عزل كنم و نه كسى را بكار گمارم،و يا كسى را در پى كارى گسيل بدارم،تا اينكه خداوند پيش از تو مرا از دنيا ببرد،بخدا سوگند خلافت را هيچ گاه با خود حديث نفس نكرده‌ام و فكر آن را در سر نپرورانده‌ام،من در مدينه بودم با همان چهار پاى سوارى خود در كوچه‌هاى آن رفت و آمد ميكردم،و مردم آن سامان و غير از آنان از من حاجتشان را ميخواستند،و من آنچه در توانم بود اجابت مى‌كردم و حاجتشان را بر مى‌آوردم،لذا آنان براى من مانند اعمام(عموهايم)بودند،و نامه‌هاى من بهر كجا و هر سرزمين و هر كس كه مينوشتم نافذ بود و ميپذيرفتند،و شما بر من بر آنچه خداوند بمن ارزانى داشته بود چيزى نيفزودى،مأمون تصديق كرد و گفت:من هم به آن عهدنامه وفا خواهم كرد.

29-روايت است كه فضل بن سهل با هشام بن ابراهيم[يا هشام بن عمر چنان كه در بحار ذكر شده]آهنگ ديدار حضرت را كردند و پس از ورود فضل گفت:يا ابن رسول اللّه من براى امرى سرّى نزد تو آمده‌ام دستور فرما مجلس براى ما خلوت شود،آنگاه فضل نامه‌اى بيرون آورد كه در آن سوگندى بود به عتق و طلاق و چيزهائى كه نميتوان آن را نقض كرد و كفّاره داد و امضا شده بود،

و فضل و هشام هر دو گفتند:ما نزد تو آمده‌ايم كه كلام حقّ و راست گوئيم،و خود ميدانيم كه امارت،امارت شما،و خلافت،حقّ و شأن شما است،يا ابن رسول اللّه آنچه بزبان مى‌گوئيم همان را در قلب داريم و الاّ سوگند باشد به آزادى بندگان و طلاق زنانمان و آنچه كفّاره بردار نيست و سى حجّ كه با پاى پياده برويم بر عهدۀ ما باشد،ما تصميم داريم مأمون را بقتل برسانيم و امارت خالص بدون رقيب براى تو باشد تا حقّ بجاى خود باز گردد و حقّ بحقّ‌دار برسد.امام بحرف آنان گوش نداد بلكه اعتنائى هم بآنان نكرد،و بآنها بد گفت و لعنشان كرد،و فرمود:شما كفران نعمت كرديد و سلامت خود را در خطر انداختيد،و مرا نيز اگر به رأى شما راضى بوده باشم.

چون فضل و هشام اين كلام را شنيدند دانستند كه آنان راه خطا پيموده‌اند، از آنجا آهنگ رفتن نزد مأمون نمودند اما پس از آنكه بحضرت عرضكردند كه ما اين مطالب را براى امتحان شما گفتيم،و قصد اين بود كه شما را بيازمائيم، حضرت فرمود:دروغ ميگوئيد و در قلبتان همانست كه بر زبان آورديد،الاّ اينكه مرا موافق رأى خود نيافتيد.بيرون رفته و بر مأمون داخل شدند،و گفتند:

ما نزد ابو الحسن رفتيم و براى آزمايش با او گفتگوئى كرديم و خواستيم بدانيم

در دل نسبت بشما چه عقيده‌اى دارد كه آن را پنهان مى‌كند، ما چنين سخنانى گفتيم و او چنان جوابهائى داد،مأمون گفت:كار خوبى كرديد(يا موفّق شديد)، و چون آنان از نزد مأمون بيرون شدند،حضرت قصد ملاقات مأمون كرد و بر او وارد شد،و مجلس را خلوت نمودند و امام آنچه شده بود با مأمون در ميان گذاشت،و سفارش كرد كه خود را از ايشان حفظ كند و مواظب خويش باشد، و چون مأمون اين ماجرا را شنيد يقين كرد حضرت راست ميگويد و او صادق است.

باب 41 - طلب باران حضرت-بدرخواست مأمون-و نشان دادن قدرت هاى الهى

طلب باران حضرت-بدرخواست مأمون-و نشان دادن قدرت هاى الهى

در اجابت دعاى او و هلاكت و رسوائى مخالفان و منكران شخصيّت او عليه السّلام

1-محمّد بن قاسم مفسّر بسند مذكور در متن از امام عسكرىّ از پدرش از جدّش از علىّ بن موسى عليهم السّلام روايت كرده گفت:چون مأمون علىّ بن موسى عليهما السّلام را وليعهد خويش قرار داد مدّتى باران نيامد.بعض از اطرافيان مأمون و مخالفين حضرت رضا عليه السّلام شروع بياوه گوئى كرده گفتند:اين از شومى علىّ بن

موسى است،از زمانى كه وى باين سرزمين قدم نهاده باران از آسمان نباريده و خداوند از فرستادن باران دريغ فرموده،اين خبر بمأمون رسيد و بر او گران آمد، نزد حضرت آمده تقاضا كرد كه ايشان نماز استسقاء(طلب باران)بخواند و گفت:اى كاش(حضرت)دعا ميكرد و خداوند باران ميفرستاد،امام عليه السّلام فرمود:بسيار خوب،مأمون سؤال كرد:در چه روز-و آن روز روز جمعه بود- اين كار را انجام ميدهى؟امام فرمود:روز دوشنبه،چون من جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را در خواب ديدم كه جدّم امير مؤمنان علىّ عليه السّلام با او بود،بمن فرمود:

پسر جانم تا روز دوشنبه صبر كن آنگاه بصحرا رو و از خداوند طلب باران كن، خداوند متعال براى مردم باران خواهد فرستاد.و به آنان خبر ده آنچه را خداوند عزيز بتو بنماياند كه مردم بدان آگاه نيستند از موقعيّت وجود تو در ميان آنان، تا تو را بشناسند و علمشان در بارۀ تو زياد شود،و بفضل و مقام و اعتبار تو در نزد خداوند عز و جلّ آگاه گردند.چون روز دوشنبه رسيد حضرت روى بصحرا نهاد،و مردمان جمله بيرون آمدند و همه مينگريستند،آن جناب بمنبر رفت و حمد و ثناى الهى را بجا آورد،و آنگاه گفت:اى پروردگار من توئى كه حقّ ما

اهل بيت را عظيم مقرر داشتى، تا مردم بامر تو دست بدامن ما شوند و از ما يارى طلبند،و اميدوار كرم تو باشند و رحمتت را بجويند و به احسان تو چشم دوزند،و بخششت را طلبند،پس سيراب كن ايشان را ببارانى پر سود،فراگير، بى‌وقفه و بى‌درنگ،و بى‌ضرر و زيان.ابتدايش پس از بازگشتن ايشان از اين صحرا بمنازلشان و قرارگاههايشان باشد!راوى گفت:قسم به آن كس كه محمّد صلى اللّه عليه و آله را بحقّ به نبوّت مبعوث كرد:ناگاه بادها وزيدن گرفت و(بدين سبب) ابرها بوجود آورد و آسمان برعد و برق افتاد،و مردم به جنبش افتادند،گويا قصد گريز از باران داشتند.حضرت رضا عليه السّلام فرمود:اى مردم آرام باشيد، صفوف را بهم نزنيد اين ابرها از آن شما نيست بسوى فلان بلد ميروند،ابرها همه رفتند و نباريدند،سپس ابرى ديگر آمد كه شامل رعد و برق بود،باز مردم از جا حركت كردند امام فرمود:بر جاى خود آرام باشيد،اين ابر نيز براى شما نيست بفلان بلد ميرود و براى اهل آنجا ميبارد،و پيوسته ابرها آمدند و رفتند تا ده قطعه ابر،و حضرت عليه السّلام هر كدام را ميگفت:اين مربوط بشما نيست،اين از آن اهل فلان شهر است شما حركت نكنيد و بر جاى خود آرام بمانيد و آشوب

نكنيد، تا اينكه براى بار يازدهم ابرى پديد آمد،در اين بار امام فرمود:اين ابر را خداوند عزّ و جلّ بسوى شما برانگيخته پس او را بجهت تفضّلى كه بر شما كرده است سپاس گوئيد،اكنون برخيزيد و بقرارگاهها و منزلهاى خود برويد، و اين ابر بالاى سر شما است و نميبارد تا بخانه و منازل خود برسيد آنگاه باريدن ميگيرد،و آن مقدار بر شما خير ميبارد كه شايستۀ كرم خداوندى است،و سزاوار شأن و جلال اوست.اين بگفت و از منبر بزير آمد،و مردم بازگشتند،و ابر همچنان بود و نمى‌باريد تا همگان نزديك منازل خود شدند،آنگاه بشدّت شروع بباريدن نمود،و رودها و استخرها و گودالها و صحراها را همگى آب فرا گرفت،و مردم شروع كردند به تبريك و تهنيت گفتن به فرزند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بسبب كرامتى كه خداوند عزّ و جلّ بدو مرحمت فرموده است،و ميگفتند:

گوارا باد او را اين كرامت! آنگاه حضرت ميان جمعيّت آمدند و مردم بسيارى حاضر شدند،آنگاه فرمود:ايّها النّاس!از خدا بترسيد و نعمت‌هاى او را قدر بدانيد و بنافرمانى كردن،نعمتها را از خود گريزان ننمائيد،بلكه(نعم الهى)را بطاعت و بندگى و شكرگزارى بر آنها و بر عطاياى پى در پى خداوندى،دائمى و هميشگى

كنيد، و بدانيد كه شما بهيچ چيز او را شكر نكنيد-پس از ايمان بخدا و اعتراف بحقوق اولياء او از آل محمّد پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله-كه نزد او محبوبتر باشد از:

يارى رساندن مؤمنين بيكديگر در امر دنيايشان كه محلّ عبورى است براى آنان تا خود را به بهشت پروردگارشان برسانند،آرى هر كس چنين كند(يعنى برادران دينى خود را در امورشان يارى دهد و اعانت نمايد و افتاده و بينوايشان را دستگيرى كند)بى‌شكّ از خاصّان خداوند تبارك و تعالى شمرده خواهد شد،همانا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را در اين باب كلامى است كه سزاوار نيست عاقلى از فضل و رحمت خدا غفلت كند و بدان اهميّت ندهد،اگر در آن بينديشد و بدان عمل كند،و آن كلام اينست كه برسول خدا صلى اللّه عليه و آله گفتند:فلانى هلاك شد زيرا گناهانش چنين و چنان است،حضرت فرمود:اين طور نيست بلكه نجات يافت و خداوند عملش را ختم بخير مى‌كند و بزودى همۀ گناهان او را خواهد بخشيد،و آنها را بحسنات مبدّل خواهد نمود،چرا كه او در راهى ميگذشت و مؤمنى عورتش نمايان شده بود(در حالى كه)خودش نميدانست،پس اين مرد بدون اينكه او متوجّه شود عورت او را پوشانيد از ترس آنكه اگر مطّلع شود خجالت بكشد،و با يك ديگر ميرفتند تا در ميان درّه‌اى آن مرد فهميد كه او چنين كارى كرده است،گفت:اى مرد!خداوند ثواب ترا جزيل و بسيار،و

عاقبت تو را بخير كند، و در حساب با تو سخت نگيرد،خداوند دعاى آن مرد را در حقّ وى مستجاب ساخت،و اين مرد را خداوند عاقبت بخيرش نكرد مگر بدعاى آن مؤمن،و اين كلام رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به آن مرد-شخصى كه در باره‌اش گفته بودند هلاك شد-رسيد و توبه كرد و بعمل گرائيد تا هفت روز نگذشته بود تا اينكه باطراف مدينه شبيخون زدند و اموالى ربودند،رسول خدا صلى اللّه عليه و آله جماعتى را بتعقيب آنان فرستاد و اين شخص در آن جماعت بود و كشته شد.

امام محمّد بن علىّ بن موسى عليهم السّلام فرمود:خداوند-عزّ و جلّ-بسبب دعاى رضا عليه السّلام بركت را بر بلاد افزود.يكى از وابستگان مأمون اميد ميداشت او را بولايتعهدى برگزيند،نه حضرت رضا عليه السّلام را،و جماعتى در اطراف مأمون بودند كه همگى بر امام حسد ميورزيدند،يكى از آنان بمأمون گفت:يا امير المؤمنين بخدا پناهت ميدهم مبادا با اين كارت تاريخ خلافت عبّاسى شوى و اين عمل عظيم تو را،آيندگان مادّه تاريخ قرار دهند،و خود پايان بخش خلفاى عبّاسىّ باشى،چرا كه خلافت،شرف و موجب سربلندى و افتخار بسيار بزرگى است براى بنى عبّاس،و تو موجب بيرون بردن آن از خاندان ايشان

بخاندان علىّ خواهى بود و در اين صورت بخود و خاندانت ستم كرده‌اى،كه اين مرد ساحر ساحرزاده را با اينكه گمنام بود روى كار آورده و با اينكه خوار و بيمقدار بود او را وزين و عزيز ساخته‌اى،و فراموش شده بود،او را شهرت دادى،و ناچيز بود،آوازه‌اش را در همه جاى دنيا بلند نمودى بسبب اين بارانى كه بدعاى او نازل شد،سخت بيم دارم از اينكه اين مرد امر خلافت را از فرزندان عبّاس براى فرزندان علىّ بيرون برد،و باز چقدر ترس وجود مرا گرفته است كه مبادا اين مرد با سحر خود،نعمت خلافت از تو بستاند و در مملكت رخنه كند و آن را بر تو بشوراند،در اين صورت آيا احدى مثل اين جنايت را بر خود و سلطنت خود ميكند كه تو كرده‌اى؟!مأمون گفت:اين مرد در خفاى از ما،مردم را به امارت خود ميخواند،ما خواستيم او را وليعهد خود كنيم تا اينكه دعوتش براى ما باشد و مردم را بسوى ما خواند،و با قبولى ولايت عهد اعتراف بخلافت ما كرده باشد،و ملك و پادشاهى را از آن ما داند،و كسانى كه گول او را خورده و مفتون او شده‌اند بدانند و اعتقاد پيدا كنند كه آن درست نبوده و در حقّ بشكّ افتاده و سست شوند و بدانند كه آنچه مدّعى بوده،در كم و زياد نادرست است،و امر خلافت بامضاى ضمنى او از براى ما و مخصوص ما است نه براى او،و ما ترسيديم كه اگر او را بر آن حال رها كنيم بنحوى بر ما رخنه كند و نوعى شكاف

ايجاد كند كه نتوانيم آن را جلو گيريم، و از ناحيۀ او بلائى بسر ما آيد كه طاقت تحمّل آن را نداشته باشيم،حال كه او را وليعهد خود كرديم و مرتكب خطائى شديم و با بلند نمودنش،خود را مشرف بر هلاك كرديم،اكنون جائز نيست در امر او سستى بخرج دهيم و احتياج داريم كه اندك اندك فرودش آريم تا در نظر ملّت جلوه دهيم كه او لياقت اين امر را ندارد،سپس فكرى بحالش كنيم كه مادّه بلا را از ما قطع كند،و از فكرش خلاص شويم.

آن مرد گفت:يا امير المؤمنين!بحث او را بمن واگذار،من او و طرفدارانش را ساكت مى‌كنم چنان كه زبانشان بند آيد،و اگر از هيبت تو در هراس نباشم او را بر جاى خود مى‌نشانم،و از عظمت قدر او مى‌كاهم و فرودش مى‌آورم و نارسائى او را در امر ولايتعهدى،كه تو براى او پا بر جا ساخته‌اى به همگان روشن ميسازم،مأمون گفت:چيزى نزد من بهتر از اين نيست،مرد گفت:از بزرگان اين مرز و بوم جماعتى را حاضر آور؛از سران سپاه و لشكريان و قاضيان و برگزيدگان از فقها،تا من نقصان او را در حضور جمع روشن كرده و به اثبات رسانم،و اين خود در حقيقت بمنزلۀ بازگرفتن مقامى است كه تو او را در آن

فرود آورده و بدو واگذاشته‌اى و آنان آن را درست تلقّى كرده و تو را در اين كار مصيب دانسته‌اند.

راوى گفت:مأمون شخصيتهاى بزرگى را در مجلس وسيعى حاضر ساخت و خود در آن محفل حضور داشت و حضرت رضا عليه السّلام را در مقابل خود در جايگاه ولايتعهدى كه براى او مقرّر داشته بود بنشانيد،آنگاه آن مردك حاجب كه نظر داشت و قول داده بود كه حضرت را از مقامش فرود آورد خطاب بحضرت شروع بسخن كرده گفت:مردم خيلى چيزها از شما حكايت ميكنند و بقدرى در وصف شما تندروى ميكنند كه اگر خود بر آن اطّلاع يابيد از آن بيزارى خواهيد جست،و اوّلين چيزى كه بايد بگويم نماز استسقاء شما است كه دعا كردى و باران آمد و حال اينكه بدون دعاى شما مرتّب و بحسب عادت هر ساله بدون هيچ دعائى باران ميبارد و اين سنّت و عادت آنست،و آن را براى شما معجزه‌اى دانسته‌اند،و با اين معجزه و علامت ثابت كرده‌اند كه تو نظير ندارى و مانند تو احدى در دنيا نيست،در صورتى كه اين امير المؤمنين-كه خداوند پايدارش بدارد-مقابل نشود با احدى جز آنكه بر او فزونى دارد،و تو را منصب ولايتعهدى داده است و در مقامى قرار داده است كه ميشناسى و ميدانى،پس سزاوار نيست كه آنچه بدروغ در بارۀ تو گفته‌اند آن را تجويز كنى و وزر آن بر امير المؤمنين باشد،حضرت فرمود:من بندگان خدا را از حديث

كردن نعمتهائى كه خداوند بتفضّل مرا داده است مانع نمى‌شوم، نهايت آنست كه من شوق و نشاط و خوشحالى بر اوصاف خود نمى‌كنم،و امّا اينكه گفتى:

صاحبت يعنى مأمون مرا بر اين منصب استقرار داده است،پس بدان كه مرا او محلّى نداده مگر آن محلّى كه پادشاه مصر به يوسف صدّيق داد،و تفصيل حال آن دو را تو ميدانى(يعنى تو ميدانى كه پادشاه مصر كافر بود،و يوسف صدّيق پيغمبر)،مردك با شنيدن اين مطلب خشمش بجوش آمده گفت:اى پسر موسى!از حدّ خود قدم فراتر نهاده‌اى و از شأن خود تجاوز نمودى!خداوند براى باران زمانى را تقدير كرده و آن در وقت معيّن و مقدّر بدون تقديم و تأخير ميبارد،تو آن را براى خود علامت و معجزه قرار داده‌اى و بدان مى‌بالى و براى خود برترى و قدرت نشان ميدهى،گويا كه كارى مانند ابراهيم خليل الرّحمن -هنگامى كه سر مرغان را بدست گرفت و اعضاء كوبيدۀ آنها را كه بر قلّه كوهها بودند خواند،و آنها با شتاب خود را رسانده به سرهاى خود ملحق شدند و بال زده و باذن خدا پرواز نمودند-كرده‌اى،اگر راست مى‌گوئى در آنچه پنداشته‌اى پس زنده كن اين دو را و بر من مسلّط ساز(مرادش دو شير كه بر نقش مسند مأمون بود ميباشد)،كه اگر اين كار را انجام دادى آن وقت ميتوانى آن را معجزه

بحساب آورى، زيرا بارانى كه عادت بباريدن دارد تو سزاوارتر از ديگران نيستى كه بسبب تنها دعاى تو باران ريخته باشد،ديگران نيز با تو دعا كردند همان طور كه تو دعا ميكردى،و اشاره كرد به نقش دو شيرى كه روبروى هم بر تخت مأمون كشيده بودند،حضرت در غضب شد و صيحه‌اى بر آن دو صورت زد و فرمود:اين فاجر را بدريد و اثرى از وى باقى مگذاريد،آن دو نقش بصورت دو شير زنده درآمدند و بر مرد حمله بردند و او را دريدند و استخوانش را شكسته جويدند و او را تماما خوردند و خونش را ليسيدند،و حاضران همه مينگريستند و متحيّر مانده بودند كه چه مى‌بينند،شيران كه از كار آن مرد خلاص شدند رو بحضرت رضا عليه السّلام كرده گفتند:اى ولىّ خدا!در روى زمين ما را چه ميفرمائى اجازه ميدهى كه اين را-اشارۀ به مأمون-بدريم و به رفيقش ملحق سازيم؟مأمون چون اين بشنيد غش كرده بيهوش بيفتاد،امام به شيران فرمود:در جاى خود باشيد،شيران ايستادند،بعد فرمود:گلاب بر مأمون بپاشيد و او را معطّر كنيد،غلامان گلاب آورده و بر روى مأمون پاشيده بهوش آمد.

و باز شيران گفتند:اجازه فرما ما كار او را نيز تمام كنيم و برفيقش ملحق سازيم،امام فرمود:نه،خداوند را در بارۀ او تدبيرى است كه خود انجام خواهد

داد، گفتند:پس ما چه كنيم؟فرمود:بجاى خود باز گرديد،و همچنان كه بوديد بشويد،آن دو شير بسوى تخت بازگشته بهمان صورت اوّليه به صورت شير بر آن نقش شدند.

مأمون گفت:سپاس خداى را كه مرا از شرّ حميد بن مهران كفايت فرمود (مرادش آن مرد نابود شده بود.)،آنگاه رو بحضرت رضا عليه السّلام كرده عرضكرد:

يا ابن رسول اللّه!اين امر خلافت و امارت از آن جدّ شما-رسول خدا صلى اللّه عليه و آله-بوده و پس از وى براى شما فرزندان ميباشد،اگر ميخواهيد من بنفع شما از اين مقام كناره گيرم و آن را بشما بسپارم؟حضرت فرمود:اگر چنين چيزى ميخواستم تو را مهلت نمى‌دادم و از تو تمنّا و خواهش نمى‌كردم،بلكه از خداى خود ميخواستم،زيرا خداوند اطاعت ساير مخلوقات خود را بما عطا فرموده، چنان كه ديدى از آن دو نقش شير،و اين جماعتى از جهّال و عقب افتادگان بنى آدمند كه سركشى مى‌كنند،و اينان اگر چه در بهرۀ خود زيان كرده‌اند،ولى خداوند تعالى را در اين عمل مصلحتى است،و مرا امر فرموده كه اعتراضى بر تو نداشته باشم،و آنچه تو اظهار كنى من در اختيار تو باشم،چنان كه يوسف را تحت فرمان فرعون مصر قرار داد.

راوى گويد:پس از اين ماجرا مأمون پيوسته اظهار كوچكى و حقارت در نزد حضرت رضا عليه السّلام مينمود،تا اينكه بالاخره انجام داد در بارۀ آن حضرت كارى را كه ميخواست انجام دهد.

مترجم گويد:«بايد دانست كه معجزات و كرامات امرى است مسلّم،و صريح قرآن بدان ناطق است و منكرى در ميان خداپرستان ندارد مگر اندكى كه خود را روشن فكر ميدانند،ولى معجزه از انبياء الهى و اولياء بحق و بلكه از افراد برجسته و مقربان درگاه الهى(تنها)باذن پروردگار صادر مى‌شود،و اصل معجزه و كرامت آن عملى است كه ديگران از اتيان بمثل آن عاجزند،و لازم هم نيست كسى كه كرامت از او صادر مى‌شود معصوم باشد،آيۀ شريفه ميفرمايد: قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ يعنى:(خطاب به حضرت سليمان)من قبل از اينكه از مجلس برخيزى(تخت ملكۀ صبا را)نزد تو حاضر مى‌كنم. قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ (يعنى) من بكمتر از يك چشم بهم زدنت آن(تخت)را در نزد تو مى‌آورم.

اين خود كرامتى است كه در آن روزگار بلكه در اين روزگار هم براى كسى امكان ندارد،ولى بايد متوجّه اين امر بود كه معجزه شرائطى دارد:

اوّل اينكه معجزۀ انبياء-عليهم السّلام-براى اثبات نبوّت ايشانست و آيۀ بيّنه است،و در مقام تحدّى است،نه هر وقت و هر جا و هر چند كه بدون آن حقّ بر طرف مقابل ثابت شده باشد.دوم اينكه:معجزات بصورتى نيست كه آنچه هست نابود كند بلكه بعكس مثلا:درخت خشك شده را سبز مى‌كند،يا مرده را زنده مى‌كند،يا بز از شير رفته را شير از پستانش جارى مى‌نمايد،يا مريض را شفا ميدهد،يا آتش را گلستان ميكند،يا چشمۀ خشك شده و بى‌آب را جوشان و نابع مينمايد،نه اينكه نابود

نابودكننده باشد،مانند آن شخص كه چاه پر آب را با انداختن آب دهان در آن خشك كند.

و مطلب ديگر اينكه امامان اهل بيت عليهم السّلام مقامشان مقام شامخ رهبرى و امامت و ولايت است و كارشان هدايت و انسان سازى است،كه اگر ولايت و خلافت در دست آنان افتد جهان را از ظلم و تعدّى پاك و عدل را جارى و نفوس را برشد مقدّر خود ميرسانند،بدين معنى كه نوعى وضع جامعه را سر و سامان ميدهند و روشهائى را اتّخاذ ميكنند كه افراد جامعه در كمال امنيّت و رفاه زندگانى را ادامه دهند و با كوشش خود هر چه در قدرت و استعداد نفوسشان نهفته است همه بمرحله رشد و بمنصّه ظهور رسد،و هيچ گونه استعداد رشدى،ضايع نماند،اين شأن امام است،نه آنكه امام براى معجزه نمودن و كارهاى جزئى مثل شفاى بيمارى كه طبيب در معالجه‌اش وامانده،يا شفاى كور و كر آفريده شده باشد،و مأموريّت و خاصيّت وجوديش همين باشد و بس،نه،اين چنين تصوّرى دور از حقيقت است،و مقام امام بالاتر از اين امور جزئى است بلكه چنان كه خود حضرت رضا عليه السّلام فرمود:

«الامام امين اللّه في ارضه،و حجّته على عباده،و خليفته في بلاده» و در بارۀ امامت فرمود:

«إنّ الامامة زمام الدّين و نظام المسلمين و صلاح الدّنيا و عزّ المؤمنين، إنّ الامامة اسّ الاسلام النّامى،و فرعه السّامى،بالامام تمام الصّلاة و الزّكاة و الصّيام و الحجّ و الجهاد» (همانا امامت زمام دين است،و مايۀ نظام مسلمانان،و سبب سامان يافتن دنيايشان و موجب عزّت مؤمنانست، امامت اساس اسلام پيشرو و برازنده است،شاخۀ بلند و رفيع آنست،و نماز و زكات و روزه و حجّ و جهاد،و افزونى اموال مسلمين همه و همه وابسته به امام و امامت او است)

«و الامام كالشّمس الطّالعة المجلّلة بنورها للعالم و هى في الافق بحيث لا تنالها الأيدى» (امام چون خورشيد جهانتاب است كه نور و فروغش سراسر جهان را فرا مى‌گيرد،خود در افق اعلائى است كه كسى را قدرت رسيدن بدرجۀ او نيست).

اكنون كه اين مطلب روشن شد بايد توجه داشت كه چون اين افراد را از پست حسّاس خود كنار زدند،و كسانى كه قابليّت اين مقام را نداشتند روى كار آمدند و هر چه توانستند بر ايشان و طرفدارانشان تنگ گرفتند

«فقتل من قتل و سبى من سبى و جرى القضاء لهم بما يرجى له حسن المثوبة» فضائل آنان را كتمان كردند و مردم را هر چه توانستند از ايشان راندند و خفقانى بوجود آوردند كه ناگفتنى است! در اين حال و وضعيّت جماعتى(جهت تبليغ)ناچار شدند كه حقائقى را بصورت رمان ذكر كنند تا شايد خفتگان بيدار شوند،و از اين رمانها در قرن سوم و چهارم بلكه پنجم بسيار نوشته شده و البته اصلى داشته لكن آن را بصورت داستان نقل كرده‌اند و از اين جهت نمى‌توان آن را روايت دانست و بدان احتجاج كرد،زيرا مطالب تخيّلى را هم در بر دارد،و امام مظهر صفات جماليّۀ حقّ،و از مقرّبترين مردم به مقام عفو و رحمت خداوند ميباشد و بآسانى بخشم نمى‌آيد و چنانچه بخشم هم آيد آنچه خداوند دستور داده عمل مى‌كند،و هرگز از فرمان الهى تجاوز نمى‌نمايد،كشتن آن فردى جايز است كه خداوند او را مهدور الدّم گفته باشد و امام آن مردك افسانه‌اى را با جسارتى كه بحضرت كرد و احترام امام را رعايت ننمود او را بكشتن نمى‌دهد،چون در دين جدّش حكمى براى كشتن چنين فردى نيست و لو خودش بخواهد،بلكه خداوند به جدّش فرمود:« فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ »يعنى

ببخش بدون عتاب،چنان كه حضرت رضا عليه السّلام خود معنى نموده،پس اين گونه مطالبى كه در اين داستان ذكر شده همه مطابق فهم سازندۀ داستان است نه آنكه از معصومى عليه السّلام باشد.و اساسا در بارۀ مفسّر جرجانى كه اين داستان را نقل كرده است علاّمۀ حلّى(ره)در خلاصة الرّجال فرموده است وى ضعيف و كذّاب است و از دو تن مجهول رواياتى دارد و احاديث منكرى در تفسيرش آورده است.

و غرض از طول كلام كه چندان مناسبتى هم با اين داستان نداشت مجملا اين بود كه ساحت ائمۀ معصومين-عليهم السّلام-را از اين گونه داستانها پاك سازم،و مقام جانشينان بحقّ پيامبر عليهم السّلام اجلّ از اين مطالب ميباشد،و السلام علينا و على عباد اللّه الصّالحين».

باب 42 - در نقشه ريزى مأمون براى دور كردن مردم از حضرت رضا عليه السّلام

در نقشه ريزى مأمون براى دور كردن مردم از حضرت رضا عليه السّلام

و كوچك نمودن او آن جناب را و نفرين حضرت در بارۀ او

1-صدوق-رحمه اللّه-بسند مذكور در متن به دو طريق از عبد السّلام هروىّ نقل كرده كه گفت:بمأمون خبر رسيد كه ابو الحسن علىّ بن موسى عليهما السّلام

مجالسى علمى مربوط به اصول دين و مذهب تشكيل ميدهد و مردم فريفتۀ مقام علمى او شده‌اند،مأمون محمّد بن عمرو طوسىّ حاجب خود را مأمور كرد كه مردم را از شركت در اين مجالس مانع شود،و آن حضرت را احضار كرد و چون چشمش به او افتاد پرخاش نموده و بى‌احترامى كرد،امام عليه السّلام از نزد مأمون با حالى آشفته و ناراحت بيرون آمد و لبهاى مباركش را حركت ميداد و ميگفت:

سوگند بحقّ مصطفى و مرتضى و سيّدة النّساء كه او را نفرين ميكنم بقسمى كه يارى خداوند را از او برميدارم تا بجائى كه سبب شود اراذل و سگهاى اهل اين شهر او را بيرون كنند و باو و طرفداران و درباريانش خفّت دهند و آنان را سبك شمارند،و بمنزل بازگشت و براى وضو آب طلبيد،و وضو ساخته دو ركعت نماز بجاى آورد و در قنوت ركعت دوم دعائى را كه در متن ذكر شده خواند (ترجمۀ دعاى مزبور):

«بار الها!اى خدائى كه قدرتت كامل و فراگير است،و اى داراى درياى رحمت بيكران،و اى صاحب نعمتهاى پياپى،و نيكوئيهاى مدام و پيوسته و پى در پى،و دارندۀ كرمهاى بيشمار،اى آنكه وصفت را مثال نشايد،و تشبيهت بمانند و نظير نبايد،و نيروهاى مدد يافته بر ساحت قدست دست نيافته‌اند،اى

آنكه بيافريده و روزى داده، و الهام كرده و گويا نموده،و بسرشته و راه بنموده،و برترى و والائى گزيده،و نظام بخشيده ولى بسيار نيكو و دقيق،و نقش داده ولى چه استوار و محكم (1)،اقامۀ دليل كرده امّا كامل و رسا،و كرامت فرموده امّا بتمام و كمال،و ببخشيده ولى بسيار و فراوان،اى آنكه در كبريائى و بزرگى چنان اوج گرفته كه از توان و فراحدّ ديد بينشها گذشته است،و در لطافت و بى‌رنگى چنان نزديك شده كه از درك انديشه‌ها فراتر آمده است،اى آنكه در سلطنتت يگانگى گرفته و در حوزۀ اقتدارش همتا و مانند نيست،و در كبريائيش يكتائى گزيده و حريف و جبهه‌گيرى در برابر قدرت والايش در كار نيست،اى آنكه در بزرگى و عظمتش،انديشۀ ژرف‌بينان،مبهوت و سرگردان مانده است،و ديدۀ بينندگان پيش از ديدنش بينش خود را از دست داده است، اى دانا بر خاطره‌ها كه بر دل عارفان خطور مى‌كند،و اى بيناى نگريستن بينندگان،اى آنكه از هيبتش رويها بخاك افتاده و سر بسجده نهاده‌اند،و سرها در قبال شكوهش بزير آمده‌اند،و دلها از بيم سطوتش همى تپيده‌اند،و رگهاى گردن از هول و وحشتش لرزيدن گرفته‌اند،اى ايجادكنندۀ تام،و اى نوآورندۀ مدام،و اى تواناى عزيز،و والامقام!درود فرست بر آن كس كه نماز را به درود بر اون.


1) -اين دو جمله ترجمۀ«و قدر فأحسن و صوّر فأتقن»است و بنظر ميرسد تحريفى رخ داده،و صحيح آن«و قدّر فأتقن و صوّر فأحسن»باشد و اتقان با تقدير مناسب است نه با حسن،و حسن با تصوير مناسب است نه اتقان.

شرف بخشيدى (1)، و انتقام گير از آن كس كه بر من ستم روا داشته و مرا سبك ساخته و پيروان مرا از در خانۀ من رانده است،تلخى خوارى،و خفّت را بدو بچشان چونان كه او بمن چشانيده است،و وى را از درگاه رحمت و كرمت دور ساز،آنچنان كه چرك و پليدى و آلودگى دور ريخته و زدوده مى‌شود.

ابو الصّلت عبد السّلام بن صالح گويد:امام دعاى خود را هنوز تمام نكرده بود كه زلزله در شهر افتاد و شهر بهم خورد و فرياد و فغان اوج گرفت و نعره‌ها بلند شد،و گرد و غبار برخاست،و غوغاى شديدى در شهر افتاد،ولى من از جاى خود حركت نكردم تا مولايم سلام نماز خود را گفت،آنگاه رو بمن كرده فرمود:اى ابو الصّلت ببالاى بام رو و از آنجا بيرون و جاده را بنگر،(و در آنجا:) زنى ناپاك كه دائما بفكر آويختن بمرد اجنبى و اين و آن است و فرياد مى‌كند را خواهى ديد،زنى كه اشرار را تحريك ميكند و جامۀ چركين بر تن دارد،و اهل اين شهر او را«سمّانه»مى‌گويند(يعنى چاق و فربه،گوشتالو)بجهت كندفهمى و بلاهت،و بى‌شرمى و گستاخى و پرده‌درى او،و بشاخه‌اى از نى .


1) -مراد وجوب صلوات است بر رسول خدا در نماز به حكم آيۀ مباركۀ إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً .

بجاى نيزه توسّل جسته و پردۀ سرخ رنگ خود را بران بسته و آن را پرچم خود قرار داده،و ميخواهد از مردم غوغاگر سپاهى سازد و آنان را رهبرى كند و آن اوباش را بقصر مأمون و منازل سران لشكرش سوق دهد.

ابو الصّلت گويد:من بر بالاى بام رفتم و به خارج نظر افكندم،جز مردمى چوب بدست،و سرهائى شكسته بسنگ نديدم،و مأمون را ديدم كه زره پوشيده و از قصر شاهجان بيرون شده و روى بفرار نهاده،من ديگر چيزى نفهميدم مگر شاگرد حجامتچى را كه از بالاى بام خشتى پرتاب كرده،و آن بسر مأمون آمد كلاه خودش بيفتاد و سر او شكست بحدى كه مغز سر او ريخت پس از آنكه پوست سر شكافته شده بود،يكى از كسانى كه مأمون را شناخته بود بر آن كس كه خشت را پرتاب كرده بود گفت:واى بر تو!اين امير المؤمنين مأمون بود،و من شنيدم كه سمّانه باو گفت:ساكت باش بى‌مادر!امروز روز آدم‌شناسى و طرفدارى از كسى و روز احترام بدرجات نيست و روزى نيست كه با هر كس بر طبق مقامش رفتار شود،اگر اين واقعا امير مؤمنين بود مردان بدكار و فاجر را بر دختران بكر مسلّط نمى‌كرد،و(پس از آن)مأمون و لشكرش را با كمال خفّت و خوارى ببدترين وجه از شهر راندند.

باب 43 - اشعارى كه در بارۀ حلم و سكوت در مقابل جاهل و ترك عتاب دوست

اشعارى كه در بارۀ حلم و سكوت در مقابل جاهل و ترك عتاب دوست

و جذب دشمن تا آنكه دوست شود،و پرده پوشى فرموده است

1-محمد بن موسى بن متوكّل-رضى اللّه عنه-بسندى كه در متن مذكور است از موسى بن محمّد از شخصى كه نام او را برده بود از حضرت رضا عليه السّلام روايت كرده كه مأمون از آن حضرت پرسيد تاكنون شعرى برايت روايت كرده‌اند؟حضرت فرمود:بسيار،مأمون گفت:پس بهترين شعرى كه در مورد حلم براى تو گفته‌اند،براى ما بازگوى،امام فرمود:

إذا كان دونى من بليت بجهله

و إن كنت أدنى منه في الفضل و الحجى عرفت له حق التقدّم و الفضل

ترجمۀ اشعار بطور اجمال:هر گاه من در مقابل كسى قرار گيرم كه از او ناراحتى مى‌بينم از سه حال خالى نيست:يا او فرديست كه شخصيتش كمتر از من، يا موازى و مطابق من،و يا بالاتر و رفيعتر از منست،با آن كس كه كمتر از من است خود را در نمى‌اندازم و خود را محترم ميدارم كه با هر كس و ناكس طرف شوم.و يا شأنش مطابق من است،با حلم و بردبارى با او رفتار مى‌كنم تا از وى بالاتر باشم.و امّا نسبت بآن كه از من برتر و بالاتر است حقّ بزرگترى و تقدم و فضل را بدو ميدهم و خوددارى مينمايم(پس در هر سه حال حلم و بردبارى را بنفع خود بكار بسته‌ام).

إذا كان دونى من بليت بجهله

و إن كنت أدنى منه في الفضل و الحجى عرفت له حق التقدّم و الفضل

ترجمۀ اشعار بطور اجمال:هر گاه من در مقابل كسى قرار گيرم كه از او ناراحتى مى‌بينم از سه حال خالى نيست:يا او فرديست كه شخصيتش كمتر از من، يا موازى و مطابق من،و يا بالاتر و رفيعتر از منست،با آن كس كه كمتر از من است خود را در نمى‌اندازم و خود را محترم ميدارم كه با هر كس و ناكس طرف شوم.و يا شأنش مطابق من است،با حلم و بردبارى با او رفتار مى‌كنم تا از وى بالاتر باشم.و امّا نسبت بآن كه از من برتر و بالاتر است حقّ بزرگترى و تقدم و فضل را بدو ميدهم و خوددارى مينمايم(پس در هر سه حال حلم و بردبارى را بنفع خود بكار بسته‌ام).

مأمون چون بشنيد گفت:چه بسيار زيبا و نيكو بود اين شعر،اين را چه كسى سروده؟امام عليه السّلام فرمود:يكى از جوانان ما.

مأمون گفت:بهترين شعرى كه در مورد سكوت و خاموشى در مورد جاهل و ترك عتاب كردن بدوست شنيده‌اى براى ما بازگو،حضرت فرمود:

إنّى ليهجرني الصّديق تجنّبا فأريه أنّ لهجره أسبابا

تا آخر چهار سطر مذكور در متن كه ترجمه‌اش اينست:

1-همانا دوستم از من دورى مى‌گزيند بقصد جدائى و من چنين بدو ميفهمانم كه اسباب دورى گزيدن او چه بوده،2-و بدو مينمايم كه اگر در اين قطع رابطه باو تندى كنم او را در ادامۀ هجرش سبب شده‌ام،پس ترك تندى و عتاب را،خود عتاب مى‌بينم 3-هر گاه مبتلا شوم بدوست نادانى كه خودكامگى دارد و ناحقّ ميگويد و امور محال و ناشدنى را باور دارد و شدنى ميداند.4-سكوت و خاموشى در برابر او را سزاوار او ميدانم زيرا كه خود خاموشى در پاره‌اى از اوقات جواب محسوب مى‌شود(جواب ابلهان خاموشى است).

مأمون عرض كرد:چه بسيار نيكو است،اين شعر از چه كسى است؟ حضرت فرمود:از بعض جوانان ما،مأمون گفت:يا ابا الحسن!مرا از بهترين شعرى كه در مورد رام كردن دشمن سرسخت كه او دوستى مهربان شود سروده شده است برايم بگو حضرت فرمود:

و ذي غيلة سالمته فقهرته فأوقرته منّى لعفو التّحمّل

تا آخر سه سطر مذكور در متن كه ترجمۀ آن چنين است:

1-بسا شده است كه با شخص شرور و نيرنگ بازى از راه صلح و دوستى

در آمده و بر وى غالب شده‌ام،و او را زير بار عفو و بخشش برده گرانبار نموده‌ام.

2-و هر كس اعمال زشت دشمن خويش را با عفو و احسان و نيكى از خود دفع نكند،او انعام و بخشش يا بردبارى را از مقام بالاترى فرانگرفته و نياموخته است(مراد از مقام بالا يعنى از قرآن كه فرموده است: اِدْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ يا مراد امير المؤمنين علىّ عليه السّلام ميباشد كه بضرورت قافيۀ شعر ياء افتاده است،يا مراد رسول خدا است كه در فتح مكّه همۀ دشمنان خونى خود را بخشيد و جملگى يار او شدند).

3-و من براى برطرف كردن ماجراى بگو مگو و كشمكش و اختلاف ميان دو تن راهى سريعتر و زود نتيجه دهنده‌تر از مودت و مهربانى با شتاب نديده ام.

مأمون گفت:بسيار خوب بود.بفرمائيد شعر از كيست؟امام پاسخ داد:از يكى از جوانان ما است،عرضكرد:بهترين شعرى كه در سرّپوشى است برايم بگو.امام اين شعر را خواند:

و إنّى لأنسى السّرّ كي لا أذيعه فيا من رأى سرا يصان بان ينسى

تا آخر سه سطر كه در متن آمده است و ترجمه‌اش اينست:

1-مرا رسم اينست كه سر ديگرى را فراموش كنم تا مبادا شايع گردد،پس از آنكه از كسى سرّى دارى آن را به فراموشى سپار(نتيجتا)آن(سرّ)محفوظ خواهد ماند.

2-اين بفراموشى سپردن از آن جهت است كه مبادا آن بياد من آيد،و دلم آن را بر اطراف خود افكند.

3-و خيلى قريب و شدنى است كه شخصى سرّى را فاش ننموده و در خاطره و ذهنش مرتّب ميگذرد و او را بى‌طاقت ميكند و نمى‌تواند آن را بپوشاند،و بى‌اختيار آن را فاش مى‌سازد.

آنگاه مأمون عرضكرد:اگر بخواهى بگوئى كه بر كتاب خاك ريزند(از مادۀ ترب)چه ميگوئى؟امام فرمود:ميگويم:

«ترب» (براى خشك كردن نامه كه با مركّب مينوشتند خاك نرم بر آن ميريختند كه نم مركّب را بكشد)،مأمون گفت:از مادّۀ«سحا»اگر صيغۀ امر بنا كنيد چه ميگوئيد؟فرمود:

«سح» ، گفت:از مادّۀ«طين»چه ميگوئيد؟فرمود:

«طين» ،مأمون بغلامش گفت:

«ترّب هذا الكتاب»(بر اين كتاب خاك ريز)و«سحه»و«طيّنه»(بر اين نامه خاك ريز و سر آن را ببند،و آن را در گل فرو گير چنان كه آن زمان بجاى خشك كن از خاك استفاده مى‌شده و پاكت نامه را مى‌بستند و ميان گل مى‌نهادند و آن گل را مهر مى‌نمودند كه كسى جز آن كس كه نامه بنام او نوشته شده بود از آن مطّلع نگردد).

سپس آن را براى فضل بن سهل بفرست،و سيصد هزار درهم براى ابو الحسن عليه السّلام از وى بستان.

مؤلّف كتاب(ره)گويد:وجه دريافت حضرت رضا عليه السّلام از مأمون مال را همان وجهى است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هداياى ملوك و پادشاهان را

مى‌پذيرفت، و همانست كه حسن بن علىّ از معاويه ميستانيد،و همين طور باقى امامان عليهم السّلام كه از خلفا ميگرفتند،و هر كس كه دنيا از آن او باشد و از وى غصب كنند و بعضى از آن را بوى بدهند براى او جايز است كه بستاند.

و از اشعار ديگر آن حضرت عليه السّلام كه مى‌خواند و بدان تمثل مى‌جست:

2-علىّ بن احمد بن محمّد بن عمران دقّاق-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از معمّر بن خلاّد و جماعتى روايت مى‌كند كه گفتند:ما بر علىّ بن موسى عليهما السّلام وارد شديم،و يكى از ما عرضكرد:فدايت شويم چرا رخسار مباركتان را دگرگون مى‌بينم؟امام عليه السّلام فرمود:من دوش بيشتر شب بيدارى كشيدم و در اين شعر مروان بن أبى حفصة (1)مى‌انديشيدم كه گفته است:

أنى يكون-و ليس ذاك بكائن- لبنى البنات وراثة الاعمام

ترجمۀ شعر:از كجا مى‌شود و اين شدنى نخواهد بود كه دخترزاده‌هات.


1) -مروان بن ابى حفصة-لعنه اللّه-از شعراى عهد عبّاسى بود كه از راه مدح مهدى و رشيد ثروت انبوهى براى خود فراهم آورد،و بجهت هجو علويان بدستگاه هارون نزديك شده بود،وى بسال 182 هجرى در بغداد مرده است.

ارث بجاى عموها ببرند؟! حضرت فرمودند:سپس خوابيدم ناگاه در عالم خواب ديدم شخصى چهار چوب درب را گرفته،و ميگويد:

أنى يكون-و ليس ذاك بكائن- للمشركين دعائم الاسلام

تا آخر شش بيت كه در متن ذكر شده است.ترجمۀ اشعار:

1-از چه رو و براى چه-و اين شدنى نخواهد بود-كه مشركين پرچمداران اسلام باشند.

2-دخترزادگان نصيب ارث خود را از جدّشان ميبرند،در حالى كه عمو بدون سهم الارث كنار ميرود.

3-آنكه در لشكر كفر بوده و اسير مسلمين شده و با فديه آزاد گشته (1).

چگونه ارث نبوّت برد؟چه بسا آزاده شده كه از ترس شمشير اظهار اسلام كرده.

4-و قرآن از پيش،تو را بفضل و مقام آنكه ارث بر بود(به آيۀ مباهله و آيۀ تطهير و آيۀ خاتم بخشى ووو)خبر داده است و آنچه از احكام در بارۀ او بود گفته است.

5-آن فردى كه فرزند فاطمه(بنت اسد)؛كه مشهور و زبانزد همگانست او ارث نبوّت را ميبرد از عموزاده‌ها.

6-امّا فرزند نتيله(بنت جناب،مادر عبّاس بن مطّلب)در كنار متحيّر مى‌ايستد و مى‌گريد و خويشانش با وى همدمى ميكنند.د.


1) -مراد عبّاس بن عبد المطّلب ميباشد كه در جنگ بدر بدست مسلمين اسير شد و با فديه آزاد شد.

3-پدرم بسند مذكور در متن از عبد اللّه بن مغيره روايت كرد كه گفت:

شنيدم از حضرت رضا عليه السّلام كه ميخواند:

إنّك في دار لها مدّة يقبل فيها عمل العامل

تا آخر چهار بيت كه در متن ذكر شده است،و ترجمۀ آن اينست:

1-تو اكنون در خانه و سرائى هستى كه مدّت ماندنت محدود است و در همين مدّت كوتاه عمل هر عاملى مورد قبول است.

2-آيا نمى‌بينى كه مرگ از هر سو اين سرا را فرا گرفته،و آرزوها را مرتّب بر باد فنا ميدهد؟! 3-و در اين مدّت كم و كوتاه تماما ميكوشى و شتاب دارى كه اميال نفسانى و شهوات خود را سير كنى،و توبه و بازگشت بسوى حق را بعقب انداخته و وعده ميدهى.

4-با اينكه مرگ بدون خبر و ناگهان فرا ميرسد!اكنون ببين شخص با فكر و انديشه چه بايد بكند.

4-حسن بن عبد اللّه بن سعيد بسند مذكور در متن از احمد بن حسين كاتب ابى فيّاض از پدرش روايت كرد كه گفت:ما در مجلس علىّ بن موسى

عليهما السّلام حاضر بوديم،مردى از برادرش گله داشت و بحضرت از او شكايت ميكرد،و آن بزرگوار اين اشعار را براى او خواند:

اعذر اخاك على ذنوبه و استر و غطّ على عيوبه

تا آخر سه سطر مذكور در متن كه ترجمۀ آن اينست:

1-برادرت را در زلاّت و كارهاى نادرستش معذور بدار و بر او خرده مگير (و بگو شايد عذرى در ارتكاب آن داشته است)و بپوشان و پرده كش بر روى اعمال نادرست و قبيحش.

2-و اگر بيخرد و نادانى بر تو بهتانى بست و ناحقّى گفت،شكيبائى كن،و همچنين بر حوادث سخت روزگار كه پيش مى‌آيد.

3-و از روى بزرگى و آقائى خود جواب او را مده و او را رها كن،و ستمكار را به آنكه حساب او و همه در دست اوست واگذار.

5-محمّد بن موسى بن متوكّل(رضي الله عنه)بسند مذكور در متن از ريّان بن صلت روايت كرد كه حضرت رضا عليه السّلام اين اشعار را در بارۀ عبد المطّلب براى من خواند:

يعيب النّاس كلّهم زمانا و ما لزماننا عيب سوانا

با سه بيت ديگر كه در متن آمده و ترجمۀ اشعار چنين است:

1-مردم،زمانه را مرتّب عيب مى‌كنند و بد مى‌گويند،امّا ما خود عيب

زمانه شده ايم و جز بودن ما زمانه عيبى ندارد.

2-زمانه و روزگار را انتقاد مى‌كنيم،لكن عيب در ماست،چنان كه اگر زمانه زبان داشت ما را هجو ميكرد و رسوا ميساخت.

3-همانا گرگ رقيب خود را كه ميدرد گوشت آن را نمى‌خورد،ولى از مردم بعضيشان علنى ديگرى را ميخورد-و ظاهرا مراد از خوردن يك ديگر غيبت باشد-.

4-ما ظاهر خود را براى فريب مردم بوضع صالحى مى‌آرائيم،واى بحال آن بدبختى كه غريب باشد،ما را نشناسد و فريب خورد.

6-ابو العبّاس طالقانىّ(ره)بسند مذكور در متن از هيثم بن عبد اللّه روايت كرد كه حضرت رضا از اجدادش از امير مؤمنان عليه السّلام اين رباعى را نقل كرد:

خلقت الخلائق في قدرة فمنهم سخىّ و منهم بخيل

فأمّا السّخى ففي راحة و امّا البّخيل فشوم طويل

يعنى:خداوندا مردم را بر يك فطرت آفريدى ولى بعضى دست و دل باز و بخشنده و پاره‌اى خسيس و تنگ‌نظر،و امّا آنكه سخى است پس در كمال

راحتى و سعۀ صدر و خوشى بسر ميبرد،ولى آنكه بخيل است نهايت شومى و بدبختى را داراست.

7-و از محمّد بن يحيى بن أبى عباد نقل است كه گفت:عمويم برايم گفت:روزى از علىّ بن موسى عليه السّلام شنيدم كه اين اشعار را ميخواند،با اينكه او بسيار كم شعر ميخواند:

كلّنا نأمل مدّا في الأجل و المنايا هاذمات بالأمل

با دو بيت ديگر مذكور در متن كه ترجمۀ آن اين است:

1-تمامى ما آرزوى اين داريم كه مرگ ما را مهلت دهد،در حالى كه مرگها خود نابودكنندۀ آرزوها و لذاتند و قطع‌كنندۀ آن.(و در نسخه‌اى«هن آفات الامل»است) 2-فريب ندهد تو را آرزوهاى دروغين و بر خلاف و ياوه،و پايبند ميانه روى باش،و ناصواب و بيهوده‌گرى را كنار گذار.

3-زيرا كه دنيا سايه اى را ماند كه رو بزوال است و ماندنى نيست، سرائيست كه مرتّب سوارى در آن بار مى‌اندازد،و پس از مختصر درنگى كوچ مى‌كند.گويد:بآن حضرت عرض كردم:خداوند وجود شما را عزيز بدارد،اين اشعار از كيست؟فرمود:يكتن از اهل عراق براى شما گفته،عرض كردم:

ابو العتاهية اين اشعار را از خود برايم خواند،با اينكه مناسب حال خود سروده است امام فرمود:ويرا بنامش بخوان،و اين طرز سخن را واگذار كه

كسى را بلقبى كه مشعر بر ذمّ است بخوانى،قرآن ميفرمايد: وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ عيبجوئى نكنيد و مردم را بلقب بدشان نخوانيد،چرا كه شايد ناخوش داشته باشد آن لقب را كه اشعار بذمّ و سرزنش او دارد.

توضيح:«العتاهية»مصدر است و معنى آن گمراهى و بى‌خردى است،و ابو العتاهيۀ شاعر نامش اسماعيل بن قاسم است و كنيه‌اش ابو اسحاق،و او را مهدى عبّاسى ابو العتاهيه لقب داد،و ماجرائى ميان او و عتبه كنيز مهدى رخ داد و مهدىّ گفت،«اراك مختلطا متعتّها»تو را مجنون و ياوه سرا مى‌بينم،از آن زمان وى را ابو العتاهيه لقب دادند».

8-احمد بن زياد همذانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابراهيم بن محمّد حسنىّ روايت كرد كه گفت:مأمون كنيزى را بهديّه به نزد حضرت ابو الحسن عليه السّلام فرستاد،پس چون نزد حضرت آورده شد از سپيدى موى آن بزرگوار اظهار كراهت نمود،امام چون ناخوشايندى كنيز را ديد،او را با شعرى كه بمأمون نوشته بود باز گردانيد،و آن ابيات چنين است:

نعى نفسى إلى نفسى المشيب و عند الشّيب يتّعظ اللّبيب

با هفت سطر ديگر كه در متن مذكور است كه ترجمۀ آن ذكر مى‌شود:

1-پيرى و سپيدى مويم بمن خبر مرگم را ميدهد،و شخص زيرك و هشيار هنگام پيرى نصيحت پذير است.

2-آرى ايام جوانى سپرى شد و مدّتش بآخر رسيد،و ديگر بازگشتنى از آن بجاى خود،نخواهم ديد.

3-در فراق و دوريش مى‌گريم و ناله سر مى‌دهم،و همواره او را ميخوانم، باشد كه بپذيرد و بازگردد.

4-و هيهات كه آنچه را كه از دست داده ام اين نفس دروغزن مرا بآرزوى بازگشت آن واميدارد.

5-زنان زيبا و خوش اندام از موى سفيد من ميهراسند،و هر كس كه بودنش طول كشيد پير خواهد گشت.

6-نكورويان سيمين تن را مينگرم كه از من گريزانند،و مفارقت و جدائى آنان ما را اكنون نصيب است.

7-پس اگر جوانى،كه اكنون گذشته است محبوب ما بود،اينك پيرى هم همچنان براى من محبوب است.

8-من با همين پيرى و سالخوردگى رفاقت كرده و دوست ميشوم با پرواى از خداوند تا اينكه اجل كه چندانى هم از آمدنش نمانده است فرا رسد و ميان من و او جدائى اندازد.

9-بيهقىّ از صولىّ از ابو ذكوان از ابراهيم بن عبّاس روايت كرد كه گفت:

حضرت رضا عليه السّلام اين شعر را زياد ميخواند:

اذا كنت في خير فلا تغترر به و لكن قل اللّهمّ سلّم و تمّم.

چون در آسايش و راحتى،زندگى دارى مغرور مشو،بلكه بگو:خداوندا! تنم را سالم و نعمتت را بر من پايدار بدار.

باب 44 - در ذكر اخلاق حميده و عبادت و صفات پسنديدۀ آن حضرت

در ذكر اخلاق حميده و عبادت و صفات پسنديدۀ آن حضرت-عليه السّلام-

1-حسين بن احمد بيهقىّ در سال 352 در نيشابور برايم از صولىّ از عون از أبى عباد روايت كرد گفت:در تابستان فرش حضرت رضا عليه السّلام حصير و بوريا بود و روى آن مى‌نشست،و در زمستان روى نمد،و پيراهنى زبر و خشن مى‌پوشيد،مگر آنكه بخواهد پيش مردم آيد كه در آن وقت لباس سنگين و بهتر در بر مينمود.

2-بيهقىّ بسند مذكور در متن از حمّاد بن عيسى از حضرت رضا از

پدرش از جدش جعفر بن محمّد عليهم السّلام روايت كرده كه ميفرمود:فردى كه از من حاجتى مى‌طلبد،من به رفع نياز و انجام كار او مبادرت و سرعت مى‌كنم زيرا كه خوف آن دارم كه وى بى‌نياز شود،و من دير برسم،و حاجتش از طريق ديگرى روا شده باشد.

مترجم گويد:«چنان كه مشهود است اين حديث با عنوان باب مناسبتى ندارد،و بايد در اخلاق امام صادق عليه السّلام ذكر شود،و به چه وجه در اينجا آمده معلوم ما نشد جز اينكه بگوئيم همۀ ائمّۀ اهل البيت عليهم السّلام در اخلاق يكى بودند و كلّهم نور واحد».

3-بيهقىّ گويد:محمّد بن يحيى صولى گفت:مادر پدرم كه نامش غدر يا غدرا بود براى من نقل كرد كه من با عدّه‌اى كنيز در كوفه خريدارى شديم و من در آنجا بدنيا آمده بودم،و ما را سواره بسوى مأمون بردند،و ما در خانۀ مانند بهشت مأمون از خوردنى و آشاميدنى و بوى خوش و پول فراوان كاملا بهره‌مند بوديم،و مأمون مرا بحضرت رضا عليه السّلام بخشيد وقتى بخانۀ آن بزرگوار رفتم همگى آن نعمتها را از دست دادم،و زنى را بر ما گماشتند كه مربّيۀ ما بود و شبها ما را از خواب بيدار مى‌كرد و به نماز واميداشت،و اين كار بسيار بر ما

سخت و ناگوار بود، و من همۀ آرزويم اين بود كه از آنجا بيرون شوم،تا اينكه مرا بجدّ تو عبد اللّه بن عبّاس بخشيد،چون به منزل او آمدم گويا به بهشت شده‌ام.صولىّ گويد:من در عقل و سخاوت دست هرگز زنى را مانند جدّۀ خود نديدم،وى در سال دويست و هفتاد فوت كرد و نزديك بيكصد سال عمر نمود،و مردم زياد از او وضع حضرت رضا عليه السّلام را مى‌پرسيدند،در پاسخ آنان مى‌گفت:چيزى از وى ياد ندارم مگر اينكه مى‌ديدم كه خود را بعود هندى خام بخور ميداد،سپس با گلاب و مشك خود را خوشبو ميكرد،و نماز صبح را اوّل وقت انجام ميداد و بعد بسجده مى‌رفت و سر بر نمى‌داشت تا آفتاب بالا مى‌آمد،آنگاه بر ميخاست و به نياز مردم مى‌نشست،و يا سوار مى‌شد،و احدى در خانۀ او قدرت صدا بلند كردن نداشت هر كس كه بود،و غير اين نبود كه با مردم بنرمى و آهسته و شمرده سخن ميگفت.

و جدّم عبد اللّه به اين كنيز تبرّك ميجست،و همان روزى كه وى را بدو بخشيدند با او تدبير كرد؛يعنى قرارداد بست كه وى پس از مرگ او آزاد باشد،

و يك روز خالوى جدّم عبّاس بن احنف شاعر بر جدّم وارد شد و آن كنيز را ديد و او را خوش آمد،از جدّم تقاضا كرد كه او را بوى ببخشد،گفت:اين كنيز مدبره است؛يعنى پس از وفات من آزاد است،عبّاس بن احنف اين شعر را سرود:

يا غدر زيّن باسمك الغدر و اساء لمن يحسن بك الدّهر

اى«غدر»حيله و نيرنگ(با كمال زشتى و قبح كه داشت)بسبب نام تو كه غدر است زينت يافت،و امّا روزگار بكسى كه با تو،نيكى در نظر داشت و ارادۀ احسان بتو را ميكرد بدرفتار نمود.

توضيح:«مراد شعر آنست كه آنكه بتو خير ميرسانيد و خوبى تو را مى‌خواست روزگار با او بد كرد-و مرادش حضرت رضا عليه السّلام است كه مسموم شد و در غربت از دنيا رفت-.امّا تذكر باين نكته شايان توجّه است كه انتساب اين شعر به عباس بن احنف نادرست ميباشد و نتيجتا جملۀ آخر كلام مدخول است زيرا حضرت رضا عليه السّلام در سال 203 از دنيا رفته است و عباس احنف شاعر باتّفاق تواريخ در سال 192 مسلّما فوت كرده بوده،چون پاره‌اى فوت او را 188 هم گفته‌اند و با اين احوال چگونه ممكن است پس از فوت آن حضرت بر خواهرزادۀ خود وارد شده و آن كنيز را كه حضرت رضا عليه السّلام پس از سال ورودشان بخراسان كه سنۀ دويست بوده باو بخشيده،اين تقاضا را كرده باشد و آن شعر را بگويد؟!».[تاريخ بغداد ج 12 ص 127 و ابن خلّكان ج 1 ص 245 و البداية و النّهاية ج 10 ص 217 و معاهد التّنصيص ج 1 ص 54]».

4-ابو علىّ بيهقىّ به سندى كه در متن آمده از ابراهيم بن عبّاس نقل كرد

كه گفت:هرگز نديدم از حضرت على بن موسى عليهما السّلام سؤالى شود مگر اينكه پاسخ آن را ميدانست،و از وى بااطّلاعتر بتاريخ از ابتداى زمان تا روزگار و عصر خودش احدى را نديدم،و مأمون با سؤال از هر چيز او را مرتّب امتحان مى‌كرد و او پاسخ درست ميداد،و تمام گفتار و جوابها و شواهدى كه مى‌آورد همه را از قرآن بيرون آورده بود،و هر سه شبانه روزى يك قرآن ختم مى‌كرد،و ميفرمود:

اگر بخواهم بكمتر از اين زمان هم ختم كنم ميتوانم،لكن(در ختم سه روز) بهيچ آيه‌اى نگذرم الاّ اينكه در آن مى‌انديشم كه مراد چيست و در چه موردى نازل شده و زمان نزولش چه وقتى بوده،و از اين جهت است كه سه شبانه روز طول مى‌كشد.

و يكى از كلمات مشهور آن حضرت عليه السّلام اينست كه فرموده:گناهان صغيره راهى است بارتكاب گناه كبيره،و هر كس در گناه كوچكى از خدا نترسد در گناهان بزرگ هم از خدا نخواهد ترسيد،و اگر خداوند به بهشت مردم را نمى‌خواند و از دوزخ هم نمى‌ترسانيد باز هم واجب بود اطاعتش كنند و از نافرمانيش بر حذر باشند،بجهت تفضّل و نيكى و لطفى كه در حقّ

ايشان نموده است و نعمت وجودى كه به ايشان ارزانى داشت و آنان را از نيستى به هستى آورده كه استحقاق آن را نداشتند.

5-تميم بن عبد اللّه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن نقل كرد كه رجاء بن ابى ضحّاك گويد:مأمون مرا فرستاد كه علىّ بن موسى عليهما السّلام را از مدينه بخراسان نزد او آورم،و سفارش نمود كه من شخصا مراقب و مواظب او باشم و مرا امر كرد كه از راه بصره و اهواز و فارس حركت دهم نه راه قم،و شبانه‌روز هم از او جدا نشوم و محافظ او باشم تا وى را بر مأمون وارد كنم،و من پيوسته با او بودم و جدا نمى‌شدم از مدينه تا مرو،و بخدا قسم احدى را نديدم كه از او متّقى‌تر نسبت بخداى تعالى باشد،و يا از او بيشتر ياد خدا باشد و ذكر خدا گويد،در تمامى اوقاتش،و يا خدا ترس و پارساتر از او باشد،و چون سپيده مى‌دميد نماز بجاى آورده و در سجده‌گاه خود مى‌نشست و مشغول گفتن

سبحان اللّه و الحمد للّه،و لا اله الاّ اللّه ،و تكبير و صلوات بود تا آفتاب بدمد،سپس بسجده مى‌رفت و در سجده بود تا آفتاب بالا آيد،آنگاه برميخاست و به مردم مى‌پرداخت،و آنان را حديث ميكرد و موعظه و پند ميداد تا نزديك زوال ظهر سپس تجديد وضو كرده و بمحلّ نماز خويش باز ميگشت،و چون زوال ظهر

ميشد شش ركعت نماز بجاى مى‌آورد(يعنى سه نماز دو ركعتى)، و در ركعت اوّل پس از حمد، قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ را قراءت ميكرد،و در ركعت دوم پس از حمد قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را،و در چهار ركعت ديگر حمد و قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را و در هر دو ركعت سلام مى‌داد،و در ركعت دوم هر كدام هم پس از قراءت و پيش از ركوع قنوت ميخواند،آنگاه اذان ميگفت و دو ركعت ديگر نماز بجاى مى‌آورد،سپس اقامه مى‌گفت،و نماز ظهرش را بجاى مى‌آورد،و چون سلام نماز را مى‌داد تسبيحات اربعه

(سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه اكبر) را آنقدر كه خدا ميخواست ادا ميكرد،بعد بسجده ميرفت و سجدۀ شكر بجاى مى‌آورد و در آن حال يك صد بار

«شكرا للّه» ميگفت،و چون سر خود را از سجدۀ شكر بر ميداشت از جا بر ميخاست و شش ركعت ديگر نماز بجاى مى‌آورد،در هر ركعت پس از حمد، قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را ميخواند و سر هر دو ركعت سلام مى‌داد و در ركعت دوم هر نماز پس از قراءت و پيش از ركوع قنوت مى‌خواند،و چون تمام ميشد اذان ميگفت و دو ركعت ديگر نافله بجاى مى‌آورد و در ركعت دوم قنوت مى‌خواند،و پس از سلام برخاسته و بنماز

عصر شروع ميكرد، و چون سلام نماز را مى‌داد در همان جا مى‌نشست و تسبيحات چهارگانۀ قبل را مى‌گفت تا آنجا كه خدا خواسته باشد،آنگاه بسجده ميرفت و يك صد بار ذكر«حمدا للّه»ميگفت،و چون آفتاب غروب ميكرد،باز تجديد وضو ميكرد و سه ركعت نماز مغرب بجاى مى‌آورد با يك اذان و يك اقامه و قنوت در ركعت دوم قبل از رفتن بركوع و بعد از تمام شدن قراءت سوره،و چون سلام نماز را مى‌داد در همان جا مى‌نشست و تسبيحات مذكور قبل را بجاى مى‌آورد،و بعد بسجدۀ شكر ميرفت،و بعد سر بر ميداشت ولى با كسى تكلّم نمى‌كرد تا اينكه چهار ركعت نافلۀ مغرب را بجاى مى‌آورد،هر دو ركعت به يك سلام با قنوت در ركعت دوم هر كدام پس از قراءت و پيش از ركوع.و در ركعت اوّل پس از حمد،جحد را ميخواند و در ركعت دوم پس از حمد توحيد را و در ركعات بعد پس از حمد توحيد را ميخواند و سلام ميداد و بتعقيبات ميپرداخت تا آنجا كه خدا دوست داشت،آنگاه بافطار مى‌پرداخت،و استراحت مى‌نمود تا ثلثى از شب بگذرد،بعد بر ميخاست و نماز عشا را شروع ميكرد و چهار ركعت بجاى مى‌آورد،و در ركعت دوم پس از قراءت و پيش از ركوع قنوت مى‌خواند،و چون سلام مى‌داد در مصلاّى خويش

باقى مانده و مشغول گفتن به تسبيحات مذكوره كه قبلا گفته شد مى‌نشست، و پس از اين تعقيبات بسجدۀ شكر ميرفت،آنگاه سر برداشته و ببستر خواب رفته و چون ثلث آخر شب مى‌شد از خواب برخاسته و با ذكر تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل و استغفار بمسواك دندانهاى خويش مشغول ميگشت و سپس وضو ساخته و بنماز شب مى‌پرداخت و هشت ركعت هر دو ركعت بيك سلام نماز شب مى‌خواند و در ركعت اوّل نماز يك بار سورۀ«حمد»و سى بار سورۀ «توحيد»را مى‌خواند؛و نيز چهار ركعت نماز جعفر طيّار را بجاى مى‌آورد هر دو ركعت بيك سلام و در هر كدام پس از تسبيح قبل از ركوع ركعت دوم قنوت ميخواند و آن را از نماز شب محسوب ميداشت،سپس برخاسته و دو ركعت ديگر را مشغول ميشد و در ركعت اوّل سورۀ حمد و سورۀ ملك(تبارك)را قراءت مى‌كرد،و در ركعت دوم حمد،و سورۀ هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ را،و نماز را تمام كرده برميخاست و بنماز شفع مى‌پرداخت و در هر ركعت سورۀ حمد

يك بار و قل هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را سه بار قراءت مى‌نمود و در ركعت دوم قبل از ركوع و پس از قراءت قنوت بجاى مى‌آورد و چون سلام نماز را مى‌داد،بر مى‌خاست و نماز وتر(يك ركعت)را انجام مى‌داد و در آن حمد را يك بار و قل هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را سه بار و بعد قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ را يك بار و قل أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ يك بار خوانده و قبل از ركوع و پس از قراءت،قنوت را با دعائى كه در متن ذكر شده است ميخواند،و ترجمۀ دعا چنين است:

«بار الها!بر محمّد و آل او درود فرست،و ما را در زمرۀ كسانى كه هدايت فرموده‌اى هدايت فرما،و از آنان كه عافيت بخشيده‌اى قرار ده،و ما را مورد مهر قرار ده در ميان آنان كه بايشان مهر ورزيدى،و بآنچه را كه بر ما ارزانى داشته‌اى بركت عطا فرما،و ما را از شرّ حكمى كه براى معصيت‌كاران مقرّر داشته‌اى حفظ كن،زيرا توئى كه فرمان ميدهى و كسى را بر تو فرمانى نيست(مشيّت و خواست تو در سراسر هستى نافذ است و بس)،و همانا خوار نگردد آنكه تواش مورد مهر قرار داده و دوست خود گرفته‌اى،و عزيز و محترم نباشد آنكه او را دشمن داشته‌اى،والا و بزرگ و رفيعى اى پروردگار ما! و پس از آن هفتاد بار ميگفت:

«استغفر اللّه و أسأله التّوبة» ،و چون سلام نماز ميداد براى خواندن تعقيبات مى‌نشست تا مدّتى كه خدا دوست داشت،و

چون نزديك طلوع فجر ميشد برخاسته دو ركعت نافلۀ صبح را بجاى مى‌آورد، و در ركعت اوّل سورۀ حمد و قل يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ قراءت ميكرد و در ركعت دوم سورۀ حمد و قل هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را ميخواند،و چون فجر طلوع ميكرد اذان و اقامه ميگفت و دو ركعت نماز صبح بجاى مى‌آورد،و پس از سلام نماز مى‌نشست و بتعقيبات نماز مى‌پرداخت تا طلوع آفتاب،و آنگاه بسجدۀ شكر رفته و همچنان در سجده بود تا روز بلند شود.و در تمام نمازهاى واجب در ركعت اول سورۀ حمد و سورۀ إنّا انزلناه،و در ركعت دوم حمد و قل هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را ميخواند بجز نماز صبح و ظهر و عصر روزهاى جمعه كه در آن اوقات مذكور سورۀ حمد و جمعه و منافقين را قراءت ميكرد،و در نماز عشاى شب جمعه در ركعت اوّل پس از قراءت حمد،سورۀ جمعه و در ركعت دوم پس از حمد،سورۀ سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى را ميخواند،و در نماز صبح روز دوشنبه و پنجشنبه در ركعت اوّل سوره حمد و سورۀ هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ ،و در ركعت دوم پس از حمد سورۀ هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ الْغاشِيَةِ را قراءت ميكرد.

و قراءت نماز مغرب و عشاء و نماز شب و شفع و وتر و صبح را بجهر (بلند)،و نماز ظهر و عصر را بآهستگى ميخواند،و در دو ركعت آخر

«سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله إلاّ اللّه و اللّه اكبر» ميگفت،و ذكر قنوت او در تمامى نمازها اين بود:

«

ربّ اغفر لى و ارحم،و تجاوز عمّا تعلم،إنّك أنت الأعزّ الأجلّ الأكرم» (خداوندا!بيامرز و رحم نما و از آنچه ناپسند از ما ديده‌اى بگذر،چون تو خود عزيزتر و شكوهمندتر و محترمترى).

و اگر در ايّام روزه مسافر بود و بشهرى وارد ميشد قصد اقامۀ ده روز ميكرد و روزه‌اش را افطار نمى‌نمود،و چون شام ميشد ابتدا بنماز مغرب ميپرداخت پيش از آنكه افطار كند،و امّا در بين راه نمازهاى واجبش را جز نماز مغرب دو ركعت بجاى مى‌آورد و تنها آن را سه ركعت ميگزارد و نافلۀ آن را هم بجا مى‌آورد و همچنين نوافل شب،نيز شفع و وتر،و دو ركعت نافلۀ صبح را چه در سفر و چه در حضر،ترك نمى‌نمود،و نافله‌هاى روز را در مسافرت نمى‌خواند، و پس از هر نمازى كه قصر و شكسته خوانده بود سى بار

«سبحان اللّه و الحمد للّه

و لا اله الاّ اللّه و اللّه اكبر» ذكر ميگفت، و ميفرمود:اين جاى آن دو ركعت نخوانده را پر ميكند و مانند اينست كه تمام بجاى آورده شده است،و نديدم او را كه در سفر و حضر صلاة ضحى بخواند(صلاة ضحى از بدعتها است كه در زمان عمر رسم شد و ميانۀ روز آن را مى‌خوانند)و در سفر روزه نمى‌گرفت.

و آن حضرت عليه السّلام در هر دعائى كه شروع ميكرد ابتدا صلوات بر محمّد و آل او ميفرستاد و در نماز و غير آن بسيار صلوات ميفرستاد،و شبها چون ببستر خواب ميرفت زياد تلاوت قرآن مى‌كرد،و هر گاه به آيه‌اى كه در آن ذكرى از بهشت يا دوزخ بود ميرسيد ميگريست،و از خداوند درخواست بهشت ميكرد و از آتش دوزخ بدو پناه ميبرد،و«

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم »را در نمازهاى شبانه روزش بجهر(آواز بلند)ميگفت،و چون قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ ميخواند آهسته ميگفت:«اللّه احد»(خدا يكتاست)و چون سوره تمام ميشد سه بار ميگفت:

«كذلك اللّه ربّنا» ،و چون سورۀ« قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ »را ميخواند آهسته و در دل ميگفت: يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ و پس از فراغ از آن سوره سه بار ميگفت:

«ربّى اللّه و دينى الاسلام» (پروردگارم خداست و آئينم اسلام است)،و چون سورۀ«و التّين

و الزّيتون»را قراءت ميكرد، پس از فراغ ميگفت:

«بلى و أنا على ذلك من الشّاهدين» (آرى چنين است و من بر آن شهادت ميدهم)و چون سورۀ «لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ »را قراءت ميكرد پس از فراغ ميگفت:

«سبحانك اللّهم» (منزّهى پروردگار من)،و چون در سورۀ جمعه اين آيه را ميخواند قُلْ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ ،ميگفت

«للذين اتقوا» و سپس تتمۀ آيه را كه وَ اللّهُ خَيْرُ الرّازِقِينَ است قراءت ميفرمود،و چون از خواندن سورۀ فاتحه فارغ ميشد ميگفت:«

الحمد للّه ربّ العالمين ».و چون سورۀ« سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى »را ميخواند آهسته ميگفت:

«سبحان ربّى الاعلى» ،و چون يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا را در هر سوره قراءت ميكرد آهسته ميگفت:

«لبّيك اللّهمّ لبيك».

و آن حضرت عليه السّلام در هيچ شهرى قدم نمى‌گذاشت جز اينكه اهالى آن سامان بديدنش آمده از وى مسائل و مشكلات دينى و علمى خود را مى‌پرسيدند،و بسيار براى آنان از پدرش از آباء گرامش عليهم السّلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله حديث ميكرد.

و وقتى او را بر مأمون وارد كردم از من جوياى حال و كردار او شد،من آنچه ديده بودم براى او گفتم؛از رفتار و اعمال شبانه روزش و از رفتن و ماندنش همه

را شرح دادم، مأمون گفت:اى پسر أبى ضحاك!اين مرد بهترين خلق روى زمين و از همه علمش بيشتر و عبادتش افزونتر و درست و بجاتر است،پس،آنچه از وى ديده‌اى به احدى بازگو مكن تا فضل و بزرگواريش بر كسى ظاهر نگردد مگر از زبان من،و از خداوند يارى ميجويم بر آنچه نيّت كرده‌ام؛كه مقام او را بلند كنم و نامش را در همه جا منتشر سازم و شيوع دهم.(مضمون آن با خبر بعد مغاير ميباشد!) 6-احمد بن زياد همدانى بسند مذكور در متن از عبد السّلام بن صالح هروى روايت كرد كه گفت:من در سرخس بدر خانه‌اى كه علىّ بن موسى عليهما السّلام را در آن زندانى كرده بودند رفتم و او در قيد بود،از زندانبان طلب ملاقات كردم، گفت:ممكن نيست،پرسيدم چرا؟گفت:براى اينكه در شبانه روز هزار ركعت نماز مى‌خواند،و تنها ساعتى در اوّل روز نزديك زوال و نزديك غروب و زردى آفتاب نماز نمى‌گذارد،ولى از جاى حركت نمى‌كند و مشغول ذكر است و با خداى خود مناجات مى‌كند،عبد السّلام گفت:من از زندانبان خواستم كه براى من اذن ملاقات گيرد كه من نزد ايشان شرفياب شوم،زندانبان اذن گرفت و من در ساعت معيّن بخدمت آن حضرت رفتم و ديدم در مصلاّى خويش نشسته و

بفكر فرو رفته است، گفتم:يا ابن رسول اللّه!اين چيست كه مردم از شما شايع كرده‌اند؟فرمود:آن كدام است،عرضكردم ميگويند:شما ادّعا كرده‌ايد كه مردم بندۀ زر خريد ما هستند!آن حضرت گفت،خداوندا!اى كسى كه آسمانها و زمين را آفريده‌اى و به ناپيدا و پيدا آگاهى،تو شاهدى كه من چنين مطلبى را هرگز نگفته‌ام،و از احدى از پدرانم عليهم السّلام نشنيده‌ام كه چنين كلامى گفته باشند، بار الها!تو خود ميدانى كه از اين مردم چه ستمهائى بما وارد شده است،و اينكه اين افترا هم از ستمهاى ايشانست كه در بارۀ ما روا داشته‌اند،آنگاه بمن روى كرده فرمود:اى عبد السّلام!اگر اينان بنا بر گفتار خودشان-كه بما نسبت ميدهند-كه ما گفته‌ايم همگى بندۀ زر خريد ما هستند،پس بگويند از چه كسى ما آنان را خريده‌ايم؟عرضكردم:راست گفتى يا ابن رسول اللّه،سپس فرمود:اى عبد السّلام آيا تو منكرى آنچه را خداوند تعالى از ولايت و امامت ما بر تو و ديگران واجب فرموده است چنان كه ديگران منكرند؟گفتم:پناه بخدا، هرگز!بلكه من بولايت و امامت شما اقرار دارم.

7-جعفر بن نعيم بن شاذان-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از

ابراهيم بن عبّاس روايت كرده كه گفت:هرگز نديدم حضرت رضا عليه السّلام با كلامى در گفتارش به كسى جفا و يا درشتى كند،و هيچ گاه نديدم سخن كسيرا قطع كند،صبر ميكرد تا طرف سخنش تمام شود و بعد اگر لازم مى‌ديد كلامى ميگفت،و نديدم كسى از او حاجتى بخواهد و مقدور آن حضرت باشد و ردّ كند،و هرگز نزد كسى پاى خود را دراز نمى‌كرد،و در برابر همنشين و جليسى تكيه نميداد،و هرگز نديدم از خدمتكاران و كارگزاران خود كسى را بد بگويد و دشنام دهد،و يا در پيش چشم كسى آب دهان بيندازد،و هرگز نديدم در خنديدن قهقهه نمايد،بلكه خنده‌اش تبسّم بود،و چون خلوت ميشد و سفرۀ طعام براى او ميگستردند همۀ غلامان و خدمتكاران را بر سر سفره ميخواند،حتى دربان و مهتر را،و او عليه السّلام بسيار كم خواب بود و بسيار بيدارى مى‌كشيد،و بيشتر شب را با بيدارى بسر ميبرد؛از اوّل تا هنگام دميدن صبح،و بسيار روزه ميگرفت،و سه روز روزۀ هر ماه از وى فوت نمى‌شد و ميفرمود:اين روزه مانند روزه گرفتن همۀ سال است،و بسيار پنهانى صدقه ميداد و احسان ميكرد،و بيشتر اين كار را شبهاى تاريك انجام ميداد،و هر كس گمان ميكند كه در فضل مانند او را ديده است از او باور نكن.

باب 45 - تقرّب جستن مأمون بآن حضرت بمجادله و بحث با مخالفان در بارۀ امامت و برترى علىّ عليه السّلام بر ديگران

تقرّب جستن مأمون بآن حضرت بمجادله و بحث با مخالفان در بارۀ امامت و برترى علىّ عليه السّلام بر ديگران

1-تميم بن عبد اللّه قرشىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از اسحاق بن حمّاد روايت كرده است كه مأمون مجالسى تشكيل ميداد براى بحث و در آن مجالس مخالفين اهل بيت عليهم السّلام گرد مى‌آمدند و او با آنان در مورد امامت علىّ بن ابى طالب امير المؤمنين عليه السّلام بحث ميكرد و او را بر ديگران از اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله تفضيل ميداد،و اين كار را براى محبوب شدن خود نزد حضرت رضا عليه السّلام ميكرد،و آن حضرت بياران و دوستانش چون بآنان اطمينان داشت كه فاش نمى‌كنند ميفرمود:فريب اين گونه كارهاى مأمون را نخوريد،بخدا سوگند جز او قاتل من نيست،و ليكن من چاره‌اى جز صبر و شكيب ندارم تا اينكه مدّت عمرم تمام بسر آيد.

2-پدرم و ابن وليد-رضى اللّه عنهما-بسند مذكور در متن از اسحاق بن حمّاد بن زيد نقل كردند كه گفت:يحيى بن اكثم ما را در يك مجلس گرد آورد و گفت:مأمون بمن دستور داده است كه جماعتى از اهل حديث و گروهى از علماى علم كلام و معارف را براى مناظره در مجلسى دعوت كنم،من نيز فرمانش را عملى كردم و از اين دو صنف نزديك چهل نفر جمع شدند و آنان را با خود بردم و گفتم در سرسراى دربان و اطاق انتظار او بمانند تا بحاجب مأمون آمدن ايشان را گزارش دهم،و آنان در آنجا ماندند تا مأمون را خبر كردند و دستور حضور داد،آنان بر او وارد شدند و سلام كردند،و مأمون ساعتى بصحبت و انس و پذيرائى ايشان بسر برد آنگاه گفت:من در نظر دارم كه شما را ميان خود و خدايم تبارك و تعالى حجّت گيرم،پس هر كس محصور است و احتياج بقضاء حاجت دارد برخيزد و خود را از فشار بول و آن ديگر رها سازد،و راحت بنشينيد و موزه از پاى بيرون كنيد و ردا از دوش بيفكنيد.آنچه گفته بود عمل كردند.

آنگاه رو بقوم كرده گفت:اى جماعت!من شما را احضار كرده‌ام كه با شما

نزد خداى خود حجت آرم، پس از خداوند بپرهيزيد و او را در نظر داشته باشيد،و خود و امامتان را ملاحظه نمائيد،و مبادا حشمت و موقعيّت من،شما را از پذيرش حقّ از هر كس باشد باز گيرد،و از ردّ كردن سخن باطل از هر كس كه باشد باز ندارد،و بر خود از آتش دوزخ بترسيد،و تقرّب بخدا را برضا و خشنودى او و مقدّم داشتن طاعتش بجوئيد،بدانيد هيچ بنده‌اى بانافرمانى خدا خود را بمخلوقى نزديك نكرد جز آنكه خداوند آن مخلوق را بر وى مسلّط ساخت،پس با من با تمام عقلتان بحث كنيد،آنگاه گفت:

من مردى هستم كه فكر ميكنم علىّ بهترين مردان پس از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله است،اگر من در اين نظرم درست مى‌انديشم پس مرا تصديق كنيد و سخنم را صواب دانيد،و چنانچه خطا مى‌انديشم با دليل قول مرا ردّ كنيد و با من بگفتگو پردازيد،يا من از شما مى‌پرسم يا شما از من بپرسيد هر چيزى ميخواهيد.چون مأمون اين سخنان گفت،آنان كه اهل حديث بودند گفتند:

پس ما از تو سؤال ميكنيم،گفت:بپرسيد و سخنتان را بيك‌تن از خود واگذاريد و او را مأمور اين كار كنيد،و چون او سخن گويد اگر زياده بر آن،كسى چيزى داشت بگويد،و اگر خطا كرد خطايش را جبران كنيد،پس يكى از آنان گفت:

ما اعتقاد و گمانمان آنست كه بهترين مردم پس از پيغمبر خدا ابو بكر بود از آن جهت كه در خبر مجمع عليه-يعنى همه در آن اتفاق كلمه دارند-آمده است كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله فرمود:بعد از من اقتدا كنيد بكسانى كه پس از من رهبر شما شوند،ابو بكر و عمر،و چون پيامبر رحمت اين دستور را صادر كرده و فرمان به اقتداى بآنان داده،و ما ميدانيم كه او جز بهترين مردم را مقتدا قرار نمى‌دهد.

مأمون گفت:روايت بسيار است،و ناچار يا همه درست است و يا همه نادرست و يا پاره‌اى درست است و پاره‌اى نادرست،و اگر بگوئيم همه درست است،پس همه باطل است چون بعضى بعض ديگر را نادرست مى‌داند،و اگر بگوئيم همه باطل است،پس در بطلان اخبار،بطلان دين ثابت مى‌شود و شرع مقدّس از بين ميرود،و چون اين دو وجه باطل است لا بد وجه سوم را بايد اضطرارا بپذيريم كه:برخى صحيح و بعضى ناصحيح است و چون چنين شد بايد ما دليلى بر درستى آنها داشته باشيم،تا معتقد شويم و خلاف آن را ردّ كنيم،و اگر دليل خبر خود حقّ بود،پس بهتر آنست كه بدان معتقد شويم و آن را بپذيريم و ملاك علم و عمل قرار دهيم،و اين روايتى كه تو خواندى و بدان

تمسك نمودى از رواياتيست كه دليل بطلان آن در خود آنست، زيرا پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله داناترين حكما است،و از تمامى مردم براستگوئى شايسته‌تر است،و نيز از همۀ مردم در امر به محال،و واداشتن افراد بايمان بباطل،دورتر و منزّه‌تر است.بنا بر اين نبايد حكم فرموده باشد بخلافت و امامت اين دو تن،زيرا كه خالى از اين نيست كه آنها يا از هر جهت مرامشان يكى بود و متّفق بودند يا مختلف،و اگر از هر جهت متفق بودند،پس بايد در عدد و صورت و جسم يكى باشند،و چنين هم نبوده و نخواهد بود كه دو تن يكى باشند،و اگر با هم اختلاف داشتند پس چگونه جايز است پيروى هر دو؟و اين تكليف ما لا يطاق است!زيرا تو ميدانى كه اگر از يكى از آن دو در صورت اختلاف،پيروى كنى با آن ديگر مخالفت نموده‌اى،و دليل بر اين اختلاف آنست كه اوّلى اهل ردّه را اسير گرفت،و دومى آنان را آزاد كرد،و عمر از ابو بكر خواست كه خالد بن وليد را از منصبش عزل كند،و براى قتل مالك بن نويره او را قصاص كند،ابو بكر نپذيرفت و قصاص نكرد،و عمر دو متعه،متعۀ حجّ و متعۀ زنان را حرام كرد و ابو بكر چنين كارى نكرد،و عمر ديوان ثبت اسامى لشكريان و حقوق بگيران را ترتيب داد(معيّن نمود كه بهر كدام مقدار معيّنى بدهند؛در صورتى كه مهاجر

باشند فلان مبلغ و اگر نباشند فلان مبلغ،اگر عرب باشند فلان مبلغ و اگر غير عرب باشند فلان مبلغ) و ابو بكر بهمۀ مسلمين يكسان ميپرداخت و عرب را بر عجم و مهاجر را بر انصار ترجيح نداد،و ابو بكر پس از خود جانشين معيّن كرد و عمر نكرد،و از اين امور كه نظائر بسيار دارد.

مصنّف اين كتاب-رضى اللّه عنه-گويد:در اينجا مطلب ديگرى بود كه مأمون توجّه نكرد كه آن را بخصم تذكّر دهد و آن اين بود كه لفظ خبر را آنان اين چنين نقل نكرده‌اند كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرموده باشد:

«اقتدوا باللّذين من بعدي أبي بكر و عمر» ،بلكه در نقل آنان لفظ خبر«أبو بكر و عمر»بصورت مرفوع آمده است،و پاره‌اى هم بلفظ«ابا بكر و عمر»بصورت منصوب نقل كرده‌اند،و چنانچه اصل روايات بنصب صحيح باشد،معنى قول آن حضرت صلى اللّه عليه و آله اين مى‌شود كه:«اقتدوا باللّذين من بعدي كتاب اللّه و العترة،يا أبا بكر و عمر»،و اگر برفع صحيح باشد معنى آن اين مى‌شود كه:«اقتدوا أيها النّاس و أبو بكر و عمر،باللّذين من بعدي؛كتاب اللّه و العترة».به بقيّۀ حديث مأمون باز ميگرديم:

يكى ديگر از اصحاب حديث گفت:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:اگر من

ميخواستم دوستى براى خود برگزينم هر آينه ابو بكر را براى دوستى برمى‌گزيدم.

مأمون گفت:اين محال است زيرا در روايات شما است كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله ميان اصحابش در مدينه برادرى(پيمان اخوّت)افكند و هر كدام را با ديگرى عقد اخوّت بست و براى علىّ برادرى قرار نداد،و علىّ سبب آن را پرسيد، فرمود:من ترا براى خود نگهداشتم و تو برادر منى و اين تأخير نبود مگر براى اينكه تو را براى خود باقى گذاشتم،پس هر كدام از اين دو روايت را بپذيريم آن ديگر را بايد ردّ كنيم.

ديگرى گفت:علىّ خود در منبر گفت:بهترين افراد اين امّت پس از پيامبرش ابو بكر و عمر ميباشند! مأمون گفت:اين نيز محال است،زيرا اگر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله ميدانست كه اينان از همه افضلند،يك بار عمرو بن عاص و يك بار اسامة بن زيد را بر آنان امير و ولىّ نميكرد.و از چيزهائى كه اين خبر را تكذيب مى‌كند گفتار خود علىّ است پس از رحلت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله كه در سخنى فرمود:«و من بجانشينى او نزديكتر بودم از خودم به پيراهنم لكن ترسيدم از اينكه اختلاف ايجاد شود و مردم تازه مسلمان از اسلام باز گردند و كافر شوند،و گفتار ديگرش كه فرمود:

از كجا آن دو از من بهترند؟در حالى كه من قبل از آنان تنها خدا را مى‌پرستيدم و پس از آنان نيز!! مردى ديگر گفت:ابو بكر درب خانۀ خويش ببست و گفت:آيا كسى هست كه فسخ كند بيعت به خلافت مرا؟و علىّ گفت:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله تو را مقدّم داشت،پس چه كسى ميتواند تو را عقب راند؟! مأمون گفت:اين باطل است،زيرا او خود از بيعت با ابو بكر سر باز زد،و شما خود روايت كرده‌ايد كه تا فاطمه عليها السّلام حيات داشت علىّ بيعت نكرد،و فاطمه عليها السّلام وصيّت كرد كه او را شبانه دفن كنند كه مبادا آن دو تن بجنازه‌اش حاضر شوند،و دليل ديگر اينكه اگر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله او را خليفۀ خود قرار داده بود،پس چگونه گفت:بيعت با مرا اقاله كنيد،و به انصار گفت:بيكى از اين دو:ابو عبيدۀ(جرّاح)و عمر رأى دهيد؟!!! شخص ديگرى گفت:عمرو بن عاص گفت:يا نبىّ اللّه!كداميك از زنانت را بيشتر دوست ميدارى!فرمود:عائشه.پرسيد:از مردان چه كسى را؟فرمود:

پدرش(ابو بكر)را.

مأمون گفت:اين هم نادرست است از جهت اينكه شما خود روايت

ميكنيد كه براى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله مرغان بريان آوردند، گفت:خداوندا محبوبترين خلق خود را نزد من حاضر كن،و آن شخص علىّ بود،پس كدام روايتتان درست است و ميتوان قبول كرد؟! ديگرى گفت:علىّ خود گفته است:هر كس مرا بر أبو بكر ترجيح و تفضيل دهد،حد افترا دهنده را بر او جارى ميسازم.

مأمون گفت:چگونه علىّ گفته است كسى را كه حدّى بر او نيست تازيانه ميزنم و اين كار را جايز دانسته است؟!اگر چنين گفته باشد پس در حدود الهى تجاوز و تعدّى كرده،و عمل بخلاف أمر الهى نموده،و اين برترى دادن او بر آن دو افترا نيست،و شما روايت كرده‌ايد كه پيشوايتان(ابو بكر)گفت:من بولايت شما رسيدم و لكن از شما مردم بهتر نيستم،پس كداميك از اين دو مرد در نزد شما راستگوترند؟آيا سخن ابو بكر در بارۀ خود،يا سخن علىّ در بارۀ ابو بكر؟كداميك در نزد شما درست و صحيحتر است؟با آنكه خود حديث تناقض دارد،و ناچاريم بگوئيم ابو بكر يا در قول خود صادق است يا بعكس، پس اگر صادق باشد بايد گفت:از كجا دانست؟آيا بوحى بود يا بنظر و فكر خود؟اگر گوئيد بوحى بود،كه وحى پس از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله منقطع شده

بود، و اگر بفكر و انديشۀ خود چنين گفت،پس فكر را در اين مقام راهى نيست.

و اگر غير صادق باشد،محال است چنين فردى دروغزن متولّى أمر مسلمين باشد و ولىّ امر آنان گردد و حدود الهى را بپاى دارد.

كسى ديگر از اصحاب حديث گفت:از پيامبر صلى اللّه عليه و آله رسيده است كه فرمود:

«ابو بكر و عمر سيّدا كهول أهل الجنّة» :ابو بكر و عمر پيران اهل بهشتند.

مأمون گفت:اين حديث محال است،زيرا كه در بهشت پيرمرد نيست،و روايت است كه پيره‌زنى كه او را«أشجعيّۀ»ميگفتند نزد پيامبر صلى اللّه عليه و آله بود آن حضرت فرمود:پيره‌زن داخل بهشت نمى‌شود،پيره زال گريست،رسول خدا صلى اللّه عليه و آله باو فرمود:همانا خداوند متعال ميفرمايد: إِنّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً عُرُباً أَتْراباً :ما ايجاد ميكنيم زنان را ايجادى چنان،و همه را بكر و دختر و دوشيزگان قرار ميدهيم،پس اگر گمان كرده‌ايد كه ابو بكر تنها جوان مى‌شود در هنگام ورود به بهشت،و در حالى كه خود روايت كرده‌ايد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به حسن و حسين گفت كه آنان آقاى جوانان بهشتيند در ميان جميع خلق،و پدرشان از آن دو بهتر است.

مردى ديگر گفت:از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت شده است كه فرمود:اگر من

در ميان شما مبعوث نمى‌شدم البته عمر مبعوث ميشد.

مأمون گفت:اين نيز محال و ممتنع است،زيرا كه خداى تعالى در قرآن فرموده: إِنّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ -نساء:163،و نيز فرموده: وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ (يادآور اى محمّد هنگامى را كه ما از پيمبران پيمانشان را و از تو نو نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم عهد و ميثاق گرفتيم براى رسالت-احزاب:7)،پس آيا جايز است كسى كه ميثاق و عهدى براى نبوّت او در كار بوده بپيغمبرى نرسد،و براى آنكه پيمانى نبوده بپيغمبرى برسد؟ فرد ديگرى گفت:رسول خدا در روز عرفه بعمر نظرى افكند و لبخندى زد، و فرمود:خداوند تبارك و تعالى ببندگان خود بطور كلّى مباهات ميكند ولى به عمر بطور خصوصى.

مأمون گفت:اين هم نشدنى است،چرا كه خداوند پيامبرش را كنار نمى‌گذارد و بعمر بخصوص مباهات كند و به رسولش در عموم مردم،و اين روايات عجيبتر از روايات شما نيست كه ميگوئيد:رسول خدا فرمود:من وارد بهشت شدم صداى كفشى شنيدم چون نظر كردم ديدم بلال غلام ابو بكر قبل از

من ببهشت آمده بود! آرى شيعه مى‌گويد:علىّ از ابو بكر بهتر است،ولى شما مى‌گوئيد غلام ابو بكر از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله بالاتر است،زيرا آنكه سبقت گرفته افضل است از آنكه در پى او رسيده،همچنان كه روايت كرده‌ايد كه شيطان از سايۀ عمر هم فرار ميكند،در صورتى كه ميگوئيد شيطان بزبان پيغمبر انداخت كه بگويد:«و إنّهنّ الغرانيق العلى»(اين بتها طاوس مثالان رفيع‌اند (1)، بگمان شما شيطان از عمر فرار ميكرد،امّا كفر را بر لسان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله القا كرد.

يكى از آنان گفت:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اگر عذاب نازل شود جز عمر بن الخطّاب احدى نجات نيابد(حتى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله!).

مأمون گفت:اين حديث مخالف صريح كتاب خدا است كه به پيغمبرش فرموده: ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ ،(تا مادامى كه تو در ميان آنان باشى آنان را عذاب نفرستيم)،و شما عمر را مانند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله قرار داده‌ايد.

فرد ديگر گفت:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شهادت به اهل بهشت بودن عمر در جملۀ آن ده تن از اصحاب كه آنان را«عشرۀ مبشّره»گويند داد! مأمون گفت:اگر چنين كه گمان شما است باشد،عمر بحذيفة بن اليمان(كهى.


1) -اين مطلب اشاره دارد به قصه‌اى كه بعض مفسّرين اهل سنّت در ذيل آيۀ: إِلاّ إِذا تَمَنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ (حجّ:52)،آورده‌اند كه:زمانى پيامبر در حال نقل وحى بود كه شيطان كلامى بر زبان وى جارى ساخته گفت: تلك الغرانيق العلى و إنّ شفاعتهن لترجى.

مشهور است او منافقين را كه قصد ترور پيامبر را در ليلۀ عقبه داشتند شناسائى كرده بود)نمى‌گفت:تو را بخدا سوگند مى‌دهم كه بگوئى آيا من از منافقين هستم؟!و اگر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله باو گفته بود كه تو از اهل بهشتى(با اين حال) رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را تصديق نكرده و از حذيفه مى‌پرسد!پس معلوم مى‌شود كه حذيفه را تصديق كرده بود،ولى پيغمبر خدا را نه!پس اين خلاف مسلمانى است،و چنانچه رسول خدا را تصديق كرده بود،پس چه دليلى است كه از حذيفه بپرسد،و اين دو خبر با هم تناقض دارد.

يكى ديگر از آنان گفت:بلا شكّ رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرموده است:من را با امتم در ميزانى سنجيدند و من بر امتم رجحان يافتم،سپس بجاى من ابو بكر را با امت من سنجيدند،ابو بكر بر آنان چربيد،آنگاه عمر را سنجيدند،او نيز بر آنان چربيد،آنگاه ميزان را برداشتند.

مأمون گفت:اين محال است از جهت اينكه از دو حال خالى نيست:يا جسمشان را وزن كردند يا اعمالشان را،اگر گويى جسمشان را سنجيدند پس اين درست نيست،كه وزن ظاهر ايشان از همۀ امّت افزون باشد،و اگر افعال آنان را با امّت سنجيدند،در آن وقت كه همۀ اعمال امّت حاضر نبود،و هنوز خلق

نشده بودند تا اعمالى داشته باشند و اين در روز قيامت ممكن است، پس بگوييد چگونه و به چه چيز بر تمام امّت برترى داشتند؟بعضى گفتند:به اعمال صالحه،مأمون گفت:اكنون بمن بگوئيد كسى كه در زمان حيات رسول خدا صلى اللّه عليه و آله عمل صالحش بر رفيقش برترى داشت،ولى پس از وفات رسول خدا صلى اللّه عليه و آله عمل صالح دوستش بر عمل او فزونى يافت،آيا بمقام رفيقش ميرسد كه در زمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله درجۀ بالاترى داشته است؟اگر بگوئيد:

آرى،من در اين عصر كسانى كه اعمال صالح و عبادتشان-از جهاد و حجّ و روزه و نماز و زكات-بمراتب بيش از آنان كه در حيات رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مى‌بوده‌اند را بشما معرفى ميكنم،گفتند:راست ميگوئى،عاملان خير و صالحين زمان ما بمقام عاملان خير و عبّاد زمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نميرسند،مأمون گفت:

شما بنگريد آنچه از فضائل،پيشوايان مذهبى شما-كه دينتان را از آنان تعليم گرفته‌ايد-در بارۀ علىّ گفته و نقل كرده‌اند،و آنچه را كه در بارۀ عشرۀ مبشّره- آن ده صحابى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بايشان مژدۀ بهشت داد و جمله شهادت مى‌دهند كه اهل بهشتند-گفته‌اند با هم بسنجيد،اگر ديديد كه جزئى از بسيار است،همان كه شما مى‌گوئيد همان صحيح است،و اگر ديديد آنچه را كه در بارۀ علىّ نقل مى‌كنند بيشتر است،پس از پيشوايان خود آنچه را كه در-

باره علىّ روايت كرده‌اند قبول كنيد،و از آن نگذريد.

راوى گويد:همه سر بزير افكندند،و مأمون پرسيد:چرا ساكت شديد؟! گفتند:ما حرفمان را تمام كرديم،مأمون گفت:اكنون من از شما ميپرسم:

بگوئيد در هنگامى كه خداوند رسولش را مبعوث فرمود و رسالت تبليغ شد،چه عملى ثوابش از همۀ اعمال بيشتر بود؟گفتند:پيشى گرفتن در قبول اسلام، زيرا خداوند متعال مى‌فرمايد: اَلسّابِقُونَ السّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ (آنان كه پيشى گرفتند بايمان برسول خدا و آئين اسلام بدرگاه خدا،اينان مقرّبند-واقعه 11).

مأمون گفت:آيا كسى قبل از علىّ اسلام آورده بود؟اگر سراغ داريد بگوئيد،گفتند:اين درست است امّا هنوز كودك بود،ولى ابو بكر سالمند و داراى عنوان بود،و ميان اين دو حالت(كودكى و سالمندى)تفاوت است،و روى ايمان ابو بكر ميتوان حساب كرد،امّا ايمان علىّ را بدليل اينكه بالغ نبوده نميتوان بحساب آورد،مأمون گفت:بگوئيد آيا اسلام علىّ از ناحيۀ الهام بود كه از سوى خدا به او شده بود،يا بصرف دعوت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله؟پس اگر بگوئيد به الهام بود،او را بر رسول خدا تفضيل داده‌ايد،زيرا آن حضرت ملهم نشد،بلكه جبرئيل آمد و پيام خداوند را باو رسانيد و اگر بگوئيد:نه،بدعوت پيامبر بود،پس بگوئيد:آيا دعوت پيغمبر از جانب خود بود يا بأمر خدا؟اگر بگوئيد:

پيغمبر از پيش خود او را دعوت به اسلام كرد، پس اين خلاف آنست كه خداوند رسولش را بدان وصف نموده،در آنجا كه ميفرمايد:« وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ » (من از آنان نيستم كه بخود بندى داشته باشم)و در سخن ديگرش كه فرمود:

وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى (از روى هوى و هوس چيزى نمى‌گويد،و نمى‌گويد مگر همان كه به او وحى مى‌شود-نجم:3 و 4)،و چنانچه از طرف خدا بود،پس خداوند امر كرده بود كه علىّ را از ميان همۀ كودكان مردم برگزيند و به اسلام دعوت كند،و لذا از روى آگاهى و اطمينان به تأييد خداوند متعال او را دعوت كرد.

و يك جهت ديگر،بمن بگوئيد:آيا خداوند حكيم و دانا ممكن است مخلوق خود را تكليف بكارى كند كه طاقت آن را نداشته باشد؟اگر بگوئيد:

آرى،پس كفر ورزيده‌ايد،و اگر بگوئيد:نه،پس چگونه جايز است كه امر كند پيامبرش را به دعوت كردن كسى كه امكان پذيرش آن را ندارد براى كمى و نارسائى سنّش،و ناتوانى كه از پذيرفتن حكم دارد.

باز جهت ديگر:آيا ديده‌ايد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله احدى از كودكان

فاميلش يا از غير ايشان را باسلام دعوت كرده باشد، تا اينكه آنان در ميان تمامى اطفال سرمشق و الگوى علىّ قرار گرفته باشند؟اگر مى‌پنداريد كه او جز علىّ را دعوت به اسلام نكرده است،پس اين خود فضيلتى است براى علىّ بر همۀ كودكان مردم.آنگاه گفت:بمن بگوئيد:كدامين عمل پس از سبقت گرفتن بر ايمان برسول خدا صلى اللّه عليه و آله با ارزش‌تر است؟گفتند:جهاد در راه خدا،گفت:

آيا براى يكى از آن ده تن(عشرۀ مبشّره)بمانند علىّ سابقۀ جهاد و مبارزۀ با كفر در تمامى مواقفى كه پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله با كفّار و دشمنان دين داشت در تاريخ سراغ داريد؟اين غزوۀ بدر است كه بيش از شصت و چند تن(از لشكر كفّار) را كشتند و علىّ بيست و چند تن را بدوزخ فرستاد،و بقيّه را ديگران همه با هم،پس يكى از حاضران گفت:ابو بكر در سايبان خود با رسول خدا بود و جنگ را رهبرى ميكرد،مأمون گفت:حرف عجيبى ميزنى!بگو آيا جداى از پيغمبر تدبير جنگ را بعهده گرفته بود يا با نظر پيغمبر و بشركت با او- صلوات اللّه عليه-يا براى اينكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به رأى و رهبرى نمودن او نياز داشت،كدام اين سه امر را بيشتر خوشدارى بگوئى؟مرد گفت:پناه بخدا ميبرم اگر گمان كنم با رسول خدا در تدبير نيرو شركت داشت،و يا اينكه خود

بتنهائى تصميم ميگرفت، و يا اينكه بگويم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به رأى او محتاج بود گفت:پس چه فضيلتى دارد در سايبان نشستن و مجاهدين را ديدن؟و چنانچه فضيلت ابو بكر بترك جهاد و نرفتن بميدان بوده،پس لازمه‌اش اينست كه هر متخلّف و تارك جنگى را بر مجاهدين ترجيح دهيم،با اينكه خداوند عزّ و جلّ ميفرمايد: لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ -الخ مساوى و برابر نيستند آن اشخاصى كه عذرى ندارند از رفتن بميدان نبرد، و خوددارى ميكنند و بجنگ نمى روند با كسانى كه مال و جان خود را در راه خدا و جهاد بذل ميكنند،زيرا خداوند مقام مجاهدين بمال و جان را برتر نمود از آنان كه در خانه مى‌نشينند و از جنگ كناره مى‌گيرند،اگر چه خداوند بهمۀ مؤمنين وعدۀ نيكو داده است،ولى مجاهدين را بر كناره‌گيران از جنگ بمزدى بزرگ برترى داده است.

اسحاق بن حمّاد گويد:آنگاه بمن گفت:سورۀ هل أتى را قراءت كن،من شروع بخواندن سورۀ هل أتى كرده تا رسيدم به آيۀ مباركۀ وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً -تا جملۀ-و كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً گفت:

اين آيات در بارۀ چه كسى نازل شده است؟عرض كردم در بارۀ علىّ،پرسيد

آيا بتو خبرى رسيده كه على هنگام اطعام مسكين و دستگيرى از يتيم و اسير گفته است: إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً آنچنان كه خداى عزّ و جلّ در قرآن گفته است؟گفتم:خير،فرمود:پس خداوند تعالى از ما في الضّمير و نيّت او آگاه بود و آن را در كتاب خود ذكر كرد تا بمردم امر او را ظاهر گرداند.آيا دانسته‌اى كه خداوند در آنچه از بهشت وصف كرده است چيزى را مانند آنچه در اين سوره وصف كرده وصف نموده باشد اين چنين كه فرموده:«قوارير من فضّة»(و تنگهائى بلّورين از نقره ساخته شده)؟ عرضكردم:نه،گفت:اين خود فضيلتى است جداى از آنها،چگونه تنگ بلّورى از نقره مى‌شود؟گفتم:نمى‌دانم،گفت:ميخواهد بفهماند كه نقره‌اى در صفا چنانست كه داخلش از خارج پيداست،در اين اى اسحاق قدرى تأمّل كن،كه گويد:از لطافت و روشنى پوست همچون تنگ بلّورين باشند از شدّت نرمى و نازكى،و در گفتۀ رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اى اسحاق:

«رويدا سوقك بالقوارير» و مرادش از قوارير زنان بود بجهت لطافت و رقّت جسم آنان.

مترجم گويد:«اصل ماجرا چنين است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در سفر حجّة الوداع زنان خويش را بهمراه برد و آنان را بر شتران سوار كرده بودند و مأمور شتران،غلام حضرت،شخصى بنام أنجشة بود،و وى برده‌اى سياه رنگ و خوش صدا بود كه با خواندن آواز،شتران حامل

امّهات مؤمنين را تند ميراند،و شتران مردان را براء بن مالك سوق ميداد و اينان هر دو در تند بردن شتران مسابقه مى‌دادند،رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به أنجشه گفت:

«رويدك رفقا بالقوارير» يعنى:اى أنجشه!قدرى آرامتر،با اين بانوان مدارا كن و شتران را تند مران».

و افزود:همچنين مانند گفتار رسول خدا

«ركبت فرس أبي طلحة فوجدته بحرا» (بر اسب ابو طلحه سوار شدم آن را چون دريا يافتم)،مرادش تند رفتن او بود مانند تند رفتن روى آب دريا.

مترجم گويد:«أبو طلحه زيد بن سهل انصارى است،و از قبيلۀ بنى النّجّار است،وى از شجاعان بوده و در تمامى غزوات رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شركت كرد،و در غزوۀ حنين چنان ايستادگى و شجاعت بخرج داد و فداكارى نشان داد كه همه او را تحسين كردند،و وى همانست كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله در باره‌اش فرمود:صداى ابو طلحه در لشكر براى من از يك صد سوار بهتر است».

بارى،مأمون گفت:مراد از بحر در كلام رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بسيارى تاخت و تاز است،و نيز مانند قول خداوند متعال كه فرموده: وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ .ابراهيم-17(يعنى:مرگ از هر سو به او رو كند ولى او نمرده بلكه عذاب خداوند سخت است)مراد آنست كه گوئى مرگ از هر طرف او را احاطه كرده است،هر چند كه از يك سو هم اگر آيد او مرده است،و غرض آنست كه آلام و تلخى جان كندن از جميع اطراف او را در بر گرفته،و تلخى اين مرگها را مى‌چشد.

سپس مأمون گفت:اى اسحاق!آيا تو از آنان نيستى كه شهادت مى‌دهند آن«عشرۀ مبشّرۀ»در بهشتند؟گفتم:آرى،گفت:بمن بگو اگر مردى منكر بود و ميگفت نمى‌دانم اين خبر صحيح است يا نه:يعنى خبر

«عشرة من اهل- الجنّة» (و بعد نام ده تن از صحابه را در آن برده است)آيا او را نزد خود كافر ميدانى؟گفتم:نه،گفت:اگر بگويد:نميدانم كه سورۀ هل أتى از سوره‌هاى قرآن است يا نه،او را كافر ميدانى؟گفتم آرى،گفت:پس من فضل اين مرد(يعنى علىّ)را افزون مينگرم(كه هر كس در فضل او كه قرآن است ترديد كند كافر است،امّا اگر در فضل عشرة كه حديث است ترديد كند كافر نميشود).

آنگاه گفت:اى اسحاق،مرا از حديث«طير مشوىّ»(مرغ بريانى كه براى رسول خدا آوردند و از خدا خواست كه محبوبترين و بهترين خلقش را با او در آن شريك گرداند و خداوند علىّ را هم خوراك او كرد)خبر ده كه آيا در نزد تو صحيح است؟گفتم:آرى،گفت:بخدا سوگند كه عناد تو ظاهر شد و خود اعتراف كردى،امر از اين سه حال خالى نيست،اينكه با دعاى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله او مقبول افتاد يا مردود؟يا اينكه خداوند فاضل و بهترين خلق را شناخت ولى مفضول و كهتر در نزد او محبوب‌تر بود،و يا اينكه اساسا خداوند فاضل و مفضول را تشخيص نمى‌داد و نمى‌شناخت،بگو كدامين قسم از اين اقسام در

نزد تو بهتر و درست‌تر است؟ اسحاق گويد:من مدّتى سر بزير بودم و جوابى نداشتم،تا اينكه سر برداشته گفتم:اى امير!خداوند در بارۀ ابو بكر فرموده است: ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنا (دومين آن دو نفر بود در غار هنگامى كه پيغمبر بيار و صاحبش گفت:مترس خدا با ما است-توبه:40)و خداوند عزّ و جلّ او را بنسبت مصاحب با پيغمبرش صلى اللّه عليه و آله مفتخر مى‌گرداند،مأمون گفت:سبحان اللّه!چقدر فهم تو اندك است،آيا كافر مصاحب مؤمن نمى‌شود؟اين چه فضيلت است،مگر نشنيده‌اى سخن خداوند را كه حكايت فرموده: قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ،ثُمَّ سَوّاكَ رَجُلاً (به صاحب و دمسازش كه با او مى‌ستيزيد گفت:آيا بخدا كافر شدى؟او كه تو را از خاك آفريد سپس از نطفه،آنگاه تو را مرد تمامى ساخت-كهف:37)پس خداوند كافرى را مصاحب مؤمنى ياد كرد،و يا شعر هذلىّ شاعر كه گفته است:

و لقد غدوت و صاحبي وحشيّة تحت الرداء بصيرة بالمشرق

بى‌شك صبح كردم و اسب سواريم وحشى بود و از زير جلش به همه جا بينا بود و محلّ طلوع آفتاب را با نگريستن انتظار ميكشيد.

و يا گفتار ازدىّ،شاعرى ديگر كه گفته است:

و لقد ذعرت الوحش فيه و صاحبي محض القوائم من هجان هيكل

و بدون ترديد ترسيدم و وحشت كردم از تنهائى در آن مكان و تنها همدم و دمساز من چارپائى نجيب و ساق سپيد و بلند قامت بود.

پس شاعر اسب خود را صاحب خويش خوانده است.امّا آنكه فرموده:

« إِنَّ اللّهَ مَعَنا »(خدا با ماست)پس بدان كه خداوند با هر نيكوكار و بدكردارى هست،مگر نشنيده‌اى كه خداوند فرموده:و ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ -تا آخر آيۀ سورۀ مجادله كه معنايش اينست كه هيچ سه تنى با هم نجوى نكنند جز اينكه خداوند چهارمى آنان است،و هيچ پنج تنى با يك ديگر نباشند الاّ اينكه خداوند ششمى ايشان است،و نه كمتر و نه بيشتر از اين جماعتى گرد نيايند جز آنكه خداوند با آنانست هر كجا كه باشند».

و امّا اينكه فرمود: لا تَحْزَنْ پس بگو بدانم اين حزن و ناراحتى ابو بكر طاعت خدا بود يا معصيت او؟اگر فكر ميكنى كه طاعت خدا بود،پس گوئى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از طاعت خدا او را منع فرمود،و اين بر خلاف فعل شخص حكيم است،و اگر گوئى آن معصيت بود،پس در اين چه فضيلتى است براى عاصى.

اكنون بگو بدانم اينكه خداوند حكايت فرموده: فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ

اين آرامش بر كداميك نازل شد؟ اسحاق گويد:گفتم بر ابو بكر،زيرا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نيازى به آرامش نداشت،چرا كه نترسيده بود،گفت:از سخن خدا در روز حنين برايم بگو كه خداى عزّ و جلّ ميفرمايد: وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ* ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ -توبه:25،26.

(و در روز حنين هنگامى كه بسيارى جمعيّتتان موجب خوشحالى شما شده بود،ولى هيچ ثمره‌اى برايتان نداشت،و فرار كرديد،و زمين از هر سو و هر طرف شما را تحت فشار مرگ قرار داد،تا اينكه خداوند سكينه و آرامش خود را به پيامبرش و بر دلهاى شما مؤمنين نازل ساخت).آيا ميدانى مراد از آن مؤمنين كه خداوند در اين آيۀ كريمه اراده فرموده كيانند؟گويد:من گفتم نميدانم،گفت:مردم در غزوۀ حنين و در آن روزى كه فرار را بر قرار اختيار كردند،و با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله جز هفت تن از بنى هاشم هيچ كس باقى نماند:

علىّ بود كه با شمشيرش كارزار ميكرد و عبّاس بود كه لجام استر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را بدست گرفته بود،و پنج تن ديگر كه گرداگرد آن حضرت حلقه زده بودند و خوف آن داشتند كه مبادا ضربتى برسول خدا زنند يا آسيبى برسانند،تا

وقتى كه خداوند پيغمبرش را ظفر داد، پس نظرش از مؤمنين در آيۀ مباركه در اينجا«علىّ»بود و آن چند تن از بنى هاشم،پس چه كسى افضل است؟آيا آنكه با پيامبر بود و سكينه بر او و بر پيغمبر نازل شد؟يا آنكه با پيغمبر بود و سكينه بر پيامبر نازل شد و او اهليّت نداشت كه سكينه بر او نازل شود.

مترجم گويد:«احتجاج مأمون در صورتى درست است كه اسحاق پذيرفته باشد كه در غار سكينه بر پيغمبر نازل شد نه بر ابو بكر،و حال آنكه اسحاق اظهار داشته بود كه در غار سكينه بر ابو بكر آمد و پيغمبر نيازى به آرامش نداشت».

اى اسحاق كداميك افضلند؛آيا آنكه با پيغمبر صلى اللّه عليه و آله در غار بود،يا آنكه بر بستر پيغمبر خوابيد و خود را فداى آن حضرت كرد تا كار خود را در هجرت بمدينه و اعتلاى كلمۀ حقّ بانجام رساند؟!خداوند بآن جناب وحى فرستاد تا علىّ را امر كند كه در فراش و بستر او بخوابد و بدين كار جان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در امان باشد،پس آن حضرت او را امر كرد كه بجاى او در فراش بخسبد،و علىّ پرسيد:آيا بدين كار شما بسلامت مى‌مانيد؟فرمود:آرى،علىّ گفت:

بروى چشم اطاعت ميكنم فرمانت را،آنگاه در بستر پيغمبر خوابيد و ملافۀ او را بر خود پيچيد،و مشركين اطراف خانه را محاصره كردند و بدرون رفتند و شكّ نداشتند كه در آن بستر كسى بجر پيغمبر باشد،و از هر طائفه يكتن همپيمان

شدند كه هر كدام ضربتى زنند تا بنى هاشم مطالبۀ قصاص نتوانند كرد، و علىّ مى‌دانست و سخنان آنان را مى‌شنيد و از تدبير با خبر شده بود و خود را در معرض هلاك مى‌ديد،و هيچ يك از اين امور نتوانست او را بترساند و جزع كند چنان كه ابو بكر در غار جزع كرد،با اينكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با او بود،ولى علىّ تنها بود،و پيوسته صابر و پايدار و استوار بود و خود را بحساب خدا گذارده بود،و خداوند هم فرشتگانى را فرستاد تا او را از شرّ دشمن مواظبت كنند،سپيده دم برخاست و قريش كه آمادۀ كشتن رسول خدا بودند او را ديدند و سراغ پيامبر را از وى گرفتند،گفت:نمى‌دانم كجاست،گفتند:تو ما را فريب دادى،و او خود را بعد به پيغمبر رسانيد،پس علىّ افضل بود و روز بروز عملى از وى بظهور ميرسيد و او را مقرّب‌تر مى‌ساخت تا اينكه خداوند تعالى او را از اين دنياى فانى بعالم باقى بسوى خود برد در حالى كه كاملا پسنديده و مورد غفران حقّ بود.

اى اسحاق آيا تو حديث ولايت را روايت نكرده‌اى؟گفتم:آرى خود روايت كرده‌ام،گفت:آن را براى من حديث كن،من حديث را

(من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه) براى او روايت كردم،گفت:آيا نمى‌بينى كه اين حديث حقّى را براى علىّ بر عهدۀ ابو بكر و عمر واجب مى‌گرداند كه بر عهدۀ علىّ از آن دو،

حقّى واجب نگردانيده است؟ گفتم:مردم مى‌گويند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اين كلام را بسبب زيد بن حارثه فرمود(و مراد اين بود كه:هر كس من اكنون ولايت او را دارم،پس از من علىّ ولى و سرپرست اوست و او زيد بن حارثه بود كه مولاى پيغمبر بود و ولايت او را پس از خود به علىّ داد)،پرسيد:اين كلام را در كجا و چه وقت رسول خدا گفت؟گفتم:هنگامى كه از حجّة الوداع باز ميگشت در غدير خم، گفت:زيد بن حارثه در كجا بقتل رسيد؟گفتم:در مؤته؟گفت:آيا زيد بن حارثه پيش از غدير خم كشته نشده بود؟گفتم:آرى،گفت:بگو اگر فرزند پانزده سالۀ تو بگويد:مردم!بپذيريد كه غلام من از آن پسر عمويم ميباشد،آيا تو از اين كلام فرزندت رنج ميبرى و آن را ناخوش ميدارى يا نه؟گفتم آرى مكروه ميدارم،گفت:فرزند ترا منزّه ميدارى از چيزى كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله از آن منزّه نمى‌بود،واى بر شما كه فقهاى خود را ارباب خود گرفته‌ايد،خداوند در بارۀ نصارى ميفرمايد: اِتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ (مسيحيان دانشمندان و رهبانان خود را خدايان خود گرفته‌اند-توبه:32)،در حالى كه بخدا سوگند از براى آنان روزه نمى‌گرفتند و نماز نمى‌خواندند،و ليكن هر چه آنان مى‌گفتند اينان اطاعت مى‌كردند آنگاه گفت:آيا اين حديث كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بعلىّ گفت:

«انت منّى

بمنزلة هارون من موسى» را روايت كرده‌اى؟گفتم:آرى، گفت:آيا نمى‌دانى كه هارون برادر پدر مادرى موسى بود؟گفتم:چرا،گفت:آيا علىّ برادر پدر مادرى پيغمبر بود؟گفتم:خير،گفت:هارون پيغمبر بود و على كه مانند هارون پيغمبر نبود پس برادر پدر مادرى كه نبود،پيغمبر هم كه نبود،پس آن منزلت سومى كه دارا بود چه بود جز خلافت پيامبر؟و اين كلام رسول خدا از آن جهت بود كه منافقين گفتند:پيغمبر علىّ را بهمراه خود نبرد و در مدينه بر سر زنان و اطفال باقى گذارد و بجهاد نبرد و براى او سخت بود كه على را ببرد ولى پيغمبر خواست علىّ با خاطرى آسوده در مدينه بجاى او بماند لذا اين كلام را گفت،چنان كه خداوند از موسى حكايت كرده است كه به هارون گفت:

اُخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ (در قوم من تو باقى بمان، امور را اصلاح كن و گوش بحرف فسادكاران مده و راه آنان را پيشه نكن.اعراف 142) من به مأمون گفتم:موسى در حال حيات هارون را بجاى خود گذارد و بميقات پروردگار خود رفت،پس موسى هارون را بر تمامى قوم خليفه خود قرار داد امّا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله علىّ را تنها بر مردمى كه در مدينه باقى بودند جانشين و خليفۀ خود قرار داد،(بر ضعفا كه از جنگ مستثنى و معذور بودند و زنان و كودكان،زيرا بيشتر مردم بهمراه او بوده و براى تبوك تجهيز شده بودند)مأمون گفت:آيا موسى تنها به ميقاتگاه رفت يا افرادى از قوم بهمراه او

بودند؟ گفتم:كسانى بهمراهش بودند،گفت:آيا هارون را بر تمامى آنان سرپرست و جانشين خود قرار نداد؟گفتم:آرى،گفت:علىّ را نيز جانشين كرد چون براى غزوه بيرون رفت بر كسانى كه قدرت نبرد نداشتند و زنان و كودكان علىّ را گمارد،و دليل بر خليفه قرار دادن علىّ را پس از مرگش اين است كه فرمود:

«علىّ نسبت بمن بمنزلۀ هارون است نسبت بموسى،الاّ اينكه پيامبرى پس از من نخواهد بود»،پس او وزير پيغمبر است بدين كلام،زيرا موسى عليه السّلام بدرگاه خداوند تبارك و تعالى دعا كرد و از او طلب يار و كمك كار نمود بدين عبارات كه: وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي، هارُونَ أَخِي، اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي .گفت:براى من مددكارى از اهل و كسان من قرار ده و آن هارون برادرم باشد،و پشت مرا بدو محكم گردان،و او را در تبليغ نبوّت و حفظ امّت شريك من گردان،پس هر گاه علىّ نسبت به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله بمنزلۀ هارون باشد،وزير رسول و يارى‌كنندۀ اوست،و او جانشين او است همان طور كه هارون وزير موسى و يارى‌كنندۀ او و خليفۀ او بود.

سپس مأمون روى بحاضران از علما و دانشمندان كرده گفت:من از شما

بپرسم يا شما از من مى‌پرسيد؟ گفتند:ما از تو سؤال مى‌كنيم،گفت:

بپرسيد،يكتن از ايشان گفت:آيا امامت على از جانب خداوند عزّ و جلّ بنقل رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از او،مانند نقل فرائض مانند نماز ظهر كه چهار ركعت است، و زكات دويست درهم كه پنج درهم است،و يا حجّ خانۀ خدا نيست؟مأمون گفت:آرى،گفت:پس از چه رو در اينها هيچ گونه اختلافى نيست اما در خلافت على اختلاف است؟مأمون در پاسخ گفت:براى اينكه تمام فرائض آن طور نيست كه در آن چشم و همچشمى و رقابت باشد،ولى خلافت و زمامدارى چون نوعى رياست است در آن رقابت هست.

ديگر از حاضران گفت:چرا شما منكر اين هستى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله امر كرده باشد كه خود مسلمين يكتن را باختيار خود تعيين كنند كه قائم مقام او باشد،از روى مهربانى و لطفى كه بامّتش داشت،بدون اينكه خود كسى را معيّن كند و امّت با او مخالفت كنند و عذاب بر ايشان مسجّل گردد؟مأمون گفت:اين مطلب را از اين جهت منكرم كه خداوند بخلق خود مهربانتر است از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله،با اين حال تعيين پيغمبر را بعهده و اختيار مردم نگذارد،تا خود كسى را معين كنند با اينكه ميدانست كه در ميان آنان افرادى مخالفت و عدّه‌اى

اطاعت وى را مى‌نمايند و اين موجب نشد كه خود،پيامبر تعيين نكند و كسى نفرستد،و علّت ديگر اينكه اگر امر كند كه خود مردى را اختيار كنند از دو حال خارج نيست،يا همه را امر كرده و يا بعضى را،اگر همه را امر كرده باشد پس همگى مأمورند بديگرى رأى دهند و در اين صورت مختار كه باشد؟و اگر برخى را امر كرده كه انتخاب كنند نه همه را،اين نيز از اين حال خارج نيست، مى‌بايد آن بعض مشخص و داراى علامتى باشند،پس اگر گوئى آنان فقهايند، پس بايد مشخّصات فقيه و علائمش معلوم باشد.

يكى ديگر از حاضران گفت:روايتى از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيده است كه فرمود:هر چه را مسلمانان نيكو و صحيح بدانند همان در نزد خداوند درست و نيكو است،و آنچه را كه بد و زشت بدانند،همان نزد خداوند زشت و قبيح است،مأمون گفت:در اينجا ناچاريم بدانيم مراد همۀ مؤمنين بوده يا بعض از آنان،پس اگر همه مراد باشند چنين چيزى نشدنى است،زيرا همه ممكن نيست در امرى اجتماع كنند،و اگر بعضى از ايشان مراد باشند ما مى‌بينيم كه هر گروه در بارۀ صاحب خود بخوبى روايت ميكنند مانند شيعه كه در بارۀ علىّ همۀ خوبيها را روايت كرده‌اند،و حشويّه(غير شيعه)در بارۀ غير علىّ آن

خوبيها را روايت كرده‌اند، پس از كجا ثابت مى‌شود آن امامتى كه شما اراده كرده‌ايد؟!شخص ديگرى گفت:بنا بر اين جايز است فكر كنى كه اصحاب پيامبر خطا كردند؟گفت چطور فكر كنيم آنان خطا كرده و بر ضلالت اجتماع نمودند در حالى كه بنا بگمان تو امامت را نه فرض ميدانستند و نه سنّت،چرا كه تو گمان ميكنى امامت نه از جانب خدا واجب شده است و نه از جانب رسول خدا سنّت،بلكه باختيار مردم است،پس چگونه خطا خواهد بود چيزى كه نه واجب است و نه سنّت؟ ديگرى گفت:اگر شما امامت را براى علىّ درست ميدانيد نه غير او برهانتان را اقامه كنيد:

مأمون گفت:من مدّعى اين نيستم بلكه مقرّ باين عقيده هستم و بر مقر دليل نيست،و مدّعى آن كس است كه مى‌پندارد كه كار بدست او است و او متولى عزل و نصب است و اختيار همه بدست اوست،و بيّنه و شاهد خالى از اين نيست كه يا از همرديفان او باشد،مانند ابو بكر و عمر و عثمان و طرفداران ايشان كه همگى با او دشمنند،و يا از غير ايشان كه كسى جز اينان نيستند و شهادتشان هم ثمرى ندارد در مقابل اين همه مخالف،حكم نبودن و عدم دارد، پس چگونه بر اين مطلب ميتواند شاهد آورد؟.

فرد ديگرى از آنان گفت:چه كارى واجب بود علىّ پس از رحلت رسول خدا انجام دهد؟گفت:آنچه را كه بجاى آورد،مرد گفت:آيا بر او واجب نبود كه امامت خود را به خلق اعلام كند؟مأمون گفت:همانا امامت بفعل او در بارۀ خود نيست و بفعل مردم هم در بارۀ او نيست كه او را اختيار كنند يا بر ديگران برترى دهند يا غير از اينها،بلكه امامت بفعل خداوند تعالى است در وى.

چنان كه به ابراهيم عليه السّلام فرمود: إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً (من تو را بر مردم امام قرار ميدهم)و به داود عليه السّلام فرمود: يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ و نيز بفرشتگان در بارۀ آدم فرمود: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً پس امام از جانب حقتعالى امام است و به تعيين و اختيار خداى كريم از ابتداى وجود كامل به تمام و نيكو بودن در خلقت و شريف بودن در نسب،و داراى طهارت در منشأ و مولد و عصمت در جميع عمر است،و اگر امامت بدست خود او بود پس هر كس كه ميتوانست خود را چنين كند او امام بود و يا مستحق امامت،و چون خلاف آن را مينمود خود بخود از امامت خلع ميشد و عزل و نصب امام باختيار اعمال بنده ميشد.

كسى ديگر گفت:پس از چه رو امامت را پس از رحلت آن حضرت صلى اللّه عليه و آله از براى علىّ واجب گردانيدى؟مأمون گفت:چون او از كودكى با ايمان پا بعرصۀ وجود نهاد مانند پيغمبر صلى اللّه عليه و آله بسوى ايمان و بيزارى از ضلالت و گمراهى كسانش(از قريش)كه آنها را دليلى بر بت‌پرستى نبود و بدون حجّت و دليل راه ضلال مى‌پيمودند،و براى اجتناب او از شرك،زيرا كه شرك ظلم است،و ظالم امام نيست،و كسى كه بت پرستد باجماع مسلمين امام نخواهد بود،و هر كس بت پرستيد دشمن خدا را بجاى خدا گرفته است و حكم او حكم كفر است باجماع امّت كه شهادت ميدهند بر كافر بودن او تا اينكه شهادت ديگرى دهند كه اكنون كافر نيست و كسى كه يك مرتبه محكوم عليه واقع شد و ديگران بر عليه او شهادت دادند جايز نيست بعد حاكم واقع شود،پس فرقى ميان حاكم و محكوم عليه باقى نخواهد ماند.

يكتن ديگر از اصحاب كلام گفت:پس چرا علىّ با ابو بكر و عمر و عثمان بجنگ برنخاست،چنان كه با معاويه مقاتله كرد؟مأمون گفت:اين سؤال درست نيست،زيرا كه سؤال از عمل مثبت ميكنند نه از عمل منفى،يعنى اگر

بجنگ با آنان برخاسته بود علّتش را ميخواستند نه اينكه بر عكس علّت برنخاستن را پى‌جو شوند، بايد ديد آيا مسألۀ خلافت علىّ از جانب خدا بود يا از جانب ديگرى،و اگر صحيح بود كه از جانب خدا است پس شكّ در آن كه آيا درست است يا نه كفر است بجهت قول خداوند كه ميفرمايد: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (نه چنانست كه منافقان گمان كرده‌اند كه با اينكه با تو بمخالفت ميپردازند باز داراى ايمانند،سوگند به پروردگارت كه ايمان حقيقى نخواهند داشت تا آنگاه كه تو را در اختلافاتشان قاضى قرار دهند و چون حكم را بگوئى هيچ يك از طرفين دعوا در باطن و قلب خود احساس ناراحتى نكند و بحكم تو خرسند باشد چه آن كس كه بنفع او حكم كرده‌اى و چه آنكه بضرر او،و آن دو بايد كاملا تسليم حكم تو باشند و در اين صورت مؤمن خواهند بود-نساء:65) مترجم گويد:«مقصود اينست كه حكم الهى را بايد بدون چون و چرا پذيرفت،و دليل براى آن از خدا و رسول خواستن يا از حكم ناراحت بودن، خود نشاندهندۀ عدم ايمان است».

بارى افعال شخص تابع اصل اوست،اگر علىّ قيامش به امامت از جانب خداوند تعالى بود،پس كارهاى او هم از جانب حقّ است و بر مردم است كه راضى و تسليم امر او باشند،رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هم در روز وقعۀ حديبيه كه مشركان او را از مناسك عمره منع كردند قتال را ترك كرد،ولى هنگامى كه

قدرت يافت و ياورانى تهيّه كرد جنگيد، چنان كه خداوند تعالى ميفرمايد در اوّل: فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ (يعنى اى رسول ما از ايشان در گذر بطريق هر چه نيكوتر-حجر:85)و پس از آن فرموده است: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ (بكشيد مشركان را هر كجا كه يافتيد و اسيرشان كنيد و راه را بر آنان ببنديد و محاصره‌شان كنيد و هر كجا در كمين آنان باشيد-توبه:5).

مترجم گويد:«جواب مأمون چندان درست نيست(البته از نظر استشهاد به آيات)،زيرا آيۀ امر بقتال در سورۀ توبه است و پس از فتح مكّه نازل شده است و آيۀ امر بصفح در مدينه نازل شده نه در صلح حديبيه،و آن صلح بسال ششم هجرت در ماه ذى قعدة الحرام بود كه جنگ در آن ماه هم از نظر مسلمين و هم از نظر مشركين جايز نبود،و الاّ مسلمين قدرت داشتند با كفّار بجنگند،چنان كه در آيۀ مباركه آمده است لَوْ قاتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (اگر كفّار بجنگ با شما مى‌پرداختند البته فرار اختيار مى‌كردند و ياورى براى خود نمى‌يافتند- سورۀ فتح آيۀ 22)و آيۀ ديگر كه ميفرمايد هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ (خداوند شما را از شرّ آنان حفظ فرمود و آنان را از حملۀ شما پس از آنكه شما را بر آنان غالب ساخته بود-فتح 24)و اين بدين جهت بود كه جماعتى از اهل مكّه مسلمان شده بودند ولى ايمان خود را مخفى ميداشتند و اگر مسلمين به مكّه حمله ميبردند آنان نشناخته خونشان ميريخت و مسلمانان بعد مى‌فهميدند و ناراحت گشته و متأثر مى‌شدند و ديه و خونبهاى آنان بر

عهدۀ مسلمانان ميبود،چنان كه خداوند ميفرمايد: لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ لِيُدْخِلَ اللّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا -الخ(اگر نبود كه جماعتى از مردان و زنان در مكّه ايمان آورده‌اند و شما آنان را نمى‌شناسيد و چنانچه حمله بريد آنان كشته ميشوند و اسباب پشيمانى و ناراحتى براى شما پيش مى‌آيد و خداوند ميخواهد در رحمت خود داخل گرداند هر كه را كه بخواهد،اگر آنان كه مسلمان شده‌اند از آن شهر كناره گيرند،هر آينه كفّار مقيم آنجا را معذّب خواهيم ساخت-فتح:25)پس اينكه چون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله قدرت نداشت مأمور بصفح جميل بود نادرست است و جملۀ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ خود دلالت دارد كه تو ميتوانى انتقام بگيرى لكن بهتر آنست كه متعرض نشوى تا زمانش برسد،نه آنكه چون قدرت ندارى ببخش و متعرّض نشو،و اين خلاف معنى آيه است.

و جواب صحيح آيه آنست كه علىّ عليه السّلام از جانب خداوند به امامت منصوب شده بود و پيامبر هم اعلام كرده بود و مردم بايد بپذيرند و علىّ را خليفۀ پيغمبر بدانند و فرمانش را اطاعت كنند،و چنان كه زير بار فرمانش نرفتند خود بعقوبت آن گرفتار خواهند شد،و بر امام تكليفى جز ابلاغ فرمانش نيست،و امير المؤمنين اين كار را انجام داد،اما جنگ و قتال براى گرفتن خلافت با نداشتن ياور و عدم قبول مردم كارى است ناصواب، خصوصا با آن كسانى كه با وى سابقۀ دشمنى و پدر كشتگى دارند،و مثل و مانند امام به مثابۀ كعبه و خانۀ خداست كه بايد مردم در زيارت بسراغ آن روند نه آنكه آن بسراغ مردم آيد.«مثل الامام كمثل الكعبة تزار و لا تزور».

(به ترجمۀ متن بازمى‌گرديم) يكتن ديگر از مدّعيان علم در آن مجلس گفت:اگر اين طور است كه شما

فكر ميكنيد:كه امامت علىّ از جانب پروردگار بوده و واجب بود اطاعتش را بنمايند،پس چرا بر انبياء جايز نبود مگر تبليغ احكام و دعوت مردم بسوى خدا،امّا براى علىّ جايز بود كه ترك تبليغ كند و مأموريت خود را انجام ندهد و مردم را بطاعت خويش دعوت ننمايد؟مأمون گفت:ما نمى‌گوئيم علىّ مانند انبياء مأمور بود بتبليغ،و چنين گمانى را نداريم كه مأموريت او مانند مأموريت پيمبران است،بلكه ميگوئيم آن بزرگوار علامتى در ميان خدا و مردم است،پس هر كس او را اطاعت كرد،او مطيع امر خدا است،و هر كس مخالفت كرد و ولايت او را نپذيرفت او عاصى و نافرمان است،و اگر ياورانى مى‌يافت اقدام ميكرد،و اگر ياورى نيافت ملامتى بر او نيست و سرزنش از آن آنانست كه او را يارى نكردند،زيرا مأمور بودند در هر حال ويرا اطاعت كنند، ولى او مأمور نبود بدون يار و ياور با ديگران بستيز پردازد،و او بمنزلۀ خانۀ خدا است كه مردم بايد بسوى او بحجّ روند،اگر عمل كردند واجب خود را بجاى آورده‌اند،و اگر نرفتند لوم و سرزنش بر مردم است نه بر خانۀ خدا.

ديگرى گفت:اگر واجب و لازم شده است كه مردم امامى داشته باشند و از بودن او ناچارند،از كجا باضطرار واجب شده كه او علىّ باشد نه ديگرى؟

مأمون گفت:از آن جهت كه خداوند اطاعت فرد مجهولى را واجب نميسازد، زيرا آن ممتنع است يعنى شدنى نيست،و اگر طاعت كسى را واجب ساخت آن كس بايد معيّن و مشخص باشد،پس ناچار بايد رسولش او را بمردم معرّفى كند بطور واجب و ضرورى تا قطع عذر كند،و عذرى ميان خداوند و بندگانش باقى نماند،آيا نمى‌بينى كه اگر خداوند بر مردم روزۀ يك ماهى از سال را واجب كند امّا آن ماه را معيّن نكند،و نشانه‌اى براى آن ندهد،و بعهدۀ بندگان گذارد كه خود با عقلشان آن ماه كه خدا در نظر دارد و روزه‌اش را فرض و واجب كرده است بشناسند و از ماههاى ديگر بعقل خود آن را مشخّص كنند ديگر به ارسال رسول و فرستادن پيغمبر،خلق احتياجى نداشتند و نيز از امامى كه از ناحيۀ پيغمبر بآنان خبر دهد.

شخصى ديگر از علماى مجلس گفت:از كجا ثابت ميدارى كه على در روز دعوت پيامبر صلى اللّه عليه و آله بالغ بود،با آنكه مردمان گفته‌اند او در آن هنگام كه به ايمان دعوت شد،كودك بود و بسنّ مردان نرسيده بود و نه حكمى داشت و نه مكلّف ساختن او جايز بود،و نه بسن مردان مكلّف رسيده بود،مأمون گفت:از اين راه ثابت ميكنم كه مطلب از اين خالى نبود كه در آن وقت يا علىّ صلاحيّت

آن داشت كه خداوند پيامبرش را مأمور دعوت او به اسلام كند، كه در اين صورت طاقت تحمّل حكم و تكليف را دارا بوده،و قدرت بر اداى فرائض الهى داشته است،يا نه اين صلاحيت را نداشته كه خداوند رسولش را مأمور بدعوت او بنمايد،و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از پيش خود او را دعوت كرده نه بحكم خدا،كه در اين صورت لازم آيد كه بر خدا افترا بسته باشد،و خداوند ميفرمايد: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ* لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ (اگر بر ما افترا بندد هر آينه دست راست او را گرفته و رگ قلبش را قطع مى‌كنيم الحاقة:46 الى 44)و با وجود اين آيا باز پيغمبر صلى اللّه عليه و آله بندگان خدا را بدان چه خداوند تعالى طاقت آن را بديشان نداده تكليف مينمايد؟و اين از محالات است كه بودنش امكان ندارد،و هيچ دانائى بر آن حكم نمى‌كند،و پيامبر صلى اللّه عليه و آله هم بر آن دلالت نمى‌نمايد،خداوند بزرگتر است از اينكه امر بمحال كند،و شأن رسول او هم أجل است از اينكه امر كند بچيزى كه خلاف ممكن است در حكمت بارى تعالى،چون سخن مأمون بدينجا رسيد همگى ساكت شدند و از اظهار نظر لب فرو بستند.

مأمون گفت:تاكنون شما سؤال ميكرديد و بر من اشكال مى‌گرفتيد اكنون اجازه مى‌دهيد كه من از شما سؤالاتى كنم؟گفتند:بله بفرماييد،مأمون گفت:

آيا اين نيست كه امّت به اجماع از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله نقل كرده‌اند كه فرمود:

«من كذب علىّ متعمّدا فليتبوّء مقعده من النّار» هر كس از روى عمد بر من دروغ بندد در قيامت جايگاهش را در آتش دوزخ مهيّا ميكند)گفتند:آرى،گفت:

و روايت كرده‌اند كه فرمود:هر كس معصيت خدا را مرتكب شود چه كوچك باشد آن معصيت و چه بزرگ و سپس آن را عقيدۀ خود قرار دهد و بر آن اصرار ورزد،پس او در طبقات جهنّم مخلّد خواهد بود؟گفتند:آرى،گفت:اكنون مرا خبر دهيد كسى را كه مردم بعنوان خلافت اختيار كردند آيا جايز است او را خليفۀ رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بدانيم،و از جانب خدايش منصوب بداريم،با اينكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله او را بجانشينى تعيين نكرده بود اگر بگوئيد:آرى جايز است، بى‌شك مكابره نموده‌ايد،و اگر گوئيد:خير،لازم آيد كه ابو بكر خليفۀ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نبوده و نيز از جانب خدا عزّ و جل نبوده باشد و شما بر پيامبر دروغ بسته باشيد و در معرض آن كسان باشيد كه پيغمبر نشانى بر دوزخى بودنشان قرار داده است،و اينك بگوئيد در كدام قول از اين دو قول راستگوئيد:آيا در اينكه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از دنيا رفت و خليفه براى خود معيّن نفرمود،يا اينكه به ابو بكر مى‌گوئيد:يا خليفة رسول اللّه؟[اگر هر دو را راست بگوئيد اين غير

ممكن است چرا كه متناقض يك ديگرند] و اگر يك كدام را كه تصديق كنيد آن ديگر باطل خواهد شد،پس از خداوند پروا كنيد،و بحال خود فكر كنيد،و تقليد را كنار بگذاريد،و از امور بى‌دليل و نامعلوم بپرهيزيد،بخدا سوگند خداوند تعالى عمل و عقيده‌اى را از كسى نمى‌پذيرد مگر آنكه از روى انديشه و عقل انجام داده باشد،و نپذيرفته باشد مگر آن را كه حقّ بودنش را عقل امضا مى‌كند و دو دلى شك است نه يقين،و پيوسته دو دل بودن كفر بخداوند متعال است و جايگاه دارنده‌اش آتش دوزخ خواهد بود.

و بمن بگوئيد آيا جايز است شخصى از شما برده‌اى بخرد،و چون خريدارى كرد برده مولا شود و خريدار بردۀ او؟همه گفتند:نه،گفت:پس چگونه مى‌شود كسى را كه شما باو مرتبۀ خلافت داده‌ايد و او را بمقام رسانده‌ايد مولاى شما باشد،در حالى كه ولايت را شما باو بخشيده‌ايد؟آيا شما بر او خليفه نخواهيد بود؟بلكه شما خليفه‌اى ساخته‌ايد و بعد گفته‌ايد كه او خليفۀ رسول خدا صلى اللّه عليه و آله است،و چون بر او خشم گرفتيد او را بقتل رسانده‌ايد چنان كه با عثمان بن عفّان شد.يكى از حاضران گفت:براى اينكه امام در حكم وكيل

مسلمين است، هر گاه از وكالتش راضى باشند بكارش ادامه مى‌دهد،و هر وقت بر او خشم گرفتند عزلش مى‌نمايند،مأمون پرسيد:مسلمانان و بندگان و شهرها از آن كيست؟گفتند:همه از آن خداوند است،گفت:پس خداوند سزاوارتر است كه براى بندگان خود و شهرها وكيل قرار دهد تا بندگان او،زيرا كه از احكام موضوعاتى كه امّت بر آن اجماع دارد اينست كه هر كس در ملك ديگرى ضررى احداث كند ضامن آن خواهد بود،و او را نمى‌رسد كه در ملك غير خود تصرّف كند،و اگر تصرّف كرد بدهكار و ضامن است.

آنگاه گفت:بمن بگوئيد آيا پيامبر صلى اللّه عليه و آله در هنگام رفتنش براى خويش جانشينى معيّن كرد يا نه؟گفتند:خير خليفه‌اى معيّن نكرد،پرسيد:آيا ترك اين كار هدايت بود يا گمراهى؟گفتند:هدايت بود،گفت:پس بر مردم واجب است هدايت را متابعت كنند،و از ضلالت و گمراهى دورى جويند و آن را ترك كنند،گفتند:همين كار را انجام دادند،گفت:پس از چه رو پس از رحلت او خليفه تعيين كردند با اينكه او خود ترك كرده بود،و رها كردن طريقه و عمل او خود ضلال و گمراهى است،و محال است كه خلاف هدايت، هدايت باشد،و وقتى كه ترك تعيين خليفه هدايت باشد،پس چرا ابو بكر خليفه براى خود قرار داد و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله قرار نداده بود،و همچنين عمر امر

را بشورا ميان مسلمانان قرار داد بر خلاف رفيقش ابو بكر؟! زيرا شما ميپنداريد پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله خليفه‌اى براى خود معيّن ننمود،ولى ابو بكر معيّن كرد و عمر نيز تعيين خليفه را ترك نكرد آنچنان كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ترك كرده بود بنا بر پندار شما كه مانند ابو بكر هم نكرد،و نوع سومى بكار گرفت(يعنى بشوراى شش نفرى واگذار كرد)،بمن پاسخ دهيد و بگوئيد كدامين از اين سه قسم صحيح و درست بود؟اگر فعل رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را صواب بدانيد،پس ابو بكر را خطاكار دانسته‌ايد و همچنين وجوه ديگر در بقيّۀ اقوال.و مرا خبر دهيد كدام يك از اين وجوه درست بود؛رفتار پيغمبر صلى اللّه عليه و آله در عدم تعيين خليفه،يا رفتار ديگران كه تعيين خليفه و جانشين براى خود بنحوى نمودند؟ بمن بگوئيد:آيا جايز است ترك تعيين از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هدايت باشد،و فعل آن از ديگران نيز هدايت؟!و هدايت خود ضدّ هدايت باشد؟!در صورت ضلالت معنايش چيست و كجاست،اينك بمن بگوئيد آيا از زمان رحلت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله تا كنون كسى باختيار جميع اصحاب پيغمبر بخلافت رسيده است؟اگر بگوئيد:خير،پس لازم گردانيده‌ايد كه تمامى مردم پس از رحلت

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله راه ضلالت پيموده‌اند، و اگر بگوئيد:آرى،امّت را تكذيب كرده‌ايد و قول شما وجوهى را كه قابل انكار نيست باطل ميكند.و حال بگوئيد:

آيا راست است اين قول خداوند عزّ و جلّ كه فرموده است: قُلْ لِمَنْ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ،قُلْ لِلّهِ (بگو از ان كيست آنچه در آسمانها و زمين است؟ بگو از ان خداست)گفتند:راست است،گفت:آيا آنچه غير خداست از خدا نيست كه ايجادكنندۀ آن و مالك آن بوده است؟گفتند:آرى،گفت:در اين گفتارتان بطلان آنست كه واجب گردانيده‌ايد كه خود اختيار خليفه‌اى كنيد كه حكمش بر شما نافذ باشد و او را خليفۀ رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بدانيد،و حال آنكه خود،او را بخلافت و امارت نشانده‌ايد و طاعت او را بر خود واجب كرده‌ايد،و چون بر او غضب كرديد عزلش مى‌كنيد و اگر امتناع ورزد او را مى‌كشيد،واى بر شما!دروغى را بر خدا افترا نبنديد،كه عقوبتش را فرداى قيامت خواهيد ديد آن هنگام كه در برابر ميزان عمل قرار گيريد و بر خدا و رسولش وارد شويد در حالى كه عمدا بر او دروغ بسته‌ايد،با وجود اينكه او فرموده است«هر كس بر من دروغ بندد جايگاه خود را در آتش دوزخ مهيّا ببيند».

آنگاه رو بقبله نموده و دستهايش را بسوى آسمان بالا برده و گفت:

پروردگارا!من اينان را ارشاد كردم و آنچه بر گردن من واجب بود كه به اينان بگويم دريغ ننمودم و گفتم،بار الها!براستى كه من در حال شكّ رهايشان نكردم و براى تقرّب جستن بسوى تو تقديم علىّ را بر ديگران پس از رحلت پيغمبرت صلى اللّه عليه و آله دين خود گرفتم،آنچنان كه رسول تو ما را بدان امر كرده بود، راوى گويد:همه متفرّق شديم،و ديگر چنين اجتماعى پس از آن تا مأمون زنده بود تشكيل نداديم.

محمّد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرىّ گفت:در خبرى ديگر آمده كه همۀ قوم ساكت شدند،و مأمون پرسيد:سبب سكوت شما چيست و چرا ساكت شديد؟گفتند:نمى‌دانيم چه بگوئيم،مأمون گفت:پس همين مقدار بحث كفايت مى‌كند و حجّت بر شما تمام شد،آنگاه دستور داد همه را بيرون كنند،و ما همگى با حالت تحيّر و سرگردانى و خجلت بيرون شديم،و مأمون بفضل بن سهل نظر افكنده گفت:اين نهايت آن چيزى بود كه اينان داشتند، پس كسى فكر نكند كه جلالت من مانع شد كه اينان بر من كلامم را نقض كنند، و توفيق دهنده خداست.

باب 46 - آنچه از آن حضرت عليه السّلام در بارۀ ادلّۀ امامت ائمّه عليهم السّلام و ردّ غاليان و قائلين

آنچه از آن حضرت عليه السّلام در بارۀ ادلّۀ امامت ائمّه عليهم السّلام و ردّ غاليان و قائلين

تفويض آمده

1-تميم قرشىّ-رضى اللّه عنه-بسند متن از حسن بن جهم روايت كرده كه گفت:روزى بمجلس مأمون وارد شدم و حضرت رضا عليه السّلام در آنجا بود،و علماى علم كلام و فقهاء از هر فرقه و طائفه‌اى در آن مجلس بودند،يكى از آنان از حضرت سؤال كرده گفت:يا ابن رسول اللّه!به چه دليل امامت براى مدّعى آن ثابت مى‌شود؟امام فرمود:به نصّ و دليل،سائل پرسيد دلالت امام در چيست؟ فرمود:در علم و دانش،و مستجاب شدن دعاى او،گفت:وجه خبر دادن شما به چيزهائى كه بعدا واقع مى‌شود به چه چيز است؟فرمود:از راه آن علم معهودى كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بما رسيده است(مراد صحيفۀ جامعه است)، سائل گفت:به چه چيز از نيّات قلبى مردم آگاهى ميابيد؟فرمود:مگر بتو اين

خبر نرسيده است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: «از فراست مؤمن بپرهيزيد،زيرا او بنور خداداد نظر ميكند»، (1)مرد گفت:شنيده‌ام،فرمود:مؤمنى نيست مگر اينكه فراستى است مر او را كه با نور خدائى باطنش بمقدار ايمان و مبلغ بينش و هوشيارى و دانش خود به جهان مى‌نگرد،و خداوند جمع كرده است در ما امامان باندازۀ تفرّسى كه بهمۀ مؤمنين داده است،و خود در كتاب محكمش فرموده است: إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ (بدرستى كه در اين نشانه‌هائى است براى متوسمين-يعنى كسانى كه بعلائمى نظر كنند و از آن علائم حقيقتى را درك كنند-حجر:75)و اوّلين فرد از متوسّمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بود، سپس امير مؤمنان،آنگاه حسنين و از پس ايشان امامان از اولاد حسين عليهم السّلام تا روز باز پسين و قيامت،حسن بن جهم گويد:چون امام عليه السّلام اين سخن بگفت مأمون بدو رو كرده گفت:اى ابا الحسن سخنت را براى ما ادامه بده،و از آنچه را كه خداوند بشما خاندان اهل بيت عطا فرموده ما را نيز بيفزا،حضرت فرمود:

براستى كه خداوند عزّ و جلّ ما را بروح مقدّس و مطهرى از جانب خود مؤيّد فرموده كه آن فرشته نيست و با هيچ كس از گذشتگان نبوده است مگر باد.


1) -مرحوم كلينى در كتاب كافى در اين مورد بابى عنوان كرده است و در ذيل آن پنج خبر نقل شده كه يكى از آنها همين خبر و از قول حضرت باقر عليه السّلام ميباشد.

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله، و آن روح با امامان از ما هست و آنان را يارى و هدايت مينمايد و موفّقشان مى‌دارد،و آن عمودى است از نور ميان ما و خداوند عزّ و جلّ، مأمون به او گفت:اى ابو الحسن بمن خبر داده‌اند كه جماعتى در بارۀ شما غلوّ و زياده روى ميكنند،و از حدّ ميگذرند،امام فرمود:پدرم موسى بن جعفر و او از پدرش جعفر بن محمّد و او از پدرش محمّد بن علىّ و او از پدرش علىّ بن الحسين،و او از پدرش حسين بن علىّ و او از پدرش علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام و او از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:مرا از آنچه حقّ و حدّ من است بالاتر مبريد،زيرا خداوند تبارك و تعالى مرا عبد قرار داده است پيش از آنكه رسول قرار دهد،و در كتاب خود فرموده است: ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لكِنْ كُونُوا رَبّانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ* وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (هيچ بشرى را كه خداوند بر او كتاب و حكمت فرستاده است و او را به نبوّت برگزيده،نمى‌رسد كه پس از آن بمردم بگويد:بندگان من باشيد و مرا پرستش كنيد نه خداوند را،بلكه پيمبران بر حسب وظيفۀ خود بمردم ميگويند خدا را بپرستيد و كاملا در آموختن بكوشيد و عمل كنيد و آنچه را كه آموخته‌ايد از

كتاب،بديگران بياموزيد، و امر نمى‌كنند شما را كه فرشتگان و انبياء را پروردگار خود بدانيد،چگونه ممكن است آنان شما را بكفر بخوانند پس از آنكه بخداى يگانه ايمان آورده‌ايد-آل عمران:80،81)و علىّ عليه السّلام فرموده است:دو طائفه در بارۀ من خود را هلاك كرده‌اند و مرا گناهى نيست؛يكى دوست تجاوزگر و افراط كار كه رعايت حدود اشخاص را نمى‌كند،و ديگرى دشمنى كه از حدّ گذرانده دشمنى را،و ما بيزارى ميجوئيم و بخداوند تبارك و تعالى پناه ميبريم از كسى كه در بارۀ ما غلوّ كند،و ما را از حدّ بندگى خدا بالاتر برد،همان طور كه عيسى بن مريم عليهما السّلام از نصارى بخداوند پناه برد،خداوند متعال ميفرمايد: وَ إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ -إلى- وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ (ياد آر آنكه خداوند بعيسى بن مريم گفت:آيا تو مردم را گفتى:من و مادرم را دو خداى ديگر غير از خداى عالم اختيار كنيد،عيسى گفت:خداوندا!تو از هر مثل و مانند و شريك منزّهى،هرگز مرا نشايد كه چنين سخن ناحقّى بگويم،اگر من چنين چيز گفته باشم تو بهتر مى دانى،آنچه من در قلب دارم ميدانى و من از آنچه تو دانى آگاهى ندارم،همانا توئى كه همۀ اسرار را ميدانى و كاملا آگاهى بر هر پنهانى،من چيزى جز آنچه تو مرا امر كردى بگو به آنان نگفته‌ام،فرمان دادى بگويم:تنها خدا را بپرستيد كه پروردگار من و شما است،و من خود گواه آنان

بوده و ناظر عملشان تا زنده بودم، و چون مرا بردى خود بر آنان نگهبان و ناظر اعمالشان بودى،و تو بر هر چيزى عالم و گواهى-مائده:117)و نيز خداوند عزّ و جلّ فرموده است: لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ (عيسى بن مريم خود باكى ندارد و ابا و امتناع هرگز نمى‌كند از اينكه خدا را بنده باشد،و همين طور فرشتگان مقرب-نساء:173)و باز در آيۀ ديگر ميفرمايد: مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ (مسيح پسر مريم پيامبرى بيش نبود كه قبل از او هم انبيائى آمده و رفته بودند،و مادرش نيز زنى راستگو و با ايمان بود و هر دو هم غذا ميخوردند(يعنى بشر بودند)-مائده:75)يعنى نياز به دفع مدفوع داشتند و تغوّط ميكردند.

پس هر كس براى پيمبران،خدائى قائل باشد و يا براى امامان ربوبيّتى مدّعى گردد يا نبوّت ايشان را معتقد شود يا در حقّ غير ايشان پيشوائى و امامت قائل گردد،ما از او بيزاريم هم در دنيا و هم در عالم آخرت.پس مأمون پرسيد كه شما در بارۀ رجعت چه ميفرماييد؟امام عليه السّلام فرمود:آن بجا و حقّ است،و در امتهاى پيشين هم بوده است،و قرآن مجيد هم بدان ناطق است،و رسول خدا

صلى اللّه عليه و آله هم فرموده: هر چه در امّتهاى سابق اتّفاق افتاده در اين امّت نيز اتّفاق خواهد افتاد بى‌كم و كاست طابق النّعل بالنّعل و بدون تفاوت،و فرمود:هر گاه مهدىّ امّت از اولاد من خروج كند عيسى بن مريم عليهما السّلام نازل شود،و پشت سر او با او نماز گزارد و فرمود:اسلام با غريبى شروع شد و بزودى كه بغربت باز گردد،پس خوشا بحال غربا،پرسيدند:يا رسول اللّه سپس چه خواهد شد؟ فرمود:سپس حقّ بصاحبش باز خواهد گشت.

مأمون گفت:يا ابا الحسن در بارۀ تناسخ و قائلين به آن چه ميگوئيد؟ امام عليه السّلام فرمود:هر كس قائل بتناسخ باشد بخداوند بزرگ كافر،و بهشت و جهنّم را تكذيب كرده است.

مترجم گويد:«كسانى كه در آن زمان قائل بودند كه پس از مرگ،روح ببدن ديگرى تعلّق مى‌گيرد،يا انسان و يا حيوان».

مأمون پرسيد:نظر شما در بارۀ مسخ‌شدگان چيست؟حضرت فرمود:

اينان قومى بودند كه خداوند بر ايشان غضب كرد و مسخ شدند،سه روز زنده بودند و سپس هلاك شدند،و توليد نسل نيز ننمودند،پس آنچه در دنيا از ميمونها و خوكها و غير آنان ديده مى‌شود آن حيواناتى هستند كه نام

مسخ‌شدگان را بر آنها نهاده‌اند،و نيز آن حيواناتى كه استفاده خوراك و هر نوع استفادۀ ديگرى از آنها حرام است.

مأمون گفت:خداوند مرا پس از تو زنده نگذارد اى ابو الحسن!بخدا سوگند علم صحيح يافت نميشود مگر نزد شما خاندان،و علوم همۀ پدرانت يك جا بتو رسيده است،خداوند از اسلام و اهلش تو را جزاى خير دهد.

حسن بن جهم گفت:چون آن حضرت برخاست من او را دنبال كردم و آن جناب بمنزل رفت،و من بر او وارد شدم و عرضه داشتم:يا ابن رسول اللّه سپاس خداى را كه نظر نيك امير المؤمنين مأمون را متوجّه شما ساخت و عقيدۀ او را در بارۀ شما نيكو نمود تا حدّى كه او را بر آن داشت كه احترام شايسته‌اى از حضرتت بجاى آورد،امام در پاسخ من فرمود:اى ابن جهم آنچه تو از احترام و اكرام او نسبت بمن و گوش دادن او بمطالب من ديدى فريبت ندهد،همانا بزودى مرا با دادن سمّ هلاك خواهد كرد و او بر من جفاكار گردد و من اين را از راه همان عهد معهودى كه از پدرانم از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمن رسيده است ميدانم (مراد صحيفۀ جامعه است كه املاء رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و كتابت امير مؤمنان عليه السّلام است)،و تو اين مطلب را تا من در قيد حياتم فاش مساز و آن را كتمان كن.

حسن بن جهم گويد:من بإحدى اين ماجرا را در ميان نگذاردم تا اينكه

آن حضرت در طوس بسمّ كشته شد،و در خانۀ حميد بن قحطبۀ طائى در همان بقعه‌اى كه هارون دفن شده بود در كنار هارون بخاك سپرده شد.(سلام اللّه و بركاته عليه).

2-محمّد بن موسى بن متوكّل-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسين بن خالد صيرفىّ روايت كرد كه حضرت رضا عليه السّلام فرمود:هر كس معتقد به تناسخ باشد كافر است،سپس فرمود:خداوند غلات را از رحمتش دور گرداند،كاش يهودى بودند،اى كاش مجوسىّ بودند،اى كاش نصرانىّ بودند،اى كاش قدرىّ (1)مذهب بودند،كاش از مرجئه (2)بودند،كاش حرورى (3)بودند!؟(يعنى غالى از همۀ اين منحرفين بدتر است)،آنگاه فرمود:باد.


1) -قدريّه قومى هستند كه ميگفتند:همگى افعال و اعمال ايشان مخلوق خودشانست،و خدا را در آن اعمال قضائى نيست،و در حديث آمده است كه:«هيچ قدرى به بهشت داخل نميشود،و او كسى است كه ميگويد:چيزى كه خدا بخواهد تحقّق نمى‌يابد،و آنچه شيطان بخواهد متحقّق مى‌شود».

2) -مرجئه فرقه‌اى از مسلمانانند كه بعقيدۀ ايشان با بودن ايمان،هيچ معصيتى زيان نميرساند،همان طور كه با كفر طاعتى سود نمى‌دهد.و وجه تسميۀ ايشان اينست كه بعقيدۀ اين گروه خدا عذاب ايشان را در برابر گناهان بتأخير افكنده،و گفته شده است كه ايشان همان فرقۀ جبرى هستند كه بعقيدۀ ايشان بنده انجام دهندۀ فعلى نيست و اضافۀ فعل به او مجازيست چنان كه ميگوئيم:نهر روان شد،و آسيا بگردش افتاد.و مجبّره را از آن جهت مرجئه ناميده‌اند كه ايشان امر خدا را بتأخير مى‌افكنند،و معاصى كبيره را مرتكب ميشوند،و در بيانى حكايت شده از مطرّزى آمده است كه ايشان را از آنرو به اين نام ناميده‌اند كه حكم مرتكبين كبائر را بروز قيامت موكول ميكنند.و بنظر ميرسد كه در اثر اشكالات بسيارى كه مردم به بعض از صحابه وارد مى‌كردند و پاسخ صحيحى نداشت اين مذهب اختراع شد.

3) -حروريه طائفه‌اى از خوارجند كه از علىّ عليه السّلام بيزارى جستند،و بكفر او گواهى دادند.و اين عنوان منسوب به«حرورا»-بفتح اوّل و دوم و سكون واو- دهكده‌اى در بيرون كوفه است،زيرا اين فرقه در آغاز كار خود در آن مكان اجتماع كردند،و با علىّ عليه السّلام از در مخالفت درآمدند،و از اين رو به آن دهكده منسوب شدند.

اينان(يعنى غلات)همنشينى نكنيد،رفاقت و دوستى ننماييد،و از آنان بيزارى جوئيد،خداوند از آنان بيزارى جسته است.

مترجم گويد:«مراد از غلات جماعتى هستند كه معتقد بودند اگر كسى امام زمان خود را شناخت ديگر تمامى تكاليف از او ساقط مى‌شود،و حلال و حرام براى او معنى ندارد،لذا واجبات را ترك مى‌كردند و محرّمات الهى را مرتكب مى‌شدند،و از هيچ حرامى پرهيز نداشتند و گاهى محرّمات و واجبات را نيز بجا نمى‌آوردند و يا اينكه علىّ را خدا مى‌پنداشتند،به كلّيۀ كسانى كه داراى اين چنين عقيده‌اى بودند غالى،و به جماعتشان غلات مى‌گفتند،نه آنكه هر كس در فضائل علىّ بن ابى طالب و ائمّۀ ديگر عليهم السّلام زياده روى كند غالى است،هرگز،اين قول نادرست و از روى بى‌اطّلاعى است،در ميان بزرگان ما، كسانى هستند كه بول و غائط امام را پاك ميدانند و معتقدند امام علم«ما كان و ما يكون و ما هو كائن»را ميداند،و همۀ كائنات باذن او در حركت و گردشند و در آسمان و زمين چيزى از امام مخفى نيست،و از پشت سر مى‌بيند همان طور كه از پيش رو مى‌بيند،و بدون فرمان او از زمين چيزى نمى‌رويد،و پر كاهى از جاى نمى‌جنبد،و از اين قبيل مطالب يا با دليل و يا بى‌دليل و بعضى

پوچ،ولى هيچ كدام اينان«غالى»اصطلاحى آن زمان نيستند،و حلال خود را حرام و حرام او را حلال نمى‌دانند و براى خداوند در عبادت شريك نمى‌آورند، و تنها او را مى‌پرستند و حلال و حرام او را پيروى مى‌كنند،و تنها و تنها از جهت رواياتى كه رسيده است-كه صحيح يا ناصحيح-بدين مطالب معتقد شده‌اند،و اگر بدانند نادرست است از عقيدۀ خود بازمى‌گردند،و مراد حضرت اين گونه اشخاص نيست،بلكه شامل همان گروهى ميگردد كه قبلا بدان اشاره شد،يعنى اهل الحاد،نه تندروان در فضائل اهل البيت عليهم السّلام.

و مراد از مرجئه كسانى هستند كه گويند:«لا يضرّ مع الايمان معصية كما لا تنفع مع الكفر طاعة»و نيز گويند:صحابه پاك و منزّه‌اند و اگر در زمان بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله خطائى از آنان سر زده ما حقّ نداريم به آنان توهين كنيم يا نسبت خطا بدهيم،امر آنان را به خداوند وامى‌گذاريم و تأخير مى‌اندازيم تا بروز قيامت.چون آنان ايمان آورده‌اند و با ايمان هم از دنيا رفته‌اند كارهاى نادرست و ظلمهائى كه كردند بما دخلى ندارد،امرشان را به آخرت ارجاع مى‌دهيم.

و امّا قدريّه قومى هستند كه گويند:بنده خود خالق افعال خود است،و ما با قدرت خود هر كار را انجام ميدهيم و خواست خداوند معنى ندارد،و پس از آنكه خداوند ما را خلق كرد ديگر ما را بخود واگذارد و مشيّت و خواست او براى ما كارى از پيش نمى‌برد،و ما هستيم كه هر كار را بخواهيم ميتوانيم انجام دهيم خداوند مشيّتش بدان و انجام آن تعلّق گرفته باشد يا نگرفته باشد، هيچ گونه ربطى باو ندارد و ما ميتوانيم انجام دهيم و لو او نخواهد انجام شود.

و حروريّه جماعتى از خوارج نهروان و دشمنان على عليه السّلام ميباشند».

3-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ياسر خادم روايت كرد كه گفت:بحضرت رضا عليه السّلام عرضكردم:نظر شما در مورد

تفويض چيست؟امام عليه السّلام فرمودند:خداوند تبارك و تعالى امور دينش(يعنى تعيين مصداق براى امورى كه خداوند براى آن حكمى نازل فرموده،يا امر و مطلبى را اجمالا دستور داده؛مانند نماز و زكات و حجّ و اين قبيل امور)به پيغمبرش واگذار كرده،و فرموده است: ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (هر چه كه پيغمبر آورد بپذيريد و هر چه را نهى كرد از آن بپرهيزيد -حشر:7)امّا خلق و روزى دادن را باو وامگذارد(و اين امور تكوينى است نه تشريعى)سپس گفت:خداوند عزّ و جلّ ميفرمايد: اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ (خداوند خالق هر چيز است-رعد:16)و باز فرموده: اَللّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ (قل) هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَفْعَلُ مِنْ ذلِكُمْ مِنْ شَيْءٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ (خداوند است كه شما را خلق كرده و روزى داده و سپس مى‌ميراند و باز زنده مى‌كند،(بگو)آيا از آنها كه شما خدا پنداشته‌ايد كسى اين چنين كارهائى را مى‌تواند بكند؟منزّه است آن خداوند و برتر است از آنچه براى او شريك قرار داده‌اند-روم:40).

4-محمّد بن علىّ بن بشّار-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابو هاشم جعفرىّ روايت كرد كه گفت:از امام ابو الحسن الرّضا عليه السّلام از غلات و

مفوّضه پرسيدم؟فرمود:غلات كافر،و مفوّضه مشركند،هر كس با ايشان همنشين شود يا رفت و آمد كند،يا همخوراك و همشرب شود،يا مواصلت نمايد،يا مزاوجت كند؛دختر بدهد يا بستاند،يا آنان را امان دهد يا در امانتى امين داند،يا حديثشان را تصديق كند،يا ايشان را در كلامى يارى نمايد،از حريم ولايت خداوند عزّ و جلّ و رسول گراميش صلى اللّه عليه و آله خارج گشته و از دائرۀ ولايت ما خاندان بيرون رفته است.

5-بسند ضعيف مذكور از ابو الصّلت هروى روايت شده كه گفت:بحضرت رضا عليه السّلام عرض كردم:يا بن رسول اللّه!در اطراف شهر كوفه مردمى عقيده دارند كه پيامبر در نماز سهو نكرد،فرمود:دروغ ميگويند،خدايشان لعنت كناد!آنكه سهوى نميكند خداست كه جز او معبودى نيست،گويد:عرض كردم در ميانشان جماعتى گويند:حسين كشته نشده و خداوند حنظلة بن اسعد شبامىّ (1)را بشكلش در آورده و .


1) -حنظلة بن اسعد شبامى يكى از اصحاب امام حسين عليه السّلام است كه در روز عاشورا بشهادت رسيد،وى همانست كه پيش روى امام عليه السّلام مقابل صفوف دشمن ايستاد و با صداى بلند فرياد زد و اين آيات را كه گفتار مؤمن آل فرعون است بر آن قوم خواند: يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزابِ مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اللّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ وَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ* يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ ما لَكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (ادامۀ خطابۀ حنظلة)يا قوم لا تقتلوا حسينا فيسحتكم اللّه بعذاب»:اى مردم بكشتن حسين اقدام نكنيد كه خداوند شما را بعذاب استيصال هلاك و نابود خواهد كرد.پس از اين خطابه دشمن حمله برد كه او را بكشد ولى نشد،امام فرمود: رحمك اللّه يا ابن اسعد !اين مردم مستوجب عذاب شدند،تو قرآن بر ايشان خواندى و آنان بقتل تو كمر بستند،وى كلامى چند با حضرت صحبت كرد،سپس سلام كرد و گفت يا بن رسول اللّه اجازه فرما،بعدا در بهشت شما را ملاقات خواهم كرد و بميدان رفته بقتال پرداخت و بشهادت رسيد- وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا .

اوست كه مقتول گشته و حسين بن علىّ عليهما السّلام را خدا بآسمان برده همچنان كه عيسى را بآسمان برد و از كشتن نجات داد،و به اين آيه از قرآن هم استدلال ميكنند لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً (خداوند براى كافران بر مؤمنان راهى قرار نداده است-نساء:141).فرمود:دروغ گفته‌اند،مشمول غضب الهى گردند و لعنت او بر ايشان باد!و آنان كافر گشتند به تكذيبى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را مى‌نمايند در خبرى كه از قتل و شهادت حسين بن علىّ عليهما السّلام داد و فرمود:«حسين كشته مى‌شود بخدا قسم».بدون ترديد حسين عليه السّلام كشته شده و كسانى كه از حسين بهتر بودند امير مؤمنان و حسن بن علىّ عليهما السّلام كشته شدند،و از ما كسى نيست مگر اينكه كشته مى‌شود،و من نيز با سمّ كشته خواهم شد به دست نامردى حقّه باز،اين را ميدانم از آن عهد معهودى كه از جانب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بما رسيده و او را بدان مطلب جبرئيل از جانب ربّ العالمين خداوند عزّ و جلّ آگاهى داده،و امّا آيۀ مباركه‌اى كه فرموده: وَ لَنْ

يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً اين در مقام حجّت است، يعنى خداوند حجّتى براى كافرين بر عليه مسلمين مؤمن قرار نداده،يعنى لن يجعل اللّه للكافر على المؤمن حجّة،شكّى در اين نيست كه خداوند خبر داده است از كفّار كه انبياء الهى را بقتل رسانيدند بناحقّ،بدون هيچ حجّت و دليلى كه در دست داشته باشند،و با اينكه آنان را كشتند باز آيه درست و بجا است و خداوند براى ايشان راهى و دليلى بر كشتن انبيايش عليهم السّلام نگذاشته است كه حجّت و بهانۀ آنان باشد،و با آن دليل و برهان بتوانند اثبات حقّانيّت خود بر عليه انبياء عليهم السّلام يا مؤمنان كنند.

مؤلّف گويد:من آنچه از احاديث در اين مطلب است كه مربوط به ابطال غلوّ و تفويض است در كتاب«ابطال الغلوّ و التفويض»ثبت كرده‌ام.

باب 47 - ذكر اخبارى كه دلالت بر امامت آن حضرت دارد

ذكر اخبارى كه دلالت بر امامت آن حضرت دارد

1-احمد بن زياد همدانى-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از عمير ابن يزيد روايت كرده كه گفت:من نزد ابو الحسن الرّضا عليه السّلام بودم،و آن حضرت سخن از محمّد بن جعفر بن محمّد عليهما السّلام بميان آورد و فرمود:من بر خود

واجب كردم كه با او در زير يك سقف نمانم،من با خود گفتم:او ما را امر بصلۀ رحم و نيكى با خويشان مى‌كند،و در بارۀ عموى خود چنين ميگويد!! حضرت نظرى بمن كرد و فرمود:اين كار خود برّ و صله است،زيرا وقتى او نزد من رفت و آمد كند در بارۀ من چيزهائى ميگويد و مردم باورشان مى‌شود و او را تصديق مى‌كنند و چون آمد و رفتى نباشد و او نزد من نيايد،اگر مطلبى بگويد قولش مقبول ديگران نخواهد بود.

دلالت ديگر:

2-پدرم-رضى اللّه عنه-از سعد بن عبد اللّه،از محمّد بن عيسى بن عبيد روايت كرد كه گفت:محمّد بن عبد اللّه طاهرى نامه‌اى بحضرت رضا عليه السّلام نوشت و از عمويش كه در دستگاه سلطان خدمت ميكند و بلباس آنان درآمده شكايت كرده بود و اينكه امر وصيّت وى در دست او است،امام در پاسخ نامۀ وى مرقوم فرمود:امّا در امر وصيّت كفايت شدى و اين مشكل برطرف خواهد شد،محمّد سخت نگران شد و پنداشت كه آن را از وى خواهند گرفت،و پس از بيست روز از دنيا رفت.

مترجم گويد:«در پاره‌اى از نسخ بجاى«عمّه»با عين مهمله«غمّه»

با عين معجمه ضبط شده است و در اين صورت معنى خبر اين مى‌شود كه محمّد بن عبد اللّه شكايت داشت از اينكه خود در دستگاه سلطان است و شغل ادارى دارد و امر وصيّت هم در دست اوست و نمى‌رسد و حضرت نوشت كه كفايت شد،و او فكر ميكرد او را از وصىّ بودن خلع ميكند،و محزون شد ولى اين طور نبود و پس از بيست روز مرد».

دلالت ديگر:

3-محمّد بن حسن بن وليد-رضى اللّه عنه-بسند متن از محمّد بن عبد اللّه قمّى روايت كرد كه گفت:من نزد حضرت رضا عليه السّلام بودم و سخت تشنگى بر من غلبه كرده بود،و خوش نداشتم طلب آب در آن مجلس بنمايم، حضرت خود آب خواست و قدرى چشيد و ظرف آب را بمن داد و گفت:اى محمّد بياشام آبيست خنك و من آشاميدم.

دلالت ديگر:

4-محمّد بن موسى بن متوكّل-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از علىّ بن جعفر روايت كرده كه گفت:از ابو الحسن طيّب[طبيب]شنيدم

ميگفت:هنگامى كه حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام از دنيا رفت،حضرت رضا عليه السّلام ببازار رفت و سگ،برّه،و خروسى خريد و بخانه برد،مأمور هارون كه در مدينه كارهاى حضرت را زير نظر داشت به هارون گزارش داد كه علىّ بن موسى ببازار رفته و چنين چيزهائى را براى خود خريدارى كرده است،هارون گفت:از جانب او در امان شديم(يعنى فهميديم كه خيال حكومت ندارد و حضرت اين كار نامناسب با شأن خويش را كرد و خود مباشر خريد سگ و گوسفند و خروس شد كه افكار از او منصرف شود تا توهّم نكنند او در فكر سلطنت است،و بدين كار از شرّ هارون در أمان باشد)،بعدا زبيرى كه خود مأمور دستگاه و كارمند امنيّت بود سعايت كرد و در نامۀ ديگرى به هارون نوشت كه علىّ بن موسى در خانۀ خويش را بروى مردم گشوده و آنان را به امامت خود دعوت مى‌كند،هارون گفت:عجيب است اين مرد(يعنى همان مأمور خودش زبيرى)!خود نوشته بود كه علىّ بن موسى شخصا بيرون رفته و برّه و سگ و خروس خريد و بعد نامه مينويسد كه او مردم را به امامت خود دعوت مى‌كند!! دلالت ديگر:

5-علىّ بن عبد اللّه ورّاق-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از

ابو الحسن صائغ و او از عمويش روايت كرد كه گفت:من بهمراه حضرت رضا عليه السّلام بسوى خراسان بيرون آمديم،با حضرتش راجع به قتل رجاء بن أبي ضحّاك كه مأمور بردن امام بود صحبت كردم،مرا از اين كار نهى كرد و فرمود:

ميخواهى يكنفر مؤمن را در مقابل يكنفر كافر بكشتن دهى؟(مراد اين بود كه تو را خواهند كشت)،و چون به اهواز رسيديم به اهالى آن شهر فرمود:براى من«ني»نيشكر تهيّه كنيد،يكى از مردم كم عقل و احمق گفت:اين مرد دهاتى نمى‌داند كه«ني»در فصل تابستان پيدا نميشود،مردمى هم گفتند:اى سرور ما!«ني»در اين فصل يافت نمى‌شود،اين در زمستانست،فرمود:

جستجو كنيد،بالاخره آن را خواهيد يافت،اسحاق بن ابراهيم گفت:بخدا سوگند آقايم تا چيزى موجود نباشد طلب نميكند،جماعتى را به اطراف فرستادند كه«ني»تهيّه كنند،و بالاخره كارگران اسحاق آمدند و گفتند:

مقدارى«ني»نزد ما هست كه از براى بذر ذخيره كرده‌ايم،و اين يكى از ادله و علامات او بود،پس چون به مكانى رسيديم كه آن را«قريّة»يا«قتريه»ميگفتند شنيدم كه در سجده‌اش ميگفت:

«لك الحمد ان اطعتك و لا حجّة لي ان

عصيتك و لا صنع لي و لا لغيري في إحسانك،و لا عذر لي ان أسأت،ما اصابني من حسنة فمنك،يا كريم اغفر لمن في مشارق الأرض و مغاربها من المؤمنين و المؤمنات» (حمد مخصوص تو است اگر تو را اطاعت كنم،و مرا حجّتى و عذرى نيست اگر تو را معصيت و نافرمانى كنم،و عملى از براى من و غير من نيست در احسان و بخشش تو،و مرا عذرى نيست اگر كار بدى انجام دهم،و آنچه خوبى و نيكى بمن رسد همه از جانب تو است،اى كريم بيامرز هر كس كه در مشرق و مغرب عالم از مؤمنين و مؤمنات است».اسحاق گفت:تا چند ماه عقب او نماز گزارديم،و آن حضرت در نمازهاى واجب در ركعت اوّل حمد و إنّا أنزلناه،و در ركعت دوم حمد و قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ چيزى نيفزود.

دلالت ديگر:

6-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از محمّد بن داود روايت كرد كه گفت:من و برادرم نزد حضرت رضا عليه السّلام بوديم كه خبر آوردند دهان محمّد بن جعفر كليد شد(يعنى چانه‌اش را بستند)امام برخاست و روان شد و ما نيز بهمراه او رفتيم و ديديم كه چانۀ

محمّد را بسته‌اند،و اسحاق بن جعفر و فرزندان او و جماعتى از اولاد ابى طالب گرد جنازه‌اش مى‌گريند،امام عليه السّلام ببالين او نشست و نگاهى بروى او كرده و لبخندى زد و حاضران مجلس از اين عمل روى در هم كشيدند و ناراحت شدند،پاره‌اى گفتند:اين لبخند،شماتت او بعمويش بود،راوى گفت:

حضرت برخاست كه در مسجد نماز بخواند،ما باو عرضكرديم فدايت شويم اينان از خندۀ شما خوششان نيامد و آن را حمل بر غرض كردند و حرفهائى از آنان شنيديم وقتى شما تبسم نموديد،حضرت فرمود:خنده‌ام از تعجّب در گريستن اسحاق بود،و بخدا سوگند او پيش از محمّد از دنيا ميرود و محمّد بر او خواهد گريست،پس از آن محمّد بهبود يافت،و اسحاق قبل از او جان سپرد.

دلالت ديگر:

7-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از يحيى بن محمّد بن جعفر بازگو كرده گويد:پدرم محمّد به سختى مريض شد،امام عليه السّلام بعيادت او آمد،و عمويم اسحاق نشسته بود و بر او ميگريست و

سخت بيتابى ميكرد،يحيى گويد:حضرت بمن توجّهى كرده پرسيد:چرا عمويت گريه ميكند؟عرضكردم براى اين حالتى كه شما در مريض مشاهده ميكنيد،آن جناب بمن نظرى افكند و گفت:تو اين قدر ناراحت نباش،زيرا اسحاق قبل از محمّد در ميگذرد،يحيى گويد:پس از چندى پدرم سلامتى يافت امّا اسحاق پيش از او از دنيا رفت.

نويسندۀ كتاب-رحمه اللّه-گويد:اين امور را حضرت از كتابى كه در آن علم منايا كه در آن مقدار عمر هر يك از اين خانواده ثبت است ميدانسته و آن كتاب بطريق ميراث از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به آنان رسيده بود،و آن همين كتاب است كه امير مؤمنان عليه السّلام ميفرمايد:مرا علم منايا و بلايا و نسبها و فصل خصومات و مرافعات داده‌اند،(مراد صحيفۀ جامعه است).

دلالت ديگر:

8-علىّ بن عبد اللّه وراق-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از اسحاق ابن موسى روايت كرد كه گفت:زمانى كه محمّد بن جعفر(بن محمّد)عليهما السّلام در مكّه خروج كرد و مردم را به امامت و رهبرى خويش ميخواند،و از او به

امير المؤمنين تعبير ميكردند،و با او بخلافت بيعت كرده بودند،حضرت رضا عليه السّلام در مكّه بر او وارد شد،و گفت:اى عمو جان پدر و برادرت را تكذيب مكن،امر خلافت تو سرانجام نخواهد داشت،و اين بگفت و بيرون آمد و من بهمراه او بودم تا بمدينه آمدم،اندكى گذشت كه جلودىّ صاحب منصب لشكرى با افرادى بدان جا رفته و لشكر او را هزيمت داد،و او ناچار امان طلبيد، و لباسى سياه در بر كرده،بمنبر رفت،و خود را از خلافت خلع كرد و گفت:

اين امر مربوط به مأمون ميباشد،و سهمى در آن براى من نخواهد بود،و آنگاه بسوى خراسان رهسپار شده و در گرگان از دنيا رفت.

مترجم گويد:«محمّد بن جعفر فرزند امام صادق عليه السّلام است و كنيۀ او ابو جعفر بوده،گفته‌اند مردى عابد و زاهد بوده و در تمام يازده ماه از سال يك روز در ميان روزه بود،و در ميان خويشان و قبيلۀ خود محترم و با عزّت ميزيسته،و در سال 203 در ماه شعبان در گرگان بدرود حيات گفت،و گويند:مأمون بر او نماز خوانده است.طبرىّ در تاريخ خود گويد هنگامى كه حسين بن حسن علوىّ با ياران خود از اهل بيتش ديدند كه مردم از روش صحيح دين منحرف گشته‌اند،و خبر قتل ابو السّرايا را شنيدند،و اينكه طالبيّين را از كوفه و بصره و شهرهاى عراق بيرون كرده‌اند،و حكومت و قدرت باز بدست بنى العبّاس افتاده،اطراف محمّد ابن جعفر را گرفته و نزد او گرد آمدند،و گفتند:تو خود مقام و موقعيّت

خود را در ميان مردم ميدانى،اكنون بيرون آى و خود را معرّفى كن و ما، مردم را به بيعت با تو ميخوانيم و قطعا كسى مخالفت نخواهد كرد، محمّد ابتدا نمى‌پذيرفت،لكن مرتّب فرزندش علىّ و حسين بن حسن افطس بوى اصرار كردند تا حاضر بقيام شد،و شرح حال او را خطيب در تاريخ بغداد ج 2 از ص 113 الى 115 آورده است:

گويد:مأمون جنازۀ وى را كه ميبردند خود را بدان رسانيد و پياده شد و بر او نماز خواند و جنازه‌اش را مشايعت كرد تا او را بخاك سپردند، و چون باو گفتند شما خسته مى‌شويد خوب است سوار شويد،گفت:

نه،اين رحمى است كه مدّت دويست سال است قطع شده است».

دلالت ديگر:

9-احمد بن محمّد بن يحيى العطّار-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از محمّد بن أثرم نقل كرده كه محمّد بن اثرم-همو كه در زمان ابو السّرايا رئيس شهربانى محمّد بن سليمان علوىّ بود-گفت:اهل بيت محمّد و غير آنان از قريش در شهر مدينه گرد او اجتماع كرده و با او بيعت كردند،و از او خواستند كه كسى را بسراغ ابو الحسن الرضا عليه السّلام بفرستد،و گفتند او طرفدار ماست و امر ما و او يكى است،محمّد بن سليمان گفت:نزد او برو و سلام ما را برسان و باو

بگو:خاندان تو اجتماع كرده‌اند،و دوست دارند كه شما با آنان باشى،اگر صلاح ميدانى بدينجا آى،گويد:من نزد آن حضرت به«حمراء الأسد (1)»رفته و در آنجا خدمتش رسيدم و پيام محمّد را كه مرا به ابلاغ آن فرستاده بود به ايشان عرضكردم،فرمود:سلام مرا باو برسان و بگو بيست روز كه گذشت من خواهم آمد،من بازگشتم و پاسخ حضرت را به محمّد ابلاغ نمودم،چند روزى گذشت و چون هجدهمين روز از روز ابلاغ رسيد«ورقاء»مأمور جلودي آمد و با ما بنبرد پرداخت و ما را منهزم ساخت و من بسوى«صورين (2)»فرار كردم كه ناگهان شنيدم هاتفى مرا خطاب كرده گفت:«يا أثرم!من باو رو كردم ديدم ابو الحسن عليه السّلام است،و ميگويد:بيست روز گذشت يا نه؟»و وى محمّد بن سليمان بن داود بن حسن بن حسن بن علىّ بن ابى طالب عليهما السّلام است.

مترجم گويد:«ضمير«عليه»در جملۀ«فاجتمع عليه اهل بيته» ظاهرا به محمّد بن سليمان بر ميگردد،و لكن بنا بر نوشتۀ مورّخين وى از جانب ابو السّرايا كه با محمّد بن ابراهيم طباطبا بيعت و مشاركت در خروج كرده بود مأمور شد بسوى مدائن رود و از جانب شرقى ببغداد حمله برد،و شايد مراد محمّد بن ابراهيم طباطبا كه با او بيعت كردند باشد،و در خبر سقطى رخ داده باشد».د.


1) -مكانى است در هشت ميلى مدينه،و آن مسيرى بود كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله در روز احد براى تعقيب مشركين از آنجا گذشت.

2) -موضعى در نزديكى مدينه ميباشد.

دلالت ديگر:

10-محمّد بن احمد بن ادريس-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از معمر بن خلاّد روايت كرد كه گفت:ريّان بن صلت در مرو زمانى كه فضل بن سهل او را به پاره‌اى از شهرهاى خراسان بعنوان والى ارسال داشته بود بمن گفت:

دوست دارم از ابو الحسن عليه السّلام براى من اجازه بگيرى كه خدمتش برسم و سلامى عرض كنم،و خيلى ميل دارم كه از لباسهايش چيزى بمن دهد و همچنين از پول نقد درهمى چند از آن دراهمى كه بنام او سكّه زده‌اند،گويد:

من بر حضرتش وارد شدم،قبل از اينكه اظهارى كنم خود ابتداء فرمود:راستى ريّان بن صلت خواسته است بر ما وارد شود،و از لباس ما و از دراهم بنامم چيزى درخواست داشته كه باو عطا كنيم،من او را اذن ميدهم كه نزد ما بيايد، بعد ريّان آمد و سلام كرد و امام عليه السّلام دو دست لباس و سى درهم از همانها كه بنام او سكّه زده بودند بوى بخشيد.

دلالت ديگر:

11-علىّ بن احمد برقى-رحمه اللّه-بسند مذكور در متن از جدّ اعلايش محمد بن خالد برقى روايت كرده كه حسين بن موسى بن جعفر بن محمّد علوىّ گفت:ما جماعتى از جوانان بنى هاشم در كنار ابو الحسن عليّ بن- موسى عليهما السّلام بوديم كه جعفر بن عمر علوىّ با وضعى بدو و لباسهايى مندرس بر ما گذشت،پاره‌اى از ما بديگران نظر انداختند و بتمسخر از وضع لباس نامطلوبى كه جعفر در برداشت خنديدند.امام عليه السّلام فرمود:شما بزودى او را ثروتمند و با پيروان بسيارى خواهيد ديد،يكماه يا حدود آن گذشت كه جعفر ابن عمر والى مدينه شد و كارش بالا گرفت و وضع مادّيش سر و سامان يافت.و وقتى از كنار ما گذشت خواجگان اطرافش را گرفته و سوارانى بهمراه او بودند.

مصنّف كتاب گويد:وى جعفر بن محمّد بن عمر بن حسن بن عليّ بن- عمر بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبى طالب عليهم السّلام ميباشد.

دلالت ديگر:

12-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسين بن بشّار روايت كرده كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام فرمود:همانا عبد اللّه،محمّد را مى‌كشد، عرضكردم عبد اللّه بن هارون محمّد بن هارون را مى‌كشد؟فرمود:آرى، عبد اللّه كه اكنون در خراسان است محمّد بن زبيدة را كه در بغداد است خواهد كشت،و او هم ويرا كشت(مراد آنست كه هنگامى كه حضرت در مدينه بود از كشته شدن امين بدستور مأمون خبر داد).

دلالت ديگر:

13-حمزة بن محمّد علوىّ در ماه رجب سال 339 در قم بسند مذكور در متن از ابن ابى نجران و صفوان بن يحيى برايم روايت كرد كه حسين بن قياما كه از رؤساى واقفيان بود از ما خواست كه از حضرت رضا عليه السّلام براى او اذن ملاقات گيريم،و ما هم براى او اذن گرفتيم،چون با امام روبرو شد،پرسيد:شما امام

هستيد؟حضرت فرمود:بله من امامم،ابن قياما گفت:من خدا را شاهد ميگيرم كه تو امام نيستى،امام مدّتى سر بزير افكنده خاموش بود و با انگشت بر زمين ميزد بعد سر برآورده فرمود:از كجا ميدانى كه من امام نيستم؟ابن قياما گفت:چون ما را روايت كرده‌اند از امام صادق عليه السّلام كه فرموده است:امام عقيم و بدون فرزند پسر نخواهد بود و سنّى از شما گذشته و فرزندى نداريد! حضرت بار ديگر بفكر فرو رفت و بيش از پيش طول داده آنگاه سر برافراشت و گفت:من نيز خداوند را شاهد مى‌گيرم كه چند روزى نمى‌گذرد كه خداوند رحمان بمن پسرى عنايت خواهد كرد.عبد الرّحمن بن ابى نجران گويد:ما ماهها را انگشت شمارى ميكرديم،از آن روزى كه اين سخن رفته بود يك سال نگذشته بود كه خداوند حضرت جواد عليه السّلام را به او عطا فرمود،و گفت:اين حسين بن قياما در بيت هنگام طواف متحيّر ايستاده بود،امام موسى بن جعفر عليهما السّلام بر او گذر كرده پرسيد:چرا در اينجا متوقفى،چه شده است ترا؟خدا ترا حيران كند!و در اثر اين نفرين او واقفى شد.

مترجم گويد:«گفتگوى ما بين ابن قياما و حضرت رضا عليه السّلام در مدينه واقع شده،زيرا ميلاد حضرت جواد عليه السّلام در ماه رمضان سال 195 در مدينه بوده است.

دلالت ديگر:

14-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از موسى بن هارون روايت كرد كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام را ديدم كه در مدينه به هرثمة(ابن اعين) مينگريست و ميفرمود:گوئى مى‌بينم او را به مرو ميبرند و سرش را از بدنش جدا ميسازند،گويد:همين طور هم شد.

مترجم گويد:«هرثمة بن أعين از رؤساى لشكر«امين»بود و پيش از شكست لشكر امين از مأمون،جزء سران سپاه مأمون گشت،و خدماتى بزرگ براى مأمون انجام داد كه از جمله تار و مار كردن طرفداران و لشكريان ابو السرايا بود،ولى در آخر كار يكى از مأموران مأمون بوى گزارش داد كه هرثمه با ابو السّرايا مراسله دارد،مأمون او را احضار كرده و در پيش روى او،وى را تازيانه زده و بزندان روانه ساختند و در زندان توسّط توطئه‌اى او را بقتل رساندند».

دلالت ديگر:

15-احمد بن زياد همدانى-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابى حبيب نباجيّ روايت كرد كه گفت:من رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را در عالم رؤيا

ديدم كه به نباج(قريه‌اى است در راه بصره بحجاز)آمده و در مسجدى كه حاجيان در هر سال منزل مى‌كنند فرود آمده،و مثل اينكه من بحضورش شرفياب شده سلام كردم و در مقابل آن حضرت ايستادم،در نزد او طبقى بافته از برگ خرماى مدينه ديدم كه در ميان آن تمر صيحانىّ(نوعى از خرما)بود،و گوئى آن حضرت دست برد و مشتى از آن خرما را بمن داد،و آن را شمردم و هجده دانه بود،و از خواب بيدار شدم و خوابم را چنين تعبير كردم كه برابر هر دانه خرمائى كه گرفته‌ام يك سال عمر خواهم كرد،چون بيست روز از اين ماجرا گذشت من در مزرعه مشغول بكار بودم و زارعين زمين را آماده ميكردند كه ناگاه كسى آمد و خبر آورد كه حضرت علىّ بن موسى عليهما السّلام از مدينه آمده و در مسجد مزبور نزول اجلال فرموده،و مردم از هر جانب،بسوى او ميشتابند، من كار را رها كرده و بخدمت او رفتم،ديدم او عليه السّلام در موضعى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را در خواب در آنجا ديدم نشسته همان طور كه جدّش نشسته بود،و زير پايش تخته حصيرى است مانند همان حصير كه در زير پاى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ديده بودم،و در مقابلش طبقى از برگ بافته‌شدۀ از خرما است و از همان تمر صيحانىّ در آن طبق است،من پيش رفته سلام كردم،حضرت جواب سلام مرا داد و فرمود:پيش آى،من جلو رفتم،يك مشت از آن خرما بمن داد،آن را شماره

كردم مانند همان عددى بود كه جدّش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمن داده بود، عرضكردم يا ابن رسول اللّه بيشتر مرحمت بفرماييد،فرمود:اگر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بيش از اين بتو داده بود،ما هم بيش از اين سهم تو را ميداديم.

مصنّف كتاب شيخ صدوق-رحمه اللّه-گويد:چنين دلالتى براى امام صادق عليه السّلام نيز هست كه من آن را در دلائل ذكر كرده‌ام.

مترجم گويد:«ابو حبيب نباجىّ يكى از روات بوده،و داراى كتابى است و آن را عبد اللّه بن مسكان عنزىّ كه يكى از اصحاب حضرت موسى بن- جعفر عليهما السّلام و ثقه و از اصحاب اجماع است روايت مى‌كند،و ابو حبيب خود از روات محمّد بن مسلم است و ابراهيم بن هاشم نيز از او روايت مى‌كند.و معلوم ما نشد كه اين مسأله در سفرى كه حضرت بخراسان مى‌آمد بوده يا غير آن،هر چند بظاهر در سفر بخراسان مينمايد-و العلم عند اللّه».

دلالت ديگر:

16-ابو حامد احمد بن علىّ بن الحسين ثعالبىّ از ابو احمد عبد اللّه بن- عبد الرّحمن معروف بصفوانىّ نقل كرد كه گفت:قافله‌اى از خراسان بسوى كرمان ميرفت كه در راه راهزنان بر آن تاختند و مردى را كه مظنون بكثرت مال بود

اسير گرفتند،و مدّتى در چنگال آنان گرفتار بود و او را شكنجه ميكردند تا اينكه مالى بعنوان فديه و رهاسازى خود بديشان ببخشد و او را رها كنند،او را روى يخ نگاه ميداشتند و دهان او را پر از يخ ميكردند،و دست و پاى او را مى‌بستند تا اينكه زنى از آن قوم دلش بحال وى بسوخت و او را بى‌آنكه كسى خبر يابد از بند رها كرد،و مرد فرار كرده لكن داخل دهان و زبانش بقسمى مجروح شده بود كه قدرت گفتن كلامى را نداشت،و از راه مقصد بازگشت و بسوى خراسان رفت و شنيد كه علىّ بن موسى عليهما السّلام به نيشابور آمده،شبى در خواب ديد كه شخصى به او ميگويد:فرزند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بخراسان وارد شده،تو درمان درد خود را از وى بخواه،اميد است تو را بداروئى كه دواى درد توست راهنمائى كند،گويد:در خواب چنان ميديدم كه من قصد او كردم و آنچه را كه بر سرم آمده بود نزد آن حضرت گزارش دادم،و درد خود را گفتم، پس آن جناب بمن فرمود:زيره و آويشن(پودينه)و قدرى نمك را بكوب و در دهان خود دو يا سه بار بگردان،شفا خواهى يافت،مرد از خواب بيدار شد، ولى خواب خود را اهمّيت نداد و فكرى هم در اين باره نكرد،و رفت تا به دروازۀ نيشابور رسيد،به او گفتند:علىّ بن موسى عليهما السّلام از نيشابور بيرون

شده و اكنون در رباط سعد است، مرد بخيال افتاد كه نزد آن حضرت رود و گرفتارى و ناراحتى خود را بآن جناب بگويد تا دستور داروئى كه نافع حال او باشد را بدهد،لذا آهنگ آن مكان كرده و بسوى رباط سعد رهسپار گشت و بر حضرتش وارد شد،و به اشاره و آن طور كه ممكن بود گفت:يا ابن رسول اللّه مسألۀ من چنين و چنان است،و دهانم متلاشى شده و زبانم از كار افتاده بقسمى كه قادر نيستم حرف بزنم مگر با سختى،اگر مرحمت بفرماييد دوائى برايم معرّفى كنيد ممنونم،امام عليه السّلام فرمود آيا در(خواب)بتو ياد نداديم؟(كه چه كن تا ناراحتى دهانت و كندى زبانت برطرف شود)برو و همان كه در خواب تعليمت كرديم انجام ده بهبودى مى‌يابى.مرد گفت:يا ابن رسول اللّه اگر مصلحت ميدانى بار ديگر دارو را بيان فرما،حضرت فرمود:زيره و آويشن را با نمك بكوب و دو يا سه بار در دهان بگردان علاج خواهى يافت.مرد گويد:من اين دستور را مطابق فرمايش حضرت بكار بسته و صحّت يافتم،ابو حامد احمد بن علىّ بن الحسين ثعالبىّ گويد:من از ابو احمد عبد اللّه بن عبد الرّحمن مشهور بصفوانىّ شنيدم كه ميگفت:من آن مرد را ديدم و از خود او اين حكايت را شنيدم.

دلالت ديگر:

17-احمد بن زياد همدانى-رضى اللّه عنه-از علىّ بن ابراهيم قمّى از ريّان بن صلت روايت كرد كه گفت:وقتى كه ميخواستم بعراق روم بقصد وداع خدمت حضرت رضا عليه السّلام رفتم،و با خود فكر ميكردم كه از حضرت پيراهنى از لباسهاى شخصيش كه بر تن كرده است بخواهم تا آن را كفن خود كنم و مبلغى هم پول تا براى دخترانم انگشترى تهيّه نمايم،و چون با حضرت وداع كردم از ناراحتى جدائى و فراقش چنان گريه گلوگيرم شد كه بكلى فراموش كردم آنچه را فكر كرده بودم از او بخواهم،چون بيرون آمدم و براه افتادم به آواز بلند مرا صدا زد و فرمود:اى ريّان باز گرد!من باز گشتم،فرمود:آيا دوست دارى از پيراهن‌هائى كه خود بر تن كرده‌ام يكى را بتو دهم تا براى كفن خود كنار گذارى؟آيا دوست دارى چند درهمى بتو دهم تا براى دخترانت انگشترى تهيّه كنى؟عرضكردم:اى سرور من،خود قبل از رسيدن بخدمت شما در اين فكر بودم كه از شما درخواست چنين چيزى بكنم لكن شدّت حزن و اندوه فراق شما بكلّى آن را از يادم برد،حضرت پشتيش را كنار زد و پيراهنى بيرون آورد و بعد كنار سجّاده را بالا زد و دراهمى چند برداشت و بمن

داد و من آن را شمردم سى درهم بود.

دلالت ديگر:

18-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند متن از ابن ابى نصر روايت كرده كه گفت:من در امامت حضرت رضا عليه السّلام در شكّ بودم،نامه‌اى بآن حضرت نوشتم و درخواست ملاقات نمودم،و در نظر گرفتم اگر اذنم دهد از او راجع به سه آيه بپرسم و بر آن تصميم گرفته و عزم خود را جزم كردم،گويد:جواب نامه آمد و آن اين چنين بود كه«خداوند ما را عافيت عنايت فرمايد و نيز شما را،امّا اينكه اذن ملاقات طلبيدى،اين كار-يعنى ورود بر من-كار سختى است،و اين قوم بر من،راه آمد و رفت ديگران را تحت كنترل قرار داده‌اند و اسباب زحمت است و الآن نميتوانى چنين اذنى بيابى،ان شاء اللّه بعدا اين راه باز شود و آزادى دهند آن وقت اذن خواهم داد،و بعد جواب آنچه در نظر داشتم راجع به آن سه آيه از حضرتش سؤال كنم برايم نوشته بودند،امّا بخدا سوگند من در نامه‌ام هيچ گونه اشاره‌اى به آن آيات نكرده بودم،لذا همين طور در تعجّب فرو مانده

بودم كه اين مطالب چيست و پاسخ كيست؟تا بعد متوجه شدم معنى اين كار كه حضرت عليه السّلام در نامه بدان اشاره كرده چيست،و بمن فهمانيد كه او كيست.

دلالت ديگر:

19-محمّد بن حسن بن وليد-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از بزنطىّ روايت كرد كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام مركبى برايم فرستاد كه نزد او روم، من سوار شده بر آن حضرت وارد شدم و تا پاسى از شب نزد او ماندم،چون امام خواست تا برخيزد بمن گفت:فكر نميكنم در اين موقع بتوانى بمدينه باز گردى،عرضكردم آرى فدايت شوم،فرمود:امشب را نزد ما بمان و صبح بيارى خداى-عزّ و جلّ-حركت كن،عرضه داشتم مانعى ندارد همين كار را مى‌كنم -فدايت شوم-،حضرت جاريه‌اش را گفت:بستر خواب مرا براى وى بگستر،و ملحفۀ مرا كه در زير آن ميخوابم بر آن بستر بيفكن،و مخدّه و بالش مرا زير سر او بگذار،من با خود گفتم:كيست كه اين مقدار مقام و منزلت كه نصيب من گشته او را نصيب شده باشد؟!خداوند در نزدش مقامى بمن عطا فرمود كه باحدى از اصحاب ما عطا نكرده:مركب خود را فرستاد تا سوار شدم،فراش خود

را گسترده تا در لحاف و بالش او شب را بروز آوردم،و احدى از اصحاب ما را نصيبى اين چنين نشده است، احمد گفت:من نشسته بودم و اين خيالات را در دل مى‌گذراندم و آن بزرگوار در كنار من بود كه ناگهان گفت:اى احمد! امير مؤمنان(علىّ بن ابى طالب)عليه السّلام وقتى زيد بن صوحان مريض بود بعيادت او رفت و زيد اين را سبب افتخار خود دانست و بر مردم بدان فخر ميكرد،پس تو اين كار را مكن و از براى خدا تواضع و كوچكى نما،بعد آن حضرت عليه السّلام تكيه بر دست خويش كرده از جا برخاست.

مترجم گويد:«بنظر ميرسد قسمت آخر حديث خلط يا سقطى دارد،و در رجال كشى حديث شمارۀ 481 تحت عنوان احمد بن ابى نصر بزنطىّ عبارت خبر اين چنين است

«فناداني يا احمد!إنّ امير المؤمنين عليه السّلام عاد صعصعة بن صوحان،فقال:يا صعصعة!لا تجعل عبادتي اياك فخرا على قومك و تواضع للّه يرفعك اللّه» (مرا ندا داد كه اى احمد امير مؤمنان از صعصعه عيادت كرد و باو گوشزد كرد كه اين عيادت را سبب فخر و مباهات خود بر خويشانت نگير و تواضع پيشه كن تا خداوند مقام ترا بلند كند)،و البته اين لفظ صحيحتر بنظر ميرسد،و زيد يا صعصعه هر دو از بزرگان اصحاب امير مؤمنان عليه السّلام بودند.و زيد در جنگ جمل زخم خورد و بر زمين افتاد،وقتى كه امير المؤمنين عليه السّلام ببالينش آمد بدو فرمود:رحمك اللّه يا زيد!قد كنت خفيف المئونة،عظيم المعونة»(خداوند ترا رحمت كند!چه يارى كم خرج و پر ثمرى بودى)

زيد سر برداشت و گفت:«و أنت يا أمير المؤمنين!فجزاك اللّه خيرا،فو اللّه ما علمتك إلاّ باللّه عليما،و في امّ الكتاب لعليا حكيما،و أنّ اللّه في صدرك لعظيم»بخدا قسم من ندانسته با تو نبودم(چرا كه)از امّ سلمه شنيدم كه ميگفت:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در بارۀ تو ميفرمود:

«من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه،اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله فكرهت و اللّه ان اخذلك فيخذلني اللّه».

دلالت ديگر:

20-علىّ بن احمد بن محمّد بن عمران دقّاق-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابو مسروق(پدر هيثم)روايت كرد كه گفت:جماعتى از واقفى مذهبان بر حضرت رضا عليه السّلام وارد شدند،در ميان ايشان علىّ بن ابى حمزۀ بطائنىّ،و محمّد بن اسحاق بن عمّار،و حسين بن مهران و حسن بن ابى سعيد مكارى بودند،و علىّ بن ابى حمزه بآن حضرت عرض كرد:قربانت گردم از پدرت چه خبر دارى؟حالش چطور است؟امام فرمود:پدرم وفات كرده است،گفت:چه كسى را بجاى خود معرّفى كرده است؟فرمود:من گفت:شما چيزى ميگوئى كه احدى از پدرانت نگفته‌اند،علىّ بن ابى طالب و هر كس پس از اوست،حضرت گفتند:ولى بهترين و بالاترين پدران من كه

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله باشد فرموده است، على بن ابى حمزه گفت:آيا از اين قوم (يعنى بنى العبّاس)بر خود نمى‌ترسى؟امام فرمود:اگر از اينان بترسم عليه خود،ايشان را اعانت كرده‌ام زيرا كه ابو لهب نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمد و او را تهديد كرد،و آن حضرت صلى اللّه عليه و آله در پاسخ ابو لهب فرمود:اگر من از ناحيۀ تو كوچكترين خدشه‌اى فكر كنم،پس من كذّاب خواهم بود،و در نبوّت خود دروغگويم،و اين اوّلين نشانه‌اى بود كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بنمود.و از براى شما (واقفيّه)اين نيز اوّلين نشانه و علامت من است كه اگر از جانب هارون كوچكترين صدمه‌اى بمن برسد من دروغزن و مدّعى دروغين باشم،حسين بن مهران گفت:زمانى آنچه ما ميخواهيم آورده‌اى كه رسما امامت خود را آشكارا اعلام نمائى،امام عليه السّلام در پاسخ او گفت:تو نظرت چيست؟آيا ميخواهى من خود نزد هارون بروم و باو بگويم من امامم و تو هيچ كاره‌اى؟رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در ابتداى دعوتش چنين كارى نكرد،و جز اين نبود كه خويشان و هواداران و افراد مورد اعتمادش را از نبوّت خود آگاه كرد و آنان را به اسلام دعوت نمود نه همۀ مردم را،و شما امامت را براى پدران من كه قبل از من بوده‌اند پذيرفته‌ايد،و قائل هستيد كه علىّ بن موسى از روى تقيّه حيات پدر خويش را انكار مى‌كند و

كتمان مينمايد، زيرا من بدون تقيّه امامت خود را بشما ابلاغ مى‌كنم و صريح ميگويم من امام هستم!پس چگونه پدرم اگر زنده باشد از شما كتمان ميكنم و مى‌گويم از دنيا رفته است؟! مؤلّف كتاب-رحمه اللّه-گويد:اينكه حضرت از هارون باك نداشت،از جهت آن عهدنامه‌اى بود كه به او رسيده بود و در آن كشندۀ وى را مأمون نامبرده بود نه هارون را.

دلالت ديگر:

21-حسين بن احمد بن ابراهيم مكتّب بسند مذكور در متن از حسين بن بشّار روايت كرده است كه گفت:بر علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام پس از شهادت پدرش وارد شدم از بعض كلماتى كه با من تكلّم كرده بود توضيح ميخواستم، آن حضرت بمن فرمود بسيار خوب اى سماع!من عرضكردم قربانت گردم بخدا سوگند من در كودكى كه بمكتب ميرفتم بدين لقب ملقّب بودم،گفت:

حضرت تبسّمى بروى من كرد.

مترجم گويد:«در نسخه‌هائى كه ديده‌ام همه«يحيى بن بشّار» نوشته شده و در كتب رجال چنين فردى از اصحاب موسى بن جعفر عليهما السّلام

نيست،و آنكه هست بنام«حسين بن بشّار»است كه گفته‌اند واقفى مذهب بوده و سپس به مذهب حقّ بازگشته است و در ضمن علاّمۀ حلّى-رضوان اللّه عليه-گويد:وى مورد اعتماد است،بنظر حقير حسين بن يحيى تصحيف شده است،چون صورت كتابت آن زمان يحيى به حسين نزديك بود:يحيى را«يحيى»،و الحسين را«الحسين»شبيه بهم مى‌نوشتند».

دلالت ديگر:

22-محمّد بن احمد سنانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از هرثمة بن اعين روايت كرد كه گفت:من بر آقا و مولايم علىّ بن موسى عليهما السّلام در خانۀ مأمون وارد شدم و در آنجا شهرت يافته بود كه علىّ بن موسى از دنيا رفته است-و اين درست نبود-من وارد شدم و اذن ملاقات طلبيدم،هرثمه گويد:

در ميان خدّام مأمون كه مورد اطمينان بودند جوانى بود كه او را«صبيح ديلمىّ» مى‌ناميدند،و او سخت و بحقّ آقايم را دوست ميداشت،در آن زمان آن جوان خارج شد و چون مرا ديد گفت:اى هرثمة آيا تو نميدانى كه من در پنهان و آشكار معتمد مأمون هستم و از اصحاب سرّ و علن اويم؟گفتم:صحيح است، گفت:اى هرثمه بدان كه مأمون مرا با سى تن از غلامان ديگر كه مورد اطمينان او

و اصحاب سرّ و علن او بودند در اوائل شب طلب كرد، من بر او وارد شدم،و باندازه‌اى چراغ در آنجا روشن بود كه شب چون روز روشن بود،و در برابر او شمشيرهائى برهنه روى زمين بود كه همه را بزهر آب داده بودند،پس يك يك ما را طلبيد و از ما عهد و پيمان گرفت،در حالى كه جز ما احدى در آنجا نبود، و گفت:اين عهد بر شما لازم و مسجّل است كه بايد بدان وفا كنيد و بايد آنچه شما را بدان امر ميكنم بدون تخلّف و تأمّل انجام دهيد،گويد:ما نيز سوگند ياد كرديم كه فرمانش را انجام دهيم،سپس گفت:هر يك از شما شمشيرى برگيرد و برويد تا خود را بخانۀ علىّ بن موسى برسانيد و بر او در حجره‌اش وارد شويد،پس اگر او را چه در حال قيام يا قعود يا در خواب ديديد سخنى با وى نگوئيد و شمشيرهاى خود را بر او فرود آوريد و گوشت و خون و مو و استخوان و مغز را در هم كوبيد،آنگاه فرشها را بروى او اندازيد و شمشيرهاى خود را بر آن فرشها سائيد و پاك نمائيد،سپس نزد من آئيد،و اگر اين كار را انجام دهيد و پنهان داريد،با خود قرار كرده‌ام كه بهر يك ده بدرۀ درهم،و ده قطعه زمين زراعى از املاك خود انتخاب كرده بدهم،و تا زنده‌ام اين عطيّه را از شما نبرّم،صبيح ادامه داد كه:ما شمشيرها را برداشته و بحجرۀ آن حضرت وارد

شديم، آن بزرگوار بر پهلو خوابيده بود و انگشتان مباركش را حركت مى‌داد و با خود سخنى ميگفت كه ما نمى‌فهميديم،غلامان پيشى گرفته و شمشيرهاى خود را بر او فرود آوردند،ولى من شمشير خود را انداخته و ايستاده نظر ميكردم،گوئى آن حضرت ميدانست ما بر سرش هجوم مى‌آوريم،لباسى ببر نكرده بود كه اسلحه بدان كارگر نباشد،پس غلامان فرشها را بروى او انداخته و نزد مأمون بازگشتند،او پرسيد چه كرديد؟گفتند:بآنچه مأمور بوديم عمل كرديم،سفارش كرد اين مطلب را جايى نگوئيد و آن را پنهان داريد،چون صبح شد و فجر طالع گشت،مأمون سر برهنه در مجلس خود نشست و تكمه‌هاى پيرهن باز كرد و وفات آن حضرت را اعلام نمود و مهيّاى تعزيه‌دارى آن حضرت شد، وفات او را اظهار ميكرد،سپس با پاى و سر برهنه برخاسته و براه افتاد و من نزدش بودم بسوى حجره حضرت رفت و در را باز كرد و صداى همهمۀ آن جناب را كه شنيد بدنش بلرزه درآمد،و بلند گفت:كيست در كنار او؟گفتم:يا امير المؤمنين ما نمى‌دانيم،گفت:زود ببينيد كيست با او،ما بسوى او شتافتيم ناگاه ديديم در محراب خود نشسته و بنماز مشغول است و تسبيح مى‌گويد،من به مأمون

گفتم: در محراب شخصى را مى‌بينم كه نماز ميخواند و تسبيح مى‌گويد،از اين خبر بخود لرزيده و بهتش گرفت و گفت:شما بمن دروغ گفتيد و مرا فريب داديد، خدا شما را لعنت كند،و از ميان آن جماعت رو بمن كرد و گفت:اى صبيح! تو او را ميشناسى،ببين كيست نماز ميخواند؟گويد:من داخل حجره شدم و مأمون برگشت،چون بآستانۀ در رسيدم،صدا بلند كرده فرمود:يا صبيح، عرضكردم:لبّيك يا مولاى و به رو در افتادم،فرمود:برخيز خدايت رحم كند يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ -الخ(خواستند نور خدا را خاموش كنند ولى خداوند خواست كه نورش را به اتمام رساند هر چند كافران آن را خوش نداشته باشند)صبيح گفت:نزد مأمون بازگشتم رويش چون شبى تار ظلمانى شده بود،بمن گفت:تو پس از من چه يافتى؟گفتم:بخدا قسم كه آن جناب در حجره بسلامت نشسته بود و مرا نزد خود خواند و چنين و چنان گفت.صبيح گفت:مأمون تكمه‌هاى جامۀ خود را بست،و امر كرد لباس سلطنتى او را آوردند و آن را بپوشيد،و گفت:بگوئيد علىّ بن موسى ناراحتى پيدا كرده و بيهوش شده بود و اكنون علّت او افاقه يافته،هرثمه گويد:من خدا را شكر و

سپاس گفتم و حمد بسيار كردم، آنگاه بر حضرت وارد شدم،چون مرا ديد فرمود:آنچه از صبيح شنيدى براى ديگران قصّه مكن و باز مگوى جز از براى كسى كه خداوند قلب او را بمحبّت و ولايت ما آزموده باشد،عرضه داشتم اى آقاى من فرمانتان را اطاعت ميكنم،فرمود:اى هرثمه!مكر اينان بما ضررى نمى‌رساند تا اينكه اجل مكتوب بسر آيد و پيك مقصود سر رسد (1).

دلالت ديگر:

23-علىّ بن عبد اللّه ورّاق-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از جعفر ابن محمّد نوفلىّ روايت كرد كه گفت:من در قنطرۀ أربق(شهرى است در خوزستان كه آن را اربك گويند)خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم و سلام كردم و در كنار آن حضرت نشستم و عرضكردم قربانت گردم،مردمى در اين نواحى هستند كه ميپندارند كه پدرت حيات دارد،فرمود:دروغ مى‌گويند،خداد.


1) -بايد دانست كه قتل هرثمة بن اعين بنا بر آنچه مؤرّخان نوشته‌اند قبل از ورود حضرت عليه السّلام بر مأمون بسال 200 هجرى بوده،يعنى پيش از آنكه مأمون امر به احضار على بن موسى عليهما السّلام بنمايد او در زندان مأمون كشته شده،در زمانى كه هنوز امام عليه السّلام از مدينه خارج نشده بود.و به اتّفاق مؤرّخان در سال 201 آن حضرت را از مدينه از طريق بصره به خوزستان آورده و از آنجا از راه بيابان به نيشابور،و از آنجا به مرو بردند.

لعنتشان كند، اگر زنده بود ميراثش را تقسيم نمى‌كردند و زنانش بشوهر نمى‌رفتند،و لكن او بخدا سوگند طعم مرگ را چشيد،همچنان كه(جدّش) علىّ بن ابى طالب عليه السّلام چشيد،جعفر نوفلىّ گويد:عرضكردم تكليف من چيست؟فرمود:بر تو باد پس از مرگ من به فرزندم محمّد،امّا من خواهم رفت و بازگشتى براى من نيست،مبارك باد قبرى كه در طوس است،با دو قبر در بغداد،گويد:عرضكردم يكى را ميشناسم(يعنى قبر موسى بن جعفر عليهما السّلام)، آن ديگر كجاست؟فرمود:بزودى آن را خواهيد شناخت(مراد از دو قبر در بغداد قبر پدرش و قبر فرزندش حضرت جواد عليهما السّلام است)،آنگاه گفت:قبر من و گور هارون الرّشيد اين چنين است-و دو انگشت خود را بهم چسبانيد-.

دلالت ديگر:

24-حسن بن احمد بن ادريس-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حمزة بن جعفر ارّجانى روايت كرد كه گفت:هارون از مسجد الحرام از يك در خارج شد و حضرت رضا عليه السّلام از در ديگر،و از روى عبرت به هارون گفت:

چقدر خانه دور است و ملاقات در طوس نزديك!!اى طوس،اى طوس! بزودى من و او را در يك جا خواهى آورد.

دلالت ديگر:

25-جعفر بن نعيم بن شاذان-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از محمّد بن حفص روايت كرد كه گفت:غلام موسى بن جعفر عليهما السّلام نقل كرد كه من و جماعتى با حضرت رضا عليه السّلام در بيابانى خشك و بى‌آب در حركت بوديم و تشنگى بر ما و حيواناتى كه همراه ما بود سخت غلبه كرده بود و در معرض تلف واقع شده بوديم كه آن حضرت محلّى را نشان داده فرمودند:اگر بدان جا رويد به آب خواهيد رسيد،گفت:ما جماعت بآنجا رفتيم و چشمۀ آبى بود و ما خود و همۀ قافله و حيواناتمان را سيراب كرديم و از آنجا كوچ كرديم،امام عليه السّلام فرمود:اكنون كه عزم رفتن داريد آن چشمه را جستجو كنيد،ما هر چه كوشش كرديم اثرى از چشمه نيافتيم و جز پشك شتر چيزى نديديم.و او اين حديث را بر مردى كه از اولاد قنبر بود و يك صد و بيست سال عمر داشت تعريف ميكرد و آن پيرمرد نظير اين را براى من نقل كرد و گفت:من در آن زمان در خدمت حضرت بودم و او عليه السّلام بسوى خراسان ميرفت.

دلالت ديگر:

26-احمد بن زياد همدانى-رحمه اللّه-بسند مذكور در متن از مخوّل سجستانى روايت كرد كه گفت:چون فرستادۀ مأمون براى گسيل حضرت رضا عليه السّلام بخراسان،به مدينه وارد شد،من در مدينه بودم،آن حضرت بمسجد رفت كه با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله وداع كند،چند بار وداع كرد و اجازۀ مرخصى خواست و هر بار قدمى چند دور ميشد و باز بسوى قبر مطهّر بازمى‌گشت و صدايش به گريه و ناله بلند ميشد،من پيش رفته و به ايشان سلام كردم،جواب سلام مرا داد، و من او را بدين سفر بسوى مأمون تهنيت گفتم،فرمود:دست بردار و مرا واگذار،من از جوار جدّ بزرگوارم ميروم و در غربت جان ميسپارم،و در كنار قبر هارون دفن ميشوم،گويد:من بهمراه او بودم و او را دنبال ميكردم تا بخراسان رسيد و در طوس از دنيا رفت و در كنار هارون او را بخاك سپردند.

دلالت ديگر:

27-محمّد بن احمد سنانىّ-رحمه اللّه-بسند مذكور در متن از ابن-

ابى كثير روايت كرد كه گفت:چون موسى بن جعفر عليهما السّلام وفات كرد،مردم در امر او متحيّر ماندند و بعد از او به امامى قائل نشدند،و من در آن سال بحجّ رفتم و ناگاه حضرت رضا عليه السّلام را ملاقات كردم،بدلم خطور ميكرد كه آيا در امامت موسى عليه السّلام باقى بمانم يا اين شخص كه فرزند اوست امام زمان من است؟و با خود ميگفتم:« أَ بَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ »(آيا از بشرى مانند خودمان متابعت كنيم)تا من در اين افكار بودم آن حضرت چون برقى جهنده بر من گذر كرد و فرمود:من بخدا سوگند آن بشرى هستم كه بايد او را متابعت و پيروى كنى، گفتم:از خداى تعالى و تو پوزش ميطلبم و عقيده‌ام را بشما ميسپارم،فرمود:

بخشيده شده باشى.

و بهمين سند بيش از يكنفر از مشايخم اين حديث را براى من از محمّد ابن ابى عبد اللّه كوفىّ نقل كرده‌اند.

دلالت ديگر:

28-جعفر بن نعيم شاذانىّ-رحمه اللّه-بسند مذكور در متن از حسن بن- علىّ وشّاء روايت كرد كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام برايم نقل كرد:هنگامى كه

خواستند مرا از مدينه بيرون كشند همۀ خانوادۀ خود را گرد خود نشاندم و گفتم براى من گريه كنند تا صداى گريۀ آنان را بر خودم بشنوم،و سپس دوازده هزار دينار سهم نزد من بود ميان ايشان تقسيم كردم و گفتم ديگر باز نخواهم گشت.

دلالت ديگر:

29-علىّ بن عبد اللّه ورّاق-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از شخصى بنام ابو محمّد غفارىّ روايت كرد كه گفت:بدهكارى سنگينى پيدا كرده بودم،و با خود گفتم:هيچ كس غير از مولا و آقايم ابو الحسن عليه السّلام نيست كه براى اداى دينم بمن كمكى كند،چون آفتاب برآمد بدر خانۀ آن حضرت رفتم و اذن طلبيدم،بمن اجازۀ ورود مرحمت فرمود،چون بر او داخل شدم گفت:

اى ابا محمّد حاجتت را دانستيم و بر ماست كه دينت را ادا كنيم،چون شام گشت و طعامى براى افطار آوردند و صرف كرديم فرمود:اى ابو محمّد امشب ميمانى يا بمنزلت باز ميگردى،عرض كردم:اى سرور من اگر حاجتم را روا سازى بهتر ميدانم بروم،گويد:حضرت از زير فرش مشتى زر بمن داد،و چون

نزديك چراغ بردم ديدم سكّه‌هائى زرد و سرخ است،اوّلين سكّه‌اى كه بدستم آمد بر آن نوشته بود:اى ابو محمّد سكّه‌ها پنجاه دينار است،بيست و شش دينار آن براى اداى دين تو است،و بيست و چهار دينار آن براى مخارج خانواده‌ات.گفت:چون صبح شد آن سكّه‌اى كه مطلب مذكور در آن بود نيافتم و بقيّه همان طور 26 دينار و 24 دينار بدون كم و كاست باقى بود.

دلالت ديگر:

30-احمد بن هارون فامىّ-رحمه اللّه-بسند مذكور در متن از موسى بن- عمر بن بزيع روايت كرد كه گفت:من دو كنيز داشتم كه هر دو باردار بودند، نامه‌اى خدمت حضرت رضا عليه السّلام نوشتم و اين مطلب را اطّلاع دادم و از آن حضرت درخواست كردم دعا كند كه اولاد اين دو،پسر باشد و خدا بمن پسر دهد و مرا بدين عطيّه مفتخر سازد،در پاسخ نامۀ من مرقوم داشته بود:«بيارى خداى تعالى دعا خواهم كرد»،سپس در نامۀ ديگرى جداى از آن بدين مضمون نوشته بود كه:

« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ :خداوند ما و شما را به نيكوترين صحّت و عافيت در دنيا و آخرت،برحمت خويش حفظ فرمايد،آگاه باش كه امور در دست خداوند عزّ و جلّ است،و تقديرات خود را بر وفق مصلحت در آن امور جارى ميسازد آن طور كه خود ميخواهد،خداوند فرزندى پسر بتو عنايت خواهد كرد و فرزندى دختر إن شاء اللّه،پس نام پسر را محمّد بگذار،و نام دختر را فاطمه،بمباركى و ميمنت».وى-رحمه اللّه-گفت:پس يك پسر و يك دختر براى من متولّد شد همان طور كه فرموده بود.

دلالت ديگر:

31-علىّ بن الحسين بن شاذويه مؤدّب-رحمه اللّه-بسند مذكور در متن از عبد اللّه بن مغيرة روايت كرد كه گفت:من واقفى مذهب بودم و با همين عقيده بحجّ رفتم،چون بمكّه رسيدم بخاطرم گذشت كه آيا مذهبم صحيح است يا خير،پس به«ملتزم»-ديوار بين حجر الاسود و باب خانه-پناهنده شدم،و گفتم:پروردگارا!تو ميدانى كه حاجتم چيست و چه ميخواهم،تو خود به بهترين مذاهب مرا ارشاد و يارى كن،و بر قلبم گذشت كه با علىّ بن-

موسى الرّضا عليهما السّلام ملاقات كنم،پس بمدينه آمدم و در خانۀ آن حضرت ايستادم و بغلامش گفتم برو بمولايت بگو مردى از اهل عراق بر در است و اذن ميخواهد، صداى او عليه السّلام را از درون خانه شنيدم كه ميفرمود:داخل شو اى عبد اللّه بن مغيرة، من داخل شده،چون نظرش بمن افتاد فرمود:خداوند دعاى تو را مستجاب كرد،و براه راست تو را هدايت نمود،من گفتم:شهادت ميدهم كه تو حجّت خدا و امين او بر بندگانش هستى.

دلالت ديگر:

32-پدرم-رحمه اللّه-بسند مذكور در متن از داود بن رزين روايت كرد كه گفت:از موسى بن جعفر عليهما السّلام نزد من مقدارى پول نقد بود،حضرت فرستاد و مبلغى را دريافت كرد و بقيّه را نزد من باقى گذارد،و گفت:هر كس پس از من آمد و ما بقى را طلب كرد در اختيار او بگذار و او امام تو است،و چون آن جناب از دنيا رفت فرزندش علىّ بن موسى عليهما السّلام شخصى را نزد من فرستاد كه فلان مبلغ پول نقد نزد توست آن را بفرست،و من هم تمام آن وجه را فرستادم.

دلالت ديگر:

33-محمّد بن حسن بن وليد-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسن بن علىّ وشّاء روايت كرد كه گفت:عبّاس بن جعفر بن محمّد بن اشعث از من خواست كه بحضرت رضا عليه السّلام بنويسم و از او تقاضا كنم كه نامه‌هاى عبّاس را بسوزاند مبادا بدست غير افتد و ايجاد زحمت نمايد،امّا قبل از اينكه اطّلاع دهم از آن حضرت نامه‌اى رسيد بدين مضمون كه:بدوستت بنويس من نامه‌هاى او را پس از قراءت سوزانيدم.

دلالت ديگر:

34-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از احمد بن محمّد روايت كرد كه گفت:من با خود فكر كردم كه اگر حضور ابى الحسن عليه السّلام رسيدم از او سؤال كنم چقدر از سنّ شما گذشته است،چون بر آن حضرت وارد شدم و در مقابلش نشستم شروع كرد با توجّه خاصّى بصورتم نگريسته و پرسيد چند سال از عمر تو گذشته است؟عرض كردم قربانت شوم فلان مقدار،فرمود:من از

تو بزرگترم و اكنون چهل و دو سال از عمر من ميگذرد،عرضه داشتم فدايت شوم من در نظر داشتم سنّ شما را بپرسم،فرمود:براى تو گفتم.

دلالت ديگر:

35-احمد بن زياد بن جعفر همدانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از زرقان مدائنىّ روايت كرد كه گفت:بر ابو الحسن حضرت رضا عليه السّلام وارد شده و ميخواستم در مورد عبد اللّه بن جعفر پرسشى نمايم،گويد:امام دست مرا گرفت و بر سينه‌ام نهاد-پيش از اينكه من از او سؤال كنم-سپس فرمود:اى محمّد بن آدم براستى كه عبد اللّه امام نمى‌باشد،پس به سؤال من پيش از آنكه آن را عنوان كنم پاسخ گفت.

مترجم گويد:«مراد از«عبد اللّه»عبد اللّه افطح است كه جماعتى از شيعه او را امام ميدانند نه موسى بن جعفر عليهما السّلام را».

دلالت ديگر:

36-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از هشام عبّاسىّ روايت كرد كه گفت:بر علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام وارد شدم و در نظر داشتم از حضرتش درخواست كنم كه دعائى براى رفع سردردى كه بدان مدّتى مبتلا بودم بكند و نيز دو قطعه پارچه كه در آن دو احرام بندم،چون داخل شدم و از مسائلم پرسيدم و او جواب فرمود،حاجتم را فراموش كردم، هنگامى كه برخاستم تا بيرون روم و خواستم وداع كنم بمن فرمود:بنشين،من در مقابلش نشستم،دست مبارك خود را بر سر من نهاد و دعائى خواند،بعد دو جامه از جامه‌هاى خويش طلب كرد و بمن داد و فرمود:در اين محرم شو، عبّاسى گويد:در مكّه در پى اين بودم كه دو جامۀ سعديّه خريدارى كنم كه يكى براى فرزندم باشد،هر چه جستجو كردم آن را كه ميخواستم در مكّه نيافتم، بمدينه كه بازگشتم،بر حضرت وارد شدم و چون وداع كردم و خواستم بيرون آيم حضرت دو جامۀ سعديّۀ آن طور كه من طالب بودم خواست،و بمن داد.

دلالت ديگر:

37-حسين بن احمد بن ادريس-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسين بن موسى روايت كرد كه گفت:با ابى الحسن الرّضا عليه السّلام در روزى كه هوا كاملا صاف و بى‌ابر بود بسوى بعض املاك آن حضرت عليه السّلام رهسپار شديم، و چون به بيابان رسيديم فرمود:آيا با خود بارانى(لباسى كه شما را از باران حفظ كند)برداشته‌ايد؟گفتيم:خير،چه حاجتى به بارانى داريم هوا كه ابر نيست و از باريدن باران خبرى نيست،فرمود:امّا من با خود آورده‌ام و شما را بزودى باران خواهد گرفت،گويد:جز اندكى نرفته بوديم كه ابرى در آسمان پديد آمد و بر ما باريدن گرفت،و همه بفكر خود بوديم و احدى از ما باقى نماند مگر اينكه سر تا پايش را باران خيس كرد.

دلالت ديگر:

38-احمد بن محمّد بن يحيى العطّار-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از موسى بن مهران روايت كرد كه:بحضرت رضا عليه السّلام نوشته بود كه در بارۀ پسر

نابابش دعا فرمايد،در جواب نامه مرقوم فرموده بود كه خداوند بتو پسرى صالح عطا خواهد كرد.و پسر نابابش مرد،و بعد خداوند فرزندى باو داد.

دلالت ديگر:

39-علىّ بن عبد اللّه ورّاق-رضى اللّه عنه-بسند متن از محمّد بن فضيل روايت كرد و گفت:وارد محلّى در يك منزلى مكّه بنام بطن مرّ شدم،در آنجا دردى در پهلو و پاى من حادث شد كه آن را بعربى«عرق المدينىّ»مى‌گفتند،و در مدينه خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم،پرسيد:ناراحتى و درد تو چيست؟چرا تو را دردمند مى‌بينم؟عرضكردم وقتى به«بطن مرّ»رسيدم مرض عرق المدينىّ در پهلو و پاهايم پيدا شد،پس آن حضرت اشاره بآنچه در زير بغل من بود نمود و بكلماتى چند تكلّم فرمود و آب دهان بر آن نهاد،آنگاه گفت:ترا ديگر از اين درد رنجى نيست،و بعد نظرى به آنچه در پايم بود كرد و فرمود:

ابو جعفر(باقر)عليه السّلام فرمود:هر كس از شيعيان ما ببلائى گرفتار شود و پايدارى كند و صبر نمايد،خداوند عزّ و جلّ ثوابى همانند اجر هزار شهيد در نامۀ عمل او بنويسد،در قلب خود گفتم:بخدا سوگند از پا درد هيچ گاه تا

بميرم شفا نخواهم يافت!راوى از قول او كه هيثم بن ابى مسروق است گويد:تا آخر عمر او مى‌لنگيد.

مترجم گويد:«نبايد از بسيارى اجر مبتلا در اين خبر تعجّب كرد، زيرا مؤمن در آن حال مانند سرباز در جبهۀ جنگ در فشار و زحمت و ناراحتى است و بحساب خداى خود ميگذارد،و در حقيقت«صبرا على بلائك»ميگويد،و مقاومت ميكند،و چون آن را مصلحت الهى ميداند ناشكرى نمى‌كند و سبب اجر،و قرب خود بخدا ميداند،لذا روحيّه را از دست نمى‌دهد و خود را نمى‌بازد،و با كمال شهامت بزندگى آنچنانى خود ادامه ميدهد».

دلالت ديگر:

40-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسن بن راشد روايت كرد كه گفت:بارهائى براى من از اطراف آمده بود،و پيش از آنكه من بارنامه‌ها را بنگرم و توجهى بآن بكنم،فرستادۀ حضرت رضا عليه السّلام آمد و پيغام آورد كه آن حضرت فرموده:دفترى براى من بفرست كه من دفتر اصلا در خانه ندارم، گويد:گفتم:چيزى را كه خبرى از آن ندارم در جستجويش باشم چون او را

تصديق نموده‌ام؟و هر چه گشتم نيافتم و بر چيزى برنخوردم،چون آن فرستاده بازگشت او را صدا زدم كه كمى توقف كن و بعض از محموله‌ها را باز كردم دفترى در آن بود كه هرگز بدان آگاه نبودم،و لكن ميدانستم آن بزرگوار چيزى بدون دليل طلب نمى‌كند،و آن را براى او فرستادم.

دلالت ديگر:

41-محمّد بن حسن بن وليد-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابو محمّد بصرىّ روايت كرد كه گفت:ابو الحسن عليه السّلام وارد شد و من از او بنامه‌اى اذن خواستم كه براى تجارت به مصر روم،در پاسخ نامه نوشت:اكنون صبر كن تا خدا چه بخواهد،گويد:من دو سال تمام سفرم را بتاخير انداختم و سال سوم بحضور مباركش نامه اى نوشتم و اذن سفر خواستم،در پاسخ نامه‌ام بمن نوشته بود:بيرون رو،اين سفر را خداوند از براى تو خير و مبارك گردانيد،و امر تغيير خواهد كرد،گويد:من خارج شدم و خير بسيارى بردم و در بغداد هرج و مرج شد و در آن زمان من از آن فتنه خلاصى يافتم.

دلالت ديگر:

42-احمد بن محمّد بن يحيى العطّار-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از احمد بن عبد اللّه كرخىّ روايت كرد كه گفت:فرزندانم زنده نمى‌ماندند و بيش از ده پانزده تن از اولاد من همه فوت شدند تا سالى بحجّ رفتم و بر ابو الحسن الرّضا عليه السّلام داخل شدم و او با لباس رنگى بسوى من بيرون شد،من سلام كردم و دست آن حضرت را بوسيدم،و مطالبى از وى پرسيدم،بعد راجع به مرگ بيشتر فرزندانم اظهار ناراحتى كردم،حضرت مدّتى بفكر فرو رفت،و بسيار دعا كرد،آنگاه بمن رو كرده فرمود:من اميدوارم از اينجا كه بازگشتى و مراجعت كردى برايت حملى باشد و پس از آن فرزندى پس از فرزندى باشد و در ايام حياتت از ايشان بهره برى،و خداوند متعال هر گاه بخواهد دعائى را مستجاب گرداند،برآورده ميكند،و او بر هر چيزى قادر است،گفت:از حجّ مراجعت كردم و بمنزل آمدم و عيالم كه دختر خالويم بود حامله بود و برايم پسرى آورد و نام او را ابراهيم نهادم،و پس از چند سال مجددا باردار گشته و فرزندى پسر آورد كه نام او را محمّد گذاردم و كنيه‌اش را ابو الحسن نهادم.و ابراهيم سى و چند

سال عمر كرد و محمّد بيست و چهار سال،و هر دو مريض شدند،و من بحجّ رفتم و بازگشتم و هر دو بيمار و عليل بودند،و پس از بازگشت من دو ماه گذشت كه در اوّل ماه بعد ابراهيم فوت كرد و پس از او در آخر همان ماه محمّد، و راوى افزود:خود احمد بن عبد اللّه كرخىّ پس از آن دو،يك سال و نيم زنده بود و از دنيا رفت و هيچ يك از فرزندان او قبل از آن دو چند ماه بيشتر عمر نمى‌كردند.

دلالت ديگر:

43-محمّد بن موسى بن متوكّل-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از سعيد بن سعد روايت كرده كه گفت:ابو الحسن عليه السّلام بمردى نظر افكند و فرمود:اى بندۀ خدا بآنچه ميخواهى پس از تو انجام شود وصيّت كن،و خود را آمادۀ آن چيزى كه ناچار در آن واقع ميشوى(يعنى مرگ)بساز،و همان طور كه فرموده بود شد و مرد پس از سه روز دار فانى را وداع گفت.

دلالت ديگر:

44-احمد بن زياد بن جعفر همدانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در

متن از محمّد بن عبد اللّه (1)هاشمى روايت كرد كه گفت:من روزى بر مأمون وارد شدم،مرا بنشاند،و ديگران را فرمانداد بيرون رفتند،و طعام طلبيد،و با هم صرف كرديم،و بعد خود را خوش بو و پاكيزه نموديم،آنگاه امر كرد پرده‌اى زدند و رو كرد بكسى كه در پشت پرده بود و گفت:ترا بخدا سوگند شعرى كه در رثاى(مرثيۀ)آنكه در طوس بود و از دنيا رفت خوانده‌اى را برخوان،زنى شروع كرد بخواندن:گوارا باد براى طوس و آن كس كه در آن رحل اقامت افكند از خاندان مصطفى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه غروب كردنش اينجا براى ما حزن و ماتم بپا كرد.

راوى گفت:مأمون پس از شنيدن اين مرثيه گريست،و مرا گفت:اى عبد اللّه!آيا مرا اهل بيتم و اهل بيت تو سرزنش مى‌كنند كه علىّ بن موسى الرّضا را در اينجا علم و شاخصى نهادم؟!بخدا سوگند براى تو حديثى نقل كنم كه از آن بشگفت آئى،روزى نزد وى رفتم و گفتم:قربانت گردم پدرانت موسى بن جعفر و جعفر بن محمّد،و محمّد بن علىّ و علىّ بن الحسين عليهم السّلام بودند،و نزد آنان بود علم آنچه گذشته و آنچه تا روز قيامت خواهد شد.و اكنونت.


1) -در غالب نسخ پدر بجاى پسر و پسر بجاى پدر ثبت شده،و شخص مزبور محمّد بن عبد اللّه افطس ميباشد كه در اغلب نسخ اشتباه ثبت شده است.

تو وصىّ و وارث آنانى و علم ايشان نزد توست، و مرا بسوى تو حاجتى است، فرمود:بگو چه حاجت دارى،عرضكردم اين كنيزم«زاهريّة»كه در صفا و حسن و اخلاق برگزيده و خاصّ من است،و بر او كسى را مقدّم نميدارم،چند بار تاكنون آبستن شده و سقط نموده،و اكنون هم حامله است،مرا راهنمائى كن به چيزى كه او را معالجه كند تا سالم شود و فرزندش را بى‌آفت بزايد، فرمود:از اينكه سقط ميكند نگران مباش،چون او شفا مى‌يابد و پسرى مى‌آورد كه شبيه‌ترين مردم است بمادرش و انگشت كوچكى در دست راست،زائد دارد بدون بند،و نيز در پاى چپش انگشتى بدون بند زياده است،من در قلبم گفتم:

خداوند بر هر چيزيى تواناست،كنيز مزبور پسرى زائيد كه از هر كس بمادرش شبيه‌تر بود،و در دست راستش انگشت كوچكى روئيده بود كه داراى بند نبود،و همچنين در پاى چپش انگشتى زياده بود كه بند نداشت همان طور كه حضرتش عليه السّلام فرموده بود.پس كيست كه مرا ملامت كند در اينكه او را علم نمودم و نشانه‌اش قرار دادم.(راوى گفت:)در اين حديث مطالب بيشترى بود كه من آن را كوتاه كردم،و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم.

مصنّف كتاب-رحمه اللّه-گويد:علم و آگاهى حضرت رضا عليه السّلام به اين واقعه از طريق همان صحيفه‌اى است كه توسّط پدرانش از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او رسيده بود،و آن اين بود كه جبرئيل از جانب خدا اخبار خلفاء و اولاد ايشان را از بنى اميّه و بنى عبّاس،و حوادثى كه در روزگار آنان رخ خواهد داد همه و هر چه را كه بدست آنان اجرا خواهد شد همه را برسول خدا صلى اللّه عليه و آله اطّلاع داد، و لا حول و لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ .

باب 48 - اثبات حجّيت آن حضرت بقبول نفرينش

اثبات حجّيت آن حضرت بقبول نفرينش

در حق«بكّار بن عبد اللّه بن مصعب»كه بدو ستم كرده بود

1-ابو علىّ حسين بن احمد بيهقىّ بسند مذكور در متن از علىّ بن محمّد نوفلى روايت كرد كه گفت:مردى از اولاد أبي طالب زبير بن بكّار را در بارۀ موضوعى بين قبر و منبر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله قسم داد،و زبير سوگند ياد كرد و مبتلا شد به بيمارى برص،كه من در ساقها و پاهايش برص فراوان را ملاحظه

كردم، و پدرش بكار بن علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام در موردى ستم كرد و حضرت او را نفرين كرد و در دم سنگى از ساختمان بلندى بر بكّار فرود آمد و گردن او را شكست،و امّا پدرش عبد اللّه بن مصعب پيمان نامۀ يحيى بن عبد اللّه ابن حسن را دريد،و در حضور هارون باو اهانت كرد و گفت:اى امير المؤمنين او را بكش زيرا كه او را امانى نيست و اين عهدنامه نادرست است،و يحيى برشيد گفت:او خود چندى پيش با برادر من خروج كرده بود و امروز طرفدارى ميكند،و اشعارى از او كه دليل كلام يحيى بود خواند،عبد اللّه انكار كرد كه از من نيست،يحيى او را به مباهله دعوت كرد و گفت:برخيز و رو بقبله بگو:از حول و قوّۀ خدا بيزارم اگر دروغ گويم،و من اشعار را نگفته‌ام و اگر دروغ گفته‌ام خداوند مكافات من كه هلاكت من است بدهد،و در همان مجلس تب عارضش شد و پس از سه روز جان سپرد و قبرش چندين بار بزمين فرو نشست.

مؤلّف گويد:خبر را بيهقىّ مفصّل نقل كرده است ولى من آن را مختصر كردم باين مقدار.

مترجم گويد:«بكّار بن عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير يكتن از كارگزاران بنى العبّاس است كه در زمان هارون حاكم مدينه بوده، و پدرش عبد اللّه در زمان مهدى عبّاسى حاكم يمامه بوده،و مرثيه‌اى در رثاى مهدى عبّاسى دارد».

باب 49 - اثبات حجّيت آن حضرت در پيشگوئى او كه: بغداد را نمى‌بيند و بغداد هم او را نخواهد ديد

اثبات حجّيت آن حضرت در پيشگوئى او كه: بغداد را نمى‌بيند و بغداد هم او را نخواهد ديد

1-ابو علىّ بيهقىّ بسند مذكور در متن از محمّد بن ابى ابى عبّاد روايت كرد كه گفت:روزى مأمون بحضرت رضا عليه السّلام گفت:بيارى خدا ببغداد كه وارد شديم چنين و چنان ميكنيم،حضرت عليه السّلام فرمود:تو اى امير المؤمنين ببغداد ميروى،و چون مجلس از أغيار خالى شد،من عرضكردم:من كلامى شنيدم كه موجب اندوهم شد و آن مطلب را گفتم،فرمود:آخر اى حسين مرا با بغداد چكار،نه من او را مى‌بينم و نه او هرگز مرا خواهد ديد.

باب 50 - اثبات حجّيت آن حضرت به اجابت دعايش در حقّ آل برمك

اثبات حجّيت آن حضرت به اجابت دعايش در حقّ آل برمك

1-پدرم و استادم محمّد بن حسن بن وليد-رحمهما اللّه-بسند مذكور در

متن از محمّد بن فضيل روايت كردند كه گفت:در آن سالى كه هارون به آل برمك خشم گرفت و بقتلشان فرمان داد در آغاز كار،امر بقتل جعفر بن يحياى برمكىّ را كرد و پدرش را بزندان افكند،و بر برامكه وارد شد آنچه كه وارد شد،امام هشتم عليه السّلام در روز عرفه ايستاده بود و دعا مى‌كرد،سپس سر مبارك خويش را حركت همى داد،از وى سبب آن را پرسيدند،فرمود:من برامكه(جعفر و پدرش) را نفرين ميكردم براى ستمى كه بر پدرم عليه السّلام روا داشتند،و خداوند امروز دعايم را در بارۀ ايشان مستجاب فرمود،و چون بخانه مراجعت فرمود آنقدر نگذشت كه(برامكه گرفتار شدند)و جعفر و پدرش يحيى بعذاب مبتلا شدند و وضع آنها واژگون شد.

2-محمّد بن موسى بن متوكّل-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از مسافر(ابو مسلم از اصحاب موسى بن جعفر عليهما السّلام)روايت كرده گفت:من با حضرت رضا عليه السّلام در منى بوديم كه يحيى بن خالد با جماعتى از برمكيان بر ما گذر كردند،امام عليه السّلام فرمود:بيچاره و بدبخت اين گروه كه نميدانند در اين سال چه بر سرشان خواهد آمد؟سپس گفت:آه،وا عجبا از اين امر كه من و

هارون مانند اين دوئيم-و انگشتان خود را بيكديگر چسبانيد-!مسافر گويد:

بخدا سوگند من معنى اين كلام را نفهميدم تا زمانى كه او را در جنب هارون بخاك سپردند.

3-عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس نيشابورىّ بسال 352 بسند مذكور در متن از موسى بن مهران روايت كرد كه:از جعفر بن يحيى شنيدم كه ميگفت:

عيسى بن جعفر بن هارون هنگامى كه از رقّه به مكّه ميرفت ميگفت:سوگندى را كه در بارۀ آل ابى طالب خورده‌اى فراموش نكن،تو قسم خوردى كه اگر احدى پس از موسى بن جعفر ادّعاى امامت كند گردنش را بزنى،اينك اين علىّ بن موسى پسر او است كه مدّعى امامت است،و در بارۀ وى همان گويند كه در بارۀ پدرش ميگفتند،هارون نظرى تند بوى كرد و گفت:چه ميگوئى،نظرت چيست؟ ميخواهى همه را بكشم! موسى بن مهران گويد:چون من اين را شنيدم نزد آن حضرت رفته جريان را گفتم،امام عليه السّلام فرمود:من چه كار بآنان دارم؟بخدا سوگند قدرت آن را ندارند

كارى در حقّ من انجام دهند.

4-احمد بن زياد همدانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از صفوان ابن يحيى روايت كرده گفت:چون موسى بن جعفر عليهما السّلام از دنيا رفت،و حضرت رضا عليه السّلام در امر امامت صحبت ميكرد،از اين جهت بر او ترسيديم و من بآن حضرت عرضكردم:شما امر بزرگى را آشكار ميكنيد،و ما از اين ستمگر ميترسيم،فرمود:هر چه ميتواند انجام دهد و توان خود را بكار برد،راهى بر من نخواهد داشت،صفوان گويد:شخص موثّقى بمن گفت:يحيى بن خالد برمكىّ بآن جبّار(رشيد)گفت:اين علىّ پسر موسى است كه در جاى او نشسته و مردم را بامامت خويش دعوت مى‌كند،گفت:چه بهره برده‌ايم از كشتن پدرش،نظر دارى همه را بكشيم؟!بدون شكّ برامكه با خاندان رسول اللّه دشمن بودند و عداوت با ايشان را آشكار ميكردند.

مترجم گويد:«برامكه خانواده‌اى ايرانى الاصل بودند،نسبت آنان به برمك نامى ميرسد كه چنان كه گفته‌اند در بلخ متصدّى بتكدۀ نوبهار بوده و رياست داشته و پسرش خالد ابتدا بدربار عبد الملك بن مروان آمد و نديم او شد و پايه‌اى بلند يافت،و در عهد هشام بن عبد الملك اسلام آورد و

بعدا از سران سپاه ابو مسلم خراسانى شد و پس از زوال حكومت بنى اميّه بنزد ابو العبّاس سفّاح آمد و سمت وزارت يافت،و يحيى پسرش مربى هارون الرّشيد بود او مردى كيّس و تيزهوش و سخىّ بود كه گفته‌اند:

استقرار و عظمت دولت عبّاسى از حسن تدبير و سياست عجيب اين مرد و فرزندش جعفر بن يحيى بود كه وزارت هارون الرّشيد را بعهده داشت،و در احوالات وى و پدرش كتابهاى بسيارى نوشته‌اند،و از روايات ما چنين پيداست كه علاقه‌اى به خاندان رسالت نداشتند،و لو بگوئيم دشمن آشكار هم نبودند،ولى علاقۀ مفرطى به دشمنان اهل بيت عليهم السّلام كه عبّاسيانند داشتند،و همين مقدار،نفرين حضرت رضا عليه السّلام را ايجاب مى‌كند».

باب 51 - اثبات حجّيت آن حضرت باخبار او بمحلّ دفنش بجنب هارون

اثبات حجّيت آن حضرت باخبار او بمحلّ دفنش بجنب هارون

1-احمد بن زياد همدانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از موسى ابن مهران روايت كرد كه گفت:ديدم در مسجد مدينه هارون در منبر خطبه مى‌خواند،و علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام آنجا بود،فرمود:آيا خواهيد ديد من و او هر دو در يك جا دفن مى‌شويم.

2-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از

محمّد بن فضيل روايت كرد كه گفت:من از كسى كه از حضرت رضا عليه السّلام نقل ميكرد روايت ميكنم كه آن حضرت در منى يا عرفات در حالى كه به هارون مينگريست ميفرمود:من و او اين طور دفن ميشويم-و دو انگشت سبّابۀ خود را كنار هم آورد ولى-ما نمى‌دانستيم مرادش چيست،تا اينكه امر او در طوس چنان كه شد بانجام رسيد،و مأمون گفت:او را در كنار قبر پدرم بخاك سپاريد.

باب 52 - اخبار آن حضرت-عليه السّلام-به كشته‌شدنش با سمّ و دفن‌شدنش در كنار قبر هارون

اخبار آن حضرت-عليه السّلام-به كشته‌شدنش با سمّ و دفن‌شدنش در كنار قبر هارون

1-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از عبد السّلام هروىّ روايت كرد كه گفت:از امام هشتم عليهما السّلام شنيدم ميفرمود:مرا بمظلومى و ستم با زهر مى كشند و در كنار قبر هارون دفن ميكنند،و خداوند تربت قبر مرا زيارتگاه و محلّ آمد و رفت شيعيان و محبّانم قرار خواهد داد، پس هر كس مرا در غربتم زيارت كند،بر من در روز قيامت زيارت او واجب مى‌شود،قسم بآن كس كه محمّد صلى اللّه عليه و آله را به نبوّت گرامى داشت،و او را بر

تمامى خلقش برگزيد،هيچ يك از شما در كنار قبر من دو ركعت نماز نگذارد جز آنكه مستحقّ آمرزش پروردگار عزّ و جلّ گردد در آن روز كه(پاداش)او را ملاقات كند و با جزاى او روبرو شود،سوگند به كسى كه ما را پس از محمّد صلى اللّه عليه و آله به امامت منصوب فرمود،و وصايت پيامبر را بما اختصاص داد كه:

زوّار قبر من گرامى ترين افرادند نزد خدا در قيامت،و هيچ مؤمنى نيست كه مرا زيارت كند و بر غريبى من اشك ريزد و قطره‌اى از آن روى او را ترك كند،مگر آنكه خداوند جسم و پيكر او را بر آتش دوزخ حرام كند.

باب 53 - صحّت فراست آن حضرت-عليه السّلام- و شناسائى او اهل ايمان و اهل نفاق را

صحّت فراست آن حضرت-عليه السّلام- و شناسائى او اهل ايمان و اهل نفاق را

1-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابن ابى نجران روايت كرد كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام به بعض ياران خود نامه‌اى نوشت و بر من خواند كه مضمونش اين بود:ما شخص را چون ببينيم بشناسيم و بدانيم كه آيا

حقيقتا مؤمن است يا منافق،يعنى حقيقت ايمان و حقيقت نفاق او را بدانيم.

باب 54 - معرفت و آگاهى آن جناب عليه السّلام به جميع لغات و زبانها

معرفت و آگاهى آن جناب عليه السّلام به جميع لغات و زبانها

1-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ياسر خادم روايت كرد كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام غلامانى داشت كه از اهل صقلب بودند (شهريست در بلغارستان)و پاره‌اى رومى،و حجرۀ حضرت نزديك به ايشان بود،شبى از شبها حضرت شنيد بزبان صقلبىّ و رومىّ مى‌گويند:ما،در بلاد خودمان سالى يك بار خون ميگرفتيم،اكنون در اينجا هيچ سال خون نگرفته‌ايم،چون صبح شد حضرت بعض اطبّاء را گفت:از فلان غلام فلان رگ را بزن و خون بگير،و از فلان غلام فلان رگ را و از غلام ديگر فلان رگ را،سپس بمن گفت:اى ياسر تو رگ نزن،لكن من توجّه نكردم و خون گرفتم(و بدين جهت)دستم آماس كرد و كبود شد،از من پرسيد تو را چه شده؟عرضكردم:

رگ زدم،فرمود:مگر تو را از اين كار نهى نكردم؟اكنون دست خود را پيش

آر،من دستم را پيش بردم حضرت دست خويش را بر آن بماليد و بر آن آب دهان گذارد،آنگاه فرمود:شبها غذا مخور،من هم تا توانستم شبها غذا نخوردم و(هر گاه)غفلت(مى)كردم و شب چيزى ميخوردم آن ناراحتى عود ميكرد.

2-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از داود بن قاسم جعفرى روايت كرد كه گفت:من با حضرت رضا عليه السّلام هم غذا ميشدم،گاهى بزبان صقلبىّ و فارسىّ بعض غلامان خود را ميخواند،و بسا ميشد كه من غلام خود را براى كارى نزد آن حضرت ميفرستادم و با زبان فارسى تكلّم ميكرد،و حضرت ميدانست،و بعض اوقات فهم كلام عجمىّ بر غلامش گران مى‌آمد و عليه السّلام خود براى غلام توضيح ميداد.

3-احمد بن زياد همدانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابو الصّلت هروىّ روايت كرد كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام با افراد بزبان خودشان گفتگو ميكرد،و بخدا قسم فصيحترين مردمان و عالمترين اشخاص بهر زبان و لغتى بود،روزى بحضرتش عرضكردم:يا ابن رسول اللّه!من در

شگفتم از اينكه شما بتمامى لغات با اختلافاتى كه دارند اين طور تسلّط و آگاهى داريد،فرمود:اى پسر صلت من حجّت خدا بر بندگان اويم،و خداوند حجّتى بر قومى نمى‌انگيزد كه زبان آنان را نفهمد و لغاتشان را نداند،آيا اين خبر بتو نرسيده است كه امير المؤمنين علىّ عليه السّلام فرمود:

«اوتينا فصل الخطاب» (ما داده‌شده‌ايم نيروى داورى و سخن قاطع را)،پس آيا اين نيرو جز معرفت بهر لغتى است؟.

باب 55 - باب حجّيت آن حضرت عليه السّلام بپاسخهائى كه قبل از سؤال به حسن بن علىّ وشّاء داد

باب حجّيت آن حضرت عليه السّلام بپاسخهائى كه قبل از سؤال به حسن بن علىّ وشّاء داد

1-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسن بن علىّ وشّاء روايت كرد كه گفت:من مسائل بسيارى را بصورت يادداشت نوشته بودم و بهمراه خود آنها را هميشه برميداشتم،و قبل از اينكه به امامت علىّ بن موسى عليهما السّلام قطع داشته باشم آن يادداشتها را بصورت كتابى در آورده بودم كه حاوى

رواياتى از پدرانش عليهم السّلام و غير آنان بود،و ميخواستم كه او را بيازمايم و در بارۀ امامتش تحقيقى بعمل آورده باشم،لذا كتاب را با خود برداشته و در آستين پنهان كردم و بسوى منزل او روان شدم و دوست داشتم كه وقتى با حضرت تنها باشم و كتاب را باو بدهم و نظرخواهى كنم،و بدانم تا چه حدّ قدرت علمى دارد،لذا در كنارى از فضاى خانه‌اش نشستم و بفكر طلب اذن بودم و بر در حجره جماعتى نشسته و با يك ديگر گفتگو داشتند و همين طور كه من بفكر چاره‌اى براى تشرّف بحضورش بودم،ناگاه غلامى با كتابى كه آن را در دست داشت بيرون آمد و با صداى بلند گفت:حسن بن علىّ وشّاء پسر دختر الياس بغدادى كيست؟من برخاسته گفتم:منم،چه ميخواهى؟گفت:من مأمور شده‌ام اين كتاب را بتو بدهم،بگير آن را،من آن كتاب را گرفته و برون شدم و بگوشه‌اى نشستم و كتاب مزبور را مطالعه كردم،بخدا سوگند تمام مسائلى كه خود در يادداشتهاى خود ثبت كرده بودم كه بپرسم همه را عنوان كرده و پاسخ داده بود، و از آن پس قطع پيدا كردم كه او امام است،و مذهب وقف را رها كردم.

دلالت ديگر:

2-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسن وشّاء روايت كرده

كه گفت:ابو الحسن عليه السّلام غلامش را با رقعه‌اى نزد من فرستاد كه در آن نوشته بود جامه‌اى كه از بافت فلانجا،از نوع فلان،برنگ فلان ميباشد را براى من بفرست،من نامه‌اى نوشتم و بآن غلام گفتم:خدمت آن حضرت از قول من عرض كند كه با چنين خصوصيّات جامه‌اى نزد من موجود نيست،و اين قسم جامه‌اى نمى‌شناسم و نزد من نيست،فرستاده رفته بازگشت و گفت:

ميفرمايد:نزد تو هست،بيشتر جستجو كن مى‌يابى،عرضكردم من گشته‌ام چنين جامه‌اى در اينجا نيست،فرستاده رفت و بازگشت و گفت:بگرد پيدا خواهى كرد،ابن وشّاء گويد:مردى نزد من چنين لباسى براى فروش گذارده بود و من فراموش كرده بودم،كاوش كردم و هر چه بود زير و رو كردم تا چشمم بدان افتاد و در جامه‌دانى زير لباسها آن را يافتم،و نزد آن جناب فرستادم.

دلالت ديگر:

3-احمد بن زياد همدانى-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از صفوان

ابن يحيى روايت كرده كه گفت:من نزد حضرت رضا عليه السّلام بودم كه حسين بن- خالد صيرفىّ وارد شد و عرض كرد:قربانت گردم من خيال دارم به أعوص بروم،امام فرمود:هر جا كه بعافيت و امن دست يافته‌اى ملازم آنجا باش(يعنى رفتنت صلاح نيست)و حسين بن خالد توجهى بفرمايش آن بزرگوار نكرد و بدان سو رهسپار شد،در راه راهزنان بر او ريختند و آنچه با او بود ربودند و بردند.(«اعوض»در پاره‌اى از نسخ«اعوص»بصاد بدون نقطه است،و ظاهرا اين صحيح باشد كه يا مكانى است در چند فرسخى مدينه،و يا صحرائى است در ديار بنى باهله،و اما«اعوض»با ضاد با نقطه نام درّه‌اى ميباشد،نه اسم شهر و ديار).

باب 56 - جواب آن حضرت به سؤال ابو قرّه دوست جاثليق

جواب آن حضرت به سؤال ابو قرّه دوست جاثليق

1-احمد بن زياد همدانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از صفوان ابن يحيى روايت كرد كه گفت:ابو قرّه دوست جاثليق از من خواست كه او را بمجلس حضرت رضا عليه السّلام ببرم،من در اين باره اذن طلبيدم،فرمود:او را بياور،

و چون بر آن بزرگوار وارد شد،فرش زير پاى آن حضرت را بوسيد،و گفت:رسم دين ما اين است كه با اشراف اهل زمان خود چنين رفتار كنيم،خداى شما را بسلامت دارد،اكنون بفرماييد:نظر شما در بارۀ فرقه‌اى كه ادعائى دارد،و فرقۀ ديگرى از غير ايشان كه خود به عدالت معرّفى شده‌اند آنان را در ادّعايشان تصديق ميكنند؟حضرت فرمودند:ادّعايشان ثابت است،مرد گفت:فرقۀ ديگرى ادعائى دارند،و شاهدى پيدا نمى‌كنند كه آنان را تصديق كند مگر از خودشان،اينان چه؟فرمود:ادعايشان مردود است.مرد گفت:اينك ما و شما،ما ادّعا ميكنيم كه عيسى روح اللّه و كلمۀ اوست كه به مريم القاء نمود، مسلمانان با ما در اين ادّعا موافقند و ما را تصديق مى‌كنند،ولى مسلمانان مدعى آنند كه محمّد پيامبر و فرستادۀ خدا است و ما آنان را تصديق نمى‌كنيم، و آنچه را كه هر دو فرقه موافقند،بر آنچه يك فرقه فقط ادّعا مى‌كنند برترى دارد،حضرت پرسيد:اسم تو چيست؟گفت:يوحنّا،فرمود:اى يوحنّا ما به عيسى بن مريم و روح اللّه و كلمۀ خدائى ايمان داريم كه به محمّد صلى اللّه عليه و آله ايمان داشته و مژدۀ آمدن او را داده است و خود اقرار كرده باشد كه بنده است و پروردگارى دارد،پس اگر آن عيسى كه تو به او اقرار دارى اين چنين نيست كه به محمد ايمان آورده باشد و اقرار بعبوديّت كرده و خدا را پروردگار خود بداند،

ما از چنين عيسائى بيزاريم!پس كجا بر آن اجماع داريم؟ابو قرّه برخاست و به صفوان بن يحيى گفت:برخيز!اين مجلس ما را بى‌نياز نكرد و ما بسود و نفع خود از آن بهره نبرديم و ثمر بخش براى ما نبود.(ظاهرا متن«أغنا عنّا»بوده تغيير يافته).

باب 57 - سخنان آن حضرت-عليه السلام-در موضوع امامت با يحيى بن ضحّاك نزد مأمون

سخنان آن حضرت-عليه السلام-در موضوع امامت با يحيى بن ضحّاك نزد مأمون

1-ابو علىّ حسين بيهقىّ از محمّد بن يحيى الصّولىّ روايت كرد كه گفت:

از حضرت رضا عليه السّلام خبرى نقل شده كه به الفاظ مختلف آمده و سندى كه من آن را معتبر بدانم براى آن نيافتم،و با الفاظ گوناگونى آن را ديدم جز اينكه آن را مى‌آورم و معناى آن را نقل ميكنم هر چند الفاظش اختلاف دارد:

مأمون در باطن ميخواست كه حضرت رضا عليه السّلام در بحث با كسانى كه روبرو مى‌شود عاجز ماند و حريفش بر او غلبه كند،اگر چه در ظاهر غير اين را مينمود،فقهاء و علماى اهل كلام نزد او گرد آمدند،و در خفا به آنان گفته بود

راجع به مسألۀ امامت با او بحث كنيد و مناظرۀ شما حول اين مبحث دور زند، چون مجلس آماده شد،حضرت بآنان گفت:شما يكتن را از ميان خود انتخاب كنيد كه او از جانب شما با من صحبت كند،كه هر چه بر او لازم آيد بر همۀ شما لازم آمده باشد،آنان از ميان حاضران مردى را بنام يحيى بن ضحاك سمرقندىّ كه در خراسان همانند نداشت معرّفى كردند،حضرت باو فرمود:از هر چه ميخواهى بپرس،گفت:راجع به امامت ميپرسم،شما چگونه ادّعاى امامت ميكنى براى كسى كه امامت نكرد،و رها ميكنى كسى را كه امامت كرد و مردم هم به امامتش رضايت دادند؟امام عليه السّلام فرمود:اى يحيى!بگو آنكه تصديق مى‌كند كسى را كه او خود را تكذيب مى‌كند،و آنكه تكذيب مى‌كند كسى را كه خود را راستگو ميداند كدام يك از اين دو حقّند و درستكار و بواقع رسيده‌اند،و كدامين باطل و خطاكار؟يحيى ساكت شد،مأمون به او گفت:

جواب بده،گفت:امير المؤمنين مرا از جواب اين سؤال معاف بدارد،مأمون گفت:يا ابا الحسن ما مقصود شما را از سؤال فهميديم،امام فرمود:اكنون بايد يحيى خبر دهد كه از رهبرانش كدام خود را تكذيب كردند و كدام تصديق؟و اگر ميپندارد كه آنان تكذيب كردند پس كذّاب شايستۀ امامت نيست،و اگر ميپندارد تصديق كردند،پس از جملۀ ايشان اولى است كه گفته

است:من بر شما ولايت يافتم و امّا بهترين شما نيستم، و آنكه پس از وى بود در باره‌اش گويد كه بيعت با اوّلى اشتباه بود،هر كس بمثل اين كار بعد از اين رفتار كند او را بكشيد،بخدا سوگند نپسنديد و راضى نبود براى كسى كه عمل آنان را تكرار كند مگر بقتل و كشته شدن!پس كسى كه بهترين مردم نيست-در حالى كه بهترى نخواهد بود مگر بصفات و خصوصياتى كه يكى از آنها علم است،و يكى جهاد و كوشش و ديگر فضائل و در او نبود-و هر كس بيعت با او بامامت لغزش و اشتباه باشد كه موجب كشتن كسى باشد كه مثل آن را تكرار كند،چگونه امامتش براى ديگران مورد قبول باشد و وضع او اين باشد؟سپس خود روى منبر گفت:مرا شيطانى است كه بر من عارض مى‌شود هر گاه او از طريق مستقيم مرا بكجى كشانيد شما مردم مرا براه راست آوريد،و هر گاه خطائى از من سرزد ارشادم كنيد،بنا بر اين اينان بقول خودشان امام نيستند چه راست بگويند چه دروغ،يحيى ديگر جوابى نداشت،و مأمون در عجب شد و عرضكرد يا ابا الحسن در روى زمين كسى نيست كه اين طور نيكو سخن گويد جز شما! مترجم گويد:«بايد توجه داشت كه مقصود از نقل اين روايات اثبات

صحّت آن اصل ميباشد كه اماميّه بر آن عقيده‌اند و گويند كه امام بايد از جانب خداوند تعيين شود،تا فرد شايستۀ واقعى بوده،و داراى صفات كمال كه لازمۀ امامت است،باشد تا بتواند وظيفۀ امامت را(كه ايجاد أمنيّت و نگهدارى از تمام مواهبى است كه خداوند براى رشد و بكمال رساندن افراد بشر و بروز استعدادات خدادادشان مرحمت فرموده است،و نيز از بين بردن تمام ناامنيها و نادرستيها و نابجائى‌ها و ستمگريها و آنچه موجب عدم رشد و كمال است،و بالأخره گسترش عدل و داد در سراسر گيتى است آن طور كه خدا فرموده و براى آن احكامى معيّن كرده است)و خلفاى تعيينى از جانب خلق چه عادل باشند و چه نباشند مسلّما و بلا شكّ قدرت اين كار را كه گفته شد ندارند.اگر خيلى كوشش كنند تنها در منطقه‌اى كه در زير فرمان دارند بتوانند از خونريزى و ستمكارى تا حدى جلوگيرى كنند،و امّا گسترش عدل در تمام جهان و برشد رساندن استعدادات تا سرحد فعليّت،از هيچ كس جز آنكه خدا مى‌داند و خود او را ولىّ ديگران قرار ميدهد ساخته نيست،و شيعۀ اماميّه حرف و سخنش اين است و بس،و مخالفين آنان خود يقين دارند كه هيچ يك از خلفا چه آنان كه مردم انتخاب كردند و چه آنان كه با قدرت زور سر كار آمدند اگر بعكس نبودند توانائى اين خواستۀ بشريّت را هم نداشتند.در زمان خليفۀ دوم كشورها گشوده شد و مسلمين فتوحاتى كردند،ولى عدل و دادگرى صحيح در خود مدينه كه مركز خلافت اسلامى بود انجام نمى‌شد و مهاجر بر انصار در اخذ حقوق برترى داشتند و عرب بر عجم در مبلغ حقوق با تساوى عمل برترى فاحش داشت،چنان كه مؤرّخين آن را ثبت كرده‌اند،البتّه عدل عمل ميشد امّا نه واقعى بلكه عدل قراردادى كه مخالف صريح آيۀ شريفۀ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ است.و نيز كلام درربار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در فتح مكّه كه فرمود:

جواب بده،گفت:امير المؤمنين مرا از جواب اين سؤال معاف بدارد،مأمون گفت:يا ابا الحسن ما مقصود شما را از سؤال فهميديم،امام فرمود:اكنون بايد يحيى خبر دهد كه از رهبرانش كدام خود را تكذيب كردند و كدام تصديق؟و اگر ميپندارد كه آنان تكذيب كردند پس كذّاب شايستۀ امامت نيست،و اگر ميپندارد تصديق كردند،پس از جملۀ ايشان اولى است كه گفته

آرى همۀ كوشش اماميّه اينست كه اين معنى را مسلمين بفهمند تا فرق ميان علىّ عليه السّلام و دو خليفۀ قبل از او چه بود بدانند و كداميك بسنّت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتار مى‌كردند،نه به اجتهاد سياسى خود در مقابل نصّ،اين براى اين بود كه دانسته شود حكومت عدل الهى را جز آنكه خداوندش برگزيند أحدى لياقت نخواهد داشت،و حكومت اسلامى حكومت عدل واقعى است نه حكومت عدل شعارى، وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى ».

باب 58 - گفتگوى آن حضرت با برادرش زيد،هنگامى كه در مجلس مأمون

گفتگوى آن حضرت با برادرش زيد،هنگامى كه در مجلس مأمون

فخر ميفروخت،و سخنان آن حضرت در بارۀ بدرفتارى با شيعيان

1-محمّد بن احمد سنانى بسند مذكور در متن از حسن بن موسى الوشّاء بغدادى روايت كرد كه گفت:من در خراسان در مجلس على بن موسى الرّضا -عليه السّلام-بودم و زيد بن موسى در آنجا حاضر بود و بجماعت حضّار،فخر ميفروخت كه ما چنين و چنانيم،و ابو الحسن عليه السّلام كه با ديگران مشغول گفتگو بود سخنان زيد را شنيد و رو باو كرده گفت:اى زيد!آيا حرفهاى نقّالان كوفه

تو را مغرور كرده و فريب خورده‌اى كه روايت ميكنند: «فاطمه عليها السّلام عفّت خود را حفظ كرد و خداوند آتش را بر ذريۀ او حرام نمود»؟بخدا سوگند اين امر جز براى حسن و حسين و فرزندان بلا واسطۀ آن حضرت خاصّه و لا غير،نيست،اما اينكه موسى بن جعفر عليهما السّلام پدرت اطاعت خدا كند،روزها را روزه بگيرد و شبها را بنماز و عبادت پردازد و تو معصيت و نافرمانى خدا كنى،سپس در روز رستاخيز هر دو در عمل مساوى باشيد و جزاى هر دو بهشت باشد،پس بدون ترديد تو عزيزتر از او در نزد خدا باشى(چون او با طاعات خود مستحقّ بهشت شده است و تو بى‌طاعت و با معصيت همان پاداش را گرفته‌اى)آرى علىّ بن الحسين عليهما السّلام فرموده است:براى نيكوكار ما دو چندان پاداش و اجر است و براى بدكار ما دو چندان عذاب و جريمه،حسن وشّاء گويد:آنگاه امام رو بمن كرده فرمود:اى حسن اين آيه را چگونه ميخوانيد: قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ (اى نوح بدرستى كه او از اهل تو نيست زيرا عمل نادرست است-هود:46)؟عرضكردم:پاره‌اى از مردم إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ ميخوانند بطريق وصفى،يعنى او عملى نادرست است،و بعضى عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ ميخوانند(يعنى بدكارى كرده)،و هر كس عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ بخواند او را از نوح نفى كرده و غيرى را پدر او داند،امام عليه السّلام فرمود:نه،هرگز اين طور

نيست، بلكه او پسر واقعى نوح بود و ليكن چون خداوند عزّ و جلّ را نافرمانى كرد،خداوند او را از پذيرش نفى نمود،(و ما اهل بيت نيز اين چنين هستيم) هر كس از ما نافرمانى خدا كند از ما نيست،و تو اى حسن اگر خداوند را اطاعت كنى از ما اهل بيت خواهى بود.

2-ابو علىّ بيهقىّ بسند مذكور در متن از ابى عبدون روايت كرد كه گفت:

هنگامى كه زيد بن موسى برادر حضرت رضا عليه السّلام-كه بسال 199 در بصره شورش كرده بود و خانه‌هاى بنى عبّاس را آتش زده و خراب كرده بود و بدين سبب او را زيد النار ميخواندند-دستگير شد،نزد مأمونش آوردند،مأمون به او گفت:اى زيد در بصره خروج ميكنى و بجاى اينكه بخانه‌هاى دشمنانمان (بنى اميه،ثقيف،و غنىّ،و باهلة،و آل زياد)آغاز كنى به خانه‌هاى پسر عموهايت اولاد عبّاس شروع مينمايى و آنها را بآتش ميكشى؟!زيد كه قريحه‌اى شوخ داشت گفت:اشتباه كردم از هر جهت يا امير المؤمنين،اگر باز گردم اين بار به آنها ميپردازم،مأمون را خنده گرفت و او را نزد برادرش

حضرت رضا عليه السّلام روانه كرده و پيام فرستاد كه او را بخاطر شما بخشيدم،و چون او را نزد حضرت آوردند وى را ملامت كرد و سرزنش نمود و گفت:تو آزادى هر كجا كه خواهى برو و سوگند ياد نمود كه با او تا زنده است سخن نگويد.

مترجم گويد:«بايد دانست كه زيد بالخصوص با بنى العبّاس و بالأخصّ هارون پدر كشتگى داشت از اين رو در سال 199 عليه بنى العبّاس قيام كرد».

3-أبو الخير علىّ بن احمد نسّابه از مشايخ خود روايت كرد كه زيد بن موسى بن جعفر نديم منتصر شده بود[در بعضى از نسخه‌ها«مستنصر»بود كه تصحيف شده]،و او مردى زبان‌آور و خوش بيان بود،اما زيدى مذهب،و در كنار نهرى در بغداد كه موسوم به«كرخايا»است منزل گزيده بود،و وى همان كس است كه ايّام ابو السرايا در كوفه سردار لشكر شده بود،و چون ابو السرايا بقتل رسيد،سادات حسنى(زيدى مذهبها)پراكنده شدند،پاره‌اى ببغداد و پاره‌اى بكوفه و جمعى بمدينه رفته و متوارى شدند،زيد بن موسى از جملۀ متواريان بود،و حسن بن سهل(برادر فضل بن سهل؛ذو الرّياستين)در پى يافتن او بود تا بالأخره بر او دست يافت و بزندانش افكند،تا روزى او را احضار كرد كه بقتلش رساند،مأمور كشتن حاضر گشت و شمشير از غلاف بيرون كشيد و زيد را مهيّاى كشتن نمودند و حسن بن سهل خواست مأمور را

فرمان دهد كه سر از بدنش جدا كند، حجّاج بن خيثمه كه در ميان حاضران بود بلند گفت:اى امير در اين كار شتاب منما!مرا پيش خوان تا از روى خير خواهى تو را نصيحتى كنم،حسن بن سهل بمأمور گفت:دست نگهدار تا ببينم او چه ميگويد،آنگاه وى را پيش خواند و گفت:نصيحتت چيست؟حجّاج گفت:

آيا خليفه دستور قتل او را داده است؟گفت:خير،گفت:پس به چه مجوز قانونى پسر عموى خليفه را بقتل ميرسانى در حالى كه فرمان كشتن او را براى شما صادر نكرده است،و تو خود نيز از او نظر خواهى نكرده‌اى،سپس گفت:

اى امير حكايت عبد اللّه بن حسن افطس را بشنو،و قضيّۀ او را كه هارون وى را نزد جعفر بن يحيى برمكى زندانى كرده بود،و بعد در ايام عيد نوروز بدون اذن هارون او را كشت و سر او را در طبقى بعنوان هداياى نوروز نزد هارون فرستاد، و زمانى كه هارون فرمان كشتن جعفر را به مسرور كبير داد بدو گفت:اگر جعفر از تو دليل اين كارت را پرسيد بگو اين سزاى كشتن ابن الأفطس است كه بدون فرمان من او را بقتل رسانيدى!آنگاه حجّاج رو بحسن بن سهل كرده گفت:آيا تو مطمئنّى كه اگر ميان تو و خليفه مسأله‌اى پيش آيد او كشتن اين مرد-

عموزادۀ خليفه-را دليلى براى قتل تو قرار ندهد،همان طور كه پدرش هارون با جعفر برمكى كرد؟! حسن بن سهل گفت:خداوند تو را جزاى خير دهد!و سپس دستور داد زيد بن موسى را بزندان باز گرداندند،و تا زمان بيعت اهل بغداد با ابراهيم بن مهدىّ،و شوريدن آنان بر حسن بن سهل و اخراجش از بغداد،همواره او در زندان بود تا طرفداران مأمون او را از زندان بيرون آورده و نزد مأمون فرستادند،و مأمون هم او را نزد برادرش حضرت رضا عليه السّلام فرستاد، و زيد بن موسى زنده بود تا آخر خلافت متوكّل عبّاسى (1)و در«سرّ من رأى» مرگش فرا رسيد.

مترجم گويد:«قصّۀ عبد اللّه أفطس بگفتۀ مؤرّخين بطور اجمال چنين است كه هارون سخت در صدد اين بود كه از وضع خاندان ابو طالب و افراد سرشناس آنان هر لحظه با خبر باشد،و از اين جهت روزى از فضل بن يحيى پرسيد:آيا در خراسان نامى از فرزندان ابو طالب بگوش ميخورد؟گفت:نه بخدا سوگند، با تمام جدّيتى كه در اين باره داشته‌ام،نام كسى از آنان را نشنيده‌ام جز اينكه شخصى نام محلى را ميبرد و ميگفت:عبد اللّه بن حسن افطس در آنجا وارد مى‌شود.هارون فورا و بدون مكث كسى را مأمور كرد كه با جمعى بمدينه روند، و او را دستگير ساخته نزد وى فرستند.جماعتى مأمور بمدينه رفته و در محلّ مزبور پاس ميدادند تا وى را ديدند و دستگير كرده نزد هارون آوردند،هاروند.


1) -ترتيب خلفاى عبّاسى(بنا بر اتّفاق مورّخين)پس از مأمون بدين ترتيب ميباشد:معتصم،واثق، متوكّل،منتصر،مستعين-الخ،و در ابتداى همين حديث آمده بود كه زيد بن موسى نديم منتصر بوده است بنا بر اين جملۀ انتهاى حديث:«عاش زيد إلى آخر خلافة المتوكّل»نادرست ميباشد،و فوت زيد النّار را-«ابن حزم اندلسى»در كتاب«جمهرة أنساب العرب»-در ايّام خلافت المستعين باللّه(يعنى پس از منتصر)بتاريخ 248 هجرى ذكر كرده‌اند.

باو گفت:شنيده‌ام تو زيديّه را گرد خود جمع ميكنى و بخروج بر من و يارى خود دعوت مينمائى؟!عبد اللّه گفت:اى امير مؤمنان تو را بخدا سوگند ميدهم كه خون مرا نريزى چون من از اين جمع نيستم و ابدا نامى از من در آن جمعيّت نيست،و بطور كلّى كسانى كه اين طرز تفكّر را دارند رفتارشان بر خلاف رفتار من است،زيرا من از جوانى در مدينه و در بيابانهاى اطراف آن رشد كرده‌ام و روى پاى خود ايستاده و زير بار ديگرى نبوده‌ام و كارم شكار مرغ«قرقى»است، و جز اين عشق ديگرى ندارم.هارون گفت:از تو ميپذيرم اما تو را بازداشت ميكنم و مأمورى هم بر تو ميگمارم كه تو را مراقبت كند،و اگر كسى هم بخواهد نزد تو آيد،ممانعت نكند،و اگر بخواهى در همان جا كبوتر بازى هم بكنى مانعى ندارد.عبد اللّه گفت:اى امير ترا بخدا خون مرا گردن مگير،زيرا اگر مرا زندانى كنى اختلال حواس پيدا ميكنم،امّا هارون نپذيرفت و او را در خانه‌اى زندانى كرد،و در آنجا بود و فرصتى ميجست تا نامه‌اى بهارون فرستد تا بالأخره فرصتى يافت و نامه‌اى سراسر فحش و ناسزا بهارون نوشت و آن را مهر كرد و براى هارون فرستاد،چون هارون آن نامه را قراءت كرد پاره پاره نموده و گفت:اين مرد سينه‌اش تنگ شده و ميخواهد خود را بكشتن دهد،ولى من اين كار او را موجب قتل او نميدانم،آنگاه جعفر برمكى را طلب كرد و باو دستور داد تا عبد اللّه را به خانۀ خود برد،و در محلّ بازداشتش توسعه دهد، روز بعد كه روز نوروز بود عبد اللّه را به خانه برد،و فرمان داد گردنش را زدند و سر او را در پارچه‌اى پيچيده و بعنوان هديه با هداياى ديگر بنزد هارون آورد، هارون هداياى او را پذيرفت،و چون در ميان آنان نظرش به سر عبد اللّه افتاد، يكّه خورد و سخت ناراحت شد آنقدر كه نتوانست خوددارى كند،و با كمال تندى بجعفر گفت:واى بر تو!چرا چنين كردى؟جعفر گفت:براى آن نامۀ دشنامى كه به امير مؤمنان نوشته بود،هارون گفت:تو اين كار را بدون اذن من

كردى و اين بدتر از آن نامه بود،اين گذشت تا وقتى كه هارون تصميم به نابودى برامكه گرفت،و مسرور كبير را مأمور كشتن جعفر كرده و بدو گفت:هنگامى كه ميخواهى او را گردن زنى باو بگو كه اين كشتن بجاى كشتن عبد اللّه بن حسن عموزادۀ من است كه تو او را بى‌اجازۀ من بقتل رسانيدى».

4-محمّد بن علىّ ماجيلويه،و محمّد بن موسى بن متوكل،و احمد بن زياد همدانى-رضى اللّه عنهم-از علىّ بن ابراهيم نقل ميكنند كه ياسر خادم گفت:

زيد بن موسى برادر حضرت رضا عليه السّلام در مدينه (1)خروج كرد و خانه‌هائى را بآتش كشيد و مردمى را كشت و از اين رو او را زيد النّار لقب دادند،و مأمون فرستاد او را دستگير كردند و نزدش آوردند،دستور داد او را نزد برادرش ابو الحسن ببريد، ياسر گويد:چون بر آن حضرت وارد شد آن جناب به او گفت:اى زيد!آيا ترا سخن مردمان نفهم اهل كوفه مغرور نموده است كه روايت كنند

«إنّ فاطمة احصنت فرجها فحرّم اللّه ذرّيّتها على النّار» (فاطمه عفّت خود را نگهداشت پس خداوند آتش را بر ذرّيّه‌اش حرام ساخت)اين مخصوص حسن و حسين فقطّ است،اگر تو فكر ميكنى معصيت خداوند عزّ و جلّ را بجاى آرى و ببهشت روى و پدرت موسى بن جعفر عليهما السّلام اطاعت خدا كند و ببهشت داخله.


1) -باتّفاق مورّخين زيد بن موسى در بصره اين اعمال را مرتكب گشت نه در مدينه.

شود در اين صورت تو در نزد خداوند گراميتر خواهى بود، بخدا سوگند هيچ كس جز از راه طاعت به آنچه نزد خدا است نخواهد رسيد،و تو مى‌پندارى با معصيت بدان ميرسى،پس گمان تو بدگمانى است،زيد گفت:

من برادر شما هستم و پسر پدرت ميباشم،حضرت عليه السّلام در پاسخش گفت:تو برادر منى هنگامى كه خداوند عزّ و جلّ را اطاعت كنى،چون نوح عليه السّلام گفت:

رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ (پروردگارا! پسر من از اهل من است و وعدۀ تو حقّ است و حكم تو بهترين حكم‌ها است- هود:45)،خداوند در پاسخش فرمود: يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ (اى نوح او از اهل تو نيست او عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ است)پس خداوند او را چون معصيت‌كار و نافرمان بود از نوح ندانست.

5-تميم بن عبد اللّه قرشىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابو الصّلت هروىّ روايت كرده كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم كه از پدرش حديث ميكرد كه اسماعيل به پدرش امام صادق عليه السّلام گفت:اى پدر- جان،نظر شما در بارۀ گنهكار از ما خاندان و گنهكار از غير ما خاندان

چيست؟فرمود:به آرزوهاى شما يا آرزوهاى اهل كتاب نيست،بلكه هر كس كار بدى انجام دهد سزاى آن را(بى‌چون و چرا)خواهد ديد(نساء:123).

6-علىّ بن احمد بن عمران دقّاق-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسن بن جهم روايت كرد كه گفت:نزد حضرت رضا عليه السّلام بودم و زيد بن- موسى،برادرش در آنجا بود،امام عليه السّلام باو ميفرمود:اى زيد از خدا پروا كن و بدان كه ما اين موقعيّت را نزد خدا و خلق بدست نياورديم مگر از راه تقوى و پرهيزكارى،و هر كس تقوى نداشته باشد و فرمان خدا را رعايت نكند از ما هرگز نخواهد بود،و ما نيز از او نيستيم،اى زيد مبادا آن كس از شيعيان ما كه بسبب او تسلّط يافتى او را كوچك و پست شمارى و زورگوئى كنى كه اين، سبب از ميان بردن موقعيّت و سيادت تو است،اى زيد مردم اين روزگار براى محبّت و عقيده‌اى كه شيعيان به ولايتمان دارند آنان را دشمن ميدارند و با آنان كينه‌توزى مى‌كنند،و ريختن خون و بردن اموالشان را حلال ميدانند،و اگر تو بمانند مردم با آنان بدى كنى بخود ستم كرده‌اى و حقّ خود را ضايع ساخته‌اى.

حسن بن جهم گويد:سپس امام عليه السّلام رو بمن كرده فرمود:اى پسر جهم هر كس با دين و آئين خدا مخالفت كند از او بيزار باش هر كس كه خواهد

باشد و از هر قبيله‌اى كه بوده باشد(چه سيّد هاشمىّ و علوىّ،و چه از كسان ديگر)و هر كس با خدا دشمنى كند او را دوست مگير هر كس كه باشد و از هر طائفه‌اى كه باشد،گويد:عرضكردم يا ابن رسول اللّه! دشمنى‌كنندۀ با خدا كيست؟فرمود:آنكه او را نافرمانى و معصيت كند.

7-ابو محمّد شاذانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابراهيم بن- محمّد همدانىّ روايت كرد كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم ميفرمود:هر كس شخص معصيت‌كارى را دوست بدارد او خود معصيت‌كار است،و هر كس مطيعى را دوست بدارد او مطيع است،و هر كس ستمكارى را اعانت نمايد خود ظالم است،و هر كس عادلى را پشتيبانى نكند خود ستمكار است، آرى ميان خدا و احدى خويشى نيست،و هيچ كس بولايت و دوستى خداوند نرسد مگر از راه طاعت،و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بفرزندان عبد المطّلب فرمود:با اعمال نيك خود نزد من آئيد نه با نسبهاى خود،و خداوند متعال مى‌فرمايد:

فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ* فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ (چون در صور دميده شود نسبها در ميان نباشند(خويشى بكار نيايد)و از آن نپرسند،پس آنان كه ميزان سنجش اعمالشان افزون باشد آنان رستگارند،و آن كسان كه ميزان اعمالشان سبك باشد اينانند كه زيان داده‌اند خود را و در دوزخ جاودان ماندگار باشند-مؤمنون 103 تا 101) 8-ابو الحسن محمّد بصرىّ بسند مذكور در متن از موسى بن علىّ قرشى روايت كرد كه گفت:ابو الحسن علىّ بن موسى عليهما السّلام فرمود:از پيروان ما قلم برداشته شده است،راوى گفت:پرسيدم اين چگونه است اى سرور من؟ فرمود:چون مأمور شده‌اند در دولت باطل بتقيّه رفتار كنند و در اين كار از ايشان پيمان گرفته شده است،مردم همه در امانند و آنان در كمال خوف و بيم بسر ميبرند و بخاطر ما ايشان را تكفير مى‌كنند،ولى ما بخاطر آنان تكفير نميشويم، و آنان در راه ما كشته مى‌شوند،لكن ما براى ايشان كشته نمى‌شويم،احدى از شيعيان ما نيست كه مرتكب گناهى شود مگر آنكه اندوه و غمّ او را فرو ميگيرد.

فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ* فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ (چون در صور دميده شود نسبها در ميان نباشند(خويشى بكار نيايد)و از آن نپرسند،پس آنان كه ميزان سنجش اعمالشان افزون باشد آنان رستگارند،و آن كسان كه ميزان اعمالشان سبك باشد اينانند كه زيان داده‌اند خود را و در دوزخ جاودان ماندگار باشند-مؤمنون 103 تا 101) 8-ابو الحسن محمّد بصرىّ بسند مذكور در متن از موسى بن علىّ قرشى روايت كرد كه گفت:ابو الحسن علىّ بن موسى عليهما السّلام فرمود:از پيروان ما قلم برداشته شده است،راوى گفت:پرسيدم اين چگونه است اى سرور من؟ فرمود:چون مأمور شده‌اند در دولت باطل بتقيّه رفتار كنند و در اين كار از ايشان پيمان گرفته شده است،مردم همه در امانند و آنان در كمال خوف و بيم بسر ميبرند و بخاطر ما ايشان را تكفير مى‌كنند،ولى ما بخاطر آنان تكفير نميشويم، و آنان در راه ما كشته مى‌شوند،لكن ما براى ايشان كشته نمى‌شويم،احدى از شيعيان ما نيست كه مرتكب گناهى شود مگر آنكه اندوه و غمّ او را فرو ميگيرد.

چنان كه گناهان او را برطرف ميكند هر چند گناهانش بعدد باران باشد،يا بعدد ريگ و شن بيابانها،و خارها و درختها،و چنانچه در امر شخص خودش مبتلا به اندوه نشود در بارۀ خانواده‌اش يا اموالش غمى به او خواهد رسيد،و

اگر در امر دنيايش غمى به او نرسد و مبتلا بمصيبتى نگردد،خواب ناراحت‌كننده‌اى بيند كه آن موجب ريختن گناهان او گردد.

9-علىّ بن عبد اللّه ورّاق-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از محمّد ابن سنان روايت كرد كه گفت:امام أبو الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود:مائيم اهل البيت،و بسبب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله حقّ ما بر مردم واجب شده است،پس هر كس كه بسبب رسول خدا حقّى اخذ كند،ولى مثل آن حقّ مأخوذ،از جانب خود حقّ مردم را ادا نكند،او حقّى بر مردم نخواهد داشت.

مترجم گويد:«يعنى همان طورى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى ما حقّى قائل شده است،بر ما نيز براى مردمان حقّى لازم فرموده كه واجب است بر ما كه آن را ادا كنيم،و آن رهبرى اين دنيا و شفاعت در آن دنيا است».

10-ابو علىّ حسين بن احمد بيهقىّ بسند مذكور در متن از موسى بن نصر رازىّ از پدرش روايت كرد كه گفت:مردى بحضرت رضا عليه السّلام گفت:بخدا سوگند در روى سطح زمين از جهت پدر احدى از تو شريفتر نيست،فرمود:

تقوى اين شرف را به آنان داد و نيز اطاعت خداوند ايشان را بدان بهره‌مند

گردانيد،(گويد:)ديگرى عرض كرد:بخدا سوگند تو بهترين مردم هستى، فرمود:اى مرد!سوگند مخور،از من بهتر كسيست كه از من تقوايش نسبت بخداوند متعال بيشتر است و اطاعتش افزونتر،بخدا قسم اين آيه منسوخ نشده است كه خداوند فرموده: وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ (ما شما را قبائل مختلف قرار داديم تا شناخته شويد بآن نامها،لكن گراميترين شما نزد خداوند متّقى ترين و پرهيزكارترين شما است- حجرات:13)(يعنى اعتماد بر نسبت قرابت و خويشى كار درستى نيست و كمال و شرف بر علم است و عمل كه در رأس آن تقوى است).

11-ابو علىّ حسين بن احمد بيهقىّ بسند مذكور در متن از ابراهيم بن عبّاس روايت كرد كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم كه ميفرمود:من پيش از اين با خدايم پيمان بسته‌ام كه سوگند به عتق نخورم جز آنكه بنده‌اى آزاد كنم،اكنون همۀ غلامانم را آزاد كردم اگر اين طور فكر كند كه من از اين غلام- اشاره بيكى از غلامانش كرد-براى خويشيم برسول خدا صلى اللّه عليه و آله برتر و بالاترم مگر آنكه عمل صالحى داشته باشم كه بجهت آن عمل فضيلتى بر او يافته باشم.

مترجم گويد:«اين ترجمه بنا بر لفظى است كه در متن آمده است،و لكن بايد دانست كه لفظ خبر در نسخه‌هاى خطّى كتاب و كتبى كه از آن

نسخ نقل كرده‌اند(مانند كتاب وسائل الشّيعه،و كتاب بحار الانوار) مختلف است،بعضى مانند همين متن است كه ثبت شده است،و پاره‌اى بدين لفظ است«إن كان أرى انّه خير من هذا»و بنا بر اين لفظ ترجمه بايد چنين باشد«راوى گفت:حضرت خود را افضل از غلامش نمى‌دانست»و در اين صورت«إن»نافيه است نه شرطيّه».

باب 59 - عللى كه بموجب آن مأمون حضرت رضا-عليه السّلام-را با زهر بقتل رسانيد

عللى كه بموجب آن مأمون حضرت رضا-عليه السّلام-را با زهر بقتل رسانيد

1-حسين بن ابراهيم بن مؤدّب و علىّ بن عبد اللّه ورّاق و احمد بن زياد همدانىّ-رضى اللّه عنهم-گفتند:علىّ بن ابراهيم از پدرش از محمّد بن سنان روايت كرد كه گفت:من در خراسان نزد سرورم حضرت رضا عليه السّلام بودم،و مأمون در روزهاى دوشنبه و پنجشنبه كه اذن ملاقات ميداد حضرت را در سمت راست خود مى‌نشانيد،يك بار بمأمون خبر دادند كه مردى از صوفيها دزدى كرده است،دستور داد او را آوردند،چون به او نظر كرد ديد مردى ژنده‌پوش و در پيشانيش آثار سجده هويدا است،گفت:بسيار عجيب است!اين آثار نيكو

و اين فعل زشت، آيا نسبت سرقت بتو ميدهند با اين آثار جميلى كه بر روى تو پيدا است و از ظاهر تو معلوم است،مرد گفت:از روى ناچارى دست بدين كار زده‌ام،عمدا نبوده است،در وضعى كه تو ما را از خمس و غنيمت كه حقّ من است ممنوع داشته‌اى،مأمون پرسيد:تو چه حقّى در خمس و غنائم دارى؟ مرد گفت:خداوند متعال خمس را شش قسمت تقسيم كرده و فرموده است:

«بدانيد آنچه غنيمت مى‌بريد از هر چه باشد پس براستى كه خمس آن حقّ خدا و رسول او و ذوى القربى و خويشان اوست،و نيز براى يتيمان و مسكينان و درويشان و درماندگان در سفر است،اگر شما بخدا ايمان داشته باشيد و بآنچه فرو فرستاديم بر بندۀ خود در روز بدر-كه حقّ از باطل در آن روز مشخّص شد- انفال:41»،و غنيمت را شش قسمت كرد و فرمود:«آنچه بازگردانيد خداوند بر پيامبر خود از زمينها و اموال اهالى آن قريه‌ها كه بجنگ با مسلمانان برخاسته بودند،پس براى خدا و پيغمبرش و ذوى القربى و خويشان او و يتيمان و محتاجان و درماندگان در راه سفر است حقّى معيّن،تا اينكه آن اموال تنها در دست توانگران شما نچرخد-حشر:7»آنگاه مرد صوفى گفت:تو مرا از حق مسلّم من منع نمودى،و من از درماندگان در راه سفر هستم و رهگذرم و

هر چه داشته‌ام تمام شده و چيزى در دست ندارم و از حاملين قرآن نيز هستم يعنى قارى قرآنم، مأمون گفت:آيا من براى اين مزخرفات و ياوه‌سرائيهاى تو حدّ خداى را تعطيل كنم و احكام الهى را در بارۀ سارق اجرا ننمايم؟!مرد گفت:اجراى حدّ را اوّل در بارۀ نفس خودت انجام ده كه او را از گناه پاك كنى بعد بديگران پرداز،اوّل بخودت شروع كن و نفس خود را تطهير كن،آنگاه غير خود را،مأمون برآشفت و رو به امام كرده گفت:اين مرد چه ميگويد؟حضرت فرمود:اين مرد مى‌گويد:دزد اموال مرا ربود من نيز بعض از آن را ربودم،مأمون در غضب شده كاملا ناراحت گشت،و بصوفى گفت:بخدا سوگند دستت را قطع مى‌كنم،مرد صوفى گفت:آيا دستم را ميبرى و حال آنكه بندۀ منى،مأمون گفت:واى بر تو از كجا من بندۀ تو شدم؟!گفت:براى اينكه مادرت كنيز بود و از بيت المال مسلمين خريدارى شد،و تو بندۀ همۀ مردم از ساكنين مشرق تا مغربى تا اينكه تو را آزاد كنند،و من تو را نسبت بحقّم آزاد نميكنم،سپس خمس آل محمّد را بلعيدى و مال بتو رسيد و حقّ سادات را ادا نكردى،و سهم من و مانند مرا ادا ننمودى و ديگر اينكه فرد خبيث پاك نميسازد خبيثى

مثل خود را،و غير اين مطالب، اساسا تو هرگز نميتوانى دست مرا قطع كنى،چون كسى كه حدّى بر او واجب شده است نميتواند در مورد همان حدّ، حدّ را بر ديگرى اجرا كند مگر اينكه از خود شروع كند،آيا كلام خدا را نشنيده‌اى كه ميفرمايد: أَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (آيا مردم را به احسان و نيكى امر ميكنيد و خود را فراموش مى‌كنيد در حالى كه كتاب خدا را ميخوانيد؟آيا فكر نمى‌كنيد و عقل خود را بكار نمى‌بنديد-بقره:44).

مأمون روى بحضرت نموده گفت:نظر شما در بارۀ او چيست؟امام عليه السّلام فرمود:خداوند به پيامبرش محمّد صلى اللّه عليه و آله فرموده است:بگو كه حجّت خدا رسا و تمام است،و اين آن حجّتى است كه چون بر بى‌خبر برسد با اينكه جاهل بدان بود آن را ميفهمد و بدان علم پيدا ميكند،همان طورى كه عالم با علم خود آن را ميداند،و دنيا و آخرت به حجّت بر پا است،و اين مرد حجّت و دليل خود را آورد،مأمون در اين وقت دستور آزادى آن مرد صوفى را صادر كرد و برخاسته به اندرون رفت،و به امر از بين بردن آن حضرت با سمّ پرداخت تا اينكه به آرزوى خود رسيد و آن حضرت را با خورانيدن زهر بكشت،و نه تنها او بلكه فضل بن سهل و جماعتى از شيعيان را نيز كشت.

مصنّف كتاب-رحمه اللّه-گويد:اين حديث اين چنين روايت شده است،

لكن من صحّت آن را بعهده نمى‌گيرم.

مترجم گويد:«قرائن ساختگى بودن آن،در متن خبر هست كه باصطلاح عرفى كاملا پيداست كه حكايت است نه روايت،و ظاهرتر از همه اينكه اگر مردى كنيزى داشت و از كنيز داراى فرزند شد،آن فرزند به اعتبار مادر برده نميشود بلكه فرزند متعلّق به پدر است نه مادر و در اين افسانه مأمون را«عبد»ميداند چون مادرش كنيز بوده،و حضرت عليه السّلام را مصدّق او ميداند بحدّى كه دليل آن مرد را حجّت بالغه ميشمارد،و خداوند درجات مؤلّف را در بهشت بالا ببرد كه اين كلام را گفت،و الاّ بر حشويّه و كوتاه‌فكران از اهل حديث گران مى‌آمد اگر ما به متن خبر اشكال ميكرديم،و لو ميگفتيم كه خبر سند قابل اعتمادى ندارد.زيرا حسين بن ابراهيم و على بن عبد اللّه ورّاق و احمد بن زياد همدانىّ هر چند از مشايخ حديث و داراى موقعيّت هم باشند جز اينكه كتاب محمّد بن سنان را به تلاميذشان اجازۀ نقل داده‌اند نقش ديگرى ندارند،و شيخ طوسى در بارۀ محمّد بن سنان گويد:«له كتب قد طعن عليه و ضعّف،و قال:اخبرنا بكتبه و جميع ما رواه الاّ ما كان فيها من تخليط او غلوّ جماعة-الخ»يعنى (وى داراى كتابهائى است و بر او اشكالاتى كرده‌اند و او را ضعيف شمرده‌اند و همۀ كتب و نوشتجات او را جماعتى از مشايخ بمن اجازۀ روايت داده‌اند جز آنچه در آن آميختگى و درهم و برهمى دارد و خلط دارد)با تمام اين گفتار در مورد ضعف سند باز معلوم نبود مورد خشم مدّعيان علم واقع نشويم!اكنون خداى را شكر كه خود مؤلّف اشاره‌اى براى راهنمائى بى‌خبران مدعى نمود».

2-ابو الطيّب حسين بن احمد رازى-رضى اللّه عنه-بسال 352 در

نيشابور بسند مذكور در متن از ريّان بن شبيب-دائى معتصم عبّاسى و برادر ماردة(كنيز هارون الرّشيد،مادر معتصم)-روايت كرد كه گفت:چون مأمون خواست براى خود به امير المؤمنينى و براى حضرت رضا به ولايتعهدى و براى فضل بن سهل(ذو الرّياستين)به وزارت از مردم بيعت گيرد،دستور داد سه مبل يا صندلى مخصوص مرتب كردند،و هر يك بر يكى از آنها قرار گرفت، بعد اذن داد مردم براى بيعت وارد شوند،مردم از درى داخل مى‌شدند و با دست دادن بدين صورت كه آن سه تن دست راست خود را پشت بآسمان نگهداشتند،و مردم كف دست رو به بالا بزير دست آنان از آخر شست‌ها تا بالاى انگشت كوچك مى‌كشيدند،و از در ديگر بيرون مى‌شدند،تا در آخر پس از بيعت همۀ افراد،جوانى از انصار پيش آمد و بعكس قبلى‌ها دست داد(يعنى شست خود را زير انگشت كوچك امام قرار داد و بطرف شست امام كشيد)و حضرت لبخندى زده فرمود:همه بصورت فسخ بيعت دست دادند،ولى اين جوان بصورت عقد بيعت عمل كرد،مأمون پرسيد عمل فسخ چگونه است و عمل عقد چگونه؟امام عليه السّلام فرمودند:عقد بيعت دست دادنش از آخر انگشت

كوچك است تا آخر شست، و فسخ بيعت از آخر شست است تا سر انگشت كوچك،چون امام اين را فرمود سر و صدا برخاست و بهم برآمدند،و مأمون گفت:از نو(مراسم)بيعت را شروع كنيد،مردم بازگشتند و بقسمى كه آن جناب فرموده بود بيعت كردند و با هم ميگفتند چگونه مستحق بيعت به امارت كسى باشد كه رسم عقد بيعت را نمى‌داند،آنكه ميداند او سزاوار است كه امير مؤمنان باشد نه آنكه نمى‌داند،گويد:همين رفتار باعث شد كه آن بزرگوار را با دادن سمّ بقتل رساند.

3-تميم بن عبد اللّه قرشىّ-رضى اللّه عنه-از پدرش از احمد بن علىّ انصارى روايت كرد كه گفت:من از ابو الصّلت هروىّ پرسيدم:چگونه مأمون با آن اكرامى كه از علىّ بن موسى عليهما السّلام ميكرد و محبّتى كه به او داشت تا آنجا كه او را وليعهد خود قرار داد،دلش طاقت آورد كه آن حضرت را بكشد؟در پاسخ من گفت:آرى مأمون بجهت شناسائى كه از علم و فضل آن حضرت داشت او را اكرام و محبّت مينمود،اما اينكه او را وليعهد خود قرار داد نظرش اين بود كه بمردم بفهماند كه او بدنيا علاقه دارد و رياست طلب است،تا مردم از عقيده‌اى كه به او دارند بازگردند،و از چشم ديگران بيفتد و در نظرشان سقوط

كند،و بعد از اين ديد آنچه ميخواست نشد، بلكه بعكس موقعيّت آن حضرت عليه السّلام در دل مردم بالاتر رفت و افزون شد،(پس از آن)علماى علم كلام و دانشمندان عقايد مختلف را از كشورها براى بحث با آن حضرت و مجاب كردن او كه موجب سرشكستگى او در ميان علما باشد،و بدين سبب نقص و كمبودش نزد مردم عامى آشكار شود و از قدرش بكاهد،آنان را به بحث با آن جناب دعوت كرد،و هيچ كس از مخالفان از گروههاى مختلف دينى؛چه از يهود و چه از نصارى و چه از ستاره پرستان،و برهمائيان هندويى يا هندى و ملحدان و دهريان،و صاحبان مذاهب مختلف اسلامى،در مباحثه با او تاب نياورده و همه را با دليل و برهان الزام نمود و بر جملگى آنان غالب آمد،تا آنجا كه همه ميگفتند او از مأمون بخلافت اسلامى سزاوارتر است،و خبرگزاران اين مسأله را كه سخن روز شده بود بگوش مأمون رسانيدند،و وى از اين رو در خشم شده و بر آشفت و حسدش شدّت يافت،و از سوى ديگر حضرت از مأمون باكى نداشت و حقّ را صريحا مى‌گفت،و اكثر اوقات جوابى به سؤال مأمون ميداد كه خوشايند او نبود،و(مأمون نيز)بر او خشم ميگرفت و كينۀ او را در دل پنهان ميداشت و اظهار نمى‌كرد،و چون از هر حيله در امر آن حضرت

عاجز ماند از اين راه داخل شد و او را با زهر بقتل رسانيد.

باب 60 - انتصاب حضرت ابو جعفر جواد از سوى حضرت رضا-عليهما السّلام- بجانشينى خود

انتصاب حضرت ابو جعفر جواد از سوى حضرت رضا-عليهما السّلام- بجانشينى خود

1-حسين بن احمد بيهقىّ بسند مذكور در متن از محمّد بن ابي عبّاد كاتب آن حضرت عليه السّلام كه فضل بن سهل او را بر اين كار بخدمت حضرت گماشته بود روايت كرد كه گفت:آن جناب هيچ گاه نام فرزندش محمّد را نمى‌برد مگر به كنيه،مثلا ميفرمود:ابو جعفر بمن نامه‌اى فرستاده،يا من به ابو جعفر چنين نوشتم،در حالى كه او در مدينه هنوز كودك بود،ولى امام با كمال احترام از او در نامه‌ها نام ميبرد و وى نيز با نهايت بلاغت و شيوائى پاسخ ميداد،و يك بار شنيدم امام ميفرمود:وصىّ و جانشينم در ميان خاندانم پس از من ابو جعفر است.

مترجم گويد:نصوص وارده از حضرت رضا عليه السّلام مبنى بر امامت فرزند گراميشان-حضرت جواد عليه السّلام-بيش از يك خبر ميباشد،و مرحوم ثقة الاسلام كلينى-رحمه اللّه-تمامى آن را در كتاب كافى نقل كرده است.

باب 61 - وفات حضرت رضا-عليه السّلام-با زهرى كه مأمون با حيله به او خورانيد

وفات حضرت رضا-عليه السّلام-با زهرى كه مأمون با حيله به او خورانيد

1-ابو علىّ حسين بن احمد بيهقىّ بسند مذكور در متن از علىّ بن حسين كاتب بغاء كبير(او تامش يكى از سرداران)روايت كرد كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام تب كرد،و يا فشار خون گرفت،خواست حجامت كند،مأمون براى ديدن آن حضرت سوار شد و چيزى از ظرفى سفالين بيرون آورد و به غلامش داد و از او خواست كه آن را با دست خرد كند،غلام آن را در سينى خرد كرده،مأمون او را گفت:لازم نيست دستت را بشوئى بهمراه من بيا و سوار شده بجانب خانۀ حضرت براه افتاد،و بر او وارد شد و در مقابل آن جناب نشست،و حضرت حجامت كرد،يا بروايت عبيد اللّه(كه ظاهرا همان راوى در متن است باشد) كار حجامت را بتأخير انداخت،و بغلامش گفت:آن انار را بياور،و در باغچۀ منزل حضرت درخت انارى بود،غلام انارى از درخت چيده حاضر كرد،مأمون او را گفت آن را دانه دانه كند،غلام آن را درون ظرفى دانه كرد،سپس امر كرد كه او دست خود،يا آن دانه‌ها را بشويد،و غلام آن را حاضر كرد،مأمون رو

بحضرت نموده گفت:قدرى از اين آب انار بنوش، فرمود:در حضور شما نه، امير كه بيرون رفت ميخورم،مأمون گفت:نه بخدا سوگند نميشود بايد در حضور من بخورى و اگر من از ناراحتى معده‌ام نميبود من هم با شما ميخوردم حضرت چند قاشق از آن خورد و مأمون برخاسته بيرون آمد،امّا حضرت رضا عليه السّلام تا پنجاه بار در آن روز هنوز نماز عصر خوانده نشده بود،از هوش رفت و افتاد و بعد نشست،مأمون كسى را فرستاد و پيغام داد كه اين ناراحتى و بيهوشى مربوط بحجامتى است كه كردى،ولى شب حال او سخت‌تر شد تا اينكه بامدادان از دنيا رفت،و آخرين كلامى كه گفت:اين آيۀ مباركه بود: قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ ، وَ كانَ أَمْرُ اللّهِ قَدَراً مَقْدُوراً (بگو اگر شما در خانه‌هاى خود باشيد آنان كه شهادت بر ايشان تقدير شده است به خوابگاه‌هاى خود رهسپار خواهند شد-آل عمران:

154)(و امر پروردگار قضا و حكمى است انجام شدنى-احزاب:38).

و صبح فردا شد،مأمون اولين كارش اين بود كه دستور داد بسرعت جنازه را غسل داده و كفن كردند،و خود پشت سر جنازه با پاى برهنه بدون عمامه و كلاه با اظهار حسرت حركت ميكرد و ميگفت:اى برادرم بدون شك بسبب

فوت تو رخنه‌اى در اسلام پديد آمد، و مقدّرات الهى بر كوشش من در حقّ تو غلبه كرد،سپس قبر پدرش هارون را شكافت و آن جناب را در گور هارون كنار او بخاك سپرد،و گفت:اميدوارم خداوند تبارك و تعالى بواسطۀ نزديكى اين جنازه بپدرم نفعى رساند،(اين خبر از طريق عامّه(سنيها)بود).

باب 62 - ذكر خبرى ديگر در وفات آن حضرت-عليه السّلام-از طريق شيعيان

ذكر خبرى ديگر در وفات آن حضرت-عليه السّلام-از طريق شيعيان

1-احمد بن زياد بن جعفر همدانىّ-رضى اللّه عنه-گويد:علىّ بن ابراهيم قمّى گفت:ياسر خادم براى من نقل كرد كه در راه در جايى كه ميان ما و طوس هفت منزل راه باقى مانده بود،ابو الحسن عليه السّلام بيمار شد،و تا ما بطوس رسيديم بيمارى آن حضرت شدّت يافت،و چندين روز در طوس اقامت كرديم، و مأمون روزى دو بار بعيادت او مى‌آمد،و در روز آخرى كه در آن روز حضرت از دنيا رفت كه بسيار هم ضعيف شده بود،بعد از اينكه نماز ظهرش را بجاى آورد بمن گفت:اى ياسر،اين مردم چيزى نميخورند؟عرضكردم با اين وضعى كه شما داريد اى سرور من چطور ميتوانند چيزى بخورند،حضرت

اين كلام را كه شنيد كمر خم خود را راست كرده فرمود:غذا را بياوريد،و همۀ كاركنان خود را خواند و احدى را باقى نگذارد مگر بر سر سفره نشانيد،و از هر يك جدا جدا احوال پرسيد و از وضعشان جستجو كرد،و چون غذا را صرف كردند،فرمود:براى زنان طعام ببريد،براى آنان نيز غذا بردند و همه را سير نمودند،وقتى اين كار تمام شد ضعف شديدى بر او دست داد و بيهوش بيفتاد،و صداى شيون از حاضران برخاست،و كنيزان مأمون و همسرانش سر و پا برهنه به آنجا ريختند و فغان و شيون سراسر طوس را گرفت،و مأمون خود سر و پا برهنه در حالى كه بر سر زنان ريش خود را گرفته و با اظهار تأسّف ميگريست و اشكش از ديده بر صورتش سرازير بود خود را ببالين جنازۀ حضرت رسانيد و ايستاد،كه در اين موقع حضرت بهوش آمد،مأمون گفت:اى آقاى من! نميدانم كدام اين دو مصيبت سخت و مشكلتر است،اينكه تو را از دست ميدهم،يا تهمتى كه اين مردم بمن ميزنند و مرا متّهم بقتل تو ميدانند و ميگويند وى او را مسموم كرده و بقتل رسانيده است؟ياسر گويد:امام گوشۀ چشم باز كرد و بمأمون رو كرده گفت:اى امير با ابو جعفر(فرزندم)بنيكى رفتار كن زيرا عمر تو و عمر او چنين است-و دو انگشت سبّابۀ خود را نزد هم

آورد- ياسر گويد:چون شب شد و پاسى از آن گذشت كار آن حضرت تمام شد و ديده از دنيا بر بست،صبح روز بعد مردم جمع شدند،و ميگفتند:اين مرد او را با حيله بقتل رسانيد،و مرادشان مأمون بود،و شعار ميدادند كه فرزند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كشته شد،و اين شعار را زياد تكرار ميكردند،و صداها بهم پيچيد،ابو جعفر محمّد بن جعفر بن محمد عليهما السّلام كه از مأمون امان طلبيده و از مدينه بخراسان آمده بود(و او عموى حضرت رضا عليه السّلام است)و در اين وقت در طوس حضور داشت و نزد مأمون بسر ميبرد،مأمون او را گفت:اى ابو جعفر بميان اين مردم رو و بگو جنازۀ ابو الحسن را امروز خارج نمى‌كنند، بمنزل و سر كار خود رويد،و او مايل نبود جنازه بيرون آيد،و از اينكه مبادا فتنه‌اى بپا شود ناراحت بود،محمّد بن جعفر بيرون آمد و در ميان جمعيّت فرياد زد:ايّها النّاس متفرّق شويد!امروز ابو الحسن عليه السّلام را بيرون نمى‌آورند، مردم پراكنده شدند،آنگاه ابو الحسن را غسل دادند و هنگام شام در شب دفن كردند،و علىّ بن ابراهيم گويد:ياسر چيزى بمن گفت كه خوش ندارم آن را در كتاب بياورم.

باب 63 - آنچه ابو الصّلت هروى در مورد شهادت حضرت رضا-عليه السّلام-با انگور زهر آلود گفته است

آنچه ابو الصّلت هروى در مورد شهادت حضرت رضا-عليه السّلام-با انگور زهر آلود گفته است

1-محمّد بن على ماجيلويه با شش تن ديگر از مشايخ-رضى اللّه عنهم- كه نامشان در متن ذكر شده است از ابو الصّلت روايت كرده‌اند كه گفت:

همين طور كه من در مقابل ابو الحسن عليه السّلام ايستاده بودم،آن جناب بمن فرمود:

اى أبا صلت به اين بقعه كه هارون در آنجا دفن شده است داخل شو و از هر گوشۀ آن از چهار كنج مشتى خاك براى من بياور،من رفتم و آنچه خواسته بود برداشته آوردم،چون مقابلش رسيدم فرمود:يكى يكى از آن(چهار مشت) خاك را بمن ده و او نزد درب ايستاده بود،من از خاكها يكى را بدو دادم آن را بوئيد و بر زمين ريخت سپس رو بمن كرده گفت:در اينجا براى دفن من قبرى حفر مى‌كنند،و سنگى پيدا مى‌شود كه اگر همۀ كلنگهاى خراسان گرد آيند

نميتوانند آن سنگ را از جا بيرون كنند، بعد در بارۀ خاك پايين پا و خاك بالاى سر هارون نيز نظير اين كلام را فرمود،آنگاه گفت:آن خاك ديگر را بمن ده،من خاك(پيش روى را)بدو دادم آن را بگرفت،و فرمود:اين خاك از تربت من است؛ بعد فرمود:براى من در اين موضع قبرى حفر كنند،و تو آنان را امر كنى كه تا هفت پلّه گود كنند،و در آنجا از يكسو قبر را گشاد و وسيع كنند و قبرى احداث نمايند،اگر از آن امتناع ورزيدند و گفتند:حتما بايد لحد داشته باشد، پس بگو بايد دو ذراع و يك وجب وسعت قبر باشد،پس خداوند خود آن را هر چه بخواهد وسعت ميدهد،و چون چنين كردند،تو خواهى ديد كه در بالين قبر خيسى پيدا مى‌شود،اين كلامى را كه بتو مى‌آموزم در آنجا بخوان،پس قبر پر از آب خواهد شد و پر مى‌شود،و در آن آب،ماهيان ريزى خواهى ديد،پس براى آنها نانى كه اكنون بتو ميدهم خرد ميكنى،و آنها مى‌بلعند و چون چيزى از آن نان باقى نماند ماهى بزرگى آشكار مى‌شود و آن ماهيان ريز را مى‌بلعد تا اينكه هيچ باقى نماند سپس پنهان ميگردد و چون غايب شد تو دست بر آن آب

فرو بر، و اين كلام را كه بتو ياد ميدهم بخوان،و آب فرو مى‌نشيند،و چيزى از آن باقى نمى‌ماند،و اين كار را جز در پيش روى مأمون انجام مده،آنگاه فرمود:

اى ابا صلت فردا من بر اين فاجر وارد مى‌شوم،پس اگر از آنجا سر برهنه خارج شدم با من سخن گوى و من پاسخت را خواهم داد،ولى اگر در بازگشتن،سرم را پوشيده بودم با من سخن مگو،ابو الصّلت گويد:چون صبح شد لباس خود را بر تن كرد و در محراب عبادتش منتظر نشست،و همين طور كه انتظار مى‌كشيد ناگهان غلام مأمون وارد شد،و گفت:امير شما را احضار ميكند، حضرت كفش خود را بپاى كرد و رداى خود را بر دوش افكند و برخاسته حركت كرد و من در پى او ميرفتم تا بر مأمون وارد شد،و در پيش روى مأمون طبقى از انگور بود و طبقهائى از ميوه‌جات و در دست او خوشۀ انگورى بود كه مقدارى از آن را خورده بود،و مقدارى از آن باقى بود،چون چشمش بآن حضرت افتاد از جاى برخاست و با او معانقه كرد و پيشانيش را بوسيد و آن حضرت را در كنار خود نشانيد،و خوشۀ انگورى كه در دست داشت به آن جناب داده و گفت:

يا ابن رسول اللّه من انگورى از اين بهتر تاكنون نديده‌ام،حضرت بدو فرمود:

بسا مى‌شود كه انگورى نيكو است،از بهشت است،(يعنى انگور نيكو در بهشت است) گفت:شما از آن تناول كنيد.امام فرمود:مرا از خوردن آن معاف بدار،گفت:بايد تناول كنى،براى چه نميخورى؟شايد خيال بدى در بارۀ من كرده‌اى؟و خوشۀ انگور را برداشت و چند دانه از آن را خورد،و بعد به پيش آورده و امام از او گرفت و سه دانه از آن را بدهن گذارده و خوشه را بر زمين نهاد و برخاست،مأمون پرسيد:بكجا ميرويد؟فرمود:بدان جا كه تو مرا فرستادى،و عبا بسر كشيده خارج شد،ابو الصّلت گويد:من با او سخنى نگفتم تا داخل خانه شد،و فرمود:درها را ببنديد(كسى را راه ندهيد)درها را بستند و حضرت در بستر خود خوابيد،و من اندكى در صحن خانه با حالتى افسرده و اندوهگين ايستاده بودم كه در آن حال چشمم بجوانى نورس،خوشروى،مجعّد موى،شبيه‌ترين مردم به حضرت رضا عليه السّلام افتاد كه داخل خانه شد،من پيش دويدم و سؤال كردم قربان درها كه بسته بود شما از كجا وارد شديد؟گفت:

آنكه مرا از مدينه در اين وقت بدينجا آورد همو مرا از در بسته وارد خانه نمود، پرسيدم شما كه باشيد؟گفت:من حجّت خدا بر تو هستم اى ابا صلت،من محمّد بن علىّ ميباشم،سپس بسوى پدرش رفت و وارد اطاق شد و مرا فرمود

با او داخل شوم، چون ديدۀ پدرش رضا عليه السّلام بر او افتاد يك مرتبه از جا جست و او را در بغل گرفت و دست در گردن او كرد و پيشانيش را بوسيد و او را با خود بفراش كشيد و محمّد بن علىّ به رو در افتاد و پدر را ميبوسيد و آهسته باو چيزى گفت كه من نفهميدم،امّا بر لبان حضرت رضا عليه السّلام كفى ديدم كه از برف سفيدتر بود ابو جعفر آن را با زبان برميگرفت،و بعد حضرت دست زير لباس بر سينه برد و چيزى مانند گنجشك بيرون آورد و ابو جعفر عليه السّلام آن را بلعيد،و حضرت از دنيا رفت،و ابو جعفر مرا گفت:اى ابا صلت برخيز از آن پستو و انبار تخته‌اى كه ميّت را بر آن ميشويند حاضر ساز و آب براى تغسيل بياور، عرضكردم،در انبار و پستو تخته غسل و آب نيست،ولى حضرت فرمود:آنچه بتو امر كردم انجام ده،من داخل انبار شدم و ديدم هر دو آماده است،بيرون آوردم و دامن قبا بر كمر بستم و پاى برهنه نمودم كه آن جناب را غسل دهم، حضرت فرمود:اى ابا صلت كنار رو كه غير از تو كسى با من است كه مرا در تجهيز يارى مى‌كند،و امام را غسل داده،و بمن فرمود:به پستو رو و جامه‌دانى كه در آن كفن و حنوط است بياور،من رفتم بقچه‌اى ديدم كه هرگز

آن را نديده بودم، آن را برگرفته نزد حضرت آوردم،پس او را كفن كرد و بر او نماز گذارد،پس گفت:آن تابوت را بياور،عرضكردم نزد نجّارى روم و از او بخواهم تابوتى بسازد؟فرمود:نه،برخيز و برو در خزانه و انبار تابوتى هست، من بانبار رفته تابوتى يافتم كه تاكنون در آنجا آن را نديده بودم،آن را نزد حضرتش آوردم،او جنازۀ حضرت رضا عليه السّلام را برداشته در آن تابوت نهاد و دو پايش را راست يك ديگر نهاد و دو ركعت نماز خواند كه هنوز تمام نشده بود كه سقف خانه شكافت و جنازه از آن شكاف سقف خارج شد و بيرون رفت،من عرضكردم يا ابن رسول اللّه اينك مأمون خواهد آمد و پدرت رضا عليه السّلام را از ما مطالبه مى‌كند،ما بايد چه كنيم؟فرمود:ساكت باش اى ابا صلت،جنازه باز خواهد گشت،و هيچ پيامبرى در مشرق از دنيا نرود و وصىّ او در مغرب نميرد مگر اينكه خداوند ارواح و اجساد آنان را جمع مينمايد،هنوز امام گفتارش را تمام نكرده بود كه سقف شكافت و جنازه با تابوت فرود آمد،پس برخاست و جنازه را از تابوت بيرون آورد و در بستر خود قرار داد،مانند اينكه غسل داده و كفن كرده نشده است،آنگاه مرا گفت:اى ابا صلت برخيز و در را بروى مأمون باز كن،من

برخاستم و در را گشودم كه ديدم مأمون با غلامانش در خانه ايستاده است در حالتى كه ميگريد و محزون است،داخل خانه شد،گريبانش را پاره كرد،لطمه بر روى خود ميزد،و ميگفت:اى سيّد من اى سرور من،مرگ تو مرا بمصيبت انداخت،سپس داخل اطاق شد و ببالين جنازه نشست،و گفت:مشغول تجهيز آن شويد،و امر كرد قبرى بكنند،و آن موضع را من كندم،همان چيزها كه حضرت رضا عليه السّلام فرموده بود ظاهر شد،يكى از درباريان مأمون گفت:آيا نميگوئى و باور ندارى او امام بود؟گفت:آرى امام نخواهد بود مگر بر همۀ مردم مقدّم باشد،و امر كرد سمت قبله قبرى برايش حفر كنند،گفتم:مرا امر كرده كه بقدر هفت پلّه رو بپائين از براى او حفر كنم،بعد در يك سمت براى او محلّى براى دفن بگشايم،مأمون گفت:هر چه ابو صلت ميگويد:كه او امر كرده است عمل كنيد جز آن محلّ در كنار عمق قبر،بلكه قبر را معمولى بكنيد و لحد بگذاريد،و چون ديد آب پيدا شد و ماهيان در آن نمايان شدند،و چيزهاى ديگرى كه فرموده بود ظاهر گشت،مأمون گفت:پيوسته حضرت رضا در زمان حيات خود عجائبى بما مينمود،و حتّى پس از مرگش نيز عجائبى از او بظهور ميرسد،يكى از وزرايش كه با او بود گفت:آيا ميدانى رضا عليه السّلام از چه

چيز بتو خبر ميدهد؟گفت:نه، گفت:بتو ميفهماند كه شما بنى عباس،دولت و شوكتتان با كثرت جمعيّت و طول مدّت سلطنت مانند اين ماهيان هستيد تا اينكه اجلتان برسد و مدّتتان بسر آيد و قدرتتان از دست برود،خداوند مردى را از ما بر شما مسلّط كند كه همۀ شما را بفنا بسپارد،اولين و آخرينتان را، مأمون گفت:راست گفتى،آنگاه رو بمن كرده گفت:آن كلامى را كه گفتى و ماهيان بلعيده شدند براى من بگو و بمن ياد ده،گفتم بخدا قسم الان فراموش كردم،و من راست مى‌گفتم،ولى او امر كرد مرا به زندان برند و حضرت رضا عليه السّلام را بخاك بسپارند.مدّت يك سال در حبس بسر بردم و بر من در زندان بسيار سخت مى‌گذشت،شبى خوابم نبرد و بيدار ماندم و بدرگاه خدا رفتم و بدعا و زارى مشغول گشتم و بدعائى كه در آن حال محمّد و آل محمّد-صلوات اللّه عليهم- را ذكر ميكردم و بحقّ آنان از خداوند،فرج ميخواستم شروع كردم،هنوز دعايم به اتمام نرسيده بود كه ناگاه ديدم ابو جعفر محمّد بن علىّ عليهما السّلام بر من وارد شده و فرمود:اى ابا صلت سينه‌ات تنگ شده است و حوصله‌ات تمام گشته؟ عرضكردم آرى بخدا سوگند.فرمود:برخيز و با من بيرون آى،آنگاه دست

مباركش را به كند و زنجيرهائى كه بر من بود زده همه از من برداشته شد، و دست مرا گرفت و از زندان بيرون آورد،در حالى كه پاسبانان و غلامان مرا نظاره ميكردند ولى قدرت سخن گفتن نداشتند و من از در خارج شدم،پس از آن بمن فرمود:برو به امان خدا تو را بخدا سپردم بدان كه تو هرگز با مأمون روبرو نشوى،و او هم تو را نخواهد يافت.ابو الصّلت گفت:تاكنون مأمون بمن دست نيافته است.

مترجم گويد:«آنچه ابو الصّلت ديده است از آمدن ابو جعفر عليه السّلام و وارد شدن او بر آن حضرت از درهاى بسته،و تجهيز و تغسيل جنازۀ پدرش و شكافتن سقف و رفتن جنازه بآسمان و بازگشتن آن همه و همۀ ديگر را ميتوان گفت حالت مكاشفه‌اى بوده است كه براى او دست داده و صورت ملكوتى و باطنى اين امر براى او جلوه كرده و ديده است و نبايد استيحاش كرد و آن را محال دانست و يا افسانه شمرد،و مشابه در اخبار زياد دارد،و مكاشفه عبارتست از حصول علم براى نفس به فكر يا به حدس يا به سانحه‌اى خاصّ،و عبد السّلام بن صالح هروى ابو الصّلت داراى كتابى است بنام«وفاة الرّضا عليه السّلام»و ظاهرا اين خبر از آن كتاب نقل شده است،و چون ابو الصّلت محبّ اهل بيت عليهم السّلام بوده علماى معروف اهل سنّت سخت او را كوبيده و جرح كرده‌اند،و نسائى صاحب سنن گويد:او ثقه نيست،و دارقطنى گويد:او رافضى و خبيث است،و احمد بن سيّار كه از اعلام و حفّاظ اهل سنّت است و ابو الصّلت را ديده و از او حديث شنيده است گويد:«ابو صلت،ابو بكر و عمر را بر علىّ مقدّم ميداشت و با

اين حال مثالب و عيبها و نادرستيهائى از شيخين روايت مى‌كرد».از اين كلام پيداست كه ابو الصّلت تقيّه مى‌كرده ولى گاهى مطاعن را بر زبان مى‌آورده،و ابو عمرو كشّى در رجال خود آورده است كه بركة بن قيس گويد:از احمد بن سعيد رازى شنيدم مى‌گفت:براستى كه ابو الصلت«ثقة و مأمون على الحديث،إلاّ انّه يحبّ آل رسول اللّه-صلى اللّه عليه-،و كان دينه و مذهبه حبّ آل محمّد عليه و عليهم السّلام»ولى يحيى بن معيّن براستگوئى او را ستوده است،و از حاكم نيشابورى صاحب مستدرك الصحيحين توثيق ابو الصّلت را نقل كرده‌اند،و پاره‌اى از شيعيان او را سنّى دانند با اينكه توثيقش كرده‌اند».

2-حسين بن احمد بيهقىّ از صولىّ از ابو ذكوان روايت كرده كه گفت:

شنيدم ابراهيم بن عبّاس گفت:بيعت با علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام در روز پنجم ماه مبارك رمضان سال دويست و يكم هجرى قمرى اتّفاق افتاد،و مأمون دختر خود امّ حبيب را بوى تزويج كرد در اوّل سال دويست و دو،و در سال دويست و سه امام بطوس وفات كرد هنگامى كه مأمون عازم عراق بود و در ماه رجب همان سال بسوى عراق حركت كرد،و امّا غير از بيهقى برايم روايت كرده است كه حضرت از دنيا رفت و از سنّ مباركش چهل و نه سال و شش ماه گذشته بود،و قول صحيح آنست كه وفات آن حضرت در روز جمعۀ دهۀ آخر ماه رمضان نه روز به

آخر ماه مانده اتّفاق افتاد،در سال دويست و سه هجرى قمرى.

باب 64 - خبر هرثمة بن أعين در بارۀ مسموم كردن آن حضرت به انگور و انار

خبر هرثمة بن أعين در بارۀ مسموم كردن آن حضرت به انگور و انار

1-تميم بن عبد اللّه قرشى-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از هرثمة ابن أعين روايت كرد كه گفت:من شبى در حضور مأمون بودم چون چهار ساعت از شب گذشت اذن رفتن داد و من بخانۀ خود رفتم،نيمۀ شب كه شد صداى كوفتن در شنيدم غلامم پاسخ داد،كوبنده به غلام گفت:هرثمه را بگوى آقايت تو را مى‌طلبد خود را فورى بدو برسان،هرثمه گفت:من بى‌درنگ برخاستم و لباس بر تن كردم و با سرعت خود را به خانۀ حضرت رسانيدم،غلام در پيش روى من بود او داخل شد و بعد من وارد شدم و امام را در صحن منزل نشسته ديدم،چون چشمش بمن افتاد گفت:اى هرثمه!عرضكردم لبيك يا مولاى، فرمود:نزد من بنشين،من نشستم،بمن فرمود:خوب گوش كن كه چه

مى‌گويم، اكنون زمان مرگ من رسيده و بايد بسوى خدا رحلت كنم،به جدّ و پدرانم ملحق گردم،و عمرم بآخر رسيد و نامۀ عملم پايان يافته است،و بتو ميگويم:اين مرد(مأمون)ستمكار قصد آن كرده است كه مرا با انگور و انار مسموم سازد،و رشته‌اى را بزهر آلوده و آن را بسوزن كرده و در حبّۀ انگور فرو برده و آن را زهرآگين كرده،و امّا طريقۀ آلوده كردن انار بسمّ بدين صورت بود كه:سمّ را در كف دست يكى از غلامانش ريخته تا بدان بيالايد و با همان دست آلوده انار را حبه حبه كند و آن را چنگ زند تا سمّ بخورد آن رود.و فردا مرا دعوت ميكند و آن انار و انگور را برسم پذيرائى نزد من مينهد،و از من ميخواهد كه آن را بخورم،و من آن را ميخورم،و سپس آنچه خدا تقدير و حكم كرده انجام مى‌شود،پس چون من از دنيا رفتم،مأمون خواهد گفت:خودم بايد او را با دست خويش غسل دهم، چون چنين گويد،تو محرمانه از قول من بگوشش بگو:بمن گفته است تا بتو بگويم اين كار را نكنى كه عذاب اليمى كه قرار است مدّتى بعد بر تو نازل شود به جلو افتاده و بزودى فرود مى‌آيد،و آنچه از آن حذر ميكنى با شتاب بتو خواهد رسيد،و او از تو پذيرفته دست از اين كار برميدارد،هرثمه گويد:عرضكردم:اى سرور من بروى چشم،فرمود:چون براى تغسيل من تو را بگمارد،و خود در

محلّ مرتفعى كه مشرف بر آنجا كه مرا غسل ميدهى بنشيند كه ناظر عمل تو باشد، اقدام بآن مكن و متصدّى شستن من مشو تا اينكه خيمۀ سفيدى در كنار خانه ببينى،چون آن خيمه را ديدى مرا با همان لباسم كه در آن از دنيا رفته‌ام بدرون آن خيمه بر و در پشت آن با همكارانت به انتظار بايست،و خيمه را بالا نزن كه مرا ببينى چون هلاك خواهى شد،بعد مأمون نزديك تو آيد و گويد:اى هرثمه آيا شما نمى‌گوييد كه امام را جز امام غسل نمى‌دهد؟پس اين ابو الحسن علىّ بن موسى را چه كسى غسل داد در حالى كه فرزندش محمّد اكنون در مدينه است و آن از شهرستانهاى حجاز است،و ما اكنون در طوس هستيم؟و چون چنين چيزى بتو گفت،در پاسخش بگو:امام را نبايد و واجب نيست كسى غسل دهد مگر امام پس از او،ولى اگر كسى تعدّى كرد و اين عمل را انجام داد امامت امام براى تجاوز كارى غسل دهنده باطل نخواهد شد،و همچنين امامت امام پس از وى هم باطل نمى‌گردد با اينكه ديگرى بر او غلبه كند و نگذارد او پدرش را غسل دهد و اگر علىّ بن موسى در مدينه بود و از دنيا ميرفت پسرش محمّد در ظاهر او را غسل ميداد و اين طور كه اكنون شد او را در

خفا و پنهانى غسل همى داده، و چون خيمه برداشته شود تو مرا خواهى ديد كه در كفن پوشيده شده‌ام،پس مرا بردار و در تابوت بنه و حمل كن،و چون بخواهد قبر مرا آماده كند،ميخواهد قبر پدرش هارون را قبلۀ قبر من قرار دهد، و اين هرگز نخواهد شد و چون كلنگها را بر زمين كوبند،هيچ گونه بر زمين تأثير نكند و باندازۀ پشت ناخنى زمين را حفر ننمايند،و هر گاه براى كندن زمين كوشش خود را نمودند و نتوانستند كارى از پيش برند از قول من بمأمون بگو:بمن امر كرده است كه يك كلنگ در قبلۀ قبر پدرت هارون بر زمين زنم و چون زدم قبرى ساخته و آماده آشكار مى‌شود،و چون پذيرفت و قبر پيدا شد، مرا در آن نگذاريد تا از ته قبر آب سفيدى بيرون آيد كه قبر را پر كند تا آب مساوى با روى زمين گردد،سپس در آن ماهيى بطول قبر نمايان شود و بحركت آيد،و تا ماهى در حركت است مرا بقبر نبريد تا اينكه ماهى نهان گردد و آب فرو نشيند،پس مرا در قبر بر،و لحد بگذار،و مگذار كسى بر روى من خاك ريزد،زيرا قبر خود بخود پر و پوشيده شود،هرثمه گويد:

عرضكردم اى سالار من!هر چه فرمودى اطاعت ميكنم،پس حضرت فرمود:

آنچه را كه بتو گفتم بخاطر بسپار و بدان عمل كن و مخالفت منما،عرضكردم اى آقاى من!به خدا پناه ميبرم اگر اوامر شما را مخالفت كنم.

هرثمه گويد:از نزد امام با حالتى محزون و گريان و نالان چون دانه در تابۀ بريان بيرون شدم و جز خدا كسى از دل من آگاه نبود،چون روز شد مأمون مرا طلبيد و تا چاشت نزد او ايستادم،آنگاه گفت:اى هرثمه برو و سلام مرا به امام برسان و بگو اگر بر شما سخت نيست نزد من بيائيد،و اگر نه من خدمت شما آيم و چنانچه آمدن را پذيرفت اصرار كن زودتر بيايد،چون بخدمت آن جناب رسيدم قبل از آنكه سخنى بگويم حضرت فرمود:اى هرثمه آيا سفارشات مرا بخاطر سپرده‌اى؟گفتم آرى،پس كفش خود را طلبيد و گفت:من ميدانم پيغام او چيست و تو را براى چه نزد من فرستاده است،گويد:نعلين حضرت را حاضر كردم و پوشيده براه افتاد و بسوى مأمون شد،چون بمنزل او رسيد، مأمون از جا برخاسته ايستاد و با آن جناب معانقه نموده پيشانى حضرت را بوسيد و او را در كنار خويش بر تخت نشانيد،و شروع كرد با وى گفتگو كردن و از هر سو بسخن پرداخت تا روز بالا آمد،پس يكى از غلامان را گفت كه

انگور و انار آورد، هرثمه گفت:چون اين را شنيدم نتوانستم طاقت آورم و لرزه بر اندامم افتاد،و چون نخواستم حالت من بر مأمون ظاهر شود،رو گردانيده آرام آرام از مجلس بيرون شدم و خود را در گوشه‌اى از حيات قصر افكندم، چون زوال ظهر نزديك شد حس نمودم كه سرورم از نزد مأمون خارج شده و به خانۀ خود رفته است،سپس ديدم از سوى مأمون امر صادر شده است؟كه طبيبان و پرستاران را خوانند و ببالين حضرت برند،پرسيدم چه شده است؟گفتند:

مرضى بر آن جناب عارض شده است و مردم در شكّ و ترديد بودند ولى من ميدانستم از چيست و يقين داشتم چون از او مرا آگاهى بود،هرثمه گفت:

چون ثلث آخر شب شد صداى ناله و شيون از خانۀ آن حضرت برخاست و من خود فغان را شنيدم و با شتاب در ميان خلق كه بدان سو ميرفتند خود را به آنجا رسانيدم و نظر كردم و مأمون سر برهنه با تكمه‌هاى باز روى پا ايستاده ميگريست و نوحه ميكرد،من در ميان مردم ايستادم و نفسهاى بلند مى‌كشيدم چون از شدّت حزن نفس در سينه‌ام حبس شده بود،بارى صبح كرديم و فرداى آن شب مأمون براى تعزيه‌دارى نشست،بعد برخاست و سر جنازۀ آقايم

عليه السّلام آمد،و گفت: محلّى آماده كنيد ميخواهم خود جنازۀ او را غسل دهم،من پيش رفتم و آنچه حضرت بمن گفته بود از غسل و تكفين و دفن بدو گفتم، گفت:من متعرّض غسل او نمى‌شوم تو خود ميدانى اى هرثمه،گويد:من ايستاده بودم تا اينكه ديدم خيمه‌اى بر پا شد،و من و كسانى كه در آنجا حاضر بودند در پشت خيمه بوديم،و صداى تكبير(اللّه اكبر)و تهليل( لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ )و تسبيح،و حركت ظرفها و ريختن آب بگوشم ميرسيد و بوئى خوش و مطبوع بمشام ميرسيد كه هرگز از آن خوشتر،بوئى استشمام نكرده بودم.

هرثمه گفت:ناگاه ديدم مأمون از بالاى ايوان خانه مرا بانگ زده گفت:

شما كه مى‌پنداشتيد امام را غير امام مثل او غسل نمى‌دهد،پس كجا است محمّد بن علىّ فرزندش كه حاضر آيد او را غسل دهد،او كه اكنون در مدينه است و اين در طوس؟گويد:گفتم اى امير!ما مى‌گوئيم:امام را واجب نيست غسل دهد مگر امامى مثل او،پس اگر ستمكارى تعدّى كند و امام را غسل دهد امامت او باطل نمى‌گردد زيرا كه غاسل تعدّى كرده است،و امامت امام بعد هم، از او باطل نمى‌شود،زيرا به او ظلم شده و او را از تغسيل پدرش منع نموده‌اند،

و اگر ابو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام در مدينه مقيم بود فرزندش محمّد او را غسل ميداد،و اكنون اگر چه بظاهر او را غسل نمى‌دهد ولى در خفا و باطن او را غسل داده است،مأمون ساكت شد و چيزى نگفت،و خيمه برداشته شد،چون نظر كردم مولاى خود را در كفنهايش پيچيده ديدم او را در عمارى گذارده و مأمون با جميع حاضران بر جنازۀ آن حضرت نماز خواندند،و جنازه را برداشتيم تا بموضع قبر رسيديم،جماعتى را ديديم كه كلنگ بدست گرفته نزديك قبر هارون بر زمين ميزنند و ميخواهند قبر هارون را قبلۀ قبر آن حضرت قرار دهند،ولى هر چه كلنگ بر زمين مى‌كوبند جستن ميكند و ذرّه‌اى در خاك تأثير نمى‌كند،مأمون گفت:اى هرثمه واى بر تو آيا زمين را نمى‌بينى چگونه از كندن قبر براى او امتناع ميورزد؟!من گفتم:اى امير خود او بمن گفته است كلنگى بطرف پيش روى قبر پدرت بر زمين زنم و غير از يك بار آن را بر زمين نكوبم،مأمون گفت:تو يك كلنگ زنى تا چه شود؟!گفتم:آن بزرگوار خبر داده است كه جايز نيست قبر پدرت رشيد قبلۀ قبر او باشد،و اگر من كلنگى بر زمين كوبم قبرى آماده و مهيّا پديد آيد كه لازم بكندن و خاك بردارى نيست،و

ضريحى وسيع در ميان آن نمايان شود، مأمون گفت:سبحان اللّه!چقدر عجيب است اين گفتار از ابو الحسن،هرثمه تو كلنگ را بزن تا ما ببينيم چه مى‌شود،گويد:من كلنگ را در دست گرفته در سمت قبلۀ قبر هارون بر زمين كوفتم،پس قبرى كنده و آماده پديدار شد،مأمون گفت:اى هرثمه جنازه را در قبر گذار،گفتم:اى امير او امر كرده است در اين كار شتاب نكنم تا از زمين قبر، آبى سفيد پديد آيد و قبر تا برابر زمين پر گردد،و ماهيى بطول قبر در آن نمايان شود و در آن بحركت در آيد،و چون آن ماهى غايب شد و آن آب فرو نشست او را در كنار قبر برم و رها كنم،و مأمون گفت:هر چه دستور دارى عمل كن، هرثمه گويد:من منتظر پيدا شدن آب و ماهى بودم كه پديدار شد و غايب گشت و آب قبر فرو نشست و مردم همه مى‌ديدند،جنازۀ شريف را بكنار قبر بردم و ناگهان ديدم پردۀ سفيدى بر روى قبر كشيده شد كه من قبر را نمى‌ديدم، و آن را بر قبر نكشيده بودم،سپس جنازه را كسى غير ما حاضران برداشته بداخل قبر برد و لحد گذارد،و از ما كسى فعاليتى نداشت،و مأمون بمردم اشاره كرد كه بر وى از خاك بريزيد،من گفتم:اين كار را نمى‌كنيم اى امير،گفت:واى

بر تو پس چه كسى قبر را پركند، گفتم:او مرا گفته است كه كسى بر روى او خاك نريزد،و خبر داده كه قبر خود بخود پر خواهد شد،و پس از آن بالا مى‌آيد و چهارگوش مى‌شود،مأمون بمردم گفت:بر وى خاك نريزند،و خاكهائى كه برداشته بودند بر زمين ريختند و قبر پر شد و از زمين برجسته گشت و مربع شد،مأمون بازگشت و مرا طلبيد و با من خلوت كرده و گفت:

اى هرثمه از تو سؤال مى‌كنم و بخدا سوگندت ميدهم كه آنچه از آن حضرت شنيده‌اى برايم راست بگو،هرثمه گويد:آنچه آن بزرگوار فرموده بود براى او گفتم،گفت:بخدا سوگندت ميدهم راست بگو ديگر غير آنچه بمن گفتى چه چيزها بتو خبر داد،گفتم:اى امير از هر چه بپرسى جوابت را راست مى‌گويم، پرسيد آيا غير از اين بتو در پنهانى چيزى گفت؟گفتم آرى،گفت:آن چيست؟گفتم:حكايت انگور و انار را بمن خبر داد،گويد:رنگ مأمون تغيير كرد و رنگ برنگ ميگرديد گاهى زرد و گاهى سرخ و گاهى تيره مى‌گشت، سپس خميازه‌اى كشيد و غشّ كرد و بيهوش شد و در حالت بيهوشى ميگفت:

واى بر مأمون از خدا و رسول!واى بر مأمون از علىّ بن ابي طالب!واى بر مأمون از فاطمۀ زهرا!واى بر مأمون از حسن و حسين!واى بر مأمون از على بن الحسين! واى بر مأمون از محمّد بن علىّ!واى بر مأمون از جعفر بن محمد!واى بر مأمون از موسى بن جعفر!واى بر مأمون از على بن موسى الرّضا!اين است بخدا سوگند خسران مبين!و اين كلمات را مكرّر ميگفت،و من چون ديدم تغيير حالت او بطول انجاميد برخاستم و بيرون آمدم و در كنارى از قصر نشستم، گويد:او بهوش آمد و نشست و مرا خواند،بر او وارد شدم ديدم در جاى خود چون شخص مست نشسته،و بمن گفت:بخدا سوگند تو در نزد من از او عزيزتر نيستى،بلكه جميع اهل زمين و آسمان از او نزد من عزيزتر نيستند، بخدا اگر بمن برسد كه از آنچه از آن جناب ديده و شنيده‌اى چيزى را بديگرى گفته‌اى و بازگو نموده‌اى ترا هلاك مى‌كنم،گفتم:اى امير اگر بر چيزى از ناحيۀ من از اينها اطّلاع يافتى خونم بر تو حلال باشد،گفت:بخدا قسم نمى‌پذيرم مگر با ياد كردن سوگند،عهد و پيمان بندى كه اين واقعه را پوشيده دارى و آن را كتمان نمائى،و از من أخذ پيمان كرد و ميثاق با سوگند گرفته گفت:و چون

من بيرون شدم دو دست خويش را بر يك ديگر ميكوفت و اين آيه را ميخواند:

يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ -تا آخر يعنى(از مردمان پنهان ميكنند و از خداوند پنهان نتوانند كرد و خداوند با ايشان و ضمائر و اسرارشان است و هنگامى كه بشب تدبير و تزوير ميكنند كارى را كه خداوند نمى‌پسندد و او بجميع آنچه از آنها سر ميزند كاملا آگاه است-نساء:

108).

و براى آن حضرت از فرزند،«محمّد»-عليه السّلام-امام بود،و پدرش امام رضا عليه السّلام او را:صادق،صابر،فاضل،نور ديدۀ مؤمنان و مايۀ غيظ و خشم ملحدان لقب داد.

مترجم گويد:«بايد توجّه داشت كه هرثمة بن أعين كه از سرداران مأمون بود به اتّفاق مورّخين در سنۀ دويست هجرى در زندان مأمون كشته شده است،و در همان سال مأمون رجاء بن أبى ضحّاك را به مدينه براى آوردن على بن موسى الرّضا عليهما السّلام بطوس فرستاده است و در سال دويست و دو با او بولايتعهدى بيعت كرده و در سال دويست و سه امام را مسموم نموده و سه سال قبل از فوت آن حضرت،هرثمة بن اعين بقتل رسيده بود،و اين خبر سندش بواسطۀ تميم قرشى چندان اعتبار ندارد هر چند محمّد ابن يحيى كه در پاره‌اى از نسخ محمّد بن عيسى و در پارۀ ديگر محمّد بن- مثنّى است و نيز محمّد بن خلف طاطرىّ همه مجهول الشّخص يا مجهول الحالند،و بنظر ميرسد موضوع شهادت حضرت رضا عليه السّلام را كه

مسلم است،بصورت داستانى خواندنى و جالب توجّه ساخته‌اند،نه آنكه همۀ مطالبش واقعيّت داشته باشد-خدا دانا است.و اگر گويند تميم بن عبد اللّه در اين كتاب همه جا مترضّيا نامبرده شده،گوييم رسم صدوق اين بوده كه براى شناخت مشايخش كه كدام شيعه و كدام سنّى هستند،همه جا شيعيان را با كلمۀ-رضى اللّه عنه-يا-رحمه اللّه-مشخّص نموده و ربطى بمدح و ذمّ مصطلح ندارد».

باب 65 - بعضى مراثيى كه در بارۀ حضرت رضا-عليه السّلام-سروده‌اند

بعضى مراثيى كه در بارۀ حضرت رضا-عليه السّلام-سروده‌اند

1-تميم بن عبد اللّه قرشىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابن- مشيّع اشعارى را در مرثيۀ حضرت رضا عليه السّلام نقل كرده است كه مى‌آيد:

يا بقعة مات بها سيّد ما مثله في النّاس من سيّد

تا آخر شش بيتى كه در متن ذكر شده است و ترجمۀ آن چنين است:

1-اى مزار و بارگاهى كه در او دفن شده است بزرگى كه مانند او در ميان مردم جهان نبوده است.

2-آنكه پس از او هدايت و جود و فضل و خير بكلّى رخت بربست و منقطع گشت و مرگ در بردن اين صفات از ميان خلق دامن بكمر زد و به او اقتدا نمود.

3-اى مدفن شريف!پيوسته ريزش باران رحمت الهى بر تو باد در هر صبح و در هر شامگاهى.

4-او خود براى ما مردم،باران رحمتى بود كه از وجودش سيراب ميشديم، چون ستارۀ درخشانى بود كه از نورش هميشه راه مى‌يافتيم.

5-آرى،علىّ بن موسى عليهما السّلام وفات يافت و او و بزرگى و بزرگوارى در يك قبر دفن شدند.

6-اكنون اى ديده!پس از،از دست دادن او بر عزت و شرف خون گريه كن چرا كه هر دو منقرض گشتند.

و علىّ بن عبد اللّه خوافى را مرثيه‌اى است براى آن حضرت عليه السّلام كه ترجمۀ آن چنين است:

1-اى سرزمين طوس خداوند تو را از باران رحمتش سيراب كند،كه چقدر از خير و بركت و خوبى در بردارى اى طوس.

2-پاك و پاكيزه باد در دنيا قطعات زمين تو اى طوس،و اين پاكى و طهارت براى آن شخصى است كه در سناباد اقامت گزيده و بخاك سپرده شده است.

3-كسى كه بسيار گران بود مرگش براى اسلام و او خود در رحمت خداوند

اكنون غرق و غوطه‌ور است.

4-اى آرامگاهى كه او را در برگرفته‌اى بدان كه در ميان تو حلم و علم و طهارت و قداست دفن شده است.

5-بناز اى قبر زيرا همۀ سرزمينها براى آن كس كه در بردارى بر تو رشگ مى‌برند،و اينكه فرشتگان مقرّب دربار الهى از تو حراست و نگهبانى مى‌كنند.

2-حسين بن احمد بيهقىّ بسند مذكور در متن از دعبل بن علىّ روايت كرد كه گفت:خبر مرگ حضرت رضا عليه السّلام در شهر قم بمن رسيد و قصيدۀ رائيه را در مرثيۀ آن حضرت سرودم،ترجمۀ آن چنين است:

1-من بنى اميه را در كشتن اولاد فاطمه عليهم السّلام معذور مى‌بينم(چون دشمنى با اولاد هاشم را از جدّ خود به ارث برده‌اند)امّا براى اولاد عبّاس عذرى نمى‌يابم.

2-فرزندان حرب و مروان و خاندان بنو معيط،اهل كينه و بغض و دشمنى با آل محمدند.

3-قومى كه با سران آنان به مبارزه پرداختيد تا ناگزير از دشمنى و عناد

دست برداشتند و فرصت مينجستند،همين كه قدرت يافتند،بر كفر و ستيز خود ادامه دادند.

4-بشهر طوس بر كوى و مزار پاك و مطهر او منزل گزين!اگر در دين خود بر آئين فطرت كه دين حق است برقرارى،[يا به آرزو و هدف خواهى رسيد(بنا بر نسخه‌اى كه«على وطر»دارد).] 5-دو قبر در طوس است،يكى قبر بهترين خلق،خداوند(علىّ بن- موسى)و ديگرى گور شريرترين مردم جهان(هارون الرّشيد)،و اين بسيار موجب تعجب و عبرت است.

6-فائده و نفعى براى شخص پليد نخواهد داشت اينكه گورش در قرب قبر پاك و پاكيزه‌ترين خلق باشد،و همچنين ضرر و زيانى براى فرد پاك و مطهر ندارد كه مدفنش در كنار گور شخص پليد و ناپاكى باشد.

7-هيهات!بدون شكّ و ترديد هر كس در گرو عمل خويش خواهد بود، پس تو اگر ميخواهى اين را بپذير و اگر ميخواهى واگذار و رها كن،حقّ همين است كه گفته شد.

صولىّ گويد:عون بن محمّد گويد:منصور بن طلحه برايم اشعارى خواند و گفت كه ابو طلحه اين اشعار را از ابو محمد يزيدى نقل كرد و گفت كه گفته است:چون علىّ بن موسى الرضا عليهما السّلام دار فانى را وداع گفت،من مرثيه‌اى از براى فوت آن حضرت سرودم كه:ما لطوس-تا آخر در متن مندرج است:

1-شهر طوس را چه شده است،خدايش گرامى ندارد،هر روز گوهرى گرانبها و نفيس را ميربايد و فرو ميبرد.

2-ابتدا رشيد را شكار كرد و سپس على بن موسى را (1)-عليهما السّلام-.

3-نه امامى عادى را بلكه امامى كه بمانند جملۀ امامان ديگر فضل و برترى و عظمت داشت،و سعد روزگار بواسطۀ از دست دادن او مبدّل به نحسى گشت.

و در كتاب محمّد بن حبيب ضبّى اين اشعار را يافتم:

1-قبرى در طوس است كه امامى در آن مدفون است،و زيارت او بر ما حتمى و لازم است.

2-قبرى است كه دار السّلام بهشت بدان بر پا است،و يا آنكه محل درود و سلام است،و هر روز مرتب تحيّت و سلام بدان اهداء مى‌گردد.

3-قبريست كه انوارش سر بآسمان كشيده و ديدۀ نابينا را نور،و خاك كويش،مرضها را شفا مى‌بخشد.

4-قبرى كه رسول خدا و وصيّش را در ديدۀ مؤمن زائرى كه در آنجا توقّف كند!!


1) -ابو محمد يزيدى يا هر كس كه اين مرثيه را گفته قطعا حق و باطل را نمى‌شناخته چون هم رشيد را كه براى نافرمانى و خيانت يكتن،جعفر برمكى،ريختن خون همۀ برامكه را حلال ميداند گوهرى گرانبها ميداند،و هم علىّ بن موسى عليهما السّلام را كه خداوند رحمة للعالمينش قرار داده است؟!!

مجسّم ميسازد.

5-چشمها از هيبت و بزرگى كه از والائى مقام آنان در انديشه و فكر خود دارد خاضع و خاشع شدند.

6-مزارى كه زوّارش چون در كنار آن آيند و بر آن وارد گردند،هنگامى كه بيرون ميروند گناهانشان ريخته شود.

7-كسانى كه به آن محلّ قدم نهادند و قصد زيارت داشتند،توشۀ ايمنى از عذاب الهى را بهره برند و نيز از آنكه روزى به تهيدستى گرفتار شوند امنيّت يابند.

8-خداوند از جانب صاحب قبر،ايمنى را براى زائرين آن ضامن گشته،و بدين سبب قلم از ايشان برداشته شده است و زلاّت ايشان را نويسندگان اعمال ننويسند،(البته زوار واقعى معصيت و گناه نمى‌كنند،و اگر غفلتى روى دهد و گناهى از ايشان سر زند،بى‌درنگ توبه كرده و از خدايشان عذر مى‌خواهند).

9-اگر اكنون از باريدن باران بى‌نيازشده‌ايم اين از بركت آن قبر شريف است كه اگر نبود ابرها بر اين بلاد باران نمى‌باريد.

10-قبرى كه علىّ بن موسى عليهما السّلام را در بر دارد بر حلّ و حرم يعنى بر سرزمين حرم مكّه فخر ميكند.

11-بزيارت آن قبر رفتن فرض و واجب است،همچنان كه بزيارت حرم

كعبه واجب است و بر هر كس كه در كنار آن منزل گزيد احترام و تعظيم آن لازم و سزاوار است.

12-هر كس بقصد قربت مطلقه،عارفا بحقّه او را زيارت كند آتش دوزخ بر وى حرام گردد.

13-و بيقين فرداى قيامت،وى داراى مقامى پسنديده است و در فردوس برين مقام و جايگاهى دارد.

14-و خداوند براى او اين مقام را وفاكننده و ضامن است،سوگند بآن كس خورده كه همۀ سوگندها باو ميرسد و به او بازگشت ميكند.

15-و خدا رحمت فرستد و فرستاده است بر محمد پيامبر،و مقام علىّ را برومندى و سلامت نفسش بلند گردانيد، 16-و همچنين پيوسته درود فراوان بر زهراى مرضيّه فرستد براى اداى حقّش چون كه حقّ او را ميشناسد و او علاّم الغيوب است.

17-و بر او و بر فرزندش حسن،اول و بر حسين كه از رويش بزرگى نمايان است.

18-و بر علىّ بن الحسين كه صاحب تقوى است و بر فرزندش محمّد باقر و بر هر يك از اينان درود و صلوات كه بزرگ و محترمند.

19-و بر آن پاك و پاكيزه جعفر بن محمّد بهترين سلام و درود باد،اگر چه ناكسان و فرومايگان از آن ابا دارند.

20-آن راستگوئى كه تمامى علوم اسلامى در ميان شما از او مأثور است و از او روايت شده است و بدان همۀ اقوام شيعه تمسّك مى‌جويند.

21-و همچنين درود بر موسى پدرت،و پس از وى درود و رحمت خدا بر تو تا رحمت را دوا مى‌باشد-يعنى ابدى است-.

22-و بر فرزندت محمّد زكىّ كه پاك و پاكيزه بود از هر پليدى و دو چندان باد،و بر فرزندش علىّ تا مادامى كه سخن برقرار است،يعنى تا مخلوقى و بشرى در جهان هست و از او سخن در ميان است.

23-و بر آن پسنديدۀ فرزند پسنديده،حسن بن علىّ كه به فوت او تاريكى همۀ بلاد را فرا گرفت.

24-و درود بر جانشين او حجّت خدا بر روى زمين،(و آن)كسيست كه نظام، بدو وجود يابد و در او عدل و امامت تماميّت يابد.

25-پس اوست آنكه آرزو است كه هدايت بوجودش از نو شكوفا گردد و احكام و فرامين الهى در جهان استوار شود.

26-اگر امامان يكى پس از ديگرى نبودند،هدايت از بين ميرفت،و اسلام

مغلوب واقع ميشد(يعنى كفر و شرك همه جا مسلّط بود).

27-هر يك از ائمّه جانشين امام پيش از خود شدند تا نوبت به قائم اين زمان رسيد.

28-اى فرزند پيامبر،و اى حجّت خدا بر روى زمين كه نماز و روزه بسبب وجود تو بر پا است.

29-هيچ امامى از شما غايب نشد و از دنيا نرفت مگر آنكه بجاى او جانشينى و امامى بود كه امراض و نابسامانيها و مفاسد بوجود او دفع ميشد و صحّت مى‌يافت.

30-در امامت و علم و كمال مساوى هستند چه در پيرى به امامت رسند و چه نوجوان باشند.

31-شما هستيد وسيله و راهنما بسوى خدا،و شمائيد آنان كه راه حقّ و هدايت را شناختند و خود از نشانه‌هاى هدايت و نور آن بودند.

32-شمائيد كه اولياى خدائيد در دين و دنيا هر دو،و آن كسان كه از جانب خدا صاحبان حرمت و مورد توجّه و داراى اعتبار و اختيارند.

33-از گروه مردم،انسان كسيست كه بفضل و برترى و مزيّت شما اعتراف داشته باشد،و منكران فضل شما،حيوانات و چهارپايانند.

34-بلكه از حيوانات هم گمراه‌تر و پست‌ترند بجهت كفر و عنادى كه

دارند،و كسانى كه به آنان اقتدا كرده و از آنان پيروى ميكنند هدف تير باشند.

35-از بهرۀ دنيائى شما استفاده ميكنند،و در انكار آنان فضل و كرم شما را مانند حيوان و چارپايانند.

36-اى نعمت و بركتى كه خداوند به هر كس كه بخواهد ارزانى داشته است(اى آقا!نعمت امامت تو را خداوند بر شيعيان مرحمت فرموده).

37-اى فرزند موسى!اگر چه جسم تو را خداوند از ما پنهان كرد،امّا روح تو موجب آرامش و زندگى و روان ما است(يا مراد شاعر حضرت صاحب الامر است).

38-ارواح شما همه بعينه موجود است،اگر چه از ديدۀ ما جسمتان پنهان و غايب ميباشد.

39-فرق ميان تو(اى عزيز)و ميان پيغمبر تنها نبوّت است،و منهاى نبوّت،تو در فعل و صفت با وى همگامى.

40-دو قبر در طوس است كه هدايت در يكى مدفون است،و گمراهى و ضلالت در ديگرى كه شعلۀ آتش آن را مى‌بيند.

41-دو قبر در كنار يك ديگرند،اين گلزار و يا روضه‌اى است بهشتى كه

امامى در آن زيارت شود.

42-و نيز آن ديگر حفره و گودالى است از جهنّم كه همواره براى صاحب گمراهش عطش و تشنگى است.

43-نزديكى گور آن گمراه ضالّ به روضۀ آن پاك و مطهّر موجب دو چندان شدن عذاب اوست و بر خلاف ميل او-كه اين باعث كم شدن عذاب بشود- 44-اگر چه در ظاهر دو قبر بهم نزديكند،لكن در عالم باطن،بسيار از يك ديگر دورند،و بر گور آن ظالم،خلعتهاى عذاب متراكم.

45-و همچنين ضرر نميرساند بتو ناپاكى كه بناى ساخته شده از سنگهاى زبر و نرم آن را بتو نزديك كرده است(يعنى خشت و گل ساختمان و جاى قبر كه نزديك هم است ضررى نمى‌رساند).

46-اين نزديكى دو قبر ضررى نميرساند كه هيچ،بلكه بر تو حسرت فراوان او را مينماياند،چون تو مورد اكرام و احترام واقع ميشوى و آن لعين مورد هتك و شتم، 47-و بدى عذاب هر آن اضافه ميگردد در ساعات و روزها و سالها مدام.

48-اى كاش ميدانستم فردا پس از قيام قائمتان عليه السّلام آيا من هستم!؟و آيا شمشير بدست من براى قلع و قمع دشمنان خواهد افتاد يا نه؟

49-دو دست من با آن شمشير در بارۀ دشمنان در ميان شما ظاهر آيد،در حالى كه لبانم تشنه باشد و سيراب نگردد تا آنكه بمقصود خود برسد.

50-آرى قبور شما خاندان،مرا بجوش و خروش مى‌آورد،در حالى كه ديگران را پرچمهاى افراشته بر خيمه‌ها بخروش مى‌آورد.

51-هر كس به ثناگوئى و چكامه‌سرائى براى مالداران و توانگران ميكوشد و افتخار مينمايد،ولى من بمدح گوئى و ثناخوانى شما اهل بيت عشق ميورزم و فخر ميكنم.

52-و به ابو الحسن علىّ بن موسى عليهما السّلام آن را اهداء ميكنم،تا مورد پسند افتد و افكار و انديشه‌ها از آن لذّت برند.

53-اين هديّۀ ناقابل را از اين چاكر و بندۀ ناچيز خود«ضبّى»بپذير،آنكه او در دوستى و محبّت شما خاندان هر نكوهش و ملامت و سرزنشى را با جان و دل ميپذيرد و شكوه‌اى ندارد.

54-اگر نسبت به مدحتت حقّ خدا را رعايت نمودم از براى آنست كه ميدانم مهمان را بر ميزبان حقّى است اگر چه بتأخير اندازد.

55-پس قبول اين مهماندارى را از جانب نيّت و قصد من بپذير،نه از آنچه گفتم،كه اگر همان قصد من قبول گردد من به نتيجۀ دلخواهم رسيده‌ام.

56-اگر ديگران به تعليم و آموختن،دوستى شما را درك كرده‌اند،امّا من

از راه الهام خداوندى محبّت شما را دارا شده‌ام.

باب 66 - ثواب زيارت امام علىّ بن موسى الرّضا-عليهما السّلام-

ثواب زيارت امام علىّ بن موسى الرّضا-عليهما السّلام-

1-احمد بن زياد همدانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ياسر خادم روايت كرده گويد:علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام فرمودند:براى زيارت هيچ قبرى بار و بنه نبنديد و سفر نكنيد مگر براى زيارت قبور ما اهل البيت،آرى بدانيد كه من با زهر شهيد خواهم شد،و محلّ دفنم در غربت خواهد بود، پس هر كس براى زيارت من سفر كند دعايش مستجاب و گناهانش آمرزيده و بخشيده خواهد شد.

2-علىّ بن احمد دقّاق و محمّد بن احمد سنانى و علىّ بن عبد اللّه ورّاق و حسين بن ابراهيم بن هشام-رضى اللّه عنهم-بسند مذكور در متن روايت كرده‌اند كه حضرت رضا عليه السّلام فرمود:هر كس مرا با دورى راه زيارت كند و از

راه دور بزيارت من آيد در روز قيامت در سه موقف بيارى او خواهم آمد تا او را از ناراحتيهاى آن حال نجات دهم:

اوّل-در آن هنگام كه نامه‌هاى اعمال پخش مى‌شود از جانب راست و از جانب چپ(كه فَأَمّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً هر كس كه نامۀ عملش بدست راستش داده شود با نرمى و سهولت بحساب او رسند؛ وَ أَمّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ:يا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتابِيَهْ وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِيَهْ -إلى- هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَهْ (و امّا آنكه كتابش را بدست چپش دهند خواهد گفت كه اى كاش نامه‌اش را بدو نمى‌دادند،و بحسابش نمى‌رسيدند).

دوم-در آن هنگام كه از صراط ميگذرد.

سوم-در آن وقت كه بپاى ميزان عمل ميرسد و عمل او را بررسى كرده مى‌سنجند.

3-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه ميفرمود:مردى از اولاد فرزندم موسى كه همنام جدّم امير المؤمنين عليه السّلام است را بطوس خراسان برند و در آنجا با زهر كشته شود و بحال غربت او را بخاك سپارند،هر كس مزار او را زيارت كند و بحقّ او عارف باشد(امامت او را تصديق دارد)خداوند عزّ و جلّ باو پاداشى دهد همانند پاداش آن كس كه پيش از فتح مكّه در راه خدا انفاق كرده و در راه خدا با

دشمن جنگيده است.

4-محمّد بن ابراهيم طالقانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از محمّد بن عماره از پدرش روايت كرده كه امام صادق عليه السّلام از پدران خود از جدّش امير مؤمنان عليهم السّلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله حديث كرد كه فرمود:بزودى پاره‌اى از تن من بسرزمين خراسان مدفون ميگردد،هيچ مؤمنى بزيارت او نرود جز آنكه خداوند عزّ و جلّ بهشت را براى او واجب و آتش دوزخ را بر وى حرام كرده است.

5-احمد بن حسن قطّان،و محمّد بن احمد ليثى،و محمّد بن ابراهيم طالقانىّ،و محمّد بن بكران نقّاش جملگى گفتند:احمد بن محمّد ابن عقده به سند مذكور در متن از حسن بن فضّال روايت كرد كه ابو الحسن علىّ بن- موسى الرّضا عليهما السّلام فرمود:بدرستى كه در سرزمين خراسان بقعه‌اى است كه زمانى محل رفت و آمد فرشتگان گردد،و مرتّب فوجى از فرشتگان فرود آيند، و فوجى بسوى آسمان پرواز كنند تا روزى كه در صور دميده شود.از آن حضرت

پرسيدند كه يا ابن رسول اللّه اين بقعه كدام است،فرمود:آن بقعه در سرزمين طوس است،و بخدا سوگند آن گلزارى است از گلستانهاى بهشت،هر كس مرا زيارت كند در آن مكان،اجرش همانند كسيست كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را زيارت كرده است،و خداوند متعال براى او ثواب هزار حجّ مبرور و صحيح و هزار عمرۀ مقبول و درست بنويسد،و من و پدرانم شفيعان او در روز قيامت باشيم.

6-محمّد بن موسى بن متوكّل-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از داود بن قاسم جعفرى روايت كرده كه گفت:از امام جواد عليه السّلام شنيدم ميفرمود:

براستى كه در ميان دو كوه شهر طوس،مشتى خاك بهشت است،هر كس در آن دشت وارد شود،روز رستاخيز در امان خدا خواهد بود.

7-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از عبد العظيم بن عبد اللّه حسنىّ روايت كرده است كه امام جواد عليه السّلام فرمود:من براى آن كس كه مزار پدرم عليه السّلام را در طوس زيارت كند در صورتى كه عارف بحقّ او باشد ضامن بهشت ميباشم از جانب خداوند متعال.

8-و با سند قبل،از حضرت عبد العظيم بن عبد اللّه حسنىّ روايت شده است كه گفت:به ابو جعفر امام جواد عليه السّلام عرضكردم:متحيّر مانده‌ام كه قبر سالار شهيدان ابو عبد اللّه الحسين عليه السّلام را زيارت كنم،يا بطوس رفته و قبر پدرت عليه السّلام را زيارت نمايم،نظر شما چيست؟بمن فرمود:اندكى صبر كن و همين جا بايست تا بازگردم،بعد به اندرون خانه رفت و با چشمى گريان كه اشك بر رخسار مباركش ميريخت بيرون آمد،و گفت:زوّار قبر ابو عبد اللّه عليه السّلام بسيارند،ولى زوّار پدر من عليه السّلام در طوس بسيار اندكند.

9-محمّد بن موسى بن متوكّل-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابو صلت هروىّ روايت كرد كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم ميفرمود:

بخدا قسم هيچ يك از ما ائمّه نيست مگر آنكه بقتل ميرسد و شهيد ميگردد،از او سؤال شد:چه كسى(شخص)شما را بقتل ميرساند اى فرزند رسول خدا؟ فرمود:بدترين خلق خدا در زمان من مرا با خورانيدن زهر ميكشد،سپس مرا در خانه‌اى تنگ در شهرى غريب دفن ميكند،آگاهى ميدهم كه هر كس مرا در غريبيم زيارت كند،خداوند متعال اجر يك صد هزار شهيد،و يك صد هزار

صدّيق،و يك صد هزار حاجّ و معتمر(كسى كه بحجّ و عمره رفته)و يك صد هزار مجاهد و مبارز در راه حقّ در نامۀ عمل او بنويسد،و او را در زمرۀ ما محشور فرمايد،و در بهشت او را رفيق ما در درجات بلند قرار دهد.

10-محمّد بن حسن بن وليد-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از احمد بن محمّد بزنطىّ روايت كند كه گفت:در نامۀ حضرت رضا عليه السّلام خواندم كه مرقوم داشته بود:بشيعيان من اين پيام را برسان كه زيارت من معادل يك هزار حجّ است،گويد:به فرزندش امام جواد عليه السّلام عرضكردم:آيا هزار حجّ؟! فرمود:آرى بخدا قسم هزار هزار حجّ است براى كسى كه او را زيارت كند و بحقّ او عارف باشد.

11-محمّد بن ابراهيم طالقانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسن بن فضّال روايت كند كه گفت:مردى خراسانى بحضرت علىّ بن موسى- الرّضا عليهما السّلام گفت:يا ابن رسول اللّه!من رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را در خواب ديدم كه گويا بمن ميگفت:چگونه است حال شما هر گاه در سرزمين شما مدفون گردد

پارۀ تن من،و از شما بخواهند حفظ و نگهدارى امانت مرا،و غايب و پنهان شود در تربت شما،ستارۀ من؟حضرت فرمودند:من هستم آن كس كه در سرزمين شما مدفون ميگردد،و منم پارۀ تن پيامبر شما،و منم آن امانت و منم آن ستاره و كوكب(كه جدّم فرمودند).آگاه باشيد و بدانيد كه هر كس مرا زيارت كند،و او بداند آنچه را كه خداوند متعال واجب ساخته است از حقّ و طاعت من،پس من و پدران بزرگوارم شفيع‌هاى متعدّدى براى او در روز قيامت باشيم،و هر كس كه ما شفيع او شويم و لو مثل گناه جنّ و انس،وزر و وبال بر او باشد نجات خواهد يافت.آرى پدرم براى من از جدّم از پدران بزرگوارش عليهم السّلام بازگو كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:هر كس مرا در خواب زيارت كند بى‌ترديد مرا زيارت كرده است،زيرا شيطان نميتواند بصورت و شمايل من در آيد و همچنين به صورت و شكل هيچ يك از اوصياى من،و نه بصورت احدى از شيعيان اوصياء من،و اينكه رؤياى صادقه جزئى از هفتاد جزء نبوّت است.

مترجم گويد:«بايد دانست كه سند اين خبر كاملا معتبر است،و در متن آن دو مطلب شايان دقّت است:اوّل اينكه فرمود:شيطان نميتواند بصورت و شكل ما خاندان در آيد؛معنيش اين نيست كه هر كس بخواب من و شما در آيد و ادّعا كند كه من پيامبر و يا امام و يا شيخ مفيد يا امثال اويم راست گفته است و بايد از او پذيرفت،نه اين طور نيست،بلكه هر كس رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را در

بيدارى ديده است يا يكى از معصومين عليهم السّلام را در حال بيدارى ديده و ميشناسد اگر در خواب ديد درست همو است و شيطان بصورت آن معصوم مجسّم نگشته است،چون قدرت اين كار را ندارد،پس هر كس بخواب انسان آمد و خود را امام يا پيامبر يا يكى از بزرگان معرّفى نمود هنگامى قابل قبول است كه او را در بيدارى ديده باشد و بشناسد،نه آنكه نديده ادّعاى او را بپذيرد.

دوم آنكه زائر علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام مادامى مورد شفاعت امامان عليهم السّلام واقع مى‌شود كه از نظر ايمان و عمل،قابليّت زير سايۀ شفاعت رفتن را دارا باشد، زيرا طبق آيۀ شريفۀ ما لِلظّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ (ستمكاران را دوستى مشفق و دلسوز و نيز مولا و شفيعى كه شفاعتش مورد قبول باشد نخواهد بود-غافر:18)و زيارت پيامبر اكرم و ائمّۀ معصومين عليهم السّلام در حياتشان هم براى بسيارى سودى نداشت،و در حال ممات آنان هم بسيارى از مخالفان هر روز قبورشان را زيارت مى‌كنند،و منافقين و طرفداران احمقشان نيز هر روز بارها قبر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را زيارت ميكردند ولى مسلّما فائده‌اى براى آنان نداشت تا كه مورد شفاعت واقع شوند و نخواهد هم داشت،چون از شرائط زيارت«عارف بحقّ آنان بودن است»و هر كس كه پيامبر و امام بحقّ و بحقيقت را بشناسد و بداند كه آنان قربانيان راه حقّ و فضيلتند و از خون خود در اين راه-كه ابلاغ دين و اوامر حقّ،و جلوگيرى از ستم و ناروا و معصيت خدا ميباشد-گذشتند،و هر كس كه اين گونه اين اعلام دين را بشناسد هرگز از دستورات آنان سرپيچى نميكند و نافرمانى خداى را نمى‌نمايد،و چنانچه مرتكب گناه شود توبه نموده و از خداوند عذر ميخواهد و استغفار ميكند و مورد عفو در اين جهان و شفاعت در آن جهان واقع مى‌شود،و اگر توبه نكرد و از گناه دست برنداشت،طبق روايات رسيده آنقدر در آتش ميسوزد تا از گناه پاك شود آن وقت مورد شفاعت واقع شده و بشفاعت اولياء،از دوزخ نجات

مى‌يابد،و اگر گناهش باندازۀ ثقلين(جنّ و انس)هم باشد پس از آنكه عقوبت آن را در دوزخ ديد،آن شفاعت او را نجات خواهد داد-و السّلام».

12-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از عبد الرّحمن بن ابى- نجران روايت كند كه گفت:از امام جواد عليه السّلام پرسيدم ميفرمائى چه ثوابى براى كسى كه پدرت را زيارت كند ميباشد؟فرمود:بخدا قسم بهشت.

13-محمّد بن حسن بن احمد بن وليد-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از علىّ بن اسباط روايت كرد كه گفت:از ابو جعفر امام جواد عليه السّلام پرسيدم:

چه ثوابى براى كسى است كه پدرت را در خراسان زيارت كند؟فرمود:بخدا سوگند بهشت،بخدا سوگند بهشت.

14-احمد بن زياد همدانى-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از قبيصة از جابر جعفىّ روايت كند كه گفت:از وصىّ اوصياء و وارث علم انبياء ابو جعفر باقر عليه السّلام شنيدم ميفرمود:پدرم سيّد العابدين علىّ بن الحسين از

پدرش سيّد الشهداء حسين بن علىّ از سيد اوصياء امير المؤمنين على بن ابى طالب عليهم السّلام حديث كرد كه گفت:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:پاره‌اى از تن من در سرزمين خراسان بخاك سپرده مى‌شود،كه هيچ دردمندى او را زيارت نمى‌كند

«إلاّ نفّس اللّه كربته» مگر اينكه خداوند ناراحتى و غم او را برطرف ميكند،و هيچ گنهكارى نيست كه بزيارت او نائل شود،جز اينكه خداوند از گناهان او درگذرد.(يعنى موفّق به توبه مى‌شود.) 15-جعفر بن علىّ بن حسين-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از محمّد بن سليمان روايت كند كه گفت:از ابو جعفر محمّد بن علىّ الرّضا عليهما السّلام پرسيدم از مرديكه بحجّ خانۀ خدا مشرّف شده و حجّة الاسلام را بجاى آورده،و به نيّت حجّ تمتّع وارد شده و اعمال حجّ بجاى آورده و خداوند او را موفّق بحجّ و عمره نموده،سپس بمدينه آمده و زيارت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را انجام داده و آنگاه به كوفه رفته و زيارت جدّت امير مؤمنان عليه السّلام را بجاى آورده و بحق او عارف بوده و او را امام و حجّت خدا بر خلق و باب راهيكه بندگان بايد از آن درب برحمت خدا وارد شوند ميدانسته،و بر او سلام داده،سپس بزيارت سالار

شهيدان ابو عبد اللّه الحسين بن علىّ عليهما السّلام موفّق گشته و بر او سلام داده،آنگاه ببغداد آمده و بر جدّت موسى بن جعفر عليهما السّلام وارد شده و او را زيارت كرده و بعد از آن بشهر و ديار خويش رفته،و خداوند در اين وقت بار ديگر حجّ خانه را روزى او كرده است،آيا اين شخص كه حجّ واجب خود را انجام داده،بار ديگر بحجّ رود،يا اينكه بزيارت پدرت علىّ بن موسى الرضا عليهما السّلام بخراسان سفر كند و به او سلام دهد و او را زيارت كند،و بمكّه براى حجّ نرود؟نظر شما چيست و كدام را بهتر ميدانيد؟فرمود:بلى بخراسان رود و بر پدرم سلام كند افضل است،لكن اين بايد در ماه رجب انجام گيرد،و سزاوار نيست كه در اين روزگار اين ماه(ذى الحجّه)را بزيارت خانۀ خدا نرويد و بخراسان بزيارت پدرم رويد،زيرا زمان،زمان تقيّه است و از ناحى‌ه دولت اين كار را بر ما و شما عيب ميگيرند و فضيحت ببار مى‌آورند.

16-پدرم و محمّد بن حسن بن وليد-رضى اللّه عنهما-بسند مذكور در متن از ابن ابى نصر بزنطى روايت كنند كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم ميفرمود:مرا زيارت نكند احدى از شيعيانم در حالى كه عارف بحق من باشد

جز آنكه او را در روز قيامت شفاعت خواهم كرد.

17-علىّ بن عبد اللّه وراق-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از نعمان ابن سعد روايت كند كه گفت:امير مؤمنان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام فرمودند:از فرزندان من مردى در سرزمين خراسان با زهر بقتل ميرسد از روى ستم و ظلم، كه نام او نام من است و نام پدرش نام پسر عمران،موسى عليه السّلام است،اعلام ميكنم آگاه باشيد،هر كس او را در آن غربت زيارت كند،خداوند تعالى او را بيامرزد و از گناهان اوّلين و آخرين او درگذرد،هر چند بعدد نجوم و قطرات باران و برگ درختان باشد(يعنى زيارت او حكم توبه را دارد).

18-حسين بن ابراهيم ناتانه،و حسين بن ابراهيم مكتب و احمد بن علىّ ابن ابراهيم،و محمّد بن ماجيلويه،و محمّد بن موسى بن متوكل،و علىّ بن هبة اللّه ورّاق-رضى اللّه عنهم-همگى بسند مذكور در متن از حمزة بن حمران

روايت كرده‌اند كه گفت:امام صادق عليه السّلام فرمودند:نوۀ من در خراسان در شهرى بنام طوس بقتل مى‌رسد،هر كس بزيارت او رود و بحقّ او عارف باشد (مقام او را بشناسد)روز قيامت من دست او را گرفته داخل بهشتش خواهم كرد،هر چند از اهل گناهان بزرگ باشد،گويد:عرضكردم فدايت شوم عرفان حق او چيست؟فرمود:بداند كه او امام مفترض الطاعه است(يعنى مقام امامت و حجّيّت او را معتقد باشد)،و بداند كه او را شهيد كرده‌اند،و هر كس با اين شناخت او را زيارت كند،خداوند اجر هفتاد هزار شهيد از شهدائى كه براستى و حقيقت در پيش روى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كشته شده‌اند به او عطا خواهد فرمود.

و در حديث ديگرى آمده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:از اين-و با دست اشاره بفرزندش موسى عليه السّلام كرد-فرزندى در طوس بقتل ميرسد و كسى او را زيارت نمى‌كند مگر افراد كمى و كمترى.

مترجم گويد:بايد توجّه داشت كه زيارت قبور ائمّۀ اطهار عليهم السّلام با شرط تولّى و تبرّى و معرفت،بسوى حقّ و حقيقت رو آوردن،و به باطل و ناحقّ پشت كردن است،و اين خود حكم توبه و انابه و رو بخدا آوردن را دارا است،و نبايد از اينكه فرمود:«ما دست او را گرفته به بهشت داخل مى‌كنيم و لو از اهل گناهان كبيره باشد»تعجب كنيم،زيرا خود زيارت معنى توبه و انابۀ بدرگاه خدا را دارد و فرد زائر كه بعنوان تقرّب اين دستور

را انجام ميدهد مورد عفو و بخشش قرار گرفته،و گناهانش در همين جهان مورد عفو قرار مى‌گيرد،و معنى دستگيرى امام از او و وارد كردن او به بهشت همين است كه در اين دنيا او را از شرور نجات داده و در راه بهشت انداخته است،و مطلب ديگر اينكه در ثواب زيارت قبور ائمّۀ اطهار كه بحدّ تواتر تقريبا در روايات رسيده است يك نكته را بايد در نظر داشت و آن اينكه ثواب بحسب زمان و شخص تفاوت مى‌كند،مثلا در زمانى كه دشمن ميكوشيده تا مردم شخص مزور را فراموش كنند و او را از ياد ببرند -تا در نتيجه جنايتى كه دشمن در حق او كرده و مردم بدان پى برده‌اند و ستمكارى او را فهميده‌اند از يادها برود و بر قدرت او افزوده شود و بظلم و ستم ادامه دهد،چنان كه يزيد و بنى اميه مى‌كردند-در چنين موقعيّت حسّاسى كه غالبا منع از رفتن بزيارت مى‌كردند معلوم است زيارت‌كننده ثوابش مانند ثواب كسى است كه جهاد در راه خدا مى‌كند و از دين و آئينش دفاع مى‌نمايد كه بر او واجب شده بوده است،لذا از ثواب هزاران حجّ زيادتر خواهد بود،چون زيارت صحيح حجّ بقايش وابسته به بقاى آئين آن مزور و اقوال و روايات او است،كه اگر آن فراموش شود حجّى كه در آئين خدا بوده بصورت حجّ زمان جاهلى باز مى‌گردد،و نوعى تفريح و بازى مى‌شود نه عبادت مقرّب بخدا،و گاهى زمان آن طور نيست و وضع عادى است و دشمن در اين مقام نيست كه مزور را از ياد ببرد تا در نتيجه دين و آئين رفته رفته محو و نابود شود،در چنين زمانى ثوابش كاهش مى‌يابد و تا حدّ يك عمل عبادى مستحب ميرسد،و زائر نبايد مغرور شود،و بدون هيچ رنج و زحمتى با كمال خوشگذرانى بلكه بعضا براى تفريح بزيارت برود و ثواب چنان بزرگى را كه در موقع صدور خبر بوده براى خود فرض كند،و يكى از معانى عارف بحق بودن همين است كه بداند زيارت امام عليه السّلام در نظام اجتماع چه نقش مهمّى را عهده‌دار

است.و اين را هم فراموش نكنيم كه در آن زمان با پاى پياده يا با شتر و چهارپا فرسنگها راه را براى زيارت طىّ ميكردند و مسلّما مشقّت راه با اين زمان كه با وسائل موتورى سريع السير مسافرت ميكنند فرق دارد.در نتيجه ثواب زيارت آن زمان مناسب با مشقّت راه آن زمان بود و زيارت اين زمان مطابق مشقّت راه اين زمان،و در آخر توجه به اين نكته بسيار ضرورى است كه معرفت زائر در هر زمانى در ثواب دخالت دارد،كسى كه تنها براى تقرّب بزيارت ميرود،با كسى كه براى تفريح و كسب و تجارت و گرفتن حاجت بزيارت ميرود زمين تا آسمان فرق دارد».

19-احمد بن محمّد بن يحيى العطار-رضى اللّه عنه-از سعد بن عبد اللّه از ايّوب بن نوح روايت كند كه گفت:از ابو جعفر امام جواد عليه السّلام شنيدم ميفرمود:هر كس قبر و مزار پدرم را در طوس زيارت كند،خداوند گناهان گذشته(پيشين و پسين)او را خواهد آمرزيد،و چون روز قيامت شود روبروى منبر و كرسى سخنرانى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى او كرسيى نصب كنند و وى در آن قرار گيرد تا خداوند حساب خلايق را رسيدگى كند و تمام شود.

20-جعفر بن محمّد بن مسرور-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از سليمان بن حفص روايت كند كه گفت:از موسى بن جعفر عليهما السّلام شنيدم

ميفرمود:هر كس قبر فرزندم على را زيارت كند براى او در نزد خداوند ثواب هفتاد حجّ خالص باشد،عرضكردم:هفتاد حجّ؟فرمود:بلكه هفتاد هزار حج،و افزود:چه بسا حجّى است كه مورد قبول نباشد،و هر كس زيارت كند او را و يك شب را در كنار آن مزار بسر برد مانند كسى است كه خدا را در عرش زيارت نموده است،عرض كردم خدا را در عرش زيارت كرده است؟فرمود:

آرى چون روز قيامت شود بر عرش خداوندى چهار تن از اوّلين و چهار تن از آخرين قرار گيرند،امّا چهار نفر اول:نوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السّلام باشند،و اما چهار تن آخرين:محمّد و علىّ و حسن و حسين كه درود و سلام خدا بر ايشان باد باشند،آنگاه ريسمانى در اطراف عرش بكشند و حصارى معيّن كنند و ما با زوّار قبور امامان بنشينيم،آگاهى ميدهم كه درجه و مقام زائر قبر فرزند من از ديگران بالاتر است،و عطايش از تمامى زوّار ائمّۀ ديگر،نزديكتر و بهتر است.(مراد از نزديكترى عطا،قرب منزلت است) مؤلّف اين كتاب كه خداوند او را رحمت كند گويد:معنى قول او كه فرموده:«مانند كسى باشد كه خدا را در عرش زيارت كرده»،تشبيه نيست كه از آن جسم بودن و بر عرش قرار گرفتن خدا فهميده شود،بلكه عرش منسوب

بخداوند است و محلّ زيارت است،زيرا فرشتگان،عرش را زيارت مى‌كنند و بدان پناه جسته و گردش طواف ميكنند و ميگويند:عرش خدا را زيارت كرديم، آنچنان كه ما ميگوئيم:خانۀ خدا را زيارت كرديم،چرا كه خداوند را مكانى نيست و برتر است از اينكه نيازى بمكان داشته و بمكان وصف شود،برترى بى‌حدّ و بسيار.

21-تميم بن عبد اللّه قرشىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابو الصّلت هروى روايت كرده كه گفت:من در نزد علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام بودم كه جماعتى از اهل قم بر آن حضرت وارد شدند و سلام كردند،و امام سلامشان را جواب داد و آنان را مقرّب داشت و اكرام كرده فرمود:خوش آمديد مرحبا،شما بحقّ از شيعيان ما هستيد،و روزگارى بيايد كه شما شيعيان،مرا در طوس زيارت كنيد،آگاه باشيد كه هر كس مرا با غسل زيارت كند از تمامى گناهان پاك مى‌شود آنچنان كه گويى از مادر متولّد شده و هيچ گونه بگناه آلودگى ندارد.

22-محمّد بن احمد سنانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از عبد العظيم بن عبد اللّه حسنى روايت كند كه گفت:از علىّ بن محمّد عسكرىّ

(امام دهم)عليه السّلام شنيدم ميفرمود:اهل قم و اهل آبه(كه دهى است بين قم و ساوه)چون جدّم را زيارت مى‌كنند و بمشهد جدّم بزيارت ميروند مورد آمرزش پروردگارند،بدانيد كه هر كس او را زيارت كند و در راه،قطره بارانى از آسمان بدو رسد خداوند جسم او را از آتش دوزخ حرام ميفرمايد.

23-احمد بن هارون فامىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از سليمان بن حفص مروزى روايت كرده كه گفت:از موسى بن جعفر عليهما السّلام شنيدم فرمود:بدرستى كه فرزندم از روى ظلم و ستم با زهر كشته مى‌شود،و در كنار قبر هارون در طوس بخاك سپرده خواهد شد،هر كس او را زيارت كند مانند فرديست كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را زيارت كرده باشد.

24-محمّد بن حسن بن وليد-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسن بن علىّ وشّاء روايت كند كه گفت:از ابو الحسن الرّضا عليه السّلام شنيدم ميفرمود:همانا براى هر امامى عهديست بر ذمّۀ دوستان و شيعيانش،و از تمام كردن عهد و اداء كردن آن بتمام،زيارت قبور ايشانست،پس هر كس با عشق و

علاقه قبور آنان را زيارت كند و بپذيرد آنچه را كه آنان بدان رغبت داشتند و انجام دهد،امامان او شفيعش باشند در روز رستاخيز.

25-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از ابراهيم بن عقبه روايت كند كه گفت:من به امام هادى عليه السّلام نامه نوشتم و از حضرت سؤال كردم از زيارت حضرت سيّد الشهداء ابو عبد اللّه الحسين عليه السّلام و زيارت حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر و امام جواد عليهم السّلام كه كداميك ثوابش زيادتر است؟در پاسخ نامه‌ام مرقوم فرموده بود:زيارت ابى عبد اللّه مقدّم است، و اين زيارت جامعتر و اجرش بيشتر خواهد بود.

مترجم گويد:ظاهرا لفظ«ابى الحسن»بر مصنّف مشتبه شده است، و زيارت كاظمين عليهما السّلام مراد باشد يعنى:امام كاظم موسى بن جعفر و حضرت جواد عليهما السّلام،همچنان كه ابن قولويه و كلينى-رحمهما اللّه -در باب«فضل زيارت كاظمين»آورده‌اند.

26-محمّد بن موسى بن متوكّل-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از علىّ بن مهزيار روايت كرده كه گفت:به ابو جعفر امام جواد عليه السّلام عرضكردم:

فدايت گردم زيارت حضرت رضا عليه السّلام افضل است يا زيارت ابى عبد اللّه الحسين عليه السّلام؟فرمودند:زيارت پدرم افضلست،و اين بدان جهت است كه ابو عبد اللّه الحسين را تمامى مردم مسلمان از سنّى و شيعى زيارت مى‌كنند، ولى پدرم را جز جمعى از خواصّ شيعيان زيارت نمى‌كنند.

27-محمّد بن حسن بن وليد-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از حسن بن علىّ وشّاء روايت كند كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام فرمود:من بزودى مظلومانه با زهر كشته مى‌شوم از روى ستم،پس هر كس با شناخت حقّ من،مرا زيارت كند خداوند گناهان مقدّم(پيشين)و مؤخّر(پسين)او را مى‌بخشد.

مترجم گويد:«تقدّم»و«تأخّر»هر دو فعل ماضى است،يعنى گناهان گذشتۀ او را مى‌آمرزد نه گناهان آيندۀ او را،چون اگر آينده مراد بود ميفرمود:«ما يتأخّر»بصورت فعل مضارع و كسانى كه گناهان آينده معنى كرده‌اند دقّت در لفظ ننموده‌اند،و عقلا هم درست نيست كه خداوند گناهان نكردۀ كسى را بيامرزد،مگر اينكه بگوئيم بعد از اين هم هر گناهى كه كرد مورد عفو واقع مى‌شود،و اين در حقيقت رفع تكليف است و عقيدۀ ملاحده كه گويند اگر چنين و چنان عقيده پيدا كنى تكليف از تو ساقط مى‌شود«فاعمل ما شئت»هر كار كه ميخواهى بكن كه گناهى بر تو نوشته نخواهد شد-عصمنا اللّه منهم و من الحادهم».

28-محمّد بن احمد سنانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از

اسماعيل بن مهران از جعفر بن محمّد عليهما السّلام روايت كرده كه فرمود:هر گاه از شما كسى بحجّ ميرود و مناسك خود را بجاى مى‌آورد به مدينه آيد،و ما اهل بيت را زيارت كند،زيرا اين كار از تماميّت حجّ است؛يعنى جزء آخر حجّ و مناسك آن است.

29-محمّد بن علىّ ماجيلويه-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از جابر(جعفى)از ابى جعفر امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود:تمام بودن حجّ بزيارت امام است.

30-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از زراره از امام باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:مردمان مأمور شده‌اند كه بدان سنگها خود را نزديك كنند و گرد آن طواف نمايند،آنگاه بسوى ما آيند و دوستى و متابعت خود را بما اعلام نمايند و نصرت و يارى خود را نسبت بما عرضه دارند.

31-پدرم-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از زيد شحّام روايت كرد

كه گفت:به امام صادق عليه السّلام عرضكردم:چيست براى كسى كه يكى از شما ائمّه را زيارت كند؟گفت:مانند همان كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را زيارت كند.

32-حسين بن ابراهيم مكتّب،و محمّد بن علىّ ماجيلويه،و احمد بن- علىّ بن ابراهيم،و حسين بن ابراهيم ناتانه،و علىّ بن عبد اللّه ورّاق-رضى اللّه عنهم-بسند مذكور در متن از صقر بن دلف روايت كرده‌اند كه گفت:شنيدم سرورم علىّ بن محمّد(امام هادى)عليهما السّلام ميفرمود:هر كس بسوى خداوند حاجتى دارد پس بطوس بزيارت جدّم علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام رود،و با غسل و طهارت باشد و بالاى سر آن حضرت دو ركعت نماز گزارد،آنگاه در قنوت نماز از خداوند متعال حاجت خويش را طلب كند،خدا حاجتش را در صورتى كه گناه يا قطع رحم نباشد برخواهد آورد،و بدرستى كه محلّ قبر آن حضرت يكى از كاخهاى بهشت است،و مؤمنى آن را زيارت نكند جز آنكه خداوند او را از آتش دوزخ آزاد كند،و داخل در خانه هميشگى بهشت نمايد.

33-محمّد بن ابراهيم طالقانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از علىّ بن فضّال از پدرش روايت كرده كه گفت:از علىّ بن موسى الرضا عليهما السّلام شنيدم ميفرمود:آرى من با زهر شهيد ميشوم،و در سرزمين غربت و دور از وطن بخاك سپرده ميشوم،اين مطلب را پدرم از پدران بزرگوارش از علىّ بن- ابى طالب از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نسلا بعد النسل براز گرفته‌اند و عهد معهود آنان بوده،و آگاهى ميدهم شما را كه هر كس در آن سرزمين غربت بزيارت من آيد، من و پدرانم در روز قيامت شفعاى او باشيم،و هر آن كس كه ما شفيع او باشيم نجات خواهد يافت،و لو اينكه سنگينى بار گناهش باندازۀ بار جنّ و انس باشد مترجم گويد:«قبلا گذشت هر گاه وضع طورى باشد كه منجر بخروج مردم از دين و آئين حق شود بايد امورى عملى گردد كه از آن فساد پيشگيرى كند و مردم را در صراط حق باقى گذارد و لو آلوده بگناه باشند،و پر واضح است كه زيارت قبور ائمۀ اطهار عليهم السّلام اين پست مهمّ را در هر كجا عهده‌دار است،لذا ترغيب به آن عملى كه عهده‌دار اين جلوگيرى از خروج دين و تبليغات دشمن مفسد ميكند،ضرورى و از أهم امور است،و بنظر ميرسد ثواب زيارت ائمّه عليهم السّلام كه تا اين حدّ عظيم در روايات آمده است سرّش اين باشد،و از خبر 26 كه فرمود:ابو عبد اللّه حسين بن علىّ عليهما السّلام زائر فراوان دارد ولى پدرم زائرى جز افراد معدودى از شيعيان ندارد اين

مطلب تأييد مى‌شود،و اللّه العالم.

34-حسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام مؤدّب(كه همان مكتّب است) و علىّ بن عبد اللّه ورّاق-رضى اللّه عنهما-بسند مذكور در متن از عبد السّلام هروىّ روايت كرده‌اند كه گفت:دعبل خزاعى در آن هنگام كه حضرت در مرو نزول اجلال فرموده بود بر على بن موسى الرّضا عليهما السّلام وارد شد و به امام گفت:

يا ابن رسول اللّه من قصيده‌اى ساخته و سوگند ياد كرده‌ام كه براى احدى قبل از شما نخوانم،حضرت فرمود:بخوان آن را،دعبل شروع كرد بخواندن قصيده‌اى كه يك سطرش اين است خواند:

مدارس آيات خلت من تلاوة و منزل وحى مقفر العرصات

(1)تا بدان جا رسيد كه: أرى فيئهم في غيرهم متقسما و أيديهم من فيئهم صفرات

(2)حضرت عليه السّلام گريست،و فرمود:راست گفتى اى خزاعى همين طور است،ت.


1) -مدارس و محافلى كه در آن قرآن خوانده و تفسير و تدريس ميشد،اكنون خالى است،و محلّ نزول وحى چون صحرائى بى‌آب و علف و خشك افتاده است.

2) -غنائم و بيت المال مسلمين را مى‌بينم كه در ميان ديگران تقسيم مى‌شود،و مينگرم كه دستهاى ايشان(آل محمّد عليهم السّلام،از آن خالى است.

و چون دعبل به اين بيت رسيد كه:

إذا وتروا مدّوا إلى واتريهم أكفّا عن الاوتار منقبضات

(1)امام عليه السّلام كف دو دستش را ميچرخانيد و زير و رو ميكرد و ميفرمود:آرى اين چنين است،دستها بسته است،و چون باين بيت رسيد: لقد خفت في الدّنيا و ايام سعيها و إنّى لأرجو الا من بعد وفاتى

(2)فرمود:خداوند تو را از فزع اكبر كه قيامت است از عذاب در امان دارد،و چون به اين بيت از قصيده رسيد: و قبر ببغداد لنفس زكيّة تضمّنها الرّحمن في الغرفات

(3)امام عليه السّلام گفت:آيا در اينجا دو بيت بقصيده‌ات بيفزايم تا كامل).


1) -هر گاه هدف حربۀ تير جنايت و بلا و ظلم دشمن واقع ميشوند،دستهاى تهى از حربه و بسته را بسوى دشمن ميگشايند.

2) -من چون داراى محبّت شما خاندانم همۀ عمر در ترس و وحشت زندگى كردم،امّا اميد من همه اين است كه پس از وفاتم ديگر از عذاب در امان باشم.

3) -و قبرى در بغداد از ان نفس زكيّه‌اى است كه خداوند در يكى از غرفات بهشت او را مأوا داده است(مراد حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام ميباشد).

گردد؟ دعبل عرضكرد:يا ابن رسول اللّه بفرماييد.

حضرت اين دو بيت را اضافه كرد:

و قبر بطوس يا لها من مصيبة توقّد في الأحشاء بالحرقات

إلى الحشر حتّى يبعث اللّه قائما يفرّج عنّا الهمّ و الكربات

(1)دعبل گفت:يا ابن رسول اللّه بفرمائيد كه در طوس قبر كيست؟حضرت فرمودند:آن قبر من است كه روزگارى نمى‌گذرد مگر اينكه طوس محلّ آمد و رفت شيعيان و زوّار قبر من مى‌شود،و اعلام ميكنم كه هر كس مرا در زمان غربت قبرم در طوس زيارت كند او در درجۀ من با من همدم خواهد بود در حالى كه خداوند او را از گناه پاك و آمرزيده باشد. سپس حضرت پس از اينكه قصيدۀ دعبل بپايان رسيد از جاى برخاست و دعبل را گفت كه بر جاى خود بماند،و به درون خانه رفت،و ساعتى گذشت خادم آن حضرت با كيسه‌اى از زر كه داراى يك صد دينار بود بيرون آمد،و آن را به دعبل داد-و سكۀ آن دينارها بنام حضرت بود-و به دعبل گفت:مولايت فرموده است:اين كيسۀ زر را نفقۀ خود كن،دعبل گفت:بخدا سوگند مند.


1) -و قبرى در شهر طوس است كه وا مصيبتا از غم و اندوهش كه آتش مصيبت فاجعۀ مرگش در اعضا و رگ و ريشۀ بدن شعله ميزند تا روز حشر،مگر خداوند قائمى برانگيزد و بر ستم و ستمكاران پيروز شود و درد و رنج ما را تا حدّى آرام بخشد.

براى اخذ صله بدينجا نيامده‌ام و اين قصيده را بطمع مال نسروده‌ام،و مال را نستاند و ردّ كرد،و تقاضاى جامه‌اى از جامه‌هاى آن حضرت را نمود كه بدان تبرّك جسته و خود را مشرّف بآن جامه نمايد،پس امام عليه السّلام جبّه‌اى خزّ با همان كيسۀ زر توسّط خادمش به او عطا فرمود،و خادم را دستور داد به دعبل بگويد كه اين مال را بپذيرد زيرا بدان محتاج خواهد شد،و آن را باز نگرداند،دعبل سرّۀ زر را با آن جبّه پذيرفت،و بسوى مرو با قافله‌اى بيرون آمد،و چون به «ميان (1)قوهان»رسيدند-كه نام موضعى است نزديك طوس-،راهزنان قافله را ربودند و تمامى اموال را تصرّف كردند،و اهل قافله را اسير كرده كتفهاى آنان را بستند،و دعبل خود از كسانى بود كه دستگير شده و كتف او را بسته بودند،و حراميان مشغول تقسيم اموال شدند.در ميان دزدان مردى باين شعر دعبل تمثّل جست:

أرى فيئهم في غيرهم متقسّما و أيديهم من فيئهم صفرات

دعبل از وى اين شعر را شنيد،از آن مرد پرسيد اين شعر از كيست؟مرد گفت:از يك شخصى است كه از قبيلۀ خزاعه ميباشد و او را دعبل بن علىّت.


1) -لفظ«ميان»بكسر ميم پيشوندى است كه به مواضعى در نيشابور اطلاق ميشد كه قصرهاى آل طاهر بن الحسين(ذو اليمينين)در آنجا بوده است.

گويند، گفت آن خزاعىّ من هستم و نامم دعبل است و اين قصيده را من سروده‌ام كه يك بيتش اينست كه تو بدان تمثّل جستى،آن مرد فورى خود را برئيسشان در حالى كه بالاى تپّه‌اى مشغول نماز بود رسانيد-و او از طرفداران اهل بيت بود-و ماجرا را بوى خبر داد،رئيسشان نيز شخصا بپاى خويش نزد دعبل آمد و ايستاد و گفت:آيا تو دعبلى؟گفت:آرى،مرد گفت:قصيده را برايم بخوان،دعبل قصيده را بتمامه براى او خواند،مرد كتف او را باز كرد و دستور داد كتف تمامى قافله را باز كردند و آزاد نمودند و از براى احترام دعبل تمامى اموال را به آنان ردّ كردند،و دعبل براه افتاد و آمد تا بشهر قم رسيد،اهل آنجا از وى تقاضا كردند كه قصيدۀ خود را براى ايشان بخواند،دعبل گفت:همگى بمسجد جامع بيائيد!و وقتى همه در مسجد جمع شدند آنگاه بمنبر رفته و قصيدۀ خود را براى اهل قم خواند،و مردم براى او صله آوردند از مال و خلعت بسيار، و خبر از جبّه يافتند،از او درخواست كردند كه آن را بهزار دينار زر به آنان بفروشد،دعبل حاضر نشد،از او خواستند كه قطعه و پاره‌اى از آن را بهزار دينار بديشان بفروشد،باز حاضر نشد،و از قم رهسپار شهر و ديار خويش گشت،و چون از آباديهاى قم بيرون شد،عدّه‌اى جوان عرب از پشت سر به او

رسيدند،و جبّه را از وى بستاندند، دعبل ناچار به قم بازگشت،و از آنان بالتماس،جبّه را طلب كرد،جوانان از دادن آن امتناع ورزيدند،و بزرگتران را كه نظر داشتند جبّه را به او باز پس دهند نافرمانى كردند،بدعبل گفتند:راهى براى گرفتن آن جبّه ندارى،قيمتش را از ما بستان،هزار دينار زر بگير و برو، دعبل قبول نميكرد،تا اينكه از بازپس دادن آنان مأيوس گشت،ناچار درخواست كرد كه پاره‌اى از آن را به وى دهند،جوانان اين پيشنهاد را پذيرفتند، و بعض آن را بوى تسليم كردند و قيمت باقى آن را هزار دينار به او دادند،دعبل عزيمت نموده روانۀ شهر خويش گشت،و چون بمنزل رسيد ديد هر چه داشته است دزدان ربوده‌اند،لذا آن يك صد دينارى كه امام به او داده بود هر دينارى را به يك صد درهم فروخت،و ده هزار درهم بدست آورد،آنگاه بياد گفتار امام عليه السّلام افتاد كه فرموده بود:«تو بدان دينارها محتاج خواهى شد»،و كنيزى داشت كه او را سخت دوست ميداشت،آن كنيز را چشم درد حاصل شد،چشم دردى سخت،و طبيبان را به بالين او آورده به او نظرى كردند و گفتند:امّا چشم راستش معالجه پذير نيست و كور شده است و امّا چشم چپش را معالجه ميكنيم و ميكوشيم كه بهبود يابد،و اميدواريم معالجه شود،دعبل سخت ناراحت

شده و اندوهى گران او را فرا گرفت و بيتاب شد و بيادش آمد كه رشته‌اى از آن جبّه نزد اوست،آن را بياورد و دو چشم جاريه را در اوّل شب با آن ببست و چون صبح شد چشمان كنيز ببركت حضرت رضا-عليه السّلام-از اوّل بهتر و سالمتر شده بود.

نويسندۀ كتاب-رحمه اللّه-گويد:من اين خبر را در اين باب آوردم چون متضمّن ثواب زيارت آن حضرت بود و خبرى از دعبل در بارۀ قائم عليه السّلام است كه مى‌آيد.

35-احمد بن زياد همدانىّ-رضى اللّه عنه-بسند مذكور در متن از عبد السّلام بن صالح روايت كند كه گفت:از دعبل بن علىّ شنيدم ميگفت:

چون براى حضرت رضا عليه السّلام اين قصيده را خواندم كه مطلع آن اين بود:

مدارس آيات خلت من تلاوة و منزل وحى مقفر العرصات

(1)خ.


1) -ترجمۀ بيت گذشت ولى آن مطلع قصيده نيست،بلكه مطلعش اين شعر است: تجاوبن بالارنان و الزّفرات نوائج عجم اللّفظ و النّطقات نوحه‌گران الفاظ و كلام و گفتگو،خود بشيون و فغان و ناله در آيند در دادن پاسخ.

تا بدينجا رسيدم كه گفته بودم:

خروج امام لا محالة خارج يقوم على اسم اللّه و البركات

يميّز فينا كلّ حقّ و باطل و يجزي على النّعماء و النّقمات

(1)امام عليه السّلام(پس از شنيدن اين اشعار)بسختى گريست،آنگاه سر خويش را بسوى من بالا برد و فرمود:اى خزاعى روح القدس از زبان تو اين دو بيت را سرود و سخن را گفت،آيا ميدانى آن امام كيست و در چه زمانى قيام مى‌كند؟عرضكردم:خير اى سرورم،جز اينكه شنيده‌ام امامى از شما خاندان خروج ميكند و روى زمين را از فساد پاك و جهان را پر از عدل و داد مى‌نمايد، آن جناب فرمود:اى دعبل،امام پس از من فرزندم محمّد است،و پس از محمّد پسرش علىّ و پس از وى فرزندش حسن و پس از او ولدش حجّت قائم كه در زمان غيبتش انتظار او را كشند و در زمان حضور و ظهورش بر همۀ جهانيان مطاع و فرمانده باشد،و اگر از روزگار باقى نماند مگر يك روز،خداوند،آند.


1) -يعنى بيقين وقوع خروج امامى كه ناچار خارج شود و بنام خدا همۀ بركات را به خود مى‌آورد حتمى است و در ميان ما هر حقّى را از باطل جدا ميسازد و بر نيكى و بدى جزا ميدهد،هر كس عملى نيكو كرد پاداش خير،و هر كه بدى كرد سزاى بد باو ميدهد.

يك روز را طولانى ميكند تا او خارج شود و روى زمين را پر از عدل و داد كند، همچنان كه پر از ظلم و جور شده است،و امّا كى و در چه وقت اين واقعه روى خواهد داد؟اين مانند از خبر دادن بوقت قيامت است،و پدرم براى من از پدرش از اجداد بزرگوارش حديث كرد كه برسول خدا گفتند:يا رسول اللّه چه وقت قائمى كه از ذرّيّۀ شماست خروج مى‌كند؟فرمود:مثل آن مثل ساعت قيامت است كه آشكار نكند آن را مگر خداوند،بسيار گران است آن بر اهل آسمانها و اهل زمين،نمى‌آيد آن مگر ناگهان،يعنى همان طور كه قيامت وقتش براى احدى معلوم نيست اين قيام نيز بر كسى معلوم نخواهد بود امّا آمدنش براى بسيارى از مردم گران تمام خواهد شد.

خبر دعبل در حال وفاتش 36-ابو علىّ احمد بن محمّد هرمزىّ بيهقىّ گويد:از داود بكرى شنيدم ميگفت:از علىّ فرزند دعبل شنيدم گفت:پدرم در هنگام مرگ رخسارش دگرگون گرديد و زبانش بند آمد و رويش سياه شد،و نزديك بود كه من مذهب او را رها كنم،تا سه روز بدين حال گذشت،بعد او را در خواب ديدم كه جامه‌اى

سفيد در بر دارد و كلاهى سفيد بر سر نهاده، باو گفتم:اى پدر!خداوند با تو چه كرد؟در پاسخم گفت:اى فرزند عزيز!آنچه تو ديدى از تغيير رنگ رخسارم و سياهى آن و بند آمدن زبان،همه از اين جهت بود كه من در دنيا شراب مى‌خوردم و دائما در حال اعتياد بشرابخوارى ميزيستم تا اينكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را ديدم كه لباسى سپيد در بر و كلاهى سپيد بر سر داشت و بمن فرمود:آيا تو دعبلى؟ عرضكردم آرى اى پيامبر خدا من دعبل خزاعىّ هستم،فرمود:آن شعرى كه در بارۀ اولاد من سرودى براى من بخوان،من اين شعرم را براى او خواندم:

لا أضحك اللّه سنّ الدّهر إن ضحكت و آل احمد مظلومون قد قهروا

مشردون نفوا عن عقر دارهم

كأنّهم قد جنوا ما ليس يغتفر

(1)حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بمن فرمود:احسنت،آفرين،و در بارۀ من شفاعت كرد و لباسهاى خود را بمن داد و آن اين است كه مى‌بينى و لباسهاى سفيدش را بمن بنمود.ت.


1) -خداوند دندان روزگار را بخنده آشكار نكند اگر بخواهد بخندد در حالى كه آل پيامبر ستم شده و مظلوم گرديده‌اند،همه از خانه و كاشانۀ اصلى خود رانده شده كه گويى-العياذ باللّه-از آنان فساد و جنايتى سر زده است كه قابل بخشش نيست.

آنچه بر سنگ مزار دعبل نوشته يافتند:

37-از ابو نصر محمّد بن حسن كرخىّ شنيدم ميگفت:روى سنگ قبر دعبل بن علىّ اين ابيات نوشته شده بود:

اعدّ للّه يوم يلقاه دعبل أن لا إله إلاّ هو

يقولها مخلصا عساه بها يرحمه في القيامة اللّه

اللّه مولاه و الرّسول و من بعدهما فالوصىّ مولاه

يعنى:آماده گردانيد دعبل،براى روزى كه خدا را ملاقات ميكند و از دنيا رخت برميبندد ذخيرۀ خود كلمۀ« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »را،و آن را از روى كمال اخلاص و حقيقت شهادت ميداد باميد آنكه خداوند او را از سختيهاى قيامت نجات بخشد،خداوند مولاى اوست،و پس از او پيامبرش و از پس اين دو، وصىّ رسول خدا مولاى او خواهد بود.

مترجم گويد:شرح حال دعبل خزاعىّ را ابن خلّكان در وفيات الأعيان،و خطيب بغدادىّ در تاريخ بغداد و غير اين دو به اختصار آورده‌اند،و گويند:وى ابراهيم بن مهدىّ عبّاسىّ را هجو كرده و او شكايت بمأمون برده،مأمون گفته است:دعبل مرا هم هجو كرده و بيتى چند در هجو مأمون از وى ذكر نموده‌اند، بارى او در سال 148 بدنيا آمده و در سال 246 وفات نموده است».

باب 67 - ثواب زيارت فاطمه دخت گرامى موسى بن جعفر از كلام حضرت رضا عليهم السّلام

ثواب زيارت فاطمه دخت گرامى موسى بن جعفر از كلام حضرت رضا عليهم السّلام

1-پدرم،و محمّد بن موسى بن متوكّل-رضى اللّه عنهما-بسند متن از سعد بن سعد روايت كرده‌اند كه گفت:از حضرت ابو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام از زيارت خواهرش فاطمه دختر موسى بن جعفر عليهم السّلام پرسيدم، فرمود:هر كس او را زيارت كند ثوابش بهشت خواهد بود.

باب 68 - ذكر زيارت على بن موسى الرّضا عليهما السّلام

اشاره

ذكر زيارت على بن موسى الرّضا عليهما السّلام

استادم محمّد بن حسن-رحمه اللّه-در كتاب جامع خود آورده است كه هر گاه بخواهى مزار ابو الحسن علىّ بن موسى عليهما السّلام را در طوس زيارت كنى، پس در وقت بيرون شدن غسل كن و در حين غسل اين دعا كه ترجمه‌اش چنين است بخوان:«خداوندا مرا از گناه و زشتيهاى اخلاق و عمل پاك گردان،و

افكار و انديشه‌هايم را نيز پاكيزه گردان،و بمن شرح صدر عطا فرما،و مدح و ثناى خويش را بر زبانم جارى ساز،زيرا هيچ قدرتى براى احدى نيست مگر بتو و از سوى تو،خداوندا اين شستن را براى من پاكى از گناهان و شفاى از امراضم قرار ده».

چون بيرون آئى پس از«بسم اللّه»بگو:«بسم اللّه و باللّه-تا آخر»ترجمه:

«بنام خدا و بحكم خدا و بسوى خدا قصد ميكنم،و بزيارت فرزند رسول خدا ميروم،و خدا خود مرا كفايت مى‌كند،و بدو توكّل نموده‌ام،پروردگارا رويم بسوى تو است،قصدم بجانب تو است،و در اين زيارت قرب تو را ميطلبم».

و چون از منزل بيرون آمده بر در خانه بايست و اين دعا را بخوان:(يعنى) «پروردگارا!بسوى تو رو كرده‌ام،و اهل و مال و فرزندان و آنچه بمن داده‌اى را بتو سپرده‌ام و همۀ اعتماد و اطمينانم بتو است،بى‌بهره‌ام مگردان اى آنكه بى‌بهره نگردد هر كس بدو رو كند و او را بخواهد،و ضايع نگرداند هر كس را كه در كنف عنايت گيرد،بر محمّد و آل او درود فرست،و مرا از جميع آفات محفوظ بدار،چرا كه هر كس در ظلّ نگهبانى تو واقع گردد و تو نگهبانش باشى هيچ گونه آسيبى نبيند».و چون با تن سالم به طوس رسيدى(و ديده‌ات بر آن روضه افتاد اظهار ادب كرده)غسل كن و اين دعا را بخوان كه ترجمۀ قسمت

آخر دعا چنين است: «البتّه من ميدانم كه قوت و قوام و استوارى و صحّت دينم، تسليم امر تو بودن،و متابعت سنّت پيغمبرت را كردن است،و گواهى دادن بر مخلوقاتت جملگى،پس اى خداى عزيز آن را براى من شفا و نور قرار ده،زيرا تو بر هر چيزى توانائى».

و پاكيزه‌ترين لباس خود را بر تن كن و با پاى برهنه در حاله‌اى از سكينه و وقار گام بردار،و زبان به تكبير و تهليل و تمجيد حقّ بگشا،و قدمها را نزديك بردار،و چون داخل حرم شدى بگو:«بسم اللّه و باللّه و على ملّة رسول اللّه-تا-و اشهد أنّ عليّا وليّ اللّه».و تا كنار مزار پيش رو و روبروى او پشت به قبله بايست و بگو:

«أشهد أن لا اله إلاّ اللّه وحده لا شريك له و أشهد أنّ محمّدا-تا-و اهوال يوم القيامة».

مترجم گويد:«متن زيارت عربى در بالا ذكر شده و نيازى هم بترجمه ندارد.

آنگاه نزد سر مبارك بر زمين نشسته ميگوئى:«السّلام عليك يا وليّ اللّه-تا -لعن اللّه امة أسّست اساس الظّلم و الجور و البدعة عليكم اهل البيت».

آنگاه قدرى فراز آمده و ميگويى:«اللهمّ اليك صمدت من ارضي-تا-عند اللّه وجيه».

آنگاه دست راست را بلند و دست چپ را باز بر قبر نهاده ميگويى:«اللّهمّ إنّي اتقرب إليك بحبّهم-الى-يا رحمان».

سپس به پايين پا رفته و ميگوئى:«صلّى اللّه عليك-تا-و الألسن».

پس هر دو دست را بلند كرده و بر قاتلان امير مؤمنان و قاتلان حضرت مجتبى و سيّد الشّهداء لعن ميكنى،و همين طور بر تمامى دشمنان اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله.

آنگاه بجانب سر مبارك بازمى‌گردى و دو ركعت نماز در پشت سر آن حضرت عليه السّلام ميگزارى،و در ركعت اول حمد و سورۀ ياسين،و در ركعت دوم «حمد»و سورۀ«الرّحمن»را و اگر از بر نداشتى سورۀ«توحيد»را بجاى آنها

قراءت كرده و در دعا و تضرّع اصرار ميورزى،و براى خود و پدر و مادر و جميع برادران خويش و مؤمنين،مردان و زنان دعا ميكنى،و در بالاى سر(در صورت امكان و عدم مزاحمت ديگران)آنچه خواهى درنگ مينمائى و نماز زيارت را نزد قبر بجاى مى‌آورى.

زيارت وداع

و چون خواستى وداع كنى ميگويى:«السّلام عليك يا مولاي و ابن مولاي- الى- إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ».

آنگاه ميگوئى:«استودعك اللّه و استرعيك-تا-عباد اللّه الصالحين».

و چون از حرم خارج شدى از آن حضرت روى نميگردانى تا از نظرت بيرون و قبر از ديده‌ات پنهان شود.

باب زيارتى كه ميتوان براى هر يك از ائمّه-عليهم السلام-خواند 1-استادم ابن وليد از صفّار از عليّ بن حسان روايت كرده كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام راجع به زيارت قبر پدرش موسى بن جعفر عليهما السّلام سؤال شد، فرمود:در رواقهاى اطراف يا مساجد اطراف آن نماز ميگزاريد-و كفايت مى‌كند در هر يك از آنها-(رواقها يا مساجد اطراف آن قبر)ميگويى:

«السّلام على اولياء اللّه و اصفيائه-تا-صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين» .

و اين در همۀ زيارات و مشاهد مشرّفه كافى است،و بسيار صلوات فرست بر محمّد و آل او،و ائمّۀ اطهار با بردن نامشان يكى پس از ديگرى،و اظهار براءت كن از دشمنانشان،و هر چه از دعا و نياز براى خود و ديگر مؤمنان كه خواستى اختيار كن.

زيارت ديگرى براى حضرت عليّ بن موسى الرّضا

و جميع ائمّه-عليهم السّلام-

1-عليّ بن احمد دقّاق و محمد بن احمد سنانيّ و علىّ بن عبد اللّه وراق و حسين بن ابراهيم مكتّب جملگى بسند مذكور در متن از موسى بن عمران

نخعىّ نقل كرده‌اند كه گفت:از حضرت هادى امام علي النّقي عليه السّلام درخواست نمودم كه زيارتى بليغ بمن بياموز كه هر يك از امامان را با آن زيارت كنم،فرمود:

چون به در حرم رسيدى بايست و شهادتين را بگو در حالى كه غسل داشته باشى، و چون داخل شدى و چشمت بقبر افتاد بايست و بگو:اللّه اكبر،و آن را تا سى بار تكرار كن،سپس آرام آرام گام كوتاه بردار و با كمال سنگينى و آرامش پيش رو تا در برابر قبر رسى،آنگاه بايست و باز سى بار ديگر تكبير بگو و بقبر نزديك شو و در اينجا چهل بار ديگر تكبير را تكرار كن تا يك صد بار تمام شود ،آنگاه بگو:«السّلام عليكم يا اهل بيت النبّوّة و موضع الرّسالة-تا آخر زيارت كه كلمۀ«و نعم الوكيل»باشد،و ترجمۀ آن چنين است:

«سلام بر شما اى خاندان نبوّت،و موضع رسالت،و محل آمد و شد- فرشتگان،و جايگاه نزول وحى،و معدن رحمت،و خزانه داران علم،و آخرين درجات حلم،و اصول كرم و رهبران امّت،و اولياء نعم،و عناصر ابرار،و سران و سروران اخيار،و تدبيركنندگان شئون بندگان،و اركان بلاد،و دروازه‌هاى شهر ايمان و أمناء رحمان،و فرزندان انبياء و برگزيدگان مرسلين،و عترت

پيمبر برگزيدۀ ربّ العالمين و رحمت و بركات او نيز. سلام بر پيشوايان هدايت،و چراغهاى محيط ظلمت،و پرچمهاى تقوى و انديشمند،و صاحبان عقل،و پناهگاه همگان،و وارثان انبياء،و نمونه‌هاى والا،و دعوت حسنى (دعوت ابراهيم عليه السّلام)و حجّتهاى خدا بر مردم دنيا و آخرت،و رحمت و بركات او.

سلام بر مراكز معرفت خدا،و قرارگاههاى بركت خدا،و معادن حكمت خدا،و نگهبانان سر خدا،و حافظان كتاب خدا،و اوصياء پيمبر خدا،و ذريّۀ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و رحمت و بركات او.

سلام بر خوانندگان خلق بسوى خدا،و راهنمايان ايشان بسر منزل رضاى خدا،و ثابت قدمان در امر خدا،و كامل‌شدگان در محبّت خدا،و مخلصان در توحيد خدا،و ظاهركنندگان امر و نهى خدا،و بندگان منزّه و معظّم او كه هيچ گاه در سخن گفتن بر او سبقت نميگيرند،و فرمان او را بكار مى بندند،و نيز رحمت و بركات او.

سلام بر پيشوايان دعوت‌كننده،و زمامداران راه نماينده،و سروران و سرپرست مؤمنين،و مدافعين شريعت سيّد المرسلين،و حاميان حقوق

مستضعفين، و اهل ذكر،و اولي الأمر،و رحمت باقيۀ حق،و برگزيده و حزب او و خزانه علم و حجّت و صراط و نور و برهان خدا،و رحمت و بركات او.

شهادت ميدهم كه معبود حقّى جز«اللّه»نيست،كه شريكى ندارد، همان گونه كه خداوند خود در بارۀ خويش شهادت داده،و فرشتگانش و أولو العلم از خلقش بر آن شهادت داده‌اند.

هيچ معبود حقّى جز او نيست كه عزيز و حكيم است،و شهادت ميدهم كه محمّد بندۀ برگزيده و پيمبر پسنديده او است،كه او را با هدايت و دين حقّ فرستاده است تا دين او را بر همگى اديان پيروز سازد،اگر چه مشركين كراهت داشته باشند،و شهادت ميدهم كه شما پيشوايان هدايت يافتۀ معصوم مكرّم مقرّب متقى صادق،برگزيدۀ مطيع خدا،و بپا دارندگان امر او،و عمل‌كنندۀ به ارادۀ او،و دست يابندگان بكرامت او هستيد،او شما را بعلم خود برگزيده، و براى خزانه‌دارى مخازن دين خود پسنديده،و براى پاسدارى سرّ خود انتخاب كرده،و بقدرت خود اختيار فرموده،و بهدايت خود عزيز ساخته،و ببرهان خود اختصاص داده،و براى مشعلدارى نور خود برگماشته،و بروح خود تأييد فرموده،و بخلافت شما در زمين خودش رضايت داده،و شما را

حجّتهاى خود بر خلق خويش و ياران دين و حافظان سرّ و خازنان علم،و وديعتگاه حكمت،و مترجمان وحى،و اركان توحيد،و شاهدان بر خلق،و نشانه‌هاى راهنما براى بندگان،و نورافكن‌ها در شهرها،و راهنمايان بصراط خود قرار داده است.او شما را از لغزشها مصون داشته،و از دستبرد فتنه‌ها ايمنى بخشيده،و از پليديها پاك ساخته،و ناپاكى را از ساحت قدستان اى اهل بيت دور گردانده،و شما را بى‌نهايت پاكيزه داشته،و از اين رو شما جلالش را عظيم داشتيد،و شأنش را بزرگ شناختيد،و كرمش را تمجيد كرديد،و ذكرش را دوام بخشيديد،و پيمانش را مؤكّد نموديد،و پيوند طاعتش را محكم گردانديد،و در نهان و آشكار،شرط اخلاص را براى او بكار بستيد،و به آئين حكمت و موعظۀ حسنه براه او فرا خوانديد،و جانتان را در راه رضاى او بذل نموديد،و در برابر شدائد و مصائبى كه در راه اطاعت او بشما پيوست شكيبا مانديد،و نماز را بپا داشتيد،و زكات را پرداختيد و بر انجام معروف امر كرديد،و از ارتكاب منكر باز داشتيد،و در راه خدا چنان كه حقّ جهاد و كوشش است جهاد و كوشش كرديد،تا دعوتش را آشكار نموديد،و فرائضش را مبيّن كرديد،و حدودش را بپا داشتيد و شرايع احكامش را

گسترش داديد،و سنتش را بيان كرديد، و در اين راه بسوى رضاى او رهسپار گشتيد،و بقضاى او تسليم شديد و پيمبران گذشته‌اش را مورد تصديق قرار داديد.

پس كسى كه از سوى شما روى برتابد از دين خارج مى‌شود و كسى كه ملازم شما گردد بشما مى‌پيوندد،و كسى كه در حقّ شما تقصير روا دارد بمهلكه مى‌افتد،و حق با شما و در خاندان شما،و از جانب شما،و بازگردنده بسوى شما است و شما اهل آن و معدن آنيد،و ميراث نبوّت نزد شما،و بازگشت خلق بسوى شما و حسابشان بر عهدۀ شما،و حجّت فاصل و فارق بين حقّ و باطل نزد شما و آيات خدا پيش شما،و وفاء بعهدها و پيمانهاى او در متابعت شما،و نور و برهان او در خاندان شما،و امر او مفوّض بسوى شما است.هر كس كه شما را دوست بدارد بى‌گمان خدا را دوست داشته است،و هر كس كه شما را دشمن بدارد بيقين خدا را دشمن داشته،و هر كس كه محبّت شما را در دل داشته باشد محبّت خدا را در دل داشته،و هر كس كه با شما كينه ورزد با خدا كينه ورزيده،و هر كس كه بدامن شما در آويزد بدامن لطف خدا در آويخته است.

شمائيد آن مستقيم‌ترين راه بسوى خدا،و شاهدان سراى فنا،و شفيعان دار بقاء،و رحمت پيوسته،و آيت اندوخته،و امانت محفوظ،و همان درى كه

(همچون باب حطّۀ بنى اسرائيل)مردم در ورود به آن آزمايش ميشوند، هر كس كه بسوى شما آمد نجات يافت،و هر كس كه بسوى شما نيامد هلاك شد، شما بسوى خدا ميخوانيد و بر او دلالت ميكنيد و به او ميگرويد و در برابر او تسليم ميشويد و فرمان او را بكار مى‌بنديد و براه او رهبرى ميكنيد،و بقول او حكم ميرانيد.

بخدا قسم!هر كه دوست شما شد سعادتمند گشت،و هر كه با شما دشمنى كرد هلاك شد،و هر كس كه شما را انكار كرد نوميد شد،و هر كس كه از شما جدا شد گمراه شد و هر كس كه بشما تمسّك نمود رستگار شد،و هر كس كه بشما پناه برد ايمن شد،و هر كس كه شما را تصديق كرد سالم ماند،و هر كس كه دست بدامن شما زد هدايت يافت.هر كه پيروى شما كرد ماوايش بهشت است.و هر كه مخالفت شما كرد جايگاهش جهنم است.و هر كه شما را انكار كرد كافر است،و هر كه با شما بجنگ برخاست مشركست،و هر كه شما را ردّ كرد جايش در پست ترين درك جهنم است،شهادت ميدهم كه اين احكام در ادوار گذشته براى شما ثابت و سابق بوده،و در اعصار بجاى مانده بر شما جاريست.و شهادت ميدهم كه ارواح شما و نور شما و خمير مايۀ شما يكى

است، هر يك از شما پاكيزگى و پاكى را از آن ديگر گرفته است.خدا شما را بصورت انوارى بيافريد،و آنگاه پيرامون عرش خود قرار داد،تا آنگاه كه بوسيلۀ وجود شما بر ما منّت نهاد،و شما را در خانه‌هايى جاى داد كه اذن داد تا رفعت يابد و نام او در آن خانه‌ها برده شود،و درودهائى را كه ما بر شما ميفرستيم،و ولايت شما را كه بما اختصاص داده است،موجب حسن خلق ما و پاكى نفوس ما و تزكيۀ ما و كفّارۀ گناهان ما قرار داده است،زيرا كه ما در پيشگاه او به اعتراف نسبت به برترى شما مشخّص،و بتصديق نسبت بمقام و منزلت شما معروف بوده‌ايم.پس در برابر اين بهره كه بما بخشيديد خداى عزّ و جلّ شما را بشريفترين محلّ مكرّمين و بالاترين منازل مقرّبين و والاترين درجات مرسلين برسانيد!بجائى كه هيچ لاحقى به آن نپيوندد،و هيچ فائقى بر آن تفوّق نيابد،و هيچ سبقت‌گيرنده‌اى بر آن سبقت نگيرد،و هيچ طمعكارى در دست يافتن به آن طمع نبندد،چندان كه هيچ ملك مقرّبى،و پيمبر مرسلى، و صديقى،و شهيدى،و عالمى،و جاهلى،و فرومايه‌اى و بلند پايه‌اى،و مؤمن صالحى،و فاجر طالحى،و جبار عنيدى،و شيطان نافرمان پليدى،و هيچ مخلوقى شاهد در ميان اين جمع باقى نماند مگر آنكه خدا جلالت امر شما

و عظمت قدر شما و بزرگى شأن شما، و كمال نور شما،و صدق مراتب شما و ثبات مقام شما و شرف محلّ شما نزد او،و گرامى بودنتان بر او،و خصوصيّاتتان در بارگاه او،و قرب منزلتتان نسبت به او را بايشان بشناساند.

پدر و مادرم و خانواده و مال و خاندانم فداى شما!خدا را و شما را گواه ميگيرم كه من بشما و آنچه شما به آن ايمان داريد ايمان دارم،و از دشمن شما و آنچه شما از آن بيزاريد بيزارم،بشأن و مقام شما و بگمراهى مخالفينتان بصيرم، دوست شما و دوستانتانم،كينه‌ور نسبت بدشمنان شما و معاند ايشانم،با هر كه با شما بر سر آشتى باشد در آشتى بسر ميبرم،و با هر كه با شما سر جنگ دارد در حال جنگم،هر چه را شما حقّ بدانيد حقّ ميدانم،و هر چه را شما باطل بشناسيد باطل ميشناسم،مطيع شما و عارف بحقّ شما،و مقرّ بفضل شما،و حافظ علم شما،و پوشيده بپوشش امان شما،و معترف بشما،و معتقد ببازگشت شما،و مصدّق رجعت شما و منتظر امر شما،و مترصّد دولت شما،و پذيراى قول شما،و عامل به فرمان شما،و پناهندۀ بشما،و زائر شما،و ملتجى و پناه جوى قبور شما،و مسألت‌كنندۀ شفاعت از جانب خداى عزّ و جلّ و تقرّب جوينده بسوى او بوسيلۀ شما،و در همگى احوالم و

كلّيّۀ امورم، مقدّم دارندۀ شما در پيشاپيش خواهشم و حوائجم و اراده‌ام،و مؤمن بنهان و آشكارتان،و حاضر و غائبتان،و اوّلتان و آخرتان،و در همگى اين مراتب و احوال تفويض‌كنندۀ كارها بشما و واگذاركنندۀ آنها بخدا بپيروى از واگذار كردن شما هستم،قلبم تسليم ارادۀ شما،و رأيم تابع رأى شما،و ياريم براى شما آماده است،تا آنكه خدا دينش را بوسيلۀ شما زنده سازد،و شما را در ايّام خود باز گرداند،و براى اجراء عدالتش پيروز سازد،و در زمين خودش تسلّط و تمكّن بخشد.

پس با شمايم با شما،نه با دشمن شما.بشما ايمان آوردم،و آخرتان را بر همان اساس دوست ميدارم كه اولتان را،و بسوى خداى عز و جل از دشمنانتان بيزارى جسته‌ام،و از جبت و طاغوت،و از شياطين و حزبشان كه در بارۀ شما ستم كردند،و حق شما را منكر شدند،و از حوزۀ ولايتتان خارج گشتند،و ميراثتان را غصب كردند،و در مقامات شما دستخوش شكّ و ترديد شدند،و از شما منحرف گشتند،همچنين بيزارى جسته‌ام از هر معتمدى غير شما،و هر فرمانروائى بجز شما،و از پيشوايانى كه بدوزخ دعوت ميكنند.

پس تا زنده باشم خدا مرا بر يارى شما و دوستى شما و دين شما ثابت و

استوار بدارد، و براى طاعتتان موفق فرمايد و شفاعتتان را روزيم سازد،و مرا از جملۀ دوستان شما،كه پيرو دعوت شمايند،قرار دهد،و بزمرۀ كسانى در آورد كه در پى شما گام همى سپارند،و براه شما روند،و در پرتو هدايت شما راه همى جويند،و در جمع شما محشور ميشوند،و در رجعت شما براى پيكار بر ضدّ دشمنانتان باز ميگردند،و در دولت شما بحكومت ميرسند،و در جوّى از سلامت و عافيت شما بشرف و علوّ مقام نائل ميشوند،و در ايّام شما عزّت و تمكّن و ثبات مى‌يابند،و فردا چشمشان بديدار شما روشن ميگردد.

پدرم و مادرم و جانم و خانواده‌ام و مالم فداى شما!هر كه خدا را خواست بوسيلۀ شما آغاز كرد،و هر كه او را يكتا و بى‌همتا شناخت از ناحيۀ شما آن را پذيرفت،و هر كه آهنگ او كرد بوسيلۀ شما توجيه شد.

اى سروران من،ثناى شما را به احصاء نمى‌آورم،و با زبان مدح بكنه عظمت شما و از طريق وصف بقدر و منزلت شما نميرسم،و شما نور اخيار،و هاديان ابرار،و حجّتهاى خداى جبّاريد.خدا بشما آغاز كرده است،و بشما پايان مى‌بخشد،و بيمن وجود شما باران را فرو ميبارد،و آسمان را از سقوط بزمين بدون اذنش باز ميدارد،و بوسيلۀ الطاف شما غبار اندوه را از دلها

همى زدايد، و سختى زندگى و بدى حال را برطرف ميسازد،و آنچه فرستادگانش فرود آورده‌اند و فرشتگانش نازل كرده‌اند نزد شما است،و«روح الأمين»بسوى جدّ شما فرستاده شده است.

(و اگر اين زيارت را براى امير المؤمنين عليه السّلام ميخوانى بگو:

«روح الأمين بسوى برادرت فرستاده شده است»).

خداوند چيزهايى بشما عطا كرده است كه بهيچ يك از مردم جهان عطا نفرموده است،هر شريفى در برابر شرف شما سربزير افكنده،و هر متكبّرى در مقام طاعت شما خاضع گشته،و هر جبّارى در برابر فضل شما خضوع كرده و هر چيزى در مقابل ارادۀ شما رام و فرمانبردار شده،و زمين بنور شما روشن گشته،و رستگاران با تمسّك بحبل ولايت شما رام و رستگار شده‌اند،بوسيلۀ شما ببهشت رضوان راه ميتوان يافت،و خداى رحمان بر كسى كه ولايت شما را انكار كند خشم گرفته است.

پدرم و مادرم و جانم و خانمانم و مالم بفدايتان!گويندگان از شما نيز چون ديگران سخن بميان مى‌آورند،و نامتان را در ميان نامهاى ديگر بر زبان ميرانند و پيكرهاى شما در ميان پيكرها و ارواحتان در ميان ارواح،و نفوستان

در ميان نفوس، و آثارتان در ميان آثار،و قبورتان در ميان ديگر قبور است،ولى چه شيرين و دلپذير است نامهاى شما!و چه مكرّم است نفوستان!و چه عظيم است شأنتان!و چه با جلالت است شرف و منزلتتان!و چه توأم با وفا است عهدتان!سخنتان نور،و امرتان هدايت،و سفارشتان تقوى و فعلتان خير،و عادتتان احسان و خويتان كرم،و شأنتان حق و صدق و رفق،و قولتان حكم و حتم،و رأيتان علم و حلم و حزم است.اگر سخن از خير بميان آيد،شما سرآغاز و اصل و فرع و معدن و مأوى و منتهاى آنيد.

پدرم و مادرم و جانم بفداى شما!چگونه حسن ثنايتان را وصف كنم و جميل بلايتان را بشماره در آورم در صورتى كه خدا ما را بوسيلۀ شما از حضيض ذلّت برآورده،و غبار متراكم اندوه را از ما برطرف كرده،و ما را از پرتگاه مهالك و از آتش دوزخ نجات داده است.

پدر و مادر و جان و خانمانم فداى شما!بيمن دوستى شما خدا رموز دينمان را بما آموخت،و آنچه را از دنيامان كه فاسد شده بود بصلاح آورد،و از بركت دوستى شما«كلمۀ توحيد»كمال يافته،و نعمت،عظمت گرفته،و پراكندگى

به الفت مبدّل شده، و بدوستى شما است كه طاعت مفروض قبول مى‌شود.و مودّت واجب،و درجات رفيع،و مقام محمود،و مكان معلوم نزد خداى عز و جلّ،و آبروى عظيم و شأن كبير،و شفاعت مقبول،مخصوص شما است.

«پروردگارا!به آنچه نازل كرده‌اى ايمان آورديم،و از پيمبر پيروى نموديم،پس ما را با شاهدان به اين حقيقت مكتوب و محسوب دار،پروردگارا!پس از آنكه ما را بصراط مستقيم دين خود هدايت فرمودى دلهامان را منحرف مساز،و از سوى خود رحمتى بما ارزانى دار،زيرا توئى آن بسيار بخشندۀ كريم.

پروردگار ما از خلف وعده منزّهست،و بيگمان وعدۀ او عملى است».

اى وليّ خدا!ميان من و خدا گناهانى هست كه جز رضاى شما آن را محو نميكند،پس بحق كسى كه شما را امين سرّ و محرم راز خود ساخته،و كار خلق را برعايت و عنايت شما سپرده،و طاعت شما را قرين طاعت خود قرار داده،بخشودگى گناهان ما را از خدا بخواهيد،و شفيع من باشيد،زيرا كه من مطيع شمايم،هر كه شما را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده،و هر كه سر از فرمان شما بتابد خدا را نافرمانى نموده و هر كه شما را دوست بدارد خدا را دوست داشته،و هر كه با شما كينه ورزد با خدا كينه ورزيده است.

خدايا!بيگمان اگر من شفيعانى نزديكتر بتو از محمّد و اهل بيت برگزيده‌اش(آن امامان ابرار و پيشوايان اخيار نيكوكار)مى‌يافتم هر آينه ايشان را شفيع خود ميساختم،پس تو را به آن حقّ ايشان كه براى آنان بر خود واجب ساخته‌اى مسألت ميكنم كه مرا از جملۀ عارفان نسبت به ايشان و بحقّشان،و در زمره و گروه اميدواران بفيض شفاعتشان در آور،زيرا كه تو مهربانترين مهربانانى،و حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ [و صلّى اللّه على محمّد و آله و سلّم تسليما].

زيارت وداع

و چون خواستى بازگردى پس بايست و بگو:«السّلام عليكم يا اهل بيت النّبوّة-الى-و نعم الوكيل»كه ترجمۀ آن چنين است:«سلام بر شما اى اهل بيت نبوّت،و سلام به درودكننده‌اى كه ناگزير است قرب شما را ترك كند،امّا نه از قرب جوار شما خسته و دلسرد شده،و نه خوشدارد كه دور شود،بلكه بزبان حال ميگويد:«ميروم و از سر حسرت بقفا مينگرم»و نه از ادامۀ بقرب و مجاورت شما ملول گشته است،و رحمت حقّ و بركاتش بر شما باد اى اهل بيت نبوّت!او است بيقين ستوده،و با عظمت و بزرگى و شرف.

سلام بر شما،سلام دوستى از دوستان كه نه از شما روى بر ميتابد،و نه

ديگرى را بجاى شما برميگزيند و نه شما را رها كرده او را اختيار مى‌كند،و نه از قرب و همجوارى شما سير مى‌شود.

پروردگار اين بار را آخرين زيارت من از قبور شما و تشرّف بمشاهد و مزار شما قرار ندهد،درود بر شما،و خدايم مرا در جمع شما و از واردين بر كوثر شما و حزبتان قرار دهد،و شما را از من راضى بگرداند،و در دوران حكومت الهى شما مرا از سلطه و قدرتى برخوردار سازد،و در رجعت حكومت شما زنده گرداند،و مرا در عصر فرمانروائى شما مالك امرى قرار دهد و مأموريتى نصيبم گرداند،سعى و فعاليتم را در زمان فرماندهى شما از بركات شما مشكور دارد،و گناهانم را با شفاعت شما بيامرزد،و به يمن محبّتتان از تقصيرات و لغزشهايم چشم پوشد،و به ولاء شما مقام قربم را رفيع سازد،و مرا در پرتو هدايت و راهنمائى شما والامقام و عزيز گرداند،و با بهترين پاداش و ره آوردى از رستگارى و كاميابى،و برخوردارى از نعمات و سلامتى و عافيت و بى‌نيازى و نيل بخشنودى خدا و تفضّل و كفايت و حمايت او بسوى وطن بازگرداند.چونان كه از زائرين و دوستان و شيعيان شما با اندوختن آن موهبات بوطن باز ميگردد،مرا بشهر و ديارم باز گرداند.

و تا هر زمان كه خداوند مرا زنده بدارد هميشه آمدن بزيارت شما را خدا

براى من با توشه‌اى از صدق و صفا و ايمان و تقوى و خشوع و روزى فراوان و حلال و طيب و طاهر روزيم فرمايد.خداوندا!اين بار را آخرين نوبت زيارت من از ايشان و از ياد ايشان و تقديم درود و صلوات بر ايشان قرار مده،و آمرزش و رحمت و خير و بركت و كاميابى و نور و ايمان و حسن اجابت دعا را، بدان گونه براى من حتمى ساز كه براى دوستان،و اولياءت كه بحقّ اهل بيت عارفند-آنان كه طاعتشان را بر خود واجب دانند و بزيارت ايشان سخت شيفته و شائق و مايلند-حتم ساخته و بدان زيارت بدرگاه تو و ايشان تقرّب مى‌جويند.

پدرم و مادرم و خانواده‌ام و مال و هستيم بفداى شما خاندان،مرا از راه رحمت مورد عنايت و توجّه خود قرار دهيد،و در حزب خود بپذيريد،و مشمول شفاعتشان كنيد،و نزد پروردگارتان از من ياد نماييد،خدايا بر محمّد و آل محمّد رحمت فرست،و سلام مرا بروان پاك آنان و جسم مطهّرشان در هر كجا باشند برسان.و سلام و رحمت و بركات خدا بر وى و بر ايشان باد، و درود خداوند بر محمّد و آلش بسيار و افزون باد،و خدا براى قضاء مهمّات و بر طرف كردن نياز ما كافى است و او بهترين وكيل و پشتيبان است.

باب 69 - معجزاتى كه از مزار آن حضرت ظاهر شده و استجابت دعا در آن بقعه

1-ابو طالب حسين بن عبد اللّه طائى گويد:از محمّد بن عمر نوقانىّ شنيدم كه ميگفت:من شبى تار در شهر خود«نوقان»در بالا خانه‌اى بخواب بودم،يك مرتبه از خواب پريدم و نظر كردم در آن ناحيه‌اى كه قبر علىّ بن موسى- الرّضا عليهما السّلام در سناباد بود،ديدم نورى بلند شده تا بآسمان و تمام آن ناحيه را چون روز روشن نموده،من در مورد امامت آن حضرت عليه السّلام در شك بودم و باور نميكردم كه او حق باشد،مادرم-كه او نيز در امر امامت او مخالف بود و او را باور نداشت-گفت:تو را چه مى‌شود؟گفتم نورى ساطع ميبينم كه تمامى جوّ را گرفته است و آن مشهد از پرتو آن پر شده است،سپس مادرم گفت:چنين چيزى امكان ندارد و جز اين نيست كه اين خود از(وسوسۀ)شيطان است.و گفت:در شب ديگرى كه تاريكى آن شديدتر از شب اوّل بود مانند همان كه در آن شب ديده بود تكرار شد و آن مشهد از نور پر شده بود،در اين حال مادرم را با خبر ساخته و بدان جا آوردم تا اينكه او نيز آنچه من ديده بودم دو مرتبه او با چشم خويش ديد كه تمام آن منطقه در سناباد از نور پر شده است،آن را عجيب دانست و بنا كرد حمد خدا گفتن،الاّ اينكه مانند من درست ايمان

نياورد، پس من قصد زيارت آن حضرت كردم و چون بدان جا آمدم در حرم را بسته و قفل شده ديدم،با خداى خود گفتم:پروردگارا!اگر امر رضا حق است اين در را باز كن،آنگاه با دست بر در زدم در گشوده شد،در دل گفتم:شايد اين در قفل نبوده و من اشتباه كردم،پس در را بستم آنچنان كه بدون كليد بازشدنش امكان نداشت،آنگاه گفتم:خداوندا!چنانچه امر امامت رضا حقّ است اين در را براى من بگشا،سپس دست بر در گذاردم و فشار دادم،در باز گرديد و من داخل شدم و زيارت كردم و نماز زيارت خواندم،و در امر آن بزرگوار دلم بيدار شد و آگاهى يافتم،و از آن پس در هر شب جمعه از نوقان بزيارت آن حضرت ميروم و در آنجا نماز مى‌خوانم،تا اين زمان.

2-باز همان شخص طائىّ گويد:از ابو منصور بن عبد الرّزاق شنيدم به حاكم طوس كه معروف به بيوردى است ميگفت:آيا تو فرزندى دارى؟او ميگفت:نه،ابو منصور به او ميگفت:پس چرا بزيارت مشهد رضا عليه السّلام نميروى و در آنجا دعا نميكنى تا اينكه خداوند پسرى روزى و نصيب تو گرداند؟من در آنجا(مشهد رضا عليه السّلام)دعاها كردم و از خداوند عزّ و جلّ چيزها خواستم همه

را اجابت فرمود،و حاجتم روا شد، حاكم گفت:من قصد زيارت آن جناب كه سلام بر او باد نمودم و در آن مشهد و مزار حضرت رضا عليه السّلام دعا كردم و از خداوند عزّ و جلّ خواستم كه بمن پسرى عنايت فرمايد،خداوند فرزندى پسر روزيم فرمود،پس بسوى ابو منصور رفتم و مطلب را بدو گزارش دادم و گفتم كه خداوند دعايم را در اين بقعه مستجاب كرد و بمن پسرى داد و مرا اكرام فرمود.

مؤلّف اين كتاب-رحمه اللّه-گويد:در سال 352 من از ركن الدّولة تقاضاى جواز براى رفتن بزيارت حضرت رضا عليه السّلام كردم،در ماه رجب آن سال جواز من صادر شد و بدست من داد،چون بيرون آمدم مرا باز خواند و گفت:

اين زيارتگاه مباركى است و من آنجا بزيارت رفته‌ام،و از خدا حاجتهائى خواسته‌ام و همه را اجابت فرموده،از تو ميخواهم كه مرا در آنجا از دعا برايم كوتاهى نكنى و از جانب من نيز آن حضرت را زيارت كن،زيرا دعا در آن مكان مستجاب است،من اين را براى او تعهّد كردم،و بدان وفا نمودم،چون از آنجا- كه بر ساكن آن درود و سلام باد-بازگشتم و بر ركن الدوله وارد شدم،از من

پرسيد:آيا ما را دعا كردى و از جانب ما زيارت نمودى؟گفتم:آرى،گفت:

احسنت!آفرين!بمن ثابت شده است كه دعا در آن مزار شريف مستجاب است.

3-ابو نصر احمد بن حسن ضبّى-كه من كسى را از او ناصبى‌تر نديده بودم،و از شدّت دشمنيش با اهل بيت در صلوات ميگفت:«اللّهمّ صلّ على محمّد تنها»و بر آل آن حضرت صلوات نمى‌فرستاد-گويد:شنيدم ابو بكر حمّامى فرّاء كه از محدّثين آن سرزمين است در«سكّة الحرب»-كه نام محلّى است در نيشابور-ميگفت:از بعض مردم نزد من مالى بوديعه بود،و من آن را در زمين پنهان كردم،و بعد موضع آن را فراموش كردم،و متحيّر شدم چه كنم،و صاحب آن وديعه مرا ببردن مال متّهم ساخت،با كمال اندوه و غم از منزل بيرون آمدم و حيران ماندم كه چه بايدم كرد،در آن حال جماعتى ديدم كه بسوى مزار علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام ميروند و قصد زيارت آن حضرت را دارند و من با ايشان رهسپار شدم و بمشهد آمده زيارت كردم و دعا كردم كه خداوند عزّ و جلّ محلّ وديعۀ مزبور را بمن ياد آورد،در آنجا شبى در خواب ديدم مثل اينكه كسى آمد و بمن گفت:وديعه را در فلان موضع دفن كردى،من بصاحب وديعه

مراجعه كرده گفتم:مال تو در فلان مكان است و آنجا كه در خواب بمن گفته بودند بدو نشان دادم در حالى كه خود چندان بخوابم عقيده نداشتم،وى بدان جا رفت و زمين را حفر كرده و مال وديعه را با همان مهرى كه خود بر آن زده بود يافت،و از آن پس ماجرا را در مجالس نقل ميكرد و مردم را بزيارت آن قبر كه بر ساكنش درود و سلام باد تشويق مينمود.

4-محمّد بن ابى القاسم تميمىّ هروى-رحمه اللّه-گويد:از علىّ بن- حسن قهستانىّ شنيدم ميگفت:من«مرورود»بودم،در آنجا مردى از اهالى مصر را ديدم كه نامش حمزه بود و از آن سرزمين ميگذشت،براى من نقل كرد كه او بقصد زيارت مشهد حضرت رضا عليه السّلام از مصر بسوى طوس خارج شده است،و چون بمزار و حرم داخل شده هنگام غروب بوده و حضرت جز او كسى را زائر نداشته،وى زيارت ميكند و نماز مغرب را بجا مى‌آورد و ميماند تا نماز عشا را نيز انجام ميدهد،خادم قبر مطهّر ميخواهد او را از حرم بيرون كرده و در را بسته قفل كند،از خادم درخواست مى‌كند كه در را بروى او قفل نمايد و او را

در حرم رها كند تا بيتوته كرده شب را به عبادت و نماز،بصبح آورد، چون از راه بسيار دور آمده است و نيازى به خارج كردن او از حرم نيست در صورتى كه درب را قفل كند،خادم او را در حرم باقى گذارده و درب را بسته و قفل كرده رفت،و او در حرم مطهّر تا پاسى از شب مشغول بنماز شده تا خسته گشته و در كنارى نشسته و سر بر زانو نهاده تا ساعتى استراحت كند،و چون قدرى از خستگى در آمد سر برداشته و بر سطح ديوارى كه روبروى او بوده دو بيت شعر،نوشته ديده كه ترجمۀ آن چنين است:هر كس دوست دارد كه قبرى را زيارت كند كه خداوند از زائر آن رفع همّ و غم و حزن كرده و فرجى در كار او دهد پس بيايد اين قبر كه خداوند يكتن از دودمان محمّد پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله را در آن مسكن داده زيارت كند.مرد مصرى گفت:برخاستم و بنماز ادامه دادم تا وقت سحر شد،آنگاه مانند اوّل نشستم و سر بر زانو نهادم و چون سر برداشتم چيزى نوشته بر ديوار نديدم و آن نوشته را هم چنان ديدم كه هنوز خشك نشده بود كه گويا تازه نوشته بودند،گويد:صبر كردم و صبح دميد و خادم در را باز كرد،و از در خارج شدم.

مترجم گويد:«بايد توجّه داشت كه اين مطالب،حديث مروى از

معصوم نيست كه نيازى بدقّت كامل داشته باشد و شناخت راوى آن ضرورى باشد و آن در حدّ يك حكايت بيشتر نيست،و همچنين بقيّۀ أخبار باب،و زيارت عليّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام و دلائل امامتش به اخبار صحيح،ثابت و مبرهن است،و اين اخبار اگر موجب واهى كردن احاديث درست و صحيح در معجزات امام عليه السّلام نباشد،فائده‌اى هم نخواهد داشت،يعنى اگر ضرر نداشته باشد فائده‌اى هم ندارد،و مؤلّف در اين كتاب نظر بنقل آنچه نوشته‌اند داشته نه آنكه همه را صحيح بداند».

5-ابو علىّ محمّد بن احمد بن محمّد بن يحيى معاذى نيشابورى گفت:

ابو الحسن عليّ بن احمد معدّل نقل كرد كه مردى از صالحان،پيغمبر اكرم را در خواب ديد و از آن حضرت پرسيد يا رسول اللّه قبر كداميك از فرزندان تو را زيارت كنم؟فرمود:پاره‌اى از اولادم را كه با زهر بقتل رسانده‌اند نزد من آمدند،و پاره‌اى نيز كه با شمشير بقتل رسانده بودند بنزدم آمدند،عرضكردم كداميك را زيارت كنم اى پيامبر خدا با دور بودن[مكان]هر كدام از يك ديگر، فرمود:كسى را زيارت كن كه بتو نزديكتر است و تو با آن مجاورى،و بزمين غربت بخاك سپرده شده است،گويد:عرضكردم يا رسول اللّه مرادتان رضا عليه السّلام است؟رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:بگو صلّى اللّه عليه،صلّى اللّه عليه،صلّى اللّه عليه.

6-ابو علىّ محمّد بن احمد معاذىّ گفت:ابو عمرو محمّد بن عبد اللّه حاكم نوقان نقل كرد كه دو نفر از شهر رى نامه‌اى از بعض سلاطين براى امير بخارا نصر بن احمد آورده بودند،يكى از آن دو تن اهل رى بود و ديگرى اهل قم،و آن شخص قمّى از مخالفين اهل بيت عليهم السّلام بود و مذهب ناصبيان را داشت ولى آن ديگرى اهل رى و شيعه بود،و چون به نيشابور رسيدند،آن مرد كه از اهل رى بود به آن قمّى گفت:آيا اوّل بزيارت حضرت رضا عليه السّلام نرويم و بعد ببخارا؟شخص قمّى گفت:ما مأموريم از طرف سلطان كه ببخارا رويم و نامۀ او را ببخارا رسانيم،و بر ما جايز نيست كه غير اين مأموريت را انجام دهيم و بكارى غير آن بپردازيم تا آنكه مأموريت انجام شود،آنگاه بكار خود پردازيم، هر دو بسوى بخارا رفتند و رسالۀ سلطان را رسانيده بازگشتند و مقابل طوس رسيدند،مرد رازىّ به قمّى گفت:آيا زيارت نكنيم حضرت عليه السّلام را؟قمّى گفت:من از قم سنّي مذهب بيرون آمده‌ام و رافضى بدان جا باز نمى‌گردم،مرد رازى تمام اثاث و امتعۀ خود را نزد قمّى گذارد و خود چهارپائى سوار شده و

قصد حرم مطهّر حضرت رضا عليه السّلام را كرد، و به خادمان آن بقعه گفت:مرا امشب در حرم باقى گذاريد و كليدها را بمن دهيد،آنان پذيرفتند و حرم را بدو سپردند،گويد:من در حرم رفتم و درب را از پشت بستم و زيارت كردم و بالاى سر امام رفته و مشغول نماز شدم و الى ما شاء اللّه نماز خواندم و بعد شروع كردم بخواندن قرآن از ابتداى آن،گويد:صداى صوت قرآن را همچنان كه خود ميخواندم شنيدم،قراءت قرآن را رها كرده مشغول زيارت شدم و هر گوشه از حرم را گشتم و كسى را نيافتم،باز در مكانم به قراءت قرآن نشستم و شروع به خواندن كردم از ابتداء قرآن،باز آن صوت را چنان كه خود ميخواندم شنيدم كه قطع نمى‌شد،ساكت شدم و گوش فرا داشتم و ديدم صوت از ناحيۀ قبر است،و آنچه را خوانده بودم مى‌شنيدم تا به آخر سورۀ مريم رسيدم و اين آيه را تلاوت كردم: يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ إِلى جَهَنَّمَ وِرْداً شنيدم كه آواز قبر چنين نمود كه:يوم نحشر المتّقون إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً ،و يساق المجرمون إِلى جَهَنَّمَ وِرْداً و چون من قراءت را تمام كردم او نيز ختم كرد،چون صبح شد به نوقان بازگشتم،و از قاريان آن سامان پرسيدم اين قراءت (بصيغۀ مجهول)چگونه است؟گفتند:درست است امّا ما آن را نمى‌شناسيم و

از احدى از قرّاء كه چنين قراءت كرده باشد خبر نداريم، من به نيشابور آمدم و از قاريانى كه در آنجا ميزيستند پرسيدم،هيچ يك از آنان آن را نشناخت،تا اينكه به شهر رى مراجعت كردم و از پاره‌اى از قرّاء رى از اين قراءت پرسيدم و گفتم قراءت يوم يحشر المتّقون الى الرّحمن وفدا،و يساق المجرمون الى جهنّم وردا چگونه است؟وى پرسيد:اين را از كجا نقل ميكنى و از چه كسى آورده‌اى؟گفتم:مرا امرى رخ داده كه ناچار شده‌ام آن را بشناسم،گفت:اين قراءت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است كه از طريق اهل بيتش نقل شده است،آنگاه از من پرسيد:حكايت تو چه بوده،بگو بدانم چيست؟من قصّۀ خود را براى وى شرح دادم،و اين قراءت را هم صحيح دانسته براى خود اختيار كردم.

7-ابو علىّ معاذيّ از ابو الحسن هروى روايت كند كه گفت:مردى از اهالى بلخ با غلامش بزيارت حضرت على بن موسى الرّضا عليهما السّلام آمدند،و هر دو مشغول زيارت شده و پس از آن،مرد ببالاى سر حضرت و غلام بسمت پائين پا رفته مشغول نماز شدند و چون نماز انجام شد بسجده رفتند و بسيار

سجده‌شان طولانى شد تا اينكه آن مرد سر از سجده برداشته و غلام خود را در حال سجده ديد،او را بخواند،غلام سر از سجده برداشت،و گفت:لبّيك آقاى من چه مى‌فرماييد؟مرد گفت:ميخواهى تو را آزاد كنم؟آيا در سجده‌ات (همين را)از خدا خواستى؟غلام گفت:بلى،مرد گفت:ترا در راه خدا آزاد نمودم،و آن كنيزى كه در بلخ دارم نيز آزاد كرده براى خشنودى خداوند بتو تزويج نمودم و مهريّۀ او را فلان مبلغ معيّن براى او از جانب تو بر ذمّه گرفتم،و فلان ملك كه در فلان محلّ دارم براى شما دو تن و اولادتان نسلى بعد از نسل وقف كردم،و اين امام را شاهد گرفتم،غلام شروع كرد بگريستن و سوگند ياد كرد و گفت:بخداوند تعالى و اين امام بزرگوار قسم كه من در سجده‌ام چيزى جز اين كه شده است از خدا نخواسته بودم،و اكنون سرعت اجابت دعا را دريافتم.

8-ابو عليّ معاذيّ گويد:ابو نصر مؤذّن كه از اهل نيشابور بود براى من نقل كرده گفت:بمرضى سخت مبتلا شدم چندان كه زبانم سنگين شده و قدرت تكلّم را از دست دادم،با خود فكر كردم بزيارت عليّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام روم

و در حرم مطهّرش از خداوند شفاى خود را بخواهم و آن امام را بدرگاه خدا شفيع آورم،تا اينكه خداوند مرا شفا بخشد و از اين مرض نجات يابم و زبانم بازگردد،پس بر چهارپايى سوار شدم و قصد مشهد كردم و موفّق شده و قبر امام رضا عليه السّلام را زيارت كردم،و در نزد سر مبارك آن حضرت ايستاده دو ركعت نماز زيارت خواندم،و بسجده رفته پس آنچه توانستم دعا كردم و از خدا خواستم كه زبان مرا شفا دهد و صاحب آن مزار را در نزد خدا شفيع آوردم و عافيت خود را طلب كردم،پس در آن حالت از هوش رفتم و در خواب ديدم كه گويا قبر شكافته شد،و مردى سالدار سخت گندم‌گون از آن بيرون آمد و بمن نزديك شد،و گفت:اى ابا نصر بگو« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »من اشاره كردم و به ايماء گفتم كه چگونه بگويم و حال آنكه زبانم بسته است و ياراى تكلّم ندارد؟!گويد:

او صيحه‌اى بر من زد كه قدرت خداوند را منكر ميشوى،بگو:« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »! من ناگهان زبانم باز شد و گفتم« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »و پاى پياده به منزلم بازگشتم در حالى كه ميگفتم: لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ !زبانم باز شد!و ديگر پس از آن عافيت يافتم و بسته نشد.

9-ابو عليّ محمّد بن احمد معاذىّ گفت:از ابو نصر مؤذّن نيشابورى

شنيدم كه گفت:سيلى عظيم از ناحيۀ سناباد بسوى مشهد سرازير شد كه خوف آن ميرفت بقعه و مزار را ويران نمايد،امّا بخواست خدا در راه مسيل منحرف شد و بالا گرفت و در قناتى كه از محلّ مشهد بلندتر بود ريخت و آسيبى به مشهد امام عليه السّلام وارد نيامد.

10-محمّد بن احمد ابو الفضل نيشابورى گويد:محمّد بن احمد سنانىّ براى من نقل كرده گفت:من در خدمت سرلشكر ابو نصر صغانى فرماندۀ سپاه بودم و او مرا احسان ميكرد،و در ركاب او تا صغانيان(كه شهريست در ما وراء النّهر و امروزه ظاهرا جزء تاجيكستان است)بودم،و از جهت اكرامى كه بر من مينمود،اطرافيانش بر من حسد ميبردند،و گاهى بمن امانتى ميداد،كه از جمله وقتى كيسه‌اى مختوم كه در آن سه هزار درهم بود بمن داد كه آن را بخزانه‌اش تسليم كنم،و من آن كيسه را گرفته در جايى كه دربان او نشست نشستم و كيسه را در برابر خود نهادم و بنا كردم راجع به كار خود با ديگران صحبت كردن كه يك بار ديدم كيسۀ پول نيست و آن را سرقت كرده‌اند و ندانستم چه كنم،و امير، غلامى داشت بنام خطلخ تاش و او در آنجا حاضر بود،و چون نظر كردم و

كيسه را نديدم و بآنان گفتم، همگى منكر شدند و گفتند:ما از آن خبر نداريم، و تو چنين كيسه‌اى در اينجا نگذارده‌اى و اين افترائى است كه بر ما مى‌بندى، امّا من از حسادت ايشان خبر داشتم،و از ترس اينكه مرا متّهم نمايد خوش نداشتم كه اين قضيّه را براى امير ابو نصر بگويم،در حيرت بودم كه چه كنم،نميدانستم كه چاره‌ام چيست و چه كسى كيسۀ پول را ربوده است،ولى پدرم هر گاه امرى او را محزون ميساخت و گرفتارى پيدا ميكرد،بمشهد حضرت عليه السّلام رفته و زيارت ميكرد و در آن مكان مقدّس دعا ميكرد كه خداوند گرفتارى او را فرج بخشد و همّ او را برطرف سازد،و بمقصود ميرسيد و حاجتش روا ميشد،من فرداى آن روز بر امير ابو نصر وارد شدم و براى رفتن بطوس از او اذن خواستم و گفتم:در آنجا كارى دارم،پرسيد كارت چيست؟گفتم:من غلامى دارم كه از اهل طوس است،و فرار كرده و من كيسۀ پولى كه براى رد كردن بخازن مرحمت كرده بوديد گم كرده‌ام،و گمانم اينست كه او آن را ربوده است،امير گفت:متوجّه باش موقعيّتت در نزد ما بفساد نگرايد،گفتم:پناه ميبرم بخدا از چنين چيزى، گفت:چه كسى ضامن تو مى‌شود اگر بتأخير اندازى پرداخت آن وجه را؟گفتم تا چهل روز اگر بازنگشتم خانه و ملك من در اختيار شما است،امير نامه‌اى به

ابو الحسن خزاعيّ نوشت كه جميع ما يملك مرا در طوس متصرّف شود، و بمن هم اذن رفتن داد،من بسوى طوس رفتم،و منزل بمنزل چارپاى سوارى كرايه ميكردم تا بطوس-كه بر ساكنش سلام خدا باد-رسيدم،و قبر حضرت را زيارت كردم و در آنجا در بالاى سر مبارك حضرت دعا كردم و از خداوند خواستم كه مرا بر موضع آن مال مطّلع سازد،در آنجا مرا خواب ربود و در عالم رؤيا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدم ميفرمود:برخيز حاجتت روا شد،از خواب بيدار شدم و وضو ساختم و إلى ما شاء اللّه نماز خواندم و دعا كردم باز چشمان مرا خواب ربود و در حالت رؤيا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدم بمن فرمود:آن كيسه را خطلخ تاش دزديده،و در زير اجاق خانه‌اش دفن كرده و آن كيسه در آنجا بمهر امير ابو نصر صغانى موجود است،گويد:بسوى امير بازگشتم،در حالى كه هنوز چهل روز تمام نشده و سه روز باقى بود،و چون بر امير داخل شدم،گفتم:

حاجتم روا شد،گفت:خدا را شكر،بيرون آمدم و لباس سفر را عوض كرده و خود را مرتّب نموده بر او وارد شدم،پرسيد اكنون كيسه كجا است؟گفتم:

نزد خطلخ تاش است،پرسيد:از كجا دانستى؟گفتم:رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در

خواب در كنار قبر رضا عليه السّلام بمن خبر داد، (امير)بدنش بلرزه درآمد و در حال خطلخ تاش را طلبيد و گفت:كيسه‌اى كه برداشته‌اى در كجاست؟!او انكار كرد-و از عزيزترين غلامان او بود-امر كرد كه او را بزدن تهديد كنند تا بگويد كيسه كجا است،من گفتم:اى امير لازم نيست بفرمائى او را بزنند زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جاى كيسه را بمن خبر داده است،گفت:آن كجا است؟ گفتم:در خانه‌اش در زير اجاق با همان مهر امير دفن شده است،كسى را كه مورد اعتمادش بود فرستاد،و دستور داد كه آنجا را حفر كند،و آن مرد بخانۀ او آمد و آنجا را حفر كرد و كيسه را سر بمهر يافت و آن را برداشته نزد امير آورد و بر زمين نهاد،چون امير نظرش بر آن كيسه افتاد و مهر خود را بر آن ديد،رو بمن كرده گفت:اى ابو نصر،من پيش از اين فضل و موقعيّت تو را نمى‌شناختم و بزودى بر حقوق و احسان تو و احترامت مى‌افزايم،و تو را بر ساير افراد پادگانم مقدّم ميدارم،و اگر ميدانستم قصد مشهد دارى تو را بر يكى از اسبهاى سوارى خود سوار ميكردم،ابو نصر گويد:من از تركان دستگاه او ترسيدم از اين وضع و موقعيّت من نزد امير كه حسدشان بر من افزونى گيرد و مرا در گرفتارى شديدى اندازند،لذا از امير اذن گرفتم و به نيشابور آمدم و در دكّان خود نشستم

و بكاه فروشى خود ادامه دادم و تا اكنون بهمينكار مشغولم،و لا قوّة إلاّ باللّه.

11-محمّد بن احمد ابو الفضل نيشابورىّ-رضى اللّه عنه-گويد:از حاكم رازى دوست ابى جعفر عتبىّ شنيدم گفت:ابو جعفر عتبى مرا بنزد ابو منصور بن عبد الرّزّاق فرستاد،و چون روز پنجشنبه بود از او اذن خواستم كه بزيارت حضرت رضا عليه السّلام بروم،گفت:بشنو براى تو در امر اين مشهد و زيارتگاه مقدّس چيزى بگويم،آنگاه گفت:من در ايّام جوانى نادان بودم و بر زوار و اهل اين مشهد آزار ميرساندم و راه را بر زوّار آن مى‌بستم و متعرّض زائران ميشدم و آنان را لخت ميكردم و اموالشان را ميربودم،پس روزى بشكار رفته بودم و آهوئى را ديدم و تازى(سگ شكارى)خود را در پى آن فرستادم و پيوسته آن تازى او را تعقيب ميكرد تا اينكه آهو بداخل محيط آن مشهد پناه برد و ايستاد و تازى در مقابل آن ايستاد و نزديك آن نميرفت،و من آنچه ميكردم كه سگ نزديك بآن شود،نميشد،و چون آهو از جاى خود حركت ميكرد تازى آن را دنبال مينمود تا آهو داخل صحن گرديد و تازى در همان موضع بايستاد و

داخل نشد، پس آهو داخل حجره‌اى از حجره‌هاى صحن مقدّس شد و من بصحن داخل شدم و آهو را نديدم،از ابو نصر قارى پرسيدم:آهوئى كه الان داخل صحن شد كجا رفت؟گفت:آن را نديدم،در مكانى كه آهو داخل آن شده بود رفتم،پشك و اثر آمدن آهو را ديدم امّا خود آن را نديدم،با خدا عهد كردم كه از آن پس زوّار را اذيت نكنم و متعرّض آنان نشوم مگر براى كار خير و رفع حاجتشان،و پس از آن هر گاه براى من مشكلى روى ميداد بزيارت آن حضرت ميرفتم و در آنجا دعا و ناله و زارى ميكردم و حاجت خود را از خداوند ميخواستم و خداوند حاجت مرا مرحمت ميفرمود،و در آنجا از خداوند خواستم كه بمن پسرى عنايت فرمايد،دعايم مستجاب شد و داراى پسرى شدم و چون بحد رشد و بلوغ رسيد،او را كشتند،من باز بمشهد رفته و از خداوند خواستم پسرى بمن روزى كند،خداوند فرزندى پسر براى بار دوم بمن عطا فرمود،و تاكنون در آنجا حاجتى از خدا نخواسته‌ام جز اينكه خداوند بمن عطا فرموده است،و اين آن چيزى است كه براى من از بركت اين مرقد مطهر- كه خداوند بر ساكنش درود فرستد-بظهور رسيده است.

12-محمّد بن احمد ابو الفضل نيشابورى گويد:محمّد بن ابي الفضل

سليطى گفت:حمويه صاحب و امير لشكر خراسان در نيشابور روزى در ميدان حسين بن يزيد(يا حسين بن زيد)بود تا كسانى كه با او از صاحب منصبان در باب عقيل بودند ببيند و پيش از آن هم امر كرده بود در آنجا بيمارستانى بسازند،مردى بر او بگذشت،حمويه غلامى را دستور داد او را دنبال كند،و بخانۀ امير برد تا خود بازگردد،غلام مأموريّت خود را انجام داد،و امير از كار خود فراغت يافته با صاحب منصبان به خانۀ خود بازگشت و همين كه بر سر سفرۀ غذا نشستند امير آن مرد را خواست و از غلام خود پرسيد كه آن مرد كجاست،غلام گفت:او دم درب ايستاده است،گفت:او را بياور،چون مرد وارد شد امير حمويه دستور داد لگن آب آوردند و گفت:دست اين مرد را بشوئيد و او را بر سر سفره بنشانيد،و چون از غذا فارغ شدند،به آن مرد گفت:

آيا تو براى رفتن چارپا دارى؟گفت:نه،دستور داد چارپائى به او دادند، پرسيد:آيا پولى براى مخارج خود بهمراه دارى؟مرد گفت:نه،فرمانداد هزار درهم پول و دو جوال خوزيه براى او مهيّا كردند،و خرجينى و لوازم سفر و لوازم ديگر كه گفت براى او آماده نمودند و به او تسليم كردند،و آنگاه امير حمويه رو بديگر صاحب منصبان كرده گفت:آيا ميدانيد كه اين مرد كيست؟

گفتند نمى‌دانيم،امير گفت:بدانيد من در سنّ جوانى حضرت رضا عليه السّلام را زيارت ميكردم و لباسهاى مندرس و كهنه‌اى در بر داشتم و اين مرد را در حرم در كنار خود ديدم،و مشغول دعا بودم و در نزد مرقد مطهر از خداوند ميخواستم كه والى خراسانم گرداند و امارت آن اقليم را روزى من گرداند،و اين مرد هم در كنار من دعا ميكرد كه خداوند اين اسباب و آلاتى كه امروز من براى او مهيّا كردم به او اعطا كند،و من چون حسن اجابت دعايم را از خداوند ديده‌ام كه در آن مشهد مقدّس دعايم به اجابت رسيد،بسيار مايل بودم كه خدا حوائج اين مرد و دعاى او را بدست من حواله كند و دعايش را مستجاب گرداند،و ليكن ميان من و او تقاصى هست،صاحب منصبان پرسيدند كه آن چيست؟گفت:اين مرد در حرم چون مرا با آن لباسهاى كهنه و مندرس ديد،و دعاهايم را مى‌شنيد كه مطلب بزرگى از خداوند خواستارم،بسيار محلّ مرا در نزد خود كوچك ديد كه توقعات بيجا مينمايم و با پاى خود تيپائى بمن زد،و گفت:مثل توئى با اين سر و وضع طمع بيجائى دارد،توقّع امارت خراسان و رياست لشكردارى و آرزوى آن را در سر ميپرورانى،صاحب منصبان گفتند:اى امير از او درگذر،و او را ببخش تا اينكه محبّت را در حقّ او تمام كرده باشى،

امير گفت:البتّه از او در گذشتم.

و اين حمويه پس از آن بزيارت حضرت عليه السّلام ميرفت،و دختر خود را به زيد بن محمد بن زيد علوى داد پس از آنكه پدرش محمّد بن زيد-رضى اللّه عنه-در گرگان بقتل رسيده بود،و او را بقصر خود انتقال داد،و آنچه انعام بايد به او دهد تسليم وى كرد،و تمامى اين امور بواسطۀ بركتى بود كه از مرقد مطهّر حضرت رضا عليه السّلام ديده بود انجام شد.

و زمانى كه ابو الحسين محمّد بن احمد بن زياد علوىّ-رحمه اللّه-خروج كرد و قريب بيست هزار تن از اهل نيشابور با او بيعت كرده بودند،خليفه او را در آنجا دستگير كرد و به بخارا فرستاد،و حمويه بر او وارد شد و غلّ و زنجير از گردنش باز كرد،و به امير خراسان گفت:اينان فرزندان پيغمبر صلى اللّه عليه و آله ميباشند و گرسنگى ميكشند،بر تو واجب است كه از ايشان نگهدارى كنى و امورشان را كفايت نمائى تا به خروج براى طلب معاش ناچار نشوند،و براى محمد بن احمد علوىّ مقرّرى قرار داد كه هر ماه به او داده شود،و او را آزاد كرده به نيشابور بازگردانيد،و اين عمل سبب شد كه در بخارا سادات را وظيفه ميدادند،و اين از بركت اين مرقد شريف-كه بر ساكنش درود باد-شد.

13-ابو العبّاس احمد بن محمّد حاكم-رضى اللّه عنه-گويد:از عامر بن عبد اللّه بيوردى كه حاكم مرو بود-و او از جملۀ محدّثين بشمار ميرفت-شنيدم ميگفت:در طوس بزيارت مرقد شريف علىّ بن موسى الرضا عليهما السّلام رفتم،و در آنجا مردى ترك زبان را ديدم كه بقبّه وارد شد و بالين سر امام ايستاد و شروع كرد به گريه كردن و اشك ريختن و بزبان تركى دعا ميكرد و ميگفت:پروردگار من اگر فرزندم زنده است فاصلۀ ميان من و او را برگير و مرا باو و او را بمن برسان،و اگر از دنيا رفته است مرا از خبر او و محلّ دفنش آگاه ساز،و چون من تركى ميدانستم حاجت او را فهميدم،پيش رفته پرسيدم تو را چه شده چرا بيتابى ميكنى؟گفت:من فرزندى داشتم كه در حرب اسحاق‌آباد با من بود،و او را گم كردم و ندانستم چه شد،و سالهاست كه از او خبرى ندارم،و مادرش شبانه روز مرتّب در غم او ميگريد و ناله مى‌كند،و من آمده‌ام اينجا و دعا ميكنم كه خداوند اين مشكلم را حل كند،چون شنيده‌ام دعا در اين مكان مستجاب است،عامر بن عبد اللّه گويد:من بحال او رقّت كردم و دست او را گرفته از حرم بيرون بردم تا بخانه برم و از او پذيرائى كنم،و چون از آن مسجد خارج شديم

جوانى بما برخورد كه قامتى كشيده داشت و تازه پشت لبش سبز شده بود و جامه‌اى وصله‌دار بر تن داشت،چون آن مرد چشمش بدو افتاد برجست و او را در آغوش گرفت و بنا كرد به گريه كردن و هر دو يك ديگر را شناختند،و اين همان پسرش بود كه سالها انتظار ديدن او را داشت و در حرم دعا ميكرد كه خدا او را بوى برساند يا از خبرش آگاه كند،گويد:از او پرسيدم چگونه تو به اينجا آمدى؟گفت:پس از قضيّۀ اسحاق‌آباد به طبرستان افتادم و مردى از اهل ديلم مرا بخانۀ خود برد و تربيت كرد،و اكنون چون بسنّ بلوغ رسيدم،بسراغ پدر و مادرم كه از آن دو هيچ گونه خبرى نداشتم بيرون آمدم،و چون راه را نميدانستم با گروهى كه بدين سوى رهسپار بودند همراه شدم و به اينجا رسيدم،آن مرد ترك زبان گفت:از براى من از اين مرقد شريف چيزى كه يقين مرا محكم نمود ديدم،و اكنون قسم ياد ميكنم و بر خود واجب ميگردانم كه از مجاورت اين مشهد تا زنده هستم دست برندارم.

و الحمد للّه اوّلا و آخرا،و ظاهرا و باطنا،و الصّلاة و السّلام على محمّد المصطفى و آله و سلّم تسليما كثيرا.مترجم:على اكبر غفّارى 1372-1414

[فهارس]

فهرست مجلّد دوم

باب\موضوع\صفحه

31\اخبار مجموعه\3

32\بيانات امام رضا عليه السّلام در بارۀ علّتها\137

33\علل مرويّ از ابن سنان در علل احكام\170

34\علل مرويّ از فضل بن شاذان\199

35\اجمالى از اسلام خالص در بيانات آنحضرت\261

36\ورود امام عليه السّلام به نيشابور\292

37\سخنان امام عليه السّلام به هنگام خروج از نيشابور\296

38\خبرى دربارۀ ولايت عليّ بن ابي طالب عليه السّلام\301

39\خروج آنحضرت از نيشابور 302

40\سبب پذيرش ولايتعهدى و اخبار پيرامون آن\308

41\اجابت دعاى آنحضرت عليه السّلام در طلب باران\383

42\توطئه‌هاى مأمون بر عليه امام رضا عليه السّلام\398

43\اشعار واردۀ از آنحضرت عليه السّلام\403

44\اخلاق و اعمال عبادى ايشان\416

45\اعمال مأمون جهت محبوبيّت نزد امام\433

46\بيانات آنحضرت بر ردّ «غاليان»و«مفوّضه»\479

47\ادلّۀ امامت حضرت رضا عليه السّلام\492

48\اثبات حجّيت آنحضرت عليه السّلام\543

49\پيشگوئى آنحضرت در شهادت خويش\545

50\اجابت دعاى آنحضرت\545

51\اخبارى پيرامون محلّ دفن آنحضرت عليه السّلام\549

52\خبرى ديگر از آنحضرت عليه السّلام در شهادت خويش\550

53\صحّت فراست آنحضرت عليه السّلام\551

54\آگاهى آنحضرت عليه السّلام به جميع لغات\553

55\دلالتهائى بر حجّيت آنحضرت عليه السّلام\554

56\جواب امام رضا عليه السّلام به «أبي قرّه»\557

57\بحث آنحضرت عليه السّلام با يحيى بن ضحّاك\559

58\گفتگوى آنحضرت عليه السّلام با برادرش زيد\564

59\اخبارى در شهادت امام رضا عليه السّلام\578

60\نصّ آنحضرت بر امامت حضرت جواد عليه السّلام\586

61\وفات آنحضرت عليه السّلام با سمّ\587

62\خبر ديگرى در وفات آنحضرت عليه السّلام\589

63\اخبار ابو الصّلت هرويّ در شهادت آنحضرت\592

64\خبر هرثمة بن أعين\602

65\بعض مراثيّ سروده شده در حقّ آنحضرت عليه السّلام\614

66\ثواب زيارت حضرت عليه السّلام\626

67\ثواب زيارت حضرت فاطمه (معصومۀ قم)عليها السّلام\660

68\آداب زيارت حضرت رضا عليه السّلام

69\معجزات روايت شده از بارگاه آنحضرت عليه السّلام\685

فهرست آيات

عيون اخبار الرّضا عليه السّلام

سورۀ حمد(1) آيه\صفحه\عدد

اَلْحَمْدُ لِلّهِ (ج 2)220\2

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (ج 1)575،576،607، (ج 2)221\2

اَلرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (ج 1)607(ج 2)221\3

مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (ج 1)607(ج 2)221\4

إِيّاكَ نَعْبُدُ (ج 1)608(ج 2)221\5

وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ (ج 1)608(ج 2)221\5

اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ (ج 1)617،608 (ج 2)221\6

صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ (ج 2)221\7

غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ (ج 2)221\7

وَ لاَ الضّالِّينَ (ج 2)221\7

(سورۀ بقره(2) خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ (ج 1)248\7

اَللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ (ج 1)253\15

آيه\صفحه\عدد

وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ (ج 1)252،247\17

اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً (ج 1)78\22

وَ السَّماءَ بِناءً (ج 1)279\22

وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً (ج 1)79\22

فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ (ج 1)280\22

فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً (ج 1)280\22

هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ -الآية(ج 1)668\29

أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها -الآية(ج 1)237\30

إِنِّي جاعِلٌ -الآية(ج 2)176،465\30

إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (ج 1)237\30

إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً (ج 1)662\30

فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِينَ (ج 1)397\35

اُسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ -الآية(ج 1)397\35

أَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ -الآية(ج 2)581\44

لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً (ج 1)326\55

لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ (ج 1)407\55

وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ (ج 1)584\102

وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ -الآية(ج 1)547\102

وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ (ج 1)547\102

لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ (ج 1)548\102

وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ (ج 1)548\102

وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ (ج 1)550\102

وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ (ج 1)550\102

وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ (ج 1)556\102

وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ (ج 1)551\102

وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ (ج 1)551\102

لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (ج 1)551\102

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (ج 1)364\117

إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً (ج 1)447(ج 2)465\124

لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِينَ (ج 1)447\124

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ (ج 1)47\140

إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (ج 2)348\156

وَ الصّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ (ج 1)530\177

وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ -الى قوله- لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (ج 2)246\185

شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ -الآية(ج 2)247\185

يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ (ج 2)230\185

قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا (ج 2)113\190

فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاّ عَلَى الظّالِمِينَ (ج 2)113\193

فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ (ج 2)251\196

فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ (ج 2)257\196

وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ (ج 2)269\196

هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ (ج 1)253\210

وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ -الآية(ج 2)113\217

اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ (ج 2)161\229

وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ (ج 2)62\237

إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ -الآية(ج 1)456\247

وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ (ج 1)260\255

لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ (ج 2)114\256

رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى -الآية(ج 1)401\260

فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ -الآية(ج 1)402\260

وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً (ج 1)455\269

اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً (ج 2)107،274\274

اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا -الآية(ج 1)583\275

وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ (ج 1)585\283

لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها (ج 1)291(ج 2)272\286

(سورۀ آل عمران(3) وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ،وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ (ج 1)390\7

إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ -الآية(ج 1)391،398،472\33

ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (ج 1)60\34

ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (ج 1)472\34

رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً -الآية(ج 1)604\38

مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللّهُ (ج 1)253\54

إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ -الآية(ج 1)443\55

فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ -الآية(ج 1)474\61

إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ -الآية(ج 1)448\68

إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً -الآية(ج 1)584\77

ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ -الآية(ج 2)481\79

وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً (ج 2)481\80

لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً (ج 1)445\120

وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ (ج 1)193\134

قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ- اَلْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ (ج 2)588\154

وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ (ج 1)584\161

لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ (ج 2)173\186

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (ج 2)46\200

(سورۀ نساء(4) وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً (ج 2)180\9

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ أَخَواتُكُمْ (ج 1)494\23

وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ (ج 1)499\23

اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ (ج 2)197\34

أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ (ج 1)456،472،473\54

فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ -الآية(ج 1)456\55

كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها (ج 1)374\56

خالِدِينَ فِيها أَبَداً (ج 1)4(ج 2)24\57

إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها (ج 1)47\58

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ -الآية(ج 1)102،472،490\59

فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ (ج 2)467\65

مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ (ج 1)230\80

وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها (ج 2)582\93

لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ (ج 2)450\95

وَ كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً (ج 1)456\113

لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ -الآية(ج 2)573\123

لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً (ج 2)491،492\141

يُخادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ (ج 1)253\142

بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاّ قَلِيلاً (ج 1)248\155

إِنّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ (ج 2)443\163

لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلّهِ -الآية(ج 2)483\172

(سورۀ مائده(5) اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ -الآية(ج 1)446\3

إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا -الآية(ج 1)102،491\55

قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ -الآية(ج 1)368\64

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ (ج 2)287\67

إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ (ج 1)582\72

مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ (ج 2)483\75

إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ (ج 1)585\90

ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ (ج 2)113\99

اِثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ (ج 2)89\106

وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ -الآية(ج 1)443\116

وَ إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اِتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ -الآية(ج 2)482\116

سورۀ انعام(6) قُلْ لِمَنْ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلْ لِلّهِ (ج 2)477\12

قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ (ج 1)271\19

لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (ج 1)237\28

ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ (ج 1)445،168\38

وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ -الآية(ج 1)446\38

فَلَمّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي (ج 1)399\76

يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ (ج 1)400\78

إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ (ج 1)400\79

وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى قَوْمِهِ (ج 1)401\83

وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ (ج 1)168\84

مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصّالِحِينَ (ج 1)168\85

وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ -الآية(ج 1)614\108

فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ (ج 1)264\125

يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ -الآية(ج 2)142\158

مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها (ج 2)252\160

وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى (ج 1)291\164

وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى (ج 1)559\164

(سورۀ اعراف(7) ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ -الآية(ج 1)397\20

فَدَلاّهُما بِغُرُورٍ (ج 1)397\22

فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا (ج 1)251\51

فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ (ج 1)582\99

تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ (ج 1)193\117

اُخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ (ج 2)460\142

رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ (ج 1)256\143

وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ -الآية(ج 1)406\143

رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي -الآية(ج 1)409\143

وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً (ج 2)157\148

لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ -الآية(ج 1)326\155

فَلَمّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتاهُما (ج 1)398\190

خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ (ج 1)530\199

(سورۀ انفال(8) وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفاً -الآية(ج 1)583\16

وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ (ج 2)444\33

وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلاّ مُكاءً وَ تَصْدِيَةً (ج 2)176\35

وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ -الآية(ج 1)488\41

تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ (ج 2)290\60

(سورۀ توبه(9) وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ (ج 1)662\3

فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ -الى قوله- وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ (ج 2)468\5

وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ -الى- ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ (ج 2)114\6

وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ -الآية(ج 2)456\25

ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ (ج 2)456\26

قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ -الآية(ج 2)114\29

اِتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ (ج 2)459\31

يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ -الآية(ج 1)584\35

قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً (ج 2)113\36

ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ -الآية(ج 2)454\40

إِنَّ اللّهَ مَعَنا (ج 2)455\40

لا تَحْزَنْ (ج 2)455\40

فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ (ج 2)455\40

عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ (ج 1)412\43

إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ -الآية(ج 1)491\60

نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ (ج 1)366،251\67

سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ (ج 1)253\79

وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّهِ إِمّا يُعَذِّبُهُمْ -الآية(ج 1)364\106

وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً (ج 2)256\122

فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ -الآية(ج 2)255،256\122

(سورۀ يونس(10) أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي (ج 1)455\35

وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى وَ أَخِيهِ -الآية(ج 1)477\87

إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ (ج 1)686\50

قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ -الآية(ج 2)142\90

آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ (ج 2)143\91

فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ -الآية(ج 2)143\92

أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النّاسَ حَتّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (ج 2)113\99

وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً (ج 1)273\99

وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ (ج 1)273\100

وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ (ج 1)275\100

(سورۀ هود(11) وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّامٍ (ج 1)271\7

لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (ج 1)273\7

يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاّ عَلَى اللّهِ (ج 1)479\29

رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ -الآية(ج 1)572(ج 2)471\45

يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ (ج 1)572،565،139 (ج 2)471\46

يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلَى الَّذِي فَطَرَنِي (ج 1)479\51

خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ (ج 2)24\107

عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ (ج 1)375،374\108

(سورۀ يوسف(12) وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ (ج 1)409\24

لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ (ج 2)60\24

كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ (ج 1)391\24

اِجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (ج 2)309،312\55

آيه\صفحه\عدد

قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ -الآية(ج 2)139\77

وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ -الآية(ج 1)582\87

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ -الآية(ج 1)553\109

حَتّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ -الآية(ج 1)411\110

(سورۀ رعد(13) هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً (ج 1)596\12

اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ (ج 2)489\16

أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ (ج 1)585\25

يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ (ج 1)383\39

(سورۀ ابراهيم(14) وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ -الآية(ج 2)452\17

يُضِلُّ اللّهُ الظّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللّهُ ما يَشاءُ (ج 1)61\27

(سورۀ حجر(15) وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ (ج 1)375\48

فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ (ج 1)596 (ج 2)395،468\85

وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ (ج 1)609\87

(سورۀ نحل(16) فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (ج 2)113،563\35

كُنْ فَيَكُونُ (ج 1)350،240\40

فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (ج 1)492\43

وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ -الآية(ج 2)362\91

اُدْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ -الآية(ج 2)116\125

(سورۀ اسراء(17) إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها (ج 1)595\7

وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ (ج 1)478\26

إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (ج 1)630\36

أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً (ج 1)414\40

وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ (ج 1)503\45

يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ (ج 2)27\71

وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى -الآية(ج 1)354\72

وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً (ج 1)413\74

وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ (ج 1)382،386\86

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ -الآية(ج 1)264\88

(سورۀ كهف(18) قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ -الآية(ج 2)454\37

وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ (ج 1)554\50

قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا (ج 2)283\62

إِنّا مَكَّنّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً -

-الى قوله- وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا (ج 1)669\83،98

اَلَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي -الآية(ج 1)275\101

اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (ج 2)276\104

أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ (ج 2)276\105

(سورۀ مريم(19) وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا (ج 1)531\15

وَ بَرًّا بِوالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبّاراً شَقِيًّا (ج 1)582\32

صادِقَ الْوَعْدِ (ج 2)146\54

وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا (ج 1)251\64

أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ (ج 1)364\67

يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً -الآية(ج 2)693\85

(سورۀ طه(20) طه \460\1

وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً (ج 2)461\29

مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي (ج 2)461\29،30

وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي (ج 2)461\32

وَ أَضَلَّهُمُ السّامِرِيُّ (ج 2)157\85

قالَ فَإِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ -الى قوله- لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ حَتّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى (ج 2)157\85،91

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ (ج 2)73\105

فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً (ج 2)73\105،106

لا تَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً (ج 2)73\107

عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى (ج 1)390،396،398\121

ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى (ج 1)398\122

كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى (ج 1)366\126

وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها (ج 1)495\132

(سورۀ انبياء(21) وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ -الآية(ج 1)552\19

يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ (ج 1)552\20

بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ (ج 1)553\26

لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ (ج 1)553\27

يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ -الآية(ج 1)553\28

وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً -الآية(ج 1)447\72

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا -الآية(ج 1)447\73

وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ (ج 1)389،391،401\87

وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ (ج 1)148\111

(سورۀ حجّ(22) لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ (ج 1)22(ج 2)256\28

ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ (ج 1)628\29

أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا (ج 2)113\39

وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ (ج 1)96\47

إِلاّ إِذا تَمَنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ (ج 2)444\52

وَ جاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ (ج 1)517\78

(سورۀ مؤمنون(23) أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ (ج 2)117\10

اَلَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيها خالِدُونَ (ج 2)117\11

فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ -الآية(ج 2)574\101

فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (ج 2)574\102

وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ (ج 2)574\103

(سورۀ نور(24) إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (ج 1)583\23

لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا (ج 1)418\27

ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (ج 2)563\54

وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ -الآية(ج 1)96\55

وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ -الى قوله- غَيْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزِينَةٍ (ج 2)196\60

(سورۀ فرقان(25) وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً (ج 1)584\68

يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً (ج 1)584\69

إِلاّ مَنْ تابَ (ج 1)584\70

وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً (ج 2)281\72

وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ (ج 1)585\72

(سورۀ شعراء(26) طسم (ج 1)460\1

وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ (ج 1)405\19

فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضّالِّينَ (ج 1)405\20

وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (ج 1)473\214

(سورۀ نمل(27) يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (ج 2)144\18

فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها (ج 2)144\19

رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ (ج 1)462\19

إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ (ج 1)610\29

إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (ج 1)610\30

قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ (ج 2)395\39

قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ (ج 2)395\40

وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا (ج 1)366\50

أَنّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ (ج 1)512\51

(سورۀ قصص(28) آيه\صفحه\عدد

فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ -الآية(ج 1)403\15

وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ -الآية(ج 1)453\68

كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاّ وَجْهَهُ (ج 1)231\88

(سورۀ عنكبوت(29) كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ (ج 2)24\57

(سورۀ روم(30) وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ (ج 1)64\27

اَللّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ (ج 2)489\40

وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ -الى قوله- فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ (ج 1)488\56

(سورۀ سجده(32) بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ (ج 1)364\7

(سورۀ احزاب(33) وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ -الآية(ج 2)443\7

إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ -الآية(ج 1)469،473 (ج 2)351\33

وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ -الآية(ج 1)453\36

وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللّهُ مُبْدِيهِ -الآية(ج 1)389،395،415\37

فَلَمّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها (ج 1)396\37

أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللّهَ (ج 1)415\37

وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ -الآية(ج 1)413،415\37

فَلَمّا قَضى زَيْدٌ -الى قوله- وَ كانَ أَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً (ج 1)416\37

وَ كانَ أَمْرُ اللّهِ قَدَراً مَقْدُوراً (ج 2)588\38

ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللّهُ لَهُ (ج 1)416\38

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً (ج 2)270\56

إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ -الآية(ج 1)485(ج 2)322\56

إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ -الآية(ج 1)617\72

(سورۀ سبأ(34) وَ أَلَنّا لَهُ الْحَدِيدَ (ج 2)146\10

غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ (ج 2)146\12

وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ (ج 2)146\12

فَلَمّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ -الى قوله- ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ (ج 1)546\14

فَلَمّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِهِ إِلاّ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ -الآية(ج 1)546\14

(سورۀ فاطر(35) يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ (ج 1)364،383 (ج 2)126\1

وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ -الآية(ج 1)364\11

إِنْ أَنْتَ إِلاّ نَذِيرٌ (ج 2)114\23

ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا -الآية(ج 1)468،469\32

جَنّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها يُحَلَّوْنَ فِيها -الآية(ج 1)469\33

(سورۀ يس(36) يس (ج 1)486\1

وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ (ج 1)486\2

إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (ج 1)486\3

عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (ج 1)486\4

وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا (ج 1)503\9

وَ ما عَلَيْنا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (ج 2)113\17

حَتّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ (ج 1)623\39

(سورۀ صافات(37) سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ (ج 1)486\79

إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ (ج 2)178\106

وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (ج 1)426،428\107

سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ (ج 1)486\109

سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هارُونَ (ج 1)486\120

سَلامٌ عَلى إِلْ‌ياسِينَ (ج 1)487\130

فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ (ج 1)410\143

لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (ج 1)410\144

(سورۀ ص(38) أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ (ج 1)411\5

وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ -الى قوله- إِنَّ هذا لَشَيْءٌ يُرادُ (ج 1)411\6

ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ (ج 1)411\7

خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ (ج 1)393\22

إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً -الآية(ج 1)393\23

وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنّاهُ (ج 1)389\24

لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ (ج 1)394\24

يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ -الآية(ج 1)394،662 (ج 2)465\26

ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النّارِ (ج 1)283\27

فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ (ج 2)146\36

ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ (ج 1)241\75

بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ (ج 1)241\75

(سورۀ زمر(39) إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ (ج 2)24\30

لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ (ج 1)413\65

(سورۀ مؤمن(40) لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ (ج 1)263\16

لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ (ج 1)263\16

اَلْيَوْمَ تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ لا ظُلْمَ الْيَوْمَ (ج 1)263\17

ما لِلظّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ (ج 2)633\18

وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ -الآية(ج 1)495\28

يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزابِ (ج 2)490\30

مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ -الآية(ج 2)490\31

وَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ (ج 2)490\32

يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ ما لَكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ (ج 2)491\33

كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبّارٍ (ج 1)457\35

اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (ج 1)383(ج 2)307\60

فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنّا بِاللّهِ وَحْدَهُ -الآية(ج 2)142\84

فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمّا رَأَوْا بَأْسَنا (ج 2)142\85

(سورۀ فصّلت(41) اِدْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ -الآية(ج 2)406\34

لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ (ج 1)489\42

لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ -الآية(ج 2)262،286\42

وَ ما رَبُّكَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ (ج 1)248\46

(سورۀ شورى(42) وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فِي رَوْضاتِ الْجَنّاتِ (ج 1)483\22

قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى (ج 1)478،479،480 484\23

قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى (ج 2)351\23

وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ -الآية(ج 1)485\25

وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ (ج 1)193(ج 2)295\37

إِنْ عَلَيْكَ إِلاَّ الْبَلاغُ (ج 2)113\48

يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ (ج 2)190\49

(سورۀ زخرف(43) فَلَمّا آسَفُونا انْتَقَمْنا (ج 1)365\55

(سورۀ جاثيه(45) إِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (ج 1)237\29

(سورۀ احقاف(46) أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ -الآية(ج 1)484\8

(سورۀ محمّد(47) فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ (ج 1)457\8

أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها (ج 1)454\24

(سورۀ فتح(48) إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً (ج 1)412\1

لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ (ج 1)411،412\2

إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ -الى قوله- فَوْقَ أَيْدِيهِمْ (ج 1)230\10

وَ لَوْ قاتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا -الى قوله- وَ لا نَصِيراً (ج 2)468\22

وَ هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ (ج 2)468\24

لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ -إلى قوله- لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا (ج 2)469\25

أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ (ج 1)193\29

(سورۀ ق(50) لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ (ج 1)375\35

(سورۀ ذاريات(51) وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (ج 1)308\49

فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما أَنْتَ بِمَلُومٍ (ج 1)366\54

وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ (ج 1)367\55

(سورۀ نجم(53) وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى (ج 2)448\4-3

اَلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ (ج 1)581\32

(سورۀ قمر(54) أَ بَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ (ج 2)527\24

يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ -الآية(ج 1)510\48

(سورۀ رحمن(55) كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ (ج 1)231\26

وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (ج 1)231\27

هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ (ج 1)232\43

يَطُوفُونَ بَيْنَها وَ بَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ (ج 1)232\44

(سورۀ واقعه(56) آيه\صفحه\عدد

إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ (ج 2)73\1

لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ (ج 2)73\10

خافِضَةٌ رافِعَةٌ (ج 2)73\3

إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا (ج 2)73\4،5

وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ (ج 2)117\10

وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ (ج 2)447\10،11

وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ (ج 1)374،375\33

إِنّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً (ج 2)442\35

فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً (ج 2)442\36

عُرُباً أَتْراباً (ج 2)442\37

(سورۀ حديد(57) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِيمَ -الآية(ج 1)471\26

وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللّهِ فَما رَعَوْها (ج 1)574\27

(سورۀ مجادله(58) فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ -الى قوله- فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً (ج 2)251\4

ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ (ج 2)455\7

(سورۀ حشر(59) ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (ج 1)687(ج 2)489\7

وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ -الآية(ج 1)251\19

لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ -الآية(ج 1)571\20

(سورۀ صفّ(61) وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ (ج 1)329\6

يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ (ج 2)552\8

(سورۀ جمعه(62) فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ (ج 2)53\10

قُلْ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ (ج 2)429\11

وَ اللّهُ خَيْرُ الرّازِقِينَ (ج 2)429\11

(سورۀ طلاق(65) فَاتَّقُوا اللّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ الَّذِينَ آمَنُوا -الآية(ج 1)493\10،11

(سورۀ تحريم(66) لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ (ج 1)552\6

(سورۀ قلم(68) يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ (ج 1)242\42

ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (ج 1)453\36

أَمْ لَكُمْ كِتابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ (ج 1)453\37

إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَما تَخَيَّرُونَ (ج 1)453\38

أَمْ لَكُمْ أَيْمانٌ -الى قوله- لَما تَحْكُمُونَ (ج 1)453\39

أَمْ لَهُمْ شُرَكاءُ -الى قوله- إِنْ كانُوا صادِقِينَ (ج 1)453\41

سَلْهُمْ أَيُّهُمْ بِذلِكَ زَعِيمٌ (ج 1)453\40

(سورۀ الحاقّه(69) وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ (ج 2)107\12

وَ أَمّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتابِيَهْ (ج 2)627\25

وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِيَهْ (ج 2)627\26

يا لَيْتَها كانَتِ الْقاضِيَةَ (ج 2)627\27

ما أَغْنى عَنِّي مالِيَهْ (ج 2)627\28

هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَهْ (ج 2)627\29

خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (ج 2)31\30

ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ (ج 2)31\31

ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُكُوهُ (ج 2)31\32

إِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللّهِ الْعَظِيمِ (ج 2)31\33

وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكِينِ (ج 2)31\34

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ (ج 2)472\44

لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ (ج 2)472\45

ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ (ج 2)472\46

سورۀ جنّ(72) عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً (ج 1)529\26

إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ (ج 1)529\27

(سورۀ مدّثر(74) ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ (ج 1)510\42

قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ (ج 1)510\43

(سورۀ قيامت(75) آيه\صفحه\عدد

وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ (ج 1)229\22

إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ (ج 1)229\23

(سورۀ انسان(76) وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً -الى قوله- وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً (ج 2)450\8-22

إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً (ج 2)451\9

(سورۀ عبس(80) يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ (ج 1)598\34

وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ (ج 1)508\35

وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ (ج 1)508\36

لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ (ج 1)508\37

(سورۀ مطفّفين(83) كَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ (ج 1)252\15

سورۀ فجر(89) وَ أَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ (ج 1)391،410\16

وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا (ج 1)253\22

(سورۀ ضحى(93) أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى (ج 1)406\6

وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدى (ج 1)406\7

وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى (ج 1)406\8

سورۀ علق(96) آيه\صفحه\عدد

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ (ج 1)654\1

سورۀ قدر(97) إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (ج 1)368\1

(سورۀ بيّنه(98) خالِدِينَ فِيها أَبَداً (ج 1)375\8

(سورۀ زلزله(99) وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ (ج 2)158\8

(سورۀ تكاثر(102) ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ (ج 2)283،284\8

(سورۀ نصر(110) إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ (ج 1)654\1

(سورۀ اخلاص(112) قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ (ج 1)148،270\1

فهرست اعلام

آدم عليه السّلام(ج 1)99،100،391،395،397 398،399،463،472،500،501،502 503،505،507،539،541،580،618 662؛(ج 2)22،85،177

آدم بن عبد اللّه الأشعريّ(ج 1)528

آمنه(ج 1)77.

أبان بن أبي عيّاش(ج 1)89

أبان بن تغلب(ج 1)97.

أبان بن عثمان(ج 1)105،125

ابراهيم عليه السّلام(ج 1)170،325،399، 400،401،402،421،426،427، 428،429،447،448،485،486، 500،506،508،511،628،671؛ (ج 2)86،87،139،150،177،641

ابراهيم بن موسى الكاظم عليه السّلام(ج 1)43 51،65،73،75،181.

ابراهيم بن أبي محمود(ج 1)229،247 254،612،613،681،690؛(ج 2)4

ابراهيم بن أبي البلاد(ج 1)143

ابراهيم بن إسحاق(ج 1)623

ابراهيم بن حمويه(ج 1)567

ابراهيم بن شكله(ج 1)35

ابراهيم بن عبّاس(ج 1)28،29،30 287

ابراهيم بن عبد اللّه الجعفريّ(ج 1)63

ابراهيم بن عبد اللّه بن الحسن(ج 1)625

ابراهيم بن عقبة(ج 2)644

ابراهيم بن محمّد(ج 1)94

ابراهيم بن محمّد بن عبد اللّه بن موسى ابن جعفر عليهما السّلام(ج 1)634

ابراهيم بن محمّد الجعفريّ(ج 1)63،68

ابراهيم بن محمّد الخوريّ(ج 1)284

ابراهيم بن محمّد(ج 2)142،574

ابراهيم بن مهديّ(ج 2)327،569

ابراهيم بن مهزم(ج 1)124

ابراهيم بن مهزيار(ج 2)538

ابراهيم بن موسى بن جعفر عليهما السّلام 13،43

ابراهيم بن هارون الخوريّ(ج 2)4

ابراهيم بن هاشم القمّيّ(ج 1)89،218، 286،288،299،463،515،560، 622،654،674،681؛(ج 2)3،74،90 312،524،525،574،643،649

ابراهيم بن هاشم بن هارون(ج 1)661

ابراهيم المدنيّ(ج 1)163

ابراهيم الكرخيّ(ج 2)540

ابن أبي زياد(ج 1)302

ابن أبي سعيد المكاريّ(ج 1)622

ابن ابي عبدون(ج 1)515؛(ج 2)327 566

ابن ابي كثير(ج 2)526

ابن ابي نصر(ج 2)160

ابن ابيّ نجران(عبد الرّحمن بن ابي نجران)

ابن اثير(ج 1)636

ابن اذينة(ج 1)106

ابن برم(مبرم)(ج 2)358

ابن بنت إلياس(حسن بن عليّ الوشّاء)

ابن حمدان(ابو عمرو)(ج 1)293

ابن خلّكان(ج 2)659

ابن زريق(محمّد بن احمد البغداديّ)

ابن زبيدة(ج 1)35

ابن سالم(ج 1)39

ابن سكّيت(ج 2)148،149

ابن شقيق(ج 1)94

ابن عامر شاميّ(ج 1)487

ابن عبّاس(عبد اللّه بن عبّاس)

ابن عقدة(احمد بن محمّد بن سعيد)

ابن عمران القاضيّ الطّلحيّ(ج 1)68؛ (ج 2)637

ابن كثير المكّيّ(ج 1)487

ابن مسعود(ج 1)93

ابن المشيّع المدنيّ(ج 2)614

ابن نوح(ج 2)138

ابو ايّوب الأنصاريّ(ج 2)277

ابو احمد بن سليمان الطّائيّ(ج 1)659

ابو احمد الغازيّ(ج 1)287

ابو ايّوب الخزاز(ج 1)55

ابو ايّوب المدنيّ(ج 1)563،566

ابو بريدة(ج 2)573

ابو بصير(ج 1)80،85،106،131

ابو بكر(ج 1)98،630

ابو بكر الحمّاميّ(ج 2)688

ابو بكر الهذليّ(ج 1)282

ابو الجارود(ج 1)88،89

ابو جحيفة(ج 2)42

ابو جعفر جابر بن عبد اللّه(ج 1)76،77

ابو جعفر العتبيّ(ج 2)701

ابو جعفر دوانيقيّ(ج 1)615،616

ابو حاتم(ج 1)466

ابو حاتم بن حيّان(ج 1)514

ابو حبيب النباجيّ(ج 2)507

ابو الحسن الخزاعيّ(ج 2)699

ابو الحسن الرّضا عليه السّلام كثير

ابو الحسن الأوّل موسى الكاظم-عليه السّلام- من الأعلام الشّاسعة في الكتاب

ابو الحسين الأسديّ(ج 2)668

ابو حفص(ج 1)196،197

ابو الحكم(ج 1)44

ابو حمزة(ج 2)526

ابو حمزۀ ثماليّ(ج 1)105

ابو حنيفة(ج 2)280

ابو حيّون(ج 1)587،589

ابو الخلد،أو ابو خالد(ج 1)95

ابو داود(ج 1)464،467

ابو الدّرداء(ج 2)31

ابو ذرّ(ج 1)91(ج 2)25،79،80، 115،120،277

ابو ذكوان(ج 1)287،(ج 2)166، 283،288،285،577،601

ابو زيد المالكيّ(ج 1)627

ابو السّرايا(اصفر)(ج 2)358،501 502،507،567

ابو سعيد الآدميّ(ج 1)676

ابو سعيد الخدريّ(ج 2)277،168

ابو سعيد النسويّ(ج 1)661

ابو السّفاتج(ج 1)87

ابو صادق(ج 2)293

ابو الصّلت الهرويّ(عبد السّلام بن صالح)

ابو طالب(ج 1)387،432

ابو طاهر سامانيّ(ج 1)217

ابو طلحة(ج 2)617

ابو عاصم(ج 2)280

ابو العبّاس ثعلب(ج 1)108

ابو العبّاس السّفّاح(ج 2)294،549

ابو عبد اللّه بن افطس(ج 2)568

ابو عبد اللّه الرّازيّ(ج 1)621

ابو عبد اللّه السّيّاريّ(ج 2)148

ابو عبد اللّه العاصميّ(ج 1)131

ابو عبد اللّه نوفليّ(ج 1)173،174،175

ابو عليّ الأشعريّ(ج 1)106

ابو عليّ بن اسماعيل المروزيّ(ج 1)94

ابو عمارة(ج 1)46

ابو عمر(ج 1)107

ابو عمرو البصريّ(ج 1)487

ابو عمرو القطّان(اسماعيل بن ابي عبد اللّه)

ابو الفرج الاصبهانيّ(ج 1)398

ابو القاسم(ج 2)163،293

ابو قتادة الحرّانيّ(ج 1)437

ابو قرّة(ج 1)21(ج 2)557،559

ابو لهب(ج 2)517

ابو المثنّى النخعيّ(ج 2)125

ابو محمّد(ج 1)358

ابو محمّد البصريّ(ج 2)538

ابو محمّد الغفاريّ(ج 2)528،529

ابو محمّد اليزيديّ(ج 2)617

ابو محمود(ج 1)614،615

ابو مسروق(ج 1)516

ابو معاوية(ج 1)104،124،462

ابو منصور بن عبد الرّزّاق(ج 2)686،701

ابو موسى الأشعريّ(ج 2)276

ابو منصور المطرّز(ج 1)222

ابو نصر الصّغانيّ(ج 2)8،9،697

ابو نصر محمّد بن مسعود العيّاشيّ(ج 2) 151

ابو نصر المقري(ج 2)702

ابو نصر المؤذّن(النّيسابوريّ)(ج 2)695 696

ابو نضرة(ج 1)75

ابو نواس(ج 2)22،21،320

ابو نعيم طحّان(ج 2)100

ابو هاشم الجعفريّ(ج 1)528،529

ابو هلال(ج 1)509

ابو الهيثم بن التيّهان(ج 2)277

ابو يعقوب البغداديّ(ج 2)148

ابو يعلى(ج 1)95

ابو يوسف(ج 1)154

ابو يونس(ج 2)366،367،338

ابيّ بن كعب(ج 1)111،112،115 120،121،473

أثرم(ج 2)502

اجلح الكنديّ(ج 1)573

احمد بن موسى الكاظم عليه السّلام(ج 1)335،65

احمد بن ابراهيم بن بكر(ج 2)4

احمد بن ابراهيم الفاميّ(ج 1)87،288 518،566

احمد بن ابراهيم بن هاشم(ج 2)298

احمد بن ابراهيم الخوريّ(ج 1)284 533

احمد بن أبي جعفر البيهقيّ(ج 1)659 (ج 2)92

احمد بن أبي عبد اللّه البرقيّ(ج 1)41 60،126،225،522،530،532 563،566،581،592،627

احمد بن ادريس(ج 1)49،70،126 241،260،463،527،529(ج 2) 158،525،527،574

احمد بن اسحاق العلويّ(ج 1)660

احمد بن اسماعيل بن الخصيب(ج 2) 317،336

احمد بن اسيد(ج 1)173

احمد بن أشيم(ج 1)633

احمد بن بندار(ج 1)108

احمد بن ثابت الدّواليبيّ(ج 1)111

احمد بن الحارث(ج 1)296،462

احمد بن الحسن بن صالح(ج 1)525

احمد بن الحسن الحسينيّ(ج 1)561 601،628،645(ج 2)77

احمد بن الحسن القطّان(ج 1)91 94،102،124،282،429،521،595 596؛(ج 2)628،301،165

احمد بن الحسن الميثميّ(ج 1)38 685

احمد بن الحسين الضبّيّ(ج 2)298 303،688

احمد بن الحسين بن سعيد(ج 1)225 227

احمد بن حمّاد(ج 1)227

احمد بن حمزة الأشعريّ(ج 1)530

احمد بن حنبل(ج 1)467

احمد بن رشيد(ج 2)519

احمد بن زياد بن جعفر الهمذانيّ(ج 1) 24،49،54،61،74،80،107،124 130،144،149،176،209،210،229 240،388،418،463،543،558،567 617،632،668،672،673(ج 2)137 139،311،336،341،507،512،526 533،540،549،548،553،556،557 571،578،589،655،634،626،592

احمد بن سليمان(ج 1)286

احمد بن سهل بن ماهان(ج 1)218

احمد بن عامر الطّائيّ(ج 1)513 514،515،659(ج 2)35

احمد بن عبد الرّحمن(ج 1)92

احمد بن عبد اللّه أبو العبّاس(ج 1)132، 143،171(ج 2)74

احمد بن عبد اللّه الجويباريّ(ج 1)284

احمد بن عبد اللّه الكرخيّ(ج 2)539،540

احمد بن عبد اللّه الخلنجيّ(ج 1)569

احمد بن عبد اللّه العلويّ(ج 1)302(ج 2) 139

احمد بن عبد اللّه القرويّ(ج 1)213،216

احمد بن عبد اللّه الهرويّ الشّيبانيّ(ج 2)4

احمد بن عليّ(ج 1)531

احمد بن عليّ الأنصاريّ(ج 1)31،37 201،249،271،291،555،563،693 (ج 2)76،163،302،572،584،614 642

احمد بن عليّ بن ابراهيم(ج 1)24 80،176،654،668(ج 2)91،298 592،637،647

احمد بن عليّ الجرجانيّ(ج 1)659

احمد بن عليّ الثّعالبيّ(ج 2)509،511

احمد بن عليّ التّفليسيّ(ج 2)75

احمد بن عليّ الرقّيّ(ج 1)537

احمد بن عمر(ج 1)557

احمد بن عيسى(ج 1)628

احمد بن عيسى بن زيد(ج 1)518(ج 2) 324

احمد بن الفضل(ج 1)225(ج 2)288 289

احمد بن الفضل البلخيّ(ج 1)661

احمد بن الفضل بن المغيرة(ج 1)237

احمد بن قاسم بن اسماعيل(ج 2)326

احمد بن محمّد(ج 1)667

احمد بن محمّد بن ابراهيم(ج 1)91

احمد بن محمّد بن ابي نصر البزنطيّ(ج 1)24 42،43،57،243،293،533،580،586 621،626،670،658،628،676؛(ج 2) 160،501،513،514،515،532،631 636

احمد بن محمّد بن اسحاق(ج 2)168 328،543

احمد بن محمّد بن الحسين(ج 1)217 222

احمد بن محمّد بن خالد(ج 1)233 292،562،570(ج 2)85،147،170 198،553

احمد بن محمّد بن رزمة(ج 1)518

احمد بن محمّد بن رميح(ج 1)281

احمد بن محمّد بن سعيد الكوفيّ 97،131،251،252،261،429،438 536،559،573،589،591،593،595 596،603،611؛(ج 2)161،162،165 628،631،648،75،90،137،147 150،152

احمد بن محمّد بن صالح(ج 1)533 (ج 2)626

احمد بن محمّد بن صقر(ج 1)615

احمد بن محمّد بن عامر(ج 2)195

احمد بن محمّد بن عبد الرّحمن(ج 1)464

احمد بن محمّد بن عبيدة(ج 1)94

احمد بن محمّد بن عيسى الأشعريّ(ج 1) 32،39،43،49،50،52،54،57،59 89،191،241،254،293،465،526 533،534،557،560،581،623،626 627،628،633،651،656،657،658 670،674،679،690،691(ج 2)138

155،158،160،162،631،634،636 643،645،513،514،535،540 546

احمد بن محمّد بن فرات(ج 2)336

احمد بن محمّد بن يحيى العطّار(ج 1) 44،88،125،271،570،626 (ج 2)501،535،539،640

احمد بن محمّد بن يزيد الجمحيّ(ج 1) 464

احمد بن محمّد البيهقيّ(ج 2)657

احمد بن محمّد الحاكم(ج 2)706

احمد بن محمّد السّيّاريّ(ج 1)562 (ج 2)72،73

احمد بن محمّد الورّاق(ج 1)155(ج 2) 319

احمد بن مظفّر بن الحسين(ج 1)458

احمد بن ملحان(ج 2)335

احمد بن موسى(ج 1)676

احمد بن هارون الفاميّ(ج 2)529،643

احمد بن هلال العبرتائيّ(ج 1)108،558 655

احمد بن يحيى بن زكريّا(ج 1)102 124،462(ج 2)646

احمد بن يحيى المكتّب(ج 1)155 515(ج 2)319

إدريس(ج 1)500

اروى(ج 1)31

اسامة بن زيد(ج 1)90،91

اسحاق عليه السّلام(ج 1)73،74،433،437 447(ج 2)139،140،177

اسحاق بن ابراهيم(ج 1)677(ج 2)334 335

اسحاق بن ابراهيم الحنظليّ(ج 1)91

اسحاق بن جعفر(ج 1)68،210

اسحاق بن جعفر العلويّ(ج 1)281

اسحاق بن جعفر بن محمّد عليهما السّلام(ج 1)63

اسحاق بن راهويه(ج 1)91،467(ج 2) 296،298

اسحاق بن عمّار(ج 1)85

اسحاق بن محمّد الأنماطيّ(ج 1)92

اسحاق بن موسى بن عيسى(ج 2)322

أسد بن ابي العلاء(ج 1)54

اسد بن هاشم بن عبد مناف(ج 1)77

اسرافيل(ج 1)462(ج 2)70،301،306

اسفندار(ج 1)420

اسماء بنت ابي بكر(ج 2)8

اسماء بنت عميس(ج 2)5،7،59

اسماعيل(ج 1)65،70،73،333،437 500،507

اسماعيل بن ابراهيم(ع)(ج 1)426،428

429،430،432،433(ج 2)146

اسماعيل بن أبي زياد(ج 1)281

اسماعيل بن ابي عبد اللّه(ج 1)659

اسماعيل بن اسحاق العلويّ(ج 1)635

اسماعيل بن جعفر(ج 1)645

اسماعيل بن الخطّاب(ج 1)56

اسماعيل بن عليّ بن رزين(ج 1)525

اسماعيل بن عمر(ج 1)74

اسماعيل بن مرّار(ج 1)54

اسماعيل بن موسى(ج 1)574

اسماعيل بن مهران(ج 2)646

اسماعيل بن همّام(ج 1)581،627(ج 2) 139

اسماعيل الخراسانيّ(ج 1)623

اسود بن السعيد الهمدانيّ(ج 1)95

اشعث بن سوّار(ج 1)92،93

اشعث بن محمّد الضّبّيّ(ج 1)520

اصبغ بن نباتة(ج 1)123

اصفر(ابو السّرايا)

اصفهبذ(ج 2)358

اعمش(ج 1)104،124،462

الوقا(ج 1)321،330،333

الياس(ج 1)167،487

امّ احمد(ج 1)65

امّ البنين(ج 1)31

امّ حبيب(ج 2)331

امّ الحسن(ج 1)78

امّ الرّضا(ج 1)30

امّ زيد(ج 1)59

امّ سلمة(ج 1)459(ج 2)516

امّ عبد اللّه(ج 1)77،161

امّ فروة(ج 1)77

امّ الفضل(ج 2)331

امير المؤمنين علىّ عليه السّلام كثير

امين(ج 1)178،181(ج 2)358

اوريا بن حنّان(ج 1)392،394

ايّوب عليه السّلام(ج 1)84،168،512

ايّوب بن نوح(ج 2)640

ايّوب بن محمّد الوزّان(ج 1)93

ايّوب المدنيّ(ج 1)530

بتول(ج 1)454

بجير(ج 1)95

بخت النصّر(ج 1)323

بسّام الصّيرفيّ(ج 1)521

بشر بن محمّد بن بشير(ج 1)217

بكّار بن عبد اللّه(ج 1)19(ج 2)543،544

بكر بن احمد القصريّ(العصري)(ج 2) 217،288،289

بكر بن زياد(ج 1)270

بكر بن صالح(ج 1)74،80،242،570

بكر بن صالح الرّازيّ(ج 1)465

بكر بن عبد اللّه بن حبيب(ج 1)102، 124،462

بكر بن عبيد اللّه بن حبيب(ج 2)646

بلال حبشيّ(ج 2)125

بلقيس(ج 1)205،610

بوران(ج 2)331

تركوذ بن غابور(ج 1)420،421

تركون بن عامور(ج 1)420

ترمذيّ(ج 1)467

تكتم(ج 1)26،27،28،30،31

تميم بن بهلول(ج 1)102،104(ج 2) 646

تميم بن عبد اللّه القرشيّ(ج 1)31،37 249،271،396،398،418،555،563 693(ج 2)75،163،302،572،584 602،614،642

ثابت بن دينار(ج 1)125

ثابت الصبّاغ(ج 1)131

ثمامة بن أشرس(ج 2)324

ثوبانيّ(ج 1)190

جابر بن سمرة(ج 1)94،95

جابر بن عبد اللّه الأنصاريّ(ج 1)76،77 80،81،87،88،89(ج 2)125،134

جابر بن يزيد الجعفيّ(ج 1)87،518 520(ج 2)634،646

جاثليق(ج 1)21،317،318،319 321،322،327،328،329،330،331 332(ج 2)577

جاحظ(ج 2)324

جالوت(ج 1)313،320،323

جبرئيل عليه السّلام(ج 1)114،116،121 170،232،441،459،461،463،504 539،541،569،588،646،649(ج 2) 6،7،9،23،49،70،74،86،89 122،178،298،299،301،306

جرجانيّ(ج 1)647

جرير(ج 1)92،93

جرير بن حازم(ج 2)516

جعفر بن ابراهيم بن محمّد(ج 1)623

جعفر بن ابى طالب(ج 1)51،526

جعفر بن احمد(ج 1)525

جعفر بن خلف(ج 1)56،57

جعفر بن صالح(ج 1)63

جعفر بن عثمان الدّارميّ(ج 2)156

جعفر بن عليّ بن احمد(ج 1)313،361

جعفر بن عليّ بن الحسين الكوفيّ(ج 2) 635

جعفر بن عيينة(ج 2)158

جعفر بن محمّد الأشعريّ(ج 2)162

جعفر بن محمّد بن الأشعث(ج 1)133 134،135،136،137

جعفر بن محمّد بن زياد(ج 2)4

جعفر بن محمّد بن عليّ عليهم السّلام نام آنحضرت بسيار ذكر شده است.

جعفر بن محمّد بن عمارة(ج 1)521 (ج 2)628

جعفر بن محمّد بن عمر(ج 2)504

جعفر بن محمّد بن مالك(ج 1)87 (ج 2)78

جعفر بن محمّد بن مسرور(ج 1)105 213،468،557(ج 2)90،148،640

جعفر بن محمّد العيّاشيّ(ج 1)52،56 73،290،525،527(ج 2)139،140 151،308

جعفر بن محمّد الحسينيّ(ج 2)123

جعفر بن محمد النّوفليّ(ج 2)523

جعفر بن النّعيم بن شاذان(ج 1)463 677،681(ج 2)199،260،280،525 527،574

جعفر بن يحيى البرمكيّ(ج 2)546، 547،568،569

الجعفريّ(ج 1)570

جلوديّ(ج 2)546،547،568،569 338

حاتم بن أبي صغيرة(ج 1)95

حارث(ج 1)500

حارث بن الدّلهاث(ج 1)529،532

حاكم الرّازيّ(ج 2)701

حبّار(ج 1)499

حبيب بن أرطاة(ج 1)518

حبيس(ج 1)191

حجّاج بن خثيمة(ج 2)568،569

حجّال(ج 1)657،667

حذيفة اليمانيّ(ج 2)277

حريز(ج 1)435،436

حزقيل النّبيّ(ع)(ج 1)323،325

حسّان بن معاوية(ج 1)74

حسّان الشّرويّ(ج 1)172

حسن عليه السّلام(ج 1)118،119

حسن بن أبي سعيد المكاريّ(ج 1)516

حسن بن أبي العقب الصيرفيّ(ج 2)85

حسن بن أبي احمد بن إدريس(ج 2)524

حسن بن احمد المالكيّ(ج 1)612،624

حسن بن احمد المؤدّب(ج 1)458

حسن بن اسحاق(ج 1)660

حسن بن اسماعيل(ج 1)86

حسن بن الجهم(ج 1)626(ج 2)3،72 330،573

حسن بن حمزة العلويّ(ج 1)85

حسن بن راشد(ج 2)537

حسن بن سعيد(ج 2)242

حسن بن سليمان(ج 2)133،134،290

حسن بن سهل القمّيّ(ج 1)528

حسن بن سهل(ج 2)331،337،354 361،362،372،567،568،569

حسن بن عبد اللّه تميميّ(ج 2)93،112

حسن بن عبد اللّه بن سعيد(ج 1)635

حسن بن عبد اللّه الصّيرفيّ(ج 1)199

حسن بن عبد اللّه بن محمّد(ج 1)38

حسن بن عبد الواحد الخزّاز(ج 1)195

حسن بن عليّ(ج 1)95،96

حسن بن عليّ البرّ(ج 1)77

حسن بن عليّ بن أبي حمزة(ج 1)110

حسن بن عليّ بن أبي عثمان(ج 1)260

حسن بن عليّ بن زكريّا(ج 1)34،298

حسن بن عليّ بن فضّال(ج 1)440،534 627،628،633،679(ج 2)530

حسن بن عليّ بن كيسان(ج 1)680

حسن بن عليّ البلويّ(ج 1)282

حسن بن عليّ بن محمّد بن عليّ بن موسى ابن جعفر عليهم السّلام(ج 2)288،289،298

حسن بن عليّ بن يقطين(ج 1)39،191

حسن بن عليّ الخزّاز(ج 1)54،254

حسن بن عليّ الخزرجيّ(ج 2)296

حسن بن عليّ الزّيتونيّ(ج 1)558

حسن بن عليّ السّكريّ(ج 1)282،521

حسن بن عليّ العدويّ(ج 1)242

حسن بن عليّ الممتّع(ج 1)573

حسن بن عليّ النخّاس(ج 1)195

حسن بن عليّ الوشّاء(ج 1)20،105 290،526،558،572،629،656،658 666،675،691

حسن بن عيسى الخرّاط(ج 2)523

حسن بن الفضل(ج 1)615

حسن بن القاسم الرّقام(ج 1)444

حسن بن محبوب(ج 1)32،40،50،88 89،655

حسن بن محمّد بن اسماعيل(ج 1)628

حسن بن محمّد بن بشّار(ج 1)194

حسن بن محمّد بن جمهور(ج 1)301

حسن بن محمّد بن سعيد(ج 1)538

حسن بن محمّد بن سماعة(ج 1)131

حسن بن محمّد بن عبد اللّه(ج 1)41

حسن بن محمّد بن عليّ(ج 1)313،361

حسن بن محمّد القطعيّ(ج 1)195

حسن بن محمّد النّوفليّ(ج 1)313،314 315،358،361

حسن بن موسى الخشّاب(ج 1)38،41،42 44،59،106،125

حسن بن موسى الوشّاء(ج 2)564،565

حسن بن النصر(ج 2)155

حسن بن يحيى العلويّ(ج 2)316

حسين بن ابراهيم بن احمد المكتّب(ج 1) 24،143،176،242،286،388،458 567(ج 2)3،170،321،336،518 557،578،592،626،637،647،649 668

حسين بن ابراهيم بن ناتانه(ج 1)24،80 176،567(ج 2)78،91،312،592 637،647

حسين بن ابى قتادة(ج 2)576

حسين بن احمد(ج 2)303

حسين بن احمد بن ادريس(ج 1)63،89 239،270،560(ج 2)72،78،155 160،535

حسين بن احمد البيهقيّ(ج 1)26،27 28،287(ج 2)166،167،168،169، 280،281،282،283،286،287،288 317،318،324،325،327،328،329 330،334،374،543،545،559،566 576،577،586،587،601،616

حسين بن احمد المنقريّ(ج 1)74

حسين بن احمد الرّازيّ(ج 1)582

حسين بن اسماعيل(ج 1)575

حسين بن بشّار(سماع)(ج 1)237 (ج 2)505،518

حسين بن بشير(ج 1)54

حسين بن الحسن(ج 1)236،242،270

حسين بن الحسن العلويّ(ج 2)500

حسين بن الحسن بن ابان(ج 1)629

حسين بن خالد الكوفيّ(ج 1)238،271 276،277،286،288،294،463،543 591،595،617،621،625،632،654 668(ج 2)73،75،85،88،89،139 156،157،158،159،160،557

حسين بن زيد بن عليّ عليه السّلام(ج 1)97 (ج 2)627

حسين بن سعيد(ج 1)629

حسين بن عبد اللّه(ج 1)260

حسين بن عبد اللّه بن بنان(ج 2)684،686

حسين بن عبد اللّه بن سعيد(ج 1)520

حسين بن عبيد اللّه(ج 1)106،528

حسين بن علوان(ج 1)123،518

حسين بن عليّ عليها السّلام(ج 2)635

حسين بن عليّ الباقطائيّ(ج 2)334

حسين بن عليّ النّعمان(ج 2)72،637

حسين بن عليّ الدّيلميّ(ج 1)531

حسين بن عليّ العدويّ(ج 2)153

حسين بن عليّ النّاصريّ(ج 1)519

حسين بن عمر الأخباريّ(ج 2)587

حسين بن قاسم بن ايّوب(ج 1)131

حسين بن القاسم الرّقّام(ج 1)251

حسين بن قياما(ج 2)505،506

حسين بن محمّد(ج 1)536

حسين بن محمّد الأشنانيّ(ج 1)255 285(ج 2)4

حسين بن محمّد الحرّانيّ(ج 1)92،93

حسين بن محمّد بن سعيد(ج 2)70

حسين بن محمّد بن عامر(ج 1)105 213،290،557،666(ج 2)148،640

حسين بن محمّد(صاحب الختم)(ج 1)74

حسين بن المختار(ج 1)57،58

حسين بن مهران(ج 2)516،517

حسين بن نعيم الصحّاف(ج 1)40

حسين بن يوسف(ج 2)635

حسين مولى ابي عبد اللّه(ج 1)44

حسين بن واقد(ج 1)94

حسين بن يزيد النّوفليّ(ج 1)110

حسين(يقطين)(ج 1)191

حفص بن غياث القاضيّ(ج 1)74

حكم بن مسكين الثقفيّ(ج 1)98

حلقيا(خضر)(ج 1)507

حمّاد بن عيسى(ج 1)97،435،436

حمدان(ج 2)293

حمدان بن سليمان النيسابوريّ(ج 1)199 264،276،396،618،620،632،634 (ج 2)142،644

حمدان بن المختار(ج 1)573

حمدان الدّيوانيّ(ج 1)533(ج 2)626

حمدويه بن عليّ بن ماهان(ج 2)322

حمزة(ج 2)61،69،106

حمزة بن جعفر الأرّجانيّ(ج 2)524

حمزة بن حمران(ج 2)638

حمزة بن عبد المطّلب(ج 1)437

حمزة بن محمّد بن احمد بن العلويّ(ج 1) 97،466،591،594،654(ج 2)279 363،505

حمزۀ كوفيّ(ج 1)487

حمويه(ج 1)703،704

حميد بن قحطبة(ج 1)34،218،222 (ج 2)303،305

حميد بن محمّد(ج 1)525

حميدة(ج 1)31،210

حميدة المصفّاة(ج 1)27،77

حوّاء(ج 1)395،397،399،500،505 539،586،618

حيدر بن أيّوب(ج 1)52،53

حيقوق النّبيّ عليه السّلام(ج 1)335

خاقان(ج 2)358

خالد(ج 1)362

خديجه(ج 1)233

خديجة بنت حمدان بن بسنده(ج 2)292

خرزيّ ابو العبّاس(ج 1)190

خزاعة(ج 2)652

خزيمة بن ثابت(ج 2)277

خضر عليه السّلام(ج 1)100،130،507،662

خطلخ تاش(ج 2)699

خطيب بغداديّ(ج 1)513

خلف بن حمّاد(ج 1)41،54

خلف كوفيّ(ج 1)487

خليل المحلميّ(ج 2)288

خيزران(ج 1)77

دارم بن قبيصة النّهشليّ(ج 2)133،134 135،290،124،126،127،128،132

دانيال(ج 1)36

داود عليه السّلام(ج 1)167،333،336،389 392،393،394،500،508،662(ج 2) 144

داود البكرىّ(ج 2)657

داود بن ابراهيم بن اسحاق(ج 1)331

داود بن رزين(ج 2)531

داود بن زربيّ(ج 1)41

داود بن سليمان(ج 1)534،629

داود بن سليمان الغازيّ(ج 1)466،572 (ج 2)144

داود بن سليمان الفرّاء(ج 1)255،285 (ج 2)35،92

داود بن سليمان الجعفريّ(ج 2)553،629

داود بن عبد الجبّار(ج 1)518

داود بن القاسم الجعفريّ(ج 1)126

داود بن كثير و هو داود الرقّيّ(ج 1) 42،43

داود بن محمّد النّهديّ(ج 1)626

درست(ج 2)154

دعبل بن عليّ الخزاعيّ(ج 1)22،525

(ج 2)317،318،319،616،649،651 652،655،656،659

ذو النّون(ج 1)410

ذو الرّياستين(فضل بن سهل)

ذو القلمين(ج 2)374

ذو القرنين(ج 1)669

ذو الكفل(ج 1)507

راحيل(ج 1)460،461،499

رأس الجالوت(ج 1)317،332،333 334،335،336،338،339

رافع بن ليث(ج 2)344

ربيع(ج 1)190،191،615،616

ربيع بن سعد(ج 1)130

ربيع بن عبد الرّحمن(ج 1)225

رجاء بن أبي ضحّاك(ج 2)330

رزين بن عليّ(ج 1)318،317

ركن الدّولة(ج 1)687

رومان(ج 1)499

رياشيّ(ج 2)280

ريّان بن شبيب(ج 1)185،604،605 606(ج 2)583

ريّان بن الصّلت(ج 1)233،468،588 610،672،673(ج 2)78،90،91 311،337،341،342،345،502،512

زاهريّة(ج 1)542

زبير(ج 1)432

زبير بن بكّار(ج 2)543

زرارة بن أعين(ج 1)105،106،646

زردهشت(ج 1)313،339

زرقان المدائنيّ(ج 2)533

زكريّا عليه السّلام(ج 2)167،604

زكريّا بن آدم(ج 1)42،528،690

زكريّا الواسطيّ(ج 1)32

زمن(زيدان الكاتب)

زهرة(ج 1)399،400،401،552،555

زهير(ج 1)95

زياد بن خثيمة(ج 1)95

زياد بن علاقة(ج 1)94

زياد بن مروان القنديّ(ج 1)58،226

زيد(ج 1)127،144

زيد النّار(زيد بن موسى عليه السّلام)

زيدان الكاتب(ج 2)334

زيد بن حارثة بن شراحيل(ج 1)413،416

زيد بن صوحان(ج 1)515

زيد بن عليّ عليه السّلام(ج 1)74،125،515 516،517،518،519،520،521،522

زيد بن محمّد البغداديّ(ج 1)533(ج 2) 575

زيد بن محمّد بن زيد العلويّ(ج 2)705

زيد بن موسى عليه السّلام(ج 1)21،516(ج 2) 109،564،566،567،569،571،572 573

زينب بنت جحش(ج 1)395،396

سابريّ(ج 2)557

ساره(ج 1)506

سام بن نوح(ج 1)500

سامري(ج 1)110

سبط ابن جوزى(ج 2)327

سخينة(ج 1)155

سعد(ج 1)69

سعد بن زكريّا بن آدم(ج 1)50

سعد بن سعد(ج 1)557،676(ج 2)660

سعد بن طريف(ج 1)123

سعيد بن عبد اللّه(ج 1)31،39،43،50 52،55،57،58،59،60،79،89،97 98،123،126،191،194،225،234 254،276،286،292،293،524،530 534،557،558،563،566،568،572 574،620،623،626،627،628،634 656،657،658،674،679،681،685 690،691(ج 2)3،85،89،138 146،147،154،501،505،507،513 531،532،536،537،545،551،552 553،554،555،576،634،640

سعد بن عبد اللّه بن أبي خلف(ج 1)97 (ج 2)636،637

سعد بن عمران الأنصاريّ(ج 1)63

سعد بن مالك(ج 2)526

سعيد بن أبي الجهم(ج 1)59

سعيد بن خيثم(ج 1)519

سعيد بن سعد(ج 2)540

سعيد بن سليمان(ج 1)558(ج 2)326

سعيد بن محمّد بن نصر القطّان(ج 1)75 86

سعيد بن مسلمة(ج 1)93

سفيان بن نزار(ج 1)176

سفيان بن عيينة(ج 1)675

سفيان الثّوريّ(ج 1)163

سكن النوبيّة(ج 1)30،31

سلطان العلماء آملىّ(ج 2)100

سلمان الفارسيّ(ج 1)91،97،126(ج 2) 25،79،80،115،120،177،277

سلما بنت عميس(ج 2)8

سلمة بن الخطّاب(ج 1)531

سلمة بن محرز(ج 1)55

سليمان بن داود عليهما السّلام(ج 1)167،206

364،366،369،420،500،544،545 546،547،548،549،609(ج 1)87، 144،145

سليمان بن أبي جعفر(ج 1)201

سليمان بن احمد بن ايّوب اللّخميّ(ج 1) 465

سليمان بن حفص المروزيّ(ج 1)14،25 49،209،361،362،363،367،368 370،371،372،373،374،375،376 377،378،379،380،381،382،383 384،385،386(ج 2)640،634

سليمان بن محمّد القرشيّ(ج 1)281

سليمان بن مهران(ج 1)437

سليمان الجعفريّ(ج 1)200،201،211 292،530،536،558،563،566،657 (ج 2)146

سليم بن قيس الهلاليّ(ج 1)89،91،97

سماع(حسين بن بشّار)

سماك بن حرب(ج 1)94

سماعة بن مهران(ج 1)106

سمانة(ج 1)31،78

سمكه(ج 1)100

سنديّ بن شاهك(ج 1)171،176،190 194،195،196،197،198،199،200 201،207،208

سوسن(ج 1)78

سهل بن حنيف(ج 2)277

سهل بن زياد الآدميّ(ج 1)25،247 280،281،529،586،626،630،631 662(ج 2)3،72،156،564،642

سهل بن القاسم النوشجانيّ(ج 2)169 281،282،286

سيّارىّ(ج 1)532

سيّد مرتضى(ج 1)365

شبر(ج 2)6

شبير(ج 2)7

شراحيل(ج 1)414

شريح بن عبيد(ج 1)96

شعبيّ(ج 1)91،92،93

شعيا(ج 1)328

شعيب(ج 1)507

شعيب بن عمرو(ج 1)520

شمعون(ج 1)669

شومان(ج 1)499

شهربانويه(ج 1)77

شيث عليه السّلام(ج 1)500

شيخ طوسىّ(ج 1)95،365

صاحب السّرير(ج 2)343،344

صاحب الختم(حسين بن محمّد)

صاحب بن عبّاد(ج 1)11

صالح عليه السّلام(ج 1)507(ج 2)69

صالح بن أبي حمّاد(ج 1)79(ج 2)554 556،564،573

صالح بن احمد(ج 1)564

صالح بن راهويه(ج 1)587

صالح بن سعيد(ج 2)337

صالح بن السّندي(ج 1)54

صالح بن شعيب الفريابيّ(ج 1)575

صالح بن عقبة(ج 1)98(ج 2)647

صالح بن عليّ بن عطيّة(ج 1)132

صبيح ديلميّ(ج 2)519،520،522

صدقة بن أبي موسى(ج 1)75

صدوق(ره)(ج 1)75،235،241،252 433،437،440،566،568،572

صعصعة بن صوحان(ج 2)515

صفوان بن عمرو(ج 1)96

صفوان بن يحيى(ج 1)52،55،70،73 85،239،560،581(ج 2)505،547 548،556،557،559

صفوانيّ(عبد اللّه بن عبد الرّحمن)

صقر بن دلف(ج 1)228(ج 2)647

صقر السّكرىّ(ج 1)659

صوليّ(محمّد بن يحيى)

ضباعة بنت زبير بن عبد المطّلب(ج 1)588

الضّبّي(احمد بن الحسين)

ضرار بن صرد الكوفيّ(ج 2)100

طاهر بن أبي حمزة(ج 2)147

طاهر بن الحسين(ج 2)344

طلحة بن عبيد اللّه(ج 2)48

عاتكة(ج 1)431

عاصم الكوفيّ(ج 1)487

عامر بن عبد اللّه البيورديّ(ج 2)706

عبّاد بن سليمان(ج 1)557

عبّاد بن يعقوب الأسديّ(ج 1)518

عبّادة بن الصّامت(ج 2)277

عبّاس(ج 1)65،69،73،161،165 180،516،524،683(ج 2)106،335

عبّاس بن أبي عمرو(ج 1)75

عبّاس بن بكّار الضّبّي(ج 1)282

عبّاس بن جعفر الأشعث(ج 2)532

عبّاس بن عبد المطّلب(ج 1)437(ج 2) 95

عبّاس بن عبد اللّه البخاريّ(ج 1)538

عبّاس بن محمّد بن القاسم بن حمزة بن موسى بن جعفر عليها السّلام(بسيار آمده است).

عبّاس بن معروف(ج 1)557،581(ج 2)

644

عبّاس بن موسى عليه السّلام(ج 1)68

عبّاس بن هلال(ج 1)527(ج 2)151

عبّاس الخطيب(ج 2)327

عبّاس النّخّاس الأسديّ(ج 1)49

عباية بن ربعي(ج 1)124،678

عبد الجبّار بن سعيد(ج 2)326

عبد الحميد(ج 1)87

عبد الرّحمن بن أبي حاتم(ج 1)466،615

عبد الرّحمن بن أبي نجران(ج 1)85،505 506،551،634

عبد الرّحمن بن اسحاق(ج 2)637

عبد الرّحمن بن أسلم(ج 2)73

عبد الرّحمن بن الحجّاج(ج 1)54،70 73

عبد الرّحمن بن حمّاد(ج 2)627

عبد الرّحمن بن سالم(ج 1)80،85

عبد الرّحمن بن سليط(ج 1)130

عبد الرّحمن بن محمّد الحسينيّ(ج 1) 301

عبد السّلام بن صالح الهرويّ(ج 1)22 130،229،231،271،291،388،418 464،465،466،467،538،558،563 618،620،623،634،693(ج 2)76 123،137،163،164،296،302،312 316،550،553،572،584،592،594 595،596،600،630،642،649،655

عبد الصّالح(ج 1)55،83

عبد الصّمد بن بشير(ج 1)54

عبد الصّمد بن عبد الشّهيد الأنصاريّ(ج 1) 660

عبد الصّمد بن عبيد اللّه(ج 2)501

عبد العزيز(ج 1)445

عبد العزيز بن اسحاق بن جعفر(ج 1)281

عبد العزيز بن مسلم(ج 1)251،444،458

عبد العزيز بن المهتديّ(ج 1)270،560

عبد العزيز بن يحيى(ج 1)520(ج 2)628

عبد العظيم بن عبد اللّه الحسنيّ(ج 1)25 86،87،247،254،280،581،587 592،630،662(ج 2)3،78،80 85،629،630،642

عبد الغفّار بن الحكم(ج 1)91،92

عبد اللّه افطح(ج 2)533

عبد اللّه البزّاز النيسابوريّ(ج 1)218

عبد اللّه بن ابراهيم(ج 2)627

عبد اللّه بن ابراهيم الجعفريّ(ج 1)44

عبد اللّه بن أبي الهذيل(ج 1)102

عبد اللّه بن أبي الهذيل(ج 1)102

عبد اللّه بن احمد(ج 1)623

عبد اللّه بن احمد بن عامر الطّائيّ(ج 1) 496؛(ج 2)4،297

عبد اللّه بن بحر الشّيبانيّ(ج 1)190؛ (ج 2)301

عبد اللّه بن بكر السّهميّ(ج 1)95

عبد اللّه بن بكير(ج 1)625

عبد اللّه بن تميم القرشيّ(ج 1)201

عبد اللّه بن جبلة(ج 1)87

عبد اللّه بن جعفر الحميريّ(ج 1)79،125 126،515،526،588،655؛(ج 2)3 72،540،546

عبد اللّه بن جعفر الطيّار(ج 1)89

عبد اللّه بن داود الأنصاريّ(ج 2)575

عبد اللّه بن داهر الأحمريّ(ج 1)437

عبد اللّه بن زياد(ج 1)603

عبد اللّه بن سنان(ج 1)522

عبد اللّه بن سيابة(ج 1)521

عبد اللّه بن صالح(ج 1)144

عبد اللّه بن الصّلت القمّيّ(ج 1)106

عبد اللّه بن عامر بن سعد(ج 2)281، 551

عبد اللّه بن عبد الرّحمن(صفوانيّ)(ج 2) 509،511

عبد اللّه بن عبّاس(ج 1)90،123،124؛ (ج 2)55،132،282

عبد اللّه بن عبد الرّحمن(ج 1)60؛(ج 2) 509،511

عبد اللّه بن الفضل(ج 1)149

عبد اللّه بن القاسم(ج 1)87

عبد اللّه بن مالك الخزاعيّ؛(ج 2)346

عبد اللّه بن محمّد بن جعفر بن محمّد عليهما السّلام(ج 1)68،86-هو عبد اللّه بن محمّد الجعفريّ-.

عبد اللّه بن محمّد بن عبد العزيز(ج 1)635

عبد اللّه بن محمّد بن عبد الوهّاب(ج 1) 236،534،536،537؛(ج 2)143

عبد اللّه بن محمّد بن عيسى(ج 1)40

عبد اللّه بن محمّد الحجّال(ج 1)43،50 57،59،63

عبد اللّه بن محمّد الشّاميّ(ج 1)44

عبد اللّه بن محمّد الصائغ(ج 1)95،96

عبد اللّه بن محمّد الطّائيّ(ج 1)533

عبد اللّه بن مرحوم(ج 1)50

عبد اللّه بن مسعود(ج 1)91،92،93 181،473

عبد اللّه بن مسكان(ج 1)97

عبد اللّه بن مصعب(ج 2)544

عبد اللّه حارث(ج 1)51

عبد اللّه مأمون(ج 1)35،36

عبد اللّه بن المغيرة(ج 2)530،531

عبد اللّه نجاشيّ(ج 1)513

عبد اللّه بن هارون(ج 2)505

عبد اللّه الشّيبانيّ(ج 2)35

عبد اللّه الورّاق(ج 2)336

عبد المطّلب(ج 1)30،431،435،443

عبد الملك بن عمير(ج 1)94

عبد الملك بن يزيد الخراسانيّ(ج 1)222

عبد الملك بن مروان(ج 2)548

عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس(ج 1) 199،238،264،426،618،620،632 634،691،695(ج 2)141،199،260 261،279،280،547

عبد الوهّاب بن عيسى المروزيّ(ج 1)282

عبيد بن زرارة(ج 1)625

عبيد بن هلال(ج 1)620

عبيد اللّه بن عبد اللّه الدّهقان(ج 1)625؛ (ج 2)587

عبد اللّه بن عبد اللّه بن طاهر(ج 2)330 331

عبيد اللّه بن محمّد بن خالد(ج 2)140

عبيد اللّه بن محمّد السّلميّ(ج 1)75

عبيد اللّه بن موسى(ج 1)86،229،254 (ج 2)78،80

عتاب بن اسيد(ج 1)34،198

عتاب بن محمّد الورامينيّ(ج 1)92،93

عثمان(ج 1)630

عثمان بن عفّان(ج 2)234،281

عثمان بن عيسى(ج 1)40،106،154 176

عثمان بن عيسى الرّواسيّ(ج 1)227

عثمان بن القاسم(ج 1)41

عروة بن الزّبير؛(ج 2)287

عزرائيل؛(ج 2)23

عزير(ج 2)60،312

عقيل(ج 2)95

علاّن(عليّ بن محمّد)

عليّ بن ابراهيم القمّيّ(ج 1)24،49،61 74،80،105،107،130،143،144 149،154،184،185،204،209،210 213،228،229،233،256،276،286 388،418،543،558،567،569،580 589،591،595،604،610،617،629 632،666،668،672،673،677؛ (ج 2)73،78،89،91،137،139 156،159،305،311،312،316،321

336،341،363،505،507،512،518 526،533،534،541،548،549،550 553،556،557،571،578،589،591 592،626،627،629،630،631،634 637،644،646،647،649،655،660

عليّ بن أبي حمزة(ج 1)54،55،226؛ (ج 2)516

عليّ بن أبي عبد اللّه الخوافيّ(ج 2)615

عليّ بن أبي عمران(ج 2)366،367

عليّ بن احمد بن أشيم(ج 2)146

عليّ بن احمد بن عبد اللّه(ج 1)562؛ (ج 2)153،170،504

عليّ بن احمد بن عليّ البصريّ(ج 2)691

عليّ بن احمد بن محمّد الدّقّاق(ج 1)25 110،229،238،254،270،281،293 458،533،519،630(ج 2)3،78،80 156،170،315،516،573،626،668

عليّ بن احمد العسكريّ(ج 2)575

عليّ بن احمد النّسّابة(ج 2)567

عليّ بن أسباط(ج 1)44،563،574 626،667(ج 2)72،89،634

عليّ بن اسماعيل بن جعفر عليه السّلام(ج 1)137 138،139

عليّ بن اسماعيل بن عيسى(ج 1)557

عليّ بن بلال(ج 2)301

عليّ بن ثابت الدّواليبىّ(ج 1)111

عليّ بن الجهم(ج 1)388،389،392 396،398،416،417،418،555،627

علىّ بن الجعد(ج 1)95

عليّ بن جعفر(ج 1)143(ج 2)92

عليّ بن جعفر بن عمر(ج 1)195

عليّ بن جعفر الكوفيّ(ج 1)281

عليّ بن حرب الملائيّ(ج 2)464

عليّ بن حسّان(ج 2)667

عليّ بن الحسن بن شقيق(ج 1)94

عليّ بن الحسن بن راشد(ج 1)569

عليّ بن الحسن بن زيد العلويّ(ج 1)86

عليّ بن الحسن بن دينار العبديّ(ج 1)94

عليّ بن الحسن بن عليّ بن عمر(ج 1)137

عليّ بن الحسن بن عليّ بن فضّال(ج 1) 252،261،440،429،438،559،527 536،573،589،591،593،596،603 611(ج 2)90،137،147،150،151 152،161،162،165،628،631،648

عليّ بن الحسن القهستانيّ(ج 2)689

عليّ بن الحسن الميثميّ(ج 1)287

عليّ بن الحسين(كاتب بغاء كبير)(ج 2) 587

عليّ بن الحسين بن شاذويه(ج 1)87،468؛ (ج 2)530

عليّ بن الحسين الخيّاط النيسابوريّ(ج 1) 634

عليّ بن الحسين السعدآباديّ(ج 1)41 581،592؛(ج 2)198

عليّ بن الحسين القاضيّ(ج 1)519

عليّ بن الحسين العدل(ج 1)77

عليّ بن الحكم(ج 1)52،53،57(ج 2) 545

عليّ الخزّاز(ج 2)43

عليّ بن دعبل خزاعيّ(ج 2)657

عليّ بن رباط(ج 1)106،213

عليّ بن الرّيّان(ج 1)625

عليّ بن سليمان الرّازيّ(ج 1)586

عليّ بن سماعة(ج 1)106

عليّ بن سيف(ج 1)241

عليّ بن عاصم بن صهيب الواسطيّ(ج 1) 111

عليّ بن عبّاس(ج 2)170

عليّ بن عبد العزيز(ج 1)465

عليّ بن عبد اللّه(ج 1)237،534

عليّ بن عبد اللّه الإسكندرانيّ(ج 1)537

عليّ بن عبد اللّه الورّاق(ج 1)24،55،123 170،176،225،316،388،458،567 572،634،662؛(ج 2)523،528،536 557،576،578،592،626،637،647 649،668

عليّ بن عبيد اللّه الهاشميّ(ج 1)50

عليّ بن عمران(ج 2)338

عليّ بن عمرو(ج 2)301

عليّ بن عيسى(ج 1)525،562؛(ج 2)170

عليّ بن عيسى بن ماهان(ج 2)342،344

عليّ بن الفضل البغداديّ(ج 1)107

عليّ بن القاسم(ج 1)56

عليّ بن القاسم العريضيّ(ج 1)52،73

عليّ بن محمّد(ج 1)466،530،563

عليّ بن محمّد(علاّن)(ج 1)251،293

عليّ بن محمّد بن الجهم(ج 1)14

عليّ بن محمّد بن سليمان النّوفليّ(ج 1) 132،133،143،155،171

عليّ بن محمّد بن سيّار(ج 1)278،547 551،574،580،590،606،609،617 667

عليّ بن محمّد بن شجاع(ج 1)525

عليّ بن محمّد بن عمران(ج 1)462

عليّ بن محمّد بن عنبسة(ج 2)124،126 128،132،134،135،290،291

عليّ بن محمّد بن قتيبة النيسابوريّ(ج 1) 199،276،618،620،632،634،691

695؛(ج 2)142،199،260،261،547

عليّ بن محمّد بن ماجيلويه(ج 2)504

عليّ بن محمّد بن مروان؛(ج 2)644

عليّ بن محمّد بن مهرويه(ج 1)615؛ (ج 2)5،35،92،143

عليّ بن محمّد الحضينيّ(ج 2)644

عليّ بن محمّد العسكريّ(ج 2)642

عليّ بن محمّد العلويّ(ج 2)139

عليّ بن محمّد القاسانيّ(ج 1)566

عليّ بن محمّد النّوفليّ(ج 2)543

عليّ بن معبد(ج 1)271،276،286،288 463،543،591،595،617،632،654 668؛(ج 2)73،74،89،139،152،156

عليّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام كثير

عليّ بن موسى بن جعفر الكمندانيّ(ج 1) 533،560،670

عليّ بن مهرويه القزوينيّ(ج 1)255،258 287،572

عليّ بن مهزيار(ج 1)557(ج 2)644

عليّ بن ميثم(ج 1)27،31،37

عليّ بن ميسّر(ج 1)627

عليّ بن النّعمان(ج 2)72

عليّ بن هارون الحميريّ(ج 2)319

عليّ بن هبة اللّه الورّاق(ج 2)637

عليّ بن يعقوب(ج 1)173

عليّ بن يقطين(ج 1)39،40،144،155 191

عمّار بن مروان(ج 2)646

عمّار بن ياسر(ج 2)110،119،120 277

عمران(ج 1)363

عمران بن موسى(ج 1)251،444(ج 2) 637

عمران الصّابيّ(ج 1)340،341،342 343،344،345،347،348،351،354 356،358،360،362

عمر بن أبي سلمه(ج 1)90

عمر بن اذينه(ج 1)89؛(ج 2)646

عمر بن ثابت(ج 1)518

عمر بن الخطّاب(ج 1)98،164،630

عمر بن سعد(ج 1)603

عمر بن المعروف(ج 2)158

عمر بن واقد(ج 1)196،198،201

عمرو(ج 1)346،419

عمرو البكائيّ(ج 1)96

عمرو بن خالد(ج 1)123،518،521

عمرو بن العاص(ج 2)276

عمرو بن عبيد البصريّ(ج 1)581،585

عمرو بن محمّد الأنصاريّ(ج 1)313،361

عون بن محمّد الكنديّ(ج 1)27؛(ج 2) 169،280،281،282،331،375،545 586

عيسى بن جعفر(ج 1)172،173؛(ج 2) 547

عيسى بن مريم عليهما السّلام(ج 1)84،98،105 125،168،318،319،320،321،322 323،324،325،328،330،331،332 333،334،335،336،338،339،340 442،443،500،505،531،622؛ (ج 2)49،88،109،147،148،151 558،641

عيسى بن مهران؛(ج 2)123

عيسى الجلوديّ(جلوديّ)

غزوان الضبّيّ(ج 2)637

غياث بن ابراهيم(ج 1)97،107

فارقليطا(ج 1)328

فاطمة عليها السّلام(ج 1)53،77،80،81،87،88 89،166،169،170،221،233،317 396،440،458،459،460،461،462 463،474،475،478،495،618،626 659،660،663،664؛(ج 2)5،7،8 10،25،44،45،64،65،96،109 112،132،289،565،612

فاطمة بنت أسد(ج 1)77

فاطمة بنت عليّ بن موسى بن جعفر عليهم السّلام؛ (ج 2)127

فاطمة بنت موسى بن جعفر عليهم السّلام(ج 1)22؛ (ج 2)660

فتح بن يزيد الجرجانيّ(ج 1)256،270 525

فرات بن ابراهيم الكوفيّ(ج 1)538(ج 2) 70

فرعون(ج 1)403،405،421،495 511،512(ج 2)142،143

فضل بن الرّبيع(ج 1)144،145،149، 151،152،177،182،213،216، 360

فضل بن أبي سهل نوبختيّ(ج 2)331

فضل بن سليمان الكوفيّ(ج 1)238

فضل بن سهل(ذو الرّياستين)(ج 1)313 314،317؛(ج 2)316،323،326،330 341،342،347،349،352،353،354 356،357،372،375،503،581،583 586

فضل بن شاذان(ج 1)238،426،491 677،681،691،695(ج 2)199،260

261،279،280،547

فضل بن الصقر العبديّ(ج 1)124

فضل بن عبد الجبّار المروزيّ(ج 1)94

فضل بن كثير(ج 2)78

فضل بن يحيى البرمكيّ(ج 1)216

فضيل بن عياض(ج 1)163

فضيل بن يسار(ج 1)522،523

فضيل بن أبي صالح(ج 1)172،174

فيض بن مالك المدائنيّ؛(ج 2)533

قائم عليه السّلام(ج 1)22،79،88،89،109 110،124،125،130،131،558،559 605

قابيل(ج 1)501،508،511

قارون(ج 1)506،512

قاسم بن موسى عليه السّلام(ج 1)73

قاسم بن أيّوب العلويّ(ج 1)302

قاسم بن اسماعيل(أبو ذكوان)

قاسم بن الرّبيع؛(ج 2)170

قاسم بن عبد(ج 1)91،93

قاسم بن العلاء(ج 1)458

قاسم بن محمّد البرمكيّ(ج 1)388

قاسم بن محمّد بن أبي بكر(ج 1)77

قاسم بن محمّد بن حمّاد(ج 1)97

قاسم بن العبّاس العلويّ؛(ج 2)126

قاسم بن محمّد بن عليّ بن ابراهيم(ج 1) 587

قاسم بن محمّد بن عليّ(ج 1)444

قاسم بن مسلم(ج 1)251،444،458

قاسم بن يحيى(ج 1)568

قاسم المؤتمن(ج 1)132،185(ج 2)162

قبيصة؛(ج 2)634

قعنب بن يحيى(ج 1)174،175

قنبر بن عليّ بن شاذان(ج 2)279

كسائىّ كوفيّ(ج 1)487

كاتب بغاء كبير(عليّ بن الحسين)

لوط عليه السّلام(ج 1)500،508

مالك السّلوليّ(ج 1)87

مبرّد(محمّد بن يزيد)

متوكّل(ج 2)569

مثنّى النّخعيّ(ج 1)125

مجالد(ج 1)92

محبّ الدّين طبريّ؛(ج 2)100

محمّد صلّى اللّه عليه و اله(ج 1)11،61،62،108 181،185،541(زياد ذكر او عليه السّلام آمده) محمّد بن ابراهيم بن اسحاق الطّالقانيّ(ج 1) 34،75،86،108،125،131،132،143 171،195،198،242،438،444،536 559،573،589،591،595،661؛(ج 2)

90،137،147،150،152،160،162 628،631،648

محمّد بن ابراهيم بن اسحاق الفارسيّ(ج 1) 281

محمّد بن ابراهيم بن اسحاق المكتّب(ج 1) 291،593،596،603،611

محمّد بن ابراهيم بن اسحاق المؤدّب هو المكتّب.

محمّد بن أبي زياد الجدّيّ(ج 1)302

محمّد بن ابراهيم بن سمجور(ج 2)293

محمّد بن ابراهيم بن محمّد الفزاريّ(ج 2) 301

محمّد بن ابراهيم بن طباطبا(ج 2)502

محمّد بن أبي الصّهبان(ج 1)63،70

محمّد بن أبي عبد اللّه الكوفيّ(ج 1)25 110،235،238،247،270،280،533 574،586،630،662(ج 2)3،170، 315،516،519،526،527،564، 573،626

محمّد بن أبي عبد اللّه الهرويّ(ج 2)694

محمّد بن أبي عمير(زياد بن عيسى)(ج 1) 89،107،108

محمّد بن أبي الفضل السّليطيّ؛(ج 2)703

محمّد بن أبي القاسم(ج 1)34،54،265 530؛(ج 2)170،549،689

محمّد بن أبي يعقوب(ج 2)153،507

محمّد بن أثرم(ج 2)501

محمّد بن احمد بن ابراهيم المعاذيّ(ج 1) 252،596(ج 2)628

محمّد بن احمد بن أبي قتادة(ج 1)588

محمّد بن احمد بن ادريس(ج 2)503

محمّد بن احمد بن اسحاق(ج 2)292

محمّد بن احمد بن اسماعيل(ج 2)697 701،702

محمّد بن احمد بن الحسين البغداديّ(ج 2) 124،126،127،132،133،134،135 288،289،290،291

محمّد بن احمد بن زياد العلويّ(ج 2)705

محمّد بن احمد بن عليّ(ج 1)538

محمّد بن احمد بن يحيى بن عمران(ج 1) 44،529،531،560،567،570،574 587،621،622،623،676،680، (ج 2)158

محمّد بن احمد السّنانيّ(ج 1)235،247 280،586(ج 2)3،170،519،642 645،526،564،628،668،697

محمّد بن احمد المدائنيّ(ج 2)78

محمّد بن اسحاق بن عمّار(ج 2)516

محمّد بن اسحاق الكوفيّ(ج 2)539

محمّد بن اسماعيل(ج 2)170

محمّد بن آدم(ج 2)533

محمّد بن أسلم(ج 2)635

محمّد بن اسماعيل البرمكيّ(ج 1)235 236،238،242،270؛(ج 2)315،668

محمّد بن اسماعيل بن بزيع(ج 1)566 657،680،681؛(ج 2)647

محمّد بن اسماعيل بن جعفر بن محمّد- ابن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي- طالب عليهم السّلام(ج 1)143

محمّد بن اسماعيل بن الفضل(ج 1)38

محمّد بن الأصبغ(ج 1)38،41

محمّد بن بكران النقّاش(ج 1)261،583 595،596،603؛(ج 2)628

محمّد بن جعفر-محمّد بن أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق عليهما السّلام

محمّد بن جعفر الأسديّ؛(ج 2)156،298 642

محمّد بن جعفر الأسلميّ(ج 1)63

محمّد بن جعفر بن بطة(ج 1)566؛(ج 2) 528،529،643

محمّد بن جعفر بن محمّد عليهما السّلام(ج 1)87 143،210،317،358،367،416،675 (ج 2)316،330،500

محمّد بن جعفر بن مسرور(ج 1)666

محمّد بن جعفر بن المظفّر العلويّ(ج 1) 56

محمّد بن جعفر بن محمّد البندار(ج 1) 264،270

محمّد بن جعفر الكوفيّ(ج 1)242

محمّد بن جمهور(ج 1)225،227

محمّد بن الحارث الأنصاريّ(ج 1)63

محمّد بن حامد(ج 1)528

محمّد بن حبيب الضّبّي(ج 2)618

محمّد بن الحسن بن احمد بن الوليد(ج 1) 39،40،42،43،44،51،57،59،79 126،191،225،226،233،293،302 465،522،530،581،622،623،626 627،628،629،653،657،658،667 676،681،685،690(ج 2)3،72،74 155،158،514،532،538،545،631 634،636،643،645،667

محمّد بن الحسن بن شمّون(ج 1)522

محمّد بن الحسن الصفّار(ج 1)39،40،42 43،51،57،59،106،233،465،522 581،627،657،676(ج 2)74،155 158،514،528،529،532،538،631

634،643،645،667

محمّد بن الحسن المدنيّ(ج 1)149

محمّد بن الحسن الكرخيّ(ج 2)323 659

محمّد بن الحسين بن ابي الخطّاب الزيّات (ج 1)51،81،98،105،234،518 574،586؛(ج 2)89،501،503،532 634،636،646،647

محمّد بن الحسين البغداديّ(ج 2)70

محمّد بن الحسين الصّوليّ(ج 2)298

محمّد بن الحسين السّرويّ(ج 1)85،87

محمّد بن حفص؛(ج 2)524،525

محمّد بن حنفيّة(ج 2)126،127

محمّد بن خالد البرقيّ(ج 1)34،49،573

محمّد بن خالد بن الحسن المطوّعيّ(ج 1) 464

محمّد بن خلف الطّاطريّ(ج 1)54؛ (ج 2)519،602

محمد بن خليلان(ج 1)34،198

محمّد بن ذكوان(ج 2)518

محمّد بن رافع(ج 2)296

محمّد بن زبيدة(ج 1)35،132،133؛ (ج 2)505

محمّد بن زكريّا البصريّ(ج 1)282،458 521(ج 2)324،628

محمّد بن زياد الأزديّ(ج 1)125

محمّد بن زياد الفقيه الخوريّ(ج 1)284

محمّد بن زياد القلزميّ(ج 1)302

محمّد بن زيد بن عليّ(ج 1)52،53

محمّد بن سابق(ج 1)458،462

محمّد بن سعيد(ج 1)95،96

محمّد بن سعيد بن محمّد(ج 1)75

محمّد بن سليمان(ج 1)173(ج 2) 501،502،634،635

محمّد بن سنان(ج 1)43،57،61، 260،651؛(ج 2)170،198،576، 578،646

محمّد بن سهل(ج 1)690

محمّد بن شاذان(ج 1)677،681 (ج 2)199،260،280

محمد بن صدقة العنبريّ(ج 1)210

محمّد بن صقر الغسّانيّ(ج 2)323

محمّد بن ظهير؛(ج 2)70

محمّد بن عبد الجبّار(ج 1)125،239

محمّد بن عبد الرّحمن(ج 2)528

محمّد بن عبد الرّحيم(ج 1)75

محمّد بن عبد اللّه البصريّ(ج 1)124

محمّد بن عبد اللّه بن احمد(ج 1)496

محمّد بن عبد اللّه بن جعفر(ج 1)87،288 468،518؛(ج 2)90،530

محمّد بن عبد اللّه بن سوّار(ج 1)92

محمّد بن عبد اللّه بن طاهر(ج 1)466

محمّد بن عبد اللّه بن نجيح(ج 1)282

محمّد بن عبد اللّه الحكميّ(ج 2)692

محمّد بن عبد اللّه الخراسانيّ(ج 1)265

محمّد بن عبد اللّه العلويّ(ج 2)122

محمّد بن عبد اللّه المسمعيّ(ج 1)685 690

محمّد بن عبد اللّه النيسابوريّ(ج 2)4 297

محمّد بن عبد اللّه الهاشميّ(أفطس)(ج 2) 541

محمّد بن عبدوس الحرّانيّ(ج 1)91

محمّد بن عبيد اللّه(ج 1)260

محمّد بن عبيد اللّه بن بابويه(ج 2)298

محمّد بن عبيدة(ج 1)241

محمّد بن عرفة(ج 1)236،666(ج 2) 315،337

محمّد بن عليّ بن بشّار(ج 1)528

محمّد بن عليّ بن حاتم(ج 1)190

محمّد بن عليّ بن الشّاه(ج 1)458(ج 2) 4،297

محمّد بن عليّ بن عبد الصّمد الكوفيّ (ج 1)34،54،111

محمّد بن عليّ بن محبوب(ج 1)566 (ج 2)643

محمّد بن عليّ بن محمّد بن قتيبة (ج 1)426

محمّد بن عليّ بن موسى الجواد عليهم السّلام (ج 1)77،111،126،621، (ج 2)75

محمّد بن عليّ بن هاشم(ج 1)562

محمّد بن عليّ الخراسانيّ(ج 1)270

محمّد بن عليّ الكوفيّ(ج 1)265، 270(ج 2)85،91،170،549

محمّد بن عليّ ماجيلويه(ج 1)24، 34،44،53،80،106،176،186، 256،265،269،530،532،562، 604،626،629،668؛(ج 2)73، 91،159،162،170،534،549،550 571،583،627،629،646،647

محمّد بن عمران(ج 1)85،106

محمّد بن عمر بن منصور البلخيّ(ج 1) 464

محمّد بن عمر البغداديّ(ج 1)281، 284،287،573(ج 2)112،575

محمّد بن عمر الجعابيّ(ج 2)93،96 122،123

محمّد بن عمر النّوقانيّ(ج 2)685

محمّد بن عمرو بن عليّ البصريّ(ج 1) 287(ج 2)575

محمّد بن عمرو الكاتب(ج 1)302

محمّد بن عيسى بن عبيد اليقطينيّ مولى (ج 1)55،57،58،105،143،194، 213،236،294،524،566،567، 568،676،587،666؛(ج 2)74، 153،154،155،505،507،527، 529،530،531،532،533،534، 535،537،545،548،634

محمّد بن الفضل(ج 1)557

محمّد بن الفضل بن محمّد؛(ج 2)296

محمّد بن الفضل النحويّ(ج 1)111

محمّد بن الفضيل 51،657(ج 2)536 546،549،637

محمّد بن الفضيل الصّيرفيّ(ج 1)105

محمّد بن القاسم الأسترآباديّ المفسّر الجرجانيّ (ج 1)278،526،547،561،569،574 580،590،601،606،609،617،628 645،667(ج 2)77

محمّد بن القاسم بن ابراهيم بن محمّد بن عبد اللّه بن القاسم بن محمّد بن أبي بكر (ج 1)538

محمّد بن القاسم بن عبّاس؛(ج 2)133

محمّد بن قتيبة(ج 1)238،264

محمّد بن مالك(ج 1)85

محمّد بن محمّد بن اسحاق(ج 1)222

محمّد بن محمّد بن جمهور(ج 1)464

محمّد بن محمّد بن عصام الكلينيّ(ج 1) 241،250،458

محمّد بن محمود(ج 1)159

محمّد بن مسعود العيّاشيّ(ج 1)525

محمّد بن معروف(ج 2)158

محمّد المعروف بالأمين(ج 1)35

محمّد بن معقل(ج 1)124،466

محمّد بن موسى البرقيّ(ج 1)562(ج 2) 170

محمّد بن موسى بن المتوكّل(ج 1)24،40 54،80،176،228،233،515،581 592،610،626،677(ج 2)74،198 398،305،540،544،546،571،592 629،630،637،660

محمّد بن الوليد(ج 1)527(ج 2)151 538

محمّد بن موسى بن النّصر(ج 2)167

286،576،587

محمّد بن نصير(ج 2)308

محمّد بن هارون(ج 1)229،254؛ (ج 2)78،80

محمّد بن همام(ج 1)108،125

محمّد بن الهيثم(ج 1)557

محمّد بن يحيى بن خالد بن يزيد المروزيّ (ج 1)91

محمّد بن يحيى بن عمر بن عليّ بن- أبي طالب عليه السّلام(ج 1)302

محمّد بن يحيى الصّوليّ(ج 1)26،27،28 29،30،133،171،287،336،515 617،(ج 2)166،167،168،169،280 281،282،283،285،286،287،288 317،318،319،323،324،325،326 327،328،330،331،334،335،336 375،543،545،559،566،576،577 586،617،691،692،694،695،696

محمّد بن يحيى العطّار(ج 1)54،106 126،225،227،527،570،622،623 626،653،657،658،670،676، (ج 2)74،162،644،646

محمّد بن يحيى الفارسيّ(ج 2)321

محمّد بن يزيد الهاشميّ(ج 1)52

محمّد بن يعفور البلخيّ؛(ج 2)547

محمّد بن يعقوب الكلينيّ(ج 1)106،241 251،293،458

محمّد بن يعقوب النّهشليّ؛(ج 2)70

محمود بن أبي البلاد(ج 2)3

مخارق المغنّي(ج 1)183،184

مختار بن محمّد بن المختار(ج 1)256 269

مخوّل السّجستانيّ(ج 1)526

مرقابوس(ج 1)330،331،332

مريم(ع)(ج 1)169،622؛(ج 2)147

مسافر(أبو مسلم)(ج 2)546،547

مسدّد بن مسرهد(ج 1)467

مسرور الكبير(ج 1)145

مسروق(ج 1)92

مسيّب بن زهير(ج 1)205،206،207 208

مطرّف(ج 1)91،92،93

مظفّر بن احمد بن الحسن القزوينىّ(ج 1) 528

مظفّر بن جعفر العلويّ(ج 1)52،73،525 527؛(ج 2)139،140،151،308

معاذ بن المثنّى(ج 1)465

معاوية بن أبي سفيان(ج 1)90؛(ج 2)132

168،583

معاوية بن حكيم(ج 1)570

معاوية الجعفريّ(ج 1)63

معروف بن خرّبوذ(ج 1)520

معلّى بن محمّد البصريّ(ج 1)105، 213،290،558،666

معمّر بن خلاّد(ج 1)519،570؛(ج 2) 503

مغيرة بن محمّد(ج 2)325

مفضّل بن عمر(ج 1)60،62،108

مقاتل بن مقاتل(ج 1)677

مقداد بن أسود(ج 1)91،588؛(ج 2)25 120،277

منتصر(ج 2)567

منذر بن محمّد(ج 1)536

منصور بن أبي الأسود(ج 1)91،92

منصور عبّاسيّ(ج 1)222؛(ج 2)132

منصور بن طلحة(ج 2)617

منصور بن عبد اللّه(ج 1)237،534،536 537؛(ج 2)143

منصور بن يونس(ج 1)41،42

مؤتمن(ج 1)111،178،181

موسى بن سلام(ج 1)680

موسى بن سلمة(ج 2)316

موسى بن عبد الملك(ج 2)336

موسى بن عليّ القرشيّ(ج 2)575

موسى بن عمر(ج 1)260،680

موسى بن عمران عليه السّلام(ج 1)84،99،100 101،102،115،116،167،192،255 326،337،338،340،403،404،405 406،576،655،408،409،476،477 486،500،504،506،508،509،535 578،591،662،670،671،672(ج 2) 6،22،64،66،148،109،143،150 246،263،641

موسى بن عمران النخعيّ(ج 1)110، 333(ج 2)668

موسى بن القاسم البجلّيّ(ج 1)143، 626

موسى بن المهديّ(ج 1)13،132،155 157

موسى بن مهران(ج 2)535،547،549

موسى بن هارون(ج 2)505،507

مهديّ عبّاسيّ(ج 1)154،222

مهورس(ج 2)358

ميكائيل(ج 2)70،301،306

نافع مدنيّ(ج 1)487

نجاشيّ(ج 1)569

نجمة(ج 1)31،37،38،77

نرجس(ج 1)78

نسطاس روميّ(ج 1)313،320

نصر اللّه بن مجليّ(ج 2)165

نصر بن احمد(ج 2)692

نصر بن قابوس(ج 1)59

نعمان بن سعد(ج 2)637

نعيم بن صالح(ج 2)126،134،135

نمرود بن كنعان(ج 1)508،511

نوح عليه السّلام(ج 1)391،398،471،472 478،486،500،503،508،509،510 548(ج 2)61،86،138،150،565 572،641

نوح بن درّاج(ج 1)161،164

نوفليّ(ج 1)137،139

وكيع(ج 1)130

وكيع بن جرّاح(ج 1)437

ورقاء(ج 2)502

وليد بن مسلم(ج 1)96

وهب بن عبد اللّه سوائى(ج 2)42

هابيل(ج 1)501،508،511

هاجر(ج 1)506

هاروت و ماروت(ج 1)547،548،549 552،555،556

هارون عليه السّلام(ج 1)99،100،101،102 (ج 2)6،7،66،109،263،346

هارون بن اسحاق الهمذانيّ(ج 1)94

هارون الحميريّ(ج 1)155

هارون الفرويّ(ج 2)325

هاشم(ج 1)455

هاشم بن ابراهيم العبّاسيّ(ج 1)672

هاشم بن عبد مناف(ج 1)223

هاني بن محمّد بن محمود العبديّ(ج 1) 158

هربذ الأكبر(ج 1)313،339،340

هرثمة بن أعين(ج 1)22(ج 2)343،344 507،519،522،602،603،606،607 608،609،610

هرمز بن شروين(ج 2)358

هشام(ج 1)39

هشام الأحمر(ج 1)32،34

هشام بن ابراهيم الرّاشديّ(ج 2)347

هشام بن الحكم(ج 1)40

هشام بن عبد الملك(ج 2)548

هشام العبّاسيّ(ج 2)347،534

هشيم(ج 1)92

هند بن أبي هاله(ج 1)635

هود عليه السّلام(ج 1)507

هيثم بن أبي مسروق(ج 1)123(ج 2) 536،537

هيثم بن عبد اللّه(ج 1)242(ج 2)153

ياسر(ج 1)314،315،362

ياسر الخادم(ج 1)228،530،567،634 635،654،666،673،674(ج 2)305 330،336،363،373،374،552،589 591،626

يافث بن نوح(ج 1)420

يحيى(ج 1)95

يحيى بن أبي القاسم(ج 1)110

يحيى بن أبي مريم(ج 1)138

يحيى بن بشّار(ج 2)518،571

يحيى بن الحسن(ج 2)316

يحيى بن الحسين بن زيد(ج 1)63

يحيى بن خالد(ج 1)133،134،135، 137،138،144(ج 2)546

يحيى بن زكريّا(ج 1)168،512،531

يحيى بن سعيد البلخيّ(ج 1)661

يحيى بن ضحّاك السّمرقنديّ(ج 1)21 (ج 2)559،560،561

يحيى بن عبد اللّه بن الحسن(ج 2)544

يحيى بن محمّد بن صاعد(ج 1)92

يحيى بن عليّ(ج 2)335

يحيى بن يحيى(ج 1)92(ج 2)296

يزجرد(ج 1)77(ج 2)281

يزيد(ج 1)46،47،603،692

يزيد بن سليط الأنصاريّ(ج 1)63

يزيد بن سليط الزّيديّ(ج 1)44،45

يزيد بن عمير بن معاوية الشّاميّ(ج 1)249

يزيد بن معاوية(ج 1)692،693

يزيد بن موسى(ج 2)566

يعقوب(اسرائيل)عليه السّلام(ج 1)447،507 (ج 2)140،141

يعقوب بصريّ(ج 1)487

يعقوب بن اسحاق(ج 1)32،499

يعقوب بن اسحاق الأهوازيّ(ج 2)149

يعقوب بن داود(ج 1)143

يعقوب بن يزيد(ج 1)97،572،574 620(ج 2)146

يعقوب الجعفريّ(ج 1)568

يوحنّا(ج 1)321،329،330(ج 2)558

يوحنّا الدّيلميّ(ج 1)319،321

يوسف عليه السّلام(ج 1)36،167،208،389 391،500،505،507،512،535(ج 2) 60،139،141،309

يوسف بن سخت(ج 1)52،56،73

يوسف بن عقيل(ج 2)298

يوسف بن موسى(ج 1)92

يوسف بن محمّد بن زياد(ج 1)278،526 547،551،569،574،590،606،609 617،667

يوشع بن نون(ج 1)100،507،669

يونس(ذو النّون)(ج 1)507

يونس البغداديّ(ج 2)70

يونس بن عبد الرّحمن(ج 1)54،55،57 58،225

يونس بن متى عليه السّلام(ج 1)410،505

يهودا بن يعقوب(ج 1)423

(فهرست)

كتب

انجيل(ج 1)316،319،320،327،328 329،330،331،332،333،336

تاريخ بغداد(ج 2)659

تذكرة(ج 2)327

تورات(ج 1)316،320،323،327 333،334،577(ج 2)88

تفسير ابو الفتوح رازى(ج 1)365

تفسير تبيان(ج 1)365

تفسير كشّاف(ج 2)31

تورات(ج 2)44

تهذيب الأحكام(ج 2)52

الجامع(ج 2)660

الجامعه(ج 1)59،439

جفر الأصغر(ج 1)59،439

جفر الأكبر(ج 1)59،439

جمهرة أنساب العرب(ج 2)569

خصال(ج 1)96(ج 2)157

ذخائر العقبى(ج 2)100

الذّريعة إلى اصول الشّريعة(ج 1)365

زبور(ج 1)316،327،333،336

صحف ابراهيم و موسى(ج 1)333

صحيفة الزّهرا(ج 1)76،122

عدّة الاصول(ج 1)365

علل الشّرايع(ج 2)100،165

عين الحيوة(ج 1)100

فرقان(ج 1)327،335

قرآن(ج 1)102،339،416،419(ج 2) 44،90،121،125،151،167،189 286،579،693

كافي(ج 2)52،173

كمال الدّين(ج 1)101،131

مصحف عبد اللّه بن مسعود(ج 1)473

مقاتل الطّالبيّين(ج 2)358

من لا يحضره الفقيه(ج 2)52

مولد الفاطمة و فضائلها(ج 1)463

نهاية الاصول(ج 1)365

وفيات الأعيان(ج 2)165،695

فهرست اماكن

ابو قبيس(جبل)(ج 2)177

أج(ج 1)321

أرفلون(ج 1)498

ارمينية(ج 2)358

اسحاق‌آباد(ج 2)706

اصبهان(ج 1)465

اصطخر فارس(ج 1)511

اعوص(ج 2)557

امّ القرى(مكّة)

اهواز(ج 2)288،337

ايلاق(ج 1)496

باب التّين(ج 1)199

باب الحنّاطين(ج 1)680

باب الكوفة(ج 1)199

بابل(ج 1)323،548،549،552

بخارا(ج 2)692،705

بداربند(ج 2)358

برهوت(ج 1)505

بصره(ج 1)50،51،161،172،182 185،340،516،532(ج 2)4،297 316،337،566

بطن مرّ(ج 2)536

بغداد(ج 1)19،40،95،176،196،281 464،513،659،(ج 2)123،364،505 538،545،567،569،618،636،650

بلخ(ج 1)255،285(ج 2)694

البيت المعمور(ج 2)177

بيت اللّه(ج 1)559

بيت المقدس(ج 1)99،100،323،335 503،511

تبّت(ج 2)358

تغرغر(ج 2)358

تهامه(ج 1)119

جامع الكوفة(ج 1)496

جبل ساعير(ج 1)334

جبل طور سيناء(ج 1)334

جبل فاران(ج 1)334،335

جدّه(ج 1)302

جرجان(ج 1)281(ج 2)705

جزيره(ج 1)340

جسر أبي الزّنج(ج 2)659

حبشه(ج 1)526(ج 2)8

حجاز(ج 1)163،361(ج 2)281،358 604

حمراء الأسد(ج 2)502

خراسان(ج 1)14،222،361،363،371

468،588،672؛(ج 2)168،281،293 316،330،334،336،337،343،358 366،370،500،503،505،509،510 525،526،560،564،578،591،593 608،628،631،634،635،636،637 638،703،704،705

خيبر(ج 1)526

دار السّلام(بغداد)

دجله(ج 1)502

ديلم(ج 1)84(ج 2)358

رباط سعد(ج 2)511

رقّة(ج 2)547

ركن شاميّ(ج 2)176

رجّاز(ج 1)321

ركن اليمانيّ(ج 1)676

ريّ(ج 1)24،91،94،603،695(ج 2) 170،692

زمزم(ج 1)432

سامراء(ج 1)513(ج 2)124

سجستان(ج 2)343

سرخس(ج 2)303

سرّ من رأى(سامرّاء)

سرنديب(ج 1)504

سمرقند(ج 1)660

سناباذ(ج 1)34(ج 2)302،685،692

سيراف(ج 2)283

شام(ج 1)340،522،523،535،692 693

شطّ(ج 1)200

الصّورين(ج 2)502

صفّين(ج 1)282

الضراح(ج 2)177

طبرستان(ج 2)358،707

طور سينا(ج 1)407

طفّ(ج 2)166

طوس(ج 1)17،23،34،513(ج 2) 302،336،524،526،541،550،589 590،601،604،608،615،617،618 623،627،629،630،638،640،642 643،647،651،660،686،689،692 698،700

عراق(ج 1)61،93،139،282،468 623،675(ج 2)361،512،601

عين كهلان(ج 2)300

غدير خمّ(ج 1)103

غرشستان(ج 2)358

غور(ج 2)358

فارس(ج 2)293،316،337

فرات(ج 1)38

فردوس(ج 1)578

فرغانة(ج 1)464

فيد(ج 2)92

قبا(ج 1)52

قرقيسيا(ج 1)321

قزى الفارياب(ج 2)575

قصر ابن هبيرة(ج 2)133

قطيعة الرّبيع(ج 1)194

قم(ج 1)22،97،466،591،654(ج 2) 319،337،505،616،653،660،692

قنطرۀ أربق(ج 2)523

قوهان(ج 2)652

كابل(ج 2)343،358

كرمان(ج 2)343،509

كعبه(ج 1)430،504،505،628،680 681(ج 2)131

كنعان(ج 1)508

كوخ(ج 1)150

كوفه(ج 1)161،190،261،340،519 522،538(ج 2)70،117،316،337 567

كيمان(ج 2)358

لاشاباذ(ج 2)292

ماروم(ج 1)498

ماوراء النّهر(ج 1)234،235

المدينة(ج 1)34،50،51،52،54،111 133،143،177،182،183،185،198 205،206،358،360،403،404،405 521،522،615،623،635،659،661 674،675،682؛(ج 2)310،364 500،501،504،506،507،508،514 526،527،531،534،536،567،571 586،591،595،603،608،609،635 638

مدينة السّلام(بغداد)

مرّان(ج 1)585

مرو(ج 1)17،249،362،444،468 (ج 2)302،303،316،331،337،341 503،507،652

مرو الرّود(ج 1)458(ج 2)4،297،689 706

مسجد جامع(ج 1)444(ج 2)653

مسجد الحرام(ج 1)126(ج 2)524

مسجد سليمان بن داود(ج 1)511

مسجد الكوفة(ج 1)242،288،518،525 603

مسجد النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله(ج 2)100،549

مشهد الرّضا عليه السّلام(ج 2)698

مصر(ج 1)227،477(ج 2)147،538 689

مغرب(ج 1)32

مقابر قريش(ج 1)199،201،207،209 210

مكّة(ج 1)44،54،73،133،177،182 411،412،464،497،498،682؛ (ج 2)158،176،298،500،530،534 536،547

ميدان الحسين بن يزيد(بنيسابور) (ج 2)703

ناصره(ج 2)147

نباج(ج 2)507

نهر الرّس(ج 1)421

نهر كرخايا(ج 2)567

نوقان(ج 2)692،693

نيشابور(ج 1)17،26،199،238،284 426،674(ج 2)4،199،261،292 293،294،296،298،300،302،304 510،547،583،688،692،694،701 703،705

هند(ج 1)586

هيعون(ج 1)498

يمامه(ج 2)544

يمن(ج 1)505،555(ج 2)116