ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نوجوان : برگرفته از تفسیر نمونه= A New Narration of holy Qur'an for teenager/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۳۰ ج.؛۱۰×۱۴سم.
شابک : دوره:978-964-5640-22-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱:964-8399-92-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۲:964-8399-93-X ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۳:964-8399-94-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۴:964-8399-95-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج.۵:964-8399-96-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۶:964-8399-97-2 ؛ ج. ۷:964-8399-98-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۸:964-8399-99-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۹:964-5640-00-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰:964-5640-01-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱:964-5640-02-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۲:964-5640-03-1 ؛ ج.۱۳964-5640-04-8: ؛ ج. ۱۴:964-5640-05-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۵:964-5640-06-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۶:964-5640-07-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۷:964-5640-08-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱۸:964-5640-09-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۹:964-5640-10-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۰:964-5640-11-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۱:964-5640-12-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۲:964-5640-13-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۳:964-5640-14-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال : ج. ۲۴:964-5640-15-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۵:964-5640-16-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۶964-5640-17-8: ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۷:964-5640-18-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۸:964-5640-19-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۹:964-5640-20-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۳۰:964-5640-21-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱ - ۳۰ (چاپ اول : ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۳۰ (چاپ دوم: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب " تفسیر نمونه " تالیف "مکارمشیرازی" است.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : تفسیر نمونه.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴ -- ادبیات کودکان و نوجوانان
شناسه افزوده : مکارمشیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - . تفسیر نمونه
رده بندی کنگره : BP۹۸/ب۹۵ت۷۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : [ج]۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۲۷۷۵۶
موضوع صفحه
متنتأییدیهحضرتآیةاللّهالعظمیمکارمشیرازی••• 6
مقد مه••• 8
سوره یآسآ••• 11
حیات گیاهان و حیوانات دلیل خداشناسی و معاد••• 11
خواص فراوان درخت نخل و میوه انگور••• 12
قانون عمومی زوجیت در همه موجودات جهان••• 15
خورشید و ماه نشانهای است تا راه را گم نکنید••• 17
رستاخیز انرژیها••• 25
فرق میان آتش گیره و آتش زنه••• 29
خدا مالک و حاکم بر همه چیز است••• 30
بازتاب اعتقاد به معاد در زندگی انسانها••• 31
قرآن و مسأله معاد••• 35
(175)
معاد جسمانی••• 35
بهشت و دوزخ••• 39
سوره صافّات••• 41
منظور از "سوگندها " در قرآن چیست ؟••• 41
(176)
فهرست مطالب
موضوع صفحه
داستان حضرت ابراهیم••• 46
طرح جالب بت شکنی ابراهیم ••• 48
نقشههای مشرکان شکست میخورد••• 53
ابراهیم در قربانگاه••• 59
چگونه خواب ابراهیم میتوانست حجّت باشد؟••• 67
وسوسههایشیطاندر روحبزرگابراهیماثرنگذاشت••• 68
ابراهیم بنده مؤمن خدا••• 69
سوره ص••• 72
احزابششگانه جاهلیتوعذابخاص هرکدامازآنها••• 73
از زندگی داوود درس بیاموز••• 77
ده صفت برجسته حضرت داوود ••• 80
شیطان تکبر کرد و رانده درگاه خدا شد••• 82
(177)
آتش کبر و غرور سرمایه هستی را میسوزاند••• 84
فلسفه وجود شیطان••• 86
شیطان بر بندگان شایسته خدا تسلط ندارد••• 88
(178)
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آخرین سخن درباره ابلیس••• 89
پیامبر صلیاللهعلیهوآله به دنبال مزد و تشکر نیست••• 89
متکلفکیست ؟••• 90
سوره زُمَر••• 92
دین خودرا ازهرگونه شرک پاک و خالصکن••• 92
فرق میان «تنزیل» و «انزال»••• 93
نظام پیچیده و منظم شب و روز••• 96
خطوط اصلی هفتگانه برنامه بندگان مخلص
(تقوا، احسان، هجرت، صبر، اخلاق، تسلیم، خوف)••• 99
ضرر واقعی چیست ؟••• 105
بندگانحقیقی خدا••• 107
منطق آزاد اندیشی اسلام••• 110
(179)
پاسخ به سه سؤال در خصوص « فَبَشِّرْ عِبادِ »••• 111
آنها که بر فراز مرکبی از نورند••• 116
عوامل « شرح صدر » و « قساوت قلب »••• 117
به حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهالسلام ، او در نوجوانی وقتی 13 ساله بود در حالی که همه مردم ماه و خورشید و ستارگان و... راخدای خود قرار داده بودند گفت : «من به جای چیزهایی که غروب میکنند و ناپایدارند ، خدای یکتا و ارزشهای ماندگار را انتخاب میکنم» .
به حضرت اسماعیل فرزند 12 ساله حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهمالسلام ، او همان کسی است که در نوجوانی برای اجرای دستور خدا در ارتباط با قربانی شدن خود توسط پدر، اشتیاق داشت و مطیع فرمان خدای یکتا بود .
به حضرت یوسف علیهالسلام که در نوجوانی آنگاه که 12 سال داشت، برادرانش او را به بهانه تفریح و سرگرمی در چاه انداختند و در حالی که خطر مرگ او را تهدید میکرد، با «توکّل به خدا و رفتار شایسته» به اوج قدرت و خوشبختی رسید .
(4)
به حضرت علی اکبر نوجوان 18 ساله حضرت امام حسین علیهمالسلام ، آن عزیزی که وقتی به وی خبر رسید به زودی در کربلا شهید خواهد شد، فرمود: «چون در راه حق مبارزه میکنیم هیچ ترسی از مرگ ندارم» .
به حضرت قاسم نوجوان 13 ساله امام حسن علیهمالسلام که در کربلا از او پرسیده شد مرگ را چگونه میبینی، فرمود: «مرگِ در راه خدا برای من از عسل شیرینتر است» .
و تقدیم به شهید حسین «فهمیده» آن نوجوان 13 ساله که در جریان جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، سران کفر و استکبار و ابزار جنگی آنها را شرمنده خود ساخت .
و تقدیم به همه نوجوانان «فهمیده» در سراسر جهان .
(5)
درباره تفسیر نوجوان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن کریم بهترین هدیه خداوند منّان به همه انسانها در طول قرون و اعصار میباشد. بدون شک استفاده صحیح از این کتاب آسمانی و بکارگیری محتوای آن در زندگی، مستلزم تفکیک و موضوعبندی آیات، متناسب با مخاطبین مختلف خصوصا گروههای سنی کودک، نوجوان و جوان میباشد زیرا سراسر این کتاب به استناد آیات 44 سوره فصّلت و 82 اسراء و 57 یونس برای شفا و درمان بیماریهای جسمی و روحی انسانها نازل شده و مانند داروخانهای است که گرچه همه داروهای آن برای شفاست ولی طبعا «هر دارویی برای بیمار خاصی شفابخشتر است».
(6)
در همین راستا جناب آقای دکتر محمد بیستونی مسئول محترم مؤسسه قرآنی تفسیر جوان که اینجانب مدت 10 سال در جریان فعالیتهای خوب ایشان در عرصه پژوهشهای موضوعی قرآنی میباشم و قبلاً تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر جوان» خلاصه، ساده سازی و منتشر نموده است، اخیرا مطالب تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر نوجوان» با تکیه بر آیات متناسب با گروه سنی یادشده، گزینش و سادهسازی نموده است که در نوع خود بسیار جالب میباشد.
امیدوارم نوجوانان عزیز و خانواده محترم آنها از این سفره معنوی و پربرکت که خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت آنها را به همراه دارد، حداکثر استفاده را بنمایند.
ناصر مکارم شیرازی
1/12/85
(7)
(8)
نوجوانی دوره خاصی از زندگی است که در جامعه ما در مقایسه با دوره کودکی و جوانی، کمتر به آن توجه میشود.
استقلالطلبی، پذیرش مسئولیتهای اجتماعی، کنجکاوی هدفمند، اصرار بر کشف فوری مجهولات و طرح سؤالات پی در پی از ویژگیهای شاخص این گروه سنی است.
برای پاسخگویی به این نیازها ، مؤسسه قرآنی تفسیر جوان برای نخستین بار در تاریخ اسلام «تفسیر نوجوان» برگرفته از تفسیر نمونه تألیف حضرت آیة اللّه مکارم شیرازی را برای این گروه سنی منتشر نموده است. این تفسیر براساس ذائقه و سلیقه
نوجوانان عزیز و با انتخاب 2177 آیه از مجموع 6236 آیه قرآن کریم تنظیم شده و دارای ویژگیهای زیراست:
مقدمه (9)
از کل قرآن کریم فقط آیاتی انتخاب شده است که برای نوجوانان ملموس و قابل استفاده بوده و در زندگی روزمره آنها کاربردی باشد.
حجم مطالب کم و جملهبندی آنها ساده و خلاصه است .
همه آیات، روایات و کلمههای عربی اعرابگذاری شده است تا راحت خوانده یا آموزش داده شود .
قطع کتاب به اندازه کف دست انتخاب شده تا به راحتی در جیب قرار گرفته و در اوقات فراغت
یا انتظار به سادگی در دسترس قرار گیرد.
صفحه آرایی کتاب «شعرگونه و چشم نواز» است و همه نیم خطها در یک ردیف منظم شدهاند تا چشم در موقع مطالعه خسته نشود.
(10) مقدمه
امیدوارم نوجوانان عزیز از طریق مطالعه این تفسیر با دنیای زیبای قرآن کریم آشنا شده و پاسخ صحیح بسیاری از سؤالات خود را دریابند. بدون شک راز شادی، آرامش و خوشبختی در این دریای زیبا و متنوع نهفته است. خود را به امواج آن بسپارید تا حس تازهای را تجربه کنید.
تهران تابستان 1387
دکتر محمد بیستونی
33 وَ ایَةٌلَهُمُ الاَْرْضُ الْمَیْتَةُ اَحْیَیْناها وَ اَخْرَجْنامِنْها حَبّا فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ
زمین مرده برای آنها آیتی است، ما آن را زنده کردیم و دانههایی از آن خارج ساختیم و آنها از آن میخورند.
مسأله حیات و زندگی از مهمّترین دلایل توحید است، مسألهای است فوقالعاده مرموز و پیچیده و شگفتانگیز که عقل همه دانشمندان را به حیرت افکنده و با تمام پیشرفتهای عظیمی که در علم و دانش نصیب بشر شده، هنوز کسی معمای آن را نگشوده است، هنوز کسی به درستی نمیداند تحت تأثیر چه عواملی در روز نخست، موجودات بیجان تبدیل به سلولهای زنده شده است؟
هنوز کسی نمیداند که بذرهای گیاهان و طبقات مختلف آن دقیقا چگونه ساخته شده و چه قوانین مرموزی بر آن حاکم است که به هنگام فراهم شدن شرایط مساعد به حرکت درمیآید و رشد و نمو را آغاز میکند و ذرّات زمین مرده را جذب وجود خود مینماید و از این طریق موجودات مرده را تبدیل به بافتهای موجود زنده میکند، تا هر روز جلوه تازهای از حیات را نشان دهد.
(12) سوره یس
مسأله حیات در جهان گیاهان و حیوانات و زنده شدن زمینهای مرده، از یک سو دلیل روشنی است بر این که علم و دانش عظیمی در آفرینش این جهان به کار رفته و ازسوی دیگر نشانهای آشکار از رستاخیز است.
روشن است که ضمیر در «لَهُمْ» به «عِباد» برمیگردد که در آیات قبل آمده است و منظور از «عِباد» در اینجا تمام بندگانی است که در مسائل مربوط به مبدأ و معاد گرفتار انحراف یا اشتباهند و قرآن وضع آنها را مایه حسرت و تأسف میشمرد.
تعبیربه «ایَة» به صورت «نکره» اشاره به عظمت و اهمیت و وضوح این نشانه توحیدی است.
جمله «فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ» از یک سو اشاره به این است که انسان از بخشی از دانههای گیاهی تغذیه میکند و بعضی دیگر قابل تغذیه برای انسان نیست، ولی فواید دیگری دارد، مانند تغذیه حیوانات، ساختن مواد رنگی، دارویی و امور دیگری که در زندگی انسان کاملاً مورد استفاده است.
جزء بیست و سوم (13)
و از سوی دیگر با مقدم داشتن «مِنْهُ» بر «یَأکُلُون» که معمولاً برای حصر میآید، این نکته را بیان میکند که بیشترین (و نیز بهترین) تغذیه انسان از مواد گیاهی است، آن چنان که گویی تمام غذای انسان را تشکیل میدهد.
34 وَ جَعَلْنا فیها جَنّاتٍ مِنْ نَخیلٍ وَ اَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فیها مِنَ الْعُی-ُونِ
و در آن باغهایی از نخلها و انگورها قرار دادیم و چشمههایی از آن بیرون فرستادیم.
«اَعْناب» جمع «عِنَب» و «نَخیل» نیز، چنان که «راغب»
در مفردات میگوید، جمع «نَخْل» است، با این تفاوت که «عنب» معمولاً به خود «انگور» گفته میشود و بهطور نادر به «درخت انگور» ولی «نخل» اسم برای درخت است و میوه آن «رُطَب» و «تَمْر» (خرمای تازه و خشک) نام دارد. (1)
(14) سوره یس
«فَجَّرْنا» از ماده «تَفْجیر» به معنی ایجاد شکاف وسیع است و از آنجا که چشمهها با شکافته شدن زمین بیرون میریزند، این تعبیر در مورد بیرون آمدن چشمه از زمین به کار رفته است.
در آیه گذشته سخن از دانههای غذایی در میان بود، اما در اینجا از میوههای نیروبخش و مغذّی سخن میگوید که دو نمونه بارز و کامل آنها : «خرما» و «انگور» است که هر یک غذایی کامل محسوب میشود.
جزء بیست و سوم (15)
مطالعات دانشمندان نشان میدهد که مخصوصا این دو میوه دارای انواع ویتامینهای لازم و مواد مختلف حیاتی برای بدن انسان است، به علاوه این دومیوه در تمام طول سال بهصورت تازه یا خشک قابل نگهداری و استفاده برای تغذیه است.
بعضی معتقدند این تفاوت تعبیر که در یک جا سخن از درخت میگوید و در جای دیگر از میوه، به خاطر آن است که درخت
1) درباره این دو میوه حیاتبخش (انگور و خرما) در جلدهای 11 «تفسیر نمونه» صفحه 175 و جلد 13 صفحه 46 ذیل آیات 11 / نحل و 26 / مریم بحث شده است .
نخل،چنان که معروف است همه چیزش قابل استفاده است، تنه آن، شاخهها و برگهایش، همه مورد استفادههای مختلف میباشد و میوهاشسرآمد همه اینهااست، درحالیکه درختانگور رامعمولاً برای میوهاش میخواهند و ساقه و شاخه و کنده آن مصرف زیادی ندارد.
و این که هر دو به صیغه جمع آمده، ممکن است اشاره به انواع مختلف این دو میوه بوده باشد، چرا که هر یک از آنها دهها نوع دارد، با ویژگیهای مختلف و باب طبع همه و برای همه ذائقهها.
این نکته نیز قابل توجه است که در آیه قبل تنها تعبیر به احیای زمینهای مرده شده بود که در قرآن مجید معمولاً با نزول باران همراه است، ولی در این آیه سخن از چشمههای آب جاری به میان آمده، زیرا برای بسیاری از زراعتها آب باران تنها کافی است، در حالی که درختان میوه معمولاً نیاز به آب جاری نیز دارند.
(16) سوره یس
35 لِیَأْکُلُوا مِنْ ثَمَرِه وَ ما عَمِلَتْهُ اَیْدیهِمْ اَفَلا یَشْکُرُونَ
تا ازمیوهآن بخورند، درحالیکه دست آنها هیچ دخالتی در ساختن آن نداشته است، آیاشکرخدارابهجا نمیآورند؟
آری میوههایی که به صورت غذای کامل بر شاخسار درختان ظاهر میشود، بیآن که کمترین نیازی به پختن و یا تغییرات دیگر داشته باشد، به مجرد چیدن از درخت قابل استفاده است و این نهایت لطف و عظمت پروردگار را درباره انسانها نشان میدهد.
حتّی این غذای آماده و لذیذ را آن چنان بستهبندی کرده که برای مدّت زیادی قابل نگهداری است، بیآن که ارزش غذایی خود را از
دست دهد، برخلاف غذاهایی که انسان از مواد طبیعی خداداد با دست خود میسازد، که غالبا به سرعت فاسد میشود.
جزء بیست و سوم (17)
در هر صورت، هدف آن است که حس حقّشناسی و شکرگزاری انسانها را تحریک کند تا از طریق شکرگزاری قدم در مرحله معرفت پروردگار بگذارند، که شکر منعم نخستین گام معرفت کردگار است.
36 سُبْحانَ الَّذی خَلَقَ الاَْزْواجَ کُلَّها مِمّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ وَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ مِمّا لا یَعْلَمُونَ
منزّه است کسی که تمام «زوجها» را آفرید، از آن چه زمین میرویاند و از خود آنها و از آن چه نمیدانند.
آری خداوندی که این همه «زوجها» را در پهنه جهان هستی آفریده، علم و قدرتش بیانتها است، عیب و نقصی در وجودش راه ندارد، لذا شریک و شبیه و نظیر برای او نیست و اگر گروهی سنگ و چوبهای بیجان و مخلوقات دیگری را شبیه او شمردهاند، از این نسبتهای ناروا بر دامان کبریاییش گردی نمینشیند.
(18) سوره یس
بدیهی است خداوند نیاز به این ندارد که خویشتن را تسبیح و تنزیه کند، این تعلیمی است برای بندگان و دستورالعملی است برای پیمودن خط تکامل.
در این که منظور از «اَزْواج» در اینجا چیست، مفسّران سخن بسیار دارند:
آن چه مسلّم است این است که «اَزْواج» جمع «زَوْج» معمولاً
به دو جنس مذکر و مؤنث گفته میشود، خواه در عالم حیوانات باشد، یا غیر آنها، سپس توسعه داده شده و به هر دو موجودی که قرین یکدیگر و یا حتّی ضدّ یکدگرند، «زوج» اطلاق میشود، حتّی به دو اطاق مشابه در یک خانه، یا دو لنگه در و یا دو همکار و قرین، این کلمه گفته میشود و بهاینترتیب برای هر موجودی در جهان زوجی متصوّر است.
به هر حال بعید نیست که زوجیّت در اینجا به همان معنی خاص، یعنی جنس «مذکر» و «مؤنث» باشد و قرآن مجید در این آیه خبر از وجود زوجیّت در تمام جهان گیاهان و انسانها و موجودات دیگری که مردم از آن اطلاعی ندارند، میدهد.
جزء بیست و سوم (19)
این موجودات ممکن است گیاهان باشد که وسعت دایره زوجیّت در آن روز هنوز در آنها کشف نشده بود.یا اشاره به حیوانات اعماق دریاها که در آن روز کسی از آن آگاه نبود و امروز گوشهای از آن برای انسانها کشف شده است.
ولی روشن است وقتی ما بتوانیم این الفاظ را بر معنی حقیقی (جنس مذکّر و مؤنّث) حمل کنیم و قرینهای برخلاف آن نباشد، دلیلی ندارد که به سراغ معانی کنایی برویم و چنان که دیدیم چندین تفسیر جالب برای معنی حقیقی زوجیت در اینجا وجود دارد.
به هر حال این آیه یکی دیگر از آیاتی است که محدود بودن علم انسان را بیان میکند و نشان میدهد که در این جهان حقایق بسیاری
است که از علم و دانش ما پوشیده است. (1)
(20) سوره یس
37 وَ ایَةٌ لَهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَاِذا هُمْ مُظْلِمُونَ
شب برای آنها (نیز) نشانهای است (از عظمت خدا) ما روز را از آن برمیگیریم، ناگهان تاریکی آنها را فرامیگیرد.
تعبیر به «نَسْلَخُ» از ماده سَلْخ که در اصل به معنی کندن پوست حیوان است، تعبیر لطیفی است، گویی روشنایی روز همچون لباس سفیدی است که بر تن شب پوشانیده شده، به هنگام غروب آفتاب این لباسرا از تن او همچون پوستیمیکنند، تا باطن و دروناوآشکار گردد.
دقّت در این تعبیر این نکته را بازگو میکند که طبیعت اصلی کره زمین تاریکی است، نور و روشنایی صفتی است عارضی که از منبع دیگری به او داده میشود، همچون لباس که بر تن کسی بپوشانند، که هرگاه آن لباس را بیرون آورد، رنگ طبیعی تن آشکار میشود.
جزء بیست و سوم (21)
در اینجا قرآن مجید روی تاریکی شب انگشت نهاده، گویا میخواهد بعد از بیان زندهکردن زمینهای مرده که به عنوان آیتی از آیات خداوند قبلاً گذشت، تبدیل روشنایی روز را به تاریکی شب، به عنوان نمونهای از مرگ بعد از حیات بیان کند.
1) درباره «زوجیت موجودات جهان» و مخصوصا عالم گیاهان در جلد 10 «تفسیرنمونه»، صفحه 115 و جلد15 صفحه190: ذیل آیه 7 سوره شعراء بحث شده است
به هر حال هنگامی که انسان در میان ظلمت شب غرق میشود، به یاد نور و برکاتش، نور و هیجاناتش، نور و منبع وجودش میافتد و با یک مقایسه به «خالق نور و ظلمت» آشنا میگردد.
38 وَالشَّمْسُتَجْری لِمُسْتَقَرٍّلَهاذلِکَ تَقْدیرُالْعَزیزِ الْعَلیمِ
و خورشید (نیز برای آنها آیتی است) که پیوسته به سوی قرارگاهشدرحرکتاست،اینتقدیرخداوندقادرودانااست.
این آیه به وضوح حرکت خورشید را به طور مستمر بیان میکند، امادراینکه منظورازاینحرکت چیست،مفسّرانبحثهایفراوانی دارند:
گروهی آن را اشاره به حرکت ظاهری خورشید برگرد زمین میدانند که این حرکت تا پایان جهان، که در حقیقت قرارگاه خورشید و پایان عمر او است، ادامه دارد.
(22) سوره یس
بعضی دیگر آن را اشاره به میل شمس در تابستان و زمستان به سوی شمال و جنوب زمین دانستهاند، زیرا میدانیم خورشید از آغاز بهار از خط اعتدالی بهسوی شمال متمایل میشود و تا مدار 23 درجه شمالی پیش میرود و از آغاز تابستان به عقب بازمیگردد، تا در آغاز پاییز باز به خط اعتدالی میرسد و همین خط سیر را تا آغاز زمستان به سوی جنوب ادامه میدهد و از آغاز زمستان بهسوی خط اعتدال حرکتمیکند و در آغاز بهار به آن میرسد.
البتّه تمام این حرکات در واقع ناشی از حرکت زمین و تمایل محور آن نسبت به سطح مدارش میباشد، هر چند در ظاهر و به حسب حسّ، مربوط بهحرکت آفتاب است.
بعضی دیگر آن را اشاره به حرکت وضعی «کره آفتاب» دانستهاند، زیرا مطالعات دانشمندان به طور قطع ثابت کردهکه خورشید به دور خود گردش میکند .
جزء بیست و سوم (23)
آخرین و جدیدترین تفسیر برای آیه فوق همان است که اخیرا دانشمندان کشف کردهاند و آن حرکت خورشید با مجموعه منظومه شمسی در وسط کهکشان ما به سوی یک سمت معین و ستاره دوردستی که آن را ستاره «وگا» نامیدهاند، میباشد. این معانی منافاتی با هم ندارند و ممکن است جمله «تَجْری» اشاره به تمام این حرکتها و حرکتهای دیگری که تاکنون علم و دانش ما به آن نرسیده و شاید در آینده کشف شود، بوده باشد.
به هر حال حرکت دادن خورشید، این کره بسیار عظیمی که یک میلیون و دویست هزار مرتبه از کره زمین بزرگتر است، آن هم با حرکت حساب شده در این فضای بیکران، از هیچ کس میسّر نیست، جز از خداوندی که قدرتش فوق همه قدرتها و علم و دانشش بیانتها است و به همین جهت در پایان آیه میفرماید : «ذلِکَ تَقْدیرُالْعَزیزِالْعَلیمِ».
39 وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّی عادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدیمِ
(24) سوره یس
و برای ماه منزلگاههایی قرار دادیم (و به هنگامی که این منازل را طی کرد) سرانجام به صورت شاخه کهنه (قوسی شکل و زرد رنگ) خرما درمیآید.
منظور از «مَنازِل» همان منزلگاههای بیست و هشتگانهای است
که ماه، قبل از «محاق» و تاریکی مطلق طی میکند، زیرا هنگامیکه ماه، سیروز تمام باشد، تا شب بیست و هشتم در آسمان قابل رؤیت است، ولی در شب بیست و هشتم به صورت هلال بسیار باریک زرد رنگ و کم نور و کم فروغ در میآید و در دو شب باقی مانده قابل رؤیت نیست،که آن را «مَحاق» مینامند، البتّه در ماههایی که بیست و نه روز است تا شب بیست و هفتم معمولاً ماه در آسمان دیده میشود و دو شب باقیمانده محاق است.
این منزلگاهها کاملاً دقیق و حساب شده است، به طوری که منجمان از صدها سال قبل میتوانند طبق محاسبات دقیقی که دارند، آن را پیشبینی کنند.
جزء بیست و سوم (25)
این نظام عجیب به زندگی انسانها نظم میبخشد و یک تقویم طبیعی آسمانی است، که با سواد و بیسواد توانایی خواندن آن را دارد، به طوری که اگر انسان کمی دقت و ممارست در وضع ماه در شبهای مختلف کند، میتواند با نگاه کردن وضع آن دقیقا و یا تقریبا بداند، آن شب کدام شب از ماه است (و ما این امر را آزمودهایم).
زیرا در آغاز ماه نوکهای هلال رو به طرف بالا است و تدریجا بر حجم ماه افزوده میشود تا هفتم، که نیمی از دایره کامل ماه آشکار میشود و باز بر آن افزوده میشود تا چهاردهم که به صورت بدر کامل درمیآید.
از آن به بعد از سمت پایین ماه کم میشود تا بیست
و یکم که باز به صورت نیم دایره در میآید، همچنیناز آن کاستهمیشود تا شب بیست و هشتم که به صورت هلال ضعیف کم رنگی درمیآید که نوکهای آن رو به طرف پایین است.
آری اساس زندگی انسانها را نظم تشکیل میدهد و نظم بدون تعیین دقیق زمان امکانپذیر نیست و خداوند این تقویم دقیق ماهانه و سالانه را در آسمان برای همین هدف قرار داده است.
(26) سوره یس
و از همین جا مفهوم تعبیر لطیف «کَالْعُرْجُونِ الْقَدیمِ» روشن میشود، زیرا «عُرْجُون» آن قسمت از خوشه خرماست که بهدرخت اتّصالدارد. توضیح این که : خرما به صورت خوشه بر درخت ظاهر میشود، پایه این خوشه به صورت چوب قوسی شکل زرد رنگی است که به درخت متّصل است و نوک آن مانند جارو است و دانههای خرما همچون دانههای انگور به نخهای آن متّصلند، هنگامیکه خوشه نخل را میبرند، آن پایه قوسی شکل بر درخت باقی میماند، که وقتی میخشکد و پژمرده میشود کاملاً به هلال قبل از محاق میماند، زیرا همانگونه که هلال آخر ماه که در جانب مشرق آسمان نزدیک صبحگاهان ظاهرمیشود، خمیده و پژمرده و زرد رنگ و نوکهای آن رو به پایین است، «عُرْجُونِ قَدیم» نیز همینگونه است. در حقیقت این شباهت در جهات مختلف ظاهر میشود:
جزء بیست و سوم (27)
از نظر هلالی بودن چوب خوشه خرما، از نظر زرد رنگ بودن، از نظر پژمردگی، از نظر تمایل نوک قوس آن به طرف پایین و از نظر قرار گرفتن در میان توده سبز رنگ شاخههای درخت نخل که بیشباهت به قرار گرفتن هلال آخرین شب در میان آسمان تیره رنگ نیست.
و توصیف آن به «قَدیم» اشاره به کهنگی آن است، زیرا هرقدر این شاخهها کهنهتر میشود، باریکتر و پژمردهتر و زرد رنگتر میشود و شباهت بیشتری به هلال آخر ماه پیدا میکند، سبحاناللّه که در یک تعبیر کوتاه چه ظرافتها و چه زیباییها نهفته شده است.
40 لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی لَها اَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسْبَح-ُونَ
نه برای خورشید سزاوار است که به ماه رسد و نه شب بر روز پیشیمیگیرد و هرکدامازآنهادر مسیر خود شناورند.
میدانیم خورشید دوران خود را در برجهای دوازدهگانه در یک سال طی میکند، درحالی که کره ماه منزلگاههای خویش را در یک ماه طی میکند.
(28) سوره یس
بنابراین حرکت دورانی ماه در مسیرش دوازده بار از حرکت خورشید در مدارش سریعتر است، لذا میفرماید: خورشید هرگز در حرکت خود به پای ماه نمیرسد تا حرکت یک ساله خود را در یک ماه انجام دهد و نظام سالیانه بر هم خورد.
همچنین شب بر روز پیشی نمیگیرد که بخشی از آن را در کام خود فروبرد و نظام موجود به هم ریزد، بلکه همه اینها مسیر خود را میلیونها سال بدون کمترین تغییر ادامه میدهند. از آن چه گفتیم روشن میشود که منظور از حرکت خورشید در این بحث، حرکت آن به حسب حسّ ماست، جالب این که این تعبیر حتّی بعد از آن که به ثبوت رسیده که خورشید در جای خود ساکن و زمین در مدّت یک سال یک
بار به دور آن میگردد نیز به کار میرود، مثلاً امروز میگویند تحویل خورشید به برج حمل (رسیدن آن به آغاز فروردین) و یا رسیدن خورشید به دایره نصفالنّهار و یا رسیدن به میل کلی (منظور از میل کل، رسیدن خورشید به آخرین نقطه ارتفاع خود در نیم کره شمالی در آغاز تابستان و یا به عکس آخرین نقطه انخفاض در آغاز زمستان است).
جزء بیست و سوم (29)
این تعبیرات همگی نشان میدهد که حتّی بعد از کشف حرکت زمین به دور خورشید و سکون آن، تعبیرات گذشته راجع به حرکت خورشید به کار میرود، چرا که از نظر حسّی چنین به نظر میآید که خورشید در حرکت است و این تعبیرات از همین جا گرفته میشود.
و به این ترتیب شناور بودن خورشید و ماه در فلکهای خود (کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ) نیز از همینجا ناشی میشود.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از شناور بودن خورشید در فلک خود، حرکت آن همراه با منظومه شمسی و همراه با کهکشانی که ما در آن قرار داریم، میباشد چه اینکه امروز ثابت شده است که منظومه شمسی ما، جزیی از کهکشان عظیمی است که به دور خود درحال گردش است. (1)
(30) سوره یس
زیرا «فَلَک» چنان که ارباب لغت گفتهاند : در اصل به معنی برآمدن
1) این حرکت غیر از حرکت مجموعه منظومه شمسی در دل کهکشانها است که به سوی ستاره «وگا» در حرکت میباشد .
پستان دختران و شکل دورانی به خود گرفتن است، سپس به قطعاتی از زمین که مدور است و یا اشیاء مدور دیگر نیز اطلاق شده و از همین رو به مسیر دورانی کواکب نیز اطلاق میشود. جمله (کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ) به عقیده بسیاری از مفسّران اشاره به هر یک از خورشید و ماه و ستارگان است که برای خود مسیر و مداری دارند، هر چند نام ستارگان قبلاً در آیات ذکر نشده، ولی با توجّه به ذکر «لَیْل» (شب) و قرین بودن ستارگان با ماه و خورشید، فهم این معنی از جمله مزبور بعید به نظر نمیرسد، به خصوص که «یَسْبَحُون» به صورت صیغه جمع آمده است.
این تفسیر نیز وجود دارد که این جمله اشاره به هر یک از خورشید و ماه و شب و روز بوده باشد، چرا که شب و روز هر کدام
جزء بیست و سوم (31)
برای خود مداری دارند و دقیقا دور کره زمین گردش میکنند ، تاریکی نیمی از کره زمین را همیشه پوشانده و روشنایی نیم دیگر را و این دو در بیست و چهار ساعت یک دور تمام به گرد زمین میگردند.
تعبیر به «یَسْبَحُونَ» از ماده «سِباحَت» که طبق نقل «راغب» در «مفردات» در اصل به معنی حرکت «سریع» در آب و هوا است، (1)اشاره به حرکت سریع کرات آسمانی میکند و آنها را تشبیه به
1) این که ذکر خدا و عبادت او را «تسبیح» میگویند نیز از همین جا ناشی شده، چرا که آن هم یک نوع حرکت سریع در طریق اطاعت و عبادت پروردگار است (مفردات راغب ماده سبح).
موجودات عاقلی کرده است که با سرعت به گردش خود ادامه میدهند، امروز نیز این حقیقت ثابت شده است که اجرام آسمانی با سرعتهای بسیار عجیب و گاه سرسامآوری در مسیر خود حرکت دارند.
80 اَلَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الاَْخْضَرِ ناراً فَاِذا اَنْتُمْ مِنْهُ ت-ُوقِدُونَ
(32) سوره یس
همانکسیکه برای شما از درخت سبز آتش آفرید و شما به وسیله آن آتش میافروزید.
چه تعبیر عجیب و جالبی که هر قدر در آن بیشتر دقیق شویم، معانی عمیقتری به ما ارائه میدهد.
اصولاً بسیاری از آیات قرآن دارای محتوای چندین معنی است، بعضی ساده برای فهم عامه مردم در هر زمان و هر مکان و بعضی عمیق برای خواص و سرانجام بعضی کاملاً عمیق برای زبدههای خواص و یا اعصار و قرون دیگر و آیندههای دور.
در عین حال این معانی با هم منافاتی ندارد و در آن واحد در یک تعبیر پر معنی جمع است. آیه فوق همین گونه است:
نخستین تفسیری که بسیاری از مفسران پیشین برای آن ذکر کردهاند و معنی ساده و روشنی است که برای عموم مردم قابل فهم میباشد، این است که: در اعصار قدیم در میان عربها این امر رایج بود که برای آتش افروختن از چوب درختان مخصوص به نام «مَرْخ» و «عَفار» که در بیابانهای حجاز میرویید، استفاده میکردند.
جزء بیست و سوم (33)
«مَرْخ» و «عَفار» دو نوع چوب «آتش زنه» بود، که اولی را زیر قرار میدادند و دومی را روی آن میزدند و مانند سنگ آتش زنه جرقه از آن تولید میشد، در واقع به جای کبریت امروز از آن استفاده میکردند.
قرآن میگوید: «آن خدایی که میتواند از این درختان سبز آتش بیرون بفرستد، قدرت دارد که بر مردگان لباس حیات بپوشاند».
«آب» و «آتش» دو چیز متضاد است، کسی که میتواند آنها را در کنار هم قرار دهد، قدرت این را دارد که «حیات» را در کنار «مرگ» و «مرگ» را در کنار «حیات» قرار دهد.
آفرین بر آن هستی آفرین که «آتش» را در دل «آب» و «آب» را در دل «آتش» نگاه میدارد، مسلّما برای او پوشانیدن لباس زندگی بر اندام انسانهای مرده کار مشکلی نیست.
اگر از این معنی گام فراتر بگذاریم به تفسیر دقیقتری میرسیم و آن این که: خاصیت آتش افروزی به وسیله چوب درختان، منحصر به چوبهای «مَرْخ» و «عَفار» نیست، بلکه این خاصیت در همه درختان و تمام اجسام عالم وجود دارد (هر چند دو چوب مزبور بر اثر مواد و وضع مخصوصشان آمادگی بیشتری برای این کار دارند).
خلاصه این که تمام چوبهای درختان، اگر محکم به هم بخورند، جرقه میدهند، حتی «چوب درختان سبز».
(34) سوره یس
به همین دلیل گاه آتش سوزیهای وسیع و وحشتناکی در دل جنگلها روی میدهد که هیچ انسانی عامل آن نبوده ، فقط وزش شدید بادها و طوفانهایی که شاخههای درختان را محکم
به هم کوفته است و از میان آنها جرقهای در میان برگهای خشک افتاده، سپس وزش باد به آن آتش دامن زده، عامل اصلی بوده است، این همان جرقه الکتریسیته است که بر اثر اصطکاک و مالش آشکار میگردد.
این همان آتشی است که در دل تمامی ذرات موجودات جهان نهفته است و به هنگام اصطکاک و مالش خود را نشان میدهد و از «شجر اخضر» «نار» میآفریند، این تفسیر وسیعتری است که چشم انداز جمع اضداد را در آفرینش گستردهتر میکند و «بقاء» را در کنار «فنا» واضحتر نشان میدهد.
جزء بیست و سوم (35)
اما در اینجا تفسیر سومی نیز است که از آن هم عمیقتر است و به کمک دانشهای امروز بر آن دست یافتهایم، که ما نام آن را رستاخیز انرژیها گذاردهایم.
توضیح این که : یکی از کارهای مهم گیاهان مسأله «کربنگیری» از هوا و ساختن «سلولز نباتی» است (سلولز همان جرم درختان است که اجزاء عمده آن «کربن» و «اکسیژن» و «ئیدروژن» است).
اکنون ببینیم این سلولز چگونه ساخته میشود؟ یاختههای درختان و گیاهان «گازکربن» را از هوا گرفته و آن را تجزیه میکنند، اکسیژن آن را آزاد ساخته و کربن را در وجود خود نگه میدارد و آن را با آب ترکیب کرده و چوب درختان را از آن میسازد، ولی مسأله مهم این است که طبق گواهی علوم طبیعی هر ترکیب شیمیایی که انجام مییابد، یا باید توأم با جذب انرژی خاصی باشد و یا آزاد کردن آن.
(36) سوره یس
بنابراین هنگامی که درختان به عمل کربنگیری مشغولند، طبق این قانون احتیاج به وجود یک انرژی دارند و در این جا از گرما و نور آفتاب به عنوان یک انرژی فعال استفاده میکنند.
به این ترتیب به هنگام تشکیل چوبهای درختان مقداری از انرژی آفتاب نیز در دل آنها ذخیره میشود و به هنگامی که چوبها را به اصطلاح میسوزانیم، همان انرژی ذخیره شده آفتاب آزاد میگردد، زیرا بار دیگر «کربن» با «اکسیژن» هوا ترکیب شده و گاز کربن را تشکیل میدهد و اکسیژن و ئیدروژن (مقداری آب) آزاد میگردد.
از این تعبیرات اصطلاحی که بگذریم، به عبارت بسیار ساده این نور و حرارت مطبوعی که در زمستان درون کلبه آن روستایی یا کرسی زغالسوز این شهرنشین را گرم و روشن میسازد، همان نور و حرارت آفتاب است که در ضمن چند سال یا دهها سال در چوب این درختان ذخیره شده است و آنچه را درخت در طول یک عمر تدریجا از آفتاب گرفته، اکنون بیکم و کاست پس میدهد و این که میگویند همه انرژیها در کره زمین به انرژی آفتاب بازمیگردد، یکی از چهرههایش همین است.
جزء بیست و سوم (37)
این جا است که به «رستاخیز انرژیها» میرسیم و میبینیم نور و حرارتی که در این فضا پراکنده میشود و برگ درختان و چوبهای آنها را نوازش و پرورش میدهد، هرگز نابود نشده است، بلکه تغییر چهره داده و دور از چشم ما انسانها در درون ذرات چوب و شاخه و برگ درختان پنهان شده است و هنگامی که یک شعله آتش به چوب
خشکیده میرسد، رستاخیز آنها شروع میشود و تمام آنچه از انرژی آفتاب در درخت پنهان بود در آن لحظه «حشر و نشورش» ظاهر میگردد، بیآنکه حتی به اندازه روشنایی یک شمعدریک زمان کوتاه از آن کمشدهباشد (بازهم دقّتکنید).
بدون شک این معنی در زمان نزول آیه بر تودههای مردم روشن نبود، ولی همانگونه که گفتیم این موضوع هیچ مشکلی ایجاد نمیکند، زیرا که آیات قرآن دارای معانی چند مرحلهای است، در سطوح مختلف و برای استعدادهای متفاوت.
یک روز از این آیه چیزی میفهمیدند و امروز ما چیز بیشتری میفهمیم و شاید آیندگان از این هم فراتر روند و بیشتر درک کنند و در عین حال همه این معانی صحیح است و کاملاً قابل قبول و در معنی آیه جمع است.
(38) سوره یس
«تُوقَدُون» از ماده «وُقُود» به معنی روشن شدن آتش است، «وایقاد» به معنی آتش افروختن و «وَقُود»
به معنی هیزمی است که برای افروختن آتش مورد استفاده قرار میگیرد.
بنابراین جمله «فَاِذا اَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ» (از آن آتش روشن میکنید) اشاره به هیزمهایی است که با آن آتش میافروزند و به تعبیر دیگر اشاره به «آتش گیره» است نه «آتشزنه».
جزء بیست و سوم (39)
توضیح این که ما در فارسی «هیزم» را «آتش گیره» و «کبریت» یا فندک را «آتش زنه» مینامیم و در لغت عرب هیزم را «وَقُود» و کبریت و فندک را«زَنْد» یا زِناد (1)مینامند.
بنابراین قرآن میگوید: «آن خدایی که برای شما از درخت سبز آتش قرار داد و شما با آن آتش گیره تهیه میکنید (نمیفرماید آتش زنه) هم او قادر است، مردگان را به زندگی بازگرداند» و این تعبیر کاملاً با رستاخیز انرژیها منطبق است (دقت کنید).
به هر حال مسأله آتشافروختن با چوبهای درختان گرچه یک مسأله ساده در نظر ما است، ولی با دقت معلوم میشود که از عجیبترین مسائل است، چه اینکه موادی که درخت از آن تشکیل شده، قسمت مهمش آب و مقداری اجزاء زمین است و هیچ کدام از آنها قابل اشتعال نیست، این چه قدرتی است که از آب و خاک (و هوا) این ماده انرژیزا را که هزارانسال زندگیانسانها باآن پیوند نزدیک داشته است، آفریده؟
(40) سوره یس
83 فَسُبْحانَالَّذی بِیَدِه مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
پسمنزهاستخداوندیکه مالکیت و حاکمیت همه چیز در دست او است و (همگی) به سوی او باز میگردید.
با توجه به این که «مَلَکُوت» از ریشه «مُلْک» بر وزن «حُکْم» به معنی حکومت و مالکیت است و اضافه «واو» و «ت» به آن برای تأکید و
1) «زَنْد» دراصل بهمعنی چوب بالاییاست که با آن آتش میافروزند و چوبزیرینرا«زَنْدَة»وهردو را«زَنْدان»میگویند و جمع«زَنْد» «زِناد» است.
مبالغه میباشد، مفهوم آیه چنین میشود: حاکمیت و مالکیت بیقید و شرط همه چیز به دست قدرت خدا است و چنین خداوندی از هرگونه عجز و ناتوانی منزه و مُبرّا است و در این صورت احیاء مردگان و پوشیدن لباس حیات بر استخوانهای پوسیده و خاکهای پراکنده مشکلی برای او ایجاد نخواهد کرد، چون چنین است به طور یقین همه شما به سوی او بازمیگردید و معاد حق است.
جزء بیست و سوم (41)
اعتقاد به عالم پس از مرگ و بقای آثار اعمال آدمی و جاودانگی کارهای او اعم از خیر و شر، اثر بسیار نیرومندی بر فکر و اعصاب و عضلات انسانها میگذارد و به عنوان یک عامل مؤثری در تشویق به نیکیها و مبارزه با زشتیها میتواند مؤثر شود.
اثراتی که ایمان به زندگی پس از مرگ میتواند در اصلاح افراد فاسد و منحرف و تشویق افراد فداکار و مجاهد و ایثارگر بگذارد، به مراتب بیش از اثرات دادگاهها و کیفرهای معمولی است، چرا که مشخصات دادگاه رستاخیز با دادگاههای معمولی بسیار متفاوت است، در آن دادگاه نه تجدید نظر وجود دارد و نه زر و زور روی فکر ناظرانش اثر میگذارد، نه ارائه مدارک دروغین در آن فایدهای دارد و نه تشریفات آن نیازمند به طول زمان است.
قرآن مجید میگوید :«وَ اتَّقُوا یَوما لا تَجْزی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئا وَ لایُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا یُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ: از روزی بپرهیزید که هیچ کس به جای دیگری جزا داده ن
میشود و نه شفاعتی از او پذیرفته خواهد شد و نه غرامت و بدل و نه کسی به یاری او میآید» (48 / بقره).
(42) سوره یس
و نیز میگوید: «وَ لَوْ اَنَّ لِکُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ ما فِی الاَْرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ وَ اَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمّا رَاَوُا الْعَذابَ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ: هرکس ازآنها که ظلم و ستم کرده ، اگر تمامی روی زمین را در اختیار داشته باشد، در آن روز همه را برای نجات خویش میدهد و هنگامی که عذاب الهی را میبیند، پشیمانی خود را مکتوم میدارند (مبادا رسواتر شوند) و در میان آنها به عدالت داوری میشود و ستمی بر آنها نخواهد رفت» (54 / یونس).
و نیز میخوانیم: «لِیَجْزِیَ اللّهُ کُلَّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ: هدف این است که خداوند هر کس را به آنچه انجام داده، جزا دهد چرا که خداوند سریع الحساب است» (51/ابراهیم) .
به قدری حساب او سریع و قاطع است که طبق بعضی از روایات
جزء بیست و سوم (43)
(اِنَّ اللّهَ تَعالی یُحاسِبُ الْخَلائِقَ کُلُّها فی مِقْدارِ لَمْحِ الْبَصَرِ: خداوند در یک چشم بههمزدن حساب همه را میرسد). (1)
به همین دلیل در قرآن مجید سرچشمه بسیاری از گناهان فراموش کردن روز جزا ذکر شده، در آیه (14/الم سجده) میفرماید: «فَذُوقُوا بِما نَسیتُمْ لِقاءَ یَومِکُمْ هذا: بچشید آتش دوزخ را به خاطر این که ملاقات امروز را فراموش کردید».
حتی از پارهای از تعبیرات استفاده میشود که انسان اگر گمانی در قیامت داشته باشد، نیز از انجام بسیار از اعمال خلاف خودداری میکند، چنان که درباره کمفروشان میفرماید: «اَلا یَظُنُّ اُولئِکَ اَنَّهُمْ مَبْع-ُوث-ُونَ لِیَوْمٍ عَظیمٍ : آیا آنها گمان نمیکنند که برای روز بزرگی مبعوث میشوند» (آیه 4 و 5 / مطففین).
حماسههای جاویدانی که مجاهدان اسلام در گذشته و امروز در میدانهای جهاد میآفرینند و گذشت و ایثار و فداکاری عظیمی که بسیاری از مردم در زمینه دفاع از کشورهای اسلامی و حمایت از محرومان و مستضعفان نشان میدهند، همه بازتاب اعتقاد به زندگی جاویدان سرای دیگر است، مطالعات دانشمندان و تجربیات مختلف نشان داده که این گونه پدیدهها در مقیاس وسیع و گسترده ، جز از طریق عقیدهای که زندگی پس از مرگ در آن جای ویژهای دارد، امکان پذیر نیست.
1 «مجمعالبیان» ، ذیل آیه 202 سوره بقره .
(44) سوره یس
سربازی که منطقش این است : «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا اِلاّ اِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ : بگو شما دشمنان درباره ما چه میاندیشید؟ جز رسیدن به یکی از دو خیر و سعادت و افتخار» (یا پیروزی برشما و یا رسیدن به افتخار شهادت) (52 / توبه)، قطعا سربازی است شکستناپذیر.
چهره مرگ که برای بسیاری از مردم جهان وحشتانگیزاست و حتی از نام آن و هر چیز که آن را تداعی کند، میگریزند، برای عقیدهمندان به زندگی پس از مرگ نه تنها نازیبا نیست، بلکه دریچهای است به جهانی بزرگ، شکستن قفل و آزاد شدن روح انسان،
گشوده شدن درهای زندان تن و رسیدن به آزادی مطلق است.
جزء بیست و سوم (45)
اصولاً مسأله معاد بعد از مبدأ، خط فاصل فرهنگ خداپرستان و دنیاپرستان است، چرا که دو دیدگاه مختلف در اینجا وجود دارد.
دیدگاهی که مرگ را فنا و نابودی مطلق میبیند و با تمام وجودش از آن میگریزد، چرا که همه چیز با آن پایان میگیرد و دیدگاهی که مرگ را یک تولد جدید و گام نهادن به عالمی وسیع و پهناور و روشن و پرگشودن در آسمان بیکران میشمرد.
طبیعی است که طرفداران این مکتب نه تنها از مرگ و شهادت در راه هدف ترس و وحشتی به خود راه نمیدهند، بلکه با الهام گرفتن از مکتب امیر مؤمنان علی علیهالسلام که میفرماید: «وَ اللّهِ لاَبْنُ اَبیطالِبٍ انَسَ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ اُمِّه: به خدا سوگند فرزند ابیطالب علاقهاش به مرگ بیشتر است از کودک شیرخوار به پستان مادر» .(1)
(46) سوره یس
از مرگ در راه هدف استقبال میکنند و به همین دلیل هنگامی که ضربت شمشیر جنایتکار روزگار «عَبْدُ الرَّحْمنِ ابْنُ مُلْجَمْ» بر مغز مبارکش فرو نشست فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَة : به خدای کعبه، پیروز و رستگار و راحت شدم».
کوتاه سخن این که ایمان به معاد از انسان ترسو و بیهدف، آدم شجاع و با شهامت و هدفداری میآفریند که زندگیش مملو از حماسه و ایثارها و پاکی و تقوا است.
1) «نهجالبلاغه» ، خطبه 5 .
کوتاه سخن این که ترسیمی که قرآن مجید از معاد و چهرههای آن و مقدمات و نتایج آن دارد و دلایل گویایی که در این زمینه مطرح کرده است، به قدری زنده و قانعکننده است که هر کس کمترین بهرهای از وجدان بیدار داشته باشد، تحت تأثیر عمیق آن قرار میگیرد.
به گفته بعضی : حدود یک هزار و دویست آیه از قرآن پیرامون
جزء بیست و سوم (47)
معاد بحث میکند که اگر آنها جمعآوری و تفسیر شود ، خود کتاب قطوری خواهد شد و ما امیدواریم بعد از پایان نگارش این تفسیر، هنگامی که به خواست خدا به بحث «تفسیر موضوعی» میپردازیم این مجموعهرا دردسترس علاقهمندان قراردهیم.
منظور از معاد جسمانی این نیست که تنها جسم در جهان دیگر بازگشت میکند، بلکه هدف این است که روح و جسم توأما مبعوث میشود و به تعبیر دیگر بازگشت روح مسلم است، گفتگو از بازگشت جسم است.
جمعی از فلاسفه پیشین تنها به معاد روحانی معتقد بودند و جسم را مرکبی میدانستند که تنها در این جهان با انسان است و بعد از مرگ از آن بینیاز میشود، آن را رها میسازد و به عالم ارواح میشتابد. ولی عقیده علمای بزرگ اسلام این است، که معاد در هر دو جنبه روحانی و جسمانی صورت میگیرد، در اینجا بعضی مقید به خصوص جسم سابق نیستند و میگویند: خداوند جسمی را در اختیار روح میگذارد
و چون شخصیت انسان به روح او است این جسم، جسم او محسوب میشود.
(48) سوره یس
در حالی که محققین معتقدند همان جسمی که خاک و متلاشی گشته، به فرمان خدا جمعآوری میشود و لباس حیات نوینی بر آن میپوشاند و این عقیدهای است که از متون آیات قرآن مجید گرفته شده است. شواهد معاد جسمانی در قرآن مجید آن قدر زیاد است که به طور یقین میتوان گفت: آنها که معاد را منحصر در روحانی میدانند، کمترینمطالعهای درآیات فراوانمعادنکردهاند وگرنهجسمانی بودن معاد در آیات قرآن به قدری روشن است که جای هیچ گونه تردید نیست.
همین آیاتی که در آخر سوره یس خواندیم به وضوح بیانگر این حقیقت است، چرا که مرد عرب بیابانی تعجبش از این بود که این استخوان پوسیده راکه در دست دارد، چه کسی میتواند زنده کند و قرآن با صراحت در پاسخ او میگوید: «قُلْ یُحْییهَا الَّذی اَنْشَأَها اَوَّلَ
جزء بیست و سوم (49)
مَرَّةٍ : بگو همین استخوان پوسیده را خدایی که روز نخست آن را ابداع و ایجاد کرد، زنده میکند».
تمام تعجب مشرکان و مخالفت آنها در مسأله معاد بر سر همین مطلب بود که چگونه وقتی ما خاک شدیم و خاکهای ما در زمین گم شد، دوباره لباس حیات در تن میکنیم (وَقالُوا اَءِذا ضَلَلْنا فِیالاَْرْضِ اَءِنّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ) (10/المسجده).
آنها میگفتند: «چگونه این مرد به شما وعده میدهد، وقتی که مردید و خاک شدید بار دیگر به زندگی باز میگردید: (اَیَعِدُکُمْ اَنَّکُمْ اِذا
مِتُّمْ وَ کُنْتُمْ تُرابا وَ عِظاما اَنَّکُمْ مُخْرَجُونَ) (35 / مؤمنون).
آنها به قدری از این مسأله تعجب میکردند که اظهار آن را نشانه جنون و یا دروغ بر خدا میپنداشتند: «قالَ الَّذینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلی رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ اِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمُزَّقٍ اِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ : کافرانگفتند: مردیرابه شمانشاندهیمکه بهشما خبر میدهد هنگامی که کاملاًخاک و پراکنده شدید، دیگر بار آفرینش جدیدی مییابید» (7/سبأ).
(50) سوره یس
به همین دلیل عموما «استدلالات قرآن درباره امکان معاد» بر محور همین معاد جسمانی دور میزند و بیانات ششگانهای که در فصل گذشت ، همه شاهد و گواه این مدعا است.
به علاوه قرآن کرارا خاطر نشان میکند شما در قیامت از قبرها خارج میشوید (51/یس و 7/قمر) قبرها مربوط به معاد جسمانی است.
داستان مرغهای چهارگانه ابراهیم و همچنین داستان عُزَیر و زنده شدن او بعد از مرگ و ماجرای مقتول بنیاسرائیل همه با صراحت از معاد جسمانی سخن میگوید.
توصیفهای زیادی که قرآن مجید از مواهب مادی و معنوی بهشت کرده است، همه نشان میدهد که معاد هم در مرحله جسم و هم در مرحله روح تحقق میپذیرد وگرنه حور و قصور و انواع غذاهای بهشتی و لذایذ مادّی در کنار مواهب معنوی معنی ندارد.
به هر حال ممکن نیست کسی کمترین آگاهی از منطق و فرهنگ قرآن داشته باشد و معاد جسمانی را انکار کند و به تعبیر دیگر انکار
جزء بیست و سوم (51)
معاد جسمانی از نظر قرآن مساوی است با انکار اصل معاد. علاوه بر این
دلایل نقلی، شواهد عقلی نیز در این زمینه وجود دارد که اگر بخواهیم وارد آن شویم، سخن به درازا میکشد.
البته اعتقاد به معاد جسمانی پارهای از سؤالات و اشکالات برمیانگیزد، مانند شبهه آکل و مأکول که محققان اسلامی از آن پاسخ گفتهاند و ما شرح جامع و فشردهای در همین زمینه در ذیل آیه 260 سوره بقره آوردهایم.(1)
بسیاری چنین میپندارند که عالم پس از مرگ کاملاً شبیه این جهان است، منتهی در شکلی کاملتر و جالبتر .
ولیقرائن زیادی دردستداریم که نشانمیدهد فاصلهزیادیاز نظر کیفیت و کمیت میان این جهان و آن جهان است، حتی این که اگر این فاصله را به تفاوت میان عالم کوچک جنین با این دنیای وسیع تشبیه میکنیم، باز مقایسه کاملی به نظر نمیرسد.
(52) سوره یس
طبقصریح بعضیاز روایات درآنجا چیزهایی است که چشمی ندیده و گوشی نشنیده و حتیاز فکرانسانی خطور نکردهاست، قرآنمجید میگوید:«فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْیُنٍ:هیچانسانینمیداندچهچیزهاییکه مایهروشنی چشماست، برایاو پنهاننگهداشته شده» (17/سجده).
1) برای توضیح بیشتر به جلد 2 «تفسیر نمونه» صفحه 228 بهبعد مراجعه شود .
نظامات حاکم بر آن جهان نیز با آنچه در این عالم حاکم است، کاملاً تفاوت دارد، در اینجا افراد به عنوان شهود در دادگاه حاضر میشوند، ولی در آن جا دست و پا و حتی پوست تن شهادت میدهد. «اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی اَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا اَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ» (65/یس) «وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا اَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذی اَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ» (21/فصلت). به هر حال آنچه درباره جهان دیگر گفته شود، تنها
جزء بیست و سوم (53)
شبحی از دور در نظر ما مجسم میکند و اصولاً الفبای ما و فرهنگ فکری ما در این جهان قادر به توصیف حقیقی آن نیست و از اینجا به بسیاری از سؤالات در زمینه بهشت و دوزخ و چگونگی نعمتها و عذابهایش پاسخ داده خواهد شد.
همین قدر میدانیم بهشت کانون انواع مواهب الهی اعم از مادی و معنوی است و دوزخ کانونی است از شدیدترین عذابها در هر دو جهت، اما در مورد جزئیات این دو ، قرآن اشاراتی دارد که ما به آن مؤمن هستیم، اما تفصیل آن را تا کسی نبیند نمیداند. در زمینه وجود بهشت و دوزخ در حال حاضر و این که در کجا است، بحث نسبتا مشروحی در جلد دوّم «تفسیر نمونه» ذیل آیه 133 سوره آل عمران (صفحه 92 به بعد) مطرح شده است .
همچنین در زمینه پاداش و کیفر در عالم قیامت و مسأله «تجسم اعمال» و «نامه اعمال» در جلد دوم صفحه 378 (ذیل 30/آل عمران) و جلد دوازدهم صفحه 455 (ذیل 49 / کهف) بحث شده است .
(54) سوره یس
خداوندا! اگر داوری بر معیار اعمال باشد، دست ما تهی است، با ترازوی فضل و کرم حسنات و ناچیز ما را بسنج و با رحمت و غفرانت بر سیئات ما پرده بیفکن.
بارالها! آن چنان کن که سرانجام کار هم تو از ما خشنود باشی و هم ما در پیشگاهت رستگار باشیم. آمین رب العالمین.
پایان سوره یس
جزء بیست و سوم (55)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ الصّافّاتِ صَفّا
سوگند به آنها که صف کشیدهاند ( و صفوف خود را منظم ساختهاند ) .
2 فَالزّاجِراتِ زَجْرا
همانها که قویا نهی میکنند ( و باز میدارند ) .
3 فَالتّالِیاتِ ذِکْرا
و آنها که پیدرپی ذکر ( الهی ) را تلاوت میکنند .
این سوره نخستین سوره از سورههای قرآن مجید است که اولین آیات آن با سوگندها شروع میشود، سوگندهایی پرمعنا و اندیشه انگیز ، سوگندهایی که فکر انسان را همراه خود به جوانب مختلف این جهان میکشاند و آمادگی برای پذیرش حقایق میدهد .
(56) سوره صافّات
درست است که خداوند از همه راستگویان ، راستگوتر است و نیازیبه سوگند ندارد ، بهعلاوه سوگند اگر برای مؤمنان باشد ، که آنها بدون سوگند ، تسلیمند و اگر برای منکران باشد که آنها اعتقادی به سوگندهای الهی ندارند .
ولی توجه به دو نکته ، مشکل سوگند را در تمام آیات قرآن که از این به بعد گهگاه با آن سر و کار داریم ، حل خواهد کرد .
نخست اینکه ؛ همیشه به امور پرارزش و مهم، سوگند یاد میکنند، بنابراین سوگندهای قرآن ، دلیل بر عظمت و اهمیت اموری است که به آنها سوگند یاد شده و همین امر سبب اندیشه هرچه بیشتر در « مُقْسَمٌ بِه » یعنی چیزیکه بهآن سوگند یادشده ، میگردد ، اندیشهای که انسان را به حقایق تازه آشنا میسازد .
دیگر اینکه سوگند همیشه برای تأکید است و دلیل بر این است که اموری که برای آن سوگند یاد شده، از امور کاملاً جدّی و مؤکد است .
جزء بیست و سوم (57)
به هر حال در آغاز این سوره به نام سه گروه برخورد میکنیم که به آنها سوگند یاد شده است .
این گروههای سهگانه چه کسانی هستند ؟ و این توصیفات درباره چه افرادی است ؟ و هدف نهایی از آن چیست ؟ مفسران در اینجا سخن بسیار گفتهاند ، اما معروف و مشهور آن است که اینها اوصافی است برای گروههایی از فرشتگان .
گروههایی که برای انجام فرمان الهی در عالَم هستی به صف ایستاده و آماده فرمانند .
گروههایی از فرشتگان که انسانها را از معاصی و گناه بازمیدارند و وسوسههای شیاطین را در قلوب آنها خنثی میکنند و یا مأمور ابرهای آسمانند و آنها را به هرسو میرانند و آماده آبیاری سرزمینهای خشک میکنند .
و بالاخره گروههایی از فرشتگان که آیات کتب آسمانی را به هنگام نزول وحی بر پیامبران میخوانند .
(58) سوره صافّات
« صافّات » جمع « صافَّة » است که آن نیز به نوبه خود مفهوم جمعی دارد و اشاره به گروهی است که صفّ کشیدهاند ، بنابراین « صافّات » بیانگر صفوف متعدد است .
« زاجِرات »از ماده « زَجْر » به معنی راندن چیزی با صدا و فریاد است ، سپس در معنی گستردهتری به کار رفته که هرگونه طرد و منع را شامل میشود . بنابراین « زاجرات » به معنی گروههایی است که به منع و طرد و زجر دیگران میپردازند .
« تالِیات » از مادّه « تِلاوت » جمع « تالی » است و به معنی گروههایی است که اقدام به تلاوت چیزی میکنند .
4 اِنَّ اِلهَکُمْ لَواحِدٌ
که معبود شمامسلما یکتا است .
اکنون ببینیم این سوگندهای پرمحتوا ، سوگند به صفوف فرشتگان و انسانها برای چه منظوری بودهاست ؟
آیه بالا این مطلب را روشن ساخته ، میگوید :
جزء بیست و سوم (59)
« معبودشما مسلما یکتا است » .
سوگند به آن مقدّساتی که گفته شد که بتها همه بر بادند و هیچگونه شریک و شبیه و نظیری برای پروردگار نیست .
5 رَبُّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ
پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان آنها است و پروردگارمشرقها .
در اینجا دو سؤال پیش میآید :
بعد از ذکر آسمانها و زمین و آنچه در میان آن دو قرار گرفته ، دیگر چه نیازی به ذکر « مَشارِق » ( مشرقها ) میباشد که این نیز جزئی از آن است .
پاسخ این سؤال باتوجه بهیک نکته روشنمیشود و آن اینکه ؛ « مشارق » خواه اشاره به مشرقها و خاستگاههای خورشید در ایام سال بوده باشد و یا مشرقهای ستارگان مختلف آسمان ، همه دارای نظم و برنامه خاصی است که نظام آنها علاوه بر نظام آسمانها و زمین ، قدرت و علم بیپایان آفریننده و مدبّر آنها است .
(60) سوره صافّات
خورشید آسمان در هر روز از سال ، از نقطهای غیر از نقطه روز قبل و بعد طلوع میکند و فاصله این نقاط با یکدیگر آنقدر منظم و دقیق است که حتی یکهزارم ثانیه کم و زیاد نمیشود و هزاران هزار سال است که نظم « مشارق شمس » برقرار میباشد .
در طلوع و غروب ستارگان دیگر نیز همین نظام ، حکمفرما است .
به علاوه اگر خورشید این مسیر تدریجی را در طول سال نمیپیمود، فصول چهارگانه و برکات مختلفی که از آن حاصل میشود ، عاید ما نمیگشت و این خود نشانه دیگری بر عظمت و تدبیر او است. از این گذشته یکی دیگر از معانی « مشارق » ایناست که زمین بهخاطر کروی بودن ، هر نقطهای از آن نسبتبه نقطه دیگر مشرق یا مغرب محسوب میشود و به این ترتیب آیه فوق ما را به کرویت زمین و مشرقها و مغربهای آن توجه میدهد ( اراده هر دو معنی از آیه نیز بیمانع است ) .
جزء بیست و سوم (61)
سؤال دیگر اینکه ؛ چرا در مقابل « مشارق » ، سخن از « مغارب » به میان نیامده ، همانگونه که در آیه 40 سوره معارج آمدهاست : « فَلا اُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ : سوگند به پروردگار مشرقها ومغربها » .
پاسخ این است که گاه بخشی از کلام را به قرینه بخش دیگر حذف میکنند و گاه هردو را باهم میآورند و دراینجا ذکر «مشارق» ، قرینهای است بر « مغارب » و اینتنوع در بیان، ازفنونفصاحتمحسوبمیشود.
6 اِنّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ نِ الْکَواکِبِ
ما آسمان پایین را با ستارگان تزیین کردیم .
به راستی منظره ستارگان آسمان آنقدر زیبا است که هرگز چشم از دیدن آن خسته نمیشود، بلکه خستگی را از تمام وجود انسان بیرون میکند .
جالب اینکه میگوید : « آسمان پایین را با کواکب تزیین کردیم » درحالیکه فرضیهای که در آن زمان بر افکار دانشمندان حاکم بود ، میگفت : فقط آسمان بالا ، آسمان ستارگان ثوابت است ( آسمان هشتم طبق فرضیه بطلمیوس ) .
(62) سوره صافّات
ولی چنانکه میدانیم بطلان این فرضیه ، اثبات شده و عدم پیروی قرآن از فرضیه نادرست مشهور آن زمان ، خود معجزه زندهای از این کتاب آسمانی است .
نکته جالب دیگر اینکه از نظر علم امروز مسلم است که چشمک زدن زیبای ستارگان بهخاطر قشر هوایی است که اطراف زمین
را فراگرفته و آنهارا بهاینکار وامیدارد و این با تعبیر « اَلسَّماءَ الدُّنْیا » ( آسمان پایین ) بسیار مناسب است اما در بیرون جوّ زمین ، ستارگان خیره خیره نگاه میکنند و فاقد تلألؤ هستند .
83 وَ اِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لاَِبْراهیمَ
و از پیروان او ( نوح ) ابراهیم بود .
او در همان خط توحید و عدل ، در همان مسیر تقوا و اخلاص که
جزء بیست و سوم (63)
سنت نوح بود ، گام برمیداشت که انبیاء همه مبلغان یک مکتب و استادان یک دانشگاهند و هرکدام برنامه دیگری را تداوم میبخشند و تکمیل میکنند .
چهتعبیر جالبی ، ابراهیم از شیعیان نوح بود ، با اینکه فاصله زمانی زیادی ، آن دو را از هم جدا میکرد ( حدود 2600 سال ، به گفته بعضیازمفسران )ولیمیدانیمدرپیوندمکتبی، زمانکمترینتأثیریندارد.
84 اِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ
بهخاطربیاورهنگامیراکهباقلبسلیمبهپیشگاهپروردگارشآمد.
« سَلیم » از ماده « سلامت » است و هنگامی که « سلامت » به طور مطلق مطرح باشد ، از این کلمه استفاده میگردد ، آن هم سلامتی از هرگونه بیماری اخلاقی و اعتقادی .
جالبترین تفسیر برای « قَلْب سَلیم » را امام صادق بیان فرموده در آنجا که میخوانیم : « اَلْقَلْبُ السَّلیمُ الَّذی یَلْقی رَبَّهُ وَ لَیْسَ فیهِ اَحَدٌ سِواهُ : قلب سلیم ، قلبی است که خدا را ملاقاتکند، در
حالی که هیچکس جز او در آن نباشد » .(1)
(64) سوره صافّات
و این تعبیر، جامع همه اوصاف گذشته است .
و همچنین در روایت دیگری از همان امام آمدهاست که فرمودند: « صاحِبُ النِّیَّةِ الصّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلیمِ ، لاَِنَّ سَلامَةَ الْقَلْبِ مِنْ هَواجِسِ الْمَذْکُوراتِ تُخْلِصُ النِّیَّةَ لِلّهِ فِی الاُْمُورِ کُلِّها : کسی که نیّت صادقی دارد ، صاحب قلب سلیم است ، چرا که سلامت قلب از شرک و شکّ ، نیّت را در همه چیز خالص میکند » .(2)
دربارهاهمیت قلب سلیم، همین بس که قرآن مجید آنرا تنها سرمایه نجات روز قیامت ، شمرده، چنانکه در آیات 88 و 89 سوره شعراء از زبان همین پیامبر بزرگ ،
جزء بیست و سوم (65)
کسیکه باقلب سلیم در پیشگاه خداوند حضور یابد » .
85 اِذْ قالَ لاَِبیهِ وَ قَوْمِهِ ماذا تَعْبُدوُنَ
هنگامیکه بهپدر و قومش گفت : اینها چهچیز استکه میپرستید ؟
آریابراهیم، باقلب سلیم و روح پاک و اراده نیرومند و عزم راسخ، مأمورمبارزه با بتپرستان شد و از پدر ( عمو ) و قوم خودش آغاز کرد .
86 اَئِفْکا الِهَةً دوُنَ اللّهِ تُریدوُنَ
آیا غیر از خدا ، به سراغ این معبودان دروغین میروید ؟
از آنجاکه « اِفْک » بهمعنی دروغ بزرگ و یا زشتترین دروغها است ، قاطعیت سخن ابراهیم درباره بتها روشنتر میشود .
87 فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ
شما درباره پروردگار عالمیان ، چه گمان میبرید ؟
روزیِ اورا میخورید و مواهب او سراسر وجود شما را احاطه کرده ، با اینحال موجودات بیارزشیرا همردیف او قرار دادهاید ، با اینحال باز انتظار دارید به شما رحم کند و شما را با اَشدّ مجازات کیفر ندهد ؟ چه اشتباه بزرگی ، چه گمراهی خطرناکی !
(66) سوره صافّات
تعبیر به « رَبِّ الْعالَمینَ » اشاره به این است که تمام عالم در سایه ربوبیت او اداره میشوند، شما او را رها ساخته به سراغ یک مشت پندار و اوهامی که هیچ منشأ اثر نیست ، رفتهاید.
88 فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّج-ُومِ
( سپس ) او نگاهی به ستارگان افکند .
89 فَقالَ اِنّی سَقیمٌ
و گفت : من بیمارم ( و با شما به مراسم جشن نمیآیم ).
90 فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرینَ
آنها از او روی برتافته و به او پشت کردند ( و به سرعت دور شدند ).
در تواریخ و تفاسیر آمده است که بت پرستان بابل هر سال مراسم عید مخصوصی داشتند ، غذاهایی در بتخانه آماده میکردند و در آنجا میچیدند ، به این پندار که غذاها متبرک شود ، سپس دستجمعی به بیرون شهر میرفتند و در پایان روز بازمیگشتند و برای نیایش و صرف غذا به بتخانه میآمدند .
جزء بیست و سوم (67)
آن روز شهر خالی شد و فرصت خوبی برای درهم کوبیدن بتها بهدست ابراهیم افتاد .
فرصتی که ابراهیم مدتها انتظار آن را میکشید و مایل نبود به آسانی ازدست برود .
لذا هنگامیکه در شب از او دعوت به شرکت در این مراسم کردند، « او نگاهی به ستارگان افکند و گفت : من بیمارم » و به این ترتیب عذر خود را خواست. « آنها به او پشت کرده و به سرعت از او دور شدند » و به دنبال مراسم خود شتافتند .
در اینجا دو سؤال مطرح است :
نخست اینکه : چرا ابراهیم به ستارگان نگاه کرد ، هدفش از این نگاه چه بود ؟ دیگر اینکه آیا به راستی بیمار بود که گفت بیمارم ، چه بیماری داشت ؟
پاسخ سؤال اول با توجه به اعتقادات مردم بابل و رسوم و عادات آنها روشن است ، آنها در علم نجوم مطالعاتی داشتند و حتی میگویند بتهای آنها نیز « هیاکل » ستارگان بود و به این خاطر به آنها احترام میگذاشتند که سمبل ستارگان بودند .
(68) سوره صافّات
البته درکنار اطلاعات نجومی ، خرافات بسیار نیز در این زمینه در میان آنها شایع بود ، از جمله اینکه ستارگان را در سرنوشت خود مؤثر میدانستند و از آنها خیر و برکت میطلبیدند و از وضع آنها بر حوادث آینده استدلال میکردند .
ابراهیم برای متقاعدکردن آنها، طبق رسوم آنها نگاهی به ستارگان آسمان افکند تا چنان تصور کنند که پیشبینی بیماری خود را از مطالعه اوضاع کواکب کردهاست و قانع شوند .
در مورد سؤال دوم ، پاسخهای متعددی دادهاند .
جزء بیست و سوم (69)
از جمله اینکه او واقعا بیمار بود ، هرچند اگر سالم هم بود ، هرگز در مراسم جشن بتها شرکت نمیکرد ، ولی بیماریش بهانه خوبی برای عدم شرکت در آن مراسم و استفادهاز فرصت طلایی برای درهم کوبیدن بتها بود و دلیلی ندارد که ما بگوییم او در اینجا توریه کرده ، چرا که توریه برای انبیاء مناسب نیست .
بعضی دیگر گفتهاند که : ابراهیم واقعا بیماری جسمی نداشت ، اما روحش بر اثر اعمال ناموزون این جمعیت و کفر و شرک و ظلم و فسادشان بیمار بود ، بنابراین او واقعیتی را بیان کرد ، هر چند آنها طور دیگری فکر کردند و او را از نظر جسمی بیمار پنداشتند .
91 فَراغَ اِلی الِهَتِهِمْ فَقالَ اَلا تَأْکُلُونَ
( او وارد بتخانه شد ) مخفیانه نگاهی به معبودان آنها کرد و از روی تمسخر گفت: چرا از این غذاها نمیخورید ؟
« راغَ » از ماده « رَوْغ » به معنی توجه و تمایل به چیزی و به
صورت پنهانی و مخفیانه ، یا به صورت توطئه و تخریب است .
(70) سوره صافّات
به این ترتیب ابراهیم تنها در شهر ماند و بتپرستان شهر را خالی کرده و بیرون رفتند ، ابراهیم نگاهی به اطراف خود کرد ، برق شوق در چشمانش نمایان گشت ، لحظاتی را که از مدّتها قبل انتظارش را میکشید ، فرارسید ، باید یک تنه برخیزد و به جنگ بتها برود و ضربه سختی بر پیکر آنان وارد سازد ، ضربهای که مغزهای خفته بتپرستان را تکاندهد و بیدار کند .
قرآن میگوید: « او بهسراغ خدایان آنها آمد ، نگاهی به آنها و ظروف غذایی که در اطرافشان بود ، افکند و از روی تمسخر صدا زد : آیا از این غذاها نمیخورید » ؟ این غذا را عبادتکنندگانتان فراهم کردهاند ، غذاهای چرب و شیرین و متنوع و رنگین است ، چرا میل نمیکنید ؟
92 ما لَکُمْ لا تَنْطِق-ُونَ
( اصلاً ) چرا سخن نمیگویید ؟
و به این ترتیب تمام معتقدات خرافی آنها را به سخریه کشید ، بدون شک او به خوبی میدانست نه آنها غذا میخورند و نه سخن میگویند ، موجودات بیجانی بیش نیستند ، اما درحقیقت میخواست دلیلبرنامهبتشکنی خود رابه این صورت زیبا و لطیف ارائه داده باشد.
جزء بیست و سوم (71)
93 فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْبا بِالْیَمینِ
سپس ضربهایمحکم بادست راست و باتوجهبرپیکر آنها فرود آورد ( و همه را جز بت بزرگ ، درهم شکست ) .
منظور از « یَمین » یا واقعا همان دست راست است که انسان
غالب کارهای خود را با آن انجام میدهد و یا کنایه از قدرت و قوّت است ( هر دو معنی نیز باهم قابل جمع است ) .
به هر حال چیزی نگذشت که از آن بتخانه آباد و زیبا ویرانهای وحشتناک ساخت ، بتها همه لت و پار شدند و دست و پا شکسته ، هرکدام به گوشهای افتادند و به راستی برای بتپرستان منظرهای دلخراش و اسفبار و غمانگیز پیدا کردند .
ابراهیم کار خود را کرد و مطمئن و آرام از بتکده بیرون آمد و به سراغ خانه خود رفت ، در حالی که خود را برای حوادث آینده آماده میساخت .
(72) سوره صافّات
او میدانست انفجار عظیمی در شهر ، بلکه در سراسر کشور بابل ایجاد کرده که صدای آن بعدا بلند خواهد شد ، طوفانی از خشم و غضب به راه میافتد که او در میان طوفان تنها است ، امّا او خدا را دارد و همین او را کافی است .
94 فَاَقْبَل-ُوا اِلَیْهِ یَزِفُّونَ
آنها به سرعت به سراغاو آمدند .
« یَزِفُّون » از ماده « زَفّ » دراصل در مورد وزش باد و حرکت سریع شترمرغ که مخلوطی از راه رفتن و پریدن است ، به کار رفته ، سپس این کلمه بهطور کنایه در مورد « زفاف عروس » یعنی بردن عروس به خانه داماد استعمال شده است .
به هر حال منظور این است که بتپرستان با سرعت به سوی ابراهیم آمدند .
بتپرستان بهشهر بازگشتند و به سراغ بتخانه آمدند ، چه منظره
جزء بیست و سوم (73)
وحشتناک و بهتآوری ، گویی بر سر جایشان خشکشان زده ، لحظاتی چند رشته افکارشان از دست رفت و مات و مبهوت ، خیره خیره به آن ویرانه نگاه کردند و بتهایی را که پناه روز بیپناهی خود میپنداشتند ، بیپناه در آنجا دیدند. سپس سکوت جای خودرا به خروش و نعره و فریاد داد ... چه کسی این کار را کرده ؟ کدام ستمگر؟ و چیزی نگذشت که به خاطرشان آمد جوان خداپرستی در این شهر وجود دارد ، به نام ابراهیم که بتها را به باد استهزاء میگرفت و تهدید کرده بود من نقشه خطرناکی برای بتهای شما کشیدهام ، معلوم میشود کار ، کار او است .
95 قالَ اَتَعْبُدوُنَ ما تَنْحِتُونَ
او (ابراهیم) گفت: آیا چیزی را میپرستید که با دست خود میتراشید ؟
سرانجام بعد از ماجرای بتشکنی ، ابراهیم را به همین اتهام به دادگاه کشاندند .
(74) سوره صافّات
او را مورد سؤال قرار داده و از خواستند توضیح دهد که حادثه وحشتناک بتخانه به دست چه کسی انجام یافته ؟ قرآن شرح این ماجرا را در سوره انبیاء بیان کرده و در آیات مورد بحث تنها به یک فراز حساس قناعت میکند و آن آخرین سخن ابراهیم با آنان در زمینه باطل بودن بتپرستی است .
96 وَ اللّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَل-ُونَ
با اینکه خداوند هم شما را آفریده و هم بتهایی را که میسازید .
آسمان و زمین همه مخلوق اویند و زمان و مکان همه از او است ، باید سر بر آستان چنین خالقینهاد و اورا پرستش و نیایشکرد.
این دلیلی است بسیار قوی و دندانشکن که هیچ پاسخی در مقابل آن نداشتند .
97 قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیانا فَاَلْقُوهُ فِی الْجَحیمِ
آنها گفتند : بنای مرتفعی برای او بسازید و او را در جهنمی از آتش بیفکنید .
جزء بیست و سوم (75)
ولی میدانیم زورگویان و قلدران هرگز بامنطق و استدلال آشنا نبودهاند ، به همین دلیل این برهان گویا و نیرومند ابراهیم در قلب سردمداران نظام جبار بابل اثر نگذاشت ، هرچند گروهی از توده مردم مستضعف را بیدار کرد ، اما مستکبران که پیشرفت این منطق توحیدی را مزاحم منافع خویش میدیدند ، با منطق زور و سرنیزه و آتش به میدان آمدند ، منطقی که هرگز جز آن را نمیفهمند ، تکیه بر قدرت خویش کردند « و فریاد زدند : برای او بنای مرتفعی بسازید و در میان آن آتش بیفروزید و او را در جهنمی سوزان بیفکنید » .
از این تعبیر استفاده میشود که قبلاً دستور داده شد : چهاردیواری بزرگی ساختند ، سپس در درون آن آتش افروختند ، شاید به این منظور که هم آتش را از پراکنده شدن و خطرات احتمالی مهار کنند و هم دوزخی را که ابراهیم ، بتپرستان را با آن تهدید
میکرد ، عملاً به وجود آورند .
(76) سوره صافّات
درست است که برای سوزاندن انسانی همچون ابراهیم یک بار کوچک هیزم کافی بود ، ولی برای اینکه سوز دل خود را از شکستن بتها فروبنشانند و به اصطلاح انتقام خویش را به حد اَعلی بگیرند و در ضمن شکوه و عظمتی به بتها بخشند که آبروی برباد رفته آنها شاید برگردد و نیز زهرچشمی از همه مخالفان خود بگیرند که این حادثه دیگر در تاریخ بابل تکرار نگردد ، این دریای آتش را به وجود آوردند ( توجه داشته باشید « جَحیم » در لغت به معنی آتشهایی است که روی هم متراکم شده است ) .
98 فَاَرادوُا بِهِ کَیْدا فَجَعَلْناهُمُ الاَْسْفَلینَ
آنها طرحی برای نابودی ابراهیم ریخته بودند ، ولی ما آنها را پست و مغلوب ساختیم .
« کَیْد » در اصل بهمعنی هرگونه چارهاندیشی است ، خواه در طریق صحیح باشد یاغلط ، هرچند غالبا درموارد مذموم استعمال میشود و باتوجه به اینکه در اینجا به صورت « نکره » آمده ، نکرهای که دلالت برعظمت و اهمیت میکند، اشاره به نقشه وسیع و گستردهای است که آنها برای نابود ساختن ابراهیم و برچیدن اثرات تبلیغ قولی و عملی او طرح کرده بودند .
جزء بیست و سوم (77)
آری خداوند آنها را « اَسْفَلْ » و پایین قرار داد و ابراهیم را در « مرتبه اعلی » ، همانگونه که منطقش برتری داشت ، در حادثه آتشسوزی نیز خدا او را برتر قرار داد و دشمنان نیرومندش را به
سقوط کشانید ، آتش را بر او سرد و سالم ساخت و بیآنکه حتی یک تار موی او بسوزد ، از آن دریای آتش سالم به در آمد .
یکروز نوح را از « غَرْق » نجات میدهد و روز دیگر ابراهیم را از « حَرْق » ، تا روشن کند « آب » و « آتش » سر بر فرمان خدا دارند .
99 وَ قالَ اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی سَیَهْدینِ
( او از این مهلکه به سلامت بیرون آمد ) و گفت : من به سوی پروردگارم میروم ، او مرا هدایت خواهد کرد .
ابراهیم از این حادثه هولناک و توطئه خطرناکی که دشمن برای او چیده بود ، سالم و سربلند بیرون آمد و چون رسالت خود را در بابلپایانیافتهمیدید، تصمیمبرمهاجرت به اراضی مقدّس« شام »گرفت.
(78) سوره صافّات
بدیهی است خداوند مکانی ندارد ، اما مهاجرت از محیط آلوده به محیط پاک ، مهاجرت به سوی خدا است .
مهاجرت به سرزمین انبیاء و اولیاء و کانونهای وحی الهی ، مهاجرت به سوی خدا است ، همانگونه که سفر به مکه « سفر الیاللّه » نامیده میشود .
بهعلاوه مهاجرت برای انجام وظیفه و رسالت الهی ، سفر به سوی دوست محسوب میگردد و در این سفر ، هادی و راهنما در همه جا خدا است .
100 رَبِّ هَبْ لی مِنَ الصّالِحینَ
پروردگارا ! به من از ( فرزندان ) صالح ببخش .
و در اینجا نخستین تقاضایش از خدا که در آیات فوق منعکس
است ، تقاضای فرزند صالح بود ، فرزندی که بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد و برنامههای نیمه تمامش را به پایان برساند .
جزء بیست و سوم (79)
چه تعبیر جالبی « فرزند صالح و شایسته » ، شایسته از نظر اعتقاد و ایمان ، شایسته از نظر گفتار و عمل و شایسته از تمام جهات .
قابل توجه اینکه یکجا ابراهیم خودش تقاضا میکند که در زمره صالحان باشد ، چنانکه قرآن از قول او نقل میکند : « رَبِّ هَبْ لی حُکْما وَ اَلْحِقْنی بِالصّالِحینَ : پروردگارا ! به من علم و دانش مرحمت فرما و مرا به صالحان ملحق کن » ( 83 / شعراء ) .
و در اینجا تقاضا میکند که فرزندان صالح به من مرحمت فرما ، چراکه « صالح » وصفی است جامع که تمام شایستگیهای یک انسان کامل در آن جمع است .
خداوند نیز این دعا را مستجاب کرد و فرزندان صالحی همچون « اسماعیل » و « اسحاق » به او مرحمت فرمود ، چنانکه در آیات بعد همینسورهمیخوانیم:«وَ بَشَّرْناهُ بِاِسْحاقَ نَبِیّامِنَ الصّالِحینَ: ما او را بشارت دادیم به تولد اسحق پیامبری از صالحان » .
(80) سوره صافّات
101 فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ
ما او ( ابراهیم ) را به نوجوانی بردبار و پراستقامت بشارت دادیم .
واژه « غُلام » به عقیده بعضی به هر کودکی قبل از رسیدن به سن جوانی گفته میشود و بعضیآن را بهکودکیکه از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسیده است ، اطلاق کردهاند .
از تعبیرات مختلفیکه درلغت عرب آمده ، میتوان استفاده کرد که « غلام » حدفاصل میان « طفل » ( کودک ) و « شاب » ( جوان ) است که در زبان فارسی از آن تعبیر به « نوجوان » میکنیم .
در تفسیر « حَلیم » گفتهاند کسی است که در عین توانایی ، در هیچ کاری قبل از وقتش شتاب نمیکند و در کیفر مجرمان عجلهای به خرج نمیدهد ، روحی بزرگ دارد و بر احساسات خویش مسلط است .
« راغب » در « مفردات » میگوید : « حِلْم » به معنی خویشتنداری بههنگام هیجان غضباست و از آنجاکه این حالت از عقل و خرد ناشی میشود ، گاه به معنی عقل و خرد نیز به کار رفته وگرنه معنی حقیقی « حلم » همان است که در اول گفته شد ، ضمنا از این توصیف استفاده میشود که خداوند بشارت بقای این فرزند را تا زمانی که به سنی برسد که قابل توصیف به حلم باشد ، داده است و چنانکه در آیات بعد خواهیم دید ، او مقام حلیمبودن خود را بههنگام ماجرای « ذبح » نشان داد ، همانگونه که ابراهیم نیز حلیم بودن خود را در آن هنگام و هم در موقع آتشسوزی آشکار ساخت .
جزء بیست و سوم (81)
در آیات گذشته به اینجا رسیدیم که ابراهیم بعد از ادای رسالت خویش دربابل ، از آنجا هجرت کرد و نخستین تقاضایش از پروردگار ، این بود که فرزند صالحی به او عطا فرماید ، زیرا تا آن روز صاحب فرزندی نشده بود .
آیه مورد بحث سخن از اجابت این دعای ابراهیم به میان میآورد .
در واقع سه بشارت در این آیه جمع شده است : بشارت تولد
فرزندی پسر ، بشارت رسیدن او به سنین نوجوانی و بشارت به صفت والای حلم .
(82) سوره صافّات
102 فَلَمّا بَلَغَمَعَهُالسَّعْیَقالَیابُنَیَّ اِنّیاَری فِیالْمَنامِ اَنّی اَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ماذا تَری قالَ یا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی اِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرینَ
هنگامیکه با اوبهمقامسعی و کوشش رسید، گفت: فرزندم من در خواب دیدم که باید تو را ذبح کنم، بنگر نظر تو چیست ؟ گفت : پدرم هرچه دستور داری ، اجرا کن ، بهخواستخدا مراازصابران خواهییافت .
بعضی « سَعْی » را در اینجا به معنی عبادت و کار برای خدا دانستهاند ، البته « سَعْی » ، مفهوم وسیعیداردکه این معنی را نیز شامل میشود، ولی منحصربه آن نیست و تعبیر «مَعَهُ» ( با پدرش ) نشان میدهد که منظور معاونت پدر ، در امور زندگی است .
سرانجام فرزند موعود ابراهیم طبق بشارت الهی متولد شد و قلب پدر را که در انتظار فرزندی صالح ، سالها چشم به راه بود ، روشن ساخت ، دوران طفولیت را پشت سر گذاشت و به سنّ نوجوانی رسید .
جزء بیست و سوم (83)
به گفته جمعی از مفسران ، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود که ابراهیم خواب عجیب و شگفتانگیزی میبیند که بیانگر شروع یک آزمایش بزرگ دیگر در مورد این پیامبر عظیم الشأن است ، در خواب میبیند که از سوی خداوند به او دستور داده شد تا فرزند
یگانهاش را با دست خود قربانی کند و سر ببرد .
ابراهیم وحشتزده از خواب بیدار شد ، میدانست که خواب پیامبران ، واقعیت دارد و از وسوسههای شیطانی دور است ، اما با این حال دو شب دیگر همان خواب تکرار شد که تأکیدی بود بر لزوم این امر و فوریت آن .
میگویند : نخستین بار در شب « ترویه » ( شب هشتم ماه ذیالحجه ) این خواب را دید ودر شبهای « عرفه » و شب « عید قربان » ( نهم و دهم ذیالحجه ) خواب تکرار گردید ، لذا برای او کمترین شکی باقی نماند که این فرمان قطعی خدا است .
(84) سوره صافّات
ابراهیم که بارها از کوره داغ امتحان الهی سرفراز بیرون آمده بود ، اینبار نیز باید دل به دریا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد و فرزندی را که یک عمر در انتظارش بوده و اکنون نوجوانی برومند شده است ، با دست خود سر ببرد .
ولی باید قبل از هر چیز فرزند را آماده این کار کند ، رو به سوی او کرد و گفت : « فرزندم من در خواب دیدم که باید تو را ذبح کنم ، بنگر نظر تو چیست » ؟
فرزندش که نسخهای از وجود پدر ایثارگر بود و درس صبر و استقامت و ایمان را در همین عمر کوتاهش در مکتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روی طیب خاطر از این فرمان الهی استقبال کرد و با صراحت و قاطعیت « گفت : پدرم ! هر دستوری به تو داده شده است ، اجرا کن » و از ناحیه من فکر تو راحت باشد که « به خواست خدا مرا از
صابران خواهی یافت » .
جزء بیست و سوم (85)
این تعبیرات و سخنان پدر و پسر ، چهقدر پرمعنیاست و چه ریزهکاریهایی در آن نهفته است .
از یکسو پدر با صراحت مسأله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح کرده و از او نظرخواهی میکند ، برایاو شخصیت مستقل و آزادی اراده قائل میشود، او هرگز نمیخواهد فرزندش را بفریبد و کورکورانه بهاین میدان بزرگ امتحان دعوت کند ، او میخواهد فرزند نیز در این پیکار بزرگبا نفس، شرکتجوید و لذّت تسلیم و رضا را همچون پدر بچشد .
از سوی دیگر فرزند هم میخواهد پدر در عزم و تصمیمش راسخ باشد ، نمیگوید : مرا ذبح کن ، بلکه میگوید : هر مأموریتی داری ، انجام ده ، من تسلیم امر و فرمان او هستم و مخصوصا پدر را با خطاب «یا اَبَتِ» ( ای پدر ) مخاطب میسازد تا نشان دهد این مسأله از عواطف فرزندی و پدری ، سر سوزنی نمیکاهد که فرمان خدا حاکم بر همه چیز است .
و از سوی سوم مراتب ادب را در پیشگاه پروردگار ، به عالیترین وجهی نگه میدارد ، هرگز به نیروی ایمان و اراده و تصمیم خویش تکیه نمیکند ، بلکه بر مشیّت خدا و اراده او تکیه مینماید و با این عبارت از او توفیق پایمردی و استقامت میطلبد .
(86) سوره صافّات
و به این ترتیب هم پدر و هم پسر ، نخستین مرحله این آزمایش بزرگ را با پیروزی کامل میگذرانند .
103 فَلَمّا اَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ
هنگامی که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد ...
در این میان چهها گذشت ؟ قرآن از شرح آن خودداری کرده و تنها روی نقطه حساس این ماجرای عجیب انگشت میگذارد .
بعضی نوشتهاند : فرزند فداکار برای اینکه پدر را در انجام این مأموریت ، کمک کند و هم از رنج و اندوه مادر بکاهد ، هنگامی که او را در قربانگاه در میان کوههای خشک و سوزان سرزمین « مِنی » آورد ، به پدر گفت : « پدرم ! ریسمان را محکم ببند تا هنگام اجرای فرمان الهی ،
جزء بیست و سوم (87)
دست و پا نزنم ، میترسم از پاداشم کاسته شود ، پدر جان ! کارد را تیز کن و باسرعت بر گلویم بگذران تا تحملش بر من ( و بر تو ) آسانتر باشد ، پدرم ! قبلاً پیراهنم را از تن بیرون کن که به خون آلوده نشود ، چراکه بیم دارم چون مادرم آن را ببیند ، عنان صبر از کَفَش بیرون رود » .
آنگاه افزود : « سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعی ندیدی ، پیراهنم را برایش ببر که باعث تسلّی خاطر و تسکین دردهای او است ، چراکه بوی فرزندش را از آن خواهد یافت و هرگاه دلتنگ شود ، آن را در آغوش میفشارد و سوز درونش را تخفیف خواهد داد » .
لحظههای حساس ، فرا رسید ، فرمان الهی باید اجرا میشد ، ابراهیم که مقام تسلیم فرزند را دید ، او را در آغوش کشید و گونههایش را بوسه داد و هر دو در این لحظه به گریه افتادند ، گریهای که بیانگر عواطف و مقدمه شوق لقای خدا بود .
قرآن همین اندازه در عبارتی کوتاه و پرمعنی میگوید : « هنگامی که
هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم ، جبین فرزند را بر خاک نهاد... » ( فَلَمّا اَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ ) .
(88) سوره صافّات
باز قرآن اینجا را به اختصار برگزار کرده و به شنونده اجازه میدهد تا با امواج عواطفش ، قصه را همچنان دنبال کند .
« تَلَّهُ » از ماده « تَلّ » و در اصل به معنی مکان مرتفع است و «جَبین» بهمعنی یک طرف صورت است و دو طرف را « جَبینان » میگویند و « تَلَّهُ لِلْجَبینِ » مفهومش این است که او را بر مکان مرتفعی به یک طرف صورت بر زمین افکند .
ابراهیم صورت فرزند را بر خاک نهاد و کارد را به حرکت درآورد و با سرعت و قدرت بر گلوی فرزند گذارد ، درحالیکه روحش در هیجان فرو رفته بود و تنها عشق خدا بود که او را درمسیرش بیتردید پیش میبرد.
اما کارد بُرنده در گلوی فرزندش کمترین اثری نگذارد ... !
ابراهیم در حیرت فرو رفت ، بار دیگر کارد را به حرکت درآورد ، ولی باز کارگر نیفتاد ، آری ابراهیم « خلیل »
جزء بیست و سوم (89)
میگوید : بِبُر ! اما خداوند « جلیل » فرمان میدهد : نَبُر! و کارد تنها گوش بر فرمان او دارد .
104 وَ نادَیْناهُ اَنْ یا اِبْراهیمُ
او را ندا دادیم که ای ابراهیم !
105 قَدْ صَدَّقْتَ الرُّءْیا اِنّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ
آن چه را در خواب مأموریت یافتی ، انجام دادی ، ما
اینگونه نیکوکاران را جزا میدهیم .
اینجا است که قرآن با یک جمله کوتاه و پرمعنی به همه انتظارها پایان داده و میگوید : « در این هنگام او را ندا دادیم که ای ابراهیم ! آنچه را در خواب مأموریت یافتی ، انجام دادی ، ما اینگونه نیکوکاران را جزا و پاداش میدهیم » .
هم به آنها توفیق پیروزی در امتحان میدهیم و هم نمیگذاریم فرزند دلبندشان از دست برود ، آری کسی که سر تا پا تسلیم فرمان ما است و نیکی را به حدّ اعلا رسانده ، جز این پاداشی نخواهد داشت .
(90) سوره صافّات
106 اِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلؤُا الْمُبینُ
این مسلماامتحان مهمّ و آشکاریاست .
ذبح کردن فرزند با دست خود ، آنهم فرزندی برومند و لایق برای پدری که یک عمر در انتظار چنین فرزندی بوده ، کار ساده و آسانی نیست ، چگونه میتوان دل از چنین فرزندی برکند و از آن بالاتر با نهایت تسلیم و رضا بیآنکه خم به ابرو آورد ، به امتثال این فرمان بشتابد و تمام مقدمات را تا آخرین مرحله انجام دهد ، به طوریکه از نظر آمادگیهای روانی و عملی ، چیزی فروگذار نکند ؟
و از آن عجیبتر تسلیم مطلق این نوجوان در برابر این فرمان بود که با آغوش باز و با اطمینان خاطر به لطف پروردگار و تسلیم در برابر ارادهاو به استقبال ذبح شتافت .
لذا در بعضی از روایات آمده : هنگامیکه این کار انجام گرفت ، جبرئیل ( از روی اعجاب ) صدا زد : « اَللّهُ اَکْبَرُ ، اَللّهُ اَکْبَرُ » ... !
و فرزند صدا زد : « لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَکْبَرُ » ... !
جزء بیست و سوم (91)
و پدر قهرمانفداکار نیز گفت: « اَللّهُ اَکْبَرُ وَ لِلّهِالْحَمْدُ » ... ! (1)
و این شبیه تکبیراتی است که ما در روز عید قربان میگوییم .
107 وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ
ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم .
« فَدَیْنا » از ماده « فِداء » در اصل به معنی قرار دادن چیزی به عنوان بلاگردان و دفع ضرر از شخص یاچیز دیگر است ، لذا مالی را که برای آزاد کردن اسیر میدهند ، « فِدْیَة » میگویند و نیز کفارهای را که بعضی از بیماران به جای روزه میدهند، به این نام نامیده میشود .
اما برای اینکه برنامه ابراهیم ناتمام نماند و در پیشگاه خدا قربانی کرده باشد و آرزوی ابراهیم برآورده شود ، خداوند قوچی بزرگ فرستاد تا به جای فرزند ، قربانی کند و سنتی برای آیندگان در مراسم « حج » و سرزمین « مِنی » از خود بگذارد .
1 « تفسیر قرطبی » و « روح البیان » .
(92) سوره صافّات
در اینکه عظمت این ذبح از چه نظر بوده ، از نظر جسمانی و ظاهری و یا از جهت اینکه فدای فرزند ابراهیم شد و یا از نظر اینکه برای خدا و در راه خدا بود و یا از این نظر که این قربانی از سوی خدا برای ابراهیم فرستاده شد ؟
مفسران گفتگوهای فراوانی دارند ، ولی هیچ مانعی ندارد که تمام این جهات در « ذِبْحٍ عَظیمٍ » جمع و از دیدگاههای
مختلف دارای عظمت باشد .
یکی از نشانههای عظمت این ذبح ، آن است که باگذشت زمان سال به سال وسعت بیشتری یافته و الآن هر سال بیش از یک میلیون نفر به یاد آن ذبح عظیم ، ذبح میکنند و خاطرهاش را زنده نگه میدارند .
در اینکه این قوچ بزرگ چگونه به ابراهیم داده شد ، بسیاری معتقدند : جبرئیل آورد ، بعضی نیز گفتهاند : از دامنه کوههای « مِنی » سرازیر شد ، هرچه بود ، به فرمان خدا و به اراده او بود .
108 وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الاْخِرینَ
جزء بیست و سوم (93)
و نام نیک او را در امتهای بعد باقی گذاردیم .
او « اسوه »ای شد برای همه آیندگان و « قدوه »ای برای تمام پاکبازان و عاشقان دلداده کوی دوست و برنامه او را به صورت سنّت حج در اعصار و قرون آینده وتا پایان جهان ، جاودان نمودیم ، او پدر پیامبران بزرگ ، پدر امت اسلام و پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله بود
109 سَلامٌ عَلی اِبْراهیمَ
سلام بر ابراهیم باد .
110 کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ
اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم .
پاداشی به عظمت دنیا ، پاداشی جاودان در سراسر زمان ، پاداشی در خور سلام و درود خداوند بزرگ .
(94) سوره صافّات
در مورد « خواب » و « خواب دیدن » ، سخن بسیار است که در جلد 9 ، تفسیر نمونه ، ذیل آیه 4 سوره یوسف ، صفحه 311 به بعد ، شرح مبسوطی از آن آورده شده است .
آنچه در اینجا لازم است به آن توجه شود ، این است که چگونه ابراهیم ، خواب را حجت دانست و آن را معیار عمل خود قرار داد ؟ در پاسخ این سؤال گاه گفته میشود که خوابهای انبیاء ، هرگز خوابهای شیطانی یا مولود فعالیت قوه واهمه نیست ، بلکه گوشهای از برنامه نبوت و وحی آنها است .
و به تعبیر دیگر ارتباط انبیاء با مصدر وحی ، گاهی به صورت القاء به قلب است .
و گاه از طریق دیدن فرشته وحی .
و گاه از راه شنیدن امواج صوتی که به فرمان خدا ایجاد شده .
و گاه از طریق خواب است .
و به این ترتیب خوابهای آنها هیچگونه خطا و اشتباهی رخ نمیدهد و آنچه در خواب میبینند ، درست همانند چیزی است که در بیداری میبینند .
جزء بیست و سوم (95)
و گاه گفته میشود : که ابراهیم درحال بیداری ، ازطریق وحی، آگاهی یافتکه بایدبهخوابیکه در زمینه «ذبح» میبیند، عمل کند.
و گاه گفته میشود : قرائن مختلفی که در این خواب بود و از جمله اینکه در سه شب متوالی عینا تکرار شد ، برای او علم
و یقین ایجاد کرد که این یک مأموریت الهی است و نه غیر آن .
به هر حال همه این تفسیرها ممکن است صحیح باشد و منافاتی باهم ندارد و مخالف ظواهر آیات نیز نمیباشد .
از آنجاکه امتحان ابراهیم یکی از بزرگترین امتحانات در طول تاریخ بود ، امتحانی که هدفش این بود که قلب او را از مهر و عشق غیرخدا تهی کند و عشق الهی را در سراسر قلب او پرتوافکن سازد ، طبقبعضیاز روایات، شیطان بهدست و پاافتاد کاریکندکهابراهیم
(96) سوره صافّات
از این میدان پیروزمند بیرون نیاید ، گاه به سراغ مادرش « هاجر » آمد و به او گفت : میدانی ابراهیم ، چه در نظر دارد ؟ میخواهد فرزندش را امروز سر ببرد .
هاجر گفت : برو سخن محال نگو که او مهربانتر از این است که فرزند خود را بکشد ، اصولاً مگر در دنیا انسانی پیدا میشود که فرزند خود را با دست خود ذبح کند ؟
شیطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت : او مدّعی است خدا دستور داده .
هاجر گفت : اگر خدا دستورش داده ، پس باید اطاعت کند و جز رضا و تسلیم ، راهی نیست .
گاهی به سراغ « فرزند » آمد و به وسوسه او مشغول شد ، از آن هم نتیجهای نگرفت ، چون اسماعیل را یکپارچه تسلیم و رضا یافت .
سرانجام به سراغ « پدر » آمد و به او گفت : ابراهیم خوابی را
که دیدی ، خواب شیطانی است ، اطاعت شیطان مکن .
جزء بیست و سوم (97)
111 اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ
او ( ابراهیم ) از بندگان باایمان ما است.
درحقیقت اینجمله دلیلیاست برآنچه گذشت و این واقعیت را بیان میکند که اگر ابراهیم همه هستی و وجود خویش و حتی فرزند عزیزش را یکجا در طَبَق اخلاص گذارد و فدای راه معبود خویش کرد ، به خاطر ایمان عمیق و قویش بود .
آری همه اینها از جلوههای ایمان است و ایمان چه جلوههای عجیبی دارد .
در ضمن این تعبیر به ماجرای ابراهیم و فرزندش ، گسترش و تعمیم میدهد و آن را از صورت یک واقعه شخصی و خصوصی بیرون میآورد و نشان میدهد هرکجا ایمان است ، ایثار و عشق و فداکاری و گذشت است . ابراهیم همان را میپسندید که خدا میپسندید و همانرامیخواستکهخدا میخواست و هرمؤمنی میتواند چنین باشد .
(98) سوره صافّات
112 وَ بَشَّرْناهُ بِاِسْحقَ نَبِیّا مِنَ الصّالِحینَ
ما او را به اسحاق ، پیامبری صالح ، بشارت دادیم .
در اینجا بار دیگر به عظمت مقام صالحان برخورد میکنیم که درتوصیف اسحاق میفرماید: « میبایست پیامبر شودو از صالحان گردد » و چه والا است مقام صالحان در پیشگاه خداوند بزرگ .
113 وَ بارَکْناعَلَیْهِ وَ عَلی اِسْحقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ
ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ
ما به « او » و « اسحاق » برکت دادیم و از دودمان آنها افرادی نیکوکار بهوجود آمدند و افرادی که آشکارا به خود ستم کردند .
« بَرْکَت » در اصل از « بَرْک » به معنی سینه شتر است و هنگامی که شتر ، سینه خود را بر زمین میافکند ، همین ماده در مورد او به کار میرود ( بَرَکَ الْبَعیرُ ) .
و تدریجا این ماده در معنی ثبوت و دوام چیزی به کار رفته است ،
جزء بیست و سوم (99)
برکه آب را نیز از آن جهت « بِرْکَة » گویند که آب در آن ثابت است و «مُبارَک» را از این نظر « مُبارَک » میگویند که خیر آن باقی و برقرار است .
از اینجا روشن میشود که آیه مورد بحث اشاره به ثبوت و دوام نعمتهای الهی بر ابراهیم و اسحاق ( و خاندانشان ) میباشد و یکی از برکاتی که خداوند بر ابراهیم و اسحاق داد ، این بود که تمام انبیای بنیاسرائیل از دودمان اسحاق به وجود آمدند ، درحالیکه پیامبر بزرگ اسلام صلیاللهعلیهوآله از دودمان اسماعیل است .
اما برای اینکه توهم نشود که این برکت در خاندان ابراهیم ، جنبه نَسَب و قبیله دارد، بلکه در ارتباط بامذهب و مکتب و ایمان است، در آخر آیه میافزاید : « از دودمان ایندو، افرادی نیکوکار بهوجود آمدند و هم افرادی که به خاطر عدم ایمان ، آشکارا به خود ستم کردند » ( مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ ) .
« مُحْسِن » در اینجا بهمعنی مؤمن و مطیع فرمان خدا است و چه
احسان و نیکوکاری از این برتر تصور میشود ؟ و « ظالِم » به معنی
(100) سوره صافّات
کافر و گنهکار است و تعبیر به « لِنَفْسِهِ » اشاره به این است که کفر و گناه در درجه اول ، ظلم بر خویشتن است ، آنهمظلمی واضح و آشکار .
و به این ترتیب آیه فوق به گروهی از یهود و نصاری که افتخار میکردند ما از فرزندان انبیاء هستیم ، پاسخ میگوید : که پیوند خویشاوندی به تنهایی افتخار نیست ، مگر اینکه در سایه پیوند فکری و مکتبی قرار گیرد .
پایان سوره صافّات
جزء بیست و سوم (101)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 صآ وَ الْقُرْانِ ذِی الذِّکْرِ
ص ، سوگند به قرآنی که متضمن ذکر است ( که این کتاب اعجاز الهی است ) .
در نخستین آیه این سوره به حرف "ص" که یکی از حروف مقطعه است ، برخورد میکنیم و همان گفتگوهای پیشین در تفسیر این حروف مقطعه مطرح میشود که آیا اینها اشاره به عظمت قرآن مجید است که از مواد سادهای همچون حروف الفبا تشکیل شده با محتوایی که جهان انسانیت را دگرگون میسازد ؟ و این قدرتنمایی عجیب خدا است که از آن مواد ساده ، چنین ترکیب شگرفی به وجود آورده است .
شرح بیشتر پیرامون تفسیر حروف مقطعه را میتوانید در آغاز سورههای بقره ، آلعمران و اعراف ( در جلدهای اول و دوم و ششم
(102) سوره ص
تفسیر نمونه ) مطالعه فرمایید. قرآن هم خودش ذکر است و دارای ذکر . « ذِکْر » به معنی یادآوری و زدودنزنگار غفلتاز صفحه دل، یادخدا، یادنعمتهای او ، یاد دادگاهبزرگرستاخیز و یادهدف خلقتانسان. آریعاملمهم بدبختی انسانها ، فراموشی و غفلتاست و قرآن مجید آن را زایل میکند. آری بلای بزرگ گمراهان و گنهکاران ، همان فراموشی است ، تا آنجاکه حتی خویشتن و ارزشهای وجودی خویش را فراموش میکنند ، چنانکه در آیه 19 سوره حشر آمده :
« وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللّهَ فَاَنْساهُمْ اَنْفُسَهُمْ اوُلئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ : مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند ، خداوند خودشان را نیز از یادشان برد ، آنها فاسقانند ». و قرآن وسیلهای برای شکافتن این پردههای نسیان و نوری برای برطرفساختن ظلمات غفلت و فراموشکاری است ، آیاتش انسان را به یاد خدا و معاد میاندازد و جملههایش ، انسان را به ارزشهای وجودی خویش آشنا میسازد .
جزء بیست و سوم (103)
12 کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذوُ الاَْوْتادِ
قبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون صاحب قدرت ( پیامبران ما را ) تکذیب کردند .
13 وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ اَصْحابُ الاَْیْکَةِ اوُلئِکَ الاَْحْزابُ
و قوم ثمود و لوط و اصحاب الایکه ( قوم شعیب ) ، اینها احزابی بودند ( که به تکذیب پیامبران برخاستند ) .
اینها ششگروه از احزاب جاهلی و بتپرست بودند که برضد پیامبران بزرگی قیامکردند و آنچه درتوان داشتند ، در تکذیب و آزار پیامبران و مؤمنان بهکارگرفتند، اما سرانجام عذاب الهی دامانشان را گرفت و همچون مزرعه خشک شده ، آنها را درو کرد .
قوم « نوح » در برابر این پیامبر عظیم الشأن؛ آنهابا طوفان و بارانهای سیلابی نابودشدند .
قوم عاد در مقابل حضرت « هود » ؛ این قوم با تندبادی کوبنده از بین رفتند .
(104) سوره ص
فرعون در برابر « موسی » و « هارون » ؛ آنها با امواج رود نیل منهدم شدند .
قوم ثمود در برابر « صالح » ؛ این قوم با صاعقهای عظیم ( صیحهای آسمانی ) نابود شدند .
قوم لوط در برابر حضرت « لوط » ؛ آنها با زلزلهای وحشتناک توأم با بارانی از سنگهای آسمانی از بین رفتند .
و اصحاب الایکه در برابر « شعیب » ؛ اینها با صاعقهای مرگبار منهدم شدند .
« آب » و « باد » و « خاک » و « آتش » که وسایل اصلی زندگی انسانرا تشکیل میدهند، مأمور مرگ آنها شدند و چنان طومار عمر این سرکشان یاغی را درهم نوردیدند که اثری از آنها باقی نماند .
این مشرکان مکه باید بیندیشند نسبت به این اقوام ، گروه کوچکی بیش نیستند ، چرا از خواب غفلت بیدار نمیشوند ؟
توصیف فرعون به « ذوُ الاَْوْتاد » ( صاحب میخهای محکم ) که در آیات فوق صریحتر و در آیه 10 سوره فجر آمده است ، کنایه از استحکام قدرت فرعون و فرعونیان است ، این تعبیر در سخنان روزمرّه نیز به معنی استحکام به کار میرود ، گفته میشود : « فلانکس میخهایش محکم است » یا « میخهای این کار، کوبیده شده » و یا « چهار میخه شده است » چراکه همیشه برای استحکام بنا یا خیمهها ، از انواع میخها استفاده میکنند .
جزء بیست و سوم (105)
« اَیْکَة » به معنی درخت و « اَصْحابُ الاَْیْکَة » همان قوم حضرت
شعیب هستند که در سرزمینی پرآب و مشجّر درمیان حجاز و شام زندگی میکردند . ( در جلد 11 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 78 سوره حجر ، در مورد این مسأله به طور مشروح سخن گفته شده است ) .
14 اِنْ کُلٌّ اِلاّ کَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقابِ
هریک از این گروهها رسولان را تکذیب کردند و عذاب الهی درباره آنها تحقق یافت .
تاریخ نشان میدهد که چگونه هر گروهی از آنها به بلایی جان سپردند و در مدت کوتاهی شهر و دیارشان به ویرانهای تبدیل شد و نفراتشان به جسدهایی بیروح .
(106) سوره ص
15 وَ ما یَنْظُرُ هؤُلاءِ اِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ
اینها (با این اعمالشان) انتظاری جز این نمیکشند که یک صیحه آسمانی فرود آید ، صیحهای که در آن بازگشت نیست ( و همگی را نابود سازد ) .
« فَواق » به طوری که بسیاری از اهل لغت و تفسیر گفتهاند ، در اصل به معنی فاصلهای است که در میان دو مرتبه نوشیدن شیر از پستان میباشد ، زیرا هنگامی که شیر به طور کامل دوشیده شود ، کمی باید صبر کرد تا مجددا شیر در پستان جمع شود .
و نیز از آنجا که این فاصله برای بازگشت شیر به پستان است ، این تعبیر به معنی بازگشت و رجوع نیز آمدهاست و از همین جهت بهبودی مریض را « اِفاقه » میگویند ، چرا که سلامت و تندرستی به او بازمیگردد .
جزء بیست و سوم (107)
آیا این مشرکان مکه با این کارهای خود ، سرنوشتی بهتر از آن اقوام گذشته میتوانند داشته باشند ؟ در حالی که اعمال آنها همان اعمال است و سنّت خداوند همان سنّت ؟
این بیخبران با تکذیب و انکار آیات الهی و نسبتهای ناروا درباره پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله و اصرار و لجاجت بر بتپرستی ، ظلم و فساد ، گویی در انتظار عذاب الهی نشستهاند ، عذابی که خرمن عمر آنها را بسوزاند و یا صیحهای که به عمر جهان پایان دهد و آنها را به راهی غیر قابل بازگشت ببرد .
این صیحه وحشتناک هیچگونه بازگشت و راحت و آرامش و سکونی در آن نیست و هنگامی که تحقق یافت ، همه درها به روی انسان بسته میشود ، نه پشیمانی سودی دارد ، نه امکان جبران موجود است و نه فریادها به جایی میرسد .
16 وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ یَوْمِ الْحِسابِ
آنها ( از روی خیرهسری ) گفتند : پروردگارا ! نصیب ما را از عذابت هرچه زودتر قبل از روز حساب به ما ده .
(108) سوره ص
« قِط » در اصل به معنی چیزی است که از عرض بریده میشود و « قَدْ »به معنی چیزی است که از طول بریده میشود و از آنجا که نصیب و سهمیه معین هرکس ، گویی چیزی مقطوع و بریده شده است ، این واژه در معنی سهم نیز به کار رفته است .
این کوردلان مغرور آنچنان مست باده غرور بودند که حتی عذاب الهی و دادگاه عدلش را به باد مسخره گرفتند و میگفتند : چرا
سهمیه عذاب ما تأخیر کرد ؟ چرا خدا زودتر سهمیه ما را نمیدهد ؟
در میان اقوام پیشین اینچنین سبکمغزان ازخودراضی نیز کم نبودند ، اما در لحظه گرفتاری در چنگال عذاب الهی، مانند حیوانات نعره میکشیدند و کسی به فریادشان نمیرسید .
« جهل » و « غرور » دو صفت بسیار زشت و مذموماست که غالبا از یکدیگر جدانمیشود ؛ جاهلان ، مغرورند و مغروران ، جاهل و آثار ایندو در مشرکان عصر جاهلیت فراوان بهچشم میخورد .
جزء بیست و سوم (109)
17 اِصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الاَْیْدِ اِنَّهُ اَوّابٌ
در برابر آنچه میگویند، شکیباباش و به خاطر بیاور بنده ما داوود صاحب قدرت و توبهکار را .
« اَیْد » جمع « یَدْ » به معنی دست میباشد ، سپس به مناسبت اینکه دست ، مظهر قدرت و بخشیدن نعمت و سلطه و مالکیت است ، در همه این معانی به کار رفته است .
و داوود به هر دو معنی « ذَا الاَْیْد » بود ، نیروی جسمانیاش در حدی بود که درمیدان جنگ بنیاسرائیل باجالوت جبار ستمگر ، با یک ضربه نیرومند به وسیله سنگی که از فلاخن رها کرد ، جالوت را از بالای مرکب به روی خاک افکند و در خون خود غلطید . بعضی نوشتهاند : سنگ سینه او را شکافت و از آن طرف بیرون آمد .
و از نظر قدرت سیاسی ، حکومتی نیرومند داشت که با قدرت
(110) سوره ص
تمام در برابر دشمنان میایستاد ، حتی گفتهاند : در اطراف محراب عبادت او ، هزاران نفر شب تا به صبح به حال آمادهباش بودند .
و از نظر قدرت معنوی و اخلاقی و نیروی عبادت چنان بود که بسیاری از شب را بیدار بود و به عبادت پروردگار مشغول و نیمی از روزهای سال را روزه میگرفت .
از نظر نعمتها ، خداوند انواع نعم ظاهری و باطنی را به او ارزانی داشته بود ، خلاصه اینکه داوود مردی بود نیرومند در جنگها، در عبادت ، در علم و دانش و در حکومت و هم صاحب نعمت فراوان .
« اَوّاب » از ماده « اَوْب » به معنی بازگشت اختیاری به سوی چیزی است و از آنجا که « اَوّاب » صیغه مبالغه میباشد ، اشاره به این است که او بسیار به سوی پروردگارش بازگشتمیکرد و ازکوچکترینغفلت و ترکاولی توبهمینمود .
18 اِنّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الاِْشْراقِ
ما کوهها را مسخر او ساختیم که هر شامگاه و صبحگاه با او تسبیح میگفتند .
جزء بیست و سوم (111)
19 وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ اَوّابٌ
پرندگانرا نیز دستجمعی مسخراو کردیم (تاهمراه او تسبیح خدا گویند ) و همه اینها بازگشتکننده به سوی او بودند .
در اینکه همصدا شدن کوهها و پرندگان با داوود ، چگونه بوده است ، باید گفت : این تسبیح توأم با صدای ظاهری و همراه با نوعی درک و شعور بوده که در باطن ذرات عالَم است ، طبق این نظر تمامی
موجودات جهان از یکنوع عقل و شعور برخوردارند و هنگامیکه صدای دلانگیز این پیامبر بزرگ را به وقت مناجات میشنیدند، با او همصدا میشدند و غلغله تسبیح آنها درهم میآمیخت .
این از قدرت خدا بعید نیست ، این زمزمهای بود که در درون این موجودات جهان و در مکنون باطن آنها همیشه جریان داشت ، اما خداوند بهنیروی اعجاز آنرا برایداوود ظاهر میساخت ، همانگونه که در مورد تسبیح سنگریزه در کف پیغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآله نیز مشهور است .
(112) سوره ص
20 وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ وَ اتَیْناهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ
و حکومت او را استحکامبخشیدیم، هم دانش به او دادیم و هم داوری عادلانه .
« حِکْمَة » در اینجا به معنی علم و دانش و نیروی تدبیر امور کشور یا مقام نبوت و یا همه اینها است .
تعبیرازداوریبه «فَصْلَالْخِطاب»، بهخاطرآناستکه «خِطاب» همانگفتگوهایطرفین نزاع است و «فَصْل» بهمعنیقطعوجداییاست .
و میدانیم گفتگوهای صاحبان نزاع هنگامی قطع خواهد شد که داوری صحیحی بین آنها بشود، لذا این تعبیر بهمعنی قضاوت عادلانه آمده است .
این احتمال در تفسیر این جمله نیز وجود دارد که خداوند منطق نیرومندی که از فکر بلند و عمق اندیشه ، حکایت میکرد ، در اختیار داوود گذارد ، نه تنها در مقام داوری ، که در همهجا سخن آخر و آخرین سخن را بیان میکرد .
جزء بیست و سوم (113)
بعضی از مفسران از چند آیه فوق ، 10 موهبت بزرگ الهی برای داوود استفاده کردهاند که هم مقام والای این پیامبر را روشن میکند و هم ویژگیهای یک انسان کامل را ؛
به پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله با آن عظمت مقام، دستور میدهد که در صبر و شکیبایی به داوود اقتدا کند و از تاریخ او کمک گیرد ( اِصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ ) .
او را به مقام عبودیت و بندگی توصیف میکند و در واقع نخستین ویژگی او را همین مقام عبودیتش میشمرد ( عَبْدَنا داوُدَ ) . نظیر این معنیرا درمورد پیامبراسلام صلیاللهعلیهوآله درمسأله معراج میخوانیم ، آنجا که میگوید : « سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِهِ ... : منزه است خداوندی که بنده خود را شبانه حرکت داد » ( 1 / اسراء ) .
او دارای قوت و قدرت بر اطاعت پروردگار و پرهیز از گناه و تدبیر امور مملکت بود ( ذَا الاَْیْدِ ) همانگونه که در مورد پیغمبر
(114) سوره ص
گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله نیز میخوانیم: « هُوَ الَّذی اَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ : او کسی است که تو را با یاری خود تقویت کرد ، همچنین به وسیله مؤمنان » ( 62 / انفال ) .
او را به اَوّاب بودن که مفهومش بازگشت مکرر و رجوع پی در پی به ساحت قدس خداوند است، توصیف میکند (اِنَّهُ اَوّابٌ).
تسخیر کوهها با او در تسبیح صبحگاهان و شامگاهان را از افتخاراتش میشمرد ( اِنّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ
مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الاِْشْراقِ ) .
همآوازی پرندگان با او در نیایش و تسبیح خدا را یکی از مواهب خدادادی او میشمرد ( وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً ) .
نه تنها در آغاز با او همصدا بودند که هر بار او به تسبیح خدا بازمیگشت ، با او همآواز میشدند ( کُلٌّ لَهُ اَوّابٌ ) .
خداوند ملک و حکومتی به او داد که پایههای آن را محکم ساخته بود و وسایل مادی و معنوی برای نیل بهاین مقصود را در اختیارش گذارده بود ( وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ ) .
جزء بیست و سوم (115)
سرمایه دیگر خدادادیش علم و دانش فوقالعاده بود ، همان علم و دانشی که هرجا باشد ، منبع خیر کثیر و سرچشمه هر نیکی و برکت است ( وَ اتَیْناهُ الْحِکْمَةَ ) .
و بالاخرهمنطقی نیرومند و گفتاریمؤثر و نافذ ، و قدرت بر داوری قاطع و عادلانه به او ارزانی شدهبود (وَفَصْلَ الْخِطابِ).(1)
و به راستی پایههای هیچ حکومتی بدون این صفات؛ علم، قدرت منطق، تقوای الهی، توانایی بر ضبط نفس و نیل بهمقام عبودیت پروردگار محکم نمیشود .
71 اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ اِنّی خالِقٌ بَشَرا مِنْ طینٍ
به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به ملائکه
1) « تفسیر کبیر فخر رازی » ، جلد 26 ، صفحه 183 ، ذیل آیات مورد بحث .
گفت : من بشری را از گِل میآفرینم .
(116) سوره ص
72 فَاِذاسَوَّیْتُهُوَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْروُحی فَقَعُوالَهُ ساجِدینَ
هنگامی که آن را نظام بخشیدم و از روح خودم در آن دمیدم ، برای او سجده کنید
73 فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ
در آن هنگام همه فرشتگان سجده کردند .
به این ترتیب آفرینش انسان پایان پذیرفت ، « روح خدا » و « گِل تیره » بههم آمیختند و موجودی عجیب و بیسابقه که قوس صعودی و نزولیش هر دو بیانتها بود ، آفرینش یافت و موجودی با استعداد فوقالعاده که میتوانست شایسته مقام « خلیفة اللهی » باشد ، قدم به عرصه هستی گذاشت « و در آن هنگام همه فرشتگان بدون استثناء سجده کردند » .
74 اِلاّ اِبْلیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ
جز ابلیسکه تکبر ورزید و ازکافرانبود .
جزء بیست و سوم (117)
بدترین بلای جان انسان نیز همین کبر و غرور است که پردههای تاریک جهل را بر چشم بینای او میافکند و او را از درک حقایق محروم میسازد ، او را به تمرد و سرکشی وامیدارد و از صف مؤمنان که صف بندگان مطیع خدا است ، بیرون میافکند و در صف کافران که صف یاغیان و طاغیان است ، قرار میدهد ، آنگونه که ابلیس را قرار داد .
75 قالَ یا اِبْلیسُ ما مَنَعَکَ اَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ ب
ِیَدَیَّ اَسْتَکْبَرْتَ اَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ
گفت: ای ابلیس! چهچیز مانعتو از سجدهکردن بر مخلوقی که با قدرت خود او را آفریدم ، گردید ؟ آیا تکبر کردی ، یا از برترین بودی ؟ ( بالاتر از اینکه فرمان سجود به تو داده شود ) .
بدیهیاست تعبیربه«یَدَیّ»(دو دست) بهمعنی دستهای حسینیست که او ازهرگونه جسم و جسمانیتپاک و منزهاست، بلکه دست، دراینجاکنایهازقدرت است، چراکهانسان معمولاً قدرت خود را با دست اِعمال میکند ، لذا در تعبیرات روزمره این کلمه در معنی قدرت، فراوان به کار میرود ، گفته میشود ؛ « فلان کشور در دست فلان گروه است » ، یا « فلان معبد و ساختمان بزرگ به دست فلانکس ساختهشده »، گاه گفتهمیشود؛«دستمن کوتاهاستیادست تو پر است».
(118) سوره ص
دست در هیچکدام از این استعمالات بهمعنی عضو مخصوص نیست ، بلکه تمام اینها کنایه از قدرت و سلطه است .
و از آنجا که انسان کارهای مهم را با دو دست انجام میدهد و به کار گرفتن دو دست ، نشانه نهایت توجه و علاقه انسان به چیزی است ، ذکر این تعبیر در آیه فوق کنایه از عنایت مخصوص پروردگار و اِعمال قدرت مطلقهاش در آفرینش انسان است .
سپس میافزاید : « اَسْتَکْبَرْتَ اَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ » .
بدون شک احدی نمیتواند ادعا کند که قدر و منزلتش مافوق این است که برای خدا سجده کند ( یا برای آدم به فرمان خدا ) بنابراین
تنها راهی که باقی میماند ، همان احتمال دوم یعنی تکبر است .
جزء بیست و سوم (119)
76 قالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ
گفت: من ازاو بهترم، مرا ازآتش آفریدهای و او را از گِل .
ابلیس معتقد بود برتر از آناست که چنین دستوری به او داده شود، لذا باکمال جسارت به مقام استدلال در مخالفتش با فرمان خدا برآمد و گفت : « من از او ( آدم ) بهترم، چرا که مرا از آتش آفریدهای و او را از گِل » .
او در واقعمیخواست به پندار خویش فرمان پروردگار را نفی کند.
به فرموده علی در خطبه 192 « نهج البلاغه » : « ای بندگان خدا به آنچه خداوند در مورد ابلیس انجام داد ، عبرت گیرید که اعمال طولانی و کوششهای فراوان او را درحالیکه شش هزار سال عبادت کرده بود به خاطر یکساعت تکبر بر باد داد ، پس چگونه ممکن است کسی همان کار ابلیس را انجام دهد و از غضب خداوند در امان بماند » ؟
آری یک بنای مهم و معظم راباید در سالیان دراز ساخت ، ولی ممکن است آن را دریک لحظه با یک بمب قوی به ویرانی کشید .
(120) سوره ص
77 قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّکَ رَجیمٌ
فرمود : از آسمانها ( و از صفوف ملائکه ) خارج شو که تو رانده درگاه منی .
78 وَ اِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی اِلی یَوْمِ الدّینِ
و مسلمالعنتمن بر تو تا روزقیامت خواهدبود .
« رَجیم » از ماده « رَجْم » به معنی سنگسار کردن است و چون
لازمه آن طرد میباشد ، گاه در این معنی به کار میرود .
آری این نامحرم باید از اینجا بیرون رود که دیگر جای او نیست، اینجا جای پاکان و مقربان است ، نه جای آلودگان و سرکشان و تاریکدلان .
79 قالَ رَبِّ فَاَنْظِرْنی اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ
عرضکرد: پروردگارمن! مراتاروزیکهانسانها برانگیخته میشوند ، مهلت ده .
مهم ایناستکه انسان هنگامیکهاز اعمال زشت خود نتیجه شومی میگیرد ، بیدار شود و به فکر جبران بیفتد ، اما چیزی خطرناکتر از آن نیست که همچنان بر مرکب غرور و لجاج سوار گردد و به مسیر خود به سوی پرتگاه ادامه دهد ، اینجا است که لحظه به لحظه فاصله او از صراط مستقیم بیشتر میشود و این همان سرنوشت شومی بود که دامن « ابلیس » را گرفت .
جزء بیست و سوم (121)
اینجا بود که « حسد » تبدیل به « کینه » شد ، کینهای سخت و ریشهدار ، در حقیقت او میخواست تا آخرین فرصت ممکن به اغوای فرزندان آدم بپردازد ، چراکه روز رستاخیز پایان دوران تکلیف است و دیگر وسوسه و اغوا مفهومی ندارد ، علاوه بر این با این درخواست مرگ را از خود دور کند و تا قیامت زنده بماند ، هرچند همه جهانیان از دنیا بروند .
(122) سوره ص
80 قالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ
فرمود : تو از مهلت دادهشدگانی .
81 اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ
ولی تا روز و زمان معینی .
بسیاری سؤال میکنند که اگر انسان برای تکامل و نایل شدن به سعادت از طریق بندگی خدا آفریده شده ، وجود شیطان که یک موجود ویرانگر ضد تکاملیاست ، چهدلیلی میتواند داشته باشد ؟ آنهم موجودی هوشیار، کینهتوز، مکار، پرفریب و مصمم .
اما اگر اندکی بیشتر بیندیشیم ، خواهیم دانست که وجود این دشمن نیز کمکی است به پیشرفت تکامل انسانها .
راه دور نرویم ، همیشه نیروهای مقاوم در برابر دشمنان سرسخت جان میگیرند و سیر تکاملی خود را میپیمایند .
فرماندهان و سربازان ورزیده و نیرومند کسانی هستند که در جنگهای بزرگ با دشمنان سرسخت درگیر بودهاند .
جزء بیست و سوم (123)
سیاستمداران باتجربه و پرقدرت آنها هستند که در کورههای سخت بحرانهای سیاسی با دشمنان نیرومندی دست و پنجه نرم کردهاند .
قهرمانان بزرگ کشتی آنها هستند که با حریفهای پرقدرت و سرسخت زورآزمایی کردهاند .
بنابراین چه جای تعجب که بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و
پیگیر در برابر « شیطان » روز به روز قویتر و نیرومندتر شوند .
دانشمندان امروز در مورد فلسفه وجود میکروبهای مزاحم میگویند : « اگر آنها نبودند ، سلولهای بدن انسان در یک حالت سستی و کِرِخی فرو میرفتند و احتمالاً نمو بدن انسانها از 80 سانتیمتر تجاوز نمیکرد ، همگی به صورت آدمهای کوتوله بودند و به این ترتیب انسانهای کنونی با مبارزه جسمانی با میکروبهای مزاحم ، نیرو و نمو بیشتری کسب کردهاند. و چنین است روح انسان در مبارزه با شیطان و هوای نفس .
(124) سوره ص
اما این بدان معنا نیست که شیطان وظیفه دارد بندگان خدا را اغوا کند، شیطان از روز اول خلقتی پاک داشت ، مانند همه موجودات دیگر، انحراف و انحطاط و بدبختی و شیطنت با اراده و خواست خودش به سراغش آمد ، بنابراین خداوند ابلیس را از روز اول شیطان نیافرید ، او خودش خواست شیطان باشد ، ولی در عین حال شیطنت او نه تنها زیانی به بندگان حقطلب نمیرساند ، بلکه نردبان ترقی آنها است. منتها این سؤال باقی میماند که چرا درخواست او را درباره ادامه حیاتش پذیرفت و چرا فورا نابودش نکرد ؟
پاسخ این سؤال همان است که در بالا گفته شد و به تعبیر دیگر ؛ عالَم دنیا میدان آزمایش و امتحان است ( آزمایشی که وسیله پرورش و تکامل انسانها است ) و میدانیم آزمایش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها امکانپذیر نیست .
البته اگر شیطان هم نبود ، هوای نفس و وسوسههای نفسانی ، انسان
را در بوته آزمایش قرار میداد ، اما با وجود شیطان ، این تنور آزمایش ، داغتر شد ، چرا که شیطان عاملی است از برون و هوای نفس عاملی است از درون .
جزء بیست و سوم (125)
82 قالَ فَبِعِزَّتِکَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ
گفت : به عزتت سوگند همه آنها را گمراه خواهم کرد .
سوگند به « عزت » برای تکیه بر قدرت و اظهار توانایی است و این تأکیدهای پیدرپی ( قسم از یکسو و "نون" تأکید ثقیله از سوی دیگر و کلمه " اَجْمَعین" از سوی سوم ) نشان میدهد که او نهایت پافشاری را در تصمیم خویش داشته و دارد و تا آخرین نفس بر سر گفتار خود ایستاده است .
83 اِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ
مگر بندگان خالص تو از میان آنها .
ولی متوجه این واقعیت بود که گروهی از بندگان خاص خدا به هیچ قیمتی در منطقه نفوذ و حوزه وسوسه او قرار نمیگیرند ، لذا ناچار آنها را از گفتار بالا استثناء کرد .
(126) سوره ص
همانها که در راه معرفت و بندگی تو از روی اخلاص و صدق و صفا گام برمیدارند ، تو نیز آنها را پذیرا شدهای ، خالصشان کردهای و در حوزه حفاظت خود قرار دادهای ، تنها این گروهند که من به آنها دسترسی ندارم ، وگرنه بقیه را به دام خود خواهم افکند .
اتفاقا این حدس و گمان ابلیس درست از آب درآمد و هرکس
بهنحویدرداماو گرفتارشد و جز«مُخلَصین»ازآننجاتنیافتند، همانگونه که قرآن در آیه 20 سورهسبأ میفرماید:«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ اِبْلیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَریقا مِنَ الْمُوْمِنینَ : گمان ابلیس درباره آنها به واقعیت پیوست و جز گروهی از مؤمنان همه از او پیروی کردند » .
84 قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ اَقُولُ
فرمود : به حق سوگند و حق میگویم .
85 لاََمْلاََنَّ جَهَنَّمَمِنْکَ وَمِمَّنْ تَبِعَکَمِنْهُمْ اَجْمَعینَ
جزء بیست و سوم (127)
که جهنمرا ازتو وپیروانت همگیپرخواهمکرد .
آنچه از آغاز سوره تا به اینجا بوده ، همه حق بوده است و آنچه پیامبران بزرگی که گوشهای از زندگیشان در این سوره آمده ، به خاطر آن پیکار و مبارزه کردند ، حق بوده ، سخناز قیامت و عذاب دردناک طاغیان و انواعمواهب بهشتیانکه در این سوره به میان آمد ، همه حق بود ، پایان سوره نیز حق است و خداوند به حق سوگند یاد میکند و حق میگوید که جهنم را از شیطان و پیروانش پر میکند تا در برابر حرف ابلیس در مورد اغوای انسانها که با قاطعیت ادا شد ، پاسخ قاطعی بیان فرموده باشد و تکلیف همه را روشن کند .
86 قُلْ ما اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ اَجْرٍ وَ ما اَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفینَ
بگو: ( ای پیامبر ) من از شما هیچ پاداشی نمیطلبم و من از متکلفین نیستم ( سخنانم روشن و همراه با دلیل است ) .
و به این ترتیب به بهانههای بهانهجویان پایان میدهد و روشن میسازد که من تنها طالب نجات و سعادت شما هستم ، نه پاداش مادی از شما میخواهم ، نه معنوی ، نه تقدیر و نه شکرگزاری، نه مقام و نه حکومت، پاداش من تنها بر خدا است .
(128) سوره ص
این خود یکیاز دلایل صدق پیامبر صلیاللهعلیهوآله است ، چراکه مدعی دروغین ، برای مطامعی دعوی خودرا مطرحمیکند و مطامعش از خلال سخنانش به هر صورت آشکار خواهد شد .
در مرحله دوم میگوید : « من از متکلفین نیستم » ، سخنانم مقرون به دلیل و منطق است و هیچگونه تکلفی در آن وجود ندارد، عباراتم روشن و سخنانم خالی از هرگونه ابهام و پیچیدگیاست .
در روایات اسلامی بحثهای فراوانی دربارهنشانههای « متکلفین » و علایم آنها آمده است ؛
در حدیثی که در « جوامع الجامع » از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله نقل شده ، میخوانیم : «لِلْمُتَکَلِّفِ ثَلاثُ عَلاماتٍ ؛ یُنازِعَ مَنْ فَوْقَهُ وَ یَتَعاطی
جزء بیست و سوم (129)
ما لا یَنالُ وَ یَقُولُ ما لا یَعْلَمُ : متکلف سه نشانه دارد ؛ پیوسته با کسانی که مافوق او هستند ، نزاع و پرخاشگری میکند و به دنبال اموری است که به آن هرگز نمیرسد و سخن از مطالبی میگوید که از آن آگاهی ندارد » .(1)
87 اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ
این (قرآن) وسیله تذکر برای همه جهانیان است .
آری مهم آن است که مردم از غفلت بهدر آیند و به تفکر و اندیشه پردازند ، چراکه راه روشن و نشانههای آن آشکار است و در درون جان انسان فطرت پاکی است که به او جهت میدهد و به خط توحید و تقوا میکشاند ، مهم بیداری است و رسالتاصلی پیامبران و کتب آسمانی همین است .
88 وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حینٍ
1 « المیزان » ، جلد 17 ، صفحه 243 .
(130) سوره ص
و خبر آنرا بعداز مدتی میشنوید .
ممکناست شما این سخنان را جدی نگیرید و بیاعتنا از کنار آن بگذرید ، اما به زودی صدق گفتار من آشکار خواهد شد ، هم در این جهان در میدانهای نبرد اسلام و کفر ، در منطقه نفوذ اجتماعی و فکری ، در مجازاتهای الهی و هم در عالَم دیگر و مجازاتهای دردناک خدا خواهید دید ، خلاصه هرچه را به شما گفتم ، بهموقع آن را با چشم خویش مشاهده خواهید کرد ، خلاصه تازیانه الهی آماده است و بهزودی بر گرده مستکبران و ظالمان فرود خواهد آمد.
پایان سوره ص
جزء بیست و سوم (131)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 تَنْزیلُ الْکِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ
این کتابی است که از سوی خداوند عزیز و حکیم نازل شده است .
هر کتابی را به نازلکننده یا نویسنده آن باید شناخت و هنگامی که بدانیم که این کتاب بزرگ آسمانی از علم خداوند قادر و حکیمی سرچشمه گرفته که هیچ چیز در برابر قدرت بیپایانش مشکل نیست و هیچ امری از علم نامتناهیش مخفی نمیباشد ، پی به عظمت محتوای آن میبریم و بیآنکه توضیح بیشتری داده شود، یقین پیدامیکنیم که محتوای آن حق و سراسر حکمت و نور و هدایت است .
2 اِنّا اَنْزَلْنا اِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصا لَهُ الدّینَ
(132) سوره زُمَر
مااینکتاب را به حق بر تو نازلکردیم، خدا را پرستش کن و دین خود را برای او خالص گردان .
چیزی جز « حق » در آن نیست و مطلبی جز « حق » در آن مشاهده نمیکنی ، از همینرو حقطلبان به دنبال آن میروند و تشنهکامان وادی حقیقت در جستجوی محتوای آنند .
و از آنجا که هدف از نزول آن ، دادن دین خالص به انسانها
است ، در پایان آیه میافزاید : اکنون که چنین است ، « خدا را پرستش کن ، در حالی که دین خود را برای او خالص میکنی » .
وسعت مفهوم « دین » و عدم وجود هیچگونه قید و شرط در آن ، معنی گستردهای رامیرساند که هم عبادت را شامل میشود و هم اعمال دیگر و اعتقادات را ، به تعبیر دیگر « دین » مجموعه حیات معنوی و مادی انسان را دربرمیگیرد و بندگان خالص خدا باید تمام شؤون زندگی خود را برای او خالص گردانند ، غیر او را از خانه دل و صحنه
جزء بیست و سوم (133)
جان و میدان عمل و دایره گفتار ، بزدایند و به او بیندیشند و برای او دوست بدارند از او سخن بگویند و بهخاطر او عمل کنند و همیشه در راه رضای او گام بردارند که « اخلاص دین » همین است .
در نخستین آیه این سوره تعبیر به « تَنْزیلُ الْکِتابِ » و در آیه دوم تعبیر به « اَنْزَلْنا اِلَیْکَ الْکِتابَ » شده است .
دراینکه میان «تَنْزیل» و «اِنْزال» چه تفاوتی است؟ و ایناختلافتعبیر دراینآیات به چه منظور است ؟ آنچه از پارهای از متون لغت استفاده میشود ، این است که « تنزیل » معمولاً در مواردی گفته میشود که چیزی تدریجا نازل شود ، درحالیکه « انزال » معنی عامی دارد که هم شامل نزول تدریجی میگردد و هم نزول دفعی .(1)
بعضی نیز این دو را در مقابل یکدیگر دانستهاند و معتقدند
1) « مفردات راغَب» ، ماده " نَزَلَ" .
(134) سوره زُمَر
« تنزیل » فقط نزول تدریجی و « انزال » فقط نزول دفعی است .(1)
بنابراین اختلاف تعبیر فوق ، ممکن است به خاطر آن باشد که قرآن دارای دو گونه نزول است ؛ یکی نزول دفعیکه در شب قدر و در ماه مبارک رمضان واقع شده که یکجا بر قلب پیامبر صلیاللهعلیهوآله نازل گشت ، چنانکه قرآن میگوید : « اِنّا اَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ : ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم » ( 1 / قدر ) ، « اِنّا اَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ : ما آن را در شب مبارکی نازل کردیم » ( 3 / دخان ) ، « شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی اُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ : ماه رمضان همان ماهی است که قرآن در آن نازل شده » ( 185 / بقره ) .
در تمام این موارد از ماده « اِنْزال » استفاده شده که اشاره به نزول دفعی قرآن است .
و نزول دیگریکه تدریجا در طی 23 سال دوران نبوت پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله صورت گرفت و در هر حادثه و ماجرایی آیاتی متناسب آن نازل گردید و مسلمانها را مرحله به مرحله در مدارج کمال معنوی و اخلاقی و اعتقادی و اجتماعی سیر دارد ، چنانکه در آیه 106 سوره اسراء میخوانیم : « وَ قُرْآنا فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النّاسِ عَلی مُکْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزیلاً : ما قرآنی بر تو نازل کردیم که به صورت آیاتی جدا از هم میباشد تا آن را تدریجا و باآرامش بر مردم بخوانی ( و جذب دلها شود ) و به طور قطع این قرآن را تدریجا ما نازل کردیم » .
1) در « تفسیر فخر رازی » این تفاوت از برخی نقل شده است .
جزء بیست و سوم (135)
جالب اینکه گاهی در یک آیه هر دو تعبیر به دو منظور بهکار رفتهاست ، چنانکه قرآن مجید در آیه 20 سوره محمد میگوید : « وَ یَقُولُ الَّذینَ آمَنُوا لَوْ لا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَاِذا اُنْزِلَتْ سُورةٌ مُحْکَمَةٌ وَ ذُکِرَ فیهَا الْقِتالُ رَأَیْتَ الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یَنْظُروُنَ اِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ : مؤمنان میگویند : چرا سورهای نازل نشده ؟ هنگامی که سوره محکمی نازل شود و یادی از جنگ در آن باشد ، منافقان بیماردل را میبینی آنچنان به تو نگاه میکنند که گویی میخواهند قبض روح شوند » .
(136) سوره زُمَر
گویی منافقان تقاضای نزول تدریجی یک سوره را میکنند تا با آن خو بگیرند ، ولی از آنجا که گاهی نزول یک سوره به طور تدریجی درمورد مسائلی چون جهاد سبب سوءاستفاده منافقان میشد ، تا مرحله به مرحله از آن شانه خالی کنند ، در اینگونه موارد سوره یکجا نازل میگشت .
این آخرین چیزی است که در تفاوت این دو تعبیر میتوان گفت ، و بر طبق آن آیات مورد بحث ، اشاره به هر دو گونه نزول کرده است و از ایننظر جامعیت کامل دارد .
ولی با این حال موارد استثنائی نیز برای تفسیر و تفاوت فوق وجود دارد ، از جمله در آیه 32 سوره فرقان میخوانیم : « وَ قالَ الَّذینَ کَفَروُا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتیلاً : کافرانگفتند : چرا قرآن یکجا براو نازل نشده ؟ این به خاطر آن است که قلب تو را محکم داریم، و آن
را تدریجا بر تو فروخواندیم » .
جزء بیست و سوم (137)
البته هر یک از این دو « نزول » فواید و آثاری دارد که در جای خود به آن اشاره شده است (1)
5 خَلَقَالسَّمواتِ وَالاَْرْضَ بِالْحَقِیُکَوِّرُاللَّیْلَعَلَی النَّهارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهارَ عَلَی اللَّیْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْری لاَِجَلٍ مُسَمًّی اَلا هُوَ الْعَزیزُ الْغَفّارُ
آسمانها و زمین را بهحق آفرید ، شب را بر روز میپیچد و روز را بر شب و خورشید و ماه را مسخر فرمان خویش قرار داد ، هرکدام تا سرآمد معینی بهحرکت خود ادامه میدهند ، آگاه باشید او قادر بخشنده است .
(138) سوره زُمَر
« غَفّار » صیغه مبالغه از ماده « غُفْران » است که در اصل به معنی پوشیدن چیزی است که انسان را از آلودگی نگه دارد و هنگامی که در مورد خداوند بهکار میرود ، مفهومش این است که عیوب و گناهان بندگان نادم را میپوشاند و آنها را از عذاب و کیفر حفظ میکند .
حق بودن آنها دلیل بر این است که هدفی بزرگ در کار بوده که آن چیزی جز تکامل موجودات و در پیشاپیش آنها انسان و
1) برای دستیابی به توضیحات بیشتر درباره فواید نزول تدریجی قرآن به « تفسیر نمونه »، جلد 15 ، صفحه 81 مراجعه فرمایید .
سپس منتهی شدن به رستاخیز نیست .
بعد از بیان این آفرینش بزرگ به گوشهای از تدبیر عجیب و تغییرات حسابشده و نظامات شگرف حاکمبر آنها اشارهکرده ، میگوید : « او شب را بر روز میپیچد و روز را بر شب » ( یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهارَ عَلَی اللَّیْلِ ) .
چه تعبیر جالبی ، اگر انسانی بیرون کره زمین ایستاده باشد و به منظره حرکت وضعی زمین به دور خودش و پیدایش شب و روز بر گِرد آن نگاه کند ، میبیند که گویی بهطور مرتب از یکسو نوار سیاهرنگ
جزء بیست و سوم (139)
شب بر روشنایی روز پیچیده میشود و از سوی دیگر نوار سفیدرنگ روز برسیاهی شب و باتوجه به اینکه « یُکَوِّرُ » از ماده « تکویر » به معنی پیچیدن است و مخصوصا ارباب لغت پیچیدن عمامه و دستار را به دور سر نمونهای از آن میشمارند ، نکته لطیفی که در این تعبیر قرآنی نهفته است ، روشن میشود ، هرچند بسیاری از مفسران بر اثر عدم توجه به این نکته مطالب دیگری ذکر کردهاند که چندان مناسب بامفهوم « تکویر » نیست ، نکته این است که زمین کروی است و به دور خود گردش میکند و بر اثر این گردش ، نوار سیاه شب و نوار سفید روز ، دائما گِرد آن میگردند ، گویی از یکسو نوار سفید بر سیاه و از سوی دیگرنوار سیاه بر سفید پیچیده میشود .
به هر حال قرآن مجید در مورد نظام « نور » و « ظلمت » و پیدایش شب و روز تعبیرات گوناگونی دارد که هرکدام به نکتهای اشاره میکند و از زاویهخاصی به آن مینگرد ؛
گاه میگوید : «یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فِیاللَّیْلِ: شب را در روز تدریجاواردمیکند و روز را درشب » ( 13/فاطر ) .
(140) سوره زُمَر
در اینجا سخناز ورود مخفیانه و بیسر و صدای شب در روز و روز در شب است .
و گاه میگوید : « یُغْشِی اللّیْلَ النَّهارَ : خداوند پردههای ظلمانی شب رابر روز میپوشاند » (54/اعراف) و در اینجا شب به پردهای ظلمانی تشبیه شده که گویی بر روشنایی روز میافتد و آن را پنهان میسازد .
و در آیه مورد بحث سخن از « تکویر » و پیچیده شدن ایندو بر یکدیگر است که آن نیز نکتهای دارد که در بالا بهآن اشاره شد .
سپس به گوشهای دیگر از تدبیر و نظم این جهان پرداخته ، میگوید : « وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْری لاَِجَلٍ مُسَمًّی » .
نه خورشید در حرکتی که به گِرد خود دارد ، یا حرکتی که با مجموع منظومه شمسی به سوی نقطه خاصی از کهکشان پیش میرود، کمترین بینظمی از خود نشان میدهد و نه ماه در حرکت خود به دور زمین و به دور خودش و در همهحال سر بر فرمان او دارند ، « مسخر قوانین آفرینش » اویند و تا سرآمد عمرشان به وضع خود ادامه میدهند.
جزء بیست و سوم (141)
درپایان آیه بهعنوان تهدید مشرکان درعین گشودن راه بازگشت و لطف و عنایت میفرماید : « بدانید او عزیز غفّار است » (اَلا هُوَ الْعَزیزُ الْغَفّارُ) .
به مقتضای عزت و قدرت بیانتهایش هیچ گنهکار و مشرکی
نمیتواند از چنگال عذابش بگریزد و به مقتضای غفاریتش پرده بر روی عیوب و گناهان توبهکاران میافکند و آنها را در سایه رحمتش قرار میدهد .
آری او در عین عزت و قدرت ، « غفار » است و در عین رحمت و غفران ، « قهار » و ذکر این دو وصف در پایان آیه برای ایجاد حالت خوف و رجاء در بندگان است که عامل اصلی هرگونه حرکت تکاملی است .
(142) سوره زُمَر
( تقوا ، احسان ، هجرت ، صبر ، اخلاق ، تسلیم ، خوف )
10 قُلْ یا عِبادِ الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذینَ اَحْسَنُوا فی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ اَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ اِنَّما یُوَفَّی الصّابِروُنَ اَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ
بگو : ای بندگان من که ایمان آوردهاید ، از ( مخالفت ) پروردگارتان بپرهیزید ، برای کسانی که در این دنیا نیکی کردهاند ، پاداش نیک است و زمین خدا وسیع است ( هرگاه تحت فشار سردمداران کفر واقع شدید ، مهاجرت کنید ) کهصابراناجروپاداش خودرابیحسابدریافت میدارند.
در آیات ده الی شانزده خطوط اصلی برنامههای بندگان راستین و مخلص را ضمن « هفت دستور » که در طی چند آیه آمده و هرآیه به خطاب « قُلْ » شروع میشود ، بیان شده است .
ابتدا از « تقوا » شروع میکند ؛ « قُلْ یا عِبادِ
الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ » . آری تقوا که همان خویشتنداری در برابر گناه و
جزء بیست و سوم (143)
احساس مسؤولیت و تعهد در پیشگاه حق است ، نخستین برنامه بندگان مؤمن خدا میباشد ، تقوا سپری است در مقابل آتش و عاملی است بازدارنده در برابر انحراف ، تقوا ، سرمایه بزرگ بازار قیامت و معیار شخصیت و کرامت انسان در پیشگاه پروردگار است .
در دومین دستور به مسأله « احسان و نیکوکاری » در این دنیا که دار عمل است ، پرداخته و از طریق بیان نتیجه احسان ، مردم را به آن تشویق و تحریص میکند ؛ « لِلَّذینَ اَحْسَنُوا فی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ » .
آری نیکوکاری بهطور مطلق در این دنیا گفتار ، عمل ، طرز اندیشه و تفکر نسبت به دوستان و نسبت به بیگانگان ، نتیجهاش برخورداری از پاداش عظیم در هر دو جهان است که نیکی جز نتیجه نیک نخواهد داشت .
در حقیقت تقوا یک عامل بازدارنده است و احسان یک عامل حرکتآفرین که مجموعا « ترک گناه » و « انجام فرایض و مستحبات » را شامل میشود .
(144) سوره زُمَر
سومین دستور تشویق به « هجرت » از مراکز شرک و کفر و آلوده به گناه است ، میگوید : « وَ اَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ » .
که در حقیقت پاسخی است به بهانهجویان سستارادهای که میگفتند : ما در سرزمین مکه به خاطر سیطره حکومت مشرکان قادر به انجام وظایف الهی خود نیستیم ، قرآن میگوید : سرزمین خدا محدود به
مکه نیست ، مکه نشد ، مدینه ، دنیا پهناور است ، تکانی به خود دهید و از مراکز آلوده به شرک و کفر و خفقان که مانع آزادی و انجام وظایف شما است ، به جای دیگر نقل مکان کنید .
مسأله هجرت ، از مهمترین مسائلی است که نه تنها در آغاز اسلام اساسیترین نقش را درپیروزی حکومت اسلامی ایفا کرد و به همین دلیل پایه و سرآغاز حکومت اسلامی شد ، بلکه در هر زمان دیگر نیز از اهمیت فوقالعادهای برخوردار است کهاز یکسو مؤمنان را از تسلیم در برابر فشار و خفقان محیط بازمیدارد و از سویی دیگر عامل صدور اسلام به نقاط مختلف جهان است
جزء بیست و سوم (145)
قرآن مجید میگوید : « اِنَّ الَّذینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی اَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الاَْرْضِ قالُوا اَلَمْ تَکُنْ اَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِروُا فیها فَاوُلئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیرا : به هنگام قبض روح ظالمان و مشرکان ، فرشتگان قبض روح میپرسند : شما در چه حال بودید ؟ در جواب میگویند : ما مستضعف بودیم و در سرزمین خود تحت فشار ، ولی فرشتگان به آنها پاسخ میدهند ؛ مگر سرزمین الهی پهناور نبود ؟ چرا مهاجرت نکردید ؟ جایگاهشان جهنم است و چه جایگاه بدی است » ( 97 / نساء ) .
این بهخوبی نشان میدهدکه فشار و خفقان محیط در آنجاکه امکان هجرت وجود دارد، بههیچ وجه در پیشگاه خدا عذر نیست .
( در زمینه اهمیت هجرت در اسلام و ابعاد مختلف آن بحثهای
گوناگونی در جلد 4 تفسیر نمونه صفحه 89 ذیل آیه 100 سوره نساء
(146) سوره زُمَر
و در جلد 7 صفحه 261 ذیل آیه 72 سوره انفال به طور مشروحبحث شدهاست) .
و از آنجاکه هجرت معمولاً همراه بامشکلات فراوانی در جنبههای مختلف زندگی است ، چهارمین دستور را درباره « صبر و استقامت » اینگونه بیان میکند ؛ « اِنَّما یُوَفَّی الصّابِروُنَ اَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ » .
تعبیر به « یُوَفّی » که از ماده « وَفّی » و به معنی اعطاء کامل است ، از یکسو و تعبیر «بِغَیْرِ حِسابٍ» از سوی دیگر نشان میدهد که صابران بااستقامت ، برترین اجر و پاداش را در پیشگاه خدا دارند و اهمیت هیچ عملی به پایه صبر و استقامت نمیرسد .
شاهد این سخن حدیثمعروفیاستکه امام صادق از رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله نقل میکند : « اِذا نُشِرَتِ الدَّواوینُ وَ نُصِبَتِ الْمَوازینُ لَمْ یُنْصَبْ لاَِهْلِ الْبَلاءِ میزانٌ وَ لَمْ یُنْشَرْ لَهُمْ دیوانٌ ، ثُمَّ تَلا هذِهِ الاْآیَةِ ؛ " اِنَّما یُوَفَّی الصّابِروُنَ اَجْرَهُمْ بِغَیْرِ
جزء بیست و سوم (147)
حِسابٍ " : هنگامی که نامههای اعمال گشوده میشود و ترازوهای عدالت پروردگار نصب میگردد، برای کسانیکه گرفتار بلاها و حوادثسخت شدند و استقامتورزیدند، نهمیزان سنجشی نصب میشود و نهنامهعملیگشودهخواهدشد،سپسپیامبر صلیاللهعلیهوآله بهعنوانشاهد سخنش
آیه فوق را تلاوتفرمود که؛"خداونداجرصابرانرابیحساب میدهد" » .(1)
11 قُلْ اِنّی اُمِرْتُ اَنْ اَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصا لَهُ الدّینَ
بگو : من مأمورم که خدا را پرستش کنم در حالی که دینم را برای او خالص نمایم .
در پنجمین دستور سخن از مسأله « اخلاص » و توحید خالص از هرگونه شائبه شرک به میان آمده ، اما در اینجا لحن کلام عوض میشود و پیامبر صلیاللهعلیهوآله از وظایف و مسؤولیتهای خودش سخن میگوید .
1 « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
(148) سوره زُمَر
12 وَ اُمِرْتُ لاَِنْ اَک-ُونَ اَوَّلَ الْمُسْلِمینَ
و مأمورم که نخستین مسلمان باشم .
در اینجا ششمین دستور یعنی پیشی گرفتن از همگان در اسلام و تسلیم کامل در برابر فرمان خدا مطرح شده است .
13 قُلْ اِنّی اَخافُ اِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ
بگو : من اگر نافرمانی پروردگارم کنم ، از عذاب روز بزرگ قیامت ( او ) میترسم .
هفتمین و آخرین دستور که مسأله خوف از مجازات پروردگار در روز قیامت است ، نیز با همین لحن عنوان شده است تا این حقیقت روشن شود که پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز بندهای از بندگان خدا است، او نیز مأمور به پرستش خالصانه است ، او نیز از کیفر الهی خائف
میباشد ، او نیز مأمور به تسلیم در برابر فرمان حق است و حتی مأموریتی سنگینتر از دیگران دارد که باید از همه پیشگامتر باشد .
او درواقع میگوید: من مانند سلاطین جباریکه مردم را موظف
جزء بیست و سوم (149)
بهوظایفی میکنندو خودرا « مافوق وظیفه و تکلیف » میپندارند، نیستم و این درواقع اشارهبه یک مطلب مهم و تربیتی است که هر مربی و رهبری باید در انجام دستورات مکتب خویش از همه پیشگامتر باشد، او باید اولین مؤمن بهآیین خویش و کوشاترین فرد و فداکارترین نفر باشد، تامردم به صداقتش ایمان پیدا کنند و او را در همهچیز قُدْوه و اُسْوه خویش بشناسند .
و از اینجا روشن میشود که نخستین مسلمان بودن پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله نه تنها بر حسب زمان است ، که نخستین مسلمان در تمامی جهات بود ، در جهت ایمان ، اخلاص ، عمل ، فداکاری ، جهاد ، ایستادگی ، مقاومت و ... .
سراسر تاریخ زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز این حقیقت را به خوبی تأیید میکند .
14 قُلِ اللّهَ اَعْبُدُ مُخْلِصا لَهُ دینی
بگو : من تنها خدا را میپرستم ، در حالی که دینم را برای او خالص میکنم .
(150) سوره زُمَر
پساز بیان برنامه هفت مادهای آیات فوق ازآنجاکه « اخلاص » خصوصا دربرابر انگیزههای مختلف شرک ، دارای ویژگی خاصی میباشد ، بار دیگر برای تأکید بهسراغ آن رفته است .
15 فَاعْبُدوُا ما شِئْتُمْ مِنْ دوُنِهِ قُلْ اِنَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِروُا اَنْفُسَهُمْ وَ اَهْلیهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ اَلا ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ
شما هرکسرا جز او میخواهید بپرستید ، بگو : زیانکاران واقعی کسانیهستندکه سرمایهوجودخویش و بستگانشان را در روز قیامت از دست دادهاند ، آگاه باشید زیان آشکار همین است .
جمله « فَاعْبُدوُا ما شِئْتُمْ » ( هرچه را میخواهید ، بپرستید ) به اصطلاح امری است که برای تهدید بیان شده و این در مقامی گفته میشود که نصیحت و اندرز در شخص مجرم و گنهکار اثر نمیبخشد ، آخرین سخنیکه بهاو گفتهمیشود ، این است : « هرچه میخواهی بکن ، اما منتظر مجازات باش » ، یعنی به جایی رسیدهای که دیگر ارزش تکلیف و نصیحت و اندرز را نداری و جز عذاب دردناک ، سرنوشت و درمان دیگری نداری .
جزء بیست و سوم (151)
خُسران ، چنانکه « راغب » در « مفردات » میگوید : در اصل به معنی از دست دادن سرمایه و کمبود آن است که گاه به انسان نسبت داده میشود و گفته میشود ؛ « فلانکس زیان کرد » و گاه به خود عمل نسبت میدهند و میگویند ؛ « تجارتش زیان کرد » .
از سوی دیگر گاه « خسران » در مورد سرمایههای ظاهر به کار میرود، مانند مال و مقام دنیوی وگاه در سرمایههای معنوی مانند
صحت و سلامت و عقل و ایمان و ثواب ، و اینهمان چیزیاست که خداوند آن را « خُسْرانُ مُبین » نام نهاده است ... و هر خسرانیکه خداوند در قرآن بیان کرده ، اشارهبه معنی دوم است ، نه آنچه مربوط به سرمایههای دنیوی و تجارتهای معمولی است .(1)
(152) سوره زُمَر
قرآن در حقیقت انسانها را به تجارتپیشگانی تشبیه کرده که باسرمایههای سنگین قدمبهتجارتخانه این جهان میگذارند، بعضی سودکلانی میبرند و گروهی سخت زیان میبینند
آیات زیادی در قرآن وجود دارد که این تعبیر و تشبیه در آن منعکس میباشد و در واقع بیانگر اینحقیقتاست که برای نجات در قیامت نباید در انتظار این و آن نشست ، تنها راه ، بهرهگیری ازسرمایههای موجود و تلاش و کوشش در اینتجارت بزرگ است که در آنجا «همهچیز را به بها میدهند ، به بهانه نمیدهند » .
و اما چرا زیان مشرکان و گنهکاران را « خُسْرانُ مُبین » توصیف کرده ؟ زیرا ؛
اولاً : آنها برترین سرمایه یعنی سرمایه عمر و عقل و خرد و
جزء بیست و سوم (153)
عواطف و زندگانی را از دست دادهاند ، بیآن که در مقابل آن چیزی به دست آورند .
ثانیا : اگرفقط این سرمایهرااز دستدادهبودند،بیآنکه عذاب و مجازاتی خریداری کنند، بازمطلبی بود، بدبختیاینجااست که
1) « مفردات » ، ماده " خَسِرَ" .
در برابر از دست دادن این سرمایههای عظیم ، سختترین و دردناکترین عذاب را برای خود فراهم ساختهاند .
ثالثا : این خسرانی است که قابل جبران نمیباشد و این از همه دردناکتر است ، آری این است « خُسْرانُ مُبین » .
16 لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ یا عِبادِ فَاتَّق-ُونِ
برای آنها از بالای سرشان سایبانهایی از آتش و در زیر پایشان نیز سایبانهایی از آتش است، این چیزیاستکه خداوند با آن بندگانش را تخویف میکند ، ای بندگان من! از نافرمانی من بپرهیزید .
(154) سوره زُمَر
« ظُلَل » جمع « ظُلَّة » به معنی پردهای است که در طرف بالا نصب شود ، لذا اطلاق آن بر فرشی که در زیر پا گسترده است ، یکنوع اطلاق مجازی و از باب توسعه درمفهومکلمه میباشد .
این عذاب تجسمیاز حالات دنیای آنها است که جهل و کفر و ظلم تمام وجودشان را احاطه کرده و ازهرسو آنهارا میپوشاند .
17 وَالَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ اَنْ یَعْبُدوُها وَ اَنابُوا اِلَیاللّهِ لَهُمُالْبُشْری فَبَشِّرْعِبادِ
کسانی که از عبادت طاغوت اجتناب کردند و به سوی خداوند بازگشتند ، بشارت از آن آنها است، بنابراین بندگان مرا بشارت ده .
18 اَلَّذینَ یَسْتَمِعُونَالْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ اوُلئِکَ الَّذینَ هَدیهُمُ اللّهُ وَ اوُلئِکَ هُمْ اوُل-ُوا الاَْلْبابِ
کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند، آنها کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و آنها خردمندانند .
جزء بیست و سوم (155)
« طاغُوت » در اصل از ماده « طغیان » به معنی تعدی و تجاوز از حد و مرز است و لذا این کلمه به هر متجاوز و هر معبودی جز خدا ، مانند شیطان و حکام جَبّار اطلاق میشود .
بنابراین « اجتناب از طاغوت » با این معنی وسیع و گسترده ، دوری از هرگونه شرک و بتپرستی و هواپرستی و شیطانپرستی و تسلیم دربرابر حاکمان جبار و سلطهگران ستمکار را فرامیگیرد، «اِنابَةُ اِلَی اللّهِ» جامع روح تقوا و پرهیزکاری و ایمان است و البته چنین کسانی در خور بشارتند .
نکته قابل توجه اینکه عبادت طاغوت تنها بهمعنی رکوع و سجود نیست ، بلکه هرگونه اطاعت رانیز شامل میشود، چنانکه در حدیثی از امام صادق میخوانیم : « مَنْ اَطاعَ جَبّارا فَقَدْ عَبَدَهُ : کسیکه از زمامدار ستمگری اطاعت کند، او را پرستش کرده است ».(1)
(156) سوره زُمَر
سپس برای معرفی این بندگان ویژه
1) « عِباد » در اصل « یا عِبادی » بوده ، "یاء" حذف و " کسره" به جای آن آمده .
میگوید : « فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذینَ ... » .(1)
این دو آیه که به صورت یک شعار اسلامی درآمده ، آزاد اندیشی مسلمانان و انتخابگریآنها در مسایلمختلفرا به خوبی نشان میدهد .
نخست میگوید : « بندگان مرا بشارت ده » و بعد این بندگان ویژه را به این صورت معرفی میکند که ؛ « آنها به سخنان این و آن بدون درنظرگرفتن گوینده وخصوصیات دیگر گوشفرامیدهند و با نیروی عقل و خرد ، بهترین آنها را برمیگزینند ، هیچگونه تعصب و لجاجتی در کار آنها نیست و هیچگونه محدودیتی در فکر و اندیشه آنها وجود ندارد ، آنها جویای حقند و تشنه حقیقت ، هرجا آنرا بیابند، با تمام وجود از آن استقبال میکنند و از چشمه زلال آن بیدریغ مینوشند و سیراب میشوند .
1 « مجمعالبیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
2 « عِباد » در اصل « یا عِبادی » بوده ، "یاء" حذف و " کسره" به جای آن آمده .
جزء بیست و سوم (157)
آنها نه تنها طالب حقند و تشنه گفتار نیک ، بلکه در میان « خوب » و « خوبتر » و « نیکو » و « نیکوتر » دومی را برمیگزینند خلاصه آنها خواهان بهترین و برترینند .
آری این است نشانه یک مسلمان راستین و مؤمن حقطلب .
« قَوْل » در جمله « یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ » ( سخنان را میشنوند ) هرگونه قول و سخن را شامل میشود ، بندگان باایمان خداوند از میان تمام سخنان آن را برمیگزینند که « اَحْسَن »
1) « مجمعالبیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
است و از آن تبعیت میکنند و در عمل خویش بهکار میبندند .
جالب اینکه قرآن در آیه فوق صاحبان « هدایت الهی » را منحصر در این قوم شمرده ، همانگونه که خردمندان را منحصر به این گروه دانسته است ، اشاره به اینکه این گروه مشمول هدایت ظاهر و باطنند ، هدایت ظاهر از طریق عقل و خرد و هدایت باطن از طریق نور الهی و امدادغیبی و ایندو افتخار بزرگبراین حقیقتجویان آزاداندیش است .
(158) سوره زُمَر
بسیاری از مذاهب پیروان خود را از مطالعه و بررسی سخنان دیگران نهی میکنند ، زیرا بر اثر ضعف منطق که بهآن گرفتارند ، از این میترسند که منطق دیگران برتری پیدا کند و پیروانشان را از دستشان بگیرد .
اما به طوری که در آیات فوق خواندیم ، اسلام در این قسمت سیاست « دروازههای باز » را به اجرا درآورده و بندگان راستین خداوند را کسانی میداند که اهل تحقیقند ، نه از شنیدن سخنان دیگران وحشت دارند ، نه تسلیم بیقید و شرط میشوند و نه هر وسوسهای را میپذیرند .
اسلام به کسانی بشارت میدهد که گفتارها را میشنوند و خوبترین آنها را برمیگزینند ، نه تنها خوب را بر بد ترجیح میدهند ، بلکه در میان خوبها نیز هر گلی را که بهتر است ، میچینند .
قرآن جاهلان بیخبری را که به هنگام شنیدن پیام حق دست در
جزء بیست و سوم (159)
گوش میگذاردند و جامه بر سر میکشیدند ، شدیدا نکوهش میکند ،
چنانکه در سخنان نوح به هنگام شکوا به پیشگاه پروردگار آمده : « وَ اِنّی کُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اَصابِعَهُمْ فی آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَ اَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَروُا اسْتِکْبارا : خداوندا ! هر زمان آنان را دعوت کردم که آنها را ببخشی ، انگشتها را در گوش قرار دادند و لباس برخویشتن پیچیدند، در گمراهی خود اصرار ورزیدند و شدیدا استکبار کردند » ( 7 / نوح ) .
اصولاً مکتبی که دارای منطق نیرومندی است ، دلیلی ندارد که از گفتههای دیگران وحشت داشته باشد و از طرح مسائل آنها هراس به خود راه دهد ، آنها باید بترسند که ضعیف و بیمنطق هستند .
این آیه در عین حال چشم و گوش بستههایی را که هر سخنی را بیقید و شرط میپذیرند و حتی به اندازه گوسفندانی که به علفزار میروند ، در انتخاب خوراک خود تحقیق و بررسی نمیکنند ، از صف «اوُلُوا الاَْلْباب» و «هدایتیافتگان» بیرونمیشمرد و ایندو وصف را مخصوص کسانی میداند که نه گرفتار افراط تسلیم بیقید و شرطند و نه تفریط تعصبهایخشک وجاهلانه .
(160) سوره زُمَر
چرا در اسلام خرید و فروش کتب ضلال ممنوع است ؟
زیرا بحث در آیات فوق از سخنانی است که امید هدایت در آن باشد ، هرگاه بعد از بررسی و دقت ثابت شد که فلان کتاب گمراهکننده است ، دیگر از موضوع این دستور خارج میشود ، اسلام هرگز اجازه نمیدهد مردم در راهی که نادرست بودنش
به ثبوت رسیده ، گام بگذارند .
البته تا زمانی که این امر بر کسی ثابت نشده و به اصطلاح در حال تحقیق از مذاهب مختلف برای پذیرش دین صحیح است ، میتواند همه این کتب را مورد بررسی قرار دهد ، ولی بعد از ثبوت مطلب باید آن را به عنوان یک ماده سمی از دسترس این و آن خارج کرد .
چرا دادن قرآن به دست کفار ، حرام شمرده شده است ؟
جزء بیست و سوم (161)
در صورتی جایز نیست قرآن به دست غیرمسلمان داده شود که مایه هتک و بیحرمتی باشد ، ولی اگر بدانیم غیرمسلمانی بهراستی در فکر تحقیق از اسلام است و میخواهد قرآن را به این منظور و هدف بررسی کند ، نه تنها گذاردن قرآن در اختیارش بیمانع است ، بلکه شاید واجب باشد و آنها که این امر را تحریم کردهاند ، منظورشان غیر از این صورت است .
و لذا مجامع بزرگ اسلامی اصرار دارند که قرآن را به زبانهای زنده دنیا ترجمه کنند و برای نشر دعوت اسلامی در اختیار حقطلبان و تشنگان حقایق قرار دهند .
کسی که مطلبی را نمیداند ، چگونه میتواند در آن انتخابگریکند و خوب را از بد جدا نماید ؟ آیا این مستلزم دُوْر نیست؟
باید به این نکته توجه داشت بسیار میشود که انسان شخصا از عهده کاری برنمیآید ، اما به هنگامی که دیگری آن را انجام دهد ، میتواند خوب را از بد تشخیص دهد و با نیروی خرد و سرمایه وجدان بهترین آنها را برگزیند .
(162) سوره زُمَر
مثلاً ممکن است کسانی باشند که از فن معماری و بنّایی ، آگاه نباشند ، حتی نتوانند دو آجر را به صورت صحیح روی هم بگذارند ، ولی با اینحال میتوانند یک ساختمان خوب با کیفیت عالی را از یک ساختمان زشت و بیقواره و ناموزون تشخیص دهند .
افراد زیادی را میشناسیم که خود شاعر نیستند ، اما ارزش اشعار شعرای بزرگ را تشخیص میدهند و آن را از اشعار بیارزش متکلفان جدا میسازند ، کسانی ورزشکار نیستند ، اما به خوبی در میان ورزشکاران داوری و انتخاب میکنند .
21 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَکَهُ یَنابیعَ فِی الاَْرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعا مُخْتَلِفا اَلْوانُهُ ثُمَّ یَهیجُ فَتَریهُ مُصْفَرّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاما اِنَّ فی ذلِکَ لَذِکْری لاِوُلِی الاَْلْبابِ
آیا ندیدی که خداوند از آسمان آبی فرستاد و آن را به
جزء بیست و سوم (163)
صورتچشمههایی در زمینواردنمود، سپسباآن زراعتی را خارج میسازد که الوان مختلف دارد ، بعد این گیاه خشک میشود ، بهگونهایکه آنرا زرد و بیروح میبینی، سپس آن را درهم میشکند و خرد میکند ، در این ماجرا تذکری برای صاحبان مغز است
قطرههای حیاتبخش باران از آسمان نازل میشود ، قشر « نفوذپذیر » زمین آنها را به درون میپذیرد و تا به قشر « نفوذ ناپذیر » میرسد، آنها را متوقف ساخته و ذخیره مینماید و سپس
به صورت چشمهها و قناتها و چاهها بیرون میفرستد .
جمله « سَلَکَهُ » ( آب باران را در مجاری زمین وارد ساخت ) اشارهای است فشرده به آنچه در بالا گفتیم .
« یَنابیع » جمع « یَنْبُوع » از ماده « نَبْع » به معنی جوشش آب از زمین است .
هرگاه زمین یک قشر نفوذناپذیر بیشتر نداشت ، ذرهای از آب باران
(164) سوره زُمَر
را در خود ذخیره نمیکرد ، و همه بعد از نزول از آسمان ، به دریاها میریختند ، نه چشمهای وجود داشت و نه کاریز و چاهی و اگر تنها یک قشر نفوذپذیر داشت ، همگی به اعماق زمین فرو میرفتند ، بهطوری که دسترسی به آن ممکن نبود ، تنظیم قشر زمین از این دو لایه نفوذپذیر و نفوذناپذیر ، با این فاصله حسابشده ، از نشانههای قدرت او است و جالب این که گاهی به صورت لایههای متعدد نفوذپذیر و نفوذناپذیر است که روی یکدیگر قرار گرفتهاند که در حفر چاههای « سطحی » و « نیمه عمیق » و « عمیق » از آن استفاده میشود .
بعد میافزاید : « ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعا مُخْتَلِفا اَلْوانُهُ » .
هم انواع آن مختلف است ، همچون گندم و جو و برنج و ذرت ، و هم کیفیتهای آن متفاوت است ، و هم رنگ ظاهری آن ، بعضی سبز تیره و بعضی سبز کمرنگ ، بعضی دارای برگهای پهن و گسترده و بعضی برگهای باریک و لطیف و همچنین با توجه به اینکه «زَرْع» به گیاهی گفته میشود که ساقه قوی ندارد ، در مقابل «شَجَر» که غالبا به
جزء بیست و سوم (165)
درختانی که دارای ساقه نیرومند هستند ، اطلاق میشود ، « زَرْع » مفهوم
وسیعی دارد که گیاهان غیر غذایی را نیز دربرمیگیرد ، انواع گلها و گیاهان زینتی و دارویی و مانند آن که فوقالعاده متنوع و دارای الوان و چهرههای گوناگون میباشد ، حتی گاه در یک شاخه ، بلکه در یک گل ، این رنگهای مختلف به شکل بسیار جالب و ظریفی در کنار هم قرار گرفتهاند و بازبان بیزبانی نغمه توحید و تسبیح خدا را سردادهاند.
بعد به مراحل دیگر حیات این گیاه پرداخته و میگوید : «ثُمَّ یَهیجُ فَتَریهُمُصْفَرّا» .
«یَهیجُ» از ماده « هَیَجان » در لغت به دو معنی آمده است ؛ نخست خشک و زرد شدن گیاه و دیگر بهحرکت درآمدن و جوش و خروش برداشتن ، ممکناست ایندو معنی بهیک ریشه بازگردد، زیرا هنگامی که گیاه خشک میشود ، آماده جدایی ، پراکندگی و حرکت و هیجان میگردد. تندباد از هرسو میوزد و آن را که سست شده است ، ازجا میکند ، « سپس خداوند آن را درهم میشکند و خرد میکند » .
(166) سوره زُمَر
« آری در این ماجرا تذکر و یادآوری برای صاحبان فکر و اندیشمندان است » .
تذکری است از نظام حسابشده و باعظمت عالَم هستی و ربوبیت پروردگار در این صحنه عظیم و نیز تذکری است از پایان زندگی و خاموش شدن شعلههای حیات و سپس مسأله رستاخیز و تجدید حیات مردگان .
این صحنه اگرچه در عالَم گیاهان است ، ولی به انسانها هشدار میدهد که همانند آن در عمر و حیات شما نیز تکرار میشود ، ممکن
است مدت آن متفاوت باشد ، اما اصول آن یکی است ؛ تولد ، نشاط و جوانی ، سپس پژمردگی و پیری و سرانجام مرگ .
22 اَفَمَنْ شَرَحَاللّهُ صَدْرَهُ لِلاِْسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اللّهِ اُولئِکَ فی ضَلالٍ مُبینٍ
جزء بیست و سوم (167)
آیاکسیکه خداسینهاشرا برایاسلام گشاده کرده و بر فراز مرکبی از نور الهی قرارگرفته ( همچون کوردلانی است که نور هدایت به قلبشان راه نیافته ) وای بر آنها که قلبهایی سختدر برابر ذکرخدا دارند، آنهادر گمراهیآشکارند.
« قاسِیَة » از ماده « قَسْوَة » به معنی خشونت و سختی و نفوذناپذیری است ، لذا سنگهای خشن را « قاسی » میگویند واز همینرو بهدلهایی که در برابر نور حق و هدایت ، انعطافی از خود نشان نمیدهد و نرم و تسلیم نمیگردد و نور هدایت در آن نفوذ نمیکند ، « قلبهای قاسیه » یا قساوتمند گفته میشود و در فارسی از آن به سنگدلی تعبیر میکنیم .
به دنبال این درس بزرگ توحید و معاد ، به مقایسهای در میان مؤمن و کافر پرداخته تا این حقیقت را روشن سازد که قرآن و وحی آسمانی نیز همچون دانههای باران است که بر سرزمین دلها نازل میشود ، تنها دلهایی از آیات الهی بهره میگیرد که در سایه لطف او و خودسازی آمادگی و گسترش پیدا کرده است .
(168) سوره زُمَر
در روایتیمیخوانیمکه«ابنمسعود»میگویدازپیامبراسلام صلیاللهعلیهوآله از تفسیر آیه «اَفَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلاِْسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ» سؤال کردیم : « چگونه انسان شرح صدر پیدا میکند » ؟ فرمود : «اِذا دَخَلَ النُّورُ فِی الْقَلْبِ انْشَرَحَ وَ انْفَتَحَ : هنگامی که نور به قلب انسان داخل شد، گسترده و باز میگردد » . عرض کردیم : « ای رسولخدا ! نشانه آن چیست » ؟ فرمود : « اَلاِْنابَةُ اِلی دارِ الْخُلُودِ وَ التَّجافی عَنْدارِالْغُرُورِ وَالاِْسْتِعْدادِلِلْمَوْتِ قَبْلَنُزوُلِهِ : نشانه آن توجه به سرای جاوید و جدا شدن از سرای غرور و آماده گشتن برای استقبال از مرگ پیش از نزول آن است » .(1)
جالب توجه این که در جمله « فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ » نور و روشنایی به منزله مرکبی ذکرشده که مؤمنان برآن سوار میشوند، سرعت سیرش عجیب ، مسیرش روشن ، و قدرت جولانش همه جهان را فرامیگیرد .
جزء بیست و سوم (169)
انسانها در پذیرش حق و درک مطالب و خودجوشی یکسان نیستند ، بعضی با یک اشاره لطیف یا یک کلام کوتاه حقیقت را به خوبی درک میکنند ، یک تذکر آنها را بیدار میسازد و یک موعظه و اندرز در روح آنها طوفانی بهپا میکند .
درحالیکه بعضی دیگر شدیدترین خطابهها و گویاترین دلایل
1) « تفسیر قرطبی » ، جلد 8 ، صفحه 5691 .
و نیرومندترین اندرزها و مواعظ در وجودشان کمترین اثری نمیگذارد و این مسأله سادهای نیست .
قرآن در این زمینه چه تعبیر جالبی دارد که بعضی را صاحب شرح صدر و گستردگی روح و بعضیرا دارای تنگی و ضیقصدر معرفی میکند ، چنانکه در آیه 125 سوره انعام میگوید : « فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ
(170) سوره زُمَر
ضَیِّقا حَرَجا کَاَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ : آنکس را که خدا میخواهد هدایتش کند ، سینهاش را برای اسلام گشاده میسازد و آنکس را که بخواهد گمراه نماید ، سینهاش را چنان تنگ میکند که گویی میخواهد به آسمان بالا رود » .
این موضوعیاست که با مطالعه حالات افراد کاملاً مشخص است، بعضی آنچنان روحشان باز و گشاده است که هرقدر از حقایق در آن وارد شود ، به راحتی پذیرا میشود ، اما بعضی بهعکس آنچنان روح و فکرشان محدود است که گویی هیچ جایی برای هیچ حقیقتی در آن نیست ، گویی مغزشان را در یک محفظه با دیوارهای نیرومند آهنی قرار دادهاند. البته هر یک از این دو عواملی دارد ؛
مطالعات پیگیر و مستمر و ارتباط مداوم با دانشمندان و علمای صالح ، خودسازی و تهذیب نفس ، پرهیز از گناه و خصوصا غذایحرام و یادخداکردن ، از عوامل شرح صدر است .
برعکس جهل و گناه و لجاجت و جدال و مِراء و
جزء بیست و سوم (171)
همنشینی با بدان و فاجران و مجرمان و دنیاپرستی
و هواپرستی باعث تنگی روح و قساوت قلب میشود .
و اینکه قرآن میگوید : آنکس راکه خدا بخواهد هدایت کند، شرح صدر میدهد ، یا اگر خدا بخواهد گمراه سازد ، ضیق صدر میدهد ، این « خواستن » و « نخواستن » بیدلیل نیست ، سرچشمههای آن از خود ما شروع میشود .
در حدیثی از امام صادق میخوانیم : « اَوْحَی اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اِلی مُوسی یا مُوسی لا تَفْرَحْ بِکِثْرَةِالْمالِ وَ لا تَدَعْ ذِکْری عَلی کُلِّ حالٍ فَاِنَّ کِثْرَةَ الْمالِ تَنْسَی الذُّنُوبِ وَ اِنَّ تَرْکَ ذِکْری یَقْسَیالْقُلُوبِ: خداوند متعال به موسی وحی فرستاد که ای موسی از فزونی اموال خوشحال مباش و یاد مرا در هیچ حال ترک مکن ، چراکه فزونی مال غالبا موجب فراموش کردن گناهان است و ترک یاد من قلب را سخت میکند ».(1)
1 و 2 « بحار الانوار » ، جلد 70 ، صفحه 55 ، حدیث 23 و 24 .
(172) سوره زُمَر
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان آمده است : « ما جَفَّتِ الدُّمُوعُ اِلاّ لِقَسْوَةِ الْقُلُوبِ وَ ما قَسَتِ الْقُل-ُوبُ اِلاّ لِکَثْرَةِ الذُّنُوبِ : اشکها خشک نمیشود مگر بهخاطر سختی دلها، و دلها سخت و سنگین نمیشود مگر به خاطر فزونی گناه » .(2)
در حدیث دیگری آمده است که از جمله پیامهای پروردگار به موسی این بود : « یا مُوسی لا تُطَوِّلْ فِی الدُّنْیا اَمَلَکَ ، فَیَقْسُوا قَلْبُکَ وَ الْقاسِی الْقَلْبِ مِنّی بَعیدٌ : ای موسی آرزوهایت
را در دنیا دراز مکن که قلبت سخت و انعطافناپذیر میشود و سنگدلان از من دورند » .(2)
و بالاخره در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی چنین آمدهاست : « لَمَّتانِ ؛ لَمَّةٌ مِنَ الشَّیْطانِ وَ لَمَّةٌ مِنَ الْمَلَکِ ، فَلَمَّةُ الْمَلَکِ
1 « کافی » ، جلد 2 ، بابُ الْقَسْوَة ، حدیث 1 .
جزء بیست و سوم (173)
الرِّقَّةُ وَ الْفَهْمُ وَ لَمَّةُ الشَّیْطانِ السَّهْوُ وَ الْقَسْوَةُ : دوگونه القاء وجود دارد ؛ القای شیطانی و القای فرشته ، القای فرشته باعث نرمی قلب و فزونی فهم میشود و القای شیطانی موجب سهو و قساوت قلب میگردد » .(1)
بههرحال برای بهدست آوردن شرح صدر و رهایی از قساو قلب، باید بهدرگاهخدا رویآورد، تا آن نورالهیکه پیامبرگرامی صلیاللهعلیهوآله وعده داده ، در قلب بتابد ، باید آیینه قلب را از زنگار گناه صیقل داد و سرای دل را از زبالههای هوا و هوس پاک کرد تا آماده پذیرایی محبوب گردد ، اشک ریختن از خوف خدا و از عشق آن محبوب بیمثال ، تأثیر عجیبی در رقّت قلب و نرمش و گسترش روح دارد و جمود چشم ، از نشانههای سنگدلی میباشد .
1) « کافی » ، جلد 2 ، بابُ الْقَسْوَة ، حدیث 3 .
(174) سوره زُمَر