ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نوجوان : برگرفته از تفسیر نمونه= A New Narration of holy Qur'an for teenager/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۳۰ ج.؛۱۰×۱۴سم.
شابک : دوره:978-964-5640-22-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱:964-8399-92-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۲:964-8399-93-X ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۳:964-8399-94-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۴:964-8399-95-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج.۵:964-8399-96-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۶:964-8399-97-2 ؛ ج. ۷:964-8399-98-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۸:964-8399-99-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۹:964-5640-00-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰:964-5640-01-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱:964-5640-02-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۲:964-5640-03-1 ؛ ج.۱۳964-5640-04-8: ؛ ج. ۱۴:964-5640-05-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۵:964-5640-06-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۶:964-5640-07-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۷:964-5640-08-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱۸:964-5640-09-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۹:964-5640-10-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۰:964-5640-11-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۱:964-5640-12-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۲:964-5640-13-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۳:964-5640-14-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال : ج. ۲۴:964-5640-15-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۵:964-5640-16-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۶964-5640-17-8: ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۷:964-5640-18-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۸:964-5640-19-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۹:964-5640-20-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۳۰:964-5640-21-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱ - ۳۰ (چاپ اول : ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۳۰ (چاپ دوم: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب " تفسیر نمونه " تالیف "مکارمشیرازی" است.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : تفسیر نمونه.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴ -- ادبیات کودکان و نوجوانان
شناسه افزوده : مکارمشیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - . تفسیر نمونه
رده بندی کنگره : BP۹۸/ب۹۵ت۷۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : [ج]۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۲۷۷۵۶
موضوع صفحه
متن تأییدیه حضرتآیةاللّهالعظمی مکارم شیرازی••• 6
مقدمه••• 8
سوره نَمْل••• 11
آب شیرین، آب شور••• 12
دو دریای آب شور و شیرین در کنار هم••• 12
مضطری که دعای او بهاجابت میرسد کیست ؟••• 16
چهکسی شما را در تاریکیهای صحرا و دریا هدایت میکند••• 18
آغاز آفرینش دلیل تکرار زندگی در آخرت••• 19
همه جا دعوت بهاستدلال منطقی••• 20
مشاهده آثار باستانی عبرتی برای آیندگان••• 25
انگیزههای توکل••• 27
کوران و کران سخن حق را پذیرا نیستند••• 28
(200)
بیان حرکت زمین یک معجزه علمی قرآن••• 30
سوره قَصَص••• 34
« مستضعفان » و « مستکبران » چه کسانی هستند ؟••• 40
روش عمومی مستکبران تاریخ••• 41
پرورش موسی در آغوش فرعون••• 46
(201)
فهرست مطالب
موضوع صفحه
برنامه عجیب الهی••• 48
بازگشت موسی به آغوش مادر••• 53
شبها را به غفلت نگذرانید••• 57
از درگیر شدن با دیگران پرهیز کنید••• 59
موسی در طریق حمایت از مظلومان••• 60
آیا مشاجره موسی ، منافی مقام عصمت نیست ؟••• 60
موسی مخفیانه به سوی مدین حرکت میکند••• 65
یک کار نیک درهای خیرات را به روی موسیگشود••• 71
خانمهای نامحرم پشت سر مردها حرکت کنند••• 72
درسهای آموزنده پنجگانه از داستان موسی
برای نوجوانان عزیز••• 73
موسی در خانه شعیب••• 75
دو شرط اساسی برای مدیریت صحیح••• 77
پیشنهادازدواج از طرفپدروبستگاندختربهپسر،بلامانعاست••• 78
نخستین جرقه وحی••• 82
موسی در برابر فرعون••• 87
(203)
فهرست مطالب
موضوع صفحه
روش فرعونی انحراف افکار عمومی••• 89
این اخبار غیبی را تنها خدا در اختیارت نهاد••• 97
هر روز به بهانهای از حق میگریزند••• 100
هدایت تنها به دست خدا است••• 105
توسعه اقتصادی در گرو توسعه امنیتی است••• 107
دلبستگیهای دنیا شما را نفریبد••• 110
نعمت بزرگ روز و شب••• 111
قارون ثروتمند خودخواه بنیاسرائیل••• 113
جنون نمایش ثروت••• 118
سورهعَنکبوت••• 123
آزمایش الهی یک سنت جاویدان••• 123
فرار از حوزه قدرت خدا ممکن نیست••• 124
(204)
مهربانی به پدر و مادر••• 126
بلاهای زمینی و آسمانی نتیجه گناه آدمهاست••• 129
تکیهگاههای سست همچون لانه عنکبوت••• 130
نماز بازدارنده از زشتیها و بدیها••• 13
به حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهالسلام ، او در نوجوانی وقتی 13 ساله بود در حالی که همه مردم ماه و خورشید و ستارگان و... راخدای خود قرار داده بودند گفت : «من به جای چیزهایی که غروب میکنند و ناپایدارند ، خدای یکتا و ارزشهای ماندگار را انتخاب میکنم» .
به حضرت اسماعیل فرزند 12 ساله حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهمالسلام ، او همان کسی است که در نوجوانی برای اجرای دستور خدا در ارتباط با قربانی شدن خود توسط پدر، اشتیاق داشت و مطیع فرمان خدای یکتا بود .
به حضرت یوسف علیهالسلام که در نوجوانی آنگاه که 12 سال داشت، برادرانش او را به بهانه تفریح و سرگرمی در چاه انداختند و در حالی که خطر مرگ او را تهدید میکرد، با «توکّل به خدا و رفتار شایسته» به اوج قدرت و خوشبختی رسید .
(4)
به حضرت علی اکبر نوجوان 18 ساله حضرت امام حسین علیهمالسلام ، آن عزیزی که وقتی به وی خبر رسید به زودی در کربلا شهید خواهد شد، فرمود: «چون در راه حق مبارزه میکنیم هیچ ترسی از مرگ ندارم» .
به حضرت قاسم نوجوان 13 ساله امام حسن علیهمالسلام که در کربلا از او پرسیده شد مرگ را چگونه میبینی، فرمود: «مرگِ در راه خدا برای من از عسل شیرینتر است» .
و تقدیم به شهید حسین «فهمیده» آن نوجوان 13 ساله که در جریان جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، سران کفر و استکبار و ابزار جنگی آنها را شرمنده خود ساخت .
و تقدیم به همه نوجوانان «فهمیده» در سراسر جهان .
(5)
درباره تفسیر نوجوان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن کریم بهترین هدیه خداوند منّان به همه انسانها در طول قرون و اعصار میباشد. بدون شک استفاده صحیح از این کتاب آسمانی و بکارگیری محتوای آن در زندگی، مستلزم تفکیک و موضوعبندی آیات، متناسب با مخاطبین مختلف خصوصا گروههای سنی کودک، نوجوان و جوان میباشد زیرا سراسر این کتاب به استناد آیات 44 سوره فصّلت و 82 اسراء و 57 یونس برای شفا و درمان بیماریهای جسمی و روحی انسانها نازل شده و مانند
(6)
داروخانهای است که گرچه همه داروهای آن برای شفاست ولی طبعا «هر دارویی برای بیمار خاصی شفابخشتر است».
در همین راستا جناب آقای دکتر محمد بیستونی مسئول محترم مؤسسه قرآنی تفسیر جوان که اینجانب مدت 10 سال در جریان فعالیتهای خوب ایشان در عرصه پژوهشهای موضوعی قرآنی میباشم و قبلاً تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر جوان» خلاصه، ساده سازی و منتشر نموده است، اخیرا مطالب تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر نوجوان» با تکیه بر آیات متناسب با گروه سنی یادشده، گزینش و سادهسازی نموده است که در نوع خود بسیار جالب میباشد.
امیدوارم نوجوانان عزیز و خانواده محترم آنها از این سفره معنوی و پربرکت که خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت آنها را به همراه دارد، حداکثر استفاده را بنمایند.
(7)
ناصر مکارم شیرازی
1/12/85
(8)
نوجوانی دوره خاصی از زندگی است که در جامعه ما در مقایسه با دوره کودکی و جوانی، کمتر به آن توجه میشود.
استقلالطلبی، پذیرش مسئولیتهای اجتماعی، کنجکاوی هدفمند، اصرار بر کشف فوری مجهولات و طرح سؤالات پی در پی از ویژگیهای شاخص این گروه سنی است.
برای پاسخگویی به این نیازها ، مؤسسه قرآنی تفسیر جوان برای نخستین بار در تاریخ اسلام «تفسیر نوجوان» برگرفته از تفسیر نمونه تألیف حضرت آیة اللّه مکارم شیرازی را برای این گروه سنی منتشر نموده است. این تفسیر براساس ذائقه و سلیقه
نوجوانان عزیز و با انتخاب 2177 آیه از مجموع 6236
مقدمه (9)
آیه قرآن کریم تنظیم شده و دارای ویژگیهای زیراست:
از کل قرآن کریم فقط آیاتی انتخاب شده است که برای نوجوانان ملموس و قابل استفاده بوده و در زندگی روزمره آنها کاربردی باشد.
حجم مطالب کم و جملهبندی آنها ساده و خلاصه است .
همه آیات، روایات و کلمههای عربی اعرابگذاری شده است تا راحت خوانده یا آموزش داده شود .
قطع کتاب به اندازه کف دست انتخاب شده تا به راحتی در جیب قرار گرفته و در اوقات فراغت
یا انتظار به سادگی در دسترس قرار گیرد.
صفحه آرایی کتاب «شعرگونه و چشم نواز» است و همه نیم خطها در یک ردیف منظم شدهاند تا چشم در موقع مطالعه خسته نشود.
(10) مقدمه
امیدوارم نوجوانان عزیز از طریق مطالعه این تفسیر با دنیای زیبای قرآن کریم آشنا شده و پاسخ صحیح بسیاری از سؤالات خود را دریابند. بدون شک راز شادی، آرامش و خوشبختی در این دریای زیبا و متنوع نهفته است. خود را به امواج آن بسپارید تا حس تازهای را تجربه کنید.
تهران تابستان 1387
دکتر محمد بیستونی
61 اَمَّنْ جَعَلَ الاَْرْضَ قَرارا وَ جَعَلَ خِلالَها اَنْهارا وَ جَعَلَ لَها رَواسِیَ وَ جَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حاجِزا ءَ اِلهٌ مَعَاللّهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ
جزء بیستم (11)
آیا کسی که زمین را مستقر و آرام قرار داد و در میان آن نهرهایی روانساخت و برایزمین کوههای ثابت و پابرجا ایجاد کرد و میان دو دریا مانعی قرار داد ( تا با هم مخلوط نشوند ، با این حال ) آیا معبودی با خدا است ؟ ، نه بلکه اکثر آنها نمیدانند ( و جاهلند ) .
«خِلال» دراصل بهمعنی شکاف میان دو چیز است و «رَواسی» جمع « راسِیَة » به معنی ثابت و پابرجا میباشد .
به این ترتیب ، چهار نعمت بزرگ در این آیه آمده است که سه قسمت از آن سخن از آرامش میگوید :
آرامش خود زمین که در عین حرکت سریع به دور خودش و به دور آفتاب و حرکت در مجموعه منظومه شمسی ، آنچنان یکنواخت و آرام است که ساکنانش به هیچوجه آن را احساس نمیکنند، گویی در یک جا میخکوب شده و ثابت ایستادهاست و کمترین حرکتی ندارد .
(12) سوره نَمل
و دیگر وجود کوهها دور تا دور زمین را فراگرفته و ریشههای آنها به هم پیوسته و زره نیرومندی را تشکیل داده است و در برابر فشارهای داخلی زمین و حرکات جزر و مد خارجی که بر اثر جاذبه ماه پیدا میشود مقاومت میکند و هم مانعی است برای طوفانهای عظیم که
آرامش زمین را برهم میزنند .(1)
جزء بیستم (13)
و دیگر حجاب و حایل طبیعی است که میان بخشهایی از آب شیرین و آب شور اقیانوسها قرارداده ، این حجاب نامریی چیزی جز تفاوت درجه غلظت آب شور و شیرین و به اصطلاح تفاوت « وزن مخصوص » آنها نیست که سبب میشود که آب نهرهای عظیمی که به دریا میریزند تا مدت زیادی ، در آب شور حل نشوند و در نتیجه جزر و مد دریا آنها را بر بخش عظیمی از سواحل آماده کشت و زرع مسلط میسازد و آنها را آبیاری میکند.
در جلد پانزدهم تفسیرنمونه ذیل آیه 53 سوره فرقان که مفهوم مشابهی با آیه مورد بحث دارد تفسیر جالبی به شرح زیر درج شده است :
«او کسی است که دو دریا را در کنار هم قرار داد، یکی گوارا و شیرین و دیگری شور و تلخ، و در میان آنها برزخی قرار داد، گویی هر یک از آنها به دیگری میگوید: «دور باش و نزدیک شدن تو به من حرام است»! (وَ هُوَالَّذی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ اُجاجٌ وَ جَعَلَ بَیْنَهُما بَرْزَخا وَ حِجْرا مَحْجُورا).
1) درباره نقش کوهها در ثبات زمین و برکات دیگر آن ، درجلد 10 تفسیرنمونه ، صفحه 113 ( ذیل آیه 3 سوره رعد ) نیز بحثشدهاست .
«مرج» از ماده «مرج» (بر وزن فلج) به معنی مخلوط کردن و یا ارسال و رها نمودن است و در این جا به معنی درکنار هم قرار گرفتن آب شیرین و شور است.
«عذب» به معنی گوارا و پاکیزه و خنک، و «فرات» به معنی خوش طعم و خوشگوار است، «ملح» به معنی شور، و «اجاج» به معنی تلخ و گرم است (بنابراین ملح و اجاج نقطه مقابل عذب و فرات است).
(14) سوره نَمل
«برزخ» بهمعنی حجاب و حائل میاندوچیزاستوجمله «حجرا مهجورا» چنانکه سابقا هم (ذیل آیه 22 همین سوره) اشاره کردیم جملهای بوده است که در میان عرب به هنگامی که با کسی روبرو میشدند و از او وحشت داشتند برای گرفتن امان، این جمله را میگفتند، یعنی «ما را معاف و در امان دارید و از ما دور باشید».
به هر حال این آیه یکی دیگر از مظاهر شگفتانگیز قدرت پروردگار را در جهان آفرینش ترسیم میکند که چگونه یک حجاب نامرئی و حائل ناپیدا در میان دریای شور و شیرین قرار میگیرد و اجازه نمیدهد آنها باهم آمیخته شوند.
البته امروز ما این را میدانیم که این حجاب نامرئی همان «تفاوت درجه غلظت آب شور و شیرین» و به اصطلاح تفاوت «وزن مخصوص» آنها است که سبب میشود تا مدت مدیدی به هم نیامیزند.
جزء بیستم (15)
گرچه جمعی از مفسران برای پیدا کردن چنین دو دریایی در روی کره زمین به زحمت افتادهاند که در کجا دریای آب شیرین در کنار آب شور قرار گرفته و مخلوط نمیشود، ولی این مشکل نیز برای ما حل شده
است، زیرا میدانیم تمام رودخانههای عظیم آب شیرین که به دریاها میریزند در کنار ساحل، دریایی از آب شیرین تشکیل میدهند و آبهای شور را به عقب میرانند و تا مدت زیادی این وضع ادامه دارد و به خاطر تفاوت درجه غلظت آنها از آمیخته شدن با یکدیگر ابا دارند، و هر یک به دیگری «حجرا مهجورا» میگوید !
جالب این که بر اثر جزر و مد آب دریاها که در شبانه روز دو مرتبه بر اثر جاذبه ماه صورت میگیرد سطح آب دریا به مقدار زیادی بالا و پائین میرود، این آبهای شیرین که دریایی را تشکیل دادهاند در مصب همان رودخانهها و نقاط اطراف آن در خشکی پیش میروند و انسانها از زمانهای قدیم از این موضوع استفاده کرده، نهرهای زیادی در این گونه مناطق دریا کندهاند و زمینهای فراوانی را زیر کشت درختان بردهاند که وسیله آبیاری آنها همین آب شیرین است که به وسیله جزر و مد بر مناطق وسیع گسترش مییابد.
(16) سوره نَمل
هماکنون در جنوب ایران شاید میلیونها نخل وجود دارد که ما قسمتی از آن را از نزدیک مشاهده کردهایم که تنها با همین وسیله آبیاری میشوند، و در فاصله زیادی از ساحل دریا قرار گرفتهاند، در سالهایی که بارندگی کم و آب رودخانههای عظیمی که به دریا میریزد تقلیل پیدا کند گاهی آب شور غلبه میکند که مردم کشاورز این سامان از آن سخت نگران میشوند زیرا به زراعت آنها لطمه میزند.
ولی معمولاً چنین نیست و این آب «عذب و فرات» که در کنار آن آب «ملح و اجاج» قرار گرفته، به آن آمیخته نمیشود، سرمایه بزرگی برای
آنها محسوب میشود.
ناگفته پیدا است وجود علل طبیعی در این گونه مسایل هرگز از ارزش آنها نمیکاهد مگر طبیعت چیست؟ جز فعل خدا و اراده و مشیت پروردگار است که این خواص را به این موجودات داده؟!
جزء بیستم (17)
جالب این که هنگامی که انسان با هواپیما از این مناطق میگذرد، منظره این دو آب که رنگهای متفاوتی دارند و با هم آمیخته نمیشوند به خوبی نمایان است که انسان را به یاد این نکته قرآنی میاندازد.
ضمنا قرار گرفتن این آیه در میان آیات مربوط به «کفر» و «ایمان» ممکن است اشاره و تشبیهی در این امر نیز باشد که گاهی در یک جامعه، در یک شهر، و گاه حتی در یک خانه افرادی باایمان که همچون آب عذب و فراتند در کنار افراد بیایمان که همچون آب ملح و اجاجند، با دو طرز تفکر، دو نوع عقیده، و دو نوع عمل پاک و ناپاک، قرار میگیرند، بیآن که به هم آمیخته شوند.
و در عین حال در لابلای بخشهای مختلف زمین ، نهرهایی از آب که مایه حیات و زندگی و سرچشمه طراوت و خرمی و مزارع آباد و باغهای پرثمر است ، قرارداده ، بخشی از منابع این آبها در کوهها است و بخشی در لابلای قشرهای زمین .
آیا این نظام میتواند مولود تصادف کور و کر و مبدئی فاقد عقل و حکمت باشد ؟
(18) سوره نَمل
آیا بتها نقشی در این نظام بدیع و شگفت انگیز دارند ؟
62 اَمَّنْیُجیبُالْمُضْطَرَّاِذادَعاهُوَیَکْشِفُالسُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ
خُلَفاءَ الاَْرْضِ ءَاِلهٌ مَعَ اللّهِ قَلیلاً ما تَذَکَّرُونَ
یا کسی که دعای مضطر را اجابت میکند و گرفتاری را برطرف میسازد و شما را خلفای زمین قرار میدهد، آیا معبودی با خدا است ؟ کمتر متذکّر میشوید .
آری در آن هنگام که تمام درهای عالم اسباب به روی انسان بسته میشود کارد به استخوانش میرسد و از هر نظر درمانده و مضطر میگردد ، تنها کسی که میتواند قفل مشکلات را بگشاید و بنبستها را برطرف سازد و نور امید در دلها بپاشد و درهای رحمت به روی انسانهای درمانده بگشاید ، تنها ذات پاک او است و نه غیر او .
گرچه خداوند دعای همه را هرگاه شرایطش جمع باشد ، اجابت میکند ولی در آیه فوق مخصوصا روی عنوان « مُضْطَرّ » تکیه شده است ، به این دلیل که یکی از شرایط اجابت دعا آن است که انسان چشم از عالم اسباب به کلی برگیرد و تمام قلب و روحش را در اختیار خدا قرار دهد ، همه چیز را از آن او بداند و حلّ هر مشکلی را به دست او ببیند و این درک و دید در حال اضطرار دست میدهد .
جزء بیستم (19)
درست است که عالم ، عالم اسباب است و مؤمن نهایت تلاش و کوشش خود را در این زمینه به کار میگیرد ولی هرگز در جهان اسباب گم نمیشود ، همه را از برکت ذات پاک او میبیند ، « دیدهای نافذ و سببسوراخکن داردکه اسبابرا ازبیخ و بنبرمیکند »ودرپشت حجاب اسباب ذات «مُسَّبِبُالاَْسْبابِ» را میبیند و همه چیز را از او میخواهد .
آری اگر انسان به این مرحله برسد مهمترین شرط اجابت دعا را فراهم ساخته است .
جالب اینکه در بعضی از روایات این آیه تفسیری به قیام حضرت مهدیصلواتاللّه و سلامه علیه شده است . در روایتی از امام باقر میخوانیم :
(20) سوره نَمل
« به خدا سوگند گویا من مهدی را میبینم که پشت به حجرالاسود زده و خدا را به حق خود میخواند ... سپس فرمود : به خدا سوگند مضطر در کتاباللّه درآیه اَمَّنْ یُجیبُالْمُضْطَرَّ ... او است ».(1)
در حدیث دیگری از امام صادق چنین آمده است : « این آیه در مورد مهدی از آل محمّد نازل شده ، به خدا سوگند مضطر او است ، هنگامی که در مقام ابراهیم دو رکعت نماز بجامیآورد و دست به درگاه خداوند متعال برمیدارد دعای او را اجابت میکند ، ناراحتیها را برطرف میسازد و او را خلیفه روی زمین قرار میدهد » .
بدون شک منظور از این تفسیر منحصر ساختن مفهوم آیه به وجود مبارک مهدی نیست ، بلکه آیه مفهوم گستردهای دارد که یکی از مصداقهای روشن آن وجود مهدی است که در آن زمان که همهجا را فساد گرفته باشد ، درها بسته شده ، کارد به استخوان رسیده بشریت در بنبست سختی قرارگرفته و حالت اضطرار در کل عالم نمایان است در آن هنگام در مقدسترین نقطه روی زمین دست
1) « نورالثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 94 .
به دعا برمیدارد و تقاضای کشف سوء میکند و خداوند این دعا را سرآغاز انقلاب مقدس جهانی او قرار میدهد و به مصداق « وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الاَْرْضِ » او و یارانش را خلفای روی زمین میکند .
جزء بیستم (21)
درباره اهمیت « دعا » و « شرایط اجابت آن » و اینکه چرا گاهی بعضی از دعاها به اجابت نمیرسد، به طور مشروح در جلد اول تفسیر نمونه، ذیل آیه 186 سوره بقره بحث شده است .
63 اَمَّنْیَهْدیکُمْفیظُلُماتِالْبَّرِ وَالْبَحْرِ وَ مَنْیُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِه ءَاِلهٌ مَعَ اللّهِ تَعالَیاللّهُ عَمّا یُشْرِکُونَ
(22) سوره نَمل
یا کسی که شما را در تاریکیهای صحرا و دریا هدایت میکند و کسی که بادها را بشارتدهندگان پیشاز نزول رحمتش میفرستد، آیا معبودی با خدا است ؟ خداوند برتر است از این که شریک برای او قرار دهند .
«بُشْر» مخفف «بُشُر» جمع « بَشُور » به معنی مُبَشِّر و بشارت دهنده است .
بادهایی که بیانگر نزول بارانند و همانند پیک مخصوص بشارت ، پیشاپیش آن حرکت میکنند ، در حقیقت کار آنها نیز هدایت مردم است به نزول باران .
تعبیر«بُشْرا»( بشارتدهندگان ) در مورد بادها و تعبیر به « رحمت » در مورد باران هردو جالب است، چراکه بادهاهستند که رطوبت هوا و قطعات ابر را از صفحه اقیانوسها برداشته و بر دوش خود حمل میکنند و به نقاط خشک و تشنه میبرند و از قدوم باران خبر میدهند .
جزء بیستم (23)
همچنین باران است که نغمه حیات را در سراسر کره خاک سرمیدهد و هر جا نازل شود خیر و رحمت و برکت و زندگی میآفریند .
( شرح بیشتر درباره نقش بادها در نزول باران در سوره اعراف ذیل آیه 57 جلد ششم تفسیر نمونه ، صفحه 214 آمده است ) .
64 اَمَّنْ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ وَ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَالسَّماءِ وَالاَْرْضِ ءَاِلهٌ مَعَ اللّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ
یا کسی که آفرینش را آغاز کرد و سپس آن را تجدید میکند و کسی که شمارا از آسمان و زمین روزی میدهد، آیا معبودی با خدا است ؟ بگو دلیلتان را بیاورید اگر راست میگویید.
(24) سوره نَمل
در این آیه ، بحث را از یک گذرگاه ظریف به مسأله معاد منتقل میکند ، چرا که آغاز آفرینش خود دلیلی بر انجام آن است و قدرت بر خلقت دلیل روشنی بر معاد محسوب میشود .
و از اینجا پاسخ سؤالی که بسیاری از مفسران مطرح کردهاند معلوم میشود و آن اینکه مشرکان که مخاطب این آیات هستند غالبا عقیده به معاد ( معادجسمانی ) نداشتند با این حال چگونه ممکن است از آنها سؤال کنیم و اقرار بخواهیم ؟
پاسخ این که این سؤال توأم با دلیلی است که طرف را وادار به اقرار میکند زیرا همین که معترف باشند که آغاز آفرینش از او است و اینهمه روزیها و مواهب از ناحیه او میباشد ، کافی است که قبول کنند امکان بازگشت مجدد به زندگی در قیامت موجود است .
ضمنا منظور از « رزق آسمان » باران و نور آفتاب و مانند آن است و منظور از « رزق زمین » گیاهان و موادغذایی مختلفی است که مستقیما از زمینمیروید یا به طور غیرمستقیم از زمین نشأت میگیرد
جزء بیستم (25)
همچون دامها ، همچنین معادن و مواد گوناگون که انسان در زندگی خود از آن بهره میگیرد .
کرارا در آیات قرآن میخوانیم که از مخالفان مطالبه دلیل میشود، مخصوصا جمله « هاتُوا بُرْهانَکُمْ : دلیل خود را بیاورید » در چهار مورد از قرآن مجید آمده است ( 111 / بقره ، 24 / انبیاء ، 24/نمل و 75 / قصص ) و در موارد دیگری نیز روی کلمه « برهان » مخصوصا تکیه شده است ( برهان به معنی محکمترین دلیلی است که همواره با صدق همراه است ) .
این منطق « برهان طلبی » اسلام حکایت از محتوای قوی و غنی آن
میکند چراکه سعی دارد با مخالفان خود نیز برخورد منطقی داشته باشد، چگونه ممکن است از دیگران مطالبه برهان کند و خود نسبت به آن بیاعتنا باشد ؟ آیات قرآن مجید مملو است از استدلالات منطقی و براهین علمی در سطوح مختلف برای مسایل گوناگون .
(26) سوره نَمل
این درست برخلاف چیزی است که مسیحیت تحریف یافته امروز روی آن تکیه میکند و مذهب را تنها کار « دل » میداند و عقل را از آن بیگانه معرفی میکند و حتی تضادهای عقلی ( همچون توحید در تثلیث ) را در مذهب میپذیرد و به همین دلیل انواع خرافات را اجازه ورود به مذهب میدهد ، درحالی که اگر مذهب از عقل و استدلال جدا شود هیچ دلیلی برحقانیت آن وجود نخواهد داشت و آن مذهب و ضد آن یکسان خواهد بود.
عظمت این برنامه اسلامی ( تکیه بر برهان و دعوت مخالفان به استدلال منطقی ) هنگامی آشکارتر میشود که توجه کنیم اسلام از محیطی آشکار شد که بیشترین محتوای فکری محیط را خرافات بیپایه و مسایل غیرمنطقی تشکیل میداد .
65 قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِیالسَّمواتِ وَ الاَْرْضِ الْغَیْبَ اِلاَّ اللّهُ وَ ما یَشْعُرُونَ اَیّانَ یُبْعَث-ُونَ
بگو کسانی که در آسمان و زمین هستند از غیب آگاهی ندارند جز خدا و نمیدانند کی برانگیخته میشوند .
جزء بیستم (27)
بدون شک آگاهی از غیب و از جمله تاریخ وقوع قیامت مخصوص خدا است ولی این منافات با آن ندارد که خداوند بخشی
از علم غیب را در اختیار هرکس بخواهد بگذارد
و به تعبیر دیگر علم غیب بالذات و استقلالاً و به صورت نامحدود مخصوص خدا است و دیگران آنچه میدانند از ناحیه او است ولی به هرحال مسأله تاریخ وقوع قیامت از این امر مستثنیاست و هیچکس بر آن آگاه نیست .(1)
66 بَلِادّارَکَ عِلْمُهُمْ فِی الاْخِرَةِ بَلْ هُمْ فی شَکٍّ مِنْها بَلْ هُمْ مِنْها عَم-ُونَ
این مشرکان اطلاع صحیحی درباره آخرت ندارند ، بلکه در اصل آن شک دارند، بلکه نابینا و اعمی هستند .
(28) سوره نَمل
« اِدّارَکَ » در اصل از « تَدارَکَ » بوده که به معنی پشت سرهم قرارگرفتن است بنابراین مفهوم جمله « اِدّارَکَ عِلْمُهُمْ فِیالاْخِرَةِ » این است که آنها تمام معلومات خود را در مورد آخرت به کارگرفتند اما به جایی نرسیدند ، لذا بعد از آن میفرماید : « آنها از آن در شکّند ، بلکه نابینا هستند » چرا که نشانههای آخرت در زندگی همین دنیا نمایان است : بازگشت زمین مرده به حیات در فصل بهار ، بارور شدن درختانی که در فصل زمستان از کارافتاده بود و مشاهده عظمت قدرتخدا درمجموعه آفرینش ، همگی دلیل بر امکان زندگی پس از مرگ است ، اما آنها همچون نابینایان از کنار این صحنهها میگذرند .
1) درباره علم غیب بحثهای مشروحی در« تفسیرنمونه » ، جلد5 ، صفحه 245 و جلد 7 صفحه 46 به بعد مطرح شده است .
به این ترتیب برای جهل منکران آخرت سهمرحله ذکر شده است :
نخست این که انکار و ایراد آنها به خاطر آن است که از خصوصیات آخرت بیخبرند « و چون ندیدند حقیقت ره افسانه میزنند » .
دیگر این که آنها در اصل وجود آخرت شک
جزء بیستم (29)
دارند و سؤال از زمان تحقق آن از این شک ریشه میگیرد .
و دیگر اینکه این جهل و شک آنها نه به خاطر این است که دلیل کافی بر آخرت در اختیار ندارند ، بلکه دلایل بسیار است اما آنها چشم بر هم نهاده نمیبینند .
67 وَقالَالَّذینَکَفَرُواءَاِذاکُنّاتُراباوَاباؤُنااَئِنّا لَمُخْرَجُونَ
کافران گفتند: آیا هنگامی که ما و پدرانمان خاک شدیم باز هم از دل خاک بیرون میآییم.
آنها به همین اندازه قناعت کردند که این مسأله بعیدی است که انسان خاک شود و دوباره به زندگی برگردد ، درحالی که روز اول خاک بودند و از خاک برخاستند ، چه مانعی دارد که باز به خاک برگردند و سپس حیات جدیدی پیدا کنند .
جالب اینکه در هشت مورد از قرآن به همینگونه تعبیر برخورد میکنیم که آنها به مجرد استبعاد راه انکار را در مورد قیامت پوییدهاند .
68 لَقَدْ وُعِدْنا هذا نَحْنُ وَ اباؤُنا مِنْ قَبْلُ اِنْ هذا اِلاّ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ
(30) سوره نَمل
این وعدهای است که به ما و پدرانمان از پیش داده
شده اینها همان افسانههای خرافی پیشینیان .
بنابراین نخست از استبعاد شروع میکردند و بعد آن را پایه انکار مطلق قرار میدادند ، گویی انتظار داشتند رستاخیز به زودی متحقق شود و چون در عمر خود شاهد و ناظر آن نبودند آن را نفی میکردند .
به هر حال این تعبیرات همگی نشانه غرور و غفلت آنهااست .
ضمنا آنها با این تعبیر میخواستند سخن پیامبر را در مورد قیامت تحقیر کنند و بگویند این از وعدههای کهنه و بیاساس است که دیگران هم به نیاکان ما دادهاند و مطلب تازهای به نظر نمیرسد که قابلبررسی و مطالعه باشد .
69 قُلْ سیرُوا فِیالاَْرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ
بگو در روی زمین سیر کنید ، ببینید عاقبت کار مجرمان به کجا رسید ؟
جزء بیستم (31)
شما میگویید این وعدهها به نیاکان ما نیز داده شد و آنها نیز به آن اعتنا نکردند و ضرری هم ندیدند ، اما اگر کمی درجهان سیر کنید و آثار این گذشتگان مجرم و گنهکار و منکر توحید و معاد را که مخصوصا در اطراف همین سرزمین حجاز شما قرار دارد بنگرید میدانید مطلب چنین نیست .
نوبت شما هم میرسد ، عجله نکنید ، شما هم اگر مسیر خود را اصلاح نکنید به همان سرنوشت شوم گرفتار خواهید شد.
قرآن مجید کرارا مردم را به سیر در ارض و مشاهده آثار گذشتگان سرزمینهای ویران شده اقوامی که به عذاب گرفتار شدهاند ، کاخهای درهم شکسته شاهان ، قبرهای درهمریخته و استخوانهای پوسیده مستکبران ، اموال و ثروتهای بیصاحبمانده ثروتمندان مغرور ،
(32) سوره نَمل
دعوت کرده است ، مخصوصا تصریح میکند که مطالعه این آثار که تاریخ زنده و گویا و ملموس پیشینیان است دلها را بیدار و چشمها را بینا میکند و به راستی چنین است ، گاهی مشاهده یکی از آثار آنچنان طوفانی در دل و جان انسان برپا میکند که مطالعه چندین کتاب تاریخ قطور اثری ندارد .
قابل توجه اینکه در آن آیه به جای « مُکَذِّبین : تکذیب کنندگان معاد » « مُجْرِمین » گفته شده، اشاره بهاینکه تکذیب آنها بهخاطر آن نبود که در تحقیق و بررسی اشتباه کرده باشند، بلکه سرچشمه آن لجاجت و عناد و آلوده شدن بهانواع جرمهابود .
70 وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لا تَکُنْ فی ضَیْقٍ مِمّا یَمْکُرُونَ
از تکذیب و انکار آنها غمگین مباش و این همه غصه آنها را مخور و سینهات از توطئه آنها تنگ نشود .
و از آنجا که پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله از انکار و مخالفت آنها رنج میبرد و به راستی دلش برای آنها میسوخت و عاشق هدایت و
جزء بیستم (33)
بیداری آنها بود و از سوی دیگر ، همواره با توطئههای آنها مواجه بود این آیه پیامبر صلیاللهعلیهوآله را دلداری میدهد .
71 وَ یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ
میگویند این وعده ( عذاب را که به ما میدهی ) اگر راست میگویید کی خواهد آمد ؟
ولی این منکران لجوج به جای اینکه از این هشدار پیامبر دلسوز و مهربان و ملاحظه عاقبت کار مجرمان ، پند و اندرز گیرند ، باز در مقام سخریه و استهزاء برآمدند .
با اینکه مخاطب ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود ولی مطلب را به صورت جمع میآورند ، به خاطر این که مؤمنان راستین نیز با پیامبر صلیاللهعلیهوآله در این سخن هم صدا بودند و طبعا آنها نیز مخاطبند .
72 قُلْ عَسی اَنْیَکُونَ رَدِفَلَکُمْ بَعْضُ الَّذی تَسْتَعْجِلُونَ
بگو شاید پارهای از آنچه را عجله میکنید نزدیک و در کنار شما باشد .
(34) سوره نَمل
« رَدِفَ » از ماده « رَدْف » به معنی قرار گرفتن پشت سر چیزی است ، لذا به کسی که پشت سر اسب سوار مینشیند ، « ردیف » گفته میشود ، همچنین در مورد افراد و اشیایی که پشت سر یکدیگر قرار میگیرند این کلمه به کار میرود .
آیه اشاره میکند که چرا عجله میکنید ؟ چرا مجازات الهی را کوچک میشمرید ؟ چرا به خود رحم نمیکنید ؟ آخر عذاب خدا شوخی نیست . احتمال بدهید به خاطر همین سخنانتان قهر و غضب خدا بر سر شما سایه افکنده باشد و به همین زودی بر شما فرود آید و نابودتان کند ، اینهمه سرسختی برای چیست ؟
73 وَ اِنَّ رَبَّکَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّاسِ وَ لکِنَّ اَکْثَرَهُمْ لا یَشْکُرُونَ
پروردگار تو نسبت به مردم فضل و رحمت دارد ولی اکثر آنها شکرگزار نیستند .
اگر خداوند در مجازات شما عجله نمیکند ، به خاطر فضل و
جزء بیستم (35)
رحمتش بر شما است ، تا برای اصلاح خویش و جبران گذشته به قدر کافی مهلت داشته باشید .
74 وَ اِنَّ رَبَّکَ لَیَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِن-ُونَ
و پروردگارت آن چه را در سینههاشان پنهان میدارند و آنچه را آشکار میکنند به خوبی میداند .
« تُکِنُّ » از ماده « کِنّ » به چیزی گفته میشود که اشیاء را در آن محفوظ و مستور میدارند و منظور در اینجا ، رازها و اندیشهها و توطئههایی است که کفار در دل پنهان میداشتند .
او به همان اندازه از خفایای درونشان آگاه است که از اعمال برون و اصولاً پنهان و آشکار و غیب و شهود برای او یکسان است ، این علم محدود ما است که این مفاهیم را ساخته و پرداخته ، وگرنه در مقابل یک وجود نامحدود ، این مفاهیم ، به سرعت رنگ خود را میبازند .
79 فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ اِنَّکَ عَلَی الْحَقِّ الْمُبینِ
(36) سوره نَمل
پس بر خدا توکل کن که تو بر طریقه حق آشکار هستی .
« تَوَکَّل » از ماده « وِکالَت » در منطق قرآن به معنی اعتماد
تکیهکردن بر خدا است و او را ولی و وکیل خود قراردادن و بر اثر آن از حجم مشکلات و انبوه موانع نهراسیدن و این یکی از نشانههای مهم ایمان است و از عوامل پیروزی و موفقیت در مبارزهها .
جالب اینکه در آیه فوق دلیل توکل را دو چیز شمرده : یکی قدرت و علم و آگاهی کسی که انسان بر او اعتماد میکند و دیگر روشن بودن راهی که انسان برگزیده است .
در حقیقت میگوید : دلیلی ندارد که ضعف و سستی و ترس و وحشتی به خود راه دهی ، تکیهگاه تو خداوندی است که هم عزیز و شکستناپذیر و هم علیم و آگاه است و از سوی دیگر تو بر طریقه حق مبین هستی ، کسی که از حق مبین دفاع میکند چرا ترس و وحشتی داشته باشد ؟
و اگر میبینی جمعی با تو مخالفند هرگز نگران مباش ، آنها چشم بینا و گوش شنوا و قلب زنده ندارند و اصلاً از محدوده تبلیغ و هدایت خارج هستند ، تنها حق طلبان و عاشقان خدا و تشنگان عدالت به دنبال سرچشمه زلال قرآن تو میآیند تا از آن سیراب شوند .
جزء بیستم (37)
80 اِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَ لَّوْا مُدْبِرینَ
تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمیتوانی کران را هنگامی که روی برمیگردانند و پشت میکنند صدا کنی .
مخاطب تو زندگان هستند ، آنها روحی زنده و بیدار و حق طلب دارند، نه مردگان زندهنما که تعصب و لجاجت و استمرار برگناه ، فکر و اندیشه آنها را تعطیل کرده است .
« حتی کسانی که زندهاند اما گوشهای آنها کر است نمیتوانی سخن خودرا به آنها برسانی ، مخصوصا هنگامی که پشت کنند و از تو دور شوند » .
(38) سوره نَمل
باز اگر نزدیک تو بودند ، ممکن بود سردر گوش آنها بگذاری و فریاد کشی و کمی از امواج صوت تو در سامعه سنگین آنها منعکس گردد اما آنها کرانی هستند که روبرتافته و مرتبا دور میشوند .
81 وَ ما اَنْتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ اِنْ تُسْمِعُ اِلاّ مَنْ یُؤْمِنُ بِایاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ
و نیز نمیتوانی کوران را از گمراهی برهانی، تو فقط میتوانی سخنخودرابهگوشکسانیبرسانیکهآمادهپذیرش ایمان به آیات ما هستند و در برابر حق تسلیم هستند .
باز اگر آنها به جای گوش شنوا چشم بینایی داشتند ، در این صورت گرچه صدا به گوش آنها نمیرسید ، اما ممکن بود با علامت و اشاره صراط مستقیم را پیدا کنند ، اما افسوس که آنها نابینا هم هستند .
و به اینترتیب تمام راههای درک حقیقت به روی آنها بستهاست، قلبهایشان مرده ، گوشهاشان کر و چشمهاشان نابینا است .
جزء بیستم (39)
در حقیقت دو آیه فوق ، مجموعه روشنی را از عوامل شناخت و طرق ارتباط انسان با جهان خارج را بازگو میکند .
« حس تشخیص » و عقل بیدار ، در مقابل دلمردگی .
« گوش شنوا » برای جذب سخنان حق از طریق سمع .
و« چشم بینا » برای مشاهده چهره حق و باطل از طریق بصر .
اما لجاجت و خود سری و تقلید کورکورانه و گناه ، چشم حقیقتبین انسان را نابینا و گوش او را کر و گاه عقل و قلب او را نیز از کار میاندازد و چنین کسانی اگر تمام انبیاء و اولیاء و فرشتگان برای هدایتشان بسیج شوند بیاثر خواهد بود ، چرا که ارتباطشان با عالم بیرون وجودشان به کلی قطع است و تنها در خود فرورفتهاند .
88 وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّالسَّحابِ صُنْعَاللّهِ الَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ اِنَّهُ خَبیرٌبِما تَفْعَلُونَ
کوهها را میبینی و آنها را ساکن و جامد میپنداری در
(40) سوره نَمل
حالیکه مانند ابر درحرکتند این صنع و آفرینش خداوندی است که همه چیز را متقن آفریده او از کارهایی که شما انجام میدهید آگاه است .
آیه فوق از قبیل آیات توحید و نشانههای عظمت خداوند در همین دنیا است و به «حرکت کرهزمین» که برای ما محسوس نیست اشاره میکند .
آیه فوق میگوید : « گمان میکنی کوهها جامد و ساکنند ، درحالی که همچون ابر در حرکتند » معلوم است این تعبیر با حوادث آغاز رستاخیز سازگار نیست ، چرا که این حوادث به قدری آشکار پردههاص
است که به تعبیر قرآن « از مشاهده آنها مادران کودکان شیرخوار خود را فراموش میکنند و زنان باردار سقط جنین مینمایند و مردم از شدت وحشت همچون مستانند در حالی که مست نیستند » ( 2 / حج ) .
تعبیر به « اِتْقان » که به معنی منظم ساختن و محکم نمودن است نیز تناسب با زمان برقراری نظام جهان دارد ، نه زمانی
جزء بیستم (41)
که این نظام فرومیریزد و متلاشی و ویران میگردد .
جمله « اِنَّهُ خَبیرٌ بِما تَفْعَلُونَ » مخصوصا با توجه به اینکه « تَفْعَلُونَ » فعل مضارع است نشان میدهد که مربوط به این دنیا است چرا که میگوید : « او از اعمالی که شما در حال و آینده انجام میدهید با خبر است » و اگر مربوط به پایان این جهان بود میبایست گفته شود « ما فَعَلْتُمْ : کاری که انجام دادید » ( دقت کنید ) .
از مجموع این قراین دقیقا چنین استفاده میشود که این آیه یکی دیگر از عجایب آفرینش را بیان میکند .
نتیجهای که از این تفسیر میگیریم این است که این کوهها که ما آنها را ساکن میپنداریم با سرعت زیاد در حرکت هستند ، مسلما حرکت کوهها بدون حرکت زمینهای دیگر که به آنها متصل است معنی ندارد و به این ترتیب معنی آیه چنین میشود که زمین با سرعت حرکت میکند همچون حرکت ابرها .
طبق محاسبات دانشمندان امروز سرعت سیر حرکت زمین به دور خود نزدیک به 30 کیلومتر در هر دقیقه است و سرعت سیر آن در حرکت انتقالی به دور آفتاب از این هم بیشتر است .
(42) سوره نَمل
امّا چرا قرآن « کوهها » را مرکز بحث قرارداده شاید به این جهت است که کوهها از نظر سنگینی و وزن و پابرجایی ضربالمثلند و برای تشریح قدرت خداوند نمونه بهتری محسوب میشوند ، جایی که کوهها با این عظمت و سنگینی به فرمان خدا ( همراه زمین ) حرکت کنند قدرت او بر هرچیز به ثبوت میرسد .
بههرحال آیهفوق ازمعجزاتعلمی قرآن است ، زیرا میدانیم نخستین دانشمندانی که حرکت کره زمین را کشف کردند ، « گالیله » ایتالیایی و « کپرنیک » لهستانی بودند که در اواخر قرن 16 و اوایل 17 میلادی این عقیده را برملا ساختند ، هرچند ارباب کلیسا شدیدا آنها را محکوم کرده و تحت فشار گذاشتند .
ولی قرآن مجید حدود یکهزار سال قبل از آنها ، پرده از روی حقیقت برداشت و حرکت زمین را به صورت فوق به عنوان یک نشانه توحید مطرحساخت .
جزء بیستم (43)
89 مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ امِنُونَ
کسانیکه کار نیکی انجام دهند پاداشی بهتر از آن خواهند داشت و آنها از وحشت آن روز در امانند .
در اینکه منظور از « حَسَنَه » چیست ؟ مفسران تعبیرات گوناگونی دارند : بعضی آن را به کلمه توحید و « لااِلهَ اِلاَّاللّه » و ایمان به خدا تفسیر کردهاند .
البته همان گونه که بارها گفتهایم معنی آیات وسیع و گسترده است
« حَسَنَة » نیز در اینجا مفهوم وسیعی دارد که همه اعمال نیک را در برمیگیرد ، از جمله ایمان به خدا و پیامبر اسلام و ولایت ائمه علیهمالسلام که در رأس هر کار نیک قرار دارد .
90 وَ مَنْجاءَبِالسَّیِّئَهِفَکُبَّتْوُجُوهُهُمْفِیالنّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ اِلاّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
(44) سوره نَمل
و آنها که اعمال بدی انجام دهند به رو در آتش افکنده میشوندآیاجزایی جزآنچهعملمیکردیدخواهید داشت.
« کُبَّت » از ماده « کَبَّ » در اصل به معنی افکندن چیزی به صورت بر زمین است و بنابراین ذکر « وُجُوهُ » ( صورتها ) در آیه فوق از باب تأکید است .
افکندن این گروه را به صورت در آتش به عنوان بدترین نوع عذاب است . به علاوه چون هنگامی که مواجه با حق میشدند ، صورت خود را برمیگرداندند و با همان صورت از گناه استقبال میکردند اکنون باید گرفتار چنین مجازاتی شوند .
جمله «هَلْ تُجْزَوْنَ اِلاّ ماکُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» ممکناست پاسخ سؤالی باشد که در اینجا مطرح میشود و آن اینکه اگر کسی بگوید این مجازات ، مجازات شدیدی است ، در پاسخ گفته میشود این همان اعمال شما است که دامانتان را گرفته شما جزایی جز اعمالتان ندارید ؟
پایان سوره نَمْل 33
جزء بیستم (45)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 طسآمآ
طسم
خداوند میخواهد این حقیقت را بر همه روشن سازد که این کتاب بزرگ آسمانی که سرچشمه انقلابی بزرگ در تاریخ بشر گردید و برنامه کامل زندگی سعادتبخش انسانها را در بر دارد ، از وسیله سادهای همچون حروف « الف باء » تشکیل یافته که هر کودکی میتواند به آن تلفظ کند ، این نهایت عظمت است که آنچنان محصول فوقالعاده بااهمیتی را از چنین مواد سادهای ایجاد کند که همگان آن را در اختیار دارند .
2 تِلْکَ ایاتُ الْکِتابِ الْمُبینِ
اینها آیات کتابمبین است .
(46) سوره قَصَص
تعبیر به « تِلْکَ » اسم اشاره به دور و برای بیان عظمت این آیات است .
اینجا قرآن به « مبین بودن » توصیف شده و « مُبین » هم به معنی لازم و هم متعدی میآید ، چیزیکه هم آشکار است و هم آشکارکننده و قرآن با محتوای روشنش حق را از باطل ، آشکار و راه را از بیراهه نمودار میسازد .
3 نَتْلُوا عَلَیْکَ مِنْ نَبَأِ مُوسی وَ فِرْعَوْنَ
بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
ما از داستان موسی و فرعون بهحق بر تو میخوانیم ، برای گروهی که ایمان بیاورند .
خدایی که موسی را برای نابودکردن فرعون در آغوش فرعون پرورش داد ، خدایی که بردگان مستضعف را به حکومت روی زمین رسانید و جباران گردنکش را خوار و ذلیل و نابود کرد و خداییکه کودک شیرخواری را در میان امواج خروشان محافظت فرمود
جزء بیستم (47)
و هزاران هزار از فرعونیان زورمند را در میان امواج مدفون ساخت ، قادر بر نجات شما است .
آری هدف اصلی از این آیات ، مؤمنانند و این تلاوت به خاطرآنها و برایآنها صورت گرفته ، مؤمنانیکه میتوانند از آن الهام گیرند و راه خود را بهسوی هدف در میان انبوه مشکلات بگشایند .
4 اِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الاَْرْضِ وَ جَعَلَ اَهْلَها شِیَعا یَسْتَضْعِفُ طائِفَةًمِنْهُمْ یُذَبِّحُ اَبْناءَهُمْ وَ یَسْتَحْیی نِساءَهُمْ اِنَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ
فرعونبرتریجویی در زمین کرد و اهل آن را به گروههای مختلفیتقسیمنمود،گروهیرابهضعف و ناتوانی میکشاند، پسران آنها را سرمیبرید و زنان آنها را ( برای کنیزی ) زنده نگه میداشت ، او مسلما از مفسدان بود .
فرعون بنده ضعیفی بود که بر اثر جهل و نادانی شخصیت خود را گم کرد و تا آنجا پیش رفت که ادعای خدایی نمود .
(48) سوره قَصَص
او برای تقویت پایههای استکبار خود به چند جنایت بزرگ دست زد ؛
نخست « کوشید در میان مردم مصر تفرقه بیندازد » ( وَ جَعَلَ اَهْلَها شِیَعا ).
همان سیاستیکه درطول تاریخ پایه اصلی حکومت مستکبران را تشکیل میداده است ، چراکه حکومت یک اقلیت ناچیز بر یک اکثریت بزرگ جز با برنامه « تفرقه بینداز و حکومت کن » امکانپذیر نیست .
فرعون مخصوصا مردم مصر را به دو گروه مشخص تقسیم نمود ؛ « قِبْطِیّان » که بومیان آن سرزمین بودند و تمام وسایل رفاهی و کاخها و ثروتها و پستهای حکومت در اختیار آنان بود .
و « سِبْطِیّان » یعنی مهاجران بنیاسرائیلی که بهصورت بردگان و غلامان و کنیزان در چنگال آنها گرفتار بودند .
فقر و محرومیت ، سراسر وجودشان را فراگرفته بود و سختترین کارها بر دوش آنها بود ، بیآنکه بهرهایداشتهباشند .
جزء بیستم (49)
دومین جنایت او استضعاف گروهیاز مردم آن سرزمین بود، او دستور داده بود که درست بنگرند فرزندانی که از بنیاسرائیل متولد میشوند ، اگر پسر باشند ، آنها را از دم تیغ بگذرانند و اگر دختر باشند ، برای خدمتکاری و کنیزی زنده نگه دارند .
راستی او با این عملش چه میخواست انجام بدهد ؟
معروف است که او در خواب دیده بود شعله آتشی از سوی بیتالمقدس برخاسته و تمام خانههای مصر را فراگرفت ، خانههای
قِبْطِیّان را سوزاند ، ولی خانههای بنیاسرائیل سالم ماند .
او از آگاهان و معبّران خواب ، توضیح خواست ، گفتند : از این سرزمین بیتالمقدس مردی خروج میکند که هلاکت مصر و حکومت فراعنه به دست او است .(1)
و نیز نقل کردهاند که بعضیاز کاهنان به او گفتند: پسری در بنیاسرائیل متولدمیشود که حکومت تو را بر باد خواهد داد .(2)
(50) سوره قَصَص
و سرانجام همین امر سبب شد که فرعون تصمیم به کشتن نوزادان پسر از بنیاسرائیل بگیرد . ولی قرارگرفتن جمله « یُذَبِّحُ اَبْناءَهُمْ » بعداز « یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ » ، مطالب دیگریرا بازگو میکند، میگوید: فرعونیان برای تضعیف بنیاسرائیل این نقشه را طرح کرده بودند که نسل ذکور آنها را که میتوانست قیام کند و با فرعونیان بجنگد ، براندازد و تنها دختران و زنان را که به تنهایی قدرت بر قیام و مبارزه نداشتند ، برای خدمتکاری زنده بگذارند .
در مورد این برنامه جنایتبار فرعونیان داستانها گفتهاند ، بعضی میگویند : فرعون دستور داده بود که زنان باردار بنیاسرائیل را دقیقا زیر نظر بگیرند و تنها قابلههای قبطی و فرعونی مأمور وضع حمل آن بودند، تا اگر نوزاد پسر باشد، فورا به مقامات حکومت مصر خبر دهند و جلادان بیایند و قربانی خود را بگیرند .
جزء بیستم (51)
5 وَ نُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِف-ُوا فِی الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ
اراده ما بر این قرار گرفته است که به مستضعفین نعمت بخشیم و آنهاراپیشوایان و وارثین روی زمین قرار دهیم.
6 وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الاَْرْضِ وَ نُرِیَ فِرْع-َوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَروُنَ
حکومتشانراپابرجاسازیمو بهفرعون و هامان و لشکریان آنها آنچه را بیم داشتند ازاین گروه ، نشان دهیم .
چهقدر این دو آیه گویا و امیدبخش است ، چراکه بهصورت یک قانون کلی و درشکل فعل مضارع و مستمر بیان شدهاست تا تصور نشود اختصاص به مستضعفان بنیاسرائیل و حکومت فرعونیان داشته ، میگوید : ما میخواهیم چنین کنیم ... ، یعنی فرعون میخواست بنیاسرائیل را تار و مار کند و قدرت و شوکتشان را درهمبشکند، اما ما میخواستیم آنها قوی و پیروز شوند .
(52) سوره قَصَص
او میخواست حکومت تا ابد در دست مستکبران باشد ، اما ما ارادهکردهبودیمکه حکومترا بهمستضعفانبسپاریم و سرانجامچنینشد.
تعبیر به « مِنَّت » به معنی بخشیدن مواهب و نعمتها است و این با منت زبانی که بازگو کردن نعمت به قصد تحقیر طرف است و مسلما کار مذمومی میباشد ، فرق بسیار دارد .
دو آیه فوق هرگز سخن از یک برنامه موضعی و خصوصی مربوط به بنیاسرائیل نمیگوید ، بلکه بیانگر یک قانون کلی است برای گ
همهاعصار و قرون و همهاقوام و جمعیتها، میگوید : « ما اراده داریمکه برمستضعفان منت بگذاریم و آنهارا پیشوایان و وارثان حکومت روی زمین قرار دهیم » .
این بشارتی است در زمینه پیروزی حق بر باطل و ایمان بر کفر .
این بشارتی است برای همه انسانهایآزاده و خواهانحکومت عدلوداد و برچیده شدن بساط ظلم و جور .
جزء بیستم (53)
نمونهای از تحقق این مشیات الهی ، حکومت بنیاسرائیل و زوال حکومت فرعونیان بود .
و نمونه کاملترش حکومت پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله و یارانش بعد از ظهور اسلام بود ، حکومت پابرهنهها و تهیدستان باایمان و مظلومان پاکدل که پیوسته از سوی فراعنه زمان خود مورد تحقیر و استهزاء بودند و تحت فشار و ظلم و ستم قرار داشتند .
سرانجام خدا به دست همین گروه دروازه قصرهای کسراها و قیصرها را گشود و آنها را از تخت قدرت به زیر آورد و بینی مستکبران را به خاک مالید .
و نمونه « گستردهتر » آن ظهور حکومت حق و عدالت در تمام کره زمین به وسیله مهدی " ارواحنا له الفداء" است .
این آیات ازجمله آیاتیاست که بهروشنی بشارت ظهور چنینحکومتی را میدهد، لذا در روایات اسلامی میخوانیم که ؛ ائمه اهل بیت علیهمالسلام در تفسیر این آیه اشاره به این ظهور بزرگ کردهاند .
(54) سوره قَصَص
میدانیم واژه « مُسْتَضْعَف » از ماده « ضَعْف » است ، اما چون به باب استفعال برده شده، به معنی کسی است که او را به ضعف کشاندهاند و در بند و زنجیرکردهاند .
بهتعبیر دیگر « مُسْتَضْعَف » کسی نیستکه ضعیف و ناتوان و فاقد قدرت و نیرو باشد ، مُسْتَضْعَف کسی است که نیروهای بالفعل و بالقوّه دارد ، اما از ناحیه ظالمان و جباران سخت در فشار قرار گرفته ، ولی با اینحال در برابر بند و زنجیر که بر دست و پای او نهادهاند ، ساکت و تسلیم نیست ، پیوسته تلاش میکند تا زنجیرها را بشکند و آزاد شود ، دستجباران و ستمگرانرا کوتاه سازد و آیین حق و عدالت را برپا کند.
خداوند به چنین گروهی وعده یاری و حکومت در زمین داده است ، نه افراد بیدست و پا و جبان و ترسو که حتی حاضر نیستند فریادی بکشند ، تا چه رسد به اینکه پا در میدان مبارزه بگذارند و قربانی دهند .
جزء بیستم (55)
بنیاسرائیل نیز آنروز توانستند وارث حکومت فرعونیان شوند که گرد رهبر خود موسی را گرفتند ، نیروهای خود را بسیج کردند و همه صف واحدی را تشکیل دادند، بقایای ایمانی که از جدشان ابراهیم به ارث برده بودند ، با دعوت موسی تکمیل و خرافات را از فکر خود زدودند و آماده قیام شدند .
البته « مستضعف » انواع و اقسامی دارد ؛ مستضعف "فکری" ، "فرهنگی" ، " اقتصادی" ، " اخلاقی" و "سیاسی" و آنچه قرآن
بیشتر روی آن تکیه کرده است ، مستضعفین "سیاسی" و " اخلاقی" میباشد .
بدون شک جباران مستکبر برای تحکیم پایههای سیاست جابرانه خود قبل از هرچیز سعی میکنند قربانیان خود را به استضعاف فکری و فرهنگی بکشانند ، سپس به استضعاف اقتصادی ، تا قدرت و توانی برای آنها باقی نماند، تا فکر قیام و گرفتن زمام حکومت را در دست و مغز خود نپرورانند .
(56) سوره قَصَص
نه تنها فرعون بود که برای اسارت بنیاسرائیل مردان آنها را میکشت و زنانشان را برای خدمتکاری زنده نگه میداشت که در طول تاریخ همه جباران چنین بودند و با هر وسیله نیروهای فعال را از کار میانداختند .
آنجا که نمیتوانستند مردان را بکشند ، مردانگی را میکشتند و با پخش وسایل فساد ، مواد مخدر ، توسعه فحشاء و بیبند و باری جنسی ، گسترش شراب و قمار و انواع سرگرمیهای ناسالم ، روح شهامت و سلحشوری و ایمان را در آنها خفه میکردند ، تا بتوانند با خیالی آسوده به حکومت خودکامه خویش ادامه دهند .
اما پیامبران الهی مخصوصا پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله سعی داشتند نیروهایخفته جوانانرابیدار و آزادسازند و حتیبهزنان، درس مردانگی بیاموزند و آنها را در صف مردان ، در برابر مستکبران قرار دهند .
شواهد این دو برنامه در تاریخ گذشته و امروز در همه کشورهای اسلامی به خوبی نمایان است ، لذا نیازی به ذکر آن نمیبینیم .
جزء بیستم (57)
7 وَ اَوْحَیْنا اِلی اُمِّ مُوسی اَنْ اَرْضِعیهِ فَاِذا خِفْتِ عَلَیْهِفَاَلْقیهِفِیالْیَمِّ وَلاتَخافیوَلا تَحْزَنی اِنّا رادُّوهُ اِلَیْکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلینَ
ما بهمادر موسی الهامکردیم که او را شیرده و هنگامیکه بر اوترسیدی،ویرا در دریا(یِ نیل)بیفکن و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو بازمیگردانیم و او را از رسولانش قرار میدهیم .
این آیه کوتاه مشتمل بر دو امر و دو نهی و دو بشارت است که مجموعا خلاصهای است از یک داستان بزرگ و پرماجرا که فشردهاش چنین است ؛
دستگاه فرعون برنامه وسیعی برای کشتن « نوزادان پسر » از بنیاسرائیل ترتیب داده بود و حتی قابلههای فرعونی مراقب زنان باردار بنیاسرائیل بودند .
(58) سوره قَصَص
در این میان یکی از این قابلهها با مادر موسی ، دوستی داشت ( حمل موسی مخفیانه صورت گرفت و چندان آثاریاز حمل درمادر نمایان نبود ) هنگامی که احساس کرد تولد نوزاد نزدیک شده، به سراغ دوستش ( همان قابله ) فرستاد و گفت : ماجرای من چنیناست، فرزندی در رَحِم دارم و امروز به محبت و دوستی تو نیازمندم .
هنگامی که موسی تولد یافت ، از چشمان او نور مرموزی درخشید ، چنان که بدن قابله به لرزه درآمد و برقی از محبت در اعماق قلب او فرو نشست و تمام زوایای دلش را روشن ساخت .
زن قابله رو به مادر موسی کرد و گفت : من در نظر داشتم ماجرای تولد این نوزاد را به دستگاه حکومت خبر دهم تا جلادان بیایند و این پسر را به قتل رسانند ( و من جایزه خود را بگیرم ) ولی چه کنم که عشق شدیدی از این نوزاد در درون قلبم احساس میکنم ، حتی راضی نیستم مویی از سر او کم شود ، با دقت از او حفاظت کن ، من فکر میکنم دشمن نهایی ما سرانجام او باشد .
جزء بیستم (59)
قابله از خانه مادر موسی بیرون آمد ، بعضی از جاسوسان حکومت او را دیدند و تصمیم گرفتند وارد خانه شوند ، خواهر موسی ماجرا را به مادر خبر داد و مادر دستپاچه شد ، آنچنان که نمیدانست چه کند ؟
در میان این وحشت شدید که هوش از سرش برده بود ، نوزاد را در پارچهای پیچید و در تنور انداخت ، مأمورین وارد شدند در آنجا چیزی جز تنور آتش ندیدند، تحقیقات را از مادر موسی شروع کردند ، گفتند : این زن قابله در اینجا چه میکرد ؟ گفت : او دوست من است ، برای دیدار من آمده بود ، مأمورین مأیوس شدند و بیرون رفتند .
مادرموسی بههوشآمد و بهخواهر موسی گفت : نوزاد کجا است ؟ او اظهار بیاطلاعی کرد، ناگهان صدای گریهایاز درون تنور برخاست ، مادر بهسوی تنور دوید ، دید خداوند آتش را برای او سرد و سلام کرده است ( همان خدایی که آتش نمرودی را برای ابراهیم سرد و سالم ساخت ) دست کرد و نوزادش را سالم بیرون آورد .
اما باز مادر در امان نبود ، چراکه مأموران چپ و راست در حرکت و جستجو بودند و شنیدن صدای یک نوزاد کافی بود که
خطر بزرگی واقع شود .
در اینجا یک الهام الهی قلب مادر راروشن ساخت ، الهامیکه ظاهرا او را به کار خطرناکی دعوت میکرد، ولی با اینحال از آن احساس آرامش نمود .
(60) سوره قَصَص
این یک مأموریت الهی است که به هرحال باید انجام شود و تصمیمگرفتبهاینالهام،لباسعملبپوشاندونوزادخویشرابهنیلبسپارد.
به سراغ یک نجار مصری آمد ( نجاری که او نیز از قبطیان و فرعونیان بود ) از او درخواست کرد صندوق کوچکی برای او بسازد .
نجار گفت : با این اوصاف که میگویی، صندوق رابرای چه میخواهی ؟ مادری که زبانش عادت به دروغ نداشت ، نتوانست در اینجا سخنی جز این بگوید که ؛ من از بنیاسرائیلم ، نوزاد پسری دارم و میخواهم نوزادم را در آن مخفی کنم .
نجار قبطی تصمیم گرفت این خبر را به جلادان برساند ، بهسراغ آنها آمد، اما چنان وحشتی بر قلب او مستولی شد که زبانش بازایستاد ، تنها با دست اشاره میکرد و میخواست با علایم ، مطلب را بازگو کند ، مأمورین که گویا از حرکات او یکنحو سخریه و استهزاء برداشت کردند، او را زدند و بیرون کردند .
جزء بیستم (61)
هنگامی که بیرون آمد ، حال عادی خود را بازیافت ، این ماجرا تکرار شد و در نتیجه فهمید در اینجا یک سرّ الهی نهفته است ، صندوق را ساخت و به مادر موسی تحویل داد .
شاید صبحگاهانی بود که هنوز چشم مردم مصر در خواب بود .
هوا کمی روشن شده بود . مادر ، نوزاد خود را همراه صندوق به کنار نیل آورد ، پستان در دهان نوزاد گذاشت و آخرین شیر را به او داد ، سپس او را در صندوق مخصوص که همچون یک کشتی کوچک قادر بود بر روی آب حرکت کند ، گذاشت و آن را روی موج نهاد .
امواج خروشان نیل ، صندوق را بهزودی از ساحل دور کرده ، مادر در کنار ایستاده بود و این منظره را تماشا مینمود ، در یک لحظه احساس کرد قلبش از او جدا شده و روی امواج حرکت میکند ، اگر لطفالهیقلب اورا آرامنکرده بود، فریادمیکشیدوهمهچیز فاشمیشد.
(62) سوره قَصَص
اینها همه از یکسو .
اما ببینیم در کاخ فرعون چه خبر بود ؟ در اخبار آمده ؛ فرعون دختری داشت که تنها فرزندش بود و از بیماری شدیدی رنج میبرد ، فرعون دست به دامن اطباء زد ، نتیجهای نگرفت ، به کاهنان متوسل شد ، آنها گفتند : ای فرعون ! ما پیشبینی میکنیم که از درون این دریا انسانی به این کاخ گام مینهد که اگر از آب دهانش به بدن این بیمار بمالند ، بهبودی مییابد .
فرعون و همسرش آسیه در انتظار چنین ماجرایی بودند که ناگهان روزی صندوقچهای که بر امواج در حرکت بود ، نظر آنها را جلب کرد . دستور داد مأمورین فورا بهسراغ صندوق بروند و آن را از آب بگیرند تا ببینند در آن چیست .
صندوق مرموز در برابر فرعون قرار گرفت ، دیگران نتوانستند درِ آن را بگشایند ، آری میبایست درِ صندوق نجات موسی ، به دست
فرعون گشوده شود و گشوده شد . هنگامی که چشم همسرفرعون به چشم کودک افتاد ، برقی از آن جهید و اعماق قلبش را روشن ساخت و همگی مخصوصا همسر فرعون مهر او را به دل گرفتند و هنگامی که آب دهان این نوزاد مایه شفای بیمار شد ، این محبت فزونی گرفت .
جزء بیستم (63)
اکنون خلاصه این ماجرا را از زبان قرآن میشنویم .
8 فَالْتَقَطَهُ الُفِرْعَوْنَلِیَکُونَلَهُمْ عَدُوّا وَ حَزَنا اِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما کانُوا خاطِئینَ
(هنگامیکه مادر از سوی کودک خود سخت در وحشت فرو رفت، اورا به فرمان خدا به دریا افکند ) خاندان فرعون او را از آب گرفتندتا سرانجامدشمنآنان و مایهاندوهشانگردد، مسلما فرعون و هامان و لشکریان آن دو خطاکار بودند .
« اِلْتَقَطَ » از ماده « اِلْتِقاط » در اصل به معنی بیتلاش و کوشش به چیزی رسیدن میباشد و اینکه به اشیاء گمشدهای که انسان پیدا میکند ، « لُقَطَة » میگویند ، نیز به همین جهت است .
(64) سوره قَصَص
بدیهی است فرعونیان قنداقه این نوزاد را از امواج به این منظور نگرفتند که دشمن سرسختشان را در آغوش خود پرورش دهند ، بلکه آنها به گفته همسر فرعون میخواستند نورچشمی برای خود برگزینند .
اما سرانجام و عاقبت کار چنین شد و به اصطلاح علمای ادب ، « لام » در اینجا « لام عاقبت » است نه « لام علت » و لطافت این تعبیر
در همین است که خدا میخواهد قدرت خود را نشان دهد که چگونه این گروه را که تمام نیروهای خود را برای کشتن پسران بنیاسرائیل بسیج کرده بودند ، وادار میکند که همان کسی را که اینهمه مقدمات برای نابودی او است ، چون جان شیرین دربربگیرند و پرورش دهند .
ضمنا تعبیر به « ا آلُ فِرْعَوْنَ » نشان میدهد که نه یک نفر ، بلکه گروهی از فرعونیان برای گرفتن صندوق از آب ، شرکت کردند
جزء بیستم (65)
و این شاهد بر آن است که چنین انتظاری را داشتند .
و در پایان آیه اضافه میکند : « اِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودُهُما کانُوا خاطِئینَ » .
چه خطایی از این روشنتر که آنها هزاران طفل را سر بریدند تا کلیم اللّه را نابود کنند ، ولی خداوند او را به دست خودشان سپرد و گفت : بگیرید و این دشمنتان را پرورش دهید و بزرگ کنید .
9 وَ قالَتِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لی وَ لَکَ لا تَقْتُلُوهُ عَسی اَنْ یَنْفَعَنا اَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدا وَ هُمْ لا یَشْعُروُنَ
همسرفرعون (هنگامیکه دید آنها قصد کشتن کودکرادارند ) گفت: او را نکشید، نور چشم من و شما است ، شاید برای ما مفیدباشد یا اورا پسر خود برگزینیم وآنها نمیفهمیدند ( که دشمن اصلی خود را در آغوش خویش میپرورانند ) .
بهنظر میرسد که فرعون از چهره نوزاد و نشانههای دیگر از جمله گذاردن او در صندوق و رها کردنش در امواج نیل ، دریافته بود که این نوزاد از بنیاسرائیل است ، ناگهان کابوس قیام یک مرد بنیاسرائیلی
و زوال ملک او به دست آن مرد بر روح او سایه افکند و خواهان اجرای قانون جنایتبارش درباره نوزادان بنیاسرائیل در این مورد شد .
(66) سوره قَصَص
اطرافیان متملق و چاپلوس نیز فرعون را در این طرز فکر تشویق کردند و گفتند : دلیل ندارد که قانون درباره این کودک اجرا نشود .
اما « آسیه » همسر فرعون که نوزاد پسری نداشت و قلب پاکش که از قماش درباریان فرعون نبود ،کانون مهر این نوزاد شده بود ، در مقابل همه آنها ایستاد و از آنجا که در اینگونه کشمکشهای خانوادگی ، غالبا پیروزی با زنان است ، او در کار خود پیروز شد .
و اگر داستان شفای دختر فرعون نیز به آن افزوده شود ، دلیل پیروزی آسیه در این درگیری روشنتر خواهد شد .
ولی قرآن با یک جمله کوتاه و پرمعنی در پایان آیه میگوید : « وَ هُمْ لا یَشْعُروُنَ » .
آنها نمیدانستند که فرمان نافذ الهی و مشیت شکستناپذیر خداوند بر این قرار گرفته است که این نوزاد را در مهمترین کانون خطر پرورش دهد و هیچکس را یارای مخالفت با این اراده و مشیت نیست .
جزء بیستم (67)
قدرتنمایی این نیست که اگر خدا بخواهد قوم نیرومند و جباری را نابود کند ، لشکریان آسمان و زمین را برای نابودی آنها بسیج نماید .
قدرتنمایی این است که خود آن جباران مستکبر را مأمور نابودی خودشان سازد و آنچنان در قلب و افکار آنها اثربگذارد که مشتاقانه هیزمی را جمع کنند که باید با
آتشش بسوزند ، زندانی را بسازند که باید در آن بمیرند ، چوبه داری را برپا کنند که باید بر آن اعدام شوند .
و در مورد فرعونیان زورمند گردنکش نیز چنان شد و پرورش و نجات موسی در تمام مراحل به دست خود آنها صورت گرفت ؛
قابله موسی از قبطیان بود .
سازنده صندوق نجات موسی، یک نجار قبطی بود .
(68) سوره قَصَص
گیرندگان صندوق نجات از امواج نیل ، « آل فرعون » بودند .
بازکننده درِ صندوق ، شخص فرعون یا همسرش آسیه بود .
و سرانجام کانون امن و آرامش و پرورش موسای قهرمان و فرعونشکن ،
همان کاخ فرعون بود .
و این است قدرتنمایی پروردگار .
10 وَاَصْبَحَ فُؤادُ اُمِمُوسی فارِغا اِنْکادَتْ لَتُبْدی بِهِ لَوْلا اَنْ رَبَطْنا عَلی قَلْبِها لِتَک-ُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ
قلب مادر موسی بیتاب و درهم ریختهگشت و اگرقلب او را به وسیله ایمان و امید محکم نکرده بودیم ، نزدیک بود مطلب را افشا کند .
واژه « فارِغ » به معنی بیتاب و صاحب اضطراب و درهم ریختگی و بیچارگی است .
« رَبَطْنا » از ماده « رَبْط » در اصل به معنی بستن حیوان یا مانند آن
جزء بیستم (69)
به جایی است تا مطمئنا در جای خود محفوظ بماند و لذا محل اینگونه
حیوانات را « رِباط » میگویند و سپس به معنی وسیعتری که همان حفظ و تقویت و استحکام بخشیدن است ، آمده و منظور از « رَبْط قَلْب » در اینجا ، تقویت دل این مادر است تا ایمان به وحی الهی آورد و این حادثه بزرگ را تحمل کند .
مادر موسی فرزندش را به ترتیبی که قبلاً گفتیم ، به امواج نیل سپرد ، اما بعد از این ماجرا طوفانی شدید در قلب او وزیدن گرفت ، جای خالی نوزاد که تمام قلبش را پر کرده بود ، کاملاً محسوس بود .
نزدیک بود فریاد کشد و اسرار درون دل خود را برون افکند .
نزدیک بود نعره زند و از جدایی فرزند ناله سر دهد .
این کاملاً طبیعی است مادری که نوزاد خود را با این صورت ازخود جدا کند ، همه چیز را جز نوزادش فراموش نماید و آنچنان هوش از سرش برود که بدون درنظر گرفتن خطراتی که خود و فرزندش را تهدید میکند ، فریاد کشد و اسرار درون دل را فاش سازد .
(70) سوره قَصَص
اما خداوندی که این مأموریت سنگین را به این مادر مهربان داده ، قلب او را آنچنان استحکام میبخشد که به وعده الهی ایمان داشته باشد و بداند کودکش در دست خدا است ، سرانجام به او بازمیگردد و پیامبر میشود .
11 وَ قالَتْ لاُِخْتِهِ قُصّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لا یَشْعُروُنَ
مادر به خواهر اوگفت: وضعحال اورا پیگیری کن، او نیز از دور ماجرا رامشاهدهکرد،درحالیکه آنهابیخبر بودند.
« قُصّیهِ » از ماده « قَصّ » بهمعنی جستجو از آثار چیزی است و اینکه به داستان ، « قِصَّة » میگویند ،بهخاطر این است که از اخبار و حوادث گوناگون درآن پیگیریمیشود .
بعد از بازگشت مادر موسی به خانه خویش ، خواهر از فاصله دور در کنار نیل ، ماجرا را زیر نظر داشت و با چشم خود دید که چگونه فرعونیان او را از آب گرفتند و از خطر بزرگی که نوزاد را تهدید میکرد، رهایی یافت .
جزء بیستم (71)
12 وَ حَرَّمْنا عَلَیْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ اَدُلُّکُمْ عَلی اَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ
ما همه زنان شیرده را از قبل بر او تحریم کردیم ( تا تنها به آغوش مادر برگردد )، خواهرش (که بیتابی مأموران برای پیدا کردن دایه را مشاهده کرد) گفت: آیا شما را به خانوادهای راهنمایی کنم که میتوانند این نوزاد را کفالت کنند و خیرخواه او هستند ؟
« مَراضِع » جمع « مُرْضِع » به معنی زن شیرده است .
طبیعی است نوزاد شیرخوار چند ساعت که میگذرد ، گرسنه میشود ، گریه و بیتابی میکند ، باید دایهای برای او جستجو کرد ، خصوصا اینکه ملکه مصر سخت بهآن دل بسته و او را چون جان شیرینش دوست میدارد .
مأموران حرکت کرده و دربهدر دنبال دایه میگردند ، اما عجیب اینکه پستان هیچ دایهای را نمیگیرد .
(72) سوره قَصَص
شاید از دیدن قیافه آنها وحشت میکند و یا طعم شیرشان که با ذائقه او آشنا نیست ، تلخ و نامطلوب جلوه میکند ، گویی میخواهد خود را از دامان دایهها پرتاب کند ، این همان تحریم تکوینی الهی بود که همه دایهها را بر او حرام کرده بود .
کودک لحظه به لحظه گرسنهتر و بیتابتر میشود ، پیدرپی گریه میکند و سر و صدای او در درون قصر فرعون میپیچد و قلب ملکه را به لرزه درمیآورد .
مأمورینبر تلاشخود میافزایند، ناگهان درفاصله نهچندان دوریبهدختری برمیخورند که میگوید: من زنی از بنیاسرائیل را میشناسم که پستانی پرشیر و قلبی پرمحبت دارد ، او نوزادش را از دست داده و حاضر است شیر دادن نوزاد کاخ رابرعهده گیرد .
مأمورین خوشحال شدند و مادر موسی را به قصر فرعون بردند ، نوزاد هنگامی که بوی مادر را شنید ، سخت پستانش را در دهان فشرد و از شیره جان مادر ، جان تازهای پیدا کرد ، برق خوشحالی از چشمها جهید ، مخصوصا مأموران خسته و کوفته که به مقصد خود رسیده بودند ، از همه خوشحالتر بودند ، همسر فرعون نیز نمیتوانست خوشحالی خودرا از این امر کتمانکند
جزء بیستم (73)
در بعضی از روایات آمده است که وقتی موسی پستان این مادر را قبول کرد ، هامان وزیر فرعون گفت : من فکر میکنم تو مادر واقعی او هستی ، چرا در میان اینهمه زن ، تنها پستان تو را پذیرفت ؟ گفت : ای پادشاه ، به خاطر این است که من زنی خوشبو
هستم و شیرم بسیار شیرین است ، تاکنون هیچ کودکی به من سپرده نشده ، مگر اینکه پستان مرا پذیرفته است ، حاضران این سخن او را تصدیق کردند و هرکدام هدیه و تحفه گرانقیمتی به او دادند .(1)
در حدیثی از امام باقر میخوانیم که فرمود : « سه روز بیشتر طول نکشید که خداوند نوزاد را به مادرش بازگرداند » .
1 « تفسیر فخر رازی » ، جلد 24 ، صفحه 231 .
(74) سوره قَصَص
بازگشت موسی به آغوش مادر
13 فَرَدَدْناهُ اِلی اُمِّهِ کَیْتَقَرَّعَیْنُهاوَلاتَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ اَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لکِنَّ اَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَم-ُونَ
ما او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد و بداند وعده الهی حق است ، ولی اکثر آنها نمیدانند .
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه ؛ آیا فرعونیان موسی را به مادر سپردند که او را شیر دهد و در خلال این کار ، همهروز یا گاهبهگاه کودک را به دربار فرعون بیاورد تا ملکه مصر دیداری از او تازه کند و یا کودک را در دربار نگه داشتند و مادر موسی در فواصل معین میآمد و به او شیر میداد ؟
دلیل روشنی بر هیچیک از این دو احتمال وجود ندارد اما احتمال اول ، منطقیتر به نظر میآید .
جزء بیستم (75)
و نیز بعد از پایان دوران شیرخوارگی ، آیا موسی به کاخ فرعون
منتقل شد یا رابطه خود را با مادر و خانواده نگاه میداشت و میان این دو در رفت و آمد بود ؟
بعضی گفتهاند : بعد از دوران شیرخوارگی ، او را به فرعون و همسرش آسیه سپرد و موسی در دامن آندو و با دست آندو پرورش یافت و در اینجا داستانهای دیگری از کارهای کودکانه اما پرمعنی موسی نسبت به فرعون نقل کردهاند که ذکر همه آنها به درازا میکشد، اما اینجمله که فرعون بعداز مبعوث شدن موسی به نبوت به او گفت : «اَلَمْ نُرَبِّکَ فینا وَلیدا وَ لَبِثْتَ فینا مِنْ عُمُرِکَ سِنینَ : آیا تو را در کودکی در دامان پرمهر خود پرورش ندادیم و سالهایی از عمرت را در میان ما نبودی » ؟ ( 18 / شعراء ) نشان میدهد که موسی مدتی در کاخ فرعون زندگی کرده و سالهایی در آنجا درنگ نموده است .
از « تفسیر علی بن ابراهیم » چنین استفاده میشود که موسی با نهایت احترام تا دوران بلوغ در کاخ فرعون ماند ، ولی سخنان توحیدی
(76) سوره قَصَص
او ، فرعون را سخت ناراحت میکرد ، تا آنجا که تصمیم قتل او را گرفت ، موسی کاخ را رها کرد و وارد شهر شد که با نزاع دو نفر که یکی از قبطیان و دیگری از سبطیان بود ، روبرو گشت .(1)
14 وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ اسْتَوی اتَیْناهُ حُکْما وَ عِلْما وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ
هنگامیکه نیرومند و کاملشد، حکمتودانش به او دادیم
و اینگونه نیکوکاران را جزا میدهیم .
« اَشُدّ » از ماده « شِدَّت » به معنی نیرومند شدن و « اِسْتَوی » از ماده « اِسْتِواء » به معنی کمال خلقت و اعتدال آن است .
در اینکه میان ایندو چه تفاوتی است ، مفسران گفتگوهای مختلفی دارند ؛ بعضی گفتهاند « بُلوغ اَشُدّ » آن است که انسان از نظر قوای جسمانی به سرحد کمال برسد که غالبا در سن 18 سالگی است و
1 « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 117 .
جزء بیستم (77)
« اِسْتِواء » همان اعتدال و استقرار در امر حیات و زندگی است که غالبا بعد از کمال نیروی جسمانی حاصل میشود .
بعضی دیگر « بلوغ اَشُد » را به معنی کمال جسمی و « استواء » را به معنی کمال عقلی و فکری دانستهاند .
در حدیثی از امام صادق که در کتاب « معانی الاخبار » نقل شده ، میخوانیم : « " اَشُد" 18 سالگی است و " استواء" زمانی است که محاسن بیرون آید » .
در میان این تعبیرات تفاوت زیادی نیست و از مجموعه آن باتوجه به معنی لغوی ایندو واژه ، تکامل نیروهای جسمی و فکری و روحی استفاده میشود .
فرق میان « حُکْم » و « عِلْم » ممکن است این باشد که « حُکْم » اشاره به عقل و فهم و قدرت بر داوری صحیح است و « عِلْم » به معنی آگاهی و دانشی است که جهل با آن همراه نباشد .
تعبیر « کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ » بهخوبی نشان میدهد که موسی بهخاطر تقوای الهی و اعمال نیک و پاکش ، این
شایستگی را پیدا کرده بود که خداوند پاداش علم و حکمت به او بدهد و روشن است که منظور از این علم و حکمت ، وحی و نبوت نیست، زیرا موسی آن روز با زمان وحی و نبوت فاصله زیادی داشت .
(78) سوره قَصَص
بلکه منظور همان آگاهیو روشنبینی و قدرتبر قضاوت صحیح و مانند آن است که خدا به عنوان پاکدامنی و درستی و نیکوکاری به موسی داد و از این تعبیر اجمالاً برمیآید که موسی در همان کاخ فرعون که بود ، رنگ آن محیط را هرگز به خود نگرفت و تا آنجا که درتوان داشت، به کمک حق و عدالت میشتافت، هر چند جزئیات آن امروز بر ما روشن نیست .
15 وَ دَخَلَ الْمَدینَةَ عَلی حینِ غَفْلَةٍ مِنْ اَهْلِها فَوَجَدَ فیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذی مِنْ شیعَتِهِ عَلَی الَّذی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُمُوسیفَقَضیعَلَیْهِقالَهذامِنْعَمَلِ الشَّیْطانِ
جزء بیستم (79)
اِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبینٌ
او در موقعی که اهل شهر در غفلت بودند ، وارد شهر شد، ناگهان دومرد را دیدکه بهجنگ و نزاع مشغولند ، یکی از پیروان او بود و دیگری از دشمنانش ، آنیک که از پیرواناو بود، از وی در برابردشمنش تقاضای کمک کرد، موسی مُشت محکمی بر سینه او زد و کار او را ساخت ( و بر زمین افتاد و مرد ) موسی گفت : این از عمل شیطان بود که او دشمن و گمراهکننده آشکاری است .
« وَکَزَ » از ماده « وَکْز » به معنی مشت کوبیدن است .
این شهر ، کدام شهر بوده ، روشن نیست ، اما به احتمال قوی پایتخت مصر بوده و به گفته بعضی از مفسران ، موسی بر اثر مخالفتهایی که با فرعون و دستگاه او داشت و روز به روز اوج میگرفت ، محکوم به تبعید از پایتخت مصر شد ، ولی با استفاده از فرصت خاصی که مردم درحال غفلت بودند ، وارد پایتخت گردید .
(80) سوره قَصَص
این احتمال نیز وجود دارد که منظور وارد شدن در شهر از قصر فرعون بوده باشد ، زیرا معمولاً قصرهای فراعنه را در کنار شهر که بهتر بتوانند راههای ورود و خروجش را کنترل کنند ، میساختند .
منظور از جمله « عَلی حینِ غَفْلَةٍ مِنْ اَهْلِها » موقعی بوده که مردم شهر کسب و کار خود را تعطیل کرده و کسی دقیقا مراقب اوضاع شهر نبود ، اما اینکه چه موقعی بوده ، بعضی گفتهاند : در آغاز شب بوده است که مردم کسب و کار را تعطیل میکنند ، گروهی راهی خانه خود میشوند و گروهی نیز به تفریح و سرگرمی و شبنشینی مشغولند ، این همان ساعتی است که در بعضی از روایات اسلامی از آن به عنوان « ساعت غفلت » تعبیر شده است .
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله آمده است که فرمود : « تَنَفَّلُوا فی ساعَةِ الْغَفْلَةِ وَ لَوْبِرَکْعَتَیْنِ خَفیفَتَیْنِ : در ساعت غفلت ، نماز نافله به جا آورید ولو دو رکعت مختصر باشد » .
جزء بیستم (81)
و در ذیل این حدیث آمده : « وَ ساعَةُ الْغَفْلَةِ
ما بَیْنَ الْمَغْرِبِ وَ الْعِشاءِ » .(1)
و به راستی این ساعت ، ساعت غفلت است و بسیاری از جنایتها و تبهکاریها و انحرافات اخلاقی در همین ساعات آغاز شب انجام میشود .
نه مردم مشغول کسب و کارند و نه در خواب و استراحت ، بلکه یک حالت غفلت عمومی معمولاً بر شهرها مسلط میشود و رواج کار مراکز فساد نیز در همین ساعت است .
بههرحالموسی وارد شهرشد ودر آنجا با صحنهای روبرو گردید ؛ « دو نفر مرد را دید که سخت باهم گلاویز شدهاند و مشغول زد و خورد هستند که یکی از آنها از شیعیان و پیروان موسی بود و دیگری از دشمنانش » .
(82) سوره قَصَص
تعبیر به « شیعَتِهِ » نشان میدهد که موسی از همان زمان ارتباطهایی با بنیاسرائیل برقرار کرده بود و گروهی پیرو داشت و احتمالاً آنها را برای مبارزه با دستگاه جبار فرعون به عنوان یک هسته مرکزی برگزیده بود .
هنگامی که مرد بنیاسرائیلی چشمش به موسی افتاد ، « از موسی ( که جوانی نیرومند و قویپنجه بود ) در برابر دشمنش تقاضای کمککرد » .
1) « وسایل الشیعه » ، جلد 5 ، صفحه 249 .
موسی به یاری او شتافت تا او را از چنگال این دشمن ظالم ستمگر که بعضی گفتهاند ؛ یکی از طباخان فرعون بود و میخواست مرد بنیاسرائیلی رابرای حمل هیزم به بیگاریکشد، نجات دهد « در اینجا موسی مشتی محکم بر سینه مرد فرعونی زد، اما همین یک مشت ، کار او را ساخت و بر زمین افتاد و مرد » (فَوَکَزَهُ مُوسی فَقَضی عَلَیْهِ).
جزء بیستم (83)
بدون شک موسی قصد کشتن مرد فرعونی را نداشت و از آیات بعد نیز بهخوبی این معنی روشن میشود ، نه بهخاطر اینکه آنها مستحق قتل نبودند ، بلکه بهخاطر پیامدهایی که این عمل ممکن بود برای موسی و بنیاسرائیل داشته باشد .
لذا بلافاصله موسی « گفت : این از عمل شیطان بود » .
به تعبیر دیگر او میخواست دست مرد فرعونی را از گریبان بنیاسرائیلی جدا کند، هرچند گروه فرعونیان مستحق بیش از این بودند ، اما در آن شرایط اقدام به چنین کاری مصلحت نبود و چنانکه خواهیم دید ، همین امر سبب شد که دیگر نتواند در مصر بماند و راه مَدْیَن را در پیش گرفت .
16 قالَ رَبِّ اِنّی ظَلَمْتُ نَفْسی فَاغْفِرْلی فَغَفَرَ لَهُ اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ
عرض کرد : پروردگارا ! من به خویشتن ستم کردم ، مرا ببخش، خداوند او را بخشید که او غفور و رحیم است .
(84) سوره قَصَص
موسی در اینجا همانطور که در آیه قبل به آن اشاره
شد ، از موقعیت مردمان آن شهر غفلت داشت ، وگرنه خود را در معرض این زد و خوردهای مردمی قرار نمیداد تا چنین واقع شود .
17 قالَ رَبِّ بِما اَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ اَکُونَ ظَهیرا لِلْمُجْرِمینَ
عرض کرد : پروردگارا ! به شکرانه نعمتی که به من دادی، من هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود .
من همیشه بهیاری مظلومان و رنجدیدگان خواهم شتافت ، منظورش از این جمله این بود که من هرگز با فرعونیان مجرم و گنهکار همکاری نمیکنم و یار و پشتیبان ستمدیدگان بنیاسرائیلی خواهم بود و اینکه بعضی احتمال دادهاند منظور از « مُجْرِم » آن مرد بنیاسرائیلی بوده باشد ، بسیار بعید بهنظر میرسد .
مفسران بحثهای دامنهداری درمورد مشاجره مرد قبطی و بنیاسرائیلی و کشته شدن قبطی به دست موسی کردهاند .
جزء بیستم (85)
البته اصل این عمل ، مسأله مهمی نبوده ، چراکه جنایتکاران فرعونی ، مفسدان بیرحمی بودندکه هزاران نوزاد بنیاسرائیلی را سر بریدند و از هیچگونه جنایت بر بنیاسرائیل اِبا نداشتند و به اینترتیب افرادی نبودند که خونشان خصوصا برای بنیاسرائیل محترم باشد.
آنچه برای علمای تفسیر ایجاد مشکل کرده ، تعبیراتی است که خود موسی در این ماجرا مطرح میکند ، به غیر معنایی که ما آوردیم ؛
یکجا میگوید : « هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ » .
جای دیگر میگوید : « رَبِّ اِنّی ظَلَمْتُ نَفْسی فَاغْفِرْلی : خدایا ! من بر خود ستم کردم ، مرا ببخش » .
این تعبیرات چگونه با عصمت انبیاء که حتی قبل از نبوت و رسالت باید دارای مقام عصمت باشند ، سازگار است ؟
اما باتوضیحی که در تفسیر آیات فوق دادیم ، روشن میشود که
(86) سوره قَصَص
آنچه از موسی سر زد ، وارد شدن به جایی بود که صلاح نبود وارد شود ، او با این عملش خود را به زحمت انداخت ، چراکه قتل یک قبطی به وسیله موسی ، چیزی نبود که فرعونیان به آسانی از آن بگذرند و به همین جهت بعد از آنکه خداوند عمل او را مستور داشت و کسی جز آن مرد اسرائیلی از قتل قبطی خبر نداشت ، به شکرانه توفیق قتل آن دشمن خدا ، قوت بدنی خود را نعمت خدا قلمداد کرد .
در « عیون الاخبار » از امام علی بن موسیالرضا در تفسیر این آیات ، آمده است : « منظور از جمله " هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ" نزاع و جدال آندو مرد با یکدیگر بوده که عمل شیطانی محسوب میشده، نه عمل موسی و منظور از جمله " رَبِّ اِنّی ظَلَمْتُ نَفْسی فَاغْفِرْلی" ایناست که من خودرا در آنجاکه نباید بگذارم، گذاردم ، من نباید وارد این شهر میشدم و منظور از جمله " فَاغْفِرْلی" این است که مرا از دشمنانت مستور دار تا بر من دست پیدا نکنند ( یکی از
معانی غفران ، پوشانیدن است ) » .(1)
جزء بیستم (87)
18 فَاَصْبَحَ فِیالْمَدینَةِخائِفا یَتَرَقَّبُ فَاِذَاالَّذِی اسْتَنْصَرَهُ بِالاَْمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسیاِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُبینٌ
موسی در شهر ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثهای (و در جستجوی اخبار) ناگهان دید همان کسیکه دیروزاز او یاری طلبیده بود، فریاد میزند و از او کمک میخواهد، موسی به او گفت : تو آشکارا انسان گمراهی هستی .
« یَتَرَقَّبُ » از ماده « تَرَقُّب » به معنی انتظار کشیدن است و موسی در اینجا در انتظار پیامدهای این حادثه بود و نیز در انتظار اخبار آن .
« یَسْتَصْرِخُ » از ماده « اِسْتِصْراخ » به معنی یاری طلبیدن است ، ولی در اصل به معنی فریاد کشیدن و یا از دیگری تقاضای فریاد زدن میباشد و این امر معمولاً ملازم با یاری طلبیدن است .
مسأله کشته شدن یکی از فرعونیان به سرعت در مصر منعکس شد
1 « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 119 .
(88) سوره قَصَص
و شاید کم و بیش از قرائن معلوم بود که قاتل او یک بنیاسرائیلی است و شاید نام موسی هم در این میان بر سر زبانها بود .
البته این قتل ، یک قتل ساده نبود ، جرقهای برای یک انقلاب و یا مقدمه آن محسوب میشد و دستگاه حکومت نمیتوانست به سادگی از کنار آن بگذرد که بردگان بنیاسرائیل قصد جان اربابان خود کنند .
ناگهان با صحنه تازهای روبرو شد « و دید همان بنیاسرائیلی که
دیروز از او یاری طلبیده بود ، فریاد میکشد و از او کمک میخواهد » و با قبطی دیگری گلاویز شده است .
اما « موسی به او گفت : تو بهوضوح انسان جاهل و گمراهی هستی »، هر روز با کسی گلاویز میشوی و دردسر میآفرینی و دست بهکارهایی میزنی که الآن موقع آن نیست ، ما هنوز گرفتار پیامدهای برنامه دیروز تو هستیم که امروز نیز تجدید برنامه کردی .
19 فَلَمّااَنْاَرادَاَنْیَبْطِشَبِالَّذیهُوَ عَدُوٌّلَهُماقالَ یا مُوسی اَتُریدُ اَنْ تَقْتُلَنی کَما قَتَلْتَ نَفْسا بِالاَْمْسِ اِنْ تُریدُ اِلاّ اَنْ تَکُونَ جَبّارا فِی الاَْرْضِ وَ ما تُریدُ اَنْ تَکُونَ مِنَالْمُصْلِحینَ
جزء بیستم (89)
و هنگامیکهخواست با کسیکه دشمن هردوی آنها بود، درگیر شود و باقدرت مانع او گردد ( فریادش بلند شد ) گفت:ای موسی!میخواهیمرابکشی،همانگونهکه دیروز انسانی را به قتل رساندی ؟ تو میخواهی فقط جباری در روی زمین باشی و نمیخواهی از مصلحان باشی .
ولی بههرحال مظلومی بود که در چنگال ستمگری گرفتار شده بود ( خواه در مقدمات تقصیر کرده باشد یا نه ) میبایست موسی به یاری او بشتابدو تنهایش نگذارد « اما هنگامیکه موسی خواست از آنمرد بنیاسرائیلی دفاع کند ، فریاد او بلند شد و گفت : ای موسی تو میخواهی مرا بکشی همانگونه که دیروز انسانی را کشتی » ؟
از قرار معلوم « تو میخواهی فقط جباری در روی
زمین باشی و نمیخواهی از مصلحان باشی » .
(90) سوره قَصَص
این جمله نشان میدهد که موسی قبلاً نیّت اصلاحطلبی خود را چه در کاخ فرعون و چه در بیرون آن ، اظهار کرده بود و در بعضی از روایات میخوانیم که ؛ درگیریهایی در این زمینه نیز با فرعون داشت ، لذا مرد قبطی میگوید : تو هر روز میخواهی انسانی را به قتل برسانی ، این چه اصلاح طلبی است ؟ در صورتی که اگر موسی میخواست این جبار را نیز به قتل برساند ، گامی در مسیر اصلاح بود .
به هر حال موسی متوجه شد که ماجرای دیروز افشا شده است و برای اینکه مشکلات بیشتری پیدا نکند ، کوتاه آمد .
20 وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ اَقْصَاالْمَدینَةِ یَسْعیقالَ یا مُوسی اِنَّ الْمَلاَءَ یَأْتَمِروُنَ بِکَ لِیَقْتُل-ُوکَ فَاخْرُجْ اِنّی لَکَ مِنَ النّاصِحینَ
(دراینهنگام)مردیازنقطهدوردست شهر (از مرکز فرعونیان) با سرعت آمد و به موسی گفت: ای موسی! این جمعیت برای کشتنت بهمشورت نشستهاند ، فورا ( از شهر ) خارج شو که من از خیرخواهان تو هستم .
جزء بیستم (91)
ماجرا به فرعون و اطرافیان او رسید و تکرار این عمل را تهدیدی بر وضع خود گرفتند ، جلسه مشورتی تشکیل دادند و حکم قتل موسی صادر شد .
در این هنگام یک حادثه غیرمنتظره موسی را از مرگ حتمی رهایی بخشید و آن اینکه « مردیاز نقطه دوردست شهر ( از مرکز فرعونیان
و کاخ فرعون ) بهسرعت خودرا به موسی رساند و گفت : ای موسی ! این جمعیت برای کشتن تو به مشورت نشستهاند، فورا از شهر خارج شو که من از خیرخواهان تو هستم » .
اینمرد ظاهرا همانکسیبود که بعدا بهعنوان « مؤمن آل فرعون » معروف شد ، میگویند : نامش « حَزْقیل » بود و از خویشاوندان نزدیک فرعون محسوب میشد و آنچنان با آنها رابطه داشت که در اینگونه جلسات شرکت میکرد .
او از وضع جنایات فرعون رنج میبرد و در انتظار این بود که قیامی بر ضد او صورت گیرد و او به این قیام الهی بپیپوندد .
(92) سوره قَصَص
ظاهرا چشم امید به موسی دوخته بود و در چهره او سیمای یک مرد الهی انقلابی را مشاهده میکرد ، به همین دلیل هنگامی که احساس کرد او در خطر است ، باسرعت خود را به او رسانید و موسی را از چنگال خطر نجات داد و بعدا خواهیم دید که نه تنها در این ماجرا که در ماجراهای دیگر نیز تکیهگاهی برای موسی بود و دیده تیزبینی برای بنیاسرائیل در قصر فرعون محسوب میشد .
21 فَخَرَجَ مِنْها خائِفا یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ الْقَوْمِالظّالِمینَ
موسیازشهر خارج شد،درحالیکهترسانبود و هر لحظه در انتظار حادثهای ، عرض کرد : پروردگارا ! مرا از این قوم ظالم رهایی بخش .
موسی این خبر را کاملاً جدّی گرفت ، به خیرخواهی این مرد
جزء بیستم (93)
باایمان ارج نهاد و به توصیهاو «ازشهرخارجشد، درحالیکه ترسانبود و هرلحظه در انتظار حادثهای» .
تمام قلب خود را متوجه پروردگار کرد و برای حل این مشکل بزرگ ، دست به دامن لطف او زد و « گفت : پروردگار من ! مرا از این قوم ظالم رهایی بخش » .
من میدانم آنها ظالم و بیرحمند و من به دفاع از مظلومان برخاستم و از ظالمان بیگانه بودم و همانگونه که من بهقدر توانایی شرّ ظالمان را از مظلومان کوتاه کردهام ، تو نیز ای خدای بزرگ ، شرّ ظالمان را از من دفع نما .
22 وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسی رَبّی اَنْ یَهْدِیَنی سَواءَ السَّبیلِ
و هنگامی که متوجه جانب مَدْیَن شد ، گفت : امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند .
« تِلْقاء » در اینجا به معنی سمت و جانب آمده است .
(94) سوره قَصَص
موسی تصمیم گرفت که بهسوی سرزمین « مَدْیَن » که شهری در جنوب شام و شمال حجاز بود و از قلمرو مصر و حکومت فرعونیان جدا محسوب میشد ، برود ، اما جوانی که در ناز و نعمت بزرگ شده و به سوی سفری میرود که در عمرش سابقه نداشته ، نه زاد و توشهای دارد ، نه مرکب و نه دوست و راهنمایی و پیوسته از این بیم دارد که مأموران فرا رسند و او را دستگیر کرده و به قتل رسانند ،
وضع حالش روشن است .
آری موسی باید یک دوران سختی و شدت را پشتسر بگذارد و از تارهایی که قصر فرعون بر گِرد شخصیت او تنیده بود ، بیرون آید ، در کنار مستضعفان قرار گیرد ، درد آنها را با تمام وجودش احساس کند و آماده یک قیام الهی به نفع آنها و بر ضد مستکبران گردد .
ولی در این راه یک سرمایه بزرگ همراه داشت ، سرمایه ایمان و توکل بر خدا .
23 وَ لَمّا وَرَدَ ماءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ اُمَّةً مِنَالنّاسِ یَسْقُونَ
جزء بیستم (95)
وَ وَجَدَ مِنْ دوُنِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذوُدانِ قالَ ما خَطْبُکُما قالَتالانَسْقیحَتّی یُصْدِرَالرِّعاءُوَاَبُوناشَیْخٌ کَبیرٌ
و هنگامیکه به ( چاه ) آب مدین رسید، گروهیاز مردم را در آنجا دید که چهارپایان خود را سیراب میکنند و در کنار آنها دو زن را دید که مراقب گوسفندان خویشند ( و بهچاه نزدیک نمیشوند، موسی ) به آنها گفت : کار شما چیست؟ ( چرا گوسفندان خود را آب نمیدهید ؟ ) گفتند : ما آنها را آب نمیدهیم تا چوپانها همگی خارج شوند و پدرماپیرمرد مسنیاست .
« تَذوُدانِ » از ماده « ذَوْد » به معنی منع کردن و جلوگیری نمودن است ، آنها مراقب بودند که گوسفندانشان متفرق یا آمیخته با گوسفندان دیگر نشود .
« خَطْب » به معنی کار و مقصود و منظور است .
« یُصْدِرَ » از ماده « صَدَر » به معنی خارج شدن از آبگاه است و « رِعاء » جمع « راعی » به معنی چوپان است .
(96) سوره قَصَص
در اینجا در برابر « پنجمین صحنه » از این داستان قرار میگیریم و آن صحنه ورود موسی به شهر مَدْیَن است ... .
این جوان پاکباز چندین روز در راه بود ، راهی که هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنایی نداشت ، حتی به گفته بعضی ناچار بود با پای برهنه این راه را طی کند ، گفتهاند : هشت روز در راه بود ، آنقدر راه رفت که پاهایش آبله کرد .
برای رفع گرسنگی از گیاهان بیابان و برگ درختان استفاده مینمود و در برابر اینهمه مشکلات و ناراحتیها ، تنها یک دلخوشی داشت و آن این که به لطف پروردگار از چنگال ظلم فرعونی رهایی یافته است .
کمکم دورنمای « مَدْیَن » در افق نمایان شد و موجیاز آرامش بر قلب او نشست ، نزدیک شهر رسید ، اجتماع گروهی نظر او را به خود جلب کرد ، به زودی فهمید اینها شبانهایی هستند که برای آب دادن به گوسفندان ، اطراف چاه آب اجتماع کردهاند .
جزء بیستم (97)
« و در کنار آنها دو زن را دید که گوسفندان خود را مراقبت میکنند ، اما به چاه نزدیک نمیشوند » .
وضع این دختران باعفت که در گوشهای ایستادهاند و کسی به داد آنها نمیرسد و یک مشت شبان گردنکلفت تنها در فکر گوسفندان خویشند و نوبت به دیگری نمیدهند ، نظر موسی را جلب
کرد ، نزدیک آندو آمد و « گفت : کار شما چیست » ؟ چرا پیش نمیروید و گوسفندان را سیراب نمیکنید ؟
برای موسی این تبعیض و ظلم و ستم ، این بیعدالتی و عدم رعایت حق مظلومان که در پیشانی شهر مدین بهچشممیخورد ، قابل تحمل نبود ، او مدافع مظلومان بود و بهخاطر همین کار ، به کاخ فرعون و نعمتهایش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود ، او نمیتوانست راه و رسم خود را ترک گفته و در برابر بیعدالتیها سکوت کند .
دختران در پاسخ او « گفتند : ما گوسفندان خود را سیراب نمیکنیم
(98) سوره قَصَص
تا چوپانان همگی حیوانات خود را آب دهند و خارج شوند » و ما از باقیمانده آب استفاده کنیم .
و برای اینکه این سؤال برای موسی بیجواب نماند که چرا پدر این دختران عفیف ، آنها را به دنبال این کار فرستاده ، افزودند : « پدر ما پیرمرد مسنّی است » ، پیرمردی شکسته و سالخورده ، نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد و نه برادری داریم که این مشکل را متحمل گردد و برای اینکه سربار مردم نباشیم ، چارهای جز این نیست که این کار را ما انجام دهیم .
24 فَسَقی لَهُما ثُمَّ تَوَلّی اِلَی الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ اِنّی لِما اَنْزَلْتَ اِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقیرٌ
موسی به ( گوسفندان ) آنها آب داد ، سپس رو به سوی سایه آورد و عرض کرد: پروردگارا! هر خیر و نیکی بر من فرستی ، من به آن نیازمندم .
موسی از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد ، چه بیانصاف مردمی هستند که تمام در فکر خویشند و کمترین حمایتی از مظلوم نمیکنند .
جزء بیستم (99)
جلو آمد، دلو سنگینرا گرفت و در چاه افکند، دلوی که میگویند : چندین نفر میبایست آنرا ازچاه بیرون بکشند، را باقدرت بازوان نیرومندشیکتنه ازچاهبیرون آورد و « گوسفندانآندورا سیراب کرد » .
میگویند : هنگامی که نزدیک آمد و جمعیت را کنار زد ، به آنها گفت : شما چه مردمی هستید که به غیر از خودتان ، به کسی نمیاندیشید ؟ جمعیت کنار رفتند و دلو را به او دادند و گفتند : « بسم اللّه » ، اگر میتوانی آب بکش ، چراکه میدانستند دلو به قدری سنگین است که تنها با نیروی ده نفر از چاه بیرون میآید ، آنها موسی را تنها گذاشتند ، ولی موسی با اینکه خسته و گرسنه و ناراحت بود ، نیروی ایمان به یاریش آمد و بر قدرت جسمیش افزود و باکشیدن یک دلو از چاه ، همه گوسفندان آندو را سیراب کرد .
« سپس به سایه رویآورد و به درگاه خدا عرض کرد : خدایا ! هر خیر و نیکی بر من فرستی ، من به آن نیازمندم » .
(100) سوره قَصَص
آری او خسته و گرسنه بود ، او در آن شهر غریب و تنها بود و پناهگاهی نداشت ، اما در عین حال بیتابی نمیکند ، آنقدر مؤدب است که حتی به هنگام دعا کردن ، صریحا نمیگوید : خدایا چنین و چنان کن ، بلکه میگوید : « هر خیری که بر من فرستی ، به آن نیازمندم » یعنی تنها احتیاج و نیاز خود را بازگو میکند و بقیه را به
لطف پروردگار وامیگذارد .
25 فَجاءَتْهُ اِحْدیهُما تَمْشی عَلَی اسْتِحْیاءٍ قالَتْ اِنَّ اَبی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ اَجْرَ ما سَقَیْتَ لَنا فَلَمّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَالْقَوْمِ الظّالِمینَ
ناگهانیکیازآندو به سراغ او آمد، در حالیکه با نهایت حیا گام برمیداشت و گفت: پدرم از تو دعوت میکند تا
جزء بیستم (101)
مزدسیرابکردنگوسفندانبرایمارابهتوبپردازد،هنگامیکه موسی نزد او (شعیب) آمد و سرگذشت خودراشرح داد ، گفت : نترس ، از قوم ظالم نجات یافتی .
اما کار خیر را بنگر که چه قدرتنمایی میکند ، چه برکات عجیبی دارد ، یک قدم برای خدا برداشتن و یک دلو آب از چاه برای حمایت مظلوم ناشناختهای کشیدن ، فصل تازهای در زندگانی موسی میگشاید و یک دنیا برکات مادی و معنوی برای او به ارمغان میآورد ، گمشدهای را که میبایست سالیان دراز به دنبال آن بگردد ، در اختیارش میگذارد .
و آغاز این برنامه زمانی بود که ملاحظه کرد « یکی از آن دو دختر که با نهایت حیا گام برمیداشت و پیدا بود از سخن گفتن با یک جوان بیگانه شرم دارد ، به سراغ او آمد و تنها این جمله را گفت : پدرم از تو دعوت میکند تا پاداش و مزد آبی را که از چاه برای گوسفندان ما کشیدی ، به تو بدهد » .
برق امیدی در دل او جهید ، گویا احساس کرد واقعه مهمی در
(102) سوره قَصَص
شُرُف تکوین است و با مرد بزرگی روبرو خواهد شد ، مرد حقشناسی که حاضر نیست زحمت انسانی ، حتی به اندازه کشیدن یک دلو آب ، بدون پاداش بماند ، او باید یک انسان نمونه ، یک مرد آسمانی و الهی باشد ، ای خدای من ! چه فرصت گرانبهایی .
آری این پیرمرد کسی جز شعیب پیامبر خدا نبود که سالیان دراز مردم را در این شهر به خدا دعوت کرده و نمونهای از حقشناسی و حقپرستی بود ، امروز که میبیند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند ، جویا میشود و هنگامی که از جریان کار آگاه میگردد ، تصمیممیگیرد دَیْنخود را به این جوان ناشناس، ادا کند .
موسی حرکت کرد و بهسوی خانه شعیب آمد ، طبق بعضی از روایات ، دختر برای راهنمایی از پیشرو حرکت میکرد و موسی از پشت سرش ، باد بر لباس دختر میوزید و ممکن بود لباس را از اندام او کنار زند ، حیا و عفت موسی اجازه نمیداد چنین شود ، به دختر گفت : من از جلو میروم بر سر دوراهیها و چند راهیها ، مرا راهنمایی کن .(1)
جزء بیستم (103)
موسی وارد خانه شعیب شد ، خانهای که نور نبوت از آن ساطعاست و روحانیت از همهجای آن نمایان ، پیرمردی باوقار ،
1) « تفسیر ابوالفتوح رازی » ، ذیل آیات مورد بحث .
با موهای سفید در گوشهای نشسته ، به موسی خوشآمد گفت .
ازکجا میآیی ؟ چهکارهای ؟ در این شهر چهمیکنی ؟ هدف و مقصودت چیست ؟ چرا تنها هستی؟ و از اینگونه سؤالات .
موسی ماجرایخود را برایشعیب بازگوکرد .
قرآن میگوید : « هنگامی که موسی نزد او آمد و سرگذشت خود را برای وی شرح داد ، گفت : نترس ، از جمعیت ظالمان رهایی یافتی » .
سرزمین ما از قلمرو آنها بیروناست و آنها دسترسیبه اینجا ندارند ، کمترین وحشتی به دل راه مده ، تو در یک منطقه امن و امان قرارداری، ازغربت و تنهاییرنجنبر، همهچیز به لطف خدا حل میشود .
(104) سوره قَصَص
موسی بهزودی متوجه شد که استاد بزرگی پیدا کرده که چشمههای زلال علم و معرفت و تقوا و روحانیت از وجودش میجوشد و میتواند او را به خوبی سیراب کند .
شعیب نیز احساس کرد شاگرد لایق و مستعدّی یافته که میتواند علوم و دانشها و تجربیات یک عمر خود را به او منتقل سازد ، آری به همان اندازه که شاگرد از پیدا کردن یک استاد بزرگ ، لذت میبرد ، استاد هم از یافتن یک شاگردلایق، خوشحالبود .
درسهای آموزنده پنجگانه از داستان موسی برای نوجوانان عزیز
در این بخش از سرگذشت موسی درسهای آموزنده فراوانی است ؛
پیامبران الهی همیشه حامی مظلومان بودهاند ، موسی چه
در زمانی که در مصر بود و چه وقتی که به مدین آمده ، هرجا صحنه ظلم و ستمی را میدید ، ناراحت میشد و به یاری مظلوم میشتافت ، چراکه یکی از اهداف بعثت انبیاء ، همین حمایت از مظلومان است .
جزء بیستم (105)
انجام یک کار کوچک برای خدا ، چه پربرکت است ، موسی یک دلو آب از چاه کشید و انگیزهای جزجلب رضای خالق نداشت ، اما چهقدر این کار کوچک ، پربرکت بود ، زیرا همان سبب شد که به خانه شعیب پیامبر بزرگ خدا راه پیدا کند ، از غربت رهایی یابد ، پناهگاهی مطمئن پیدا کند ، غذا و لباس و همسری پاکدامن نصیب او شود ، و از همه مهمتر اینکه مکتب انسانساز شعیب آن پیر روشن ضمیر را در مدت ده سال ببیند و آماده رهبری خلق شود .
مردان خدا هیچ خدمتی خصوصا خدمت زحمتکشان را بیاجر و مزدنمیگذارندوبههمیندلیلشعیب پیامبر، تا خدمتاین جوان ناشناس را شنید ، آرام نگرفت ، فورا بهسراغاو فرستادتا مزدش رابدهد.
این نکته نیز در زندگی وی قابل توجه است که همیشه به یاد خدا و متوجه درگاه او بود و حل هر مشکلی را از او میخواست .
(106) سوره قَصَص
هنگامی که مرد قبطی را کشت و خطری او را تهدید کرد ، فورا از خدا تقاضای جلوگیری از خطر را کرد و گفت : « پروردگارا ! من خود را در معرض خطر بردم ، مرا نجات ده » .
و به هنگامی که از مصر بیرون آمد ، عرض کرد : « خداوندا ! مرا از قوم ستمکار نجات ده » .
و به هنگامی که متوجه سرزمین مَدْیَن شد ، گفت : « امیدوارم
پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند » .
و هنگامی که گوسفندان شعیب را سیراب کرد و در سایه او آرمید ، عرض کرد : « پروردگارا ! هر خیری بر من نازل کنی ، من نیازمندم » .
مخصوصا این دعای اخیرکه در بحرانیترین لحظات زندگی او بود ، به قدری مؤدبانه و توأم با آرامش و خونسردی بود که حتی نگفت : خدایا ! نیازهای مرا برطرف گردان ، بلکه تنها عرض کرد : من محتاج خیر و احسان تو هستم .
تصور نشود که موسی فقط در سختیها در فکر پروردگار
جزء بیستم (107)
بود ، که در قصر فرعون در آن ناز و نعمت نیز خدا را فراموش نکرد ، لذا در روایات میخوانیم : روزی در مقابل فرعون عطسه زد و بلافاصله « اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمین » گفت ، فرعون از شنیدن این سخن ناراحت شد و به او سیلی زد و موسی نیز متقابلاً ریش بلند او را گرفت و کشید ، فرعون سخت عصبانی شد و تصمیم بر کشتن او گرفت ، ولی همسرش به عنوان اینکه او کودکی خردسال است و متوجه کارهای خود نیست ، او را از مرگ نجات داد .(1)
26 قالَتْ اِحْدیهُما یا اَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ اِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاَْمینُ
یکی از آن دو ( دختر ) گفت : پدرم ! او را استخدام کن ،
چرا که بهترین کسی را که میتوانی استخدام کنی ، آن کس است که قوی و امین باشد .
1 « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 117 .
(108) سوره قَصَص
این ششمین صحنه از زندگی موسی در این ماجرای بزرگ است .
موسی به خانه شعیب آمد ، خانهای ساده و روستایی ، خانهای پاک و مملو از معنویت ، بعد از آنکه سرگذشت خود را برای شعیب بازگو کرد ، یکی از دخترانش زبان به سخن گشود و با این عبارت کوتاه و پرمعنی بهپدر پیشنهاد استخدام موسی برای نگهداری گوسفندان را داد ، « گفت : ای پدر ! این جوان را استخدام کن ، چراکه بهترین کسی که میتوانی استخدام کنی ، این فرد است که قوی و امین میباشد » ، او هم امتحان نیرومندی خود را داده و همپاکی و درستکاری را .
دختری که در دامان یک پیامبر بزرگ پرورش یافته ، باید اینچنین مؤدبانه و حسابشده سخن بگوید و در عبارتی کوتاه و با کمترین الفاظ حق سخن را ادا کند .
این دختر از کجا میدانست که این جوان هم نیرومند است و هم درستکار ، با اینکه نخستینبار که او را دیده ، بر سر چاه بوده و سوابق زندگیش برای او روشن نیست .
جزء بیستم (109)
پاسخ این سؤال معلوم است ؛ قوت او را به هنگام کنار زدن چوپانها از سر چاه برای گرفتن حق این مظلومان و کشیدن دلو سنگین یکتنه از چاه فهمیدهبود و امانت و درستکاریش آنزمان روشن شد که درمسیر خانه شعیب راضی نشد دختر جوانی پیش روی او راه رود ،
چرا که باد ممکن بود لباس او را جابهجا کند .
بهعلاوه از خلال سرگذشت صادقانهای که برای شعیب نقل کرد ، هم قدرت او در مبارزه با قبطیان روشن میشد و هم امانت و درستی او که هرگز با جباران سازش نکرد و روی خوش نشان نداد .
در جملهکوتاهیکه در آیاتفوقاز زبان دخترشعیب در مورد استخدام موسی آمده بود ، مهمترینواصولیترین شرایط مدیریت به صورت کلی و فشرده خلاصه شده بود ؛ قدرت و امانت .
(110) سوره قَصَص
بدیهی است منظور از قدرت ، تنها قدرت جسمانی نیست ، بلکه مراد قدرت و قوت بر انجام مسؤولیت است .
یک پزشک قوی و امین ، پزشکی است که از کار خود آگاهی کافی و بر آن تسلط کامل داشته باشد .
یک مدیر قوی ، کسیاست که حوزه مدیریت خودرا بهخوبی بشناسد، از « انگیزهها » باخبر باشد ، در « برنامهریزی » مسلط و از « ابتکار » سهم کافی و در « تنظیم کارها » مهارت لازمرا داشته باشد، «هدفها را روشن کند» و نیروهارا برای رسیدن به هدف « بسیج » نماید.
در عین حال « دلسوز » ، « خیرخواه » ، « امین » و « درستکار » باشد .
آنها که در سپردن مسؤولیتها و کارها تنها به امانت و پاکی قناعت میکنند ، به همان اندازه در اشتباهندکه برای پذیرش مسؤولیت، داشتن تخصص را کافی بدانند .
« متخصصان خائن و آگاهان نادرست » همان ضربه را
میزنند که « درستکاران ناآگاه و بیاطلاع » .
جزء بیستم (111)
اگر بخواهیم کشوری را تخریب کنیم ، باید کارها را به دست یکی از ایندو گروه بسپاریم ؛ مدیران خائن و پاکان غیرمدیر ، و نتیجه هر دو یکی است .
منطق اسلام این است که هرکار باید به دست افرادی نیرومند و توانا و امین باشد ، تا نظام جامعه به سامان رسد و اگر در علل زوال حکومتها در طول تاریخ بیندیشیم ، میبینیم که عامل اصلی ، سپردن کار به دست یکی از دو گروه فوق بوده است .
جالب اینکه در برنامههای اسلامی در همهجا « علم » و « تقوا » در کنار هم قرار دارد ، مرجع تقلید باید « مجتهد » و « عادل » باشد ، قاضی و رهبر باید « مجتهد » و « عادل » باشد ( البته درکنار ایندو شرط ، شرایط دیگری نیز هست ، اما اساس و پایه، ایندو است ؛ « علم و آگاهی » توأم با « عدالت و تقوا » ) .
(112) سوره قَصَص
27 قالَ اِنّی اُریدُ اَنْ اُنْکِحَکَ اِحْدَی ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ عَلی اَنْ تَأْجُرَنی ثَمانِیَ حِجَجٍ فَاِنْ اَتْمَمْتَ عَشْرا فَمِنْ عِنْدِکَ وَ ما اُریدُ اَنْ اَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنی اِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّالِحینَ
( شعیب ) گفت : من میخواهم یکی از این دو دخترم را به همسری تو درآورم ، بهاین شرط که هشت سال برای من
کار کنی و اگر آن را تا ده سال افزایش دهی ، محبتی از ناحیه تو است ، من نمیخواهم کار سنگینی بر دوش تو بگذارم و ان شاء اللّه مرا از صالحان خواهی یافت .
28 قالَ ذلِکَ بَیْنی وَ بَیْنَکَ اَیَّمَا الاَْجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَیَّ وَ اللّهُ عَلی ما نَق-ُولُ وَکیلٌ
(موسی)گفت:(مانعی ندارد)اینقراردادیمیانمن و تو باشد، البته هرکدام از این دو مدترا انجامدهم، ستمی بر من نخواهد بود ( و من در انتخاب آن آزادم ) و خدا بر آنچه ما میگوییم ، گواه است .
جزء بیستم (113)
« حِجَج » جمع « حِجَّة » است و « حِجَّة » به معنی یکسال است ، نظر به اینکه معمول عرب اینبودکه در هرسال یکحج بهجامیآوردند و اززمان ابراهیم بهیادگارمانده بود.
نام دختران شعیب را «صفورة» (صفورا) و «لیا» نوشتهاند که اولی با موسی ازدواج کرد .(1)
از این داستان استفاده میشود آنچه امروز در میان ما رایج شده که پیشنهاد پدر و کسان دختر را در مورد ازدواج با پسر عیب میدانند ، درست نیست ، هیچ مانعی ندارد کسان دختر شخصی را که لایق همسری فرزندشان میدانند ، پیدا کنند و به او پیشنهاد دهند همانگونه که شعیب چنین کرد و در حالات بعضی از
1) «مجمع البیان»، جلد 7، صفحه 249 .
بزرگان اسلام نظیر آن دیده شده است .
(114) سوره قَصَص
29 فَلَمّا قَضی مُوسَی الاَْجَلَ وَ سارَ بِاَهْلِهِ انَسَ مِنْ جانِبِالطُّورِ نارا قالَ لاَِهْلِهِ امْکُثُوا اِنّی انَسْتُ نارا لَعَلّی اتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ اَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ
هنگامی که موسی مدت خود را به پایان رساند و همراه خانوادهاش ( از مَدین به سوی مصر ) حرکت کرد ، از جانب طور آتشی دید ، به خانوادهاش گفت : درنگ کنید، من آتشی دیدم، میروم شاید خبری برای شما بیاورم، یا شعلهای از آتش، تا با آن گرم شوید.
« انَسْتُ » از ماده « ایناس » به معنی مشاهده کردن و دیدن توأم با یکنوع آرامش و انس است ، « جَذْوَة » به معنی قطعهای از آتش است و بعضی گفتهاند : به قطعه بزرگی از هیزم گفته میشود .
در این جا به هفتمین صحنه از این داستان میرسیم ؛
هیچکس دقیقا نمیداند در این ده سال بر موسی چه گذشت ،
جزء بیستم (115)
اما بدون شک این ده سال از بهترین سالهای عمر موسی بود ، سالهایی گوارا ، شیرین و آرامبخش ، سالهای سازندگی و آمادگی برای یک مأموریت بزرگ .
در حقیقت ضرورت داشت که موسی یک دوران ده ساله را در غربت و در کنار یک پیامبر بزرگ بگذراند و شبانی کند ، تا اگر خوی کاخنشینی بر فکر و جان او اثر گذاشته است ، بهکلی شستشو شود ،
موسی باید در کنار کوخنشینان باشد ، از دردهای آنها آگاه گردد و برای مبارزه با کاخنشینان آماده شود .
از سوی دیگر موسی باید زمان طولانی برای تفکر در اسرار آفرینش و خودسازی در اختیار داشته باشد ، کجا بهتر از بیابان مدین و کجا بهتر از خانه شعیب بود ؟
مأموریت یک « پیامبر اولوا العزم » ساده نیست که به آسانی بتوان عهدهدار آن شد ، بلکه میتوان گفت : مأموریت موسی بعد از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله در میان پیامبران از یکنظر از همه سنگینتر بود ، مبارزه با بزرگترین جباران روی زمین کردن و به اسارت قوم بزرگی پایان بخشیدن و آثار فرهنگ اسارت را از روح آنها شستشو دادن ، کار آسانی نیست .
(116) سوره قَصَص
در تورات و همچنین در روایات اسلامی آمده که شعیب برای قدردانی از زحمات موسی قرار گذاشته بود گوسفندانی که با علایم مخصوص متولد میشوند ، را به او ببخشد ، اتفاقا در آخرین سال که موسی عزم داشت با شعیب خداحافظی کند و بهسوی مصر بازگردد ، تمام یا غالب نوزادان گوسفند با همان ویژگی متولد شدند (1)و شعیب نیز با کمال میل آنهارا به موسی داد .
بدیهی است موسی به این قانع نیست که تا پایان عمر شبانی کند ، هرچند محضر شعیب برای او بسیار مغتنم بود ، او باید به یاری قوم خود
1) « اعلام قرآن » ، صفحه 409 .
بشتابد که در زنجیر اسارت گرفتارند و در جهل و نادانی و بیخبری غوطهورند .
جزء بیستم (117)
سرانجام اثاث و متاع و گوسفندان خود را جمعآوری کرد و بار سفر را بست .
ضمنا از تعبیر « اَهْل » که در آیات متعددی از قرآن آمده ، استفاده میشودکه موسی غیراز همسرش در آنجا فرزند یا فرزندانی همراه داشت ، روایات اسلامی نیز این معنی را تأیید میکند و در تورات در سِفْر خروج به آن تصریح شده است ، بهعلاوه همسرش در آن موقع باردار بود .
او به هنگام بازگشت ، راه را گم کرد و شاید به این دلیل بود که برای گرفتارنشدن در چنگال متجاوزان شام از بیراهه میرفت .
از جمله « اتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ » ( خبری بیاورم ) استفاده میشود که او راه را گم کرده بود و از جمله « لَعَلَّکُمْ تَصْطَل-ُونَ » به دست میآید که شبی سرد و ناراحتکننده بود .
درآیهسخنیازوضع همسرموسیبهمیاننیامده، ولیمشهور درتفاسیر و روایاتاین است که او باردار بود و در آن لحظه درد زاییدن بهاو دست داد و موسی از ایننظر نیز نگران بود .
(118) سوره قَصَص
30 فَلَمّا اَتیها نُودِیَ مِنْ شاطِیءِ الْوادِ الاَْیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ اَنْ یا مُوسی اِنّی اَنَا اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ
هنگامی که به سراغ آتش آمد ، ناگهان از ساحل راست وادی در آن سرزمین بلند و پربرکت ازمیان یک درخت ندادادهشدکه؛ ایموسی! منم خداوند، پروردگارجهانیان.
« شاطِیء » به معنی ساحل و « وادی » به معنی دره یا محل عبور سیلاب و « اَیْمَن » به معنی راست و صفت است برای « شاطِیء » و «بُقْعَة» به معنی قطعه زمینی است که نسبت به اطرافش مشخص است.
هنگامی که به سراغ آتش آمد ، دید آتشی است نه همچون آتشهای دیگر خالی از حرارت و سوزندگی ، یکپارچه نور و صفا ، در همینحال که موسی سخت در تعجب فرو رفته بود ، ناگهان از ساحل راست وادی در آن سرزمین بلند و پربرکت ، از میان یک درخت ندا داده شد که ؛ ای موسی ! منم خداوند پروردگار عالمیان .
جزء بیستم (119)
بیشک خدا قدرت دارد امواج صوتی را در هرچیز بخواهد ، بیافریند ، در اینجا در میان درخت ایجاد کرد ، چراکه میخواهد با موسی سخن بگوید و موسی جسم است و دارای گوش و نیازمند به امواج صوتی ، البته بسیاری اوقات پیامبران از طریق الهام درونی وحی را میگرفتند و گاه در خواب ، ولی گاهی نیز از طریق شنیدن امواج صوتی بوده است و بههرحال به هیچوجه جای این توهمنیست که برای خدا جسمی قائل شویم .
در بعضی از روایات آمده که موسی هنگامی که نزدیک آتش رسید ، دقت کرد ، دید از درون شاخه سبزی آتش میدرخشد و لحظهبهلحظه پرفروغتر و زیباتر میشود ، با شاخه کوچکی که در دست
داشت ، خم شد تا کمی از آن برگیرد ، آتش بهسوی او آمد ، وحشت کرد و عقب رفت ، گاه او بهسوی آتش میآمد و گاه آتش بهسوی او ، که ناگهان ندایی برخاست و بشارت وحی به او داد و به اینترتیب از قرائن غیرقابل انکار برای موسی روشن شد که این ندا ، ندای الهی است و نه غیر آن .
(120) سوره قَصَص
31 وَ اَنْ اَلْقِعَصاکَ فَلَمّارَاها تَهْتَزُّ کَاَنَّها جانٌّ وَلّی مُدْبِرا وَ لَمْیُعَقِّبْ یامُوسی اَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ اِنَّکَ مِنَ الاْمِنینَ
عصایت را بیفکن ، هنگامی که ( عصا را افکند ) نگاه کرد و دید همچون ماری باسرعت حرکت میکند ، ترسید و به عقب برگشت و حتی پشتسر خود را نگاه نکرد ( به او گفته شد:) برگرد و نترس، تو در امان هستی .
« جانّ » در اصل به معنی موجود ناپیدا است و به مارهای کوچک « جانّ » گفته میشود ، چون به صورت ناپیداییاز لابلای علفها و شیارهای زمین میگذرند، البته در بعضیدیگر از آیات قرآن به «ثُعْبانٌ مُبینٌ» ( اژدهای آشکار ) ( 107 / اعراف و 32 / شعراء ) تعبیر شده
جزء بیستم (121)
است ، این تفاوت تعبیرها ممکن است بیانگر حالات مختلف آن مار باشد که در آغاز کوچک بود و بعد به صورت اژدهایی عظیم درمیآمد، این احتمال نیز وجود دارد که موسی نخستین بار که در وادیطور آنرا دید، بهصورت کوچکتری بود و درمراحلبعد بزرگتر.
32 اُسْلُکْ یَدَکَ فی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ وَاضْمُمْ اِلَیْکَ جَناحَکَ مِنَ الرَّهْبِ فَذانِکَ بُرْهانانِ مِنْ
رَبِّکَ اِلی فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ اِنَّهُمْ کانُوا قَوْما فاسِقینَ
دستت را در گریبانت فرو بر، هنگامیکه خارج میشود، سفید و درخشنده است و بدون عیب و نقص و دستهایت را بر سینهات بگذار تا ترس و وحشت از تو دور شود، این دوبرهان روشناز پروردگارت به سوی فرعون و اطرافیان او است که آنها قوم فاسقی هستند.
معجزه نخستین ، آیتی از وحشت بود ، سپس به او دستور داده میشود که بهسراغ معجزه دیگرش برود که آیتی از نور و امید است و مجموع آندو ، ترکیبی از « انذار » و « بشارت » خواهد بود ، به او فرمان داده شد ؛ « دست خود را در گریبانت کن و بیرون آور ، هنگامیکه خارج میشود ، سفید و درخشنده است ، بدون عیب و نقص » .
(122) سوره قَصَص
مشاهده این خارق عادات عجیب ، در آن شب تاریک و در آن بیابان خالی ، موسی را سخت تکان داد و برای اینکه آرامش خویش را بازیابد ، دستور دیگری به او داده شد ؛ « دستهایت را بر سینه بگذار تا قلبت آرامش خود را بازیابد » .
تعبیر « جَناح » ( بال ) بهجای دست ، تعبیر زیبایی است که شاید هدف از آن ، تشبیه حالت آرامش انسان به حالت پرندهای باشد که به هنگام مشاهده امر وحشتناک ، بال و پر میزند، اما وقتی آرامش خود را باز یافت ، بال و پر خود را جمع میکند .
سپس همان ندا به موسی گفت : « فَذانِکَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّکَ اِلی فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ اِنَّهُمْ کانُوا قَوْما فاسِقینَ » .
آری این گروه از طاعت پروردگار خارج شدهاند و طغیان را به حد اعلی رساندهاند ، وظیفه تو است که آنها را نصیحت کنی و اندرز گویی و اگر مؤثر نشد ، با آنها مبارزهنمایی .
جزء بیستم (123)
33 قالَ رَبِّ اِنّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْسا فَاَخافُ اَنْ یَقْتُل-ُونِ
عرض کرد : پروردگارا ! من از آنها یک تن را کشتهام، میترسم مرا به قتل رسانند .
در اینجا موسی به یاد حادثه مهم زندگیش در مصر افتاد ، حادثه کشتن مرد قبطی و بسیج نیروهای فرعونی برای تلافی خون او ، گرچه موسی بهخاطر حمایت مظلومی با این ظالم ، گلاویز شده بود ، ولی اینها در منطق فرعون معنی نداشت ، او هنوز هم تصمیم دارد اگر موسی را پیدا کند ، بدون چون و چرا او را به قتل برساند .
34 وَ اَخی هاروُنُ هُوَ اَفْصَحُ مِنّی لِسانا فَاَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءا یُصَدِّقُنی اِنّی اَخافُ اَنْ یُکَذِّبُونِ
و برادرم هارون زبانش از من فصیحتر است ، او را همراه من بفرست تا یاور من باشد و مرا تصدیقکند، میترسم مرا تکذیب کنند .
(124) سوره قَصَص
« اَفْصَح » از ماده « فصیح » در اصل به معنی خالص بودن چیزی است و به سخن خالص و گویا که خالی از هرگونه حشو و زواید باشد ، فصیح گفته میشود .
«رِدْء» به معنی معینویاور است .
به هر حال از آنجا که این مأموریت بسیار بزرگ بود
و موسی میخواست هرگز با شکست مواجه نشود ، این تقاضا را از خداوند بزرگ کرد .
35 قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِاَخیکَ وَ نَجْعَلُ لَکُما سُلْطانا فَلا یَصِلُونَ اِلَیْکُما بِآیاتِنا اَنْتُما وَمَنِاتَّبَعَکُمَا الْغالِبُونَ
فرمود : بازوان تو را به وسیله برادرت محکم میکنیم و برای شما سلطه و برتری قرار میدهیم و به برکت آیات ما بر شما دست نمییابند ، شما و پیروانتان پیروزید .
چه نوید بزرگی ، و چه بشارت عظیمی ، نوید و بشارتی که قلب موسی را گرم و عزم او را جزم و اراده او را محکم و آهنین ساخت که اثرات روشن آن را در فرازهای آینده از این داستان خواهیم دید .
جزء بیستم (125)
36 فَلَمّاجاءَهُمْمُوسیبِآیاتِنابَیِّناتٍقالُوا ماهذااِلاّ سِحْرٌ مُفْتَرًی وَ ما سَمِعْنا بِهذا فی ابائِنَا الاَْوَّلینَ
هنگامیکه موسیبا معجزات روشن ما بهسراغ آنها آمد، گفتند : این چیزی جز سِحر نیست که به دروغ به خدا بسته شده ، ما هرگز چنین چیزی در نیاکان خود نشنیدهایم .
در اینجا با هشتمین صحنه از این ماجرای بزرگ روبرو میشویم .
موسی فرمان نبوت را در آن شب تاریک و در آن سرزمین مقدس از خداوند دریافت نمود ، به مصر آمد و برادرش هارون را باخبر ساخت و پیام این رسالت بزرگ را به او رسانید ، هردو به سراغ فرعون رفتند و بعد از زحمت زیاد توانستند با شخص او روبرو شوند ،
درحالیکهاطرافیان و خاصانشگرداگرد او را گرفته بودند ، موسی دعوت الهی را به آنها ابلاغ کرد ، اکنون ببینیم عکسالعمل آنها در برابر پیام حق چه بود ؟
(126) سوره قَصَص
آنها در برابر معجزات بزرگ موسی ، به همان حربهای متوسل شدند که همه جباران و گمراهان در طول تاریخ در برابر معجزات انبیاء به آن متوسل میشدند ، حربه سِحْر ، چراکه آن خارق عادت بود و این هم خارق عادت، « لکن این کجا و آن کجا » ؟
ساحران افراد منحرف و دنیاپرستی هستند که اساس کارشان بر تحریف حقایق است و با این نشانه بهخوبی میتوان آنها را شناخت ، درحالیکه دعوت انبیاء و محتوای آن گواه صدق معجزات آنها است .
وانگهی ساحران چون به نیروی بشری متکی هستند ، همیشه کارشان محدود است اما پیامبران کهاز نیروی الهی بهره میگیرند، معجزاتشان عظیم و نامحدود میباشد .
تعبیر به « مُفْتَرًی » از ماده « فِرْیَة » به معنی تهمت و دروغ از این نظر است که میخواستند بگویند : موسی این نسبت را به دروغ بر خدا بسته است .
جزء بیستم (127)
تعبیربه اینکه ما هرگز چنین چیزی را در نیاکان خود نشنیدهایم با اینکه قبل از موسی ، آوازه دعوت نوح و ابراهیم و یوسف در آن سرزمین پیچیده بود ، یا به خاطر فاصله زیاد و بُعد عهد است و یا به خاطر این است که میخواهند بگویند : نیاکان ما نیز در مقابل چنین دعوتهایی هرگز تسلیم نشدهاند .
37 وَ قالَ مُوسی رَبّی اَعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالْهُدی مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَکُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدّارِ اِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظّالِم-ُونَ
موسی گفت: پروردگار من از حال کسانی که هدایت را از نزد او آوردهاند و کسانیکه سرانجام سرای دنیا و آخرت از آنِ آنها است ، آگاهتر است ، مسلما ظالمان ، رستگار نخواهند شد .
اشاره به اینکه خدا به خوبی از حال من آگاه است ، هرچند شما مرا متهم به دروغ کنید ، چگونه ممکن است خدا
(128) سوره قَصَص
چنین خارق عادتی در اختیار دروغگویی قرار دهد که مایه گمراهی بندگانش شود ، اینکه خدا باطن مرا میداند و این امکان را به من داده ، بهترین دلیل بر حقانیت دعوت من است .
تعبیربه«عاقِبَةُالدّارِ»اشاره به سرانجام دار دنیا و آخرت میباشد.
موسی با این بیان منطقی و مؤدبانه ، شکست و ناکامی آنها را در این دنیا و جهان دیگر به آنها گوشزد کرد .
38 وَ قالَ فِرْعَوْنُ یا اَیُّهَا الْمَلاَءُ ما عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ اِلهٍ غَیْری فَاَوْقِدْ لی یا هامانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَلْ لی صَرْحا لَعَلّی اَطَّلِعُ اِلیاِلهِمُوسی وَاِنّی لاََظُنُّهُ مِنَ الْکاذِبینَ
فرعونگفت: ای جمعیت( درباریان ! ) من خدایی جز خودم برای شما سراغ ندارم ( اما برای تحقیق بیشتر ) ای هامان آتشی بر گل بیفروز (و آجرهای محکم بساز) و برایمن برج
بلندی ترتیب ده تا از خدای موسی خبر گیرم، هرچند من
جزء بیستم (129)
گمان میکنم او از دروغگویان است .
در اینجا با نهمین صحنه از این تاریخ پرماجرا و آموزنده مواجه میشویم و آن صحنهسازی فرعون به وسیله ساختن برج معروفش برای بیرون کردن موسی از میداناست.
میدانیم یکی از سنتهای سیاستبازان کهنهکار ، این است که هرگاه حادثه مهمی برخلاف میلشان واقع شود، برای «منحرف ساختن افکار عمومی» از آن، فورا دست به کار آفریدن صحنه تازهای میشوند که افکار تودهها را به خود جلب و از آن حادثه نامطلوب منحرف و منصرف کنند .
به نظر میرسد که داستان ساختن برج عظیم ، بعد از ماجرای مبارزه موسی با ساحران بوده ، چراکه از سوره مؤمن در قرآن مجید استفاده میشود که این کار در هنگامی بود که فرعونیان نقشه قتل موسی را میکشیدند و مؤمن آل فرعون به دفاع از او برخاسته بود و میدانیم قبل از مبارزه موسی با ساحران ، چنین سخنی در کار نبود ، بلکه
(130) سوره قَصَص
برنامه تحقیق درباره موسی و کوبیدن او از طریق ساحران در جریان بود و از آنجا که قرآن مجید جریان مبارزه موسی با ساحران را در سورههای طه ، اعراف ، یونس و شعراء بیان کرده است ، در اینجا از بیان آن صرفنظر نموده ، تنها به مسأله بنای برج پرداخته که فقط در این سوره و سوره مؤمن مطرح شده است .
بههرحال آوازه پیروزی موسی بر ساحران درسراسر مصر
پیچید ، ایمان آوردن ساحران به موسی نیز مزید بر علت شد ، موقعیت حکومت فرعونیان سخت به خطر افتاد ، احتمال بیدار شدن تودههای دربند ، بسیار زیاد بود ، باید افکار عمومی را به هر قیمتی که هست ، از این مسأله منحرف ساخت و یک سلسله مشغولیات ذهنی که در عین حال توأم با بذل و بخشش دستگاه حکومت باشد و بتواند مردم را اغفال و تحمیق کند ، فراهم ساخت .
فرعون در این زمینه به مشورت نشست و « گفت : ای گروه اطرافیان و درباریان ! من خدایی غیر از خودم برای شما سراغ ندارم » ،
جزء بیستم (131)
خدای زمینی مسلما منم و اما دلیلی بر وجود خدای آسمان در دست نیست ، اما من احتیاط را از دست نمیدهم و به تحقیق میپردازم ، سپس رو به وزیرش هامان کرد و گفت : « هامان ! آتشیبرافروز بر خشتها ( و آجرهای محکمیبساز ) » .
« سپس قصر و برجی بسیار مرتفع برای من بساز ، تا بر بالای آن روم و خبری از خدای موسی بگیرم ، هرچند باور نمیکنم او راستگو باشد و فکر میکنم او از دروغگویان است » .
طبق بعضی از تواریخ ، « هامان » دستور داد تا زمین وسیعی برای این کاخ و برج بلند درنظر گیرند و پنجاههزار مرد بنا و معمار برای این کار گسیل داشت و هزاران نفر کارگر برای فراهمآوردن وسایل کار مأمور کرد ، درهای خزانه را گشود و اموال زیادی در این راه مصرف کرد و کارگران زیادی را بهکار گمارد ، به طوری که در همهجا سر و صدای این برج عظیم پیچید .
هرقدر این بنا بالاتر و بالاتر میرفت ، مردم بیشتر به تماشای آن میآمدند و در انتظار این بودند که فرعون با این بنا چه خواهد کرد .
(132) سوره قَصَص
بنا بهقدری بالا رفت که بر تمام اطراف مسلط شد ، بعضی نوشتهاند معماران آن را چنان ساختند که از پلههای مارپیچ آن ، مرد اسب سواری میتوانست بر فراز برج قرار گیرد .
هنگامی که ساختمان به اتمام رسید و بیش از آن توان بالا بردن آن را نداشتند ، روزی فرعون با تشریفاتی به آنجا آمد و شخصا از برج عظیم بالا رفت ، هنگامی که بر فراز برج رسید ، نگاهی به آسمان کرد و منظره آسمان را همانگونه دید که از روی زمین صاف معمولی میدید ، کمترین تغییر و تحولی وجود نداشت .
معروف است که تیری به کمان گذاشت و به آسمان پرتاب کرد ، تیر بر اثر اصابت به پرندهای و یا طبق توطئه قبلی خودش ، خونآلود بازگشت ، فرعون از آنجا پایین آمد و به مردم گفت : بروید و فکرتان راحت باشد ، خدای موسی را کشتم .(1)
جزء بیستم (133)
حتما گروهیاز سادهلوحان و مقلّدان چشموگوش بسته حکومت وقت ، این خبر را باور کردند و در همهجا پخش نمودند و از آن سرگرمی تازهای برای اغفال مردم مصر ساختند .
این را نیز نقل کردهاند که این بنا دوامی نیاورد ( و طبعا نباید هم دوام بیاورد ) درهم شکست و ویران شد و گروهی را از میان برد .
1) « تفسیر ابوالفتوح رازی » ، جلد 8 ، صفحه 462 .
39 وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِیالاَْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا اَنَّهُمْ اِلَیْنا لا یُرْجَعُونَ
(سرانجام) فرعون و لشکریانش به ناحق در زمین استکبار کردند و پنداشتند به سوی ما بازنمیگردند .
انسان ضعیفی که گاهی قادر به دور کردن پشهای از خود نیست و گاه یک موجود ذرهبینی بهنام میکروب ، نیرومندترین افراد او را به زیر خاک میفرستد ، چگونه میتواند خود را بزرگ معرفی کند و دعوی الوهیت نماید ؟
(134) سوره قَصَص
در حدیث معروف قدسی آمده است که خداوند میفرماید : «اَلْکِبْرِیاءُ رَدائی وَ الْعَظَمَةُ اِزاری فَمَنْ نازَعَنی واحِدا مِنْهُما اَلْقَیْتُهُ فِی النّارِ : بزرگی ، ردای من است و عظمت ، لباسی است که به قامت کبریایی من دوخته شده ، هرکس در اینها با من منازعه کند ، او را به دوزخ میافکنم » .(1)
بدیهی است خدا نیازی به این توصیفها ندارد ، مهم این است که طغیانگری انسان و جنایتگری او زمانی شروع میشود که خود را گم میکند و باد کبر و غرور ، مغز او را پر سازد .
40 فَاَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُفَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الظّالِمینَ
مانیزاو و لشکریانشراگرفتیمو بهدریاافکندیم، اکنون بنگر
1) «روحالمعانی»،ذیلآیات موردبحث.
پایان کار ظالمان چهشد؟
جزء بیستم (135)
آری مرگ آنها را به دست عامل حیاتشان سپردیم و نیل را که رمز عظمت و قدرت آنها بود، به گورستانشان مبدل ساختیم .
جالب اینکه تعبیر به « نَبَذْناهُمْ » از ماده « نَبْذ » میکند که به معنی دورافکندن اشیاء بیارزش و بیمقدار است ، راستی انسان خودخواه مستکبر و جانی و جبار، چهارزشی میتواند داشتهباشد؟ آری ما این موجودات بیارزش را از جامعهانسانی طردکردیم و صفحه زمین را از لوث وجودشان پاکساختیم .
و در پایان آیه روی سخن را به پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله کرده ، میفرماید : « فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الظّالِمینَ » .
این نگاه ، با چشم ظاهر نیست ، بلکه با چشم دل است و این تعبیر مخصوص ظالمان دیروز نیست که ستمگران امروز نیز سرنوشتی جز این ندارند .
41 وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً یَدْعُونَ اِلَی النّارِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ لایُنْصَروُنَ
(136) سوره قَصَص
و ما آنها را پیشوایانی که دعوت به آتش (دوزخ) میکنند، قرار دادیم و روز رستاخیز یاری نخواهند شد .
این تعبیر برای بعضی از مفسران مشکلی ایجاد کرده که چگونه ممکن است خداوند کسانی را پیشوایان باطل قرار دهد ؟ کار او دعوت به خیر و مبعوث ساختن امامان و پیشوایان حق است نه باطل .
ولی این مطلب پیچیدهای نیست ، زیرا ؛
اولاً : آنها سردسته دوزخیانند و هنگامی که گروههایی از دوزخیان بهسویآتش حرکت میکنند ، آنها پیشاپیش آنان در حرکتند ، همانگونه که در این جهان ، ائمه ضلال بودند ، در آنجا نیز پیشوایان دوزخند که آن جهان تجسم بزرگی است از این جهان .
ثانیا : ائمه ضلال بودن ، درحقیقت نتیجه اعمال خود آنها است و میدانیمتأثیر هر سبب، بهفرمان خدا است ، آنها خطی را پیش گرفتند که به امامت گمراهان منتهی میشد، این وضع آنها در رستاخیز است .
42 وَ اَتْبَعْناهُمْ فی هذِهِ الدُّنْیا لَعْنَةً وَ یَوْمَالْقِیامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحینَ
جزء بیستم (137)
در این دنیا لعنت پشت سر لعنت، نصیب آنها کردیم و روز قیامت از زشت رویانند .
لعنت خدا که همان طرد از رحمت است و لعنت فرشتگان و مؤمنان که نفرین است ، هر صبح و شام و هر وقت و بیوقت نثار آنها میشود . گاهی در عموم لعن ، ظالمان و مستکبران داخلند و گاه بهطور خاص مورد لعن و نفرین واقع میشوند ، زیرا هرکس تاریخ آنها را ورق میزند، بر آنها لعن و نفرین میفرستد .
به هر حال زشت سیرتان این جهان ، زشت صورتان آن جهانند که آن روز « یَوْمُ الْبُروُز » و روز کنار رفتن پردهها است .
43 وَ لَقَدْ اتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ مِنْ بَعْدِ ما اَهْلَکْنَا الْقُروُنَ الاْوُلیبَصائِرَلِلنّاسِوَهُدًیوَرَحْمَةًلَعَلَّهُمْیَتَذَکَّروُنَ
ما به موسی کتاب آسمانی دادیم، بعد از آنکه اقوام قرون
نخستینراهلاککردیم، کتابیکهبرای مردم، بصیرتآفرین بود و مایه هدایت و رحمت ، تا متذکر شوند .
(138) سوره قَصَص
« بَصائِر » جمع « بَصیرَة » به معنی بینایی است و اینجا منظور آیات و دلایلی است که موجب روشنایی قلب مؤمنان میشد و هدایت و رحمت نیز از لوازم این بصیرت است و بهدنبال آن تذکر و بیداری دلهای آماده .
در این بخش از آیات ، به دهمین صحنه یعنی آخرین بخش از آیات مربوط به داستان پرماجرای موسی میرسیمکه سخناز نزول احکام و تورات میگوید ، یعنی زمانی که دوران « نفی طاغوت » پایان گرفته و دوران سازندگی و اثبات آغاز میشود .
در این که منظور از « قُروُن اوُلی » ( اقوام عصرهای پیشین که هلاک شدند ) در اینجا کدام اقوامند ، بعضی از مفسران آن را اشاره به کفار قوم نوح و عاد و ثمود و مانند آنها میدانند ، چراکه باگذشت زمان ، آثار انبیای پیشین محو شده بود و لازم بود کتاب آسمانی تازهای در اختیار بشریت قرار گیرد .
جزء بیستم (139)
و بعضی اشاره به هلاکت قوم فرعون که بازماندگان اقوام پیشین بودند ، میدانند، چرا که خداوند تورات را بعد از هلاکت آنها ، به موسی داد .
اما هیچ مانعی ندارد که جمله فوق اشاره به همه این اقوام داشته باشد .
44 وَ ماکُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ اِذْ قَضَیْنا اِلی مُوسَی الاَْمْرَ وَ ما کُنْتَ مِنَ الشّاهِدینَ
تو در جانب غربی نبودی ، هنگامیکه ما فرمان نبوترا به موسی دادیم و تو از شاهدان این ماجرا نبودی ( در آن هنگام که معجزات را در اختیار موسی نهادیم ) .
سپس به بیان این حقیقت میپردازد که آنچه را درباره موسی و فرعون با تمام ریزهکاریهای دقیق آن بیان کردیم ، خود دلیلی است بر حقانیت قرآن تو ، چراکه تو در این صحنهها هرگز حاضر نبودی و این ماجراها را با چشم ندیدی ، بلکه این لطف خدا بود که این آیات را برای مردم بر تو نازل کرد .
45 وَ لکِنّا اَنْشَأْنا قُروُنا فَتَطاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ وَ ما کُنْتَ ثاوِیا فی اَهْلِ مَدْیَنَ تَتْلُوا عَلَیْهِمْ ایاتِنا وَ لکِنّا کُنّا مُرْسِلینَ
(140) سوره قَصَص
ولیمااقوامیرادراعصارمختلف خلقکردیم، اما زمانهای طولانی بر آنها گذشت ( و آثار انبیاء از دلها محوشد، لذا تو را با کتاب آسمانیت فرستادیم ) ، تو هرگز در میان مردم مَدْیَن اقامت نداشتی تا آیات مارا به دست آوری و برای آنها(مشرکانمکه)بخوانی، ولی مابودیمکه تو را فرستادیم ( و این اخبار را در اختیارت قرار دادیم ) .
« ثاوی » از ماده « ثَوی » به معنی اقامت توأم با استقرار است
و به همین جهت جایگاه و قرارگاه را « مَثْوی » میگویند .
جزء بیستم (141)
فاصلهمیان ظهورموسی و ظهور پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله ، حدود دوهزار سال بوده است.
46 وَ ما کُنْتَ بِجانِبِالطُّورِ اِذْنادَیْنا وَلکِنْ رَحْمَةً مِنْرَبِّکَ لِتُنْذِرَقَوْمامااَتیهُمْ مِنْنَذیرٍمِنْقَبْلِکَلَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّروُنَ
تو در طرف طور نبودی ، زمانی که ما ندا دادیم ، ولی این رحمتیاز سویپروردگار تو بود ( که ایناخبار را در اختیارت نهاد ) تا به وسیله آن قومی را انذار کنی که قبل از تو هیچ انذارکنندهای برای آنها نیامده ، شاید متذکر گردند .
حوادث بیدارکننده و هشداردهندهای راکه در اقوام دوردست واقع شده و تو حاضر و ناظر آن نبودی ، برای تو بازگو کردیم تا آنها را برای این قوم گمراه بخوانی ، شاید مایه بیداری آنها گردد .
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا قرآن میگوید : هیچ انذارکنندهای قبل از تو برای این قوم ( اعراب معاصر پیامبر صلیاللهعلیهوآله ) نیامده ، درحالیکه میدانیم هرگز روی زمین از حجت الهی خالی نمیشود و اوصیای پیامبران در میان این قوم نیز بودهاند .
(142) سوره قَصَص
در پاسخ میگوییم : منظور فرستادن پیامبر صاحب کتاب و انذارکننده آشکار است ، زیرا میان عصر حضرت مسیح وظهور پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله قرنها طول کشید و پیامبر اولوا العزمی نیامد و همین موضوع بهانهای به دست ملحدان و مفسدان داد .
47 وَ لَوْلا اَنْ تُصیبَهُمْ مُصیبَةٌ بِما قَدَّمَتْ اَیْدیهِمْ فَیَقُولُوا
رَبَّنالَوْلا اَرْسَلْتَ اِلَیْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ ایاتِکَ وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ
هرگاه ما پیشازفرستادنپیامبریآنهارابهخاطر اعمالشان مجازاتمیکردیم، میگفتند: پروردگارا! چرارسولی برای مانفرستادی تا آیاتتورا پیرویکنیم و از مؤمنان باشیم ؟
در حقیقت آیه اشاره به این نکته است که راه حق ، روشن است و هر عقلی حاکم به بطلان شرک و بتپرستی است و زشتی بسیاری از اعمال آنها همچون مظالم و ستمها از مستقلات حکم عقل میباشد و حتیبدون فرستادن پیامبران در این زمینه میتوان آنها را مجازات کرد ، ولی خداوند حتی در این قسمت که حکم عقل در آن واضح و روشن است ، برای اتمام حجت و نفی هرگونه عذر ، پیامبران را با کتابهای آسمانی و معجزات میفرستد تا کسی نگوید: بدبختی ما بهخاطر نبودن راهنما بود ، اگر رهبر الهی داشتیم ، اهل هدایت و نجات بودیم .
جزء بیستم (143)
به هرحال این آیه از آیاتی است که دلالت بر لزوم لطف از طریق ارسال پیامبران دارد و نشان میدهد که سنت خداوند بر این است که قبل از ارسال پیامبر ، هیچ امتی را به خاطر گناهشانمجازاتنکند، همانگونه که در آیه 165 سوره نساء میخوانیم : « رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ کانَ اللّهُ عَزیزا حَکیما : ما پیامبرانی فرستادیمکه بشارتدهنده و بیمدهنده بودند تا برای مردم بعداز این پیامبران ، حجتی باقی نماند و خداوند توانا و حکیم است » .
(144) سوره قَصَص
48 فَلَمّاجاءَهُمُالْحَقُمِنْعِنْدِناقالُوالَوْلااُوتِیَمِثْلَما اُوتِیَ مُوسی اَوَلَمْ یَکْفُروُا بِما اُوتِیَ مُوسی مِنْ قَبْلُ قالُوا سِحْرانِ تَظاهَرا وَ قالُوا اِنّا بِکُلٍّ کافِروُنَ
هنگامیکه حق از نزد ما برای آنها آمد، گفتند: چرا مثل همان چیزی که به موسی داده شد ، به این پیامبر اعطاء نگردیده است ؟ مگر بهانهجویانی همانند آنها معجزاتی را که درگذشته به موسی داده شد ، انکار نکردند و گفتند : این دو ( موسی و هارون ) دو نفر ساحرند که دست به دست همدادهاند (تامارا گمراهکنند) و ما بههریک از آنهاکافریم.
چرا عصای موسی در دست او نیست ؟ چرا ید بیضاء ندارد ؟ چرا دریا برای او شکافته نمیشود؟ چرا دشمنانش غرق نمیشوند؟ چرا و چرا؟...
قرآن به پاسخ این بهانهجویی پرداخته و میگوید : « مگر بهانهجویانی همانند اینها معجزاتی را که در گذشته به موسی داده شد ، انکار نکردند » ؟
جزء بیستم (145)
« مگر نگفتند ایندو ( موسی و هارون ) دونفر ساحرندکه دستبهدستهمدادهاند(تا مارا گمراهکنند)و مابههرکدامازآنها کافریم».
تعبیر به « سِحْرانِ » با اینکه قاعدتا باید « ساحِران » گفته شود ، برای بیان شدت تأکید است ، چراکه عرب وقتی در مورد کسی مؤکّدا سخن میگوید ، او را عین « عدالت » یا « ظلم » و یا « سِحر » میشمرد .
این احتمال نیز وجود دارد که مراد از « سِحْرانِ » دو معجزه بزرگ موسی ؛ « عصا » و « یَد بَیْضاء » باشد .
و اگر گفته شود که این انکارها چه ارتباطی با مشرکان مکه دارد ، این مربوط به فرعونیان کفرپیشه است ، پاسخ آن روشن است و آن اینکه منظور این است که مسأله بهانهجویی چیز تازهای نیست ، اینها همه از یک قماشند و سخنانشان شباهت زیادی باهم دارد و خط و روش و برنامه آنها یکی است .
49 قُلْفَأْتُوا بِکِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللّهِ هُوَ اَهْدی مِنْهُما اَتَّبِعْهُ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ
(146) سوره قَصَص
بگو: اگر راستمیگویید ( که تورات و قرآن ازسوی خدا نیست ) کتابیهدایت بخشتر از این دو بیاورید تا من از آن پیروی کنم .
مشرکان لجوج اصرار داشتند که چرا پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله معجزاتی همچون موسی نداشته است ؟ و از سوی دیگر نه به گفتهها و گواهی تورات درباره علایم پیامبر صلیاللهعلیهوآله اعتنا میکردند و نه به قرآن و آیات پرعظمتش .
و بهتعبیر دیگر آنها بهدنبال کتاب هدایت میگردند و دنبال معجزات ، چه معجزهای بالاتر از قرآن و چه کتاب هدایتی بهتر از آن؟ اگر چیزی در دست پیامبراسلام صلیاللهعلیهوآله جز این قرآن نبود ، برای اثبات حقانیت دعوتش کفایت میکرد ، ولی آنها حقطلب نیستند ، بلکه مشتی بهانه جویانند .
50 فَاِنْلَمْیَسْتَجیبُوالَکَفَاعْلَمْاَنَّمایَتَّبِعُونَ اَهْواءَهُمْوَ مَنْ
جزء بیستم (147)
اَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَویهُ بِغَیْرِ هُدًی مِنَ اللّهِ اِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمینَ
هرگاه این پیشنهاد تو را نپذیرند ، بدان آنها از هوسهای خودپیرویمیکنند و آیاگمراهترازآنکس که پیروی هوای نفس خویش کرده و هیچ هدایت الهی را نپذیرفته است، کسی پیدا میشود؟ مسلما خداوند قوم ستمگر را هدایت نمیکند .
هوای نفس حجاب ضخیمی در مقابل چشمان عقل انسان است .
هوای نفس آنچنان دلبستگی به انسان نسبت به موضوعی میدهد که قدرت بر درک حقانیت را از دست میدهد ، چراکه برای درک حقیقت ، تسلیم مطلق در برابر واقعیات و ترک هرگونه پیشداوری و دلبستگی شرط است ، تسلیم بیقید و شرط درمقابل هرچیز که عینیت خارجی دارد ، خواه شیرین باشد یا تلخ ، موافق تمایلات درونی ما یا مخالف ، هماهنگ با منافع شخصی یا ناهماهنگ ، ولی هوای نفس با این اصول سازگار نیست .
(148) سوره قَصَص
51 وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّروُنَ
ما آیاتقرآنرا یکی بعد از دیگری برای آنها آوردیم، شاید متذکر شوند .
«وَصَّلْنا»ازماده «وصل» بهمعنی ارتباط دادن و وصل کردن است و چون به بابتفعیل رفته، معنی کثرت و تأکید نیز ازآن استفاده میشود.
این آیات همچون قطرات باران پیوسته به هم ، بر آنها نازل شد در شکلهای متنوع و کیفیات متفاوت ، گاهی وعده پاداش ، گاهی وعید دوزخ ، گاه نصیحت و اندرز ، گاه تهدید و انذار ، گاه استدلالات عقلی و گاه تاریخ عبرتانگیز و پربار گذشتگان ، خلاصه مجموعهای کامل و بسیار متجانس که هر قلبی مختصر آمادگی داشته باشد ، او را به خود جذب میکند ، اما کوردلان نپذیرفتند .
52 اَلَّذینَ اتَیْناهُمُ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ
کسانیکه قبلاً کتاب آسمانی به آنها دادهایم ، به آن ( قرآن ) ایمان میآورند .
جزء بیستم (149)
چرا که آن را هماهنگ با نشانههایی میبینند که در کتبآسمانی خود یافتهاند .
جالب اینکه اینها فقط گروهی بودند از اهل کتاب ، اما آیه فوق از آنها به عنوان « اهل کتاب » بدون هیچ قیدی یاد میکند ، شاید اشاره بهاین دارد که اهل کتاب واقعی اینها بودند و دیگران هیچ .
53 وَ اِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ قالُوا امَنّا بِهِ اِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا اِنّا کُنّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمینَ
و هنگامیکه بر آنها خوانده میشود، میگویند : به آن ایمان آوردیم ، اینها همه حق است و از سوی پروردگار ما است ، ما قبل از این هم مسلمان بودیم .
ما نشانههای این پیامبر را در کتب آسمانی خود یافته بودیم و به او دل بسته بودیم و با بیصبری انتظار او را میکشیدیم و در اولین
فرصت که گمشده خود را یافتیم ، آن را گرفتیم و با جان و دل پذیرفتیم .
(150) سوره قَصَص
54 اوُلئِکَ یُؤْتَوْنَ اَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِماصَبَروُا وَ یَدْرَؤوُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةِ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِق-ُونَ
آنها کسانی هستند که اجر و پاداششان را بهخاطر شکیباییشان دوبار دریافتمیدارند، آنها به وسیله نیکیها، بدیها را دفع میکنند و از آنچه به آنان روزی دادهایم، انفاق مینمایند .
یکبار به خاطر ایمانشان به کتاب آسمانی خودشان که به راستی نسبت به آن وفادار و پایبند بودند و یکبار هم بهخاطر ایمان آوردن به پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله ، پیامبر موعودی که کتب پیشین از او خبر دادهبود.
سپس به یک رشته از اعمال صالح آنها که هر یک از دیگری ارزندهتر است ، اشاره میکند .
نخست میگوید : « وَ یَدْرَؤوُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةِ » .
آنها باگفتار نیکو ، سخنان زشت را و با معروف ، منکر را و باحلم، جهل جاهلان را و با محبت ، عداوت و کینهتوزی را و با پیوند دوستی و صله رَحِم ، قطع پیوند را دفع مینمایند ، خلاصه آنها سعی میکنند بهجای اینکه بدی را با بدی پاسخ گویند ، با نیکی دفع کنند .
جزء بیستم (151)
این یک روش بسیارمؤثر است در مبارزه با مفاسد ، خصوصا در برابر گروهی از لجوجان و قرآن کرارا روی آن تکیه کرده است ( شرح مبسوطی در این زمینه در جلد دهم تفسیر نمونه ، ذیل آیه 22 سوره رعد و جلد چهاردهم ذیل آیه 96 سوره مؤمنون مطرح شده است ) .
سپس میگوید : « وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ » .
نه تنها از اموال و ثروتشان ، که از علم و دانش و نیروی فکری و جسمی و وجاهت اجتماعیشان که همه مواهب و روزیهای الهی است ، در راه نیازمندان میبخشند .
55 وَ اِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ اَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا اَعْمالُنا وَ لَکُمْ اَعْمالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجاهِلینَ
هرگاهسخنلغو وبیهودهایبشنوند، از آن روی میگردانند و میگویند: اعمال ما از آنِ ما است و اعمال شما از آنِ خودتان، سلامبرشما (سلام وداع) ما طالب جاهلان نیستیم .
(152) سوره قَصَص
آنها هرگز « لغو » را با « لغو » و « جهل » را با « جهل » پاسخ نمیگویند ، بلکه به بیهودهگویان « میگویند : اعمال ما از آنِ ما است و اعمال شما از آنِ خودتان » .
و لذا آنها به جای این که نیروهایشان را در مقابله با جاهلان کوردل و زشتگویان بیخبر، به هدر دهند ، با بزرگواری از کنار آنها گذشته ، به هدفها و برنامههای اساسی خود میپردازند .
قابلتوجه اینکه آنها بااینگونه افراد که روبرو میشوند ، سلام تحیت نمیگویند ، بلکه سلامشان ، " سلام وداع " است .
56 اِنَّکَ لا تَهْدی مَنْ اَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ
تو نمیتوانی کسیراکه دوست داری، هدایت کنی، ولی
خداوند هرکس را که بخواهد، هدایت میکند و او از هدایتیافتگان آگاهتر است .
جزء بیستم (153)
او میداند چه افرادی لایق پذیرش ایمانند ، او میداند چه قلبهایی برای حق میطپند، او میداند در چه سرهایی سودای عشق خدا است ، آری او این افراد شایسته را خوب میشناسد و به آنها توفیق میدهد و لطفش را رفیق راه آنها میسازد تا به سوی ایمان رهنمون شوند .
اما تاریکدلان زشتسیرتی که در دل باحق دشمنند و باتمام قدرتشان به پیکار با فرستادگان خدا برخاستهاند و از نظر زندگی آنقدر آلوده و ننگینند که لایق نور ایمان نیستند، خداوند هرگز چراغ توفیق را فرا راه آنها قرار نمیدهد .
بنابراین منظور از هدایت در اینجا « ارائه طریق » نیست ، چراکه ارائه طریق ، کار اصلی پیامبر صلیاللهعلیهوآله است و بدون استثناء راه را به همه نشان میدهد ، بلکه منظور از هدایت در اینجا « ایصال به مطلوب » و رسانیدن به سرمنزل مقصود است ، این تنها کار خدا است که بذر ایمان
(154) سوره قَصَص
را در دلها بپاشد و کار او هم بیحساب نیست ، او به دلهای آماده نظر میافکند و این نور آسمانی را بر آنها میپاشد .
57 وَ قالُوا اِنْ نَتَّبِعِ الْهُدی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ اَرْضِنا اَوَلَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَما امِنا یُجْبی اِلَیْهِ ثَمَراتُ کُلِّ شَیْءٍ رِزْقا مِنْ لَدُنّا وَ لکِنَّ اَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ
آنها گفتند : ما اگر هدایت را همراه تو پذیرا شویم ، ما را
از سرزمینمان میربایند ، آیا ما حرم امنی در اختیار آنها قرارندادیمکه ثمرات هرچیزی ( از هر شهر و دیاری ) بهسوی آن آورده میشود ، ولی اکثر آنها نمیدانند .
« نُمَکِّنْ » در این آیه به معنی « نَجْعَل » است .
« یُجْبی » از ماده « جِبایَة » به معنی جمع کردن است و لذا به حوض که آب را در خود جمع میکند ، « جابِیَة » میگویند .
خداوندیکه سرزمین شورهزار و سنگلاخ بیآب و درختی را حرم امن قرار داد ، آنچنان دلها را متوجه آن ساخت که بهترین محصولات
جزء بیستم (155)
از نقاط مختلف جهان را بهسوی آن میآورند ، قدرت خود را بهخوبی نشان داده است ، کسی که چنین قدرتنمایی کرده و اینهمه « امنیت » و « نعمت » را در چنین سرزمینی قرار داده و با چشم خود آثار آن را میبینید و سالها از آن بهره گرفتهاید، چگونه قادر نیست شما را در برابر هجوم مشتی اعراب بتپرست حفظ کند ؟
شما در حال کفر مشمول این دو نعمت بزرگ الهی « امنیت » و « مواهب زندگی » بودید ، چگونه ممکن است خداوند بعد از اسلام شما را از آن محروم سازد ، دل را قوی دارید و ایمانبیاورید و محکم بایستید که خدای کعبه و مکه با شما است .
توجه به این نکته نیز لازم است که خداوند در اینجا اول نعمت امنیت را میشمرد و بعد جلب ارزاق از همهجا به سوی مکه ، این تعبیر ممکن است بیانگر این واقعیت باشد که تا امنیت در شهر و کشوری
حکمفرما نگردد ، وضع اقتصادی آنها سامان نخواهد یافت .
(156) سوره قَصَص
( شرح این سخن را میتوانید در جلد 10 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 35 سوره ابراهیم مطالعه فرمایید ) .
58 وَ کَمْاَهْلَکْنا مِنْقَرْیَةٍ بَطِرَتْ مَعیشَتَها فَتِلْکَ مَساکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ اِلاّ قَلیلاً وَ کُنّا نَحْنُ الْوارِثینَ
بسیاری از شهرها و آبادیهایی که بر اثر فزونی نعمت مست و مغرورشدهبود، هلاک کردیم، اینخانههای آنها است ( که ویران شده ) و بعد از آنها جز اندکی کسی در آن سکونت نکرد و ما وارث آنان بودیم .
« بَطِرَت » از ماده « بَطَر » به معنی طغیان و غرور بر اثر فزونی نعمت است .
آری غرور نعمت، آنهارا به طغیان دعوت کرد و طغیان، سرچشمه ظلم و بیدادگری شد و ظلم، ریشه زندگانی آنها را به آتش کشید .
شهرها و خانههای ویران آنها همچنان خالی و خاموش و بدون صاحب ماندهاست و اگر کسانی به سراغ آن آمدند ، افراد کم و در مدت کوتاهی بود .
جزء بیستم (157)
آیا شما مشرکان مکه نیز میخواهید در سایه کفر به همان زندگی مرفهی برسید که پایانش هماناستکه گفتهشد، این چهارزشی میتواند داشته باشد ؟
تعبیر به « کُنّا نَحْنُ الْوارِثینَ » اشاره به خالی ماندن آن دیار است و نیز اشارهای است به مالکیت حقیقی خداوند نسبت به همهچیز
که اگر مالکیت اعتباری بعضی اشیاء را موقتا به بعضی انسانها واگذار کند،چیزی نمیگذرد که همهزایلمیگردد و او وارثهمگانخواهد بود.
59 وَ ما کانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُری حَتّی یَبْعَثَ فی اُمِّها رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ ایاتِنا وَ ما کُنّا مُهْلِکِی الْقُری اِلاّ وَ اَهْلُها ظالِمُونَ
پروردگار تو هرگز شهرها و آبادیها را هلاک نمیکرد تا اینکه در کانون آنها پیامبری مبعوث کند که آیات ما را بر آنانبخواند و ما هرگز آبادیهایی را هلاک نکردیم مگر آن که اهلش ظالم بودند .
(158) سوره قَصَص
این آیه در حقیقت جواب سؤال مقدری است و آن اینکه ؛ اگر چنین است که خداوند طغیانگران را نابود میکند ، پس چرا مشرکان مکه و حجاز را که طغیانگری را به حد اعلا رسانیده بودند و جهل و جنایتی نبود که مرتکب نشوند ، با عذابش نابود نکرد ؟
قرآن از قول پروردگار عالَم میگوید : تا اتمام حجت نکنیم و پیامبران را با دستورهای صریح نفرستیم، مجازات نخواهیم کرد .
تازه بعد از اتمام حجت ، مراقب اعمال آنها هستیم ، اگر ظلم و ستمیاز آنها سر زد و مستوجب عذاب شدند ، مجازاتشان میکنیم .
جمله « حَتّی یَبْعَثَ فی اُمِّها رَسُولاً » ( تا در مرکز این شهرها پیامبری مبعوث کند ) اشاره به این است که لزومی ندارد در هر شهر و روستا پیامبری مبعوث شود ، همین اندازه که در یک کانون بزرگ که مرکز پخش اخبار و محل اندیشمندان و متفکران یک قوم است ،
پیامبری مبعوث گردد ، کافی است ، زیرا مردم تمام آن منطقه بر اثر نیازهای زندگی ، مرتبا به آنجا رفت و آمد دارند و هر خبری در آنجا باشد ، بهسرعت در تمام منطقه و نقاط دور و نزدیک پخش میگردد ، همانطور که آوازه قیام پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله در سرزمین مکه ، درمدت کوتاهی در تمام شبه جزیره عربستان پیچیده و از آن هم فراتر رفت، چون مکه اُمُّ الْقُری بود ، هم مرکز روحانی حجاز و هم مرکز تجاری بود و حتی در مدت کوتاهی بهمراکز مهم تمدن آن زمان رسید .
جزء بیستم (159)
60 وَ مااوُتیتُمْ مِنْشَیْءٍفَمَتاعُ الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ زینَتُها وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَیْرٌ وَ اَبْقی اَفَلا تَعْقِلُونَ
آنچه به شما داده شده، متاع زندگی دنیا و زینت آن است و آنچه نزد خدا است، بهتر و پایدارتر است، آیا اندیشه نمیکنید ؟
این آیه پاسخ سومی است برای گفتار بهانهجویانی که میگفتند ؛ اگر ایمان بیاوریم، عرب بر ما هجوم میکند و زندگی مارابههم میریزد ، قرآن میگوید : « آنچه را از این رهگذر به دست میآورید ، متاع بیارزش زندگی دنیا و زینت آن است » .
(160) سوره قَصَص
« ولی آنچه نزد خدا است ( از نعمتهای بیپایان جهان دیگر و مواهب معنویش در این دنیا ) بهتر و پایدارتر است » .
61 اَفَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْدا حَسَنا فَهُوَ لاقیهِ کَمَنْ مَتَّعْناهُ مَتاعَالْحَیوةِالدُّنْیاثُمَهُوَیَوْمَالْقِیامَةِمِنَالْمُحْضَرینَ
آیاکسیکه بهاو وعده نیک دادهایم و بهآن خواهد رسید، همانند کسی است که متاع زندگی دنیا به او دادهایم ، سپس روز قیامت ( برای حساب و جزا ) احضار میشود .
بدون شک هر وجدان بیداری ، وعدههای نیک الهی و مواهب عظیم و جاویدان او را بر بهرهگیری چندروزه از نعمتهای فانی و لذات زودگذر که به دنبال آن درد و رنج جاویداناست، ترجیح میدهد.
62 وَ یَوْمَ یُنادیهِمْ فَیَقُولُ اَیْنَ شُرَکائِیَ الَّذینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ
جزء بیستم (161)
روزی را بهخاطر بیاورید که خداوند آنها را ندا میدهد و میگوید:کجاهستند شریکانیکه برای من میپنداشتید ؟
بدیهی است که این سؤالی توبیخی میباشد ، برای اینکه در قیامت که روز کنار رفتن پردهها و حجابها است ، نه شرک مفهومیدارد و نهمشرکان بر عقیدهخود باقیند، اینسؤال در حقیقت یکنوع سرزنش و مجازات است، یک نوع توبیخ و عقوبت است .
72 قُلْ اَرَاَیْتُمْ اِنْ جَعَلَ اللّهُ عَلَیْکُمُ النَّهارَ سَرْمَدا اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ مَنْ اِلهٌ غَیْرُ اللّهِ یَأْتیکُمْ بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فیهِ اَفَلا تُبْصِروُنَ
بگو : به من خبر دهید هرگاه خداوند روز را تا قیامت بر شما جاودان کند ، کدام معبود غیر از اللّه است که شبی برای شما بیاورد تا در آن آرامش یابید ؟ آیا نمیبینید ؟
73 وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْکُنُوا فیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُروُنَ
(162) سوره قَصَص
از رحمت او استکه برای شما شب و روز قرار داد تاهم در آن آرامش داشته باشید و هم برای بهرهگیری از فضل خدا تلاش کنید ، شاید شکر نعمت او را بهجا آورید .
آری گستردگی دامنه رحمت خدا ایجاب میکند که تمام وسایل حیات شما را تأمین کند ، شما از یکسو نیاز به کار و کوشش و حرکت دارید که بدون روشنایی روز ممکن نیست و از سوی دیگر نیاز به استراحت و آرامش که بدون تاریکی شب کامل نمیشود .
امروز از نظر علمی ثابت شده است که در برابر نور ، تمام دستگاههای بدن انسان ، فعال و سرزنده میشوند؛ گردش خون ، دستگاه تنفس ، حرکت قلب و سایر دستگاهها و اگر نور بیش از اندازه بتابد ، سلولها خسته میشوند و نشاط جای خودرا به فرسودگی میدهد و برعکس ، دستگاههای بدن در تاریکی شب در آرامش و آسایش عمیقی فرومیروند و در سایهآن تجدیدقوا و نشاط میکنند ( شرح این معنا در جلد 8 تفسیرنمونه، صفحه343 و جلد12صفحه41 درج گردیدهاست ).
جزء بیستم (163)
جالبتوجه اینکه هنگامی که سخن از شب جاویدان میگوید ، در پایان آیه میفرماید : « آیا نمیشنوید » ؟ و هنگامی که سخن از روز سرمدی به میان میآورد ، میفرماید : « آیا نمیبینید » ؟ این تفاوت تعبیر ممکن است بهخاطر این باشد که حس متناسب با شب ، گوش است و شنوایی و حس متناسب با روز ، چشم است و بینایی ، تا این حد قرآن
مجید در تعبیرات خود دقت به خرج داده است .
76 اِنَّ قاروُنَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی فَبَغی عَلَیْهِمْ وَ اتَیْناهُ مِنَالْکُنُوزِ ما اِنَمَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ اُولِی الْقُوَّةِ اِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحینَ
قاروناز قوم موسی بود اما بر آنها ستم کرد ، ما آنقدر از گنجها به او داده بودیم که حمل صندوقهای آن برای یک گروه زورمند مشکل بود ، بهخاطر بیاور هنگامی را
(164) سوره قَصَص
که قومش به او گفتند : اینهمه شادی مغرورانه مکن که خداوند شادیکنندگان مغرور را دوست نمیدارد .
« مَفاتِح » جمع « مِفْتَحْ » بهمعنی کلیدهای محلیاست که چیزی را در آن ذخیره میکنند ، مانند صندوقهایی که اموال را در آن نگهداری مینمایند .
جمله « تَنُوءُ » از ماده « نَوْء » به معنی قیام کردن با زحمت و سنگینی است و در مورد بارهای پروزنی بهکار میرود که وقتی انسان آن را حمل میکند ، از سنگینی او را به این طرف و آن طرف متمایل میسازد .
«عُصْبَة» بهمعنی جماعتیاست که دست به دست هم دادهاند و نیرومند هستند و همچون اعصاب ، یکدیگر را گرفتهاند ( بعضی میگویند : « عُصْبَة » برای ده نفر تا چهل نفر میآید )
« فَرِحینَ » جمع « فَرِح » به معنی کسی است که بر اثر بهدست
آوردن چیزی ، مغرور و متکبر شده و از باده پیروزی سرمست میباشد و از خوشحالی در پوست نمیگنجد .
جزء بیستم (165)
اصولاً موسی درطول زندگی خود با سه قدرت طاغوتی تجاوزگر مبارزهکرد؛ «فرعون» که مظهر قدرت حکومت بود ، « قارون » که مظهر ثروت بود و « سامری » که مظهر صنعت و فریب و اغفال بود .
گرچه مهمترین مبارزه موسی با قدرت حکومت بود ، ولی دو مبارزه اخیر نیز برای خود واجد اهمیت و شامل درسهای آموزنده بزرگی میباشد .
معروف این است که قارون از بستگان نزدیک موسی ( پسرعمو یا پسرعمّه یا پسرخاله او ) بود و از نظر اطلاعات و آگاهی از تورات، معلومات قابل ملاحظهای داشت ، نخست در صف مؤمنان بود، ولی غرور ثروت او را به آغوش کفر کشید و به قعر زمین فرستاد ، او را به مبارزه با پیامبر خدا وادار نمود و مرگ عبرتانگیزش درسی برای همگانشدکه شرح این ماجرا را در آیات 76 تا 82 این سورهمیخوانیم.
77 وَ ابْتَغِ فیما اتیکَ اللّهُ الدّارَ الاْخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَکَ
(166) سوره قَصَص
مِنَالدُّنْیاوَاَحْسِنْکَمااَحْسَنَاللّهُاِلَیْکَوَلاتَبْغِ الْفَسادَ فِی الاَْرْضِ اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ
و در آنچه خدا به تو داده ، سرای آخرت را جستجو کن و بهرهات را از دنیا فراموش منما و همانگونه که خدا به تو نیکی کردهاست، نیکیکن و هرگز درزمینفساد منما که خدا مفسدان را دوست ندارد .
اشاره به این نکته است که مال و ثروت برخلاف پندار بعضی از کجاندیشان چیز بدی نیست ، مهم آن است که ببینیم در چه مسیری به کار میافتد و اگر به وسیله آن « اِبْتِغاء دار آخرت » شود ، چه چیزی از آن بهتر است ؟ اگر وسیلهای برای غرور و غفلت و ظلم و تجاوز و هوسرانی و هوسبازی گردد ، چه چیزی از آن بدتر ؟
و اینهمانمنطقیاستکه درجمله معروف امیر مؤمنان علی درباره دنیا به روشنی از آن یاد شده است ؛ « مَنْ اَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ اَبْصَرَ اِلَیْهااَعْمَتْهُ : کسی که به دنیا بهعنوان یک وسیله بنگرد ، چشمش را بینا میکند ، و کسی که به عنوان یک هدف نگاه کند ، نابینایش خواهد کرد » .(1)
جزء بیستم (167)
تفسیر دیگری برای این جمله در روایات اسلامی و سخنان مفسران دیده میشود که با تفسیر فوق قابل جمع است و ممکن است هردو معنی مراد باشد ( چون استعمال لفظ در اکثر از معنی واحد ، جایز است ) و آن این که ؛
در « معانی الاخبار » از امیرمؤمنان علی در تفسیر جمله فوق از آیه مورد بحث چنین آمده : « وَ لا تَنْسَ صِحَّتَکَ وَ قُدْرَتَکَ وَ فَراغَکَ وَ شَبابَکَ وَ نَشاطَکَ اَنْ تَطْلُبَ بِهَا الاْآخِرَةَ : تندرستی و قوت و فراغت و جوانی و نشاطت را فراموش مکن
و به وسیله این ( پنج نعمت بزرگ ) آخرت را بطلب » .(2)
طبقاینتفسیر،جملهفوق هشداریاستبههمهانسانهاکه فرصتها و سرمایهها را از دست ندهند که فرصت چون ابر درگذر است .
1 « نهج البلاغه » ، خطبه 82 .
2 « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 139 .
(168) سوره قَصَص
سومین اندرز اینکه : « وَ اَحْسِنْ کَما اَحْسَنَ اللّهُ اِلَیْکَ » .
گاه خداوند مواهب عظیمی بهانسان میدهد که در زندگی شخصیش نیاز به همه آنها ندارد ، عقل توانایی میدهد که نه فقط برای اداره یکفرد، بلکه برای اداره یککشور کارساز است ، علمی میدهد که نه یک انسان ، بلکه یک جامعه میتواند از آن استفاده کند ، اموال و ثروتی میدهد که در خور برنامههای عظیم اجتماعی است .
اینگونه مواهب الهی مفهوم ضمنیش این است که همه آن به تو تعلق ندارد ، بلکه تو وکیل پروردگار در منتقل ساختن آن به دیگران هستی ، خدا این موهبت را به تو داده که با دست تو بندگانش را اداره کند .
بالاخره چهارمین اندرز اینکه ؛ « نکند این امکانات مادی تو را بفریبد و آن را در راه "فساد" و " افساد" به کارگیری » ( وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الاَْرْضِ اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ ) .
جزء بیستم (169)
78 قالَاِنَّمااُوتیتُهُعَلیعِلْمٍعِنْدیاَوَلَمْیَعْلَمْاَنَاللّهَقَدْ اَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُروُنِ مَنْ هُوَ اَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ اَکْثَرُ جَمْعا وَ لا یُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ
( قارون ) گفت : این ثروت را بهوسیله دانشی که در نزد من است، بهدستآوردهام، آیا اونمیدانست خداوند اقوامی را قبلاز او هلاک کرد که از او نیرومندتر و ثروتمندتر بودند؟(وهنگامیکهعذابالهیفرارسد)مجرماناز گناهانشان سؤال نمیشوند (و مجالی برای عذرخواهی آنان نیست) .
اکنون نوبت آن رسیدهاستکه ببینیم مرد یاغیوستمگر بنیاسرائیل به این واعظان دلسوز چه پاسخی داد ؟
قارون با همان حالت غرور و تکبری که از ثروت بیحسابش ناشی میشد ، چنین گفت : « من این ثروت را به وسیله علم و دانش خودم به دست آوردهام » .
این به شما مربوط نیست که من با ثروتم چگونه معامله
(170) سوره قَصَص
کنم ، من که با علم و آگاهیام در ایجاد آن دخالت داشتهام ، در مصرف آن نیاز به ارشاد و راهنمایی کسی ندارم .
و از همه اینها گذشته من زحمت کشیدهام ، رنج بردهام ، خون جگر خوردهام تا این ثروت را اندوختهام، دیگران هم اگر لیاقت و توانایی دارند ، چرا زحمت نمیکشند ؟ من مزاحم آنها نیستم و اگر ندارند ، چه بهتر که گرسنه بمانند و بمیرند .
اینها منطقهای پوسیده و رسوایی است که غالبا ثروتمندان بیایمان در مقابل کسانیکه آنها را نصیحت میکنند ، اظهار میدارند .
دراینجاقرآن پاسخکوبندهای به قارون و قارونها میدهدکه ؛ « اَوَ لَمْ یَعْلَمْ اَنَّ اللّهَ قَدْ اَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُروُنِ مَنْ
هُوَ اَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ اَکْثَرُ جَمْعا » .
تو میگویی : آنچه داری ، از طریق علم و دانشت داری ، اما فراموش کردی که از تو عالمتر و نیرومندتر و ثروتمندتر فراوان بودند ، آیا توانستند از چنگال مجازات الهی رهایی یابند ؟
جزء بیستم (171)
و در پایان آیه با یک جمله کوتاه و پرمعنی هشدار دیگری به او میدهد و میفرماید : « وَ لایُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِم-ُونَ » .
یعنی امروز آگاهان بنیاسرائیل به قارون نصیحت میکنند و مجال اندیشه و پاسخ به او میدهند ، اما هنگامی که اتمام حجت شد و عذاب الهی فرا رسید ، دیگر مجالی برای اندیشه یا سخنان ناموزون و کبرآلود نیست، عذابالهی همان و نابودیهمان .
در اینجا این پرسش پیش میآید که ؛ منظور از این سؤال که در مورد مجرمان نفی شده، کدام سؤال است؟ در دنیا یا آخرت ؟
مانعینداردکه هردو، مرادباشد، یعنیهم درموقعمجازات استیصال دردنیاازآنهاسؤالینمیشودتابخواهندعذرتراشینمایندو خودرا بیگناه قلمدادکنندوهمدرقیامت،چراکهدرآنجابدونسؤال،همهچیزروشناست.
79 فَخَرَجَ عَلیقَوْمِهِ فیزینَتِهِ قالَالَّذینَیُریدوُنَ الْحَیوةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما اوُتِیَ قاروُنُ اِنَّهُ لَذوُ حَظٍّ عَظیمٍ
(172) سوره قَصَص
(قارون) با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها که طالب حیات دنیا بودند، گفتند: ای کاش همانند آنچه
به قارون داده شده است ، ما نیز داشتیم ، به راستی که او بهره عظیمی دارد .
معمولاً ثروتمندان مغرور گرفتار انواعی از جنون میشوند ، یک شاخه آن « جنون نمایش ثروت » است ، آنها از اینکه ثروت خود را به رخ دیگران بکشند ، لذت میبرند ، از اینکه سوار بر مرکب راهوار گرانقیمت خود شوند و از میان پابرهنهها بگذرند و گرد و غبار برصورت آنهابیفشانند و تحقیرشان کنند ، احساس آرامش خاطر میکنند .
گرچه همین نمایش ثروت ، غالبا بلای جانشان است ، زیرا کینهها را در سینهها پرورش میدهد و احساسات را بر ضد آنها بسیج میکند و بسیار میشود که همین عمل زشت و شرمآور، طومار زندگی آنهارا درهممیپیچد و یا ثروتشان را بر باد میدهد .
جزء بیستم (173)
به هر حال قارون از این قانون مستثنی نبود ، بلکه نمونه بارز آن محسوب میشد .
در تواریخ ، داستانها و افسانههای زیادی در اینزمینه نقل شدهاست ، بعضی نوشتهاند؛ قارون بایک جمعیت چهارهزار نفری درمیان بنیاسرائیل رژه رفت ، درحالیکه چهارهزار نفر بر اسبهای گرانقیمت با پوششهای سرخ ، سوار بودند ، کنیزان سپیدروی با خود آورد که بر زینهایی طلایی که بر استرهای سفیدرنگ قرار داشت ، سوار بودند ، لباسهایشان سرخ و همهغرق زینتآلاتطلا بودند .
80 وَ قالَالَّذینَ اُوتُواالْعِلْمَوَیْلَکُمْثَوابُ اللّهِ خَیْرٌ لِمَنْ اَمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا وَ لا یُلَقّیها اِلاَّ الصّابِروُنَ
کسانیکهعلم و دانشبهآنها داده شدهبود، گفتند: وای بر شما، ثواب الهی بهتر است برای کسانیکه ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام میدهند ، اما جز صابران آن را دریافت نمیکنند .
(174) سوره قَصَص
ولیدر مقابل این گروهعظیم، گروهاندکیعالِم و دانشمند، پرهیزکار و باایمانکه افق فکرشاناز این مسائل برتر و بالاتربود ، در آنجا حاضر بودند ، کسانی که شخصیت را با معیار زر و زور نمیسنجیدند ، کسانی که ارزشها را در امکانات مادی جستجو نمیکردند ، کسانی که بر اینگونه نمایشهای مسخره ، همیشه لبخند تمسخر آمیز میزدند و این مغزهای پوک را تحقیر میکردند ، آری گروهی از آنها در آنجا بودند .
81 فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الاَْرْضَ فَما کانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ یَنْصُروُنَهُ مِنْ دوُنِ اللّهِ وَ ما کانَ مِنَ الْمُنْتَصِرینَ
سپس ما او وخانهاشرادرزمینفروبردیم و گروهی نداشت کهاورا دربرابرعذابالهی یاریکنندو خودنیز نمیتوانست خویشتن را یاری دهد .
مسأله « خَسْف » که در اینجا به معنی فرو رفتن و پنهان گشتن در زمین است ، بارها در طول تاریخ بشر واقع شده است که زمین لرزه شدیدی آمده و زمین ازهم شکافته شده و شهر یا آبادیهایی را در کام خود فروبلعیده است ، ولی این خسف با موارد دیگر متفاوت بود ، طعمه اصلی او فقط قارون و گنجهای او بود .
جزء بیستم (175)
82 وَاَصْبَحَالَّذینَتَمَنَّوْامَکانَهُبِالاَْمْسِیَقُولُونَوَیْکَاَنَّ اللّهَ
یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لا اَنْ مَنَاللّهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَیْکَاَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکافِروُنَ
آنها که دیروز آرزو میکردند بهجای او باشند ( هنگامی که اینصحنهرا دیدند ) گفتند : وای بر ما، گوییخدا روزی را برهرکساز بندگانش بخواهد، گسترش میدهد، یا تنگ میگیرد، اگرخدا بر مامنت ننهاده بود، ما را نیز بهقعر زمین فرو میبرد، ای وای گویی کافران هرگز رستگارنمیشوند.
امروز بر ما ثابت شد که هیچکس از خود چیزی ندارد ، هرچه هست ، از ناحیه او است ، نه عطایش دلیل بر رضایت و خشنودی از کسی است و نه منعش دلیل بر عدم ارزش او در پیشگاه خدا میباشد .
سپسدراینفکرفرورفتندکه اگردعای دیروزآنهابهاجابت میرسید و خدا آنهارا بهجایقارون میگذاشت،امروز چهخاکی بر سرمیکردند؟
(176) سوره قَصَص
83 تِلْکَ الدّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدوُنَ عُلُوّا فِیالاَْرْضِ وَ لا فَسادا وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ
(آری)این سرای آخرترا تنها برای کسانی قرارمیدهیم که اراده برتریجویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است .
آنچه سبب محرومیت انسان از مواهب سرای آخرت میشود، در واقع همیندو است؛ «برتری جویی» ( استکبار ) و « فساد در زمین » که همه گناهان در آن جمع است ، چراکه هرچه خدا از آن نهی کرده ، حتما برخلاف نظامآفرینشانسان و تکاملوجود بوده ، بنابراین ارتکاب
آن ، نظام زندگی او را برهم میزند ، لذا مایه فساد در زمین است .
در روایات اسلامی مخصوصا روی این مسأله تکیه شده است، تا آنجاکه در حدیثی از امیر مؤمنان علی میخوانیم: «اِنَّ الرَّجُلَ لَیُعْجِبُهُ اَنْ یَکُونَ شِراکُ نَعْلِهِ اَجْوَدَ مِنْشِراکِ نَعْلِ صاحِبِهِ فَیَدْخُلُ تَحْتَها : گاه میشود که انسان از این لذت میبردکه بندکفش اواز بندکفش دوستش بهتر باشد و به خاطر همین داخلتحت این آیه میشود ( چرا که این هم شاخه کوچکی از برتریجویی است ) » .(1)
جزء بیستم (177)
84 مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلایُجْزَیالَّذینَ عَمِلُواالسَّیِّئاتِاِلاّ ما کانُوا یَعْمَلُونَ
کسیکه کار نیکی انجام دهد، برای او پاداشی بهتر از آن است و بهکسانی که کار بدی انجام دهند، مجازاتی جز اعمالشان داده نمیشود .
اینهمانمرحله «تَفَضُّل» است، یعنی خدا همچون مردم تنگ چشم نیستکهبههنگامرعایتعدالت،سعیمیکنندمزدوپاداشدرستبهاندازه عملباشد،اوگاهیدهبرابروگاهصدهابرابروگاههزارانبرابرازلطفبیکرانش پاداش عمل میدهد و حداقل آن همان ده برابر است ، چنانکه در آیه 160 سورهانعام میخوانیم: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها» و حداکثر آن را تنها خدا میداند که گوشهایازآن درمورد انفاق در راه خدا، در آیه 261 سوљǠبقره آمده است .پایان سوره قَصَص
1) « جوامع الجامع » ، ذیل آیه مورد بحث .
(178) سوره قَصَص
جزء بیستم (179)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 الآمآ
الم .
در ابتدای این سوره به حروف مقطعه ( الف ، لام ، میم ) برخورد میکنیم که تاکنون بارها و بارها تفسیر آن را از دیدگاههای مختلف بیان کردهایم .(1)
2 اَحَسِبَالنّاسُ اَنْیُتْرَکُوا اَنْیَقُولُواامَنّاوَهُمْ لا یُفْتَنُونَ
آیا مردم گمان کردند به حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهند شد ؟
(180) سوره عَنکبوت
3 وَ لَقَدْ فَتَنَّاالَّذینَ مِنْقَبْلِهِمْفَلَیَعْلَمَنَاللّهُ الَّذینَصَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ
ما کسانی را که پیش از آنان بودند ، آزمودیم ( و اینها را نیز امتحانمیکنیم ) باید علمخدا در موردکسانی که راست میگویند و کسانی که دروغ میگویند ، تحقق یابد .
« یُفْتَنُونَ » از ماده « فِتْنَة » در اصل به معنی گذاشتن طلا در آتش
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، آغاز بقره و جلد 2 ، آغاز آلعمران و جلد 6 ، آغاز اعراف.
برای شناختهشدن میزان خلوص آن است ، سپس به هرگونه آزمایش ظاهری و معنوی اطلاق شده است .
این عالم همچون یک « دانشگاه » یا یک « مزرعه » است ( این تشبیهات در متون احادیث اسلامی وارد شده ) برنامه این است که در دانشگاه استعدادها شکوفا گردد ، لیاقتها پرورش یابد و آنچه در مرحله « قوّه » است ، به « فعلیّت » برسد .
باید در این مزرعه ، نهاد بذرها ظاهر گردد و از درون آنها جوانهها بیرون آید، جوانهها سر از خاک بردارند، پرورش یابند ، نهال کوچکی شوند و سرانجام درختی تنومند و بارور ، و این امور هرگز بدون آزمایش و امتحان ممکن نیست .
جزء بیستم (181)
از اینجا میفهمیم که آزمایشهای الهی برای شناخت افراد نیست ، بلکه برای پرورش و شکوفایی استعدادها است .
بنابرایناگرماآزمایشمیکنیم،برایکشفمجهولاست،امااگرخداوند آزمایش میکند، برای کشف مجهول نیست که علمش به همهچیز احاطه دارد، بلکه برای پرورش استعدادها و به فعلیت رسانیدن قوهها است .
توضیح بیشتر درباره آزمایش الهی و جوانب این موضوع در « تفسیرنمونه » جلد 1 ، ذیل آیه 157 سوره بقره بیان شده است .
4 اَمْحَسِبَالَّذینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ اَنْ یَسْبِقُونا ساءَما یَحْکُم-ُونَ
آیا کسانی که اعمال بد به جا میآورند ، گمان کردند از
حوزهقدرتمابیرونخواهندرفت؟ چه بدداوری میکنند.
(182) سوره عَنکبوت
مهلت الهی ، کفار و مشرکین را مغرور نکند که این نیز برای آنها آزمونی است و فرصتی برای توبه و بازگشت .
5 مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللّهِ فَاِنَّ اَجَلَ اللّهِ لاَتٍ وَ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ
کسی که امید به لقاء اللّه ( و رستاخیز ) دارد ، ( باید در اطاعت فرمان او فروگذار نکند ) زیرا زمانی را که خدا تعیین کرده ، سرانجام فرامیرسد و او شنوا و دانا است .
در اینکه منظور از « لِقاءَ اللّهِ » ( ملاقات پروردگار ) چیست ؟ باید گفت : « لقاء پروردگار » در قیامت ، یک ملاقات حسی نیست ، بعضی «لِقاءَ اللّه » را به معنی ملاقات حساب و جزا و بعضی به ملاقات حکم و فرمان خداوند تفسیر کردهاند و بعضی آن را کنایه از قیامت و رستاخیز دانستهاند و معلوم است که همه آنها در قیامت موجود است .
6 وَ مَنْ جاهَدَ فَاِنَّما یُجاهِدُ لِنَفْسِهِ اِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعالَمینَ
جزء بیستم (183)
کسی که جهاد و تلاش کند، برای خود جهاد میکند، چرا که خداوند از همه جهانیان بینیاز است .
برنامهآزمونالهی، جهاد با هواینفس و مبارزه با دشمنان سرسخت برای حفظ ایمان و پاکی و تقوا ، برنامه خود انسان است ، وگرنه خداوند وجودی است نامتناهی از هرنظر و هیچ نیازی ندارد که به وسیله عبادت یا اطاعت بندگان برطرف شود ، کمبودی ندارد که دیگران به او بدهند،
بلکه دیگران هر چه دارند، از او دارند ، از خودشان چیزی ندارند .
7 وَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ اَحْسَنَ الَّذی کانُوا یَعْمَلُونَ
و کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، گناهان آنها را میپوشانیم ( و میبخشیم ) و آنها را به بهترین اعمالی که انجام دادهاند ، پاداش میدهیم .
« نُکَفِّرُ » از ماده « تکفیر » در اصل به معنی پوشاندن است و منظور از پوشاندن گناهان در این جا عفو و بخشش الهی است .
(184) سوره عَنکبوت
تعبیر به « اَحْسَنَ الَّذی کانُوا یَعْمَلُونَ » با اینکه خداوند همه اعمال نیک انسان را جزا میدهد ، چه « حَسَن » باشد و چه « اَحْسَن » ( چه خوب و چه خوبتر ) ممکن است اشاره به این باشد که ما همه اعمال خوب آنها را به حساب بهترین آنها میگذاریم ، یعنی اگر بعضی از اعمال آنها عالی و بعضی خوب یا متوسط است ، همه را به حساب عالی میگذاریم و این است معنی تفضل پروردگار که درآیات دیگر قرآن ( مانند آیه 38 سوره نور ) نیز به آن اشاره شده است ؛ «لِیَجْزِیَهُمُ اللّهُ اَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ یَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ : تا خداوند بهترین اعمال آنها را پاداش دهد و از فضلش بر آن بیفزاید » .
8 وَ وَصَّیْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْنا وَ اِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما اِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَاُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَل-ُونَ
ما بهانسان توصیهکردیمکه بهپدر و مادرش نیکیکند و اگر آنها تلاش کنند که برای من شریکی قائل شویکه به آن علم نداری، از آنها اطاعت مکن، بازگشت همه شما به سوی من است و شما را از آنچه انجام میدادید ، باخبر خواهم ساخت .
جزء بیستم (185)
یکی از مهمترین آزمایشهای الهی ، مسأله « تضاد » خط ایمان و تقوا با پیوندهای عاطفی و خویشاوندی است ، قرآن در این زمینه تکلیف مسلمانان را به روشنی بیان کرده است .
نخست بهعنوان یک قانون کلی که از ریشههای عواطف و حقشناسی سرچشمه میگیرد، میفرماید : «وَ وَصَّیْنَاالاِْنْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْنا» .
گرچه این یک حکم تشریعی است ، ولی این مسأله پیش از آنکه یک لازم تشریعی باشد ، بهصورت یک قانون تکوینی در نهاد همه انسانها وجود دارد و مخصوصا تعبیر به « اِنْسان » در اینجا جلب توجه میکند ، چراکه این قانون مخصوص مؤمنان نیست ، بلکه هرکس شایسته نام انسان است ، باید در برابر پدر و مادر ، حقشناس باشد و احترام و تکریم و نیکی به آنها را در تمام عمر فراموش نکند ، هرچند با این اعمال هرگز نمیتواند دَیْن خود را به آنها اداء کند .
(186) سوره عَنکبوت
سپس برای اینکه کسی تصور نکند که پیوند عاطفی با پدر و مادر، میتواند بر پیوند انسان با خدا و مسأله ایمان ، حاکم گردد ، بایک استثناء
صریح ، مطلب را در این زمینه روشن کرده ، میفرماید : « و اگر آندو ( پدر و مادر ) تلاش و کوشش کنند و به تو اصرار ورزند که برای من شریکی قائل شویکه به آن علم نداری ، از آنها اطاعت مکن » ( وَ اِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما ... ) .
تعبیر به « جاهَداکَ » مفهومش بهکار گرفتن نهایت تلاش و کوشش و اصرار آنها است .
در حدیثیاز پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم: شخصی خدمتش آمد و عرض کرد : « من به چه کسی نیکی کنم » ؟ فرمود : « به مادرت » ، دوباره سؤال کرد : « بعد از او به چه کسی » ؟ فرمود : « به مادرت » ، بار سوم سؤال کرد : « بعد از او به چه کسی » ؟ باز فرمود : « به مادرت » و در چهارمین بار توصیه پدر و سپس سایر بستگان را به ترتیب نزدیکی آنها با انسان فرمود .(1)
جزء بیستم (187)
و تعبیر به « ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ » ( چیزی که به آن علم نداری ) اشاره به منطقی نبودن شرک است ، چون اگر واقعا شرک ، صحیح بود ، دلیلی بر آن وجود داشت و به تعبیر دیگر جایی که انسان به چیزی علم نداشته باشد ، نباید از آن پیروی کند تا چه رسد به جایی که علم به بطلان آن داشته باشد .
9 وَالَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِیالصّالِحینَ
کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، آنها را در زمره صالحان وارد خواهم کرد .
1 « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
(188) سوره عَنکبوت
اصولاً عمل انسان به انسان رنگ میدهد ، عمل صالح انسان را از نظر روحی به رنگ خود درمیآورد و در زمره « صالحان » وارد میکند و عمل سوء در زمره « ناصالحان » .
بلاهای زمینی و آسمانی نتیجه گناه آدمهاست
40 فَکُلاًّ اَخَذْنا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ اَرْسَلْنا عَلَیْهِ حاصِبا وَ مِنْهُمْ مَنْ اَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِالاَْرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ اَغْرَقْنا وَ ما کانَ اللّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ
ما هریکاز آنهارا به گناهانشان گرفتیم، بر بعضی از آنها طوفانی توأم با سنگریزه فرستادیم و بعضی از آنها را صیحه آسمانی فرو گرفت و بعضی دیگر را در زمین فرو بردیم و بعضی را غرق کردیم ، خداوند هرگز به آنها ستم نکرد، ولی آنها خودشان بر خویشتن ستم نمودند .
جزء بیستم (189)
« حاصِب » به معنی طوفانی است که در آن سنگریزهها به حرکت درآیند ( « حَصْباء » به معنی سنگریزه است ) .
منظور از این گروه در فراز اول آیه، قوم عاد است که بر طبق سوره ذاریاتوحاقَّة و قمر، طوفان شدید و بسیارکوبندهای درمدت 7 شب و 8 روز برآنها مسلطگردید، خانههایشانرادرهمکوبید و اجسادشان را همچون برگهای پاییزی به اطراف پراکنده ساخت (5 تا 7 / حاقَّة).
« بعضی دیگر را صیحه آسمانی فروگرفت » .
صیحه آسمانی ، نتیجه صاعقهها است که با زمین لرزه در مرکز وقوعش همراه است و این عذابی بود که برای قوم ثمود و بعضی اقوام دیگر نازل گردید .
« و بعضی دیگر از آنها را در زمین فروبردیم » .
این مجازاتی بود که در مورد قارون ، ثروتمند مغرور مستکبر بنیاسرائیل تحققیافتکه در آیه 81 سورهقصص بهآن اشاره شدهاست.
« و بالاخره بعضی دیگر را غرق کردیم » .
(190) سوره عَنکبوت
میدانیم این اشاره به فرعون و هامان و اتباع آنها است که در سورههای مختلف قرآن از آن بحث شده است .
41 مَثَلُالَّذینَاتَّخَذوُا مِنْ دوُنِ اللّهِ اَوْلِیاءَ کَمَثَلِالْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتا وَ اِنَّ اَوْهَنَ الْبُی-ُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ
کسانی که غیر از خدا را اولیاء خود برگزیدند ، همچون عنکبوتندکه خانهای برای خود انتخاب کرده و سستترین خانهها ، خانه عنکبوت است ، اگر میدانستند .
هر حیوان و حشرهای برای خود خانه و لانهای دارد ، اما هیچیک از این خانهها به سستی خانه عنکبوت نیست .
اصولاً خانه باید دیوار و سقف و دری داشته باشد و صاحب آن را از حوادث ، حفظ کند، طعمه و غذا و نیازهای او را درخود نگاه دارد ،
بعضی از خانهها سقف ندارند اما حداقل دیواری دارند یا اگر دیوار ندارند ، سقفی دارند .
جزء بیستم (191)
اما لانه عنکبوت که از تعدادی تارهای بسیار نازک ساخته شده ، نه دیواری دارد ، نه سقفی ، نه حیاطی و نه دری ، اینها همه از یکسو .
از سوی دیگر مصالح آن به قدری سست و بیدوام است که در برابر هیچ حادثهای مقاومت نمیکند .
معبودهای دروغین این گروه نیز نه سودی دارند و نه زیانی ، نه مشکلی را حل میکنند و نه در روز بیچارگی پناهگاه کسی هستند .
42 اِنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما یَدْعُونَ مِنْ دوُنِهِ مِنْ شَیْءٍ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ
خداوند آنچه راکه غیر از او میخوانند ، میداند و او شکستناپذیر و حکیم است .
بعضی از مفسران این جمله را اشاره به بهانههایی دانستهاند که مشرکان برای خود میتراشیدند و آن اینکه ؛ اگر ما این بتها را میپرستیم ، به خاطر خودشان نیست ، اینها در حقیقت مظهر و سمبل هستند از ستارگان آسمان و از پیامبران و فرشتگان ، ما در حقیقت برای آنها سجده میکنیم و نسبت به آنها احترام بهعمل میآوریم و خیر و شرّ ما و سود و زیان ما در دست آنها است .
(192) سوره عَنکبوت
قرآن میگوید: خدا میداند شما چه چیزهاییرا میخوانید ، هرکه باشند و هرچه باشند ، در برابر قدرت فرمان او چون تار عنکبوت هستند و از خود چیزی ندارند که به شما بدهند .
43 وَ تِلْکَالاَْمْثالُنَضْرِبُهالِلنّاسِ وَمایَعْقِلُها اِلاَّ الْعالِمُونَ
اینها مثالهاییاستکه ما برایمردم میزنیمو جز عالمان آن را درک نمیکنند .
اهمیت و ظرافت مثال ، در بزرگی و کوچکی آن نیست ، بلکه در انطباق آن بر مقصود است ، گاه کوچک بودن آن ، بزرگترین نقطه قوت آن است .
برایمثال هنگامیکه سخن از تکیهگاههای سست و بیاساساست، باید مثال را از تار عنکبوت انتخاب کرد که بهتر از هر چیز میتواند این سستی و ناپایداری و عدم ثبات را منعکس کند ، این عین فصاحت و بلاغت است .
جزء بیستم (193)
اینجا است که میگوید: تنها عالمان هستند که ریزهکاریهای مثالهای قرآن را درک میکنند .
44 خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ بِالْحَقِّ اِنَّ فی ذلِکَ لاَیَةً لِلْمُؤْمِنینَ
خدا آسمانها و زمین را به حق آفرید ، در این آیتی است برای مؤمنان .
باطل و بیهوده در کار او راه ندارد ، اگر مثال به عنکبوت و خانه سست و بیبنیادش میزند ، روی حساب است و اگر موجود کوچکی را برای تمثیل برگزیده ، برای بیان حق است ، وگرنه او آفریننده بزرگترین کهکشانها و منظومههای آسمانی است .
جالب اینکه در پایان این چند آیه ، تکیه روی « علم » و
« ایمان » است ، در یکجا میفرماید : « لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ » ( اگر میدانستند )و جایدیگر میفرماید: «وَ مایَعْقِلُها اِلاَّالْعالِمُونَ» ( جز عالمانآگاه، اینمثلهارا درکنمیکنند ) و دراینجا میفرماید : «اِنَّ فی ذلِکَ لاَیَةً لِلْمُؤْمِنینَ» ( در این نشانه بزرگی است برای افراد باایمان).
(194) سوره عَنکبوت
اشاره به این نکته که چهره حق ، روشن و آفتابی است اما در زمینههای مستعد شکوفا میشود، قلبی آگاه و جستجوگر، روحی بیدار و تسلیم در مقابل حق ، لازم است و اگر این کوردلانجمال حق رانمیبینند، بهخاطر خفای آننیست ، بلکه به خاطر نابینایی آنها است .
45 اُتْلُ مااوُحِیَاِلَیْکَ مِنَالْکِتابِ وَ اَقِمِ الصَّلوةَ اِنَالصَّلوةَ تَنْهی عَنِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّهِ اَکْبَرُ وَ اللّهُ یَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ
آنچه را که از کتاب آسمانی قرآن بر تو وحی شد بر خلق تلاوت کن و نماز را (که بزرگ عبادت خدا است) بجای آر که همانا نماز است که اهل نماز را از هر کار زشت و منکر باز میدارد همانا ذکر خدا بزرگتر و برتر از اندیشه خلق است و خدا به هر چه کنید آگاهست .
جزء بیستم (195)
تفاوت میان « فَحْشاء » و « مُنْکَر » آن است که « فَحْشاء » گناهان بزرگ پنهانی و « مُنْکَر » گناهان بزرگ آشکار است و یا « فَحْشاء » گناهانی است که بر اثر غلبه قوای شهویه و « مُنْکَر » گناهانی است که بر اثر غلبه قوه غضبیه صورت میگیرد .
سپس میگوید: « وَ اَقِمِ الصَّلوةَ اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ » .
طبیعت نماز از آنجا که انسان را به یاد نیرومندترین عامل بازدارنده یعنی اعتقاد به مبدأ و معاد میاندازد ، دارای اثر بازدارندگی از فحشاء و منکر است .
این عمل چند بار در شبانه روز تکرار میگردد ؛ هنگامی که صبح از خواب برمیخیزد ، در یاد او غرق میشود ، در وسط روز هنگامی که غرق زندگی مادی شده ، ناگهان صدای تکبیر مؤذن را میشنود، برنامه خود را قطع کرده ، به درگاه او میشتابد و حتی در پایان روز و آغاز شب پیش از آنکه به بستر استراحت رود ، با او راز و نیاز میکند و دل را مرکز انوار او میسازد .
(196) سوره عَنکبوت
از این گذشته هنگامی که آماده مقدمات نماز میشود ، خود را شستشو میدهد ، پاک میکند ، حرام و غصب را از خود دور میسازد و به بارگاه دوست میرود ، همه این امور تأثیر بازدارنده در برابر خط فحشاء و منکرات دارد .
منتها هر نمازی به همان اندازه که از شرایط کمال و روح عبادت برخوردار است ، نهی از فحشاء و منکر میکند ، گاه نهی کلی و جامع و گاه نهی جزئی و محدود .
ممکن نیست کسی نماز بخواند و هیچ گونه اثری در او نبخشد ، هر چند نمازش صوری باشد ، هر چند آلوده گناه باشد ، البته این گونه نماز تأثیرش کم است ، اینگونه افراد اگر همان نماز را نمیخواندند ، از این
هم آلودهتر بودند .
جزء بیستم (197)
روشنتر بگوییم : نهی از فحشاء و منکر ، سلسله مراتب و درجات زیادی دارد و هر نمازی به نسبت رعایت شرایط ، دارای بعضی از این درجات است .
در دنباله آیه میافزاید : « وَ لَذِکْرُ اللّهِ اَکْبَرُ » .
ظاهر جمله فوق این است که بیان فلسفه مهمتری برای نماز میباشد یعنی یکی دیگر از آثار و برکات مهم نماز که حتی از نهی از فحشاء و منکر نیز مهمتر است ، آن است که انسان را به یاد خدا میاندازد که ریشه اصلی هر خیر و سعادت است و حتی عامل اصلی نهیاز فحشاء و منکر نیز همین « ذکر اللّه » میباشد، درواقع برتری آن بهخاطر آن است که علت و ریشه محسوب میشود .
اصولاً یاد خدا ، مایه حیات قلوب و آرامش دلها است و هیچ چیز به پایه آن نمیرسد ؛ « اَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُل-ُوبُ : آگاه باشید یاد خدا ، مایه اطمینان دلها است » ( 28 / رعد ) .
اصولاً روح همه عبادات ، چه نماز و چه غیر آن ، ذکر خدا است ، اقوال نماز ، افعال نماز، مقدمات نماز ، تعقیبات نماز ، همه و همه در واقع یاد خدا را در دل انسان زنده میکند.
(198) سوره عَنکبوت
پایان جزء بیستم
جزء بیستم (199)