ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نوجوان : برگرفته از تفسیر نمونه= A New Narration of holy Qur'an for teenager/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۳۰ ج.؛۱۰×۱۴سم.
شابک : دوره:978-964-5640-22-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱:964-8399-92-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۲:964-8399-93-X ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۳:964-8399-94-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۴:964-8399-95-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج.۵:964-8399-96-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۶:964-8399-97-2 ؛ ج. ۷:964-8399-98-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۸:964-8399-99-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۹:964-5640-00-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰:964-5640-01-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱:964-5640-02-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۲:964-5640-03-1 ؛ ج.۱۳964-5640-04-8: ؛ ج. ۱۴:964-5640-05-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۵:964-5640-06-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۶:964-5640-07-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۷:964-5640-08-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱۸:964-5640-09-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۹:964-5640-10-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۰:964-5640-11-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۱:964-5640-12-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۲:964-5640-13-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۳:964-5640-14-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال : ج. ۲۴:964-5640-15-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۵:964-5640-16-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۶964-5640-17-8: ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۷:964-5640-18-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۸:964-5640-19-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۹:964-5640-20-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۳۰:964-5640-21-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱ - ۳۰ (چاپ اول : ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۳۰ (چاپ دوم: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب " تفسیر نمونه " تالیف "مکارمشیرازی" است.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : تفسیر نمونه.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴ -- ادبیات کودکان و نوجوانان
شناسه افزوده : مکارمشیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - . تفسیر نمونه
رده بندی کنگره : BP۹۸/ب۹۵ت۷۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : [ج]۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۲۷۷۵۶
به حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهالسلام ، او در نوجوانی وقتی 13 ساله بود در حالی که همه مردم ماه و خورشید و ستارگان و... راخدای خود قرار داده بودند گفت : «من به جای چیزهایی که غروب میکنند و ناپایدارند ، خدای یکتا و ارزشهای ماندگار را انتخاب میکنم» .
به حضرت اسماعیل فرزند 12 ساله حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهمالسلام ، او همان کسی است که در نوجوانی برای اجرای دستور خدا در ارتباط با قربانی شدن خود توسط پدر، اشتیاق داشت و مطیع فرمان خدای یکتا بود .
به حضرت یوسف علیهالسلام که در نوجوانی آنگاه که 12 سال داشت، برادرانش او را به بهانه تفریح و سرگرمی در چاه انداختند و در حالی که خطر مرگ او را تهدید میکرد، با «توکّل به خدا و رفتار شایسته» به اوج قدرت و خوشبختی رسید .
به حضرت علی اکبر نوجوان 18 ساله حضرت امام حسین علیهمالسلام ، آن عزیزی که وقتی به وی خبر رسید به زودی در کربلا شهید خواهد شد، فرمود: «چون در راه حق مبارزه میکنیم هیچ ترسی از مرگ ندارم» .
به حضرت قاسم نوجوان 13 ساله امام حسن علیهمالسلام که در کربلا از او پرسیده شد مرگ را چگونه میبینی، فرمود: «مرگِ در راه خدا برای من از عسل شیرینتر است» .
و تقدیم به شهید حسین «فهمیده» آن نوجوان 13 ساله که در جریان جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، سران کفر و استکبار و ابزار جنگی آنها را شرمنده خود ساخت .
و تقدیم به همه نوجوانان «فهمیده» در سراسر جهان .
درباره تفسیر نوجوان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن کریم بهترین هدیه خداوند منّان به همه انسانها در طول قرون و اعصار میباشد. بدون شک استفاده صحیح از این کتاب آسمانی و بکارگیری محتوای آن در زندگی، مستلزم تفکیک و موضوعبندی آیات، متناسب با مخاطبین مختلف خصوصا گروههای سنی کودک، نوجوان و جوان میباشد زیرا سراسر این کتاب به استناد آیات 44 سوره فصّلت و 82 اسراء و 57 یونس برای شفا و درمان بیماریهای جسمی و روحی انسانها نازل شده و مانند
داروخانهای است که گرچه همه داروهای آن برای شفاست ولی طبعا «هر دارویی برای بیمار خاصی شفابخشتر است».
در همین راستا جناب آقای دکتر محمد بیستونی مسئول محترم مؤسسه قرآنی تفسیر جوان که اینجانب مدت 10 سال در جریان فعالیتهای خوب ایشان در عرصه پژوهشهای موضوعی قرآنی میباشم و قبلاً تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر جوان» خلاصه، ساده سازی و منتشر نموده است، اخیرا مطالب تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر نوجوان» با تکیه بر آیات متناسب با گروه سنی یادشده، گزینش و سادهسازی نموده است که در نوع خود بسیار جالب میباشد.
امیدوارم نوجوانان عزیز و خانواده محترم آنها از این سفره معنوی و پربرکت که خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت آنها را به همراه دارد، حداکثر استفاده را بنمایند.
ناصر مکارم شیرازی
1/12/85
نوجوانی دوره خاصی از زندگی است که در جامعه ما در مقایسه با دوره کودکی و جوانی، کمتر به آن توجه میشود.
استقلالطلبی، پذیرش مسئولیتهای اجتماعی، کنجکاوی هدفمند، اصرار بر کشف فوری مجهولات و طرح سؤالات پی در پی از ویژگیهای شاخص این گروه سنی است.
برای پاسخگویی به این نیازها ، مؤسسه قرآنی تفسیر جوان برای نخستین بار در تاریخ اسلام «تفسیر نوجوان» برگرفته از تفسیر نمونه تألیف حضرت آیة اللّه مکارم شیرازی را برای این گروه سنی منتشر نموده است. این تفسیر براساس ذائقه و سلیقه
نوجوانان عزیز و با انتخاب 2177 آیه از مجموع 6236
آیه قرآن کریم تنظیم شده و دارای ویژگیهای زیراست:
از کل قرآن کریم فقط آیاتی انتخاب شده است که برای نوجوانان ملموس و قابل استفاده بوده و در زندگی روزمره آنها کاربردی باشد.
حجم مطالب کم و جملهبندی آنها ساده و خلاصه است .
همه آیات، روایات و کلمههای عربی اعرابگذاری شده است تا راحت خوانده یا آموزش داده شود .
قطع کتاب به اندازه کف دست انتخاب شده تا به راحتی در جیب قرار گرفته و در اوقات فراغت
یا انتظار به سادگی در دسترس قرار گیرد.
صفحه آرایی کتاب «شعرگونه و چشم نواز»
است و همه نیم خطها در یک ردیف منظم شدهاند تا چشم در موقع مطالعه خسته نشود.
امیدوارم نوجوانان عزیز از طریق مطالعه این تفسیر با دنیای زیبای قرآن کریم آشنا شده و پاسخ صحیح بسیاری از سؤالات خود را دریابند. بدون شک راز شادی، آرامش و خوشبختی در این دریای زیبا و متنوع نهفته است. خود را به امواج آن بسپارید تا حس تازهای را تجربه کنید.
تهران تابستان 1387
دکتر محمد بیستونی
19 وَ الاَْرْضَ مَدَدْناها وَ اَلْقَیْنا فیها رَواسِیَ وَ اَنْبَتْنا فیها مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ
و زمین را گستردیم و در آن کوههایثابتی افکندیم و از هر گیاه موزون در آن رویاندیم .
« مَدَدْ » در اصل به معنی گسترده ساختن و بسط دادن است و به احتمال قوی در اینجا اشاره به سربرآوردن خشکیهای زمین از زیرآب است ، زیرا میدانیم در آغاز تمام سطح کره زمین بر اثر بارانهای سیلابی زیر آب پنهان بود و سالیان درازی بر این منوال گذشت ، بارانهای سیلابی فرونشستند ، آبها در گودالهای زمین جای گرفتند و خشکیها تدریجا از زیر آب نمایان گشتند ، این همان چیزی است که در روایات اسلامی عنوان «دَحْوُاالاَْرْضِ» معروف شده است .
تعبیر به « القاء » ( افکندن ) در مورد کوهها با اینکه میدانیم کوهها همان چین خوردگیهای زمین هستند که بر اثر سردشدن تدریجی پوسته زمین و یا بهخاطر مواد آتشفشانی بهوجود آمدهاند ممکن است از این نظر باشد که « القاء » به معنی ایجاد نیز آمده است ، در زبان روزمره خود نیز میگوییم که ما برای فلان زمین طرحی ریختیم و چند اطاق در آن انداختیم یعنی بنا کردیم و ایجاد نمودیم .
به هرحال این کوهها علاوه بر اینکه از ریشه به هم پیوستهاند و همچون زرهی زمین را در برابر فشار درونی از لرزشها حفظ میکنند و علاوه بر اینکه قدرت طوفانها را در هم شکسته و وزش باد و نسیم را
به دقت کنترل مینمایند ، محل خوبی برای ذخیره آبها به صورت برف و یا چشمهها میباشند .
مخصوصا تکیه روی کلمه « رَواسی » جمع « راسِیَة » به معنی ثابت و پابرجا ، اشاره لطیفیاستبه آنچه در بالا بیان کردیم که آنها هم خودشانثابتهستند وهممایهثباتپوستهزمینوزندگیانسانهامیباشند.
سپس به سراغ مهمترین عامل زندگی بشر و همه جانداران یعنی گیاهان میرود و میفرماید : « وَ اَنْبَتْنا فیها مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ ».
« مَوْزُونٍ » در اصل از ماده « وزن » به معنی شناسایی اندازه هرچیز گرفته شده است (1)و اشاره به حساب دقیق و نظم شگرف و اندازههای متناسب درهمه اجزای گیاهان است که هریک از آنها بلکه هریک از اجزاء آنها از ساقه و شاخه و برگ و گلبرگ و تخم و میوه حساب و کتاب معینی دارد .
این احتمال نیز وجود دارد که که منظور از انبات ( رویاندن ) در اینجا معنی وسیعی است که همه مخلوقاتی را که خداوند در زمین ایجاد کرده است ، فرامیگیرد ، در سوره نوح از قول این پیامبر بزرگ میخوانیم که به مردم میگفت « و َاللّهُ اَنْبَتَکُمْمِنَ الاَْرْضِ نَباتا : خداوند شما را همچون گیاهی از زمین رویانید » ( 17 / نوح ) .
به هرحال هیچ مانعی ندارد که آیه مفهوم گستردهای داشته باشد که گیاهان و انسانها و معادن و مانند آن را شامل شود .
1) « اَ لْوَزْنُ مَعْرِفَةُ قَْرِ الشّیْء » ( مفردات راغِب ) .
20 وَ جَعَلْنا لَکُمْ فیها مَعایِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقینَ
و برایشما انواعوسایلزندگی درآنقرار دادیم و همچنین برای کسانی که شما نمیتوانید به آنها روزی دهید .
« مَعایِشَ » جمع « مَعیشَة » و آن وسیله و نیازمندیهای زندگی انسان است ، که گاهی خود به دنبال آن میرود و گاهی آن به سراغ او میآید .
منظور از جمله « مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقینَ » این است که خداوند میخواهد مواهب خویش را هم درباره انسانها و هم درباره حیوانات و موجودات زندهای که انسان توانایی تغذیه آنها را ندارد بیان کند .
در حدیثی که از تفسیر علی بن ابراهیم نقل شده نیز تأییدی برای این تفسیر مییابیم آنجا که در معنی جمله « مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقینَ» میگوید: « لِکُلِّ ضَرْبٍ مِنَ الْحَیَوانِ قَدَّرْنا شَیْئا مُقَدَّرا : برای هر یک از حیوانات چیزی مقدر داشتیم » .(1)
21 وَ اِنْ مِنْ شَیْءٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
خزائن همه چیز نزد ما است ولی ما جز به اندازه معین آن را نازل نمیکنیم .
« خَزائِن » جمع « خَزانَة » به معنی محلی است که انسان اموالش را برای حفظ در آن جمعآوری میکند و در اصل از ماده « خَزَن » به معنی
1) « نُورُالثَّقَلَیْن » ، جلد 3 ، صفحه 9 .
حفظ و نگاهداری چیزی است .
در این آیه در حقیقت به پاسخ سؤالی میپردازد که برای بسیاری از مردم پیدا میشود و آن اینکه چرا خداوند آنقدر از ارزاق و مواهب دراختیار انسانها نمیگذارد که بینیاز از هرگونه تلاش و کوششباشند.
چنان نیست که قدرت خدا محدود باشد و از تمام شدن ارزاق وحشتی داشته باشد ، بلکه منبع و مخزن و سرچشمه همهچیز نزد او است و توانایی بر ایجاد هرمقدار در هر زمان دارد ، ولی همهچیز این
عالم حساب دارد و ارزاق و روزیها نیز به مقدار حسابشدهای از طرف خدا نازل میگردد .
لذا در جای دیگر از قرآن میخوانیم : « وَ لَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهَ لَبَغَوْا فِیالاْرْضِ وَ لکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما یَشاءُ : اگر خداوند روزی را بیحساب برای بندگانش بگستراند از جاده حق منحرف میشوند و لکن بهاندازهای که میخواهد نازل میگرداند » ( 27 / شوری ).
کاملاً روشن است که تلاش و کوشش برای زندگی علاوه بر اینکه تنبلی و سستی و دل مردگی را از انسانها دور میسازد و حرکت و نشاط میآفریند ، وسیله بسیار خوبی برای اشتغال سالم فکری و جسمی آنها است و اگر چنین نبود و همهچیز بیحساب در اختیار انسان قرار داشت معلوم نبود دنیا چه منظرهای پیدا میکرد ؟
بنابراین همانگونه که فقر و نیاز ، انسان را به انحراف و بدبختی میکشاند بینیازی بیش از حد نیز منشأ فساد و تباهی است .
در آیات متعددی از قرآن کریم میخوانیم که : خداوند خزاینی دارد ، خزائن آسمانها و زمین از آن خدا است و یا خزائن هر چیز نزد او است .
بدیهی است ، کسی اقدام به جمعآوری و اندوختن و حفظ چیزی میکند که قدرتش نامحدود باشد و نتواند در هرعصر و زمانی آنچه میخواهد فراهم سازد ، لذا در موقع توانایی ، آنچه لزومش را احساس میکند برای موقع ضرورت میاندوزد و در خزانه گردآوری میکند .
ولی آیا این مفاهیم در مورد خداوند تصور میشود ؟ مسلما نه ، بههمین دلیل جمعی از مفسران مانند طبرسی در مجمعالبیان و فخررازی در تفسیر کبیر و راغب در مفردات ، خزائن اللّه را به معنی « مقدورات الهی » تفسیر کردهاند ، یعنی همهچیز در خزانه قدرت خدا جمع است و هر مقدار از آن را لازم و صلاح بداند ایجادمیکند.
انتخاب تعبیراتی مانند « خزائن اللّه » با این که با مفهوم معمولیش در مورد خداوند صادق نیست ، به خاطر آن است که خداوند میخواهد با زبان خودمردم باآنها سخن بگوید .
نزول همیشه به معنی نزول مکانی یعنی از بالا به پایین آمدن نیست بلکه گاهی به معنی نزول مقامی است ، مثلاً هرگاه نعمتی از شخص بزرگی به زیردستان میرسد از آن تعبیر به نزول میشود ، بههمین جهت در قرآن مجید این کلمه در مورد نعمتهای خداوند به کار رفته ، اعم از
آنهایی که از آسمان نازل میشود ، مانند باران و یا در زمین پرورش پیدا میکند مانند حیوانات همانگونه که در آیه 6 سوره زمر میخوانیم : «وَ اَنْزَلَ لَکُمْ مِنَالاَْنْعامِ ثَمانِیَةَ اَزْواجٍ» و در مورد آهن درسوره حدید آیه 25 میخوانیم : « وَ اَنْزَلْنَا الْحَدیدَ » و مانند اینها .
« نُزُول » و « انزال » در اینجابه معنی وجود و ایجاد و خلقت است ، منتها چون از ناحیه خداوند نسبت به بندگان میباشد چنین تعبیری از آن شده است .
22 وَ اَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ فَاَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَسْقَیْنا کُمُوهُ وَ ما اَنْتُمْ لَهُ بِخازِنینَ
ما بادها را برای تلقیح ( ابرها و بهم پیوستن و بارور ساختن آنها ) فرستادیم و ازآسمان آبی نازل کردیم با آن همه شما را سیراب ساختیم ، درحالی که شما توانایی حفظ و نگهداری آن را نداشتید .
« لَواقِح » جمع « لاقِح » به معنی بارور کننده است و در اینجا اشاره به بادهایی است که قطعات ابر را به هم پیوند میدهد و آنها را آماده باران میسازد .
تعبیر فوق از زیباترین تعبیراتی است در مورد ابرها و تولد باران از آنها ممکن است گفته شود . ابرها را به مادران و پدرانی تشبیه کرده که به کمک بادها آمیزش میکنند و باردار میشوند و فرزندان خود ، دانههای باران ، را به زمین مینهند .
جمله : « ما اَنْتُمْ لَهُ بِخازِنینَ » ( شما توانایی حفظ و ذخیره کردن این آبها را ندارید ) ممکن است اشاره به ذخیره کردن آب باران قبل از نزولش باشد ، یعنی شما نمیتوانید این ابرها را که منابع اصلی باران هستند در اختیار بگیرید و نیز ممکن است اشاره به ذخیرهکردن باران بعد از نزولش باشد ، یعنی شما نمیتوانید حتی بعد از نزول باران آن را به مقدار زیاد گردآوری و حفظ کنید ، این خدا است که از طریق منجمد ساختن آنها در قله کوهها به صورت برف و یخ و یا فرستادن آنها به اعماق زمین که بعدا به صورت چشمهها و کاریزها و چاهها ظاهر میشوند ، آنها را گردآوری و ذخیره میکند .
78 وَ اِنْ کانَ اَصْحابُ الاَْیْکَةِ لَظالِمینَ
اصحاب الایکه ( صاحبان سرزمینهای پر درخت قوم شعیب ) مسلما قوم ستمگری بودند .
79 فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَ اِنَّهُما لَبِاِمامٍ مُبینٍ
ما از آنها انتقام گرفتیم و این دو ( قوم لوط و اصحاب ایکه ) شهرهای ویران شدهشان بر سر راه آشکار است .
کلمه « اِمام » به معنی راه و جاده است زیرا از ماده « اَمَّ » به معنی قصدکردنگرفتهشده،چونانسانبرایرسیدنبهمقصد،ازراههاعبورمیکند.
بسیاری از مفسران و ارباب لغت گفتهاند که « اَیْکَة » به معنی درختان درهم پیچیده و یا بیشه است و « اَصْحابُ الاَْیْکَة » همان قوم شعیب هستند که در سرزمینی پر آب و مشجّر در میان حجاز و شام
زندگی میکردند .
آنها زندگی مرفه و ثروت فراوانی داشتند و به همین جهت ، غرور غفلت آنها را فراگرفته بود و مخصوصا دست به کمفروشی و فساد در زمین زده بودند .
شعیب آن پیامبر بزرگ ، آنها را از این کارشان برحذر داشت و دعوت به توحید و راه حق نمود ، اما آنها تسلیم حق نشدند و سرانجام بر اثر مجازات دردناکی نابود گشتند ، گرمای شدیدی چندین روز پیدرپی آنها را فراگرفت و در آخرین روز ابر بزرگی در آسمان نمایان شد ، آنها به سایه ابر پناه بردند ، اما صاعقهای فرود آمد و آن بیدادگران را نابود کرد .
شرح بیشتر حالات آنها با تصریح به نام شعیب در سوره « شعراء » از آیه 176 تا 190 آمده است .
ضمنا باید توجه داشت که جمله « فَأنْتَقَمْنا مِنْهُمْ: آنها را مجازات کردیم » ممکن است هم اشاره به قوم لوط باشد و هم اصحاب الایکه ، زیرا بلافاصله بعد از این جمله میخوانیم : «وَ اِنَّهُما لَبِاِمامٍ مُبینٍ : سرزمینهای این دو بر سر راه شما آشکار است » .
80 وَ لَقَدْ کَذَّبَ اَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلینَ
اصحاب الحجر ( قوم ثمود ) پیامبران را تکذیب کردند .
« اَصْحابُ الْحِجْرِ » قوم سرکشی بودند که در سرزمینی به نام « حِجْر » ، زندگی مرفهی داشتند و پیامبر بزرگشان « صالح » برای هدایت آنها مبعوث شد .
در اینکه این شهر در کجا واقع شده بود ، بعضی از مفسران و مورخانچنیننگاشتهاندکه شهریبود در مسیرکاروانمدینه و شامدر یک منزلی «وادِیالْقُری» و در جنوب «تیمه» و امروزتقریبااثری از آننیست.
میگویند این شهر در گذشته یکی از شهرهای تجاری عربستان بوده و تا آنجا اهمیت داشته که « بطلمیوس » در نوشتههایش به عنوان یک شهر تجاری از آن نام برده است و « پلین » جغرافیدان رومی از آن به نام « حِجْرِیّ » یاد میکند .
در روایتی میخوانیم که در سال نهم هجرت که پیامبر برای دفع سپاه روم به تبوک لشگرکشی کرد ، سربازان اسلام میخواستند در این منزل توقفی کنند ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله مانع آنها شد و فرمود : « اینجا همان منطقه قوم ثمود است که عذاب الهی بر آنها فرود آمد » .(1)
این نکته نیز قابل توجه است که قرآن در مورد اصحاب الحجر ( و همچنین در مورد قوم نوح و قوم شعیب و قوم لوط در آیات سوره شعراء به ترتیب آیه 105 و 123 و 160 و بعضی دیگراز اقوام پیشین ) میگوید آنها « پیامبران » را تکذیب کردند ، درحالی که ظاهر امر چنین نشان میدهدکه هرکدام یک پیامبر بیشتر نداشتند و تنها او را تکذیب
نمودند .
این تعبیر شاید به خاطر آن است که برنامه و هدف پیامبران ، آنچنان با یکدیگر پیوستگی دارد که تکذیب یکی از آنها تکذیب
1) « اعلام القرآن خزائلی » ، صفحه 292 .
همه آنها خواهد بود .
81 وَ اتَیْناهُمْ ایاتِنا فَکان-ُوا عَنْها مُعْرِضینَ
ما آیات خود را برای آنها فرستادیم ولی آنها از آن روی گردانند .
تعبیر به اعراض ( روی گرداندن ) نشان میدهد که آنها حتی حاضر نبودند این آیات را بشنوند و یا به آن نظر بیفکنند .
82 وَ کان-ُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتا امِنینَ
آنها خانههای امن و امانی در دل کوهها میتراشیدند .
و این نشان میدهد که اولاً منطقه آنها یک منطقه کوهستانی بوده و ثانیا تمدن مادی پیشرفتهای داشتند که به آنها امکان میداد در درون کوهها خانههای امن تهیه کنند که در برابر طوفانها و سیل و حتی زلزلهها کاملاً ، مقاومت داشته باشد .
83 فَاَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُصْبِحینَ
اما سرانجام صیحه (مرگبار) صبحگاهان آنها را فراگرفت.
چه انتظاری درباره چنین قومی میتوان داشت ، جز اینکه طبق قانون « انتخاب اصلح الهی » و ندادن حق ادامه حیات به اقوامی که به کلی فاسد و مفسد میشوند ، بلای نابودکنندهای بر سر آنها فرود آید و نابودشان سازد .
این صیحه صدای صاعقه مرگباری بوده که بر خانههای آنها فرود آمد و آنچنان کوبنده و تکان دهنده و وحشتناک بود که اجساد بیجانشان را به روی زمین افکند .
84 فَما اَغْنی عَنْهُمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ
و آنچه را به دست آورده بودند آنان را از عذاب الهی نجات نداد .
نه آن کوههای سر به آسمان کشیده و نه آن خانههای امن و امان و نه اندام نیرومند این قوم سرکش و نه آن ثروت سرشار ، هیچ کدام نتوانستند در برابر این عذاب الهی مقاومت کنند.
85 وَ ماخَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَیْنَهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَ اِنَّ السّاعَةَ لاَتِیَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمیلَ
ما آسمان و زمین و آنچه میان آن دو است ، جز به حق نیافریدیم و ساعت موعود ( قیامت ) قطعا فراخواهد رسید، از آنها ( دشمنان )به خوبی صرفنظر کن ( و آنها را به نادانیهایشان ملامت ننما ) .
« صَفْح » به معنی روی هر چیزی است مانند صفحه صورت .
تو با داشتن دلیل روشن در راه دعوت و رسالتی که به آن
مأموری ، برای تحکیم پایههای مبدأ و معاد در قلوب مردم ، نیازی به خشونت نداری ، چراکه منطق و عقل با تو است ، بهعلاوه خشونت در برابر جاهلان ، غالبا موجب افزایش خشونت و تعصب آنها است و بههمین دلیل « فَاصْفَحِ » به معنی روی بگردان و صرف نظر کن آمده است و از آنجاکه روی گرداندن از چیزی گاهی به خاطر بیاعتنایی و قهر کردن و مانند آن است و گاهی به خاطر عفو و گذشت بزرگوارانه ، لذا در آیه فوق بلافاصله آن را با کلمه « جَمیلَ »
( زیبا ) توصیف میکند تا معنی دوم را برساند .
در روایتی از امام علی بن موسی الرضا میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود : «اَلْعَفْوُ مِنْ غَیْرِ عِتابٍ : منظور ، عفو کردن خالی از مؤاخذه و سرزنش است » (1)
86 اِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلاّقُ الْعَلیمُ
(28) سوره حِجر
پروردگار تو آفریننده آگاه است .
او میداند که همه مردم یکسان نیستند ، او از اسرار درون و طبایع و میزان رشد فکری و احساسات مختلف آنها باخبر است ، نباید از همه آنها انتظار داشتهباشی که یکسان باشند بلکه باید با روحیه عفو و گذشت با آنها برخورد کنی تا تدریجا تربیت شوند و به راه حق آیند.
بعضی تصور کردهاند این دستور مخصوص دوران زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله در مکه بوده است و پس از آنکه به مدینه هجرت نمود و مسلمانان قدرت یافتند این دستور نسخ شد و دستور جهاد جای آن را گرفت .
ولی با توجه به اینکه این دستور در سورههای مدنی نیز آمده مانند سوره بقره و سوره نور و سوره تغابن و سوره مائده که در بعضی به پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله دستور صفح و عفو داده شده و در بعضی به مؤمنان ، روشن میشود که این یک دستور عمومی و ابدی است و اتفاقا هیچ منافاتی با دستور جهاد ندارد ، زیرا هریک از این دو جای مخصوص به
1) « نُورُالثَّقَلَیْن » ، جلد 3 ، صفحه 27 .
خود دارند ، درجایی باید با عفو و گذشت پیشرفت کرد و به هنگامی که عفو و گذشت سبب جرئت و جسارت و سوء استفاده طرف گردد چارهای جز شدت عمل نیست .
87 وَ لَقَدْ اتَیْناکَ سَبْعا مِنَ الْمَثانی وَ الْقُرْانَ الْعَظیمَ
ما به تو سوره حمد و قرآن عظیم دادیم .
« سَبْع » در لغت به معنی « هفت » و « مَثانی » به معنی « دو تاها » است و بیشتر مفسران و روایات ، « سَبْعا مِنَ الْمَثانی » را کنایه از سوره « حمد » گرفتهاند ، زیرا سوره حمد بنا بر معروف ، هفت آیه است و از این نظر که به خاطر اهمیّت این سوره و عظمت محتوایش دوبار بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله نازل گردیده و یا اینکه از دو بخش تشکیل شده ( نیمی از آن حمد و ثنای خدا است و نیمی از آن تقاضاهای بندگان است ) و یا اینکه دوبار در هرنماز خواندهمیشود ، به این جهات ، کلمه « مَثانی » یعنی دوتاها بر آن اطلاق شده است .(1)
خداوند به پیامبرش این واقعیت را بازگو میکند که تو دارای چنین سرمایه عظیمی هستی ، سرمایهای همچون قرآن به عظمت تمام عالم هستی ، سرمایهای که تمامش نور است و برکت ، درس است و برنامه ،
1) در حدیثی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میخوانیم که خداوند میفرماید : من نماز ( سورهحمد ) را بین خود و بندهام بهدو قسمت تقسیمکردهام ، نیمی مربوط به من و نیم دیگراز بندگان میباشد ( مجمعالبیان ، جلد 1 ، صفحه 17 ) .
راهنما است و راهگشا ، مخصوصا سوره حمد که چنان محتوایش عالی است که در یک لحظه کوتاه انسان را به خدا پیوند داده و روح او را در آستانش به تعظیم و تسلیم و راز و نیاز وا میدارد .
88 لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ اِلی ما مَتَّعْنا بِه اَزْواجا مِنْهُمْ وَ لا تَحْز َنْ عَلَیْهِمْ وَاخْفِضْ جَناحَکَ لِلْمُؤْمِنینَ
( بنابراین ) هرگز چشم خود را به نعمتهای ( مادی ) که به گروههایی از آنها ( کفار ) دادیم میفکن و بهخاطر آنچه آنها دارند غمگین مباش و بال و پر خود را برای مؤمنین فرود آر.
این نعمتهای مادی نه پایدارند ، نه خالی از دردسر ، حتی در بهترین حالاتش نگاهداری آن سخت مشکل است ، بنابراین چیزی نیست که چشم تو را به سوی خود جلب کند و در برابر آن موهبت بزرگ معنوی ( قرآن ) که خدا به تو داده است ، قابل اهمیّت باشد ، سپس اضافه میکند « هرگز به خاطر این مال و ثروت و نعمتهای مادّی که دردست آنها است ، غمگین مباش » .
در حقیقت دستور اول راجع به چشم دوختن به نعمتهای مادّی است و دستور دوم درباره غم نخوردن در برابر محرومیّت از آن است .
نظیر همین مضمون در سوره طه آیه 131 به طور واضحتر آمده است : « وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ اِلی ما مَتَّعْنا بِهِ اَزْواجا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ اَبْقی : چشم خود را به نعمتهایی که به گروههایی از آنها دادهایم نیفکن ، اینها گلهای
زندگی دنیا است ( گلهایی ناپایدار که زود پژمرده و پرپر میشوند )
اینها به خاطر آن است که میخواهیم آنها را با آن بیازماییم ، آنچه خدا به تو روزی داده است برای تو بهتر و پایدارتر است ».
دستور سومی که به پیامبر میدهد در زمینه تواضع و فروتنی و نرمش در برابر مؤمناناست میفرماید: «وَاخْفِضْ جَناحَکَلِلْمُؤْمِنینَ» .
این تعبیر کنایه زیبایی از تواضع و محبت و ملاطفت است همانگونه که پرندگان به هنگامی که میخواهند نسبت به جوجههای خود اظهار محبت کنند آنها را زیر بال و پر خود میگیرند و هیجانانگیزترین صحنهعاطفی را مجسم میسازند ، آنها را در مقابل حوادث و دشمنان حفظ میکنند و از پراکندگی نگه میدارند .
89 وَ قُلْ اِنّی اَنَا النَّذیرُ الْمُبینُ
و بگو من انذارکننده آشکارم .
90 کَما اَنْزَلْنا عَلَی الْمُقْتَسِمینَ
( ما بر آنها عذابی میفرستیم ) همانگونه که بر « تجزیه گران » (آیات الهی) فرستادیم .
91 اَلَّذینَ جَعَلُوا الْقُرانَ عِضینَ
همانها که قرآن را تقسیم کردند (آنچه به سودشان بود پذیرفتند و آنچه برخلاف هوسهایشان بود ترک نمودند ) .
«عِضینَ» جمع «عِضَة» به معنی متفرق ساختن است و به هر بخش از چیزی نیز گفته میشود بنابراین « عِضین » یعنی بخشها و قسمتها .
آنچه به سودشان بود گرفتند و آنچه به زیانشان بود کنار گذاشتند،
در حقیقت به جای اینکه کتاب الهی و دستورهایش رهبر و راهنمای آنها باشد به صورت آلت دست درآوردند و آن را وسیلهای برای رسیدن به مقاصد شومشان ساختند ، اگر یک کلمه بنفعشان بود به آن چسبیدند و اگر هزاران کلمه به زیانشان بود کنار گذاشتند .
برنامههایالهیبدونشک عموما حافظمنافع همهانسانهااست ولی در ظاهر و نظر ابتداییمعمولاً بعضیمطابقمیل مااست وبعضی برخلاف میل مااست و اینجااست که مؤمنان راستین از مدّعیان دروغین شناخته میشوند، گروهاولهمهرادربستمیپذیرفتند حتیآنجاکه ظاهرابه سود آنها نیست و میگویند : « کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا : همه از ناحیه خدا است » و هیچگونه تجزیه و تقسیم و تبعیض درمیان احکام الهی قایل نیستند .
این افتخارنیستکه همچون بعضیاز اقوامگذشته نغمه« نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرْ بِبَعْضٍ » ساز کنیم چرا که همه دنیاپرستان همینکار را میکنند ، آنچه معیار شناخت پیروان حق از طرفداران باطل است ، همان تسلیم در مقابل آن بخش از فرمانها است که با تمایلات و هوسها و منافع ظاهری ما هماهنگ نیست ، این جااست که سره از ناسره و مؤمن از منافق، شناخته میشوند .
92 فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعینَ
بهپروردگارت سوگند از همه آنها سؤال خواهیمکرد.
93 عَمّا کان-ُوا یَعْمَل-ُونَ
از آنچه عمل میکردند .
روشن است که سؤال خداوند برای کشف مطلب پنهان و پوشیدهای نیست ، چرا که او ازاسرار درون و برون آگاه است و ذرهای در آسمان و زمین از علم بیپایان او مخفی نیست ، بنابراین سؤال مزبور به خاطر تفهیم به خود طرف است تا به زشتی اعمالش پی ببرد و یا به عنوان یک نوع مجازات روانی است ، چرا که بازجویی از کارهای خلاف ، آنهم توأم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانی که انسان به حقایق نزدیکتر و آگاهتر میشود ، دردناک و زجرآور است ، بنابراین در حقیقت این پرسشها بخشی از مجازات آنها است .
ضمنا عمومیت « عَمّا کانُوا یَعْمَلُونَ » نشان میدهد که از همه اعمال آدمی بدون استثناء سؤال خواهد شد و این خود درسی است برای همه انسانها که لحظهای از اعمال خود غافل نمانند .
و امااین سؤال که چگونه در آیه فوق خداوند تأکید بر مسأله سؤال میکنددرحالیکهدر سورهالرحمن آیه 39میخوانیم:«فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْذَنْبِهاِنْسٌ وَ لاجانٌّ:در آنروز ازگناه هیچکسنهانسان و نه جن سؤالی نمیشود» پاسخشایناستکهدرقیامتمراحلیاست،دربعضیازمراحل، ازمردم سؤالمیشود و در بعضی از مراحل سؤال و جوابی درکار نیست و مسائل خود بهخود روشناست و یااینکهسؤالزبانی وجودندارد، چرا که طبق آیه 65 سوره یس بر دهانها مهر گذارده میشود و تنها سؤال از اعضای پیکر و حتی پوست بدن میشود.(1)پایان سوره حِجر
1) برای توضیحبیشتربه«تفسیرنمونه»،جلد6، صفحه88مراجعه فرمایید.
5 وَالاَْنْعامَخَلَقَهالَکُمْفیهادِفْءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْکُلُونَ
و چهارپایان را آفرید در حالی که برای شما در آنها وسیله پوشش ومنافعدیگراستوازگوشتآنهامیخورید.
در این آیه به مسأله خلقت چهارپایان که دلیلی بر علم و قدرت خدا است پرداخته ، سپس به بیان نعمتهای مختلفی که در آنها وجود دارد میپردازد و از میان این نعمتها به سه قسمت اشاره کرده نخست مسأله « دِفْءٌ » که به معنی هرگونه پوشش است میباشد ، ( با استفاده از پشم و پوست آنها ) مانند لباس و لحاف و کفش و کلاه و خیمه و دیگر « مَنافِع » که اشاره به شیر و مشتقات آن است و سوم گوشت که با جمله « وَ مِنْها تَأْکُلُونَ » بیان شده است :
جالب این که در میان اینهمه فواید ، قبل از هرچیز مسأله پوشش و مسکنرا مطرحمیکند، زیرا بسیاریاز مردم (بهخصوص بادیهنشینان) هم لباسشان از پشم و مو یا پوست تهیه میشود و هم خیمههایشان که آنها را از سرما و گرما حفظ میکند و به هرحال این دلیل بر اهمیّت پوشش و مسکن و مقدّم بودن آن بر هرچیز دیگر است .
ممکن است کسانی که مخالف گوشتخواری هستند ، این استفاده را از آیه فوق نیز بکنند که خداوند مسأله خوردن گوشت حیوانات را جزء منافع آنها نشمرده ، لذا بعد از ذکر « مَنافِع » با جمله « وَ مِنْها تَأْکُلُونَ » ( از آن حیوانات میخورید ) از آن یاد شده ، حداقل این استفاده را از تعبیر فوق میتوان کرد که
اهمیّت لبنیّات به مراتب بیشتر است .
6 وَ لَکُمْ فیها جَمالٌ حینَ تُریحُونَ وَ حینَ تَسْرَحُونَ
و در آنها برای شما زینت و شکوه است به هنگامی که بهاستراحتگاهشانبازمیگردانیدوهنگامیکه( صبحگاهان ) آنها را به صحرا میفرستید .
« تُریحُونَ » از ماده « اِراحَة » به معنی بازگرداندن حیوانات به هنگام غروب به آغلها و استراحتگاهشان است ، لذا محلی را که درآن استراحتمیکنند « مُراح » میگویند .
« تَسْرَحُونَ » از ماده « سُرُوح » به معنی بیرون کردن چهارپایان به هنگام صبح به سوی چراگاه است .
در این آیه به جنبه استفاده روانی از چهارپایان اشاره میکند و منظره جالب حرکت دستجمعی گوسفندان و چهارپایان به سوی بیابان و چراگاه ، سپس بازگشتشان به سوی آغل و استراحت گاهشان که قرآن از آن تعبیر به « جَمالٌ » کرده تنها یک مسأله ظاهری و
تشریفاتی نیست ، بلکه بیانگر واقعیتی است در اعماق جامعه و گویای این حقیقت است که چنین جامعهای خودکفا است ، فقیر و مستمند و وابسته به این و آن نمیباشد ، خودش تولید میکند و آنچه را خود دارد مصرف مینماید .
این در واقع جمال استغناء و خودکفایی جامعه است ، جمال تولید و تأمین فرآوردههای مورد نیاز یک ملت است و به تعبیر گویاتر جمال استقلال اقتصادی و ترک هرگونه وابستگی است .
این واقعیت را روستاییان و روستازادگان بهتر از مردم شهرنشین درک میکنند که مشاهده رفت و آمد این چهارپایان سودمند چگونه به آنها آرامش خیال میدهد ، آرامشی که از احساس بینیازی برمیخیزد، آرامشی که از انجام مؤثّر یک وظیفه اجتماعی حاصل میشود .
و جالب اینکه در آیه فوق ، نخست به بازگشت آنها از صحرا اشاره میکند چرا که در هنگام بازگشت پستانهایشان پرشیر ، شکمهایشان سیر و در چهرههایشان نشانههای رضایتمندی دیده
میشود ، به همین دلیل از آن حرص و ولع و عجلهای که صبح به هنگام حرکت به صحرا دارند در آنهاخبری نیست ، آرام و مطمئن گام برمیدارند و به استراحتگاه نزدیک میشوند و از مشاهده منظره پستانهای پرشیرشان هرکس احساس بینیازی میکند .
از امام صادق نقل شده که فرمود : « ما فِی الاَْعْمالِ شَیْءٌ اَحَبُّ اِلَی اللّهِ مِنَ الزِّراعَةِ : هیچ عملی نزد خدا از زراعت محبوبتر نیست » (1)و در حدیث دیگری میفرمایند : « اَلزّارِعُونَ کُنُوزُ الاَْنامِ تَزْرَعُونَ طَیِّبا اَخْرَجَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ اَحْسَنُ النّاسِ مَقاما وَ اَقْرَبُهُمْ مَنْزِلَةً یُدْعَوْنَ الْمُبارَکینَ : کشاورزان گنجهای مردمند ، غذای پاکیزه را که خداوند ارزانی داشته زراعت میکنند و آنها در روز قیامت برترین مقام را دارند و به خدا نزدیکترند و
1) « بحارالانوار » ، جلد 23 ، صفحه 20 .
آنها را به نام "مبارکها" صدا میزنند» .(1)
7 وَ تَحْمِلُ اَثْقالَکُمْ اِلی بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بالِغیهِ اِلاّ بِشِقِّ الاَْنْفُسِ اِنَرَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ
آنهابارهای سنگین شمارا به شهری که جز با مشقت زیاد به آن نمیرسید حمل میکنند چرا که پروردگارتان رؤوف و رحیم است .
« شِق » از ماده « مَشَقَّت » به معنای زحمت طاقتفرسا است .
به این ترتیب این چهارپایان در درجه اول ، پوشش و وسایل دفاعی برای انسان در برابر گرما و سرما تولید میکنند و در درجه بعد از فرآوردههای لبنیاتی آنها استفاده میشود و سپس از گوشتشان و بعد آثار روانی که در دلها میگذارند ، مورد توجه قرار گرفته و سرانجام باربری آنها .
قابل توجه اینکه حتی در عصر و زمان ما که عصر ماشین و وسایل ماشینی است ، باز در بسیاری موارد تنها باید از همین چهارپایان استفاده کرد و راه دیگری ندارد .
8 وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمیرَ لِتَرْکَب-ُوها وَ زینَةً وَ یَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ
( و همچنین ) اسبها و استرها و الاغها را آفرید تا بر آنها سوار شوید و هم مایه زینت شما باشد و چیزها
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 13 ، صفحه 194 .
( وسایل نقلیه دیگر ) میآفریند که شما نمیدانید .
بدیهی است زینت در اینجا باز یک مسأله تشریفاتی نیست و برای کسی که با محتوای تعلیمات قرآن آشنا است این مطلب روشن است ، بلکه یک نوع زینت است که اثر آن در زندگی اجتماعی ظاهر میگردد ، برای پیبردن به این حقیقت کافی است منظره و حال کسی راکه باپای پیاده یک راه طولانی بیابانی را پیموده و خسته و کوفته و ناتوان به مقصد رسیده ، بهطوری که تا مدتی هیچ کاری از او ساخته نیست و نشاطی در او دیده نمیشود ، با منظره کسی مقایسه کنیم که بر یک مرکب راهوار سوار شده زودتر به مقصد رسیده نیروی خود را از دست نداده، نشاط خودرا کاملاً حفظ کرده و آماده انجام هدفهای خود و استفاده از وقت و نیروی خویش است ، آیا این زینت نیست ؟
در پایان آیه به مسأله مهمتری اشاره کرده و افکار را به وسایل نقلیه و مرکبهای گوناگونی که در آینده در اختیار بشر قرارمیگیرد و بهتر و خوبتر از این حیوانات میتواند استفاده کند متوجه میسازد و میگوید : « خداوند چیزها ( وسایل نقلیه دیگر ) میآفریند که شما نمیدانید : وَ یَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ » .
همانگونه که در تفسیر « مراغی » و تفسیر « فی ظلال » آمده است درک مفهوم این جمله برای ما که در عصر ماشین و وسایل و مرکبهای سریعالسیر زندگی میکنیم ، ساده و آسان است .
و اگر ملاحظه میکنید که تعبیر به یخلق ( میآفریند ) کرده است دلیلش واضح است ، زیرا کار انسان در این اختراعات در حقیقت
چیزی جز جفت و جور کردن و به هم پیوستن نیست ، اساس آنها که مواد اصلی را تشکیل میدهد ، تنها با آفرینش خداوندی است ، از این گذشته آن ابتکاری که بشر در طریق اختراع این وسایل به کارمیبرد آن هم مولود استعدادی است که خدا به او داده است .
9 وَ عَلَی اللّهِ قَصْدُ السَّبیلِ وَ مِنْها جائِرٌ وَ لَوْ شاءَ لَهَدیکُمْ اَجْمَعینَ
و بر خداست که راه راست را به بندگان نشان دهد ، اما بعضی از راهها بیراهه است و اگر خدا بخواهد همه شما را ( به اجبار ) هدایت میکند ( ولی اجبار سودی ندارد ) .
« قَصْد » به معنی صاف بودن راه راست و بنابراین « قَصْدُ السَّبیل » به معنی راه راست میباشد ، راهی که انحراف و ضلالت در آن وجود ندارد .
خداوند انسان را با نیروهای مختلفی مجهز ساخته و استعدادهای گوناگونی به او داده تا در مسیر تکامل که هدف آفرینش است به او کمک کند و از این نظر همانند گیاهان و یا انواع جانداران است ، که
نیروها و غرایز لازم برای رسیدن به این هدف در اختیارشان گذارده شده است ، با این تفاوت که انسان با اراده خود و آزادانه تصمیم میگیرد ، ولی حیوانات و گیاهان هدفدار به سوی هدفشان پیش میروند و قوس صعودی تکامل انسان نیز قابل مقایسه با جانداران دیگر نیست .
بهاینترتیباز نظرخلقت و آفرینش و تکوینانسانرا مجهز به عقل
و استعداد و نیروهای لازم برای پیمودن این صراط مستقیم کرده است .
و از سوی دیگر ، خدا پیامبران را با وحی آسمانی و تعلیمات کافی و قوانین مورد نیاز انسان فرستاده است ، تا از نظر تشریع ، راه را از چاه مشخّص کرده و با انواع بیانها او را تشویق به پیمودن این راه کنند و از مسیرهای انحرافی باز دارند .
و جالب اینکه خداوند در آیه فوق این امر را به عنوان فریضهای بر خود لازم شمرده و با کلمه « عَلَی اللّهِ » ( بر خدا لازم است ) از آن یاد کرده است که همانند آن را در آیات دیگر قرآن نیز میخوانیم « اِنَّ عَلَیْنا لَلْهُدی : بر ما است که انسان را هدایت کنیم » ( 12 / لیل ) .
اگر ما ، در وسعت مفهوم « عَلَی اللّهِ قَصْدُ السَّبیلِ » و مجموعه نیروهای مادی و معنوی که در آفرینش انسان و تعلیم و تربیت او به کار رفته دقیق شویم ، به عظمت این نعمت بزرگ که از همه نعمتها برتر است ، آگاه خواهیم شد .
سپس از آنجا که راههای انحرافی فراوان است ، به انسانها هشدار میدهد و میگوید : « بعضی از این راهها منحرف و بیراهه است » ( وَ مِنْها جائِرٌ ) .
و از آنجا که نعمت اختیار و آزادی اراده و انتخاب ، یکی از مهمترین عواملتکاملانسانمیباشد بایکجملهکوتاهبهآن اشاره میکند ( وَ لَوْ شاءَ لَهَدیکُمْ اَجْمَعینَ ) .
ولی این کار را نکرد ، چراکه هدایت اجباری ، نه افتخار است و نه تکامل ، بلکه به شما آزادی داد تا این راه را با پای خود بپیمایید و به
بالاترین اوج تکامل برسید .
10 هُوَ الَّذی اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَکُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فیهِ تُسیمُونَ
او کسی است که از آسمان آبی فرستاد که شرب شما از آن است و گیاهان و درختان که حیوانات خود را به چرا میبرید نیز از آن است .
« تُسیمُون » از ماده « اِسامَة » به معنی چراندن حیوانات است و حیوانات هم از گیاهان زمین استفاده میکنند هم از برگهای درختان و اتفاقا « شَجَر » در لغت عرب معنی وسیعی دارد که هم به درخت گفته میشود و هم به گیاه .
بدون شک منافع آب باران تنها نوشیدن انسان و روئیدن درختان و گیاهان نیست ، بلکه شستشوی زمینها ، تصفیه هوا ، ایجاد رطوبت لازم برای طراوت پوست تن انسان و راحتی تنفس او و مانند آن همه از فواید باران است ، ولی از آنجا که دو قسمت یاد شده، از اهمیت بیشتری برخوردار بوده روی آن تکیه شده .
11 یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخیلَ وَ الاَْعْنابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ اِنَّ فی ذلِکَ لاَیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
خداوند با آن ( آب باران ) برای شما زراعت و زیتون و نخل و انگور میرویاند و از همه میوهها ، مسلما در این نشانه روشنی است برای گروهی که تفکر میکنند .
« زَرْعَ » هرگونه زراعتی را شامل میشود ، « زیتون » هم نام آن
درخت مخصوص است و هم نام میوه آن .
« نَخیلَ » ( درخت خرما ) هم به معنی مفرد و هم به معنی جمع استعمال میشود و «اَعْناب» جمع « عِنَبَة » به معنی انگور است .
ممکن است چنین بهنظر آید که اگر قرآن از میان انواع میوهها روی زیتون و خرما ( نخل ) و انگور تکیه کرده به خاطر وجود آنها در محیط نزول قرآن بوده است ، ولی با توجه به جهانی و جاودانی بودن قرآن و عمق تعبیراتش روشن میشود که مطلب از این فراتر است .
غذاشناسان و دانشمندان بزرگی که سالیان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون میوهها صرف کردهاند به ما میگویند کمتر میوهای است که برای بدن انسان از نظر غذایی به اندازه این سه میوه ، مفید و مؤثر باشد .
همانها میگویند : « روغن زیتون » برای تولید سوخت بدن ارزش بسیار فراوان دارد ، کالری حرارتی آن بسیار بالا است و از این جهت یک نیروبخش است و آنها که میخواهند همواره سلامت خود را حفظ کنند ، باید به این اکسیر علاقمند شوند .
بههمین دلیل در روایات اسلامی نیز از آن مدح و تمجید فراوان شده ، درحدیثی از امام علی بن موسی الرضا درباره زیتون چنین میخوانیم : « غذای خوبی است ، دهان را خوشبو و بلغم را برطرف میسازد ، صورت را صفا و طراوت میبخشد ، اعصاب را تقویت نموده و بیماری و درد را از میان میبرد و آتش
خشم و غضب را فرومینشاند » .(1)
و از آن مهمتر اینکه درخود قرآن از درخت زیتون به عنوان شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ ( درخت پربرکت) یاد شدهاست .
با پیشرفت دانش پزشکی و غذاشناسی اهمیّت دارویی «خرما» نیز به ثبوت رسیده است . در خرما کلسیم وجود دارد که عامل اصلی استحکام استخوانها است و نیز فسفر وجود دارد که از عناصر اصلی تشکیل دهنده مغز و مانع ضعف اعصاب و خستگی است و قوّه بینایی را میافزاید .
و نیز پتاسیم دارد که فقدان آنرا در بدن علت حقیقی زخم معده میدانند و وجودآنبرایماهیچهها و بافتهای بدن بسیار پرارزش است.
این سخن امروز در میان غذا شناسان معروف است که خرما از سرطان جلوگیری میکند ، زیرا آمارهایی که در این زمینه تهیه شده نشان میدهد در مناطقی که خرما بیشتر میخورند ابتلای به سرطان
کمتر است و اعراب و صحرانشینانی که در فقر غذایی بهسرمیبرند به واسطه خوردن خرما هرگز مبتلا به سرطان نمیشوند ، عامل این موضوع را وجود « منیزیم » میدانند .
به همین دلیل در روایات اسلامی نیز روی این ماده غذایی تأکید فراوان دیدهمیشود، از علی نقل شده که فرمود : « کُلِ التَّمْرَ فَاِنَّ فیهِ شِفاءٌ مِنَ الاَْدْواءِ : خرما بخورید که شفای بیماریها است »
1) اسلام پزشک بیدارو .
و نیز روایت شده که بسیاری از اوقات غذای علی را نان و خرما تشکیل میداد .
و در روایت دیگر میخوانیم : « خانهای که در آن خرما نیست اهل آن خانه در واقع گرسنهاند » (1)
در آیات سوره مریم نیز خواهد آمد که خداوند مریم را در آن بیابان که فاقد وسیله بود هنگامی که عیسی « عَلی نَبِیِّنا وَ الِهِ وَ عَلَیْهِ
السَّلامُ » را به دنیا آورده بود از رطب تازه روزی داد و این اشارهای است به اینکه یکی از بهترین غذاها برای مادری که فرزند به دنیا آورده رطب تازه است و حتی در روایاتی که ذیل آیه آمده میخوانیم بهترین دارو برای چنین زنان همین میوه است .(2)
و اما در مورد « انگور » به گفته دانشمندان غذاشناس به قدری عوامل مؤثر دارد که میتوان گفت ، یک داروخانه طبیعی است ؟ علاوه بر این انگور از نظر خواص ، بسیار نزدیک به شیر مادر است ، یعنی یک غذای کامل محسوب میشود انگور دو برابر گوشت ، در بدن حرارت ایجاد میکند و علاوه بر این ضدّ سم است ، برای تصفیه خون ، دفع رماتیسم ، نقرس و زیادی اوره خون ، اثر درمانی مسلّمی دارد ، انگور معده و روده را لایروبی میکند ، نشاطآفرین و برطرفکننده اندوه است ، اعصاب را تقویت کرده و ویتامینهای مختلف موجود در آن به
انسان نیرو و توان میبخشد .
انگور علاوه بر اینکه غذای بسیار پرارزشی است قدرت میکربکشی قابل ملاحظهای دارد و حتی عامل مؤثری است برای مبارزه با بیماری سرطان (1)
به همین دلیل در حدیثی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله : « خَیْرُ طَعامِکُمُ الْخُبُزُ وَ خَیْرُ فاکِهَتِکُمُ الْعِنَبُ : بهترین طعام شما نان و بهترین میوه شما انگور است ». (2)
12 وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِاَمْرِه اِنَّ فی ذلِکَ لاَیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِل-ُونَ
او شب و روز و خورشید و ماه را مسخر شما ساخت و نیز ستارگان بهفرماناو مسخر شمایند، درایننشانههایی است
(از عظمتخدا) برای گروهیکه عقل خودرا بهکار میگیرند.
مفهوم واقعی تسخیر موجودات برای انسان آن است که در خدمت منافع او باشند و به نفع او کار کنند و به او امکان بهرهگیری دهند ، به همین جهت شب و روز و خورشید و ماه و ستارگان که هرکدام به نوعی در زندگی انسان اثر دارند و مورد بهرهبرداری او قرار میگیرند در تسخیر اویند .
اینتعبیر جالب ( مسخر بودن موجودات برای انسان به فرمان خدا ) علاوه براینکه شخصیت و عظمتواقعیانسانرا ازدیدگاه اسلام و قرآن روشنمیسازد و بهاو عظمتیمیبخشد که در خور مقام خلیفةاللهی است، نعمتهایگوناگون خدا را به خاطرش میآورد ، حسّ قدردانی را در او برمیانگیزد و ازنظام بدیعیکه درچگونگی اینتسخیر به کاررفته ، وی را به خدا نزدیک میسازد. به همین جهت در پایان آیه میگوید : « در این تسخیر نشانههایی است برای آنها که اندیشه میکنند » .
برای آگاهی بیشتر از اسرار این تسخیر به شرح مبسوطی که در
سوره ابراهیم آیات 32 و 33 آوردیم مراجعه فرمایید .
13 وَ ما ذَرَاَلَکُمْ فِیالاَْرْضِ مُخْتَلِفا اَلْوانُهُ اِنَّ فی ذلِکَ لاَیَةً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ
(علاوه بر این) مخلوقاتی را که در زمین آفریده نیز مسخر ( فرمان شما ) ساخت، مخلوقاتی با رنگهای مختلف، در این نشانه روشنی است برای گروهیکه متذکر میشوند.
از انواع پوششها ، غذاها ، همسران پاک ، وسایل رفاهی گرفته تا انواع معادن و منابع مفید زیرزمینی و روی زمینی و سایر نعمتها همه را مسخّر فرمان شما ساخت .
جالب اینکه در آیات فوق نعمتهای مادّی و معنوی آنچنان به هم آمیخته شده است که نمیتوان آنها را از یکدیگر تفکیک کرد ، با اینحال لحنآیاتمزبور درزمینهنعمتهایمعنویبامادیمتفاوت است.
در هیچ مورد نمیگوید بر خدا است که فلان رزق و روزی را برای شما بیافریند ، اما در مورد هدایت به راه راست میگوید : « بر خدااستکه راهراست را بهشما نشان دهد » و نیروهای لازم را برای پیمودن این راه از نظر تکوین و تشریع در اختیارتانبگذارد .
اصولاً بحثهای یک بعدی از روش قرآن دور است ، حتی آنجا که سخن از آفرینش درختان و میوهها و تسخیر خورشید وماه به میان میآورد باز آن را در مسیر یک هدف معنوی قرار میدهد و میگوید : «این نعمتهای مادی نیز نشانهای است از عظمت آفرینش و آفریدگار».
14 وَ هُوَ الَّذی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْما طَرِیّا وَ تَسْتَخْرِجُوامِنْهُ حِلْیَةًتَلْبَسُونَهاوَتَرَیالْفُلْکَ مَواخِرَ فیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِه وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ
او کسی است که دریا را مسخّر ( شما ) ساخت تا از آن گوشت تازه بخورید و وسایل زینتی برای پوشش ازآن استخراج نمایید و کشتیها را میبینید که سینه دریا را میشکافند تا شما ( به تجارت پردازید ) و از فضل خدا بهره گیرید ، شاید شکر نعمتهای او را بجا آورید .
« فُلْک » به معنای کشتی است و هم به معنی مفرد آمده و هم به معنی جمع .
« مَواخِر » جمع « ماخِرَة » از ماده « مَخْر » به معنی شکافتن آب از چپ و راست است و به صدای وزش بادهای شدید نیز گفته میشود ، و از آنجا که کشتیها به هنگام حرکت آبها را با سینه خود
میشکافند به آنها « ماخِر » یا « ماخِرَة » میگویند .
قسمت عمده روی زمین را دریاها تشکیل میدهند و نیز میدانیم نخستین جوانه حیات در دریاها آشکار شده و هم اکنون نیز دریا منبع مهمّی برای ادامه حیات انسان و همه موجودات روی زمین است و قراردادن آن در خدمت بشر یکی از نعمتهای بزرگ خدا است .
سپس به سه قسمت از منابع دریاها اشاره کرده میفرماید :
« تا از آن گوشت تازه بخورید : لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْما طَرِیا » .
گوشتی که زحمت پرورش آن را نکشیدهاید تنها
دست قدرت خدا آن را در دل اقیانوسها پرورش داده و رایگان در اختیارتان گذارده است .
مخصوصا تکیه روی طراوت و تازگی این گوشت ، با توجه به اینکه در آن عصر و زمان از یک جهت و در عصر و زمان ما از جهت دیگر ، گوشتهای کهنه فراوان بوده و هست ، اهمیت این نعمت را آشکارتر میسازد و هم اهمیت تغذیه از گوشت تازه را .
دیگر از منابع آن مواد زینتی است که از دریاها استخراج میشود لذا اضافه میکند: « تا ازآن زینتی برای پوشیدن استخراج کنید : وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَها » .
انسان مانند چهارپایان نیست که ذوق نداشته باشد ، بلکه یکی از ابعاد معروف چهارگانه روح انسان را حسّ زیبایی تشکیل میدهد که سرچشمه پیدایش شعر و هنر اصیل و مانند آنها است .
بدونشک این بعد از روح انسانی نقش مؤثری در حیات بشردارد،
لذا باید به طرز صحیح و سالمی دور از هرگونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر اشباع گردد .
آنها که غرق در تجمّل پرستی و انواع زینتند به همانگونه گمراهند که افراد خشک و مخالف هرگونه زینت چرا که یکی در طرف افراط و مایه نابودی سرمایهها و ایجاد فاصله طبقاتی و کشتن معنویات است و دیگری در طرف تفریط و باعث خمودی و رکود .
به همین دلیل در اسلام ، استفاده از زینت به صورت معقول و خالی از هرگونه اسراف مانند بهرهگیری از لباسهای خوب ، انواع عطریات، بعضیسنگهای قیمتی و مانند آن مخصوصا در مورد زنان که نیاز روحیشان به زینت بیشتر است توصیه شده است ، ولی باز تأکید میکنیم که باید خالی از اسراف و تبذیر باشد .
بالاخره سوّمین نعمت دریا را حرکت کشتیها به عنوان یک وسیله مهم برای انتقال انسان و نیازمندیهای او ، ذکر میکند و میفرماید : « کشتیها را میبینی که آبها را بر صفحه اقیانوسها میشکافند : وَ تَرَی الْفُلْکَ مَواخِرَ فیهِ» .
اصولاً چه کسی این خاصیّت را در مادّهای که کشتی را از آن میسازند قرارداد تا روی آب بایستد ، آیا اگر همهچیز از آب سنگینتر بود و فشار مخصوص آب نیز نبود ، هرگز میتوانستیم بر صفحه بیکران اقیانوسها حرکت کنیم ؟
به علاوه چه کسی بادهای منظم را بر صفحه اقیانوسها به حرکت درآورد ؟ و یا چهکسی در بخار آنهمه قدرت آفرید تا با نیروی آن
کشتیهای موتوری را بر صفحه اقیانوسها به حرکت درآوریم ؟
آیا هریک از اینها نعمت بزرگی نیست ؟
توجه به این نکته که راههای دریایی از جادههای خشکی بسیار وسیعتر، کم خرجتر و آمادهتر است و نیز توجه به اینکه کشتیهای غولپیکر که گاهی به عظمت یک شهر میباشند ، عظیمترین وسیله نقلیه بشر را تشکیل میدهند عظمت نعمت دریاها را برای کشتیرانی واضحتر میکند .
15 وَ اَلْقی فِیالاَْرْضِ رَواسِیَ اَنْ تَمیدَبِکُمْ وَ اَنْهارا وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ
و در زمین کوههای ثابت و محکمی افکند تا لرزش آن را نسبت به شما بگیرد و نهرها ایجاد کرد و راههایی تا هدایت شوید .
کوهها از ریشه به هم پیوستهاند و همچون زرهی کره زمین را دربرگرفتهاند و این سبب میشود که از لرزشهای شدید زمین که بر اثر فشار گازهای درونی هرلحظه ممکن است رخ دهد تا حد زیادی جلوگیری شود .
از این گذشته وضع خاصّ کوهها مقاومت پوسته زمین را در مقابل جاذبه ماه ( جزر و مد ) زیاد میکند و اثر آن را به حداقل میرساند .
از سوی سوّم از قدرت طوفانهای شدید و حرکت دایمی بادها بر پوسته زمین میکاهد چرا که اگر کوهها نبودند سطح هموار زمین دائما
در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشی متصور نبود .
و از آنجا که کوهها یکی از مخازن اصلی آبها ( چه به صورت برف و یخ و چه به صورت آبهای درونی ) میباشند بلافاصله بعد از آن ، نعمت وجود نهرها را بیان کرده ، میگوید : « و برای شما نهرهایی قرار دادیم : وَ اَنْهارا» .
و از آنجا که وجود کوهها ممکن است این توهّم را به وجود آورد که بخشهای زمین را از یکدیگر جدا میکند و راهها را میبندد ، چنین اضافه میکند : « و برای شما راهها قرارداد تا هدایت شوید: وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ » .
این مسأله قابل توجه است که درمیان بزرگترین سلسله جبال دنیا غالبا بریدگیهایی وجود دارد که انسان میتواند راه خود را از میان آنها پیدا کند و کمتر اتفاق میافتد که این کوهها به کلّی بخشهای زمینرا از هم جداکنند .
16 وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ
و ( نیز ) علاماتی قرار دارد و ( شب هنگام ) آنها به وسیله ستارگان هدایت میشوند .
این علامتها انواع زیادی دارد : شکل کوهها و درّهها و بریدگیهای آنها ، فراز و نشیبهایقطعات مختلف زمین، رنگ خاکها و کوهها و حتی چگونگی وزشبادها هریک ، علامتی برای پیدا کردن راهها است .
برای اینکه بدانیم وجود این علامات تا چه حدّ به رهروان
کمکمیکند و آنها را از دور گشتن و گم شدن رهایی میبخشد ، کافی است وضع بعضی از بیابانهای یکنواخت را که در پارهای از مناطق وجود دارد در نظربگیریم که عبور از آنها فوقالعاده مشکل و خطرناک است و چه بسیار کسانی که از آنها رفتند و هیچگاه بازنگشتند ، فکر کنید اگر همه روی زمین این چنین یکنواخت بود کوهها به یک اندازه ، دشتها یکرنگ ، درّهها شبیه هم ، آیا انسانها میتوانستند به آسانی راه خود را پیدا کنند ؟
ولی از آنجا که در پارهای از اوقات در بیابانها ، در شبهای تاریک ، یا هنگامی که انسان شبانه در دل اقیانوسها سفر میکند از این علامات خبری نیست ، خداوند علامات آسمانی را به کمک فرستاده تا اگر در زمین علامتی نیست ، از علامت آسمان استفاده کنند و گمراه نشوند . لذا اضافه میکند « و به وسیله ستارگان ، مردم هدایت میشوند : وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ » .
البته این یکی از فواید ستارگان است ، آنها فواید بسیاری دارند ولی اگر تنها همین فایده بود باز مهم بود ، مخصوصا پیش از آنکه طبق نقشهها راه خود را به سوی مقصد بازیابند ، حرکت در روی دریاها بدون استفاده از ستارگان امکانپذیر ، نبود و به همین جهت شبهایی که ابر آسمان را میپوشانید کشتیها از حرکت بازمیماندند و اگر به راه خود ادامه میدادند خطر مرگ آنها را تهدید میکرد .
البتّه میدانیم ستارگانی که در نظر ما در آسمان جابجا میشوند پنج ستاره بیشتر نیستند که آنها را سیارات میگویند ، ( البته سیارات بیش
از این هستند ، اما بقیه با چشم کمتر دیده میشوند ) باقی ستارهها جای
نسبی خود را حفظ میکنند ، گویی همچون مرواریدهایی هستند که به روی پارچه تیرهرنگی دوخته شدهاند این پارچه را از یک طرف افق میکشند و به سوی دیگر میبرند و به تعبیر دیگر حرکت ثوابت حرکت گروهی و دستهجمعی است ، اما حرکت سیارات حرکت انفرادی میباشد به طوری که فاصلههایشان با بقیه ستارهها تغییر میکند .
علاوه بر این ، ستارههای ثوابت شکلهای مخصوصی را تشکیل دادهاند که به « اشکال فلکی » معروفند و شناخت آنها برای پیدا کردن جهات چهارگانه ( شمال و جنوب و مشرق و مغرب ) بسیار مؤثر است .
36 وَ لَقَدْبَعَثْنا فی کُلِاُمَّةٍ رَسُولاً اَنِاعْبُدُوااللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اللّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَةُ فَسیرُوا فِیالاَْرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکَذِّبینَ
ما در هر امتی رسولی فرستادیم که خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید خداوند گروهی را هدایت کرد و گروهی ضلالت و گمراهی دامانشان را گرفت پس در روی زمین سیر کنید و ببینید عاقبت تکذیبکنندگان چگونه بود ؟
« اُمَّت » از کلمه « اُمّ » به معنی مادر و یا به معنی هرچیزی که
دیگری را به خود ضمیمه میکند آمده است واز این رو به هرجماعتی که در میان آنها یک نوع وحدت ، از نظر زمان یا مکان یا تفکر و یا هدف بوده باشد میگویند واز بررسی موارد استعمال آن در قرآن که به 64 مورد بالغ میشود این واقعیّت تأیید میگردد .
« طاغُوت » صیغه مبالغه از ماده طغیان به معنی متجاوز و متعدی از حدّ و مرز است و به هرچیزی که وسیله تجاوز از حدّ گردد نیز گفته میشود ، از این جهت به شیطان ، بت ، حاکمجبّار و ستمگر و مستکبر و بالاخره مسیریکه به غیرحق منتهی گردد ، طاغوت گفته میشود .
این کلمه هم به معنی مفرد و هم به معنی جمع استعمال میشود ، هرچند گاهی آن را به « طواغیت » جمع میبندند .
دعوت به سوی « توحید » و « مبارزه با طاغوت » اساس دعوت تمام پیامبران را تشکیل میداده و نخستین چیزی بوده است که همه بدون استثناء به آن دعوت میکردند ، چرا که اگر پایههای توحید محکم نشود و طاغوتها از جوامع انسانی و محیط افکار طرد نگردند ، هیچ برنامه اصلاحی قابل پیاده کردن نیست .
اکنون ببینیم نتیجه دعوت انبیاء به توحید به کجا رسید ، در اینجا قرآن میگوید :
« گروهی از آن امتها کسانی بودند که خدایشان ( آنها را ) هدایت کرد : فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اللّهُ » .
« و گروهی از آنان ضلالت و گمراهی دامانشان را گرفت : وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَةُ » .
گرچه باز در اینآیه پیروانمکتب جبر سروصدا بلندکردهاند که این همدلیل دیگریبر مکتب ما ولیاگرآیاتهدایت و ضلالت را در کنار هم بچینیمهیچگونه ابهامی در آنها نیست و نه تنها اشارهای به جبر نمیکند بلکهبه وضوح مسألهاختیار و اراده و آزادیانسانرا بیانمیدارد، چرا که بسیاریازآیات قرآنمیگوید هدایت و ضلال الهی به دنبال شایستگیها یا ناشایستگیهایی است که در انسانها بر اثر اعمالشان پیدا میشود .
خداوندظالمان، مسرفان، دروغگویان و مانند آنها را ، طبق صریح آیاتقرآن ، هدایت نمیکند، ولی به عکس آنهایی که در راه خدا جهاد و تلاش و کوششمیکنندو آنهاییکهدعوت پیامبرانرا میپذیرند، همه رامشمولالطافخودقراردادهودرمسیرپرفرازونشیبتکاملوسیر الیاللّه هدایتشان میکند ، ولی گروه اول را به حال خود وامیگذارد ، تا نتیجه اعمالشان دامان آنها را بگیرد و در بیراههها سرگردان شوند .
و از آنجا که خاصیّت اعمال اعم از نیک و بد از ناحیه خدا است ، نتایج آنها را میتوان به خدا نسبت داد .
قرآن مجید درباره « سیر در ارض » و مطالعه آثار پیشینیان بحثهای فراوان و جالبی دارد که در ذیل آیه 137 سوره آل عمران مشروحا بیان شده است .
در آیهفوق خواندیمکه خداوند میگوید : « در میان هر امتی ، رسولی مبعوث کردیم » و بهدنبال آن این سؤال پیش میآید که اگر درهر امتیرسولی فرستاده شدهباشد، باید پیامبران از تمام کشورهای
جهان برخاسته باشند ، زیرا هریک از آنها حداقل امتی هستند، درحالی که تاریخ چنین چیزی به ما نشان نمیدهد ؟
پاسخ به این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه هدف از فرستادن پیامبران این است که دعوت الهی به گوش امتها برسد ، وگرنه میدانیم مثلاً در زمانی که پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله در مکه یا مدینه قیام کردند ، در شهرهای دیگر حجاز پیامبری نبود ، ولی فرستادگان رسولاللّه به آن مناطق گسیل شدند و صدای پیامبر را به گوش همگان رساندند .
علاوه بر این خود پیامبر صلیاللهعلیهوآله نامههایی نوشت و با رسولانی به کشورهای مختلف مانند ایران و روم و حبشه فرستاد و پیام الهی را به آنها ابلاغ کرد .
هم اکنون ما امتی هستیم که دعوت پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله را از وراء اعصار و قرون بهوسیله دانشمندان که پیامآوران آن پیامبرند شنیدهایم و منظور از مبعوث ساختن در هر امتی چیزی غیر از این نیست .
37 اِنْ تَحْرِصْ عَلی هُدیهُمْ فَاِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ یُضِلُّ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ
هرقدر برهدایت آنها حریص باشی ( سودی ندارد ) چرا که خداوندکسیراکه گمراه ساخت هدایتنمیکند و یاورانی نخواهند داشت .
« تَحْرِص » از ماده « حِرْص » به معنی طلب کردن چیزی با جدیّت و کوشش است .
بدیهی است اینجمله در حق همه منحرفان نیست ، زیرا وظیفه
پیامبر تبلیغ و هدایت است و میدانیم و تاریخ نیز گواهی داده که این تبلیغ و هدایت در مورد بسیاری از گمراهان اثرمیگذارد و بهآیین حق میپیوندند و عاشقانه ازآن دفاعمیکنند
بنابراین جمله فوق مخصوص آن گروه است که خیره سری و لجاجت را به حد اعلا رسانده و آنچنان در استکبار و غرور و غفلت و گناه غرق هستند که دیگر درهای هدایت به روی آنها گشوده نخواهد شد ، اینها هستند که هرچند پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای هدایت آنها بکوشد نتیجهای ندارد ، زیرا بهخاطر اعمالشان آنچنان گمراه شدهاند که دیگر قابل هدایت نیستند .
طبیعی است چنین افرادی یار و یاوری نیز نمیتوانند داشته باشند زیرا هر ناصر و یاور در زمینه مناسب اقدام میکند .
ضمنا این تعبیر خود دلیلی بر نفی جبر است ، چرا که « ناصر » مربوط به جایی است که جوششی از درون خود انسان باشد و نقش او نقش کمک و یاری باشد .
تعبیر به « ناصِرینَ » به صورت جمع شاید اشاره به آن است که گروه مؤمنان برعکس این گروه نه یک یار بلکه یاران و یاوران متعدد دارند ، خدا یار آنها است، پیامبران و بندگان صالح خدا یار آنها هستند و فرشتگان رحمت نیز یاورشان محسوب میشوند .
در سوره مؤمن آیه 51 میخوانیم : « اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ آمَنُوا فِیالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الاَْشْهادُ : ما پیامبران خویش و
همچنین مؤمنان را در زندگی این جهان و در روز قیامت ، روزی که شاهدان برای شهادت قیام میکنند یاری خواهیم کرد » .
و در سوره فصلت آیه 30 میخوانیم :« اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَبْشِرُوا بِالجَنَّةِ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ : کسانی که بگویند پروردگار ما اللّه است و در راه این عقیده ، استقامت به خرج دهند ، فرشتگان آسمان بر آنها نازل میشوند و میگویند نترسید و محزون نباشید و بشارت باد بر شما ، بهشتی که به آن وعده داده شدهاید » .
43 وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ اِلاّ رِجالاً نُوحی اِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا اَهْلَ الذِّکْرِ اِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَم-ُونَ
ماپیشازتوجزمردانیکه بهآنها وحیمیکردیم نفرستادیم، اگر نمیدانید از اهل اطلاع سؤال کنید .
آری این مردان از جنس بشر بودند ، با تمام غرایز و عواطف انسانی ، دردهای آنها را از همه بهتر تشخیص میدادند و نیازهای آنها را به خوبی درک میکردند ، درحالی که هیچ فرشتهای نمیتواند از این امور به خوبی آگاه گردد و آنچه را در درون یک انسان میگذرد به وضوح درک کند .
مسلما مردان وحی وظیفهای جز ابلاغ رسالت نداشتند ، کار آنها گرفتن وحی و رساندن به انسانها و کوشش از طرق عادی برای تحقق بخشیدن به اهداف وحی بود ، نه اینکه با یک نیروی خارقالعاده الهی و
برهم زدن همه قوانین طبیعت ، مردم را مجبور به قبول دعوت و ترک
(74) سوره نَحل
همه انحرافات کنند، که اگر چنین میکردند ایمان آوردن افتخار و تکامل نبود .
سپس برای تأکید و تأیید این واقعیت اضافه میکند : « اگر این موضوع را نمیدانید بروید و از اهل اطلاع بپرسید : فَسْئَل-ُوا اَهْلَ الذِّکْرِ اِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَم-ُونَ » .
« ذِکْر » به معنی آگاهی و اطلاع است و « اَهْلَ الذِّکْرِ » مفهوم وسیعی دارد که همه آگاهان و اهل اطلاع را در زمینههای مختلف شامل میشود و اگر بسیاری از مفسرین اهل ذکر را در اینجا به معنی علمای اهل کتاب تفسیر کردهاند نه به این معنی است که اهل ذکر مفهوم محدودی داشته باشد بلکه در واقع از قبیل تطبیق کلی بر مصداق است زیرا سؤال درباره پیامبران و رسولان پیشین و اینکه آنها مردانی از جنس بشر با برنامههای تبلیغی و اجرایی بودند قاعدتا میبایست از دانشمندان اهل کتاب و علمای یهود و نصاری بشود ، درست است که آنها با مشرکان درتمام جهات همعقیده نبودند، ولیهمگیدراین جهت کهبااسلاممخالفتداشتند، هماهنگبودند، بنابراینعلمایاهلکتاب برای بیان حال پیامبران پیشین منبع خوبی برای مشرکان محسوب میشدند .
آیه فوق بیانگر یک اصل اساسی اسلامی در تمام زمینههای زندگی مادی و معنوی است و به همه مسلمانان تأکید میکند که آنچه را نمیدانند از اهل اطلاعش بپرسند و پیش خود در مسایلی
که آگاهی ندارند دخالت نکنند .
به این ترتیب « مسأله تخصص » نه تنها در زمینه مسائل اسلامی و دینی از سوی قرآن به رسمیت شناخته شده ، بلکه در همه زمینهها مورد قبول و تأکید است و روی این حساب بر همه مسلمانان لازم است که در هر عصر و زمان افراد آگاه و صاحب نظر در همه زمینهها داشته باشند که اگر کسانی مسایلی را نمیدانند به آنها مراجعه کنند. ولی ذکر این نکته نیز لازم است که باید به متخصصان و صاحب نظرانی مراجعه کرد که صداقت و درستی و بینظری آنها ثابت و محقق است ، آیا ما هرگز به یک طبیب آگاه و متخصص در رشته خود که از صداقت و درستکاریش در همان کار خود ، مطمئن نیستیم مراجعه میکنیم ؟ لذا در مباحث مربوط به تقلید و مرجعیت ، صفت عدالت را در کنار اجتهاد و یا اعلمیّت قرار دادهاند ، یعنی مرجع تقلید هم باید عالم و آگاه به مسائل اسلامی باشد و هم با تقوا و پرهیزکار .
44 بِالْبَیِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ اَنْزَلْنا اِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ
( از آنها که آگاهند ) از دلایل روشن و کتب ( پیامبران پیشین ) و ما این ذکر ( قرآن ) را بر تو نازل کردیم تا آنچه به سوی مردم نازل شده است برای آنها تبیین کنی، شاید اندیشهکنند .
« بَیِّناتِ » جمع « بَیِّنَة » به معنی دلایل روشن است و ممکن است در اینجا اشاره به معجزات و سایر دلایل اثبات حقانیّت انبیاء باشد ،
«زُبُر» جمع « زَبُور » به معنی کتاب است ، در واقع « بَیِّناتِ » دلایل
اثبات نبوت را میگوید و « زُبُر » اشاره به کتابهایی است که تعلیمات انبیاء در آن جمع بوده است .
سپس روی سخن را به پیامبر کرده و میگوید : « وَ اَنْزَلْنا اِلَیْکَ الذِّکْرَ ... »
در واقع دعوت و برنامه رسالت تو از نظر اصولی چیز نوظهور و بیسابقهای نیست همانگونه که بر رسولان پیشین ، کتب آسمانی نازل کردیم تا مردم را به وظائفشان در برابر خدا و خلق و خویشتن آشنا سازند بر تو نیز این قرآن را نازل کردیم ، تا به تبیین مفاهیم و تعالیم آن بپردازی و اندیشه انسانها را بیدار سازی ، تا با احساس تعهد و مسؤولیت ( نه از طریق اجبار و قوه قهریه ناشناخته الهی ) در راه حق گام بگذارند و به سوی تکامل پیش بروند .
48 اَوَلَمْ یَرَوْا اِلی ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَیْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْیَمینِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّدا لِلّهِ وَ هُمْداخِرُونَ
آیاآنها مخلوقات خدا را ندیدند که چگونه سایههایشان از راست و چپ حرکت دارند و با خضوع برای خدا سجده میکنند .
«داخِر» در اصل از ماده « دُخُور » بهمعنی تواضع و کوچکی است .
« یَتَفَیَّؤُ » از ماده « فَیْیء » به معنی بازگشت و رجوع است .
بعضیگفتهاندعرب سایهموجودات را بههنگام صبحگاهان ، «ظِل»
مینامد و در عصرگاهان « فییء » و اگر میبینیم به قسمتی از غنایم و اموال فییء گفته میشود ، اشاره لطیفی به این حقیقت است که بهترین غنایم دنیا همچون سایه عصرگاه است که به زودی زایل و فانی میشود. ولی با توجه به اینکه در آیه فوق به سایههای راست و چپ اشیاء اشاره شده و کلمه « فییء » برای همه آنها به کار رفته استفاده میشود که فییء در اینجا معنی وسیعی دارد و هرگونه سایه را شامل میشود .
هنگامی که انسان در موقع طلوع آفتاب رو به طرف جنوب بایستد میبیند قرص خورشید از سمت چپ ، از افق مشرق ، سر برمیآورد و
سایه همه اجسام به طرف راست او میافتند که همان طرف غرب است ، این امر همچنان ادامهدارد و سایهها مرتبا به طرف راست جابجا میشوند ، تا زوال ظهر در این هنگام ، سایهها به طرف چپ تغییر مکان میدهند تا هنگام غروب آفتاب که سایههای بزرگ و طولانی اجسام در طرف مشرق گسترده میشوند و با غروب آفتاب ، همه آنها پنهان میگردند .
در اینجا خداوند حرکت سایههای اجسام را در راست و چپ به عنوان نشانهای از عظمتش معرفی میکند و آنها را درحال سجده برای پروردگار و تواضع خضوع میداند .
بدون شک سایههای اجسام نقش مؤثری در زندگی ما دارند که شاید بسیاری از آن غافل باشند و انگشت گذاردن قرآن روی مسأله سایهها برای توجه دادن به همین نکته است .
سایهها با اینکه چیزی جز عدم نور نیستند فواید فراوانی دارند :
همانگونه که نور آفتاب و اشعه حیاتبخش آن مایه زندگی و رشد و نمو موجودات است ، سایهها نیز برای تعدیل تابش اشعه نور ، نقش حیاتی دارند ، تابش یکنواخت آفتاب آن هم در یک مدت طولانی، همهچیز را پژمرده میکند و میسوزاند، ولی نوازش متناوب سایهها آن را در حدّ متعادل و مؤثری نگاه میدارد :
برای آنها که بیابانگردند و یا گرفتار بیابان میشوند ، نقش مؤثر سایهها در نجات انسانها فوقالعاده محسوس است ، آن هم سایهای که متحرک است و در یک جا متمرکز نمیشود و به هر سو حرکت میکند ، هماهنگ با خواستهها و نیاز انسان .
موضوع مهم دیگر این که برخلاف تصور عمومی تنها نور سبب رؤیت اشیاء نیست، بلکه همواره بایدنور باسایهها و نیمسایهها توأمگردد ، تا مشاهده اشیاء تحققپذیرد ، به تعبیر دیگر اگر در اطراف موجودی نور یکسان بتابد بهطوری که هیچگونه سایه و نیمسایهای نداشته باشد هرگز چنین اشیایی که غرق در نور هستند مشاهده نخواهند شد.
یعنی همانطور که در تاریکی مطلق چیزی قابل مشاهده نیست ، در نور مطلق نیز چیزی قابل رؤیت نمیباشد ، بلکه دیدن اشیاء از آمیختن نور و ظلمت ( نور و سایهها ) امکان پذیر میشود ، به این ترتیب ، سایهها نقش مؤثری در مشاهده و تشخیص و شناخت اشیاء از یکدیگر دارند .
49 وَ لِلّهِ یَسْجُدُ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الاَْرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِکَةُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ
( نه تنها سایهها بلکه ) تمام آنچه در آسمانها و در زمین از جنبندگان وجوددارد و همچنین فرشتگان، برای خدا سجده میکنند و هیچگونه تکبری ندارند .
« دابَةٍ » به معنی موجودات جنبنده است و از آن مفهوم حیات و زندگی نیز استفاده میشود و اینکه آیه فوق میگوید تمام جنبندگانی که در آسمان و زمین هستند برای خدا سجده میکنند استفاده میکنیم که در سایر کرات آسمانی نیز موجودات زنده و جنبنده وجود دارد .
حقیقت سجده نهایت خضوع و تواضع و پرستش است و آن سجده معمولی ما که بر هفت عضو انجام میدهیم مصداقی از این مفهوم عام است و منحصر به آن نیست .
و از آنجا که همه موجودات و مخلوقات خدا ، در جهان تکوین و آفرینش ، تسلیم قوانین عمومی عالم هستی میباشند و از مسیر این قوانین منحرف نمیشوند و این قوانین همگی از ناحیه خدا است پس در حقیقت همه در پیشگاه او سجده میکنند ، همه بیانگر عظمت علم و قدرت او هستند همه نشانه بزرگی و بینیازی او میباشند و بالاخره همه دلیل بر ذات مقدّس اویند .
و اما اینکه در آیه فوق ، ملائکه بهطور جداگانه ذکر شده ، بهخاطر آناستکه دابّه تنها بهجنبندگانی گفته میشود که جسمانی هستند و اگر
فرشتگان رفت و آمدی دارند و حضور و غیابی ، نه به معنی جسمانی و مادّی است تا در مفهوم دابّه داخل گردند .
در حدیثی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم : « خداوند فرشتگانی دارد که از آغاز آفرینش آنها تا روز رستاخیز برای خدا سجده میکنند و در آن روز سر از سجده برمیدارند و میگویند : " ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ " : ما حق عبادت ترا انجام ندادیم » .
جمله « وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ » اشاره به وضع و حال فرشتگان است ، که آنها در خضوع و سجده در پیشگاه حق کمترین استکبار به خود راه نمیدهند .
50 یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَل-ُونَ ما یُؤْمَرُونَ
آنها از ( مخالفت ) پروردگارشان که حاکم برآنهاست میترسند و آنچه را مأموریت دارند انجام میدهند .
ازاین آیه به خوبی استفاده میشود که نشانه نفی استکبار دوچیز است : ترس در برابر مسؤولیتها و انجام فرمانهای خدا بدون چون و چرا که یکی اشاره به وضع روانی افراد غیر مستکبر دارد و دیگری اشاره به طرز عمل آنها و برخوردشان با قوانین و دستورها و دومی انعکاسیاستاز اولی و تحقق عینی آن است. مسلما کلمه «مِنْ فَوْقِهِمْ» اشاره به بالا بودن حسّی و مکانی نیست بلکه به برتری مقامی اشاره میکند ، چرا که خدا از همه برتر و بالاتر است .
در آیه 61 سوره انعام میخوانیم : « وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ : او بر فراز بندگان قاهر است » و حتی فرعون هنگامی که میخواست قدرت
و قوت خودرا نشان بدهد میگفت : « وَ اِنّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ : من بر فراز آنها قاهرم » ( 127 / اعراف ) .
در تمام این موارد ، « فَوْق » همان برتری مقامی را بیان میکند .
51 وَ قالَ اللّهُ لا تَتَّخِذُوا اِلهَیْنِ اثْنَیْنِ اِنَّما هُوَ اِلهٌ واحِدٌ فَاِیّایَ فَارْهَبُونِ
و خداوند فرمان داده دو معبود انتخاب نکنید ، معبود ( شما ) تنها یکی است ، تنها از ( کیفر ) من بترسید .
در این آیه تنها نفی دو معبود شده است ، درحالی که میدانیم مشرکان عرب ، بتها و معبودهای بسیار زیادی داشته و بتخانههای آنها مملواز انواع و اشکال بتهای مختلف بود ، این تعبیر ممکن است اشاره بهیکی از چند نکته و یا همه نکات زیر باشد :
آیه میگوید حتی پرستش دو معبود غلط است تا چه رسد به پرستش معبودهای متعدد و به تعبیر دیگر حداقل را بیان کرده تا بقیه بهطور مؤکدتری نفی شوند ، زیرا هر عددی را بخواهیم مافوق واحد انتخاب کنیم باید از دو بگذریم .
در اینجا همه معبودهای باطل ، یکی محسوب شده ، میگوید آنهارادرمقابلحققرارندهیدودومعبود(حق وباطل)رانپرستید.
عربهای جاهلی در حقیقت دو معبود برای خود انتخاب کرده بودند : معبودی که خالق و آفریننده جهان است یعنی اللّه که به او اعتقاد داشتند و دیگر معبودی که او را واسطه میان خود و اللّه و منشأ
خیر و برکت و نعمت میدانستند، یعنی بتها .
ممکن است آیه فوق ناظر به نفی عقیده « ثَنَویّین » ( دوگانه پرستان ) همانهاکه قایل بهخدای خیر و خدای شر بودند باشد ، چرا که آنها منطقی هرچند ضعیف و نادرست برای خود در این دوگانهپرستی داشتند ولی بتپرستان عرب حتی این منطق ضعیف را هم نداشتند .
مفسر بزرگ مرحوم طبرسی در ذیل همین آیه جمله لطیفی از بعضی از حکماء نقل میکند و آن اینکه « پروردگار به تو دستور داده است که دو معبود را مپرست ، اما تو آن همه معبود برای خود ساختی ، نفس سرکش تو بتی است و هوی و هوست بت دیگر و دنیا و هدفهای مادّیت بتهای دیگر ، تو حتی در برابر انسانها سجده میکنی تو چگونه یگانهپرستی ؟ »
52 وَ لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لَهُ الدّینُ واصِبا اَفَغَیْرَ اللّهِ تَتَّقُونَ
آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است و همواره
دین (و قوانیندینی) از او میباشد و آیا از غیر اومیترسید؟
« واصِب » در اصل از ماده « وُصُوب » به معنی دوام گرفته شده است و بعضی آن را به معنی « خالص » تفسیر کردهاند ( طبعا تا چیزی خالص نباشد دوام پیدا نخواهد کرد ) و ممکن است تعبیر آیه فوق اشاره به هر دو جهت باشد ، یعنی همیشه و هر زمان دین خالص از آن خدا است. هنگامی که ثابت شد عالم هستی از آن او است و قوانین
تکوینی را او ایجاد کرده مسلم است که قوانین تشریعی هم باید به وسیله او تعیین گردد و طبعا اطاعت نیز مخصوص او است .
53 وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنَ اللّهِ ثُمَّ اِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَاِلَیْهِ تَجْئَرُونَ
آنچه از نعمتها دارید همه از ناحیه خدا است ، سپس هنگامی که ناراحتیها به شما میرسد او را میخوانید .
« تَجْئَرُونَ » در اصل از ماده « جُؤار » به معنی آوای چهارپایان و وحوش است که بیاختیار به هنگام درد و رنج سر میدهند و سپس به عنوان کنایه در همه نالههایی که بیاختیار از درد و رنج برمیخیزد به کار رفته است ، انتخاب این تعبیر در اینجا مخصوصا این نکته را میرساند که در آن زمان که مشکلاتفوقالعاده زیادمیشود و کاردبه استخوان میرسد و بیاختیار فریاد درد و رنج میکشید، آیا در آن زمان جز « اللّه » را میخوانید ؟
اگر پرستش بتها به خاطر شکر نعمت است ، که بتها به شما نعمتی ندادهاند که شکرش لازم باشد ، بلکه سرتا پای وجود شما را نعمتهای خدا فراگرفته است ، با اینحال بندگی او را رها میکنید و به سراغ بتها میروید ؟
علاوه بر این « هنگامی که ناراحتیهای ، مصائب ، بلاها و رنجها به سراغ شما میآید برای دفع آنها تنها دست تضرّع به درگاه او برمیدارید و او را میخوانید » (ثُمَّ اِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَاِلَیْهِ تَجْئَرُونَ) .
بنابراین اگر پرستش بتها به خاطر دفع ضرر و حل مشکلات
است ، آن هم که از ناحیه خدا است و شما نیز عملاً ثابت کردهاید که در سختترینحالاتزندگیهمهچیزرارهامیکنیدوتنهابهدرگاهاو میروید.
54 ثُمَاِذاکَشَفَالضُّرَّعَنْکُمْاِذافَریقٌمِنْکُمْبِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ
و هنگامیکه ناراحتی و رنج را از شما برطرف ساخت گروهی از شما برای پروردگارشان شریک قائل شدند .
در حقیقت قرآن به این نکته باریک اشاره میکند که فطرت توحید در وجود همه شما هست ، ولی در حال عادی ، پردههای غفلت و غرور و جهل و تعصب و خرافات آن را میپوشاند ، اما به هنگامی که تندباد حوادث و طوفانهای بلا میوزد این پردهها کنار میروند نور فطرت آشکار میگردد و میدرخشد ، درست در همین حال است که خدا را با تمام وجود و با اخلاص کامل میخوانید ، خدا نیز پردههای بلا و رنج و مصیبت را از شما دور میسازد که این گشودن پردههای رنج ، نتیجه گشوده شدن پردههای غفلت است ( توجه داشته باشید در آیه تعبیر به کَشَفَالضُّرَّ شده استکه به معنی کنار زدن پردههای مشکلات است ) .
ولی هنگامی که طوفان فرو نشست و به ساحل آرامش بازگشتید ، از نو همانغفلت و غرور و همان شرک و بتپرستی خودنمایی میکند .
58 وَ اِذابُشِّرَاَحَدُهُمْبِالاُْنْثیظَلَوَجْهُهُمُسْوَدّاوَ هُوَ کَظیمٌ
در حالی که هرگاه به یکی از آنها بشارت دهند دختری نصیب تو شده صورتش (از فرط ناراحتی) سیاه میشود و مملو از خشم میگردد .
59 یَتَواری مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِه اَیُمْسِکُهُ
عَلی هُونٍ اَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرابِ اَلا ساءَ ما یَحْکُمُونَ
ازقوم و قبیله خود بهخاطر بشارت بدی که به او داده شده متواریمیگردد(و نمیداند)آیا اورابا قبول ننگ نگهدارد، یا در خاک پنهانش کند ؟ چه بد حکمی میکنند ؟
« کَظیمٌ » به کسی میگویند که مملو از اندوه و غضب شده و خویشتنداری میکند و به اصطلاح دندان بر جگر میفشارد .
تحقیر و درهم شکستن شخصیت زن ، تنها در میان عرب جاهلی نبود ، بلکه در میان اقوام دیگر و حتی شاید متمدنترین ملل آن زمان نیز، زن شخصیتی ناچیز داشت و غالبا با او به صورت یک کالا و نه یک انسان رفتار میشد ، ولی مسلما عرب جاهلی این تحقیر را در اشکال زنندهتر و وحشتناکتری انجام میداد .
تا آنجا که اصلاً نسب را به مرد مربوط میدانست و مادر را تنها ظرفی برای نگاهداری و پرورش جنین ، محسوب میکرد. این را نیز میدانیم که آنها برای زن حقی در ارث قایل نبودند و برای تعدد زوجات حد و مرزی قایل نمیشدند ، به سادگی خوردن آب ، ازدواج میکردند و به آسانی آنها را طلاق میدادند .
ولی اسلام ظهور کرد و با این خرافه در ابعاد مختلفش سرسختانه جنگید، مخصوصا تولد دختر را که ننگ میدانستند در احادیث اسلامی به عنوان گشوده شدن ناودانی از رحمت خدا به خانواده معرفی کرد .
وخودپیامبر صلیاللهعلیهوآله آنقدربهدخترشبانویاسلامفاطمهزهرا علیهاالسلام
احترام میگذاشت که مردم تعجب میکردند ، باتمام مقامی که داشت ، دست دخترش را میبوسید و به هنگام مراجعت از سفر نخستین کسی را که دیدار میکرد ، دخترش فاطمه بود و به عکس هنگامی که میخواست به سفر برود آخرین خانهای را که خداحافظی میکرد، باز خانه فاطمه علیهاالسلام بود .
در حدیثی میخوانیم که به پیامبر صلیاللهعلیهوآله خبر دادند خدا به او دختری داده است ، ناگهان نگاه به صورت یارانش کرد دید آثار ناخشنودی در آنها نمایان گشت ( گویی هنوز رسوبات افکار جاهلی از مغز آنها برچیده نشده ) پیامبر صلیاللهعلیهوآله فورا فرمود : « ما لَکُمْ ؟ رَیْحانَةٌ اَشُمُّها ، وَ رِزْقُها عَلَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : این چه حالتی است در شما میبینم ؟ خداوند گلی به من داده آن را میبویم و اگر غم روزی او را میخورید ، روزیش با خدا است » (1)
در حدیث دیگری از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم که فرمود : « نِعْمَ
الْوَلَدُ الْبَناتُ ، مُلَطِّفاتٌ ، مُجَهِّزاتٌ ، مُؤَنِّساتٌ مُفَلِّیاتٌ : چه فرزند خوبی است دختر! هم پرمحبت است ، هم کمک کار ، هم مونس است و هم پاک و پاک کننده » (2)
در حدیث دیگری از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم : « مَنْ دَخَلَ السُّوقَ فَاشْتَری تُحْفَةً فَحَمَلَها اِلی عِیالِه کانَ کَحامِلِ الصَّدَقَةِ اِلی قَوْمٍ مَحاویجَ وَلْیَبْدَءْ بِالاِْناثِ قَبْلَ الذُّکُورِ ، فَاِنَّهُ مَنْ فَرَّحَ اِبْنَتَهُ فَکَاَنَّما
اَعْتَقَ رَقَبَةً مِنْ وُلِدْ اِسْماعیلَ : کسی که بازار میرود و تحفهای برای خانواده خود میخرد همچون کسی است که میخواهد به نیازمندانی کمک کند ( همان پاداش را دارد ) و هنگامی که میخواهد تحفه را تقسیم کند نخست باید به دختر و بعد به پسران بدهد ، چرا که هرکس دخترش را شاد و مسرور کند چنان است که گویی کسی از فرزندان اسماعیل را آزادکرده باشد » (1)
در حقیقت این احترام به شخصیت زن سبب آزادی او در جامعه و پایاندادن به دوران بردگی زناناست .
63 تَاللّهِلَقَدْ اَرْسَلْنا اِلی اُمَمٍ مِنْقَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
بهخداسوگند،پیامبرانیبهسویامتهایپیشازتو فرستادیم اما شیطاناعمالشانرا درنظرشان زینتداد و امروز او ولی و سرپرستشان است و مجازات دردناک برای آنها است .
آری شیطان آنچنان در وسوسههای خود ، مهارت دارد که زشتترین و بدترین جنایات را گاهی در نظر انسان چنان زینت میدهد که آن را یک افتخار میپندارد ، همانگونه که عرب جاهلی زندهبه گور کردن دختران خود را سند افتخار میدانست و آن را به عنوان حمایت از
ناموس و حفظ حیثیت و آبروی قبیله ! مدح و تمجید میکرد و
1) « مکارم الاخلاق » ، صفحه 54 .
میگفت : من امروز دخترم را بهدست خود زیرخاک میفرستم تافردا دریک جنگ به دست دشمن نیفتد .
و ما امروز نمونههای بسیاری از این تزیینات شیطانی را در اعمال بسیاری از افراد میبینیم که دزدیها و غارتگری و تجاوزها و جنایات خود را با تعبیرات مختلفی توجیه میکنند و در زیر لفافههای فریبنده قرار میدهند .
65 وَاللّهُ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَحْیا بِهِالاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها اِنَّ فی ذلِکَ لاَیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ
خداوندازآسمان آبی فرستاد و زمینرا بعد از آن که مرده بود حیات بخشید در این نشانه درستی است برای جمعیتی که گوش شنوا دارند .
مسأله حیات و زندگی زمین به وسیله نزول آب باران از آسمان ،
در آیات متعددی از قرآن ، بیان شده است ، زمینهای خشکیده و خاموش و بیروح که گاهی خشکسالی آنها را چنان از کار انداخته که انسان هرگز باور نمیکند در گذشته در آغوشش گیاهی پرورش یافته و یا در آینده ، موجود زندهای در دامانش تولد خواهد یافت ، اما چند باران پیدرپی و به دنبال آن تابش اشعه حیاتبخش آفتاب ، آن را به حرکت درمیآورد ، گویی خفتهای است که بیدار میشود و یا صحیحتر مردهای است که با دم مسیحایی باران به حیات بازگردد ، انواع گلها و گیاهها در آن آشکار میشود و به دنبال آن حشرات و پرندگان و انواع
حیوانات از هرطرف به سوی آن میآیند و زمزمه حیات و زندگی سرمیدهند .
خلاصه در آن سرزمین که سابقا مرده و خاموش بود چنان غلغلهای برپا میشود که آدمی را مبهوت میکند و این راستی یکی از شاهکارهای آفرینش است .
هم نشانهای است از قدرت و عظمت آفریدگار و هم دلیلی است
بر امکان معاد چگونه مردگان باردیگر لباس حیات در تن میکنند و هم نعمت بزرگی است از نعمتهای خداوند ، مخصوصا نعمتی مانند باران که بندگان کمترین زحمتی برای ایجاد آن متحمل نمیشوند .
66 وَ اِنَّ لَکُمْ فِیالاَْنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقیکُمْ مِمّا فی بُطُوُنِه مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنا خالِصا سائِغا لِلشّارِبینَ
و در وجود چهارپایان برای شما( درسهای ) عبرتی است ، از درون شکم آنها از میان غذاهای هضم شده و خون ، شیر خالص و گوارا به شما مینوشانیم .
« فَرْث » در لغت به معنی غذاهای هضم شده درون معده است که به مجرد رسیدن به رودهها ماده حیاتی آن جذب بدن میگردد و تفالههای آن به خارج فرستاده میشود ، در آن حال که این غذای هضم شده در درون معده است به آن « فَرْث » میگویند و هنگامی که تفالههای آن خارج شد « رَوْث » ( سرگین ) گفته میشود .
میدانیم که مقدار کمی از غذا مانند بعضی از مواد قندی و همچنین آب از همان دیوارههای معده جذب بدن میشود ، اما قسمت عمده هنگامی که غذای هضم شده منتقل به رودهها شد وارد خون میگردد و نیز میدانیم که شیر از غدههای مخصوصی که درون پستان است تراوش میکند و مواد اصلی آن از خون و غدههای چربیساز گرفته میشود .
به این ترتیب این ماده سفید رنگ تمیز خالص ، این غذای نیروبخش گوارا ، از میان غذاهای هضم شده مخلوط با تفالهها و از لابلای خون به دست میآید و این به راستی عجیب است ، سرچشمهای آنچنان آلوده و تنفرآمیز ، اما محصولش این چنین خالص و زیبا و دلانگیز و گوارا .
شیر سرشار از مواد مختلف حیاتی که روی هم رفته یک مجموعه کامل غذایی را تشکیل میدهد
مواد معدنی شیر عبارت است از سدیم ، پتاسیم ، کلسیم ، منیزیم ، روی ، مس و کمی آهن و همچنین فسفر و کلر و ید و گوگرد .
در شیر گازهای اکسیژن و ازت و اسیدکربنیک نیز وجود دارد .
مواد قندی شیر به قدر کافی و به صورت « لاکتوز » میباشد .
ویتامینهایمحلول در شیر ویتامین « ب » و « پ » و « آ » و « د » میباشد ، امروز ثابت شده است که اگر حیوان خوب چرا شده باشد تمام اقسام ویتامینها در شیر آن وجود دارد که شرح همه آنها در این مختصر نمیگنجد و این مسأله نیز تقریبا مورد اتفاق است که شیر تازه
یک غذای کامل محسوب میشود. و شاید به همین دلیل است که در حدیثی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم : « لَیْسَ یُجْزی مَکانَ الطَّعامِ وَ الشَّرابِ اِلاَّاللَّبَنُ : تنها چیزی که میتواند جای آب و غذا را کاملاً بگیرد شیر است ». و نیز در روایات میخوانیم شیر عقل انسان را زیاد میکند و ذهن انسان را صفا میبخشد روشنایی چشم را میافزاید و نسیان و فراموشکاری را برطرف میکند ، قلب را تقویت کرده و پشت را محکم میگرداند ( و میدانیم هریک از این آثار ارتباط نزدیکی با مواد حیاتی موجود در شیر دارد ) .(1)
(100) سوره نَحل
68 وَ اَوْحی رَبُّکَ اِلَی النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا یَعْرِشُونَ
پروردگار تو به زنبور عسل وحی (الهام غریزی) فرستاد که از کوهها و درختان و داربستهایی که مردم میسازند خانههایی برگزین .
کلمه وحی در اصل چنانکه راغب در مفردات میگوید : به معنی اشاره سریع است سپس به معنی القا کردن مخفیانه سخنی آمده است ، ولی در قرآن مجید وحی چهار معنا به شرح زیر به کار رفته ، که همه بازگشت بههمان معنی اصلیمیکند :
1) از «کتاب اولین دانشگاه و آخرین پیامبر»، جلد 6 استفاده شده است .
از آن جمله وحی نبوت است که در قرآن ، فراوان از آن یاد شده است ، در آیه 51 سوره شوری میخوانیم : « وَ ما کانَ لِبَشَرٍ اَنْ یُکَلِّمُهُ اللّهُ اِلاّ وَحْیا ... : خداوند با هیچ انسانی جز از طریق وحی سخن نمیگوید ... » .
و نیز وحی به معنی الهام است ، خواه الهام خودآگاه باشد ( در مورد انسانها ) مانند « وَ اَوْحَیْنا اِلی اُمِّ مُوسی اَنْ اَرْضِعِیهِ فَاِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَالْقیهِ فِی الْیَمِّ : ما به مادر موسی الهام کردیم که نوزادت را شیر ده و هرگاه از دستیابی دشمنان بر او ترسیدی او را به آغوش امواج دریا بسپار » (7/قصص) .
و خواه به صورت ناآگاه و الهام غریزی باشد ، چنانکه در مورد زنبور عسل در آیات فوق خواندیم ، زیرا مسلم است ، وحی در اینجا همان فرمان غریزه و انگیزههای ناخود آگاهی است که خداوند در جانداران مختلف آفریده است .
و نیز وحی به معنی اشاره است چنانکه در داستان زکریا
میخوانیم : « فَاَوْحی اِلَیْهِمْ اَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیا: زکریا به مردم با اشاره گفت صبح و شام ، تسبیح خدا گویید » (11/مریم).
و نیز به معنی رساندن مخفیانه پیام و خبر آمده است ، چنانکه در آیه 112 سوره انعام میخوانیم : « یُوحی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا : شیاطین انسانی و غیرانسانی مطالب فریبنده و گمراهکننده را بهطور مرموز به یکدیگر میرسانند » .
در اینجا این سؤال پیش میآید که غرایز و یا الهام غریزی منحصر به زنبوران عسل نیست و در همهحیوانات وجود دارد، چرا تنها در اینجا این تعبیر آمده است ؟
اما باتوجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود و آن اینکه: امروز که زندگی زنبوران عسل دقیقا از طرف دانشمندان مورد بررسی عمیق قرارگرفته ثابت شده است که این حشره شگفتانگیز آنچنان تمدن و زندگی اجتماعی شگفتانگیزی دارد که از جهات زیادی بر تمدّن انسان و زندگی اجتماعی او پیشیگرفته است .
البتّه کمی از زندگی شگرفش در گذشته روشن بوده ، ولی هرگز مثل امروز ابعاد مختلف آن که هر یک از دیگری عجیبتر است شناخته نشده بود ، قرآن به طرز اعجازآمیزی که با کلمه « وحی » به این موضوع اشاره کرده است ، تا این واقعیّت را روشن سازد که زندگی زنبوران عسل را هرگز نباید با انعام و چهارپایان و مانند آنها مقایسه کرد و شاید همین انگیزهای شود که به درون جهان اسرارآمیز این حشره عجیب گام بگذاریم و به عظمت و قدرت آژفریدگارش آشنا شویم و ایناست رمز دگرگون شدن لحن کلام در این آیه نسبت به آیات گذشته.
نخستین مأموریت زنبوران عسل در این آیه مأموریت خانهسازی ذکر شده و این شاید به خاطر آن است که مسأله مسکن مناسب نخستین شرط زندگی است و به دنبال آن فعالیّتهای دیگر امکانپذیر میشود و
یا بهخاطر آنکه ساختمان خانههای شش ضلعی زنبوران عسل که شاید میلیونها سال است به همین شکل در شرق و غرب جهان ادامه دارد از عجیبترین برنامههای زندگی آنها است(1)و حتی شاید از ساختن خود عسل عجیبتر است ، چگونه این خانههای شش ضلعی را با ظرافت و مهندسی فوقالعاده دقیقی میسازد ؟ خانههایی که نقشه آن بسیار حساب شده و زوایای آن کاملاً دقیق و یکسان است ، اساسا برای استفاده کامل از یک سطح به گونهای که هیچ قسمتی از آن ، هدر نرود و یا زوایای تنگ و تاریکی پیدا نکند ، راهی بهتر از انتخاب خانههای شش ضلعی با زوایای مساوی نیست، به اضافه این نوع خانه از استحکام خاصی برخوردار است .
انتخاب این خانهها ، چنانکه قرآن در آیه فوق میگوید : گاهی در
کوهها است، درلابلای صخرههای غیرقابل عبور و شکافهای مخصوص سنگهایی که آمادگی برای این هدف دارند و گاهی در لابلای شاخههای درختان و گاهی در کندوهایی که انسانها بر فراز داربستها در اختیارشان میگذارند .
ضمنا از این تعبیر استفاده میشود که لانه و کندوی عسل باید در نقطه مرتفعی از کوه و درخت و داربست باشد تا
1) تابه حال 4500 نوع زنبور عسل وحشی شناخته شده ولی شگفتی در این است که همه آنها یک نوع مهاجرت و کندوسازی و مکیدن و خوردن از گلها را دارند ( اولین دانشگاه ، جلد 5 ، صفحه 55 ) .
به خوبی بتواند از آن استفاده کند .
69 ثُمَکُلی مِنْکُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُکی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُهُ فیهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ اِنَّ فی ذلِکَ لاَیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
سپس از تمام ثمرات تناول کن و راههایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده به راحتی بپیما ، از درون شکم آنها نوشیدنی خاصی خارج میشود ، به رنگهای مختلف، که در آن شفای مردم است در این امر نشانه روشنی است برای جمعیّتی که اهل فکر هستند .
« ذُلُل » جمع ذَلُول به معنی تسلیم و راه باشد و توصیف راهها به « ذُلُل » به خاطر آن است که این جادهها آنچنان دقیقا تعیین شده که در برابر زنبوران عسل کاملاً رام و تسلیم هستند که بعدا به چگونگی آن اشاره خواهیم کرد .
زنبوران عسل معمولاً از ماده قندی مخصوصی که در ریشه گلها قرارداده شده است میمکند و آن را جمعآوری میکنند ، ولی زنبورشناسان میگویند کار زنبوران تنها استفاده از این ماده قندی بن گلها نیست ، بلکه احیانا از تخمدان گلها و دمبرگها و میوهها نیز استفاده میکنند که قرآن از همه اینها تعبیر به «مِنْ کُلِالثَّمَراتِ» ( همه میوهها ) کرده است .
جمله عجیبی که از « مترلینگ » دانشمند زیست شناس نقل شده ،
اهمیّت تعبیر قرآن را آشکار میسازد آنجا که میگوید : « همین امروز
اگر زنبور عسل ( اعم از وحشی و اهلی ) از بین برود یکصد هزار نوع از گیاهها و گلها و میوههای ما از بین خواهد رفت و از کجا که اصولاً تمدن ما از بین نرود ؟ » ( زیرا نقش زنبوران عسل در جابجا کردن گردههای نَر گلها و بارور ساختن گیاهان ماده و به دنبال آن پرورش یافتن میوهها آنقدر عظیم است که بعضی از دانشمندان حتی آن را از عسل سازی زنبوران هم مهمتر میدانند ) .
در حقیقت آنچه را زنبوران عسل از آن میخورند ، بالقوه انواع میوههایی است که به کمک آنها ، شکل میگیرد و با اینحال چه پرمعنی است کلمه « مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ » .
شایدهنوز بسیاری از افراد فکر میکنند که برنامه کار زنبوران عسل ایناست که شیره گلها را مکیده و در دهان خود جمع و در کندو ذخیره میکنند،درحالیکهچنیننیستآنهاشیرههایگلهارابهبعضیازحفرههای درون بدن خود که زنبورشناسان به آن ، چینهدان میگویند میفرستند و
در آنجا که حکم یک کارخانه کوچک مواد شیمیایی دارد تغییر و تحولهای مختلفی پیدا کرده ، شهد گلها به عسل تبدیل میگردد و مجددا زنبور ، عسل ساخته شده را ازبدن خود بیرونمیفرستد .
عجیب اینکه سوره نحل ، از سورههای مکّی است و میدانیم در منطقه مکّه نه گل و گیاهی وجود دارد و نه زنبوران عسل ، ولی قرآن با این دقّت و ظرافت از آن سخن میگوید و با تعبیر جالبی مانند :
« یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُهُ : از درون زنبوران مایعی خارج میشود به رنگهای مختلف » حتی به ریزهکاریهای ساختن عسل نیز اشاره کرده است .
رنگعسل، برحسبآنکه زنبور بر چه گل و ثمرهای نشسته و از آن بهرهگیریکردهباشدتفاوتمیکند،بههمینجهت درپارهایازمواد قهوهای تیره و گاهی نقرهای سفید و گاهی زرد رنگ، گاهی شفّاف، زمانی تیره ، گاهی زرد طلایی ، زمانی خرمایی و حتی گاهی ، مایل به سیاهی است .
این تنوع رنگها علاوه براین که گویای تنوع سرچشمههای بهدست آوردن عسلاست ، تنوعی برای ذوقها و سلیقهها نیز محسوب میشود زیرا امروز ثابت شده است که رنگ غذا در تحریک اشتهای انسان مؤثر است ، قدیمیها نیز گویا این مسأله روانی را شناخته بودند که غذاهای خود را با زعفران و زردچوبه و رنگهای دیگر رنگین میساختند ، تا ازطریق بصری نیز میهمانانشان را به خوردن غذا تشویق نمایند ، درکتب غذاشناسی در اینزمینه بحث فراوان کردهاند که نقل همه آنها مناسب با بحث فشرده تفسیری ما نیست .
عسل یک ماده فوقالعاده شفابخش خصوصا برای نوجوانان عزیز
میدانیم در گلها و گیاهان ، داروهای حیاتبخشی نهفته شده است که هنوز معلومات ما ، با اطلاعات وسیعی که از داروهای گیاهی داریم ، نسبت به آن ناچیز است و جالب اینکه دانشمندان از طریق
تجربه به این حقیقت رسیدهاند که زنبوران به هنگام ساختن عسل
آنچنان ماهرانه عمل میکنند که خواص درمانی و دارویی گیاهان کاملاً به عسل منتقل شده و محفوظ میماند. روی همین جهت عسل دارای بسیاری از خواص درمانی گلها و گیاهان روی زمین بهطور زنده است. دانشمندان برای عسل ، خواص بسیار زیادی گفتهاند که هم جنبه درمانی دارد و هم پیشگیری و نیروبخش .
عسل زود جذب خون میشود و به همین جهت نیروبخش است و در خون سازی فوقالعاده مؤثر .
عسل از ایجاد عفونت در معده و روده جلوگیری مینماید. عسل برطرف کننده یبوست است. عسل برای کسانی که دیر به خواب میروند اثر بسیار مطلوبی دارد ( مشروط بر اینکه کم نوشیده شود زیرا زیاد آن خواب را کم میکند ) .
عسلبرایرفعخستگی و فشردگیعضلاتاثر قابلملاحظهای دارد.
عسل اگر به زنان باردار داده شود ، شبکه عصبی فرزندانشان قوی خواهد شد .
عسل میزان کلسیم خون را بالا میبرد .
عسل برای کسانی که دستگاه گوارش ضعیفی دارند نافع است ، مخصوصا برای کسانیکه به نفخ شکم مبتلا هستند توصیه میشود .
عسل به علت اینکه زود وارد مرحله سوخت و ساز بدن میشود، میتواند به فوریت انرژی ایجاد کند و ترمیم قوا نماید .
عسل در تقویت قلب مؤثر است .
عسل برای درمان بیماریهای ریوی کمککننده خوبی است .
عسل به خاطر خاصیّت میکروبکشیاش برای مبتلایان به اسهال مفید است .
عسلدر درمانزخممعدهواثنیعشرعاملمؤثری شمرده شده است.
عسل به عنوان داروی معالج رماتیسم ، نقصان قوه نمو عضلات و ناراحتیهای عصبی شناخته شده .
عسل برای رفع سرفه مؤثر است و صدا را صاف میکند .
خلاصهخواصدرمانیعسلبیشازآناستکهدراینمختصربگنجد.
علاوهبر این از عسل داروهایی برای لطافت پوست و زیبایی صورت ، طول عمر ، ورم دهان و زبان ، ورم چشم ، خستگی و ترک خوردگی پوست و مانند آن میسازند .
مواد و ویتامینهای موجوددر عسل بسیار مؤثراست ، از مواد معدنی : آهن، فسفر، پتاسیم، ید، منیزیم، سرب، مس، سولفور، نیکل، روی، سدیم و غیرآن است، از موادآلی: صمغ، پولن، اسید لاکتیک، اسیدفورمیک ، اسیدسیتریک ، اسیدتاتاریک و روغنهای معطّر و از ویتامینها دارای ویتامینهای ششگانه آ، ب، ث، د، کا، ا میباشد ، بعضی نیز قایل بهوجود ویتامین پ ب در عسل هستند. عسل در خدمت درمان ، بهداشت و زیبایی انسانها است .
در روایات اسلامی نیز روی خاصیّت درمانی عسل تکیه شده است ، در روایات متعددی از امام علی و امام صادق و بعضی دیگر از معصومین نقل شده که فرمودند : « مَا اسْتَشْفَی النّاسُ
بِمِثْلِ الْعَسَلِ : مردم به چیزی مانند عسل استشفاء نمیکنند »(1)و
به تعبیر دیگر : « لَمْ یَسْتَشْفِ مَریضٌ بِمِثْلِ شَرْبَةِ عَسَلٍ : هیچ بیماری به مانند شربت عسل درمان نکرده است » .(2)
و نیز در احادیث عسل برای درمان دل درد توصیه گردیده و از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله نقل شده : « مَنْ شَرَبَ الْعَسَلَ فی کُلِّ شَهْرٍ مَرَّةً یُریدَ ما جاءَ بِهِ الْقُرْآنُ عُوفِیَ مِنْ سَبْعٍ وَ سَبْعینَ داءً : کسی که ( لااقل ) هر ماه یک بار عسل بنوشد و شفایی را که قرآن از آن یاد کرده بطلبد ، خدا او را از 77 نوع بیماری شفا میبخشد » .(3)
ولی البته از آنجا که هر حکم عامی ، استثنایی دارد ، موارد نادری وجود دارد که نوشیدن عسل در آن نهی شده است .
73 وَیَعْبُدُونَمِنْدُونِاللّهِمالایَمْلِکُلَهُمْرِزْقامِنَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ شَیْئا وَ لا یَسْتَطیع-ُونَ
آنها غیر از خدا موجوداتی را میپرستند که مالک روزی آنهاازآسمانهاوزمیننیستند و تواناییبراینکارراندارند.
در حقیقت جمله « لایَسْتَطیعُونَ » دلیلی است برای جمله « لا یَمْلِکُونَ » یعنی آنها مالک چیزی از روزیها نیستند به دلیل اینکه کمترین قدرتی برای خلقت یا حفظ آنها ندارد .
74 فَلا تَضْرِبُوالِلّهِ الاَْمْثالَ اِنَاللّهَیَعْلَمُوَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ
بنابراین برای خدا امثال ( و شبیه ) قایل نشوید . چرا که خدا میداند شما نمیدانید .
بعضی از مفسران گفتهاند جمله « فَلا تَضْرِبُوا لِلّهِ الاَْمْثالَ » اشاره به منطقی است که مشرکان عصر جاهلی داشتهاند ( و شبیه آن در میان بعضی از مشرکان عصر ما نیز دیده میشود ) آنها میگفتند ما اگر به سراغ بتها میرویم به خاطر این است که ما شایسته پرستش خدا
نیستیم باید به سراغ بتها برویم که آنها مقربان درگاهاو هستند. خداوند همانند یک پادشاه بزرگ است که وزراء و خاصاناو بهسراغ او میروند، ولی تودهمردم که دسترسی به او ندارند به سراغ حواشی و خاصان و مقربانش خواهند رفت .
اینگونه منطقهای زشت و غلط که گاهی در لباس یک مثل انحرافی مجسم میگردد یکی از خطرناکترین منطقها است .
قرآن در پاسخ آنها میگوید : « برای خداوند مثال نزنید » یعنی مثالی که متناسب با افکار محدود و موجودات « ممکن » و مملو از نقایص است .
شما اگر توجه به احاطه وجودی خداوند نسبت به همه موجودات و لطف و مرحمت بیانتهای او و نزدیکیش به خودتان میداشتید ، تا آنجا که از شما به شما نزدیکتر است ، هرگز برای توجه به خدا به وسائط متوجه نمیشدید .
خدایی که شما را دعوت به نیایش و سخن گفتن مستقیم با خودش کرده و درهای خانهاش را شب و روز به روی شما بازگذارده ، این خدا را نباید به پادشاه جبار و مستکبری تشبیه کرد که درون قصرش خزیده و جز عدهمعدودی، راه بهدرونخانهاوندارند«فَلاتَضْرِبُوالِلّهِالاَْمْثالَ».
یکی از خطرناکترین پرتگاههایی که در راه شناخت صفات او وجود دارد ، پرتگاه تشبیه است ، یعنی صفات او را با بندگان مقایسه کردن و شبیه دانستن ، چرا که خدا وجودی است بینهایت از هر نظر و دیگران وجودهایی هستند محدود از هرجهت و هرگونه تشبیه و تمثیل در اینجا مایه بعد و دوری از شناخت او میشود. حتی در آنجایی که ناچار میشویم ذات مقدس او را به نور و مانند آن تشبیه کنیم باید توجه داشته باشیم که اینگونه تشبیهات ، به هرحال ناقص و نارسا است و تنها از یک جنبه قابل قبول است نه از تمام جهات .
درحالیکه بسیاریاز مردم توجهبهاینواقعیّت ندارند، غالبا در درّه تشبیهو قیاسسقوطمیکنند و ازحقیقتتوحید بهدورمیافتند و لذا قرآن کرارا هشدارمیدهد، گاهیبا جمله«وَ لَمْیَکُنْ لَهُ کُفُوااَحَدٌ : چیزی شبیه او نمیباشد » ( 4/توحید ) و گاهی با جمله « فَلا تَضْرِبُوا لِلّهِ الاَْمْثالَ » که در آیات فوق آمده است ، مردم را به این واقعیت توجه میدهد .
78 وَ اللّهُ اَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ اُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئا وَ جَعَلَ لَکُمُالسَّمْعَ وَالاَْبْصارَ وَ الاَْفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْک-ُرُونَ
و خداوند شما را از شکم مادران خارج نمود درحالی که هیچ نمیدانستید، اما برای شما گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکرنعمت اورا بهجاآورید .
این آیه به وضوح میگوید انسان در آغاز تولّد ، مطلقا علمی نداشته ، بنابراین هرچه کسب کرده بعد از تولد و بهوسیله ابزاری که خدا در اختیارش قرار داده بوده است .
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه قرآن میگوید به هنگام خارج شدن از محیط جنین هیچ چیز نمیدانستید درحالی که ما دارای یک سلسله علوم فطری هستیم ، مانند آگاهی از توحید و خداشناسی و همچنین مسائل بدیهی ( مثل عدم اجتماع نقیضین و یا اینکه مثلاً کل از جزء بزرگتر است و یا در مسائل اجتماعی و اخلاقی مانند حسن عدالت و قبح ظلم و امثال اینها ) همه اینها علومی هستند که در نهاد ما از آغاز قرارداشته و با ما از مادر متولد شده است ، پس چگونه قرآن میگوید در آغاز تولد هیچ نمیدانستید .
آیا حتی علم ما به وجود خویشتن که علم حضوری محسوب میشود نیز وجود نداشت و از طریق « سمع و بصر و افئده » ( گوش و چشم و عقل ) به دست آمد ؟
در پاسخ این سؤال میگوییم : بدون شک حتی این علوم بدیهی و ضروری و فطری در آن لحظه به صورت « فعلیّت » در انسان نبود ، تنها استعداد و قوّه آن در نهاد آدمی وجود داشت و بهتعبیر دیگر ما ، در لحظه تولد از همه چیز غافل بودیم حتی از خویشتن خویش ، ولی درک
بسیاری از حقایق به صورت بالقوّه در ما نهفته بود ، کمکم چشم ما قدرت بینایی پیدا کرد و گوش قدرت شنوایی و عقل قدرت درک و تجزیه و تحلیل یافت و ما از این مواهب سهگانه الهی بهرهمند شدیم ، نخست تصورات بسیاری از اشیاء را از طریق حس درک کردیم و آن را به عقل سپردیم سپس از آنها مفاهیم کلی و کلیتر ساختیم و از طریق « تعمیم » و « تجرید » به حقایق عقلی دست یافتیم .
قدرت تفکر ما به جایی میرسد که از خویشتن ( به عنوان یک علم حضوری آگاه میشویم ) سپس علوم و دانشهایی که به صورت بالقوه در نهاد ما بود ، جان میگیرد و فعلیّت پیدا میکند و ما این علوم بدیهی و ضروریراپایهای قرارمیدهیمبرای شناخت علوم نظری و غیر بدیهی.
بنابراین عمومیّت و کلیّت آیه که میگوید : در آغاز تولد هیچ نمیدانستید تخصیص و استثنایی برنداشته است .
بدون شک هرگز عالم خارج به درون وجود ما راه نمییابد ، بلکه تصویر و ترسیم و اشکالی از آن با وسایلی در روح ما نقش میبندد و به اینترتیب همیشه شناخت ما نسبت به جهان خارج به وسیله ابزاری صورت میگیرد کهاز همه مهمتر سمع و بصر ( چشم و گوش ) است .
این ابزار آنچه را از خارج دریافتهاند به ذهن و فکر ما منتقل میسازند و ما با نیروی عقل و اندیشه آن را درمییابیم و به تجزیه و تحلیل آن میپردازیم :
به همین دلیل در آیه فوق ، پس از بیان عدم آگاهی مطلق انسان به
هنگام گام نهادن در این جهان ، میفرماید : « خداوند چشم و گوش و دل در اختیارتان گذاشت » ( تا حقایق هستی را دریابید ) .
و اگر میبینیم نخست از « گوش » نام میبرد و سپس از «چشم»، با اینکه چشم ظاهرا دایره فعالیّت وسیعتری دارد شاید به خاطر آن است که در نوزاد نخست فعالیّت گوش شروع میشود و بعد از مدتی چشمها قدرت دیدار پیدا میکنند ، زیرا چشم در عالم رحم مادر که تاریکی مطلق برآن حکومت میکند در آغاز تولد آمادگی برای پذیرش اشعه نور ندارد و به همین دلیل بعد از تولد غالبا بسته است ، تدریجا به نور عادت میکند و قدرت دید در آن زنده میشود ، درحالی که گوش انسان به اعتقاد بعضی حتی در عالم جنین کم و بیش قدرت شنوایی دارد و آهنگ قلب مادر را میشنود و به آن عادت میکند .
از این گذشته انسان با چشم ، تنها امور حسّی را میبیند درحالی که گوش وسیلهای است برای تعلیم و تربیت در همه زمینهها ، زیرا از طریق شنیدن کلمات به همه حقایق اعم از آنچه در دایره حس است و آنچه بیرون از دایره حس آشنا میگردد ، درحالی که چشم این وسعت عمل را ندارد ، درست است که انسان با خواندن کلمات از طریق چشم میتواند به این مسائل آشناشود اما میدانیم خواندن و سواد در مورد همه انسانها جنبه عمومی ندارد ، در حالی که شنیدن کلمات عمومی است .
اما اینکه چرا « سَمْع » به صورت مفرد ذکر شده و « اَبْصارَ » ( جمع بصر ) به صورت جمع ؟ دلیل آن ، در جلد 1 تفسیر نمونه
ذیل آیه 7 سوره بقره بیان شده است .
این نکته نیز قابل توجه است که « فؤاد » گرچه به معنی قلب ( عقل ) آمده است ، ولی این تفاوت را با قلب دارد ، که در معنی فؤاد ، جوشش و افروختگی و یا به تعبیر دیگر تجزیه و تحلیل و ابتکار افتاده است .
راغب در « مفردات » میگوید : « اَلْفُؤادُ کَالْقَلْبِ لکِنْ یُقالَ لَهُ فُؤادٌ اِذَا اعْتُبِرَ فیهِ مَعْنَی التَّفَؤُّدِاَیِ التَّوَقُّدِ : فؤاد مانند قلب است و لکن این کلمه در جایی گفته میشود که افروختگی و پختگی در آن منظور باشد » ( و مسلما این موضوع پس از تجربه کافی به انسان دست میدهد و به هر حال گرچه ابزار شناخت منحصربه ایندو، یا اینسه، نیست ) ولی مسلما مهمترین ابزار همینها است .
زیرا علم انسان یا از طریق « تجربه » حاصل میشود یا « استدلالات عقلی » اما تجربه بدون استفاده از چشم وگوش امکان ندارد و اما استدلالات عقلی از طریق فؤاد یعنی عقل صورت میگیرد .
از آنجا که نعمت ابزار شناخت برترین نعمتی است که به انسان
داده شده است ، چرا که نه تنها با چشم و گوش ، آثار خدا را در پهنه هستی مینگرد و سخنان رهبران الهی را میشنود و با دل درک و تجزیه و تحلیل میکند ، بلکه در زندگی مادی او نیز هرگونه پیشرفت و ترقی و تکامل مرهون این سه وسیله است ، لذا بلافاصله بعد از آن با جمله « لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ » اهمیّت این سه موضوع رایادآور میشود ، یعنی این وسایل را به شما داد تا عالم و آگاه شوید و سپس شکر اینهمه
آگاهی و علم و دانش که بزرگترین امتیاز شما از حیوانات است به جای آورید و بدون شک هیچ انسانی قادر بر ادای شکر این سه نعمت بزرگ نیست جز اینکه عذر تقصیر به درگاه خدا آورد .
79 اَلَمْ یَرَوْا اِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّراتٍ فی جَوِّ السَّماءِ ما یُمْسِکُهُنَّ اِلاَّ اللّهُ اِنَّ فی ذلِکَ لاَیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
آیا آنها به پرندگانی که بر فراز آسمان تسخیر شدهاند نظر نیفکندند ؟ هیچکس جز خدا آنها را نگاه نمیدارد ، در این نشانههایی است ( از عظمت و قدرت خدا ) برای کسانی که ایمان دارند .
« جَوِّ » در لغت به معنی « هوا » است ( آنچنان که راغب در مفردات میگوید ) و یا قسمتی از هوا که از زمین دور است ( آنچنان که در تفسیر مجمعالبیان و المیزان و آلوسی آمده است ) میباشد .
و از آنجا که طبیعت اجسام ، جذب شدن به سوی زمین است ، حرکت پرندگان در بالای زمین را با عنوان « مُسَخَّراتٍ » ( تسخیر شدهها ) بیان کرده است ، یعنی خداوند نیرویی در بال و پر آنها و خاصیّتی در هوا قرارداده است که به آنها این امکان را میدهد که برخلاف قانون جاذبه به هوا پرواز کنند .
سپس اضافه میکند : « ما یُمْسِکُهُنُّ اِلاَّ اللّهُ » .
درست است که خاصیّت طبیعی بالها و عضلاتی که در آن آفریده شده و شکل مخصوص پرندگان و ویژگیهایی که در هوا موجود است ،
دست به دست هم داده و به پرندگان امکان پرواز میدهند ، ولی چه کسی این شکل و خواص را آفریده ؟ و این نظام دقیق و حساب شده را مقرر داشته ؟
آیا طبیعت کور و کر ؟ یا کسی که از تمام خواص فیزیکی اجسام آگاه است و علم بیپایانش به همه اینها احاطه دارد ؟
و اگر میبینیم این امور به خدا نسبت داده میشود ، به خاطر همان است که سرچشمه آن از او است و این تعبیر که خواص اسباب و علل را بهخدا نسبت میدهد در قرآن فراوان است .
و در پایان آیه میفرماید : « اِنَّ فی ذلِکَ لاَیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ » .
یعنی با چشم کنجکاو و حقیقتجو ، این جو و این امور را مینگرند و به تجزیه و تحلیل آن میپردازند و در پرتو آن ایمانشان قویتر و راسختر میگردد .
درک این مسأله آسان که چرا بسیاری از شگفتیهای جهان هستی در نظر ما زیاد جلوه نمیکند ؟ زیرا همیشه آن را دیدهایم و به آن خو
گرفتهایم و این عادت و خو گرفتن در حقیقت حجابی شده است که بر این صحنههای شگفتانگیز افتاده ، به همین دلیل اگر بتوانیم ذهن خود را از آنچه خو گرفتهایم تخلیه کنیم، شگفتیهای فراوانی در اطراف خود مشاهده خواهیم کرد .
اگر روی ساختمان پرندگان از هر نظر دقت کنیم خواهیم دید که تمام وجود آنها برای پرواز هماهنگ است : ساختمان دوکی شکل
آنها که مقاومت هوا را بر بدنشان به حدّاقل میرساند ، پرهای سبک و توخالی آنها به اضافهسینه پهنشانکه به آنهاامکان سوارشدن برامواج هوا میدهد ، ساختمان مخصوص بالها که نیروی بالابر را در آنها ایجاد میکند .
« نیروی بالابر » اصطلاح فیزیک جدید است که در مورد هواپیماها از آن استفاده میشود و خلاصه آن این است که اگر جسمی دارای دو سطح متفاوت باشد ( مانند بال هواپیما که سطح زیرینش صاف و سطح رویینش انحناء و برآمدگی دارد ) و به طور افقی حرکت
کند نیروی خاصی در آن پیدا میشود که آن را به سطح بالا میبرد ، این نیرو به خاطر آن است که فشارهوا بر سطح زیرین بیشتر از سطح رویین است زیرا سطح زیرین کوتاهتر و سطح رویین طولانیتر است ، این مسأله مهمی است که اساس حرکت هواپیماها برآن استواراست و اگر به بالهایپرندگان دقتکنیم اینموضوعرا به وضوح میتوان در آنها دید.
و اصولاً باید گفت که ساختمان هواپیما در جنبههای مختلف تقلیدی است از ساختمان پرندگان .
و ساختمان مخصوص دمها که برای مانور دادن و حرکت سریع به چپ و راست و بالا و پایین ( مانند دم هواپیما ) به آنها کمک میکند و هماهنگیقدرت دید و سایر حواسّ که آنها را در این برنامه یاری میدهد ، همه اموری هستند که امکان پرواز سریع را برای پرندگان فراهم میسازند .
از همه اینها گذشته پرورش جنین به صورت جداگانه از مادر ( از
طریق تخمگذاری ) سبب میشود که سنگینی دوران بارداری که مسلما مانعی برای پرواز است ، از آنها برداشته شود و امور فراوان دیگر که هرکدام دقیقا از نظر فیزیکی عامل مؤثری است برای پرواز.
این مجموعه ، نشان میدهد که علم و قدرت فوقالعادهای در پیدایش آن به کار رفته است و به گفته قرآن « اِنَّ فی ذلِکَ لاَیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ » .
شگفتیهای جهان پرندگان بیش از آن است که در یک کتاب و چند کتاب بگنجد هماکنون پرندگان زیادی را به نام پرندگان مهاجر میشناسیم که برای ادامهحیات خود به نقاط مختلف جهان سفرمیکنند، حتی گاهی فاصله میان قطب شمال و جنوب را که فاصلهای است بسیار طولانی میپیمایند و در این سفر دور و دراز از وسیلههای راهنمایی مرموزی استفاده میکنند و در پرتو آن میتوانند راه خود را از میان کوهها و دشتها و درّهها و دریاها ، حتی در روزهای ابری و احیانا شبهای تاریک که هیچ انسانی قادر به پیدا کردن راهش نیست پیدا کنند ، گاهی بر فراز آسمان در خوابند و پرواز میکنند . گاهی هفتهها بدون یک لحظه توقف شب و روز به پرواز ادامه میدهند بیآن که نیاز به غذا داشته باشند . زیرا قبل از شروع به حرکت با یک الهام درونی ، بیش از اندازه غذا میخورند و این غذاها به صورت چربیها در اطراف بدن آنها ذخیره میشود همچنین اسرار دیگری که پرندگان در ساختن خانه ، تربیت فرزندان ، مبارزه با دشمنان ، پیدا کردن غذاهای لازم ، همکاری با یکدیگر و حتی تعاون و همزیستی باغیر خود و
مانند اینها که هرکدام داستان طولانی دارد .
80 وَ اللّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَنا وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِالاَْنْعامِ بُیُوتاتَسْتَخِفُّونَها یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ اِقامَتِکُمْ وَ مِنْ اَصْوافِها وَ اَوْبارِها وَ اَشْعارِها اَثاثا وَ مَتاعا اِلی حینٍ
و خدا برایشمااز خانههایتانمحلسکونت (و آرامش) قرار داد و از پوست چهارپایان نیز برای شما خانههایی قرارداد
که کوچ کردن و روز اقامتتان به آسانی میتوانید آنها را جابهجا کنید و از پشم و کرک و موی آنها اثاث و متاع ( وسایل مختلف زندگی ) تا زمان معینی قرارداد .
کلمه « بُیُوت » جمع « بیت » به معنی اطاق یا خانه است و ماده « بیتوته » که این کلمه از آن گرفته شده است در اصل به معنی توقف شبانه میباشد و از آنجا که انسان از اطاق و خانه خود بیشتر برای آرامش در شب استفاده میکند ، کلمه « بیت » به آن اطلاق شده است .
همانگونه که در آغاز این سوره گفتیم یکی از نامهای این سوره ، سوره نعمتها است به خاطر اینکه به نعمتهای گوناگون مادی و معنوی پروردگار که بالغ بر پنجاه نعمت میشود در این سوره اشاره شده است ، تا هم دلیلی بر شناسایی ذات پاک او باشد و هم انگیزهای بر شکر نعمتش .
و حقا نعمت مسکن از مهمترین نعمتهایی است
که تا آن نباشد ، بقیه گوارا نخواهد بود .
توجه به این نکته لازم است که قرآن نمیگوید : خانه شما را محل سکونتتان قرار داد بلکه با ذکر کلمه « مِنْ » که برای تبعیض است میگوید : قسمتی از خانه و اطاقهای شما را محل سکونت قرارداد و این تعبیر کاملاً دقیقی است چرا که یک خانه کامل خانهای است که دارای مرافق مختلف باشد از محل سکونت گرفته تا محل توقف مرکب و انبار برای ذخیرههای لازم و سایر نیازمندیها .
و به دنبال ذکر خانههای ثابت سخن از خانههای سیّار به میان میآورد و میگوید : « خداوند برای شما از پوست چهارپایان خانههایی قرارداد : وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الاَْنْعامِ بُیُوتا »(1)
« خانههایی که بسیار سبک و کم وزن است و به هنگام
1) گرچه در عصر و زمان ما خیمههایی که از پوست بسازند کم است ، ولی آیه فوق نشان میدهد که در آن عصر و زمان خیمههای چرمی از بهترین خیمهها محسوب میشده که قرآن نخست روی آن انگشت گذارده است ، شاید به این دلیل که در برابر بادهای سوزان بیابانهای حجاز اینگونه خیمهها از همه امنتر بوده است .
کوچ کردن و موقع اقامت به آسانی آن را جابه جا میکنید : تَسْتَخِفُّونَها یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ اِقامَتِکُمْ » .
علاوهبراین از پشمها و کرکها و موهای این چهارپایان برای شما ، اثاث و متاع و وسایل مختلف زندگی تا زمان معینی قرارداد : « وَ مِنْ اَصْوافِها وَ اَوْبارِها وَ اَشْعارِها اَثاثا وَ مَتاعا اِلی حینٍ » .
میدانیم موهایی کهبر بدن چهارپایان میرویدبعضی کاملاً خشن است ، مانند موهای بز که عرب آن را « شَعْر » میگوید ( و جمع آن اَشْعار است ) و گاهی کمی نرمتر است که آن را پشم میگوییم و عرب آن را « صُوف » مینامد ( و جمع آن اَصْواف است ) و گاهی از آن هم نرمتر است که آن را « کرک » مینامیم که عرب آن را « وَبَر » جمع آن اَوْبار میگوید بدیهی است این تفاوت ساختمان موها سبب میشود که از هرکدام برای مصرف خاصی استفاده شود ، از یکی فرش درست کنند ، از دیگری لباس ، از دیگری خیمه و مانند آن .
در این که منظور از « اثاث » و « متاع » در آیه چیست مفسران احتمالاتی دادهاند :
روی هم رفته « اثاث » به معنی وسایل خانه است و در اصل از ماده « اثّ » به معنی کثرت و درهمپیچیدگی گرفته شده و از آنجا که وسایل خانه معمولاً زیاد است به آن اثاث گفتهاند .
« متاع » به هرگونه چیزی میگویند که انسان از آن متمتع و بهرهمند میشود ( بنابراین هر دو تعبیر یک مطلب را از دو زاویه مختلف نشان میدهد ) .
و با توجه به آنچه گفته شد ذکر این دو تعبیر پشت سرهم ممکن است اشاره به این باشد که شما میتوانید از پشم و کرک و موی چهارپایان ، وسایل زیادی برای خانه خود فراهم سازید و از آن متمتّع گردید .
برای کلمه « اِلی حینٍ » نیز تفسیرهای متعددی ذکر کردهاند ، اما ظاهرا منظور این است که در این جهان و تا پایان زندگی از این وسایل بهره میگیرید ، اشاره به اینکه عمر زندگی این جهان و وسایل و ابزار آن جاودان نیست و هرچه باشد محدود است .
81 وَاللّهُ جَعَلَلَکُمْ مِمّاخَلَقَ ظِلالاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبالِ اَکْنانا وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرابیلَ تَقیکُمُ الْحَرَّ وَ سَرابیلَ تَقیکُمْ بَأْسَکُمْ کَذلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ
خداوند از آنچه آفریده سایههایی برای شما قرار داده و از کوهها پناهگاههایی و برای شما پیراهنهایی آفریده که شما را از گرما ( و سرما ) حفظ میکند و پیراهنهایی که حافظ شما بههنگام جنگ است ، اینگونه نعمتهایش را بر شما کامل میکند تا تسلیم فرمان او شوید .
« اَکْنان » جمع « کِنّ » به معنی وسیله پوشش و حفظ و نگهداری است و به همین جهت به مخفیگاهها و غارها و پناهگاههایی که در کوهها وجود دارد ، اَکْنان گفته میشود .
« سَرابیلَ » جمع « سِرْبال » به گفته « راغب » در مفردات به معنی پیراهن است ، از هرجنسی که باشد .
دراینجا به وضوح میبینیم که سایهها اعم از سایه درختان و اشیاء دیگر و یا سایههای غارها و پناهگاههای کوهستانی به عنوان یک
نعمت قابل ملاحظه الهی بیان شده است و حقیقت نیز همین است ، زیرا همانگونه که انسان در زندگی خود نیاز به تابش نور دارد ، در بسیاری از اوقات نیاز به سایه دارد ، چرا که اگر نور یکنواخت بتابد ، زندگی غیرممکن خواهد بود و میدانیم بزرگترین سایه برای ما ساکنان زمین ، سایه کره زمین است که شب نام دارد و نیمی از سطح زمین را میپوشاند ، نقش این سایه بزرگ در زندگی انسانها برای هیچکس پوشیده نیست ، همچنین نقش سایههای کوچکتر و کوچکتر به هنگام روز در مناطق مختلف .
ذکر نعمت « سایهها » و « پناهگاههای کوهستانی » پس از ذکر نعمت « خانهها » و « خیمهها » که در آیه قبل گذشت گویا اشاره به این است که انسانها از سه گروه خارج نیستند : گروهی در شهرها و آبادیها زندگی میکنند و از خانهها بهره میگیرند ، گروهی دیگر که در سفرند و خیمه با خود دارند از خیمهها استفاده میکنند ، اما خداوند گروه سوم یعنی مسافرانی که حتی خیمه با خود ندارند ، محروم نگذاشته و در مسیر راه پناهگاههایی برای آنها تهیّه دیده است
ممکن است اهمیّت غارها و پناهگاههای کوهستانی برای شهرنشینان آسودهخاطر ، هرگز روشن نباشد ، ولی بیابانگردها ، مسافران بیدفاع ، چوپانها و خلاصه همه کسانی که از نعمت خانههای ثابت و سیّار محرومند و در یک آفتاب داغ تابستان و یا سوز سرمای زمستان گرفتار میشوند میدانند تا چه اندازه وجود یک پناهگاه کوهستانی ، اهمیّت حیاتی دارد و گاهی انسانها و حیوانات زیادی را از مرگ
حتمی نجات میبخشد ، به خصوص اینکه اینگونه پناهگاهها معمولاً در زمستان گرم و در تابستان سرد است .
سپس در تعقیب این سایبانهای طبیعی و مصنوعی به سراغ
پوششهای تن انسان میرود و میگوید : « خداوند برای شما پیراهنهایی قرار داد که شما را از گرما حفظ میکند : وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرابیلَ تَقیکُمْ الْحَرَّ ». « و همچنین پیراهنهای مخصوص پرمقاومتی که حافظ شما به هنگام جنگ است : وَ سَرابیلَ تَقیکُمْ بَأْسَکُمْ » .
البتّه پوشش و لباس فایدهاش تنها این نیست که انسان را از گرما و سرما حفظ کند ، بلکه هم شکوهی است برای انسان و هم در برابر بسیاری از خطراتی که متوجه جسم او میشود لباس یک وسیله دفاعی است ، چرا که اگر انسان برهنه بود شاید هر روز گوشهای از بدنش مجروح میشد ولی در آیه فوق روی خاصیّت اول از نظر اهمیّت تکیه شده است .
قابل توجه اینکه تنها« دفاع در مقابل گرما » در آیه ذکر شده ، این تعبیر شاید به خاطر آن است که عرب در بسیاری از موارد ، از دو ضدّ یکی رابه عنوان اختصار ذکر میکند و دوّمی به قرینه اولی روشن میشود و یا به این جهت است که در آن مناطق که قرآن نازل گردید ، دفاع در برابر گرما از اهمیّت بیشتری برخوردار بود .
این احتمال نیز وجود دارد که خطرات گرمازدگی و سوختگی در برابر آفتاب سریعتر و خطرناکتر است و به تعبیر دیگر تحمل انسان در مقابل گرما و تابش شدید آفتاب کمتر از مقاومت او در برابر سرما است،
چرا که حرارت درونی انسان در سرما تاحّد زیادی میتواند او را حفظ کند ، ولی دفاع بدن در مقابل گرما کمتر است .
و در پایان آیه به عنوان یک تذکر و هشدار میگوید : « اینگونه خداوند نعمتشرا برشما تمام میکند شاید در برابر فرمان او تسلیم شوید : کَذلِکَ یُتِّمُ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ »
این طبیعی است که انسان با بررسی نعمتهای مختلفی که وجودش را احاطه کرده بیاختیار به یاد آفریننده نعمت میافتد و اگر کمترین حسّ قدردانی و شکرگزاری در درونش باشد بیدار میگردد و به سراغ بخشنده نعمت میرود و به شناخت او میپردازد .
90 اِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسانِ وَ ایتاءِ ذِیالْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان میدهد و ازفحشاءو منکرو ظلمو ستمنهیمیکند، خداوند به شما اندرز میدهد شاید متذکّر شوید.
در آیات 90 تا 94 نمونهای از جامعترین تعلیمات اسلام در زمینه مسائل اجتماعی و انسانی و اخلاقی بیان شده است .
در نخستین آیه به شش اصل مهم که سه اصل ، جنبه مثبت و مأمورٌ به و سه اصل جنبه منفی و منهیٌ عنه دارد ، دیده میشود .
چه قانونی از « عَدْل » وسیعتر و گیراتر و جامعتر تصور میشود ؟ عدل همان قانونی است که تمام نظام هستی بر محور آن میگردد ،
آسمانها و زمین و همه موجودات با عدالت برپا هستند ( بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّماواتُ وَ الاَْرْضُ ) .
جامعه انسانی که گوشه کوچکی از این عالم پهناور است نیز نمیتواند از این قانون عالم شمول ، برکنار باشد و بدون عدل به حیات سالم خود ادامه دهد .
میدانیم عدل به معنی واقعی کلمه آن است که هرچیزی در جای خود باشد ، بنابراین هرگونه انحراف ، افراط ، تفریط ، تجاوز از حد ، تجاوز به حقوق دیگران برخلاف اصل عدل است .
یک انسان سالم کسی است که تمام دستگاههای بدن او هریک کار خودش را بدون کم و زیاد انجام دهد ، اما به محض اینکه یک یا چند دستگاه در انجام وظیفه کوتاهی کرد یا در مسیر تجاوز گام نهاد ، فورا آثار اختلال در تمام بدن نمایان میشود و بیماری حتمی است .
کل جامعه انسانی نیز همانند بدن یک انسان است ، که بدون رعایت اصل عدالت بیمار خواهد بود .
اما از آنجا که عدالت با همه قدرت و شکوه و تأثیر عمیقش در مواقع بحرانی و استثنایی به تنهایی کارساز نیست ، بلافاصله دستور به احسان را پشت سر آن میآورد .
به تعبیر روشنتر در طول زندگی انسانها مواقع حسّاسی پیش میآید که حلّ مشکلات به کمک اصل عدالت به تنهایی امکان پذیر نیست ، بلکه نیاز به ایثار و گذشت و فداکاری دارد ، که با استفاده از اصل « احسان » باید تحقق یابد .
فیالمثل دشمن غدّاری به جامعهای حمله کرده است و یا طوفان و سیل و زلزله ، بخشی از کشوری را ویران نموده ، اگر مردم در چنین شرایطی بخواهند در انتظار آن بنشینند که مثلاً مالیاتهای عادلانه و سایر قوانین عادی ، مشکل را حل کند ، امکانپذیر نیست ، اینجااست که باید همه کسانی که دارای امکانات بیشتر از نظر نیروی فکری و جسمانی و مالی هستند ، دست به فداکاریبزنند و تا آنجاکه در قدرت دارند ، ایثار کنند ، وگرنه دشمن جبار ممکن است کل جامعه آنها را از بین ببرد و یا حوادث دردناک طبیعی ، جمع کثیری را به کلی فلج کند .
اتفاقا این دو اصل در سازمان بدن یک انسان نیز به طور طبیعی حکومت میکند ، در حال عادی تمام دستگاههای بدن : نسبت به یکدیگر خدمت متقابل دارند و هر عضوی برای کل بدن کار میکند و از خدمات اعضای دیگر نیز بهرهمند است ( این همان اصل عدالت است ) .
ولی گاه عضوی مجروحمیشود و توان متقابل را از دست میدهد، آیا ممکن است در این حال ، بقیه اعضاء او را به دست فراموشی بسپارند ، بهخاطر اینکه از کار افتاده است ؟ آیا ممکن است دست از
حمایت و تغذیه عضو مجروح بردارند ؟ مسلما نه ( و این همان احسان است ) .
در کل جامعه انسانی نیز این دو حالت باید حاکم باشد وگرنه جامعه سالمی نیست .
اما مسأله نیکی به نزدیکان « ایتاءِ ذِیالْقُرْبی » در واقع بخشی از مسأله احسان است با این تفاوت که احسان در کل جامعه است و ایتاء ذی القربی در خصوص خویشاوندان و بستگان که جامعه کوچکتر یعنی جامعه فامیلی ترکیب میشود و با توجه به اینکه جامعه بزرگ از جامعه کوچکتر یعنی جامعه فامیلی ترکیب شده ، هرگاه ، این واحدهای کوچکتر از انسجام بیشتری برخوردار گردند ، اثر آن در کلّ جامعه ظاهر میشود و در واقع وظایف و مسؤولیتها به صورت صحیحی درمیان مردم تقسیم میگردد ، چرا که هر گروه در درجه اول به ضعفای بستگان خود میپردازند و از این طریق همه اینگونه اشخاص زیرپوشش حمایت نزدیکان خود قرار میگیرند .
دربعضیاز احادیثاسلامی میخوانیمکه منظور از « ذِیالْقُرْبی»، نزدیکان پیامبر یعنی امامان اهلبیت هستند و منظور از « ایتاءِ ذِیالْقُرْبی » ، اداء خمس میباشد .
این تفسیر هرگز نمیخواهد مفهوم آیه را محدود کند ، بلکه هیچ مانعی ندارد آیه به مفهوم وسیعش باقی باشد و این قسمت نیز یکیاز مصادیق روشن آن مفهوم عام محسوب گردد .
بلکه اگر ما « ذِیالْقُرْبی » را به معنی مطلق نزدیکان اعم از نزدیکان در فامیل و نسب و یا نزدیکان دیگر بدانیم ، آیه مفهوم وسیعتری پیدا میکند که حتی همسایگان و دوستان و مانند آن را شامل میشود ( هرچند معروف در معنی ذی القربی ، خویشاوندان است ) .
مسأله کمک به جامعههای کوچک ( یعنی بستگان و خویشاوندان ) از آن نظر که از پشتوانه عاطفی نیرومندی برخورداراست ، ازضمانت اجرایی بیشتری بهرهمند خواهدبود .
بعد از تکمیل این سه اصل مثبت به سه اصل منفی و منهی
میپردازد و میگوید : « خداوند از فحشاء و منکر و بغی ، نهی میکند : وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْی » .
پیرامون این تعبیرات سه گانه « فحشاء » « منکر » و « بغی » نیز مفسران سخن بسیار گفتهاند ، اما آنچه مناسبتر بامعنی لغوی و قرینه مقابله این صفات با یکدیگر به نظر میرسد آن است که « فحشاء » اشاره به گناهان پنهانی « منکر » اشاره به گناهان آشکار و « بغی » ، هرگونه تجاوز از حق خویش و ظلم و خودبرتربینی نسبت به دیگران است .
بعضیاز مفسران (1)گفتهاند : سرچشمه انحرافات اخلاقی ، سه قوه است : قوّه شهوانی و غضبی و نیروی وهمی شیطانی .
1) « فخر رازی »، جلد 20، صفحه 104 .
اما قوّه شهوانی ، انسان را به لذتگیری هرچه بیشتر میخواند و غرق در « فحشاء » و زشتیها میکند .
قوّه غضبیّه، انسان را به انجام « منکرات » و آزار مردم وامیدارد .
اما قوّه وهمیّه شیطانیه ، حس برتری طلبی و ریاست خواهی و انحصارجویی و « تجاوز به حقوق دیگران » را در انسان زنده میکند و او را به این اعمال وامیدارد .
خداوند با تعبیرهای سهگانه فوق نسبت به طغیان این غرایز ، هشدار داده و با یک بیان جامع که همه انحرافات اخلاقی را دربرمیگیرد به راه حق ، هدایت نموده است .
و در پایان آیه ، به عنوان تأکید مجدد روی تمام این اصول ششگانه میفرماید : « خداوند به شما اندرز میدهد شاید متذکّر شوید : یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » .
91 وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ اِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الاَْیْمانَ بَعْدَ تَوْکیدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَیْکُمْ کَفیلاً اِنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ
هنگامیکهباخداعهدبستیدبهعهداووفاکنیدوسوگندهایتان
را بعد ازتأکید نشکنید درحالی که خدا را کفیل و ضامن بر (سوگند) خود قرار دادهاید، خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است .
گرچه مفسران در معنی « عَهْدِ اللّهِ » ، تفسیرهای متعددی ذکر
کردهاند ولی ظاهر این است که منظور از آن پیمانهایی است که مردم با خدا میبندند ( و بدیهی است که پیمان با پیامبر او نیز پیمان با او است ) بنابراین هرگونه عهد الهی و بیعت در طریق ایمان و جهاد و غیر آن را شامل میشود .
بلکه با توجه به این که تکالیف تشریعی ، که وسیله پیامبر صلیاللهعلیهوآله اعلام میشود همواره با یک نوع عهد الهی ضمنی همراه است و تکالیف عقلیکه بهخاطراعطایعقلوهوشو خرد و استعداد نیز با چنین معاهده ضمنی توأم میباشد ، همه در این پیمان وسیع و « عَهْدِ اللّهِ » داخل خواهند بود .
و اما مسأله اَیْمان ( جمع یمین به معنی سوگند ) که در آیه فوق
آمده و باز مورد تفسیرهای گوناگون قرارگرفته ، با توجه به مفهوم جمله ، معنی وسیعی دارد که هم تعهداتی را که انسان با سوگند در برابر خداوند کرده ، شاملمیگردد و هم تعهداتی را که با تکیه بر قسم در برابر خلق خدا میکند .
و به تعبیر دیگر هرگونه تعهدی که زیر نام خدا و با سوگند به نام او انجام میگیرد در این جمله وارد است ، به خصوص که بعد از آن جمله « وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَیْکُمْ کَفیلاً » ( درحالی که خدا را کفیل و ضامن قراردادهاید ) به عنوان تفسیر و تأکید آمده است .
نتیجه این که : جمله « اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ » خاص است و جمله «لا تَنْقُضُوا الاَْیْمانَ» عام است .
92 وَ لا تَکُونُوا کَالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْکاثا
تَتَّخِذُونَ اَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ اَنْ تَکُونَ اُمَّةٌ هِیَ اَرْبی مِنْ اُمَّةٍ اِنَّما یَبْلُوکُمُ اللّهُ بِه وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیمَةِ ما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِف-ُونَ
همانند آن زن ( سبک مغز ) نباشید که پشمهای تابیده خود را پسازاستحکام وامیتابید، درحالیکه سوگند ( و پیمان ) خود را وسیلهخیانت و فساد قرار میدهید، به خاطر اینکه گروهی جمعیتشان از گروه دیگر بیشتر است ( و کثرت دشمنرا بهانهایبرای شکستنبیعت با پیامبر خدا میشمرید ) خدامیخواهدشمارابا اینوسیلهآزمایشکند و روز قیامت آنچه را در آن اختلاف داشتید برای شما روشن میسازد .
« اَنْکاث » جمع « نِکْث » به معنی بازگشودن پشم و مو بعد از تابیدن است و به گشودن لباسهایی که از پشم و مو بافته شده نیز گفته میشود.
« دَخَل » به معنی فساد و دشمنی نهانی و تقلب است و از همان ماده « داخل » به معنی درون گرفته شده است .
اشاره به داستان زنی است از قریش به نام « رایِطَة » در زمان جاهلیّت که از صبح تا نیمروز ، خود و کنیزانش ، پشمها و موهایی را که
در اختیار داشتند میتابیدند و پس از آن دستور میداد همه آنها را واتابند و به همین جهت به عنوان « حَمْقاء » ( زن احمق ) در میان عرب ، معروف شده بود .
این کار مخصوصا از این نظر که پشم بر اثر تابیدن ، استحکام و
تکامل تازهای پیدا میکند و با گشودن آن ، یک حرکت ارتجاعی انجام شده نه تنها بیحاصل ، بلکه زیانآور است ، همینگونه کسانی که با پیمان شکستن این عهد و پیمان انجام تعهدی را میپذیرند ، هرگونه حرکتی درجهت شکستن این عهد و پیمان انجام دهند نه تنها بیهوده است بلکه دلیل بر انحطاط و سقوط شخصیت آنها نیز میباشد .
سپس اضافه میکند : « شما نباید بهخاطر ملاحظه این و آن و اینکه گروهی ، جمعیتشان از گروه دیگری بیشتر است ، پیمان و سوگند خود را بشکنید و آن را وسیله خیانت و تقلّب و فساد قراردهید : تَتَّخِذُونَ اَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ اَنْ تَک-ُونَ اُمَّةٌ هِیَ اَرْبی مِنْ اُمَّةٍ » .
این دلیل بر ضعف شخصیت و ناتوانی روح انسان و یا دلیل بر
تقلّب و خیانت او است که با مشاهده کثرت عددی مخالفان ، دست از آیین راستین خود بردارد و به آیین منحط و بیپایهای که طرفدارش اکثریت دارند بپیوندد ( اِنَّما یَبْلُوکُمُ اللّهُ بِه) .
آن روز که شما در اکثریت هستید و دشمن در اقلیّت ، روز آزمایش نیست ، روزهای آزمایش روزهایی است که انبوه دشمن در برابر شما بایستد و شما در ظاهر کمتر و ضعیفتر از آنها باشید .
زشتی پیمانشکنی به حدی است که کمتر کسی حاضر میشود ، مسؤولیت آن را با صراحت برعهده گیرد . لذا معمولاً افراد پیمانشکن متعذر به اعذاری میشوند ، هرچند عذرهای واهی و بیاساس باشد که نمونهای از آن را در آیات فوق خواندیم و آن اینکه : گاهی بعضی از
افراد مسلمان به عذر اینکه دشمن اکثریت عددی دارد و مؤمنان از نظر شماره در اقلیّت هستند در ادامه پیمان خود با خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآله دچار تردید میشدند ، درحالی که نه اکثریّت از لحاظ تعداد ، دلیل بر قدرت و قوّت است ، زیرا بسیار دیده شده یک اقلیّت مصمم و با ایمان بر اکثریّت عظیمی که فاقد ایمان بودهاند پیروز شده است و نه قدرت و قوّت دشمن به فرض اینکه با کثرت عدد حاصل شود مجوزی برای پیمانشکنی با دوستان نمیتواند باشد ، چرا که اگر این را بشکافیم در واقع یک نوع شرک و بیگانگی از خدا است .
همین موضوع به شکل دیگری در عصر ما خودنمایی کرده است ، که پارهای از دولتهای اسلامی ظاهرا کوچک از ترس قدرتهای بزرگ استعماری از انجام تعهّدات خود با مؤمنان سرباز میزنند و قدرت ناچیز بشر ضعیف را بر قدرت بیپایان خداوند مقدم میشمرند ، به غیر خدا تکیه میکنند ، از غیر خدا میترسند و حتی عهد و پیمان خود را برسر این کار مینهند که همه اینها از پدیدههای شرک و بتپرستی است .
93 وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَکُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُوَیَهْدیمَنْیَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
و اگرخدامیخواست همه شما را امت واحدی قرار میداد (همهرا بهاجبار واداربهایمانمیکرد، اما اجبار چه سودی دارد؟ ) ولی خدا هرکس را بخواهد ( و مستحق ببیند ) گمراه و هرکس را بخواهد ( و لایق بداند ) هدایت میکند و شما از
آنچه انجام میدادید بازپرسی خواهید شد .
« اُمَّةً واحِدَةً » از نظر ایمان و قبول حق اما در شکل اجباریش ، ولی بدیهی است این پذیرش حق نه گامی به سوی تکامل است نه دلیلی بر افتخار پذیرنده آن ، لذا سنّت خدا این است که همگان را آزاد بگذارد ، تا با اختیار خود ، راه حق را بپویند .
ولی این آزادی به آن معنی نیست که از ناحیه خدا ، هیچگونه کمکی به پویندگان این راه نمیشود ، بلکه آنها که قدم در راه حق میگذارند و مجاهده میکنند ، توفیق خداوند شامل حالشان میشود و در پرتو هدایت او به سر منزل مقصود میرسند و آنها که در راه باطل گام میگذارند از این موهبت محروم میگردند و بر گمراهیشان افزود میشود .
لذا بلافاصله میگوید : « لکن خدا هرکس را بخواهد گمراه میکند و هرکسرا بخواهد هدایت: وَ لکِنْ یُضِّلُ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ ».
اما این هدایت و اضلال الهی هرگز سلب مسؤولیت از شما نمیکند ، زیرا گامهای نخستین آن از خود شما است ، به همین دلیل اضافه میکند : « شما به طور قطع در برابر اعمالی که انجام میدادید مسؤولید و از شما بازپرسی میشود : وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » .
این تعبیر که از یک سو انجام اعمال را به خود انسانها نسبت میدهد و از سوی دیگر تأکید بر مسؤولیت آنها در برابر اعمالشان میکند ، از قراین روشنی است که مفهوم هدایت و اضلال الهی را درجمله قبل تفسیر مینماید ، که این هدایت و اضلال ، هرگز
جنبه اجباری ندارد .
94 وَ لاتَتَّخِذُوااَیْمانَکُمْ دَخَلاًبَیْنَکُمْفَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ لَکُمْ
عَذابٌ عَظیمٌ
سوگندهایخود را وسیله تقلب و خیانت درمیان خود قرار ندهید ، مبادا گامهای ثابت ( بر ایمان ) متزلزل گردد و به خاطر بازداشتن ( مردم ) از راه خدا آثار سوء آن را بچشید و برای شما عذاب عظیم خواهد بود .
چون هنگامیکه شما عهد و پیمان ببندید و سوگند و قسم یاد کنید، اما قصد وفای بر آن را نداشته باشید و این امر راتکرار کنید ، سرمایه اعتماد مردم نسبتبه شما از میانمیرود و عدهای از ایمان آورندگان در ایمانشان ، سست و متزلزل میشوند ، گویی گام خود را در جای ظاهرا محکمی گذاردهاند ، اما زیر آن لغزنده بود و آنها را به لغزش افکنده است : ( وَ لَکُمْ عَذابٌ عَظیمٌ ) .
در حقیقت پیمانشکنیها و تخلّف از سوگندها ، از یک سو موجب بدبینی وتنفّر مردم از آیین حق و پراکندگی صفوف و بیاعتمادی میگردد ، تا آنجا که مردم رغبت به پذیرش اسلام نشان
نمیدهند و اگر پیمانی با شما بستند خود را ملزم به وفای به آن نمیدانند و این خود مایه ناراحتیهای فراوان و شکست و تلخکامی در دنیا است .
و از سویی دیگر عذاب الهی را در سرایی دیگر ،
برای شما به ارمغان میآورد .
95 وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللّهِ ثَمَنا قَلیلاً اِنَّما عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
(هرگز) پیمانالهی را با بهای کمی مبادله نکنید ( و هر بهایی در برابر آن ناچیز است ) آنچه نزد خدا است برای شمابهتراست اگربدانید.
یعنی هر بهایی در برابر پیمانشکنی بگیرید کم و ناچیزاست ، حتی اگر تمام دنیا را به شما بدهند ارزش یک لحظه وفای به عهد الهی را ندارد .
96 ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذینَ
صَبَرُوا اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ
( زیرا )آنچه نزد شما است فانی میشود ، اما آنچه نزد خدا است باقی میماند و کسانی را که صبر استقامت پیشه کنند به بهترین اعمالشان پاداش خواهیم داد .
منافع مادی هرچند ظاهرا بزرگ باشند اما همچون حبابی بر سطح آب بیش نیستند ، درحالی که پاداش الهی که همچون ذات مقدسش جاویدان است از همه اینها برتر و بالاتر است .
ضمنا جمله « وَ لَنْجِزَیَنَّ الَّذینَ صَبَرُوا ...» خالی از اشاره به این نکته نیست که صبر و استقامت و پایمردی در مسیر طاعت و مخصوصا پایبند بودن به عهد و پیمان از بهترین اعمال آدمی است .
در حدیثی از علی در نهجالبلاغه میخوانیم : « اَلصَّبْرُ
مِنَ الاْیمانِ کَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لا خَیْرَ فی جَسَدٍ لا رَأْسَ مَعَهُ وَ لا فی ایمانٍ لا صَبْرَ مَعَهُ : صبر و استقامت در برابر ایمان همچون سر است در برابر تن ، تن بیسر ، فایده و دوام و بقایی ندارد همچنین ایمان بدون صبر و پایمردی » .(1)
تعبیر به « اَحْسَنِ » دلیل بر این است که اعمال نیک آنها همه یکسان نیست ، بعضی خوب است و بعضی خوبتر ، ولی خداوند همه را به حساب خوبتر میگذارد و پاداش خوبتر را به آنها میدهد و این نهایت بزرگواری است که فیالمثل شخصیچند نوع کالا برای فروش عرضه کند ، عالی و خوب و متوسط و خریدار همه را قیمت عالی بخرد .
طبیعتزندگی این جهان مادی ، فنا و نابودی است ، محکمترین بناها ، با دوامترین حکومتها ، قویترین انسانها و هرچیز که از آن مستحکمتر نباشد ، سرانجام کهنه و فرسوده و سپس نابود میشود و همه بدون استثناء خلل پذیرند .
اما اگر بتوان این موجودات را به نحوی با ذات پاک خداوند پیوند داد و برای او و در راه او به کار انداخت ، رنگ جاودانگی به خود میگیرند ، چرا که ذات پاکش ابدی است و هرچیز نسبتی با او دارد رنگ ابدیّت مییابد :
1) «نهجالبلاغه»،کلماتقصارشماره82.
اعمال صالح ، ابدی هستند ، شهیدان حیات جاویدان دارند ، پیامبران و امامان و دانشمندان راستین و مجاهدان راه حق ، تاریخشان ، توأم با ابدیّت است ، چرا که همه رنگ الهی دارند .
به همین دلیل ، آیه فوق به ما هشدار میدهد که بیایید سرمایههای وجود خود را از فناپذیری نجات بخشید و در صندوق پس اندازی ذخیره کنید که دست تطاول ایام به محتویاتشنمیرسد و گذشتشب و روز آن را به فنا و نیستی سوق نمیدهد .
بیایید و سرمایههای خود را برای خدا و در راه خلق خدا و جلب رضای او به کار اندازید تا مصداق « عِنْدَ اللّهِ » گردد و به مقتضای « ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ » باقی و برقرار شود .
در حدیثی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم : « اِذا ماتَ ابْنُ ادَمَ اِنْقَطَعَ اَمَلُهُ اِلاّ عَنْ ثَلاثٍ صَدَقَةٌ جارِیَهٌ ، عِلْمٌ یُنْتَفَعُ بِه وَ وَلَدٌ صالِحٌ یَدْعُو لَهُ : هنگامی که فرزند آدم از دنیا میرود امید او از همه چیز بریده خواهد شد مگر از سه چیز : صدقات جاریه ( آثار خیری که در خدمت مردم و در راه خدا در جریان است ) و علم و دانشی که مردم از آن بهره میگیرند و فرزند صالح که برای او دعا میکند » (1)چرا که همه اینها برای خدا و در راه او هستند و رنگ ابدیّت دارند .
در نهج البلاغه میخوانیم : « شَتّانَ ما بَیْنَ عَمَلَیْنِ : عَمَلٌ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقی تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٌ تَذْهَبُ مَؤُنَتُهُ وَ یَبْقی اَجْرُهُ : بسیار
1) ارشاد دیلمی .
تفاوت دارد عملی که لذتش ازمیان میرود و مسؤولیتش باقی میماند و عملی که درد و رنجش میرود و اجرش باقی است »(1)
97 مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَکَرٍ اَوْ اُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیوةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ
هرکس عمل صالح کند، درحالی که مؤمن است، خواه مرد باشد یا زن ، به او حیات پاکیزه میبخشیم و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام دادند خواهیم داد.
به این ترتیب معیار ، تنها « ایمان » و « اعمال صالح زاییده آن » است و دیگر هیچ قید و شرطی نه از نظر سن و سال ، نه از نظر نژاد، نه از نظر جنسیّت و نه از نظر پایه و رتبه اجتماعی در کارنیست .
و نتیجه این عمل صالح مولود ایمان در این جهان ، حیات طیبه است یعنی تحقق جامعهای قرین با آرامش ، امنیّت ، رفاه ، صلح ، محبّت ، دوستی ، تعاون و مفاهیم سازنده انسانی خواهد بود و از نابسامانیها و درد و رنجهایی که بر اثر استکبار و ظلم و طغیان و هواپرستی و انحصار طلبی به وجود میآید و آسمان زندگی را تیره و تار میسازد در امان است .
این از یکسو و از سوی دیگر خدا آنهارا « بر طبق
1) «نهجالبلاغه»،کلماتقصارشماره121.
بهتریناعمالشان » پاداش خواهد داد .
بی شک ، زن و مرد تفاوتهایی از نظر جسم و روح دارند و به همین دلیل در احراز پستهای اجتماعی متفاوت هستند و هرکاری از کسی ساخته است ، ولی هیچ یک از اینها دلیل بر تفاوت شخصیت انسانی آنها و یا تفاوت مقامشان در پیشگاه خدا نیست و از این نظر هردو کاملاً برابرند و به همین دلیل معیاری که بر شخصیت و مقام معنوی آنها حکومت میکند ، یک معیار بیش نیست و آن ایمان است و عمل صالح و تقوی که امکان دسترسی هر دو به آن یکسان است .
آیه فوق با صراحت این حقیقت را بیان کرده و دهان بیهودهگویانی را که در گذشته یا حال در شخصیت انسانی زن ، شک و تردید داشتند و یا برای او مقامی پایینتر از مقام انسانی مرد قایل بودند میبندد و ضمنا
منطق اسلام را در این مسأله مهم اجتماعی آشکار میسازد و ثابت میکند که برخلاف پندار کوته فکران ، اسلام دین مردانه نیست ، به همان مقدار که به مردان تعلق دارد به زنان نیز تعلق دارد .
این هر دو جنس در صورتی که در مسیر اعمال صالح گام بردارند، گامی مثبت و سازندهکه از انگیزههایایمانی مدد گیرد ، هردو به یکسان دارای « حیات طیبه » خواهند بود و هر دو از اجر و پاداش مساوی در پیشگاه خدا بهرهمند میشوند و موقعیت اجتماعی آنهانیز همانند خواهد بود مگر اینکه از نظر ایمان و عمل صالح بر دیگری برترییابد.
مفسران در معنی « حیات طیبه » ( زندگی پاکیزه ) تفسیرهای متعددی آوردهاند :
بعضی آن را به معنی روزی حلال تفسیر کردهاند .
بعضی به قناعت و رضادادن به نصیب .
بعضی به رزق روزانه .
بعضی به عبادت توأم با روزی حلال .
و بعضی به توفیق بر اطاعت فرمان خدا و مانند آن .
ولی شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که حیات طیبه ، مفهومش آنچنانوسیع و گسترده است که همه اینها و غیر اینها را دربرمیگیرد، زندگی پاکیزه از هر نظر ، پاکیزه از آلودگیها ، ظلمها و خیانتها ، عداوتها و دشمنیها ، اسارتها و ذلتها و انواع نگرانیها و هرگونه چیزی که آب زلال زندگی را در کام انسان ناگوار میسازد .
ولی با توجه به اینکه در دنبال آن ، سخن از جزای الهی به نحو احسن به میان آمده استفاده میشود که حیات طیبه مربوط به دنیا است و جزای احسن مربوط به آخرت .
98 فَاِذاقَرَأْتَ الْقُرْانَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرِّجیمِ
هنگامی که قرآن میخوانی از شر شیطان مطرود شده ،
به خدا پناه بر .
منظور تنها ذکر جمله « اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرِّجیمِ » نیست ، بلکه تخلّق به آن شرط است یعنی ذکر این جمله ، مقدمه تحقق حالتی در نفس و جان انسان گردد ، حالت توجه به خدا ، حالت جدایی از هوی و هوسهای سرکشی که مانع فهم و درک صحیح انسان است ، حالت بیگانگی از تعصبها و غرورها و خودخواهیها و خودمحوریهایی که انسان را وادارمیکند که از همهچیز ، حتی از سخنان خدا به نفع خواستههای انحرافیش استفاده کند .
و تا چنین حالتی در روح و جان انسان پیدا نشود ، درک حقایق قرآن برای او ممکن نیست ، بلکه به عکس ممکن است قرآن را با توسل به«تفسیر رأی» وسیلهایقراردهد برایتوجیهخواستههای شرک آلودش.
چهره حقیقت هرقدر آشکار و درخشان باشد تا در برابر دیده بینا قرارنگیرد درک آن ممکن نیست و به تعبیر دیگر برای شناخت حقایق دوچیز لازماست،آشکارشدن چهره حق و دارا بودن وسیله دید و درک.
آیا هرگز نابینا میتواند قرص خورشید را ببیند ؟ آیا کران میتوانند نغمههای دلنواز جهان را بشنوند ؟ همینگونه کسانی که چشم حقبین ندارند از دیدن چهره حقیقت محروم هستند و آنها که گوش حق شنو ندارند از شنیدن آیات حق .
چه چیز مانع میشود که انسان قدرت شناخت را از دست دهد ؟
بدون شک در درجه اول پیشداوریهای غلط ، هوی و هوسهای نفسانی ، تعصبهای کورکورانه افراطی و گرفتار بودن در چنگال خودخواهی و غرور و خلاصه هرچیزی که صفای دل و پاکی روح
انسان را برهم میزند و رنگهای تیره و تار به آن میدهد ، همه اینها مانع درک حقیقت هستند .
جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
تا نفس مبرّا ز نواهی نشود دل آینه نور الهی نشود
در حدیث میخوانیم : « لَوْلا اَنَّ الشَّیاطینَ یَحُومُونَ حَوْلَ قُلُوبِ بَنی ادَمَ لَنَظَرُوا اِلی مَلَکُوتِ السَّماواتِ : اگر شیاطین در اطراف قلوب فرزندان آدم دور نمیزدند آنها میتوانستند ملکوت و باطن آسمانها را ببینند » .
به همین دلیل نخستین شرط برای رهروان راه حق ، تهذیب نفس و تقوا است ، که بدون آن انسان در ظلمات وهم ، گرفتار و در بیراههها سرگردان میشود .
و اگر میبینیم قرآن میگوید : « هُدًی لِلْمُتَّقینَ : این آیات الهی مایههدایت برای پرهیزکاران است » نیز اشاره به همین واقعیّت است .
بسیار دیدهایم کسانی را که با تعصّب و لجاجت و پیشداوریهای فردی یا گروهی به سراغ آیات قرآن میروند و به جای اینکه حقیقت را از قرآن درک کنند آنچه را خود میخواهند بر قرآن تحمیل مینمایند و به تعبیر دیگر آنچه را که میخواهند در قرآن میجویند ، نه آنچه را که خدا بیان فرموده ، و به جای اینکه قرآن مایه هدایتشان شود ، بر
انحرافشان میافزاید(البته نه قرآن که هوی و هوسهای سرکششان)
«اَمَّاالَّذینَ اآمَنُوا فَزادَتْهُمْ ایمانا وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ وَ اَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسا اِلی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ : اما آنها که ایمان آوردهاند ، آیات قرآن بر ایمانشان میافزاید و شاد میشوند و اما آنها که در دلهایشانبیماریاست پلیدی تازهای بر پلیدیشانمیافزاید،ازدنیا میروند درحالیکه کافرند»(124 125 /توبه).
بنابراین با صراحت باید گفت منظور از آیه فوق این نیست که تنها به گفتن « اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرِّجیمِ » قناعت کنیم ، بلکه باید این « ذکر » را تبدیل به « فکر » و فکر را تبدیل به « یک حالت درونی » و به هنگام خواندن هر آیه به خدا پناه بریم از اینکه وسوسههای شیطان حجابی میان ما و کلام حیاتبخش او گردد .
«رَجیم» از ماده « رَجْم »به معنی طرد کردن است و در اصل به
معنی زدن با سنگ آمده و سپس به معنی طردکردن استعمال شده است .
در اینجا از میان تمام صفات شیطان ، مطرود بودن او مطرح شده و این ما را به یاد استکبارش در مقابل دعوت خداوند به سجود و خضوع در مقابل آدم میافکند ، این استکبار ، سبب شد که میان شیطان و درک حقایق حجابی ، برقرار گردد ، تا آنجا که خود را برتر از آدم بپندارد و بگوید : من از او بهترم ، مرا از آتش و او را از خاک آفریدهای و حتّی این سرکشی و غرور سبب شد که به فرمان خدا نیز اعتراض کند ، اعتراضی که مایهکفر و طرد او گردد .
قرآن گویا باتعبیر « رَجیم » میخواهداین واقعیّت را تفهیم کند که به هنگام تلاوت قرآن ، استکبار و غرور و تعصب را از خود دور کنید تا سرنوشتی همچون شیطان رجیم پیدا نکنید و به جای درک حقیقت در پرتگاه کفر و بیایمانی سقوط ننمایید .
همهچیز نیاز به برنامه دارد مخصوصا بهرهگیری از کتاب بزرگی
همچون قرآن ، به همین دلیل در خود قرآن برای تلاوت و بهرهگیری از این آیات آداب و شرایطی بیان شده است :
نخست میگوید : « لا یَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ : قرآن را جز پاکان لمس نمیکنند » این تعبیر ممکن است هم اشاره به پاکیزگی ظاهری باشد که تماس گرفتن با خطوط قرآن باید توأم با طهارت و وضو باشد و هم اشاره به اینکه درک مفاهیم و محتوای این آیات تنها برای کسانی میسّر است که پاک از رذایل اخلاقی باشند ، تا صفات زشتی که بر دیده حقیقتبین انسان پرده میافکند ، آنها را از مشاهده جمال حق محروم نگرداند .
به هنگام آغاز تلاوت قرآن باید از شیطان رجیم و رانده شده درگاه حق ، به خدا پناه برد ، چنان که در آیات فوق خواندیم« فَاِذا قَرَأْتَالْقُرْانَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرِّجیمِ » .
در روایتی از امام صادق میخوانیم که در پاسخ این سؤال که چگونه این دستور را عمل کنیم ؟ و چه بگوییم ؟ فرمود بگو :
«اَسْتَعیذُ بِالسَّمیعِ الْعَلیمِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ» و در روایت
دیگری میخوانیم که امام به هنگام تلاوت سوره حمد فرمود : « اَعُوذُ بِاللّهِ السَّمیعِ الْعَلیمِ مِنَ الشَّیْطانِ الرِّجیمِ وَ اَعُوذُ باللّه اَنْ یَحْضُرُونِ : به خداوند شنوا و دانا از شیطان رجیم پناه میبرم و هم به او پناه میبرم از اینکه نزد من حضور یابند » . این پناه بردن نباید محدود به لفظ و سخن باشد بلکه باید در اعماق روح و جان نفوذ کند به گونهای که انسان هنگام تلاوت قرآناز خوهای شیطانی جدا گردد و به صفات الهی نزدیک شود ، تا موانع فهم کلام حق از محیط فکر او برخیزد و جمال دلارای حقیقت را بهدرستی ببیند .
بنابراین پناه بردن به خدا از شیطان هم در آغاز تلاوت قرآن لازم است و هم در تمام مدت تلاوت هرچند به زبان نباشد .
قرآن را باید به صورت « تَرْتیل » تلاوت کرد ، یعنی شمرده و توأم با تفکر « وَ رَتِّلِ الْقُرْانَ تَرْتیلاً » ( 4 / مزمل ) .
در حدیثی در تفسیر این آیه از امام صادق میخوانیم :
« اِنَّ الْقُرْآنَ لا یُقْرَءُ هَذْرَمَةً وَ لکِنْ یُرَتَّلُ تَرْتیلاً ، اِذا مَرَرْتَ بِآیَةٍ فیها ذِکْرُ النّارِ وَقَفْتَ عِنْدَها وَ تَعَوَّذْتَ بِاللّهِ مِنَ النّارِ : قرآن را تند و دست و پا شکسته نباید خواند ، بلکه باید به آرامی تلاوت کرد ، هنگامی که به آیهای میرسی که در آن ذکر آتش دوزخ شده است توقف میکنی ( و میاندیشی ) و به خدا از آتش دوزخ پناه میبری » .
علاوه بر ترتیل ، دستور به « تَدَبُّر و تَفَکُّر » در آیات قرآن داده است آنجا که میگوید : « اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْانَ : آیا آنها در قرآن نمیاندیشند ؟ » ( 82 / نساء ) در حدیثی میخوانیم که اصحاب و
یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله قرآن را 10 آیه 10 آیه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میآموختند و ده آیه دوّم را فرانمیگرفتند مگر اینکه آنچه در آیات نخستین بود از علم و عمل بدانند .(1)
و در حدیث دیگری از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم :
«اَعْرِبُوا الْقُرْآنَ وَالْتَمِسُوا غَرائِبَهُ : قرآن را فصیح و روشن بخوانید و از شگفتیهای مفاهیم آن بهره گیرید » .(2)
و نیز در حدیث دیگر از امام صادق نقل شده : « لَقَدْ تَجَلَّی اللّهُ لِخَلْقِه فی کَلامِه وَ لکِنَّهُمْ لا یُبْصِرُونَ : خداوند خود را در کلامش به مردم نشان داده است ، ولی کوردلان نمیبینند » (3)
( تنها روشن ضمیران آگاه و اندیشمندان با ایمان جمال او را در سخنش مشاهده میکنند ) .
آنها که آیات قرآن را میشنوند نیز وظیفهای دارند ، وظیفهشان سکوت کردن ، سکوتی توأم با اندیشه و تفکر: « وَ اِذا قُرِءَ الْقُرْانُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ : هنگامیکه قرآن خوانده میشود گوش فرادهید و خاموش باشید تا مشمول رحمت حق شوید » (204/اعراف) .
بهعلاوه در روایات اسلامی دستورهایی درباره تلاوت قرآن با صدای خوب از نظر روانی مسلما تأثیر روی مفاهیم آن میگذارد
وارد شده است که اینجا جای شرح آن نیست .(1)
99 اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذینَ امَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ
چرا که او تسلطی بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکّل میکنند ندارند .
100 اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِهمُشْرِکُونَ
تنهاتسلطاوبرکسانیاستکهاورابهسرپرستیخودبرگزیدهاند
و آنها که نسبت بهاو شرکمیورزند( و فرمانش را به جای فرمان خدا لازمالاجرا میدانند ) .
در آیات فوق ، مردم به دو گروه تقسیم شدهاند ، گروهی که تحت سلطه شیطانند و گروهیکه بیرون از این سلطه هستند و برای هریک از این دو گروه ، دو صفت بیان شده است .
آنها که بیرون از سلطه شیطانند ، دارای ایمان و توکل بر پروردگارند ، یعنی از نظر عقیده تنها خداپرست هستند و از نظر عمل مستقل از همهچیز و متکی بر خدا ، نه متکی بر انسانهای ضعیف و وابسته و یا بر هوی و هوسها و تعصبها و لجاجتها.
1) برای اطلاع بیشتر به « بحارالانوار » ، جلد 9 ، صفحه 190 به بعد مراجعه فرمایید.
اما آنها که زیر سلطه شیطانند ، اولاً رهبری او را از نظر اعتقاد پذیرفتهاند ( یَتَوَلَّوْنَهُ ) و ثانیااز نظر عمل شیطان را شریک خدا در اطاعت شمردهاند ، یعنی عملاً پیرو فرمان اویند .
البته انکار نمیتوان کرد انسانهایی هستند که میکوشند و خود را در گروه اول جای میدهند ، اما بعدا بر اثر دورافتادن از مربیان الهی و یا قرارگرفتن در محیطهای آلوده و یا به علل دیگر به گروه دوم سقوط میکنند .
و درهر حال آیات فوق باردیگر این حقیقت را تأکید میکند که سلطه شیطان برانسانها اجباری و الزامی و ناخود آگاه نیست بلکه این انسانها هستند که شرایط ورود شیطان را به محیط جان خود فراهم میسازند و به اصطلاح جواز عبور از دروازه قلب به او میدهند.
112 وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کانَتْ امِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتیها رِزْقُهارَغَدا مِنْکُلِمَکانٍفَکَفَرَتْبِاَنْعُمِاللّهِفَاَذاقَهَااللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ
خداوند(برای آنها که کفران نعمت میکنند)مثلی زدهاست: منطقه آبادی را که امن و آرام و مطمئن بوده و همواره روزیش به طور وافر از هر مکانی فرا میرسیده ، اما نعمت خدا را کفرانکردند و خداوند به خاطر اعمالی که انجاممیدادندلباسگرسنگیوترسرادراندامشان پوشانید
این سوره ، سوره نعمتها است ، نعمتهای معنوی ومادی در
زمینههای مختلف که به تناسب آن بحثهای دیگر به میان آمده است ، در آیه مورد بحث نتیجه کفران نعمتهای الهی را در قالب یک مثال عینی میخوانیم .
میگوید : « خداوند برای آنها که ناسپاسی نعمت میکنند مثلی زده است منطقه آبادی را که در نهایت امن و امان بوده ». این آبادی آنچنان امن وامان بود که ساکنانش با اطمینان در آن زندگیداشتند و هرگز مجبور بهمهاجرت و کوچکردن نبودند .
علاوه بر نعمت امنیت و اطمینان ، « انواع روزیهای مورد نیازش به طور وافر از هر مکانی به سوی آن میآمد ». اما سرانجام این آبادی یعنی ساکنانش کفران نعمتهای خدا کردند « و خدا لباس گرسنگی و ترس را بهخاطر اعمالشان بر اندام آنها پوشانید » .
در آیه فوق هنگامی که سخن از یک منطقه آباد و پرنعمت به میان آمده که بر اثر کفران نعمت گرفتار ناامنی و گرسنگی و بدبختی شد ، تعبیر به « مَثَلاً » نموده واز سوی دیگر فعلهایی که در این آیه ذکر شده به صورت فعل ماضی است که بیانگر وقوع چنین حادثهای در خارج است .
بعضی دیگر گفتهاند این داستان مربوط به گروهی از بنیاسرائیل بوده است که در منطقه آبادی میزیستند و بر اثر کفران نعمت گرفتار قحطی و ناامنی شدند .
شاهد این سخن حدیثی است کهاز امام صادق نقل شده که
فرمود : « گروهی از بنیاسرائیل آنقدر زندگی مرفهی داشتند که حتی از مواد غذایی مجسمههای کوچک میساختند و گاهی با آن بدن خود را نیز پاک میکردند ، اما سرانجام کار آنها به جایی رسید که مجبور شدند همان مواد غذایی آلوده را بخورند و اینهماناست که خداوند در قرآن فرموده : ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کانَتْ امِنَةً مُطْمَئِنَّةً». (1)
روایت دیگری نزدیک به همین مضمون از امام صادق و تفسیر علی بن ابراهیم نقل شده است که روی اسناد همه آنها نمیتوان تکیه کرد وگرنه مسأله روشن بود .(2)
این احتمال نیز وجود دارد که آیه فوق اشاره به داستان قوم « سبا » باشد که در سرزمین آباد « یمن » میزیستند و چنان که قرآن در سوره سبأ آیات 15 19 داستان زندگی آنها را بازگو کرده سرزمین بسیار آباد و پرمیوه و امن و امان و پاک و پاکیزه داشتهاند که بر اثر غرور و طغیان و استکبار و کفران نعمتهای خدا آنچنان سرزمینشان ویران و جمعیتشان پراکنده شد که عبرتی برای همگان گشت .
جمله : « یَأْتیها رِزْقُها رَغَدا مِنْ کُلِّ مَکانٍ » الزاما دلیل بر این نیستکهآن منطقهخود آبادنبوده بلکه ممکناست منظور از « کُلِّ مَکانٍ»
اطراف آن شهر و دیار بوده و میدانیم محصولات یک منطقه وسیع معمولاً به شهر یا روستای مرکزی انتقال مییابد .
در آیه فوق برای این منطقه آباد خوشبخت و پربرکت ، سه ویژگی ذکر شده است که نخستین آنها امنیت ، سپس اطمینان به ادامه زندگی در آن و بعد از آن مسأله جلب روزی و مواد غذایی فراوان میباشد که از نظر ترتیب طبیعی به همان شکل که در آیه آمده صورت حلقههای زنجیری علت و معلول دارد ، چرا که تا امنیت نباشد کسی اطمینان به ادامه زندگی در محلی پیدا نمیکند و تا این دو نباشند کسی علاقهمند به تولید و سر و سامان دادن به وضع اقتصادی نمیشود .
و این درسی است برای همه ما و همه کسانی که میخواهند سرزمینی آباد و آزاد و مستقل داشته باشند ، باید قبل از هر چیز به مسأله « امنیّت » پرداخت ، سپس مردم را به آینده خود در آن منطقه
امیدوار ساخت و به دنبال آن چرخهای اقتصادی را به حرکت درآورد .
ولی این نعمتهای سهگانه مادی هنگامی به تکامل میرسند که با نعمت معنوی ایمان و توحید هماهنگ گردند ، به همین دلیل بعد از ذکر نعمتهای سهگانه میگوید : « وَ لَقَدْ جائَهُمْ رَس-ُولٌ مِنْهُمْ: پیامبری از جنس آنها برای هدایتشان مأموریت پیداکرد » (1)
در آیه فوق هنگامی که سرنوشت کفران کنندگان نعمت را بیان میکند میگوید : خداوند لباس گرسنگی و ترس را به آنها چشانید ، یعنی از یک سو گرسنگی و ترس تشبیه به لباس شده و از سوی
1) « تفسیر المیزان » ، جلد 12 ، صفحه 388 .
دیگر به جای پوشاندن چشاندن آمده است .
این تعبیر مفسران را بر آن داشته که در نکته تشبیه مذکور بیشتر بیندیشند :
البته ممکن است بعضی از تشبیهات مانند چشیدن لباس در زبان فارسی معمول نباشد واز آن تعجب کنیم ، ولی در زبان دیگر همچون زبان عربی بیانگر نکته لطیفی باشد ، چرا که به گفته « ابن راوندی » در پاسخ « ابن اعرابی » که از او پرسید آیا لباس هم چشیدنی است ؟ گفت : به فرض که تو درنبوت پیامبر اسلام تردید کنی در اینکه او یک عرب ( فصیح ) بود ، نمیتوانی شکی به خود راه بدهی .(1)
و به هرحال این تعبیر اشاره به آن است که اولاً آنچنان قحطی و ناامنی آنها را فراگرفت که گویی همچون لباس از هر سو آنان را احاطه نموده بود و بدنشان را لمس میکرد و ازسوی دیگر این قحطی و ناامنی آنچنان برای آنها ملموس شد که گویی با زبان خود آن را میچشیدند و این دلیل بر نهایت فقر و فلاکت و فقدان امنیّت است که سراسر وجود و زندگی انسان را پر کند .
در حقیقت همانگونه که در آغاز ، نعمت امنیّت و رفاه تمام وجود آنها را پر کرده بود. در پایان نیز بر اثر کفران فقر و ناامنی به جای آن نشست.
1) « فخر رازی » ، جلد 20 ، صفحه 128 .
در روایتی که در بالا آوردیم خواندیم که این قوم مرفه آنچنان گرفتار غرور و غفلت شدند که حتی از مواد مفید و محترم غذایی برای پاک کردن بدنهای آلوده خود استفاده میکردند و بههمین جهت خداوند آنهارا گرفتارقحطی و ناامنیکرد .
این هشداری است به همه افراد و ملتهایی که غرق نعمتهای الهی هستند تا بدانند هرگونه اسراف و تبذیر و تضییع نعمتها جریمه دارد جریمهای بسیار سنگین .
این هشداری است به آنها که همیشه نیمی از غذای اضافی خود را به زبالهدانها میریزند .
هشداری است به آنها که برای سفرهای که سه چهار نفر میهمان بر سر آن دعوت شده است معادل غذای 20 نفر از غذاهای رنگین تهیّه میبینند و حتی باقیمانده آن را به مصرف انسانهای گرسنه نمیرسانند .
و هشداری است به آنها که مواد غذایی را در خانهها برای مصرف شخصی در انبارها برای گرانتر فروختن آن قدر ذخیره میکنند که میگندد و فاسد میشود اما حاضر نیستند به نرخ ارزانتر و یا رایگان در اختیار دیگران بگذارند. آری اینهاهمه در پیشگاه خدا مجازات و جریمه دارد و کمترین مجازات آن سلب این مواهب است .
اهمیّت این مسأله آنگاه روشنتر میشود که بدانیم مواد غذایی روی زمین نامحدود نیست و به تعبیر دیگر به میزان این مواد ، نیازمندان و گرسنگانی نیز وجود دارند که هرگونه افراط و تفریط در
آن باعث محرومیّت گروهی از آنها میشود .
به همین دلیل در روایات اسلامی سخت به این مسأله توجه شده است تا آنجا که از امام صادق در حدیثی میخوانیم که فرمود :
« پدرم ناراحت میشد از اینکه بخواهد دستش را که آلوده به غذا بود با دستمال پاک کند بلکه به خاطر احترام غذا دست خود را میمکید و یا اگر کودکی درکنار او بود و چیزی در ظرفش باقی مانده بود ظرف او را پاک میکرد و حتی خودش میفرمود : گاه میشود غذای کمی از سفره بیرون میافتد و من به جستجوی آن میپردازم به حدی که خادم منزل میخندد ( که چرا دنبال یک ذره غذا میگردم ) سپس اضافه کرد جمعیّتی پیش از شما میزیستند که خداوند به آنها نعمت فراوان داد ، اما ناشکری کردند و مواد غذایی را بیجهت از میان بردند و خداوند برکات خود را از آنها گرفت و به قحطی گرفتارشان ساخت » (1)
113 وَ لَقَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَاَخَذَهُمُ الْعَذابُ وَ هُمْ ظالِمُونَ
پیامبری از خود آنها به سراغشان آمد ، اما او را تکذیب کردند و عذاب الهی آنها را فرو گرفت ، درحالی که ظالم بودند ...
114 فَکُلُوامِمّارَزَقَکُمُ اللّهُ حَلالاً طَیِّبا وَاشْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ اِنْ کُنْتُمْ اِیّاهُ تَعْبُدُونَ
1) « نُورُالثَّقَلَیْن » ، جلد 3 ، صفحه 91 .
حالکهچنیناستازآنچه خدا روزیتان کرده است حلال و پاکیزه بخورید و شکر نعمت خدا را بهجا آرید اگر او را میپرستید ...
با مشاهده چنین نمونههای زنده و روشنی شما در راه آن غافلان و ظالمان و کفرانکنندگان نعمتهای الهی گام ننهید .
115 اِنَّماحَرَّمَعَلَیْکُمُالْمَیْتَةَ وَالدَّمَ وَ لَحْمَالْخِنْزیرِ وَ ما اُهِلَّ لِغَیْرِاللّهِ بِه فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ اللّهَ غَف-ُورٌ رَحیمٌ
خداوندتنها مردار و خون و گوشتخوک و آنچهرا با نام غیر خدا سر بریدهاند بر شما تحریم کرده ، اما کسانی که مجبور شوند درحالی که تجاوز و تعدی از حد ننمایند ( خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد ) چرا که خدا غفور و رحیم است .
« اُهِلَّ » از ماده « اِهْلال » و آن هم در اصل از « هِلال » گرفته شده است و به معنی بلند کردن صدا به هنگام رؤیت هلال است و چون مشرکان به هنگام ذبح حیوانات نام بتهایشان را با صدای بلند میبرند از این کار تعبیر به « اُهِلَّ » شد .
« باغٍ » یا « باغی » از ماده « بَغْی » به معنی « طلب » است و در اینجا به معنی طلب لذت و یا حلال شمردن حرام الهی تفسیر شده .
« عادٍ » یا « عادی » از ماده « عَدْو » به معنی تجاوز است و در
اینجا منظور کسی است که بیش از حد لازم ، به هنگام ضرورت از این گوشتها استفاده کند .
فلسفه تحریم گوشت مردار و خون و گوشت خوک ، درجلد اول
تفسیر نمونه سوره بقره ذکر شده است .
ولی آلودگی این سه ، امروز به کسی پوشیده نیست ، مردار منبع انواع میکروبهاست و خون نیز از تمام اجزاء بدن از نظر فعالیّت میکروبها آلودهتر است و گوشت خوک نیز عاملی برای چند نوع بیماری خطرناک است و از همه اینها گذشته همانطور که در سوره بقره آوردیم خوردن گوشت خوک و خون منهای زیانهای جسمانی ، آثار زیانبار روانی و اخلاقی از طریق تأثیر در هورمونها در انسان به یادگار میگذارد ( گوشت مردار نیز چون ذبح نشده و خون از آن خارج نگردیده علاوهبر زیانهای دیگر زیان تغذیه از خون را نیز دارد ) .
اما در مورد حیواناتی که با نام غیر « اللّه » ذبح میشدند ( به جای بسماللّه که امروز ما میگوییم نام بتها برده میشد و یا اصلاً هیچ نامی را نمیبردند ) مسلما فلسفه تحریم آن جنبه بهداشتی نیست ، بلکه جنبه اخلاقی و معنوی دارد ، زیرا میدانیم در اسلام علت حلال و حرام بودن چیزی تنها جنبههای بهداشتی آن نیست ، بلکه قسمتی از محرمات
صرفا جنبه معنوی دارد و در رابطه با تهذیب روح و مسائل اخلاقی تحریم شده حتی گاهی به خاطر حفظ نظام اجتماع ، اشیایی تحریم گردیدهاند ،تحریم حیواناتی که بدون نامخدا ذبحمیشوند نیز به خاطر جنبه اخلاقی آن است ، چرا که از یک سو مبارزهای است با آیین شرک
و بتپرستی و از سوی دیگر توجهی است به آفریننده این نعمتها .
ضمنا از مجموع محتوای این آیه و آیات بعد ، این نکته استفاده میشود که اسلام ، اعتدال را در استفاده از گوشت توصیه میکند ، نه مانند گیاهخواران این منبع غذایی را به کلی تحریم کرده و نه مانند مردم عصر جاهلیّت وگروهی از به اصطلاح متمدنان زمان ما اجازه استفاده از هر نوع گوشتی (حتی سوسمار و خرچنگ و انواعکرمها) را میدهند .
در اینجا سؤالی پیش میآید که آیه فوق ، حیوانات حرام یا اجزای محرم حیوان را منحصر در چهار قسمت کرده است ، درحالی که ما میدانیم محرمات فراوان دیگری مانند گوشت حیوانات درنده وانواع حیوانات دریایی جز ماهیان فلسدار وجود دارد و حتی در بعضی از
سورههای دیگر قرآن تعداد محرمات بیش از چهار ذکر شده است ( سوره مائده آیه 3 ) بنابراین محدود بودن در چهار چیز برای چیست؟ پاسخ این سؤال همانگونه که در ذیل آیه 145 سوره انعام ( جلد 6 تفسیرنمونه صفحه 15 ) گفتیم یک نکته است و آن این که حصر در اینجا به اصطلاح « حصر اضافی » است ، یعنی هدف از گفتن « اِنَّما » که برای منحصرساختن است نفی بدعتهایی است که مشرکان در زمینه تحریم پارهای از حیوانات داشتند ، در واقع قرآن میگوید : « اینها حرام است نه آنها که شما میگویید » .
این احتمال نیز وجود دارد که این چهار موضوع که در قرآن ذکر شده محرمات اصلی و بنیادی و ریشهای است ( حتی " مُنْخَنِقَة " یعنی حیواناتی را که خفه کردهاند و مانند آن که در آیه 3 سوره مائده
آمده نیز در این چهار داخل است چون مردار محسوب میشود ) اما محرمات دیگر از اجزای حیوانات و یا انواع حیوانات مانند درندگان در درجه بعد قراردارد و لذا در سنت پیامبر حکم تحریم آنها آمده است و به این ترتیب حصر در آیه ، میتواند حقیقی باشد .
و در پایان آیه همانگونه که در روش قرآن در بسیاری از موارد است ، موارد استثناء را بیان کرده میگوید : « آنها که ناچار از خوردن گوشتهای حرام شوند ( فیالمثل در بیابانی بدون غذا بمانند و جانشان در خطرباشد ) در صورتی که به مقدار حفظ جان از آن استفاده کنند و از حدّ تجاوز ننمایند بر آنها ایرادی نیست چرا که خداوند ، آمرزنده و مهربان است : فَمَنْ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ اللّهَ غَف-ُورٌ رَحیمٌ » .
120 اِنَّ اِبْراهیمَ کانَ اُمَّةً قانِتا لِلّهِ حَنیفا وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکینَ
ابراهیم ( به تنهایی ) یک امت بود مطیع فرمان خدا و خالی از هرگونه انحراف و هرگز از مشرکان نبود .
121 شاکِرا لاَِنْعُمِهِ اجْتَبیهُ وَ هَدیهُ اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ
او شکرگزار نعمتهای پروردگار بود ، خدا اورا برگزید و به راه راست هدایتش کرد .
در آیات 120 تا 123 سخن از یک مصداق کامل بنده شکرگزار خدا ، یعنی « ابراهیم » قهرمان توحید ، به میان آمده که مخصوصا از این
نظر نیز برای مسلمانها عموما و عربها خصوصا الهام آفرین است که او را پیشوا و مقتدای نخستین خود میدانند .
از میان صفات برجسته این مرد بزرگ به پنج صفت اشاره شده است :
در آغاز میگوید : « ابراهیم خود امتی بود » ( اِنَّ اِبْراهیمَ کانَ اُمَّةً ) .
در اینکه چرا نام « امت » بر ابراهیم گذارده شده ، مفسران نکات مختلفی ذکر کردهاند که چهارنکته از آن قابل ملاحظه است :
ابراهیم آنقدر شخصیت داشت که به تنهایی یک امت بود ، چرا که گاهی شعاع شخصیت انسان آنقدر افزایش مییابد که از یک فرد و دو فرد و یک گروه فراتر میرود و شخصیتش معادل یک امت بزرگ میشود .
ابراهیم رهبر و مقتدا و معلم بزرگ انسانیّت بود و به همین جهت به او « امت » گفته شده ، زیرا امت به معنی اسم مفعولی به کسی گفته میشود که مردم به او اقتدا کنند و رهبریش را بپذیرند .
البته میان این معنی و معنی اول پیوند معنوی خاصی برقرار است زیرا کسی که پیشوای صدق و راستی برای ملتی شد در اعمال همه آنها شریک و سهیم است و گویی خود ، امتی است .
ابراهیم در آن زمان که هیچ خداپرستی در محیطش نبود و همگی در منجلاب شرک و بتپرستی غوطهور بودند تنها موحد و یکتاپرست بود، پس او به تنهایی امتی و مشرکان محیطش امت دیگر بودند .
و هیچ اشکالی ندارد که این کلمه کوچک یعنی « امت » تمام اینمعانی بزرگرا در خود جمع کند ، آری ابراهیم یک امت بود ، یک پیشوای بزرگ بود ، یک مرد امت ساز بود و در آن روز که در محیط
اجتماعیش کسی دم از توحید نمیزد او منادی بزرگ توحید بود .
وصف دیگر او ( ابراهیم ) این بود که « بنده مطیع خدا بود » ( قانِتا لِلّهِ ) .
« او همواره در خط مستقیم " اللّه " و طریق حق ، گام میسپرد » ( حَنیفا ) .
« او هرگز از مشرکان نبود » و تمام زندگی و فکر و زوایای قلبش را تنها نور « اللّه » پر کرده بود ( وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکینَ ) .
و به دنبال این ویژگیها سرانجام او مردی بود که همه نعمتهای خدا را شکرگزاری میکرد ( شاکِرا لاَِنْعُمِهِ ) .
و پس از بیان این اوصاف پنجگانه به بیان نتایج مهم این صفات پرداخته است . چرا که هدایت الهی همانگونه که بارها گفتهایم به دنبال لیاقتها و شایستگیهایی است که انسان از خود ظاهر میسازد چون بیحساب چیزی به کسی نمیدهند .
122 وَ اتَیْناهُ فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ اِنَّهُ فِیالاْخِرَةِ
لَمِنَ الصّالِحینَ
و ما در دنیا به او همت نیکو دادیم و در آخرت از صالحان است .
« حَسَنَةً » به معنی وسیعش که هرگونه نیکی را دربرمیگیرد ، از
مقام نبوت و رسالت گرفته ، تا نعمتهای مادّی و فرزندان شایسته و مانند آن .
با اینکه ابراهیم از سرسلسله صالحان بود درعین حال میگوید او در آخرتاز صالحان خواهد بود و این نشانه عظمت مقام صالحان است که ابراهیم با اینهمه مقام در زمره آنها محسوب میشود ، مگر نه اینکه خود ابراهیم از خدا این تقاضا را کرده بود « رَبِّ هَبْ لی حُکْما وَ اَلْحِقْنی بِالصّالِحینَ : خداوندا نظر صائب بهمن عطا کن و مرا از صالحان قرارده »( 83 / شعرا ) .
123 ثُمَّ اَوْحَیْنا اِلَیْکَ اَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ اِبْراهیمَ حَنیفا وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکینَ
سپس به تو وحی فرستادیم که از آیین ابراهیم، که خالی از هرگونه انحراف بود و از مشرکان نبود ، پیروی کن .
« حَنیف » به معنی کسی است که از انحراف به راستی و استقامت میگراید و به عبارت دیگر از آیینها و روشهای منحرف چشم میپوشد و به صراط مستقیم الهی روی میآورد به آیینی که هماهنگ فطرت است و به خاطر همین هماهنگی صراط مستقیم محسوب میشود بنابراین در تعبیر « حَنیف » اشاره لطیفی به فطری بودن توحید نیز شده است .
آخرین امتیازی که خدا به ابراهیم در برابر آن همه صفات برجسته داد این بود که مکتب او نه تنها برای اهل عصرش که برای همیشه ، مخصوصا برای امت اسلامی یک مکتب الهام بخش گردید .
125 اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ اِنَّ رَبَّکَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِه وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ
باحکمت و اندرزنیکو بهسوی راهپروردگارت دعوت نما و با آنها به طریقی که نیکوتر است استدلال و مناظره کن، پروردگار تو از هر کسی بهتر میداند چه کسانی از طریق او گمراه شدهاند و چه کسانی هدایت یافتهاند .
این برنامه در ده اصل خلاصه میشود که با توجه به آیات 125 تا 128 به ترتیب زیر است :
نخست میگوید : « به وسیله حکمت به سوی راه پروردگارت دعوت کن » ( اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ ) .
« حِکْمَت » به معنی علم و دانش و منطق و استدلال است و در اصل به معنی منع آمده و از آنجا که علم و دانش و منطق و استدلال مانع از فساد و انحراف است به آن حکمت گفته شده و به هرحال نخستین گام در دعوت به سوی حق استفاده از منطق صحیح و استدلالات حساب شده است و به تعبیر دیگر دست انداختن در درون فکر و اندیشه مردم و به حرکت درآوردن آن و بیدار ساختن عقلهای خفته نخستین گام محسوب میشود .
« به وسیله اندرزهای نیکو » ( وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ ) .
و این دومین گام در طریق دعوت به راه خدا است ،
یعنی استفاده کردن از عواطف انسانها ، چرا که موعظه و اندرز بیشتر جنبه عاطفی دارد که با تحریک آن میتوان تودههای عظیم مردم را به طرف حق متوجه ساخت .
در حقیقت حکمت از « بعد عقلی » وجود انسان استفاده میکند و موعظه حسنه از « بعد عاطفی » .
و مقید ساختن « موعظه » و « حسنه » شاید اشاره به آن است که اندرز در صورتی مؤثر میافتد که خالی از هرگونه خشونت ، برتریجویی ، تحقیر طرف مقابل ، تحریک حس لجاجت او و مانند آن بوده باشد ، چه بسیارند اندرزهایی که اثر معکوسی میگذارند بهخاطر آن که مثلاً در حضور دیگران و توأم با تحقیر انجام گرفته و یا از آن
استشمام برتریجویی گوینده شده است ، بنابراین موعظه هنگامی اثر عمیقخود را میبخشد که « حسنه » باشد و به صورت زیبایی پیاده شود.
« و با آنها ( یعنی مخالفان ) به طریقی که نیکوتر است به مناظره پرداز » ( وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ ) .
و این سومین گام مخصوص کسانی است که ذهن آنها قبلاً از مسائل نادرستی انباشته شده و باید از طریق مناظره ذهنشان را خالی کرد تا آمادگی برای پذیرش حق پیدا کنند .
بدیهی است مجادله و مناظره نیز هنگامی مؤثر میافتد که « بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ » باشد ، حق و عدالت و درستی و امانت و صدق و راستی بر آن حکومت کند و از هرگونه توهین و تحقیر و خلافگویی و استکبار خالی باشد و خلاصه تمام جنبههای انسانی آن حفظ شود .
ودر پایان آیه اضافه میکند : « پروردگار تو از هرکسی بهتر میداند چه کسانی از طریق او گمراه شده و چه کسانی هدایت یافتهاند : اِنَّ رَبَّکَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِه وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ » .
اشاره به اینکه وظیفه شما دعوت به راه حق است ، از طرق سهگانه حساب شده فوق ، اما چه کسانی سرانجام هدایت میشوند و چه کسانی در طریق ضلالت پافشاری خواهند کرد آن را تنها خدا میداند و بس .
126 وَ اِنْعاقَبْتُمْفَعاقِبُوابِمِثْلِماعُوقِبْتُمْبِه وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرینَ
و هرگاه خواستید مجازات کنید تنها به مقداری که به شما تعدی شده کیفر دهید و اگر شکیبایی پیشه کنید این کار برای شکیبایان بهتر است .
تاکنون سخن از این بود که در یک بحث منطقی ، عاطفی و یا مناظره معقول با مخالفان شرکت کنیم ، اما اگر کار از این فراتر رفت و درگیری حاصل شد ، آنها دست به تعدّی و تجاوز زدند ، دراینجا دستور میدهد : « اگر خواستید مجازات کنید فقط به مقداری که به شما تعدّی شده کیفر دهید » و نه بیشتر از آن ( وَ اِنْ عاقَبْتُمْ
فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ ) .
« ولی اگر شکیبایی پیشه کنید و عفو و گذشت ، این کار برای شکیبایان بهتر است » ( وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرینَ ) .
در بعضی از روایات میخوانیم که این آیه در جنگ « احد » نازل شده ، هنگامی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله وضع دردناک شهادت عمویش حمزة بن عبدالمطلب را دید ( که دشمن به کشتن او قناعت نکرده ، بلکه سینه و پهلوی او را با قساوت عجیبی دریده و کبد یا قلب او را بیرون کشیده است و گوش و بینی او را قطع نموده بسیار منقلب شد ) و فرمود : « اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ عَلی ما اَری : خدایا حمد از آن تو است و شکایت به تو میآورم و تو در برابر آنچه میبینم یار و مددکار مایی » .
سپس فرمود : « لَئِنْ ظَفَرْتُ لاَُمَثِّلَنَّ وَ لاَُمَثِّلَنَّ وَ لاَُمَثِّلَنَّ : اگر من بر آنهاچیره شوم آنهارا مُثْلَة میکنم ، مُثْلَة میکنم، مُثْلَة میکنم » (و طبق روایت دیگری فرمود هفتاد نفر آنها را مُثْلَة خواهم کرد ) .
در این هنگام آیه نازل شد « وَ اِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِه وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرینَ » .
بلافاصله پیامبر عرض کرد : « اَصْبِرُ اَصْبِرُ : خدایا صبر میکنم ، صبر میکنم » . (1)
با اینکه این لحظه شاید دردناکترین لحظهای بود که در تمام عمر بر پیامبر گذشت ، ولی باز پیامبر بر اعصاب خود مسلط گشت و راه دوم را که راه عفو و گذشت بود انتخاب کرد و چنان که در تاریخ در سرگذشت فتح مکّه میخوانیم ، آن روز که پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر این سنگدلان
1) « تفسیر المیزان » .
پیروز مسلط شد فرمان عفو عمومی صادر کرد و به وعده خودش در جنگ احد وفا نمود .(1)
و به راستی اگر انسان بخواهد نمونه عالی بزرگواری و عواطف انسانی را ببیند باید داستان احد را در کنار داستان فتح مکه بگذارد و آن دو را با هم مقایسه کند .
شاید تاکنون هیچ ملت پیروز مسلطی با قوم شکست خورده این معاملهای را که پیامبر صلیاللهعلیهوآله و مسلمانان پس از پیروزی با مشرکان مکه کردند نکرده باشد آن هم در محیطی که انتقام و کینهتوزی در بافت جامعه آنها نفوذ کرده بود و کینهها را نسل به نسل به میراث میگذاردند و اصلاً ترک انتقامجویی در آن محیط عیب بزرگی بود .
نتیجه اینهمه بزرگواری و عفو و گذشت آن شد که این ملت جاهل و لجوج چنان تکانخوردند و بیدارشدند که بهگفته قرآن : «یَدْخُلُونَ فی دینِ اللّهِ اَفْواجا : گروه گروه در آیین خدا وارد شدند » .
127 وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُکَ اِلاّ بِاللّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَلاتَکُفی ضَیْقٍ مِمّایَمْکُرُونَ
صبر کن و صبر تو فقط برای خدا و به توفیق خدا باشد و بهخاطر (کارهای) آنها اندوهگین مباش و دلسرد مشو و از توطئههای آنها در تنگنا قرار مگیر .
این عفو و گذشت و صبر و شکیبایی در صورتی اثر قطعی
1) « تفسیر تبیان » ، جلد 6 ، صفحه 440 .
خواهد گذارد که بدون هیچ چشمداشتی انجام پذیرد یعنی فقط بهخاطر خدا باشد و لذا قرآن اضافه میکند : « شکیبایی پیشه کن و این شکیبایی تو جز برای خدا و به توفیق پروردگار نمیتواند باشد » ( وَاصْبِرْ وَ ما صَبْرُکَ اِلاّ بِاللّهِ ) .
آیا انسان میتواند در برابر این صحنههای جانسوز که تمام وجودش را آتش میکشد بدون یک نیروی الهی و انگیزه معنوی صبر و استقامت کند ؟ و اینهمه ناراحتی را در روح خود پذیرا باشد و شکیبایی را از دست ندهد ؟ آری این تنها در صورتی ممکن است که برای خدا و به توفیق خدا باشد .
هرگاه تمام این زحمات در زمینه تبلیغ و دعوت به سوی خدا و در زمینه عفو و گذشت و شکیبایی کارگر نیفتاد باز نباید مأیوس و دلسرد شد و یا بیتابی و جزع نمود ، بلکه باید با حوصله و خونسردی هرچه بیشتر همچنان به تبلیغ ادامه داد ، لذا در هفتمین دستور میگوید : « بر آنها اندوهگین مباش : وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ » .
این حزن و اندوه که حتما به خاطر عدم ایمان آنها است ممکن است یکی از دو پدیده را در انسان به وجود آورد ، یا او را برای همیشه دلسرد سازد و یا او را به جزع و بیتابی و بیحوصلگی وادارد ، بنابراین نهی از حزن و اندوه در واقع از هر دو پدیده است ، یعنی در راه دعوت به سوی حق نه بیتابی کن و نه مأیوس باش .
با تمام این اوصاف باز ممکن است دشمن لجوج دست از توطئه برندارد و به طرح نقشههای خطرناک بپردازد ، در چنین شرایطی
موضعگیری صحیح هماناست که قرآن میگوید : « از توطئههای آنها نگران مباش و محدود نشو » ( وَ لا تَکُ فی ضَیْقٍ مِمّا یَمْکُرُونَ ) .
این توطئهها هرقدر وسیع و حساب شده و خطرناک باشد باز نباید شما را از میدان بیرون کند و گمان برید که در تنگنا قرار گرفتهاید و محاصره شدهاید ، چرا که تکیهگاه شما خدا است و با استمداد از نیروی ایمان و استقامت و پشتکار و عقل و درایت میتوانید این توطئهها را خنثی کنید و نقش بر آب .
128 اِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ
خداوند با کسانی است که تقوی پیشه میکنند و کسانی که نیکوکارند .
این که آخرین سوره نحل با آن پایان میگیرد به نهمین و دهمین برنامه اشاره کرده ، میگوید :
« خداوند با کسانی است که تقوا را پیشه کنند » ( اِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا ) .
« تقوا » در همه ابعاد و در مفهوم وسیعش ، ازجمله تقوا در برابر مخالفان ، یعنی حتی در برابر دشمن باید اصول اخلاق اسلامی را رعایت کرد ، با اسیران معامله اسلامی نمود ، با منحرفان رعایت انصاف و ادب کرد ، از دروغ و تهمت پرهیز نمود و حتی در میدان جنگ همانگونه که در اصول تعلیمات جنگی اسلام وارد شده است باید تقوا
و موازین اسلامی حفظ شود : به بیدفاعان نباید حمله کرد ، معترض کودکان و پیران از کارافتاده نباید شد ، حتی چهارپایان را نباید از بین
برد ، مزارع را نباید نابود کرد ، آب را نباید به روی زمین قطع نمود ، خلاصه تقوا و رعایت اصول عدالت در برابر دوست و دشمن عموما باید انجام گیرد و اجراشود ( البتهموارداستثنایی که بسیار نادرست است از این حکم خارج میباشد ) .
« و خداوند با کسانی است که نیکوکارند » ( وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ) .
چنانکه قرآن در سایر آیات بیان کرده گاهی باید پاسخ بدی را به نیکی داد و دشمن را از این طریق شرمنده و شرمسار نمود چرا که این کار پرخصومتترین دشمنان و « اَلَدُّ اَلْخِصامِ » را به دوست مهربان و « وَلِیٌّ حَمیمٌ » مبدل میسازد .
احسان و نیکی اگر به موقع و در جای خود انجام پذیرد ، یکی از مهمترین روشهای مبارزه است و تاریخ اسلام پر است از مظاهر این برنامه ، رفتاری که پیامبر صلیاللهعلیهوآله با مشرکان مکه بعد از فتح نمود ، معاملهای که با وحشی قاتل حمزه کرد ، برخوردی که با اسیران بدر داشت ، رفتاری که بایهودیانی که انواع اذیّت و آزار را درباره او روا میداشتند انجام داد و همچنین نظایر این برنامه در زندگی علی و سایر پیشوایان بزرگ ، خود بیانگر این دستور اسلامی است .
جالب اینکه در نهجالبلاغه در خطبه معروف همام که مرد زاهد و عابد و هوشیاری بود میخوانیم هنگامی که از امیر مؤمنان علی تقاضای دستور جامعی در زمینه صفات پرهیزگاران کرد ، امام تنها به ذکر همین آیه قناعت فرمود : و گفت : « اِتَّقِ اللّهَ وَ اَحْسِن اِنَّ اللّهَ
مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ : تقوا را پیشه کن و نیکی نما که خدا با کسانی است که پرهیزکار و نیکوکارند » .
گرچه این سؤال کننده عاشق حق ، عطش و تقاضایش با این بیان کوتاه فرونشست و امام ناچار به بیان مشروحتری پرداخت و جامعترین خطبه را در زمینه صفات پرهیزکاران که از یک صد خصلت تجاوز
میکند بیان فرمود ، ولی این مقدار از جواب کوتاه نخستین امام استفاده میشود که این آیه در واقع فهرستی است از تمام صفات پرهیزکاران .
دقت در مواد دهگانه برنامه فوق که تمام خطوط اصلی و فرعی برخورد با مخالفان را مشخص میکند نشان میدهد که از تمام اصول منطقی ، عاطفی ، روانی ، تاکتیکی و خلاصه همه اموری که سبب نفوذ در مخالفین میگردد استفاده شده است. ولی با این حال اسلام هرگز نمیگوید که تنها به منطق و استدلال قناعت کنید بلکه در بسیاری از موارد ضرورت پیدا میکند که در مقابل توطئههای دشمن عملاً وارد میدان شویم و در صورت لزوم در مقابل خشونتها به خشونت توسل جوییم و در برابر توطئهها به ضد توطئه پردازیم ، ولی حتّی در این مرحله نیز باید اصل عدالت و اصول تقوا و اخلاق اسلامی به دست فراموشی سپرده نشود. و اگر مسلمانان در برابر مخالفان خود این برنامه جامعالاطراف را به کار میبستند ، شاید اسلام امروز ، سراسر جهان یا بخش عمده آن را فراگرفته بود .
چیزی که بیش از همه در مجموع آیات این سوره جلب توجه میکند بیان نعمتهای گوناگون الهی ، اعم از مادی و معنوی ، ظاهری و باطنی ، فردی و اجتماعی است و اگر نام سوره نعمتها برای آن انتخاب شده نیز از همین نظر است .
بررسی آیات سوره نشان میدهد که حدود چهل نعمت از نعمتهای بزرگ و کوچک ، مادی و معنوی ، طی آیات این سوره بیان شده است که فهرستوار ذیلاً از نظر میگذرد و تأکید میکنیم که هدف از آن نخست تعلیم درس توحید و بیان عظمت آفریدگار است و در ثانی تقویت عشق و علاقه انسانها به آفریننده این نعمتها و تحریک حسّ شکرگزاری آنان است :
آفرینش آسمان ( خَلْقُ السَّماواتِ ) .
آفرینش زمین ( وَ الاَْرْضِ ) .
آفرینش چهارپایان ( وَ الاَْنْعامَ خَلَقَها ).
استفاده پوشش از پشم و پوست آنها( لَکُمْ فیها دِفْءٌ ) .
استفاده از منافع حیوانات ( وَ مَنافِعُ ) .
استفاده از گوشت آنها ( وَ مِنْها تَأْکُلُونَ ) .
بهرهگیری از « جمال استقلال اقتصادی » (وَ لَکُمْ فیها جَمالٌ).
بهرهگیری از حیوانات برای حمل و نقل بارها
(وَ تَحْمِلُ اَثْقالَکُمْ وَ الْخَیْلُ وَ الْبِغالُ وَ الْحَمیرُ لِتَرْکَبُوها ) .
هدایت به صراط مستقیم ( وَ عَلَی اللّهِ قَصْدُ السَّبیلِ ) .
نزول باران از آسمان و تهیه آب آشامیدنی از آن ( هُوَ الَّذی اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَکُمْ مِنْهُ شَرابٌ ) .
پرورشمراتعوچراگاههاباآن(وَمِنْهُشَجَرٌفیهِتُسیمُونَ).
روییدن زراعت و زیتون و نخل و انگور و انواعمیوهها به برکت آن ( یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخیلَ وَ الاَْعْنابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ ) .
تسخیر شب و روز ( وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ ) .
تسخیر خورشید و ماه ( وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ) .
تسخیر ستارگان ( وَ النُّجُومُ ) .
مخلوقات گوناگونی که در کره زمین آفریده شده ( وَ ما ذَرَأَ لَکُمْ فِی الاَْرْضِ مُخْتَلِفا اَلْوانُهُ ) .
تسخیر دریاها برای استفاده از گوشت و جواهرات آن (وَ هُوَ الَّذی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْما طَرِیّا وَ تَسْتَخْرِج-ُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَها ) .
حرکتکشتیهابرسینهآبها(وَتَرَیالْفُلْکَ مَواخِرَ فیهِ) .
آفرینش کوهها که آرام بخش زمینند ( وَ اَلْقی فِی الاَْرْضِ رَواسِیَ اَنْ تَمیدَ بِکُمْ ) .
آفرینش نهرها ( وَ اَنْهارا ) .
ایجاد راههای ارتباطی ( وَ سُبُلاً ) .
ایجاد علامات برای شناخت راهها ( وَ عَلاماتٍ ) .
استفاده از ستارگان برای راهیابی در شبها ( وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ ) .
زنده شدن زمینهای مرده به وسیله آب باران ( وَ اللّهُ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَحْیا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ) .
شیر خالص و گوارا که از میان خون و غذای هضم شده خارج میشود (نُسْقیکُمْ مِمّا فی بُطُونِه مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنا خالِصا سائغا لِلشّارِبینَ ) .
فرآوردههایی که از میوههای درخت نخل و انگور گرفته میشود ( وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخیلِ وَ الاَْعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَرا وَ رِزْقا حَسَنا ) .
عسل یک غذای شفابخش ( فیهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ ) .
بخشیدن همسرانی به انسان از جنس خود او ( وَ اللّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجا ) .
نعمتفرزندان(وَ جَعَلَلَکُمْ مِنْاَزْواجِکُمْبَنینَوَ حَفَدَةً).
انواع روزیهای پاکیزه به مفهوم وسیعش ( وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ ) .
نعمت گوش ( وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ ) .
نعمت چشم ( وَ الاَْبْصارَ ) .
نعمت عقل و هوش ( وَ الاَْفْئِدَةَ ) .
خانهها و مسکنهای ثابت ( و اللّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ
بُیُوتِکُمْ سَکَنا ) .
خانههای سیار "خیمهها" ( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الاَْنْعامِ بُیُوتا ) .
وسایل و اسبابهایی که از پشم و کرک و موی حیوانات ساخته و تهیه میشود ( وَ مِنْ اَصْوافِها وَ اَوْبارِها وَ اَشْعارِها اَثاثا
وَ مَتاعا اِلی حینٍ ) .
نعمت سایهها ( وَ اللّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمّا خَلَقَ ظِلالاً ) .
نعمت وجود پناهگاههای مطمئن در کوهها ( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبالِ اَکْنانا ) .
انواع لباسهایی که انسان را از سرما و گرما حفظ میکند ( وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرابیلَ تَقیکُمُ الْحَرَّ ) .
زره و لباس جنگ که در برابر ضربات دشمن مقاومت دارد ( وَ سَرابیلَ تَقیکُمْ بَأْسَکُمْ ) .
و در پایان این بخش از نعمتها اضافه میکند « کَذلِکَ یُتِّمُ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ : اینگونه خداوند نعمتهایش را بر شما به حد کمال میرساند تا تسلیم فرمان او باشید » .
احتیاج به تذکر ندارد که برشمردن نعمتهای گوناگون الهی در
آیات مختلف اینسوره یا سایر آیاتقرآن، بهاصطلاح برای منتگذاری و یا کسب وجهه و مانند آن نیست ، که خدا برتر و بالاتر از همه
اینها است و بینیاز از هرکس و هر چیز. همه اینها در مسیر برنامههای سازنده تربیتی است ، برنامههایی که انسان را به آخرین مرحله تکامل ممکن از نظر معنوی و مادی برساند. گویاترین دلیل برای این موضوع ، همان جملههایی است که در آخر بسیاری از آیات گذشته آمده است که در عین تنوع ، همگی در همان خط پرورش و تربیت انسان قرار دارد. در آیه 14 بعد از بیان نعمت تسخیر دریاها میفرماید: « لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ». در آیه 15 بعداز بیان نعمت کوهها و نهرها و جادهها میگوید: « لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ». در آیه 44 بعد از بیان بزرگترین نعمت معنوی یعنی نزول آیات قرآن میگوید : « وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ » .
و در آیه 78 بعد از ذکر نعمت بسیار مهم ابزار شناخت ( گوش و چشم و عقل ) میفرماید : « لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ». و در آیه 81 بعد از اشاره به تکمیل نعمتهای پروردگار میگوید « لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ ». و در آیه 90 بعد از بیان یک سلسله دستورها در زمینه عدل و احسان و مبارزه با فحشاء و منکر و ظلم میفرماید : « لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » .
در حقیقت در این شش مورد ، اشاره به پنج هدف شده است
شکرگزاری
هدایت
تفکر
تسلیم در برابر دعوت حق
تذکر و یادآوری که بدون شک همه با هم پیوند دارند : انسان نخست تفکر واندیشه میکند. هرگاه فراموش کرد ، یادآوری مینماید. به دنبال آن حسّ شکرگزاری در مقابل بخشنده نعمتها در او بیدار میشود .
سپس راه به سوی او بازمیکند و هدایت میشود. سرانجام در برابر فرمانش تسلیم میگردد .
و به این ترتیب هدفهای پنجگانه فوق حلقههای تکامل زنجیرهای انسانند که بدون شک اگر این مسیر به طور صحیح پیموده شود ، نتایج پرباری دارد و جای تردید باقی نمیماند که برشمردن این نعمتها گاهی به صورت جمعی و گاهی به صورت انفرادی ، هیچ هدفی جز ساختن انسان کامل نیست .
پروردگارا ! نعمتهای بیپایانت سراسر وجود ما را احاطه کرده است و ما غرق نعمتهای توایم اما هنوز تو را نشناختهایم .
بارالها ! درک و دیدی مرحمت فرما که راهگشای طریق معرفت و عشق تو باشد و توفیقی که دراین راه پرپیچ و خم بهکمک ما بشتابد و به سرمنزل شکرگزاران واقعی برساند .
خداوندا ! تو نیازهای ما را از هرکس بهتر میدانی و تقاضاهای ذاتیمارا ازخود ما بهتر میشناسی ، بر ما آن ببخش که آنچنان باشیم که تو میخواهی و بهماآنمرحمتکنکهبهترازآنشویم که مردم میپندارند. پایان سوره نَحل
موضوع صفحه
متنتأییدیه حضرتآیةاللّهالعظمیمکارمشیرازی••• 6
مقدمه••• 8
سوره حِجْر••• 11
خزائن خداوند چیست ؟••• 15
نزول مقامی و نزول مکانی••• 15
نقش باد و باران در زندگی انسانها••• 16
اصحاب الایکه چه کسانی هستند ؟••• 17
مقتسمین چه اشخاصی هستند ؟••• 26
سوره نَحْل••• 28
منافع گوناگون حیوانات••• 28
اهمیت مواد غذایی زیتون و خرما و انگور••• 36
نعمتهای مادی و معنوی••• 40
سرنوشت هرکس بهدست خود اوست و اجباریدرکارنیست••• 47
هر امتّی رسولی دارد••• 49
اگر نمیدانید بپرسید••• 52
در هر موضوعی بایدبه متخصص همان موضوع مراجعهکرد••• 53
سجده همه جنبندگان حتی سایههایشان برای خدا••• 55
فهرست مطالب
موضوع صفحه
نقش سایهها در زندگی ما••• 56
در سایر کرات آسمانی موجودات زنده وجود دارد••• 58
دین یکی و معبود هم یکی••• 60
نقش اسلام در احیای ارزش مقام زن••• 64
شیطان زشتیها را زیبا جلوه میدهد••• 66
نقش باران در حیات و زندگی••• 67
شیر غذایی سرشار از ویتامینها و انواع مواد مغذی
برای نوجوانان••• 68
معانی چهارگانه وحی••• 70
آیا الهام غریزی مخصوص زنبوران عسل است ؟••• 72
نخستین مأموریت زنبور عسل••• 72
عسل از چه ساخته میشود ؟••• 74
عسل در کجا ساخته میشود ؟••• 75
رنگهای مختلف عسل••• 76
عسلیکمادهفوقالعادهشفابخشخصوصابراینوجوانانعزیز••• 76
نوجوانان عزیز برای خدا شبیه قرار ندهید••• 80
فهرست مطالب
موضوع صفحه
انسان در آغاز هیچ علمی نداشت••• 81
نعمت ابزار شناخت••• 83
چه کسی پرندگان را در آسمان نگاه میدارد••• 86
اسرار پرواز پرندگان درپهنه آسمان••• 87
حیوانات منشأ محصولات متنوع و مفید••• 90
سایهها ، مسکنها و پوششها••• 93
جامعترین برنامه اجتماعی••• 96
1 عدالت اجتماعی••• 97
2 احسان و نیکوکاری••• 97
3 اولویت حمایت از نزدیکان••• 99
4و5و6 نفی فساد مخفی و آشکار و تجاوز به حقوق دیگران••• 100
7 وفای به عهد و پیمان••• 101
عذرهای ناموجه برای نقض پیمان••• 104
سرمایههای جاودانی انسان••• 109
زندگی پاکیزه در گرو چیست ؟••• 111
برابری مرد و زن••• 112
فهرست مطالب
موضوع صفحه
حیات طیبه چیست ؟••• 113
آمادگی قبل از ورود به دریای زیبای قرآن کریم••• 113
موانع شناخت••• 114
ازمیانتمامصفاتشیطانمطرودبودناومطرحشدهاست؟••• 116
آداب پنجگانه تلاوت قرآن کریم••• 117
شیطان بر مؤمنین واقعی تسلطی ندارد••• 120
آنها که کفران کردند و گرفتار شدند••• 121
آیا مثال است یا یک جریان تاریخی ؟••• 122
رابطه امنیت و توسعه اقتصادی••• 124
لباس گرسنگی و ناامنی••• 124
کفران نعمت باعث سلب نعمت میشود••• 126
فلسفه تحریم گوشت مردار، خون و گوشت خوک••• 128
ابراهیم به تنهایی یک امت بود••• 131
ده دستور مهماخلاقیبرایتنظیم روابط بامخالفان••• 135
نعمتهای چهلگانه مندرج درسورهنحل(سورهنعمتها)••• 144
هدف از تشریح نعمتها••• 147