ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نوجوان : برگرفته از تفسیر نمونه= A New Narration of holy Qur'an for teenager/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۳۰ ج.؛۱۰×۱۴سم.
شابک : دوره:978-964-5640-22-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱:964-8399-92-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۲:964-8399-93-X ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۳:964-8399-94-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۴:964-8399-95-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج.۵:964-8399-96-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۶:964-8399-97-2 ؛ ج. ۷:964-8399-98-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۸:964-8399-99-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۹:964-5640-00-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰:964-5640-01-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱:964-5640-02-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۲:964-5640-03-1 ؛ ج.۱۳964-5640-04-8: ؛ ج. ۱۴:964-5640-05-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۵:964-5640-06-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۶:964-5640-07-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۷:964-5640-08-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱۸:964-5640-09-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۹:964-5640-10-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۰:964-5640-11-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۱:964-5640-12-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۲:964-5640-13-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۳:964-5640-14-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال : ج. ۲۴:964-5640-15-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۵:964-5640-16-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۶964-5640-17-8: ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۷:964-5640-18-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۸:964-5640-19-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۹:964-5640-20-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۳۰:964-5640-21-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱ - ۳۰ (چاپ اول : ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۳۰ (چاپ دوم: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب " تفسیر نمونه " تالیف "مکارمشیرازی" است.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : تفسیر نمونه.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴ -- ادبیات کودکان و نوجوانان
شناسه افزوده : مکارمشیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - . تفسیر نمونه
رده بندی کنگره : BP۹۸/ب۹۵ت۷۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : [ج]۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۲۷۷۵۶
به حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهالسلام ، او در نوجوانی وقتی 13 ساله بود در حالی که همه مردم ماه و خورشید و ستارگان و... راخدای خود قرار داده بودند گفت : «من به جای چیزهایی که غروب میکنند و ناپایدارند ، خدای یکتا و ارزشهای ماندگار را انتخاب میکنم» .
به حضرت اسماعیل فرزند 12 ساله حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهمالسلام ، او همان کسی است که در نوجوانی برای اجرای دستور خدا در ارتباط با قربانی شدن خود توسط پدر، اشتیاق داشت و مطیع فرمان خدای یکتا بود .
به حضرت یوسف علیهالسلام که در نوجوانی آنگاه که 12 سال داشت، برادرانش او را به بهانه تفریح و سرگرمی در چاه انداختند و در حالی که خطر مرگ او را
تهدید میکرد، با «توکّل به خدا و رفتار شایسته» به اوج قدرت و خوشبختی رسید .
به حضرت علی اکبر نوجوان 18 ساله حضرت امام حسین علیهمالسلام ، آن عزیزی که وقتی به وی خبر رسید به زودی در کربلا شهید خواهد شد، فرمود: «چون در راه حق مبارزه میکنیم هیچ ترسی از مرگ ندارم» .
به حضرت قاسم نوجوان 13 ساله امام حسن علیهمالسلام که در کربلا از او پرسیده شد مرگ را چگونه میبینی، فرمود: «مرگِ در راه خدا برای من از عسل شیرینتر است» .
و تقدیم به شهید حسین «فهمیده» آن نوجوان 13 ساله که در جریان جنگ تحمیلی صدام علیه
ایران، سران کفر و استکبار و ابزار جنگی آنها را شرمنده خود ساخت .
و تقدیم به همه نوجوانان «فهمیده» در سراسر جهان .
درباره تفسیر نوجوان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن کریم بهترین هدیه خداوند منّان به همه انسانها در طول قرون و اعصار میباشد. بدون شک استفاده صحیح از این کتاب آسمانی و بکارگیری محتوای آن در زندگی، مستلزم تفکیک و موضوعبندی آیات، متناسب با مخاطبین مختلف خصوصا گروههای سنی کودک، نوجوان و جوان میباشد زیرا سراسر این کتاب به استناد آیات 44 سوره فصّلت و 82 اسراء و 57 یونس برای شفا و درمان بیماریهای جسمی و روحی انسانها نازل شده و مانند
داروخانهای است که گرچه همه داروهای آن برای شفاست ولی طبعا «هر دارویی برای بیمار خاصی شفابخشتر است».
در همین راستا جناب آقای دکتر محمد بیستونی مسئول محترم مؤسسه قرآنی تفسیر جوان که اینجانب مدت 10 سال در جریان فعالیتهای خوب ایشان در عرصه پژوهشهای موضوعی قرآنی میباشم و قبلاً تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر جوان» خلاصه، ساده سازی و منتشر نموده است، اخیرا مطالب تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر نوجوان» با تکیه بر آیات متناسب با گروه سنی یادشده، گزینش و سادهسازی نموده است که در نوع خود بسیار جالب میباشد.
امیدوارم نوجوانان عزیز و خانواده محترم آنها از این سفره معنوی و پربرکت که خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت
آنها را به همراه دارد، حداکثر استفاده را بنمایند.
ناصر مکارم شیرازی
1/12/85
نوجوانی دوره خاصی از زندگی است که در جامعه ما در مقایسه با دوره کودکی و جوانی، کمتر به آن توجه میشود.
استقلالطلبی، پذیرش مسئولیتهای اجتماعی، کنجکاوی هدفمند، اصرار بر کشف فوری مجهولات و طرح سؤالات پی در پی از ویژگیهای شاخص این گروه سنی است.
برای پاسخگویی به این نیازها ، مؤسسه قرآنی تفسیر جوان برای نخستین بار در تاریخ اسلام «تفسیر نوجوان» برگرفته از تفسیر نمونه تألیف حضرت آیة اللّه مکارم شیرازی را برای این گروه سنی منتشر نموده است. این تفسیر براساس ذائقه و سلیقه
نوجوانان عزیز و با انتخاب 2177 آیه از مجموع 6236
(10) مقدمه
آیه قرآن کریم تنظیم شده و دارای ویژگیهای زیراست:
از کل قرآن کریم فقط آیاتی انتخاب شده است که برای نوجوانان ملموس و قابل استفاده بوده و در زندگی روزمره آنها کاربردی باشد.
حجم مطالب کم و جملهبندی آنها ساده و خلاصه است .
همه آیات، روایات و کلمههای عربی اعرابگذاری شده است تا راحت خوانده یا آموزش داده شود .
قطع کتاب به اندازه کف دست انتخاب شده تا به راحتی در جیب قرار گرفته و در اوقات فراغت
یا انتظار به سادگی در دسترس قرار گیرد.
صفحه آرایی کتاب «شعرگونه و چشم نواز»
مقدمه (11)
است و همه نیم خطها در یک ردیف منظم شدهاند تا چشم در موقع مطالعه خسته نشود.
امیدوارم نوجوانان عزیز از طریق مطالعه این تفسیر با دنیای زیبای قرآن کریم آشنا شده و پاسخ صحیح بسیاری از سؤالات خود را دریابند. بدون شک راز شادی، آرامش و خوشبختی در این دریای زیبا و متنوع نهفته است. خود را به امواج آن بسپارید تا حس تازهای را تجربه کنید.
تهران تابستان 1387
دکتر محمد بیستونی
(12) مقدمه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
میان همه مردم جهان رسم است که هر کار مهمّ و پرارزشی را به نام بزرگیاز بزرگان آغازمیکنند و نخستین کلنگ هر مؤسّسه ارزندهای را به نام کسی که مورد علاقه آنها است ، بر زمین میزنند ، یعنی آن کار را با آن شخصیّت مورد نظر از آغاز ارتباط میدهند .
ولی آیا بهتر نیست که برای پاینده بودن یک برنامه و جاوید ماندن یک تشکیلات ، آن را به موجود پایدار و جاودانی ارتباط دهیم که فنا در ذات او راه ندارد ، چراکه همه موجودات این جهان به سوی کهنگی و زوال میروند ، تنها چیزی باقی میماند که با آن ذات لایزال بستگی دارد .
اگر نامی از پیامبران و انبیاء باقی است ، به علت پیوندشان با خدا و عدالت و حقیقت است که کهنگی در
جزء اوّل (13)
آن راه ندارد و اگر به طور مثال اسمی از « حاتم » بر سر زبانها است ، به خاطر همبستگیش با سخاوت است که زوالناپذیر است .
از میان تمام موجودات ، آنکه ازلی و ابدی است ، تنها ذات
پاک خدا است و به همین دلیل باید همهچیز و هرکار را با نام او آغاز کرد و در سایه او قرار داد و از او استمداد نمود ، لذا در نخستین آیه از قرآن میگوییم : « به نام خداوند بخشنده بخشایشگر » ( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ ) .
این کار نباید تنها از نظر اسم و صورت باشد ، بلکه باید ازنظر واقعیّت و معنا با آن پیوند داشته باشد ، چراکه این ارتباط آن را در مسیر صحیح قرار میدهد و از هرگونه انحراف بازمیدارد و به همین دلیل چنین کاری حتما به پایان میرسد و پربرکت است .
به همین دلیل در حدیث معروفی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم: « کُلُّ اَمْرٍ ذی بالٍ لَمْ یُذْکَرْ فیهِ اسْمُ اللّهِ فَهُوَ اَبْتَرُ : هر کار مهمی که بدون نام خدا شروع شود ، بیفرجام است » (1)
(14) سوره حَمد
امیرمؤمنان علی پساز نقل اینحدیث اضافه میکند: « انسان هرکاریرا که میخواهد انجام دهد، باید "بسم اللّه " بگوید، یعنی بانام خدا این عمل را شروع میکنم و هر عملی که با نام خدا شروع شود، خجسته و مبارک است » .
1) « بحار الانوار » ، جلد 16 ، باب 58 .
و نیزمیبینیمامامباقر میفرماید:«سزاواراست هنگامیکه کاری را شروع میکنیم، چه بزرگ باشد چه کوچک، "بِسْمِاللّه " بگوییم تا پربرکت و میمون باشد» .
خلاصه اینکه پایداری و بقاء عمل ، بسته به ارتباطی است که با خدا دارد .
بههمینمناسبتخداوندبزرگ در نخستین آیات کهبرپیامبر صلیاللهعلیهوآله وحی شد ، دستور میدهد که در آغاز شروع تبلیغ اسلام، این وظیفه خطیر را با نام خدا شروع کند: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ» (1 / عَلَق) .
جزء اوّل (15)
و میبینیم حضرت نوح در آن طوفان سخت و عجیب، هنگام سوار شدن بر کشتی و حرکت روی امواج کوهپیکر آب که هرلحظه باخطرات فراوانی روبهرو بود ، برای رسیدن به سرمنزل مقصود و پیروزی بر مشکلات ، به یاران خود دستور میدهد که در هنگام حرکت و در موقع توقّف کشتی ، « بِسْمِ اللّهِ » بگویند ( وَ قالَ ارْکَبُوا فیها بِسْمِ اللّهِ مَجْریها وَ مُرْسیها ) (41 / هود) .
و آنها این سفر پرمخاطره را سرانجام با موفقیت و پیروزی پشتسر گذاشتند و با سلامت و برکت از کشتی پیاده شدند ، چنانکه قرآن میگوید : « قیلَ یا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنّا وَ بَرَکاتٍ
عَلَیْکَ وَ عَلی اُمَمٍ مِمَّنْمَعَکَ » ( 48 / هود ) .
و نیز سلیمان در نامهایکه به ملکه سبا مینویسد ، سرآغاز آن را « بِسْمِ اللّهِ » قرار میدهد ( اِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ وَ اِن-َّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ ... ) ( 30 / نمل ).
و باز روی همین اصل ، تمام سورههای قرآن ، با "بسم اللّه " آغاز
(16) سوره حَمد
میشود تا هدف اصلی که همان هدایت و سوق بشر بهسعادت است ، از آغاز تا انجام با موفقیّت و پیروزی و بدون شکست انجام شود.
تنها سوره توبه است که "بسم اللّه " در آغاز آن نمیبینیم، زیرا سوره توبه با اعلان جنگ به جنایتکاران مکّه و پیمانشکنان آغاز شده و اعلام جنگ با توصیف خداوند به « رَحْمان و رَحیم » سازگار نیست .
« اَللّهُ » جامعترین نامهای خدا است و همه صفات او را یکجا بازگو میکند ، اما نامهای دیگر اشاره به بخشی از صفاتو افعالاو است، مانند خالقیّت و رحمتاو و مانند آن.
به هرحال هنگامیکه کارهارا با تکیه برقدرت خداوند آغاز میکنیم، خداوندیکه قدرتش مافوق همه قدرتها است ، سبب میشود که از نظر روانی نیرو و توان بیشتری در خود احساس کنیم ، مطمئنتر باشیم ، بیشتر کوشش کنیم ، از عظمت مشکلات نهراسیم
و مأیوس نشویم و ضمنا نیّت و عملمان را پاکتر و خالصتر کنیم .
و این است رمز دیگر پیروزی به هنگام شروع کارها به نام خدا .
جزء اوّل (17)
گرچه هرقدر در تفسیر این آیه سخن بگوییم ، کم گفتهایم ، چراکه معروف است « علیّ از سر شب تا به صبح برای « ابن عبّاس » از تفسیر "بِسْمِ اللّهِ " سخن میگفت ، صبح شد ، در حالی که از تفسیر "باء" « بِسْمِ اللّهِ » فراتر نرفته بود » ولی با حدیثی از همان حضرت اینبحث راهمینجا پایان میدهیم ودر بحثهای آینده مسائل دیگری در این رابطه خواهیم داشت .
«عبداللّه بن یحیی» که از دوستان امیر مؤمنان علیّ بود ، به خدمتش آمد و بدون گفتن بِسْمِ اللّه بر تختی که در آنجا بود ، نشست ، ناگهان بدنش منحرف شد و بر زمین افتاد و سرش شکست، علی دست بر سر اوکشید و زخم او التیام یافت، بعد فرمود: «آیا نمیدانی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله از سوی خدا برای من حدیث کرد که هرکار بدون نام خدا شروع شود، بیسرانجام خواهد بود »؟ گفتم: « پدر و مادرم بهفدایتباد، میدانم و بعدازاین ترک نمیگویم » ، فرمود : « در این حال بهرهمند و سعادتمند خواهی شد » .
(18) سوره حَمد
امام صادق هنگام نقل این حدیث فرمود : « بسیار میشود که
بعضی از شیعیان ما "بِسْمِ اللّهِ " را در آغاز کارشان ترک میگویند و خداوند آنها را با ناراحتی مواجه میسازد تا بیدار شوند و ضمنا این خطا از نامه اعمالشان شسته شود » (1)
در جمله "بِسْمِ اللّه "، نخست با کلمه « اِسْم » روبهرو میشویم که به گفته علمای ادبیات عرب ، اصل آن از « سُمُوّ » گرفته شده که به معنی بلندی و ارتفاع است و اینکه به هر نامی « اِسْم » گفته میشود ، به خاطر آن است که مفهوم آن بعد از نامگذاری ، از مرحله خفاء و پنهانی به مرحله بروز و ظهور و ارتفاع میرسد و یا به خاطر آن است که لفظ با نامگذاری ، معنی پیدا میکند و از مهمل و بیمعنی بودن ، درمیآید و علوّ و ارتفاع مییابد .
جزء اوّل (19)
به هر حال بعد از کلمه « اسم » به کلمه « اَللّه » برخورد میکنیم که جامعترین نامهای خدا است ، زیرا بررسی نامهای خدا که در قرآن مجید و یا سایر منابع اسلامی آمده ، نشان میدهد که هرکدام ازآن، یکبخش خاصاز صفات خداوند را منعکس میسازد، تنها نامی که
1) «سفینةالبحار»، جلد1، صفحه 633 .
اشاره به تمام صفات و کمالات الهی ، یا به تعبیر دیگر جامع صفات جلال و جمال است ، همان « اَللّه » میباشد .
به همین دلیل اسماء دیگر خداوند ، غالبا به عنوان صفت برای کلمه « اَللّه » ، گفته میشود ، به عنوان نمونه ؛
«غَفُور» و «رَحیم» که به جنبه آمرزش خداوند اشاره میکند؛ «فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ» (226 / بقره).
« سَمیع » اشاره به آگاهی او از مسموعات و « عَلیم » ، اشاره به آگاهی او از همهچیز است؛ « فَاِنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ» ( 227 / بقره ).
«بَصیر»، علم او را به همه دیدنیها بازگو میکند؛ « وَ اللّهُ بَصیرٌ بِما تَعْمَلُونَ » (18 / حجرات) .
(20) سوره حَمد
« رَزّاق » ، به جنبه روزی دادن او به همه موجودات اشاره میکند و « ذوُالْقُوَّة » ، به قدرت او و « مَتین » ، به استواری افعال و برنامههایش؛ « اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذوُ الْقُوَّةِ الْمَتینُ » ( 58/ذاریات ).
آری تنها « اَللّه » است که جامعترین نام خدا میباشد ، لذا ملاحظه میکنیم در یک آیه بسیاری از این اسماء ، وصف «اَللّه قرار میگیرد ؛ « هُوَ اللّهُ الَّذی لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ: او است اَللّه که معبودی جز وی
نیست ، او است حاکم مطلق، منزه از ناپاکیها ، از هرگونه ظلم و بیدادگری ، ایمنیبخش، نگاهبان همهچیز ، توانا و شکستناپذیر ، قاهر بر همه موجودات و باعظمت ». این نام مبارک 2699 بار در قرآن به کار رفته است .
یکی از شواهد روشن جامعیّت این نام ، آن است که ابراز ایمان و توحید ، تنها با جمله « لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ » میسّر است و جمله « لا اِلهَ اِلاَّ العَلیمُ ، اِلاَّ الْخالِقُ ، اِلاَّ الرَّزّاقُ » و مانند آن به تنهایی دلیل بر توحید
جزء اوّل (21)
و اسلام نیست و نیز به همین جهت است که در مذاهب دیگر هنگامی که میخواهند به معبود مسلمین اشاره کنند، «اَللّه را ذکر میکنند، زیرا توصیف خداوند به « اَللّه » مخصوص مسلمانان است .
صفت « رَحْمان » ، اشاره به "رحمت عامّ خدا " است که شامل دوست و دشمن ، مؤمن و کافر و نیکوکار و بدکار میباشد ، زیرا میدانیم باران رحمت بیحسابش همه را رسیده و خوان نعمت بیدریغش، همهجا کشیده، همه بندگان ازمواهب گوناگون حیات بهرهمند هستند و روزی خویش را از سفره گسترده نعمتهای بیپایانش برمیگیرند ، این همان رحمت عام او است که
پهنه هستی را دربرگرفته و همگان در دریای آن غوطهورند.
ولی « رَحیم » اشاره به "رحمت خاصّ پروردگار " است که ویژه بندگان مطیع و صالح و فرمانبردار است ، زیرا آنها به حکم ایمان و عمل صالح، شایستگی اینرا یافتهاند که از رحمت و
(22) سوره حَمد
بخشش و احسان خاصیّ که آلودگان و تبهکاران از آن سهمی ندارند، بهرهمند گردند .
در روایتی از امام صادق میخوانیم که فرمود : « وَ اللّهُ اِلهُ کُلِّ شَیْءٍ الرَّحْمانُ بِجَمیعِ خَلْقِه ، الرَّحیمُ بِالْمُؤْمِنینَ خاصَّةً : خداوند ، معبود همهچیز است ، نسبت به تمام مخلوقاتش، رحمان و نسبتبهخصوص مؤمنان، رحیم است ».
2 اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ
ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است .
برای پی بردن به عمق و عظمت این جمله ، لازم است به تفاوت میان "حَمْد" و "مَدْح" و "شُکْر" و نتایج آن توجّه شود ؛
« حَمْد » در لغت عرب به معنی ستایش کردن در برابر کار یا صفت
نیک اختیاری است ، یعنی هنگامی که کسی آگاهانه کار خوبی
جزء اوّل (23)
انجام دهد و یا صفتی را برای خود برگزیند که سرچشمه اعمال نیک اختیاری است ، ما او را حمد و ستایش میگوییم .
ولی « مَدْح » به معنی هرگونه ستایش است ، خواه در برابر یک امر اختیاری یا غیر اختیاری ، مثلاً تعریفی را که از یک گوهر گرانبها میکنیم ، عرب آنرا « مَدْح » مینامد و به تعبیر دیگر مفهوم مدح ، عامّ است در حالی که مفهوم حمد ، خاصّ میباشد .
ولی مفهوم « شُکْر » از همه اینها محدودتر است ، تنها در برابر نعمتهایی شکر و سپاس میگوییم که از دیگری با میل و اراده او به ما رسیده است .
حتی هر انسانی که سرچشمه خیر و برکتی است و هر پیامبر و رهبر الهیکه نور هدایت در دلها میپاشد ، هر معلّمی که تعلیم میدهد ، هر شخص سخاوتمندیکه بخشش میکند و هر طبیبی که مرهمی بر زخم جانکاهی مینهد ، ستایش آنها از ستایش خدا سرچشمه میگیرد ، چراکه همه این مواهب در اصل از ناحیه ذات پاک او است و یا به تعبیر
(24) سوره حَمد
دیگر حمد اینها ، حمد خدا و ستایش اینها ، ستایشی برای او است .
جالب اینکه « حَمْد » تنها در آغاز کار نیست ، بلکه پایان کارها نیز چنانکه قرآن به ما تعلیم میدهد ، با حمد خدا خواهد بود .
در مورد بهشتیان میخوانیم : « دَعْواهُمْ فیها سُبْحانَکَ اللّهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فیها سَلامٌ وَ اخِرُ دَعْواهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ : سخن آنها در بهشت نخست منزه شمردن خداوند از هر عیب و نقص و تحیّت آنها، سلام و آخرین سخنشان، " اَلْحَمْدُ للّه رَبَّ الْعالَمینَ " است » ( 10 / یونس ).
اما کلمه «رَبّ» در اصل به معنی مالک و صاحب چیزی که به تربیت و اصلاح چیزی میپردازد ، میباشد.
این کلمه به طور مطلق تنها به خدا گفته میشود و اگر به غیر خدا اطلاق گردد، حتما بهصورت اضافه است، مثلاً میگوییم : « رَبُالدّارِ » ( صاحب خانه ) ، « رَبُّ السَّفینَةِ » ( صاحب کشتی ) .(1)
جزء اوّل (25)
کلمه « عالَمینَ » جمع « عالَم » است و عالَم به معنی مجموعهای است از موجودات مختلف که دارای صفات مشترک و یا زمان و مکان مشترک هستند ، مثلاً میگوییم : عالَم انسان و عالَم حیوان و عالَم گیاه و
1) « قاموس اللُّغَة » ، « مُفْرَدات راغِب » و « مجمع البیان » .
یا میگوییم : عالَم شرق و عالَم غرب ، عالَم امروز و عالَم دیروز ، بنابراین « عالَم » خود به تنهایی معنی جمعی دارد و هنگامی که به صورت « عالَمین » جمع بسته میشود ، اشاره به تمام مجموعههای این جهان است .
در روایتیکه « صدوق » درکتاب « عیونالاخبار » از علیّ نقل کرده است، چنین میخوانیم که امام در ضمن تفسیر آیه « اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ » فرمود : « رَبِّ الْعالَمینَ هُمُ الْجَماعاتُ ، مِنْ کُلِّ مَخْلُوقٍ مِنَ الْجِماداتِ وَ الْحَیَوانِ : رَبُّ الْعالَمین اشاره به مجموع همه مخلوقات است اعمّ از موجودات بیجان و
(26) سوره حَمد
جاندار » (1)
مطالعه تاریخ ادیان و مذاهب نشان میدهد که منحرفان از خطّ توحید راستین ، همواره برای این جهان رَبُّ النَّوْعهایی قائل بودند ، سرچشمه این تفکّر غلط این بوده که گمان میکردند هریک از انواع موجودات ، نیاز به رَبُّ النَّوْعِ مستقلیداردکه آن نوعرا تربیت و رهبری
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 17 .
کند ، گویا خدا را کافی برای تربیت این انواع نمیدانستند .
حتی برای اموری همانند عشق ، عقل ، تجارت ، جنگ و شکار رَبُّ النَّوْعی قائل بودند ، از جمله « یونانیان » دوازده خدای بزرگ ( رَبُّ النَّوْع )را پرستشمیکردند که به پندار آنها بر فراز قله " اُلَمْپ" ، بزم خدایی دایر ساخته و هر یک مظهر یکی از صفات آدمیبودند (1)
در «کَلْدَة» پایتخت کشور (آشُور) رَبُّ النَّوْع آب ، رَبُّ النَّوْع
جزء اوّل (27)
ماه ، رَبُّ النَّوْع خورشید و رَبُّ النَّوْع زُهْرَة قائل بودند و هرکدام را به نامی مینامیدند و مافوق همه اینها ، « مارْدُوک » را رَبُالاَْرْبابِ میشمردند .
در « روم » نیز خدایان متعدّد رواج داشت و بازار شرک و تعداد خدایان و ارباب انواع شاید از همهجا داغتر بود .
آنها مجموع خدایانرا بهدو دسته تقسیم میکردند؛ خدایان خانوادگی و خدایان حکومت ، که مردم زیاد به آنها علاقه نشان نمیدادند ( چراکه دل خوشی از حکومت نداشتند ) .
به گفته یکی از موّرخان ، جای تعجّب نیست که
1) « اعلام قرآن » ، صفحه 202 .
رومیها سیهزار خدا داشته باشند ، آنچنانکه یکی از بزرگان آنها به شوخی گفته بود ، تعداد خدایان کشور ما به حدّی است که در معابر و محافل فراوانتر از افراد ملت میباشد .
از این خدایان میتوان رَبُّ النَّوْع کشاورزی ، رَبُّ النَّوْع آشپزخانه و رَبُّ النَّوْع انبار غذا ، رَبُّ النَّوْع شعله گاز ، رَبُّ النَّوْع آتش ، رَبُّ النَّوْع
(28) سوره حَمد
میوهها، رَبُّ النَّوْع درو ، رَبُّ النَّوْع درخت تاک ، رَبُالنَّوْع جنگل، رَبُالنَّوْعِ حریق و رَبُالنَّوْع دروازهبزرگ رُم و رَبُّ النَّوْع آتشکده مِلّی را نام برد.(1)
خلاصه اینکه بشر در گذشته با انواع خرافات دست به گریبان بوده است ، همانطور که الآن هم خرافات بسیاری از آن عصر به یادگار مانده است .
درعصر نزول قرآن نیز بتهای متعدّد موردپرستش و ستایش قرار داشته و شاید همه یا قسمتی از آنها جانشین رَبُّ النَّوْع پیشین بودند .
از همه گذشته گاهی بشر را نیز عملاً ربّ خود قرار میدادند ،
1) «تاریخ آلبرماله»، جلد 1، فصل 4، تاریخ رم.
چنانکه قرآن در نکوهش مردمی که اَحْبار ( دانشمندان یهود ) و رُهْبانان ( مردان و زنان تارک دنیا ) را ارباب خود میدانستند ، میگوید :
جزء اوّل (29)
« اِتَّخَذوُا اَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ اَرْبابا مِنْ دُونِ اللّهِ : آنها اَحْبار و رُهْبانهایشان را ارباب به جای خدا میدانستند » ( 31 / توبه ) .
به هر حال از آنجا که این خرافات علاوه بر اینکه انسان را به انحطاط عقلی میکشانید ، مایه تفرقه و تشتّت و پراکندگی است، پیامبران الهی بهمبارزه شدید با آن برخاستند ، تا آنجاکه میبینیم بعد از بسم اللّه ، نخستین آیهای که در قرآن نازل شده ، در همین رابطه است ؛ « اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ : همه ستایشها مخصوص خداوندی است که "ربّ" همه جهانیان است » .
و به این ترتیب قرآن خطّ سرخی بر تمام رَبُّ النَّوْعها میکشد و آنها را به وادی عدم همانجا کهجای اصلیشان است میفرستد و گلهای توحید و یگانگی و همبستگی و اتّحاد را بهجای آن مینشاند.
3 اَلرَّحْمنِ الرَّحیمِ
خداوندیکه بخشنده و بخشایشگراست (و رحمت عام و خاصّش، همگان را فراگرفته است).
(30) سوره حَمد
این دو صفت که از مهمترین اوصاف الهی است، در نمازهای
روزانهماحدّاقل30بارتکرارمیشوند(دومرتبهدر سورهحمد و یک مرتبه در سوره بعد از آن میخوانیم) و بهاینترتیب 60 مرتبه خدا را بهصفت رحمتش میستاییم .
این در حقیقت درسی است برای همه انسانها که خود را درزندگی بیشازهرچیز به این اخلاق الهی متخلّق کنند. بهعلاوه اشارهایاست به این واقعیّت که ما اگر خود را عبد و بنده خدا میدانیم ، مبادا رفتار مالکان بیرحم نسبت به بردگانشان در نظرها تداعی شود .
4 مالِکِ یَوْمِ الدّینِ
خداوندی که مالک روزجزا است .
در اینجا به دوّمین اصل مهمّ اسلام یعنی قیامت و رستاخیز توجّهمیکند .
جزء اوّل (31)
و به این ترتیب محور مبدأ و معاد که پایه هرگونه اصلاح اخلاقی و اجتماعی است ، در وجود انسان تکمیل میگردد .
بدون شک مالکیّت خداوند در آن روز یک مالکیّت اعتباری،نظیر مالکیّت ما نسبت به آنچه در این جهان ملک ما است ،نمیباشد ، چراکه
این مالکیّت قراردادی است ، با تشریفات و اسنادی میآید و با تشریفات و اسناد دیگری از میان میرود ، ولی مالکیّت خدا نسبت به جهان هستی مالکیّت حقیقی است و آن پیوند و ارتباط خاصّ موجودات با خدا است که اگر یک لحظه از او بریده شوند ، نابود میشوند، همانگونه که اگر رابطه لامپهای برق با کارخانه اصلی بریده شود ، روشنایی در همان لحظه محو و نابود خواهد شد .
نمونه ضعیفی از مالکیّت حقیقی را در خودمان نسبت به اعضاء پیکرمان میتوانیم پیدا کنیم ، ما مالک چشم و گوش و قلب و اعصاب خویش هستیم ، نه به معنی مالکیّت اعتباری ، بلکه یک نوع مالکیّت حقیقی که از ارتباط و پیوند و احاطه سرچشمه میگیرد .
(32) سوره حَمد
در اینجا این سؤال پیش میآیدکه ؛ مگر خداوند مالک تمام این جهان نیست که ما از او تعبیر به « مالک روز جزا » میکنیم ؟
پاسخ این سؤال با توجّه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه ؛ مالکیّت خداوند ، گرچه شامل "هر دو جهان" میباشد ، اما بروز و ظهور این مالکیّت در قیامت بیشتر است ، چراکه در آنروز همه پیوندهای مادّیو مالکیّتهایاعتباری بریدهمیشود و هیچکس در آنجا چیزی از خود ندارد ، حتی اگر شفاعتی صورت گیرد ، باز به فرمان خدا است ؛
« یَوْمَ لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئا وَ الاَْمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلّهِ : روزی که هیچکس مالک هیچ چیز برای کمک به دیگری نیست و همه کارها به دستخدا است »(19/اِنْفِطار) .
به تعبیر دیگر انسان در این دنیا گاه به کمک دیگری میشتابد ، با زبانش از او دفاع میکند ، با اموالش از او حمایت میکند ، با نفرات و قدرتش به کمکش برمیخیزد و گاه با طرحها و نقشههای گوناگون ، او را زیرپوشش حمایت خود قرار میدهد .
جزء اوّل (33)
ولی آن روز هیچیک ازاین امور وجود ندارد و به همین دلیل هنگامی کهاز مردم سؤال شود: «لِمَنِالْمُلْکُ الْیَوْمَ: حکومت امروز از آن کیست » ؟ میگویند : «لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ: برای خداوند یگانه پیروز است » (16 / مؤمن).
اعتقاد به روز رستاخیز و ایمان به آن دادگاه بزرگ که همهچیز در آن بهطور دقیق مورد محاسبه قرار میگیرد ، اثر فوقالعاده نیرومندی در کنترل انسان در برابر اعمال نادرست و ناشایست دارد و یکی از علل جلوگیری کردن نماز از فحشاء و منکرات همین است که نماز انسان را هم به یاد مبدئی میاندازد که از همه کار او باخبر است و هم به یاد دادگاه بزرگ عدل خدا .
در حدیثی از امام سجّاد میخوانیم : هنگامیکه به آیه « مالِکِ یَوْمِ الدّینِ » میرسید ، آنقدر آن را تکرار میکرد که نزدیک بود روح از بدنش پرواز کند .
اما کلمه «یَوْمِالدّینِ» ، این تعبیر در تمام مواردی که در قرآن
(34) سوره حَمد
استعمال شده ، به معنی قیامت آمدهاست چنانکه در آیه 17 و 18 و 19 سوره انفطار با صراحت به این معنی اشاره شده است ( این تعبیر متجاوز از ده بار در قرآن مجید به همین معنی آمده است ) .
و اینکه چرا آن روز ، روز دین معرفی شده ، به خاطر این است که آن روز ، روز جزا است و « دین » در لغت به معنی "جزا " میباشد و روشنترین برنامهای که در قیامت اجرا میشود ، همین برنامه جزا و کیفر و پاداش است ، در آن روز پرده از روی کارها کنار میرود و اعمال همه دقیقا مورد محاسبه قرار میگیرد و هرکس جزای عمل خویش را اعمّ ازخوب و بد میبیند .
در حدیثی از امام صادق میخوانیم که فرمود : « یَوْمِ الدّین، روز حساب است » .(1)
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
جزء اوّل (35)
5 اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعینُ
(پروردگارا،)تنها تو رامیپرستیم و تنها ازتو یاری میجوییم.
اینجا سرآغازی است برای نیازهای بنده و تقاضاهای او از خدا و در حقیقت لحن سخن از اینجا عوض میشود ، زیرا آیات قبل حمد و ثنایپروردگار و اظهار ایمان به ذات پاک او و اعتراف بهروز قیامت بود.
امّا از اینجا گویی « بنده » با این پایه محکم عقیدتی و معرفت و شناخت پروردگار ، خود را در حضوراو و در برابر ذاتپاکش میبیند، او را مخاطب ساخته، نخست از عبودیّت خویش در برابر او و سپس از امدادها و کمکهای او سخن میگوید .
تنها ذاتاَللّه قابلاعتماد و ستایشاست و لیاقتاینرا دارد که انسان او را تکیهگاه خود در همهچیز قرار دهد .
این تفکّر و اعتقاد ، انسان را از همهکس و همه موجودات بریده و تنها به خدا پیوند میدهد ، حتّی اگر به دنبال عالم اسباب میرود ، نیز به فرمان او است ، یعنی در لابلای اسباب ، قدرت خدا را که
(36) سوره حَمد
« مُسَبِّبُالاَْسْباب » است، مشاهده میکند .
این عقیده آنقدر روح انسان را وسیع و افق فکر او را
بالا میبرد که به بینهایت و ابدیّت میپیوندد و از محیطهای محدود آزاد و رها میسازد.
ذکر صیغه جمع در « نَعْبُدُ » و « نَسْتَعینُ » و همچنین آیات بعد که همه به صورت جمع است ، نشان میدهد که اساس عبادت مخصوصا نماز بر پایه جمع و جماعت است ، حتّی به هنگامی که بنده در برابر خدا به راز و نیاز برمیخیزد ، باید خود را میان جمع و جماعت ببیند ، تا چه رسد به سایر کارهای زندگیش .
به این ترتیب هرگونه فردگرایی ، تکروی ، انزواطلبی و مانند اینها مفاهیمی مردود از نظر قرآن و اسلام شناخته میشود .
مخصوصا نماز ، از اذان و اقامه که دعوت به اجتماع برای نماز است ، گرفته ( حَیَّ عَلَی الصَّلوةِ : بشتاب به سوی نماز ... ) تا سوره
جزء اوّل (37)
حمد که آغازگر نماز است ، « اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ » که پایان آن است ، همه دلیل بر این است که این عبادت در اصل جنبه اجتماعی دارد ، یعنی باید به صورت جماعت انجام شود ، درستاست که نماز فُرادی نیز در اسلام صحیح است، اما عبادت فردی جنبه فرعی و درجه دوّم را دارد .
6 اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ
ما را بهراه راست هدایت فرما؛
«صراط مستقیم» که همانآیین حقّاست، مراتبودرجاتی دارد که همه افراد در پیمودن این درجات یکسان نیستند ، هر مقدار از این درجات را انسان طیّ نماید ، باز درجات بالاتر و والاتری وجود دارد که انسان باایمان باید از خدا بخواهد تا او را به آن درجات هدایت کند .
در اینجا این سؤال معروف مطرح میشود که ؛ چرا ما همواره
(38) سوره حَمد
درخواست هدایت به صراط مستقیم از خدا میکنیم، مگر ما گمراهیم؟
وانگهی به فرض که این سخن از ما زیبنده باشد، از پیامبر و امامان که نمونه انسان کامل بودند ، چه معنی دارد ؟
درپاسخ اینایرادمیگوییم: اولاً همانطورکه اشارهشد، انسان درمسیرهدایتهرلحظه بیم لغزش و انحراف درباره او میرود ، به همین دلیلبایدخودرادراختیارپروردگاربگذارد و تقاضاکندکهاورادر راه راست ثابت نگه دارد .
ما نباید فراموش کنیم که وجود و هستی و تمام مواهب الهی ، لحظه به لحظه از آن مبدأ بزرگ به ما میرسد .
مَثَل ما و همه موجودات ( از یک نظر ) مَثَل لامپهای برق است،اگر میبینیم نور لامپ، متّصل و یکنواخت پخشمیشود ، به خاطر آن است که لحظه به لحظه نیرو از منبع برق به او میرسد ، منبع برق هر لحظه نور جدیدی تولید میکند و بهوسیله سیمهای ارتباطی بهلامپ تحویل میگردد .
جزء اوّل (39)
هستی ما نیز همانند نور این لامپها است ، گرچه به صورت یک وجود ممتد جلوهگر است ، ولی در حقیقت لحظه به لحظه وجود تازهای از منبع هستی آفریدگار فیّاض ، به ما میرسد .
بنابراین همانگونه که هر لحظه وجود تازهای به ما میرسد ، به هدایت جدیدی نیز نیازمندیم ، بدیهی است اگر موانعی در سیمهای معنوی ارتباطی ما با خدا ایجاد شود ، کژیها ، ظلمها، ناپاکیها و ... پیوند ما را از آن منبع هدایت قطع میکند و همان لحظه از صراط مستقیم منحرف خواهیم شد .
ما از خدا طلب میکنیم که این موانع پیش نیاید و ما بر صراط مستقیم ثابت بمانیم .
ثانیا هدایت ، همان پیمودن طریق تکامل است که انسان تدریجا مراحل نقصان را پشتسر بگذارد و به مراحل بالاتر برسد .
این را نیز میدانیم که طریق تکامل نامحدود است و به سوی بینهایت همچنان پیش میرود .
(40) سوره حَمد
بنابراین جای تعجّب نیست که حتّی پیامبران و امامان از خدا تقاضای هدایت « صراط مستقیم » کنند ، چه اینکه کمال مطلق تنها خدا است و همه بدون استثناء در مسیر تکاملند ، چه مانع دارد که آنها نیز تقاضای درجات بالاتری را از خدا بنمایند ؟
مگر خود پیامبر صلیاللهعلیهوآله نمیفرمود : « رَبِّ زِدْنی عِلْما : خدایا علم ( و هدایت ) مرا بیشتر کن » .
از اینجا پاسخ سؤالی که مربوط به درود بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله و امامان است ، نیز روشن میشود که این درود و صلوات در حقیقت تقاضای مقام بالاتر و والاتر برای آن بزرگواران است .
برای روشن شدن آنچه که گفتیم ، به دو حدیث زیر توجه فرمایید ؛
امیر مؤمنان علی در تفسیر جمله « اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ » میفرماید : « یعنی خداوندا توفیقاتی را که در گذشته بر ما
ارزانی داشتی و به برکت آن تو را اطاعت کردیم ، همچنان ادامه ده تا در آیندهعمرمان نیز تورا اطاعتکنیم » .(1)
جزء اوّل (41)
امام صادق میفرماید : « یعنی خداوندا ما را بر راهی که به محبّت تو میرسد و به بهشت واصل میگردد و مانع از پیروی هوسهای کُشَنْده و آراء انحرافی و هلاککننده است ، ثابت بدار » (2)
آنگونه که از بررسی آیات قرآن مجید برمیآید ، « صراط مستقیم » همانآیین خداپرستی و دینحقّ و پایبند بودن به دستوراتخدا است ، چنانکه درآیه 161 سوره انعام میخوانیم: « قُلْ اِنَّنی هَدانی رَبّی اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ دینا قِیَما مِلَّةَ اِبْراهیمَ حَنیفا وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکینَ : بگو خداوند مرا به صراط مستقیم هدایت کرده ،
(42) سوره حَمد
به دین استوار ، آیین ابراهیم که هرگز بهخدا شرک نورزید » .
در اینجا « دین ثابت و پابرجا و آیین توحیدی ابراهیم و نفی هرگونه شرک » به عنوان صراط مستقیم معرفی شده که این جنبه عقیدتی را مشخص میکند .
اما در آیات 60 و 61 سوره یس چنین میخوانیم : « اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَیْکُمْ یا بَنی ادَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ اِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ وَ اَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ : ای فرزندان آدم مگر با شما پیمان نبستم که شیطان را پرستش نکنید (به دستورات او عمل ننمایید) و مرا پرستش کنید، این همان صراط مستقیم است ».
در اینجا به جنبههای عملی آیین حقّ اشاره شده که نفی هرگونه کار شیطانی و عمل انحرافی است .
و به گفته قرآن در آیه 101 سوره آل عمران راه رسیدن به صراط مستقیم ، پیوند و ارتباط با خدا است ( وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ ) .
جزء اوّل (43)
ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که راه مستقیم همیشه یک راه بیشتر نیست ، زیرا میان دو نقطه ، تنها یک خط مستقیم وجود دارد که نزدیکترین راه را تشکیل میدهد .
بنابراین اگر قرآن میگوید : صراط مستقیم ، همان دین و آیین الهی در جنبههای عقیدتی و عملی است ، به این دلیل است که نزدیکترین راه ارتباط با خدا همان است .
و بههمین دلیلاست که دین واقعی، یکدین بیشتر نیست؛ « اِنَّ الدّینَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامُ: دین درنزد خدا اسلام است » ( 19 / آلعمران ).
از امام صادق میخوانیم که در تفسیر آیه « اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیم » فرمود : « الطَّریقَ وَ مَعْرِفَةَ الاِْمامِ : منظور راه و شناخت امام است » .(1)و نیز درحدیث دیگری بازاز همانامام نقل شده:
(44) سوره حَمد
« وَ اللّهِ نَحْنُ الصِّراطُ الْمُسْتَقیمُ : به خدا سوگند ماییم صراط مستقیم » .(2)
درحدیث دیگری باز ازهمان امام میخوانیمکه فرمود: «صراط مستقیم، امیرمؤمنان علیّ است».(3)مسلّم است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله و علیّ و ائمّه اهلبیت علیهمالسلام همه به همان آیین توحیدی خدا دعوت میکردند ، دعوتی که جنبههای اعتقادی و عملی را دربرمیگرفت .
7 صِراطَ الَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّالّینَ
جزء اوّل (45)
راه کسانیکه آنهارا مشمول نعمت خود ساختی، نه راه کسانی که بر آنها غضب کردهای و نه گمراهان.
اینآیه درحقیقت تفسیر روشنیاست برای «صراط مستقیم» که درآیه قبل خواندیم ، میگوید : مرا به راه کسانی هدایت فرما که آنان را مشمولانواع نعمتهای خود قرار دادی ( نعمت هدایت ، نعمت توفیق، نعمت رهبری مردان حقّ و نعمت علم و عمل و جهاد و شهادت ) نه آنها که بر اثر اعمال زشت و انحراف عقیده غضب تو دامنگیرشان شد و نه آنها که جاده حق را رها کرده و در بیراههها گمراه و سرگردان شدهاند. درواقع چون ما آشنایی کامل به راه و رسم هدایت نداریم ، خدا به ما دستور میدهد که در این آیه طریق و خط پیامبران و نیکوکاران و آنها که مشمول نعمت و الطاف او شدهاند ، را بخواهیم. و نیز به ما هشدار میدهد که در برابر شما همیشه دو خط انحرافی قرار دارد، خط « مَغضُوبِ عَلَیهِم » و خط « ضالّین » که به زودی با تفسیر این دو آشنا خواهیم شد .
(46) سوره حَمد
آیه 69 سوره نساء این گروه را تفسیر کردهاست : « وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَاوُلئِکَ مَعَ الَّذینَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیّینَ وَ الصِّدّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحینَ وَ حَسُنَ اوُلئِکَ رَفیقا : کسانی که دستورات خدا و پیامبر را اطاعت کنند ، خدا آنها را با کسانی قرار میدهد که مشمول نعمت خود ساخته ، از پیامبران و رهبران صادق و راستین و جانبازان و شهیدان راه خدا و افراد صالح ، اینان رفیقان خوبی هستند » .
همانگونه که ملاحظه میکنیم ، این آیه افراد مورد رحمت خدا را چهار گروه معرفی میکند ؛ پیامبران ، صدّیقین ، شُهَداء و صالِحین .
این مراحل چهارگانه شاید اشاره به این معنی باشد که برای ساختن یک جامعه انسانی سالم و مترقّی و مؤمن ، نخست باید رهبران حقّ و انبیاء وارد میدان شوند. و بهدنبال آنها، مبلّغان صدیق و راستگو که گفتار و کردارشان با یکدیگر هماهنگ است، تا اهداف پیامبران را از این
جزء اوّل (47)
طریق در همهجا گسترش دهند. بهدنبال این دوران سازندگی فکری، طبیعتا عناصر آلوده وآنها که مانع راه حقّند ، سر بردارند ، جمعی باید در مقابل آنها قیام کنند و عدهای شهید شوند و با خون پاکشان درخت
توحید آبیاری گردد. در مرحله چهارم محصول این کوششها و تلاشها به وجود آمدن « صالحان » است ، اجتماعی پاک و شایسته و آکنده از معنویّت .
بنابراین ما در سوره حمد در شبانهروز پیدرپی از خدا میخواهیم که در خط این چهار گروه قرار گیریم ؛ خط انبیاء ، خط صدّیقین ، خط شهدا و خط صالحین و روشن است که در هر مقطع زمانی باید در یکی از این خطوط ، انجام وظیفه کنیم و رسالت خویش را اداء نماییم .
جداکردن ایندو ازهم در آیاتفوق نشانمیدهد که هر کدام اشاره بهگروهمشخصیاست.
در اینکه فرق میان ایندو چیست ، باید گفت : از موارد استعمال
(48) سوره حَمد
این دو کلمه در قرآن مجید چنین استفاده میشود که « مغضوب علیهم » مرحلهای سختتر و بدتر از « ضالّین » است و بهتعبیر دیگر « ضالّین » گمراهان عادی هستند و « مغضوب علیهم » ، گمراهان لجوج و یا منافق و به همین دلیل در بسیاری از موارد ، غضب و لعن خداوند در مورد آنها ذکر شده است .
در آیه 106 سوره نحل میخوانیم : « وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ
صَدرا فَعَلَیهِم غَضَبٌ مِنَ اللّهِ : آنهایی که سینه خود را برای کفر گسترده ساختند ، غضب پروردگار بر آنها است » .
و در آیه 6 سوره فتح آمده است : « خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک و آنها را که درباره خدا گمان بد میبرند ، مورد غضب خویش قرار میدهد و آنها را لعن میکند و از رحمت خویش دور میسازد و جهنّم را برای آنان آماده ساخته است ». به هر حال « مغضوب علیهم » آنها هستند که علاوه بر کفر ، راه لجاجت و عناد و دشمنی با حق را میپیمایند و حتّی از اذیّت و آزار رهبران الهی و پیامبران در
جزء اوّل (49)
صورت امکان فروگذار نمیکنند . آیه 112 سوره آل عمران میگوید : « غضب خداوند شامل حال آنها ( یهود ) شد چراکه به خدا کفر میورزیدند و پیامبران الهی را به ناحقّ میکشتند » .
پایان سوره حمد
(50) سوره حَمد
21 یا اَیُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذی خَلَقَکُمْ وَ الَّذینَ مِنْقَبْلِکُمْلَعَلَّکُمْتَتَّقُونَ
ای مردم، پروردگار خود را پرستش کنید، آن کس که شما و پیشینیان را آفرید ، تا پرهیزکار شوید .
خطاب « یا اَیُّهَا النّاسُ » ( ای مردم ) که در قرآن ، حدود بیست بار تکرارشده و یک خطاب جامع و عمومی است ، نشان میدهد که قرآن مخصوص نژاد و قبیله و طایفه و قشر خاصّی نیست ، بلکه همگان را در این دعوت عامّ شرکت میدهد ، همه را دعوت به پرستش خدای یگانه و مبارزه با هرگونه شرک و انحراف از خط توحید میکند .
برای برانگیختن حسّ شکرگزاری مردم و جذب آنها به عبادت پروردگار ، از مهمّترین نعمت شروع میکند که نعمت خلقت و آفرینش
جزء اوّل (51)
همه انسانها است ، نعمتی که هم نشانه قدرت خدا است و هم علم و حکمت او و هم رحمت عامّ و خاصّش ، چراکه در خلقت انسان این گل سرسبد هستی ، نشانههای علم و قدرت بیپایان خدا و
نعمتهای گستردهاش کاملاً به چشم میخورد .
آنهاکه دربرابر خدا خاضع نیستند و او را پرستش نمیکنند ، غالبا به خاطر این است که در آفرینش خویش و پیشینیان نمیاندیشند و به این نکته توجّه ندارند که این آفرینش بزرگ را نمیتوان به عوامل کور و کر طبیعی نسبت داد و این نعمتهای حسابشده و بینظیر راکه در جسم و جان انسان ، نمایان است ، نمیتوان از غیر مبدأ علم و قدرت بیپایانی دانست .
بنابراین یادآوری این نعمتها ، هم دلیلی است بر خداشناسی و هم محرّکی است برای شکرگزاری و پرستش .
نتیجه این پرستش ، تقوا و پرهیزکاری است (لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ) .
(52) سوره بَقَره
بنابراین عبادتها و نیایشهای ما چیزی بر جاه و جلال خدا نمیافزاید ، همانگونه که ترک آنها چیزی از عظمت مقام او نمیکاهد ، اینعبادتهاکلاسهایتربیتبرایآموزشتقوااست،تقوا همان احساس مسؤولیّت و خودجوشی درونی که معیار ارزش انسان و میزان سنجش شخصیّتاواست.
22 اَلَّذی جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ فِراشا وَ السَّماءَ بِناءً وَاَنْزَلَ مِنَالسَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَالثَّمَراتِ رِزْقا لَکُمْ فَلا تَجْعَلُوالِلّهِاَنْداداوَاَنْتُمْتَعْلَمُونَ
آنکس که زمین را بستر شما قرار داد و آسمان (جوّ زمین) را همچون سقفی بر بالای سر شما و از آسمان آبی فروفرستاد و به وسیله آن ، میوهها را پرورش داد تا روزی شما باشد ، بنابراین برای خداشریکهایی قرار ندهید، در
جزء اوّل (53)
حالیکه میدانید ( هیچیک از این شرکاء و بتان ، نه شما را آفریدهاند و نهشمارا روزی میدهند ) .
« اَنْداد » جمع « نِدّ » به معنی شریک و شبیه است ، بدیهی است این شباهت و شرکت در پندار بتپرستان وجود داشته ، نه اینکه یک امر واقعی باشد .
یا بهتعبیر دقیقتر، چنانکه « راغب » در « مفردات » میگوید، « نِدّ » و « نَدید » به معنی چیزی است که از نظر گوهر و ذات ، شریک و شبیه چیز دیگری باشد ، بنابراین به نوع خاصّی از مماثلت و همانندی گفته میشود ، یعنی همانند در گوهر ذات .
زمین این مرکب راهواری که شما را بر پشت خود سوار کرده و با سرعتسرسامآوری در این فضا به حرکات مختلف خود ادامه میدهد ، بیآنکه کمترین لرزشی بر وجود شما وارد کند ، یکی از نعمتهای بزرگ او است .
نیروی جاذبهاش که به شما اجازه حرکت و استراحت و ساختن
(54) سوره بَقَره
خانه و لانه و تهیه باغها و زراعتها و انواع وسائل زندگی میدهد ، نعمت دیگری است ، هیچ فکر کردهاید که اگر جاذبه زمین نبود ، در یک چشم برهمزدن ، همه ما و همه خانههای وسائل زندگیمان ، بر اثر حرکت دورانی زمین به فضا پرتاب و در فضا سرگردان میشد .
تعبیر به « فِراش » ( بستر استراحت ) چه تعبیر زیبایی است ، « فِراش » ، نه تنها مفهوم آرامش و آسودگی خاطر و استراحت را دربردارد ، بلکه گرم و نرم بودن و در حد اعتدال قرار داشتن ، نیز در مفهوم آن افتاده است .
جالب اینکه چهارمین پیشوای شیعیان جهان ، امام سجّاد ، علیّ بن الحسین در بیان شیوایش این حقیقت را در تفسیر همین آیه تشریح فرموده است :
« خداوند زمین را مناسب طبع شما قرار داد و موافق جسم شما ،
آن را گرم و سوزان نساخت تا از حرارتش بسوزید و زیاد سرد نیافرید ، تا منجمد شوید ، آن را آنقدر معطر و زننده قرار نداد تا بوی تند آن
جزء اوّل (55)
به مغز شما آسیب رساند و آن را بدبو نیافرید تا مایه هلاکت شما گردد ، آن را همچون آب قرار نداد که در آن غرق شوید و نیز چنان سفت و محکم نیافرید تا بتوانید در آن خانه و مسکن بسازید و مردگان را ( که وجودشان در سطح زمین مایه هزارگونه ناراحتی است ) در آن دفن کنید ، آری خداوند اینگونه زمین را بستر استراحت شما قرار داد » .(1)
کلمه « بِناء » با توجه به کلمه « عَلَیْکُمْ » بیانگر آن است که آسمان بر بالای سر شما بنا شده است ، طبعا همچون سقف ، این معنی به صورت صریحتری در جای دیگر قرآن آمده است ؛ « وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفا مَحْفُوظا : ما آسمان را سقف محفوظی قرار دادیم » ( 32 / انبیاء ) .
کلمه « سَماء » در قرآن به معانی مختلفی آمده است ، که قدر مشترک همه آنها چیزی است که در جهت فوق قرار گرفته است ،
1) « نُورُ الثَّقَلَیْن » ، جلد 1 ، صفحه 41 .
یکی از آنها که در این آیه به آن اشاره شده است، همان "جوّ زمین" است ، یعنی قشر هوای متراکمیکه دور تا دور کره زمین را پوشانده و طبق نظریه دانشمندان ضخامت آن، چند صد کیلومتر است .
(56) سوره بَقَره
اگر به نقش اساسی و حیاتی این قشر ضخیم هوا که زمین را از هر سو احاطه کرده است ، بیندیشیم ، خواهیم دانست که تا چه حدّ این سقف ، محکم و برای حفاظت انسانها مؤثّر است .
این قشر مخصوص هوا که همچون سقفی بلورین ، اطراف ما را احاطه کرده ، در عین اینکه مانع از تابش نور آفتاب این اشعّه حیاتبخش و زندگیآفرین نیست ، به قدری محکم و مقاوم است که از یک سدّ پولادین که چندین متر ضخامت داشته باشد ، نیز محکمتر است .
اگر این سقف نبود ، زمین دائما در معرض رگبار سنگهای پراکنده آسمانی بود و عملاً آرامش از مردم جهان سلب میشد ، ولی این قشر فشرده تقریبا تمام سنگهای آسمانی را قبل از سقوط به سطح زمین میسوزاند و نابود میکند و تنها تعداد بسیار کمی میتوانند از آن عبور کرده و به عنوان یک زنگ خطر برای زمینیان به گوشهای پرتاب شوند و این تعداد کم ، هرگز نتوانسته است آرامش را برهم زند .
جزء اوّل (57)
از جمله شواهدی که نشان میدهد یکی از معانی آسمان همین "جوّ زمین" است، حدیثیمیباشدکهازپیشوایبزرگما، امامصادق درباره رنگ آسمان ، نقل شده ، آنجا که به مُفَضَّل میفرماید : « ای مفضّل ، در رنگ آسمان بیندیش که خدا آن را اینچنین آبی آفریده که موافقترین رنگها برای چشمانساناست و حتینظرکردن به آن، دیده را تقویت میکند » (1)
امروز این را همه میدانیم که رنگ آبی آسمان چیزی جز رنگ هوای متراکمشده اطراف زمین نیست ، بنابراین منظور از آسمان ، در این حدیث، همان "جوّ زمین" است .
(58) سوره بَقَره
جمله « وَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً » بار دیگر این حقیقت را تأکید میکند که منظور از « سَماء » در اینجا ، همان جوّ زمین است ، زیرا میدانیم باران از ابرها و ابرها از تراکم بخارهایی که در جوّ زمین پراکندهاند ، به وجود میآیند .
امام سجّاد علیّ بن الحسین در تفسیر این آیه راجع به نزول باران از آسمان ، بیان جالبی فرموده که ذیلاً میخوانید :
1) « توحید مُفَضَّل » .
« خداوند باران را از آسمان نازل میکند تا به تمام قلّههای کوهها ، تپهها ، گودالها و خلاصه تمام نقاط مرتفع و هموار برسد ( و همگی بدون استثناء سیراب گردند ) و آن را دانهدانه و نرم و پیدرپی گاهی به صورت دانههای درشت و گاهی قطرههای کوچکتر قرار داد ، تا کاملاً در زمین فرورود و سیراب گردد و آن را به صورت سیلابی نفرستاد تا زمینها و درختان و مزارع و میوههای شما را بشوید و ویران کند » .
قرآن سپس به انواع میوههایی که از برکت باران و روزیهایی که
جزء اوّل (59)
نصیب انسانها میشود ، اشاره کرده ، چنین میگوید : « خداوند به وسیله باران ، میوههایی را به عنوان روزی شما از زمین خارج ساخت » ( فَاَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقا لَکُمْ ) .
این برنامه الهی که از یکسو رحمت وسیع و گسترده خدا را بر همه بندگان مشخّص میکند و از سوی دیگر ، بیانگر قدرت او است که چگونه از آب بیرنگ صدهزاران رنگ از میوهها و دانههای غذایی با خواصّ متفاوت برای انسانها و همچنین جانداران دیگر ، آفریده ، یکی از زندهترین دلایل وجود او است ، لذا بلافاصله میافزاید : « اکنون که چنین است ، برای خدا شریکهایی قرار ندهید ، در حالی که میدانید » ( فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ اَنْدادا وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) .
آریهمه شما میدانید که این بتها و شرکای ساختگی ، نه شما را آفریدهاند و نهروزیمیدهند و نهکمترینمواهبشماازناحیه آنها است، پس چگونه آنها را شبیه خدا میدانید ؟
(60) سوره بَقَره
در اینجا توجّه به این حقیقت لازم است که قرارداد شریک برای خدا ، تنها منحصر به ساختن بتهای سنگی و چوبی و یا از آن فراتر ، انسانی همچون مسیح را یکی از خدایان سهگانه دانستن ، نیست ، بلکه معنی وسیعی دارد ، صورتهای مخفیتر و پنهانتر را نیز شامل میشود ، به طور کلّی هرچه را در ردیف خدا در زندگی مؤثّر دانستن ، یک نوع شرک است .
در حدیثی میخوانیم که مردی در برابر پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت : « ما شاءَ اللّهُ وَ شِئْتَ : هرچه خدا بخواهد و تو بخواهی»، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «اَجَعَلْتَنی لِلّهِ نِدّا: مرا شریک خدا و همردیف او قرار دادی»؟
در تعبیرات عامیانه روزمّره نیز بسیار میگویند : « اوّل خدا ، دوّم تو » ، باید قبول کرد که این گونه تعبیرات نیز مناسب یک انسان موحّد کامل نیست .
در روایتی درتفسیر آیه 106 سوره یوسف؛ « وَ مایُؤْمِنُ اَکْثَرُهُمْ
بِاللّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ » از امام صادق میخوانیم که فرمود:
جزء اوّل (61)
« ( این اشاره به شرک خفیّ است ) ، مانند اینکه انسان به دیگری بگوید: اگر تو نبودی، من نابود شده بودم یا زندگانیم بر باد میرفت » .(1)
23 وَ اِنْ کُنْتُمْ فی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْدُونِ اللّهِ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ
اگر درباره آنچه بر بنده خود (پیامبر) نازل کردهایم ، شک و تردید دارید ، ( لااقلّ ) یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را غیر از خدا بر این کار دعوت کنید ، اگر راست میگویید .
کلمه « شُهَداء » در اینجا اشاره به گواهانی است که آنها را در نفی رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآله کمک میکردند و جمله « مِنْ دُونِ اللّهِ »
(62) سوره بَقَره
اشاره به این است که حتّی اگر همه انسانها جز « اَللّه » دست به دست هم بدهند ، برای اینکه یک سوره همانند سورههای قرآن بیاورند ،
1) « سَفینَةُ الْبِحار » ، جلد 1 ، صفحه 697 .
قادر نخواهند بود .
به این ترتیب قرآن همه منکران را به مبارزه با قرآن و یک سوره مانند آن دعوت میکند تا عجز آنها ، دلیل روشنی باشد بر اصالت این وحی آسمانی در رسالت الهی آورنده آن.
25 وَ بَشِّرِ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ اَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَاالاَْنْهارُ کُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقا قالُوا هذَا الَّذی رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ اُتُوا بِهِ مُتَشابِهاوَلَهُمْفیهااَزْواجٌمُطَهَّرَةٌ وَهُمْ فیها خالِدُونَ
به کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح دارند ، بشارت ده که باغهایی از بهشت برای آنها است که نهرها از زیر درختانش جاری است ، هر زمان که میوهای
جزء اوّل (63)
از آن به آنها داده شود ، میگویند : این همان است که قبلاً به ما روزی داده شده بود ( ولی چهقدر اینها از آنها بهتر و عالیتر است ) و میوههاییکه برای آنها میآورند ، همه(از نظر خوبی و زیبایی)یکسانند و برای آنها همسرانی پاک و پاکیزه است و جاودانه در آن خواهند بود .
26 اِنَّ اللّهَ لا یَسْتَحْیی اَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَیَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ اَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ ماذا اَرادَ اللّهُ بِهذا مَثَلاً یُضِلُّ بِهِ کَثیرا وَ یَهْدی بِهِ کَثیرا وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقینَ
خداوند از اینکه مثال ( به موجودات ظاهرا کوچکی مانند ) پشّه و حتّی بالاتر از آن بزند، شرم نمیکند ، ( در این میان ) آنهاکه ایمان آوردهاند ، میدانند حقیقتی است از طرف پروردگارشان و اما آنها که راه کفر را پیمودهاند ، ( این
(64) سوره بَقَره
موضوع را بهانه کرده ) و میگویند : منظور خداوند از این مَثَل چه بوده است ؟ ( آری ) خدا جمع زیادی را با آن گمراه و عدّه کثیری را هدایت میکند ، ولی تنها فاسقان را با آن گمراه میسازد .
مثال، باید موافق مقصود باشد و به تعبیر دیگر مثال، وسیلهای است برای تجسّمحقیقت، گاهی که گوینده در مقام تحقیر و بیان ضعف مدّعیان است ، بلاغت سخن ایجاب میکند که برای نشان دادن ضعف آنها ، موجود ضعیفی را برای مثال انتخاب کند .
مثلاً در آیه 73 سوره حج میخوانیم : « اِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبابا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ اِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئا لا یَسْتَنْقِذوُهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ : آنها که مورد پرستش شما هستند ، هرگز نمیتوانند مگسی بیافرینند ، اگرچه دست به دست هم بدهند ، حتی اگر مگس ، چیزی از آنها برباید ، آنها قدرت پس گرفتن آن را ندارند، هم طلبکننده ضعیف است و هم طلبشونده » .
جزء اوّل (65)
ملاحظه میکنید در اینجا هیچ مثالی بهتر از مگس یا مانند آن نیست تا ضعف و ناتوانی آنها را مجسّم کند. و نیز در آیه 41 سوره عنکبوت وقتی که میخواهد ناتوانی بتپرستان را در تکیهگاههایی که برای خود انتخاب کردهاند ، مجسّم سازد ، آنها را تشبیه به عنکبوتی میکند که آن لانه سست را برای خود انتخاب کرده است که سستترین خانهها در جهان ، خانه عنکبوت است (مَثَلُ الَّذینَ اتَّخَذوُا مِنْ دُونِ اللّهِ اَوْلِیاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتا وَ اِنَّ اَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ) .
مسلّما اگر در اینگونه موارد به جای این مثالهای کوچک ، مثالهای بزرگی از آفرینش کواکب و آسمانهای پهناور قرار داده شود، بسیار نامناسب خواهد بود و هرگز با اصول
فصاحت و بلاغت ، سازگار نیست .
اینجا است که خداوند میفرماید: ما ابا نداریماز اینکه مثال به پشّه بزنیم و یا بالاتر از آن ، تا حقایق عقلانی را در لباس مثالهای حسّی بریزیم و در اختیار بندگان قرار دهیم .
(66) سوره بَقَره
خلاصه اینکه هدف ، رساندن مطلب است ، مثالها نیز باید قبایی باشد درست متناسب قامت مطالب .
در اینکه منظور از « فَما فَوْقَها » ( پشه یا بالاتر از آن ) چیست ، باید گفت : منظور ، « بالاتر از آن در کوچکی » است ، زیرا مقام ، مقام بیان کوچکی مثال است و برتری نیز از این نظر میباشد ، این درست به آن میماند که گاه به کسی بگوییم : تو چرا برای یک تومان اینهمه زحمت میکشید، شرم نمیکنی ، او میگوید : شرمی ندارد من برای بالاتر از آن هم زحمت میکشم، حتّی برای یکریال.
مثالهای مناسب ، نقش فوقالعاده حسّاس و غیرقابل انکاری برای روشن ساختن حقایق و دلنشین کردن مطالب مختلف دارد؛
گاه میشود ذکر یک مثال مناسب آنچنان راه را نزدیک و میانبر میکند که زحمت استدلالات
جزء اوّل (67)
فلسفی زیادی را از دوش گوینده و شنونده برمیدارد .
و مهمتر این که برای تعمیم و گسترش مطالب پیچیده علمی در سطح عموم ، راهی جز استفاده از مثالهای مناسب نیست .
نقش مثال را در خاموش کردن افراد لجوج و بهانهگیر نیز نمیتوان انکار کرد .
و به هر حال تشبیه « معقول » به « محسوس » ، یکی از طرق مؤثّر تفهیم مسائل عقلی است .
روی همین جهات در قرآن به مثالهای زیادی برخورد میکنیم که هریک ازدیگری جالبتر و شیرینتر و مؤثّرتر است ، چراکه قرآن ، کتابی است برای همه انسانها در هر سطح و هر پایهای از تفکّر و معلومات ، کتابی است در نهایت فصاحت و بلاغت .
در زمینه نقشمثال در زندگی انسانها، در «تفسیر نمونه»، جلد 10، صفحه 172 ، ذیل آیه 17 سوره رعد بحث مشروحی آمده است .
(68) سوره بَقَره
گرچه بهانهجویان ، خردی و کوچکی پشّه یا مگس را وسیله استهزاء و ایراد به آیات قرآن قرار داده بودند ، اما اگر آنها کمی انصاف و درک و شعور میداشتند و در ساختمان این حیوان بسیار
کوچک میاندیشیدند ، میفهمیدند که یک دنیا دقت و ظرافت در ساختمان آن به کاررفته که عقل در آن حیران میماند .
امام صادق در مورد آفرینش این حیوان کوچک میفرماید : « خداوند به پشهمثال زده است، با اینکه از نظر جسم بسیار کوچکاست ، ولی از نظر ساختمان، همان دستگاههایی را دارد که بزرگترین حیوانات ( خشکی ) یعنی فیل ، دارا است و علاوه بر آن دو عضو دیگر ( شاخکها و بالها ) در پشه است که فیل فاقد آن است » ، خداوند میخواهد با این مثال ظرافت آفرینش را برای مؤمنان بیان کند ، تفکّر درباره این موجود ظاهرا ضعیف که خدا آن را شبیه فیل آفریده است ، انسان را متوجّه عظمت آفریدگار میسازد .
مخصوصا خرطومش همانند خرطوم فیل ، توخالی است و با نیروی مخصوصی خون را به خود جذب میکند ، این لوله ظریفترین سرنگهای دنیا است و سوراخ درون آن، فوقالعاده باریک است .
جزء اوّل (69)
خدا نیروی جذب و دفع و هضم و همچنین دست و پا و گوش مناسب به او داده ، بالهایی به او مرحمت کرده تا در طلب غذا پرواز کند ، این بالها آنچنان به سرعت بالا و پایین میشود که حرکت آن با چشم قابل رؤیت نیست ، این حشره به قدری حسّاس است که به مجرد
تکان خوردن چیزی ، احساس خطر میکند و به سرعت خود را از منطقه خطر دور میسازد و عجیب این است که در عین ناتوانی ، بزرگترین حیوانات را عاجز میکند .
امیر مؤمنان علی در « نهج البلاغه » ، بیان عجیبی در این زمینه دارد : « اگر همه موجودات زنده جهان ... جمع شوند و دست به دست هم بدهند ، هرگز توانایی بر ایجاد پشهای ندارند ، بلکه عقول آنها در راه یافتن به اسرار آفرینش این حیوان ، متحیر میماند و نیروهایشان ناتوان و خسته میشود و پایانمیگیرد وسرانجام پساز تلاش، شکستخورده،
(70) سوره بَقَره
اعتراف مینمایند که در برابر آفرینش پشّهای درماندهاند و به عجز خود اقرار مینمایند و حتی به ناتوانیشان از نابود ساختن آن » .(1)
34 وَ اِذْقُلْنالِلْمَلائِکَةِاسْجُدُوالاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّاِبْلیسَ اَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ
و هنگامیکه به فرشتگانگفتیم برای آدم سجده و خضوع کنید ، همگی سجده کردند جز شیطان که سر باز زد و تکبّر ورزید ( و به خاطر نافرمانی و تکبّر ) از کافران شد .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 186 .
گرچه در آغاز چنین به نظر میآید که مسأله سجده بر آدم ، بعد از آزمایش فرشتگان و تعلیم اسماء بوده ، ولی دقّت در آیات دیگر قرآن نشان میدهدکه این موضوع بلافاصله بعداز آفرینش انسان و تکامل خلقت او و قبل از آزمایش فرشتگان بوده است. در آیه 29 سوره حجر
جزء اوّل (71)
میخوانیم : « فَاِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ: هنگامیکه آفرینش آدم را نظام بخشیدم و از روح خودم ( روح شایستهای که مخلوق من بود ) در آن دمیدم، برای او سجده کنید ».
گواه دیگر این موضوع این است که اگر دستور سجده بعد از روشن شدن مقام آدم بود ، چندان افتخاری برای ملائکه محسوب نمیشد ، زیرا در آن هنگام مقام آدم بر همه آشکار شده بود .
آیه فوق سند زنده و گواه روشنی بر شرافت انسان و عظمت مقام او است که پس از تکمیل خلقتش ، تمام فرشتگان مأمور میشوند در برابر این آفرینش بزرگ ، سر تعظیم فرود آورند ، به راستی کسی که لایق مقام خلافت الهی و نمایندگی او در زمین است و استعداد آنهمه تکامل و پرورش فرزندان بزرگی همچون پیامبران به خصوص پیامبر
اسلام صلیاللهعلیهوآله و جانشینانش را دارد ، شایسته هر نوع احترامی است .
ما در برابر انسانی که چند فرمول علمی را میداند ، چه اندازه کرنش میکنیم ، پس چگونه است حال نخستین انسان با آن معلومات سرشار ازجهان هستی .
(72) سوره بَقَره
میدانیم « شیطان » اسم جنساست و شامل نخستین شیطان و همه شیطانها میشود ولی «ابلیس» اسم خاص است و اشاره به همان شیطانی است که اغواگر آدم شد ، او طبق صریح آیات قرآن از جنس فرشتگان نبود ، بلکه در صف آنها قرار داشت ، او از طایفه جنّ بود که مخلوق مادّی است ، در آیه 50 سوره کهف میخوانیم : « فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ: همگی سجده کردند جز ابلیس که از طایفه جنّ بود » .
انگیزه او در این مخالفت ، کبر و غرور و تعصّب خاصّی بود که بر فکر او چیره شد ، او چنین میپنداشت که از آدم برتر است و نمیبایست دستور سجده بر آدم به اوداده شود، بلکه او باید مسجود باشد و آدم بر او سجده کند که شرح این معنی در ذیل آیه 12 سوره
جزء اوّل (73)
اعراف خواهد آمد (« تفسیرنمونه » ، جلد 6 ، صفحه 98 به بعد) .
و علت کفر او نیز همین بود که فرمان حکیمانه پروردگار را نادرست شمرد ، نه تنها عملاً عصیان کرد ، از نظر اعتقاد نیز معترض بود و به این ترتیب خودبینی و خودخواهی ، محصول یک عمر ایمان و عبادت او را بر باد داد و آتش به خرمن هستی او افکند و کبر و غرور از این آثار بسیار دارد.
تعبیر « کانَ مِنَ الْکافِرینَ » نشان میدهد که او قبل از این فرمان نیز حساب خود را از مسیر فرشتگان و اطاعت فرمان خدا جدا کرده بود و در سر فکر استکبار میپروراند و شاید به خود میگفت : اگر دستور خضوع و سجده به من داده شود ، قطعا اطاعت نخواهم کرد ، ممکن است جمله « ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ » آنچه را کتمان میکردید ، اشارهای به این معنی باشد ، در حدیثی که در تفسیر قمی از امام عسکری نقل شده ، نیز همین معنی آمده است (1)
(74) سوره بَقَره
شکّ نیست که سجده بهمعنی پرستش برایخدا است، چراکه در جهان هیچ معبودی جز خدا نیست و معنی توحید عبادت ، همین است که غیر از خدا را پرستش نکنیم .
1) « المیزان »، جلد 1 ، صفحه 126 .
بنابراین جای تردید نخواهد بود که فرشتگان برای آدم « سجده پرستش » نکردند ، بلکه سجده برای خدا بود ، ولی به خاطر آفرینش چنین موجود شگرفی و یا اینکه سجده برای آدم کردند ، اما سجده به معنی "خضوع" نه پرستش .
در کتاب « عُیُونُ الاَْخْبار » از امام علیّ بن موسی الرّضا چنین میخوانیم: « کانَ سُجُودُهُمْ لِلّهِ تَعالی عُبُودِیّةً وَ لاِآدَمَ اِکْراما وَ طاعَةً لِکَوْنِنا فی صُلْبِه : سجده فرشتگان ، پرستش خداوند از یک سو و اکرام و احترامآدم ازسوی دیگر بود، چراکه ما در صلبآدمبودیم » .(1)
جزء اوّل (75)
35 وَقُلْنا یاادَمُاسْکُنْاَنْتَ وَ زَوْجُکَالْجَنَّةَ وَ کُلامِنْها رَغَدا حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِالشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمینَ
و گفتیم : ای آدم ، تو با همسرت در بهشت سکونت کن و از (نعمتهای) آن گوارا هرچه میخواهید ، بخورید ( اما ) نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید شد.
« رَغَد » به معنی فراوان و گسترده و گوارا است ، جمله « حَیْثُ
1) «نُورُالثَّقَلَیْن» ، جلد 1 ، صفحه 58 .
شِئْتُما » اشاره به این است که از هر جای بهشت که خواستید ، یا از هر نوع از انواع میوهها که مایل بودید ، استفاده کنید .
از آیات قرآن استفاده میشود که آدم برای زندگی در روی زمین ، همین زمین معمولی آفریده شدهبود ولی در آغاز خداوند او را ساکن بهشت که یکی از باغهای سرسبز پرنعمت این جهان بود ، ساخت ، محیطی که در آن برای آدم هیچگونه ناراحتی وجود نداشت .
(76) سوره بَقَره
شاید علّت این جریان آن بوده که آدم با زندگی کردن روی زمین هیچگونه آشنایی نداشت و تحمّل زحمتهای آن بدون مقدّمه برای او مشکل بود و از چگونگی کردار و رفتار در زمین باید اطّلاعات بیشتری پیدا کند ، بنابراین میبایست مدتی کوتاه تعلیمات لازم را در محیط بهشت ببیند و بداند زندگی روی زمین توأم با برنامهها و تکالیف و مسؤولیّتها است که انجام صحیح آنها ، باعث سعادت و تکامل و بقای نعمت است و سرباز زدن از آن ، سبب رنج و ناراحتی .
و نیز بداند هرچند او آزاد آفریده شده ، اما این آزادی به طور مطلق و نامحدود نیست که هرچه خواست ، انجام دهد ، او میبایست از پارهای از اشیاء روی زمین چشم بپوشد .
و نیز لازم بود بداند چنان نیست که اگر خطا و لغزشی دامنگیرش
شود، درهای سعادت برای همیشه به روی او بستهمیشود ، نه میتواند بازگشت کند و پیمان ببندد که برخلاف دستور خدا ، عملی انجام نخواهد داد تا دوباره به نعمتهای الهی بازگردد .
جزء اوّل (77)
او در این محیط میبایست تا حدّی پخته شود ، دوست و دشمن خویش را بشناسد، چگونگی زندگی در زمین را یاد گیرد، آری این خود یک سلسله تعلیمات لازم بودکه میبایست فراگیرد و با داشتن این آمادگی ، به روی زمین قدم بگذارد .
اینها مطالبی بود که هم آدم و هم فرزندان او در زندگی آینده خود به آن احتیاج داشتند ، بنابراین شاید علّت اینکه آدم در عین اینکه برای خلافت زمین آفریده شده بود ، مدّتی در بهشت درنگ میکند و دستورهایی که به او داده میشود ، جنبه تمرین و آموزش داشته باشد .
36 فَاَزَلَّهُمَا الشَّیْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمّا کانا فیهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلی حینٍ
پس شیطان موجب لغزش آنها شد و آنان را از آنچه در آن بودند (بهشت) خارج ساخت و (در این هنگام) به آنها گفتیم : همگی ( به زمین ) فرود آیید ، در حالی که بعضی
(78) سوره بَقَره
دشمن دیگری خواهید بود و برای شما تا مدّت معیّنی در زمین قرارگاه و وسیله بهرهبرداری است .
در اینجا « آدم » خود را دربرابر فرمانالهی درباره خودداری از درخت ممنوع دید، ولی شیطان اغواگر که سوگند یادکرده بود که دست از گمراه کردن آدم و فرزندانش برندارد ، به وسوسهگری مشغول شد و چنانکه از سایر آیات قرآن استفاده میشود ، به آدم اطمینان داد که اگر از این درخت بخورد ، او و همسرش فرشتگانی خواهند شد و جاویدان در بهشت زندگی میکنند ، حتّی قسم یاد کردکه من خیرخواه شما هستم (20 و 21 / اعراف).
لذا از بهشتی که کانون آرامش و آسایش و دور از درد و رنج بود ، بر اثر فریب شیطان ، اخراج شدند.
اینجا بود که آدم متوجّه شد راستی به خویشتن ستم کرده و از محیط آرام و پرنعمت بهشت به خاطر تسلیم شدن در برابر وسوسههای شیطان ، بیرون رانده شده و در محیط پرزحمت و مملوّ از مشقتی ، قرار
جزء اوّل (79)
خواهد گرفت ، درست است که آدم پیامبر بود و معصوم از گناه ، هرگاه ترک اولی از پیامبر سرزند ، خداوند نسبت به او سخت میگیرد ، همانند گناهی که از افراد عادی سر بزند و این
جریمه سنگینی بود که آدم در برابر آن نافرمانی پرداخت .
در پاسخ این پرسش باید به این نکته توجّه داشت که گرچه بعضی آن را بهشت موعود نیکان و پاکان میدانند ، ولی ظاهر این است که آن بهشت نبود ، بلکه یکی از باغهای پرنعمت و روحافزای یکی از مناطق سرسبز زمین بوده است .
زیرا x اولاً بهشت موعود قیامت ، نعمت جاودانی است که در آیات بسیاری از قرآن به این جاودانگی بودنش اشاره شده و بیرون رفتن از آن ممکن نیست و x ثانیا ابلیس آلوده و بیایمان را ، در آن بهشت راهی نخواهد بود ، نه وسوسههای شیطانی است و نه نافرمانی خدا .
(80) سوره بَقَره
ثالثا در روایاتی که از طرق اهل بیت علیهمالسلام به ما رسیده، این موضوع صریحا آمده است .
یکی از راویان حدیث میگوید : از امام صادق راجع به بهشت آدم پرسیدم ، امام در جواب فرمود :« باغی از باغهای دنیا بود که خورشید و ماه بر آن میتابید و اگر بهشت جاودان بود ، هرگز آدم از آن بیرون رانده نمیشد » ( جَنَّةٌ مِنْ جَنّاتِ الدُّنْیا یَطْلَعُ فیهَا الشَّمْسُ
وَ الْقَمَرُ وَ لَوْ کانَ مِنْ جِنانِ الاْخِرَةِ ما خَرَجَ مِنْها اَبَدا ) .(1)
و از اینجا روشن میشود که منظور از هبوط و نزول آدم به زمین ، نزول "مقامی" است ، نه مکانی ، یعنی از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پایین آمد .
این احتمال نیز داده شده که این بهشت در یکی از کرات آسمانی بوده است ، هر چند بهشت جاویدان نبوده، در بعضی از روایات
جزء اوّل (81)
اسلامی ، نیز اشاره به بودن این بهشت ، در آسمان شده است ، ولی ممکن است کلمه « سَماء » ( آسمان ) در اینگونه روایات ، اشاره به "مقام بالا " باشد ، نه "مکان بالا ".
ولی به هر حال، شواهد فراوانی نشان میدهد که این بهشت ، غیر از بهشت سرای دیگر است ، چراکه آن پایان سیر انسان است و این آغاز سیر او بود، این مقدّمه اعمال و برنامههای او است و آن نتیجه اعمال و برنامههایش .
روشن است آدم با آن مقامی که خدا در آیات گذشته ، برای او بیان کرد ، مقام والایی از نظر معرفت و تقوا داشت ، او نماینده خدا در زمین بود ، او معلّم فرشتگان بود ، او مسجود ملائکه بزرگ خدا گردید،
1) «نُوُرالثَّقَلَیْن »،جلد1،صفحه62.
این آدم با این امتیازات ، مسلّما گناه نمیکند ، به علاوه میدانیم او پیامبر بود و هر پیامبری معصوم است .
لذا این سؤال مطرح میشود ؛ آنچه از آدم سر زد ، چه بود ؟
(82) سوره بَقَره
در اینجا سه تفسیر وجود دارد که مکمل یکدیگرند ؛
آنچه آدم مرتکب شد، «ترک اولی» ویا بهعبارت دیگر، « گناه نسبی » بود ، نه « گناه مطلق ».
گناه مطلق ، گناهانی است که از هرکس سرزند ، گناه است و درخور مجازات ، ( مانند شرک و کفر و ظلم و تجاوز ) و گناه نسبی آن است که گاه بعضی اعمال مباح و یا حتی مستحب ، درخور مقام افراد بزرگ نیست ، آنها باید از این اعمال چشم بپوشند و به کار مهمّتر پردازند ، در غیر این صورت ، ترک اولی کردهاند ، مثلاً نمازی را که ما میخوانیم ، قسمتی از آن با حضور قلب و قسمتی بیحضور قلب میگذرد ، درخور شأن ما است ، این نماز هرگز درخور مقام شخصی همچون پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله و علیّ نیست ، او باید سراسر نمازش غرق در حضور در پیشگاه خدا باشد و اگر غیر این کند ، حرامی مرتکب نشده ، امّا ترک اولی کرده است .
آدم نیز سزاوار بود از آن درخت نخورد ، هرچند برای او
جزء اوّل (83)
ممنوع نبود، بلکه «مکروه» بود .
نهی خداوند ، در اینجا "نهی ارشادی" است ، یعنی همانند دستور طبیب که میگوید : فلان غذا را نخور ، که بیمار میشوی ، خداوند نیز به آدم فرمود : اگر از درخت ممنوع بخوری ، از بهشت بیرون خواهی رفت و به درد و رنج خواهی افتاد ، بنابراین آدم مخالفت فرمان خدا نکرد ، بلکه مخالفت نهی ارشادی کرد .
اساسا بهشت جای تکلیف نبود ، بلکه دورانی بود برای آزمایش و آمادگی آدم برای آمدن در روی زمین و این نهی ، تنها جنبه آزمایشی داشت .
توضیح بیشتر در این زمینه در « تفسیر نمونه » ، جلد 6 ، صفحه 122 ، ذیل آیات 19 تا 22 سوره اعراف و جلد 13 ، ذیل آیه 121سوره طه مطرح شدهاست .
کلمه « شیطان » از ماده « شَطَنَ » گرفته شده و « شاطِن » به معنی
(84) سوره بَقَره
خبیث و پست آمده است و شَیْطان به موجود سرکش و متمرّد اطلاق میشود ، اعمّ از انسان و یا جنّ و یا جنبندگان دیگر و به معنی روح شریر و دور از حقّ نیز آمده است که در حقیقت همه اینها به یک قدر
مشترک ، بازگشت میکنند.
باید دانست که « شیطان » اسم عام ( اسم جنس ) است ، در حالی که « ابلیس » اسم خاصّ ( علم ) میباشد و بهعبارت دیگر « شیطان »، به هر موجود موذی و منحرفکننده و طاغی و سرکش ، خواه انسانی یا غیر انسانی میگویند و ابلیس نام آن شیطان است که آدم را فریب داد و اکنون هم با لشکر و جنود خود در کمین آدمیان است .
از موارد استعمال این کلمه در قرآن ، نیز برمیآیدکه شیطان ، به موجود موذی و مضرّ گفته میشود ، موجودی که از راه راست برکنار بوده و درصدد آزار دیگران است ، موجودی که سعی میکند ایجاد دودستگی نماید و اختلاف و فساد به راه اندازد ، چنانکه در آیه 91 سوره مائده میخوانیم : « اِنَّما یُریدُ الشَّیْطانُ اَنْ یُوقِعَ
جزء اوّل (85)
بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ ... : شیطان میخواهد بین شما ، دشمنی و بغض و کینه ایجادکند... » .
با توجّه بهاینکه کلمه «یُریدُ» فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، حاکی از این معنی استکه این اراده، اراده همیشگی شیطان است .
و از طرفی میبینیم که در قرآن نیز شیطان به موجود خاصّی اطلاق
نشده ، بلکه حتّی به انسانهای شرور و مفسد نیز اطلاق گردیده است ، آنجا که میخوانیم : « وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّا شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ : بدینگونه ما برای هر پیامبری دشمنی از شیطانهای انسانی و یا جنّ قرار دادیم » ( 112 / انعام ). و اینکه به ابلیس هم شیطان اطلاق شده ، بهخاطر فساد و شرارتی است که در او وجود دارد. علاوه بر اینها ، گاهی کلمه شیطان ، بر « میکروبها » نیز اطلاق شده : به عنوان نمونه ، امیر مؤمنان میفرماید : « لا تَشْرَبُوا الْماءَ مِنْ ثُلْمَةِ الاِْناءِ وَ لا مِنْ عُرْوَتِه ، فَاِنَّ الشَّیْطانَ یَقْعُدُ عَلَی الْعُرْوَةِ وَ
(86) سوره بَقَره
الثُّلْمَةِ : از قسمت شکسته و طرف دستگیره ظرف ، آب نخورید ، زیرا شیطان ، بر روی دستگیره و قسمت شکستهشده ظرف مینشیند » .(1)و نیز امام صادق میفرماید : «وَ لا یُشْرَبُ مِنْ اُذُنِ الْکُوزِ وَ لا مِنْ کَسْرِه اِنْ کانَ فیهِ فَاِنَّهُ مَشْرَبُ الشَّیاطینِ : از دستگیره و قسمت شکسته کوزه آب مخورید که جایگاه آشامیدن شیطانها است » .(2)
از قول پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله میخوانیم : « موهای شارب (سبیل) خویش را بلند مگذارید، زیرا شیطان، آن را محیط امن برای
زندگی خویش قرار میدهد و در آنجا پنهان میگردد » .(1)
به این ترتیب روشن شد که یکی از معانی شیطان، میکروبهای زیانبخش و مضرّ است .
ولی بدیهی است ، منظور این نیست که شیطان در همهجا به این
جزء اوّل (87)
معنی باشد ، بلکه منظور این است که ؛ شیطان ، معانی مختلفی دارد که یکی از مصداقهای روشن آن ، « ابلیس » و لشکریان و اعوان او است و مصداق دیگر آن ، انسانهای مفسد و منحرفکننده و احیانا در پارهای از موارد ، به معنی میکروبهای موذی آمده است .
بسیاری میپرسند : شیطان که موجود اغواگری است ، اصلاً چرا آفریده شد و فلسفه وجود او چیست؟ در پاسخ میگوییم :
اولاً خداوند شیطان را ، شیطان نیافرید ، به این دلیل که سالها همنشین فرشتگان و بر فطرت پاک بود ، ولی بعدا از آزادی خود سوء استفاده کرد و بنای طغیان و سرکشی گذارد ، پس او در آغاز پاک آفریده شد و انحرافش بر اثر خواست خودش بود .
1) « کافی » ، جلد 6 ، کتاب الاَطْعِمَةِ وَ الاَْشْرِبَةِ ، باب الاَوانی.
ثانیا از نظر سازمان آفرینش ، وجود شیطان ، برای افراد باایمان و آنها که میخواهند راه حقّ را بپویند ، زیانبخش نیست ، بلکه وسیله پیشرفت و تکامل آنها است ، چه اینکه پیشرفت و
(88) سوره بَقَره
ترقّی و تکامل ، همواره در میان تضادّها صورت میگیرد .
بهعبارت روشنتر ؛ انسان تا در برابر دشمن نیرومندی قرار نگیرد ، هرگز نیروها و نبوغ خود را بسیج نمیکند و به کار نمیاندازد ، همین وجوددشمن نیرومند، سبب تحرّک و جنبش هرچهبیشترانسان ودرنتیجه ترقّی و تکامل او میشود .
یکی از فلاسفه بزرگ تاریخ معاصر ، « تواین بی » میگوید : « هیچ تمدّن درخشانی در جهان پیدا نشد ، مگر اینکه ملّتی مورد هجوم یک نیروی خارجی قرار گرفت و بر اثر این تهاجم ، نبوغ و استعداد خود را به کار انداخت و آنچنان تمدّن درخشانیراپیریزی کرد » .
43 وَ اَقیمُو الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّکوةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّاکِعینَ
و نماز را به پا دارید و زکات را اداء کنید و همراه رکوعکنندگان، رکوع نمایید ( و نماز را با جماعت بگذارید ) .
جزء اوّل (89)
با اینکه دستور اخیر ، اشاره به مسأله نماز جماعت است ، ولی از میان تمام افعال نماز ، تنها « رکوع » را بیان کرده و میگوید : « با رکوعکنندگان ، رکوع کنید » این تعبیر ، شاید به خاطر آن باشد که نماز یهود ، مطلقا دارای رکوع نبود ، این نماز مسلماناناست که یکیاز ارکان اصلی آن، رکوع محسوب میشود .
جالب اینکه نمیگوید: نماز بخوانید، بلکه میگوید: « اَقیمُوا الصَّلوةَ » (نماز را بهپادارید) یعنی تنها خودتان نمازخوان نباشید ، بلکه چنان کنید که آیین نماز، در جامعه انسانی بر پا شود و مردم ، با عشق و علاقه ، به سوی آن بیایند .
بعضی از مفسّران گفتهاند : تعبیر به « اَقیمُوا » اشاره به این است که نماز شما ، تنها اذکار و اوراد نباشد ، بلکه آن را بهطور کامل بهپادارید که مهمّترین رکن آن ، توجّه قلبی و حضور دل در پیشگاه خدا و تأثیر نماز در روح و جان آدمی است .(1)
(90) سوره بَقَره
در حقیقت در این سه دستور اخیر ، نخست پیوند فرد با خالق ( نماز ) ، بیان شده و سپس پیوند با مخلوق ( زکات ) و
1) « المَنار » ، جلد 2 ، صفحه 293 .
سرانجام پیوند دستهجمعی همه مردم با هم در راه خدا .
45 وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ وَ اِنَّها لَکَبیرَةٌ اِلاّ عَلَیالْخاشِعینَ
ازصبر و نماز یاری جویید ( و با استقامت و کنترل هوسهای درونی و توجّه به پروردگار ، نیرو بگیرید ) و این کار ، جز برای خاشعان ، گران است .
برای پیشرفت و پیروزی بر مشکلات ، دو رکن اساسی لازم است ؛ یکی پایگاه نیرومند درونی و دیگر تکیهگاه محکم برونی، در آیات فوق به این دو رکن اساسی با تعبیر « صَبْر » و « صَلوة » اشاره شدهاست ؛ صبر، آنحالت استقامت و شکیباییو ایستادگی در جبهه مشکلات
جزء اوّل (91)
است و نماز ، پیوندی است با خدا و وسیله ارتباطی است با این تکیهگاه محکم. گرچه کلمه « صَبْر » ، در روایات فراوانی به روزه تفسیر شده است ، ولی مسلّما منحصر به روزه نیست ، بلکه ذکر روزه ، به عنوان یک مصداق بارز و روشن آن است ، زیرا انسان ، در پرتو این عبادت بزرگ ، ارادهای نیرومند و ایمانی استوار، پیدامیکند و حاکمیّت عقلش بر هوسهایش مسلّم میگردد .
مفسران بزرگ در تفسیر این آیه ، نقل کردهاند که : رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله هرگاه با مشکلی روبهرو میشد که او را ناراحت میکرد ، از نماز و روزه ، مدد میگرفت .(1)
و نیز از امام صادق نقل شده که فرمود : « هنگامی که با غمی ازغمهایدنیا روبهرومیشوید،وضو گرفته،بهمسجد بروید، نماز بخوانید و دعاکنید،زیراخداونددستورداده؛" وَاسْتَعینُوابِالصَّبْرِ وَالصَّلوةِ"».(2)
(92) سوره بَقَره
توجه به نماز و راز و نیاز با پروردگار ، نیروی تازهای در انسان ایجاد میکند و او را برای رویارویی با مشکلات، نیرو میبخشد .
در کتاب « کافی » از امام صادق آمده: « کانَ عَلِیُّ اِذا اَهالَهُ اَمْرٌ فَزِعٌ قامَ اِلَی الصَّلوةِ ثُمَّ تَلا هذِهِ الاْیَةَ ؛ " وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ " : هنگامی که مشکل مهمّی برای علی پیش میآمد ، به نماز برمیخاست ، سپس این آیه را تلاوت میفرمود ؛ "وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ " » آری نماز ، انسان را به قدرت لایزالی پیوند میدهد که همه مشکلات ، برای او سهل و آسان است و
همین احساس ، سبب میشود که انسان در برابر حوادث ، نیرومند و خونسرد باشد .
جزء اوّل (93)
62 اِنَالَّذینَ امَنُوا وَالَّذینَهادُوا وَالنَّصاری وَ الصّابِئینَ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صالِحا فَلَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاهُمْ یَحْزَنُونَ
کسانیکه(به پیامبر اسلام)ایمانآوردهاند و یهود و نصاری و صابئان ( پیروان یحیی یا نوح یا ابراهیم ) آنها که ایمان بهخدا و روزرستاخیزآوردهاند وعملصالحانجامدادهاند، پاداششان نزد پروردگارشان مسلّم است و هیچگونه ترس و غمّی برای آنها نیست (و هر کدام از پیروان ادیان که در عصر و زمان خود بر طبق وظایف و فرمان الهی عمل کردهاند ، مأجورند و رستگار ) .
این آیه ، تقریبا با همین عبارت در سوره مائده آیه 69 آمده و با تفاوتی بیشتر در سوره حج آیه 17 آمده است .
مطالعه آیاتی که بعد از این در سوره مائده آمده است ، نشان
(94) سوره بَقَره
میدهد که یهود و نصاری به خود میبالیدند که دینشان از ادیان دیگر بهتر است و بهشت را دربست منحصر به خود میدانستند .
شاید همین تفاخر ، میان جمعی از مسلمانان نیز بود ، آیه مورد بحث میگوید : ایماƠظاهری مخصوصا بدون انجام عمل صالح ، چه از مسلمانان باشد و چه از یهود و نصاری و پیروان ادیان دیگر بیارزش است،تنهاایمانواقعی و خالص بهخدا و دادگاهبزرگقیامتکه باکار نیک و عمل صالح توأم باشد ، در پیشگاه خدا ارزش دارد ، تنها این برنامه موجبپاداش و جلبآرامش و امنیّتمیگردد .
بعضیاز بهانهجویان ، آیه فوق را دستاویزی برای افکار نادرستی ، از قبیل صلح کلّ و اینکه پیروان هر مذهبی باید به مذهب خود عمل کنند ، قرار دادهاند ، آنها میگویند : بنابراین آیه لازم نیست ، یهود و نصاری و پیروان ادیان دیگر ، اسلام را پذیرا شوند ،
جزء اوّل (95)
همینقدر که به خدا و جهان آخرت ایمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهند ، کافی است .
بهخوبی میدانیم که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر میکنند ، قرآن
در آیه 85 سوره آلعمران میگوید : « وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الاِْسْلامِ دینا فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ : هرکس دینی غیر از اسلام برای خود انتخاب کند ، پذیرفته نخواهد شد » .
بهعلاوه آیات قرآن پر است از دعوت یهود و نصاری و پیروان سایر ادیان ، به سوی این آیین جدید ، اگر تفسیر فوق صحیح باشد ، با بخش عظیمی از آیات قرآن تضادّ صریح دارد ، بنابراین باید به دنبال معنی واقعی آیه رفت .
در اینجا دو تفسیر از همه ، روشنتر و مناسبتر به نظر میرسد .
اگر یهود و نصاری و مانند آنها به محتوای کتب خود عمل کنند، مسلما به پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله ایمان میآورند ، چراکه بشارت ظهور او با ذکر صفات و علائم مختلف ، دراین کتب آسمانی آمده
(96) سوره بَقَره
است ، که شرح آن در ذیل آیه 146 سوره بقره خواهد آمد .
مثلاً قرآن در آیه 68 سوره مائده میگوید : « قُلْ یا اَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلی شَیْءٍ حَتّی تُقیمُو التَّوْریةَ وَ الاِْنْجیلَ وَ ما اُنْزِلَ اِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ : ای اهل کتاب ، شما ارزشی نخواهید داشت ، مگر آن زمانی که تورات و انجیل و آنچه را از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده برپا دارید » ( و ازجمله بهپیامبراسلام صلیاللهعلیهوآله که بشارتظهورشدر کتب
شماآمدهاست،ایمانبیاورید ).
این آیه ناظر به سؤالی است که برای بسیاری از مسلمانان در آغازاسلام مطرح بوده، آنها در فکربودندکه اگر راهحقّ و نجاتتنها اسلاماست، پستکلیفنیاکان و پدران ما چه میشود ؟ آیا آنها به خاطر عدم درک زمان پیامبراسلام و ایماننیاوردن به او مجازات خواهند شد ؟
در اینجا آیه فوق نازل گردید و اعلام داشت ؛ هر کسی که در عصر خود به پیامبر برحقّ و کتاب آسمانی خویش ایمان آورده و عمل صالح کرده است ، اهل نجات است و جای هیچگونه نگرانی نیست.
جزء اوّل (97)
بنابراین یهودیان مؤمن و صالحالعمل ، قبل از ظهور مسیح ، اهل نجاتند ، همانگونه مسیحیان مؤمن قبل از ظهور پیامبر اسلام. این معنی از شأن نزولی که برای آیه فوق ذکر شده و بعدا بهآن اشاره خواهیمکرد، نیز استفاده میشود .
67 وَ اِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ اِنَاللّهَ یَأْمُرُکُمْ اَنْتَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا اَتَتَّخِذُنا هُزُوا قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ
(و به خاطر بیاورید) هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: خداوند به شما دستور میدهد مادّهگاوی را ذبح کنید ( و
قطعهای از بدن آن را به مقتولی که قاتل او شناخته نشده، بزنید ، تا زنده شود و قاتل خویش را معرّفی کند و غوغا خاموش گردد ) گفتند: آیا ما را مسخره میکنی ؟ ( موسی گفت : ) به خدا پناه میبرم از این که از جاهلان باشم .
(98) سوره بَقَره
در اینآیه تا آیه 74 بر خلاف آنچه تا بهحال در سوره بقره ، پیرامون بنیاسرائیل خواندهایم ، که همه بهطور فشرده و خلاصه بود ، ماجرایی به صورت مشروح آمده است ، شاید به این دلیل که این داستان ، تنها یکبار در قرآن ذکر شده ، بهعلاوه نکات آموزنده فراوانی در آن وجود دارد که ایجاب چنین شرحی را میکند ، از جمله ؛ بهانهجویی شدید بنیاسرائیل در سراسر این داستان نمایان است و نیز درجه ایمان آنان به گفتار موسی را مشخّص میکند و از همه مهمّتر این که گواه زندهای است بر امکان رستاخیز .
ماجرا ( آنگونه که از قرآن و تفاسیر برمیآید ، ) چنین بود که یک نفر از بنیاسرائیل به طرز مرموزی کشته میشود ، در حالی که قاتل به هیچوجه معلوم نیست .
در میان قبایل و اسباط بنیاسرائیل نزاع درگرفته میشود ، هریک آن را به طایفه و افراد قبیله دیگر نسبت میدهد و خویش را تبرئه
میکند ، داوری را برای فصل خصومت ، نزد موسی میبرند و حلّ مشکل را از او خواستار میشوند و چون از طرق عادی، حلّ این قضیه ممکن نبود و از طرفی ادامه این کشمکش ، ممکن بود منجرّ به فتنه عظیمی در میان بنیاسرائیل گردد ، موسی با استمداد از لطف پروردگار از طریق اعجازآمیزی ، به حلّ این مشکل چنانکه در تفسیر آیات میخوانید ، میپردازد.
جزء اوّل (99)
نخستمیگوید: « بهخاطربیاورید هنگامی را که موسی به قوم خود گفت : باید گاوی را سر ببرید » .
آنها از روی تعجب گفتند :« آیا ما را به مسخره گرفتهای »؟ ( قالُوا اَتَتَّخِذُنا هُزُوا ) .
موسی در پاسخ آنان گفت : « به خدا پناه میبرم که از جاهلان باشم » ( قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ ). یعنی استهزاء نمودن و مسخره کردن ، کار افراد نادان و جاهل است و پیامبر خدا هرگز چنین نیست .
68 قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما هِیَ قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها
(100) سوره بَقَره
بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِکَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ
گفتند: ( پس ) از خدای خود بخواه که برای ما روشن کند،
این ماده گاو چگونه ماده گاوی باشد ؟ گفت : خداوند میفرماید: ماده گاوی که نه پیر و نه از کارافتاده و نه بکر و جوان ، بلکه میان این دو باشد ، آنچه به شما دستور داده شده ( هر چه زودتر ) انجام دهید .
« فارِضٌ » چنانکه « راغب » در « مفردات » میگوید ، به معنی گاو مسنّ است ، ولی بعضی از مفسّران گفتهاند : گاوی است که مخصوصا به مرحلهای از پیری رسیده که دیگر زاد و ولد نمیکند و « عَوانٌ » به معنی میان سال است .
جمله « از خدایت بخواه » که در خواستههای آنها چند بار تکرار شده ، یک نوع اِسائَه ادب و یا استهزاء سربسته درآن نهفته است، مگر خدای موسی را از خدای خویش جدا میدانستند؟
جزء اوّل (101)
به هر حال موسی در پاسخ آنها گفت : « خداوند میفرماید : ماده گاوی باشد که نه پیر و نه از کارافتاده و نه بکر و جوان،بلکهمیانایندوباشد ». و برای اینکه آنها بیشاز اینمسألهرا کش ندهند و با بهانهتراشی ، فرمان خدا را به تأخیر نیندازند، در پایان سخن خود اضافه کرد: «آنچه به شما دستور داده شده است، انجام دهید» (فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ) .
69 قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرینَ
گفتند : از پروردگار خود بخواه که برای ما روشن سازد ، چه رنگی داشته باشد؟ گفت : خداوند میگوید : گاوی باشد زرد یک دست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد.
« فاقِعٌ » به معنی زرد خالص یک دست است .
این گاو باید کاملاً خوشرنگ و درخشنده باشد ، آنچنان زیبا که بینندگان را به اعجاب وادارد.
(102) سوره بَقَره
و عجیب این است که باز هم به این مقدار اکتفاء نکردند و هر بار با بهانهجویی ، کار خود را مشکلتر ساخته و دایره وجود چنان گاوی را تنگتر نمودند .
70 قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما هِیَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَ اِنّا اِنْ شاءَ اللّهُ لَمُهْتَدُونَ
گفتند : از خدایت بخواه که برای ما روشن کند بالاخره چگونه گاوی باشد ؟ زیرا این گاو برای ما مبهم شده و اگر خدا بخواهد ، ما هدایت خواهیم شد .
71 قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثیرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِی الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِیَةَ فیها قالُوا الاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ
گفت : خداوند میفرماید: گاوی باشد که برای شخمزدن رام نشده باشد و برای زراعت آبکشی نکند، از هرعیبی
جزء اوّل (103)
برکنار و حتّی هیچگونه رنگی درآن نباشد ، گفتند : الآن حقّ مطلب را برای ما آوردی ، سپس ( چنان گاوی را پیدا کردند ) و آنرا سر بریدند، ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند .
بالاخره گاو را با هر زحمتی بود ، به دست آوردند « و آن را سر بریدند ، ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند » ( فَذَبَحُوها وَ ماکادُوا یَفْعَلُونَ ) .
72 وَ اِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسا فَادّارَأْتُمْ فیها وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْتَکْتُمُونَ
و بهخاطربیاورید هنگامی را که فردی را به قتل رساندید، سپس درباره ( قاتل ) او به نزاع پرداختید و خداوند آنچه را مخفی داشته بودید ، آشکار میسازد .
73 فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها کَذلِکَ یُحْیِی اللّهُ الْمَوْتی وَ یُریکُمْایاتِهِلَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ
(104) سوره بَقَره
سپس گفتیم: قسمتیاز گاو را به مقتول بزنید ( تا زنده شود و قاتل را معرفی کند ) خداوند اینگونه مردگان را زنده میکند و آیاتخود را بهشمانشانمیدهد،شایددرک کنید.
قرآن بعد از ذکر ریزهکاریهای این ماجرا ، باز آن را به صورت خلاصه و کلّی در دو آیه فوق مطرح میکند.
74 ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً وَ اِنَّ مِنَالْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَْنْهارُ وَ اِنَّ مِنْها لَمایَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُالْماءُ وَ اِنَمِنْهالَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ
سپس دلهای شما بعد از این جریان سخت شد ، همچون سنگ یا سختتر ، چراکه پارهای از سنگها میشکافد و از آن نهرها جاری میشود و پارهای از آنها شکاف برمیدارد و آب از آن تراوش میکند و پارهای از خوف خدا ( از فراز کوه ) به زیر میافتد ( اما دلهای شما نه از خوف
جزء اوّل (105)
خدا میتپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانی
است ) و خداوند از اعمال شما غافل نیست .
آیه مورد بحث به مسأله قساوت و سنگدلی بنیاسرائیل پرداخته و میگوید : بعد از این ماجراها و دیدن اینگونه آیات و معجزات و عدم تسلیم در برابر آنها ، دلهای شما سخت شد ، همچون سنگ یا سختتر.
اما دلهای شما از این سنگها نیز سختتر است ، نه چشمه عواطف و علمی از آن میجوشد و نه قطرات محبّتی از آن تراوش میکند و نه هرگزاز خوفخدا میتپد .
بدون شک « سؤال » کلید حلّ مشکلات و برطرف ساختن جهل و نادانی است ، اما مانند هرچیز اگر از حدّ و معیار خود تجاوز کند و یا بیمورد انجام گیرد ، دلیل انحراف و موجب زیان است، همانگونه که نمونهاش را در این داستان مشاهده کردیم .
(106) سوره بَقَره
بنیاسرائیل مأمور بودند گاوی را ذبح کنند ، بدون شک اگر قید و شرط خاصّی میداشت ، تأخیر بیان از وقت حاجت ممکن نبود و خداوند حکیم در همان لحظه که به آنها امر کرد ، بیان میفرمود ، بنابراین وظیفه آنها در این زمینه ، قید و شرطی نداشته و لذا
« بَقَرَة » به صورت "نَکِرَة" در اینجا ذکر شده است .
ولی آنها بیاعتناء به این اصل مسلّم ، شروع به سؤالات گوناگون کردند ، شاید برای اینکه میخواستند حقیقت ، لوث گردد و قاتل معلوم نشود و این اختلاف همچنان میان بنیاسرائیل ادامه یابد ، جمله « فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ » نیز اشاره به همین معنی است ، میگوید: آنها گاو را ذبح کردند ، ولی نمیخواستند این کار انجام گیرد .
از ذیل آیه 72 همین داستان نیز استفاده میشود که لااقلّ گروهی از آنها قاتل را میشناختند و از اصل جریان مطّلع بودند و شاید این قتل بر طبق توطئه قبلی ، میان آنها صورت گرفته بود ، اما کتمان میکردند ، زیرا در ذیل همین آیه میخوانیم : « وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ
جزء اوّل (107)
تَکْتُمُونَ : خداوند آنچه را شما پنهان میدارید ، آشکار و برملا میسازد » .
از این گذشته افراد لجوج و خودخواه غالبا پرحرف و پرسؤال هستند و در برابر هرچیز بهانهجویی میکنند .
قرائن نشان میدهد که اصولاً آنها نه معرفت کاملی نسبت به خداوند داشتند و نه نسبت به موقعیّت موسی ، لذا بعداز همه این سؤالها گفتند: «اَلاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ : حالا حقّ را بیانکردی » ،
گویی هرچه قبل از آن بوده ، باطل بوده است .
به هر حال هرقدر آنها سؤال کردند ، خداوند هم تکلیف آنها را سختتر کرد ، چراکه چنین افراد، مستحقّ چنان مجازاتی هستند، لذادر روایاتمیخوانیمکه؛درهرمورد خداوند سکوت کرده ، پرسش و سؤال نکنیدکه حکمتیداشته و لذا در روایتیاز امام علیبنموسی الرضا چنین آمده : « اگر آنها در همان آغاز ، هر مادهگاوی را انتخاب کرده و سر بریده بودند ، کافی بود ، ( وَ لکِنْ شَدُّوَا فَشَدَّدَاللّهُ عَلَیْهِمْ)
(108) سوره بَقَره
آنها سختگیری کردند، خداوند هم بر آنها سخت گرفت»(1)
102 وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطینُ عَلی مُلْکِ سُلَیْمانَ وَ ما کَفَرَ سُلَیْمانُ وَلکِنَالشَّیاطینَ کَفَرُوایُعَلِّمُونَالنّاسَ السِّحْرَ وَ ما اُنْزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما یُعَلِّمانِ مِنْ اَحِدٍ حَتّی یَقُولا اِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ماهُمْ بِضارّینَ بِهِ مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِاِذْنِ
1) « المیزان » ، ذیل آیه مورد بحث .
اللّهِ وَ یَتَعَلَّمُونَ ما یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَریهُ ما لَهُ فِی الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ اَنْفُسَهُمْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ
(یهود)ازآنچه شیاطیندرعصرسلیمان برمردم میخواندند،
جزء اوّل (109)
پیرویمیکردند، سلیمان هرگز (دست به سحر نیالود و) کافر نشد و لکن شیاطین کفر ورزیدند و به مردم تعلیم سحر دادند (و نیز یهود) از آنچه بر دو فرشته بابل "هاروت" و "ماروت" نازل شد، پیروی کردند، ( آنها طریق سحرکردن را برای آشنایی به طرز ابطال آن به مردم یاد میدادند ) و به هیچکس چیزی یاد نمیدادند ، مگر اینکه قبلاً به او میگفتند : ما وسیله آزمایش شما هستیم، کافر نشوید ( و از این تعلیمات سوء استفاده نکنید ) ولی آنها از آن دو فرشته مطالبی را میآموختند که بتوان به وسیله آن ، میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند ( نه اینکه از آن برای ابطال سحر استفاده کنند ) ولی هیچگاه بدون فرمان خدا نمیتوانند به انسانی ضرر برسانند ، آنها قسمتهایی را فرامیگرفتند که برای آنان زیان داشت و نفعی نداشت و مسلّما
میدانستند هرکسی خریدار اینگونه متاع باشد، بهرهای در
(110) سوره بَقَره
آخرت نخواهدداشت و چهزشت و ناپسند بود، آنچه خود را به آن میفروختند ، اگر علم و دانشی میداشتند .
« خَلاق » در اصل به معنی خلق و خوی نیک است که انسان اکتساب میکند و گاه به معنی نصیب و بهره نیز آمده است و در آیه فوق به همین معنی میباشد .
از احادیث چنین برمیآید که در زمان سلیمان پیامبر گروهی در کشور او به عمل سحر و جادوگری پرداختند ، سلیمان دستور داد تمام نوشتهها و اوراق آنها را جمعآوری کرده ، در محلّ مخصوصی نگهداری کنند ( این نگهداری شاید به خاطر آن بوده که مطالب مفیدی برای دفع سحر ساحران در میان آنها وجود داشته است ) .
پس از وفات سلیمان گروهی آنها را بیرون آورده و شروع به اشاعه و تعلیم سحرکردند ، بعضی از این موقعیّت استفاده کرده و گفتند: سلیمان اصلاً پیامبر نبود، بلکه به کمک همین سحر و جادوگریها بر کشورش مسلّط شد و امور خارقالعاده انجام میداد .
جزء اوّل (111)
گروهی از بنیاسرائیل هم از آنها تبعیّت کردند و سخت به جادوگری دل بستند ، تا آنجا که دست از تورات نیز برداشتند .
هنگامیکه پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله ظهور کرد و ضمن آیات قرآن اعلام نمود ؛ سلیمان از پیامبران خدا بوده است ، بعضی از احبار و علمای یهود گفتند: از محمّد تعجّب نمیکنید که میگوید: سلیمان پیامبر است ، در صورتیکه او ساحر بوده ؟
این گفتار یهود علاوه براینکه تهمت و افترایبزرگی نسبت به این پیامبر الهی محسوب میشد ، لازمهاش ، تکفیر حضرت سلیمان بود ، زیرا طبق گفته آنان ، سلیمان مرد ساحری بوده که خود را به دروغ ، پیامبر خوانده و این موجب کفر است ، که آیه فوق به آنها پاسخ میگوید (1)
آیه مورد بحث ، فصل دیگری از زشتکاریهای یهود را معرّفی
(112) سوره بَقَره
میکندکه پیامبر بزرگ خدا سلیمان را به سحر و جادوگری متهمساختند.
منظوراز « شَیاطین » نیز ممکن است ، انسانهای طغیانگر و یا جنّ و یا اعمّ از هر دو باشد .
« آنها ( یهود ) همچنین از آنچه بر دو فرشته بابل ، هاروت و ماروت نازل گردید ، پیروی کردند » ( وَ ما اُنْزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ
1) « سیره ابن هشام » ، جلد 2 ، صفحه 192 .
بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ ) .
آری آنها از دو سو دست به سوی سحر دراز کردند ، یکی از سوی تعلیمات شیاطین در عصر سلیمان و دیگری از سوی تعلیماتی که به وسیله هاروت و ماروت ، دو فرشته خدا در زمینه ابطال سحر به مردم داده بودند. درحالیکه دو فرشته الهی ( تنها هدفشان این بود که مردم را به طریق ابطال سحر ساحران آشنا سازند ) و لذا « به هیچکس چیزی یاد نمیدادند ، مگر اینکه قبلاً به او میگفتند : ما وسیله آزمایش تو هستیم ، کافر نشو ( و از این تعلیمات سوءاستفاده نکنید ) » (وَ ما یُعَلِّمانِ مِنْ اَحِدٍ حَتّی یَقُولا اِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاتَکْفُرْ).
جزء اوّل (113)
خلاصه ، این دو فرشته زمانی به میان مردم آمدند که بازار سحر داغ بود و مردم گرفتار چنگال ساحران ، آنها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختند ، ولی از آنجا که خنثی کردن یک مطلب ( همانند خنثی کردن یک بمب ) فرع بر این است که انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثیکردن آنرا یادبگیرد، ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلاً شرح دهند .
ولی سوءاستفادهکنندگان یهود ، همین را وسیله قرار دادند برای اشاعه هرچه بیشتر سحر و تا آنجا پیش رفتند که پیامبر بزرگ الهی
،
سلیمان را نیز متّهم ساختند که اگر عوامل طبیعی به فرمان او است یا جنّ و انس از او فرمان میبرند ، همه مولود سحر است ، آری این است راه و رسم بدکاران که همیشه برای توجیه مکتب خود ، بزرگان را متّهم به پیروی از آن میکنند .
به هرحال آنها از این آزمایش الهی پیروز بیرون نیامدند « از آن دو فرشته مطالبی را میآموختند که بتوان
(114) سوره بَقَره
به وسیله آن ، میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند » ( فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ ) .
ولی قدرت خداوند مافوق همه این قدرتها است ، « آنها هرگز نمیتوانند بدون فرمان خدا به احدی ضرر برسانند » ( وَ ما هُمْ بِضارّینَ بِهِ مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ ) .
« آنها قسمتهایی را یاد میگرفتند که برای ایشان ضرر داشت و نفع نداشت » ( وَ یَتَعَلَّمُونَ ما یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ ). آری آنها این برنامه سازنده الهی را تحریف کردند ، به جای اینکه از آن به عنوان وسیله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده کنند ، آن را وسیله فساد قرار دادند ، « با اینکه میدانستند هرکسی خریدار اینگونه متاع باشد ، بهرهای در آخرت نخواهد داشت » ( وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَریهُ ما لَهُ
فِی الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ ). « چه زشت و ناپسند بود ، آنچه خود را به آن میفروختند ، اگر علم و دانشی میداشتند » ( وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ اَنْفُسَهُمْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ ) .
جزء اوّل (115)
در اینجا سؤالی باقی میماند و آن اینکه ؛ طبق ظاهر آیات فوق و روایات متعدّد ، هاروت و ماروت دو فرشته الهی بودند که برای مبارزه با اذیّت و آزار ساحران به تعلیم مردم پرداختند ، آیا به راستی فرشته میتواند معلّم انسان باشد؟ پاسخ این سؤال ، در همان احادیث ذکر شده است و آن اینکه خداوند آنها را به صورت انسانهایی درآورد تا بتوانند این رسالت خود را انجام دهند ، این حقیقت را میتوان از آیه 9 سوره انعام نیز دریافت ، آنجاکه میگوید : « وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکا لَجَعَلْناهُ رَجُلاً:اگر(پیامبر)را فرشتهای قرارمیدادیم، حتما اورا به صورت مردی جلوهگر میساختیم » .
در آیه فوق خواندیم که ساحران نمیتوانستند بدون اذن پروردگار به کسی زیان برسانند ، این به آن معنی نیست که جبر و اجباری در کار باشد ، بلکه اشاره به یکیاز اصول اساسی توحید است که همه
(116) سوره بَقَره
قدرتها در این جهان از قدرت پروردگار سرچشمه میگیرد،
حتّی سوزندگی آتش و برندگی شمشیر، بیاذن و فرمان او نمیباشد ، چنان نیست که ساحر بتواند بر خلاف اراده خدا در عالم آفرینش دخالت کند و چنین نیست که خدا را در قلمرو حکومتش محدود نماید ، بلکه اینها خواصّ و آثاری است که او در موجودات مختلف قرار داده ، بعضی از آن ، حسن استفاده میکنند و بعضی سوءاستفاده و این آزادی و اختیار که خدا به انسانها داده ، نیز وسیلهای است برای آزمودن و تکامل آنها .
در این که « سحر » چیست و از چه تاریخی به وجود آمده ، بحث فراوان است ، اینقدر میتوان گفت که : سحر از زمانهای قدیم در میان مردم رواج داشته است ، ولی تاریخ دقیقی برای آن در دست نیست و نیز نمیتوان گفت چه کسی برای نخستین بار جادوگری را به وجود آورد ؟
جزء اوّل (117)
ولی از نظر معنی و حقیقت سحر میتوان گفت : سحر ، نوعی اعمال خارقالعاده است که آثاری از خود در وجود انسانها به جا میگذارد و گاهی یکنوع چشمبندی و تردستی است و گاه تنها جنبه روانی و خیالی دارد. سحر از نظر لغت به دو معنی آمده است ؛
بهمعنی خدعه و نیرنگ و شعبده و تردستی و به تعبیر « قاموس اللُّغَة » سحر ، یعنی خدعه کردن .
«کُلُمالَطُفَوَ دَقَّ: آنچهعوامل آن،نامرئیومرموز باشد » .
در « مفردات راغب » که مخصوص واژههای قرآن است ، به سه معنی اشاره شده است ؛
/ : خدعه و خیالات بدون حقیقت و واقعیّت ، همانند شعبده و تردستی .
/ : جلب شیطانها از راههای خاصّی و کمک گرفتن از آنان .
/ : معنی دیگری است که بعضی پنداشتهاند و آن اینکه ؛ ممکن است با وسایلی ماهیّت و شکل اشخاص و موجودات را تغییر
(118) سوره بَقَره
داد ، مثلاً انسانرابهوسیلهآن،بهصورتحیوانیدرآورد،ولیایننوعخیال و پنداری بیش نیست و واقعیّت ندارد .(1)
ازبررسی حدود 51 کلمه « سحر » و مشتقات آن در سورههای قرآن ، از قبیل ؛ طه ، شعراء ، یونس ، اعراف و ... ، راجع به سرگذشت پیامبران خدا ؛ موسی ، عیسی و پیامبر اسلام علیهمالسلام به این نتیجه
1) «مفردات راغب»، ماده"سحر".
میرسیم که سحر از نظر قرآن، به دو بخش تقسیم میشود ؛
الف آنجا که مقصود از آن ، فریفتن و تردستی و شعبده و چشمبندی است و حقیقتی ندارد ، چنانکه میخوانیم : « فَاِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ اِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ اَنَّها تَسْعی : ریسمانها و عصاهای جادوگران زمان موسی ، در اثر سحر ، خیال میشد که حرکت میکنند » ( 66 / طه ) و در آیه دیگر آمدهاست: « فَلَمّا اَلْقَوْا سَحَرُوا اَعْیُنَ النّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ: هنگامیکه ریسمانها را انداختند،
جزء اوّل (119)
چشمهایمردم را سحر کردند و آنها را ارعاب نمودند » ( 116 / اعراف ) .
از این آیات روشن میشود که سحر دارای حقیقتی نیست که بتواند در اشیاء تصرّفی کند و اثری بگذارد ، بلکه این تردستی و چشمبندی ساحران است که آنچنان جلوه میدهند .
ب از برخی آیات قرآن استفاده میشود که بعضی از انواع سحر به راستی اثر میگذارد ، مانند آیه فوق که میگوید : آنها سحرهایی را فراگرفتند که میان مرد و همسرش جدایی میافکند (فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ) ، یا به تعبیر دیگر که در آیات فوق بود که آنها چیزهایی را فرا میگرفتند که به حالشان مضرّ بود و نافع نبود ( وَ یَتَعَلَّمُونَ ما یَضُرُّهُمْ وَ لایَنْفَعُهُمْ ) .
ولی آیا تأثیر سحر فقط جنبه روانی دارد و یا اینکه اثر جسمانی و خارجی هم ممکن است داشته باشد ؟ در آیات بالا اشارهای بهآن نشده ولذا برخی معتقدند اثر سحر تنها در جنبههای روانی است. نکته دیگری که در اینجا تذکّر آن لازم است ، اینکه ؛ به نظرمیرسد قسمت قابل
(120) سوره بَقَره
توجّهی از سحرها به وسیله استفاده از خواص شیمیایی و فیزیکی به عنوان اغفال مردم سادهلوح انجام میشده است. مثلاً در تاریخ ساحران زمان موسی میخوانیم که آنها درون ریسمانها و عصاهای خویش را مقداری مواد شیمیایی مخصوص ( احتمالاً جیوه و مانند آن ) قرار داده بودند که پس از تابش آفتاب و یا بر اثر وسایل حرارتی که در زیر آن تعبیه کرده بودند ، به حرکت درآمدند و تماشاکنندگان خیال میکردند آنها زنده شدهاند. اینگونه سحرها حتّی در زمان ما نیز کمیاب نیست .
در این مورد فقهای اسلام ، همه میگویند : یادگرفتن و انجام اعمال سحر و جادوگری ، حرام است .
در این قسمت ، احادیثی از پیشوایان بزرگ اسلام رسیده است که در کتابهای معتبر ما نقل گردیده ، از جمله اینکه ؛ امام علی
میفرماید: « مَنْ تَعَلَّمَ شَیْئا مِنَ السِّحْرِ قَلیلاً اَوْ کَثیرا فَقَدْ کَفَرَ وَ
جزء اوّل (121)
کانَ اخَرُ عَهْدِهِ بِرَبِّهِ ...: کسی که سحر بیاموزد ، کم یا زیاد ، کافر شده است و رابطه او با خداوند به کلی قطع میشود ... » (1)اما همانطور که گفتیم ، چنانچه یادگرفتن آن ، به منظور ابطال سحر ساحران باشد ، اشکالی ندارد ، بلکه گاهی به عنوان واجب کفایی میبایست عدهای سحر را بیاموزند تا اگر مدّعی دروغگویی خواست از این طریق مردم را اغفال یا گمراه کند ، سحر و جادوی او را ابطال نمایند و دروغ مدّعی را فاش سازند. شاهد این سخنکه اگر سحر برای ابطال سحر و حلّ و گشودن آن میباشد، بیمانع است، حدیثیاست کهاز امامصادق نقل شده ، در اینحدیث میخوانیم: یکی از ساحران و جادوگران که در برابرانجام عمل سحر، مزد میگرفت ، خدمت حضرت امام صادق رسید و عرض کرد : « حرفه من ، سحر بوده است و در برابر آن مزد میگرفتم، خرج زندگی من نیز از همین راه تأمین میشد و با همان درآمد،
(122) سوره بَقَره
حج خانه خدا را انجام دادهام ، ولی اکنون آن را ترک و توبه کردهام ، آیا برای من راه نجاتی هست » ؟ امام صادق در پاسخ فرمود : « عقده
1) « وسایل الشیعه » ، باب 25 ، من ابواب مایُکْتَسَبُ بِهِ ، حدیث 7 .
سحر را بگشا ولی گره جادوگری مزن » .(1)از این حدیث استفاده میشود که برای گشودن گره سحر ، آموختن و عمل آن بیاشکال است .
امروز یک سلسله علوم وجود دارد که در گذشته ساحران با استفاده از آنها برنامههای خود را عملی میساختند ؛
استفاده از خواصّ ناشناخته فیزیکی و شیمیایی اجسام ، چنانکهقبلاً نیزاشارهکردیم،همانطور که در داستانساحرانموسی آمده است که آنها با استفاده از خواصّ فیزیکی و شیمیایی مانند جیوه و ترکیبات آن توانستند چیزهایی به شکل مار بسازند و به حرکت درآورند .
جزء اوّل (123)
البته استفاده از خواصّ فیزیکی و شیمیایی اجسام هرگز ممنوع نیست، بلکه باید هرچه بیشتر از آنها آگاه شد و در زندگی از آن استفاده کرد ، ولی اگر از خواصّ مرموز آنها برای اغفال و فریب مردم ناآگاه استفادهشود و به راههای غلطی سوق داده شوند ، یکی از مصادیق سحر محسوبخواهدشد.
1) « وسایل الشیعه » ، باب 25 من ابواب مایُکْتَسَبُ بِهِ ، حدیث 1 .
استفاده از خواب مغناطیسی، هیپنوتیزم و مانیهتیزم و تلهپاتی (انتقال افکار از فاصله دور) .
البته اینعلوم نیزاز علوممثبتیاست که میتواند در بسیاری از شؤون زندگی مورد بهرهبرداری صحیح قرار گیرد، ولی ساحران از آن سوء استفاده میکردند و برای اغفال و فریب مردم آنها را به کاری میگرفتند .
اگر امروز هم کسی از آنها چنین استفادهای را در برابر مردم بیخبر کند ، سحر محسوب خواهد شد. خلاصه اینکه سحر ، معنی وسیعی دارد که همه آنچه در اینجا گفتیم و در سابق اشاره شد ، نیز در
(124) سوره بَقَره
بر میگیرد. این نکته نیز به ثبوت رسیده که نیروی اراده انسان ، قدرت فراوانی دارد و هنگامی که در پرتو ریاضتهای نفسانی قویّتر شود ، کارش به جایی میرسد که در موجودات محیط خود تأثیر میگذارد، همانگونه که مرتاضان براثر ریاضت اقدام بهکارهایخارقالعادهمیکنند.
این نیز قابل توجه است که ریاضتها گاهی مشروع است و گاهی نامشروع ، ریاضتهای مشروع در نفوس پاک ، نیروی سازنده ایجاد میکند و ریاضتهای نامشروع نیروی شیطانی و هر دو ممکن است
منشأ خارق عادات گردد که در اوّلی مثبت و سازنده و در دوّمی مخرّب است .
121 اَلَّذینَ اتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ اوُلئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَاوُلئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ
کسانی که کتاب آسمانی به آنها دادهایم ( یهود و نصاری )
جزء اوّل (125)
و آن را از روی دقّت میخوانند ، به پیامبر اسلام ایمان میآورند و کسانی که به او کافر شوند ، زیانکارند .
این تعبیر ، تعبیر پرمعنایی است و خط روشنی برای ما در برابر قرآن مجید و کتب آسمانی مشخّص میسازد ، چرا که مردم در برابر این آیات الهی چند گروهند ؛
برخی تمام اصرارشان بر ادای الفاظ و حروف از مخارج ، آن است که آنها دائما درفکر وقف و وصل و حروف یرملون و شدّ و مدّند و کمترین اهمیّتی بهمحتوی و معنی نمیدهند، تاچه رسد به عمل به آن ، به گفته قرآن اینها همانند حیوانی هستند که کتابهایی بر او حمل شده باشد ( کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ اَسْفارا ) ( 5 / جمعه ). گروهی دیگر از الفاظ فراتر رفته و در معانی دقّت میکنند و در ریزهکاریها و نکات
قرآن میاندیشند و از علوم آن آگاهند ، اما از عمل خبری نیست .
ولی گروه سوّمی هستند که مؤمنان راستینند ، قرآن را به عنوان یک کتاب عمل و یک برنامه کامل زندگی پذیرفتهاند ، خواندن الفاظ و
(126) سوره بَقَره
اندیشه در معانی و درک مفاهیم این کتاب بزرگ را ، مقدّمهای برای عمل میدانند ولذا هر زمان قرآن میخوانند ، روح تازهای در کالبد آنها پیدا میشود ، تصمیم و اراده تازه ، آمادگی و اعمال تازه و این است حقّ تلاوت .
در حدیثی از امام صادق در تفسیر این آیه میخوانیم، که فرمود : « منظور این است که آیات آن را به دقّت بخوانند و حقایق آن را درک کنند و به احکام آن عمل نمایند ، به وعدههای آن امیدوار و از وعیدهای آن ترسان باشند ، از داستانهای آن عبرت بگیرند ، به خدا سوگند منظور حفظکردن آیات وخواندن حروف و تلاوت سورهها و یادگرفتن اعشار و اخماس آن نیست، آنهاحروف قرآن را حفظ کردند ، اما حدود آن را ضایع ساختند ، منظور تنها این است که در آیات قرآن بیندیشند و به احکامش عمل کنند ، چنانکه خداوند میفرماید : این
کتابی است پربرکت، که ما بر تو نازل کردیم تا در آیاتش تدبّر کنند » .(1)
جزء اوّل (127)
130 وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ اِبْراهیمَ اِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَیْناهُ فِیالدُّنْیا وَ اِنَّهُ فِیالاْخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحینَ
چه کسی جز افراد سفیه و نادان از آیین ابراهیم ( با آن پاکی و درخشندگی ) رویگردان خواهد شد ؟ ما او را در این جهان برگزیدیم و او در جهان دیگر از صالحاناست.
آیا این سفاهت نیست که انسان ، آیینی را با این پاکی و درخشندگی رها کند و در بیراهههای شرک و کفر و فساد گام بگذارد ؟ آیینی که با روح و فطرت انسان آشنا و سازگار است و با عقل و خرد هماهنگ ، آیینی را که هم آخرت در آن است و هم دنیا ، رها کرده و به سراغ برنامههایی برود که دشمن خرد و مخالف فطرت و تباهکننده دین و دنیا است .
(128) سوره بَقَره
جزء اوّل (129)
1) «المیزان»، ذیلآیهموردبحث.
موضوع صفحه
متنتأییدیهحضرتآیةاللّهالعظمیمکارمشیرازی••• 6
مقدمه••• 8
سوره حمد••• 11
" اَللّه " جامعترین نام خداوند••• 16
رحمت عامّ و خاصّ خدا••• 18
جهان ، غرق رحمت او است••• 19
خطّ سرخ بر همه رَبُّ النَّوْعها••• 22
ایمان به رستاخیز ، دوّمین پایگاه••• 26
انسان در پیشگاه خدا••• 30
فردگراییوانزواطلبی مردود است••• 31
پیمودن صراط مستقیم••• 32
صراط مستقیم چیست ؟••• 35
(130)
دوخطانحرافی••• 38
« اَلَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ » چه کسانی هستند ؟••• 39
فهرست مطالب
موضوع صفحه
«مَغْضوبِعَلَیْهِم» و «ضالّین» چهکسانی هستند؟••• 40
سوره بقره••• 42
این چنین خدایی را بپرستید••• 42
نعمت زمین و آسمان••• 44
بتپرستی در شکلهای مختلف••• 50
قرآن ، معجزه جاویدان••• 51
مثالهای قرآنی••• 52
اهمیّت مثال در بیان حقایق••• 55
چرا قرآن به پشّه مثال زده است ؟••• 56
آدم در بهشت••• 59
(131)
چرا ابلیس مخالفت کرد ؟••• 60
آیا سجدهبرایخدابودیابرایآدم ؟••• 61
بهشت آدم ، کدام بهشت بود ؟••• 66
گناه آدم چه بود ؟••• 67
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مقصود از « شیطان » در قرآن چیست ؟••• 69
چرا خدا شیطان را آفرید ؟••• 72
راه پیروزی بر مشکلات••• 75
قانون کلّی نجات••• 77
آیاایمانبهخداوآخرتوانجام عملصالح بدون پذیرش••• 78
دیناسلامقابلقبولاست؟••• 78
ماجرایگاو بنیاسرائیل••• 80
پرسشهایفراوانو بیجا••• 87
(132)
سلیمان و ساحران بابل••• 89
چگونه فرشته معلم انسان میشود ؟••• 95
هیچکسبدوناذنخداقادربرکارینیست••• 95
سحرچیستوازچهزمانیپیداشدهاست؟••• 96
سحر از نظر اسلام••• 99
سحر در عصر ما••• 101
حقّ تلاوت چیست ؟••• 103