ghaemiyeh.com
سرشناسه : مستنبط، احمد، ۱۲۸۵ - ۱۳۵۷.
عنوان قراردادي : القطره من بحار مناقب النبي والعتره عليهمالسلامفارسي
عنوان و نام پديدآور : ترجمه كتاب نفيس "القطره": قطرهاي از درياي فضائل اهل بيت عليهمالسلام/ تاليف احمد مستنبط؛ ترجمه محمد ظريف؛ مقدمه مرتضي مجتهديسيستاني.
مشخصات نشر : قم: حاذق، ۱۳۸۴-
مشخصات ظاهري : ج.
شابك : ۳۲۵۰۰ ريال: 964-5970-41-5 ؛ ۶۵۰۰۰ريال (ج.۱، چاپ هفتم) ؛ ۳۲۵۰۰ ريال: ج. ۲، چاپ ششم : 964-5970-42-3 ؛ ۶۵۰۰۰ريال (ج.۲، چاپ هفتم)
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري
يادداشت : مترجم جلد دوم محمدحسين رحيميان است.
يادداشت : چاپ پنجم.
يادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۴۲۸ق.= [۱۳۸۶]).
يادداشت : ج. ۲ (چاپ ششم: ۱۳۸۴).
يادداشت : ج.۲ (چاپ هفتم: ۱۴۲۸ق.=[۱۳۸۶]).
يادداشت : عنوان ديگر: قطرهاي از درياي فضائل اهل بيت عليهمالسلام.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : قطرهاي از درياي فضائل اهل بيت عليهمالسلام.
موضوع : محمد (ص)، پيامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- فضايل -- احاديث
موضوع : چهارده معصوم -- فضايل -- احاديث
موضوع : احاديث شيعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : ظريف، محمد، ۱۳۳۵ -، مترجم
شناسه افزوده : رحيميان،محمدحسين، ۱۳۴۵ -، مترجم
شناسه افزوده : مجتهدي، سيدمرتضي، ۱۳۳۳ -، مقدمهنويس
رده بندي كنگره : BP۲۲/۹ /م۵ق۶۰۴۱ ۱۳۸۴
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۳
شماره كتابشناسي ملي : ۱۲۶۰۰۰۸
09122510358
پايگاه علمي المنجي 09199850085
WWW.ALMONJI.COM
Email: info@almonji.com
مقدّمه مؤلّف رحمه الله
بخش اوّل : مناقب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم
پايان بخش
فضيلت سادات گرامي و علويان
بخش دوّم : مناقب امير مؤمنان على عليه السلام
پايان بخش
بخش سوّم : مناقب حضرت فاطمه زهرا عليها السلام
بخش چهارم : احاديث مشترك امام حسن و امام حسين عليهما السلام
مناقب امام حسن مجتبي عليه السلام
بخش پنجم : مناقب امام حسين عليه السلام
پايان بخش
بخش ششم : مناقب امام زين العابدين عليه السلام
بخش هفتم : مناقب امام محمّد باقر عليه السلام
بخش هشتم : مناقب امام جعفر صادق عليه السلام
پايان بخش
بخش نهم : مناقب امام كاظم عليه السلام
پايان بخش
بخش دهم : مناقب امام رضا عليه السلام
پايان بخش
بخش يازدهم : مناقب امام جواد عليه السلام
بخش دوازدهم : مناقب امام هادى عليه السلام
پايان بخش
بخش سيزدهم : مناقب امام حسن عسكرى عليه السلام
پايان بخش
بخش چهاردهم : مناقب امام زمان عليه السلام
پايان بخش
فهرست موضوعي كتاب
منابع و مصادر كتاب
امير مؤمنان علي عليه السلام مي فرمايند :
علم الأنبياء في علمهم ، وسرّ الأوصياء في سرّهم ، وعزّ الأولياء في عزّهم ، كالقطرة في البحر ، والذرّة في القفر.
علم و دانش همهٔ پيامبران در برابر علم و دانش اهل بيت عليهم السلام، و سرّ همهٔ اوصيا در برابر سرّشان و اقتدار همهٔ اوليا در برابر اقتدار آنها، همانند قطره اي در دريا و ذرّه اي در بيابان وسيع است.
كتاب لو تأمّله ضرير *** لعاد كريمتاه بلا إرتياب
ولو قد مرّ حامله بقبر *** لصار الميّت حيّاَ في التراب
كتابي كه در پيش رو داريد اگر نابينايي در آن بينديشد، بدون ترديد بينايي چشمان خود را باز خواهد يافت.
و اگر كسي با آن از كنار قبري عبور نمايد، مرده اي كه در خاك آرميده ، زنده خواهد شد.
تقريظاتى كه دانشمندان محترم براى اين كتاب ارسال فرموده اند:
علّامه فاضل، داماد بزرگوارم، حجّت الإسلام جناب آقاى ميرزا محمّدتقى مصدرالاُمور «متين» اين دو بيت زيبا را به زبان فارسى تقديم نموده اند، ما نيز ازاحساسات فراوان و بزرگوارانه ايشان تشكّر و سپاسگزارى مىنماييم:
لطف تو به هر ذرّه كه شامل گردد
خورشيد صفت به چرخ نايل گردد
گر (قطره)اى از بحر مناقب بچشد
بىشبهه هم او بحر فضايل گردد
يكى از شعراى شايسته و دوستدار اهل بيت عليهم السلام با اشعار غرّاى خود در تمجيد كتاب، ما را مورد لطف و محبّت خود قرار داد. آرى، اين همه لطف ومحبّت حاكى از فهم فراوان و عواطف و احساسات گرانبها و لطف و احسان آنهاست؛ علاّمه بزرگوار، شاعر بزرگ شيخ عبدالمنعم فرطوسى گويد:
كتاب محكم الآيات أضحى
ل«أحمد» معجزاً فأبان قدره
جرى «مستنبط» الأحكام فيه
بحار مناقب من فيض «قطره»
ونقب عن أحاديث صحاح
رواها في مناقب خير عتره
كتابى با نشانه و آيات استوار، آشكار گرديد؛ از «احمد» كه همانند اعجاز است وارزش آن روشن گشت.
«مستنبطِ» احكام، در آن درياى مناقب و فضايل را از فيض كتاب «قطره»اش جارىساخته است.
اين اثر گرانسنگ كاوشى از احاديث صحيحى است كه آنها را در مناقب و فضايلبهترين عترت، بيان نموده است.
علّامه فاضل، شاعر بزرگ، شيخ احمد دجيلى گويد:
مولاي إنّي إلى عرفانك العذب
ظام ومالي سواك اليوم من أرب
هب لي ولو «قطرة» ممّا تجود به
فعل اطفى بها قلبي من اللهب
فمنه «يستنبط» العرفان حيث به
فيض من العلم والإيمان والأدب
فديت عرفانك العذب الشهي أباً
فداه في موقف العرفان كلّ أبي
مولاى من! من تشنه عرفان زلال و گواراى توأم، امروز ديگر نيازى به غير تو ندارم.
قطرهاى از آن براى من سخاوتمندانه لطف كن؛ كه شايد به وسيله آن، شعله سوزاندلم را خاموش نمايم.
آرى، از آن، عرفان و شناخت استنباط مىشود، زيرا به وسيله آن جوششى از دانش،ايمان و ادب است.
پدرم فداى عرفان زلال و گوارا و مرغوب تو كه در مقام چنين عرفانى هر پدرىفداى آن باد.
استاد شاعر محمود بستانى نيز اشعار فوق را به صورت زيبايى تضمين كردهو عنايت نموده كه:
(مولاي إنّي إلى عرفانك العذب)
صاد كجدب الثرى يهفو إلى السحب
ينبوع فضلك إن يروي الظماء فأنا
(ظام ومالي سواك اليوم من أرب)
(هب لي ولو «قطرة» ممّا تجود به)
روافد الخير من سلسالك الذهبي
يا «أحمد» الخلق سلسل لي عصارته
(فعل اطفى بها قلبي من اللهب)
(فمنه «يستنبط» العرفان حيث به)
من المعارف ما يروى التعطّش بي
قل للعطاشى رووا منه فإنّ به
(فيض من العلم والإيمان والأدب)
(فديت عرفانك العذب الشهي أباً)
وعزة اتبناها مدى الحقب
إن افتديه واستجلى أباه فقد
(فداه في موقف العرفان كلّ أبي)
(مولاى من! من تشنه عرفان زلال و گواراى توأم) و در صيد آنم همانند زمينخشك و تشنهاى كه در آرزوى ابر بارانى است.
چشمه فضل و دانش تو اگر تشنهاى را سيراب مىكند، همانا من، (امروز تشنهام ونيازى به غير تو ندارم).
(قطرهاى از آن بر من سخاوتمندانه لطف كن)؛ كه عطا خيرى است از زنجيرهاىطلاى تو.
اى احمد و ستوده مردم! چكيده آن را براى من بريز (كه شايد به وسيله آن شعلهسوزان دلم را خاموش نمايم).
(آرى، از آن، عرفان و شناخت استنباط مىشود هر كجا باشد( از معارفى كه تشنگىمرا سيراب كند.
بر تشنگان بگو كه از آن چشمه سيراب گرديد، چرا كه در آن؛ (جوششى از دانش،ايمان و ادب است).
(پدرم فداى عرفان زلال و گواراى مرغوب تو)؛ كه اين عزّتى از ساليان و مدّت زماندرازى است.
اگر فداى آن گردم و پدرش جلوهگر شود؛ به راستى كه (در مقام چنين عرفانى هرپدرى فداى آن باد).
حمد و سپاس خدايى را سزاست كه اولياى خودش را به ما شناسانيد، كسانىكه هر كس آنها را بشناسد در واقع خداى را شناخته است، و كسى كه از شناخت آنها باز ماند در حقيقت از شناخت خدا بازمانده است و كسى كه به دامن آنان چنگ بزند در واقع به دامن پروردگار چنگ زده است و هر كه از آنها دورى نموده و دست بردارد در واقع از خداى متعال دورى گزيده و دست برداشته است.
و درود و سلام بى پايان بر اشرف پيامبران حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم و برخاندان برگزيده او، و بر همه دوستان آنها و دوستداران دوستان آنها باد و نفرين و لعنت هميشگى بر دشمنان آنها از پيشينيان تا پايان تاريخ باد.
اينك كمترين خدمتگزار اهل دانش، احمد بن رضى الدين مستنبط - كه به حرم امن امير مؤمنان على عليه السلام پناه آورده - گويد: پس از پايان تأليف نخستين جلد كتاب «القطره» به روايات زيباى زيادى از مناقب و فضايل اهل بيت عليهم السلام برخورد نمودم؛ برخى از دوستانم از اهل علم درخواست كردند كه اين روايات را نيز به رشته تحرير درآورده و به عنوان جلد دوّم همان كتاب قرار دهم.
من به درخواست آنها پاسخ مثبت داده و همانند جلد اوّل اين كتاب را نيز درچهارده بخش از مناقب و حكايات زيبايى كه در فضايل خاندان عصمت عليهم السلامبوده، تنظيم نمودم، گر چه قلم را ياراى تحرير و بيان را توان گزارش و تقريرفضايل بيكران آنان نيست.
در هر صورت، با استعانت از خداى متعال و چنگ زدن به دامن لطف مولا وامام منتظر - كه درود خداوند بر او و نياكان پاكش باد - اين اثر را شروع نمودم،كه:
اى دل؛ فضايل اسداللَّه طاعت است
مدح علىّ و آل، شنيدن عبادت است
بودن به ذكر حيدر كرّار يك نفس
حقّا كه در مقابل صدسال طاعت است
در احاديث پانزدگانه اى كه حسن بن زكردان فارسى رحمه الله نقل كرده، آمده است:حسن بن زكردان گويد: از امير مؤمنان على عليه السلام شنيدم كه مىفرمود:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
ما من عبد يرشد عبداً ويدلّه على معرفة أهل بيتي إلّا بعث اللَّه إليه ملكاً يوم خروجه من القبر، يحمله على جناحه حتّى يقف في الموقف، ثمّ ينادي مناد: من كان يعرف هذا فليأته.
قال: فيجتمع إليه معارفه، ثمّ يقول عزّوجلّ: اكسوا كلّ واحد من حلل الفردوس وتوّجوه من تيجان الجنّة.
هيچ بنده اى نيست كه بنده اى را به سوى شناخت اهل بيت من ارشاد و راهنمايى كند جز آن كه خداى متعال فرشته اى به سوى او در آن روزى كه از قبرش خارج مىشود، مىفرستد؛ فرشته او را بر روى بال خود حمل مىكند تا اين كه در توقّفگاه محشر مىايستد، آنگاه هاتفى ندا مىكند: هر كه اين بنده را مىشناسد، بيايد.
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: همه آنهايى كه او را مىشناسند جمع مىشوند، آنگاه خداى متعال مىفرمايد: به هر كدام از اينان از لباسهاى فاخر بهشتى بپوشانيد و برسرشان تاج كرامت بهشتى بگذاريد.
سپس رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
يا بنيّ؛ حرّض الناس على حبّ أهل بيتنا.
فرزندم! مردم را بر مهر و محبّت خاندان ما تشويق و ترغيب نما.
در كتاب «تفسير فرات» مىنويسد: جعفر بن محمّد فزارى با سند خود از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه حضرتش در تفسير آيه شريفه «وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ» (1)؛«در آن هنگام كه از موءوده سئوال شود» يعنى مودّت ما، «بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» (2)؛ «به كدامين گناه كشته شده است؟»، فرمود:
ذلك حقّنا الواجب على الناس، وحبّنا الواجب على الخلق، قتلوا مودّتنا.
منظور از اين آيه، همان حقّ لازم ما بر مردم است، و همان محبّت واجب شده ما برمخلوقات است، آنان مودّت و محبّت ما را كشته و از بين بردند. (3)
و در كتاب «مجموع الرائق» آمده است: زهرى از جدّش نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
من نشر علماً فله مثل أجر من عمل به. (4)
كسى كه علم و دانشى را پخش نمايد پاداش كسى دارد كه به آن علم و دانش عمل كند.
در حديث زيباى ديگرى مىخوانيم كه حضرتش مىفرمايد:
وخير الناس بعدنا من ذاكر بأمرنا. (5)
بهترين مردم پس از ما، كسانى هستند كه امر (و ولايت) ما را گفت و گو مىنمايند.
در كتاب «عدّة الداعى» مىنويسد: امام باقرعليه السلام فرمود:
إنّ ذكرنا من ذكراللَّه، وذكر عدوّنا من ذكر الشيطان. (1)
همانا ياد ما، ياد خداست و ياد دشمنان ما، ياد شيطان است.
امام صادق عليه السلام در حديث زيبايى به يكى از يارانش فرمود:
اكتب وبثّ علمك في إخوانك، فإن متّ فورّث كتبك بنيك، فإنّه يأتي على الناس زمان هرج لايأنسون فيه إلّا بكتبهم. (2)
دانش خودت را بنويس و در ميان برادرانت پخش كن، و به هنگام مرگ كتابهاى خود را براى فرزندانت به ارث بگذار، چرا كه زمانى بر اين مردم فرا خواهد رسيدكه آشوب و فتنه همه جا را فرا خواهد گرفت و مردم فقط با كتابهايشان مأنوس خواهند شد (يعنى امامشان در پس پرده غيبت خواهد ماند و فقط از طريق كتابهاى پيشينيان هدايت خواهند يافت).
باز در حديث ديگرى از امام حسن عسكرى عليه السلام مىخوانيم كه حضرتش فرمود:
من أحبّنا بقلبه، ونصرنا بيده ولسانه، فهو معنا في الغرفة الّتي نحنفيها. (3)
كسى كه ما خاندان را با قلبش دوست بدارد و با دست و زبانش يارى نمايد، او درروز قيامت در غرفهاى كه ما هستيم قرار خواهد گرفت.
و در كتاب شريف «امالى» مىنويسد: رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
المؤمن إذا مات وترك ورقة واحدة عليها علم، تكون تلك الورقة ستراً فيما بينه وبين النار، وأعطاه اللَّه تبارك وتعالى بكلّ حرف مكتوب عليها مدينة في الجنّة، أوسع من الدنيا سبع مرّات.
هنگامى كه مؤمن از دنيا مىرود و پس از خود ورقه اى از دانش بر جاى مىگذارد،اين ورقه، حايلى مابين او و آتش مىگردد، خداى متعال به هر حرفى از حروفى كه بر آن نوشته، شهرى در بهشت به او عطا مىكند كه وسعت آن، هفت برابر دنيااست. (1)
اكنون خداى را سپاسگزارم كه مرا براى نيل به اين نعمت والا و احسان بزرگ موفّق نمود، و اين نيست جز از فيوضات همسايگى و مجاورت مرقد مطهّررادمردِ بخشنده، آقا و مولاى ما، امير مؤمنان على عليه السلام كه درود و سلام خدا بر او وبر فرزندان و دوستانش باد.
اينك پيش از آغاز بحث، مقدّمه زيبايى را كه شامل دسته اى از اخبارى كه در اسرار اهل بيت عليهم السلام است، بيان مى نماييم:
673 / 1) روايت «تفسير فرات»
674 / 2) روايت «تفسير امام حسن عسكري عليه السلام»
675 / 3) روايت «بصائر الدرجات»
676 / 4 ) روايت «كمال الدين»
677 / 5) روايت جابر بن عبداللَّه
678 / 6 ) روايت «بصائر الدرجات»
679 / 7 ) روايت بصائر الدرجات از ابوبصير
680 / 8) روايت تفسير برهان
681 / 9 ) روايت اصول كافي
682 / 10 ) روايت معاني الأخبار و...
683 / 11 ) روايت «اختصاص» و «بصائر الدرجات»
684 / 12 ) روايت «البصائر» از امام كاظم عليه السلام
685 / 13 ) روايت «البصائر» از امام صادق عليه السلام
686 / 14 ) روايت «بحار الأنوار»
687 / 15 ) روايت «بحار الأنوار» از امام صادق عليه السلام
688 / 16 ) روايت «امالى» از امام صادق عليه السلام
689 / 17 ) روايت «إرشاد» و «إحتجاج»
690 / 18) روايت «اختصاص» از امام باقر عليه السلام
691 / 19 ) روايت «بصائر الدرجات» از امام جواد عليه السلام
692 / 20 ) روايت «بصائر الدرجات» از امام صادق عليه السلام
693 / 21 ) روايت ديگر «بصائر الدرجات»
694 / 22 ) روايت «إرشاد القلوب» از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام
695 / 23 ) روايت «امالى صدوق» از امام صادق عليه السلام
696 /24 ) روايت شيخ صدوق از امام صادق عليه السلام
697 /25 ) روايت «بصائر الدرجات» از امام باقر عليه السلام
698 /26 ) روايت «بصائر الدرجات» از امام صادق عليه السلام
699 /27 ) روايت «بحار الأنوار» از امام صادق عليه السلام
700 /28 ) روايت «قصص الأنبياء» از امام باقر عليه السلام
701 /29 ) روايت «إختصاص» از امام صادق عليه السلام
702 /30 ) روايت «بحار الأنوار» از امام صادق عليه السلام
703 /31 ) روايت كراجكى قدّس سرّه از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله
704 /32 ) روايت فضل بن شاذان رحمه الله از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله
705 /33 ) روايت «قرب الإسناد» از امام رضا عليه السلام
706 /34 ) روايت «امالى» از امام صادق عليه السلام
707 /35 ) روايت شيخ صدوق قدس سره از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله
708 /36 ) روايت «خصال» از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام
709 /37 ) روايت «محاسن» از امام صادق عليه السلام
710 /38 ) روايت «محاسن» از امام باقر عليه السلام
711 /39 ) روايت «بحار الأنوار» از امام صادق عليه السلام
712 /40 ) روايت «منهج التحقيق إلى سواء الطريق» از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله
713 /41 ) روايت «معانى الأخبار» از امام صادق عليه السلام
714 /42) روايت «إحتجاج» از امام عصر صلوات الله عليه
715 /43 ) روايتي در مقام و منزلت امام عليه السلام
716 /44 ) روايتي از امام باقر عليه السلام
717 /45 ) روايت معاوية بن عمّار از امام صادق عليه السلام
روايت «اختصاص» از امام رضا عليه السلام
روايت طبرسى رحمه الله از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله
1) امالى صدوق: 91 ح 4 مجلس 10، بحار الأنوار: 144/2 ح 1.
673 / 1) در كتاب «تفسير فرات» مي نويسد :
زياد بن منذر گويد: از امام باقرعليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
نحن شجرة أصلها رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وفرعها عليّ بن أبي طالب عليه السلام وأغصانها فاطمة بنت النبيّ عليهما السلام وثمرتها الحسن والحسين عليهما السلام.
ما درختى هستيم كه ريشه اش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، تنه اش علىّ بن ابى طالب عليه السلام، شاخه هايش فاطمه، دختر پيامبرعليهما السلام و ميوه اش حسن و حسين عليهما السلام است.
آن شجره نبوّت، خانه رحمت، كليد حكمت، معدن علم و دانش، جايگاه رسالت،محلّ آمد و رفت فرشتگان، موضع سرّ خدا و وديعه او، و امانتى است كه برآسمانها و زمين و كوهها عرضه شد، حرم خداى اكبر، و بيت عتيق خدا و پيمان او هستيم.
علم مرگ و ميرها، بلاها، پيش آمدها، وصيّتها و فصل خطاب، زادگاه اسلام ونژاد عرب نزد ماست.
امامان معصوم عليهم السلام انوار درخشان در پيرامون عرش خدا بودند، خداى متعال دستور داد تا تسبيح نمايند، اهل آسمانها از تسبيح آنها به تسبيح مشغول شدند،آنان در پيشگاه خداى متعال صف زدگان و تسبيح كنندگان هستند، كسى كه به پيمان آنها وفا نمايد در واقع به پيمان خداوند وفا نموده است، و كسى كه عارف به حقّ آنان باشد در واقع عارف به حق خداست، آنان عترت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستند، و كسى كه منكر حقّ ايشان باشد در واقع منكر حق خداست.
هم ولاة أمراللَّه وخزنة وحي اللَّه وورثة كتاب اللَّه، وهم المصطفون باسم اللَّه والاُمناء على وحي اللَّه.
آنان فرمانروايان امر خدا و گنجينه هاى وحى پروردگار و وارث كتاب خدا هستند،آنان برگزيدگان به امر خدا و امينان بر وحى او هستند.
آنان خاندان نبوّت و مركز رسالت و مأنوسان به حركات پر و بال فرشتگان هستند، كسانى كه جبرئيل به فرمان پروردگار جليل، آنان را با خبرِ تنزيل وبرهان و دليل تغذيه نموده است.
هؤلاء أهل البيت أكرمهم اللَّه بشرفه، و شرّفهم بكرامته، وأعزّهم بالهدى وثبّتهم بالوحي، وجعلهم أئمّة هداة، ونوراً في الظلم للنجاة، واختصّهم لدينه وفضّلهم بعلمه، وآتاهم ما لم يؤت أحداً من العالمين.
آنان اهل بيت پيامبرند كه خداوند متعال به شرافت خويش آنها را گرامى داشته و باكرامت و لطف خويش مفتخر و بزرگشان داشته و با هدايت عزيزشان كرده و به وسيله وحى استوارشان نموده و آنها را پيشوايان هدايت براى راهنمايى و نور درخشان در تاريكىها براى نجات قرار داده است، آنها را به دين خود مخصوص گردانيده و با علم خويش برترى داده و آنچه به احدى از جهانيان نداده به آنهابخشيده است.
آنها را پايه دين و جايگاه وديعه نهادن اسرار پنهان و امينان وحى، و برگزيدگان ازآفريدگان و گواهان بر مردم قرار داده و آنان را برگزيده و انتخاب كرده واختصاص داده و امتياز بخشيده و برترى داده و خشنود گرديده و گزينش نموده وبر گذشتگان بهاء داده است.
آنان را نور جهان، و تكيه گاه مردم، راهنمايان مردم بر روى صراط قرار داده، چراكه آنان امامان هدايت، داعيان به سوى تقوا و كلمه اعلاى حق تعالى و حجّت عظماى الهى هستند.
هم النجاة والزلفى، هم الخيرة الكرام، هم القضاة الحكّام، هم النجوم الأعلام، هم الصراط المستقيم، هم السبيل الأقوم، الراغب عنهم مارق،والمقصّر عنهم زاهق، واللازم لهم لاحق.
آنان نجاتبخش اند كه داراى قرب و منزلت هستند، آنان برگزيدگان گرامى وباشخصيّت، داوران فرمانروا، ستارگان درخشان، صراط مستقيم، شاهراه استوارهستند كه هر كس از آنها رو برگرداند گمراه مىشود و آنكه در حقّ آنها كوتاهى كندبدبخت مىشود و آنكه از آنها پيروى كند به هدف مىرسد.
آنان نور خدا در دلهاى مؤمنان و درياى گوارا براى تشنگان هستند، هر كه به آنهاپناه ببرد ايمن مىشود و آنان براى كسى كه به آنان چنگ بزند
محلّ ايمنى وآرامش هستند، آنان دعوت كنندگان به سوى خدا و فرمانبردار اويند، ومجريان دستور پروردگار و حكم كنندگان به فرمان او هستند.
خداوند متعال پيامبرش را در ميان آنها مبعوث كرد، و فرشتگان خدا به سوى آنهافرود مىآيند، و به پيامبرى كه از آنان است آرامش و سكينه پروردگار نازل گرديده، و روح الأمين بر آنها نزول مىكند، و اين به جهت لطف و عنايتى استكه خداى متعال بر آنها دارد كه اين امتياز را بر آنان بخشيده و آن را بر آنان اختصاص داده است، به آنان تقوا داده و با حكمت تقويتشان نموده است.
آنان شاخه هاى پاك و ريشه هاى مباركند، قرارگاه رحمت حق، و گنجينه هاى علم و دانش و وارثان حلم و شكيبايى، و صاحبان تقوا و عقل و خرد، نور و روشنايى،وارثان پيامبران، و باقى مانده از اوصيا هستند كه از خاندان آنها كسى است كه يادش دلنشين و نامش مبارك مىباشد؛ يعنى حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم وپيامبر برگزيده و اُمّى.
و از آن خاندان است فرمانروايى كه (همچون ستاره) مىدرخشيد و همچون شير ژيان مى غرّيد؛ يعنى حضرت حمزه فرزند عبدالمطلب عليهما السلام.
و از آن خاندان است كسى كه در سال خشكسالى «رماده» (1)تشنگان را سيراب كرد؛ يعنى عبّاس بن عبدالمطلب، عموى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و همزاد پدرش.
و از آن خاندان است جعفر بن ابى طالب عليهما السلام «ذوالجناحين»؛ كسى كه به دو قبله نماز خواند و دو هجرت كرد و دو بيعت نمود، او از شجره مباركى است كه داراى روانى روشن و برهانى آشكار است.
و از آن خاندان است دوست و برادر حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم كه پيام رسان از طرف او، صاحب برهان، تأويل و تفسير محكم است، امير و سرپرست مؤمنان وجانشين پيامبر پروردگار جهانيان؛ يعنى علىّ بن ابى طالب كه درودهاى پاك وتهنيتهاى والاى خدا بر او باد.
آرى، اينان كسانى هستند كه خداوند متعال مودّت و ولايت آنها را بر هر
1) رماده: خشكسالى كه در زمان خلافت غاصبانه عمر پديد آمد، و موجب هلاكت انسانهاى زياد و تلف شدن سرمايه هاى فراوانى شد.
مرد وزن مسلمان واجب نموده و در كتاب محكم خود (قرآن) به پيامبرش خطاب فرموده كه:
«قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْلَهُ فيها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ» (1).
«بگو: من هيچ پاداشى براى رسالتم از شما درخواست نمى نمايم جز دوستى ومحبّت بر خاندان و نزديكانم، و هر كس كار نيكى انجام دهد بر او نيكى مى افزاييم چرا كه خداوند آمرزنده و سپاسگزار است».
در اين هنگام امام باقرعليه السلام فرمود:
«إقتراف الحسنة» حبّنا أهل البيت.
منظور از «اقتراف حسنه»؛ «كار نيك»، محبّت ما خاندان است. (2)
674 / 2) در«تفسير امام حسن عسكري عليه السلام صلوات اللَّه عليه» در ذيل فرمايش خداى متعال كه مىفرمايد: «وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» (3)؛ «و به پدر و مادر نيكى كنيد»، آمده است:
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
أفضل والديكم وأحقّهما لشكركم محمّد وعليّ عليهما السلام.
بهترين و سزاوارترين پدر و مادر شما به سپاسگزارى؛ همانا محمّد و على عليهما السلام هستند.
حضرت علىّ بن ابى طالب عليه السلام فرمود: از پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مىفرمود:
أنا وعليّ أبوا هذه الاُمّة، ولحقّنا عليهم أعظم من حقّ أبوي
ولادتهم، فإنّا ننقذهم إن أطاعونا من النار إلى دارالقرار، ونلحقهم من العبوديّة بخيارالأحرار.
من و على دو پدر اين امّت هستيم، همانا حقّ ما بر مردم بزرگتر و بيشتر از حقّ پدر ومادر نژادى آنهاست، چرا كه اگر آنان از ما پيروى كنند آنها را از جهنّم نجات داده وبه سوى بهشت مىبريم و از بندگى رهايى داده و به بهترين آزادگان ملحق مىسازيم.
حضرت فاطمه زهراعليها السلام فرمود:
أبوا هذه الاُمّة محمّد و عليّ عليهما السلام يقيمان أودهم وينقذانهم من العذاب الدائم إن أطاعوهما، ويبيحانهم النعيم الدائم إن وافقوهما.
محمّد و على عليهما السلام دو پدر اين امّت هستند كه اگر از آنان اطاعت كنند آنها را ازكژىها و انحرافات بازداشته و از عذاب هميشگى رهايى مىبخشند و اگر پيرو آنها باشند نعمت هميشگى را به آنان ارزانى مىدارند.
امام حسن عليه السلام فرمود:
محمّد وعليّ عليهما السلام أبوا هذه الاُمّة، فطوبى لمن كان بحقّهما عارفاً، ولهمافي كلّ أحواله مطيعاً، يجعله اللَّه من أفضل سكّان جنانه ويسعده بكراماته ورضوانه.
محمّد و على عليهما السلام دو پدر اين امّت هستند، خوشا به حال كسى كه به حقّ آنها عارف باشد، و در همه حالات زندگى از ايشان اطاعت كند كه در اين صورت خداى متعال از بهترين ساكنان بهشتش قرار داده و با كرامات و رضوانش به سعادت قرين مىسازد.
امام حسين عليه السلام فرمود:
من عرف حقّ أبويه الأفضلين محمّد و عليّ عليهما السلام وأطاعهما حقّ طاعته قيلله: تبحبح في أيّ الجنان شئت.
كسى كه حقّ دو پدر برتر خود؛ محمّد و على عليهما السلام را بشناسد و حقيقتاً به
تمام وكمال از آنان اطاعت كند، روز قيامت به او خطاب مىشود: هر كجاى بهشت را كه دوست دارى ساكن شو!
امام سجّادعليه السلام فرمود:
إن كان الأبوان إنّما عظم حقّهما على أولادهما لإحسانهما إليهم، فإحسان محمّد وعليّ عليهما السلام إلى هذه الاُمّة أجلّ وأعظم، فهما بأن يكونا أبويهمأحقّ.
اگر حقّ پدر و مادر بر فرزند زياد است به خاطر نيكى و احسانى است كه به فرزندان خود مىنمايند، بنابراين، احسان و نيكى محمّد و على عليهما السلام بر اين امّت بيشتر وبزرگتر است، پس سزاوارترند كه آن دو بزرگوار دو پدر ايشان باشند.
امام باقرعليه السلام فرمود:
من أراد أن يعلم كيف قدره عنداللَّه، فلينظر كيف قدر أبويه الأفضلين عنده محمّد وعليّ عليهما السلام.
هر كس مىخواهد بداند كه چقدر در نزد خدا مقام و منزلت دارد پس بنگرد كه دوپدر برتر او محمّد و على عليهما السلام چه اندازه در نزد او احترام و مقام دارند.
امام صادق عليه السلام فرمود:
من رعى حقّ أبويه الأفضلين محمّد وعليّ عليهما السلام لم يضرّه ما أضاع من حقّ أبوي نفسه وسائر عباداللَّه، فإنّهما يرضيانهم بسعيهما.
كسى كه حقّ دو پدر برتر خود؛ محمّد و على عليهما السلام را مراعات كند، اگر حقّ پدر ومادر خود و ساير بندگان خدا را ضايع كرده؛ ضرر و زيانى به او نخواهد بخشيد،زيرا محمّد و على عليهما السلام با كوشش خود آنها را خشنود و راضى خواهند كرد.
امام كاظم عليه السلام فرمود:
يعظم ثواب الصلاة على قدر تعظيم المصلّي على أبويه الأفضلين
محمّدصلى الله عليه وآله وسلم وعليّ عليه السلام.
ثواب نماز به اندازه تعظيم و احترام نمازگزار نسبت به دو پدر برتر خود؛ محمّد وعلى عليهما السلام بيشتر مىشود.
امام رضاعليه السلام فرمود:
أما يكره أحدكم أن ينفى عن أبيه واُمّه الّذين ولّداه؟ قالوا: بلى واللَّه.قال: فليجتهد أن لاينفى عن أبيه واُمّه الّذين هما أبواه الأفضل من أبوي نفسه.
آيا كسى را كه از پدر و مادر نژادى خودش دور نمايند ناراحت نمىشود؟ گفتند:چرا سوگند به خدا!
فرمود: پس سعى كنيد شما را از پدر و مادرى كه از پدر و مادر نژادى شما برترهستند، دور ننمايند.
امام جواد عليه السلام در آن هنگام كه شخصى در حضور حضرتش گفت: من محمّد وعلى عليهما السلام را چنان دوست مىدارم كه اگر مرا قطعه قطعه يا ريزه ريزه كنند دست ازمحبّت آنها برنمىدارم، فرمود:
لاجرم أنّ محمّداًصلى الله عليه وآله وسلم وعليّاًعليه السلام معطياك من أنفسهما ما تعطيهما أنت من نفسك، إنّهما ليستدعيان لك في يوم فصل القضاء ما لايفي ما بذلته لهما بجزء من مائة ألف جزء ]من ذلك[.
بدون ترديد محمّد و على عليهما السلام آن مقدار پاداش به تو مىدهند كه در راه آنها از خود محبّت نشان داده اى، آنان در روز قيامت آن قدر براى تو درخواست مىنمايند كه آنچه را تو براى آنان بذل نموده اى يكصد هزارم آن را وفا نكند.
امام هادى عليه السلام فرمود:
من لم يكن والدا دينه محمّدصلى الله عليه وآله وسلم وعليّ عليه السلام أكرم عليه من والدي نسبه،فليس من اللَّه في حلّ ولا حرام ولا قليل ولا كثير.
كسى كه دو پدر دينى او يعنى محمّد و على عليهما السلام در نزد او گرامىتر از پدر و
مادر نژادى او نباشند در واقع از دين خدا - نه از حلالش و نه از حرامش و نه كم و نه زياد -بهره اى نبرده است.
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود:
من آثر طاعة أبوي دينه محمّدصلى الله عليه وآله وسلم وعليّ عليه السلام على طاعة أبوي نسبه،قال اللَّه عزّوجلّ له: لأوثرنّك كما آثرتني ولاُشرّفنّك بحضرة أبوي دينك،كما شرّفت نفسك بإيثار حبّهما على حُبّ أبوي نسبك.
كسى كه اطاعت دو پدر دينى خود محمّد و على عليهما السلام را مقدّم بر اطاعت پدر و مادرنژادى خود نمايد خداى متعال به او فرمايد: هر آينه تو را مقدّم مىدارم و به توارزش مىدهم چنانكه تو مرا مقدّم داشتى و به تو در حضور دو پدر دينى تو شرافت و شخصيّت مىدهم، چنان كه تو خود را با ترجيح دادن محبّت آنها بر پدر و مادر نژاديت شخصيّت و شرافت دادى. (1)
675 / 3 ) در كتاب «بصائر الدرجات» مى نويسد:
حنّان بن سدير گويد: امام باقرعليه السلام فرمود:
إنّ اللَّه عجن طينتنا وطينة شيعتنا، فخلطنا بهم وخلطهم بنا، فمن كان فيخلقه شيء من طينتا حنّ إلينا فأنتم واللَّه منّا.
خداى متعال طينت ما و طينت شيعيان ما را عجين نمود، آنگاه سرشت ما را با سرشت آنان و سرشت آنان را با سرشت ما مخلوط نمود. پس كسى كه مقدارى ازسرشت ما در سرشت او آميخته، به سوى ما شوق و اشتياق دارد. سوگند به خدا! شما از ما هستيد. (2)
و در روايت ديگرى آمده است:
و سلمان خير من لقمان.
و سلمان از لقمان بهتر است. (1)
فضل بن عيسى هاشمى گويد: به همراه پدرم عيسى به محضر باصفاى امام صادق عليه السلام شرفياب شديم، پدرم عيسى به حضرتش عرض كرد: آيا اين حديث كه «سلمان از ما اهل بيت است» از سخنان رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم است؟
حضرت فرمود: آرى. عرض كرد: يعنى از فرزندان حضرت عبدالمطلب عليه السلام است؟
فرمود: از ما اهل بيت است. عرض كرد: يعنى از فرزندان حضرت ابوطالب عليه السلام؟
فرمود: از ما اهل بيت است. عرض كرد: من متوجّه منظور شما نمىشوم.
فرمود: اى عيسى! بشناس كه او از ما اهل بيت است.
آنگاه حضرتش با دست مباركش به سينه شريفش اشاره نمود و فرمود:
منظور از اين كه «از ما اهل بيت است» نه چنان كه در ذهن تو متصوّر است، بلكه خداوند متعال طينت و سرشت ما را ازاعلى عليّيين آفريد و طينت و سرشت شيعيان ما را از بخش پايينى آن آفريد، پس آنان از ما هستند. و سرشت دشمنان ما را از سجّين آفريد و سرشت پيروان آنها را از پايينتر از سرشت آنان آفريد. پيروان دشمنان ما، از دشمنان ما هستند ومقام سلمان از مقام لقمان بهتر و والاتر است.
رجوع شود به «بحار الأنوار: 331/22 ح 42 و 12/25 ح 22». «مترجم»
676 / 4 ) عالم جليل القدر شيخ صدوق قدس سره در كتاب «كمال الدين» مى نويسد:
ابو حمزه گويد: از امام سجّاد عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
إنّ اللَّه عزّوجلّ خلق محمّداً وعليّاً والأئمّة الأحد عشرعليهم السلام من نور عظمته أرواحاً في ضياء نوره، يعبدونه قبل خلق الخلق يسبّحون اللَّه عزّوجلّ ويقدّسونه، وهم الأئمّة الهادية من آل محمّد صلوات اللَّه عليهم أجمعين.
همانا خداى متعال محمّد و على و يازده امام معصوم عليهم السلام را از نور عظمت خويش آفريد كه به صورت ارواحى در روشنى نورش پيش از آفرينش مخلوقات او را عبادت مىكردند و به تسبيح و تقديس او مشغول بودند، و آنان امامان هدايتگر ازآل محمّد - كه درود خداوند بر همه آنان باد - هستند. (2)
1) اين عبارت آخرين جمله از يك حديث زيبايى از امام صادق عليه السلام است، به نظر مىرسد كه در نقل اين حديث بخشهاى نخستين آن حذف گرديده است، اينك براى نورانيّت دلهاى دوستداران اهل بيت عليهم السلام ترجمه همه حديث را نقل مىنماييم:
2) كمال الدين: 318/1 ح 1، بحار الأنوار: 15/25 ح 28، منتخب الأثر: 40 ح 73. اين حديث شريف را ثقة الإسلام كلينى رحمه الله در كتاب كافى: 530/1 ح 6 (با اندكى تفاوت) نقل نموده است.
677 / 5) جابر بن عبداللَّه در ذيل تفسير فرمايش خداى متعال كه مىفرمايد: «كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ» (1)؛ «شما بهترين اُمّتى بوديد كه به نفع انسان ها آفريده شديد كه امر به معروف مى كنيد»، گويد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
نخستين چيزى كه خداى متعال آفريد نور من بود، كه آن را از نور خود پديد آورد و از جلال عظمت خويش جدا كرد.
پس نور من، شروع به طواف قدرت الهى نمود تا اينكه در طول هشتاد هزار سال به جلال عظمت الهى رسيد، آنگاه براى تعظيم خدا به سجده افتاد و از آن، نور على عليه السلام جدا گرديد، پس نور من محيط بر عظمت الهى ونور على عليه السلام محيط برقدرت او بود.
آنگاه خداى متعال عرش، لوح، خورشيد نور، روز، نور ديدگان، عقل، معرفت وچشم هاى مردم و گوشها و دلهاى آنان را از نور من آفريد، و نور من از نور او (خداى سبحان) جدا گرديده است.
پس ماييم اوّلين، آخرين، سابقين، و ماييم تسبيح كنندگان و ماييم شفاعت كنندگان، ما كلمه خدا هستيم، و ما خاصّان و برگزيدگان اوييم، ما دوستان خداييم، و ما وجه اللَّه، جنب اللَّه و يمين اللَّه هستيم.
ما امينان خداييم، ما خزانه داران وحى او و ما پردهداران و حاجبان غيب او هستيم، ما معدن تنزيليم، و معناى تأويل نزد ماست و جبرئيل در خانه هاى مافرود مىآيد، و ما محلّ آمد و شد امر خدا و نهايت غيب او هستيم.
ما جايگاه قدس خدا، چراغ هاى حكمت، كليدهاى رحمت، سرچشمه هاى نعمت،باعث شرافت مردم و بزرگانِ پيشوايان امّت هستيم.
ما نواميس عصر، دانشمندان دهر، سروران مردم، سياستمداران جهان،كفايت كنندگان، فرمانداران، حاميان و ساقيان و راعيان و راههاى نجات مردم هستيم.
ما راه و سرچشمه سلسبيل و راه پايدار و مستقيم هستيم.
1) سوره آل عمران، آيه 110.
من آمن بنا آمن باللَّه، ومن ردّ علينا ردّ على اللَّه، ومن شكّ فينا شكّ في اللَّه ومن عرفنا عرف اللَّه، ومن تولّى عنّا تولّى عن اللَّه، ومن أطاعنا أطاع اللَّه.
كسى كه به ما ايمان بياورد به خدا ايمان آورده و كسى كه ما را رد كند، خداى را رد كرده است، كسى كه در مورد ما ترديد كند به خدا ترديد نموده است، كسى كه ما را بشناسد خدا را شناخته و كسى كه از ما رويگردان باشد از خدا رويگردان شده است، كسى كه از ما اطاعت كند از خدا اطاعت كرده است.
ونحن الوسيلة إلى اللَّه، والوصلة إلى رضوان اللَّه، ولنا العصمة والخلافةوالهداية، وفينا النبوّة والولاية والإمامة، ونحن معدن الحكمة وباب الرحمة وشجرة العصمة ونحن كلمة التقوى والمثل الأعلى، والحجّةالعظمى، والعروة الوثقى الّتي من تمسّك بها نجا.
ما وسيله به سوى خدا و رساننده به رضوان او هستيم. عصمت، خلافت و هدايت از آن ماست، نبوّت، ولايت و امامت در ميان ماست.
ما معدن حكمت، باب رحمت، شجره عصمت هستيم، كلمه تقوا و مثل اعلا،حجّت كبرى و عروة الوثقى - كه هر كس به آن چنگ زند نجات يابد - ما هستيم. (1)
678 / 6 ) در كتاب «بصائر الدرجات» مىنويسد: محمّد بن مروان گويد:
از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
هنگامى كه خداوند متعال اراده كند تا امام را بيافريند قطره اى از آبى كه تحت عرش است بر زمين فرود مىآورد، و اين روى درختى واقع مىشود، و پدربزرگوار آن امام، از ميوه آن درخت مىخورد، آنگاه با همسرش نزديكى مى نمايد و خداى متعال امام را خلق مىكند.
او در رحم مادرش صدا مىشنود و زمانى كه متولّد مىشود استوانه اى از نور براى او بلند مىشود و او اعمال بندگان را مىبيند، آنگاه كه رشد كند
1) بحار الأنوار: 22/25 ح 38، به نقل از رياض الجنان: (مخطوط)، علاّمه برسى رحمه الله نيز اين حديث را در مشارق: 39 (بااندكى تفاوت) نقل كرده است.
و جوانى خوش قد و قامت گردد، بر زانوى چپ او اين آيه شريفه نوشته مى شود: «وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَعَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَهُوَ السَّميعُ الْعَليمُ» (1)؛ «و كلمه پروردگار تو با صدق و عدل به حدّ كمال و تمام رسيد؛ هيچ كس نمىتواند كلمات او را دگرگون سازد و او شنونده داناست». (2)
679 / 7 ) باز در همان كتاب مىخوانيم: ابوبصير گويد:
در خدمت امام صادق عليه السلام بودم در سالى كه فرزندش موسى عليه السلام متولّد شد، هنگامى كه در منزل ابواء (3)فرود آمديم، حضرت براى ما و اصحابش صبحانه مفصّل و گوارائى تهيّه فرمود، در آن اثنا كه ما مشغول خوردن بوديم ناگاه قاصدى از طرف حميده، همسر امام صادق عليه السلام آمد و گفت: حميده مىگويد كه درد زايمان من شروع شده و شما به من دستور فرموديد كه نسبت به اين فرزندت پيش از شما اقدامى ننمايم.
امام صادق عليه السلام برخاست و با خوشحالى و سرور رفت، چيزى نگذشت كه حضرتش در حالى كه آستينش را بالا زده و خندان بود برگشت.
گفتيم: خداوند شما را خندان و چشمانتان را روشن نمايد! همسرتان حميده چه كرد؟ فرمود:
خداوند براى من پسرى عطا فرمود كه او بهترين مخلوقات خداوند است، حميده از او مطلبى به من گفت كه من به آن مطلب از او داناتر بودم.
عرض كردم: قربات گردم؛ حميده از آن مولود چه گفت؟
فرمود: او گفت: وقتى آن مولود متولّد شد، دستهايش را بر زمين نهاد و سر به آسمان بلند كرد.
من به او گفتم: اين عمل نشانه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و نشانه وصىّ و جانشين بعد از اوست.
عرض كردم: قربانت گردم؛ اين عمل چگونه علامت امام است؟
فرمود: در آن شبى كه نطفه جدّم بسته شد، شخصى نزد پدرش - كه خوابيده بود- آمد، او با خود كاسه اى براى پدرش آورده بود كه در آن شربتى رقيقتر از آب،سفيدتر از شير، نرمتر از كره، شيرينتر از عسل و خنكتر از برف بود كه آن را به او آشامانيد و دستور نزديكى داد، او با خوشحالى و سرور برخاست و با همسرش نزديكى كرد و نطفه جدّم بسته شد.
و شبى كه نطفه پدرم بسته شد، همان شخصى كه نزد جدّم آمده بود حضور پيداكرد و همان شربت را به او آشامانيد و دستور نزديكى داد و جدّم با همسرش نزديكى كرد و نطفه پدرم بسته شد.
و شبى كه نطفه من بسته شد شخصى نزد پدرم آمد و به او آنچه به آنها خورانيده بود نيز خورانيد و دستور نزديكى داد و پدرم با خوشحالى برخاست و با همسرش نزديكى كرد و نطفه من بسته شد.
و شبى كه نطفه اين فرزندم بسته شد، شخصى نزد من آمد و آنچه به آنها خورانيده بود به من نيز خورانيد و همان دستور را به من نيز داد و با خوشحالى وسرور با آن كه مىدانستم خدا به من چه عطا مىنمايد برخاستم و با همسرم نزديكى كردم و نطفه فرزندم بسته شد.
همانا نطفه امام از شربتى است كه به تو خبر دادم، هنگامى كه آن، چهل شب دررحم مادرش قرار گيرد خداوند براى او ستونى از نور در رحم مادرش نصب مى نمايد و با آن به اندازه ديد چشمش مىنگرد، پس زمانى كه چهار ماهه شد فرشته اى بنام «حيوان» مىآيد و بر بازوى راستش مىنويسد:
«وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَعَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَهُوَ السَّميعُ الْعَليمُ» (1)؛ «و كلمه پروردگار تو با صدق و عدل به حدّ كمال و تمام رسيد؛
1) سوره انعام، آيه 115.
هيچ كس نمىتواند كلمات او را دگرگون سازد و او شنونده داناست».
و چون از مادرش متولّد مىشود، دستهايش را بر زمين مىگذارد و سرش را به آسمان بلند مىكند، موقعى كه دستش را بر زمين مىگذارد در واقع همه علوم و دانشهايى كه خداوند از آسمان به زمين مىفرستد او دريافت مىنمايد، وقتى سرش را به آسمان بلند مىكند از درون عرش ندا دهنده اى از جانب پروردگارعزّت از افق اعلا او را به نام خود و نام پدرش صدا مىزند و مىگويد:
يافلان! أثبت ثبّتك اللَّه، فلعظيم ما خلقك أنت صفوتي من خلقي،وموضع سرّي وعيبة علمي، لك ولمن تولاّك أوجبت رحمتي، وأسكنت جنّتي وأحللت جواري. ثمّ وعزّتي لاُصلينّ من عاداك أشدّ عذابي، وإنأوسعت عليهم من سعة رزقي.
اى فلانى! ثابت و استوار باش، خدا تو را ثابت بدارد، سوگند به عظمت آنچه تو راآفريدم! تو برگزيده از ميان خلقم، و محلّ راز و صندوق علم و دانش من هستى،براى تو و هر كه از تو پيروى كند رحمتم را واجب نمودم، و در بهشتم ساكن كردم ودر جوار خودم قرار دادم.
به عزّتم سوگند! هر كه با تو دشمنى كند با عذاب سخت خود او را بسوزانم، گرچه آنها را از روزى واسعه ام بهره مند سازم.
زمانى كه صداى منادى پايان پذيرد، امام اين آيه را در پاسخ او مىخواند:
«شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلّا هُوَ وَالْمَلائِكَةُ...» (1)؛ «خداوند گواهى مىدهد كه معبودى جز او نيست و فرشتگان نيز ...».
چون چنين گويد، خداوند، علم اوّل و علم آخر را به او عطا مىفرمايد، و او را مستوجب ملاقات روح در شب قدر مىنمايد.
عرض كردم: قربانت گردم؛ آيا روح همان جبرئيل نيست؟
فرمود: جبرئيل از جنس فرشتگان است و روح آفريده اى است كه بزرگتر ازفرشتگان، مگر نه اين است كه خداى متعال مىفرمايد:
1) سوره آل عمران، آيه 18.
«تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ» (1)؛ «فرشتگان و روح فرود مىآيند». (2)
نظير اين روايت را ثقة الإسلام كلينى رحمه الله نيز در كافى: 385/1 ح1 نقل كرده است.
680 / 8) باز در همان منبع از كتاب شريف «برهان» نقل كرده كه:
عدّه اى از اصحاب ما روايت كرده اند كه حضرتش فرمود:
لاتتكلّموا في الإمام، فإنّ الإمام يسمع الكلام وهو جنين في بطن اُمّه.
در مورد مقام و منزلت امام صحبت نكنيد (3)، چرا كه امام كسى است كه در رحم مادرش - كه جنين است - مىشنود.
چون مادرش او را بزايد فرشته اى در ميان دو چشمش اين آيه را مىنويسد: «وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَعَدْلاً لامُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَهُوَ السَّميعُ الْعَليمُ» (4)؛«و كلمه پروردگار تو با صدق و عدل به حدّ كمال وتمام رسيد؛ هيچ كس نمىتواندكلمات او را دگرگون سازد و او شنونده داناست».
و چون قيام به امر الهى كند براى او از هر شهرى ستونى از نور بلند مىشود تا به وسيله آن نظاره گر اعمال بندگان باشد. (5)
و در روايت يونس بن ظبيان پس از تفسير اين آيه، آمده است:
فإذا خرج إلى الأرض اُوتي الحكمة وزيّن بالعلم والوقار، واُلبس الهيبة،وجعل له مصباح من نور فعرف به الضمير، ويرى به أعمال العباد.
1) سوره قدر، آيه 4.
2) بصائر الدرجات: 440 ح 4، بحار الأنوار: 42/25 ح 17، تفسير برهان: 549/1 ح1.
3) علّامه مجلسى رحمه الله در توضيح اين حديث شريف گويد: منظور از اين كه «در اين مورد صحبت نكنيد» يعنى در مورد نصب امام و تعيين آن با آرا و نظريّات خود سخن نگوييد، يا اين كه در توصيف امام سخن نگوييد، چرا كه مقام و منزلت امام بسى شگفت و فراتر از عقول شماست.
4) سوره أنعام، آيه 115.
5) بصائر الدرجات: 435 ح1، تفسير برهان: 550/1 ح5، بحار الأنوار: 45/25 ح 21.
هنگامى كه امام از شكم مادرش فرود مىآيد؛ حكمت به او عطا مىشود و با علم ووقار مزيّن مىگردد و لباس هيبت بر اندام ملكوتيش پوشانيده، و براى او چراغى ازنور قرار داده مىشود كه با آن ضمير انسانها را شناخته و به اعمال بندگان مىنگرد. (1)
681 / 9 ) در كتاب شريف «كافى» آمده است:
محمّد بن اسماعيل بن بزيع گويد: از امام ابى جعفرعليه السلام در مورد امامت سئوال نمودم و گفتم: آيا ممكن است امام كمتر از هفت سال داشته باشد؟ فرمود:
آرى، كمتر از پنج سال هم مىشود.
مؤلّف رحمه الله گويد: اين حديث، اشاره به امام قائم ارواحنا فداه دارد، زيرا بنا بر اكثر روايات آن حضرت به هنگام امامت چند ماه، يا يك سال و چند ماه كمتر از پنج سال داشتند. (2)
682 / 10 ) در كتاب هاى «معانى الأخبار»، «خصال» و «عيون اخبار الرضا عليه السلام» آمده است:
حسن بن فضّال از پدرش نقل مىكند كه امام رضاعليه السلام فرمود:
للإمام علامات، يكون أعلم الناس وأحكم الناس وأتقى الناس وأحلم الناس وأشجع الناس وأسخى الناس وأعبد الناس، ويولد مختوناً ويكون مطهّراً، ويرى من خلفه كما يرى من بين يديه، ولايكون له ظلّ.
امام عليه السلام داراى نشانه هائى است (كه عبارتند از): او داناترين، داورترين، پرهيزكارترين، بردبارترين، شجاعترين، سخاوتمندترين، عابدترين مردم است.به صورت ختنه شده پا به دنيا مىگذارد و پاك و مطهّر است، همان طور كه از پيش روى ببيند از پشت سر نيز، سايه ندارد.
هنگامى كه از مادرش متولّد شده و به زمين فرود مىآيد دو كف دست خود برزمين مى نهد، و صداى خويش را به شهادتين «لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه» بلند مىكند.
محتلم نمىشود، چشمش به خواب مىرود ولى قلبش بيدار است، محدَّث است (يعنى صداى فرشتگان را مىشنود)، زره رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم اندازه اندام زيباى اوست، ادرار و مدفوعش ديده نمىشود، زيرا خداوند زمين را مأمور كرده كه آنچه از او خارج شود ببلعد.
بوى بدن امام عليه السلام از بوى مشك پاكيزه تر و خوشبوتر است، اختيار او بر جان مردم از خودشان سزاوارتر است، نسبت به مردم از پدر و مادرشان دلسوزتر ومهربانتر است.
او در مقابل خداى متعال از همه مردم متواضعتر است و از همه مردم به آنچه مأمور است عاملتر مىباشد، و از آنچه نهى شده از همه مردم بيشتر خوددارى مىنمايد.
دعاى او مستجاب است تا جايى كه اگر دعا كند سنگى بشكافد دو نيم خواهدشد.
نزد او اسلحه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وشمشيرش ذوالفقار است، نزد او صحيفه اى است كه اسامى شيعيان آنان تا روز رستاخيز در آن نوشته شده است، و صحيفه اى است كه اسامى دشمنانشان تا روز قيامت نوشته شده است.
وتكون عنده الجامعة وهي صحيفة طولها سبعون ذراعاً، فيها جميع مايحتاج إليه ولد آدم.
نزد امام عليه السلام «جامعه» است و آن نوشته اى است به طول هفتاد ذراع، كه تمام مايحتاج انسانها در آن موجود است.
و نزد امام عليه السلام است جفر اكبر و اصغر - كه پوست بز و پوست گوسفندى است - كه در آن دو تمام علوم حتّى جريمه يك خراش و مجازات زدن يك تازيانه و نصف آن يا يك سوّم آن، در آن نوشته شده است.
و مصحف فاطمه عليها السلام نيز نزد امام عليه السلام است. (1)
1) معانى الأخبار: 101 ح4، الخصال: 527/2 ح1، عيون اخبار الرضا عليه السلام: 169/1 ح1، الإحتجاج: 437، بحار الأنوار:116/25 ح1.
683 / 11 ) در كتاب «اختصاص» منسوب به شيخ مفيد قدس سره و كتاب «بصائر الدرجات» آمده است:
ابان بن تغلب گويد: در محضر باسعادت امام صادق عليه السلام شرف حضور داشتم كه شخصى از علماى يمن وارد شد، امام صادق عليه السلام فرمود:
اى يمنى! آيا در ميان شما علما و دانشمندانى هستند؟ گفت: آرى.
حضرت فرمود: دانش علماى شما تا كجا مىرسد؟
گفت: در يك شب مسافت يك ماه راه را (1)طى مىكند، و از پرنده فال مىگيرد واز آثار و علايم پىزنى مىكند.
حضرت فرمود: پس عالم و دانشمند مدينه از عالم شما داناترست.
گفت: دانش عالم شما به كجا منتهى مىشود؟ حضرت فرمود:
إنّه يسير في ]كلّ[ صباح واحد مسيرة سنة كالشمس إذا اُمرت، إنّها اليوم غير مأمورة، ولكن إذا اُمرت تقطع إثني عشر شمساً، وإثني عشر قمراً،وإثني عشر مشرقاً، وإثني عشر مغرباً، وإثني عشر برّاً، وإثني عشربحراً، وإثني عشر عالماً.
او هر بامداد مسافت يك سال راه را طى مىكند، مانند خورشيد اگر مأموريّت پيداكند، همانا امروز بيش از آن مأموريّت ندارد، اگر مأموريّت پيدا كند، مسافت دوازده خورشيد، دوازده ماه، دوازده مشرق، دوازده مغرب، دوازده خشكى،دوازده دريا و دوازده جهان را طى مىكند.
راوى گويد: چيزى در دست يمنى نماند و ندانست چه بگويد، به همين جهت، امام صادق عليه السلام سخن خود را ادامه ندادند. (2)
684 / 12 ) در كتاب «البصائر» مي نويسد:
علىّ بن جعفر گويد: از امام كاظم عليه السلام شنيدم كه فرمود:
لو اُذن لنا لأخبرنا بفضلنا.
اگر به ما اجازه داده شود مردم را از فضايل خودمان آگاه مى نماييم.
گفتم: آيا علم و دانش شما نيز شامل آن فضايل است؟
فرمود: العلم أيسر من ذلك؛ علم كمترين فضايل ماست. (1)
685 / 13 ) باز در همان كتاب آمده است:
عبداللَّه بن بكر (2)ارجانى - در يك حديث مفصّلى - از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه حضرتش فرمود:
يابن بكر! إنّ قلوبنا غير قلوب الناس، إنّا مصفّون مصطفون، نرى مالايرى الناس، ونسمع ما لايسمعون، وإنّ الملائكة تنزل علينا في رحالنا وتقلّب على فرشنا وتشهد ]طعامنا[ وتحضر موتانا.
اى فرزند بكر! دل هاى ما غير از دل هاى مردم است، ما پاك و برگزيده هستيم،چيزهايى را مىبينيم كه مردم نمىبينند، و چيزهايى را مىشنويم كه مردم نمىشوند، همانا فرشتگان به منازل ما فرود مىآيند و روى فرشايمان قدم مىگذارند و شاهد سفره ما هستند و در (تشييع جنازه) مردگان ما حاضر مىشوند.
آنان از اخبارى كه هنوز اتّفاق نيفتاده ما را آگاه مىسازند و با ما نماز مىخوانند وبراى ما دعا مىكنند، و بالهاى خود را (براى تبرّك) به ما مى مالند، و بچّه هاى مارا روى بالهايشان حركت مىدهند، و مانع رسيدن جنبندگان و آزار آنها به ما مىشوند، و روييدنىهاى زمين را در فصل خودش به ما مىرسانند، آب هرزمينى را براى ما مىآورند كه در ظرفهاى ما وجود دارد.
هر روز هيچ ساعت و هيچ وقت نمازى نيست جز آن كه آنها ما را مطّلع مىنمايند، شبى نيست كه بر ما بگذرد مگر اين كه اخبار هر سرزمين را با اتّفاقات آن براى ما مىآورند، اخبار جنّ، اخبار اهل هوا از فرشتگان، هر پادشاهى كه در زمين مى ميرد و كسى كه جانشين او مىشود و چگونگى
رفتار او با پيشينيان،خبر همه را مىآورند، اخبار شش زمين تا زمين هفتم به ما مىرسد.
عرض كردم: قربانت گردم، انتهاى اين كوه كجاست؟
فرمود: انتهاى اين كوه تا زمين ششم است، و جهنّم در يكى از واديهاى آن تعداد قرار دارد، در آن وادى نگهبانانى هستند كه تعداد آنها از ستارگان آسمانها وقطرات باران و آنچه در درياها و زمين است بيشتر است، كه هر فرشته به كارى گماشته شده و از آن سرپيچى نمىكند.
عرض كردم: آيا همه اين اخبار را به محضر همه شما مىآورند؟
فرمود: نه، اين اخبار به صاحب اين امر (يعنى امام زمان عليه السلام) مىرسد، علم وقدرت ما آن اندازه است كه مردم توان حمل آن و توان قضاوت در آن را ندارند،ولى ما در آن موارد حكم مىكنيم، كسى كه حكم ما را نپذيرد فرشتگان او را برقول ما مجبور مىكنند و دستور مىدهند به كسانى كه نگهبان او هستند او را مجبور و وادار به قول ما نمايند، اگر از جنّيان مخالف يا كافر باشد او را به بندمىكشند، و آن قدر شكنجه مىدهند تا حكم ما را بپذيرد.
عرض كردم: قربانت گردم، آيا امام، مابين مشرق و مغرب را مىبيند؟
فرمود: اى فرزند بكر! پس چگونه مىتواند حجّت و امام براى مشرق و مغربباشد، در حالى كه آنها را نبيند و در ميان آنها فرمانروائى نكند؟ چگونه حجّت وامام است بر مردمى كه از چشم او پنهانند و قدرتى بر آنها ندارد و آنان بر اوقدرت ندارند؟ و چگونه احكام الهى را به مردم مىرساند و گواه بر مردم است درصورتى كه آنها را نمىبيند؟
و چگونه حجّت و امام بر آنهاست در حالى كه از نظر او پنهان هستند و ميان او وآنها حايل و مانعى است؟ كه مأموريّت را از جانب خدا در حقّ آنها انجام دهد،حال آنكه خداى مىفرمايد:
«وَما أَرْسَلْناكَ إِلّا كافَّةً لِلنَّاسِ» (1)؛
«ما تو را جز براى همه مردم نفرستاديم».
يعنى ما تو را بر همه كسانى كه روى كره زمين هستند، فرستاديم.
1) سوره سبأ، آيه 28.
والحجّة من بعد النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم يقوم مقامه، وهو الدليل على ما تشاجرت فيه الاُمّة، والآخذ بحقوق الناس، والقيام بأمراللَّه والمنصف لبعضهم من بعض.
و حجّت و امام پس از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم جانشين و قائم مقام اوست، او راهنما براى حلّ اختلافاتى است كه ميان مردم واقع مىشود، و مدافع حقوق مردم است، و به امرخدا قيام كننده و داد بعضى را از ديگرى مىگيرد.
پس اگر در ميان مردم كسى نباشد كه گفتارش ميان مردم نافذ باشد تا گفتار خدارا اجرا كند كه خداوند مىفرمايد:
«سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ» (1)؛
«به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مىدهيم»، پس كدام آيه و نشانه اى در آفاق جز ماست كه خداوند به اهل زمين نشان داده؟
و در مورد ديگر فرموده:
«ما نُريهِمْ مِنْ آيَةٍ إِلّا هِيَ أَكْبَرُ مِنْ اُخْتِها» (2)؛
«ما هيچ آيهاى به آنان نشان نمىداديم مگر اين كه از ديگرى بزرگتر بود».
پس كدام آيه از ما بزرگتر است؟!
سوگند به خدا! همانا بنى هاشم و قريش از آنچه خداوند به ما عطا فرموده آگاه وباخبرند، ولى حسادت آنها را هلاك نمود همان طور كه شيطان را هلاك كرد.
آنان در مواقعى كه ناچارند و بر جان خود مىترسند نزد ما مىآيند و از مامىپرسند و ما بر آنها توضيح مىدهيم و راه حلّى نشان مىدهيم، آنگاه مىگويند: گواهى مىدهيم كه شما اهل علم هستيد. سپس بيرون مىروند و درنزد ديگران مىگويند: ما كسى را كه گمراهتر از پيروان آنها باشند و حرف آنها رابپذيرند، نديديم!!
عرض كردم: قربانت گردم، مرا از امام حسين عليه السلام آگاه ساز، اگر قبر آن
حضرت را بشكافند چيزى در قبر آن مىيابند؟ فرمود:
اى پسر بكر! چه پرسش هاى بزرگى مىنمايى؟ امام حسين عليه السلام به همراه پدر،مادر، و برادرش امام حسن عليه السلام در جايگاه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم هستند، زندگى مىكنند همان گونه آن حضرت زندگى مىكند و روزى مىخورند همان طورى كه آن حضرت روزى مىخورد، اگر در آن ايّام نبش قبر مىشد البتّه در آنجا پيدا مىشد ولى امروز او در نزد پروردگارش زنده است و محلّ سپاهيانش را نظاره گر است و او به عرش الهى نگاه مىكند چه زمانى دستور حمل آن به او داده مىشود.
او در طرف راست عرش الهى است و مىگويد: پروردگارا! آنچه به من وعده داده اى وفا كن!
او به زوّار خود نگاه مىكند و به اسم و اسم پدرانشان و درجات و مقامات آنها نزدخدا از شما نسبت به فرزند و خانه هايتان آگاهتر است. او كسانى را كه به او گريه مىكنند مىبيند و از روى مهر و محبّت براى آنها طلب آمرزش مىكند، و از پدر گرامى اش مىخواهد تا براى ايشان استغفار كند ومىفرمايد: لو تعلم أيّها الباكي! مااُعدّ لك لفرحت أكثرممّا جزعت.
اى گريه كننده! اگر بدانى خداوند چه چيزى براى تو فراهم آورده شاديت از گريه ات بيشتر مىشود.
و هر كدام از فرشتگان آسمان كه صداى گريه او را مى شنوند و آنانى كه در حرم امام حسين عليه السلام هستند بر آن گريه كنندگان از روى محبّت استغفار مىنمايند و وى بدون گناه از آن مكان مقدّس برمىگردد. (1)
اين حديث در كتابهاى تأويل الآيات: 884/2 ح 12، مدينة المعاجز: 142/6 ح 340، و تفسير برهان: 148/4 ح1 به نقل از كامل الزيارات نقل شده است. باز علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار: 300/27 ح4 و 292/44 ح 35 بخشى ازحديث را از كامل الزيارات نقل نموده است.
گفتنى است كه بخشى از اين حديث در ج 550/1 ح 381 همين كتاب نقل شده است.
686 / 14 ) در كتاب «بحار الأنوار» آمده است:
اسود بن سعيد گويد: من در محضر امام باقرعليه السلام بودم كه حضرتش بدون آن كه من چيزى
1) كامل الزيارات: 541 ضمن ح 2، الإختصاص: 340 (بخشى از حديث)، بحار الأنوار: 374/25 ضمن ح 24.
بپرسم،ابتدا به سخن نمود و فرمود:
نحن حجّةاللَّه، ونحن باب اللَّه، ونحن لسان اللَّه ونحن وجه اللَّه، ونحن عين اللَّه في خلقه، ونحن ولاة أمراللَّه في عباده.
ما حجّت خدا، باب خدا، زبان (گوياى) خدا، وجه خدا و چشم خدا در ميان مردم هستيم، ما واليان امر خدا در ميان بندگان او هستيم.
آنگاه فرمود: اى اسود بن سعيد! همانا ميان ما و هر سرزمينى نخى همانند نخ بنّا است، هرگاه در مورد امرى مأمور شويم اين نخ را مىكشيم و مركز زمين با بازارها و خانه هايش در نزد ما حاضر مىگردند تا اين كه امر خداى متعال را در آن اجرا نماييم. (1)
687 / 15) باز در همان منبع مى نويسد:
مفضّل گويد: امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
لو اُذن لنا أن نعلم الناس حالنا عنداللَّه ومنزلتنا منه لما احتملتم.
اگر به ما اجازه داده شود كه مردم را از مقام و منزلت خود نزد خدا آگاه كنيم، تاب وتوان آن را نداريد.
پرسيد: آيا نظر شما در مورد علم و دانش است؟ فرمود:
العلم أيسر من ذلك، إنّ الإمام وكر لإرادة اللَّه عزّوجلّ، لايشاء إلّا من يشاء اللَّه.
علم كمترين مرتبه آن است، همانا امام عليه السلام آشيانه اراده خداى متعال است،نمى خواهد جز آن را كه خدا بخواهد. (2)
اين حديث در ج 549/1 ح 379 همين كتاب نقل شده و نظير اين حديث در همين مجلّد ح684 بيان گرديد.
688 / 16 ) در كتاب «امالى» مىنويسد:
ابو حمزه گويد: از امام همام جعفرصادق عليه السلام (در مورد چگونگى علومشان) شنيدم كه مىفرمود:
همانا بعضى از ما (امامان) به دلش خطور مىشود، و برخى در خواب به او(اخبارى) داده مىشود، و برخى از ما نيز صدا را مانند صداى زنجيرى كه در ميان تشت بزنند مى شنود، و به برخى از ما صورتى بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل مىآيد.
امام صادق عليه السلام فرمود:
منّا من ينكت في قلبه، ومنّا من يقذف في قلبه، ومنّا من يخاطب.
بعضى از ما به دلش خطور مىشود و برخى از ما در دلش الهام مىشود، و برخى از ما با او صحبت مىكنند. (1)
689 / 17 ) در كتاب «إرشاد» و «إحتجاج» مىنويسد:
امام صادق عليه السلام فرمود:
علمنا غابر و مزبور، ونكت في القلوب، ونقر في الأسماع، وإنّ عندناالجفر الأحمر والجفر الأبيض ومصحف فاطمة عليها السلام، وعندنا الجامعة، فيها جميع ما يحتاج إليه الناس.
دانش ما غابر، مزبور، خطور به قلب و خوردن به گوش است، همانا جفر احمر،جفر سفيد و مصحف فاطمه عليها السلام نزد ماست، و همچنين جامعه - كه در آن تمام نيازمندي هاى مردم است - نزد ماست.
از تفسير اين كلام امام عليه السلام پرسيدند. حضرت فرمود:
غابر يعنى علم به آنچه پديد مىآيد. مزبور يعنى علم به آنچه قبلاً بوده و پديدآمده است. خطور به قلب عبارت از همان الهام است. به گوش خوردن، همان شنيدن صداى فرشتگان است كه سخن آنها را مىشنويم ولى خودشان رانمىبينيم.
جفر احمر، ظرفى است كه در آن اسلحه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم است و از آن خارج نمىشود تا آنكه قائم ما اهل بيت قيام نمايد.
جفر سفيد، ظرفى است كه در آن تورات موسى، انجيل عيسى، زبور داوود وكتابهاى آسمانى قديم است.
1) امالى طوسى: 407 ح 63 مجلس 14، بحار الأنوار: 19/26 ح3. اين حديث ادامه دارد.
مصحف فاطمه عليها السلام، شامل وقايعى است كه رخ مىدهد و در آن اسامى كسانى كه تا روز قيامت حكومت مىكنند، آمده است.
وأمّا الجامعة: فهو كتاب طوله سبعون ذراعاً، إملاء رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم منفلق فيه وخطّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام بيمينه، فيها واللَّه، جميع ما تحتاج إليه الناس إلى يوم القيامة، حتّى أنّ فيه أرش الخدش، والجلدة ونصف الجلدة.
جامعه، عبارت از كتابى است به طول هفتاد ذراع، كه پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم از زبان مباركش املاء فرموده و على عليه السلام با دست مباركش نوشته است، به خدا سوگند! درآن، تمام مايحتاج مردم تا روز قيامت وجود دارد، حتّى جريمه خراش، و تازيانه ونصف آن آمده است. (1)
690 / 18) در كتاب «اختصاص» آمده است:
محمّد بن مسلم گويد: امام باقرعليه السلام فرمود:
إنّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم أنال في الناس وأنال، وعندنا عرى العلم وأبواب الحكم ومعاقل العلم وضياء الأمر وأواخيه؛ فمن عرفنا نفعته معرفته،وقبل منه عمله ومن لم يعرفنا لم ينفعه اللَّه بمعرفة ما علم، ولم يقبل منه عمله.
همانا رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مردم را از علوم زيادى برخوردار و بهره مند نمود، (و از هرجهت كه پرسش مىشد پاسخ مىفرمود) و در نزد ما علوم خالص و صحيح است ودرهاى حكمت و گنجينه هاى علم و روشنائى امر و محكم گاه آن است كه نمىگذارد علوم از بين رفته و متشتّت گردد.
پس هر كه ما را بشناسد معرفت و شناسايى او برايش سودمند است، و عملش پذيرفته مىشود و هر كه ما را نشناسد علمى كه دارد نفعى برايش نخواهد داشت وعملش پذيرفته نخواهد شد. (2)
691 / 19 ) در كتاب «بصائر الدرجات» آمده است:
حسن بن عبّاس بن جريش ازامام جواد عليه السلام نقل كرده كه حضرتش فرمود:
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
إنّا أنزلناه نور كهيئة العين على رأس النبيّ والأوصياء، لايريد أحد منّا علم أمر من أمر الأرض، أو أمر من أمر السماء إلى الحجب الّتي بين اللَّه وبين العرش إلّا رفع طرفه إلى ذلك النور، فرأى تفسير الّذي أراد فيه مكتوباً.
منظور از «إنّا انزلناه» نورى است به صورت خورشيد بالاى سر پيامبر و اوصيا است، احدى از ما دانستن چيزى از مسايل زمينى يا آسمانى تا حجابهايى كه ميان خدا و عرش اوست را اراده نمىكند جز آنكه نگاهى به سوى اين نور مىكند و آنچه كه مىخواهد به صورت نوشته شده، مى بيند. (1)
مؤلّف رحمه الله گويد: شايد مراد از «عين» در اينجا خورشيد باشد و احتمال دارد به معناى ديدبان يا جاسوس باشد.
692 / 20 ) باز در همان كتاب آمده است:
علىّ بن اسماعيل ازرق گويد: امام صادق عليه السلام فرمود:
إنّ اللَّه أحكم وأكرم وأجلّ وأعظم وأعدل من أن يحتجّ بحجّة ثمّ يغيّب عنه شيئاً من اُمورهم.
خداى متعال حكيمتر، كريمتر، بزرگوارتر، بزرگتر و عادلتر از آن است كه بر بندگان خود حجّتى قرار دهد، آنگاه از او امور مردم را پنهان نمايد. (2)
693 / 21 ) باز در همان منبع آمده است:
ابو ربيع شامى گويد: خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم: حديثى از عمرو بن حمق (3)شنيده ام.
حضرت فرمود: بگو (چه حديثى است؟).
عرض كردم: عمرو محضر اميرمؤمنان على عليه السلام شرفياب مىشود و در چهره آن حضرت آثار زردى مشاهده مىكند، مىپرسد: اين زردى از چيست؟ آن حضرت اظهار درد و ناراحتى مىنمايد.
آنگاه على عليه السلام به او مىفرمايد:
إنّا لنفرح لفرحكم، ونحزن لحزنكم، ونمرض لمرضكم، وندعو لكم،وتدعون فنؤمّن.
ما با شادى شما شادمان مىگرديم و با حزن شما محزون، با بيمارى شما بيمارمىشويم و براى شما دعا مىكنيم و شما دعا مىكنيد ما آمين مىگوييم (1).
عمرو گويد: آنچه فرمودى فهميدم؛ ولى چگونه ما دعا مىكنيم شما آمين مىگوييد؟ فرمود:
براى ما فرق نمىكند و برابر است كسى كه حضور داشته باشد يا اين كه غايب باشد (دعاى او را مى شنويم).
حضرت صادق عليه السلام فرمود:
عمرو راست گفته است. (2)
اى رميله! هر مؤمنى بيمار مىشود ما نيز به واسطه بيمارى او بيمار مىشويم و هر مؤمنى محزون مىگردد ما نيز به سبب حزن او محزون مىگرديم، وقتى دعا مىكند ما براى دعاى وى آمين مىگوييم. «بحار الأنوار: 154/26 ح 42».
694 / 22 ) در «إرشاد القلوب» مىنويسد:
شيخ مفيدرحمه الله در يك حديث مرفوعه ازحضرت سلمان فارسى رضوان اللَّه عليه نقل مىكند كه گويد:
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود:
يا سلمان! الويل كلّ الويل لمن لايعرفنا حقّ معرفتنا وأنكر فضلنا.
اى سلمان! بدبختى و تمام بدبختى بر كسى كه حقّ معرفت ما را نشناسد، و
منكرفضل ما باشد.
اى سلمان! كداميك افضلند: حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم يا سليمان بن داوود عليه السلام؟
سلمان گفت: بلكه حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم افضل است.
على عليه السلام فرمود: اى سلمان! پس چگونه آصف بن برخيا كه علمى از كتاب نزد او بود توانست تخت بلقيس را در يك چشم بهم زدن از فارس به سبأ بياورد؛ ولى من چندين برابر او نتوانم انجام دهم در حالى كه نزد من (علوم) هزار كتاب است.
خداى متعال بر شيث بن آدم عليه السلام پنجاه صحيفه، و بر ادريس پيامبر سى صحيفه،و بر ابراهيم خليل عليه السلام بيست صحيفه فرستاد، و (خداوند) تورات، انجيل، زبور وفرقان را فرستاد.
عرض كردم: راست مىفرماييد مولاى من! فرمود:
يا سلمان! إنّ الشاكّ في اُمورنا وعلومنا كالمستهزئ في معرفتناوحقوقنا، وقد فرض اللَّه ولايتنا في كتابه في غير موضع، وبيّن ما أوجب العمل به وهو ]غير[ مكشوف.
اى سلمان! كسى كه در امور و علوم ما ترديد نمايد مانند كسى است كه معرفت وحقوق ما را مسخره مىكند، حقيقتاً خداوند ولايت ما را در چند مورد از قرآن واجب نموده و آنچه بايد عمل شود آشكارا بيان و اين مطلب را روشن كرده است.
اين حديث شريف را كراجكى رحمه الله نيز در «كنز جامع الفوائد» نقل كرده است. (1)
695 / 23 ) در «امالى صدوق قدس سره» آمده است:
ابو بصير گويد: امام صادق عليه السلام فرمود:
يا أبا بصير! نحن شجرة العلم، ونحن أهل بيت النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم وفي دارنا مهبط جبرئيل، ونحن خزّان علم اللَّه، ونحن معادن وحي
1) إرشاد القلوب: 314/2، بحار الأنوار: 221/26 ح 47، تأويل الآيات: 240/1 ح 24.
اللَّه، من تبعنا نجى، ومن تخلّف عنها هلك، حقّاً على اللَّه عزّوجلّ.
اى ابو بصير! ما درخت علم و دانش هستيم، ما اهل بيت پيامبريم، جبرئيل در خانه ما فرود مىآيد، ما گنجينه هاى علم خدا هستيم، ما معادن وحى الهى هستيم، كسى كه از ما پيروى نمايد نجات مىيابد و كسى كه از ما تخلّف كند به هلاكت مىرسد، وخداوند اين امر را بر خود لازم نموده است. (1)
696 /24 ) شيخ صدوق رحمه الله در دو كتاب «توحيد» و «معانى الأخبار» خويش مى نويسد:
محمّد بن مسلم گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود:
خداوند متعال را آفريده هايى است كه آنها را از نور و رحمت خود براى رحمتش آفريده است، آنان چشم بيناى خدا، گوش شنواى او و زبان گوياى او در ميان مردم به اجازه خدا هستند، آنان امينان او بر آنچه نازل شده - از عذر، ترساندن وحجّت و دليل - هستند.
خداوند به واسطه آنها گناهان را مىبخشد، و به وسيله آنها ستم دفع مىشود، وبه بركت آنها رحمت الهى نازل مىگردد، و به واسطه آنها مرده زنده و زنده مى ميرد، و به وسيله آنها مردم آزمايش مىشوند و به واسطه آنها در ميان مردمحكم و قضاى خود را اجرا مىنمايد.
عرض كردم: قربانت گردم، اينان چه كسانى هستند؟
فرمود: آنان اوصيا و جانشينان (پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم) هستند. (2)
697 /25 ) در «بصائر الدرجات» مىنويسد:
اسود بن سعيد گويد: من در محضر امام باقرعليه السلام بودم كه حضرتش بدون آن كه از آن بزرگوار سئوال شود، ابتدا به سخن نمود و فرمود:
ما حجّت خدا، باب خدا، زبان (گوياى) خدا، و وجه خدا و چشم خدا در ميان مردم هستيم، ما واليان امر خدا در ميان بندگان او هستيم. (3)
698 /26 ) و نيز در همان كتاب آمده است:
عبدالرحمان بن كثير گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود:
نحن ولاة أمراللَّه، وخزنة علم اللَّه، وعيبة وحي اللَّه، وأهل دين اللَّه،وعلينا نزل كتاب اللَّه، وبنا عبد اللَّه، ولولانا ما عرف اللَّه، ونحن ورثة نبيّ اللَّه وعترته.
ما فرمانروايان امر خدا، گنجينه هاى علم او، صندوق وحى، و اهل دين خدا هستيم،كتاب خدا بر ما فرود آمده و به وسيله ما خداوند مورد پرستش قرار گرفت و اگر مانبوديم خدا شناخته نمىشد، ما وارث پيامبر خدا و عترت او هستيم. (1)
مؤلّفرحمه الله گويد: اينكه مىفرمايد: «به وسيله ما خداوند مورد پرستش قرارگرفت» يعنى ما راه عبادت و پرستش را به مردم آموختيم. يا اين كه، ما در حدّامكان خود، حقّ عبادت خدا را انجام داديم.
يا اينكه به سبب ولايت ما خداوند عبادت شده، زيرا كه ولايت ما ازبزرگترين عبادات است. يا اين كه صحّت عبادات در گرو ولايت ماست، چرا كه بزرگترين شرايط صحّت عبادات، ولايت ماست.
و اين كه مىفرمايد: «اگر ما نبوديم خداوند شناخته نمىشد» يعنى غير از ماكسى خدا را نشناخته، يا ما خدا را به مردم معرّفى نموديم، يا اين كه به وسيله جلالت، علم و فضل ما مردم جلالت، قدر و شأن و عظمت خدا را شناختند. (2)
699 /27 ) در كتاب «بحار الأنوار» آمده است:
محمّد بن سنان گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود:
ما جنب خدا و مقرّبان درگاه او، برگزيده او، انتخاب شده او، نگهبان و
امانتدار مواريث پيامبران هستيم، ما امينان خدا، و وجه او و نشانه هدايت و عروة الوثقى هستيم.
خداوند (امور را) به وسيله ما آغاز نموده و به وسيله ما پايان خواهد داد، ما اوّلين و آخرين هستيم، ما بهترينان روزگار و نواميس زمان و عصر هستيم، ما سروران بندگان و سياستمداران جهانيان بوده و راه استوار و صراط مستقيم هستيم. ما علّت هستى و حجّت معبود هستيم، خداوند عمل كسى را كه جاهل به حقّ ماست نمى پذيرد.
ما چراغدان نبوّت، و چراغ هاى رسالت، نور انوار و كلمه جبّار هستيم، ما همان پرچم حقّى هستيم كه هر كس پيرو آن باشد نجات يافته و كسى كه از آن تخلّف ورزد گمراه مىگردد.
ما پيشوايان دين و رهبر سفيدرويان هستيم. ما معدن نبوّت، محلّ و موضع رسالت هستيم. فرشتگان به سوى ما رفت و آمد مىنمايند، و ما چراغ نورانى براى كسى كه در پى نور است و راه هدايت براى كسى كه به دنبال هدايت است، مىباشيم. ما رهبران و راهنمايان به سوى بهشت بوده و همان پلها و گذرگاهها به سوى هدايت مردم بوده و داراى درجات بزرگ و والا هستيم.
باران به واسطه ما مىبارد، رحمت به وسيله ما فرود مىآيد، عذاب و نقمت به واسطه ما دفع مىشود.
فمن سمع هذا الهدى فليتفقّد في قلبه حبّنا، فإن وجد فيه البغض لنا والإنكار لفضلنا فقد ضلّ عن سواء السبيل، لأنّا حجّة المعبود وترجمان وحيه وعيبة علمه، وميزان قسطه.
هر كس اين هدايت را شنيد در دلش در جستجوى محبّت ما باشد، اگر در آن دشمنى ما و انكار فضايل ما را بيابد از راه راست منحرف و گمراه شده، زيرا كه ما حجّت معبود، ترجمان وحى، خزينه دار علم و ميزان قسط و دادگرى خدا هستيم.
و ما شاخه هاى درخت زيتون، پرورش دهندگان پاكانِ گرامى هستيم، ما چراغ همان چراغدانى هستيم كه در آن نور بر نور قرار گرفته است. ما
همان برگزيده از كلمه پايدار هستيم كه تا قيامت باقى خواهد ماند كه براى آن، درعالم ذر پيمان و ولايت گرفته شده است. (1)
700 /28 ) در كتاب «قصص الأنبياء» آمده است:
جابر جعفى گويد: از امام باقر صلوات اللَّه عليه پرسيدم: آيا تعبير خواب دانيال عليه السلام صحيح است؟فرمود:
آرى، به او وحى مىشد، و او پيامبر بود. او از جمله كسانى بود كه خداوند تعبيرخوابها را به او آموخته بود، او صدّيق و حكيم بود. سوگند به خدا! او معتقد به محبّت ما اهل بيت بود.
جابر از روى تعجّب پرسيد: به محبّت شما اهل بيت؟
حضرت فرمود: إي واللَّه! وما من نبيّ ولاملك إلّا وكان يدين بمحبّتنا.
آرى، سوگند به خدا! هيچ پيامبر و فرشته اى نيست مگر اين كه معتقد به محبّت ماست. (2)
701 /29 ) در كتاب «إختصاص» آمده است:
مفضّل بن عمر گويد: پيشواى ششم امام صادق عليه السلام به من فرمود:
خداوند متعال در فرمانروايى و ملك يكتاست. پس خود را به بندگانش شناسايى نمود، آنگاه امر خويش را بر آنان واگذار كرده و بهشت را بر آنان ارزانى نمود،خداوند هر كه از جنّ و انس را بخواهد دلش را پاك نمايد ولايت ما را به اوشناسايى مىكند و هر كه را بخواهد دلش را فاسد كند از معرفت ما ممانعتش مى نمايد.
آنگاه فرمود: يا مفضّل! واللَّه، ما استوجب آدم أن يخلقه اللَّه بيده وينفخ فيه من روحه إلّا بولاية عليّ عليه السلام وما كلّم اللَّه موسى تكليماً إلّا بولاية عليّ عليه السلام ولا أقام اللَّه عيسى بن مريم آية للعالمين إلّا بالخضوع لعليّ عليه السلام.
اى مفضل! سوگند به خدا! حضرت آدم عليه السلام سزاوار آفرينش به دست خداوند ودميدن روح خويش در او نشد جز به سبب ولايت على عليه السلام. خداوند با حضرت موسى سخن نگفت مگر به سبب ولايت على عليه السلام و خداوند حضرت عيسى را آيت و نشانه براى جهانيان قرار نداد جز به واسطه فروتنى و خضوعى كه نسبت به على عليه السلام داشت.
سپس فرمود: أجمل الأمر، ما استأهل خلق من اللَّه النظر إليه إلاّ بالعبوديّة لنا.
كوتاهتر بگويم: هيچ آفريده اى شايستگى توجّه از سوى خداوند را پيدا نكرد جز به واسطه بندگى براى ما. (1)
702 /30 ) در كتاب «بحار الأنوار» به نقل از «مشارق الأنوار» آمده است:
جابر گويد:امام صادق عليه السلام فرمود:
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به علىعليه السلام فرمود: اى على! تو همانى كه خداوند به وسيله تو در آن هنگامى كه خلايق را در ابتداى آفرينش به صورت اشباح آفريد، بر خلايق احتجاج نمود و فرمود:
«أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» (2)؛
«آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا (تو پروردگار ما هستى)».
فرمود: و محمّد پيامبر شماست؟ گفتند: چرا.
فرمود: على عليه السلام امام شماست؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: فأبى الخلائق جميعاً عن ولايتك والإقرار بفضلك،وعتوا عنها إستكباراً إلّا قليلاً منهم، وهم أصحاب اليمين وهم أقلّ القليل.
همه خلايق از ولايت و اقرار به فضل تو سرباز زده و سخت تكبّر ورزيدند جزگروه اندكى كه آنها اصحاب يمين هستند و آنها اندك افرادى هستند.
همانا در آسمان چهارم فرشته اى است كه در تسبيح خود گويد:
«سبحان من دلّ هذا الخلق القليل من هذا العالم الكثير على هذا الفضل الجليل».
«پاك و منزّه است خداوندى كه اين گروه اندك را از اين جهان پهناور بر اين فضل بزرگ راهنمايى فرمود». (1)
703 /31 ) كراجكى قدس سره گويد:
روايت شده است كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
أنا أكرم عند اللَّه من أن يدعني في الأرض أكثر من ثلاث.
من نزد خدا گرامىتر از آنم كه (پس از قبض روح) بيش از سه روز روى زمين نگاهم بدارد.
و در نزد ما، ائمه عليهم السلام نيز همين حكم را دارند.
پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
لو مات نبيّ بالمشرق ومات وصيّه بالمغرب لجمع اللَّه بينهما.
اگر پيامبرى در شرق زمين بميرد و وصىّ او در غرب زمين بميرد خداوند بين آن دو را جمع مىنمايد. (2)
گفتنى است كه علّامه مجلسى رحمه الله اين روايت را در ذيل حديث مفصّلى براى توضيح آن نقل كرده است.
704 /32 ) در كتاب «القائم» فضل بن شاذان رحمه الله آمده است:
جابر بن عبداللَّه گويد: روزى در مسجد مدينه گرداگرد وجود نازنين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را گرفته و به دور وجودش حلقه زده بوديم، يكى از اصحاب صحبت از بهشت به ميان آورد.
ابودجانه گفت: اى رسول خدا! از شما شنيدم كه فرموديد: بهشت بر پيامبران و ساير امّتها حرام است تا اين كه شما وارد شويد.
حضرت فرمود:
اى ابودجانه! آيا نمىدانى كه خداوند متعال پرچمى از نور و عمودى از نور داردكه آن دو را، دو هزار سال پيش از آفرينش آسمانها آفريده است، بر روى آن پرچم نوشته شده:
«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، آل محمّد خير البريّة».
«معبودى جز خدا نيست، محمّدصلى الله عليه وآله وسلم پيامبر خداست، آل محمّدعليهم السلام بهترين مخلوقاتند».
صاحب اين پرچم على عليه السلام مىباشد كه پيشاپيش مردم است.
على عليه السلام فرمود: الحمد للَّه الّذي هدانا بك وشرّفك وشرّفنا بك.
حمد و سپاس خدايى را كه ما را به وسيله تو هدايت فرمود و تو را شريف نموده وما را به وسيله تو شريف نمود.
پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: أما علمت أنّ من أحبّنا وانتحل محبّتنا أسكنه اللَّه معنا.
آيا نمىدانى كسى كه ما را دوست بدارد و محبّت ما را بپذيرد خداوند او را در بهشت با ما ساكن مىنمايد؟!
آنگاه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم اين آيه را تلاوت فرمود:
«في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ» (1)؛ «در جايگاه صدق و راستى، در پيشگاه مالك مقتدر». (2)
705 /33 ) در كتاب «قرب الإسناد» آمده است:
بزنطى گويد: امام رضاعليه السلام (اين حديث را) به من نوشت:
امام باقرعليه السلام فرموده است:
من سرّه أن لايكون بينه وبين اللَّه حجاب حتّى ينظر إلى اللَّه وينظر اللَّه إليه فليتولّ آل محمّد، ويبرء من عدوّهم، ويأتمّ بالإمام منهم، فإنّه إذاكان كذلك نظر اللَّه إليه، ونظر إلى اللَّه.
هر كس دوست دارد كه ميان او و خدا حجابى نباشد تا خدا را ببيند و خدا نيز او رانظر كند، پس آل محمّدعليهم السلام را دوست بدارد و از دشمنانشان بيزارى جويد، و پيرو امامى از اين خاندان باشد، زيرا كه اگر چنين نمايد خدا را مىبيند و خداوند نيز او رامىبيند. (1)
علّامه مجلسى رحمه الله در ذيل اين حديث مىگويد: منظور از اين گونه ديدن؛ ديدن رحمت و كرامت خداست، يا منظور ديدن اولياى اوست، يا منظور رسيدن به نهايت معرفت است با توجّه به قابليّت و توانايى هر فرد.
وى اين حديث را در ج 51/27 ح2 نيز نقل كرده و در ذيل آن گويد: نگاه به سوى خدا، كنايه از پرستيدن به نهايت معرفت با توجّه به توانايى و قابليّت اوست. و نظر خدا به بنده، كنايه از نهايت لطف و رحمت خداست. وى تمام حديث را در ج 265/49 ح8 آورده است.
706 /34 ) در كتاب «امالى» ابن شيخ طوسى قدس سره آمده است:
حسين بن مصعب گويد:از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود:
من أحبّنا للَّه وأحبّ محبّنا لا لغرض دنيا يصيبها منه، وعادى عدوّنا لا لإحنة كانت بينه وبينه، ثمّ جاء يوم القيامة وعليه من الذنوب مثل رمل عالج وزبد البحر غفر اللَّه تعالى له.
كسى كه به خاطر خدا ما را دوست بدارد و دوست ما را نيز دوست بدارد نه به جهت غرض مادّى و دنيوى كه به آن برسد، و دشمن ما را دشمن بدارد نه به جهت كينه واختلافى كه بين او و دشمن ماست، و با اين كيفيّت وارد قيامت شود در حالى كه گناهانى به اندازه ريگ بيابان و كف دريا دارد؛ خداوند گناهان او را مىآمرزد. (2)
707 /35 ) شيخ صدوق قدس سره در كتاب «امالى» مى نويسد:
ابن عبّاس گويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
من سرّه أن يجمع اللَّه له الخير كلّه فليوال عليّاً بعدي وليوال أولياءه وليعاد أعداءه.
1) قرب الإسناد: 351 ضمن ح 1260، بحار الأنوار: 81/23 ح 17،
2) امالى طوسى: 156 ح 11 مجلس 6، بحار الأنوار: 54/27 ح7، اين روايت را طبرى رحمه الله نيز در «بشارة المصطفى: 90» نقل نموده و علّامه مجلسى رحمه الله نيز به نقل از طبرى در «ج: 106/27 ح 77» آورده، ديلمى رحمه الله نيز در «إرشاد القلوب:77/2» نقل كرده است.
كسى كه دوست دارد خداوند متعال همه خيرات را براى او جمع كند، پس على عليه السلام را پس از من دوست بدارد و نيز دوستان او را دوست و دشمنان او را دشمن بدارد. (1)
708 /36 ) در كتاب «خصال» شيخ صدوق رحمه الله ضمن حديث مفصّلى از على عليه السلام نقل شده كه حضرتش فرمود:
من تمسّك بنا لحق، ومن سلك غير طريقتنا غرق، لمحبّينا أفواج من رحمة اللَّه ولمبغضينا أفواج من غضب اللَّه.
كسى كه به ما چنگ بزند به ما ملحق مى گردد، و كسى كه غير از راه ما را بپيمايد غرق مىشود. براى دوستان ما فوج هايى از رحمت خدا و براى دشمنان ما فوج هايى از خشم و غضب خداست. (2)
باز حضرتش فرمود:
من أحبّنا بقلبه، وأعاننا بلسانه، وقاتل معنا أعداءَنا بيده، فهو معنا في الجنّة في درجتنا، ومن أحبّنا بقلبه، وأعاننا بلسانه، ولم يقاتل معنا أعداءنا، فهو أسفل من ذلك بدرجة ومن أحبّنا بقلبه ولم يعن علينا بلسانه ولا بيده فهو في الجنّة.
كسى كه ما را با دلش دوست بدارد و با زبانش يارى نموده و با دستان خود با دشمنان ما جنگ كند، او در بهشت در درجه و مرتبه ماست. و كسى كه ما را با قلبش دوست بدارد، و با زبانش يارى نموده ولى با دشمنان ما جنگ نكند، او يك درجه از او پايينتر است. و كسى كه ما را با قلبش دوست بدارد ولى با زبان و دستش عليه ما دشمنى نكند او نيز در بهشت است.
و كسى كه ما را با دلش دشمن بدارد و با زبان و دستش بر عليه ما اقدام نمايد اوبه همراه دشمنان ما در دوزخ است، و كسى كه ما را با قلبش
دشمن بدارد و بازبانش بر عليه ما اقدام كند او در دوزخ است و كسى كه با قلبش ما را دشمنى نموده ولى با زبان و دستش عليه ما كارى نكند باز هم در دوزخ جاى دارد. (1)
على عليه السلام فرمود:
أنا يعسوب المؤمنين، والمال يعسوب الظلمة. واللَّه! لايحبّني إلّا مؤمن،ولايبغضني إلّا منافق. (2)
من پيشواى مؤمنان و مال و ثروت پيشواى ستمگران است، سوگند به خدا! دوست نمىدارد مرا جز مؤمن، و دشمن نمىدارد مرا جز منافق.
709 /37 ) در كتاب «محاسن» آمده است:
حفص دهّان گويد: امام صادق عليه السلام فرمود:
إنّ فوق كلّ عبادة عبادة، وحبّنا أهل البيت أفضل عبادة.
همانا فوق هر عبادتى، عبادت ديگرى است و محبّت ما خاندان بهترين و برترين عبادت است. (3)
و در روايت ديگرى آمده است:
حبّ عليّ عليه السلام سيّد الأعمال. (4)
مهر و دوستى على عليه السلام سرور همه اعمال است.
710 /38 ) باز در همان كتاب آمده است:
ابى كلده گويد: امام باقرعليه السلام فرمود:
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
الروح والراحة والرحمة والنصرة واليسر واليسار والرضاوالرضوان والفرج والمخرج والظهور والتمكين والغنم والمحبّة من
اللَّه ومن رسوله لمن والى عليّاً عليه السلام وائتمّ به.
آسودگى، راحتى، رحمت، يارى، آسايش، دارايى، رضا، رضوان، گشايش،خروج از مشكلات، غلبه، استقرار، بهره مندى و محبّت، همه و همه از ناحيه خداو پيامبر او براى كسى است كه ولايت على عليه السلام را پذيرفته و از او پيروى نمايد. (1)
و در روايت ديگرى آمده است: امام صادق عليه السلام فرمود:
لكلّ شيء أساس، وأساس الإسلام حبّنا أهل البيت. (2)
براى هر چيزى پايه و اساسى است و اساس اسلام محبّت ما اهل بيت است.
711 /39 ) روايت «بحار الأنوار» از امام صادق عليه السلام
711 /39 ) در كتاب «بحار الأنوار» از كتاب «الشفاء والجلاء» نقل كرده است:
امام صادق عليه السلام فرمود:
كما لاينفع مع الشرك شيء فلا يضرّ مع الإيمان شيء. (3)
همچنان كه با وجود شرك هيچ عمل (خوبى) سودى ندارد همان طور، با وجود ايمان، هيچ عمل (بدى) ضررى ندارد.
712 /40 ) در كتاب «منهج التحقيق إلى سواء الطريق» آمده است:
جابر انصارى گويد:از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مىفرمود:
خداوند متعال، من، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را از يك نور آفريد، آن نور را فشرد و از آن شيعيان ما خارج شدند، آنگاه ما (خداى را) تسبيح گفتيم آنها نيز تسبيح گفتند، ما (خداى را) تقديس كرديم آنها نيز تقديس نمودند، ما (پروردگار را) تهليل نموديم آنها نيز تهليل نمودند، ما (بارى تعالى را) تمجيدنموديم آنها نيز تمجيد نمودند، ما خدا را به يگانگى خوانديم آنها نيز به يگانگى خواندند.
سپس خداوند، آسمانها، زمين و فرشتگان را آفريد، صد سال گذشت در
حالى كه فرشتگان نه تسبيحى و نه تقديسى مىشناختند. پس ما خداى را تسبيح نموديم و شيعيان ما پس از ما تسبيح نمودند و فرشتگان نيز تسبيح نمودند وهمين طور در مورد تقديس، تهليل و تمجيد پروردگار.
پس ما خدا را به يكتائى مىپرستيديم هنگامى كه يكتاپرستى نبود، و بر خداوند سزاوار است كه همچنانكه ما و شيعيان ما را امتياز داده همان طور، ما و شيعيان ما را در اعلى عليّين جاى دهد.
إنّ اللَّه اصطفانا واصطفى شيعتنا من قبل أن نكون أجساماً فدعانا فأجبناه،فغفر لنا ولشيعتنا من قبل أن نستغفر اللَّه عزّوجلّ.
خداوند ما و شيعيان ما را برگزيد پيش از آن كه ما در قالب جسم باشيم، پس ما راخواند و ما پاسخ داديم. و ما و شيعيان ما را پيش از آنكه استغفار كنيم، آمرزيد. (1)
713 /41 ) در كتاب «معانى الأخبار» مى نويسد:
عمرو بن جميع گويد: با تعدادى از ياران امام صادق عليه السلام در محضر باصفايش حضور داشتم، از آن حضرت شنيدم كه فرمود:
إنّ رحم الأئمّةعليهم السلام من آل محمّدصلى الله عليه وآله وسلم لتتعلّق بالعرش يوم القيامة، وتتعلّق بها أرحام المؤمنين تقول: يا ربّ! صل من وصلنا، واقطع من قطعنا.
همانا رحم ائمّه از آل محمّدعليهم السلام در روز قيامت به عرش الهى مىچسبد و ارحام مؤمنان نيز به آنها مىچسبند، و مىگويد: خدايا! پيوند ده با كسى كه به ما پيوند نموده، و قطع كن با كسى كه از ما قطع كرده است.
فرمود: خداوند متعال مىفرمايد: أنا الرحمان وأنت الرحم، شققت إسمك من إسمي، فمن وصلك وصلته، ومن قطعك قطعته.
من خداى رحمان هستم و تو رحم، اسم تو را از اسم خودم جدا كردم، پس كسى كه با تو بپيوندد من به او مىپيوندم، كسى كه تو را قطع كند من از او
1) المحتضر: 112، بحار الأنوار: 131/27 ح 122، جامع الأخبار: 10، بحار الأنوار: 343/26 ح 16، علّامه مجلسى رحمه الله اين حديث را در ج: 80/37 ح 49 نيز از «كشف الغمّه» نقل كرده است.
قطع مىنمايم.
و به همين جهت است كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: رحم؛ شاخه هاى بهم آميخته اى از طرف پروردگار متعال است. (1)
714 /42) طبرسى رحمه الله در كتاب «إحتجاج» مىنويسد:
شيخ بزرگوار ابى عمرو عمرى رحمه الله (2)مىگويد:
ابن ابى غانم قزوينى و گروهى از شيعيان در مورد جانشين امام حسن عسكرى عليه السلام گفت و گو و مشاجره نمودند، ابن ابى غانم عقيده داشت كه امام حسن عسكرى عليه السلام رحلت نمود در حالى كه فرزندى نداشت. آنان در اين مورد نامه اى نوشته و به ناحيه مقدّسه ارسال كردند كه در آن نامه اين موضوع را عنوان نموده بودند.
حضرت امام زمان صلّى اللَّه عليه وعلى آبائه پاسخ نامه را با خطّ شريفشان چنين مرقوم فرمودند:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
خداى متعال ما و شما را از گمراهى و فتنه ها حفظ نمايد، و به ما و شما روح يقين عنايت كرده، و از سوء عاقبت باز دارد. به من خبر رسيده كه گروهى از شما دردين ترديد نموده و در مورد صاحبان امر خودشان به شكّ و ترديد و حيرت افتاده اند.
اين موضوع ما را به خاطر شما - نه به خاطر خودمان - غمگين نمود، و در مورد شما - نه در مورد خودمان - ناراحت شديم، زيرا كه خداى متعال با ماست و ما به غير او نيازى نداريم. از طرفى حق با ماست، پس كسى كه از اطاعت ما سرپيچى كند ما را به وحشت نمى اندازد، و ما ساخته و
1) معانى الأخبار: 287 ح1، بحار الأنوار: 265/23 ح11.
2) ابو عَمْرو عمرى كه همان عثمان بن سعيد عَمرى است، نخستين نايب از نايبان چهار گانه است. شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «الغيبه: 214» مىنويسد: سفراء ممدوحى كه در زمان غيبت بودند، نخستين فردى كه از آنها از جانب دو امام همام يعنى امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السلام نيابت داشت؛ شيخ معتمد و مورد اطمينان ابوعمرو عثمان بن سعيد عَمْرى رحمه الله بود.
پرداخته پروردگار خودمان هستيم، و مردم ساخته و پرداخته ما هستند.
اى مردم! چرا در شكّ و ترديد هستيد و در حال حيرت بسر مىبريد؟ آيا نشنيده ايد كه خداى متعال مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ واُولي الأَمْرِ مِنْكُمْ» (1)؟
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خداوند اطاعت كنيد و همچنين از رسول وصاحبان امر خودتان اطاعت نموده و فرمان ببريد».
آيا نمىدانيد آنچه را كه در اخبار گذشتگان نسبت به آنچه واقع شده و خواهد شددر مورد امامان پيشين و باقيمانده آنان آمده است؟
آيا نديده ايد كه چگونه خداى متعال براى شما از زمان حضرت آدم عليه السلام تا زمان امام حسن عسكرى عليه السلام پناهگاههايى قرار داده كه به آنها پناه برده و علايمى مقرّر فرموده تا به وسيله آنها هدايت يابيد؟ بطورى كه هر گاه يكى از آن علايم پنهان شد علامت ديگرى ظاهر گرديد و هر موقع ستارهاى غروب كرد ستاره ديگرى طلوع نمود؟!
پس در آن هنگام كه امام حسن عسكرى عليه السلام وفات نمود، آيا گمان كرديد كه خداى متعال دين خودش را باطل كرد و واسطه ميان خود و مخلوقاتش را قطع نمود؟
هرگز چنين نبوده، و تا روز قيامت چنين نخواهد شد و خداوند امر خود را - اگر چه عدّه اى آن را نخواهند - آشكار خواهد ساخت.
امام حسن عسكرى عليه السلام سعادتمند رحلت نمود، و پا به پاى پدران بزرگوارش و بر راه آنها از دست مردم رفت، سفارش و علم او نزد ماست، و اين امر از آنِ جانشين و قائم مقام اوست، و در اين مورد، جز ستمگران گنهكار با ما منازعه نمىكند، و جز كافر منكر، كسى ادّعاى همچون منصبى نمى نمايد.
و اگر مراعات مغلوب شدن امر خدا و فاش شدن سرّ او نبود، چنان حق ما براى شما آشكار مىگرديد كه عقل و خردهاى شما از آن حيران گشته و
1) سوره نساء، آيه 59.
ترديدتان زايل مىشد، ليكن آنچه خداى خواسته، خواهد شد و براى هر زمانى، نوشته اى (درلوح محفوظ) است.
بنابراين، شما هم تقواى خدا پيشه كنيد و تسليم ما شويد، و امور را به ما ارجاع دهيد، پس همچنان كه همه خوبيها از ناحيه ما صادر مىشود ايراد را نيز ما مىگيريم و امورى كه از شما پنهان شد براى كشف آنها اصرار نورزيد و به چپ و راست ميل نكنيد، مقصد خود را با محبّت و از طريق راه روشن و آشكار به سوى ما قرار دهيد. من حقيقتاً به شما نصيحت نمودم و خداوند گواه بر من و شماست.
اگر اصلاح شما را دوست نداشتيم ورحمت وشفقت ما به شما نبود، از گفت و گوى با شما پرهيز مى نموديم، زيرا كه خداى متعال ما را با همين امر امتحان نموده كه با ستمگر منازعه كنيم، ستمگرى كه سركش،گمراه، پيرو گمراهى خود،مخالف پروردگارخود، مدّعى چيزى كه براى او نيست، منكر حق كسى كه خداوندطاعتش را بر او لازم نموده و ستمگر غاصب است.
وفي ابنة رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم لي اُسوة حسنة، وسيردي الجاهل رداءة عمله وسيعلم الكافر لمن عقبى الدار، عصمنا اللَّه وإيّاكم من المهالك والأسواء والآفات والعاهات كلّها برحمته، فإنّه وليُّ ذلك والقادر على ما يشاء،وكان لنا ولكم وليّاً وحافظاً.
و اسوه و الگوى نيكوى من دختر رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مىباشد، و به زودى نادانان شكست پستى عمل خودشان را خواهند ديد، و به زودى كفّار خواهند فهميد كه سعادت هميشگى از آنِ كيست.
خداوند ما و شما را از همه جهالتها، بدىها، آفات و عاهات، با رحمت خودش محفوظ بدارد، كه او ولىّ اين اُمور بوده و بر آنچه بخواهد تواناست، و او ولىّ ونگهبان ما و شماست.
سلام بر همه اوصيا، اوليا، مؤمنان و رحمت و بركات خداوند بر آنان باد و درود وسلام خدا بر محمّد و آل او عليهم السلام باد. (1)
1) الإحتجاج: 278/2 و 279، الغيبة شيخ طوسى رحمه الله: 285 ح 245، بحار الأنوار:178/53 ح9، إلزام الناصب: 438/1،الأنوار المضيئة: 118.
715 /43 ) (مناسب اين مقام) حديث شريفى است كه:
در بخش هفتم از فضايل امام باقر عليه السلام حديث شماره هفتم آمده است، رجوع شود به آن بخش كه در آن حديث مقام و منزلت والاى امام عليه السلام ذكر گرديده. (1)
716 /44 ) در ذيل تفسير آيه شريفه «وَلَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثاني وَالْقُرْآنَ الْعَظيمَ» (2)«ما به تو سبع از مثانى (سوره حمد) و قرآن عظيم عنايت نموديم»؛ از سورة بن كليب آمده است كه وى گويد: امام باقرعليه السلام فرمود:
نحن المثاني الّتي أعطاها اللَّه نبيّنا صلى الله عليه وآله وسلم ونحن وجه اللَّه نتقلّب في الأرض بين أظهركم، عرفنا من عرفنا فأمامه اليقين، ومن جهلنا فأمامه السعير.
ما همان مثانى (3)
در توضيح ديگرى گفته شده: منظور از «سبع مثانى» پيامبر، امامان معصوم و حضرت فاطمه عليهم السلام هستند وآنان چهارده معصوم هستند كه هفت و هفت مىباشند كه مىفرمايد: المثانى، يعنى هر يكى از آن هفتگانه، دوتاست.
هستيم كه خداوند به پيامبرمان بخشيد، ما همان وجه خدا در روى زمين هستيم كه ميان شما رفت و آمد مىنماييم، كسى كه ما را شناخته پس به سوى يقين (بهشت) در حركت است و كسى كه ما را نشناخته به سوى آتش سوزان(دوزخ) در حركت است. (4)سماعه نيز از امام ابوالحسن عليه السلام در تفسير آيه مذكور نقل مىكند كه حضرتش فرمود:
لم يعط الأنبياء إلّا محمّدصلى الله عليه وآله وسلم وهم السبعة الأئمّة الّذين يدور عليهم الفلك، والقرآن العظيم محمّدصلى الله عليه وآله وسلم.
1) رجوع شود به حديث 1004 از جلد دوم ترجمه القطره.
2) سوره حجر، آيه 87 .
3) شيخ صدوق رحمه الله در توضيح معناى «مثانى» مىگويد: يعنى ما همان افرادى هستيم كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ما را قرين با قرآن نموده و سفارش نمود كه مردم به قرآن و به ما چنگ بزنند و به امّت خويش خبر داد كه ما تا كنار حوض از هم جدانخواهيم شد.
4) تفسير قمى: 377/1، بحار الأنوار: 114/24 ح1، تفسير عيّاشى: 249/2 ح36، بحار الأنوار: 116/24 ح3، التوحيد:150 ح6.
خداوند بجز به حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم به احدى از پيامبران عطا نفرموده، و آنان ائمّه هفتگانه (1)
شايد پيشوايان معصوم عليهم السلام به اعتبار اسامى شريفشان هفت تا هستند، چرا كه اسامى آنان هفت است، گر چه اسم برخى از آنان تكرار شود. يا اين كه نشر اكثر علوم از طريق هفت نفر از آنان بوده. به همين جهت، خداوند از ميان آنان، به اين تعداد اختصاص داده است.
هستند كسانى كه فلك به دور وجود آنها مىچرخد، و منظور از «قرآن العظيم» حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم است. (2)مؤلّف رحمه الله گويد: اين كه آنها را هفت نفر بدانيم به خاطر اين است كه اسامى تكرارى را يك بار بشماريم كه در اين صورت عبارتند از: على، حسن، حسين،محمّد، جعفر، موسى، و مهدى صلوات اللَّه عليهم اجمعين.
و احتمال دارد اعتبار عدد هفت به جهت شمارش نام مبارك حضرت فاطمه صلوات اللَّه عليها با آنها باشد و اين يا به جهت تغليب است - يعنى غلبه اسامى رجال -يا اينكه كلمه «ائمّه» را به معناى عمومى آن اتّخاذ كنيم كه عبارت از رهبر وحجّت باشد، و از طرفى اسم مبارك حضرت مهدى ارواحنا فداه را مطابق اسم مبارك جدّش حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم بشماريم.
717 /45 ) معاوية بن عمّار گويد:
امام صادق عليه السلام در مورد تفسير آيه شريفه كه مىفرمايد: «وَللَّهِِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها» (3)؛ «و براى خداوند نامهاى نيكاست، خدا را به آن نامها بخوانيد»، فرمود:
نحن واللَّه! الأسماء الحسنى الّتي لايقبل اللَّه من العباد عملاً إلّا بمعرفتنا.
سوگند به خدا! ما همان اسماى حسناى (4)خدا هستيم اسمايى كه خداوند
1) علّامه مجلسى رحمه الله نيز در توضيح اين حديث شريف مىگويد:
2) تفسير عيّاشى: 251/2 ح 41، بحار الأنوار: 117/24 ح9، تفسير برهان: 354/2 ح 12.
3) سوره أعراف آيه 180.
4) علّامه فيض كاشانى در كتاب «وافى» مىنويسد: همان گونه كه نام، دليل و گواه بر فرد ناميده شده است و علامت ونشانه اى براى شناخت اوست، همچنين ائمه عليهم السلام دليل و راهنما به سوى خدا هستند، مردم را به سوى خداوند سبحان راهنما بوده و آنان، نشانه صفات نيكو و افعال و آثار خداوند هستند.
عملى را از بندگان جز به شناخت ما نمى پذيرد. (1)
در ذيل حديث آمده است: از پيشوايان معصوم (صلوات اللَّه عليهم) نقل شده: هيچ كس خداوند را با نام يكى از اين بزرگواران دعا نمىكند، جز آن كه خداوند دعايش را مستجاب مىنمايد.
عيّاشى رحمه الله و نيز شيخ مفيد قدس سره در كتاب «إختصاص» از امام رضا عليه السلام نقل كرده اند كه حضرتش فرمود:
إذا نزلت بكم شدّة فاستعينوا بنا على اللَّه عزّوجلّ.
هنگامى كه در سختى و شدّتى قرار گرفتيد به وسيله ما از خداوند متعال استعانت وكمك بجوييد. كه خداى مىفرمايد: «وَللَّهِِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها»؛«و براى خداوند نام هاى نيك است، خدا را به آن نام ها بخوانيد».
امام رضا عليه السلام اضافه نمود:
امام صادق عليه السلام فرمود: سوگند به خدا! ما همان اسماى حسناى خدا هستيم كه او عملى را از احدى جز به شناخت ما نمىپذيرد. (2)
طبرسى رحمه الله نيز در تفسير فرمايش خداى متعال كه مىفرمايد: «لَهُ الْأَسْماءُالْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ» (3)؛ «براى او نامهاى نيك است، آنچه در آسمانها و زمين است او را تسبح مىنمايد و او عزيز و حكيم است»، روايتى از ابن عبّاس نقل كرده كه گويد: رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
اسم اعظم خدا در شش آيه از آخر سوره حشر است. (4)
1) الكافى: 143/1 ح4، الوافى: 491/1 ح1، تفسير برهان: 52/2 ح2، تأويل الآيات: 189/1 ح36.
2) تفسير عيّاشى: 42/2 ح 119، بحار الأنوار: 5/94 ح7، تفسير برهان: 52/2 ح3. اين حديث را شيخ مفيدقدس سره در إختصاص: 246 (به صورت مختصر) نقل كرده، و در «تفسير برهان: 52/2 ح4» نيز از او روايت شده است.
3) سوره حشر، آيه 24.
4) مجمع البيان: 38/6. اين حديث را علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار: 224/93» از «مهج الدعوات: 395» نقل كرده است.
بخش اوّل قطره اى از درياى مناقب پيامبر اكرم حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه وآله
718 / 1 - در كتاب «مناقب ديلمى» آمده است : عمر بن قميت ليثى (1)گويد : از پدرم - كه از صاحبان علم بود - شنيدم كه مى گفت :
هنگامى كه ولادت آمنه ، دختر وهب ، مادر گرامى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرا رسيد درهاى آسمان گشوده شد و فرشتگان فرود آمدند و فرشته اى در زمين نماند جز آنكه در موقع ولادت او حاضر گشت ، آنان گرداگرد وجود نازنين او را فرا گرفتند .
موقعى كه آمنه ، پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم را زايمان نمود دنيا را نورى فرا گرفت ، فرشتگان در آسمان يكديگر را به آن بشارت مي گفتند ، و همه بتها بر رو واژگون شدند ، و او مي گفت : واى بر قريش ! امين ، راستگو و هدايتگر بر آنها آمد . و كسى از منظور او چيزى نفهميد .
از طرفى ، از خانه خدا صدايى شنيده شد كه (گوينده اى) مي گفت : همينك نورم بر من بازگشت ، همينك زوّار من مى آيند ، و همينك از پليدىها پاك گرديدند .
آنگاه مردم شاهد سه شبانه روز زلزله بودند ، و اين اوّلين نشانه اى بود كه قريش در هنگام ولادت پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله وسلم مشاهده نمودند .
1) ظاهراً در ضبط اسم اين راوى اشتباهى رخ داده و به نظر مى رسد اسم صحيح او : عمرو بن عوف ليثى است كه از اصحاب امير مؤمنان على عليه السلام بود . مراجعه شود به كتاب «معجم رجال الحديث : 121/13» .
719 / 2 - در همان كتاب آمده : ابن عبّاس گويد : از پدرم در مورد ولادت پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مي گفت :
هنگامى كه عبداللَّه متولّد شد ، در چهره او نورى ديديم كه مانند نور آفتاب مى درخشيد .
پدرم عبدالمطلب گفت : اين نوزاد داراى شأن و مقامى بزرگ است ، در خواب ديدم گويا از بينى او پرنده اى سفيد به پرواز درآمد و به سمت مشرق و مغرب پرواز كرد ، آنگاه بازگشت و در بام كعبه قرار گرفت ، همه قريش به جهت كرنش او به سجده افتادند، در اين ميان كه مردم در عظمت و بزرگى او فكر مى كردند ناگاه آن پرنده تبديل به نورى گشته و ميان آسمان و زمين قرار گرفت، آنگاه نورش ميان مشرق و مغرب را فرا گرفت.
نخستين كسى كه وارد اين نور گرديد نوجوانى از فرزندان ابوطالب عليه السلام بنام على عليه السلام بود ، او را ديدم كه با آن نور اوج مى گيرد و نورش افزايش پيدا مى كند . آنگاه مردم را ديدم كه به دنبال اين نور هستند .
از خواب بيدار شدم ، از كاهنى از طايفه بنى مخزوم از تعبير اين خواب پرسيدم .
گفت : اى عبّاس ! اگر راست گفته باشى ، هر آينه از او (عبداللَّه) فرزندى به عمل خواهد آمد كه مردم شرق و غرب زمين پيرو او خواهند شد و پسر عمويش در اين پيروى سبقت را از همگان خواهد ربود . (1)
720 / 3 - در يك حديث مشهور كه از وجود نازنين پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل شده ، آمده كه حضرتش فرمود :
أوّل ما خلق اللَّه نوري ، ثمّ فتق منه نور عليّ عليه السلام . فلم نزل نتردّد
1) كمال الدين : 175/1 ح 33 ، امالى صدوق : 335 ح 2 مجلس 45 ، بحار الأنوار : 256/15 ح 8 ، روضة الواعظين : 64 ، الخرائج : 1067/3 ح 4 . اين حديث را ابن شهراشوب رحمه الله در «مناقب : 23/1» به صورت اختصار نقل كرده است .
في النور حتّى وصلنا حجاب العظمة في ثمانين ألف ألف سنة ، ثمّ خلق الخلائق من نورنا ، فنحن صنائع اللَّه والخلق بعد لنا صنائع .
نخستين آفريده اى كه خداى متعال آفريد نور من بود، سپس از نور من ، نور على عليه السلام را جدا ساخت . ما همواره در ميان انوار در رفت و آمد بوديم تا اين كه پس از هشتاد هزار هزار سال به حجاب عظمت الهى رسيديم ، آنگاه خداى متعال موجودات ديگر را از نور ما آفريد. بنابراين ما آفريده و ساخته و پرداخته خدا هستيم و موجودات پس از ما ، ساخته و پرداخته ما هستند . (1)
گفتنى است كه بخش اخير حديث در «نهج البلاغه» چنين آمده است : «فإنّا صنائع ربّنا والنّاس بعد صنائع لنا» كه علّامه مجلسى در «بحار الأنوار : 58/33 ضمن ح 8» از «نهج البلاغه» نقل كرده است .
و در توقيع شريف از صاحب الأمر (ارواحنا فداه) نيز آمده كه حضرتش فرمودند : «نحن صنائع ربّنا ، والخلق بعد صنائعنا» . اين حديث در ص 57 ضمن ح 714 از همين مجلّد ، نقل گرديد .
نويسنده رحمه الله گويد : اينكه مى فرمايد : «مخلوقات پس از ما ، ساخته و پرداخته ما هستند» منظور اين است كه علّت غايى و نهايى آفرينش موجودات آنها (اهل بيت عليهم السلام) هستند .
گواه بر اين امر ، روايت زيباى است كه خداوند متعال خطاب به پيامبر گرامى خويش حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد :
«لولاك لما خلقت الأفلاك» .
«اگر تو نبودى افلاك را به وجود نمى آوردم» . (2)
721 / 4 - در كتاب «عدّة الداعى» مى نويسد : امام صادق عليه السلام فرمود :
فقر و تنگدستى چنان بر يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم چيره شد كه زندگى به سختى مى گذرانيد .
همسرش گفت : اگر نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بروى و وضع زندگانى خود را به
1) اين حديث در كتابهاى حديثى يافت نشد ، شايد مراد از شهرت آن ، بخش اوّل حديث است كه در احاديث زيادى نقل شده است .
2) احتمال دارد كه بگوييم : منظور اين است كه خداى متعال انوار آنان را با مباشرت خويش آفريده ، ولى موجودات ديگر را به سبب و وسيله آنان . بنابراين ، مردم همواره نيازمند آنان هستند و آنان از مردم بى نيازند ، چرا كه آنان به واسطه خداى متعال ، از غير او بى نياز هستند .
آن حضرت توضيح دهى ، آن حضرت كمك مالى مى نمايند .
او با همين فكر به خدمت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مشرّف شد ، ولى پيش از آنكه حاجت خود را ابراز كند ، اين عبارت زيبا را از حضرتش شنيد كه :
من سألنا أعطيناه ، ومن استغنى أعطاه اللَّه .
«هر كس از ما كمكى بخواهد ما به او عطا مى نماييم ، ولى اگر كسى بى نيازى ورزد ، خداى متعال به او عطا خواهد كرد» .
پيش خود گفت : منظور پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از اين عبارت ، جز من نيستم ، پس به خانه خود برگشته و جريان را براى همسرش بازگو نمود ، همسرش گفت : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيز (همانند ما) بشر است (شايد متوجه نشده) ! بار ديگر برو و صريحاً حاجت خود را بيان كن .
آن شخص بار ديگر به خدمت حضرتش شرفياب شد ، هنگامى كه چشمان مبارك رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او افتاد ، باز فرمود :
«هر كس از ما كمكى بخواهد ما به او عطا مى نماييم ، ولى اگر كسى بى نيازى ورزد ، خداى متعال به او عطا خواهد كرد» .
اين دفعه بدون ابراز حاجتى برگشت ، ولى چون فقر خيلى فشار مى آورد براى سوّمين بار نيز نزد حضرتش مشرّف شده و همان پاسخ را شنيد .
از اين سخن دلنشين پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم قوّت قلب گرفت و برگشت تا خود ، به سراغ كارى برود ، پس تيشه اى را عاريه كرد ، آنگاه به سوى كوهى به راه افتاد و بالا رفت و هيزمهايى را چيد و جمع كرد و به سوى شهر آمد ، آنها را به نيم مدّ از آرد فروخت .
فرداى آن روز نيز به جمع آورى هيزم رفت و هيزم بيشترى جمع كرد و فروخت ، او همچنان كار مى كرد و هيزم جمع مى نمود تا آن كه خودش تيشه اى خريد ، باز به كار مشغول شد و سرمايه جمع كرد تا اينكه دو بچّهشتر و غلامى خريد و روزهاى ديگر به اين كار ادامه داد تا صاحب سرمايه زيادى شده و زندگيش رو به راه شد .
روزى خدمت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و جريان آمدنش را نزد آن حضرت و شنيدن آن سخن زيبا را به حضرتش رساند .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : من به تو گفتم : »هر كس از ما كمكى بخواهد ما
به او عطا مى نماييم ، ولى اگر كسى بى نيازى ورزد ، خداى متعال به او عطا خواهد كرد» . (1)
722 / 5 - باز در همان كتاب آمده : سلمان فارسى رضوان اللَّه عليه گويد : از محمّد مصطفى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود :
خداى متعال مى فرمايد : اى بندگان من ! مگر نه اين است كه اگر كسى از شما حوايج بزرگى داشته باشد به او مرحمت نمى كنيد جز آنكه محبوبترين فرد در نزد شما را به سوى شما واسطه نمايد ، شما به واسطه كرامت و شفاعت او حاجتش را بر مى آوريد ؟!
ألا فاعلموا ، أنّ أكرم الخلق عليَّ وأفضلهم لديَّ محمّد صلى الله عليه وآله وسلم وأخوه عليّ عليه السلام ومن بعده الأئمّة الّذين هم الوسائل إليَّ .
آگاه باشيد و بدانيد ! همانا گرامى ترين مردم و برترين آنها نزد من ؛ محمد صلى الله عليه وآله وسلم ، برادرش على عليه السلام و امامان بعد از او هستند ، كسانى كه وسيله رسيدن به سوى من هستند .
آگاه باشيد ! هر كه حاجتى دارد و مى خواهد برآورده شود يا مشكل سختى دامنگيرش شده و ضررى سختى به او خورده مى خواهد ضررش برطرف گردد اگر در اين موارد مرا به محمّد و خاندان پاك و پاكيزه او دعا كند حاجت او را به بهترين وجهى كه عزيزترين كس او برآورده كند ، برآورده مى نمايم .
در اين هنگام ، گروهى از مشركان و منافقان در حالى كه سلمان را به باد تمسخر گرفته بودند گفتند : اى اباعبداللَّه ! چرا از خدا نمى خواهى به شفاعت آنها تو را ثروتمندترين مردم مدينه قرار دهد ؟
سلمان گفت : من از خداوند متعال ، بزرگتر ، سودمندتر و بهتر از همه ملك دنيا را خواستم . من به وسيله آن بزرگواران - كه درود خدا بر آنان
1) عدّة الداعى : 90 ، الكافى :139/2 ح 7 ، بحار الأنوار : 14/103 ح 66 و 177/73 ح 19 . علّامه مجلسى رحمه الله اين حديث را در «ج : 108/75 ح 11» از «فقه الرضا عليه السلام» نقل كرده است .
باد خواستم كه خداوند بر من زبانى كه گوياى حمد و ثناى خداست ، و دلى كه بر نعمتهاى او سپاسگزار است ، و بدنى كه در برابر بلاها و سختيهاى بزرگ صابر و شكيبا باشد ، عنايت فرمايد ، خداى متعال نيز به درخواست من پاسخ داد و عنايت نمود ، و اين خواسته من ، صد هزار هزار مرتبه از ملك دنيا با همه امكانات و خيراتش بهتر است . (1)
723 / 6 - باز در همان كتاب آمده : جابر گويد : امام صادق عليه السلام فرمود :
فرشته اى از فرشتگان ، از خداوند متعال درخواست نمود كه اجازه شنيدن سخنان بندگان را به او عنايت فرمايد . خداى متعال نيز خواسته او را عطا فرمود .
اين فرشته تا روز قيامت ايستاده و هر مؤمنى كه مى گويد :
«صلّى اللَّه على محمّد وأهل بيته وسلّم» ؛ «درود و سلام خداوند بر محمّد و اهل بيت او عليهم السلام باد» ، اين ملگ مى گويد : و سلام بر تو .
آنگاه فرشته پيغام آن مؤمن را به سوى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى برد و مى گويد : اى رسول خدا ! فلانى براى شما سلام فرستاد .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيز مى فرمايد : سلام بر او . (2)
امير مؤمنان على عليه السلام (در ضمن سخنانى) مى فرمايد :
اُعطي السمع أربعة : النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم والجنّة ، والنار ، والحور العين ، فإذا فرغ العبد من صلاته فليصلّ على النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم ويسأل اللَّه الجنّة ويستجير باللَّه من النار ، ويسأله أن يزوّجه من الحور العين .
اجازه شنيدن (اصوات بندگان) به چهار گروه عطا شده : پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم ، بهشت ، دوزخ و حورالعين .
بنابراين ، وقتى بنده اى نمازش را به پايان رسانيد بايستى بر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم
درود بفرستد و از خداوند بهشت را درخواست نمايد ، و به سوى او از دوزخ پناه برد و از او بخواهد كه با حورالعين تزويج نمايد ؛
زيرا كه هر كس بر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم درود بفرستد ، پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم آن را مى شنود و دعا و درخواستش بالا مى رود .
و كسى كه از خدا بهشت را درخواست كند ، بهشت گويد : پروردگارا ! آنچه بنده ات مى خواهد بده !
و كسى كه از دوزخ به خدا پناه ببرد ، دوزخ گويد : پروردگارا ! بنده ات را از آنچه به تو پناه مى آورد ، پناه ده !
و كسى كه از خدا حورالعين بخواهد ، آنها مى گويند : پروردگارا ! آنچه بنده تو مى خواهد ، عطا كن . (1)
724 / 7 - در «تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام» (2)آمده است :
اسماعيل جعفى گويد: من در مسجد الحرام نشسته بودم، امام باقر عليه السلام نيز در گوشه اى از مسجد شرف حضور داشت ، حضرت سر مباركش را بالا گرفت و يك بار به آسمان و بار ديگر به كعبه نگريست، آنگاه اين آيه شريفه را تلاوت فرمود:
«سُبْحانَ الَّذي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصى» (3).
«پاك و منزّه است خدايى كه بنده خود (حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم) را در يك شب از مسجدالحرام به مسجد الأقصى برد».
حضرت آن را سه مرتبه تكرار نموده ، آنگاه رو به من كرد و فرمود :
اى عراقى ! مردم عراق در مورد اين آيه شريفه چه نظرى دارند ؟
عرض كردم : آنها مى گويند : پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم شبانه از مسجدالحرام به طرف
بيت المقدّس سير كرد .
حضرت فرمود : چنين نيست كه آنها مى گويند ، وليكن از «اين» به «آن» سير كرد - و با دست مباركش به سوى آسمان اشاره كردند (1)- و فرمود : ما بين آن دو حرم است .
امام باقر عليه السلام در ادامه سخن زيباى خودشان فرمود :
هنگامى كه در اين سير رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به سدرة المنتهى رسيد جبرئيل به جاى خود ماند . رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اى جبرئيل ! آيا در همچو موضعى مرا تنها مى گذارى ؟ جبرئيل گفت :
تقدّم أمامك، فواللَّه لقد بلغت مبلغاً لم يبلغه خلق من خلق اللَّه قبلك.
شما به پيش رويد ، به خدا سوگند ! همانا شما به مكان و مقامى رسيده اى كه هيچ آفريده اى از آفريدگان خدا پيش از شما به آن مقام نرسيده است .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : در اين هنگام من با ديده دل ، نور پروردگارم را ديدم و ميان من و حضرت حق «سبحه» ؛ منزّه بودن او از مكان و رؤيت ، حائل و مانع شد .
راوى گويد : عرض كردم : فدايت گردم ، سبحه يعنى چه ؟
امام باقر عليه السلام با صورت مباركش به طرف زمين و با دست مباركش به سوى آسمان اشاره كرده و مى فرمود :
جلال ربّي ، جلال ربّي ، جلال ربّي .
شكوه و جلال پروردگارم ؛ شكوه و جلال پروردگارم ؛ شكوه و جلال پروردگارم .
آنگاه حضرتش سخن خود را چنين ادامه داد : حضرت حق به پيامبرش فرمود : يا محمّد !
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد : عرض كردم : لبيّك اى پروردگار من !
1) در پاورقى «بحار الأنوار» مى نويسد : منظور حضرت از اين كلام اين است كه: سير پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم منحصر به اين مورد نبوده ، بلكه سير آن حضرت از سوى زمين به سوى آسمان بوده ، بنابراين ، نخست سير آن حضرت به سوى مسجد الأقصى و از آنجا به سوى آسمان بوده است .
فرمود : فرشتگان در ملأ اعلى در مورد چه چيزى مجادله و مرافعه مى كردند ؟
عرض كردم : پاك و منزّه است پروردگار ! من جز آنچه به من آموختى نمى دانم .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد : خداى متعال دست قدرت خويش را ميان سينه من قرار داد و من خنكى و سردى آن را ميان دو كتف خود احساس كردم .
حضرت مى فرمايد : در اين حال ، هيچ موضوع از گذشته و مربوط به آينده از من پرسيده نشد جز آنكه همه اينها را دانستم .
خطاب آمد : اى محمّد ! فرشتگان در ملأ اعلى در مورد چه چيزى مجادله و مرافعه مى كردند ؟
عرض كردم : در مورد درجات ، كفّارات و حسنات .
فرمود : اى محمّد ! پيامبرى تو پايان پذيرفته ، خوراك تو (از دنيا) تمام گشته ، وصىّ و جانشين تو كيست ؟
عرض كردم : پروردگارا ! من آفريده هاى تو را امتحان نمودم و در ميان آنها كسى مطيعتر از على عليه السلام پيدا نكردم .
فرمود : اى محمّد ! براى من نيز او چنين است .
عرض كردم : پروردگار ! من آفريده هاى تو را آزمودم و در ميان آنها كسى كه محبّت او نسبت به من شديدتر از علىّ بن ابى طالب عليهما السلام باشد نيافتم .
فرمود : و لي يا محمّد ، فبشّره بأنّه راية الهدى ، وإمام أوليائي ، ونور لمن أطاعني ، والكلمة الباقية الّتي ألزمتها المتّقين ، من أحبّه فقد أحبّني ، ومن أبغضه فقد أبغضني ، مع ما أنّي أخصّه بما لم أخصّ به أحداً .
اى محمّد ! او براى من نيز چنين است ، پس به او مژده بده كه او پرچم هدايت و امام اولياى من است ، او نورى است براى كسانى كه از من اطاعت مى كنند ، او كلمه باقى مانده اى است كه پرهيزكاران آن را بر خود لازم مى دانند ، كسى كه او را دوست بدارد مرا دوست داشته ، و كسى كه او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته ، با اين حال ويژگى خاصّى بر او قائلم كه
كسى را به آن مخصوص ننموده ام .
عرض كردم : پروردگار من ! (منظور) برادرم ، همراهم ، وزير و وارثم است ؟
فرمود : اين امرى است كه در گذشته ، مشيّت من به آن تعلّق گرفته ، او مبتلا مى شود و مردم به او مبتلا مى شوند با اين حال من به او چهار چيز بخشيده ام ، بخشيده ام ، بخشيده ام ، بخشيده ام .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اين بفرمود و دست مبارك خود را بست و آن را باز نكرد. (1)
توضيح : منظور از «مسجد الأقصى» همان «بيت المأمور» است ، چرا كه آن ، دورترين مساجد است .
اينكه حضرت مى فرمايد : «نور پروردگارم را ديدم» يعنى با چشم دل عظمت و بزرگى حق تعالى را مشاهده نمودم .
و منظور از «سبحه» منزّه و مقدّس بودن حق تعالى است .
و گذاشتن دست ، كنايه از نهايت لطف و رحمت حق تعالى ، و افاضه علوم و معارف بر سينه شريف اوست .
و خنكى و سردى ، كنايه از راحتى ، سرور و خوشحالى است .
بنابراين ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم محلّ نهادن دست رحمت حضرت حق تعالى است و از رحمت است و رحمت از اوست همچنان كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايند :
«حسين منّي وأنا من حسين » . (2)
حسين از من است و من از حسينم .
او از دست رحمت تغذيه كرده ، و در دامن رحمت پرورش يافت و از زبان رحمت شير خورده است ، گوشت و خون او از رحمت روييده و
پوستش در ميان دو چشم رحمت و ريحانه رحمت بوده . او در سينه رحمت مى نشست و مركبش شانه رحمت بود و بر پشت رحمت حركت مى كرد و مسيرش با راه رفتن رحمت بود .
او معدن خاصّ براى رحمت ، محل تجمّع اسباب رحمت ، گرد هم آوردنده وسايل رحمت و سرچشمه چشمه هاى رحمت بود .
او مدخل واردين بر رحمت ، چشمه گواراى رحمت ، محل كاشت باغهاى رحمت، ظاهر كننده ميوه هاى رحمت، محل رويش شاخه هاى رحمت، حركت دهنده مواد رحمت و ابرهاى سرازيركننده رحمت بود .
انسانها به سبب او در موضع عفو و رحمت قرار گرفته و وارد دائره گسترده رحمت مى گردند ، و با رحمت بر او لزوميّت رحمتِ گسترده محقّق مى گردد ، چرا كه او رحمت موصوله و رحمت مرحومه است .
725 / 8 - در كتاب «جعفريّات و أشعثيّات» در باب «فضل هديه» مى نويسد : حضرت على عليه السلام فرمود :
روزى هديه اى به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آوردند و اين در حالى بود كه عدّه اى در نزد آن حضرت حضور داشتند ، به همين جهت حضرت فرمود : شما نيز در اين هديه شريك هستيد . (1)
726 / 9 - عماد الدين طبرى رحمه الله در كتاب «بشارة المصطفى» مى نويسد :
امام رئوف علىّ بن موسى الرضا عليه السلام ، از پدران بزرگوارش عليهم السلام ، از امير مؤمنان على عليه السلام نقل فرموده كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
يا عليّ ! إذا كان يوم القيامة أخذت بحجزة اللَّه عزّوجلّ ، وأخذت أنت بحجزتي وأخذ ولدك بحجزتك، وأخذ شيعة ولدك بحجزتهم، فترى أين يؤمر بنا ؟
1) الجعفريّات : 153 .
اى على ! به هنگام رستاخيز ، من دامان لطف پروردگار را خواهم گرفت ، تو نيز دامان من ، و فرزندان تو دامان تو ، و شيعيان فرزندانت دامان آنها را خواهند گرفت ، آيا فكر مى كنى ما را به كجا دستور مى دهند برويم ؟ (1)
727 / 10 - در همان كتاب آمده است : ابوذر غفارى رحمه الله گويد :
روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم كه دست مباركشان را به شانه علىّ بن ابى طالب عليه السلام زده و فرمود :
يا عليّ ! من أحبّنا فهو العربي ، ومن أبغضنا فهو العلج ، شيعتنا أهل البيوتات والمعادن والشرف ، ومن كان مولده صحيحاً ، وما على ملّة ابراهيم عليه السلام إلّا نحن وشيعتنا ، وسائر الناس منها برآء ، وإنّ للَّه ملائكة يهدمون سيّئات شيعتنا كما يهدم القوم البنيان .
اى على ! هر كه ما را دوست بدارد ، او منسوب به عرب است ، و هر كه ما را دشمن بدارد او بىدين است . شيعيان ما از خانواده و قبيله هاى صحيح النسب و شريف و آنان كه از طريق مشروع متولّد شده اند ، هستند ، و كسى جز ما و شيعيان ما بر دين ابراهيم عليه السلام نبوده ، و ساير مردم از آن دور هستند . همانا خداوند را فرشتگانى است كه گناهان شيعيان ما را - همانند ويران كردن مردم ساختمانهايشان - ويران و نابود مى كنند . (2)
728 / 11 - در كتاب «الثاقب فى المناقب» مى نويسد : سعيد بن مسيّب گويد :
شبى در دوران رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم باران باريد ، بامدادان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود :
برخيز باهم به منطقه عقيق برويم و به زيبايى آب در گودالهاى زمين
1) بشارة المصطفى : 136 ، بحار الأنوار : 134/68 ح 69 و 104 ح 17 ، صحيفة الرضا عليه السلام : 92 ح 25 ، المناقب : 296 ح 289 . نظير اين روايت را شيخ صدوق رحمه الله در التوحيد : 165 ح2 و معانى الأخبار : 14 ح 9 نقل كرده ، و خوارزمى نيز در «مقتل الحسين عليه السلام : 106» آورده است .
2) بشارة المصطفى : 102 ، امالى طوسى : 190 ح 24 مجلس 7 ، امالى مفيد : 169 ح 4 ، بحار الأنوار : 23/68 ح 41 ، فضائل الشيعة : 53 ح 9 ، كشف الغمّة : 390/1 .
بنگريم .
على عليه السلام مى فرمايد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به دستان من تكيه كرده و حركت كرديم ، هنگامى كه به منطقه عقيق رسيديم نظاره گر صفاى آب در گودالهاى زمين بوديم .
على عليه السلام فرمود : اى رسول خدا ! اگر مرا از شب بر اين سفر باخبر مى نموديد براى شما سفره اى از غذا تهيّه مى كردم .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اى على ! كسى كه ما را به اينجا آورده (خود تدارك ديده و) ما را ضايع نخواهد كرد .
در اين هنگام كه ايستاده بوديم ناگاه ابرى را با رعد و برق بالاى سرمان احساس كرديم كه بر ما سايه افكند ، نزديك ما گرديد تا در برابر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سفره اى گسترانيد ، در آن سفره ، انارهايى بود كه تا به حال ديدگان همچون انارهايى نديده بودند ، هر انارى سه پوسته داشت ؛ پوسته اى از لؤلؤ ، پوسته اى از نقره و پوسته اى از طلا .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به من كرده و فرمود : اى على ! بگو : بسم اللَّه و ميل كن ، اين سفره از سفره تو پاكيزه تر و خوشمزه تر است .
ما از انارها را برداشته و آن را شكستيم ، دانه هاى آن سه رنگ بود : دانه اى مانند ياقوت قرمز ، دانه اى مانند لؤلؤ سفيد و دانه اى مانند زمرّد سبز ، طعمش خيلى لذيذ بود ، هنگامى كه از آن ميل كردم به ياد فاطمه همسرم، حسن و حسين عليهم السلام دو فرزندم افتادم ، سه انار براى آنها برداشتم و در آستين خود قرار دادم ، سپس سفره برداشته شد .
آنگاه به سوى خانه به راه افتاديم ، در ميان راه دو نفر از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ملاقات نموديم ، يكى از آنها گفت : از كجا مى آيى اى رسول خدا !
حضرت فرمود : از منطقه عقيق .
گفت : اگر به ما خبر داده بوديد سفره اى براى شما تهيّه مى ديديم تا غذا ميل بفرماييد .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : كسى كه ما را به آنجا برد (خود تدارك ديده و ما را) ضايع نكرده است .
ديگرى گفت : اى اباالحسن ! از شما بوى پاكيزه اى مى شنوم ، آيا آنجا نزد شما طعامى بود ؟!
دست به آستينم بردم تا انارى به او بدهم ، ولى ديدم چيزى نيست ، و از اين جريان غمگين شدم .
هنگامى كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خداحافظى كردم و ايشان به منزلشان تشريف بردند ، و من به در فاطمه عليها السلام نزديك شدم صداى خشخشى از آستينم شنيدم ، نگاه كردم ديدم انارها در آستينم هستند ، وارد منزل شدم ، يكى از انارها را به همسرم فاطمه عليها السلام و دو تاى ديگر را به فرزندانم حسن و حسين عليهما السلام دادم .
سپس حضور رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شدم ، وقتى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مرا ديد فرمود : جريان را تو مى گويى يا من بگويم ؟
عرض كردم : اى رسول خدا ! شما بفرماييد ، چرا كه بيان شما شفاى جگر سوخته است .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آنچه اتّفاق افتاده بود بيان فرمود .
عرض كردم : اى رسول خدا ! گويا شما با من بوديد . (1)
729 / 12 - و در همان كتاب آمده است : حنش بن معتمر گويد :
على عليه السلام فرمود :
روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مرا خواست و براى اصلاح مردم يمن به آن سامان رهسپار فرمود .
عرض كردم : اى رسول خدا ! آنان جمعيّت فراوان و داراى سنّ و سالى هستند ، در حالي كه من نوجوانى بيش نيستم (چگونه اين مأموريّت را انجام دهم ؟) .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : يا على ! هنگامى كه به بلندى گردنه روستاى «افيق» (2)رسيدى با صداى بلند بگو :
يا شجر يا مدر يا ثرى ، محمّد رسول اللَّه يقرؤكم السلام .
اى درختان ! اى كلوخ ! اى زمين ! محمّد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به شما سلام مى رساند .
على عليه السلام مى فرمايد : من به سوى يمن به راه افتادم ، هنگامى كه به بلندى گردنه «افيق» رسيدم رو به سوى مردم يمن كردم ، ناگاه ديدم همه مردم يمن در حالى كه مسلّح بوده و نيزه ها به دست گرفته بودند كه سر نيزه هايشان مى درخشيد و تير و كمان به كمر بسته و شمشير از غلاف بيرون كشيده به سوى من مى آمدند، با صداى بلند فرياد زدم: اى درختان! اى كلوخ ! اى زمين ! محمّد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به شما سلام مى رساند .
در اين هنگام درختان و كلوخها و زمين يكصدا فرياد زدند :
وعلى محمّد رسول اللَّه السلام وعليك السلام .
بر محمّد ، رسول خدا و بر تو سلام باد .
وقتى آن مردم اين صدا را شنيدند مضطرب و آشفته گشته و پاهايشان لرزيد و سلاح از دستشان افتاد ، آنان به سرعت خودشان را به من رسانيدند ، من ميان آنان صلح داده و بازگشتم . (1)
730 / 13 - باز در همان كتاب مى نويسد : ابن عمر گويد :
گروهى نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمده و به دروغ بر عليه شخصى شهادت دادند كه وى شترى را دزديده است .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دستور اجراى حكم سرقت و قطع انگشتان دزد را صادر فرمود ، متّهم آماده اجراى حكم شد در حالى كه دعاى زير را مى خواند :
1) الثاقب فى المناقب : 68 ح 50 ، بصائر الدرجات : 503 ح 7 ، مختصر البصائر : 14 ، الخرائج : 492/2 ح 6 ، امالى صدوق : 293 ح 1 مجلس 40 ، روضة الواعظين : 116 ، قصص الأنبياء : 285 ح 380 ، المناقب : 327/2 و 328 . اين روايت را علّامه مجلسىرحمه الله در بحار الأنوار : 371/17 ح 23 از امالى و بصائر الدرجات و خرائج ، و در ج 362/21 ح 6 از بصائر الدرجات ، و در ج 252/41 ح 11 از مختصر بصائر الدرجات نقل كرده است .
«اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ حَتَّى لايَبْقى مِنَ الصَّلاةِ شَيْء ، وَبارِكْ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ حَتَّى لايَبْقى مِنَ الْبَرَكاتِ شَيْء ، وَارْحَمْ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ حَتَّى لايَبْقى مِنَ الرَّحْمَةِ شَيْء ، وَسَلِّمْ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ حَتَّى لايَبْقى مِنَ التَّسْليمِ شَيْء» . (1)
الف ) «اللهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد حتّى لاتبقى صلاة ، اللهمّ وبارك على محمّد وآل محمّد حتّى لاتبقى بركة ، اللهمّ وسلّم على محمّد وآل محمّد حتّى لايبقى سلام ، اللهمّ وارحم محمّداً وآل محمّد حتّى لاتبقى رحمة» .
ب) «اللهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد حتّى لايبقى من صلواتك شيء ، وارحم محمّداً وآل محمّد حتّى لايبقى من رحمتك شيء ، وبارك على محمّد وآل محمّد حتّى لايبقى من بركاتك شيء ، وسلّم على محمّد وآل محمّد حتّى لايبقى من سلامك شيء» .
خداوندا! همه درودها را بر محمّد و آل محمّد بفرست به گونه اى كه از درود چيزى نماند .
خداوندا! همه بركات را بر محمّد و آل محمّد ارزانى فرما ؛ به گونه اى كه از بركات چيزى نماند .
خداوندا! همه رحمتها را بر محمّد و آل محمّد عطا فرما؛ به گونه اى كه از رحمت چيزى نماند .
خداوندا! همه سلامها را بر محمّد و آل محمّد بفرست؛ به گونه اى كه از سلام چيزى نماند .
راوى گويد : در اين هنگام شتر به سخن درآمد و گفت : اى رسول خدا ! آن مرد مرا سرقت نكرده است .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دستور داد تا او را برگردانند. وقتى آمد به او فرمود :
اى مرد! لحظه اى پيش چه مى خواندى ؟
گفت : اين دعا را خواندم : «اللّهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد ...» .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : همچنان كه نگاه مى كردم ديدم كه كوچه هاى مدينه مملوّ از فرشتگان خداست و آن قدر زياد بودند كه مى خواستند ميان من و تو حايل شوند .
1) اين دعاى شريف را علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار : 67/90» به دو كيفيّت نقل كرده كه براى استفاده از آن ، هر دو نقل را بيان مى نماييم :
آنان اين صلوات و دعاى تو را نزد خودشان نگه مى دارند و در كنار حوض در روز قيامت به من تحويل مى دهند ، در آن روز ، چهره تو از برف سفيدتر و نورانىتر خواهد بود . (1)
731 / 14 - باز در همان كتاب شريف مى خوانيم : يزيد بن ابى حبيب گويد :
روزى زنى در حالى كه كودكى يك ماهه در بغلش بود نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد و بر حضرتش چهره درهم كشيد . پسربچّه اى كه در بغلش بود گفت : سلام بر تو اى رسول خدا! سلام بر تو اى محمّد بن عبداللَّه !
راوى گويد : مادرش از اين سخن فرزندش ناراحت شد .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به آن كودك كرده و فرمود :
تو از كجا فهميدى من رسول خدا و محمّد بن عبداللَّه هستم !
كودك گفت : پروردگار جهانيان و روح الأمين ، جبرئيل به من فهمانيد ، همينك جبرئيل بالاى سر شماست و به شما نگاه مى كند . جبرئيل گفت :
هذا تصديق لك بالنبوّة ، ودلالة لنبوّتك كي يؤمن بك بقيّة قومك .
عمل اين كودك تصديق نبوّت توست ، و اين راهنمايى براى نبوّت توست تا ساير افراد قبيله ات نيز به تو ايمان بياورند .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به آن كودك كرد و فرمود : پسرك ! نامت چيست ؟
كودك گفت : مرا عبدالعزّى ناميده اند ، ولى من به آن كافر هستم ، اى رسول خدا ! شما براى من اسم انتخاب كنيد !
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : تو عبداللَّه هستى .
كودك گفت : اى رسول خدا ! از خداى متعال بخواه مرا در بهشت از خادمان تو قرار دهد .
جبرئيل گفت : از خداى بخواه آنچه خواسته ، عطا كند .
آن كودك گفت : سعيد و خوشبخت كسى است كه به تو ايمان بياورد و شقى و بدبخت كسى است كه تو را تكذيب كند ، آنگاه آن كودك نعره اى زد و از دنيا رفت .
1) الثاقب فى المناقب : 74 ح 58 .
مادر كودك رو به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كرد و گفت : اى رسول خدا ! پدر و مادرم فداى تو باد ، من تا همين الآن كه نشانه اى از نشانه هاى نبوّت تو را نديده بودم ، تكذيبت مى كردم (ولى همينك كه شاهد آن بودم) گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و تو رسول خدا هستى ، اى تأسف و حسرت از آنچه از دست داده ام .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آن زن فرمود :
أبشري ، فوالّذي ألهمك الإيمان ، إنّي لأنظر إلى حنوطك وكفنك مع الملائكة .
مژده باد تو را ! سوگند به آنكه ايمان را به تو الهام نمود ، من مى بينم كه حنوط تو و كفنت را فرشتگان به همراه دارند .
طولى نكشيد تا اينكه آن زن نيز نعره اى زد و روح از بدنش جدا شد . پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر آن مادر و كودك (سعادتمند) نماز خوانده و باهم به خاك سپردند . (1)
732 / 15 - باز در همان كتاب مى نويسد : على عليه السلام مى فرمايد :
روزى ابوجهل گفت : من محمّد را مى كشم گرچه در مقابل خون او ، فرزندان عبدالمطلب مرا بكشند .
اطرافيان ابوجهل گفتند : اگر به چنين عملى اقدام كنى به مردمان مكّه خدمت خوبى انجام داده اى كه هميشه تو را ياد خواهند كرد .
ابوجهل گفت : او در كنار كعبه زياد سجده مى كند ، هرگاه كنار كعبه آمده و سجده كند با سنگى سر او را خواهم شكست .
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم وارد مسجدالحرام شد و هفت مرتبه دور كعبه طواف نمود ، آنگاه شروع به نماز كرد و نماز طولانى گزارد ، و سر به سجده معبود گذاشت و آن را طول داد .
ابوجهل سنگى برداشته و از سمت سر مبارك حضرتش آمد ، هنگامى كه به حضرتش نزديك شد ناگاه متوجّه شد كه حيوان قوى جثّه اى در حالى كه
1) الثاقب فى المناقب : 82 ح 66 . اين روايت را ابن شهراشوب رحمه الله در «المناقب : 101/1» و علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار : 390/17 ح 1» (با اندكى تفاوت) نقل كرده اند .
دهانش را باز كرده از طرف پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به طرف او حمله ور است ، وقتى ابوجهل اين صحنه را ديد ترسيد و دستش لرزيد و سنگ از دستش روى پايش افتاد و آن را شكست .
ابوجهل با رنگ پريده ، دگرگون و خون آلود در حالى كه عرق از چهراش سرازير بود به نزد دوستانش برگشت .
يارانش گفتند : ما هرگز تو را مثل امروز وحشت زده نديده ايم ، چه شده ؟
ابوجهل گفت : واى بر شما ! عذر مرا بپذيريد ، هنگامى كه مى خواستم با سنگ او را بزنم ، حيوان قوى جثّه اى با دهان باز به سوى من حمله كرد كه مى خواست مرا ببلعد ، از ترس دستم لرزيد و سنگ افتاد و پايم را شكست . (1)
733 / 16 - باز در همان كتاب آمده است : هند ، دختر جون گويد : هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به خيمه اُمّ معبد اجلال نزول فرمود ، براى نماز وضو ساخت ، در آنجا گياه خشكيده اى بود ، حضرت مقدارى از آب دهان مباركشان را به آن گياه انداختند ، در حال سبز شد و گل سفيد و درخشان داد و برگهايش روييد و ميوه خوبى داد .
ما از آن گياه تبرّك مى جستيم و به وسيله آن بيمارانى را مداوا مى كرديم ، زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از دنيا رفت زيبايى و طراوتش را از دست داد . و در آن هنگام كه امير مؤمنان على عليه السلام به شهادت رسيد ديگر ميوه نداد .
مدّت زيادى گذشت . روزى بامدادان متوجّه شديم كه از ساقه اش خون تازه مىجوشد و برگهايش پژمرده شده كه قطراتى مانند آبِ گوشت از آن مىچكد ، فهميديم كه حادثه اى بزرگ رخ داده است ، ما آن شب با غم و اندوه و ترس كه در انتظار خبر وحشتناكى بوديم ، خوابيديم .
1) الثاقب في المناقب : 110 ح 104 ، علّامه مجلسى رحمه الله اين حديث را در «بحار الأنوار : 285/17» ضمن حديث مفصّلى نقل كرده است .
هنگامى كه تاريكى شب ما را فرا گرفت از زير آن گياه صداى ناله و گريه و صداى افتادن چيزى و ضجّه و هياهويى شنيديم ، صدايى با حالت گريان مي گفت :
يابن النبيّ ! يابن الوصيّ ! ويابن البتول ! ويا بقيّة السادة الأكرمين !
«اى فرزند پيامبر ! اى فرزند وصىّ پيامبر ! اى فرزند (زهراى) بتول! و اى باقى مانده از سادات گرامى !»
آنگاه همهمه و صدا زياد شد ، و ما بيشتر سخنان آنان را نمى فهميديم ، ديرى نگذشت كه خبر شهادت امام حسين عليه السلام رسيد و آن گياه خشكيد و اثرى از آن باقى نماند . (1)
نويسنده رحمه الله گويد : زمخشرى اين حديث را با اندك تفاوتى در باب هشتم كتاب «ربيع الأبرار» نقل كرده آنگاه مى گويد : جاى شگفتى است كه چرا قصّه اين گياه همانند قصّه گوسفند - كه از قصّه هاى معروف است - مشهور نگشته است ؟ (2)
ابن شهراشوب قدس سره نيز اين حديث را با تفاوتى اندك از كتاب «امالى» حاكم نيشابورى - كه از بزرگان علماى اهل سنّت است - نقل نموده است. (3)
نويسنده رحمه الله گويد : جاى شگفتى نيست كه چرا اين قصّه مشهور نشده ، چرا كه اين قصّه ، بيانگر يكى از مناقب امير مؤمنان و امام حسين عليهما السلام است . ما اين حديث را در جلد دوّم كتاب خودمان «دلائل الحق» از «ربيع الأبرار» نقل كرده ايم .
734 / 17 - در كتاب «صحيفة الرضا صلوات اللَّه عليه» با سلسله سند آمده است :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
فرشته اى نزد من آمد و گفت : اى محمّد ! همانا پروردگارت به تو سلام مى رساند و مى فرمايد : اگر مى خواهى ، صحراى مكّه را براى تو طلا قرار دهم ؟
راوى گويد : حضرت سر مباركش را به سوى آسمان بلند كرده و فرمود :
يا ربّ ! أشبع يوماً فأحمدك وأجوع يوماً فأسألك .
پروردگارا ! مى خواهم روزى سير باشم ، تو را حمد و سپاس گويم ، و روزى گرسنه باشم تا از تو درخواست نمايم . (1)
735 / 18 - محدّث بحرانى نقل مى كند : ابوحمزه گويد :
شخصى از امام باقر عليه السلام پرسيد : چرا جمعه ، جمعه ناميده شد ؟
امام باقر عليه السلام فرمود :
إنّ اللَّه عزّوجلّ جمع فيها خلقه لولاية محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ووصيّه في الميثاق ، فسمّاه يوم الجمعة ، لجمعه خلقه فيه .
خداوند متعال در روز عهد و پيمان ، مخلوقاتش را در روز جمعه براى ولايت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و وصىّ و جانشين او گردهم آورد و آن روز را به جهت اجتماع مخلوقاتش جمعه ناميد . (2)
736 / 19 - در كتاب «الثاقب في المناقب» مى نويسد : على عليه السلام مى فرمايد :
قبيله ذُريح در عيد رسمى خودشان گردهم آمده بودند ، ناگاه گاوى به آن اجتماع آمده و فرياد زد :
يا آل ذريح ! أمر نجيح ، مع رجل يصيح ، بصوت فصيح فجاء ب«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه»، عجّلوا ب«لا إله إلّا اللَّه» تدخلوا الجنّة.
اى آل ذريح ! شما را از امرى كه موجب نجات و سعادت است آگاه مى نمايم كه مردى با صداى فصيح فرياد مى زند : «معبودى جز خدا نيست و محمّد
1) صحيفة الرضا عليه السلام : 116 ح 76 ، عيون اخبار الرضا عليه السلام : 29/2 ح 36 ، بحار الأنوار : 220/16 ح 12 .
2) الكافى : 415/3 ح 7 ، تفسير برهان : 334/4 ح7 ، وسائل الشيعة : 64/5 ح7 . اين روايت را شيخ طوسى رحمه الله در «التهذيب : 3/3 ح4» و فتّال نيشابورى رحمه الله نيز در «روضة الواعظين : 331» نقل كرده اند .
پيامبر خداست« بشتابيد براى گفتن «لا إله إلّا اللَّه» تا وارد بهشت شويد .
على عليه السلام مى فرمايد : سوگند به خدا ! ما متوجّه آل ذريح نشديم جز آن كه آنان همگى به سوى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم آمده و اسلام آوردند .
اين حديث به صورت مفصّل ترى نيز روايت شده است .
و در روايت ديگرى آمده : آنان گاوى را براى كشتن حاضر كردند و آن گاو چنين گفت . (1)
البتّه اين حديث را احمد بن حنبل نيز در مسند خودش نقل كرده است.
همچنين شيخ صدوق قدس سره با سلسله سند خودش از عبدالرحمان بن كثير نقل مى كند كه گويد : امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
طايفه بنى سالم انصارى در نخلستان خودشان گاوى داشتند ، روزى آن گاو فرياد زد : اى ذريح ! شما را به عملى كه موجب نجات و سعادت شما مى شود راهنمايى مى كنم ، فرياد زننده اى با صداى فصيح به زبان عربى فرياد مى زند كه :
«لا إله إلّا اللَّه ربّ العالمين ، ومحمّد رسول اللَّه سيّد النبيّين ، وعليّ وصيّه سيّد الوصيّين» .
«معبودى جز خداى نيست كه پروردگار جهانيان است و محمّد ، پيامبر خدا سرور و آقاى پيامبران است و على وصىّ او ، سرور و آقاى اوصياست» . (2)
همچنين ثقة الإسلام كلينى رحمه الله در كتاب شريف «روضه كافى» از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه حضرتش فرمود :
در خارج يمن درّه اى به نام «برهوت» است ، از آن درّه جز مارهاى سياه و جغد عبور نمى كند . در آن درّه چاهى است كه به آن «بلهوت» گويند كه ارواح مشركان را هر صبح و شام به آنجا مى برند و از آب صديد ؛ (چرك
زخم) به آنها مى خورانند ، پشت آن درّه ، مردمى زندگى مى كنند كه آنها را «ذريح» مى نامند .
هنگامى كه خداى متعال حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را به پيامبرى برانگيخت ، گوساله اى در ميان آنها در حالى كه دم خود را بر زمين مى كوبيد به آواز فصيح گفت : اى آل ذريح ! مردى در تهامه آمده و مردم را به گواهى دادن به وحدانيّت خدا دعوت مى كند .
مردم گفتند : خداوند اين گوساله را براى كار مهمّى گويا نموده است .
آن گوساله براى بار دوّم ، در ميان آنها اين ندا را داد ، آنان تصميم گرفتند يك كشتى بسازند ، و آن را ساختند ، هفت نفر از آنها در آن كشتى سوار شدند ، و آنچه خداوند در دل آنها انداخت آذوقه در آن بار كردند ، آنگاه بادبان كشتى را بلند كرده و در دريا روان ساختند ، كشتى همچنان حركت كرد تا آنها را در جدّه فرود آورد ، آنها نزد پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم آمدند .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آنان فرمود : شما همان اهل ذريح هستيد كه گوساله در ميان شما فرياد زد ؟
گفتند : آرى .
آنها گفتند : اى رسول خدا ! دين و كتاب را به ما عرضه كن .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دين ، كتاب ، سنن ، فرائض و احكام را - همان طور كه از جانب خداى متعال آمده بود - به آنان عرضه نمود و مردى از بنىهاشم را بر آنها امير ساخت و به همراه آنان فرستاد و تا اين ساعت در ميان آنها اختلافى رخ نداده است . (1)
737 / 20 - محمّد بن ابى الفوارس در كتاب «اربعين» خود مى نويسد : اُمّ سلمه رضي اللَّه عنها گويد : از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود :
ما من قوم يذكرون فضل محمّد وآل محمّد عليهم السلام إلّا هبطت ملائكة من السماء تخبرهم وتحدّثهم .
هر گروهى كه فضايل محمّد و آل محمّد عليهم السلام را بازگو مى كنند ، فرشتگانى
1) الكافى : 261/8 ح 375 ، بحار الأنوار : 393/17 ح 4 .
از آسمان به سوى آنها فرود آمده و آنها را باخبر نموده و با آنها سخن مى گويند .
هنگامى كه آنان به سوى آسمان عروج مى كنند فرشتگان ديگر گويند : از شما بوى خوشى به ما مشام ما مى رسد كه خوشبوتر و پاكيزهتر از آن استشمام ننموده ايم !
فرشتگان پاسخ مى دهند :
إنّا كنّا عند قوم يذكرون فضل محمّد وآل محمّد عليهم السلام فعبق بنا من ريحهم.
ما در ميان گروهى بوديم كه فضايل محمّد و آل محمّد عليهم السلام را بازگو مى نمودند ، از بوى خوش آنان معطّر شديم .
فرشتگان ديگر گويند : ما را به سوى آنان فرود آوريد !
مى گويند : آنها متفرّق شده اند .
مى گويند : ما را به آن مكانى كه بودند فرود آوريد تا از آن تبرّك جوييم . (1)
738 / 21 - باز در همان كتاب آمده است : زيد بن عوام و ابى امامه گويند :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
حبّي عمود ميزان العالم ، إذا كان يوم القيامة حبّي بميزان العالم ، وحبّ عليّ عليه السلام كفّتاه ، وحبّ الحسن والحسين عليهما السلام خيوطه ، وحبّ فاطمة عليها السلام علاقته، يوزن به محبّة المحبّ والمبغض لي ولأهل بيتي.
محبّت من ، عمود ترازوى جهان است ، هنگامى كه روز قيامت فرا رسد ؛ محبّت من وسيله سنجش اهل عالم است و محبّت على عليه السلام دو كفّه آن است ، و محبّت حسن و حسين عليهما السلام بندهاى ترازو است ، و محبّت فاطمه عليها السلام قسمت اتّصال دهنده دو كفّه آن است ، به وسيله آن ترازو، مهر و محبّت دوستان و بغضِ دشمنان نسبت به من و اهل بيتم سنجيده مى شود .
آنگاه اين آيه را قرائت فرمود :
« فَأَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ × فَهُوَ في عيشَةٍ راضِيَةٍ × وَأَمّا مَنْ
1) اربعين ابى الفوارس : 48 (مخطوط) ، ينابيع المودّة : 246 (ط اسلامبول) ، إحقاق الحق : 502/9 و 522/18 ، مودّة القربى : 38 (ط لاهور) ، روضة : 151 ح 57 ، بحار الأنوار : 199/38 ح7 ، تفسير برهان : 333/4 ح2 .
خَفَّتْ مَوازينُهُ × فَاُمُّهُ هاوِيَةٌ» (1).
«پس كسى كه (در آن روز) ترازوهاى اعمالش سنگين است × او در يك زندگى خشنود كننده خواهد بود × ولى كسى كه ترازوهاى اعمالش سبك است × جايگاه او دوزخ خواهد بود» . (2)
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم : فرمود : من ترازوى دانشم ، و على عليه السلام دو كفّه آن و حسن و حسين عليهما السلام بندهاى آن ترازو و فاطمه عليها السلام قسمت اتصال دهنده دو كفّه آن ، و امامان پس از من ، عمود آن ترازو هستند ، كه اعمال دوستان ما و بغض دشمنان ما به وسيله آن ، سنجيده مى شود .
مراجعه شود به: القربى : 34 (ط لاهور) ، احقاق الحق : 79/13 256/9 و 417/18 80 ، مقتل خوارزمى : 107 (ط الغري) ، ذيل اللئالي سيوطى : 60 ، ينابيع المودّة : 236 و 245 ، أرجح المطالب : 312 (ط لاهور) ، مفتاح النجا : 16 (مخطوط) ، جامع الأخبار : 210 فصل 141 . اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 139/23 ح 87 از كتاب فردوس ، و در ص 106 ح 6 از تأويل الآيات : 105/1 ح 10 نقل كرده است .
739 / 22 - در كتاب «الثاقب في المناقب» مى نويسد :
زنى به نام اُمّ مسلم - يا اُمّ اسلم - روزى به خانه اُمّ سلمه ، همسر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد و جوياى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شد .
اُمّ سلمه گفت : پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بيرون رفته است به زودى مى آيد .
آن زن منتظر نشست تا اينكه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم تشريف آورد ، آنگاه رو به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم كرد و گفت : پدر و مادرم فداى شما اى رسول خدا ! من در كتابهاى (آسمانى) خوانده ام كه هر پيامبرى را جانشينى بايد ، چرا كه موسى عليه السلام هم در هنگام حيات و زندگيش و هم پس از مرگش جانشينى داشت و همچنين عيسى عليه السلام ، پس جانشين شما كيست اى رسول خدا !
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
يا اُمّ أسلم ! وصييّ في حياتي وبعد مماتي واحد .
اى اُمّ اسلم ! وصىّ و جانشين من در زمان زندگى و پس از مرگم يك نفر است .
آنگاه با دست مباركش چند دانه سنگريزه برداشته و آنها را همانند آرد (نرم) نمود ، سپس خمير كرده و مهر مباركش را به آن زد ، آنگاه فرمود :
يا اُمّ أسلم ! من فعل بعدي مثل فعلي فهو وصيّي في حياتي وبعد مماتي.
اى اُمّ اسلم ! هر كس كه پس از من چنين نمايد او جانشين من در زمان حيات و پس از مرگ من است .
اُمّ اسلم از نزد پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم خارج و به حضور امير مؤمنان على عليه السلام شرفياب شد و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ! تو وصىّ و جانشين رسول خدايى ؟ فرمود :
آرى اى اُمّ اسلم ! آنگاه چند سنگريزه برداشت و مانند آرد نمود و خمير كرده و مهر مباركش را به آن زد و فرمود :
اى اُمّ اسلم ! هر كه چنين نمايد او جانشين من است .
اُمّ اسلم به حضور امام حسن عليه السلام - كه نوجوانى بود - آمد و گفت : آقاى من ! شما جانشين پدر بزرگوارت هستى ؟
فرمود : آرى اى اُمّ اسلم ! آنگاه چند سنگريزه برداشت و مانند جدّ و پدر بزرگوارش آنها را عجين ساخت و مهر خود را به آن زد .
سپس آن زن به حضور امام حسين عليه السلام - كه كودكى بيش نبود - آمد و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ! شما جانشين برادرت هستى ؟
فرمود : آرى اى اُمّ اسلم ! آنگاه مانند برادرش امام حسن عليه السلام عمل كرد و همان كار را انجام داد .
آن زن سعادتمند پس از شهادت امام حسين عليه السلام هنگامى كه امام سجّاد عليه السلام از كربلا بازمى گشت با حضرتش ديدار كرد و پرسيد : تو جانشين پدر بزرگوارت هستى ؟
فرمود : آرى ، سپس كار آن بزرگواران را انجام داد . (1)
1) الثاقب في المناقب : 562 ضمن ح 1 ، الوافى : 145/2 ح5 . نظير اين روايت را ثقة الإسلام كلينى رحمه الله در كافى : 355/1 ح 15 آورده است .
740 / 23 - در كتاب «بصائر الدرجات» مى نويسد : عدّه اى از راويان حديث از امام صادق عليه السلام نقل كرده اند كه حضرتش فرمود :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به اصحاب خويش فرمود :
حياتي خير لكم ومماتي خير لكم .
زندگى و مرگ من براى شما خير است .
اصحاب عرض كردند : اى رسول خدا ! اينكه زندگى شما براى ما خير است فهميديم ، امّا وفات و مرگ شما چگونه براى ما خير است ؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
أمّا حياتي فإنّ اللَّه يقول : «وَما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ وَما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» (1)، وأمّا وفاتي فتعرض عليَّ أعمالكم فأستغفر لكم .
زندگيم براى شما خير است ، زيرا كه خداى متعال مى فرمايد : «تا تو اى (پيامبر) در ميان آنان هستى خداوند آنها را عذاب نخواهد كرد و همچنين تا استغفار مى كنند ، خدا عذابشان نمى نمايد» .
و اينكه مرگ و وفاتم براى شما خير است ، زيرا كه اعمال شما بر من عرضه مى شود و من براى شما طلب آمرزش مى نمايم . (2)
عالم بزرگوار سيّد نعمت اللَّه جزايرى قدس سره اين حديث شريف را در كتاب «انوار نعمانيّه» نقل كرده و اضافه نموده است : اينكه (رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد : ) «مرگ و وفاتم براى شما خير است» يعنى اعمال شما هر روز پنجشنبه و جمعه بر من عرضه مى شود و من براى شما طلب آمرزش مى نمايم و از خدا مى خواهم كه از گناهان شما بگذرد .
باز در همان كتاب مى نويسد : راوى گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود :
ما لكم تسؤون رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ؟
چرا شما پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم را اندوهگين مى نماييد ؟
مردى عرض كرد : چگونه ما او را اندوهگين مى نماييم ؟
فرمود : أما تعلمون أنّ أعمالكم تعرض عليه ؟ فإذا رأى فيها معصية ساءه ذلك ، فلا تسؤوا رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وسرّوه .
آيا نمى دانيد كه اعمال شما بر آن حضرت عرضه مى شود ؟ اگر گناهى در آن ببيند ناراحت و اندوهگين مى شود ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را با اعمالتان اندوهگين نسازيد ، بلكه آن حضرت را خوشحال و مسرور نماييد . (1)
741 / 24 - در كتاب «قصص الأنبياء» مى نويسد : ابن عبّاس رضى الله عنه گويد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
هنگامى كه خداى متعال حضرت آدم عليه السلام را آفريد او را در پيشگاه خود نگه داشت . حضرت آدم عليه السلام عطسه اى نمود ، خداوند به او ملهم فرمود كه خداى را حمد و ستايش نمايد، (حضرت آدم عليه السلام پس از عطسه خداى را حمد و ستايش نمود) .
پس خداوند فرمود : اى آدم ! تو مرا حمد و ستايش نمودى ، به عزّت و جلالم سوگند ! اگر نبودند دو نفر از بندگانم كه مى خواهم در آخرالزمان بيافرينم تو را خلق نمى كردم .
حضرت آدم عليه السلام گفت : پروردگارا ! تو را به مقام و منزلت آنان در نزد خودت سوگند مى دهم ! اسم آنها چيست ؟
خداى متعال فرمود : اى آدم ! نگاه كن به جانب عرش .
حضرت آدم عليه السلام نگاهى كرد و دو سطر از نور ديد : در سطر اوّل نوشته شده بود :
«لا إله إلّا اللَّه ، محمّد نبيّ الرحمة ، وعليّ مفتاح الجنّة» .
معبودى جز خداى نيست ، محمّد پيامبر رحمت و على كليد بهشت است .
1) بصائر الدرجات : 445 ح8 و 426 ح 17 ، الكافى : 219/1 ح3 ، امالى مفيد : 196 ح 29 ، بحار الأنوار : 131/17 ح551/22 5 ح349/23 6 ح 360/73 55 ح 85 .
در سطر دوّم نوشته شده بود :
«آليت على نفسي أن أرحم من والاهما ، واُعذّب من عاداهما» .
با خودم سوگند ياد كرده ام كه هر كس آن دو شخصيّت را دوست داشته باشد به او رحم كنم ، و هر كه با آن دو، دشمنى كند او را عذاب و شكنجه نمايم. (1)
742 / 25 - محدّث بزرگوار سيّد نعمة اللَّه جزايرىرحمه الله در كتاب «انوار نعمانيّه» مى نويسد : در روايات آمده است :
هنگامى كه حضرت آدم عليه السلام به حضرت حوّا نگاه كرد گفت : پروردگارا ! او را به ازدواج من درآور .
خداى متعال فرمود : اى آدم ! مهريّه اش را بياور .
حضرت آدم گفت : خدايا ! نمى دانم (مهريّه چيست ؟)
خداى متعال فرمود:
يا آدم ! صلّ على محمّد وآل محمّد عشر مرّات .
اى آدم ! ده مرتبه بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرست .
حضرت آدم انجام داد و خداوند متعال حوّا را به او تزويج نمود .
وقتى مهرّيه حضرت حوّا ، صلوات بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام باشد چرا مهريّه حورالعين چنين نباشد ؟! (2)
743 / 26 - باز سيّد بزرگوار قدس سره در همان كتاب مى نويسد : همچنين در روايات آمده است :
خداى متعال فرشتگانى آفريده كه در روى زمين در گردش هستند ، آنان هدفى جز رساندن صلواتها بر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم كه در اطراف زمين بر آن حضرت مى فرستند ، ندارند . آنان به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى گويند : اى رسول خدا ! فلانى بر تو درود و سلام فرستاد .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد : بر فلانى درود و سلام باد .
و همچنين زيارات زائران را به آن حضرت مى رسانند، چنانكه زيارات زيارتكنندگان ، و درود درودفرستان ، و سلام سلامگويان را بر امامان معصومين عليهم السلام نيز مى رسانند . (1)
744 / 27 - مسعودى قدس سره در كتاب «إثبات الوصيّه» مى نويسد : از عالم عليه السلام روايت شده كه فرمود :
موقعى كه خداى متعال اراده فرمود كه آقاى ما حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را (در عالم دنيا) ظاهر نمايد قطره اى از زير عرش فرو فرستاد و آن را به ميوه اى از ميوه هاى زمين رساند ، پدرش (عبداللَّه) آن ميوه را خورد .
هنگامى كه عبداللَّه با آمنه نزديكى نمود ، آن قطره در آن موضعى كه خدا او را در آن موضع آفريده بود جايگزين شد ، و مدّت چهل روز از آن گذشت صداى او از بطن مادرش شنيده مى شد .
وقتى مدّت چهار ماه از آن گذشت بر بازوى راست او اين آيه نوشته شد :
« وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَعَدْلاً لامُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَهُوَ السَّميعُ الْعَليمُ » (2)؛ «و كلمه پروردگار تو با صدق و عدل به حدّ كمال و تمام رسيد؛ هيچ كس نمى تواند كلمات او را دگرگون سازد و او شنونده داناست».
هنگامى كه به امر خدا ظاهر گشت در هر شهرى براى او ستونى از نور برپا شد كه به وسيله آن نور به اعمال بندگان نظر مى كند . (3)
745 / 28 - باز در همان كتاب مى نويسد : روايت شده است كه :
خداى متعال دانش همه آنچه را كه بوده و تا روز قيامت خواهد بود به پيامبر خودش تعليم نمود ، آنگاه امر دين و احكام را به او واگذار كرد و فرمود :
« وَما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا » (4).
«آنچه را رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى شما آورده بگيريد و از آنچه نهى نموده
خوددارى كنيد».
همچنين در مورد آن حضرت فرمود:
«وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى × إِنْ هُوَ إِلّا وَحْيٌ يُوحى » (1).
«و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد × آنچه مى گويد چيزى جز وحى كه بر او فرود آمده نيست» .
و نيز درباره پيامبرش فرمود: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ » (2)؛ «كسى كه از رسول خدا اطاعت كند ، در واقع از خدا اطاعت كرده است» .
آنگاه خداى متعال پيامبرش را چنان توصيف نمود كه احدى از پيامبران و مخلوقاتش را چنين توصيف نكرده بود كه به آن حضرت فرمود :
«وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ» (3)؛
«و همانا تو داراى اخلاق عظيم و برجسته اى هستى». (4)
746 / 29 - باز در همان كتاب آمده است : روايت شده :
از جمله موضوعاتى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در آن حال - موقع وصيّت - به على عليه السلام فرمود اين بود كه :
إذا أنا متُّ فغسّلني وكفّني وحنّطني ، ثمّ أجلسني فسل عمّا بدا لك واكتب .
هنگامى كه من مُردم ، مرا غسل داده و كفن نموده و حنوط مى كنى ، آنگاه مرا مى نشانى و از آنچه كه براى تو آشكار گشته مىپرسى و مى نويسى . (5)
747 / 30 - باز در همان كتاب آمده است : روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
اُعطيت ما اُعطي النبيّون والمرسلون جميعاً ، واُعطيت خمسة لم يعطها أحد : نصرت بالرعب ، وجعل لي ظهر الأرض مساجد
وطهوراً ، واُعطيت جوامع الكلم ، وفضّلت بالغنيمة ، واُعطيت الشفاعة في اُمّتي .
آنچه به همه انبياء و رسولان عطا شده بر من نيز عطا شده است ، ولى پنج نعمت بر من عطا شده كه به احدى عطا نشده است :
1 - من به وسيله ترسى (كه خداوند در دل دشمنان انداخت) پيروز شدم .
2 - روى زمين به جهت من محلّ سجده و پاككننده قرار داده شده است .
3 - جمعكننده كلمه ها (يعنى يكىكردن امّتها و اديان) به من عطا شده است .
4 - من به وسيله غنيمت فضيلت داده شده ام .
5 - مقام شفاعت اُمّتم به من عطا شده است .
آرى ! خداى متعال آنچه به پيامبران - از معجزات ، آيات و علامات - عطا كرده بود به آن حضرت نيز عطا نمود ، و آن حضرت را با مقاماتى كه به احدى نداده بود ، برترى داد . آنگاه خداى متعال اين آيه را بر او فرو فرستاد :
«وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ» . (1)
«و خويشاوندان نزديكت را بترسان» .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پس از نزول اين آيه ، بزرگان و رؤساى بنى هاشم را كه در آن زمان چهل نفر بودند جمع كرد . به على عليه السلام دستور داد تا ران گوسفندى را براى آنان پخت و يك صاع از گندم را بر آنان نان كرد .
آنگاه ده نفر از آنان خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمده و غذا خورده و خارج مى شدند تا اينكه ده نفر ده نفر همه آمدند و غذا مى خوردند و آب مى نوشيدند و سير مى شدند ، و اين در حالى بود كه در ميان آنها افرادى بودند در يك وعده يك گوسفند را با يك مشك آب مى خوردند !! (2)
748 / 31 - باز در همان كتاب آمده است : روايت شده كه :
همانا اسم اعظم خدا ، هفتاد و سه حرف است ، خداى متعال يك حرف از آن را به آصف بن برخيا عطا نمود ، كه آن عمل را در مورد تخت بلقيس انجام داد .
و به حضرت عيسى عليه السلام دو حرف از آن عطا نمود كه به وسيله آن دو حرف ، كارهايى انجام داد كه خدا آنها را حكايت كرده است .
و به حضرت موسى عليه السلام چهار حرف از آن عطا نمود .
و به حضرت ابراهيم عليه السلام هشت حرف از آن عطا نمود .
و به حضرت نوح عليه السلام پانزده حرف از آن عطا نمود .
و به حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم هفتاد و دو حرف از آن عطا نمود .
خداى متعال يك حرف را براى خود انتخاب نمود .
بنابراين ، خداوند متعال آنچه به پيامبران ياد داده بود و آنچه ياد نداده بود به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم تعليم نمود ... . (1)
749 / 32 - در كتاب «بحار الأنوار» مى نويسد : واقدى مى گويد :
هنگامى كه چهار روز از تولّد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم گذشت سواد بن قارب نزد عبدالمطلب آمد . حضرت عبدالمطلب كنار درب بيت اللَّه الحرام نشسته بود ، اطراف او را قريش و بنى هاشم گرفته بودند .
سواد بن قارب نزديك آمد و گفت : اى اباالحارث ! بدان ، من شنيده ام كه براى عبداللَّه پسرى متولّد شده ، و در مورد او كارهاى شگفت انگيزى نقل مى نمايند ، مى خواهم لحظاتى به چهره او نگاه كنم .
البتّه سواد بن قارب شخص با نفوذى بود و به سخن او ارزش قائل مى شدند ، و او مردى راستگو بود .
عبدالمطلب برخاست و به همراه سواد بن قارب به خانه آمنه عليها السلام آمدند . وارد خانه شدند ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در گهواره اش خوابيده بود ، هنگامى كه مى خواستند وارد اتاق شوند ، عبدالمطلب گفت : يا سواد !
1) إثبات الوصيّة : 120 .
ساكت باش تا از خواب بيدار شود . او نيز ساكت شد .
آنها آرام آرام وارد اتاق شدند ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه در گهواره اش خوابيده بود ، سواد نگاهى به اندام آن حضرت كرد ، در او هيبت و هيئت پيامبران بود ، چون روپوش از جمال مباركش برداشت نورى از چهره مباركش جهيد و سقف اتاق را شكافت ، و به كرانه آسمان رسيد ، حضرت عبدالمطلب و سواد از شدّت نور آستينهاى خودشان را جلو صورتشان گرفتند .
در اين موقع بود كه سواد خود را به روى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم انداخت و به عبدالمطلب گفت : تو را گواه مى گيرم كه من به اين كودك و آنچه از طرف خدايش مى آورد ، ايمان آوردم .
آنگاه بر گونه هاى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم بوسه زد و هر دو از اتاق خارج شدند ، سواد به منزلش بازگشت و عبدالمطلب خوشحال و مسرور گرديد .
واقدى گويد : پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم يك ماهه شد ، وقتى كسى به او نگاه مى كرد خيال مى كرد كه او بچّه يك ساله است ، و اين به جهت وقار ، توانايى جسمى و بهره كامل هوش و فهمش بود ، از گهواره او صداى تسبيح ، تحميد و ثناى خداى متعال را مى شنيدند . (1)
750 / 33 - در كتاب «المناقب» مى نويسد : ابن عبّاس گويد :
حضرت ابوطالب عليه السلام به برادرش گفت: اى عبّاس! براى تو از محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بگويم ، من همواره كنار او بودم ، ساعتى از شب و روز از او جدا نمى شدم ، چون به كسى اطمينان نداشتم تا اينكه او را در رختخواب خودم خواباندم . به او گفتم كه لباسهاى (بيرونى اش) را بكند و با من بخوابد ، از اين سخن من ناراحت شد و اين را در چهره او احساس كردم ،
1) الفضائل ابن شاذان : 23 ، بحار الأنوار : 293/15 .
رو به من كرد و گفت :
يا عمّاه ! اصرف بوجهك عنّي حتّى أخلع ثيابي وأدخل فراشي .
عموجان ! صورت از من برگردان تا لباسهايم را بكنم ، و وارد رختخواب شوم.
گفتم : چرا ؟ گفت : لاينبغي لأحد أن ينظر إلى جسدي .
چون سزاوار نيست كسى به بدن من نگاه كند .
من از سخن او در شگفت شدم، و صورت برگرداندم تا وارد رختخواب شد ، من هم وارد رختخواب شدم متوجّه شدم كه ميان من و او لباسى است. سوگند به خدا! من آن را نگذاشته بودم ، وقتى دست زدم ديدم لباس نرمى است . آنگاه كه بوييدم (معطّر بود) گويا در مشك فرو رفته بود ، بامدادان وقتى از خواب بيدار شدم ديدم لباس مفقود شده است.
و رفتار او با من و رفتار من با او بدين گونه بود ، اوقات زيادى مى ديدم كه در رختخوابش نيست ، وقتى به دنبالش مى رفتم ، از رختخواب جوابم مي گفت : عموجان ! من اينجا هستم برگرد .
(صاحب مناقب مى نويسد: ) پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم وارد چشمه زمزم مى شد و از آن آب مى نوشيد و چه بسا حضرت ابوطالب عليه السلام به آن حضرت غذا تعارف مى كرد و آن حضرت مى فرمود : نمى خواهم ، من سير هستم .
هنگامى كه حضرت ابوطالب عليه السلام مى خواست با فرزندانش صبحانه يا شام بخورد مى فرمود : منتظر باشيد تا پسرم حاضر شود .
پس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى آمد و با آنها غذا ميل مى فرمود و غذا همچنان باقى مى ماند . (1)
751 / 34 - شيخ رضى الدين، برادر بزرگوار علاّمه حلّىقدس سره در كتاب «العدد» مى نويسد : حليمه سعديّه گويد :
1) المناقب : 36/1 ، بحار الأنوار : 335/15 ح4 .
در قبيله بنى سعد درخت خشكيده اى بود كه هرگز ميوه نمى داد ، روزى در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در بغلم بود كنار آن درخت فرود آمديم ، هنوز از آنجا برنخاسته بوديم كه درخت به بركت آن حضرت سبز شد و ميوه داد .
من جايى سراغ ندارم كه با آن حضرت نشسته باشم جز آنكه به بركت وجود آن حضرت حاصل خيز شده .
روزى آن حضرت را به خانه زنى از طايفه بنىسعد بنام اُمّ مسكين بردم . او حال خوشى نداشت (و ناتوان و ضعيف بود) ، وقتى وارد خانه اش شديم ناگاه توانش را بدست آورده و حالش خوب شد ، او هر روز مى آمد و سر مبارك حضرتش را مى بوسيد .
حليمه گويد : من هرگز در حال خواب به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نگاه نكردم جز آنكه ديدم ديدگان مباركش باز است ، گويى مى خندد ، و هرگز سرما و گرما به آن حضرت آزار نمى رسانيد .
حليمه مى آفزايد : (در آن مدّتى كه حضرتش نزد من بود) من چيزى را آرزو نكردم جز آنكه فردايش به آن دست يافتم .
روزى گرگى ، بچّه بزى را كه از من بود گرفت ، من از اين جهت خيلى ناراحت شدم ، ناگاه متوجّه شدم كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سر مباركش را به سوى آسمان بلند كرد ، من چيزى نفهميدم جز اينكه ديدم گرگ ، بچّه بز را بر پشتش سوار كرده و برمى گرداند ، در حالى كه كوچكترين زخمى به آن نرسانده بود .
حليمه گويد : هرگز او را در ميان آفتاب بيرون نبردم جز آنكه ابرى بر او سايه مى افكند . و در موقع باران ، ابرى مانع ريزش باران به آن حضرت مى شد .
حليمه گويد : پيوسته نورى از خيمه من ميان آسمان و زمين امتداد
داشت . مردم از سرما و گرما در آزار بودند ، ولى از آن موقع كه آن حضرت نزد من بود هيچ سرما و گرمايى مرا آزار نرسانيد .
روزى تصميم گرفتم سر مباركش را بشويم ، وقتى آمدم ديدم خودش سرش را شسته و روغن و عطر زده است .
من هرگز براى او لباس نشستم ، هر موقع مى خواستم بشويم پيش از من شسته مى شد و لباس نو براى او آماده مى شد .
حليمه گويد : هر وقت پستانهايم را جهت شير بيرون مى آوردم نغمه اى را براى او مى شنيدم و هرگز نياشاميد جز آنكه چيزى مى خواند ، و من از اين امر در شگفت بودم تا اين كه زبان به سخن باز كرد ، ديدم وقتى غذا ميل مى كند مى گويد : «بسم اللَّه ربّ محمّد» «بنام خدا ، پروردگار محمّد» و وقتى از خوردن و آشاميدن فارغ مى شد مي گفت : «الحمد للَّه ربّ محمّد» «سپاس خداى را ، پروردگار محمّد» . (1)
752 / 35 - در كتاب «بحار الأنوار» مى نويسد : امام صادق عليه السلام فرمود :
روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در كنار سنگى با مردى قرار وعده ملاقات گذاشت و فرمود : من در اينجا هستم تا تو بيايى . آفتاب به شدّت مى تابيد و گرمايش اذيّتش مى كرد ، يارانش گفتند : اى رسول خدا ! اگر به سايه برويد از آزار گرماى آفتاب در امان خواهد بود . فرمود :
وعدته إلى هاهنا ، وإن لم يجيء كان منه المحشر .
من با او اينجا را وعده گذاشته ام ، و اگر نيامد ، همين جا خواهم ماند . (2)
753 / 36 - عايشه گويد : (روزى به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم) عرض كردم : اى رسول خدا! وقتى از بيت الخلاء بيرون آمديد به دنبال شما رفتم و چيزى نديدم
جز آنكه آنجا بوى مشك يافتم .
حضرت فرمود :
يا عائشة ! إنّا معشر الأنبياء ينبت أجسادنا على أرواح أهل الجنّة، فما خرج منّا من شيء إلّا ابتلعته الأرض .
اى عايشه ! همانا ما پيامبران پيكرهايمان مانند ارواح بهشتيان آفريده شده ، هر چه از ما خارج شود زمين آن را فرو مى برد . (1)
754 / 37 - در كتاب «روضة الواعظين» مى نويسد : عيص بن قاسم گويد :
به امام صادق عليه السلام عرض كردم : حديثى از پدر بزرگوارتان عليه السلام روايت شده كه فرمود :
«پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم هرگز از نان گندم سير نخورد» .
آيا اين حديث صحيح است ؟ فرمود :
لا ، ما أكل رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم خبز برّ قطّ ، ولاشبع من خبز شعير قطّ.
نه ! رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هرگز نان گندم نخورد و از نان جو هم سير نشد . (2)
755 / 38 - در كتاب «المناقب» در حديث نوح عليه السلام آمده :
براى حضرت نوح عليه السلام كشتى بر روى آب حركت كرد و آن بر كافر و مؤمن حركت مى كند ، ولى براى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم سنگ بر روى آب حركت كرد و اين در كنار بركه اى بود كه پشت آن تپّه بزرگى بود .
عكرمة بن ابى جهل گفت : اى محمّد ! اگر تو به راستى پيامبرى ، دعا كن تا سنگى از سنگهاى اين تپّه حركت كرده و بيايد و در آب فرو رود تا از آن عبور كنيم .
1) بحار الأنوار : 239/16 ضمن ح 35 (به نقل از مكارم الأخلاق : 24) و ص 178 . اين روايت را ابن شهراشوب نيز در المناقب : 125/1 (با اندكى تفاوت) نقل كرده است .
2) روضة الواعظين : 456 ، بحار الأنوار : 71/70 ح20 ، و ج : 243/16 و 275/66 ح5 به نقل از «مكارم الأخلاق : 28» و ج : 216/16 ح4 به نقل از «امالى صدوق : 398 ح7 مجلس 52» .
حضرت سنگ را خواند ، و آن بر روى آب آمد تا اينكه در برابر حضرتش قرار گرفت ، آنگاه دستور برگشت دادند ، و همچنان كه آمده بود بازگشت ... . (1)
756 / 39 - راوندى قدس سره در كتاب «خرائج» مى نويسد : براى هر عضوى از اعضاى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم معجزه اى بود :
معجزه سر مباركش اين بود كه ابرى بر آن سايه مى آفكند .
معجزه چشمان مباركش اين بود كه : آن حضرت از پشت سر چنان مى ديد كه از رو به رو مى ديد .
معجزه گوشهاى مباركش اين بود كه : صداها را در خواب چنان مى شنيد كه در بيدارى مى شنيد .
معجزه زبان مباركش اين بود كه : به سوسمارى فرمود : من كيستم ؟ گفت : تو رسول خدا هستى .
معجزه دستان مباركش اين بود كه : از ميان انگشتان مباركش آب بيرون آورد .
معجزه پاهاى مباركش اين بود كه : جابر چاهى داشت كه آبش تلخ بود ، از اين امر به حضرتش شكوه نمود ، حضرت پاهايش را در تشتى شسته و دستور داد تا آبش را در آن چاه بريزند ، وقتى آب تشت را به آن چاه ريختند ، آبش شيرين و گوارا شد .
معجزه عورتش اين بود كه : آن حضرت ختنه شده متولّد شد .
معجزه بدن مباركش اين بود كه : هرگز سايه اش بر زمين نيفتاد ، زيرا كه آن حضرت نور بود و نور همانند چراغ سايه ندارد .
معجزه پشت مباركش اين بود كه : مهر نبوّت در پشت حضرتش بود و
1) المناقب : 214/1 ، بحار الأنوار : 403/16 ضمن ح1 .
بر دو كتف آن حضرت نوشته شده بود : «لا إله إلّا اللَّه ، محمّد رسول اللَّه» . (1)
757 / 40 - در كتاب «تفسير عيّاشى» آمده : سعيد بن جبير گويد :
در كعبه سيصد و شصت بت بود كه هر قبيله از قبايل عرب يك يا دو بت داشتند . هنگامى كه آيه شريفه «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلّا هُوَ ... الْعَزيزُ الْحَكيمُ » (2)نازل شد ، همه بتهايى كه در كعبه بود به سجده افتادند . (3)
758 / 41 - در كتاب «خرائج» مى نويسد : عمّار بن ياسر گويد:
من در برخى از سفرهاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به همراه آن حضرت بودم . روزى در صحرايى فرود آمديم ، درختان كمى در آن صحرا بود ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به دو درخت كوچك نگاه كرد و فرمود :
يا عمّار ! صر إلى الشجرتين فقل لهما : يأمر كما رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم أن تلتقيا حتّى يقعد تحتكما .
اى عمّار ! برو كنار اين دو درخت و بگو : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به شما دستور مى دهد كه كنار هم قرار بگيريد تا در زير شما بنشيند .
عمّار گويد : من آمدم و گفتم .
آن دو درخت چنان بهم چسبيدند كه مانند يك درخت شدند و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد و پشت آنها قضاى حاجت كرد . هنگامى كه خواست بيرون آيد ، فرمود : هر كدام جاى خودتان برگرديد ، و آنها برگشتند . (4)
759 / 42 - عالم بزرگوار ، قطب راوندى قدس سره در كتاب «قصص الأنبياء» مى نويسد:
1) الخرائج : 507/2 ح 20 ، بحار الأنوار : 299/17 ح 10 . اين حديث را راوندى در «قصص الأنبياء : 314» نيز نقل كرده است .
2) سوره آل عمران ، آيه 18 : «خداوند گواهى مى دهد كه معبودى جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش گواهى مى دهند در حالى كه خداوند قيام به عدالت دارد ، معبودى جز او نيست كه هم توانا و هم حكيم است» .
3) تفسير عيّاشى : 166/1 ح20 ، بحار الأنوار : 366/17 ح 12 ، تفسير برهان : 273/1 ح 4 .
4) الخرائج : 155/1 ح 243 ، بحار الأنوار : 364/17 ح 3 .
ابن عبّاس گويد : روزى عربى نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد و گفت : به چه دليلى بپذيرم كه تو رسول خدا هستى ؟
حضرت فرمود :
أرأيت إن دعوت هذا العذق من هذه النخلة فأتاني ، أتشهد أنّي رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ؟
اگر ببينى كه من شاخه اى از اين درخت خرما را بخوانم و آن هم بيايد ، آيا گواهى مى دهى كه من پيامبر خدا هستم ؟
گفت : آرى .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شاخه را خواستند ، شاخه از درخت جدا شد و بر زمين افتاد ، آن شاخه مى جهيد و به طرف رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى آمد تا اين كه در برابر حضرتش قرار گرفت ، حضرت فرمود : برگرد ، آن شاخه به جايگاهش برگشت .
وقتى آن عرب اين معجزه را ديد گفت : گواهى مى دهم كه تو پيامبر خدا هستى و به آن حضرت ايمان آورد .
مرد عامرى از محضر حضرتش مرخص شده و به سوى خاندان خود رفت و گفت : اى خاندان عامر بن صعصه ! سوگند به خدا! هرگز او را در چيزى تكذيب نخواهم كرد .
در ميان بنى هاشم مردى بنام ركانه بود ، او كافر و از جسورترين مردم بود ، وى گلّه گوسفندى داشت كه در صحراى اِضَم (1)مى چرانيد .
روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم راهش به آن وادى افتاد ، ركانه حضرتش را ملاقات كرد و گفت : اگر ميان من و تو نسبت فاميلى نبود هر آينه پيش از سخن گفتن تو را مى كشتم ، آيا تو خدايان ما را دشنام مى دهى ؟ اينك خداى خودت را بخوان تا تو را از دست من رها كند .
1) نام صحرايى ميان مكّه و يمامه است .
آنگاه گفت : با من كشتى بگير ، اگر تو پيروز شدى ده رأس از گوسفندانم مال تو باشد .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم او را گرفت و بر زمين زد و بر سينه اش نشست .
ركانه گفت : تو چنين نكردى ، اين خداى تو بود كه چنين زمينم زد . آنگاه ركانه گفت : دوباره كشتى بگير ، اگر تو پيروز شدى ده رأس ديگر از گوسفندانم را انتخاب كن .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى مرتبه دوّم با او كشتى گرفت و او را بر زمين زد ، باز گفت : خداى تو بر زمينم زد ، دوباره كشتى بگير ، اگر پيروز شدى ، ده رأس ديگر از گوسفندانم مال تو باشد .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى سوّمين بار با او كشتى گرفت و بر زمينش زد .
ركانه گفت : لات و عزّى سرافكنده گشتند ، سى رأس از گوسفندانم را انتخاب كن . حضرت فرمود :
من از تو گوسفند نمى خواهم ، اى ركانه ! تو را به اسلام دعوت مى نمايم ، واى از جان ركانه ! آيا به سوى آتش مى رود ؟ اگر تو امروز اسلام بياورى از آتش در ايمن خواهى بود .
ركانه گفت : هرگز (ايمان نمى آورم) ، جز آنكه آيه و معجزه اى براى من نشان دهى .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
آيا خدا را بر خود گواه مى گيرى كه اگر همينك خداى خودم را بخوانم و معجزه اى براى تو نشان دهم ، آيا به آنچه دعوت كردم پاسخ مثبت خواهى داد ؟
گفت : آرى .
در آن نزديكى درخت ميوهدارى بود ، حضرت رو به آن كرد و فرمود :
به اذن خدا به سوى من بيا !
درخت دو نيمه شد ، يك نيمه آن با شاخه هايش آمد و در برابر حضرتش قرار گرفت .
ركانه گفت : امر عظيم و بزرگى به من نشان دادى ، اكنون به آن دستور بده تا برگردد .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود :
آيا خدا را گواه مى گيرى كه اگر من از خدايم خواستم آن برگردد و برگشت به آنچه دعوت كردم پاسخ مثبت دهى ؟
گفت : آرى .
حضرت دستور فرمود و نيمه درخت برگشت و به نيمه اوّلش چسبيد .
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود : آيا اسلام مى آورى ؟
ركانه گفت : من دوست ندارم كه زنان مدينه گويند : من به خاطر ترسى كه از تو در دلم افتاد به تو ايمان آوردم ، ولى تو گوسفندانت را انتخاب كن.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
من نيازى به گوسفندان تو ندارم جايى كه تو از پذيرش اسلام سرباز مى زنى . (1)
نظير اين روايت را عالم بزرگوار ، ابن شهراشوب رحمه الله نيز در كتاب «مناقب» نقل كرده و اضافه مى كند : در روايتى آمده :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شاخه اى از درختى را به سوى خود خواند و آن شاخه پيوسته مى آمد و سجده مى كرد تا اين كه در كنار حضرتش قرار گرفت و سخن گفت . (2)
760 / 43 - در كتاب «كافى» آمده : نهدى از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه
حضرتش فرمود :
كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم يمصّ النوى بفيه ويغرسه فيطلع من ساعته .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دانه را با آب دهان مباركش مى مكيد و مى كاشت و در همان ساعت مى روييد و سبز مى گشت . (1)
761 / 44 - واقدى در تفسير آيه شريفه «إِذْ هَمَّ قَوْمٌ ... » (2)؛ «در آن هنگام كه جمعى از دشمنان مى خواستند دست به سوى شما دراز كنند...» ، گويد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به جنگ گروهى از قبيله هاى بنى ذبيان و محارب در منطقه «ذى امر» رفت . آنان به بالاى كوه پناه بردند . رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مكانى كه آنها را مى ديدند اردو زدند .
حضرت براى قضاى حاجت از اردوگاه خارج شدند ، ناگاه باران باريد ، و لباس حضرت خيش شد ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم لباسش را بر درختى پهن نمود تا خشگ گردد و خود زير درخت استراحت فرمود ، و اعراب اين منظره را مى ديدند .
بزرگ آنان «دعثور بن حارث» پيش آمد و با شمشير عريان بالاى سر حضرتش ايستاد و گفت : اى محمّد ! امروز چه كسى از تو دفاع مى كند ؟
فرمود : خدا . جبرئيل بر سينه دعثور زد و شمشير از دستش افتاد ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شمشير را برداشته و بالاى سرش ايستاد و فرمود :
من يمنعك منّي اليوم ؟
امروز چه كسى از تو دفاع مى كند ؟
گفت : هيچ كس ، و من گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و محمّد پيامبر خداست ، آنگاه اين آيه نازل شد . (3)
762 / 45 - در كتاب «مناقب» و «خرائج» آمده : روايت شده :
ابوجهل در پى فرصتى بود كه غفلتاً به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم حمله نمايد ، روزى ديد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در حال سجده است ، سنگى برداشت تا به حضرتش پرتاب نمايد ، خداوند سنگ را به كف دستش چسبانيد .
وقتى ابوجهل فهميد چاره اى جز توسل به حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ندارد از حضرتش خواست تا دعا كند .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دعا كرد و دستش آزاد شد و سنگ را به دور انداخت. (1)
763 / 46 - در كتاب «امالى صدوق قدس سره» آمده است : سهيل بن غزوان گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود :
زنى از جنّيان به نام عفراء خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى رسيد و به سخنان حضرتش گوش مى داد و آنها را به شايستگان از جنّيان نقل مى كرد و آنان به دست او ايمان مى آوردند .
مدّتى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم او را نديد و حالش را از جبرئيل پرسيد، جبرئيل پاسخ داد: او به زيارت خواهرى كه به خاطر خدا دوستش مى دارد رفته است . رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
طوبى للمتحابّين في اللَّه، إنّ اللَّه تبارك وتعالى خلق في الجنّة عموداً من ياقوتة حمراء عليه سبعون ألف قصر ، في كلّ قصر سبعون ألف غرفة ، خلقها اللَّه عزّوجلّ للمتحابّين والمتزاورين في اللَّه.
خوشا به حال آنان كه به خاطر خدا همديگر را دوست مى دارند . همانا خداى متعال در بهشت ستونى از ياقوت سرخ آفريده كه بر آن هفتاد هزار قصر و در هر قصر هفتاد هزار غرفه است ، خداوند آن را براى كسانى كه به خاطر خدا همديگر را دوست داشته و به خاطر خدا زيارت هم مى روند، آفريده است .
1) الخرائج : 24/1 ح3 ، المناقب : 78/1 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 56/18 ح 10 .
تا اين كه روزى عفراء آمد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اى عفراء! كجا بودى؟
گفت : به زيارت خواهرم رفته بودم .
فرمود : خوشا به حال آنان كه به خاطر خدا همديگر را دوست داشته و به زيارت همديگر مى روند .
آنگاه فرمود : اى عفراء ! چه چيزى ديدى ؟
گفت : چيزهاى شگفت انگيز فراوانى ديدم .
فرمود : شگفت انگيزترين آنها كدام بود ؟
عرض كرد : ابليس را در درياى سبز بر روى سنگى سفيد ديدم ، او دستانش را به سوى آسمان بلند كرده و مي گفت :
إلهي إذا بررت قسمك وأدخلتني نار جهنّم فأسألك بحقّ محمّد وعليّ وفاطمة والحسن والحسين عليهما السلام إلّا خلّصتني منها وحشرتني معهم.
خدايا ! هنگامى كه به سوگندت وفا كرده و مرا وارد دوزخ نمايى تو را به حقّ محمّد ، على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السلام سوگند خواهم داد كه مرا از آن رهايى داده و با آنان محشور نمايى .
من گفتم : اى حارث ! اين اسامى كه با آنها دعا مى كنى كيانند ؟
گفت : اين اسامى را هفت هزار سال پيش از آنكه خداوند آدم را بيافريند در ساق عرش ديده ام . پس فهميدم كه آنان گرامى ترين آفريدگان نزد خداى متعال هستند ، لذا من به حقّ آنان درخواست مى نمايم .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
واللَّه ! لو أقسم أهل الأرض بهذه الأسماء لأجابهم .
سوگند به خدا ! اگر همه ساكنان زمين خدا را به اين اسامى قسم دهند ، هر آينه خداوند آنها را پاسخ خواهد داد . (1)
764 / 47 - در كتاب «مناقب» مى نويسد : هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم با لشكر خود براى جنگ به سوى حنين حركت مى كردند ، ناگاه طلايه داران لشكر
1) الخصال : 638/2 ح 13 ، بحار الأنوار : 83/18 ح13/27 1 ح80/63 1 ح353/74 35 ح25 و 21/94 ح 15 ، كشف الغمّة : 465/1 .
بازگشته و پرچمها از حركت باز ايستاد .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
اى گروه! چه شده است ؟
گفتند : اژدهاى بزرگى پيدا شده كه مانند كوه ، راه را بر ما بسته و امكان عبور از مسير نيست .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم حركت كرد تا بر بالاى سر او قرار گرفت ، اژدها سرش را بالا گرفت و صدا زد : سلام بر تو اى رسول خدا ! من «هيثم بن طاح بن ابليس» هستم ، من به تو ايمان آورده ام و به همراه ده هزار نفر از خاندانم به سوى تو آمده ام تا تو را در اين جنگ يارى نماييم .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
انعزل عنّا وسر بأهلك عن أيماننا .
از ما فاصله بگير ، و با خانواده ات از سمت راست حركت كنيد .
او نيز اطاعت كرده و مسلمانان به راه خود ادامه دادند . (1)
765 / 48 - در كتاب «قصص الأنبياء» مى نويسد : ابو هريره گويد :
روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بودند كه على عليه السلام با گروهى خدمت حضرتش شرفياب شدند ، وقتى حضرت آنها را ديدند تبسّم كرده و فرمودند :
آمديد تا در مورد چيزى از من بپرسيد ، اگر مى خواهيد از آنچه مى خواهيد آگاهتان كنم و اگر مى خواهيد خودتان بپرسيد .
گفتند : آرى ، شما خبر بدهيد اى رسول خدا ! حضرت فرمود :
جئتم تسألوني عن الصنايع لمن تحقَّ ، فلا ينبغي أن يصنع إلّا لذي حسب أو دين ، وجئتم تسألوني عن جهاد المرأة ، فإنّ جهاد المرأة حسن التبعّل لزوجها .
1) المناقب : 100/1 ، بحار الأنوار : 90/18 ح 10 .
وجئتم تسألوني عن الأرزاق من أين ؟ أبى اللَّه أن يرزق عبده إلّا من حيث لايعلم ، فإنّ العبد إذا لم يعلم وجه رزقه كثر دعاؤه .
شما آمديد بپرسيد كه عطايا و كرامت سزاوار كيست ؟
پاسخش اين كه عطيّه و كرامت سزاوار كسى جز صاحب حسب بزرگى يا دين نيست .
آمديد بپرسيد : جهاد زن چگونه است ؟
پاسخش اين كه همانا جهاد زن خوب شوهردارى از شوهرش مى باشد .
آمديد بپرسيد : روزى ها از كجا هستند ؟
پاسخش اين كه خدا ابا دارد بنده اش را روزى بدهد جز از آنجايى كه نمى داند، چرا كه وقتى بنده نداند روزى اش از كجا مى رسد دعايش زيادتر مى گردد . (1)
766 / 49 - در كتاب شريف «كافى» مى نويسد : محمّد بن قيس گويد :
امام باقر عليه السلام در مكّه به گروهى از مردم سخن مي گفتند ، شنيدم كه حضرت مى فرمود :
روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نماز صبح را خواند ، پس از نماز ، تا طلوع خورشيد در مسجد نشست و اصحابش گرد وجود حضرتش حلقه زدند ، سپس اصحاب يكى يكى برخاسته و رفتند ، تنها دو نفر انصارى و ثقفى ماندند .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آن دو فرمود: مى دانم كه شما حاجتى داريد، مى خواهيد پيش از پرسش شما ، من حاجت شما را بگويم و اگر نه خود بپرسيد .
گفتند : آرى ، پيش از آنكه ما بپرسيم شما بفرماييد . زيرا كه اين براى كسى كه بصيرت ندارد روشنتر و از شك و ترديد دورتر و براى ايمان استوارتر است .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : تو اى برادر ثقفى ! آمدى تا از وضو و نمازت بپرسى ، كه چه ثوابى براى تو در اين امر است ؟
1) قصص الأنبياء : 293 ح 392 ، بحار الأنوار : 106/18 ح4 .
أمّا وضوؤك فإنّك إذا وضعت يدك في إنائك ثمّ قلت : بسم اللَّه تناثرت منها ما اكتسبت من الذنوب . فإذا غسلت وجهك تناثرت الذنوب الّتي اكتسبتها عيناك بنظرها وفوك ، فإذا غسلت ذراعك تناثرت الذنوب عن يمينك وشمالك، فإذا مسحت رأسك وقدميك تناثرت الذنوب الّتي مشيت إليها على قدميك، فهذا لك في وضوئك.
امّا وضوى تو و پاداش آن : وقتى دست خود را به ظرف آب نهادى ، سپس گفتى : «بسم اللَّه» ؛ همه گناهانى كه با آن مرتكب شده اى مى ريزد .
وقتى صورتت را شستى ، گناهانى كه با چشمها و دهانت انجام داده اى مى ريزد . وقتى ذراع (1)را شستى گناهان از طرف راست و چپت مى ريزد . وقتى بر سر و پاهايت مسح كشيدى ، گناهانى كه توسّط پاهايت انجام داده اى و به سوى آن رفته اى ، مى ريزد ، پس اين پاداش خير تو از وضوى توست . (2)
767 / 50 - عالم بزرگوار ، شيخ صدوق قدس سره در دو كتاب «علل الشرايع» و «عيون اخبار الرضا عليه السلام» حديث مفصّلى را نقل مى كند كه خلاصه آن چنين است :
شبى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در يك چشم بهم زدن از منزلش به مسجدالأقصى سير نمود ، پس از آن جبرئيل بپا خواست و انگشت سبّابه دست راستش را در گوش راستش گذاشته و دو تا دو تا اذان گفت ، سپس دو تا دو تا اقامه گفت ، و در آخر اقامه گفت : «قد قامت الصلاة ، قد قامت الصلاة» .
در اين هنگام نورى از آسمان جهيد ، و به سبب آن قبور پيامبران گشوده شد ، و آنان از هر ناحيه و جهتى آمده و به دعوت جبرئيل لبيّك گفتند ، پس چهار هزار و چهار صد و چهارده پيامبر آمدند و صف كشيدند ، و شك نداشتم كه جبرئيل بر ما مقدّم خواهد شد ، وقتى صفها آراسته و منظّم شدند جبرئيل از بازوى من گرفت ، و به من گفت : اى
محمّد ! جلو بايست و با برادرانت نماز بخوان ، چرا كه خاتم از مختوم سزاوارتر است .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نماز خواند و در سمت راستش ، حضرت ابراهيم عليه السلام در حالى كه دو جامه سبز بر تن داشت و دو فرشته در سمت راستش و دو فرشته در سمت چپش بودند ، ايستاده بود و در سمت چپ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، على عليه السلام در حالى كه دو جامه سفيد بر تن داشت با چهار فرشته ايستاده بود .
وقتى نماز به پايان رسيد پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بپا خواست و بسوى ابراهيم عليه السلام آمد و ابراهيم عليه السلام نيز به سوى آن حضرت و باهم مصافحه نمودند و ابراهيم عليه السلام دست راست آن حضرت را با دو دست خود گرفت و گفت :
آفرين بر پيامبر شايسته ، فرزند فرد شايسته و برانگيخته شده شايسته در زمان شايسته .
آنگاه به سوى على عليه السلام آمده و با آن حضرت نيز مصافحه كرده و دست راست آن حضرت را با دو دست خود گرفت و گفت :
آفرين بر فرزند شايسته ، و جانشين پيامبر شايسته يا اباالحسن !
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به ابراهيم عليه السلام كرد و فرمود :
او را ابا الحسن كنيه دادى در حالى كه هنوز فرزندى ندارد ؟
فرمود : كذلك وجدته في صحفي ، وعلم غيب ربّي باسمه عليّ عليه السلام وكنيته بأبي الحسن والحسين ، ووصيّ خاتم أنبياء ربّي .
در صحف خودم چنين يافتم و در علم غيب پروردگارم اسمش على و كنيه اش ابى الحسن والحسين است و جانشين خاتم پيامبران پروردگارم مى باشد . (1)
مؤلّف رحمه الله گويد : سيّد بزرگوار ابن طاووس قدس سره مى فرمايد : شايد اين سير معراجى غير از معراج مشهور باشد ، چرا كه روايات درباره اوصاف
1) سعد السعود : 100، بحار الأنوار : 317/18 ح 32 ، تأويل الآيات : 267/1 ح1 ، مستدرك الوسائل : 43/4 ح6.
معراج و سير آن حضرت متفاوت است . (1)
از اين روايت شريف استفاده مى شود كه پس از نماز واجب ، مصافحه مستحبّ است .
768 / 51 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «توحيد» مى نويسد : بزنطى از امام رضا عليه السلام نقل مى كند كه حضرتش فرمود :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
لمّا اُسري بي إلى السماء بلغ بي جبرئيل مكاناً لم يطأه جبرئيل قطّ ، فكشف لي فأراني اللَّه عزّوجلّ من نور عظمته ما أحبَّ .
هنگامى كه در معراج به آسمانها سير داده شدم جبرئيل مرا به مكانى برد كه هرگز خود به آن مكان و مقام پا نگذاشته بود .
در آن مقام ، پرده ها براى من كنار زده شد ، پس خداوند از نور عظمت خويش آن مقدار كه دوست داشت ، نشانم داد . (2)
769 / 52 - در كتاب «بصائر الدرجات» مى نويسد : يونس بن ابو الفضل گويد:
امام صادق عليه السلام فرمود :
ما من ليلة جمعة إلّا ولأولياء اللَّه فيها سرور .
هيچ شب جمعه اى نيست جز آنكه براى اولياى خدا در آن شب سرورى است.
عرض كردم : قربانت گردم ، چگونه ؟
فرمود : در شب جمعه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و امامان معصوم عليهم السلام به عرش الهى مى آيند و من نيز به عرش الهى مى روم ، و از آنجا برنمى گردم جز با علم و دانشى كه بهره دارد، و اگر چنين نباشد آنچه در نزد ماست تمام مى شود . (3)
770 / 53 - در كتاب «كافى» مى نويسد : جعفر بن مثنى خطيب گويد :
من در مدينه بودم ، زمانى بود كه سقف مسجدى كه طرف بالاى مرقد مطهّر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم قرار داشت فرو ريخته بود ، كارگرها بالا مى رفتند و پايين مى آمدند ، من با گروهى در آنجا بودم به رفقاى خودم گفتم : كداميك از شما وعده دارد كه خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شود ؟
مهران بن ابى نصر گفت : من . اسماعيل بن عمّار صيرفى گفت : من نيز (وعده دارم خدمت حضرتش شرفياب شوم) .
ما به آن دو نفر گفتيم : از امام صادق عليه السلام بپرسيد : آيا بالا رفتن بطورى كه بر قبر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم مشرف گرديم براى ما جايز است ؟
چون فردا شد ، آن دو نفر را ملاقات نموده و همگى گردهم آمديم ، اسماعيل گفت : آنچه گفته بوديد از امامعليه السلام پرسيدم ، حضرت فرمود :
ما اُحبّ لأحد منهم أن يعلو فوقه ولا آمنه أن يرى شيئاً يذهب منه بصره ، أو يراه قائماً يصلّي ، أو يراه مع بعض أزواجه صلى الله عليه وآله وسلم .
من دوست ندارم هيچكدام از آنها بالاى قبر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم برود و او را ايمن نمى دهم از اينكه چيزى ببيند و بينايى چشمش را از دست بدهد ، يا حضرت را در حال نماز ببيند يا به همراه برخى از همسرانش مشاهده كند. (1)
771 / 54 - در كتاب «امالى» شيخ ابى على بن شيخ طوسى قدس سره آمده :
ابى الجارود گويد : نخستين مرتبه اى كه مرقد پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم (2)را از قسمت بالاى سر و پايين پا حفر كردند ، مشك خوشبوئى خارج شد كه شكّى در آن نبود . (3)
772 / 55 - در كتاب «كافى» مى نويسد : معاوية بن وهب گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود :
سال 41 هجرى بود كه معاويه عازم سفر حجّ شد ، در اين هنگام نجّارى را با وسايل و آلات به مدينه فرستاده و به والى مدينه دستور داد كه منبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را كنده و هم اندازه منبر او در شام نمايند .
وقتى برخاستند تا منبر را بكَنند كسوف شده و زمين لرزيد پس خوددارى كردند ، و اين جريان را طىّ نامه اى به معاويه نوشتند .
معاويه نوشت كه بر اين امر تصميم گرفته و بايستى عملى شود . آنها نيز انجام دادند. پس منبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در همان مدخلى است كه ديدى. (1)
773 / 56 - در كتاب «تفسير امام حسن عسكرى» عليه السلام آمده :
روزى ثوبان ، غلام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بپا خاست و عرض كرد : پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا ! قيامت كى برپا مى شود ؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : براى قيامت چه چيزى آماده كرده اى كه از آن مى پرسى ؟
گفت : اى رسول خدا ! من عمل زيادى براى قيامت آماده نكرده ام جز آنكه خدا و پيامبرش را دوست مى دارم .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : چقدر پيامبر خدا را دوست مى دارى ؟
گفت : سوگند به كسى كه تو را به حق به پيامبرى برانگيخته ! محبّت تو در قلب من به اندازه اى است كه اگر مرا با شمشير قطعه قطعه كنند ، و با ارّه ببرند، و با قيچى ريزه ريزه نمايند و با آتش بسوزانند و با آسياب سنگى نرم كنند براى من بهتر و آسانتر است از اينكه در دل من نسبت به شما يا نسبت به يكى از اهل بيت و اصحابت خيانت و كينه و يا دشمنى بيابم .
و محبوبترين شخص نزد من ، بعد از شما كسى است كه شما او را بيشتر دوست مى داريد ، و دشمنترين شخص نزد من كسى است كه شما را
1) الكافى : 554/4 ح2 ، بحار الأنوار : 553/22 ح13 .
دوست نمى دارد و نسبت به شما يا يكى از اصحابت دشمنى مىورزد .
اى رسول خدا ! اين اندازه علاقه و محبّت من به شما و علاقه ام به دوستانت و دشمنى من با دشمنانت ، يا دشمن يكى از دوستانت است ، اگر اين مقدار از محبّت و علاقه از من پذيرفته شود سعادتمند هستم ، و اگر عمل ديگرى غير از اين از من خواسته شود ، من عملى ندارم كه بتوانم بر آن اعتماد كنم و جز آن عملى ندارم كه آن را به حساب آورم ، همه شما و اصحابت را دوست مى دارم ، گرچه توانايى انجام اعمال آنها را ندارم .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : أبشر ، فإنّ المرء يوم القيامة مع من أحبّه .
به تو مژده مى دهم ، زيرا كه به راستى در روز قيامت هر انسانى با آن كه او را دوست مى دارد محشور مى شود .
اى ثوبان ! اگر گناهان تو به اندازه اى باشد كه ميان زمين تا عرش الهى را پر كند با اين موالات و دوستى كه دارى تمام آنها سريعتر از رفتن سايه از روى سنگ صاف وقتى خورشيد بر آن بتابد و رفتن نور خورشيد از روى همين سنگ به هنگام غروب آفتاب ، از بين مى رود . (1)
774 / 57 - در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» به سه سلسله سند (2)از امام رضا عليه السلام نقل شده كه حضرتش از پدران گرامش عليهم السلام روايت فرموده كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمود :
إنّ موسى سأل ربّه عزّوجلّ فقال: يا ربّ! اجعلني من اُمّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم. فأوحى اللَّه تعالى إليه: يا موسى! إنّك لاتصل إلى ذلك.
همانا حضرت موسى عليه السلام از پروردگارش درخواست نمود و گفت : پروردگارا ! مرا از اُمّت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم قرار بده .
خداى متعال به او وحى فرمود : اى موسى ! تو به اين مقام نايل نمى شوى .
(نويسنده رحمه الله گويد : ) نظير اين روايت در كتاب «صحيفة الرضا صلوات اللَّه
عليه وآله» نيز نقل شده است . (1)
775 / 58 - در كتاب «بصائر الدرجات» مى نويسد : يكى از اصحاب از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه حضرتش فرمود :
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رحلت فرمود ، جبرئيل با فرشتگان و روح - همانهايى كه در شب قدر فرود مى آيند - فرود آمدند .
امام صادق عليه السلام مى فرمايد : در اين هنگام ديدگان اميرالمؤمنين عليه السلام گشوده شد ، پس آنها را ديد كه در بالاترين ناحيه آسمان تا زمين به همراه او پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم را غسل مى دهند ، و با او بر آن حضرت نماز مى خوانند و برايش قبر حفر مى كنند .
سوگند به خدا ! جز آنها براى آن حضرت كسى قبر حفر نكرد ، وقتى مى خواستند آن حضرت را در قبر بگذارند ، آنها به همراه كسى كه فرود آمد پايين رفته و آن حضرت را در قبر نهادند .
در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم سخن گفت و گوش اميرالمؤمنين عليه السلام باز شد پس شنيد كه فرشتگان را نسبت به على عليه السلام سفارش مى كند و على عليه السلام گريست و شنيد كه فرشتگان در جواب پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم گفتند : (براى يارى او) از هيچ كوششى فروگذارى نخواهيم كرد ، همانا او پس از تو صاحب ماست ، جز اينكه او پس از اين ، ما را با چشم نخواهد ديد .
هنگامى كه امير مؤمنان على عليه السلام به شهادت رسيد ، امام حسن و امام حسين عليهما السلام همين جريان را مشاهده كردند ، و پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم را نيز ديدند كه به فرشتگان كمك مى كرد در همان كارهايى كه آنان نسبت به پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم انجام داده بودند .
وقتى امام حسن عليه السلام به شهادت رسيد ، امام حسين عليه السلام نيز شاهد همان جريانها بود ، و پيامبر و على عليهما السلام را ديد كه فرشتگان را يارى مى نمايند.
وقتى امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد ، امام سجّاد عليه السلام شاهد همه اين جريانها بوده و پيامبر و على و حسن عليهم السلام را ديد كه فرشتگان را يارى
1) عيون اخبار الرضا عليه السلام : 31/2 ح 47 ، صحيفة الرضا عليه السلام : 29 ، بحار الأنوار : 344/13 ح 354/16 27 ح 39 و 268/26 ح3 .
مى نمايند .
وقتى امام سجّاد عليه السلام به شهادت رسيد ، امام باقر عليه السلام شاهد همين جريانها بوده و پيامبر ، على ، حسن و حسين عليهم السلام را ديد كه فرشتگان را يارى مى نمايند .
وقتى امام باقر عليه السلام به شهادت رسيد ، امام صادق عليه السلام همين جريانها را ديد و مشاهده كرد كه پيامبر ، على ، امام حسن و امام حسين و امام سجّاد عليهم السلام فرشتگان را يارى مى نمايند .
وقتى امام صادق عليه السلام به شهادت رسيد ، امام كاظم عليه السلام همين جريانها را مشاهده فرمود و اين واقعه ها تا آخرين نفر از ما خاندان جارى است . (1)
علّامه مجلسى رحمه الله در ذيل اين حديث شريف گويد : شايد فراز آخر روايت از سخنان راوى است ، يا از امام عليه السلام است با توجّه به اين كه در آينده چنين خواهد شد ، يا اين كه امكان دارد اصل روايت از امام صادق عليه السلام نباشد و نسخه برداران اشتباهاً به آن حضرت نسبت داده باشند .
776 / 59 - در كتاب «الأربعين عن الأربعين» مى نويسد : ابو هريره گويد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
خداوند متعال در آسمان چهارم ، چهار صد هزار و در آسمان پنجم سيصد هزار ، و در آسمان ششم دويست هزار فرشته آفريده است .
وخلق في السماء السابعة ملكاً رأسه تحت العرش ورجلاه تحت الثرى ، وملائكة اُخر ليس لهم طعام ولاشراب إلّا الصلاة على رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وعلى أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام والإستغفار لمحبّيه وشيعته ومواليه .
در آسمان هفتم فرشته اى آفريده كه سرش زير عرش و پاهايش زير زمين است و فرشتگان ديگرى آفريده كه غذا و نوشيدنى آنها فقط صلوات بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السلام و طلب مغفرت بر دوستان ، شيعيان و مواليان آن حضرت است . (2)
777 / 60 - در كتاب «عدّة الداعى» مى نويسد : سلمان فارسى رضوان اللَّه تعالى عليه گويد : از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود :
خداى متعال مى فرمايد : اى بندگان من ! مگر نه اين است اگر كسى به سوى شما حوايج بزرگى داشته باشد به او مرحمت نمى كنيد جز آنكه محبوبترين فرد در نزد شما را به سوى شما واسطه نمايد ، شما به واسطه كرامت و شفاعت او حاجتش را برمى آوريد ؟!
آگاه باشيد و بدانيد ! همانا گرامى ترين مردم و برترين آنها نزد من ؛ محمد صلى الله عليه وآله وسلم ، برادرش على عليه السلام و امامان بعد از او هستند ، كسانى كه وسيله رسيدن به سوى من هستند .
ألا فليدعني من همّته حاجة يريد نفعها أودهته داهية يريد كشف ضررها بمحمّد وآله الطيّبين الطاهرين أقضها له أحسن ما يقضيها من تستشفعون بأعزّ الخلق عليه .
آگاه باشيد ! هر كه حاجتى دارد و مى خواهد برآورده شود يا مشكل سختى دامنگيرش شده و ضرر سختى به او خورده مى خواهد ضررش برطرف گردد بايد در اين موارد مرا به محمّد و خاندان پاك و پاكيزه او بخواند ، تا حاجت او را به بهترين وجهى كه عزيزترين كس او برآورده كند ، برآورده نمايم .
در اين هنگام ، گروهى از مشركان و منافقان در حالى كه سلمان را به باد تمسخر گرفته بودند گفتند : اى اباعبداللَّه ! چرا از خدا نمى خواهى به شفاعت آنها تو را ثروتمندترين مردم مدينه قرار دهد ؟
سلمان گفت : من از خداوند متعال ، بزرگتر ، سودمندتر و بهتر از همه ملك دنيا را خواستم . من به وسيله آن بزرگواران - كه درود خدا بر آنان باد خواستم كه خداوند به من زبانى كه گوياى حمد و ثناى خداست ، و دلى كه بر نعمتهاى او سپاسگزار است ، و بدنى كه در برابر بلاها و سختيهاى بزرگ صابر و شكيبا باشد ، عنايت فرمايد ، خداى متعال نيز به درخواست من پاسخ مثبت داد و خواسته مرا عنايت نمود ، و آن مقام ، صد
هزار هزار مرتبه از ملك دنيا با همه امكانات و خيراتش بهتر است . (1)
778 / 61 - باز در همان كتاب آمده : جابر گويد : امام صادق عليه السلام فرمود :
فرشته اى از فرشتگان ، از خداوند متعال درخواست نمود كه اجازه شنيدن سخنان بندگان را به او عنايت فرمايد . خداى متعال نيز خواسته او را عطا فرمود .
اين فرشته تا روز قيامت ايستاده و هر مؤمنى كه مى گويد : «صلّى اللَّه على محمّد وأهل بيته وسلّم» ؛ «درود و سلام خداوند بر محمّد و اهل بيت او عليهم السلام باد» ، اين فرشته مى گويد : و سلام بر تو .
آنگاه فرشته پيغام آن مؤمن را به سوى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى برد و مى گويد : اى رسول خدا ! فلانى براى شما سلام فرستاد .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيز مى فرمايد : سلام بر او . (2)
779 / 62 - سيّد بزرگوار ، محدّث متبحّر سيّد نعمت اللَّه جزايرى در كتاب «انوار نعمانيّه» مى نويسد : ابو سعيد در كتاب «الوفا لشرف المصطفى» از امير مؤمنان على عليه السلام نقل مى كند كه حضرتش فرمود :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
أكثروا عليَّ الصلاة ؛ براى من زياد صلوات بفرستيد .
عرض كردم : آيا پس از آنكه از ما جدا شديد صلوات به شما مى رسد ؟
فرمود : آرى ! اى على ! خداى متعال فرشته اى بنام «صلصائيل» را به قبر من موكّل نموده ، او به شكل خروسى است كه تاجش زير عرش خداى رحمان و پاهاى او در زير زمين هفتم است ، او سه بال دارد كه هرگاه باز كند يكى در مشرق ، ديگرى در مغرب و سوّمى بر زمين من منتشر مى شود . هنگامى كه بنده اى گويد :
«اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، كَما صَلَّيْتَ وَبارَكْتَ وَتَرَحَّمْتَ
عَلى إِبْراهيمَ وَآلِ إِبْراهيمَ إِنَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ» .
«خداوندا! بر محمّد و خاندان او درود فرست ، چنان كه بر ابراهيم و خاندان او درود فرستاده ، بركت داده و ترحّم نموده اى ، زيرا كه تو سرآغاز هر فصل پسنديده و منشأ هر گونه كرم و جود هستى» .
آن فرشته اين صلوات را همانند دانه چيدن پرنده از زمين برمى دارد ، آنگاه بالش را روى قبر من مى گستراند و مى گويد : اى محمّد ! فلانى فرزند فلانى ، براى تو درود و سلام فرستاد .
پس اين صلوات در كتيبه اى از نور با مُشك خوشبويى نوشته مى شود و براى او بيست هزار حسنه نوشته مى شود و بيست هزار گناه از نامه اعمالش پاك مى گردد و براى او (در بهشت) بيست هزار درخت كاشته مى شود . (1)
780 / 63 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «خصال» مى نويسد : انس بن مالك گويد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
لكلّ نبيّ دعوة قد دعا بها وقد سأل سؤلاً وقد أخبأت دعوتي لشفاعتي لاُمّتي يوم القيامة .
براى هر پيامبرى دعاى مخصوصى وجود داشت كه با آن دعا كرده و خدا را مى خواند و حاجت خود را درخواست مى كرده است ؛ ولى من دعايم را براى شفاعت اُمّتم در روز رستاخيز ذخيره كرده ام . (2)
781 / 64 - شيخ ابى علىّ بن شيخ طوسى قدس سره در كتاب «امالى» مى نويسد : محمّد ابن ابراهيم بن كثير گويد :
ابو نؤاس حسن بن هانى در حال احتضار بود كه با عدّه اى به عيادتش رفتيم ، عيسى بن موسى هاشمى به او گفت : اى ابو على ! امروز تو در واپسين روز دنيا و نخستين روز آخرت قرار گرفته اى و ميان تو و خداوند
متعال گناهان و جرايمى است ، به سوى خدا توبه كن .
ابو نؤاس گفت : مرا بنشانيد .
هنگامى كه نشست ، گفت : آيا تو مرا از خداى متعال مى ترسانى ؟ به راستى كه حمّاد بن سلمه به من گفت : ثابت بنانى از انس بن مالك روايت كرده كه انس گويد : پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
لكلّ نبيّ شفاعة ، وأنا خبّأت شفاعتي لأهل الكبائر من اُمّتي يوم القيامة .
براى هر پيامبرى شفاعتى است ، من شفاعتم را در روز قيامت براى كسانى از اُمّتم كه مرتكب گناهان كبيره شده باشند ذخيره كرده ام .
آيا تو چنان گمان مى كنى كه من جزء آنها نباشم ؟ (1)
782 / 65 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» مى نويسد :
داود بن سليمان از امام رضا عليه السلام و آن حضرت نيز از پدران گرامش عليهم السلام از امير مؤمنان على عليه السلام نقل مى كند كه حضرتش فرمود :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
إذا كان يوم القيامة ولّينا حساب شيعتنا ، فمن كانت مظلمته فيما بينه وبين اللَّه عزّوجلّ حكمنا فيها فأجابنا ، ومن كانت مظلمته فيما بينه وبين الناس استوهبناها فوهبت لنا ، ومن كانت مظلمته فيما بينه وبيننا كنّا أحقّ من عفا وصفح .
روز رستاخيز ، حسابرسى شيعيانمان به ما واگذار مى شود ، پس هر كه ميان او و خدايش گناهى باشد ما در مورد آن داورى مى نماييم ، و هر چه ما داورى كنيم آن پذيرفته مى شود .
و هر كه ميان او و مردم گناهى باشد ، از مردم طلب عفو و بخشش مى نماييم و او را به خاطر ما مى بخشند ، و هر كه ميان خودش و ما گناهى داشته باشد ،
1) امالى طوسى : 380 ح 66 مجلس 13 ، بحار الأنوار : 40/8 ح 21 و 238/49 ح 8 ، مستدرك الوسائل : 365/11 ح6 .
ما از همه بر عفو و بخشش سزاوارتريم كه از او عفو كرده و ببخشيم . (1)
مؤلّف رحمه الله گويد : مورد عفو و شفاعت در اين روايت شريف ، شيعيانى هستند كه قاصرند يعنى به رشد عقلانى نرسيده اند و نفهميده اند ، نه كسانى كه مقصّرند و از روى عمد به حقوق ، عِرض و ناموس مردم تجاوز كرده باشند .
بديهى است كه اين گروه شامل روايت مذكور نمى شوند و گرنه لازمه اش اين است كه اجازه داده باشند انسان در انجام كارهاى زشت ، گناهان و ايجاد هرج و مرج آزاد باشد ، اين هم از نظر عقلى قبيح است .
783 / 66 - در كتاب «بحار الأنوار» مى نويسد : ابوالحسن بكرى ، استاد شهيد ثانى رحمه الله در كتاب «الأنوار» مى نويسد : از امير مؤمنان على عليه السلام روايت شده كه حضرتش فرمود :
خداوند متعال بود و چيزى با او نبود ، پس نخستين چيزى را كه آفريد نور حبيبش محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بود ، و اين امر چهار صد و بيست و چهار هزار سال پيش از آفرينش آب ، عرش ، كرسى ، آسمانها ، زمين ، لوح ، قلم ، بهشت ، دوزخ ، فرشتگان ، حضرت آدم و حوّا بود .
هنگامى كه خداوند متعال نور پاك پيامبر ما محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم را آفريد ، آن نور پاك هزار سال در پيشگاه خداوند احديّت تسبيح الهى مي گفت و حمد و ستايش خدا را مى نمود .
خداوند متعال نيز به او نظر رحمت مى كرد و مى فرمود :
يا عبدي ! أنت المراد والمريد ، وأنت خيرتي من خلقي ، وعزّتي وجلالي لولاك ما خلقت الأفلاك ، من أحبّك أحببته ، ومن أبغضك أبغضته .
اى بنده من ! تو مراد و مريد من هستى ، تويى برگزيده من از ميان
1) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 58/2 ح 213 ، بحار الأنوار : 40/8 ح 24 و 98/68 ح 1 ، تفسير برهان : 455/4 ح3.
آفريدگانم ، سوگند به عزّت و جلالم ! اگر تو نبودى افلاك را نمى آفريدم ، هر كه تو را دوست بدارد من او را دوست مى دارم و هر كه با تو دشمنى ورزد با او دشمنى مى نمايم .
در اين هنگام ، نور پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم درخشيد و شعاع و پرتوش بالا كشيد ، خداوند متعال از آن نور ، دوازده حجاب آفريد .
حجاب نخست ؛ حجاب قدرت ، سپس حجاب عظمت ، سپس حجاب عزّت، سپس حجاب هيبت، سپس حجاب جبروت، سپس حجاب رحمت، سپس حجاب نبوّت ، سپس حجاب كبرياء ، سپس حجاب منزلت، سپس حجاب رفعت ، سپس حجاب سعادت ، سپس حجاب شفاعت و كرامت .
آنگاه خداى متعال دستور داد تا نور رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وارد حجاب قدرت شود ، نور حضرتش وارد شد در حالى كه مي گفت : «سبحان العليّ الأعلى» ؛ «پاك و منزّه است خداى بلندمرتبه» و دوازده هزار سال در آنجا ماند .
سپس خداى متعال دستور داد تا وارد حجاب عظمت گردد ، نور حضرتش در حالى كه مي گفت : «سبحان عالم السرّ وأخفى» ؛ «پاك و منزّه است خداى آگاه از راز و نهان» وارد آن حجاب گرديد و يازده هزار سال در آنجا ماند .
آنگاه وارد حجاب عزّت شد در حالى كه مي گفت : «سبحان الملك المنّان» ؛ «پاك و منزّه است پادشاه بخشنده» و ده هزار سال در آنجا ماند .
آنگاه وارد حجاب هيبت شد در حالى كه مي گفت : «سبحان من هو غنيّ لايفتقر» ؛ «پاك و منزّه است خداى بىنيازى كه هرگز نيازمند نگردد» و نه هزار سال در آنجا ماند .
آنگاه وارد حجاب جبروت شد در حالى كه مي گفت : «سبحان الكريم الأكرم» ؛ «پاك و منزّه است خداى كريم و بزرگوار» و هشت هزار سال در آنجا ماند .
آنگاه وارد حجاب رحمت شد در حالى كه مي گفت : «سبحان ربّ العرش العظيم» ؛ «پاك و منزّه است پروردگار عرش عظيم» و هفت هزار سال در آنجا ماند .
آنگاه وارد حجاب نبوّت شد در حالى كه مي گفت : «سبحان ربّك ربّ العزّة عمّا يصفون» ؛ «پاك و منزّه است پروردگار تو - پروردگار عزّت - از آنچه وصف كنندگان وصف نمايند» و شش هزار سال در آنجا ماند .
آنگاه وارد حجاب كبريايى شد در حالى كه مي گفت : «سبحان العظيم الأعظم» ؛ «پاك و منزّه است خداى عظيم و بزرگتر» و پنج هزار سال در آنجا ماند .
آنگاه وارد حجاب منزلت شد در حالى كه مي گفت : «سبحان العليم الكريم» ؛ «پاك و منزّه است خداى دانا و كريم» و چهار هزار سال در آنجا ماند .
آنگاه وارد حجاب رفعت شد در حالى كه مي گفت : «سبحان ذي الملك والملكوت» ؛ «پاك و منزّه است خدايى كه صاحب ملك و ملكوت است» و سه هزار سال در آنجا ماند .
آنگاه وارد حجاب سعادت شد در حالى كه مي گفت : «سبحان من يزيل الأشياء ولايزول» ؛ «پاك و منزّه است خدايى كه همه چيز را از بين مى برد بى آنكه خودش زايل گردد» و دو هزار سال در آنجا ماند .
آنگاه وارد حجاب شفاعت شد در حالى كه مي گفت : «سبحان اللَّه العظيم وبحمده ، سبحان اللَّه العظيم» ؛ «پاك و منزّه است خداى بزرگ و به حمد و ستايش او گويا هستيم ، پاك ومنزه است خداى عظيم» و هزار سال در آنجا ماند .
امير مؤمنان على عليه السلام مى فرمايد :
آنگاه خداى متعال از نور حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بيست درياى نور آفريد ، كه در هر دريا ، علومى بود كه جز خداى متعال هيچ كس از آن آگاهى ندارد .
سپس خداى متعال به نور حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : وارد درياى عزّت شو ، پس وارد شد .
آنگاه فرمود : وارد درياى صبر شو ، پس وارد شد .
آنگاه فرمود : وارد درياى خضوع شو ، سپس وارد درياى تواضع ، سپس
وارد درياى رضايت و خشنودى ، سپس درياى وفا ، سپس درياى حلم و بردبارى ، سپس درياى تقوا و پاكدامنى ، سپس درياى ترس و خشيت (الهى) ، سپس درياى توبه و انابه ، سپس درياى عمل ، سپس درياى مزيد و فزونى، سپس درياى هدايت، سپس درياى صيانت، سپس درياى حيا ، تا سرانجام وارد بيست دريا گرديد .
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از آخرين دريا بيرون آمد ، خداى متعال فرمود : اى حبيب من ! و اى سرور پيامبرانم ! و اى نخستين آفريدهايم ! و اى آخرين پيامبرانم ! تو شفيع روز محشر هستى .
در اين موقع ، نور رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به سجده افتاد ، وقتى برخاست قطراتى به تعداد يك صد و بيست و چهار هزار از بدن مباركش بر زمين چكيد؛ خداى متعال از هر قطره از نور حضرتش پيامبرى آفريد .
هنگامى كه خلقت انوار كامل گرديدند ، آنان گرد نور حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم طواف مى نمودند ، همان گونه كه حاجيان دور خانه خدا در مسجدالحرام طواف مى كنند ، آنان خداى را تسبيح نموده و به حمد و ستايش حضرت بارى تعالى مشغول شده و مي گفتند :
سبحان من هو عالم لايجهل ، سبحان من هو حليم لايعجل، سبحان من هو غنيّ لايفتقر .
پاك و منزه است آن كه داناست و هرگز نادانى ندارد ، پاك و منزه است آن كه بردبار است و هرگز شتاب ندارد ، پاك و منزه است آن كه بى نياز است و هرگز نياز ندارد .
در اين هنگام ، خداى متعال آنها را مورد خطاب قرار داده و فرمود : آيا مى شناسيد من كيستم ؟
نور مقدّس حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم از انوار ديگر پيشى گرفته و گفت :
«أنت اللَّه الّذي لا إله إلّا أنت ، وحدك لاشريك لك ، ربّ الأرباب وملك الملوك» .
«تويى خدايى كه معبودى جز تو نيست ، يگانه اى كه شريك ندارى ، پروردگار ارباب و پادشاه ملوكى» .
در اين هنگام از جانب حضرت حق ندا آمد : تو برگزيده من ، حبيب من و بهترين مخلوقاتم هستى ، اُمّت تو بهترين اُمّت از ميان مردمان است .
آنگاه خداى متعال از نور حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم گوهرى آفريد و آن را به دو بخش تقسيم نمود . پس با ديده هيبت به بخش نخست نگريست و آن ، آب گواراى شيرين گشت و با ديده شفقت و مهربانى به بخش دوّم نگريست و از آن ، عرش را آفريد ، و آن بر روى آب استوار شد ، و از نور عرش ، كرسى را آفريد و از نور كرسى ، لوح را آفريد و از نور لوح ، قلم را آفريد و به قلم فرمود: توحيد و يگانگى مرا بنويس .
قلم از اين كلام خداى متعال هزار سال بيهوش گشت ، چون به هوش آمد فرمود : بنويس .
عرض كرد : پروردگارا ! چه بنويسم ؟ فرمود :
«لا إله إلّا اللَّه ، محمّد رسول اللَّه» .
«معبودى جز خدا نيست ، محمّد ، پيامبر خداست» .
همينكه قلم نام مبارك حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را شنيد به سجده افتاد و گفت :
«سبحان الواحد القهّار سبحان العظيم الأعظم» .
«پاك و منزه است آن كه يگانه و قهّار است ، پاك و منزه است آن كه عظيم و بزرگتر است» .
سپس سر از سجده برداشت و نوشت : «لا إله إلّا اللَّه ، محمّد رسول اللَّه» .
آنگاه گفت : پروردگارا ! محمّد صلى الله عليه وآله وسلم چه كسى است كه نامش را به نامت و يادش را به يادت قرين كرده اى ؟
خداى متعال فرمود : يا قلم ! فلولاه ما خلقتك ، ولا خلقت خلقي إلاّ لأجله ، فهو بشير ونذير وسراج منير ، وشفيع وحبيب .
اى قلم ! اگر او نبود تو را نمى آفريدم ، و مخلوقاتم را نيافريدم جز به خاطر او ، او مژده دهنده ، ترساننده ، چراغ درخشان ، شفيع و حبيب است .
در اين موقع بود كه قلم از شيرينى ياد محمّد صلى الله عليه وآله وسلم شكفته گرديد و گفت : سلام بر تو اى رسول خدا !
خداى متعال فرمود : و سلام و رحمت و بركات من بر تو باد .
و به همين جهت ، سلام سنّت و پاسخ آن واجب گرديد .
آنگاه خداى متعال فرمود : قضا و قدر مرا و آنچه من تا روز قيامت مى آفرينم ، بنويس .
سپس خداى متعال فرشتگانى را آفريد كه بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام تا روز قيامت صلوات فرستاده و براى اُمّتش طلب آمرزش نمايند .
آنگاه خداى متعال ، از نور حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بهشت را آفريد و آن را با چهار چيز تزيين نمود : 1 - تعظيم 2 - جلالت 3 - سخاوت 4 - امانت .
و آن را براى اوليا و اطاعت كنندگانش قرار داد ، سپس به باقى مانده آن گوهر با ديده هيبت نگريست . تا آخر حديث ....
نويسنده رحمه الله گويد : اين روايت مفصّل و طولانى است و ما در اينجا به اندازه نياز آورديم . (1)
784 / 67 - در كتاب شريف «كافى» مى نويسد : احمد بن على گويد : امام صادق عليه السلام فرمود :
همانا خداى متعال بود و هيچ پديده اى نبود ، سپس پديده و مكان را آفريد ، و نور الأنوار را آفريد كه همه نورها از آن نور گرفت ، و از نور خود كه همه نورها از آن نور يافته در آن (نور الأنوار) جارى نمود .
وهو النور الّذي خلق منه محمّداً وعليّاً عليهما السلام فلم يزالا نورين أوَّلين ، إذ لاشيء كوّن قبلهما .
فلم يزالا يجريان طاهرين مطهّرين في الأصلاب الطاهرة ، حتّى افترقا في أطهر طاهرين ، في عبداللَّه وأبي طالب عليهما السلام .
و آن همان نورى است كه محمّد و على عليهما السلام را از آن آفريد . پس محمّد و على عليهما السلام پيوسته دو نور نخستين بودند ، زيرا پيش از آنها چيزى به وجود نيامده بود .
و آن دو بزرگوار ، همواره پاك و پاكيزه در صلبهاى پاك بودند تا اينكه در
1) بحار الأنوار : 28/15 ح 48 و 198/57 ح 145 .
پاكترين آنها يعنى در صلب عبداللَّه و ابوطالب عليهما السلام از هم جدا گشتند . (1)
مؤلّف رحمه الله گويد : اين كه مى فرمايد : «در آن زمان ، كه هيچ پديده اى نبود» يعنى چيزى از ممكنات خلق نشده بوده ، گويا «كان» - همانند قيل و قال - مصدر به معنى «كائن» است .
و شايد مراد از «نور الأنوار» نخستين ، همان نور پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مى باشد ، زيرا كه اوست كه ارواح خلايق را با علوم ، كمالات ، هدايات و معارف نورانى و روشن نمود ، بلكه هموست كه سبب پيدايش موجودات و علّت غايى آنهاست .
و اين كه مى فرمايد: «در آن جارى نمود» يعنى : در «نور الأنوار» .
و منظور از اين كه مى فرمايد : «از نور خود ، كه همه نورها از آن نور يافته» يعنى : از نور ذات خداى سبحان كه از افاضات و هداياى اوست كه همه انوار حتّى نور الأنوار مزبور نيز از آن نور يافته است ، و منظور از اين كه مى فرمايد : «از آن نور» همان «نور الأنوار نخستين» است .
و منظور از اين كه مى فرمايد : «زيرا پيش از آنها چيزى به وجود نيامده بود» يعنى پيش از نور آنها ، همانهايى كه از آن آفريده شدند . يا اين كه اين نور نخست از ذوات ارواح آفريد ، و منظور از «پاك و پاكيزه» بودن آنها در زمان خودشان است .
785 / 68 - در روايتى آمده :
لمّا خلق اللَّه محمّداً صلى الله عليه وآله وسلم سراجاً منيراً أشرق نوره حتّى ملأ العمق الأكبر يعني به عالم الإمكان .
هنگامى كه خداى متعال حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را به صورت چراغى روشن آفريد ، نورش تابيد تا اين كه نورش عالم امكان را فرا گرفت .
1) الكافى : 441/1 ح 9 ، بحار الأنوار : 196/57 ح 143 .
« شعر »
وقد كان مجلى الذات نور محمّد صلى الله عليه وآله وسلم
عليه سلام اللَّه في كلّ لحظة
وقد فتق اللَّه المهيمن نوره
ليظهر كلّ اسم وكلّ حقيقة
ومجلى صفات اللَّه روح محمّد صلى الله عليه وآله وسلم
وكان به أرواح كلّ البريّة
به راستى جلوهدهنده ذات ، نور حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است كه در هر لحظه سلام خدا بر او باد .
و به راستى خداوند متعالِ مهيمن (شاهد و نگهبان) نور آن حضرت را شكافت تا اين كه هر اسم و هر حقيقت را از آن آشكار نمايد .
و جلوه دهنده صفات خداوند ، روح حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است و روح همه موجودات از روح اوست .
786 / 69 - امام حسن عسكرى عليه السلام در تفسير آيه شريفه « وَإِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَقُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَسَنَزيدُ الْمُحْسِنينَ» (1)؛ «و (به ياد آوريد) زمانى را كه گفتيم در اين شهر وارد شويد ، و از نعمتهاى فراوان آن از هر جا كه مى خواهيد بخوريد ؛ و از در (معبد بيت المقدّس) با خضوع و خشوع وارد شويد و بگوييد : (خداوندا !) گناهان ما را بريز ! تا گناهان شما را ببخشيم و به زودى به نيكوكاران پاداش بيشترى خواهيم داد» ، مى فرمود :
خداى متعال مى فرمايد : اى بنىاسرائيل ! به خاطر آوريد «إذ قلنا» لأسلافكم، «در آن هنگام كه به نياكان شما گفتيم: «ادخلوا هذه القرية» «وارد قريه «أريحا» - كه از شهرهاى شام است - شويد ، و اين در آن زمانى بود كه مى خواستند از صحراى «تيه» خارج شوند، «فكلوا منها» «پس بخوريد از نعمتهاى فراوان آن قريه»، «حيث شئتم رغداً»؛ «هر جا كه بخواهيد بدون زحمت»، «وادخلوا الباب سجّداً»؛ »و با خضوع و خشوع وارد در قريه شويد.
خداوند متعال بر درِ قريه ، تمثال مبارك حضرت محمّد و على عليهما السلام را زد
1) سوره بقره ، آيه 58 .
و دستور داد تا براى خداوند به احترام اين تمثال سجده كنند ، و بيعت را بر خودشان تجديد كنند و تازه نمايند و به ياد موالات آن دو بزرگوار باشند ، و تا بياد آورند آن عهد و پيمانى را كه از آنها براى آن دو بزرگوار گرفته شده است . «وقولوا حطّة» ؛ يعنى بگوييد :
إنّ سجودنا للَّه تعالى تعظيماً لمثال محمّد وعلي عليهما السلام واعتقادنا لولايتهما حطّة لذنوبنا ومحو لسيّئآتنا .
همانا سجده ما براى خداوند به خاطر تعظيم به تمثال محمّد و على عليهما السلام است و اعتقاد ما به ولايت آنهاست كه باعث ريزش گناهان ما و از بين رفتن آنهاست .
خداوند متعال فرمود : «نغفر لكم خطاياكم» ؛ «ما با اين كار ، گناهان گذشته شما را مى آمرزيم» و آثار گناهان گذشته شما را از بين مى بريم، «وسنزيد المحسنين» ؛ «و به زودى به نيكوكاران پاداش بيشترى خواهيم داد» يعنى كسى كه از شما ، گناهانى را كه مخالفين ولايت انجام مى دهند مرتكب نشود و بر پيمانى كه - نسبت به ولايت - با خدا بسته ثابت و استوار بماند ، ما به چنين افرادى به خاطر اين عمل ، درجات و پاداشهاى زيادى مى دهيم و اين است معناى گفتار خداى متعال كه مى فرمايد : «وسنزيد المحسنين» ؛ «و به زودى به نيكوكاران پاداش بيشترى خواهيم داد». (1)
787 / 70 - در كتاب «تفسير فرات» مى نويسد : احمد بن عتاب گويد :
امام باقر عليه السلام از پدر بزرگوارش نقل مى كند كه حضرتش فرمود :
ما بعث اللَّه نبيّاً إلّا أعطاه من العلم بعضه ، ما خلا النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم فإنّه أعطاه من العلم كلّه .
خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرمود جز آنكه بخشى از علم را به او داد ، بجز پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه به او تمام علم را عطا نمود .
و فرمود : «تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ» (2)؛ «بيانگر همه چيز» .
و (در مورد ديگران) فرمود : «وَكَتَبْنا لَهُ في الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ» (1)؛ «و براى او در الواح از هر چيزى نوشتيم» .
و فرمود : «الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ» (2)؛ «كسى كه دانشى از كتاب داشت» . و نفرمود : «كسى كه داراى علم كتاب است» ، بلكه فرمود : «كسى كه در نزد او بخشى از علم كتاب است» ؛ ولى در مورد حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا» (3)؛
«سپس اين كتاب را به گروهى از بندگان برگزيده خودمان به ارث داديم» .
و اين بيان مربوط به همه علوم است ، و ما همان خانواده برگزيده هستيم كه در اين آيه مى فرمايد .
و پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيز در تقاضاى خود از خدا مى فرمود : «رَبِّ زِدْني عِلْماً» (4)؛ «پروردگارا! دانش مرا افزون كن» .
فهي الزيادة الّتي عندنا من العلم الّذي لم يكن عند أحدٍ من الأنبياء والأوصياء ولا ذرّيّة الأنبياء غيرنا ، فهذا العلم علمنا المنايا والبلايا وفصل الخطاب .
و اين همان افزايش است كه در نزد ماست ، و علمى است كه در اختيار هيچ يك از اوصياى پيامبران و نه در ذريّه آنان جز ما ، نبوده است . و اين علم ، همان علم و دانش ما از بلاها ، مرگ و ميرها و فصل الخطاب (جدا كردن حقّ و باطل) است . (5)
788 / 71 - در كتاب شريف «كافى» مى نويسد : شخصى از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه حضرتش فرمود :
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رحلت فرمود ، آل محمّد عليهم السلام از شدّت ناراحتى درازترين شب را گذرانيدند ، و از فشار ناراحتى و غم و اندوه ، آسمانى كه بالاى سرشان بود و زمينى كه آنها را بر دوش مى كشيد ،
فراموش نمودند . زيرا كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نزديكان و بيگانگان را در راه خدا بى نظير ساخته بود .
در اين ميان كه آنان در چنان حال بودند ، ناگاه شخصى بر آنها وارد شد كه او را نمى ديدند ولى سخنش را مى شنيدند ، او مي گفت : درود و رحمت و بركات خداوند متعال بر شما خانواده باد ، همانا با وجود خداى متعال ، هر مصيبتى را بردبارى و هر هلاكت و جدايى را رهايى و هر از دست رفته اى قابل جبران است ، (و اين آيه را تلاوت نمود كه : )
« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّما تُوَفَّوْنَ اُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَاُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَمَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلّا مَتاعُ الْغُرُورِ » (1)؛
«هر كسى مرگ را مى چشد و شما در روز قيامت پاداش خود را به طور كامل خواهيد گرفت ، پس آنان كه از آتش دور شده و وارد بهشت شوند به راستى رستگار شده اند و زندگى دنيا چيزى جز سرمايه فريب نيست» .
به راستى كه خداى متعال شما را برگزيد ، برترى داد ، پاك نمود ، خانواده پيامبرش قرار داد ، علم خود را به شما سپرد ، كتاب خودش را به شما به ارث گذاشت ، شما را صندوق علم خويش و عصاى عزّتش قرار داد و از نور خودش براى شما مَثَل زد .
شما را از لغزش حفظ نموده و از فتنه ها ايمن ساخت ، پس شما با تسليت خدا ، دلدارى و تسليت يابيد ، چرا كه خداى متعال ، رحمتش را از شما باز نگرفته و نعمتش را از شما زايل ننموده است .
فأنتم أهل اللَّه عزّوجلّ الّذين بهم تمّت النعمة ، واجتمعت الفرقة ، وائتلفت الكلمة ، وأنتم أولياؤه ، فمن تولّاكم فاز ، ومن ظلم حقّكم زهق ، مودّتكم من اللَّه واجبة في كتابه على عباده المؤمنين،
پس شما اهل خداى متعال هستيد ، كسانى كه به بركت شما نعمت كامل گشته و پراكندگى به تجمّع تبديل شده ، و اتّحاد كلمه پيدا شده ، و شما اولياى خدا هستيد ، هر كه شما را دوست بدارد كامياب شده و هر كه در حقّ
1) سوره آل عمران ، آيه 185 .
شما ستم روا دارد هلاك مى شود . دوستى شما از جانب خداى متعال در قرآنش بر بندگان مؤمنش فرض و واجب گشته است .
علاوه بر اينها ، خداوند هر موقع بخواهد به يارى شما قادر و تواناست . پس شما هم بر سرانجام كارها صابر و شكيبا باشيد ، زيرا كه پايان و سرانجام كارها به سوى خداست .
به راستى خداوند شما را از پيامبرش به عنوان امانت پذيرفته ، و به اولياى مؤمن خودش در روى زمين سپرده است . هر كه امانت دارى كند خداوند پاداش صدق و راستى و درستى او را مى دهد .
فأنتم الأمانة المستودعة ، ولكم المودّة الواجبة ، والطاعة المفروضة ، وقد قبض رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وقد أكمل لكم الدين ، وبيّن لكم سبيل المخرج ، فلم يترك لجاهل حجّة ، فمن جهل أو تجاهل أو أنكر أو نسي أو تناسى فعلى اللَّه حسابه ، واللَّه من وراء حوائجكم ، واستودعكم اللَّه ، والسلام عليكم .
پس شما همان امانت سپرده شده هستيد ، و دوستى شما بر مردم واجب شده و اطاعت شما بر آنها لازم گشته است .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم درگذشت در حالى كه دين را براى شما كامل نمود ، و راه نجات را بر شما آشكار و بيان كرد، و براى هيچ نادانى عذرى باقى نگذاشت.
بنابراين ، اگر كسى نادان بماند يا خود را به نادانى بزند ، يا انكار كند ، يا فراموش نمايد، يا خود را به فراموشى بزند، حسابش با خداى متعال است، و خداوند به دنبال حوائج شماست ، شما را به خدا مى سپارم و درود بر شما باد .
راوى گويد : از امام باقر عليه السلام پرسيدم : اين تسليت از جانب چه كسى بر آنها آمده بود ؟ حضرت فرمود : از ناحيه خداى تبارك و تعالى . (1)
نويسنده رحمه الله گويد : مناسب است با اين زيارت ، آقا و اماممان ، امير مؤمنان و ائمّه طاهرين عليهم السلام در روز بيست و هشتم صفر ، از اين مصيبت ، تسليت گفته شود .
1) الكافى : 445/1 ح 19 ، بحار الأنوار : 537/22 ح 39 .
در پايان اين بخش دو مطلب را يادآور مى شويم:
1 - قصيده همزيّه
2 - در فضيلت سادات گرامى و علويان
تذييل :
سروده شرف الدين ابو عبد اللَّه محمّد سعيد دلاصى (بوصيرى)
البتّه ما از بخش پايانى اين قصيده ابياتى چند را به جهت طولانى شدن، حذف نموديم.
اين قصيده زيبا كه در مدح پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم سروده شده ، چنين است :
كيف ترقى رقيّك الأنبياء
يا سماء ما طاولتها سماء
لم يساووك في علاك وقد حا
ل سنا منك دونهم وسناء
إنّما مثلوا صفاتك للنا
س كما مثل النجوم الماء
أنت مصباح كلّ فضل فما يص
در إلّا عن ضوئك الأضواء
لك ذات العلوم من عالم الغي
ب ومنها لآدم الأسماء
لم تزل في ضمائر الكون تختا
ر لك الاُمّهات والآباء
مامضت فترة من الرسل إلّا
بشّرت قومها بك الأنبياء
تتباهى بك العصور وتسموا
بك علياء بعدها علياء
وبدا للوجود منك كريم
من كريم آباؤه كرماء
نسب تحسب العلا بحلاه
قلدتها نجومها الجوزاء
حبّذا عقد سؤدد وفخار
أنت فيه اليتيمة العصماء
ومحيا كالشمس منك مضيء
أسفرت عنه ليلة غرّاء
ليلة المولد الّذي كان للدي
ن سرور بيومه وازدهاء
وتوالت بشرى الهواتف أن قد
ولد المصطفى وحقّ الهناء
وتداعى ايوان كسرى ولولا
آية منك ما تداعى البناء
وغدا كلّ بيت نار وفيه
كربة من خمودها وبلاء
وعيون للفرس غارت فهل كا
ن لنيرانهم بها إطفاء
مولد كان منه في طالع الكف
ر وبال عليهمو ووباء
فهنيئاً به لآمنة الفض
ل الّذي شرّفت به حوّاء
من لحوّاء إنّها حملت أحمد
أو أ نّها به نفساء
يوم نالت بوضعه ابنة وهب
من فخار مالم تنله النساء
وأتت قومها بأفضل ممّا
حملت قبل مريم العذراء
شمتته الأملاك إذ وضعته
وشفتنا بقولها الشفاء
رافعاً رأسه وفي ذلك الرف
ع إلى كلّ سؤدد إيماء
رافعاً طرفه السماء ومرمى
عين من شأنه العلوّ العلاء
وتدلت زهر النجوم إليه
فأضاءَت بضوئها الأرجاء
وتراءت قصور قيصر بالرو
م يراها من داره البطحاء
وبدت في رضاعه معجزات
ليس فيها عن العيون خفاء
إذ أبته ليتمه مرضعات
قلن مافي اليتيم عنّا غناء
فأتته من آل سعد فتاة
قد أبتها لفقرها الرضعاء
أرضعته لبانها فسقتها
وبنيها ألبانهنّ الشاء
أصبحت شوّلاً عجافاً وأمست
مابها شائل ولا عجفاء
أخصب العيش عندها بعد محل
إذ غدا للنبيّ منها غذاء
يالها منّة لقد ضوعف الأج
ر عليها من جنسها والجزاء
وإذا سخّر الإله اُناساً
لسعيد فإنّهم سعداء
حبّة أنبتت سنابل والعص
ف لديه يستشرف الضعفاء
وأتت جدّه وقد فصلته
ولها من فصاله البرحاء
إذ أحاطت به ملائكة اللَّه
فظنّت بأنّهم قرناء
ورأى وجدها به ومن الوج
د لهيب تصلى به الأحشاء
فارقته كرهاً وكان لديها
ثاوياً لايملّ منه الثواء
شقّ عن قلبه وأخرج منه
مضغة عند غسله سوداء
ختمته يمنى الأمين وقد أو
دع مالم يدع له أبناء
صان أسراره الختام فلا الفض
ض ملمّ به ولا الإفضاء
ألف النسك والعبادة والخل
وة طفلاً وهكذا النجباء
وإذا حلّت الهداية قلباً
نشطت للعبادة الأعضاء
بعث اللَّه عند مبعثه الشه
ب حراساً وضاق عنه الفضاء
تطرد الجنّ عن مقاعد للسم
ع كما يطرد الذئاب الرعاء
فمحت آية الكهانة آيا
ت من الوحي مالهن انمحاء
ورأته خديجة والتقى وال
زهد فيه سجيّة والحياء
وأتاها أنّ الغمامة والسر
ح أظلّته منهما أفياء
وأحاديث أن وعد رسول اللَّه
بالبعث حان منه الوفاء
فدعته إلى الزواج وما أح
سن ما يبلغ المنى الأذكياء
وأتاه في بيتها جبرئيل
ولذي اللب في الاُمور ارتياء
فأماطت عنها الخُمُر لتدري
أهوى الوحي أم هو الإغماء
فاختفى عند كشفها الرأس جبري
ل فما عاد أو اعيد الغطاء
فاستبانت خديجة أنّه الكن
ز الّذي حاولته والكيمياء
ثمّ قام النبيّ يدعو إلى اللَّه
وفي الكفر نجدة واباء
اُمماً اُشربت قلوبهم الكف
ر فداء الضلال فيهم عياء
ورأينا آياته فاهتدينا
وإذا الحقّ جاء زال المراء
ربّ إنّ الهدى هداك وآيا
تك نور تهدى بها من تشاء
كم رأينا ماليس يعقل قد أل
هم ما ليس يفهم العقلاء
إذ أبى الفيل ما أتى صاحب الفي
ل ولم ينفع الحجا والذكاء
والجمادات أفصحت بالّذي أخ
رس عنه لأحمد الفصحاء
ويح قوم جفوا نبيّاً بأرض
ألفته ضبابها والظباء
وسلوه وحنَّ جذع إليه
وقلوه وودّه الغرباء
أخرجوه منها وآواه غار
وحمته حمامة ورقاء
وكفته بنسجها عنكبوت
ما كفته الحمامة الحصداء
فاختفى منهم على قرب مرآ
ة ومن شدّة الظهور الخفاء
ونحا المصطفى المدينة فاشتا
قت إليه من مكّة الانحاء
وتغنّت بمدحه الجنّ حتّى
طرب الإنس منه ذاك الغناء
فاقتفى أثره سراقة فاسته
وته في الأرض صافن جرداء
ثمّ ناداه بعد ما سيمت الخسف
وقد ينجد الغريق النداء
فطوى الأرض سائراً والسماوا
ت العلى فوقها له إسراء
فصف الليلة الّتي كان للمخ
تار فيها على البراق استواء
وترقى به إلى قاب قوسي
ن وتلك السيادة القعساء
رتب تسقط الأماني حسرى
دونها ماوراءهنّ وراء
ثمّ وافى يحدّث الناس شكراً
إذ أتته من ربّه النعماء
وتحدّى فارتاب كلّ مريب
أو يبقى مع السيول الغثاء
وهو يدعو إلى الإله وإن شق
عليه كفر به وازدراء
ويدلّ الورى على اللَّه بالتو
حيد وهو المحجّة البيضاء
فبما رحمة من اللَّه لانت
صخرة من ابائهم صماء
واستجابت له بنصر وفتح
بعد ذاك الخضراء والغبراء
وأطاعت لأمره العرب العر
باء والجاهليّة الجهلاء
وتوالت للمصطفى الآية الكب
رى عليهم والغارة الشعواء
وإذا ما تلا كتاباً من اللَّه
تلته كتيبة خضراء
وكفاه المستهزئين وكم ساء
نبيّاً من قومه استهزاء
ورماهم بدعوة من فناء ال
بيت فيها للظالمين فناء
خمسة كلّهم اُصيبوا بداء
والردى من جنوده الادواء
فدهى الأسود بن مطلب أ
ي عمى ميّت به الأحياء
ودَهى الأسود بن عبد يغوث
أن سقاه كأس الردى استسقاء
وأصاب الوليد خدشة سهم
قصرت عنها الحيّة الرقطاء
وقضت شوكة على مهجة العا
ص فللّه النقعة الشركاء
وعلى الحرث القيوح وقد سا
ل بها رأسه وساء الوعاء
خمسة طهرت بقطعهم الأر
ض فكفّ الأذى بهم شلاّء
فديت خمسة الصحيفة بالخم
سة إن كان للكرام فداء
فتية بيّتوا على فعل خير
حمد الصبح أمرهم والمساء
يا لأمرأتاه بعد هشام
زمعة أنّه الفتى الأتاء
وزهير والمطعم بن عدي
وأبوالبختري من حيث شاء
نقضوا مبرم الصحيفة إذ شد
دت عليه من العدا الأنداء
أذكرتنا بأكلها أكل منسا
ة سليمان الأرضة الخرساء
وبها أخبر النبيّ وكم أخ
رج خبأ له الغيوب خباء
لاتخل جانب النبيّ مضاما
حين مسّته منهم الأسواء
كلّ أمر ناب النبيّين فالشدّ
ة فيه محمودة والرخاء
لو يمسّ النظار هون من النا
ر لما اختير للنضار الصلاء
كم يدعن نبيّه كفّها اللَّه
وفي الخلق كثرة واجتراء
إذ دعا وحده العباد وأمست
منه في كلّ مقلة أقذاء
همّ قوم بقتله فأبى السيف
وفاء وفاءت الصفواء
وأبوجهل إذ رأى عنق الفح
ل إليه كأنّه العنقاء
واقتضاه النبيّ دين الاراش
ي وقد ساء بيعة والشراء
ورأى المصطفى أتاه بما لم
ينج منه دون الوفاء النجاء
هو ما قد رآه من قبل لكن
ما على مثله يعدّ الخطاء
وأعدت حمّالة الحطب الفه
ر وجاءت كأنّها الورقاء
يوم جاءت غضبى تقول أفي مثلي
من أحمد يقال الهجاء
وتولّت وما رأته ومن أين
ترى الشمس مقلة عمياء
ثمّ سمّت له اليهوديّة الشا
ة وكم سام الشقوة الأشقياء
فأذاع الذراع ما فيه من شرّ
بنطق إخفاؤه ابداء
وبخلق من النبيّ كريم
لم تقاصص بجرحها العجماء
منّ فضلاً على هوازن إذ كا
ن له قبل ذاك فيهم رباء
وأتى السبى فيه أخت رضاع
وضع الكفر قدرها والسباء
فحباها برّاً توهّمت النا
س به إنّما السباء هداء
بسط المصطفى لها من رداء
أيّ فضل حواه ذاك الرداء
وغدت فيه وهي سيّدة النس
وة والسيّدات فيه إماء
فتنزّه في ذاته ومعاني
ه استماعاً أن عزّ منها اجتلاء
واملاء السمع من محاسن يملي
ها عليك الإنشاد والإنشاء
كلّ وصف له ابتدأت به استو
عب خير الصفات منه ابتداء
سيّدٌ ضحكه التبسّم والمش
ي الهوينا ونومه الاغفاء
ما سوى خلقه النسيم ولا غي
ر محياه الروضة الغناء
رحمة كلّه وحزم وعزم
ووقار وعصمة وحياء
لاتحل البأساء منه عرى الصب
ر ولاتستخفّه السرّاء
كرمت نفسه فما يخطر السو
ء على قلبه ولا الفحشاء
عظمت نعمة الإله عليه
فاستقلّت لذكره العظماء
جهلت قومه عليه فأغضى
وأخو الحلم دأبه الإغضاء
وسع العالمين علماً وحلماً
فهو بحر لم تعيه الاعياء
مستقل دنياك أن ينسب الإم
ساك منها إليه والإعطاء
شمس فضل تحقّق الظنّ فيه
أنّه الشمس رفعة والضياء
فإذا ما ضحا محا نوره الظلّ
وقد أثبت الظلال الضحاء
فكان الغمامة استودعته
من أظلّت من ظلّه الدفقاء
خفيت عنده الفضائل وانجا
بت به عن عقولنا الأهواء
أمع الصبح للنجوم تجل
أم مع الشمس للظلام بقاء
معجز القول والفعال كريم ال
خلق والخلق مقسط معطاء
لاتقس بالنبيّ في الفضل خلقاً
فهو البحر والأنام أضاء
كلّ فضل فيالعالمين فمن فض
ل النبيّ استعارت الفضلاء
شقّ عن صدره وشقّ له البد
رو من شرط كلّ شرط جزاء
ورمي بالحصى فأقصد جيشا
ما العصا عنده وما الإلقاء
ودعا للأنام إذ دهمتهم
سنة من محولها شهباء
فاستهلّت بالغيث سبعة أيّا
م عليهم سحابة وطفاء
تتحرّى مواضع الرعى والسق
ى وحيث العطاش توهى السقاء
وأتى الناس يشتكون أذاها
ورخاء يؤذي الأنام غلاء
فدعا فانجلى الغمام فقل في
وصف غيث اقلاعه استسقاء
ثمّ أثرى الثرى وقرّت عيون
بقراها وأحييت أحياء
فترى الأرض غبه كسماء
أشرقت من نجومها الظلماء
تخجل الدرّ واليواقيت من نو
ر رباها البيضاء والحمراء
ليته خصّني برؤية وجه
زال عن كلّ من رآه الشقاء
مسفر يلتقى الكتيبه بسا
ما إذا أسهم الوجوه اللقاء
جعلت مسجداً له الأرض فاهتزّت
به للصلاة منها حراء
مظهر شبحة الجبين على البر
ء كما أظهر الهلال البراء
ستر الحسن منه بالحسن فأعجب
بجمال له الجمال وقاء
فهو كالزهر لاح من سجف الآكام
والعود شقّ عنه اللحاء
كادها أن يغشي العيون سنى منه
لسرّفيه حكته ذكاء
صانه الحسن والسكينة أن تظه
هر فيه آثارها البأساء
وتخال الوجوه أن قابلته
ألبستها ألوانها الحرباء
فإذا شمت بشره ونداه
إذ هلتك الأنوار والانواء
أو بتقبيل راحة كان للَّه
وباللَّه أخذها والعطاء
تتّقي بأسها الملوك وتحظى
بالغنى من نوالها الفقراء
لاتسل سيل جودها إنّما يك
فيك من وكف سحبها الانداء
درّت الشاة حين مرّت عليها
فلها ثروة بها ونماء
نبع الماء أثمر النخل في عام
بها سبّحت بها الحصباء
أحيت المرملين من موت جهد
أعوز القوم فيه زاد وماء
فتغذّى بالصاع ألف جياع
وتروى بالصاع ألف ظماء
ووفى قدر بيضة من نضار
دين سلمان حين حان الوفاء
كان يدعى قنا فاعتق لما
أينعت من نخيله الاقناء
أفلا تعذرون سلمان لما
أن عرته من ذكره العرواء
أزالت بلمسها كلّ داء
أكبرته أطبّة واساء
وعيون مرت بها وهي رمد
فارتها مالم تر الزرقاء
وأعادت على قتادة عيناً
فهي حتّى مماته النجلاء
أو بلثم التراب من قدم لا
نت حياء من مشيها الصفواء
موطىء الأخمص الّذي منه للقل
ب إذا مضجعى اقض وطاء
وخطى المسجد الحرام بممشا
ها ولم ينس خطوه إيلياء
ورمت إذ رمى بها ظلم اللي
ل إلى اللَّه خوفه والرجاء
دميت في الوغى لتكسب طيباً
ما أراقت من الدم الشهداء
فهي قطب المحراب والحرب كم دا
رت عليها في طاعة أرخاء
وأراه لو لم يسكن بها قب
ل حراء ماجت بها الدأماء
عجباً للكفّار زادوا ضلالاً
بالّذي فيه للعقول اهتداء
والّذي يسألون منه كتابا
منزل قد أتاهموا وارتقاء
أو لم يكفهم من اللَّه ذكر
فيه للناس رحمة وشفاء
أعجز الإنس آية منه والج
نّ فهلاّ تأتي به البلغاء
كلّ يوم تهدى إلى سامعيه
معجزات من لفظه القرّاء
تتحلّى به المسامع والأف
واه فهو الحليّ والحلواء
رق لفظاً وراق معنى فجأت
بحلاها وحليّها الخنساء
وأرتنا فيه غوامض فضل
رقة من زلالها وصفاء
إنّما تجتلى الوجوه إذا ما
جليت عن مراتها الأصداء
سور منه أشبهت صوراً منا
ومثل النظائر النظراء
والأقاويل عندهم كالتماثي
ل فلا يوهمنّك الخطباء
كم أبانت آياته من علوم
عن حروف أبان عنها الهجاء
فهي كالحبّ والنوى أعجب الز
رّاع منه سنابل وزكاء
فأطالوا به التردّد والر
يب فقالوا سحر وقالوا افتراء
وإذا البيّنات لم تغن شيئاً
فالتماس الهدى بهنّ عناء
وإذا ضلّت العقول على عل
م فماذا تقوله النصحاء
قوم عيسى عاملتمو قوم موسى
بالّذي عاملتكم الحنفاء
چگونه پيامبران مى توانند به مقام و منزلت والاى تو برسند؛ اى آسمانى كه هيچ آسمانى نتوانست به اوج والاى تو برسد؟
آنان نه فقط نتوانستند به مقام و منزلت تو برسند؛ بلكه ميان مقام والاى تو و آنان فاصله و ارتفاع زيادى است.
آنان انعكاسى از صفات تو در ميان مردم بودند، همان گونه كه آب منعكس كننده صورت ستارگان است.
(اى رسول خدا!) تو چراغ پرفروز هر فضيلت و برترى هستى؛ روشنايى وجود ندارد جز از پرتو انوار درخشان تو.
تو داراى جوهر و ذات دانشها از عالم غيب هستى ، حال آن كه بهره حضرت آدم عليه السلام از آن ، تنها اسامى آنان بود .
براى تو همواره در حقيقت هستى مادران و پدران (پاكيزه) برگزيده مى شد .
از دوران پيامبرى پيامبران زمانى نمى گذشت جز آن كه مژده آمدن تو را براى اُمّت خود نويد مى دادند.
عصرها و زمانها به وجود تو افتخار نموده و به منزلت والاى تو مدارج تكاملى خود را طى مى كنند.
جهان هستى از تو آغاز شد كه تو خود از پدران بزرگوار و اصيل ، پا به جهان هستى گذاشتى.
نسب و نژاد برتر تو چنان است كه گمان مى رود كه ستارگان در وسط
آسمان ، ستاره «جوزاء» (1)را احاطه كرده اند.
آفرين بر تو ! كه تو در ميان گردنبندِ سرورى و افتخار همانند يك گوهر بى مانند هستى.
چهره درخشان تو همانند آفتاب عالمتاب چنان تابيد كه با آمدن تو شبِ تاريك روشن گرديد.
شب ميلاد تو شبى بود كه روزش براى دين با سرور و شكوفايى آغاز شد.
در آن شب، نويد دهندگان پيوسته نويد دادند كه: هان! محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم ديده به جهان گشود و سزاوار است كه تبريك و تهنيت گفته شود .
در آن شب، كنگره هاى ايوان كسرى شكست كه اگر جز معجزه و نشانه اى از تولّد تو بود آن بناى باشكوه نمى شكست.
در آن شب، آتشِ آتشكده ها خاموش گشت و آنها روز خود را به خاطر خاموشى آتش، با بلا و گرفتارى آغاز نمودند.
شبى كه آبِ چشمه هاى پارسيان فرو رفت، به راستى آيا آتش آنان با آن آب خاموش گرديد؟
ميلادى كه از آن در طالع و سرنوشت كفر ، خوارى و بيچارگى و نابودى رقم خورد .
پس گوارا باد براى آمنه عليها السلام به خاطر اين ولادت فضيلتى كه مايه عزّت و شرف او بر حضرت حوّاء عليها السلام گرديد .
حواء عليها السلام كدام فرزندى را به وجود آورد؟ در حالى كه آمنه عليها السلام احمد صلى الله عليه وآله وسلم را در رحم خود حمل كرد و او را به دنيا آورد؟
آرى، و آن روزى بود كه دخت بزرگوار «وهب» با متولّد كردن او به افتخارى دست يافت كه هيچ زنى به آن دست نيافت.
او براى قوم خود فرزندى را آورد كه از فرزند مريم عزرا - كه پيش از او آورده بود بهتر بود.
وقتى آن مولود مبارك را زاييد فرشتگان بر او تبريك گفته و ما نيز به سخن آنان بهبود يافتيم.
آن مولود مبارك به هنگام ولادت سرش را بالا گرفت و اين اشاره به سر
1) جوزاء : ستاره اى كه گفته مى شود در وسط آسمان قرار مى گيرد . «مترجم»
بلندى، و مجد و عظمت او بر هر بزرگى بود.
ديدگانش به سوى آسمان بود و به اطراف مى نگريست و اين نشانه شأن و منزلت والاى اوست.
پرتو ستارگان به استقبال او آمد و بدين گونه از نور او همه جا روشن و نورانى گشت.
تا جايى كه كاخهاى قيصر روم ديده شد و آن كه خانه اش در سرزمين «بطحاء» بود آنها را ديد.
در شير دادن او معجزه و شگفتىهايى ظاهر گشت كه اين معجزه ها از ديده كسى پنهان نيست.
در آن هنگام كه زنان شير ده به خاطر يتيم بودنش از پذيرش او سرباز زده و گفتند: از يتيم بهره اى به ما نمى رسد.
تا آن كه «بانويى» از خاندان «سعد» پا پيش گذاشت در حالى كه به جهت فقرش كسى به او بچّه شيرخوارش را نمى داد .
او اين كودك مبارك را شير داد و به بركت او خود و فرزندانش نيز از شير گوسفندان سيراب شدند.
بامدادان از فقر و گرسنگى شكمش به كمرش چسبيده بود؛ ولى شامگاهان وقتى آن كودك مبارك را تحويل گرفت گرسنگى و فقر از خانه او رخت بربست.
آن هنگام كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از او شير خورد؛ زندگى او با بركت و پر نعمت گرديد.
چقدر خوشايند است نعمت بزرگى كه بر آن، اجر و پاداشِ مضاعف داده شد .
زمانى كه خداوند افرادى را براى خدمت به فرد سعيد و خوشبختى مى گمارد؛ پس آنان همه خوشبخت مى گردند.
آرى ، اين دانه اى است كه خوشه هاى زيادى از آن مى رويد و از برگهاى آن ناتوانان به شرف مى رسند.
حليمه سعديّه او را از شير باز گرفت و نزد جدّ بزرگوارش آورد، او از شير گرفتن او نيز حكاياتى داشت.
چرا كه در آن هنگام فرشتگان خدا دور آن كودك مبارك را گرفته بودند به گونه اى كه حليمه خيال كرد آنها قرين و همراه او هستند.
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم شادمانى او را حس كرد كه از شادمانى او آتشى بر افروخته شد كه وجود اورا گرم كرد.
حليمه با ناخشنودى و كراهت از آن كودك زيبا جدا شد، چرا كه وقتى در كنارش بود از بودن او خسته و ملول نمى شد.
هنگام شستن او (جبرئيل) قلبش را شكافت و از آن تكّه گوشتى سياه بيرون آورد.
آنگاه جبرئيل امين پس از آن كه چيزى در آن نهاد - كه در دل هيچ انسانى ننهاده بود - بر آن مهر زد.
و به وسيله آن مهر، اسرار نهفته را حفظ كرد كه ديگر به هيچ عنوان شكسته نخواهد شد.
به همين جهت، از همان دوران كودكى با عبادت و خلوت با خدا اُنس گرفت كه سرشتنجيبان و برگزيدگان چنين است.
و هر گاه هدايت در دلى قرار گيرد، اعضاى بدن براى عبادت و پرستش فعّال مى گردد.
خداوند متعال در آن هنگام كه او را براى پيامبرى بر انگيخت؛ شهابهايى را براى نگهبانى او فرستاد و اطراف او را احاطه كرد.
تا آنان، جنّيان را از استراق سمع و تجسس باز داشته و آنها را همانند راندن چوپان گرگان را، از گلّه برانند.
بنابراين، آيات و نشانه هاى وحىكه زوال پذير نيستند نشانه هاى كهانت را از بين برد.
خديجه عليها السلام در حالى او را ديد و با او ديدار كرد كه او مزيّن به صفات برجسته پرهيزكارى، زهد و حياء بود.
هنگامى كه او به ديدار خديجه عليها السلام رفت ابرى بر او سايه افكنده بود و از حرارت خورشيد او را مصون مى نمود.
و احاديثى كه بيانگر بر انگيخته شدن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود كه وقت وفاى آن رسيده است .
خديجه عليها السلام به او پيشنهاد ازدواج داد، و چه زيباست كه باهوشان چنين به آرزو مى رسند.
در خانه خديجه عليها السلام بود كه جبرئيل به ديدار حضرتش آمد، و به راستى براى خردمند در اين اُمور جاى تفكّر و انديشه است.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه در حال دريافت وحى الهى بود و پوشش برخود انداخته بود، خديجه عليها السلام پوشش از چهره مباركش برداشت، تا بداند كه آيا او دريافت وحى مى كند يا در حال بى هوشى است؟
در اين هنگام كه مى خواست پوشش از صورت حضرتش بردارد جبرئيل از ديده اش پنهان گشت و ديده نشد تا اين كه پوشش روى حضرتش انداخت.
بنابراين، حضرت خديجه عليها السلام فهميد كه او همان گنج و همان كيميايى است كه به دنبالش بود.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم برخاست و مردم را به سوى خدا فرا خواند و اين در حالى بود كه ملّت كفر قوى بوده و به شدّت او را رد مى كرد.
آنان اُمّتى بودند كه دلهايشان آكنده از كفر بود و بيمارى گمراهى ريشه در وجود آنها دوانده بود.
و ما نشانه ها و معجزات او را به چشم خودمان ديديم و به راه حق هدايت شديم، و هنگامى كه حقّ فرا رسد جدل، نزاع و مراء از بين مى رود.
پروردگارا! به راستى كه هدايت، همان هدايت توست و آيات و نشانه هاى تو نورى است كه به وسيله آن ، هر كه را بخواهى هدايت مى نمايى.
چقدر ديده شده كه افراد غير عاقل به چيزى ملهم شده و فهميده اند كه خردمندان از فهم آن ناتوان بوده و نفهميده اند.
در آن هنگام كه صاحبان فيل به تخريب خانه خدا آمدند، فيل امتناع ورزيد؛ در حالى كه صاحب فيل نفهميد و هوش و ذكاوتش سودى به او نرسانيد.
و جمادات و اشياى بىجان با فصاحت، زبان به سخن گشودند و سخنى براى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم گفتند كه بهترين فصيحان از بيان آن عاجز بودند.
واى بر حال قومى كه بر پيامبرى در سرزمينى كه سوسمارها و آهوان آنجا با او انس داشتند، بر او ستم نمودند.
آنان او راندند و تحمّل فراقش را داشتند؛ در حالى كه تنه درخت تاب
فراقش را نداشت، آنان او را از خودشان دور نمودند؛ در حالى كه مهر و محبّت او بر دل غريبه ها نشست.
او را از سرزمين خودش بيرون نمودند، او به غارى پناه برد و كبوترى نقره فام از او حمايت نمود.
عنكبوتى نيز با تارهاى خود از او محافظت نمود، محافظتى كه كبوتر، توانايى آن را نداشت.
پس او از ديده آنان پنهان گشت در حالى كه در نزديك ديد آنان بود، كه از شدّت ظهور در خفا و پنهانى بسر مى برد.
و بدين وسيله حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم وقتى به مدينه نزديك شد شهر مكّه در اشتياق او گشت.
جنّيان در مديحه سرايى او آواز سر دادند؛ به گونه اى كه انسانها از آواز آنان به وجد و سرور آمدند.
«سراقه» ردّ پاى آن حضرت را يافت؛ ولى سرزمين بىآب و علف او را در خود فرو برد.
آنگاه كه زمين او را مى بلعيد، او همانند افراد غرق شده آن حضرت را براى نجات خويش خواند.
پس از آن، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم سرزمين را با سرعت طى كرد و او داراى سير آسمانهاى والايى است كه بالاى زمينند.
پس توصيف كن شبى را كه پيامبر برگزيده صلى الله عليه وآله وسلم بر «براق» سوار شد.
و با آن اوج گرفت و به «قاب قوسين» رسيد كه اين قلّه سيادت و بزرگى بود.
و اين مقاماتى بود كه آرزوها به آن نمى رسند و چنين آرزوها با حسرت و اندوه بر صاحبش باز مى گردد.
آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر زمين برگشت و به شكرانه اين، مردم را در جريان نعمتهايى كه پروردگارش به او ارزانى كرده بود، قرار داد.
اين معجزه را ارائه داد و باقاطعيّت بيان نمود، پس ترديد ناباوران همچون كف و چرك بر روى آب، آشكار گشت.
او مردم را به سوى خدا فرا مى خواند، گرچه اهل كفر بر او سخت گرفته و او را تحقير مى نمودند.
او مردم را با توحيد به سوى خداوند راهنمايى مى فرمود كه همين راه روشنى براى رساندن مردم به سوى خداست.
و در اثر رحمت و نرمى كه از خداوند داشت، صخره هاى سخت در برابرش نرم شد.
پس از آن بود كه زمين تيره و آسمان آبى دعوت او را پذيرفته و او را يارى كرده و پيروزى را بر او به ارمغان آورد.
و بدين وسيله عرب اصيل و جاهليّت آكنده از جهل و نادانى از فرمان او اطاعت كرد.
و پيوسته آيات بزرگ الهى بر محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم فرود مى آمد، به گونه اى كه همه جا را فرا گرفت.
هنگامى كه آيات الهى را از كتاب مى خواند، گروهى از فرشتگان از آن حضرت حمايت مى نمودند.
و او را از شرّ مسخره كنندگان باز مى داشتند و چه بسيار قومى بودند كه پيامبر خودشان را مسخره مى كردند.
پيامبر در آستانه خانه خدا بر آنان نفرين نمود تا ستمگران نابود گردند.
آن پنج نفر (كافرى كه حضرتش را مورد آزار قرار مى دادند) همگى توسّط لشكر بيمارى زا به بيمارى و مرگ مبتلا شدند.
پس «اسود بن مطلب» مبتلا به مصيبتى شد كه اگر آن مصيبت بر همه خلق وارد مى شد، همه را از بين مى برد.
مصيبت «اسود بن عبد يغوث» چنان درد آور بود كه جرعه جرعه جام مرگ را بر او مى نوشانيد.
«وليد» مورد هدف تيرى قرار گرفت كه اگر به مار چابكى اصابت مى كرد آن را از پا در مى آورد.
و خارى بر پيشانى «عاص» نشست كه خدا مى داند به چه حال افتاد.
و بر سر «حرث» شمشيرهاى برّانى سرازير شد؛ به گونه اى كه سر از بدنش جدا كردند.
و بدين وسيله زمين از شرّ آنان پاك گشته و از آزار دستان شل آنان جلوگيرى شد.
پنج نفر چنين در برابر پنج صحيفه فدا شدند، اگر بتوان براى افراد كريم چنان مقابله اى نمود.
جوانمردانى كه براى انجام كار خير، شب را تا صبح بيدار ماندند به گونه اى كه بامداد و شامگاه از كار آنان سپاسگزارى نمود.
چه كار مهمّى بود كه «زمعه» بعد از «هشام» انجام داد به راستى كه او جوانمردى فعّال بود.
همچنين »زهير« و »مطعم بن عدى« و »ابوالبخترى« مى خواستند چه كارى انجام دهند؟
آرى، آنان صحيفه اى را كه دشمنان در آن سرسختانه پيمان بسته بودند، بهم زدند.
با خورده شدن آن صحيفه به ياد خورده شدن عصاى حضرت سليمان عليه السلام توسّط موريانه بى زبان، افتاديم.
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از طريق وحى از اين امر خبر داد و چه بسيار اتّفاقات غيبى كه آن حضرت از آنان خبر داده است.
گمان مبر كه جانب پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم ستمى بود در آن هنگام كه اسائه ادبى از ناحيه آنان به حضرتش مى رسيد.
هر چه بر سر پيامبران آمده - چه سختى و چه آسايش و رفاه - همه خوب و پسنديده است.
چرا كه اگر به خاطر آتش ، آسيبى به طلا مى رسد؛ هرگز آن را در آتش قرار نمى دادند.
چه بسيار افرادى بودند كه در پى آزار پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بودند؛ ولى خداوند آنان را باز داشت و چنين افرادى از مردم بسيار بودند كه جرأت چنين كارى را داشتند.
در آن هنگام كه به تنهايى بندگان را به سوى حق دعوت مى نمود و از اين دعوت آشكار خارى در چشمان مردم فرو رفت.
تا جايى كه گروهى تصميم گرفتند آن حضرت را بكشند؛ ولى شمشير امتناع نمود و صفا و آرامش دوباره باز گشت.
هنگامى كه ابوجهل مى خواست آن حضرت را بيازارد؛ ناگاه شتر غول
پيكرى را ديد كه قصد بلعيدن او را داشت.
ابوجهل در خريد و فروش بر سر مردى كلاه گذاشته بود و دين او را نمى داد كه پيامبر دين او را تقاضا كرد.
وقتى ديد پيامبر به خاطر آن آمده، ناگزير شد و چاره اى براى نجات جز پرداخت نداشت.
البتّه ابوجهل پيش از اين، چندين بار از آن حضرت معجزه هايى ديده بود، ولى بر همچون فردى چنين كارى ، خطا شمرده نمى شود.
و از جمله آزار دهندگان «حمّالة الحطب» بود كه سنگهايى آماده كرده و همچون گرگ ماده اى به سراغ پيامبر آمد.
روزى (كه سوره «تبّت» در حق او فرود آمده بود) با خشم نزد پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم آمد و گفت: آيا به همچو منى، احمد هجو مى نمايد؟
هر چه گشت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را نديد، چگونه چشم نابينا آفتاب را ببيند؟
آنگاه كه زن يهودى حضرتش را با گوشت گوسفندى مسموم كرد، چه شقاوتهايى از اشقيا به حضرتش رسيد؟
پس دست گوسفند (به اذن خدا) لب به سخن گشود و پنهان كارى او را افشا نمود.
و از آنجايى كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم داراى خلق كريمى بود به زبان بسته قصاص تعلّق نگرفت.
در جنگ «هوازن» بر آنان فضيلتى بخشيد؛ چرا كه پيش از آن، در ميان آنان تربيت شده اى بود.
وقتى اسيران را آوردند در ميان آنان خواهر رضاعى داشت كه كافران ارزش او را پايين آورده و او را اسير نموده بودند.
وقتى او نزد حضرت آمد، حضرت چنان به او نيكى كرد كه مردم خيال كردند او را براى حضرتش هديه آورده اند.
آرى، محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم پيراهن خود را براى او پهن كرد، كه اين بالاترين برترى براى آن زن بود.
وقتى او در روى اين پيراهن نشست، خانم زنان شد در حالى بانوان در برابرش كنيز شدند.
آرى ، با گوش دادن به اوصاف ذات آن حضرت و معانى آن، روحت را شاد گردان كه احاطه به كنه اش سخت است.
و گوش خود را از محاسن صفات آن حضرت - كه به صورت نثر و شعر گفته مى شود - پر كن.
چرا كه هر صفت خوب از او آغاز شده و همه صفات خوب او را احاطه كرده و از او آغاز شده است.
او آقاى بزرگوارى است كه خنده اش تبسّم و لبخند ، راه رفتنش با وقار و آرامى و خوابش چرت زدن است.
خلق و خوى او همانند نسيم سحرى است و زندگى او همانند باغ پربار است.
همه وجودش مهر و رحمت، حزم و عزم، جدّيت و وقار و عصمت و حياء بود.
صبر و شكيبايى او را سختى زندگى از بين نمى برد و رفاه و آسايش آن، او را سبك نمى كرد.
او چنان بزرگوار و كريم است كه هرگز بدى و زشتى در دل پاكش خطور نمى كند.
خداوند متعال آنقدر نعمت بزرگ براى او ارزانى داشت كه بزرگان در برابر او كوچك و حقير گشتند.
قوم او با حضرتش به نادانى رفتار كردند؛ ولى او چشم پوشيد و عفو كرد، چرا كه برادر حلم و شكيبايى بوده و سرشت و روش او چشم پوشى بود.
علم و حلم او همه جهانيان را فرا گفت، چرا كه او درياى بيكرانى است كه هرگز كم نمى شود.
دنياى تو آن قدر كوچك و بىارزش است كه بتواند امساك را بر او نسبت دهد كه اعطا از اوست.
آفتاب فضيلت در وجود او تحقّق يافته؛ در واقع او همان خورشيد والا و درخشان است.
هنگامى كه آشكار مى گردد پرتو نورش سايه ها را از بين مى برد، و به راستى سايه ها را درخشش و روشنايى ثابت مى نمايد.
او كسى است كه ابر او را بر بالش نهاد، چه كسى است كه آنها بر او سايه افكنند؟
فضايل و برتريها در پيشگاه او سبك گشته و به سبب آن، هوا و هوسها از خرد و عقول ما دور شده است.
آيا با وجود سپيده دم، ستارگان مى توانند آشكار گردند؟ يا با و جود آفتاب، تار يكى مى تواند مقامت نمايد؟
گفتار و كردار او معجزه آسا، خلق و خوى او بزرگوار و احسان او عادلانه است.
هرگز در فضل و برترى كسى را با پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مقايسه نكن، زيرا كه او درياى بى كرانى است و مردم پرتوى بيش نيستند.
همه فضيلتهايى كه در جهانيان است از فضل و برترى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم است، بلكه همه خوبان فضايل را از آن حضرت به عاريت گرفته اند.
همه (فضايل) از سينه او جدا شده و ماه نيز براى او دو نيمه شد و براى هر شرطى جزايى است.
او به سوى لشكريان كفّار سنگريزه انداخت و آنان از هم پاشيده و رو به رو نشدند.
در آن سال كه خشكسالى بر مردم وارد شده بود بر آنان دعاى باران كرد.
و در اثر دعاى آن حضرت ، هفت روز بر آنان باران باريد و خشكسالى از بين رفت.
تا جايى كه محل چراى حيوانات را سيراب كرد و هر جايى كه احساس تشنگى مى گشت، سيراب نمود.
آنقدر باران باريد كه مردم از آزار آن شكوه نمودند كه از سيلاب در ناراحتى هستند.
آن حضرت دعا كرد و آسمان از ابر صاف گشت، پس بگو در وصف بارانى كه سيراب مى نمايد.
آنگاه زمين از باران سير گشت و چشمها روشن گرديده و مردم زنده شدند.
زمين را همانند آسمان مى بينى كه از ستارگان آن، تاريكىها روشن مى گردد.
دُرها و ياقوتها از نور او كه همه سفيدىها و سرخىها را فرا گرفته،
شرمنده اند.
اى كاش! يكبار به ديدار چهره زيباى او نايل مى شدم، چهره اى كه هر كس ببيند شقاوت از او دور مى گردد.
چهره اى كه اگر لشكرى خسته او را مى ديدند، با ديدن او خستگى آنها زايل مى شد.
او كسى است كه زمين براى او سجدهگاه قرار داده شده و اين زمين از خوشحالى به اهتزاز در آمد در آن هنگام كه در غار حرا به نماز مشغول شد.
درخشش و روشنى چهره او همانند درخشش و روشنى مهتاب بر سرزمينهاست.
حسن و زيبايى او با حسن و زيبايى پنهان گشت، پس جمال و زيبايى از جمال و زيبايى او در شگفت شد.
او همانند شكوفه اى است كه از درون گياه شكوفه زد و مانند ساقه اى است كه تخت از آن پديد آمد.
درخشش نور او نزديك است چشمها را خيره سازد و اين به جهت رازى است كه باهوشان گفته اند.
زيبايى چهره او و وقار سكينه اش او را از آشكارشدن آثار سخت حفظ نمود.
وقتى چهره ها با او رو به رو مى گردند خيال مى كنند كه از طيف نور آن حضرت مانند حرباء (آفتاب پرست) (1)رنگهاى گوناگون بر تن مى كنند.
وقتى بوى خوش بدن او را بوييدى در آن هنگام انوار بر تو درخشيده است.
يا هنگامى كه دست او را بوسيدى؛ دستى كه براى خدا و به خاطر خدا مى گيرد و احسان مى نمايد.
اين دستى است كه پادشاهان از آن حذر داشته و بى نوايان به بى نيازى از آن اُميدوارند.
جود و بخشش اين دست همواره همانند سيلاب جارى است و اين براى تو از دستهاى ديگر كافى است.
هنگامى كه اين دست بر پستان خشكيده گوسفند خورد، شير آن حيوان
1) آفتاب پرست ؛ نام جانورى است كه در آفتاب تغيير رنگ مى دهد ... «مترجم»
جارى گشت و سرمايه زياد و سودى فراوان حاصل شد.
و در آن سالى كه اين دست به چشمه خشكيده خورد؛ آبش جوشيد و نخل خرما ميوه داد و به وسيله او سنگريزه تسبيح خواند.
از جوشش اين چشمه، تشنگان از مرگ سخت رهايى يافتند و قومى كه در ندارى و فقر بودند زاد و توشه و آب ذخيره كردند.
و از معجزه او بود كه با غذايى كه به اندازه يك صاع بود هزار گرسنه سير شده و با يك صاع آب، هزار تشنه سيراب گشتند.
و قرض سلمان را كه به اندازه يك تخم مرغ طلا بود وفا نمود و آبروى او را خريد در آن هنگام كه وقت بدهكارى او فرا رسيده بود.
وقتى هسته هاى خرما در عرض يك ساعت رشد كرد و تبديل به نخل بلند قامت گرديد و بدين وسيله سلمان از بندگى نجات پيدا كرد و آزاد شد.
آيا عذر سلمان را نمىپذيريد در آن هنگام كه او را از بندگى آزاد نمود؟
آرى، هر درد سختى كه پزشكان از مداواى آن ناتوان و خسته شده بودند، وقتى حضرت دست مباركش را به آن لمس مى نمود بيمارى شفا پيدا مى كرد.
چه چشمهاى بيمارى كه وقتى با دست مباركش لمس كرد بهبود يافته و چنان ديدشان قوى گشت كه در شب ، مانند روز مى ديدند.
در هنگام جنگ، وقتى چشم «قتاده» آسيب ديد، حضرتش چشمش را شفا داد به گونه اى كه تا آخر عمر چشمش از نور مى درخشيد.
يا با بوسيدن خاك قدم آن حضرت، قدمى كه از راه رفتن با صفاى آن باحياتر مى شد.
جاى پايى كه جايگاهش روى قلب است آن هنگام كه پاى بر زمين گذارد.
اين قدمى است كه به سوى مسجد الحرام حركت كرده و هرگز على عليه السلام گامهاى استوار او را فراموش نمى نمايد.
در آن هنگام كه تاريكى شب همه جا را فرا مى گيرد او با بيم و اُميد با اين پاها به سوى خدا مى رود و به عبادتش مشغول مى گردد.
اين پاها در جنگ خونين شد تا از خونش ، شهدا كسب عطر نمايند.
اين پاها هم در محراب عبادت مى آيستند و هم در ميدان نبرد مقاومت
مى نمايند، چقدر در عبادت و آسايش قدم زده اند؟
او را چنان مى بينم كه اگر پيش از آن در غار «حراء» آرام نمى شد با پاها صحراها را به هيجان در مى آورد.
از كافران در شگفتم؛ از كسى كه خردمندان را هدايت مى فرمود، به گمراهى خود افزودند.
و از آن حضرت درخواست كتاب آسمانى مى نمايند در حالى كه قرآن را با آن همه عظمت ، بر آنها آورده است.
آيا قرآن براى آنها بس نبود كه ذكرى از خداست و در آن براى مردم رحمت و شفاست؟
كتابى كه انس و جن از آوردن آيه اى از آن ناتوان هستند؟ آيا بليغان توانايى اين را دارند؟
كتابى كه هر روز با الفاظ رسا و شيوا براى شنوندگان خود معجزه هايى اهدا مى كند.
كتابى كه گوشها با شنيدن آن و دهانها با خواندن آن زينت داده مى شوند؛ چرا كه آن ، همان زيور و شيرين است.
كتابى كه داراى الفاظ لطيف و معانى لطيفتر كه همانند بانوى زيبايى كه با زيورآلات فرود آمده است.
كتابى كه مشكلات فضيلت را به ما نشان داد كه از رقيقى، زلال و صاف بود.
به راستى كه آن، چهره ها را جلاء مى دهد در آن هنگام كه صورتها كدر و تيره باشند.
سوره هاى آن، همانند تصويرهايى از زندگى ما و همانند چشم بينندگان است.
سخنان آن در نزد مردم، همانند مجسّمه هاست پس خطيبان توانا نمى توانند تو را به توهّم بيندازند.
چقدر آيات آن از علوم و دانشها را جدا ساخت؛ از حروفى كه حروف هجاء از آن جدا شدند.
اين آيات، همانند دانه و هسته اى هستند كه وقتى كاشته شوند به سنبلهاى طلايى و پاكيزه درآيند كه زارعان درشگفت شوند.
ولى وقتى كافران اين آيات را شنيدند به شكّ و ترديد افتاده به او افتراء بسته و گفتند: اين سحرى بيش نيست.
در صورتى كه آن آيات روشن چيزى از آنها را بى نياز نساخت؛ بلكه درخواست هدايت نيز بر آنها خستگى و گمراهى شد.
هنگامى كه خردها با علم و دانش گمراه گردند، ديگر نصحيتكنندگان چه مى توانند بگويند؟
قوم عيسى عليه السلام و قوم موسى عليه السلام نيز همانند شما كه با دين حنيف، رفتار نموديد، رفتار نمودند.
تا آنجا كه گويد :
وعليّ صنو النبيّ ومن دي
ن فؤادي وداده والولاء
ووزير ابن عمّه في المعالي
ومن الأهل تسعد الوزراء
لم يزده كشف الغطاء يقيناً
بل هو الشمس ما عليه غطاء
و على عليه السلام برادر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم است كه عطاى دل من با محبّت و ولايت اوست.
او وزير و پسرعمويش در مقامات والا بود كه از لياقت و شايستگى او وزرا به سعادت مى رسند.
كسى كه اگر پرده ها كنار رود ذرّه اى به يقين او نمى آفزايد، بلكه او همان آفتاب عالمتابى است كه پرده و پوششى ندارد.
تا آنجا كه گويد:
وباُمّ السبطين زوج علي
وبنيها ومن حوته العباء
و به وسيله مادر دو سبط او و همسر على عليه السلام و و فرزندان او و كسانى كه در زير عبا بودند.
تا آنجا كه گويد :
قد تمسّكت من ودادك بالحب
ل الّذي استمسكت به الشفعاء
وأبى اللَّه أن يمسّني السوء
بحال ولي إليك التجاء
به راستى كه از دوستى تو به ريسمانى كه شفاعت خواهان به آن چنگ زده اند، چنگ زدم.
خداوند ممنوع كرده كه هرگز به من بدى برسد؛ چرا كه من به سوى تو پناه آورده ام.
تا آنجا كه گويد:
وبحبّ النبيّ فابغ رضا اللَّه
ففي حبّه الرضا والحياء
كيف يصدأ بالذنب قلب محبّ
وله ذكرك الجميل جلاء
هذه علّتي وأنت طبيبي
ليس يخفى عليك في القلب داء
و با مهر و محبّت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در طلب رضاى خدا باش، چرا كه در حبّ او، خشنودى و حياست.
چگونه دل محبّ و دوستدار او زنگ گناه مى گيرد، در حالى كه با ياد زيباى او دل جلا پيدا مى كند.
آرى، اين درد من است و تو طبيب منى، كه درد دل هيچ كسى بر تو پنهان نيست.
تا آنجا كه گويد:
كيف يستوعب الكلام سجايا
ك وهل تنزح بحار الأنوار الركاء ؟
ليس من غاية لمدحك ابغي
ها وللقول غاية وانتهاء
فسلام عليك تترى من اللَّه
وتبقى به لك البأواء
وسلام عليك منك فما غي
رك منه لك السلام كفاء
وسلام من كلّ ما خلق اللَّه
لتحيا بذكرك الاملاء
وصلاة كالمسك تحمله من
ني شمال إليك أو نكباء
وسلام على ضريحك تخضل
ل به منه تربة وعساء
وثناء قدّمت بين يدي نج
واي إذ لم يكن لديّ ثراء
ما أقام الصلاة من عبداللَّه
وقامت بربّها الأشياء
چگونه اين كلمات گنجايش فضايل و سجاياى تو را دارند و آيا ليوانى گنجايش دريايى را دارد؟
پايانى براى مدح و تعريف تو نيست، در حالى كه هر گفتارى سرانجام و پايانى دارد.
بنابر اين، سلام خدا بر تو پيوسته باد و ياد شما تا ابد پاينده باد.
سلام بر شما از شما؛ كه از غير تو سلام كافى نيست.
سلام از همه آفريدگان خدا كه همه مكانها از تحيّت شما پر باد.
درودى از مشك بر شما از نسيم شمال و بادى كه از ميان صبا و شمال مىوزد، مى فرستم.
و سلام بر ضريح مطهّر شما ؛ سلامى كه از آن ، خاك سرزمين شنزار نرم ، باطراوت مى گردد.
من مدح و ثناى خودم را با مناجات خود ، تقديم شما نمودم؛ چرا كه من جز آن ، سرمايه اى ندارم.
مدح و ثنايى كه تا اين درود از بندگان خدا هست و همه چيز به پروردگارش زنده است، بر تو باد.
ما در جلد نخست كتاب «قطره اى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام» به طور اختصار بخشى از فضايل علويان را نقل نموديم ، اينك در اين جلد در پى پاسخگويى به درخواست برخى از دوستان و امتثال فرمايش خداوند سبحان كه مى فرمايد: «وَأَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (1)؛ «و نعمتهاى پروردگارت را بازگو كن» ، به طور گسترده به ذكر فضايل آن بزرگواران مى پردازيم .
بديهى است رواياتى كه در اين مقام نقل مى شود غير از رواياتى است كه در جلد اوّل نقل شده است .
789 / 72 - در كتاب «جامع الأخبار» آمده : پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد :
من رأى أولادي فصلّ عليّ طائعاً راغباً زاده اللَّه في السمع والبصر .
كسى كه يكى از فرزندان مرا ببيند و با ميل و رغبت بر من صلوات بفرستد ، خداى متعال شنوايى و بينايى او را افزايش مى دهد . (2)
790 / 73 - در كتاب «روضه» و «فضائل» مى نويسد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:
اى مردم ! آيا شما به شفاعت من اميد داريد ، ولى از شفاعت خاندانم ناتوانم ؟!
اى مردم ! هر كه فرداى قيامت خداوند را با ايمان - بدون شرك - ملاقات نمايد ، خداوند او را وارد بهشت خواهد نمود (3)، گرچه گناهان او همانند خاك زمين باشد .
اى مردم ! من (در روز قيامت) از دستگيره در بهشت مى گيرم ، آنگاه خداوند متعال بر من جلوه مى نمايد و در برابرش به سجده مى آفتم ، سپس براى من اذن شفاعت داده مى شود ، پس من براى احدى از خاندانم فروگذارى نمى نمايم .
أيّها الناس ! عظّموا أهل بيتي في حياتي وبعد مماتي ، وأكرموهم وفضّلوهم ، لايحلّ لأحد أن يقوم لأحد غير أهل بيتي .
اى مردم ! خاندان مرا در زمان حيات و زندگيم و پس از وفاتم ، بزرگ بشماريد ، و آنان را گرامى بداريد ، و برترى دهيد ، براى كسى جايز نيست به احترام احدى بپاخيزد جز به احترام اهل بيت من عليهم السلام . (1)
791 / 74 - در كتاب «جامع الأخبار» مى نويسد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
من رأى أولادي ولم يقم بين يديه فقد جفاني، ومن جفاني فهو منافق.
هر كس يكى از فرزندان مرا ببيند و در برابرش (به احترام او) بپا نخيزد ، در واقع بر من ستم روا داشته است و كسى كه در حقّ من ستم نمايد منافق است.
در حديث ديگرى آمده :
من رأى أولادي ولايقوم قياماً تامّاً ابتلاه اللَّه تعالى ببلاء لا دواء له.
هر كه فرزندان مرا ببيند و به (احترام آنان) كامل بپا نخيزد ، خداى متعال او را به بلايى گرفتار مى كند كه دوايى نداشته باشد . (2)
792 / 75 - در كتاب «مقتل خوارزمى» آمده : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمود :
يقوم الرجل للرجل إلّا بني هاشم ، فإنّهم لايقومون لأحد .
مردم به احترام همديگر بپا مى خيزند جز بنى هاشم كه آنان به خاطر كسى بپا نمى خيزند . (3)
793 / 76 - در كتاب «فضائل السادات» مى نويسد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
من أكرم أولادي فقد أكرمني (1)، ومن أهانهم فقد أهانني . (2)
كسى كه فرزندان مرا گرامى بدارد مرا گرامى داشته ، و كسى كه به آنها توهين نمايد در واقع به من توهين نموده است .
794 / 77 - در كتاب «كشف الغمّه» مى نويسد : برزون بن سيف نهدى - كه نامش جعفر است - مى گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود :
احفظوا فينا ما حفظ العبد الصالح في اليتيمين .
آنچه را كه بنده صالح و شايسته خدا در مورد آن دو يتيم مراعات نمود ، شما نيز در مورد ما مراعات كنيد . كه قرآن مى فرمايد : «وَكانَ أَبُوهُما صالِحاً » (3)؛ «و پدرشان مرد صالحى بود» .
گفته شده : منظور از پدرشان همان جدّ هفتم آنهاست كه فرد صالح و شايسته اى بود . (4)
در «كشف الغمّة : 51/1» در حديثى از امام سجاد عليه السلام نقل شده كه حضرتش فرمودند: آگاه باشيد! همانا خداوند متعال اقوام و گروه هايى را به جهت پدرانشان ياد فرموده ، و فرزندان به احترام پدران مورد احترام قرار گرفته اند ، آنجا كه خداوند مى فرمايد : «و كانَ أَبُوهُما صالِحاً» به راستى پدر بزرگوارم از پدران گرامى آش نقل فرموده كه: اين فرزند ، دهمين فرزند بوده ، در حالى كه ما از خاندان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستيم ، پس به خاطر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم احترام ما را نگه داريد .
795 / 78 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «المصباح» و شيخ كفعمى رحمه الله در كتاب «جنّة الأمان» در تعقيب نماز عصر بعد از سجده شكر دعايى را نقل كرده اند كه در آخر آن دعا آمده است :
«وصلّ على ذرّيّة نبيّك صلى الله عليه وآله وسلم» . (5)
و درود بر ذريّه پيامبرت باد .
البتّه اين تعبير در آخر دعاى كامل نيز - كه معروف به دعاى حريق است - آمده است . (1)
همچنين همين تعبير در دعاى تسبيحى كه خواندن آن در هر روز ماه مبارك رمضان وارد شده ، نيز آمده است . (2)
همچنين در دعاى سمات آمده است :
«وباركت لحبيبك محمّد صلى الله عليه وآله وسلم وعترته وذرّيّته عليهم السلام» .
و مبارك قرار دادى براى حبيبت محمّد و عترت و خاندان و فرزندانش. (3)
گفتنى است كه : اين تعبير در دعاهاى زيادى آمده كه برخى را به اختصار نقل مى نماييم :
الف - دعاى شب اوّل ماه مبارك رمضان : «أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَعَلى آلِهِ الطَّاهِرينَ ، وَذُرِّيَّتِهِ أَجْمَعينَ» ؛ خداوندا! بر محمد و خاندان پاكش و همه فرزندانش درود فرست . «بحار الأنوار : 296/97» .
ب - تعقيب نماز مغرب : «أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ النَّبيِّ وَعَلى ذُرِّيَّتِهِ وَعَلى أَهْلِ بَيْتِهِ» ؛ خداوندا! بر محمد و پيامبر و بر فرزندان و خاندانش درود فرست . «بحار الأنوار : 97/86» .
ج - پس از نماز صبح و نماز مغرب : «أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَذُرّيَّتِهِ» ؛ خداوندا! بر محمد و فرزندانش درود فرست . «بحار الأنوار : 95/86 ح 3 و 58/94 ح 38» .
796 / 79 - در كتاب «من لا يحضره الفقيه» آمده است :
نگاه به كعبه عبادت است ، نگاه به چهره پدر و مادر عبادت است ، نگاه به قرآن - بدون قرائت آن - عبادت است ، نگاه به صورت عالم و دانشمند (دينى) عبادت است و نگاه به صورت آل محمّد عليهم السلام عبادت است. (4)
باز شيخ صدوق قدس سره در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از امام رضا عليه السلام نقل كرده كه حضرتش فرمود :
النظر إلى جميع ذرّيّة النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم عبادة مالم يفارقوا منهاجه ولم
يتلوّثوا بالمعاصي . (1)
نگاه كردن به صورت همه ذريّه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم عبادت است ، مادامى كه از راه و روش او جدا نشده و خودشان را با گناهان آلوده نكرده اند .
797 / 80 - عجلى در «نكت» خودش روايت كرده كه همانا پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
النظر إلى وجه عليّ عليه السلام عبادة . (2)
نگاه كردن به چهره على عليه السلام عبادت است .
ابى اُمامه گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
من نظر إلى عليّ عليه السلام كتب اللَّه له بها ألف ألف حسنة ، ومحى عنه ألف ألف سيّئة ، ورفع له بها خمسمائة درجة ، ومن نظر إلى أحد أولاد الحسن والحسين عليهما السلام كتب اللَّه له بها مائة حسنة ، ومحى عنه مائة سيّئة ، ورفع له مائة درجة .
هر كس به چهره على عليه السلام بنگرد به خاطر اين عمل ، براى او هزار هزار حسنه نوشته مى شود و از (نامه اعمال او) هزار هزار گناه پاك مى گردد ، و مقام و منزلت او پانصد درجه ارتقاء پيدا مى كند .
و هر كه به يكى از فرزندان امام حسن و امام حسين عليهما السلام نگاه كند براى او صد حسنه نوشته مى شود و از (نامه اعمالش) صد گناه پاك مى گردد و مقامش صد درجه ارتقاء پيدا مى كند .
نويسنده رحمه الله گويد : از اينكه فرزندان امام حسن عليه السلام نيز نقل شده معلوم مى شود كه اين روايت به همه ذرارى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم تعميم داده شده است (و مختصّ به ائمّه معصومين عليهم السلام نيست) .
798 / 81 - محمّد بن يعقوب كلينى قدس سره در كتاب شريف «كافى» در باب نوادر در
حديث معراج چنين نقل مى كند :
آنگاه به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم وحى شد :
يا محمّد ! صلّ على نفسك وعلى أهل بيتك .
اى محمّد ! بر خود و خاندانت درود فرست .
فرمود : صلّى اللَّه عليّ وعلى أهل بيتي .
خداى متعال بر من و خاندانم درود فرست .
و اين انجام پذيرفت ، آنگاه متوجّه شد ، ناگاه صفهاى فرشتگان و پيامبران را ديد ، گفته شد : اى محمّد ! بر آنان سلام كن .
فرمود : السلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته .
سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد .
خداوند وحى نمود :
إنّي أنا السلام ، والتحيّة والرحمة والبركات أنت وذرّيّتك .
همانا من سلام هستم ، و تحيّت ، رحمت و بركات هم تو و ذريّه توست . (1)
799 / 82 - شيخ طبرسى قدس سره در كتاب «مكارم الأخلاق» مى نويسد :
فضل بن يونس گويد : روزى در خانه ام بودم ، خادمم نزد من آمد و گفت : پشت درب خانه شخصى است كه كنيه اش «ابو الحسن» و نامش «حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام» است .
من )از شدّت خوشحالى( گفتم : اى غلام ! اگر او كسى است كه من گمان مى كنم تو در راه خدا آزاد هستى .
آنگاه با سرعت خودم را به دم در رساندم ، ناگاه چشمانم به جمال مولايم روشن شد ، عرض كردم : آقاى من ! بفرماييد .
حضرت از مركب فرود آمده و تشريف فرما شدند و وارد اتاق گرديدند، رفتم تا حضرتش را به بالاى اتاق تعارف كنم ، حضرت به من فرمودند :
1) الكافى : 135/3 ، بحار الأنوار : 360/18 ذيل ح 66 و 242/82 ح 1 .
يا فضل ! صاحب المنزل أحقُّ بصدر البيت إلّا أن يكون في القوم رجل يكون من بني هاشم .
اى فضل ! صاحب خانه به بالاى اتاق سزاوارتر است ، مگر اينكه در ميان آنها شخصى از بنى هاشم باشد .
عرض كردم : قربانت گردم ، شما هستيد ... تا آخر حديث . (1)
800 / 83 - ابو حسين يحيى بن حسن بن محمّد بطريق اسدى حلّى قدس سره در كتاب «عمدة صحاح الأخبار فى مناقب الأئمّة الأبرار» مى نويسد :
احمد بن عامر گويد : امام رضا عليه السلام از پدران بزرگوارش نقل فرموده كه حضرت على عليه السلام فرمودند :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
حرّمت الجنّة على من ظلم أهل بيتي وآذاني في عترتي ، ومن صنع صنيعة إلى أحد من ولد عبدالمطّلب ولم يجازه عليها فأنا اُجازيه غداً إذا لقيني يوم القيامة .
بهشت براى كسى كه به خاندان من ستم نموده و مرا درباره عترتم بيازارد ، حرام شده است . هر كس براى يكى از فرزندان عبدالمطلب كار نيكى انجام دهد و او براى اين كار پاداشى ندهد ، من در روز قيامت آن هنگام كه با من ديدار نمايد ، تلافى خواهم نمود . (2)
801 / 84 - در كتاب «علل الشرائع» مى نويسد : محمّد بن مسلم گويد : از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود :
در روز قيامت حضرت فاطمه زهرا عليها السلام توقّفى در كنار درب دوزخ دارند . در آن روز ، ميان دو چشم هر شخصى نوشته مى شود : مؤمن يا كافر ، پس به محبّى كه گناه زياد دارد دستور داده مى شود تا به دوزخ برود .
حضرت زهرا عليها السلام در ميان دو چشم آن شخص ، محبّ بودن او را مى خواند ، و مى گويد :
إلهي وسيّدي ! سمّيتني فاطمة ، وفطمت بي من تولاّني وتولّى ذرّيّتي من النار ، ووعدك الحقّ وأنت لاتخلف الميعاد .
خداى من و سرور من ! مرا فاطمه ناميدى و به وسيله من دوستان و ذريّه ام را از آتش جدا فرمودى ، وعده تو حقّ است و تو در ميعاد خلاف نمى كنى .
خداى متعال مى فرمايد :
صدقت يا فاطمة ! إنّي قد سمّيتك فاطمة ، وفطمت بك من أحبّك وتولاّك وأحبّ ذرّيّتك وتولاّهم من النار ، ووعدي الحقّ وأنا لا اُخلف الميعاد ، وإنّما أمرت بعبدي هذا إلى النار لتشفعي فيه فاُشفّعك ، فليتبيّن لملائكتي وأنبيائي ورسلي وأهل الموقف موقفك منّي ومكانتك عندي ، فمن قرأت بين عينيه مؤمناً فخذي بيده وأدخليه الجنّة .
راست گفتى اى فاطمه ! من تو را فاطمه ناميدم ، و به وسيله تو ، كسى كه تو را دوست بدارد و از تو پيروى نمايد و ذريّه تو را دوست داشته و پيروى نمايد ، از آتش جدا كردم . وعده من حقّ است و من در ميعاد خلف وعده نمى كنم . اينكه اين بنده ام را به سوى آتش دستور دادم به خاطر آن است كه تو در مورد او شفاعت كنى و من شفاعت تو را بپذيرم ، تا براى فرشتگان و پيامبران و رسولان و اهل محشر مقام و منزلت و موقعيّت تو در پيشگاه من آشكار گردد ، پس ميان چشم هر كسى كه مؤمن خواندى از دستش بگير و او را وارد بهشت كن . (1)
802 / 85 - در كتاب «الصواعق المحرقه» مى نويسد : در حديثى آمده : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
ياعليّ ! إنّ اللَّه قد غفر لك ولذرّيّتك ولولدك وأهلك ولشيعتك ولمحبّي شيعتك ، فأبشر فإنّك الأنزع البطين .
1) علل الشرائع : 179/1 ح 6 ، بحار الأنوار : 50/8 ح 58 و 14/43 ح 11 .
اى على ! همانا خداى متعال تو ، ذريّه تو ، فرزندان و خاندان تو ، شيعيان تو و دوستداران شيعيان تو را آمرزيد ، پس مژده باد تو را ، همانا كه تو انزع بطين (1)هستى يعنى (از شرك دور و مملوّ از علم و ايمان هستى) . (2)
803 / 86 - عالم بزرگوار، شهيد ثانى قدس سره مى گويد : در كتاب «المدهش» ابى فرج بن جوزى مى نويسد :
يكى از بندگان صالح گويد : وارد شهر بصره شدم ، در آنجا آهنگرى را ديدم كه آهن را با دستش از كوره آتش بيرون مى آورد و روى سندان (3)مى گذاشت و بر مى گرداند ، و درد و سوزشى هم احساس نمى كرد ، در دلم گفتم : اين بنده شايسته اى است كه آتش او را نمى سوزاند .
نزديكش رفتم، سلام كردم، پاسخ سلامم را داد، عرض كردم: آقاى من! تو را سوگند مى دهم به كسى كه اين كرامت به تو عطا كرده ، مرا دعا فرما !
او گريست و گفت : برادرم ! سوگند به خدا ! آنچه در مورد من گمان نموده اى من آن گونه نيستم .
گفتم : برادرم ! اين كارى كه تو انجام دادى جز صالحان و شايستگان توانايى آن را ندارند .
گفت : پس گوش كن ! كه جريان شگفت انگيزى دارد .
گفتم : اگر صلاح مى دانى اين جريان را به من بگويى ، انجام بده .
گفت : آرى ، روزى از روزها من در اين دكّان نشسته بودم ، رفت و آمد
1) جزرى در «النهاية : 137/4» مى نويسد: در وصف على عليه السلام آمده: او انزع بطين است ، گفته شده: معنايش اين است كه از شرك دور و سرشار از علم و ايمان است .
2) عيون اخبار الرضا عليه السلام : 47/2 ح 182 ، بحار الأنوار : 79/27 ح 52/35 13 ح 6 و 101/68 ح 9 ، امالى طوسى : 293 ح 17 مجلس 11. اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در ج : 78/40 سطر 9 از «فردوس الأخبار»، و ديلمى رحمه الله در «إرشاد القلوب : 83/2» نقل كرده اند.
3) سندان: افزارى آهنى كه آهنگران ، مسگران و زرگران بر روى آن با پتك يا چكش فلز را بكوبند . (فرهنگ معين : 1929/2)
زيادى به مغازه من مى شد ، ناگاه زن زيبايى به دكّان من آمد ، زنى كه زيباتر از او نديده بودم ، رو به من كرد و گفت : برادر ! آيا به خاطر خدا مى توانى كمكى براى من بنمايى ؟
چون نگاه كردم شيفته او شدم ، به او گفتم : مى توانى همراه من به خانه ام بيايى تا آن قدر مال به تو بدهم كه مدّت زيادى براى تو كافى باشد؟
گفت : سوگند به خدا ! من اهل اين كار نيستم .
گفتم : پس برو .
او رفت و مدّت زيادى گذشت ، تا اينكه روزى برگشت و گفت : به راستى كه ضرورت مرا وادار به انجام خواسته تو نموده است .
من درِ دكّان را بستم ، و با او به سوى خانه به راه افتادم ، وقتى به خانه رسيديم گفت : فلانى ! من كودكانى دارم كه آنها را گرسنه رها كرده ام ، اگر صلاح مى دانى چيزى بده تا بروم و به آنها بدهم بعد باز مى گردم .
من از او عهد و پيمان گرفتم كه حتماً باز گردد ، آن وقت چند درهم به او دادم ، او رفت و پس از ساعتى بازگشت و وارد خانه شد ، من درها را بسته و پرده ها را انداختم .
او گفت : چرا چنين مى كنى ؟
گفتم : از مردم مى ترسم .
گفت : چرا از خداى مردم نمى ترسى ؟
گفتم : او آمرزنده و مهربان است (!!) آنگاه به طرف او رفتم ، او مانند برگ خشك درخت خرما كه در روز طوفانى مى لرزد ، مى لرزيد و اشك از ديدگانش به صورتش جارى بود ، گفتم : چرا مضطربى ؟
گفت : فلانى ! از خداى متعال مى ترسم .
سپس گفت : فلانى ! اگر كارى با من نداشته باشى ، در پيشگاه خدا
ضامن مى شوم كه تو را با آتش عذاب نكند ، نه در دنيا و نه در آخرت .
من از اين سخن او به خود آمدم ، برخاستم و هر چه پول داشتم به او داده و گفتم : فلانى ! راهت را بگير و برو ، من به خاطر ترس از خدا ، تو را رها كردم .
همين كه رفت و از من جدا شد خواب بر من غلبه كرد ، خواب بانوى بزرگوارى را ديدم كه تا به حال چنين بانويى نديده بودم ، در سرش تاجى از ياقوت داشت ، رو به من كرد و فرمود : فلانى ! خداوند از ما براى تو پاداش خيرى بدهد !
عرض كردم : شما كيستيد ؟
فرمود : من مادر همان دخترى هستم كه نزد تو آمد و تو به جهت ترس از خدا ، او را رها كردى ، خداوند تو را با آتش نسوزاند ، نه در دنيا و نه در آخرت .
عرض كردم : خداى رحمتت كند ! او كه بود ؟
فرمود : او از نسل رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود .
من خداى متعال را سپاس و شكرگزارى نمودم كه توفيقم داد و از اين گناه حفظم نمود ، آنگاه اين آيه شريفه را يادآور شدم :
«إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً » ؛ (1)
«خداوند فقط مى خواهد رجس و پليدى را از شما خانواده دور كند و شما را به طور كامل پاك سازد» .
پس از آن روز ، ديگر در دنيا آتش مرا نسوزانيد ، اميدوارم در آخرت نيز آتش مرا نسوزاند . (2)
804 / 87 - طبرى قدس سره در كتاب «بشارة المصطفى» حديث مفصّلى را از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل مى نمايد و مى گويد : در آخر آن حديث آمده كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
فمن زارني بعد وفاتي فكأنّما زارني في حياتي ومن زار فاطمة عليها السلام فكأنّما زارني ، ومن زار عليّ بن أبي طالب عليه السلام فكأنّما زار فاطمة عليها السلام ، ومن زار الحسن والحسين عليهما السلام فكأنّما زار عليّاً عليه السلام ، ومن زار ذرّيّتهما فكأنّما زارهما .
هر كس مرا پس از وفاتم زيارت كند، گويى مرا در زندگيم زيارت كرده است. هر كس فاطمه عليها السلام را زيارت كند ، گويى مرا زيارت كرده است .
و هر كس علىّ بن ابى طالب عليه السلام را زيارت كند ، گويى فاطمه عليها السلام را زيارت كرده است . و هر كس حسن و حسين عليهما السلام را زيارت كند ، گويى على عليه السلام را زيارت كرده است ، و هر كس ذريّه و فرزندان حسن و حسين عليهما السلام را زيارت كند ، گويى خود آن دو بزرگوار را زيارت كرده است . (1)
805 / 88 - از پدر بزرگوار شيخ صدوق رحمه الله ، علىّ بن بابويه نقل شده كه گويد :
سهل بن احمد از محمّد بن محمّد بن اشعث از موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر از پدران گرامى آش عليهم السلام نقل كرده كه گويد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
عيادة بني هاشم فريضة ، وزيارتهم سنّة .
عيادت از بنىهاشم (به هنگام بيمارى) واجب و لازم است ، و زيارتشان سنّت و مستحبّ است . (2)
806 / 89 - در كتاب «ثواب الأعمال» مى نويسد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
من زارني أو زار أحداً من ذرّيّتي زرته يوم القيامة فأنقذته من أهوالها . (1)
كسى كه مرا يا يكى از فرزندان مرا زيارت كند ، من در روز قيامت او را زيارت كرده و از مهلكه و وحشتهاى آن روز نجاتش مى دهم .
و در كتاب «جامع الأخبار» آمده : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
من زار واحداً من أولادي في الحياة وبعد الممات فكأنّما زارني ، غفر له ألبتّة .
كسى كه يكى از فرزندان مرا در دوران حيات و پس از مرگم زيارت كند همانند كسى است كه مرا زيارت كرده ، البتّه آمرزيده خواهد شد .
807 / 90 - در كتاب «تحفة النجباء من مناقب أهل العباء» و همچنين در كتاب «الصواعق المحرقه» آمده است : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
من أراد التوصّل إليّ وأن يكون له عندي يد أشفع له بها يوم القيامة فليصل مع ذرّيّتي (2)ويدخل السرور عليهم .
هر كس مى خواهد عملى انجام دهد تا نزد من مقرّب گردد و بدين وسيله حقّى در نزد من داشته باشد تا در روز قيامت به سبب آن ، او را شفاعت نمايم ؛ پس به خاندان و ذريّه ام خدمت كرده و در دلهاى آنها ايجاد شادى و سرور نمايد . (3)
808 / 91 - در كتاب «جامع الأخبار» آمده : پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
من أكل الطعام مع أولادي الصالحون حرّم اللَّه جسده على النار .
هر كه با فرزندان (صالح و شايسته) من طعام بخورد خداوند بدنش را بر آتش حرام مى گرداند .
809 / 92 - باز در همان كتاب آمده : رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
أكرموا أولادي الصالحون للَّه ، والطالحون لي .
فرزندان صالح و شايسته مرا به خاطر خدا ، و فرزندان طالح و ناشايست را به خاطر من گرامى بداريد . (1)
810 / 93 - ثقة الإسلام كلينى قدس سره در «روضه كافى» مى نويسد :
عبدالملك گويد : ميان امام باقر عليه السلام و فرزندان امام حسن عليه السلام حرفى شد ، اين قضيّه به گوش من رسيد ، من خدمت امام باقر عليه السلام شرفياب شدم تا در اين مورد چيزى بگويم ، تا خواستم حرف بزنم ، حضرت فرمود :
مه ! لاتدخل فيما بيننا .
ساكت باش ! در آنچه مربوط به ما است دخالت نكن !
همانا حكايت ما با عموزادگانمان مانند حكايت مردى است كه در بنى اسرائيل بود ، او دو دختر داشت ، يكى را به شخص كشاورزى شوهر داد و ديگرى را به شخص كوزهگرى .
روزى به ديدار دخترانش رفت ، ابتدا خانه كشاورز رفت و از دخترش پرسيد : حالتان چطور است ؟
گفت : شوهرم كشت زيادى نموده ، اگر خداوند متعال بارانى از آسمان بفرستد حال ما در بنى اسرائيل از همه بهتر خواهد بود .
سپس به ديدن زن كوزهگر رفت و از او پرسيد : حالتان چطور است ؟
گفت : شوهرم كوزه زيادى ساخته ، اگر خداوند بارانى نفرستد (و كوزه هايمان خشك گردد) حال ما در بنى اسرائيل از همه بهتر خواهد بود.
آن مرد از نزد او بيرون آمد در حالى كه مي گفت : خدايا ! تو پروردگار هر دو دخترم هستى ، (خود مى دانى چگونه با آنها رفتار كنى) و حال ما نيز (با عموزادگانمان) اينچنين است . (2)
علّامه مجلسى رحمه الله اين روايت را در بحار الأنوار : 488/14 ح 3 از «قصص الأنبياء» نقل كرده است .
1) جامع الأخبار : 393 ح 4 . اين روايت در مستدرك الوسائل : 376/12 ح 8 از «الدرّة الباهرة» نقل شده است .
2) الكافى : 85/8 ح 45 . در پاورقى روايت از «مرآة العقول» آمده كه علّامه مجلسى رحمه الله در توضيح اين روايت مى گويد: منظور امام باقرعليه السلام اين است كه همان گونه كه آن مرد در مورد دخترانش قضاوت و داورى نكرد بلكه كار آنها را به خدا واگذار نمود ، شما نيز حق نداريد ميان ما كه هر دو از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستيم قضاوت و داورى كنيد ، بلكه بايستى بدين جهت به هر دو احترام نماييد .
811 / 94 - در كتاب «خلاصة المناقب» - بنا به نقل سيّد نوراللَّه قاضى در كتاب «مجالس المؤمنين» - مى نويسد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
إنّ اللَّه له الحمد عرض حبّ عليّ وفاطمة عليهما السلام وذرّيّتهما على البريّة ، فمن بادر منهم بالإجابة جعل منهم الرسل ، ومن أجاب بعد ذلك جعل منهم الشيعة ، ومن أجاب بعد ذلك جعل منهم الأصفياء ، وأنّ اللَّه جمعهم في الجنّة .
همانا خداى متعال - كه حمد و سپاس مخصوص اوست - محبّت على و فاطمه عليهما السلام و فرزندان آن دو بزرگوار را بر مردم عرضه نمود ، پس هر كه با سرعت پاسخ مثبت داد رسولان خود را از ميان آنان قرار داد ، و كسى كه پس از آنها پاسخ داد به عنوان شيعه برگزيده شد ، و هر كه پس از آنها اجابت نمود به عنوان اصفيا و برگزيدگان انتخاب شد ، و خداوند همه آنها را در بهشت گرد آورد . (1)
812 / 95 - نويسنده كتاب «منتخب البصائر» از امام باقر عليه السلام روايت كرده ، كه حضرتش فرمود :
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
إنّ اللَّه تبارك وتعالى أحدٌ واحد، تفرّد في وحدانيّته، ثمّ تكلّم بكلمة فصارت نوراً، ثمّ خلق من ذلك النور محمّداً صلى الله عليه وآله وسلم وخلقني وذرّيّتي.
خداوند متعال يكتا و بىهمتاست ، و در وحدانيّت و يگانگى خود بى نظير است ، سپس خداوند با كلمه اى تكلّم فرمود كه آن نور گشت ، آنگاه از آن نور ، محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را آفريد ، و مرا و ذريّه و فرزندانم را آفريد . (2)
813 / 96 - آية اللَّه داماد در كتاب «تقويم الإيمان» مى نويسد : در بسيارى از كتب عامّه و خاصّه روايت شده كه زيد بن ارقم گويد :
ما كنّا نعرف المنافقين ونحن مع النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم إلّا ببغضهم عليّاً عليه السلام وولده .
ما در زمان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم منافقان را با بغض و كينه حضرت على عليه السلام و فرزندانش مى شناختيم . (1)
814 / 97 - در كتاب «العيون الرضويّه» مى نويسد : امام رضا عليه السلام از پدران گرامى آش عليهم السلام نقل مى فرمايد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
بغض عليّ عليه السلام كفر ، وبغض بني هاشم نفاق .
بغض و كينه على عليه السلام كفر ، و بغض و كينه بنى هاشم نفاق است . (2)
815 / 98 - در كتاب «جامع الأخبار» آمده : پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
عليكم بحبّ أولادي يدخلكم الجنّة لا محالة ، وإيّاكم وبغض أولادي يدخلكم النار .
بر شما باد دوستى فرزندان من كه سرانجام اين عمل بهشت برين خواهد بود ، و بپرهيزيد از بغض و كينه فرزندان من كه باعث ورود شما به دوزخ خواهد شد .
816 / 99 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «علل الشرائع» مى نويسد : امام رضا عليه السلام در مورد علل مسخ شده ها فرمود :
إنّ الوزغ كان سبطاً من أسباط بني اسرائيل يسبّون أولاد الأنبياء ويبغضونهم ، فمسخهم اللَّه أوزاغاً .
مارمولكها ، سبطى از اسباط بنى اسرائيل بودند كه فرزندان پيامبران را دشنام داده و آنها را دشمن مى داشتند ، بدين جهت خداوند آنها را به
مارمولك مسخ نمود . (1)
817 / 100 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «امالى» مى نويسد: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
إذا قمت المقام المحمود تشفّعت في أصحاب الكبائر من اُمّتي ، فيشفّعني اللَّه فيهم واللَّه لاتشفّعت فيمن آذى ذرّيّتي .
هنگامى كه در روز قيامت در مقام محمود قرار گيرم مرتكبان گناهان كبيره از اُمّتم را شفاعت مى كنم و خداوند متعال شفاعت مرا در مورد آنان مى پذيرد ، سوگند به خدا ! كسانى كه مرا درباره ذريّه ام آزار داده اند ، شفاعت نخواهم كرد . (2)
نويسنده رحمه الله گويد : در برابر اين روايات ، روايات ديگرى است كه با ظاهر اينها منافات دارد كه اينك به بخشى از آنها اشاره كرده و باهم متّحد مى نماييم ، البتّه خود اين روايات به دو گونه وارد شده اند :
1 - رواياتى كه به نحو تعليق وارد شده است :
از جمله، روايتى است كه شيخ صدوق رضوان اللَّه عليه در كتاب «اعتقادات» خود آورده كه امام صادق عليه السلام در بيان معناى «مِطمَر» (3)مى فرمايد :
فمن خالفكم وجازه فابرؤا منه وإن كان علويّاً فاطميّاً .
هر كه با شما مخالفت نمايد و از آن حدّ تجاوز نموده و بگذرد (و به چپ و راست ميل نمايد) ، از او دورى و بيزارى جوييد گرچه تبارش علوى و فاطمى باشد . (4)
امام صادق عليه السلام در حديث ديگرى به حمران فرمود :
فمن خالفك في هذا الأمر فهو زنديق .
هر كه در اين امر با تو مخالفت نمايد او زنديق و بى دين است .
حمران گفت : گرچه از نسل علوى و فاطمى باشد ؟
امام صادق عليه السلام فرمود : وإن كان محمّديّاً علويّاً فاطميّاً .
گرچه نسل و نژادش محمّدى ، علوى و فاطمى باشد . (1)
در روايت ديگرى آمده : امام سجّاد عليه السلام به اصمعى فرمودند :
يا أصمعي ! إنّ اللَّه تعالى خلق الجنّة لمن أطاعه ولو كان عبداً حبشيّاً ، وخلق النار لمن عصاه ولو كان شريفاً قرشيّاً .
اى اصمعى ! همانا خداى متعال بهشت را آفريد براى كسى كه از او اطاعت نمايد ، گرچه او غلامى حبشى باشد ، و آتش را براى كسى آفريد كه از او نافرمانى نمايد ، گرچه او فرد شريف قرشى باشد . (2)
نويسنده رحمه الله گويد : همان گونه كه پيداست همه اين احاديث به طور تعليق وارد شده ، بديهى است كه تعليق قضيّه ذاتاً ملازم با وقوع آن و عدم وقوعش نيست ، به همين جهت موجب كاستى و نقصان شأن معلّق عليه نخواهد شد .
2 - آنچه كه به نحو مفهوم يا مانند آن وارد شده است :
از جمله اين آيه شريفه است كه مى فرمايد :
«فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلا يَتَساءَلُونَ » (3)؛
«در آن روز هيچ يك از پيوندهاى خويشاندى ميان آنها نخواهد بود و از يكديگر تقاضاى كمك نخواهند كرد»
در پاسخ مفهوم اين آيه بايد گفت : همچنان كه در مسند فاطمه صلوات اللَّه عليها آمده ، اين آيه تفسير شده به زمانى كه حضرت قائم ارواحنا فداه قيام و ظهور مى نمايد كه در آن زمان برادران دينى از همديگر ارث خواهند برد (4)،
ولى برادران ولادتى از همديگر ارث نمى برند ، و اين است فرمايش خداوند متعال كه مى فرمايد :
«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ » (1)؛ «به راستى مؤمنان رستگار شدند» .
«فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُم يَوْمَئِذٍ وَلايَتَساءَلُون » (2).
«در آن هنگام كه در «صور» دميده شود هيچ يك از پيوندهاى خويشاوندى ميان آنها نخواهد بود ، و از يكديگر تقاضاى كمك نخواهند كرد» . (3)
بنابراين ، آيه ربطى به بحث ما ندارد .
از جمله مواردى كه به نحو مفهوم وارد شده؛ روايتى است كه از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نقل شده كه حضرتش خطاب به دخت گرامى خويش فاطمه زهرا عليها السلام و همسر والامقامش خديجه كبرى عليها السلام مى فرمايد :
يا فاطمة ابنة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ! لا أغنى عنك من اللَّه شيئاً . ويا خديجة ابنة خويلد ! لا أغنى عنك من اللَّه شيئاً .
اى فاطمه دختر محمّد ! هيچ چيزى را از خدا بىنياز مگردان . و اى خديجه دختر خويلد ! هيچ چيزى را از خدا بىنياز مگردان .
از جمله : روايتى است كه شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «معانى الأخبار» در باب معناى روايتى كه گويد: «فاطمه عليها السلام عفّت و پاكدامنى نمود پس خداوند آتش را بر فرزندانش حرام كرد» آورده كه حسن بن موسى وشّاء بغدادى گويد :
من در خراسان در محضر امام رضا عليه السلام بودم ، در محفل آن حضرت ، زيد بن موسى نيز حضور داشت ، زيد با گروهى از مجلس سخن گفته و بر آنها فخر مى فروخت و مي گفت : ما چنينيم ، ما چنانيم .
امام رضا عليه السلام نيز با گروه ديگرى سخن مى فرمودند ، در اين اثنا سخن
زيد را شنيد و رو به او كرد و فرمود :
اى زيد ! آيا سخن بقّالهاى شهر كوفه تو را فريب داده كه گويند :
إنّ فاطمة عليها السلام أحصنت فرجها فحرّم اللَّه ذرّيّتها على النار ، واللَّه ، ما ذلك إلّا للحسن والحسين و ولد بطنها خاصّة .
«همانا فاطمه عليها السلام چون عفّت ورزيد و پاكدامن بود خداوند ذريّه و فرزندان او را بر آتش حرام فرموده است» ، (گمان مى كنى كه تو هم شامل اين مطلب هستى ؟!) سوگند به خدا ! اين روايت اختصاص به امام حسن و امام حسين عليهما السلام دارد و مخصوص فرزندان بلافصل آن بزرگوار است .
مگر مى شود كه موسى بن جعفر عليهما السلام خدا را اطاعت كند و روزش را با روزه و شبش را با عبادت سپرى كند و تو خدا را معصيت نمايى ، آنگاه روز قيامت هر دو (در پيشگاه خداوند) برابر باشيد ! يعنى تو نزد خداوند متعال از او گرامى تر هستى ؟!
همانا امام سجّاد عليه السلام فرمود :
لمحسننا كفلان من الأجر ولمسيئنا ضعفان من العذاب .
پاداش نيكوكاران از خاندان ما دو برابر و كيفر گنهكاران ما نيز دو برابر خواهد بود.
حسن وشّاء گويد : سپس امام رضا عليه السلام رو به من كرد و فرمود :
اى حسن ! اين آيه را چگونه مى خوانيد :
« قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ » (1)؛
«فرمود: اى نوح! او از اهل تو نيست او عمل غير صالحى است» ؟
عرض كردم : برخى از مردم چنين مى خوانند : «إنّه عملٌ غيرُ صالح» ، و برخى از آنها «إنّه عملُ غير صالح» مى خوانند ، پس كسى كه «عملُ غير صالح» بخواند در واقع او را از پدرش ندانسته است . (2)
حضرت فرمود :
كلاّ لقد كان إبنه ، لكن لمّا عصى اللَّه عزّوجلّ نفاه اللَّه عن أبيه ، كذا من كان منّا لم يطع اللَّه عزّوجلّ فليس منّا ، و أنت إذا أطعت اللَّه فأنت منّا أهل البيت .
هر گز چنين نيست ، بلكه او فرزندش بود؛ ولى وقتى كه خداى را معصيت و نافرمانى نمود ، خداوند او را از پدرش ندانست ، همچنين است هر كه از خانواده ما خدا را اطاعت نكند از ما نخواهد بود ، ولى تو اگر خدا را اطاعت كنى ، از ما اهل بيت خواهى بود . (1)
از جمله اين موارد ، روايتى است كه در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» نقل شده كه :
اسماعيل، فرزند امام صادق عليه السلام به پدر بزرگوارش عرض كرد: پدرجان ! نظر شما در مورد كيفر گنهكاران از ما خانواده و غير ما چيست ؟
حضرت در پاسخ ، اين آيه شريفه را تلاوت فرمود :
«لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَلا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ يَعْمَلْ سُوءً يُجْزَ بِهِ» (2)؛
« (اين برتريها) به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل كتاب نيست ، هر كس عمل بدى انجام دهد ، مجازات و كيفر داده مى شود» . (3)
نويسنده رحمه الله گويد : در پاسخ به اين دو روايت گفته شده :
اينكه امام عليه السلام فرمود : «خداوند ذريّه آن حضرت را بر آتش حرام كرد» منظور امام حسن و امام حسين عليهما السلام است ؛ از اين مطلب عدم حرمت بر مطلق فرزندان آن حضرت ثابت نمى شود جز با مفهوم كه آن نيز ثابت نشده است .
و همچنين از اين كه پاداش امام موسى بن جعفر عليهما السلام با افراد گنهكار از مطلق فرزندان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در روز قيامت به جهت كيفر عملشان برابر نخواهد بود ؛ ثابت نمى كند كه غير او با آتش مجازات شوند ، اين هم مانند فقره قبل ثابت نشده است .
و اينكه حضرت مى فرمايد : «كيفر گنهكاران از ما خاندان دو برابر خواهد بود» اين اعمّ از كيفر و مجازات دنيوى و اخروى است .
و اينكه حضرت مى فرمايد : «هر كه از ما خانواده خدا را اطاعت نكند ، از ما نخواهد بود» منظور حضرت نفى رخصت بر گناه است ، يعنى براى آنها در مورد گناه ، اجازه و رخصت داده نشده است ؛ نه اينكه گناه نموده و تا روز مرگ به اين حال باشند .
از طرفى ، خداوند متعال مى فرمايد : « مَنْ يَعْمَلْ سُوءً يُجْزَ بِهِ » (1)؛ «هر كس عمل بدى انجام دهد ، كيفر داده مى شود» ، اين آيه با سخنى از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم تفسير شده كه حضرتش مى فرمايد :
أبشروا وقاربوا وسدّدوا أنّه لايصيب أحداً منكم مصيبة إلّا كفّر اللَّه بها خطيئته حتّى الشوكة يشاكها أحدكم في قدمه .
مژده باد شما را ! در اُمورتان ميانه رو بوده و در انجام اعمالتان راست و استوار باشيد ! كه مصيبتى به يكى از شما نمى رسد جز آنكه خداى متعال به سبب آن مصيبت خطاى او را مى بخشد ، حتّى خارى كه به پايتان مى رود در برابر كيفر گناهانتان مى باشد .
در كتاب شريف «كافى» مى خوانيم : امام باقر عليه السلام فرمود :
إنّ اللَّه تعالى إذا كان من أمره أن يكرم عبداً وله ذنب ابتلاه بالسقم ، فإن لم يفعل ذلك له ابتلاه بالحاجة ، فإن لم يفعل ذلك به شدّد عليه الموت ليكافيه بذلك الذنب ، الحديث .
1) سوره نساء ، آيه 123 .
هنگامى كه خداى متعال بخواهد بنده اى را گرامى بدارد و حال آنكه او مرتكب گناه شده است او را به بيمارى گرفتار مى كند ، و اگر اين كار را انجام ندهد به نيازمندى مبتلايش مى نمايد، و اگر اين را هم انجام ندهد؛ (سكرات) مرگ را بر او سخت مى نمايد تا بدين وسيله گناهش را جبران كند ... (1)
اينك مى گوييم : بنابراين ، بعيد نيست كه ذريّه پاك و پاكيزه پيش از مرگشان - گرچه به اندازه مدّت دوشيدن شتر باشد - موفّق به توبه باشند ، همچنان كه به اين مطلب در تفسير فرمايش خداى متعال اشاره شده كه مى فرمايد : « فَلا تَمُوتُنَّ إِلّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ » (2)؛ «پس جز به آيين اسلام از دنيا نرويد» ، و اين به جهت اكرام و تعظيم پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم است .
به همين جهت، در رواياتى از ائمّه معصومين عليهم السلام از تنقيص و تحقير ذريّه نهى شده ، آنجا كه مى فرمايد :
مهلاً ! ليس لكم أن تدخلوا فيما بيننا إلّا بسبيل الخير . (3)
خاموش باشيد ! شما حق نداريد در اُمور مربوط به ما خاندان وارد شويد ، جز از راه خير .
ابن بطريق نيز در كتاب «العمده» روايتى را از «تفسير ثعلبى» نقل مى كند كه : زيد بن علىّ بن الحسين از پدران بزرگوارش عليهم السلام روايت مى كند كه حضرت على عليه السلام مى فرمايد :
از رشك و حسد مردم نسبت به خودم ، به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شكوه نمودم.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
أما ترضى أن تكون رابع أربعة ، أوّل من يدخل الجنّة أنا وأنت والحسن والحسين وأزواجنا عن أيماننا وعن شمائلنا ، وذرّيّاتنا خلف أزواجنا ، وشيعتنا خلف ذرّيّاتنا .
آيا خشنود نيستى كه يكى از اين چهار نفر باشى ؟! نخستين كسانى كه وارد بهشت مى شوند عبارتند از : من ، تو ، حسن و حسين ، و همسران ما در سمت راست و چپ ما هستند و ذريّه و فرزندان ما پشت سر همسرانمان ، و شيعيان ما پشت سر ذريّه و فرزندان ما هستند . (1)
در ادامه اين گفتار اُمورى را بيان مى نماييم :
نخست : ابوبكر احمد بن على خطيب در كتاب «مختار المختصر من تاريخ بغداد» مى نويسد:
يحيى بن معاذ ، ابو زكريّاى رازى در شهر بلخ به زيارت سيّدى علوى رفت و بر او سلام كرد .
سيّد علوى به او گفت : استاد ! - خداوند مؤيّدتان بدارد - نظر شما در مورد ما اهل بيت ، چيست ؟
يحيى گفت : چه بگويم درباره سرشتى كه با آب وحى عجين شده و با آب رسالت كاشته شده است . آيا از چنين شجره مباركى جز بوى مشك هدايت و عنبر پاكيزگى مىوزد ؟
سيّد علوى به جهت اين سخن زيبا ، دهان او را با درّ و گوهر پر كرد .
فرداى همان روز ، سيّد علوى به زيارت استاد يحيى بن معاذ رفت ، يحيى به سيّد علوى گفت : اگر تو ما را زيارت كنى اين از فضل توست ، و اگر ما تو را زيارت كنيم باز هم به جهت فضل توست ، پس فضل و برترى از آنِ توست چه زائر باشى يا زيارت شوى . (2)
دوّم : در كتاب «مناقب القاضى» آمده است : خداوند متعال مى فرمايد :
«وَالَّذينَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإيمانٍ ألْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَما اَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ كُلُّ امْرِئٍ بِما كَسَبَ رَهينٌ » (1)؛
«كسانى ايمان آوردند و فرزندانشان به پيروى از آنان ايمان آوردند فرزندانشان را (دربهشت) به آنان ملحق مى سازيم ، و چيزى از عملشان نمى كاهيم ، هر كس در گرو اعمال خويش است».
مفسّران در تفسير اين آيه شريفه گويند :
اين آيه در شأن مؤمنانى است كه داراى درجاتى هستند كه به وسيله عملشان وارد بهشت مى شوند. فرزندان آنان نمى توانند به وسيله اعمالشان به درجه آنان برسند . خداوند متعال درجه آنان را نيز بالا مى برد كه حقيقتاً خداوند منزلت و مكان آن مؤمن را برترى داده است ، و از او چيزى كم ننموده است ، چرا كه درجه او را با درجه ذريّه اش برابر كرده ، و بدين جهت بر فضيلت و شرف مؤمن افزوده است .
برخى ديگر از مفسّران گويند : وقتى مؤمنان از چنين مقام و منزلتى برخوردار باشند پس چنين مقامى بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سزاوارتر و لازمتر است . بنابراين ، مؤمنان ، كسانى خواهند بود كه از دستورات حضرتش پيروى نموده و در برابر برترين آنان در هر عصر و دوره اى پس از حضرتش تسليم شده كه اينان در درجه آن حضرت خواهند بود و مراد از ذريّه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم ، همان فرزندان حضرت على و حضرت فاطمه عليهما السلام است مادامى كه متولّد مى گردند .
در كتاب «منهج» آمده: از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده كه حضرتش فرمود:
إنّ اللَّه يرفع درجة ذرّيّة المؤمن في درجته وإن كانوا دونه لتقرّبهم عنه .
1) سوره طور ، آيه 21 .
خداوند متعال درجه ذريّه مؤمن را همانند درجه مؤمن بالا مى برد - گرچه درجه آنان پايينتر باشد - و اين به جهت تقرّب و نزديكى آنان به مؤمن است.
سوّم : امام حسن عسكرى عليه السلام در تفسيرشان فرموده اند :
خانواده شخصى گرفتار گرسنگى شدند ، او از خانه بيرون آمد تا چيزى پيدا كند تا خانواده اش سدّ رمق نموده و طعامى بخورند .
وى درهمى بدست آورد و با آن ، نان و خورشتى خريد ، و به سوى خانه به راه افتاد . در اين اثناء به آقا و خانمى از خاندان حضرت محمّد و حضرت على عليهما السلام برخورد نمود ، ديد آنان گرسنه هستند .
با خود گفت : اينان بر اين طعام ، از خانواده من سزاوارترند . پس نان و خورشت را بر آنان تقديم نمود .
او با دست خالى به سوى خانواده اش به راه افتاد ، ولى نمى دانست به خانواده اش چه بگويد ؟ و چگونه آنها را قانع كند ؟ به همين جهت آرام آرام راه مى رفت و فكر مى كرد كه چگونه به خانواده خودش عذر بياورد و چگونه بگويد كه با درهم چه كرد ؟ چرا كه چيزى نخريده بود ؟
متحيّر بود ، ناگاه ديد پيكى به دنبال اوست و آدرس او را مى خواهد ، او خودش را معرّفى نمود . پيك ، نامه اى از شهر مصر به همراه كيسه اى كه محتوى پانصد دينار بود ، به او داد و گفت : اين باقىمانده ثروتى است كه از مال پسرعمويت به تو آوردم ، او در مصر از دنيا رفته ، و صد هزار دينار در نزد تجّار مكّه و مدينه نقدى دارد و مستغلّات و املاك زيادى چندين برابر اين ، از خود به ارث گذاشته است .
آن شخص پانصد دينار را گرفت و با دست پر به سوى خانه اش روان شد ، شب خوابيد در عالم خواب موفق به ديدار رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و على عليه السلام شد .
آن دو بزرگوار رو به او كرده و فرمودند : در برابر ايثار و از خودگذشتگى كه نسبت به خاندان ما نمودى چگونه پاداش داده و بىنيازت نموديم ؟
آنگاه آن دو بزرگوار در عالم خواب ، به خواب تجّار مكّه و مدينه - كه هزار
دينار در نزد آنان بود - رفتند و به هر كدام فرمودند : يا فردا صبح حقّ فلانى را از ارث پسرعمويش مىپردازى يا اينكه صبح فردا هلاك و نابود خواهى شد ، و نعمت تو را زايل و از خويشانت جدا خواهيم نمود .
آنان هر كدام با آغاز صبح ، هر چه نزد آنها از حقّ آن مرد بوده برداشتند و به او دادند ، و بدين وسيله آن شخص صاحب هزار دينار شد .
و همچنين در مورد املاك و مستغلّاتى كه در مصر داشت آن دو بزرگوار در عالم خواب به سراغ آنان رفته و تهديد نمودند كه فورى آن اموال را به او تحويل دهند .
آنگاه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و على عليه السلام به خواب اين ايثارگر به خاندان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمده و فرمودند : احسان و نيكى خداوند را چگونه ديدى ؟! ما دستور داديم اموال تو را در مصر تحويل دهند ، آيا مى خواهى به حاكم آن شهر بگوييم تا املاك و مستغلّات تو را در مصر فروخته و پولش را بدهد تا عوض آن را در مدينه بخرى ؟
گفت : آرى .
حضرت محمّد و حضرت على عليهما السلام به خواب حاكم مصر آمده و دستور دادند كه املاك آن مرد را بفروشد ، و قيمتش را در شهر خودش بپردازد .
او هم اطاعت نموده و آن اموال را فروخت و سيصد هزار دينار قيمت آنها را به آن مرد فرستاد و او ثروتمندترين شخص مدينه شد .
پس از آن ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به خواب او آمد و فرمود :
يا عبداللَّه ! هذا جزاؤك في الدنيا على إيثار قرابتي على قرابتك ، ولاُعطينّك في الآخرة بكلّ حبّة من هذا المال في الجنّة ألف قصر أصغرها أكبر من الدنيا، مغرز كلّ إبرة منها خير من الدنيا وما فيها.
اى بنده خدا ! اين پاداش ايثار خانواده خود بر خانواده من ، در دنيا است ، البتّه در آخرت براى هر دانه اى از اين مال هزار قصر در بهشت براى تو عطا خواهد شد كه كوچكترين آن قصرها بزرگتر از دنياست ، محلّ دوخت هر سوزن از آن ، از دنيا و آنچه در آن است ، بهتر مى باشد . (1)
1) تفسير امام عسكرى عليه السلام : 337 ح 212 .
بخش دوم قطره اي از درياي فضائل و مناقب پيشواي پيامبران گذشتگان ،
پدر پيشوايان پاكيزگان ، سرور موحّدان، برادر رسول پروردگار جهانيان ،
امير مؤمنان عليّ بن ابي طالب
صلوات الله عليه وآله الطاهرين
818 / 1 - در كتاب «الروضة في الفضائل» آمده : عمّار ياسر و زيد بن ارقم گويند : روز دوشنبه نوزدهم ماه صفر بود ، ما در محضر باصفاى امير مؤمنان على عليه السلام حضور داشتيم ، ناگاه فرياد بلندى گوشها را پر كرد ، على عليه السلام بر «دكّة القضاء» نشسته بود ، روى به من كرد و فرمود :
يا عمّار ! ائتني بذي الفقار .
اى عمّار ! شمشير ذوالفقار مرا بياور .
وزن ذوالفقار ، هفت من و دو سوّم من مكّى بود.
من شمشير حضرتش را حاضر نمودم ، حضرت آن را از غلافش درآورد و روى زانوانش گذاشت ، و فرمود:
يا عمّار ! هذا يوم أكشف فيه لأهل الكوفة جميعاً الغمّة ليزداد المؤمن وفاقاً والمخالف نفاقاً .
اى عمّار ! امروز غم و اندوه اهل كوفه را برطرف مى نمايم و كارى انجام مى دهم كه سبب افزايش وفاق مؤمنان و نفاق مخالفان گردد .
آنگاه فرمود : اى عمّار ! كسى را كه پشت در است وارد كن .
عمّار گويد : من بيرون رفتم ، ناگاه پشت در زنى را ديدم كه بر كجاوه اى بر شتر قرار گرفته و مى گريد و فرياد مى زند :
اى دادرس درماندگان ، اى مقصد جويندگان ، اى گنجينه رغبت كنندگان ، اى صاحب نيروى استوار ، اى [آزادكننده اسيران ، اى مهر ورزنده بر پيران ، اى روزى دهنده كودكان ، اى قديمى كه از هر قديمى پيشى گرفته ، اى ياور بى ياوران ، اى تكيه گاه بى پناهان ، اى ذخيره تهيدستان ، اى امان بى امانان ، اى ياور ضعيفان ، اى گنج فقيران! (1)] به سوى تو روى آوردم و به آستان تو توسّل جستم ، پس رويم را سفيد كن ، گره از امر مهمّ من بگشا و غم و اندوهم را بزداى.
عمّار گويد : اطراف اين بانو را هزار اسب سوار با شمشيرهاى از نيام كشيده شده گرفته بودند ، كه گروهى طرفدار او و گروه ديگرى بر عليه او سخن مى گفتند.
من رو به آنها كرده و گفتم : امير مؤمنان على عليه السلام را پاسخ دهيد ، صاحب علم و دانش نبوّت را پاسخ دهيد .
آن زن از شتر پايين آمد اطرافيانش نيز از مركبها پايين آمده و وارد مسجد شدند.
آن زن در برابر امير مؤمنان على عليه السلام ايستاد و گفت : اى على ! (2)به سوى شما روى آورده ام، گرفتاريم را برطرف و مشكلى كه موجب غم و اندوهم شده زايل كن ، زيرا تو صاحب اين امر و تواناى آنى ، و داناى به آنچه شده و تا قيامت خواهد شد ، هستى .
در اين هنگام امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
اى عمّار ! برو و در ميان مردم كوفه ندا ده تا (به مسجد آمده و) شاهد قضاوت اميرالمؤمنين باشند .
1) به جاى اينفراز در «الفضائل» و «بحار الأنوار» آمده: «اى اطعام كننده يتيمان ، اى روزى دهنده نيازمندان ، اى زنده كننده هر استخوان پوسيده ، اى قديمى كه از هر قديمى پيشى گرفته ، اى ياور كسى كه يار و ياور ندارد ، اى پناه بى پناهان و اى گنج بى نوايان!»
2) در «الفضايل» و «بحار الأنوار» چنينآمده : «اى مولاى من! اى پيشواى پرهيزگاران! به سوى تو آمده و ...» .
عمّار گويد : من در ميان مردم كوفه فرياد زدم : مردم ! هر كه مى خواهد شاهد آنچه خدا به على عليه السلام برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم عطا فرموده ، باشد ، در مسجد حضور بهم رساند .
در اين موقع ، مردم به سوى مسجد هجوم آورده و مسجد از جمعيّت پر شد . آنگاه امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
اى گروهى كه از شام آمده ايد مشكلتان را مطرح كنيد !
در اين هنگام ، پيرمردى كه بُرد يمنى و حلّه عدنى بر تن داشت و عمّامه خزّ سوسنى هم بر سر گذاشته بود ، از ميان آنها برخاست و گفت :
سلام بر تو اى گنج فقيران ! و اى پناه بى پناهان ! اى مولاى من ! اين كنيزى كه در برابر توست دختر من است ، او هرگز شوهر نكرده ؛ ولى اينك در خانه من حامله شده است . به راستى او آبروى مرا در ميان خاندانم برده است . من به شدّت ، دليرى ، سختى ، سطوت ، كمال و عقل مشهورم . من همان «فليس بن عفريس» و شير غضبناكى هستم كه آتش قهرم خاموش نمى گردد و همسايه اى بر من قهر و غلبه نمى كند . دليرى ، شجاعت ، حملات و سطوات من در ميان عرب كم نظير است .
با اين حال ، اينك اى على ! در كار خود متحيّر و سرگردان هستم ، پس امر مشكلى كه موجب اين غم و اندوهم گشته از من بزداى كه امام ، اُميد اُمّت است و اين مشكل بزرگى است كه من تاكنون همانند آن و از آن بزرگتر نديده ام .
امير مؤمنان على عليه السلام رو به آن دختر نمود و فرمود :
اى دختر ! نظر تو درباره آنچه پدرت اظهار مى دارد ، چيست ؟
گفت : امّا آنچه پدرم مى گويد : من دوشيزه هستم ، راست مى گويد ، ولى اينكه مى گويد : من حامله هستم ، سوگند به خدا ! من هرگز خيانتى نكرده ام . اى امير مؤمنان ! تو جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و وارث او هستى ،
چيزى بر تو پنهان نيست ، تو مى دانى كه من در ادّعايم دروغ نمى گويم ، پس اى گشاينده مشكلاتى كه موجب غم و اندوه مى گردد ؛ مشكل مرا حل كرده و غم و اندوهم را بزداى .
در اين هنگام امير مؤمنان على عليه السلام در بالاى منبر قرار گرفت و صداى تكبير سر داد و فرمود :
«اللَّه اكبر» ، «اللَّه اكبر» ، و اين آيه شريفه را قرائت فرمود :
«جاءَ الحَقُّ وَزَهَقَ الباطِلُ إنَّ الباطِلَ كانَ زَهُوقاً » (1)؛
«حق آمد و باطل نابود شد ؛ به راستى كه باطل نابودشدنى است» .
سپس فرمود : اين حكم به من واگذار شده است ، آنگاه قابله شهر كوفه را خواست .
زنى بنام خولاء (لبناء) كه قابله زنان كوفه بود ، آمد . حضرت به او فرمود : ميان خود و مردم پرده اى بزن و ببين اين دختر ، حامله است يا نه ؟
قابله دستور حضرتش را اجرا كرده آنگاه بيرون آمد و گفت : آرى ، او دوشيزه و در عين حال حامله است .
على عليه السلام رو به مردم كرد و فرمود :
يا أهل الكوفة ! أين الأئمّة الّذين ادّعوا منزلتي ؟ أين من يدّعي في نفسه أنّه له مقام الحقّ فيكشف هذه الغمّة ؟
اى مردم كوفه ! كجايند پيشوايانى كه مقام و منزلت مرا ادّعا مى كردند؟ كجاست كسى كه ادّعا مى كرد مقام حقّ را داراست تا اين مشكل را حلّ كند؟
عمرو بن حريث لعنه اللَّه با مسخره گفت : حلّ اين مشكل فقط به دست توست اى فرزند ابى طالب ! امروز امامت تو بر ما ثابت مى شود !!
امير مؤمنان على عليه السلام رو به پدر دختر نمود و فرمود :
اى اباالغضب آسيب ديده! آيا تو از شهر دمشق نيستى ؟
1) سوره إسراء ، آيه 81 .
گفت : آرى .
فرمود : آيا از قريه اى بنام «أسعار» نيستى ؟
گفت : آرى .
فرمود : آيا در ميان شما كسى هست كه همين الآن تكّه اى يخ بياورد ؟!
گفت : يخ در شهرهاى ما زياد است ؛ ولى ما هم اكنون توانايى حاضر نمودن آن را نداريم.
فرمود : فاصله ميان شهر ما و شما دويست و پنجاه فرسنگ است ؟
گفت : آرى ، اى مولاى من ! فرمود :
أيّها الناس ! انظروا إلى ما أعطى اللَّه عليّاً من العلم النبويّ الّذي أودعه اللَّه ورسوله من العلم الربّاني .
اى مردم ! اينك بنگريد به آنچه كه خدا از علم نبوى به على عطا فرموده است همان علمى كه خداوند و رسولش از علم ربّانى در او به وديعت گذاشته اند .
عمّار گويد : امير مؤمنان على عليه السلام دست مبارك خود را در حالى كه بر بالاى منبر مسجد جامع كوفه بود دراز كرد و تكّه يخى آورد كه هنوز قطرات آب از آن چكّه مى كرد . در اين هنگام مردم فرياد زدند و موج فرياد جمعيّت مسجد را فرا گرفت ، حضرت رو به مردم كرد و فرمود :
اسكتوا ! ولو شئت أتيت بجباله .
آرام باشيد ! اگر بخواهم كوه يخ را حاضر مى كنم .
آنگاه به قابله كوفه فرمود : اين تكّه يخ را بگير و به همراه دختر از مسجد بيرون رو ، آنگاه تشتى زير او بگذار و اين تكّه يخ را در نزديكى رحم او قرار ده ، زالوئى بيرون خواهد آمد كه وزن آن پنجاه و هفت مثقال و دو دانق (1)است .
قابله تكّه يخ را گرفت و به همراه دختر از مسجد بيرون آمد و تشتى آورده و آن طور كه حضرتش فرموده بود انجام داد ، ناگاه زالوى بزرگى
1) در كتاب فضائل ، پنجاه و هفت درهم و دو دانق است ، و دانق يك ششم درهم است .
داخل تشت افتاد و آن را وزن كرد همان اندازه بود كه حضرتش فرموده بود .
قابله با كنيز به مسجد آمد و زالو را در برابر حضرتش بر زمين گذاشت ، حضرت فرمود :
آيا وزن نمودى ؟
گفت : آرى ، وزنش پنجاه و هفت مثقال و دو دانق بود .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : آرى ، و اين آيه را تلاوت فرمود :
«وَإنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَكفى بِنا حاسِبينَ » (1)؛
«و اگر به مقدار يك دانه خردل (كار نيك و بدى) باشد ما آن را حاضر مى كنيم و كافى است كه ما حسابگر باشيم» .
آنگاه فرمود : اى اباالغضب ! دخترت زنا نكرده جز آنكه او در ده سالگى در جايى وارد آب شده و اين زالو وارد رحم او گشته و از آن موقع تا حالا در رحم او بوده و بزرگ شده است.
در اين هنگام پدر دختر برخاست و مى گفت : گواهى مى دهم كه تو مى دانى آنچه را كه در رحمها است و آگاه از ضمايرى . (2)
نويسنده رحمه الله گويد : اين روايت را بحرانى قدس سره با اندكى تفاوت و اغلاط در عبارات از سيّد مرتضى رحمه الله نقل نموده است . (3)
819 / 2 - در يكى از مناقب عتيق آمده :
ميثم تمّار (يار باوفاى امير مؤمنان على عليه السلام) گويد : من در حضور مولايم امير مؤمنان على عليه السلام بودم ، مردم در اطراف حضرتش بودند ، ناگاه مرد بلند بالايى كه قباى خاكسترى بر تن داشت و عمّامه زردى بر سر
گذاشته بود و با دو شمشير مسلّح بود ، بدون اينكه سلامى داده سخنى گويد ، وارد شد .
مردم از اطراف براى ديدن او گردن كشيدند ، و با گوشه چشمان به او مى نگريستند كه آنها از همه اطراف در برابر او ايستاده بودند ، ولى مولايمان امير مؤمنان على عليه السلام سر مباركش را به خاطر او بلند نكردند .
هنگامى كه حواسّ مردم جمع شد ، زبانش همانند شمشير برّان و تيزى كه از نيام خود كشيده شود ، گشوده شد و گفت : كداميك از شما به شجاعت برگزيده شده ، تاج كمال و فضيلت بر سر نهاده ، زرهى از قناعت به خود پوشيده است ؟
كداميك از شما در حرم تولّد يافته ، داراى خلق و خوى والا و متّصف به بزرگوارى و كرم هستيد ؟
كداميك از شما سرش كم مو ، اساسش استوار ، پهلوان جنگجو ، تنگ كننده نفَسها و گيرنده قصاص هستيد ؟
كداميك از شما شاخه تر و تازه و بخشى از خاندان با نجابت ابى طالب هستيد ؟ كداميك از شما كسى است كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را در دورانش يارى نمود ، و سلطنت او را قوى و شأن او را والا گردانيد ؟
كداميك از شما قاتل دو عمرو و به اسارت گيرنده دو عمرو (1)هستيد ؟
ميثم تمّار گويد : امير مؤمنان على عليه السلام در پاسخ او فرمود :
من هستم اى سعد بن فضل بن ربيع بن مدركة بن طيّب بن اشعث بن ابى سمع بن احبل بن فزارة بن دعيل بن عمرو دوينى ! (2)
1) منظور از دو عمرى كه امير مؤمنان على عليه السلام آنان را كشت ؛ عمرو بن عبدود و عمرو بن اشعث مخزومى است . و دو عمروى كه حضرتش به اسارت گرفت ؛ ابوثور عمرو بن معدى كرب و عمروبن سعيد عشابى هستند كه آن دو را در جنگ بدر به اسارت درآورد .
2) در «الفضائل» آمده : ... مدركة بن نجيبة بن صلت بن حارث بن اشعث بن سميع دوسى . و در «بحار الأنوار» آمده: مدركة بن نجيبة بن صلت بن حارث بن وعران بن اشعث بن ابى سمع رومى .
او گفت : لبّيك اى على !
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
سل عمّا بدا لك فأنا كنز الملهوف ، وأنا الموصوف بالمعروف ، أنا الّذي قرعني الصمّ الصلاب وهطل بأمرى السحاب ، وأنا المبعوث بالكتاب ، أنا الطور والأسباب ، أنا «ق» والقرآن المجيد ، أنا النبأ العظيم .
أنا الصراط المستقيم أنا البارع ، أنا العسوس أنا القلمّس والعفوس ، أنا المداعس ، أنا ذوالنبوّة والسطوة ، أنا العليم ، أنا الحليم ، أنا الحفيظ ، أنا الرفيع ، وبفضلي نطق كلّ كتاب وبعلمي شهدوا ذووا الألباب، أنا عليّ أخو رسولاللَّه، زوج ابنته، وأبو بنيه.
آنچه مى خواهى پرسش كن كه من گنج اندوهناكانم ، من به نيكوكارى موصوف هستم ، منم كسى كه زمين سرسخت از من قرار گرفت و به دستور من ابر باران باريد ، منم كسى كه در هر كتاب توصيف شده ام ، من طور و اسبابم ، من «ق» و قرآن مجيدم ، من نباء عظيمم ، من صراط مستقيمم ، منم داراى كمال ، منم جوينده شكار ، منم سرور بزرگوار ، منم دلير و جنگجو .
منم داراى نبوّت و سطوت ، منم دانا ، منم شكيبا ، منم حافظ ، منم والا ، و به سبب فضل من هر كتابى گويا و به سبب دانش من صاحبان عقل و خرد گواهى دهند ، منم على ، برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ، شوهر دختر او و پدر فرزندان او .
در اين هنگام عرب گفت : به ما چنين رسيده كه در روى زمين تويى كه مردگان را زنده كرده و زندگان را مى ميرانى ، و مردم را فقير ، غنى و حاجت روا مى نمايى .
على عليه السلام فرمود : مشكلت را بگو .
گفت : من نماينده شصت هزار جمعيّت از قبيله «عقيمه» هستم ، شخصى از آنها مدّتى است مرده و آنان در علّت مرگش باهم اختلاف دارند . اكنون جسد آن مرده را به همراه من فرستاده اند كه اينك پشت در
مسجد است ، اگر او را زنده نمايى خواهيم دانست كه تو راستگو ، نجيب زاده و شريف هستى . و به راستى يقين مى كنيم كه تو حجّت خدا در زمين هستى ، و اگر نتوانى او را زنده كنى ، او را به ميان قبيله اش برگردانده و خواهيم فهميد كه ادّعاى تو غير صحيح است و آنچه را كه توانايى انجام آن را ندارى ، اظهار مى نمايى .
حضرت على عليه السلام رو به ميثم تمّار كرد و فرمود :
اى اباجعفر! سوار مركبى شو و خيابانها و محلّات كوفه را دور بزن و ندا ده:
من أراد أن ينظر إلى ما أعطاه اللَّه عليّاً أخا رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وبعل فاطمة الزهراء عليها السلام في الفضل والعلم فليخرج إلى النجف غداً .
كسى كه مى خواهد فضيلت و برترى علم و دانشى كه خدا به على ، برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و شوهر فاطمه زهرا عليها السلام داده بنگرد ، فردا به صحراى نجف آيد .
هنگامى كه ميثم تمّار مأموريّتش را انجام داد و برگشت ، امير مؤمنان على عليه السلام به او فرمود : اين عرب را مهمان كن .
(ميثم تمّار گويد : ) من او را با تابوتى كه در آن مرده اى را به همراه داشت به خانه ام بردم و با خانواده در خدمتش بوديم .
فردا صبح هنگامى كه امير مؤمنان على عليه السلام نماز صبح را خواند به سوى صحراى نجف به راه افتادند . من نيز به همراه حضرتش بودم ، در كوفه كسى از خوب و بد نماند جز آنكه به صحراى نجف آمدند .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
اى ابا جعفر ! اعرابى را با مرده اى كه به همراه دارد بياور .
من فرمان حضرتش را اطاعت كرده و هر دو را در صحراى نجف حاضر ساختم . امير مؤمنان على عليه السلام رو به مردم كرد و فرمود :
يا أهل الكوفة ! قولوا فينا ما ترونه منّا ، وارووا عنّا ما تسمعونه .
اى مردم كوفه ! آنچه از ما مشاهده مى كنيد درباره ما بگوئيد ، و آنچه از ما مى شنويد ، به ديگران روايت كنيد .
آنگاه فرمود : اى اعرابى ! شترت را بخوابان ! و جسد رفيق مرده ات را با كمك عدّه اى از مسلمانان از تابوت بيرون بياور .
ميثم تمّار گويد : مرد عرب از تابوت پارچه اى از ديباج زرد بيرون آورد و باز كرد . زير آن ، پارچه اى از ديباج سبز بود ، آن را هم باز كرد . زير آن ، كيسه اى از لؤلؤ بود كه در ميان آن ، جوانى بود كه گيسوانش همانند گيسوان زنان زيبا بود . على عليه السلام رو به آن اعرابى كرد و فرمود :
چند روز است كه اين جوان مرده ؟
گفت : چهل و يك روز .
حضرت فرمود : علّت مرگش چه بود ؟
اعرابى گفت : خانواده او مى خواهند تو او را زنده نمايى تا بگويد چه كسى او را كشته ، چرا كه او صحيح و سالم شب خوابيده و بامدادان گوش تا گوش او بريده شده است . حضرت فرمود :
چه كسى خون او را مى خواهد ؟
گفت : پنجاه نفر از خويشان او دست به دست هم داده و در پى خون او هستند . اى برادر رسول خدا ! شكّ و ترديد را از ميان بردار و امر قتل او را آشكار كن . حضرت فرمود :
عمويش او را كشته است ، زيرا دختر خود را به ازدواج او درآورد ، ولى اين جوان او را رها كرد ، و زن ديگرى اختيار نمود، عمويش از كينه و حقدش او را كشت .
اعرابى گفت : ما به اين سخن راضى و قانع نمى شويم ، مى خواهيم اين جوان خودش در ميان خانواده اش شهادت دهد كه چه كسى او را كشته تا آتش فتنه و جنگ در ميان آنان خاموش گردد .
امير مؤمنان على عليه السلام برخاست و خداى متعال را حمد و سپاس گفته و او را ثنا خواند و بر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم درود فرستاد ، آنگاه فرمود :
يا أهل الكوفة ! ما بقرة بني إسرائيل بأجلّ عند اللَّه تعالى من عليّ أخي رسول اللَّه ، إنّها أحيى اللَّه بها ميّتاً بعد سبعة أيّام .
اى مردم كوفه ! به راستى كه ارزش گاو بنى اسرائيل در نزد پروردگار از على ، برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بالاتر نيست ، همانا خداى متعال به وسيله او مرده اى را پس از هفت روز زنده كرد .
سپس كنار جسد مرده رفت و فرمود : همانا گاو بنى اسرائيل عضوى از بدنش را به مرده زدند و او زنده شد . من عضوى از بدنم را به اين مرده مى زنم ، چرا كه عضوى از من ، نزد خداى بهتر از آن گاو است .
آنگاه با پاى راستش او را تكان داد و فرمود :
اى مدركة بن حنظلة بن غسّان بن بحر بن فهم بن سلامة بن طيّب بن مدركة بن اشعب بن اخرص بن داهلة بن عمر بن فضل بن حباب ! برخيز ، كه على به اذن خدا تو را زنده نمود .
در اين هنگام جوانى از تابوت برخاست كه سيمايش از آفتاب زيباتر و از مهتاب درخشنده تر بود و رو به امير مؤمنان على عليه السلام كرد و گفت :
لبيّك ، لبيّك اى زنده كننده استخوانها ! اى حجّت خدا بر مردم ، اى بى نظير در فضل و احسان ! اى امير مؤمنان ! اى جانشين رسول پروردگار جهانيان ! اى علىّ بن ابى طالب !
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
اى جوان ! چه كسى تو را كشته است ؟
گفت : عمويم حريث بن زمعة بن ميكال بن اصم .
سپس امير مؤمنان على عليه السلام به آن جوان فرمود : به سوى خانواده ات برگرد .
جوان گفت : من نيازى به خويشانم ندارم .
حضرت فرمود : چرا ؟
گفت : مى ترسم دوباره مرا بكشند و شما در ميان اين اُمّت نباشيد ، پس چه كسى مرا زنده مى نمايد ؟!
حضرت رو به اعرابى كرد و فرمود : تو به سوى خانواده ات باز گرد .
اعرابى گفت : من تا زنده ام به همراه تو و اين جوان هستم .
آنان نزد امير مؤمنان على عليه السلام ماندند تا اينكه هر دو ، در جنگ صفّين به فيض شهادت نايل شدند ، رحمت خدا بر آنها باد .
مردم كوفه نيز پس از مشاهده اين جريان شگفت انگيز به خانه هايشان بازگشتند ، و سخنان گوناگونى در مورد حضرت بر زبان جارى كردند . (1)
820 / 3 - عمّار ياسر گويد : من به همراه امير مؤمنان على عليه السلام بودم در آن هنگام كه از سرزمين نخيله - كه در دو فرسنگى كوفه است - مى گذشت ، ناگاه پنجاه مرد يهودى از نخيله بيرون آمده و گفتند : تو علىّ بن ابى طالب امام هستى ؟
حضرت فرمود : آرى .
گفتند : در كتابهاى ما آمده: صخره اى است كه نام شش پيامبر بر آن نوشته شده ، اينك ما به دنبال آن سنگ هستيم ؛ ولى آن را پيدا نمى كنيم ، اگر تو امام هستى آن سنگ را براى ما پيدا كن .
حضرت فرمود : دنبال من بياييد .
عمّار گويد : آنان پشت سر حضرتش به راه افتادند تا اينكه به صحرايى رسيدند ، ناگاه در آن صحرا ، كوهى عظيم از ريگ ديدند ، على عليه السلام فرمود :
أيّتها الريح ! انسفى الرمل عن الصخرة .
اى باد ! ريگها را از روى سنگ پراكنده ساز !
1) نوادر المعجزات : 31 ح 12 ، عيون المعجزات : 24 ، مدينة المعاجز : 247/1 ح 157 ، فضائل ابن شاذان : 5 - 2 ، بحار الأنوار : 274/40 ح 40 (با اندكى تفاوت) .
ساعتى نگذشت تا اينكه بادى وزيد ، ريگها را پراكنده ساخت و سنگى ظاهر شد ، حضرت فرمود : اين همان سنگ شماست .
گفتند : آنچنان كه ما شنيده ايم و در كتابهايمان خوانده ايم ، بر روى اين سنگ ، نام شش پيامبر نوشته شده ؛ ولى ما آن اسامى را روى آن نمى بينيم .
على عليه السلام فرمود :
نامهايى كه بر آن نوشته شده ، در طرفى است كه بر زمين قرار گرفته ، آن را برگردانيد (تا ديده شود) .
در اين هنگام يك گروه هزار نفرى تشكيل شده و به كمك همديگر يك دست گشتند تا آن سنگ را برگردانند ، ولى نتوانستند .
على عليه السلام فرمود : كنار برويد !
آنگاه دست مباركش را در حالى كه سوار بر مركب بود به طرف سنگ دراز كرد و آن را برگرداند . پس اسامى شش نفر از پيامبران صاحب شريعت را بر روى آن يافتند ، آنان عبارت بودند از : آدم ، نوح ، ابراهيم ، موسى ، عيسى و محمّد عليهم السلام .
در اين هنگام گروهى از يهود ، به دست مبارك حضرتش ايمان آورده و گفتند : ما گواهى مى دهيم كه معبودى جز خدا نيست و محمّد ، رسول خدا است و تو امير مؤمنان، سرور جانشينان و حجّت خدا در زمين هستى.
كسى كه تو را بشناسد سعادتمند گشته و نجات پيدا خواهد كرد ، و كسى كه با تو مخالفت نمايد گمراه و سرگردان گشته و به سوى دوزخ سقوط خواهد كرد ، مناقب و فضايل تو از حدّ و حدود بالاتر و آثار نعمتهاى تو از شمارش افزونتر است . (1)
821 / 4 - در يك نسخه مناقب خطّى كهنى - كه شايد بيش از سيصد سال
1) فضائل ابن شاذان : 73 ، بحار الأنوار : 257/41 ذيل ح 18 ، نوادر المعجزات : 40 ح 15، عيون المعجزات: 31.
پيش نگارش يافته - آمده است :
اعثم كوفى - كه يكى از معاندان بود - گويد : در جنگ صفّين مردى از اهل شام به ميدان مبارزه آمد .
على عليه السلام به او فرمود :
(اى شامى !) برگرد ، تا فرزند (هند) جگرخوار تو را وارد دوزخ نكند .
شامى گفت : هم اكنون معلوم مى شود كه كداميك از ما وارد دوزخ خواهيم شد .
پس امير مؤمنان على عليه السلام نيزه اى به سوى او حواله و او را با نيزه بلند كرد و در هوا نگاه داشت ، آن لعين فرياد زد : يا اميرالمؤمنين ! همينك آتش جهنّم را ديدم و از پشيمان شدگان گرديدم .
حضرت اين آيه را تلاوت فرمود :
«أَ لْآنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ المُفْسِدينَ» (1).
«هم اكنون ، در حالى كه پيش از اين عصيان كردى و ار مفسدان بودى» . (2)
822 / 5 - در كتاب «مصباح الأنوار» مى نويسد : جابر بن عبداللَّه (انصارى) گويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
ما عصاني قوم من المشركين إلّا رميتهم بسهم اللَّه تعالى ،
هيچ گروهى از مشركان مرا نافرمانى نكردند جز آنكه با تير خدا آنها را هدف قرار دادم .
گفته شد : اى رسول خدا ! تير خدا كدام است ؟ فرمود :
هو عليّ بن أبي طالب ما أبرزته في طلب ثار ، ولا بعثته في سريّة إلّا رأيت جبرئيل عليه السلام عن يمينه ، وميكائيل عن يساره وملك الموت أمامه ، وسحابة تظلّه حتّى يعطيه اللَّه خير النصر والظفر .
مقصود ، علىّ بن ابى طالب است ، در هيچ خونخواهى او را آشكار ننمودم و به هيچ جنگى او را نفرستادم جز آنكه ديدم جبرئيل در سمت راستش ، ميكائيل در سمت چپش و ملك الموت در در پيش روى اوست و ابرى او را سايه مى اندازد تا آنكه خداوند متعال بهترين يارى و پيروزى را به او عنايت فرمود .
نويسنده رحمه الله گويد : نظير همين روايت را صاحب كتاب «الثاقب في المناقب» نيز آورده است . (1)
823 / 6 - باز در همان كتاب آمده : جابر بن عبداللَّه (انصارى) گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
إنّ اللَّه يباهي بعليّ كلّ يوم الملائكة المقرّبين .
همانا خداى متعال هر روز به وسيله على عليه السلام به فرشتگان مقرّبش مباهات مى نمايد . (2)
اين حديث شريف را ابن شيرويه ديلمى در كتاب «الفردوس» از ابن عبّاس نقل كرده است .
824 / 7 - باز در همان منبع مى خوانيم : ابن عبّاس گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به علىّ بن ابى طالب عليه السلام فرمودند :
لو أنّ البحر مداد والغياض أقلام ، والإنس كتّاب ، والجنّ حسّاب ما أحصوا فضائلكم يا أبا الحسن !
اى اباالحسن ! اگر درياها مركّب ، درختان جنگلها قلم ، انسانها نويسنده و جنّيان حسابگر شوند نمى توانند فضايل تو را بشمارند . (3)
1) الثاقب في المناقب: 121 ح 6، امالى طوسى: 505 ضمن ح 13 مجلس 18، بحار الأنوار: 31/40 ضمن ح 62.
2) المناقب : 266/3 ، بحار الأنوار : 82/39 . اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در «ج : 347/26 ح 20» از «فردوس» نقل كرده است .
3) مصباح الأنوار : 121 (مخطوط) . اين روايت را خوارزمى در مناقب : 32 ح 1 و 328 ح 341 ، سيّد بن طاووس در طرائف : 139 ح 216 ، علّامه اربلى در كشف الغمّة : 111/1 ، ابن شاذان رحمه الله در مائة منقبة : 175 منقبت 99 ، استرآبادى رحمه الله در تأويل الآيات : 888/2 ح 13 ، و علّامه حلّى رحمه الله در محتضر : 96 نقل كرده اند .
825 / 8 - در تفسير فرات مى نويسد : عبداللَّه بن عبّاس گويد :
روزى در خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بوديم كه ناگاه چشم حضرتش به مارى افتاد كه همانند شتر بود ، على عليه السلام خواست او را با عصا بزند ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود :
إنّه إبليس ، وإنّي قد أخذت عليه شروطاً ما يبغضك مبغض إلّا شاركه في رحم اُمّه .
او ابليس است ، همانا من از او ، شروطى را پيمان گرفته ام ؛ هيچ دشمنى با تو دشمنى نمى ورزد جز آن كه او در رحم مادرش شركت مى نمايد .
و اين است معناى فرمايش خداوند متعال كه مى فرمايد :
«وَشارِكْهُمْ فِي الأَمْوالِ وَالأَوْلادِ» (1).
«و در ثروت و فرزندانشان شركت جوى» . (2)
826 / 9 - باز در همان كتاب آمده : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
يا عليّ ! قد غفر اللَّه تعالى لك ولأهلك ولشيعتك ومحبّي شيعتك ، ومحبّي محبّي شيعتك ، فأبشر فإنّك الأنزع البطين ، منزوع من الشرك ، بطين من العلم . (3)
اى على ! به راستى كه خداى متعال تو را بخشيد و همچنين خانواده تو و شيعيان و دوستان شيعيان و دوستداران دوستان شيعيان تو را بخشيد ، مژده باد تو را كه تو انزع بطين (دور شده از شرك، و سرشار از علم و دانش) هستى.
1) سوره إسراء ، آيه 64 .
2) تفسير فرات : 242 ح7 ، بحار الأنوار : 172/39 ح 12 .
3) اين روايت را خوارزمى در المناقب : 294 ح 284 ، شيخ طوسى رحمه الله در امالى خود : 293 ح 17 مجلس11 ، علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 101/68 ح 9 ، ديلمى رحمه الله در إرشاد القلوب : 83/2 ، و طبرى رحمه الله در بشارة المصطفى : 184 نقل كرده اند .
827 / 10 - باز در همان كتاب مى خوانيم : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
لمبارزة عليّ بن أبي طالب لعمرو بن عبدود أفضل من عمل اُمّتي إلى يوم القيامة . (1)
همانا مبارزه علىّ بن ابى طالب با عمرو بن عبدود (پهلوان نامى عرب) برتر از عمل اُمّت من تا روز قيامت است .
828 / 11 - باز در همان كتاب آمده : انس گويد :
آگاه شديم كه روزى امير مؤمنان على عليه السلام دلش مى خواسته جگر بريان با نان نرم ميل كند ، و اين خواسته تا يك سال دوام داشت ، روزى در حالى كه روزه بود اين خواسته اش را به فرزندش امام حسن عليه السلام مى فرمايد ، آن حضرت اين غذا را براى پدر بزرگوارش آماده مى سازد .
هنگامى كه مى خواهد افطار نمايد سائلى در مى زند، على عليه السلام مى فرمايد:
يا بنيّ ! احملها إليه لايقرء صحيفتنا غداً » أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ في حَياتِكُمُ الدُّنْيا وَاسْتَمْتَعْتُمْ بِها » (2).
فرزندم ! اين طعام را به آن سائل بده تا فرداى قيامت اين آيه را براى ما نخوانند كه : «از طيّبات زندگيتان در دنيا استفاده كرديد و از آن بهره برديد».
829 / 12 - باز در همان منبع آمده است : ابى مغنم مسلم بن اوس و جارية بن قدامه سعدى در مجلس امير مؤمنان على عليه السلام حضور داشتند ، حضرت بر فراز منبر در مسجد كوفه سخن مى گفت و مى فرمود :
سلوني من قبل أن تفقدوني ، فإنّي لا اُسئلُ إلّا اُجيب عمّا دون العرش ، لايقولها بعدي إلّا كذّاب أو مفتري .
از من بپرسيد ، پيش از آن كه مرا نيابيد ، چرا كه هر چيزى كه پايينتر از
عرش است از من پرسيده شود پاسخ آن را مى دهم ، پس از من ، كسى چنين ادّعايى نمى كند ، مگر دروغگو و افترا زننده .
از گوشه مسجد مردى برخاست كه در گردنش كتابى - مانند قرآن - داشت، چهره اى گندمگون ، قامتى بلند و موهاى مجعّد داشت ، گويى از يهوديان عرب بود ، او رو به على عليه السلام كرد و با صداى بلند گفت : اى كسى كه ادّعا مى كنى آنچه را كه نمى دانى و پيشقدم مى شوى آنچه را كه نمى فهمى (!!!) اكنون من از تو مى پرسم و تو پاسخ بده .
ياران امير مؤمنان على عليه السلام از گوشه و كنار مجلس به سوى او پريده و خواستند به او حمله نمايند ؛ ولى امير مؤمنان على عليه السلام از آنان جلوگيرى نموده و فرمود :
او را رها نماييد ، و شتاب نكنيد ، چرا كه با شتاب و سبك عقلى حجّتهاى خدا اقامه نمى شود، و با شتاب پرسشگر هم براهين خدا آشكار نمى گردد .
آنگاه رو به آن مرد كرد و فرمود : با هر زبانى كه مى خواهى و با همه فهم و دانشت بپرس كه - ان شاء اللَّه - پاسخ مى دهم .
آن مرد پرسيد : فاصله ميان مغرب و مشرق چقدر است ؟
حضرت فرمود : به اندازه مسافت هوا .
پرسيد : مسافت هوا چيست ؟
فرمود : دوران و چرخش فلك .
پرسيد : اندازه دوران و چرخش فلك چقدر است ؟
فرمود : سير يك روز خورشيد .
آن مرد گفت : راست گفتى . (پس بگو : ) قيامت كى برپا مى شود ؟
فرمود : هنگام حضور مرگ و فرا رسيدن اجل .
گفت : راست گفتى ، عمر دنيا چقدر است ؟
فرمود : گفته شده : هفت هزار ، سپس بى پايان است .
آن مرد گفت : راست گفتى ، بكّه و مكّه كجاست ؟
فرمود : مكّه اطراف حرم و بكّه محلّ و موضع كعبه است .
آن مرد گفت : راست گفتى ، پس چرا مكّه به اين اسم ناميده شده ؟
فرمود : چون خداى متعال زمين را از زير آن كشيد .
پرسيد : چرا بكّه گويند ؟
فرمود : چون در آنجا گردنهاى گردنكشان و ستمكاران خم و چشمهاى گنهكاران گريان گرديد .
آن مرد گفت : راست گفتى ، خداوند متعال پيش از آنكه عرش را بيافريند در كجا بود ؟
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
سبحان اللَّه الّذي لايدرك كنه صفته حملة عرشه على قربهم من كرسيّ كرامته ، ولا الملائكة المقرّبين من أنوار سبحات جلاله ، ويحك! لايقال للَّه : أين ، ولا بِم ، ولا فيم ، ولا أنَّى ، ولا حيث ، ولا كيف .
پاك و منزّه است خدايى كه حاملان عرش او كُنه صفت او را درك نمى كنند ، با اينكه به كرسى كرامت او نزديك هستند ، و فرشتگان مقرّب ياراى درك انوار جلال او را ندارند . واى بر تو ! براى خداوند نمى توان گفت كه خداى كجاست ؟ و به چه چيز است ؟ و چطور است ؟ و در كجاست ؟ و چگونه است ؟ (او خالق زمان و مكان است و در زمان و مكان نمى گنجد و هرگز به آن مقيّد نمى گردد) .
آن مرد گفت : راست گفتى ، پيش از اينكه خداى متعال آسمان و زمين را بيافريند عرش او چقدر بر روى آب بود ؟
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : آيا مى توانى خوب حساب كنى ؟
گفت : آرى .
حضرت فرمود : اگر زمين را پر از دانه هاى خردل كنند، تا آنكه ميان زمين و آسمان پر شود ، آنگاه به تو اجازه دهند با اين ضعفت ، آنها را دانه دانه از مشرق تا مغرب حمل كنى ، و به تو عمر طولانى و توانايى انجام اين كار را بدهند تا اينكه آنها را حمل نموده و بشمارى ؛ آسانتر از شمارش عدد سالهايى است كه عرش، پيش از آفرينش آسمان و زمين بر روى آب بوده ، همانا من جزئى از يك دهم از هزاران هزار جزء آن را به تو گفتم ، و از كاستى و محدود نمودن اين امر به سوى خدا استغفار مى نمايم .
راوى گويد : آن مرد سرش را تكان داد و گفت : گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بنده و فرستاده اوست ، و اين اشعار را سرود :
حُزت أقاصي العلوم فما *** تبصر أن نوظرت مغلوباً
وأنت أصل العلم يا ذاالهدى *** تجلو من الشكّ الغيا هيبا
لاتنثني عن كلّ اُشكولة *** تبدي إذا حلّت أعاجيبا
به عالى ترين مراتب دانش دست يافته اى و ديده نشد تو در مناظره دچار شكست شوى .
تو ريشه و سرچشمه علم و دانشى اى راهنماى هدايت ! كه تيرگىهاى شكّ و ترديد را برطرف مىسازى .
تو از هيچ معضل و مشكل علمى به زانو درنمى آيى ؛ و زمانى كه مشكلات را حلّ نمايى شگفتيهايى آشكار مى گردد . (1)
830 / 13 - عبدالواحد بن زيد گويد : من به حجّ خانه خدا مشرّف شدم ، مشغول طواف كعبه بودم ، ناگاه چشمم به دو كنيزى افتاد كه در كنار ركن يمانى ايستاده بودند ، يكى از آنها به خواهرش گفت : نه ، به حقّ برگزيده بر وصيّت و جانشينى، حكم كننده به مساوات و برابرى ، دادگر در قضاوت ، داراى بيّنه عالى و نيّت درست ، شوهر فاطمه مرضيّه عليها السلام ! چنين و چنان نبود .
من صداى او را مى شنيدم، رو به او كرده و گفتم: اينكه توصيف مى كردى، كيست ؟
گفت : سوگند به خدا ! او مهتر مهتران ، راه رسيدن به احكام ، قسمت كننده بهشت و دوزخ ، كشنده كفّار و فجّار ، پرورش دهنده اُمّت و رئيس پيشوايان ، امير مؤمنان و امام مسلمانان ، شير هميشه پيروز و غالب ،
1) إرشاد القلوب : 257/2 ، بحار الأنوار : 126/10 ح6 . علّامه مجلسى رحمه الله اين روايت را در ج : 231/57 ح 183 از «المحتضر» و در ج : 336/57 ح 27 از «المشارق» نقل كرده است .
ابوالحسن علىّ بن ابى طالب عليهما السلام است .
عرض كردم : از كجا على عليه السلام را مى شناسى ؟
گفت : چگونه نشناسم كسى را كه پدرم در ركاب او در جنگ صفّين به شهادت رسيد . روزى آن حضرت نزد مادرم آمد و فرمود :
كيف أصبحت يا اُمّ الأيتام ؟
اى مادر يتيمان ! چگونه صبح كردى ؟
مادرم گفت : خير است اى امير مؤمنان !
آنگاه من و اين خواهرم را به حضرتش نشان داد . من مبتلا به بيمارى پوستى جُدَرى بودم ، سوگند به خدا! چنان اين بيمارى در من اثر كرده بود كه چشمانم را از دست داده بودم ، هنگامى كه حضرتش مرا با آن حال ديد آهى كشيد و اين اشعار را قرائت فرمود :
ما إن تأوَّهت من شيء رزيت به *** كما تأوّهت للأطفال في الصغر
قد مات والدهم من كان يكفلهم *** في النائبات وفي الأسفار والحضر
به چيزى آه نكشيدم كه به آن مصيبت زده باشم مانند آهى كه براى اطفال به خاطر كوچكى آنها كشيده ام . كودكانى كه پدرشان را از دست داده اند و چه كسى در سختىها و سفر و حضر به آنان رسيدگى مى كند ؟
آنگاه دست مباركش را بر صورت بيمار من كشيد ، در همان لحظه چشمانم باز شد . سوگند به خدا ! اى پسر برادرم ! چنان چشمانم خوب شد كه رميدن شتر را در شب تاريك مى بينم و اين به بركت امير مؤمنان على بن ابى طالب عليهما السلام است .
آنگاه مولايمان على عليه السلام چيزى از بيت المال براى ما عطا فرمود و دلهاى ما را مسرور نمود و بازگشت .
عبدالواحد گويد : وقتى اين سخن از او شنيدم برخاستم و دينارى چند
از هزينه سفرم برداشته و به او دادم و گفتم : اى دختر ! بگير اين چند درهم را و در موقعش خرج كن .
گفت : از جانب من مال خودت باشد اى مرد ! ما بهترين ارث را از بهترين انسان به ارث برديم . سوگند به خدا ! امروز ما جزء عيال و خانواده ابا محمّد حسن بن على عليهما السلام هستيم .
پس روى برگرداند و اين اشعار را مى خواند:
ما نيط حبّ عليّ في خناق فتى *** إلّا له شهدت بالنعمة النعم
ولا له قدم زلّ الزمان به *** إلّا له أثبتت من بعدها قدم
ما سرّني أن أكن من غير شيعته *** لو أنّ لي ما حوته العرب والعجم
مهر على عليه السلام از گردن جوانى آويخته نشده جز آنكه به او بهترين نعمتها گواهى داده شد .
و هرگز گامهاى او از زمانه نلغزيده جز آنكه پس از آن ، گامهايش استوار گشت .
اگر من جز شيعه او بودم ؛ اگر دارايى عرب و عجم مال من بود مرا خوشحال و مسرور نمى كرد . (1)
831 / 14 - اعمش گويد : سالى به حجّ بيت اللَّه الحرام مشرّف بودم ، در يكى از منازل فرود آمدم ، زن نابينايى را ديدم كه مى گفت : اى برگرداننده آفتاب درخشان بر علىّ بن ابى طالب عليه السلام ، بعد از آنكه غروب كرده بود ، چشم مرا باز گردان .
اعمش گويد : من از سخن او در شگفت شده و دو دينار از جيبم بيرون آورده و به او دادم .
او با دستانش آن دو دينار را لمس كرده و به طرف من انداخت و گفت : اى مرد ! مرا به خاطر فقر و بينوايى خوار نمودى ، افّ بر تو ، همانا كسى كه
1) الأربعون حديث «شيخ منتجب الدين : 75 حكايت 1 ، الخرائج : 543/2 ح 5 ، المناقب : 334/2 ، الثاقب في المناقب : 204 ح 11 ، بشارة المصطفى : 71 ، بحار الأنوار : 220/41 ح 32 .
آل محمّد عليهم السلام را دوست بدارد هرگز خوار و ذليل نمى شود .
اعمش گويد : من براى انجام حجّ به راه خود ادامه دادم ، و مناسك حجّم را انجام دادم و به سوى منزلم رهسپار شدم ، و در اين مدّت همه فكر و ذكرم در مورد آن زن بود ، تا اينكه به همان مكان رسيدم ، ناگاه آن خانم را ديدم كه دارد نگاه مى كند ، رو به او كرده گفتم : اى زن ! مهر و محبّت علىّ بن ابى طالب عليه السلام با تو چه كرد ؟
گفت : اى مرد ! من شش شب خداوند را به آن حضرت قسم دادم ، شب هفتم كه شب جمعه بود در خواب ديدم كه آقايى به خوابم آمد و به من فرمود : اى زن ! آيا علىّ بن ابى طالب را دوست مى دارى ؟
عرض كردم : آرى .
فرمود : دستت را روى چشمت بگذار ، آنگاه دعايى خواند و فرمود :
خداوندا ! اگر اين زن با نيّت درست علىّ بن ابى طالب را دوست مى دارد ، پس بينايى چشمانش را باز گردان .
سپس به من فرمود : دستت را از روى چشمت بردار .
من دستم را از روى چشمم برداشتم ، ناگاه در خواب مردى را در برابر خودم ديدم ، عرض كردم : تو چه كسى هستى كه خداوند به سبب تو به من احسان نمود ؟ فرمود :
أنا الخضر ، أحبّي عليّ بن أبي طالب عليه السلام ، فإنّ حبّه في الدنيا يصرف عنك الآفات ، وفي الآخرة يعيذك من النار .
من خضر هستم ، علىّ بن ابى طالب عليه السلام را دوست بدار كه دوستى او در دنيا بلاها و آفات را از تو دور مى كند و در آخرت از آتش جهنّم پناهت مى دهد . (1)
1) الأربعون حديث « شيخ منتجب الدين : 77 حكايت 2 . اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 9/42 ح 11 از كتاب صفوة الأخبار (مخطوط) و در ج : 44/42 ح 17 از تفسير فرات : 228 ح2 (با تفاوت) نقل كرده است .
832 / 15 - شيخ فقيه ، منتجب الدين علىّ بن حسين حاستى در «اربعون حديث» خود مى نويسد: قتاده گويد :
روزى اروى ، دختر حارث بن عبدالمطلب در مدينه نزد معاويه آمد ، او پيرزن سالمندى بود ، هنگامى كه چشم معاويه به او افتاد گفت : خوش آمدى اى خاله ! بعد از ما حالت چه طور است ؟!
اروى گفت : تو چطورى پسر خواهرم ؟! به راستى كه كفران نعمت و ناسپاسى كردى ، و با پسرعمويت بد رفتارى نمودى ، و خود را به غير اسمت ناميدى و امرى را كه حق تو نبود بدست گرفتى... - تا آخر سخن او
معاويه در پاسخ او گفت : اى خاله ! حاجتت را بگو و اين افسانه هاى گذشتگان را رها كن .
اروى گفت : براى من دو هزار دينار ، دو هزار دينار و دو هزار دينار مى دهى .
معاويه گفت : با دو هزار دينار اوّلى چه مى كنى ؟
گفت: با آن چشمه اى جوشان در سرزمينى پست مى خرم و به نيازمندان فرزندان حارث بن عبدالمطلّب مى بخشم .
معاويه گفت : دو هزار دينار مال تو ، با دو هزار دينار دوّم چه مى كنى ؟
اروى گفت : به وسيله آن فقراى فرزندان حارث بن عبدالمطلب را با همكفوان خودشان به ازدواج همديگر درمى آورم .
معاويه گفت : آن هم از آن توست ، با دو هزار دينار سوّم چه مى كنى ؟
اروى گفت : در سختيهاى روزگار آن را مصرف كرده و به زيارت خانه خدا مى روم .
معاويه گفت : اين هم از آن توست .
سپس معاويه افزود : سوگند به خدا ! اگر پسر عمويت على زنده بود چنين احسانى به تو نمى كرد .
اروى گفت : راست گفتى . همانا على عليه السلام امانت خدا را حفظ كرد و تو آن را ضايع نموده و در مال خدا خيانت كردى .
آنگاه اروى ناراحت شد و گفت : آيا در مورد على عليه السلام سخن مى گويى ! خداوند دهانت را بشكند ، و بلايت را سخت كند !
آنگاه اروى با صداى بلند ناله زد و گريست و اشعار ابى اسود دؤلى (1)را خواند كه :
ألا يا عين ويحك أسعدينا *** ألا فابكي أميرالمؤمنيا
رزئنا خير من ركب المطايا *** وجرّ بها ومن ركب السفينا
ومن لبس النعال ، ومن حفاها *** ومن قرأ المثاني والمئينا
إذا استقبلت وجه أبي حسين *** رأيت البدر راق الناظرينا
ألا فابلغ معاوية بن حرب *** فلا قرّت عيون الشامتينا
أفي الشهر الحرام فجعتمونا *** بخير الناس طرّاً أجمعينا
نعى بعد النبيّ فدته نفسي *** أبو حسن وخير الصالحينا
كأنّ الناس إذ فقدوا عليّاً *** نعام ضلّ في بلد عرينا
فلا واللَّه لا أنسى عليّاً *** وحسن صلاته في الراكعينا
لقد علمت قريش حيث كانت *** بأنّك خيرهم حسباً وديناً
فلايفرح معاوية بن حرب *** فإنّ بقيّة الخلفاء فينا
آگاه باش! اى ديده ام ! واى بر تو ، مرا يارى كن ، آگاه باش و بر امير مؤمنان گريه كن .
ما به مصيبت بهترين كسى كه بر مركب سوار شد و با آن جولان زد و سوار شتر بيابان گشت ، مبتلا شديم . و كسى كه نعلين پوشيد و كسى كه آن را بيرون آورد و كسى كه قرآن و آيات آن را قرائت نمود . در آن هنگام كه ديدگانت به چهره ابو حسين مى افتد ، گويى ماه كامل را
1) گفته شده كه اين اشعار از خود اروى است .
ديده اى كه ديدگان را روشن مى كند. آگاه باش و به معاوية بن حرب برسان كه چشم شما شماتت كنندگان هرگز روشن نخواهد شد . آيا در ماه حرام ، ما را به مصيبت بهترين همه مردم مبتلا ساختيد؟
قربان كسى كه پس از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از دنيا رفت ، او ابوحسن و بهترين شايستگان بود .
گويا مردم پس از شهادت على عليه السلام همانند چهارپايانى هستد كه در ميان شهرشان گم گشته و حيرانند. سوگند به خدا ! هرگز على عليه السلام را و نماز نيكوى او را در ميان نمازگزاران فراموش نخواهم كرد . (اى على!) به راستى از زمانى كه قريش خود را شناخت ، فهميد كه تو از بهترين آنها از جهت نژاد و دين هستى . بنابراين ، اى معاوية بن حرب! شاد مباش چرا كه باقى مانده خلفا و جانشينان در ميان ما است .
راوى گويد : در اين هنگام معاويه ملعون نيز گريست و گفت : اى خاله ! به خدا سوگند ! ابوالحسن چنين بود كه تو گفتى ، آنگاه دستور داد آنچه اروى خواسته بود ، به او دادند . (1)
833 / 16 - محمّد بن سليمان گويد : پدرم - كه نخستين اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را درك كرده بود ، گويد : من از زرّ بن حبيش شنيدم كه مى گفت :
هنگامى كه امير مؤمنان على عليه السلام به شهادت رسيد قاصد مرگ او به مدينه آمد ، مدينه از اين خبر دردناك يكپارچه ضجّه و ناله و گريه شد ، و خاطره روز وفات رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم زنده گشت . مردم خود را با سرعت به خانه عايشه رساندند وقتى ديدند اين خبر به او هم رسيده ، باز گشتند .
تا اينكه بامداد فردا فرا رسيد ، خبر رسيد كه امّ المؤمنين (!!!) عايشه
1) الأربعون حديث شيخ منتجب الدين : 89 ، حكايت 10 ، المنتخب طريحى : 76 . اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 118/42 (به صورت ارسال) نقل كرده است .
عازم حركت به سوى مرقد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است . مردم با سرعت خود را به او رساندند ، او از شدّت گريه و زيادى اشك توان سخن و پاسخ مردم را نداشت ، و مردم همچنان دور او را گرفته بودند ، او آمد و به درگاه مرقد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسيد ، آنگاه دستانش را كنار در گذاشت و فرياد زد :
سلام بر تو اى آقاى پيامبران ، سلام بر تو اى سرور شفيعان ، سلام بر تو اى بهترين كسى كه پيراهن و ردا را بر تن كرد ، و بزرگوارترين كسى كه نعلين را پوشيد ، سلام بر تو و بر دو همراهت ابوبكر و عمر (!!) ، سوگند به خدا ! خبر مرگ بهترين مردم را به سوى تو آورده ام و بر نزديكترين فرد تو ندبه مى كنم ، سوگند به خدا ! پسرعموى تو كه هرگز فضايلش فراموش نمى شود ، كشته شد . سوگند به خدا ! حبيب تو مرتضى كشته شد ، سوگند به خدا ! همسر بانوى بانوان فاطمه زهرا عليها السلام كشته شد ، اى رسول خدا ! اگر هم اكنون سنگ قبر برداشته شود خواهى ديد كه من اشك ريزان و واله و حيران هستم .
آنگاه عايشه استرجاع نموده و گفت : «إنّا للَّه وإنّا إليه راجعون» ، سپس دستور داد ميان او و مردم پرده اى زده شود ، پس از آن گفت : اى مردم ! براى شما چه شده است ؟ براى چه اجتماع نموده ايد ؟ چه مى گوييد ؟
گفتند : اى امّ المؤمنين (!!!) نظر تو در مورد علىّ بن ابى طالب عليه السلام چيست ؟
عايشه گفت : اى مردم ! مى خواهيد در مورد على عليه السلام چه بگويم ؟ سوگند به خدا ! او سرور جانشينان پيامبران و پسر عموى خاتم پيامبران بود ، او پيشواى پرهيزكاران و برگزيدگان بود ، او شوهر زهراى بتول و شمشير برّان و كشيده شده خداوند بر عليه دشمنان بود ، او امير نيكوكاران و قاتل كافران و يكى از عشره مبشّره بود ، پيشرو جهادگران شما و پيشگام در سعى و كوشش بوده ، هم پيمان با شب زنده دارى و معدن فكر ، استوار
كننده دين و مولاى مؤمنان ، انزع بطين ، عقل استوار ، قوى در دين خدا ، و قيامكننده به امر خدا بود .
اى مردم ! همانا ميان من و على بلاها و سختيهايى در شبهاى تاريك در محلّه هاى بصره بود - اى كاش ! باز مى گشت ، و كدام بازگشت است كه بيداد آن را گرد آورده ، و خواب آن را تسكين داده و آرام بخشد - من بر شترى سوار شده و تلّها را پشت سر گذاشته و آمدم تا اين كه ميان لشكرش قرار گرفتم ، بعد از دو خاكريز سرخ ، او را ديدم كه دورى سفر مانع از بيدارى و شب زنده داريش نبود ، نزديكش شدم تا اين كه در برابرش ايستادم ، او صورت خود را بر خاك گذاشته و گريه مى كرد و بلند مى گريست و مانند زن جوانمرده به خود مى پيچيد و مى گفت :
«سجد لك وجهي ، وخضع لك قلبي ، واستسلم لأمرك نفسي ، فكيف المفرّ غداً من أليم عذابك ، وشديد عقابك» .
صورتم براى تو بر خاك است ، و قلبم براى تو فروتن و جانم تسليم امر توست ، پس فرداى قيامت چگونه مى توان از شكنجه دردناك و عقاب سخت تو فرار كرد .
عايشه گويد : من نزديك شدم تا اينكه در برابرش قرار گرفتم ، و سرش را بر دامنم گرفتم و خاك را از گونه هايش پاك كردم (!!!) ، آنگاه از نزد او بازگشتم ، در حالى كه او بهترين بندگان خدا در نزد من بود .
زرّ بن حبيش گويد : آنگاه عايشه خود را بر روى قبر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم انداخت و مى گريست و ناله مى زد و مى گفت : پدر و مادرم فداى تو باد اى پيامبر هدايت ! سوگند به خدا! حامل لواى تو در فرداى قيامت ، كشته شد .
آنگاه نگاهى به مردم كرد ، ديد همه گريه مى كنند ، رو به آنها كرد و گفت : اى مردم ! گريه كنيد ! سوگند به خدا ! امروز گريه گوارا است ، امروز محمّد مصطفى و فاطمه زهرا عليهما السلام وفات نموده اند .
وقتى ديد مردم مشغول گريه اند ، نفس عميقى كشيد و خود را به قبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم انداخت، سوگند به خدا ! من گمان كردم كه روحش از دنيا مفارقت كرده است ، پس زنان قريش او را به خانه اش بردند ، او مى گفت:
عجبت لقوم يسألوني عن الّذي *** فضائله مشهورة في المشاهد
فجدّد حزني واستهلّت مدامعي *** لوجهك يا من يرتجى للشدائد
شگفتم از گروهى كه از من در مورد كسى مى پرسند كه فضايلش در مشاهد مشهور است . پس حزن و اندوهم تازه گشت و اشكم بر چهره تو جارى شد ، اى كسى كه تو در شدايد و سختيها دست اميد به سوى تو دراز مى گردد . (1)
834 / 17 - نويسنده رحمه الله گويد : ما در جلد اوّل اين كتاب ، صفحه 849 [ح 651 ] حكايتى را در مورد فضايل سادات به صورت اجمال نقل كرديم . ولى پس از پايان يافتن جلد نخست ، اصل آن حكايت را به صورت تفصيل بدست آورديم ، اينك از آنجايى كه نقل آن خالى از فايده نيست تفصيل قصّه را بيان مى نماييم :
ابراهيم بن مهران گويد : در شهر كوفه در همسايگى ما مرد بقّالى زندگى مى كرد ، كُنيه او اباجعفر بود . وى شخص خوش معامله اى بود ، هرگاه يكى از علويان براى خريد نزد او مى رفت ، مضايقه نمى كرد ، اگر پول به همراه داشت جنس را مى داد و گرنه به نوكرش مى گفت : به حساب علىّ بن ابى طالب عليه السلام بنويس .
او مدّتى به همين منوال سپرى كرد ، پس از مدّت زمانى ورشكست
1) الأربعون حديث» شيخ منتجب الدين : 92 حكايت 11 . گفتنى است كه در اين منبع چنين نقل شده ؛ ولى كينه و عداوت عايشه با امير مؤمنان على عليه السلام در كتب تاريخ مسطور است ، و نقش او در خاموش كردن نور خدا بر انديشمندان پوشيده نيست ، به همين جهت روايت شده : وقتى خبر شهادت على عليه السلام به گوش عايشه رسيد سجده شكرى بجا آورد و اظهار سرور و شادى نمود و از وجد و خوشحالى اشعارى چند خواند . رجوع شود به تاريخ طبرى: 88/7 ، طبقات ابن سعد: 40/3 و نقش عايشه در تاريخ اسلام : 380 . (مترجم)
گشته و فقير شد و ناچار در مغازه را بسته و خانه نشين شد . او هر روز دفتر حسابش را بررسى مى كرد ، وقتى مى فهميد يكى از بدهكارانش زنده است ، كسى را نزد او مى فرستاد و طلب خود را از او مى گرفت و هر كسى را كه مى فهميد از دنيا رفته و چيزى باقى نگذاشته اسمش را خط مى كشيد.
روزى كنار در خانه اش نشسته بود و دفتر حسابش را بررسى مى كرد ، ناگاه مردى ناصبى از آنجا عبور مى كرد ، او به طرز مسخره آميزى گفت : بدهكار بزرگت علىّ بن ابى طالب چكار كرد ؟
مرد بقّال از شماتت ناصبى غمگين شد برخاست و وارد منزلش شد . شب فرا رسيد ، خوابيد ، در عالم خواب پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديد كه امام حسن و امام حسين عليهما السلام در برابرش راه مى روند ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آن دو بزرگوار فرمود پدرتان كجاست ؟
:امير مؤمنان على عليه السلام كه پشت سر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم بود فرمود : اى رسول خدا ! من اينجا هستم .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : چرا بدهى اين مرد را نمى پردازى ؟
على عليه السلام عرض كرد : اى رسول خدا ! اين - كيسه - حقّ او در دنياست كه آن را براى او آورده ام .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : كيسه را به آن مرد بده .
ابو جعفر بقّال گويد : امير مؤمنان على عليه السلام كيسه پشمينه اى به من داد و فرمود : اين حقّ توست ، بگير .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به من كرد و فرمود :
خذه ، ولاتمنع من جاءَك من ولده يطلب من عندك ، وامض لا فقر عليك بعد هذا اليوم .
اين كيسه را بگير ، و هر كه از فرزندانش براى خريد نزد تو آمد مضايقه نكن و جنس بده كه پس از امروز ، ديگر براى تو فقر و نادارى نخواهد بود .
مرد بقّال گويد : وقتى از خواب بيدار شدم ، كيسه در دستم بود ، زنم را
صدا زده و گفتم : فلانى ! خوابيده اى يا بيدارى ؟
گفت : من بيدارم .
گفتم : چراغ را روشن كن .
او برخاست و چراغ اتاق را روشن كرد ، من كيسه را به او دادم ، نگاه كرد ، ديد هزار دينار در آن است .
زنم گفت : اى مرد ! نكند فقرت تو را واداشته يكى از تجّار را فريب داده و مالش را گرفته باشى ؟!
گفتم : نه به خدا ! وليكن قصّه چنين است . آنگاه به دفتر حسابم نگاه كردم و آن پول - بى كم و زياد - به همان مقدار بود كه به نام علىّ بن ابى طالب عليهما السلام نوشته بودم . (1)
835 / 18 - در كتاب «الأربعين» نوشته يكى از اهل سنّت آمده است : ابن أبقع اسدى ، يكى از غلامان امير مؤمنان على عليه السلام گويد :
با گروهى از مردم به همراه امير مؤمنان على عليه السلام در صحراى بى آب و علفى بوديم ، شب فرا رسيد ، حضرتش در جستجوى محلّى بودند كه فرود آيند . آن حضرت در موضعى فرود آمده و مردم نيز فرود آمدند .
من نيز افسار قاطرش را گرفتم ، ساعتى نگذشت ناگاه ديدم قاطر از ترس به هيجان درآمده گوشهايش را بالا مى برد و پاهايش را بر زمين مى زند و مرا مى كشاند .
وقتى امير مؤمنان على عليه السلام اين حركت را احساس كرد از خواب بيدار شده و فرمود :
چه خبر است ؟
عرض كردم : قاطر به هيجان آمده و بى قرارى مى كند .
1) الأربعون حديث شيخ منتجب الدين : 95 حكايت 12 ، فضائل السادات : 343 . اين روايت را ابن شاذان رحمه الله در فضائل خود : 95 نقل كرده ، و در الروضة : 119 و بحار الأنوار : 7/42 ح8 به صورت ارسال نقل شده است .
حضرت فرمود : احساس مى كنم كه حيوان درنده اى در اين نزديكىها ديده باشد .
آنگاه حضرتش برخاست و شمشيرش را حمايل نمود و نگاه كرد و حيوان درنده اى را ديد و به او فرياد زد . حيوان درنده توقّف كرد ، حضرت به طرفش رفت ، وقتى حضرت به كنار حيوان رسيد ، درنده پاهاى حضرتش را همانند گربه كه ته ديگ را مى ليسد ، مى ليسيد ، حضرت كنار گوش او ايستاد و فرمود :
براى چه اينجا آمده اى ؟
ما از آن حيوان همهمه اى شنيديم ، ولى منظورش را نفهميديم . حضرت رو به ما كرد و فرمود : آيا مى دانيد چه مى گويد ؟
عرض كرديم : نه .
فرمود : او از من اجازه مى خواهد كه همين امشب به قادسيّه رفته و سنان بن وابل را بخورد .
و نيز مى گويد: من بر كسانى كه با محمّد و آل محمّد عليهم السلام دشمنى دارند مسلّط هستم . و اين در حالى است كه سنان با من به جنگ برخاست در حالى كه با من معاهده بسته بود و اكنون پيمان شكسته است .
آنگاه امير مؤمنان على عليه السلام به درنده گفت : برو و كارت را انجام بده .
درنده رفت و ما شب را در همانجا مانديم و امير مؤمنان على عليه السلام به جايگاه خود بازگشت . بعد ، از قادسيّه خبر رسيد كه شب گذشته درنده اى سنان را دريده و خورده است .
همراهان حضرت على عليه السلام به همراه حضرتش به سوى قادسيّه رفتند و اهالى قادسيّه را از قضيّه گفت و گوى على عليه السلام با درّنده آگاه نمودند ، من از اين جريان شگفت زده شدم .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
ممّا تعجّب ؟ هذا أعجب أم الشمس أم العين أم الكواكب ؟
فوالّذي فلق الحبّة وبرئ النسمة لو أحببت أن أرى الناس ممّا علّمني رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم من الآيات والمعجزات والعجائب لكان يرجعون كلّهم كفّاراً ، الحديث .
از چه تعجّب مى كنى ؟ آيا اين شفگت انگيز است يا خورشيد يا ماه يا ستارگان ؟ سوگند خدايى را كه دانه را شكافت و موجود زنده را آفريد ! اگر بخواهم آيات ، نشانه ها ، معجزات و شگفتيهايى را كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به من ياد داده به مردم نشان دهم هر آينه مردم (به جهت نداشتن ظرفيّت) كافر خواهند شد ... . (1)
باز در همان منبع آمده است : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود :
يا عليّ ! إذا كان يوم القيامة أخذت بحجزة اللَّه عزّوجلّ وأخذت أنت بحجزتي ، وأخذ ولدك بحجزتك ، وأخذت شيعة ولدك بحجزتهم ، فترى أين يؤمر بنا ؟ (2)
اى على ! به هنگام رستاخيز ، من دامان لطف پروردگار را خواهم گرفت ، تو نيز دامان من ، و فرزندان تو دامان تو ، و شيعيان فرزندانت دامان آنها را خواهند گرفت ، آيا فكر مى كنى ما را به كجا دستور مى دهند برويم ؟
836 / 19 - در جلد نخست همين كتاب در بخش مناقب و فضايل امير مؤمنان على عليه السلام حديثى را از انس كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده بود ، در شماره صد و سى و يكم (3)آورديم ، اينك براى رفع اشكالى كه بر حديث وارد مى شد ، حديثى را از بريده كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده ، نقل مى كنيم كه اين حديث را حسن بن ابى الحسن بن محمّد ديلمى نيز در مناقب خود از بريده نقل نموده است.
1) المجموع الرائق : 369/2 ح 37 . نظير اين روايت را ابن شاذان رحمه الله در الفضائل : 170 آورده است .
2) بشارة المصطفى : 136 . اين روايت را خوارزمى در مقتل الحسين عليه السلام : 106 ، و علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 79/40 ضمن ح 113 از «الفردوس» نقل نموده اند .
3) اين حديث در ج :348/1 ح 234 همين كتاب ذكر شده است .
بريده گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
حبّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام حسنة لايضرّ معها سيّئة مع أداء الفرائض ، وبغضه سيّئة لاينفع معها حسنة ولو أدّى الفرائض . (1)
مهر علىّ بن ابى طالب عليه السلام حسنه اى است كه با انجام فرايض ، هيچ گناهى به آن ضرر نمى رساند ، و بغض و دشمنى با على عليه السلام گناهى است كه هيچ حسنه اى با آن فايده ندارد ، گرچه همه فرايض نيز انجام داده شود .
837 / 20 - باز در همان منبع آمده است : ابن مسعود گويد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
حبّ عليّ عليه السلام حلقة معلّقة بباب الجنّة ، من تعلّق بها دخل الجنّة . (2)
مهر و محبّت على عليه السلام بسان حلقه اى بر در بهشت آويزان است ، هر كه بدان آويزان شود وارد بهشت مى گردد .
838 / 21 - باز در همان منبع آمده : ابن عبّاس رحمه الله در وصف على عليه السلام گويد :
زنان از آوردن مانند على بن ابى طالب عليه السلام نازا و عقيماند ، سوگند به خدا ! همانند او را - در همه حالاتش - نه ديده و نه شنيده ام ، به راستى كه او را در برخى از مواقف جنگ صفّين ديدم كه عمّامه سفيدى بر سر بسته بود ، گويى چشمانش همانند چراغ مى درخشيد ، آن حضرت در كنار عدّه اى از يارانش ايستاده بود تا اينكه نزد من آمد ، من در ميان گروهى از مردم بودم ، آنگاه رو به مردم كرد و فرمود :
يا معاشر المسلمين ! إستشعروا الخشية ، وغضّوا الأصوات ، وتَجَلْبَبوا السكينة ، وأكملوا اللامة وأقلقوا السيوف قبل السلّة ،
ونافحوا بالظبا ، وَصِلوا بالخطى ، والرماح بالنبال فإنّكم بعين اللَّه ومع ابن عمّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم .
وعاودوا الكَرَّ ، واستحيوا من الفرّ ، فإنّه عار باق في الأعقاب ، ونار حامية يوم الحساب ، وطيبوا عن أنفسكم نفساً ، واطووا عن الحياة كشحاً ، وامشوا إلى الموت مشياً سجحاً .
وعليكم بهذا السواد الأعظم ، والرواق المطنَّب فاضربوا ثبجه فإنّ الشيطان كامن في كسره ، قد نفج حضنيه مفترشاً ذراعيه ، قد قدّم للوَثْبَة يداً ، وأخّر للنكوب رجلاً ، فَصَمْداً صمداً حتّى ينجلي لكم عمود الحقّ وأنتم الأعلون ، واللَّه معكم ولن يتركم أعمالكم . (1)
اى گروه مسلمانان ! ترس از خداى را شعار خود قرار دهيد و لباس وقار و آرامش بر تن كنيد و آلات حرب را - از زره و غيره - به طور كامل آماده سازيد و شمشيرها را پيش از بيرون آوردن از غلاف حركت دهيد (تا از بيرون آوردن آن به طور آسان در موقع لزوم مطمئن شويد) و ضربات خود را با تيزى شمشير از چپ و راست بزنيد و بر اين كار از گامهاى خود يارى بگيريد ، و اگر نيزه هايتان بر دشمن نرسيد از تيرها استفاده كنيد .
چرا كه به راستى شما در محضر پروردگار هستيد و پسرعموى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم همراه شماست. بنابراين ، پيوسته بجنگيد ، و از فرار و گريختن شرم كنيد ، كه فرار از جنگ ننگى است كه براى شما در نسلهاى بعدى باقى مى ماند و آتش سوزانى در روز رستاخيز است .
همواره جانتان را سرحال و شاد نماييد و از زندگى با آرامش دست برداشته و با رضايت خاطر به سوى مرگ گام برداريد.
به اين سپاه فراوان دشمن و خيمه هاى برافراشته آنها حمله كنيد ، پس به قلب دشمن يورش برده و آن را از كار بيندازيد كه شيطان در گوشه و كنار آن كمين نموده ، كه سينه خود را با تكبّر بالا گرفته و بازوان خودش را گسترده ، به راستى كه دستش را براى حمله به سوى شما دراز و پاى
1) بشارة المصطفى : 141 ، بحار الأنوار : 601/32 ح 476 ، نهج البلاغة : خطبه 66 ، مدينة المعاجز : 130/3 ح 787 .
ديگرش را براى فرار آماده كه اگر پيروز شويد آماده گريز است .
پس استوار باشيد ! استوار باشيد تا استوانه روشن حق بر شما آشكار گردد كه شما برتريد و خداوند متعال با شماست ، و از پاداش اعمالتان چيزى كم نخواهد شد .
نويسنده رحمه الله گويد : صفدى شافعى (در مورد جنگ نهروان و شجاعت على عليه السلام) گويد : مورّخان گفته اند : على عليه السلام در جنگ نهروان دو هزار نفر از آنان را كشت ، حضرت وارد ميدان نبرد مى شد و با شمشير حمله مى نمود تا اينكه شمشيرش كج مى گشت و از ميدان خارج مى شد و مى فرمود :
لاتلوموني ولوموا هذا .
مرا ملامت نكنيد ، اين شمشير را ملامت كنيد .
آنگاه شمشيرش را راست مى نمود ، و از جمله ضربات مشهور و معروف آن حضرت ، ضربتى است كه به «مرحب» وارد كرد ، زيرا كه ضربه اى بر كلاهخود آهنى او وارد نمود كه آن را و پيكرش را دو نيم كرد .
839 / 22 - در كتاب «معانى الأخبار» مى نويسد : امام باقر عليه السلام مى فرمايند :
امير مؤمنان على عليه السلام پس از پايان جنگ نهروان به شهر كوفه بازگشت، در اين هنگام به حضرتش گزارش دادند كه معاويه (با گستاخى و بى شرمى) آن حضرت را لعن نموده و دشنام مى دهد ، و يارانش را به قتل مى رساند .
حضرت على عليه السلام بپا خواست و خطبه غرّايى آغاز نمود ، پس خداى را ستايش نمود و بر او ثنا خواند و بر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم درود فرستاد و شمّه اى از نعمتهايى كه خداوند بر پيامبرش و بر او ارزانى داشته بيان نمود . آنگاه چنين فرمود :
لولا آية في كتاب اللَّه ما ذكرت ما أنا ذاكره في مقامي هذا ، يقول اللَّه عزّوجلّ : «وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (1).
1) سوره ضحى ، آيه 11 .
اللهمّ لك الحمد على نعمك الّتي لاتحصى ، وفضلك الّذي لاينسى.
يا أيّها النّاس ! إنّه بلغني مابلغني ، وإنّي أراني قد إقترب أجلي ، وكأنّي بكم وقد جهلتم أمري ، وأنا تارك فيكم ما تركه رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم كتاب اللَّه وعترتي ، وهي عترة الهادي إلى النجاة خاتم الأنبياء وسيّد النجباء والنبيّ المصطفى .
يا أيّها النّاس ! لعلّكم لاتسمعون قائلاً يقول مثل قولي بعدي إلّا مفتر ، أنا أخو رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وابن عمّه ، وسيف نقمته ، وعماد نصرته ، وبأسه وشدّته ، أنا رحى جهنّم الدائرة وأضراسها الطاحنة ، أنا مؤتم البنين والبنات ، أنا قابض الأرواح و بأس اللَّه الّذي لايردّه عن القوم المجرمين ، أنا مجدل الأبطال وقاتل الفرسان ، ومبير من كفر بالرحمان ، وصهر خير الأنام .
أنا سيّد الأوصياء ووصيّ خيرالأنبياء ، أنا باب مدينة العلم وخازن علم رسول اللَّه ووارثه ، وأنا زوج البتول سيّدة نساء العالمين فاطمة التقيّة الزكيّة البرّة المهديّة ، حبيبة حبيب اللَّه ، وخير بناته وسلالته وريحانة رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم سبطاه خير الأسباط ، وولداي خير الأولاد ، هل أحد ينكر ما أقول ؟
أين مسلموا أهل الكتاب ؟ أنا اسمي في الإنجيل «إليا» ، وفي التوراة «برييء» وفي الزبور «أري» ، وعند الهند «كبكر» وعند الروم «بطريسا» ، وعند الفرس «جبتر» وعند الترك «بثير» وعند الزنج «حيثر» ، وعند الكهنة «بويىء» ، وعند الحبشة «بثريك» وعند اُمّي «حيدرة» ، وعند ظئري «ميمون» ، وعند العرب «عليّ» ، وعند الأرمن «فريق» ، وعند أبي «ظهير» .
ألا وإنّي مخصوص في القرآن بأسماء ، إحذروا أن تغلبوا عليها فتضلّوا في دينكم ، يقول اللَّه عزّوجلّ : «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصّادِقينَ» (1)
1) در همه مصادر و همچنين اصل نسخه چنين آمده ، ولى در قرآن كريم آيه چنين است : «كُونُوا مَعَ الصّادقين» ؛ «با راستگويان باشيد» . سوره توبه ، آيه 119
أنا ذلك الصادق ، وأنا المؤذّن في الدنيا والآخرة ، قال اللَّه عزّوجلّ : «فَأذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمينَ» (1)أنا ذلك المؤذّن ، وقال عزّوجلّ : «وَأَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ» (2)فأنا ذلك الأذان .
وأنا المحسن يقول اللَّه عزّوجلّ : «إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ» (3)، وأنا ذوالقلب يقول اللَّه عزّوجلّ : «إِنَّ في ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ» (4)وأنا الذاكر يقول اللَّه عزّوجلّ : «الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعَلى جُنُوبِهِمْ» (5).
ونحن أصحاب الأعراف ، أنا وعمّي وأخي وابن عمّي ، واللَّه فالق الحبّ والنوى لايلج النار لنا محبّ ، ولا يدخل الجنّة لنا مبغض ، يقول اللَّه عزّوجلّ : «وَعَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ يُعْرَفُون كُلًّا بِسيماهُمْ» (6)وأنا الصهر ، يقول اللَّه عزّوجلّ : «وَهُوَ الَّذي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً» (7).
وأنا الاُذن الواعية يقول اللَّه عزّوجلّ : «وَتَعِيَها اُذُنٌ واعِيَةٌ» (8)وأنا السلم لرسوله صلى الله عليه وآله وسلم يقول اللَّه عزّوجلّ : «وَرَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ» (9)، ومن ولدي مهديّ هذه الاُمّة .
ألا وقد جُعلت محنتكم ، ببغضي يعرف المنافقون ، وبمحبّتي إمتحن اللَّه المؤمنين ، هذا عهد النبيّ الاُميّ إليّ أ نّه لايحبّك إلّا
مؤمن ولايبغضك إلّا منافق .
وأنا صاحب لواء رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم في الدنيا والآخرة ، ورسول اللَّه فرطي ، وأنا فرط شيعتي ، واللَّه ، لاعطش محبّي ولاخاف وليّي ، وأنا وليّ المؤمنين ، واللَّه وليّي وحسب محبّي أن يحبّوا ما أحبّ اللَّه ، وحسب مبغضي أن يبغضوا ما أحبّ اللَّه .
ألا وإنّه بلغني أنّ معاوية سبّني ولعنني ، اللهمّ اشدد وطأتك عليه ، وأنزل اللعنة على المستحقّ آمين يا ربّ العالمين ، ربّ إسماعيل وباعث إبراهيم ، إنّك حميد مجيد .
اگر اين آيه شريفه در قرآن نبود كه مى فرمايد : «نعمت پروردگارت را بازگو كن» افتخارات و عناياتى كه خداوند براى من داده ، بيان نمى كردم؛ ولى به خاطر اين فرمايش خدا ، سخن آغاز مى نمايم و مى گويم :
خداوندا ! تو را بر نعمتهاى بى شمارت و فضل بىكران و فراموش نشدنيت سپاسگزارم .
اى مردم ! به من رسيده آنچه كه رسيده و من اجلم را نزديك مى بينم ، گويى هنوز كه در ميان شما هستم ، به راستى كه شأن و قدر مرا از ياد برده ايد ، من از ميان شما مى روم و آنچه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى شما به يادگار گذاشت ، من نيز آن را به يادگار مى گذارم : كتاب خدا و خاندان و عترتم . آنان همان عترت خاتم پيامبران ، آقاى برگزيدگان و پيامبر برگزيده هستند كه هدايتگران به سوى نجاتند .
اى مردم ! شايد پس از اين ديگر از گوينده اى گفتار مرا نشنويد جز آنكه دروغگو و افترا زننده باشد . من برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و پسرعموى او هستم ، من شمشير خشم و كيفر اويم ، من ستون خيمه يارى او در هنگام ترس و شدّت و سختى هستم .
من همچون سنگ آسياب جهنّم (1)در برابر دشمنان و دندانهاى خوردكننده
1) علّامه مجلسى رحمه الله در شرح اين فراز مى گويد : يعنى من صاحب آن سنگ هستم كه حاكم بر آن بوده و كافران را به سوى دوزخ مى رسانم . و احتمال دارد اين عبارت استعاره باشد ، يعنى من در حمله به كافران همانند آن هستم .
آن بودم ، من پسران و دختران آنان را يتيم مى گذاشتم ، من جان آنان را مى گرفتم (1)، و من همان عذاب سخت شديد خداوند بودم كه از گروه ستمكاران فرو گذاشته نخواهد شد .
منم كه پشت پهلوانان را به خاك ماليدم و سواران آنها را بر زمين انداخته و به هلاكت رساندم، و هر كه به خداى رحمان كفر مى ورزيد نابودش نمودم.
منم داماد بهترين مردم ، منم سرور جانشينان پيامبران و جانشين برترين پيامبران ، منم دروازه شهر علم ، خزانه دار علم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و وارث او .
منم همسر بتول ، بانوى بانوان جهانيان حضرت فاطمه عليها السلام ، آن بانوى پرهيزگار ، برگزيده ، نيكوكار و هدايتگر ، حبيبه حبيب خدا و برترين دختران او و از سلاله او و ريحانه و گل خوشبوى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دو نواده او بهترين نوادگان هستند كه هر دو فرزند منند كه آنان شايستهترين فرزندان هستند ، آيا در ميان شما كسى هست كه آنچه را گفتم قبول نداشته باشد ؟!
كجايند مسلمانان اهل كتاب و اديان گذشته (تا به شما بگويند) كه در انجيل نام من «اليا» و در تورات «برىء» و در زبور «ارى» و در ميان مردم هندوستان «كبكر» و در ميان مردم روم «بطريسا» و نزد فارسيان «جبتر» و در نزد تركان «بثير» و در ميان مردم زنگيان (2)«حيثر» و در ميان كاهنان «بويىء» و در ميان مردم حبشه «بثريك» و نزد مادرم «حيدره» و نزد دايه ام «ميمون» و در ميان عرب «على» و در نزد ارمنيها «فريق» و در نزد پدرم «ظهير» مى باشد.
آگاه باشيد من در قرآن مجيد نامهاى ويژه اى دارم ، بپرهيزيد از اينكه آنها را ناديده بگيريد كه در اين صورت ، در دينتان گمراه خواهيد شد .
خداوند مى فرمايد: «همانا خدا با راستگويان است»، منم آن صادق راستگو.
منم آن منادى در دنيا و آخرت كه خداى مى فرمايد : «پس در اين هنگام ، ندا دهنده اى در ميان آنان ندا مى دهد كه: لعنت خداوند بر ستمگران باد» كه آن ندادهنده من هستم .
1) علّامه مجلسى رحمه الله در اين شرح اين فراز مى گويد: يعنى من كافران را مى كشم و به همين سبب ، قابض ارواح آنان مى گردم . يا اين كه : من در هنگام مرگ آنها ، حاضر مى گردم و به اذن من آنان قبض روح مى گردند و احتمال دارد معناى استعاره اى نباشد ، بلكه حقيقت باشد ، و همين معنى ظاهر است .
2) زنگيان ؛ گروهى از سياهان هستند .
و در جاى ديگر مى فرمايد: «اعلامى است از ناحيه خدا و رسول او» من همان اعلام و اذان هستم .
منم آن محسن و نيكوكار كه خداوند مى فرمايد : «خداوند با نيكوكاران است» .
منم آن دارنده قلب كه خداوند مى فرمايد : «در اين امر تذكّرى است براى كسى كه قلب دارد» .
منم آن «يادكننده» كه خداوند مى فرمايد : «كسانى كه خدا را در حال ايستاده و نشسته و آنگاه كه بر پهلو خوابيده اند، ياد مى نمايند» .
و «اصحاب اعراف» ما هستيم: من، عمويم ، برادرم و پسرعمويم ، سوگند به خدايى كه شكافنده دانه و هسته گياه است! آتش جهنّم دوست ما را فرا نمى گيرد ، و دشمن كينه توز ما وارد بهشت نمى گردد ، خداوند متعال مى فرمايد: «و بر اعراف مردانى هستند كه همه را از چهره هايشان مى شناسند».
منم آن «صهر» (1)كه خداوند مى فرمايد : «و او كسى است كه از آب ، انسان را آفريد آنگاه او را نسب و سبب قرار داد» .
منم آن «گوش شنوا» كه خداوند مى فرمايد : «و آن را گوشهاى شنوا دريابد و بفهمد».
منم «سلم» براى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه خداوند مى فرمايد : «و مردى كه تنها تسليم يك نفر است» ، و مهدىّ اين امّت از فرزندان من است .
آگاه باشيد ! من وسيله آزمايش شما قرار داده شده ام ؛ با بغض و كينه من ، منافقان شناسايى مى شوند ، و به مهر و محبّت من خداوند مؤمنان را آزمايش مى نمايد . و اين همان عهد و پيمانى است كه پيامبر اُمّى در مورد من فرموده كه : «به راستى دوست نمى دارد تو را جز مؤمن و دشمن نمى دارد تو را جز منافق».
من پرچمدار پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در دنيا و آخرت هستم ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پيشرو من ، و من پيشرو شيعيان و پيروانم هستم ، به خدا سوگند ! (در روز قيامت) دوستان من تشنگى نخواهند كشيد ، و از چيزى نخواهند ترسيد ، زيرا من ولىّ و سرپرست مؤمنانم و خداوند سرپرست من است و بر
1) صهر ؛ به معناى داماد ، شوهر خواهر و در مورد خويشاوندى نسبى بكار مى رود .
دوستداران من همين بس كه دوست دارند آنچه را كه خدا دوست مى دارد و بر دشمنان كينه توز من همين بس كه كسى را دشمن مى دارند كه خداوند او را دوست مى دارد .
آگاه باشيد ! به من گزارش رسيده كه معاويه به من دشنام داده و مرا لعن نموده است. خداوندا ! او را با شدّت و سختى درهم كوب و لعنت خود را بر كسى كه مستحقّ آن است فرود آور، اى پررودگار جهانيان! اين را بپذير ، اى پروردگار اسماعيل و مبعوثكننده ابراهيم! كه همانا تو ستوده و بزرگوارى.
آنگاه حضرتش از فراز منبر پايين آمده و ديگر بر بالاى آن نرفت تا آنكه به دست ابن ملجم لعنه اللَّه به شهادت رسيد . (1)
840 / 23 - در كتاب «كافى» و «اكمال الدين» آمده است: ابوسعيد خدرى گويد:
هنگامى كه ابوبكر هلاك شده و عمر جانشين او گشت من حاضر بودم كه مردى از بزرگان يهود - كه يهوديان مدينه اعتقاد داشتند او دانشمندترين مردم عصر خويش است - نزد عمر آمد و رو به او كرد و گفت:
اى عمر ! من نزد تو آمده ام و مى خواهم اسلام بياورم . اگر هر چه از تو پرسيدم جواب دادى پس تو دانشمندترين اصحاب محمّد «صلى الله عليه وآله وسلم» نسبت به كتاب و سنّت و آنچه از تو مى پرسم، هستى .
عمر گفت : من چنين نيستم ، ولى تو را راهنمايى مى كنم به كسى كه دانشمندترين اُمّت ما نسبت به كتاب ، سنّت و آنچه تو مى پرسى هست ، و او اين مرد است ، آنگاه اشاره به على عليه السلام كرد .
يهودى گفت : اگر اين چنين كه مى گويى هست پس چرا مردم با تو بيعت كنند ، در صورتى كه او دانشمندترين شماست ؟
وقتى عمر (اين پاسخ كوبنده را از آن يهودى شنيد) با او درشتى كرد .
1) معانى الأخبار : 56 ح9 ، بشارة المصطفى : 12 ، بحار الأنوار : 282/33 ح 547 . گفتنى است كه عالم جليل القدر شيخ صدوقرحمه الله در «معاني الأخبار» در ذيل اين حديث شريف توضيح و بيان زيبايى آورده است .
يهودى برخاست و به جانب على عليه السلام رفت و به آن حضرت گفت : تو چنان هستى كه عمر گفت ؟
فرمود : عمر چه گفت ؟
يهودى ماوقع را گزارش داد و گفت : اگر تو چنانى كه او مى گويد ، من مطالبى از تو مى پرسم ، مى خواهم بدانم آيا يكى از شما آنها را مى داند ، تا قبول كنم كه شما در ادّعائى كه مى كنيد كه بهترين و داناترين اُمّتها هستيد راست مى گوئيد و آنگاه در دين شما يعنى اسلام وارد شوم .
اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود :
آرى ، من همچنانم كه عمر به تو گفته است ، از هر چيزى كه مى خواهى بپرس كه - ان شاء اللَّه - پاسخ خواهم داد .
يهودى گفت : از تو از سه پرسش ، سه پرسش و يكى مى پرسم ؟
حضرت فرمود : اى يهودى ! چرا نمى گويى از هفت پرسش ، مى پرسم ؟!
يهودى گفت : اگر تو از سه پرسش پاسخ دادى بقيّه سئوالات را خواهم پرسيد و گرنه خوددارى خواهم نمود. اگر تو در مورد اين هفت پرسش مرا پاسخ دادى مى دانم كه تو دانشمندترين و برترين اهل زمين و سزاوارترين مردم بر حكومت بر آنان هستى .
حضرت فرمود :
سل عمّا بدا لك يا يهودي .
هر چه مى خواهى بپرس اى يهودى !
يهودى گفت : اوّلين سنگى كه بر روى زمين نهاده شد ، اوّلين درختى كه كاشته شد و اوّلين چشمه اى كه بر روى زمين جارى شد ، كدام است ؟
حضرت هر سه پرسش را پاسخ داد .
آنگاه يهودى پرسيد : مرا خبر ده كه اين اُمّت چند امام هدايتگر دارد ؟ و خبر ده كه خانه پيامبر شما در بهشت در كجاست ؟ و خبر ده كه همراهان
او در بهشت چه كسانى هستند ؟
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
إنّ لهذه الاُمّة اثني عشر إمام هدى من ذرّيّة نبيّنا وهم منّي ، وأمّا منزل نبيّنا صلى الله عليه وآله وسلم في الجنّة ، ففي أفضلها وأشرفها جنّة عدن ، وأمّا من معه في منزله فيها : فهؤلاء الإثنا عشر من ذرّيّته واُمّهم وجدّتهم واُمُّ اُمُّهم وذراريهم ، لايشركهم فيها أحد . (1)
اين اُمّت دوازده امام هدايتگر از فرزندان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم دارند كه همگى از نسل من هستند ، و منزل پيامبر ما در بهشت در برترين و شريفترين مكان آن يعنى بهشت عدن است ، و همراهان آن حضرت در منزلش همان دوازده امام از ذريّه او و مادرشان و مادربزرگشان و مادران بزرگواران و فززندان آنهاست و كسى با آنها شريك نيست .
نويسنده رحمه الله گويد : آنچه آورديم مطابق با نسخه كتاب شريف «كافى» است ، ولى در كتاب «اكمال الدين» آمده است :
امير مؤمنان عليه السلام فرمود :
امّا پاسخ تو در مورد اين پرسشت كه اوّلين درختى كه بر روى زمين روييد - كه يهود گمان مى كنند كه آن درخت زيتون است و دروغ مى گويند - آن درخت خرما از هسته اى است كه حضرت آدم آن را از بهشت آورد و در زمين كاشت و اصل همه درختان خرما از آن است .
و امّا نخستين چشمه اى كه بر روى زمين جوشيد - كه يهود معتقدند آن چشمه اى است كه در بيت المقدّس از زير سنگى جوشيده و دروغ مى گويند - آن چشمه حيات است كه كسى به آن نرسيد جز آنكه زنده ماند و حضرت خضر عليه السلام از پيش قراولان لشكر ذى القرنين بود كه او در جست و جوى آن چشمه حيات بود و خضر عليه السلام به آن رسيد و از آن نوشيد ولى ذوالقرنين آن را نيافت .
1) الكافى : 531/1 ح 8 .
و امّا اوّلين سنگى كه بر زمين نهاده شد - كه يهود معتقدند آن سنگى است كه در بيت المقدّس است و دروغ مى گويند - آن حجر الأسود «سنگ سياه» است كه حضرت آدم عليه السلام آن را از بهشت به همراه خودش آورد و در ركن كعبه گذاشت و مردم آن را استلام مى كنند ، و آن از برف سفيدتر بود ؛ ولى در اثر خطاياى مردم سياه گرديد . (1)
841 / 24 - در كتاب «مدينة المعاجز» آمده است : حذيفة بن يمان گويد :
ما در محضر باصفاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بوديم كه ناگاه صداى عظيم وحشتناكى ما را فرا گرفت . رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
ببينيد چه خبر وحشتناكى شما را فرا گرفت و چه چيزى بر شما فرود آمد ؟
ما به بيرون شهر مدينه رفتيم ، ديديم چهل مرد سوارى بر چهل شتر سوار شده اند ، آنها داراى چهل مركب از عقيق و بر تن هر كدام از آنها زرهى از لؤلؤ و بر سرشان عرقچينى مزيّن به جواهر گرانبها بود ، پيشاپيش آنها نوجوان ماه پاره اى بود كه هنوز موى در صورتش نروييده بود ، او فرياد مى زد : كنار برويد ! كنار برويد ! شتاب كنيد ! شتاب كنيد به سوى محمّد پيامبر برگزيده كه براى اطراف و اكناف جهان برانگيخته شده است.
حذيفه گويد : من بازگشتم و جريان را به عرض رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسانيدم . حضرت فرمود :
يا حذيفة ! انطلق إلى حجرة كاشف الكرب ، وهازم العرب ، الليث العقور واللسان الشكور ، والعالم الصبور الّذي جرى إسمه في التوراة والإنجيل والزبور .
اى حذيفه ! برو به خانه برطرف كننده گرفتاريها ، شكست دهنده قدرتمندان عرب ، شير ژيان ، زبان شكور و دانشمند شكيبا وصبور ، كسى كه نامش جريان دارد در تورات و انجيل و زبور .
1) كمال الدين : 297/1 ضمن ح 5 ، بحار الأنوار : 374/36 ضمن ح 5 .
حذيفه گويد : فورى به خانه مولايم على عليه السلام رفتم تا جريان را به حضورش برسانم ، كه ناگاه مولايم را ملاقات كردم ، فرمود :
يا حذيفة ! جئتني لتخبرني بقوم أنا بهم عالم منذ خلقوا وولدوا ؟
حذيفه ! آمدى تا از گروهى به من خبر دهى كه من از زمان آفرينش و تولّد آنها آگاه هستم ؟!
حذيفه گويد : مولايم خود به سوى مسجد حركت فرمود ، من نيز پشت سر حضرتش به راه افتادم تا اينكه وارد مسجد شد ، مردم دور تا دور رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم حلقه زده بودند ، وقتى على عليه السلام را ديدند برخاستند ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : در جايتان باشيد .
وقتى كه مجلس برقرار گرديد و آرامش يافت ، نوجوان از ميان آن گروه برخاست و گفت :
كداميك از شما در آن هنگام كه تاريكى سايه اش را به همه جا مى افكند به عبادت خدا مشغول مى شود ؟ كداميك از شما از پرستش بتها منزّه است ؟ كداميك از شما در برابر نعمتهاى خداى منّان سپاسگزار است ؟
كداميك از شما در روز نبرد و جنگ استقامت مى ورزد؟ كداميك از شما قاتل پهلوانان، خرابكننده اساس و بنيان كفر و آقاى انس و جانّ است؟
كداميك از شما برادر پيامبر برگزيده حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و پراكنده سازنده مارقين و خارجين از دين در گوشه و كنار جهان است ؟ كداميك از شما زبان راستگوى حق و جانشين گوياى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم است ؟
كداميك از شما از نژاد ابوطالب بوده و در كمينگاه ستمگران است ؟
آنگاه كه نوجوان سخنش را تمام كرد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم متوجّه امير مؤمنان على عليه السلام گرديد و فرمود :
اى على ! پاسخ نوجوان را بده و حاجتش را برآور .
على عليه السلام فرمود :
يا غلام ! ادن منّي فإنّي اُعطيك سؤلك واُشفي
غليلك بعون اللَّه سبحانه وتعالى ومشيّته ، فانطق بحاجتك لاُبلّغك منيّتك وليعلم المسلمون إنّي سفينة النجاة ، وعصا موسى والكلمة الكبرى ، والنبأ العظيم الّذي هم فيه مختلفون ، والصراط المستقيم الّذي من حاد عنه ضلّ وغوى .
نوجوان ! نزديك بيا تا به يارى و خواست خداى متعال پرسشت را پاسخ داده و دل پر دردت را شفا دهم ، حاجتت را بازگوى تا به آرزويت نايل سازم و مسلمانان بدانند كه من كشتى نجات، عصاى موسى و كلمه كبراى الهى هستم ، و منم همان خبر بزرگى كه مردم در مورد آن اختلاف مى كنند و منم همان راه مستقيمى كه هر كه از آن منحرف شود گمراه گشته و سرگردان خواهد شد .
در اين هنگام نوجوان لب به سخن گشود و گفت : برادرى دارم كه عاشق صيد و شكار است . روزى براى شكار بيرون رفت ، در صحرا به گاوهاى وحشى برخورد نمود ، تيرى به طرف آنان پرتاب و يكى از آنها را كشت ، در جا فلج شد ، پس از آن گفتارش كمتر گشته تا جايى كه به جز اشاره نمى تواند با ما سخن گويد . به ما رسيده كه صاحب شما او را معالجه مى نمايد و ما از بازماندگان قوم عاد هستيم ، بر بتان سجده مى كنيم و بر آلات قمار سوگند مى خوريم . اگر صاحب شما ، برادر مرا شفا دهد به دست او ايمان خواهيم آورد ، ما يك جمعيّت نود هزار نفرى هستيم ، در ميان ما دليران و شجاعانى است كه داراى نيرو و شدّت هستند ، ما داراى گنجهاى طلا و نقره هستيم ، ما داراى شمشيرزنان قدرتمندى هستيم كه بازوان توانا و شمشيرهاى برنده دارند .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
نوجوان ! برادرت كجاست ؟
گفت : به زودى با كجاوه اى مى آيد .
حضرت فرمود : وقتى آوردند ، بيماريش را شفا خواهم داد .
مردم منتظر آوردن او بودند كه ناگاه پيرزنى كجاوه شترى را آورد و در كنار درب مسجد فرود آورد .
نوجوان گفت : اى على ! برادرم آمد .
امير مؤمنان على عليه السلام برخاست و نزديك كجاوه شد . در آن، نوجوانى زيبا بود ، وقتى چشمان مبارك حضرت بر او افتاد ، نوجوان گريست و با صداى ضعيفى گفت : به سوى شما پناه آورده و از بيماريم به سوى شما شكوه مى نمايم اى خاندان رسالت !
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
همين امشب او را به سوى قبرستان بقيع ببريد تا عملى شگفت انگيز از على ببينيد .
حذيفه گويد: مردم براى ديدن اين منظره از هنگام عصر تا فرا رسيدن شب در قبرستان گرد آمدند .
آنگاه على عليه السلام به سوى بقيع حركت كرد ، وقتى رسيد به مردم فرمود : پشت سر من بياييد .
مردم نيز پشت سر حضرتش حركت كردند ، ناگاه متوجه شدند دو شعله آتش به صورت پراكنده ديده مى شود كه يكى با شعله كم و ديگرى با شعله زياد است .
حذيفه گويد : ما از دور تماشا مى كرديم ، على عليه السلام وارد آتش كم شعله شد ، ما صدايى مانند صداى رعد و برق مى شنيديم ، حضرت آن شعله آتش كم را برداشت و روى شعله آتش زياد ريخت و وارد آن شد ، ما نظارهگر اين صحنه بوديم تا اينكه صبح دميد ، و آتش خاموش گشت ، ما از آمدن حضرتش نااميد شديم . ناگاه همچون آفتاب از آن طلوع نمود ، در دستان حضرتش سرى بود كه داراى برآمدگى بود ، داراى هفده انگشت بود و در پيشانيش يك چشم داشت .
حضرت به طرف محملى كه نوجوان در آن بود رفت و فرمود :
قم بإذن اللَّه يا غلام ! فما عليك من بأس .
نوجوان ! به اذن خدا برخيز كه اينك تو بيمارى ندارى .
نوجوان برخاست در حالى كه دستها و پاهايش خوب شده بود ، و خود را به پاى امير مؤمنان على عليه السلام انداخت و بوسيد و در همانجا به دست مبارك حضرتش ايمان آورد و به دنبال او آن گروه نيز همگى ايمان آوردند.
سكوت در ميان مردم حكمفرما بود ، هيچ كس را ياراى حرف زدن نبود و مردم از اين جريان متحيّر بودند ، على عليه السلام رو به مردم كرد و فرمود :
اى مردم ! اين سر عمرو بن أخيل بن لاقيس بن ابليس است ، او فرمانده لشكر دوازده هزار نفرى جنّيان بود ، او بود كه اين نوجوان را به اين روز انداخته بود ، من با آنان جنگيدم و با همان نامى كه بر عصاى موسى عليه السلام نوشته شده بود - كه به رود نيل زد و آن را به دوازده قسمت تقسيم كرد - با آنان به نبرد پرداختم ، و همه آنها را به هلاكت رساندم . بنابراين، به خداى متعال و پيامبر او و جانشين پيامبر او چنگ بزنيد . (1)
842 / 25 - در كتاب «إرشاد القلوب» مى نويسد : انس بن مالك گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
هنگامى كه مرا در شب اسراء (معراج) به آسمان سير دادند ، ناگاه فرشته اى را ديدم كه بر منبرى از نور نشسته و فرشتگان ديگر به دورش حلقه زده بودند ، از جبرئيل پرسيدم : اى جبرئيل ! اين فرشته كيست ؟
گفت : به او نزديك شو و سلامش كن .
من نيز به او نزديك شده و سلامش نمودم ، ناگاه متوجّه شدم كه او برادر و پسرعمويم علىّ بن ابى طالب است .
به جبرئيل گفتم : اى جبرئيل ! آيا على به آسمان چهارم از من پيشى
1) مدينة المعاجز : 56/2 ح 400 ، عيون المعجزات : 32 ، نوادر المعجزات : 41 ح 15 ، فضائل ابن شاذان : 159 ، بحار الأنوار : 186/39 ح 25 (با تفاوت اندكى در الفاظ و عبارات) .
گرفت ؟ گفت :
لا ، يا محمّد ! ولكنّ الملائكة شكت حبّها لعليّ عليه السلام فخلق اللَّه هذا الملك من نورٍ على صورة عليٍّ عليه السلام ، فالملائكة تزوره في كلّ ليلة جمعة ويوم جمعة سبعين ألف مرّة، يسبّحون اللَّه تعالى ويقدّسونه، ويهدون ثوابه لمحبّ عليّ عليه السلام .
نه ، اى محمّد ! فرشتگان به خاطر مهر و محبّتى كه به على عليه السلام داشتند او را از خداوند متعال خواستند و خداوند نيز اين فرشته را از نور به شكل على عليه السلام آفريد . به همين جهت ، فرشتگان هر شب و روز جمعه هفتاد هزار مرتبه او را زيارت مى كنند ، خدا را تسبيح و تقديس مى نمايند و ثواب آن را به دوستدار على عليه السلام هديه مى نمايند . (1)
843 / 26 - در كتاب «مناقب محمّد بن احمد بن شاذان» آمده: ابوهريره گويد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
إنّ اللَّه خلق في السماء الرابعة مائة ألف ملك ، وفي السماء الخامسة ثلاثمائة ألف ملك ، وفي السماء السابعة ملكاً رأسه تحت العرش ورجلاه تحت الثرى، وملائكة أكثر من ربيعة ومضر، ليس لهم طعام ولاشراب إلّا الصلاة على أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام ومحبّيه ، والإستغفار لشيعته المذنبين ومواليه .
خداوند متعال در آسمان چهارم صد هزار فرشته و در آسمان پنجم سيصد هزار فرشته آفريده است ، و در آسمان هفتم فرشته اى است كه سرش زير عرش الهى و دو پايش زير زمين است و فرشتگانى كه تعدادشان از افراد قبيله ربيعه و مضر بيشترند ، خوردنى و نوشيدنى آنان فقط صلوات بر امير مؤمنان علىّ بن ابى طالب عليه السلام و دوستان آن سرور ، و استغفار بر شيعيان گنهكار و دوستان آن حضرت است . (2)
844 / 27 - در كتاب «مناقب ابن شاذان» استادِ كراجكى آمده : ابن عبّاس گويد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
اى على ! جبرئيل درباره تو براى من خبرى آورده كه چشمم روشن و دلم شاد گشت . او به من گفت : اى محمّد ! خداى متعال فرمود : سلام مرا به محمّد صلى الله عليه وآله وسلم برسان و به او بگو : على عليه السلام امام هدايت ، چراغ تاريكيها و حجّت بر اهل دنيا است ، او صدّيق اكبر و فاروق اعظم است .
وإنّي آليت بعزّتي أن لا اُدخل النار أحداً تولّاه وسلّم له وللأوصياء من بعده ولا اُدخل الجنّة من ترك ولايته والتسليم له وللأوصياء من بعده ، وحقّ القول منّي لأملأنَّ جهنّم وأطباقها من أعدائه ، ولأملأنَّ الجنّة من أوليائه وشيعته .
من به عزّت و جلالم سوگند ياد كرده ام كه كسى كه او را دوست داشته و تسليم او و جانشيان پس از او باشد ؛ وارد آتش نكنم ، و كسى كه ولايت او را ترك كرده و تسليم او و جانشينان پس از او نباشد ؛ وارد بهشت ننمايم ، اين يك واقعيّتى است از من كه گفته ام : دوزخ و طبقات آن را از دشمنان او و بهشت را از دوستان و شيعيانش پر خواهم كرد . (1)
845 / 28 - فضل بن شاذان در كتاب «قائم» خود مى نويسد : حسين بن عبداللَّه گويد : امام صادق عليه السلام فرمود :
امير مؤمنان على عليه السلام بر فراز منبر كوفه فرمودند :
واللَّه ، إنّي لديّان الناس يوم الدين ، وقسيم اللَّه بين الجنّة والنار ، لايدخلها داخل إلّا على أحد قسميَّ .
وأنا الفاروق الأكبر ، وقرن من حديد ، وباب الإيمان وصاحب الميسم وصاحب السنين ، وأنا صاحب النشر الأوّل والنشر الآخر ، وصاحب القضاء وصاحب الكرّات ودولة الدول .
1) مائة منقبة : 56 منقبت 30 ، بحار الأنوار : 113/27 ح 88 .
سوگند به خدا ! پاداش دهنده مردم در روز رستاخيز من هستم ، من از طرف خدا تقسيم كننده ميان بهشت و دوزخ هستم ، هيچ كس داخل آن نمى شود جز آن كه در تقسيم من قرار گيرد .
من فاروق اكبر ، شاخ آهنين ، درِ ايمان ، صاحب ميسم و صاحب سنين هستم . من صاحب برانگيخته شدن آغاز و برانگيخته شدن فرجام هستم ، من داراى حكم و قضا ، كرّات (بازگشتها) و دولت دولتها هستم .
من امام پس از خودم بوده و ادا كننده حقّ پيش از خودم هستم . جز احمد صلى الله عليه وآله وسلم از من پيشى نگرفت و همانا همه فرشتگان ، پيامبران و روح پشت سر ما هستند . از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى خواهند سخن گويد ، او نيز سخن مى گويد ، و از من نيز مى خواهند و من نيز همانند او سخن گويم .
حقيقتاً هفت چيز به من داده اند كه كسى در آنها از من پيشى نگرفته است ؛ به راههاى كتاب بصيرت و آشنايى دارم .
اسباب براى من گشوده است . دانا به انساب و نژاد (انسانها) و مجرى حسابم .
علم مرگ و ميرها ، بلاها، وصيّتها و تمييز بين حقّ و باطل را آموخته ام.
من در ملكوت تماشا كردم و چيزى نيست كه از من پنهان بوده و از نظرم مخفى باشد ، و چيزى نيست كه پيش از من بوده و از دست من بيرون رفته باشد .
در آن روزى كه از گواهان ، گواهى گرفتند در آنچه مرا گواه گرفتند كسى با من شريك نبود . من بر آنان شاهد و گواهم ، و به دست من وعده خدا پايان مى پذيرد و كلمه او تكميل مى گردد ، و به وسيله من دين كامل مى شود .
منم آن نعمتى كه خداوند آن را بر مردم ارزانى داشته و منم آن اسلامى كه خداى متعال آن را براى خود برگزيده است ، همه اينها لطفى از جانب خداوند براى من است . (1)
1) المحتضر : 89 و90 ، بحار الأنوار : 153/26 ح 42 . اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در ج : 317/26 ح 85 از «تفضيل الأئمّة» (مخطوط) نقل كرده و نظير اين روايت را نيز فرات در تفسير خود : 178 ح 5 آورده كه در «بحار الأنوار : 350/39 ح 24» نيز نقل گرديده است .
846 / 29 - در كتاب «الأربعين عن الأربعين» آمده است : ثوبان گويد :
روزى علىّ بن ابى طالب عليهما السلام را ديدم كه به جانب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى آمد، جبرئيل در سمت راست پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود ، به پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم گفت :
اى محمّد ! اينكه با آرامش و وقار مى آيد على عليه السلام است ، او امام هدايت و رهبر نيكان و كشنده فاجران است ، او منادى عدل و توحيد است ، او زداينده ستم از ساحت قدس حضرت بارى تعالى است .
اى محمّد ! همانا فرشتگان على عليه السلام بر فرشتگان ديگر افتخار مى كنند ، زيرا آنها هرگز دروغى بر على عليه السلام ننوشته اند .
در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نيز به استقبال على عليه السلام رفت و سخن جبرئيل را به حضرتش رساند .
على عليه السلام فرمود :
اگر خداى بخواهد مرا عقوبت كند من بنده او هستم ، و اگر بخواهد به من رحم نمايد اين فضل و لطف او بر من است .
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
جبرئيل به من گفت :
لقد آلى ربّنا الرحمان على نفسه أن لايعذّب عليّاً بالنار ، ولاشيعته ولا أحبّاءَه أبداً .
خداى مهربان بر خويشتن سوگند خورده و لازم دانسته كه هرگز على عليه السلام و شيعيان و دوستانش را با آتش عذاب نكند . (1)
847 / 30 - در كتاب «مناقب ديلمى» مى نويسد :
روزى مأمون به امام رضا عليه السلام گفت : بزرگترين فضيلتى كه امير مؤمنان على عليه السلام از قرآن دارد براى من بگو .
1) الأربعون حديثاً : 61 ح 31 .
امام رضا عليه السلام فرمود :
فضيلته في المباهلة وأنّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم باهل بعليّ وفاطمة زوجته والحسن والحسين عليهم السلام وجعله منها كنفسه وجعل لعنة اللَّه على الكاذبين وقد ثبت أنّه ليس أحد من خلق اللَّه يشبه رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم فوجب له من الفضل ما وجب له إلّا النبوّة ، فأيَّ فضل وشرف وفضيلة أعلى من هذا ؟
برترين فضيلت آن حضرت ، در قصّه مباهله است . همانا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به وسيله على ، فاطمه همسر على ، امام حسن و امام حسين عليهم السلام (با نصاراى نجران) مباهله نمود ، و آن حضرت را همانند جان خويش قرار داد ، و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار داد .
و البتّه ثابت است كه كسى از آفريدگان خدا همانند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نبوده . بنابراين، همه فضايلى كه بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم لازم بوده بر على عليه السلام نيز ثابت شده جز پيامبرى، پس كدامين فضل و برترى بالاتر از اين فضل و شرف است؟
مأمون گفت : شايد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با «النفس» به جان خويش اشاره نموده است !
امام رضا عليه السلام فرمود :
چنين اشاره اى جايز نيست ، چرا كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با همه آنها به سوى نصاراى نجران بيرون آمده و با همه آنها به مباهله پرداخته است. اگر جان خويش را اراده فرموده بود مى بايستى على عليه السلام را از مباهله خارج مى نمود، در صورتى كه به اتّفاق همه مسلمانان على عليه السلام جزو آنان بوده است .
مأمون گفت: در آن هنگام كه پاسخ آيد سخن ساقط مى شود . (1)
باز در همان منبع مى خوانيم : اين جريان را برخى از شاعران به شعر
1) نظير اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 257/35 از «الفصول المختارة» شيخ مفيد رحمه الله نقل كرده است .
كشيده اند و ما به خاطر اصلاح در بعضى از بيتهاى آن تصرّفاتى نموده ايم و در اينجا نقل مى نماييم :
إنّ النبيّ محمّداً ووصيّه *** وابنيه والبتول الطاهرة
أهل العباء فإنّني بولائهم *** أرجوا السلامة والنجاة في الآخرة
فهم الّذين الرجس عنهم ذاهب *** تطهيرهم كالشمس إذ هي ظاهرة
فنفوسهم وجسادهم وثيابهم *** أنقى وأطهر من بحار زاخرة
ما في القرابة والصحابة مثلهم *** أبنائنا وأنفسنا هي عامرة
تنبئك عن هذا المباهلة الّتي *** في آل عمران الّتي هي قاهرة
ذلّت نصارى أهل نجران وقد *** جاءَت لتطغى إذ هي كافرة
فثبت بآل محمّد توحيده *** واعطوا الجزاء صاغرين وصاغرة
هذا دليل أنّهم أحبابه *** الطاهرين الطيّبين عناصرة
بعصمتهم من لم يقرّ فكافر *** وابن لفاجر ، واُمّه هي فاجرة
وهم الحجج من بعد سيّد خلقه *** فبهم قوام الدين لا بكوافرة
وعلى النبيّ وآله صلواته *** فهم الشموس هم النجوم الزاهرة
به راستى كه پيامبر خدا ، حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم و جانشين او على مرتضى عليه السلام و دو فرزندش امام حسن مجتبى عليه السلام و امام حسين سيّد الشهدا عليه السلام و دخت بتول و پاكيزه اش حضرت زهرا عليها السلام ؛ از اهل عبا هستند، كه بدون ترديد به ولايت آنان اميد سلامتى و نجات در جهان آخرت دارم. آنان كسانى هستند كه هر گونه رجس و پليدى از آنان زدوده شده و پاكى ايشان مانند خورشيد ظاهر و آشكار است . جان و جسم و لباس آنان از اقيانوس بىكران پاكيزه تر است . در ميان خويشاوندان و اصحاب آن حضرت صلى الله عليه وآله وسلم همانند آنان كسى نيست؛ آنگاه كه خداوند در آيه مباهله آنها را با «أبنائنا و أنفسنا» ياد مى كند. تو را از اين مباهله آگاه مى نمايم، مباهله اى كه در سوره آل عمران ذكر شده و آنان سرافراز گشتند.
در آن هنگام كه نصاراى نجران براى طغيان آمده بودند خوار گشتند، چرا كه آنان كفر ورزيدند. توحيد پروردگار به وجود آل محمّد عليهم السلام بر آنان ثابت گشت و آنان با ذلّت محكوم به پرداخت جزيه شدند. و اين بهترين دليل است كه آنان محبوبان پاك و عنصرهاى پاكيزه خداوند هستند. كسى كه معتقد به عصمت آنان نباشد كافر است ، يا فرزند زنا و مادرش زناكار است . آنان حجّتهاى خدا پس از سرور مخلوقات ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستند و قوام و پايدارى دين بدست آنهاست نه كافران . و درود خدا بر پيامبر و آل او كه آنان آفتاب و ستارگان درخشان هستند .
ديگرى گويد :
لمن باهل اللَّه وكان الرسول بهم أبهلا
فهذا الكتاب وإعجازه على من وفى بيت من أنزلا
با چه كسى خداوند مباهله كرد در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با آنان مباهله نمود؛ و اين قرآن و اعجاز آن بر كسى است كه در خانه او فرود آمده است .
ديگرى مى گويد :
يا من يقيس به سواه جهالة *** دع عنك هذا فالقياس مضيّع
لو لم يكن في النصّ إلّا أنّه *** نفس النبيّ كفاه هذا الموضع
اى كسى كه از روى نادانى ديگرى را با او مقايسه مى كنى، رها كن كه اين قياس باطلى است. اگر نصّ و آيه صريحى جز آيه مباهله كه در آن على عليه السلام جان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم شمرده شده ، نبود براى فضل و برترى آن حضرت كافى بود .
و ابن حمّاد رحمه الله گويد :
وسمّاه ربّ العرش في الذكر نفسه *** فحسبك هذا القول إن كنت ذا خبر
وقال لهم : هذا وصييّ ووارثي *** ومن شدّ ربّ العالمين به أزري
عليّ كزرّي من قميصي إشارة *** بأن ليس يستغني القميص عن الزرّ
پروردگار صاحب عرش در قرآن جان پيامبرش خوانده ، همين سخن براى تو بس است اگر اهل خبرى . پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر آنان فرمود: اين جانشين و وارث من است ، كسى كه پروردگار جهانيان او را پشت و پناه من قرار داده است. على عليه السلام نسبت به من مانند پارچه نسبت به پيراهن است كه هرگز پيراهن از وجود پارچه بى نياز نيست .
848 / 31 - باز در همان منبع آمده : در قرآن مجيد اسامى زيادى براى امير مؤمنان على عليه السلام ذكر شده كه اينك به صد مورد از آن اشاره مى نماييم :
1 - ولى ؛ در آنجايى كه مى فرمايد :
«إنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ راكِعُونَ » (1)
روايات عامّه و خاصّه متّفقند كه مراد از «الّذين آمنوا»؛ «كسانى كه ايمان آوردند» ، امير مؤمنان على عليه السلام است . در اين رابطه روايات زيادى نقل گرديده ، براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به : تأويل الآيات : 154 - 150/1 ، تفسير برهان : 485 - 479/1 ، بحار الأنوار : 206 - 183/35 .
سيد جليل القدر ، سيّد بن طاووس رحمه الله نيز در «سعد السعود : 96» نقل مى كند كه: محمّد بن عبّاس نزول اين آيه شريفه و ولايت بزرگ آن حضرت را از نود طريق با سلسله سندهايى متّصل و بهم پيوسته نقل نموده كه همه آنها از رجال مخالفان اهل بيت عليهم السلام هستند .
.«ولىّ و سرپرست شما، فقط خدا و پيامبر او و آنان كه ايمان آورده اند، همانهايى كه نماز بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند ، مى باشند».
2 - حسنه ؛ در آنجايى كه مى فرمايد :
«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَهُمْ مِنْ فَزَعِ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ » (2).
«كسانى كه كار نيك و حسنه اى انجام دهند پاداشى بهتر از آن خواهند داشت و آنان از ترس و وحشت آن روز در امان خواهند بود» .
«حسنه» اسمى براى ولايت على عليه السلام است . (1)
3 - مَثَل ؛ در آنجايى كه مى فرمايد :
«وَلَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ » (2).
«و هنگامى كه در مورد فرزند مريم مثلى زده شد، ناگاه قوم تو به جهت آن ، فرياد راه انداختند» . (3)
4 - كفايه؛ در آنجايى كه مى فرمايد :
«وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنينَ الْقِتالَ» (4).
خداوند مؤمنان را از جنگ بى نياز كرد .
خداوند مؤمنان را به سبب علىّ بن ابى طالب عليه السلام از جنگ بى نياز ساخت كه عمرو بن عبدود - جنگجوى نامى مشركان - را كشت و آنان را شكست داد . (5)
5 - منفق ؛ در آنجايى كه مى فرمايد :
«الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهارِ سِرّاً وَعَلانِيَةً » (6).
«آنان كه اموال خودشان را شب و روز ، پنهان و آشكار انفاق مى كنند» .
ابن عبّاس در تفسير و شأن نزول اين آيه شريفه گويد :
على عليه السلام چهار درهم داشت ، درهمى از آن را روز ، درهم ديگرى را
1) در «تأويل الآيات : 411/1 ح 19» آمده : امام صادق عليه السلام فرمود : مراد از «حسنه» ولايت على عليه السلام است .
2) سوره زخرف ، آيه 57 . در تفسير اين آيه شريفه از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده كه به اصحابش در حالى كه نزد او بودند فرمود : الآن يدخل عليكم نظير عيسى بن مريم في اُمّتي ؛ «همينك نظير عيسى بن مريم در ميان امّت من ، وارد خواهد شد» ، و چون على عليه السلام وارد شد فرمود : اين شخص همان است . براى عدّه اى از حاضرين اين مطلب سنگين آمد و اين آيه نازل شد . «تفسير برهان : 580/8 ح 3»
3) در «تأويل الآيات : 568/2 ح 41» آمده : ابن ابى ليلى گويد : على عليه السلام به من فرمود : مثل من در اين اُمّت همانند مثل عيسى بن مريم عليه السلام است .
4) سوره احزاب ، آيه 25 .
5) رجوع شود به: تأويل الآيات : 450/2 ، وبحار الأنوار : 280 - 203/20 .
6) سوره بقره ، آيه 274 .
شب ، درهم سوّمى را پنهانى و چهارمين درهم را به صورت آشكار در راه خدا انفاق نمود ، آنگاه اين آيه در شأن حضرتش فرود آمد . (1)
6 - خصم ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا في رَبِّهِمْ » (2)؛ «اينان دو گروه هستند كه در مورد پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند» ، مى فرمايد :
مراد از اين دو گروه حضرت على عليه السلام و بنى اُميّه هستند . (3)
7 - شارى ؛ فروشنده نفس ؛ ابن عبّاس گويد : آيه شريفه «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّه» (4)؛ «و برخى از مردم ، جان خود را به جهت خشنودى خدا مى فروشند» ، در حقّ على عليه السلام نازل شده است . (5)
8 - نسب و صهر ؛ آنجا كه خداوند مى فرمايد :
«وَهُوَ الَّذي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَبَاً وَصِهْراً » (6).
و او كسى است كه از آب، انسانى را آفريد ، آنگاه او را نسب و سبب قرار داد.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد :
اين آيه در حقّ على عليه السلام نازل شده است . (7)
ابن عبّاس گفته است : اين آيه در مورد پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهما السلام نازل شده ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دخترش را به على عليه السلام تزويج كرد در حالى كه پسرعمويش بود ، فكان له نسباً وصهراً ؛ پس على عليه السلام با پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم خويشاوندى نسبى و سببى دارد . «تفسير برهان : 180/7 ح 3»
9 - ثلّه ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلينَ »؛ (8)«گروهى از اُمّتهاى نخستين هستند» ، فرموده است كه : منظور مؤمن آل
1) رجوع شود به «تأويل الآيات : 97/1 ح 89» با منابعى كه از شيعه و سنّى نقل گرديده است .
2) سوره حجّ ، آيه 19 .
3) تفسير برهان : 80/3 ح4 .
4) سوره بقره ، آيه 207 .
5) تفسير برهان : 206/1 ح 6 .
6) سوره فرقان ، آيه 54 .
7) تأويل الآيات : 377/1 ح 15 ، تفسير برهان : 170/3 ح6 ، روضة الواعظين : 71 .
8) سوره واقعه ، آيه 39 .
فرعون است . «وَثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرينَ » (1)؛ «و گروهى از اُمّتهاى آخرين» ، منظور علىّ بن ابى طالب عليه السلام است. (2)
10 - لسان ؛ آنجا كه خداوند مى فرمايد :
«وَوَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَجَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّاً » (3).
«و از رحمت خود به آنان عطا نموديم و براى آنان زبان راستگو و مقام والايى قرار داديم» .
امام ابى الحسن عليه السلام مى فرمايد :
مراد از «لسان صدق» در اين آيه شريفه امير مؤمنان على عليه السلام است . (4)
امام رضا عليه السلام فرمود: راست گفتى ، او چنين است .
11 - دابّة الأرض ؛ آنجا كه خداوند مى فرمايد :
«وَإِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ » (5).
«و هنگامى كه فرمان عذاب بر آنان فرا رسد جنبنده اى از زمين براى آنان بيرون مى آوريم كه با آنان سخن مى گويد» .
امام باقر عليه السلام مى فرمايد :
تكلّمهم، تسمّهم على آنافهم، وتسمّى الكافر باسمه والمؤمن باسمه.
با آنان سخن مى گويد ، بر بالاى بينى آنها علامت مى گذارد ، و كافر و مؤمن را به اسمشان مى خواند .
1) سوره واقعه ، آيه 40 .
2) تأويل الآيات : 643/2 ح 8 . در اين منبع آمده : «الثلّة» به معناى گروه است و اين كه مفرد به معناى جمع آمده به جهت بزرگداشت شأن و اجلال قدر و منزلت آن حضرت است ، چنان كه خدا مى فرمايد : «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ اُمَّةً » ؛ «همانا ابراهيم به تنهايى اُمّتى بود» . سوره نحل ، آيه 120
3) سوره مريم ، آيه 50 .
4) در «تأويل الآيات : 304/1 ح 10» آمده : يونس بن عبدالرحمان گويد : به امام ابى الحسن الرضا عليه السلام عرض كردم : گروهى از من ، نام اميرالمؤمنين عليه السلام را در قرآن خواستند ، من اين آيه را بر آنان خواندم كه خدا مى فرمايد : «وَجَعَلْنا لَهُم لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّاً » ؛ «و براى آنان ، زبان راستگو و مقام والايى قرار داديم» .
5) سوره نمل ، آيه 82 .
حضرت فرمود : منظور از «دابّة الأرض» ؛ (جنبنده) علىّ بن ابى طالب عليه السلام است . (1)
12 - صالح المؤمنين ؛ ابن عبّاس در تفسير آيه شريفه «وَإِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْريلُ وَصالِحُ الْمُؤْمِنينَ » (2)؛ «و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهيد (نمى توانيد كارى انجام دهيد) زيرا خداوند ياور اوست و همچنين جبرئيل و مؤمنان شايسته پشتيبان او هستند» ، گويد :
منظور از مؤمنان شايسته ، علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .
13 - جنب اللَّه ؛ آنجا كه خداوند مى فرمايد :
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللَّه» (3).
«اين كه روز رستاخيز كسى بگويد: افسوس بر من! از كوتاهى هايى كه در جنب خدا كردم»
امام ابى الحسن عليه السلام در تفسير اين آيه شريفه مى فرمايد :
منظور از «جنب اللَّه» امير مؤمنان على عليه السلام است . (4)
14 - ذكر و مسؤول عنه ، امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَإِنَّه لَذِكْرٌ لَكَ وَلِقَوْمِكَ وَسَوْفَ تُسْئَلُونَ » (5)؛ «و اين موجب يادآورى تو و قوم توست و به زودى بازخواست خواهيد شد» ، مى فرمايد :
نحن أهل الذكر ونحن المسؤولون .
ما همان اهل ذكر هستيم، ماييم كه مورد سؤال قرار مى گيريم . (6)
و در تفسير آيه شريفه «وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُولُون» (7)؛ «آنان را باز داريد
كه بازرسى مى شوند» ، مى فرمايد :
از ولايت (1)علىّ بن ابى طالب عليه السلام مى پرسند . (2)
و امام عليه السلام در تفسير آيه شريفه «بَلْ آتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ» (3)؛ «ولى آنچه ما به آنان فرستاديم مايه يادآورى آنان است ، امّا آنان از آنچه موجب يادآوريشان است روى گردانند» ، مى فرمايد :
منظور از «ذكر» ، همان علىّ بن ابى طالب عليه السلام است ، آيا متوجّه فرمايش خداوند نيستى كه مى فرمايد :
«الَّذينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ في غِطاءٍ عَنْ ذِكْري » (4)، «كسانى كه پرده اى چشمهايشان را از ياد من پوشانده بود» ، منظورش على عليه السلام است .
«وَكانُوا لايَسْتَطيعُونَ سَمْعاً » (5)؛ «وقدرت شنوايى نداشتند» .
يعنى توانايى شنيدن نام آن حضرت را نداشتند ، و اين به جهت شدّت دشمنى آنان با آن حضرت و خاندانش بود . (6)
15 - زلفه ، امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سيئَتْ وُجُوهُ الَّذينَ كَفَرُوا » (7)؛ «هنگامى كه وعده الهى را از نزديك مى بينند چهره كافران زشت و سياه مى گردد» ، مى فرمايد :
هنگامى كه در روز رستاخيز كافران مقام و منزلت على عليه السلام را در پيشگاه خداى متعال مى بينند ؛ (از ناراحتى) چهره هايشان سياه مى گردد . (8)
16 - نعمت ، امير مؤمنان على عليه السلام مى فرمايد :
أنا واللَّه ! نعمة اللَّه الّتي أنعم اللَّه تعالى على عباده ، وبي وبأهل
1) در نسخه اصل چنين آمده است : «از محبّت علىّ بن ابى طالب عليهما السلام مى پرسند» .
2) تأويل الآيات : 492/2 ح 1 ، تفسير برهان : 17/4 ح 5 .
3) سوره مؤمنون ، آيه 71 .
4) سوره كهف ، آيه 101 .
5) سوره كهف ، آيه 101 .
6) تفسير قمى : 47/2 ، بحار الأنوار : 377/24 ح 104 .
7) سوره ملك ، آيه 27 .
8) تأويل الآيات : 704/2 ح 4 ، تفسير برهان : 365/4 ح 4 .
بيتي يفوز من فاز يوم القيامة . (1)
سوگند به خدا ! منم آن نعمتى كه خداوند متعال آن را بر بندگانش ارزانى داشت ، هر كه در روز رستاخيز به سعادت مى رسد به وسيله من و خاندان من است .
17 - هادى ، امام باقرعليه السلام مى فرمايد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود:
أنا المنذر وأنت الهادي .
من بيم دهنده و تو هدايتگر هستى . (2)
18 - اُذن واعيه؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَتَعِيَها اُذُنٌ واعِيَةٌ» (3)؛ «و گوشهاى شنوا آن را دريابد و مى فهمد» ، مى فرمايد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : «اُذن واعيه» ؛ گوش شنوا ، گوش علىّ بن ابى طالب عليه السلام است (كه شنواى سخنان خدا و رسولش بود) . (4)
19 - مؤذّن ؛ پيشواى هفتم امام كاظم عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظالِمينَ » (5)؛ «در اين هنگام ندادهنده اى در ميان آنان ندا مى دهد كه: لعنت خدا بر ستمگران باد» ، مى فرمايد :
«مؤذّن» (ندا دهنده) ، امير مؤمنان على عليه السلام است . (6)
20 - اذان ؛ عبداللَّه بن سنان گويد : امام صادق عليه السلام فرمود :
إنّ لأميرالمؤمنين عليه السلام أسماء ما يعلمها إلّا العالمون ، وإنّ منها الأذان عن اللَّه ورسوله ، وهو الأذان .
همانا براى امير مؤمنان على عليه السلام نامهايى است كه جز دانشمندان ، كسى آنها را نمى داند ، از جمله آن نامها ، اذان از طرف خدا و رسول اوست كه على عليه السلام همان اذان است . (1)
21 - رادفه ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه شريفه مى فرمايد :
«يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ » (2)؛ «آن روزى كه زمين با لرزه هاى وحشتناك همه چيز را به لرزه درمى آورد» ، منظور حسين بن على عليهما السلام است .
«تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ » (3)؛ «و به دنبال آن دومين حادثه رخ مى دهد» ، منظور علىّ بن ابى طالب عليه السلام است . (4)
22 - شاهد ؛ امام كاظم عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» (5)؛ «آيا كسى كه دليل آشكارى از پروردگارش دارد و به دنبال آن شاهدى از او مى باشد» ، مى فرمايد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
أنا على بيّنة من ربّي وعليّ عليه السلام شاهد منّي .
من داراى دليل و برهان از سوى پروردگارم هستم و على عليه السلام شاهد و گواه از سوى من است .
23 - صدّيق ؛ ابن عبّاس در تفسير فرمايش خداى متعال كه مى فرمايد : «الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ اُولئِكَ هُمُ الصِّدّيقُونَ وَالشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ » (6)؛ «و كسانى كه به خدا و پيامبرانش ايمان آوردند آنان صدّيقانند و شهيدانى كه در نزد پروردگارشان هستند» ، گويد :
علىّ بن ابى طالب عليه السلام همان صدّيق شهيد است .
24 - كسى كه علم كتاب نزد اوست ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه « قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ » (1)؛ «بگو : كافى است كه خداوند ، و كسى كه علم كتاب نزد اوست ميان من و شما گواه باشند» ، مى فرمايد:
هو عليّ بن أبي طالب عليه السلام وما كان علم الكتاب إلّا عنده .
منظور علىّ بن ابى طالب عليه السلام است و علم كتاب جز نزد او نبوده است .
25 - والد ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَوالِدٍ وَما وَلَدَ » (2)؛ «و سوگند به پدر و فرزند» ، مى فرمايد :
«پدر» ؛ همان امير مؤمنان على عليه السلام است و منظور از «فرزند» امام حسن و امام حسين و امامان پس از آنها عليهم السلام است . (3)
26 - مؤمن ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَفَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لايَسْتَوُونَ » (4)؛ «آيا كسى كه مؤمن است همچون كسى است كه فاسق است؟ نه، هرگز اين دو برابر نيستند» ، مى فرمايد :
مراد از «مؤمن»، در آيه شريفه علىّ بن ابى طالب عليه السلام و «فاسق» همان وليد بن عقبه مى باشد.
27 - عهد ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «لايَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً » (5)؛ «آنان هرگز مالك شفاعت نيستند، مگر كسى كه نزد خداى رحمان عهد و پيمانى دارد» ، مى فرمايد :
منظور از «عهد و پيمان» ؛ ولايت امير مؤمنان على عليه السلام و امامان معصوم پس از على عليهم السلام است. (6)
28 - ودّ و مبشّر به؛ در تفسير آيه شريفه «إنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً» ؛ «به راستى كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند خداوند رحمان محبّتى براى آنان در دلها قرار مى دهد» ، روايت شده كه منظور امير مؤمنان على عليه السلام است ، (1)پس خداى متعال فرمود :
«فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ» ؛ «ما آن را بر زبان تو آسان ساختيم» - يعنى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم - لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقينَ ؛ «تا پرهيزكاران را به وسيله آن بشارت دهى - يعنى اولياى على عليه السلام كه دوستداران او هستند - وَتُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدّاً » (2)؛ «و دشمنان سرسخت را با آن بترسانى» يعنى دشمنانش را كه كينه او را دارند . (3)
29 - قانت ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَقائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ ... » (4)؛ «آيا كسى كه در ساعات شب به عبادت خدا در حال سجده و ايستاده مى پردازد از عذاب آخرت مى ترسد و به رحمت پروردگارش اميدوار است ...» ، مى فرمايد :
اين آيه شريفه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام نازل گشته كه گوياى برترى ، دانش ، عبادت و مقام و منزلت رفيع و والايش در پيشگاه خداى متعال است . (5)
30 - علىّ ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَإِنَّهُ في اُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ » (6)؛ «و او در اُمّ الكتاب به نزد ما بلندمرتبه و استوار است» ،
1) در روايت ديگرى امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه شريفه فرموده است : فما من مؤمن إلاّ وفي قلبه حبّ لعليّ عليه السلام؛ مؤمنى نيست مگر آنكه در دلش محبّت و دوستى على عليه السلام مى باشد. «تفسير برهان: 371/6 ح 21»
2) سوره مريم، آيه 96 و 97 .
3) تفسير برهان : 21/3 .
4) سوره زمر ، آيه 9 .
5) تأويل الآيات : 511/2 ح 2 .
6) سوره زخرف ، آيه 4 .
مى فرمايد:
منظور امير مؤمنان على عليه السلام است . (1)
و از ابن عبّاس نيز نقل شده كه در تفسير آيه شريفه «الصِّراطَ المُسْتَقيم» (2)«راه راست» ، گويد : منظور از «راه راست» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است . (3)
31 - صراط حميد ؛ آنجا كه خداوند متعال مى فرمايد : «وَهُدُوا إِلى صِراطِ الْحَميد» (4)؛ «و به راه شايسته ستايش راهنمايى مى گردند» ، روايت شده كه حضرت مى فرمايد :
هم واللَّه ، أولياء أميرالمؤمنين عليه السلام المحبّون له ولأهل بيته عليهم السلام .
سوگند به خدا ! آنان دوستان امير مؤمنان على عليه السلام هستند كه به او و خاندانش عليهم السلام مهر مى ورزند. (5)
32 - سبيل اللَّه ؛ پيشواى ششم ، امام صادق عليه السلام در تفسير فرمايش خداى متعال : «الَّذينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّه » (6)؛ «آنان كه كافر شدند و مردم را از راه خدا باز داشتند» ، مى فرمايد :
هم بنو اُميّة صدّوا عن ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام وولاية أولاده ، وهو سبيل اللَّه الّذي من تبعه كفى عذاب الجحيم .
منطور از آنان بنى اميّه بودند كه مردم را از ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام و ولايت فرزندانش بازداشتند ، و او همان راه خدا است كه هر كس از او پيروى كند از عذاب دوزخ در امان است . (7)
1) تأويل الآيات : 552/2 ح 1 .
2) سوره فاتحه ، آيه 6 .
3) تفسير قمى : 28/1 ، تأويل الآيات : 28/1 ح 12 . همانند اين روايت در «تفسير عيّاشى : 24/1 ح 25» از امام صادق عليه السلام نقل شده است .
4) سوره حجّ ، آيه 24 .
5) نظير اين روايت در «تأويل الآيات : 335/1 ح 5» نقل شده است .
6) سوره محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ، آيه 1 .
7) نظير اين روايت در «تفسير قمى : 300/2» و «بحار الأنوار : 86/36 ح 13» نقل گرديده است .
33 - نور ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً » (1)؛ «براى شما دليل و برهان روشنى از جانب پروردگارتان آمد و نور آشكارى براى شما فرود آورديم» ، مى فرمايد :
«برهان و دليل»؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، و «نور آشكار» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است . (2)
34 - حبل اللَّه ؛ امام موسى كاظم عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً » (3)؛ «همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد» ، مى فرمايد :
منظور از «حبل خدا» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است پس به آن حضرت چنگ بزنيد و از ولايت او پراكنده نشويد . (4)
35 - ثواب ؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود :
أنت وأنصارك الأبرار الّذين يعدكم اللَّه ثواب ما عنده في قوله تعالى : «وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّواب» (5). (6)
تو و ياران نيكوكارت كسانى هستند كه خداوند به آنان در پيشگاه خود وعده پاداش داده است كه مى فرمايد: «و بهترين پاداشها نزد پرودگار است».
36 - هدايتگر به سوى حق ؛ امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
امير مؤمنان على عليه السلام به حكمى حكم كرد و كسانى كه آن حضرت را از مقامش باز داشتند هدايت نشده و آن را نپذيرفتند ، سلمان در اين مورد به على عليه السلام عرض كرد : چه چيزى باعث شد تا آنان را به حق ارشاد كنى ؟! چرا رهايشان نكردى تا در طغيان خود غوطه ور شوند ؟
1) سوره نساء ، آيه 174 .
2) تأويل الآيات : 144/1 ح 27 . لازم به ذكر است كه در متن اصلى كتاب «القطره» پس از علىّ بن ابى طالب عليهما السلام قرآن مجيد نيز ذكر شده است.
3) سوره آل عمران ، آيه 103 .
4) تفسير عيّاشى : 194/1 ح 122 ، بحار الأنوار : 15/36 ح 1 .
5) سوره آل عمران ، آيه 195 .
6) تفسير برهان : 333/1 ح 10 .
على عليه السلام فرمود : من مى خواستم فقط حق را اظهار نمايم و به آنان برسانم تا اينكه حجّت و دليل بر آنها تأكيد شود ، به راستى كه خداوند متعال در قرآن مى فرمايد :
«أَفَمَنْ يَهْدي إلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لايَهِدّي إِلّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» (1)؛
«آيا كسى كه به سوى حق راهنمايى مى كند براى پيروى شايسته تر است يا كسى كه خود هدايت نمى شود مگر هدايتش كنند؟ براى شما چه شده است؟ چگونه داورى مى كنيد؟» (2)
37 - سابق مقرّب؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ × اُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ» (3)؛ «پيشگامان پيشگام هستند ، آنان مقرّبانند» مى فرمايد:
اين آيه به خصوص در شأن امير مؤمنان على عليه السلام نازل گشته ، چرا كه آن حضرت بر ايمان از همه مردم پيشى گرفته و خداوند متعال بدين آيه او را مدح فرموده است . (4)
38 - آيه ، نشانه؛ ابو بصير گويد : از مولايم امام باقر عليه السلام شنيدم كه در تفسير آيه شريفه «إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعينَ » (5)؛ «اگر ما بخواهيم آيه و نشانه اى از آسمان بر آنان فرود مى آوريم كه گردنهايشان در برابر آن فروتن و خاضع گردد» ، فرمود :
نزلت الشمس مابين زوال الشمس إلى وقت العصر ، ثمّ يظهر رجل يعرف بوجهه وحسبه ونسبه أمام الشمس .
آفتاب از وسط ظهر تا وقت عصر فرود مى آيد ، آنگاه پيشاپيش آفتاب شخصيّتى آشكار مى گردد كه از چهره و حسب و نسبش شناخته مى شود؟
عرض كردم : او كيست ؟
فرمود : سوگند به خدا ! اميد است كه او امير مؤمنان على عليه السلام باشد ، و او همان آيه و نشانه آسمانى است .
و آنجا كه خداى متعال خطاب به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد : «لِتُنْذِرَ بِهِ» (1)؛ »تا به وسيله او مردم را بيم دهى» ، منظور اين است كه تا او را به مردم بشناسانى و مقام و منزلت او را آگاه سازى كه او حجّت خدا بر خلق اوست. (2)
39 - كتاب فرو فرستاده شده ؛ در روايت مسندى در تفسير آيه شريفه «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ » (3)؛ «كتابى است پربركت كه بر تو فرود آورديم» نقل شده كه حضرتش فرمود :
المبارك أميرالمؤمنين عليه السلام يفسّر القرآن الّذي هو الكتاب المنزل ، مبارك على اُمّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم .
«مبارك» امير مؤمنان على عليه السلام است كه قرآن را تفسير مى نمايد ، همان كتابى كه فرو فرستاده شده است ، و او بر اُمّت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم مبارك و پربركت است .
و آنجا كه خداى متعال مى فرمايد : «وَلِيَتَذَكَّرَ اُولُوا الْأَلْبابِ» (4)؛ «تا خردمندان در آيات آن متذكّر شوند» ، منظور از صاحبان خرد ، شيعيانى هستند كه ولايت او را پذيرفته و دوستدار او هستند . (5)
40 - عروة الوثقى ؛ در روايت مسندى در تفسير آيه شريفه «فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى» (6)؛ «در واقع به دستگيره محكمى چنگ زده» ، آمده است كه حضرتش فرمود :
منظور از «عروة الوثقى؛ دستگيره محكم» امير مؤمنان على عليه السلام و امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام مى باشد . (1)
41 - فضل و برترى؛ امام ابى الحسن عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلّا قَليلاً» (2)؛ «واگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود جز عدّه اندكى همگى از شيطان پيروى مى كرديد»، مى فرمايد :
«رحمت» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و «فضل» امير مؤمنان على عليه السلام است . (3)
42 - «يد المبسوط» ؛ دست گشاده؛ امام سجّاد عليه السلام در تفسير آيه شريفه «بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ» (4)؛ «بلكه هر دو دست (قدرت) او گشاده است»، مى فرمايد:
يعني محمّداً وعليّاً الصلاة والسلام عليهما مبسوطتان في حقّه يدعوان إلى اللَّه تعالى ويأمران بالمعروف وينهيان عن المنكر .
يعنى همانا دستان مبارك حضرت محمّد و على (درود و سلام بر آنان باد) در انجام حقّ الهى باز است و به سوى خداى متعال دعوت مى كنند و امر به معروف و نهى از منكر مى نمايند .
43 - مقام و جايگاه راست و درستى ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَبَشِّرِ الَّذينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (5)؛ «به كسانى كه ايمان آورده اند مژده ده كه براى آنان مقام و جايگاه نيك و راستى در نزد پروردگارشان است» ، مى فرمايد :
مقصود ، ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است . (6)
1) تفسير برهان : 243/1 ح 6 و 9 .
2) سوره نساء ، آيه 83 .
3) در «تفسير برهان: 398/1 ح2 و 3» آمده : امام ابى الحسن عليه السلام مى فرمايد: منظور از «فضل« رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و «رحمت او» علىّ بن ابى طالب عليهما السلام است .
4) سوره مائده ، آيه 64 .
5) سورهيونس ، آيه 2 .
6) الكافى : 422/1 ح 50 ، تأويل الآيات : 213/1 ح1 .
44 - احسان و نيكويى ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير فرمايش خداى متعال كه مى فرمايد : «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإحْسانِ وَإيتاءِ ذِي الْقُرْبى» (1)؛ «همانا خداوند به عدل ، احسان و بخشش به نزديكان فرمان مى دهد»، مى فرمايد:
منظور از «عدل» شهادت خالصانه به يگانگى خداى متعال و اين كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم پيامبر خداست ، و منظور از «احسان» ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است و پذيرش اطاعت آن دو بزرگوار (درود خدا بر آنان باد) ، و منظور از «بخشش به نزديكان» امام حسن و امام حسين و امامان از فرزندان آن حضرت (كه درود خدا بر همه آنان باد) مى باشد .
و اين كه خداى متعال در آيه شريفه «وَيَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغِي» (2)؛ «و از فحشاء ، منكر و ستم نهى فرموده» ، منظور نهى از ستم در حقّ آن بزرگواران و قتل آنها و امتناع از حقوق آنهاست كه موالات و دوستى با دشمنان آنها مصداق اكمل منكر قبيح و امر زشت است . (3)
45 - تصديق كننده ؛ پيشواى هفتم امام صادق عليه السلام در تفسر آيه شريفه «وَالَّذي جاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ» (4)؛ «و كسى كه به صدق و راستى آمد و كسى كه او را تصديق كرد» ، مى فرمايد :
آن كه به راستى از جانب خدا آمد ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود و آن كه او را در اين امر تصديق نمود على بن ابى طالب عليه السلام بود . (5)
46 - ايثارگر ؛ امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
روزى حضرت فاطمه زهرا عليها السلام به امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : نزد پدر بزرگوارم برو و چيزى براى زندگى از او بگير .
امير مؤمنان على عليه السلام خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله وسلم دينارى به على عليه السلام داد و فرمود : با اين دينار براى
خانواده ات غذايى خريدارى كن .
امير مؤمنان على عليه السلام از حضور رسول گرامى صلى الله عليه وآله وسلم مرخص شد تا به خريد بپردازد . در راه مقداد را ملاقات نمود ، مقداد از ندارى و گرفتارى خودش به على عليه السلام شكوه نمود .
امير مؤمنان على عليه السلام دينار را به او بخشيد و خود به سوى مسجد روانه شد ، در مسجد سر بر زمين نهاد و خوابش برد ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم احساس كرد كه على عليه السلام درنگ نموده و تأخير كرده است . از اين رو به دنبال حضرتش آمد و او را در حال خواب يافت .
وقتى على عليه السلام را ديد فرمود : يا اباالحسن ! چكار كردى ؟
عرض كرد: اى رسول خدا! از خدمت شما مرخص شدم تا خريد نمايم، در راه مقداد را ديدم، او از بدى حالش مرا آگاه نمود و من دينار را به او دادم.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : همانا جبرئيل آمد و اين خبر را به من گزارش داد ، به راستى كه خداى متعال اين آيه شريفه را در حقّ تو نازل نمود :
«وَيُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (1)؛
«آنها را بر خود مقدّم مى دارند، هر چند خودشان بسيار نيازمند هستند، كسانى كه نفس خودشان را از بخل و حرص باز دارند آنان رستگارانند» . (2)
47 - نجوا كننده ؛ پيشواى ششم امام صادق عليه السلام در تفسير فرمايش خداى متعال : «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً» (3)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه مى خواهيد با رسول اللَّه نجوا كنيد، پيش از آن صدقه اى بدهيد» ، مى فرمايد :
اين آيه شريفه در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده ، زيرا كه دستور آمده بود كه هر كس بخواهد با پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نجوا كند بايستى صدقه اى در راه خدا مى پرداخت .
به همين جهت ، ثروتمندان به جهت بخل نمودن در اموالشان و فقيران به جهت فقر و ناداريشان از نجوا با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم امتناع ورزيدند .
امير مؤمنان على عليه السلام داراى ده درهم و دو رأس گوسفند بود ، آن حضرت با ده درهم ، ده مرتبه با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نجوا فرمود و آن دو رأس گوسفند را ذبح كرده و در راه خدا صدقه داد و كسى جز آن حضرت، موفّق به اين عمل نشد ، پس اين آيه در حقّ حضرتش نازل شد :
«ءَأَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ» (1).
آيا ترسيديد فقير شويد كه از دادن صدقات پيش از نجوا، خوددارى كرديد؟
پس خداى متعال اين آيه را نسخ كرد و تنها امير مؤمنان على عليه السلام به اين عمل موفّق گرديد. (2)
48 - منتظر؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ» (3)؛ «برخى به پيمان خود وفا نمودند و برخى در انتظارند» ، مى فرمايد :
اين آيه شريفه در شأن حضرت حمزه ، حضرت على عليه السلام و حضرت جعفر نازل شده است كه مراد از «برخى به پيمان خود وفا نمودند» حضرت حمزه و جعفر است و مراد از «و برخى در انتظارند» على عليه السلام است كه منتظر شهادت بود و خداوند بر او و خاندانش درود فرستد و عذاب قاتل آن حضرت را چندين برابر نمايد . (4)
49 - راه استوار و ثابت؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَأَنَّها لَبِسَبيلٍ مُقيمٍ» (5)؛ «به راستى كه سرزمين آنها در راه استوار و هميشگى است» ، مى فرمايد :
نحن المتوسّمون ، وأميرالمؤمنين عليه السلام السبيل المقيم .
ما همان متوسّمين و هوشياران هستيم ، و امير مؤمنان راه استوار و ثابت است. (1)
50 - رحمت ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ في رَحْمَتِهِ» (2)؛ «هر كس را بخواهد در رحمت خود وارد مى كند» ، مى فرمايد :
ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام هو رحمة اللَّه على عباده ، من دخل فيها كان من الناجين المقرّبين ، ومن تخلّف عنها كان من الهالكين.
ولايت امير مؤمنان على عليه السلام همان رحمت خدا بر بندگان است ، كسى كه ولايت حضرتش را بپذيرد از نجات يافتگان و مقرّبان خواهد بود ، و كسى كه از پذيرفتن آن سرباز زند از هلاك شوندگان خواهد شد . (3)
51 - عدل ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «... فَجَزاءُ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ » (4)؛ «... پس كفّاره آن معادل از چهارپايان است كه كشته ، كه دو نفر عادل از شما بايد معادل بودن آن را تصديق كند» ، مى فرمايد :
مقصود خداى متعال در اين آيه شريفه ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و امير مؤمنان على عليه السلام است كه همانا امير مؤمنان پس از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم قائم مقام اوست و اوست كه همانند او حكم مى نمايد. (5)
52 - علم ؛ روايتى با سلسله سند در ذيل آيه شريفه «وَإنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ» (6)؛ «و او علم و سبب آگاهى روز رستاخيز است» ، نقل شده است كه امام صادق عليه السلام فرمود :
مقصود خداوند از «علم» امير مؤمنان على عليه السلام است ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خطاب به امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
يا عليّ، أنت عِلْم هذه الاُمّة، مَن اتّبعك نجا ومَن تخلّف عنك هلك.
يا على ؛ تو علم و سبب آگاهى براى اين اُمّت هستى ، كسى كه از تو پيروى نمايد نجات خواهد يافت و آن كه از راه تو تخلّف نمايد به هلاكت خواهد رسيد . (1)
53 - بلاغ ؛ با سلسله سند در ذيل آيه شريفه «هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَلِيُنْذَرُوا بِهِ» (2)؛ «اين پيام ابلاغى براى مردم است تا همه به وسيله آن انذار شوند» ، نقل شده كه حضرتش فرمود :
مراد از «بلاغ» امير مؤمنان عليه السلام است «و تا آنكه انذار شوند» يعنى به ولايت آن حضرت ، «و تا صاحبان خرد پند گيرند» مقصود شيعيان آن حضرت مى باشند كه صاحبان خرد هستند .
54 - طور سينين ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَالتّين وَالزَّيْتُونِ × وَطُورِ سينينَ » (3)؛ «سوگند به انجير و زيتون × سوگند به طور سينين» ، مى فرمايد :
منظور از «انجير» امام حسن عليه السلام و «زيتون» امام حسين عليه السلام است ، «و طور سينين» امير مؤمنان على عليه السلام است . (4)
55 - كلمه تامّه ؛ امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
همانا امام در شكم مادر مى شنود ، وقتى از مادر متولّد مى شود بر بازوى راستش نوشته شده : «وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَعَدْلاً » (5)؛ «و كلمه پروردگار تو با صدق و عدل به حدّ تمام رسيد» .
و هنگامى كه رشد كرد و بزرگ شد ، استوانه اى از نور از آسمان تا زمين برايش ترتيب داده مى شود تا به وسيله آن ، اعمال بندگان را ببيند ، و به راستى على عليه السلام كلمه اى از اين كلمات تامّه بودند . (1)
56 - حقّ يقين ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَإنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ» (2)؛ «و آن يقين خالص است»، مى فرمايد :
ولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام فمن كذّب بها كانت عليه حسرة ، كان قد كذّب بالحقّ اليقين من وجوب ولايته .
مقصود از «حقّ يقين» همان ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام است ، كسى كه آن را تكذيب نمايد ، در حسرت و ندامت خواهد بود و او در واقع «حق يقين» را تكذيب نموده كه ولايت آن حضرت واجب و لازم است . (3)
57 - لسان؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ × وَلِساناً وَشَفَتَيْنِ» (4)؛ «آيا براى او دو چشم قرار نداديم × و يك زبان و دو لب؟!» ، مى فرمايد :
مقصود از «دو چشم» ؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و منظور از «زبان» ؛ امير مؤمنان على عليه السلام و مراد از «دو لب» ؛ امام حسن و امام حسين عليهما السلام هستند . (5)
58 - قول اختلاف شده؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «إنَّكُمْ لَفي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ» (6)؛ «شما در گفتارى مختلف و گوناگون هستيد» ، مى فرمايد :
مقصود آن است كه چون خداى متعال آنان را به ولايت امير مؤمنان على عليه السلام خبر داد؛ آنها اختلاف نمودند . (7)
و در مورد آيه شريفه «وَأَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» (1)؛ «گفتار خودتان را پنهان نماييد يا آشكار ، او به آنچه در سينه هاست آگاه است» ، مى فرمايد :
يعنى خداى متعال از باطن شما آگاه است و مى داند كه چه كينه ها و دشمنىهايى براى آن حضرت پنهان نموده ايد .
و در مورد آيه شريفه «وَلَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ » (2)؛ «ما آيات قرآن را پشت سر هم بر آنان آورديم» ، فرمود :
معنايش اين است كه امامى را پس از امامى آورديم . (3)
59 - انسان ؛ امام رضا عليه السلام در تفسير آيه شريفه «اَلرَّحْمنُ × عَلَّمَ الْقُرْآنَ × خَلَقَ الْإِنْسانَ × عَلَّمَهُ الْبَيانَ» (4)؛ «خداى رحمان × كه قرآن را تعليم فرمود × انسان را آفريد × و به او بيان را آموخت» ، مى فرمايد :
منظور از «انسان» امير مؤمنان على عليه السلام است كه خداى سبحان همه مايحتاج مردم را به او آموخت . (5)
60 - حيات و زندگى ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا للَّهِِ وَللِرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ» (6)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! دعوت خدا و پيامبر را پاسخ دهيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى كه حيات و زندگى مى بخشد ، مى خواند» ، مى فرمايد :
اين آيه شريفه راجع به ولايت امير مؤمنان على عليه السلام نازل شده (كه همانا ولايت آن حضرت ، موجب حيات ابدى و سعادت دائمى مى باشد) . (7)
61 - تجارت ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ» (1)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! آيا شما را به تجارتى راهنمايى كنم كه شما را از عذاب دردناك رهايى مى بخشد؟!» ، مى فرمايد :
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
أنا التجارة العظمى المربحة المنجية من عذاب اللَّه الأليم الّتي دلّ اللَّه تعالى في كتابه .
منم آن تجارت بزرگ سودآورى كه به وسيله آن از عذاب دردناك خداى متعال رهايى مى يابيد؛ تجارتى كه خداوند كه در كتابش به آن راهنمائى فرموده است . (2)
و ابن عبّاس در تفيسر آيه شريفه «وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللَّهَ وَيَتَّقْهِ» (3)؛ «و هر كس از خدا و پيامبرش اطاعت كند و از خداوند بترسد و تقوا پيشه كند» ، گويد :
اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است . (4)
62 - وصيّت ، سفارش ؛ امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : شبى كه در آسمانها سير داده شدم خداوند متعال براى من وحى نمود و فرمود :
يا محمّد ! عليّ وصيّك ، يا محمّد ، أنا اللَّه لا إله إلّا أنا عالم الغيب والشهادة ، الرحمان الرحيم . يا محمّد ، عليّ وصيّك وهو أوّل من أخذت ميثاقه من الوصيّين ، وآخر من أقبض روحه من الأوصياء ، وهو الدابّة الّتي تكلّمهم ، وليس لك أن تكتمه شيئاً من علمي ، ما خلقت من حلال أو حرام إلّا وعليّ عليم به .
اى محمّد ! على ، وصىّ و جانشين توست ، اى محمّد ! منم خدايى كه معبودى جر من نيست ، داناى نهان و آشكار ، بخشنده و مهربانم .
اى محمّد ! على ، جانشين و وصىّ توست ، او از ميان اوصياء نخستين كسى است كه از او پيمان گرفته ام ، و آخرين كسى است كه روحش را قبض مى نمايم ، او همان دابّه و جنبنده اى است كه با مردم سخن مى گويد ، سزاوار نيست كه تو چيزى از علم مرا نسبت به او پنهان نمايى ، چيزى از حلال و حرام را نيافريدم جز آن كه على عليه السلام از آن آگاه است . (1)
63 - سِلْم ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كافَّةً» (2)؛ «اى كسانى كه ايمان آورديد! همگى در صلح و آشتى درآييد»، مى فرمايد :
منظور از «سِلْم» ولايت امير مؤمنان على عليه السلام و ولايت امامان از فرزندان آن حضرت است .
سپس فرمود : أقبلوها كافّة ولاتنكروها .
همگى به ولايت آنان روى آوريد ، و آن را انكار نكنيد . (3)
و راجع به آيه شريفه «إنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَالَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ» (4)؛ «خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه نموده و كسانيكه نيكوكارند»، فرمود:
مراد از اين آيه، امير مؤمنان على عليه السلام و امامان پس از آن حضرت هستند .
و راجع به آيه شريفه «وَسَنَجْزِي الشَّاكِرينَ» (5)؛ «به زودى به شاكران پاداش داده خواهد شد» ، فرمود :
مقصود امير مؤمنان على عليه السلام است كه خداوند متعال از او و عبادتش شكرگزارى نمود . (6)
64 - يمين ؛ كثير گويد : امام صادق عليه السلام در مورد آيه شريفه «وَأمَّا إنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمينِ» (1)؛ «و امّا اگر از اصحاب يمين باشد» ، فرمود :
منظور از «يمين» امير مؤمنان عليه السلام ، «و اصحاب يمين» همان شيعيان آن حضرت هستند . (2)
65 - آسمان ؛ ابوبصير گويد : امام صادق عليه السلام در مورد آيه شريفه «ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأرْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَرُوا» (3)؛ «ما آسمان و زمين و آنچه را ميان آنهاست بيهوده نيافريديم؛ اين گمان كسانى است كه كفر ورزيدند» ، فرمود :
«آسمان» مدحى براى على عليه السلام است و «زمين» فاطمه عليها السلام است «و مابين آن دو» يعنى امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام است .
66 - ايمان ؛ ابوحمزه ثمالى گويد : از مولايم امام باقر عليه السلام در مورد آيه شريفه «وَمَنْ يَكْفُرْ بِالْإيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ» (4)؛ «و هر كس آنچه را كه بايد ايمان بياورد انكار كند اعمال او تباه مى گردد» ، پرسيدم ، حضرت فرمود :
مقصود از «ايمان» عليّ بن ابى طالب عليه السلام است .
و در مورد آيه شريفه «وَلكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَزَيَّنَهُ في قُلُوبِكُمْ» ؛ «و ليكن خداوند ايمان را محبوب شما قرار داد و آن را در قلوب شما زينت داد» ، فرمود :
منظور از «ايمان» امير مؤمنان على عليه السلام است ،
«وَكَرِهَ إلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيانَ» (5)؛ «و كفر و فسق و عصيان را مورد نفرت شما قرار داد» ، مقصود ولايت دشمنان آن حضرت است ؛
كسانى كه بر او پيشى گرفتند (و حقّ حضرتش را غصب نمودند) . (1)
67 - كلمه تقوا ؛ مالك گويد : به امام رضا عليه السلام عرض كردم : معناى كلمه تقوا در آيه شريفه «وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَكانُوا أَحَقَّ بِها وَأهْلَها» (2)؛ «و آنان را به حقيقت تقوا ملزم نمود و آنان از هر كسى شايسته تر و اهل آن بودند» چيست ؟ حضرت فرمود :
همان ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است . (3)
68 - امانت ؛ ابو بصير گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «إنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أنْ تُؤَدُّوا الْأماناتِ إِلى أَهْلِها» (4)؛ »خداوند به شما فرمان مى دهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد» ، پرسيدم . حضرت فرمود :
هي واللَّه ! ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام وما أخذ عليهم من العهد بالبيعة له والأئمّة من ولده عليهم السلام .
سوگند به خدا! (امانت) همان ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است و همان است كه پيمان گرفته شده از مردم كه با او و امامان ديگر از فرزندان او عليهم السلام بيعت نمايند. (5)
69 - سائق ؛ جابر گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَجاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَشَهيدٌ» (6)؛ «هر انسانى وقتى وارد محشر مى شود به همراه او سوق دهنده و گواه امين است» ، پرسيدم ؟ حضرت فرمود :
«سائق» امير مؤمنان على عليه السلام است و «شهيد» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است . (7)
70 - ساعت ؛ ابو صامت گويد : امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
إنّ الليل والنهار اثنتا عشرة ساعة ، وإنّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام أشرف ساعة من تلك الساعات .
همانا شب و روز دوازده ساعت است كه به راستى علىّ بن ابى طالب عليه السلام شريفترين ساعت از آن ساعات است .
و اين است فرمايش خداى متعال كه مى فرمايد :
«بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَأَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعيراً» (1).
«بلكه آنان قيامت و روز رستاخيز را تكذيب كردند، و ما براى كسى كه قيامت را تكذيب كند، آتشى شعلهور تهيّه كرده ايم» . (2)
71 - قسط ؛ جابر گويد : امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «قائِماً بِالْقِسْطِ» (3)؛ «در حالى كه قيام به عدالت دارد» ، فرمود :
«القسط» العدل ، أقامه اللَّه تعالى لأميرالمؤمنين عليه السلام عدلاً بين الناس وقسطاً، يقيم الحقّ بينهم وبين اللَّه تعالى، إن أطاعوه هداهم.
«قسط» يعنى عدل ، كه خداوند متعال توسّط امير مؤمنان على عليه السلام آن را اقامه فرموده كه آن حضرت در ميان مردم عدل و داد نمايد تا حقّ را ميان مردم و خداى متعال اقامه نمايد ، اگر مردم از آن حضرت پيروى نموده و فرمان برند ، هدايت خواهند شد . (4)
72 - راه معتدل و دور از انحراف ؛ حفص كناسى گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه آيه شريفه «فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أصْحابُ الصِّراطِ السَّوِيِّ وَمَنِ اهْتَدى» (5)؛ «پس به زودى مى دانيد كه چه كسى از اصحاب راه راست و چه كسى هدايت يافته است؟» را تلاوت مى نمود و راجع به تفسير آن فرمود :
«صراط سوى»، همان امير مؤمنان على عليه السلام است ، و آن كه هدايت يابد به وسيله ولايت آن حضرت و پيروى نمودن از آن بزرگوار است . (1)
73 - آب گوارا ؛ جميل بن درّاج گويد : از امام صادق عليه السلام در مورد تفسير آيه شريفه «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إنْ أصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتيكُمْ بِماءٍ مَعينٍ» (2)؛ «بگو: اگر آب سرزمين شما فرو رود چه كسى مى تواند آب گوارا در دسترس شما قرار دهد؟» ، پرسيدم . حضرت فرمود :
أرأيتم إن أذهب اللَّه تعالى عنكم إمامكم فمن يأتيكم بإمام من بعده ، يبيّن لكم ما اختلفتم فيه ؟
آيا گمان داريد كه هر گاه خداى متعال امام شما را از ميان بردارد چه كسى براى شما امام و پيشوا آورد تا مسائلى را كه در آن اختلاف داريد، بيان نمايد؟! (3)
74 - احسن ؛ ابوبصير گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَاتَّبَعُوا أَحْسَنَ ما اُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ» (4)؛ «و از بهترين دستورهايى كه از سوى پروردگارتان بر شما فرود مى آيد، پيروى كنيد» ، پرسيدم . حضرت فرمود :
هي ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام وما علم اللَّه تعالى فيه من مصالح الاُمّة.
منظور پيروى از ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است و آنچه خداوند متعال در آن مصلحت امّت را مى داند . (5)
75 - مشهود ؛ عبدالرحمان بن كثير گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَشاهِدٍ وَمَشْهُود» (6)؛ «و سوگند به شاهد و مشهود»، پرسيدم .
1) نظير اين روايت در «تأويل الآيات : 323/1 ح 24 و 25» از جابر نقل شده است .
2) سوره ملك ، آيه 30 .
3) نظير اين روايت در «تأويل الآيات : 708/2 ح 15» از يحيى حلبى از امام صادق عليه السلام نقل گرديده است .
4) سوره زمر ، آيه 55 .
5) تفسير قمى : 250/2 ، بحار الأنوار : 194/24 ح 14 .
6) سوره بروج ، آيه 3 .
حضرت فرمود :
«شاهد» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و «مشهود» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است . (1)
76 - اُمّت ؛ حمزه گويد : امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَمِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ» (2)؛ «و از آنها كه آفريديم گروهى به سوى حق هدايت مى كنند، و به حق اجراى عدالت مى نمايند» ، مى فرمايد :
منظور از «امّت» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كه خداوند متعال او را امّت ناميد ، چنان كه ابراهيم عليه السلام را در آيه شريفه «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ اُمَّةً قانِتاً للَّهِِ» (3)؛ «همانا ابراهيم عليه السلام به تنهايى امّتى بود مطيع فرمان خدا» امّت ناميد. (4)
77 - عُرف ؛ ابوخطّاب گويد : امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ» (5)؛ «با آنها مدارا كن و به نيكىها دعوت كن» ، فرمود :
مراد از «نيكيها» همان ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است .
و راجع به آيه شريفه «وَأَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلينَ» (6)؛ «و از نادانان روى بگردان» ، فرمود :
الّذين تركوا ولايته ولم يقبلوها مع علمهم أنّها حقّ من اللَّه تعالى .
(نادانان) كسانى هستند كه ولايت حضرتش را ترك نموده و با اينكه مى دانستند ولايت آن حضرت حقّ است و از سوى خداوند متعال است ، با اين حال آن را نپذيرفتند . (7)
78 - استقامت ؛ جابر گويد : از امام صادق عليه السلام در مورد آيه شريفه «إِنَّ
1) الكافى : 425/1 ح 69 ، معانى الأخبار : 285 ح 7 .
2) سوره اعراف ، آيه 181 .
3) سوره نحل ، آيه 120 .
4) نظير اين روايت در «تفسير عيّاشى : 42/2 ح 120» از حمران از امام باقر عليه السلام و در «تفسير برهان : 53/2 ح 4» با سند ديگرى نقل شده است .
5) سوره اعراف ، آيه 199 .
6) سوره اعراف ، آيه 199 .
7) نظير اين روايت در «تفسير عيّاشى : 43/2 ح 127» ، از عبد الأعلى از امام صادق عليه السلام و در «تفسير برهان : 55/2 ح 4» نقل گرديده است .
الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَنْ لاتَخافُوا وَلاتَحْزَنُوا» (1)؛ «به راستى آنان كه گفتند: پروردگار ما خداوند است، سپس استقامت نمودند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند كه: نترسيد و غمگين نباشيد» ، پرسيدم ؟ حضرت فرمود :
اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و امامان از فرزندان آن حضرت و شيعيانش نازل شده است . (2)
79 - مستخلف ؛ عبداللَّه بن سنان گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ في الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (3)؛ «خداوند به كسانى كه از شما ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده داده كه حتماً آنها را حكمران در روى زمين قرار خواهد داد ، همان گونه كه پيشينيان را خليفه روى زمين قرار داد» ، پرسيدم . حضرت فرمود :
اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب و امامان از فرزندانش عليهم السلام نازل شده است . فرمود : «وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذي ارْتَضى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً» (4)؛ «و دينى كه بر آنان پسنديده پا برجا خواهد نمود، و ترس آنها را به امنيّت و آرامش مبدّل خواهد كرد» ، مقصود از آن، دوران شكوهمند ظهور حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) است . (5)
80 - قلم ؛ محمّد بن فضيل گويد : از امام ابى الحسن عليه السلام راجع به تفسير آيه شريفه «ن وَالْقَلَمِ وَما يَسْطُرُونَ» (6)؛ «ن، سوگند به قلم و آنچه مى نويسد» ، پرسيدم . حضرت فرمود :
مقصود از «ن» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و «قلم» امير مؤمنان على عليه السلام است . (1)
81 - فرع شجره ؛ عمر بن يزيد گويد : از امام باقر عليه السلام در مورد آيه شريفه «كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها في السَّماءِ» (2)؛ «همانند درخت پاكيزه اى كه ريشه اش در زمين ثابت و شاخه اش در آسمان است» ، پرسيدم .
حضرت فرمود :
الشجرة رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم، وأميرالمؤمنين عليه السلام والأئمّة من ولده عليهم السلام فرعها وأغصانها ، وعلمهم ثمرها ، وشيعتهم ورقها ، وإنّ المؤمن ليموت فيسقط ورقة من تلك الشجرة ، وأ نّه ليولد فتورق ورقة فيها .
«درخت» همان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و امير مؤمنان و امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام تنه و شاخه هاى آن ، و علم و دانش (بىكران) ايشان ثمره و ميوه آن و شيعيان آن حضرت برگهاى آن است.
به راستى وقتى مؤمنى از دنيا مى رود برگى از آن درخت مى افتد ، و هنگامى كه كودكى از مؤمنان متولّد مى شود برگى در آن درخت مى رويد .
و منظور از «تُؤْتي اُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذْنِ رَبِّها» (3)؛ »هر زمان ميوه خود را به اذن پروردگارش مى دهد» ، فرمود :
ما يخرج إلى الناس من علم الإمام في كلّ حين يسئل عنه .
مطالبى است (از حلال و حرام) كه از ناحيه امام عليه السلام به سوى شيعيان در آن هنگام كه مسأله مى پرسند ، مى رسد . (4)
82 - طريقه ؛ ابو حمزه گويد : از امام باقر عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَأَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً» (5)؛ «و اينكه اگر آنان در آن راه
استقامت ورزند با آب گوارا سيرابشان مى نماييم» ، پرسيدم . حضرت فرمود :
«الطريقة» حبّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام والأوصياء من بعده .
«طريقه» دوست داشتن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و جانشينان از فرزندان آن حضرت است . (1)
83 - حقّ ؛ ابوبصير گويد : امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «قُلْ إِنَّ رَبّي يَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلّامُ الْغُيُوبِ» (2)؛ «بگو: به راستى كه پروردگار من حق را (بر دل پيامبران) مى افكند، كه او داناى غيبهاست» ، فرمود :
الحقّ أميرالمؤمنين عليه السلام والأئمّة من ولده عليهم السلام .
حق ، امير مؤمنان على عليه السلام و پيشوايان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام است .
عرض كردم : تفسير آيه شريفه «جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ» (3)؛ «حق آمد و باطل نابود شد» ، چيست ؟ فرمود :
الحقّ موعد الإمام ؛ حق وعدهگاه امام عليه السلام است .
عرض كردم: تفسير آيه شريفه «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْباطِلَ» (4)؛ «خداوند اين چنين مثل بر حق و باطل مى زند» ، چيست ؟ فرمود :
الحقّ أميرالمؤمنين عليه السلام والباطل عدوّه .
حقّ ، امير مؤمنان على عليه السلام و باطل ، دشمن اوست .
راجع به اين آيه شريفه پرسيدم :
«وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ - يعني بولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام - وَمَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ - بتركها - » (5).
«بگو : اين حق از جانب پروردگارتان است، هر كس مى خواهد ايمان بياورد» ؛ (فرمود : ) يعنى به ولايت على بن ابى طالب عليهما السلام ؛ «و هر كس مى خواهد كافر گردد» (فرمود : ) با نپذيرفتن آن» .
باز از حضرتش راجع به اين آيه پرسيدم :
«بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ» (1)؛
«بلكه او حق را براى آنان آورده ؛ ولى بيشترشان از حق كراهت دارند» ، [فرمود :] (يعنى) بيشتر آنها ولايت آن حضرت را دوست نمى دارند . (2)
84 - هدايتگر ؛ محمّد بن فضيل گويد : از امام ابى الحسن عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَأَنَّا لَمَّا سَمِعْنَا الْهُدى آمَنَّا بِهِ» (3)؛ «و هنگامى كه ما هدايت قرآن را شنيدم به آن ايمان آورديم» ، پرسيدم . حضرت فرمود :
«الهدى» ما أوعز عليهم رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم من ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام وأولاده الأئمّة عليهم السلام ، مَن قبلها وأتى بها يوم القيامة «فَلا يَخافُ بَخْساً وَلا رَهَقاً» (4).
منظور از «هدى» اشاراتى است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم راجع به ولايت امير مؤمنان على عليه السلام و پيشوايان از فرزندانش به اُمّت رسانيده و اين مطلب را به آنان فهمانيده بود ، هر كه آن را بپذيرد و با آن وارد صحراى رستاخيز گردد ، «از هيچ زيان و نقصانى و از هيچ ستمى نمى ترسد» .
راوى گويد : عرض كردم : آيا اين آيه تنزيل است يا تأويل ؟
فرمود : بلكه تأويل است . (5)
85 - مقتدى ؛ عمّار بن ياسر راجع به تفسير آيه شريفه «اُولئِكَ الَّذينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُديهُمُ اقْتَدِهْ» (6)؛ «آنان كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرد،
پس به هدايت آنان اقتدا كن» ، گويد :
خداوند متعال فرمان داد تا (مردم) به آنان (ائمه هدى عليهم السلام) اقتدا نموده و به سخنانشان عمل نمايند ، بدين وسيله به سبب پيروى از كردار و رفتار آنها رستگار گشته و نجات يابند ، و همه اين مطالب در حضرت على عليه السلام و پيشوايان از فرزندانش عليهم السلام آشكار است .
86 - مخصوص گرديده به رحمت ؛ حمّاد گويد : پيشواى رؤوف امام رضا عليه السلام از پدران بزرگوارش عليهم السلام نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام در تفيسر آيه شريفه «يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ» (1)؛ «هر كه را بخواهد به رحمت خود مخصوص گرداند» ، فرمود :
المختصّون بالرحمة نبيّ اللَّه ووصيّه وعترتهما عليه وعليهم السلام ، إنّ للَّه مائة رحمة ، تسعة وتسعون عنده مذخورة لمحمّد وعليّ وعترتهما عليه وعليهم السلام وجزء واحد مبسوط على سائر الموحّدين.
برگزيدگان به رحمت حق ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم ، جانشين او و عترت آن دو بزرگوار عليهما السلام هستند . به راستى كه براى خداوند صد رحمت است كه نود و نه مورد آن براى محمّد ، على و عترت آن دو بزرگوار عليهم السلام ذخيره شده و يك مورد بر ساير يكتا پرستان پخش گرديده است . (2)
87 - قول مختلف ؛ يعنى گفتار پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم ؛ در آنجا كه خداوند متعال در مورد ولايت على عليه السلام به او وحى فرموده است .
و اين كه خداى متعال مى فرمايد : «يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ اُفِكَ» (3)؛ «از آن هر كس كه شايسته نبود رو گردان شد» ، مقصودش اين است كه هر كسى در آنچه خداى متعال فرمان داده مخالفت ورزد او را داخل آتش مى نمايد . (4)
1) سوره بقره ، آيه 105 .
2) تفسير برهان : 140/1 ح 2 (با اندكى تفاوت در الفاظ).
3) سوره ذاريات ، آيه 9 .
4) تأويل الآيات : 614/2 ح2 ، المناقب : 96/3 . امام باقر عليه السلام در تفسير آيه مذكور فرمودند : يعني من اُفك عن ولاية على عليه السلام اُفك عن الجنّة ؛ كسى كه از ولايت على عليه السلام خوددارى كند بهشت از او بازداشته مى شود .
88 - نفس مطمئنّه ؛ عبدالرحمان بن حجّاج گويد :
امام صادق عليه السلام در تفسير آيات شريفه «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ × إِرْجِعي إلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً × فَادْخُلي في عِبادي × وَادْخُلي جَنَّتي» (1)؛ «اى نفس قدسى مطمئن × به سوى پروردگارت باز آى كه تو از او و او از تو راضى و خشنود است × پس در صف بندگان خاصّ من در آى × و وارد بهشت من شو» ، مى فرمايد :
يعني نفس أميرالمؤمنين عليه السلام راضية بما رأت في وليّها ، ومرضيّة فيما رأت في عدوّها .
مقصود نفس امير مؤمنان على عليه السلام است كه آنچه در دوست خودش (از نعم و مقام) مى بيند خشنود است و آنچه (از پستى و عذاب) در دشمن خود مى بيند ، خشنود است . (2)
89 - إمام ؛ داوود بن سليمان گويد :
امام رضا عليه السلام حديثى را از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى من نقل كرده كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم راجع به آيه شريفه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناسٍ بِإِمامِهِمْ» (3)؛ «روزى كه ما همه گروه ها را با پيشوايانشان دعوت مى كنيم» ، فرمودند :
اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و فرزندان آن حضرت نازل شده است كه روز قيامت هر اُمّتى با امام زمانشان ، كتاب پروردگارشان و سنّت پيامبرشان فرا خوانده مى شوند . (4)
آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
يا عليّ ! أنت سيّد الوصيّين وإمام المتّقين وأميرالمؤمنين وقائد الغرّ المحجّلين ويعسوب الدين .
اى على ! تو آقاى جانشينان ، پيشواى پرهيزگاران ، امير مؤمنان ، رهبر رو سفيدان و رئيس بزرگ دين هستى .
گفته شد : اى رسول خدا ! مگر شما امام و پيشواى همه مردم نيستيد ؟
حضرت فرمودند :
أنا رسول اللَّه إلى الناس أجمعين ، ولكن سيكون من بعدي أئمّة على الناس من أهل بيتي ، يقومون في الناس بالعدل ، وتظلمهم أئمّة الكفر وأشياعهم وأتباعهم . ألا فمن والاهم واتبعهم وصدّقهم فهو منّي ومعي وسيلقاني ، ألا ومن ظلمهم وأعان على ظلمهم وكذّبهم ، فليس منّي ولا معي وأنا منه بريء .
من از جانب خدا به سوى همه مردم فرستاده شده ام ؛ ولى پس از من، از خاندانم امامانى بر مردم خواهند بود ، ايشان در ميان مردم با عدل قيام مى كنند ، ولى امامان كفر و پيروانشان بر آنها ستم مى نمايند .
آگاه باشيد ! هر كس آنها را دوست بدارد و از آنها پيروى كند و تصديقشان نمايد از من است و با من خواهد بود و مرا ملاقات خواهد كرد .
آگاه باشيد ! و هر كس بر آنان ستم نمايد و ستمگران را در ستم به آنها يارى كند و آنان را تكذيب نمايد از من نيست و همراه من نخواهد بود و من از او بيزارم . (1)
90 - ملقى ؛ (به دوزخ اندازنده) ؛ شريك گويد :
نزد سليمان اعمش بودم، وى در حال احتضار بود . ناگاه ابن ابى ليلى ، ابن شبرمه و ابوحنيفه وارد شدند ، ابوحنيفه رو به سليمان كرد و گفت : اى ابامحمّد ! از خدا بترس ! چرا كه تو الآن در نخستين روز از روزهاى آخرت و واپسين روز از روزهاى دنيا قرار گرفته اى ، تو درباره علىّ بن ابى طالب عليه السلام احاديثى را روايت نمودى كه اگر در مورد آنها سكوت اختيار مى كردى براى تو بهتر بود .
اعمش گفت: آيا به شخصيّتى مثل من چنين سخنانى گفته مى شود؟ كمكم كنيد تا تكيه كنم .
1) تأويل الآيات : 283/1 ح 19 .
(آنگاه برخاست و تكيه داد و نشست) و رو به ابوحنيفه كرد و گفت : اى اباحنيفه ! ابو متوكّل ناجى ، از ابوسعيد خدرى براى من نقل كرد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
إذا كان يوم القيامة يقول اللَّه تعالى لي ولعليّ : أدخلا النار من عاداكما وأبغضكما ، وأدخلا الجنّة من والاكما وأحبّكما .
در آن هنگام كه روز رستاخير فرا مى رسد خداى متعال به من و على عليه السلام مى فرمايد : هر كس با شما دشمنى نموده و نسبت به شما كينه ورزيده، وارد دوزخش كنيد و هر كه شما را دوست داشته و از شما پيروى نموده وارد بهشتش نماييد .
و اين است معناى آيه شريفه «ألْقِيا في جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنيدٍ» (1)؛ «هر كافر معاند را در دوزخ افكنيد» .
و از عبايه ربعى نقل شده كه گويد : از على عليه السلام شنيدم كه مى فرمود :
أنا قاسم الجنّة والنار أقول : هذا لي وهذا لك .
منم تقسيم كننده بهشت و دوزخ كه به دوزخ مى گويم : اين براى من و آن براى توست .
اين در حالى است كه ابوذر و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر صراط مى نشينند ، پس هر كس نبوّت پيامبر و ولايت مرا انكار كند به دوزخ افكنده مى شود و اين است فرمايش خداى متعال كه مى فرمايد: «أَلْقِيا في جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنيدٍ» ؛ «هر كافر معاند را در دوزخ افكنيد» .
الكفّار من جحد نبوّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم، والعنيد من جحد ولايتي وعاندني.
منظور از «كفّار» كسى است كه نبوّت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را انكار كرده و «عنيد» كسى است كه ولايت مرا انكار كرده و با من دشمنى نموده است . (2)
و در روايت ديگرى محمّد بن حمران گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به
آيه شريفه «أَلْقِيا في جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنيدٍ» ؛ پرسيدم . حضرت فرمود :
إذا كان يوم القيامة وقف محمّد صلى الله عليه وآله وسلم على الصراط ، فلا يجوز عليه إلّا من كان معه براءَة .
روز قيامت ، حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بر صراط مى ايستد ، پس هيچ كس حقّ عبور از آن را ندارد جز آن كه به همراه او براتى باشد .
عرض كردم : برات چيست ؟
فرمود : ولاية عليّ بن أبي طالب والأئمّة من ولده عليهم السلام .
ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام و پيشوايان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام .
آنگاه منادى حق ندا مى كند : يا محمّد ! يا عليّ ! «أَلْقِيا في جَهَنَّم كُلِّ كَفَّار» بنبوّتك و«عَنيد» لعليّ بن أبي طالب وولده عليه وعليهم السلام.
اى محمّد ! اى على ! به دوزخ بيندازيد هر كس به نبوّت تو كفر ورزيده و با علىّ بن ابى طالب و فرزندانش عليهم السلام دشمنى نموده است . (1)
91 - پرهيزكار ؛ محمّد بن على گويد : امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَفَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقيهِ» (2)؛ «آيا كسى كه ما به او وعده نيكويى داديم كه به آن خواهد رسيد» ، فرمود :
الموعود عليّ بن أبي طالب عليه السلام وعده اللَّه تعالى أن ينتقم له من أعدائه في الدنيا ، ووعده الجنّة له ولعترته ولأوليائه في الآخرة .
وعده داده شده ؛ همان علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كه خداوند متعال وعده فرموده به وسيله او در دنيا از دشمنانش انتقام بگيرد ، و به او و خاندان و دوستانش در آخرت وعده بهشت داده است . (3)
و اين در فرمايش خداى متعال نيز است كه مى فرمايد : «أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجَّارِ» (4)؛ «يا پرهيزكاران را همانند فاسقان بدكار قرار دهيم».
فالمتّقون عليّ والحسن والحسين والأئمّة عليهم السلام وذرّيّتهم ، والفجّار الّذين تظهروا عليهم بالعداواة والعمى .
بنابراين ، پرهيزكاران عبارتند از : على ، حسن و حسين و امامان عليهم السلام و فرزندان آنان . و فجّار كسانى هستند كه با دشمنىهاى كوركورانه بر آنها غلبه نمودند . (1)
92 - منصور ؛ فرج بن ابى شيبه گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه اين آيه شريفه را چنين تلاوت مى فرمود :
«وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ النَّبيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ - يعني رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم – وَلَتَنْصُرُنَّهُ» (2)عنى وصيّه أميرالمؤمنين عليه السلام .
«و چون خداوند از پيامبران پيمان گرفت آنگاه كه به شما كتاب و حكمت بخشيد، سپس براى هدايت شما پيامبرى از جانب خدا آمد كه كتاب و شريعت شما را تصديق مى كرد تا به او ايمان بياوريد - يعنى به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم - و از او يارى كنيد» - يعنى وصىّ و جانشينش امير مؤمنان على عليه السلام را يارى نماييد - .
فرمود : ولم يبعث اللَّه نبيّاً ولا رسولاً إلّا وأخذ عليه الميثاق لمحمّد صلى الله عليه وآله وسلم بالنبوّة ولعليّ عليه السلام بالإمامة .
خداوند هيچ پيامبر و رسولى را مبعوث نفرموده جز آنكه از او به نبوّت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و امامت حضرت على عليه السلام پيمان گرفت . (3)
93 - صاحبان امر ؛ ابو مريم انصارى گويد :
از امام باقر عليه السلام راجع به آيه شريفه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ واُولي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» (4)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خدا را اطاعت
كنيد و از رسول و صاحبان امرتان اطاعت كنيد» ، پرسيدم . حضرت فرمود:
اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و پيشوايان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام نازل شده است . (1)
94 - زيتونه و شجره مباركه ؛ محمّد بن على حلبى گويد : امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ» (2)؛ «كه درخشش آن از درخت مبارك زيتون است» ، فرمود :
مقصود از «زيتون» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .
عرض كردم : تفسير «يَكادُ زَيْتُها يُضيي» (3)؛ «زيت آن نور مى بخشد» ، چيست ؟ فرمود :
يكاد نور علمه ينتشر في الأرض .
نور علمش در كره زمين منتشر مى گردد . (4)
95 - خانه ؛ سلمان بن جعفر گويد :
از امام رضا عليه السلام راجع به آيه «رَبِّ اغْفِرْلي وَلِوالِدَيَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَيْتي مُؤْمِناً» (5)«پروردگارا! مرا و پدر و مادر مرا و هر كس كه با ايمان وارد خانه من شود، بيامرز»، پرسيدم (كه مراد از «بيت» چيست؟) .
حضرت فرمود:
إنّما عنى اللَّه تعالى بالبيت ولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام من دخل فيها دخل بيوت الأنبياء عليهم السلام .
مقصود خداوند متعال از خانه و بيت ، ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كه هر كس وارد آن شود در واقع به خانه پيامبران وارد شده است . (6)
1) نظير اين روايت در «تفسير برهان : 385/1 ح 32» از عبداللَّه بن عجلان نقل شده است .
2) سوره نور ، آيه 35 .
3) سوره نور ، آيه 35 .
4) نظير اين روايت در «تفسير برهان : 134/3 ضمن ح 4» نقل شده است .
5) سوره نوح ، آيه 28 .
6) همانند اين روايت در تفسير برهان : 390/4 ح1 از محمّد بن على حلبي ، از امام الصادق عليه السلام نقل شده است .
96 - قربى ، نزديكان ؛ ابو الحسن مثنّى گويد : امام صادق عليه السلام به من فرمود :
هنگامى كه آيه شريفه «قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» (1)؛ «من از شما پاداش رسالت نمى خواهم جز محبت و مودت براى خويشاوندانم» نازل شد ؛ پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاست و فرمود :
أيّها النّاس ، إنّ اللَّه تعالى فرض عليكم فرضاً فهل أنتم مؤدّوه ؟
اى مردم ! همانا خداى متعال امرى را بر شما واجب فرموده آيا آن را ادا مى نماييد؟
كسى پاسخ نگفت . حضرت، فرداى همان روز در ميان جمعيّت برخاست و سخن خودش را تكرار فرمود ، باز كسى از جمعيّت پاسخ نداد .
روز سوّم نيز سخن خود را تكرار فرمود ، باز كسى پاسخ نداد .
فرمود : اى مردم ! اين كه گفتم : خداوند پرداخت و اداى آن را بر شما لازم نموده طلا ، نقره ، خوردنى ، آشاميدنى و پوشيدنى نيست .
گفتند : اى رسول خدا ! پس آن فرض و واجب چيست ؟
فرمود : خداوند متعال اين آيه شريفه را بر من فرود آورد :
«قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» ؛ «من از شما پاداش رسالت نمى خواهم جز محبّت و مودّت براى خويشاوندانم» .
گفتند : اگر اين است پس مى پذيريم .
پيشواى ششم ، امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
ما وفى منهم غير سبعة نفر : سلمان وأبوذر والمقداد وعمّار وجابر ومولى لرسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وزيد بن أرقم ، وإنّما عنى بالقربى أميرالمؤمنين عليه السلام والأئمّة من ولده عليهم السلام .
كسى از آن مردم به اين عهد و پيمان وفا ننمود جز هفت نفر : كه عبارتند از : سلمان ، ابوذر ، مقداد ، عمّار ، جابر ، غلام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و زيد بن ارقم .
و مقصود از «قربى و نزديكان» امير مؤمنان على عليه السلام و امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام است . (2)
100 - سفيد روى ؛ ابى الخير گويد : در آن هنگام كه ابوذر به سوى ربذه تبعيد گرديد ، و عازم به سوى ربذه بود با علىّ بن ابى طالب عليه السلام ، مقداد ، حذيفه ، عمّار و عبداللَّه بن مسعود گرد آمدند .
ابوذر گفت : آيا شما گواهى مى دهيد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
امّت من در روز قيامت با پنج پرچم در كنار حوض نزد من خواهند آمد :
نخستين پرچم از آن گوساله (امّت) است ، هنگامى كه پرچم را از دستش مى گيرم چهره خود و پيروانش سياه مى گردد و گامهايشان مى لرزد و قلبشان به طپش مى افتد .
آنگاه عبداللَّه بن قيس با پرچمى وارد مى گردد ، چون دست او را مى گيرم چهره خود و پيروانش سياه مى گردد و گامهايشان مى لرزد و قلبشان به طپش مى افتد .
آنگاه پرچم مخدج وارد مى شود ، چون دست او را مى گيرم چهره خود و پيروانش سياه مى گردد ، گامهايشان مى لرزد و قلبشان به طپش مى افتد .
آنگاه چهارمين پرچم وارد مى شود ، مى گويم : شما نيز راه همكيشانتان را برويد .
آنان همگى با چهره هاى سياه باز مى گردند ، و وارد حوض نگشته و جرعه اى از آن نمى نوشند.
ثمّ يرد عليّ أميرالمؤمنين وقائد الغرّ المحجّلين ، فأقوم وآخذ بيده فيبيض وجهه ووجوه أصحابه .
فأقول : بماذا خلّفتموني في الثقلين بعدي ؟ فيقولون : أتبعنا الأكبر وصدّقناه ، ووازرنا الآخر ونصرناه ، وقتلنا معه .
فأقول : ردّوا فيشربون شربة لايظمأون أبداً وينصرفون مبيضّة وجوههم كالشمس الطالعة وكالقمر ليلة تمامه .
آنگاه امير مؤمنان ، رهبر سفيدرويان وارد مى شود ، چون دست او را مى گيرم ، در اين هنگام چهره خود و يارانش سفيد گشته و مى درخشد .
مى گويم : پس از من با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار نموديد ؟
مى گويند : از ثقل اكبر (كه قرآن كريم است) پيروى نموده و آن را تصديق كرديم ، و ثقل اصغر (كه همان عترت پاك است) را يارى نموده و به همراه آنان جنگيديم .
مى گويم : وارد حوض شويد .
پس آنان وارد حوض كوثر مى شوند و شربتى از آن مى آشامند كه پس از آن هرگز تشنه نمى شوند ، آنان با چهره هاى سفيد و نورانى كه همانند آفتاب درخشان و ماه شب چهاردهم تابان است ، باز مى گردند .
ابوذر رو به على عليه السلام و ديگر حاضران كرد و گفت : آيا شما بر اين حديث گواهى مى دهيد ؟
گفتند : آرى .
گفت : من نيز بر اين حديث گواهى مى دهم ، آنگاه تأويل آيه شريفه «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ» (1)؛ «روزى كه گروهى سفيد رو و گروه ديگرى سياه رو باشند» ، را يادآورى نمود و حمد و سپاس از آن خداوند جهانيان است . (2)
نويسنده رحمه الله گويد : از نسخه اى كه از آن استنساخ نموديم اسامى شماره هاى 96 تا 100 ساقط شده است ، و اسم «قول مختلف» نيز در دو مورد تكرار گشته ، بنابراين ، چهار اسم از صد اسم ناقص مى شود .
ولى آنچه نسخه را تصحيح مى نمايد اين است كه در شماره هاى 49 30 37 28 در هر يك ، دو اسم از اسامى حضرتش نام برده شده است . پس اگر همان چهار تا را به 96 بيافزاييم ، 100 اسم تكميل خواهد شد .
علّامه مجلسى قدس سره در «بحار الأنوار» مى نويسد : صاحب كتاب «الأنوار» گويد : براى على عليه السلام سيصد اسم در كتاب خدا است . (3)
849 / 32 - در كتاب «سليم بن قيس» آمده است : سليم گويد :
آنگاه از مقداد پرسيدم و گفتم : خداوند تو را رحمت كند ! بهترين مطلبى كه درباره علىّ بن ابى طالب عليهما السلام از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيده اى ، براى من نقل كن .
مقداد گفت : از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود :
إنّ اللَّه توحّد بملكه فعرّف أنواره نفسه ، ثمّ فوّض إليهم أمره و أباحهم جنّته فمن أراد أن يطهّر قلبه من الجنّ والإنس عرّفه ولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام ومن أراد أن يطمس على قلبه أمسك عنه معرفة عليّ ابن أبيطالب عليه السلام .
خداوند متعال در پادشاهى خود يگانه است ، پس حق تعالى خود را به انوارش شناسانيد ، سپس امر خود را به آنان واگذار كرد و بهشتش را بر آنان ارزانى داشت .
هر كس را - از جنّ و انس - خدا بخواهد قلبش را پاك گرداند ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام را به او مى شناساند ، و هر كس كه خدا بخواهد بر قلبش پرده اى بكشد او را از شناخت علىّ بن ابى طالب عليه السلام باز مى دارد .
سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست ! آدم عليه السلام سزاوار آن نشد كه خداوند او را بيافريند و از روحش بر او بدمد و توبه او را بپذيرد و او را به بهشتش باز گرداند مگر به خاطر نبوّت من و اقرار او به ولايت على عليه السلام پس از من .
سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست ! ملكوت آسمان و زمين به ابراهيم عليه السلام نشان داده نشد و خداوند او را دوست خود قرار نداد مگر به خاطر نبوّت من و اقرار او به ولايت على عليه السلام پس از من .
سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست ! خداوند با موسى عليه السلام سخن نگفت و عيسى عليه السلام را نشانه و آيت بر جهانيان نشناسانيد مگر به خاطر نبوّت من و شناسايى على عليه السلام پس از من .
والّذي نفسي بيده ! ما تنبّأ نبيّ قطّ إلّا بمعرفته والإقرار لنا
بالولاية ، ولا استأهل خلق من اللَّه النظر إليه إلّا بالعبوديّة له والإقرار لعليّ عليه السلام بعدي .
سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست ! هيچ پيامبرى به پيامبرى نرسيد مگر به خاطر شناخت و اقرار بر ولايت ما ، و هيچ آفريده اى از جانب خداوند اهليّت پيدا نكرد كه خداوند بر او نظر نمايد مگر با بندگى در برابر خدا و اقرار به على عليه السلام پس از من .
آنگاه مقداد سكوت كرد .
گفتم : خدا رحمتت كند ! مطلب ديگرى هم هست ؟
گفت : آرى، از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود :
على حاكم و مدبّر اين اُمّت و گواه بر آنها و متصدّى حساب آنهاست .
او صاحب مقام والا است، او همان راه حقّ روشن است ، او صراط مستقيم خداوند است .
مردم پس از من به وسيله او از گمراهى هدايت مى شوند ، و از كوردلى بصيرت و بينش پيدا مى كنند ، و به وسيله او نجات يافتگان ، نجات مى يابند ، و به وسيله او از مرگ پناه برده مى شوند و از ترس امان مى يابند و به وسيله او گناهان محو و ظلم و ستم دفع و رحمت (الهى) نازل مى گردد.
وهو عين اللَّه الناظرة ، واُذنه السامعة ، ولسانه الناطق في خلقه ، ويده المبسوطة على عباده بالرحمة ، و وجهه في السماوات والأرض ، وجنبه الظاهر اليمين ، وحبله القويّ المتين ، وعروته الوثقى الّتي لاانفصام لها ، وبابه الّذي يؤتى منه ، وبيته الّذي من دخله كان آمناً ، وعلمه على الصراط في بعثه ، من عرفه نجا إلى الجنّة ، ومن أنكره هوى إلى النار .
او چشم بيناى خداوند و گوش شنواى اوست ، او زبان گوياى خداوند در خلقش و دست باز او به رحمت ، بر بندگانش است ، او وجه خدا در آسمانها و زمين است ، او جنب راست و آشكار اوست.
او ريسمان قوى و محكم خداوند و دستگيره محكم اوست كه هرگز از هم گسيختگى ندارد ، او باب خداوند است كه بايستى از آن وارد شد ، و خانه خداست كه هر كس واردش شود در امان خواهد بود.
او علَم و پرچم خداوند بر روى صراط در روز برانگيختن مردم خواهد بود ، هر كس او را بشناسد به سوى بهشت ، نجات خواهد يافت و هر كس او را انكار كند به سوى دوزخ سقوط خواهد كرد. (1)
850 / 33 - در كتاب «سعد السعود» مى نويسد : ابن عبّاس گويد :
روزى حضرت على عليه السلام به من فرمود :
اى ابن عبّاس ! وقتى نماز عشاء را خواندى در «جبانه» (2)نزد من بيا .
من نمازم را خواندم و در «جبانه» به حضور حضرتش رفتم . شب مهتابى بود ، حضرت رو به من كرد و فرمود :
ما تفسير الألف من الحمد ، والحمد جميعاً ؟
تفسير حرف «الف» از كلمه «الحمد» و خود كلمه «الحمد» چيست ؟
من چيزى نمى دانستم تا پاسخ دهم .
حضرت خودش لب به سخن گشود و ساعتى تمام در مورد تفسير آن سخن گفت ، آنگاه پرسيد :
فما تفسير اللام من الحمد ؟
تفسير حرف «لام» كلمه «الحمد» چيست ؟
گفتم : نمى دانم . حضرت ساعتى تمام در مورد تفسير حرف «لام» كلمه «الحمد» سخن گفت . سپس پرسيد :
فما تفسير الحاء من الحمد ؟
تفسير حرف «حاء» كلمه «الحمد» چيست ؟
گفتم : نمى دانم .
حضرت ساعتى تمام در تفسير حرف «حاء» كلمه «الحمد» سخن ايراد نمود . سپس فرمود :
فما تفسير الميم من الحمد ؟
تفسير حرف «ميم» كلمه «الحمد» چيست ؟
عرض كردم : نمى دانم .
باز حضرت ساعتى تمام در مورد حرف «ميم» كلمه «الحمد» سخن فرمود . باز پرسيد :
فما تفسير الدال من الحمد ؟
تفسير حرف «دال» كلمه «الحمد» چيست ؟
عرض كردم : نمى دانم .
حضرت راجع به تفسير حرف «دال» كلمه «الحمد» تا طلوع فجر سخن گفت . آنگاه رو به من نمود و فرمود :
اى ابن عبّاس ! برخير و به سوى خانه ات برو تا آماده نماز صبح گردى .
من برخاستم در حالى كه احساس مى كردم همه سخنان حضرتش را فهميده ام .
ابن عباّس گويد : من در مورد علم و دانش خودم به قرآن ، نسبت به علم و دانش على عليه السلام به فكر فرو رفته و انديشيدم ، متوجّه شدم كه دانش من در مقايسه با دانش آن حضرت ، همانند بركه است در مقابل دريا . (1)
و در روايت ديگرى كه نقّاش نقل كرده ، آمده است : ابن عبّاس گويد :
على عليه السلام داراى دانشى بود كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او آموخته بود ، و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دانشش را از خداوند متعال فرا گرفته بود . پس دانش پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از دانش خدا بود و دانش على عليه السلام از دانش
1) سعد السعود : 286 سطر 1 ، بحار الأنوار : 105/92 .
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و دانش من از دانش على عليه السلام. دانش من و دانش همه اصحاب حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم در مقايسه با دانش على عليه السلام همانند قطره اى در هفت دريا بود. (1)
851 / 34 - در كتاب «إثبات الوصيّه» مى نويسد : از عالم عليه السلام (2)روايت شده كه حضرتش فرمود :
الإسم الأعظم على ثلاثة وسبعين حرفاً ، اُعطي جميع الأنبياء منه خمسة عشر حرفاً ، واُعطي محمّد صلى الله عليه وآله وسلم اثنين وسبعين حرفاً ، واُعطي أميرالمؤمنين عليه السلام ما اُعطي رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم. (3)
اسم اعظم الهى هفتاد و سه حرف است، كه به همه پيامبران فقط پانزده حرف عطا شده و به حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم هفتاد و دو حرف از آن داده شده است و آنچه به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم عطا شده بود به على عليه السلام نيز عطا شد .
852 / 35 - در كتاب «المستدرك من الفردوس» آمده است : جابر گويد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
إنّ اللَّه عزّوجلّ يباهي بعليّ بن أبي طالب عليه السلام كلّ يوم الملائكة المقرّبين حتّى تقول : بخّ بخّ هنيئاً لك ياعليّ !
به راستى كه خداوند متعال هر روز به علىّ بن ابى طالب عليه السلام بر فرشتگان مقرّب مباهات مى كند ، تا اينكه فرشتگان گويند : به به ! به به ! يا على گوارايت باد . (4)
853 / 36 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «معاني الأخبار» مى نويسد :
جابر گويد : امام باقر عليه السلام به من فرمود :
دايه حضرت على عليه السلام زنى از طايفه «بنى هلال» بود كه به حضرتش شير مى داد ، او خيمه اى داشت كه در آن زندگى مى كرد و از آن حضرت مواظبت مى نمود .
او پسرى هم داشت كه برادر رضاعى (1)على عليه السلام بود ، اين كودك نزديك يكسال از على عليه السلام بزرگتر بود ، در كنار خيمه آنها چاهى بود .
روزى آن كودك بر لب چاه آمد ، و سرش را داخل آن نمود ، على عليه السلام چهار دست پا پشت سر آن كودك حركت كرد ، پاى على عليه السلام به طناب خيمه پيچيد ، ولى طناب را كشيد تا اينكه خودش را به برادر رضاعى خود رسانيد و يك پا و يك دست او را گرفت بدين گونه كه دستش را با دهانش و پايش را با دستش گرفت .
مادر آن كودك سر رسيد ، و اين صحنه را ديده فرياد زد : اى اهل قبيله ! اى اهل قبيله ! اى اهل قبيله ! چه پسربچّه فرخنده مباركى ! او فرزندم را نگاه داشته تا در چاه نيفتد .
اهل قبيله اش آمدند و آن دو كودك را از سر چاه دور كردند ، آنان از نيروى على عليه السلام با آن سن كودكيش در شگفت شدند كه چگونه با بندشدن پايش به طناب خيمه خود را به آن كودك رسانيده و او را نجات داده است ؟! بدين جهت مادرش او را ميمون ؛ (مبارك و فرخنده) ناميد ، آن كودك در ميان طايفه بنى هلال به «معلّق ميمون» معروف شده بود و فرزندانش نيز تاكنون به همان نام ، معروف هستند . (2)
نويسنده رحمه الله گويد : اين جلوه اى از نيرو و شجاعت حضرت على عليه السلام در دوران كودكى اوست . البتّه ما در جلد نخست اين كتاب رواياتى در شجاعت آن حضرت در دوران كودكى از جمله پاره كردن بند قنداق و كشتن مار در گهواره ، نقل كرديم .
ولى در مورد شجاعت و نيروى آن حضرت پس از آن دوران ، در
روايتى آمده :
روزى آن حضرت با دست مباركش چنان ضربه اى به ستونى زد كه انگشت ابهامش در سنگ فرو رفت.
ابن شهراشوب رحمه الله گويد : هماكنون آن ستون با همان كيفيّت در شهر «كوفه» موجود است .
همچنين در «تكريت» و «موصل» و غير آن ، زيارتگاه دست مبارك حضرتش باقى است .
و نيز اثر شمشير حضرتش در سنگى در كوه ثور ، و اثر نيزه آن بزرگوار در بعضى كوهها موجود است ، [و نيز انداختن سنگ آسياب در گردن بعضى معروف است (1). ] (2)
در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام روايت شده :
روزى منافقان مدينه براى كشتن على عليه السلام نقشه كشيدند، آنان حضرت على عليه السلام را با يارانش كنار ديوارى براى خوردن غذا دعوت نمودند .
طول اين ديوار 30 ذراع ، ارتفاع آن 15 ذراع و ضخامتش 2 ذراع بود . آنها براى عملى كردن نقشه خود زير ديوار را خالى كردند و عدّه اى از افرادشان را با چوبهايى پشت ديوار گماشتند تا به ديوار تكيه كرده و آن را بر سر على عليه السلام و يارانش فرو ريزند .
على عليه السلام با يارانش زير ديوار نشسته بودند ، وقتى آنان به ديوار فشار آوردند تا فرو بريزد حضرتش با دست چپش ديوار را گرفت و از فرو ريختن آن جلوگيرى كرد ، سفره غذائى در برابرشان آماده بود ، حضرت به يارانش فرمود : «بسم اللَّه» بفرماييد . و خود حضرتش نيز با دست راستش مشغول خوردن غذا شد ، حضرت با دست چپش ديوار را نگه داشته بود و يارانش همچنان مشغول خوردن غذا بودند .
ياران حضرتش عرض كردند : اى برادر رسول خدا ! شما ، هم ديوار را
نگه داشته و هم غذا ميل مى نماييد ؟ شما با اين كار به زحمت مى افتيد كه ديوار را به خاطر ما نگه داشته ايد ؟
على عليه السلام فرمود : إنّي لست أجد له من المسّ بيساري إلّا أقلّ ممّا أجد من ثقل هذه اللقمة بيميني .
سنگينى كه من از نگه داشتن اين ديوار با دست چپم احساس مى كنم كمتر از سنگينى لقمه اى است كه در دست راستم دارم . (1)
گفتنى است كه ما پيشتر روايت صعود حضرت على عليه السلام بر بام كعبه را نقل كرديم كه حضرت چنان بتها را از خانه خدا مى كندند كه ديوارهاى خانه كعبه مى لرزيد آنگاه آنها را پايين انداخته و مى شكستند .
علىّ بن ابراهيم قمى در تفسيرش مى نويسد : معاويه گويد :
از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود :
واللَّه ! يا عليّ ! لو بارزك أهل الشرق والغرب لقتلتهم أجمعين . (2)
سوگند به خدا ! اى على ! اگر مردم شرق و غرب جهان به مبارزه تو آيند هر آينه همه آنها را خواهى كشت .
صفدى گويد : تاريخ نويسان آورده اند : حضرت على عليه السلام در جنگ نهروان دو هزار نفر از خوارج را به هلاكت رساند، در آن روز حضرت وارد ميدان جنگ مى شد و آنچنان شمشير مى زد كه شمشيرش كج مى گشت ، و از ميدان جنگ بيرون مى آمد و مى فرمود :
لاتلوموني ولوموا هذا .
مرا ملامت نكنيد ؛ بلكه اين شمشير را ملامت كنيد .
آنگاه شمشيرش را درست مى نمود .
در واقعه اشجع ثقفى ، يكى از شجاعان به فرمانده خودش - كه او را با گروهى براى كشتن على عليه السلام مى فرستاد - گفت : آيا مى دانى ما را به سوى چه كسى مى فرستى ؟ ما را به سوى قصّاب بزرگى مى فرستى كه با شمشيرش جانها را مى ربايد . سوگند به خدا ! ديدار ملك الموت براى ما آسانتر از ديدار علىّ بن ابى طالب است .
شيخ حسين بن شهاب الدين عاملى شجاعت حضرتش را چه زيبا توصيف نموده ، آنجا كه مى گويد :
فخاض أميرالمؤمنين بسيفه *** لظاها وأملاك السماء له جند
وصاح عليهم صيحة هاشميّة *** تكاد لهاشم الشوانح تنهد
غمام من الأعناق تهطل بالدماء *** ومن سيفه برق ومن صوته رعد
وصيّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وارث علمه ومن كان في خمّ له الحلّ والعقد
لقد ضلّ من قاسى الوصيّ بضدّه *** فذو العرش يأبى أن يكون له ندّ
در آن هنگام كه امير مؤمنان على عليه السلام در شدّت جنگ وارد ميدان معركه مى گردد ؛ فرشتگان آسمان لشكر او هستند. او بر دشمنان چنان فرياد هاشمى زد كه نزديك بود از فريادش قلّه كوههاى سنگى فرو ريزد. ابرهايى از گردنها به وجود آورد كه خون از آنها مى باريد ؛ و از شمشيرش برق و از صداى نعره اش رعد ايجاد مى شد. او جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و وارث دانش اوست؛ و كسى كه در غدير خم حلّ و عقد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به دست او شد. به راستى كسى كه وصى را با ضدّ او مقايسه كرد ، گمراه شد؛ چرا كه خداى صاحب عرش ابا دارد كه بر او شريك و انبازى باشد.
854 / 37 - شيخ صدوق رحمه الله در دو كتاب «علل الشرايع» و «خصال» مى نويسد :
امام صادق عليه السلام فرمود :
عرج بالنبيّ صلى الله عليه وآله وسلم إلى السماء مائة وعشرين مرّة ، ما من مرّة إلّا
وقد أوصى اللَّه عزّوجلّ فيها النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم بالولاية لعليّ والأئمّة عليهم السلام أكثر ممّا أوصاه بالفرائض . (1)
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم يكصد و بيست مرتبه معراج نمود ، و در هر يك از آنها خداى متعال او را به ولايت على و امامان عليهم السلام توصيه فرمود ، بيش از آنكه به واجبات سفارش مى فرمود .
855 / 38 - در كتاب «إثبات الوصيّه» آمده است : روايت شده كه :
امام حسن عليه السلام بعد از آنكه پدر بزرگوارش را دفن كرد در حالى كه عمامه سياهى با تحت الحنك باز بر سر بسته و قباى سياهى پوشيده بود براى سخنرانى بالاى منبر رفت .
حضرت پس از حمد و ثناى خداوند فرمود :
إنّه واللَّه ! قد قبض في هذه الليلة رجل ما سبقه الأوّلون ولايدركه الآخرون إنّه كان لصاحب راية رسول اللَّه ، جبرئيل عن يمينه ، وميكائيل عن يساره لاينثني حتّى يفتح اللَّه على يديه .
سوگند به خدا ! امشب شخصيّتى قبض روح شد كه از گذشتگان كسى بر او پيشى نگرفت و از آيندگان هم كسى به مقام و منزلت او نخواهد رسيد . او صاحب پرچم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود كه همواره جبرئيل طرف راست او و ميكائيل طرف چپ او بودند . او هرگز از جنگ بر نمى گشت مگر اينكه خداى متعال با دستان او فتح و پيروزى را نصيب مسلمانان مى نمود .
سوگند به خدا ! او نقره سفيد و طلاى سرخ از خود بجاى ننهاده مگر هفتصد درهم كه از مازاد عطا و بخششهايش بود .
آن حضرت در شبى قبض روح شد كه قرآن در آن شب نازل گرديد ، و «يوشع بن نون» در آن شب قبض روح شد و عيسى بن مريم عليه السلام در آن شب به آسمان بالا رفت . (2)
856 / 39 - در كتاب «مناقب» مى نويسد : شخصى از امير مؤمنان على عليه السلام پرسيد: چگونه صبح كردى ؟ حضرت فرمود :
أصبحت وأنا الصدّيق الأكبر والفاروق الأعظم ، وأنا وصيّ خير البشر ، وأنا الأوّل ، وأنا الآخر ، وأنا الباطن ، وأنا الظاهر ، وأنا بكلّ شيء عليم ، وأنا عين اللَّه ، وأنا جنب اللَّه وأنا أمين اللَّه على المرسلين ، بنا عبد اللَّه ، ونحن خزّان اللَّه في أرضه وسمائه ، وأنا اُحيي واُميت ، وأنا حيّ لا أموت .
صبح را آغاز نمودم در حالى كه من صدّيق اكبر و فاروق اعظم هستم ، من جانشين بهترين انسانم، منم اوّل ، منم آخر ، منم باطن ، منم ظاهر ، به همه چيز آگاهم ، منم عين اللَّه ، منم جنب اللَّه و من امين خدا بر پيامبرانم .
به وسيله ما خداوند پرستش مى شود، گنجينه داران خدا در زمين و آسمان ما هستيم ، منم كه زنده مى كنم ، منم كه مى ميرانم ، و من زنده اى هستم كه هرگز نمى ميرم .
چون حضرت اين سخنان فرمود ، اعرابى از سخنان حضرتش در شگفت شد ، امير مؤمنان على عليه السلام در توضيح سخنان خود فرمود :
منم اوّل يعنى : نخستين كسى كه به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ايمان آورد .
منم آخر يعنى: در آن هنگام كه بدن شريف رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در لحد گذاشته شد آخرين كسى بودم كه به او نگاه كردم .
منم ظاهر يعنى : آشكار كننده اسلام .
منم باطن يعنى : پر از علم و دانش .
به همه چيز آگاهم يعنى: علم و دانش من به همه چيز احاطه دارد كه خداوند متعال دانش همه آنها را به پيامبرش داده و او نيز مرا آگاه فرموده است .
و اين كه من «عين اللَّه» هستم يعنى: من چشم خدا بر مؤمنان و كفّارم .
و اين كه من «جنب اللَّه» هستم ، خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد :
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللَّهِ » (1).
«اين كه (فرداى قيامت) كسى بگويد : افسوس بر من از كوتاهى هايى كه در «جنب اللَّه» ؛ (اطاعت از فرمان خدا) كردم» .
كسى كه در مورد من كوتاهى نمايد در واقع در مورد خداوند كوتاهى نموده است .
هيچ پيامبرى به پيامبرى نمى رسد جز آنكه مُهر و امضائى از حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بگيرد . به همين جهت ، آن حضرت خاتم پيامبران ناميده شد ، حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم آقا و سرور پيامبران و من آقا و سرور اوصيا و جانشينان هستم .
و اين كه ما گنجينه داران خدا در زمين هستيم يعنى : به راستى كه ما آنچه را كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با گفتار راست به ما آموخت ، فرا گرفتيم .
و اين كه من زنده مى كنم يعنى: سنّت و روش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را زنده مى نمايم .
و اين كه مى ميرانم يعنى: بدعت و نوآورى در دين را از بين مى برم .
و اين كه من زنده اى هستم كه هرگز نمى ميرم، اشاره به آيه شريفه اى است كه مى فرمايد:
«وَلاتَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (2).
«هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند ، مردگانند ، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند» . (3)
857 / 40 - شيخ طبرسى قدس سره در كتاب «إحتجاج» مى نويسد :
سليم بن قيس رضى الله عنه گويد : شخصى خدمت باسعادت على عليه السلام شرفياب شد - من در محضر مولايم حضور داشتم و گفت و گوى آنان را مى شنيدم - عرض كرد : مرا از برترين منقبت و فضيلت خود آگاه فرماييد .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
خداوند در كتابش درباره من آياتى نازل فرموده است؟
عرض كرد : خداوند درباره تو چه نازل كرده است ؟
حضرت اين آيه را تلاوت كرد :
«أَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ » (1)؛
«آيا كسى كه دليل آشكارى از پروردگارش دارد و به دنبال آن ، گواهى از سوى او مى باشد» .
فرمود : من شاهد و گواه نسبت به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستم .
و آيه شريفه : «وَيَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ » (2)؛
«آنان كه كافر شدند مى گويند : تو پيامبر نيستى ، بگو : كافى است كه خداوند و كسى كه علم كتاب نزد اوست ميان من و شما گواه باشند» .
منظور خداوند از كسى كه علم كتاب نزد اوست ، من هستم .
و آيه شريفه : « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ » (3).
«سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنهايى كه ايمان آورده ، همان هايى كه نماز را برپا داشته و در حال ركوع زكات مى دهند» .
و آيه شريفه : «أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَاُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » (4)
«اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر را و صاحبان امر را» ؛
و غير اين آيات ... .
سليم گويد : من عرض كردم : برترين فضيلت و منقبتى كه از ناحيه
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم داريد، بفرماييد .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
(نخست آنكه) پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در روز غديرخم مرا (به عنوان جانشين خويش) منصوب نمود ، آنگاه به امر خداى متعال ولايت مرا اظهار كرد و فرمود :
أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي ؛
تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى جز آنكه پس از من پيامبرى نيست .
(دوّم آن كه) روزى من به همراه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به سفر رفتم ، حضرت خدمتگزارى جز من نداشت ، و به جز يك لحاف روانداز ديگرى نداشت ، در اين سفر عايشه نيز ، همراه حضرتش بود ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بين من و عايشه مى خوابيد كه ما سه نفرى جز همان لحاف، روانداز ديگرى نداشتيم .
هنگامى كه حضرت براى نماز شب برمى خاست لحاف را در آن قسمت كه بين من و عايشه بود با دست مباركش به پائين فشار مى داد كه به فرش زيرين مىچسبيد كه گويا با اين كار دو تا لحاف شده و فاصله ايجاد مى شد.
شبى من به بيمارى تب مبتلا شدم و در اثر آن نتوانستم بخوابم ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيز به خاطر بيدارى من ، بيدار ماند و آن شب را ميان من و مصلّاى خودش گذراند ، حضرت مقدارى نماز مى خواند آنگاه نزد من مى آمد و حال مرا مى پرسيد و به من نگاه مى كرد ، و آن شب تا بامداد كارش همين بود .
تا اين كه صبح شد ، حضرت نماز صبح را با اصحابش خواند و سپس فرمود:
اللهمّ اشف عليّاً وعافه فإنّه أسهر في الليلة ممّا به .
خدايا ! على را شفا و عافيت بده از تبى كه داشت، چرا كه ديشب را نخوابيد.
سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم - در حالى كه اصحابش مى شنيدند - فرمود : اى على ! مژده باد تو را .
عرض كردم : خداوند تو را مژده خير دهد اى رسول خدا! و مرا فدايت گرداند .
فرمود : إنّي لم أسأل اللَّه الليلة شيئاً إلّا أعطانيه ولم أسأله لنفسي شيئاً إلّا سألت لك مثله ، وإنّي دعوت اللَّه أن يواخي بيني وبينك ففعل ، وسألته أن يجعلك وليَّ كلّ مؤمن ومؤمنة ففعل .
من امشب از خداوند چيزى نخواستم مگر آنكه به من عطا فرمود ، و چيزى براى خودم نخواستم جز آنكه همانند آن را براى تو نيز خواستم ، من از خداوند خواستم كه ميان من و تو برادرى قرار دهد و خداوند چنين كرد ، و از او خواستم كه تو را سرپرست و ولىّ هر مرد و زن مؤمنى قرار دهد و خداوند اين را نيز پذيرفت .
در اين هنگام دو نفر (ابابكر و عمر) از روى استهزاء يكى به ديگرى گفت : مى بينى از خدا چه خواسته ؟ سوگند به خدا ! يك صاع (1)خرما بهتر از چيزى است كه او از خدا خواسته (!!!) اگر از پروردگارش خواسته بود كه فرشته اى بر او نازل كند تا او را در برابر دشمنش يارى نمايد ؛ يا گنجى بر او فرود آورد كه به او و اصحابش - كه نيازمند هستند - سودى داشته باشد ؛ بهتر از آن بوده كه درخواست كرده است .
و اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم ، على عليه السلام را به هيچ خيرى دعوت نمى كرد مگر اين كه درخواست او اجابت مى شد . (2)
858 / 41 - شيخ ابو على بن شيخ طوسى قدس سره در «امالى» خود مى نويسد : ابان بن عثمان گويد : امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
هنگامى كه روز رستاخيز فرا مى رسد ، منادى از ميان عرش فرياد مى زند : خليفه خدا در زمين كجاست ؟
در اين هنگام حضرت داود پيامبر عليه السلام برمى خيزد .
از پيشگاه خداى متعال ندا مى آيد : منظور ما تو نيستى، گرچه تو هم خليفه خدا بودى . آنگاه براى دوّمين بار ندا مى آيد :
أين خليفة اللَّه في أرضه ؟
خليفه خدا در روى زمين كجاست ؟
امير مؤمنان على عليه السلام برمى خيزد .
از جانب خداى متعال ندا مى آيد :
يا معشر الخلائق ! هذا عليّ بن أبي طالب خليفة اللَّه في أرضه ، وحجّته على عباده، فمن تعلّق بحبله في دار الدنيا فليتعلّق بحبله في هذا اليوم يستضيء بنوره وليتبعه إلى الدرجات العلى من الجنان .
اى گروه آفريدگان ! اين علىّ بن ابى طالب عليه السلام خليفه خدا در روى زمين و حجّت او بر بندگانش است ، هر كه در دنيا به ريسمان مهر و محبّت او چنگ زده اينك امروز نيز به ريسمان مهر و محبّت او چنگ بزند تا از نور او روشنايى گيرد ، و پشت سر او به سوى درجات والاى بهشت ، حركت كند .
امام صادق عليه السلام مى فرمايد : در اين هنگام ، پيروان و شيعيان حضرتش كه در دنيا به مهر و محبّت آن حضرت چنگ زده بودند برمى خيزند و پشت سر حضرتش به سوى بهشت به راه مى افتند .
سپس از جانب خداى متعال ندا مى آيد :
آگاه باشيد ! هر كه در دنيا پيرو هر امام و پيشوايى بوده اينك دنبال سر او به راه افتد ، اينجاست كه معناى آيه شريفه مصداق پيدا مى كند كه :
«تَبَرَّءَ الَّذينَ اتُّبِعوا مِنَ الَّذينَ اتَّبعُوا وَرَأوا العَذاب وَتَقَطَّعت بِهِم الْأَسْباب × وَقالَ الَّذينَ اتَّبعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأُ مِنْهُم كَما تَبَرَّؤُوا مِنَّا، كَذلِكَ يُريهمُ اللَّه أَعْمالهُم حَسرات عَلَيْهم وَما هُمْ بِخارِجينَ مِن النَّار» . (1)
«رهبران گمراه كننده از پيروان خود بيزارى مى جويند و كيفر خدا را مى بينند و دستشان از همه جا كوتاه مى شود . و پيروان آنها مى گويند : اگر بار ديگر به دنيا باز مى گشتيم از آنان بيزارى مى جستيم چنان كه آنان امروز از ما بيزارى جستند ، خداوند اين چنين اعمالشان را به صورت حسرت به آنان نشان مى دهد و آنان هرگز از آتش دوزخ خارج نخواهند شد» . (2)
859 / 42 - در كتاب «خصال» شيخ صدوق رحمه الله روايت شده : جابر بن عبداللَّه انصارى گويد : از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود :
إنّ في عليّ عليه السلام خصالاً لو كانت واحدة منهنّ في جميع الناس لاكتفوا بها فضلاً .
به راستى درباره على عليه السلام خصلتهايى است كه اگر يكى از آنها در همه مردم بود به همان برترى اكتفا مى كردند .
از قبيل اين كه : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود :
«من كنت مولاه فعليٌّ مولاه» ؛
هر كه من مولاى او هستم ، على مولاى اوست .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«عليّ منّي كهارون من موسى» ؛
على نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى است .
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«عليّ منّي وأنا منه» ؛
على از من است و من از او .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«عليّ منّي كنفسي ، طاعته طاعتي ومعصيته معصيتي» ؛
على نسبت به من ، همانند جان من است . فرمانبرى از او ، فرمانبرى از من است و نافرمانى از دستور او ، نافرمانى از دستور من است .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«حرب عليّ عليه السلام حرب اللَّه ، وسلم عليّ عليه السلام سلم اللَّه» ؛
جنگ على عليه السلام ، جنگ خداست ، و صلح على عليه السلام صلح خداست .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«وليّ عليّ عليه السلام وليّ اللَّه وعدوّ عليّ عليه السلام عدوّ اللَّه»؛
دوست على دوست خداست و دشمن على دشمن خداست .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«عليّ حجّة اللَّه وخليفته على عباده» ؛
على حجّت خدا و جانشين او در ميان بندگانش است .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«حبّ عليّ عليه السلام إيمان وبغضه كفر» ؛
دوستى على عليه السلام ايمان و كينه او ، كفر است .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«حزب عليّ عليه السلام حزب اللَّه ، وحزب أعدائه حزب الشيطان» ؛
حزب على عليه السلام حزب خداست ، و حزب دشمنان او ، حزب شيطان است .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«عليّ مع الحقّ والحقّ معه ، لايفترقان حتّى يردا عليَّ الحوض» ؛
على با حقّ است و حق با على است ، اين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«عليّ عليه السلام قسيم الجنّة والنار» ؛
على عليه السلام تقسيم كننده بهشت و دوزخ است .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«من فارق عليّاً فقد فارقني ومن فارقني فقد فارق اللَّه عزّوجلّ» ؛
هر كس از على جدا شود در واقع از من جدا شده است و هركه از من جدا گردد در واقع از خداى متعال جدا شده است .
و فرمايش ديگر آن حضرت :
«شيعة عليّ عليه السلام [هم] الفائزون يوم القيامة» ؛
تنها شيعيان على عليه السلام در روز قيامت رستگارند . (1)
860 / 43 - شيخ ابو على بن شيخ طوسى قدس سره در «امالى» خود مى نويسد :
روزى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم انگشترى را به على عليه السلام داد تا آن را به حكّاك داده و او عبارت زيباى «محمّد بن عبداللَّه» را بر نگين آن حكّاكى كرده و بنويسد.
امير مؤمنان على عليه السلام انگشتر را گرفت و به حكّاك داد ، و به او فرمود :
روى نگين اين انگشتر بنويس : «محمّد بن عبداللَّه» .
حكّاك ، انگشتر را گرفت و هنگام حكّاكى دستش خطا رفت و اشتباهاً روى آن نوشت : «محمّد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم» .
امير مؤمنان على عليه السلام آمد و فرمود : انگشتر را چكار كردى ؟
گفت : همين است .
حضرت انگشتر را گرفت و نگاه كرد و فرمود : من كه اين را نگفته بودم .
گفت : راست مى فرماييد ، ولى دستانم خطا رفت و اشتباه شد .
على عليه السلام به حضور پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شتافت و فرمود : اى رسول خدا ! آنكه ما به حكّاك گفته بوديم روى نگين ننوشته و مى گويد : دستانم خطا رفته و اشتباه كرده ام .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم انگشتر را گرفت و نگاه كرد و فرمود : اى على ! من محمّد بن عبداللَّه هستم و من محمّد رسول خدايم . آنگاه انگشتر را گرفت و به انگشت مباركش نمود .
بامدادن هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به انگشترش نگاه كرد ديد در قسمت زيرين نگين نقش شده : «علىّ ولىّ اللَّه» .
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از اين امر در شگفت شد، پس جبرئيل فرود آمد ، و آن حضرت قصّه انگشتر را براى او تعريف كرد كه چنين و چنان شد .
جبرئيل گفت : يا محمّد ! كتبت ما أردت ، وكتبنا ما أردنا .
اى محمّد ! آنچه تو مى خواستى نوشتى و آنچه ما مى خواستيم، نوشتيم . (2)
861 / 44 - در كتاب «روضه» و «فضائل ابن شاذان قدس سره» آمده است : ابن عبّاس گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
هنگامى كه به معراج به سوى آسمان برده شدم در آسمان دنيا جبرئيل گفت : اى محمّد ! با فرشتگان آسمان دنيا ، نماز بخوان كه به اين امر مأمور هستى .
من با آنان نماز خواندم و همچنين در آسمان دوّم و سوّم با آنان نماز خواندم ، وقتى به آسمان چهارم رسيدم در آنجا يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر را ديدم ، جبرئيل رو به من كرد و گفت : جلو بايست و با آنان نماز بخوان .
عرض كردم : برادرم ، جبرئيل ! چگونه از آنان جلو بيافتم در حالى كه در ميان آنها پدرم حضرت آدم و حضرت ابراهيم عليهما السلام است .
گفت : خداوند متعال به تو دستور داده تا با آنان نماز بخوانى ، هنگامى كه نماز به پايان رسيد از آنان بپرس: در زمان خود براى چه چيزى برانگيخته شده اند؟ و چرا پيش از آنكه در صور (اسرافيل) دميده شود ، زنده شده اند؟
گفتم : مى شنوم و از خدا اطاعت مى كنم .
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با پيامبران نماز خواندند ، و چون نماز به پايان رسيد ، جبرئيل رو به پيامبران الهى نمود و گفت : اى پيامبران الهى ! شما براى چه برانگيخته شديد ، و چرا هماكنون زنده شده ايد ؟
قالوا بلسان واحد : بعثنا ونشرنا لنقرّ لك يا محمّد ! بالنبوّة ، ولعليّ بن أبي طالب عليه السلام بالإمامة .
همگى به يك زبان گفتند : ما برانگيخته شده و زنده شده ايم تا به پيامبرى تو اى محمّد! و امامت علىّ بن ابى طالب عليه السلام اقرار و اعتراف نماييم . (1)
862 / 45 - باز در همان دو كتاب مذكور آمده است : جابر گويد : امير مؤمنان على عليه السلام مى فرمايد :
روزى به همراه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به بيابان مدينه رفتيم ، چون در باغات
1) الروضة في الفضائل : 128 ح 55 ، بحار الأنوار : 42/40 ح 79 .
آن به راه افتاديم ، نخلى از ميان درختان فرياد زد :
«هذا النبيّ المصطفى ، وذا عليّ المرتضى».
«اين پيامبر مصطفى و او على مرتضى است» .
آنگاه درخت سوّمى بر درخت چهارمى فرياد زد :
«هذا موسى و ذا هارون» ؛ اين موسى و او هارون است .
سپس درخت پنجمى به درخت ششمى فرياد زد :
«هذا خاتم النبيّين وذا خاتم الوصيّين» .
اين خاتم پيامبران و او خاتم اوصياء و جانشينان است .
در اين هنگام خنده بر لبان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقش بست و تبسّم نمود و فرمود : اى اباالحسن ! شنيدى ؟
عرض كردم : آرى، اى رسول خدا !
فرمود : اين درخت خرما را چه نامى بر آن مى گذارى ؟
عرض كردم : خدا و رسول او داناترند ؟
فرمود : نسمّيه الصيحاني ، لأنّهم صاحوا بفضلي وفضلك يا عليّ !
اسم اين نوع درخت خرما را «صيحانى» مى ناميم ، چرا كه اين درختان به فضل من و تو فرياد زدند . (1)
863 / 46 - در كتاب «مناقب خوارزمى» نقل شده : ابن عبّاس گويد :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
لو أنّ الرياض أقلام والبحر مداد ، والجنّ حسّاب ، والإنس كتّابٌ ما أحصوا فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السلام . (2)
اين روايت را ابن شاذان رحمه الله در «مائة منقبة : 175 منقبت 99» ، كراجكى رحمه الله در «الكنز : 280/1» ، كنجى در «كفاية الطالب : 251» ، حموينى در «فرائد السمطين : 16/1» و در »الأربعين : 34 ح 38» ، و استرآبادى رحمه الله در «تأويل الآيات :888/2 ح 13» آورده اند .
1) الفضائل : 146 ، الروضة في الفضائل : 144 ح 131 ، بحار الانوار : 48/40 ح 84 ، مدينة المعاجز : 398/1 ح 262 . نظير اين روايت را ابن شاذان در «مائة منقبة : 140» ، خوارزمى در «المناقب : 313 ح 313» ، و ابن شهراشوب در «المناقب : 327/2» آورده اند .
2) مناقب خوارزمى : 32 ح1 و 328 ح 341 ، كشف الغمّة : 111/1 ، بحار الأنوار : 49/40 ذيل ح 85 .
اگر درختان جنگلها قلم ، آب درياها مركّب ، جنّيان حسابگر و انسانها نويسنده باشند، هرگز نمى توانند فضايل و برتريهاى علىّ بن ابى طالب عليه السلام را بشمارند .
باز در همان كتاب در حديث مرفوعه اى آمده است :
شخصى به ابن عبّاس گفت : سبحان اللَّه ! مناقب و فضايل على عليه السلام چه قدر زياد است ؟ گمان مى كنم سه هزار منقبت باشد .
ابن عبّاس گفت : اگر سى هزار بگوئى به واقع نزديكتر است . (1)
864 / 47 - قطب الدين راوندى قدس سره در كتاب «الخرائج» مى نويسد : رميله گويد :
روزى على عليه السلام از محلّى عبور مى فرمود ، جوانى را در آنجا ديد كه بىهدف مى خواند و هو هو (2)مى گفت . حضرت فرمود :
يا شابّ ! لو قرأت القرآن لكان خيراً لك .
اى جوان !اگر به جاى اين حرفها ، قرآن مى خواندى براى تو بهتر بود .
عرض كرد : من قرآن را خوب بلد نيستم و دوست دارم كه بخشى از آن را خوب ياد بگيرم .
حضرت فرمود : نزديك بيا .
آن جوان نزد حضرتش آمد، حضرت على عليه السلام به آرامى چيزى در گوش او خواند ، پس خداوند متعال همه قرآن را در قلب او به تصوير كشيد و او حافظ كلّ قرآن گرديد . (3)
865 / 48 - باز در همان كتاب روايت شده :
(در يكى از جنگها) فتح قلعه اى كه كفّار در آن تجمّع كرده بودند بر
مسلمانان سخت شد، مسلمانان از فتح آن نااُميد شدند . در اين موقع به جهت فتح قلعه ، حضرتش عليه السلام داخل منجنيق نشست ، در حالى كه شمشير برّان ذوالفقار نيز در دستان مباركش بود ، مردم او را به طرف قلعه پرتاب نمودند ، حضرتش در قلعه فرود آمد و آن را فتح نمود . (1)
نويسنده رحمه الله گويد : در نقلى روايت شده :
حضرتش را در منجنيق به دژ «ذات السلاسل» پرتاب نمودند، حضرت بر ديوار دژ فرود آمد، ديوارهاى قلعه با زنجيرهايى محكم شده بود و در آن ديوارها ، گونىهايى پر از پنبه - يا كاه - تعبيه شده بود تا اين كه منجنيق در آن عمل نكند وقتى سنگى با آن پرتاب شود .
غلات گويند : حضرتش در هوا عبور كرد در حالى كه سپر (صفحه اى فولادى كه براى نگهدارى خود از آسيب شمشير و نيزه بكار برند) در زير قدمهايش بود و بر روى ديوار فرود آمد و با يك ضربه يداللهى همه زنجيرها را پاره نمود و گونىهايى كه از پنبه - يا كاه - بود از هم پاشيد و دژ محكم فتح شد .
غلات روايت كرده اند كه اين آيه شريفه ، در اين مورد نازل شده است :
«وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا » (2)؛
«و آنان گمان مى كردند كه دژهاى محكمشان آنها را از عذاب الهى مانع مى شود ، ولى خداوند از آنجا كه گمان نمى كردند به سراغشان آمد» .
نويسنده رحمه الله گويد: اگر اين روايت صحيح باشد صعود آن حضرت، همانند صعود فرشتگان و فرود آمدن آنان و به معراج بردن پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم است . (3)
866 / 49 - در كتاب «مناقب» مى نويسد : جابر انصارى گويد :
پس از رحلت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم عبّاس، عموى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نزد على عليه السلام آمد و مطالبه ارث نمود .
على عليه السلام فرمود :
ما كان لرسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم شيء يورث إلّا بغلته دلدل، وسيفه ذوالفقار، ودرعه ، وعمامته السحاب ، وأنا أربأ بك أن تطالب بما ليس لك .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم چيزى براى ارث باقى نگذاشته اند جز قاطر دلدل ، شمشير ذوالفقار ، زره و عمامه سحاب ، من تو را از تقاضاى چيزى كه براى تو نيست، باز مى دارم .
عبّاس گفت : البتّه من مطالبه مى نمايم ، چرا كه من عموى او و وارث او از ميان مردم هستم و بر اين امر از همه سزاوارترم .
امير مؤمنان على عليه السلام برخاست ، مردم نيز همراه حضرتش برخاستند و وارد مسجد شدند، آنگاه حضرتش دستور داد تا زره ، عمّامه، شمشير و قاطر را بياورند . چيزى نگذشت كه همه را حاضر كردند .
حضرت رو به عبّاس كرد و فرمود :
يا عمّ ! إن أطقت النهوض بشيء منها فجميعه لك ، فإنّ ميراث الأنبياء لأوصيائهم دون العالم ولأولادهم ، فإن لم تطق النهوض فلا حقّ لك فيه .
اى عمو ! اگر بتوانى از يكى از اينها استفاده كنى همه مال تو باشد ، چرا كه ميراث پيامبران به اوصيا و جانشينان آنان مى رسد نه مثل ديگران كه به فرزندانشان مى رسد ، و اگر نتوانستى از آنها استفاده كنى حقّى در آنها نخواهى داشت .
عبّاس گفت : مى پذيرم .
امير مؤمنان على عليه السلام با دستان مباركش زره رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را بر اندام عبّاس پوشانيد و عمامه اش را بر سرش گذاشت و شمشير را به دستش داد
آنگاه فرمود :
اى عمو! برخيز .
عبّاس نتوانست برخيزد ، حضرت شمشير را گرفت ، بعد فرمود : با عمامه برخيز كه آن نشانه اى از پيامبر ماست .
عبّاس خواست برخيزد؛ ولى نتوانست و متحيّر ماند كه چه كند ؟
سپس على عليه السلام فرمود : اى عمو ! اينك قاطر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم كه مخصوص من و فرزندان من است در كنار در مسجد حاضر است اگر توانستى سوارش شوى ، پس سوار شو .
عبّاس از مسجد خارج شد، يكى از دشمنان من با او بود ، او به عبّاس گفت : اى عموى پيامبر خدا ! على در آنچه تو مى خواستى تو را فريب داد؛ ولى سعى كن در گرفتن قاطر فريب نخورى ، هنگامى كه خواستى پا در ركاب بگذارى خدا را ياد كن و «بسم اللَّه» گفته و اين آيه را بخوان كه مى فرمايد:
«إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمواتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولا » (1).
«خداوند آسمانها و زمين را نگاه مى دارد تا از نظام خود منحرف نشوند» .
راوى گويد : چون چشم قاطر به عبّاس افتاد كه به سوى او مى آيد رم كرد و شيهه اى زد كه ما هرگز چنين شيهه اى نشنيده بوديم ، چون عبّاس اين صحنه را ديد بيهوش شد و بر زمين افتاد ، مردم اطراف او جمع شدند، دستور داد تا قاطر را بگيرند و كسى نتوانست آن را كنترل كند .
آنگاه على عليه السلام قاطر را با اسمى كه ما نشنيده بوديم ، صدا زد ، قاطر با كُرنش و آرامش به سوى حضرتش شتافت ، حضرت پاى مبارك در ركابش گذاشت و روى آن قرار گرفت ، و فرمود تا امام حسن و امام حسين عليهما السلام نيز سوار شوند ، آنگاه زره پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم را پوشيد و عمامه اش بر
1) سوره فاطر ، آيه 41 .
سر گذاشت و شمشيرش را حمايل كرد و سوار بر قاطر شد و به سوى منزلش به راه افتاد .
حضرت در اين حال مى فرمود :
هذا من فضل ربّي ليبلوني ءأشكر (1)أنا وهما، أم تكفر أنت يا فلان.
اين از فضل خداست تا مرا آزمايش كند كه آيا من و دو فرزندم شاكريم يا تو اى فلانى كفران مى نمايى . (2)
867 / 50 - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است :
يكى از دوستان علىّ بن ابى طالب عليه السلام طىّ نامه اى از شام به حضور حضرتش نوشت :
اى امير مؤمنان ! من در اينجا مشغول به خانواده بوده و در صورت ترك آنها بر آنان بيمناكم .
از طرفى اموالى دارم كه در صورت خروج، از تلف شدن آنها ناراحتم ، و اينها ملحق شدن به شما و در زمره شما بودن و افتخار خدمتگزارى داشتن را برايم تأخير انداخته است ، اى مولاى من! و اى امير مؤمنان! راه چاره اى براى من بفرماييد .
على عليه السلام در پاسخ وى مرقوم فرمود : خانواده ات را در يك جا گرد آورده و اموالت را در اختيار آنان قرار ده و در همه اين موارد بر محمّد و خاندان پاكش درود بفرست ، آنگاه بگو :
«اللهمّ هذه كلّها ودائعي عندك بأمر عبدك ووليّك عليّ بن أبي طالب عليه السلام» ؛
خداوندا ! اينان همه امانتهاى من نزد تو به امر بنده و ولىّ تو علىّ بن ابى طالب عليه السلام هستند .
سپس برخيز و به سوى من حركت كن .
آن شخص به امر امام عليه السلام امتثال نموده و به سوى مولايش شتافت ، جاسوسان معاويه به وى گزارش دادند كه فلانى به سوى علىّ بن ابى طالب عليه السلام فرار كرده است .
معاويه لعين دستور داد تا خانواده او را به اسارت گرفته و به عنوان غلام و كنيز قرار دهند ، و اموال او را مصادره نمايند .
مأموران به خانه او ريختند ، در اين هنگام خداوند متعال خانواده او را شبيه عيال معاويه و اطرافيان او و نزديكترين اطرافيان يزيد قرار داد ، وقتى مأموران را ديدند به آنها گفتند : اين اموال ماست و ما آنها را گرفتيم ، و خانواده او را به بندگى گرفته و به بازار فرستاديم .
چون مأموران چنين ديدند دست نگه داشته و تعرّضى به آنان ننمودند .
از طرفى ، خداوند به خانواده آن دوست واقعى على عليه السلام نشان داد كه چگونه آنان را شبيه خانواده معاويه و يزيد قرار داد تا بدين وسيله از تعرّض مأموران معاويه در امان باشند ؛ ولى در عين حال مى ترسيدند كه دزدان اموالشان را به سرقت ببرند ، براى اين امر هم خداى متعال اموال را به صورت عقرب و مار تبديل نمود كه هر موقع دزدان قصد سرقت داشتند آنها را نيش زده و مى گزيدند .
به همين جهت ، عدّه اى از دزدانى كه قصد سرقت داشتند مرده و گروه ديگرى به شدّت بيمار و زمينگير شدند و بدين وسيله خداوند متعال از مال او نيز دفاع كرد .
... تا آنجا كه روزى على عليه السلام به دوستدار خودش فرمود : آيا دوست دارى خانواده و اموالت نزد تو باشند .
گفت : آرى .
على عليه السلام به درگاه خداوند عرضه نمود : خداوندا ! خانواده و اموال او را حاضر فرما .
ناگاه آن مرد ديد خانواده و اموالش حاضر شدند بدون اين كه كسى از خانواده اش آسيبى ديده يا چيزى از اموالش تلف شده باشد . آنان چگونگى حفظ خود و اموالش را به او گزارش دادند .
على عليه السلام فرمود : إنّ اللَّه تعالى ربّما أظهر آية لبعض المؤمنين ليزيد
في بصيرته ولبعض الكافرين ليبالغ في الإعذار إليه .
به راستى كه خداوند متعال گاهى آيه و نشانه اى براى برخى مؤمنان آشكار مى نمايد تا بينش و بصيرت آنان افزايش پيدا كرده و براى برخى كافران حجّت را تمام كند تا درهاى عذرخواهى بسته شود . (1)
868 / 51 - در كتاب «إختصاص» منسوب به شيخ مفيد رحمه الله آمده است : ابان بن احمر گويد : پيشواى ششم، امام صادق عليه السلام فرمود :
يا أبان ! كيف ينكر الناس قول أميرالمؤمنين عليه السلام لمّا قال : «لو شئت لرفعت رجلي هذه فضربت بها صدر ابن أبي سفيان بالشام فنكسته عن سريره» ولاينكرون تناول آصف وصيّ سليمان عرش بلقيس وإتيانه سليمان به قبل أن يرتدّ إليه طرفه ؟ أليس نبيّنا صلى الله عليه وآله وسلم أفضل الأنبياء ووصيّه عليه السلام أفضل الأوصياء ؟ أفلا جعلوه كوصيّ سليمان ؟ حكم اللَّه بيننا وبين من جحد حقّنا وأنكر فضلنا .
اى ابان ! چگونه مردم فرمايش امير مؤمنان على عليه السلام را كه فرمود : «و اگر بخواهم با همين پايم بر سينه معاوية بن ابى سفيان كه در شام است مى زنم و او را از تختش به زير مى اندازم» نمى پذيرند ، ولى قبول دارند كه آصف ، جانشين سليمان عليه السلام تخت بلقيس را پيش از يك چشم بهم زدن در نزد سليمان عليه السلام حاضر كرد ؟!
مگر پيامبر ما بهترين پيامبران نيست ؟ و مگر وصىّ و جانشين او برترين جانشينان و اوصيا نيست ؟ آيا او را همانند وصىّ سليمان هم نمى دانند ؟
خداوند بين ما و بين كسى كه منكر حقّ ماست و مقام و منزلت و فضايل ما را ناديده مى گيرد ؛ داورى كند. (2)
869 / 52 - در كتاب «مناقب» مى نويسد : ابوهريره از اشتياقى كه به ديدار
فرزندانش داشت به امير مؤمنان على عليه السلام شكوه نمود .
حضرت به او فرمود : چشمانت را ببند !
وى اطاعت نمود و چشمانش را بست ، همين كه باز كرد خود را در مدينه و در ميان خانه اش ديد ، ساعتى نشست ، ناگاه على عليه السلام را بر پشت بام خانه خود ديد كه مى فرمود : بيا برگرديم . چشم خود را بست و ديد كه در كوفه است .
ابوهريره از اين امر در شگفت شد .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
إنّ آصف أورد تختاً من مسافة شهرين بمقدار طرفة عين إلى سليمان ، وأنا وصيّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم .
آصف ، (وصىّ و جانشين حضرت سليمان) تخت بلقيس را از مسافت دو ماه راه، به فاصله يك چشم بهم زدن پيش سليمان آورد؛ در حالى كه من وصىّ و جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستم . (1)
870 / 53 - طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» مى نويسد :
بانوى بانوان ، حضرت فاطمه زهرا صلوات اللَّه عليها مى فرمايد :
روزى خدمت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شده و عرض كردم: سلام بر تو اى بابا!
فرمود : سلام بر تو اى فرزندم !
عرض كردم : اى پيامبر خدا ! سوگند به خدا ! پنج روز است كه در خانه على عليه السلام هيچ غذايى نيست ، او نيز هيچ طعامى ميل نكرده و در خانه ما نه گوسفندى است ، نه شترى ، نه نوشيدنى است ، نه خوردنى .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به من كرد و فرمود : نزديك من بيا .
من نزديك آمدم .
فرمود : دست خود به كتف من زن .
وقتى دست زدم ناگاه ديدم ، سنگى ميان دو كتفش بود ، آن حضرت از
1) المناقب : 324/2 ، بحار الأنوار : 380/25 ح 31 .
فرط گرسنگى ، سنگى را ميان دو كتفش از عمامه تا سينه اش بسته بود .
حضرت فاطمه زهرا عليها السلام فريادى زد و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : مدّت يك ماه است كه در خانه هاى آل محمّد عليهم السلام آتشى براى طبخ غذا روشن نشده است .
سپس فرمود : أتدرين ما منزلة عليّ عليه السلام ؟ كفاني أمري وهو ابن اثنتي عشرة سنة ، وضرب بين يديَّ بالسيف وهو ابن ستّ عشرة سنة ، وقتل الأبطال وهو ابن تسع عشرة سنة ، وفرّج همومي وهو ابن عشرين سنة ، ورفع باب خيبر وهو ابن نيّف وعشرين وكان لايرفعه خمسون رجلاً .
آيا مى دانى مقام و منزلت على عليه السلام چيست ؟ همين مقام او را بس كه در دوازده سالگى امر مرا كفايت نمود ، و در شانزده سالگى در ركاب من شمشير زد و با دشمنان اسلام جنگيد ، و در نوزده سالگى پهلوانان نامى را از پاى درآورد و در بيست سالگى غبار غم و اندوه از چهره من زدود و در بيست و چند سالگى (1)درب دژ مستحكم خيبر را كه پنجاه نفر توانايى برداشتن آن را نداشتند، از جايش كند .
در اين هنگام نور از چهره مبارك حضرت فاطمه عليها السلام درخشيد و از شدّت شوق نتوانست در همانجا بماند به همين جهت حضور على عليه السلام شتافت . وقتى وارد خانه شد نور چهره مباركش همه خانه را فرا گرفت و روشن كرد.
على عليه السلام فرمود : اى دخت گرامى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ! وقتى از نزد من خارج شدى چهره ات چنين نبود ؟
حضرت فاطمه عليها السلام فرمود : پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم گوشه اى از فضايل تو را براى من نقل كرد و من از شوق نتوانستم خود را نگه دارم و نزد تو آمدم .
على عليه السلام فرمود : كيف لو حدَّثك بكلّ فضلي .
اگر همه فضايلم را براى تو نقل نمايد چگونه خواهى بود ؟! (2)
871 / 54 - در كتاب «المجموع الرائق من أزهار الحدائق» آمده است : از امير مؤمنان على عليه السلام روايت شده كه حضرتش مى فرمايد :
در آن هنگام كه در ميدان نبرد براى مبارزه به سوى عمرو بن عبدود شتافتم ، شنيدم كه گوينده اى اين شعر را مى خواند :
قتل عليّ عمرواً ، قصم عليّ ظهراً *** أبرم عليّ أمراً ، هتك عليّ ستراً
على عليه السلام عمرو را كشت و پشت او را شكست ، على عليه السلام كار اسلام را محكم كرد و پرده شرك را دريد .
من گفتم : الحمد للَّه الّذي أظهر الإسلام وقمع الشرك ؛
حمد و سپاس خدايى را كه اسلام را آشكار و شرك را نابود گردانيد . (1)
872 / 55 - علّامه مجلسى قدس سره در «بحار الأنوار» مى نويسد : در يكى از كتابهاى دانشمندان پيشين ، روايتى نقل شده كه گزيده آن چنين است :
روزى ياران امير مؤمنان على عليه السلام در مسجد جامع كوفه گرد هم آمده و على عليه السلام بر آنان خطبه مى خواند . در اين بين حضرت با دست مباركش به هوا اشاره نمود و با خشم سخنانى فرمود.
ناگاه ابرى به طرف حضرتش آمد و حضرت با عمّار بر آن سوار شده و غايب شدند ، ساعتى بعد آمدند .
امير مؤمنان على عليه السلام بالاى منبر قرار گرفته و به ايراد خطبه شقشقيّه پرداخت .
مردم به حضرتش گفتند : اى امير مؤمنان ! خداوند چنين توانايى آشكارى را به تو عنايت فرموده با اين حال شما مردم را به جنگ معاويه فرا مى خوانيد ؟
1) نظير اين روايت در «المناقب : 145/3» و «بحار الأنوار : 96/41 ضمن ح 14» نقل شده است .
حضرت فرمود :
إنّ اللَّه تعبّدهم بمجاهدة الكفّار والمنافقين والناكثين والقاسطين والمارقين . واللَّه ، لو شئت لمددت يدي هذه القصيرة في أرضكم هذه الطويلة ، وضربت بها صدر معاوية بالشام ، وأخذت بها من شاربه - أو قال : من لحيته - .
خداوند آنان را با مجاهده و جنگ با كفّار ، منافقان ، ناكثان ، قاسطان و مارقان به پرستش و بندگى خويش وادار نموده است .
سوگند به خدا ! اگر بخواهم همين دست كوتاه را در اين زمين پهناور شما دراز مى كردم و در شام به سينه معاويه مى زدم و از موى سبيل - يا ريش - او مى كندم .
در اين حال حضرت دست مباركش را دراز كرد و سپس برگرداند در حالى كه مقدار زيادى مو در آن بود .
پس از مدّتى از شام خبر رسيد: در همان روزى كه حضرت دست مباركش را به طرف شام دراز كرده بود ، معاويه از تخت خود سرنگون شده و بيهوش شده بود ، آنگاه كه حالش خوب مى شود مى بيند از سبيل و ريشش مقدارى مو كنده شده است . (1)
873 / 56 - در كتاب «كنز الفوائد» آمده است :
شيخ الطائفه با سلسله سند خويش از اخطب خوارزم (2)
و منشإ اشتباه هم از آنجايى است كه شولستانى اين حديث را از أخطب خوارزم نقل كرده و پس از نقل آن گفته : شيخ نيز در امالى خويش نقل كرده است و براى ناقل چنين وانمود شده كه شيخ از اخطب خوارزم نقل كرده است .
و او نيز در يك1) نوادر المعجزات : 44 ح 16 ، عيون المعجزات : 37 ، مدينة المعاجز : 476/1 ح 312 ، بحار الأنوار : 346/57 ح 36 .
2) سند اين حديث در «بحار الأنوار: 388/23 ح 95» چنين آمده است و همانگونه كه در پاورقى «بحار الأنوار» نيز آمده ، در اينجا اشتباه واضحى رخ داده ، چرا كه شيخ رحمه الله از نظر زمانى مقدّم بر اخطب است و نقل روايت او از شيخ ممكن نيست ، زيرا شيخ متوفّاى سال 460 هجرى و اخطب متوفّاى 658 هجرى است .
حديث مرفوعه اى از ابن عبّاس رضى الله عنه نقل مى كند كه گويد :
گروهى از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم پرسيدند : آيه شريفه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظيماً » (1)؛ «آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند خداوند به آنان وعده آمرزش و پاداش بزرگى داده است» ، درباره چه كسى نازل شده است ؟
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
هنگامى كه روز قيامت فرا مى رسد ، پرچمى از نور سفيد برافراشته مى شود و منادى فرياد مى زند :
آقا و سرور مؤمنان برخيزد و به همراه او كسانى كه پس از بعثت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ايمان آورده اند ، بيايند .
در اين هنگام علىّ بن ابى طالب عليهما السلام از جاى خود حركت مى كند و آن پرچم سفيد نورانى در اختيار حضرتش قرار مى گيرد ، در تحت آن پرچم همه پيشى گيرندگان در اسلام - از نخستين مهاجران و انصار - هستند ، افراد ديگرى را به زير آن پرچم راه نمى دهند .
على عليه السلام مى آيد و بر منبرى از نور ربّ العزّه مى نشيند ، در اين موقع يكايك آن افراد به آن حضرت عرضه مى شوند و حضرت به هر كدام پاداش و نور مخصوص او را مى دهد ، وقتى آخرين نفر پاداش خود را مى گيرد به آنها گفته مى شود : امتيازات خود را كسب كرديد و جايگاههاى خودتان را در بهشت شناختيد ، اينك پروردگارتان مى فرمايد :
إنّ لكم عندي مغفرة وأجراً عظيماً يعني الجنّة .
همانا براى شما نزد من آمرزش و پاداش عظيمى است ، كه منظور بهشت است .
فيقوم عليّ عليه السلام والقوم تحت لوائه معه حتّى يدخل بهم الجنّة ، ثمّ يرجع إلى منبره ، فلا يزال يعرض عليه جميع المؤمنين فيأخذ نصيبه منهم إلى الجنّة ، وينزل أقواماً على النار .
1) سوره فتح ، آيه 29 .
آنگاه على عليه السلام از جاى خود حركت مى كند و آن گروه نيز كه در زير سايه پرچم آن حضرت هستند حركت مى كنند تا آنان را وارد بهشت مى كند .
سپس على عليه السلام به سوى منبر خود برمى گردد و پيوسته همه مؤمنان به او عرضه مى شوند و امتياز و نصيب خود را گرفته و به سوى بهشت مى روند و گروه هايى به سوى آتش مى روند .
آرى ، اين است تفسير آيه شريفه كه مى فرمايد:
«وَالَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ اُولئِكَ هُمُ الصِّدّيقُونَ وَالشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ وَالَّذينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآياتِنا اُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحيمِ» (1)؛
«آنان كه به خدا و پيامبرش ايمان آوردند آنان صدّيقان و شهدا نزد پروردگارشان هستند ، براى آنان پاداش عملشان و نورشان است - كه مراد از پيشىگيرندگان نخستين ، مؤمنان و اهل ولايت على عليه السلام هستند - و آنان كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند آنها از اهل دوزخ هستند» ، و مراد از كافران، كسانى هستند كه كفر ورزيدند و ولايت على عليه السلام را تكذيب كرده و حقّ آن حضرت را انكار نمودند . (2)
874 / 57 - در كتاب «المجموع الرائق من أزهار الحدائق» آمده است :
براى امير مؤمنان على عليه السلام صد فضيلت و برترى ويژه نقل شده كه اين فضايل را شيخ سعيد ، ابو جعفر محمّد بن علىّ بن حسين بن موسى بن بابويه قدس سره در روز غديرخم سال 361 روايت نموده است، اين فضايل و مناقب از لبان دُرربار رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم جارى شده كه خداوند متعال امير مؤمنان على عليه السلام را مخصوص اين فضايل گردانيده است .
اينك بيست و هشت فضيلت را برگزيده و به اختصار نقل مى نمايم :
1) سوره حديد ، آيه 19 .
2) تأويل الآيات : 600/2 ح 13 . اين حديث را علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار: 4/8 ح 6 ، و علّامه بحرانى رحمه الله در تفسير برهان : 202/4ح 6 از «امالى طوسى : 378 ح 61 مجلس 13» نقل كرده اند، و در پايان حديث آمده : همانها هستند كه خداوند آتش را بر آنان قسمت نموده و آنان سزاوار دوزخ هستند .
1/1 - به راستى كه خداوند متعال او را از نور عظمت خويش آفريده است ، چنانچه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
خُلقت أنا وعليّ من نور واحد ؛
من و على از يك نور آفريده شديم .
7/2 - او از زمان حضرت آدم عليه السلام ، خداوند را در صلبهاى پدران و ارحام مادرانش مى پرستيد .
10/3 - در آن هنگام كه او پا به عرصه وجود گذاشت نورى از آسمان تا پشت كعبه درخشيد، بتهايى كه بر بام كعبه بودند به رو بر زمين افتادند و ابليس فرياد زد و گفت : واى بر بتها و عبادت كنندگان آنها از اين مولود !
14/4 - او همواره سخن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را تفسير كرده و سخن هر پيامبر را نقل مى نمود .
27/5 - او گنجينه علم و دانش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود .
35/6 - او زداينده غم و اندوه از چهره مبارك رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود .
39/7 - او در آيت و نشانه بودن همانند عيسى بن مريم عليهما السلام بود ، جز اين كه پيامبر نبود .
40/8 - او در صبر و شكيبايى بسان ايّوب پيامبر عليه السلام بود .
43/9 - او در سخاوت و دست و دل بازى همانند حضرت ابراهيم عليه السلام بود .
44/10 - او در توانايى و صداى دلربا شبيه حضرت داود عليه السلام .
45/11 - او در شكوه و سلطنت همانند حضرت سليمان عليه السلام بود .
46/12 - او در حكمت همانند حضرت لقمان عليه السلام بود .
47/13 - او در تسليم و راستى همانند حضرت اسماعيل عليه السلام بود .
48/14 - او در پذيرفته شدن دعايش در درگاه الهى ، همانند حضرت نوح عليه السلام بود .
49/15 - او در فرمانش همانند ذو النون بود .
50/16 - او در داورى همانند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود، جز اينكه پيامبر نبود.
53/17 - آنگاه كه او پا به عرصه جنگ مى گذاشت جبرئيل از سمت راست ، ميكائيل از سمت چپ و عزرائيل از پيش روى آن حضرت حركت مى كردند و جز با فتح و پيروزى بازنمى گشت .
59/18 - او نخستين شخصيّتى است كه در روز رستاخيز با نامش خوانده مى شود .
65/19 - او كسى است كه فرشتگان به ولايت او به سوى خدا تقرّب مى جويند .
71/20 - او دلاور مردى بود كه درب سنگين دژ مستحكم خيبر را از جايش كنده و آن را به مسافت چهل ذراع به پشت سرش پرتاب كرد ، آنگاه آن را بر روى دستان مباركش قرار داد و پل ساخت ، تا لشكر اسلام از روى آن عبور كرده وارد قلعه شدند .
75/21 - او كسى است كه ولايتش به نقاط مختلف زمين عرضه شد ، آن قسمت كه پذيرفت پاكيزه و قابل كِشت گشت و آن كه سرپيچى كرد نمكزار شد .
77/22 - او كسى است كه ولايتش به گياهان عرضه شد ، آن كه پذيرفت گياه سودمند گشت و آنكه سرباز زد سمّ كشنده گشت .
82/23 - او كسى است كه ماه در شب قدر با او سخن گفت .
86/24 - او از همه مردم بى نياز و همه مردم نيازمند دانش آن حضرت هستند .
95/25 - او در غيب و نهان با همه پيامبران و در آشكار با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود .
96/26 - آنگاه كه درب بهشت كوبيده مى شود ، صدايى از آن طنين
مى افكند و مى گويد : «يا على» !
97/27 - به راستى كه درخت طوبى در بهشت در خانه آن حضرت و شاخه هاى آن در خانه هاى مؤمنان است .
99/28 - به راستى كه آن حضرت كتاب ناطق و گوياى خداست . (1)
875 / 58 - در كتاب «الثاقب في المناقب» آمده است : ابو زبير گويد :
از جابر بن عبداللَّه پرسيدم : آيا على صلوات اللَّه عليه داراى معجزه و نشانه هايى بود ؟
گفت : آرى ، سوگند به خدا ! آن حضرت داراى معجزه ها و روشهايى بود كه گروههايى در اجتماعات شاهد آنها بودند ، جز شخص معاند آن علايم را انكار نمى كند و جز كافر ، كسى آنها را كتمان نمى نمايد .
از جمله اين كه: روزى در مسيرى با حضرتش همسفر بوديم، حضرت فرمود :
برويم تا در زير سايه اين درخت سدر دو ركعت نماز بخوانيم .
ما رفتيم و به كنار درخت رسيده و فرود آمديم ، حضرت مشغول نماز شد و شروع به ركوع و سجود نمود .
ما مى ديديم آنگاه كه حضرتش به ركوع مى رفت درخت سدر نيز به ركوع مى رفت و به هنگام سجده ، سجده مى نمود ، و به هنگام قيام ، قيام .
چون اين منظره را ديديم شگفتزده گشته و منتظر شديم تا حضرت نمازش را به پايان رساند .
آنگاه كه نمازش به پايان رسيد دعا كرد و فرمود :
«اللهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد» ؛
«خداوندا! بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست».
1) المجموع الرائق : 320/2 .
در اين هنگام شاخه هاى درخت (به قدرت خداوند به سخن در آمده و) مى گفتند : آمين آمين .
سپس فرمود : «اللهمّ صلّ على شيعة محمّد وآل محمّد» ؛
«خداوندا! بر شيعيان محمّد و خاندان محمّد درود فرست» .
در اين موقع برگها و شاخه هاى ضخيم و نازك درخت (به قدرت خداوند به سخن در آمده و) مى گفتند : آمين آمين .
سپس فرمود : «اللهمّ العن مبغضي محمّد وآل محمّد ، ومبغضي شيعة محمّد وآل محمّد».
«بار خداوندا! بر دشمنان محمّد و خاندان محمّد و دشمنان شيعيان آنان لعنت كن».
باز در اين هنگام برگها و شاخه هاى ضخيم و نازك مى گفتند : «آمين آمين» ... تا آخر حديث. (1)
876 / 59 - باز در همان منبع آمده است : سفيان ثورى از امام صادق عليه السلام از نياكان گرامى اش عليهم السلام نقل مى كند كه حضرتش فرمود :
روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وارد خانه عايشه گشته پس از عمل زناشويى بر روى تخت دراز كشيد و خوابيد . در اين هنگام ، مارى داخل اتاق شد و رفت روى شكم حضرتش قرار گرفت .
وقتى عايشه اين منظره را ديد ، سراغ پدرش ابوبكر رفت تا مار را از روى شكم حضرتش دور نمايد . وقتى ابوبكر آمد و خواست وارد اتاق شود مار به طرفش پريد و او برگشت .
عايشه به سراغ عمر بن خطاب رفت . او نيز (همانند رفيقش) وقتى خواست وارد شود مار به طرفش حمله كرد و او نيز بازگشت .
ميمونه و اُمّ سلمه (رضي اللَّه عنهما) به عايشه گفتند : به سراغ علىّ بن ابى طالب عليه السلام برو .
عايشه جريان را به عرض حضرتش رساند ، فلمّا دخل عليّ عليه السلام قامت
1) الثاقب فى المناقب : 245 ح 3 ، مدينة المعاجز : 397/1 ح 261 .
الحيّة في وجهه تدور حول عليّ عليه السلام وتلوذ به ؛ «وقتى على عليه السلام وارد اتاق شد مار در مقابل حضرتش ايستاد، آنگاه پروانه وار دور حضرتش مىچرخيد و به او پناه مى برد» ، سپس در گوشه اى از خانه خزيد .
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از خواب بيدار شد ، و فرمود :
اى اباالحسن ! تو اينجا هستى ؟ تو كمتر خانه عايشه مى آيى !
عرض كرد : اى رسول خدا ! اينك خودش خواست تا خانه اش بيايم .
در اين حال مار (به قدرت خدا) زبان به سخن گشود و گفت :
يا رسول اللَّه ! إنّي ملك غضب عليَّ ربّ العالمين فجئت إلى هذا الوصيّ أطلب إليه أن يشفع لي إلى اللَّه تعالى .
اى رسول خدا ! من فرشته اى هستم ، پروردگار جهانيان بر من غضب كرد ، اينك نزد اين وصىّ آمده ام تا در پيشگاه خداوند براى من شفاعت كند .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : ادع له حتّى اُؤمّن على دعائك .
اى على ! تو براى او دعا كن تا من آمين بگويم .
على عليه السلام دعا كرد و پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم آمين گفت .
مار گفت : اى رسول خدا ! به راستى كه خداوند مرا آمرزيد و بالم را پس داد . (1)
877 / 60 - باز در همان كتاب آمده است : مفضّل گويد : پيشواى ششم ، امام صادق صلوات اللَّه عليه فرمود :
مالك اشتر يار و علمدار امير مؤمنان على عليه السلام گويد : روزى (در جنگ صفّين) پيش خودم گفتم :
أنّي أشدّ أم أميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه ؟
آيا من شجاعترم يا امير مؤمنان على (صلوات اللَّه عليه) ؟
همين كه اين سخن از ذهنم خطور كرد امير مؤمنان على عليه السلام اسب خود را تاخت و به «ذى كلاع حميرى» حمله ور شد، او را از زين اسبش گرفت، و به آسمان پرتاب نمود و با شمشيرش گرفت ، و با ضربتى به دو نصف
1) الثاقب فى المناقب : 248 ح 3 ، مدينة المعاجز : 299/1 ح 185 .
تقسيم كرد و آنگاه فرمود : يا أشتر ! أنا أم أنت ؟ «اشتر ! من يا تو ؟»
عرض كردم : بل أنت يا أميرالمؤمنين ! عليك الصلاة والسلام .
بلكه شما اى امير مؤمنان ! درود و سلام بر تو باد . (1)
878 / 61 - باز در همان كتاب آمده است : جابر بن عبداللَّه انصارى گويد :
در جنگ خيبر آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى درد چشم على صلوات اللَّه عليه وآله دعا فرمود ، و پرچم اسلام را به حضرتش واگذار كرد ، على عليه السلام با سرعت ، همه نيروهاى تحت فرماندهى خود را به سوى دژهاى مستحكم خيبر حركت داد .
ياران آن حضرت گفتند : كمى آهسته تر حركت كنيد تا ما هم به قلعه برسيم. وقتى رسيدند ، على عليه السلام درب قلعه را كند و بر زمين انداخت .
آنگاه هفتاد نفر جمع شدند و با تمام سعى مى خواستند كه درب را بر سر جايش باز گردانند . (2)
و ابوعبداللَّه جدلى نيز گويد : از امير مؤمنان على صلوات اللَّه عليه شنيدم كه مى فرمود :
در جنگ خيبر درب دژ مستحكم خيبر را كنده و براى خودم سپر قرار داده و با آنان به مبارزه و نبرد پرداختم ، آنگاه كه (پيروزى نصيب ما شد و) خداوند آنان را رسوا كرد درب را پلى بر آن قلعه قرار دادم سپس داخل خندقشان انداختم .
شخصى گفت : چه قدر سنگينى احساس كردى ؟
حضرت فرمود :
ما كان إلّا مثل جُنّتي الّتي في عدتي في غير ذلك المقام ؛
سنگينى آن همانند سپرى است كه در دستم است و در موارد ديگر از آن استفاده مى كنم .
شاعرى در اين زمينه مى گويد :
إنّ امرءاً حمل الرتاج بخبير *** يوم اليهود بقدرة لمؤيّدُ
حمل الرتاج ، رتاج باب فوقها *** والمسلمون وأهل خيبر حشدوا
فرمى به ولقد تكلّف ردّه *** سبعون كلّهم له متشدّد
ردّوه بعد مشقّة وتكلّف *** ومقام بعضهم لبعض أرندوا (1)
همانا آن دليرمردى كه در جنگ خيبريان يهود ، درب بزرگ دژ خيبر را با قدرت الهى از جاى كند. او آن درب بزرگ را - كه بزرگترين درب قصرهاى آن قلعه بود - از جاى كند و بالا گرفت به گونه اى كه همه مسلمانان و خيبريان آن را ديدند . آنگاه آن شيرمرد شجاع ، آن درب بزرگ را پرتاب كرد ، دربى كه هفتاد نفر نيرومند با زحمت آن را جا به جا مى كردند . افراد نيرومندى با پشتيبانى هم با زحمت و سختى آن را به جايش برگرداندند.
879 / 62 - باز در همان كتاب آمده است : علىّ بن نعمان و محمّد بن سنان در يك روايت مرفوعه اى گويند :
امام صادق صلوات اللَّه عليه فرمود :
(آنگاه كه عايشه با پيمانشكنان ، جنگ جمل را به راه انداخت ، روزى) عايشه گفت : مردى را كه دشمن سرسخت على عليه السلام است براى من پيدا كنيد تا نزد او بفرستم .
پس چنين مردى را آوردند ، در برابر او ايستاد ، عايشه سرش را بلند كرد و گفت : دشمنى تو با اين مرد چه اندازه است ؟
گفت : اوقات زيادى از پروردگارم مى خواهم كه او و يارانش در چنگ من باشند و من با شمشيرم چنان ضربتى به آنان بزنم كه خون از شمشيرم بريزد .
عايشه گفت : تو شايسته اين كار هستى ؟
1) الثاقب في المناقب : 257 ح 3 ، اين روايت را ابن شهراشوب نيز در «المناقب : 295/2» نقل كرده است .
آنگاه نامه اى به او داد و گفت : اين نامه را ببر و در هر موقعيّتى كه او را پيدا كردى - چه در حال سير و سفر چه در حال اقامت - آن را به او بده ، آگاه باش ! او را در حالى مى بينى كه سوار بر استر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و كمان او را به شانه انداخته و جعبه تيرش را از كنار زينش آويزان نموده ، و يارانش پشت سرش در حالى كه گويا پرندگانى هستند ، صف كشيده اند .
هرگاه تو را به غذا و نوشيدنى دعوت كرد چيزى از آن مخور ، چرا كه در آن سحر است .
قاصد به سوى حضرت على عليه السلام به راه افتاد و آن حضرت را در حال سواره استقبال نمود ، نامه را به حضرتش داد .
حضرت مهر نامه را شكست، آنگاه آن را خواند و به او فرمود : سوگند به خدا ! اين كار عملى نيست .
آنگاه حضرت پا از ركاب برداشت و از استر پايين آمد ، اصحاب پيرامون حضرتش حلقه زدند ، حضرت رو به قاصد كرد و فرمود : چند سؤال از تو بنمايم ؟
عرض كرد : آرى .
فرمود : پاسخ مى دهى ؟
عرض كرد : آرى .
فرمود : تو را به خدا سوگند مى دهم ! آيا عايشه گفت : مردى را كه دشمن سرسخت اين مرد (على عليه السلام) باشد ، مى خواهم ؟ و تو را نزد او بردند ؟ او از تو پرسيد : دشمنى تو با اين مرد چه اندازه است ؟ و تو گفتى : بسيار اوقات از خدا مى خواهم كه او و يارانش در چنگ من باشند و من چنان ضربتى بر آنان بزنم كه خون از شمشيرم بريزد ؟
سپس فرمود : تو را به خدا سوگند مى دهم ! آيا عايشه به تو نگفت : نامه مرا ببر و در هر موقعيّتى كه او را پيدا كردى - چه در حال سير و سفر و چه در حال اقامت - آن را به او بده ، و آگاه باش ! تو او را در حالى مى بينى كه سوار بر استر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و كمان او را به شانه اش انداخته و جعبه تيرش را از كنار زينش آويزان نموده ، و يارانش پشت سرش در حالى كه گويا پرندگانى هستند ، صف كشيده اند ؟
گفت : خدايا! (تو آگاهى) ، آرى .
حضرت فرمود : تو را به خدا سوگند مى دهم ! آيا به تو نگفت : اگر تو را به غذا و نوشيدنى دعوت كردند، پس چيزى از آن مخور كه در آن سحر است ؟
گفت : خدايا ! (تو آگاهى)، آرى .
حضرت فرمود : آيا از من هم به سوى او پيغام مى برى ؟
گفت : خدايا ! (تو آگاهى)، آرى . چرا كه من وقتى نزد تو آمدم تو دشمنترين آفريدگان براى من بودى ، ولى اينك در اين كره خاكى از تو محبوبتر نزد من نيست ، پس هر امرى كه مى خواهى بفرما .
حضرت فرمود : ادفع إليها كتابي ، وقل لها : ما أطعت اللَّه ولا رسوله حيث أمرك بلزوم بيتك فخرجت تتردّدين في العساكر .
نامه مرا به او برسان و به او بگو : از خدا و پيامبر او اطاعت نكردى؛ چرا كه خدا و رسولش به تو دستور دادند كه در خانه ات بمانى و تو از خانه بيرون آمده و در ميان لشكريان رفت و آمد كردى .
بعد فرمود : و به طلحه و زبير بگو : شما در مورد خدا و رسولش با انصاف رفتار نكرديد ، چرا كه زنان خودتان را در خانه هايتان گذاشتيد و زن پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم را بيرون آورديد .
قاصد حركت كرد و نامه حضرتش را آورد و در برابر عايشه انداخت و پيام آن حضرت را به او رساند ، آنگاه به سوى امير مؤمنان على عليه السلام برگشت و از ياران باوفاى حضرتش گشت و در جنگ صفّين به شهادت رسيد .
عايشه گفت : هيچ كس را نزد او نمى فرستيم جز آنكه او را بر عليه ما مى شوراند . (1)
880 / 63 - محمّد بن ابى الفوارس در كتاب «الأربعين» مى نويسد :
ابوهريره گويد : روزى على بن ابى طالب عليهما السلام از كنار تنى چند از قريش
1) اين روايت با اندكى تفاوت در مصادر ذيل نقل شده است : الثاقب فى المناقب : 263 ح2 ، بصائرالدرجات : 243 ح 4 ، مدينة المعاجز : 136/2 ح 455 ، الخرائج : 724/2 ح 28 ، المناقب : 260/2 .
در مسجد عبور كرد ، آنان با چشم و ابرو به حضرتش اشاره و توهين نمودند .
على عليه السلام حضور پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و از آنها خدمت ايشان شكايت نمود .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم خشمگين شد و فرمود :
يا أيّها النّاس! ما لكم إذا ذكر إبراهيم وآل إبراهيم أشرقت وجوهكم وطابت نفوسكم، وإذا ذكر محمّد وآل محمّد قست قلوبكم وغشيتد وجوهكم . والّذي نفسي بيده لو عمل أحدكم عمل سبعين نبيّاً من أعمال البرّ ما دخل الجنّة حتّى يحبّ هذا وولده ، وأشار إلى عليّ .
اى مردم ! شما را چه مى شود وقتى ابراهيم و خاندان ابراهيم را مى شنويد چهره هايتان درخشان و دلهايتان آرامش پيدا مى كند ؛ ولى هنگامى كه نام محمّد و آل محمّد عليهم السلام را مى شنويد دلهايتان تيره و چهره هايتان دگرگون و درهم مى شود ؟!
سوگند به خدايى كه جانم بدست قدرت اوست ! اگر يكى از شما اعمال هفتاد پيامبر را انجام دهد وارد بهشت نمى شود مگر اينكه اين شخص و فرزندان او را دوست بدارد . و اشاره كرد به اميرالمؤمنين على عليه السلام .
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
إنّ للَّه حقّاً لايعلمه إلّا اللَّه وأنا وعليّ ، وإنّ لي حقّاً لايعلمه إلّا اللَّه وعليّ ، وإنّ لعليّ حقّاً لايعلمه إلّا اللَّه وأنا .
به راستى كه خداوند را حقّى است كه كسى جز خدا و من و على آن را نمى داند ، و همانا براى من حقّى است كه كسى جز خدا و على نمى داند و همانا براى على حقّى است كه كسى جز خدا و من آن را نمى داند . (1)
881 / 64 - اسعد بن ابراهيم إربلى در كتاب «اربعين» مى نويسد : ميثم تمّار (يار باوفاى امير مؤمنان على عليه السلام) گويد :
1) الروضة في الفضائل : 147 ، بحار الأنوار : 196/27 ح 56 .
من در شهر كوفه در حضور مولايم امير مؤمنان على عليه السلام بودم، گروهى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در اطراف حضرتش بودند ، ناگاه مرد بلندبالايى سوار بر مركب كه قباى خاكسترى بر تن داشت و عمّامه زردى بر سر گذاشته بود و با دو شمشير مسلّح بود ، سر رسيد .
از مركبش پايين آمده و همانند افرادى كه براى پادشاهان سلام و احترام مى نمايند اداى احترام نمود ، آنگاه گفت :
كداميك از شما پيشواى پرهيزكار ، مملوّ از علم و ايمان ، دور از شرك ، متولّد حرم و داراى همّتهاى والا هستيد ؟
كداميك از شما حيدر ابو تراب ، كننده باب و شكستدهنده احزاب هستيد ؟
يكى از حاضران اشاره به امير مؤمنان على عليه السلام نمود و گفت : اين آقا منظور توست و او راهنماى توست .
او به سوى على عليه السلام آمد و گفت : من از طرف گروهى به سوى شما فرستاده شده ام كه اصيل و ريشهدارند ، قبيله هاى بزرگوار و فضائل فراوانى دارند و به آنها «عقيمه» گفته مى شود . آنان اميرى دارند ملّقب به «طاعن الأسنّه» ؛ (استاد سرنيزه زنان) . او فرزندى دارد كه آفتاب را از پيشانى او مى بيند و دنيا را جز به خاطر دوستى او دوست ندارد .
چنين فرزند عزيزى اينك كشته شده و كسى از قاتلش خبر ندارد و معلوم نيست چه كسى او را به قتل رسانده است ، اكنون به خاطر قتل او ميان قبيله ها حوادث هلاك كننده اى رخ داده و شياطين فتنه گرى از هر سويى آشكار شده و فتنه ها به سوى نادانسته گويى در حركت است و اختلاف و شكّ و ترديد در دلها رسوخ كرده است .
آنان راضى شده اند كه مقتول را نزد شما بياوريم و شما حكم كنى ؛ زيرا به پيروى كردن از دستور شما اعتماد دارند و در مورد شما حُسن ظنّ
دارند و معتقدند كه اين معجزه از شما ساخته است كه قاتل را معرّفى كنيد . در غير اين صورت ، ميان قبيله ها شمشير حاكم شده و جنگ رخ خواهد داد ، و تو سزاوار حلّ مشكلات و مانع از خونريزى در ميان مسلمانان هستى .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : اينك مقتول كجاست؟
او تابوتى را آورد و از آن ، مرده جوانى را كه با پارچه اى ديباج و اطلس و حرير پوشانده بودند ، بيرون آورد ، از او بوى عنبر و عود بلند شد .
اميرمؤمنان على عليه السلام برخاست و نماز طولانى اقامه نمود ، آنگاه رو به آن شخص كرد و فرمود :
اين جوان را عمويش »حريث« كشته است ، زيرا او با دخترعمويش ازدواج كرد ، آنگاه با وجود دخترعمويش ، زن ديگرى اختيار كرد ، (1)عمويش از كينه و حقدش او را كشت .
اعرابى گفت : آرى ، چنين است ، و لى ما از اين روشنتر مى خواهيم كه اين جوان را به سخن درآورى تا آن معجزه و رازى كه به تو وديعه داده شده است ، بيان كند .
امير مؤمنان على عليه السلام برخاست و مشغول نماز شد و به درگاه خداى متعال دعا و تضرّع نمود ، ما شنيديم كه عرضه مى داشت :
إلهي أنت أحييت ميّت بني إسرائيل ببعض لحم بقرة ، وقلت : «إِضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى» (2)، وإنّي لأضربه ببعضي وأعلم أنّ بعضي عندك أكرم .
خداى من! تو مرده بنى اسرائيل را با عضوى از بدن گاو زنده نموده و فرمودى : «عضوى از بدن گاو را به مرده بزنند خداوند همچنين مردگان را
زنده مى كند»، من عضوى از بدنم را به اين مرده مى زنم ، چرا كه مى دانم عضوى از من نزد تو ، گرامى تر (از عضو آن است) .
آنگاه با پاى راستش او را تكان داد سپس صدا زد : بگو به اذن خدا : چه كسى تو را كشته است؟ همانا من علىّ بن ابى طالب وصىّ پيامبر هستم .
حضرت دو سه مرتبه تكرار فرمود در اين هنگام - سوگند به خدايى كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را به پيامبرى مبعوث نمود - آن مرده با صداى ضعيفى سخن گفت كه همه حاضران صداى او را شنيدند و او گفت : عمويم «حريث» مرا كشته است .
اين بگفت و لب از سخن باز داشت .
در اين موقع گروهى از مردم به جهت اين امر شگفت، به پاى مبارك على عليه السلام افتاده و سر به سجده گذاشتند .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
سجده مخصوص خداوند متعال است ، او فقط به اذن خداى متعال به سخن در آمده است .
و در اين مورد اهل ادّعا ، ادّعاهايى نمودند .
و اين حديث را عموم محدّثان كوفه روايت نموده اند . (1)
882 / 65 - محمّد بن ابى الفوارس در كتاب «اربعين» مى نويسد :
در حديثى از عايشه نقل شده كه گويد : من شخصى را در نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم محبوبتر از على و فاطمه عليهما السلام نديدم .
آنگاه سخن خود را چنين ادامه مى دهد : روزى در حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بودم كه حضرت فاطمه عليها السلام رو به پيامبر كرد و عرض نمود :
جانم فداى تو اى رسول خدا ! درود خدا بر تو باد ! براى من چه فضيلتى است ؟
1) المجموع الرائق : 341/2 ح1 .
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : يا فاطمة ! أنت خير النساء في البريّة ، وأنت سيّدة نساء أهل الجنّة وأهلها .
اى فاطمه ! تو بهترين زنان در ميان آفريدگانى ، و تو بانوى بانوان بهشتى و اهل بهشت هستى .
فاطمه عليها السلام عرض كرد: اى رسول خدا! چه فضيلتى براى پسرعمويت است؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : لايقاس به أحد من خلق اللَّه .
كسى از آفريدگان خدا با او مقايسه نمى شود .
فاطمه عليها السلام عرض كرد : براى (دو فرزندم) حسن و حسين عليهما السلام چه فضيلتى است ؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : هما ولداي وسبطاي وريحانتاي أيّام حياتي وبعد وفاتي .
آنان فرزندان من و نوادگان و دو گُل ريحان من در دوران زندگى و پس از وفاتم هستند .
عايشه گويد : در اين بين كه آن دو مشغول حرف زدن بودند ناگاه على عليه السلام آمد ، رو به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم كرد و گفت :
پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا ! درود خدا بر تو باد ! نظر شما درباره من چيست ؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اى على ! من ، تو ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السلام در بهشت در قصرى از دُرّ خواهيم بود ، اين قصر در زير عرش خداوند متعال است كه اساس آن از رحمت و پيرامونش از رضوان است .
يا عليّ ! بينك وبين نوراللَّه باب فتنظر إليه وينظر إليك ، وعلى رأسك تاج من نور ، قد أضاء نوره ما بين المشرق والمغرب ، وأنت ترفل في حلل حمر وردية ، وخلقت وخلقني ربّي وخلق محبّينا من طينة تحت العرش ، وخلق مبغضينا من طينة الخبال .
اى على ! بين تو و بين نور خدا درى است كه تو به آن نگاه مى كنى و آن به تو ، بر سر تو تاجى از نور است كه نورش ميان شرق و غرب عالم را روشن
مى كند ، تو در ميان لباسهائى كه به رنگ گل سرخ است افتخار مى نمايى .
پروردگارم تو و مرا آفريده است و دوستان ما را از طينت زير عرشى آفريده و دشمنان ما را از گِل چركين اهل دوزخ آفريده است . (1)
883 / 66 - باز در همان كتاب آمده است : ابن عبّاس در حديث مرفوعه اى گويد:
در خدمت مولايم علىّ بن ابى طالب عليه أفضل الصلاة والسلام بودم كه در ميان دو سنگى كه يكى بر ديگرى افتاده و بر آن خدشه وارد كرده بود ، داورى نمود و فرمود كه مثل همان خدشه بايد بر آن وارد شود .
راوى گويد : از ابن عبّاس پرسيدم : آيا آن دو سنگ از علىّ بن ابى طالب عليه السلام دادخواست كرده بودند ؟
گفت : آرى ؛ سوگند به خدايى كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را به حق به پيامبرى برانگيخت ! به راستى كه من ديدم كه آن دو سنگ استغاثه نموده و يكى از ديگرى دادخواست كرد . (2)
884 / 67 - طريحى قدس سره در كتاب «مجمع البحرين» در مادّه «شيع» مى نويسد : نقل شده است :
شبى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مسجد به يارانش سخن مى گفت ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در ضمن سخنانى فرمود :
يا قوم ! إذا ذكرتم الأنبياء الأوّلين فصلّوا عليَّ ثمّ صلّوا عليهم ، وإذا ذكرتم أبي إبراهيم عليه السلام فصلّوا عليه ثمّ صلّوا عليّ .
اى مردم ! زمانى كه پيامبران نخستين را ياد مى نماييد ، نخست بر من درود فرستيد آنگاه بر آنان ، ولى هنگامى كه پدرم ابراهيم عليه السلام را ياد مى نماييد نخست بر او درود فرستيد آنگاه بر من .
اصحابش گفتند : اى رسول خدا ! به چه سبب حضرت ابراهيم عليه السلام به چنين مقامى رسيده است ؟
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : بدانيد ! شبى كه من به معراج برده شدم وقتى به آسمان سوّم رسيدم منبرى از نور براى من نصب گرديد ، من در فراز آن منبر قرار گرفتم ، و حضرت ابراهيم عليه السلام يك درجه پايينتر از من نشست و ساير پيامبران نخستين در اطراف منبر نشستند .
در اين هنگام على عليه السلام آمد ، او بر مركبى از نور سوار شده بود كه چهره اش همچون ماه مى درخشيد ، و يارانش همانند ستارگان در گرداگرد وجودش بودند .
حضرت ابراهيم عليه السلام رو به من كرد و گفت :
يا محمّد ! هذا أيّ نبيّ معظّم ؟ أو أيّ ملك مقرّب ؟
اى محمّد ! اين شخص كدام پيامبر بزرگوارى است ؟ يا كدام فرشته مقرّبى است ؟
عرض كردم : لا نبيّ معظّم ولا ملك مقرّب ، هذا أخي وابن عمّي وصهري ، ووارث علمي عليّ بن أبي طالب عليه السلام ؛
او نه پيامبر بزرگوار و نه فرشته مقرّب است . او برادر ، پسر عمو ، داماد و وارث علم من؛ علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .
حضرت ابراهيم عليه السلام گفت : اينان كه همچون ستارگان گرداگرد وجود او حلقه زده اند، كيستند ؟
عرض كردم : شيعيان او هستند .
اينجا بود كه حضرت ابراهيم عليه السلام به درگاه خداوند عرض كرد :
«اللهمّ اجعلني من شيعة عليّ عليه السلام»؛
«خداوندا ! مرا نيز از شيعيان على عليه السلام قرار ده» .
در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و اين آيه شريفه را آورد : «وَإِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيمَ » (1)؛ «و از پيروان او ابراهيم عليه السلام بود» . (2)
885 / 68 - شيخ بزرگوار ، فقيه دانشمند محمّد بن جعفر مشهدى قدس سره در كتاب «ما اتّفق فيه من الأخبار في فضل الأئمّة الأطهار عليهم السلام» مى نويسد :
عبداللَّه بن عبّاس و عبدالرحمان بن عوف گويند: روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مسجدش نشسته بود كه ناگاه جبرئيل امين فرود آمد و گفت : اى محمّد ! خداوند علىّ اعلا بر تو درود مى فرستد و مى فرمايد : بخوان !
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
چه بخوانم ؟ جبرئيل عرض كرد : بخوان :
«إِنَّ الْمُتَّقينَ في جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ × اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ × وَنَزَعْنا ما في صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلينَ × لايَمَسُّهُمْ فيها نَصَبٌ وَما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجينَ » (1).
«همانا پرهيزكاران در باغها(ى بهشت) و در كنار چشمه ها هستند . (فرشتگان به آنان مى گويند) با سلامت و امنيّت وارد اين باغها شويد . و هر گونه كينه و حسد را از سينه آنها بر مى كنيم و آنان در حالى كه برادرند بر تختها رو به روى يكديگر قرار دارند . هيچ خستگى در آنجا به آنها نمى رسد و هيچ گاه از آن اخراج نمى گردند».
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اى جبرئيل ! كسانى را كه خداوند متعال برادران هم قرار داده كه در برابر هم بر تختهاى بهشتى تكيه مى دهند ، كيانند ؟
جبرئيل عرض كرد : آنان اصحاب برگزيده تو ، كسانى كه به عهد و پيمان تو وفادار بوده و پيمان شكنى نكرده اند ، آگاه باش كه خداوند متعال به تو فرمان مى دهد كه ميان آنان در روى زمين عقد اُخوّت و برادرى برقرار نمايى؛ همچنان كه خداوند در آسمانها ميان آنان عقد اخوّت و برادرى بسته است .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : من آنها را نمى شناسم .
جبرئيل گفت : من در برابر شما در هوا قرار مى گيرم ، وقتى فرد مؤمنى برخاست من به شما مى گويم : فلانى مؤمن است برخيزد و ميان آن دو
1) سوره حجر ، آيه 48 - 45 .
عقد اخوّت و برادرى برقرار كن . وقتى فرد كافر برخاست، مى گويم : فلانى كافر است برخيزد و ميان آن دو عقد اخوّت و برادرى ببند .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اى جبرئيل ! چنين مى نمايم .
آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاست و ميان مؤمن با مؤمن ديگر ، و نيز ميان منافق با منافق ديگر عقد اخوّت و برادرى بست .
در اين هنگام منافقان فرياد زدند و گفتند : اى محمّد ! چه سرّى در اين كار بود ؟ رفتار شما با ما چنين بود كه ما را به طور پراكنده رها كرده و ميان ما جداگانه عقد اخوّت نمى بستى .
خدا كه از نيّت و منظور آنها آگاه بود اين آيه را بر پيامبرش نازل نمود :
«ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» ؛ (1)
«چنين نيست كه خداوند مؤمنان را به همان گونه كه هستيد وا گذارد مگر آن كه ناپاك را از پاك جدا سازد» .
وقتى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم اين آيه را خواند، مردم خاموش شدند .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم باز هم شروع كرد و ميان آنان عقد اخوّت بست، تا اينكه ميان همه اصحاب از مؤمن و منافق عقد اخوّت و برادرى بست .
زمان اندكى سپرى شد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم توجّهى به علىّ بن ابى طالب عليه السلام نمود ، ديد حضرتش در گوشه اى نشسته و آهسته آهسته ناله مى زند و نَفَس در سينه مباركش حبس نموده و زلالِ اشك از ديدگان مباركش بر چهره نازنينش جارى است ، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :
اى اباالحسن ! چرا اشك مى ريزى ؟ خداوند چشمانت را نگرياند ؟
على عليه السلام عرض كرد : بر خودم گريه مى كنم ؟
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : على جان ! چرا ؟
1) سوره آل عمران ، آيه 179 .
عرض كرد : اى رسول خدا ! هر وقت كه شما يك نفر از مؤمنان را فرمودى برخيزد ، و با مؤمنى عقد اخوّت ببندد من مى گفتم : اينك به من مى فرماييد برخيزم؛ ولى وقتى از من اعراض كرده و به ديگرى مى فرموديد در دلم گفتم : شايد من شايستگى برادرى با شخصى از مؤمنان را ندارم !
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : هرگز از تو اعراض نكرده و تو را فراموش ننموده ام ، ولى چنان فهميدم كه خداى متعال در اين اخوّت از تو اعراض مى كند (و با هيچ كدام از اين مؤمنان عقد اخوّت نمى بندد) اين جبرئيل است كه در هوا ايستاده كه هر موقع فردى از مؤمنان را گفتم برخيزد و خواستم تو را با او عقد اخوّت ببندم .
جبرئيل گفت : على عليه السلام را بنشان ، و امر او را به تأخير بينداز و مقدّم مدار .
من نيز همانند تو فكر كردم ، و از اين امر غمگين و ناراحت و محزون شدم . در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و گفت : اى محمّد ! خداوند علىّ اعلا بر تو درود مى فرستد و مى فرمايد : من از اين امر آگاه شدم ، از اين امر غمگين مباش . چرا كه على را براى تو ذخيره كرده ام و او را با تو مقرون مىسازم و ميان تو و او در آسمان و زمين عقد اخوّت و برادرى بسته ام .
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بپا خاست و خطبه شيوايى ايراد كرد و فرمود :
أيّها النّاس ! أنا عبداللَّه ، أنا نبيّ اللَّه ، أنا حجّة اللَّه ، أنا رسول اللَّه ، أنا نجيّ اللَّه ، أنا صفيّ اللَّه ، أنا حبيب اللَّه ، أنا الحجّة إلى اللَّه ، من خانني فقد خان اللَّه ، قدَّمني اللَّه في المفاخر والمآثر ، وآثرني في المفاخر ، وأفردني فى النظائر ، فما من أحد إلّا وأنا وديعة عنده ، وأنا وديعة اللَّه ، أنا كنز اللَّه ، أنا صاحب الشفاعة الكبرى ، أنا صاحب الكوثر واللواء ، أنا صاحب الكأس الأوفى ، أنا ذوالدلائل والفضائل والآيات والمعجزات ، أنا السيّد المسؤول في اليوم المشهود والمقام المحمود والحوض المورود واللواء المعقود.
أنا سادة المتّقين وخاتم المرسلين ، ذوالقول المتين ، أنا راكب المنبر يوم الدين ، أنا أوّل محبور وأوّل منشور وأوّل محشور وأوّل مبرور وأوّل من يدعى من القبور إذا نفخ في الصور ، أنا تاج البهاء المستور ، أنا المرسل المذكور في التوراة والإنجيل والزبور وكلّ كتاب مسطور، أنا صاحب المشاهد والمحامد والمزاهد والمقاصد وعلم اللَّه .
أنا المنذر المبلّغ عن اللَّه ، أنا الآمر بأمراللَّه ، أنا ذو الوعد الصادق عن اللَّه ، أنا نجيّ السفرة ، وأنا إمام البررة ، أنا مبيد الكفرة ، أنا المنتقم من الفجرة، أنا ذوالشامة والعلامة، أنا المكرم ليلة الإسرى، أنا الرفيع الأعلى ، أنا المناجي عند سدرة المنتهى ، أنا السفّاح أنا الرباح ، أنا النفّاح ، أنا الفتّاح ، أنا الّذي يفتح أبواب الجنان ، أنا المحفوف بالرضوان .
أنا أوّل قارع أبوابها ، أنا المتفكّه بثمارها ، أنا المحبو بأنوارها ، أنا الصفاك (1)أنا الهتاك ، أنا ابن الفواطم من قريش الأكارم ، أنا أوّل الفوائد من سليم ، أنا ابن المرضعات ، أنا القاسم وأبوالقاسم ، أنا العالم وأنا الحكيم الحاكم ، وأنا الجاسم ، وأنا ينبوع المكارم .
أنا ابن هاشم ، أنا ابن شيبة الحمد واللواء والفخر والمجد والسينا والجدّ جدّي بالحمد وما كان له بطير أبابيل وأهلك اللَّه له جند الفيل ، أنا لي زمزم والصفا ، أنا لي العصابة واللوى ، أنا لي المآثر والنهى ، أنا لي المشاعر والربى ، ولي من الآخرة الزلفى ، ولي شجرة طوبى وسدرة المنتهى ، ولي الوسيلة الكبرى .
أنا باب مطالع الهدى ، أنا حجّة على جميع الورى ، أنا الغلّاب ، أنا الوهّاب ، أنا الوثّاب ، أنا على من أدبر وتولّى ، أنا العجب
1) السفاك ، خ .
العجاب ، أنا المنزّل عليه الكتاب ، أنا العطوف ، أنا الرؤوف ، أنا الشفيق ، أنا الرفيق ، أنا المخصوص بالفضيلة ، أنا الموعود بالوسيلة ، أنا أبو النور والإشراق ، أنا المحمول على البراق ، أنا المبعوث بالحقّ على الآفاق ، أنا علم الأنبياء ، أنا منذر الأوصياء ، أنا منقذ الضعفاء .
أنا أوّل شافع ، أنا صادق ناطق ، أنا ذوالجمل الأحمر ، أنا صاحب الدرع والمغفر ، أنا ذوالقضيب الأبتر ، أنا الفاضل ، أنا الكامل ، أنا المنازل ، أنا قائل الصدق ، أنا المبعوث بالحقّ ، أنا الحمام ، أنا الإمام ، أنا السمام ، أنا الخاتم ، أنا الضرغام على من خالف الأحكام .
أنا داعية الساعة ، أنا اقتربت ، أنا الآزفة ، أنا كلام إسماعيل ، أنا صاحب التنزيل ، أنا واضح الهدى ، أنا الشاهد ، أنا العابد ، أنا ذوالمقاصد ، أنا بالخير واعد ، أنا الموعود بالسلامة لاُمّتي ، أنا المبشّر بالكرامة لعترتي ، أنا المنقذ بدعوتي ، أنا المفلج بحجّتي .
أنا الإمام الأئمّة ، أنا عصمة الأئمّة ، أنا دافع النقمة ، أنا المبشّر بالنعمة ، أنا بحر الرضى وطود النهى وكهف العفاف ، وجّهت لي الزلفى وحفّت لي الجنّة ، أنا طلة السكينة ، أنا ابن الذبيحين المفتدين بالتحف من بحبوحة الشرف ، أنا جادّة الإيمان وطريق الأمان وواضح البرهان ، أنا ابن معد بن عدنان ، أنا حسرة الشيطان ولدنى تسعة من المرسلين ، فسمّيت في قومي الأمين ، أنا اُمّ القرآن المبين ، أنا طه ويس ، والتين والزيتون .
أنا أحمد في الأوّلين وفي صحف الماضين وفي الاُمم المتقدّمين وفي القرون السالفين ، أنا محمّد في السماوات والأرضين ، أنا صاحب الكوثر في المجمع والمصدر ، أنا المجاب في المحشر ، أنا الحبيب النجيب ، أنا المصيب ، أنا المزّمّل أنا المدَّثّر ، أنا
المذكّر ، أنا الّذي ساهمني في ظهر آدم الورى وفضلتهم النبيّون ففضّلتهم أنا أجمعين .
أنا الّذي بشّرهم اللَّه بشفاعتي ، وأمرهم بطاعتي ، وأخذ عليهم العهد بتصديق رسالتي ، أنا قائد الغرّ المحجّلين إلى جنّات النعيم .
أنا أفضل النبيّين قدراً وأعمّهم خطراً وأوضحهم خبراً وأعلاهم مستقرّاً وأكرمهم اُمّة وأجزلهم رحمة وأحفظهم ذمّة وأزكاهم ملّة ، وما فيكم أحد إلّا وقد قرن بقرينه ووصل بخدينه لتحقيق علم اللَّه تعالى فيكم ، ومواهبه لديكم ، لم يعدل بكم عن جد جناب أخوانكم وعن أعمال أشكالكم ، وقد حاز اللَّه لكم ولهم وقد أحسن اللَّه ولطف بي إذ أخّرني كي اُذكّركم شيئاً .
ألا وإنّ عليّاً حقيق لمعرفته مخصوص به ، حسبه من حسبي ونسبه من نسبي وسننه متعلّقة بسنني ، فعليّ أخي وابن عمّي ، اُوتيت الرسالة والحكمة ، واُوتي عليّ العلم والعصمة ، واُوتيت الدعوة والقرآن ، واُوتي عليّ الوصيّة والبرهان ، واُوتيت القضيب والناقة ، واُوتي عليّ الحوض واللواء .
واُوعدت بالسجدة والشفاعة العظمى ، وجعل عليّ قسيم الجنّة واللظى ، واُعطيت الهيبة والوقار ، واُعطي عليّ الشرف والفخار ، ووهب لي السماحة والبهاء ، ووهب لعليّ البراعة والحجى ، بشّرت بالرسالة والكوثر ، وبشّر عليّ بالصراط المستقيم ، خصصت بخديجة الكبرى ، وخصّ عليّ بزوجته فاطمة خيرة النساء .
حملت على الرفرف في الهواء ، وسمعت كلام عليّ في السماء ، توخّيت عند سدرة المنتهى ، سئلت عن عليّ في الرفيع الأعلى ، اُرسلت بالنذار والخوف واُعطى عليّ البدارة والسيف ، بشّرت بأعلى الجنان ، طلبت أن لا يفارقني عليّ حيث كنت وكان ، وعدت
المقام المحمود في اليوم المشهود ووعد عليّ بلواء الحمد في اليوم المشهود ، وبعثت بالآيات على إحدى المعجزات ، وفضّلت بالنصر فضّل عليّ بالقهر ، حبيت بالرضوان حبي عليّ بالغفران ، وهب لي حدّة النظر ، وهب لعليّ البأس والظفر .
أنا سابق المرسلين ، عليّ صالح المؤمنين ، سطوت في المشاهد سطى عليّ فيالمراصد ، أنا خاتم النبيّين ، عليّ خاتم الوصيّين ، أنا نبيّ اُمّتي ، عليّ مبلّغ دعوتي ، بعث أخي موسى بالعصا تتلقّف ما يأفكون ، وبعثت بالسيف في كفّ عليّ يقسم ما يمكرون .
أنا باب الهدى ، عليّ باب التقى ، حزب اللَّه حزبي ، وحزبي حزب عليّ ، عليّ صفوة إسماعيل بعدي سبقت له دعوة الخليل وجنّب عبادة الأصنام والتماثيل ، ثبت على عهد ربّ العالمين ، وكسر أصنام المشركين ، وأخرج بذلك الظالمين ، إبراهيم صفوةاللَّه والمرسلين ، وأنا صفوة إبراهيم وإسماعيل ، خصّنا اللَّه بالتفضيل ، وطهّرنا بالتنزيه عن فعل الحظاين ، عجنت أنا وعليّ من طين ، سكنت أنا وعليّ في ظهور المؤمنين .
أنا حجّة اللَّه ، عليّ حجّتي ينطق على جناني ويخاطب على لساني ، لايشتبه عليه ظلمة من الظلمات ، ولايبلى في دينه بآفة من الآفات ، وهب لي علم المشكلات ، ووهب لعليّ علم المعضلات ، ربّيت في حجر أبي عليّ ، وربّي عليّ في حضني ، وربّي في مهدي وحجري ، ونشأ في صدري .
وسبق الناس كلّهم إلى أمري ، فرح بالرضوان وحبي بالغفران ، وأوعد بالجنان من قبل أن يؤمن إنسان ، يضرب بحدّي ويفخر بجدّي ويسطو بسعدي ، صلدم وصنوي عالم حاكم صابر صائم ، لايشغله الدنيا عن الذكر ، ولاينقطع عند المصائب دائم الفكر ، حديد النظر ، عظيم الخطر ، على الخبر صبور وقور ذكور شجاع
إذا قلّت الأبطال ، وهب نفسه في يوم النزال في سورة القتال ما انحدل قطّ عنّي ، ولا وقف بمحال عنّي ، تقيّ نقيّ رضيّ سخيّ وليّ سنيّ زكيّ مضيّ .
عليّ أشبه الناس إذا قضى بنوح حكماً ، وبهود حلماً ، وبصالح عزماً ، وبإبراهيم علماً ، وبإسماعيل صبراً ، وبإسحاق إزراً ، وبيعقوب مصائباً ، وبيوسف تكذيباً ، محسود على مواهب اللَّه ، معاند في دين اللَّه .
أشبه شيء بالكليم زهداً ، وبعيسى بن مريم رشداً ، وبي خلقاً وخلقاً ، جميل من الطوارق ، لطيف من البوائق ، جدام البوائق ، عدوّ المنافق ، لكلّ خير موافق ولكلّ شرّ مفارق ، ملكوتيّ القلب ، سماويّ (1)اللبّ ، قدسيّ الصحبة ، يحبّ الربّ .
مناجز مبارز غير فشل ولاعاجز، نبت في أعراقي وغذى بأخلاقي، وبارز بأسيافي ، عدوّه عدوّي ، ووليّه وليّي ، وصفيّه صفيّي ، سرادق الاُمّة ، وباب الحكمة ، وميزان العصمة ، لايحبّه إلّا مؤمن نقيّ ، ولا يبغضه إلّا منافق شقيّ .
حبيب نجيب وجيه عنداللَّه ، معظم في ملكوت اللَّه ، لم يزل عنداللَّه صادقاً وبسبيل الحقّ ناطقاً ، الحقّ معه وفيه لايزايله (2)يستبشر بذكره المؤمنين ، ويسيء بذكره المنافقون ، ويمقته القاسطون ، ويبغضه الفاسقون ، ويشنأه المارقون ، منّي مبدأه وإليّ منتهاه ، وفي الفردوس مثواه ، وفي علّيّين مأواه ، كريم في طرفه ، مهول في عطفه ، سراج (3)في خلقه ، معصوم الجناب طاهر الأثواب ، تقيّ
الحركات كثير البركات ، زائد الحسنات ، عال على الدرجات في يوم الهبات .
مهذّب نجيب مجلبب مطيب أديب مؤدّب مستأسد مجرّب حيدرة قسورة ضرّاب غلّاب وهّاب وثّاب .
أوّلكم سبقاً ، وأوّلكم خلقاً ، صاحب سرّي المكتوم وجهري المعلوم ، وأمري المبروم ، طويل الباع عبل الذراع ، كشّاف القناع ، في يوم القناع أديب لبيب حسيب نسيب ، من ربّه في المنزلة قريب ، غضنفر ضرغام ماجد هوام مبارز قمقام عذافر هشام ليث همهام .
به أسكن اللَّه الرعب في قلوب الظالمين ، وأوحى إليّ أنّ الرعب لايسكن لعليّ قلباً ، ولايمازج له لبّاً ، خلقه اللَّه من طينتي ، وزوّجه ابنتي وحرمتي ، وأقام معي بسنّتي ، وأوضح به حجّتي ، وأنار به ملكي ، وهو المحنة على اُمّتي ، واساني بنفسه ليلة الرقد على فراشي ، وحمل ابنتي زينباً جهراً ، وردّ ما أخذه عدوّي منّي قهراً .
أربيت في بيت اُمّه فاطمة بنت أسد وحجرها وحضنها ، وربّي عليّ بيتي وحجري وحضني ، تولّيت تربيته وتولّت خديجة كفالته من غير رضاع أرضعته ، تتابعت منه الحكم ، وتقارنت أنا وهو في العدم محبّة أسعد الاُمم ، وهو صاحب لواي والعلم ، ما رُأي قطّ ساجد الصنم ، ما ثبت لي في مكان قدم إلّا ولعليّ يد وقدم ، آمن من غير دعوة برسالتي .
بعثت يوم الإثنين ضحوه ، وصلّى عليّ في يومه معي صلاة الزوال ، واستكمل من نوري ما كمل به الأنوار ، قدره أعظم الأقدار ، آنسني في ظهور الآباء الزاكيات وقارنني في الأوعية الطاهرات ، وكتب إسمه وإسمي على السرادقات وفي السماوات ، فعليّ شقيقي من ظهر عبدالمطّلب إلى الممات ، ومحدّثي في
جوار اللَّه والغرفات .
اللهمّ وال من والاه ، وعاد من عاداه ، خصّه اللَّه بالعلم والتقى ، وحبّبه إلى أهل الأرض والسماء، وجعل فيه الورع والحياء، وجنّبه الخوف والردى ، وفرض ولايته على كلّ من في الأرض والسماء.
فمن أحبّه فقد أحبّني ، ومن أبغضه فقد أبغضني ، ومن أبغضني فقد أبغض اللَّه .
عليّ خزانة علمي ، ووعاء حلمي ، ومنتهى همّي ، وكاشف غمّي في حياتي ومغسّلي بعد مماتي، ومونسي في أوقاتي، عليّ غاسلي إذا قبضت ، ومدرجي في أكفاني إذا تواريت ، عليّ أوّل من يصلّي عليَّ من البشر ، وممهدّي في لحدي إذا حضر ، عليّ يكفيني في الشدائد ، ويحمل عنّي الأوابد ، ويدافع عنّي بروحه المكائد ، لايؤذيني في عليّ إلّا حاسد ، ولايردّ فضله إلّا شقيٌّ جاحد .
اى مردم ! من بنده خدا ، پيامبر خدا ، حجّت خدا ، رسول خدا ، برگزيده خدا ، صفىّ خدا و حبيب خدا هستم .
منم حجّت به سوى خدا ، هر كه به من خيانت نمايد به خداوند خيانت نموده است ، خداوند متعال مرا در افتخارات و كرامتها مقدّم داشته و در مفاخر برگزيده و مرا در ميان بزرگان اقوام ممتاز نموده است .
پس هيچ كسى نبود جز آنكه من وديعه الهى نزد او بودم ، منم وديعه خدا ، منم گنج خدا ، منم صاحب شفاعت كبرى ، منم صاحب كوثر و لواى الهى ، منم صاحب ظرف پرتر ، منم داراى دلايل ، فضايل ، آيات و معجزات .
منم آن آقايى كه در روز رستاخيز مورد پرسش قرار مى گيرد و منم داراى مقامى ستوده و حوضى كه وارد مى شوند و پرچم پيچيده شده .
من آقاى پرهيزكاران و خاتم رسولانم كه داراى گفتارى متين هستم ، منم كه در روز قيامت بر فراز منبرى (از نور) قرار مى گيرم ، من نخستين شادمان (در روز قيامت) ، نخستين منشور ، نخستين محشور ، نخستين نيكوكار و نخستين كسى كه در هنگام دميده شدن صور اسرافيل از قبر خوانده مى شود هستم.
من داراى تاج شكوه و جلال پوشيده شده هستم ، منم آن پيامبرى كه در تورات ، انجيل ، زبور و هر كتابى كه نوشته شده ذكر شده ام ، منم داراى مشاهد ، ستودنىها ، مزاهد ، مقصودها و دانش خدا .
من ترساننده و پيام آورنده از سوى خدا، و دستوردهنده به دستور پروردگار و داراى وعده راست از او هستم . من همراز سفيران ، پيشواى نيكوكاران ، نابود كننده كافران ، انتقام گيرنده از فاجران هستم .
من داراى نشانه پيامبرى هستم ، من در شب معراج گرامى داشته شدم ، من همان رفيع اعلايم ، منم كسى كه در سدرة المنتهى با پروردگارم مناجات نمودم ، منم كه توانايى سخنان بليغ را دارم ، منم سود رسانند ، منم بسيار بخشنده ، منم بازكننده (گره ها) ، من كسى هستم كه درهاى بهشت را مى گشايم ، منم كه با رضوان الهى احاطه شده ام .
من نخستين كسى هستم كه در بهشت را مى كوبم ، منم كه از ميوه هاى آن مى خورم ، منم كه از انوار آن بهره مى برم ، منم بليغ و توانا در سخن ، منم كه پرده از رازها برمى دارم .
من فرزند فاطمه هاى كريم از قريشم ، منم نخستين فايده ها از سليم ، من فرزند مادران شيرده هستم ، من قاسم و ابوالقاسمم ، منم دانشمند و منم حكيم حاكم ، من داراى عظمت و من سرچشمه كرامتها هستم .
من فرزند هاشمم ، من فرزند شيبه حمد ، لواء ، فخر ، مجد و سينا هستم ، جدّ من كسى است كه با حمد خداى كوشش نمود ، كسى كه پرندگان ابابيل به خاطر او از آسمان آمده و خداوند به خاطر او لشكر فيل را نابود كرد .
زمزم و صفا از آنِ من است ، عصابه و لوا ، مآثر و نهى ، مشاعر و ربى ، آخرت زلفى ، شجره طوبى ، سدرة المنتهى و وسيله كبرى همه و همه براى من است .
من سرآغاز درخشش هدايتم ، من حجّت خدا بر همه مخلوقاتم ، منم هميشه پيروز، منم بخشنده ، منم پاداش دهنده ، منم بر كسى كه روىگردان باشد ، من همان شگفت انگيزتر از شگفتى هستم .
منم كسى كه قرآن بر او نازل گشت ، منم مهربان ، منم رؤوف ، منم شفيق و دلسوز ، منم رفيق ، منم كسى كه بر برترى اختصاص يافته ، منم كسى كه به
وسيله وعده داده شده ، منم دارنده نور و اشراق ، منم كسى كه بر براق حمل شد ، منم كسى كه به حق بر همه آفاق برانگيخته شدم ، منم عَلَم پيامبران ، منم بيم دهنده اوصيا ، منم نجات دهنده ضعفا .
من نخستين شفاعت كننده ، گوياى راستين ، داراى شتر سرخ ، صاحب زره و كلاه آهنين ، شمشير برندهتر هستم .
منم فاضل ، منم كامل ، منم منازل ، منم گوينده راستى ، برانگيخته شده بر حق ، منم پيامرسان ، منم امام ، منم داراى سرعت ، منم خاتم ، منم شمشير بر عليه مخالفان احكام الهى .
منم دعوت كننده به روز قيامت ، منم هنگام نزديك شدن آن ، منم آن نزديك شونده ، منم كلام اسماعيل ، منم صاحب تنزيل ، منم هدايتگر روشن ، منم شاهد ، منم عابد ، من داراى مقاصد بوده و وعده دهنده به خير هستم .
من وعده دهنده اُمّتم به سلامتى و مژده دهنده عترتم به كرامت و رها كننده با دعوت هستم ، من با برهان و دليل پيروزم .
من پيشواى پيشوايان ، عصمت امامان ، دفع كننده نقمت و مژدهدهنده بر نعمت هستم . من درياى رضا ، كوه بزرگ خرد و پناهگاه عفاف هستم . مقام و منزلت متوجّه من بوده و بهشت اطراف مرا احاطه كرده است .
من داراى زيبايى شگفت انگيز و باوقار هستم ، من فرزند دو ذبح شده كه با تحفه هايى از ناز و نعمت شرف فدايى گرفتند ، من شاهراه ايمان و راه امان با برهان آشكار هستم .
من فرزند معد بن عدنانم ، من باعث حسرت شيطان قرار گرفتم ، از نُه پيامبر مرسل متولّد گشتم ، و در طايفه خودم به امين معروف شدم ، منم مادر قرآن مبين ، منم طه و ياسين ، منم والتين والزيتون .
نام من در ميان پيشينيان ، در كتابهاى گذشتگان و امّتهاى گذشته و قرنهاى نخستين ؛ «احمد» و در آسمانها و زمين «محمّد» مى باشد .
من صاحب كوثر در مجمع و مصدر هستم ، منم پذيرفته شده در محشر ، منم حبيب برگزيده ، منم مصيب ، منم مزّمّل ، منم مدّثّر ، منم تذكّر دهنده ، منم كسى كه شركت كرد با من در صلب آدم همه مخلوقات ، بر انبياء برترى يافتم پس من بر همه پيامبران برترى يافتم .
منم آن كسى كه خداوند شفاعتم را مژده داد ، و دستور اطاعت از فرمانم را صادر فرمود ، و از مردم براى تصديق رسالتم پيمان گرفت . من رهبر روسفيدان به سوى بهشت نعمتها هستم .
من بالاترين پيامبران از نظر ارزش ، فراگيرترين آنها از نظر عظمت ، آشكارترين آنان از نظر خبر ، والاترين آنان از نظر مقام و منزلت ، گرامى ترين آنان از نظر اُمّت، فراوانترين آنان از نظر رحمت، نگهبانترين آنان از نظر ذمّه و پاكيزهترين آنان از نظر ملّت هستم .
در ميان شما كسى نيست جز آنكه خود را به او نزديك نموده و به دوست او رسيده است ؛ چرا كه دانش خداى تعالى در شما تحقّق پيدا كرده و نعمتهاى او نزد شماست ، از آستان برادرانتان و از اعمال مذهبتان عدول نكرده ، و به راستى كه خداوند آن را براى شما و آنان جمع كرده است و خداوند احسان نموده و در حقّ من لطف فرموده؛ چرا كه مرا به تأخير انداخته تا چيزى را بر شما متذكّر شوم .
آگاه باشيد ! على عليه السلام سزاوار شناسايى است ، معرفت و شناختى كه ويژه اوست ، حسب او حسب من ، نژاد او نژاد من ، راه و روش او راه و روش من است .
پس على عليه السلام برادر و پسرعموى من است ، بر من رسالت و حكمت عطا شده و بر على عليه السلام دانش و عصمت ، بر من دعوت و قرآن عطا شده و بر على عليه السلام وصايت و برهان ، بر من شمشير و شتر عنايت شده و بر على عليه السلام حوض و پرچم .
بر من سجده و شفاعتِ بزرگ وعده داده شده و على عليه السلام قسيم بهشت و دوزخ شده ، بر من هيبت و وقار عطا شده و بر على عليه السلام شرف و افتخار ، براى من آقايى ، شكوه و جلال ارزانى شده و بر على عليه السلام كمال و عقل و شايستگى .
من به رسالت و كوثر مژده داده شدم و على عليه السلام به صراط مستقيم ، خديجه كبرى عليها السلام براى من انتخاب شده و فاطمه زهرا عليها السلام برگزيده بانوان، براى على عليه السلام .
من بر روى رفرف؛ «فرش گسترده» در هوا حمل شدم و كلام على عليه السلام را در
آسمان شنيدم ، من در سدرة المنتهى مورد درخواست قرار گرفتم و در رفيع اعلا از على عليه السلام سؤال شدم ، من براى بيمدادن فرستاده شدم و بر على عليه السلام دليرى و شمشير عطا شد .
من به والاترين مرتبه هاى بهشت مژده داده شدم ، و از خداوند خواستم در هر جا كه باشم و على عليه السلام هر كجا باشد از من جدا نگردد ، من به مقام پسنديده در روز رستاخيز وعده داده شدم و على عليه السلام به پرچم حمد .
من با نشانه ها بر يكى از معجزات برانگيخته شدم و با يارى برترى داده شدم ، و على عليه السلام با پيروزى ، بر من رضوان عطا شد و بر على عليه السلام غفران ، براى من تيزى نظر ارزانى شده و بر على عليه السلام دليرى و پيروزى .
من پيشىگيرنده از پيامبرانم و على عليه السلام شايسته مؤمنان ، سطوت و غلبه من در ميدانها و سطوت و غلبه على عليه السلام در كمينگاه هاست .
من خاتم پيامبران ، على عليه السلام خاتم اوصيا است ، من پيامبر اُمّتم ، على عليه السلام رساننده دعوت من است.
برادرم موسى با عصايى برانگيخته شده كه آنچه به ظاهر حقيقت جلوه داده بودند مى بلعيد و من برانگيخته شدم با شمشيرى كه در دست توانمند على عليه السلام است كه مكّاران و حيلهگران را به دو نيم مى كند.
من درب هدايت ، على عليه السلام درب تقواست ، حزب خدا حزب من و حزب من حزب على عليه السلام است ، على عليه السلام برگزيده از فرزندان اسماعيل پس از من است كه بر دعوت ابراهيم خليل عليه السلام پيشى گرفته و از پرستش صورتها و بتها دورى گزيده است .
او در پيمان پروردگار جهانيان استوار ماند و بتهاى مشركان را شكسته و بدين وسيله ستمگران را از (خانه الهى) بيرون رانده است .
حضرت ابراهيم عليه السلام برگزيده خدا و پيامبران است ، من برگزيده ابراهيم و اسماعيل هستم ، خداوند ما را با برترى ممتاز ساخته و با دورى كردن از انجام كارهاى زشت پاكيزه نمود .
من و على عليه السلام از يك طينت سرشته شديم . من و على عليه السلام در صلبهاى مؤمنان قرار گرفتيم .
من حجّت خدايم على حجّت من است ، او از دل من سخن مى گويد و از
زبان من حكايت مى كند ، تاريكىها باعث اشتباه او نمى شود و دينش با آفتى از آفات كهنه نمى گردد .
بر من دانش مشكلات ارزانى شده و بر على عليه السلام دانش امور پيچيده و معضلات ، من در دامان مهر پدر على عليه السلام پرورش يافتم و على عليه السلام در دامن مهر من ، او در گهواره محبّت و در دامان مهر من پرورش يافت و در سينه ام رشد نمود .
او براى پذيرش پيامبرى من از همه مردم پيشى گرفت ، با رضوان الهى شاد گرديد ، غفران به او ارزانى شد و بهشت به او وعده داده شد، پيش از آن كه انسانى ايمان بياورد .
او با شمشير من مى زند و به جدّ من فخر مى كند و با آرزوى من حمله مى كند .
او شير ژيان ، و برادر و پسرعموى مهربان ، دانشمند ، داور ، شكيبا ، روزه دارى است كه دنيا او را از ياد خدا مشغول نمى كند و هنگام ناگوارىها از ياد خدا منقطع نمى گردد ، هميشه در حال فكر و انديشه است ، تيزبين و بادقّت است و مقامى والا دارد .
او در خبر شكيبا ، با وقار و زياد ذكركننده است .
دليرى است در هنگام كمى پهلوانان، جانش را در روز نبرد ، در شدّت جنگ بخشيد و هرگز از من دست برنداشت و در هيچ مكانى از پاى نايستاد.
او پاكدامن ، پاكيزه ، خشنود ، سخاوتمند ، دوست ، بلندمرتبه ، شايسته و با عزم و اراده است .
على عليه السلام در هنگام داورى شبيه ترين مردم به حضرت نوح عليه السلام ، در حلم شبيه هود عليه السلام ، در عزم و اراده شبيه صالح عليه السلام.
در علم و دانش شبيه ابراهيم عليه السلام در شكيبايى شبيه اسماعيل عليه السلام، در تعاون و يارى شبيه اسحاق عليه السلام ، در مصائب شبيه يعقوب عليه السلام، در تكذيب شدن شبيه يوسف عليه السلام است.
در نعمتهايى كه خداوند به او ارزانى داشته مورد رشك و حسادت واقع شده و در دين خدا مورد عناد قرار گرفته است .
او در زهد شبيه موسى عليه السلام، در رشد شبيه عيسى بن مريم عليه السلام و از نظر خلق و خوى شبيه من است .
او در حوادث و آفات برخورد نيكوئى دارد و در سختىها و بلاها مهربان است ، او از بينبرنده بلاها ، دشمن منافق ، و بر هر امر خيرى موافق و از هر شرّى جداست .
او داراى قلبى ملكوتى و عقل و خردى آسمانى ، همنشين قدسى ، دوستدار پروردگار است .
او جنگجو و مبارزى است كه هرگز از نبرد سست و ناتوان نگردد . او در رگهاى من پرورش يافته ، از اخلاق من تغذيه نموده ، و با شمشيرهاى من مبارزه نموده است .
دشمن او دشمن من ، دوست او دوست من ، برگزيده او برگزيده من است . او سايبان اُمّت ، در حكمت و ترازوى عصمت است .
او را دوست نمى دارد جز مؤمن پاكيزه و دشمن نمى دارد جز منافق بدبخت.
او در پيشگاه خدا دوست ، برگزيده و آبرومند است ، در ملكوت الهى بزرگ است ، همواره در نزد خدا راستگو و در راه حق گوياست . حق هميشه با او و در اوست ، و هرگز از آن تجاوز نخواهد كرد .
مؤمنان با ياد او شاد و منافقان با ياد او اندوهگين مى گردند ، قاسطان ستمگر با او دشمنى مى كنند ، فاسقان گنهكار به او كينه مى ورزند و مارقان گمراه با او بدرفتارى مى نمايند .
آغاز او از من و فرجام او به سوى من ، منزلگاه او بهشت و جايگاه او عليّين است . نگاهش بزرگوارانه ، اعراض و روىگردانيش ترسناك و در خلق و خويش همانند چراغ است .
آستانه درگاهش لغزش ناپذير ، لباسهايش پاك و حركاتش پاكيزه است.
او داراى بركات فراوان است و حسنات بسيار دارد ، و صعودكننده بر درجات است در روزى كه همه فرود آيند .
او مردى پاكيزه و تربيت شده ، بزرگوار ، پوشاننده ، خوشخو ، نكته سنج ، باتربيت ، شيرمانند ، كار آزموده ، شير درّنده ، شير بيشه ، بسيار زننده ، بسيار چيره دست ، بسيار بخشنده و بسيار جست و خيز كننده است.
نخستين فرد از شماست كه در اسلام پيشى گرفته و نخستين كس از شما كه آفريده شده است ، (سزاوارترين شما از نظر خلق و خوست).
او صاحب راز پنهانى من ، علوم آشكار و معلوم من و امر حتمى من است . او فردى توانا و داراى بازوان درشت ، و درآورنده زره در روز نبرد و ستيز است.
او شخصى نكته سنج ، هوشيار ، داراى اصل و نسب شريف و نسيب والاگهرى است كه در مقام و منزلت بر پروردگارش نزديك است .
او شير درّنده بيشه ، هميشه پيروز بر شيران بيشه ، مبارز مهتر ، شير جوانمرد ، شير دلير بيشه است .
به وسيله او خداوند ترس و وحشت را در دلهاى ستمگران انداخته و خداى بر من وحى فرموده كه : هرگز ترس در قلب على عليه السلام راه ندارد ، و هرگز ترس با خرد و انديشه او نمى آميزد .
خداوند او را از طينت من آفريده ، دخترم را به ازدواج او درآورده ، و او به همراه من سنّت و سيره مرا برقرار نموده و به وسيله او حجّت مرا آشكار و ملك مرا روشن نموده است .
او همان وسيله آزمايش اُمّت من است و با جانش مرا يارى نمود در آن شب كه در جاى من خوابيد ، و به صورت علنى دخترم زينب را از مكّه به مدينه آورد و چيزهايى كه دشمنان من ، به زور از من گرفته بودند، باز گرداند .
من در خانه مادرش فاطمه، دختر اسد پرورش يافته و در دامن پرمهر او تربيت شدم ، و على عليه السلام در خانه من و در دامان من پرورش يافت .
تربيت امر او بر من واگذار شد و خديجه عليها السلام سرپرستى او را بدون اينكه به او شيرى دهد ، عهده دار شد .
پيوسته از او حكم و فرمان صادر شد و من با او در جهان عدم مقرون شدم ، دوستار او سعادتمندترين امّتهاست .
او صاحب پرچم من و داراى دانش من است ، هرگز ديده نشده كه بر بتى سر فرود آورد ، جاى پايى براى من ثابت نشد جز آنكه على عليه السلام در آن دست داشته و گام برداشته است .
او بدون دعوت بر رسالت من ايمان آورد ، من در روز دوشنبه هنگام ظهر بر
پيامبرى برانگيخته شدم و على عليه السلام در همان روز نماز ظهر را با من خواند ، و از نور من آنچه از انوار مى خواست تكميل نمود ، قدر و منزلت او بزرگترين منزلت هاست .
او در صلب نياكان پاكسرشت مؤمن و در رحمهاى مادران پاكدامن ، نزديك من بود . نام او و نام من در آسمانها بر سراپرده هاى الهى نوشته شده است .
بنابراين ، على عليه السلام برادر من از صلب عبدالمطّلب تا به هنگام وفات است ، و او هم صحبت من در پناه الهى و غرفه هاى بهشتى است .
خداوندا ! هر كه او را دوست بدارد دوست بدار ، و هر كه با او دشمنى نمايد دشمن بدار .
خداوند او را با دانش و پاكدامنى ممتاز ساخته ، مهر او را در دل ساكنان زمين و آسمانها انداخته ، پرهيزكارى و حيا را مقرون او نموده ، از ترس و پستى او را دور كرده و ولايت او را بر ساكنان زمين و آسمان لازم شمرده است .
پس هر كس او را دوست بدارد من او را دوست داشته و هر كس با او دشمنى نمايد با من دشمنى نموده ، و هر كس با من دشمنى نمايد با خدا دشمنى نموده است .
على عليه السلام گنجينه دانش من ، ظرف حلم و بردبارى من ، فرجام همّت من ، بردارنده اندوه من در دوران زندگيم و شستشو دهنده من پس از وفاتم است .
او مونس من در زندگانيم است ، اوست كه پس از وفاتم مرا غسل مى دهد و كفنم مى كند .
على عليه السلام نخستين كسى است از بشر كه بر من نماز مى خواند و مرا در لحد قبر مى گذارد .
او در برابر سختيها از من حمايت مى كند و كيد و حيله بدچشمان را از من دور مى نمايد ، و با جانش در برابر حليه هاى دشمنان، از من دفاع مى نمايد .
در مورد على عليه السلام جز حاسد ، كسى مرا آزار نمى رساند ، و فضايل او را جز بدبخت منكر ، كسى رد نمى كند .
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نگاهى به سوى آسمان كرد و فرمود:
اللهمّ إنّك قرنتني بأحبّ الخلق إليك وأعزمهم عندي وأوفاهم بذمّتي وأقربهم قرابة إليّ وأكرمهم في الدنيا والآخرة عليّ .
خداوندا ! تو مرا با كسى مقرون ساختى كه محبوبترين بندگان نزد تو، بااراده ترين آنان نزد من، وفادارترين آنان به ذمّه من، نزديكترين آنان از جهت خويشاوندى و گرامى ترين آنان نزد من در دنيا و آخرت است .
سپس رو به على عليه السلام نمود و فرمود :
اُدن منّي يا أبا الحسن ! حبى الناس بالأشكال والقرناء وحباني ربّي بك لأ نّك صفوة الأصفياء ، بك يسعد من سعد ، وبك يشقى من شقي ، أنت خليفتي في أهلي ، وأنت المشتمل بفضلي ، والمقتدى به بعدي ، اُدن منّي يا أخي .
اى اباالحسن ! نزديك بيا ! مردم با همشكلها و همسنخهاى خودشان نزديك (وبرادر) شدند و خداوند مرا با تو نزديك (وبرادر) نمود ، چرا كه تو برگزيده برگزيدگان هستى . نيكبخت به سبب تو نيكبخت مى شود و بدبخت به سبب تو بدبخت مى گردد ، تو جانشين من در ميان خاندانم هستى ، تو دربرگيرنده فضايل من ، تو مقتداى مردم پس از من هستى ، نزديكم بيا اى برادرم !
در اين هنگام على مرتضى عليه السلام نزديك محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم رفت و خود را بر روى حضرتش انداخت و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برادر خود على عليه السلام را بر سينه اش چسبانيد و فرمود :
يا أبا الحسن ! إنّ اللَّه خلقكم من أنواري كذاك وافق سرّك أسراري وضميرك أضماري تطالع روحي لروحك ، شهد اللَّه لذلك والفائزون والصابرون وحملة العرش أجمعون ، يشهدون بامتزاج أرواحنا إذ كنّا من نور واحد ، قال اللَّه تعالى : «وَهُوَ الَّذي خَلَقَ
مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَكانَ رَبُّكَ قَديراً » (1).
كفاك يا عليّ ، من نفسك علم اللَّه فيك ، وكفاني منك علمي فيك ، وكلّ قرين ينصرف بقرينه وانصرف النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم بعليّ عليه السلام .
اى اباالحسن ! خداوند شما را از انوار من آفريد و سرّ و ضمير تو را همگون سرّ و ضمير من قرار داد كه روح من بر روح تو واقف است و خداوند بر اين امر گواهى داد و همچنين همه رستگاران ، بردباران و حاملان عرش بر آميخته شدن ارواح ما گواهى دادند؛ چرا كه ما از يك نور بوديم ، خداى متعال مى فرمايد : «او كسى است كه از آب ، انسانى را آفريد ، سپس آن را نسب و سبب قرار داد و پروردگار تو همواره توانا بوده است» .
اى على ! بر تو همين بس كه خداى از سرشت تو آگاه است و براى من همين بس كه من ، از مقام تو آگاهم ، و هر قرين و همنشينى به قرينش باز مى گردد و على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم بازگشت . (2)
نويسنده رحمه الله گويد : در «تاريخ بلاذرى» و «سلامى» و ديگران روايت شده كه ابن عبّاس و ديگران گفتند :
وقتى آيه شريفه «إنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إخْوَةٌ » (3)؛ «همانا مؤمنان برادر يكديگرند» ، نازل شد ؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ميان افرادى كه از يك سرشت و سنخ بودند عقد اخوّت و برادرى بست .
بنابراين ، ابوبكر با عمر ، عثمان با عبدالرحمان ، سعد بن ابى وقّاص با سعيد بن زيد ، طلحه با زبير ، ابى عبيده با سعد بن معاذ ، مصعب بن عمير با ابو ايّوب انصارى ، ابوذر با ابن مسعود ، سلمان با حذيفه ، حمزه با زيد بن حارثه ، ابو درداء با بلال ، جعفر طيّار با معاذ بن جبل ، و مقداد با عمّار برادر شدند .
از سوى ديگر ، عايشه با حفصه ، زينب بنت جحش با ميمونه ، و اُمّ
سلمه با صفيّه عقد خواهرى بستند .
حضرت ميان همه اصحابش به اندازه مقام و منزلتشان عقد اخوّت و برادرى بست، آنگاه فرمود :
أنت أخي وأنا أخوك يا عليّ !
اى على ! تو برادر من و من برادر تو هستم . (1)
886 / 69 - از طريق دانشمندان شيعه نقل شده است كه :
روزى امير مؤمنان على عليه السلام بر فراز منبر مسجد بصره سخنرانى مى فرمود ، حضرت در ضمن سخنانش فرمود :
«سلوني قبل أن تفقدوني»؛
بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد .
مردى از ميان جمعيّت بپا خاست و گفت : اى امير مؤمنان ! جبرئيل هم اكنون كجاست ؟
حضرت على عليه السلام نگاهى به سوى آسمان نمود، آنگاه به سمت چپ و راست نگريست و فرمود : تو جبرئيل هستى .
در اين هنگام آن شخص به پرواز درآمد و سقف مسجد را شكافت و رفت . مردم فرياد «اللَّه اكبر» سر داده و گفتند : اى امير مؤمنان ! از كجا فهميدى كه او جبرئيل است ؟
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود :
لمّا نظرت إلى السماء خرق نظري أطباق السماوات حتّى العرش والكرسي فما رأيته ، ونظرت الأرض كلّها فلم أره فعلمت أنّه جبرئيل .
وقتى به آسمان نگاه كردم ، نگاهم طبقه هاى آسمان را تا عرش الهى و
1) امالى طوسى : 587 ح 3 مجلس 15 ، تفسير برهان : 207/4 ح 1 .
كرسى بارى تعالى درنورديد ، ولى او را نديدم ، آنگاه به همه نقاط زمين نگريستم و او را نديدم؛ فهميدم كه او جبرئيل است . (1)
887 / 70 - فرات كوفى در تفسير خودش مى نويسد : سليمان ديلمى گويد :
من در محضر مبارك امام صادق عليه السلام بودم چيزى نگذشت كه صداى لبيّكى شنيدم ، ناگاه وجود مقدّس على عليه السلام ظاهر گشت .
آن حضرت در شانه اش چوبى داشت ، در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به سوى او رفت و با آن حضرت معانقه كرد به گونه اى كه سفيدى زير بغلش ديده شد، آنگاه رو به على عليه السلام كرد و فرمود :
يا عليّ ! إنّي سألت اللَّه أن يجعلك معي في الجنّة ففعل ، وسألته أن يزيدني فزادني زوجتك ، وسألته أن يزيدني فزادني ذرّيّتك ، وسألته أن يزيدني فزادني محبّيك فزادني من غير أن أستزيده محبّ محبّيك .
اى على ! من از خداوند متعال درخواست نمودم كه تو را در بهشت در كنار من قرار دهد و خداوند درخواست مرا پذيرفت ، من از بارى تعالى خواستم كه عنايت زيادترى بفرمايد ، او همسرت را افزود ، عنايت زيادترى خواستم، فرزندان تو را افزود ، عنايت زيادترى خواستم دوستان تو را افزود ، و بدون اينكه خواهان زيادتى باشم دوستداران دوستان تو را مشمول نمود .
امير مؤمنان على عليه السلام از اين امر مسرور گشته و با شگفتى پرسيد : پدر و مادرم فداى شما ! دوستداران دوستانم هم شامل اين عنايت مى شوند ؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : آرى ، اى على ! وقتى روز رستاخيز فرا مى رسد براى من منبرى از ياقوت سرخ كه با زبرجد سبز تزيين شده آماده مى كنند ، آن منبر داراى هفتاد پله است ، مسافت ميان هر پله سير سه روزه يك اسب قارح (2)است .
من در فراز آن منبر قرار مى گيرم ، آنگاه تو را صدا مى زنند تا بر آن صعود كنى ، وقتى تو با جلال و مهابت حركت مى كنى خلايق براى ديدن تو گردن مى كشند و مى گويند : اين آقا را جزو پيامبران نمى شناسيم .
منادى حق ندا در دهد : او آقاى اوصيا است .
آنگاه تو بر فراز منبر صعود مى كنى و با من معانقه مى نمايى ، سپس تو از دامن من مى گيرى و من از دامن كبريايى خدا - كه همان حق است - مى گيرم ، و فرزندان تو از دامن حق تو و شيعيانت از دامن فرزندانت گرفته و با حق به سوى بهشت رهسپار مى گرديد .
وقتى همگى وارد بهشت شديد و با همسرانتان در آن قرار گرفته و در منازلتان فرود آمديد ، خداوند به مالك دوزخ فرمان مى دهد كه : درب دوزخ را بگشا تا دوستانم ببينند كه براى آنان چه فضل و برترى در مقابل دشمنانشان بخشيده ام .
درهاى دوزخ باز مى گردد ، دوزخيان بر آن سر مى كشند ، آن هنگام كه روح عطر بهشتى به مشامشان مى رسد مى گويند : اى مالك ! آيا خداوند مى خواهد تخفيف عذابى در حق ما بنمايد ، ما بوى دلنشين بهشت را استشمام مى نماييم ؟
مالك دوزخ به آنان مى گويد : همانا خداى متعال به من وحى فرمود كه درهاى دوزخ را باز كنم تا اولياى خدا در آن بنگرند .
دوزخيان سر بالا آورده و به بهشتيان گويند : فلانى ! مگر تو در دنيا نبودى كه گرسنه بودى من سيرت نمودم ؟
ديگرى مى گويد : فلانى ! مگر تو نبودى كه در دنيا لباس نداشتى و من لباست دادم ؟
آن يكى گويد : فلانى ! مگر تو نبودى كه در دنيا خائف و ترسان بودى من پناهت دادم ؟
ديگرى گويد : فلانى ! مگر تو نبودى اسرارت را پيش من گفتى و من آنها را كتمان نمودم ؟
بهشتيان گويند : آرى .
دوزخيان گويند : پس براى ما از پروردگارتان آمرزش بخواهيد .
در اين هنگام بهشتيان براى آنان دعا مى كنند ، آنها را از دوزخ خارج و به سوى بهشت مى برند ، آنان با سرافكندگى در بهشت بدون مكان معيّنى ساكن شده و به «دوزخيان» معروف مى گردند.
آنان از اين امر ناراحت شده و به بهشتيان گويند : از خداوند خواستيد و ما را از عذاب دوزخ آزاد كرديد ، اينك دعا كنيد تا اين اسم را نيز از ما بردارد ، و در بهشت براى ما مسكنى بدهد .
بهشتيان در حق آنان دعا مى كنند ، خداوند دعاى آنها را مستجاب مى نمايد و به بادى وحى مى كند تا بر دهان بهشتيان بوزد و آنها اين اسم را فراموش مى كنند ، و براى آنان در بهشت مسكن و مأوايى مى دهد ، و در اين مورد اين آيات نازل شده كه مى فرمايد :
«قُلْ لِلَّذينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذينَ لايَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِيَ قَوْماً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ ... ساءَ ما يَحْكُمُونَ » (1)؛
«به مؤمنان بگو : كسانى را كه اميد به روز قيامت ندارند مورد عفو قرار دهند تا خداوند هر قومى را به اعمالى كه انجام مى دادند پاداش دهد ... چه بد داورى مى كنند» . (2)
888 / 71 - همچنين در «تفسير فرات» مى خوانيم : اصبغ بن نباته گويد :
تصميم گرفتم به محضر مولايم امير مؤمنان على عليه السلام مشرّف شده و سلام و عرض ارادتى نمايم ، چيزى نگذشت كه آقا و سرورم بيرون آمد ، من برخاستم و به پيشواز حضرتش آمدم ، حضرت تشريف آورد و دست مباركش را در دستم گذاشته و انگشتانش را در انگشتانم قرار داد ، آنگاه فرمود :
اى اصبغ بن نباته !
عرض كردم : بلى اى امير مؤمنان !
فرمود : إنّ وليّنا وليّ اللَّه ، فإذا مات كان في الرفيق الأعلى ، وسقاه من نهر أبرد من الثلج وأحلى من الشهد ؛
به راستى كه دوست ما ، دوست خداست ، وقتى از دنيا رفت در رفيق اعلا قرار مى گيرد ، و از نهرى كه خنكتر از برف و شيرينتر از شهد عسل است مى آشامد .
عرض كردم : قربانت گردم ، اى امير مؤمنان ! گرچه دوست شما گنهكار باشد ؟!
فرمود : آرى ، مگر كتاب خدا ، قرآن را نخوانده اى ؟ آنجا كه مى فرمايد :
«فَاُولئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَكانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً » (1)؛
«پس آنان كسانى هستند كه خداوند گناهان آنها را به حسنات مبدّل مى كند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است» . (2)
«يا أصبغ ! إنّ وليّنا لو لقي اللَّه وعليه من الذنوب مثل زبد البحر ومثل عدد الرمل لغفرها اللَّه ، إن شاء اللَّه تعالى» ؛ «اى اصبغ! اگر ولىّ و دوست ما ، به ديدار خداوند متعال رود در حالى كه گناهانش همانند كف دريا و تعداد ريگهاست ، خداوند گناهان او را مى آمرزد ، ان شاء اللَّه» .
889 / 72 - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است : حضرت در ضمن سخنانى فرمود :
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در برخى از بياناتش فرمود :
إنّ الملائكة أشرفها عنداللَّه أشدّها حبّاً لعليّ بن أبي طالب عليه السلام ؛
همانا شريفترين فرشتگان در پيشگاه خداى متعال آنهائى هستند كه شديدترين مهر و محبّت را نسبت به علىّ بن ابى طالب عليه السلام دارند .
سوگندى كه فرشتگان در ميان خودشان دارند چنين است :
والّذي شرّف عليّاً عليه السلام على جميع الورى بعد محمّد المصطفى صلى الله عليه وآله وسلم.
سوگند خدايى را كه علىّ مرتضى عليه السلام را پس از محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم بر همه مردم برترى داد .
در سخنى ديگر فرمود :
إنّ ملائكة السماوات والحجب ليشتاقون إلى رؤية عليّ بن أبي طالب عليه السلام كما تشتاق الوالدة الشفيقة إلى ولدها البارّ الشفيق ... . (1)
همانا فرشتگان آسمانها و حجب، همانند شوق و علاقه مادر مهربان به فرزند نيكوكار دلسوز ، مشتاق ديدار علىّ بن ابى طالب عليه السلام هستند ... .
1) تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام : 452 ضمن ح 297 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 286/9 ضمن ح 2 و 105/39 ضمن ح 12 .
در پايان اين بخش مطالب مفيدي را بيان مي نماييم :
نخست : مطلبي دربارهٔ فصاحت و بلاغت اميرالمؤمنين عليه عليه السلام
دوّم : اشعار عودي شاعر عرب در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام
سوّم : اشعار شيخ صالح تميمي اديب الادباء در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام
چهارم : اشعار عبدالباقي عَمري ، شاعر اديب در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام
پنجم : دعاي اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از خطبهٔ تطنجيّه
ششم : كلام شبلي شميل در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام
هفتم : كلام جورج جرداق نويسندهٔ مسيحي در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام
هشتم : بخشي از سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام در كتاب «صوت العدالة»
نهم : دو خطبه از اميرالمؤمنين عليه السلام
دهم : روايتي از امام صادق عليه السلام در ثواب زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام
يازدهم : كلامي از تفسير امام حسن عسكري عليه السلام در فضائل ...
دوازدهم : كلام اميرالمؤمنين عليه السلام به شيعهٔ خود
سيزدهم : كلام اميرالمؤمنين عليه السلام در واپسين لحظات زندگي
چهاردهم : روايت اصبغ بن نباته در واپسين لحظات اميرالمؤمنين عليه السلام
پانزدهم : نقل برسي از وصيت حضرت به امام مجتبي عليه السلام
شانزدهم : نقل ابن عباس از شب شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام
نخست:
در كتاب «صراط المستقيم» و همچنين «الفضائل» (1)مطلبى درباره فصاحت و بلاغت امير مؤمنان على عليه السلام آمده است كه اينك عين آن را بيان مى نماييم:
نويسنده كتاب مزبور در فصل نوزدهم كتاب خويش مىنويسد:
من در فصل دوازدهم يادآور شدم كه همه دانشمندان الهى در علم ودانش خود منتسب به امير مؤمنان على عليه السلام هستند و علوم شان را از آن حضرت گرفته و اقتباس كرده اند.
مگر نشنيده اى وقتى به عبدالحميد، كاتب بنى اُميّه، نامه هاى معروفى رابه ابومسلم نوشت - كه شترى آن را حمل مىكرد - گفته شد: تو از كجا به چنين بلاغتى دست يافتى؟
گفت: از آنجايى كه هزار خطبه از خطبه هاى اصيلع بنى هاشم - يعنى على عليه السلام (2)- را حفظ كردم، كسى كه مملوّ از دانش بود و مردم را در پرتو فيض دانشش قرار داد.
از ديگر دانشمندان، ابو عثمان عمرو بن جاحظ است، او ميزان بلاغت و بيان است، كسى كه زمام فصاحت را بدست گرفته و در آن تصرّف
1) گفتنى است كه نسخه اين كتاب از كهنترين نسخى است كه شايد ششصد سال پيش نوشته شده است و از اين نسخه چنين بدست مىآيد كه نويسنده آن از فرزندان صاحب كتاب «نخب المناقب لآل أبيطالب» است.
2) منظور از «اصيلع، مصغّر اصلع» تعظيم على عليه السلام است، چرا كه در زبان عربى، در هنگام تعظيم و بزرگداشت شخصى، از لفظ مصغّر استفاده مىشود.
نموده است، او علّامه دهر بود، در عين حال در مورد صد كلمه از سخنان حضرتش كه جمع آورى نموده دلش حيران و عقلش مدهوش گشته است، او به اين حقيقت اعتراف كرده و مىگويد:
من معانى حكمتهاى پراكنده اى را كه شامل مكارم اخلاقى نفسانى بود گرد آوردم كه نخستين كلمه آنها عبارتست از: «لو كشف الغطاء ما ازددتيقيناً»؛ «اگر پرده كنار رود به يقينم افزوده نمىشود»... تا آخر.
بديهى است كه حقيقتاً كلام امام عليه السلام را هر گاه كسى كه هدايت روزى اوشده تأمّل كند، مىبيند كه الفاظ زيبا در اسلوبهاى والا و شيوا همچون درّهاى گرانبهايى در يك نخ كنار هم چيده شده اند كه نه زياد استعمال شده اند و نه مشكل و گنگند، بلكه عباراتى است كه به جانهاى پاك وطبيعت هاى نيكو لذّت بخشتر است از گوهرهاى زيبا و وابستگى آن به دلها بيشتر از وابستگى جزع (1)به امان است. (2)
جاحظ در جلد يكم كتاب «البيان و التبيين» گويد:
علىّ بن ابى طالب عليهما السلام مىفرمايد:
قيمة كلّ امرء ما يحسن؛
ارزش هر شخص به اندازه كار نيكى است كه انجام مى دهد».
سپس جاحظ اضافه مىكند: اگر در اين كتاب جز اين كلام نبود، همين براى ما، كافى، مجزى و بى نيازكننده بود؛ بلكه فراتر از كفايت كه در بيان هدف، هيچ گونه كوتاهى نداشت، و بهترين كلام آن است كه اندكش انسان را از زيادى بى نياز كند، و معنايش در لفظ آن آشكار گردد.
به راستى كه خداوند متعال از جلالت و بزرگى، پرده اى از نورِ حكمت بر آن كلمات والا پوشانيده و اين هم بر حسب نيّت صاحب كلام است كه
او گوينده آن است.
جاحظ مى افزايد: اين كلام از صد كلامى است كه از كلمات اميرمؤمنان على عليه السلام جمع آورى شده و هر كلمه آن، برابر با هزار كلمه از بهترين كلمات عرب است. (1)
دوّم:
صاحب كتاب «المجموع الرائق» مىنويسد: از جمله اشعارى كه عودى رحمه الله شاعر عرب در مدح امير مؤمنان على عليه السلام گفته، اشعار ذيل است كه دوست دارم در اينجا بياورم:
بفنا الغري وفي عراص العلقم
تُمحَى الذنوب عن المسيء المجرم
قبران قبر للوصيّ وآخر
فيه الحسين فعجّ عليه وسلّم
هذا قتيل بالطفوف على ظمأ
وأبوه في كوفان ضُرِّج بالدم
وإذا دعا داعي الحجيج بمكّة
فإليهما قصد التقيّ المسلم
فاقصدهما وقل: السلام عليكما
وعلى الأئمّة والنبيّ الأكرم
أنتم بنو طه وقافٍ والضحى
وبنو تبارك والكتاب المحكم
وبنو الأباطح والمصلح والصفا
والركن والبيت العتيق وزمزم
بكم النجاة من الجحيم وأنتم
خير البريّة من سلالة آدم
أنتم مصابيح الدجى لمن اهتدى
والعروة الوثقى الّتي لم تفصم
وإليكم قصد الوليّ وأنتم
أنصاره في كلّ خطب مؤلم
وبكم يفوز غداً إذا ما اُضرمت
في الحشر للعاصين نار جهنّم
من مثلكم في العالمين وعندكم
علم الكتاب، وعلم ما لم يعلم
جبريل خادمكم وخادم جدّكم
ولغير كم فيما مضى لم يخدم
ابني رسول اللَّه إنّ أباكم
من دوحة فيها النبوّة تنتمي
آخاه من دون البريّة أحمد
واختصّه بالأمر لولا يُظلم
نصّ الولاية والخلافة بعده
يوم الغدير له برغم اللؤَم
1) البيان و التبيين: 73/1.
ودعا له الهادي وقال ملبّياً
ياربّ قد بلّغت فاشهد واعلم
حتّى إذا قُبض النبيّ وأصبحوا
مثل الذئاب تلوب حول المطعم
در آستانه سرزمين «غرى» (1)كنار رود «علقم» (2)؛ گناهان، افراد گنهكار ومجرم پاك مىگردد.
دو قبر در آنجاست يكى از آنِ وصى و جانشين پيامبر و در ديگرى امام حسين عليه السلام مدفون است، پس به زيارت او بشتاب و بر او سلام كن.
اين يكى در سرزمين طفّ «كربلا» با لب تشنه به شهادت رسيد؛ و پدر بزرگوارش در شهر كوفه در خون غلطيد.
آنگاه كه براى مراسم حج دعوت شد؛ مسلمان پرهيزكار قصد زيارت آن دوبزرگوار را مىكند.
به سوى مرقد پاك آن دو بزرگوار برو و بگو: سلام بر شما و بر پيشوايان وبر پيامبر گرامى باد!
آرى، شما فرزندان طه، قاف و الضحى هستيد، و فرزندان «تبارك» و كتاب محكم خدا هستيد.
و فرزندان دشت هاى مكّه، منى، صفا، ركن كعبه و زمزم هستيد.
رهايى از آتش دوزخ به وسيله شماست، و شما بهترين خلايق از سلاله پاك حضرت آدم عليه السلام هستيد.
شما چراغ هاى پرفروغ در تاريكىها براى كسى كه خواهان هدايت است،مىباشيد و شما همان دستاويز محكمى هستيد كه هرگز جدا نمىگردد.
مقصد و مقصود دوست به سوى شماست و يار او در هر امر مهم و دردآورشما هستيد.
آنگاه كه در فرداى رستاخيز در صحراى محشر آتش دوزخ براى گنهكاران افروخته گردد و زبانه كشد؛ وسيله نجات و رستگارى شما هستيد.
همانند شما در جهانيان چه كسانى هستند، چرا كه علم كتاب و دانش آنچه هيچ كس خبر ندارد، نزد شماست.
آرى، جبريل، خادم شما و خادم جدّ بزرگوار شماست كه هرگز پيش از شمادر خدمت كسى نبود.
اى فرزندان پيامبر خدا! به راستى كه پدر بزرگوارتان از درخت باغستانى بودند كه نبوّت در آن رشد يافته بود.
او از ميان آفريدگان با «احمد» پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم، عقد اخوّت و برادرى بست و او مخصوص به امر ولايت و فرمانروائى گرديد، اگر بر او ستم نمىگشت.
به رغم ميل پست فطرتان، ولايت و خلافت پس از پيامبر به صورت آشكاردر روز غدير از آنِ او شد.
در آن روز، پيامبر هدايتگر بر او دعا فرمود و لبّيك گويان عرضه داشت:پروردگارا! گواه باش و بدان كه من اين مأموريّت را به انجام رساندم.
تا آن هنگامى كه پيامبر از دنيا رفت، آن لئيمان و پست فطرتان همانند گرگان گرسنه دور طعمه حلقه زده (و خلافت را از آن حضرت ربودند).
تا آنجا كه گويد:
وأتو على آل النبيّ بأكبد
حرّى وحقد بعد لم يتصرّم
فسبوا ذراريهم، وأفنوا ولده
ويل لهم من هول يوم مؤلم
تركوهم فوق الثرى ورؤوسهم
فوق ]القنا[ مثل الأنجم
وسروا بهم نحو السئام يؤمّهم
رأس الحسين عليه السلام مركّب في لهذم
بئس الجزاء جزوه في أولاده
تاللَّه ما هذي فعائل مسلم
لو سلّموا أمر الخلافة بينهم
لوليّها وتحرّجوا من مأثم
لم يستثر يوم الطفوف اُميّة
من ولد فاطمة ولم تستقدم
كلّا ولا وقع الخلاف وأصبحوا
في الدين بين محلّل ومحرّم
لكنّهم سلّوا صوارم بغيهم
وعدوا عليه بالسواد الأعظم
واللَّه، لولا نقض بيعة حيدر
ما استوهبت تلك الحقود النوّم
قتلوا الوصيّ ببغيهم وتهجّموا
جهلاً على المختار أيّ تهجّم
لم يرقبوا ما قاله في حقّه ال
هادي ولم يرعوا له من محرم
يا لائمي في حبّ آل محمّد
أقصر هبلت من الملامة أولم
كيف النجاة لمن عليّ خصمه
يوم القيامة بين أهل الموسم
هو آية اللَّه الّذي في خلقه
وحسامه الغضب الّذي لم يلهم
وهو الدليل إلى الحقائق عارضت
فيها الشكوك من الظلال المظلم
]و[اختاره المختار دون صحابة
صنواً وزوّجه الإله بفاطم
سل عنه في بدر وسل في خيبر
والخيل تعثر في القنا المتحطّم
كم كاد في الأبطال من متعثرم
وأباد من متمرّد متعثرم
وحمى عن الإسلام وهو من الصبا
متكنّفاً في برده لم يحلم
يا من يجادل في عليّ عليه السلام عانداً
هذا المناقب فاستمع وتقدّم
كيما أردّك عن جدالك صاغراً
متقاعساً عنه بأنف مُرغَم
يا آل يس الّذين بحبّهم
نرجو النجاة من السعير المضرم
مازال هاشم في قريش أعزّة
لهم وأنتم عزّة في هاشم
ها قد بعثت بها إليك فبح بها
يا هاشمي فمثلها لم يُنظم
لولاهم ما كان يعرف عابد
للَّه بالدين الحنيف القيّم
لكم الشفاعة في غد وإليكم
في الحشر كشف ظلامة المتظلّم
مولاكم «العودي» يرجو في غد
بكم الثواب من الإله المنعم
فتقبّلوا منه المديح فما له
إلّا المديح وحبّكم في المقدم (1)
آنان با جگرهاى تشنه (خون) و كينه اى هميشگى برخاندان پيامبر هجوم آوردند.
فرزندان او را به قتل رسانده و ذريّه او را به اسارت گرفتند، واى بر آنان ازوحشت روز دردناك محشر!
آرى، اجساد شريف آنها را بر روى خاك رها كرده، در حالى كه سرهاى مباركشان بر بالاى نيزه مانند ستارگان مىدرخشيد.
آنها را با آزردگى سير دادند در حالى كه پيشاپيش آنان سر مبارك امام حسين عليه السلام بر نيزه بود.
راستى چه بد پاداشى در مورد فرزندان پيامبر دادند!! سوگند به خدا! اين
1) المجموع الرائق: 96 (مخطوط)، و ج 471/1 (مطبوع).
پاداش شايسته يك مسلمان نيست.
آرى، اگر آنان امر خلافت را در آن روز به صاحبش تسليم مىكردند و از ارتكاب گناهان اجتناب مىورزيدند؛
هرگز در روز طفّ (عاشورا) بنى اميّه از فرزندان فاطمه عليها السلام انتقام نمى گرفتند و در اين امر پيشقدم نمىشدند.
هرگز هيچ اختلافى واقع نمىشد و مردم صبح مىكردند در حالى كه دردين، هيچ گونه اختلافى ميان حلال و حرام نبود.
و ليكن آنان شمشيرهاى دشمنى خودشان از نيام بيرون كشيده و با آن برهمه مردم هجوم آوردند.
سوگند به خدا! اگر بيعت حيدرعليه السلام را نمى شكستند هرگز اين كينه ها بيدارنمىگشت؛
ولى آنان وصى و جانشين پيامبر را با ستم كشتند و از روى جهل و نادانى به برگزيده پيامبر چه هجومى آوردند؟
آنان گفتار پيامبر هدايتگر را در حق او مراعات نكرده و حرمت او را نگه نداشتند.
اى كسى كه در مهر و محبّت آل محمّدعليهم السلام مرا ملامت مىنمايى! خاموش باش! از ملامت ديوانه گشته و خير نبينى.
چگونه كسى كه على عليه السلام خصم اوست در روز قيامت در ميان مردمان محشر نجات مىيابد؟
او نشانه و آيت خدا در ميان آفريدگانش و شمشير خشمگين و برّانى كه آرام نگيرد.
او راهنماى به سوى حقايقى است كه در آنها بر اثر گمراهى و تاريكى،ترديد عارض شده است.
پيامبر برگزيده، از ميان صحابه، او را به عنوان برادر و يار مهربان خودبرگزيد و خداوند فاطمه عليها السلام را به همسرى او درآورد.
(از دليرى و شجاعت) او بپرس، در جنگ بدر و خيبر، در آن هنگامه نبردكه اسبان در ميان نيزه شكسته ها به رو مىافتند.
چقدر قهرمانان را به خاك مذلّت انداخته و چندين متمرّد سركش را نابودساخته است؟
او در دوران كودكى از اسلام حمايت نموده و حفظ نمود آن را در زمان ضعف اسلام، در حالى كه هنوز بالغ نشده بود.
اى كسى كه با لجبازى و عناد در مورد على عليه السلام مجادله مىكنى! اينك اين مناقب و فضايل را گوش كن و پيش برو.
تا پاسخ جدال تو را داده و تو خوار گشته، غرورت شكسته و دماغت برخاك ماليده شود.
اى آل ياسينى كه به مهر و محبّت شما اُميد رهايى و نجات از آتش برافروخته داريم!
همواره هاشم در ميان قريش عزيز بود و شما عزيز هاشم بوديد.
اينك اين قصيده را به ساحت تو فرستادم، آن را منتشر كن اى هاشمى! چراكه همانند آن سروده نشده است.
اگر آنان نبودند هيچ پرستشگرى براى خدا با دين حنيف و استوار، شناخته نمىشد.
فرداى قيامت، شفاعت از آن شماست و در روز حشر دادخواست ستمديده به دست شما آشكار و كشف خواهد گشت.
بنده شما «عودى» در فرداى قيامت به وسيله شما اميد ثواب از خداوند احسان كننده، دارد.
پس اين مدح و تمجيد را از او بپذيريد، چرا كه او، جز مدح و محبّت شمابراى فردايش چيز ديگرى ندارد.
سوّم:
پيشواى پيشوايان ادب، شيخ صالح تميمى در مدح مولاى متّقيان اميرمؤمنان على صلوات اللَّه عليه وآله مىگويد:
غايه المدح في علاك ابتداء
ليت شعري ما تصنع الشعراء
يا أخا المصطفى وخير ابن عمّ
وأمير إن عدت الاُمراء
ما نرى ما استطال إلّا تناهى
ومعاليك مالهنّ انتهاء
فلك دائر إذا غاب جزء
من نواحيه أشرقت أجزاء
أو كبدر ما يعتريه خفاء
من غمام الأعراه انجلاء
يحذر البحر صولة الجزر لكن
غارة المدّ غارة شعواء
ربّما رمل عالج يوم يحصى
لم يضق في رماله الإحصاء
وتضيق الأرقام عن معجزات
لك يا من إليه ردّت ذكاء
يا صراطاً إلى الهدى مستقيماً
وبه جاء للصدور الشفاء
بني الدين فاستقام ولولا
ضرب ماضيك ما استقام البناء
أنت للحقّ سلم مالراق
يتأبّى بغيره الإرتقاء
أنت هارون والكليم محلاًّ
من نبيّ سمت به الأنبياء
أنت ثاني ذوي الكسا ولعمري
أشرف الخلق من حواه الكساء
ولقد كنت والسماء دخان
ما بها فرقد، ولا جوزاء
في دجا بحر قدرة بين بردى
صدف فيه للوجود الضياء
لا الخلا يوم ذاك فيها خلاء
فيسمّى ولا الملاء ملاء
قال زوراً من قال ذلك زور
وافترى من يقول ذاك افتراء
آية في القديم صنع قديم
قاهر قادر على ما يشاء
نبأ والعظيم قال عظيم
ويل قوم لم يغنها الأنباء
لم تكن في العموم من عالم الذ
رّ وينهى عن العموم النهاء
معدن الناس كلّها الأرض لكن
أنت من جوهر، وهم حصباء
شبه الشكل ليس يقضي تساوى
إنّما في الحقائق الإستواء
لاتفيد الثرى حروف الثريّا
رفعة أو يعمّه استعلاء
شمل الروح من نسيمك روح
حين من ربّه أتاه النداء
قائلاً من أنا فروى قليلاً
وهو لولاك فاته الإهتداء
لك اسم رآه خير البرايا
مذ تدلّى وضمّه الإسراء
خطّ مع اسمه على العرش قدماً
في زمان لم تعرض الأسماء
ثمّ لاح الصباح من غير شكّ
وبدا سرّها وبان الخفاء
وبرئ اللَّه آدماً من تراب
ثمّ كانت من آدم حوّاء
نهايت و آخرين مرتبه مدح در شأن والاى تو، سرآغاز آن است، اى كاش مىدانستم كه شاعران در مدح تو چگونه شعر مى سرايند؟!
اى برادر محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم و بهترين پسر عمّ و امير! اگر اميران بشمار آيند.
ما مىبينيم هر چه به طول مىانجامد، سرانجام پايان مىپذيرد؛ ولى فضايل تو هرگز پايان نمىپذيرد.
فضايل تو همانند فلك دوّار است كه هرگاه بخشى از آن پنهان شود بخش هاى ديگرش روشن گردد.
يا همانند مهتابى است كه هرگاه پنهان شود از زير ابر آشكار مىگردد.
دريا از هجوم جذر بيم دارد؛ وليكن يورش مدّ يورش بى رحمانه اى است.
چه بسا روزى بتوان ريگهاى بيابان را شمرد و در شمارش آن هيچ تنگنايى نباشد.
ولى ارقام از شمارش شگفتىها و معجزات تو - اى كسى كه ذكاوت وزيركى بر او برمىگردد - ناتوان هستند.
اى راهى كه به سوى هدايت به صورت مستقيم هستى و به سبب تو سينه ها بهبود يابند.
دين به سبب تو بنا گشته و استوار گرديد، اگر ضربات شمشير تو در گذشته نبود، هرگز بناى دين استوار نمىگشت.
تو پلّه سالكان به سوى حق هستى، كه اگر كسى از اين پلّه امتناع ورزد، پلّه ديگرى براى صعود به سوى حق، ندارد.
تو به منزله هارون از موسى عليه السلام، جانشين بهترين پيامبران هستى.
تو دوّمين شخصيّت از اصحاب كساء هستى، و به جانم قسم! كه برترين وشريفتر آفريدگان زير كساء بودند.
تو بودى در حالى كه هنوز آسمان به صورت دود بود كه نه ستاره «فرقد» داشت و نه ستاره «جوزاء».
در تاريكى درياى قدرت، ميان لباس صدف، از هستى روشنايى نبود.
در آن روز نه خالى بود تا خالى ناميده شود و نه پر بود تا پر ناميده شود.
و كسى كه بگويد اين بهتان است، خود بهتان زده و افترا بسته است.
تو آيت و نشانه در قديم و ساخته خداوندى كه قاهر است و بر هر چيزى بخواهد تواناست.
تو همان خبرى هستى كه خداى بزرگ فرمود: بزرگى؛ واى بر گروهى كه خبرهاى آنها را كفايت نكرد.
تو در ميان عموم در عالم ذرّ نبودى، خردمندان چنين چيزى را از عموم نمىپذيرند.
سرشت همه مردم از زمين است؛ ولى تو از جوهر آفريده شدى و مردم سنگريزه اند.
همانندى در شكل و قيافه مردم دليل بر تساوى نيست؛ چرا كه در حقايق برابرى است.
حروف «ثرى» - كه به معناى خاك است - هرگز به اوج والايى حروف «ثريّا»- كه ستاره درخشانى است - نخواهد رسيد و ارتفاع نخواهد گرفت.
آنگاه كه روح - آن فرشته بزرگ - از جانب پروردگارش ندايى آورد، از نسيم روح تو جان گرفت.
در حالى كه مىگفت: من كيستم، اندكى انديشيد، اگر تو نبودى هدايت نمىشد.
تو داراى نامى هستى كه آن را بهترين خلايق پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم در آن هنگام كه در شب معراج نزديك شد، ديد؛
كه به همراه نام او از زمان قديم بر روى عرش الهى نوشته شده؛ در آن زمانى كه هنوز اسمها بوجود نيامده بودند.
آنگاه سپيده دميد و بدون ترديد، راز اين اسمها فاش و پنهانى آنها آشكارگشت.
در اين هنگام بود كه خداوند حضرت آدم عليه السلام را از خاك آفريد، آنگاه از آدم حواء را خلق نمود.
شاعر اديب، عبدالباقى عمرى در مدح على عليه السلام گويد:
يا أبا الأوصياء، أنت لطه
صهره وابن عمّه وأخوه
إنّ للَّه في معانيك سرّاً
أكثر العالمين ما علموه
أنتثانيالآباءفيمنتهىالدو
ر وآباؤه تعدّ بنوه
خلق اللَّه آدماً من تراب
فهو ابن له، وأنت أبوه
اى پدر اوصيا و جانشينان! تو داماد، پسر عمو و برادر طه صلى الله عليه وآله وسلم هستى.
به راستى كه براى خداوند در معانى تو رازى است كه بسيارى از جهانيان ياراى دانستن آن را ندارند.
تو در انتهاى دايره خلقت دوّمين پدران هستى و پدران او، پسران او به شمار آيند.
خداوند حضرت آدم عليه السلام را از خاك آفريد، پس او فرزند تراب است و توابوتراب هستى.
وى در توصيف ضريح مقدّس آن حضرت عليه السلام گويد:
ألا إنّ صندوقاً أحاط بحيدر
وذي العرش قد أربى إلى حضرة القدس
فإن لم يكن للَّه كرسيّ عرشه
فإنّ الّذي في ضمنه آية الكرسي
آگاه باشيد! اين ضريحى كه پيرامون قبر مطهّر حيدرعليه السلام را گرفته به راستى كه صاحب عرش آن را به سوى حضرت قدس ارزانى داشته است.
اگر براى خداوند در عرشش كرسى نباشد، به راستى كه آن كه قبر او را دربرگرفته، آيه كرسى است.
و شاعر در اين زمينه چه زيبا سروده:
شهد الأنام بفضله حتّى العدا
والفضل ما شهدت به الأعداء
فتلألأت أنواره لذوي النهى
فتزحزت عن غيّها الظلماء
همه مردم بر فضل و برترى او گواهى دادند، حتى دشمنانش، و فضل وبرترى آن است كه دشمنان به آن گواهى دهند.
پس انوار او بر خردمندان روشن گشت، پس تاريكى از برپا شدن آن، انوارشد.
شاعر ديگرى گويد:
يروي مناقبهم لنا أعداؤهم
لا فضل إلّا ما رواه حسود
وإذا رأوها مبغضوهم لم يكن
للعالمين عن الولاة مجيد
مناقب و فضايل آنان را دشمنانشان به ما روايت مىكنند، فضيلتى نيست جز آن كه بر زبان حسود جارى شود.
وقتى دشمنانشان چنين فضايلى را نقل مىكنند؛ ديگر ولايتشان براى جهانيان قابل انكار نيست.
در كتاب «المجموع الرائق من أزهار الحدائق» آمده است:
امام اميرالمؤمنين عليه السلام پس از خطبه معروف به «طثنجيّه» (1)دعاى ذيل را بيان فرمود:
«تَحَصَّنْتُ بِالْمَلِكِ الْحَيِّ الَّذي لايَمُوتُ، وَاعْتَصَمْتُ بِذِي الْعِزَّةِ وَالْعَدْلِ وَالْجَبَرُوتِ، وَاسْتَعَنْتُ بِذِي الْعَظَمَةِ وَالْقُدْرَةِ وَالْمَلَكُوتِ، مِنْ كُلِّ ما أَخافُهُ وَأَحْذَرُهُ».
خود را در دژ محكم پادشاهى كه هرگز نمىميرد قرار داده و مصون ساختم، و به (ذيل عنايت) خداوندى كه داراى عزّت، عدل و جبروت است، چنگزدم و از خدايى كه صاحب، عظمت، قدرت و ملكوت است يارى طلبيدم؛از براى هر چيزى كه از آن بيم دارم و مىترسم.
آنگاه حضرتش فرمود:
ما ذكر أحدكم هذه الكلمات عند نازلة أوشدّة إلّا أزاحها اللَّه عزّوجلّ عنه إلّا الموت.
هر كس اين كلمات را در هنگام نزول هر بلا يا شدّت و سختى - جز مرگ - بخواند؛ خداوند متعال آن بلا يا شدّت و سختى را از او برطرف مىكند.
جابر به امام عليه السلام عرض كرد: اى امير مؤمنان! فقط اين دعا را بخواند؟
حضرت عليه السلام فرمود: سيزده اسم نيز به آن اضافه مىكنم.
و اين اشاره به اسم مبارك پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم و اسم مبارك حضرتش عليه السلام واسامى فرزندانش عليهم السلام كه آخرين آنان حضرت حجّت بن الحسن صاحب
1) در مصدر والمشارق: «التطنجيّة»، و در الصحيفة: «الطتنجيّة» آمده است.
الزمان (صلوات اللَّه عليه) است، مىباشد. (1)
شبلى شميل گويد: امام علىّ بن على طالب عليه السلام بزرگ بزرگان است، او نسخه منحصر به فردى است، نه در شرق و نه غرب جهان ،نه درروزگار قديم و نه در دوران جديد و معاصر صورتى طبق اصل ديده نشده است. (2)
جورج جرداق، نويسنده مسيحى در كتاب معروف خود «صوت العداله» پس از بيان جنگ صفّين و چگونگى نبرد دو لشكر، مىنويسد:
گويا در بهبوحه جنگ و امواج مرگ، هيچ شمشيرى نمىزند، نيزه اى بكار نمى برد و حمله اى نمى كند؛ جز آن كه از هر گوشه و كنارى فريادهايى بلند مىشود، هزار فرياد از اين طرف و هزار فرياد از آن طرف از حنجره ها و دهان ها بيرون مىآيد و همگى مىگويند:
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام، قهرمان ميدان نبرد اسلام و ميدان حق و ميدان مبارزه عدالت انسانيّت است.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه در روز نبرد، روزى كه بهشت زير سايه شمشيرها بود، در برابر عمرو بن عبدود شير ترسناك جزيرة العرب، قرار گرفت و در حالى كه در آن روز جز در ايمانش، در همه جهات كودكى بيش نبود آن شير هولناك را بر زمين زد.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه با دست هاى توانايش بزرگترين درب دژهاى مستحكم را از جاى كند و لرزه بر اندام قهرمانان ميدان نبرد انداخت و آن درب را سپر قرار داد، در حالى كه آن درب در دستان تواناى او سبكتر بود از پرى كه در بال پرنده است.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه اگر همه مردم روى زمين با او به جنگ برخيزند هرگز باكى نداشته و وحشت نمى كند وجانش او را جز به نبردى راستين وادار نخواهد كرد.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه باكى ندارد كه به سراغ مرگ برود و يا مرگ به استقبال او بيايد.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه در ميدان هاى جنگ شجاعت هايى آفريد و موقعيت هايى بوجود آورد كه بر احدى از بشريّت چنين موقعيّت هايى ميسّر نشد، چرا كه زهد براى او، راه جنگ و مبارزه را گشود؛ در صورتى كه زهد براى ديگران جز درهاى شكست و گوشه گيرى باز نكرد، و مهربانى و عطوفت او بر مستمندان و مستضعفان دژهاى بسته را براى او گشود، و دوستى و مهر او كاخ هاى كينه را واژگون نمود، و آن را والاترين الگو براى جنگ ها قرار داد، و دوستى و عشقش به مردم او را وادار به اين گونه مبارزه رعب انگيز و عميق نمود.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه تاريكى ها با شمشيرش شكافته شده و بر مغز دشمنانش رعد و برقها را فرود آورد و بر آنها توفان هاى وحشتناكى مى فرستاد كه باعث ريشه كن شدن آنها مى گشت، او در اين حال چنان مى خروشد كه ترسها را فراموش مى كند كه:
وفي عينيه دموع تحوّلت شراراً
وفي حناه عطف توقّد ناراً
در چشمانش قطرات اشك، شرارههاى آتش مىگردد؛ و در مهر و عطوفت دلش، شعلهاى برافروخته مىشود.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه شمشيرش بر هيچ ستمگر و جائرى فرود نمى آيد مگر آن كه مى خندد همانند شخص پاكدامنى كه بر شخص لااُبالى و هتّاكى مى خندد.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه شمشيرش در فضا
بالا نمى رود جز آنكه شكنجه شده اى در حجاز، عراق يا سرزمين شام فرياد مى زند و مىگويد: پدرم فداى تو باد اى شمشير حق! و اى دادخواه ستمديدگان و محرومان!
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، او پناهگاه فقيران در مقابل تندبادها، سدّ ضعيفان در برابر امواج سيل و استراحتگاه درماندگان در مقابل توفانهاى هلاك كننده است، او (براى بى پناهان) داراى سايه بانى - همانند شب تاريك - در ظهر سوزان است.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه هر كجا قدم هاى مباركش بگذارد زمين سبز مى گردد و باران رحمت الهى مى بارد، و از آبروى اوست كه آب نهرها مى جوشد و از دوستى اوست كه امواج دريا مى خروشد.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه دلها به خاطر او انبساط پيدا مى كنند و فرحناك مى گردند اگر باصفا و پاكيزه باشند و انقباض پيدا مى كنند و غمناك مى گردند اگر خالى از صفا باشند.
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است، كسى كه به زودى روزگار درمورد او و شمشيرش هم صدا با گويندگان خواهند گفت:
«لاسيف إلّا ذوالفقار ولا فتى إلّا عليّ عليه السلام»؛
«شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على عليه السلام نيست».
آگاه باشيد! او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است. پس اى فتنه گران و آشوب بپاكنندگان فرار كنيد و گرنه، نه كوهها و نه دشت ها شما را پناه نخواهد داد.
جرج جرداق مسيحى در كتاب «صوت العداله» بخشى از سخنان زيباى امير مؤمنان على صلوات اللَّه عليه را نقل كرده است كه اينك گوشه اى از آن را نقل مىكنيم:
1 - علاء بن زياد حارثى كه يكى از ياران على عليه السلام بود بيمار گشت،حضرت به عيادت او رفتند، وقتى خانه وسيع او را ديدند فرمودند:
ما كنت تصنع بسعة هذه الدار في الدنيا؟ أما أنت إليها في الآخرةكنت أحوج، وبَلى إن شئت بلغت بها الآخرة تَقري فيها الضيف وتصل فيها الرحِم، وتطلع منها الحقوق مطالعها، فإذا أنت قدبلغت بها الآخرة. (1)
در اين دنيا با اين خانه وسيع چه مى كنى؟ آيا تو در جهان آخرت بدان بيشتر نيازمند نيستى؟
آرى، اگر بخواهى با اين خانه وسيع، به آخرت برسى در آن مهمان بپذير و با خويشاوندان صله رحم كن، و حقوق واجبه آن را به مستحقّان بپرداز كه اگر چنين كنى البتّه به وسيله آن، خانه آخرت را دريافته اى.
2 - وقتى اميرمؤمنان على عليه السلام خبردار شد كه يكى از كارگزارانش در اموال عمومى تصرّف مى كند، به سرعت نامه اى به وى فرستاد كه در آن نامه آمده است:
فاتّق اللَّه، واردد إلى هؤلاء القوم أموالهم، فإنّك إن لم تفعل ثمّ أمكنني اللَّه منك لاُعذرنّ إلى اللَّه فيك، ولأضربنّك بسيفي الّذي ماضربت به أحداً إلّا دخل النار. واللَّه، لو أنّ الحسن والحسين عليهما السلام فعلا مثل الّذي فعلت، ما كانت لهما عندي هوادة ولا ظفراً منّي بإرادة حتّى آخذ الحقّ منهما واُزيح الباطل عن مظلمتهما.
«از خدا بترس و اموال اين گروه را به خود آنان بازگردان، چرا كه اگر چنين نكنى خداوند مرا به تو مسلّط خواهد ساخت و من در مورد تو در پيشگاه خدا معذور بوده و با همان شمشيرى كه بر هيچ كس نزدم جز آن كه وارد آتش شد؛ تو را خواهم زد. سوگند به خدا! اگر حسن و حسين عليهما السلام آنچه تو مرتكب شدى، كرده بودند به آنان رخصت نمى دادم و خواهش آنان را
1) نهج البلاغه: خطبه 209، بحار الأنوار: 336/40 ح 118/70 19 ح8 و 155/76 ح 36.
نمى پذيرفتم، مگر اين كه حق را از آنان بازپس گرفته و ستمى كه باطل بوده از آنها دور مى ساختم». (1)
3 - يكى از كارگزاران على عليه السلام به وليمه اى دعوت شده و آن را پذيرفت،امام عليه السلام او را به شدّت از اين دعوت منع نموده و سخت توبيخش نمود وفرمود:
أفلإقامة حقّ يريدون أن يرشوه بالدعوة، والحقّ يقام بدون رشوة، أم لإنزال الباطل منزلة الحقّ؟
«آيا براى برپايى حق مى خواهند به تو رشوه داده و دعوت نمايند؟! درحالى كه حق بدون رشوه هم پابرجاست، يا اين كه مى خواهند باطل را به منزله حق در آورند؟
والى حق ندارد چنين كارى كند، گرچه حكومت همه كره زمين بر او واگذار شود، آنگاه چگونه مى تواند پا به مجلس وليمه اى بگذارد كه در آن،ثروتمندان دعوت گشته و فقيران و نيازمندان رانده مى شوند؟ و اين خود مظهرى از مظاهر تفرقه و جدايى ميان مردم است، آنگاه با اين تفرقه است كه خاطر برخى جريحه دار مىشود و دل على مجروح مى گردد.
آگاه باش! آنگاه اجتماعى مستقيم و پابرجا مىشود كه گروهى خوانده مى شود و گروه ديگرى رانده، و در اين امر بى عدالتى و بى انصافى نباشد؟!»
4 - آنگاه كه خبر كشته شدن محمّد بن ابى بكر رحمه الله توسّط ياران معاويه به آن حضرت رسيد، امام عليه السلام فرمود:
إنّ حزننا عليه على قدر سرورهم به، إلّا أنّهم نقصوا بغيضاًونقصنا حبيباً.
همانا اندازه اندوه ما بر شهادت او به اندازه شادى شاميان است، جز آنكه از آنان يك دشمن و از ما يك دوست كم شد. (2)
5- از امام عليه السلام پرسيدند: عدل برتر است يا بخشش؟ فرمود:
العدل يضع الاُمور مواضعها، والجود يخرجها من جهتها، والعدل سائس عامّ، والجود عارض خاصّ، فالعدل أشرفهما وأفضلهما.
عدالت، هر چيزى را در جاى خود مى نهد، ولى جود و بخشش آن را ازجاى خود خارج مىسازد. عدالت تدبير عمومى است، ولى بخشش گروه خاصّى را شامل مىشود، پس عدالت شريفتر و برتر است. (1)
6- امام عليه السلام به بديهه در وصف مؤمن فرمودند:
المؤمن بشره في وجهه، وحزنه في قلبه، أوسع شيء صدراً،وأذلّ شيء نفساً، يكره الرفعة ويشنأ السمعة، طويل غمّه بعيد همّه، كثير صمته، مشغول وقته، شكور صبور، مغمور بفكرته ضنين بخلّته سهل الخليقة لين العريكة. (2)
شادى مؤمن در چهره او و اندوه وى در دلش مىباشد. سينه اش از هر چيز وسيعتر، و نفس او از هر چيزى خوارتر است، برترى جويى را زشت و رياكارى را دشمن مى شمارد. اندوه او طولانى، و همّت او بلند است،سكوتش فراوان،و وقتش مشغول است.او شكرگزار،شكيبا وژرف انديش است، از كسى درخواست حاجت ندارد و خلق او نرم خو و فروتن است.
7 - امام عليه السلام فرمود:
يأتي على الناس زمان لايقرَّب فيه إلّا الماحل، ولايظرَّف فيه إلّا الفاجر، ولا يضعَّف فيه إلّا المنصف. (3)
روزگارى بر مردم فرا خواهد رسيد كه جز «ماحل»؛ «سخن چين» را محترم نمى شمارند و جز بدكار، زيرك و باهوش شمرده نشود و در آن اجتماع جزفرد باانصاف، ناتوان نگردد.
نويسنده رحمه الله گويد: منظور از «ماحل» كسى است كه نزد سلطان جاسوسى كند. و منظور از «لايظرّف»: يعنى زيرك و باهوش شمرده نشود، و«لايضعّف»: يعنى ناتوان شمرده نشود.
از اميرالمؤمنين علي عليه السلام دو خطبه نقل شده كه يكي بدون الف و ديگري بدون نقطه است .
خطبهٔ بدون الف
خطبهٔ بدون نقطه :
در كتاب «مناقب» نقل شده: كلبى از ابوصالح و از ابوجعفر بن بابويه رحمه الله با سندش از امام رضاعليه السلام از پدران گرامش عليهم السلام نقل مى كند كه حضرتش فرمود:
روزى عدّه اى از صحابه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم گرد هم آمده و با هم گفت وگو مى كردند، در اين ميان سخن از اين شد كه در بين حروف، حرف «الف» بيشترين حرفى است كه در گفت وگوها مورد استفاده قرار مىگيرد.
على عليه السلام كه در جمع اصحاب حضور داشت، به بديهه خطبه اى زيبا وشيوايى ايراد كرد كه در آن به هيچ عنوان حرف «الف» بكار نرفته است،آن حضرت اين خطبه را چنين آغاز فرمود:
حمدتُ من عظمت منّته، وسبغت نعمته، وسبقت رحمته غضبه،وتمّت كلمته، ونفذت مشيّته، وبلغت قضيّته، حمدته حمد مقرّبربوبيّته ]متخضّع لعبوديّته[ متنصّل من خطيئته ]متفرّد بتوحيده[مؤمّل منه مغفرة تنجيه، يوم يشغل ] كلٌّ[ عن فصيلته وبنيه.
ونستعينه ونسترشده ونستهديه ونؤمن به ونتوكّل عليه، وشهدت له شهود]عبد [مخلص موقن، وفرَّدته تفريد مؤمن متيقّن،ووحّدته توحيد عبد مذعن ليس له شريك في ملكه، ولم يكن له وليّ في صنعه، جلّ عن مشير ووزير، وعن عون ومعين، ونصيرونظير.
علم فستر وبطن فخبر، وملك فقهر، وعُصي فغفر، ]وعُبد فشكر[وحكم فعدل ]وتكرّم وتفضّل[ لم يزل ولن يزول، ليس كمثله
شيء، وهو ]قبل كلّ شيء،و [بعد كلّ شيء، ربٌّ متعزّز بعزّته،متمكّن بقوّته، متقدّس بعلوّه، متكبّر بسموّه.
ليس يدركه بصر، ولم يحط به نظر، قويٌّ منيع، بصيرٌ سميع،رؤوف رحيم، عجز عن وصفه من يصفه وضلّ عن نعته من يعرفه قرب فبعد، وبعد فقرب، يجيب دعوة من يدعوه، ويرزقه ويحبوه ذو لطف خفيّ، وبطش قويّ، ورحمة موسعة، وعقوبة موجعة،رحمته جنّة عريضة مونقة، وعقوبته جحيم ممدودة موبقة.
وشهدت ببعث محمّد رسوله وعبده وصفيّه، ونبيّه ونجيّه وحبيبه وخليله، بعثه في خير عصر وحين فترة وكفر، رحمة لعبيده، ومنّة لمزيده، ختم به نبوّته، وشيَّد به حجَّته فوعظ ونصح وبلغ وكدح،رؤوف بكلّ مؤمن، رحيم ]سخيٌّ [رضيٌّ وليٌّ زكيٌّ، عليه رحمةوتسليم، وبركة وتكريم، من ربّ غفور رحيم، قريب مجيب.
وصّيتكم معشر من حضرني بوصيّة ربّكم، وذكّرتكم بسنّة نبيّكم فعليكم برهبة تسكن قلوبكم، وخشية تذري دموعكم، وتقيّة تنجيكم قبل يوم يبليكم ويذهلكم يوم يفوز فيه من ثقل وزن حسنته، وخفّ وزن سيّئته، ولتكن مسألتكم وتملّقكم مسألة ذلّ وخضوع، وشكر وخشوع، بتوبة ونزوع وندم ورجوع.
وليغتنم كلّ مغتنم منكم صحّته قبل سقمه، وشيبته قبل هرمه وسعته قبل فقره، وفرغته قبل شغله، وحضره قبل سفره ]قبلتكبّر وتهرّم وتسقم[ يملّه طبيبه، ويعرض عنه حبيبه، وينقطع عمره، ويتغيّر عقله.
ثمّ قيل: هو موعوك وجسمه منهوك ثمّ جُدَّ في نزع شديد،وحضره كلّ قريب وبعيد، فشخص بصره وطمح نظره ورشح جبينه، وعطف عرينه وسكن حنينه وحزنته نفسه، وبكته عرسه وحفر رمسه ويُتم منه ولده، وتفرّق عنه عدده، وقُسم جمعه
وذهب بصره وسمعه، ومدّد وجُرّد و عُرّي وغُسّل ونُشّف.
وسُجّي وبُسط له وهُيّئ، ونُشر عليه كفنه، وشُدّ منه ذقنه وقُمّص وعُمّم ووُدّع وسُلّم وحُمّل فوق سرير، وصُلّي عليه بتكبير ]بغير سجود وتعفير[ ونقل من دور مزخرفة، وقصور مشيّدة، وحجر]منضّدة، وفرش[ منجّدة.
وجُعل في ضريح ملحود وضيّق مرصود بلبن منضود مسقّف بجلمود وهيل عليه حفره وحشى عليه مدره، وتحقّق حضره ونسي خبره، ورجع عنه وليّه وصفيّه، ونديمه ونسيبه.
وتبدّل به قرينه وحبيبه، فهو حشو قبر، ورهين قفر يسعى بجسمه دود قبره، ويسيل صديده من منخره، يسحق برمّته لحمه وينشف دمه، ويرمّ عظمه، حتّى يوم حشره فنشره من قبره حين ينفخ فيصور، ويدعى بحشر ونشور، فثمَّ بُعثرت قبور وحُصّلت سريرة صدور.
وجيء بكلّ نبيّ وصدّيق وشهيد، وتوحّد للفصل قدير، بعبده خبير بصير فكم من زفرة تغنيه ]وحسرة تنضيه[ في موقف مهول ومشهد جليل بين يدي ملك عظيم، بكلّ صغيرة وكبيرة عليم،فحينئذ يُلجمُه عرقه، ويحصره قلقه.
]فعبرته[ غير مرحومة، وصرخته غير مسموعة، وحجّته غير مقبولة،]وبرزت صحيفته، وتبيّنت جريرته، و[ نظر فى سوء عمله، وشهدت عليه عينه بنظره،
ويده ببطشه، ورجله بخطوه، وفرجه بلمسه، وجلده بمسّه]ويهدّده منكر ونكير، وكشف له حيث يصير[.
فسلسل جيده، وغلّت يده، وسيق فسحب وحده، فورد جهنّم بكرب وشدّة فظلَّ يعذّب في جحيم، ويسقى شربة من حميم،تشوي وجهه، وتسلخ جلده، وتضربه زبنتية بمقمع من حديد،
ويعود جلده بعد نضجه كجلد جديد، يستغيث فتعرض عنه خزنة جهنّم، ويستصرخ فيلبث حقبة بندم.
نعوذ بربّ قدير من شرّ كلّ مصير ونسأله عفو من رضي عنه،ومغفرة من قبله، فهو وليُّ مسألتي، ومنجح طلبتي، فمن زُحزح عن تعذيب ربّه جُعل في جنّته بقربه وخُلّد في قصور مشيّدة،ومُلّك بحور عين وحفدة وطيف عليه بكؤوس وسكن حظيرة قدس، وتقلّب في نعيم، وسُقي من تسنيم وشرب من عين سلسبيل ومزج له بزنجبيل مختّم بمسك وعبير مستديم للملك مستشعر للسرور، يشرب من خمور في روض مغدق ليس يصدع من شربه، وليس ينزف]لبّه[.
هذه منزلة من خشي ربّه، وحذّر نفسه معصيته، وتلك عقوبة من جحد مشيئته وسوّلت له نفسه معصيته، فهو قول فصل وحكم عدل وخير قصص قصّ، ووعظ ]به [نصّ، تنزيل من حكيم حميد نزل به روح قدس مبين على قلب نبيّ مهتد رشيد، صلّت عليه رسل سفرة مكرمون بررة.
عذت بربّ عليم رحيم كريم من شرّ كلّ عدوّ لعين رجيم، فليتضرّع متضرّعكم، وليبتهل مبتهلكم، وليستغفر كلّ مربوب منكم لي ولكم، حسبي ربّي وحده. (1)
«خدايى را حمد و ستايش مى نمايم كه منّت او (بر آفريدگانش) بزرگ است، و نعمت او همگان را فرا گرفته و مهر و رحمت او بر خشم و غضبش پيشى گرفته و كلمه او به كمال رسيده و مشيّت وخواست او در همه چيز نفوذ كرده و قضاى او به امضايش رسيده است.
او را به گونه اى ستايش مىكنم كه اقرار كننده اى به ربوبيّت او اقرار
1) المناقب: 48/2، الخرائج: 740/2 ح 56، الصراط المستقيم: 222/1. اين روايت را كنجى شافعى در «كفايةالطالب: 393»، ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه: 140/19» فيروزآبادى در «فضائل الخمسة: 256/2»كفعمى در «المصباح: 968»، و سيّد ميرجهانى رحمه الله در «مصباح البلاغة: 28/1» نقل كردهاند.
مى نمايد، ]در برابر بندگى او تواضع و فروتنى مىكند[، از خطاكارى خويش بيزارى مى جويد، ]به يگانگى او اقرار مىكند[، از او آرزومند مغفرت و بخششى است كه با موجب رهايى اوست؛ در روزى كه هركسبه خود مشغول است و از بستگان و فرزندانش اعراض مىكند.
از او يارى مى جوئيم و ارشاد و هدايت مى طلبيم، و به او ايمان داشته و بر اوتوكّل مى نمائيم و گواهى مى دهم بر او گواهى بنده اى كه با كمال اخلاص ويقين بر او گواهى مى دهد. و او را چنان به يكتايى مى شناسم كه مؤمن داراى يقين، مى شناسد و او را به گونه اى يگانه مى دانم كه بنده متواضع معترف به عبوديّت مى شناسد.
او در سلطنتش شريك و انباز، و در ايجاد موجودات، يار و ياورى ندارد. اوبالاتر و والاتر از آن است كه مشاور و وزير، ياور و معين و مددكار وهمتايى داشته باشد.
او دانست و پنهان نمود و راز نمود و بازگو كرد، بر همگان مالك است و برهمه قاهر و غالب، مورد معصيت قرار مىگيرد و مى آمرزد، معبود واقع مى شود و سپاسگزار، حكم مى كند و در حكمش دادگرى مى نمايد و مردم را اكرام كرده و مورد فضل خويش قرار مى دهد، هميشه بوده و خواهد بود، هيچ چيز مانند او نيست، او پيش از همه بوده و پس از همه چيز خواهد بود.
پروردگارى كه به عزّت خويش باعزّت است، و با نيروى خود پابرجا و درقداست خود والاست و كبريايى او عالى است.
هيچ ديده اى او را درك نمىكند، و هيچ انديشه و نظرى او را فرا نمىگيرد، نيرومند، والا، بينا، شنوا، مهربان و بخشنده است.
ستايشگران از وصف او درمانده و ناتوان، و انسان هاى داراى شناخت از توصيف شناخت او سرگردان.
او نزديك است در دورى، و دور است در نزديكى. كسى كه او را بخواند پاسخ مىدهد، و به او روزى داده و بدون منّت لطف مىكند، داراى لطف پنهانى و سختگيرى نيرومند، رحمت فراگير و عذاب درد آور است.
رحمت و بخشايش او بهشتى پهناور و زيباست و عذاب و شكنجه او دوزخى كشيده شده و هلاك كننده است.
و گواهى مى دهم به رسالت حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم كه بنده، رسول برگزيده، پيامبر، نجيب، حبيب و خليل خداست، كه او را در بهترين دوران و درهنگامى كه فترت و فاصلهاى در برانگيختن پيامبران بوده و كفر همه راگرفته بود؛ برانگيخت، انگيزش او براى رحمت بندگان بود تا بر آنان منّتزيادى گذارد.
خداوند، پيامبرى را به او پايان برد، حجّت خويش را به وسيله او محكم كرد، پس او نيز مردم را پند و اندرز داد، و فرمان خدا را به آنها رساند و ازهيچ رنجى دريغ نكرد.
او به تمام مؤمنان رؤوف و مهربان است. او رحيم، سخاوتمند، خرسند،دوست و پاكدامن است.
رحمت، درود و سلام، بركت و تكريم، از پروردگارى كه بخشنده ومهربان، نزديك و پاسخ دهنده است بر او باد.
اى گروه حاضر! شما را به سفارش خدا توصيه مىكنم و سنّت (1)پيامبرتان رابراى شما تذكّر مىدهم.
بنابراين، به گونه اى ترس داشته باشيد كه در دل هاى شما آرامش به وجودآورد و طورى هراس داشته باشيد كه از چشم هاى شما اشك جارى كند وبه گونه اى تقوا پيشه كنيد كه پيش از آن كه روز ابتلا و گرفتارى شما راناتوان سازد، رهايى يابيد، روزى كه در آن هر كس كارهاى پسنديده او سنگين و كارهاى ناپسند او سبك باشد، رستگار مى گردد.
سؤالى كه از خدا مى كنيد و چاپلوسى و تملّقى كه در سؤال از او مى نماييد بايستى با خوارى، افتادگى، سپاسگزارى و فروتنى همراه توبه، خوددارى،پشيمانى و بازگشت باشد.
و هر يك از شما بايد تندرستى را پيش از بيمارى، جوانى را پيش از پيرى،دارايى را پيش از فقيرى و نادارى، آرامش خاطر را پيش از گرفتارى، حضر را پيش از سفر و زندگى را پيش از مرگ غنيمت شمارد. پيش از آنكه بزرگ شود و پير گردد، و چنان بيمار شود كه طبيب از مداواى او خسته و دوستاز او رو گردان شده و عمرش به پايان رسيده و عقلش زايل گردد، آنگاه
1) سنّت: گفتار و كردار پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم مىباشد.
گويند: او تب دارد و جسمش لاغر شده است.
پس از آن، مرحله جان كندنش مىرسد، نزديكان و خويشان دور او حاضر مى شوند، چشم به آنان مى دوزد و با نگاه آرزو و حسرت به آنان مى نگرد،عرق مرگ بر پيشانى او مى نشيند، بينى او كج مىشود (مى كشد)، ناله اش آرام مىشود، نفسش محزون مى گردد، همسرش مى گريد، گورش آماده مى شود، فرزندش يتيم مى گردد.
اطرافيانش از او جدا مىشوند، اموالش در ميان وارث تقسيم مى گردد وچشم و گوش او از بين مى رود، تا اين كه دراز كشيده و از همه جا دست شسته و عريان مى شود و غسل داده مى شود و آب غسلش خشك مى گردد، و جامه اى رويش افكنده مى شود و آن جامه را زير او پهن كرده و آماده (دفن) مى كنند.
كفنش را بر روى او مى افكنند، و از چانه اش مى بندند، و پيراهن سرتاسرى بر او مى پوشانند، عمامه بر سر او مى بندند، با او وداع مىكنند، و به روح او درود فرستاده و در ميان تابوت گذاشته و حمل مى كنند، و با تكبير بدون اين كه سجده كرده و به خاك افتند بر او نماز گزارند.
و از خانه هايى كه زينت داده شده بود، و كاخ هاى محكمى كه با سنگها آراسته شده و با فرشها مفروش گشته بود، منتقل مىكنند، و او را درگورى كه بالاى آن لحد است و جاى تنگى كه اطراف آن با خشت مسدود شده و روى سقفش سنگ چيده شده و روى آن خاك ريخته مى شود و باكلوخ آن را پر مىكنند و حضورش در آنجا محقّق مىشود و خبرش به فراموشى سپرده مى شود و پس از آن، دوستان، برگزيدگان، نديمان وخويشان او باز مى گردند.
همنشينان و دوستان او عوض مى شوند، او در دل خاكِ قبر آرميده و در گرومكان خلوتى است كه كرم قبرش سعى در نابودى جسدش داشته، آب چركين مخلوط با خون از بينى او سرازير شده كه همگى با گوشت يكى شده و خونش خشك مى گردد، و استخوانش مىپوسد، و تا روز قيامت حال او چنين است.
آنگاه كه روز رستاخيز فرا مى رسد و در صور دميده مىشود از قبرش
بيرون مى آيد و او را براى حشر و نشر مى خوانند، آنجاست كه قبرش شكافته شده و باطن سينه ها آشكار مى گردد.
در آن روز، همه پيامبران، صدّيقان و شهيدان زنده مى شوند و خداوند قادر توانا كه از همه چيز باخبر است، تنها داور است كه بين حق و باطل جدائى مى افكند.
پس چه بسا ناله اى كه از روى ناتوانى و چه بسا اندوه و حسرتى كه از روى شرمندگى مى كشد، در قرارگاه وحشتناك و محلّ ديد وسيع در مقابل پادشاه باعظمتى كه از كرده هاى كوچك و بزرگ آگاه است، در اين هنگام است كه عرقش او را لجام مى زند و اضطرابش شدّت پيدا مى كند.
به اشك او رحم نمى شود، ناله او شنيده نمى شود، دليل و برهان او پذيرفته نيست، نامه عملش هويدا و جُرم هاى او آشكار مى گردد، او به كردار زشت خويش مى نگرد و چشمش به آنچه ديده، و دستش به هر جا كه كشيده وپايش به هر جا كه رفته و فرج او با هر كس كه تماس پيدا كرده و پوستش به هر جا كه ماليده شده، گواهى مى دهد. نكير و منكر او را در برابر اعمالش تهديد مى كنند و پرده از كردار و اعمالش برداشته مى شود.
در اين هنگام، زنجير به گردنش انداخته و دستانش را مى بندند و به سختى كشيده و با ناراحتى و شدّت به دوزخ مى اندازند، او همواره در دوزخ شكنجه مى شود، و از آب جوشان مى نوشد كه صورتش بريان و پوستش كنده مى شود.
دو مأمور او، با گرز آهنين او را مى زنند و پوست بدنش پس از بريان شدن،دوباره به صورت پوست تازه مى گردد، او فرياد مى زند و موكّلان جهنّم از او روى بر مى گردانند، او دادخواهى مى كند پاسخى نمى شنود.
به پروردگار توانا از شرّ هر گونه سرانجامى پناه مى بريم، از او درخواست مى كنيم مانند كسانى كه از آنها خوشنود گشته، ما را ببخشد و مانند كسانى كه از آنها پذيرفته، ما را بيامرزد كه او سؤال مرا مىپذيرد، و درخواست مرا مى دهد.
پس كسى كه از عذاب پروردگارش دور شود در بهشت خدا و در جوار رحمت او قرار مى گيرد و در كاخ هاى محكم جاودانه زندگى مى كند و
حورالعين و خدمتكاران بهشتى در خدمت او بوده و با جام ها به دور او خواهند گشت.
آنان در بهشت سرسبز به سر برده و در نعمتها غوطه ورند و از شراب بهشتى «تسنيم» (1)مى آشامند از چشمه سلسبيل (2)كه آميخته با زنجبيل است مى آشامند، چشمه اى كه با مشك و عنبر مختوم و ملكيّت آن دايمى است،شرابهايى كه باعث شادى گشته و در باغهايى است كه آبش روان است، نه به آشامنده آزار مى رساند و نه عقل او را زايل مى كند.
آرى، اين است منزلت و مقام كسى كه از پروردگارش بترسد، و نفسش را ازعصيان او بر حذر دارد، و آن است جزاى كسى كه از او نافرمانى كند و نفس خود را براى عصيان او فراخواند، پس اين سخنى است كه حدّ فاصل ميان حق و باطل و حكمى عادلانه و بهترين خبرى كه گفته شده، و اندرزى كه بيان شده است، كه از ناحيه حكيمى كه كارهاى پسنديده دارد، فرود آمد كه روح القدس آن را فرود آورده بر پيامبرى كه هدايتگر و رشيد است كه سفيران بزرگوار و نيكوكار بر او درود و سلام مى فرستند.
به پروردگارى دانا، مهربان و كريم از شرّ هر دشمن لعين و رانده شده پناه مى برم، پس هر عجز و لابه كننده از شما، عجز و لابه و هر زارى كننده از شما زارى نمايد و از خدا براى من و خودش آمرزش بخواهد و تنها پروردگارم كافى است.
آنگاه حضرتش به بديهه خطبهٔ ديگري ايراد فرمود كه خالي از نقطه بود، اين خطبه به دو نسخه نقل گرديده است :
نسخهٔ نخست :
نسخهٔ دوّم :
الحمد للَّه الملك المحمود، المالك الودود، مصوِّر كلّ مولود،ومآل كلّ مطرود، ساطح المهاد وموطد الأطواد ومرسل الأمطار،
ومسهل الأوطار عالم الأسرار ومدركها، ومدمّر الأملاك ومهلكها، ومكوّر الدهور ومكرّرها، ومورد الاُمور ومصدرها،عمّ سماحه وكمل ركامه وهمل وطاوع السؤال والأمل، وأوسع الرمل وأرمل.
أحمده حمداً ممدوداً، وأوحده كما وحّد الأوّاه وهو اللَّه لا إله للاُمم سواه ولا صادع لما عدّله وسوّاه، أرسل محمّداً علماً للإسلام، وإماماً للحكّام، مسدّداً للرعاء ومعطّل أحكام ودّ وسواع أعلم وعلم وحكم وأحكم، وأصّل الاُصول ومهد، وأكّد الموعود وأوعد، أوصل اللَّه له الإكرام، وأودع روحه السلام،ورحم آله وأهله الكرام، ما لمع رائل وملع دال، وطلع هلال وسمع أهلال.
إعملوا رعاكم اللَّه أصلح الأعمال، واسلكوا مسالك الحلال،واطرحوا الحرام ودعوه، واسمعوا أمر اللَّه وعوه، وصلوا الأرحام وراعوها، وعاصوا الأهواء واردعوها، وصاهروا أهل الصلاح والورع، وصارموا رهط اللهو والطمع ومصاهركم أطهر الأحرار مولداً، وأسراهم سؤدداً، وأحلاهم مورداً.
وها هو أمّكم وحلّ حرمكم، مملكاً عروسكم المكرمه، وماهر لها كما مهر رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم اُمّ سلمه، وهو أكرم صهر أودع الأولاد،وملك ما أراد وما سها مملكه ولا وهم، ولا وكس ملاحمه ولاوصم سأل اللَّه لكم احماد وصاله ودوام إسعاده، وألهم كلا إصلاح حاله والإعداد لمآله ومعاده، وله الحمد السرمد والمدح لرسوله أحمد صلى الله عليه وآله وسلم. (1)
1) فضائل آل الرسول عليهم السلام: 6. محقّق گويد: اين دو خطبه شريف را استاد على محمّد على دخيّل در رساله اى گردآورده و لغات مشكل آن را توضيح داده است، مراجعه شود.
حمد و سپاس خدايى را سزاست كه پادشاه پسنديده، مالك مهربان، وتصويرگر هر زاييده شده است، خدايى كه پناه هر رانده شده و گسترنده زمين پست و استوار كننده كوههاست.
خدايى كه فرود آورنده بارانها، آسان كننده حاجتها و نيازها، داناى نهانها ودرك كننده آن، ويران كننده املاك و نابود كننده آن، درهم پيچنده روزگاران و تكرار كننده آن، و محل اُمور و سرچشمه آن است.
خدايى كه جود و بخشش او عمومى و عنايات متراكم او، كامل و جارى است و پرسش و آرزو را پذيرا و باران و نعمتهايش گسترده است.
ستايش مى كنم ستايشى كه قطع نگردد، و به يكتايى مىخوانم همان گونه كه بسيار دعا كنندگان به يكتايى مى خوانند. او خدايى است كه براى اُمّتها جز او معبودى نيست و بر آنچه او استوار و برقرار نموده ويران كننده اى نيست.
خدايى كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را به عنوان نشانه اسلام و پيشواى حاكمان و مسدّد هدايتگر بر رعايا و تعطيل كننده احكام دوبت «ودّ» و «سواع» فرستاد.
او اعلام كرد و دانست، حكم نمود و محكم نمود و اصول را ريشه دار كرد وآن را گسترانيد، و در مورد روز رستاخيز تأكيد فرموده و آن را با تهديد به مردم اعلام نمود.
خداوند نيز او را گرامى داشت و در روحش سلامتى را به وديعه نهاد و بر آل و خاندان گرامش رحمت نمود، مادامى كه شتر به بچّه اش شير مى دهد وابن آوى از مادرش شير مى خورد، و مادامى كه هلال ماه طلوع مىكند وصداى باران ها شنيده مى شود.
خداوند شما را مراعات كند! شايسته ترين اعمال را انجام دهيد، و از راههاى حلال برويد، و حرام را رها كرده و واگذاريد، و به فرمان خدا گوش فرا داده و در آن دقّت كنيد، صله ارحام نموده و آن را مراعات كنيد، و ازهواى نفسانى سرپيچى نموده و آن را ترك كنيد، و با افراد شايسته و با تقوا اُفت و خيز كنيد، و با اهل لهو و طمع، قطع رابطه كنيد، و با پاكيزهترين آزادگان از نظر ولادت، والاترين آنها از نظر سرورى و زيباترين آنان از نظرموقعيّت تزويج نماييد.
اينك او در ميان شماست و در حرم شما فرود آمده كه صاحب عروس گرامى شماست، و بر او همانند مهريّه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به اُمّ سلمه، مهريّه قرار داده است، او گرامىترين دامادى است كه فرزندانش را به وديعت گذارده و آنچه خواسته مالك شده كه سهو و وهم در ملك او راه ندارد، پيشگويى هاى او كم و زياد نبوده و عيبى ندارد.
از خداوند براى شما نهايت وصالش، هميشگى ياريش، الهام اصلاح حالش و آمادگى براى فرجام و معادش را خواهانم و حمد و ستايش دايمى تنها بر اوست و مدح و تمجيد از آنِ فرستاده اش حضرت احمد صلى الله عليه وآله وسلم است.
در كتاب «مناقب» آمده است:
كلبى از ابوصالح و از ابو جعفر بن بابويه با سندش از امام رضا عليه السلام از نياكان گرامش عليهم السلام نقل مىكند كه حضرتش فرمود:
امير مؤمنان على عليه السلام خطبه ديگرى را به بديهه ايراد فرمود كه هيچ نقطه اى نداشت، حضرت خطبه را چنين آغاز فرمود:
الحمد للَّه أهل الحمد ومأواه، و]له[ أوكد الحمد وأحلاه، وأسرع الحمد وأسراه وأطهر الحمد وأسماه، وأكرم الحمد وأولاه، ... .
حمد مخصوص خداوندى است كه اهل حمد و جايگاه آن است، و حمد را تأكيد نمود و او را باحلاوت و شيرين نمود و (تأثير) او را سرعت بخشيده و جارى ساخت. و او را پاكيزه ساخته و بلندمرتبه نمود و او را كرامت بخشيده و احسان نمود.
صاحب «مناقب» گويد: اين دو خطبه را در كتاب «المخزون المكنون»آورده ام. (1)
نويسنده رحمه الله گويد: كتاب «المخزون المكنون» در دسترس ما نبود.
از امام صادق عليه السلام روايت شده: در محضر شريفش از امير مؤمنان على عليه السلام سخن به ميان آمد، حضرت رو به ابن مارد كرد و فرمود:
1) المناقب: 48/2.
يابن مارد! من زار جدّي عارفاً بحقّه كتب اللَّه له بكلّ خطوة حجّة مقبولة وعمرة مبرورة.
يابن مارد! واللَّه! ما يطعم اللَّه النار قدماً تغبَّرت في زيارة أميرالمؤمنين عليه السلام ماشياً كان أو راكباً.
يابن مارد! اكتب هذا الحديث بماء الذهب.
اى فرزند مارد! هر كس جدّ بزرگوارم را با معرفت به حقّش زيارت كند خداوند براى هر گامى كه به سوى قبرش برداشته يك حجّ پذيرفته شده ويك عمره نيكو مى نويسد.
اى فرزند مارد! سوگند به خدا! هر قدمى كه به سوى زيارت قبر اميرمؤمنان على عليه السلام برداشته شود - چه پياده و چه سواره - و در اين مسير، غبارى بر رويش بنشيند، خداوند او را با آتش دوزخ نمى سوزاند.
اى فرزند مارد! اين حديث را با آب طلا بنويس. (1)
در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام در ذيل تفسير فرمايش خداوند متعال كه مىفرمايد: «في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً ولَهَم عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ» (2)؛ «در دل هاى آنان نوعى بيمارى است، پس خداوند بر بيمارى آنان افزود و به خاطر دروغ هايى كه مى گفتند عذاب دردناكى براى آنان وجود دارد»، آمده است:
امام كاظم عليه السلام مى فرمايد:
هنگامى كه منافقان عذرخواهى نمودند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر آنان بزرگوارى نمود كه ظاهر آنها را بپذيرد و باطن و درونشان را به پرودگارشان واگذار نمايد و ليكن جبرئيل بر حضرتش نازل شد و عرض كرد:
اى محمّد! خداوند على اعلا بر تو سلام مى tرستد و مى فرمايد:
اين منافقان سركش را بيرون كن، آنان كه به خاطر على عليه السلام براى توگرفتاري هايى به وجود آوردند، و بيعت او را شكستند و خودشان را آماده
مخالفت با على عليه السلام نمودند.
اينك بر على عليه السلام است كه شگفتيهايى را كه خداوند متعال بر او عنايت كرده - از فرمانبردارى زمين و كوهها، آسمان و ساير مخلوقات از او، چرا كه خداوند او را جانشين تو قرار داده و قائم مقام تو ساخته است - بر آنان آشكار نمايد، تا بدانند كه به راستى، ولىّ خدا على عليه السلام از آنان بى نياز است و او از انتقام آنان دست برنخواهد داشت، مگر به فرمان خدايى كه در آن تدبير رساى اوست و حكمتى كه او، عامل آن است و به موجب آن امضاء مىنمايد.
پس از اين پيام الهى، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آن گروه دستور داد تا به بيرون شهر مدينه بروند.
وقتى آنان به همراه على عليه السلام حركت كردند، در بيرون شهر مدينه على عليه السلام در كنار يكى از كوههاى مدينه قرار گرفت، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به آن حضرت كرد و فرمود:
اى على! همانا خداوند متعال به اينان دستور داده تا تو را يارى كرده و با تو همكارى نموده و همواره در خدمت تو بوده و در فرمان بردارى از توتلاش نمايند، اگر از تو فرمان برند به خير آنهاست و آنان به سوى بهشت خدا رفته و براى هميشه مالك آن شده و از ناز و نعمت آن بهره مى برند و اگر با تو مخالفت ورزند، اين شرّى بر آنان است، و آنها به سوى دوزخ رانده شده و در عذاب هميشگى آن معذّب خواهند شد.
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به اين گروه كرد و فرمود:
اعلموا! أنّكم إن أطعتم عليّاً عليه السلام سعدتم وإن خالفتم شقيتم وأغناه اللَّه عنكم بمن سيريكموه وبما سيريكموه.
بدانيد! اگر شما از على عليه السلام اطاعت كنيد نيك بخت خواهيد بود، و اگرمخالفت كرديد، بدبخت خواهيد شد و خداوند او را از شما به وسيله افراد و توسّط چيزهايى كه خواهيد ديد بى نياز خواهد فرمود.
سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود:
يا عليّ! سل ربّك بجاه محمّد وآله الطيّبين الّذين أنت بعد محمّد
سيّدهم، أن يقلّب لك هذه الجبال ما شئت.
اى على! از پروردگارت به حق محمّد و خاندان پاكش - كسانى كه تو پس از محمّد صلى الله عليه وآله وسلم آقاى آنان هستى - بخواه تا اين كوه را آن گونه كه تو مى خواهى دگرگون سازد.
على عليه السلام از خداوند درخواست نمود كه كوه به صورت نقره درآيد.
كوه تبديل به نقره شد (و به اذن خداوند به زبان آمد) و گفت:
يا عليّ! يا وصيّ رسول ربّ العالمين! إنّ اللَّه قد أعدّنا لك إنأردت إنفاقنا في أمرك، فمتى دعوتنا أجبناك لتمضي فينا حكمك وتنفذ فينا قضاءَك.
اى على! اى وصى و جانشين فرستاده پروردگار جهانيان! به راستى كه خداوند ما را مهيّاى فرمان تو ساخته كه اگر خواستى ما را در پيشرفت امرت انفاق كنى. پس هر زمان ما را بخوانى حكم تو در مورد ما اجرا وفرمانت درباره ما نافذ است.
سپس همه آن كوه تبديل به طلاى سرخ شد و به همان نحو به حضرت پاسخ داد، آنگاه تبديل به مشك و عنبر و ياقوت و جواهر گرديد و هر كدام از آنها براى حضرت اعلام آمادگى مى كردند و مى گفتند: اى اباالحسن! اى برادر رسول خدا! ما در اختيار تو هستيم، هر زمان خواستى مارا بخوان تا در هر موردى كه مى خواهى انفاق نمايى ما بر تو پاسخ مى دهيم و به هر عنصرى كه بخواهى دگرگون مى شويم.
در اين هنگام رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم رو به آن گروه كرد و فرمود: آيا ديديدچگونه خداوند متعال على عليه السلام را از اموال شما بى نياز نمود؟
سپس رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم رو به على عليه السلام كرد و فرمود: اى على! خداوند را به حق محمّد و خاندان پاكش - كه پس از محمّد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مهتر آنان تو هستى - بخوان تا درختان اين كوهپايه را به صورت مردان مسلّح وسنگهايش را به صورت شيران، پلنگان و افعى هايى درآورد.
على عليه السلام به همان قسم خدا را خواند، ناگاه آن كوهها و سرزمين هاى اطراف و همه كوهپايه ها از مردان مسلّح - كه در برابر يك تن از آنان، ده
هزار نفر از آن گروه را ياراى مقاومت نبود - و شيران، پلنگان و افعى ها پر شد كه همگى به يك صدا مى گفتند:
يا عليّ! يا وصيّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم! ها نحن سخّرنا اللَّه لك، وأمرنا بإجابتك كلّما دعوتنا إلى اصطلام كلّ من سلّطتنا عليه، فمتى شئت فادعنا نجبك، وبما شئت فأْمرنا به نطعك.
اى على! اى وصى و جانشين رسول خدا! اينك خداوند ما را مسخّر فرمان تو قرار داد و مأموريم به فرمان تو پاسخ دهيم، به هر چه كه ما را مسلّط كنى نابود مى كنيم، پس هر وقت خواستى ما را بخوان، ما در فرمان تو هستيم و بر هر كارى امر كنى ما اطاعت مى نماييم
اى على! اى وصى و جانشين رسول خدا! همانا تو در پيشگاه خداوند متعال از مقام و منزلت بزرگى برخوردار هستى كه اگر از خداوند بخواهى تا اطراف زمين و كناره هاى آن را همانند كيسه اى (1)قرار دهد، انجام مى دهد، يا آسمان را به زمين افكند يا زمين را به آسمان ببرد يا آبهاى تلخ درياها را به آب گوارا يا زيتون يا شير يا هر كدام از انواع نوشيدنى ها وروغنها تبديل كند، انجام مىدهد.
اگر بخواهى كه درياها را خشك كند يا ساير سرزمينهاى خشك را همانند درياها قرار دهد، انجام مى دهد.
بنابراين، سركشى اين سركشان و مخالفت اين مخالفان تو را اندوهگين نكند، گويى آنان از دنيا رفته اند مثل اينكه اصلاً در دنيا نبوده اند و گويا وارد آخرت شده اند و از آن رهايى ندارند.
اى على! به راستى خدايى كه با وجود كفر و فسقشان بر آنان مهلت داده و آنان از فرمان تو سرپيچى مىكنند؛ همان خدايى است كه به فرعون- كه پايه هاى قدرتش به وسيله سپاهيانش همچون ميخ هاى آهنين بود - و به نمرودِ كنعان، و به طغيانگران مدّعيان خدايى و طغيانگرترينِ طغيانگران لعين، ابليس - كه رأس همه گمراهى هاست - مهلت داد.
تو و آنان براى دار فنا (دنيا) آفريده نشده ايد، بلكه شما براى بقا (آخرت)
1) در يكى از نسخه ها آمده: همانند صورت قوچى قرار دهد...
آفريده شده ايد، ولى از خانه اى به خانه ديگر منتقل مى شويد، و پروردگار تو نيازى ندارد كه آنان را سياست و تربيت كند، وليكن خداوند متعال اراده فرمود تا بزرگى و شرافت تو را بر آنان نشان دهد و برترى تو را بر آنان نمايان كند، و اگر بخواهد آنان را هدايت مى فرمايد.
امام كاظم عليه السلام مىفرمايد: وقتى آن گروه، اين صحنه را ديدند دل هايشان بيمار گشت، علاوه بر بيمارى حسادتى كه نسبت به رسول خدا عليه السلام و على بن ابى طالب عليه السلام داشتند، در اين هنگام خداوند متعال فرمود:
«في قُلُوبِهِم مَرَضٌ»؛ «در دلهاى آنان نوعى بيمارى است» يعنى بيمارى در دل هاى اين سركشان، ناباوران و پيمان شكنان است، هنگامى كه از آنان براى على عليه السلام بيعت گرفته شد، «فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً»؛ «پس خداوند بر بيمارى آنان افزود» به گونه اى كه دلهايشان در برابر آنحضرت تكبّر ورزيده و نابود شدند و اين جزايى بود در برابر آنچه از اين آيات و معجزات به آنان نشان داده شد «وَلَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ»؛ «و به خاطر دروغهايى كه مى گفتند عذاب دردناكى براى آنان وجود دارد» كه آنان پيامبر خدا محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم را تكذيب كرده و در گفتارشان دروغ مى گويند كه: ما در بيعت و عهد خود پابرجا هستيم. (1)
سيّد جليل القدر سيّد نعمت اللَّه جزايرى قدس سره در «الأنوار النعمانيّه» روايت نموده كه: حضرت مولا امير مؤمنان على عليه السلام به شيعه خود چنين خطاب مى فرمايد:
إذا أتتني صحيفة سيّئاتكم فلتكن صحيفة قابلة للإصلاح يعني أن يكون كالكتاب الّذي فيه غلط لا أن يكون كلّه غلطاً، فإنّه لايقبل الإصلاح.
هنگامى كه پرونده گناهانتان را نزد من مى آورند بايستى نامه اعمالتان قابل اصلاح باشد. يعنى همانند كتابى باشد كه اغلاط اندكى دارد نه همچون
1) تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام: 114 ح 60، بحار الأنوار: 144/37 ضمن ح 36، تفسير برهان: 60/1 ح1،مدينة المعاجز: 434/1 ح 294.
كتابى كه همه اش غلط است، چرا كه چنين كتابى قابل اصلاح و تصحيح نيست.
دانشمند بزرگوار، شيخ طوسى قدس سره در «امالى» خود مى نويسد:
جابر گويد: امام باقر عليه السلام فرمود:
اميرمومنان على عليه السلام در واپسين لحظات زندگى و در حال احتضار همه پسرانش را كنار بستر خويش فراخواند، امام حسن، امام حسين عليهما السلام ابن حنيفه و پسران كوچكتر در كنار بستر پدر بزرگوارشان حاضر شدند،حضرت به همه آنها سفارشاتى را بيان نمود، در آخر گفتارش فرمود:
يا بنيَّ! عاشروا الناس عشرة إن غبتم حنّوا إليكم وإن فقدتم بكوا عليكم... .
اى فرزندان من! با مردم چنان رفتار كنيد كه اگر غايب شديد با اشتياق دنبال شما باشند و اگر مرديد بر شما بگريند... . (1)
در كتاب «فضائل ابن شاذان» و همچنين «الروضه» آمده است:
اصبغ بن نباته رحمه الله گويد: در واپسين لحظات امير مومنان على عليه السلام - كه فرق مباركش از شمشير كين ابن ملجم لعين شكافته شده بود - به عيادت مولايم رفته بودم، آن حضرت عليه السلام به من فرمود:
اى اصبغ! بنشين و حديثى از من بشنو كه پس از اين روز، ديگر از من سخن نخواهى شنيد. بدان اى اصبغ! من نيز - همچنان كه تو هم اكنون به عيادت من آمده اى - به عيادت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رفته بودم، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به من فرمود:
اى اباالحسن! برخيز به مردم بگو: براى نماز جماعت در مسجد حاضر شوند، آنگاه بر فراز منبر برو و يك پله از مقام من پايينتر بنشين و به مردم بگو:
ألا من عقّ والديه فلعنة اللَّه عليه، ألا من أبق من مواليه فلعنة اللَّه
1) امالى طوسى: 595 ح6 مجلس 26، بحار الأنوار: 247/42 ح 50 و 163/74 ح 26.
عليه، ألا من ظلم أجيراً اُجرته فلعنة اللَّه عليه.
آگاه باشيد! هر كه بر والدين خود جفا كند، لعنت خدا بر او باد.
آگاه باشيد! هر بندهاى كه از مولايش بگريزد، لعنت خدا بر او باد.
آگاه باشيد! هر كه در مزد و اُجرتِ كارگرى ستم كند، لعنت خدا بر او باد.
اى اصبغ! من فرمان حبيبم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را انجام دادم. در اين هنگام مردى از گوشه مسجد برخاست و گفت: اى اباالحسن! آنچه گفتى سه عبارت مختصر بود آنها را شرح داده و توضيح بده.
من پاسخ او را ندادم، تا اين كه خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شدم، وآنچه آن مرد گفته بود به استحضار حضرتش رساندم.
اصبغ گويد: در اين هنگام، على عليه السلام دست مرا گرفت و فرمود:
اى اصبغ! دست خود را بگشا!
من دستم را گشودم، حضرت يكى از انگشتان مرا گرفت و فرمود:
اى اصبغ! همانگونه كه من انگشت تو را گرفتم، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم انگشت مرا گرفت، آنگاه فرمود:
يا أباالحسن! ألا وإنّي وأنت أبوا هذه الاُمّة فمن عقّنا فلعنة اللَّه عليه، ألا وإنّي وأنت موليا هذه الاُمّة فعلى من أبق عنّا لعنة اللَّه،ألا وإنّي وأنت أجيرا هذه الاُمّة، فمن ظلمنا اُجرتنا فلعنة اللَّه عليه.
اى اباالحسن! به راستى كه من و تو پدران اين اُمّت هستيم، هر كه به ما جفاكند، لعنت خدا بر او باد.
به راستى كه من و تو مولاى اين اُمّت هستيم هر كه از ما بگريزد، لعنت خدابر او باد.
به راستى كه من و تو، دو اجير اين اُمّت هستيم هر كه در پاداش ما ستم نمايد، لعنت خدا بر او باد.
آنگاه فرمود: آمين.
اصبغ گويد: حضرت اين سخن بگفت و بيهوش شد، سپس به هوش آمد، فرمود:
اى اصبغ! هنوز نشسته اى!
عرض كردم: آرى، اى مولاى من!
فرمود: مى خواهى حديث ديگرى اضافه كنم؟
عرض كردم: آرى، خداوند، از خيرات فراوانش بر تو بيفزايد.
فرمود: روزى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در يكى از كوچه هاى مدينه با من ديداركرد، من غمگين بودم به گونه اى كه آثار حزن و اندوه از چهره ام پيدا بود.
آن حضرت رو به من كرد و فرمود: اى اباالحسن! تو را غمگين مى بينم،آيا مى خواهى حديثى براى تو بگويم كه هرگز محزون نشوى؟
عرض كردم: آرى.
فرمود: وقتى روز قيامت فرا مىرسد، خداوند منبرى بلندتر از منبر پيامبران و شهيدان براى من قرار مى دهد، آنگاه به من دستور مى دهد تا بر فراز آن بالا روم، سپس به تو دستور مى دهد كه يك پله پايينتر از من صعود كنى. آنگاه به دو فرشته امر مى كند كه يك پله پايينتر از تو بنشينند، موقعى كه همه بالاى آن منبر قرار گرفتيم هيچ كس از پيشينيان و آخرين نمى ماند جز آنكه همه در پيرامون آن حاضر مى شوند
يكى از فرشتگانى كه پايينتر از تو نشسته فرياد مى زند:
اى مردم! هر كه مرا مى شناسد كه مى شناسد، و هر كه مرا نمى شناسد اينك خودم را معرّفى مى نمايم. من رضوان، خازن بهشت هستم، آگاه باشيد! خداوند به احسان، كرم، فضل و جلالش به من دستور فرمود تا كليدهاى بهشت را به حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم واگذار نمايم، و حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم به من دستور داد تا آنها را در اختيار على بن ابى طالب عليه السلام قرار دهم، پس شما در اين امر گواهى داده و شاهد باشيد.
آنگاه فرشته اى كه پايينتر از او بوده برمى خيزد و چنان فرياد مى زند كه همه جمعيّت صداى او را مى شنوند، و مى گويد:
اى مردم! هر كه مرا مى شناسد كه مى شناسد، و هر كه مرا نمى شناسد من هم اكنون خودم را معرّفى مى نمايم، من مالك، خازن دوزخ مى باشم، آگاه باشيد! همانا خداوند به احسان، كرم، فضل و جلالش به من دستور فرمود تا كليدهاى دوزخ را به حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم واگذار نمايم، و حضرت
محمّد صلى الله عليه وآله وسلم به من دستور داد تا آنها را در اختيار علىّ بن ابى طالب عليه السلام قرار دهم، پس شما در اين امر گواهى داده و شاهد باشيد.
در اين هنگام على عليه السلام كليدهاى بهشت و دوزخ را مى گيرد.
سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اى على! پس از آن تو از دامن من، وخاندانت از دامان تو و شيعيانت از دامان خاندانت مى گيرند.
على عليه السلام مى فرمايد: من دستانم را بر هم زدم و گفتم: اى رسول خدا! به سوى بهشت مى رويم!
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آرى، سوگند به پروردگار كعبه!
]اصبغ گويد: من در آن حال از مولايم جز اين دو حديث را نشنيدم،حضرت صلوات اللَّه عليه اين سخنان زيبا و دلنشين را فرمود و آنگاه روحش به سوى معبودش پر كشيد[. (1)
برسى رحمه الله نقل مىكند: امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود:
امير مؤمنان، على عليه السلام به من و برادرم امام حسين عليهما السلام فرمود:
إذا وضعتماني في الضريح فصلّيا ركعتين قبل أن تهيلا عليّ التراب، وانظرا ما يكون.
وقتى جنازه مرا در قبر گذاشتيد، پيش از آن كه خاك بر قبرم بريزيد دوركعت نماز بخوانيد و بنگريد كه چه مى شود.
آن دو بزرگوار وقتى حضرتش را در قبر جاى دادند، دستور پدر بزرگوارشان را انجام داده و منتظر شدند، ناگاه ديدند قبر مطهّر با پارچه اى از ديبا و حرير پوشيده شد، امام حسن عليه السلام از طرف بالاى سر، پارچه را كنار زد متوجّه شد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، حضرت آدم و حضرت ابراهيم عليهما السلام با امير مؤمنان على عليه السلام صحبت مى نمايند.
1) الروضة: 22 و 23، بحار الأنوار: 44/40 ح 82 و 204/42 ح8 . نظير اين روايت را شيخ طوسى رحمه الله در امالي خود: 123 ح4 مجلس 5، و شيخ مفيد رحمه الله نيز در امالى خويش: 351 ح3 نقل كرده اند.
امام حسين عليه السلام نيز از طرف پايين پا، پارچه را كنار زد، ديد فاطمه زهرا عليها السلام، حضرت حوّاء، مريم و آسيه عليهنّ السلام بر امير مؤمنان على عليه السلام نوحه مى كنند و ندبه مى نمايند. (1)
نويسنده رحمه الله گويد: اين امر جاى هيچ گونه شگفتى نيست، چرا كه روايات زيادى وارد شده كه بيانگر اين است كه پيشوايان معصومين عليهم السلام پس از وفاتشان در اجساد مثالى خودشان ظاهر مى گردند.
مسعودى رحمه الله در «إثبات الوصيّه» مىنويسد: ابن عبّاس گويد:
شبى كه در بامداد آن اميرمؤمنان على عليه السلام به شهادت رسيد، من درخواب ديدم كه گويا كوه ابوقبيس شكست و قطعه قطعه شد و در اطراف كعبه فرو ريخت و غبارى بلند شد و خانه كعبه و شهر مكّه و پيرامون آن را فرا گرفت، و شهر به كلّى در تاريكى فرو رفت به گونه اى كه مردم يكديگر را نمى ديدند.
ترس و وحشت وجود مرا فرا گرفت، گفتم: «إنّا للَّه وإنّا إليه راجعون»، مى ترسيدم از اين كه نكند امير مؤمنان على عليه السلام كشته شود.
ابن عبّاس گويد: بامداد همان شب، خبر شهادت على عليه السلام رسيد. (2)
قطره اى از درياى مناقب شير نوشيده از منبع وحى و تنزيل
بازگرفته شده از شير دانش و شرف جليل،
مام پاكيزگان از پيشوايان،بزرگِ بانوان جهانيان
حضرت فاطمهٔ زهرا عليها صلوات المصلّين
890 / 1 ) جابر بن عبداللَّه گويد: امام باقرعليه السلام فرمود:
إنّما سمّاها فاطمة الزهراء لأنّ اللَّه عزّوجلّ خلقها من نور عظمته.
حضرت فاطمه عليها السلام، زهرا ناميده شده، چون خداى متعال آن بانو را از نورعظمت خود آفريد.
هنگامى كه درخشيد آسمانها و زمين به نور او روشن گشت، چشمان فرشتگان خيره شد، فرشتگان خداى متعال را سجده نموده و گفتند:خداى ما! و سرور ما! اين چه نورى است؟!
خداوند به آنان وحى فرمود:
هذا نور من نوري، أسكنته في سمائي، وخلقته من عظمتي،اُخرجه من صلب نبيّ من أنبيائي، اُفضّله على جميع الأنبياء،واُخرج من ذلك النور أمّة يقومون بأمري ويهدون إليّ خلقي،وأجعلهم خلفاء في أرضي.
اين نورى از نور من است، كه آن را در آسمانم جاى دادم، و از عظمت خويش آفريدم. من اين نور را از صلب يكى از پيامبرانم بيرون مىآورم كهاو را بر همه پيامبران برترى مىدهم، از اين نور گروهى (1)را به وجود مىآورم كه براى امر من قيام مىكنند و آفريدگانم را به سوى من راهنمايى
1) در «مصباح الأنوار» به جاى «گروهى»، «امامانى» آمده است.
مىنمايند و من آنها را جانشينان (خود) در روى زمين قرار مىدهم. (1)
نگارنده گويد: اين روايت در كتاب «مصباح الأنوار» نيز نقل شده است.
891 / 2 ) مقدار مهريّه حضرت فاطمه عليها السلام: ابوذر گويد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
فرشتگان از خداوند درخواست نموده و گفتند: خداى ما! و سرور ما! ما را آگاه كن كه مهريه فاطمه عليها السلام چه مقدار بوده؟ تا بدانيم و بر ما روشن شودكه او بهترين آفريده، نزد توست.
خداوند متعال وحى فرمود: ملائكتي وسكّان سماواتي، اُشهدكم أنّ مهر فاطمة بنت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نصف الدنيا.
فرشتگان من و ساكنان آسمانهايم! شما را گواه مى گيرم كه مهريّه فاطمه، دختر محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نصف دنياست. (2)
892 / 3 ) علّامه حلّى قدس سره در كتاب «ألفين» مى نويسد: عبدالملك نوفلى از پدرش، از جدّش (3)نقل مى كند كه گويد: روزى خدمت حضرت فاطمه عليها السلام رسيدم، او پيش از من سلام كرد و فرمود:
چه شده كه صبح آمده اى؟
عرض كردم: براى طلب بركت.
فرمود: پدرم به من خبر داد كه:
من سلّم عليه وعليّ ثلاثة أيّام أوجب اللَّه له الجنّة.
هر كس بر او و بر من سه روز سلام نمايد خداوند بهشت را بر او واجب مى كند.
عرض كردم: اين سلام در زمان زندگى پدر بزرگوارت و شما مى باشد يا بعد از مرگتان؟
فرمود:
في حياتنا وبعد موتنا.
هم در زمان زندگى ما و هم پس از مرگ ما. (1)
893 / 4 ) در كتاب «مصباح الأنوار في فضائل إمام الأبرار» مى نويسد:
پيشواى ششم، امام صادق عليه السلام از پدران بزرگوارش عليهم السلام نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
إنّ فاطمة عليها السلام لتشفع يوم القيامة فيمن أحبّها وتولاّها وأحبّ ذرّيّتها وتولاّهم ويشفعها اللَّه فيهم ويدخلهم الجنّة بشفاعتها.
به راستى كه در روز قيامت فاطمه عليها السلام درباره كسانى كه او را دوست داشته وپيروى نمايند و كسانى كه فرزندان او را دوست داشته و پيروى نمايند شفاعت مىكند، و خداوند متعال نيز شفاعت آن حضرت را در مورد آنان مى پذيرد و به سبب شفاعت آن بانوى بزرگوار، آنان را وارد بهشت مى نمايد. (2)
در حديث ديگرى آمده: فاطمه عليها السلام عرض مىكند: «إلهي وسيّدي! ذرّيّتي وشيعتي، وشيعة ذرّيّتي، ومحبّي ومحبّ ذرّيّتي، فإذا النداء من قبل اللَّه جلّ جلاله: أين ذرّيّة فاطمة وشيعتها؟ »؛ خداى من! مولاىمن! فرزندان و شيعيانم، و شيعيان فرزندانم، و دوستداران من و دوستداران فرزندانم. در اين هنگام از جانب خداى متعال ندا مىرسد: فرزندان و شيعيان فاطمه كجا هستند؟... رجوع كنيد به: بحار الأنوار: 219/43 ح1.
نويسنده رحمه الله گويد: اين حديث شريف را از يك نسخه خطّى كهن نقل كردم كه شايد 300 سال پيش يا بيشتر نوشته شده است.
894 / 5 ) باز در همان كتاب مى خوانيم: امام باقر عليه السلام فرمود:
هنگامى كه فاطمه عليها السلام متولّد شد، خداى متعال به يكى از فرشتگان وحىفرمود تا كلمه «فاطمه» را بر زبان حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم جارى سازد. به همين جهت، آن بزرگوار او را فاطمه ناميد، و به او فرمود:
إنّى فطمتك بالعلم، وفطمتك عن الطمث.
من شير را به وسيله علم در وجود تو قطع كردم (1)و تو را از ناپاكى بازداشتم.
آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود:
واللَّه! لقد فطمها اللَّه تبارك وتعالى بالعلم وعن الطمث بالميثاق.
سوگند به خدا! به راستى كه خداوند او را در روز عهد و پيمان با علم ودانش قرين و از ناپاكى بركنار نمود. (2)
895 / 6 ) باز در همان كتاب مى خوانيم: امير مؤمنان على عليه السلام مى فرمايد:
حضرت فاطمه عليها السلام فرمود: پدر بزرگوارم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به من فرمود:
يا فاطمة! من صلّى عليك غفر اللَّه له، وألحقه بي حيث كنت من الجنّة.
اى فاطمه! هر كس بر تو درود فرستد خداوند او را مى آمرزد، و او را در بهشت در جايگاه من جاى مى دهد. (3)
896 / 7 ) باز در همان كتاب آمده است: ابوهريره گويد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
أوّل شخص يدخل الجنّة فاطمة عليها السلام، مثلها في هذه الاُمّة مثل مريم بنت عمران في بني إسرائيل. (4)
نخستين شخصى كه وارد بهشت مىشود فاطمه عليها السلام است، مقام و منزلت او در ميان اين امّت همانند مقام و منزلت مريم دختر عمران در ميان بنى اسرائيل است.
1) توضيح اين مطلب چنين است كه وقتى مى خواهند طفل را از شير بگيرند، جاى شير به او غذائى جايگزين مى كنند، اين غذاىِ جايگزين براى حضرت زهرا عليها السلام، علم بوده است. به نقل از ترجمه كتاب «فاطمة الزهراءمن المهد إلى اللحد».
2) مصباح الأنوار: 227 (مخطوط)، الكافى: 460/1 ح4، علل الشرائع: 179 ح4، بحار الأنوار: 13/43 ح9.
3) مصباح الأنوار: 228 (مخطوط)، بحار الأنوار: 194/100 ح 10، مستدرك: 211/10 ح2.
4) فردوس ديلمى: 69/1 ح 83، بحار الأنوار: 70/37 سطر1، الفصول المهمّة: 127، مصباح الأنوار: 230 (مخطوط)، المناقب: 110/3.
897 / 8 ) در كتاب«مصباح الأنوار» مى نويسد: عبداللَّه بن حسن از پدرش از جدّ بزرگوارش عليه السلام نقل مى كند كه فرمود:
هنگامى كه حضرت زهرا عليها السلام در آخرين لحظات زندگى خويش درحالت احتضار و مشرف به مرگ شد، نظر تندى نمود و فرمود:
السلام على جبرئيل، السلام على رسول اللَّه، اللهمّ مع رسولك،اللهمّ في رضوانك وجوارك ودارك دارالسلام.
سلام بر جبرئيل، سلام بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم. خداوندا! مرا با رسول خودت محشور فرما، خداوندا! مرا در بهشت و جوار خودت و خانه ات كه دارالسلام است جاى بده.
سپس فرمود: آيا آنچه را كه من مى بينم شما هم مى بينيد؟
گفته شد: چه مى بينيد؟
فرمود:
هذه مواكب أهل السماوات، وهذا جبرئيل وهذا رسول اللَّه، ويقول: يا بنيّة! أقدمي فما أمامك خير لك.
اينها گروههاى اهل آسمانهاست، اين جبرئيل و اين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است،كه به من مى فرمايد: دخترم! بيا، آنچه در پيش رو دارى براى تو بهتر است. (1)
898 / 9 ) باز در همان منبع آمده است: زيد بن على گويد:
هنگامى كه وفات حضرت فاطمه عليها السلام نزديك شد، آن بانوى بزرگوار به جبرئيل و پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم سلام كرد، همچنين به ملك الموت نيز سلام نمود،كسانى كه در آنجا حاضر بودند، صداى جنبش و حركت فرشتگان را شنيدند، آنان در آن محفل نورانى دلنشينترين عطر را استشمام نمودند. (2)
899 / 10 ) عماد الدين طبرى در «بشارة المصطفى» مى نويسد: جابر بن عبداللَّه انصارى گويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در ضمن يك حديث طولانى فرمود:
إنّ اللَّه قد وكّل بفاطمة عليها السلام رعيلاً من الملائكة يحفظونها من بين يديها ومن خلفها وعن يمينها وعن يسارها وهم معها في حياتها وعند قبرها بعد موتها، يكثرون الصلاة عليها وعلى أبيها وبعلها وبنيها.
همانا خداوند گروهى از فرشتگان را به حضرت زهرا عليها السلام گماشته تا آن حضرت را از رو به رو، پشت سر، از سمت راست و چپ نگهبانى داده وحفظ نمايند، آنان در طول دوران زندگى به همراه آن حضرت و پس ازوفات، در كنار قبر مبارك او خواهند بود، و درود زيادى بر او، پدر بزرگوارش، شوهرش و فرزندانش مى فرستند.
پس هر كس مرا پس از وفاتم زيارت كند، گويى كه در دوران زندگيم زيارت كرده است و هر كه فاطمه عليها السلام را زيارت كند، گويى كه مرا زيارت كرده است و هر كه علىّ بن ابى طالب عليه السلام را زيارت كند گويى كه فاطمه عليها السلام را زيارت نموده است و هر كه حسن و حسين عليهما السلام را زيات كند گويى كه على عليه السلام را زيارت كرده و هر كه فرزندان آن دو بزرگوار را زيارت كند گويى كه خود آن دو بزرگوار را زيارت كرده است. (1)
900/ 11 ) باز در همان كتاب آمده است: پيشواى هشتم، مولاى رؤوف، امام رضا عليه السلام از نياكان پاك سرشت خويش عليهم السلام نقل مى فرمايد كه امير مؤمنان على عليه السلام فرمود:
روزى حضرت فاطمه زهراعليها السلام به من فرمود:
أنا أحبّ إلى رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم منكم.
من نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از شما محبوبتر هستم.
من گفتم: نه، بلكه من محبوبترم.
امام حسن عليه السلام فرمود: نه، بلكه من محبوبترم.
امام حسين عليه السلام فرمود: نه، بلكه من نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از شما محبوبترم.
در اين اثنا كه برگزيدگان آفرينش در مورد محبوبيّت خود در پيشگاه
1) بشارة المصطفى: 139، بحار الأنوار: 122/100 ح 28.
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مفاخره مى نمودند، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وارد محفل نورانى آنان شده و فرمود: فرزندم! درباره چه چيزى سخن مى گوييد؟
ما قضيّه را به آن حضرت بازگو نموديم. رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم دخت گرامى خويش را در بغل كشيد و دهانش را بوسيد، على عليه السلام را نيز در آغوش گرفت و ميان دو چشمانش را بوسيد، و امام حسن عليه السلام را روى پاى راست خويش و امام حسين عليه السلام را روى پاى چپ خويش نشانيد و آنان را بوسيد آنگاه فرمود:
أنتم أولى بي في الدنيا والآخرة، والى اللَّه من والاكم وعادى من عاداكم، أنتم منّي وأنا منكم. والّذي نفسي بيده لايتولّاكم عبد في الدنيا إلّا كان اللَّه عزّوجلّ وليّه في الدنيا والآخرة.
شما در دنيا و آخرت عزيزان من هستيد، كسى كه شما را دوست بدارد خدا را دوست داشته و آن كه با شما به دشمنى و ستيز برخيزد با خدا به دشمنى وستيز برخاسته است، شما از من و من از شما هستم.
سوگند به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست! هيچ بنده اى در دنيا، از شما فرمانبردارى نمى كند جز آن كه خداوند متعال در دنيا و آخرت ياور وپشتيبان اوست. (1)
901 / 12 ) طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» مى نويسد: ابوبصير گويد:
از مولايم امام باقرعليه السلام درباره مصحف فاطمه عليها السلام پرسيدم. فرمود:
اُنزل عليها بعد موت أبيها.
كتابى بود كه پس از رحلت پدر بزرگوارش بر او فرود آمده بود.
عرض كردم: آيا چيزى از قرآن در آن وجود دارد؟ فرمود:
چيزى از قرآن در آن نيست.
عرض كردم: آن را براى من توصيف فرما. فرمود:
له دفّتان من زبرجدتين على طول الورق وعرضه حمراوين.
آن داراى دو جلد از جنس زبرجد سرخ رنگ است كه به اندازه طول و
1) بشارة المصطفى: 206.
عرض يك ورقه و برگ مى باشد.
عرض كردم: ورقه و برگ آن را براى من توصيف فرما. فرمود:
ورقش از درّ سفيد كه با گفتن كلمه «كن»؛ «پديد آى» به وجود آمده است.
عرض كردم: چه چيزى در آن نوشته شده است؟ فرمود:
فيه خبر ما كان وخبر ما يكون إلى يوم القيامة، وفيه خبر سماء سماء، وعدد ما في السماوات من الملائكة وغير ذلك، وعدد كلّ مَن خلق اللَّه مرسلاً وغير مرسل وأسماؤهم وأسماء من اُرسل إليهم، وأسماء مَن كذّب ومَن أجاب منهم، وفيه أسماء جميع مَن خلق اللَّه من المؤمنين والكافرين، من الأوّلين والآخرين.
اخبار آنچه تا به حال بوده و آنچه تا روز قيامت خواهد بود، اخبار هر يك از آسمانها، تعداد فرشتگان و موجودات ديگرى كه در آنهاست، تعداد همه فرستادگان خدا از پيامبران مرسل و غير مرسل و اسامى آنها و اسامى اقوامى كه اينان بر آنها برانگيخته شده بودند، اسامى كسانى كه آنان را تكذيب كرده و كسانى كه به آنان گرويده اند، اسامى تمام مؤمنان و كافران از آغاز تا پايان آفرينش.
نام هاى شهرها، ويژگيهاى هر شهرى، چه در شرق و چه در غرب جهان، تعداد مؤمنان هر شهر، تعداد كافران آن، ويژگى هاى كسانى كه (پيامبران را) تكذيب كرده اند؛
صفات اقوام پيشين و داستانهاى مربوط به آنها، طاغوتهايى كه به قدرت رسيده اند، مدّت سلطنت آنها و تعداد آنان.
مشخصات و اسامى ائمّه عليهم السلام و مدّت زمانى كه هر كدام امامت وپيشوايى نموده اند، صفات رجعتهاى آنان و صفت همه كسانى كه درتمام (ادوار) دورانها آمد و رفت داشته اند؛ همه و همه در مصحف حضرت زهرا عليها السلام آمده است.
عرض كردم: قربانت گردم؛ ادوار چقدر از زمان است؟
فرمود:
پنجاه هزار سال كه مى شود هفت دوره. در آن مصحف، اسامى
همه كسانى كه خداوند آفريده، از آغاز تا فرجام و مدّت عمر آنها، ويژگى هاى بهشتيان، تعداد واردين در آن، ويژگى هاى دوزخيان و تعداد واردين در آن، و اسامى هر يك از اين دو گروه.
و نيز علم قرآن به همانگونه اى كه فرود آمده است و نيز علم تورات، انجيل و زبور به همان گونه اى كه نازل شده اند، تعداد درختان وسنگريزه هاى تمامى شهرها وجود دارد.
امام باقر عليه السلام فرمود:
هنگامى كه خداوند متعال خواست اين مصحف را بر آن حضرت نازل فرمايد، دستور داد كه جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل آن را برداشته و نزد آن حضرت بياورند، و اين در ثلث دوّم شب جمعه بود كه آن حضرت در حال نماز ايستاده بود، آنان فرود آمده و همچنان سرپا ايستاده بودند تا اين كه حضرت نشست، چون نمازش را به پايان رساند،سلام كرده گفتند: السلام يقرؤك السلام؛ «خداوند به تو سلام مى رساند» و مصحف را در دامن حضرتش گذاشتند.
حضرت زهرا عليها السلام فرمود:
اللَّه السلام، ومنه السلام، وإليه السلام، وعليكم يا رسل اللَّه! السلام.
سلام مخصوص خداوند است، و از سوى او و به سوى اوست و سلام برشما اى فرشتگان خدا!
آنگاه فرشتگان به آسمان رفتند، حضرت زهرا عليها السلام پس از نماز صبح، تا ظهر پيوسته به خواندن آن مشغول شد تا اين كه آن را به پايان رسانيد.
ولقد كانت عليها السلام مفروضة الطاعة على جميع من خلق اللَّه من الجنّ والإنس والطير والوحش والأنبياء والملائكة.
به راستى كه اطاعت آن حضرت عليها السلام بر تمام آفريدگان خدا از جنّ و انس،پرندگان، وحوش، پيامبران و فرشتگان واجب بود.
عرض كردم: قربانت گردم؛ پس از او، آن مصحف به چه كسى رسيد؟
فرمود:
حضرت زهرا عليها السلام آن را به امير مؤمنان على عليه السلام تحويل داد، و پس از شهادت آن حضرت، به امام حسن عليه السلام و بعد به امام حسين عليه السلام رسيد،سپس در نزد اهلش باقى ماند تا اين كه آن را به صاحب اين امر عليه السلام واگذار كنند.
(من با شگفتى) عرض كردم: اين علم بسيار زياد است!
فرمود:
يا أبامحمّد! إنّ هذا الّذي وصفته لك لفي ورقتين من أوّله،وما وصفت لك بعد ما في الورقة الثالثة ولا تكلّمتُ بحرف منه.
اى ابامحمّد! آنچه را كه من به تو گفتم در دو ورقه از آغاز آن بود، و مطالب ورقه سوّم و بعد از آن را براى تو نگفته و حتّى يك حرف از آن را بيان نكردم. (1)
902 / 13 ) در كتاب «الثاقب في الناقب» مى نويسد: ابن عبّاس گويد:
در آن هنگام كه بانوى بانوان، حضرت فاطمه زهراعليها السلام پا به عرصه وجود گذاشته و متولّد گشت، زمين روشن گرديد به گونه اى كه نور وجود حضرتش بيابانها را نورانى و كوهها را روشن نمود، فرشتگان به سوى زمين فرود آمده و بالهاى خود را در شرق و غرب جهان گسترانيدند، و برآنها خيمه ها و پرده هايى باارزش زدند و آن را با سايه بان هاى آسمان پوشيده و اهل مكّه را نور آن حضرت مدهوش ساخت.
در همان روز رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وارد اتاق حضرت خديجه عليها السلام شد وفرمود:
يا خديجة! لا تحزني، إن كان قد هجرك نسوان مكّة ولن يدخلن عليك، فلينزلن عندك اليوم نسوان نسرات بهجات عطرات عنجات ينقدح في أعلاهنّ نور يستقبل إستقبالاً ويلتهب إلتهاباً، وتفوح منهنّ رائحة تسرّ أهل مكّة جميعاً، فسلّمت الجواري، فأحسنّ وحيّين فأبلغن.
اى خديجه! از اين كه زنان مكّه تو را ترك كرده و در اين موقعيّت حسّاس بهيارى تو نيامدند غمگين مباش! زيرا كه همين امروز گروهى از بانوان زيباى بهشتى به سوى تو فرود مى آيند كه در اين حال، بانوانى با چهرههاى شاد، با عطرى دلنشين و چشمانى نمكين كه پيشاپيش آنها نورى
1) دلائل الإمامة: 104 ح 34.
مى درخشيد و نسيمى از عطر خوشبو از آنها مى وزيد كه همه مردم مكّه را فرا گرفت، فرود آمدند، آنان به حضرت خديجه عليها السلام سلام نموده و به بهترين وجه تحيّت گفتند.
... تا آنجا كه هر كدام از آنها، آن حضرت عليها السلام را در زايمان كودكش يارى نمودند، آنان به وسيله تشتى كه به همراه داشتند آن كودك نازنين را شستشو داده و با حوله اى بهشتى او را خشك و با عطر خوشبو معطّر نموده، آنگاه آن سرّ هستى را در قنداقه پيچيده (و در دامن مادر مهربانش گذاشته) و سرانجام ثناگويان به سوى آسمان عروج كردند.
در روايت ديگرى آمده است:
بانويى كه در برابر حضرت خديجه عليها السلام بود آن كودك نازنين را با آب كوثر شستشو داد، آنگاه دو تا پارچه سفيد بيرون آورد كه از شير سفيدتر و ازمشك و عنبر خوشبوتر بودند و يكى از آنها را بر او پيچيد و ديگرى را روسرى نمود، آنگاه از آن كودك نازنين تقاضاى سخنگفتن كرد، او لبان زيبايش را به شهادت گشود و گفت:
أشهد أن لا إله إلّا اللَّه، وأشهد أنّ أبي محمّداً رسول اللَّه، وأنّ بعلي سيّد الأوصياء، وولدي سادة الأسباط.
گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يكتا نيست و همانا پدر بزرگوارم حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم رسول خداست، و همانا همسرم (على عليه السلام) سرور اوصيا و دو فرزندم، سرور نوادگان پيامبرانند.
سپس رو به آن بانوان كرد و بر آنان سلام نمود و همه آنها را با اسمهايشان خواند و آنان با لبخند رو به آن كودك نمودند.
آرى، در ولادت آن حضرت، حورالعين يكديگر را مژده دادند و اهل آسمان ولادت حضرتش را به همديگر بشارت دادند. و در آسمان نورى فروزان پديد آمد كه پيش از آن، فرشتگان چنين نورى را نديده بودند.
آنگاه بانوان بهشتى حضرت زهرا عليها السلام را گرفته رو به حضرت خديجه عليها السلام كرده و گفتند:
خذيها يا خديجة! طاهرة مطهّرة زكيّة ميمونة، بورك لك فيها و
في نسلها.
خديجه! بگير اين كودك را كه پاك، پاكيزه، نظيف و مبارك است، كه خود ونسلش براى تو مبارك و بابركت است.
حضرت خديجه عليها السلام دختر نازنين خود را با خوشحالى در بغل گرفت وپستان در دهانش گذاشت و شير فراوان جارى گشت.
آن كودك، در يك روز، همانند يك ماه كودكان ديگر و در يك ماه، همانند يك سال كودكان ديگر رشد مى نمود. (1)
903 / 14 ) باز در همان كتاب آمده است: سلمان فارسى رحمه الله گويد:
روزى پس از رحلت رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم از منزل بيرون آمدم، امير مؤمنان على عليه السلام را ديدم، حضرتش فرمود:
يا سلمان! جفوتنا بعد وفاة رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم.
اى سلمان! پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر ما ستم روا داشتى.
عرض كردم: حبيب من، اى اميرمؤمنان! بر مثل شما مخفى نيست (برمثل شما ستم روا نيست) جز آن كه غم و اندوه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر من مستولى و همان باعث كوتاهى من در زيارت و ديدار شما گشت.
آنگاه اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود:
يا سلمان! ائت إلى منزل فاطمة عليها السلام فإنّها إليك مشتاقة، وتريد أن تتحفك بتحفة قد أتحفت بها من الجنّة.
اى سلمان! اينك به منزل فاطمه عليها السلام رهسپار شو كه او مشتاق ديدار توست و مى خواهد هديه اى را كه از جانب خدا از بهشت براى او آورده شده به تو دهد.
سلمان گويد: (من از اين امر در شگفت شده و) عرض كردم: اى امير مؤمنان! هديه اى از بهشت، پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به فاطمه عليها السلام رسيده؟
فرمود: آرى، اى سلمان!
1) الثاقب فى المناقب: 286 ح 2 (با اندكى تفاوت).
سلمان گويد: من با سرعت تمام به خانه فاطمه عليها السلام رهسپار شدم، درب خانه را كوبيدم. فضّه، خدمتگزار حضرتش پشت در آمد، و به من اجازه ورود داد، محضر مبارك حضرت فاطمه عليها السلام شرفياب شدم، آن حضرت نشسته و عبايى بر سر كشيده و خود را پوشيده بود، چون مرا ديد، فرمود:
اى سلمان! بنشين و (در آنچه مى گويم) بينديش، بدان كه من ديشب همين جا نشسته بودم و در مورد وفات رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به فكر فرو رفته بودم، غم و اندوه سينه ام را فراگرفته بود، من خودم با دستانم درب خانه را بستم، ناگاه بدون اين كه كسى آن را بگشايد، درب خانه من گشوده شد، ناگهان چهار بانو را ديدم كه بر من وارد شدند، آنان بقدرى زيبا بودندكه هيچ بيننده اى همچون زيبايى آنها و شادابى چهره آنها را نديده بود، وقتى وارد اتاق شدند برخاستم، من اظهار ناآشنائى كردم و گفتم: آيا شما از اهل مدينه هستيد يا از اهل مكّه؟
گفتند: ما نه از اهل مدينه هستيم، نه اهل مكّه، حتّى از اهل زمين هم نيستيم، بلكه ما از حور العين هستيم، اى دخت رسول خدا! خداوندجهانيان، ما را به جانب تو فرستاده تا تو را در رحلت جانسوز پدرت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم تسلّى دهيم.
بانوى بانوان، فاطمه زهرا عليها السلام مى فرمايد:
من رو به يكى از آنها كرده و گفتم: نامت چيست؟
گفت: «ذرّه».
گفتم: حبيب من! چرا تو را «ذرّه» ناميده اند؟
گفت: از آن جهت كه من براى ابوذر غفارى، صحابى پدر بزرگوارت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آفريده شده ام.
رو به ديگرى كرده و گفتم: نام تو چيست؟
گفت: نام من «سلمى» است.
گفتم: چرا «سلمى» ناميده شده اى؟
گفت: چون من براى سلمان، يار و صاحب رسولخدا صلى الله عليه وآله وسلم آفريده شده ام.
رو به سوّمى كرده و گفتم: نام تو چيست؟
گفت: «مقدوده».
گفتم: حبيب من! تو چرا «مقدوده» ناميده شده اى؟
گفت: من نيز براى مقداد بن اسود كندى، صحابه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم آفريده شده ام.
رو به چهارمى كرده گفتم: نام تو چيست؟
گفت: «عمّاره».
گفتم: چرا «عمّاره» ناميده شده اى؟
گفت: من نيز براى عمّار بن ياسر، يار وفادار رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آفريده شده ام.
آنگاه هديه اى را به من دادند كه مقدارى از آن را براى تو كنار گذاشته ونگه داشتم.
(سلمان گويد:) آنگاه حضرت زهرا عليها السلام بشقاب سفيدى آورد كه در آن خرما بود، خرمايى كه از «خشك نانج» (1)بزرگتر، از برف سفيدتر و ازمشك خوشبوتر بود، از آنها ده تا به من عنايت نمود كه من از حمل آنها حيران بودم.
سپس رو به من كرد و فرمود:
شب موقع افطار با اين رطبها افطار كن و فردا هسته آنها را نزد من بياور.
سلمان گويد: من از محضر آن بانوى بزرگوار رخصت طلبيده و خارج شدم و به سوى منزلم به راه افتادم، در بين راه به هر كس و به هر جمعى ازاصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برمى خوردم مى گفتند: اى سلمان! اين چه بوى مشك خوشبويى است كه با توست؟
سلمان گويد: من كتمان كردم كه همراهم چيزى است! تا اين كه به منزل رسيدم. هنگام افطار، با آن رطبها افطار نمودم، و هيچ هسته اى در آنها نديدم.
1) خشك نانج: نانى است كه از آرد خالص، شكر و بادام يا پسته تهيّه مىشود.
فردا خدمت حضرت فاطمه عليها السلام شرفياب شدم، درب را كوبيدم، اجازه ورود به من عنايت فرمود، وارد اتاق شدم، عرض كردم: اى دخت رسول خدا! فرموديد كه هسته آن رطبها را بياورم، ولى آنها هيچ هسته اى نداشتند.
آن حضرت تبسّم فرمود كه پس از وفات پدر بزرگوارش نخنديده بود، آنگاه فرمود:
اى سلمان! اين رطبها از نخلى است كه خداوند متعال در بهشت براى من نشانده است، و اينها را بادعايى كاشته كه پدر بزرگوارم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آن را به من تعليم داد، كه من هر بامداد و شامگاه آن دعا را مى خوانم.
عرض كردم: بانوى من! آن دعا را به من هم ياد بدهيد.
فرمود:
إن سرّك أن تلقى اللَّه تعالى وهو عنك راض غير غضبان، ولاتضرّك وسوسة الشيطان مادمت حيّاً فواظب عليه.
اگر دوست دارى خداوند را با خشنودى او - نه با خشمش – ملاقات كنى ووسوسه هيچ شيطانى به تو ضرر نرساند پس بر اين دعا مواظبت كن.
در روايت ديگرى آمده است:
إن سرّك أن لاتمسّك الحمّى ما عشت في دار الدنيا فواظب عليه،
اگر دوست دارى كه تا در دنيا زندگى مىكنى هرگز تو را تب فرا نگيرد، پس بر اين دعا مداومت نما.
سلمان گويد: عرض كردم: اين دعا را به من ياد بدهيد.
حضرت فرمودند:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ نُور النُّور، بِسْمِ اللَّهِ نُورٌ عَلى نُور، بِسْمِ اللَّهِ الَّذي هُوَ مُدَبِّرُ الْاُمُور، بِسْمِ اللَّهِ الَّذي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، اَلْحَمْدُ للَّهِِ الَّذي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَأَنْزَلَ النُّورَ عَلىَ الطُّورِ، في كِتابٍ مَسْطُورٍ، في رِقٍّ مَنْشُورٍ، وَالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ، وَالسَّقْفِ الْمَرْفُوعِ، وَالْبَحْرِ الْمَسْجُورِ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ،
عَلى نَبِيٍّ مَحْبُورٍ، بِسْمِ ]اللَّهِ (1)] الَّذي هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُور، وَبِالْخَيْر ِمَشْهُور، وَعَلَى السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ مَشْكُور.
به نام خداوند بخشنده مهربان، به نام خداوند نور، به نام خدايى كه روشنى بخش نور است، بنام خدايى كه نور بر نور است، بنام خداوندى كه تدبير همه اُمور در دست تواناى اوست. بنام خداوندى كه نور را از نورآفريد.
سپاس خداوندى را كه نور را از نور آفريد، و نور را بر كوه طور فرود آورد، در كتابى نوشته شده و در كاغذى گشوده شده، در بيت معمور و سقف برافراشته و درياى متلاطم، به اندازه معين و بر پيامبرى بزرگوار، بنام خداوندى كه او به عزّت و ارجمندى ياد شده و به خير مشهور، و در حال رنج و شادى مورد شكر و سپاس است.
سلمان گويد: من اين دعا را از حضرت زهرا عليها السلام فرا گرفتم، آنگاه آن را به بيش از هزار نفر از اهل مدينه و مكّه كه تب گرفته بودند ياد دادم و همه آنها چون مىخواندند به اذن خدا بهبود مى يافتند. (2)
904 / 15 ) باز در همان كتاب آمده است: روايت شده:
امير مؤمنان على عليه السلام چيزى از يك نفر يهودى قرض نمود، يهودى درمقابل آن، چيزى را به عنوان رهن درخواست كرد. على عليه السلام چادر حضرت فاطمه زهرا عليها السلام را - كه از پشم بافته شده بود - در گرو قرضش گذاشت.
يهودى آن چادر را به خانه خود برده و در ميان اتاقى نهاد. هنگامى كه شب فرا رسيد و تاريكى بر همه جا حاكم شد، زن يهودى براى كارى واردآن اتاق شد، ديد نورى آن اتاق را فرا گرفته و روشن نموده است، فورى نزد شوهرش آمد و او را از اين امر آگاه كرد.
مرد يهودى كه بودنِ چادر حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در خانه اش را
فراموش كرده بود از اين امر در شگفت شد، به سرعت برخاست و داخل اتاق شد، ناگهان ديد كه نور آن چادر همه اتاق را فرا گرفته، گويى شعاعش از ماه شب چهاردهم فروزانتر بود و از نزديك مى درخشيد.
يهودى كه از اين امر در شگفت شد، محل چادر را بررسى كرد و با دقّت به آنجا نگاه كرد فهميد كه نور از همان چادر حضرت فاطمه عليها السلام مى درخشد، او از اتاق خارج شد و به سرعت متوجّه قوم و خويش خودش شد، زنش نيز به سوى خويشان خود شتافت، و آنها را در آن اتاق حاضر كردند، در آن شب، تعداد هشتاد نفر از يهوديان در خانه او حاضر شده و اين منظره را مشاهده كردند و همگى مسلمان شدند. (1)
907 / 16 ) در كتاب «خرائج» روايت شده: عمران بن حصين گويد:
من در حضور پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نشسته بودم، حضرت فاطمه زهرا عليها السلام كه درسنين كودكى بود، وارد شد، رنگ صورتش از شدّت گرسنگى دگرگون بود، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود: نزديك بيا.
حضرت زهرا عليها السلام كنار پدر بزرگوارش رفت، رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم دستان مباركش را بلند كرد و بر روى سينه او - در جاى گردنبند او - گذاشت، آنگاه عرضه داشت:
اللهمّ مشبع الجاعة ورافع الوضيعة، لاتجع فاطمة بنت محمّد.
اى خداوندى كه گرسنگان را سير مى نمايى و متواضعان و فرودستان را بلند مرتبه مى نمايى! فاطمه، دختر محمّد را گرسنه مگذار.
عمران گويد: همين كه دعاى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم تمام شد ديدم كه خون درچهره مبارك حضرت زهرا عليها السلام جريان پيدا كرد و به زردى چهره اش غلبه نمود و چهره اش سرخ شد.
1) الثاقب فى المناقب: 301 ح2، الخرائج: 537/2 ح 13، بحار الأنوار: 30/43 ح 36.
حضرت فاطمه زهراعليها السلام فرمود:
من پس از اين دعا، ديگر گرسنه نشدم. (1)
908 / 17 ) در كتاب «صحيفة الرضا عليه السلام» آمده است: رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
تحشر ابنتي فاطمة عليها السلام يوم القيامة ومعها ثياب مصبوغة بدم الحسين عليه السلام فتتعلّق بقائمة من قوائم العرش فتقول: يا ربّ، احكم بيني وبين قاتل ولدي.
هنگامى كه روز رستاخيز فرا مىرسد، دخترم فاطمه در حالى محشورمىشود كه لباسهاى خون آلود فرزندش امام حسين عليه السلام با اوست. آنگاه يكى از پايه هاى عرش الهى را مى گيرد و مى گويد:
پروردگارا! بين من و قاتل فرزندم داورى كن!
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: فيحكم لابنتي وربّ الكعبة.
سوگند به خداى كعبه! خداوند به نفع دخترم داورى مى كند. (2)
909 / 18 ) در يكى از كتاب هاى كهن دانشمندان اماميّه آمده است:
ابن عبّاس گويد: شخصى از اشراف و بزرگان عرب، خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و گفت: اى رسول خدا! به چه سبب شما از ما برتر شديد در صورتى كه ما و شما از يك آب آفريده شده ايم؟!
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
اى برادر عرب! آن هنگام كه خداوند متعال تصميم گرفت ما را بيافريند سخنى گفت كه از آن نورى پديد آمد، و سخن ديگرى گفت كه روح گشت. پس من، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را (از آن نور) آفريد.
آنگاه از نور من عرش الهى را آفريد. من از عرش برتر هستم و از نور على عليه السلام آسمانها را آفريد. پس على عليه السلام از آسمانها برتر است و از نور
حسن عليه السلام ماه را آفريد، پس حسن عليه السلام برتر از ماه است. و از نور حسين عليه السلام آفتاب را آفريد، پس حسين عليه السلام برتر از آفتاب است.
آنگاه خداوندمتعال تاريكى را برزمين مسلّط نمود به گونه اى كه فرشتگان نتوانستند اين تاريكى را تحمل كنند، پس به سوى خداوند متعال شكوه نمودند.
خداوند متعال به جبرئيل فرمود: مقدارى از نور فاطمه عليها السلام را برگير و درقنديلى قرار ده و آن را در گوشواره عرش آويزان كن.
جبرئيل فرمان الهى را انجام داد، در اين هنگام آسمانها و زمينهاى هفتگانه روشن گشتند و فرشتگان تسبيح و تقديس الهى را بجاى آوردند.
پس خداوند متعال فرمود:
وعزّتي وجلالي وجودي ومجدي وإرتفاع مكاني! لأجعلنَّ ثواب تسبيحكم وتقديسكم لفاطمة وبعلها وبنيها ومحبّيها إلى يوم القيامة. فمن أجل ذلك سمّيت الزهراء عليها السلام.
به عزّت، عظمت بخشش، بزرگوارى، والايى و رفعت منزلتم سوگند! كه البتّه پاداش تسبيح و تقديس شما را تا روز قيامت براى فاطمه، همسرش، فرزندانش و دوستانش قرار خواهم داد.
و به همين جهت بود كه آن حضرت، «زهرا» ناميده شد. (1)
910 / 19 ) در تفسير قمى قدس سره آمده است: امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم، حضرت فاطمه زهراعليها السلام را خيلى مى بوسيد.
اين امر بر عايشه سنگين آمد و بر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اعتراض نمود(!!)
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
يا عائشة! إنّي لمّا اُسري بي إلى السماء دخلت الجنّة فأدناني جبرئيل من شجرة طوبى، وناولني من ثمارها فأكلته، فحوّل اللَّه ذلك ماءً في ظهري، فلمّا هبطت إلى الأرض واقعت خديجة فحملت بفاطمةعليها السلام فما قبّلتها قطّ إلّا وجدت رائحة شجرة طوبى منها.
1) نظير اين روايت در مصباح الأنوار: 69 (مخطوط) و تأويل الآيات: 137/1 ح 16 نقل شده است.
اى عايشه! در آن شبى كه مرا به سوى آسمان بردند، داخل بهشت شدم،جبرئيل مرا نزديك درخت طوبا برد، و از ميوه آن به من داد، من آن ميوه را خوردم، خداوند آن ميوه را در صلب من تبديل به نطفه كرد، و هنگامى كه به زمين آمدم با همسرم خديجه عليها السلام همبستر شدم، وى به فاطمه عليها السلام حامله شد. بدين جهت، من هيچ وقت فاطمه عليها السلام را نمى بوسم جز آن كه بوى درخت طوبا را از او مى شنوم. (1)
911 / 20 ) ابن شاذان رحمه الله گويد: سلمان فارسى رحمه الله مىگويد:
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
يا سلمان! من أحبّ فاطمة عليها السلام ابنتي فهو في الجنّة معي، ومن أبغضها فهو في النار. يا سلمان! حبّ فاطمة عليها السلام ينفع في مائة موطن، أيسر تلك المواطن: الموت والقبر والميزان والمحشر والصراط والمحاسبة، فمن رضيت عنه ابنتي فاطمة عليها السلام رضيت عنه ومن رضيت عنه رضي اللَّه عنه، ومن غضبت عليه فاطمة عليها السلام،غضبت عليه، ومن غضبت عليه غضب اللَّه عليه.
يا سلمان، ويلٌ لمن يظلمها ويظلم ذرّيّتها وشيعتها. (2)
اى سلمان! هر كه فاطمه عليها السلام دخترم را دوست داشته باشد، او در بهشت با من خواهد بود، و هر كه با او دشمنى كند، در دوزخ خواهد بود.
اى سلمان! محبّت و دوستى فاطمه عليها السلام در صد موضع سود خواهد داشت،آسانترين اين مواقع عبارتست از: هنگام مردن، در قبر، ميزان، محشر،صراط و محلّ حسابرسى بندگان.
هر كه دخترم فاطمه عليها السلام از او راضى و خوشنود شود، من از او راضى مى شوم و هر كه من از او راضى شوم، خداوند از او راضى مىشود و هر كه
1) تفسير قمى: 365/1، بحار الأنوار: 120/8 ح 364/18 10 ح 68 و 6/43 ح6.
2) مائة منقبة: 126 منقبت 61. در اين كتاب آمده: «ويل لمن يظلمها ويظلم بعلها أميرالمؤمنين عليّاً عليه السلام وويلٌ لمن يظلم ذرّيّتها وشيعتها»؛ واى بر كسى كه بر او و همسرش امير مؤمنان على عليه السلام ستم نمايد، واى بركسى كه بر فرزندان و شيعيانش ستم روا دارد.
فاطمه عليها السلام از او خشمگين شود من بر او خشم مى نمايم و هر كه من بر اوغضب نمايم خداوند بر او خشمگين مى شود.
اى سلمان! واى بر كسى كه بر او و فرزندان و شيعيانش ستم نمايد.
910 / 21) فرات بن ابراهيم - يكى از دانشمندان علم حديث در قرن سوّم - در تفسير خود مى نويسد : پيشواى ششم ، امام صادق عليه السلام از پدر بزرگوارش عليه السلام نقل مى كند كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
إذا كان يوم القيامة نادى مناد من بطنان العرش : يا معشر الخلائق ! غضّوا أبصاركم حتّى تمرّ بنت حبيب اللَّه إلى قصرها .
هنگامى كه روز قيامت فرا رسد منادى از ميان عرش الهى ندا مى كند : اى گروه خلايق! چشمان خود را ببنديد تا دختر حبيب خدا به سوى قصر خويش برود .
حضرت زهرا عليها السلام به سوى قصرش حركت مى كند، آن حضرت دو چادر سبز به سر كرده و در پيرامونش هفتاد هزار حوريه خواهند بود، هنگامى كه حضرت زهرا عليها السلام بر در قصر خود مىرسد، مى بيند امام حسن عليه السلام ايستاده و امام حسين عليهما السلام - در حالى كه سر در بدن ندارد - خوابيده است.
آن حضرت رو به امام حسن عليه السلام كرده و مى گويد: اين كيست؟
امام حسن عليه السلام پاسخ مى دهد: اين برادرم حسين عليه السلام است كه اُمّت پدرت ، او را كشته و سرش را از تنش جدا كردند.
در همين موقع از طرف خداوند خطاب مى رسد: اى دختر حبيب خدا ! همانا اين ظلم و ستمى كه اُمّت پدرت انجام دادند از اين جهت به تو نشان دادم كه من در نزد خودم آن تسليتى كه براى تو ذخيره نموده ام ، بنمايانم، همانا من تسليت تو را اين قرار دادم كه امروز به حساب هيچ كس رسيدگى نكنم تا تو، فرزندانت، شيعيانت و كسانى كه شيعه نبودند ولى به تو خدمت و احسانى كرده باشند ، وارد بهشت شويد .
در اين موقع دخترم با فرزندان و شيعيانش و كسانى كه شيعه نبوده ولى خدمتى به آنان كرده اند وارد بهشت مى شوند. و اين است فرمايش خدا كه
مى فرمايد: «لايَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَر» (1)؛ «وحشت بزرگ آنها را اندوهگين نمى كند» كه اين در روز قيامت است ، «وَهُمْ في مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ» (2)؛ «و آنان در آنچه دلشان بخواهد جاودانه متنعّم خواهند بود» .
هي واللَّه ! فاطمة وذرّيّتها وشيعتها ومن أولاهم معروفاً ليس هو من شيعتها .
سوگند به خدا! منظور از اين افراد ، فاطمه و فرزندان و شيعيان و افرادى كه به آن حضرت احسان و نيكى و خدمتى نمودند ، خواهد بود . (3)
911 / 22 ) باز در «تفسير فرات» آمده است : سهل بن احمد دينورى گويد:
امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
جابر به امام باقر عليه السلام عرض كرد: قربانت گردم؛ اى فرزند رسول خدا! حديثى در فضيلت جدّه بزرگوار خود ، حضرت فاطمه عليها السلام برايم بگو كه هر موقع به شيعيان نقل كنم مسرور و خوشحال شوند.
امام باقرعليه السلام فرمود: پدرم براى من از جدّم از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم حديثى نقل كرد كه حضرتش فرمود:
هنگامى كه روز قيامت فرا مى رسد، منبرهايى از نور براى پيامبران و رسولان نصب مى نمايند در آن روز منبر من، از همه منبرها بالاتر خواهد بود. آنگاه خداى متعال مى فرمايد : اى محمّد! خطبه بخوان .
من خطبه اى مى خوانم كه هيچ يك از پيامبران و رسولان نظير و مانند آن را نشنيده باشد . سپس منبرهايى از نور براى اوصيا و جانشينان پيامبران نصب مى شود ، كه براى وصى و جانشين من ، علىّ بن ابى طالب عليه السلام در وسط منبرهاى آنان منبرى از نور نصب مى شود كه منبر او بالاترين آنهاست.
آنگاه خداى متعال فرمايد : اى على! خطبه بخوان .
حضرتش خطبه اى مى خواند كه هيچ يك از اوصيا مانند آن را نشنيده است. آنگاه منبرهايى از نور براى فرزندان پيامبران برپا مى شود، براى دو
فرزند و نوادهم ، و دو ريحان و گُلم در روزگار زندگانيم ؛ منبرى از نور نصب مى شود. آنگاه به آنها گفته مى شود: خطبه بخوانيد. آنان چنان خطبه اى ايراد مى كنند كه كسى از فرزندان پيامبران مانند آن را نشنيده اند.
آنگاه منادى - كه جبرئيل عليه السلام است - ندا مى دهد : فاطمه عليها السلام ، دختر حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم كجاست؟ خديجه عليها السلام بنت خويلد كجاست؟ مريم عليها السلام دختر عمران كجاست؟ آسيه عليها السلام دختر مزاحم كجاست؟ اُمّ كلثوم عليها السلام ، مادر يحيى بن زكريا كجاست؟
همه آنها برمى خيزند . خداى متعال مى فرمايد: اى اهل محشر! امروز كرامت از آنِ كيست؟
حضرت محمّد، حضرت على، امام حسن، امام حسين و حضرت زهرا عليهم السلام عرضه مى دارند : كرامت از آنِ خداى يگانه قهّار است .
خداى متعال مى فرمايد: يا أهل الجمع ! إنّي قد جعلت الكرم لمحمّد صلى الله عليه وآله وسلم وعليّ والحسن والحسين وفاطمة عليهم السلام، يا أهل الجمع، طأطؤوا الرؤوس وغضّوا الأبصار فإنّ هذه فاطمة تسير إلى الجنّة.
اى اهل محشر! همانا من كرامت را از آن محمّد ، على ، حسن ، حسين و فاطمه عليهم السلام قرار دادم. اى اهل محشر! سرهايتان را پايين اندازيد و ديدگان خود را فرو بنديد تا فاطمه عليها السلام به سوى بهشت برود .
در همين وقت جبرئيل براى آن حضرت، شترى از شتران بهشتى كه دو پهلوى آن را به ديباى بهشتى آراسته است و افسار و مهار آن از مرواريد و جهاز آن از مرجان است، در برابر او مى خواباند، آن حضرت سوار مى شود.
آنگاه خداى متعال صد هزار فرشته از سمت راست او و صد هزار از سمت چپ او مى فرستد تا به همراه او ، حركت كنند، و صد هزار فرشته ديگر مى فرستد تا فاطمه عليها السلام را بر فراز بالهاى خود برداشته و به سوى بهشت ببرند. هنگامى كه به در بهشت مى رسند، فاطمه عليها السلام نگاهى به پشت سر خود مى نمايد.
خداى مهربان مى فرمايد : اى دختر حبيب من! چرا متوجّه پشت سر خود شدى، در حالى كه من دستور دادم كه وارد بهشتم شوى ؟
فاطمه عليها السلام مى فرمايد :
يا ربّ ! أحببت أن يعرف قدري في مثل هذا اليوم.
پروردگارا ! دوست دارم در همچو روزى قدر و منزلت من شناخته شود .
خداوند مى فرمايد : يا بنت حبيبي ! إرجعي فانظري من كان في قلبه حبّ لك أو لأحد من ذرّيّتك خذي بيده فأدخليه الجنّة .
اى دختر حبيب من! برگرد و نگاه كن هر كسى كه محبّت تو يا يكى از فرزندانت را در قلب دارد دستش را بگير و وارد بهشت كن.
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: واللَّه ! يا جابر ! إنّها ذلك اليوم لتلتقط شيعتها ومحبّيها كما يلتقط الطير الحبّ الجيّد من الحبّ الرديء .
اى جابر! سوگند به خدا! فاطمه عليها السلام در آن روز مانند پرنده اى كه دانه خوب را از بد جدا مى كند و برمى دارد؛ شيعيان و دوستان خود را از ميان اهل محشر جدا مى كند و نجات مى دهد.
هنگامى كه آن حضرت به همراه شيعيان خود كنار درب بهشت مى رسند، خداى متعال به دلهاى شيعيان فاطمه عليها السلام مى اندازد كه به پشت سر خودشان متوجّه شوند.
چون به پشت سر خودشان متوجّه مى شوند، خداى مى فرمايد: اى دوستان من! چرا به پشت سر خودتان متوجّه شديد در حالى كه من در حق شما شفاعت فاطمه عليها السلام، دختر حبيبم را پذيرفتم؟
مى گويند: پروردگارا ! دوست داريم در همچو روزى قدر و منزلت ما نيز شناخته شود.
خدا مى فرمايد: يا أحبّائي ! ارجعوا وانظروا من أحبّكم لحبّ فاطمة ، اُنظروا من أطعمكم لحبّ فاطمة ، انظروا من سقاكم شربة في حبّ فاطمة ، اُنظروا من ردّ عنكم غيبة في حبّ فاطمة انظروا من كساكم لحبّ فاطمة خذوا بيده وأدخلوه الجنّة .
اى دوستان من! برگرديد و نگاه كنيد هر كسى كه شما را به جهت محبّت فاطمه عليها السلام، دوست داشته، هر كسى كه به شما به جهت محبّت فاطمه عليها السلام، غذا داده، هر كسى شربت آبى در راه محبّت فاطمه عليها السلام، به شما داده، هر كسى به جهت محبّت فاطمه عليها السلام، غيبتى از شما را ردّ كرده و در غياب شما ،
از شما دفاع كرده، هر كسى كه به خاطر محبّت فاطمه عليها السلام به شما، لباس داده، دست آنان را بگيريد و وارد بهشت نماييد .
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: سوگند به خدا! از آن مردم كسى غير از اهل شكّ يا كافر يا منافق باقى نمىماند .
هنگامى كه كفّار در طبقات (آتش) جاى مى گيرند، فرياد مى زنند ، چنان كه خداى متعال مى فرمايد:
«فَما لَنا مِنْ شافِعينَ × وَلا صَديقٍ حَميمٍ» (1)؛ «(افسوس كه امروز) شفاعت كنندگانى براى ما وجود ندارد × و نه دوست گرم و پرمحبّتى».
پس مى گويند: «فَلَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ» (2)؛
«اى كاش بار ديگر (به دنيا باز) گرديم و از مؤمنان باشيم» .
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: هيهات! هيهات! آنان از خواسته خود بازداشته خواهند شد «وَلَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ» (3)؛ «و اگر باز گردند به همان اعمالى كه از آن نهى شده بودند باز مى گردند و همانا آنها دروغگويانند». (4)
912 / 23) باز در همان كتاب آمده است : امام صادق عليه السلام از پدر گرامى و از جدّ بزرگوارش عليهما السلام نقل مى كنند كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
اى مردم! آيا مى دانيد فاطمه عليها السلام چگونه آفريده شده است؟
گفتند: خدا و رسولش داناترند .
فرمود: فاطمه عليها السلام حوريّه اى به شكل آدميان آفريده شده است ، نه اينكه از جنس آنان باشد .
آنگاه فرمود: او از عرق جبرئيل عليه السلام و پر او آفريده شده است .
گفتند: اى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اين امر براى ما مشكل شد، مى فرماييد: او حوراى انسيه است، ولى انسى نيست و مى فرماييد: او از عرق جبرئيل و پر او آفريده شده است.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اكنون براى شما مى گويم ، پروردگارم سيبى از بهشت به وسيله جبرئيل براى من فرستاد كه آن را به سينه اش چسبانيده بود، پس جبرئيل عرق كرد ، سيب نيز عرق نمود و عرق آن دو مخلوط شده و يكى گشت، آنگاه جبرئيل گفت: السلام عليك يارسول اللَّه!
گفتم: و عليك السلام يا جبرئيل!
گفت: خداوند متعال اين سيب را به تو از بهشت هديه كرده است .
من آن را گرفتم و بوسيدم و به چشمانم گذاشته و به سينه ام چسبانيدم ، آنگاه گفت: يا محمّد! تو بايد آن را بخورى.
گفتم: آيا هديه پروردگارم را بايد بخورم؟
گفت: آرى ، تو مأمورى آن را بخورى.
وقتى آن را شكافتم نورى از آن درخشيد كه من وحشت نمودم .
جبرئيل گفت: آن را بخور، اين نور منصوره فاطمه است.
گفتم: اى جبرئيل «منصوره» كيست؟
گفت : جارية تخرج من صلبك إسمها في السماء المنصورة ، وفي الأرض «فاطمة».
دخترى است كه از صلب تو به وجود مى آيد كه نام وى در آسمان «منصوره» و در زمين «فاطمه» است .
گفتم: اى جبرئيل! چرا در آسمان «منصوره» و در زمين «فاطمه» ناميده شده است؟
گفت: سمّيت «فاطمة» في الأرض ، لأنّه فطمت شيعتها من النار وفطمت أعداؤها عن حبّها .
در زمين بدين جهت «فاطمه» ناميده شده، زيرا كه شيعيان وى از آتش دوزخ بركنار خواهند بود، و دشمنانش از مهر و محبّت او بى بهره اند .
و همين است فرمايش خداى متعال كه مى فرمايد: «وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ × بِنَصْرِ اللَّهِ» (1)؛ «در آن روز مؤمنان به وسيله نصرت و يارى خدا خوشحال و مسرور مى شوند» يعنى : به نصرت و يارى فاطمه عليها السلام . (2)
قطره اى از درياى فضايل و مناقب شيرخواران وحى و قرآن الهى
و از شير بازگرفته شدگان دانش و شرف و بزرگوارى
حضرت امام حسن و امام حسين صلوات اللَّه عليهما
احاديث زيباي اين بخش را در دو فصل بيان مي نماييم :
فصل اوّل : احاديث مشترك بين امام حسن و امام حسين عليهما السلام
فصل دوّم : مناقب ويژهٔ امام حسن مجتبي عليه السلام
احاديثي كه به صورت مشترك در فضايل دو امام همام بزرگوار
يعني امام حسن و امام حسين عليهما السلام وارد شده است .
در اين فصل احاديثى چند نقل مى نماييم:
913 / 1 ) در كتاب شريف «كافى» آمده است: عبداللَّه بن سليمان عامرى گويد: پيشواى پنجم، امام باقر عليه السلام فرمود:
لمّا عرج برسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم نزل بالصلاة عشر ركعات، ركعتين ركعتين، فلمّا ولد الحسن والحسين زاد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم سبع ركعات شكراً للَّه، فأجاز اللَّه له ذلك.
هنگامى كه رسول خدا، محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم را به معراج بردند، نمازهاى واجب ده ركعت بود كه هر كدام دو ركعتى بودند، وقتى امام حسن و امام حسين عليهما السلام متولّد شدند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى سپاسگزارى از خداوند متعال هفت ركعت به آنها اضافه فرمود و خداوند بر او اجازه داد و اين عمل حضرتش را امضاء فرمود. (1)
914 / 2 ) شيخ جليل القدر صدوق قدس سره در كتاب «امالى» مى نويسد:
ابن عمرگويد: رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
إذا كان يوم القيامة زُيّن عرش ربّ العالمين بكلّ زينة، ثمّ يؤتى
1) الكافى: 487/3 ح 2، بحار الأنوار: 258/43 ح 41، وسائل الشيعة: 35/3 ح 13.
بمنبرين من نور، طولهما مائة ميل، فيوضع أحدهما عن يمين العرش، والآخر عن يسار العرش، ثمّ يؤتى بالحسن والحسين عليهما السلام فيقوم الحسن عليه السلام على أحدهما، والحسين عليه السلام على الآخر، يزيّن الربّ تبارك وتعالى بهما عرشه كما يزيّن المرأة قُرطاها.
هنگامى كه روز قيامت فرا مى رسد عرش پروردگار جهانيان را تماماً آذين مى بندند، آنگاه دو منبر از نور مى آورند، طول آنها صد ميل است، يكى از آنها را در طرف راست عرش و ديگرى را در طرف چپ عرش مى گذارند.
سپس امام حسن و امام حسين عليهما السلام را مى آورند، امام حسن مجتبى عليه السلام برفراز يكى از آنها و امام حسين عليه السلام بر فراز ديگرى قرار مى گيرند، خداوند متعال با آن دو بزرگوار عرش خود را زينت مىنمايد همان طور كه زن با گوشواره هايش خود را زينت مى كند. (1)
915 / 3 ) در كتاب «خصال» آمده است: زينب، دختر ابورافع گويد:
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بيمار بود، بيمارى كه در اثر آن از دنيا رحلت فرمود، دختر بزرگوارش فاطمه زهرا عليها السلام با دو فرزند گراميش امام حسن و امام حسين عليهما السلام به عيادت پدر بزرگوارش شرفياب شد، به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
پدرجان! اينان فرزندان تو هستند، چيزى به عنوان ارث به آنها عطا بفرما.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
أمّا الحسن عليه السلام، فإنَّ له هيبتي وسؤددي وأمّا الحسين عليه السلام، فإنّ له شجاعتي وجودي.
من هيبت و سيادت خودم را به فرزندم حسن عليه السلام و بخشش (2)و شجاعت خودم را به فرزندم حسين عليه السلام عطا كردم. (3)
916 / 4 ) ابن قولويه، استاد شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «كامل الزيارات» مى نويسد:
ابوذر غفارى گويد: من در حضور پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بودم و مى ديدم كه آن حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام را مى بوسيد و مى فرمود:
من أحبّ الحسن والحسين عليهما السلام وذرّيّتهما مخلصاً لم تلفح النار وجهه، ولو كانت ذنوبه بعدد رمل عالج، إلّا أن يكون ذنباً يخرجه من الإيمان.
هر كس حسن و حسين و فرزندان آنها را از روى اخلاص دوست داشته باشد آتش جهنّم چهره او را نمى سوزاند، گر چه گناهانش به اندازه ريگ هاى بيابان ريگزار باشد، مگر آن كه داراى گناهى باشد كه موجب خروج او از ايمان گردد. (1)
917 / 5 ) علّامه مجلسى رحمه الله در كتاب «بحار الأنوار» مى نويسد:
سلمان فارسى رحمه الله گويد: من حضور پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شده وسلام كردم، آنگاه خدمت بانوى بزرگوار حضرت فاطمه زهرا عليها السلام رسيدم، فاطمه زهرا صلى الله عليه وآله وسلم به من فرمود:
اى سلمان! اين حسن و حسين عليهما السلام هستند كه از گرسنگى گريه مى كنند، دست آن دو را بگير و نزد جدّ بزرگوارشان ببر.
من دست هر دو را گرفته و به حضور پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بردم، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آن دو بزرگوار فرمود:
حسنينم! شما را چه شده است؟
گفتند: نشتهي طعاماً يا رسول اللَّه! اى رسول خدا! ما غذا مى خواهيم.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به درگاه الهى كرده و سه بار عرضه داشت:
«اللهمّ أطعمهما»؛ «بار خدايا! به آنها غذا عطا فرما».
سلمان گويد: در اين هنگام متوجّه شده و يك بِه در دست مبارك رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ديدم، آن بِه همانند حباب و سبوى بزرگى بود و از برف سفيدتر، از عسل شيرينتر و از كره نرمتر بود، آن حضرت با انگشتان
1) كامل الزيارات: 113 ح4، بحار الأنوار: 269/43 ح 29.
مباركش آن بِه را دو نصف كرده و يك نصف آن را به امام حسن عليه السلام و نصف ديگرش را به امام حسين عليه السلام داد، من به دستان آن دو بزرگوار نگاه كردم و دوست داشتم از آن بِه بخورم ولى پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
ياسلمان! هذا طعام من الجنّة، لايأكله أحد حتّى ينجو من الحساب.
اى سلمان! اين غذاى بهشتى است، كسى از آن نمى تواند ميل كند تا اين كه از حساب روز قيامت فارغ شود. (1)(2)
918 / 6 ) باز در همان كتاب آمده است: عروه بارقى گويد:
من سالى به حج مشرّف شدم، پس از پايان مراسم حج وارد مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شدم، ديدم حضرتش نشسته و در كنارش دو نوجوان نو رسيده حضور دارند. آن حضرت گاهى اين نوجوان و گاهى آن نوجوان را مى بوسيد.
وقتى مردم ديدند حضرت با آن دو نوجوان چنين رفتارى دارد از سخن گفتن با آن بزرگوار خوددارى كردند تا اين كه كاملاً آنها را بوييد وبوسيد، البتّه مردم نمى دانستند كه به چه سبب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آن دو نوجوان را اين اندازه دوست مى داشت.
من در آن هنگامى كه پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم آن دو نوجوان را مى بوسيد نزد حضرتش رفته و عرض كردم: اى رسول خدا! آيا اينان پسران شما هستند؟ فرمود:
إنّهما ابنا ابنتي وابنا أخي وابن عمّي وأحبّ الرجال إليّ، ومن هو سمعي وبصري، ومن نفسه نفسي ونفسي نفسه، ومن أحزن لحزنه ويحزن لحزني.
اينان پسران دخترم و پسران برادر و پسر عمويم هستند، همان پسر عمويى كه محبوبترين مردان نزد من است، و همان كه گوش و چشم من بوده وجان او جان من و جان من جان اوست و همو كه به غم و اندوهش اندوهگين و او نيز به غم و اندوه من اندوهگين مى شود.
عرض كردم: اى رسول خدا! از رفتارى كه با اين دو نوجوان داشتيد واز ميزان دوستى شما با آنها در شگفت شدم.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در پاسخ من فرمود:
اينك برايت مىگويم: هنگامى كه مرا به سوى آسمان بردند، وارد بهشت شدم، در باغهاى بهشت به درختى برخوردم، از بوى خوش آن، درشگفت شدم.
جبرئيل به من گفت: اى محمّد! از اين درخت در شگفت نباش! چرا كه ميوه آن از خودش خوشبوتر است.
آنگاه جبرئيل از ميوه آن به عنوان هديه به من مى داد و من مى خوردم و از آن دلگير نمى شدم، سپس حركت كرديم و به نزد درخت ديگرى رسيديم.
جبرئيل به من گفت: اى محمّد! از ميوه اين درخت نيز بخور، كه ايندرخت شبيه همان درختى است كه از ميوه آن خوردى، بلكه ميوه اش ازميوه آن خوشمزه تر و خوشبوتر است.
جبرئيل همچنان از ميوه آن درخت به من مىداد و من آن را مىبوييدم ودلگير نمى شدم.
گفتم: يا أخي جبرئيل! ما رأيت في الأشجار أطيب ولا أحسن من هاتين الشجرتين!
برادرم جبرئيل! من در ميان درختان، درختى خوشبوتر و پاكيزهتر از اين دود رخت نديدم!
جبرئيل گفت: اى محمّد! آيا نام اين دو درخت را مى دانى؟ گفتم: نه.
گفت: أحدهما الحسن، والاُخرى الحسين.
نام يكى از آنها حسن و نام ديگرى حسين است.
اى محمّد! وقتى به سوى زمين فرود آمدى فورى نزد همسرت خديجه عليها السلام برو و همان وقت با او همبستر شو، زيرا كه رائحه دلنشين ميوه اى كه ازاين دو درخت خوردى از تو بيرون مىشود و دخترى بنام فاطمه زهرا عليها السلام براى تو متولّد مى گردد، او را به ازدواج برادرت على عليه السلام درآور، دو پسر براى على عليه السلام متولّد مى شود، نام يكى از آنها را حسن و ديگرى را حسين عليهما السلام بگذار.
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد: من دستور برادرم جبرئيل را انجام دادم، ومطلب چنان شد، هنگامى كه حسنين عليهما السلام متولّد شدند جبرئيل بر من نازل شد، من به او گفتم: اى جبرئيل! چقدر آرزو دارم از ميوه آن دو درخت بخورم.
جبرئيل گفت: يا محمّد! إذا اشتقت إلى الأكل من ثمرة تينك الشجرتين فشمّ الحسن والحسين عليهما السلام.
اي محمّد! هرگاه آرزوى خوردن ميوه آن دو درخت را داشتى، امام حسن و امام حسين عليهما السلام را ببوى!
راوى گويد: هر گاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم آرزوى ميوه آن دو درخت بهشتى را داشت امام حسن و امام حسين عليهما السلام را مى بوييد و مى بوسيد و مى فرمود: برادرم جبرئيل راست گفت. سپس حسنين عليهما السلام را مى بوسيد و مى فرمود:
يا أصحابي! إنّي أودّ أنّي اُقاسمهما حياتي، لحبّي لهما، وهما ريحانتاي من الدنيا.
اى اصحاب من! من از بس حسنينم را زياد دوست دارم مى خواهم زندگيم را ميان آنان تقسيم نمايم، آنان دو نوگل من از دنياى من هستند.
آرى، آن شخص از ميل رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم از ميوه بهشتى و از توصيف آن حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام را در شگفت شد، پس چگونه است اگر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم آن كسى را ببيند كه خون حسنين عليهما السلام را ريخت، يارانشان را كشت، كودكان آنها را سر بريد، اموال آنان را به غارت برد وخاندان آنها را اسير كرد؟!
لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنان باد، «وَسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون» (1)؛ «و به زودى ستمگران خواهند دانست كه در چه جايگاهى باز خواهند گشت». (2)
919 / 7 ) باز در همان منبع آمده است: امام حسن و امام حسين عليهما السلام دردوران كودكى از كنار پيرمردى عبور مى كردند، آن پيرمرد مشغول وضو بود؛ ولى وضو گرفتن را خوب نمى دانست.
امام حسن و امام حسين عليهما السلام (براى فهماندن آن پيرمرد) با هم به گفت و گو پرداختند، هر كدام به ديگرى مىگفت: وضوى تو صحيح نيست.
در اين هنگام پيرمرد را به عنوان داور انتخاب كردند تا قضاوت نمايد و به او گفتند:
أيّها الشيخ! كن حكماً بيننا يتوضّأ كلّ واحد منّا؛
اى پيرمرد! هر كدام از ما وضو مىگيريم، تو در مورد وضوى ما داورى كن.
هر دو وضو گرفتند و فرمودند: وضوى كدام يك از ما صحيحتر است؟
پيرمرد گفت: وضوى شما صحيح است؛ ولى اين پيرمرد نادان است كه وضوى خوبى نمى گيرد. هم اكنون وضو گرفتن را از شما آموخت، و به دست شما و بركت و مهربانى كه نسبت به اُمّت جدّ بزرگوار خودتان داريد، توبه نمود. (3)
920 / 8 ) در كتاب «مناقب» آمده است:
ابو جعفر مداينى در حديث مفصّلى گويد: امام حسن، امام حسين وعبداللَّه بن جعفر عليهم السلام به سوى خانه خدا حركت كردند، در بين راه زاد و
توشه خود را مفقود نمودند، گرسنگى و تشنگى بر آنان غلبه كرد، ناگاه دريكى از راهها، خيمه اى برافراشته ديدند كه پيرزنى در كنار آن بود، به سوى آن خيمه آمده و از پيرزن آب خواستند.
پيرزن گفت: از اين گوسفند كوچك شير بدوشيد و بخوريد.
آن بزرگواران از شير آن گوسفند خوردند، آنگاه از پيرزن غذا خواستند.
پيرزن گفت: جز همان گوسفند، چيز ديگرى ندارم، يكى از شما آن را ذبح نمايد تا براى شما غذا تهيّه كنم.
يكى از ايشان گوسفند را سر بريد، پيرزن از گوشت آن براى آنان غذايى تهيّه كرد و آنان ميل فرمودند، آنگاه در ميان خيمه به خواب قيلوله رفتند.
وقتى از خواب برخاستند و عازم حركت شدند به پيرزن گفتند:
ما از قريش هستيم، مى خواهيم به حجّ مشرّف شويم، وقتى مراسم حجّ پايان پذيرفت و به مدينه بازگشتيم نزد ما بيا، تا ما اين پذيرايى تو را جبران كنيم.
آن بزرگواران اين بگفتند و به سوى مكّه حركت كردند، هنگامى كه شوهر آن پيرزن آمد و از جريان باخبر شد، پيرزن را زد و او را آزرد.
چند روز گذشت، حال پيرزن بد شد و دچار فقر گرديد، عازم مدينه شده و وارد شهر شد، وقتى امام حسن عليه السلام او را ديد، دستور داد هزار گوسفند به او داده و هزار دينار به وى عطا فرمود، آنگاه به همراه شخصى او را نزد امام حسين عليه السلام فرستاد، آن حضرت نيز به همان تعداد گوسفند و طلا به او عطا فرمود، سپس به همراه شخصى، نزد عبداللَّه بن جعفر فرستاد، او نيز به همان مقدار به او عطا نمود. (1)
1) المناقب: 16/4، بحار الأنوار: 341/43 ح 15، كشف الغمّة: 559/1، بحار الأنوار: 348/43، فصولالمهمّه: 139.
921 / 9 ) در كتاب «بحار الأنوار» آمده است: حسن بصرى و اُمّسلمه گويند:
روزى امام حسن و امام حسين عليهما السلام خدمت جدّ بزرگوارشان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شدند، جبرئيل نيز در حضور آن حضرت بود، آن دو بزرگوار در اطراف جبرئيل مى گرديدند، و او را به دحيه كلبى شبيه مى نمودند.
جبرئيل، همانند كسى كه مى خواهد چيزى بدهد به دستش اشاره مى كرد، ناگاه ديدند يك سيب، يك بِه و يك انار در دست اوست.
جبرئيل آن ميوه ها را به آن دو بزرگوار داد، (و آنها خوشحال شده) وچهره مباركشان درخشيد، و به سوى جدّ بزرگوارشان دويدند.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم آن ميوه ها را گرفت، بوييد و به آنان فرمود:
با اين ميوه ها به سوى مادرتان برويد، و اگر ابتدا به نزد پدرتان برويد بهتراست.
آن دو بزرگوار امر پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم را انجام دادند، و به حضور والدين گرامى خويش شتافتند و از آن ميوه ها نخوردند تا اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيز به جمع آنها اضافه شد و همگى از آن ميوه ها تناول فرمودند.
آنان پيوسته از آن ميوه ها ميل مى فرمودند و چيزى از آن كم نمى شد تااين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از دنيا رحلت فرمود.
امام حسين عليه السلام مى فرمايد:
در آن روزهايى كه مادرم فاطمه زهراعليها السلام زنده بود چيزى از آن ميوهها كم نشد، تا اين كه مادرم از دنيا رفت، در اين موقع انار مفقود شد، و دردورانى كه پدر بزرگوارام در قيد حيات بود سيب و بِه باقى بود، وقتى اميرمؤمنان على عليه السلام به شهادت رسيد، بِه نيز مفقود شد و سيب به همان حالت نزد برادرم امام حسن عليه السلام باقى ماند.
وقتى آن حضرت به زهر ستم مسموم و شهيد گشت سيب نزد من بود تا آن موقعى كه در كربلا آب را روى من بستند، هنگامى كه عطش بر من
غلبه كرد آن سيب را مى بوييديم و آتش تشنگيم فرو مى نشست وقتى عطش من شدّت گرفت از آن سيب خوردم و يقين كردم كه شهيد خواهم شد.
امام سجّادعليه السلام مى فرمايد:
من اين سخنان را از پدرم شنيدم، آن حضرت پيش از شهادتش اين مطلب را فرمود، وقتى آن حضرت به شهادت رسيد بوى آن سيب از قتلگاهش مى وزيد.
من به دنبال آن سيب رفتم ولى اثرى از آن نيافتم، بوى آن همچنان پس از امام حسين عليه السلام باقى بود، وقتى من به زيارت قبرش شرفياب شدم بوى آن از قبر مباركش مى وزيد.
فمن أراد ذلك من شيعتنا الزائرين للقبر فليلتمس ذلك في أوقات السحر، فإنّه يجده إذا كان مخلصاً.
هر كس از شيعيان زائر ما بخواهد از بوى خوش آن بهره مند شود بايد درهنگام سحر به زيارت آن حضرت مشرّف شود، زيرا اگر از روى اخلاص در چنين موقعى آن حضرت را زيارت كند بوى آن را احساس مى كند. (1)
922 / 10 ) ابوالفتح حفّار در «امالى» خود مى نويسد: ابن عبّاس و ابورافع مىگويند:
ما در محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم حضور داشتيم، ناگاه جبرئيل با جام بلورين سرخ رنگى كه پر از مشك و عنبر بود، فرود آمد، به حضرتش عرض نمود: سلام بر شما! خداوند بر شما سلام مىرساند و شما را با اين هديه گرامى مىدارد، و فرموده اين هديه را به على عليه السلام و دو فرزندش عليهما السلام بدهى، (آنگاه جام بلورين را در دستان مبارك پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم گذاشت).
وقتى جام بلورين در دستان پيامبر قرار گرفت سه مرتبه «لا إله إلّا اللَّه» وسه مرتبه «اللَّه اكبر» گفت، آنگاه با زبانى فصيح گفت:
1) المناقب: 391/3، بحار الأنوار: 91/45 ح 31.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ × طه × ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى» (1)؛
«بنام خداوند بخشنده بخشايشگر. طه (اى رسول ما!) ما قرآن را برتو فرو نفرستاديم كه به زحمت افتى».
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم جام بلورين را بوييد، آنگاه آن را به على عليه السلام داد، وقتى آن جام در دستان مبارك على عليه السلام قرار گرفت، گفت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ «إِنَّما وَليُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ ...» (2).
«بنام خداوند بخشنده بخشايشگر. سرپرست و ولىّ شما تنها خدا است و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند همان ها كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند».
على عليه السلام نيز آن را بوييد و به امام حسن عليه السلام داد، وقتى آن جام در دست مبارك آن حضرت قرار گرفت گفت:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ×عَمَّ يَتَساءَلُونَ × عَنِ النَّبَأِ الْعَظيمِ ...» (3).
«بنام خداوند بخشنده بخشايشگر. آنها از چه چيز از يكديگر مى پرسند؟ از خبر بزرگ».
امام حسن عليه السلام آن را بوييد و در اختيار امام حسين عليه السلام قرار داد، وقتى آن جام در دست مبارك آن حضرت قرار گرفت گفت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ «قُلْ لا أسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» (4)؛
«بنام خداوند بخشنده بخشايشگر. بگو: من هيچ پاداشى بر رسالتم از شما نمى خواهم جز دوست داشتن خويشاوندان (اهل بيتم)».
آنگاه آن جام بلورين به دست حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم بازگشت و گفت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ «اَللَّهُ نُورُ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ» (1)؛
«بنام خداوند بخشنده بخشايشگر. خداوند نور آسمانها و زمين است».
راوى گويد: پس از اين جريان، ما متوجّه نشديم كه آيا آن جام به سوى آسمان رفت يا به قدرت خداوند متعال به زمين فرو رفت. (2)
923 / 11 ) علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار» مى نويسد: در تأليفات برخى از اصحاب روايت شده:
اُمّ سلمه، همسر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مىگويد: روزى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نزد من آمد، امام حسن و امام حسين عليهما السلام نيز پشت سر حضرتش آمدند، آن دو آقا زاده در دو طرف پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشستند.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم امام حسن عليه السلام را روى زانوى راست و امام حسين عليه السلام راروى زانوى چپ خويش نشاند، حضرت گاهى امام حسن و گاهى امام حسين عليهما السلام را مى بوسيد ناگاه جبرئيل فرود آمد و گفت: اى رسول خدا! آيا حسن و حسين عليهما السلام را دوست مى دارى؟
فرمود:
و كيف لا اُحبّهما وهما ريحانتاي من الدنيا وقرّتا عيني.
چگونه دوست نداشته باشم در صورتى كه آنان بهره من از دنيا و نورچشمان من هستند.
جبرئيل گفت: اى پيامبر خدا! مشيّت خداوند متعال درباره آنان به چيزى تعلّق گرفته كه تو بايد صبر كنى.
فرمود: برادرم! چه مشيتى؟
جبرئيل گفت: مشيّت خداوند بر امام حسن عليه السلام چنين رقم زده كه او با زهر ستم مسموم گشته و از دنيا رود، و در مورد امام حسين عليه السلام چنين رقم
خورده كه سر مباركش از بدن جدا مى گردد، همانا هر پيامبرى دعائى مستجاب دارد، اگر مى خواهى براى فرزندانت حسن و حسين عليهما السلام دعا كن تا از مسموم و شهيد شدن نجات يابند، و اگر بخواهى اين مصيبت ذخيره اى براى شفاعت گنهكاران از امّت در روز رستاخيز خواهد بود.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
يا جبرئيل! أنا راض بحكم ربّي، لا اُريد إلّا ما يريده، وقد أحببت أن تكون دعوتي ذخيرة لشفاعتي في العصاة من اُمّتي،ويقضي اللَّه في ولديَّ ما يشاء.
اى جبرئيل! من، به حكم و اراده پروردگارم راضى هستم، جز آنچه او بخواهد نمى خواهم، من دوست دارم كه دعايم ذخيره اى باشد براى شفاعت گنهكاران از امتم و خداوند در مورد دو فرزندانم هر چه صلاح مى داند، حكم كند. (1)
924 / 12 ) آية اللَّه شيخ جعفرشوشترى رحمه الله دركتاب «خصائص الحسينيّه» مى نويسد:
به راستى كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم همواره به امام حسن و امام حسين عليهما السلام مى نگريست، بلكه برخى از اوقات وقتى گرسنگى بر آن حضرت غلبه مىكرد مى فرمود:
أذهب فأنظر إلى الحسن والحسين عليهما السلام فيذهب ما بي من الجوع.
مى روم و به حسنين عليهما السلام نگاه مى كنم و گرسنگى من از بين مى رود.
و همچنين بود رفتار پدر بزرگوارشان امير مؤمنان على عليه السلام كه همواره به امام حسين عليه السلام مى نگريست و همچنين است نگاه كردن به مرقد شريف آن حضرت كه خود عبادت است. (2)
فضائل و مناقب ويژهٔ پيشواي پاك سرشت ،
سيّد و سرور جوانان اهل بهشت
حضرت امام حسن مجتبي صلوات الله عليه
در اين فصل نيز تعدادى از رواياتى كه در اين زمينه وارد شده بيان مى نماييم:
925 / 1 ) در كتاب شريف «بحار الأنوار» مى نويسد: جابر مى گويد:
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمود:
سمّي الحسن عليه السلام حسناً، لأنّ بإحسان اللَّه قامت السماوات والأرضون، واشتقّ الحسين عليه السلام من الإحسان، وعليّ والحسن إسمان من أسماء اللَّه، والحسين تصغير الحسن.
حسن عليه السلام از آن جهت حسن ناميده شده كه همانا به احسان خداوند آسمانها و زمينها پابرجاست. نام امام حسين عليه السلام نيز از «احسان» جدا شده، و على وحسن دو نام از نام هاى خدا هستند و حسين مصغّر حسن است. (1)
926 / 2 ) باز در همان كتاب آمده است: مسهر، غلام زبير گويد:
ما در مورد اين كه چه كسى از خاندان پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آن حضرت شبيه است گفت و گو مى كرديم، در اين هنگام عبداللَّه بن زبير وارد شد وگفت: براى شما مى گويم كه چه كسى از خاندان پيامبر شباهت بيشترى به
1) مائة منقبة: 21 منقبت 3، المناقب: 398/3، بحار الأنوار: 252/43 ح 30.
آن حضرت داشت، حسن بن على عليهما السلام شبيه ترين فرد به پيامبر است.
من بارها او را مى ديدم كه پيامبر در حال سجده بود مى آمد و بر پشت مبارك آن حضرت سوار مى شد، پيامبر او را پايين نمى آورد تا اين كه خودش پايين مى آمد، و مى ديدم كه پيامبر در حال ركوع به او راه مى داد تا از ميان پاهايش داخل و خارج مى شد.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مورد امام حسن عليه السلام مى فرمود:
هو ريحاني من الدنيا، وإنّ إبني هذا سيّد يصلح اللَّه به بين فئتين من المسلمين.
او نوگل خوشبوى من از دنياست، همانا اين فرزندم آقايى است كه خداوند به وسيله او ميان دو گروه از مسلمانان را صلح و سازش خواهد داد.
آنگاه فرمود: إنّي اُحبّه واُحبّ من يحبّه؛
من او و كسانى كه او را دوست مى دارند، دوست دارم. (1)
927 / 3 ) باز در همان كتاب آمده است: امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
ما تكلّم الحسين عليه السلام بين يدي الحسن عليه السلام إعظاماً له.
امام حسين عليه السلام به جهت احترام امام حسن عليه السلام هرگز در برابر او سخن نمى گفت. (2)
928 / 4 ) در كتاب «مناقب» آمده است: محمّد بن اسحاق گويد:
روزى ابوسفيان نزد امير مؤمنان على عليه السلام آمد و گفت: يا ابا الحسن! من به تو حاجتى دارم.
حضرت فرمود: چه حاجتى؟
گفت: به همراه من نزد پسر عمويت محمّد برويم، از او درخواست نمايى تا ميان ما قراردادى بنويسد.
على عليه السلام فرمود:
اى ابو سفيان! پسرعمويم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با تو قرار و پيمانى بسته است كه هرگز از آن باز نخواهد گشت.
فاطمه زهرا عليها السلام پشت پرده شاهد اين گفت و گو بود، امام حسن عليه السلام نيزكه كودكى چهارده ماهه بود در برابر مادرش راه مى رفت.
ابوسفيان به حضرت زهرا عليها السلام گفت: اى دختر محمّد! به اين كودك بگو: به خاطر من نزد جدّش سخنى گويد تا به وسيله آن، بر عرب و عجم مهترى و آقايى كند.
در اين هنگام امام حسن عليه السلام به سوى ابوسفيان آمد، دستى بر بينى و دست ديگرى بر ريش او زد، سپس خداوند متعال زبان او را با اين سخن گويا ساخت و فرمود:
يا أباسفيان! قل: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه حتّى أكون شفيعاً.
اى اباسفيان! تو بگو: «لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه» تا من شفيع تو گردم.
وقتى اميرمؤمنان على عليه السلام اين منظره را ديد فرمود:
الحمد للَّه الّذي جعل في آل محمّد من ذرّيّة محمّد المصطفى صلى الله عليه وآله وسلم نظير يحيى بن زكريّا «وَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً» (1).
حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه در آل محمّد عليهم السلام ذريّه اى از محمد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم قرار داد كه نظير يحيى بن زكريا عليه السلام است (كه خداونددر مورد او مى فرمايد( «و ما فرمان (نبوّت) را در كودكى به او داديم». (2)
929 / 5 ) در «بحار الأنوار» آمده است: مردى به دروغ ادّعا كرد كه امام حسن عليه السلام مبلغ هزار دينار به وى بدهكار است، در حالى كه در واقع امام
حسن عليه السلام مديون او نبود، آنان در پى اين مرافعه نزد شريح قاضى رفتند، شريح قاضى به امام حسن عليه السلام عرض كرد: آيا سوگند مى خورى؟
حضرت فرمود:
اگر اين شخص مدّعى سوگند بخورد من آن مبلغ را به او پرداخت خواهم كرد.
شريح به آن مرد گفت: سوگند بخور و بگو: به حق خدايى كه جز او معبودى نيست و داناى نهان و آشكار است.
امام حسن عليه السلام فرمود:
من چنين سوگندى را نگفتم، بلكه بگو: سوگند به خدا! من از تو اين مبلغ را طلبكارم و هزار دينار را بگير.
آن شخص سوگند خورد و دينارها را گرفت، وقتى خواست از جايش برخيزد بر زمين افتاد و در جا مرد.
حاضرين از نحوه سوگند خوردن، از امام حسن عليه السلام پرسيدند (كه چرا به همان سوگند اوّلى حاضر نشدند؟)
حضرت فرمود:
خشيت أنّه لو تكلّم بالتوحيد، يغفر له يمينه ببركة التوحيد ويحجب عنه عقوبة يمينه.
قسم اوّلى داراى اقرار توحيد و يگانگى خداوند بود، مى ترسيدم اگر آن سوگند را بگويد به بركت توحيد خداوند قسم دروغ او را ببخشد، و از سزاى كيفر دروغش بگذرد. (1)
930/ 6 ) در كتاب «مناقب» مى نويسد: روايت شده:
روزى پيشواى دوّم، امام حسن عليه السلام در ابواء (2)مشغول نماز بود، ناگاه زن زيبايى
وارد اتاق شد، بدين جهت امام حسن عليه السلام نمازش را مختصر نمود و به وى فرمود: آيا حاجتى دارى؟ گفت: آرى.
فرمود: حاجتت چيست؟
گفت: من زنى بى شوهر هستم از تو مى خواهم كه مراد مرا حاصل نمايى.
امام حسن عليه السلام فرمود:
إليك عنّي لاتحرقيني بالنار ونفسك.
از من دور شو، مرا به همراه خودت با آتش دوزخ مسوزان.
زن بر اين امر اصرار مى نمود، امام حسن عليه السلام مى گريست و مى فرمود:واى بر تو! از من دور شو!
حضرت گريه اش شدّت گرفت، وقتى آن زن اين منظره را ديد به گريه آن حضرت، گريست، در اين حين امام حسين عليه السلام وارد شد، آن دو را ديد كه گريه مى كنند، آن حضرت نيز نشست و مشغول گريه شد. پس از آن يارانش يكى پس از ديگرى وارد شدند و آنها نيز گريه كردند، تا اين كه صدا به گريه بلند شد.
در اين هنگام آن زن خارج شد، ياران حضرت نيز برخاسته و همگى رفتند، مدّت زيادى گذشت و امام حسين عليه السلام به احترام برادر بزرگوارش ازآن جريان چيزى نمى پرسيد.
شبى امام حسن عليه السلام خوابيده بود، ناگاه بيدار گشته و شروع به گريه نمود. امام حسين عليه السلام رو به برادر كرد و گفت: براى چه گريه مىكنى؟
امام حسن عليه السلام فرمود: به جهت خوابى كه امشب ديدم.
امام حسين عليه السلام فرمود: چه خوابى ديدى؟
امام حسن عليه السلام فرمود: به شرطى مى گويم كه تا من زنده ام به كسى تعريف نكنى؟!
امام حسين عليه السلام فرمود: آرى، نمى گويم.
امام حسن عليه السلام فرمود: حضرت يوسف را در خواب ديدم، من نيز همانند ديگران كه به جمال زيباى او تماشا مى كردند، نگاهش مى كردم، وقتى زيبايى او را ديدم گريان شدم.
حضرت يوسف عليه السلام از ميان مردم نگاهى به من كرد و گفت:
ما يبكيك يا أخي! بأبي أنت واُمّي؟
پدر و مادرم فداى تو باد! برادرم! چرا گريه مى كنى؟
گفتم: به ياد يوسف و همسر عزيز مصر افتادم، گرفتاريهايى كه از جانب او به تو رسيد، زندانى شدن تو، سوزى كه يعقوب از فراق تو كشيد، به خاطر اينها گريسته و (از اين همه صبر و شكيبايى تو) شگفت زده شدم.
حضرت يوسف عليه السلام گفت: فهلّا تعجّبت ممّا فيه المرأة البدويّة بالأبواء.
چرا از مزاحمت آن زن بدوى كه در ابواء مزاحم تو شد درشگفت نيستى؟! (1)
931 / 7 ) در «بحار الأنوار» آمده است: انس گويد:
روزى كنيزى، شاخه گلى براى امام حسن عليه السلام هديه كرد، امام حسن عليه السلام به او فرمود:
أنت حرّة لوجه اللَّه. تو در راه خدا آزاد هستى.
من به آن حضرت عرض كردم: به جهت يك شاخه گل او را آزاد نمودى؟! امام حسن عليه السلام فرمود:
خداوند متعال ما را چنين تربيت نموده است، آنجا كه مى فرمايد:
«وَإِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها» (2)؛
«هرگاه به شما تحيّت گفته شد پاسخ آن را بهتر از آن بدهيد».
و نيكوتر از هديه او، آزادى او در راه خدا بود. (3)
932 / 8 ) باز در «بحار الأنوار» مى نويسد: مبرّد و ابن عايشه درباره حلم وبردبارى امام حسن عليه السلام نقل كرده اند كه:
روزى مردى از اهل شام، امام حسن عليه السلام را در حالى كه سوار بر مركبش بود، ديد. آن شخص شروع به لعن آن حضرت نمود!! ولى امام حسن عليه السلام به وى پاسخ نمى داد.
وقتى آن مرد ساكت شد، امام حسن عليه السلام با چهره اى خندان رو به او كردو به او سلام نمود و فرمود:
أيّهاالشيخ! أظنّك غريباً، ولعلّك شبّهت، فلو استعتبتنا أعتبناك، ولوسألتنا أعطيناك، ولو استرشدتنا أرشدناك، ولو استحملتنا أحملناك، وإن كنت جائعا ًأشبعناك، وإن كنت عرياناً كسوناك، وإن كنت محتاجاً أغنيناك، وإن كنت طريداً آويناك، وإن كان لك حاجة قضيناها لك.
اى پيرمرد! به گمانم در اين شهر غريب هستى، و شايد سوء تفاهمى شده واشتباهى رخ داده، اگر از ما رضايت بخواهى رضايت مى دهيم، اگر از ما درخواستى بنمايى عطايت مى كنيم، اگر از ما راهنمايى بخواهى راهنمايى ات مى نماييم، اگر از ما مركبى بخواهى، به تو مركب مى دهيم، اگرگرسنه باشى غذايت مى دهيم، اگر برهنه باشى براى تو لباس تهيه مى كنيم، اگر نيازمندى، بى نيازت خواهيم كرد، اگر رانده شده اى پناهت مى دهيم واگر حاجتى دارى روا مى نماييم.
اگر مركب خود را به سوى ما حركت دهى و مهمان ما باشى تا موقعى كه بخواهى برگردى براى تو بهتر و سودمندتر خواهد بود، چرا كه ما داراى مهمانخانه اى وسيع، مقام و منزلتى رفيع و اموال فراوان هستيم.
هنگامى كه آن مرد شامى اين سخنان مهرآميز را از آن بزرگوار شنيد گريست، و آنگاه گفت: گواهى مى دهم كه خليفه خدا در زمين تو هستى، خداوند بهتر مى داند كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد. تا حال نزد من، تو و پدرت دشمنترين خلق خدا بوديد؛ ولى هم اكنون محبوبترين آفريده خدا هستيد.
آن مرد اين بگفت و مركبش را به سوى خانه امام حسن عليه السلام حركت داد، او تا موقعى كه در مدينه بود مهمان آن حضرت بود، و بدين وسيله معتقد به محبّت خاندان عصمت گشت. (1)
1) المناقب: 19/4، بحار الأنوار: 344/43، كشف الغمّة: 561/1 )با اندكى تفاوت).
933 / 9 ) علّامه اربلى رحمه الله در كتاب «كشف الغمّه» مى نويسد:
از جمله كرم و بخشش امام حسن عليه السلام اين بود كه: روزى شخصى خدمت حضرتش شرفياب شده و عرض حاجتى نمود.
امام حسن عليه السلام فرمود:
يا هذا! حقّ سؤالك يعظم لديَّ، ومعرفتي بما يجب يكبر لديّ ويدي تعجز عن نيلك بما أنت أهله، والكثير في ذات اللَّه عزّوجلّ قليل، وما في ملكي وفاء لشكرك، فإن قبلت الميسور، ورفعتعنّى مؤنة الإحتفال والإهتمام بما أتكلّفه من واجبك فعلت.
فلانى! حق درخواست تو نزد من بزرگ است و شناخت من به آنچه تو نيازمند آن هستى پيش من بزرگ است، دست من از رساندن آرزوى كه توسزاوار آنى كوتاه، در حالى كه بسيار در ذات حق تعالى اندك، و در ملك من آن مقدار كه براى شكر تو وفا كند موجود نيست، اگر آنچه را براى من ميسّر است بپذيرى و از من زحمت فراهم آوردن آن را بردارى كه بدون زحمت نياز تو را برآورم، انجام مى دهم؟!
گفت: اى فرزند رسول خدا! من همان اعطاى اندك را مى پذيرم، وبراى عطيّه و عنايت تو سپاسگزارم و بر آنچه منع كنى عذرت را مى پذيرم.
امام حسن عليه السلام وكيل خود را خواست تا مقدار مصرفى خود را محاسبه كند، او محاسبه نمود و سيصد هزار درهم شد، حضرت فرمود:
مازاد از سيصد هزار درهم را بياور.
او پنجاه هزار درهم حاضر ساخت.
فرمود: آن پانصد دينارى كه نزد تو بود چه كار كردى؟
گفت: نزد من است.
فرمود: آنها را نيز حاضر كن.
وكيل همه را حاضر نمود، امام حسن عليه السلام همه درهمها و دينارها را به آن مرد داد و فرمود: حمّالى بياور تا اينها را بردارد.
آن مرد دو نفر حمّال آورد تا آن دينارها و درهم ها را بردارند، حضرت رداى مبارك خود را به عنوان اُجرت به حمّالان داد.
غلامان حضرت گفتند: سوگند به خدا! نزد ما حتى يك درهم هم باقى نماند!
امام حسن عليه السلام فرمود:
لكنّي أرجو أن يكون لي عند اللَّه أجرٌ عظيم.
وليكن من از پيشگاه خداى متعال اُميد دارم كه پاداش بزرگى داشته باشم. (1)
934 / 10) شيخ رضى الدين حلّى، برادر علّامه حلّى در كتاب «العدد القويّه» مى نويسد: نقل شده:
شخصى محضر مبارك امام حسن عليه السلام شرفياب شد و عرض كرد: اى فرزند امير مؤمنان! تو را سوگند مى دهم به حق كسى كه اين نعمت (امامت و ولايت) را بدون شفاعت كسى – بلكه انعامى است از سوى او - به تو عنايت نموده! از دشمنم انتقام بگيرى، چرا كه او دشمنى است كه به مردم، حيله و ستم مى نمايد، نه به پيرمرد بزرگ احترام مى كند و نه به كودك شيرخوار ترحّم.
امام حسن عليه السلام تكيه كرده بود، وقتى سخن آن شخص را شنيد برخاست و نشست، آنگاه به او فرمود:
من خصمك حتّى أنتصف لك منه؟
دشمن تو كيست تا از او برايت انتقام بگيرم؟
گفت: فقر و نياز.
امام حسن عليه السلام لحظاتى سر مبارك خود را به زير انداخت، سپس سربلند كرده و به خادم خويش فرمود:
1) كشف الغمّة: 558/1، بحار الأنوار: 347/43 ذيل ح 20. نظير اين روايت را عالم بزرگوار حلّى رحمه الله در «العدد القويّة: 29 ح 19» نقل كرده است.
آنچه موجودى نزد توست، بياور.
او رفت و پانصد هزار درهم حاضر ساخت.
امام عليه السلام فرمود:
همه اين مبلغ را به آن شخص نيازمند بده!
آنگاه رو به او كرد و فرمود:
بحقّ هذه الأقسام الّتي أقسمت بها عليّ متى أتاك خصمك جائراً إلّا ما أتيتني منه متظلّماً؛
تو را به حق همان سوگندهايى كه به من دادى، سوگند مى دهم! هر موقع اين دشمن به سوى تو آمد، نزد من بيا و دادخواهى كن. (1)
935 / 11 ) شيخ بزرگوار فرات بن ابراهيم كوفى در تفسير خود مى نويسد:
امام صادق عليه السلام فرمود:
روزى حضرت على بن ابى طالب عليهما السلام به فرزندش امام حسن عليه السلام فرمود: پسرم! برخيز و سخنرانى كن تا سخن تو را بشنوم.
امام حسن عليه السلام عرض كرد: پدر جان! چگونه من در محضر شما سخن بگويم در صورتى كه از شما خجالت مى كشم؟
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: حضرت على بن ابى طالب عليهما السلام همه خانواده وفرزندانش را جمع كرد و خود در گوشه اى پنهان شد تا سخن فرزندش را بشنود.
امام حسن عليه السلام برخاست و اين سخنان زيبا را ايراد نمود:
الحمدللَّه الواحد بغير تشبيه، الدائم بغير تكوين، القائم بغير كلفة الخلق، الخالق بغير منصبة، الموصوف بغير غاية، المعروف بغير محدوديّة، العزيز لم يزل قديماً في القدم، ودعت القلوب لهيبته، وذهلت العقول لعزّته، وخضعت الرقاب لقدرته.
فليس يخطر على قلب بشر مبلغ جبروته، ولايبلغ الناس كنه جلاله،ولايفصح الواصفون منهم لِكُنه عظمته، ولايقوم الوهم منهم على التفكّر على مضاسببه، ولاتبلغه العلماء بألبابها، ولا أهل التفكّر
1) العدد القويّة: 359 ح 23، بحار الأنوار: 350/43 و 237/77.
بتدبير اُمورها، أعلم خلقه به الّذي بالحدِّ لايصفه، يدرك الأبصار ولاتدركه الأبصار وهو اللطيف الخبير.
أمّا بعد، فإنّ عليّاً باب من دخله كان مؤمناً، ومن خرج منه كان كافراً، أقول قولي هذا وأستغفر اللَّه العظيم لي ولكم.
سپاس خداى يگانه اى را سزاست كه چيزى بدو تشبيه نمى شود، خداوند دايمى كه بدون تكوين بوده است، آفرينش را بدون زحمت برپا داشته است و بدون هيچ گونه مشقّت آفريننده است، بدون غايت وصف مى شود، معروف به غير محدود، عزيزى هميشگى، قديمى در قِدَم كه دلها از هيبت و جلال او در ترس، و خردها از عزّت او حيران، و گردنها در برابر قدرت او فروتن است.
اندازه بزرگى جبروت او در دل احدى راه نيابد، و مردم توان رسيدن به كنه و واقعيت جلال او را ندارند، و ستايشگران از توصيف كنه و واقعيّت عظمت او ناتوان، و خيال آنان ياراى تفكّر در او را ندارند.
دانشمندان با خرد خويش به او نرسند، و متفكّران و انديشمندان از تدبيراُمور او آگاه نگردند. دانشمندترين خلق او كسى است كه او را با محدوديّت توصيف نكند، او چشمان را درك مىكند و چشمها ياراى درك او را ندارند و او لطيف و آگاه است.
امّا بعد، همانا على عليه السلام درى است كه هر كه از آن وارد شود مؤمن و هر كه از آن خارج گردد كافر است، من اين سخن خود را مى گويم و از خداوند بزرگ براى خودم و شما آمرزش مى طلبم.
در اين هنگام، حضرت علىّ بن ابى طالب عليهما السلام برخاست و ميان دو چشم فرزندش را بوسيد و فرمود:
«ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ» (1)؛
«آنان فرزندانى هستند كه برخى از برخى ديگر (فضيلت) گرفته اند وخداوند شنوا و داناست». (2)
936 / 12 ) در «بحار الأنوار» مى نويسد: روايت شده:
يكى از غلامان امام حسن عليه السلام مرتكب عملى شده بود كه سزاوار مجازات بود، حضرت دستور داد تا او را تنبيه نمايند.
آن غلام رو به امام حسن عليه السلام كرد و گفت: مولاى من! «وَالْعافينَ عَنِ النَّاسِ» (1)؛ «درگذرندگان از خطاياى مردم».
امام عليه السلام فرمود: از جرم تو گذشتم.
غلام گفت: مولاى من! «وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ» (2)؛ «و خداوند نيكوكاران را دوست دارد».
امام عليه السلام فرمود: أنت حرّ لوجه اللَّه، ولك ضعف ما كنت اُعطيك؛
تو را در راه خدا آزاد كردم، و مستمرى تو را دو برابر آنچه بود، قرار دادم. (3)
937 / 13 ) ثقة الإسلام كلينى رحمه الله در كتاب شريف «كافى» مى نويسد: محمّد بن مسلم گويد: از سرورانم امام باقر و امام صادق عليهما السلام شنيدم كه فرمودند:
روزى امام حسن عليه السلام در مجلس پدر بزرگوارش امير مؤمنان على عليه السلام حضور داشت، ناگاه گروهى وارد شدند و گفتند: اى ابا محمّد! با پدر بزرگوارت امير مؤمنان على عليه السلام كار داريم.
امام حسن عليه السلام فرمود: كارتان چيست؟
گفتند: مى خواهيم سئوالى از او بپرسيم.
فرمود: سئوالتان چيست؟ به من بگوييد.
گفتند: زنى با همسرش همبستر شد، سپس پيش از آن كه حرارت بدنش فرو افتد برخاست و با دختر باكره اى مساحقه كرد، و نطفه را در رحم او ريخت، و آن دختر باردار شد، نظر شما در اين مسأله چيست؟
امام حسن عليه السلام فرمود: معضلة وأبوالحسن لها، وأقول، فإن أصبت فمن اللَّه ثمّ من أميرالمؤمنين عليه السلام وإن أخطأت فمن نفسي، فأرجو أن لا اُخطئ إن شاء اللَّه.
مسأله مشكلى است كه امام ابوالحسن عليه السلام از عهده آن برمى آيد، در عين حال من پاسخ آن را مى دهم، اگر پاسخش را درست گفتم از جانب خدا وامير مؤمنان على عليه السلام است و اگر اشتباه گفتم! از جانب خودم مى باشد، البتّه اُميد دارم كه به خواست خداوند اشتباه نگويم.
در اوّلين فرصت مهريّه آن دختر باكره را از آن زن مى گيرند، چرا كه بچّه جز با از بين رفتن پرده بكارت متولّد نخواهد شد، سپس آن زن سنگسار مى شود، چرا كه او مرتكب زناى محصنه شده، بعد منتظر مى شوند تا آن دختر زايمان كند، وقتى زايمان كرد بچّه را به صاحب نطفه مى دهند، و برآن دختر حد جارى كرده و تازيانه مى زنند.
حضرت فرمود: آنها از نزد امام حسن عليه السلام مرخص شده و با امير مؤمنان على عليه السلام ديدار كردند.
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود: شما از امام حسن عليه السلام چه پرسيديد؟ و او چه پاسخى به شما داد؟ آنان جريان را توضيح دادند.
حضرت على عليه السلام فرمود:
لو أنّني المسؤول ما كان عندى فيها أكثر ممّا قال ابني؛
اگر از من هم اين مسأله را مى پرسيديد پاسخى بيشتر از آنچه فرزندم به شما گفت نداشتم. (1)
938 / 14 ) در كتاب «صراط المستقيم» مى نويسد:
شخصى از بنى اُميّه بر امام حسن عليه السلام درشتى نموده و خود و پدر بزرگوارش را سب نمود، حضرت بر او نفرين كرد و جنسيّت او رادگرگون نمود و زن شد و موهاى ريشش ريخت.
اين امر در همه جا پخش شد، (و آبروى او رفت) زنش نزد امام حسن عليه السلام آمد و بر اين امر گريست و (درخواست عفو نمود)، امام حسن عليه السلام خداى متعال را خواند، او به حالت اوّلى برگشت. (2)
939 / 15 ) باز در همان كتاب آمده است: روزى امام حسن عليه السلام زير درخت خرماى خشكيده اى فرود آمدند، همراهِ حضرت (چنين آرزو كرد و)گفت: اگر اين درخت خرما داشت مى خورديم.
امام حسن عليه السلام پروردگارش را خواند فورى درخت سبز گشته و خرما بار داد و آنها ميل كردند. (1)
940 / 16) ابوسعيد خدرى گويد: امام حسن عليه السلام را در دوران كودكى ديدم كه پرنده اى بر حضرتش سايه افكنده و ديدم كه امام عليه السلام پرنده را مى خواند وآن پرنده جواب مى دهد. (2)
941 / 17 ) عماد الدين طبرى در كتاب «بشارة المصطفى» مى نويسد: محمّد بن سيرين گويد:
من از عدّه اى از بزرگان اهل بصره شنيدم كه مى گفتند: وقتى جنگ جمل پايان يافت على عليه السلام بيمار شد به همين جهت، نتوانست در نماز جمعه حاضر شود، از اين رو به فرزندش امام حسن عليه السلام فرمود:
پسرم! برو در مسجد و براى مردم سخنرانى كن.
مردم در مسجد گردهم آمده و امام حسن عليه السلام وارد مسجد شد، وقتى بر فراز منبر قرار گرفت خداى را حمد كرده و ستايش نمود و بر يگانگى بارى تعالى گواهى داد و بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم درود فرستاد، آنگاه فرمود:
أيّها الناس! إنّ اللَّه اختارنا بالنبوّة (3)، واصطفانا على خلقه، وأنزل علينا كتابه ووحيه، وأيم اللَّه لاينقصنا أحد من حقّنا شيئاً إلّا ينقصه اللَّه من حقّه في عاجل دنياه وآجل آخرته، ولاتكون علينا دولة إلّا
كانت لنا العاقبة «وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حينٍ» (1).
اى مردم! همانا خداوند ما را به رسالت (براى خويشتن) اختيار فرمود، و ما را بر بندگان خود برگزيد، و وحى و كتاب خود را بر ما فرود آورد، سوگند به خدا! كسى حق ما را غصب نمى كند جز آن كه خداوند در دنيا و در آخرت حق او را ناقص خواهد كرد، و بر ما دولتى نخواهد بود مگر اين كه عاقبت از آنِ ما خواهد بود كه «خبرش را پس از مدّتى خواهيد شنيد».
آنگاه امام حسن عليه السلام از منبر فرود آمد، و در جمع مردم قرار گرفت. سخنرانى حضرت به سمع مبارك پدر بزرگوارش رسيد، وقتى نزد پدر گراميش آمد، نگاهى مهرآميز بر فرزند عزيزش كرد و از محبّت نتوانست اشك خود را كنترل نمايد و اشك از ديدگان مباركش بر چهره زيبايش جارى شد، سپس فرزندش را به كنار خود خواند و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود:
پدر و مادرم فدايت باد! و اين آيه شريفه را قرائت فرمود:
«ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ» (2)؛
«آنان فرزندانى هستند كه برخى از برخى ديگر (فضيلت) گرفته اند وخداوند شنوا و داناست». (3)
942 / 18 ) طبرى در كتاب «دلائل الإمامه» مى نويسد:
حضرت زهرا عليها السلام به همراه دو فرزندش امام حسن و امام حسين عليهما السلام به عيادت پدر بزرگوارش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد كه در بستر بيمارى افتاده بود، همان بيمارى كه منجر به رحلت آن حضرت گرديد، عرض كرد:
اى رسول خدا به اين دو فرزندم چيزى به ارث نمى گذارى؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
أمّا الحسن عليه السلام، فله هيبتي وسؤددي؛ وأمّا الحسين عليه السلام، فله جرأتي وجودي.
براى (فرزندم) حسن عليه السلام هيبت و سرورى خودم را و براى (فرزندم)حسين عليه السلام جرأت و بخششم را به ارث مى گذارم. (1)
943 / 19 ) باز در همان كتاب آمده است: كثير بن سلمه گويد:
دوران حيات رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود، امام حسن عليه السلام را ديدم كه (كودكى بيش نبود) از سنگى، عسل سفيدى بيرون مى آورد. تعجّب كرده و به محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب گشته و جريان را به حضرتش رساندم.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
أتُنكرون لابني هذا؟ وإنّه سيّد ابن سيّد، يصلح اللَّه به بين فئتين ويطيعه أهل السماء في سمائه، وأهل الأرض في أرضه.
آيا چنين كارى را بر فرزندم منكر مى شويد؟ در صورتى كه او آقا و فرزند آقاست، خداوند به وسيله او در ميان دو گروه آشتى برقرار مى كند، اهل آسمان، در آسمان و ساكنان زمين، در زمين از او فرمان مى برند. (2)
944 / 20 ) عماد الدين طوسى در كتاب «الثاقب فى المناقب» مى نويسد: اصبغ بن نباته گويد:
محضر مولايم امير مؤمنان على عليه السلام شرفياب شدم، امام حسن و امام حسين عليهما السلام نيز حضور داشتند، متوجّه شدم كه على عليه السلام با نگاهى عميق به فرزندانش مى نگرد.
عرض كردم، خداوند جوانانت را بر تو مبارك گرداند، و شما را درباره آنها و آنها را در مورد شما به آرزويتان برساند (چرا چنين ژرف و عميق متوجّه اين دو بزرگوار هستيد؟)
اميرمؤمنان على عليه السلام لب به سخن گشود و فرمود:
روزى من از خانه بيرون آمده و با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نماز خواندم، هنگام بازگشت به آن حضرت عرض كردم: اى رسول خدا! بامدادان در باغم (مشغول كار) بودم، هنگام ظهر به خانه آمدم، گرسنه بودم به فاطمه عليها السلام گفتم: آيا غذايى دارى تا بخورم! ايشان برخاست تا غذايى تهيّه كند.
در اين حال دو فرزندت حسن و حسين عليهما السلام آمدند، آنها مى گفتند: جبرئيل و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ما را نگه داشتند.
من گفتم: چگونه آنها شما را نگه داشتند؟
حسن عليه السلام گفت: كنت أنا في حجر رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم والحسين عليه السلام فيحجر جبرئيل، فكنت أنا أثب من حجر رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم إلى حجر جبرئيل،والحسين عليه السلام يثب من حجر جبرئيل إلى حجر رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم.
من در آغوش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بودم و حسين عليه السلام در آغوش جبرئيل، من از آغوش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آغوش جبرئيل مى رفتم و حسين عليه السلام از آغوش جبرئيل، به آغوش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم (و بدين وسيله ما را سرگرم كرده بودند.)
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آرى، فرزندانم راست گفته اند، آنها پيوسته نزد من و جبرئيل بودند و ما آنها را سرگرم كرده بوديم.
عرض كردم: جبرئيل چه شكلى بود؟
فرمود: در شكلى كه بر من فرود مى آيد.
عمادالدين طوسى مى گويد: تعداد چنين فضايلى در مورد آن بزرگواراناز شمارش خارج است به راستى كه خداوند متعال امير مؤمنان على عليه السلام را نشانه اى ميان ايمان و كفر، و ميان آن كه پاك به دنيا آمده و آنكه ناپاك زاده شده، قرار داده است.
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در حديث زيبايى مى فرمايد:
حبّك إيمان وبغضك نفاق.
(اى على!) مهر و دوستى تو ايمان و بغض و دشمنى تو نفاق است.
در حديث ديگرى مى فرمايد:
لايحبّك إلّا مؤمن ولايبغضك إلّا منافق. (1)
جز مؤمن تو را دوست نمى دارد و جز منافق به تو دشمنى نمى ورزد. (2)
945 / 21 ) باز در همان كتاب آمده است: جابر بن عبداللَّه انصارى گويد:
سوگند به حقّ خدا و رسول او! من از امام حسن و امام حسين عليهما السلام فضيلتى بيشتر و شگفت انگيزتر ديدم. شگفتى كه از امام حسن عليه السلام ديدم چنين است: ... (3)
پس از آن كه ياران امام حسن عليه السلام پيمان شكنى كرده و آن حضرت را مجبور به مصالحه با معاويه نمودند، حضرتش به ناچار با او صلح نمود، اين رفتار بر ياران ويژه آن حضرت گران آمد، من نيز يكى از آنها بودم زبان به ملامتش گشودم(!)
امام حسن عليه السلام فرمود:
جابر! ملامتم نكن! رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را در گفتارش تصديق كن كه فرمود:
إنّ إبني هذا سيّد، وإنّ اللَّه تعالى يصلح به بين فئتين عظيمتين من المسلمين؛ (4)
به راستى كه اين فرزندم آقا و سرور است، خداوند متعال به وسيله او در ميان دو گروه بزرگ از مسلمانان صلح و آشتى برقرار مى كند.
1) ابن حجر، نويسنده متعصّب اهل سنّت در «الصواعق المحرقة» مىنويسد: ابوسعيد خدرى گويد: ما منافقان رااز كينه آنها نسبت به على عليه السلام شناسايى مىكرديم. «الصواعق المحرقة: 122، سنن ترمذى: 635/5».
2) الثاقب في المناقب: 122 ح9.
3) گفتنى است كه مؤلّف محترم رحمه الله ابتداى حديث را نياورده است.
4) اين سخن پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله وسلم در ضمن دو روايت (2 و 19) از همين بخش نقل گرديد.
گويا اين سخن مرا آرام ننمود و سينه ام را شفا نداد، در دلم گفتم: شايد اين واقعه اى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده بعداً اتّفاق خواهد داد، و منظور آن حضرت، صلح با معاويه نبوده است، چرا كه در اين صلح، مؤمنان هلاك گرديده و خوار شدند.
وقتى اين سخن از ذهنم خطور كرد و من مردّد شدم امام حسن عليه السلام دست مباركش را روى سينه ام گذاشت و فرمود:
(در سخن پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم) ترديد نموده و چنين و چنان گفتى؟!
آنگاه فرمود:
آيا ميل دارى همين اكنون پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم را مشاهده كرده و اين سخن را از آن حضرت بشنوى؟
من از سخن او در شگفت شدم، ناگاه صداىِ غرّشى شنيدم كه زمين از زير پاى ما شكافت و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، علىّ مرتضى، جعفر و حمزه عليهم السلام را ديدم كه بيرون آمدند.
من از ترس و وحشت به گوشه اى خزيدم، امام حسن عليه السلام فرمود:
اى رسول خدا! اين جابر است كه مرا در مورد آنچه شما مى دانيد، ملامت مى نمايد.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به من كرد و فرمود:
يا جابر! إنّك لاتكون مؤمناً حتّى تكون لأئمّتك مسلّماً، ولاتكون عليهم برأيك معترضاً، سلّم لابني الحسن ما فعل، فإنّ الحقّ فيه،إنّه دفع عن حياة المسلمين الإصطلام بما فعل، وما كان ما فعله إلّا عن أمر اللَّه وأمري.
اى جابر! تو هرگز مؤمن نخواهى بود تا اين كه تسليم پيشوايانت گردى، و با رأى و نظر خود بر آنان اعتراض ننمايى، بر آنچه فرزندم حسن عليه السلام انجام داده تسليم شو؛ چرا كه حق در همان است. او با آن عملش زندگى مسلمانان را از هم پاشيدگى نجات داده، او اين را كار جز به فرمان خداوند و من انجام نداده است.
جابر گويد: من گفتم: اى رسول خدا! پذيرفتم.
سپس آن بزرگوار به همراه على عليه السلام، حمزه و جعفر عليهما السلام به سوى آسمان پرواز نمودند.
من مى ديدم كه درهاى آسمان به روى آن بزرگواران باز مى شد و آنان وارد مى شدند تا اين كه به آسمان هفتم رسيدند و در همه اين موارد آقا ومولاى ما حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم پيشاپيش آن بزرگواران بود. (1)
946 / 22 ) باز در همان كتاب و همچنين در كتاب «العدد القويّه» آمده است: امام باقر عليه السلام از پدران گراميش عليهم السلام از حذيفه نقل مى فرمايد كه حذيفه گويد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با گروهى از انصار و مهاجران در كوه احد بودند، ناگاه امام حسن عليه السلام با آرامش و وقار به سوى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم حركت مى كرد، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم با دقّت به آنحضرت و كساني كه با او بودند، نگاه مى كرد.
بلال رو به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم كرد و گفت: اى رسول خدا! آيا فرد ديگرى نيز با اوست؟ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
إنّ جبرئيل عليه السلام يهديه وميكائيل يسدّده، وهو ولدي والطاهر من نفسي، وضلع من أضلاعي، هذا سبطي وقرّة عيني بأبي هو.
همانا جبريل او راهنمايى مى كند و ميكائيل از او محافظت مى نمايد، او فرزند من و جان پاك من و يكى از اضلاع من است، اين حسن سبط و نورچشم من است، پدرم فداى او باد!
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاست ما نيز به همراه آن حضرت برخاستيم، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در حالى كه مى فرمود: أنت تفّاحي، وأنت حبيبي وبهجة قلبي؛ «تو ميوه قلب منى، تو حبيب من و شادمانى دل منى» دست امام حسن عليه السلام را گرفت، و به راه افتاد.
ما نيز پشت سر آن حضرت به راه افتاديم، تا آنكه آن بزرگوار در جايى نشست و ما نيز گرداگرد وجود نازنينش حلقه زديم، ما مى ديديم كه
1) الثاقب في المناقب: 306 ح1، معالم الزلفى: 414.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم چشم از امام حسن عليه السلام برنمى داشت.
سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
إنّه سيكون بعدي هادياً مهدياً، هدية من ربّ العالمين لي، ينبئ عنّي ويعرّف الناس آثاري ويحيي سنّتي، ويتولّى اُموري في فعله، وينظر اللَّه تعالى إليه ويرحمه،رحم اللَّه من عرف له ذلك وبرّني فيه، وأكرمني فيه.
به راستى كه او (حسن عليه السلام) به زودى پس از من، راهنماى مسلمانان وهدايتگر آنان خواهد بود، او هديه اى از جانب پروردگار جهانيان براى من است، او از من خبر مى دهد و آثار مرا به مردم معرفى مى كند و سنّت وروش مرا زنده مى گرداند، و با رفتارش اُمور مرا به عهده گرفته و سرپرستى مى نمايد، خداوند نيز به وى با نظر رحمت و مهر مى نگرد.
خداى رحمت كند كسى را كه اين مقام و منزلت را براى او بشناسد و با احترام او، به من نيكويى نموده و مرا گرامى بدارد.
هنوز سخن زيباى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به پايان نرسيده بود كه ناگاه عربى درحالى كه عصاى خودش را بر زمين مى كشيد به سوى ما آمد. وقتى چشم مبارك رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او افتاد فرمود:
مردى كه به سوى شما مى آيد چنان با شما سخن خواهد گفت كه پوست بدن شما خواهد لرزيد، او پرسشهايى راجع به امورى از شما خواهد كرد، در عين حال در سخن گفتن خشونت و درشتى دارد.
اعرابى آمد، بدون اينكه سلام كند گفت: كدام يك از شما محمّد هستيد؟
ما گفتيم: چه مى خواهى؟
در اين حال رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آرام باشيد!
(او پيامبر را شناخت) گفت: اى محمّد! من پيش از آن كه تو را ببينم كينه تو را در دل داشتم، اكنون كه ديدم كينه ام به تو زيادتر شد.
در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم لبخندى نمود، ولى ما به خاطر جسارت آن عرب خشمناك شده و در مورد او تصميم خطرناكى گرفتيم. در اين حال پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به سوى ما اشاره كرد و فرمود: دست نگه داريد!
اعرابى گفت: اى محمّد! تو گمان مى كنى كه پيامبرى در حالى كه به پيامبران دروغ مى بندى و تو هيچ دليل و برهان آنها را ندارى؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اى اعرابى! تو از كجا مى دانى؟
گفت: اگر برهان دارى بگو!
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آيا دوست دارى كه بگويم چگونه از خانه ات بيرون آمدى؟ چگونه در مجلس قومت تصميم گرفتى؟ و اگر دوست دارى يكى از اعضاى من، اين خبر را بازگو نمايد تا دليل محكمى براى تو باشد؟
اعرابى گفت: مگر عضو انسان هم سخن مى گويد؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آرى.
آنگاه به امام حسن عليه السلام فرمود: برخيز و با او سخن بگو.
اعرابى امام حسن عليه السلام را به خاطر سنّ كمش به ديده تحقير نگريست وگفت: او خودش نمى تواند، به كودكى دستور مى دهد تا با من گفت و گو نمايد.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: هم اكنون خواهى ديد كه چگونه سؤالات تو را پاسخ مى دهد.
امام حسن عليه السلام فورى رو به اعرابى كرد و فرمود: آرام باش! اى اعرابى! آنگاه اين اشعار را سرود:
ما غبيّاً سألت وابن غبيّ
بل فقيهاً إذن وأنت الجهول
فإن تك قد جهلت فإنّ عندي
شفاء الجهل ما سأل السؤول
وبحراً لا تقسّمه الدَّوالي
تراثاً كان أورثه الرسول
تو از فرد كودن و فرزند كودن نپرسيدى؛ بلكه از شخص دانشمند و فقيه پرسيدى در حالى كه تو نادانى.
اگر تو در مورد مسايلى نادان هستى بدان كه شفاى جهل و نادانى نزد مناست؛ مادامى كه پرسشگر بپرسد.
تو از درياى علم و دانش مى پرسى كه سطلها توانايى تقسيم آن را ندارند؛ او اين علم و دانش را از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به ارث برده است.
آنگاه امام حسن عليه السلام فرمود: به راستى كه تو در سخنت، زبان درازى كرده و از حدّ خود تجاوز كردى، و نَفْست تو را فريب داد، ولى در عين حال - ان شاء اللَّه تعالى - با ايمان از اينجا باز مى گردى!
اعرابى با شگفتى، لبخندى زد و گفت: هيهات! چقدر بعيد است.
امام حسن عليه السلام فرمود: شما در محل اجتماع قومت جمع شديد، و با نادانى و كودنى كه داشتيد گفت و گو نموديد و گمان مى كرديد كه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فردى بى فرزند است و همه عرب با او دشمن هستند، (وقتى او را بكشيد) كسى نيست كه انتقام خون او را بگيرد.
تو گمان كردى كه قاتل آن حضرت هستى كه اگر او را بكشى زحمت را از دوش قوم خود برداشته اى، به همين جهت، نفس تو، تو را بر اين عمل وادار نمود، و به راستى كه عصايت را به دست گرفته اى و مى خواهى آن حضرت را به قتل برسانى، ولى اين تصميم براى تو دشوار خواهد شد، وچشمت از اين امر كور خواهد گشت، و جز اين مأموريّت را نپذيرفتى، تو هم اكنون از ترس آن كه مبادا مسخره ات كنند نزد ما آمده اى (تاتصميمت را عملى كنى) در عين حال به سوى خير آمده اى.
من هم اكنون تو را از جريان اين سفرت آگاه مى نمايم (و چگونگى آمدنت را بيان مى كنم):
تو در شبى كه هوا صاف و روشن بود بيرون آمدى، ناگاه توفان شديدى وزيد، تاريكى همه جا را فرا گرفت، آسمان تاريك گشت، ابرها تحت فشار قرار گرفتند، تو همانند اسب سرخ رنگى در تنگنا قرار گرفتى كه اگر پا جلو گذارد گردنش زده مى شود و اگر برگردد پى خواهد شد. (1)
نه صداى پاى كسى را مى شنيدى، و نه صداى زنگى، در عين حال ابرها تو را احاطه كرده و ستارگان از ديدگان تو پنهان شده بودند كه نه مى توانستى به وسيله ستاره اى درخشان راه را بيابى و نه دانشى بود كه تو را روشن نموده و آگاهت نمايد.
مسافتى حركت مى كردى خود را در يك بيابانى بى پايان مى ديدى كه انتها نداشت و اگر بر خودت سخت مى گرفتى و حركت مى كردى ناگاه مى ديدى كه بر فراز تپّهاى راه افتاده و مسير زيادى را از راه، دورشده اى، بادهاى تندى تو را از پاى در مى آوردند، و خارها در يك فضاى
1) اقتباس از سخن لقيط بن زراره كه در جنگ روز «جبله» گفته، وى در آن روز بر اسب سرخ رنگى سوار بود بهاو گفت: اگر به طبع خود باز گردى و رو به دشمن كنى تو را خواهند كشت و اگر به خاطر شكست عقب نشينىكنى از پشت سر آمده و پى خواهند نمود، پس ثابت و استوار بمان و وقار پيشه كن. (پاورقى بحار الأنوار بهنقل از مجمع الأمثال: 140/2).
تاريك و نيز رعد و برق ترسناك تو را آزار مى دادند، تپّه هاى آن بيابان تو را به وحشت انداخته و سنگريزه هايش تو را خسته كرده بودند، كه ناگاه متوجّه شدى كه نزد ما هستى. چشمت روشن گرديده و دلت باز و آه و ناله ات برطرف شد.
اعرابى (از اين بيان امام حسن عليه السلام در شگفت شده) گفت: پسر جان! تو ازكجا مى گويى؟ گويا از اعماق دل من پرده برداشتى، گويا تو با من حاضر بودى و چيزى از من نزد تو پنهان نيست، گويا تو علم غيب دارى.
آنگاه گفت: اى پسر! اسلام را براى من بيان كن.
امام حسن عليه السلام فرمود: اللَّه أكبر! بگو: «أشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له، وأنّ محمّداً عبده ورسوله».
«گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست كه يكتاست و شريكى ندارد، وهمانا محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بنده و فرستاده اوست».
در اين هنگام اعرابى اسلام آورد و اسلام وى نيكو شد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و مسلمانان از اين امر خوشحال و مسرور شدند، رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم قسمتى از قرآن را به او آموخت.
اعرابى گفت: اى رسول خدا! اجازه مى فرماييد نزد قومم باز گردم و آنها رااز اين جريان آگاه سازم؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او اجازه داده و او به سوى قومش بازگشت، آنگاه اعرابى با گروهى از قبيله خود بازگشته و مسلمان شدند.
پس از اين قضيّه، هرگاه مردم به امام حسن عليه السلام نگاه مى كردند مىگفتند: به اين شخص، مقام و منزلتى عنايت شده كه به احدى از جهانيان عطا نشده است. (1)
947 / 23 ) باز در همان كتاب و در كتاب «خرائج» روايت شده است:
روزى امير مؤمنان على عليه السلام در «رحبه» بود مردى برخاست و گفت: من از رعيّت و اهل شهرهاى تو هستم.
1) الثاقب في المناقب: 316 ح3، مدينة المعاجز: 359/3 ح 89، العدد القويّة: 42 ح 60، بحار الأنوار:333/43 ح5 (با تفاوت در سند حديث).
على عليه السلام فرمود:
تو از رعيّت من و از اهالى شهرهاى من نيستى، در واقع پادشاه روم تو را به سوى معاويه فرستاده تا پرسشهايى از او بنمايى؛ ولى معاويه از پاسخ آنها ناتوان شده و تو را به سوى من فرستاده است.
آن مرد گفت: راست فرمودى اى امير مؤمنان! معاويه مرا مخفيانه فرستاده؛ ولى تو از آن آگاه شدى، در صورتى كه جز خدا از اين راز آگاه نبود.
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود: از هر كدام از اين دو فرزندم كه مى خواهى مشكلت را بپرس!
آن مرد گفت: از اين آقازاده اى كه داراى موهاى زيبا و زياد است مى پرسم، منظورش امام حسن عليه السلام بود.
در اين هنگام امام حسن عليه السلام متوجّه آن مرد شد و فرمود:
جئت لتسأل كم بين الحقّ والباطل؟ وكم بين السماء والأرض؟ وكم بين المشرق والمغرب؟ وما قوس قُزَح؟ وما المؤنّث؟ وما عشرة أشياء بعضها أشدّ من بعض؟
تو آمده اى تا بپرسى:
1 - ميان حق و باطل چقدر فاصله است؟
2 - مسافت ميان آسمان و زمين چقدر است؟
3 - فاصله بين مشرق و مغرب زمين چقدر است؟
4 - قوس و قزح چيست؟
5 - مؤنّث چيست؟ (1)
6 - آن ده چيزى كه برخى از ديگر سختتر است، كدام است؟
]آن مرد گفت: آرى (چنين است).[
امام حسن عليه السلام فرمود: آرى؛ 1 - ميان حق و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است، چرا كه هر چيزى را كه با چشمت ببينى حق است و آنچه با گوش خود بشنوى در مواقع زيادى باطل است.
1) فيروز آبادى گويد: مؤنّث يعنى مخنّث و آن به معناى خنثى است.
2 - فاصله ميان آسمان و زمين به اندازه نفرين شخص ستمديده است وآن مقدار كه چشم مى نگرد.
3 - مسافت ميان مشرق و مغرب زمين، يك روز راه آفتاب است.
4 - قُزح، اسم شيطان است، نگو: قوس قزح، چرا كه آن قوس، قوس خدايى است و همان علامت فراوانى (نعمتها) و امان از براى ساكنان زمين از غرق شدن است.
5 - خنثى، كسى است كه معلوم نشود مرد است يا زن؟! بايد در حالات وى دقّت كرد و اگر او مرد باشد محتلم مى شود، و اگر زن باشد حائض شده و پستانهايش ظاهر مى گردد، اگر از اين طريق جنسيّت او معلوم نشود موقع ادرار كردن معلوم مى شود كه اگر ادرارش جهش داشته و به ديوار برسد مرد است و اگر همانند شتر به طرف پاهايش بريزد، زن است.
6 - و آن ده چيزى كه برخى از برخى ديگر سختترند چنين است:
سختترين چيزى كه خداوند آفريده سنگ است، سختتر از آن، آهن كه- به وسيله آن سنگ بريده مى شود - و شديدتر از آن، آتش است كه آهن را ذوب مى نمايد، و سختتر از آتش، آب است كه آن را خاموش مى كند، و شديدتر از آب، ابر است كه آب را حمل مى كند، و شديدتر از ابر، باد است كه ابر را پراكنده و حمل مىكند و شديدتر از باد، فرشته اى است كه آن را رد مى كند، و شديدتر از آن فرشته، ملك الموت است كه آن فرشته را مى ميراند، و شديدتر از ملك الموت، مرگ است كه ملك الموت را نيز مى ميراند و شديدتر از آن، فرمان خداست كه مرگ را دفع مى نمايد. (1)
948 / 24 ) در كتاب «مناقب» آمده است: عبادة بن صامت و گروهى از روات نقل مىكنند كه: روزى عرب بيابانى نزد ابوبكر آمده و گفت:
من در حالى كه لباس احرام بر تن داشتم چند دانه تخم شترمرغ برداشته، آن را برشته كرده و خوردم، اكنون چقدر كفّاره بايد بدهم؟
ابوبكر گفت: اى اعرابى! پاسخ اين سؤال براى من مشكل است!
1) الثاقب في المناقب: 319 ح4، الخرائج: 572/2 ح2، بحار الأنوار: 325/43 ح5، اين روايت در «الصراط المستقيم: 178/2» به صورت اختصار نقل گرديده است.
(نمى دانم!) آنگاه او را نزد عمر فرستاد، عمر (هم از پاسخ او ناتوان شده و) او را نزد عبدالرحمان فرستاد، عبدالرحمان نيز از پاسخ او عاجز شد.وقتى كه هر سه از پاسخ او ناتوان شدند به او گفتند: برو از على بپرس.
اعرابى نزد امير مؤمنان على عليه السلام آمد، حضرت فرمود:
از هر كدام از فرزندانم مى خواهى بپرس!
در اين هنگام امام حسن عليه السلام فرمود:
اى اعرابى! آيا شتر دارى؟
گفت: آرى.
فرمود: فاعمد إلى عدد ما أكلت من البيض نوقاً فاضربهنّ بالفحول، فما فصل منها فأهده إلى بيت اللَّه العتيق الّذي حججت إليه.
به تعداد تخم شتر مرغهايى كه خورده اى شتر ماده را با شتر نر جفتگيرى كن، هر چه بچّه شتر بزايد براى خانه خدا - كه به سوى آن حجّ نموده اى - هديه ببر.
امير مؤمنان على عليه السلام رو به فرزندش امام حسن عليه السلام كرد و فرمود: برخى ازشترها، بچّه هاى خود را سقط مى كنند (در اين صورت چه كند؟)
امام حسن عليه السلام فرمود: برخى از تخمها نيز فاسد مى باشند.
راوى گويد: در اين هنگام صدايى شنيده شد كه مى گفت:
اى مردم! اين حكمى كه اين كودك فهميد همان حكمى بوده كه سليمان بن داوود عليهما السلام فهميده بود. (1)
949 / 25 ) برادر علّامه حلّى قدس سره در كتاب «العدد القويّه» مى نويسد:
گروهى از اهل كوفه به امام حسن عليه السلام طعنه زده و گفتند: او نطق و بيانى ندارد، و نمى تواند در سخنرانى برهان اقامه كند.
اين سخن به گوش امير مؤمنان على عليه السلام رسيد، حضرت فرزندش امام حسن عليه السلام را خواست و به او فرمود:
1) المناقب: 10/4، بحار الأنوار: 354/43 ح 22.
اى فرزند رسول خدا! مردم كوفه در مورد تو سخنى گفته اند كه من آن را نمى پسندم.
امام حسن عليه السلام فرمود: اى امير مؤمنان! چه گفته اند؟
على عليه السلام فرمود: گفته اند: حسن بن على نطق و بيان خوبى ندارد، و نمى تواند دليل و برهانى اقامه كند! اينك منبر آماده است، بر فراز آن برو و بر مردم سخنرانى كن.
امام حسن عليه السلام فرمود: اى امير مؤمنان! من در حضور شما نمى توانم سخنرانى بنمايم.
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود: من رو به روى شما نمى آيم.
امام حسن عليه السلام دستور داد تا منادى مردم را براى مسجد جمع نمايد، مسلمانان از هر طرف به مسجد كوفه روى آورده و در آن اجتماع كردند، امام حسن عليه السلام بر فراز منبر رفت و خطبه مختصر و بليغى خواند، مردم شروع به ضجّه و گريه نمودند.
آنگاه امام حسن عليه السلام سخن زيباى خود را ادامه داده فرمود:
أيّها الناس! اعقلوا عن ربّكم «إنَّ اللَّهَ - عزّوجلّ - اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وآلَ إِبْراهيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ × ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ» (1).
فنحن الذرّيّة من آدم، والاُسرة من نوح، والصفوة من إبراهيم، والسلالة من إسماعيل، وآل من محمّد صلى الله عليه وآله وسلم.
نحن فيكم كالسماء المرفوعة، والأرض المدحوَّة، والشمس الضاحية،و َكالشجرة الزيتونة، لا شرقيّة ولا غربيّة، الّتي بورك زيتها، النبيّ أصلها، وعليٌّ فرعها، ونحن واللَّه، ثمرة تلك الشجرة، فمن تعلّق بغصن من أغصانها نجا، ومن تخلّف عنها فإلى النار هوى.
اى مردم! نسبت به فرمايش پروردگارتان بينديشيد: «به راستى خداوند
1) سوره آل عمران، آيه 33 و 34.
حضرت آدم، نوح، آل ابراهيم و آل عمران را از جهانيان برگزيد، ذريّه اى هستند كه برخى از برخى ديگر فضائل را به ارث مى برند و خداوند شنوا وداناست».
ما ذريّه حضرت آدم مى باشيم، ما از خاندان حضرت نوح هستيم، ما برگزيده از ابراهيم و سلاله حضرت اسماعيل و آل محمّد عليهم السلام هستيم.
ما در ميان شما همانند آسمان برافراشته، زمين گسترده، خورشيد درخشنده، و درخت زيتونى هستيم كه شرقى و غربى نيست و زيتون آن مبارك و پربركت است، همان درختى كه پيامبر، اصل و ريشه آن و على عليه السلام شاخه آن است و سوگند به خدا ما ميوه آن درخت هستيم، كسى كه به شاخه اى از آن چنگ بزند نجات پيدا مى كند و هر كه از آن تخلّف نمايد به دوزخ خواهد افتاد.
امير مؤمنان على عليه السلام از انتهاى مسجد از ميان مردم، در حالى كه عبايش را از زمين مى كشيد آمد و بالاى منبر رفت و ميان دو چشم فرزندش امام حسن عليه السلام را بوسيد. آنگاه فرمود:
اى فرزند رسول خدا! تو حجّت خدا را بر اين گروه تمام كردى، و طاعت خود را بر آنان لازم نمودى، واى بر كسى كه با تو مخالفت نمايد. (1)
950 / 26 ) در «تفسير فرات» آمده است: حسين بن علوان گويد:
پيشواى ششم، امام صادق عليه السلام از پدر بزرگوارش عليه السلام از امام سجّاد عليه السلام نقل مى نمايد كه:
شخصى در محفل على عليه السلام برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! ما را از معناى مردم، اشباه مردم و نسناس آگاه فرما.
على عليه السلام فرمود: فرزندم حسن! پاسخ او را بده.
امام حسن عليه السلام متوجّه آن شخص شد و فرمود: از «مردم» پرسيدى؟منظور از «مردم» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است، چرا كه خداوند متعال مى فرمايد:
1) العدد القويّة: 31 ح 21، بحار الأنوار: 358/43 ح 37.
«ثُمَّ أَفيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ» (1)؛
«سپس از همان جايى كه مردم كوچ كنند، كوچ كنيد» كه مقصود رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و ما از او هستيم.
منظور از اشباه مردم، شيعيان ما هستند، آنان از ما و اشباه ما هستند.
و از «نسناس» پرسيدى؟ منظور از نسناس، بقيّه مردم هستند كه خداوند متعال در قرآن مجيد مى فرمايد:
«إِنْ هُمْ إِلّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً» (2)؛
«آنان همچون چهارپايان هستند بلكه از آنان گمراه ترند». (3)
فائده: در برخى از كتب علماى اماميّه اين دو بيتى به امام حسن مجتبى صلوات اللَّه عليه نسبت داده شده است:
أغن عن المخلوق بالخالق
تغن عن الكاذب بالصادق
واسترزق الرحمان من فضله
فليس غير اللَّه من رازق (4)
(اگر) از آفريده اى به سوى آفريدگار بى نياز شوى در واقع از مخلوقى كه به دروغ خود را غنى مى داند به سوى آفريدگار كه به راستى غنى است، بى نياز شده اى.
روزى را از فضل خداى مهربان بطلب؛ كه جز خداوند متعال روزى دهنده اى نيست.
قطره اى از درياى مناقب شيرخوار خاندان وحى الهى
و برگرفته از علم و شرافت و بزرگوارى، شهيد والا مقام، سرور شهيدان
حضرت اباعبداللَّه الحسين صلوات اللَّه عليه
951 / 1 ) شيخ طوسى قدس سره در امالى خود مي نويسد:
محمّد بن مسلم گويد: از امام باقر و امام صادق عليهما السلام شنيدم كه مى فرمودند:
إنّ اللَّه تعالى عوّض الحسين عليه السلام من قتله أن جعل الإمامة في ذرّيّته، والشفاء في تربته، وإجابة الدعاء عند قبره، ولا تعدّ أيّام زائريه جائياً وراجعاً من عمره.
خداوند متعال (چند چيز را ) در ازاى شهادت امام حسين عليه السلام عنايت فرمود:
اين كه مقام امامت را نصيب فرزندان آن بزرگوار نمود، شفاى بيمارىها رادر تربت مقدّسش و اجابت دعا را در نزد قبر مطهّر آن حضرت قرار داد. واين كه روزهايى كه زائران آن حضرت به زيارتش مى روند و برمىگردندجزء عمر آنان محسوب نمى شود.
محمّد بن مسلم گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: اين عناياتى استكه به بركت امام حسين عليه السلام به دوستان آن حضرت مى رسد، پس خود آن بزرگوار چه مقام و منزلتى دارند؟ فرمود:
خداى متعال، امام حسين عليه السلام را به پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم ملحق نمود، آن حضرت به همراه جدّبزرگوارش و در درجه ومنزلت پيامبرخدا صلى الله عليه وآله وسلم است.
آن گاه امام صادق عليه السلام اين آيه شريفه را تلاوت فرمود:
«وَالَّذينَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بإيمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ ...» (1)؛
«و كسانى كه ايمان آوردند و فرزندانشان به پيروى از آنان ايمان آوردند،فرزندانشان را به آنان ملحق مى كنيم». (2)
نويسنده رحمه الله گويد: اين حديث شريف را طبرى نيز در «بشارة المصطفى» نقل كرده است. (3)
952 / 2 ) در «بحار الأنوار» و نيز در «خصائص الحسينيّه» آمده است:
روزى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم كودكى را در راه ديد، حضرت نشست و او را بغل گرفت و با وى مهربانى كرد.
(اصحاب) از علّت اين اظهار لطف و مهربانى پرسيدند.
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
إنّي اُحبّه، لأنّه يحبّ ولدي الحسين عليه السلام، لأنّي رأيت أنّه يرفع التراب من تحت أقدامه ويضعه على وجهه. وأخبرني جبرئيل أنّه يكون من أنصاره في وقعة كربلا.
من او را دوست مى دارم، چرا كه او فرزندم حسين عليه السلام را دوست مى دارد،روزى ديدم كه اين كودك خاك پاى حسينم را بر مى داشت و به صورتش مى ماليد. و جبرئيل به من خبر داد كه: اين كودك در واقعه كربلا جزء ياران حسينم خواهد بود. (4)
953 /3 ) ابن قولويه در كتاب «كامل الزيارات» مى نويسد:
ابن ابى يعفورگويد: امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
روزى پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم در خانه دخترش فاطمه زهراعليها السلام حضور داشت،
امام حسين عليه السلام در كنار آن حضرت بود، ناگاه پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم گريست وسر بر سجده گذاشت.
سپس فرمود: اى فاطمه! اى دختر محمّد! علىّ اعلا، هم اكنون در خانه تو با بهترين شكل و زيباترين قيافه براى من مجسّم شد و گفت:
يا محمّد! أتحبّ الحسين عليه السلام؟
اى محمّد! آيا حسين عليه السلام را دوست دارى؟
گفتم: نعم قرّة عيني، وريحانتي، وثمرة فؤادي، وجلدة مابين عيني.
آرى، او نور چشم من و نوگل من است، او ميوه دل من و پرده مابين ديدگان من است.
آنگاه در حالى كه دست خود را بر سر حسين عليه السلام نهاده بود گفت:
اى محمّد! مبارك باد مولودى كه بر اوست بركات خدا، صلوات، رحمت ورضوان او. و لعنت، خشم، عذاب، ذلّت و رسوايى و عقوبت خدا بر كسى كه او را مى كشد، و با او به ستيز برمى خيزد و جنگ مى نمايد.
أما إنّه سيّد الشهداء من الأوّلين والآخرين في الدنيا والآخرة،وسيّد شباب أهل الجنّة من الخلق أجمعين، وأبوه أفضل منه وخير،فاقرأه السلام، وبشّره بأنّه راية الهدى، ومنار أوليائي وحفيظي وشهيدي على خلقي وخازن علمي وحجّتي على أهل السماوات وأهل الأرضين والثقلين الجنّ والإنس.
آگاه باش! او در دنيا و آخرت آقا و سرور شهيدان از پيشينيان و آيندگان است، او آقاى جوانان اهل بهشت از ميان آفريدگان است. پدرش از او بهترو برتر است. پس بر او سلام برسان، وبه وى مژده بده كه او عَلَم و پرچم هدايت است، او راهنماى دوستان من و حافظ و گواه من بر آفريدگانم وخازن علم و دانش من و حجّت من بر اهل آسمانيان و زمينيان و پريان وانسان است. (1)
علّامه مجلسى رحمه الله در توضيح اين حديث شريف مى نويسد:
1) كامل الزيارات: 141 ح 1 (بخشى از حديث) و 147 ح6، بحار الأنوار: 238/44 ح 29.
اين كه در حديث آمده: «علىّ اعلا»، مراد فرستاده پروردگار يعنى جبرئيل است، يا مقصود از ظاهر شدن، بالاترين مرتبه ظهور علمى است. و منظور از «بهترين شكل» ظهور صفات كماليّه حق تعالى براى آن حضرت است. و منظور از گذاشتن دست بر سر امام حسين عليه السلام كنايه از افاضه رحمت به آن بزرگوار است.
954 / 4 ) طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» مى نويسد:
كثير بن شاذان گويد: در محضر باسعادت امام حسين عليه السلام بودم، فرزندش على اكبر عليه السلام نيزحضور داشت، آن آقازاده از پدربزرگوارش انگور خواست، فصل انگورنبود، ناگاه آقا امام حسين عليه السلام دست مبارك خود بر ستون مسجد زد و از آن خوشه اى انگور و موز بيرون آورد، و به فرزندش داد تا ميل كند.
آنگاه رو به من كرد و فرمود:
ما عنداللَّه لأوليائه أكثر.
آنچه (از مقامات) در پيشگاه خداوند براى دوستان و اولياى اوست بيش ازاين است. (1)
955/ 5 ) باز در همان كتاب مى خوانيم: حذيفه گويد: از امام حسين عليه السلام شنيدم كه فرمود:
واللَّه! ليجتمعنّ على قتلي طُغاة بني اُميّة، ويقدمهم عمر بن سعد.
سوگند به خدا! سركشان بنى اُميّه براى كشتن من اجتماع خواهند نمود، وعمر سعد در پيشاپيش آنان خواهد بود.
امام حسين عليه السلام اين سخن را در زمان حيات پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود، ازاين رو، من به حضرتش عرض كردم: آيا رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم تو را از اين خبرآگاه نموده است؟!
1) دلائل الإمامة: 183 ح 5.
فرمود: نه.
من نزد پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم آمده و جريان را به عرض حضرتش رساندم.
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
علمي علمه، وعلمه علمي وإنّا لنعلم بالكائن قبل كينونته.
علم و دانش من همان علم و دانش حسين عليه السلام است و علم و دانش او عين علم من است و ما خاندان پيش از اين كه حوادثى به وجود آيند، از آن آگاه هستيم. (1)
956 / 6 ) باز در همان كتاب آمده است:
مفضّل بن عمر گويد: امام صادق عليه السلام فرمود:
هنگامى كه امام حسين عليه السلام و يارانش از آب فرات ممنوع شدند، امام حسين عليه السلام اصحابش را صدا زد و فرمود:
مَن كان ظمآن فليجئ؛ «هر كه تشنه است بيايد».
ياران امام حسين عليه السلام به حضور مولايشان شتافتند، حضرت انگشت ابهامش را در دهان يكايك آنان مى گذاشت و آنان آب مى خوردند، تااين كه همه اصحاب سيراب شدند.
يكى از ياران به ديگرى گفت: سوگند به خدا! چنان آب گوارايى را نوشيديم كه كسى در دنيا چنين آب گوارايى ننوشيده بود.
فرداى همان روز عازم قتال شدند، (و پس از شهادت) هنگام مغرب امام حسين عليه السلام يكايك اصحاب را به نامهايشان و نام پدرانشان صدا زد و آنها جواب گفتند و اطراف آن حضرت نشستند. (2)
آنگاه حضرتش سفره طعامى خواست كه مائده بهشتى بود، غذا حاضر شد و همه اصحاب از آن غذاى بهشتى ميل كرده و از آشاميدنى آن سيراب شدند.
امام صادق عليه السلام فرمود: سوگند به خدا! گروهى از كوفيان اين صحنه راديدند اگر تعقّل كرده مى انديشيدند.
امام صادق عليه السلام در ادامه سخن خويش فرمود:
آنگاه امام حسين عليه السلام هر كدام از اصحابش را به سوى شهرهايشان فرستاد و خود حضرتش به كوه رضوى تشريف برد، مؤمنى نمى ماند جز آنكه خدمتش شرفياب مى شود، در آنجا بر تختى از نور جلوس مى فرمايد كه پيرامونش را انبياى الهى از جمله: حضرت ابراهيم، موسى، عيسى عليهم السلام و پشت سر آنان مؤمنان و پشت سر مؤمنان، فرشتگان حضور دارند وشاهد سخنان امام حسين عليه السلام مىباشند.
حضرت فرمود: فهم بهذا الحال حتّى يقوم المهدي عليه السلام، فإذا قام القائم عليه السلام وافوا فيما بينهم الحسين عليه السلام حتّى يأتي كربلاء ووافواالحسين عليه السلام، فلا يبقى أحد سماويّ ولا أرضيّ من المؤمنين إلّاحفّ به، ويزوره ويصافحه ويقعد معه على السرير.
آنان با همين حالت هستند تا اين كه حضرت مهدى عليه السلام قيام نمايد، وقتى آن حضرت قيام كند آنان به سوى كربلا مى آيند و امام حسين عليه السلام را مى بينند،پس كسى از مؤمنان ساكن در آسمان و زمين باقى نمى ماند جز آن كه گرد وجود حضرتش حلقه مى زند و آن حضرت را زيارت مىكند و با او مصافحه كرده و همراهش در تخت نور مى نشيند.
يا مفضّل! هذه واللَّه! الرفعة الّتي ليس فوقها شيء ولا دونها شيء ولا وراءها لطالب مطلب.
اى مفضّل! سوگند به خدا! اين مقام و منزلت والايى است كه فوق آن چيزى تصوّر نمى شود و پايينتر از آن نيست و وراى آن براى جوينده، مطلبى نيست. (1)
957 / 7 ) در كتاب «الثاقب فى المناقب» آمده است:
1) دلائل الإمامة: 188 ح 14.
جابر بن عبداللَّه انصارى گويد: هنگامى كه امام حسين عليه السلام تصميم برخروج به سوى عراق گرفت خدمت حضرتش شرفياب شده و عرضكردم: شما فرزند رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و يكى از دو سبط آن حضرت هستيد، مصلحت مى بينم كه شما نيز همانند برادر بزرگوارتان امام حسن عليه السلام با اين قوم صلح نماييد، چرا كه آن حضرت موفّق شده و رستگار بود.
امام حسين عليه السلام فرمود:
اى جابر! به راستى كه برادرم اين كار را به دستور خدا و رسول او انجامداد، من نيز در اطاعت فرمان خدا و رسول او هستم، مى خواهى همين الآن پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم، على مرتضى عليه السلام وبرادرم حسن مجتبى عليه السلام را ببينى؟
سپس نگاهى كردم، ناگهان ديدم گويا درب آسمان باز شد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، علىّ مرتضى عليه السلام، امام حسن مجتبى عليه السلام، حمزه سيّدالشهداء، جعفرو زيد از آن فرود آمده و در زمين قرار گرفتند، من از ترس و وحشت به گوشه اى رفتم.
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم رو به من كرد و فرمود:
يا جابر! ألم أقل لك في أمر الحسن قبل الحسين عليهما السلام لاتكون مؤمناً حتّى تكون لأئمّتك مسلّماً، ولاتكن معترضاً؟
اى جابر! مگر من پيش از امر امام حسين عليه السلام در كار امام حسن عليه السلام به تو نگفتم كه مؤمن نخواهى شد تا آن كه تسليم فرمان پيشوايان خود گردى؛ وبر آنان اعتراض نكنى؟!
آيا مى خواهى جايگاه شوم معاويه و جايگاه رفيع فرزندم حسين عليه السلام وجايگاه اسفناك قاتلش يزيد لعين را ببينى؟
عرض كردم: آرى، اى رسول خدا!
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم با پاى مباركش بر زمين زد و زمين شكافت و دريايى آشكار گشت، آنگاه ضربه ديگرى زد و باز زمين شكافت تا اين كه هفت
زمين باز شد و هفت دريا ديده شد. من از زير همه اينها آتشى ديدم كه درآن زنجيرى بود كه وليد بن مغيره، ابوجهل، معاويه طغيانگر، يزيد وشياطين سركش بسته شده بودند، آنان از جهنّميان سختترين عذاب وكيفر را داشتند.
آنگاه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: سرت را بالا بگير.
جابر گويد: من سرم را بالا گرفتم، ناگاه درهاى آسمان گشوده شد، من بالاترين درجات بهشت برين را مشاهده كردم، آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، با همراهان خود به سوى آسمان صعود نمود، وقتى حضرتش در هوا قرارگرفت، امام حسين عليه السلام را صدا زد: فرزندم! به ما ملحق شو!
امام حسين عليه السلام نيز به همراه آنها صعود نمود و همگى به بالاترين درجات بهشت وارد شدند.
آنگاه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم از آن مكان به من نگاه كرد در حالى كه دست امام حسين عليه السلام را گرفته بود به من فرمود:
ياجابر! هذا ولدي معي هاهنا فسلّم له أمره، ولاتشكّ لتكون مؤمناً.
اى جابر! اين فرزندم در درجه من است، تسليم دستور او شو و ترديد برخود راه نده تا مؤمن گردى.
جابر گويد: چشمان من كور باد اگر آنچه گفتم از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نديده باشم. (1)
958 / 8 ) باز در همان كتاب آمده است:
محمّد بن سنان گويد: امام رضا عليه السلام فرمود:
ياران امام حسين عليه السلام از شدّت تشنگى به سوى مولاى خودشان عرض حال كردند.
در اين حال فرشته اى به سوى امام حسين عليه السلام فرود آمد و عرض كرد:
1) الثاقب فيالمناقب: 322 ح1.
إنّ اللَّه يقرئك السلام ويقول: هل لك من حاجة؟
خداوند متعال به تو سلام مى رساند و مىگويد: آيا حاجتى دارى!
امام حسين عليه السلام فرمود:
هو السلام ومن ربّي السلام، وقال: قد شكى إليّ أصحابي – ما هو أعلم به منّي - من العطش.
او سلام است و سلام از جانب پروردگار من است. ياران من از شدّت تشنگى به من شكوه نموده اند و خداوند بر اين امر از من داناتر است.
خداوند متعال به آن فرشته وحى فرمود: به حسين بگو: با انگشت خود پشت سرت براى آنان خطى ايجاد كن كه چشمه اى خواهد جوشيد.
امام حسين عليه السلام با انگشت سبّابه خود خطّى كشيد و چشمه اى جوشيد كه سفيدتر از شير و شيرينتر از عسل بود.
پس امام حسين عليه السلام و يارانش از آن آب آشاميدند.
فرشته گفت: اى فرزند رسول خدا! اين چشمه، مخصوص شماست و اين همان چشمه رحيق مختوم است كه خداوند مى فرمايد: «خِتامُهُ مِسْكٌ وَفي ذلِكَ فَلْيَتَنافَس المُتَنافِسُونَ» (1)؛ «مهرى كه بر آن نهاده شده از مشك است و در اين، راغبان بايستى بر يكديگر پيشى گيرند» اجازه مى فرماييد من نيز از آن بنوشم؟
امام حسين عليه السلام فرمود: اگر دوست دارى از آن بنوشى، بفرما! (2)
959 / 9 ) باز در همان كتاب آمده است:
محمّد بن سنان گويد: از پيشواى رؤوف، امام رضا عليه السلام پرسيدند: آيا امام حسين عليه السلام تشنه به شهادت رسيد؟ حضرت فرمود:
آرام باش! از كجا چنين مىگويى؟ در صورتى كه خداوند متعال چهارفرشته، از فرشتگان بزرگ به سوى حضرتش فرستاد، آنان گفتند:
اللَّه ورسوله يقرءان عليك السلام ويقولان: إختر إن شئت إمّا تختار
الدنيا بأسرها وما فيها ونمكّنك من كلّ عدوّ لك، أو الرفع إلينا.
خدا و پيامبرش براى تو سلام مى فرستند و مىگويند: اختيار با توست، اگر مى خواهى دنيا را با همه آنچه دارد انتخاب كن و ما دشمن تو را دفع مى نماييم، يا به سوى ما بيا.
امام حسين عليه السلام فرمود: على اللَّه السلام وعلى رسول اللَّه السلام، بل الرفع الأعلى إليه.
بر خدا و رسول او سلام باد، من آمدن به سوى رفيع اعلا را انتخاب مى نمايم.
آنان شربتى آب به حضرتش دادند و حضرت ميل فرمود، و گفتند: پس ازاين هرگز تشنه نخواهى شد. (1)
نويسنده رحمه الله گويد: آنچه در اين حديث شريف آمده با فقرات برخى اززيارات كه مى فرمايد: «اى كشته تشنه» و امثال آن و اخبار ديگرى كه بيانگر تشنگى حضرت صلوات اللَّه عليه هستند، منافات ندارد، زيرا كه امكان دارد تشنگى تا نزديك جان دادن بوده، و فرود آمدن اين چهار فرشته وآشاميدن آب، نزديك شهادت آن حضرت صلوات اللَّه عليه باشد.
960 / 10 ) زيد بن ارقم رضي اللَّه عنهما گويد: امام حسين عليه السلام فرمود:
ما من شيعتنا إلّا صدّيق شهيد.
از شيعيان ما نيست جز اين كه راستگو و شهيد است.
عرض كردم: چگونه چنين امرى ممكن است در صورتى كه آنان دررختخوابشان مى ميرند؟!
فرمود: آيا كتاب خدا، قرآن را نخوانده اى؛ آنجا كه مى فرمايد:
«وَالَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ اُولئِكَ هُمُ الصِّدّيقُونَ وَالشُّهَداءُ عِنْدَرَبِّهِمْ» (2)؛
«و آنان كه به خدا و پيامبران او ايمان آوردند آنان صديقان و شهداء نزد پروردگارشان هستند».
آنگاه فرمود: لولم تكن الشهادة إلّا لمن قتل بالسيف لأقلّ اللَّه الشهداء.
اگر شهادت فقط بر كشته شدگان با شمشير را شامل مى شد خداوند تعداد آنان را كم نموده بود. (1)
961 / 11 ) قطب راوندى در كتاب «خرائج» روايت نموده:
هنگامى كه امام حسين عليه السلام متولّد شد، خداوند متعال به جبرئيل دستورداد كه با گروهى از فرشتگان بر زمين فرود آمده و ولادت او را از طرف حضرت حق به حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم تبريك و تهنيت گويند.
جبرئيل با گروهى از فرشتگان بر زمين فرود آمدند، در اين بين به جزيره اى برخوردند، در آن جزيره فرشته اى بنام «فطرس» بود، خداوند متعال او را براى انجام كارى مأمور كرده بود؛ ولى او در مأموريتش كوتاهى كرده و بدين وسيله، بالش شكسته بود و او را در آن جزيره انداخته بودند. او در آنجا مدّت هفتصد سال به عبادت خدا مشغول بود.
وقتى «فطرس» جبرئيل را ديد گفت: كجا مى رويد؟
گفت: به حضور محمّد صلى الله عليه وآله وسلم.
گفت: أحملني معك لعلّه يدعو لي؛
مرا هم با خود ببر شايد آن حضرت براى من دعا كند.
جبرئيل پذيرفت، او نيز به همراه جبرئيل به حضور پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم شتافتند، وقتى شرفياب حضور حضرتش شدند، جبرئيل جريان «فطرس» را به پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم رساند.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:قل له: يتمسّح بهذا المولود جناحه.
به او بگو: بالش را به گهواره آن مولود بمالد.
فطرس بال خود را به گهواره امام حسين عليه السلام ماليد و خداوند مهربان فورى بالَش را به او برگردانيد، آن گاه فطرس به همراه جبرئيل به سوى آسمان
1) الدعوات راوندى: 242 ح 681، بحار الأنوار: 173/82 ضمن ح 6. نظير اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله دربحار الأنوار: 53/67 نيز آورده است.
پرواز كرد، او در ميان فرشتگان، آزاد شده امام حسين عليه السلام ناميده شد. (1)
962 / 12 ) در كتاب «مناقب» مى نويسد:
زرارة بن اعين گويد: از مولايم امام صادق عليه السلام شنيدم كه از پدران گرامش عليهم السلام نقل مى فرمود:
روزى امام حسين عليه السلام به عيادت بيمارى رفت، او به شدّت از تب مى سوخت، وقتى آن حضرت وارد خانه بيمار شد، تب او قطع گرديد.
بيمار به امام حسين عليه السلام عرض كرد: به راستى من به حقّانيت آن مقامى كه به شما عطا شده راضى شدم، تب از شما فرار مىكند؟
امام حسين عليه السلام فرمود: واللَّه! ماخلق اللَّه شيئاً إلّا وقد أمره بالطاعة لنا.
به خدا سوگند! خداوند هيچ چيزى نيافريده، جز آنكه به او دستور داده تا در فرمان ما باشد.
آنگاه مىگويد: ما صدايى را شنيديم ولى شخص را نمى ديديم كه مى گفت: لبيّك، و امام حسين عليه السلام فرمود:
أليس أميرالمؤمنين عليه السلام أمرك أن لاتقربي إلّا عدوّاً أو مذنباً لكي تكوني كفّارةً لذنوبه، فما بال هذا؟
مگر امير مؤمنان على عليه السلام به تو دستور نداده كه جز به دشمن و شخص گنه كار نزديك نشوى كه كفّاره گناهان او باشى؟ گناه اين شخص چيست؟
(گفتنى است كه) آن مريض عبداللَّه بن شداد بن هادى ليثى بود. (2)
963 / 13 ) شيخ طوسى قدس سره در «تهذيب الأحكام» مى نويسد:
ايّوب بن اعين گويد: امام صادق عليه السلام مى فرمود:
زنى در بيت اللَّه الحرام مشغول طواف كعبه بود، پشت سرش مردى بود،زن بازوى خود را از چادر بيرون آورد، آن مرد دستش را روى بازوى زن گذاشت، خداوند توانا همچنان دست آن مرد را روى بازوى زن چسبانيد،
حاجيان از اين امر مطّلع شدند، و از طواف باز ماندند، كار به جايى رسيدكه به نزد امير فرستادند، مردم اجتماع كردند، و به سوى فقها فرستادند تاحكم او را بپرسند.
فقها گفتند: بايد دست اين مرد را بريد، چرا كه او جنايت نموده است.
حاكم گفت: آيا در اينجا كسى از فرزندان پيامبر خدا محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم نيست؟
گفتند: چرا، همين امشب امام حسين عليه السلام وارد شده است.
امير شخصى را نزد امام حسين عليه السلام فرستاد تا حضرتش تشريف فرما شود.آن حضرت تشريف آورد، امير گفت: ببين اين دو نفر چه كار كرده اند؟
امام حسين عليه السلام رو به قبله ايستاد و دستان مباركش را به سوى آسمان بلند نمود و مدّت زيادى مشغول دعا شد، سپس نزد آن دو نفر آمد و دست مرد را از بازوى زن جدا كرد.
امير گفت: آيا اين مرد را به سبب اين كار مجازات نمىكنى؟
حضرت فرمود: نه. (1)
964 / 14 ) علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار» مى نويسد:
برادر عطاء بن سائب گويد: من روز عاشورا در كربلا حضور داشتم، ديدم مردى از قبيله تيم بنام «عبداللَّه جويره» نزد امام حسين عليه السلام آمد و گفت: يا حسين!
امام حسين عليه السلام فرمود: چه مى خواهى؟
(آن ملعون) گفت: مژده باد «تو را» به آتش!!
امام حسين عليه السلام فرمود:
كلّا إنّي أقدم على ربّ غفور، وشفيع مطاع،وأنا من خير إلى خير، من أنت؟
هرگز چنين نيست، همانا من به سوى پروردگار آمرزنده، شفيع و فرمان روا مى روم، من از جانب خير هستم و به سوى خير مى روم، تو كيستى؟
گفت: من فرزند جويره هستم.
1) المناقب: 51/4، بحار الأنوار: 183/44 ح 10.
امام حسين عليه السلام دستان مباركش را به قدرى بلند كرد كه ما سفيدى زير بغلش را ديديم، آنگاه در حق آن ملعون نفرين كرد و عرضه داشت:
اللّهمّ جرّه إلى النار؛
خداوندا! او را دچار آتش كن!
ابن جويره خشمگين شد و برآشفت و بر حضرتش حمله نمود؛ ولى اسبش دچار اضطراب گرديد و او را سرنگون ساخت به گونه اى كه پايشدر ركاب ماند و سرش به سوى زمين آويزان شد، اسب او رم كرد و با سرعت مى رفت و سر او به هر سنگ و درختى مى خورد، تا اين كه پا وساق پا و ران او قطعه قطعه شد، و شقه ديگر تن (نحسش) همچنان درركاب اسب آويزان مانده و بدين وسيله وارد آتش دوزخ شد. (1)
965 / 15 ) در كتاب «جامع الأخبار» مى نويسد:
عربى باديه نشين حضور امام حسين عليه السلام آمد و گفت: اى فرزند رسول خدا! ديه كاملى را ضامن شده ام و ليكن اكنون از پرداخت آن ناتوانم، با خودم گفتم: از بزرگوارترين مردم درخواست مى كنم، و بزرگوارتر ازخاندان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كسى را نديده ام.
امام حسين عليه السلام فرمود:
اى برادر عرب! من از تو در مورد سه موضوع سؤال مى نمايم. اگر يكى ازآنها را پاسخ دادى يك سوّم ديه اى كه گفتى مىپردازم و اگر دو سؤال را پاسخ دادى دو سوّم و اگر هر سه سؤال را پاسخ دادى همه آن را مى پردازم.
اعرابى گفت: اى فرزند رسول خدا! آيا شخصيتى مثل شما از من (عوام) مى پرسد، در حالى كه شما از خاندان علم و شرف هستيد؟
1) بحار الأنوار: 187/44 ضمن ح 16.
امام حسين عليه السلام فرمود:
آرى، از جدّ بزرگوارم رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود:
المعروف بقدر المعرفة؛
نيكى و عطا به اندازه معرفت هر شخص است.
اعرابى گفت: از آنچه مى خواهيد بپرسيد! اگر توانستم پاسخ مى دهم وگرنه از حضرت شما مى آموزم و نيرويى جز از خدا نيست.
امام حسين عليه السلام فرمود:
أيّ الأعمال أفضل؟ «كدام اعمال برتر است!»
اعرابى گفت: الإيمان باللَّه؛ «ايمان به خدا».
امام حسين عليه السلام فرمود:
فما النجاة من المهلكة؟ «راه رهايى از هلاكت چيست؟»
اعرابى گفت: الثقة باللَّه؛ «اعتماد به خدا».
امام حسين عليه السلام فرمود:
فما يزيّن الرجل؟ «چه صفتى موجب زينت مرد است؟»
اعرابى گفت: علم معه حلم؛ «دانشى كه همراه بردبارى باشد».
امام حسين عليه السلام فرمود: فإنأخطأه ذلك؟ اگر اين صفت را نداشته باشد چه؟
اعرابى گفت: مال معه مروءة؛ «ثروتى كه با جوانمردى باشد».
امام حسين عليه السلام فرمود: اگر اين را هم نداشته باشد.
اعرابى گفت: فقر معه صبر؛ «فقرى كه توأم با شكيبايى باشد».
امام حسين عليه السلام فرمود: اگر اين هم نداشته باشد چه؟
اعرابى گفت: پس بر چنين شخصى صاعقه اى از آسمان فرود آيد و اورا بسوزاند كه او سزاوار اين بلا است.
در اين هنگام آن حضرت خنديد و كيسه پولى كه هزار دينار طلا در آن بود به وى عطا نمود و انگشتر خويش را نيز - كه نگين آن دويست درهم ارزش داشت - به او بخشيد.
آنگاه فرمود:
يا أعرابي! أعط الذهب إلى غرمائك، واصرف الخاتم في نفقتك؛
اى اعرابى! اين هزار دينار طلا را در ازاى ديه بپرداز و اين انگشتر را درمخارج زندگيت مصرف كن.
اعرابى عطاى امام حسين عليه السلام را گرفته و اين آيه را خواند:
«اَللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ ...» (1)؛
«خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد ...». (2)
966 / 16 ) علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار» مى نويسد:
ابوسلمه گويد: سالى با عمر بن الخطّاب در مراسم حجّ شركت داشتم، هنگامى كه به ناحيه «ابطح» رسيديم، ناگهان عربى بيابانى به طرف ما آمد، وقتى نزد عمر رسيد گفت: اى اميرالمؤمنين (!!) من لباس احرام پوشيده بودم در اين ميان، چند تخم شترمرغى را ديده و آنها را پخته و خوردم، اكنون چه كفّارهاى بر من واجب است؟
عمر گفت: من حكم اين مسأله را نمى دانم (!!) بنشين شايد خداوند به وسيله يكى از اصحاب محمّد صلى الله عليه وآله وسلم گشايشى در كار تو قرار دهد.
در اين هنگام، امير مؤمنان على عليه السلام با فرزندش امام حسين عليه السلام آمدند،عمر گفت: اى اعرابى! اين علىّ بن ابى طالب است، سؤالت را از او بپرس!
اعرابى برخاست و سؤالش را پرسيد.
على عليه السلام اشاره به امام حسين عليه السلام كرد و فرمود:
اى اعرابى؛ پاسخ سؤالت را از اين كودك جويا شو.
اعرابى گفت: چرا هر كدام از شما به ديگرى حواله مى كنيد؟
مردم به او اشاره نمودند و گفتند: واى بر تو! اين فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم
است از او بپرس.
اعرابى گفت: اى فرزند رسول خدا! من از خانه ام براى انجام مراسم حج خارج شدم و در حالى كه لباس احرام پوشيده بودم - و مسأله خود را مطرح نمود - .
امام حسين عليه السلام در پاسخ وى فرمود:
آيا شتر دارى؟ گفت: آرى.
فرمود: خذ بعدد البيض الّذي أصبت نوقاً فاضربها بالفحولة، فما فصلت فاهدها إلى بيت اللَّه الحرام.
به تعداد تخم شترمرغى كه خورده اى شتر ماده را با شتر نر جفتگيرى كن. هر چه بچّه بياورند به خانه خدا هديه كن.
عمر رو به امام حسين كرد و گفت: يا حسين! شايد بعضى از شترها سقط جنين كنند؛ (در اين صورت وظيفه اش چيست).
امام حسين عليه السلام فرمود:
اى عمر! شايد بعضى از تخم شترمرغها هم فاسد باشد.
عمر گفت: راست گفتى و خوب گفتى.
در اين هنگام امير مؤمنان على عليه السلام برخاست و فرزندش را به سينه خود چسبانيد و اين آيه را قرائت فرمود:
«ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ» (1)؛
«آنان فرزندانى هستند كه برخى از برخى ديگر (فضيلت) گرفته اند وخداوند شنوا و داناست». (2)
967 / 17 ) شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» مى نويسد:
ابن عبّاس گويد: از پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود:
همانا خداوند متعال فرشته اى دارد بنام «دردائيل»، اين فرشته داراى شانزده هزار بال است، ميان هر بال وى تا بال ديگرش هوايى وجود داردكه فاصله آن هوا، همانند ميان آسمان و زمين است.
روزى آن فرشته با خود مى گفت: آيا مافوق پروردگار ما چيزى هست؟
خداوند متعال از گفته وى آگاه شد. پس بالهاى او را دو برابر افزايش دادكه مجموع بالهاى او سى و دو هزار بال شد.
آنگاه خداى متعال به او وحى فرمود كه: پرواز كن!
او به پرواز در آمد و مدّت پانصد سال پرواز كرد؛ ولى هنوز سرش به يكىاز قوائم عرش نرسيده بود (كه خسته شد).
هنگامى كه خداوند از خستگى او آگاه شد، به او وحى فرمود: اى فرشته! به جايگاه خويش باز گرد! زيرا كه من خداى بزرگ و برتر و بالاتر از هربزرگى هستم و بالاتر از من هيچ چيزى نيست، و من هرگز به مكان توصيف نمى شوم.
آنگاه خداوند بالها و مقام او را گرفته و از صف فرشتگان بيرونش نمود.
هنگامى كه امام حسين عليه السلام در عصر پنج شنبه و شب جمعه پا به عرصه وجود گذاشت؛ خداى مهربان به فرشته مالك، خازن آتش وحى فرمود:آتش را به خاطر كرامت مولودى كه براى محمّد صلى الله عليه وآله وسلم در دنيا متولّد شدهبر دوزخيان خاموش كن!
و به فرشته رضوان، خازن بهشت وحى فرمود: بهشت برين را به خاطرقدوم كريمانه مولودى كه براى محمّد صلى الله عليه وآله وسلم متولّد شده زينت نموده ومعطّر كن.
همچنين خداوند به حوريان وحى فرمود: به خاطر مولودى كه در دنيا براى محمّد صلى الله عليه وآله وسلم متولّد شده خود را آراسته و به ديدار يكديگر نايل گردند.
و نيز خداوند به فرشتگان وحى فرمود: برخيزيد و صف بكشيد! و مشغول تسبيح، تحميد، تمجيد و تكبير شويد، چرا كه در دنيا براى محمّد صلى الله عليه وآله وسلم مولودى مسعودى متولّد شده است.
همچنين خداوند متعال به جبرئيل وحى فرمود: با هزار قبيله از فرشته-كه هر قبيله هزار هزار فرشته است - بر اسبان ابلق (به رنگ سياه و
سفيد) كه زين شده و لگام زده شده اند و بر پشت آنها قبه هاى درّ وياقوت و به همراه آنها فرشتگانى بنام روحانيون است كه در دست آنها طبقهايى از نور است، سوار شويد و به سوى محمّدصلى الله عليه وآله وسلم برويد و قدوم مولودش را تبريك و تهنيت گوييد.
وأخبره يا جبرئيل! إنّى قد سمّيته الحسين وهنّئه وعزّه و قل له:
يا محمّد، يقتله شرار اُمّتك على شرار الدوابّ، فويل للقاتل،وويل للسائق، وويل للقائد، قاتل الحسين عليه السلام أنا منه بريء وهو منّي بريء، لأنّه لايأتي أحد يوم القيامة إلّا وقاتل الحسين عليه السلام أعظم جرماً منه، قاتل الحسين يدخل النار يوم القيامة مع الّذين يزعمون أنّ مع اللَّه إلهاً آخر، والنار أشوق إلى قاتل الحسين ممّن أطاع اللَّه إلى الجنّة.
اى جبرئيل! به پيامبر بگو: من او را «حسين» ناميدم، به او تهنيت گفته و او راتسيلت داده و بگو:
اى محمّد! اشرار اُمّت تو كه بر بدترين اسبان سوارند اين فرزندت را مى كشند، واى بر قاتل او! واى بر كسانى كه اسبها را مى رانند! واى بر كسانى كه راهنماى آنها مى شوند! من از قاتل حسين عليه السلام بيزارم، او نيز از من بيزار ودور است، چرا كه روز قيامت جرم قاتل حسين عليه السلام از همه بزرگتر است.روز قيامت قاتل او با كسانى كه با خيال خود براى خدا شريك قرار داده انددر آتش خواهند بود، آتش دوزخ به قاتل حسين عليه السلام اشتياق بيشترى دارد ازكسى كه خدا را براى رسيدن به بهشت اطاعت كرده است.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: در اين ميان كه جبرئيل پيام الهى را گرفته و به سوى زمين فرود مىآمد، به فرشته «دردائيل» برخورد، دردائيل به وىگفت: اى جبرئيل! امشب در آسمان چه خبر است؟ آيا براى اهل دنيا قيامتى برپا شده است؟
جبرئيل گفت: نه، وليكن نوزادى در دنيا براى حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم متولّد شده كه اينك خداوند مرا فرستاده تا به او تبريك و تهنيت گويم.
آن فرشته گفت: اى جبرئيل! تو را به حق خدايى سوگند مى دهم كه تو و
مرا آفريد! وقتى خدمت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم رسيدى سلام مرا به حضرتش برسان و بگو: تو را به حقّ اين مولود سوگند مى دهم كه از خدا بخواه تا ازمن راضى شده و بال و مقام مرا - كه در ميان فرشتگان داشتم بازگرداند!
جبرئيل به سوى زمين فرود آمد، وقتى به حضور پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد، و همچنان كه خداوند فرموده بود به او تبريك، تهنيت وتسليت گفت؛ پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آيا اُمّت من او را مى كشند؟
جبرئيل گفت: آرى، اى محمّد!
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: ما هؤلاء باُمّتي، أنا بريء منهم واللَّه عزّوجلّ بريء منهم.
آنان از اُمّت من نيستند، من از آنان بيزارم، خداوند متعال نيز از آنان بيزاراست.
جبرئيل گفت: يا محمّد! من نيز از آنان بيزارم.
پس از آن، پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم نزد فاطمه زهرا عليها السلام آمد و به خاطر اين نوزاد به وى تبريك و تسيلت گفت.
فاطمه زهرا عليها السلام گريست و فرمود: كاش من او را نزاييده بودم، خداوند قاتلش را وارد دوزخ نمايد!
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: أنا أشهد بذلك يا فاطمة! ولكنّه لايقتل حتّى يكون منه إمام تكون منه الأئمّة الهادية بعده.
دخترم فاطمه! من نيز بر اين امر گواهى مى دهم. ولى حسينم كشته نخواهد شد تا اين كه امامى از او به وجود آيد كه از او پيشوايان هدايتگر به وجود خواهند آمد.
آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: امامان پس از من اينان هستند:
1 - الهادى (هدايتگر)؛ على عليه السلام.
2 - المهتدى (هدايت كننده)؛ حسن عليه السلام.
3 - الناصر (يارى كننده)؛ حسين عليه السلام.
4 - المنصور (يارى شده)؛ على بن الحسين عليهما السلام.
5 - الشافع (شفاعت كننده)؛ محمّد بن على عليهما السلام.
6 - النفّاع (نفع رساننده)؛ جعفر بن محمد عليهما السلام.
7 - الأمين (امين)؛ موسى بن جعفر عليهما السلام.
8 - الرضا (مورد رضايت)؛ على بن موسى عليهما السلام.
9 - الفعّال (فعال)؛ محمّد بن على عليهما السلام.
10 - المؤتمن (مؤتمن)؛ محمّد بن على عليهما السلام.
11 - العلاّم (بسيار دانا)؛ حسن بن على عليهما السلام.
12 - القائم (قيام كننده)؛ كسى كه عيسى بن مريم عليه السلام پشت سرش نماز مىخواند.
در اين هنگام حضرت فاطمه زهرا عليها السلام از گريه آرام شد.
آنگاه جبرئيل قضيّه آن فرشته و گرفتارى او را به عرض پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم رسانيد.
ابن عبّاس گويد: پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم امام حسين عليه السلام را كه در ميان پارچه پشمينه اى قنداق شده بود به سوى آسمان بلند كرد و فرمود:
اللهمّ بحقّ هذا المولود عليك، لا بل بحقّك عليه، وعلى جدّه محمّد وإبراهيم وإسماعيل وإسحاق ويعقوب إن كان للحسين بن عليّ بن فاطمة عندك حقّ فارض عن دردائيل وردّ عليه أجنحته ومقامه من صفوف الملائكة.
خداوندا! به حقى كه اين مولود به تو دارد، نه، بلكه به حقى كه تو نسبت به اوو جدّش محمّد، و (اجدادش) ابراهيم، اسماعيل و يعقوب دارى، اگر اين حسين بن على، فرزند فاطمه در پيشگاه تو حق و قدر و منزلتى دارد! ازدردائيل راضى شو، و بال و مقام او را در ميان فرشتگان به او عطا فرما!
پس خداى مهربان دعاى پيامبر رحمت را پذيرفت و آن فرشته را آمرزيد و بال و مقام او را در ميان فرشتگان به او بازگرداند.
آن فرشته در بهشت چنين معروف شد كه: «اين آزاد شده حسين بن على، فرزند فاطمه، دختر رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم است». (1)
علاّمه مجلسى رحمه الله در توضيح اين روايت مىگويد: بر فرض صحّت اين
1) كمال الدين: 282/1 ح 36، بحار الأنوار: 248/43 ح 24 و 184/59 ح 27 (به صورت اختصار).
روايت، به نظر مىرسد كه شايد آن فرشته به محض خطور چنين اعتقادى به اين گرفتارى مبتلا شده، نه اين كه او عقيده داشته كه خداوند متعال داراى مكانى بوده است.
يا اين كه منظورش از اين كه: «آيا مافوق پروردگار ما چيزى هست؟»اين بوده كه: مافوق عرش پروردگار ما، مكان يا مرتبه اى بوده! از اين رو، چنين عقيده اى از او نشانگر كوتاهى او در شناخت عظمت و جلالت خداوند است.
بنابراين، ذكر نفى مكان براى برطرف كردن توهّم افرادى است كه گاهى چنين خيال مىكنند، و خداوند متعال داناست.
968 / 18 ) در كتاب «غيبت» آمده است:
پيشواى ششم، امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
فرشته اى از اهل ايمان بود كه او را «صلصائيل» مىگفتند، روزى خداوند متعال او را براى مأموريّتى فرستاد، او در اجراى اين امر سستى نمود، به همين جهت، خداوند پر و بال وى را گرفت و به جزيرهاى از جزاير دريا تبعيد كرد.
تا اين كه شب تولّد امام حسين عليه السلام فرا رسيد، در آن شب فرشتگان ازخداى متعال اجازه گرفتند تا براى تهنيت جدّم رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم، اميرمؤمنان على مرتضى عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام فرود آيند.
خداوند به آنان اجازه داد، آنان گروه گروه از عرش و هر آسمانى به آسمان ديگرى به سوى زمين براى تهنيت فرود آمدند، در اين هنگام به فرشته صلصائيل برخوردند كه در جزيره اى افتاده بود. وقتى او را ديدند، توقّف كردند.
صلصائيل گفت: اى فرشتگان خداى رحمان! كجا مىرويد! و براى چه فرود آمده ايد؟
فرشتگان گفتند:
يا صلصائيل! قد ولد في هذه الليلة أكرم مولود
ولد في الدنيا بعد جدّه رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وأبيه عليّ عليه السلام واُمّه فاطمة عليها السلام وأخيه الحسن عليه السلام وهو الحسين عليه السلام، وقد استأذنّا اللَّه في تهنئة حبيبه محمّدصلى الله عليه وآله وسلم لولده فأذن لنا.
اى صلصائيل! امشب در دنيا گرامى ترين مولود، پس از جدّش رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و پدرش على مرتضى عليه السلام و مادرش فاطمه زهرا عليها السلام و برادرش حسن مجتبى عليه السلام متولّد شده، و او حسين عليه السلام است، ما از خداوند اجازه خواستيم تا در تهنيت حبيبش محمّدصلى الله عليه وآله وسلم براى فرزندش شركت جوييم، وخداى متعال براى ما اجازه داد.
صلصائيل گفت: اى فرشتگان خدا! من شما را به حقّ خدا، پروردگار ما وشما، و به حقّ حبيبش محمّدصلى الله عليه وآله وسلم و به حق اين مولود سوگند مى دهم! مرا نيز به همراه خود نزد حبيب خدا محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم ببريد، كه شما و من از او تقاضا كنيم، تا از خدا بخواهد به حق اين مولودى كه خداوند به او بخشيده كه خطاى مرا بيامرزد و پر و بال شكسته مرا عطا كرده و مرا به مقامى كه با فرشتگان مقرّب داشتم، بازگرداند.
فرشتگان، صلصائيل را به همراه خود نزد رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم آوردند، ولادت فرزندش امام حسين عليه السلام را به آن حضرت تهنيت گفته و قصّه آن فرشته را تعريف كردند، و از آن حضرت خواستند و قسم ياد كردند تا خداوند را به حقّ امام حسين عليه السلام قسم دهد تا خدا خطاى او را بيامرزد و پر و بال شكسته او جبران كرده و او را به مقامى كه با فرشتگان مقرّب داشت، بازگرداند.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاست و نزد دخترش فاطمه زهرا عليها السلام آمد و به اوفرمود: فرزندم حسين را بياور.
فاطمه زهرا عليها السلام امام حسين عليه السلام را در حالى كه قنداق شده بود، آورد.
جدّش رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در حالى كه با ملاطفت و مهربانى با فرزندش سخن مى گفت او را گرفت و در ميان كف دست خود نزد فرشتگان آورد.
وقتى فرشتگان او را ديدند زبان به تهليل و تكبير باز كرده و خداى را حمد و ثنا گفتند. پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم به سوى قبله متوجّه شد و امام حسين عليه السلام را به طرف آسمان گرفت و عرض كرد:
اللهمّ إنّي أسألك بحقّ إبني الحسين أن تغفر لصلصائيل خطيئته،وتجبر كسر جناحه، وتردّه إلى مقامه مع الملائكة المقرّبين.
خداوندا! من تو را به حقّ اين فرزندم حسين سوگند مى دهم! كه از خطاى صلصائيل درگذرى و بال او را عطا كنى و او را به مقامى كه با فرشتگان مقرّب داشت، بازگردانى!
خداوند مهربان دعاى پيامبر رحمت خود را به خاطر سوگندى كه داد پذيرفت و خطاى صلصائيل را بخشيد و بال او را عطا كرد و او را به مقامى كه با فرشتگان مقرّب داشت، بازگردانيد. (1)
969 / 19 ) علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار» مى نويسد: در برخى از اخبار آمده است:
روزى عرب بيابانى حضور پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شده و عرض كرد: اى رسول خدا! من بچّه آهويى شكار كرده ام اينك آن را براى دوفرزند تو حسن و حسين عليهما السلام هديه آورده ام.
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم آن را پذيرفت و براى او دعاى خير كرد.
امام حسن عليه السلام در كنار جدّ بزرگوارش ايستاده بود، بچّه آهو را خواست.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيز به او عطا كرد. ساعتى نگذشت كه امام حسين عليه السلامآمد، ديد برادرش با بچّه آهويى بازى مى كند، به او گفت:
برادرم! اين بچّه آهو را از كجا آورده اى؟
امام حسن عليه السلام گفت: جدّم رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به من عطا فرموده است.
امام حسين عليه السلام با سرعت به سوى پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم شتافت و گفت: اى جدّبزرگوار! براى برادرم بچّه آهويى عطا كرده اى كه با آن بازى مى كند، آيا مثل آن را به من عطا نمى كنى؟
امام حسين عليه السلام درخواست خود را تكرار مى كرد و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ساكت بود، در عين حال فرزندش را با مهربانى دلدارى مىداد و با سخنان
1) بحار الأنوار: 258/43 ح 47.
مهرآميزى مهربانى مى نمود تا اين كه امام حسين عليه السلام اصرار كرد و نزديك شد كه گريه كند.
(راوى گويد:) در همين حال، ناگاه كنار درب مسجد سر و صدايى بلند شد، نگاه كرديم و ديديم آهويى با بچّه خود مىآيد كه گرگى پشت سرش است و آن دو را سوى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى راند، و با دنبش آن را مى زد.
وقتى به حضور حضرت رسيدند، آهو با زبان فصيح گفت: اى رسولخدا! من دو بچّه داشتم، يكى از آنها را شكارچى شكار كرد و به سوى شما آورد، اين يكى براى من باقى مانده بود كه دلم با آن خوش بود، همين الآن كه مشغول شير دادن آن بودم، ناگاه شنيدم گوينده اى مى گفت:
أسرعي أسرعي يا غزالة! بخشفك إلى النبيّ محمّد صلى الله عليه وآله وسلم وأوصليه سريعاً، لأنّ الحسين عليه السلام واقف بين يدي جدّه وقد همّ أن يبكي والملائكة بأجمعهم قد رفعوا رؤوسهم من صوامع العبادة، ولو بكى الحسين عليه السلام لبكت الملائكة المقرّبون لبكائه.
اى آهو! با سرعت برخيز و بچّه خود را فورى به پيامبر خدا محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم برسان، زيرا كه هم اكنون فرزندش حسين عليه السلام در برابر جدّش ايستاده و مى خواهد گريه كند، همه فرشتگان سر از عبادتگاهشان برداشته و نظاره گر اين منظره اند، اگر حسين عليه السلام گريه كند همه فرشتگان مقرّب بجهت گريه او، گريه خواهند كرد.
همچنين شنيدم كه گوينده اى مىگفت: اى آهو! پيش از آن كه اشك حسين عليه السلام بر صورتش جارى شود با سرعت خود را به او برسان! و گرنه اين گرگ را به تو مسلّط مى كنم تا تو را با بچّه ات بخورد.
اى رسول خدا! هم اكنون من مسافت زيادى را طى كرده ام، ولى چون زمين زير پايم در نورديده شد، با سرعت خودم را به حضور شما رساندم، من خداى را ستايش مىكنم كه پيش از آن كه اشك حسين عليه السلام به صورتش جارى شود در حضور شما حاضر شدم.
در اين هنگام ياران رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم زبان به تهليل و تكبير بلند كردند،و پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در حق آهو دعاى خير نموده و براى او بركت خواست.
امام حسين عليه السلام بچّه آهو را گرفته و نزد مادرش فاطمه زهرا عليه السلام آمد و آن بانوى بزرگوار نيز خوشحال و مسرور گشت. (1)
970 / 20 ) عالم بزرگوار سيّد نعمت اللَّه جزائرى قدس سره در «زهر الربيع» مى نويسد:
شخصى نامه اى به امام حسين عليه السلام داد كه حاجتش را نوشته بود.
امام حسين عليه السلام فرمود:
حاجتك مقضيّة؛ حاجت تو بر آورده شد.
به امام حسين عليه السلام گفته شد: اى فرزند رسول خدا! اگر به نامه اش توجّه مى فرموديد و به اندازه نيازش پاسخ مىداديد، بهتر نبود؟
امام حسين عليه السلام فرمود:
يسألني اللَّه تعالى عن ذلّ مقامه بين يدي حتّى أقرء رقعته.
خداوند متعال از خوارى او در برابرم بازخواست مى كند تا اين كه نامه اش را بخوانم. (2)
971 / 21 ) در كتاب «صراط المستقيم» مى نويسد: هنگامى كه سر مطهّر امام حسين عليه السلام را وارد شهر دمشق كردند، شخصى در كنار سر مطهّر حضرتشاين آيه را قرائت كرد كه:
«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً» (3)؛
«آيا گمان كردى كه اصحاب كهف و رقيم از آيات شگفت ما بودند؟»
خداوند سر مطهّر حضرتش را با زبان عربى گويا ساخت كه:
أعجب من أهل الكهف قتلي وحملي.
شگفتانگيزتر از اصحاب كهف، كشته شدن من وحمل سرم مى باشد. (1)
972 / 22 ) باز در همان كتاب آمده است:
اعمش گويد: مردى را در طواف خانه خدا ديدم كه مىگويد: خداوندا! مرا بيامرز، ومن مى دانم كه هرگز مرا نخواهى آمرزيد.
از او پرسيدم: چرا چنين مىگويى؟!
گفت: من از جمله افرادى بودم كه مأموريّت داشتيم سر مطهّر امام حسين عليه السلام را به سوى يزيد لعنه اللَّه ببريم، ما در كنار ديرى فرود آمديم، سفره پهن كرديم تا غذا بخوريم، ناگاه ديديم دستى از ديوار بيرون آمده و مى نويسد:
أترجو اُمّة قتلت حسيناً *** شفاعة جدّه يوم الحساب
آيا اُمّتى كه حسين عليه السلام را كشتند؛ اميد دارند كه جدّش در روز قيامت آنها راشفاعت كند؟
ما وحشت كرده، ترسيديم، عدّه اى از ما خواستند آن دست را بگيرند ولى پنهان شد، وقتى وارد مجلس يزيد شديم، مرا شبانه به نگهبانى گماشتند، من ديدم كه حضرت آدم، ابراهيم، موسى، عيسى و محمّد صلى الله عليه وآله وسلم باگروهى از فرشتگان فرود آمدند، جبرئيل به تك تك ياران من دميد (و آنها مردند) وقتى به من نزديك شد پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
دعه، لايغفر اللَّه له؛
او را رها كن، خداوند او را نيامرزد.
پس مرا رها كردند. (2)
اين بخش را با گفتاري از آيت الله حاج شيخ جعفر شوشتري رحمه الله به پايان مي برم، وي در بخشي از كتاب معروف خود «الخصائص الحسينية» پنجاه امتياز براي امام حسين عليه السلام مي شمارد كه ما برخي از آنها را انتخاب نموده و با رواياتي كه در مورد اسرار و پاداش زيارت امام حسين عليه السلام وارد شده، بيان مي نماييم :
الف) پنج ويژگي از ويژگيهاي پنجاه گانهٔ امام حسين عليه السلام
ب) در مقام و منزلت امام حسين عليه السلام و اسرار پاداش زيارت آن حضرت
1- زيارت نمودن پيامبر خدا زائر امام حسين عليه السلام را در روز قيامت
2 - كلام امام حسين عليه السلام در مورد زائر خود
3 - آفرينش سرزمين كربلا قبل از آفرينش كعبه
4 - فضيلت كعبه به خاطر تربت كربلا
5- وجه اشتراك كعبه با سرزمين كربلا
وى (مرحوم شوشتري) در كتاب ارزشمند خود مى نويسد:
1 - كسى كه امام حسين عليه السلام را زيارت كند، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم ضامن شده كه او را در روز قيامت زيارت نمايد.
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد:
ضمنت على اللَّه وحقّ عليّ أن أزور من زاره فآخذ بعضده فاُنجيه من أهوال القيامة وشدائده حتّى اُصيره في الجنّة. (1)
به خداوند متعال ضامن شدم و بر من لازم است اين كه زائر فرزندم حسين عليه السلام را در روز قيامت زيارت كنم و از دست او گرفته و از سختيها وشدايد آن روز، نجاتش داده و وارد بهشتش نمايم.
2 - در روايت ديگرى آمده: امام حسين عليه السلام فرمود:
من زارني في حياته زرته بعد وفاته ... وإن وجدته في النار أخرجته. (2)
كسى كه مرا در دوران زندگى خويش زيارت كند من پس از وفاتش به زيارت او خواهم آمد ... و اگر او در آتش باشد، نجاتش خواهم داد.
آية اللَّه شوشترى رحمه الله گويد: اين آخرين حالت براى زائر امام حسين عليه السلام (1)است و نسبت به كسانى است كه گناهشان بيشتر باشد. (2)
3 - خداوند متعال مكّه را آفريد و پيش از گستردن زمين، آن را به عنوان حرم و محل مورد احترام قرار داد، ولى در مورد سرزمين كربلا، امام سجّادحضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام فرموده است:
اتّخذاللَّه أرض كربلاحرماً آمناً مباركاً قبل أن يخلق اللَّه أرض الكعبة ويتّخذها حرماً بأربعة وعشرين ألف عام، وأنّه إذا زلزل اللَّه تبارك وتعالى الأرض وسيّرها رفعت، كما هي بتربتها نورانيّة صافية.
خداوند متعال بيست و چهار هزار سال پيش از آفرينش كعبه، سرزمين كربلا را به عنوان حرم امن و مبارك برگزيد، و همچنين زمانى كه خداوند زمين را لرزاند زمين كربلا را با تربتش - كه نورانى و شفّاف است - بالا برد وآن را در برترين باغ هاى بهشت قرار داد.
و آن از بهترين مسكنهاى بهشت است كه جز پيامبران و رسولان-رسولان اولوالعزم - در آن ساكن نمى شوند.
همانا اين سرزمين در ميان باغهاى بهشتى مى درخشد؛ همان گونه كه ستارگان فروزان در ميان ستارگان نورافشانى مىكند، نور اين سرزمين ديدگان بهشتيان را خيره مى كند و با صداى بلندى مى گويد:
أنا أرض اللَّه المقدّسة الطيّبة المباركة الّتي تضمّنت سيّدالشهداء وسيّد شباب أهل الجنّة.
من سرزمين مقدّس، پاك و مباركى هستم كه سيّد و آقاى شهيدان و سرور جوانان اهل بهشت را دربرداشته ام. (3)
4 - سرزمين مكّه به قدرت خداى توانا به سخن آمد و به سبب كرامتى كه خداوند بر آن داده بود افتخار نمود و گفت:
كدام سرزمين همانند من است و حال آن كه خداوند متعال خانه اش را بر روى من بنا نموده كه مردم از هر راه دورى متوجّه من مى شوند و مراحرم امن خود قرار داده است.
]كربلا بر آن فضل و برترى دارد، وقتى مكّه چنين افتخار نمود[خداوند متعال به آن وحى فرمود كه:
آرام باش و به آنچه به تو ارزانى شده افتخار مكن! آنچه براى تو ارزانى داشته ام در برابر برترى سرزمين كربلا همانند سوزنى است كه در دريايى فرود آمده و قطره اى از آب آن را با خود بردارد.
ولولا تربة كربلاء ما فضّلتك، ولولا من تضمّنته أرض كربلاء ماخلقتك ولا خلقت البيت الّذي به افتخرت.
اگر خاك كربلا نبود تو را برترى نمى دادم، و اگر نبود آن كسى كه كربلا او رادر خود جاى داده، نه تو را مى آفريدم و نه خانهاى كه بدان افتخار مى نمايى.
پس آرام باش و در جايگاه خود قرار گير و متواضع و فروتن و نرم باش ونسبت به سرزمين كربلا تفاخر و تكبّر نورز كه در غير اين صورت تو را(بر زمين) فرو برده و در آتش دوزخ قرار مى دهم. (1)
5 - خداوند كعبه را مغناطيس دلها قرار داده كه دلها را از نقاط دور ونزديك به سوى خود مى كشد، دلها نيز در آرزوى كعبه و اهل آن هستند،چرا كه در قرآن مى فرمايد:
«فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ الناسِ تَهْوي إلَيْهِم» (2)؛
«پس تو، دلهاى گروهى از مردم را متوجّه آنان ساز».
امام حسين عليه السلام نيز مغناطيس دلهاى شيعيان است، آنان در دلهاى خود كششى ويژه به سوى امام حسين عليه السلام احساس مى نمايند، به گونه اى كهنسبت به دوستى امامان ديگر عليهم السلام امتياز دارد و اين امر در مراجعه به
وجدان آشكار مى گردد. (1)
ب) در مقام و منزلت امام حسين عليه السلام و اسرار پاداش زيارت آن حضرت
نويسنده رحمه الله گويد: اينك بخشي از اسراري كه در مقام و منزلت امام حسين صلوات الله عليه روايت شده است ، بيان مي نمايم :
1 - شدت علاقهٔ پيامبر اكرم صلوات الله عليه نسبت به امام حسين عليه السلام
2 - گوشه اي از ثواب زيارت امام حسين عليه السلام در كلام امام ششم عليه السلام
3 - روايت محدّث نوري رحمه الله در مورد بخشش خاص خداوند نسبت به زوار امام حسين عليه السلام
4 - روايت محدث نوري در مورد حضور حضرت زهرا عليها السلام در كنار زوّار
5 ـ روايت محدث نوري رحمه الله در مورد شفاعت نمودن زائر امام حسين عليه السلام
6 - روايت محدث نوري رحمه الله در مورد ثواب اكثار زيارت امام حسين عليه السلام
7 - روايت صاحب مزار در مورد عرق زوّار امام حسين عليه السلام
8 - رؤياي صادقه در مورد مقام و منزلت امام حسين عليه السلام در روز قيامت
9 - علّت قرار داده شدن حج به عنوان پاداش زيارت در اكثر روايات از زبان مؤلف رحمه الله
10- اسرار حركت امام حسين عليه السلام به كربلا از زبان مؤلف رحمه الله
1 - شيخ ابن قولويه در كتاب «كامل الزيارات» مى نويسد:
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
روزى امام حسين عليه السلام در دامن پر مهر جدّ بزرگوارش رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نشسته بود، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم با او بازى مى كرد و هر دو مى خنديدند.
در اين هنگام، عايشه گفت: اى رسول خدا! علاقه و محبّت شما نسبت به اين كودك چقدر زياد است؟
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: ويلك! وكيف لااُحبّه ولا اُعجب به؟ وهو ثمرة فؤادي وقرّة عيني؟ أما إنّ اُمّتي ستقتله، فمن زاره بعد وفاته كتب اللَّه له حجّة من حججي.
واى بر تو! چگونه او را دوست نداشته باشم و به او مهر نورزم؟ كه او ميوه دل من و نور چشم من است. آگاه باش! كه به زودى اُمّتم او را خواهندكشت. پس هر كس او را پس از شهادتش زيارت كند، خداوند پاداش يكى از حج هاى مرا در نامه اعمال او مىنويسد.
عايشه شگفت زده شد و گفت: اى رسول خدا! يك حجّ از حجّ هاى شما؟!
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آرى، دو حجّ از حجّ هاى من.
شگفتى عايشه بيشتر شد و گفت: دو حجّ از حجّ هاى شما؟!
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آرى، چهار حجّ از حجّهاى من.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
پيوسته عايشه تعجّب مى كرد و پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم به تعداد حجّها اضافه مى نمود تا اين كه به نود حجّ با عمره هاى خودشان رساندند. (2)
2 - و نيز شيخ ابن قولويه قدس سره در كتاب مزبور از امام صادق عليه السلام روايت
نموده كه حضرتش به مفضّل - يا به جابر، چنان كه در كتاب «مزار كبير» ومزار سيّد بن طاووس رحمه الله آمده است - فرمود:
كم بينك وبين قبر الحسين عليه السلام؟
فاصله ميان شما تا قبر مطهّر امام حسين عليه السلام چقدر است؟
گفت: پدر و مادرم به فداى شما! به مقدار سفر يك روز و مقدارى از روزديگر.
حضرت فرمود: آيا قبر آن حضرت را زيارت مى كنى؟
گفت: آرى.
فرمود: ألا اُبشّرك ألا اُفرّحك ببعض ثوابه؟
آيا به تو مژده دهم و با بيان گوشه اى از پاداش زيارت آن حضرت،مسرورت بنمايم؟
عرض كردم: آرى، قربانت گردم.
حضرت فرمود: إنّ الرجل منكم ليأخذ في جهازه ويتهيّأ لزيارته فيتباشر به أهل السماء، فإذا خرج من باب منزله راكباً أو ماشياً وكّل اللَّه به ألف آلاف ملك من الملائكة يصلّون عليه حتّى يوافي قبر الحسين عليه السلام.
هرگاه يكى از شما شيعيان، اثاث سفرش را بر مى دارد و آماده سفر به سوى قبر آن حضرت مى گردد، اهل آسمان به او مژده مى دهند، وقتى از درب خانه اش بيرون مىرود - چه پياده و چه سواره - خداوند هزاران هزار فرشته (1)به او موكّل مى نمايد كه تا رسيدن به قبر مطهّر امام حسين عليه السلام بر او تحيّت و درود فرستند.
اى مفضّل! هنگامى كه به قبر امام حسين عليه السلام رسيدى، درب حرم مطهّرش بايست و اين كلمات را بگو، زيرا كه به تعداد هر كلمه اى كه گويى نصيب و بهره اى از رحمت خداوند عايدت مى گردد. - آنگاه حضرت آن كلمات را بيان فرمود -
وقتى به سوى قبر مطهّر حضرتش راه افتادى براى هر گامى كه از زمين
1) در «الكامل» و «بحار الأنوار» آمده: چهار هزار فرشته.
برمى دارى و بر آن مى گذارى، پاداش كسى را كه در راه خدا جنگيده و به خون خود آغشته شده است، مى دهند. وقتى بر قبر مطهّر سلام دادى بادست آن را لمس كن و بگو:
السلام عليك يا حجّة اللَّه في سمائه وأرضه؛
سلام بر تو اى حجّت خدا در آسمان و زمينش.
آنگاه به نماز بپرداز كه پاداش هر ركعت نماز در اين مكان مقدّس همانند پاداش كسى است كه هزار حجّ و عمره بجاى آورده و هزار بنده آزاد نموده و گويى هزار مرتبه در راه خدا به همراه پيامبر مُرسلى فرستاده شده، جهاد نموده است.
هنگامى كه از زيارت قبر امام حسين عليه السلام بازگشتى منادى ندا سر مى دهد- كه اگر سخن او را مى شنيدى تمام عمرت را در كنار قبر مطهّر امام حسين عليه السلام مى ماندى - او مى گويد:
طوبى لك أيّها العبد! قد غنمت وسلّمت، وقد غفر لك ما سلف،فاستأنف العمل.
اى بنده! خوشا به حال تو! بهره مند گشتى و از هر گونه آفت رهائى يافتى،اعمالت را از ابتدا آغاز كن كه تمام گناهان گذشته ات آمرزيده شد.
پس اگر زائر آن حضرت، همان سال يا در همان شب يا در همان روز بميرد قبض روح او به عهده خداوند متعال است، هنگامى كه زائر به سوى منزل خود باز مى گردد فرشتگان با او همراه مى شوند و در طىّ راهبه او استغفار نموده و بر او درود مى فرستند.
وقتى به منزلش رسيد فرشتگان گويند: پروردگارا! اين بنده توست كه موفّق به زيارت قبر فرزند پيامبرت شده، اينك به منزل خودش بازگشت،ما كجا رويم؟
ندايى از آسمان مىآيد كه: يا ملائكتي! قفوا بباب عبدي، فسبّحوا وقدّسوا واكتبوا ذلك في حسناته إلى يوم يتوفّى.
اى فرشتگان من! كنار درب خانه بنده من بايستيد و تا هنگام مرگش، تسبيح و تقديس نماييد و پاداش اين عمل را در نامه حسنات وى بنويسيد.
امام صادق عليه السلام فرمود: فرشتگان پيوسته در كنار درب خانه زائر امام
حسين عليه السلام مى ايستند و به تسبيح و تقديس خدا مشغول مى شوند وپاداش اين عمل را در نامه حسنات آن زائر مى نويسند.
وقتى اين زائر از دنيا رفت فرشتگان در كنار جنازه او، كفن و غسل و نمازاو حاضر شده مى گويند: پروردگارا! ما را مأمور نمودى تا درب بنده ات بايستيم اينك او از دنيا رفت ما به كجا رويم؟
ندا مىآيد: يا ملائكتي! قفوا بقبر عبدي فسبّحوا وقدّسوا واكتبوا ذلك في حسناته إلى يوم القيامة.
اى فرشتگان من! تا روز قيامت كنار قبر بنده ام بايستيد و به تسبيح و تقديس مشغول شده و پاداش آن را در نامه حسنات او بنويسيد. (1)
نويسنده رحمه الله گويد: منظور از «كلمات» كه فرمود: وقتى به درب حرم مطهّررسيدى آن را بگو، همان زيارت دهم از زيارات امام حسين عليه السلام است كه علّامه مجلسى رحمه الله در كتاب «التحفه» نقل نموده است.
3 - استاد شيخ من، محدّث عالى قدر، ميرزا حسين نورى رحمه الله در كتاب «مستدرك الوسائل» مى نويسد:
سليمان بن خالد گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
إنّ للَّه فيكلّ يوم وليلة مائة ألف لحظة إلى الأرض يغفر لمن يشاء منه ويعذّب من يشاء منه، ويغفر لزائري قبر الحسين بن عليّ عليهما السلام خاصّة ولأهل بيتهم ولمن يشفع له يوم القيامة كائناً من كان.
همانا خداوند متعال در هر شبانه روز صد هزار مرتبه به ساكنان زمين نظر مى فرمايد و هر كس را كه بخواهد آمرزيده و هر كس را كه بخواهد عذاب مى نمايد، ولى بخشش خاصّى نسبت به زائران قبر مطهّر امام حسين عليه السلام وخانواده آنها و كسانى كه در روز قيامت مورد شفاعت آنان قرار مى گيرند-هر كس كه باشد - دارد.
عرض كردم: گرچه آن شخص مستحق دوزخ باشد؟
1) كامل الزيارات: 374 ح5، مصباح الزائر: 252، بحار الأنوار: 163/101 ح8 و 229 ح 36.
4 - باز در همان كتاب آمده است:
داوود بن كثير گويد: پيشواى ششم، امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
إنّ فاطمة بنت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم تحضر زوّار قبر إبنها الحسين عليه السلام فتستغفر لهم ذنوبهم.
به راستى كه فاطمه زهرا عليها السلام دختر گرامى محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم در كنار زائرين قبر فرزندش امام حسين عليه السلام حاضر شده و براى گناهان آنان طلب آمرزش مى نمايد. (2)
5 - باز در همان كتاب آمده است:
سيف تمّار گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
زائر الحسين عليه السلام مشفّع يوم القيامة لمائة رجل، كلّهم قد وجبت لهم النار ممّن كان في الدنيا من المسرفين.
زائر امام حسين عليه السلام در روز قيامت صد نفر را شفاعت مى نمايد، و شفاعت او در مورد آنها كه همگى مستحق آتش بودند و در دنيا از جمله مسرفان بودند، پذيرفته مى شود. (3)
6 - باز در همان كتاب مى نويسد: يكى از اصحاب ما گويد:
من سرّه أن ينظر إلى اللَّه يوم القيامة، وتهون عليه سكرة الموت وهول المطّلع فليكثر زيارة قبر الحسين عليه السلام، فإنّ زيارة الحسين عليه السلام زيارة رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم. (4)
كسى كه دوست دارد در روز رستاخيز به خداوند متعال نظر نمايد (1)، و درهنگام جان دادن، سكرات مرگ (2)و مواقف روز قيامت بر او آسان شود؛زياد به زيارت امام حسين عليه السلام برود، چرا كه زيارت آن حضرت، همان زيارت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است.
7 - محمّد بن مشهدى در كتاب «مزار» خويش مى نويسد: در روايتى آمده است:
أنّ اللَّه تعالى يخلق من عرق زوّار قبر الحسين عليه السلام من كلّ عرق سبعين ألف ملك يسبّحون اللَّه ويستغفرون له ولزوّار الحسين عليه السلام إلى أن تقوم الساعة. (3)
همانا خداوند متعال از هر (قطره) عرق زائر قبر امام حسين عليه السلام هفتاد هزارفرشته مى آفريند كه آنان خداى را تسبيح نموده و تا روز قيامت به زائرين آن حضرت استغفار مى نمايند.
8 - يكى از دوستان اهل علم من، از يكى از دانشمندان گذشته و مورد اعتماد نقل كرد كه وى در عالم خواب مى بيند:
روز قيامت بر پا شده و مردم از هر گروه محشور شده و به پيشگاه الهى در حركتند، او از خداوند متعال در مورد مقام و منزلت و پاداشى كه خداوند بر آنها در نظر گرفته، مى پرسد. تا اين كه از مقام شهدا مى پرسد وبه او مقامات آنها را نشان مى دهند.
بالاخره از مقام والاى سرور شهيدان سيّدالشهداء صلوات اللَّه عليه مى پرسد.
در اين هنگام از جانب خداوند سبحان خطاب مى رسد: همانا براى او
1) علّامه مجلسى رحمه الله در شرح اين روايت مى گويد: مراد از نظر به خداوند متعال، نظر به رحمت و كرامت بارى تعالى است يا مراد، نظر به سوى اولياى او، يا نهايت شناخت انسان از خداى متعال بر حسب كشش فكرى وقابليّت اوست.
2) سكرات مرگ: شدايدى كه انسان در هنگام جان دادن متحمّل مى شود.
3) بحار الأنوار: 357/101 ح3.
در پيشگاه ما مقام و منزلتى است كه جز من و او، كسى از آن آگاه نيست.
9 - يكى از دوستان من - كه اهل حديث و قلم است - از من پرسيد:
چرا در اكثر روايات پاداش زيارت امام حسين عليه السلام حجّ قرار داده شده است؟
در پاسخ وى گفتم: بنى اُميه و دشمنان دين خدا، دل شريف امام حسين سلام اللَّه عليه را شكسته و چند روز پيش از روز عرفه، آن حضرت را از مكّه بيرون نمودند. به همين جهت، خداوند متعال دماغ دشمنان و بدخواهان آن حضرت را به زمين ماليده و حقيقت حجّ را تغيير داده و ثواب زيارت آن حضرت را چندين برابر پاداش حجّ قرار داد.
ما نيز خداوند جلّ وعلا را بر اعلاى كلمه امام حسين عليه السلام و افزايش آن هرسال بيش از سال قبل، و بر ابطال و سرنگونى كلمه باطل از اوّلين وآخرين، سپاس مى گوييم.
10 - يكى از خطيبان از اهل ادب، از من در مورد اسرار مهاجرت سرور مجاهدان و شهيدان امام حسين عليه السلام از من پرسيد كه:
چرا امام حسين عليه السلام با خاندانش به سوى كربلا حركت كرده و كودك شيرخوار خود را فدا نموده با آن كه مى دانست كشته خواهد شد؟
من در پاسخ وى گفتم: هر قانونى داراى حرمت است و بر پيروان آن قانون لازم است كه به آن قانون احترام كرده و از آن پيروى نموده و درحفظ آن كوشا باشند. از طرفى، مردم در نسبت به احترام قانون، سه گروهند:
1 - بالاترين حدّ احترام به قانون، آن است كه شخص خودش را براى حفظِ آن اصل شريف، فدا كند.
2 - پايينترين حدّ آن است كه اعتنايى به آن نداشته باشد.
3 - و ميان اين دو حدّ، همان حدّ متوسّط احترام به حساب مى آيد.
از اين نظر، گروه هايى كه در جهان هستند و حكومتهايى كه در دنياحاكمند نسبت به خود داراى قوانينى هستند، آنان خدمتگزاران به قانون خودشان را به مراتب رعايت احترام آن، ارزش قائل مى شوند. رعايت اين اصل در يك قانون دنيوى محفوظ بوده و كسى منكر آن نيست.بنابراين، رعايت قانون الهى - همانند قرآن مجيد - چقدر ارزش دارد؟
حافظ و نگهبان اين قانون الهى، سيّد و آقاى مجاهدان نيكوكار است،كه با خانواده خود به سوى كربلا هجرت فرمود تا با اين عمل مقدّس خودعظمت دين و قانون الهى را به جهانيان برساند و بر غير مستحقّان ونااهلان آن خط بطلان كشد.
آرى، آن حضرت با اين مهاجرت و مجاهدت، نهضت عظيم و مقدّسى را پى ريزى كرد كه آن علّت محدثه براى دين گرديد، گويى با اين نهضت مقدّس دين را پس از نابودى آن، با قربانى كردن جان عزيز خويش وخون پاك خاندان و يارانش، زنده نمود.
از طرفى، چون اين نهضت شريف و بىنظير مورد انكار شكّاكان مغرض قرارخواهدگرفت. همانگونه كه امامت واميرى سرور يكتاپرستان امير مؤمنان على صلوات اللَّه عليه را در روز غدير - با آن همه شهرتى كه داشت و در ديدگاه هزاران مرد و زن بود - مورد انكار برخى مغرضان قرار گرفت. به همين جهت، اين علّت احياء، نيازمند علّت ديگرى براى بقاء وحفظ اين نهضت بى نظير است كه پيوسته در دنيا باقى بماند.
بديهى است كه اين نهضت بى نظير باقى نمى ماند جز با اقامه عزاى دوستداران آن حضرت و جلسات ذكر و مصيبتى كه - با همه اقسامش -برپا مى دارند، و در واقع، اين مجالس عزادارى علّت بقاى اين نهضت شريف بوده و مكمّل آن هستند.
بنابراين، هم اكنون قوام دين با دو نهضت است:
1 - نهضت مقدّس، بى نظير و ارزشمندى كه امام حسين عليه السلام با فدا نمودن جان عزيز خود و خاندان و فرزندان و يارانش بوجود آورد.
2 - نهضت هاى مقدّس و پاكى كه با اقامه مجالس عزادارى و تعزيه خوانى بر پا مىشود كه خود، نگهدارنده اين نهضت عظيم هستند.
به همين جهت، بر تمام دينداران - بلكه بر هر فرد از بشريّت - لازم است نسبت به اُمورى كه نشانگر امر الهى و احياى امر پيشوايان عليهم السلام است،قيام نمايند.
و در واقع برپايى چنين محافلى اشارهاى است به نهايت تأسّف از آنكه از جهاد در پيشگاه مبارك حضرتش را از دست دادهاند و به عنوان پذيرش دعوت آنان و تأييد اين مطلب است كه اين بزرگواران به امرولايت و سرپرستى امّت سزاوارتر بوده اند از آنها كه او را از مقامى كه خدا براى آنها قرار داده كنار زدند و اين عمل سپاسگزارى از حقوق آناننسبت به بشريّت بوده و صله اى باشد براى پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم و فرزندان پاك و پاكيزه آن حضرت و موجب سرور و شادمانى معصومين عليهم السلام باشد.
به همين جهت، پيشوايان معصوم عليهم السلام در موارد گوناگون مردم را باسخنان زيباى خود بر برپايى اين اُمورمقدّس تشويق وترغيب مى نمودند.
آنجا كه مى فرمايد:
فإنّ في اجتماعكم ومذاكراتكم إحياء أمرنا، وخير الناس بعدنا منذاكر بأمرنا ودعا إلى ذكرنا. (1)
همانا اجتماعات شما و گفتگوهاى شما، موجب احياى امر ماست، وبهترين مردم پس از ما، كسانى هستند كه امر ما را يادآورى نموده (2)و مردم رابه سوى اين امر بخوانند.
در روايت ديگرى مى خوانيم:
هل العيش إلّا هذا.
آيا زندگى جز ياد ماست؟!
در روايت آمده:
شيعتنا منّا ومضافون إلينا فلهم معنا قرابة خاصّة، رضوا بنا أئمّة،ورضينا بهم شيعة، يحزنهم حزننا، ويسرّهم سرورنا، ونحن نطّلع على أحوالهم، ونتألّم لتألّمهم.
شيعيان ما از ما و به سوى ما هستند، آنان با ما قرابت و خويشاوندى ويژه اى دارند، آنان به امامت ما راضى شده اند ما نيز به پيرو و شيعه بودن آنان راضى شده ايم، غم و اندوه ما آنان را محزون و غمگين و سرور و خوشحالى ما آنان را مسرور و خوشحال مى نمايد، ما از احوال آنان آگاه شده و بر ناراحتى آنان ناراحت مى شويم.
امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد:
من أحبّنا بقلبه، وأخدمنا بيده ولسانه فهو معنا في الغرفة الّتي نحن فيها. (1)
كسى كه با دلش ما را دوست داشته و با دست و زبانش در خدمت ما باشد، اودر بهشت در درجه و غرفه ما خواهد بود.
بنابراين، يارى آنان مخصوص به مورد خاصّى نيست، بلكه هر عملى كه باعث استوارى دعوت آنان و جلب توجّه ديدگان به سوى عنايتى شودكه خداوند سبحان به ايشان عطا فرموده - كه همان خلافت كبرى است -نصرت و يارى آنان به شمار مى آيد.
در اينجا نبايد اشكال شود كه: شايد برخى از اقسام اقامه عزادارى به گونه لهو باشد، چرا كه او در مقام گرياندن و محزون نمودن دلهاست،
1) بحار الأنوار: 101/27 ح 64 (با اندكى تفاوت).
چنين قسمى تخصّصاً از موضوع آن خارج است.
و امّا اين كه امام حسين صلوات اللَّه عليه مى دانست كه به زودى كشته خواهد شد با وجود اين بر چنين امرى اقدام نمود.
در پاسخ اين سؤال بايد بگوييم:
تكاليف شرعى نسبت به امام حسين صلوات اللَّه عليه بستگى به دانش ظاهرى آن حضرت داشت نه دانش غيبى آن حضرت.
بنابراين، وقتى اطاعت و فرمانبردارى اهل كوفه با مكاتبه بزرگان آن شهر يكى پس از ديگرى بر آن حضرت آشكار شد، كه با ميل خود و بدون اجبار به اين عمل اقدام نموده و خودشان ابتداءً - بدون اين كه از آنان خواسته باشند - آماده يارى امام حسين عليه السلام شدند، حضرت در صورت ظاهر ناگزير بودند كه از مدينه خارج شده و در برابر برپايى دين خدا وكلمه او و ابقاى آن قيام نمايد.
پس از نظر شرعى و عقلى بر ما لازم است كه اين احسان را با اقامه يادامام مظلوم و شهيدمان - با همه اقسام عزادارى - سپاسگزارى نماييم، تا دراين امر مقدّس با آن حضرت شريك شده و آن را تقديس نماييم، وگفتارى زيباى خداوند را كه مى فرمايد: «هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ» (1)؛«آيا پاداش نيكى جز نيكى است» امتثال نماييم.
علاوه بر اين كه بر پايى چنين مجالسى از بزرگترين شعائر دين است واز بارزترين مصداق آيه كريمه «وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ» (2)؛ «و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد اين كار نشانه تقواى دلهاست»، مى باشد.
بديهى است روايتى را كه در مورد علم امام حسين عليه السلام بيان كرديم با
روايتى كه در كتاب شريف «كافى» نقل شده هيچ گونه منافاتى ندارد كه درآن روايت آمده:
«افعال و كارهاى معصومين عليهم السلام همگى معهود از ناحيه خداى متعال است» (1).
پرواضح است كه عهد پروردگار حكيم مطلق، عين حكمت و مطلق آن است.
1) الكافى: 280/1 ح2.
قطره اى از درياى مناقب نور چشمان پيامبر ثقلين،
زينت عبادت كنندگان، حضرت علىّ بن الحسين
عليه صلوات المصلّين
973 / 1 ) قاضى نعمان در كتاب «مناقب» مى نويسد: نقل شده:
روزى حسن بن الحسن بن على در برابر امام سجّاد عليه السلام ايستاد به طورى كه آن حضرت مى شنيد و در حضور عدّه اى از مردم شروع به ناسزا گفتن به آن حضرت نمود.
امام سجّاد عليه السلام چيزى به او نگفت، حتّى يك حرف هم در پاسخ او نفرمود. عدّه اى از ياران حضرتش كه حضور داشتند، از اين امر ناراحت شده و غمگين گشتند.
وقتى حسن رفت، امام سجّاد عليه السلام به آنان فرمود:
شنيديد اين شخص چه گفت؟
گفتند: آرى، شنيديم و از اين جريان ناراحت شديم، ما دوست داشتيم شما پاسخ او را بدهيد و ما نيز حرفهايى به او بگوئيم.
امام سجّاد عليه السلام اين آيه شريفه را تلاوت فرمود:
«وَالْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَالْعافينَ عَنِ الناسِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ» (1)؛
«و فروبرندگان خشم و درگذرندگان از مردم، و خداوند نيكوكاران رادوست دارد».
1) سوره آل عمران ، آيه 134 .
آنگاه فرمود: دوست دارم با هم به خانه اش برويم تا پاسخ مرا نيز بشنويد چرا كه سزاوار نبود در همان مجلس پاسخ او را بدهم.
ياران حضرتش برخاسته و به طرف خانه او به راه افتادند، آنان خيال مى كردند كه آن حضرت از او انتقام مى گيرد، وقتى به خانه او رسيدند در زدند و خود حسن بيرون آمد، وقتى امام سجّاد عليه السلام را با اطرافيانش ديد يقين كرد كه آن حضرت براى انتقام گرفتن آمده است. به همين جهت،شروع به حرف زدن كرد.
امام سجّادعليه السلام فرمود:
آرام باش برادرم! آنچه در آنجا گفتى ما شنيديم اينك ما مى گوييم و تو گوش كن:
إن كان الّذي قلت لي كما قلت فإنّي أسأل اللَّه أن يغفره لي، وإن لم يكن ذلك كما قلت، فأنا أسأل اللَّه أن يغفره لك.
اگر آنچه را كه تو در مورد من گفتى، همان گونه باشد، من از خداوند مى خواهم كه مرا بيامرزد و اگر چنين نباشد، من از خدا مى خواهم كه تو رابيامرزد.
حسن، از اين سخن امام سجّاد عليه السلام شرمنده شد و برخاست و سر مبارك و ميان دو چشمان امام عليه السلام را بوسيد و گفت: بلكه، سوگند به خدا! آنچه درمورد شما گفتم، چنان نيست. آنگاه پوزش طلبيد، و عذر خواست. (1)
974 / 2 - باز در همان كتاب آمده است : گفته شده :
يكى از غلامان امام سجّاد عليه السلام در باغ آن حضرت كار مى كرد، روزى امام عليه السلام براى سركشى به باغ آمد، ديد آن غلام (در انجام كار خويش كوتاهى نموده و موجب) خرابكارى شده است، حضرت ناراحت شده
1) شرح الأخبار : 257/3 ح 1157 . نظير اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 54/46 ح1 آورده است.
و براى تنبيه او با تازيانهاى كه در دست داشت يك تازيانه به او زد و از باغ خارج شد .
امام سجّاد عليه السلام پس از آن، كسى را نزد غلام فرستاد تا خدمت حضرتش حاضر شود ، وقتى غلام تازيانه را در برابر حضرتش ديد خيال كرد كه حضرتش مى خواهد او را مجازات كند .
امام عليه السلام رو به او كرد و فرمود :
يا هذا ؛ حملني الغضب على أن ضربتك فخذ السوط واقتصّ منّي.
فلانى ؛ خشم و ناراحتى مرا وادار نمود و تو را زدم اينك تازيانه را بگير و از من قصاص كن!
غلام گفت: مولاى من ؛ سوگند به خدا ؛ من خيال كردم كه مى خواهى مرا مجازات كنى و به راستى كه من مستحقّ كيفر و مجازاتم، چگونه از تو قصاص كنم ؟ امام عليه السلام فرمود :
واى بر تو ؛ از من قصاص كن !
غلام گفت: مولاى من! پناه بر خدا مى برم، من از شما گذشتم ، شما راحت و آسوده باشيد.
امام سجّادعليه السلام چندين بار اين مطلب را تكرار فرمود و غلام آن حضرت را حلال مى نمود . وقتى امام عليه السلام ديد كه غلام قصاص نمى كند ، فرمود:
الضيعة صدقة عليك ؛ باغ به عنوان صدقه مالِ تو باشد . (1)
امام سجّاد عليه السلام پس از پايان زمستان، لباسهاى زمستانى خود را و پس از پايان تابستان ، لباسهاى تابستانى خود را صدقه مى داد. (2)
1) متأسّفانه مؤلّف رحمه الله اين روايت را در «جلد اوّل : ص 503» نيز نقل كرده ولى ابن شهرآشوب در كتاب «المناقب» اين روايت را به عنوان «قيل» (گفته شده) آورده كه حاكى از ضعف آن است ؛ علاوه بر اين ، سندى براى آن ذكر نكرده و متن روايت نيز مخدوش است .
2) شرح الأخبار : 263/3 ح 1167 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 90/46 ضمن ح 77 . نظير اين روايت در المناقب : 154/4 نقل شده است.
975 / 3 - در كتاب «الثاقب فى المناقب» آمده است: زهرى گويد:
برادرى داشتم كه برادرى ما به خاطر خدا بود ، من خيلى او را دوست داشتم، او در هنگام جهاد با روميان به شهادت رسيد، من به اين مقام او غبطه مى خوردم و خوشحال بودم و آرزو مى كردم كه من نيز به همراه او بودم و به شهادت مى رسيدم .
با اين آرزو شبى خوابيدم، او را در خواب ديدم، به وى گفتم: خدا با تو چگونه رفتار كرد؟
گفت: خداوند به جهت جهاد من و محبّتى كه به حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم و خاندان او داشتم مرا آمرزيد و به شفاعت علىّ بن الحسين صلوات اللَّه عليهما ملك مرا در بهشت ، از هر جهت به مسافت مسير صد هزار سال گسترش داد.
گفتم: من هم دوست داشتم كه همانند تو به شهادت مى رسيدم .
گفت: مقام تو از من به مسافت هزار هزار سال برتر و بالاتر است .
گفتم: چگونه ؟
گفت: مگر تو امام سجّادعليه السلام را هر جمعه يك مرتبه ملاقات نكرده و بر او سلام نمى كنى؟ و وقتى چهره مباركش را مى بينى بر محمّد و آل محمّدعليهم السلام درود نمى فرستى؟ آنگاه در اين زمان شوم - زمان بنى اُميّه - از آن حضرت حديث نقل مى نمايى و خود را در معرض مشكلات قرار مى دهى؛ ولى خداوند مهربان تو را حفظ مى كند؟! (و بدين سبب مقامى بس ارجمند در پيشگاه الهى دارى) .
زهرى گويد: من از خواب بيدار شدم، با خودم گفتم: شايد اين خواب آشفته بود و راست نيست .
باز خوابيدم، دوباره او را ديدم، گفت: آيا در گفته من ترديد نمودى؟ ترديد به خود راه مده كه شكّ و ترديد كفر است، و آنچه كه گفتم به كسى
مگو ، چرا كه به زودى امام سجّادعليه السلام تو را از خوابت آگاه خواهد كرد ، همان گونه كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم ابابكر را در راه شام از خوابش آگاه نمود .
از خواب برخاستم و نمازم را خواندم ، ناگاه فرستاده امام سجّادعليه السلام آمد، خدمت امام سجّادعليه السلام شرفياب شدم ، وقتى مرا ديد فرمود :
اى زهرى! ديشب در خواب چنين و چنان ديدى، دو مورد خوابى كه ديدى هر دو صحيح و راست بودند . (1)
976 / 4 - عالم جليل القدر، سيّد بن طاووس قدس سره در كتاب «إستخارات» مى نويسد: زهرى گويد :
با امام سجّادعليه السلام نزد عبدالملك مروان رفتم، وقتى عبدالملك اثر سجده را در پيشانى امام سجّادعليه السلام ديد در شگفت شده و آن را بزرگ شمرد، و گفت:
اى ابا محمّد! به راستى كه در عبادت كوشش مى كنى؟ حقيقتاً عنايت خداوند شامل حال توست، تو پاره تن پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم هستى، نسبت به آن حضرت نزديك و در ميان خاندان و معاصرانت داراى فضل بزرگى هستى. به راستى كه علم، فضل، دين و پرهيزكارى كه به تو عنايت شده به احدى همانند تو و پيش از تو جز نياكان پاكت عطا نشده است .
عبدالملك شروع به ستايش آن حضرت نمود و او را ثنا گفت .
زهرى گويد : امام سجّادعليه السلام فرمود :
آنچه گفتى از فضل خداى سبحان و تأييد و توفيق اوست.
اى اميرالمؤمنين (!!) چگونه مى توان شكر نعمتهاى او را ادا نمود؟ پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم آنقدر در نماز مى ايستاد تا آن كه قدمهايش ورم كرد، چنان در روزه دارى تشنه مى گشت كه آب دهان مباركش خشك مى شد.
گفتند: اى رسول خدا! مگر خداوند متعال وعده آمرزش به تو نداده و
1) الثاقب فى المناقب : 362 ح 4 .
گناهان گذشته و آينده تو را نيامرزيده است؟! (1)
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آيا بنده شكر گزار نباشم؟!
(آنگاه امام سجّادعليه السلام فرمود J
الحمدللَّه على ما أبلى وأولى، وله الحمد في الآخرة والاُولى، واللَّه لو تقطّعت أعضائي ، وسالت مُقلتاي على صدري ، لن أقوم للَّه جلّ جلاله بشكر عشر العشير من نعمة واحدة من جميع نعمه الّتي لايحصيها العادّون ، ولايبلغ حدّ نعمة منها جميع حمد الحامدين .
سپاس خداى را بر لطف و نعمتش، و او سزاوار سپاس و ستايش است در سرانجام و ابتداء، سوگند به خدا! اگر اعضاى بدنم قطعه قطعه شود و چشمانم (از كثرت عبادت) بر روى سينه ام بيفتد، هنوز سپاس يك دهم از يك نعمتش را - در ميان اين همه نعمتهايى كه شاكران از شمارش آن ناتوانند - بجاى نياورده ام ، و سپاس تمام سپاسگزاران حتّى براى يكى از آن نعمتها نارسا است .
نه، سوگند به خدا! سعى و كوشش در شكر گزارى را رها نخواهم كرد تا خداوند مرا در اين حال بنگرد و شب و روز و در پنهانى و آشكار چيزى مرا از شكر و سپاس و يادآورى نعمتهاى بارى تعالى مشغول نخواهد كرد.
اگر خانواده ام حقّى بر من نداشت و اگر مردم - از خاصّه و عامه - حقوقى بر من نداشتند كه ناگزير بايد آن حقوق را در حدّ توان رعايت نمود، همواره چشمانم را به سوى آسمان مى دوختم و دلم را در گرو خداى مهربان مى گذاشتم و دست از اين كار برنمىداشتم تا اين كه جانم را تسليم خداى رؤوف مىنمودم كه او از بهترين داوران است.
در اين هنگام اشك از ديدگان مبارك حضرتش جارى شد، عبدالملك نيز گريه كرد و گفت: چقدر فاصله است ميان بنده اى كه در جست و جوى آخرت است و بر آن مى كوشد و ميان بنده اى كه از هر راهى كه باشد
1) اشاره است به آيه شريفه «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَما تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقيماً » ؛ «تا خداوند گناهان گذشته و آينده (اى كه به تو نسبت مى دادند) ببخشد و نعمتش را بر تو تمام كند و به راه راست هدايتت فرمايد» . «سوره فتح ، آيه 2» .
خواهان دنياست، كه او ديگر در آخرت نصيبى ندارد.
آنگاه عبدالملك از نيازهاى امام سجّادعليه السلام پرسيد و علّت آمدنش را جويا شد و شفاعت آن حضرت را درباره كسانى كه واسطه شده بود پذيرفت و از اموالش به حضرت صله داد. (1)
977 / 5 - ابو على فرزند شيخ طوسى قدس سره در امالى خود مى نويسد:
در روايتى آمده است: به امام سجّاد صلوات اللَّه عليه گفته شد : چگونه صبح كرديد اى فرزند رسول خدا ؟
امام سجّادعليه السلام فرمود:
أصبحت مطلوباً بثمان : اللَّه تعالى يطلبني بالفرائض ، والنبيّ صلى الله عليه وآله وسلم بالسنّة ، والعيال بالقوت ، والنفس بالشهوة ، والشيطان بالمعصية ، والحافظان بحفظ العمل واللسان ، وملك الموت بالروح ، والقبر بالجسد ، فأنا بين هذه الخصال مطلوب . (2)
در حالى صبح كردم كه از هشت طرف مرا مى خواهند:
1 - خداوند انجام واجبات را از من مى خواهد.
2 - پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم انجام سننى و مستحبّات را.
3 - خانواده ؛ تهيّه زاد و توشه . 4 - نفس، براى شهوترانى.
5 - شيطان براى معصيت و گناه. 6 - دو فرشته موكّل براى حفظ عمل و زبان.
7 - ملك الموت روح مرا مى خواهد. 8 - و قبر هم جسد مرا مى خواهد؛
و من در گرو اين خواسته ها و طلبكارها هستم .
978 / 6 - ابوحمزه ثمالى گويد: مولايم امام سجّادعليه السلام مى فرمود:
روزى از خانه بيرون آمده و بر اين ديوار تكيه دادم، ناگاه مردى كه دو لباس سفيد بر تن داشت پيدا شد، او بر من نگاه كرد و گفت:
اى على بن الحسين! چه شده كه تو را اندوهگين و محزون مى بينم؟ آيا اندوه تو براى دنياست كه همانا آن روزى آماده اى است كه نيكوكار و بدكار از آن بهره مند هستند .
گفتم: اندوه من به خاطر دنيا نيست، زيرا دنيا همان گونه است كه تو مى گويى.
گفت: پس براى آخرت محزون هستى؟! آن نيز وعده اى است درست كه سلطانى قاهر به آن حكم مى فرمايد.
گفتم: اندوه من براى آخرت نيز نيست، زيرا كه آن نيز همان گونه است كه تو مى گويى.
گفت: اى على بن الحسين! پس حزن و اندوهت براى چيست؟
گفتم: از فتنه و آشوب ابن زبير (براى مردم) مى ترسم .
او لبخندى زد و گفت : اى علىّ بن الحسين ! آيا كسى را ديده اى كه از خدا بترسد و خدا او را نجات نبخشد ؟
گفتم: نه .
گفت: اى على بن الحسين! آيا تا حال كسى را ديده اى كه بر خدا توكّل كند و خدا كفايتش نكند؟
گفتم نه . در اين هنگام نگاه كردم و كسى را نديدم. (1)
979 / 7 - از امام باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود :
پدرم امام سجّادعليه السلام مى فرمود: روزى سخت بيمار شدم، پدرم امام حسين عليه السلام فرمود : چه ميل دارى؟ عرض كردم:
أشتهي أن أكون ممّن لا أقترح على ربّي سوى ما يدبّره لي .
دوست دارم چنان باشم كه پيشنهادى بر خداوند نداشته باشم ، جز آنچه خدا براى من تدبير فرمايد .
پدر بزرگوارم فرمود: آفرين بر تو! همانند حضرت ابراهيم خليل - صلوات اللَّه عليه - شده اى، وقتى جبرئيل به او گفت: آيا نيازى دارى؟
1) الكافى : 63/2 ح2 (با اندكى تفاوت) . اين روايت در الخرائج : 269/1 ح 13 ، بحار الأنوار : 145/46 ح 1 و 148/71 ح 43 ، التوحيد : 373 ح 17 و الإرشاد : 258 نيز نقل گرديده است .
گفت: در برابر خداوند متعال اظهار نظرى ندارم، بلكه او براى من كافى است، و خوب وكيل و نگهبانى است. (1)
980 / 8 - زمخشرى در كتاب «ربيع الأبرار» مى نويسد: از پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم روايت شده كه حضرتش فرمود:
للَّه من عباده خيرتان: فخيرته من العرب قريش، ومن العجم فارس.
خداوند از ميان بندگانش دو تيره را انتخاب فرمود: از عرب ، تيره قريش را و از عجم ، تيره فارس را .
و امام سجّادعليه السلام مى فرمود :
أنا ابن الخيرتين؛ من فرزند دو تيره برگزيده خدا هستم.
زيرا كه جدّ بزرگوارش رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بود، مادرش دختر يزدگرد پادشاه بود.
ابوالأسود دئلى در اين زمينه گويد:
وإنّ غلاماً بين كسرى وهاشم
لأكرم من نيطت عليه التمائم
به راستى كودكى كه از ميان خاندان كسرى و بنى هاشم مى باشد بزرگوارتر از آن است كه بر گردن او تعويذهايى آويزان شود. (2)
981 / 9 - شيخ صدوق قدس سره در «علل الشرائع» مى نويسد: جابر جعفى گويد:
پيشواى پنجم ، امام باقرعليه السلام مىفرمود:
إنّ أبي عليّ بن الحسين عليهما السلام ما ذكر للَّه عزّوجلّ نعمة عليه إلّا سجد ، ولا قرأ آية من كتاب اللَّه عزّوجلّ فيها سجود إلّا سجد ، ولا دفع اللَّه عزّوجلّ عنه سوءاً يخشاه، أو كيد كايد إلّا سجد ، ولا فرغ من صلاة مفروضة إلّا سجد ، ولا وفّق لإصلاح بين اثنين إلّا سجد ، وكان أثر السجود في جميع مواضع سجوده ، فسمّى السجّاد لذلك.
پدرم امام سجّادعليه السلام هر گاه به ياد نعمتى از نعمتهاى خدا مى افتاد سر به سجده مى گذاشت، و هر آيه اى را كه داراى سجده بود قرائت مى فرمود، سجده مى نمود.
او از هر امر ناراحت كننده اى ، يا از حيله حيله گرى كه مى ترسيد و خداوند او را از شرّ آن آسوده مى نمود ، به شكرانه اين نعمت ، پيشانى بر زمين مى ساييد و سجده مى كرد.
پس از هر نماز واجب سجده مى نمود، وقتى ميان دو نفر اصلاح مى نمود سجده مى كرد. به همين جهت، آثار سجده در همه اعضاى سجده آن حضرت نمايان بود . از اين رو حضرتش را سجّاد؛ (زياد سجده كننده) ناميدند. (1)
982 / 10 - قطب راوندى قدس سره در كتاب ارزشمند «خرائج» مى نويسد: جابر گويد: امام باقرعليه السلام مى فرمود:
هنگامى كه دختر يزد جرد بن شهريار، آخرين پادشاه سلسله ساسانى را اسير كرده و وارد شهر مدينه كردند، دختران مدينه به پشت بامها رفته و به تماشاى او پرداختند، وقتى او را وارد مجلس عمر نمودند، از نور و پرتو جمالش مجلس روشن گشت، وقتى چشمش به عمر افتاد ، گفت : پيروز باد هرمز .
عمر اين سخن را شنيد ، خشمگين شده و گفت: اين كافر مرا دشمنام مى دهد، و تصميم گرفت او را مجازات نمايد.
امير مؤمنان على عليه السلام كه شاهد اين منظره بود رو به عمر كرد و فرمود: چيزى را كه نمى دانى انكار نكن!
عمر دستور داد كه تا او را در معرض فروش قرار داده و به همه اعلان نمايند.
امير مؤمنان علىعليه السلام فرمود: لايجوز بيع بنات الملوك وإن كنّ كافرات
1) علل الشرائع : 232/1 ح1 ، بحار الأنوار : 6/46 ح 10 .
ولكن أعرض عليها أن تختار رجلاً من المسلمين حتّى تتزوّج منه، وتحسب صداقها عليه من عطائه من بيت المال يقوم مقام الثمن .
دختران پادشاهان را نبايد فروخت، گر چه كافر باشند. او را مخيّر كن تا يكى از مسلمانان را برگزيند و با او ازدواج نمايد. و مهريّه او را از سهم آن مرد، از بيت المال حساب كن كه به جاى قيمتش باشد.
عمر گفت: چنين مىكنم، آنگاه به آن بانو گفت: يكى از مسلمانان را به عنوان شوهر انتخاب كن.
آن بانوى بزرگوار دورى زد و دست بر شانه امام حسين عليه السلام گذاشت .
امير مؤمنان على عليه السلام به او فرمود : چه نام دارى اى كنيزك ؟
گفت : جهان شاه .
فرمود : بلكه نام تو شهربانو است .
گفت : خواهرم شهربانوست .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : راست گفتى .
آنگاه امير مؤمنان على عليه السلام رو به امام حسين عليه السلام كرد و فرمود :
احتفظ بها وأحسن إليها ، فستلد لك خير أهل الأرض في زمانه بعدك ، وهي اُمّ الأوصياء الذريّة الطيّبة ؛
اين دختر را نيكو نگهدارى كن كه به زودى فرزندى براى تو مى آورد كه او پس از تو ، بهترين فرد روى زمين است، اين دختر مادر اوصيا، از ذرارى پاك است.
پس علىّ بن الحسين زين العابدين عليه السلام از اين بانوى بزرگوار متولّد شد.
در روايتى آمده است :
آن بانوى بزرگوار در هنگام زايمان از دنيا رفت، و اينكه او در آن محفل، امام حسين عليه السلام را برگزيد جهتش اين بود كه آن بانو ، حضرت فاطمه عليها السلام را در عالم خواب ديد و پيش از آن كه اسير لشكريان گردد ، مسلمان شد .
او قصّه شگفتى دارد كه بدين شرح است: آن بانوى بزرگوار گويد:
پيش از آمدن سپاهيان اسلام در خواب ديدم كه حضرت محمّد رسول
خداصلى الله عليه وآله وسلم با امام حسين عليه السلام به خانه ما تشريف فرما شدند، حضرت در مكانى جلوس فرمود و مرا براى امام حسين عليه السلام خواستگارى نمود . پدرم پذيرفت و عقد بسته شد.
وقتى از خواب بيدار شدم ، محبّت او در دلم جاى گرفت و به جز او به چيز ديگرى نمى انديشيدم .
شب دوّم حضرت فاطمه زهراعليها السلام را در خواب ديدم، آن حضرت نزد من آمد و اسلام را بر من عرضه فرمود ، من پذيرفته و مسلمان شدم.
آنگاه بانوى بانوان جهانيان حضرت زهراعليها السلام فرمود:
إنّ الغلبة تكون للمسلمين وأنّك تصلين عن قريب إلى ابني الحسين عليه السلام سالمة لا يصيبك بسوء أحد .
به زودى مسلمانان بر شما پيروز خواهند شد و تو صحيح و سالم پيش فرزندم حسين عليه السلام خواهى رفت و هيچ خطرى متوجّه تو نخواهد شد.
آن بانوى بزرگوار گويد: بدين وسيله، من هم اكنون وارد مدينه شدم و تا حال هيچ ناراحتى متوجّه من نشده و دست مرا انسانى لمس نكرده است. (1)
983 / 11 - شيخ بزرگوار ، علىّ بن محمّد بن على الخزّاز قمّى در كتاب گرانسنگ «كفاية الأثر» مى نويسد:
عبيداللَّه بين عبداللَّه بن عتبه گويد :
من در محضر سيّدالشهداء امام حسين عليه السلام حضور داشتم كه ناگاه علىّ بن الحسين عليه السلام وارد شد، امام حسين عليه السلام او را پيش خود خواند و محكم در آغوش گرفته و ميان دو چشمانش را بوسيد. آنگاه فرمود:
بأبي أنت ! ما أطيب ريحك وأحسن خلقك ؛
پدرم فداى تو باد! چقدر خوشبو هستى و چه خلق نيكويى دارى.
از اين سخن ، از دلم چيزى خطور كرد، عرض كردم: پدر و مادرم به
1) الخرائج : 750/2 ح 67 ، بحار الأنوار : 10/46 ح 21 .
فدايت اى فرزند رسول خدا! اگر - خداى نخواسته ، پناه بر او - روزى شما نبوديد از چه كسى پيروى كنيم؟ فرمود :
از اين پسرم على، او امام و پدر امامان است.
عرض كردم: مولاى من! او هنوز سنّ كمى دارد!
فرمود: آرى، فرزندش محمّد در سنّ نه سالگى به امامت مى رسد ، سپس مدّتى سكوت مى نمايد .
امام عليه السلام فرمود : آنگاه به راستى علم و دانش را مى شكافد . (1)
984 / 12 - شيخ صدوق رحمه الله در «كمال الدين» مى نويسد: محمّد بن اسماعيل، يكى از نوادگان امام موسى بن جعفرعليهما السلام گويد:
پدرم از پدر بزرگوارش امام كاظم عليه السلام ، از پدر گرامش امام صادق عليه السلام ، از پدر عالى مقامش امام باقرعليه السلام نقل مى كند كه حضرتش فرمود:
إنّ حبابة الوالبيّة دعا لها عليّ بن الحسين عليهما السلام فردّ اللَّه عليها شبابها، وأشار إليها بإصبعه فحاضت لوقتها ، ولها يومئذ مائة سنة وثلاث عشرة سنة .
حبابه والبيّه پير زنى مؤمن بود كه پدر بزرگوارم امام سجّادعليه السلام بر او دعا فرموده و جوان گشت، حضرت با انگشت مباركش به سوى او اشاره كرد و در همان وقت حايض گشت ، و اين در حالى بود كه آن روز ، او صد و سيزده سال داشت. (2)
نويسنده رحمه الله گويد: به زودى حديثى نقل خواهد شد كه در آن آمده : امام باقرعليه السلام به حبابه والبيّه دعا فرمود و جوانى او بازگشت . (3)
البتّه ممكن است تنافى اين دو حديث را به دو طريق از ميان برد :
: بخشى از پيرى او را امام سجّادعليه السلام از بين برد و بخش ديگرش را امام باقرعليه السلام .
2 - يا اين كه پس از مدّتى باز پيرى سراغ او آمد و با دعاى امام باقرعليه السلام براى مرتبه دوّم جوان گشت .
985 / 13 - در كتاب «مناقب» مى نويسد: زهرى گويد: سعيد بن مسيّب گويد:
در مراسم حجّ چنين متعارف بود كه تا امام سجّادعليه السلام از مكّه خارج نمى شد مردم خارج نمى شدند ، سالى من در خدمت حضرتش بودم ، امام عليه السلام از مكّه خارج شد و من نيز به همراه آن حضرت خارج شدم.
حضرت در يكى از منازل فرود آمد، دو ركعت نماز خواند و در سجده به تسبيح پروردگار مشغول شد . هيچ درخت و كلوخى در اطراف نماند مگر آنكه با آن حضرت تسبيح گفتند .
من از تماشاى اين صحنه وحشت كردم ، حضرت سر از سجده برداشت و فرمود :
اى سعيد! آيا ترسيدى؟
عرض كردم: آرى، اى فرزند رسول خدا!
فرمود: هذا التسبيح الأعظم ؛ اين تسبيح بزرگى است. (1)
986 / 14 - شيخ طائفه، عالم بزرگوار شيخ طوسى قدس سره در «امالى» خويش مى نويسد:
سالى امام سجّاد عليه السلام براى انجام مراسم حجّ به سوى مكّه به راه افتاد، وقتى به بيابانى ميان مكّه و مدينه رسيد به راهزنى برخورد، راهزن به امام عليه السلام گفت: پايين بيا !
حضرت فرمود:
چه مى خواهى؟
1) المناقب : 136/4 ، بحار الأنوار : 37/46 ح 33 .
گفت: مى خواهم تو را بكشم و هر چه دارى به سرقت ببرم.
حضرت فرمود: من هر چه دارم با تو تقسيم مى نمايم و آن را براى تو حلال مى كنم.
دزد گفت: نه ، و قبول نكرد.
حضرت فرمود: از دارايى من ، آن قدر به من بده تا به منزلم برسم.
دزد امتناع ورزيد و نپذيرفت .
حضرت فرمود: خداى تو كجاست ؟
گفت: خواب است. ناگاه ديد دو شير درنده آمدند و يكى از سرش و ديگرى از پايش گرفت . حضرت فرمود:
زعمت أنّ ربّك عنك نائم ؛
خيال مى كردى كه پروردگارت از تو غافل شده و خواب است؟! (1)
نويسنده رحمه الله گويد : اين اخلاق سرشار از عواطف انسانى را يكى از فرزندان آن امام همام ، آية اللَّه سيّد مرتضى كشميرى قدس سره الگو قرار داده، وى در يكى از شبهاى چهارشنبه كه به مسجد سهله مشرّف مى شد در راه به دزدى برخورد مى كند، دزد مى خواست لباسهاى او را با زور به سرقت ببرد.
او مى گويد: اجازه بده، اين لباسها را به تو هديه بدهم تا از طريق حلال - نه حرام - در اختيار تو باشد . او هم مى پذيرد.
987 / 15 - در كتاب «اعلام الورى» و «إرشاد» آمده است: روايت شده :
روزى امام سجّاد عليه السلام غلامش را دو بار صدا زد و او پاسخ نداد، وقتى در مرتبه سوّم جواب داد ، حضرت فرمود:
فرزندم! صداى مرا نشنيدى؟
گفت: چرا.
فرمود: پس چرا پاسخ ندادى؟
1) امالى طوسى : 673 ح 28 مجلس 36 ، المناقب : 140/4 ، بحار الأنوار : 41/46 ح 36 .
گفت: چون در ايمن بودم و از تو نمى ترسيدم.
حضرت فرمود: الحمدللَّه الّذي جعل مملوكي يأمنني ؛
سپاس خدايى را كه غلامم را از من در ايمن قرار داده و از من بيمناك نيست. (1)
988 / 16 - شيخ صدوق رحمه الله در «عيون اخبار الرضا عليه السلام» مى نويسد: احمد بن عيسى از عمويش نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام مى فرمود:
امام سجّادعليه السلام هميشه با كسانى مسافرت مى كرد كه آن حضرت را نمى شناختند و با آنان شرط مى كرد كه در موارد نياز آنان، در خدمتشان باشد.
روزى امام سجّاد عليه السلام با گروهى مسافرت كرد، شخصى آن حضرت را ديد و شناخت، رو به آن گروه كرد و گفت: مى دانيد اين شخص كيست؟
گفتند: نه .
گفت: اين علىّ بن الحسين ، امام سجّادعليه السلام است.
آنان دست و پاى حضرتش را بوسيدند و گفتند: اى فرزند رسول خدا! مى خواستى ما را در آتش جهنّم بسوزانى، اگر خطايى از ما سر مى زد و حرفى مى زديم، در اين صورت هميشه هلاك مى شديم، چه چيزى باعث شد كه اين گونه رفتار كنى؟
حضرت فرمود : إنّي كنت قد سافرت مرّة مع قوم يعرفونني فأعطوني برسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ما لا استحقّ به ، فإنّي أخاف أن تعطوني مثل ذلك فصار كتمان أمري أحبّ إليّ .
من يك مرتبه با گروهى كه مرا مى شناختند مسافرت كردم ، آنان به خاطر جدّم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آنقدر به من لطف نمودند كه من سزاوار آن نبودم، من ترسيدم كه شما نيز چنين رفتار كنيد . به همين جهت ، ناشناس بودن براى من بهتر بود. (2)
989 / 17 - شيخ صدوق قدس سره در «علل الشرائع» مى نويسد:
ابان بن تغلب گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: من ديده بودم وقتى امام سجاد عليه السلام به نماز مى ايستاد رنگش متغيّر گشته و دگرگون مى شد . فرمود:
واللَّه ! إنّ عليّ بن الحسين عليهما السلام كان يعرف الّذي يقوم بين يديه .
سوگند به خدا! همانا امام سجّاد عليه السلام آن كسى را كه در برابرش به نماز مى ايستاد ، خوب مى شناخت. (1)
990 / 18 - قطب راوندى در «دعوات» مى نويسد : امام باقر عليه السلام مى فرمايد :
پدرم ، امام سجّادعليه السلام مى فرمود: روزى سخت بيمار شدم، پدرم امام حسين عليه السلام فرمود: چه ميل دارى؟
عرض كردم : دوست دارم از كسانى باشم كه پيشنهادى بر خداوند نداشته باشم جز آنچه او برايم تدبير كند .
پدر بزرگوارم فرمود: آفرين بر تو! همانند حضرت ابراهيم خليل (صلوات اللَّه عليه) شدهاى، وقتى جبرئيل به او گفت: آيا نيازى دارى؟
گفت: لا أقترح على ربّي ، بل حسبي اللَّه ونعم الوكيل .
در برابر خداوند متعال اظهار نظرى ندارم، بلكه او براى من كافى است، و خوب وكيل و نگهبانى است. (2)
991 / 19 - سيّد جليل القدر ، سيّد بن طاووس قدس سره در كتاب «فتح الأبواب» مى نويسد: حمّاد بن حبيب عطّار كوفى گويد:
سالى با كاروانى به سوى مكّه به راه افتاديم، شب هنگام از منزل زباله (3)كوچ كرديم، در اين هنگام باد سياهى به استقبال كاروان آمد، شدّت توفان كاروان را از هم پاشيد، من آواره و سرگردان در دشت و صحرا شدم ،
تا اين كه به بيابان بى آب و علفى رسيدم .
وقتى تاريكى شب همه جا را فراگرفت به درخت كهنى پناه آوردم، وقتى تاريكى شب با روشناى صبح درآميخت (و نزديك سحر شد) ، جوانى را ديدم كه عمامه سفيدى بر سر بسته و بوى خوش مشك از او به مشام مى رسيد، پيش خودم گفتم: اين جوان از اولياى خداست، ترسيدم احساس كند كه من در اينجا هستم و از اين مكان دور شود و من مانع شوم از آنچه مى خواهد انجام دهد . بدين جهت ، سعى كردم خود را در گوشه اى پنهان كنم .
او بدين مكان نزديك شد، و آماده نماز گشت، آنگاه برخاست و ايستاد ، او مى گفت :
يا من أحار كلّ شيء ملكوتاً ، وقهر كلّ شيء جبروتاً ، أولج قلبي فرح الإقبال عليك ، وألحقني بميدان المطيعين لك .
اى خدايى كه با ملكوت خود ، همه چيزها را حيران كرده اى و از نظر جبروت بر همه اشياء غلبه نموده اى، در دلم سرور اقبال به سوى تو را وارد كن، و مرا به ميدان اطاعت كنندگانت ملحق نما.
آنگاه نماز را شروع كرد، وقتى ديدم اعضايش كاملاً آرام و حركاتش ساكت شد برخاستم و به مكانى كه آماده نماز شده بود ، آمدم ، ناگاه چشمه اى ديدم كه آب سفيدى از آن جارى بود ، من نيز وضو ساخته آماده نماز شدم، و پشت سر او ايستادم، ناگاه محرابى را ديدم كه گويا در همان ساعت براى او مهيّا گشت. او به هنگام قرائت به هر آيه اى مى رسيد كه وعده و وعيدى در آن بود آن را با ناله هاى اندوهگين تكرار مى نمود . وقتى شب پرده سياه و تاريك خود را برداشت (و صبح دميد) برخاست و ايستاد . او مى گفت:
يا من قصده الطالبون فأصابوه مرشداً ، وأمّه الخائفون فوجدوه
متفضّلاً ولجأ إليه العابدون فوجدوه موئلاً نوالاً متى راحة من نصب لغيرك بدنه ومتى فرح من قصد سواك بنيّته .
إلهي قد تقشّع الظلام ولم أقض من خدمتك وطراً ولا من حاض مناجاتك صدراً ، صلّ على محمّد وآله ، وافعل بي أولي الأمرين بك يا أرحم الرّاحمين .
اى كسى كه جويندگان او را قصد كرده و به او رسيده و رشد يافته اند، اى كسى كه خائفان به سوى او رفته و او را احسان كننده و بخشنده يافته اند، و عابدان به سوى او پناه برده و او را احسان كننده يافته اند، چگونه آسايش يابد كسى كه در خدمت غير تو بدنش را بكار گيرد ؟ و كى شاد مى گردد كسى كه با نيّت خود ، ديگرى را قصد كند؟
خداوندا! شب، پرده سياهش را برداشت؛ ولى هنوز از خدمت تو سير نشده ام و هنوز سينه ام از مناجات تو پر نشده است. بر محمّد و آل محمّد درود فرست، و براى من انجام ده آنچه سزاوار توست اى مهربانترين مهربانان.
من ترسيدم كه او را از دست داده و بعد از آن اثرى از او نيابم . به همين جهت ، به دست و پاى او افتادم و گفتم: سوگند به كسى كه ملال رنج را از تو برداشته و به تو شوق فراوان و لذّت ترس از خدا داده است! مرا نيز زير بال رحمت خود قرار داده و در سايه محبّت خود جاى ده كه من راه را گم كرده ام ، آنچه انجام دادى آرزوى من و آنچه گفتى شوق من است .
فرمود:
اگر در توكّلت راست باشى هرگز گم نمى شوى، در عين حال پشت سر من راه بيا.
وقتى كنار درخت رسيديم دست مرا گرفت، من خيال مى كردم كه زمين از زير پاى من كشيده مى شود ، هنگامى كه صبح دميده شد، به من فرمود :
مژده باد، اين مكّه است، رسيديم.
من صداى مردم را شنيده و راه را ديدم، به او گفتم: سوگند به كسى كه در روز قيامت - روز فقر و فاقه - به او اميدوارى! تو كيستى؟
فرمود:
حال كه سوگندم دادى مى گويم، من على بن الحسين بن على بن ابى طالب (صلوات اللَّه عليهم اجمعين) هستم . (1)
992 / 20 - در كتاب «اقبال الأعمال» مى نويسد: محمّد بن عجلان گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود :
وقتى ماه مبارك رمضان آغاز مى شد امام سجّاد عليه السلام هيچ يك از غلامان و كنيزان خود را تنبيه نمى نمود، هنگامى كه يكى از غلامان يا كنيزان خطايى مى كرد حضرت پيش خود يادداشت مى نمود كه فلان غلام يا فلان كنيز در فلان روز مرتكب فلان خطايى شد، و او را مجازات نمى نمود.
اين خطاها جمع مى شد تا اين كه شب آخر ماه رمضان همه آنها را مى خواند و جمع مى كرد، آنگاه يادداشت را بيرون مىآورد و به آنان نشان مى داد و مى فرمود: فلانى! تو در فلان روز مرتكب فلان خطايى شدى و من تأديب نكردم، يادت مى آيد؟
او هم اعتراف مى كرد و مى گفت: آرى، اى فرزند رسول خدا!
حضرت همه آنها را بازخواست مى نمود و آنان يكى يكى اقرار مى كردند،
آنگاه امام سجّاد عليه السلام وسط آنان مى ايستاد و به آنان مىفرمود: همگى با صداى بلند بگوييد:
اى علىّ بن الحسين! همانا پروردگار تو نيز همه اعمال تو را يادداشت كرده همان گونه كه تو اعمال ما را يادداشت نمودى، در نزد او نوشته اى است كه همه چيز را با واقعيّت براى تو بيان مى كند ، هيچ كوچك و بزرگى را فروگذار نكرده و آنچه انجام دادى در آن گرد آورده، و هر چه عمل كرده اى در آن مى يابى ، همان گونه كه ما اعمالمان را نزد تو يافتيم. از ما بگذر و بر جرايم ما قلم عفو بكش ، همان طور كه از خداى قادر توانا اُميد عفو دارى، و همان گونه كه دوست دارى او از تو بگذرد از ما بگذر تا او نيز از تو بگذرد و با رحمت و غفران خود با تو رفتار كند، كه او به احدى ستم روا نمى دارد، همچنان كه نزد تو نوشته اى است كه واقعيّت را نوشته و از كوچك و بزرگ اعمال ما را فروگذارى نكرده است .
1) فتح الأبواب : 248 - 245 ، بحار الأنوار : 77/46 ح 73 .
اى علىّ بن الحسين! به ياد آور خوارى و كوچكى مقام خود را در پيشگاه پروردگارى كه دادگر است ، عادلى كه به اندازه سنگينى دانه خردل ستم نمى كند و آن را در روز قيامت براى حساب مى آورد، و گواهى و حساب او كافى است.
پس امروز از ما بگذر و بر جرايم ما قلم عفو بكش تا آن روز خداوند از تو بگذرد و ببخشد ، كه مى فرمايد:
«وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ» (1)؛
«آنان بايستى عفو كنند و چشم بپوشند ، آيا دوست نمى داريد كه خداوند شما را ببخشد و خداوند آمرزنده و مهربان است».
امام سجّاد عليه السلام در ميان آنها ايستاده و اين سخنان زيبا را بر آنان تلقين مى كرد و آنان با صداى بلند مى گفتند و حضرتش اشك مى ريخت و مى فرمود :
ربّ؛ انّك أمرتنا أن نعفو عمّن ظلمنا فقد ظلمنا أنفسنا فنحن ، وقد عفونا عمّن ظلمنا كما أمرت فاعف عنّا فإنّك أولى بذلك منّا ومن المأمورين ، وأمرتنا أن لانردّ سائلاً عن أبوابنا ، وقد أتيناك سؤّالاً ومساكين ، وقد أنخنا بفنائك وببابك نطلب نائلك ومعروفك وعطاءك ، فامنن بذلك علينا ولاتخيّبنا فإنّك أولى بذلك منّا ومن المأمورين . إلهي كرمت فأكرمني إذ كنت من سؤّالك وجدت بالمعروف فاخلطني بأهل نوالك يا كريم .
پروردگارا ! تو به ما دستور دادهاى از كسى كه بر ما ستم نموده بگذريم ، اينك ما در مورد خودمان ستم نموده ايم، ما از كسى كه در حق ما ستم نموده - بنا به فرمان تو - گذشتيم ، تو نيز از ما بگذر كه تو به بخشش از ما و همه كسانى كه به آنها فرمان داده شده شايسته ترى .
خداوندا ! تو به ما دستور داده اى كه گدا را از درهايمان رد نكنيم، اينك ما براى گدايى ، فقيرانه به سوى تو آمده ايم و در آستان خانه تو فرود آمده و
1) سوره نور ، آيه 22 .
احسان و عنايت و عطاى تو را خواهانيم، بر ما منّت بگذار و ما را نااُميد مگردان كه تو از ما و ديگران بر اين امر شايسته ترى .
خداوندا ! تو بخشش كرده اى ، بر من نيز بخشش كن ، كه من از تو تقاضاى بخشش دارم و تو را از اهل معروف يافتم، مرا نيز مشمول لطف خود گردان اى كريم !
آنگاه امام سجّاد عليه السلام رو به آنان مى نمود و مى فرمود: من از شما گذشتم، آيا شما نيز از من گذشتيد؟ و از رفتار بدى كه با شما داشتم عفو كرديد، كه من ارباب بد و ستمگرى هستم كه بنده خدايى بزرگوار، بخشنده، دادگر، احسان كننده و عنايت كننده هستم.
آنان پاسخ مى دادند: اى مولاى ما! ما از تو گذشتيم، با اين كه از تو خطايى سر نزده است.
امام سجّاد عليه السلام مى فرمود: بگوييد: خداوندا ! از علىّ بن الحسين در گذر همان گونه كه او از ما درگذشت، و او را از آتش رهايى ده همان گونه كه او ما را از بندگى رهايى بخشيد.
آنان اين جملات را تكرار مى كردند و امام عليه السلام مى فرمود : خدايا اجابت كن اى پروردگار جهانيان.
آنگاه مى فرمود: برويد، همه شما را بخشيدم ، آزادتان كردم به اميد آن كه خداوند مرا ببخشد و از آتش رهايم كند.
پس آنان را آزاد مى نمود.
امام سجّاد عليه السلام در روز عيد فطر، به آنان ، مقدارى كه آنها را از مردم بى نياز كند، جايزه مى داد.
آن حضرت هر سال شب آخر ماه مبارك رمضان حدود بيست نفر يا كمتر يا بيشتر از غلامانش را آزاد مى نمود.
امام سجّاد عليه السلام مى فرمود: همانا خداوند متعال در هر شب از ماه رمضان در هنگام افطار ، هفتاد ميليون نفر را از آتش آزاد مى كند كه همگى مستحق آتش هستند، وقتى شب آخر ماه رمضان فرا مى رسد به اندازه همه ماه آزاد مى كند، من دوست دارم خداوند ببيند كه من بندگانم را در دنيا آزاد نمودم به اميد آنكه خداوند نيز مرا از آتش دوزخ آزاد نمايد.
امام سجّادعليه السلام هيچگاه خدمتكارى را بيش از يك سال استخدام نمى نمود، وقتى در اوّل سال يا در وسط سال بنده اى را مالك مى شد او را در شب عيد فطر آزاد مى نمود. سال ديگر بندگان ديگرى به جاى آنان مالك مى شد كه آنان را نيز آزاد مى فرمود، حضرت تا زنده بود چنين مى كرد تا اين كه به جوار رحمت الهى ملحق شد.
امام سجّادعليه السلام غلامان سياهى را خريدارى مى كرد در حالى كه حضرت نيازى به آنان نداشت؛ ولى آنها را در هنگام حج به عرفات مى آورد و به وسيله آنان گودالها و شكافهايى را - كه باعث آزار مردم بودند - پر مى كرد ، وقتى از آنجا حركت مى فرمود همه آنها را آزاد مى نمود ، و مقدارى پول به آنان جايزه مى داد. (1)
993 / 21 - شهيد قدس سره در كتاب «مسكن الفؤاد» مى نويسد:
روزى عدّه اى مهمان در خدمت امام سجّاد عليه السلام بودند، يكى از غلامان عجله كرد و گوشت بريانى را كه در تنور بود با سرعت آورد و از دستش افتاد و به سر يكى از فرزندان امام عليه السلام اصابت كرد و او را كشت .
امام سجّادعليه السلام سريع كنار فرزندش آمد و ديد او مرده است ، به غلام فرمود:
أنت حرّ ، أما إنّك لم تتعمّده .
تو آزادى، تو اين كار را از عمد انجام ندادى.
آنگاه به دفن و تجهيز فرزند خود پرداخت. (2)
994 / 22 - روايت شده : امام سجّادعليه السلام مى فرمود :
إنّي لأدعو لمذنبي شيعتنا في اليوم والليلة مائة مرّة .
من هر شب و روز براى گنه كاران از شيعيانمان صد مرتبه دعا مى نمايم.
نويسنده رحمه الله گويد: آيا دوستداران پيشوايان معصومين عليهم السلام پس از خواندن اين همه عطوفت و مهربانى و لطف از امامان بزرگوارشان توانايى آن را دارند كه از يارى آنان بازمانده و با همه انواع يارى و نصرت ، كمر به يارى آنان نبندند؟!
995 / 23 - در كتاب «الصراط المستقيم» مى نويسد:
امام سجّاد عليه السلام در بيت اللَّه الحرام مشغول طواف كعبه بود كه با عبدالملك بن مروان رو به رو شد.
عبدالملك گفت: چرا نزد ما نمى آيى تا چيزى از دنياى ما به تو برسد؟!
امام عليه السلام رداى مباركش را پهن كرد و فرمود :
اللهمّ أره حرمة أوليائك .
خداوندا! احترام و مقام اولياى خودت را به او نشان بده!
ناگاه رداى مباركش پر از درّ گرديد.
آنگاه امام سجّاد عليه السلام رو به او كرد و فرمود:
كسى كه احترام و مقام او در پيشگاه خداوند چنين است نيازى به دنياى تو ندارد.
سپس فرمود: خداوندا! بگير اينها را كه من نيازى ندارم. (1)
996 / 24 - باز در همان منبع آمده است: هنگامى كه فرزدق، شاعر تواناى عرب، آن اشعار زيبا را در حضور هشام بن عبدالملك، در حق امام سجّادعليه السلام سرود كه:
هذا الّذي تعرف البطحاء وطأته
والبيت يعرفه والحلّ والحرم
اين كسى است كه سرزمين بطحاء او را مى شناسد، و خانه خدا، حلّ و حرم او را مى شناسد.
... تا آخر ابيات .
1) الصراط المستقيم : 180/2 ح 1 ، بحار الأنوار : 120/46 ح 11 . نظير اين روايت را راوندى در «الخرائج : 255/1 ح 1» آورده است .
هشام از اين مديحه سرايى در خشم شده و او را زندانى نمود، وقتى زندانش طول كشيد، به امام عليه السلام شكوه نمود، حضرت دعا فرمود و او آزاد شد .
فرزدق گفت : خليفه ، اسم مرا از دفترش پاك كرده (و سهميّه مرا از بيت المال قطع نموده است) .
امام سجّادعليه السلام هزينه و مخارج چهل سالهاش را به او عطا نموده و آنگاه فرمود:
لو علمت أنّك تحتاج أكثر منه لأعطيتك .
اگر مى دانستم كه بيش از اين نياز دارى به تو مى بخشيدم .
فرزدق پس از چهل سال از دنيا رفت. (1)
997 / 25 - فقيه و محدّث محقّق، شيخ حرّ عاملى در «وسائل الشيعه» مى نويسد:
سفيان بن عيينه گويد : به زهرى گفتم : آيا علىّ بن الحسين عليهما السلام را ديده اى ؟
گفت : آرى ، كسى را با فضيلتتر از او نديده ام . به خدا سوگند! براى او ، دوستى در پنهانى ، و دشمنى در آشكار نمى بينم .
گفتند : جريان چيست؟
گفت : هرگز كسى كه او را دوست مى داشت به خاطر كمال شناخت و فضيلت بر او حسد نمى ورزيد ، و كسى كه گرچه با او دشمن بود ، ولى به واسطه شدّت مدارايش با او مدارا مى كرد. (2)
نكتهٔ اوّل : سزاي جسارت به صحيفهٔ سجّاديّه
نكتهٔ دوّم : سفارش امام سجّاد عليه السلام به زهري از كتاب الإحتجاج
نقل شده: در شهر بصره در نزد سخنور بليغى سخن از «صحيفه سجاديه» به ميان آمد، وى (با جسارت) گفت: چيزى از آن مگوييد تا من همانند آن را براى شما املاء كنم .
آنگاه قلم به دست گرفت و به جهت نوشتن سر به پايين انداخت ، او سر بلند نكرد تا اين كه روح از بدنش خارج گشت و مرد !
نويسنده رحمه الله گويد : جاى هيچ گونه شگفتى نيست، چرا كه اين صحفيه شريف ، حاوى دوره كاملى از اُصول انسانى ، دنيوى و اخروى است . قطرهاى از اقيانوس بىكران دانش الهى و جويبارى از درياى كلام نبوى است. چگونه چنين نباشد؟! حال آن كه اين صحيفه ، پرتوى از نور چراغ رسالت و نسيمى از بوى خوش باغ امامت است .
در اين زمينه يكى از عارفان گويد : اين صحيفه ، در مجراى كتابهاى آسمانى جارى مىشود و در مسير نوشتهها و صحف لوحى و عرشى روان است، چرا كه آن ، شامل انوار حقايق شناخت و معرفت و داراى ميوههاى باغهاى حكمت است.
دانشمندان برگزيده و نكتهسنجان و نقّادان آگاه پيشينان كه از شايستگان علما بودند آن را «زبور آل محمّد عليهم السلام» و «انجيل اهل بيت عليهم السلام» لقب داده اند.
در بلاغت بيانش ، ساحران سخنپرداز سر به سجده گذاشته و بزرگان از دانشمندان به ناتوانى خويش اعتراف نموده اند و آنان اذعان كرده اند كه پيامبرى غير از كاهنى است ، و هرگز حقّ و باطل در يك مقام و منزلت نيست .
و هر كس بخواهد پيرامون آسمان آن با فكر تاريك و پست خود دور بزند، قطعاً با شهاب ثاقب مورد هدف تيرهاى تيراندازان قرار خواهد گرفت .
در كتاب «إحتجاج» مى نويسد: امام همام ، حضرت حسن عسكرى عليه السلام از نياكان گرامش عليهم السلام نقل مى كند كه مى فرمايد:
روزى محمّد بن مسلم بن شهاب زهرى در حالى كه غمگين و اندوهناك بود ، خدمت امام سجّادعليه السلام شرفياب شد.
وقتى امام عليه السلام او را با آن حال ديد فرمود: چرا غمگين و اندوهناكى؟
عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! غم و اندوهى كه مرا احاطه كرده در مورد حسودان نعمتهاى من و آزمندان خودم است كه به وسيله آنها من آزمايش شدم، كسانى كه من به آنان نيكى كردم و اُميد داشتم كه آنان نيز در حق من نيكى كنند ، ولى اينك بر خلاف پندارم شد.
امام سجّادعليه السلام فرمود: إحفظ عليك لسانك تملك به إخوانك .
زبانت را حفظ كن تا برادرانت را بنده خود كرده و در اختيار خودت قرار دهى.
زهرى گفت: اى فرزند رسول خدا! من هر چه كه مىتوانم با زبانم به آنان نيكى مى نمايم.
امام سجّادعليه السلام فرمود:
هيهات هيهات ! إيّاك وأن تعجب من نفسك بذلك ، وإيّاك أن تتكلّم بما يسبق إلى القلوب إنكاره ، وإن كان عنك إعتذاره فليس كلّ من تسمعه شرّاً يمكنك أن توسعه عذراً .
هيهات! هيهات! هرگز عُجب و خودپسندى مكن. هرگز سخنى را كه دلها آن را نمى پذيرند مگو، گر چه بتوانى آن را توجيه نموده و عذر بياورى، چرا كه نمى توانى هر سخن نامطلوبى را كه مى شنوى با همه عذرت توجيه نمايى.
آنگاه فرمود: يا زهري! من لم يكن عقله من أكمل ما فيه كان هلاكه من أيسر ما فيه.
اى زهرى! هر كس عقل و خردش از همه چيزش كاملتر نباشد ، هلاك و نابودى او از هر چيزى آسانتر خواهد بود.
سپس فرمود: اى زهرى! آگاه باش ! بر توست كه همه مسلمانان را به منزله خانواده و خويشان خود بدانى؛ بزرگسالان را به منزله پدرت، كوچكترها را به منزله فرزندت، و همسالانت را به منزله برادرانت بدانى. در اين صورت، دوست دارى به كداميك از آنها ستم كنى؟ و به كداميك
از اينان نفرين كنى؟ و پرده كداميك از آنان را بدرى؟
و اگر شيطان لعين - كه خدا لعنتش كند - تو را وسوسه كرد و به اين فكر انداخت كه تو نسبت به يكى از اهل قبله (مسلمانان) برترى دارى دقّت كن و ببين اگر آن شخص از تو بزرگتر است بگو: او در ايمان و عمل شايسته ، از من پيشى گرفته و از من بهتر است .
و اگر آن شخص از تو كوچكتر باشد بگو: من در گناه و معاصى از او پيشى گرفته ام. بنابراين ، او از من بهتر است .
و اگر آن شخص از همسالان تو باشد بگو: من به گناه خود يقين دارم؛ ولى در مورد او ترديد، پس چرا يقينم را با شك و ترديد كنار بگذارم؟
و اگر ديدى مسلمانان تو را بزرگ مى شمارند و به تو احترام مى نمايند بگو: اين فضل و احسانى است كه آنها اظهار مى كنند.
و اگر ديدى كسى از آنان به تو ستم و تندى مى كند بگو: اين گناهى است كه من انجام داده ام .
به راستى كه اگر آنچه گفتم عمل كنى خداوند زندگى را بر تو آسان مى كند، دوستانت فراوان مى شود و دشمنانت كمتر و بر نيكى و احسان آنان خوشحال خواهى شد و از جفا و ستم آنان ناراحت و متأسّف نخواهى گشت .
و بدان! گرامىترين شخص در ميان مردم ، كسى است كه همواره خيرش به مردم برسد و در عين حال ، او از مردم بىنياز و پاكدامن باشد و بعد از او ، گرامىترين فرد نزد مردم ، كسى است كه اظهار بى نيازى كند ، گر چه نيازمند باشد.
چرا كه اهل دنيا همواره به دنبال اموال هستند كه اگر در اين خواسته كسى مزاحم آنان نباشد او را گرامى مى دارند و اگر كسى مزاحم آنان نبوده و بعضى امكانات دنيوى آنها را فراهم نمايد او عزيزتر و گرامى تر خواهد بود. (1)
1) الإحتجاج : 52 - 51/2 . نظير اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار : 229/71 ح242/92 6 و 243 ضمن ح 48» نقل نموده است .
قطره اى از درياى مناقب بى كران شكافندهٔ علوم پيامبران
حضرت امام محمّد بن على الباقر
صلوات اللَّه عليه
998 / 1 - طبرى رحمه الله در «دلائل الإمامه» مى نويسد : ابو بصير گويد :
خدمت مولايم امام باقر عليه السلام شرفياب شده عرض كردم : آيا شما وارثان پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم هستيد؟
فرمود : آرى .
عرض كردم: آيا پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم هم وارث پيامبران بود ، نسبت به آنچه مى دانستند و عمل مى كردند؟
فرمود: آرى .
عرض كردم: آيا شما مى توانيد مرده را زنده كنيد و كور و بيمار پيس را شفا دهيد؟ فرمود:
آرى ، با اجازه خداوند .
آنگاه امام باقر عليه السلام به من فرمود : اى ابامحمّد! نزديك بيا.
من نزديك شدم، حضرت دست مباركش را روى چشمانم ماليد و چشمم باز شد و آفتاب، آسمان، زمين ، خانه ها و آنچه در منزل بود، ديدم.
امام باقر عليه السلام به من فرمود:
أتحبّ أن تكون على هذا ولك ما للناس وعليك ما عليهم يوم القيامة ، أو تعود كما كنت ولك الجنّة خالصة ؟
آيا دوست دارى همين طور باشى و تو نيز همانند مردم بوده و در روز قيامت هر معامله اى كه با آنها مى شود با تو نيز همان گونه رفتار شود؟ يا مى خواهى مثل اوّل نابينا باشى و بدون زحمت وارد بهشت گردى ؟
عرض كردم: مى خواهم مثل اوّل باشم.
حضرت دست مباركش را بر روى چشمانم ماليد و مثل حالت نخست گشتم. (1)
999 / 2 - نويسنده كتاب «الثاقب في المناقب» گويد :
من در مشهد امام رضا عليه الصلاة والسلام در خانه استادم ابا جعفر محمّد بن حسين شوهانى (2)بودم ، او از كتابش - كه نام راوى را فراموش كرده ام - چنين مى خواند :
جوانى از اهل شام در جلسه امام باقر صلوات اللَّه عليه زياد حاضر مى شد، روزى در محفل حضرتش گفت: سوگند به خدا! من به جهت محبّت به شما در جلسه شما حاضر نمى شوم ، بلكه فقط به خاطر فصاحت و دانش شماست كه در اين محفل حاضر مى شوم.
امام عليه السلام تبسّمى نمود و چيزى نفرمود.
چند روزى گذشت و خبرى از جوان نشد، حضرت جوياى حال آن جوان شد .
شخصى گفت: او بيمار است .
در اين حين شخصى وارد شد و گفت: اى فرزند رسول خدا ! جوان شامى كه در مجلس شما زياد حاضر مى شد از دنيا رفت. او وصيّت كرده كه شما بر جنازه او نماز بخوانيد .
امام باقر عليه السلام فرمود :
وقتى او را غسل داديد، بگذاريد روى سرير باشد و كفن نكنيد تا من بيايم.
آنگاه حضرتش برخاست و وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و دعا نمود ، سپس سر به سجده گذاشته و سجده را طول داد ، بعد برخاست و رداى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را بر تن كرد و نعلين بر پا نمود و به سوى او رفت .
وارد خانه شد ، آنگاه وارد اتاقى شد كه او را غسل مى دادند . او را غسل داده روى سرير گذاشته بودند ، حضرت با نامش او را صدا زد و فرمود :
اى فلانى!
ناگاه آن جوان پاسخ داده و لبّيك گفت و سر بلند كرد و نشست، حضرت شربت سويقى خواست، و به او خورانيد .
آنگاه پرسيد: چه شده به تو؟
گفت: ترديدى ندارم كه قبض روح شدم، وقتى روح از بدنم خارج شد صداى دلنشينى را شنيدم كه تا حال نيكوتر از آن نشنيده ام كه گفتند:
ردّوا إليه روحه ، فإنّ محمّد بن عليّ قد سألناه .
روح او را باز گردانيد، زيرا محمّد بن على او را از ما خواسته است. (1)
1000 / 3 - شيخ كلينى رحمه الله در «كافى» و همچنين يكى از دانشمندان اماميّه در يك نسخه خطّى كهنى - كه شايد پيش از سيصد سال نسخه بردارى شده - مى نويسند : امام باقر عليه الصلاة والسلام مى فرمايد :
مادرم كنار ديوارى نشسته بود، ناگاه ديوار شكست و ما صداى شديد شكستن آن را شنيديم.
مادرم با دستش به ديوار اشاره كرد و گفت :
] لا ،[ وحقّ المصطفى ! ما أذن اللَّه لك في السقوط .
نه، به حقّ محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم خداوند به تو اجازه فرو ريختن نداده است!
1) الثاقب في المناقب : 369 ح 2 .
در اين هنگام ديوار همان طور ]در هوا[ معلّق ماند ، تا اين كه مادرم از آنجا گذشت .
پدر بزرگوارم به جهت سلامتى مادر مهربانم صد دينار صدقه داد .
]ابو صباح گويد:[ روزى امام صادق صلوات اللَّه وسلامه عليه يادى از مادرِ پدرش نمود و فرمود:
كانت صدّيقة لمتدرك في آل الحسن عليه الصلاة والسلام امرأة مثلها.
او بانوى صدّيقه اى بود كه همانند او در آل حسن - عليه الصلاة والسلام - زنى ديده نشد. (1)
1001 / 4 - جابر جعفى گويد : به مولايم امام باقر عليه السلام عرض كردم :
من شخصى نابينا و سالمند هستم و مسافت ميان ما و شما زياد است، از شما دستورى مى خواهم كه با آن ، ديندارى كنم ، بر مخالفانم استدلال نموده ، در برابر آنها به آن چنگ زده و آن را به بازماندگانم برسانم .
جابر گويد : امام باقر عليه السلام از اين سخن من در شگفت شد، و راست نشست ، آنگاه فرمود :
اى ابا الجارود! چه گفتى؟ سخنت را تكرار كن!
من سخنم را دوباره بازگو نمودم .
امام باقرعليه السلام فرمود:
نعم، يا أبا الجارود! شهادة أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له ، وأنّ محمّداً عبده ورسوله ، وإقام الصلاة وإيتاء الزكاة ، وصوم شهر رمضان ، وحجّ البيت ، وولاية وليّنا ، وعداوة عدوّنا ، والتسليم لأمرنا ، وانتظار قائمنا عليه السلام ، والورع والإجتهاد .
آرى، اى اباالجارود! گواهى دادن به اين كه معبودى جز خدا نيست كه
1) الكافى : 469/1 ح1 ، بحار الأنوار : 215/46 ح 14 . اين حديث را راوندى نيز در «الدعوات : 68 ح 165» نقل كرده است .
يكتاست و شريكى ندارد، و اين كه حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم بنده و پيامبر اوست. اقامه نماز، پرداخت زكات، روزه ماه مبارك رمضان، حجّ خانه خدا، دوست داشتن ما، دشمنى با دشمنان ما، تسليم بر امر ما، انتظار قيام و ظهور قائم ماعليه السلام، ورع و پاكدامنى و اجتهاد و كوشش نمودن (در دين). (1)
1002 / 5 - در كتاب «بصائر الدرجات» و «عيون المعجزات» آمده است :
روايت شده كه:
حبابه والبيّه رحمها اللَّه تا دوران امامت امام باقر عليه السلام در حال حيات بود، روزى خدمت حضرتش شرفياب شد، حضرت به او فرمود:
اى حبابه! چه شده كه مدّتى است نزد ما نمى آيى؟
گفت: پير شده ام و موهاى سرم سفيد شده و غم و اندوهم زياد گشته است.
امام عليه السلام فرمود: نزديك بيا.
پس او نزديك آمد ، حضرت دست مباركش را روى سرش گذاشت و آنگاه دعايى را خواند كه ما متوجّه نشديم چه دعايى بود، فورى موهاى سرش سياه شده و جوان گشت، او از اين امر خوشحال شد و امام باقرعليه السلام نيز به خاطر خوشحالى او مسرور گشت .
حبابه گفت: شما را سوگند مىدهم به حقّ كسى كه براى شما از پيامبران عهد و ميثاق گرفته است شما در عالم اَشباح چگونه بوديد ؟
امام عليه السلام فرمود :
يا حبابة ! نوراً قبل أن خلق اللَّه آدم عليه السلام نسبّح اللَّه سبحانه فسبّحت الملائكة بتسبيحنا ولم تكن قبل ذلك ، فلمّا خلق اللَّه تعالى آدم عليه السلام أجرى ذلك النور فيه ؛
اى حبابه! پيش از آنكه خداوند حضرت آدم عليه السلام ، را بيافريند ما نورى بوديم
1) الدعوات : 135 ح 335 ، بحار الأنوار : 13/69 ح 14 (با اندكى تفاوت) .
كه خداى سبحان را تسبيح مى گفتيم، از تسبيح ما ، فرشتگان تسبيح گفتند، كه پيش از ما ، چنين نبودند، وقتى خداوند متعال حضرت آدم عليه السلام را آفريد آن نور را در (صلب) او قرار داد . (1)
1003 / 6 - در كتاب «اختصاص» منسوب به شيخ مفيد رحمه الله و همچنين در «بصائر الدرجات» آمده است : جابر گويد:
خدمت مولايم امام باقرعليه السلام شرفياب شده و اظهار نياز و حاجت كردم.
حضرت فرمود:
اى جابر! حتّى يك درهم نزد ما نيست.
چيزى نگذشت كه كميت شاعر وارد شد، وى به امام عليه السلام عرض كرد: قربانت گردم ! اجازه مى فرماييد قصيده اى كه برايتان گفته ام ، بخوانم ؟
فرمود: بخوان .
كميت اشعار خود را خواند . امام عليه السلام به غلام خود فرمود :
به آن اتاق برو و كيسه پولى را بر كميت بياور .
(او آورد و به كميت داد) .
كميت عرض كرد : قربانت گردم! اجازه مى فرماييد قصيده ديگرى نيز گفته ام بخوانم؟
حضرت فرمود: بخوان .
كميت قصيده را خواند . امام عليه السلام به غلامش فرمود :
كيسه ديگرى نيز براى او بياور.
او نيز كيسه را آورد و به او داد .
كميت عرض كرد: فدايت شوم ! اگر اجازه مى فرماييد قصيده ديگرى نيز بخوانم؟
1) بحار الأنوار : 284/46 ح 87 ، بصائر الدرجات : 270 ح3 . بخشى از اين حديث در بحار الأنوار : 237/46 ح 16 نقل شده است .
امام عليه السلام فرمود : بخوان .
او (سوّمين) قصيده را خواند و امام عليه السلام به غلامش فرمود :
كيسه ديگرى بياور.
غلام نيز اطاعت امر امام كرده و آورد .
كميت عرض كرد: قربانت گردم؛ سوگند به خدا! مهر و محبّت من و مدحى كه از شما مى كنم به خاطر دنيا نيست، من از اين اشعار نظرى جز صله و تقرّب به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم و اداى حقّى كه خداوند بر من واجب نموده ، ندارم .
جابر گويد: امام باقر عليه السلام نيز بر او دعا كرد ، آنگاه فرمود :
اى غلام ! اين كيسه ها را ببر و سر جايشان بگذار .
(وقتى اين صحنه را ديدم) در دلم گفتم: حضرت به من فرمود: «درهمى نزد من نيست» اينك دستور داد كه سى هزار درهم براى كميت جايزه دهند .
] در اين هنگام كميت برخاست و رفت ، من به امام باقر عليه السلام عرض كردم : قربانت گردم ! به من فرموديد : «درهمى نزد من نيست» ولى دستور داديد سى هزار درهم براى كميت جايزه دهند ؟! [
امام باقرعليه السلام به من فرمود:
جابر! برخيز و وارد اتاق شو .
من برخاستم و وارد اتاق شدم ، ولى چيزى از آن درهمها نديده و باز گشتم . حضرت فرمود :
يا جابر ! ما سترنا عنكم أكثر ممّا أظهرنا لكم .
اى جابر! آنچه ما (از نيروى خدا داد) از شما پنهان مى كنيم بيشتر از آن است كه براى شما آشكار مى نماييم .
آنگاه حضرت برخاست و دست مرا گرفت و وارد اتاق كرد، سپس با پاى مباركش بر زمين زد ، ناگاه شمش طلايى چون گردن شتر نمايان شد، آنگاه فرمود :
يا جابر ! انظر إلى هذا ولا تخبر به أحداً إلّا من تثق به من إخوانك ، إنّ اللَّه أقدرنا على ما نريد ، ولو شئنا أن نسوق الأرض بأزمّتها لسقناها .
اى جابر! به اين (شمش) نگاه كن و به كسى نگو ، مگر افرادى از برادرانت كه به آنان اطمينان دارى.
همانا خداوند ما را بر آنچه بخواهيم توانا ساخته، اگر بخواهيم زمام زمين را در اختيار گرفته و به هر جا كه بخواهيم ببريم، مى توانيم. (1)
1004 / 7 - شيخ قطب الدين راوندىرحمه الله در «خرائج» مى نويسد : حلبى از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه حضرتش فرمود:
گروهى از مردم خدمت پدرم امام باقرعليه السلام رسيده پرسيدند:
ما حدّ الإمام ؟ حدّ و امتياز امام چيست؟
فرمود: حدّ عظيم ، إذا دخلتم عليه فوقّروه وعظّموه ، وآمنوا بما جاء به من شيء، وعليه أن يهديكم، وفيه خصلة إذا دخلتم عليه لميقدر أحد أن يملأ عينه منه إجلالاً وهيبة، لأنّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم كذلك كان، وكذلك يكون الإمام .
شأن امام بسيار والا است، هر وقت خدمت امام رسيديد به او احترام كنيد، او را بزرگ بشماريد، و به آنچه مى گويد: باور داشته باشيد، و بر اوست كه شما را هدايت و راهنمايى كند.
يكى از امتيازات او اين است كه هر كدام از شما كه به خدمتش برسيد از جلال و هيبت او نمى توانيد به او خيره شويد، زيرا كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم چنين بود، و امام نيز همانند اوست .
1) الإختصاص : 265 و266 ، بصائر الدرجات : 375 ح5 ، بحار الأنوار : 239/46 ح 23 .
پرسيدند: آيا امام ، شيعيان خود را مى شناسد؟
فرمود: آرى، وقتى آنها را ببيند (مى شناسد).
پرسيدند: آيا ما از شيعيان تو هستيم؟
فرمود: آرى ، همه شما از شيعيان من هستيد.
پرسيدند: علامت آن چيست؟
فرمود: آيا مى خواهيد اسامى خودتان، پدرانتان و قبيله هايتان را بگويم؟
گفتند : آرى.
حضرت همه اين مشخصات را فرمود، و آنان تصديق كردند.
حضرت فرمود: اينك مىگويم كه مىخواستيد از چه چيزى بپرسيد؟ مى خواستيد در مورد اين آيه بپرسيد كه خداوند متعال مى فرمايد:
«كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِي السَّماءِ» (1)؛
«همانند درخت پاكيزهاى كه ريشه آن ثابت (در زمين) و شاخه آن در آسمان است» .
] عرض كردند: درست است.
فرمود: ما همان درخت پاكيزه اى هستيم كه خداوند متعال فرمود:
«أَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِي السَّماءِ» (2)] ؛
«ريشه آن ثابت (در زمين) و شاخه آن در آسمان است» .
ما به هر كس از شيعيانمان كه بخواهيم از دانش خودمان عطا مى نماييم .
آنگاه فرمود : آيا قانع شديد؟
گفتند : ما به كمتر از آن نيز قانع بوديم. (3)
نويسنده رحمه الله گويد : اين حديث شريف در كتاب «صراط المستقيم» نيز نقل شده است. (4)
1005 / 8 - باز در همان كتاب مى نويسد: اسود بن سعيد گويد:
من در محضر باصفاى امام باقرعليه السلام حضور داشتم، پيش از آنكه من چيزى بپرسم، حضرت لب به سخن گشود و فرمود:
نحن حجّة اللَّه ، ونحن باب اللَّه ، ونحن لسان اللَّه ونحن وجه اللَّه ، ونحن عين اللَّه في خلقه ، ونحن ولاة أمر اللَّه في عباده .
ما حجّت خدا، باب خدا، زبان خدا و وجه خدا هستيم، ما چشم خدا در ميان مردم بوده و فرمانرواى امر خدا در ميان بندگان او هستيم .
آنگاه فرمود: به راستى كه ميان ما و هر بخش از زمين نخ اتّصالى همانند نخ بنّاهاست، هرگاه خداوند در مورد سرزمينى به ما مأموريتى دهد، ما آن نخ را مى كشيم و آن سرزمين با همه مناطقش - بازارها و محلّات - نزد ما مى آيد و فرمان خدا را در مورد آن انجام مى دهيم .
همان گونه كه باد در اختيار حضرت سليمان عليه السلام بود، اينك خداوند آن را براى آل محمّدعليهم السلام مسخر گردانيده و در اختيار آنان گذاشته است. (1)
1006 / 9 - عالم جليل القدر ، ابن شهراشوب در كتاب «مناقب» مى نويسد: حبابه والبيّه گويد:
در مكّه ، در مسجدالحرام بودم، هنگام عصر بود، در آن هنگامى كه آفتاب نور طلايى خود را همانند تاجى بر سر مردان، بر فراز كوهها گسترانيده بود، شخصيّتى را در ملتزم - يا ميان در كعبه و حجر الاسود - ديدم، او كمر خود را با عمامه اى از خز بسته و بر روى خاك ايستاده بود، دستان مباركش را به سوى آسمان بلند كرده و دعا مى نمود .
وقتى مردم به سوى او روى آورده و از او از مسايل مشكل و پرسشهاى پيچيده مى پرسيدند ، او پيوسته پاسخ مى داد تا اين كه هزار مسأله را پاسخ داد ، آنگاه برخاست و به سوى منزل خود حركت كرد ، در اين هنگام فريادگرى با صداى بلند فرياد مى زد:
1) الخرائج : 287/1 ح 21 ، بحار الأنوار : 255/46 ح 53 .
ألا ! إنّ هذا النور الأبلج المسرح والنسيم الأرج ، والحقّ المرج .
آگاه باشيد! همانا اين (آقا )، نورى تابان و درخشان، نسيم عطرى خوشبو و شخصيّت حقّى است كه مردم او را ترك نمودند .
عدّه اى مى گفتند: اين شخص كيست؟
يكى از حاضران گفت: او، محمّد بن على باقر، نشانه دانش و گوياى دانا ؛ محمّد بن علىّ بن حسين بن علىّ بن ابى طالب عليهم السلام است .
در حديث ديگرى آمده است: ابوبصير گويد: فريادگرى با صداى بلند فرياد مى زد:
ألا ! إنّ هذا باقر علم الرسل ، وهذا مبيّن السبل ، هذا خير من رسخ في أصلاب أصحاب السفينة ، هذا ابن فاطمة الغرّاء العذراء الزهراء ، هذا بقيّة اللَّه في أرضه ، هذا ناموس الدهر ، هذا ابن محمّد وخديجة وعليّ وفاطمة عليهم السلام هذا منار الدين القائمة .
آگاه باشيد! اين شخص ، شكافنده علوم پيامبران، روشنكننده راهها (راه خدا) ، بهترين فرد از نژاد اصحاب سفينه (نوح عليه السلام) است.
اين، فرزند فاطمه غرّا، عذرا و زهراست، اين بقيّة اللَّه در زمين خداست، اين گنجينه اسرار الهى در روزگار است، اين فرزند محمّد مصطفى، خديجه كبرى، على مرتضى و فاطمه زهراعليهم السلام است، اين شخص استوانه پايدار دين خداست. (1)
مترجم گويد : نويسنده رحمه الله در ذيل اين حديث شريف ، توضيحى براى بعضى از لغات آن آورده كه ما در ترجمه اين حديث از آن استفاده نموديم .
1007 / 10 - علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار» مى نويسد: علىّ بن ابى حمزه و ابوبصير گويند :
ما وعده داشتيم كه خدمت مولايمان امام باقرعليه السلام شرفياب شويم، به
1) المناقب : 183 - 182/4 ، بحار الأنوار : 259/46 ح 60 .
همين جهت ، به همراه ابوليلى خدمت حضرتش شرفياب شديم.
حضرت فرمود:
اى سكينه! چراغ را بياور!
او چراغ را آورد، آنگاه فرمود: صندوقچه اى را كه در فلان جاست نيز بياور.
او صندوقچه هندى - يا سندى - را آورد، حضرت مهر آن را باز كرد، و صحيفه زرد رنگى را از آن بيرون آورد .
علىّ بن ابى حمزه گويد: امام باقرعليه السلام آن صحيفه را از بالايش نگاه مى كرد و مى پيچيد و از پايينش باز مى كرد و نگاه مى فرمود تا اين كه به يك سوّم يا يك چهارم آن رسيد، در اين هنگام نگاهى به من كرد ، از نگاهش چنان لرزه بر اندام من افتاد كه بر خود ترسيدم.
وقتى مرا در اين حال ديد ، دست مباركش را بر سينه ام گذاشت و فرمود :
خوب شدى؟
عرض كردم: آرى، قربانت گردم.
فرمود: چيزى نيست، آنگاه فرمود: نزديك بيا. من نزديكتر رفتم.
فرمود: چه مى بينى؟
عرض كردم: نام خودم، نام پدرم و نام فرزندانى براى خودم كه آنها را نمى شناسم .
فرمود: يا عليّ ! لولا أنّ لك عندي ما ليس لغيرك ما اطّلعتك على هذا ، أما إنّهم سيزدادون على عدد ما هاهنا .
اى على! اگر نبود كه در نزد من مقامى دارى! تو را از اين اسرار آگاه نمى كردم، آگاه باش كه به زودى (فرزندانت) به اندازه عددى كه اينجا ديدى اضافه خواهند شد .
علىّ بن ابى حمزه گويد: سوگند به خدا! بيست سال از اين ماجرا
گذشت، در اين مدّت براى من فرزندانى به تعدادى كه با چشمانم در آن صحيفه ديده بودم، متولّد شد ... (1)
1008 / 11 - باز در همان كتاب مى خوانيم: ابو عيينه گويد :
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
شخص يكتاپرستى خدمت امام باقرعليه السلام آمد و از پدرش - كه ناصبى و فاسق بود - به حضرتش شكايت كرد كه او به هنگام مرگش همه اموالش را پنهان نموده است.
امام باقرعليه السلام به او فرمود: آيا دوست دارى پدرت را ببينى و از مكان اموالش بپرسى؟
گفت: آرى، من نيازمند و فقيرم.
امام باقرعليه السلام با دست مباركش نامه اى در ورق سفيدى نوشت و آن را مهر كرد، آنگاه فرمود : امشب با اين نامه به قبرستان بقيع برو ، وقتى به وسط آن رسيدى صدا مى زنى : يا درجان !
آن مرد نامه را گرفت و رفت و فرمايش امام عليه السلام را انجام داد.
در اين هنگام شخصى آمد و نامه را به او داد ، وقتى خواند گفت : اگر مايلى پدرت را ببينى از جايت حركت نكن تا او را بياورم ، زيرا كه او در «ضجنان» (2)است .
او رفت و ديرى نگذشت كه به همراه مرد سياه چهره اى آمد ، در گردن او ريسمان سياهى بود ، او زبانش را بيرون آورده نَفَس مىزد و شلوار سياهى بر تن داشت .
آن شخص رو به من كرد و گفت: اين پدر توست؛ ولى شعله هاى آتش ، دود دوزخ و جرعه هاى آب سوزان آن ، قيافه او را دگرگون ساخته است .
من از حال پدرم پرسيدم.
وى گفت: من دوستدار بنى اُميّه بودم تو دوستدار اهل بيت عليهم السلام ، به همين جهت از تو بدم مى آمد و تو را از ثروتم محروم نموده و آنها را از تو پنهان
كردم، من امروز پشيمانم، پس به باغم برو و زير درخت زيتون را بكَن و آن مال را - كه يكصد و پنجاه هزار است - بردار ، پنجاه هزار آن را به امام باقرعليه السلام بده و بقيّه مال خودت باشد.
راوى گويد : او طبق گفته پدرش انجام داد، امام باقرعليه السلام با آن پول قرضى را پرداخت و با باقىمانده آن زمينى خريد و آنگاه فرمود :
أمّا إنّه سينفع الميّت الندم على ما فرّط من حبّنا وضيّع من حقّنا بما أدخل علينا من الرفق والسرور .
به زودى آن مردهاى كه به خاطر كوتاهى كردنش در محبّت ما و ضايع كردن حقّ ما پشيمان گشته به جهت اين كه ما را خوشحال و مسرور نمود ، سود خواهد برد . (1)
1009 / 12 - قطب راوندى رحمه الله در «خرائج» مى نويسد :
ابو بصير گويد: در خدمت باسعادت مولايم امام باقرعليه السلام وارد مسجد شدم ، مردم در رفت و آمد بودند .
امام عليه السلام به من فرمود :
از مردم بپرس آيا مرا مىبينند ؟
به هر كس كه برخورد كردم پرسيدم : آيا امام باقر عليه السلام را ديدى ؟
مىگفت: نه، با اين كه امام باقر عليه السلام همانجا ايستاده بود . تا اين كه ابو هارون نابينا وارد شد .
امام عليه السلام فرمود : از او بپرس .
گفتم: آيا امام باقرعليه السلام را ديدى؟
گفت: آيا او اينجا ايستاده نيست ؟!
گفتم: از كجا فهميدى؟
گفت: چگونه ندانم، در حالى كه آن حضرت نورى درخشان است ؟!
1) المناقب : 193/4 و 194 ، بحار الأنوار : 267/46 ضمن ح 65 .
ابوبصير گويد: شنيدم كه شخصى از آفريقا آمده بود ، حضرت به او فرمود:
حال راشد چطور است؟
گفت : از او جدا شدم در حالى كه زنده و سرحال بود و به شما سلام مى رساند .
حضرت فرمود: خدا رحمتش كند!
عرض كرد: مگر مرد؟
حضرت فرمود: آرى . گفت: كى ؟
فرمود: دو روز پس از حركت تو.
گفت: سوگند به خدا! نه بيمارى داشت و نه مبتلا به دردى بود؟!
حضرت فرمود: مگر هر كسى كه مىميرد به خاطر مرضى است يا علّتى دارد؟
من عرض كردم: آن مرد كه بود؟
فرمود: يكى از دوستان و علاقه مندان ما .
آنگاه فرمود : لئن ترون أنّه ليس لنا معكم أعين ناظرة وأسماع سامعة ، لبئس ما رأيتم ، واللَّه لايخفى علينا شيء من أعمالكم ، فاحضرونا جميعاً ، وعوّدوا أنفسكم الخير ، وكونوا من أهله تعرفون به فإنّي بهذا آمر ولدي وشيعتي .
اگر شما خيال مى كنيد كه براى ما با شما چشمانى بينا و گوش هاى شنوا وجود ندارد، بد خيالى كرده ايد، به خدا قسم! هيچ يك از اعمال شما از ما پنهان نيست. پس همه شما ، ما را نزد خود حاضر بدانيد و خودتان را به كارهاى خوب عادت دهيد و از اهل خير باشيد و با اين امتياز شناخته شويد، چرا كه من فرزندان و شيعيان خودم را به اين كار سفارش مى نمايم. (1)
1010 / 13 - سيّد بزرگوار، سيّد علىّ بن طاووس قدس سره در كتاب «فلاح السائل» مى نويسد: روايت شده:
1) الخرائج : 595/2 ح7 ، بحار الأنوار : 243/46 ح 31 .
امام صادق عليه السلام فرمود:
روزى خدمت پدر بزرگوارم شرفياب شدم، آن حضرت به فقيران مدينه صدقه مى داد، آن حضرت هشت هزار دينار در ميان آنان تقسيم نمود، و خانواده اى را كه يازده نفر بَرده بودند همه را آزاد فرمود... . (1)
1011 / 14 - ابو على بن شيخ طوسى قدس سره در «امالى» خود مى نويسد: شفيق بلخى از يكى از اهل علم و دانش نقل مى كند و مى گويد :
به امام محمد باقرعليه السلام گفته شد: چگونه صبح كردى؟ فرمود :
أصبحنا غرقى في النعمة ، موفورين بالذنوب ، يتحبّب إلينا إلهنا بالنعم ونتمقّت إليه بالمعاصي ، ونحن نفتقر إليه ، وهو غنيّ عنّا .
صبح كرديم در حالى كه غرق در نعمت خدا هستيم ، گناهان ما را احاطه كرده است، خداوند با نعمتها به ما مهربانى مى كند، ما با گناهها و معصيتها از او دورى و دشمنى ، ما نيازمند او هستيم، او از ما بى نياز. (2)
1012 / 15 - ثقة الإسلام كلينى رحمه الله در كتاب شريف «كافى» مى نويسد:
حسن بن عبّاس بن حريش از امام جوادعليه السلام و آن حضرت از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه حضرتش فرمود:
روزى پدر بزرگوارم مشغول طواف كعبه بود ، مردى كه صورتش را با گوشه اى از عمامه پوشانده و آماده بود مقابلش ايستاد و طواف آن حضرت را قطع كرد، تا اين كه پدرم را به اتاقى در كنار صفا برد، و كسى را نيز نزد من فرستاد ، ما سه نفر شديم .
او رو به من كرد و گفت: آفرين اى فرزند رسول خدا !
آنگاه دست بر روى سر من گذاشت و گفت: خداوند به تو خير دهد اى امين خداوند پس از پدران خويش !
سپس به پدرم گفت: اى ابا جعفر ! مىخواهى تو براى من توضيح بده، يا مايلى من براى تو شرح دهم. مى خواهى شما بپرس، و يا من بپرسم، اگر بخواهى من تو را تصديق نمايم و يا دوست دارى شما تصديق كن.
پدرم فرمود: همه اينها را مى خواهم.
آن مرد گفت: وقتى از تو سؤال مى كنم مبادا جوابى بدهى كه حقيقت را پنهان كنى!
فرمود: إنّما يفعل ذلك من في قلبه علمان ؛ يخالف أحدهما صاحبه ، وإنّ اللَّه عزّوجلّ أبى أن يكون له علم فيه اختلاف .
چنين پاسخى را كسى مىگويد كه در دلش دو علم باشد كه هر يك مخالف ديگرى باشد، ولى خداوند امتناع دارد كه داراى علمى باشد كه مختلف و گوناگون است.
گفت: پرسش من همين بود كه اينك قسمتى از آن را توضيح دادى، بگو ببينم اين علم و دانشى كه در آن هيچ گونه اختلافى نيست ، نزد كيست؟
فرمود: أمّا جملة العلم ، فعند اللَّه جلّ ذكره ، وأمّا ما لابدّ للعباد منه ، فعند الأوصياء .
همه اين علم نزد خداوند متعال است. ولى بخشى از آنكه مردم بدان نيازمندند ، نزد اوصياى الهى است .
امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
آن مرد گوشه عمامه اش را از صورتش برداشت و روى پا نشست كه از شادى صورتش مىدرخشيد گفت: مقصود من همين بود و به همين جهت نزد شما آمدم، شما عقيده داريد از علمى كه در آن اختلاف نيست نزد اوصياى الهى است، آنها از چه راهى بر اين علم آگاه مى شوند؟!
فرمود: كما كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم يعلمه، إلّا أنّهم لايرون ما كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم يرى ، لأنّه كان نبيّاً وهم محدّثون ، وأنّه كان يفد إلى اللَّه جلّ جلاله فيسمع الوحي وهم لايسمعون .
همان گونه كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم از آن آگاه مىشد، با اين تفاوت كه آنها
نمى ديدند آنچه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مىديد (فرشتگان را) . زيرا كه او پيامبر بود و اينها محدّث (جانشينان پيامبر) هستند، او به عنوان پيامبر وارد محضر ربوبى مىشد از خداوند متعال بدون واسطه وحى را مىشنيد، در صورتى كه اوصياى الهى (بدون واسطه) آن را نمى شنوند .
گفت: راست گفتى اى فرزند رسول خدا! اينك سؤال مشكلى دارم: بگو ببينم، چرا اين علم آن طورى كه براى پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم ظاهر شده حالا ظاهر نمى شود؟
امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
در اين هنگام پدرم لبخندى زد و فرمود:
خداوند هرگز كسى را از علم خودش آگاه نمى سازد مگر كسى كه او را به ايمان بيازمايد ، چنانچه خداوند به پيامبر خود صلى الله عليه وآله وسلم دستور داد جز به اجازه او با مشركان پيكار نكند و بر آزار آنها صبر نمايد، او به دستور خدا چقدر پنهانى دعوت نمود تا اين كه دستور رسيد كه:
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكين» (1)؛
«آنچه مأموريت دارى آشكارا بيان كن و از مشركان روى گردان» .
سوگند به خدا! اگر پيش از دستور خدا آشكارا دعوت مى كرد در امان بود ، ولى او ملاحظه اطاعت خدا را مى نمود و مى ترسيد كه با امر خدا مخالفت بنمايد ، و به همين جهت خوددارى مى كرد .
فوددت أنّ عينيك تكون مع مهديّ هذه الاُمّة ، والملائكة بسيوف آل داود بين السماء والأرض تعذّب أرواح الكفرة من الأموات ، ويلحق بهم أرواح أشباههم من الأحياء .
دوست دارم چشمان تو شاهد مهدى عليه السلام اين اُمّت باشد، ببينى كه چگونه فرشتگان با شمشيرهاى آل داود ميان آسمان و زمين ، روح كفّار مرده را عذاب مى كنند و ارواح مشابهان آنان - از زندگان را به آنها ملحق مى نمايند ؟!
1) سوره حجر ، آيه 94 .
آنگاه آن شخص، شمشيرى بيرون آورد و گفت: اين از همان شمشيرهاست؟!
پدرم فرمود: آرى ، به آن خدايى كه حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم را براى بشريّت برانگيخت .
امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
در اين هنگام آن شخص گوشه عمامه اش را بر صورتش انداخت (و صورت خود را پوشاند) و فرمود : من الياس هستم، من آنچه از شما سؤال كردم آگاه بودم، جز آن كه خواستم اين حديث نيرويى براى اصحابت باشد.
حضرت حديث را ادامه داده ... تا آن جا كه فرمود:
آن شخص از جاى خود برخاست و رفت و ديگر او را نديدم. (1)
1013 / 16 - در كتاب «مهج الدعوات» مى نويسد:
امام باقرعليه السلام حرز ديگرى دارد ]كه در آن براى شيعيان و كسانى كه مرتكب گناهان كبيره شده اند دعا كرده و مى فرمايد : (2)]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ ، يا دان غَيْر مُتَوان ، يا أَرْحَمَ الرَّاحِمينَ ، إِجْعَل لِشيعَتي مِنَ النَّارِ وقاء ، وَلَهُمْ عِنْدَكَ رضاً ، وَاغْفِرْ ذُنُوبهم وَيسّر اُمورهم، وَاقْضِ دُيُونَهُمْ، وَاسْتُرْ عَوْراتَهُمْ ، وَهَبْ لَهُمُ الْكبائر الّتي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُمْ ، يا مَنْ لايَخافُ الضيم ، وَلاتَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ ، اجعل لي مِنْ كُلِّ غَمٍّ فَرَجاً وَمَخْرَجاً إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدير . (3)
بنام خداوند بخشنده مهربان ، اى خداى بزرگوار نزديكى كه هرگز سست نشود، اى مهربانترين مهربانان ، شيعيان مرا از آتش دور و از آنان خشنود باش، گناهان آنها را بيامرز و كارهايشان را آسان كن، قرض آنان را ادا و
عيوب آنها را بپوشان، و گناهان كبيره اى كه ميان تو و آنان است ببخش ، اى خدايى كه از ستم نمى ترسد، و چرت و خواب او را نمى گيرد، مرا از همه غمها آزاد كرده و رها كن كه تو بر هر چيز توانا هستى .
1014 / 17 - در كتاب «كنز الفوائد» مى نويسد: علىّ بن محمّد بن بشير گويد: محمّد بن على عليهما السلام به ابن حنفيه (1)فرمود:
إنّما حبّنا أهل البيت شيء يكتبه اللَّه في أيمن قلب المؤمن ، ومن كتبه اللَّه في قلبه لايستطيع أحد محوه ،
همانا محبّت ما اهل بيت چيزى است كه خداوند در قسمت راست قلب مؤمن مى نويسد، و كسى كه خداوند در قلبش بنويسد هيچ كس نمى تواند آن را از بين ببرد .
مگر نشنيدى كه خداى سبحان مى فرمايد :
« اُولئِكَ كَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الإيمانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ » (2)؛
«آنان كسانى هستند كه خداوند ايمان را بر دلهاىشان نوشته و با روحى از جانب خودش آنها را تأييد فرموده است» ؟
بنابراين ، محبّت ما خاندان، همان ايمان است. (3)
1015 / 18 - قطب راوندى رحمه الله در «خرائج» مى نويسد: روايت شده:
گروهى كه براى تشرّف به خدمت باسعادت امام باقرعليه السلام اجازه ورود خواستند ، آنها گويند: وقتى اجازه داده شد و وارد دهليز خانه شديم ، صداى كسى را شنيديم كه به زبان سريانى با لهجه زيبايى مى خواند و گريه مى كرد، صدا چنان محزون بود با اينكه ما معنى آن كلمات را نمى دانستيم،
1) گفتنى است كه ظاهراً در اين جا اشتباهى بر مؤلّف محترم رحمه الله رخ داده است، چرا كه در مصدر و در موردى از بحار الأنوار و تفسير برهان آمده است: محمّد بن على - ابن الحنفيّه - گويد ، و در مورد ديگرى از بحار الأنوار آمده: محمّد بن الحنفيّه گويد، و در هر صورت ، نياز به تحقيق بيشترى دارد. (مترجم)
2) سوره مجادله ، آيه 22 .
3) تأويل الآيات : 676/2 ح 8 ، بحار الأنوار : 366/23 ح 17 و 389 ح 10 ، تفسير برهان : 446/9 ح 9 .
برخى از ما نيز گريه نمود .
ما گمان كرديم كه عدّه اى از اهل كتاب در محضر حضرتش حضور دارند و يكى از آنها مشغول خواندن است. وقتى صدا قطع شد ما وارد شديم، و كسى را در نزد حضرت نديديم، گفتيم: ] اى فرزند رسول خدا ! [ما به لهجه سريانى صدايى را شنيديم كه زيبا مى خواند. فرمود:
ذكرت مناجاة إليا (1)النبيّ فأبكتني .
من مناجات الياى پيامبر را مى خواندم و گريه ام گرفت. (2)
1016 / 19 - در كتاب «بصائر الدرجات» مى نويسد: ابو عمران (3)گويد: امام باقر عليه السلام مى فرمود :
لقد سأل موسى العالم مسألة لم يكن عنده جوابها ، ولقد سأل العالم موسى عليه السلام مسألة لم يكن عنده جوابها ، ولو كنت بينهما لأخبرت كلّ واحد منهما بجواب مسألته ، ولسألتهما عن مسألة لايكون عندهما جوابها .
حضرت موسى عليه السلام از حضرت خضرعليه السلام (عالم) سؤالى پرسيد كه پاسخ آن را نمى دانست ، و حضرت خضر عليه السلام هم از حضرت موسى عليه السلام سؤالى پرسيد كه پاسخ آن را نمى دانست، اگر من در آنجا بودم پاسخ سؤال هر يك از آن دو را مى گفتم و از آنان سؤالى مى پرسيدم كه هيچ كدام جوابش را نمى دانستند . (4)
1017 / 20 - در كتاب «اختصاص» منسوب به شيخ مفيد قدس سره آمده است :
عبدالرحيم قصير گويد : پيش از آنكه من چيزى بگويم امام باقر عليه السلام لب
به سخن گشود و فرمود :
هان! به راستى براى ذوالقرنين دو ابر را پيشنهاد كردند، او ابر آرام را انتخاب كرد و تند و سخت را براى صاحب شما قرار داد .
عرض كردم: سخت و تندرو چيست؟
فرمود: ما كان من سحاب فيه رعد وصاعقة وبرق ، فصاحبكم يركبه ، أما إنّه سيركب السحاب ويرقى في الأسباب أسباب السماوات السبع والأرضين السبع خمس عوامر وثنتان خراب .
ابرى است كه داراى رعد و برق است و صاحب شما بر آن سوار مى شود، آگاه باش ! كه او به زودى سوار آن ابر شده و در اسباب - اسباب و طبقات آسمان هفتگانه و زمين هفتگانه كه پنج طبقه آن آباد (و داراى ساكن) است و دو طبقه آباد نيست (و ساكن ندارد) - صعود كرده و اوج خواهد گرفت . (1)
باز در همان كتاب آمده است : امام صادق عليه السلام پس از اين حديث فرمود :
اگر ذوالقرنين ابر تندرو و سخت را برمى گزيد از آنِ او نبود ، چون خداوند آن را براى قائم عليه السلام ذخيره فرموده است . (2)
1018 / 21 - موعظه اى رسا از امام باقر عليه السلام : روايت شده :
روزى گروهى از شيعيان در خدمت با سعادت امام باقر عليه السلام حضور داشتند، حضرت به آنها موعظه مى فرمود و (از كارهاى ناشايست) بر حذر مىداشت، (متأسّفانه) آنان توجّهى نداشته و سرگرم افكار خود بودند.
امام باقرعليه السلام از اين وضع ناراحت شده ، لختى سر به زير انداخت، آنگاه سر برداشت و متوجّه آنان گشته و فرمود:
إنّ كلامي لو وقع طرف منه في قلب أحدكم لصار ميّتاً ؛
به راستى كه اگر گوشه اى از سخنان من در دل يكى از شما نفوذ مى كرد، مى مرد.
آگاه باشيد! اى اشباح بى جان و فتيله هاى بى چراغ ! گويا شما چوب هاى خشكيده و بتهاى واداشته شده ايد ، آيا شما طلا را از سنگ باز نمى گيريد؟! آيا از نورى درخشان ، پرتوى نمى گيريد؟! آيا از دريا مرواريد را استخراج نمى كنيد ؟ سخنان خوب و پاك را از هر كسى كه مى گويد برگيريد گرچه او بدان عمل نمى كند. چرا كه خداوند متعال مى فرمايد: «الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ » (1)؛
«كسانى كه سخنان را مى شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى كنند».
(تا آنجا كه امام باقرعليه السلام فرمود: ) گويا تو (اى انسان) شبهاى گرسنگى و ترست را فراموش كرده اى؟ (در آن شبهايى كه) او (خدا) را خواندى و تو را پاسخ داده و با همه احسانى كه به تو نمود سپاسش را لازم فرمود ، ولى تو او را از ياد برده و در فرمانش مخالفت نمودى.
واى بر تو! كه تو دزدى از دزدان گناهان هستى، هر گاه با شهوت يا گناهى برخورد كردى بدان شتاب نمودى، و با نادانى خويش به آن مرتكب شدى، چنان مرتكب شدى كه گويا تو در برابر ديده خداوند نيستى يا آنكه خداوند در كمين تو نيست.
اى آرزومند بهشت! چه قدر خوابت دراز، مركبت كند و همّتت سست است؟ پس تو را به خدا ! چه آرزومندى و چه مطلوبى .
و اى از آتش گريزان! مركبت را چه تند به سوى آن مىرانى، و چقدر فراهم مى كنى آنچه تو را در آن مى اندازد ؟!
به اين گورها بنگريد كه چگونه همانند سطرها در كنار خانه ها كشيده شده اند. ... (تا آنجا كه فرمود : )
يابن الأيّام الثلاث ! يومك الّذي ولدت فيه ، ويومك الّذي تنزل فيه قبرك ، ويومك الّذي تخرج فيه إلى ربّك ، فياله من يوم عظيم.
اى فرزند سه روز : روزى كه در آن متولّد شدى، روزى كه به درون گورت
1) سوره زمر ، آيه 18 .
فرود مى آيى و روزى كه از آن به سوى پروردگارت بيرون مى آيى، واى كه چه روز بزرگى است!
اى كسانى كه داراى شكل هاى شگفت آوريد! و اى كسانى كه همانند اشتران تشنه كنار چشمهها زانو زده ايد! از چيست كه مىبينم جسمهايتان آباد و دلهايتان ويران است ؟
آگاه باشيد! سوگند به خدا! اگر آنچه را كه بايد ملاقات كنيد و به سوى آنچه كه بايد برويد با ديده مشاهده مىكرديد مىگفتيد:
«يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَلا نُكَذِّبُ بِآياتِ رَبِّنا وَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ » (1)؛
«اى كاش! بار ديگر (به دنيا) بازگردانده مى شديم و آيات پروردگارمان را تكذيب نمى كرديم و از مؤمنان مى بوديم» .
و خداوند - جلّ جلاله - در پاسخ فرمايد :
« بَلْ بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَلَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ » (2)؛
«بلكه اعمال (و نيّاتى كه) پيش از آن پنهان مى كردند در برابر آنها آشكار شده و اگر باز گردند به همان اعمالى كه از آن نهى شده بودند باز مى گردند و آنان دروغگويانند» . (3)
قطره اى از درياى فضايل و مناقب امام همام،
روشنگر حقايق
حضرت جعفر بن محمّد، امام صادق
صلوات اللَّه عليه
1019 / 1 - در كتاب «الثاقب في المناقب» مى نويسد: مفضّل بن عمر گويد:
منصور دوانيقى شخصى را پيش فرماندار خود ، حسن بن زيد - كه فرماندار او در مكّه و مدينه بود - فرستاد و به او دستور داد كه : خانه جعفر بن محمّدعليهما السلام را آتش بزند .
آنها دستور را اجرا و خانه امام صادق عليه السلام را آتش زدند، شعله آتش بر در خانه و اتاقها رسيد ، امام صادق عليه السلام، پا روى آتش مى گذاشت و از روى آن مى رفت و مى فرمود:
أنا ابن أعراق الثرى ، وأنا ابن إبراهيم خليل اللَّه .
من فرزند بهترين رگه ها و ريشه هاى زمين و اركان آن ، يعنى فرزند حضرت اسماعيل هستم، من پسر حضرت ابراهيم خليل اللَّه هستم . (1)
روايت شده است :
هنگامى كه نمرود لعين ، حضرت ابراهيم عليه السلام را در آتش انداخت، مردم مشاهده كردند كه آتش بر آن حضرت صدمه اى نمى زند، نمرود گفت:
اين نيست جز اين كه او از رگه ها و اركان زمين است و نيست رگ او مگر از رگه هاى زمين (كه آتش در آن اثر نمى كند) .
1) المناقب : 236/4 ، بحار الأنوار : 136/47 ضمن ح 186 . نظير اين روايت را ابن حمزه در «الثاقب في المناقب : 137» نقل نموده است.
نويسنده رحمه الله گويد: «أعراق الثرى» ؛ كنايه از حضرت اسماعيل عليه السلام است ، و شايد علّت كنايه اين باشد كه فرزندان او در همه جا پراكنده و منتشر شده اند.
1020 / 2 - در مناقب ديلمى رحمه الله آمده است: حمّاد بن عيسى گويد: شخصى از امام صادق عليه السلام پرسيد : آيا تعداد فرشتگان زياد است يا مردم؟
حضرت فرمود:
والّذي نفسي بيده ! ملائكة اللَّه في السماوات أكثر من تراب الأرض ، وما في السماء موضع قدم إلّا وفيه ملك ساجد أو راكع، يسبّح اللَّه تعالى ويمجّده ويقدّسه ، ولا في الأرض شجرة إلّا وفيها ملك يحفظها ، وكلّهم يستغفرون لمحبّينا ويدعون لهم ، ويلعنون باغضينا ويسألون اللَّه تعالى أن يرسل عليهم العذاب .
سوگند به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست! فرشتگان خدا در آسمانها بيشتر از ذرّات خاك زمين است، در آسمان جاى پايى نيست جز آن كه در آن ، فرشته اى در سجده يا در ركوع است كه خداى متعال را تسبيح گفته و تمجيد و تقديس مى نمايد.
و همچنين در روى زمين ، هيچ درختى نيست جز آن كه فرشته اى حافظ آن است، همه آنها بر دوستداران ما استغفار نموده و براى آنها دعا مى كنند، و دشمنان ما را لعنت كرده ، از خداوند درخواست عذاب بر آنها مى كنند. (1)
1021 / 3 - در كتاب «قرب الإسناد» مى نويسد: على بن رئاب گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه در سجده ، چنين دعا مى فرمود:
اللهمّ اغفر لي ولأصحاب أبي ، فإنّي أعلم أنّ فيهم من ينتقصني .
خداوندا ! مرا و اصحاب پدرم را بيامرز ، زيرا كه مى دانم در ميان آنها برخى هستند كه مرا كم و كوچك مى شمارند . (2)
1022 / 4 - در كتاب «الثاقب فى المناقب» مى نويسد : ابو هارون عبدى گويد :
من در محضر باصفاى امام صادق عليه السلام حضور داشتم ، شخصى وارد شد و گفت : به چه چيزى فرزندان ابى طالب به ما افتخار مى كنند؟!
راوى گويد: در برابر امام صادق عليه السلام سينى خرمايى بود، حضرت خرمايى برداشته و هسته آن را درآورد ، آنگاه در زمين كاشت و از آب دهان مباركش بر آن ريخت ، و همان دم رشد كرد و از زمين بيرون آمد، و فورى رسيد و خرما داد، حضرت از آن چند دانه رطب چيد و آن را در سينى قرار داد و به آن شخص تعارف فرمود .
او خرمايى برداشته و هسته اش را در آورد و ميل كرد، ناگاه ديد در هسته خرما نوشته شد:
لا إله إلّا اللَّه ، محمّد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ، أهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم خزّان اللَّه في أرضه .
معبودى جز خدا نيست ، محمّد پيامبر خداست . خاندان پيامبر خدا ، گنجينه داران خدا در روى زمين هستند .
آنگاه امام صادق عليه السلام رو به آن مرد كرد و فرمود :
آيا شما توانايى انجام چنين كارى را داريد؟!
آن مرد گفت: سوگند به خدا ! وقتى خدمت شما آمدم براى من ، در روى زمين كسى دشمنتر از شما نبود اينك براى من در روى زمين كسى محبوبتر از شما نيست . (1)
1023 / 5 - در كتاب «الصراط المستقيم» مى نويسد:
عبدى ، محضر امام صادق عليه السلام شرفياب شد ، آن روز امام صادق عليه السلام دو لباس نخى بر تن داشت ، همسر عبدى به بيمارى سختى مبتلا شده بود، بيمارى او چنان شديد بود كه ديگر از حيات و زنده ماندن او نااُميد شده
1) الثاقب في المناقب : 126 ح 13 .
بودند ، عبدى جريان همسرش را به محضر امام صادق عليه السلام رسانيد .
امام صادق عليه السلام لختى سر به پايين انداخت ، آنگاه سر بلند كرد و فرمود :
من دعا كردم و خدا او را شفا داد ، نزد او برگرد ، وقتى باز گردى مى بينى مشغول خوردن (سكّر طبرزد) (1)است .
عبدى نزد همسرش بازگشت، ديد همان گونه است كه حضرت فرموده بود، از او جريان را پرسيد .
همسرش گفت: آقاى بزرگوارى كه دو لباس نخى بر تن داشت وارد خانه شد، و فرمود:
يا ملك الموت ! ألست اُمرت لنا بالسمع والطاعة ؟
اى ملك الموت! مگر تو مأمور نيستى كه از ما بشنوى و اطاعت كنى ؟
پاسخ داد: آرى .
فرمود: دستور مى دهم كه قبض روح او را بيست سال به تأخير بيانداز !
آن شخص با ملك الموت از خانه خارج شده و همان موقع حال من بهبود يافت . (2)
1024 / 6 - باز در همان كتاب آمده است : عبد الرحمان بن حجّاج گويد :
من در سفرى ميان مكّه و مدينه در محضر همراه امام صادق عليه السلام بودم، حضرت سوار بر قاطر و من سوار بر الاغى بودم ، كسى نزد ما نبود، عرض كردم: آقاى من ! از حق بزرگ امام عليه السلام چه چيزى واجب و لازم گرديده ؟ فرمود:
يا عبدالرحمان ! لو قال لهذا الجبل : سر ، لسار .
اى عبدالرحمان! اگر امام به اين كوه بگويد : بيا، خواهد آمد.
عبد الرحمان گويد: سوگند به خدا! ناگاه ديدم كه كوه حركت كرد ، امام عليه السلام به آن نگاه كرد و فرمود: مقصود من تو نبودى؛ كوه توقّف نمود . (1)
1025 / 7 - در كتاب «الثاقب فى المناقب» مى نويسد: صالح بن اشعث بزّار كوفى گويد:
در خدمت مفضّل، يار باوفاى امام صادق عليه السلام بودم، ناگاه نامه اى از جانب مولايمان امام صادق عليه السلام براى وى رسيد، او نامه را خواند و برخاست و بر من تكيه كرد.
آنگاه به سرعت خود را به خانه امام صادق عليه السلام رسانيديم، در زديم ، عبداللَّه بن وشاح آمد و گفت : اى مفضّل ! با رفيقت فورى خدمت امام عليه السلام شرفياب شويد !
ما خدمت مولايمان امام صادق عليه السلام شرفياب شديم، حضرت بر روى صندلى نشسته بوده و در برابرش زنى بود، رو به ما كرد و فرمود:
اى مفضّل! اين زن را به بيابانى در حومه شهر ببر و ببين كارش به كجا منتهى مى شود ، آنگاه فورى نزد من بيا !
مفضّل گويد: من فرمان مولايم را امتثال نموده و به همراه آن زن ، به بيابان بيرون شهر رفتيم، وقتى آن زن در وسط بيابان قرار گرفت ، صداى ندادهنده اى را شنيدم كه گفت: مفضّل ! كنار برو !
من از آن زن ، كناره گرفتم، ناگاه ابر سياهى آسمان را پوشانيد و سنگ بر روى آن زن باريد كه هيچ اثرى از او نماند .
من از اين پديده ترسيده و به سرعت خود را به مولايم رساندم، خواستم جريان را بازگو كنم، حضرتش زودتر از من جريان را توضيح داد و فرمود :
1) الخرائج : 621/2 ، بحار الأنوار : 101/47 ح 123 . اين روايت در الصراط المستقيم : 188/2 ح 17 (به صورت ارسال و اختصار) نقل گرديده است .
اى مفضّل! آيا آن زن را مى شناختى؟
عرض كردم: نه ، مولاى من!
فرمود: او زن فضّال بن عامر بود، من فضّال را به سوى فارس براى آموزش دينى به يارانم فرستاده ام، او به هنگام خروج از منزلش به زنش گفت: اين مولايم جعفر عليه السلام بر تو شاهد است كه خيانت نكنى.
او گفت : آرى ، اگر خيانت كردم خداوند از آسمان عذابى براى من فرود آورد.
ولى او در همان شب خيانت كرده و خداوند آنچه خواسته بود، برايش فرود آورد.
يا مفضّل! إذا هتكت امرأة سترها (1)وكانت عارفة باللَّه، هتكت حجاب اللَّه ، وقصمت ظهرها ، والعقوبة إلى العارفين والعارفات أسرع .
اى مفضّل! هنگامى كه زنى با آگاهى از امر خدا، هتك حرمت در نفس خويش نموده و پرده عفّت خود را بدرد، حرمت الهى را رعايت نكرده و پشت خود را شكسته است ، و همواره عقوبت و عذاب ، بر آگاهان (از زن و مرد) سريع تر نازل مى شود . (2)
1026 / 8 - باز در همان كتاب آمده است: سعد بن ظريف گويد:
ما در محضر امام صادق عليه السلام بوديم كه مردى از اهالى كوهستان وارد و هدايا و تحفه هايى آورد . در بين هدايا ، انبانى بود كه در آن مقدارى گوشت و نان بود.
حضرت انبان را در مقابل آن مرد باز كرد و فرمود :
اين گوشت را ببر و به سگها بده!
آن مرد گفت: چرا؟
حضرت فرمود: اين گوشت حلال نيست و (ذبح شرعى) نشده است.
آن مرد گفت: من اين گوشت را از مسلمانى خريده ام كه گفت: حلال است
و ذبح شرعى شده است.
حضرت گوشت را داخل آن انبان نمود، آنگاه به آن مرد فرمود:
برخيز و اين را در داخل آن اتاق در گوشه اى بگذار!
آن مرد از امر امام عليه السلام اطاعت نمود .
حضرت كلماتى را بيان فرمود كه من نفهميدم چه مى فرمايد و چه (دعايى) بود ؟ در اين هنگام ، آن مرد صدايى از گوشت شنيد كه مى گفت :
اى بنده خدا ! نبايد گوشتى همانند مرا امام و فرزندان پيامبران بخورند، چون من ذبح شرعى نشده ام.
آن مرد انبان را برداشت و به نزد امام صادق عليه السلام آمد و جريان را عرض كرد . حضرت رو به او كرد و فرمود :
أما علمت يا هارون ! إنّا نعلم ما لايعلمه الناس ؟!
اى هارون ! آيا نمى دانى كه ما چيزى را مى دانيم كه مردم نمى دانند؟!
گفت: آرى، قربانت گردم.
آنگاه آن مرد خارج شد ، من نيز به دنبال او خارج شدم ، ديدم در ميان راه به سگى برخورد و آن گوشت را به آن داد ، سگ همه گوشت را خورد و چيزى از آن باقى نماند . (1)
1027 / 9 - در همان كتاب ، حديث مفصّلى از امام كاظم عليه السلام نقل شده كه اينك خلاصه اى از آن را نقل مى نماييم:
امام كاظم عليه السلام مى فرمايد:
پادشاه هند ، كنيز زيبايى را توسّط برخى از معتمدين خود به همراه هداياى زيادى براى پدر بزرگوارم امام صادق عليه السلام فرستاد، وى در ضمن نامه اى به حضرتش نوشت:
1) الثاقب في المناقب : 415 ح 1 . نظير اين روايت را راوندى رحمه الله در الخرائج : 606/2 ح1 ، ابن شهراشوب رحمه الله در المناقب : 222/4 و علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 95/47 ح 107 آورده است.
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
من ملك الهند إلى جعفر بن محمّد الطاهر من كلّ نجس .
بنام خداوند بخشنده مهربان
از طرف پادشاه هند به خدمت جعفر بن محمّد ؛ آن شخصيّت پاكيزه اى كه از هر پليدى و آلودگى دور است .
امّا بعد، خداوند مرا، توسّط شما هدايت و راهنمايى فرمود، يكى از كارگزاران من ، كنيز زيبايى را به من هديه نمود ، من تاكنون كنيزى به زيبايى او نديده ام، وى داراى جمال، بزرگوارى، خرد و كمال است، وى را به من هديه نمود تا فرزندى براى من بياورد و پس از من زمام اُمور را بدست بگيرد.
من از او و امر او در شگفت شدم، يك شبانهروز نزد من بود و من در او و جلالتش فكر مىكردم . جز شما كسى را شايسته او نديدم، آن كنيز را به همراه مقدارى زيورآلات و جواهر و عطر به حضور شما فرستادم .
من همه وزيران، كارگزاران و اُمناى خودم را جمع نموده و از ميان آنان هزار نفر كه شايسته امانت دارى بودند ، برگزيدم، و از هزار نفر ، صد نفر، و از صد نفر ، ده نفر و از ده نفر يك نفر بنام «ميزاب بن حباب» (1)انتخاب كردم ، در كشورم كسى را عاقلتر و شجاعتر از او نيافتم، اينك اين هدايا و اين كنيز را توسّط او خدمت شما فرستادم .
كاروان هدايا به وسيله ميزاب به راه افتاد و وارد شهر مدينه شد، حضرت او را راه نداد، وى مكرّر به پشت در آمده و كسانى را شفيع قرار داد تا اجازه ورود بدهد ، امام صادق عليه السلام به او فرمود : اى خائن ! از آن جايى كه آمده اى با هدايايت باز گرد !
او گفت: آيا پس از آنكه راه طولانى را با زحمت شديد متحمّل شده و اينك هدايا را كنار درب آورده ام، هديه پادشاه را نمى پذيريد؟
حضرت فرمود: تو نزد من پاسخى ندارى، و من پذيراى هداياى تو نيستم، زيرا كه تو در آنچه آوردى و امين شدى ، خيانت كردى.
1) در مصدر آمده : ميزاب بن جنان ، و در مناقب آمده : ميزان الهندى . و آنچه در متن آمده است موافق با خرايج و بحار الأنوار است.
او گفت : سوگند به خدا ! من نه به شما و نه به پادشاه ، خيانت نكرده ام.
امام صادق عليه السلام فرمود: اگر تكّه اى از لباسهايت بر خيانت تو گواهى بدهد آيا اسلام مى آورى؟
گفت: مرا از اين كار عفو كنيد و هر چه دوست داريد ، بپرسيد ؟
او پوستينى بر تن داشت، امام عليه السلام دستور داد تا آن را از تنش در آورده و در گوشه اى از اتاق بگستراند. آنگاه امام عليه السلام برخاست و دو ركعت نماز گزارد، ركوع و سجودش را طولانى نمود، و آنچه مى خواست دعا فرمود، وقتى سر از سجده بر داشت نور از چهره حضرتش مى درخشيد، رو به آن پوستين كرد و فرمود :
أيّها الفرو الطائع للَّه تعالى! تكلّم بما تعلم منه ، وصف لنا ما جنى.
اى پوستينى كه در اطاعت خدا هستى! آنچه از اين مرد مى دانى بازگو و جنايت او را براى ما توصيف كن!
امام كاظم عليه السلام مى فرمايد : پوستين باز شد آنگاه جمع شد تا آن كه همانند يك گوسفند كامل گشت، و (به اذن خدا) لب به سخن گشود - كه همه حاضران در مجلس صداى او را شنيدند - و گفت:
اى فرزند رسول خدا! اى راستگو! اين مرد را پادشاه هند به عنوان فرد معتمد و امين خود قرار داده و اين كنيز را به همراه اموالى بدو سپرد، و در مورد نگهدارى آنها خيلى سفارش نمود.
ما به راه افتاديم و بر اين حال بوديم تا اين كه به بيابانى رسيديم ، دچار بارش باران شديم، و هر چه داشتيم خيس شد، ما در آن بيابان يك ماه كامل توقّف نموديم تا اين كه خورشيد از پشت ابرها بيرون آمده و باران باز ايستاد، ما هر چه داشتيم بر روى سنگ (پهن كرده و بر) درختان آويزان كرديم تا خشك گردد .
اين مرد، غلامى بنام بشير را كه خدمتگزار آن كنيز بود خواست و گفت: بشير! برو اين شهر و مقدارى خوراك تهيّه كن تا وسايلمان خشك مى گردد، از غذاى اين شهر بخوريم ، آنگاه مقدار زيادى درهم به او داد و او راهى شهر شد .
وقتى او رفت، ميزاب به اين كنيز دستور داد از خيمه مخصوص خود
خارج شود و در خيمه اى كه در برابر آفتاب زده اند ، بنشيند، و به او گفت:
از اين خيمه به چشم انداز درختان و اين شهرى كه در نزديكى آن هستيم نگاه كن.
كنيز از خيمه خارج شد، چون زمين گلآلود بود، لباس از ساقهاى خود بالا زد و روسرى او افتاد، اين خائن ، به او و زيبايى و جمال او نگريست و او را به سوى خود دعوت كرد و او نيز پذيرفت، پس مرا بر زمين گسترانيد، و با او درآميخت و مرتكب عمل زنا شد و بدين وسيله بر تو - اى فرزند رسول خدا ! - خيانت كرد .
اين بود قصّه او و آن كنيز، من از تو مى خواهم به حقّ آن خدايى كه خير دنيا و آخرت را براى تو جمع كرده ، از خداوند بخواهى كه مرا به خاطر فرش قرار گرفتنم بر فسق و فجور آنان عذاب ننمايد.
امام كاظم عليه السلام مىفرمايد: در اين هنگام ، امام صادق عليه السلام گريست و من ، و همه حاضران در مجلس گريه كرده و (از ناراحتى و وحشت) رنگشان زرد شد.
«ميزاب» نيز ترسيد و وحشت و لرز شديدى او را فرا گرفت و خود را سجده كنان براى خدا بر زمين انداخت و گفت: مى دانستم كه جدّ تو بر مؤمنان مهربان بود، بر من رحم كن خداى بر تو رحم نمايد، تو از اخلاق جدّت الگو بگير و پادشاه را از قصّه من آگاه نكن، كه من خطا كردم.
امام عليه السلام فرمود: من هرگز بر تو رحم نكرده و مهربانى نخواهم كرد ، جز آن كه به خيانت خودت اعتراف كنى.
آن مرد هندى همان گونه كه پوستين خبر داده بود به خيانت خودش اعتراف نمود.
امام كاظم عليه السلام مى فرمايد: وقتى پوستين را پوشيد آن جمع شد و گلوى او را فشرد به گونه اى كه صورتش سياه گشت.
امام صادق عليه السلام فرمود: اى پوستين ! او را رها كن.
پوستين گفت: به حق خدايى كه تو را امام قرار داده ! اجازه بده تا او را بكشم !
حضرت به او فرمود: اين شخص پليد را رها كن تا به سوى پادشاه خود
باز گردد، او به مجازاتش از ما سزاوارتر است. (1)
صاحب «الثاقب فى المناقب» گويد: اين حديث خيلى مفصّل است، ما به مقدار نياز در اينجا نقل كرديم، هر كه همه حديث را مى خواهد بر منبع آن كه مشهور است ، مراجعه نمايد .
1028 / 10 - نجاشى در رجال خود مى نويسد: حسن بن علىّ بن زياد وشاء از جدّش الياس نقل كرده و مى گويد :
هنگامى كه وفات جدّم الياس فرا رسيد، به ما گفت: در اين ساعت - كه اين ساعت، ساعت دروغ نيست - بر من گواه باشيد از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود :
واللَّه لايموت عبد يحبّ اللَّه ورسوله ويتولّى الأئمّةعليهم السلام فتمسّه النار.
سوگند به خدا! هر بنده اى كه خدا و رسولش را دوست بدارد و از امامان معصومين عليهم السلام پيروى نمايد وقتى بميرد وارد آتش نمى شود.
آن بزرگوار اين سخن زيبا را دو مرتبه و سه مرتبه بدون اين كه من بپرسم ، تكرار فرمود . (2)
1029 / 11 - قطب راوندى قدس سره در «خرائج» مى نويسد: نقل شده است:
روزى امام باقر عليه السلام به همراه فرزندش امام صادق عليه السلام به مكّه مشرّف شده بود، در آنجا شخصى خدمتش رسيده و سلام كرد، و در برابر حضرتش نشست، آنگاه گفت: من مى خواهم سؤالى از شما بپرسم .
امام باقرعليه السلام فرمود :
1) الثاقب في المناقب : 398 ح 5 . نظير اين روايت را راوندى در الخرائج : 299/1 ح6 به صورت مفصّل ، ابن شهراشوب در المناقب: 242/4 با تفاوت و اختصار، و علّامه مجلسى به نقل از آن دو، در بحارالأنوار: 113/47 ح 150 آورده ، و در الصراط المستقيم: 186/2 ح 6 بخشى از اين روايت به صورت ارسال نقل شده است.
2) رجال نجاشى : 39 رقم 80 .
از فرزندم جعفرعليه السلام بپرس .
آن شخص خدمت امام صادق عليه السلام آمد و عرض كرد: سؤالم را بپرسم؟!
حضرت فرمود: هر چه مايلى بپرس!
گفت : از كسى مىپرسم كه مرتكب گناه بزرگى شده است؟
فرمود: روزه خود را به طور عمد در ماه مبارك رمضان خورده؟
گفت: از اين بزرگتر است .
فرمود: در ماه رمضان زنا كرده .
گفت: از اين نيز بزرگتر است.
فرمود: كسى را كشته؟
عرض كرد: از اين هم بزرگتر است .
حضرت فرمود: إن كان من شيعة عليّ بن أبي طالب عليه السلام مشى إلى بيت اللَّه الحرام وحلف أن لايعود، وإن لم يكن من شيعته فلا بأس.
چنين گناهكارى اگر از شيعيان علىّ بن ابى طالب عليه السلام است پياده به سوى بيت اللَّه الحرام برود و در آنجا سوگند ياد كند كه هرگز چنين كارى را تكرار نكند (خداوند توبه او را مى پذيرد) و اگر از شيعيان او نيست، راهى ندارد .
آن شخص گفت: خداوند تو را رحمت كند اى فرزند فاطمه عليها السلام ! - و سه بار تكرار نمود - من همين پاسخ را از پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم شنيدم .
آنگاه آن شخص برخاست و رفت، امام باقر عليه السلام رو به فرزندش امام صادق عليه السلام نمود و فرمود :
آيا او را شناختى؟ فرمود: نه.
فرمود: او حضرت خضرعليه السلام بود، مى خواستم او را به تو معرّفى كنم. (1)
علّامه مجلسى رحمه الله در توضيح اين حديث شريف مى گويد:
اين كه امام صادق عليه السلام فرمود: «راهى ندارد»، شايد منظورش اين است كه چنين كسى كه مرتكب چنان گناهى شده، كفّاره اى براى گناهش نيست كه
1) الخرائج : 631/2 ح 32 ، بحار الأنوار : 21/47 ح 20 .
توبه كند و اين توبه سودى به او داشته باشد، چرا كه پذيرش توبه مشروط به ايمان است و او داراى كفرى است كه از هر گناهى بزرگتر است.
1030 / 12 - علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار» مى نويسد: پيشواى ششم، امام صادق عليه السلام فرمود :
إنّ عندي سيف رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ، وإنّ عندي لراية رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم المغلبة ، وإنّ عندي لخاتم سليمان بن داود عليهما السلام وإنّ عندي الطشت الّذي كان موسى يقرِّب بها القربان .
به راستى كه شمشير پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم نزد من است، پرچم هميشه پيروز آن حضرت نيز نزد من است، همچنين انگشتر سليمان بن داود عليهما السلام و تشتى كه (حضرت) موسى عليه السلام با آن قربانى را تقديم مى كرد ، نزد من است .
همچنين اسم (اعظمى) كه پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم وقتى ميان مسلمانان و مشركان قرار مى داد هيچ تيرى از مشركان به مسلمانان نمى رسيد ، نزد من است.
به راستى كه نزد من است مثل آنچه كه فرشتگان آوردند و مَثَل اسلحه در نزد ما ، همانند تابوت در نزد بنى اسرائيل است . يعنى: همانند آن ، دليل و بيانگر امامت است . (1)
در راويت اعمش آمده: امام صادق عليه السلام فرمود:
ألواح موسى عليه السلام عندنا، وعصا موسى عليه السلام عندنا، ونحن ورثة النبيّين.
الواح حضرت موسى و عصاى او نزد ماست و ما وارثان پيامبران هستيم . (2)
در حديث ديگرى حضرت فرمود:
علمنا غابر ومزبور ، ونكت في القلوب ، ونقر في الأسماع ، وإنّ عندنا الجفر الأحمر ، والجفر الأبيض ، ومصحف فاطمة عليها السلام ، وإنّ عندنا الجامعة فيها جميع ما يحتاج الناس إليه . (3)
دانش ما ، احاطه به گذشته و آينده دارد ، گاهى با خطور از دل است و گاهى با
شنيدن به وسيله گوش است. به راستى كه جفر سرخ ، جفر سفيد و مصحف فاطمه عليها السلام نزد ماست، نزد ما جامعه اى است كه در آن تمام نيازمنديهاى مردم ، نوشته شده است.
1031 / 13 - شيخ مفيد قدس سره در «المجالس» مى نويسد: سالم بن ابى حفصه گويد:
هنگامى كه امام باقرعليه السلام به شهادت رسيد و از دنيا رفت به ياران خودم گفتم: منتظر من باشيد تا خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شده و به آن حضرت تسليت بگويم.
من خدمتش رسيدم، به حضرتش تسليت گفتم . سپس عرض كردم: «إنّا للَّه وإنّا إليه راجعون» سوگند به خدا! شخصيّتى از دنيا رفت كه مى گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم چنين مى فرمود، و كسى از او نمى پرسيد كه واسطه ميان او و رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم چه كسى است، به خدا سوگند ! هرگز همانند او را نخواهيم ديد.
راوى گويد: امام صادق عليه السلام مدّتى ساكت بود و چيزى نمى فرمود، سپس لب به سخن گشود و فرمود:
قال اللَّه عزّوجلّ : إنّ من عبادي من يتصدّق بشقّ تمرة فاُربّيها له فيها كما يربّي أحدكم فُلُوَّه حتّى أجعلها له مثل اُحد .
خداوند متعال مى فرمايد : همانا بعضى از بندگانم نصف خرما صدقه مى دهد من آن را براى او پرورش داده و بزرگ مى نمايم همان گونه كه شما كرّه اسبى را پرورش مى دهيد ، آنقدر بزرگ مى نمايم تا مانند كوه اُحد شود.
من پيش يارانم رفتم، گفتم: شگفت انگيزتر از اين امر نديده ام، وقتى امام باقرعليه السلام بدون واسطه مى فرمود: پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم چنين فرمود. ما اين را بزرگ مى شمرديم ، امروز امام صادق عليه السلام بدون واسطه فرمود : خداوند چنين مى فرمايد . (1)
1) امالى مفيد : 354 ح7 ، بحار الأنوار : 27/47 ح 27 .
1032 / 14 - حميرى در كتاب «الدلائل» مى نويسد: سليمان بن خالد گويد:
امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه « إنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ المَلائِكَةُ أَلّا تَخافُوا وَلاتَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ» (1)؛ «به راستى آنان كه گفتند : پروردگار ما خداوند است ، و استقامت كردند فرشتگان بر آنان فرود آيند كه : نترسيد و غمگين مباشيد و مژده باد بر شما آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است»، مى فرمود :
أما واللَّه ! لربّما وسدنا لهم الوسائد في منازلنا .
هان! سوگند به خدا ! بارها ما در خانه هايمان براى آنها (فرشتگان) پشتى گذاشتيم . (2)
1033 / 15 - شيخ مفيد قدس سره در «المجالس» و فرزند شيخ طوسى در «امالى» مى نويسند :
كسى كه از حنّان بن سدير شنيده بود گويد: از ابا سدير صيرفى شنيدم كه مى گفت : رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم را در خواب ديدم، در برابر حضرتش طبقى بود كه رويش پوشيده بود، نزديك حضرتش رفته و سلام كردم.
حضرت پاسخ سلام مرا داد، آنگاه روپوش از طبق برداشت، داخل آن خرما بود، حضرت مشغول خوردن از آن خرماها شد ، من نزديك شده عرض كردم: اى رسول خدا ! يك خرما به من عنايت فرماييد .
حضرت خرمايى داد و من خوردم.
سپس عرض كردم: اى رسول خدا! خرماى ديگرى عنايت فرماييد.
حضرت باز عنايت فرموده و من خوردم. من هر بار مى خوردم، تقاضاى خرماى ديگرى مى كردم، تا اين كه هشت دانه خرما به من عنايت فرمودند، و من خوردم . آنگاه خرماى ديگرى خواستم .
حضرت فرمود: بس است .
من از خواب بيدار شدم، فردا صبح خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شدم، ديدم در برابرش طبقى است كه روپوش دارد، همان گونه كه در خواب در برابر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ديده بودم ، سلام كردم ، پاسخ سلامم را عنايت فرمود ، آنگاه روپوش از طبق برداشت ، ديدم داخل آن خرماست .
حضرت مشغول خوردن از آن خرماها شد، من در شگفت شدم، عرض كردم: قربانت گردم، خرمايى به من عنايت كنيد .
حضرت خرمايى داد و من خوردم. سپس خرماى ديگرى خواستم، حضرت عنايت فرمود، و من خوردم تا اين كه هشت خرما خوردم، و خرماى ديگرى خواستم .
حضرت فرمود:
لو زادك جدّي رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم لزدناك .
اگر جدّم رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به تو بيشتر مى داد من نيز اضافه مي نمودم.
آنگاه خوابم را براى حضرتش بازگو كردم.
حضرت لبخندى بر من زد كه حاكى از آگاهى آن حضرت ، از خواب من بود. (1)
1034 / 16 - شيخ محمّد بن حسن صفّار قمى رحمه الله در كتاب گران سنگ «بصائر الدرجات» مى نويسد:
ابراهيم بن مهزم گويد :
روزى خدمت امام صادق عليه السلام بودم، چون شب فرا رسيد از حضرتش اجازه مرخصى خواسته و به خانه ام كه در مدينه بود ، بازگشتم. مادرم نيز به همراه من بود، ميان من او گفت و گويى شد و من بر او درشتى كردم.
بامدادان پس از نماز صبح ، خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شدم، وقتى
1) امالى مفيد : 335 ح 6 ، امالى طوسى : 114 ح 28 مجلس 4 ، بحار الأنوار : 63/47 ح2 . نظير اين روايت در الثاقب في المناقب : 412 ح 12 نقل شده است.
وارد محضرش شدم حضرت ابتدا شروع به سخن كرد و فرمود:
يا أبا مهزم ! ما لك والوالدة أغلظت في كلامها البارحة ؟ أما علمت أنّ بطنها منزل قد سكنته ، وأنّ حجرها مهد قد غمزته ، وثديها وعاء قد شربته ؟
اى ابا مهزم! چه كار با مادرت داشتى كه ديشب آنچنان با او درشتى كردى؟ آيا نمى دانى كه شكم او محل سكونت تو ، دامنش گهواره تو و پستانهايش ظرف غداى تو بود؟
عرض كردم: آرى.
فرمود: پس هرگز بر او درشتى نكن . (1)
1035 / 17 - باز در همان كتاب آمده است: ابو بصير گويد :
يكى از اهالى شام نزد من آمده بود ، من امر ولايت و امامت را بر او عرضه نمودم، او نيز پذيرفت (و شيعه شد) .
روزى نزد او رفتم، او در حال مرگ بود، رو به من كرد و گفت: اى ابابصير! من سخن تو را پذيرفتم ، اينك بهشت چه مىشود؟
عرض كردم: من از جانب مولايم امام صادق عليه السلام بهشت را بر تو ضامن هستم. پس از اين گفت و گو او از دنيا رفت.
پس از آن، من خدمت مولايم امام صادق عليه السلام شرفياب شدم . حضرت پيش از آن كه من سخن بگويم ، فرمود :
قد وفي لصاحبك بالجنّة .
بهشتى را كه براى دوست خود ضمانت كرده بودى ، به او رسيد . (2)
1036 / 18 - باز در همان كتاب و همچنين در «اختصاص» منسوب به شيخ مفيد رحمه الله
آمده است : يونس بن ظبيان ، مفضّل بن عمر، ابو سلمه سرّاج و حسين بن ثوير گويند : ما در خدمت امام صادق عليه السلام شرف حضور داشتيم ، حضرت فرمودند :
لنا خزائن الأرض ومفاتيحها ، ولو شئت أن أقول بإحدى رجلي أخرجي ما فيك من الذهب لأخرجت .
همه گنجينه هاى زمين با كليدهاى آن در اختيار ماست، اگر بخواهم با يكى از پاهايم اشاره كرده و بگويم هر چه در درون خود طلا دارى ، بيرون كن، بيرون خواهد آورد.
راوى گويد: در اين هنگام، امام عليه السلام با پاى مباركش خطى در زمين كشيد و زمين شكافته شد، آنگاه با دست مباركش اشاره كرد و شمش طلايى به اندازه يك وجب از درون زمين برداشت و فرمود :
به اين شمش طلا با دقّت و خوب نگاه كنيد تا ترديد به خود راه ندهيد.
آنگاه فرمود: به درون زمين نگاه كنيد!
ما نگاه كرديم، و شمشهاى زيادى از طلا در درون زمين ديديم كه روى هم انباشه شده و مى درخشيدند.
يكى از رفقاى ما به حضرتش عرض كرد: قربانت گردم! اين همه ثروت در اختيار شما قرار داده شده در عين حال شيعيان شما نيازمند هستند ؟!
امام عليه السلام فرمود:
إنّ اللَّه سيجمع لنا ولشيعتنا الدنيا والآخرة ، ويدخلهم جنّات النعيم ويدخل عدوّنا الجحيم .
به راستى كه خداوند به زودى براى ما و شيعيان ما ، دنيا و آخرت را جمع خواهد فرمود، و آنها را وارد بهشت نعيم و دشمنان ما را وارد جهنّم خواهد نمود . (1)
1) بصائر الدرجات : 374 ح 1 ، الإختصاص : 263 ، بحار الأنوار : 87/47 ح 88 . نظير اين روايت را ابن شهر اشوب در المناقب : 244/4 (به صورت اختصار) نقل نموده است.
1037 / 19 - در «بصائر الدرجات» مى نويسد: ابو بصير گويد:
در خدمت مولايم امام صادق عليه السلام بودم، حضرت با پاى مباركش بر زمين زد و ناگاه دريايى پديدار شد، كه در آن كشتيهايى از نقره بود.
من به همراه مولايم سوار يكى از آن كشتيها شديم، كشتى حركت كرد، رسيديم به جايى كه در آن خيمه هايى از نقره بر افراشته بود.
حضرت وارد يكى از خيمه ها شد، آنگاه بيرون آمد و به من فرمود :
نخستين خيمه اى را كه داخل شدم ، ديدى ؟
عرض كردم: آرى.
فرمود: آن خيمه پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم است، آن يكى از آنِ امير مؤمنان على عليه السلام است، سوّمى خيمه فاطمه زهراعليها السلام است، چهارمى خيمه حضرت خديجه كبرى عليها السلام، پنجمى خيمه امام حسن مجتبى عليه السلام ، ششمى خيمه امام حسين عليه السلام، هفتمى خيمه امام سجّاد عليه السلام هشتمى خيمه پدر بزرگوارم امام باقرعليه السلام و نهمين خيمه از آنِ من است .
وليس أحد منّا يموت إلّا وله خيمة يسكن فيها .
هر كدام از ما بميرد خيمه اى از اين خيمه ها دارد كه در آن ساكن مى شود . (1)
1038 / 20 - در كتاب «مناقب» و «خرائج» آمده است: داود بن كثير رقّى گويد:
خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شدم، پسرش امام موسى كاظم عليه السلام وارد شد، او از شدّت سرما مى لرزيد.
امام صادق عليه السلام به او فرمود :
كيف أصبحت ؟ چگونه صبح نمودى ؟
عرض كرد: صبح نمودم در حالى كه در حرز و پناه خدا و غرق در نعمتهاى او هستم . اينك آرزوى يك خوشه انگور حرشى و يك انار سبز را دارم .
1) بصائر الدرجات : 405 ح5 ، بحار الأنوار : 91/47 ح 97 .
داود گويد: من گفتم: سبحان اللَّه ! الآن فصل زمستان است، چگونه امكان دارد؟ حضرت فرمود:
اى داود! خداوند بر هر چيزى توانا است، همينك وارد باغ شو !
من وارد باغ شدم، ناگاه درختى را ديدم كه در آن يك خوشه انگور حرشى و انار سبزى بود . گفتم : به امور پنهان و آشكار شما خاندان رسالت ايمان آوردم. آنگاه آنها را چيده و براى امام كاظم عليه السلام آوردم.
حضرت نشست و مشغول ميل كردن آنها شد، و رو به من كرد و فرمود:
يا داود ! واللَّه ! لهذا فضل من رزق قديم ، خصّ اللَّه به مريم بنت عمران من الاُفق الأعلى .
اى داود ! سوگند به خدا ! اين فضل و لطف خدا از روزى و نصيب قديمى اوست، كه خداوند از افق اعلا مريم، دختر عمران را به آن اختصاص داده بود. (1)
1039 / 21 - علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار» مى نويسد : از امام صادق عليه السلام نقل شده كه حضرتش فرمود:
إذا كان يوم القيامة ولّينا أمر شيعتنا؛ فما كان عليهم للَّه فهو لنا ، وما كان لنا فهو لهم ، وما كان للناس فهو علينا . (2)
هنگامى كه روز قيامت فرا رسد ما سرپرستى اُمور شيعيانمان را عهده دار مى شويم، هر حقّى از طرف خداوند بر آنها باشد آن در اختيار ماست، و هر حقّى كه در اختيار ما باشد آن را به شيعيانمان مى بخشيم، و هر حقّى كه مردم از آنان داشته باشند آن نيز بر ماست كه ادا نماييم .
نويسنده رحمه الله گويد : اى دوستان اهل بيت عليهم السلام ! اين حديث شما را مغرور
نسازد، چرا كه اين عنايت و مهربانى شامل شيعيان است نه مطلق محبّان و دوستان .
آرى ، كسى كه هدايت ويژه اى روزى او شده، اگر مرتكب اعمالى شود و نتواند از عهده آنها برآيد، شامل اين حديث مبارك است و از ناحيه آن بزرگواران عليهم السلام تلافى خواهد شد.
1040 / 22 - در كتاب «صراط المستقيم» و «خرائج» آمده است : علىّ بن ابى حمزه گويد:
سالى در خدمت امام صادق عليه السلام براى انجام مراسم حج به سوى مكّه به راه افتاديم، در بين راه زير درخت خرماى خشكيده اى نشستيم، امام صادق عليه السلام لبهاى مباركش را براى خواندن دعايى به حركت درآورد، من نفهميدم چه دعايى خواند، آنگاه فرمود :
يا نخلة ! أطعمينا ممّا جعل اللَّه فيك من رزق عباده .
اى درخت خرما ! از آنچه خداوند متعال در نهاد تو براى روزى بندگانش قرار داده ، به ما بخوران.
من متوجّه درخت خرما بودم، ديدم درخت به طرف امام صادق عليه السلام كج شد در حالى كه داراى برگها و بر آن رطب تازه اى بود .
امام صادق عليه السلام فرمود :
نزديك شو، و «بسم اللَّه» بگو و بخور .
ما مشغول خوردن رطب ها شديم ، به راستى كه بهترين و لذيذترين خرمايى بود كه مى خوردم . در اين بين ، يكى از اعراب وقتى اين پديده شگفت انگيز را ديد گفت: من مثل امروز سحرى بزرگتر از اين نديده بودم.
امام صادق عليه السلام فرمود:
نحن ورثة الأنبياء ليس فينا ساحر ولا كاهن ، بل ندعو اللَّه فيجيب ، فإن أحببت أن أدعو اللَّه فيمسخك كلباً تهتدي إلى منزلك ، وتدخل عليهم ، وتبصبص لأهلك ؟
ما وارث پيامبران هستيم، در ميان ما ساحر و كاهن (شعبده باز) نيست، (اين از سحر نيست) بلكه ما از خداوند مى خواهيم و او اجابت مى نمايد، اگر مايلى از خدا بخواهم تا تو را به سگى مسخ كند تا به خانهات رفته و پيش خانواده ات براى آنها دم بجنبانى؟
اعرابى از روى نادانى گفت: آرى .
امام صادق عليه السلام دعا فرمود و در همان دم به صورت سگى در آمد و رفت.
امام صادق عليه السلام به من فرمود: از پى او برو!
من پشت سر او به راه افتادم، او وارد روستاى خود شده و به خانه اش رفت، و براى خانواده و فرزندانش دم مى جنباند، آنها چوبى برداشته و او را از خانه بيرون كردند.
من خدمت امام صادق عليه السلام برگشتم و داشتم جريان را به حضرتش بازگو مى كردم كه ناگاه او آمد و در برابر امام عليه السلام ايستاد، اشك مى ريخت، خود را به خاك مى ماليد و ناله مى كرد .
حضرت به او ترحّم كرد و دعا نمود و به حالت اوّل بازگشت و اعرابى شد. امام صادق عليه السلام به او فرمود:
اى اعرابى! آيا حالا ايمان آوردى؟
گفت: آرى، هزاران هزار مرتبه . (1)
1041 / 23 - باز در همان منبع آمده است: يونس بن ظيبان گويد :
با گروهى از مردم در حضور امام صادق عليه السلام بوديم، از حضرتش پرسيدم: خداوند در قرآن به حضرت ابراهيم عليه السلام مى فرمايد: «فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ» (2)؛ «پس چهار نوع از مرغان را انتخاب كن و آنها را ذبح كن» ، آيا
اين چهار مرغ از چند جنس گوناگون بودند ، يا از يك جنس ؟
حضرت فرمود:
أتحبّون إن اُريكم مثله ؟
آيا دوست داريد همانند آن را به شما نشان دهم؟
عرض كرديم: آرى .
حضرت فرمود: اى طاووس! ناگاه طاووسى پر زد و در برابر آن حضرت آمد.
آنگاه صدا زد: اى كلاغ! ناگاه كلاغى در برابر حضرتش حاضر شد.
حضرت فرمود: اى باز! ناگاه يك باز شكارى در برابر حضرتش آمد.
آنگاه صدا زد: اى كبوتر! ناگاه كبوترى در برابرش ظاهر شد.
حضرت دستور داد هر چهار پرنده را سر بريده و قطعه قطعه كنند، و پرهاى آنها را بكنند و همه را با هم مخلوط نمايند. سپس سر طاووس را به دست گرفت و صدا زد : اى طاووس !
ما ديديم كه تمام اعضاى طاووس از گوشت و استخوان و پَر از هم جدا مى شدند و همه به سر طاووس مى چسبيدند، طاووس در برابر حضرت زنده شد.
آنگاه حضرت همان طور كلاغ را صدا زد و زنده شد و باز شكارى را صدا زد و كبوتر را صدا زد و همه در برابر حضرت زنده شدند. (1)
1042 / 24 - باز در همان كتاب مى خوانيم: نقل شده است:
روزى ابن ابى العوجاء با سه نفر از دهرى مذهبها (2)در مكّه قرار گذاشتند كه هر كدام در مقابل قرآن ، يك چهارم از خودشان بنويسند ، آنان
1) الخرائج : 297/1 ح4 ، بحار الأنوار : 111/47 ح 148 .
2) دهرى ها : گروهى بودند كه اعتقاد داشتند، نه خدايى هست نه بهشت و نه دوزخى، آنان مى گفتند: ما را جز دهر هلاك نمى كند، و اين راه و روش را از روى استحسانات بدون دليل عقلى محكم و استوارى ، براى خود آيين قرار داده بودند . (رجوع شود به مجمع البحرين: 64/1).
با هم عهد و پيمان بستند كه سال آينده نوشته هاى خود را در همين محل بياورند .
وقتى سال آينده در مقام ابراهيم عليه السلام گرد هم آمدند، يكى از آنها گفت : من وقتى اين آيه را ديدم كه مى فرمايد: «وَقيلَ يا أَرْضُ ابْلَعي ماءَكِ وَيا سَماءَ أَقْلِعي وَغيضَ الْماءُ » (1)، «و گفته شد : اى زمين! آبت را فرو بر! و اى آسمان! خود دارى كن و آب فرو نشست» ، از مبارزه دست برداشتم.
ديگرى گفت: من نيز وقتى به اين آيه رسيدم كه مى فرمايد: «فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّاً » (2)؛ «هنگامى كه (برادران يوسف) از او مأيوس شدند به كنارى رفته و با هم به نجوا پرداختند» ، از مبارزه با قرآن مأيوس شدم.
و اين در حالى بود كه آنان پنهانى و آهسته با هم حرف مى زدند ، ناگاه پيشواى ششم ، امام صادق عليه السلام از آنجا رد مى شد ، رو به آنها كرد و اين آيه شريفه را قرائت فرمود :
« قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ» (3).
«بگو : اگر انسانها و پريان گرد هم آيند تا همانند اين قرآن را بياورند هرگز همانند آن را نخواهند آورد» .
آنان با شنيدن اين آيه شريفه از آن امام همام ، مبهوت شدند. (4)
1043 / 25 - در كتاب «مناقب» مى نويسد: مأمون رقّى گويد:
من در خدمت مولا و آقايم امام صادق عليه السلام بودم، ناگاه سهل بن حسن
خراسانى وارد شد و سلام كرد و نشست. رو به حضرتش كرد و گفت:
اى فرزند رسول خدا ! شما رؤوف و مهربان هستيد، شما اهل بيت امامتيد، چرا از حق خود دفاع نمى كنيد، با اين كه بيش از صد هزار شيعه داريد همگى كه آماده شمشير زدن در پيشگاه شما هستند؟
امام صادق عليه السلام به او فرمود:
اى خراسانى! بنشين، خداوند حق تو را رعايت نمايد؟
سپس رو به كنيزى بنام «حنيفه» كرد و فرمود: حنيفه! تنور را روشن كن.
او تنور را افروخت و تنور يك تكّه آتش گرديد كه قسمت بالاى آن (از شعله آتش) سفيد شد . آنگاه امام عليه السلام رو به آن خراسانى كرد و فرمود:
اى خراسانى! برخيز و وارد تنور شو!
خراسانى گفت: آقاى من! اى فرزند رسول خدا! مرا با آتش مسوزان، از جرم من در گذر! خداوند از تو بگذرد.
حضرت فرمود: تو را عفو نمودم.
در همين حال ، هارون مكّى - در حالى كه كفشهايش را در دست داشت - وارد شد و گفت: سلام بر تو اى فرزند رسول خدا !
امام صادق عليه السلام به او فرمود :
ألق النعل من يدك ، واجلس في التنّور .
كفشهايت را بينداز و برو داخل تنور بنشين!
او كفشهايش را انداخت و داخل تنور نشست .
امام صادق عليه السلام شروع كرد با خراسانى صحبت نمودن ، حضرت چنان از جريانهاى خراسان با او صحبت مى كرد ؛ گويا اين كه در خراسان بوده. سپس رو به خراسانى كرد و فرمود:
اى خراسانى! برخيز و ببين در تنور چه خبر است؟!
خراسانى گويد: برخاستم و به طرف تنور رفتم، ديدم آن شخص چهار
زانو در تنور نشسته است. آنگاه از تنور خارج شد و بر ما سلام كرد .
امام صادق عليه السلام رو به خراسانى كرد و فرمود :
در خراسان چند نفر همانند او پيدا مى شود؟
عرض كرد: به خدا سوگند! حتّى يك نفر هم پيدا نمى شود.
امام صادق عليه السلام فرمود: نه به خدا! حتّى يك نفر هم نيست.
آنگاه فرمود: أما إنّا لانخرج في زمان لانجد فيه خمسة معاضدين لنا ، نحن أعلم بالوقت .
بدان كه ما در زمانى كه پنج نفر ياور نداشته باشيم ، قيام نمى كنيم . ما خودمان وقت مناسب را بهتر مى دانيم . (1)
1044 / 26 - عالم جليل القدر ، علىّ بن عيسى اربلى رحمه الله در «كشف الغمّه» از كتاب «دلائل» چنين نقل مى كند: زيد شحّام گويد:
روزى امام صادق عليه السلام به من فرمود:
اى زيد! چند سال دارى؟
عرض كردم: فلان مقدار .
فرمود: اى ابا اسامه! مژده بده كه تو با ما و از شيعيان ما هستى، آيا خشنود نيستى كه با ما هستى؟
عرض كردم: چرا آقاى من! ولى چگونه امكان دارد كه من با شما باشم؟
فرمود: يا زيد ! إنّ الصراط إلينا ، وإنّ إلينا ، وحساب شيعتنا إلينا، واللَّه، يا زيد ! إنّي أرحم بكم من أنفسكم ، واللَّه ، لكأنّالميزان ي أنظر إليك وإلى الحارث بن المغيرة النضري في الجنّة في درجة واحدة.
اى زيد! به راستى كه صراط و ميزان در دست ماست، حساب شيعيان ما در اختيار ماست، سوگند به خدا! اى زيد! من به شما از خودتان مهربانتر هستم. سوگند به خدا! گويا هم اكنون مى بينم كه تو و حارث بن مغيره نضرى در بهشت در يك درجه و مقام هستيد. (2)
1045 / 27 - در كتاب «مجموعه ورّام قدس سره» آمده است: فضل بن ابى قرّه گويد:
امام صادق عليه السلام عباى خود را پهن مى كرد و در آن كيسه هاى دينار را مى نهاد و به قاصد مى فرمود:
اين پولها را ببر به فلانى و فلانى - از خانواده اش - بده و به آنان بگو : اين پول را از عراق براى شما فرستاده اند.
راوى مى گويد : آن شخص پول را مى گرفت و به آنها مى داد و همان فرمايش حضرت را مى گفت .
آنان پول را مى گرفتند و مى گفتند: خدا به تو جزاى خير دهد كه حق خويشاوندى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم را رعايت نمودى؟ ولى خداوند ميان ما و جعفر حكم كند (!!)
راوى مى گويد: وقتى امام صادق عليه السلام - كه رويش نورانى تر گردد - اين سخن را مى شنيد ، سر به سجده مى گذاشت و مى گفت:
اللهمّ أذلّ رقبتي لولد أبي .
خداوندا! مرا پيش فرزندان پدرم فروتن و خاضع قرار بده . (1)
1046 / 28 - در كتاب «مناقب» و «خرائج» آمده است : هشام گويد:
يكى از بزرگانِ اهل جبل هر سالى كه به حج مشرّف مىشد خدمت امام صادق عليه السلام مى رسيد.
امام عليه السلام او را در يكى از خانه هاى خود ، در مدينه جاى مىداد. حجّ او و ماندنش در مدينه به درازا مىكشيد . به همين جهت سالى ده هزار درهم به امام عليه السلام تقديم نمود تا براى او خانه اى در مدينه بخرد، آنگاه به حجّ مشرّف شد .
موقع بازگشت به امام عليه السلام عرض كرد : قربانت گردم ، براى من خانه
1) بحار الأنوار : 60/47 ح 114 .
خريدى ؟ فرمود:
آرى . آنگاه امام عليه السلام سند و نوشته اى را به او داد كه در آن نوشته بود:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، هذا ما اشترى جعفر بن محمّد عليهما السلام لفلان بن فلان الجبلي : اشترى له داراً في الفردوس ، حدّها الأوّل رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ، والحدّ الثاني أميرالمؤمنين عليه السلام ، والحدّ الثالث الحسن بن عليّ عليه السلام ، والحدّ الرابع الحسين بن عليّ عليهما السلام .
به نام خداوند بخشنده مهربان ، اين سند خانه اى است كه جعفر بن محمّد براى فلانى فرزند فلان جبلى خريده است. براى او خانه اى در بهشت خريده كه: حدّ اوّل آن خانه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و حدّ دوّم آن، خانه امير مؤمنان على عليه السلام و حدّ سوّم آن، خانه حسن بن على عليهما السلام و حدّ چهارم آن، خانه حسين بن على عليهما السلام است .
وقتى او نوشته را خواند گفت: من راضيم، خدا مرا فداى شما گرداند.
امام عليه السلام فرمود: من آن پول را در ميان فرزندان امام حسن و امام حسين عليهما السلام تقسيم كردم، اُميدوارم خداوند آن را از تو بپذيرد و پاداش تو را بهشت قرار دهد.
راوى گويد: آن شخص ، سند را گرفت و به وطن خود بازگشت ، پس از لختى بيمار شد ، در اثر همان بيمارى به بستر مرگ افتاد، او خانواده اش را جمع كرد و آنها را سوگند داد كه آن سند را با او دفن كنند، اين بگفت و جان به جان آفرين تسليم كرد .
خانواده او ، طبق سفارش آن بزرگمرد عمل كردند، وقتى بامدادان سر قبرش رفتند، روى آن ، سندى را ديدند كه در آن نوشته شده بود:
«به خدا سوگند ! كه ولىّ خدا ، جعفر بن محمّدعليهما السلام به آنچه گفته بود، وفا كرد». (1)
1047 / 29 - در كتاب «الخرائج و الجرائح» مى نويسد: وليد بن صبيح گويد:
1) المناقب: 233/4، الخرائج: 303/1 ح7 ، با تفاوت در الفاظ، بحار الأنوار : 134/47 ح 183.
شبى با عدّه اى از رفقا خدمت امام صادق عليه السلام بوديم، ناگاه شخصى درب منزل را كوبيد، امام عليه السلام به كنيز فرمود:
ببين كيست؟
كنيز پشت در رفت و برگشت و گفت: عمويت عبد اللَّه بن على است.
امام عليه السلام به او فرمود: بگو بيايد و رو به ما كرد و فرمود:
به اتاق ديگرى برويد .
ما وارد اتاق ديگرى شديم، صداى حركت شخصى را در آنجا احساس كرديم و گمان كرديم كه يكى از بانوان امام عليه السلام است، به همين جهت ، كنار هم نشستيم .
وقتى عبداللَّه بن على وارد شد هر چه توانست به امام عليه السلام ناشايسته گفت، آنگاه بيرون رفت، ما نيز از اتاق بيرون آمديم، امام عليه السلام شروع به ادامه سخن كرد و از همانجايى كه موقع ورود او، سخنش را قطع كرده بود، ادامه داد.
يكى از ما گفت: اين شخص چنان با شما حرف زد كه ما گمان نمى كنيم كسى با شما چنين برخورد نمايد، ما مى خواستيم بيرون بياييم و پاسخ او را بدهيم. امام عليه السلام فرمود:
آرام باشيد! در ميان ما دخالت نكنيد.
پاسى از شب گذشت، باز شخصى درب خانه را زد، حضرت به كنيز فرمود: ببين كيست؟
كنيز پشت در رفت و باز گشت و گفت: عمويت عبد اللَّه بن على است .
امام عليه السلام به ما فرمود: به همانجايى كه بوديد ، برگرديد.
آنگاه به او اجازه ورود دادند . او داخل شد، در حالى كه با صداى بلند مى گريست، و مى گفت: پسر برادر ! مرا ببخش، خدا شما را ببخشد، از من در گذر ، خدا از تو درگذرد.
امام عليه السلام فرمود:
غفر اللَّه لك يا عمّ ! ما الّذي أحوجك إلى هذا يا عمّ؟
خدا تو را ببخشد عموجان! چه شده كه چنين مى گويى؟
گفت: پس از اين كه از خانه شما رفتم، خوابيدم ، همين كه خوابيدم، دو نفر مرد سياهپوست وحشتناك به من حمله كرده و مرا گرفتند و بازوان مرا بستند، يكى از آنها به ديگرى گفت: او را به سوى آتش ببر.
او مرا به سوى آتش برد، در اين هنگام به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخوردم ، عرض كردم: اى رسول خدا ! آيا نمى بينيد با من چه رفتارى مى نمايند؟
فرمود: مگر تو نبودى كه به فرزندم چنين و چنان گفتى؟
عرض كردم: اى رسول خدا ! ديگر نمى گويم.
حضرت دستور داد تا مرا رها كنند، آنان مرا رها كردند، ولى هنوز هم از شدّت ريسمان در بازوانم احساس درد مى كنم.
امام صادق عليه السلام فرمود :
وصيّت خود را بكن.
عرض كرد: به چه چيزى وصيّت كنم؟ من ثروتى ندارم، از طرفى ، داراى عيال زيادى هستم و مقروضم .
امام صادق عليه السلام فرمود:
دينك علَيّ و عيالك إلى عيالي ؛
قرضت را من ادا مىكنم، و زن و بچّه ات را جزو خانواده خود قرار مى دهم.
او نيز وصيّت كرد، ما هنوز از مدينه خارج نشده بوديم كه عبداللَّه بن على مرد . امام صادق عليه السلام اهل و عيال او را جزو خانواده خود قرار داد، قرضش را ادا كرده و دخترش را به ازدواج پسر خود درآورد . (1)
1048 / 30 - در كتاب «امالى» فرزند شيخ طوسى قدس سره آمده است : داود بن كثير رقّى گويد: من در محضر باسعادت پيشواى ششم ، امام صادق عليه السلام حضور داشتم، حضرت بدون مقدّمه به من فرمود:
1) الخرائج : 619/2 ح 19 ، بحار الأنوار : 96/47 ح 110 .
يا داود ! لقد عُرضت عليّ أعمالكم يوم الخميس ، ورأيت فيما عُرض عليّ من عملك صلتك لابن عمّك فلان فسرّني ذلك ، إنّي علمت أنّ صلتك له أسرع لفناء عمره وقطع أجله .
اى داود ! روز پنجشنبه اعمال شما بر من عرضه شد، من در ميان اعمال تو ، عمل صله رحم تو با پسر عمويت فلانى را ديدم و از اين جهت خوشحال شدم، من مى دانم كه صله رحم تو باعث زود از دنيا رفتن او و قطع اجلش خواهد شد.
داود گويد: من پسرعموى معاند، ناصبى و خبيثى داشتم، خبردار شدم كه وضع زندگانيش خيلى بد شده به همين جهت ، پيش از آن كه عازم مكّه شوم مقدارى پول به او فرستادم، وقتى وارد مدينه شدم امام صادق عليه السلام اين خبر را به من دادند. (1)
1049 / 31 - در كتاب «كنز الفوائد» مى نويسد: ابوبصير گويد: امام صادق عليه السلام به من فرمود :
يا أبا محمّد ! إنّ للَّه ملائكة تسقط الذنوب عن ظهور شيعتنا كما تسقط الريح الورق من الشجر أوان سقوطه .
اى ابا محمّد! به راستى كه خداوند را فرشتگانى است كه گناهان را از دوش شيعيان ما مى ريزند همانطور كه باد در فصل پاييز برگ درختان را مى ريزد!
و اين است تفسير فرمايش خداى متعال كه مى فرمايد: «وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنُوا» (2)؛ «و براى مؤمنان استغفار مى كنند» .
سوگند به خدا! استغفار آنها به شما اختصاص دارد، نه به ديگران، اى ابا محمّد! آيا اين سخن موجب سرور و خوشحالى تو شد؟
عرض كردم : آرى . (3)
در حديث ديگرى با همان سلسله سند آمده است: حضرت فرمود:
اين همان تفسير فرمايش خداى متعال است كه مى فرمايد: «وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنُوا ... وَاتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحيم» (1)؛
«و براى مؤمنان استغفار مى كنند (ومى گويند) خداوندا ! رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است ، پس كسانى را كه توبه كرده اند و از سبيل و راه تو پيروى مى كنند بيامرز ، و آنان را از عذاب جهنّم حفظ و نگهدارى كن» .
بنابراين «سبيل اللَّه» ؛ «راه خدا» على عليه السلام است و منظور از «الّذين آمنوا» ؛ «مؤمنان» ، شما هستيد و غير شما اراده نشده است . (2)
1050 / 32 - در كتاب «بصائر الدرجات» مى نويسد : سماعه گويد: من وارد محضر امام صادق عليه السلام شدم، با خودم حرف مى زدم. وقتى امام عليه السلام ديد فرمود:
چه شده؟ چرا با خودت حرف مى زنى؟ مى خواهى امام باقر عليه السلام را ببينى؟
عرض كردم: آرى.
فرمود: برخيز و وارد آن اتاق شو!
من برخاستم و وارد اتاق شدم، ناگاه امام باقر عليه السلام را ديدم.
حضرت فرمود : پس از شهادت امير مؤمنان على عليه السلام گروهى از شيعيان خدمت امام حسن صلى الله عليه وآله وسلم رسيده و از آن حضرت پرسشهايى كردند.
امام حسن عليه السلام فرمود: اگر امير مؤمنان على عليه السلام را ببينيد، مى شناسيد؟
گفتند: آرى.
حضرت فرمود : پس پرده را بالا بزنيد ؛ آنان پرده را بالا زدند، ناگاه امير مؤمنان على عليه السلام را ديده و آن حضرت را شناختند .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود:
يموت من مات منّا وليس بميّت ، ويبقى من بقي منّا حجّة عليكم.
كسى كه از ما مىميرد، ولى در واقع نمرده است، و كسى كه از ما باقى مى ماند ، حجّت براى شماست . (3)
1051 / 33 - در كتاب سيّد حسن بن كبش آمده است: ابوبصير گويد:
امام صادق عليه السلام فرمود:
يا أبامحمّد! إنّ عندنا سرّاً من سرّ اللَّه، وعلماً من علم اللَّه لايحتمله ملك مقرّب ، ولا نبيّ مرسل ، ولا مؤمن امتحن اللَّه قلبه للإيمان .
اى ابا محمّد ! همانا نزد ما سرّى از اسرار خدا و دانشى از دانش (بىپايان) اوست كه توانايى حمل آن را نه فرشته مقرّب، نه پيامبر مرسل و نه مؤمنى كه خداوند دلش را با ايمان آزموده ، ندارند .
به خدا سوگند ! خداوند جز ما را بر حمل اين، مكلّف نفرموده و كسى غير از ما را بر اين امر نگماشته است. به راستى كه نزد ما سرّى از اسرار خدا، و علمى از دانش بيكران اوست. خداوند ما مأمور رساندن اين علم نمود، ما اين دانش را از جانب حق تعالى رسانديم، ولى نه محلّى بر آن يافتيم و نه كسى كه اهليّت آن را داشته و نه كسى را يافتيم كه بتواند آن را حمل كند، تا اين كه خداوند متعال براى اين امر ، گروههايى را آفريد ، آنان از طينت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و فرزندان او عليهم السلام و از نورى كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و فرزندانش را آفريده بود، آفريده شدند، خداوند آنان را با باقىمانده رحمتى كه حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم از آن ساخته و پرداخته ، ساخته است.
ما مأموريت الهى را كه به ما واگذار شده بود بر اين گروه رسانديم، آنان از ما پذيرفته و متحمل آن شدند، و ياد ما به ايشان رسيد ، پس دلهاى آنان به سوى معرفت و شناخت و سخن ما متمايل شد .
اگر آنان از چنين طينت و نورى خلق نشده بودند هرگز چنين نبودند و سوگند به خدا! نمى توانستند اين امر خطير را تحمّل كنند.
آنگاه فرمود: همانا خداوند متعال گروهى را نيز براى دوزخ و آتش آفريد، به ما امر شد كه اين پيغام را - همچنان كه به آن گروه رسانديم - به آنان نيز برسانيم .
ما اين امر خطير را به آنان ابلاغ نموديم، آنان از اين امر مشمئز شده و دلهايشان نفرت پيدا كرد، و اين امر را رد كردند و حمل نكردند، بلكه تكذيب نموده و گفتند: آنان ساحر و كذّاب هستند.
پس خداوند بر دلهايشان مهر زد و اين امر را از ياد آنها برد . آنگاه برخى از حقايق را بر زبان آنان جارى ساخت، آنان ناخودآگاه به آن حقايق گويا هستند؛ ولى دلهايشان منكر آن است . و اين به جهت آن است كه خدا از اولياى خود و اهل طاعتش بدى را دفع كند .
و اگر چنين نبود ، كسى در روى زمين ، او را عبادت نمى كرد . پس به ما امر شد كه اسرار را از آنان نگه داشته و پنهان نماييم.
بنابراين، اين حقايق را از كسانى كه خداوند امر به نگه دارى از آنان نموده پنهان داريد و از كسانى كه خدا امر بر كتمان از آنان نموده ، كتمان كنيد .
راوى گويد: آنگاه حضرت دست مباركش را بالا برد و گريست و فرمود:
اللهمّ إنّ هؤلاء لشرذمة قليلون فاجعل محياهم محيانا ، ومماتهم مماتنا ، ولاتسلّط عليهم أعداءك فتفجعنا بهم ، فإنّك إن فجعتنا بهم لم تعبد أبداً في أرضك .
خداوندا! اينان (شيعيان) عدّه اى اندك هستند، زندگى آنان را همانند زندگى ما و مرگ آنان را همانند مرگ ما قرار ده! دشمنانت را بر آنان چيره و مسلّط نگردان تا بدين وسيله دل ما را به درد آورى، چرا كه اگر تو ما را به جهت آنان مصيبت زده كنى هرگز كسى در روى زمين تو را عبادت نخواهد كرد . (1)
1052 / 34 - در كتاب «مناقب» آمده است: بكير بن اعين گويد : امام صادق عليه السلام بازوى مبارك خويش را گرفت و فرمود :
يا بكير! هذا واللَّه جلد رسولاللَّه صلى الله عليه وآله وسلم، وهذه واللَّه عروق رسولاللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وهذا واللَّه عظمه، وهذا واللَّه لحمه، واللَّه إنّي لأعلم ما في السماوات وأعلم ما في الأرض ، وأعلم ما في الدنيا ، وأعلم ما في الآخرة .
اى بكير! سوگند به خدا! اين پوست رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و اين رگهاى آن حضرت است و به خدا قسم! اين استخوان و اين گوشت اوست.
سوگند به خدا! به راستى كه من به آنچه در آسمانها و زمين است و آنچه در دنيا و آخرت است، آگاه هستم.
1) نظير اين روايت در بحار الأنوار : 209/2 ح 105 نقل شده است .
در اين هنگام حضرت متوجّه شد كه چهره گروهى از اين سخنان ، دگرگون شد ، بنابراين فرمود :
اى بكير! من اين دانش را از كتاب خداى متعال مى دانم، آنجا كه مى فرمايد: «وَنَزَّلْنا عَلَيْكَ الكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ» (1)؛
«و ما اين كتاب را بر تو فرود آورديم كه بيانگر همه چيز است» . (2)
1053 / 35 - باز در همان كتاب آمده است: صفوان بن يحيى از برخى از افراد خودش نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام فرمود:
واللَّه ! لقد اُعطينا علم الأوّلين والآخرين .
سوگند به خدا! دانش اوّلين و آخرين به ما عطا شده است.
يكى از يارانش عرض كرد: قربانت گردم، آيا شما علم غيب مى دانيد؟
فرمود: ويحك ! إنّي لأعلم ما في أصلاب الرجال وأرحام النساء ، ويحكم! وسعوا صدوركم ولتبصر أعينكم ولتع قلوبكم، فنحن حجّة اللَّه تعالى في خلقه ولن يسع ذلك إلّا صدر كلّ مؤمن قوي قوّته كقوّة جبال تهامة إلّا بإذن اللَّه .
واى بر تو! ما آنچه را كه در صُلب مردان و رحم زنان است خبر داريم .
واى بر شما! سينه هايتان را گسترش دهيد، چشمانتان را باز كنيد و دلهايتان را پذيرا كنيد! ما حجّت خداى متعال در ميان بندگانش هستيم، كسى را ياراى كشش اين سخن نيست جز سينه مومنى كه نيروى او همانند نيروى كوه تهامه باشد و با اذن خدا بپذيرد.
سوگند به خدا! اگر بخواهم تعداد همه ريگهاى بيابانها را بگويم، شما را از آن آگاه مى نمايم، هيچ شب و روزى نيست جز اينكه اين ريگها همانند اين مردم توليد مثل مى نمايند. سوگند به خدا ! شما پس از من با هم دشمن خواهيد شد تا جايى كه برخى، بعضى ديگر را از بين خواهيد برد. (3)
1054 / 36 - در «تفسير فرات» مى نويسد : فيضة بن يزيد جعفى گويد:
محضر امام صادق عليه السلام شرفياب شدم، نزد آن حضرت ، بوس بن ابى درس ، ابن ظبيان و قاسم بن عبدالرحمان صيرفى حضور داشتند ، سلام كردم و نشستم ، عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ! براى استفاده از محضرتان خدمتتان رسيدم . فرمود:
بپرس، و مختصر كن.
عرض كردم: پيش از آن كه خداوند آسمان برافراشته ، زمين گسترده و نور و تاريكى را بيافريند، شما كجا بوديد؟
فرمود:
اى فيضه! چرا در همچو زمان و شرايطى چنين سؤالى پرسيدى؟ مگر نمى دانى محبّت ما (از ترس) كتمان مى شود، و دشمنى ما آشكار شده و ما را دشمنانى جنّى است كه احاديث ما را به دشمنان انسى ما منتقل مى كنند، و به راستى كه ديوارها مانند انسانها گوش دارند!
عرض كردم: سؤالى است كه از خدمتتان پرسيدم.
فرمود:
اى فيضه! پيش از پانزده هزار سال از آفرينش آدم عليه السلام ، ما اشباح و موجودات نورانى بوديم كه پيرامون عرش الهى به تسبيح خدا مشغول بوديم. هنگامى كه خداوند حضرت آدم عليه السلام را آفريد، انوار ما را در صلب او قرار داد، ما پيوسته از صلب پاكى به رحم پاك و مطهّرى منتقل مى شديم، تا اين كه خداوند متعال حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را برانگيخت.
فنحن عروة اللَّه الوثقى ، من استمسك بنا نجا ، ومن تخلّف عنّا هوى ، لاندخله في باب ردى ضلالة ولانخرجه من باب هدى ، ونحن رعاة دين اللَّه ، ونحن عترة رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ، ونحن القبّة الّتي طالت أطنابها واتّسع فناؤها ، من ضوى إلينا نجا إلى الجنّة ، ومن تخلّف عنّا هوى إلى النار .
بنابراين، ما عروة الوثقى و ريسمان محكم خدا هستيم، هر كس به ما چنگ بزند نجات مى يابد و هر كه از ما تخلّف كند سقوط خواهد كرد، (هر كس از ما پيروى كند) او را به راه ضلالت و گمراهى وارد نمى كنيم. و از راه هدايت
خارج نمى نماييم. ما حافظان دين خدا هستيم ، ما عترت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستيم، ما همان خيمه اسلام هستيم كه طنابهاى آن طولانى و محكم و فضاى آن بسيار گسترده است.
هر كس زير لواى ما بيايد راهش به سوى بهشت است، و هر كه از ما تخلّف ورزد به سوى آتش سقوط خواهد كرد.
عرض كردم : ستايش سزاوار ذات پاك پروردگار يكتا است ، از معناى فرمايش خدا كه مى فرمايد : «إِنَّ إلَيْنا إيابَهُمْ × ثُمَّ إنَّ عَلَيْنا حِسابَهُم» (1)؛ «به راستى كه بازگشت آنان به سوى ماست . به راستى آنگاه حسابشان (نيز) با ماست» ، مى پرسم؟
فرمود: تنزيل اين آيه در مورد ماست .
عرض كردم: من از تفسيرش مى پرسم؟
فرمود:
نعم يا فيضة ! إذا كان يوم القيامة جعل اللَّه حساب شيعتنا علينا ، فما كان بينهم وبين اللَّه استوهبه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم من اللَّه ، وما كان فيما بينهم وبين الناس من المظالم أدّاه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم عنهم ، وما كان فيما بيننا وبينهم وهبناه لهم حتّى يدخلون الجنّة بغير حساب .
آرى، اى فيضه! هنگامى كه روز قيامت برپا مىشود، خداوند حساب شيعيانمان را بر عهده ما مى گذارد، پس آنچه ميان آنها و خداست، حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم از خدا طلب بخشش مى كند و حقوقى كه ميان آنها و مردم است حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم از طرف آنها ادا مىنمايد و آنچه ميان ما و آنهاست ما براى شيعيانمان مى بخشيم تا اين كه بدون حساب وارد بهشت مى شوند. (2)
نويسنده رحمه الله گويد : ما در ذيل حديث 21 همين بخش توضيحى در اين مورد داديم ، مراجعه شود . (3)
اينك به پايان اين بخش رسيديم ، در اين قسمت به مطالبي كه خالي از فايده نيست ، مي پردازيم :
نخست : اشعار عجلي شاعر اهل بيت ، هنگام تشييع جنازهٔ امام صادق عليه السلام
دوم : اشعار منسوب به امام جعفر صادق عليه السلام
سوّم : كلام ابومنذر ، نسب شناس مشهور در مورد امام صادق عليه السلام
چهارم : موعظه و پندى رسا از امام صادق عليه السلام در مورد تحصيل طريق بندگى
پنجم : موعظه اي ديگر از امام صادق عليه السلام
در كتاب «مقتضب الأثر» آمده است: عيسى بن داب گويد:
وقتى جنازه شريف امام صادق عليه السلام را براى خاكسپارى به سوى بقيع مى بردند ، ابوهريره عجلى (1)چنين سرود:
أقول وقد راحوا به يحملونه
على كاهل من حامليه وعاتق
أتدرون من ذا تحملون إلى الثرى؟
ثبيراً ثوى من رأس علياء شاهق
غداة حثّى الحاثّون فوق ضريحه
تراباً وأولى كان فوق المفارق
أيا صادق ابن الصادقين أليّة
بآبائك الأطهار حلفة صادق
لحقّاً بكم ذوالعرش اُقسم في الورى
فقال : تعالى اللَّه ربّ المشارق
نجوم هي إثنا عشرة كنّ سُبّقاً
إلى اللَّه في علم من اللَّه سابق (2)
مى گويم ، در حالى كه حاملان ، پيكر او را بر شانه هايشان به سوى گورستان مى برند :
آيا مى دانيد چه شخصيتى را به سوى خاك حمل مى كنيد؟ كوهسارى بلند كه از اوج به نشيب آمده ، در گورى مدفون مى شود .
بامدادان ، خاكريزان بر مرقد او خاك خواهند ريخت ، در حالى كه سزاوار است بر سر خويش خاك بريزيم .
اى صادق فرزند پيشوايان راستگو ! سوگند صادقانه به پدران پاك تو ؛
به حقيقت ، شما صاحب عرش هستيد و در ميان مردم سوگند ياد مى كنم و
مى گويم : بلندمرتبه است پروردگار مشارق .
آرى ، آنان دوازده ستاره بودند كه از هر پيشى گيرنده ، به سوى خداى متعال پيشى گرفته اند .
اشعار زير از امام صادق عليه السلام روايت شده است:
في الأصل كنّا نجوماً يستضاء بنا
وللبريّة نحن اليوم برهان
نحن البحور الّتي فيها لغائصكم
درّ ثمين وياقوت ومرجان
مساكن القدس والفردوس نملكها
ونحن للقدس والفردوس خزّان
من شذّ عنّا فبرهوت ساكنه
ومن أتاني فجنّات وولدان (1)
ما در اصل ، ستارگانى بوديم كه ملكوتيان به وسيله ما طلب روشنايى مى كردند و ما امروز هم از براى آفريدگان دليل و برهان هستيم .
ما همان درياهايى هستيم كه در ميان آنان ، شناوران شما دُرهاى گرانبها و گوهر و ياقوت و مرجان بدست مى آورند .
ما جايگاه قدس و بهشت برين را مالك مى شويم ؛ و خزانهداران آن جايگاه قدسى و بهشت برين ما هستيم .
هر كه از ما رو گرداند ، برهوت جايگاه اوست و كسى كه به سوى ما بيايد بهشت و ولدان (2)براى اوست.
در «رجال كبير» آمده است: ابو منذر، هشام بن محمّد بن سائب - نسب شناس ، دانشمند مشهور به فضل و دانش و آشنا به تاريخ از مذهب اماميّه - گويد :
به بيمارى سختى مبتلا شدم تا جايى كه دانش خود را فراموش نمودم، محضر امام صادق عليه السلام شرفياب شدم، حضرت با كاسه اى مرا سيراب نمود كه در آن علم و دانش نهاده بود و دانش من باز گشت .
او كسى بود كه در هنگام حضورش در محضر امام صادق عليه السلام ، حضرت
او را در كنار خود جاى مى داد و مورد احترام حضرتش بود . (1)
سمعانى و ديگران در مورد نيروى حافظه وى مى گويند: او قرآن را در مدّت سه روز حفظ نمود.
نويسنده رحمه الله گويد : هيچ تازگى ندارد ، چرا كه ، كسى كه امام صادق عليه السلام او را از كاسه علم سيراب كند او قرآن را در كمتر سه روز نيز حفظ كند.
از دانشمند مزبور حدود صد جلد كتاب به يادگار مانده و او از نسب شناسان و از دانشمندترين مردم نسبت به نسب رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بود .
موعظه و پندى رسا از امام صادق عليه السلام در مورد تحصيل طريق بندگى :
علّامه بزرگوار، مجلسى قدس سره در «بحار الأنوار» مى نويسد: به نسخه اى دست يافتم كه به خطّ شيخ بهايى قدس سره بود ، در آن نسخه آمده بود :
شيخ شمس الدين محمّد بن مكّى گويد : من از دستخطّ شيخ احمد فراهانى نقل مى كنم ، وى از عنوان بصرى - كه پيرمرد بزرگى بود و 94 سال سن داشت - نقل مى كند .
عنوان بصرى گويد : من چند سال بود كه نزد مالك بن انس آمد و شد داشتم، هنگامى كه امام جعفر صادق عليه السلام به مدينه آمد خدمتش شرفياب شدم و دوست داشتم همانند مالك ، از او نيز بهره اى ببرم .
روزى آن حضرت به من فرمود :
من شخصى هستم كه تحت نظر حكومت مى باشم در عين حال در هر ساعتى از ساعات شبانه روز، اورادى دارم كه بر آن مواظبت مى نمايم. بنابراين، مرا از وردم باز مدار، و برو نزد مالك و از او بهره بگير ، همچنان كه تا حال نزد او مى رفتى.
من از اين سخن ناراحت شده و محزون گشتم، از حضورش مرخص
1) تعليقات على منهج المقال : 367 .
شده و پيش خودم گفت: اگر او در من خيرى مى ديد مرا از پيش خود نمى راند و راهى براى رفت و آمد و كسب فيض مى گذاشت.
با اين حال وارد مسجد رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم شدم، بر حضرتش سلام نمودم، فرداى همان روز ، باز به روضه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مشرّف شدم و دو ركعت نماز خواندم، و دعا نموده و گفتم: بار خدايا! بار خدايا! از تو مى خواهم كه دل جعفر عليه السلام را با من مهربان كرده و از علومش به من روزى كنى تا به وسيله آن به راه مستقيم تو هدايت گردم .
پس از اين دعا با دلى غمگين به خانه خودم باز گشتم و تصميم گرفتم ديگر به خانه مالك بن انس نروم، چرا كه قلبم از مهر امام صادق عليه السلام پر شده بود، من جز براى نماز واجب، از خانه بيرون نمى رفتم .
چند روز گذشت، ديگر طاقتم طاق شده و صبرم تمام گشت و دلم تنگ ديدار حضرتش گرديد . پس از نماز ، آماده شده ، كفشم را پوشيده و ردا بر دوش انداخته و به سوى خانه امام صادق عليه السلام حركت كردم . وقتى كنار درب حضرتش رسيدم ، در زده و اجازه ورود خواستم .
خادمى خارج شد و گفت: چه مى خواهى ؟
گفتم: مى خواهم بر شريف و بزرگوار سلامى كرده و اظهار ارادت كنم .
گفت: او در مصلّاى خود مشغول نماز است.
من در آستانه در نشستم، اندكى نگذشته بود كه خادم بيرون آمد و گفت: به بركت خدا وارد شو.
وارد خانه شدم، سلام عرض كردم، حضرت فرمود :
بنشين خدا تو را بيامرزد.
من نشستم، اندكى سر به زير انداخت، سپس سر مبارك بالا آورد و فرمود: كنيه تو چيست؟
عرض كردم: ابو عبداللَّه .
فرمود: خداوند تو را در مورد كنيه ات ثابت و استوار داشته و موفّقت نمايد . اى ابا عبداللَّه ! چه سؤال دارى ؟
با خودم گفتم: اگر از زيارت اين آقا و سلام بر حضرتش جز همين دعا بهره اى نداشتم ، باز خيلى زياد بود .
آنگاه سر مبارك بالا گرفت و پرسيد : سؤالت چيست؟
عرض كردم : از خداوند خواستم تا دل شما را نسبت به من مهربان قرار داده و از دانش تو روزيم نمايد ، و اميدوارم خداى متعال اين دعاى شريف مرا پاسخ دهد . فرمود:
يا أباعبداللَّه! ليس العلم بالتعلّم ، إنّما هو نور يقع في قلب من يريد اللَّه تبارك وتعالى أن يهديه، فإن أردت العلم فاطلب أوّلاً في نفسك حقيقة العبوديّة واطلب العلم باستعماله، واستفهم اللَّه يفهمك .
اى ابا عبداللَّه ! علم با يادگرفتن و آموختن نيست، بلكه آن نورى است كه خداوند متعال در دل هر كه مى خواهد او را هدايت كند ، قرار مى دهد. اگر در پى علم و دانش هستى، پس نخست در دلت حقيقت عبوديّت و بندگى را بطلب و علم را با عمل نمودن، درياب و از خداوند طلب فهم كن تا بفهمى.
عرض كردم: اى آقاى بزرگوار !
فرمود: بگو اى ابا عبداللَّه!
عرض كردم: يا أبا عبداللَّه ! ما حقيقة العبوديّة ؟
اى ابا عبداللَّه! حقيقت بندگى چيست؟
فرمود: ثلاثة أشياء : أن لا يرى العبد لنفسه فيما خوّله اللَّه ملكاً ، لأنّ العبيد لايكون لهم ملك يرون المال مال اللَّه يضعونه حيث أمرهم اللَّه به ، ولا يدبّر العبد لنفسه تدبيراً ، وجملة اشتغاله فيما أمره تعالى به ونهاه عنه .
حقيقت بندگى سه چيز است:
1 - بنده در آنچه كه خداوند به او از فضلش عطا نموده ملكيّتى احساس نكند. چرا كه بندگان هرگز داراى ملك و مال نيستند، آنان مال را از آن خداوند مى دانند ، و در آنجا كه خدا امر فرموده مصرف مى نمايند ؛
2 - و بنده هرگز براى خويشتن تدبيرى نمى انديشد ؛
3 - و همه مشغوليّت او در دستورات خداوند متعال و اجتناب از منهيّات اوست .
وقتى بنده اى خود را در آنچه خداوند به او از فضلش عنايت فرموده مالك نداند، انفاق براى او در مواردى كه خداوند به او امر به انفاق نموده، آسان مى شود.
وقتى بنده اى تدبير خود را به مدبّر خودش واگذار كند، مصايب دنيا بر او آسان مى گردد.
وقتى بنده اى به اطاعت از دستورات خدا و اجتناب از منهيّات او مشغول شود، فرصتى براى خودنمايى و فخرفروشى و جدال با مردم پيدا نمى كند.
وقتى خداوند با اين سه خصلت بنده اى را گرامى داشت، زندگى در دنيا، و رفتار با ابليس و مردم بر او آسان مى گردد، ديگر دنيا را براى تكاتر و زياده طلبى و تفاخر، و آنچه در نزد مردم است براى عزّت و برترى جويى طلب نمىكند، و روزگارش را با بطالت نمى گذراند .
و اين نخستين درجه تقواست كه خداوند متعال مى فرمايد:
«تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لايُريدُونَ عُلُوّاً فِي الْأَرْضِ وَلا فَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ» (1)؛
«اين سراى آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه اراده برترى جويى در زمين و فساد ندارند و سرانجام ، نيك براى پارسايان است» .
عرض كردم: اى ابا عبداللَّه! براى من سفارشى بفرماييد!
فرمود: تو را به نه چيز سفارش مى نمايم، اينها سفارش من براى كسانى است كه در جست و جوى راهى به سوى خدا هستند، و از خداوند مى خواهم كه تو را براى عمل به اين سفارشها موفّق گرداند.
از اين نه سفارش؛ سه مورد در رياضت و تهذيب نفس است، سه مورد در حلم و بردبارى و سه مورد در دانش ، اين سفارشها را حفظ كن ، مبادا در آنها سُستى نمايى .
1) سوره قصص ، آيه 83 .
عنوان گويد: من ، دل در گروش گذاشته و با تمام وجود آماده شنيدن سخنان زيبايش شدم .
آن حضرت فرمود :
أمّا اللواتي في الرياضة : فإيّاك أن تأكل ما لاتشتهيه ، فإنّه يورث الحماقة والبله ، ولاتأكل إلّا عند الجوع ، وإذا أكلت فكل حلالاً وسمّ اللَّه ، واذكر حديث الرسول صلى الله عليه وآله وسلم : ما ملأ آدمي وعاءاً شرّاً من بطنه ، فإن كان ولابدّ فثلث لطعامه وثلث لشرابه وثلث لنفسه.
سه موردى كه در رياضت و تهذيب نفس است اين كه:
مبادا آنچه را كه اشتهايت نمى كشد و نمى خواهى؛ بخورى، چرا كه اين موجب حماقت و ابلهى است، غذا نخور مگر در هنگام گرسنگى، وقتى مى خواهى غذايى را ميل كنى ، غذاى حلال بخور ، بسم اللَّه بگو و حديث رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم را بياد آور كه مى فرمايد:
«آدمى هيچ ظرفى را بدتر از شكمش پر نكند، اگر ناگريزى آن را پر كنى پس يك سوّم آن را از غذا، و يك سوّمش را از آب و يك سوّم آن را از هوا پر كن».
وأمّا اللواتي في الحلم : فمن قال لك : إن قلت واحدة سمعت عشراً فقل : إن قلت عشراً لم تسمع واحدة ، ومن شتمك فقل له : إن كنت صادقاً فيما تقول فأسأل اللَّه أن يغفر لي ، وإن كنت كاذباً فيما تقول فاللَّه أسأل أن يغفر لك ، ومن وعدك بالخناء فعده بالنصيحة والرعاء .
و آنچه در مورد حلم و بردبارى است اين كه:
هر گاه كسى به تو گفت: اگر يكى بگويى ده تا خواهى شنيد؛ تو در پاسخ او بگو: اگر ده تا بگويى حتّى يكى هم نخواهى شنيد.
اگر تو را ناسزا گويد، بگو: اگر در آنچه مى گويى راست گو هستى، از خداوند مى خواهم كه مرا بيامرزد و اگر دروغ مى گويى از خدا مى خواهم كه تو را بيامرزد.
و اگر كسى تو را به فحش و دشنام وعده مى دهد تو به او وعده نصيحت و خير خواهى و مراعات بده.
وأمّا اللواتي في العلم : فاسأل العلماء ما جهلت ، وإيّاك أن تسألهم تعنّتاً وتجربة ، وإيّاك أن تعمل برأيك شيئاً ، وخذ بالإحتياط في جميع ما تجد إليه سبيلاً واهرب من الفتيا هربك من الأسد ، ولاتجعل رقبتك للناس جسراً .
و امّا مواردى كه در دانش است اين كه:
آنچه را كه نمى دانى از دانشمندان بپرس، و هرگز به جهت مجادله و امتحان كردن از آنان مپرس .
هرگز به رأى خود عمل نكن . و در همه مواردى كه راه را پيدا مى كنى، راه احتياط پيش گير، و از دادن فتوا همانند فرارت از شير فرار كن، و گردنت را براى مردم پل قرار نده .
اينك اى عبداللَّه! برخيز، به راستى كه تو را پند و اندرز دادم و ورد مرا از بين نبر؛ چرا كه من شخصى هستم كه بر نفس خويش بخل شديد دارم و سلام بر كسى كه در پى هدايت است. (1)
از جمله مواعظ امام صادق عليه السلام موعظه اى است كه شيخ صدوق رحمه الله در «امالى» خود نقل كرده كه گويد:
مردى خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شد ، عرض كرد: پدر و مادرم فدايت باد اى فرزند رسول خدا ! به من پند و اندرزى بياموز !
حضرت فرمود:
إن كان اللَّه تبارك وتعالى قد تكفّل بالرزق ، فاهتمامك لماذا ؟
وإن كان الرزق مقسوماً ، فالحرص لماذا ؟
وإن كان الحساب حقّاً ، فالجمع لماذا ؟
وإن كان الثواب عن اللَّه حقّاً ، فالكسل لماذا ؟
وإن كان الخلف من اللَّه عزّوجلّ حقّاً ، فالبخل لماذا ؟
وإن كانت العقوبة من اللَّه عزّوجلّ النار ، فالمعصية لماذا ؟
1) بحار الأنوار : 224/1 ح 17 .
وإن كان الموت حقّاً ، فالفرح لماذا ؟
وإن كان العَرْض على اللَّه حقّاً ، فالمكر لماذا ؟
وإن كان الشيطان عدوّاً ، فالغفلة لماذا ؟
وإن كان المَمرّ على الصراط حقّاً ، فالعُجب لماذا ؟
وإن كان كلّ شيء بقضاء وقدَر ، فالحزن لماذا ؟
وإن كانت الدنيا فانية ، فالطمأنينة إليها لماذا ؟ (1)
بخشى از اين روايت در بحار الأنوار : 157/73 ح 160 1 ح 300 1 ح 1 و 284/75 ح 1 ، و تمام آن در ج : 190/78 ح 1 نقل گرديده است .
اگر به راستى خداوند متعال كفيل روزى است؛ پس اندوه تو براى چيست؟
و اگر روزى تقسيم شده است؛ پس حرص ورزيدن تو براى چيست؟
و اگر حساب حق است؛ پس جمع كردن مال براى چيست؟
و اگر پاداش از ناحيه خداوند متعال حق است؛ پس تنبلى براى چيست؟
و اگر (در مقابل هر انفاقى) عوض از سوى خداوند متعال حقيقت دارد؛ پس بخل براى چيست؟
و اگر كيفر از سوى خداوند متعال آتش دوزخ است؛ پس گناه براى چيست؟
و اگر مرگ حق است؛ پس شادمانى براى چيست؟
و اگر حضور يافتن و ظاهر گشتن در پيشگاه الهى حق است؛ پس نيرنگ و حيله براى چيست؟
و اگر شيطان دشمن است؛ پس غفلت براى چيست؟
و اگر عبور از صراط حقيقت دارد؛ پس عجب و خودبينى براى چيست؟
و اگر هر چيزى با قضا و قدر تحقّق پيدا مىكند؛ پس غصّه براى چيست؟
و اگر دنيا فانى و بى اعتبار است؛ پس اعتماد و دل بستن به آن، براى چيست؟
1) امالى شيخ صدوق : 56 ح 5 مجلس 2 ، التوحيد : 376 ح 21 ، الخصال : 450 ح 55 .
قطره اى از درياى فضايل و مناقب
عالم خاندان علم و نبوّت
ابو ابراهيم حضرت امام موسى كاظم
صلوات اللَّه عليه
1055 / 1 - در كتاب «قرب الإسناد» مى نويسد: عيسى شلقان گويد:
محضر باصفاى امام صادق عليه السلام شرفياب شدم ، مى خواستم در مورد ابوالخطّاب از حضرتش بپرسم.
حضرت پيش از آنكه من بنشينم به من فرمود :
اى عيسى! چه مانعى دارد كه پسرم را ملاقات كنى و آنچه مى خواهى از او بپرسى ؟
من خدمت بنده صالح و شايسته خدا ، امام كاظم عليه السلام رفتم، او در مكتب بود، و در لبهاى شريفش اثر مركب بود ، پيش از سؤال من فرمود:
يا عيسى ! إنّ اللَّه تبارك وتعالى أخذ ميثاق النبيّين على النبوّة فلم يتحوّلوا عنها أبداً، وأخذ ميثاق الوصيّين على الوصيّة فلم يتحوّلوا عنها أبداً ، وأعار قوماً الإيمان زماناً ثمّ يسلبهم إيّاه ، وأنّ أبا الخطّاب ممّن اُعير الإيمان وسلبه اللَّه .
اى عيسى! به راستى كه خداوند از پيامبران بر پيامبرى پيمان گرفته كه همواره ثابتند و از آن روگردان نمى باشند ، و از اوصيا بر وصايت و امامت پيمان گرفته كه همواره ثابتند و از آن روگردان نمى باشند ، و به برخى ايمان عاريه اى داده كه بعداً از آنها مىگيرد و ابوالخطّاب از جمله كسانى بود كه ايمان عاريه اى داشت و خداوند از او گرفت.
من (از پاسخ آن آقازاده خوشحال شدم و) آن حضرت را در آغوش گرفته و ميان دو چشمانش را بوسيدم، سپس عرض كردم: پدر و مادرم فدايت باد ! كه شما از خاندانى هستيد كه خداوند مى فرمايد :
«ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ» (1)؛
«آنان فرزندانى هستند كه برخى از برخى ديگر (فضيلت) گرفته اند و خداوند شنوا و داناست».
آنگاه خدمت امام صادق عليه السلام بازگشتم، حضرت فرمود: چه كردى اى عيسى؟
عرض كردم: پدر و مادرم فدايت باد! خدمت فرزندتان كاظم عليه السلام رسيدم، وى پيش از آن كه من چيزى بپرسم پاسخم داد و هر چه كه مى خواستم بپرسم جواب داد، سوگند به خدا! فهميدم كه صاحب اين امر اوست و او امام است.
حضرت فرمود:
يا عيسى ! إنّ ابني هذا الّذي رأيت لو سألته عمّا بين دفّتي المصحف لأجابك فيه بعلم .
اى عيسى! اين پسرم كه او را ديدى اگر از آنچه در قرآن است از او بپرسى با علم و دانش ، پاسخ واقعى را به تو خواهد داد .
امام صادق عليه السلام همان روز او را از مكتب بيرون آورد، و از آن روز فهميدم كه او صاحب اين امر و امام است. (2)
1056 / 2 - در كتاب «الثاقب في المناقب» و نيز «الصراط المستقيم» آمده است:
مفضّل بن عمر گويد : هنگامى كه امام صادق عليه السلام به شهادت رسيد يكى از فرزندان آن حضرت به نام عبداللَّه بن جعفر ادّعاى امامت كرد .
امام كاظم عليه السلام به غلامش دستور داد تا مقدارى هيزم در وسط حياط جمع كنند، آنگاه شخصى را فرستاد تا عبداللَّه را به خانه دعوت كند.
او آمد، امام كاظم عليه السلام نيز به همراه گروهى از بزرگان شيعه اماميّه در خانه حضور به هم رسانيدند.
امام عليه السلام دستور داد هيزمها را آتش بزنند، تا خوب سرخ شوند. آنگاه برخاست و با لباسهايش در وسط آتش قرار گرفت، و رو كرد به آن گروه و ساعتى با آنان به سخن پرداخت، سپس برخاست و لباسش را تكان داد و به جايگاه خود برگشت، رو كرد به برادرش عبداللَّه و فرمود:
إن أنت تزعم أنّك الإمام بعد أبيك فاجلس في ذلك المجلس .
اگر تو گمان مى كنى كه پس از پدرت امام هستى برخيز و در وسط آتش بنشين.
مفضّل مى گويد: در اين هنگام ما ديديم كه رنگ عبداللَّه دگرگون شد و برخاست و در حالى كه رداى خود را بر زمين مى كشيد از خانه امام كاظم عليه السلام بيرون رفت . (1)
1057 / 3 - در كتاب «الثاقب فى المناقب» مى نويسد : حديث ابوحنيفه از جمله احاديثى است كه ميان شيعه و سنّى شهرت يافته است .
روزى ابو حنيفه وارد خانه امام صادق عليه السلام شده و فرزندش موسى صلوات اللَّه عليه را در راهرو منزل مى بيند ، با خودش مى گويد : شيعيان چنين مى پندارند كه دانش در دوران كودكى به اينان عطا مى شود، اينك از اين كودك سؤالاتى مى پرسم تا او را امتحان كنم .
آنگاه رو به امام كاظم عليه السلام كرده و مى گويد: اى پسر! وقتى آدم غريبى وارد شهرى شد كجا بايد قضاى حاجت كند؟
1) الثاقب في المناقب : 137 ح 1 ، بحار الأنوار : 67/48 ح 89 . اين روايت در الصراط المستقيم : 189/2 ح 2 به صورت اختصار نقل شده و نظيرش در الخرائج : 308/1 ح 2 آمده است .
امام كاظم عليه السلام با نگاهى غضبناك به او نگريست و فرمود:
اى شيخ! بى ادبى كردى، سلامت كو؟
ابو حنيفه گويد: من شرمنده شده و عقب عقب برگشتم تا از خانه بيرون رفتم و اين در حالى بود كه او در نظرم خيلى بزرگوار و شريف آمد، آنگاه بازگشتم ، سلام نموده و عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! اگر شخص غريبى وارد شهرى شد كجا بايد قضاى حاجت كند؟ فرمود:
از كنار رودخانه هاى شهر، جويبارهاى آب، محل فرود آمدن و تجمّع مردم ، زير درختان ميوه دار، اطراف خانه ها، كنار راهها و كنار چشمه ها و حوضها بپرهيزد؛ هر كجا كه بخواهد قضاى حاجت كند.
ابو حنيفه گويد: عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! معصيت از چه كسى سر مى زند؟
حضرت نگاهى به من كرد و فرمود:
إمّا أن تكون من اللَّه ، أو من العبد ، أو منهما معاً ، فإن كانت من اللَّه فهو أكرم من أن يؤاخذه بما لم يكتسبه ، وإن كانت منهما فهو أعدل من أن يأخذ العبد بما هو شريك فيه ، فلم يبق إلّا أن يكون من العبد ، فإن عفا فبفضله ، وإن عاقب فبعدله .
گناه يا از ناحيه خداوند است، يا از جانب بنده، يا از جانب هر دو، اگر از ناحيه خدا باشد او بزرگوارتر از آن است كه بنده اش را به خاطر معصيتى كه مرتكب نشده كيفر دهد و اگر از جانب هر دو باشد ، خداوند عادلتر از آن است كه در معصيتى كه خود شركت نموده ، بنده اش را كيفر دهد، پس راهى نمى ماند جز آنكه معصيت از جانب بنده باشد. در اين صورت، اگر خداوند بنده اش را بخشيد پس به فضل و رحمتش بوده و اگر او را كيفر داد پس به عدلش با او رفتار كرده است .
ابو حنيفه گويد: بغض گلويم را گرفت چشمانم از اشك پر شد و اين آيه را خواندم كه:
«ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بِعْضٍ وَاللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ» (1)؛
«آنان فرزندانى هستند كه برخى از برخى ديگر (فضيلت) گرفته اند و خداوند شنوا و داناست». (2)
1058 / 4 - باز در همان كتاب آمده است: اسحاق بن ابى عبد اللَّه گويد:
سالى كه امام كاظم عليه السلام از بصره مى آمدند ؛ من همراه حضرتش بودم، ما از ترس توفان از زمين سيلگاهى كه در آن ريگ و سنگريزه بود عبور مى كرديم، در اين هنگام باگروهى كه سوار كشتى بودند برخورد كرديم، از آنان سر و صدايى شنيده مى شد. امام عليه السلام فرمود:
اين سر و صدا براى چيست؟
عرض شد : عروسى را به سوى همسرش مى برند .
پس از اندك زمانى ناگاه فريادى شنيديم.
امام عليه السلام فرمود:
اين فرياد چه بود؟
عرض كردم: عروس مى خواست مشتى آب بردارد كه دستبندش در آب افتاد.
امام عليه السلام فرمود:
بايستيد، و به ناخداى كشتى آنان نيز بگوييد: كشتى را نگه دارد.
ما ايستاديم، ناخداى آنان نيز كشتى را نگه داشت، حضرت سينه مبارك خود را به كشتى تكيه داده و آهسته دعايى خواند، آنگاه به ناخدا فرمود:
در آب فرو رو (و دستبند را بياور).
ناخدا لنگى به خود بسته و در آب فرو رفت، بيش از نيم ساعت جستجو كرد ناگاه دستبند را آورد .
وقتى ناخدا دستبند را آورد ، اسحاق ، برادر امام عليه السلام عرض كرد: قربانت گردم ! دعايى كه خواندى براى ما نيز بياموز .
حضرت فرمود:
به شرطى كه به نااهلان نياموزى جز افرادى كه مورد اعتماد هستند.
آنگاه اين دعا را خواند:
«يا سابِقَ كُلِّ فَوْتٍ ، وَيا سامِعَ كُلِّ صَوْتٍ ، وَيا بارِئَ النُّفُوسِ بَعْدَ الْمَوْتِ ، وَيا كاسِيَ الْعِظامِ لَحْماً بَعْدَ الْمَوْتِ ، يا مَنْ لاتَغْشاهُ الظُّلُماتِ الْحِنْدِسيَّة وَلاتَتَشابَهُ عَلَيْهِ الْأَصْواتُ الْمُخْتَلِفَةُ ، وَيا مَنْ لايَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ ، يا مَنْ لَهُ عِنْدَ كُلِّ شَيْءٍ مِنْ خَلْقِهِ سَمْعٌ حاضِرٌ ، وَبَصَرٌ نافِذٌ ، لايُغَلِّطُهُ كَثْرَةُ الْمَسائِلِ ، وَلايُبْرِمُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحّين ، يا حَيٌّ حينَ لا حَيَّ في دَيْمُومِيَّةِ مُلْكِهِ وَبَقائِهِ ، يا مَنْ سَكَنَ الْعُلى وَاحْتَجَبَ عَنْ خَلْقِهِ بِنُورِهِ ، يا مَنْ أَشْرَقَ بِنُورِهِ دياجِي الظُّلَم ، أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْواحِدِ الْأَحَدِ الْفَرْدِ الْوِتْرِ الصَّمَدِ أَنْ تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الطَّيِّبينَ الْأَخْيار» .
اى پيشى گيرنده از هر فوت شده، و اى شنونده هر صدا، و اى آفريننده جانها پس از مرگ ، و اى پوشاننده استخوانها با گوشت پس از بين رفتن ، اى كسى كه تاريكهاى تيره او را نپوشاند و صداهاى گوناگون بر او مشتبه نگردد ، و اى كسى كه هيچ امرى او را از امر ديگرى باز ندارد ، اى كسى كه نزد هر آفريده گوش شنوا و ديده نافذ دارد كه زيادى پرسشها او را به اشتباه نينداخته و پافشارى اصراركنندگان خسته اش نكند .
اى زنده در زمانى كه در ملك هميشگى و بقايش زنده اى نبود ، اى كسى كه ساكن در (عرش) والا است و با نورش از آفريدگانش فاصله گرفته ، اى كسى كه با نورش قعر تاريكي ها را روشن نموده؛ از تو مى خواهم به حق آن اسمت كه تنها ، يكتا ، يگانه فرد ، وتر و صمد است كه بر محمّد و آل محمّد كه پاكيزه و برگزيده اند درود فرست . (1)
1) الثاقب في المناقب : 459 ح 5 ، بحار الأنوار : 29/48 ح2 . نظير اين روايت را إربلى در كشف الغمّة : 239/2 آورده است .
1059 / 5 - باز در همان كتاب آمده است : اسحاق بن منصور گويد:
از امام كاظم عليه السلام شنيدم كه تاريخ مرگ يكى از شيعيانش را اطلاع مى داد ، من با خود گفتم : به راستى اين شخص مى داند كه شيعيانش در چه روزى مى ميرند ؟
همين كه اين سخن از ذهن من خطور نمود ، رو به من كرد و فرمود :
اصنع ما أنت صانع ، فإنّ عمرك قد فني ، وقد بقي منه دون سنتين، وكذلك أخوك لايمكث بعدك إلّا شهراً واحداً حتّى يموت، وكذلك عامّة أهل بيتك ويتشتّت كلّهم ، ويتفرّق جمعهم ، ويشمت بهم أعداؤهم ويصيرون رحمة لإخوانهم ، إن كان هذا في صدرك.
تو نيز هر كارى دارى انجام بده كه عمر تو هم در حال پايان است و بيش از دو سال زنده نيستى و برادرت نيز يك ماه پس از تو خواهد مرد و همچنين تمام خانواده ات همگى پراكنده و جمعيّت آنها متفرّق خواهند شد و مورد سرزنش دشمنان و ترحّم دوستان قرار خواهند گرفت ، آيا اين خيال را نمى كردى ؟
عرض كردم: از آنچه از ذهنم خطور كرد به سوى خدا استغفار مى نمايم.
آرى ، دو سال تمام نشد كه اسحاق بن منصور از دنيا رفت، و پس از يك ماه برادرش نيز وفات يافت، خانواده اش نيز مردند، و بازماندگان آنها فقير شده و پراكنده شدند به گونه اى كه نيازمند به كمك و صدقه شدند. (1)
1060 / 6 - باز در همان كتاب مى خوانيم: اسحاق بن عمّار گويد:
محضر باصفاى امام كاظم عليه السلام شرفياب شده و برابر حضرتش نشستم، ناگاه شخصى خراسانى اجازه ورود خواست، وارد شده و با لهجه اى سخن گفت كه من تا حال نشنيده بودم، گويا صدايى شبيه، صداى پرندگان داشت .
1) الثاقب في المناقب : 461 ح 8 ، الخرائج : 310/1 ح3 ، بحار الأنوار : 68/48 ح 90 .
حضرت پاسخ او را با همان زبان و لهجه خودش داد تا اين كه صحبت آنها تمام شد و او همه مسايلش را پرسيد و بيرون رفت.
عرض كردم: من تاكنون چنين زبان و لهجه اى نشنيده بودم.
حضرت فرمود:
اين لهجه گروهى از اهل چين است . البتّه، زبان و لهجه همه مردم چين، چنين نيست. مثل اين كه از حرف زدن من به لهجه آنان در شگفت شدى؟
عرض كردم: جاى شگفتى بود.
فرمود:
أخبرك بما هو أعجب منه ، إنّ الإمام يعلم منطق الطير ومنطق كلّ ذي روح خلقه اللَّه تعالى، وما يخفى على الإمام شيء .
اينك از اين شگفتتر به تو مى گويم؛ به راستى كه امام، زبان پرندگان و هر صاحب روحى را كه خدا آفريده مى داند و چيزى بر امام پوشيده نيست. (1)
1061 / 7 - شيخ مفيد قدس سره در «الارشاد» و طبرسى رحمه الله صاحب تفسير «مجمع البيان» در «اعلام الورى» مى نويسند: حسن بن محمّد از جدّش از افراد زيادى از ياران و اساتيدش نقل مى كند كه:
يكى از فرزندان عمر بن خطّاب در مدينه امام كاظم عليه السلام را مورد آزار قرار مى داد، وقتى آن حضرت را مى ديد ناسزا مى گفت و به على عليه السلام دشنام مى داد. روزى بعضى از ياران امام كاظم عليه السلام به حضرتش عرض كردند : اجازه دهيد ما اين فاجر را بكشيم .
حضرت به شدّت آنها را از اين عمل بازداشته و به خاطر اين عمل توبيخ نمود. آنگاه از شغل آن مرد عمرى پرسيد.
گفتند: او در اطراف مدينه مشغول زراعت است، حضرت سوار بر مركبش شده و به سوى او حركت كرد، او را در مزرعه اش پيدا كرد، با
1) الثاقب في المناقب : 462 ح 9 ، بحار الأنوار : 70/48 ح 94 . اين روايت را راوندى در الخرائج : 313/1 ح6 (با اندكى تفاوت) آورده است .
الاغش وارد مزرعه وى شد .
عمرى فرياد زد: زراعت مرا لگدمال نكن .
حضرت همچنان سوار بر الاغ از روى زراعت او به طرفش مىرفت ، تا اين كه نزديك او رسيد، و از مركب پياده شد، و در كنارش نشست، و با روى گشاده و خندان به او فرمود :
چقدر هزينه براى اين مزرعه كرده اى؟
گفت: صد دينار .
... تا آنجا كه گويد : امام كاظم عليه السلام كيسه اى در آورد - كه در آن سيصد دينار بود - و به او داد و فرمود:
زراعت تو نيز بحال خودش باقى است ، خداوند آنچه در آن اُميد دارى به تو روزى مى كند .
راوى گويد: عمرى برخاست و سر امام عليه السلام را بوسيد و تقاضا كرد كه حضرت از خطاى گذشته اش بگذرد .
امام كاظم عليه السلام لبخندى به او زد و بازگشت .
راوى گويد : آن حضرت به سوى مسجد رفت ، ديد عمرى در مسجد نشسته، نگاهى به آن حضرت كرد و اين آيه را خواند: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيث يَجْعَل رِسالَتَه»؛ «خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد» .
ياران عمرى دور او را گرفتند و گفتند: جريان چيست؟ تو پيش از اين چنين عقيده نداشتى و اين گونه نمى گفتى ؟
عمرى گفت: اكنون شنيديد كه چه گفتم، و شروع كرد به دعا كردن بر امام كاظم عليه السلام . يارانش با او دشمنى كردند او نيز با آنها دشمن شد .
وقتى امام كاظم عليه السلام به منزلش برگشت، به اطرافيانش - كه تصميم قتل او را گرفته بودند - فرمود :
أيّما كان خيراً ما أردتم ؟ أم ما أردت ؟ إنّني أصلحت أمره
بالمقدار الّذي عرفتم وكفيت به شرّه.
كدام رفتار بهتر بود : آنچه شما تصميم داشتيد يا آنچه من انجام دادم؟! من با همان مبلغى كه مى دانيد او را رو به راه كرده و جلو شرّش را گرفتم . (1)
1062 / 8 - قطب راوندى قدس سره در كتاب «خرائج» مى نويسد: ابن ابى حمزه گويد:
من در خدمت مولايم امام كاظم عليه السلام بودم، ناگاه سى نفر غلام حبشى كه براى حضرتش خريده بودند وارد شدند، يكى از غلامان كه زيبا بود با زبان مادرى خود سخن گفت، امام كاظم عليه السلام نيز با همان لهجه پاسخ او را داد.
غلام از اين امر در شگفت شد و ديگران نيز در شگفت شدند، چرا كه خيال مى كردند كه امام عليه السلام زبان آنها را نمى فهمد.
امام كاظم عليه السلام به او فرمود:
من مقدارى پول در اختيار تو مى گذارم و تو به هر كدام سى درهم بده .
آنها از خدمت حضرتش بيرون آمدند، و به يكديگر مى گفتند: اين آقا به لهجه ما ، بهتر از خودمان صحبت مى نمايد، و اين نعمتى است كه خداوند به ما ارزانى داشته است.
علىّ بن ابو حمزه گويد: وقتى آنها بيرون رفتند، عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! ديدم كه با اين حبشيان به زبان خودشان حرف مى زدى؟
حضرت فرمود:
آرى. عرض كردم: به يكى از غلامان امتيازى قايل شدى؟
فرمود: آرى، به او گفتم: به يارانش نصيحتى كند، و هر ماه به هر كدام از آنها سى درهم بدهد، زيرا وقتى او زبان به سخن گشود از آنها داناتر بود، چرا كه او از فرزندان پادشاه آنهاست، او را رئيس آنها قرار داده و سفارش كردم هر چه نياز دارند از او بگيرند . با همه اينها، او غلام درستى است.
آنگاه حضرت فرمود: شايد تو از اين كه با زبان حبشى با آنان صحبت
1) الإرشاد : 297 ، إعلام الورى : 26/2 و 27 ، بحار الأنوار : 102/48 ح 7 .
كردم در شگفت شدى ؟
عرض كردم: آرى، به خدا سوگند !
فرمود: در شگفت مباش كه آنچه از امر من بر تو پنهان شده از اين خيلى شگفت انگيزتر و شگفت انگيزتر است . آنچه از من شنيدى همانند اين است كه پرنده اى با منقارش قطره اى از دريايى بردارد ، آيا آن يك قطره اى كه پرنده با منقارش برداشته از دريا مى كاهد ؟
والإمام بمنزلة البحر لاينفد ما عنده وعجائبه أكثر من عجائب البحر.
و امام نيز به منزله درياست، آنچه در نزد اوست پايان پذير نيست و كارهاى شگفت انگيز او ، از شگفتى هاى دريا بيشتر است . (1)
1063 / 9 - ابو الفرج در «مقاتل الطالبيّين» مى نويسد: يحيى بن حسن گويد:
امام كاظم عليه السلام هر گاه از كسى خبرى به او مى رسيد كه ناخوشآيند بود ، كيسه دينارى براى او مى فرستاد. كيسه هاى آن حضرت بين سيصد تا دويست دينار بود و كيسه هاى آن حضرت ضرب المثل شده بود . (2)
1064 / 10 - ديلمى در «اعلام الدين» مى نويسد: ابو حنيفه گويد:
روزى جهت پرسش از مسائلى خدمت امام صادق عليه السلام رفتم ، گفتند : آن حضرت خوابيده است .
من منتظر شدم تا از خواب بيدار شود . در اين بين پسربچّه اى پنج - يا شش - ساله اى را ديدم، كه بسيار زيبا، داراى هيبت والا و نيكو رفتار بود، پرسيدم: اين كودك كيست؟
گفتند: موسى بن جعفرعليهما السلام است .
بر او سلام كرده و گفتم: اى فرزند رسول خدا ! نظر شما در مورد اعمال بندگان چيست ؟
حضرت چهار زانو نشست و آستين راست خود را روى آستين چپ گذاشت و فرمود:
اى نعمان! پرسيدى، اينك پاسخش را گوش كن، وقتى شنيدى بفهم و حفظ كن، وقتى فهميدى عمل كن.
إنّ أفعال العباد لاتعدو من ثلاث خصال : إمّا من اللَّه على انفراده ، أو من اللَّه والعبد شركة ، أو من العبد بانفراده . فإن كانت من اللَّه على انفراده فما باله سبحانه يعذّب عبده على ما لم يفعله مع عدله ورحمته وحكمته ، وإن كانت من اللَّه والعبد شركة فما بال الشريك القويّ يعذّب شريكه على ما قد شركه فيه وأعانه عليه .
همانا اعمال بندگان از سه صورت خارج نيست:
1 - يا فقط خداوند اين كارها را انجام مى دهد. 2 - يا خدا و بنده در انجام اين اعمال شريكند. 3 - يا تنها بنده انجام مى دهد.
اگر خداوند به تنهايى انجام داده ، پس چرا بندهاش را بر آنچه انجام نداده كيفر كند؟ با اين كه خداوند عادل، رحيم و حكيم است.
و اگر اين عمل با شركت بنده و خدا انجام پذيرفته، چرا شريك توانا و قوى، شريك ناتوان خود را كيفر دهد؟ با اين كه خودش شريك بوده و او را يارى نموده است؟
آنگاه حضرت فرمود: يا نعمان! اين دو صورت كه حتماً محال است ؟
ابو حنيفه گفت: آرى .
حضرت فرمود: فقط صورت سوّم باقى مى ماند كه بنده به تنهايى انجام بدهد.
آنگاه حضرت اين اشعار را خواند:
لم تخل أفعالنا الّتي نذمّ بها
إحدى ثلاث خصال حين نبديها
إمّا تفرّد بارئنا بصنعتها
فيسقط اللوم عنّا حين نأتيها
أو كان يشركنا فيها فيلحقه
ما كان يلحقنا من لائم فيها
أو لم يكن لإلهي في جنايتها
ذنب فما الذنب إلّا ذنب جانيها
كارهايى كه باعث نكوهش ما مى گردند ، به هنگام مرتكب شدن از سه حالت بيرون نيستند:
يا پروردگار ما به تنهايى آنها را انجام مى دهد؛ در آن صورت با اين كه از ما ظاهر گشته ، مورد ملامت قرار نمى گيريم .
يا اين كه خداوند در ارتكاب آنها با ما شريك است كه در آن صورت او نيز مانند ما مورد سرزنش قرار مى گيرد .
يا اين كه براى خداوند در جنايت بنده گناهى نيست ، پس گناه مربوط به كسى است كه آن را مرتكب شده است . (1)
1065 / 11 - علّامه بزرگوار محدّث عالى مقدار مجلسى قدس سره مى گويد : در يكى از كتابهاى دانشمندان شيعه ديدم كه آمده بود :
وقتى هارون الرشيد لعنة اللَّه عليه تصميم گرفت امام كاظم عليه السلام را به شهادت برساند، قتل آن حضرت را به هر يك از مقامات كشورى و لشكرى پيشنهاد كرد هيچ كدام نپذيرفتند.
وى ناچار نامه اى به نمايندگان خود در كشورهاى فرنگ نوشت كه : گروهى را براى من بفرستيد كه خدا و پيامبر را نشناسند، من مى خواهم به وسيله آنان كارى انجام دهم.
آنان يك گروه پنجاه نفرى را كه آشنايى با اسلام حتّى با لغت عرب نداشتند ، فرستادند . وقتى آنان آمدند هارون آنها را گرامى داشت و پرسيد: خداى شما كيست؟ پيامبرتان كيست؟
آنان پاسخ دادند: ما نه خدايى را مى شناسيم نه پيامبرى را .
آنگاه آنها را وارد اتاقى كرد كه امام كاظم عليه السلام را در آن زندانى كرده بود، تا حضرتش را به قتل برسانند و خود هارون الرشيد لعين نيز از پنجره اتاق به آنان تماشا مى كرد .
آنان وارد اتاق شدند وقتى چشمشان به امام كاظم عليه السلام افتاد اسلحه خود
1) اعلام الدين: 318 ، بحار الأنوار : 175/48 ح 18 .
را كنار انداخته و بدنشان به لرزه افتاد، و در پيشگاه حضرتش به سجده افتادند و از ترحّم به امام عليه السلام مى گريستند .
امام كاظم عليه السلام نيز دست رأفت خويش را بر سر آنها مى كشيد و با زبان و لهجه خودشان با آنان صحبت مى كرد و آنان مى گريستند .
وقتى هارون چنين ديد از ترس اين كه فتنه و آشوبى برپا شود وزير خود را صدا زد و به او دستور داد كه آنها را بيرون كند.
آنان در حالى كه به احترام امام عليه السلام عقب عقب مى آمدند خارج شدند، آنگاه سوار بر مركبهاى خود شده و بدون اجازه هارون به سوى كشورشان بازگشتند. (1)
1066 / 12 - ثقة الإسلام كلينى رحمه الله در كتاب شريف «كافى» مى نويسد : يعقوب بن جعفر بن ابراهيم گويد :
من در خدمت امام كاظم عليه السلام به همراه عدّه اى در يكى از صحراهاى مدينه به نام «عريض» بوديم ، ناگاه مردى نصرانى وارد شد .
او رو به امام عليه السلام كرد و گفت : من طى يك سفرى پرزحمت و پرمشقّت از كشورى دور براى ديدن شما آمده ام، مدّت سى سال است از خداوند مى خواهم كه مرا به بهترين دين و داناترين بندگان راهنمايى فرمايد .
در خواب شخصى نزد من آمد و شخصيّتى را به من معرّفى كرد، او مردى بود كه در بالاى شهر دمشق زندگى مى كرد، من نزد او رفتم و با او صحبت كردم .
او گفت: من دانشمندترين اهل دين خود هستم، البتّه از من داناتر نيز وجود دارد .
به او گفتم: مرا به داناتر از خودت راهنمايى كن، چرا كه من رنج سفر را
1) بحار الأنوار : 249/48 ذيل ح 57 .
بزرگ نمى شمارم و از مشقّت آن باكى ندارم، من همه انجيل و نيز مزامير داود عليه السلام را خوانده ام، من چهار سفر از تورات و نيز ظاهر قرآن را خوانده و همه آن را در حفظ دارم.
آن دانشمند به من گفت: اگر علم نصرانى را مى خواهى، من از عرب و عجم به آن داناترم، و اگر علم يهودى را مى خواهى برو نزد «باطى» ، پسر شرحبيل سامرى كه امروزه داناترين مردم به آن علم است. و اگر دنبال كسى هستى كه علم اسلام، علم تورات، علم انجيل و زبور، كتاب هود را مى داند و از هر چه كه بر پيامبران فرود آمده - چه در زمان تو و چه در زمان گذشته - و آنچه كه خير و نيكى از آسمان فرود آمده - چه كسى از آن اطّلاع داشته يا نداشته باشد - آگاه است .
او بيان كننده هر چيزى و بهبود دهنده جهانيان است، او سبب آرامش كسى است كه دل در گرو او گذارد و بصيرت و بينش كسى است كه خدا بر او خيرى اراده فرموده ، و مأنوس با حق گشته است. همينك تو را به سوى او راهنمايى مى كنم و او را به تو معرّفى مى نمايم، پيش او برو، گر چه با پاى پياده باشى اگر نتوانستى با زانوان ادامه بده و اگر عاجز شدى روى زمين بنشين و خود را به سوى او بكش و اگر باز درماندى پس با صورت به جانب او برو .
گفتم: نه، من توانايى بدنى و مالى اين مسافرت را دارم .
گفت: پس فورى به سوى شهر «يثرب» حركت كن .
گفتم: من شهر «يثرب» را نمى شناسم .
گفت: به سوى مدينه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم همان پيامبرى كه بر عرب مبعوث شد، برو . او پيامبرى عربى و هاشمى بود، وقتى وارد شهر مدينه شدى از بنى غنم بن مالك نجّار بپرس، او در كنار مسجد شهر ، زندگى مىكند، در آن شهر با علامت و زينت نصرانيّت وارد شو، چرا كه والى آنجا بر آنها
(شيعيان او) سخت مى گيرد ، البتّه خليفه از او سختگيرتر است . آنگاه از پسران عمرو بن مبذول سؤال كن، او در بقيع زبير ساكن است .
آنگاه از موسى بن جعفر عليه السلام بپرس كه خانه اش كجاست؟ خودش كجاست؟ آيا در مسافرت است يا در شهر حضور دارد؟ اگر در مسافرت باشد تو نيز خود را به او برسان كه سفرش از مسافرت تو كوتاهتر است .
وقتى خدمتش شرفياب شدى بگو: مرا «مطران» يكى از نصاراى شهر غوطه دمشق نزد شما راهنمايى كرده ، و او بسيار سلام خدمت شما رسانده و مىگفت: همواره از خداوند متعال مى خواهم كه اسلام مرا به دست شما قرار دهد .
پس همه اين جريان را همان گونه كه بر عصاى خويش تكيه داده بود ، تعريف كرد.
آنگاه گفت: آقاى من ! اگر اجازه مى فرماييد، عرض ادب كرده و به خاك افتم و در محضر شما بنشينم.
امام كاظم عليه السلام فرمود:
اجازه نشستن مى دهم ، ولى اجازه نمى دهم كه به خاك افتى.
او نشست و براى احترام ، كلاه از سر خود برداشت . آنگاه گفت : قربانت گردم؛ اجازه مى فرماييد حرفى بزنم؟
امام عليه السلام فرمود :
آرى، براى همين كار آمده اى.
نصرانى گفت : آيا جواب سلام دوستم را مى دهيد يا نه ؟
امام كاظم عليه السلام فرمود:
آرزو مى كنم كه خدا دوستت را هدايت كند، ولى جواب سلام در صورتى است كه به دين ما وارد شود .
نصرانى گفت: خداوند كار شما را اصلاح فرمايد ! من از شما سؤالاتى دارم كه اگر اجازه بفرماييد ، مى پرسم .
حضرت فرمود: بپرس .
گفت: مرا آگاه نما از كتابى كه خداوند متعال بر محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فرو فرستاده و زبان به آن گشوده ، سپس آن را توصيف نموده و فرمود:
«حم × وَالْكِتابِ الْمُبينِ × إنَّا أَنْزَلْناهُ في لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إنَّا كُنّا مُنْذِرينَ × فيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكيمٍ» (1).
«حم × سوگند به اين كتاب روشنگر × ما آن را در شبى مبارك فرود آورديم ، ما هميشه از بيم دهندگانيم × در آن شب هر امرى بر اساس حكمت (الهى) تدبير مى شود» .
تفسير اين آيات در باطن چيست؟ حضرت فرمود:
«حم» حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است و اين اسم در كتاب هود نيز آمده است، ولى بعضى از حروفش ناقص است .
و منظور از «الكِتابُ المُبين»؛ حضرت امير مؤمنان على عليه السلام است .
و منظور از «الليلة»؛ حضرت فاطمه زهرا عليها السلام است .
و امّا اين كه مى فرمايد: «فيها يُفْرَق كُلّ أمْرٍ حَكيمٍ» ؛ منظورش اين است كه از او (فاطمه عليها السلام) خير زيادى به وجود مى آيد، مرد حكيم، مرد حكيم و مرد حكيم .
مرد نصرانى گفت: براى من ، نخستين و آخرين شخص از اين مردان حكيم را توصيف كن .
امام عليه السلام فرمود:
توصيف تو را به اشتباه مى اندازد، ولى سوّمين شخص را براى تو وصف مى نمايم و اين كه چه كسى از نسل او به وجود مى آيد، البتّه در كتابهايى كه براى شما نازل شده ، اسم او آمده است، اگر تغييرى در آن نداده باشيد يا تحريف كرده و كتمان نكنيد كه اين كار گذشتگان شما بوده است .
نصرانى گفت: من آنچه را كه مى دانم از شما پنهان نمى نمايم، و شما را
1) سوره دخان : آيه 4 - 1 .
نيز تكذيب نمى كنم، شما مى دانيد كه من راست مى گويم يا دروغ، سوگند به خدا! به راستى كه خداوند شما را مورد عنايت و فضل خود قرار داده و چنان نعمتهاى خويش را به شما عنايت فرموده كه كسى تصوّر آن را نمى كند، و آنچنان آشكار است كه پنهانگران را ياراى پنهان كردن فضايل شما نيست، و كسى نمى تواند آنها را تكذيب كند، پس آنچه من مى گويم يك واقعيّتى است، پس آنچه را بگويم همان گونه است كه گفته ام .
امام كاظم عليه السلام فرمود:
أعجلك أيضاً خبراً لايعرفه إلّا قليل ممّن قرأ الكتب ، أخبرني ما اسم اُمّ مريم؟ وأيّ يوم نفخت فيه مريم؟ ولِكَم من ساعة من النهار؟ وأيّ يوم وضعت مريم فيه عيسى عليه السلام؟ ولِكَم من ساعة من النهار؟
هم اكنون خبرى را براى تو بازگو مى كنم كه جز عدّه اندكى از آشنايان كتابهاى آسمانى آن را نمى داند، بگو ببينم: اسم مادر حضرت مريم چه بود؟ در چه روزى بر او دميده شد؟ چه ساعت از روز بود؟ در كدام روز حضرت مريم ، حضرت عيسى عليه السلام را وضع حمل كرد ؟ در چه ساعتى از روز بود؟
نصرانى گفت: نمى دانم.
امام كاظم عليه السلام فرمود:
نام مادر حضرت مريم «مرثا» (1)بود، كه به زبان عربى «وهيبه» مى شود. و روزى كه حضرت مريم حامله شد ، روز جمعه هنگام ظهر بود ، همان روزى كه روح الأمين در آن روز فرود آمد، و مسلمانان عيدى شايسته تر از آن روز ندارند، خداوند متعال آن روز را بزرگ داشته و حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نيز آن روز را بزرگ داشته و دستور فرموده كه آن را عيد قرار دهند و آن روز جمعه است. و روزى كه حضرت مريم عليها السلام در آن وضع حمل كرد، روز سه شنبه ، چهار ساعت و نيم از روز گذشته بود.
(حضرت ادامه داد و فرمود: ) آيا رودى را كه حضرت مريم در كنار آن، حضرت عيسى عليه السلام را وضع حمل كرد ، مى شناسى ؟
1) علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد : در برخى از روايات آمده : اسم او «حنه» بود ، چنان كه در «قاموس» نيز آمده است ، البتّه احتمال دارد يكى از آنها اسمش بوده و ديگرى لقبش ، يا اين كه يكى از آنها در ميان اهل كتاب معروف بوده است .
عرض كرد : نه .
فرمود: كنار رود فرات بود كه پيرامون آن درختان خرما و انگور وجود دارد، هيچ جا به اندازه آنجا درختان خرما و انگور ندارد.
آنگاه امام كاظم عليه السلام سخن خود را چنين ادامه داد :
امّا روزى كه در آن ، زبان حضرت مريم بسته شد، و «قيدوس» فرزندان و اطرافيان خود را خواند پس او را كمك كردند و آل عمران را خواست تا به مريم نگاه كنند. آنان آمدند و به او سخنانى را نسبت دادند كه خداوند در كتاب شما و كتاب ما، قرآن از آنها خبر داده است، آيا آن سخنان را فهميده اى؟
گفت: آرى، همين امروز ، آنها را مى خواندم .
حضرت فرمود: پس در اين صورت ، از جاى خود برنمى خيزى جز آن كه خداوند تو را هدايت مى نمايد .
نصرانى گفت: نام مادر من به زبان سريانى و عربى چيست؟
امام عليه السلام فرمود: نام مادر تو به زبان سريانى «عنقاليه» و نام مادر بزرگ پدرى تو «عنقوره» بوده؛ ولى اسم مادر تو به عربى «ميّه» است و نام پدرت «عبد المسيح» كه به زبان عربى «عبداللَّه» مىشود، چرا كه حضرت مسيح بنده نداشت.
نصرانى گفت: راست گفتى و نيكو فرمودى، نام پدر بزرگم چه بود؟
امام عليه السلام فرمود: نام پدر بزرگت «جبرئيل» بود كه من او را در همين مجلس «عبدالرحمان» مى نامم. (1)
نصرانى گفت: آيا او مسلمان بود؟
امام عليه السلام فرمود: آرى، او را شهيد نمودند، عدّه اى از سپاهيان شام با مكر و فريب به خانه او حمله كرده و او را كشتند .
نصرانى گفت: نام من، پيش از كُنيه ام چه بود؟
حضرت فرمود: نام تو «عبدالصليب» بود .
1) علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد : و اين نامگذارى به جهت آن است كه ناميدن كسى بنام يكى فرشتگان مطلوب و مورد پسند نيست .
عرض كرد: براى من چه نامى انتخاب مى نماييد؟
فرمود: تو را «عبداللَّه» مى نامم .
نصرانى گفت: من نيز به خداى بزرگ ايمان آوردم، و گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست، او يكتاست و شريكى ندارد، يگانه و بى همتاست، نه آن گونه كه نصارا وصف مىكنند ، نه آن گونه كه يهود اعتقاد دارند و نه آن گونه كه ساير مشركان مى گويند .
من گواهى مى دهم كه حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم بنده و پيامبر اوست، او را به حقّ فرستاده و اين مطلب بر اهلش آشكار است و مبطلان و بيهودهگويان از درك آن كور ماندهاند. او پيامبر خدا بر همه جهانيان بوده ، از سرخپوست و سياهپوست همه در دين او مشتركند. پس هر كه بينا شد ؛ بصيرت يافت و هر كه هدايت يافت به سود اوست، و بيهودهگويان و مبطلان در كورى هستند و در آنچه ادّعا مىكنند در گمراهى اند.
و گواهى مى دهم كه ولىّ (1)او زبان به حكمت خدا گشود، همان گونه كه پيامبران گذشته زبان به حكمت رساى خدا گشودند و در اطاعت خدا همكارى نموده و از باطل و اهل آن و از پليدى و اهل آن دورى نمودند. آنان از راه گمراهى كناره گرفتند، خداوند نيز آنان را در راه طاعت خويش يارى نمود و آنان را از معصيت و گناه نگه داشت.
پس آنان اولياى خدا و ياران دين هستند، كه بر كارهاى نيك تشويق و ترغيب نموده و به آن دستور مى دهند. من به كوچك و بزرگ آنان و آنها كه نام بردم و آنها كه نام نبردم، ايمان آوردم، و به خداى تبارك و تعالى كه پروردگار جهانيان است ، ايمان آوردم .
آنگاه آن شخص دست برد و زنّار خود را پاره كرد و صليبى كه از طلا
1) علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد : مراد از «ولىّ» يا امام كاظم عليه السلام ، يا امير مؤمنان على عليه السلام يا هر كدام از اوصيا و جانشينان آن حضرت است .
بود و بر گردنش آويخته بود شكست، سپس گفت: دستور بفرماييد كه صدقه ام (1)را به چه كسى بدهم ؟
امام كاظم عليه السلام فرمود:
در اينجا شخصى است كه با تو هم عقيده بوده، و خويشاوندان تو، از قبيله قيس بن تغلبه است، به او نيز نعمتى همانند نعمت (2)تو ارزانى شد و مسلمان گشت، اموالت را با او تقسيم كن و با هم همسايه شويد و من نمىگذارم حق شما - از صدقات - در اسلام از بين برود .
عرض كرد: سوگند به خدا! - خداوند كار شما را بهبود نمايد ! - من ثروت زيادى دارم، من سيصد اسب نر و ماده - كه بالغند - و هزار شتر دارم، حقّ شما (3)در آن اموال بيش از حق من است .
حضرت فرمود :
تو آزاد شده خدا و پيامبر هستى ، (چرا كه به وسيله آنان از آتش آزاد شدى) ، مقام و منزلت خانوادگى تو را زيانى نيست.
(آرى ، او مسلمان شد و) اسلامش نيكو شد ، او با يكى از زنان قبيله بنى فهر ازدواج كرد، امام كاظم عليه السلام مهريّه او را به مبلغ پنجاه دينار از صدقات امير مؤمنان علىّ بن ابى طالب عليهما السلام پرداخت نمود ، حضرت به او خدمتكارى داد و براى او خانه تهيّه كرد ، او در كنار امام كاظم عليه السلام بود ، تا آن كه حضرتش را به زندان بردند، وى (در فراق و دورى مولايش امام كاظم عليه السلام مىسوخت) پس از آن كه بيست و هشت شب از زندانى شدن امام عليه السلام گذشت ، از دنيا رفت . (4)
1) علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد : منظور از صدقه احتمال دارد مقدار طلايى بوده كه در صليب بوده ، يا اين كه صدقه ثروتش را مىگفت .
2) علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد : مراد از نعمت ، نعمت هدايت به سوى اسلام پس از كفر است .
3) علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد : مراد از «حقّ امام عليه السلام» يا به اعتبار خمس است ، يا اين كه امام عليه السلام نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است .
4) الكافى : 478/1 ح4 ، بحار الأنوار : 85/48 ح 106 .
علّامه مجلسى رحمه الله پس از نقل اين حديث شريف، به توضيح آن پرداخته و لغات مشكل آن را به زيباترين وجه شرح مىدهد ، (1)آنگاه مى گويد:
اين كه از حضرت فاطمه زهراعليها السلام تعبير به «ليله» شده، به اعتبار عفّت و پوشيدگى آن بانوى بزرگوار از خلايق از جهت صورت و مرتبه بوده است.
نويسنده رحمه الله گويد : چنين تفسيرى به جهت باطن آيه است، چرا كه با دلالت التزامى ، ظاهر آيه بيانگر آن است، زيرا كه نزول قرآن در شب قدر بوده و آن فقط براى هدايت مردم و ارشاد آنان به سوى شرايع دين و اقامه حق تا انقضاى دنيا بوده است، و اين به وجود نمىآيد جز به وجود امامى كه در هر عصر و زمان بوده و به همه مايحتاج مردم آگاه باشد .
و اين امر با نصب امير مؤمنان عليه السلام ، و قرار دادن آن حضرت به عنوان گنجينه علم قرآن چه از نظر لفظى و چه از نظر معنوى، چه از جهت ظاهرى و چه از جهت باطنى؛ تحقق يافت، تا اين كه مصداقى براى كتاب مبين گردد .
از طرفى ، ازدواج آن حضرت با بانوى بانوان حضرت فاطمه زهرا عليها السلام بود تا از آنان، امامان و پيشوايان هدايتگر تا روز رستاخيز به دنيا بيايد. بنابراين، معلوم گرديد كه ظاهر و باطن قرآن با هم تطابق داشته و با همديگر متلازمند.
1067 / 13 - شيخ جليل القدر ، محمّد بن حسن صفّار قمى در «بصائر الدرجات» مى نويسد : هشام بن سالم گويد :
نزد عبداللَّه بن جعفر رفتم ، امام كاظم عليه السلام نيز در مجلس حضور داشت، در برابر حضرتش آئينه اى بود، آن حضرت ردايى پوشيده و پيراهنى بر تن داشت، رو كردم به عبداللَّه و پيوسته از او سؤال كردم تا اين كه صحبت از زكات شد.
1) گفتنى است كه ما در ترجمه اين حديث ، از بيان و توضيح آن دانشمند توانا، نهايت استفاده را نموديم . (مترجم)
وى گفت : از زكات مى پرسى ؟ هر كس چهل درهم داشته باشد يك درهم آن را بايد به عنوان زكات بپردازد .
من از اين حكم درشگفت شده و با تعجّب به او نگاه كرده و گفتم: خداى كار تو را بهبود نمايد ! ارادت و محبّت مرا نسبت به پدر بزرگوارت مى شناسى، من از آن بزرگوار نوشته هايى دارم ، مى خواهى برايت بياورم؟
گفت: آرى، فرزند برادرم ! بياور .
من از آن محفل برخاستم و به حرم رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم رفته و به آن حضرت پناه آورده و گفتم : اى رسول خدا ! به سوى چه كسى بروم؟ به سوى قدرى ها؟ حرورى ها، مرجئه يا زيديّه ؟
در اين حال ، پسربچّه اى كه كمتر از پنج سال داشت نزد من آمد، لباس مرا كشيد و گفت: بيا .
گفتم: پيش چه كسى بروم؟
گفت: خدمت آقاى من ، موسى بن جفعر عليهما السلام .
من همراه او آمده و وارد صحن حياط امام كاظم عليه السلام شدم، ديدم آن حضرت در اتاقى نشسته كه جلو آن پشه بندى است، رو به من كرد و فرمود:
اى هشام ! عرض كردم: بلى .
فرمود: لا إلى المرجئة ، ولا إلى القدريّة ، ولكن إلينا ؛
نه به سوى مرجئه (برو) و نه به سوى قدريه ؛ ولى نزد ما بيا .
آنگاه داخل اتاق شده و خدمتش شرفياب گشتم . (1)
1068 / 14 - در «تفسير فرات» آمده : حسين بن عبداللَّه بن جندب گويد:
جعفر بن محمّد نامه اى بيرون آورد و گفت: پدرم براى ابو الحسن امام كاظم عليه السلام نوشت : قربانت گردم، من پير و ناتوان شده ام، اينك از انجام
1) بصائر الدرجات : 250 ح1 ، بحار الأنوار : 50/48 ح 44 .
خيلى از كارهايى كه پيش از اين توانائى داشتم و انجام مى دادم عاجزم، فدايت شوم ؛ دوست دارم چيزى به من بياموزى كه مرا به پروردگارم نزديك كرده و فهم و دانش مرا بيافزايد .
حضرت در پاسخ او نوشت :
قد بعثت إليك بكتاب فأقرأه وتفهمه ، فإنّ فيه شفاء لمن أراد اللَّه شفاه ، وهدى لمن أراد اللَّه هداه .
نامه اى به تو نوشتم و فرستادم ، آن را بخوان و بفهم، زيرا كه آن نامه، شفاى هر كسى است كه خداوند بخواهد او را شفا بخشد و هدايت هر كسى است كه خداوند بخواهد او را هدايت كند .
ذكر «بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه العلي العظيم» ؛ را بسيار بگو و اين نامه را به صفوان و آدم (1)بخوان .
علىّ بن الحسين عليهما السلام مى فرمايد: همانا حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم امين خدا در روى زمين بود، وقتى آن حضرت از دنيا رفت، ما اهل بيت، امينان خداوند در روى زمين هستيم، علم بلايا، مرگ و ميرها، انساب عرب و زادگاه اسلام نزد ماست. ما هر كس را ببينيم مى فهميم كه آيا حقيقتاً ايمان دارد يا در واقع منافق است.
به راستى كه شيعيان ما ؛ نامشان و نام پدرانشان نوشته شده ، خداوند متعال بر ما و بر ايشان عهد و پيمان گرفته است كه هر كجا ما وارد شويم آنها وارد شوند ، و هر كجا داخل گرديم آنها نيز داخل شوند ، بر ملّت و دين حضرت ابراهيم عليه السلام - خليل خدا - جز ما و آنها كسى نيست .
ما در روز رستاخيز بر نور پيامبرمان چنگ مى زنيم و پيامبر ما چنگ به نور خدا مى زند - كه همانا دامن كبريايى، همان نور است - شيعيان ما از نور ما پيروى مى نمايند.
من فارقنا هلك ومن تبعنا نجا ، والجاحد لولايتنا كافر والمتّبع لولايتنا وتابع أوليائنا مؤمن ، لايحبّنا كافر ، ولا يبغضنا مؤمن .
1) در «بحار الأنوار» آمده: ابو طاهر گويد: آدم ، نام يكى از دوستان صفوان بود .
من مات وهو محبّنا كان حقّاً على اللَّه أن يبعثه معنا ، نحن نور لمن تبعنا ، ونور لمن اقتدى بنا ، من رغب عنّا ليس منّا ، ومن لم يكن معنا فليس من الإسلام في شيء .
هر كه از ما جدا شود به هلاكت مى رسد، هر كه پيرو ما باشد نجات مى يابد، منكر ولايت ما كافر است و پيرو ولايت ما و اولياى ما مؤمن . كافر ما را دوست نمى دارد و مؤمن ، با ما دشمنى نمى ورزد .
هر كه با محبّت ما بميرد بر خداست كه او را با ما محشور فرمايد، ما نوريم براى كسى كه از ما پيروى كند، و كسى كه به ما اقتدا نمايد، هر كه از ما روى گرداند از ما نيست، و هر كه از ما نباشد از اسلام بهره اى نبرده است.
دين به وسيله ما شروع و به وسيله ما پايان مى پذيرد، به وسيله ما خداوند شما را از روييدنيهاى زمين بهرهمند ساخته، و به وسيله ما باران از آسمان مى بارد، و به واسطه ما خداوند شما را از غرق در دريا، فرو رفتن در خشكى نگه مى دارد.
خداوند به وسيله ما شما را در زندگيتان، در قبر، در محشر، در صراط ، كنار ميزان و موقع ورودتان بر بهشت سود مى رساند. به راستى كه مَثَل ما در كتاب خدا مَثَل آن مشكات (و چراغدان) است، كه مشكات در قنديل است.
پس ما همان مشكاتى هستيم كه «فيها مِصْباحٌ» ؛ «در آن چراغ است» و آن چراغ ، حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم است . «المِصْباحُ في زُجاجَةٍ» ؛ «آن چراغ در شيشه و حبابى قرار دارد» .
ما همان حباب هستيم كه «الزُجاجَةُ كأنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَلا غَرْبِيَّةٍ» ؛ «حبابى كه همانند ستاره درخشان است كه از درخت مبارك زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى شعله ور است» (يعنى بر همه جا همچون خورشيد نورافشانى مىكند) نه (جايى را) انكار كرده (و از نورافشانى خوددارى مىكند) و نه (آن را) از خود خوانده (و بيشتر بر او مىتابد) .
«يَكادُ زَيْتُها» ؛ «روغنش (نورش) نزديك است» ، «يُضيءُ وَلَوْ لَم تَمْسَسْهُ نارٌ» ؛ «روشنى مى بخشد بدون اين كه با آتش تماس بگيرد» كه نور قرآن است ، «نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ» ؛ «نورى است بر فراز
نورى ، خدا به نور خود هدايت مى كند» يعنى به ولايت ما ، «مَن يَشاء وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيءٍ عَليمٌ» (1)؛ «هر كه را بخواهد ، و خداوند به هر چيزى داناست» ، اين كه هر كسى را دوست دارد به وسيله ولايت ما هدايت مى فرمايد .
بر خداست كه در روز قيامت دوست ما را با چهره اى درخشان، با برهانى فروزان كه دليلش در پيشگاه خداوند رحمان بزرگ است و دشمن ما را با چهره اى سياه و با دليلى باطل و سرافكنده در پيشگاه خدا، محشور نمايد. و سزاوار است كه خداوند دوست ما را رفيق پيامبران، صديقان، شهيدان و صالحان - كه رفقاى خوبى هستند - قرار دهد . (2)
و بر خداوند است كه دشمن ما را رفيق شياطين و كافران - كه بد رفقايى هستند - قرار دهد. شهيدان ما ده درجه و مرتبه و شهيدان شيعيان ما هفت درجه و مرتبه از ساير شهدا برترند .
فنحن النجباء ، ونحن أفراط الأنبياء ، ونحن أبناء الأوصياء ، ونحن خلفاء الأرض ، ونحن أولى الناس باللَّه ، ونحن المخصوصون في كتاب اللَّه ونحن أولى الناس بدين اللَّه .
پس ما برگزيدگان، بازماندگان پيامبران، فرزندان اوصيا و خلفاى زمين هستيم، ما از همه مردم به خداوند نزديكتريم، ما همان شخصيّتهاى برگزيده و ممتاز در كتاب خدا بوده و ما از همه مردم بر دين خدا سزاوارتريم.
ما همان كسانى هستيم كه خداوند دينش را براى ما تشريع نموده و فرمود : «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً وَالَّذي أَوْحَيْنا إلَيْكَ وَما وَصَّيْنا بِهِ إبْراهيمَ وَمُوسى وَعيسى» ؛
«آيينى را براى شما تشريع نمود كه به نوح توصيه كرده بود و آنچه را كه بر تو وحى نموديم - اى محمّد ! - و آنچه به ابراهيم ، موسى و عيسى سفارش
1) سوره نور ، آيه 35 .
2) اشاره به آيه شريفه اى است كه خداوند مى فرمايد : «وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسولَ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيّينَ والصِدّيقينَ وَالشُّهَداءِ وَالصَّالِحينَ وَحَسُنَ اُولئِكَ رَفيقاً» ؛ «كسانى كه از خدا و پيامبر فرمان برند آنان با كسانى خواهند بود كه خدا ايشان را گرامى داشته كه با پيامبران ، راستگويان ، شهيدان و شايستگان هستند كه چه نيكو رفيقانند» . سوره نساء ، آيه 69 .
نموديم» به راستى كه ما دانستيم و آنچه را كه دانستيم ابلاغ نموديم ، و علم همه انبياء در ما به وديعه نهاده شده است .
ما وارثان پيامبران، و فرزندان پيامبران اولى العزم هستيم كه «أَنْ أَقيمُوا الدّينَ» ؛ «اين كه دين را برپا داريد» به وسيله آل محمد عليهم السلام «وَلاتَتَفَرَّقُوا فيهِ» ؛ «و در آن ، تفرقه ايجاد نكنيد» و بر جماعت خود متّحد باشيد ، «كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكينَ» ؛ «گران است بر مشركان» - كسى كه به ولايت علىّ بن ابى طالب عليهما السلام شرك ورزيد - .
«ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ» ؛ «آنچه شما آنان را به سوى آن مى خوانيد» كه ولايت على عليه السلام مى باشد، و به راستى «اللَّه»؛ «خداوند» اى محمّد! «يَجْتَبي إِلَيْهَ مَنْ يَشاءُ وَيَهْدي إِلَيْهِ مَنْ يُنيبُ» (1)؛ «هر كس را بخواهد برمى گزيند و كسى را كه به سوى او بازگردد هدايت مى كند» .
]حضرت فرمود :[ (يعنى) برمىگزيند و هدايت مى كند كسى را كه دعوت تو را در مورد ولايت على بن ابى طالب عليهما السلام بپذيرد. (2)
1069 / 15 - در كتاب سيّد حسن بن كبش آمده است: سماعه گويد:
امام كاظم عليه السلام به من فرمود:
اى سماعه! هرگاه به سوى خداوند متعال حاجتى داشتى بگو:
أَللَّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَعَلِيٍّ عليهما السلام فَإِنَّ لَهُما عِنْدَكَ شَأْناً مِنَ الشَّأْنِ وَقَدْراً مِنَ الْقَدْرِ ، فَبِحَقِّ ذلِكَ الشَّأْنِ ، وَبِحَقِّ ذلِكَ الْقَدْرِ أَنْ تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَفْعَلَ بي كَذا وَكَذا .
«بار خدايا! از تو مى خواهم به حق محمّد مصطفى و على مرتضى - كه درود بر آن دو بزرگوار باد - چرا كه آنان در پيشگاه تو داراى مقام و منزلتى والا و مرتبت و ارزش بالايى هستند ، پس به حق اين مقام و منزلت و حق اين قدر و مرتبت مى خواهم كه بر محمّد و خاندان محمّد درود فرستى و حاجتم را - كه چنين و چنان است - روا كنى» .
زيرا در هنگام رستاخيز هيچ فرشته مقرّب ، پيامبر مرسل و مؤمنى كه خداوند دلش را با ايمان آزموده، نمى ماند جز آن كه در آن روز ، نيازمند آن دو بزرگوار هستند. (1)
1070 / 16 - در «بصائر الدرجات» آمده: سماعة بن مهران گويد:
من در محضر باصفاى پيشواى هفتم ، امام كاظم عليه السلام بودم، جلوس در محضرش به درازا كشيد، حضرت فرمود :
أتحبّ أن ترى أبا عبداللَّه عليه السلام ؟
آيا ميل دارى امام صادق عليه السلام را ببينى ؟
عرض كردم: سوگند به خدا! دوست دارم (حضرتش را ببينم).
فرمود: برخيز و وارد آن اتاق شو.
برخاستم و وارد اتاق شدم، ناگاه ديدم امام صادق عليه السلام در آنجا نشسته اند. (2)
1071 / 17 - شيخ جليل القدر، علىّ بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، در كتاب «صفات الشيعه» مى نويسد: ابن ابو نجران گويد:
از امام كاظم عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
من عادى شيعتنا فقد عادانا ، ومن والاهم فقد والانا ، لأنّهم منّا ، خلقوا من طينتنا ، من أحبّهم فهو منّا ، ومن أبغضهم فليس منّا .
شيعتنا ينظرون بنور اللَّه ، ويتقلّبون في رحمة اللَّه ، ويفوزون بكرامة اللَّه . ما من أحد من شيعتنا يمرض إلّا مرضنا لمرضه ، ولا اغتمّ إلّا اغتممنا لغمّه ، ولايفرح إلّا فرحنا لفرحه ، ولايغيب عنّا أحد من شيعتنا أين كان في الأرض شرقها أو غربها ، ومن ترك من شيعتنا ديْناً فهو علينا ، ومن ترك منهم مالاً فهو لورثته .
هر كه با شيعيان ما دشمنى نمايد ، با ما دشمنى نموده است، و هر كه به آنان
مهر ورزد به ما مهر ورزيده، چرا كه آنان از ما هستند و از خميره (طينت) ما آفريده شده اند، كسى كه آنان را دوست داشته باشد، از ماست، و كسى كه آنان را دشمن بدارد، از ما نيست.
شيعيان ما با نور خدا مىنگرند و در رحمت او غوطه ور مىشوند، و به كرامت خدا رستگار مىگردند. هيچ يك از شيعيان ما بيمار نمى شود جز آن كه ما نيز به بيمارى او ، بيمار مى شويم، و چون اندوهناك گردد ما نيز به غم او، اندوهناك مى شويم و اگر خوشحال گردد ما نيز به خوشحالى او، مسرور مى شويم .
هيچ كدام از شيعيان ما از ديدگاه ما پنهان نيستند ، چه در شرق زمين باشند يا در غرب آن، اگر يكى از آنان قرضى از خود بجاى گذارد ما آن را ادا مىكنيم و اگر ثروتى از او باقى بماند ، مال ورثه اوست.
شيعيان ما كسانى هستند كه نماز را برپا مى دارند، زكات را مى پردازند، حج بيت خدا را انجام مى دهند، ماه رمضان را روزه مىگيرند ، و ولايت اهل بيت عليهم السلام را پذيرفته و از دشمنان آنان بيزارى مى جويند .
(آرى ،) آنان اهل ايمان و پرهيز ، اهل ورع و تقوا هستند، هر كه آنان را رد نمايد در واقع خدا را رد كرده است و هر كه بر آنان طعنه زده و ايراد بگيرد در واقع بر خدا طعنه زده است، چرا كه آنان بندگان حقيقى خداوند و دوستداران درستكار او هستند.
سوگند به خدا! يكى از آنان در روز قيامت قادر است به اندازه نفرات دو قبيله اى همانند ربيعه و مضر را شفاعت نمايد، و خداوند بجهت كرامتى كه بر آنان قائل است ، شفاعت آنان را مىپذيرد . (1)
1072 / 18 - در كتاب «اختصاص» منسوب به دانشمند جليل القدر شيخ مفيد قدس سره آمده است : ابو المعزا گويد: امام كاظم عليه السلام فرمود:
من كانت له إلى اللَّه حاجة وأراد أن يرانا وأن يعرف موضعه من اللَّه فليغتسل ثلاث ليال يناجي بنا فإنّه يرانا ويغفر له بنا ولايخفى
1) صفات الشيعة : 82 ح5 ، بحار الأنوار : 167/68 ح 25 .
عليه موضعه .
هر كس به سوى خداوند نيازى داشته باشد و بخواهد ما را ببيند و با موقعيّت خويش در نزد خداوند آشنا شود، بايستى سه شب غسل نموده و با ما مناجات و گفتگو كند ، در اين صورت ما را خواهد ديد و به وسيله ما آمرزيده شده و موقعيّتش بر او مخفى نخواهد ماند .
عرض كردم: آقاى من! آيا امكان دارد كسى كه شراب خوار است شما را در خواب ببيند؟ فرمود:
ليس النبيذ يفسد عليه دينه ، إنّما يفسد عليه تركنا وتخلّفه عنّا ، إنّ أشقى أشقياءكم من يكذّبنا في الباطن بما يخبر عنّا ، يصدّقنا في الظاهر ويكذّبنا في الباطن .
شراب ، دين او را از بين نمى برد، آنچه باعث از بين رفتن دين مى شود ترك ما و فاصله گرفتن از ماست، به راستى كه بدبختترين بدبخت از شما ، كسى است كه به آنچه از ما خبر مى دهد ، در باطنِ خود ، تكذيب نمايد، (يعنى:) ما را در صورت ظاهر تصديق مى نمايد ، ولى در باطن خودش ما را تكذيب مى نمايد .
ما فرزندان پيامبر و رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و امير مؤمنان على عليه السلام و دوستان پروردگار جهانيان هستيم.
ما سرآغاز كتاب خداييم، دانشمندان به وسيله ما لب به سخن گشودند، اگر غير اين بود همگى گنگ مى شدند.
ما مناره ها را بر افراشتيم، و قبله را به مردم شناسانديم. ما همان حجر بيت در آسمان و زمين هستيم (1).
بنا غفر لآدم ، وبنا ابتلي أيّوب ، وبنا افتقد يعقوب ، وبنا حبس يوسف ، وبنا دفع البلاء ، وبنا أضاءَت الشمس .
آدم عليه السلام به سبب ما بخشيده شد ، ايّوب (پيامبر) به سبب ما مبتلا گشت،
1) علّامه مجلسى رحمه الله در توضيح اين فراز از سخن امام كاظم عليه السلام مى گويد : يعنى اختصاص ما به بيت ، همانند اختصاص حجر اسماعيل عليه السلام به آن است ، كه ساكنان زمين و آسمان آن را مى شناسند .(مترجم)
يعقوب به سبب ما يوسفش را گم كرد ، و يوسف به سبب ما به زندان افتاد (1)، بلا به سبب ما دفع مى شود و آفتاب به سبب ما نورافشانى مى نمايد.
اسامى ما در عرش پروردگارمان نوشته شده است ، در آنجا نوشته :
محمّد خير النبيّين ، وعليّ سيّد الوصيّين ، وفاطمة سيّدة نساء العالمين ؛
محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بهترين پيامبران، على عليه السلام سرور جانشينان، فاطمه عليها السلام بانوى بانوان جهانيان است .
من خاتم اوصيا و طالب باب هستم، من صاحب صفّين هستم، من انتقام گيرنده از اهل بصره هستم، من صاحب كربلا هستم .
من أحبّنا وتبرّأ من عدوّنا كان معنا، وممّن في الظلّ الممدود والماء المسكوب .
هر كس ما را دوست بدارد و از دشمنان ما بيزارى جويد، با ما خواهد بود، و جزو كسانى است كه در بهشت در سايه بلند درختان و در كنار نهر آبهاى زلال و روان خواهد بود.
نويسنده رحمه الله گويد: اين حديث شريف طولانى است ، در آخر آن آمده:
به راستى كه خداوند ميان پيامبران و اوصياء در علم و طاعت اشتراك قرار داده است . (2)
1073 / 19 - باز در همان كتاب مى خوانيم: حمّاد بن عيسى گويد:
محضر باصفاى امام كاظم عليه السلام شرفياب شدم، عرض كردم: قربانت
گردم؛ از خداوند بخواه كه براى من خانه، زن، فرزند، خادم مرحمت فرمايد و زيارت خانه خدا را در هر سال عنايت فرمايد.
امام كاظم عليه السلام دعا كرد و فرمود:
أللهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد ، وارزقه داراً وزوجة وولداً وخادماً والحجّ خمسين سنة ؛
خداوندا ! بر محمّد و خاندان محمّد عليهم السلام درود فرست و بر حمّاد، خانه، زن، فرزند، خادم و پنجاه سال توفيق زيارت بيت اللَّه الحرام عنايت كن!
حمّاد گويد: وقتى حضرت پنجاه سال حج را شرط نمود؛ فهميدم كه بيش از پنجاه سال موفّق به زيارت خانه خدا نخواهم شد .
حمّاد مى افزايد : (پس از آن دعا) من تاكنون چهل و هشت سال به سفر حج رفته ام، و اين خانه من است كه خداوند روزى نمود ، و آن همسر من است كه پشت پرده هم اكنون سخن مرا مى شنود، و اين فرزندم و اين هم خدمتكارم كه همه اينها را خداوند به بركت دعاى امام كاظم عليه السلام به من ارزانى داشته است .
او پس از نقل اين جريان ، دو مرتبه ديگر به حجّ مشرّف شد و پنجاه مرتبه كامل شد ، آنگاه براى سفر ديگرى آماده شد و به سوى حج حركت كرد، او در اين سفر با ابو العبّاس نوفلى قصير همسفر شد، وقتى به محل احرام رسيدند، حمّاد وارد رودخانه شد تا غسل كند ، آب رودخانه زياد شد و او را غرق نمود و پيش از انجام پنجاه و يكمين مراسم حج از دنيا رفت ، خداوند او و پدرش را رحمت كند .
وى از اهل جهينه بود و تا زمان امام رضا عليه السلام زندگى كرد و در سال دويست و نه هجرى از دنيا رفت. (1)
الف) يا به جهت كوتاهى اندكى بود كه در معرفت آنان و در مورد توسّل به آنان داشتند و اين به گونه اى بود كه موجب گناه نمى شده است .
ب) يا به جهت كمال معرفت و توسّل به آنان، مبتلا شده اند، چرا كه ابتلا علامت و نشانه فضل و كمال است. (مترجم)
1) الإختصاص : 201 و 202 ، بحار الأنوار : 180/48 ح 23 .
در پايان اين بخش به اشعاري غرّا و برخي از سفارش هاي امام كاظم عليه السلام مي پردازيم :
اشعاري غرّا در مدح امام كاظم عليه السلام
سفارش امام كاظم عليه السلام به فرزندانش
پندي سودمند از امام كاظم عليه السلام
اديب عالى قدر عبد الباقى عَمرى در مدح امام كاظم عليه السلام مي گويد:
خلعنا نفوساً قبل خلع نعالنا
غداة حللنا مرقداً منك مأنوسا
وليس علينا من جناح نجعلها
لأنّك بالوادي المقدّس يا موسى
آنگاه كه بامدادان به سوى حرم باصفاى تو رو آوريم ؛ پيش از آن كه كفشهايمان را بكنيم جانهايمان از قالب تهى مى كنيم .
و براى ما بالى نيست كه آن را (از باب تواضع) فرود آوريم ؛ چرا كه وجود تو اى موسى ! در وادى مقدّس است .
باز در مديحه ديگرى گويد:
لذو استجر متوسّلاً
إن ضاق أمرك أو تعسر
بأبي الرضا جدّاً لجوا
د محمّد موسى بن جعفر عليهم السلام
آنگاه كه در كارت گره افتاد و امر به تو سخت شد ؛
به پدر بزرگوار امام رضا عليه السلام و جدّ امام جواد عليه السلام يعنى حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام پناهنده و به آن بزرگوار متوسّل شو !
باز در سروده ديگرى گويد:
أيا ابن النبيّ المصطفى وابن صنوه
عليّ ويابن الطهر سيّدة النسا
لئن كان موسى قد تقدّس في طوى
فأنت الّذي واديه فيه تقدّسا
اى فرزند محمّد مصطفىصلى الله عليه وآله وسلم و برادرش على مرتضى عليه السلام ! و اى فرزند پاك بانوى بانوان حضرت زهراعليها السلام !
اگر موسى پيامبر عليه السلام در وادى «طوى» پاك و مقدّس گرديد ، تو كسى هستى كه وادى تو از وجود تو پاك و مقدّس گشت .
وى در حضور نديم بك افندى چنين مى سرايد:
سميّ الكليم أتاك النديم
بصدق الصميم وقلب سليم
تقبّل دعاه وابلغ مناه
واحسن قراه فأنت الكريم
بحقّ النبيّ وحقّ الوصيّ
أبيك وليّ العليّ العظيم
اى همنام موسى كليم ؛ نديم با نيّتى خالص و دلى سالم به محضرت آمده است .
دعاى او را پذيرفته و به آروزيش برسان ، و خوب از او مهمان نوازى كن كه تو بزرگوارى .
به حقّ پيامبر و به حقّ جانشين او كه پدر بزرگوار تو و ولىّ خداى والا و بزرگ است .
از جمله معجزات امام كاظم عليه السلام آن است كه ابن الغار بغدادى سروده است كه:
وله معجز القليب فسل عنه
رواة الحديث بالنقل تخبر
ولدى السجن حين أبدى إلى السجن
قولاً في السجن والأمر مشهر
ثمّ يوم الفصاد حتّى أتى الآسي
إليه فردّه وهو يذعر
ثمّ نادى آمنت باللَّه لا غير
وأنّ الإمام موسى بن جعفر عليهما السلام
واذكر الطائر الّذي جاء بالصك
إليه من الإمام وبشّر
ولقد قدّموا إليه طعاماً
فيه مستلمح أباه وأنكر
وتجافى عنه وقال حرام
أكل هذا فكيف تعرف منكر
واذكر الفتيان أيضاً ففيهما
فضله أذهل العقول وأبهر
عند ذاك استقال من مذهب
كان يوالي أصحابه وتغيّر (1)
او داراى شگفتى هايى است ؛ از جمله معجزه اى در مورد آن چاه كهن دارد كه قصّه آن را از راويان حديث بپرس تا تو را آگاه نمايند .
او در زندان نيز شگفتى دارد كه آنگاه كه آن سخن را در ميان زندانيان آشكار
1) المناقب : 304/4 و 305 ، بحار الأنوار : 79/48 ح 101 .
نمود و اين اعجاز نيز مشهور است .
آنگاه كه روز فَصد و رگزنى بود ، وقتى طبيب نزد او در حالى كه مى ترسيد عقب نشست .
سپس فرياد زد : من فقط به خداى منّان ايمان آوردم و همانا تو امام و پيشوا هستى اى موسى بن جعفر!
و ياد آور آن پرنده اى را كه با نام هاى از سوى امام عليه السلام آمد و به او مژده داد .
در اعجاز ديگرى طعامى به آن حضرت آوردند كه نگاهى به آن نموده و آن را رد كرد .
و از آن دور شد و گفت : خوردن اين حرام است ، پس چگونه منكر شناخته مى شود ؟
و به ياد آور معجزه اى كه در مورد آن دو جوان بود ، كه چنان فضيلتى است عقل ها را پريشان و مبهوت مى سازد .
در اين هنگام بود كه از مذهب خويش - كه يارانش را دوست مى داشت - دست برداشت و از نظر اعتقادى دگرگون شد .
اينك ابياتى را كه در نزد خاصّان از ارادتمندان امام كاظم عليه السلام مشهور و مجرّب است كه هرگاه كسى را حاجتى باشد ، اين اشعار را بنويسد و به سوى بارگاه باصفاى آن حضرت برود و براى استشفاع و قضاى حوائج اين اشعار را داخل ضريح مطهّر بياندازد :
لم تزل للأنام تحسن صنعا
وتجير الّذي أتاك وترعى
وإذا ضاقت الفضاء بي ذرعي
يا سميّ الكليم جئتك اسمعي
والهوى مركبي وحبّك زادي
أنت غيث للمجد بين ولولا
فيض جدويكم الوجود اضمحلا
قسماً بالّذي تعالى وجلا
ليس تقضي لنا الحوائج إلّا
عند باب الرجا جدّ الجواد عليهما السلام
تو همواره براى مردم ، نيكى و احسان مى نمايى؛ و هر كس به تو رو آورد تو پناهش مى دهى .
و آنگاه كه از هر سو عرصه بر من تنگ شود ، اى همنام موسى كليم! به سوى تو مى شتابم .
در حالى كه سوار بر مركب عشق بود و دوستى ره توشه من است .
تو باران رحمت براى دلهاى تفديده هستى كه اگر فيض بى انتهاى شما نبود عالم وجود از هم مى پاشيد .
سوگند سوگند به خدايى كه تعالى و بزرگ است ! هيچ جا حاجات من برآورده نمى شود ؛
جز در خانه اميد جدّ بزرگوار امام جواد عليه السلام .
در كتاب «كشف الغمّه» آمده: روايت شده است:
روزى امام كاظم عليه السلام فرزندانش را خواست و به آنها فرمود:
يا بنيّ ! إنّي موصيكم بوصيّة فمن حفظها لم يضع معها ، إن أتاكم آت فأسمعكم في الاُذن اليمنى مكروهاً ، ثمّ تحوّل إلى الاُذن اليسرى فاعتذر وقال : لم أقل شيئاً فاقبل عذره .
اى فرزندانم! من شما را به وصيّتى سفارش مى كنم كه اگر كسى آن را حفظ كرده و بدان عمل نمايد ضايع نخواهد شد و آن اين كه: هرگاه كسى آمد و بر گوش راست شما سخنان ناپسندى گفت ، آنگاه برگشت و در گوش چپ شما عذرخواهى نمود، و گفت: من چيزى نگفتم، عذر او را بپذيريد. (1)
روايت شده است : روزى هارون الرشيد لعنه اللَّه به امام كاظم عليه السلام نوشت : مرا با پندى مختصر موعظه كن ! حضرت در پاسخ وى نوشت :
ما من شيء تراه عينك إلّا وفيه موعظة .
هيچ چيز نيست كه چشمانت آن را مى بيند جز آن كه در آن پند و اندرزى است. (2)
قطره اى از درياى مناقب امام ضامن مرتجى ،
ثامن ائمّه هدى مولا و سرور ما
حضرت علىّ بن موسى الرضا صلوات اللَّه عليه
1074 / 1 - در «مناقب ديلمى قدس سره» آمده است: محمّد بن فرج گويد :
(طىّ نامه اى) به مولايم امام رضا عليه السلام نوشتم: قربانت گردم، منظور از صالحان و شايستگانى كه حضرت ابراهيم عليه السلام در آيه شريفه «رَبِّ هَبْ لي حُكْماً وَأَلْحِقْني بِالصّالِحينَ» (1)؛ «پروردگارا ! به من حكم و دانش ببخش و مرا به شايستگان ملحق كن» مى فرمايد ، چه كسانى هستند؟
پاسخ آمد:
يا عاجز ! من تراهم ، نحن هم .
اى ناتوان! تو چه كسانى را مى پندارى؟ آن صالحان و شايستگان، ما هستيم.
1075 / 2 - عماد الدين طبرى در «بشارة المصطفى» مى نويسد: هشام بن احمد گويد: امام كاظم عليه السلام فرمود :
هل علمت أحداً من أهل المغرب قدم ؟
آيا خبر دارى كه كسى از اهل مغرب آمده ؟
عرض كردم: نه .
فرمود: چرا ، يك نفر آمده ، برخيز و به سوى او برويم .
هر دو بر مركب سوار شديم و به نزد او رفتيم، ديدم مردى از اهل
1) سوره شعراء ، آيه 83 .
مغرب است كه چند برده با خود دارد، امام كاظم عليه السلام به او فرمود:
كنيزهاى خود را نشان بده.
وى نه كنيز براى ما نشان داد، كه هر كدام از آنها را نشان مى داد امام كاظم عليه السلام مى فرمود: اين را نمى خواهم.
در اين موقع امام كاظم عليه السلام به او فرمود: كنيز ديگرى نشان بده.
وى گفت: ديگر كنيزى ندارم.
حضرت فرمود: چرا، كنيز ديگرى نشان بده .
گفت: سوگند به خدا! فقط يك كنيز دارم كه آن هم بيمار است.
حضرت فرمود: اگر اشكالى ندارد او را نشان بده؟
او از نشان دادن آن كنيز امتناع ورزيد و امام عليه السلام بازگشت .
فردا صبح امام عليه السلام مرا نزد او فرستاد و فرمود:
به او بگو : نهايت قيمت آن كنيز چقدر است؟ وقتى گفت: فلان مبلغ، تو بگو : خريدم.
فردا صبح نزد او رفتم و گفتم: آن كنيز را چند مى فروشى؟
گفت: كمتر از فلان مبلغ نمى فروشم.
گفتم: به همان مبلغ خريدم.
گفت: (من هم پذيرفتم) كنيز مال تو ، ولى به من بگو: آن شخصى كه ديروز با تو بود ، كيست ؟
گفتم: شخصى از بنى هاشم بود.
گفت: از كدام بنى هاشم؟
گفتم: بيش از اين در مورد او نمى دانم.
او گفت: من همينك داستان اين كنيز را برايت تعريف مىكنم: من او را از دورترين منطقه مغرب خريدم، زنى از اهل كتاب مرا ديد و گفت: اين چه كنيزى است كه نزد توست؟
گفتم: او را براى خودم خريده ام.
گفت: سزاوار نيست كه چنين كنيزى نزد چون تو باشد، اين كنيز شايسته است نزد بهترين فرد روى زمين باشد، اندكى پيش او نمى ماند جز اين كه از او فرزندى متولّد خواهد شد كه شرق و غرب عالم تابع او مى شوند.
هشام بن احمد گويد: من آن كنيز را خدمت مولايم امام كاظم عليه السلام آوردم و چيزى نگذشت كه امام رضا عليه السلام از او متولّد شد. (1)
1076 / 3 - طبرى در «دلايل الإمامه» مى نويسد: محمّد بن صدقه گويد: روزى محضر امام رضا عليه السلام شرفياب شدم، حضرت فرمود:
شب گذشته، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم على مرتضى، فاطمه زهرا، حسن مجتبى، حسين سيّد الشهدا، على بن الحسين، محمّد بن على، جعفر بن محمّد و پدرم امام كاظم عليهم السلام را ملاقات نمودم، آن بزرگواران با خداى متعال گفت و گو مى كردند .
عرض كردم: با خداى متعال ؟!
فرمود: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مرا نزد خود خواند و ميان خود و امير مؤمنان على عليه السلام نشاند، و به من خطاب نمود و فرمود:
كأنّي بالذرّيّة من أزل قد أصاب لأهل السماء ولأهل الأرض ، بخٍّ بخٍّ لمن عرفوه حقّ معرفته ، والّذي فلق الحبّة وبرأ النسمة ، العارف به خير من كلّ ملك مقرّب وكلّ نبيّ مرسل ، وهم واللَّه ، يشاركون الرسل في درجاتهم .
گويى به سبب ذريّه ام كه از روز نخست بر اهل آسمان و زمين بركاتى رسيده است، آفرين آفرين! بر كسى كه شناخت كامل بر او داشته باشد . سوگند به خدايى شكافنده دانه و پديد آورنده موجودات است ! آشنايان به آنان بهتر از هر فرشته مقرّب و هر پيامبر مرسل هستند، سوگند به خدا! آنان در درجات پيامبران شركت مى جويند.
1) بشارة المصطفى : 215 ، الخرائج : 653/2 ح 6 (با اندكى اختلاف) ، بحار الأنوار : 7/49 ح 11 .
سپس امام رضا عليه السلام رو به من كرد و فرمود:
يا محمّد ! بخٍّ بخٍّ ، لمن عرف محمّداً وعليّاً عليهما السلام، والويل لمن ضلّ عنهم وكفى بجهنّم سعيراً .
اى محمّد! آفرين، آفرين! بر كسى كه محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم و على مرتضى عليه السلام را بشناسد، واى بر كسى كه از راه آنان گمراه شود و براى او شعله دوزخ كافى است. (1)
1077 / 4 - عمادالدين طبرى رحمه الله در كتاب «الثاقب في المناقب» مى نويسد:
علىّ بن اسباط گويد: در روز عرفه خدمت مولايم امام رضا عليه السلام شرفياب شدم، حضرت به من فرمود:
الاغ مرا زين كن .
من الاغ را زين كردم، حضرت سوار شده و از مدينه به سوى بقيع براى زيارت مادرشان فاطمه عليها السلام خارج شدند، من نيز در خدمت حضرتش بودم.
عرض كردم: آقاى من! به چه كسانى سلام نمايم؟ فرمود:
سلّم على فاطمة الزهراء البتول ، وعلى الحسن والحسين ، وعلى عليّ بن الحسين ، وعلى محمّد بن عليّ ، وعلى جعفر بن محمّد ، وعلى موسى بن جعفر عليهم أفضل الصلوات وأكمل التحيّات .
سلام كن بر فاطمه زهراى بتول، امام حسن، امام حسين، امام سجّاد، امام محمّد باقر، امام جعفر صادق و امام موسى كاظم ، كه بر آنان بهترين درودها و كاملترين سلامها باد.
من طبق فرمايش مولايم بر آقايان خودم سلام نمودم، وقتى بازگشتيم ، در بين راه عرض كردم: سرورم! من فردى فقير و محتاجم، چيزى ندارم كه در اين عيد (براى خانواده ام) انفاق نمايم.
در اين هنگام امام رضا عليه السلام با تازيانه اى كه داشت خراشى در زمين
1) دلائل الإمامة : 376 ح 37 .
ايجاد كرد، آنگاه دست مباركش را بر زمين زد و شمش طلايى كه در آن صد دينار بود، بيرون آورد و به من داد و فرمود:
بگير اين شمش طلا را .
من آن را گرفته و در اموراتم مصرف نمودم . (1)
1078 / 5 - باز در همان كتاب آمده است:
احمد بن محمّد بن ابى نصر بزنطى گويد : من در امامت امام رضا عليه السلام ترديد داشتم، نامه اى به محضرش نوشته و از حضرتش اجازه خواستم كه خدمتش برسم. در دلم تصميم داشتم وقتى خدمتش شرفياب شدم در مورد سه آيه اى كه فهم آنها براى من مشكل بود ، بپرسم .
پاسخ نامه آن حضرت چنين رسيد:
كفانا اللَّه وإيّاك ، أمّا ما طلبت من الإذن عليّ ؛ فإنّ الدخول عليّ صعب ، وهؤلاء قد ضيّقوا عليّ في ذلك فلست تقدر عليه الآن ، وسيكون إن شاء اللَّه تعالى .
خداوند ما و تو را كفايت نمايد ! آنچه تقاضا كرده بودى كه اجازه حضور دهم، هم اكنون ملاقات ما مشكل و امكانپذير نيست، چرا كه اينان (حكومت عبّاسى) براى من بسيار سخت گرفته اند و الآن نمى توانى نزد من بيايى، ولى به زودى در آينده - ان شاء اللَّه تعالى - خواهى آمد.
حضرت در اين نامه پاسخ سه پرسشى كه درباره سه آيه قرآن بود، براى من نوشته بود . در صورتى كه - سوگند به خدا! - هيچ كدام را در نامه ننوشته بودم، من از اين امر خيلى در شگفت شده و حتّى نمى دانستم كه اين نامه، پاسخ نامه من است، تا اين كه آن را خواندم آنگاه متوجّه شدم من در مورد اين سه آيه مشكل داشتم و اينك پاسخ داده شده است ، و من بر
1) الثاقب في المناقب : 473 ح 1 .
معناى آنچه كه حضرت نوشته بود واقف شدم . (1)
1079 / 6 - باز در همان كتاب آمده است: ابن ابى يحيى گويد:
وقتى امام كاظم عليه السلام به شهادت رسيد مردم در امامت حضرتش توقّف كردند، من همان سال به حجّ خانه خدا مشرّف شدم، در مكّه امام رضا عليه السلام را ديدم، در دلم نيّتى كرده و اين آيه را خواندم :
«أَبَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ» (2).
«آيا ما از بشرى از جنس خود پيروى كنيم؟» .
آن حضرت برق آسا از كنار من عبور نمود و فرمود :
أنا البشر الّذي يجب عليك أن تتّبعني .
منم همان بشرى كه بر تو واجب است از او پيروى كنى.
عرض كردم: مولاى من! از خداى متعال و از حضرت شما پوزش مى طلبم.
فرمود : عذر تو پذيرفته است، ان شاء اللَّه تعالى . (3)
1080 / 7 - باز در همان كتاب آمده است: ابو محمّد غفارى گويد:
گرفتار قرض سنگينى شدم، با خودم گفتم: براى پرداخت قرضم كسى جز آقا و مولايم امام رضا عليه السلام نيست، به همين جهت ، بامدادان به منزل آن حضرت رفتم، اجازه ورود خواستم.
آقا برايم اجازه داد، وقتى شرفياب محضرش شدم پيش از اين كه من چيزى بگويم فرمود :
يا أبا محمّد ! قد عرفنا حاجتك وعلينا قضاء دينك .
اى ابا محمّد! از حاجت تو آگاه شديم و پرداخت قرضت به عهده ماست.
وقتى شب فرا رسيد، براى افطار غذا آورد، با هم خورديم، پس از خوردن غذا حضرت فرمود :
اى ابا محمّد! امشب اينجا مى مانى يا مىروى؟
عرض كردم: آقاى من! اگر حاجت مرا روا سازى ، برگشتن براى من بهتر است.
حضرت دست مباركش را زير فرش برد و مشتى دينار به من عنايت نمود. من دينارها را گرفته و بيرون آمدم، نزديك چراغ رفته ديدم دينارهاى سرخ و زردى است. نخستين دينارى را كه برداشتم ديدم روى آن نوشته شده:
اى ابا محمّد! پنجاه دينار (براى تو عطا نموديم) كه بيست و شش دينار آن را براى قرض تو و بيست و چهار دينار ديگر را براى هزينه خانواده ات مصرف كن .
بامدادان هر چه دينارها را جست و جو كردم آن دينار را نيافتم و اين در حالى بود كه چيزى از آن پنجاه دينار كم نشده بود . (1)
(صاحب كتاب «الثاقب في المناقب» گويد : ) در اين روايت نيز سه امر شگفت انگيز وجود دارد .
1081 / 8 - باز در همان منبع آمده است: ابو احمد عبداللَّه بن عبد الرحمان معروف به «صفوانى» گويد:
(در آن ايّامى كه امام رضا عليه السلام را از مدينه به سوى مرو حركت مى دادند) كاروانى از سمت خراسان به سوى كرمان در حركت بود، دزدها راه را بر آنان گرفته و يكى از آنان را كه گمان مى كردند ثروت زيادى دارد دستگير نمودند، دزدان او را آزار داده و مدّتى در ميان برف نگه داشته و دهانش را
1) الثاقب في المناقب: 477 ح 6، عيون أخبار الرضا عليه السلام: 219/2 ح 29، بحار الأنوار : 38/49 ح 22 .
از برف پر كردند ، به همين جهت ، دهانش زخمى گشته و زبانش از كار افتاد و ديگر قادر به سخن گفتن نبود .
(يكى از زنان دزدان به او ترحّم نموده او را آزاد كرد و او فرار نمود) و به طرف خراسان به راه افتاد . در اين ميان ، خبردار شد كه امام رضا عليه السلام در نيشابور است، تصميم گرفت به طرف خراسان برود، شبى در خواب ديد ، گويا هاتفى به او مى گويد : فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در خراسان است ، نزد او برو و درد خود را به او بگو تا دوايى به تو بياموزد و بهبود يابى .
گويد: من در عالم خواب به طرف خراسان رفته و به خدمت با سعادت امام رضا عليه السلام رسيدم و از گرفتارى خود به حضرتش شكوه كرده و بيمارى خود را مطرح نمودم. حضرت به من فرمود:
خذ من الكمّون والشعير والملح ودقّه ، وخذ منه في فمك مرّتين أو ثلاثاً تعافى .
مقدارى زيره را با مقدارى جو و نمك مخلوط كن و بكوب و مقدارى از آن را دو يا سه مرتبه در دهان بگير ، خوب خواهى شد .
من از خواب بيدار شدم، به آن چه در خواب ديده بودم توجّهى نكردم و به راه خود ادامه دادم تا اين كه به دروازه نيشابور رسيدم، سراغ حضرت را گرفتم .
گفتند : امام رضا عليه السلام از نيشابور خارج شده و همينك در «رباط سعد» است. به دلم افتاد كه در آنجا به خدمت حضرتش رسيده و مطلب خود را عرض نمايم، به همين جهت، به طرف «رباط سعد» به راه افتاده و وارد آنجا شدم .
وقتى خدمت آقا شرفياب شدم، عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! قصّه من چنين و چنان است، اينك دهانم زخم شده و زبانم از كار افتاده و مشكل حرف مى زنم، تقاضا دارم دوايى به من بياموزيد تا بهبود يابم.
حضرت فرمود:
مگر به تو دوا را نياموختم، برو هر چه در خواب گفتم انجام بده.
من گفتم: اى فرزند رسول خدا! اگر امكان دارد لطفاً دو مرتبه براى من تكرار بفرماييد.
حضرت فرمود: مقدارى زيره را با مقدارى جو و نمك مخلوط كن و بكوب و دو يا سه مرتبه در دهانت بگير ، خوب خواهى شد .
مى گويد: طبق فرمايش امام رضا عليه السلام عمل نمودم و خداوند مرا شفا داد. (1)
1082 / 9 - باز در همان منبع آمده است: ابو صلت هروى گويد: روزى در خدمت امام رضا عليه السلام بودم، ناگاه حضرتش رو به من كرد و فرمود :
اى ابا صلت! برو و از اين قبّه كه قبر هارون است از چهار جانب آن مشتى خاك بياور.
من رفتم و طبق فرمايش مولايم از چهار جانب آن مشتى خاك آوردم، وقتى در برابر حضرت قرار دادم، حضرت فرمود : آن قسمت از خاك را كه از كنار قبرش بود به من بده.
من خاك را به حضرتش دادم، حضرت گرفت و بو كرد و بر زمين ريخت و فرمود : سيحفر لي في هذا الموضع ، فتظهر صخرة لو جمع لها كلّ معول بخراسان لم يتهيأ قلعها .
به زودى براى من در اين قسمت قبر حفر خواهند كرد؛ ولى سنگى پديدار خواهد شد كه اگر همه كلنگهاى خراسان را جمع نمايند نخواهند توانست آن سنگ را بشكنند .
آنگاه حضرت در مورد خاك قبر خود فرمود :
در اين مكان براى من قبر حفر مى كنند، به آنان بگو: هفت پله پايين روند و ضريحى بگشايند، اگر امتناع كردند ، دستور بده به اندازه دو ذراع و يك
1) الثاقب في المناقب : 484 ح 2 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : 211/2 ح 16 ، بحار الأنوار : 124/49 ح 6 و 159/62 ح 1 .
وجب لحد قرار دهند، چرا كه خداوند آن را آنچه مى خواهد گسترش مى دهد.
وقتى قبر را بدين كيفيت كنده و آماده كردند تو در قسمت بالاى سر رطوبتى خواهى ديد، در آن موقع دعايى كه به تو ياد مى دهم، بخوان، آبى خواهد جوشيد و لحد پر از آب مى شود، در آن آب ماهيان كوچكى را خواهى ديد، از آن نانى كه به تو خواهم داد بر آنها خورد مىكنى و آنها مى خورند، وقتى همه نانها را خوردند ماهى بزرگى پديدار خواهد شد كه ماهيان كوچك را خواهد بلعيد به گونه اى كه هيچ ماهى كوچكى نخواهد ماند، آنگاه ماهى بزرگ نيز ناپديد خواهد شد .
در اين موقع دست بر روى آب بگذار و دعايى را كه به تو ياد مى دهم بخوان و آب فرو مى رود و چيزى باقى نمى ماند و همه اين كارها را در حضور مأمون انجام بده.
آنگاه امام رضا عليه السلام سخنان خويش را چنين ادامه داد و فرمود:
يا أبا الصلت ! غداً أدخل إلى هذا الفاسق الفاجر ، فإن أنا خرجت مكشوف الرأس فتكلّم ، اُكلّمك ، وإن خرجت وأنا مغطّى الرأس فلا تكلّمني .
اى ابا صلت! فردا من، پيش اين فاسق فاجر مى روم، موقعى كه از نزد او خارج شدم اگر ديدى سرم باز و مكشوف است با من هر چه مى خواهى سخن بگو. و اگر ديدى سرم را پوشانيده ام با من سخنى نگو (چرا كه در اثر زهر ستم توانايى صحبت ندارم) .
ابا صلت گويد: چون فردا شد امام رضا عليه السلام لباس خود را پوشيد، و در محراب منتظر نشست، در اين هنگام غلام مأمون وارد شد و گفت: امير المؤمنين (!!) شما را احضار نموده است.
امام رضا عليه السلام كفش پوشيده و عبا بر دوش انداخت و حركت نمود و به من هم امر فرمود كه پشت سر آن حضرت بروم.
حضرت وارد خانه مأمون شد، در برابر آن لعين ظرفى از انگور و ظرفهايى از ميوه هاى گوناگون بود، در دست آن ملعون خوشه انگورى
بود كه مقدارى از آن را خورده بود، وقتى چشمش به امام رضا عليه السلام افتاد از جايش برخاست و با آن حضرت معانقه كرد (!!) و ميان دو چشم حضرتش را بوسيد (!!) و در كنار خود جاى داد (!!) آنگاه خوشه انگورى به حضرت تعارف كرد و گفت: اى فرزند دختر رسول خدا! آيا انگورى بهتر از اين ديده اى؟ حضرت فرمود:
انگور بهشتى از اين بهتر است.
مأمون گفت: از اين انگور بخور.
امام رضا عليه السلام فرمود: مرا از اين امر معاف دار.
مأمون گفت: بايد بخورى، چرا نمى خورى؟ نكند به من اطمينان ندارى و مرا متّهم مى نمايى.
مأمون مقدارى از آن خوشه خورد و بقيّه را به امام رضا عليه السلام تعارف كرد .
امام رضا عليه السلام سه دانه انگور خورد و آن را رها كرد و از جاى خود برخاست . مأمون گفت: كجا مى روى؟ فرمود:
به آنجايى كه مرا فرستادى؟
ابوصلت گويد : امام رضا عليه السلام عبايش را بر سر مباركش كشيد و از منزل مأمون خارج شد، من چيزى نگفتم تا اين كه وارد خانه شد، ... تا آنجا كه گويد: وقتى به شهادت رسيد (مأمون دستور داد در همان موضعى كه امام عليه السلام فرموده بود قبرى حفر كنند) در اين موقع همه آنچه كه امام رضا عليه السلام فرموده بود آشكار گشت و من آنچه را كه حضرت رضا عليه السلام امر فرموده بود انجام دادم . وقتى مأمون آب و ماهيان را با آن كيفيّت مشاهده كرد، گفت: همواره حضرت رضا عليه السلام در دوران زندگى خويش شگفتى هايى را براى ما نشان مى داد ، اينك پس از مرگش نيز نشان داد .
وزير مأمون نيز حاضر بود رو به مأمون كرد و گفت: مى دانى حضرت رضا عليه السلام از اين كارها مى خواست چه چيزى به تو بفهماند؟ مأمون گفت: نه.
وزير گفت: مى خواست به تو بفهماند كه قدرت شما بنى العبّاس با زيادى حاكمانتان و مدّت طولانى حكومتتان همانند اين ماهيان كوچك است، وقتى مدّت شما به سر آيد، آثار شما دگرگون گردد و دولت شما پايان پذيرد ، خداوند متعال شخصى از ما را بر شما مسلّط خواهد كرد و او سلسله شما را منقرض و نابود خواهد نمود.
مأمون گفت: راست مى گويى.
(صاحب «الثاقب فى المناقب» گويد : ) اين حديث، مفصّل است . (1)
البتّه نظير اين را «هرثمة بن اعين» نيز نقل كرده است (2)و اين بيشتر نقل شده ، و از طريق عامّه نيز اين روايت نقل شده است . (3)
1083 / 10 - باز در همان كتاب آمده است :
روزى امام رضا عليه السلام وارد بازار شده و يك سگ ، يك خروس و يك قوچ خريد ، جاسوسان اين خبر را به هارون گزارش دادند.
هارون گفت: از ناحيه او ايمن شديم .
چندى بعد ، زبيرى نوشت: علىّ بن موسى الرضا (عليه السلام) درب خانه اش را به سوى مردم گشوده و آنها را به سوى خويشتن دعوت مىكند .
هارون الرشيد گفت: شگفتا! مى نويسد: علىّ بن موسى (عليه السلام) يك سگ ، يك قوچ و يك خروس خريد، آنگاه چنين و چنان مى نويسد؟! (4)
عماد الدين طبرى رحمه الله صاحب كتاب «الثاقب فى المناقب» گويد: اين امر شگفت انگيزى است، چرا كه حضرتش مى دانست با اين كار، راهى براى كشتن حضرتش و بهانه اى بر آن نخواهند يافت . (5)
1) الثاقب في المناقب : 489 ح 4 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : 244/2 ح1 ، بحار الأنوار : 300/49 ح 10 .
2) كشف الغمّة : 266 - 265/2، عيون اخبار الرضا عليه السلام : 248/2 ح1، بحار الأنوار : 293/49 ح 8 .
3) الثاقب في المناقب : 491 ح 5 .
4) عيون أخبار الرضا عليه السلام : 205/2 ح4 ( با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 114/49 ح 4 .
5) الثاقب في المناقب : 492 ح 8 .
1084 / 11 - محدّث عالى مقام، عمادالدين طبرى رحمه الله باز در همان منبع مى نويسد:
ابراهيم بن ابى البلاد گويد: همسايه اى داشتم كه شراب خوار بود، و خدا مى داند كه چه هتك حرمتى انجام مى داد، در عين حال امام رضا عليه السلام را نيز دوست مى داشت. روزى قصّه او را به محضر امام رضا عليه السلام رساندم .
حضرت فرمود :
يا أبا إسحاق ! أما علمت أنّ وليّ عليّ عليه السلام لم تزلّ له قدم إلّا ويثبت له اُخرى؟
اى ابا اسحاق! آيا نمى دانى كه دوست على عليه السلام اگر گامى از او بلغزد گام ديگرش ثابت و استوار مى ماند؟!
ابراهيم گويد: من از خدمت حضرتش مرخص شدم، ناگاه نامه اى از جانب امام رضا عليه السلام دريافت نمودم كه در آن نامه حضرتش برخى اشيا را خواسته و دستور فرموده بود كه آنها را به مبلغ شصت دينار خريدارى نمايم.
من با خودم گفتم : سوگند به خدا ! چنين چيزى سابقه نداشته كه براى من چيزى بنويسد ، زيرا من چيزى ندارم و فكر نمى كنم كه او چيزى (از خمس و غيره) نزد من داشته باشد .
شب شد ، ناگاه درب خانه ام را زدند ، متوجّه شدم كه شخص مستى مرا صدا مى زند، پشت درب آمدم . گفت: بيرون بيا .
گفتم : در اين موقع از شب چه كار با من دارى؟ براى چه آمده اى؟
او كه از مستى نمى توانست خوب حرف بزند، گفت: دست خودت را بيرون آور و اين كيسه را بگير و به مولايم بفرست تا در موارد نياز مصرف نمايد.
من كيسه را گرفتم و او رفت ، نگاه كردم ديدم به اندازه شصت دينار است . گفتم: سوگند به خدا! اين مصداق همان فرمايش مولايم امام رضا عليه السلام است كه در مورد دوست على عليه السلام فرمود و در نامه اش حاجت خويش را نوشت .
من همه آنچه را كه حضرت خواسته بود خريدم، و طى نامه اى رفتار آن همسايه را نيز نوشته و به حضرتش فرستادم.
حضرت نوشت :
اين از همان موارد است . (1)
1085 / 12 - باز در همان منبع آمده است: ابو واسع، محمّد بن احمد نيشابورى گويد: از مادر بزرگم ، خديجه بنت حمدان شنيدم كه مى گفت:
وقتى امام رضا عليه السلام وارد نيشابور شد در محلّه «قرفى» كه ناحيه اى بود معروف به «بلاد سناباد» در خانه مادر بزرگم - كه هم اكنون معروف به «پسنده» است - فرود آمد، علّت اين كه معروف به «پسنده» شد اين بود كه امام رضا عليه السلام از ميان خانه ها، آن خانه را پسنديد، و «پسنده» كلمه فارسى به معناى «مورد رضايت و پسند» است .
وى مى گويد: وقتى آن حضرت وارد خانه ما شد، دانه بادامى را در گوشه اى از حياط كاشت ، آن دانه روييد و درختى شد و در همان سال به ميوه نشست. مردم متوجّه اين معجزه شدند، و از هر ناحيه از بادام آن درخت شفا مى جستند، هر كسى كه بيمار مى شد از بادام آن درخت به عنوان استشفاء مى خورد بهبود مى يافت، و هر كه مبتلا به بيمارى چشمدرد مىشد از آن بادام روى چشمش مى گذاشت ، بهبود پيدا مى كرد .
همچنين اگر زايمان زنى سخت مى شد از بادام آن درخت مى خورد زايمان او آسان مىگشت و همان ساعت مى زاييد .
و نيز اگر حيوانى گرفتار قولنج مىشد، از شاخه هاى باريك آن درخت مى چيدند و به شكمش مى كشيدند و بهبود مى يافت، و به بركت حضرت رضا عليه السلام، بادقولنج از آن برداشته مى شد .
1) الثاقب في المناقب : 493 ح 9 .
مدّتى گذشت و آن درخت خشكيد، جدّم حمدان شاخه هاى آن را بريد و كور شد.
(صاحب «الثاقب فى المناقب» گويد : ) از آن درخت، شگفتي هاى زيادى روايت شده كه حافظ ابوعبداللَّه در نوشته خود بنام «مفاخر الرضا عليه السلام» آنها را گرد آورده، ما در اينجا به همين اندازه از شگفتي هاى آن بسنده كرديم . (1)
1086 / 13 - باز در همان كتاب آمده است: على بن موسى عمّانى گويد:
روزى امام رضا عليه السلام نزد مأمون رفت ، ديد مأمون در غصّه و اندوهى فرو رفته است؛ حضرت فرمود :
مى بينم كه در غم و غصّه فرو رفته اى.
گفت: آرى، عرب بيابانى آمده و هفت تار مو آورده و مدّعى است كه از موهاى محاسن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى باشد، از من جايزه مى خواهد، اگر در ادّعايش راستگو باشد و من جايزه ندهم ، شرفم پايين خواهد آمد، اگر دروغ بگويد، و جايزه بدهم مورد مسخره قرار مى گيرم، نمى دانم چكنم؟
امام رضا عليه السلام فرمود:
موها را بياوريد.
وقتى موها را آوردند، حضرت آنها را بو كرد و فرمود:
هذه أربعة من لحية رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم والباقي ليس من لحيته .
اين چهار تار مو از محاسن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و بقيّه از محاسن آن حضرت نيست .
مأمون گفت: از كجا مى گويى ؟
حضرت فرمود: آتش بياوريد .
وقتى آوردند حضرت موها را روى آتش انداخت سه تار مو در آتش
1) الثاقب في المناقب : 496 ح 4 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : 131/2 ح 1 (با تفاوت در الفاظ( ، بحار الأنوار : 121/49 ح 2 .
سوخت ولى آتش در بقيّه موها اثرى نكرد و حضرت آنها را بيرون آورد .
مأمون گفت: عرب بيابانى را بياوريد.
وقتى آوردند، و در برابر مأمون قرار گرفت، دستور داد گردنش را بزنند.
عرب بيابانى گفت: گناه من چيست؟
مأمون گفت: راستش را بگو، قصّه موها چيست؟
عرب بيابانى گفت: چهار تار آنها از موهاى محاسن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود و سه تار از موهاى محاسن خودم .
(وقتى مأمون چنين شگفتى هايى را از امام رضا عليه السلام ديد ، ) حسادت آن حضرت در دلش جاى گرفت . (1)
1087 / 14 - شيخ صدوق در «عيون اخبار الرضا عليه السلام» مى نويسد:
ابو حبيب نباجى گويد: شبى در خواب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم كه به «نباج» آمده و در مسجدى كه حاجيان هر سال در آن مسجد فرود مى آيند، وارد شده است . من در خواب خدمت حضرتش رفته و سلام نموده و در برابرش ايستادم، در حضور حضرتش طبقى كه از برگهاى خرماى مدينه ساخته شده بود گذاشته و در آن خرماى صيحانى مدينه بود.
حضرت مشتى از خرماها را به من عنايت فرمود، من شمردم ديدم هيجده دانه خرماست .
وقتى بيدار شدم خواب خودم را چنين تعبير كردم كه به تعداد هر دانه خرما يك سال زندگى خواهم كرد.
بيست روز از اين خواب گذشت، در زمينى بودم كه آن را براى زراعت آماده مى كردم ، شخصى آمد و به من خبر داد كه حضرت رضا عليه السلام از مدينه آمده اند و به همان مسجد نزول اجلال فرموده اند و مردم را ديدم كه با تلاش خود را به حضرت مى رساندند ، من هم روانه مسجد شدم،
1) الثاقب في المناقب : 497 ح 3 .
ديدم حضرت در همان جايى نشسته كه در خواب ديدم پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بود، زير آن حضرت نيز همانند پيامبر حصيرى فرش شده بود، و در برابرش طبقى از جنس برگهاى خرما گذاشته بودند كه در آن خرماى صيحانى بود.
من سلام كردم، حضرت پاسخ عنايت فرموده و مرا نزد خود خواند ، و مشتى خرما به من عنايت نمود.
من خرماها را شمردم، ديدم همان تعداد خرمايى است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در خواب به من عنايت فرموده بود .
به امام رضا عليه السلام عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! بيشتر عنايت فرماييد!
فرمود:
لو زادك رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم لزدناك .
اگر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بيشتر عنايت مى نمود من نيز بيشتر عنايت مى نمودم . (1)
1088 / 15 - باز در همان كتاب مى خوانيم: بزنطى گويد:
مولايم امام رضا عليه السلام الاغى را براى من فرستاد ، سوار شده خدمتش رسيدم ، شب فرا رسيد من همچنان در محضرش بودم تا آن كه پاسى از آن گذشت. وقتى خواست به اندرون تشريف ببرد فرمود:
فكر نمى كنم كه بتوانى به شهر برگردى؟
عرض كردم: آرى، قربانت گردم.
فرمود: امشب را نزد ما بمان، فردا صبح در امان خدا حركت كن.
عرض كردم: قربانت گردم، همين كار را انجام مى دهم.
حضرت رو به كنيز كرد و فرمود:
يا جارية ! أفرشي له فراشي واطرحي عليه ملحفتي الّتي أنام فيها ، وضعي تحت رأسه مخادّي .
اى كنيز! رختخوابى كه من در آن مى خوابم براى او بينداز و ملافه مرا روى او بكش و بالش مرا نيز زير سر او بگذار.
1) عيون أخبار الرضا عليه السلام : 210/2 ح 15 ، بحار الأنوار : 35/49 ح 15 .
بزنطى گويد: من در دلم گفتم: چه كسى به مقامى كه امشب به من عنايت شده، مىرسد، به راستى كه خداوند در نزد امام عليه السلام براى من مقام و منزلتى قرار داده و به من لطفى فرموده كه به كسى از دوستان من ننموده كه امام عليه السلام مركب خود را براى من فرستاد و سوار شدم، رختخواب خود را براى من گسترانيد و در ملافه حضرتش خوابيدم و بالش خود را براى من قرار داد، كسى از اصحاب به چنين مقامى نرسيده است .
من در اين فكر بودم و آن حضرت نيز در كنار من نشسته بود. ناگاه رو به من كرد و فرمود :
اى احمد! روزى امير مؤمنان على عليه السلام به عيادت زيد بن صوحان رفت، زيد به جهت اين عنايت بر مردم افتخار مىكرد .
حضرت رو به او كرد و فرمود:
فلاتذهبنّ نفسك إلى الفخر ، وتذلّل للَّه عزّوجلّ .
هرگز نفس خود را در معرض فخر و مباهات قرار نده، براى خدا خود را فروتن كن.
امام رضا عليه السلام اين بفرمود و بر دست مباركش تكيه كرده و برخاست. (1)
1089 / 16 - باز در همان كتاب آمده است: ابن ابى كثير گويد:
وقتى امام كاظم عليه السلام به شهادت رسيد، مردم در امامت حضرتش توقّف كردند، من همان سال به حج خانه خدا مشرّف شدم، در مكّه امام رضا عليه السلام را ديدم، در دلم نيّتى كرده و اين آيه را خواندم :
«أَبَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ...» (2).
«آيا ما از بشرى از جنس خود پيروى كنيم؟» .
آن حضرت برق آسا از كنار من عبور نمود و فرمود:
به خدا قسم ! منم همان بشرى كه بر تو واجب است از او پيروى كنى .
من عرض كردم: مولاى من! از خداى متعال و از حضرت شما پوزش مى طلبم.
فرمود: مغفور لك ؛ عذر تو پذيرفته است . (1)
1090 / 17 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق انوار اليقين» مى نويسد:
مردى از واقفىها مسائل مشكلى را جمعآورى كرده و در طومارى نوشت و با خودش گفت: اگر حضرت رضا عليه السلام پاسخ اين مسايل را بداند، او امام و ولىّ امر است .
وقتى كنار درب امام رضا عليه السلام رسيد، منتظر شد تا مجلس كمى خلوت شود، در اين حال خادم حضرت بيرون آمد در دستش نامه اى بود كه پاسخ همه سؤالهاى او به خطّ مبارك امام رضا عليه السلام نوشته شده بود .
خادم به او گفت : آن طومارى كه نوشتى كجاست؟
او طومار را بيرون آورد.
خادم به آن مرد گفت: ولىّ خدا به تو مى فرمايد:
هذا جواب ما فيه .
در اين نامه، پاسخ مسايلى است كه در طومار نوشته اى.
آن مرد نامه را گرفت و رفت . (2)
1091 / 18 - باز در همان كتاب آمده است: نقل شده: روزى امام رضا عليه السلام در مجلس خود فرمود:
«لا اله الا اللَّه» فلانى مرد، حضرت اندكى صبر كرد و باز فرمود: «لا اله الا اللَّه» او را غسل داده و كفن كرده و به سوى قبرش بردند .
آنگاه لختى ديگر صبر كرد و فرمود :
«لا إله إلّا اللَّه» وضع في قبره وسئل عن ربّه فأجاب ، ثمّ سئل عن نبيّه فأقرّ، ثمّ سئل عن إمامه فعدّهم حتّى وقف عندي فما باله وقف؟
«لا اله الا اللَّه» او را در قبرش نهادند و از پروردگارش پرسيدند. جواب داد، از پيامبرش پرسيدند، اقرار نمود، سپس از امامش پرسيدند، يك يك آنها را شمرد، وقتى به من رسيد توقّف نمود، چرا توقّف كرد ؟
(گفتنى است كه: ) آن مرد واقفى مذهب بود. (1)
1092 / 19 - برسى رحمه الله باز در همان كتاب مىگويد: وقتى امام رضا عليه السلام وارد خراسان شد شيعيان از اطراف متوجّه حضرتش شدند، علىّ بن اسباط نيز با هدايا و تحفه هايى به سوى حضرتش به راه افتاد .
در ميان راه ، دزدان به قافله حمله كرده و اموال و هداياى او را به سرقت برده و او را مورد ضرب قرار دادند، ضربه اى بر دهان او زدند كه دندانهاى پيشين او افتاد، او ناگزير به يكى از روستاهاى نزديك برگشت . خوابيد، در خواب امام رضا عليه السلام را ديد ، حضرت به او فرمود :
لاتحزن إنّ هداياك ومالك وصلت إلينا ، وأمّا فمك بثناياك ؛ فخذ من السعد المسحوق ، واحش به فاك .
غمگين مباش! هدايا و اموال تو به ما رسيد، ولى در مورد دهان و دندانهايت مقدارى سعد (2)كوبيده شده بگير و دهانت را از آن پر كن .
راوى گويد: علىّ بن اسباط با خوشحالى از خواب بيدار شد، مقدارى سعد كوبيده شده را گرفته و دهانش را از آن پر كرد ، خداوند دندانهاى او را برگردانيد. وقتى خدمت امام رضا عليه السلام شرفياب شد، حضرت فرمود :
آنچه در مورد سعد به تو گفته بوديم محقّق شد، اينك وارد اين انبار شو و ببين .
علىّ بن اسباط وارد شد و ديد همه اموال و هدايايش بىكم و كاست در آنجاست . (1)
1093 / 20 - شيخ صدوق رحمه الله در «عيون اخبار الرضا عليه السلام» مى نويسد: اباصلت هروى گويد:
به مأمون گزارش دادند كه امام رضا عليه السلام مجالس اعتقادى تشكيل داده (و به پاسخهاى مردم پاسخ مى دهد) و مردم شيفته علم و دانش او شده اند.
مأمون ، به حاجب خود، محمّد بن عمرو طوسى دستور داد كه مردم را از محفل حضرتش متفرّق كرده و امام رضا عليه السلام را احضار نمايد .
(محمّد بن عمرو طوسى طبق دستور مأمون ، مردم را از مجلس متفرّق كرده و امام رضا عليه السلام را به حضور مأمون آورد، مأمون كه از اين امر خشمگين بود ، ) وقتى امام رضا عليه السلام را ديد با خشم به آن حضرت نگريست و بى احترامى نمود و او را سبك شمرد .
امام رضا عليه السلام با خشم از مجلس او بيرون آمد، حضرت زير لب مى فرمود:
سوگند به حقّ محمّد مصطفى، علىّ مرتضى، و سيّدة النساء فاطمة الزهراء عليهم السلام ! به يارى خداوند چنان او را نفرين مى كنم كه بر او نازل گردد آنچه كه باعث شود اراذل و سگهاى اهل اين سرزمين او را بيرون رانده و خواص و عوام او را سبك شمارند .
آنگاه امام عليه السلام به اقامتگاه خود تشريف برده و آب حاضر ساختند، حضرت وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و در قنوت ركعت دوّم نماز چنين دعا نمود :
أللهمّ يا ذا القدرة الجامعة ، والرحمة الواسعة ، والمنن المتتابعة ، والآلاء المتوالية ، والأيادي الجميلة ، والمواهب الجزيلة . يا من
1) مشارق أنوار اليقين : 96 ، بحار الأنوار : 72/49 ضمن ح 95 .
لايوصف بتمثيل ، ولايمثّل بنظير ، ولايغلب بظهير . يا من خلق فرزق ، وألهم فأنطق ، وابتدع فشرع ، وعلا فارتفع ، وقدر فأحسن وصوّر فأتقن ، واحتجّ فأبلغ ، وأنعم فأسبغ، وأعطى فأجزل.
يا من سما في العزّ ففات خواطر الأبصار ، ودنى في اللطف فجاز هواجس الأفكار ، يا من تفرّد بالملك فلا ندّ له في ملكوت سلطانه ، وتوحّد بالكبرياء فلا ضدّ له في جبروت شأنه .
يا من حارت في كبرياء هيبته دقائق لطائف الأوهام ، وحسرت دون إدراك عظمته خطائف أبصار الأنام ، يا عالم خطرات قلوب العالمين ، ويا شاهد لحظات أبصار الناظرين .
يا من عنت الوجوه لهيبته ، وخضعت الرقاب لجلالته ، ووجلت القلوب من خيفته ، وارتعدت الفرائص من فرقه .
يا بديء يا بديع يا قويّ ، يا منيع يا عليّ يا رفيع ، صلّ على من شرّفت الصلاة بالصلاة عليه ، وانتقم لي ممّن ظلمني ، واستخفّ بي وطرد الشيعة عن بابي ، وأذقه مرارة الذلّ والهوان كما أذاقنيها ، واجعله طريد الأرجاس وشريد الأنجاس .
اى خدايى كه داراى قدرت كامل و فراگير ، رحمت بي كران و گسترده ، نعمتهاى پياپى، نيكويى هاى پيوسته و زيبا و كرامتهاى بى شمار هستى .
اى كسى كه با تمثيل وصف نمى گردى و با مانند و نظير ، تشبيه نشوى ، و نيروهايى كه پشتيبان همند نيز توانايى پيروزى بر تو را ندارند .
اى آن كه آفريده و روزى داده ، الهام نموده و گويا ساخته ، پديد آورده و راه نموده ، برترى و والايى گزيده و نظام بخشيده ، نيكو نموده و نقش داده ، محكم و استوار نموده و استدلال كرده و كامل و رسا نموده و نعمت بخشيده و به نهايت رسانده و عطاى فراوان داده .
اى آن كه در عزّت و كبريايى چنان اوج گرفته كه از توان ديدگان گذشته و در لطافت چنان نزديك شده كه از درك انديشه ها فراتر رفته است .
اى آن كه در سلطنت چنان يگانگى گرفته كه در ملكوت سلطنتش همتا و
مانندى نيست و در كبريايى يكتايى گزيده كه حريف و ضدّى در برابر قدرت جبروتيش نيست .
اى آن كه در بزرگى هيبتش انديشه دقيق بينان حيران و سرگردان گشته و ديده بينندگان از ادراك عظمتش بينايى خود را از دست داده است .
اى داناى بر خاطره هاى دلهاى جهانيان ! و اى بيناى لحظه هاى بينندگان ! اى آن كه از هيبتش صورتها به خاك افتاده و سرها در برابر شكوه و جلالش به زير افتاده و دلها از بيم قدرتش ترسيده و رگها از وحشتش به لرزه افتاده .
اى پديد آورنده ، اى نو آورنده ، اى توانا ، اى والا مقام ، اى بلند مرتبه! درود فرست بر كسى كه نماز را با درود بر او شرف بخشيدى ، و انتقام بگير از كسى كه بر من ستم نمود و مرا سبك شمرد و شيعيان مرا از در خانه من راند ، تلخى ، خوارى و خفّت را به او بچشان آن چنان كه او به من چشانيده است ، و او را راندهشده پليدان و آلودگان قرار بده .
ابا صلت، عبدالسلام بن صالح هروى گويد: هنوز دعاى مولايم امام رضا عليه السلام تمام نشده بود كه يك دفعه زلزله شديدى در شهر رخ داد، شهر لرزيد و صداى داد و فرياد بلند شد، هوا تيره و تار گشت و شهر شلوغ شد، من از جاى خود تكان نخوردم تا اين كه مولايم سلام نماز را داد، آنگاه رو به من كرد و فرمود:
اى ابا صلت! برو بالاى پشت بام، در آنجا پيرزن بدكاره ، تبهكار و احمقى را خواهى ديد ، كه اشرار را تحريك مى كند و لباس چركينى بر تن دارد و مردم اين شهر او را به جهت بىحيايى و هتك حرمتش «سمانه» مى نامند او به جاى نيزه ، به شاخه اى از نى توسّل جسته و چادر قرمز خود را بر آن بسته و آن را پرچم قرار داده و اين آشوب را رهبرى مى كند و سپاهيان ستمگر را به سوى قصر مأمون و منازل سپهداران وى سوق مى دهد.
من بر بالاى پشت بام رفتم، جمعيّتى را ديدم كه با چوب حمله مى كرده و سرها را با سنگها مى شكستند، در اين بين مأمون را ديدم كه زره پوشيده و از قصر «شاهجان» بيرون شده و رو به فرار گذاشت، من ديگر نفهميدم
چه شد ، يك وقت ديدم يك شاگرد حجامتگير از بالاى يكى از بامها پاره آجر سنگينى را به سوى مأمون پرتاب كرد، و به سر مأمون خورد، كلاهخُود از سر وى افتاد و فرق سرش شكست و پوست سرش شكافته شد .
شخصى كه مأمون را شناخته بود به آن كه آجر پرتاب كرده بود ، گفت: واى بر تو! اين اميرمؤمنان (!!) مأمون بود.
من شنيدم وقتى سمانه اين سخن را شنيد به او گفت: خاموش باش! بى مادر! امروز روز فرق گذاشتن و طرفدارى از كسى نيست، امروز روز احترام به درجه بندى نيست كه با هر كس طبق مقام خودش رفتار شود، اگر او واقعاً امير مؤمنان بود هرگز مردان بدكاره را بر دختران باكره مسلّط نمىكرد.
و پس از آن بود كه مأمون و لشكريانش را سخت خوار نموده و با ذلّت و خوارى به بدترين وجه از شهر راندند. (1)
1094 / 21 - باز در همان كتاب آمده است: ابراهيم بن عبّاس (در توصيف ويژگىهاى والاى اخلاقى امام رضا عليه السلام) گويد :
هرگز نديدم كه امام رضا عليه السلام با سخنش كسى را ناراحت نموده و برنجاند.
هرگز نديدم كه سخن كسى را قطع نمايد، بلكه صبر مى كرد تا صحبت خود را تمام مى كرد.
هرگز نديدم نيازمندى را رد كند؛ بلكه به اندازه اى كه توان داشت او را يارى مى كرد .
هرگز پاهاى خود را در برابر همنشين خود دراز نمى كرد و هرگز در برابر همنشين خود ، تكيه نمى داد .
هرگز نديدم كسى از غلامان و كنيزان خود را دشنام دهد .
هرگز نديدم (در برابر كسى) آب دهان بيندازد.
1) عيون أخبار الرضا عليه السلام : 170/2 ح 1 ، بحار الأنوار : 82/49 ح 2 .
هرگز نديدم در موقع خنده ، قهقهه نمايد، بلكه خنده آن حضرت تبسّم و لبخند بود.
وقتى محفل خلوت مىشد و سفره غذا را مىگستردند، همه غلامان خود - حتّى دربانان و چارواداران خود - را بر سر سفره خويش مى خواند.
امام رضا عليه السلام شبها كم مى خوابيد و بسيار بيدارى مى كشيد، بيشتر شبها از اوّل شب تا بامداد، شب زنده دارى مى كرد.
آن حضرت زياد روزه مى گرفت و هيچ وقت روزه سه روز از هر ماه را ترك نمى كرد و مى فرمود:
ذلك صوم الدهر .
روزه اين سه روز ، مانند روزه تمام عمر است .
آن حضرت زياد كارهاى خير انجام مى داد، پنهانى صدقه مى داد، و بيشتر اين كارهاى خير را در شبهاى تاريك انجام مى داد. بنابراين، اگر كسى گمان مى كند كه در مقام و فضليت و شخصيّت همانند او را ديده ، از او باور نكنيد . (1)
در كتاب «مقتضب الأثر» مى نويسد: يكى از ياران امام رضا عليه السلام بنام علىّ بن عبداللَّه خوانى (2)در رثاى آن حضرت مرثيه اى سروده كه در آن ، اسامى امامان معصوم عليهم السلام را نام مىبرد .
البتّه او امامان پس از امام رضا عليه السلام را درك نكرده است اين اشعار را علىّ بن هارون بن يحيى منجم از او نقل كرده كه :
يا أرض طوس ! سقاك اللَّه رحمته *** ماذا ضمنت من الخيرات يا طوس
طابت بقاعك في الدنيا وطاب بها *** شخص ثوى بسناباد مرموس
شخص عزيز على الإسلام مصرعه *** في رحمة اللَّه مغمور ومغموس
يا قبره أنت قبر قد تضمّنه *** علم وحلم وتطهير وتقديس
فافخر بأنّك مغبوط بجثّته *** وبالملائكة الأبرار محروس (1)
في كلّ عصر لنا منكم إمام هدى *** فربعه آهل منكم ومأنوس
أمست نجوم سماء الدين آفلة *** *** وظلّ أسد الثرى قد ضمّها الخيس
غابت ثمانية منكم وأربعة *** يرجى مطالعها ما حنّت العيس
حتّى متى يزهر الحقّ المنير بكم *** فالحقّ في غيركم داج ومطموس (2)
اى سرزمين طوس! خداوند تو را از رحمت خود سيراب كند؛ كه چه خيرات و خوبى هايى را تو اى طوس! در بردارى .
در دنيا سرزمينهاى تو پاكيزه باد كه سرزمين طوس را شخصيّتى كه در سناباد آرميده پاكيزه نموده است .
او شخصيّتى است كه شهادتش بر اسلام گران و سنگين است ؛ و در رحمت خدا فرو رفته و غوطه ور است .
اى آرامگاه او! تو آرامگاهى هستى كه دانش ، بردبارى ، پاكى و قداست را در خود جاى داده اى .
اينك فخر و مباهات كن كه تو به سبب جسد شريف او مورد غبطه بوده و به وسيله فرشتگانِ نيك در حفظ و حراستى .
در هر عصر و زمانى براى ما امام هدايتگرى از شما خاندان است كه محفل او از پيروان شما مملوّ و محفل انس است .
ستارگان آسمان دين غروب كردند ، و شير بيشه را بيشه دربرگرفته )و دست و پاى او را گرفتند) .
هشت ستاره فروزان از شما خاندان غروب كرد و چهار ستاره ديگر اميد است تا مادامى كه شتر (به فرزند خود) مهربانى مىكند طلوع نمايد .
تا آن موقعى كه حقّ درخشان شما نورافشانى مىكند پس حقّ در غير شما تاريك و نابود است .
1095 / 22 - در كتاب «بصائر الدرجات» مى نويسد: عبداللَّه بن ابان گويد:
به امام رضا عليه السلام عرض كردم : گروهى از دوستان از من خواستند كه شما در پيشگاه خدا براى آنان دعا بفرماييد.
حضرت فرمود:
واللَّه ! إنّي لتعرض عليَّ في كلّ يوم أعمالهم .
سوگند به خدا! به راستى كه هر روز اعمال و رفتار آنان بر من عرضه مى شود. (1)
1096 / 23 - شيخ صدوق رحمه الله در «عيون اخبار الرضا عليه السلام» در يك حديث مفصّلى نقل مى كند كه: ابا صلت گويد:
از امام رضا عليه السلام پرسيدم: اى فرزند رسول خدا! معناى اين روايت - كه نقل مى كنند : - «همانا پاداش گفتن «لا إله إلّا اللَّه» نگاه كردن به صورت خداى متعال است» ، چيست؟
امام رضا عليه السلام فرمود:
يا أباالصلت! من وصف اللَّه بوجه كالوجوه فقد كفر، ولكن وجه اللَّه أنبياؤه ورسله وحججه عليهم السلام هم الّذين بهم يتوجّه إلى اللَّه عزّوجلّ وإلى دينه ومعرفته .
اى اباصلت! هر كس خداى را داراى وجه و صورتى همانند وجوه آفريدگان بداند و بدين گونه توصيف نمايد كفر ورزيده؛ ولى مراد از «وجه خدا» پيامبران، فرستادگان و حجّتهاى او هستند، آنان كسانى هستند كه به وسيله آنان ، مردم به سوى خدا و دين و معرفت او رو مى آورند .
خداوند متعال مى فرمايد: «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ × وَيَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذوُالجَلالِ وَالْإكْرامِ » (2)؛ «همه كسانى كه روى آن (زمين) هستند فانى مىشوند . و تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند» .
و در جاى ديگر مى فرمايد: «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إلّا وَجْهَهُ» (3)؛ «همه چيز
جز ذات او هلاك و نابود مى شود» .
پس نگاه كردن به پيامبران خدا و فرستادگان و حجّتهاى او در مقامات و درجاتشان در روز قيامت ، پاداش بزرگى براى مؤمنان است .
و به راستى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد:
من أبغض أهل بيتي وعترتي لم يرني ولم أره يوم القيامة .
كسى كه اهل بيت و عترت مرا دشمن بدارد ، در روز قيامت نه او مرا مى بيند و نه من او را مى بينم . (1)
1097 / 24 - در كتاب «بصائر الدرجات» مى نويسد: عمر بن يزيد گويد:
به امام رضا عليه السلام عرض كردم: من از پدر بزرگوار شما از مسأله اى پرسيدم كه اينك مى خواهم همان مسأله را از شما نيز بپرسم. فرمود:
از چه چيزى مى خواهى بپرسى؟
عرض كردم: آيا دانش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و كتابهاى او و همچنين دانش اوصياى او و كتابهايشان نزد شما است؟
فرمود: آرى، و بيشتر از اين، از آنچه مى خواهى بپرس . (2)
1098 / 25 - در كتاب «إختصاص» منسوب به شيخ مفيد قدس سره آمده است: مأمون طىّ نامه اى به امام رضا عليه السلام نوشت: مرا پند و اندرز بده.
امام رضا عليه السلام در پاسخ وى ، اين اشعار را نوشت:
إنّك في دنيا لها مدّة *** يقبل فيها عمل العامل
أما ترى الموت محيطاً بها *** يسلب منها أمل الآمل
تعجّل الذنب بما تشتهي *** وتأمل التوبة من قابل
والموت يأتي أهله بغتة *** ماذاك فعل الحازم العاقل
به راستى كه تو در دنيا و سرايى هستى كه مدّت ماندنت در آن محدود است ، و در همين مدّت عمل هر عمل كننده مورد پذيرش است .
آيا نمى بينى كه مرگ از هر سو اين دنيا را فرا گرفته و آرزوهاى آرزومندان را پيوسته سلب مى نمايد؟
در اين دنيا براى رسيدن به اميال نفسانى و شهوات شتاب مى نمايى ، در حالى كه توبه و بازگشت به سوى خدا را به تأخير مى اندازى.
و مرگ ناگهانى به سوى اهل آن فرا مىرسد ، اينگونه نيست عمل شخصى كه دورانديش و عامل مى باشد . (1)
1099 / 26 - پند و اندرزى سودمند از امام رضا عليه السلام : در كتاب «الدرّ» مى نويسد:
امام رضا عليه السلام فرمود:
إتّقوا اللَّه أيّها الناس ! في نعم اللَّه عليكم ، فلاتنفروها عنكم بمعاصيه ، بل استديموها بطاعته وشكره على نعمه وأياديه .
اى مردم! در مورد نعمتهاى خدا تقوا پيشه كنيد، آنها را با گناهانتان از خود دور نكنيد ، بلكه آنها را با اطاعت و شكرگزارى از نعمتها و الطاف او ، هميشگى نماييد .
واعلموا ! أنّكم لاتشكرون بشيء بعد الإيمان باللَّه ورسوله وبعد الاعتراف بحقوق أولياء اللَّه من آل محمّد عليهم السلام أحبّ إليكم من معاونتكم لإخوانكم المؤمنين على دنياهم الّتي هي معبر لهم إلى جنّات ربّهم ، فإنّ من فعل ذلك كان من خاصّة اللَّه .
بدانيد! شما پس از ايمان به خدا و پيامبر او و پس از اعتراف به حقوق اولياى او از آل محمّد عليهم السلام به چيزى سپاس نمى گوييد كه محبوبتر از يارى شما براى برادران مؤمنتان باشد كه آنها را در اُمور دنيوى آنها - كه محل عبور آنان به سوى بهشت پروردگارشان است - يارى مي كنيد، چرا كه هر كس چنين عملى را انجام دهد از بندگان برگزيده خداوند خواهد بود.
من حاسب نفسه ربح ، ومن غفل عنها خسر ، ومن خاف أمن ، ومن اعتبر أبصر ، ومن أبصر فهم ، ومن فهم عقل .
1) الإختصاص : 94 و 95 .
هر كه (اعمال و كردار) خود را محاسبه كرده و بسنجد، سود مى برد و هر كه از محاسبه خويش غفلت ورزد، زيانكار است، و هر كه بترسد در امان خواهد بود، و هر كه عبرت بگيرد داراى بينش و بصيرت مىگردد . و كسى كه داراى بينش باشد مى فهمد و هر كه بفهمد مىانديشد.
وصديق الجاهل في تعب ، وأفضل المال ما وقي به العرض ، وأفضل العقل معرفة الإنسان نفسه .
دوست نادان در رنج و زحمت است . بهترين مال آن است كه به وسيله آن آبرو حفظ شود. بهترين عقل، خود شناسى است .
والمؤمن إذا غضب لم يخرجه غضبه عن حقّ ، وإذا رضي لم يدخله رضاه في باطل ، وإذا قدر لم يأخذ أكثر من حقّه .
هنگامى كه مؤمن خشمگين شود، خشمش او را از حق بيرون نمى سازد، و وقتى خشنود گردد، خشنوديش او را وارد باطل نمى نمايد، و هنگامى كه قدرت پيدا كند ، بيش از حقّش نمى گيرد.
كشندگان پيامبران مردمان پست و بدكاره بودند، عامّه اسمى است كه از عما (كورى) گرفته شده است، خداوند از آنان راضى نگشته، تا اين كه آنان را به چهارپايان تشبيه نموده و فرموده: «بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً» (1)؛ «بلكه آنان گمراهترند».
صديق كلّ امرء عقله ، وعدوّه جهله ، العقل حباء من اللَّه عزّوجلّ ، والأدب كلفة فمن تكلّف الأدب قدر عليه ، ومن تكلّف العقل لم يزده إلّا جهلاً .
دوست هر انسانى خرد او و دشمنش نادانى اوست. عقل هديه اى از سوى خداوند است. ادب زحمت است، هر كه زحمت ادب را تحمّل كند بر آن توانائى پيدا مى كند . و هر كه عقل خود را به زحمت اندازد جز نادانى چيزى اضافه عايدش نمى شود .
التواضع درجات ، منها أن يعرف المرء قدر نفسه فينزلها منزلتها بقلب سليم لايحبّ أن يأتي إلى أحد إلّا مثل ما يؤتى إليه ، إن
1) سوره فرقان : آيه 44 .
أتى إليه سيّئة واراها بالحسنة . كاظم الغيظ ، عاف عن الناس ، واللَّه يحبّ المحسنين .
تواضع داراى درجاتى است، يكى از درجات آن : اين كه انسان ارزش خويش را بداند، و آن را با قلب سليم در جايگاه خود قرار دهد، دوست ندارد با كسى رفتارى كند جز همان رفتارى كه نسبت به خودش مىپسندد ، اگر گناهى انجام دهد آن را با حسنه اى مى پوشاند. خشم خود را فرو بر، از مردم بگذر، خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد . (1)
چهار بيت در مدح امام رضا صلوات اللَّه عليه وآله سروده شده است كه به (شاعر معروف) ابى نواس منسوب است ، عبد الباقى عمرى اين ابيات را چنين تخميس نموده است:
من معاني البيان أظهرت سرّاً *** شاع ما بين شيعة الآل جهراً
وغداة استحال شعري سحراً *** قيل لي أنت أشعر الناس طرّاً
في المعاني وفي الكلام النبيه *** فهو الدن وهي فيه مدام
بيد الفكر فضّ عنها ختام *** وبسلك لايعتريه انفصام
لك من جوهر القريض نظام *** يثمر الدرّ في يدي مجتنيه
بنفيس منه اشترين النفوسا *** *** وعلى المشترى أدرت الشموسا
ومن الشعر قد ملأت الطروسا *** فلماذا تركت مدح ابن موسى ؟
والخصال الّتي تجمعن فيه *** *** وهو القائد العلا بزمام
لمقام ما فوقه من مقام *** *** فالتزم مدحه أشدّ التزام
قلت : لا أستطيع مدح إمام *** *** كان جبرئيل خادماً لأبيه
1) بحار الأنوار : 355/78 ضمن ح 9 ، و 352 ح 9 (بخشى از روايت).
از معانى بيان ، رازى آشكار گشته و در ميان شيعيان خاندان رسالت به صورت آشكار منتشر شد .
و بامدادان شعر من تبديل به سحر شد ، به من گفته شد : تو از همه مردم در درك معانى و فن سخنورى ممتازتر هستى .
آن همانند جامى لبريز از شراب است ، كه دست انديشه مى خواهد مُهر نوآورى آن را بگشايد.
و چنان باهم پيوسته و به نظم كشيده شده ، كه هرگز از هم جدا نمىشود؛
براى تو از گوهر ، شعر بانظم و مرتّبى است .
چنان نظمى است كه همانند درّى كه بدست آورده است.
با اشعار گرانبهاى آن ، مىشود جانها را خريد و بر مشترى ، آفتابها ريزش مى كند .
و از آن شعر صحيفه ها پر گردد؛ بس براى چه مدح على بن موسى عليه السلام را ترك كرده اى؟!
و از صفات ممتازى كه در او گرد هم آمده ، چيزى نمى گويى ؟!
او رهبر والايى است كه زمام اُمور را بدست دارد ، او داراى مقامى است كه فوق آن قابل تصوّر نيست .
بنابراين ، محكم و استوار بر مدح او ملتزم شو . من در پاسخ آنان گفتم : من توانايى مدح و ثناى امامى را كه جبرئيل خادم جدّ بزرگوارش بود ، ندارم .
او همچنين در سروده ديگرى مى گويد:
إن كنت تخشى نكبة *** *** *** من جائر أو غادر
لذ بالرضا بن الكاظم ب *** *** ن الصادق بن الباقر عليهم السلام
اگر از سختى و مصيبت ستمگر يا حيله گرى بيمناكى ؛
به آستان امام رضا فرزند امام كاظم فرزند امام صادق فرزند امام باقر عليهم السلام پناهنده شو !
قطره اى از درياى مناقب ابى جعفر
حضرت محمّد بن على ، جواد الأئمّه
صلوات اللَّه عليه
1100 / 1 - ابو جعفر محمّد بن جعفر طبرى در «دلائل الإمامه» مى نويسد : ابو محمّد ، حسن بن على عليهما السلام مى فرمايد :
امام جواد عليه السلام كودكى دو سال و يك ماهه بود كه چهره زيبايش گندمگون بود، عدّه اى ناباوران و تشكيك ورزان - كه خدا لعنتشان كند - مى گفتند: - العياذ باللَّه - آن حضرت از امام رضا عليه السلام نيست؛ بلكه از غلام او ، بنام سفيف سياه است . و مى گفتند: از لؤلؤ است .
اين در حالى بود كه امام رضا عليه السلام در خراسان و در نزد مأمون بود، آنان امام جواد عليه السلام را به مكّه نزد قيافه شناسان بردند تا نسب او را شناسايى نمايند ، آنان در اجتماع مردم در مسجد الحرام آن كودك زيبا را به قيافه شناسان نشان دادند .
وقتى قيافه شناسان به آن حضرت با ديده دقيق و تيزبين خود نگاه كردند محو جمال آن حضرت شدند، با رو به سجده افتادند. آنگاه برخاسته و رو به آن ناانصافان كرده و گفتند: واى بر شما! آيا كودكى را كه همانند ستاره درخشان و نور فروزان است به امثال ما نشان مى دهيد؟
سوگند به خدا! او داراى حسبى نيكو، نژادى پاك و خالص است، سوگند به خدا! نطفه او بجز در صلبهاى نيكو و رحمهاى پاك، پرورش نيافته است، سوگند به خدا! او جز از فرزندان امير مؤمنان على عليه السلام و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيست، برگرديد و از خداوند پوزش طلبيده و استغفار نماييد و در
مورد همچو فرزندى شكّ و ترديد ننماييد .
در اين هنگام وجود نازنين امام جواد عليه السلام - كه كودكى دو ساله و يك ماهه بود - لب به سخن گشود و با زبانى كه از شمشير برّانتر بود با فصيحترين بيان فرمود:
الحمدللَّه الّذي خلقنا من نوره بيده ، واصطفانا من بريّته ، وجعلنا أمناءه على خلقه ووحيه . معاشر الناس ، أنا محمّد بن عليّ الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن عليّ سيّد العابدين بن الحسين الشهيد بن أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالبعليهم السلام وابن فاطمة الزهراء عليها السلام وابن محمّد المصطفى صلى الله عليه وآله وسلم ففي مثلي يشكّ ؟ وعليَّ وعلى أبويَّ يفترى واُعرض على القافة؟
سپاس خدايى را كه ما را با دست قدرت خويش از نور خود آفريد و از ميان مخلوقاتش برگزيد و ما را امين بر وحى خود و بر مردم قرار داد .
اى مردم! من محمّد بن على الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن على سيّد العابدين بن الحسين الشهيد بن اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب عليهم السلام هستم ، من فرزند فاطمه زهرا عليها السلام و فرزند محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم هستم . آيا در نسب همچو من (كه داراى چنين نسب والايى هستم) شكّ و ترديد راه دارد ؟ آيا بر من و پدر و مادر من افترا بسته و به قيافه شناسان ارائه مى شود ؟
حضرت فرمود :
واللَّه ! إنّني لأعلم بأنسابهم من آبائهم ، إنّي واللَّه ، لأعلم بواطنهم وظواهرهم ، وإنّي لأعلم بهم أجمعين ، وما هم إليه صائرون ، أقوله حقّاً ، واُظهره صدقاً وعدلاً ، علماً ورّثناه اللَّه قبل الخلق أجمعين ، وبعد بناء السماوات والأرضين . وأيم اللَّه ، لولا تظاهر الباطل علينا ، وغلبة دولة الكفر ، وتوثّب أهل الشكوك والشرك والشقاق علينا ، لقلت قولاً يتعجّب منه الأوّلون والآخرون .
سوگند به خدا ! من به نژاد و نسب شما از پدرانتان آگاهتر هستم، سوگند به
خدا! من به باطن و ظاهر شما آگاهم، و از همه آنها و از تمام افكارتان و آنچه در پيش داريد آگاهم، اين مطلب را با حقّ و واقعيّت مى گويم و با راستى و عدل آن را آشكار مى نمايم، كه اين دانشى است كه خداوند متعال آن را پيش از آفرينش همه مخلوقات و پس از بناى آسمانها و زمينها به ما ارزانى داشته است .
سوگند به خدا! اگر نبود كه اينك باطل بر ما چيره گشته و غلبه با دولت كفر است و حركت ناباوران ، مشركان و سركشان بر عليه ماست سخنى را ابراز مى كردم كه پيشينيان و آيندگان در شگفت مى شدند.
آنگاه آن حجّت خدا دست مبارك خود را بر دهان خويش گذاشته، سپس به خويشتن خطاب فرمود : اى محمّد ! آرام و خاموش باش و سكوت اختيار كن! آنسان كه پدران تو سكوت اختيار كردند ، و اين آيه شريفه را تلاوت فرمود : «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ اُولُوا الْعَزْمِ مِن الرُّسُلِ وَلاتَسْتَعْجِلْ لَهُمْ...» (1)؛
«پس صبر كن آن گونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند و براى (عذاب) آنان شتاب مكن...».
در اين هنگام مردى كه در كنار حضرتش بود آمد و دست مباركش را گرفت و او را از ميان جمعيّت عبور مى داد و مردم براى او كوچه باز مى كردند.
راوى گويد: ديدم كه بزرگانى از اطرافيانش به آن حضرت نگاه مى كنند و اين آيه را مى خوانند : «اَللَّهُ أعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه» (2)؛ «خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد؟!»
پرسيدم: اينان چه كسانى هستند؟
گفتند: گروهى از طايفه بنى هاشم از فرزندان عبدالمطلب هستند.
راوى گويد: اين خبر به محضر مبارك امام رضا عليه السلام رسيد و آن حضرت از رفتارى كه آن ناباوران با فرزند عزيزش داشتند ، آگاه شد .
در اين حال حضرت ، خداى را سپاس فرمود، آنگاه روى مبارك به برخى
از حاضرين از شيعيان خويش نموده و فرمود:
آيا مى دانيد به همسر حضرت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، ماريه قبطيّه چه تهمتى زدند ؟ و به هنگام ولادت فرزندش ابراهيم بن رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم چه افترايى به او بستند؟
آنگاه اين قصّه را با همه تفصيلش بيان فرمود . (1)
1101 / 2 - در كتاب «الثاقب فى المناقب» آمده است: على بن عبيده گويد: حكيمه، دختر امام كاظم عليه السلام فرمود :
نزديك زايمان خيزران، همسر امام رضا عليه السلام بود ، من و قابله اى در اتاق خيزران حضور داشتيم ، امام رضا عليه السلام درب آن را بر روى ما بست. شب هنگام ، درد زايمان خيزران شديد شد ، از طرفى چراغ اتاق هم خاموش شد، ما از اين امر ناراحت شديم، ولى ديرى نپاييد كه چهره ماه امام جواد عليه السلام طلوع نمود و اتاق را غرق در نور نمود.
به مادرش گفتم: خداوند تو را از نور چراغ بى نياز نمود.
آن نوزاد مبارك در تشتى نشست و جسم نازنينش را پرده نازكى همچون تور پوشانده بود.
بامدادان امام رضا عليه السلام تشريف فرما شد، او را در گهواره اى گذاشت و به من فرمود:
مواظب او باش و از كنار گهواره دور نشو!.
حكيمه گويد: من به پرستارى آن حضرت مشغول بودم، وقتى سه روزه شد، چشمانش را به سوى آسمان نمود و نگاهى به طرف چپ و راست خود افكند و فرمود:
أشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لاشريك له، وأنّ محمّداً عبده ورسوله.
1) دلائل الإمامة : 384 ح 2 ، بحار الأنوار : 8 /50 ضمن ح 9 . نظير اين روايت را ابن شهراشوب در «المناقب : 387/4» آورده است .
گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست ، يكتاست و شريكى ندارد و به راستى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بنده و فرستاده اوست.
من از اين امر در شگفت شده و از ترس بدنم لرزيد، برخاستم و به خدمت امام رضا عليه السلام آمده و عرض كردم: امر شگفتى از اين مولود ديدم.
فرمود:
چه ديدى؟ عرض كردم: اين كودك همين الآن چنين و چنان نمود.
امام رضا عليه السلام تبسّمى نمود و فرمود: از اين پس شگفتيهاى زيادى از او خواهى ديد . (1)
1102 / 3 - باز در همان كتاب مى خوانيم: محمّد بن [ابو] علاء گويد :
از قاضى القضاة، يحيى بن اكثم شنيدم ، پس از آن كه تلاش زيادى نموده و با او مناظره كرده و به گفتوگو پرداختم و به او مهربانى نموده و هدايايى براى او فرستادم ؛ از او در مورد علوم آل محمّد عليهم السلام پرسيدم.
او گفت : مى گويم به شرط آن كه تا من زنده هستم آن را كتمان نمايى، پس از مرگ من ، هر طور كه دلت مى خواهد ، انجام بده .
روزى در شهر مدينه ، وارد مسجد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شدم تا به طواف قبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مشغول شوم، در اين حال ، محمّد بن علىّ الجواد عليه السلام را ديدم كه به طواف قبر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم مشغول است . من با آن حضرت در مورد مسايلى كه داشتم مناظره كردم و حضرت همه را پاسخ داد.
عرض كردم: سوگند به خدا ! مىخواهم از مسأله اى بپرسم ، ولى به خدا ! از شما خجالت مى كشم.
فرمود:
إنّي اُخبرك بها قبل أن تخبرني وتسألني عنها ، تريد أن تسألني عن الإمام .
1) الثاقب في المناقب : 504 ح 1 .
اينك من ، پيش از آن كه تو بپرسى ، تو را از آن پرسش آگاه مى نمايم، مى خواهى در مورد امام بپرسى .
عرض كردم: سوگند به خدا! پرسش من همين بود .
فرمود: امام من هستم .
عرض كردم: نشانه و علامت آن چيست؟
در اين هنگام ، عصايى كه در دست آن حضرت بود به سخن درآمد و گفت :
إنّ مولاي إمام هذا الزمان ، وهو حجة اللَّه .
به راستى كه مولاى من، امام اين زمان و حجّت خداوند است . (1)
1103 / 4 - باز در همان منبع و نيز در كتاب «اختصاص» منسوب به شيخ مفيد قدس سره آمده است : على بن خالد (كه داراى مذهب زيدى بود) ، گويد:
من در سامرّاء در محلّه عسكر بودم، شنيدم كه شخصى را از ناحيه شام دستگير كرده، به زنجير بسته و در آنجا زندانى نموده اند . مى گفتند: (از حق خبر مى دهد) و ادّعايى دارد .
من خودم را به زندان رساندم و از دربانان اجازه گرفته و وارد اتاق او شدم، متوجّه شدم كه او داراى فهم و عقل است .
گفتم: فلانى ! قصّه تو چيست؟
گفت: من يكى از ساكنين شام هستم، همواره در مكانى كه سر مطهّر امام حسين عليه السلام را نصب كرده بودند، به عبادت خداى متعال مشغول بودم، شبى رو به محراب مشغول ذكر بودم، ناگاه شخص بزرگوارى را در برابر خود ديدم، نگاهش كردم . او به من فرمود:
برخيز! من برخاستم ، او اندكى با من راه رفت، ناگاه ديدم در مسجد كوفه هستم ، به من فرمود: آيا اين مسجد را مى شناسى ؟
1) الثاقب في المناقب : 508 ح 1 (در اين منبع آمده : او حجّت خدا بر مردم است) ، بحار الأنوار : 68/50 ح 46 . نظير اين روايت را ابن شهراشوب در «المناقب : 393/4 و 394» آورده است .
عرض كردم : آرى ، اين مسجد كوفه است .
او در آن مسجد مشغول نماز شد، من نيز به همراه او نماز خواندم، آنگاه از آنجا بيرون رفت ، من نيز به همراه او بيرون رفتم و اندكى باهم راه رفتيم، ناگاه ديدم در مكّه هستيم، او كعبه را طواف مى نمود، من نيز مشغول طواف شدم.
آنگاه بيرون آمد و اندكى راه رفتيم، ناگاه ديدم من در شام ، در همان جايى كه مشغول عبادت بودم، هستم و آن شخص از ديدگانم غايب شد و من از آنچه ديده بودم در شگفت و ترس بودم.
سال ديگر فرا رسيد، باز آن شخص بزرگوار را همان جا ديدم، خوشحال شدم، مرا خواست و من پاسخ دادم و همانند سال پيش مرا به آن مكانهاى مقدّس سير داد و سرانجام به شام بازگرداند.
هنگام جدايى فرا رسيد، به او عرض كردم: سوگند به حق كسى كه اين توانايى را به تو ارزانى نموده ، تو كيستى ؟
وى لختى سر مبارك خويش را به پايين انداخت، آنگاه نگاهى به من كرده و فرمود:
أنا محمّد بن عليّ بن موسى عليهم السلام .
من محمّد بن علىّ بن موسى هستم .
اين خبر شايع شد و به گوش محمّد بن عبدالملك زيات، وزير معتصم رسيد، وى عدّه اى از مأموران خود را براى دستگيرى من فرستاد، آنان مرا با زنجيرهاى آهنين بسته، و به سوى عراق روانه كردند، و همان گونه كه مى بينى مرا زندانى كرده و به ادّعاى محال متّهم ساخته اند .
به او گفتم: آيا مىخواهى اين جريان را به محمّد بن عبدالملك برسانم؟
گفت: آرى ، برسان .
من قصّه او را نوشته و جريان را توضيح داده و طىّ نامه اى به محمّد بن
عبدالملك دادم .
وزير، در پشت ورقه نوشت: به او بگو : كسى كه تو را در يك شب از شام به سوى كوفه و از كوفه به مدينه و از آنجا به مكّه و از آنجا به شام سير داده از اين زندان خلاص نمايد .
من از اين پاسخ ناراحت شده و غمگين گشتم، و دلم به حال آن بنده خدا سوخت و با حزن و اندوه بازگشتم . فردا صبح به طرف زندان رفتم تا او را به صبر و رضا وادارم ، جمعيّت زيادى از مردم ، به همراه عدّه اى از لشكريان، زندانبانان و پاسبانان را ديدم كه ترس و وحشت بر وجود آنان حاكم بود ، از حال آنان پرسيدم .
گفتند: آن زندانى را كه از شام آورده بودند، شب گذشته مفقود شده و معلوم نيست به زمين رفته يا پرنده اى او را ربوده است.
وقتى علىّ بن خالد اين صحنه را مىبيند، به امامت امام جواد عليه السلام معتقد مى شود و اعتقاد نيكويى پيدا مى كند . (1)
1104 / 5 - باز در همان كتاب آمده است: علىّ بن اسباط گويد:
همراه امام جواد عليه السلام از كوفه خارج شدم، حضرت سوار بر الاغى بود، در بين راه، گلّه گوسفند عبور مى كرد، گوسفندى از گلّه جدا شده و به سوى حضرت آمد، آن گوسفند نزديك حضرت رسيد و صدايى كرد.
امام جواد عليه السلام آن را نگه داشت و به من دستور داد تا چوپان را احضار نمايم.
من فرمان مولايم را انجام دادم، وقتى چوپان آمد، امام جواد عليه السلام به او فرمود:
1) الثاقب في المناقب : 510 ح 2 . اين روايت به صورت اختصار در «صراط المستقيم : 200/2 ح6» نقل شده است ، و همچنين در كشف الغمّة : 359/2 ، المناقب : 498/3 و بحار الأنوار : 38/50 ح3 (با اندكى تفاوت) نقل گرديده است .
اى چوپان ! اين گوسفند از تو شكايت مى نمايد و گمان مى كند كه در دوشيدن شير به آن ستم مى نمايى، شب هنگام وقتى نزد صاحبش باز مى گردد شير ندارد، از ستم بر او دست بردار و گر نه دعا مى كنم تا خداوند عمرت را كوتاه كند.
چوپان گفت: «گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و به راستى كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم پيامبر خدا است و تو وصىّ و جانشين پيامبرى» ، از شما مىخواهم بفرماييد از كجا متوجّه اين امر شديد ؟
امام جواد عليه السلام فرمود:
نحن خزّان اللَّه على علمه، وغيبه وحكمته، وأوصياء أنبيائه، وعباد مكرمون . (1)
ما خزانه داران دانش، غيب و حكمت خدا هستيم، ما اوصياى پيامبران او و بندگان ارجمند هستيم.
1105 / 6 - باز در همان كتاب آمده است: حسن بن على از پدرش على نقل مى كند كه گويد:
شخصى نزد امام جواد عليه السلام آمد و عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! من از دوستان شما هستم ، پدرم در اثر مرگ ناگهانى از دنيا رفت، او داراى هزار دينار بود، من از محل اموال او اطّلاعى ندارم و اهل و عيال زيادى دارم، اينك مرا بى نياز نماييد.
امام جواد عليه السلام فرمود:
إذا صلّيت العشاء الآخرة فصلّ على محمّد وآل محمّد مائة مرّة ، فإنّ أباك يأتيك ويخبرك بأمر المال ؛
وقتى نماز عشا را خواندى صد مرتبه بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام صلوات فرست، پدرت (به خواب تو) مى آيد و محل اموالش را به تو مى گويد .
1) الثاقب في المناقب : 522 ح 3 .
آن شخص دستور امام عليه السلام را انجام داد، شب در عالم خواب پدرش را ديد ، او گفت: فرزندم ! اموالم در فلان مكان است، بردار .
او در عالم خواب به آن مكان رفت و هزار دينار را برداشت و پدرش ايستاده بود، گفت: فرزندم! اينك نزد فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برو و به او خبر بده كه تو اين اموال را برداشتى و من تو را راهنمايى كردم ، چرا كه آن حضرت به من امر فرمود.
آن مرد آمد و جريان را خدمت امام جواد عليه السلام رساند و عرض كرد : حمد و سپاس خدايى را كه تو را گرامى داشته و برگزيد . (1)
1106 / 7 - باز در همان منبع آمده است: ابوصلت هروى گويد:
در مجلس امام جواد عليه السلام حضور پيدا نمودم، در اين محفل ، گروهى از شيعيان و ديگران نيز حضور داشتند، شخصى برخاست و عرض كرد: آقاى من! قربانت گردم.
پيش از آن كه سخنش را ادامه دهد امام جواد عليه السلام فرمود:
نمازت را شكسته نخوان، و بنشين.
آنگاه شخص ديگرى برخاست و گفت: مولاى من! قربانت گردم .
باز پيش از آن كه سخنش را ادامه دهد امام جواد عليه السلام فرمود:
اگر كسى را پيدا نكردى، آن را به آب بيانداز كه به اهلش مى رسد.
او نيز نشست، وقتى مجلس تمام شد و همه رفتند عرض كردم: قربانت گردم، آقاى من! چيز شگفت انگيزى ديدم؟! فرمود:
آرى، در مورد آن دو مرد مى پرسى؟
عرض كردم: آرى، اى سرور من !
امام جواد عليه السلام فرمود: شخص اوّل برخاست تا در مورد كشتيبان بپرسد كه
1) الثاقب في المناقب : 522 ح 5 .
آيا مى تواند در كشتى نمازش را شكسته بخواند.
عرض كردم: لا يقصّر ، لأنّ السفينة بمنزلة بيته ليس بخارج منها .
نه، شكسته نخواند، زيرا كشتى به منزله خانه اوست و از آن خارج نمى شود.
و آن ديگرى برخاست تا بپرسد در صورتى كه مستحقّى از شيعيان ما پيدا نكند ، زكات مالش را به چه كسى بدهد؟
عرض كردم: إن لم تجد أحداً من الشيعة فارم بها في الماء ، فإنّها تصل إلى أهلها .
اگر نتوانستى كسى از شيعيان ما را پيدا كنى، زكات مالت را به آب بينداز كه به اهلش مى رسد . (1)
1107 / 8 - باز در همان منبع آمده است: اسماعيل بن عباس هاشمى گويد :
روزى خدمت امام جواد عليه السلام شرفياب شده و از تنگى زندگى خود شكوه نمودم.
حضرت ، سجّاده خويش را بلند نمود و از ميان خاك شمش طلايى برداشت و به من داد. من شمش طلا را به بازار برده و به صرّاف دادم كه شانزده مثقال طلاى خالص داشت . (2)
1108 / 9 - در «تفسير عيّاشى» مى نويسد: علىّ بن عباس (3)گويد:
من عازم مصر بودم، پيش از سفرم به مدينه رفته و خدمت امام جواد عليه السلام شرفياب شدم، در آن موقع آن حضرت پنج ساله بود، من با دقّت به حضرت مى نگريستم تا وقتى به مصر رفتم قد و قامت حضرتش را به يارانم توصيف نمايم.
در اين هنگام امام جواد عليه السلام نگاهى به من كرد و فرمود:
يا عليّ ! إنّ اللَّه أخذ في الإمامة ، كما أخذ في النبوّة .
اى على! خداوند متعال ، امامت را انتخاب نموده؛ همچنان كه پيامبرى را برگزيده .
(و اين آيه را قرائت فرمود: ) «وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً» (1)؛
«و هنگامى كه به بلوغ و قوّت رسيد ما حكم (نبّوت) و دانش را به او داديم» .
و (آيه ديگرى را قرائت) فرمود : «وَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً» (2)؛
«و ما فرمان (نبوّت) را در كودكى به او داديم» .
فقد يجوز أن يعطي الحكم ابن أربعين سنة، ويجوز أن يعطيه الصبيّ؛
پس به راستى جايز است كه خداوند حكم نبوّت و امامت را به انسان چهل ساله عطا كند ، همچنان كه رواست آن را به كودكى نيز عطا فرمايد . (3)
1109 / 10 - در مناقب ابن شهراشوب آمده است:
حكيمه، دختر امام كاظم عليه السلام گويد : نزديك زايمان خيرزان، مادر امام جواد عليه السلام بود، امام رضا عليه السلام مرا خواست و فرمود :
يا حكيمة ! إحضري ولادتها .
اى حكيمه! هنگام زايمان خيزران است نزد او بمان.
آنگاه مرا به همراه قابله به اتاق راهنمايى كرد، و چراغى براى ما روشن نمود و در را به روى ما بست .
شب هنگام ، وقتى درد زايمانش شديد شد ، در برابرش تشتى بود ، در همان حال چراغ اتاق خاموش شد، ما از اين امر ناراحت شديم، ولى ديرى نپاييد كه چهره ماه امام جواد عليه السلام طلوع نمود و وجود نازنين آن حضرت در تشت قرار گرفت ، پرده نازكى به شكل لباس بر تن داشت كه
از آن نور مى درخشيد و اتاق را روشن نمود من او را برداشته و در بغلم نشاندم و اين پرده نازك را از او برداشتم .
امام رضا عليه السلام تشريففرما شد و درب را گشود ، ما او را آماده كرده بوديم ، آن حضرت او را گرفت و در گهواره اى گذاشت و به من فرمود:
يا حكيمة ! إلزمي مهده .
اى حكيمه ! مواظب او باش و از كنار گهواره اش دور نشو.
حكيمه گويد: من به پرستارى آن حضرت مشغول بودم، وقتى سه روزه شد، چشمانش را به سوى آسمان نمود و نگاهى به طرف چپ و راست افكند و فرمود:
أشهد أن لا إله إلّا اللَّه ، وأشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه ؛
گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و به راستى كه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم پيامبر خداست
من از اين امر در شگفت شده و با ترس برخاستم و به خدمت امام رضا عليه السلام آمده و عرض كردم: امر شگفتى از اين مولود شنيدم . فرمود:
چه شنيدى ؟ من جريان را تعريف كردم .
حضرت فرمود: يا حكيمة ! ما ترون من عجائبه أكثر .
اى حكيمه ! از اين پس ، شگفتيهاى زيادى از او خواهى ديد . (1)
1110 / 11 - در دو كتاب ارزشمند «اعلام الورى» و «ارشاد» آمده است :
معمّر بن خلاّد گويد: در محضر امام رضا عليه السلام بودم كه مواردى چند از علامات امام را بيان نمود، آنگاه فرمود:
چه نيازى به اين علامات داريد؟ اين فرزندم ابو جعفر عليه السلام است كه جانشين خودم نموده و در مكانم قرار دادم.
1) المناقب : 394/4 ، بحار الأنوار : 10/50 ح 10 . نظير اين روايت در ص 708 ح 2 همين مجلّد گذشت .
حضرت سخن خود را ادامه داد و فرمود:
إنّا أهل بيت يتوارث أصاغرنا أكابرنا القُذّة بالقُذّة .
ما خاندانى هستيم كه كوچكترهايمان از بزرگترهايمان به طور مساوى بى كم و كاست، ارث مى برند . (1)
1111 / 12 - در «عيون المعجزات» مى نويسد: كليم بن عمران گويد:
به امام رضا عليه السلام عرض كردم: دعا كنيد تا خداوند فرزندى براى شما عنايت فرمايد . حضرت فرمود:
تنها يك فرزند براى من روزى مى شود و او از من ارث مىبرد .
وقتى امام جواد عليه السلام متولّد شد، امام رضا عليه السلام به يارانش فرمود:
قد ولد لي شبيه موسى بن عمران ، فالق البحار ، وشبيه عيسى بن مريم قدّست اُمّ ولدته ، قد خلقت طاهرة مطهّرة .
فرزندى براى من متولّد شد كه همانند موسى بن عمران است كه درياها را مى شكافد و همانند عيسى بن مريم است كه مادر پاكيزه اى دارد، به راستى كه پاك و پاكيزه آفريده شده است.
آنگاه امام رضا عليه السلام فرمود:
يقتل غصباً فيبكي له وعليه أهل السماء ، ويغضب اللَّه تعالى على عدوّه وظالمه ، فلايلبث إلّا يسيراً حتّى يعجّل اللَّه به إلى عذابه الأليم وعقابه الشديد .
اين فرزندم از روى ستم و خشم كشته مى شود، اهل آسمان بر او مى گريند، و خداوند متعال بر دشمن ستمگرش غضب مى نمايد و اندكى نمى گذرد كه خداوند او را به عذاب دردناك و كيفر شديد خود گرفتار مى نمايد .
امام رضا عليه السلام تمام شب را در كنار گهواره فرزندش مى نشست و بر او لالايى مى خواند. (2)
1112 / 13 - علىّ بن مهزيار - يار باوفاى امام جواد عليه السلام - گويد:
از شهر اهواز نامه اى به خدمت مولايم امام جواد عليه السلام نوشته و از كثرت زلزله در آن شهر به خدمتش شكوه نموده ، عرض كردم: آيا اجازه مى فرماييد از آن شهر خارج شويم؟
حضرت در پاسخ مرقوم فرمودند:
لاتتحوّلوا عنها ، وصوموا الأربعاء والخميس والجمعة واغتسلوا وطهّروا ثيابكم وأبرزوا يوم الجمعة، وادعوا اللَّه، فإنّه يدفع عنكم.
از شهر خارج نشويد، بلكه سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه را روزه بگيريد و روز جمعه غسل كنيد و پاكيزهترين لباسهاى خود را بپوشيد و بيرون رويد و به سوى خداوند دعا كنيد كه خداوند زلزله را از شما دفع مى نمايد.
مى گويد: ما طبق دستور مولايمان عمل نموديم و زمين آرام گرفت . (1)
1113 / 14 - در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» مى نويسد: بزنطى گويد:
نامه اى از سوى امام رضا عليه السلام به فرزندش امام جواد عليه السلام ابلاغ شده بود كه بر فرزندش خواندم، در آن نامه آمده بود:
يا أبا جعفر ! بلغني أنّ الموالي إذا ركبت أخرجوك من الباب الصغير، وإنّما ذلك من بخل بهم لئلاّ ينال منك أحد خيراً ، فأسألك بحقّي عليك لايكن مدخلك ومخرجك إلّا من الباب الكبير ، وإذا ركبت فليكن معك ذهب وفضّة ، ثمّ لايسألك أحد إلّا أعطيته.
اى ابا جعفر! باخبر شدم كه غلامان به هنگام بيرون رفتنت، تو را از درب كوچك بيرون مىبرند و اين به جهت بخلى است كه آنان دارند و دوست دارند از دست تو خيرى به كسى نرسد . به خاطر حقّى كه بر تو دارم ! مىخواهم ورود و خروج تو جز از درب عمومى نباشد، وقتى خواستى
1) علل الشرائع : 555/2 ح 6 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 150/91 ضمن ح 8 و 101/50 ح 14 .
بيرون روى به همراهت طلا و نقره بردار، و هر كه از تو درخواست كمك نمود، به او احسان كن.
اگر از عموهايت خواستند كه به آنان كمك نمايى كمتر از پنجاه دينار نده، و زياد هم بخشيدى اختيار با توست و اگر از عمّه هايت كمك خواستند كمتر از بيست و پنج دينار نده و زياد هم بخشيدى اختيار با توست، و اين بدين جهت است كه مى خواهم خداوند مقام تو را بلند فرمايد. در راه خدا انفاق كن و نترس كه از ناحيه صاحب عرش گرفتار فقر و تنگدستى شوى. (1)
1114 / 15 - علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الانوار» مى نويسد: حسن بن شمّون گويد: نامه اى را كه امام جواد عليه السلام به دستخطّ مبارك خود براى علىّ بن مهزيار نوشته بود، خواندم . در آن نامه آمده بود:
[بسم اللَّه الرحمن الرحيم ]، يا عليّ ! أحسن اللَّه جزاك ، وأسكنك جنّته ، ومنعك من الخزي في الدنيا والآخرة ، وحشرك اللَّه معنا .
يا عليّ ! قد بلوتك وخيّرتك في النصيحة والطاعة والخدمة والتوقير والقيام بما يجب عليك ، فلو قلت : إنّي لم أر مثلك لرجوت أن أكون صادقاً ، فجزاك اللَّه جنّات الفردوس نزلاً .
فما خفي عليّ مقامك ولاخدمتك في الحرّ والبرد في الليل والنهار ، فأسأل اللَّه إذا جمع الخلائق للقيامة أن يحبوك برحمة تغتبط بها ، إنّه سميع الدعاء . (2)
[بنام خداوند بخشنده مهربان] ، اى على! خداوند به تو جزاى نيكو دهد، و تو را در بهشت خود جاى داده و از رسوايى دنيا و آخرت حفظ كرده و با ما محشور نمايد.
اى على! به راستى كه تو را آزمودم و تو را براى نصيحت، اطاعت، خدمت، بردبارى و انجام وظايفى كه به عهده دارى ، برگزيدم، اگر بگويم: من همانند
تو را سراغ ندارم ، اميدوارم كه در اين گفته راستگو باشم، خداوند پاداش تو را سكونت در بهشت برين قرار دهد .
مقام تو در نزد من و نيز خدمت تو براى من در گرما و سرما و شب و روز ، بر من پنهان نيست، از خداوند متعال مى خواهم در روز قيامت كه همه خلايق را جمع مى نمايد ، تو را عنايتى از رحمتش دهد كه همه خلايق براى مقام والاى تو غبطه بخورند، كه او شنونده دعاست .
1115 / 16 - در كتاب «مقتضب الأثر» مى نويسد: مغيرة بن محمّد مهلبى گويد :
يكى از شعراى نامى، بنام عبداللَّه بن ايّوب خريبى ، اخلاص تامّى نسبت به امام رضا عليه السلام داشت .
وى اشعارى را پس از شهادت امام رضا عليه السلام سروده - البتّه ما همه اشعار را نقل نمى كنيم، بلكه آنچه اينجا مورد نياز است، مى آوريم - او در آن اشعار امام جواد عليه السلام را مورد خطاب قرار داده و مى گويد:
يابن الذبيح ويابن عراق الثرى
طابت أرومته وطاب عروقا
يابن الوصيّ وصيّ أفضل مرسل
أعني النبيّ الصادق المصدوقا
ما لفّ في خرق القوابل مثله
أسد يلفّ مع الخريق خريقا
يا أيّها الحبل المتين متى أعذ
يوماً بعقولة أجده وثيقا
أنا عائذ بك في القيامة لائذ
أبغي لديك من النجاة طريقا
لايسبقني في شفاعتكم غداً
أحد فلست بحبّكم مسبوقا
يابن الثمانية الأئمّة غرّبوا
وأبا الثلاثة شرّقوا تشريقا
إنّ المشارق والمغارب أنتم
جاء الكتاب بذالكم تصديقا
اى فرزند اسماعيل ذبيح! و اى فرزند رگه ها و ريشه هاى زمين! كه اصل و ذات و رگهاى تو پاك گرديد .
اى فرزند جانشين بهترين پيامبران ؛ يعنى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم كه راستگو و تصديق شده است .
تاكنون قابله ها مانند او را در خرقه نپيچيده اند، شيرى كه از شجاعت ، طعمه
خويش را به طعمه ديگرى مىپيچيد .
اى ريسمان محكم و استوار ! هر زمان كه به آستانه خانه ات فرود آمده و به ريسمان محكمت چنگ زنم آن را محكم و قابل اطمينان مى يابم .
من در روز رستاخيز به تو پناه مىآورم و در پناه تو هستم؛ و راه نجات را از طريق تو مى جويم .
فرداى قيامت ، براى شفاعت شما از من ، كسى پيشى نخواهد گرفت ؛ چرا كه از من در محبّت شما سبقت گرفته نشده است .
اى فرزند پيشوايان هشتگانه اى كه غروب كردند ! و اى پدر بزرگوار سه امام همامى كه ظاهر خواهند شد ! (1)
و «تغريب» كنايه از سكونت غالب آنان يا ولادتشان در شهرهاى حجاز و يثرب است ، كه اين شهرها نسبت به عراق در بخش غربى واقع هستند .
به راستى كه شرق و غرب جهان شما هستيد ، و كتاب خداوند نيز اين را براى شما تصديق نموده است . (2)
موعظه و اندرزى از امام جواد عليه السلام : (امام جواد عليه السلام در يك سخن زيبايى مى فرمايد: )
كيف يضيّع من اللَّه كافله؟ وكيف ينجو من اللَّه طالبه؟ ومن انقطع إلى غير اللَّه وكّله اللَّه إليه ، ومن عمل على غير علم [ما] أفسد أكثر ممّا يصلح . (3)
چگونه ضايع مى شود، كسى كه خداوند كفيل اوست؟
و چگونه نجات پيدا مى كند كسى كه خداوند در جست و جو و تعقيب اوست! هر كس به غير خدا دل ببندد ، خداوند او را به آن واگذارد .
هر كس بدون دانش كارى را انجام دهد ، خرابكارى او از اصلاحش بيشتر مى شود .
قطره اى از درياى فضايل و مناقب پيشواى دهم ، نور درخشان ،
ماه تابان صاحب شرف ، كرامت ، شكوه و بزرگوارى
حضرت علىّ بن محمّد ، امام هادى صلوات اللَّه عليه
1116 / 1 - طبرى در كتاب «الثاقب فى المناقب» در بخش معجزات امام هادى عليه السلام در مورد زنده كردن مردگان ، مى نويسد :
ابراهيم بن بلطون از پدرش نقل مى كند كه گفت: من يكى از دربانان متوكّل بودم، روزى پنجاه غلام از ناحيه خزر به او هديه شد، او به من دستور داد تا آنها را تحويل گرفته و با آنان به نيكويى رفتار نمايم .
يكسال از اين ماجرا گذشت، روزى من در دربار متوكّل بودم كه ناگاه امام هادى عليه السلام وارد شد، وقتى حضرت در جايگاه خود نشست، متوكّل به من دستور داد كه غلامان را وارد مجلس نمايم .
من دستور او را اجرا نمودم ، وقتى آنان وارد شده و چشمشان به امام هادى عليه السلام افتاد ، همگى به سجده افتادند .
چون متوكّل اين صحنه را ديد، نتوانست خود را كنترل كند و (از ناراحتى) خود را كشان كشان حركت داد و پشت پرده پنهان شد، آنگاه امام هادى عليه السلام برخاست و از دربار خارج شد .
وقتى متوكّل متوجّه شد كه امام عليه السلام مجلس را ترك فرمود، از پشت پرده بيرون آمد و گفت: واى بر تو اى بلطون ! اين چه رفتارى بود كه غلامان انجام دادند ؟
گفتم: سوگند به خدا! من نمى دانم؟
گفت: از آنان بپرس.
من از غلامان پرسيدم: اين چه كارى بود كه كرديد؟
گفتند: اين آقايى كه در اينجا حضور داشت ، هر سال نزد ما مى آيد و ده روز كنار ما مى ماند و دين را براى ما عرضه مى كند، او جانشين پيامبر مسلمانان است .
وقتى متوكّل از اين جريان با خبر شد، دستور داد همه غلامان را از دم تيغ گذرانده و به قتل برسانم.
من نيز فرمان او را اطاعت كرده و همه آنها را كشتم (!!)
شامگاهان خدمت امام هادى عليه السلام شرفياب شدم، ديدم خادمش كنار درب ايستاده و به من نگاه مى كند، وقتى مرا شناخت گفت: وارد شو!
من وارد شدم، ديدم امام هادى عليه السلام نشسته، رو به من كرد و فرمود :
اى بلطون! با آن غلامان چه كردند؟
عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! سوگند به خدا! همه آنها را كشتند.
حضرت فرمود: همه آنها را كشتند؟
عرض كردم: آرى، سوگند به خدا!
حضرت فرمود: أتحبّ أن تراهم؟ آيا دوست دارى آنها را ببينى؟
عرض كردم: آرى، اى فرزند رسول خدا!
امام هادى عليه السلام با دست مباركش اشاره فرمود كه : پشت پرده وارد شو!
من وارد شدم ، ناگاه ديدم همه آن غلامان نشسته اند ، در برابر آنان ميوه هايى است كه مشغول خوردن آنها هستند . (1)
1117 / 2 - باز نويسنده مزبور در بخش معجزات امام هادى عليه السلام در مورد ريگها و سنگها ، مى نويسد: ابو هاشم جعفرى گويد:
همراه مولايم امام هادى عليه السلام در سامرّا براى استقبال عدّه اى از واردين ،
1) الثاقب في المناقب : 529 ح 1 .
به بيرون شهر رفتيم، ورود آنان تأخير افتاد، به همين جهت ، زير انداز زين اسب را كنارى فرش كردند تا حضرتش روى آن بنشيند، من نيز از مركبم پايين آمده و در برابر حضرتش نشستم.
امام عليه السلام براى من سخن مى فرمود، من از تنگدستى گله كردم .
حضرت با دست مباركش به ريگهايى كه در آنجا بود، اشاره كرد و مشتى از آن را به من عنايت نموده و فرمود :
إتّسع بهذا يا أباهاشم ! واكتم ما رأيت .
اى ابا هاشم! با اينها زندگى خود را وسعت بده، و آنچه ديدى پنهان كن .
وقتى برگشتيم آن را با خود آوردم، چون دقّت كردم ديدم طلاى سرخى كه همانند آتش فروزان است .
زرگرى را به خانه ام دعوت كردم و گفتم: اين شمش را براى من ذوب كن . او ذوب كرد و گفت: طلايى بهتر از اين نديده ام، اين طلا به شكل ريگ است، از كجا آورده اى؟ از اين باشگفت تر نديده ام .
(به جهت كتمان اين امر به او) گفتم: اين چيزى است كه از روزگار ديرين پيرزنان ما ، براى ما ذخيره كرده اند . (1)
1118 / 3 - باز در همان منبع آمده است: ابو هاشم جعفرى گويد :
سالى كه «بغا» - يكى از فرماندهان متوكّل - به مكّه سفر كرده بود، من نيز به حجّ مشرّف شدم ، وقتى به مدينه رسيدم ، به منزل امام هادى عليه السلام رفتم ، ديدم حضرتش سوار بر مركب شده و به استقبال «بغا» مى رود ، سلام كردم، فرمود:
اگر مى خواهى با ما بيا.
1) الثاقب في المناقب : 532 ح 1 ، بحار الأنوار : 138/50 ح 22 . نظير اين روايت را راوندى در «الخرائج : 673/2 ح 3» آورده است .
من به همراه حضرتش به راه افتادم و از مدينه خارج شديم، وقتى به بيرون شهر رسيديم حضرت متوجّه غلامش شد و فرمود :
برو ببين اوايل لشكر مى رسد يا نه؟
آنگاه رو به من كرد و فرمود :
أنزل بنا يا أباهاشم ؛ اى اباهاشم! با ما فرود آى .
من فرود آمدم، مى خواستم چيزى از حضرتش بپرسم، ولى خجالت مى كشيدم و از خجالت پايى جلو و پايى عقب مى گذاشتم.
حضرت با تازيانه اش در روى زمين نقش انگشتر سليمان را كشيد، ديدم در آخرين حروفش نوشته شده: «بگير»، و در ديگرى نوشته شده: «كتمان كن»، و در سوّمى نوشته شده: «ببخش». آنگاه با تازيانه اش آن را كند و به من داد .
وقتى نگاه كردم ديدم شمس نقره خالصى است كه معادل چهارصد مثقال نقره دارد .
عرض كردم: پدر و مادرم فدايت! به راستى كه سخت نيازمند بودم، مى خواستم از حضرتت درخواست كنم ، ولى خجالت مى كشيدم و جلو و عقب مى انداختم، خدا مى داند كه رسالات خويش را كجا قرار دهد .
آنگاه سوار شده (و حركت كرديم) . (1)
1119 / 4 - باز در همان منبع آمده است : حسن بن محمّد بن جمهور عمى گويد : از يكى از دربانان متوكّل ، بنام «سعيد صغير» شنيدم كه مى گفت:
روزى نزد سعيد بن صالح دربان - كه شيعه بود - رفتم ، به او گفتم: اى ابا عثمان! من نيز از ياران تو گشتم، و هم عقيده و هم مرام تو شدم .
گفت: هيهات ! (دور است كه تو هم عقيده با ما شوى) .
گفتم: چرا ، به خدا سوگند ! من از ياران شما هستم . گفت : چگونه؟
1) الثاقب في المناقب : 532 ح 2 .
گفتم : از طرف متوكّل مأموريّت پيدا كردم كه امام هادى عليه السلام را تحت نظر گرفته و كنترل كنم .
من طبق مأموريّت خود به خانه آن حضرت رفتم، ديدم او در حال نماز است، ايستادم تا نمازش به پايان رسيد .
وقتى نمازش را تمام كرد رو به من نموده و با دست شريفش اشاره كرد و فرمود:
يا سعيد ! لايكفّ عنّي جعفر [ - أي المتوكّل الملعون - ] حتّى يقطع إرباً إرباً، إذهب واعزب ؛
اى سعيد! اين جعفر [- يعنى متوكّل ملعون - ] دست از من برنمى دارد تا اين كه قطعه قطعه شود، برو از او دورى گزين!
من با ترس و وحشت از خانه آن حضرت بيرون آمدم، چنان رعب و وحشت وجود مرا فرا گرفت كه قابل توصيف نيست، وقتى به دربار متوكّل رسيدم ، صداى شيون و ناله و خبر مرگ (كسى را) شنيدم ، پرسيدم چه خبر است ؟
گفتند: متوكّل كشته شده است .
(وقتى اين معجزه را از حضرتش ديدم) از عقيده خود برگشته و به امامت آن حضرت معتقد شدم . (1)
1120 / 5 - باز در همان منبع آمده است: حسن بن محمّد بن على گويد:
در يكى از روزها شخصى گريه كنان به حضور امام هادى عليه السلام شرفياب شد ، در حالى كه اعضاى بدنش از ترس مى لرزيد به امام عليه السلام عرض كرد:
اى فرزند رسول خدا! حاكم فرزند مرا متّهم به پيروى از شما كرده و دستگير نموده است ، اينك او را به يكى از پاسبانان خود سپرده و دستور
1) الثاقب في المناقب : 539 ح 3 .
داده كه او را از بالاى فلان كوه پرتاپ كرده و در زير همان كوه دفنش كنند.
امام هادى عليه السلام فرمود:
تو چه مىخواهى؟!
عرض كرد: آقا! آنچه يك پدر مهربان نسبت به فرزندش مى خواهد.
فرمود : إذهب ، فإنّ إبنك يأتيك غداً إذا أمسيت ويخبرك بالعجب من إفتراقه .
برو، فردا ، به هنگام شب فرزندت مى آيد و در مورد جدايى خويش خبر شگفت انگيزى را به تو خواهد رساند .
آن شخص با خوشحالى از حضور امام هادى عليه السلام مرخص شد، فردا در واپسين لحظات روز، فرزندش در بهترين حال و زيباترين قيافه آمد، وى از ديدن فرزندش خوشحال شد و گفت: فرزندم! بگو ببينم چه شده است؟
گفت: پدرجان! فلان پاسبان مرا دستگير نموده و به پاى فلان كوه برد، ما از ديشب تا حال آنجا بوديم، او مأموريّت داشت كه امشب را در آنجا بمانيم و فردا صبح مرا به بالاى كوه برده و از آنجا به قبرى كه در پايين كوه كنده شده بود، پرت نمايد .
براى اين مأموريّت ، چند نفر مأمور به جهت حفظ من گماشته بودند، من شروع به گريه كردم. ناگاه يك گروه ده نفره با چهره هاى زيبا سر رسيدند ، آنان لباسهاى پاك و تميز بر تن كرده و با عطرهاى خوشبو خود را خوشبو نموده بودند ، كه من تا حال همانند آنان را نديده بودم . من آنها را مى ديدم ، ولى مأموران حكومت آنها را نمى ديدند، آنها رو به من كرده و گفتند: (چرا گريه مى كنى؟) اين همه گريه و بى صبرى [و بيهوده گويى و التماس] براى چيست ؟
گفتم: مگر اين قبرِ آماده و اين كوه بلند را نمى بينيد؟ مگر نمى بينيد كه اين مأموران بىرحم مى خواهند مرا از بالاى اين كوه به آن قبر پرتاب
نموده و در آنجا دفنم كنند؟
آنها گفتند: چرا، (مى بينيم.) اگر ما آن فردى را كه مى خواهد تو را از بالاى كوه پرت كند، به جاى تو ، از آن كوه پرت نماييم ، مى توانى خادم حرم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شوى ؟
گفتم: آرى، سوگند به خدا ! در اين حال آنان برخاسته و به سوى پاسبان رفتند و او را گرفته و به سوى كوه كشيدند، او فرياد مى زد؛ ولى مأموران از همكارانش صداى او را نمى شنيدند و متوجّه نبودند، آنان او را به بالاى كوه برده و از آنجا پرتاب نمودند، تمام مفصلهايش قطعه قطعه شد و به پاى كوه رسيد، يارانش متوجّه شده و به سويش دويدند ، شروع به گريه و ضجّه نمودند و دست از من برداشتند .
من برخاستم، و آن ده نفر مرا از دست آنان نجات داده و همين الآن نزد تو آوردند، همينك آنان بيرون ايستاده و منتظر من هستند تا به كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رفته و به خدمتگزارى آن حرم باصفا مشغول شوم .
(پدرش اجازه داده و) او (به سوى حرم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم) حركت كرد .
پدرش برخاست و به نزد امام هادى عليه السلام آمد، و جريان را گزارش داد، چندى نگذشت كه خبر رسيد كه گروهى ، آن پاسبان را گرفته و از بالاى كوه پرتاب كرده و يارانش او را در همان قبر دفن كرده اند و آن جوانى كه مى خواستند در آن قبر دفن كنند ، فرار كرده است .
در اين هنگام امام هادى عليه السلام لبخندى زد و به آن شخص فرمود:
إنّهم لايعلمون ما نعلم ؛
آنچه را كه ما مى دانيم ، آنان نمى دانند . (1)
1121 / 6 - باز در همان منبع مى خوانيم: يكى از دربانان متوكّل به نام زرّافه
1) الثاقب في المناقب : 543 ح 3 (با اندكى اختلاف) .
مى گويد : روزى مردى شعبده باز، از هندوستان نزد متوكّل آمد، او در شعبده بازى مهارت تامّى داشت كه تا آن موقع نظير او ديده نشده بود، خود متوكّل نيز شعبده بازى را دوست داشت ، تصميم گرفت توسّط آن شعبده باز امام هادى عليه السلام را شرمنده سازد. به همين جهت، به آن مرد گفت: اگر بتوانى او را شرمنده سازى ، هزار دينار به تو جايزه مى دهم .
روى اين تصميم مجلسى ترتيب داده و امام هادى عليه السلام نيز دعوت شد ، مجلس آماده شد ، سفره غذا را گستردند و متوكّل نشست، من نيز كنار او نشستم، و حضّار همه نشستند، امام هادى عليه السلام نيز تشريف فرما شد، سمت چپ حضرت يك پشتى بود كه روى آن تصوير شيرى نقش شده بود، شعبده باز كنار همان پشتى نشست .
در سفره نانهاى نازكى بود كه از قبل آماده كرده بودند ، وقتى حضرت دستش را دراز كرد تا نانى بردارد ، شعبده باز كارى كرد كه نان در هوا پريد، حضرت خواست نان ديگرى بردارد باز آن مرد، همان كار را كرد، دست به نان سوّمى گذاشت باز هم نان را به هوا پراند ، حاضرين خنديدند .
در اين موقع، امام هادى عليه السلام دست مباركش را به تصوير شيرى كه در پشتى بود ، زد و فرمود :
خذيه ؛ اين مرد را بگير!
ناگاه شير نمايان شده و شعبده باز را بلعيد و به همان جاى سابق خود برگشت و در پشتى قرار گرفت .
همه حاضرين از اين كار در حيرت فرو رفتند، امام هادى عليه السلام برخاست برود، متوكّل گفت : از شما درخواست مى كنم كه بنشين و اين مرد را برگردان .
امام هادى عليه السلام فرمود :
واللَّه ! لاتراه بعدها ، [أ] تسلّط أعداء اللَّه على أولياء اللَّه ؟!
به خدا قسم! ديگر او را نخواهى ديد (آنگاه رو به متوكّل كرد و فرمود : ) آيا دشمنان خدا را بر دوستان او مسلّط مى كنى؟
حضرت اين بفرمود و از مجلس بيرون رفت ، و آن مرد نيز پس از آن ديده نشد . (1)
1122 / 7 - مسعودى در «مروج الذهب» مى نويسد: ابو دعامه گويد:
در ايّامى كه امام هادى عليه السلام در اثر زهر ستم مسموم و بيمار شده بود كه عاقبت در اثر همان بيمارى به شهادت رسيد، به عيادت حضرتش شرفياب شدم . وقتى پس از عيادت تصميم گرفتم مرخص شوم ، حضرت فرمود :
اى ابا دعامه! به سبب اين عيادت، حقّى بر من پيدا كردى، نمى خواهى با حديثى تو را شاد و مسرور نمايم؟
عرض كردم: چرا، اى فرزند رسول خدا! به راستى كه من چه قدر شايق و نيازمند اين لطف شما هستم.
فرمود: پدرم امام جواد عليه السلام از پدرش امام رضا عليه السلام، آن حضرت از پدرش امام كاظم عليه السلام، آن حضرت از پدرش امام صادق عليه السلام، آن حضرت از پدرش امام باقر عليه السلام، آن حضرت از پدرش امام سجّاد عليه السلام، آن حضرت از پدرش امام حسين عليه السلام، آن حضرت از پدرش امير مؤمنان على بن ابى طالب عليهما السلام نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به من فرمود: يا على! بنويس.
عرض كردم: چه بنويسم؟
فرمود: بنويس:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، الإيمان ما وقّر في القلوب ، وصدّقته الأعمال ، والإسلام ما جرى على اللسان ، وحلّت به المناكحة .
بنام خداوند بخشنده مهربان ، ايمان چيزى است كه در دلها استوار گردد و اعمال و رفتار شخص آن را تصديق نمايد. و اسلام آن است كه فقط بر زبان جارى گشته و به سبب آن ازدواج حلال شود.
1) الثاقب في المناقب : 555 ح 15 . اين روايت به صورت اختصار در «الصراط المستقيم : 203/2 ح 7» نقل شده است .
ابو دعامه گويد: من عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! سوگند به خدا! نمى دانم كداميك از اين دو نيكوترند ؟ حديث يا سلسله سند آن ؟
فرمود:
إنّها لصحيفة بخطّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام وإملاء رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم نتوارثها صاغراً عن كابر .
همانا اين صحيفه اى است به خط مبارك علىّ بن ابى طالب عليه السلام و املاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه براى خاندان ما از بزرگ به كوچك به يادگار مانده است. (1)
1123 / 8 - قطب راوندى در كتاب «الخرائج» مى نويسد:
محمّد بن حسن بن اشتر علوى گويد: دوران كودكى را مى گذراندم، به همراه پدرم با عدّه اى از افراد لشكرى و كشورى و گروهى از آل ابوطالب و بنى عبّاس كنار درب متوكّل بوديم، مرسوم بود وقتى امام هادى عليه السلام وارد مى شد همه مردم به احترام آن حضرت از اسب پياده مى شدند.
يكى از افراد به اين امر اعتراض كرد و گفت: چرا ما به خاطر اين جوان از مركب پياده مى شويم؟ در حالى كه او نه شرافتش از ما بيشتر است و نه از نطر سنّى از ما بزرگتر است و نه از ما دانشمندتر است؟
همگى گفتند: آرى، سوگند به خدا ! ديگر به احترام او از مركب پياده نخواهيم شد.
ابو هاشم جعفرى رو به آنان كرده و در ردّ سخن آنها گفت: سوگند به خدا! وقتى او را ديديد با كوچكى و خوارى پياده خواهيد گشت.
ديرى نگذشت كه امام هادى عليه السلام تشريف آورد، وقتى چشمشان به حضرت افتاد همگى به احترام او از مركب پياده شدند.
ابو هاشم رو به آنان كرد و گفت: مگر شما نبوديد كه تصميم داشتيد كه
1) بحار الأنوار : 208/50 ضمن ح 22 .
ديگر به احترام او پياده نشويد؟ چه شد كه پياده شديد؟
آنان گفتند: به خدا قسم! ما بر خودمان تسلّط نداشتيم، و بى اختيار از مركبها پياده شديم . (1)
1124 / 9 - باز در همان منبع آمده است: احمد بن عيسى كاتب گويد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را در عالم خواب ديدم كه گويى در خانه ما خوابيده است، ديدم كه مشتى خرما به من عنايت فرمود كه بيست و پنج دانه بود.
چندى نگذشت كه ديدم امام هادى عليه السلام با يك راهنما به روستاى ما آمد، راهنما آن حضرت را در خانه ما اسكان داد و هر روز شخصى را مى فرستاد و از من علوفه مى گرفت ، روزى از من پرسيد: چقدر از ما طلب كارى؟
گفتم: من از شما پول نمى خواهم.
او گفت: ميل دارى نزد اين علوى بروى و بر او سلام كنى؟
گفتم: بدم نمى آيد.
من به خدمت حضرتش شرفياب شده عرض كردم: در اين روستا افراد زيادى از ياران و دوستداران شما زندگى مى كنند، اگر دستور بفرماييد مى توانم به حضورتان احضارشان كنم. فرمود:
(لازم نيست) اين كار را انجام ندهيد .
عرض كردم: ما انواع خرماهاى خوب و عالى داريم، اگر اجازه بفرماييد، مقدارى به حضورتان بياورم .
فرمود: إن حملت شيئاً [لم] يصل إليّ ، ولكن احمله إلى القائد ، فإنّه سيبعث إليّ منه .
اگر خودت بياورى به من نمى رسد، ولى به اين راهنما بده، او مقدارى از آن را براى ما مى آورد.
من از انواع خرماها براى راهنما دادم، ولى خودم نيز از نوع بهترش را
1) الخرائج : 675/2 ح 7 ، بحار الأنوار : 137/50 ح 20 .
در جيبم گذاشته و يك ظرف كوچك نيز كره برداشتم و به خدمتش بردم ، راهنما به من گفت: آيا دوست دارى نزد صاحبت بروى؟
گفتم: آرى. من به حضورش مشرّف شدم، ديدم از خرمايى كه به راهنما داده بودم ، مقدارى در برابر حضرت قرار دارد، من هم خرما و كره اى كه با خود آورده بودم بيرون آودم و در برابرش گذاشتم .
حضرت مشتى از آن خرماها را برداشت و به من داد و فرمود :
لو زادك رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم لزدناك .
اگر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بيشتر مرحمت كرده بود ، ما هم بيشتر مى داديم .
وقتى خرماها را شمردم ديدم همچنان كه در خواب ديده بودم بيست و پنج دانه است نه كم و نه زياد . (1)
1125 / 10 - باز در همان كتاب آمده است: ابو محمّد بصرى از ابو العبّاس، دايى فرزند كاتب ابراهيم بن محمد نقل مى كند و مى گويد:
ما در مورد امامت امام هادى عليه السلام سخن مى گفتيم كه ابو العبّاس رو به من كرد و گفت: اى ابو محمّد! من در اين مورد به چيزى اعتقاد نداشتم، و همواره به برادرم و همچنين كسانى كه قايل به امامت او بودند شديداً خورده مى گرفتم و آنها را مذمّت نموده و به آنان دشنام مى دادم، تا اين كه روزى در ميان گروهى قرار گرفتم كه از طرف متوكّل مأموريّت پيدا كرديم تا امام هادى عليه السلام را احضار نماييم.
ما به سوى مدينه حركت كرده و وارد شهر مدينه شديم . وقتى به حضورش رسيديم طبق مأموريّت قرار بر حركت شد، به راه افتاديم، و منزلها را پشت سر گذاشته و سير نموديم، تا اين كه به منزلى رسيديم، روزى تابستانى و هوا خيلى گرم بود ، از حضرتش خواستيم كه در آن
1) الخرائج : 411/1 ح 16 ، بحار الأنوار : 153/50 ح 39 .
منزل فرود آييم .
فرمود: نه .
ما از آن منزل رد شديم، و هنوز چيزى نخورده و ننوشيده بوديم، گرما افزايش يافت و گرسنگى و تشنگى بر ما چيره شد، در اين حال ما به منطقه اى رسيديم كه صحراى كويرى بود، چيزى ديده نمى شد، نه آبى داشت و نه سايه اى كه استراحت كنيم، ما همگى به آن حضرت چشم دوخته و به او نگاه مى كرديم .
در اين حال حضرت رو به ما كرد و فرمود:
چه شده ؟ گمان مى كنم كه گرسنه و تشنه هستيد ؟
گفتيم: آرى، سوگند به خدا! اى آقاى ما! به راستى كه خسته شده ايم .
فرمود: در اينجا فرود آييد و بخوريد و بياشاميد .
من از اين سخن آن حضرت در شگفت شدم، چرا كه ما در صحراى كويرى بوديم كه عارى از آب و علف بود ، و نه سايه درختى كه ما در زير سايه آن استراحت كنيم، نه چشمه آبى .
وقتى كمى تأمّل كرديم، حضرت فرمود:
شما را چه شده؟ فرود آييد.
من به سرعت گروه را نگه داشتم تا مركبها را بخوابانند ، ناگاه متوجّه شدم، دو تا درخت بزرگى است كه گروه زيادى مى توانند در زير سايه آنها استراحت كنند - و اين در صورتى بود كه من آن منطقه را مى شناختم كه منطقه اى وسيع و كويرى بود - و متوجّه چشمه آبى شدم كه بر روى زمين جارى است و آب گوارا و خنكى داشت .
ما از مركبها فرود آمده و در آنجا اطراق كرديم، غذا ميل نموده و آب خورديم و استراحت نموديم .
البتّه در ميان ما كسانى بودند كه بارها از آنجا عبور كرده بودند، در آن
موقع شگفتي هايى از دلم خطور كرد، من با دقّت به آن حضرت مى نگريستم و مدّتى در مورد حضرتش به فكر فرو مىرفتم، وقتى متوجّه شدم، ديدم حضرت تبسّم نمود و روى مبارك از من برگرداند.
با خودم گفتم: به خدا قسم! قطعاً تحقيق خواهم كرد كه او چگونه شخصيتى است؟
نزديكى هايى كه مى خواستيم حركت كنيم برخاستم پشت درخت رفته و شمشيرم را در زير خاك پنهان كردم و دو سنگ به عنوان علامت روى آن گذاشتم ، آنگاه خود را تطهير نموده و براى نماز وضو گرفتم .
امام هادى عليه السلام رو به ما كرد و فرمود:
استراحت كرديد؟ گفتيم: آرى.
فرمود: بسم اللَّه، كوچ كنيد!
ما از آن منطقه بار بسته و كوچ كرديم، وقتى ساعتى راه رفتيم، من برگشتم آن علامتى كه در آن مكان گذاشته بودم، پيدا كردم ؛ ولى خبرى از آن درختان و چشمه آب نبود، گويى خداوند متعال در آن منطقه اصلاً چيزى نيافريده بود ، نه درختى ، نه آبى ، نه سايه اى و نه رطوبتى!
من از اين مسأله در شگفت شده و دستانم را به سوى آسمان بلند نموده و از خداوند خواستم كه مرا بر محبّت آن حضرت و نيز در ايمان به او و شناختش ثابت قدم و استوار نمايد، آنگاه به دنبال قافله حركت نموده و خودم را به آنان رساندم.
وقتى خدمت حضرتش رسيدم، امام هادى عليه السلام رو به من كرد و فرمود:
اى ابو العباس! بررسى كردى؟
عرض كردم: آرى، اى آقاى من ! به راستى كه من در اين امر ترديد داشتم ؛ ولى اينك من در پيش خودم به واسطه شما بى نيازترين مردم در دنيا و آخرت هستم .
فرمود: هو كذلك ، هم معدودون (1)معلومون لايزيد رجل ولا ينقص.
آرى، چنين است، شيعيان ما افراد شمرده شده و شناخته شده هستند كه نه شخصى از آنها كم مى شود و نه زياد . (2)
1126 / 11 - شيخ صدوققدس سره در «كمال الدين» مى نويسد: فاطمه، دختر محمّد بن هيثم گويد:
من در خانه امام هادى عليه السلام بودم، موقع تولّد جعفر، فرزند امام هادى عليه السلام بود ، ديدم همه اهل خانه از تولّد او خوشحال و مسرور هستند، ولى امام هادى عليه السلام از اين امر خوشحال و مسرور نبود .
عرض كردم: آقاى من! چرا شما به خاطر اين مولود خوشحال و مسرور نيستيد؟ فرمود:
يهوّن عليك أمره ، فإنّه سيضلّ خلقاً كثيراً .
امر او بر تو آسان خواهد شد، چرا كه توسّط او عدّه زيادى از مردم گمراه خواهند شد (3). (4)
1127 / 12 - علىّ بن محمّد نوفلى گويد : از امام هادى عليه السلام شنيدم كه مى فرمود :
إسم اللَّه الأعظم ثلاثة وسبعون حرفاً ، وإنّما كان عند آصف منه حرف واحد ، فتكلّم به فانخرقت له الأرض فيما بينه وبين سبا ، فتناول عرش بلقيس حتّى صيّره إلى سليمان ، ثمّ بسطت له الأرض في
1) علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد : منظور از اين كه «آنان افراد شمرده شده اند» يعنى : شيعيان ما افراد شمرده شده اند و تو نيز از آنان هستى .
2) الخرائج : 415/1 ح 20 ، بحار الأنوار : 156/50 ح 45 .
3) گفتنى است كه او همان جعفر كذّاب است كه پس از برادرش امام حسن عسكرى عليه السلام ادّعاى امامت نمود، در حالى كه مى دانست فرزند آن حضرت، امام مهدى (ارواحنا فداه) ، امام مى باشدو بدين وسيله گروهى از مردم گمراه شدند . (مترجم)
4) كمال الدين : 321/1 ذيل ح 2 ، بحار الأنوار : 231/50 ح 5 و 176 ضمن ح 55 . اين روايت را اربلى در كشف الغمّه : 385/2 (با اندكى تفاوت) نقل كرده است .
أقلّ من طرفة عين ، وعندنا منه إثنان وسبعون حرفاً ، وحرف واحد عند اللَّه عزّوجلّ استأثر به في علم الغيب .
اسم اعظم خداوند متعال هفتاد و سه حرف است كه نزد آصف بن برخيا فقط يك حرف بود كه با خواندن آن ، زمين ميان او و ملكه سبا درنورديده شد و تخت بلقيس را نزد سليمان پيامبر عليه السلام آورد، آنگاه زمين گسترده گرديد ، و اين در كمتر از يك چشم برهم نهادن صورت گرفت. ولى از آن اسم اعظم در نزد ما هفتاد و دو حرف است و يك حرف آن نزد خداوند متعال است كه آن را در علم غيب خويش برگزيده است . (1)
1128 / 13 - در كتاب «مناقب» آمده است: سليمه كاتب گويد:
يكى از خطباى متوكّل ملقّب به «هريسه»، به متوكّل گفت: كسى با تو آن گونه كه تو در مورد علىّ بن محمّد عليهما السلام رفتار مى نمايى، رفتار نمى كند، وقتى او وارد خانه تو مىشود همه به او خدمت مى نمايند، و همواره براى ورود او پرده را كنار مى زنند .
متوكّل به همه درباريان دستور داد كه ديگر براى آن حضرت خدمتى نكرده و پرده را كنار نزنند ، كسى خبر داد كه علىّ بن محمّد عليهما السلام وارد خانه مى شود ، پس كسى بر آن حضرت خدمت نكرد و پرده را در برابرش كنار نزد ، وقتى كه امام هادى عليه السلام وارد شد ، بادى وزيده و پرده را كنار زد و حضرت وارد شد و موقع خروج هم ، چنين شد .
متوكّل گفت: پس از اين براى او پرده را كنار بزنيد، ديگر نمى خواهم باد براى او پرده را كنار بزند . (2)
1129 / 14 - مسعودى در «مروج الذهب» مى نويسد: به متوكّل گزارش دادند كه امام هادى عليه السلام در منزلش نامه ها و اسلحه هايى است كه شيعيان قم برايش
فرستاده اند و او تصميم دارد بر عليه دولت و حكومت متوكّل قيام نمايد .
متوكّل عدّه اى از مأموران ترك را به خانه حضرت اعزام كرد، آنان شبانه به خانه حضرتش هجوم آورده و همه جاى خانه را تفتيش كرده و چيزى نيافتند ، آنها امام عليه السلام را تنها در اتاقى ديدند كه در به روى خود بسته و لباس پشمينه اى بر تن دارد و بر روى ريگها و سنگريزه ها نشسته و به عبادت خداوند متعال و قرائت آياتى از قرآن مشغول است .
امام هادى عليه السلام را با همان حال به نزد متوكّل بردند و به او گفتند: در خانه وى چيزى نيافتيم، جز آن كه ديديم رو به قبله نشسته و مشغول قرائت قرآن بود.
متوكّل كه مجلس شرابى تشكيل داده و نشسته بود، و جام شرابى در دستش بود، وقتى حضرت را ديد هيبت و جلالت حضرتش او را فراگرفت و بىاختيار او را بزرگ شمرده و تعظيم نمود و در كنار خودش جاى داد ، آن لعين جامى كه در دستش بود به آن حضرت تعارف كرد.
امام هادى عليه السلام فرمود:
واللَّه ! ما يخامر لحمي ودمي قطّ ، فاعفني .
سوگند به خدا! هرگز گوشت و خونم با چنين چيزى آميخته نشده، عذر مرا بپذير .
متوكّل عذر حضرت را پذيرفت و دست از او برداشت، آنگاه گفت: شعرى بخوان! حضرت فرمود:
من كم شعر مى خوانم .
گفت : بايد بخوانى .
امام هادى اين اشعار را خواند:
باتوا على قلل الأجبال تحرسهم
غُلب الرجال فلم تنفعهم القلل
واستنزلوا بعد عزّ من معاقلهم
وأسكنوا حفراً يا بئسما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد دفنهم
أين الأساور والتيجان والحُلل
أين الوجوه الّتي كان منعّمة
من دونها تضرب الأستار والكلل؟
فأفصح القبر عنهم حين سائله
تلك الوجوه عليها الدود تنتقل
قد طال ما أكلوا دهراً وقد شربوا
وأصبحوا اليوم بعد الأكل قد اُكلوا
بر قلّه هاى كوهها ، شب را به روز آوردند در حالى كه مردان نيرومند از آنان پاسدارى مى كردند؛ ولى قلّه ها نتوانستند آنها را از خطر مرگ نجات دهند .
آنان پس از عزّت از جايگاه هاى امن خويش به پايين كشيده شدند و در گوديهاى گور جايشان دادند ، به چه جايگاه ناپسندى فرود آمدند !
آنگاه كه آنان در گورها دفن شدند فريادگرى ، فرياد برآورد : كجاست آن دستبندها ، تاجها و لباسهاى فاخر ؟
كجاست آن چهره هايى كه به ناز و نعمت پروريده شدند و به خاطر آنها پرده ها مى آويختند؟
گور به جاى آنان با زبان فصيح پاسخ مى دهد : اكنون بر آن چهره ها ، كرمها راه مى روند .
آنان روزگارى به خوردن و آشاميدن مشغول بودند ، ولى اينك خودشان خورده مى شوند.
راوى مى گويد: وقتى متوكّل اين اشعار را شنيد، منقلب شد و گريست به گونه اى كه ريشش از اشك چشمش تر شد، حاضران در مجلس نيز گريستند، آنگاه متوكّل چهار هزار دينار به امام هادى عليه السلام تقديم كرد و آن حضرت را با احترام به منزلش باز گرداند.
كراجكى رحمه الله در كتاب «كنز» در ادامه اين روايت ، چنين مى نويسد:
وقتى متوكّل اين اشعار را شنيد دگرگون شد و جام شراب بر زمين زد و مجلس عيش و نوشش در اين روز بهم ريخت . (1)
1) بحار الأنوار : 211/50 ذيل ح 24 .
1130 / 15 - در كتاب «الصراط المستقيم» مى نويسد: (احمد بن هارون گويد:
من خدمت امام هادى عليه السلام بودم،) حضرت از اسب فرود آمد تا چيزى بنويسد، در اين هنگام اسب سه بار شيهه كشيد .
امام هادى عليه السلام به زبان فارسى به او فرمود:
برو فلان جا، بول و غايط نموده و برگرد .
اسب چنين نمود .
من شاهد اين صحنه بودم، شيطان در دلم وسوسه نمود و اين امر را بزرگ شمردم، در اين حال امام هادى عليه السلام رو به من كرد و فرمود:
لايعظّم عليك إنّما أعطى اللَّه آل محمّد عليهم السلام أكبر ممّا أعطى داود وسليمان .
اين امر را بزرگ نشمار، چرا كه خداوند براى آل محمّد عليهم السلام بزرگتر از آنچه به حضرت داوود و سليمان عليهما السلام داده، عنايت فرموده است . (1)
1131 / 16 - دانشمند عالى مقام ، علىّ بن عيسى اربلى در كتاب «كشف الغمّه» مى نويسد: فتح بن يزيد گرگانى گويد:
هنگامى كه از مكّه به سوى خراسان مى رفتم، در راه با امام هادى عليه السلام همسفر شدم، آن حضرت نيز عازم عراق بود، شنيدم كه حضرت مى فرمود:
من اتّقى اللَّه يتّقى ، ومن أطاع اللَّه يطاع .
هر كس از خدا بترسد، ديگران از او خواهند ترسيد، و هر كه از خداوند اطاعت نمايد، ديگران از او اطاعت خواهند كرد.
از اين كلام حضرت خوشم آمد و ميل داشتم كه خدمتش شرفياب شوم، به حضورش شتافته و سلام عرض كردم، آن حضرت پاسخ سلام مرا داد و اجازه فرمود كه در محضرش بنشينم، وقتى نشستم نخستين
1) الصراط المستقيم : 204/2 ح 12 .
سخنى كه ايراد نمود اين كه فرمود:
يا فتح ! من أطاع الخالق لم يبال بسخط المخلوق ، ومن أسخط الخالق فأيقن أن يحلّ به الخالق سخط المخلوق .
وإنّ الخالق لايوصف إلّا بما وصف به نفسه ، وأنّى يوصف الخالق الّذي يعجز الحواسّ أن تدركه ، والأوهام أن تناله ، والخطرات أن تحدّه ، والأبصار عن الإحاطة به .
اى فتح! هر كس فرمانبر آفريدگار باشد از خشم بندگان مخلوق نمى هراسد، و هر كس خداوند آفريدگار را به خشم آورد پس به يقين بداند كه روزى گرفتار خشم بندگان مخلوق خواهد شد.
به راستى كه آفريدگار جز بدانچه خويشتن را وصف نموده نمى توان توصيف كرد، چگونه توصيف مى شود آفريدگارى كه حواس از درك او، اوهام از رسيدن به او، انديشه ها از حد و وصف او و ديدگان از احاطه به او ناتوان هستند.
او از وصف، توصيف كنندگان فراتر، از ستايش ستايشگران والاتر است، در عين نزديكى دور، و در عين دور بودن نزديك است، پس او در نزديك بودنش دور و در دورى اش نزديك است ، او چگونگى را به وجود آورده و نمىتوان گفت: چگونه است؟ مكان را آفريده و ايجاد نموده و نمى توان گفت: كجاست؟ چرا كه او منزّه است از اين كه داراى چگونگى و مكان باشد.
او يگانه، يكتا، بىنياز از همه چيز است، نه فرزندى دارد و نه زاييده شده و نه همتايى دارد، پس جلال و عظمت او والاست.
آرى ، خدا را نمى توان وصف كرد، بلكه به كنه و حقيقت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نيز نمى توان راه يافت و وصف كرد، چرا كه خداوند جليل ، نام آن حضرت را با نام مبارك خويش قرين كرده، و او را در عطاء و بخشندگى خود شريك نموده و پاداش كسى را كه از او فرمان برد همانند پاداش مطيع خود قرار داده ، آنجا كه مى فرمايد:
«وَما نَقَمُوا إِلّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ» (1).
«و آنان انتقام نگيرند جز آن هنگام كه خداوند و رسول او آنان را از فضل خودش بى نياز ساختند» .
و در جاى ديگر به نقل از سخن اشخاصى را كه از فرمان او سر باز زدند و در ميان طبقات آتش و پوششهاى قطران مورد شكنجه و عذابند، مى گويند: «يالَيْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولا» (2)؛
«اى كاش! خدا و پيامبر را اطاعت كرده بوديم» .
يا چگونه مى توان كسانى را كه خداوند بزرگ ، اطاعت آنان را مقرون اطاعت پيامبرش كرده، وصف نمود؟ آنجا كه مى فرمايد:
«أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» (3)؛
«اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر را و صاحبان امر را» .
و در جاى ديگر مى فرمايد: «وَلَوْ رُدُّوهُ إِلَى الرَسُولِ وَإِلى اُولي الْأَمْرِ مِنْهُمْ» (4)؛ «اگر آن را به پيامبر و پيشوايان بازگردانند» .
و در مورد ديگر مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها» (5)؛ «خداوند به شما فرمان مى دهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد».
و مى فرمايد: «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ» (6)؛ «اگر نمى دانيد از آگاهان بپرسيد» .
يا فتح ! كما لايوصف الجليل جلّ جلاله ، والرسول [و] الخليل ، وولد البتول ؛ فكذلك لايوصف المؤمن المسلّم لأمرنا .
اى فتح! همان گونه كه خداوند بزرگ، پيامبر [و] خليل و فرزندان حضرت زهراى بتول عليها السلام را نمىتوان وصف نمود؛ همان گونه مؤمنى را كه تسليم امر ماست نمى توان وصف نمود .
بنابراين ، پيامبر ما صلى الله عليه وآله وسلم برترين پيامبران و خليل ما، برترين خليلان، و
جانشين و وصى آن حضرت، گرامى ترين اوصيا است، نامهاى مبارك آنان برترين نامها، و كنيه آنان بهترين و شيرينترين كنيه هاست.
اگر قرار بر اين بود كه جز افراد همگون، با ما همنشينى نكنند، كسى را توان همنشينى با ما نبود و اگر جز همگون بر ازدواج ما نبود، كسى را ياراى ازدواج با ما نبود.
(آرى،) آنان متواضعترين مردم از جهت تواضع و فروتنى، بزرگترين آنان از جهت حلم و بردبارى، بخشندهترين آنان از جهت بخشش و سخاوتمندى، و محكمترين آنان از جهت پناهگاه هستند . جانشينان آن دو بزرگوار ، دانش آنها را به ارث برده اند. پس امر را بر آنان برگردان و تسليم آنان شو، خداوند تو را به مرگ آنان بميراند و به زندگى آنان زنده نمايد.
آنگاه فرمود: اگر مى خواهى مرخصى، خدايت رحمت كند.
فتح گويد: من از محضرش مرخص شدم، فرداى آن روز خدمتش شرفياب گشته، سلام كردم، جواب عنايتم فرمود .
عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! اجازه مى فرماييد پرسشى كه از ديشب مرا به خود مشغول نموده، بپرسم؟ فرمود:
بپرس، اگر خواستم توضيح مىدهم و اگر خواستم، پاسخ نمى گويم، پس نظريه ات را تصحيح كن و در پرسشت استوار باش و با دقّت تمام ، به پاسخ گوش كن و پرسش را مشكل و مشتبه مكن كه خود و پاسخگو را در زحمت اندازى، چرا كه ياد دهنده و ياد گيرنده در رشد و هدايت شريكند و هر دو مأمور به نصيحت هستند، و از غش و فريب باز داشته شده اند.
وأمّا الّذي اختلج في صدرك ليلتك فإن شاء العالم أنبأك ، إنّ اللَّه لم يظهر على غيبه أحداً إلّا من ارتضى من رسول .
فكلّ ما كان عند الرسول كان عند العالم ، وكلّ ما اطّلع عليه الرسول فقد اطّلع أوصياءَه عليه لئلّا تخلو أرضه من حجّة يكون معه علم يدلّ على صدق مقالته ، وجواز عدالته .
ولى آنچه كه ديشب به فكر تو رسيده اگر امام بخواهد، تو را از آن آگاه مى سازد ، چرا كه خداوند كسى را از علم غيب خويش آگاه نفرموده جز فرستادگانى را كه برگزيده است (1).
پس هر چه نزد پيامبر هست، نزد امام نيز هست و از هر چيزى كه پيامبر آگاه است اوصيا و جانشينان او نيز آگاه هستند، تا آنكه زمين او ، از حجّت و راهنما خالى نماند، حجّتى كه داراى دانشى است كه بيانگر صدق گفتار او و جواز عدالت اوست.
اى فتح! شايد شيطان بخواهد تو را گرفتار اشتباه نمايد و در آنچه به تو گفتم وسوسه كند و در مورد موضوعاتى كه به تو خبر دادم به شك و ترديد بيندازد، تا از راه خدا و صراط مستقيم منحرف نمايد و بگويى: اگر يقين كنم آنان داراى چنين مقاماتى هستند پس آنان خدايان هستند.
معاذ اللَّه! آنان آفريده ، پرورشيافته و فرمانبردار خداوند متعال هستند، در برابر او متواضع و فروتن و به او رغبت دارند، وقتى شيطان با اين گونه وسوسه ها تو را وسوسه نمود او را با آنچه ياد دادم ، ريشه كن ساز .
فتح گويد: عرض كردم: قربانت گردم، مشكلم را حل نمودى و وسوسه شيطان ملعون را با اين توضيحات از بين بردى، او در دل من وسوسه نموده بود كه شما خدايان هستيد.
فتح گويد: وقتى امام هادى عليه السلام اين سخن را از من شنيد، سر به سجده گذاشت و در سجده مى فرمود:
راغماً لك يا خالقي ! داخراً خاضعاً ؛
آفريدگارا! من براى تو به خاك افتادم و با فروتنى سر به خاك گذاشتم .
حضرت پيوسته در اين حال بود تا اين كه شب به پايان رسيد .
آنگاه فرمود: اى فتح! نزديك بود كه هلاك شده و ديگران را به هلاكت بيندازى، به حضرت عيسى عليه السلام ضررى نرسيد در آن موقع كه افرادى از
1) اشاره به فرمايش خداوند متعال است كه مىفرمايد : «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً × إلّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ» ؛ «داناى غيب اوست ، پس هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد ؛ جز فرستادگانش كه آنان را برگزيده است» . سوره جنّ ، آيه 26 و 27
نصارا به جهت عقايد باطلشان (در مورد آن حضرت) به هلاكت رسيدند، اگر مى خواهى مى توانى مرخص شوى، خداى رحمتت كند.
فتح گويد: من با خوشحالى از محضرش مرخص شدم، چرا كه خداوند وسوسه هاى شيطان را از من دفع نموده بود و نسبت به آن بزرگواران شناخت خوبى پيدا كرده بودم، و به خاطر اين امر، خداى را حمد و سپاس مى نمودم.
من در اين مسافرت، در منزل ديگرى به حضور آن حضرت شرفياب شدم، آن حضرت تكيه داده بود، در برابرش مقدارى گندم برشته بود، كه آن حضرت آنها را مخلوط مى نمود، اين بار شيطان مرا وسوسه نمود كه امام نبايد چيزى بخورد و بياشامد! چرا كه اين آفت است و امام آفتپذير نيست. همين كه اين امر از ذهنم خطور كرد، حضرت فرمود :
اى فتح! بنشين. ما از پيامبران اسوه و الگو گرفته ايم، آنان مى خوردند و مى آشاميدند، و در بازارها راه مىرفتند، هر جسمى نيازمند غذاست جز آفريدگار رازق؛ چرا كه او پديد آورنده اجسام است، او پديد نيامده ، محدود نيست و هرگز قابل فزونى و كاستى نيست، ذات او از آنچه ذات اجسام تركيب يافته پاك و منزّه است. او يگانه، يكتا و بى نيازى است كه نه زاده و نه زاييده شده و نه همتايى دارد.
او پديد آورنده چيزها و به وجود آورنده اجسام است ، او شنوا ، دانا ، نكته دان، آگاه ، رؤوف و مهربان است و از آنچه ستمگران مى گويند بى نهايت پاك و منزّه و بزرگ است .
اگر خداوند، آنچنان كه وصف مى شود، بود، هرگز پروردگار از پرورش يافته و آفريدگار از آفريده شده و پديدآورنده از پديدآمده، شناخته نمى شد، ولى (خداوند) ميان او و جسمى كه پديد آورده فرق گذاشته و اشياء را به وجود آورده ، چرا كه چيزى مشابه او نيست كه ديده شود و او شبيه هيچ موجودى نيست . (1)
1) كشف الغمّة : 388 - 386/2 ، بحار الأنوار : 177/50 ح 56 .
اينك اين بخش را با دو مطلب به پايان مي برم :
مطلب نخست : قصيدهٔ صيمري در رثاي امام هادي عليه السلام
مطلب دوّم : دعاي «يا من تحلّ بأسمائه عقد المكاره» از امام هادي عليه السلام و جريان آن
اينك اين بخش را با دو مطلب به پايان مى برم:
مطلب نخست: محمّد بن اسماعيل بن صالح صيمرى، قصيده اى در رثا و سوگوارى مولايمان امام هادى عليه السلام سروده كه در ضمن آن، امام حسن عسكرى عليه السلام را تسليت و تعزيت گفته است ، اين قصيده در كتاب «المقتضب» آمده، نخستين بيت اين قصيده چنين است:
الأرض حزناً زلزلت زلزالها *** *** وأخرجت من جزع أثقالها
به راستى كه از چنين مصيبت بزرگى ، زمين از شدّت حزن و اندوه به شدّت لرزيد و از فرياد اين مصيبت ، بارهاى سنگينش را بيرون آورد .
آنگاه شاعر يك يك امامان معصوم عليهم السلام را شمرده و با آخرين آنان - امام مهدى عليه السلام - به پايان مى برد و اين پيش از ولادت آن حضرت بوده كه گويد:
عشر نجوم أفلت في فلكها
ويطلع اللَّه لنا أمثالها
بالحسن الهادي أبي محمّد
تدرك أشياع الهدى آمالها
وبعده من يرتجى طلوعه
يظلّ جوّاب الفلا جوالها
ذو الغيبتين المطوّل الحقّ الّتي
لايقبل اللَّه من استطالها
يا حجج الرحمان إحدى عشرة
آلت بثاني عشرها مآلها (1)
ده ستاره اى كه در آسمان امامت غروب كرد؛ و خداوند همانند آنها را براى ما آشكار مى كند .
(يازدهمين آنان) امام هدايتگر ، حضرت ابى محمّد عسكرى عليه السلام كه به وسيله او ، پيروانِ هدايت به آرزوهايشان مى رسند .
پس از او ، اميد طلوع ستاره ديگرى مى رود كه در نقاط متفاوت زمين زندگى مى نمايد .
او داراى دو غيبت طولانى حق است ، كه اگر كسى در اين امر او كوتاهى
1) المقتضب : 52 و 53 ، بحار الأنوار : 214/50 ضمن ح 26 .
كند ، خداوند از او نمى پذيرد .
اى حجّتهاى يازده گانه خداوند رحمان ! كه به دوازدهمين حجج به آرزوها خواهيد رسيد.
دوّم: سيّد جليل القدر، سيّد بن طاووس رحمه الله در كتاب «مهج الدعوات» مى نويسد: يسع بن حمزة القمى مى گويد:
عمرو بن مسعده، وزير معتصم عبّاسى به من گفت: پرونده سختى در مورد توست .
آنگاه آنان مرا دستگير و زندانى كرده و با غل و زنجير بستند، من بر جان خود بيمناك شده و ترسيدم كشته شده و اموالم را مصادره نمايند و فرزندان و بازماندگانم پس از من فقير شوند. به همين جهت، طى نامه اى اين جريان را به آقايم امام هادى عليه السلام نوشته و به آن حضرت شكوه كردم. و از حضرتش خواستم كه مشكل مرا حل نمايند.
مولايم امام هادى عليه السلام در پاسخ نامه مرقوم فرمود:
ترسى براى تو نيست و چيز مهمّى نيست، اين دعايى را كه براى تو مى نويسم بخوان و خداوند متعال را با اين كلمات نيايش كن تا به زودى از آنچه مبتلا شدى تو را نجات داده و در كار تو گشايشى قرار دهد، چرا كه اين دعايى است كه آل محمّد عليهم السلام به هنگام فرود آمدن بلا و آشكار شدن دشمنان و هنگام فقر و دلتنگى مى خوانند .
يسع بن حمزه گويد : ابتداى روز بود كه من شروع به خواندن دعايى كه مولايم براى من نوشته بود، كردم، سوگند به خدا ! هنوز خيلى از روز نگذشته بود كه مأمور آمد و گفت : وزير تو را مى خواهد .
من برخاستم و نزد وزير رفتم، وقتى چشمش به من افتاد لبخندى زد و دستور داد غل و زنجير از من باز كردند، آنگاه دستور داد لباس فاخرى براى من آوردند، مرا در كنار خود نشاند و شروع كرد با من صحبت كردن و عذر خواهى نمودن .
او همه اموالى كه از من گرفته بود پس داد و با بهترين وجه از من پذيرايى كرد. آنگاه مرا به همان منطقه اى كه تحت نظر من بود فرستاد و بخش ديگرى را نيز به آن افزود.
دعايى كه مولايم امام هادى عليه السلام نوشته بود، چنين است:
«يا من تحلّ بأسمائه عقد المكاره ، ويا من يُفلّ بذكره حدّ الشدائد ، ويا من يُدعى بأسمائه العظام من ضيق المخرج إلى محلّ الفرج ، ذلّت بقدرتك الصعاب ، وتسبّبت بلطفك الأسباب ، وجرى بطاعتك القضاء ، ومضت على ذكرك الأشياء ، فهي بمشيّتك دون قولك مؤتمرة ، وبإرادتك دون وحيك منزجرة .
وأنت المرجوّ للمهمّات ، وأنت المفزع للملمّات ، لايندفع منها إلّا ما دفعت ولاينكشف منها إلّا ما كشفت ، وقد نزل بي من الأمر ما قد فدحني ثقله ، وحلّ بي منه ما بهضني حمله ، وبقدرتك أوردت عليّ ذلك ، وبسلطانك وجّهته إليّ ، فلا مُصدر لما أوردت ، ولا ميسّر لما عسّرت ، ولا صارف لما وجّهت ، ولا فاتح لما أغلقت ، ولا مغلق لما فتحت ، ولا ناصر لمن خذلت إلّا أنت ، صلّ على محمّد وآل محمّد . وافتح لي باب الفرج بطَوْلك .
واصرف عنّي سلطان الهمّ بحولك ، وأنلني حسن النظر فيما شكوت ، وارزقني حلاوة الصنع فيما سألتك ، وهب لي من لدنك فرجاً وَحِيّاً ، واجعل لي من عندك مخرجاً هنيئاً ، ولا تشغلني بالإهتمام عن تعاهد فرائضك ، واستعمال سنّتك ، فقد ضقت بما نزل بي ذرعاً ، وامتلأت بحمل ما حدث عليّ جزعاً ، وأنت القادر على كشف ما بُليت به ، ودفع ما وقعت فيه ، فافعل ذلك بي ، وإن كنت غير مستوجبه منك ، يا ذاالعرش العظيم ، وذا المنّ الكريم ، فأنت قادر يا أرحم الراحمين ، آمين يا ربّ العالمين . (1)
1) مهج الدعوات : 326 - 324 ، بحار الأنوار : 224/50 ح 12 (بخشى از حديث) و 229/95 ح 27 .
اى خدايى كه گره ناگواريها با نامهاى او گشايش مى يابد ، و اى آن كه با ياد او سختيها از بين مى رود ، اى آن كه نامهاى بزرگش براى خروج از شدّت به سوى گشايش خوانده مى شود . سختيها به نيروى تو رام و اسباب به لطف تو سبب ساز مى گردند ، و قضا به قدرت تو جارى گردد ، و چيزها به ياد تو امضا مى گردد ، پس هر چه بخواهى به مجرّد خواست تو بدون فرمانت انجام پذيرد و به مجرّد اراده ات بدون وحى تو باز ايستد .
تو اُميد براى مهمّات جهان و پناهگاه براى پريشانيها هستى ، هيچ درد و رنجى از بين نمى رود جز آن كه تو دفع كنى و هيچ مصيبتى بر طرف نمى شود جز آن كه تو برطرف نمايى ، به راستى كه براى من حادثه اى رخ داده كه سنگينى آن قابل تحمّل نيست و چنان بر من پيشآمد نموده كه حملش بر من سنگين آمده و اين را تو به قدرت خودت بر من وارد آورده اى و با سلطان تو بر من رو آورده ، پس آنچه تو وارد آورده باشى كسى نمى تواند آن را از ميان بردارد ، و آنچه را كه تو مشكل كنى كسى نمى تواند آن را آسان نمايد ، و آنچه را تو گسيل دارى برگرداننده اى نيست و آنچه را كه تو ببندى ، گشاينده اى براى آن نيست و آنچه را تو باز كنى ، كسى را ياراى بستن آن نيست و كسى را كه تو خوار نمايى ياورى جز تو نيست ، بر محمّد و آل محمّد درود فرست ، و از فضلت درِ گشايش را براى من بگشا ، و با نيروى خود تسلّط اندوه را از من برگردان ، و براى من در آنچه به سوى تو شكوه نمودم خوش بينى مرحمت فرما ، و شيرينى عمل در آنچه از درگاه تو خواستم براى من روزى كن و از پيشگاه خود براى من گشايشى فورى عنايت كن و از پيشگاه خود براى من چاره اى گوارا قرار بده ، و مرا با گرفتارى ، از انجام واجبات تو و بكارگيرى مستحبّات تو مشغولم مكن ، چرا كه از آنچه به من رسيده - پروردگارم - در تنگنا هستم و دلم از اندوه بار سنگينى كه براى من پيش آمده ، پر شده و تنها تو قادرى آنچه را كه باعث گرفتارى من شده برطرف كنى ، و آنچه مرا در خود فرو برده از بين ببرى .
اين كار را براى من انجام بده ، گرچه سزاوار چنين امرى از جانب تو نيستم . اى داراى عرش بزرگ و عطاى كريم ، پس تو توانايى اى مهربانترين مهربانان ، اجابت فرما اى پروردگار جهانيان.
قطره اى از درياى فضايل و مناقب پيشواى يازدهم ،
سبط سرور بشر پدر گرام مهدى منتظر عليه السلام
و شافع روز محشر، امام پسنديده و پاكيزه
ابو محمّد حضرت حسن بن على ، امام عسكرى صلوات اللَّه عليه
1132 / 1 - در كتاب «الثاقب فى المناقب» مى نويسد:
ابوهاشم جعفرى مى گويد : روزى مولايم امام حسن عسكرى عليه السلام سوار بر مركب شده و به سوى صحرا حركت كرد، من نيز به همراه حضرتش سوار بر مركبم شده و حركت كردم، حضرت جلوتر حركت مى نمود من نيز پشت سرش در حركت بودم ، ناگاه به ياد بدهى خود افتادم ، در فكر بودم كه چگونه پرداخت خواهم نمود .
ناگاه امام عليه السلام متوجّه من شد و فرمود :
اللَّه يقضيه ؛ خداوند آن را پرداخت مى نمايد .
آنگاه از زين مركبش خم شد و با تازيانه اش خطى در زمين كشيد و فرمود : يا أبا هاشم ! إنزل فخذ واكتم .
اى اباهاشم! فرود آى، بردار و كتمان كن!
من از مركبم فرود آمدم ، ديدم شمش طلايى است ، برداشتم و در خورجينم گذاشتم و باز به راه خود ادامه داديم، باز به فكر فرو رفتم، و با خودم گفتم : اگر قيمت اين طلا به اندازه بدهى من باشد بهتر است ، و گرنه بايد طلبكارم را با آن راضى كنم، الآن بايد به فكر خرجى فصل زمستان - از قبيل، لباس و چيزهاى ديگر - باشم .
همين كه اين امور از ذهنم خطور كرد ديدم امام عليه السلام براى دوّمين بار از روى مركبش خم شد و با تازيانه اش همانند خطّ نخستين ، خطّى ديگر كشيد و فرمود :
إنزل فخذ واكتم ؛
فرود آى، بردار و كتمان كن .
من بار ديگر از مركبم فرود آمده و شمش نقره اى برداشته و در خورجين ديگرم گذاشتم، بعد حضرتش اندكى به راه خود ادامه داده و به منزلش باز گشت.
من نيز به خانه ام آمدم، وقتى به خانه رسيدم ، مقدار بدهى خود را محاسبه كرده و مبلغ آن را بدست آوردم، سپس آن شمش طلا را وزن كرده و قيمتش را بدست آوردم ، ديدم بى كم و زياد به اندازه بدهى من است .
(نويسنده كتاب «الثاقب فى المناقب» پس از نقل اين حديث شريف گويد: ) آرى، اگر كسى در اين حديث بينديشد مى فهمد كه اين معجزه از معجزه حضرت عيسى عليه السلام كه از آنچه مى خوردند و در خانه هايشان ذخيره مى كردند ، خبر مى داد ، بالاتر است، و توفيق از خداوند متعال است . (1)
1133 / 2 - شيخ صدوق رحمه الله نقل مى كند: احمد بن اسحاق رضى الله عنه، وكيل قمى گويد:
به محضر مولايم امام حسن عسكرى عليه الصلاة والسلام شرفياب شده، عرض كردم: قربانت گردم، مطلبى در دلم هست كه به خاطر آن غمگين هستم، مى خواستم اين آن را از پدر بزرگوارت بپرسم، ولى ممكن نشد.
فرمود:
آن مطلب چيست؟
عرض كردم: آقاى من! از پدران بزرگوارتان - عليهم الصلاة والسلام - چنين روايت شده :
1) الثاقب في المناقب : 217 ح 20 .
أنّ نوم الأنبياء على أقفيتهم ، ونوم المؤمنين على أيمانهم ، ونوم المنافقين على شمائلهم ، ونوم الشياطين على وجوههم .
خوابيدن پيامبران بر پشتشان، خوابيدن مؤمنان به طرف راستشان ، خوابيدن منافقان به طرف چپشان و خوابيدن شياطين بر رويشان است .
(آيا چنين است ؟) فرمود : آرى .
عرض كردم: آقاى من! من هر چه سعى مى كنم به طرف راستم بخوابم ، نمى توانم، و خوابم نمى برد.
امام عليه السلام لحظاتى سكوت نمود، آنگاه فرمود: اى احمد! نزديك من بيا.
من نزديك حضرتش رفتم، فرمود:
يا أحمد ! أدخل يدك تحت ثيابك ؛
اى احمد! دستت را زير لباست ببر .
من چنين كردم، حضرت دست خود را از زير لباسش بيرون آورد و زير لباس من وارد نمود ، و دست راست خود را به طرف چپ من و دست چپش را به طرف راست من كشيد و اين كار را سه مرتبه تكرار كرد.
از آن به بعد ديگر من نمى توانم به طرف چپم بخوابم. (1)
در نسخه «كافى» آمده: از آن پس ، هرگز بر آن پهلو خوابم نمى برد. (2)
1134 / 3 - شيخ طوسى قدس سره در كتاب «الغيبه» مى نويسد :
محمّد بن احمد انصارى گويد: گروهى از مفوّضه و مقصّره كامل بن ابراهيم مدنى را به سوى امام حسن عسكرى عليه السلام فرستادند .
كامل گويد: من با خودم گفتم: وقتى به محضرش شرفياب شدم از او مى پرسم؛ تنها كسى وارد بهشت مى شود كه شناخت و گفتارش همانند شناخت و گفتار من باشد .
وقتى وارد محضر آقايم ابو محمّد عليه السلام شدم؛ ديدم كه لباس فاخرى بر تن
دارد، با خود گفتم: ولىّ خدا و حجّت او لباس فاخر مى پوشد و به ما دستور مى دهد كه با برادران دينى مواسات و يارى نماييم و ما را از چنين لباسهايى نهى مى كند ؟!
چون اين سخن از ذهنم خطور كرد، حضرت لبخندى زد و آستينهاى خود را بالا زد، ديدم لباس پشمى سياه زبر و خشنى به تن داشت، آنگاه فرمود :
هذا للَّه وهذا لكم ... .
اين لباس به خاطر خداوند متعال و اين يكى به خاطر شماست ... (1)
1135 / 4 - قطب الدين راوندى قدس سره در كتاب «خرائج» مى نويسد: ابو هاشم جعفرى گويد:
من با خودم مى گفتم: دوست دارم بدانم امام حسن عسكرى عليه السلام در مورد قرآن چه مى فرمايد؟ آيا به نظر آن حضرت قرآن مخلوق است يا غير مخلوق؟ [در حالى كه قرآن سواى خداوند متعال است] .
در اين فكر بودم كه مولايم رو به من كرد و فرمود :
مگر روايتى كه امام صادق عليه السلام فرموده به تو نرسيده؟ آنجا كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
لمّا نزلت «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ » (2)خلق لها أربعة ألف جناح ، فما كانت تمرّ بملاءٍ من الملائكة إلّا خشعوا لها ؟! وقال : هذه نسبة الربّ تبارك وتعالى .
وقتى (سوره) «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ » ؛ نازل شد، خداوند براى آن چهار هزار بال آفريد، او از مقابل هر گروهى از فرشتگان مى گذشت، آنان براى او تواضع مى نمودند، و مى گفتند: اين نسبت پروردگار متعال است . (3)
1136 / 5 - باز در همان منبع و همچنين در «مناقب» آمده است: علىّ بن حسن بن سابور گويد:
سالى در سامرّاء در زمان امام حسن عسكرى عليه السلام خشكسالى شد، خليفه به حاجب و اهل كشور دستور داد تا براى نماز استسقا ؛ (طلب باران) به بيرون شهر بروند .
مردم سه روز پشت سرهم براى نماز استسقا رفتند و دعا كردند؛ ولى باران نباريد .
روز چهارم جاثليق به همراه مسيحيان و عدّه اى از راهبان به سوى صحرا رفتند، در ميان آنان راهبى بود ، همين كه او دست بر دعا برداشت بارش باران از آسمان شروع شد، وى روز ديگر نيز براى دعا به صحرا رفت ، باز هم باران باريد، وقتى مردم اين صحنه را ديدند، به شكّ و ترديد افتادند، و از اين امر در شگفت شده و به دين مسيحيّت متمايل شدند .
(اين قضيّه به خليفه رسيد،) وى ناگزير از امام حسن عسكرى عليه السلام كه در آن موقع در زندان بود(!!) يارى طلبيد، او مأمورى به نزد حضرتش فرستاد و آن حضرت را از زندان آزاد كرده و گفت : امّت جدّت را درياب كه هلاك شدند .
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود:
من فردا بيرون مى روم و ان شاء اللَّه شكّ و ترديد را از بين مى برم.
روز سوّم جاثليق به همراه راهبان به سوى صحرا رفتند ، امام حسن عسكرى عليه السلام نيز به همراه عدّه اى از يارانش به صحرا رفتند، وقتى حضرت چشمش به راهب افتاد و ديد كه دستش را براى دعا بلند نموده به يكى از غلامانش دستور داد تا دست راست او را نگهدارد و آنچه ميان انگشتانش است ، بگيرد .
غلام ، طبق فرمايش امام عليه السلام دست او را نگهداشت و از ميان دو انگشت
سبابّه اش استخوان سياهى گرفت .
امام عليه السلام آن را گرفت آنگاه به راهب فرمود:
اكنون دعا كن و طلب باران نما!
راهب شروع به دعا كرد، آسمان ابرى بود، ولى ابرها پراكنده شده و آفتاب درخشان آشكار گشت.
خليفه، از امام حسن عسكرى عليه السلام پرسيد: اى ابا محمّد ! اين استخوان چيست؟ حضرت فرمود:
هذا رجل مرّ بقبر نبيّ من الأنبياء فوقع إلى يده هذا العظم ، وما كشف من عظم نبيّ إلّا وهطلت السماء بالمطر .
اين شخص از كنار قبر يكى از پيامبران عبور نموده و اين استخوان را از قبر آن پيامبر بدست آورده و استخوان هيچ پيامبرى در پيشگاه خدا ظاهر نمى شود مگر آن كه به زودى از آسمان باران مى بارد . (1)
1137 / 6 - در رجال كشى قدس سره آمده است: محمّد بن حسن گويد:
بيمارى سختى در چشمم پديد آمد، نامه اى به محضر مولايم امام حسن عسكرى عليه السلام نوشته و از آن حضرت خواستم كه براى من دعا بفرمايد .
وقتى نامه را فرستادم با خودم گفتم: كاش از حضرتش مى پرسيدم كه سرمه اى براى چشمم بيان مى كرد.
پاسخ نامه كه با خطّ مبارك آن حضرت نوشته بود ، آمد ، در آن براى سلامت چشم بيمارم دعا فرموده بود، چرا كه يكى از چشمانم نابينا بود، و پس از آن مرقوم فرموده بود:
أردت أن أصف لك كحلاً ، عليك بصبر مع الإثمد كافوراً وتوتيا ، فإنّه يجلو ما فيها من الغشاء وييبس الرطوبة .
1) الخرائج: 441/1 ح 23 ، بحار الأنوار: 270/50 ح 37 . نظير اين روايت در المناقب : 425/4 نقل شده است .
خواسته بودى كه براى تو سرمه اى را بيان كنم، بر تو باد كه: صبر (1)را با اثمد (2)، كافور و توتيا مخلوط كن و از آن سرمه اى تهيه كرده و به چشمت بكش كه اين سرمه تارى چشم را از بين برده و چشم را جلا مى دهد و رطوبت آن را نيز از بين مى برد.
محمّد بن حسن گويد: من طبق دستور مولايم اين سرمه را درست كردم و چشمم بهبود يافت و خدا را سپاس مى گويم. (3)
1138 / 7 - باز در همان كتاب آمده است: فضل بن حارث گويد:
من در سامرّاء بودم، هنگامى كه جنازه امام هادى عليه السلام را براى تشييع بيرون آوردند امام حسن عسكرى عليه السلام را ديديم كه در سوگ پدر بزرگوارش گريبان چاك كرده و در حركت بود .
من از جلالت و بزرگى او - كه سزاوار چنين بزرگى بود - در شگفت بودم، و نيز از چهره زيبا و گندمگونى كه رنگباخته بود در تعجّب بودم و از رنج ناراحتى كه داشت دلم براى حضرتش مىسوخت. همان شب به خواب رفتم و آن حضرت را در خواب ديدم، فرمود:
اللون الّذي تعجّبت منه إختيار من اللَّه لخلقه يختبر به كيف يشاء ، وأنّها هي لعبرة لاُولى الأبصار ، لايقع فيه على المختبر ذمّ ، ولسنا كالناس فنتعب ممّا يتعبون ، نسأل اللَّه الثبات ونتفكّر في خلق اللَّه ، فإن فيه متّسعاً ، واعلم إنّ كلامنا في النوم مثل كلامنا في اليقظة .
از رنگ چهره ام كه در شگفت شدى آن امتحانى است از خداوند نسبت به بندگان خويش كه آن گونه كه مى خواهد مى آزمايد. و آن عبرتى است براى صاحبان بينش و بصيرت و براى آزمايش شونده مذمّتى نيست، ما همانند
مردم نيستيم كه چون آنان دچار رنج شويم، از خداوند متعال ثبات قدم و تفكّر در آفريدهاى او را خواستاريم، چرا كه در آن وسعتى است، و بدان كه سخن ما در خواب مانند سخن ما در بيدارى است . (1)
1139 / 8 - در كتاب «اعلام الورى» تأليف شيخ جليل القدر، ابوعلى طبرسى، صاحب «مجمع البيان» و نيز در «الثاقب فى المناقب» و «الصراط المستقيم» آمده است :
ابو هاشم جعفرى گويد : من در محضر باصفاى مولايم امام حسن عسكرى عليه السلام بودم، براى ورود ، شخصى از مردم يمن از حضرتش اجازه خواستند ، (حضرت اجازه دادند) مردى زيبا، بلند قامت و تنومند وارد شد و بر امام عليه السلام با اظهار ولايت سلام نمود .
حضرت با پذيرش ولايتش به او پاسخ داد و دستور جلوس فرمود.
او در كنار من نشست، من با خودم گفتم: اى كاش! مى دانستم اين شخص كيست؟
در اين هنگام امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود:
هذا من ولد الأعرابيّة صاحبة الحصاة الّتي طبع آبائي فيها بخواتيمهم فانطبعت ، فقد جاء بها معه يريد أن نطبع فيها .
او از فرزندان همان زن عربى است كه داراى سنگريزه اى بود كه پدران من به آن مهر مى زدند، و آن مهر نقش مى بست، اينك آن را آورده مى خواهد من مهر كنم .
آنگاه امام عليه السلام رو به آن مرد يمنى نمود و فرمود: سنگريزه را بده .
او سنگريزه اى را بيرون آورد، يك طرف آن صاف بود، امام عليه السلام آن را گرفت و مهرش را بيرون آورده و بر آن زد، در همان حال نام حضرتش در آن نقش بست، گويى همينك مى بينم كه در آن نوشته بود:
1) رجال كشّى : 843/2 رقم 1087 ، بحار الأنوار : 300/50 ح 75 . گفتنى است كه اين حديث طبق نسخه «بحار الأنوار» ترجمه شده است .
«الحسن بن على عليهما السلام» .
من رو به مرد يمنى كرده و گفتم: آيا تا به حال امام حسن عسكرى عليه السلام را ديده بودى؟
گفت: نه، به خدا سوگند! من مدّتى بود كه دوست داشتم و عاشق بودم كه او را ببينم، تا اين كه ساعتى پيش جوانى آمد - كه او را نيز نمى شناختم - و به من گفت: برخيز و حضور آن حضرت شرفياب شو . من برخاستم و خدمتش شرفياب شدم.
آنگاه مرد يمنى برخاست، در حالى كه او مىگفت: رحمت و بركات خداوند بر شما اهل بيت باد، كه فرزندانى كه برخى از برخى ديگرند، گواهى مىدهم كه حق تو همانند حق امير مؤمنان على و امامان پس از او صلوات اللَّه عليهم أجمعين واجب و لازم است، و حكمت و امامت به سوى تو منتهى مى شود و تو همان ولىّ خدايى هستى كه در نشناختن تو ، عذر احدى پذيرفته نيست .
من پرسيدم: اسمت چيست؟
گفت: نام من، «مهج بن صلت بن عقبة بن سمعان بن غانم بن اُمّ غانم» است و او همان بانوى يمنى و داراى سنگريزه اى بود كه امير مؤمنان على عليه السلام به آن مهر زده بود.
ابو هاشم جعفرى گويد: من اشعارى را در اين زمينه سرودم:
بدرب الحصا مولى لنا يختم الحصى
له اللَّه أصفى بالدليل وأخلصا
وأعطاه آيات الإمامة كلّها
كموسى وفلق البحر واليد والعصا
وما قمّص اللَّه النبيّين حجّةً
ومعجزةً إلّا الوصيّين قمّصا
فمن كان مرتاباً بذاك فقصره
من الأمر أن تتلو الدليل وتفحصا
مولاى ما از طريق سنگريزه ، كه بر آن مهر مى زند كه خداوند او را برگزيده و اين را بهترين دليل براى او قرار داده است .
و به او همه نشانه هاى امامت را همانند موسى عليه السلام - كه شكافتن دريا و يد بيضا و عصا را داده بود - عطا فرموده است .
خداوند هر حجّت و معجزه اى كه بر پيامبران خود عطا نموده بر اوصيا نيز عطا فرموده است .
آرى ، هر كه در اين امر ترديد نمايد در واقع كوتاهى از خود اوست؛ بايد در اين رابطه دليل را بنگرد و آن را جست و جو كند . (1)
1140 / 9 - در كتاب «الثاقب فى المناقب» آمده است: ابو هاشم جعفرى گويد:
از مولايم امام حسن عسگرى عليه السلام شنيدم كه مىفرمود:
إنّ في الجنّة باباً يقال له: المعروف ، ولا يدخله إلّا أهل المعروف .
همانا براى بهشت درى است كه آن را «معروف» گويند، از آن در ، تنها «اهل معروف» ؛ (نيكوكاران) وارد مى شوند.
من در دلم خدا را سپاس گفتم و از اين كه در بر آوردن حوايج مردم متحمّل زحماتى مى شوم، مسرور شدم.
در اين حال امام عليه السلام متوجّه من شد و نگاهى به من كرد و فرمود:
نعم ، دُم على ما أنت عليه ، فإنّ أهل المعروف في دنياهم هم أهل المعروف في الآخرة ، جعلك [اللَّه] منهم يا أباهاشم ورحمك .
آرى، به اين كار خودت ادامه بده، زيرا كه اهل معروف در دنيا همان اهل معروف در آخرت هستند. اى ابو هاشم! خداوند تو را از آنان قرار داده و به تو رحمت نموده است . (2)
1141 / 10 - باز در همان منبع آمده است: ابو هاشم جعفرى گويد:
من در حضور امام حسن عسكرى عليه السلام بودم، محمّد بن صالح ارمنى از
تفسير آيه شريفه «وَإذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ... » (1)؛ «و (به خاطر بياور) زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم برگرفت ...» ، پرسيد . امام عليه السلام فرمود:
آنان با اين كار در شناخت پروردگار استوار مانده و اين امر محقّق شد ؛ ولى آن موقف و حادثه را فراموش كردند و به زودى بياد خواهند آورد، اگر جز اين بود كسى نمى توانست بفهمد كه آفريدگار و رازق او كيست.
ابوهاشم جعفرى گويد: من در دلم از بزرگى نعمتى كه خداوند به ولىّ خود داده و از فزونى علم و دانش او در شگفت شده و در انديشه فرو رفتم كه امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود:
الأمر أعجب ممّا عجبت منه يا أباهاشم ! وأعظم ، ما ظنّك بقوم مَن عرفهم عرف اللَّه ، ومَن أنكرهم أنكر اللَّه ، ولايكون مؤمناً حتّى يكون لولايتهم مصدّقاً ، وبمعرفتهم موقناً .
اى ابوهاشم! مطلب شگفت انگيزتر و بزرگتر از آن است كه تو تعجّب مى كنى، تو چه مى پندارى در مورد گروهى كه هر كس آنان را شناخت در واقع خدا را شناخته و هر كه منكر آنان شد در واقع خدا را انكار كرده است، و هرگز كسى مؤمن نمى شود تا آن كه ولايت آنها را تصديق و به معرفت آنان يقين داشته باشد . (2)
1142 / 11 - باز در همان منبع و همچنين در «كافى» آمده است : اقرع گويد:
در نامه اى خدمت امام حسن عسكرى عليه السلام نوشتم: آيا امام محتلم مى شود ؟
وقتى نامه را فرستادم با خود گفتم: (احتلام از شيطان است) و خداوند اولياى خود را از شرّ شيطان حفظ فرموده است.
پاسخ نامه چنين آمد:
حال الأئمّة عليهم السلام في المنام حالهم في اليقظة ، لايغيّر النوم منهم شيئاً، وقد أعاذ اللَّه عزّوجلّ أولياءه من الشيطان، كما حدّثتك نفسك.
حال امامان عليهم السلام در خواب و بيدارى يكسان است، خواب تغييرى در حال آنان نمى دهد، و همان گونه كه در دل تو خطور نموده بود خداوند اولياى خود را از شرّ شيطان حفظ فرموده است . (1)
1143 / 12 - مسعودى قدس سره در «اثبات الوصيّه» مى نويسد : جعفر بن محمّد بن موسى گويد :
من در سامرّاء كنار خيابانى نشسته بودم، امام حسن عسكرى عليه السلام در حالى كه سوار بر مركبى بود از آنجا عبور فرمود، من علاقه زيادى داشتم كه داراى فرزندى باشم، با خود گفتم: آيا مىشود من هم داراى فرزندى باشم ؟!
در اين حال كه امام عليه السلام از كنار من عبور مى كرد با سر مباركش اشاره فرمود : آرى .
با خود گفتم: آيا پسر مى شود ؟
امام عليه السلام با سر مباركش اشاره نمود: نه .
پس از آن همسرم حامله شد و براى من دخترى به دنيا آورد. (2)
1144 / 13 - در «الثاقب في المناقب» آمده است:
علىّ بن زيد، يكى از احفاد امام سجّاد عليه السلام گويد: من با امام حسن عسكرى عليه السلام از دار الخلافه تا منزلش همراه شدم، حضرت به منزلش تشريف برد، وقتى خواستم از حضورش مرخص شوم ، فرمود:
عجله نكن و قدرى صبر كن .
1) الثاقب في المناقب : 570 ح 15 ، الخرائج : 446/1 ح 31 ، بحار الأنوار : 290/50 ح 64 . نظير اين روايت را ثقة الإسلام كلينى رحمه الله در الكافى : 509/1 ح 12 و علّامه اربلى رحمه الله در كشف الغمّة : 423/2 نقل نموده اند .
2) إثبات الوصيّة : 247 ، نظير اين روايت را راوندي در الخرائج : 438/1 ح 16 نقل نموده است ، بحار الأنوار : 268/50 ح 30 .
آنگاه وارد منزل شد و به من اجازه ورود داد، وارد شدم، حضرت دويست دينار به من داد و فرمود :
صيّرها في ثمن جارية ، فإنّ جاريتك فلانة قد ماتت .
با اين مبلغ كنيزى بخر، چرا كه فلان كنيزت از دنيا رفت.
من از حضورش مرخص شده و از منزل خارج شدم در حالى كه فرمايش امام عليه السلام در ذهنم بود، وقتى به خانه ام رسيدم غلامم گفت: هم اكنون فلان كنيز مرد.
گفتم: چگونه؟
گفت: داشت آب مى خورد ناگهان آب راه تنفّس او را گرفت و مُرد. (1)
1145 / 14 - ابوهاشم جعفرى گويد: روزى در خدمت امام حسن عسكرى عليه السلام بودم كه فهفكى از حضرتش پرسيد: چرا زن بيچاره و ناتوان يك سهم، ولى مرد قوى دو سهم ارث مى برد؟
حضرت فرمود:
لأنّ المرأة ليس عليها جهاد ولانفقة ولامعقلة إنّما ذلك على الرجال.
چون زن نه تكليف جهاد دارد و نه بار هزينه زندگى بر دوش اوست و نه ديه كسى را مى پردازد ، ولى همه اينها بر عهده مردان است.
ابوهاشم گويد: من با خودم گفتم: شنيده بودم كه همين پرسش را ابن ابى العوجاء از امام صادق عليه السلام پرسيد و آن حضرت همين پاسخ را دادند.
در اين فكر بودم كه امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود:
آرى، اين، پرسش ابن ابى العوجاء بود، و اگر معناى پرسش يكى باشد پاسخ ما نيز يكى است .
جرى لآخرنا ما جرى لأوّلنا ، وأوّلنا وآخرنا في العلم والأمر
1) الثاقب في المناقب : 216 ح 19 ، الخرائج : 426/1 ح5 (با اندكى تفاوت) ، بحار الأنوار : 264/50 ح 23 . اين روايت در المناقب : 431/3 (به صورت اختصار) نقل گرديده است .
سواء ، ولرسول اللَّه وأميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليهما وآلهما فضلهما .
آنچه براى نخستين ما جارى شده در حق آخر ما هم جارى است، نخستين فرد از ما، با آخرين فرد از نظر دانش و ولايت برابر است، و البتّه رسول خدا و امير مؤمنان - صلوات اللَّه عليهما وآلهما - فضايل خودشان را دارند . (1)
1146 / 15 - در كتاب «الأنوار البهيّه» آمده است : روايت شده :
امام حسن عسكرى عليه السلام در دوران كودكى در چاه آب افتاد ، اين در حالى بود كه امام هادى عليه السلام مشغول نماز بود ، زنها فرياد مىزدند .
وقتى امام عليه السلام سلام نمازش را داد فرمود : باكى نيست.
در آن حال ديدند كه آب تا لب چاه بالا آمده و حضرت حسن عسكرى عليه السلام روى آب است و با آب بازى مى كند . (2)
1147 / 16 - محدّث عالى مقام ، محمّد بن يعقوب كلينى رحمه الله در كتاب شريف «كافى» مى نويسد: حسن بن ظريف گويد:
دو پرسش در ذهنم بود كه مى خواستم نامه اى به حضور امام حسن عسكرى عليه السلام بنويسم و آنها را بپرسم، نامه اى آماده كرده و نوشتم:
هنگامى كه حضرت قائم ارواحنا فداه قيام كند چگونه داورى مى نمايد؟ و مبناى قضاوت و داورى او در ميان مردم چگونه است؟
وقتى نامه را ارسال كردم متوجّه شدم كه مى خواستم معالجه تب ربع (3)را نيز بپرسم ، ولى فراموش كردم .
پاسخى كه آمد چنين بود:
سألت عن القائم عليه السلام ، فإذا قام يقضي بين الناس بعلمه كقضاء داود عليه السلام لا يسأل البيّنة .
درباره قضاوت و داورى حضرت قائم عليه السلام پرسيده بودى كه چگونه است؟ هنگامى كه او قيام كند همانند حضرت داوود عليه السلام با علم و يقين خود، داورى مى كند و از مردم گواه نمى خواهد .
در ضمن مى خواستى در مورد تب ربع بپرسى ، ولى فراموش كردى، براى معالجه آن ، آيه شريفه «يا نارُ كُوني بَرْداً وَسَلاماً عَلى إبْراهيمَ » (1)، را در ورقه اى بنويس و در گردن شخص بيمار (تب دار) بياويز كه ان شاء اللَّه به اذن خداوند بهبود مى يابد .
حسن بن ظريف گويد: ما طبق فرمايش امام عليه السلام اين آيه را نوشته و به گردن بيمارمان آويختيم و او بهبود يافت. (2)
1148 / 17 - شهيد اوّل قدس سره در كتاب «دروس» مى نويسد: ابو هاشم جعفرى گويد:
روزى امام حسن عسكرى عليه السلام به من فرمود:
قبري ب «سرّ من رأى» أمان لأهل الجانبين .
قبر من در سامرّاء براى دو گروه - يعنى دوست و دشمن - امان است . (3)
1149 / 18 - حسن بن سليمان در كتاب «محتضر» مى نويسد: نقل شده كه دست خطّى از مولايمان امام حسن عسكرى عليه السلام يافت شده كه در آن حضرتش مرقوم فرموده:
أعوذ باللَّه من قوم حذفوا محكمات الكتاب ، ونسوا اللَّه ربّ الأرباب ، والنبيّ وساقي الكوثر في مواقف الحساب ، ولظى والطامّة الكبرى ونعيم دارالثواب ، فنحن السنام الأعظم ، وفينا النبوّة والولاية والكرم ، ونحن منار الهدى والعروة الوثقى ، والأنبياء كانوا يقتبسون من أنوارنا ، ويقتفون آثارنا ، وسيظهر حجّة اللَّه على الخلق بالسيف المسلول لإظهار الحقّ .
پناه مى برم به خدا از گروهى كه محكمات كتاب خدا را حذف كرده و خداوند ربّ الأرباب و پيامبر و ساقى كوثر را در مواقف حساب و آتش جهنّم و بلاى هنگامه بزرگ (روز قيامت) و پاداش آخرت را فراموش نمودند. ما همان ركن اعظم (الهى) هستيم .
نبوّت، ولايت و كرامت در ميان ماست، ما منار و گلدسته هدايت و دستگيره محكم (عروة الوثقى) هستيم، و پيامبران از پرتو نور ما بهره مى گرفتند، و از آثار ما پيروى مى كردند، به زودى حجّت خدا بر مردم با شمشيرى آخته و كشيده شده از نيام ، براى آشكار نمودن حق، ظاهر خواهد شد.
اين دست خطّ حسن بن على بن محمّد بن علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على اميرالمؤمنين عليهم السلام است . (1)
1150 / 19 - در كتاب «الثاقب فى المناقب» آمده است: ابو هاشم جعفرى گويد:
از مولايم امام حسن عسكرى عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
من الذنوب الّتي لاتغفر قول الرجل : يا ليتني لا اُواخذ إلاّ بهذا .
يكى از گناهانى كه آمرزيده نخواهد شد ، اين است كه انسان گويد: اى كاش! من جز با اين گناه مؤاخذه نمى شدم.
من با خودم گفتم: به راستى كه اين سخن خيلى دقيق است، سزاوار است كه انسان هر چيزى را از خودش و كارش جستجو كند كه همه چيزها در خود اوست . در اين فكر بودم ، ديدم امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود :
صدقت يا أباهاشم ! إلزم ما حدّثتك به نفسك ، فإنّ الإشراك في الناس أخفى من دبيب الذرّ على الصفا في الليلة الظلماء ، أو من دبيب الذرّ على المسح الأسود .
اى ابا هاشم! راست گفتى، به آنچه با خود گفتى پاىبند باش ، چرا كه شرك در ميان مردم از حركت مورچه در شب تاريك بر روى سنگ صاف - يا بر لباس سياه - پنهانتر است . (2)
گوشه اي از مواعظ امام حسن عسكري عليه السلام
در پايان اين بخش به گوشه اى از پندهاى شيوا و رساى امام حسن عسكرى عليه السلام اشاره مى نماييم:
1 - يكى از شيعيان نامه اى به امام حسن عسكرى عليه السلام نوشته و در ضمن آن ، اختلاف شيعيان را بازگو نمود .
امام عليه السلام در پاسخ وى نوشت:
إنّما خاطب اللَّه العاقل ، والناس فيّ على طبقات : المستبصر على سبيل نجاة، متمسّك بالحقّ ، متعلّق بفرع الأصل ، غير شاكّ ولا مرتاب ، لا يجد عنّي ملجأ . وطبقة لم تأخذ الحقّ من أهله ، فهم كراكب البحر يموج عند موجه ويسكن عند سكونه . وطبقة استحوذ عليهم الشيطان ، شأنهم الردّ على أهل الحقّ ، ودفع الحقّ بالباطل حسداً من عند أنفسهم .
فدع من ذهب يميناً وشمالاً ، فإنّ الراعي إذا أراد أن يجمع غنمه جمعها بأهون سعي ، وإيّاك والإذاعة وطلب الرئاسة ، فإنّهما يدعوان إلى الهلكة . (1)
خداوند تنها مردمان عاقل را مورد خطاب قرار داده است، مردم در مورد من ، چند دسته هستند :
الف) كسى كه بر راه نجات و رستگارى بصيرت و بينش دارد، او چنگ به حق و حقيقت زده و شاخه هاى آن را گرفته و دستاويز نموده، هيچ گونه شكّ و ترديدى نسبت به من نداشته و پناهگاهى غير از من نمى جويد .
1) بحار الأنوار : 371/78 ح4 .
ب) گروهى كه حق و حقيقت را از اهلش نگرفته اند ، ايشان همانند دريانوردانى هستند كه با امواج دريا ، نگران و مضطرب مى شوند و با آرامش دريا آرام مى گيرند .
ج) گروهى كه شيطان بر آنان غلبه پيدا كرده، اينان كارشان رد كردن اهل حق است و به خاطر حسادتى كه در دل دارند حق را به وسيله باطل دفع مى كنند .
بنابراين ، كسانى را كه به راست و چپ مى روند رها كن، چرا كه چوپان وقتى بخواهد گوسفندان خود را جمع كند با كمترين تلاش و كوشش آنها را جمع مى نمايد.
از افشاگرى و رياست طلبى بپرهيز كه اين دو انسان را به ورطه هلاكت و نابودى مى اندازند.
2 - امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود:
من الفواقر الّتي تقصم الظهر : جار إن رأى حسنة أخفاها ، وإن رأى سيّئة أفشاها . (1)
از مصيبتهايى كه كمر انسان را مى شكند: همسايه اى است كه اگر خوبى ببيند مى پوشاند و اگر بدى ببيند آن را آشكار مى نمايد.
3 - امام حسن عسكرى عليه السلام در ضمن سخنانى به شيعيان خود مى فرمايد:
أوصيكم بتقوى اللَّه ، والورع في دينكم ، والإجتهاد للَّه ، وصدق الحديث ، وأداء الأمانة إلى من ائتمنكم من برّ أو فاجر ، وطول السجود وحسن الجوار ، فبهذا جاء محمّد صلى الله عليه وآله وسلم .
صلّوا في عشائرهم ، وأشهدوا جنائزهم ، وعودوا مرضاهم ، وأدّوا حقوقهم ، فإنّ الرجل منكم إذا ورع في دينه ، وصدق في حديثه ، وأدّى الأمانة، وحسن خلقه مع الناس قيل : هذا شيعيٌّ فيسرّني ذلك .
اتّقوا اللَّه وكونوا زيناً ولاتكونوا شيناً ، جرّوا إلينا كلّ مودّة ،
1) بحار الأنوار : 372/78 ح 11 .
وادفعوا عنّا كلّ قبيح ، فإنّه ما قيل فينا من حسن فنحن أهله ، وما قيل فينا من سوء فما نحن كذلك ، لنا حقّ في كتاب اللَّه ، وقرابة من رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم، وتطهير من اللَّه ، لايدّعيه أحد غيرنا إلّا كذّاب.
أكثرو ذكر اللَّه ، وذكر الموت ، وتلاوة القرآن ، والصلاة على النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم ، فإنّ الصلاة على رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم عشر حسنات ، احفظوا ما وصّيتكم به ، واستودعكم اللَّه وأقرء عليكم السلام . (1)
شما را به تقواى خدا، پرهيزكارى در دينتان، كوشش براى خدا، راستگويى، اداى امانت - هر كه شما را امين قرار داده چه خوب چه بد - طول سجده و حسن همجوارى سفارش مى نمايم؛ چرا كه براى همين دستورات حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم آمده است .
با (مخالفان) در محلّه هايشان نماز بخوانيد، در تشييع جنازه آنها شركت نماييد، از بيمارانشان عيادت كنيد و حقوق آنها را ادا نماييد، زيرا اگر يكى از شما در دينش پرهيزكار و در سخنش راستگو باشد و امانت را بپردازد و با آنان با خوش اخلاقى برخورد نمايد مى گويند: اين شيعه است، و همين سبب شادى و سرور من مى شود .
تقواى خدا پيشه كنيد و براى ما زينت باشيد، و موجب ننگ و عار ما نشويد، همه مودّتها ، محبّتها را به سوى ما بكشانيد و هر ناپسندى را از ما دور كنيد، زيرا كه هر خوبى كه در حقّ ما گفته شود ، ما اهل آن بوده و شايسته آن هستيم، و هر بدى كه به ما نسبت دهند ، ما چنين نيستيم، براى ما در كتاب خدا حقّى است و قرابت و خويشاوندى ما با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و تطهير و پاكى ما از جانب خداوند متعال است كه هر كس جز از ما چنين ادّعايى كند، دروغگو است.
خداوند را زياد ياد كنيد و به ياد مرگ نيز باشيد، قرآن بخوانيد، و بر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم صلوات و درود بفرستيد، چرا كه صلوات بر رسول خدا صلى الله
1) بحار الأنوار : 372/78 ح 12 .
عليه وآله وسلم ده حسنه دارد. آنچه به شما سفارش كردم ، حفظ كنيد. شما را به خدا سپرده و به همه شما سلام مى رسانم.
4 - امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد:
ليست العبادة كثرة الصيام والصلاة ، وإنّما العبادة كثرة التفكّر في أمر اللَّه . (1)
عبادت و پرستش خداوند با زيادى نماز و روزه نيست؛ بلكه عبادت همان تفكّر زياد در امر خداوند است .
5 - امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد:
الغضب ، مفتاح كلّ شرّ . (2)
خشم و غضب كليد هر بدى است.
6 - امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد:
أقلّ الناس راحة الحقود . (3)
كم آسايشترين مردم؛ كينه ورزان هستند.
7 - امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد:
إنّكم في آجال منقوصة ، وأيّام معدودة ، والموت يأتي بغتة ، من يزرع خيراً يحصد غبطة ، ومن يزرع شرّاً يحصد ندامة ، لكلّ زارع ما زرع ، لا يسبق بطيء بحظّه ، ولايدرك حريص ما لم يقدّر له ، من اُعطي خيراً فاللَّه أعطاه ، ومن وقي شرّاً فاللَّه وقاه . (4)
زندگى شما مدّتى محدود و روزهاى معيّن است، و مرگ ناگهانى مى رسد. هر كسى كه خيرى بكارد محصول آن غبطه ديگران است و هر كسى كه شرّ و بدى بكارد محصول آن ندامت و پشيمانى است .
(آرى ،) هر زارعى، كشت خود را درو مى كند، كسى كه براى روزى كُند
حركت مى كند ، كسى براى گرفتن بهره او، از او سبقت نمى گيرد و آن كه براى بدست آوردن آن ، حرص مىورزد آنچه بر او مقدّر نشده بدست نمى آورد .
هر كه به او خيرى عطا شود در واقع خداوند عطا فرموده، و هر كه از شرّ و بدى نگاه داشته شود ، در واقع خداوند او را حفظ كرده است .
8 - امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد :
ما ترك الحقّ عزيز إلّا ذلّ ، ولا أخذ به ذليل إلّا عزّ . (1)
هيچ عزيزى حق را ترك ننمود جز آن كه ذليل و خوار گشت و هيچ ذليلى به حق چنگ نزد جز آن كه عزيز شد.
9 - امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد :
خصلتان ليس فوقهما شيء : الإيمان باللَّه ، ونفع الإخوان . (2)
دو خصلت است كه بالاتر از آن دو ، چيزى نيست: ايمان به خدا و نفع رساندن براى برادران.
10 - امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد :
التواضع نعمة لاتحسد عليها . (3)
تواضع و فروتنى نعمتى است كه هرگز مورد حسادت واقع نمى شود.
11 - امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد :
من وعظ أخاه سرّاً فقد زانه ، ومن وعظه علانية فقد شانه . (4)
هر كه در پنهانى برادر خويش را پند دهد او را آراسته و هر كه در آشكار او را موعظه نمايد در واقع، او را زشت نموده است .
12 - امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد :
ما من بليّة إلّا وللَّه فيها نعمة تحبط بها . (1)
هيچ بلايى نيست جز آن كه خداوند متعال در كنار آن نعمتى قرار داده كه آن را از بين مى برد .
13 - امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد :
ما أقبح بالمؤمن أن تكون له رغبة تذلّه . (2)
چقدر زشت است كه مؤمن ميل و علاقه به چيزى داشته باشد كه او را ذليل و خوار سازد.
قطره اى از درياى فضايل و مناقب پيشواى دوازدهم، بقية اللَّه در جهان،
حجّت خدا بر بندگان، زداينده احزان، خليفه خداى رحمان،
صاحب عصر و زمان مهدى آل محمّد عليهم السلام
حضرت حجّت بن الحسن، امام زمان صلوات اللَّه عليه
1151 / 1 - شيخ جليل القدر، علىّ بن الحسين بن بابويه، صدوق رحمه الله در «كمال الدين» مى نويسد: حكيمه، عمّه امام حسن عسكرى عليه السلام در حديث مفصّلى كه مشتمل بر ولادت حضرت حجّت ارواحنا فداه است، مى گويد:
(پس از آن كه امام حسن عسكرى عليه السلام مژده تولّد فرزندش امام زمان عليه السلام رابه من داد و فرمود: «امشب را نزد ما بمان» و من نيز امتثال امر نموده و در خدمت نرجس خاتون عليها السلام بودم)، من آن شب پيوسته تا طلوع فجر مراقب آن بانوى بزرگوار بودم، او كنار من آرام خوابيده بود و از پهلويى به پهلويى نمى گشت، نزديكي هاى طلوع فجر بود كه ناگاه با ترس و لرز ازخواب پريد، من به سوى او رفته و او را به سينه چسبانيدم و بر او نام خدا را خواندم.
امام حسن عسكرى عليه السلام با صداى بلند فرمود:
(عمّه!) سوره «إنَّا أنْزَلْناهُ في لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (1)را بر او بخوان.
شروع به خواندن سوره كردم، پرسيدم: حالت چطور است؟
گفت: آنچه مولايم به تو خبر داده بود ظاهر گشت.
من همچنان كه آقا فرموده بود، سوره را بر او مى خواندم، متوجّه شدم
1) سوره قدر، آيه 1؛ «ما آن را در شب قدر فرو فرستاديم» .
كه ان جنين نيز از شكم مادرش به همراه من مى خواند و بر من سلام كرد. وقتى صداى او را شنيدم، ترسيدم و شگفت زده شدم.
امام حسن عسكرى عليه السلام صدا زد:
لاتعجبي من أمر اللَّه عزّوجلّ، إنّ اللَّه تبارك وتعالى ينطقنا بالحكمة صغاراً،ويجعلنا حجّة في أرضه كباراً.
(عمّه!) از كار خدا در شگفت مباش! به راستى كه خداوند متعال ما را از دوران كودكى باحكمت گويا ساخته و در دوران بزرگى حجّت خود در روى زمين قرار مى دهد.
هنوز كلام امام عليه السلام به پايان نرسيده بود كه نرجس عليها السلام از ديده ام ناپديد شد وديگر او را نديدم، گويى ميان من و او پرده اى زده شد. به همين جهت، فرياد زنان به سوى امام حسن عسكرى عليه السلام دويدم.
امام عليه السلام فرمود:
عمّه! برگرد كه به زودى او را در جاى خودش خواهى ديد.
من به همان اتاق آمدم، ديرى نگذشت كه پرده كنار رفت و نرجس عليها السلام را ديدم، نورى از وى مى درخشيد كه چشمانم را خيره كرد، در اين هنگام كودكى ديدم كه سر به سجده گذاشته، وقتى سر از سجده برداشت، روى دو زانو نشست و انگشتان سبّابه خود را به سوى آسمان گرفت و گفت:
أشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له، وأنّ جدّي [محمّداً] رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم، وأنّ أبي أميرالمؤمنين عليه السلام.
گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست، يكتاست و شريكى ندارد و به راستى كه جدّم حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم پيامبر خداست وپدرم اميرمؤمنان است.
تا آنجا كه همه امامان و پيشوايان معصوم عليهم السلام را نام برد، وقتى به اسم مبارك خود رسيد، فرمود:
اللهمّ انجز لي وعدي، وأتمم لي أمري، وثبّت وطأتي، واملأ
الأرض بي عدلاًوقسطاً.
خداوندا! آنچه به من وعده فرموده اى وفا كن و امر مرا به پايان رسان، قدمهاى مرا ثابت و استوار بدار وبه وسيله من زمين را از عدل و قسط پركن.
در اين هنگام، امام حسن عسكرى عليه السلام با صداى بلند فرمود:
عمّه جان! او را بگير و پيش من بياور.
من آن كودك زيبا را بغل گرفته و خدمت امام عليه السلام آوردم، وقتى در برابر پدر بزرگوارش قرار گرفتم، آن كودك در دستان من بود، به پدر بزرگوار خود سلام كرد.
امام عليه السلام نيز او را گرفت، و اين در حالى بود كه مرغانى چند بالاى سر آن حضرت در پرواز بودند، امام عليه السلام زبان مبارك در دهان فرزندش گذاشت، و او مى نوشيد. آنگاه رو به من كرد و فرمود:
(عمّه!) او را نزد مادرش ببر تا شيرش دهد، بعد نزد من بياور.
من طبق امر آقايم آن كودك زيبا را نزد مادرش بردم، او نيز شيرش داد، باز به نزد امام حسن عسكرى عليه السلام باز گرداندم، هنوز پرندگان بالاى سرحضرتش در پرواز بودند، حضرت يكى از پرندگان را صدا زد و فرمود:
إحمله واحفظه وردّه إلينا في كلّ أربعين يوماً.
اين كودك را ببر و نگهدارى كن و هر چهل روز نزد ما برگردان.
در اين هنگام من شنيدم كه امام حسن عسكرى عليه السلام پشت سر فرزندش مى فرمود: تو را به خدايى مى سپارم كه مادر حضرت موسى عليه السلام فرزندش را به او سپرد.
وقتى حضرت نرجس عليها السلام اين صحنه را ديد گريست.
امام عليه السلام به او فرمود:
اسكتي! فإنّ الرضاع عليه محرّم إلّا من ثديك وسيعاد إليك كما ردّ موسى إلى اُمّه؛
آرام باش! او جز از تو شير نمى خورد كه شير از ديگران براى او حرام است و به زودى به سوى تو باز گردانده مى شود؛ همان گونه كه موسى عليه السلام به مادرش برگردانده شد.
و آن فرمايش خداوند متعال است كه مى فرمايد:
«فَرَدَدْناهُ إِلى اُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَلاتَحْزَنَ» (1)؛
«ما او را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غمگين نباشد»
حكيمه گويد: من از امام عليه السلام پرسيدم: آن چه پرنده اى بود؟
فرمود: هذا روح القدس الموكّل بالأئمّة عليهم السلام يوفّقهم ويسدّدهم ويربّيهم بالعلم؛
او، روح القدس بود كه مراقب امامان عليهم السلام است، كه آنها را موفّق و استوار مى دارد و با علم ودانش پرورش مى دهد.
چهل روز سپرى شد، آن كودك زيبا را نزد برادرزاده ام بازگرداندند، امام عليه السلام كسى را نزد من فرستاد و مرا خواست.
وقتى به خدمتش شرفياب شدم، كودكى را ديدم كه در برابر آن حضرت راه مى رود (در شگفت شده و) عرض كردم: آقاى من! اين كودك كه دوساله است؟
امام عليه السلام لبخندى زد و فرمود:
إنّ أولادالأنبياءوالأوصياء إذا كانوا أئمّة ينشؤون بخلاف ما ينشؤ غيرهم، وإنّ الصبيّ منّا إذا أتى عليه شهر كان كمن يأتي عليه سنة، وإنّ الصبيّ منّا ليتكلّم في بطن اُمّه ويقرأ القرآن ويعبد ربّه عزّوجلّ وعند الرضاع تطيعه الملائكة وتنزل عليه صباحاً ومساءً.
همانا فرزندان پيامبران و جانشينان آنان كه داراى مقام امامت و پيشوايى هستند رشد و نموّ آنان با ديگر كودكان فرق دارد. كودكان يك ماهه ما، همانند كودكان يك ساله ديگران است.
كودكان ما در شكم مادرشان حرف مى زنند، قرآن مى خوانند و خدا را پرستش مى نمايند، و در دوران شير خوارگى فرشتگان در تحت فرمان آنان هستند و هر صبح و شام براى اجراى فرمان آنها، نزد آنان فرود مى آيند. (2)
1152 / 2 - در كتاب «الثاقب فى المناقب» مى نويسد: سيارى گويد: نسيم وماريه براى من نقل كردند:
وقتى امام زمان صلوات اللَّه عليه متولّد شد، روى دو زانو نشست و انگشت سبّابه اش را به سوى آسمان بالا برد، سپس عطسه اى كرد و فرمود:
الحمدللَّه ربّ العالمين، وصلّى اللَّه على محمّد وآله عبداً ذاكراً للَّه غير مستنكف ولا مستكبر.
حمد و سپاس بر پروردگار جهانيان، درود خدا بر محمّد و آل آن حضرت كه بنده ذاكرخداوند بود، نه استنكاف مى كرد و نه استكبار مى ورزيد.
آنگاه فرمود: زعمت الظلمة أنّ حجّة اللَّه داحضة، ولو اُذن لنا في الكلام لزال الشكّ. (1)
ستمگران چنين مى پندارند كه حجّت خدا باطل و از ميان رفته، اگر به ما اجازه سخن داده شود هر گونه شك و ترديدى از بين خواهد رفت.
نويسنده رحمه الله گويد: اين روايت را شيخ صدوق قدس سره نيز در كتاب «كمال الدين» نقل نموده است. (2)
1153 / 3 - در كتاب «مصباح الأنوار» آمده است: جابر بن عبد اللَّه انصارى، صحابى بزرگوار گويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:
إنّ اللَّه اختار من الأيّام الجمعة، ومن الليالي القدر، ومن الشهور رمضان، واختارني نبيّاً، واختار عليّاً لي وصيّاً ووليّاً، واختار من عليّ الحسن والحسين عليهم السلام حجّة اللَّه على العالمين تاسعهم أعلمهم وأحكمهم. (3)
خداوند متعال از روزها، روز جمعه و از شبها، شب قدر و از ماهها، ماه
رمضان را برگزيد. ومرا نيز پيامبر برگزيد و على عليه السلام را براى من جانشين و ولى برگزيد و از على عليه السلام نيز امام حسن و امام حسين عليهما السلام را حجّت براى جهانيان برگزيد كه نهمين فرزند امام حسين عليه السلام دانشمندترين و حكيم ترين آنان است.
1154 / 4 - در كتاب «منتخب البصائر» مى نويسد: كتابى را ديدم كه در آن خطبه هاى مولايمان امير مؤمنان على عليه السلام را گرد آورده بودند، در پايان يكى ازخطبه ها، على عليه السلام اشاره اى به زمان ظهور حضرت مهدى عليه السلام نموده و مى فرمايد:
ثمّ يسير إلى مصر فيصعد منبره فيخطب الناس، فتستبشر الأرض بالعدل، وتعطي السماء قطرها، والشجر ثمرها، والأرض نباتها، وتتزيّن لأهلها، وتأمن الوحوش حتّى ترتعي في طرق الأرض كأنعامهم، ويقذف في قلوب المؤمنين العلم، فلا يحتاج مؤمن إلى ما عند أخيه من علم.
(آنگاه كه حضرتش ظهور كرد ...) به سوى مصر مى رود، (وارد مسجد جامع آن شهر شده) بالاى منبرش قرار مى گيرد و براى مردم خطبه مى خواند، پس به زودى زمين با مژده عدل بشارت داده مى شود و آسمان باران خويش را مى بخشد.
درختان ميوه مى دهند و زمين گياهانش را براى مردم عرضه مى كند، زمين براى اهل آن زينت داده مى شود، مردم از درندگان در امان مى شوند تا جايى كه در ميان راه همانند چهارپايان مى چرند، علم و دانش در دلهاى مؤمنان قرار مى گيرد، تا جايى كه مؤمنى نيازمند دانش برادرش نمى شود.
در آن روز، تأويل اين آيه شريفه محقّق مى شود كه مى فرمايد:
«يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ» (1)؛
«خداوند هر كدام از آنها را با فضل و كرم خود بى نياز مى كند».
زمين گنجهاى خود را آشكار مى سازد و حضرت مهدى عليه السلام مى فرمايد:
1) سوره نساء، آيه 130.
كلوا هنيئاً بما أسلفتم في الأيّام الخالية؛
بخوريد گواراى وجودتان باشد به سبب اعمالى كه در روزگاران گذشته انجام داديد. (1)
1155 / 5 - قطب راوندى رحمه الله در «الخرائج» مى نويسد: ابان گويد:
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
العلم سبعة وعشرون حرفاً فجميع ما جاءَت به الرسل حرفان، فلم يعرف الناس حتّى اليوم غير الحرفين، فإذا قام قائمنا عليه السلام أخرج الخمسة والعشرين حرفاً فبثّها في الناس، وضمّ إليها الحرفين حتّى يبثّها سبعة وعشرين حرفاً. (2)
علم و دانش بيست و هفت حرف است، آنچه تاكنون همه پيامبران آورده اند، دو جزء بيشتر نبوده، مردم تا امروز، جز دو حرف از علم آگاهى ندارند، وقتى قائم عليه السلام قيام نمايد بيست وپنج حرف ديگر را آشكار مى نمايد و در ميان مردم پخش مى كند و آن دو حرف را نيز به آن ضميمه نموده و بيست و هفت حرف در ميان مردم پخش و نشر مى گردد.
1156 / 6 - ابو جعفر، محمّد بن جرير طبرى در كتاب «دلائل الإمامه» با سندهاى مفصّلى از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه حضرتش مى فرمايد:
كأنّي بالقائم عليه السلام على ظهر النجف، لبس درع رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم تتقلّص عليه، ثمّ ينتفض بها فتستدير عليه، ثمّ يغشّى بثوب استبرق، ثمّ يركب فرساً له أبلق بين عينيه شمراخ ينتفض به حتّى لا يبقى أهل له إلّا أتاهم بين ذلك الشمراخ حتّىتكون آية له.
گويى من حضرت قائم عليه السلام را در بلندى نجف مى بينم كه زره رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را پوشيده وآن را بر تن خود حركت مى دهد، آنگاه با لباس
حريرى خود را مى پوشاند، و بر اسبى ابلق و خاكسترى - كه ميان دو چشمانش سفيد است و نورى از آن مى درخشد - سوار مى شود وخود را حركت مى دهد و همه مردم دنيا اين نور را مى بينند و براى آنان نشانه و علامتى مى شود.
آنگاه پرچم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را - پرچمى كه هميشه پيروز است و دسته اش از پايه هاى عرش الهى است و سيرش از يارى خداست - به اهتزاز در مى آورد، آن پرچم بر چيزى فرود نمى آيد، جز آنكه آن را نابود مى كند.
عرض كردم: آيا اين پرچم در جايى پنهان شده بود، يا براى حضرت مى آورند؟ فرمود:
بل يأتي بها جبرئيل عليه السلام، وإذا نشرها أضاء لها ما بين المشرق والمغرب ووضع اللَّه يده على رؤوس العباد، فلايبقى مؤمن إلّا صار قلبه أشدّ من زبر الحديد، واُعطي قوّة أربعين رجلاً، فلايبقى ميّت يومئذ إلّا دخلت عليه تلك الفرحة في قبره، حتّى يتزاورون في قبورهم، ويتباشرون بخروج القائم عليه السلام، فيهبط مع الراية إليه ثلاثة عشر ألف ملك وثلاثمائة وثلاثة عشر ملكاً.
بلكه، جبرئيل اين پرچم را مى آورد، وقتى آن را به اهتزاز در مى آورد نورش شرق و غرب جهان را روشن مى كند، خداوند دست رحمتش را بر سر بندگان مى گذارد، مؤمنى نمى ماند مگر آن كه قلبش سختتر از آهن مى گردد و به هر مؤمنى نيروى چهل مرد داده مى شود.
هيچ مرده اى نمى ماند جز آن كه سرور و شادى آن روز، در قبرش داخل مى شود، تا جايى كه مردگان همديگر را در قبورشان زيارت مى كنند و قيام حضرت قائم عليه السلام را به همديگر مژده مى دهند. به همراه آن پرچم، سيزده هزار و سيصد و سيزده فرشته (به يارى آن حضرت) فرود مى آيند.
عرض كردم: آيا همه اينها فرشته اند؟ فرمود:
آرى، همه اينان منتظر قيام حضرت قائم عليه السلام هستند، آنان فرشتگانى هستند كه به همراه حضرت نوح عليه السلام در كشتى بودند، فرشتگانى كه با
حضرت ابراهيم عليه السلام بودند در آن هنگام كه آن حضرت را در آتش انداختند، فرشتگانى كه با حضرت موسى عليه السلام بودند، هنگامى كه دريا را براى بنى اسرائيل شكافت، فرشتگانى كه باحضرت عيسى عليه السلام بودند، هنگامى كه خداوند او را به سوى آسمانها برد.
و هزار فرشته اى در ركاب پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم همه آنها نشانه هايى داشتند و هزار فرشته اىكه پشت سر هم در يك نظم بودند و سيصد و سيزده فرشته اى كه در جنگ بدر در ركاب پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بودند و چهار هزار فرشته اى كه در روز عاشورا فرود آمدند تا به همراه امام حسين عليه السلام جنگ كنند ولى اجازه داده نشد، و آنان باز گشتند تا اجازه بگيرند، وقتى فرود آمدند، امام حسين عليه السلام كشته شده بود، آنان با هيئتى ژوليده در كنار قبر آن حضرت هستند و تا روز قيامت گريه مى كنند، و ما بين قبر آن حضرت تا آسمان، محلّ آمد و شد فرشتگان است. (1)
1157 / 7 - باز در همان كتاب آمده است: محمّد بن فضيل گويد:
امام رضا عليه السلام مى فرمايد:
وقتى قائم عليه السلام قيام نمايد (و دوران ظهور شكوهمند آن سرور فرا رسد) خداوند امر مى فرمايد كه فرشتگان بر مؤمنان سلام نموده و در مجالس آنان شركت نمايند، وقتى مؤمنى نيازى داشته باشد فرشته اى را نزد حضرت مهدى عليه السلام مى فرستد، و او اطاعت نموده و به حضور حضرتش شرفياب شده وحاجت و مشكل آن مؤمن را بازگو مى نمايد وباز مى گردد.
ومن المؤمنين مَن يسير في السحاب، ومنهم مَن يطير مع الملائكة، ومنهم مَن يمشي مع الملائكة مشياً، ومنهم مَن يسبق الملائكة، ومنهم مَن يتحاكم الملائكة إليه، والمؤمنون أكرم على اللَّه مَن الملائكة، ومنهم مَن يصيّره القائم عليه السلام قاضياً بين مائة ألف من الملائكة. (2)
در آن دوران، برخى از مؤمنان بالاى ابرها حركت مى كنند، برخى ديگر با فرشتگان به پرواز در مى آيند و برخى با فرشتگان راه مى روند و برخى، از فرشتگان سبقت مى گيرند، و برخى از آنان، كسانى هستند كه فرشتگان براى داورى نزد آنها مى آيند.
آرى، مؤمنان در پيشگاه خداوند گرامى تر از فرشتگان هستند، در آن زمان، برخى از مؤمنان را حضرت مهدى عليه السلام در ميان صد هزار فرشته به عنوان داور قرار مى دهد.
1158 / 8 - شيخ صدوق رحمه الله در «كمال الدين» مى نويسد: احمد بن اسحاق بن سعد اشعرى گويد: محضر با صفاى مولايم امام حسن عسكرى عليه السلام شرفياب شدم، خواستم در مورد جانشين آن حضرت بپرسم.
امام حسن عسكرى عليه السلام پيش از من لب به سخن گشود و فرمود:
يا أحمد بن إسحاق! إنّ اللَّه تبارك وتعالى لم يخل الأرض منذ خلق آدم ولايخلّيها إلى أن تقوم الساعة من حجّة للَّه على خلقه، به يدفع البلاء عن أهل الأرض، وبه ينزّل الغيث، وبه يخرج نبات الأرض (1).
اى احمد بن اسحاق! به راستى كه خداوند متعال از روزى كه حضرت آدم عليه السلام را آفريد تا روز رستاخيز زمين را از وجود حجّت خود خالى نگذاشته و نخواهد گذاشت، حجّتى كه به بركت وجود او، بلاها و گرفتاريها از ساكنان زمين دفع مى شود و به وسيله او، باران مى بارد و بركات و گياهان زمين بيرون مى آيد.
عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! امام و خليفه و جانشين بعد از شما كيست؟
حضرت برخاست و فورى به درون خانه رفت، سپس در حالى كه كودك سه ساله اى را بر دوش داشت، برگشت، چهره آن كودك همانند ماه شب چهارده مى درخشيد، رو به من كرد و فرمود:
1) در مصدر و بحار الأنوار چنين آمده است: «بركات الأرض».
اى احمد بن اسحاق! اگر قرب و منزلتى در پيشگاه خداوند متعال و حجّتهاى او نداشتى، اين فرزندم را به تو نشان نمى دادم، اين فرزندم، همنام و هم كنيه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است كه زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد، چنان كه از ظلم و جور پر شده باشد.
يا أحمد بن إسحاق! مثله في هذه الاُمّة مثل الخضر عليه السلام ومثله مثل ذي القرنين، واللَّه ليغيبنّ غيبةً لاينجو من الهلكة فيها إلّا من ثبّته اللَّه تعالى على القول بإمامته، ووفّقه فيها للدعاء بتعجيل فرجه.
اى احمد بن اسحاق! مَثَل اين كودك در اين اُمّت همانند مثَل حضرت خضر عليه السلام و ذوالقرنين است، سوگند به خدا! او غيبتى خواهد كرد كه در آن، كسى از هلاكت رهايى نخواهد يافت مگر آن كه خداوند او را در عقيده به امامت او ثابت قدم و استوار گردانيده و توفيق بدهد تا براى تعجيل در فرج او دعا كند.
احمد بن اسحاق گويد: عرض كردم: آقاى من! آيا علامت و نشانه اى دراين كودك هست تا دلم به سبب آن آرامش يابد؟
تا من اين سخن را گفتم؛ آن كودك زيبا، لب به سخن گشود و با زبان فصيح عربى فرمود:
أنا بقيّة اللَّه في أرضه، والمنتقم من أعدائه، فلاتطلب أثراً بعد عين يا أحمد بنإسحاق!
منم بقيّة اللَّه در روى زمين، منم انتقام گيرنده از دشمنان خدا، اى احمد بن اسحاق! بعد از آن كه با چشم خود مشاهده كردى، دليل ديگرى مخواه!
احمد بن اسحاق گويد: من شاد گشته و مسرور شدم؛ و با خوشحالى ازحضور امام عليه السلام مرخص شدم، فرداى آن روز خدمت مولايم شرفياب شده و عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! از لطف و مرحمتى كه ديروز در حق من نموديد (و فرزند خود را به من نشان داديد) خيلى خوشحال شدم، اينك مى پرسم: سنّتى كه از حضرت خضر و ذوالقرنين عليهما السلام در او جارى
است، چيست؟
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود:
اى احمد! (منظور از اين سنّت) غيبت طولانى اوست.
عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! به راستى غيبت او طولانى خواهد شد؟
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود:
إي وربّي! حتّى يرجع عن هذا الأمر أكثر القائلين به، ولايبقى إلّا من أخذ اللَّه عزّوجلّ عهده لولايتنا، وكتب في قلبه الإيمان وأيّده بروح منه.
آرى، قسم به خدا! آنقدر غيبتش به درازا مى كشد كه بيشتر معتقدين به امامت آن حضرت، از او بر مى گردند، و كسى باقى نمى ماند جز آن كه خداوند براى ولايت ما از او پيمان گرفته و در دلش ايمان را نوشته و با روح خود، او را تأييد نموده باشد.
اى احمد بن اسحاق! غيبت او امرى از امر خدا، سرّى از اسرار او و غيبى از غيب هاى اوست، پس آنچه به تو گفتم بپذير، و آن را پنهان بدار و (بر اين لطف، مرحمت و نعمت) سپاسگزار باش تا فرداى رستاخيز به همراه ما در درجات عالى قرار بگيرى. (1)
1159 / 9 - باز در همان منبع آمده است: يعقوب بن منقوش (2)مى گويد:
روزى خدمت امام حسن عسكرى عليه السلام شرفياب شدم، آن حضرت بر سكّوئى در خانه نشسته بود، در طرف راست آن حضرت، اطاقى بود كه پرده اى بر آن آويخته شده بود، عرض كردم: آقاى من! صاحب اين امركيست؟
حضرت فرمود:
إرفع الستر؛ پرده اطاق را بالا بزن.
وقتى پرده را بالا زدم ديدم كودك زيبايى كه پنج سال داشت، بيرون آمد، قد رعناى او حدوداً ده - يا هشت - وجب بود، پيشانى او روشن، چهره اش سفيد و درخشان، ديدگانش مى درخشيد.
او بازوانى نيرومند و زانوهايى توانا داشت، در گونه راستش خال زيبايى بود و جلو سرش را موهاى زيبايى زينت داده بود، او آمد و در روى زانوى مهر و محبّت امام حسن عسكرى عليه السلام نشست.
امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود:
هذا هو صاحبكم؛ اين صاحب شماست.
وقتى آن كودك زيبا برخاست برود، امام حسن عسكرى عليه السلام به او فرمود:
يا بنيّ! اُدخل إلى الوقت المعلوم؛
اى فرزندم! برو، و وارد خانه شو تا وقتى كه معلوم است.
آن كودك زيبا به سوى خانه مى رفت و من نيز به او نگاه مى كردم.
امام حسن عسكرى عليه السلام به من فرمود:
اى يعقوب! وارد خانه شو و ببين چه كسى است؟
من وارد خانه شدم و كسى را نديدم. (1)
1160 / 10 - باز در همان منبع آمده است: امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:
طوبى لمن أدرك قائم أهل بيتي وهو مقتد به قبل قيامه، يأتمّ به وبأئمّة الهدى من قبله، ويبرء إلى اللَّه عزّوجلّ من عدوّهم، اُولئك رفقائي وأكرم اُمّتي عليّ.
خوشا به حال كسى كه قائم اهل بيت مرا در مى يابد، در حالى كه پيش از قيامش پيرو او بوده واز او و از امامان و پيشوايان پيش از او پيروى
1) كمال الدين: 436/2 ح 5، بحار الأنوار: 25/52 ح 17، الخرائج: 958/2 و 959.
مى نمايد، و به سوى خداوند متعال از دشمنان آنان بيزارى مى جويد. آرى، اينان رفقاى من و گرامى ترين اُمّتم در نزد من هستند. (1)
1161 / 11 - باز در همان منبع آمده است: امام سجّاد عليه السلام مى فرمايند:
آيه شريفه اى كه مى فرمايد: «وَاُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ» (2)؛ «و برخى از خويشاوندان نسبت به برخى ديگر در كتاب خداوند سزاوارتر هستند»، در مورد ما فرود آمده است؛
همچنين آيه شريفه ديگر كه مى فرمايد: «وَجَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً في عَقِبِهِ» (3)، «و او كلمه توحيد را كلمه پاينده اى در نسلهاى بعد از خود قرار دهد»، نيز در مورد ما نازل شده است. و امامت تا روز قيامت از نسل امام حسين عليه السلام است.
وأنّ للقائم عليه السلام منّا غيبتين: إحداهما أطول من الاُخرى، أمّا الاُولى فستّة أيّام أو ستّة أشهر أو ستّة سنين، وأمّا الاُخرى فيطول أمدها حتّى يرجع عن هذا الأمرأكثر من يقول به فلايثبت عليه إلّا من قوي يقينه وصحّت معرفته ولم يجد في نفسه حرجاً ممّا قضينا، وسلّم لنا أهل البيت عليهم السلام.
همانا براى قائم ما عليه السلام دو غيبت است كه يكى از ديگرى طولانى تر است، غيبت اوّل، شش روز و شش ماه و يا شش سال است. غيبت ديگر، آن چنان طولانى مى شود كه بيشتر قائلين به امامت وى، از او بر مى گردند وكسى ثابت نمى ماند جز افرادى كه يقين قوى و شناخت صحيح داشته باشند و در مورد آنچه ما دستور داده ايم براى خود حرجى نبينند، و تسليم ما اهل بيت عليهم السلام باشند. (4)
علاّمه مجلسى رحمه الله در توضيح اين حديث شريف مى گويد:
منظور از «شش روز» شايد اشاره به دگرگونى احوال آن حضرت در طول دوران غيبتش است كه شش روز، جز افراد خاصّى از بستگانش از ولادتش مطلع نشدند، آنگاه پس از شش ماه، ساير خواصّ آگاه شدند وپس از شش سال به هنگام شهادت پدر بزرگوارش، امر آن حضرت آشكار گرديد و بسيارى از مردم از وجود نازنين آن حضرت مطّلع شدند.
1162 / 12 - در كتاب «صراط المستقيم» آمده است: حذيفه (در مورد علايم ظهورحضرتش) مى گويد:
در قسمت مشرق، شهرى بنا مى شود، در آن شهر حادثه اى رخ مى دهدكه مردم آن زمان، چنين حادثه اى را در تاريخ زندگى خويش نديده اند، آنگاه آن حادثه پايان مى پذيرد. البتّه پيش از اين، واقعه و حادثه اى در شام پديد مى آيد كه چهارصد هزار كشته بر جاى مى گذارد.
آنگاه پشت سر اين، حضرت مهدى عليه السلام با سيصد سوار قيام مى نمايد، آنان در همه جنگها پيروز مى شوند وهمواره با پرچم سرافراز به پيش مى روند. (1)
1163 / 13 - باز در همان منبع آمده است: امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
زجر الناس قبل قيام القائم عن معاصيهم، وتظهر في السماء حمرة، وخسف ببغداد والبصرة، ودماء تسفك بها، وخراب دورها، وفناء يقع في أهلها، وشمول أهل العراق خوف لايكون لهم معه قرار.
پيش قيام حضرت قائم (مهدى) عليه السلام مردم در اثر گناهان خويش در تنگنا قرار مى گيرند، درآسمان سرخى پديد مى آيد، در بغداد و بصره زمين فرو مى رود و خسف مى شود، در آن دو شهر خونهايى ريخته مى شود، خانه ها ويران مى گردد و مردمان آنها نابود مى شوند، از اين جهت ترس و وحشتى عراق را فرا مى گيرد كه آرامش از آنها سلب مى گردد.*
1) و*. الصراط المستقيم: 257/2 و 250.
1164 / 14 - در كتاب «اختصاص» منسوب به شيخ مفيد رحمه الله آمده است: ابو بصير گويد:
در محضر باصفاى مولايم امام صادق عليه السلام حضور داشتم، نزد آن حضرت مردى از اهل خراسان بود، حضرت با او با لهجه اى سخن مى گفت كه من نمى فهميدم، سپس حضرت با لهجه اى كه من مى فهميدم سخن گفت وشنيدم كه مى فرمود:
اركض برجلك الأرض؛ پاى خود را بر زمين بزن.
(وقتى زدم ديدم) دريايى آشكار شد، كه كنارش سوارانى هستند كه گردنهاى خود را بر زين اسبهايشان گذاشته اند.
امام صادق عليه السلام فرمود:
هؤلاء من أصحاب القائم عليه السلام؛
اينان از ياران حضرت قائم عليه السلام هستند. (1)
1165 / 15 - در كتاب «الصراط المستقيم» مى نويسد:
هنگامى كه امام حسن عسكرى عليه السلام به شهادت رسيد، معتضد عبّاسى سه نفر از مزدوران خود را براى جست و جوى خانه امام عليه السلام فرستاد و دستورداد: هر كسى را يافتند سرش را بياورند.
آن سه نفر، طبق دستور، وارد خانه امام عليه السلام شدند، ناگاه سردابى را ديدند كه در آن حوض آبى بود و شخصى روى آب، بر حصيرى نماز مى خواند و توجّهى به آنان نداشت.
يكى از آنان بنام «احمد بن عبداللَّه» پا روى آب گذاشت تا نزد او برود، درآب فرو رفت نزديك بود كه غرق شود، ولى رفقايش نجاتش دادند. ديگرى پا جلو گذاشت تا نزد او برود، در آب فرو رفت نزديك بود كه
1) الإختصاص: 320 319.
غرق شود نجاتش دادند، ديدند نمى توانند كارى كنند پا به فرار گذاشته و نزد معتضد باز گشته و قضيّه را گزارش دادند.
معتضد دستور داد كه قصّه را كتمان كنند. (1)
1166 / 16 - باز در همان منبع آمده است: يوسف بن احمد جعفرى گويد:
پس از پايان مراسم حج، به سوى شام باز مى گشتم، از مركب فرود آمدم تا نمازم را بخوانم، ناگاه چهار شخص را در محملى ديدم و از ديدن آنها در شگفت شدم، يكى از آنان گفت: نمازت را ترك نمودى؟
گفتم: تو از كجا مى دانى؟
گفت: آيا دوست دارى امام زمانت را ببينى؟
گفتم: او داراى نشانه هايى است.
راوى گويد در اين حال، ديدم كه محمل با كسانى كه در داخل آن هستند به سوى آسمان بلند مى شود. (2)
1167 / 17 - باز در همان منبع آمده است: امام صادق عليه السلام در توصيف دوران باشكوه ظهور امام زمان ارواحنا فداه مى فرمايند:
يمدّ اللَّه لشيعتنا في أسماعهم وأبصارهم حتّى لايكون بينهم وبين قائمهم عليه السلام حجاب، يريد يكلّمهم فيسمعونه وينظرون إليه في مكانه.
در آن دوران، خداوند در گوش و چشم شيعيان ما چنان نيرويى قرار مى دهد كه ميان آنها وحضرت مهدى عليه السلام حجاب و پرده اى نمى شود، اگر امام عليه السلام بخواهد در همان مكان خود با آنان سخن مى گويد و آنان جمال دلرباى او را مى بينند و صداى دلنشينش را مى شنوند. (3)
1168 / 18 - در «الثاقب فى المناقب» (1)آمده است: سعد بن عبد اللَّه قمى گويد:
به همراه احمد بن اسحاق براى زيارت امام حسن عسكرى عليه السلام به سامرّاء رفتم، البتّه پرسشهاى مشكلى نيز داشتم كه مى خواستم از آن حضرت بپرسم. وارد سامرّاء شديم، به سوى خانه امام حسن عسكرى عليه السلام رفتيم، اجازه ورود خواستيم.
اجازه ورود عنايت شد، احمد بن اسحاق، انبانى را بر دوش گذاشته بود، در آن انبان - كه با پارچه طبرى پوشيده شده بود - يكصد و شصت كيسه درهم و دينار بود كه هر كيسه اى با مهر صاحب آن بسته شده بود.
وارد محضر آن امام همام شديم، من آن لحظه اى را كه نور جمالش ما را احاطه كرد چنين تشبيه مى نمايم:
او همانند ماه درخشان شب چهاردهم بود، روى زانوى راست آن حضرت، كودكى قرار داشت كه خلقت و منظرش بسان ستاره مشترى بود، موهاى زيباى آن كودك، از دو سوى سرش روى گوشش ريخته بود،و ميان آن باز بود، گويى الفى است كه ميان دو و او قرار گرفته است.
در برابر امام عليه السلام انار زرّينى بود كه نقشهاى بديع و نوآور آن مى درخشيد ودر ميان آن، نگينهاى شگفت انگيز و گوناگونى به كار رفته بود، كه آن را يكى از رؤساى اهل بصره به حضرتش اهدا نموده بود؛
در دست مبارك امام حسن عسكرى عليه السلام قلمى بود، وقتى مى خواست چيزى در ورق سفيدى بنويسد، آن كودك انگشتان حضرتش را مى گرفت، مولايمان امام حسن عسكرى عليه السلام آن انار زرّين را در برابر آن كودك مى غلطاند و آن كودك زيبا را به گرفتن و آوردن آن مشغول مى نمود تا مانع از نوشتن آن حضرت نشود.
1) صاحب كتاب «الثاقب في المناقب» گويد: اين حديث شريف طولانى است و ما به اقتضاى سخن، بخشى از آنرا نقل مى كنيم.
ما به حضورش سلام نموديم، امام عليه السلام با ملاطفت و مهربانى پاسخ داد و اشاره نمود كه بنشينيم، وقتى آن حضرت از نوشتن آن اوراق فارغ شد، احمد بن اسحاق انبان را از ميان پارچه بيرون آورده و در برابر حضرتش نهاد.
در اين هنگام، مولايمان امام حسن عسكرى عليه السلام نگاهى به آن كودك زيبا نمود، و فرمود:
فرزندم! مهر از هداياى شيعيانت كه براى تو فرستاده اند، بردار!
آن كودك زيبا لب به سخن گشود و فرمود:
يا مولاي! يجوز لي أن أمدّ يدي الطاهرة إلى هدايا نجسة، وأموال رجسة، قد خلط حلّها بحرامها.
مولاى من! آيا شايسته است كه من، دست پاكم را به سوى اين هداياى آلوده و اموال پليد – كه حلال و حرامش باهم مخلوط شده - دراز كنم؟!
امام عليه السلام رو به احمد بن اسحاق كرد و فرمود: اى پسر اسحاق! آنچه در انبان است بيرون آور تا فرزندم حلال آن را از حرامش جدا كند.
احمد، طبق فرمايش مولا، كيسه ها را از انبان بيرون آورد، وقتى نخستين كيسه را بيرون آورد آن كودك زيبا فرمود:
اين كيسه مال فلانى پسر فلانى از فلان محلّه است، در اين كيسه، شصت و دو دينار است، بخشى از آن، پول حجره اى است كه فروخته - و آن ارثى بود كه از پدرش به او رسيده بود - كه چهل و پنج دينار ارزش داشت و از پول نه طاقه پارچه، چهارده دينار بدست آورده و سه دينار آن نيز از اجاره دكّانها است.
مولايمان امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: فرزندم! اينك به اين مرد، حرام آن را مشخص كن.
آن كودك زيبا، رو به احمد كرد و فرمود: يك دينارى كه سكّه رى است و در فلان تاريخ زده شده و نصف نقش يك روى آن پاك شده با قطعه طلايى آملى كه وزن آن ربع ديناراست، بيرون آور و ببين!
علّت اين كه آنها حرامند اين است كه صاحب آن، در فلان ماه از سال فلان مقدار پنبه ريسيده شده اى را وزن كرد و يك من و ربع شد و آن را به پنبه زنى - كه همسايه اش بود - داد، مدّتى گذشت، دزدى آمد و آن را از او دزديد، او به صاحبش جريان را گفت، ولى صاحبش او را تكذيب كرد و عوض آن پنبه ها را خواست و به جاى آنها، يك من و نيم پنبه بهتر از آن گرفت، و با پول آن پارچه اى خريد و آن را فروخت كه اين دينار و آن قطعه طلاى آملى، از فروش آن پارچه است.
وقتى احمد بن اسحاق آن كيسه را باز كرد، نامه اى در ميان سكّه هاى ديناريافت كه در آن، نام صاحب كيسه و مقدار سكّه ها، همان گونه كه آن كودك زيبا فرموده بود، نوشته شده بود، و آن دينار سكّه رى و قطعه طلايى آملى نيز با همان علامتها بودند.
آنگاه كيسه ديگرى را بيرون آورد و در برابر آن كودك زيبا نهاد.
آن كودك زيبا فرمود:
اين كيسه نيز متعلّق به فلان، فرزند فلانى از فلان محلّه است، كه حاوى پنجاه دينار است. كه تصرّف در آن براى ما جايز نيست.
احمد بن اسحاق گفت: چرا؟
فرمود: چون از پول گندمى است كه صاحبش در هنگام تقسيم محصول، نسبت به كارگران ظلم كرده است، پيمانه خود را پر مى كرد، ولى پيمانه آنها را پر نمى نمود، بلكه كمى از سر آن را خالى مى نمود.
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: راست گفتى فرزندم.
آنگاه رو به احمد بن اسحاق كرد و فرمود: اى احمد بن اسحاق! اين اموال را جمع كن و به صاحبانش برگردان، يا حواله كن تا به صاحبانش برگردانند كه ما نيازى به آنها نداريم، ولى آن پارچه اى را كه آن پيرزن براى ما فرستاده، بياور!
احمد بن اسحاق گويد: من آن پارچه را در ميان صندوقچه اى گذاشته بودم و فراموش كرده بودم كه خدمت آقايم بياورم.
سعد گويد: وقتى احمد بن اسحاق براى آوردن آن پارچه رفت، مولايمان امام حسن عسكرى عليه السلام رو به من كرد و فرمود:
اى سعد! براى چه آمده اى؟
عرض كردم: احمد بن اسحاق مرا به ملاقات مولايمان تشويق نموده است.
فرمود: پرسشهايى را كه مى خواستى بپرسى، چه كرده اى؟
عرض كردم: همان گونه هستند و اكنون به همراه دارم.
حضرت اشاره به فرزند عزيزش كرد و فرمود: آنچه مى خواهى از نور چشمم بپرس!
من شروع به سؤال نمودم و آن كودك زيبا همه را پاسخ داد (1)، وقتى پاسخ پرسشها تمام شد، امام حسن عسكرى عليه السلام با آن كودك زيبا برخاست، من نيز از محضرشان مرخص شده و به دنبال احمد بن اسحاق رفتم، در راه او ديدم كه مى آمد و گريه مى كرد، گفتم: چرا گريه مى كنى؟ چرا دير كردى؟
گفت: پارچه اى كه مولايم فرمود حاضر كنم، گم كرده ام.
گفتم: طورى نيست، به خودشان بگو!
او خدمت امام عليه السلام شرفياب شد، لحظاتى بعد با لبخند در حالى كه بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام درود مى فرستاد، بازگشت.
گفتم: چه شد؟
گفت: آن پارچه زير پاى مولايم پهن شده بود، آن حضرت روى آن نماز مى خواند.
سعد گويد: من خداى را به اين نعمت سپاس نموده و بر او ثنا گفتم، و ما چند روزى كه در آنجا بوديم به منزل امام عليه السلام رفت و آمد مى كرديم؛ ولى ديگر آن كودك زيبا را در كنار امام عليه السلام نمى ديديم.
روزى كه مى خواستيم به وطن برگرديم من به همراه احمد بن اسحاق
1) صاحب كتاب «الثاقب في المناقب» گويد: من پرسش و پاسخها را به جهت طولانى شدن، ذكر ننمودم.
و دو نفر از بزرگان شهرمان به خدمتش مشرّف شديم، احمد بن اسحاق در برابر حضرتش ايستاد و عرض كرد:
اى فرزند رسول خدا! هنگام كوچ كردن و وداع نمودن فرا رسيده و محنت جدايى سخت شده، ما از خداوند متعال مى خواهيم كه بر جدّ بزرگوارتان محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم و پدرتان على مرتضى عليه السلام و مادرتان، سرور زنان عالم فاطمه زهرا عليها السلام و عمويتان امام حسن مجتبى عليه السلام و پدر عزيزتان امام حسين عليه السلام - كه آقاى جوانان بهشتند - و پدران معصومتان پس از آنها كه امامان و پيشوايان پاك و طاهرين هستند و بر شما و فرزند گراميتان درود فرستد، اميدواريم خداوند مقام شما را همواره بالا برده و دشمنانتان را نابود سازد و اين ديدار را آخرين ديدار ما قرار ندهد.
وقتى احمد بن اسحاق اين آخرين جمله را گفت، چشمان امام عليه السلام از اشك پر شد و قطرات اشك بر چهره زيبايش جارى گشت، آنگاه فرمود:
اى فرزند اسحاق! در اين دعا اصرار نورز! كه در همين سفر به ملاقات خداوند خواهى رسيد.
وقتى احمد بن اسحاق اين سخن را شنيد، بيهوش شد و بر زمين افتاد، وقتى حالش خوب شد و به هوش آمد گفت: مولايم! شما را به خدا و به حرمت جدّت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سوگند مى دهم كه به من افتخار دهيد و پارچه اى به عنوان كفن براى من عنايت نماييد.
امام عليه السلام دست به زير فرش برد و سيزده درهم بيرون آورد، و فرمود:
خذها، ولاتنفق على نفسك غيرها، فإنّك لن تعدم ما سألت، وإنّ اللَّه تعالى لايضيع أجر من أحسن عملاً.
اين پول را بگير و جز اين پول استفاده نكن و آنچه را كه خواستى بدست خواهى آورد كه خداوند پاداش كسى را كه عمل نيك انجام داده، ضايع نمى گرداند.
سعد گويد: (آنگاه همگى از محضرش مرخص شده و به راه افتاديم،) سه فرسخ راه پيموديم، وقتى نزديك محلّى بنام «حلوان» رسيديم، احمد بن اسحاق تب كرد، و وضع عمومى بدنش دگرگون شد، تا جايى كه از زندگى او مأيوش شديم، وقتى وارد «حلوان» شديم در يكى ازكاروانسراها اتراق كرديم.
احمد بن اسحاق، يكى از همشهريان خودش را كه مقيم «حلوان» بود خواست، آنگاه رو به ما كرد و گفت: امشب از اطراف من پراكنده شويد و مرا تنها بگذاريد.
ما همگى از اتاق او بيرون آمده و هر كدام به اتاق خود باز گشتيم.
سعد گويد: شب سپرى شد، نزديكىهاى صبح، چيزى به ذهنم رسيد، و از خواب پريدم.
وقتى چشمانم را باز كردم، كافور، خادم مولايمان امام عسكرى عليه السلام را ديدم كه به من مى گويد: خداوند پاداش نيكو در عزايتان به شما مرحمت كند و مصيبت شما را در دوستتان جبران نمايد! ما دوستتان احمد بن اسحاق را غسل داده و كفن نموديم، برخيزيد و او را دفن كنيد، چرا كه جايگاه او در پيشگاه آقايتان از جايگاه همه شما والاتر بود.
او اين سخن بگفت و از ديدگان ما پنهان شد. (1)
1169 / 19 - باز در همان منبع آمده است: احمد بن ابى روح مى گويد:
روزى بانويى فاطمى از مردم «دينور» نزد من آمد و گفت: اى پسر ابى روح! تو در شهر ما از جهت پرهيزگارى مطمئن ترين افراد هستى، مى خواهم امانتى را به تو بسپارم و آن را به عهده تو مى گذارم تا به اهلش برسانى و بپذيرى و انجام دهى.
1) الثاقب في المناقب: 585 ح1، بحارالأنوار: 78/52 ح1. اين روايت را شيخ صدوق رحمه الله در كمال الدين: 454/2ح21 (باتفاوت در الفاظ) نقل نموده است. گفتنى است كه در ترجمه اين روايت از منابع ديگر آن نيز بهره برديم.
گفتم: ان شاء اللَّه انجام مى دهم.
گفت: در اين كيسه سر بسته، چند درهم است، آن را باز نكن و در آن نگاه مكن تا آن را به كسى كه تو را از محتواى آن آگاه سازد، برسانى. در ضمن، اين هم گوشواره من است - كه ده دينار ارزش دارد - اين گوشواره داراى سه دانه مرواريد است كه ده دينار مى ارزد، علاوه بر اينها، من از حضرت صاحب الامر عليه السلام پرسشى دارم كه مى خواهم پاسخ آن را پيش از آن كه از او بپرسم، پاسخ گويد.
گفتم: پرسشت چيست؟
گفت: موقع عروسى من، مادرم ده دينار از كسى قرض گرفت، من نمى دانم از چه كسى قرض گرفته به همين جهت، نمى دانم آن ده دينار را به چه كسى بدهم، اگر حضرت آن شخص را به تو بفرمايند من پول او راپرداخت مى نمايم.
احمد بن ابى روح گويد: من معتقد به امامت جعفر بن على - برادر امام حسن عسكرى عليه السلام - بودم، گفتم: (خوب شد) اين سؤالات امتحان ميان من و جعفر مى شود. امانت را تحويل گرفته و به سوى بغداد به راه افتادم، وارد بغداد شدم، در آنجا نزد حاجز بن يزيد وشّاء رفتم، سلام كردم ونشستم.
گفت: حاجتى دارى؟
گفتم: امانتى نزد من هست كه قرار است به شما بدهم، امّا به شرط آن كه ازمقدار آن و كيفيّت آن خبر دهيد.
او گفت: من مأمور به گرفتن آن نيستم، اين نامه اى است كه در مورد امانت تو، به من رسيده، در آن نوشته:
از احمد بن ابى روح آن اموال را نپذير و او را به سامرّاء، نزد ما بفرست.
من در شگفت شده و گفتم: لا إله الّا اللَّه! اين بزرگترين چيزى است كه اراده كردم.
از بغداد حركت كرده به سامرّاء رفتم، وقتى وارد شهر شدم گفتم: اوّل نزد جعفر مى روم. بعد فكرى كرده و گفتم: نه، نخست منزل امام حسن عسكرى عليه السلام مى روم، اگر پاسخ مرا دادند كه هيچ، وگرنه، نزد جعفر مى روم.
به طرف خانه امام حسن عسكرى عليه السلام به راه افتادم، وقتى كنار درب حضرتش رسيدم، خادمى بيرون آمد و گفت: تو احمد بن ابى روح هستى؟
عرض كردم: آرى.
گفت: اين نامه مال توست، آن را بخوان. من نامه را خواندم، در آن نوشته بود:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
اى پسر ابى روح! حايل، دختر ديرانى كيسه اى كه - به گمان تو - هزار درهم در آن است به تو سپرده، در حالى كه گمان تو درست نيست، تو اداى امانت كرده و كيسه را باز نكردى و از داخل آن خبر ندارى.
در آن كيسه، هزار درهم و پنجاه دينار سالم است، و نزد تو دو عدد گوشواره است كه آن زن گمان مى كرد آنها ده دينار مى ارزند، راست گفته، با دو نگينى كه دارند و در آنها سه دانه مرواريد است كه آنها ده دينار ارزش دارند و يا بيشتر، آن دو گوشواره را به فلان كنيز ما بده. كه ما آنها را به او بخشيديم، آنگاه به بغداد برو و آن اموال را به حاجز بده و آنچه راكه او، به عنوان هزينه سفر به تو مى دهد، بگير.
در مورد آن ده دينارى كه آن زن گمان مى كند مادرش در موقع عروسى او قرض كرده و نمى داند صاحبش كيست؟ او كلثوم، دختر احمد است كه ناصبى و از دشمنان ماست، آن زن دوست ندارد به او بدهد، اگر نمى خواهد آن را ميان خواهران خود تقسيم نمايد، ما نيز به او اجازه داده ايم كه ميان خواهران نيازمند خود، تقسيم كند.
سخن ديگر اين كه: اى پسر ابى روح! براى امتحان نزد جعفر نرو و به شهر خود باز گرد كه دشمنت فوت كرده و خداوند اهل و مال او را به تو ارث گذاشته است.
ابن ابى روح گويد: پس از خواندن نامه به سوى بغداد به راه افتادم، در بغداد كيسه را به حاجز دادم، وى دينارها و درهم هاى آن را شمرد، در آن،هزار درهم سالم و پنجاه دينار بود، آنگاه سى دينار به من داد و گفت: دستور دارم كه اين مبلغ را به عنوان هزينه به تو بدهم.
من آن مبلغ را گرفته و به اقامتگاه خود در بغداد رفتم، ناگهان نامه رسانآمد و نامه اى سربسته به من داد كه در آن نوشته شده: پدرزنت مرده است و خانواده ام از من خواسته بودند كه به وطنم باز گردم.
به راه خود ادامه داده و وارد شهر و ديار خود شدم، ديدم كه او فوت كرده و بدين وسيله سه هزار دينار و صد هزار درهم به من ارث رسيد.
صاحب كتاب «الثاقب فى المناقب» گويد: اين روايت نيز داراى چندين آيه و نشانه است. (1)
1170 / 20 - باز در همان منبع آمده است: محمّد بن حسن صوفى (2)مى گويد:
عازم سفر حج بودم، همشهريانم وجوهى را به من داده بودند تا به حسين بن روح، نايب امام زمان ارواحنا فداه تحويل دهم، اين وجوه طلا و نقره بودند، من اينها را به صورت شمش طلا و نقره در آوردم.
وقتى به «سرخس» رسيدم در ريگزارى خيمه زده و اتراق نمودم، طلاها ونقره ها را بررسى مى كردم، بدون اين كه متوجّه شوم يكى از شمشها از دستم افتاده و در ريگ فرو رفت، از آنجا حركت كرده و به راه افتادم.
وقتى به همدان رسيدم براى حفظ اموال مردم، باز آنها را بررسى كردم،
1) الثاقب في المناقب: 594 ح1. علاّمه مجلسى رحمه الله اين روايت را با اندكى تفاوت در بحار الانوار: 51 ح295/11از الخرائج شيخ راوندى رحمه الله نقل نموده است و از آنجايى كه متن حديث داراى نارسايىها بود ما در ترجمه ازآن منبع نيز بهره برديم. (مترجم)
2) در بحار الأنوار چنين آمده است: «محمّد بن حسن صيرفى، مقيم شهر بلخ».
متوجّه شدم كه شمشى به وزن صد و سه - يا نود و سه - مثقال گم شده است، براىاداى امانت، به همان وزن از طلاهاى خودم به آنها اضافه كردم.
وارد مدينة السلام؛ (بغداد) شدم، خدمت شيخ ابا القاسم حسين بن روح قدس سره شرفياب گشته و آن امانتها را به او تحويل دادم.
وقتى آنها را تحويل گرفت، دستش را داخل كيسه كرد و شمشى كه من از اموال خودم به آنها اضافه كردم بودم، برداشت و به من داد و فرمود:
اين شمش مال ما نيست، شمش ما را در «سرخس» گم كردى، وقتى آنجا خيمه زدى آن شمش در ريگ فرو رفت، اگر به آنجا برگردى و در آنجايىكه فرود آمده بودى، فرود آيى آن را از زير ريگها پيدا خواهى كرد وقتى بخواهى برگردى و آن را به ما تحويل دهى، مرا نخواهى ديد.
من به سوى سرخس حركت كردم، و در همانجايى كه خيمه زده بودم، فرود آمدم، آن شمش را در ميان ريگها كه بر رويش گياهى روييده بود، پيدا كرده، و به سوى شهر خود به راه افتادم.
سال بعد شمش را برداشته و به سوى شهر بغداد حركت كردم، وارد شهر شدم، ديدم شيخ ابوالقاسم حسين بن روح قدس سره وفات نموده، به ملاقات ابوالحسن علىّ بن محمّد سمرى قدس سره شرفياب شده و آن شمش را تحويل دادم.
صاحب «الثاقب في المناقب» گويد: اين روايت نيز داراى نشانه هايى است. (1)
1171 / 21 - باز در همان منبع آمده است: احمد بن فارس اديب مى گويد:
حكايتى در همدان شنيدم، وقتى آن را براى برخى از برادران دينى ام تعريف كردم از من در خواست نمودند كه آن را با دستخطّ خودم بنويسم،
1) الثاقب في المناقب: 600 ح 12. علاّمه مجلسى رحمه الله نيز اين حديث را در «بحار الأنوار: 340/51 و 341 ح68» نقل كرده كه در ترجمه آن از نسخه ايشان بهره برديم. (مترجم)
چاره اى جز امتثال خواسته آنها نداشتم، به همين جهت، حكايت را نوشتم و عهده آن بر كسى است كه حكايت نموده است.
داستان از اين قرار است: در شهر همدان، طايفه اى معروف به بنى راشد زندگى مى كنند، همه آنان شيعه بوده و پيرو مذهب اماميّه هستند.
از اين امر كنجكاو شده و از يكى از آنها پرسيدم: چطور از ميان مردم همدان فقط شما شيعه هستيد!
پيرمردى كه شايسته و نيكوكار بود، در پاسخ من گفت: جدّ ما - كه طايفه ما منسوب به اوست - سالى به حج مشرّف شد، وى پس از باز گشت از سفر، قصّه اى چنين نقل كرد:
وقتى اعمال حجّ را تمام كردم، به همراه قافله اى، منازلى چند در بيابان پيموديم، از قافله جلو زدم از شتر فرود آمده و كمى پياده روى كردم، مسير زيادى را پياده حركت كردم، تا اين كه خسته شدم، با خودم گفتم: خوب است اينجا توقّف كرده و كمى بخوابم و اندكى استراحت نمايم، وقتى قافله رسيد، بر مى خيزم.
خوابيدم، از فرط خستگى بيدار نشدم، وقتى گرماى آفتاب آزارم داد بيدار شدم، ديدم هيچ كس نيست، ترس و وحشت وجود مرا فرا گرفت، نه راهى مى ديدم و نه جاى پايى، توكّل به خدا كرده و گفتم: به هر طرف كه او بخواهد، حركت مى كنم.
اندكى راه رفتم، ناگاه به منطقه اى سبز و خرّم رسيدم، گويى به تازگى باران باريده بود، خاك معطّرى داشت، وقتى دقّت كردم در انتهاى اين منطقه قصرى ديدم كه همانند شمشير مى درخشيد، من تا حال چنان قصرى را نديده و از كسى وصف آن را نشنيده بودم، با خود گفتم: كاش مى توانستم اين قصر را از نزديك ببينم.
به همين جهت، به سوى قصر رفتم، وقتى كنار درب آن رسيدم، دو نفر
خادم سفيدپوست ديدم، به آنها سلام كردم.
آنها با لهجه زيبايى پاسخ داده و گفتند: بنشين كه خداوند براى تو خير خواسته است.
يكى از آنها برخاست و وارد قصر شد، لحظاتى بعد آمد و گفت: برخيز وارد شو!
برخاستم، وارد قصر شدم، ساختمانى را ديدم كه تاكنون ساختمانى نيكوتر و نورانىتر از آن نديده بودم، خادم جلوتر از من رفت و پرده اتاقى را كنار زد و به من گفت: وارد شو!
وارد اتاق شدم، جوان زيبايى را وسط اتاق ديدم، چهره او همچون ماه در تاريكى شب مى درخشيد، بالاى سرش شمشير بلندى از سقف اتاق آويزان بود، كه فاصله كمى با سر مبارك او داشت و گويى نزديك سرش بود. سلام كردم. او با مهربانى و بهترين لحن پاسخ داد، سپس پرسيد:
آيا مرا مى شناسى؟
عرض كردم: نه، سوگند به خدا!
آن بزرگوار خودش را چنين معرفى فرمود:
أنا القائم من آل محمّد عليهم السلام ، أنا الّذي أخرج آخر الزمان بهذا السيف – وأشار إليه - فأملأ الأرض عدلاً كما ملئت جوراً.
من، قائم از آل محمّد عليهم السلام هستم، همان كسى كه در آخر زمان با همين شمشير - اشاره اى به شمشير نمود - قيام مى كنم و زمين را كه انباشته از ستم و جور است از عدل و داد پر مى نمايم.
وقتى اين سخن زيبا را شنيدم و او را شناختم خود را به پاهاى مباركش انداخته و صورت به خاك پاى مباركش ساييدم. فرمود:
اين كار را مكن، سرت را بالا بگير! تو فلانى از شهرى كه در ارتفاعات بلندى واقع شده به نام همدان، نيستى؟!
عرض كردم: آرى، اى مولاى من!
فرمود: آيا دوست دارى به شهرت باز گردى؟
عرض كردم: آرى، اى مولاى من! وقتى به شهرم رسيدم مژده آنچه را كه خداوند به من عنايت و ارزانى داشته به آنها مى رسانم.
در اين هنگام، حضرت به آن خادم اشاره كرد، او دست مرا گرفت و كيسه پولى به من داد و با هم از خدمت حضرتش مرخص شديم، چند قدمى با من راه رفت، وقتى نگاه كردم ديدم سايه بانها، درختان و مناره مسجدى پيداست، او گفت: آيا اين شهر را مى شناسى؟
گفتم: نزديك شهر ما همدان، شهرى است كه «اسد آباد» نام دارد، اينجا شبيه آنجاست.
گفت: اينجا اسدآباد است، برو كه راه يافتى.
وقتى برگشتم، كسى را نديدم. وارد اسدآباد شدم، به كيسه نگاه كردم، ديدم چهل - يا پنجاه - دينار است، حركت كرده وارد همدان شدم، وقتى به خانه ام رسيدم همه خانواده ام را جمع كرده و آنچه را كه خداوند به من عنايت فرموده بود به آنان مژده دادم، و تا زمانى كه آن سكّه ها را داشتم خير به ما روى مى آورد و ما همواره در خير و نيكى بوديم. (1)
1172 / 22 - باز در همان منبع آمده است: ازدى گويد:
سالى به مكّه مشرّف شدم، روزى مشغول طواف كعبه بودم، شوط ششم را به پايان رسانده و مى خواستم شوط هفتم را آغاز نمايم؛ ناگاه چشمم به حلقه اى از حاجيان افتاد كه در سمت راست كعبه بودند، آنان دور جوانى زيبا، خوش چهره و باهيبت حلقه زده بودند، او با آن كه داراى هيبت بود امّا نزديك مردم بود، او داشت سخن مى گفت، در عين اين كه زيبا نشسته بود؛ چنان زيبا و شيرين سخن مى گفت من زيباتر و شيرينتر
1) الثاقب في المناقب: 605 ح1. اين روايت را شيخ صدوق رحمه الله در كمال الدين: 453/2 ح 20 و علاّمه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار: 40/52 ح 30 (با اندكى تفاوت) نقل كرده اند.
از آن نديده بودم.
خواستم جلو بروم تا با او سخن بگويم؛ ولى ازدحام جمعيّت مرا نگذاشت، از يكى پرسيدم: او كيست؟
گفت: فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه در آخر الزمان ظهور خواهد كرد، او هر سال، براى خواصّ شيعيان خود ظاهر گشته و به آنها سخن مى گويد.
من رو به آن آقا كرده و گفتم: سرور و مولايم! من براى هدايت خدمت شما آمده ام، مرا هدايت فرماييد كه خداوند راهنماى شماست.
او مشتى سنگريزه به من عنايت فرمود.
من آنها را گرفته و از آن جمع بيرون آمدم، يكى از كسانى كه آنجا نشسته بود، به من گفت: چه چيزى به تو عنايت فرمود؟
گفتم: مشتى سنگريزه! ولى وقتى دستم را باز كردم ديدم همه آنها شمش طلا هستند. سراسيمه به سوى حضرتش آمدم، وقتى خدمتش شرفياب شدم به من فرمود:
حجّت و برهان را بر تو بيان نمودم، حق بر تو آشكار شد و كورى و گمراهى از تو برطرف شد، آيا مرا شناختى؟
عرض كردم: نه. فرمود:
أنا المهدي، أنا القائم بأمر اللَّه، أنا قائم الزمان، أنا الّذي أملأها عدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً، إنّ الأرض لاتخلو من حجّة، ولاتبقى الناس في فترة، وهذه أمانة تحدّث بها إخوانك من أهل الحقّ.
من مهدى هستم، من قائم به امر خدايم، من قائم زمانم، من همان كسى هستم كه زمين را كه از ستم و جور انباشته شده از عدل و داد پر خواهم كرد.
زمين هيچ گاه از حجّت خدا خالى نمى ماند، و مردم هرگز در فترت غيبت نخواهند ماند، اين سخن امانتى است بر عهده تو و آن را به برادران اهل حق خود بازگو كن. (1)
1) الثاقب في المناقب: 613 ح7. اين روايت را شيخ راوندى رحمه الله در الخرائج: 784/2 ح 110 و علاّمه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار: 1/52 ح 1 (با اندكى تفاوت) نقل نموده اند.
1173 / 23 - مسعودى قدس سره در «اثبات الوصيّه» مى نويسد: ضرير خادم گويد: خدمت مولايم امام زمان عليه السلام شرفياب شدم. حضرت به من فرمود:
صندلى سرخ را براى من بياور!
من صندلى سرخ را خدمت حضرتش آوردم.
فرمود: آيا مرا مى شناسى؟
عرض كردم: آرى.
فرمود: من كيستم؟
عرض كردم: شما، آقا و سرور من! و فرزند آقا و سرور من هستيد.
فرمود: منظور من اين نبود.
عرض كرد: قربانت گردم، لطفاً منظور خودتان را براى من توضيح دهيد.
فرمود: أنا خاتم الأوصياء، و بي رفع اللَّه البلاء عن أهلي وشيعتي.
من خاتم اوصيا هستم، خداوند متعال به جهت من بلا و گرفتاريها را از خاندان و شيعيانم دفع مى كند. (1)
1174 / 24 - باز در همان منبع آمده است: ابو بصير مى گويد:
مولايم امام باقر عليه السلام فرمود:
يكون منّا بعد الحسين عليه السلام تسعة؛ تاسعهم قائمهم وهو أفضلهم. (2)
پس از امام حسين عليه السلام نه نفر امام از ما خاندان هستند كه نهمين آنها قائم آنها بوده و او برترين آنان خواهد بود.
1175 / 25 - شيخ صدوق رحمه الله در «ثواب الأعمال» مى نويسد: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد:
1) إثبات الوصيّة: 252، بحار الأنوار: 30/52 ح 25. نظير اين روايت را شيخ صدوق رحمه الله در «كمال الدين:441/2 ح 12» آورده است. گفتنى است كه در اين منابع، راوى اين حديث «طريف ابونصر خادم» آمده و بيانى را كه نويسنده محترم رحمه الله نوشته مناسب مقام نيست به همين جهت ترجمه نشده است. (مترجم)
2) إثبات الوصيّة: 258.
سيأتي على اُمّتي زمان لايبقى من القرآن إلّا رسمه، ولا من الإسلام إلّا إسمه، ليسمّون به وهم أبعد الناس منه، مساجدهم عامرة، وهي خراب من الهدى، فقهاء ذلك الزمان شرّ فقهاء تحت ظلّ السماء، منهم خرجت الفتنة وإليهم تعود.
به زودى زمانى بر اُمّت من فرا خواهد رسيد كه از قرآن جز رسمش و از اسلام جز نامش نخواهد ماند، آنها خودشان را مسلمان مى نامند در صورتى كه دورترين افراد نسبت به آن هستند. مساجد آنان از جهت بناء آباد، ولى از جهت هدايت، ويران است، فقها و دانشمندان آن دوران، بدترين فقيهان و دانشمندانى هستند كه در زير آسمان زندگى مى كنند، فتنه وآشوب از آنان سر زده و به سوى آنان باز خواهد گشت. (1)
1176 / 26 - عرز مى گويد: امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:
سيأتي على الناس زمان لا ينال الملك فيه إلّا بالقتل والتجبّر، ولا الغنى إلّا بالغصب والبخل، ولا المحبّة إلّا باستخراج الدين واتّباع الهوى. فمن أدركذلك الزمان فصبر على الفقر وهو يقدر على الغنى، وصبر على البغضة وهو يقدرعلى المحبّة، وصبر على الذلّ وهو يقدر على العزّ، آتاه اللَّه ثواب خمسين صدّيقاً ممّن صدّق بي. (2)
به زودى براى مردم، زمانى خواهد رسيد كه حكومت و سلطنت جز به وسيله كشتار وستمگرى، ثروت وتوانگرى جز با غصب وخسّت ومحبّت و دوستى جز با خارج شدن از دين و پيروى از هوا و هوس بدست نمى آيد.
پس هر كسى كه آن زمان را درك نمايد و بر فقر آن صبر كند با آن كه مى توانست ثروتمند شود و بر دشمنى مردم صبر نمايد با آن كه مى توانست محبّت كند، و بر ذلّت و خوارى آن دوران شكيبا باشد با آن كه
مى توانست عزيز باشد؛ خداوند بر چنين شخصى پاداش پنجاه صدّيق از تصديق كنندگان مرا عطا خواهد كرد.
1177 / 27 - شيخ صدوق قدس سره در «علل الشرائع» مى نويسد: علىّ بن جعفر عليهما السلام، برادر امام كاظم عليه السلام مى گويد: برادرم امام كاظم عليه السلام به من فرمودند:
إذا فقد الخامس من ولد السابع فاللَّه اللَّه في أديانكم لا يزيلكم أحد عنها.
يا بنيّ، أنّه لابدّ لصاحب هذا الأمر من غيبة حتّى يرجع عن هذا الأمر من كان يقول به، إنّما هي محنة من اللَّه عزّوجلّ امتحن بها خلقه، ولو علم آباؤكم وأجدادكم ديناً أصحّ من هذا لاتّبعوه.
هنگامى كه پنجمين امام از فرزندان هفتمين امام، پنهان گردد به خدا پناه بريد! به خدا پناه بريد! در حفظ دينتان، مبادا كسى دينتان را بگيرد.
اى فرزندم! (1)براى صاحب اين امر ناگزير غيبتى است، غيبتى كه برخى از معتقدين او، از اعتقاد خود باز گردند، قطعاً غيبت او آزمايشى است كه خداوند به وسيله آن، بندگان خود را مى آزمايد، اگر پدران و نياكان شما از اين صحيحتر دين داشتند از آن پيروى مى نمودند.
عرض كردم: آقاى من! پنجمين امام از فرزندان هفتمين امام كيست؟
فرمود: اى فرزندم! عقلهاى شما از درك چنين امرى كوچك و سينه هايتان از حمل آن تنگ است، ولى اگر زنده بمانيد او را درك خواهيد كرد. (2)
1178 / 28 - شيخ صدوق رحمه الله در «كمال الدين» مى نويسد: عبدالعظيم حسنى رضوان اللَّه عليه گويد:
مولايم امام جواد عليه السلام حديثى در وصف حضرت قائم ارواحنا فداه بيان
فرمود، در آخر آن مى فرمود:
أفضل أعمال شيعتنا إنتظار الفرج. (1)
برترين اعمال شيعيان ما، انتظار فرج است.
شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «خصال» مى نويسد: على عليه السلام مى فرمايد:
انتظروا الفرج ولاتيأسوا من روح اللَّه، فإنّ أحبّ الأعمال إلى اللَّه عزّوجلّ انتظارالفرج. (2)
در انتظار فرج و گشايش باشيد و از روح و مهر خدا نااُميد نشويد؛ زيرا كه بهترين اعمال به سوى خداوند، انتظار فرج است.
1179 / 29 - شيخ طوسى رحمه الله در «الغيبه» مى نويسد: جابر جعفى گويد:
از مولايم امام باقر عليه السلام پرسيدم: فرج شما كى خواهد بود؟ فرمود:
هيهات هيهات، لا يكون فرجنا حتّى تغربلوا ثمّ تغربلوا ثمّ تغربلوا - يقولها ثلاثاً- حتّى يذهب اللَّه تعالى الكدر ويبقى الصفو. (3)
هيهات! هيهات! فرج ما محقّق نخواهد شد تا اين كه شما امتحان شويد، امتحان شويد، بازهم امتحان شويد - سه بار تكرار فرمود - تا آنجا كه خداوند كدرى و آلودگى را از بين برده وپاكان بمانند.
و در كتاب «غيبة نعمانى» آمده است: امام رضا عليه السلام مى فرمايد:
واللَّه، ما يكون ما تمدّون أعينكم إليه حتّى تمحّصوا وتميّزوا، وحتّى لايبقى إلّا الأندر فالأندر. (4)
سوگند به خدا! آنچه كه به آن چشم دوخته ايد نخواهد شد مگر اين كه آزمايش شده و از هم امتياز پيدا كنيد تا آن كه از شما جز اندكى و اندكترى
باقى نماند.
و در روايت ديگرى آمده:
حتّى يشقى من شقي، ويسعد من سعد. (1)
تا آن كه شقى به شقاوت خود پرداخته و سعادتمند به سعادت برسد.
در روايت ديگرى آمده است: حضرت حسن بن على عليهما السلام فرمود:
لايكون الأمر الّذي ينتظرون حتّى يبرأ بعضكم من بعض، ويتفل بعضكم في وجوه بعض، وحتّى يلعن بعضكم بعضاً، وحتّى يسمّى بعضكم بعضاً كذّابين. (2)
اين امرى كه منتظر آن هستيد واقع نمى گردد تا آن كه برخى از شما از برخى ديگر بيزارى جسته، برخى آب دهان بر روى برخى ديگر بيندازند و تا آن كه برخى از شما بعضى ديگر را لعن كنند و برخى از شما برخى ديگر را دروغگو بنامند.
1180 / 30 - در كتاب «إحتجاج» آمده است: ابو خالد كابلى مى گويد:
امام سجّاد عليه السلام مى فرمايد:
تمتدّ الغيبة بوليّ اللَّه الثاني عشر من أوصياء رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم والأئمّة بعده.
يا أباخالد! إنّ أهل زمان غيبته، القائلون بإمامته، المنتظرون لظهوره أفضل أهلكلّ زمان، لأنّ اللَّه تعالى ذكره أعطاهم من العقول والأفهام والمعرفة ما صارت به الغيبة عندهم بمنزلة المشاهدة، وجعلهم في ذلك الزمان بمنزلة المجاهدين بين يدي رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم بالسيف. اُولئك المخلصون حقّاً، وشيعتنا صدقاً والدعاة إلى دين اللَّه سرّاً وجهراً.
غيبت@ به وسيله ولىّ خدا، دوازدهمين جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و امامان بعد از او، طولانى مى شود.
اى ابو خالد! به راستى كه اهل زمان غيبت او، كه به امامت او معتقدند و منتظر ظهور او هستند؛ برترين مردمان هر زمان هستند، زيرا كه خداى متعال آن قدر به آنان عقل، فهم وشناخت عنايت نموده كه دوران غيبت در پيش آنها همچون زمان حضور شده و به منزله مشاهده است.
خداوند آنان را همانند مجاهدانى قرار داده كه در محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شمشير زده اند.
آنان مخلصان حقيقى، شيعيان واقعى و راستين ما و دعوت كنندگان به دين خدا در آشكار ونهان هستند.
حضرتش در سخن ديگرى فرمود:
انتظار الفرج من أعظم الفرج.
انتظار فرج، از بزرگترين فرج است. (1)
1181 / 31 - در كتاب «بصائر الدرجات» آمده است: ابوبصير گويد:
امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
روزى گروهى از ياران رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در گرداگرد شمع وجودش حلقه زده بودند، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم دو بار فرمود:
«أللهمّ لقّني إخواني»؛ خداوندا! برادران مرا به من نشان بده.
اصحاب عرض كردند: اى رسول خدا! مگر ما برادران شما نيستيم؟
فرمود: لا، إنّكم أصحابي، وإخواني قوم في آخر الزمان آمنوا بي ولم يروني، لقد عرّفنيهم اللَّه بأسمائهم وأسماء آبائهم من قبل أن يخرجهم من أصلاب آبائهم وأرحام اُمّهاتهم، لأحدهم أشدّ بقيّة على دينه من خرط القتاد في الليلة الظلما، أو كالقابض على جمر الغضاء، اُولئك مصابيح الدجى، ينجيهم اللَّه من كلّ فتنة غبراء مظلمة.
1) الإحتجاج: 50/2، بحار الأنوار: 122/52 ح 4.
نه، شما اصحاب من هستيد، برادران من گروهى در آخر زمان هستند، آنان در حالى كه مرا نديده اند به من ايمان مى آورند.
خداوند متعال آنها را پيش از آن كه از صلب پدرانشان و رحم مادرانشان بيرون بيايند، با نام ونام پدرانشان، به من شناسانده است. باقى ماندن يكى از آنها بر دين خود، از صاف كردن درخت قتاد؛ (خاردار) در شب تاريك و يا مانند نگاه داشتن آتش چوب درخت غضاء (1)سخت تر است.
آنان چراغهاى نورانى شب تاريك هستند، خداوند آنها را از هر گونه فتنه تيره و تاريك نجات مى دهد. (2)
1182 / 32 - شيخ صدوق رحمه الله در «كمال الدين» مى نويسد:
امام سجّاد عليه السلام مى فرمايند:
من ثبت على ولايتنا في غيبة قائمنا عليه السلام أعطاه اللَّه أجر ألف شهيد مثل شهداء بدر واُحد. (3)
هر كس در دوران غيبت قائم ما عليه السلام بر ولايت ما ثابت و استوار بماند خداوند پاداش هزار شهيد؛ همانند شهداى بدر و اُحد را به او عطا مى فرمايد.
همانند اين روايت را قطب راوندى رحمه الله نيز در «دعوات» آورده و در آن منبع آمده: هر كس بر دوستى ما بميرد... (4)
1183 / 33 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «الغيبه» خود مى نويسد:
امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
من عرف هذا الأمر ثمّ مات قبل أن يقوم القائم عليه السلام كان له مثل أجر من قتل معه. (5)
1) غضاء: درختى است كه هنگام سوزاندن كنده اش بيشتر مى سوزد و زود خاموش نمى گردد.
2) بصائرالدرجات: 84 ح 4، بحار الأنوار: 123/52 ح 8.
3) كمال الدين: 323/1 ح 7، بحار الأنوار: 125/52 ح 13.
4) الدعوات راوندى: 274 ح 787، بحار الأنوار: 125/52 ذيل ح 13.
5) الغيبة شيخ طوسىرحمه الله: 460 ح 474، بحار الأنوار: 131/52 ح 31.
هر كس معتقد بر اين امر باشد؛ آنگاه پيش از قيام قائم عليه السلام بميرد پاداش او همانند كسى است كه در ركاب آن حضرت كشته شود.
1184 / 34 - شيخ صدوق رحمه الله در «كمال الدين» مى نويسد: جابر مى گويد:
امام صادق عليه السلام (1)مى فرمود:
يأتي على الناس زمان يغيب عنهم إمامهم، فيا طوبى للثابتين على أمرنا في ذلك الزمان.
إنّ أدنى ما يكون لهم من الثواب أن يناديهم الباري عزّوجلّ: عبادي، آمنتم بسرّي، وصدّقتم بغيبي، فأبشروا بحسن الثواب منّي، فأنتم عبادي وإمائي حقّاً، منكم أتقبّل وعنكم أعفو ولكم أغفر، وبكم أسقي عبادي الغيث، وأدفع عنهم البلاء، ولولاكم لأنزلت عليهم عذابي.
زمانى بر مردم فرا خواهد رسيد كه امامشان از آنها غيبت خواهد نمود، خوشا به حال كسانى كه در آن زمان بر امر ما ثابت و استوار باشند.
كمترين پاداشى كه براى آنهاست اين كه خداوند متعال با اين سخن آنها را صدا مى زند: اى بندگان من كه به نهان من ايمان آورده و غيب مرا تصديق نموديد! مژده باد بر شما پاداش نيكوى خودم. شما بندگان و كنيزان حقيقى و واقعى من هستيد، اعمال شما را مى پذيرم وكوتاهى هاى شما را مى بخشم و شما را مى آمرزم.
به وسيله شما بندگانم را از باران سيراب مى كنم و بلا و گرفتارى را از آنها برطرف مى سازم، اگر شما نبوديد عذاب خود را بر آنان فرو مى فرستادم.
جابر مى گويد: عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! بهترين عملى كه يك فرد مؤمن مى تواند در آن زمان انجام دهد، چيست؟ فرمود:
حفظ اللسان، ولزوم البيت. (2)
حفظ و كنترل زبان و ماندن در خانه.
1185 / 35 - شيخ صدوق رحمه الله در «ثواب الأعمال» مى نويسد: سكونى مى گويد:
امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:
سيأتي على اُمّتي زمان تخبث فيه سرائرهم، وتحسن فيه علانيتهم طمعاً في الدنيا، لايريدون به ما عند اللَّه عزّوجلّ، يكون أمرهم رياء لايخالطه خوف، يعمّهم اللَّه منه بعقاب فيدعونه دعاء الغريق فلايستجاب لهم. (1)
به زودى زمانى بر اُمّت من فرا خواهد رسيد كه درونشان پليد و برونشان به جهت طمع به دنيا نيكو خواهد بود، آنان آنچه را كه در پيشگاه خداوند متعال است نمى خواهند، كارهاى آنها از روى ريا است نه از ترس خدا، خداوند آنها را گرفتار عذابى مى كند كه آنان همانند غرق شدگان او را مى خوانند؛ ولى دعايشان مستجاب نمى شود.
1186 / 36 - در «كمال الدين» آمده است: صالح، مولا بنى العذراء مى گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
ليس بين قيام قائم آل محمّد عليهم السلام وبين قتل النفس الزكيّة إلّا خمسة عشر ليلة.
ميان قيام قائم آل محمّد عليهم السلام و كشته شدن نفس زكيّه بيش از پانزده شب فاصله نيست. (2)
نظير اين روايت را شيخ طوسى رحمه الله در «الغيبه» و شيخ مفيد رحمه الله در «إرشاد» نيز نقل كرده اند. (3)
1187 / 37 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «الغيبه» مى نويسد: بكر بن محمّد ازدى مى گويد: امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
خروج الثلاثة: الخراساني والسفياني واليماني في سنة واحدة في شهر واحد في يوم واحد، وليس فيها راية بأهدى من راية اليماني يهدي إلى الحقّ.
خروج اين سه نفر: خراسانى، سفيانى و يمانى در يك سال و يك ماه و در يك روز خواهد بود، در ميان آنها پرچمى هدايتگرتر از پرچم يمانى نيست، او مردم را به سوى حق هدايت مى كند. (1)
1188 / 38 - باز در همان منبع مى نويسد: روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
يخرج بقزوين رجل إسمه إسم نبيّ يسرع الناس إلى طاعته، المشرك والمؤمن، يملأ الجبال خوفاً.
مردى از قزوين كه نامش؛ نام پيامبرى است خروج مى كند، مردم - چه مشرك و چه مؤمن - به سرعت از او فرمان مى برند، او كوه ها را از وحشت و ترس پر مى كند. (2)
1189 / 39 - باز در همان منبع مى نويسد: بدر بن خليل مى گويد:
امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
آيتان تكونان قبل القائم عليه السلام لمتكونا منذ هبط آدمعليه السلام إلى الأرض: تنكسف الشمس في النصف من شهر رمضان والقمر في آخره.
پيش از قيام قائم عليه السلام دو علامت خواهد بود كه از زمان هبوط حضرت آدم عليه السلام واقع نشده: آفتاب در نيمه ماه مبارك رمضان و مهتاب در آخر آن گرفته مى شود.
راوى گفت: اى فرزند رسول خدا! هميشه آفتاب در آخر ماه و مهتاب در نيمه ماه گرفته مى شود.
امام باقر عليه السلام فرمود: مى دانم چه مى گويى، ولى اينها از علايمى هستند كه از زمان هبوط آدم عليه السلام تا آن زمان رخ نداده است. (1)
1190 / 40 - شيخ مفيد رحمه الله در «إرشاد» مى نويسد: على بن حمزه گويد:
از امام كاظم عليه السلام در مورد معناى اين آيه شريفه كه مى فرمايد: «سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ» (2)؛ «به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى دهيم»، پرسيدم. فرمود:
الفتن في آفاق الأرض، والمسخ في أعداء الحقّ.
(منظور از نشانه هاى آفاقى) فتنه هايى كه در اطراف زمين واقع مى شود (ومنظور از نشانه هاى انفسى؛) مسخى است كه در دشمنان حق واقع مى گردد. (3)
1191 / 41 - عالم جليل القدر، طبرسى رحمه الله صاحب كتاب ارزشمند «مكارم الأخلاق» در «جامع الأخبار» خود مى نويسد: جابر بن عبد اللَّه انصارى مى گويد:
سالى كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم حجّة الوداع انجام دادند، من نيز با آن حضرت همسفر بودم، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم اعمال حج را به پايان رسانيد، آنگاه كناركعبه آمد تا با خانه خدا وداع كند، در اين هنگام حلقه در كعبه را گرفت و باصداى رسا فرياد زد:
اى مردم! همه مردمى كه در مسجدالحرام و در بازار بودند با شنيدن صدا گرد هم آمدند.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
گوش كنيد! آنچه را كه پس از من واقع خواهد شد به شما مى گويم، حاضران شما به غايبان برسانند.
آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم گريست به گونه اى كه از گريه آن حضرت، همه حاضران گريستند. وقتى گريه حضرت آرام گرفت؛ فرمود:
خدا شما را رحمت كند! بدانيد كه مَثَل شما از امروز تا صد و چهل سال ديگر، همانند برگى است كه خار نداشته باشد، آنگاه تا دويست سال، برگى است كه خار خواهد داشت.
پس از آن، دورانى فرا خواهد رسيد كه خار بى برگ خواهد شد؛ در آن دوران جز سلطان ستمگر، يا ثروتمند خسيس يا دانشمند مال دوست، يا فقير دروغگو، يا پيرمرد زناكار، يابچّه بدكار و يا زن احمقى ديده نمى شود.
آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم گريست، سلمان فارسى رحمه الله برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا! در چه زمانى چنين خواهد شد؟ فرمود:
يا سلمان! إذا قلّت علماؤكم، وذهبت قرّاؤكم، وقطعتم زكاتكم وأظهرتم منكراتكم، وعلت أصواتكم في مساجدكم، وجعلتم الدنيا فوق رؤوسكم، والعلم تحت أقدامكم، والكذب حديثكم، والغيبة فاكهتكم، والحرام غنيمتكم، ولايرحم كبيركم صغيركم، ولايوقّر صغيركم كبيركم، فعند ذلك تنزل اللعنة عليكم، ويجعل بأسكم بينكم، وبقي الدين بينكم لفظاً بألسنتكم.
اى سلمان! در دورانى كه علماى شما اندك شوند، قاريان شما از بين بروند، مردم زكات خويش را نپردازند، كارهاى زشت آشكار گردد، صداى شما در مساجد بلند شود، دنيا راروى سر خود قرار دهيد، دانش را زير پا بگذاريد، سخنان شما دروغ و شيرينى سخنانتان غيبت باشد، اموالى كه بدست مى آوريد از حرام باشد، بزرگان شما به كوچكترانتان رحم نكنند، و كوچكترانتان احترام بزرگانتان را نگه ندارند.
در اين هنگام است كه لعنت بر شما فرود مى آيد، و سختى شما در ميان خودتان قرار مى گيرد و دين در ميان شما لفظى مى شود كه بر زبان مى آوريد.
وقتى اين خصلتها را ديديد منتظر باد سرخ يا مسخ شدن يا بارش سنگ باشيد، گواه اين امر در آيه اى از قرآن ترسيم شده، آنجا كه مى فرمايد:
«قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ» (1)؛
«بگو: او تواناست كه از بالا يا از زير پاى شما عذابى بر شما بفرستد، يا به صورت دسته هاى پراكنده شما را متفرّق سازد، و طعم جنگ را به هر يك از شما به وسيله ديگرى بچشاند، ببين چگونه آيات (گوناگون) را براى آنان بازگو مى كنيم، شايد بفهمند».
در اين هنگام، گروهى از اصحاب برخاسته و عرض كردند: اى رسول خدا! اينها كى واقع خواهد شد؟
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
هنگامى كه مردم نمازها را به تأخير انداخته و از شهوات پيروى كنند، و مشغول ميخوارگى گردند، پدران و مادران مورد شتم قرار گيرند، تا جايى كه اموال حرام را غنيمت و پرداخت زكات را ضرر و زيان مى شمارند.
در آن دوران، مردان از زنان خويش اطاعت نموده و به همسايگان آزار رسانده و قطع رحم مى نمايند.
مهر و عاطفه بزرگان از ميان رفته و حياى كوچكتران اندك گردد، ساختمانها برافراشته گردد، به غلامان و كنيزان ستم مى نمايند، از روى هوا و هوس گواهى مى دهند، به جور و ستم داورى مى كنند، مرد پدرش را ناسزا مى گويد و حسودى برادرش را مى نمايد، شركا در معاملات خيانت مى ورزند، وفا كم شده و زنا شيوع پيدا مى كند، مردان خود را با لباس زنان زينت دهند و مقنعه حيا از سر زنها برداشته مى شود.
كبر و خودخواهى در دلها نفوذ مى كند؛ همان گونه كه زهر در بدنها نفوذ مى نمايد، كارهاى خوب اندك شود، جرايم و گناهان آشكار گردد، واجبات خدا كم ارزش مى شود.
در آن زمان، همديگر را با ثروت مدح كرده و اموال را در راه خوانندگى
1) سوره أنعام، آيه 65.
مصرف مى كنند، مردم سرگرم دنيا گشته و از آخرت مى مانند، ورع و پرهيزكارى كم گشته و طمع و هرج ومرج افزايش يابد.
در آن دوران، مؤمن خوار و منافق عزيز گردد، مساجد آنها با اذان آباد و دلهايشان از ايمان خالى است، قرآن را سبك مى شمارند، هر گونه خوارى و ذلّت از مردم به مؤمن مى رسد.
در آن زمان است كه مى بينى چهره آنان چهره آدميان و دلهايشان، دلهاى شياطين است، سخنان آنان از عسل شيرينتر ولى دلهايشان از حنظل تلختر است، آنان گرگانى در لباس آدميان هستند.
در اين هنگام هر روز خداوند متعال به آنان خطاب نموده و مى فرمايد: آيا به من غرور مى ورزيد؟ يا بر من تكبّر مى نماييد:
«أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لاتُرْجَعُونَ» (1)؛
«آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريده ايم و شما به سوى ما بازگردانده نمى شويد؟»
به عزّت و جلالم سوگند! اگر نبودند كسانى كه مخلصانه به پرستش من مشغولند، به آنانكه نافرمانى من كنند به اندازه يك چشم به هم زدن امان نمى دادم، اگر نبودند پرهيزكاران از بندگانم، قطره اى باران از آسمان فرو نمى فرستادم و برگ سبزى نمى رويانيدم.
فواعجباه! لقوم آلهتهم أموالهم، وطالت آمالهم، وقصرت آجالهم، وهم يطمعون في مجاورة مولاهم، ولايصلون إلى ذلك إلّا بالعمل، ولا يتمّ العمل إلّا بالعقل.
شگفتا! از مردمى كه خداى آنها اموالشان مى باشد، آنان داراى آرزوهاى بلند و عمرهاى كوتاهند. با اين حال، طمع دارند كه در مجاورت مولايشان باشند، در حالى كه جز با عمل به چنين مقامى نخواهند رسيد و عمل نيز بدون عقل كامل نگشته و پايان نمى پذيرد. (2)
1192 / 42 - شيخ طوسى قدس سره در «الغيبه» مى نويسد: ابو الجارود مى گويد:
امام باقر عليه السلام مى فرمود:
إنّ القائم عليه السلام يملك ثلاثمائة وتسع سنين كما لبث أهل الكهف في كهفهم، يملأ الأرض عدلاً وقسطاً كما ملئت ظلماً وجوراً، ويفتح اللَّه له شرق الأرض وغربها، ويقتل الناس حتّى لايبقى إلّا دين محمّد صلى الله عليه وآله وسلم، يسير بسيرة سليمان بن داود عليهما السلام،الخبر.
همانا قائم عليه السلام سيصد و نه سال حكومت مى نمايد، همان گونه كه اصحاب كهف آن مدّت را در غار ماندند.
آن حضرت زمين را از عدل و داد پر مى كند همچنان كه از ستم و جور انباشته شده است و خداوند شرق و غرب زمين را براى او فتح مى كند و آن قدر از مردمان (كفّار) به قتل مى رساند كه جز دين محمّد صلى الله عليه وآله وسلم باقى نمى ماند، آن حضرت به روش حضرت سليمان بن داوود عليهما السلام حكومت مى نمايد ... . (1)
باز در همان منبع آمده است: از امام صادق عليه السلام پرسيدند: حكومت حضرت قائم عليه السلام چند سال است؟ فرمود:
سبع سنين يكون سبعين سنة من سنينكم هذه.
هفت سال كه معادل هفتاد سال شماست. (2)
و در كتاب «غيبت نعمانى» آمده است: از امام باقر عليه السلام پرسيدند: حضرت قائم عليه السلام در زمان حكومت خويش چند سال عمر مى كند؟ فرمود:
از روز قيامش تا روز وفاتش نوزده سال طول مى كشد. (3)
در روايت ديگرى آمده:
نوزده سال و چند ماه طول مى كشد. (4)
نويسنده رحمه الله گويد: در مورد اين چند حديث بايد بگويم كه: منظور از حديث نخست، زمان استقرار و تسلّط آن حضرت بر تمام زمين است و حديث چهل و دوّم منظورش اعم از زمان ظهور وبقاى آن حضرت در دوران رجعت است و حديث دوّم و سوّم هر كدام محمول بر دو دوران هستند: يا فقط دوران ظهور و يا مدّت بقاى آن حضرت در دوران رجعت.
1193 / 43 - در كتاب شريف «كفاية الأثر فى النصوص على الأئمّة الإثنى عشر عليهم السلام» آمده است:
علقمة بن محمّد حضرمى گويد: امام صادق عليه السلام از پدران گراميش عليهم السلام از على عليه السلام نقل فرموده كه حضرت فرمود:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به من فرمود:
يا عليّ! إنّ قائمنا عليه السلام إذا خرج يجتمع إليه ثلاثمائة وثلاثة عشر رجلاً عدد رجال بدر، فإذا حان وقت خروجه يكون له سيف مغمود ناداه السيف: قم يا وليّ اللَّه، فاقتل أعداء اللَّه. (1)
اى على! هنگامى كه قائم ما عليه السلام آماده قيام مى شود ياران وى - كه به تعداد سيصد و سيزده تن مردان جنگ بدر هستند - گرد حضرتش اجتماع مى نمايند. وقتى هنگام قيامش فرا رسد شمشير غلاف شده اش گويد: برخيز اى ولىّ خدا! و دشمنان خدا را بكش.
1194 / 44 - در كتاب «بصائر الدرجات» آمده است: سعد مى گويد:
امام باقر عليه السلام مى فرمايند:
حديثنا صعب مستصعب، لايحتمله إلّا ملك مقرّب، أو نبيّ مرسل، أو مؤمن ممتحن، أو مدينة حصينة.
فإذا وقع أمرنا وجاء مهديّنا كان الرجل من شيعتنا أجرى من ليث،
1) كفاية الأثر: 263، بحار الأنوار: 303/52 ح 72.
وأمضى من سنان، يطأ عدوّنا برجليه، ويضربه بكفّيه، وذلك عند نزول رحمة اللَّه وفرجه على العباد. (1)
حديث ما صعب (دشوار) و مستعصب (دشوار يافته) است، آن را جز فرشته مقرّب، يا پيامبرمرسل، يا مؤمنى كه آزمايش شده، يا شهرى كه دژ داشته باشد تحمّل نمى كند.
وقتى امر ما محقّق شود و مهدى ما عليه السلام بيايد، جرئت و شجاعت هر شيعه ما از شير بيشتر و از نيزه نفوذ كننده تر خواهد شد، دشمنان ما را با پاهايشان كوبيده و با دستانشان خواهند زد و اين در هنگامى است كه رحمت و فرج خداوند بر بندگان فرود آيد.
1195 / 45 - شيخ صدوق رحمه الله در «كمال الدين» مى نويسد: ابو بصير مى گويد:
امام صادق عليه السلام مى فرمود:
إنّه إذا تناهت الاُمور إلى صاحب هذا الأمر رفع اللَّه تبارك وتعالى له كلّ منخفض من الأرض، وخفّض له كلّ مرتفع حتّى تكون الدنيا عنده بمنزلة راحته، فأيّكم لو كانت في راحته شعرة لم يبصرها. (2)
وقتى كارها به دست با كفايت صاحب الامر عليه السلام برسد، خداوند متعال همه پستىهاى زمين را بالا آورده و تمام بلنديهاى آن را صاف مى نمايد تا جايى كه دنيا در نزد آن حضرت به منزله كف دست مباركش مى گردد، پس كداميك از شما اگر مويى در كف دستش باشد، نمى بيند؟
1196 / 46 - شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «إرشاد» مى نويسد: ابو بصير مى گويد:
امام صادق عليه السلام مى فرمود:
إذا قام القائم عليه السلام هدم المسجد الحرام حتّى يردّه إلى أساسه، وحوّل المقام إلى الموضع الّذي كان فيه، وقطع أيدي بني شيبة، وعلّقها على باب الكعبة، وكتب عليها: هؤلاء سرّاق الكعبة.
وقتى حضرت قائم عليه السلام قيام نمايد مسجد الحرام را خراب نموده و از نو مانند ساخت نخستش مى سازد، و مقام (ابراهيم عليه السلام) را به موضع اصلى آن بر مى گرداند، و دست فرزندان شيبه را - كه خود را متولّى حرم مى دانند - قطع نموده و از درب كعبه آويزان مى كند و بر آن مى نويسد: اينان دزدان كعبه بودند. (1)
1197 / 47 - باز در همان منبع آمده است: ابوالجارود گويد: امام باقر عليه السلام در يك حديث طولانى فرمود:
إذا قام القائم عليه السلام سار إلى الكوفة، فيخرج منها بضعة عشر آلاف أنفس يدعون «البتريّة» عليهم السلاح فيقولون له: ارجع من حيث جئت فلا حاجة لنا في بني فاطمة، فيضع فيهم السيف حتّى يأتي على آخرهم. ثمّ يدخل الكوفة، فيقتل بها كلّ منافق مرتاب، ويهدم قصورها، ويقتل مقاتليها حتّى يرضى اللَّه عزّ وعلا.
وقتى حضرت قائم عليه السلام قيام نمايد به سوى كوفه حركت مى كند، از آن شهر گروهى به نام«بُتْريّه» (2)به تعداد ده هزار و اندى مسلحانه با آن حضرت رو در رو شده و مى گويند: از هركجا كه آمده اى برگرد! ما نيازى به فرزندان فاطمه نداريم(!!)
حضرت با آنان برخورد نموده و شمشير مى كشند و همه آنها را نابود مى كنند، آنگاه وارد شهر كوفه شده و همه منافقان شكّاك را از بين برده و خانه هايشان را ويران مى سازند، و آنانكه براى جنگ حضرت خارج مى شوند همه را كشته و بدين وسيله، خشنودى خداوند را فراهم مى سازد. (3)
1198 / 48 - در كتاب «غيبت نعمانى» آمده است: ابن نباته مى گويد: از مولايم اميرمؤمنان على عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
كأنّي بالعجم فساطيطهم في مسجد الكوفة يعلّمون الناس القرآن كما اُنزل.
گويى مردمان عجم را مى بينم كه در مسجد كوفه خيمه ها بر پا كرده و قرآن را آن گونه كه فرود آمده، ياد مى گيرند.
عرض كردم: اى اميرمؤمنان! مگر قرآن همان گونه نيست كه فرود آمده؟
فرمود: نه، نام هفتاد نفر از قريش كه با اسامى پدرانشان آمده بود، از بين برده شده و نام ابولهب فقط براى تنقيص رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم باقى مانده، چرا كه وى عموى پيامبر بود. (1)
1199 / 49 - باز در همان منبع آمده است: ابوالجارود گويد:
امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
أصحاب القائم عليه السلام ثلاثمائة وثلاثة عشر رجلاً أولاد العجم، بعضهم يحمل في السحاب نهاراً، يعرف باسمه واسم أبيه ونسبه وحليته، وبعضهم نائم على فراشه فيرى في مكّة على غير ميعاد.
ياران قائم عليه السلام سيصد و سيزده تن از فرزندان عجم هستند، آنان با نام و نام پدر و نژاد وخصوصيّاتشان شناخته مى شوند. در هنگام ظهور حضرتش برخى از آنها به هنگام روز روى ابرها به سوى حضرت برده مى شوند. و برخى ديگر در رختخواب خود در حال استراحت بودند كه بدون اطّلاع قبلى و وعده، خود را در مكّه خواهند ديد. (2)
1200 / 50 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «تهذيب الأحكام» مى نويسد: حبّه عرنى مى گويد:
روزى امير مؤمنان على عليه السلام به «حيره» رفتند، وقتى به آنجا رسيدند با دست مباركش اشاره به كوفه نموده و فرمودند:
ليتّصلنّ هذه بهذه - وأومأ بيده إلى الكوفة والحيرة - حتّى يباع الذراع فيما بينهما بدنانير، وليبنينّ بالحيرة مسجداً له خمسمائة باب يصلّي فيه خليفة القائم عليه السلام، لأنّ مسجد الكوفة ليضيق عليهم، وليصلّينّ فيه إثنا عشر إماماً عدلاً.
روزى كوفه به حيره متّصل خواهد شد. اين شهر چنان ارزش پيدا مى كند كه يك ذراع زمين ما بين آن دو به چند درهم فروخته مى شود، در حيره مسجدى بنا خواهد شد كه پانصد درب دارد، در آن مسجد، نماينده حضرت قائم عليه السلام نماز خواهد خواند، زيرا كه مسجد كوفه گنجايش جمعيّت آنها را نخواهد داشت، در آن مسجد دوازده پيشنماز عادل نماز خواهند خواند.
عرض كردم: اى امير مؤمنان! آيا مسجد كوفه گنجايش جمعيّت آنها را كه توصيف فرموديد، دارد؟
فرمود: براى آن حضرت چهار مسجد بنا مى شود كه كوچكترين آنها مسجد كوفه است وآن چهار مسجد عبارتند از: مسجد كوفه، اين مسجد و دو مسجدى كه در دو طرف كوفه ساخته مى شود و با دست مباركش اشاره به سوى رود شهر بصره و نجف نمود. (1)
1201 / 51 - باز در همان منبع آمده است: كاهلى مى گويد:
امام صادق عليه السلام مى فرمود:
امير مؤمنان على عليه السلام در توصيف مسجد كوفه فرمودند:
في وسطه عين من دهن، وعين من لبن، وعين من ماء شراب للمؤمنين، وعين من ماء طهور للمؤمنين.
در ميان آن، چشمه اى از روغن، چشمه اى از شير و چشمه اى از آب براى نوشيدن مؤمنان وچشمه آب ديگرى براى تطهير مؤمنان وجود دارد. (2)
1202 / 52 - شيخ رضى الدين على بن يوسف حلّى، برادر علّامه حلّى در كتاب «العدد القويّه» مى نويسد: امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
گويى قائم عليه السلام را در پشت شهر كوفه مى بينم، وى زره رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را بر تن دارد، آن لباس جمع شده، آن را بر تن خود تكان مى دهد تا خوب به اندامش جا بيفتد، آنگاه آن را با پارچه اى از استبرق (ديباى حرير) مى پوشاند، سپس بر اسب سياه و سفيدى كه ميان دو چشمش سفيد است، سوار مى شود.
آن اسب را به گونه اى جولان مى دهد كه نور پيشانى آن را مردم همه شهرها مى بينند واين نشانه اى از ظهور حضرتش مى شود.
آنگاه پرچم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به اهتزاز در مى آورد، در آن هنگام نورى از آن مى درخشد وما بين شرق و غرب زمين را روشن مى نمايد.
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود:
گويى آن حضرت را مى بينم كه بر اسبى كه پاهايش سفيد است و سفيدى درخشانى كه در پيشانيش دارد و مى درخشد، سوار شده و از وادى السلام به سوى گذرگاه سيل مسجد سهله در حركت است، و در آن هنگام دعايى خوانده و در دعايش مى گويد:
«لا إله إلّا اللَّه حقّاً حقّاً، لا إله إلّا اللَّه إيماناً وصدقاً، لا إله إلّا اللَّه تعبّداً ورقّاً، اللهمّ معزّ كلّ مؤمن وحيد، ومذلّ كلّ جبّار عنيد، أنت كنفي حين تعييني المذاهب، وتضيق عليّ الأرض بما رحبت.
اللهمّ خلقتني وكنت غنيّاً عن خلقي، ولولا نصرك إيّاي لكنت من المغلوبين، يا منشر الرحمة من مواضعها، ومخرج البركات من معادنها، ويا من خصّ نفسه بشموخ الرفعة، فأولياؤه بعزّه يتعزّزون، يا من وضعت له الملوك نير المذلّة على أعناقهم، فهم من سطوته خائفون.
أسألك باسمك الّذي فطرت به خلقك، فكلّ لك مذعنون، أسألك أن تصلّي على محمّد وآل محمّد، وأن تنجز لي أمري، وتعجّل
لي في الفرج، وتكفيني وتعافيني وتقضي حوائجي، الساعة الساعة، الليلة الليلة، إنّك على كلّ شيء قدير».
حقيقتاً و واقعاً معبودى جز خدا نيست، معبودى جز خدا نيست به او ايمان داريم و او را تصديق نموديم، معبودى جز خدا نيست به عبادت و پرستش او مشغوليم.
بار خدايا! اى عزّت بخش هر مؤمن تنها و غريب و اى خوار كننده هر ستمگر عنود، هنگامى كه راه ها به رويم بسته باشد و زمين با اين همه گستردگيش برايم تنگ باشد، تو پناه منى.
خداوندا! تو مرا آفريدى در حالى كه از آفرينش من بى نياز بودى، اگر يارى تو نباشد از شكست خوردگان خواهم بود.
اى پخش كننده رحمت از محلّهاى آن، و اى بيرون آورنده بركتها از معدنهاى آن و اى خداوندى كه قلّه عظمت و بزرگى را به خود مخصوص نموده اى و دوستانت به عزّت تو عزيز هستند
اى خدايى كه پادشاهان در برابر عظمت تو سرفرود آورده اند و تو داغ ذلّت و خوارى برگردن آنها نهاده اى و آنان از سطوت و شكوه تو هراسنا كند؛ از تو مى خواهم به آن نامت كه جهان آفرينش را با آن آفريده اى و همه در برابر تو به عجز خود معترفند.
از تو مى خواهم كه بر محمّد و آل محمّد درود فرستى و امر خود را در حق من محقّق سازى و در فرج و گشايش امر من تعجيل نمايى و مرا كفايت كرده و عافيت بخشى و حاجتهاى مرا برآورى، همين الآن، همين الآن، همين امشب، همين امشب، چرا كه تو به هر چيز توانا هستى. (1)
1203 / 53 - سيّد بن طاووس قدس سره در كتاب «مهج الدعوات» مى نويسد:
در عالم خواب شخصى را ديدم كه به من دعايى مى آموزد كه شايسته است اين دعا در دوران غيبت خوانده شود، آن دعا چنين است:
1) العدد القويّة: 74 ح 124 و 125، بحار الأنوار: 391/52 ح 214. اين روايت شريف با اين دعاى زيبا در كتاب ارزشمند «صحيفه مهديّه: 334» نيز نقل گرديده است.
يا من فضّل آل إبراهيم وآل إسرائيل على العالمين باختياره، وأظهر في ملكوت السماوات والأرض عزّة اقتداره، وأودع محمّداً صلّى اللَّه عليه وآله وأهل بيته غرائب أسراره، صلّ على محمّد وآله واجعلني من أعوان حجّتك على عبادك وأنصاره.
اى خدايى كه خاندان ابراهيم و خاندان يعقوب (اسرائيل) را به اختيار خود بر جهانيان برترى دادى و در ملكوت آسمانها و زمين عزّت و اقتدار خود را آشكار ساختى و به محمّد - كه درود خدا بر او و آل او باد - و خاندانش رازهاى شگفت انگيزت را سپردى؛ بر محمّد و آل او درود فرست و مرا از ياران و ياوران حجّت خود بر بندگانت قرار ده. (1)
1204 / 54 - شيخ صدوق قدس سره در «كمال الدين» مى نويسد: نسيم، خدمتگزار امام حسن عسكرى عليه السلام مى گويد:
يك شب از تولّد حضرت صاحب الامر عليه السلام سپرى شده بود، خدمت حضرتش شرفياب شدم، من در حضور حضرتش عطسه نمودم، آن كودك والا به عطسه من تحيّت گفت و فرمود:
يرحمك اللَّه؛ خداوند تو را رحمت كند.
من از اين امر خوشحال شدم.
آن كودك زيبا فرمود:
ألا اُبشّرك في العطاس؟
آيا مى خواهى در مورد عطسه مژده اى به تو بدهم؟
عرض كردم: آرى، اى مولاى من!
فرمود: هو أمان من الموت ثلاثة أيّام.
عطسه تا سه روز موجب امان از مرگ است. (2)
...................................................................(پاورقي)...................................................................
اين بخش را با دعايي در توسّل و طلب شفاء از اهل بيت عليهم السلام ، دو توقيع شريفي كه از ناحيهٔ مقدّسه عليه السلام صادر گرديده و با فايده اي لطيف ، به پايان مي بريم :
دعاي توسل به اهل بيت عليهم السلام
دو توقيع شريف از ناحيهٔ مقدّسه
فايدهٔ لطيف
آخرين كلام
اين بخش را با دعايى در توسّل و طلب شفاء از اهل بيت عليهم السلام، دو توقيع شريفى كه از ناحيه مقدّسه عليه السلام صادر گرديده و با فايده اى لطيف، به پايان مى بريم:
توسّل: سيّد جليل القدر، سيّد بن طاووس رحمه الله در كتاب «مهج الدعوات» در ذيل دعاى عبرات، دعاى توسّلى ذكر نموده كه دوست دارم اين كتاب گرانقدر را با آن دعاى شريف به پايان ببرم، تا به سبب اسامى آن بزرگواران - همان اسامى نيكويى است كه در قرآن كريم وارد شده، آنجاكه خداوند متعال مى فرمايد: «وَللَّهِِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها» (1)؛ «و براى خداوند، نامهاى نيكى است، خداوند را به آن نامها بخوانيد»، همان گونه كه در روايتى (2)وارد شده است - پايان آن با بوى خوش مشك عطرآگين شده و در اين راستا بايستى رقابت كنندگان به رقابت پرداخته و از همديگر پيشى گيرند.
اينك متن دعا چنين است: (3)
إلهى وإذا قام ذو حاجة في حاجته شفيعاً فوجدته ممتنع النجاح مطيعاً، فإنّي أستشفع إليك بكرامتك والصفوة من أنبيائك (4)الّذين لهم أنشأت ما يقلّ ويظلّ ونزَّلت (5)ما يدقّ ويجلّ، أتقرّب إليك بأوّل من توَّجته تاج الجلالة، وأحللته من الفطرة محلّ السلالة، حجّتك في خلقك، وأمينك على عبادك، محمّد رسولك صلّى اللَّه
عليه وآله، وبمن جعلته لنوره مغرباً، وعن مكنون سرّه مُعْرِباً، سيّدالأوصياء، وإمام الأتقياء، يعسوب الدين، وقائد الغرّ المحجّلين، أبي الأئمّة الراشدين عليّ أميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه.
وأتقرّب إليك بخيرة الأخيار، واُمّ الأنوار، والإنسيّة الحوراء البتول العذراء فاطمة الزهراء سلام اللَّه عليها، وبقرّة عين الرسول، وثمرتَي فؤاد البتول، السيّدين الإمامين أبي محمّد الحسن وأبي عبداللَّه الحسين، وبالسجّاد زينالعبّاد، ذي الثفنات، راهب العرب عليّ بن الحسين، وبالإمام العالم، والسيّد الحاكم، والنجم الزاهر، والقمر الباهر مولاي محمّد بن عليّ الباقر.
وبالإمام الصادق مبيّن المشكلات، مظهر الحقائق، والمفحم بحجّته كلّ ناطق، مخرس ألسنة أهل الجدال، مسكّن الشقاشق مولاي جعفر بن محمّد الصادق، وبالإمام التقيّ، والمخلص الصفيّ، والنور الأحمدي، والنور الأنور، والضياء الأزهر مولاى موسى بن جعفر.
وبالإمام المرتضى، والسيف المنتضى مولاي عليّ بن موسى الرضا، وبالإمام الأمجد، والباب الأقصد، والطريق الأرشد، والعالم المؤيّد، ينبوع الحكم، ومصباح الظلم، سيّد العرب والعجم، الهادي إلى [الحقّ] والرشاد، والموفّق بالتأييد والسداد مولانا محمّد بن عليّ الجواد.
وبالإمام منحة الجبّار، ووالد الأئمّة الأطهار عليّ بن محمّد، المولود بالعسكرالّذي حذّر بمواعظه وأنذر، وبالإمام المنزّه عن المآثم، المطهّر عن المظالم، الحبر العالم، بدر الظلام، ربيع الأنام، التقيّ النقيّ الطاهر الزكيّ مولاي أبي محمّد الحسن بن عليّ العسكري.
وأتقرّب إليك بالحفيظ العليم، الّذي جعلته على خزائن الأرض، والأب الرحيم الّذي ملّكته أزمّة البسط والقبض، صاحب النقيبة الميمونة، وقاصف الشجرة الملعونة، مكلّم الناس في المهد، والدالّ على منهاج الرشد، الغائب عن الأبصار، الحاضر في الأمصار، الغائب عن العيون، الحاضر في الأفكار، بقيّة الأخيار، الوارث لذي الفقار، الّذي يظهر في بيت اللَّه ذي الأستار، العالم المطهّر محمّد بن الحسن عليهم أفضل التحيّات وأعظم البركات وأتمّ الصلوات.
أللهمّ فهؤلاء معاقلي إليك في طلباتي ووسائلي، فصلّ عليهم صلاة لايعرف سواك مقاديرها، ولايبلغ كثير الخلائق صغيرها، وكن لي بهم عند أحسن ظنّي وحقّق لي بمقاديرك تهيئة التمنّي.
إلهي لا ركن لي أشدّ منك فآوي إلى ركن شديد، ولا قول لي أسدّ من دعائك فاستظهرك بقول سديد، ولا شفيع لي إليك أوجه من هؤلاء فآتيك بشفيع وديد فهل بقي يا ربّ غير أن تجيب وترحم منّي البكاء والنحيب؟
يا من لا إله سواه، يا من يجيب المضطرّ إذا دعاه، يا راحم عبرة يعقوب، ياكاشف ضرّ أيّوب، إغفر لي وارحمني وانصرني على القوم الكافرين، وافتح لي وأنت خير الفاتحين، ياذا القوّة المتين، يا أرحم الراحمين. (1)
خداوندا! آنگاه كه حاجتمندى در برابر تو ايستاده و تو را براى حاجتش شفيع قرار دهد، ولى تو او را شخصى بيابى كه برآورده شدن حاجتش ممتنع است، امّا مطيع تو باشد؛ من از تو طلب شفاعت مى كنم به بزرگواريت و به حق پيامبران برگزيده ات كه به خاطر آنان موجودات را آفريده اى و از آسمان آنچه را كه - دقيق است و بزرگ - فرو فرستاده اى.
1) مهج الدعوات: 411 - 409.
به تو نزديكى مى جويم به سبب نخستين فردى كه تاج جلالت و شكوه بر سرش نهادى وجايگاه نيكويى از فطرت و خلقت به او بخشيدى، همان حجّت تو در ميان آفريدگانت و امين تو بر بندگانت، حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم فرستاده؛
و (تقرّب مى جويم) به آن بزرگوارى كه او را خاستگاه نور او (پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم) و بيانگر راز او قرار دادى، او سرور اوصيا و جانشينان و پيشواى پرهيزكاران، رهبر دين و پيشواى سفيدرويان و پدر بزرگوار امامان هدايتگران؛ حضرت على اميرمؤمنان - درودهاى خداوند بر او باد - است؛
و به تو نزديكى مى جويم به برگزيده برگزيدگان، مادر نورها و انسيّه حوراء، بتول عذرا، حضرت فاطمه زهرا، سلام خداوند بر او باد؛
و (به تو نزديكى مى جويم) به دو نور ديده پيامبر خدا و دو ميوه دل فاطمه زهرا عليها السلام، دو سيّدو دو امام، ابى محمّد حسن مجتبى و ابى عبداللَّه الحسين سيّد الشهداء؛ و به امام سجّاد، زينت بندگان (كسى كه از كثرت عبادت) داراى پينه هايى در اعضاى سجده اش داشت، راهب عرب، علىّ بن الحسين؛ و به امام دانشمند و سيّد حاكم، ستاره پر فروغ و ماه تابان، مولايم محمّد بن علىّ الباقر؛ و به امام صادق، بيانگر مشكلها، نمايانگر حقيقتها، ساكت كننده با دليل هر گوينده را وگنگ كننده زبان جدال كنندگان را، ساكن كننده بانگهاى (بيهودگان)، مولايم امام جعفر بن محمّد صادق؛ و به امام پرهيزكار، خالص برگزيده، نور احمدى، نور درخشان، و پرتو تابان، مولايم امام موسى بن جعفر؛ و به امام برگزيده و شمشير از نيام بركشيده، مولايم امام علىّ بن موسى الرضا؛ و به امام گرامى تر، درگاه اميدواران، راه رشد يافته و دانشمند تأييد شده، سرچشمه حكمتها وچراغ تاريكها، سرور عرب و عجم، هدايتگر به راه حق و راست و موفّق شده به تأييد و راستى مولايمان امام محمّد بن علىّ الجواد؛ و به امامى كه عطاى خداوند جبّار و پدر پيشوايان پاك و اطهار است، علىّ بن محمّد كه در پادگان (دشمنان) متولّد شد، آن كه با پندها اندرز و بيم داد؛
و به امام منزّه از گناهان، و پاكيزه از مظالم و دادخواهىها، دانشمند و نيكوكار، ماه تاريكى ها، بهار مردمان، پرهيزكار، پاك، پاكيزه و نكوكار مولايم امام ابا محمّد حسن بن على عسكرى؛ و به تو نزديكى مى جويم به نگهبان دانايى كه او را بر خزينه هاى زمين قرار دادى و به پدر مهربانى كه زمام بسط و قبض اُمور را به او واگذار نمودى، همان بزرگوارى كه داراى مناقب مبارك و درهم كوبنده درخت ملعون است، سخنگوى با مردم در گاهواره و هدايتگر به سوى راه راست، پوشيده از ديدگان، حاضر در شهرها، پنهان ازچشمها و حاضر در فكرها، باقى مانده برگزيدگان، وارث شمشير ذوالفقار، كسى كه در خانه خداوندى كه داراى پرده هاست، ظاهر مى شود، داناى پاكيزه، امام محمّد بن الحسن كه بهترين تحيّتها و بزرگترين بركتها و كاملترين درودها بر آنان باد.
خداوندا! اينان پناهگاه هاى من درخواسته ها و وسيله هاى من به سوى تو هستند، پس برآنان درودى فرست كه جز تو كسى اندازه اش را نداند و انبوه آفريدگان بر اندك آن راه نيابند و بهترين گمانم را در مورد آنان انجام ده و برترين آرزويم را با تقديراتت محقّق ساز.
خداوندا! تكيه گاهى محكمتر از تو ندارم كه بدان پناه آورده و تكيه زنم و گفتارى استوارتر از خواندن تو را ندارم تا با آن پشت گرم شوم و شفيعانى آبرومندتر از اينان ندارم تا به عنوان شفيع نزد تو آورم.
اى پروردگار من! آيا راهى جز اجابت دعايم و ترحّم نمودن بر اشكها و ناله هايم باقى مانده است؟! اى كسى كه جز او خدايى نيست، اى اجابت كننده دعاى بيچاره اى كه او را بخواند، اى رحم كننده بر اشك حضرت يعقوب، اى برطرف كننده ناراحتى حضرت ايّوب، مرابيامرز و بر من رحم كن و مرا بر گروه كافران يارى نما و براى من راه گشايشى عطا كن كه تو بهترين راهگشايان هستى، اى داراى نيروى قوى، اى مهربانترين مهربانان.
اين دو توقيع شريف از ناحيهٔ مقدّسه به سوي رئيس فرقهٔ حقه ، دانشمند متبحّر شيخ مفيد قدّس سرّه صادر شده است .
توقيع اوّل :
توقيع دوّم :
عالم بزرگوار، شيخ طبرسى رحمه الله در كتاب «إحتجاج» مى نويسد:
در اواخر ماه صفر سال 410 هجرى، نامه اى از ناحيه مقدّسه عليه السلام به سوى شيخ ابى عبد اللَّه محمّد بن محمّد بن نعمان قدس سره رسيد، كه نامه رسان گفته: اين نامه را از ناحيه اى كه متّصل به حجاز است، آورده است.
اينك متن نامه:
للأخ السديد، والوليّ الرشيد،
الشيخ المفيد أبي عبداللَّه محمّد بن محمّد بن النعمان أدام اللَّه إعزازه
من مستودع العهد المأخوذ على العباد
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
أمّا بعد، سلام عليك أيّها الوليّ المولى المخلص في الدين، المخصوص فينا باليقين، فإنّا نحمد إليك اللَّه الّذي لا إله إلّا هو، ونسأله الصلاة على سيّدنا ومولانا ونبيّنا محمّد وآله الطاهرين.
ونعلمك - أدام اللَّه توفيقك لنصرة الحقّ، وأجزل مثوبتك على نطقك عنّا بالصدق- : أنّه قد اُذن لنا في تشريفك بالمكاتبة، وتكليفك ما تؤدّيه عنّا إلى موالينا قبلك، أعزّهم اللَّه بطاعته، وكفاهم المهمّ برعايته لهم وحراسته.
فقف أيّدك (1)اللَّه بعونه على أعدائه المارقين من دينه على ما نذكره (2)واعمل فيتأديته إلى من تسكن إليه بما نرسمه إن شاء اللَّه تعالى.
نحن وإن كنّا ثاوين بمكاننا النائي عن مساكن الظالمين، حسب الّذي أراناه اللَّه تعالى لنا من الصلاح، ولشيعتنا المؤمنين في ذلك، ما دامت دولة الدنيا للفاسقين، فإنّا يحيط علمنا (3)بأنبائكم، ولايعزب منّا شيء من أخباركم، ومعرفتنا بالزلل (4)الّذي أصابكم مذ جنح كثير منكم إلى ما كان السلف الصالح عنه شاسعاً تائهين
ونبذوا العهد المأخوذ منهم وراء ظهورهم كأنّهم لايعلمون.
إنّا غير مهملين لمراعاتكم (1)ولا ناسين لذكركم، ولولا ذلك لنزل بكم اللأواء (2)و (3)اصطلمكم الأعداء، فاتّقوا اللَّه جلّ جلاله، وظاهرونا على (4)انتياشكم من فتنة قد أنافت (5)عليكم يهلك فيها من حمّ أجله ويحمى عليه (6)من أدرك أمله، وهيأمارة لأزوف حركتنا ومبائنتكم (7)بأمرنا ونهينا واللَّه متمّ نوره ولو كره المشركون.
اعتصموا بالتقيّة من شبّ نار الجاهليّة، يحششها عصب اُمويّة، تهول بها فرقة مهديّة، أنا زعيم بنجاة من لم يرم منها (8)المواطن الخفيّة، وسلك في الطعن (9)منها السبل المرضيّة، إذا حلّ جمادي الأولى من سنتكم هذه فاعتبروا بما يحدث فيه واستيقظوا من رقدتكم لما يكون في الّذي يليه.
ستظهر لكم من السماء آية جليّة، ومن الأرض مثلها بالسويّة، ويحدث في أرض المشرق ما يحزن ويقلق، ويغلب من بعد على العراق طوائف عن الإسلام مرّاق، يضيق (10)بسوء فعالهم على أهله الأرزاق.
ثمّ تتفرّج (11)الغمّة من بعده ببوار طاغوت من الأشرار، ثمّ يسرّ بهلاكه المتّقون الأخيار، ويتّفق لمريدي (12)الحجّ من الآفاق ما يأملونه منه على توفير غلبة (13)منهم وإتّفاق، ولنا في تيسير حجّهم على الإختيار منهم والوفاق شأن يظهر على نظام واتّساق.
فليعمل (1)كلّ امرئ منكم ما يقرب به من محبّتنا، وليتجنّب (2)ما يدنيه منكراهيّتنا (3)وسخطنا، فإنّ أمرنا بغتة فجأة حين لاتنفعه توبة ولاينجيه من عقابنا ندم على حوبة، واللَّه يلهمك (4)الرشد ويلطف لكم بالتوفيق برحمته. (5)
نامه اى است براى برادر استوار و سديد، دوست هدايت يافته و رشيد، ابوعبداللَّه محمّد بن محمّد بن نعمان شيخ مفيد - كه خداوند عزّتش را پايدار بدارد - از سوى كسى كه پيمان او به وديعت گذاشته شده و از بندگان گرفته شده است.
به نام خداوند بخشنده مهربان
امّا بعد، سلام بر تو اى دوست مولا، كه در دين مخلص و در اعتقاد به ما از روى يقين ممتاز هستى. ما به خاطر تو، خدايى را كه جز او معبودى نيست حمد و سپاس گفته و از او درود برآقا و مولا و پيامبرمان حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و خاندان پاك او را خواهانيم.
و بر تو - كه خداوند توفيق تو را براى يارى حق دوام بخشيده و پاداش سخنانى كه با راستى از جانب ما مى گويى بيافزايد - اعلام مى نماييم كه: به ما اجازه داده شده كه تو را به شرافت مكاتبه و نامه نگارى افتخار داده و تو را موظّف سازيم كه آنچه از ناحيه ما به تو مى رسد به دوستان ما - كه خداوند آنها را با اطاعت خويش عزّت داده و با رعايت و حراست آنان، اُمور مهمّ آنها را كفايت نمايد - كه در كنار تو هستند، برسانى.
بنابراين، تو - كه خداوند با ياريش در برابر دشمنانى كه از دين حق خارجند، توفيقت دهد -به آنچه كه ياد آورى مى كنيم متوجّه باش و طبق آنچه كه - ان شاء اللَّه - بر تو ترسيم مى نماييم، عمل نموده و به كسانى كه به آنان اطمينان دارى، برسان.
ما گرچه هم اكنون در مكانى دور از مساكن ستمگران به سر مى بريم كه اين نيز بر حسب مصلحتى كه خداوند متعال به جهت ما و شيعيان ما انديشيده
كه مادامى كه دولت دنيا در دست فاسقان است، چنين باشيم؛ با وجود اين، ما از اخبار شما به طور كامل آگاهيم، هيچ چيزى از اخبار شما از ما پنهان نيست، ما از لغزشهايى كه دچار شده ايد آگاهيم، از آن موقعى كه بسيارى از شما به كارهايى روى آورده و متمايل شده اند كه پيشينيانِ شايسته و صالح شما از آنها دور بودند، افرادى از شما با گمراهى و تحيّر زندگى كرده و وعده و پيمانى كه از آنان گرفته شده چنان پشت سر انداخته اند كه گويى از آن خبر ندارند.
ما در رسيدگى و مراعات شما كوتاهى نكرده و ياد شما را فراموش نكرده ايم، و اگر جز اين بود، شدايد و دشواريها بر شما فرود آمده و دشمنان شما را مستأصل و نابود مى كردند.
بنابراين، تقواى خداوند متعال پيشه كنيد، و از ما پشتيبانى نموده و ما را براى رهايى شما از فتنه اى كه به شما روى آورده، يارى كنيد، فتنه اى كه هر كس مرگش فرا رسيده در آن نابودگشته و هر كه به آرزويش رسيده از آن دور مى گردد. و همان فتنه، نشانه نزديكى حركت ما وامتياز دهنده شما در برابر فرمانبردارى و نافرمانى شما از ماست. و اين در حالى است كه خداوند نور خود را به اتمام مى رساند، گرچه مشركان كراهت داشته باشند.
به وسيله چنگ زدن به تقيّه، از دامنزدن به آتش جاهليّت بپرهيزيد كه گروهاى اُموى آن را برافروخته اند تا گروه هدايت شده را بترسانند.
من ضامن نجات كسى هستم كه خود را در اين فتنه به مكانهاى پنهانى آن گرفتار نسازد، و در طعن و دورى از آن، در راه هاى پسنديده گام بردارد.
هنگامى كه ماه جمادى الاُولى سال جارى فرا رسد حادثه اى رخ خواهد داد، از آن حادثه، عبرت بگيريد و از خوابى كه شما را فرا گرفته، بيدار شويد، چرا كه حوادثى پشت سر آن رخ خواهد داد.
به زودى براى شما نشانه آشكارى از آسمان و نظير آن از زمين آشكار خواهد شد. و در شرق زمين حادثه اى رخ خواهد داد كه مردم از آن وحشت نموده و نگران خواهند شد.گروه هايى كه از اسلام خارج شده اند بر عراق چيره شده و مسلّط خواهند گشت، كه در اثر سوء اعمال آنان، زندگى اهل آن، در تنگنا قرار خواهد گرفت.
آنگاه با مرگ طاغوتى از اشرار، گشايشى از اين غم و اندوه خواهد شد، و به
هلاك و نابودى او، پرهيزگاران اخيار خشنود خواهند گشت و كسانى كه از گوشه و كنار دنيا، خواهان سفرحج هستند آنچه كه آرزو دارند با فراوانى به آن خواهند رسيد، ما نيز در آسان نمودن حجآنها بر طبق ميل و موافقت آنان كارهايى را با نظم و هماهنگى خاصّى انجام خواهيم داد.
بنابراين، هر كدام از شما بايد كارى انجام بدهد كه او را به محبّت و مهر ما نزديك نموده و از كارهايى كه خوش آيند ما نيست و موجب خشم ما مى گردد، پرهيز نمايد. زيرا كه امر ما بهيكبار و به طور ناگهانى رخ خواهد نمود و آن موقع، توبه سودى بر حال او نداشته وپشيمانى او از گناه، او را از كيفر ما نجات نخواهد داد.
خداوند تو را به راه رشد ملهم نموده و با رحمت خويش به شما توفيق عنايت فرمايد.
باز در همان منبع آمده است: نامه ديگرى از ناحيه مقدّسه صلوات اللَّه عليه در روز پنجشنبه 23 ذى حجّه سال 412 هجرى صادر شد.
اينك متن نامه:
[من عبداللَّه المرابط في سبيله إلى ملهم الحقّ ودليله]
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
سلام عليك أيّها الناصر للحقّ، الداعي إلى كلمة الصدق، فإنّا نحمد اللَّه إليك الّذي لا إله إلّا هو إلهنا وإله آبائنا الأوّلين، ونسأله الصلاة على [نبيّنا و] سيّدنا ومولانا محمّد خاتم النبيين وعلى أهل بيته الطيّبين الطاهرين.
وبعد فإنّا (1)كنّا نظرنا مناجاتك عصمك اللَّه بالسبب الّذي وهبه لك من أوليائه وحرسك [به] من كيد أعدائه، وشفّعنا ذلك الآن من مستقرّ لنا، ينصب في شمراخ من بهماء (2)صرنا إليه آنفا من غماليل ألجأ إليه السباريت من الإيمان ويوشك أن يكون هبوطنا
منه إلى صحصح من غير بعد من الدهر، ولاتطاول من الزمان ويأتيك نبأ منّا بما يتجدّد لنا من حال، فتعرف بذلك ما نعتمده من الزلفة إلينا بالأعمال، واللَّه موفّقك لذلك برحمته.
فلتكن حرسك اللَّه بعينه الّتي لاتنام أن تقابل لذلك فتنة تسبّل نفوس قوم حرست (1)باطلاً لاسترهاب المبطلين، [و] تبتهج لذمارها (2)المؤمنون ويحزن لذلك المجرمون.
وآية حركتنا من هذه اللوثة (3)حادثة بالحرم (4)المعظّم من رجس منافق مذمّم مستحلّ للدم المحرّم، يعمد (5)بكيده أهل الإيمان، ولا يبلغ بذلك غرضه من الظلم لهم والعدوان، لأنّنا من وراء حفظهم بالدعاء الّذي لايحجب عن ملك الأرض والسماء، فليطمئنّ بذلك من أوليائنا القلوب، وليثقوا بالكفاية منه، وإن راعتهم بهم الخطوب، والعاقبة لجميل (6)صنع اللَّه سبحانه تكون حميدة لهم ما اجتنبوا المنهيّ عنه من الذنوب.
ونحن نعهد إليك أيّها الوليّ المخلص المجاهد فينا الظالمين، أيّدك اللَّه بنصره الّذي أيّد به السلف من أوليائنا الصالحين، أنّه من اتّقى ربّه من إخوانك فيالدين وأخرج ممّا عليه إلى مستحقّيه كان آمناً من الفتنة المضلّة (7)ومحنها المضلّة (8)ومن بخل منهم بما أعاره اللَّه من نعمته، على من أمره بصلته فإنّهيكون خاسراً بذلك لاُولاه وآخرته.
ولو أنّ أشياعنا - وفّقهم اللَّه لطاعته - على اجتماع من القلوب في الوفاء بالعهد عليهم، لما تأخّر عنهم اليمن بلقائنا، ولتعجّلت لهم
السعادة بمشاهدتنا على حقّ المعرفة وصدقها منهم بنا، فما يحبسنا عنهم إلّا ما يتّصل بنا ممّا نكرهه،ولانؤثره منهم، واللَّه المستعان وهو حسبنا ونعم الوكيل، وصلواته على سيّدنا البشير النذير محمّد وآله الطاهرين وسلّم. (1)
[نامه اى از سوى بنده حافظ و نگهبان راه او به سوى الهام شده به حق و دليل آن]
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام بر تو اى ياور حق، كسى كه با سخنى راستين به سوى حق دعوت مى نمايى، ما خداوند را به خاطر تو سپاس مى گوييم، خدايى كه جز او معبودى نيست، و خداى ما و نياكان نخستين ماست و از او براى پيامبرمان و آقا و مولايمان حضرت محمّد خاتم پيامبران و برخاندان پاك و پاكيزه اش درود و سلام مى خواهيم.
و بعد؛ ما در مناجات تو - كه خداوند با آن سببى كه از اولياى خود به تو عنايت نموده و از مكر و حيله دشمنان حفظ كرده؛ تو را محفوظ و مصون بدارد - نظر نموديم و بر اين امر از جايگاه خودمان شفاعت كرديم، جايگاهى كه بر فراز قلّه كوهى كه دست هر كسى به آن نمى رسد، كه مدّت كمى است به جهت افرادى تهى از ايمان، ناگزير از منطقه اى انباشته از درخت (شهرها و آباديها) بدينجا فرود آمديم.
و اميد است در اندك زمانى از اين منطقه به دشتى هموار و وسيع، فرود آييم، در آن موقع اخبار ما و تجدّد احوال ما به تو خواهد رسيد، تا به سبب اين، از رفتار و اعمالى كه موجب نزديكى به ما مى شود باخبر شوى و خداوند از رحمت خود تو را بر اين امر موفّق مى نمايد.
بنابراين، تو - كه خداوند با ديده لطف خود كه هرگز به خواب نرود، حفظت كند - بايد در برابر اين فتنه، فتنه اى كه باطل را در دل گروهى كاشته است، بايستى، تا باطل انديشان رابترسانى كه بدين وسيله مؤمنان بخاطر سركوبى آنان، خوشحال شده و مجرمان و تبهكاران در غم و اندوه فرو روند.
1) الإحتجاج: 325 - 324/2، بحار الأنوار: 176/53 ح 8 .
نشانه حركت ما از اين فتنه، حادثه اى است كه در مكّه معظّمه توسّط منافقى پليد و نكوهيده رخ خواهد داد، منافقى كه ريختن خون حرام را مباح شمرده و با حيله و نيرنگ خود، قصدجان مؤمنان كرده، البتّه به هدف ظالمانه و ستمگرانه خود نخواهد رسيد، چرا كه ما براىحفظ جان مؤمنان دعا مى كنيم، دعايى كه از سوى پادشاه زمين و آسمان پنهان نمانده ومستجاب مى شود.
بنابراين، دلهاى دوستان ما مطمئن گردد و اطمينان داشته باشند كه آسيبى از او، به آنان نخواهد رسيد، گرچه در اين ميان اُمور خطرناكى آنان را به وحشت و ترس خواهد انداخت،و عاقبت و فرجام نيكو به جهت تدبير نيكوى خداى سبحان، بر آنان پسنديده است؛ مادامىكه آنان از گناهانى كه نهى شده اند، اجتناب ورزند.
و ما براى تو - اى دوست مخلص كه در راه ما با ستمگران مبارزه مى كنى، و خداوند تو را با يارى خود تأييد فرمايد؛ همان گونه كه پيشينيان از دوستان شايسته ما را با يارى خود تأييد فرمود - پيمان مى بنديم كه هر كس از برادران تو در دينش تقواى آفريدگار خويش را در نظر بگيرد و آنچه كه بر عهده دارد به مستحقان آن برساند، از اين فتنه گمراه كننده و محنتهاى تاريك آن، در امان خواهد ماند. و هر كس از پرداخت نعمتهايى كه خداوند به او عاريه داده، از مستحقانش بخل ورزد، او در دنيا و آخرت از زيانكاران خواهد بود.
و اگر شيعيان ما - كه خداوند آنان را بر طاعتش موفقّشان كند - در وفاى به آن عهد و پيمانى كه داشتند با دلهاى خود گردهم مى آمدند، مباركى ديدار ما از آنان به تأخير نمى افتاد وسعادت ملاقات ما هر چه زودتر نصيب و روزى آنان مى شد؛ ملاقاتى كه بر اساس شناختى راستين و تصديق از آنان نسبت به ما بود.
پس چيزى آنان را از ما دور نمى دارد، جز آن كه كارهايى كه ما آنها را ناپسند مى دانيم، به ما مى رسد، و خداوند يارى رساننده و او براى ما كافى و بهترين وكيل است و درود و سلام او بر آقاى ما كه مژده دهنده و بيم دهنده؛ يعنى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و خاندان پاك او باد.
در بخش هفتم در فضايل و مناقب امام باقر عليه السلام (رواياتى را بيان كرديم)، در روايت نوزدهم آمده بود:
امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
حضرت موسى عليه السلام از حضرت خضر عليه السلام پرسشى نمود كه پاسخ آن را ندانست. و همچنين حضرت خضر عليه السلام از حضرت موسى عليه السلام سؤالى كرد كه پاسخش را ندانست، اگر من درميان آنان بودم پاسخِ پرسش آنها را مى دادم و از آنان سؤالى مى نمودم كه هيچ كدام پاسخ آن را نداشتند. (1)
از طرفى، شيخ صدوق رحمه الله در «كمال الدين» مى نويسد:
امام رضا عليه السلام مى فرمايد:
أنّه - أي الخضر عليه السلام- ليحضر حيث ذكر، فمن ذكره منكم فليسلّم عليه، وأنّه ليحضر المواسم فيقضي جميع المناسك، ويقف بعرفة فيؤمّن على دعاء المؤمنين، وسيونس اللَّه به وحشة قائمنا عليه السلام في غيبته ويصل به وحدته. (2)
هر كجا نام حضرت خضر عليه السلام برده شود آن حضرت در آنجا حاضر مى شود، هر كسى از شما او را ياد كند بر حضرتش سلام نمايد.
حضرت خضر عليه السلام همه ساله در موسم حجّ حاضر گشته و همه اعمال حجّ را انجام مى دهد، وى در صحراى عرفه مى ايستد و به دعاى مؤمنان آمين مى گويد، و به زودى خداوند او را با قائم ما عليه السلام مأنوس نموده و به وسيله او از تنهايى بيرون خواهد نمود.
از سوى ديگر، شيخ كلينى رحمه الله در كتاب شريف «كافى» مى نويسد:
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
لو كنت بين موسى عليه السلام والخضر عليه السلام لأخبرتهما أنّي أعلم منهما ولأنبأتهما بما ليس في أيديهما. (1)
اگر من در ميان حضرت موسى و حضرت خضر عليهما السلام بودم به آنان مى گفتم كه: من از آنها داناترم، و به آنها خبر مى دادم كه چندان علم و دانشى ندارند.
نويسنده رحمه الله مى گويد: آرى، اين مقام و منزلت حضرت خضر عليه السلام نسبت به امام باقر و امام صادق صلوات اللَّه عليهما است، با اين كه وى داراى آن چنان دانش و مقامى بوده و به هنگام ذكرش حاضر مى شده، در عين حال، او از پيروان و رعاياى امام منتظر؛ حضرت مهدى ارواحنا فداه است.
(اينك اين پرسش مطرح است) كه اى دوستداران اهل بيت عليهم السلام! وقتى پيروآن حضرت، از چنين دانش و مقامى برخوردار است پس پيشوا و امام او، چه مقام و منزلتى دارد؟
آيا معقول است كه آن حضرت به هنگام ياد و ذكر شو حاضر نشود؟ با وجود اين كه در كتاب شريف «كافى» آمده است:
على عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ» (2)؛ «و بگو: عمل كنيد! خداوند و فرستاده او و مؤمنان اعمال شما را مى بينند»، فرمودند:
منظور از مؤمنان، ما امامان هستيم. (3)
بنابراين، چرا ما همواره نبايستى به نام زيباى آن حضرت متوسّل نشويم، تا بدين وسيله خداوند متعال ديدار و پيروى او را نصيب ما گرداند؟
چرا نبايد در پيشگاه خداوند متعال و آن بزرگوار مراقب و مواظب اعمال و رفتار ناپسندمان نشويم با اين كه ما در محل ديد و شنود امام و پيشواى
خود هستيم چه رسد به خالق و آفريدگارى كه نامهايش مقدّس و نعمتهاى ظاهرى و باطنيش فراوان است.
آنچه بيان شد، آخرين مطالبى بود كه در جلد دوّم اين كتاب آورديم، گرچه اندكى از زياد و نمى از يم بود. در عين حال، همين مقدار براى جست و جوگر هدايت كافى است، اگر چنانچه اين كتاب داراى اشتباهاتى باشد از خداوند متعال براى آنها و همه گناهانمان پوزش مى طلبم.
از خوانندگان برادران ايمانى اُميد دارم كه ما را با خير و نيكى ياد نموده و به هنگام استفاده از مطالب اين مجلّد نيز از دعاى خير فراموش نفرمايند.
اين مجموعه ارزشمند به يارى خداوند متعال در مشهد آقا و مولايم اميرمؤمنان على بن ابى طالب - كه بر آن بزرگوار و دوستانش بهترين درودها و سلام باد – به دست نويسنده آن؛ بنده نيازمندِ خداى بى نياز، احمد بن رضى الدين موسوى مستنبط تبريزى غروى در تاريخ 25 ذى قعده سال 1373 از هجرت نبوى صلى الله عليه وآله وسلم پايان يافت. (1)
قم؛ محمّدحسين رحيميان
1) آرى، آنچه گذشت قطره اى از درياى ژرف و بى كران مناقب و فضايل حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم و خاندانپاك و پاكيزه اش عليهم السلام بود كه در اثر تلاش و اخلاص دانشمندى وارسته و عاشق اهل بيت عليهم السلام به رشته تحرير درآمده است، اينك توفيق الهى و عنايات خاندان عصمت و طهارت به ويژه مولايمان امام زمان (ارواحنا فداه) شامل حال اين بنده ناچيز گرديده و با كمى سرمايه دانش، با همه توان به ترجمه اين اثر ارزشمند - كه اميد است لغزشها و كاستىهاى آن مورد عفو دانش پژوهان قرار گيرد - پرداخته و در شوّال المكرّم سال 1423 ه در جوار كريمه اهل بيت عليهم السلام حضرت فاطمه معصومه (سلام اللَّه عليها) پايان يافت.
اين فهرست توسّط جناب آقاي ظريف بر اساس شمارهٔ حديث ها (از 1 تا 672 در جلد اوّل و 673 تا 1204 در جلد دوّم) تنظيم شده است .
فضائل پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله
صلوات بر محمد وآل محمد عليهم السلام
فضائل مشترك پيامبر اكرم و اميرالمؤمنين علي عليهما السلام
فضائل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام
فضائل حضرت فاطمهٔ زهراء سلام الله عليها
فضائل مشترك حسنين عليهما السلام
فضائل حضرت امام حسن عليه السلام
فضائل حضرت امام حسين عليه السلام
فضائل امام سجّاد عليه السلام
فضائل امام محمّد باقر عليه السلام
فضائل امام جعفر صادق عليه السلام
فضائل امام موسي كاظم عليه السلام
فضائل حضرت امام رضا عليه السلام
فضائل حضرت جواد الأئمّه عليه السلام
فضائل حضرت امام هادي عليه السلام
فضائل حضرت امام حسن عسكري عليه السلام
فضائل حضرت امام زمان صلوات الله عليه
فضائل اهل بيت عليهم السلام
ويژگي هاي امامان عليهم السلام
فضيلت سادات
اوصاف و فضائل شيعيان
نور آن حضرت
ولادت آن حضرت
مشاهدات حليمه
فضائل آن حضرت
معجزات آن حضرت
فضائل آن حضرت در روز قيامت
گفتار آن حضرت
نخستين چيزى كه خدا آفريد نور پيامبر بود: 783 ، 720 ، 677.
نور آن حضرت از نور خدا جدا گرديده: 677، ،169 ،44 ،18.
نور آن حضرت هزار سال در پيشگاه احديت تسبيح مى گفت: 783.
نور آن حضرت در حجابهاى دوازده گانه تسبيح مى گفت: 783.
آفرينش نورى انبياء از ذرات نور آن حضرت بود: 783.
از نور آن حضرت اهل بيتش را آفريد: 44.
از نور آن حضرت عرش را آفريد: 907.
خواب عباس پيش از تولد آن حضرت در مورد ولادتش: 719.
كيفيت انعقاد نطفه آن حضرت: 744.
هنگام ولادت نورش عالم را فراگرفت: 785 ، 718.
نورى از طرف حجاز پخش شد و همه مشرق را فراگرفت: 39.
فرشتگان گرداگرد او گرد آمدند: 718.
فرشتگان در آسمان يكديگر را بشارت دادند: 718.
آنچه در زمين و آسمان بود تسبيح خدا نمود: 46.
دستها را بر زمين گذاشت و سر بسوى آسمان برداشت: 39.
ندائى را آمنه شنيد كه سرور همه خلايق را به دنيا آوردى: 39.
شيطان در هم شكسته شد: 46.
ابليس از ورود به آسمانها منع گرديد: 39.
صدايى از آسمان برخاست كه حق ظاهر و باطل نابود گرديد: 46.
همه بتها به رو بر زمين افتادند: 46.
ايوان كسرى به لرزه در آمد و چهارده كنگره آن درهم ريخت: 39.
طاق كسرى شكست و آب دجله در قصر آن جارى شد: 39.
تخت هر پادشاهى سرنگون و خودش لال گرديد: 39.
علم كاهنان از ايشان گرفته شد و سحر ساحران باطل گرديد: 39.
آتشكده فارس خاموش شد: 39.
درياچه ساوه خشكيد: 39.
هميشه لباسش قبل از آنكه بشويد شسته مى شد: 751.
درختى خشكيده به بركت آن حضرت سبز شد: 751.
هر جا آن حضرت نشست حاصلخيز گرديد: 751.
سرما و گرما او را آزار نمى داد: 751.
در آفتاب ابرى بر او سايه مى افكند: 751.
شيرخوردن و غذا خوردنش را با نام خدا شروع و با حمد خدا پايان مى داد: 751.
آنچه از او خارج مى شد زمين مى بلعيد: 753.
بچّه بزى را گرگى ربوده بود و به دعاى آن حضرت بازگردانيد: 751.
وقتى يك ساله شد كلامى زيبا در تقديس پروردگار گفت: 47.
هرگز صدقه نمى خورد: 47.
مرا از گرفتن صدقه نهى فرمود: 47.
سرپرستى و رفتار محبت آميز ابوطالب با آن حضرت: 750.
او علّت غائى و نهائى آفرينش است: 720.
اگر او نبود خداوند افلاك را نمى آفريد: 783.
آسمان و زمين را خدا از نور آن حضرت آفريد: 164.
گرامى ترين و برترين بنده نزد خدا است: 722 2.
بهترين مخلوق الهى است: 49 46.
سرور همه مخلوقات است: 62.
نام او از نام خداوند مشتق گرديده: 3.
خدا نام او را همه جا با نام خود قرين ساخته: 783.
تعظيم و احترام در برابر نام رسول خدا: 58 ،57، 43.
نام آن حضرت در كتب آسمانى: 8.
نام آن حضرت در امتهاى پيشين: 885.
نام آن حضرت در قرآن: 885.
نامهاى آن حضرت: 57.
برترى او بر همه مخلوقات: 48.
برترى او بر انبياء و تمام پيامبران: 885 2.
حضرت موسى درخواست مىكند از امت او باشد: 774.
نود و نه جزء از عقل به او عطا شده: 40.
هفتادو دو حرف از اسم اعظم به او عنايت شده: 748 50.
دانش تمام پيامبران و آنچه بوده و خواهد بود به او آموخته شده: 787، 745، 51.
علم اهل مشرق و مغرب و اهل آسمان و زمين نسبت به علم او مانند قطره است: 42.
آنچه به همه پيامبران عطا شده به او عطا گرديده: 748.
پنج نعمت به آن حضرت عطا شده كه به پيامبران ديگر عطا نشده است: 747.
«مثانى» جز به آن حضرت در ميان پيامبران عنايت نشده: 716.
سرچشمه همه كرامتها است: 885.
در معراج به جايى رسيد كه جبرئيل قدم نگذاشته بود: 768.
در معراج به حدّى بالا رفت كه جبرئيل توان آن را نداشت: 724.
در سدرة المنتهى با پروردگار مناجات نمود: 885.
خدا از مردم براى تصديق رسالتش پيمان
گرفته: 885.
خدا دستور اطاعت او را براى همگان صادر فرموده: 885.
اعمال مردمان بر او عرضه مىشود: 740.
بى رغبتى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به دنيا: 734.
هرگز نان گندم نخورد و از نان جو سير نشد: 754.
كرم آن حضرت به مشركى كه اراده كشتن او را داشت: 63.
وفا كردن به وعده اش: 752.
زليخا بر اثر محبّت پيامبر مورد لطف الهى قرار گرفت: 60.
از سواده در بيماريش خواست كه از او قصاص كند: 64.
مهمترين و قوى ترين معجزه آن حضرت قرآن است: 52.
معجزه هر عضوى از اعضاء وجود آن حضرت: 756.
ران گوسفندى را براى چهل نفر پخت و همگى سير شدند: 747.
سفره و مائده آسمانى با انارهاى بهشتى: 728.
اطاعت درختان از فرمان آن حضرت: 755.
دانه اى را كه با آب دهان مى مكيد و مىكاشت فوراً مى روئيد: 760.
گياه خشكيده اى به بركت آب دهان آن حضرت سبز شد: 733.
اطاعت جمادات از آن حضرت: 755.
سنگريزه ها را با دست آرد كرد و خمير نمود و بر آن مهر زد: 739.
چسبيدن سنگى كه ابوجهل مى خواست بر سر آن حضرت بزند به دست او: 762.
شكستن پاى ابوجهل با سنگى كه مى خواست سر پيامبر را با آن بشكند: 732.
تكلّم درخت و كلوخ و زمين و پاسخ گفتن به سلام آن حضرت: 729.
گفتگوى آن حضرت با سوسمار: 54.
اژدهايى كه سر راه را بر لشكريان آن حضرت در جنگ احد گرفت: 764.
گوساله اى كه آل ذريح را از آمدن پيامبر باخبر كرد: 736.
خبر دادن از سؤال دو نفر از اصحاب: 766.
خبر دادن از سؤالات جمعى كه خدمت آن حضرت رسيدند: 765.
سؤال كردن پس از رحلت آن حضرت از او: 746.
بدن آن حضرت پس از قبض روح بيش از سه روز در زمين نمى ماند: 703.
بوى مشك خوشبو از مرقد آن حضرت: 771.
تسليت به خاندان رسالت از طرف پروردگار در رحلت آن حضرت: 788.
جبرئيل و فرشتگان و روح در مراسم غسل و دفن آن حضرت: 775.
نخستين كسى است كه هنگام دميدن صور از قبر خوانده مى شود: 885.
نخستين شفاعت كننده است: 885.
خدا شفاعتش را مژده داده است: 885.
دعاى خود را براى شفاعت امّتش در قيامت ذخيره كرده: 780.
دعاى خود را براى شفاعت اهل كبائر از امّتش ذخيره كرده: 781.
چهار طايفه را شفاعت مى كند: 16 ، 10.
صاحب كوثر و لواى الهى است: 885.
بر فراز منبرى از نور قرار مى گيرد: 885.
نخستين كسى است كه درِ بهشت را مى كوبد: 885.
گشاينده درهاى بهشت است: 885.
خطبه شيوا و طولانى آن حضرت در معرّفى خود و حضرت على عليه السلام: 885.
فرمايش آن حضرت به مرد تهيدست: 721.
فرمايش آن حضرت در مورد دوستى: 773.
فرمايش آن حضرت در مورد معاشرت: 763.
فرمايش آن حضرت در مورد هديه: 725.
فضيلت صلوات
آداب صلوات
مكان هاي ذكر صلوات
رسيدن به مقام خلّت: 90.
بهترين و برترين عمل: 78.
سنگين ترين چيز در ميزان عمل: 70.
باعث عنايت پروردگار و آمرزش او: 81.
باعث نابودى گناهان: 72.
باعث برآمدن حاجات: 79 73.
باعث تخفيف عذاب از طايفه بنى اسرائيل: 84.
باعث حفظ فرزندان بنى اسرائيل: 84.
باعث فتح و پيروزى يهود بر دشمنان: 86.
باعث عبور از دريا: 84.
تبديل عذاب اهل گورستان به حور و قصور: 88.
باعث دورى شيطان انس: 74.
عوض اعمال صالح و شايسته: 82.
بوسيدن پيامبر صورت صلوات فرستنده را در خواب: 89.
صلوات فرستنده نزديكترين مردم به پيامبر است در قيامت: 77.
خدا و همه مخلوقات بر صلوات فرستنده درود فرستند: 67.
فرشتگان براى او دعا مى كنند: 65.
ابلاغ صلوات به پيامبر توسّط فرشتگان: 779 ، 778 ، 743 ، 723.
فرشتگانى غذا و نوشيدنى آنها صلوات است: 776.
فرشتگانى تا قيامت بر آن حضرت صلوات مى فرستند: 783.
فضيلت يك مرتبه صلوات: 76 75.
فضيلت سه مرتبه صلوات از روى شوق: 73.
فضيلت ده مرتبه صلوات فرستادن: 69.
ده مرتبه صلوات، مهريّه حضوت حوّا: 742 ، 66.
فضيلت صد مرتبه صلوات: 79 69.
فضيلت اجتماع جمعى كه صلوات
مى فرستند: 80.
مذمّت ترك صلوات: 67 65.
مذمت ترك صلوات بدون ذكر آل: 68.
فضيلت بالا بردن صدا در هنگام صلوات: 71.
هنگام ديدن يكى از سادات: 89.
در ركوع و سجود و قيام: 91.
در طواف: 92.
در نوشتار: 93.
خدا، پيامبر و حضرت على عليهما السلام را از نور خود آفريده و آن دو با هم بوده اند: 748.
آن دو حجاب پروردگار جهانيانند: 18.
آن دو مقام پروردگار عالميانند: 18.
باطن اين دو بزرگوار لاهوتى است: 18.
آغاز آفرينش به سبب اين دو بزرگوار بوده: 18.
پايان هستى و تقديرات به سبب اين دو بزرگوار است: 18.
حضرت آدم نام آن دو را در عرش ديد: 741.
انبيا بر ولايت اين دو بزرگوار مبعوث شده اند: 19.
آمرزش گناه بنى اسرائيل به واسطه اعتقاد آنها به ولايت اين دو بوده: 786.
در روز جمعه مردم را براى گرفتن ميثاق نسبت به ولايت آن دو بزرگوار گرد آورده: 735.
هر كه ولايت آن دو بزرگوار را داشته باشد خدا به او رحم كند: 741.
هر كه با آن دو بزرگوار دشمنى كند خدا او را عذاب نمايد: 741.
آن دو پدر اين امّت هستند: 674.
حقّ آن دو از حقّ پدر و مادر بيشتر است: 674.
نيكى و احسان آن دو بزرگوار به ما بيش از پدر و مادر است: 674.
اين دو بزرگوار به شكر و سپاس سزاوارتر از پدر و مادرند: 674.
كسى كه اطاعت اين دو بزرگوار را بر پدر و مادر ترجيح دهد خدا او را مقدّم دارد: 674.
كسى كه اين دو بزرگوار نزد او گرامى تر از پدر و مادر نباشند نزد خدا بى ارزش است: 674.
احترام هر كسى نزد خدا بستگى دارد به احترامى كه نسبت به اين دو بزرگوار مى گذارد: 674.
مقدار ثواب نماز هر كسى بستگى دارد به تعظيمى كه نسبت به اين دو بزرگوار مى گذارد: 674.
رعايت حقّ اين دو بزرگوار باعث مى شود كه ضايع كردن حق ديگران ضررى به او نزند: 674.
عدّه اى از فرشتگان غذا و نوشيدنى آنها صلوات بر اين دو بزرگوار است: 776.
روح اين دو بزرگوار را خدا به مشيّت خود قبض كند: 15.
فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام
فرشتگان و حضرت علي عليه السلام
پيامبران و حضرت علي عليه السلام
خاتم الأنبياء و حضرت علي عليه السلام
دوستي حضرت علي عليه السلام
هر كس حضرت علي عليه السلام را دوست بدارد
دشمني حضرت علي عليه السلام
دشمن حضرت علي عليه السلام
شجاعت حضرت علي عليه السلام
حضرت علي عليه السلام و بهشت و دوزخ
حضرت علي عليه السلام و قيامت
حضرت علي عليه السلام و معراج
ولايت حضرت علي عليه السلام
كسي كه ولايت حضرت علي عليه السلام را دارد
كسي كه ولايت حضرت علي عليه السلام را رها كند
كسي كه ولايت حضرت علي عليه السلام را انكار كند
علم حضرت علي عليه السلام
معجزات و كرامات آن حضرت
گفتار ديگران دربارهٔ آن حضرت
حكايات مربوط به آن حضرت
مذمّت پنهان كردن فضائل آن حضرت: 142.
فضائل او را جز منكر بدبخت كسى رد نمى كند: 885.
فضائل آن حضرت غير قابل شمارش است: 824.
سه هزار منقبت در يك شب: 129.
مباهله برترين فضيلت آن حضرت: 847.
از گذشتگان كسى بر او پيشى نگرفته: 855.
از آيندگان كسى به مقام او نخواهد رسيد: 855.
هيچكس از آفريدگان با او مقايسه نشود: 882.
جانشين خدا بر بندگان: 859، 857 ،241 ،112.
حجّت خدا بر آفريدگان: 857 ،844، 310 ، 241 ،240 226، 152 ،106 ،102.
نور خدا در زمين: 102.
نور خدا كه خاموشى ندارد: 202.
چشم بيناى خدا بر مخلوقات: 856، 849، 226، 202، 106.
گوش شنواى الهى: 849.
زبان گوياى پروردگار در ميان خلق: 849 ،310 ،226 ،202.
دست تواناى خداوند: 310 ،226.
دست گسترده رحمت الهى: 849.
قلب خدا كه در بردارنده اسرار است: 226.
وجه خدا در آسمانها و زمين: 849 310.
كلمه بزرگ الهى: 96.
جنب اللَّه: 856، 849 ،310 ،226.
سبيل اللَّه يعنى راه خدا است: 1049.
درِ رحمت الهى: 849 ،310 ،239 ،202 ،126 ،106.
رحمت الهى بر دوستان خدا: 241.
ريسمان محكم پروردگار: 849، 310 ،251 ،106.
دست آويز مورد اطمينان الهى: 849 ،310 ،106.
برگزيده الهى: 310.
حجاب پروردگار: 139 106.
مدافع حريم الهى: 106.
يارى كننده دين خدا: 106.
كتاب ناطق پروردگار: 874.
مجموعه صحيفه هاى آسمانى: 251.
برپادارنده عدالت: 106.
منادى عدل و توحيد: 846.
پرچم برافراشته: 124.
پرچم هدايت: 724 154 106.
راه روشن حق: 849.
راه راست هدايت: 239 126.
چراغ فروزنده در تاريكى ها: 844 240.
پيشواى هدايتگر: 846 ،844 ،240.
پيشواى اولياء الهى: 126 106.
پيشواى مؤمنان: 310.
پيشواى روسفيدان: 126.
پيشواى پرهيزكاران: 228، 222 ،130.
نشانه پرهيزكارى: 106.
فرمانرواى هر مرد و زن با ايمان: 310 ،241 ،112.
سرور اوصياء: 251 ،238 ،222 ،220 ،130.
سرور راستگويان: 238.
صدّيق اكبر: 856، 844 ،240 ،30.
أنزع بطين (دور شده از شرك و سرشار از علم): 826 ،214.
نقطه زير باء: 94.
فاروق اعظم: 856 ،845 ،844 ،240.
نبأ عظيم: 310، 251.
حاكم و مدبّر امّت: 849.
گواه بر امّت: 849.
نور آفرينش: 251.
نور اطاعت كنندگان: 724 ،126 ،106.
پدر امامان نيكو چهره و پربركت: 310 ،130.
پدر يتيمان: 310.
ياور اهل ايمان: 310.
كشتى نجات: 251 ،106.
بر طرف كننده گرفتارىها: 841.
نگاه كردن به چهره آن حضرت عبادت است: 797 ،250.
اگر او نبود خدا عبادت نمى گرديد: 106.
اگر او نبود حق از باطل تشخيص داده نمى شد: 240، 106.
اگر او نبود مؤمن از كافر تشخيص داده نمى شد: 106.
اگر او نبود پاداش و كيفرى نبود: 106.
او به روح عظمت تأييد شده: 112.
حزب او حزب خدا است: 859.
حق با او، و او با حق است: 885، 859.
هرگز از حق تجاوز نمىكند: 885.
هميشه در حال فكر و انديشه است: 885.
دنيا او را از ياد خدا مشغول نمىكند: 885.
غذايى را كه مايل بود به سائل عطا كرد: 828.
خاتم خود را به فقيرى بخشيد: 310، 251.
خدا به سبب او دين را كامل نموده: 845، 310.
خدا به سبب او دين را عزيز گردانيده: 141.
خدا به سبب او اهل ايمان را گرامى داشته: 141.
خدا به سبب او به خوبان عزت و آبرو بخشيده: 141.
خدا به سبب او لشكريان را يارى نموده: 141.
خدا به سبب او از مردم عهد وپيمان گرفته:117.
خدا به سبب او بر خلق احتجاج مى كند: 206.
خدا به سبب او رحمت خود را نازل مى كند: 849.
خدا به سبب او باران را بر بندگانش نازل گرداند: 206.
خدا به سبب او بدى را از مردم دور گرداند: 206.
خدا به سبب او گناهان را محو نابود كند: 849.
خدا به سبب او محافل را زينت بخشيده: 141.
خدا به سبب او مردم را هدايت نموده است: 310 34.
از نور آن حضرت آسمان ها را آفريد: 907.
امر ملأ اعلى به عهده او است: 152.
حضرت على عليه السلام در آسمان هفتم مانند خورشيد براى اهل آنجا مى درخشد: 141.
در آسمان دنيا مانند ماه در شب تاريك
براى اهل زمين نور مى دهد: 141.
مَثَل او مثل خورشيد است: 141.
مَثَل او مَثَل ماه است كه هرگاه طلوع كند تاريكى ها را روشن مى كند: 141.
مَثَل او مثل بيت اللَّه الحرام است: 141.
مقصود از بيت اللَّه او است كه هر كه وارد آن شود ايمن است: 310.
مقصود از طور سينين او است: 303.
مقصود از «حىّ على الصلاة» و «حىّ على الفلاح» او است: 310.
روح نماز مؤمن است: 310.
كسى كه راه او را بپيمايد به حق ملحق مى شود: 154.
او مبتلا است و مردم به او مبتلا مى شوند: 724.
او وسيله آزمايش امّت است: 885.
هرگز بر بتى سر فرود نياورده: 885.
بر شانه پيامبر بالا رفت و بتها را بر زمين كوبيد: 310 124.
دو بت لات و عزى را بر زمين كوبيد: 310.
هبل اعلى و مناة ثالثه را ويران كرد: 310.
خوشبخت به سبب او خوشبخت مى شود:885.
اطاعت از حضرت على عليه السلام باعث خوشبختى است: 398.
مخالفت با حضرت على عليه السلام باعث بدبختى است: 398.
مؤمنان با ياد او شادند: 885.
منافقان با ياد او اندوهگين مىباشند: 885.
خداوند از نور چهره حضرت على عليه السلام فرشتگان را آفريد: 218، 210.
حضرت على عليه السلام در عالم انوار معلّم جبرئيل بود: 175.
جبرئيل خادم و خدمتگزار آن حضرت بوده است: 251.
حضرت على عليه السلام ستارهاى بود كه از عرش طلوع مى كرد و جبرئيل مى ديد: 175.
فرشتگان تسبيح و تهليل و تكبير پروردگار را از او آموختند: 224.
فرشتگان او را مى شناسند: 27.
اسرافيل اول كسى است از اهل آسمان كه حضرت على عليه السلام را برادر گرفت: 195.
حاملان عرش اول كسانى هستند از اهل آسمان كه به دوستى حضرت على عليه السلام مفتخرند: 195.
فرشتگان به ديدار حضرت على عليه السلام اشتياق فراوان دارند: 889، 106.
فرشتگان آسمان او را زيارت مى كنند: 310.
خداوند فرشته اى را به صورت حضرت على عليه السلام براى آنها آفريده است: 842 ،106.
فرشتگان سدرة المنتهى براى مثال حضرت على عليه السلام تواضع مى كنند: 30.
تسبيح و عبادت آنها دعا براى حضرت على عليه السلام و شيعيان آن حضرت است: 106.
ثواب تسبيح و تقديس خود را هديه به دوستان حضرت على عليه السلام مى كنند: 842 ،210 ،106.
فضائل آن حضرت را گفتگو مى كنند: 241.
بعضى از فرشتگان خوراكى و آشاميدنى
آنها صلوات بر حضرت على عليه السلام است: 227.
براى آن حضرت و شيعيان و دوستانش طلب مغفرت مى كنند: 143.
خدا هر روز به حضرت على عليه السلام بر فرشتگان مقرّب مباهات مى كند: 852 ، 823.
فرشتگان به ولايت آن حضرت به خدا تقرّب مى جويند: 874 19.
فرشتگانى كه محبت آنها به آن حضرت شديدتر باشد نزد خدا شريفترند: 889.
فرشتگان آن حضرت بر فرشتگان ديگر افتخار مى كنند: 846.
به جانشينى حضرت على عليه السلام براى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم خشنود شدند: 159.
براى گرفتن آبى كه از دست آن حضرت مى ريخت سبقت مى گرفتند: 176.
شفاعت آن حضرت درباره فرشتهاى كه خدا بر او غضب كرده بود: 876.
هيچ فرشته اى در آسمان قدم از قدم بر نمىدارد مگر با اجازه او: 152.
در جنگها جبرئيل از طرف راست، ميكائيل از چپ و عزرائيل پيشاپيش او بود: 822.
محبّت او بر اهل آسمانها واجب گرديده: 220.
انبيا و حضرت على عليه السلام:
خدا او را چهل هزار سال پيش از آدم عليه السلام آفريده است: 224.
او امين خدا بر پيامبران و رسولان بود: 856.
او سفير سفراء بوده است: 117.
در غيب و نهان با همه انبيا و در ظاهر و آشكار با رسول خدا بود: 874
خدا در پنهانى انبيا را به سبب او تأييد نموده است: 96.
او هر پغمبرى را هنگام گرفتارى نجات داده است: 174.
همه امّتها به اطاعت آن حضرت فرا خوانده شده اند: 117.
پيامبران برانگيخته شدند تا اقرار به امامت او كنند: 860.
هيچ پيامبرى به پيامبرى نرسيد مگر با اقرار به ولايت آن حضرت: 849.
آدم سزاوار نشد كه خدا به دست خود او را بيافريند جز با ولايت حضرت على عليه السلام: 701.
حضرت آدم توبه اش به سبب او پذيرفته شد: 251 117.
نوح را او در كشتى آرامش بخشيد و به ساحل رسانيد: 112.
ابراهيم را او از آتش خارج نمود: 112.
خدا آهن را براى داود به واسطه اسم آن حضرت نرم كرد: 147.
او معلم سليمان بن داود بود: 112.
او عرش بلقيس را نزد سليمان حاضر نمود: 173.
موسى به مقام تكلّم با خدا نرسيد جز با ولايت حضرت على عليه السلام: 701.
او موسى را از دريا عبور داد: 112.
او با موسى از ميان درخت صحبت كرد: 152.
او خضرى است كه موسى را تعليم نمود: 112.
خضر از شيعيان حضرت على عليه السلام است: 110.
زن نابينايى كه به دوستى حضرت على عليه السلام خضر برايش دعا كرد و شفا گرفت: 831.
او يونس را از شكم ماهى خارج نمود: 112.
او يوسف را از ميان چاه نجات داد: 117.
در پذيرفتهشدن دعايش همانند نوح بود: 874.
در داورى شبيه ترين مردم به نوح بود: 885.
در حلم و بردبارى شبيه هود بود: 885.
در صبر و شكيبايى مانند ايّوب بود: 874.
در عزم و اراده شبيه صالح بود: 885.
در علم و دانش شبيه ابراهيم بود: 885.
در سخاوت همانند ابراهيم بود: 874.
در تسليم و راستى همانند حضرت اسماعيل بود: 874.
در شكيبايى شبيه اسماعيل بود: 885.
در تعاون و يارى شبيه اسحاق بود 885.
در مصائب شبيه يعقوب بود: 885.
در تكذيب شدن شبيه يوسف بود: 885.
در توانايى و زيبايى صدا مانند داود بود: 874.
در شكوه و سلطنت مانند سليمان بود: 874.
در زهد شبيه موسى بود: 885.
در رشد شبيه عيسى بود: 885.
در آيت و نشانه بودن همانند عيسى بود: 874.
در خُلق و خوى شبيه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بود: 885.
حضرت على و پيامبر عليهما السلام از يك نور آفريده شده اند: 874.
خداوند حضرت على عليه السلام را از نور پيامبر آفريده است: 885.
حضرت على و پيامبر عليهما السلام از يك طينت سرشته شده اند: 885.
حضرت على و پيامبر عليهما السلام از طينت زير عرشى آفريده شده اند: 882.
حضرت على عليه السلام، نفس پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و جان آن حضرت است: 847 251 187.
جان او جان پيامبر، و جان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم جان او بود: 918.
حضرت على از پيامبر و پيامبر از حضرت على عليهما السلام است: 166 141 112.
نزديكترين شخص از نظر خويشاوندى با پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود: 885.
بين او و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم برادرى برقرار گرديد: 885 857.
سِرّ و ضمير حضرت على عليه السلام همگون با سِرّ و ضمير پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود: 885.
حضرت على عليه السلام ظاهر و باطن، پنهان و آشكار پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود: 141.
حضرت على عليه السلام ملازم، رفيق، همدم و روح پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود: 141.
حضرت على عليه السلام به منزله چشم و گوش پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود: 918.
حضرت على عليه السلام نسبت به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به منزله روح بود نسبت به جسد: 130.
حضرت على عليه السلام نسبت به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به منزله سر بود نسبت به بدن: 130.
حضرت على عليه السلام نسبت به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به منزله ذراع بود نسبت به بدن: 154.
حضرت على عليه السلام دست پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود كه با او به خواسته هايش مى رسيد: 154.
حضرت على عليه السلام شمشير پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود كه با او دشمنان را نابود مى كرد: 154.
حضرت على عليه السلام معاون و مددكار پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود: 310.
حسب او حسب پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم است: 885.
نسب او نسب پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم است: 885.
شناخت آن حضرت شناخت پيامبر است:130.
اطاعت او اطاعت پيامبر است: 859 130.
معصيت و نافرمانى او معصيت پيامبر است: 859.
جدائى از او جدائى از پيامبر است: 859.
مصافحه كردن با او مصافحه كردن با پيامبر است: 229.
معانقه كردن با او معانقه كردن با پيامبراست: 229.
فصاحت او فصاحت پيامبر است: 166.
درايت او درايت پيامبر است: 166.
دوستى او دوستى پيامبر است: 130 100.
دوست او دوست پيامبر است: 885.
دشمنى او دشمنى پيامبر است: 130.
دشمن او دشمن پيامبر است: 885.
برگزيده او برگزيده پيامبر است: 885.
پذيرفتن ولايت او پذيرفتن ولايت پيامبر است: 141.
او نسبت به پيامبر بمنزله هارون بود نسبت به موسى: 859 ،857 ،180.
جانشين پيامبر است بر مردمان: 241 ،130 ،129.
محبوبترين مردان نزد پيامبر بود: 918.
محبّت كسى نسبت به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم شديدتر از حضرت على عليه السلام نيست: 724.
كسى فرمانبردارتر از حضرت على عليه السلام براى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نبوده است: 724.
از طرف رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم منصب قضاوت داشت: 310.
پرچمدار رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود: 310.
جز حضرت على عليه السلام كسى از طرف پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ادا نمى كند: 112.
اگر پيامبر پايان بخش انبيا نبود حضرت على عليه السلام با آن حضرت در نبوّت شركت داشت: 222.
وصىّ رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم است: 125.
سزاوارترين شخص به مقام رسول خدا است: 124.
بهترين شخص امت است بعد از پيامبر: 251 ، 129.
هر كه مولايش پيامبر است على مولاى اوست: 310 ،859 ،126.
راه و روش او راه و روش پيامبر است: 885.
نام او به همراه نام پيامبر در آسمانها نوشته شده: 885.
پيامبر را جز خدا و حضرت على عليه السلام كسى نشناخته است: 246.
حضرت على عليه السلام را جز پيامبر و خدا كسى نشناخته است: 246.
جز حضرت على، پيامبرعليهما السلام را بر آن حقيقتى كه خدا آفريده نديده است: 245.
براى پيامبر حقّى است كه جز خدا و حضرت على عليه السلام آن را نمى داند: 880.
براى حضرت على عليه السلام حقّى است كه جز خدا و پيامبر آن را نمى داند: 880.
هر كه او را به غير پيامبر قياس كند جفا نموده است: 166.
به غم و اندوه پيامبر اندوهگين مى گشت: 918.
پيامبر به غم و اندوه او غمگين مى شد: 918.
او غبار غم و اندوه از چهره پيامبر مى زدود: 885 ،874 ،870.
صاحب حوض و پرچم رسول خدا در قيامت است: 129.
شستشو دهنده پيامبر است بعد از وفات او: 885.
پرداخت كننده بدهى و وام رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بود: 310.
حضرت على و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در يك قصر خواهند بود: 220.
دعاى پيامبر براى حضرت على عليهما السلام:885 ،856.
برترين اعمال است: 198.
سرور همه اعمال است: 709.
ايمان است: 859.
علامت و نشانه است بين ايمان و نفاق: 126.
حسنه اى است كه با آن هيچ گناهى ضرر نمى زند: 836، 234.
نعمت است: 141.
در دنيا آفات و بلاها را دور مى كند: 831.
در آخرت آدمى را از آتش جهنم پناه مى دهد: 831.
برگه عبور از آتش است: 232.
حلقه اى است كه بر در بهشت آويزان است: 837.
درختى است كه ريشه اش در بهشت است: 220، 198.
و لو به اندازه خردلى باشد باعث داخل شدن در بهشت است: 197.
بدون آن با عمل هفتاد پيامبر هم نمى توان داخل بهشت شد: 880.
بدون آن از صراط به قعر جهنم سرنگون مى شود: 244.
كسى كه با دوست حضرت على عليه السلام مصافحه كند خدا گناهانش را بيامرزد: 229.
از طينت زير عرش آفريده شده: 882.
از پاكى ولادت برخوردار است: 104.
مؤمن است: 154.
ايمانى نيكو دارد: 126 106 104.
اگر فقط زبانى باشد ثلث ايمان را داراست: 128.
اگر به قلب و زبان باشد دو ثلث ايمان را داراست: 128.
اگر به قلب و دست و زبان باشد تمام ايمان را داراست: 128.
جز مؤمن حضرت على عليه السلام را دوست نمى دارد: 708.
خدا او را دوست دارد: 724 ،859، 220 ،143 ،104.
خدا و رسول را دوست دارد: 143.
خدا بر فرشتگان و حاملين عرش به او مباهات كند: 103.
خداوند خوبيهاى او را قبول كند: 104.
خدا بديهايش را ببخشد: 103.
فرشتگان براى او استغفار كند: 103.
گناهانش فرو ريزد: 104.
امين خدا در زمين ناميده شود: 130.
اسير خدا در زمين ناميده شود: 103.
خدا دل او را بى نيازى بخشد: 104.
خدا حكمت را در دل او ثابت گرداند: 103.
دورى از نفاق برايش بنويسد: 103.
درهاى رحمت را به روى او بگشايد: 103.
ايمنى از عذاب برايش بنويسد: 103.
دورى از آتش برايش بنويسد: 103.
گذشتن از صراط برايش بنويسد: 103.
بهتمام معنا سعادتمند و خوشبخت است:127.
از بيمارى برص و جذام ايمن است: 104.
بايد با او دوستى كنى گرچه قاتل پدرت باشد: 170.
از دنيا خارج نمىشود تا از كوثر بياشامد: 130 ،103.
از دنيا خارج نمىشود تا از درخت طوبى بخورد: 130 ،103.
از دنيا خارج نمىشود تا جايگاه خود را در بهشت ببيند: 130 103.
حضرت على عليه السلام را هنگام مرگ آنگونه كه دوست دارد ببيند: 123.
ملك الموت همانگونه كه نزد انبياء مى رود نزد او برود: 103.
جان كندن او به راحتى صورت مىگيرد: 130، 103.
قبر او روشن و بسيار وسيع باشد: 104، 103.
قبر او باغى از باغهاى بهشت باشد: 130 ،103.
ترس و وحشت از نكير و منكر ندارد: 130 ،103.
با چهره اى مانند ماه شب چهارده وارد قيامت شود: 103.
با روى سفيد وارد قيامت شود: 103.
از وحشت و ترس فراوان قيامت ايمن باشد: 103.
خدا بر سر او تاج كرامت قرار دهد: 130 ، 103.
خدا بر او زيور عزّت بپوشاند: 103.
قدم او بر صراط نلغزد: 120.
مانند برق زودگذر از صراط بگذرد: 103.
پرونده عملش را به دست راست او دهند:103.
پرونده اش را باز نكنند: 130 ،103.
ميزانى برايش نصب نكنند: 130 ،103.
به حساب او مانند انبياء رسيدگى كنند: 103.
شفاعت او را در مورد هشتاد نفر از اهل بيتش بپذيرند: 103.
هزار نفر از آتش دوزخ نجات دهد: 143.
هزار هزار نفر را شفاعت كند: 190.
خدا او را در سايه عرش با صالحين ساكن گرداند: 130 ،103.
درهاى بهشت براى او باز باشد: 130 ،120 ،103.
بسوى بهشت پر گشايد همانگونه كه عروس بسوى شوهرش مى شتابد: 130.
با پيامبران خواهد بود: 158.
ارواح انبياء او را زيارت كنند: 130.
فرشتگان با او مصافحه كنند: 130.
خدا در بهشت به عدد رگهاى بدنش به او حوريه دهد: 103.
خدا به عدد رگهاى بدنش به او شهرى در بهشت دهد: 130.
خدا به عدد موهاى بدنش به او باغى در بهشت دهد: 103.
روى تختى از نور در ساحل تسنيم مى نشيند: 247.
در رفيق اعلى قرار گيرد: 888.
از نهرى كه خنك تر از برف و شيرين تر از عسل است مى آشامد: 888.
علامت نفاق است: 122.
منافق به دشمنى آن حضرت شناخته شود: 813 ،126 ،122.
جز منافق با آن حضرت دشمنى نكند: 885، 718، 652.
دشمنى حضرت على عليه السلام كفر است: 859.
كسى كه با آن حضرت دشمنى كند كافر است: 106.
كسى كه با آن حضرت دشمنى كند با خدا دشمنى كرده: 724.
كسى كه خدا بر او غضب كند اهل دشمنى با حضرت على عليه السلام است: 227.
كسى كه خدا دشمن او باشد دشمنى آن حضرت را به او الهام كند: 220.
كسى كه با آن حضرت دشمنى كند شقى و بدبخت است: 127.
جز كسى كه اصل و ولادتش ناپاك است با او دشمنى نكند: 126.
دشمنى حضرت على عليه السلام گناهى است كه هيچ حسنه اى با او سود نمى بخشد: 836 ،224.
درختى است كه ريشه اش در آتش است: 220.
كسى كه در حال دشمنى با آن حضرت بميرد يهودى يا نصرانى مرده: 159 ،101.
از گل چركين دوزخ آفريده شده: 882.
ابليس با او در اموال و اولاد شركت دارد: 122، 111.
نطفه ابليس به رحم مادرش پيش از نطفه پدرش سبقت گرفته: 825، 122.
دشمن خدا است و بايد با او دشمنى كرد: 170.
دشمن خدا و رسول است: 143.
حزب او حزب شيطان است: 859.
خدا به او رحم نكند: 128.
خدا از او كينه و نفرت دارد: 104.
هيچ عملى از او پذيرفته نشود: 130.
با زيانكاران محشور شود: 130.
در آتش سرنگون شود: 130.
خدا جنهم و طبقات آن را از وجود آنان پر كند: 844 ،240.
منكر حضرت على عليه السلام گرچه اهل طاعت پروردگار باشد وارد بهشت نشود: 102.
ناصبى بدترين خلق خداوند است: 357.
شفاعت كسى در مورد ناصبى پذيرفته نمى شود: 357.
حال يكى از دوستداران بنى اميه پس از مرگ: 1008.
شقى تر از ابليس: 216.
نيزه بلند پروردگار: 106.
تير نافذ خداوند: 822.
شمشير انتقام الهى از دشمنان: 241.
عذاب سخت الهى بر ستمكاران: 839.
شمشير خشم و كيفر رسول خدا: 839.
ركن اساسى نصرت رسول خدا: 839.
پيامبر را در ليلة المبيت با جان خود يارى نمود: 885.
هرگز ترس در قلب حضرت على عليه السلام راه نداشت: 885.
ترس با خرد و انديشه او نمىآميخت: 885.
در كودكى بندهاى قنداقه را پاره كرد: 108.
در گهواره مارى را كشت: 109.
در شانزده سالگى در ركاب پيامبر شمشير مى زد: 870.
هرگز از جنگ بر نمى گشت مگر با فتح و پيروزى: 885.
اگر شرق و غرب به مبارزهاش آيند با آنها نبرد مى كند: 853.
شكست دهنده قدرتمندان عرب: 841.
شير ژيان: 841.
شير شجاع جنگها: 251.
شجاعان را به هلاكت افكنده است: 251.
جنگجو و مبارزى است كه هرگز سست و ناتوان نگردد: 885.
كشنده كافران و فاجران و نابود كننده آنها: 846، 839 ، 310.
كشنده كافران در بدر و حنين: 310.
كشنده عمرو بن عبدود در روز احزاب: 310.
كشنده شجاعان در جنگ احد: 310.
كننده درب قلعه خيبر: 878 135.
در بيست و دو سالگى درب خيبر را از جايش كند: 870.
درب خيبر را همانند سپرى براى خود قرار داد: 878.
فتحكننده قلعه اى كه مسلمانان از فتح آن نااميد بودند: 865.
كشنده مرحب در روز خيبر: 310.
پراكنده شدن لشكر دشمن با رسيدن حضرت على عليه السلام در غزوه تبوك: 180.
كشنده جنگجويان جمل و صفين: 310.
كشنده چهل هزار عفريت: 154.
كشنده جنّيان سركش: 251.
كشنده فرمانده لشكر 12هزار نفرى جنّيان: 841.
جنّيان از خشم و غضب او هراسناكند: 310.
بلند كردن شامى را با نيزه و نگهداشتن او را در هوا: 821.
پرتاب نمودن ذى كلاع حميرى را در هوا و كشتن او: 877.
كليدهاى بهشت و دوزخ در دست او است: 160 150.
رضوان كليدهاى بهشت را از طرف پيامبر به حضرت على عليه السلام مى دهد: 404.
درهاى بهشت ودوزخ در اختيار او است: 191.
مالك كليدهاى دوزخ را از طرف پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به حضرت على عليه السلام مى دهد: 404.
قسمت كننده بهشت و دوزخ است: 885 ،845 ،310 ،251 ،106 ،105 .
جهنّم بيش از هر كس نسبت به آن حضرت فرمانبردار است: 160.
به جهنّم مى گويد: اين براى تو، و آن براى من: 193.
حلقه درب بهشت با كوبيده شدن طنين «يا على» دارد: 874.
اهل بهشت را در بهشت او تزويج مى كند: 191.
پيشينيان را او بطرف بهشت راهنمائى مى كند: 310.
اوّل كسى است كه از سلسبيل و زنجبيل مى آشامد: 123.
از نهر كوثر به دوستانش آب مى دهد: 30.
بر شترى از شتران بهشتى سوار است: 238.
براى او تخت كرامت قرار داده مى شود: 220 150.
بر روى سرش تاجى است كه با ياقوت آراسته شده: 238.
بر روى سرش تاجى است كه نورش چشم را خيره مى كند: 150.
بر روى سرش تاجى است كه نورش مشرق و مغرب را روشن مى كند: 882.
لواء حمد را بدوش دارد: 251، 123.
پرچمى از نور به دوش آن حضرت است و پيشاپيش همه حركت مى كند: 704.
از ورود بعضى از اشخاص به كنار حوض ممانعت مى كند: 123.
او اختيار دار حوض كوثر است: 129.
پاداش دهنده مردم در رستاخيز: 845.
ميزان و وسيله سنجش اعمال در قيامت: 310.
مؤمنان را بسوى حوض مى خواند: 310.
نمايش عظمت حضرت على عليه السلام در معراج: 884، 724 .
پرسش از محبوبترين خلق نسبت به پيامبر: 113.
خدا به لغت حضرت على عليه السلام با پيامبر گفتگو كرد: 169.
پيامبر حضرت على عليه السلام را مانند شيرى ايستاده ديد: 174.
توحيد بدون اعتراف به آن محقق نمى شود: 243.
مقامات انبياء بستگى به آن دارد: 382.
در عالم ذر هنگام اقرار جز اندكى همه از آن سرباز زدند: 702.
بر ساكنان زمين و آسمان فرض و لازم گرديده: 885.
اقرار به آن با اقرار به نبوت مقرون است: 112.
اسلام با آن كامل گرديده است: 26.
نزد امام صادق عليه السلام محبوبتر از ولادتش از حضرت على عليه السلام است: 178.
حصار محكم الهى است: 0230.
در معراج سفارش فراوان نسبت به آن شده است: 854.
بر نقاط مختلف زمين عرضه شده: 874.
فضيلت عقيق براى كسى كه اهل ولايت است: 242.
بر گياهان عرضه شده است: 874.
فرداى قيامت از آن پرسش شود: 310 239.
در اولين پلى كه بر صراط است از آن سؤال شود: 244.
باعث رهايى از وحشتهاى قيامت است: 126.
اگر همه به آن معتقد بودند خدا دوزخ را نمى آفريد: 231.
تمام خير و خوبى را خدا براى او فراهم كرده: 707 ،236 ،118.
از راحتى و آسودگى و رضا و رضوان و... برخوردار است: 710.
خدا اعمال او را بپذيرد: 159.
خدا هدايت او را خواسته است: 106.
خدا خواسته قلب او را پاك گرداند: 849.
مانند باد از صراط بگذرد: 239.
مانند برق از صراط عبور كند: 126.
خدا او را به جهنّم وارد نكند: 240.
خدا او را عذاب نكند: 128.
گرچه گنهكار باشد در برزخ پاك گردد: 248.
بدون حساب وارد بهشت مى شود: 239 126.
در جوار رحمت حق جاى مى گيرد: 235.
دچار گمراهى مى شود: 106.
خدا او را وارد بهشت نكند: 844 ، 240.
مشرك است: 106.
در داخل قبر او را به طرف آتش رها كنند: 106.
در گردنش طوقى از آتش بيفكنند: 106.
كر و كور و لال و نگونسار محشور گردد: 106.
مظهر علم خداوند: 226.
امين خدا بر علم او: 102.
خزانه دار علم خداوند: 310.
داراى علم تمام پيامبران: 251.
دروازه شهر علم پيامبر: 839.
خزانهدار علم رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم: 885 ، 839.
گنجينه علم و دانش رسول خدا: 874.
جوامع علم به او عنايت شده: 159.
دانش هزار كتاب نزد او است: 694، 115.
خدا لباس دانش و بزرگوارى بر او پوشانده: 141.
خدا حكمت را بر او نازل فرموده: 141.
تجسّم عينى حكمت بود: 166.
خدا علم هر چيز را در وجود او گرد آورده: 127.
او احتياج به بيان ندارد: 166.
چيزى از ملك و ملكوت از نظرش پنهان نيست: 845.
به زمين و آسمان احاطه علمى دارد: 886.
آنچه در زمين و آسمان است مى داند: 112.
آنچه در دلها و خاطرهها باشد مى داند: 112.
به آنچه در رحمها است دانا مى باشد: 818.
به انساب و نژاد انسانها دانا است: 845.
علم مرگ و ميرها نزد او است: 845 ،112.
علم قرآن نزد او وديعه نهاده شده: 112.
علم تمامى كتاب نزد او است: 857 ،107.
نسبت علم آن حضرت با آصف بن برخيا: 694 ،107.
در يك لحظه از مشرق به مغرب سير كند: 112.
هفتاد و دو حرف از اسم اعظم را مى دانست:851.
علم آن حضرت به تفسير: 850.
70 بار شتر در تفسير فاتحه: 157.
او از همه مردم بى نياز و تمام مردم نيازمند دانش او بودند: 874.
هر پرسشى از او شود جواب مى دهد: 829.
پاسخ آن حضرت به پرسش جبرئيل: 886.
پاسخ آن حضرت به پرسشهاى دانشمند يهود: 840.
پاسخ آن حضرت به پرسشهاى مردى يهودى: 829.
حكم آن حضرت در مورد زنى كه ادعا داشت بچّه اش پسر است: 249.
قضاوت آن حضرت در مورد دخترى كه متّهم به حاملگى بود: 818.
داورى آن حضرت در مورد دو سنگى كه استغاثه مى نمودند: 883.
فرمايش آن حضرت به علاء بن زياد: ج2 ص382.
فرمايش آن حضرت به يكى از كارگزارانش: ج 2 ص 382.
فرمايش آن حضرت به يكى ديگر از كارگزارانش: ج 2 ص 383.
فرمايش آن حضرت بعد از شهادت محمّد بن ابى بكر: ج 2 ص 383.
فرمايش آن حضرت در واپسين لحظات زندگى: ج 2 ص 402.
آخرين گفتار آن حضرت به اصبغ: ج2 ص 402.
پيام آن حضرت به شيعيانش: ج2 ص401.
گفتار آن حضرت در وصف مؤمن: ج2 ص384.
گفتار آن حضرت در مورد برترى عدل بر جود: ج 2 ص 384.
پيشگويى آن حضرت در مورد وضع
مردم: ج 2 ص 384.
خطبه بدون الف: ج 2 ص 385.
خطبه خالى از نقطه: ج 2 ص 393.
ناتوانى مردم از مشاهده كرامات و عجائب آن حضرت: 835.
اجتناب و دورى از بتها در شكم مادر: 211.
سجده كردن خدا در هنگام ولادت: 134.
خواندن كتابهاى آسمانى در هنگام ولادت: 134.
پاره كردن بندهاى قنداقه: 108.
كشتن مار در گهواره: 109.
شكستن بتها در سنين كودكى: 211.
حفظ برادر رضاعى خود از افتادن در چاه: 853.
فرمانبردارى كوه از فرمان آن حضرت: 204.
تصرّف حضرت على عليه السلام در كوه و تبديل آن به نقره و طلا: ج 2 ص 399.
اطاعت ابرها از فرمان او: 202.
تصرّف حضرت على عليه السلام در درختان و تبديل آنها به مردان مسلح: ج 2 ص 399.
انجماد آب با اشاره او وعبور از آن: ج2 ص146.
تصرّف حضرت على عليه السلام در سنگها و تبديل آن به شير و پلنگ واقعى: ج 2 ص 399.
ظاهر كردن سنگى كه نام شش پيامبر بر آن نوشته شده بود: 820.
برگردانيدن سنگى كه هزار نفر توانايى آن را نداشتند: 820.
نگهدارى ديوار از فرو ريختن بر سر يارانش: 853.
نخل صيحانى و اقرار به فضائل آن حضرت: 862.
حاضر نمودن يخى را از شهرى به فاصله دويست و پنجاه فرسخ: 818.
شنيدن فرياد پيامبر از راه دور و جواب گفتن به آن حضرت: 180.
آمدن از مدينه به تبوك در هفده قدم: 180.
سرنگون كردن معاويه از تخت در حاليكه در شام بود: 872 868.
شنيدن كلام پيامبر در معراج آن حضرت: 159.
گفتگوى آن حضرت با خورشيد: 217.
گفتگوى آن حضرت با شير و اطاعت او از آن حضرت: 151.
گفتگوى آن حضرت با حيوان درنده و اجازه خواستن او براى كشتن سنان: 835.
گفتگوى آن حضرت با درّاج (كبك): 192.
گفتگوى آن حضرت با ابليس: 216.
حكومت و داورى آن حضرت در ميان طايفه جنّ: 221.
بالا رفتن در آسمان: 152.
بالا رفتن در هوا: 153.
به سخن درآوردن جمجمه انوشيروان: 136.
نشان دادن بهشت به بزرگان شيعه: 156.
نشان دادن سليمان بن داود به بعضى از اصحاب: 202.
نشان دادن يأجوج و مأجوج: 202.
نشان دادن صالح پيامبر: 203.
شفا دادن مريضى كه مبتلا به جحرى (بيمارى پوستى) بود: 830.
شفاى نوجوانى بيمار كه جن زده بود: 841.
زنده كردن و ميراندن به اذن پروردگار: 818، 112 و 856.
زنده كردن جوان مردهاى كه عمويش او را كشته بود: 881 819.
جوانى كه چيزى در گوش او خواند و حافظ كلّ قرآن گرديد: 864.
حضور در نزد هر كس كه در حال مرگ باشد: 209.
حضور در هنگام حمل جنازه اش: 209.
× × ×
خواب ابن عبّاس در شب شهادت حضرت على عليه السلام: ج 2 ص 406.
در قبر حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم، آدم و ابراهيم عليهما السلام به ديدار او آمدند: ج2 ص405.
در قبر حضرت زهراعليها السلام، حوا و مريم در پايين پا بر آن حضرت نوحه مى كردند: ج2 ص 406.
گفتار ابن عباس درباره فضائل آن حضرت: 838.
گفتار ابن عباس درباره فراوانى و كثرت فضائل آن حضرت: 863.
گفتار ابن عباس درباره علم آن حضرت: 850.
گفتار عايشه بعد از شهادت آن حضرت درباره فضائل آن بزرگوار: 833.
گفتار اروى دختر حارث بن عبد المطلب درباره فضائل آن حضرت در حضور معاويه: 832.
گفتار اشجع ثقفى يكى از شجاعان درباره شجاعت آن حضرت: 853.
گفتار صفدى شافعى درباره شجاعت آن حضرت: 853 838.
گفتار جاحظ در مورد فصاحت و بلاغت آن حضرت: ج 2 ص 367.
منتسب بودن دانش همه دانشمندان الهى به حضرت على عليه السلام: ج 2 ص 366.
گفتار عبدالحميد - كاتب بنىاميّه - در مورد حضرت على عليه السلام: ج 2 ص 366
گفتار شبلى شميل: ج 2 ص 379.
گفتار جورج جرداق: ج 379 2.
قصّه سلمان و آنچه در دشت ارژن ديد: 174.
قصّه عباس و مطالبه ارث پيامبر: 866.
قصه مردى كه از سوى عايشه براى كشتن آن حضرت رفت و از ياوران آن حضرت گرديد: 879.
قصه مردى كه مى خواست خدمت حضرت برسد و بر اهل و عيال و اموالش هراسان بود: 867.
قصّه رباح و مرتبه اى كه به خاطر دوستى حضرت على عليه السلام يافت: 168.
قصّه حميرى و عنايتى كه به او در حال احتضار شد: 171.
قصه چوپان و گرگ و تواضع آن حيوان
براى آن حضرت: 30.
قصّه آن دو شتر و اخلاص حضرت على عليه السلام در نماز: 165.
قصّه درّاج و خوردنى و آشاميدنى او: 192.
از نور عظمت الهى آفريده شده: 890، 261 .
او علّت غائى خلقت است: 275.
آسمانها و زمينهاى هفتگانه به نور آن حضرت روشن گشتند: 907، 890.
آدم قبّه اى را در بهشت ديد كه فاطمه عليها السلام در آن بود: 270.
آدم آن حضرت را براى پذيرش توبه اش واسطه قرار داد: 251.
نام آن حضرت از نام خدا برگرفته شده: 251.
علّت نام گذارى آن حضرت به فاطمه: 912 ، 894 ،890 ،269 ،261 ،260 ،259.
علّت نام گذارى آن حضرت به زهرا: 907.
در آسمان منصوره ناميده شده: 912 279.
صديقه كبرى: 258.
نطفه آن حضرت از ميوه درخت طوبى بود: 908.
نور فاطمه عليها السلام از ميوه بهشتى به صلب پدرش منتقل شد: 253.
كيفيت انعقاد فاطمه عليها السلام و كناره گيرى پيامبر از خديجه: 281.
فاطمه حوريه اى به شكل آدميان آفريده شده: 912، 280 ،270.
زنان بهشتى خديجه را در زايمان كودكش يارى نمودند: 902.
هنگام ولادت نور وجودش همه جا را روشن كرد: 902 ،164.
نور آن حضرت اهل مكّه را مدهوش ساخت: 902.
در هنگام ولادت، شهادت به يكتائى خدا و رسالت پدرش داد: 902.
در ولادت آن حضرت اهل آسمان يكديگر را مژده و بشارت دارند: 902.
شناخت آن حضرت محور فكر گذشتگان بود: 266.
هر كه حقيقت او را بشناسد ليلة القدر را درك كرده: 269.
مردم از شناخت آن حضرت عاجزند: 269.
از نظر گفتار شبيه ترين مردم به پيامبر بود: 282.
پيامبر بوى درخت طوبى را از فاطمه عليها السلام استشمام مى نمود: 908.
كفو و همتاى حضرت على عليه السلام بود: 280.
خداوند فاطمه عليها السلام را به حضرت على عليه السلام تزويج نمود: 634 ، 268.
خطبه عقد آن حضرت را در آسمان راحيل خواند: 251.
مهريه فاطمه را خداوند تمام زمين قرار داد: 268.
مهريه آن حضرت نصف دنيا است: 891.
مهريه آن حضرت يك چهارم دنيا و اختيار بهشت و جهنّم است: 266.
در روز سه مرتبه براى حضرت على عليه السلام درخشش نورانى داشت: 259.
نور آن حضرت بر هلال ماه رمضان چيره مى گشت: 265.
مجموعه حُسن و كمالات و خوبى ها بود: 251 166.
مجموعه شرافت و بزرگوارى بود: 251.
بهترين اهل زمين از نظر عنصر و شرف و كرامت بود: 166.
بهترين زنان در ميان آفريدگان بود: 882.
سرور بانوان بهشتى است: 882.
اطاعت آن حضرت بر جميع مخلوقات واجب بود: 901.
بر اثر عبادت پاهاى مباركش ورم كرد: 274.
براى مؤمنان و همسايگان دعا مى كرد: 273.
علم آن حضرت بر گذشته و آينده احاطه دارد: 253.
علم باطن قرآن را دارا بود: 251.
خصوصيّات مصحف حضرت فاطمه: 901.
در مصحف حضرت فاطمه عليها السلام حوادث گذشته و آينده بيان شده: 254.
مصحف حضرت فاطمه عليها السلام به امامان عليهم السلام يكى پس از ديگرى منتقل گشته: 901.
خداوند فاطمه عليها السلام را به فرشتگان بزرگوار خود يارى رسانده: 262.
گروهى از فرشتگان براى حفظ آن حضرت گماشته شده بودند: 899.
قصه زنان بهشتى و بازگو نمودن آن براى سلمان: 903.
عنايت كردن رطبهاى بهشتى به سلمان: 903.
برطرف شدن گرسنگى آن حضرت به دعاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم: 905.
مقصود از «دين القيّمة» فاطمه عليها السلام است: 278.
مقصود از ليلة در «ليلة القدر» فاطمه عليها السلام است: 269.
مقصوداز «إحدى الكبر» فاطمه عليها السلام است:257.
مقصود از حبّه در «كمثل حبّة» فاطمه عليها السلام است: 255.
او بيت المعمور يعنى كعبه اهل آسمان است: 251.
مقصود از بحرين در «مرج البحرين» حضرت على و حضرت فاطمه عليهما السلام است: 277.
حضرت على و حضرت فاطمه عليهما السلام دو دريايى عميق و بيكران از علم هستند: 277.
بهترين عمل نيكى و احسان به حضرت فاطمه عليها السلام است: 284.
هر كس سه روز بر پيامبر و فاطمه عليهما السلام سلام كند بهشت بر او واجب است: 892.
هر كه فاطمه عليها السلام را زيارت كند پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را زيارت كرده است: 899.
كسى كه بر آن حضرت درود فرستد خدا او را بيامرزد: 895.
فضيلت طواف نمودن از طرف حضرت زهرا عليها السلام: 285.
امام باقرعليه السلام در حال تب نام آن حضرت را با صداى بلند مى فرمود: 272.
قصّه امّ ايمن و فرود آمدن آب بهشتى براى او: 271.
قصّه شهره نوه حضرت فضّه در مسير حجّ: 264.
اسلام آوردن هشتاد يهودى به بركت چادر نورانى آن حضرت: 904.
دوستى فاطمه عليها السلام در صد موضع كه آسانترين آنها مرگ است سود مى دهد: 909.
خدا قسم ياد كرده كه دوستان آن حضرت را عذاب نكند: 276.
كسى كه فاطمه عليها السلام و ذريّه آن حضرت را دوست بدارد گرفتار آتش نمى شود: 801.
هر كه فاطمه عليها السلام از او خشنود باشد خدا و رسول از او خشنودند: 909.
هر كه فاطمه عليها السلام بر او خشمگين باشد خدا و رسول بر او خشمناكند: 909.
استشمام بوى عطر فرشتگان هنگام احتضار آن حضرت: 898.
در حال احتضار به جبرئيل و رسول خدا سلام كرد: 898، 897.
در حالى كه لباسهاى خون آلود امام حسين عليه السلام را در دست دارد محشور مى شود: 906.
تسليت پروردگار نسبت به شهادت امام حسين عليه السلام به حضرت زهرا: 910.
كيفيت ورود آن حضرت به محشر و صحنه قيامت: 276، 270.
آشكار شدن مقام آن حضرت براى اهل محشر: 801.
كيفيّت عبور فاطمه عليها السلام به سوى بهشت: 911.
تنها زنى است كه در قيامت سواره عبور مى كند: 276.
تقاضاى فاطمه عليها السلام از پروردگار نزد درب بهشت: 911.
خدا بخاطر آن حضرت گناه بندگان را مى آمرزد: 251.
شيعيان و دوستان خود را از ميان اهل محشر جدا مى كند: 911.
ذريه و شيعيان آن حضرت از آتش جدا و بركنارند: 260.
فرزندان و شيعيان و هر كه را خدمتى به آن حضرت كرده به بهشت وارد مى كند: 910.
شفاعت آن حضرت: 801.
در مورد دوستانش و دوستان ذريه اش شفاعت مى كند: 893.
دوستان فاطمه عليها السلام نسبت به دوستان خود شفاعت مى كنند: 911.
فاطمه عليها السلام اول شخصى است كه وارد بهشت مى شود: 896.
بر اثر لبخند حضرت على و حضرت فاطمه عليهما السلام تابش و درخششى در بهشت مشاهده مى شود: 252.
حضرت فاطمه عليها السلام سرچشمه نهرهاى آب و شير و عسل در بهشت است: 251.
كلام آن حضرت در مورد زن بهتر: 274.
دعائى را كه آن حضرت به سلمان تعليم نمود: 903.
به شكرانه ولادت آن دو بزرگوار هفت ركعت به نمازهاى واجب افزودند: 913.
دو گوشوار عرش پروردگارند: 117.
زينت عرش الهى هستند: 914.
دو گل خوشبوى پيامبر بودند: 918.
بوى دلنشين دو درخت بهشتى را داشتند: 918.
امام حسن عليه السلام هيبت و سيادت، و امام حسين عليه السلام بخشش و شجاعت را از پيامبر به ارث بردند: 942.
آغوش جبرئيل و رسول خدا براى آن دو بزرگوار: 944.
قصّه سيب، به و انار كه جبرئيل به آن دو بزرگوار داد: 921.
قصّه جام بلورين كه جبرئيل براى حضرت على و دو فرزندش نزد پيامبر آورد: 922.
بِهِ بهشتى به دعاى پيامبر براى آن دو بزرگوار: 917.
پيامبر دوست داشت زندگى خود را بين آنان تقسيم كند: 918.
پيامبر گرسنگى خود را با نظر كردن به آن دو بزرگوار برطرف مى كرد: 924.
رفتار آن دو بزرگوار نسبت به پيرمردى كه وضو گرفتن را خوب نمى دانست: 919.
عطا و بخشش فراوان به پيرزنى كه از آنها در بين راه حج پذيرائى كرد: 920.
هر كه آن دو بزرگوار و فرزندان ايشان را دوست بدارد آتش جهنّم چهره او را نمى سوزاند: 916.
بهشت به وجود آن دو بزرگوار درخشندگى دارد: 117.
مقصود از كفلين در آيه شريفه حسنين عليهما السلام هستند: 302.
مقصود از تين و زيتون در آيه شريفه حسنين عليهما السلام هستند: 303.
قصّه خط نوشتن آن دو بزرگوار و داورى حضرت زهرا عليها السلام: 305.
خبر دادن جبرئيل از شهادت آن دو بزرگوار: 923.
از نور آن حضرت حور العين و فرشته آفريده شد: 164.
از نور آن حضرت ماه را آفريد: 907.
علّت نامگذارى آن حضرت به حسن: 925.
نام مبارك او را جبرئيل به رسول خدا هديه كرد: 296.
شبيه ترين فرد به پيامبر: 926
پيامبر او و دوستانش را دوست دارد: 926.
او و دوستانش و دوستان دوستانش در بهشت خواهند بود: 286.
زينت بخش بهشت: 289.
در حال سجده بر پشت پيامبر مى نشست و آن حضرت سجدهاش را طولانى مى كرد: 926.
امام حسين عليه السلام به احترام آن حضرت در برابر او سخن نمى گفت: 927.
پيكره عقل و خرد: 166.
به هنگام ياد مرگ و قبر و قيامت گريه مى كرد: 298.
به هنگام ياد بهشت و دوزخ چون مار گزيده بخود مى پيچيد: 298.
هرگاه وضو مىگرفت بندهاى بدنش مى لرزيد: 297.
به نماز كه مى ايستاد لرزه بر اندامش مى افتاد: 298.
دعاى آن حضرت هنگام ورود به مسجد: 297.
قصه اى شبيه جريان حضرت يوسف: 930
رفتار امام حسن عليه السلام با مرد شامى كه ناسزا به آن حضرت گفت: 932.
آزادكردن كنيزى كه شاخه گلى هديه كرد: 931.
بخشش جرم غلامى كه سزاوار مجازات بود و آزاد كردن او: 936.
عطا و بخشش فراوان و عذرخواهى از سائل: 933.
نجات دادن شخصى از گرفتارى فقر: 934.
در دوران كودكى پرنده را مى خواند و او جواب مى داد: 940.
صدا زدن آهوها و جواب گفتن آنها: 292.
صدا زدن درخت خرما و آمدن آن نزد امام عليه السلام: 299.
درخت خشكيده اى كه فوراً به دعاى آن حضرت سبز شد و خرما بار داد: 939.
بالا بردن خانه كعبه: 293 288.
بالا رفتن در هوا و ناپديد شدن آن حضرت: 290.
رفتن به درون زمين و ناپديد شدن آن حضرت: 291.
منتقل كردن مسجد كوفه به محلّ برخورد دو نهر و برگرداندن آن: 293.
نشان دادن پيامبر را به جابر: 945.
نشان دادن اميرالمؤمنين عليه السلام به گروهى از شيعيان: 1050.
آگاه كردن عربى را از جريان سفرش به دستور پيامبر: 946.
هلاك شدن مردى كه به دروغ ادّعا مى كرد هزار دينار از آن حضرت طلبكار است: 929.
مردى از بنى اميه كه به دعاى آن حضرت به شكل زن در آمد: 938.
خوردن هفتاد نفر از سفره آن حضرت و كم نشدن آن: 300.
آوردن ماهى از درياهاى هفتگانه: 291.
فرود آمدن نورى از آسمان به نگاه آن حضرت: 292.
فرود آمدن فرشتگان و آوردن ظرفهاى غذا و ميوه: 300.
كلام آن حضرت به ابوسفيان در چهارده ماهگى: 928.
بازگو كردن كلمات وحى براى حضرت زهراعليها السلام: 295.
خطبه امام حسن عليه السلام در حضور اميرالمؤمنين عليه السلام: 935.
سخنرانى آن حضرت در مسجد به دستور
حضرت على عليه السلام: 941.
خطبه مختصر و بليغى كه براى مردم كوفه ايراد فرمود: 949.
حكم آن حضرت در مورد زنى كه با دختر باكره اى مساحقه كرد: 937.
حكم آن حضرت در مورد كسى كه در حال احرام چند تخم شتر مرغ را خورد: 948.
خبر دادن از سؤالات شخصى كه مخفيانه از طرف معاويه آمده بود: 947.
پاسخ آن حضرت به شخصى كه از حضرت على عليه السلام در مورد ناس و اشباه ناس پرسش نمود: 950.
پاسخ آن حضرت به سؤالات خضر كه ناشناس در ميان مردم بود: 301.
هنگام ولادت و...
فضيلت زيارت امام حسين عليه السلام
عوض شهادتش
فرشتگان به پيامبر تبريك و تهنيت گفتند: 967 ، 961.
دردائيل به صف فرشتگان بازگشت: 967.
صلصائيل دوباره مقام خود را بازيافت: 968.
فطرس بال شكسته به بركت گهواره آن حضرت پر و بال يافت: 961.
آتش بر دوزخيان خاموش و بهشت زينت داده شد: 967.
جبرئيل بهمراه تهنيت خبر از شهادت آن حضرت داد و او را تسليت گفت: 967.
جبرئيل براى آن حضرت گهواره جنبانى مى كرد: 324 ،310.
× × ×
خداوند او را حسين ناميده است: 967.
از نور آن حضرت آفتاب را آفريد: 907.
زينت بخش آسمانها و زمين است: 314.
در آسمان جلوه بيشتر و عظمت والاترى دارد: 314.
لوح و قلم از نور آن حضرت آفريده شد: 164.
چراغ هدايت و كشتى نجات است: 314.
خدا دوست دارد هر كه حسين عليه السلام را دوست بدارد: 327.
پيامبر آن حضرت را از خود، و خودش را از آن حضرت معرفى نمود: 327.
گوشت آن حضرت از گوشت رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم روئيده شده: 315.
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم ابراهيم را فداى آن حضرت نمود: 326.
اظهار محبّت پيامبر به كودكى كه امام حسين عليه السلام را دوست داشت: 952.
هيبتى مانند هيبت اميرالمؤمنين عليه السلام داشت: 321.
مفاخره آن حضرت با پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام: 310.
توصيف امام زمان عليه السلام درباره جدّش امام حسين عليه السلام: ج 1 ص 482.
سرور شهيدان از اولين و آخرين است: 953.
سرور جوانان بهشت: 953.
درى از درهاى بهشت است: 34 322.
كسى كه با او دشمنى كند بوى بهشت بر او حرام است: 322 34.
قصّه بچه آهو و درخواست امام حسين عليه السلام: 969.
× × ×
مظهر سخاوت است: 166.
انبانهايى بر پشت به خانه يتيمان و تهيدستان مى برد: 320.
بخشش هزار دينار به كسى كه پانصد دينار بدهى داشت: 319.
عطا كردن هزار دينار به سائل پس از پرسيدن چند سؤال: 965.
دستور نوشتن حاجت براى حفظ آبرو: 319.
پاسخ دادن به نياز سائل قبل از قرائت نامهاش: 970.
آزاد كردن كنير با هديه دادن دسته گلى به آن حضرت: 330.
رفتار بزرگوارانه آن حضرت با كسى كه ناسزا گفت: 316.
× × ×
در نهان مردم با ايمان معرفتى نسبت به امام حسين عليه السلام نهفته است: 313.
سفيد شدن موهاى سر و صورت شخصى كه برايش حديثى در فضائل فرمود: 306.
پريدن عقل از سر كسى كه برايش حديثى در فضائل فرمود: 307.
علم آن حضرت علم پيامبر بود: 955.
پيش از حدوث حادثه از آن آگاه است: 955.
خبر دادن از تجمّع سركشان بنى اميه به فرماندهى عمر بن سعد براى كشتن آن حضرت 955.
بيان حكم مسأله كسى كه در احرام چند تخم شتر مرغ پخته و خورده: 966.
× × ×
نشان دادن مكالمه پيامبر و ابوبكر را به اصبغ در مسجد قبا: 329.
نشان دادن پيامبر و حضرت على و امام حسن عليهم السلام را به جابر: 957.
نشان دادن پدرش را به آنها كه معجزه از آن حضرت خواستند: 317.
جدا شدن دست چسبيده مرد و زن به دعاى آن حضرت: 963.
قطع شدن تب بيمار با ورود آن حضرت: 962.
بيرون آوردن انگور و موز از ستون مسجد: 954.
نفرين آن حضرت درباره ابن جويره و هلاكت او: 964.
جوشيدن چشمه اى آب با كشيدن خطى با انگشت: 958.
آشاميدن آب از انگشت ابهام آن حضرت:956.
گفتگو كردن امام حسين عليه السلام با امام باقر عليه السلام در بين راه بعد از شهادت: 318.
سخن گفتن سر مطهر امام حسين عليه السلام در شهر دمشق: 971.
خدا از طريق وحى ابراهيم را از كشته شدن آن حضرت آگاه نمود: 328.
اندوه و غم و ناله ابراهيم براى مصيبت امام حسين عليه السلام: 328.
عوض گرفتن سوز و آه ابراهيم در مصيبت آن حضرت با ذبح اسماعيل: 328.
خبردادن جبرئيل از شهادت آن حضرت: 953.
لعن و نفرين جبرئيل بر قاتل آن حضرت:953.
فرشتگان پيامبر را در مصيبت آن حضرت عليه السلام دلدارى مى دادند: 323.
پيامبر زياد پيشانى و گلوى آن حضرت عليه السلام را مى بوسيد: 324.
نفرين رسول خدا بر قاتل آن حضرت: 323.
قاتل امام حسين عليه السلام جرمش از همه بزرگتر است: 967.
گريستن حضرت زهرا عليها السلام هنگام شنيدن خبر شهادت آن حضرت: 967.
مخيّر شدن بين دنيا و دفع دشمن يا رفتن به سوى پروردگار: 959.
× × ×
فضيلت داشتن زمين كربلا بر مكّه: ج2 ص514.
24 هزار سال پيش از آفرينش كعبه به عنوان حرم امن برگزيده شده: ج 2 ص 513.
از بهترين مسكنهاى بهشت است: ج2 ص513.
در ميان باغهاى بهشتى مى درخشد: ج2 ص513.
هنگام تهيّه اثاث و آماده شدن براى سفر اهل آسمان به او مژده مى دهند: ج2 ص 516.
از درب خانه كه بيرون رود خدا فرشتگان فراوانى بر او موكّل فرمايد كه بر او درود فرستند: ج 2 ص516.
هر گامى كه بر مىدارد پاداش جهاد در راه خدا دارد: ج 2 ص 517.
هر ركعت نماز در حرم آن حضرت پاداش هزار حجّ و عمره و جهاد دارد: ج 2 ص 517.
حاجتى درخواست نمى كند مگر آن كه برآورده شود: ج 2 ص 309.
خدا گناهان گذشته و آينده او را مى آمرزد:309.
خدا به او نظر رحمت مى كند: ج2 ص 519.
رسول خدا و اميرالمومنين و فاطمه عليهم السلام براى او دعا كنند: 325
امام صادق عليه السلام براى زيارت كنندگان آن حضرت دعا نموده است: 325
آن حضرت در طرف راست عرش به زائرين خود نظر مى كند:
دعا كنندگان براى زوّار آن حضرت در آسمان بيشتر از زمين هستند: 325.
فرشتگان به استقبال زائر امام حسين عليه السلام مى آيند: 599.
فرشتگان با آنها مصافحه مى كنند: 325.
زيارت آن حضرت زيارت رسول خداست: 519.
پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در مورد ثواب زيارت آن حضرت يك حجّ خود تا نود حجّ برشمرده است: ج 2 ص 515.
هنگام وداع فرشتگان او را بدرقه كنند: 599.
فرشتگان با او همراه شده و براى او استغفار كنند: ج 2 ص 517.
منادى ندا دهد: خوشا بحال تو، گناهانت آمرزيده شد: ج 2 ص 517.
وقتى به منزلش وارد شود فرشتگان درب خانه اش بمانند و تسبيح و تقديس نمايند و ثوابش را براى او بنويسند: ج2 ص517.
روزهاى زيارت از عمر زائر حساب نمى شود: 951.
وقتى از دنيا رود فرشتگان كنار قبرش تا قيامت بمانند: ج 2 ص 518.
سكرات مرگ و مواقف روز قيامت بر او آسان شود: ج 2 ص 520.
فرداى قيامت رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم با او مصافحه كند: 325.
رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم او را در قيامت زيارت كند و از سختى ها نجات دهد و وارد بهشت كند: ج 2 ص 512.
بدون گناه وارد محشر شود: 325.
شفاعت او را در مورد هفتاد گنهكار بپذيرند: 309.
بخشش و آمرزش ويژه الهى شامل حال او و خانواده اش شود: ج 2 ص ص 518.
زيارت آن حضرت را به خاطر وجود ترس نبايد رها كرد: 325.
خدا امامت را در ذريّه آن حضرت: 951.
شفا را در تربت آن حضرت: 951.
اجابت دعا را نزد قبر آن حضرت قرار داد: 951.
× × ×
درّ سرخ رنگى كه در كربلا پيدا شد و بر آن دو بيت نوشته شده بود: 308.
سنگى كه كلمات سرخ رنگ بر آن بطور طبيعى نگاشته شده بود: 308.
قصّه ازدواج شهر بانو مادر آن حضرت: 982.
نصّ امام حسين عليه السلام بر امامت آن حضرت: 983.
سبب ملقب شدن آن حضرت به «زين العابدين»: 337.
علّت نامگذارى آن حضرت به سجّاد: 981.
در شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند: 350، 331.
به نماز كه مى ايستاد رنگش دگرگون و اعضاء بدنش مى لرزيد: 989، 350.
بى توجّهى به افتادن رداء از شانه مباركش در حال نماز: 350.
بى اعتنايى به آتش گرفتن خانه در حال سجده: 347.
بى اعتنائى به افتادن فرزند در چاه و رها نكردن نماز: 336.
بى توجّهى به آزار ابليس كه بصورت اژدها ظاهر شده بود در حال نماز: 337.
با تسبيح آن حضرت درخت و كلوخ اطراف تسبيح مى گفتند: 985.
راز و نياز نيمه شب آن حضرت در بيابان: 991.
اظهار عجز آن حضرت از اداى شكر نعمتهاى پروردگار: 976.
هيچگاه بر خدا پيشنهادى نداشت و تسليم خواسته هاى او بود: 990 ،979.
شبانه روز صد مرتبه براى گنهكاران شيعه دعا مىكرد: 994.
× × ×
توصيف امام باقرعليه السلام از پدرش امام سجّاد عليه السلام: 981.
توصيف امام صادق عليه السلام نسبت به جدّش علىّ بن الحسين عليهما السلام: 335.
توصيف كنيز آن حضرت درباره حالات آن حضرت: 350.
گفتار زهرى درباره آن حضرت: 997.
صد خانواده از تهيدستان مدينه را سرپرستى مى كرد: 331.
بر سر سفرهاش فقرا و اشخاص زمين گير حضور داشتند: 331.
پيش از آنكه غذا ميل كند به فقرا مرحمت مىكرد: 350.
علّت هم غذا نشدن آن حضرت با زنى كه او را مادر مى ناميد: 334.
شبهاى تاريك طعام و درهم و دينار براى فقرا به دوش مى گرفت: 350 ،331.
بطور ناشناس درب خانه فقرا مىرفت و به آنها كمك مى كرد: 350.
با افراد ناشناس مسافرت مىكرد تا به آنها خدمت كند: 988.
با دست مباركش پاره سنگى را كه بين راه بود كنار مى زد: 332.
پاسخ بزرگوارانه آن حضرت به حسن بن الحسن كه به ايشان ناسزا گفت: 973.
غلامى كه امام عليه السلام او را دو بار صدا زد و جواب نداد: 987.
تقاضاى قصاص از غلامى كه او را شلاقى زده بود: 349.
درخواست قصاص از غلام متخلّفى كه او را تنبيه كرده بود: 974.
بخشيدن و آزاد كردن كنيزى كه صورت آن حضرت را مجروح نمود: 346.
بخشيدن و آزاد كردن غلامى كه باعث قتل يكى از فرزندان آن حضرت شد: 993.
كيفيت رفتار آن حضرت با غلامانش در ماه رمضان و آزاد كردن آنها در شب آخر ماه: 992.
× × ×
آمدن باران به دعاى آن حضرت: 345.
جوان شدن حبابه والبيّه به دعاى آن حضرت: 984.
آزاد شدن فرزدق از زندان به دعاى آن حضرت: 996.
پر شدن رداء از دُرّ به دعاى آن حضرت و نشان دادن آن به عبدالملك: 995.
نصب حجر الأسود: 338.
جدا كردن دو دستى كه بر روى حجر به هم چسبيده بود: 339.
قصّه مرد بلخى كه هدايايى براى امام عليه السلام مى آورد: 340.
دستور برگرداندن روح به زن بلخى: 340.
نشان دادن يونس پيامبر را به عبد اللَّه بن عمر: 344.
نشان دادن مخالفين را به صورت خرس و ميمون به يكى از دوستانش: 341.
دريدن شير راهزنى را كه سر راه آن حضرت را در بيابان گرفت: 986.
پرواز كردن آن حضرت به فضا: 342.
خبر دادن آن حضرت از خوابى كه زهرى ديده بود: 975.
ترجمه كلمات گنجشكها براى دوستانش:343.
گفتار آن حضرت به زهرى در مورد معاشرت با مردم: 555.
كلام امام عليه السلام درباره فقيرى كه به او صدقه مى داد: 334.
كلام آن حضرت در فضيلت جويندگان علم و دانش: 350.
كلام آن حضرت به كسى كه گفت شما را بخاطر خدا دوست دارم: 350.
كلام آن حضرت در مذمّت خواب بين الطلوعين: 343.
كلام آن حضرت در مورد هشت طلبكارى كه از انسان مطالبه مى كنند: 977.
پاسخ آن حضرت به پرسشهايى درباره نماز: 348.
پاسخ آن حضرت به كسى كه درخواست كم كردن گريه را مى نمود: 350.
گريه طولانى امام عليه السلام در مصائب پدر بزرگوارش: 350.
سقوط نكردن ديوار شكسته با اشاره مادر آن حضرت: 1000.
بانوى صديقه اى كه در خاندان امام حسن عليه السلام نظيرى برايش نبود: 1000.
× × ×
گفتار امام سجاد عليه السلام درباه اوصاف آن حضرت: 353.
گفتار قتاده، فقيه اهل بصره درباره آن حضرت: 354.
گفتار يكى از دشمنان امام عليه السلام از اهل شام درباره اخلاق آن حضرت: 352.
جوان شامى كه بخاطر فصاحت و دانش امام عليه السلام در جلسه آن حضرت حاضر مى شد: 999.
پاسخ مردى نصرانى كه به آن حضرت اهانت نمود: 352.
آزاد كردن بردگان و تقسيم هشت هزار دينار بين فقرا: 1010.
پيرمردى كه با بيان عقايدش اظهار محبّت به امام عليه السلام كرد: 358.
مردى كه از خراسان با پياده آمدنش اظهار محبت به امام عليه السلام كرد: 356.
جز ابوهارون نابينا امام عليه السلام را نمى ديد: 1009.
× × ×
نشان دادن ملكوت زمين و عوالم ديگر به
جابر: 361.
بينا شدن چشمان نابيناى ابو بصير با كشيدن دست بر آن: 998.
دستور برگرداندن روح به جوانى كه قبض روح گرديده بود: 999.
حاضر كردن پدرى ناصبى پس از مرگ، كه فرزندش را از اموال خود محروم كرده بود: 1008.
تغيير شكل دادن امام باقر عليه السلام به صورت امام سجاد عليه السلام و بالعكس: 355.
جوان شدن حبابه والبيه به دعاى آن حضرت: 1002.
خبر دادن از مرگ يكى از دوستانش: 1009.
× × ×
هفتاد هزار حديث به جابر تعليم نمود: 360.
ظاهر شدن الياس نزد آن حضرت و پرسشهاى او در مورد علم ايشان: 1012.
پاسخ پرسش هر يك از موسى و خضر را امام عليه السلام مى داند: 1016.
نشر توحيد و اسلام و دين از كلمه صمد: 354.
پاسخ به سى هزار پرسش: 351.
پاسخ هزار مسأله از مسائل مشكل مردم: 1006.
پاسخ امام عليه السلام به پرسش كسى كه عرض كرد چگونه صبح كرديد؟: 1011.
كلام امام عليه السلام در معناى معرفت و مراحل هفتگانه آن: 355.
كلام امام عليه السلام در عقايد و دستور العمل ديندارى: 1001.
كلام امام عليه السلام در مورد دوستى و دشمنى: 362.
در صحيفه اى كه نزد امام عليه السلام بود نام خود و پدر و فرزندانى كه هنوز متولد نشده بودند ديد: 1007.
مناجات امام عليه السلام به لهجه سريانى: 1015.
دعاى امام عليه السلام براى شيعيان خود: 1013.
موعظه از امام عليه السلام: 1018.
حالات آن حضرت در نماز و تكرار بعضى از آيات: 374.
رفتار امام عليه السلام نسبت به كسى كه به آن حضرت دشنام داده بود: 415.
رفتار ناشايسته عبد اللَّه بن على عموى آن حضرت و بازگشت او براى عذرخواهى: 1047.
بخشش امام عليه السلام مخفيانه و با واسطه به فرزندان پدرش و نفرين آنها: 1045.
طلب آمرزش براس اصحاب پدرش كه امام عليه السلام را كم بحساب مى آوردند: 1021.
رفتار امام عليه السلام با غلامى كه وقت كار خوابيده بود: 411.
نپذيرفتن خلوت كردن حمّام را براى آن حضرت: 372.
نپذيرفتن هزار دينارى كه به اتهام دروغين پرداخته بود: 371.
آنچه دوست مى داشت به فقرا مى بخشيد: 373.
قصه يكى از اهل جبل كه پولى را به
امام عليه السلام براى خريدن خانه در مدينه داده بود: 1046.
آمرزش گناه پيرمردى كه امام عليه السلام را شفيع خود قرار داد: 412.
نجات يافتن رفيد بواسطه پيغام امام عليه السلام: 408.
دست و پا زدن در آب و شناخت امام عليه السلام: 392.
× × ×
چگونگى علم امام عليه السلام: 1029.
به آنچه در آسمانها و زمين است و آنچه در دنيا و آخرت است آگاه مى باشد: 1052.
از آنچه در صلب مردان و رحم زنان است باخبر مى باشد: 1053.
از تعداد همه ريگهاى بيابان آگاه است: 1053.
پاسخ به پرسشى كه خضر به دستور امام باقرعليه السلام از آن حضرت نمود: 1029.
پاسخ به شانزده هزار حديث: 375.
تفسير كلمه اللَّه: 377.
خبر دادن از حرمت گوشت بخاطر ذبح شرعى نشدن آن: 1026.
خبر دادن از تندخويى و درشتى ابراهيم ابن مهزم نسبت به مادرش و نهى نمودن از آن: 1034.
خبر دادن از وعده بهشت كه ابوبصير به مرد شامى داده بود و وفاى به آن: 1035.
خبر دادن از خوابى كه سدير ديده بود، و عنايت كردن هشت عدد خرما به تعدادى كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در خواب به او مرحمت كرده بود: 1033.
اظهار خشنودى امام عليه السلام از احسانى كه داود ابن كثير به پسر عموى خود كرده بود: 1048.
قرائت كردن آيه اى كه حكايت از ناتوانى مردم از آوردن مثل قرآن دارد براى كسانى كه پنهانى درباره عجز و ناتوانى خود گفتگو مى كردند: 1042.
نقل كلامى از خداوند براى كسى كه نقل كلام رسول خدا را از امام باقر عجيب مى شمرد: 1031.
× × ×
راه رفتن امام عليه السلام در آتش بعد از آتش زدن خانه: 1019.
زنده كردن چهار پرنده كه بدستور امام عليه السلام سر بريده شدند و باهم مخلوط گرديدند: 1041.
اگر بخواهد زمين را بر اهل آن وارونه مى سازد: 407.
وزيدن بادى سياه بر اثر خشم امام عليه السلام: 407.
بارش سنگ بر زن خيانتكار: 1025.
تكلم كردن پوستين و خبر دادن از خيانت صاحبش كه مورد اعتماد پادشاه هند براى فرستادن كنيزى قرار گرفته بود: 1027.
دانه خرمايى را كه امام عليه السلام كاشت و آب دهان بر آن ريخت فوراً سر سبز شد و خرما داد: 1023.
درخت خشكيده خرما كه به دعاى امام عليه السلام برگ و رطب تازه پيدا كرد: 1040.
درختى كه در آن يك خوشه انگور و انار سبزى در غير فصل آن بود: 1038.
حركت كوه به اشاره امام عليه السلام: 1024.
خارج شدن شمش طلا از زمين با اشاره پاى آن حضرت: 1036.
شكافتن قعر دريا و نشان دادن آبى كه از شير سفيدتر و از عسل شيرينتر بود: 398.
پديدار شدن دريا كه در آن كشتى هايى از نقره بود به اشاره پاى آن حضرت: 1037.
تغيير شكل دادن اعرابى كه امام عليه السلام را ساحر خواند به صورت سگ: 1040.
بازگشت علم و دانش كسى كه دچار فراموشى شده بود: ص623.
بيست سال تأخير انداختن در قبض روح همسر عبدى: 1023.
نشان دادن امام باقرعليه السلام را به سماعه: 1050.
بالا بردن مناره مسجد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم: 395.
تصرف در خورشيد: 396.
بالا رفتن و ملاقات با پدرانش و آوردن خوشه اى خرما: 397.
ماجراى سفر داود رقّى و عنايت امام عليه السلام: 409.
نسوختن هارون مكّى در آتش تنور: 1043.
× × ×
اشعار امام صادق عليه السلام در معرفى ائمّه اطهارعليهم السلام: ج 2 ص 623.
موعظه و پند امام عليه السلام به عنوان بصرى در مورد تحصيل طريق بندگى: ج 2 ص 624.
سفارشات نُه گانه امام عليه السلام به عنوان بصرى براى جويندگان راه حق: ج 2 ص 627.
نصيحت امام عليه السلام به غلامى كه مى خواست جاى خود را با ثروتمندى عوض كند: 410.
دعا براى شيعيان خود: 1051.
كلام امام عليه السلام در محبّت: 383.
كلام امام عليه السلام در مورد ميراث انبياء: 1030.
پند و اندرز امام عليه السلام: ج 2 ص 629.
سفارش آن حضرت نسبت به سبك نشمردن نماز در لحظات واپسين: 376.
سروده ابو هريره عجلى در رثاى آن حضرت: ج 2 ص 622.
توصيف امام صادق عليه السلام درباره فرزندش موسى بن جعفرعليهما السلام: 1055.
شدت محبت و دوستى امام صادق عليه السلام به فرزندش موسى بن جعفرعليهما السلام: 417.
رفتار امام كاظم عليه السلام با عُمَرى كه به آن حضرت ناسزا مى گفت: 1061.
از كسى كه خبرى ناخوش آيند به او مى رسيد يك كيسه دينار هديه مى فرستاد: 1063.
عنايت امام عليه السلام به شطيطه مؤمنه: 427.
قصه ابراهيم جمّال و رفتار على بن يقطين با او: 422.
× × ×
سجده هاى طولانى و مناجات فراوان آن حضرت: 430.
حالات امام عليه السلام و عبادتهاى او در خلوت زندان: 431.
به اختيار خويش و براى نجات شيعيانش زندان را برگزيد: 432.
× × ×
خبر دادن از نام دختر يعقوب سرّاج در گهواره: 416.
پاسخ به پرسش ابوحنيفه در كودكى: 1064 ،1057.
پاسخ به پرسش عيسى شلقان پيش از آنكه بپرسد در كودكى: 1055.
خبردادن از زمان مرگ افراد يك خانواده: 1059.
تكلّم كردن آن حضرت با كسى كه به زبان و لهجه چينى صحبت مى كرد: 1060.
تكلم كردن آن حضرت با غلامان حبشى به لهجه ايشان: 1062.
آگاه بودن از تحيّر هشام بن سالم و هدايت او: 1067.
باطل كردن ادعاى عبد اللَّه بن جعفر با نشستن در آتش: 1056.
برگرداندن صورت زنى كه به پشت برگشته بود: 418.
زنده كردن صورت شير براى دريدن مرد افسونگر: 419.
فروتنى شير براى امام عليه السلام و درخواست دعا از آن حضرت: 420.
بر خاك افتادن عدّه اى فرنگى كه براى كشتن امام عليه السلام بر آن حضرت وارد شدند:1065.
بالا رفتن در آسمان و بازگشتن با حربه اى از نور: 425.
تصرف امام عليه السلام در شب و روز و اطاعت آن از امر امام عليه السلام: 426.
نشان دادن امام صادق عليه السلام را پس از وفات به سماعه: 1070.
جريان علىّ بن صالح طالقانى و سوار شدن بر ابر به عنايت امام عليه السلام: 421.
سير كردن احمد تبّان به زيارتگاههاى مختلف با اعجاز امام عليه السلام: 426.
قصه شقيق بلخى و ديدن كرامات فراوان از امام عليه السلام: 428.
درخواست پنجاه سفر حج براى حمّاد و ناتوانى او از بيشتر از آن: 1073.
× × ×
گفتگوى امام عليه السلام با يك نصرانى و اسلام آوردن او: 1066.
نامه امام عليه السلام براى ازدياد فهم و معرفت يكى از دوستانش: 1068.
دعاى امام كاظم عليه السلام كه تعليم يكى از دوستان نمود: 1058.
دعاى آن حضرت براى حفظ نعمت ولايت: 429.
دعاى آن حضرت براى طلب حاجت از درگاه الهى: 1069.
اشعارى كه در برآمدن حاجت مجرّب است: ج 2 ص 667.
سفارش امام كاظم عليه السلام به فرزندانش: 668.
پند و اندرز مختصر آن حضرت به هارون الرشيد (لعنه اللَّه): ج 2 ص 668.
اشعار عبدالباقى در مدح امام كاظم عليه السلام: ج 2 ص 665.
كنيزى كه شايستگى داشت حضرت رضا عليه السلام از او متولّد شود: 1075.
نصّ امام كاظم عليه السلام بر امامت آن حضرت: 435 433.
از روز ازل بركات وجود آن حضرت بر اهل آسمان و زمين رسيده: 1076.
ادب و احترام فرشتگان نسبت به آن حضرت: 439.
عارف به آن حضرت از هر فرشته مقرب و پيامبر مرسل برتر است: 1076.
× × ×
ويژگىهاى اخلاقى آن حضرت: 1094.
از القاب آن حضرت رؤوف است: 445.
فتوت و جوانمردى آن حضرت: 448.
تقسيم كردن تمام اموال خود را براى مردم: 449.
بخشش امام عليه السلام وپنهان كردن چهره خود: 436 .
بخشش پيراهن خود به دعبل: 434.
با غلامان سياه و نوكران بر سر يك سفره مى نشست: 450.
كمك كردن و كيسه كردن شخصى در حمّام: 447.
حضور امام عليه السلام در مراسم تشييع يكى از دوستانش: 442.
پاسخ امام عليه السلام به منافقى كه از شيعه بدگويى مى كرد: 444.
× × ×
دانش رسول خدا و همه اوصياى او نزد آن حضرت بود: 1097.
پاسخ هيجده هزار مسأله: 446.
پاسخ پرسشهاى مردى واقفى پيش از عرضه نمودن پرسشها: 1090.
پاسخ مسائل مردى از واقفيّه پيش از اظهار آن: 438.
پاسخ امام عليه السلام به شخصى كه در دل گذرانده بود كه آيا از شخصى كه مثل ما بشرى است بايد اطاعت كرد: 1089 1079.
پاسخ سه پرسش درباره سه آيه از قرآن كه نيت كرده بود بپرسد: 1078.
فرمايش آن حضرت در توحيد و تفسير وجه اللَّه: 1096.
خبر دادن از آنچه در خواب براى مداواى او تعليم فرموده بود: 1081.
خبر دادن از آنچه به على بن أسباط در مورد دوا تعليم فرموده بود: 1092.
خبر دادن از مردن شخصى و جريانهايى كه پس از آن برايش رخ داد: 1091.
خبر دادن از فكرى كه بزنطى را به غرور وامى داشت: 1088.
خبر دادن از مصائبى كه به قبر شريفش وارد خواهد شد: 453.
وعده پرداخت بدهى، پيش از آنكه از گرفتارى اش بگويد: 1080.
عنايت كردن هيجده دانه خرما به تعداد خرماهايى كه رسول خدا در خواب به او
مرحمت كرده بودند: 1087.
اموال و هداياى سرقت رفته را در ميان انبار خانه اش به او نشان داد: 1092.
درخت بادامى كه امام عليه السلام كاشت و از بادام آن هر مريضى خورد شفا گرفت: 1085.
شفا پيدا كردن چشم كنيز به بركت قطعه اى از جبّه آن حضرت: 453.
تبديل كردن به طلا آبهايى را كه بر دست مباركش ريخته مى شد : 437.
بيرون آمدن شمش طلا از زمين با اشاره آن حضرت: 1077.
نور افشانى با بالا بردن دست: 452.
جدا كردن موهاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از ميان موهاى ديگر: 1086.
خشم امام عليه السلام نسبت به مأمون و دعاى آن حضرت براى ذلّت او: 1093.
آنچه آن حضرت به اباصلت فرموده بود، هنگام حفر قبر آشكار شد: 1082.
× × ×
كيفيّت مسموم شدن آن حضرت توسّط مأمون: 1082.
فضيلت مجاورت با حضرت رضا عليه السلام: 451.
فضيلت زيارت آن حضرت: 453.
برطرف شدن غم و اندوه از زائر آن حضرت: 451.
× × ×
قصيده دعبل و بركاتى كه از آن مشاهده كرد: 453.
اشعار ابونواس در مدح آن حضرت: 456 455.
تخميس اشعار ابى نواس: ج 2 ص 701.
اشعار صاحب بن عبّاد در مدح آن حضرت: ج 1 ص 638.
اشعار فارسى ناصرالدّين شاه: ج 1 ص 640.
گفتار علىّ بن ماهان در مدح آن حضرت: 455.
اشعارى در رثاى حضرت رضا عليه السلام: 1094.
اشعار آن حضرت در پند و اندرز: 1018.
پند و اندرزى سودمند از آن حضرت: 1099.
سفارشات حضرت رضا عليه السلام در مورد معاشرت: 458.
× × ×
گواهى دادن مولود به يگانگى پروردگار و رسالت پيامبر: 1109 1101.
در اسلام مولودى با بركتتر از آن حضرت تولد نيافته است: 468.
شدّت محبّت حضرت رضا عليه السلام به فرزندش و گهواره جنبانى او: 1111.
نص حضرت رضا عليه السلام بر امامت امام جواد عليه السلام: 1110 470.
تشبيه حضرت رضا فرزندش را به موسى بن عمران و عيسى بن مريم: 1111.
نامه حضرت رضا عليه السلام به فرزندش و سفارش به احسان در مورد خويشاوندان: 1113 461.
تواضع و فروتنى قيافه شناسان در برابر
آن حضرت و گفتار آنها در توصيف ايشان: 1100467.
خطبه شيوا و فصيح امام عليه السلام در دو سالگى براى معرّفى خويش: 1100 467.
فكر و انديشه امام عليه السلام و آرزوى انتقام گيرى از دشمنان حضرت زهرا عليها السلام در چهار سالگى:463.
علم آن حضرت به انساب مردمان و به ظاهر و باطن و آينده ايشان: 462.
پاسخ مستدل امام عليه السلام به كسى كه باور نداشت آن حضرت مقدار آب دجله را بداند: 471.
پاسخ قاطع آن حضرت به مأمون در هنگام عبور او: 459.
خبر دادن از آنچه مأمون در دستش پنهان كرده بود: 459.
پاسخ سى هزار مسأله: 464.
پاسخ به دو پرسشى كه در نيت داشتند، پيش از آنكه اظهار كنند: 1106.
پاسخ به سؤال يحيى بن اكثم پيش از آنكه بپرسد: 1102.
پاسسخ به سؤال يحيى بن اكثم و فروعى كه براى مسأله او تشكيل داد: 472.
استدلال امام عليه السلام بر تحقق امامت در كودكى: 1108.
گواهى دادن عصا در دست امام عليه السلام بر امامت آن حضرت: 1102 465.
تصرّف امام عليه السلام در وجود خويش از جهت اندازه و رنگ: 469.
تأثير نداشتن شمشيرها بر وجود نازنين آن حضرت: 460.
عبور از دجله با پيوستن دو طرف آن به يكديگر: 475.
سير دادن مرد شامى را به مسجد كوفه و مكه مكرمه: 1103.
رهايى دادن مرد شامى را از زندان: 1103.
شكايت گوسفندى از چوپان خود نزد آن حضرت: 1104.
بيرون آوردن شمش طلا از ميان خاك و بخشش آن به تهيدست: 1107.
تبديل كردن برگهاى زيتون به نقره: 474.
شفا يافتن چشمان نابينا به بركت دست آن حضرت: 466.
دستور العمل امام عليه السلام به شخصى براى آن كه پدر فوت شده اش را ملاقات كند: 1105.
دستور العمل امام عليه السلام براى دفع زلزله و آرام گرفتن زمين: 1112.
× × ×
خبر دادن حضرت رضا عليه السلام از شهادت فرزندش: 1111.
آشاميدن شربت زهر آلود به اجبار معتصم: 467.
نامه امام عليه السلام به علىّ بن مهزيار: 1114.
موعظه و اندرزى مختصر و زيبا: 722.
× × ×
احساس تواضع بيشتر براى خدا هنگام انتقال امامت: 495.
اعتراف يك مسيحى در مورد شأن و مقام آن حضرت: 483.
تبرك جويى يك مسيحى به دعاى امام عليه السلام: 490.
اعتراف يك مسيحى به علم غيب امام عليه السلام:490.
علّت شيعه شدن اصفهانى و اعتراف او به علم غيب امام عليه السلام: 494.
خبر دادن امام عليه السلام از شهادت پدرش: 495 486.
خبر دادن امام عليه السلام به يك نصرانى كه داراى فرزندى مسلمان خواهد شد: 482.
خبر دادن امام عليه السلام از مردن يكى از فرزندان أنوش و اسلام آوردن ديگرى: 483.
خبردادن امام عليه السلام از كشته شدن متوكّل: 1119.
خشنود نبودن امام عليه السلام هنگام ولادت جعفر و خبر دادن از آينده او: 1126.
پاسخ امام عليه السلام به پرسشى كه همگان از آن عاجز بودند: 493.
پاسخ امام عليه السلام در پايين نوشته با قرار دادن آن زير مصلّا: 488.
آموختن هفتاد و سه لغت با مكيدن سنگريزه اى كه امام عليه السلام در دهان مبارك خود گذاشتند: 478.
نشان دادن باغى سرسبز و زيبا به صالح بن سعيد در خان صعاليك: 477.
تصوير شيرى كه به دستور امام عليه السلام به صورت شيرى ظاهر شد و شعبده باز را دريد: 1121.
مشتى ريگ كه امام عليه السلام به ابوهاشم عنايت كرد و همه طلاى سرخ شدند: 1117.
جدا كردن شمش نقره از زمين و عنايت كردن آن به ابوهاشم: 1118.
بالا رفتن امام عليه السلام در هوا و آوردن پرنده اى طلائى: 481.
پيدا شدن درخت و چشمه آب در كويرى بىآب و علف: 1125.
پياده شدن از مركبها بى اختيار و ناخواسته براى احترام آن حضرت: 1123.
وزيدن باد و كنار زدن پرده براى ورود امام عليه السلام: 1128.
ساكتشدن پرنده ها با ورود امام عليه السلام: 487.
آرام گرفتن كبكهاى جنگى با ورود آن حضرت: 487.
به خاك افتادن غلامان متوكل در مقابل امام عليه السلام: 1116.
مشاهده غلامان پس از كشته شدن آنها توسّط متوكّل: 1116.
نجات كسى كه مى خواستند او را از بالاى كوه پرتاب كنند: 1120.
عنايت كردن بيست و پنج دانه خرما به عددى كه رسول خدا در خواب به او عنايت كرده بود:1124.
پيدا كردن يك نصرانى خانه امام عليه السلام را و
مشاهده معجزات: 482.
تكلّم كردن امام عليه السلام با اسب: 1130.
فرمايش امام عليه السلام به كسى كه عيادت آن حضرت رفته بود: 1121.
گفتار امام عليه السلام به فتح كه دچار وسوسه خدا پنداشتن آن حضرت شده بود: 1131.
گفتار امام عليه السلام به فتح كه مى پنداشت امام عليه السلام نبايد چيزى بخورد: 1131.
فرمايش امام عليه السلام در توصيف پروردگار: 1131.
دعا براى ايمنى از هر گونه ترس و وحشت: 484.
دعاى مخصوص امام عليه السلام كه هر كس بخواند نااميد نشود: 496.
دعاى آن حضرت براى قوى شدن مركب ابوهاشم: 479.
دعاى «يا من تُحلد» از امام عليه السلام براى نجات كسى كه به زندان افتاده بود: ج2 ص751.
فائده دعا كردن براى امام عليه السلام: 494.
براى دعا فقط لبهاى خود را حركت بده جواب به تو مى رسد: 489.
اشعار امام عليه السلام در مجلس متوكّل لعين و دگرگون كردن مجلس: 1129.
اشعار صيمرى در رثاى امام هادى عليه السلام و درباره اهلبيت عليهم السلام وحضرت مهدى عليه السلام: ج2ص749.
× × ×
اوصاف آن حضرت از نظر چهره و اندام: 512.
همواره بالاى سر آن حضرت را نورى فراگرفته بود: 509.
براى آن حضرت سايه اى نبود: 510.
بى اعتنائى امام عسكرى عليه السلام به احمد بن اسحاق بخاطر راندن حسين: 502.
نشان دادن لباسهاى زبر زيرين به كسى كه گمان ديگرى به آن حضرت داشت: 1134.
پاسخ امام عليه السلام در مورد ارث زن و مرد و علّت آن: 1145.
پاسخ امام عليه السلام در مورد كيفيت قضاوت امام عصر عليه السلام در هنگام ظهور: 1147.
پاسخ امام عليه السلام در مورد قرآن به كسى كه مى خواست بپرسد: 1135.
مرقوم فرمودن امام عليه السلام پاسخ پرسشى را كه فراموش كرده بود ذكر كند: 1147 1137.
دستور ساختن سرمه اى براى چشم: 1137.
دستور معالجه تب ربع: 147.
بيرون آوردن مردم را از شك و ترديد با افشاى كار راهب در قضيه دعاى باران: 1136.
خبر دادن امام عليه السلام از آنچه در ذهن ابوهاشم خطور كرد: 1145 1132.
خبر دادن امام عليه السلام از ضمير ابوهاشم و تشويق او به كارهاى خير: 1140.
خبر دادن امام عليه السلام از خطور قلبى شخصى بنام اقرع: 1142.
خبر دادن از باطن شخصى با پاسخگويى او به اشاره: 1143.
خبر دادن از شرك يكى از مشركين و هدايت او: 507.
خبردادن از غلوّ يكى از غلاة وهدايت او: 508.
خبر دادن از وفات احمد بن اسحاق: 1168.
خبر دادن از وفات كنيز علىّ بن زيد: 1144.
مهر زدن امام عليه السلام بر سنگريزه كه يكى از دلائل امامت بود: 1139.
افتادن در چاه آب در كودكى و بالا آمدن آب: 1146.
بالا رفتن امام عليه السلام بسوى آسمان: 506.
پائين رفتن امام عليه السلام در زمين و ناپديد شدن آن حضرت: 511.
تغيير دادن وضع كسى كه نمى توانست بطرف راست بخوابد: 1133.
خارج شدن شمش طلا از زمين با اشاره امام عليه السلام: 1132.
خارج شدن شمش نقره از زمين با اشاره امام عليه السلام: 1132.
بينا شدن علىّ بن عاصم نابينا به عنايت امام عليه السلام: 503.
فرمايش امام عليه السلام در تفسير آيه شريفه «و اذ أخذ ربك من بني آدم ...»: 1141.
فرمايش امام عليه السلام درباره معروف و نيكوكارى: 1140.
فرمايش امام عليه السلام درباره اوصاف حزب اللَّه: 504.
فرمايش امام عليه السلام در مورد گناهانى كه بخشيده نمى شود: 1150.
فرمايش امام عليه السلام درباره عقيده طبقات مردم راجع به آن حضرت: ج 2 ص 771.
فرمايش امام عليه السلام در مورد افشاگرى و رياست طلبى: ج 2 ص 772.
فرمايش امام عليه السلام در مورد مصيبت كمرشكن يعنى همسايه نااهل: ج 2 ص 772.
فرمايش امام عليه السلام در مورد غضب و كينهتوزى: ج 2 ص 774.
فرمايش امام عليه السلام در مورد انديشيدن در امر خداوند: ج 2 ص 774.
فرمايش امام عليه السلام در مورد ناگهانى بودن مرگ و نتيجه اعمال: ج 2 ص 774.
فرمايش امام عليه السلام در مورد ملازم بودن با حق: ج 2 ص 774.
فرمايش امام عليه السلام در مورد دو خصلتى كه فوق آن چيزى نيست: ج 2 ص 775.
فرمايشامام عليه السلام درمورد تواضع: ج2ص775.
فرمايش امام عليه السلام در مورد كيفيّت موعظه نمودن: ج 2 ص 775.
فرمايش امام عليه السلام در مورد خوددارى از ذلّت: ج 2 ص 776.
فرمايش امام عليه السلام در مورد قبر شريف خودش در سامرّاء: 1148.
فرمايش امام عليه السلام در مورد قيام حجّت حق براى آشكار نمودن حق: 1149.
فرمايش امام عليه السلام در مورد حزن شيعه تا ظهور امام زمان: 513.
فرمايش امام عليه السلام در مورد فضيلت انتظار فرج: 513.
سفارشات امام عليه السلام در مورد مطالب
اخلاقى: 513.
نامه آن حضرت به ابن بابويه قمى : 513.
دعاى امام عسكرى عليه السلام: 504.
× × ×
ولادت آن حضرت
دوران كودكي
نام و لقب
نسب آن حضرت
شمايل آن حضرت
غيبت آن حضرت
گريستن به ياد غيبت آن حضرت
نوّاب امام زمان عليه السلام
توقيعات و نامه ها
تشرّف يافتگان
وظائف شيعه در غيبت آن حضرت
وضع اجتماعي و اخلاقي مردم در عصر غيبت
حوادث قبل از ظهور
وقت ظهور
محلّ ظهور
وقايع هنگام ظهور
آثار و بركات ظهور
سيرهٔ حكومتي آن حضرت
پرچم آن حضرت
اوصاف اصحاب آن حضرت
فضائل آن حضرت
آيات مؤوّله به آن حضرت
مدّت حكومت آن حضرت
رجعت
كيفيّت ولادت آن حضرت:1151، ج2 ص779.
همراه حكيمه عليها السلام قبل از ولادت سوره قدر را تلاوت نمود: 1151.
ولادت آن حضرت مانند حضرت موسى مخفى بود: 587.
علّت خفاء ولادت: 589 587.
كيفيّت ولادت: 514.
هنگام ولادت نورى از چهره اش نمايان شد: 614.
شهادت و اقرار به توحيد و رسالت و امامت: 1151 514.
سپاس و ستايش پروردگار: 1152.
دعا براى ظهور: 1151.
به پدر بزرگوارش سلام كرد: 1151.
در مورد باطل نشدن حجت الهى تكلم فرمود: 1152.
فرشتگان براى تبرك جستن به او فرود آمدند: 614.
دو فرشته او را با خود بسوى عرش بالا بردند: 615.
روح القدس آن حضرت را بالا برد: 1151.
اشعار فارسى درباره ولادت آن حضرت: 726.
در ميان گهواره خود را معرّفى مى كند: 631.
كودك يك روزه به عطسه نسيم تحيّت گفت: 1204.
كودك يكروزه در مورد عطسه حديثى فرمود: 1204.
در سه سالگى خود را براى احمد بن اسحاق معرفى نمود: 1158.
ميان اموال ارسالى حرام را از حلال جدا نمود: 1168.
صاحبان كسيه هاى درهم و دينار را معرفى فرمود: 1168.
به سؤالات سعد بن عبد اللَّه پاسخ گفت: 1168.
روى آب بر حصيرى نماز مى خواند: 1165
همنام و هم كنيه پيامبر است: 1158 581.
صاحب الأمر: 583.
قائم، منتظر: 584.
علّت نامگذارى آن حضرت به منتظر: 578.
علّت نامگذارى آن حضرت به مهدى: 586 585.
او را با نام اصلى نبايد ياد كرد: 605.
برخاستن هنگامى كه او را با لقب قائم ياد كنند: 596.
از فرزندان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم: 594 581.
از نسل حضرت على بن ابى طالب عليه السلام: 576 575.
يازدهمين فرزند حضرت على عليه السلام: 577.
پنجمين امام از اولاد امام هفتم عليه السلام: 1177 603 600.
چهارمين فرزند حضرت رضا عليه السلام: 583.
از نظر صورت و سيرت و هيبت شبيه حضرت عيسى است: 575.
از نظر صورت و سيرت شبيه ترين مردم به پيامبر است: 581.
قدّ مباركش رسا مانند شاخه سرو: 591.
اندامش متناسب، نه خيلى كوتاه و نه خيلى بلند: 591.
معتدل و چهار شانه: 591.
قوى جثّه: 595.
بازوانش نيرومند: 1159.
بر بازوى راستش «جاءالحق» نوشته شده: 514.
چهره اش نورانى و درخشان و سفيد مانند ماه شب چهارده: 1171 1159 1158 629 579.
چهره اش چون ستاره درخشان و گندمگون است: 595.
چهره اش سفيد آميخته به سرخى است: 576.
پيشانى نورانى و روشن: 591.
ابروها كشيده و كمانى: 591.
بينى باريك و برآمده: 591.
دو گونه اش نرم و هموار: 591.
بر گونه راستش خالى زيباست: 1159 591.
شانه هايش قوى: 576.
براى قائم عليه السلام قبل از قيامش غيبتى است: 1171 611 581.
براى آن حضرت غيبتى است كه مدّتش طولانى است: 589.
پس از غيبتى طولانى ظهور خواهد كرد: 580.
غيبتش به درازا مى كشد: 587.
خدا او را در حجاب خود آنقدر كه بخواهد پنهان كند: 583.
او مردم را مى شناسد و آنها او را نمى شناسند: 601.
فرشتگان و مؤمنان طايفه جن با آن حضرت سخن مى گويند: 628.
دو غيبت دارد، يكى كوتاه و ديگرى طولانى: 1161 628.
علّت غيبت ترسى است كه بر جان خود دارد: 611 603.
تا مؤمنان را در بوته آزمايش و امتحان قرار دهد: 1177 584.
تا حقيقت آشكار و خالص از ناخالص جدا گردد: 587.
اهل زمين و آسمان در فقدان و دورى او غمناكند: 600.
چه بسيار زن و مرد مؤمن كه در فراق او اندوهگين اند: 600.
در دست امام سجاد عليه السلام ورقى ديدم كه به
آن نگاه مى كرد و مى گريست: 580.
امام صادق عليه السلام مانند مادر جوان مرده گريه مى كرد: 585.
وقتى از حضرت جواد عليه السلام سؤال شد، آن حضرت به شدّت گريست: 578.
مناجات آن حضرت و دعا براى شيعيانش: 597.
حسين بن روح از شمش طلاى گم شده خبر مى دهد: 1170.
حسين بن روح از وفات خودش خبر مى دهد: 1170.
توقيع آن حضرت به شيخ مفيد: ج 2 ص 838.
نامه امام عليه السلام به احمد بن أبى روح: 1169.
احمد بن اسحاق: 1158.
يعقوب بن منقوش: 1166.
يوسف بن احمد جعفرى: 1166.
سعد بن عبد اللَّه قمى : 1168.
راشد: 1171.
ازدى: 1172.
ضرير خادم: 1173.
نسيم: 1204.
حفظ دين: 1177 606.
ثبات و استقامت در دين: 589.
در دين تقواى الهى را در نظر گرفتن: ص 845.
معرفت و شناخت امام عليه السلام: 608.
ثابت بودن در امامت آن حضرت: 584.
رابطه داشتن با آن حضرت: 533.
اقتدا كردن به آن حضرت: 582.
پيروى كردن از آن حضرت و امامان پيشين: 1160.
تسليم اهل بيت عليهم السلام بودن: 1161 587.
سرسپردگى به آستان اهل بيت عليهم السلام: 607.
پذيرش ولايت اهل بيت عليهم السلام: 607.
ثابت ماندن بر ولايت اهل بيت عليهم السلام: 603.
بيزارى از دشمنان اهل بيت عليهم السلام: 607 603.
دوست داشتن دوستان آن حضرت: 582.
دشمن داشتن دشمنان آن حضرت: 582.
چشم به راه بودن و انتظار كشيدن: 613 611 607 590.
فضيلت انتظار: 1180 1178 630 623.
صبر كردن بر انجام واجبات: 533.
تقوا و ورع پيشه كردن: 607 606.
بر بلا شكيبا بودن: 609.
پايدارى در برابر فقر و دشمنىها: 1176.
پايدارى در برابر دشمنان: 533.
اسرار اهل بيت را فاش نكردن: 590.
با كسى بيعت نكردن: 628.
شتاب نكردن در آنچه خدا زود مقدر نفرموده: 609.
خوش خويى و خوش رفتارى: 607.
در جاى خود آرام گرفتن: 1184 609.
گمنام بودن: 601.
ترك كارهاى ناپسندى كه باعث دورى از امام عليه السلام است: ج 2 ص 845.
اجتناب از كارهايى كه خوش آيند امام عليه السلام نيست: ج 2 ص 842.
بكار نبردن قدرت خود را در راه هواى نفس: 609.
نگهدارى زبان: 1184.
آنچه بر عهده دارد به مستحقان برساند: ج2 ص 845.
كمك كردن اشخاص قوى به اشخاص ضعيف: 590.
همدلى كردن در وفاى به عهد و پيمان: ج 2 ص 845.
خواندن دعاى معرفت: 611.
خواندن دعاى غريق: 612.
قرآن كهنه گردد: 630.
از قرآن جز خط ونشان نماند: 1175 619.
آيات قرآن مطابق ميل مردم توجيه گردد: 630.
قرآن را سبك شمارند: 1191.
از اسلام جز اسم آن اثرى نماند: 1175 619.
مسلمانان از اسلام بسيار دور باشند: 1175 619.
دين وارونه گردد: 630.
دين مطابق آراء شخصى تفسير شود: 630.
دين لفظى باشد كه تنها بر زبان جارى شود: 1191.
حفظ دين سختتر از نگهداشتن آتش در كف دست باشد: 1181.
حفظ دين سختتر از صاف كردن شاخه خار با دست باشد: 1181 606.
دلها خالى از ايمان باشد: 1191.
بيشتر مؤمنان از دين خود مرتد شوند: 587.
بدعتها ظاهر گردد: 630.
شك و ترديد فراوان در دل مؤمنان راه پيدا كند: 587.
بسيارى از مردمان دچار گمراهى شوند: 602 581 577.
دچار شبهه مى شوند و راهنمايى ندارند: 611.
بيشتر معتقدان به امامت مرتد شوند: 578.
بيشتر معتقدان به امامتش از او برگردند: 1177 1161 1158.
جز افرادى كه يقين قوى و شناخت صحيح دارند ثابت نمانند: 1161.
جز افراد خالص باقى نمانند: 1179.
شقى و سعيد از يكديگر جدا شوند: 616.
شقى به شقاوت و سعيد به سعادت رسد:1179.
كدر وآلوده از صاف وخالص جدا شود:1179.
حكومت جز با كشتار و ستم بدست نيايد: 1176.
زمامداران كافران را بخود نزديك و افراد صالح را از خود دور كنند: 630.
حق و اهل آن از بين برود: 630.
اهل باطل بر اهل حق برترى يابند: 630.
ظلم و ستم فراگير شود: 630.
در داورى رشوه گيرند: 630.
پست و منصب به كسى داده شود كه پول
بيشترى دهد: 630.
پولدار عزيزتر از مؤمن باشد: 630.
مؤمن خوار و منافق عزيز گردد: 1191.
از روى هوا و هوس گواهى دهند: 1191.
به جور و ستم داورى كنند: 1191.
سخن مؤمنان را نپذيرند: 630.
حرف باطل فاسق را رد نكنند: 630.
كسى كه به خوبىها دستور دهد خوار و ذليل است: 630.
سوگندهاى دروغ زياد شود: 630.
عالمان اندك باشند: 1191.
فقيهان در آن زمان بدترين فقيهان باشند: 1175 619.
فتنه از فقيهان خارج و بسوى آنها بازگردد: 1175 619.
حرام الهى را حلال و حلال او را حرام شمارند: 630.
به آنچه مى گويند عمل نمى كنند: 630.
ورع و پرهيزگارى كم شود: 1191.
واجبات الهى كم ارزش شود: 1191.
راه خير و خوبى بسته باشد: 630.
راه فساد باز و پر رفت و آمد گردد: 630.
بدى و فساد و زشتى آشكار گردد: 1191 630.
روز روشن و علنى هر گناهى مرتكب شوند: 630.
مردان خود را با لباس زنان زينت دهند: 1191.
مردها خود را براى مردها آراسته كنند: 630.
پسران نوجوان خود را مانند زنها در اختيار مشترى قرار دهند: 630.
مرد از راه خودفروشى امرار معاش كند: 630.
مرد را در مورد آميزش با زنان سرزنش كنند: 630.
مردان به مردان اكتفا كنند: 630.
مرد زن خود را براى استفاده ديگران اجاره دهد: 630.
مرد از درآمد نامشروع زنش استفاده كند: 630.
مرد از ارتكاب خلاف زنش ناراحت نشود و به اين عار تن دهد: 630.
مردان از زنان خويش اطاعت نمايند: 630.
زنان با زنان آميزش كنند: 630.
زنان به زنان اكتفا كنند: 630.
زنان را بر عمل نامشروع تشويق كنند: 630.
زن خرجى زندگى خود را از راه خودفروشى بدست آورد: 630.
زن به شوهرش رشوه دهد تا با مردان ديگر آميزش كند: 630.
زن بر شوهر خود چيره شود و به شوهرش خرجى دهد: 630.
زنان خود را در اختيار كافران قرار دهند: 630.
مقنعه حيا از سر زنان برداشته شود: 630.
عمل نامشروع زنا شايع شود: 630.
مال و ثروت را در مسير باطل مصرف كنند: 630.
اموال فراوان در راه خشم و غضب الهى مصرف شود: 630.
ثروت جز با غصب و خسّت حاصل نشود: 1176.
رباخوارى آشكار و هيچگونه سرزنشى نداشته باشد: 630.
حرام را غنيمت و بهره بدانند: 1191.
زكات خود را ندهند: 1191.
پرداخت زكات را خسارت و زيان به حساب آورند: 1191.
قمار بطور آشكار انجام شود: 630.
شراب فروشى علنى گردد: 630.
نوشيدن انواع شراب بطور علنى صورت گيرد: 630.
براى نوشيدن شراب گرد هم آيند: 630.
ساز و آواز بر سر كوچهها و علنى گردد: 630.
اموال را در راه ساز و آواز مصرف كنند: 1191.
كسى از ساز و آواز جلوگيرى نكند يا نتواند: 1191.
بزرگان به كوچكترها رحم نكنند: 1191.
كوچكترها احترام بزرگان را رعايت نكنند: 1191.
كم سن و سالها بزرگان را به ديده حقارت بنگرند: 630.
همسايگان يكديگر را اذيت و آزار كنند: 1191 630.
همسايه از ترس، همسايه اش را احترام كند: 630.
برخى از مؤمنين برخى ديگر را لعنت كنند: 1179.
برخى از برخى ديگر بيزارى جويند: 1179.
پدران و مادران مورد شَتم قرار گيرند: 1191.
قطع رحم نمايند: 1191.
شريكان در معامله خيانت كنند: 1191.
تكبّر و خودخواهى در دلها نفوذ كند: 1191.
شيرينى سخنان مردم، غيبت است: 1191.
علم و دانش را زيرپا گذارند: 1191.
دنيا را بالاى سر خويش قرار دهند: 1191.
سرگرم دنيا گشته و از آخرت بمانند: 1191.
صدا در مساجد بلند شود: 1191.
مسجدها از نظر ساختمانى آباد و هدايت در آن نيست: 1175 619.
كارها را بخاطر تظاهر و خودنمايى انجام دهند: 1185 618.
با باطنهاى خبيث خود را نيكو جلوه دهند 1185 618.
چهره آنان چهره آدميان و دلهايشان دلهاى شياطين است: 1191.
گرگهايى در لباس آدميان مى باشند: 1191.
هر طايفه اى قبل از ظهور به دولت برسد: 532.
نشانه هاى آفاقى كه فتنه هاى اطراف زمين است ظاهر گردد: 1190.
نشانه هاى أنفسى كه مسخى است در دشمنان حق پديد آيد: 1190.
گروهى بدعت گزار مسخ شوند: 617.
اختلاف ميان بنى عباس: 617.
پرچمهاى سياه از خراسان: 617.
دو صف از عجم با هم اختلاف كنند و خونريزى زياد شود: 617.
خروج مردى از قزوين: 1188 620.
ويرانى رى: 575.
خسف بيداء: 620 617.
خسف بغداد: 1163 575.
خسف بصره: 1163.
در شهر بغداد و بصره خونها ريخته شود: 1163.
پلى در بغداد بر روى كرخ بسازند: 617.
رود فرات پر آب و آب در كوچه ها روان گردد: 617.
ديوار مسجد كوفه خراب شود: 617.
مردى هاشمى در پشت كوفه كشته شود: 617.
لشكرى از سمت مغرب در حوالى حيره فرود آيد: 617.
مردى از بزرگان بنى عباس را بين جولاء و خانقين بسوزانند: 617.
گروهى خارج از اسلام بر عراق مسلّط گردند: ج 2 ص 841.
خوف و وحشت اهل عراق را فراگيرد: 1163 617.
عرب عنان گسيخته شود و شهرها را تصرف كند: 617.
اهل مصر حاكم و فرمانرواى خود را بكشند: 617.
مغربى بر مصر چيره شود و بر شامات سيطره پيدا كند: 617.
شهر شام ويران گردد و سه پرچم در آنجا بلند شود: 617.
حادثه اى در شام پديد آيد كه چهارصد هزار كشته دهد: 1162.
لشكر ترك در جزيره و لشكر روم در رمله فرود آيد: 617.
جنگى بين اولاد عباس و سپاهيان ارمنستان: 575.
خراسانى و سفيانى و يمانى همزمان خروج كنند: 1187.
خروج سفيانى: 1163 620 617.
خروج سيد يمانى: 620 617.
پرچم يمانى بيش از ديگران بسوى هدايت است: 1187.
نفس زكيه بين ركن و مقام كشته شود: 620 617.
كشته شدن او با قيام حضرت پانزده روز فاصله دارد: 620.
جوانى را كه دعوت بحق مى كند در مدينه مظلومانه بكشند: 611.
شصت نفر با ادّعاى نبوّت خروج كنند: 617.
دوازده نفر از خاندان ابوطالب با ادّعاى امامت خروج كنند: 617.
صورت و سينه اى در مقابل خورشيد ظاهر گردد: 617.
سرخى در آسمان پديد آيد: 617.
ستاره اى سرخ طلوع كند: 575.
ستاره اى در مشرق مانند ماه نورانى و دو سر آن بهم نزديك ظاهر شود: 617.
خورشيد از هنگام ظهر تا عصر بى حركت ماند: 617.
خورشيد از سمت مغرب طلوع كند: 617.
خورشيد در نيمه ماه رمضان و ماه در آخر آن گرفتگى پيدا كند: 1189 617.
24 شبانه روز بطور پيوسته باران آيد: 617.
كمبود در مال و جان و محصول مردم پيدا شود: 617.
مرگهاى سريع: 617.
ملخهايى كشت و زراعت را از بين ببرد: 617.
يأس و نااميدى براى مردم: 612.
هرج و مرج افزايش يابد: 1191.
ندائى از آسمان برخيزد كه همه مردم بشنوند: 620 617.
ندا از دور و نزديك به طور يكنواخت شنيده شود: 600.
ندا براى مؤمنين رحمت و براى منافقين عذاب است: 600.
سه ندا در ماه رجب برخيزد: 600.
ندايى هنگام طلوع آفتاب از فراز مشرق برخيزد و آن حضرت را معرّفى كند: ج1 ص 803.
ندايى هنگام غروب از مغرب بانگ برآورد كه از سفيانى پيروى كنيد: ج1 ص 804.
شمشير آن حضرت ندا كند: برخيز اى ولىّ خدا: 620 617.
حاشا كه خداوند وقتى را براى ظهور معين كند: 628.
تعيين كنندگان وقت ظهور دروغ مى گويند: 578.
مانند شهاب ناگهان ظاهر مى شود: 628 578.
ظهور ناگهانى رخ خواهد داد: ج 2 ص 842.
زمان ظهور به كنايه و رمز: 499.
در مكّه ظاهر مى شود: ج 1 ص 801.
در چهره جوان ظاهر مى شود: 628.
در سنين پيرى ولى به شكل جوانى ظاهر مى شود: 583.
آيه اى را كه هنگام ظهور تلاوت مى كند: 517.
اوّل كسى كه با آن حضرت بيعت مى كند جبرئيل است: ج 1 ص 803.
اوّل گروهى كه نداى آن حضرت را پاسخ دهند فرشتگان هستند: ج 1 ص 803.
بين ركن و مقام بايستد و اصحابش را بخواند: 628.
تكيه بر حجر الأسود دهد و با مردم اجتماع كند: 622.
كتابى را قرائت كند و اطرافيانش فرار كنند: 572.
به همراه خود عصاى موسى و خاتم سليمان دارد: 583.
سنگ حضرت موسى به همراه او است: 598.
زره رسول خدا را مى پوشد: 1156 599.
جامه رسول خدا، نعلين و عصاى پيامبر را دارد: 628.
زنى بين عراق و شام را مى پيمايد و جز بر
زمين سرسبز قدم نگذارد: 623.
زينت و جواهرات خود را بالاى سرش گذارد و كسى متعرض او نشود: 623.
اهالى هر شهرى آن حضرت را مى بينند كه با آنها و در شهر آنها است: 599.
مردمان عجم در مسجد كوفه خيمه زنند و قرآن تعليم مردمان دهند: 1198.
ظلم و ستم برطرف شود: 532.
هر حقى به صاحبش برگردد: 532.
راهها امنيت پيدا كند: 532.
مردم از درندگان ايمن باشند: 1154.
زمين بركاتش را خارج كند: 532.
زمين گنجهاى پنهان خود را ظاهر كند: 1154 532.
زمين گياهانش را بروياند: 1154.
آسمان باران خويش را ببارد: 1154.
بى نيازى همه مؤمنين را فراگيرد: 532.
نور خدا به طور كامل ظاهر گردد: 526.
مردم به نور آن حضرت از نور خورشيد بى نياز باشند: 595 529.
روز و شب از نظر روشنى يكسان باشد: 595.
عمر اشخاص به هزار سال برسد: 595.
هزار فرزند پسر پيدا كنند: 595.
اختلاف را در ميان ملتها و دين آنها برطرف كند: 628.
اهل هر دينى به اسلام گرايش يابد: 532.
جز يك دين باقى نماند: 628.
جز دين محمد صلى الله عليه وآله وسلم دينى نماند: 1192.
خدا دست رحمتش را بر سر بندگان گذارد: 1156.
امام عليه السلام دست لطفش را بر سر بندگان گذارد: 576 625.
قلوب مؤمنين محكم گردد: 576.
عقول مردمان را متمركز و فكر و انديشه آنها را كامل كند: 625.
علم و دانشدر دلهاى مؤمنان افكنده شود:1154.
تمام بيست و هفت حرف از علم را در ميان مردم منتشر كند: 1155.
مؤمن در مشرق برادر خود را در مغرب مشاهده كند: 627.
مؤمن هر كجا باشد امام عليه السلام را مى بيند و صداى او را مى شنود: 1167.
به هر مؤمن نيروى چهل مرد داده شود: 1156.
برخى از مؤمنان در ابرها سير كنند: 1157.
برخى از مؤمنان بافرشتگان پرواز كنند: 1157.
اهل آسمان به ظهور آن حضرت شادمان شوند: 574.
اهل آسمان و پرندگان به حكومت او شادمان شوند: 595.
همه مؤمنانى را كه از دنيا رفته اند شادى ظهور فراگيرد: 599.
مؤمنان در عالم برزخ ظهور را به يكديگر بشارت دهند: 599.
ظهور آن حضرت براى مشركين و كفّار ناخوش آيند است: 538.
زمين را پر از عدل و داد كند: 1192 1172 1171 1158 584 583 581 580 577.
عدالت را جايگزين ظلم و ستم كند: 603.
در ميان امّت به عدل رفتار كند: 573.
به حكم داود در ميان مردم داورى كند: 532.
به سيره و روش سليمان رفتار كند: 1192.
مال را به طور مساوى بين مردم تقسيم كند: 573.
مردم را به اسلام نو فراخواند: 585.
مردم را به امرى كه كهنه گشته هدايت كند:585.
خدا شرق و غرب عالم را براى او فتح كند: 1192.
بيعت هيچ كس بر گردن او نباشد: 589.
جذيه از كسى نمى پذيرد: 573.
زمين را از وجود دشمنان خدا پاك كند: 603.
از بنى اميه و ناصبىها انتقام گيرد: 557.
تا چهل سال بنى اميه را لعنت كند: 573.
دشمنان اهل بيت را به هلاكت برساند: 573.
صليب و بتها را مى شكند: 573.
مسجدالحرام را خراب و دوباره بنا كند: 1196.
مقام را به جاى اصلى خودش برگرداند: 1196.
دست فرزندان شيبه كه خود را متولى حرم مى دانند قطع كند: 1196.
از مكّه به مدينه جدّش مى رود: 628.
در مدينه دو غاصب خلافت را از قبر بيرون آورد: 628.
به طرف كوفه مى رود و در بين كوفه و نجف فرود آيد: ص806.
كوفه را به حيره متصل كند: 1200.
در حيره مسجدى بنا كند كه پانصد درب داشته باشد: 1200.
چهار مسجد براى آن حضرت بنا شود كه كوچكترين آنها مسجد كوفه است: 1200.
در كوفه همه منافقان را از بين برده و خانه هايشان را ويران كند: 1197.
گروهى بنام بتريه را با شمشير نابود كند:1197.
در بذل مال بسيار بخشنده است: 633.
نسبت به فقرا و بيچارگان مهربان است: 633.
نسبت به كارگزاران سختگير است: 633.
پرچم رسول خدا را باز كند: 624 559.
پرچم هميشه پيروز رسول خدا را به اهتزاز درآورد: 1156.
وقتى به اهتزاز در آيد نورش شرق و غرب را روشن كند: 1202 1156.
هنگامى كه آن را به اهتزاز درآورد قلوب مؤمنين محكم گردد: 599.
همواره با پرچم سرافراز به پيش مى رود:1162.
با آن پرچم به هر كس و هر چيزى هجوم آورد نابود گردد: 1156 624 599.
پرچم را جبرئيل براى آن حضرت مى آورد: 1156 624.
سيصد و سيزده تن به تعداد اهل بدر: 1193 628.
سيصد و سيزده تن از فرزندان عجم: 1199.
رفقاى پيامبروگرامى ترين امت هستند:1160.
اعتقادشان به خدا با هيچ شكى آميخته نيست: 513.
از هيبت الهى ترسناكند: 593.
با شنيدن صداى امام عليه السلام فوراً حاضر شوند: 628.
امام عليه السلام را در جنگها با جان خود محافظت كنند: 513.
از شير با جرأت تر و از نيزه نفوذ كننده ترند: 1194.
دلهاى آنها چون پاره هاى آهن محكم است: 593.
اگر به كوهها هجوم آورند آنها را از جا مى كنند: 513.
راهبان شب و شيران روزند: 513.
آرزوى شهادت در راه خدا را دارند: 593.
رعب پيشاپيش آنها در حركت است: 593.
دشمنان اهل بيت را با پاى خود لگدمال كنند: 1194.
برترين امامان از فرزندان امام حسين عليه السلام است: 1174.
دانشمندترين امامان از فرزندان امام حسين عليه السلام است: 1174.
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم درباره اش فرمود: «بأبي و أمّي» پدر و مادرم به فدايت: 600.
به واسطه او خدا عنايت مى كند و عفو مى كند و دشمنانش را عذاب مى كند: 615.
به وجود آن حضرت بلا از شيعيانش دفع مى گردد: 1173 631.
از اخبار مردمان به طور كامل آگاه است: ج2 ص 841.
هيچ چيز از اخبار مردمان از او پنهان نيست: ج 2 ص 841.
دنيا نزد او به منزله كف دست مباركش مى باشد: 1195.
خبر دادن امام عليه السلام از مقدار اموالى كه گروه قمى بهمراه داشتند: 629.
احمد بن أبى روح خبرهاى غيبى از آن حضرت مى شنود: 1169.
محلّ زندگى راشد را امام عليه السلام مى فرمايد و او را به شهرش روانه مى سازد: 1171.
مشتى سنگ ريزه به عنايت امام عليه السلام طلا مى شود: 1172.
مقصود از «غيب» امام غايب است: 521.
مقصود از «بئر معطّله» امام غايب است: 518.
«نعمت باطنه» امام غايب است: 516.
مقصود از «ماء معين» آن حضرت است: 527.
مقصود از «دين القيّمة» دين آن حضرت است: 528.
مقصود از خنّس يعنى ستاره پنهان امام عصر است: 602 519.
مقصود از «يهدى اللَّه لنوره» در آيه نور امام عصر عليه السلام است: 530.
مقصود از مضطر در آيه «امن يجيب
المضطر..» است: 622 523.
مقصود از «قد قامت» قيام حضرت قائم عليه السلام است.: 632 604.
مقصود از فجر صبحگاه ظهور است: 567.
مقصود از «نهار» يعنى روز و «ضحها» يعنى تابش خورشيد روز ظهور است: 525 522.
مراد از عصر دوران ظهور است: 569.
«مفقودون عن فرشهم» اصحاب امام زمان هستند: 622 531.
309 سال مقدار توقّف اصحاب كهف در غار: 1192.
7 سال معادل 70 سال از سالهاى قبل از ظهور: 1192.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم همراه با مهاجرين و انصار و شهداى در ركابش رجعت كنند: 628.
تكذيب كنندگان و جنگ كنندگان با پيامبر رجعت كنند: 628.
امام حسين عليه السلام با دوازده هزار صديق و هفتاد و دو ياورش رجعت كنند: ج1 ص 806.
شناخت اهل بيت عليهم السلام
دوستي اهل بيت عليهم السلام
كسي كه اهل بيت عليهم السلام را دوست بدارد
ولايت اهل بيت عليهم السلام
كسي كه ولايت اهل بيت عليهم السلام را دارد
كسي كه با اهل بيت عليهم السلام دشمني كند
فضائل اهل بيت عليهم السلام
كسى كه آنها را بشناسد خدا را شناخته است: 1141 667.
هيچ عملى جز با معرفت آنها پذيرفته نمى شود: 717 690 369.
كسى كه آنها را شناخت گرچه در بستر بميرد شهيد از دنيا رفته است: 609.
كسى كه آنها را شناخت بسوى بهشت در حركت است: 716.
شناخت ايشان باعث رهائى از آتش است:666.
اساس اسلام است: 710 37.
صراط مستقيم است: 32.
باعث حيات جاويدان است: 410.
برترين عبادت است: 709.
باعث خشنودى پروردگار است: 219 116.
شرط توحيد و اخلاص است: 1.
باعث آمرزش است: 668.
خوبىها را چند برابر و گناهان را مى پوشاند: 670.
گناهان را مانند برگ درختان مى ريزد: 406.
نظم و سامان به امور مى دهد: 368.
در هفت موضع هولناك نافع و سودمند است: 13.
باعث ثابت ماندن و نلغزيدن بر صراط است: 23 12.
گذرنامه عبور از صراط است: 666.
كمترين مرتبه آن باعث وارد شدن در بهشت است: 708.
در قلب هر كس باشد جايگاه او بهشت است: 653.
از نور ايشان آفريده شده: 44.
از محلّى پاك بدنيا آمده: 31
خدا را دوست داشته است: 900.
خدا او را دوست دارد: 31.
پيامبر او را دوست دارد: 121.
فرشتگان براى او استغفار مى كنند: 400.
آنچه بدهى به بندگان دارد خدا از دوش او بردارد: 670.
بايد او را دوست داشت گرچه آلوده و گنهكار باشد: 441 404.
بايد او را دوست داشته باشى گرچه خود فاسق باشى: 441.
مصافحه كردن با او باعث آمرزش گناهان است: 672.
هرگز خوار و ذليل نمى شود: 831.
منتظر رحمت پروردگار است: 119.
براى او فوجهايى از رحمت الهى است: 708.
با اهل بيت عليهم السلام است: 393.
در مراتب عالى بهشت با آنها است: 505.
در بهشت با ايشان ساكن گردد: 704.
ولايت پروردگار است: 384.
هيچ پيامبرى جز با اقرار به آن برانگيخته نشد: 384.
بعضى از انبيا به خاطر كوتاهى در آن دچار گرفتارى شدند: 344.
فرشتگان بوسيله آن به خدا تقرّب مى جويند: 400.
خدا در كتابش آن را واجب شمرده: 673 115.
كسى مؤمن نيست مگر آن را تصديق نموده باشد: 1141.
با دنيا و آنچه در دنيا است مقايسه نگردد: 401.
براى شيعيان حافظ و نگهبان و باعث ايمنى آنها است: 484.
باعث ايمنى از عذاب است: 666.
باعث قبولى نماز و اعمال است: 348.
مراد از هدايت در «ثم اهتدى» است: 364.
مقصود از خيرات در «فاستبقوا الخيرات» است: 622.
تجديد عهد با ولايت باعث رام شدن اسب چموش گرديد: 442.
تجديد عهد با ولايت باعث راحتى از سختىهاى مرگ است: 439.
ولايت خدا را دارا است: 669.
خداوند به او نظر مى كند و او به خدا نظر دارد: 705.
خدا او را از تاريكى گناه به روشنائى توبه خارج مى كند: 403.
خدا دل او را پاك گردانيده است: 701.
كسى كه ولايت امام جائر را بپذيرد دين ندارد: 403.
فرشتگان او را لعنت كنند: 400.
با خدا دشمنى كرده است: 900.
خدا بر او خشمگين است: 119.
منافق و بدبخت است: 36.
بايد با او دشمنى كرد اگر چه اهل نماز و روزه باشد: 404.
كسى كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام را لعنت نكند فرشتگان او را لعنت كنند: 503.
بر لبه پرتگاه هلاكت و آتش است: 119.
خدا او را با عذابى سخت بسوزاند: 679.
شفاعت هيچكس در مورد ناصبى پذيرفته نمى شود: 404.
اول چيزى كه خدا آفريده ارواح ايشان است: 2.
آنها را از نور ذات خويش آفريده: 676 355.
آنها را از نور عظمت خويش آفريده: 138 35.
آنها را از نور قدس خويش آفريده: 164.
آنها را از نور و رحمت خود براى رحمتش آفريده: 696.
آنها را اشباح نور آفريده: 106.
پيش از آفرينش انوار آفريده شده اند: 605.
همگى از نور واحدند: 355.
پيش از آفرينش آدم آنها را آفريده: 31.
چهارده هزار سال پيش از آفرينش آدم آفريده شده اند: 369.
پيش از آفرينش آدم وجود نورى داشتند و خدا را تسبيح مى گفتند: 1002.
پانزده هزار سال پيش از آفرينش آدم در اطراف عرش الهى تسبيح پروردگار مى نمودند:1054.
اوّل و آخر ايشان مى باشند: 699 292.
به وجود آنها خدا هستى را آغاز كرده: 699 623 365.
به وجود آنها خدا به هستى پايان مى بخشد: 699 623 365.
علّت آفرينش مى باشند: 699 302.
آسمان و زمين و بهشت و جهنّم بخاطر آنها آفريده شده: 141.
پيش از آفرينش مخلوقات خدا را بندگى مى كردند: 676 35.
در سراپرده عرش الهى بوده اند: 31.
نام ايشان در سراپرده عرش نوشته شده بود: 31.
ابليس نام ايشان را در سراپرده عرش ديد: 5.
فرشتگان بواسطه ايشان هدايت يافتند:1062.
در عالم انوار فرشتگان تسبيح گفتن را از ايشان آموختند: 1002.
اهل آسمانها از تسبيح آنها تسبيح را آموختند: 673.
بر فرشتگان برترى دارند: 2.
بر جبرئيل و اسرافيل فضليت و برترى دارند: 17.
جبرئيل خدمتگزار ايشان است: 17.
سجود فرشتگان بخاطر نور ايشان بود كه در صلب آدم قرار داشت: 2.
فرشتگان به يارى ايشان گماشته شده اند: 263.
بر انبيا برترى دارند: 22.
پيامبران از پرتو نور ايشان بهره مى گرفتند: 1149.
خدا بزرگتر از آنچه به داود و سليمان بخشيده به ايشان عنايت كرده: 1130.
هفتاد و دو حرف از اسم اعظم كه نزد آصف يكى از آنها بود نزد ايشان است: 1127.
بهترين آفريده خداوند مى باشند: 17.
گرامى ترين آفريده نزد خداوندند: 5.
نور ايشان از صلبهاى پاك به رحمهاى پاكيزه منتقل گشته است: 18.
سرّ پنهان الهى هستند: 138.
اسرار الهى هستند كه در كالبدهاى بشرى به وديعه نهاده شده اند: 133.
موصع سرّ خداوندند: 673.
گنجينه اسرار الهى هستند: 369.
مظهر جلال و بزرگوارى خداوند مى باشند: 359.
آينه تمام نماى خداوندند: 112.
مظهر قدرت پروردگارند: 18.
مظاهر توحيدند: 355.
جانشينان خداوند بر خلايق مى باشند: 122 18.
برگزيدگان الهى از ميان مخلوقاتند: 677 355 106.
خالص و برگزيده خداوندند: 699 365.
وجه خدا در روى زميناند: 716 697 677 369.
جنب خداوندند: 1005 699 365.
ديدگان بيناى پروردگارند: 1005 697 696 686 369 122 18.
زبان گوياى پروردگارند: 1005 696 369 122 18
گوش شنواى پروردگارند: 696.
دست گسترده پروردگار به رأفتند: 369.
دلهاى ايشان ظرف مشيت پروردگار است: 189.
اراده ايشان همان اراده پروردگار است: 355.
آنچه را بخواند خدا خواسته است: 355 112.
جايگاه نور و تجلّى گاه آثار الهى هستند: 605 292.
اسماء نيكوى پروردگارند: 369 717.
نشانههاى خدا و دلائل محكم او هستند: 112.
خزانهدار علم خداوند هستند:
698 695 605 369 106.
حجّت بزرگ الهى مى باشند: 1005 699 697 686 355 106.
امانتدار الهى و امين او هستند: 1068 699 696 677 673 369 365 112.
پرده داران و حاجبان غيب الهى اند: 677.
كلمه اعلاى حق تعالى هستند: 677 673.
درى هستند براى رسيدن به ساحت قدس ربوبى: 1005 و697 و686 و 106 و31.
ريسمان محكم پروردگارند: 1054 106.
بهترين وسيله اند بسوى خدا: 722 677.
وسيله ارتباط خدا با مخلوقات مى باشند: 365.
دعوت كنندگان بسوى خداوندند: 673.
تلاوت كنندگان كتاب خداوندند: 121.
مجريان دستورات پروردگارند: 673.
به فرمان او عمل مى كنند: 112.
بندگان گرامى خداوندند: 112.
سرپرستى امور مملكت را به آنها واگذار نموده: 1005 686 673 355 138.
زمين به فرمان آنها است: 1005.
باد مسخر ايشان است: 1005.
واليان امر خدا در ميان بندگانند: 697.
بواسطه ايشان خدا خود را به بندگانش شناسانده: 18.
اگر نبودند خداوند شناخته نمى شد: 698 18.
بواسطه ايشان يا به وجود ايشان خدا پرستش مى شود: 698.
اگر نبودند خدا پرستش نمى شد: 369.
بواسطه آنها حكم و قضاى الهى در ميان مردم اجرا مى شود: 696.
بواسطه آنها مرده زنده، و زنده مى ميرد: 696.
بواسطه آنها محو و اثبات مى شود: 623.
بواسطه آنها از سقوط آسمان بر زمين جلوگيرى مى شود: 38.
بواسطه ايشان عذاب از اهل زمين دفع مى گردد: 699 38.
بواسطه ايشان كشتى نوح از غرق شدن نجات يافت: 33.
بواسطه ايشان رحمت الهى نازل مى گردد: 699 696.
بواسطه ايشان باران از آسمان مى بارد: 1068 699 369 38.
بواسطه ايشان روئيدنىها از زمين مى رويند: 369 38.
بواسطه ايشان درختان ميوه مى دهند: 369.
بواسطه ايشان به بندگان پاداش داده مى شود: 112.
بواسطه ايشان خدا گناهان را مى بخشد: 696.
بواسطه ايشان خدا بندگان را عذاب مى كند: 112.
به وسيله ايشان مردم آزمايش مى شوند: 696.
بواسطه بندگى آنها مردم شايسته نظر لطف الهى مى شوند: 701.
بواسطه آنها دعا مستجاب مى شود: 732 5.
بواسطه ايشان توبه آدم پذيرفته شد: 369.
فرشتگان بسوى آنها فرود مى آيند: 673.
روح الأمين بر آنها نازل مى شود: 673.
خانه ايشان محلّ فرود آمدن جبرئيل است: 695.
خانههاى ايشان محلّ عروج فرشتگان است: 212.
سقف خانههاى ايشان عرش الهى است: 212.
محلّ رفت و آمد فرشتگانند: 699 673 369 365 106.
جايگاه رسالتند: 699 673 673 369 106.
ميراث انبياء نزد آنها وديعه نهاده شده: 699 365.
معدن نبوتند: 699.
درخت پربار نبوّتند: 106.
درختى هستند كه ريشه اش رسول خدا است: 673.
احياگر سنّت و روش پيامبرند: 121.
برپادارندگان دين پيامبرند: 121.
جنگ با ايشان جنگ با پيامبر است: 4.
اطاعت ايشان اطاعت پيامبر است: 121.
نافرمانى ايشان نافرمانى پيامبر است: 121.
اصل و اساس دينند: 365.
پيشوايان دينند: 699.
پيشوايان هدايتند: 673.
راه هدايتند براى طالبان هدايت: 699.
چراغ نورانى هستند براى جويندگان نور: 699 505.
چراغهاى روشن در تاريكىها هستند: 673 365.
پرچمهاى برافراشته براى اهل دنيا هستند: 699 365.
رهبر مردمان روسفيدند: 699 365.
دستاويز محكم براى اهل هدايتند: 369.
راهنمايان بسوى بهشتند: 699 365.
بهشت به وجود ايشان زينت داده شده: 605 26.
نور خدا در دلهاى مؤمنانند: 673.
درياى گوارا براى تشنگان مى باشند: 673.
كلمه تقوا و داعيان بسوى تقوا هستند: 673.
شيران بيشه شجاعت و ابرهاى رحمت و سخاوتند: 499.
رحمت پروردگارند كه بر بندگان نازل شده اند: 365.
پناه كسانى هستندكه به انها پناهنده شوند:505.
صندوق وحى اند: 697.
معادن وحى اند: 695.
خزانه داران وحى اند: 677.
ترجمان وحى اند: 699.
معدن علم و دانش اند: 673.
كانون حكمتند: 369.
گنجينه حكمتند: 605.
معدن حكمتند: 677.
چراغهاى حكمتند: 677.
صاحبان تقوا و عقل و خرد و نور و روشنائى اند: 673.
گواهان بر مردمند: 673 18.
ساخته و پرداخته پروردگارند: 714.
مردم ساخته و پرداخته ايشان مى باشند: 714.
كسى كه به ايشان ايمان آورد به خدا ايمان آورده: 677.
كسى كه ايشان را رد كند خدا را رد كرده است: 677.
كسى كه در مورد آنها ترديد كند به خدا ترديد نموده: 677.
كسى كه از آنها اطاعت كند از خدا اطاعت كرده: 677.
كسى كه از آنها روى گرداند از خدا روى گردان شده: 677.
كسى كه منكر حق ايشان باشد منكر حق خداوند است: 673.
كسى كه به پيمان آنها وفا كند به پيمان خدا وفا نموده: 673.
كسى كه از آنها پيروى كند به هدف مى رسد: 673.
كسى كه از آنها پيروى كند نجات مى يابد: 1068 699 695.
كسى كه از ايشان جدا شود هلاك و نابود مى گردد: 1068.
كسى كه از آنها تخلّف و سرپيچى كند به هلاكت مى رسد: 695.
كسى كه از ايشان تخلف ورزد گمراه مى گردد: 699.
كسى كه از ايشان تخلّف نمايد به سوى آتش رهسپار مى گردد: 1054.
كسى كه از آنها روى گرداند گمراه است: 673.
كسى كه از ايشان فاصله بگيرد از دين فاصله گرفته: 1072.
كسى كه در حق ايشان كوتاهى كند بدبخت است: 673.
كسى كه ايشان را در باطن تكذيب و در ظاهر تصديق كند بدبخت ترين اشخاص است: 1072.
كسى كه زير لواى ايشان وارد شود راهش به سوى بهشت است: 1054.
كسى كه به دامن ايشان چنگ بزند به آنها ملحق مى شود: 673.
كسى كه به دامن ايشان چنگ بزند اهل نجات است: 365.
كسى كه به آنها پناه ببرد ايمن است: 673.
كسى كه بشناسد و راه را از ايشان بگيرد از آنها است: 138.
كسى كه غير راه ايشان را بپيمايد غرق مى شود: 708.
كسى كه معرفت به ايشان و حقوق ايشان داشته باشد و فرمانبردارى كند با آنها است: 365.
كسى كه آنها را انكار كند خدا را انكار كرده: 1141.
كسى كه منكر ايشان يا ولايت ايشان باشد فاسق و فاجر است: 163.
فقر و نادارى با آنها از ثروت با غير آنها بهتر است: 505.
كشته شدن با آنها از زندگى با دشمنان آنها
بهتر است: 505.
حقيقت و روح نماز و روزه و حج و كعبه و قبله آنها مى باشند: 413.
ياد ايشان عبادت است: 38.
ياد ايشان شفاى دردها و مرضها است: 219 116.
با هر مرد و زن با ايمان مى باشند: 114.
بخاطر حزن و اندوه اهل ايمان محزون مى گردند: 114.
بخاطر بيمارى اهل ايمان بيمار مى شوند: 114.
حسابرسى شيعيان در قيامت بعهده ايشان است: 782.
به حساب مردم آنها رسيدگى مى كنند: 191.
اهل بهشت را آنها وارد بهشت مى كنند: 191.
اهل دوزخ را آنها وارد دوزخ مى كنند: 191.
كيفيت آفرينش امام و انعقاد نطفه او: 678.
امام در رحم مادر صدا مى شنود: 680 678.
امام در رحم مادر حرف مى زند و قرآن مى خواند: 1151.
پاك و ختنه شده به دنيا مى آيد: 682.
هنگام ولادت دستها را بر زمين مى نهد و سر بسوى آسمان بلند مى كند: 679.
دو كف دست بر زمين مى گذارد و شهادتين مى گويد: 682.
هنگام ولادت در استوانه از نور اعمال بندگان را مى بيند: 678.
هنگام ولادت حكمت به او عطا مى شود: 680.
هنگام ولادت لباس هيبت بر اندامش پوشيده مى شود: 680.
رشد ايشان بيش از سايرين است: 1151.
در شيرخوارگى فرشتگان تحت فرمان آنها هستند: 1151.
كمى سن ضررى به امامت امام نمى زند: 681.
سايه ندارد: 682.
محتلم نمى شود: 682.
همگى پاك و معصومند: 112.
از پشت سر مى بيند همانطور كه از پيش رو مشاهده مى كند: 682.
چشمش بخواب مى رود ولى قلبش بيدار است: 682.
حال امام عليه السلام در خواب و بيدارى يكسان است: 1142.
ادرار و مدفوعش را زمين فوراً مى بلعد و ديده نمى شود: 682.
بوى بدن امام از مشك خوشبوتر است: 682.
زره رسول خدا به اندازه اندام مبارك اوست: 682.
نزد او اسلحه رسول خدا است: 682.
گنجينههاى زمين و كليدهاى آن در اختيار امام است: 1036.
نزد او صحيفه اى است كه اسامى شيعيانش در آن است: 682.
نزد او صحيفه اى است كه اسامى دشمنانش در آن ثبت است: 682.
جفر احمر و جفر ابيض نزد امام است: 689.
جفر اكبر و جفر اصغر كه در آن تمام علوم است نزد او است: 682.
نزد او كتاب جفر است كه در آن تمام رويدادها است: 689 587.
نزد او جامعه است كه در آن تمام نيازمنديهاى مردم است: 689 682.
مصحف فاطمه عليها السلام نزد او است: 689 682.
هفتاد و دوحرف از اسم اعظم نزد اوست:485.
چگونگى علم و دانش ايشان: 691 689 688.
علم و دانشى كه در آن هيچگونه اختلافى نيست نزد امام است: 1012.
علم امام بخشش الهى و موهبت پروردگار است: 426.
علم يكى از كمترين مقامات ايشان نزد پروردگار است: 687 684 379.
امام زبان پرندگان و هر صاحب روحى را مى داند: 1060.
چون حجّت خدا بر مردم است امور مردم از او پنهان نمى ماند: 691.
كسى نزد او حاضر باشد يا غايب برايش فرق نمى كند: 693.
امام بين مشرق و مغرب را پر كرده است: 392.
بر همه اطراف دنيا احاطه دارد و مى تواند در آن تصرف كند: 380.
دنيا براى امام مانند قطعه گردويى ظاهر و نمايان است: 424.
چيزى بر امام پوشيده نيست: 1060.
آنچه بين مشرق و مغرب باشد امام مى بيند: 685 381.
امام عليه السلام مى بيند آنچه را كه مردم نمى بينند:685.
مى شنوند آنچه را كه مردم نمى شنوند: 685.
صداى فرشتگان را مى شنود: 682.
براى امام با مردم گوش شنوا و چشمان بينا است: 1009.
هيچ يك از اعمال مردم از امام پنهان نيست: 1009.
اعمال مردم هر روز بر امام عرضه مى شود: 1095.
اعمال شيعه صبح و شام بر امام عرضه مى شود: 443.
فرشتگان به منازل ايشان فرود مى آيند: 685.
از اخبارى كه اتّفاق نيفتاده فرشتگان آنها را آگاه مى سازند: 685.
مى تواند در يك صبحگاهان مسير يك سال خورشيد را طى كند: 683.
مسافت يك سال خورشيد را در يك ساعت مى پيمايد: 386.
آشيانه براى اراده پروردگار است: 687.
قلب امام جايگاه اراده پروردگار است: 480.
امام جز آنچه را كه خداوند بخواهد نمى خواهد: 687 480 379.
آنچه بخواهد به اذن الهى انجام مى دهد: 355.
امام در امور مهم خود جز به خدا پناهنده نمى شود: 496.
هرگاه از خدا درخواستى كند اجابت مى گردد: 496.
دعاى او مستجاب است و رد نمى شود: 682.
داناترين، حكيمترين، پرهيزگارترين، بردبارترين، شجاعترين، سخاوتمندترين و عابدترين مردم است: 682.
در مقابل پروردگار از همه متواضعتر است: 682.
از همه مردم به آنچه امر مى كند عمل كننده تر است: 682.
از همه مردم به آنچه نهى مى كند اجتناب كننده تر است: 682.
نسبت به مردم از پدر و مادر دلسوزتر و مهربانتر است: 682.
امام شيعيان خود را مى شناسد: 1004.
با شادى شيعيانش شاد و با حزن ايشان محزون است: 693.
به دعاى شيعيانش آمين مى گويد: 693.
در مراسم دفن شيعه شركت مى كند: 427.
بر جان مردم از خودشان سزاوارتر است: 682.
زمين هيچگاه از وجود ايشان خالى نيست: 1158.
همگى از نسل امام حسين عليه السلام هستند: 1161.
عدد ايشان عدد نقباى بنى اسرائيل است: 36.
عدد ايشان به عدد ماهها است: 38.
غائب ايشان در حقيقت غائب نيست: 112.
مرده ايشان در حقيقت نمرده است: 112.
خداوند بين هر پيامبرى و جانشين او پس از مرگ اجتماع حاصل مى كند: 703.
جز كافر منكر كسى ادعاى منصب امام را ندارد: 714.
خويشاوندى با پيامبر افتخار است و سود مى بخشد: 644.
حضرت زهرا عليها السلام در ضمن وصيّت به فرزندانش تا قيامت سلام رسانده است: 634.
خدا آتش را بر ذريّه فاطمه عليها السلام حرام نموده است: 639.
هيچ كدام از فرزندان فاطمه عليها السلام از دنيا نمى رود تا به امامت ائمه عليهم السلام اقرار كند: 640.
هيچ كدام از فرزندان ائمه عليهم السلام نمى ميرد مگر اينكه سعادت او را دريابد: 648.
ذريّه پيامبر وقتى وارد محشر شوند صحنه قيامت را روشن سازند: 638.
ذريّه پيامبر همگى وارد بهشت خواهند شد: 639.
خداوند شفاعت ذريّه پيامبر را در قيامت بپذيرد: 638.
حضرت حمزه و جعفر دو شاهدند براى تبليغ و ارشاد انبياء: 137.
رحمت و بركات خداوند، پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و ذريّه آن حضرت اند: 798.
صلوات بر ذريّه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم: 795.
آل محمد عليهم السلام ذريه و فرزندان ايشان مى باشند: 635.
سادات را بخاطر انتساب ايشان بايد گرامى داشت: 790 502.
فرزندان شايسته پيامبر را بخاطر خدا، و فرزندان ناشايسته را بخاطر پيامبر بايد گرامى داشت:809.
گرامى داشتن فرزندان پيامبر گرامى داشتن پيامبر است: 793.
خوش رفتارى با فرزندان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم باعث خشنودى پيامبر است: 649.
خدمت كردن به ذريه پيامبر باعث پيدا كردن حقى بر آن حضرت مى شود: 807.
هر كس مى خواهد خدا حوائج او را برآورد بايد به آل محمد عليهم السلام احسان كند: 642.
كسى كه احسانى به يكى از سادات كند پيامبر اكرم در قيامت به او پاداش دهد: 800646 641.
كسى كه پيامبر يا يكى از ذريّه او را زيارت كند آن حضرت او را در قيامت از وحشتها نجات دهد: 806.
كسى كه يكى از فرزندان پيامبر را زيارت كند گويا آن حضرت را زيارت كرده و آمرزيده است:806.
كسى كه ذريه امام حسن و امام حسين عليهما السلام را زيارت كند گويا ايشان را زيارت كرده: 899 804.
دوستى فرزندان پيامبر سرانجامش بهشت است: 815.
دوستى ذريّه حضرت على و حضرت فاطمه عليهما السلام سرانجامش بهشت است: 811.
هر كه امام حسن و امام حسين عليهما السلام و فرزندان ايشان را دوست بدارد آتش جهنم او را نسوزاند: 916.
خداوند حضرت على عليه السلام و ذريّه آن حضرت را آمرزيده است: 802.
نگاه كردن به ذريه پيامبر عبادت است: 636.
نگاه كردن به ذريه پيامبر مادامى كه از مسير آن حضرت جدا نشده اند عبادت است: 896.
نظر كردن به يكى از فرزندان امام حسن و امام حسين عليهما السلام صد حسنه دارد: 797.
كسى كه با فرزندان شايسته پيامبر طعام بخورد بدنش بر آتش نسوزد: 808.
عيادت از بنى هاشم واجب و زيارت آنها سنّت است: 805.
از جا برنخاستن براى فرزندان پيامبر جفا به پيامبر است: 791.
كسى كه به احترام فرزندان پيامبر بطور كامل بپا نخيزد به بلائى كه دوا ندارد گرفتار شود: 791.
تنها به احترام فرزندان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم بايد به پا خاست: 790.
فرزندان پيامبر براى كسى سزاوار نيست بپاخيزند: 792.
صاحب منزل سزاواتر به صدر مجلس است مگر يكى از بنى هاشم وارد شود: 799.
قصّه مردى كه به سادات و علويّون جنس مى داد و به حساب حضرت على عليه السلام مى نوشت:834 651.
قصه كسى كه نسبت به خاندان حضرت رسول ايثار كرد و آنها را بر خاندان خود مقدّم داشت:187.
قصه عبد اللَّه بن مبارك كه حج نرفت و به علويّه اى ثروت خود را بخشيد: 647.
قصه آهنگرى كه آهن را با دست از كوره آتش بيرون مى آورد: 803.
قصه زن علويه و مرد مجوسى كه او و دخترش را پناه داد: 650.
در آنچه مربوط به خاندان رسالت و بين آنها است نبايد دخالت كرد: 810 648.
بغض و كينه بنى هاشم علامت نفاق است: 814.
بغض و كينه فرزندان پيامبر سرانجامش آتش است: 815.
اهانت به فرزندان پيامبر اهانت به پيامبر بحساب مى آيد: 793.
كسى كه ذريه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم را آزار دهد آن حضرت او را شفاعت نمى كند: 817 643.
اوصاف شيعيان
فضائل شيعيان
به خدا ايمان دارند و او را به صفاتى كه خودش فرموده توصيف مى كنند: 498.
ايمانى همراه با يقين دارند: 659.
باور آنها به بهشت و دوزخ مانند كسى است كه آن را لمس مى كند: 659.
در برابر عظمت الهى خضوع و فروتنى دارند: 659.
خداشناس هستند و به دستورات او عمل مى كنند: 659.
خدا در نظر ايشان بزرگ و غير او همه ناچيزند: 659.
عظمت الهى و سلطنت او آنها را واله و حيران نموده است: 659.
محبت الهى دلهايشان را آشفته و پريشان ساخته است: 659.
خوف الهىدر چهره هاىآنها آشكار است:658.
به مقدّرات الهى راضى هستند: 659.
جائي كه خدا امر فرموده خالى از وجود ايشان نيست: 498.
در جائي كه خدا نهى فرموده ديده نمى شوند: 498.
بندگان حقيقى خداوند و دوستداران او هستند: 1071.
راهبان شب و شيران روزند: 659 658.
شب به عبادت خدا و تلاوت قرآن و تدبّر مشغولند: 659.
همواره ملازم قرآن مى باشند: 658.
دردهاى خود را با دواهاى قرآن درمان مى كنند: 659.
ذكر خدا فراوان مى گويند: 659.
همواره به ياد پروردگارند: 659.
مرگ را از ياد نمى برند: 659.
باكى ندارند مرگ سراغ آنها آيد يا آنها سراغ مرگ روند: 659.
دوست دارند زودتر به ديار محبوب بشتابند: 659.
ميل و رغبت آنها در چيزى است كه جاودان است: 659.
نسبت به چيزى كه زودگذر است بى اعتنا هستند: 659.
در مقابل جلوه هاى فريبنده دنيا روى خوش نشان نمى دهند: 659.
خواسته هاى دنيوىآنها كم واندك است:659.
پر طمع نيستند: 659.
مانند كلاغ طمع نمى ورزند: 658.
در تحصيل معاش معتدل رفتار مى كنند: 659.
در هنگام ثروت ميانه روى را از دست نمى دهند: 659.
لباس اقتصاد و ميانه روى به تن نموده اند: 659.
نفس خود را به قناعت واداشته اند: 659.
به مقدرات الهى قانع هستند: 659.
از كسى چيزى درخواست نمى كنند: 658.
در هنگام رفاه شكرگزارند: 659.
در مشكلات وقار و آرامش دارند: 659.
در بلاها صبور و شكيبايند: 659.
حال آنها در هنگام بلا مانند وقتى است كه در رفاه باشند: 659.
همچون سگان زوزه نمى كشند: 658.
عفت نفس دارند: 659.
عفيف و پاكدامنند: 658.
در هنگام فقر خود را بى نياز نشان مى دهند: 659.
در تحصيل علم حريصند: 659.
از جهل و نادانى دورى مى كنند: 659.
علم خود را با بردبارى زينت مى دهند: 659.
عمل خود را بر مبناى علم انجام مى دهند: 659.
كارى از روى ريا انجام نمى دهند: 659.
هرگز به كارهاى نيك اندك راضى نمى شوند: 659.
كارهاى زياد خود را بسيار نمى شمارند: 659.
در هر حال خود را در پيشگاه الهى مقصّر مى دانند: 659.
از كسالت و تنبلى دورى مى كنند: 659.
از فرصتها براى كارهاى شايسته استفاده مى كنند: 659.
در امور دينى بسيار قوى و توانا هستند: 659.
در طريق هدايت پرشور و بانشاطند: 659.
در انجام خوبى ها تأخير نمى اندازند: 659.
در فرمانبردارى از دستورات الهى كوشا هستند: 659.
به خوبى ها دستور مى دهند و خود عمل مى كنند: 659.
از بدى ها نهى مى كنند و خود اجتناب مى نمايند: 659.
خواسته هاى نفسانى را برآورده نمى سازند: 659.
تمايلات نفسانى را كنترل مى كنند: 659.
خواهشهاى نفسانى بر آنها چيره نگشته اند: 659.
به ناپاكى ها رغبتى نشان نمى دهند: 659.
از حرام چشم پوشيده اند: 659.
گوش خود را وقف شنيدن علوم دينى و مطالب مفيد نموده اند: 659.
نفس خود را به عيب و نقصان متّهم مى سازند: 659.
در مقابل مدح ديگران ترسناكند: 659.
در جمعى كه حضور داشته باشند ناشناخته اند: 658.
اگر در جمع نباشند كسى سراغ آنها را نمى گيرد: 658.
با مردم از روى بصيرت و آگاهى معاشرت مى كنند: 659.
مؤمنان را احترام مى كنند: 658.
از فاسقان دورى مى گزينند: 658.
پيمان بسته اند با دشمنان خدا و رسول دشمنى كنند: 310.
برادران خود را بر خويشتن ترجيح مى دهند: 498.
حقوق برادران دينى را رعايت مى كنند: 498.
در راه حق از عطا و بخشش خوددارى
نمى كنند: 659.
مردم به خير ايشان اميدوارند: 659.
خود را در زحمت مى اندازند و مردم را زحمت نمى دهدند: 659.
مردم از شرّ آنها در امان هستند: 659 658.
همسايه را آزار نمى دهند: 659.
گفتار آنها راست و درست است: 659.
فريب و نيرنگ در كار آنها نيست: 659.
با رنجديدگان مهربان هستند: 659.
مصيبت ديده را سرزنش نمى كنند: 659.
تجاوز به حقوق ديگران نمى كنند: 659.
به دشمن خود ستم نمى كنند: 659.
ديگران را با القاب زشت صدا نمى زنند: 659.
حسد نمى ورزند: 659.
خشم خود را فرو مى نشانند: 659.
تكبّر در وجود آنها نيست: 659.
بافروتنىراه مى روند و برخورد مى كنند:659.
امانت را به صاحبش رد مى كنند: 659.
همه يكدل و متّحدند: 658.
الگوى خوبى براى خيرخواهانآينده اند:659.
اقتدا كننده به نيكوكاران گذشته اند: 659.
شيعيان خوش طينت مى باشند: 385.
از طينت اهل بيت عليهم السلام آفريده شده اند: 1071.
طينت شيعه با طينت اهل بيت آميخته شده است: 675.
شوق و اشتياق آنها به اهل بيت بخاطر طينت آنها است: 675.
از فشرده شدن نور اهل بيت عليهم السلام آفريده شده اند: 712 661.
شيعه از اهل بيت و آل محمد بحساب مى آيد: 675 655 405.
در حقيقت شيعه خدا و پيرو دستورات او هستند: 385.
در عالم انوار با تسبيح اهل بيت تسبيح گفته اند: 661.
فرشتگان پس از تسبيح آنها تسبيح گفته اند: 712 661.
برگزيده الهى هستند: 661.
خدا آنها را پيش از آنكه در قالب جسم باشند برگزيده: 712.
در عالم ذر دعوت پروردگار را اجابت كردند:712.
حلال زاده و پاكيزه و از پدر و مادر و پاك بدنيا مى آيند: 224 213.
چراغ روشن در تاريكىها هستند: 155.
در ظلمت و تاريكى آنها از روشنائى برخوردارند: 667.
شيعه با نور خدا مى نگرد و در رحمت او غوطه ور است: 1071.
كروبين گروهى از شيعيان از پيشينيان هستند: 391.
دوستى و پيوند با شيعيان دوستى و پيوند با اهل بيت عليهم السلام است: 1071.
دشمنى با شيعيان دشمنى با اهل بيت عليهم السلام است: 1071.
اهل بيت عليهم السلام به بيمارى شيعيان بيمار مى گردند: 1071.
با غم شيعيان دچار غم و با خشنودى آنها خشنود مى گردند: 1071.
جز عقيده و مذهب شيعه نزد خدا پذيرفته نمى گردد: 663.
فقط اعمال شيعيان پذيرفته مى شود: 399.
فقط خدا شيعيان را مى آمرزد: 399.
پيش از آنكه مرتكب معصيت شوند خدا آنها را آمرزيده: 660.
پيش از آنكه طلب آمرزش كنند خدا آنها را آمرزيده: 712 661.
با ابتلاء به بيمارى يا آزار ديگران پاك و آمرزيده مى شوند: 378.
خدا شيعيان و دوستان شيعيان و دوستان آنها را مى آمرزد: 826.
فرشتگان براى آنها استغفار مى كنند: 1049.
خدا گناهان آنها را به ثواب و حسنات تبديل مى كند: 669 364.
از توبه محروم نمى گردند: 162.
از دنيا خارج نمى شوند تا از گناه پاك گردند: 163.
در فتنه ها ايمنند و از عافيت الهى برخوردارند: 167.
هنگام مرگ نعمتها و رحمتها و الطاف الهى را مشاهده مى كنند: 665.
هنگام مرگ پيامبر و اميرالمؤمنين را مشاهده مى كنند: 663.
عزرائيل به سفارش امام عليه السلام با آنها مدارا مى كند: 667 399.
قبض روح آنان آسان و راحت است: 399.
شهيد هستند گرچه در بستر بميرند: 610.
كفن و حنوط آنها را از بهشت مى آورند: 399.
قبر آنها وسعت داده مى شود: 399.
درى از درهاى بهشت در قبر به روى آنها گشوده مى شود: 399.
پسازمرگ با اهل بيت عليهم السلام ديدار مى كنند:399.
با چهره هاى روشن و باطراوت از قبر خارج مى شوند: 389 368.
جز شيعيان همگى با پاى برهنه و بدنهاى عريان محشور مى شوند: 213.
همه را به نام مادرانشان بخوانند جز شيعيان حضرت على عليه السلام: 213.
از ترس و وحشت قيامت ايمن مى باشند: 389.
همه غمناكند وايشان هيچ غصّه اى ندارند:368.
هنگام وحشت ديگران آنها آرامش دارند:667.
در حال هراس و خوف ديگران آنها ايمن مى باشند: 667.
آرامش و اطمينان دارند و هيچگونه ترسى ندارند: 368.
دست ايشان به دامن اهل بيت است: 835 658 410.
پيامبر و اهل بيت عليهم السلام باعث انس و آرامش آنها هستند: 665.
بر ناقه هايى از نور سوار شوند: 664.
به راحتى از صراط عبور كنند: 667.
آنها هستند كه رستگارند: 859.
ائمه عليهم السلام به حساب ايشان رسيدگى مى كنند: 1054 1044 1039 423 394.
پيامبر و بقيه خمسه طيّبه هر يك نيمى از حسنات خود را به آنها مى بخشند: 172.
چگونگى خلاص شدن از حقوق ديگران كه شيعيان به عهده دارند: 378.
حقى كه از مردم به عهده آنها است اهل بيت عليهم السلام آن را ادا كنند: 1054 1039.
بدهى و قرضى كه از خود بجا گذارند اهل بيت عليهم السلام آن را ادا كنند: 1071.
رحمت واسعه الهى يا شفاعت پيامبر را در پيش رو دارند: 163.
شفاعت امامان عليهم السلام در مورد شيعيان پذيرفته است: 394.
شيعيان با شفاعت امامان بدون حساب وارد بهشت مى شوند: 394 310 223 131.
ائمه عليهم السلام با پاى خود براى شفاعت آنها به درگاه الهى مى روند: 414.
حتّى يك نفر از شيعيان به جهنّم نخواهند رفت: 440 414.
شيعه براى بهشت آفريده شده و به سوى آن رهسپار است: 387.
آنها با داشتن ولايت آزادشده از آتشند: 390.
خدا سوگند ياد كرده حضرت على عليه السلام و شيعيانش را عذاب نكند: 846.
خدا بهشت عدن را جز براى حضرت على عليه السلام و شيعيانش نيافريده: 228.
ائمّه عليهم السلام بهشت را براى شيعيان ضمانت كرده اند: 385.
جايگاه تمام شيعيان بهشت است: 402.
فرمانبردار و معصيت كار ايشان به بهشت مى روند: 172.
حضرت على عليه السلام شيعيانش را به سوى بهشت رهبرى مى كند: 858 241.
هشتاد سال پيش از ديگران به بهشت وارد مى شوند: 667.
عليين جايگاه پيامبر و اهل بيت و شيعيان آنها است: 167.
قصرهاى آنها در رديف قصور اهل بيت است: 167.
شيعيان به دوزخيان نظر مى كنند: 887.
دوزخيان از بهشتيان شيعه درخواست مى كنند: 887.
مؤمنى كه كمتر از همه شفاعت كند در مورد سى نفر است: 357.
يكى از آنان مى تواند به اندازده دو قبيله شفاعت كند: 1071.
گروهى به دوستى شيعيان وارد بهشت مى شوند: 388.
گروهى به دشمنى شيعيان وارد دوزخ مى شوند: 388.
1 - إثبات الوصيّة:
ابوالحسن علىّ بن حسين مسعودى، منشورات كتابفروشى بصيرتى - قم
2 - إثبات الهداة:
مرحوم شيخ حرّ عاملى، منشورات مطبعه علميّه - قم
3 - الإثنا عشريّة:
سيّد محمّد حسينى عاملى، منشورات كتابفروشى مصطفوى - قم
4 - الإحتجاج:
ابومنصور احمد بن علىّ بن ابىطالب طبرسى، منشورات نعمان - نجف
5 - الإحقاق:
قاضى سيّد نوراللَّه حسينى مرعشى، منشورات كتابخانه آقاى مرعشى - قم
6 - الإختصاص:
مرحوم شيخ مفيد، مطبعه حيدريّه - نجف
7 - الأربعين:
ابو الفوارس، (مخطوط)
8 - الأربعين:
شيخ منتجبالدين علىّ بن عبيداللَّه رازى، تحقيق مؤسّسه الإمام المهدىعليه السلام - قم
9 - الإرشاد:
مرحوم شيخ مفيد، منشورات كتابفروشى بصيرتى - قم
10 - إرشاد القلوب:
شيخ حسن بن علىّ بن محمّد ديلمى، منشورات دار الاُسوة - تهران
11 - أسنى المطالب:
محمّد بن سيّد بيروتى، منشورات كتابخانه عمومى امام اميرالمؤمنين عليه السلام - اصفهان
12 - أعلام الدين:
شيخ حسن بن علىّ بن محمّد ديلمى، منشورات مؤسّسه آل البيت عليهم السلام - قم
13 - إعلام الورى بأعلام الهدى:
شيخ فضل بن حسن طبرسى، تحقيق مؤسّسه آل البيت عليهم السلام - قم
14 - الإقبال:
مرحوم سيّد بن طاووس، منشورات مؤسّسه اعلمى - بيروت
15 - الأمالي:
سيّد مرتضى علم الهدى، منشورات دار احياء الكتب العربيّه - بيروت
16 - الأمالي:
مرحوم شيخ صدوق، تحقيق مؤسّسه بعثت - قم
17 - الأمالي:
مرحوم شيخ طوسى، تحقيق مؤسّسه بعثت - قم
18 - الأمالي:
مرحوم شيخ مفيد، منشورات مؤسّسه نشر اسلامى - قم
19 - الأنوار البهيّة:
مرحوم شيخ عبّاس قمى، منشورات مؤسّسه نشر اسلامى - قم
20 - الأنوار النعمانيّة:
سيّد نعمة اللَّه جزائرى، منشورات كتابفروشى بنى هاشمى - تبريز
21 - الأيقاظ من الهجعة:
مرحوم شيخ حرّ عاملى، منشورات مطبعه علميّه - قم
22 - بحار الأنوار:
علّامه مجلسى، منشورات كتابفروشى اسلاميّه - تهران
23 - البرهان في تفسير القرآن:
سيّد هاشم حسينى بحرانى، منشورات دارالكتب علميّه - قم
24 - بشارة الإسلام:
سيّد مصطفى آل سيّد حيدر كاظمى، منشورات مكتبه حيدريّه - نجف
25 - بشارة المصطفى:
شيخ ابوجعفر محمّد بن على طبرى، منشورات مكتبه حيدريّه - نجف
26 - بصائر الدرجات:
شيخ ابو جعفر محمّد بن حسن صفّار، منشورات كتابخانه آقاى مرعشى - قم
27 - البلد الأمين:
مرحوم شيخ كفعمى - تهران
28 - البيان والتبيين:
جاحظ، منشورات اُروميّه - قم
29 - تاريخ ابن عساكر:
حافظ علىّ بن حسن معروف به ابن عساكر، منشورات دار التعارف - بيروت
30 - تاريخ بغداد:
احمد بن على بغدادى، منشورات دارالفكر - بيروت
31 - تأويل الآيات الظاهرة:
سيّد شرف الدين على حسينى، تحقيق مؤسّسه الإمام المهديعليه السلام - قم
32 - تبصرة الولي:
مرحوم سيّد هاشم بحرانى، تحقيق مؤسّسه معارف إسلاميّه - قم
33 - تحف العقول:
شيخ حسن بن على حرّانى، منشورات دارالكتب الإسلاميّه - تهران
34 - تذكرة الخواصّ:
سبط ابن جوزى، - نجف
35 - التفسير:
منسوب به امام حسن عسكرىعليه السلام، تحقيق مؤسّسه الإمام المهديعليه السلام - قم
36 - تفسير الصافي:
مرحوم فيض كاشانى، منشورات مطبعه سعيد - مشهد
37 - تفسير العيّاشي:
محمّد بن مسعود معروف به عيّاشى، كتابفروشى علميّه - تهران
38 - تفسير فرات:
شيخ ابوالقاسم فرات بن ابراهيم كوفى، منشورات مؤسّسه طبع و نشر - تهران
39 - تفسير القمي:
شيخ علىّ بن ابراهيم بن هاشم قمى، منشورات مكتبه الهُدى - النجف
40 - التمحيص:
شيخ محمّد بن همام اسكافى، تحقيق مؤسّسه الإمام المهديعليه السلام - قم
41 - تنبيه الخواطر:
ورّام بن ابى فراس، منشورات مكتبه فقيه - قم
42 - التوحيد:
مرحوم شيخ صدوق، مؤسّسه نشر اسلامى - قم
43 - تهذيب الأحكام:
مرحوم شيخ طوسى، منشورات دار الكتب اسلاميّه
44 - الثاقب في المناقب:
محمّد بن على طوسى معروف به ابن حمزه، منشورات دارالزهراء - بيروت
45 - ثواب الأعمال:
مرحوم شيخ صدوق، مطبعه حيدريّه - نجف
46 - جامع الأحاديث:
شيخ جعفر بن احمد قمى، منشورات مجمع البحوث الإسلاميّة - مشهد
47 - جامع الأخبار:
شيخ محمّد بن محمّد سبزوارى، تحقيق مؤسّسه آل البيتعليهم السلام - قم
48 - الجعفريات:
ابو عبداللَّه محمّد بن علىّ بن محمّد، منشورات مطبعه اسلاميّه - تهران
49 - الجواهر السنيّة:
مرحوم شيخ حرّ عاملى، نشر يس - قم
50 - حلية الأبرار:
مرحوم سيّد هاشم بحرانى، تحقيق مؤسّسه المعارف الإسلاميّة - قم
51 - حلية الأولياء:
ابونعيم احمد بن عبداللَّه اصفهانى، منشورات دارالكتب علميّه - بيروت
52 - حياة الحيوان:
كمال الدين محمّد دميرى، منشورات رضى - قم
53 - الخرائج والجرائح:
قطب الدين راوندى، تحقيق مؤسّسه الإمام المهدي عليه السلام - قم
54 - الخصائص الحسينيّة:
مرحوم شيخ جعفر شوشترى، منشورات مطبعه حيدريّه - نجف
55 - الخصال:
مرحوم شيخ صدوق، مؤسّسه نشر اسلامى - قم
56 - الدرّ المنثور:
عبدالرحمان سيوطى، منشورات كتابفروشى اسلاميّه - تهران
57 - الدعوات:
قطب الدين راوندى، تحقيق مؤسّسه الإمام المهديعليه السلام - قم
58 - دلائل الإمامة:
شيخ ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى، تحقيق مؤسّسه بعثت - قم
59 - ربيع الأبرار:
ابوالقاسم جاراللَّه زمخشرى
60 - الرجال:
شيخ احمد بن على نجاشى كوفى، نشر اسلامى - قم
61 - الرجال (رجال الكشّي):
مرحوم شيخ طوسى، منشورات مؤسّسه آل البيتعليهم السلام - قم
62 - روضات الجنّات:
ميرزا محمّد باقر موسوى خوانسارى، منشورات مكتبه اسماعيليان - قم
63 - الروضة في الفضائل:
شاذان بن جبرئيل بن ابى طالب قمى، (مخطوط)
64 - الروضة من الكافي:
مرحوم شيخ كلينى، منشورات دارالكتب اسلاميّه - تهران
65 - روضة الواعظين:
محمّد بن فتّال نيسابورى، منشورات رضى - قم
66 - رياض العلماء:
عبداللَّه افندى اصفهانى، منشورات مطبعه خيّام - قم
67 - سعد السعود:
مرحوم سيّد بن طاووس، منشورات مطبعه حيدريّه - نجف
68 - سنن الترمذي:
محمّد بن عيسى بن سوره ترمذى
69 - شرح الأخبار:
قاضى نعمان بن محمّد تميمى مغرى، مؤسّسه نشر اسلامى - قم
70 - شرح نهج البلاغة:
عبدالحميد بن محمّد بن ابى الحديد، دار احياء كتب العربيّه - مصر
71 - صحيفة الرضا عليه السلام:
منشورات مدرسة الإمام المهدي عليه السلام - قم
72 - الصحيفة المباركة المهديّة:
سيّد مرتضى مجتهدى، نشر حاذق - قم
73 - الصراط المستقيم:
شيخ علىّ بن يونس عاملى، منشورات مكتبه مرتضويّه
74 - صفات الشيعة:
مرحوم شيخ صدوق، مؤسّسه الإمام المهدي عليه السلام - قم
75 - صفوة الأخبار: (مخطوط)
76- الصواعق المحرقة:
احمد بن حجر هيثمى، منشورات نجف
77- الطرائف:
مرحوم سيّد بن طاووس، منشورات مطبعه خيّام - قم
78- عدّة الداعي:
شيخ احمد بن فهد حلّى، منشورات مكتبه وجدانى - قم
79- العدد القويّة:
علىّ بن يوسف حلّى، منشورات كتابخانه آقاى مرعشى - قم
80- علل الشرائع:
مرحوم شيخ صدوق، مكتبه حيدريّه - نجف
81- العمدة:
يحيى بن حسن معروف به ابن بطريق، مؤسّسه نشر اسلامى - قم
82- عيون أخبار الرضا عليه السلام:
مرحوم شيخ صدوق، مكتبه حيدريّه - نجف
83- عيون المعجزات:
شيخ حسين بن عبدالوهّاب، منشورات داورى - قم
84- غاية المرام:
مرحوم سيّد هاشم بحرانى، منشورات دارالقاموس الحديث - بيروت
85- الغدير:
علّامه امينى، منشورات مكتبه امام اميرالمؤمنينعليه السلام - تهران
86- الغيبة:
مرحوم شيخ طوسى، منشورات كتابفروشى بصيرتى - قم
87- غيبة النعماني:
شيخ محمّد بن ابراهيم نعمانى، منشورات مكتبه صدوق - تهران
88- فتح الأبواب:
مرحوم سيّد بن طاووس، تحقيق مؤسّسه آل البيتعليهم السلام - قم
89- فرائد السمطين:
ابراهيم بن محمّد جوينى، منشورات مؤسّسه محمودى - بيروت
90- فرحة الغري:
سيّد عبدالكريم بن طاووس، مكتبه حيدريّه - نجف
91- فردوس الأخبار:
ابوشجاع شيرويه ديلمى، منشورات دارالكتب علميّه - بيروت
92- فصول المهمّة:
علىّ بن محمّد مالكى معروف به ابن صبّاغ، منشورات مطبعه عدل - نجف
93- الفضائل:
شاذان بن جبرئيل قمى، منشورات مطبعه حيدريّه - نجف
94- فضائل الخمسة:
سيّد مرتضى حسينى فيروزآبادى، منشورات دارالكتب اسلاميّه - تهران
95- فضائل الشيعة:
مرحوم شيخ صدوق، مؤسّسه الإمام المهديعليه السلام - قم
96- فلاح السائل:
مرحوم سيّد بن طاووس، منشورات دار الإسلاميّه - بيروت
97- قرب الإسناد:
شيخ عبداللَّه بن جعفر حميرى، تحقيق مؤسّسه آل البيتعليهم السلام - قم
98- قصص الأنبياء:
قطب الدين راوندى، طبع و نشر آستان قدس - مشهد
99- الكافي:
مرحوم شيخ كلينى، منشورات دارالكتب اسلاميّه - تهران
100- كامل الزيارات:
شيخ ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن قولويه قمى، تحقيق نشر الفقاهه - قم
101- كتاب سليم بن قيس:
سليم بن قيس كوفى، دارالكتب اسلاميّه - قم
102- الكشّاف:
جاراللَّه زمخشرى، منشورات قاهره
103- كشف الغمّة:
ابوالحسن علىّ بن عيسى إربلى، منشورات كتابفروشى بنى هاشمى - تبريز
104- كشف المحجّة:
مرحوم سيّد بن طاووس، منشورات مطبعه حيدريّه - نجف
105- كشف اليقين:
علّامه حلّى، منشورات مؤسّسه طبع و نشر - تهران
106- كفاية الأثر:
ابوالقاسم علىّ بن محمّد بن على خزّاز قمى، منشورات بيدار - قم
107- كمال الدين:
مرحوم شيخ صدوق، دارالكتب اسلاميّه - تهران
108- كنز العمّال:
علىّ بن حسام الدين هندى، منشورات مؤسّسه رسالت
109- كنز الفوائد:
ابوالفتح محمّد بن عثمان كراجكى، منشورات مكتبه مصطفوى - قم
110- اللآلي:
عبدالرحمان سيوطى
111- لسان العرب:
محمّد بن مكرم بن منظور مصرى، منشورات مكتبه صادر - بيروت
112- اللهوف:
مرحوم سيّد بن طاووس، منشورات دار الكتاب - قم
113- مائة منقبة:
شيخ محمّد بن احمد قمى معروف به ابن شاذان، مؤسّسه الإمام المهدي عليه السلام - قم
114- المؤمن:
تحقيق مؤسّسه الإمام المهديعليه السلام - قم
115- مجمع البحرين:
شيخ فخرالدين طريحى نجفى، تحقيق مؤسّسه بعثت - قم
116- مجمع البيان:
فضل بن حسن طبرسى، منشورات شركت معارف اسلاميّه - تهران
117- المجموع الرائق:
سيّد هبة اللَّه بن حسن موسوى، منشورات مؤسّسه دائرة المعارف اسلاميّه - قم
118- المحاسن:
احمد بن محمّد برقى، منشورات مطبعه حيدريه - نجف
119- المحتضر:
حسن بن سليمان حلّي، منشورات مطبعه حيدريّه - نجف
120- مختصر البصائر:
حسن بن سليمان حلّى، منشورات مكتبه حيدريّه - نجف
121- مدينة المعاجز:
مرحوم سيّد هاشم بحرانى، مؤسّسه معارف اسلاميّه - قم
122- مروج الذهب:
ابوالحسن علىّ بن حسين مسعودى، منشورات دار الهجره - قم
123- مستدرك الحاكم:
محمّد بن عبداللَّه معروف به حاكم نيشابورى، مطبوعات إسلاميّه - حلب
124- مستدرك الوسائل:
مرحوم محدّث نورى، تحقيق مؤسّسه آل البيت عليهم السلام - قم
125- مشارق أنوار اليقين:
حافظ رجب برسى، منشورات مؤسّسه اعلمى - بيروت
126- مشكاة الأنوار:
ابوالفضل على طبرسى، منشورات مكتبه حيدريّه - نجف
127- المصباح:
مرحوم كفعمى، منشورات مؤسّسه اعلمى - بيروت
128- مصباح الأنوار: (مخطوط)
129 - مصباح البلاغة:
سيّد حسن ميرجهانى طباطبائى
130 - مصباح الزائر:
مرحوم سيّد بن طاووس، تحقيق مؤسسه آل البيت عليهم السلام - قم
131 - معاني الأخبار:
مرحوم شيخ صدوق، مكتبه حيدريّه - نجف
132 - معجم رجال الحديث:
سيّد ابوالقاسم خوئى، - نجف
133 - مقاتل الطالبين:
ابو فرج اصفهانى، منشورات رضى - قم
134 - مقتضب الأثر:
شيخ ابو عبداللَّه احمد بن محمّد جوهرى، منشورات مكتبه طباطبائى - قم
135 - مقتل الحسين عليه السلام:
احمد بن محمّد مكّى خوارزمى، منشورات مكتبه مفيد - قم
136 - مكارم الأخلاق:
شيخ حسن بن فضل طبرسى، مؤسّسه نشر اسلامى - قم
137 - مكيال المكارم:
ميرزا محمّد تقى موسوى اصفهانى، تحقيق مؤسّسه الإمام المهدي عليه السلام - قم
138 - المناقب:
موفّق بن احمد مكّى خوارزمى، مؤسّسه نشر اسلامى - قم
139 - مناقب آل أبي طالب:
محمّد بن على بن شهراشوب مازندرانى، منشورات علّامه - قم
140 - المنتخب:
شيخ فخرالدين طريحى نجفى، منشورات رضى - قم
141 - منتخب الأنوار المضيئة:
شيخ علىّ بن عبدالكريم نيلى نجفى
142 - منهج المقال:
شيخ ميرزا محمّد استرآبادى، چاپ سنگى
143 - مهج الدعوات:
مرحوم سيّد بن طاووس، منشورات مؤسّسه اعلمى - بيروت
144 - نوادر المعجزات:
ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى، مؤسّسه الإمام المهدي عليه السلام - قم
145 - النهاية:
مبارك بن محمّد جزرى، كتابفروشى اسلاميّه - بيروت
146 - الوافي:
مرحوم فيض كاشانى، كتابخانه امام اميرالمؤمنينعليه السلام - اصفهان
147 - الوسائل:
مرحوم شيخ حرّ عاملى، كتابفروشى اسلاميّه - تهران
148 - الهداية الكبرى:
حسين بن حمدان خصيبى، منشورات مؤسّسه بلاغ - بيروت
149 - اليقين:
مرحوم سيّد بن طاووس، منشورات مؤسّسه دارالكتاب - قم
150 - ينابيع المودّة:
سليمان بن ابراهيم قندوزى، منشورات دارالكتب عراقيّه – كاظميّن