ترجمه کتاب نفیس القطره قطره ای از دریای فضائل اهل بیت علیهم السلام جلد 1

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

‌سرشناسه : مستنبط، احمد، ۱۲۸۵ - ۱۳۵۷.

عنوان قراردادي : القطره من بحار مناقب النبي و‌العتره عليهم‌السلام‌فارسي

عنوان و نام پديدآور : ترجمه كتاب نفيس "القطره": قطره‌اي از درياي فضائل اهل بيت عليهم‌السلام/ تاليف احمد مستنبط؛ ترجمه محمد ظريف؛ مقدمه مرتضي مجتهدي‌سيستاني.

مشخصات نشر : قم: حاذق، ۱۳۸۴-

مشخصات ظاهري : ج.

شابك : ۳۲۵۰۰ ريال: 964-5970-41-5 ؛ ۶۵۰۰۰ريال (ج.۱، چاپ هفتم) ؛ ۳۲۵۰۰ ريال: ج. ۲، چاپ ششم : 964-5970-42-3 ؛ ۶۵۰۰۰ريال (ج.۲، چاپ هفتم)

وضعيت فهرست نويسي : برون‌سپاري

يادداشت : مترجم جلد دوم محمدحسين رحيميان است.

يادداشت : چاپ پنجم.

يادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۴۲۸ق.= [۱۳۸۶]).

يادداشت : ج. ۲ (چاپ ششم: ۱۳۸۴).

يادداشت : ج.۲ (چاپ هفتم: ۱۴۲۸ق.=[۱۳۸۶]).

يادداشت : عنوان ديگر: قطره‌اي از درياي فضائل اهل بيت عليهم‌السلام.

يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.

عنوان ديگر : قطره‌اي از درياي فضائل اهل بيت عليهم‌السلام.

موضوع : محمد (ص)، پيامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- فضايل -- احاديث

موضوع : چهارده معصوم -- فضايل -- احاديث

موضوع : احاديث شيعه -- قرن ۱۴

شناسه افزوده : ظريف، محمد، ۱۳۳۵ -، مترجم

شناسه افزوده : رحيميان،محمدحسين، ۱۳۴۵ -، مترجم

شناسه افزوده : مجتهدي، سيدمرتضي، ۱۳۳۳ -، مقدمه‌نويس

رده بندي كنگره : BP۲۲/۹ /م۵ق۶۰۴۱ ۱۳۸۴

رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۳

شماره كتابشناسي ملي : ۱۲۶۰۰۰۸

09122510358

پايگاه علمي المنجي 09199850085

WWW.ALMONJI.COM

Email: info@almonji.com

اشاره

فهرست مطالب

پيشگفتار

شناخت اهل بيت عليهم السلام و آثار حياتى آن

مؤلّف كتاب

مؤلّف و رؤياى مهمّ او بعد از تأليف كتاب

مقدّمه مؤلّف رحمه الله

مقدّمه اوّل

مقدّمه دوّم

مقدّمه سوّم

بخش اوّل : مناقب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم

بخش دوّم : مناقب امير مؤمنان على عليه السلام

بخش سوّم : مناقب حضرت فاطمه زهرا عليها السلام

بخش چهارم : مناقب امام حسن مجتبى عليه السلام

بخش پنجم : مناقب امام حسين عليه السلام

بخش ششم : مناقب امام زين العابدين عليه السلام

بخش هفتم : مناقب امام محمّد باقر عليه السلام

بخش هشتم : مناقب امام جعفر صادق عليه السلام

بخش نهم : مناقب امام كاظم عليه السلام

بخش دهم : مناقب امام رضا عليه السلام

بخش يازدهم : مناقب امام جواد عليه السلام

بخش دوازدهم : مناقب امام هادى عليه السلام

بخش سيزدهم : مناقب امام حسن عسكرى عليه السلام

بخش چهاردهم : مناقب امام زمان عليه السلام

فضائل ذريّه پاك پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم

فضائل دوستان و شيعيان آل محمّد عليهم السلام

خاتمه كتاب

پيشگفتار:

اشاره

شناخت اهل بيت عليهم السلام و آثار حياتى آن

حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه حمد را سرآغاز كتابش وباعث زياد شدن بخشش و فضلش ، و دليل بر نعمتهايش و عظمتش قرار داده است .

و درود و سلام بى پايان بر شريف ترين بندگان و كامل ترين سفيران او حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم و بر خاندان پاك او باد ، به ويژه بر آخرين يادگار آنها و باقيمانده حجّتهاى الهى حضرت حجّة بن الحسن ارواحنا فداه .

هر كس نسبت به شخصيّت والاى حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و اهل بيت او معرفت پيدا كند و به درياى علوم و معارف ، و به قدرت و ولايت آنان بنگرد به پيروزى بزرگ و سعادت هميشگى نائل آمده و تمام خوبى ها نصيب او گشته است .

به اين مطلب رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله وسلم تصريح فرموده است :

مَن منَّ اللَّه عليه بمعرفة أهل بيتي وولايتهم فقد جمع اللَّه له الخير كلّه .

كسى كه خداوند بر او منّت گذاشته معرفت و ولايت اهل بيت مرا به او عنايت كند تمام خوبى ها را براى او جمع نموده است .(1)

خداوند معرفت اين بزرگواران را ابتدا و انتهاى اعمال قرار داده است به اين معنا كه اعمال همگى ، كم يا زياد ، آسان يا سخت در هر مرتبه كه باشد و از هر كه صادر شود بايد با اعتقاد به اهل بيت عليهم السلام شروع شده و با آن به پايان برسد ، يعنى اعمال آدمى وقتى آثار با ارزشى بهمراه دارد كه با اعتقاد به اهل بيت عليهم السلام و قبول ولايت آنها همراه باشد .

روايات بسيارى بر آنچه گفتيم دلالت مى كند ، از آن جمله روايتى است كه شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» نقل كرده است :

زرعه به امام صادق عليه السلام عرض كرد : بعد از معرفت پروردگار ، كدام عمل ازميان اعمال برتر است ؟

حضرت فرمودند :

هيچ عملى بعد از معرفت همپايه نماز نيست ، و بعد از معرفت و نماز هيچ عملى به پايه زكات نمى رسد ، و بعد از اينها هيچ كارى مانند روزه گرفتن نيست ، و بعد از اينها ارزش حجّ بيش از ساير اعمال است .

«وفاتحة ذلك كلّه معرفتنا ، وخاتمته معرفتنا».

و ابتداى همه اين اعمال معرفت ما و انتهاى آن معرفت ما مى باشد .(2)

توضيح مطلب : معرفت از مسائل اعتقادى است و اين گونه مسائل نسبت به اعمال عبادى بمنزله روح نسبت به كالبد است ، نماز و زكات و عبادت‌هاى عملىِ ديگر فرع مسائل اعتقادى و اصولى است ، به اين جهت اگر اعتقادات انسان صحيح باشد نماز و همچنين ساير اعمال او صحيح


1) بشارة المصطفى : 176 .

2) امالى طوسى : 694 .

است ، و گرنه ارزش نخواهد داشت .

و همان‌گونه كه توحيد شرط صحّت اعمال است اقرار به رسالت و اعتقاد به ولايت ائمّه طاهرين عليهم السلام نيز شرط صحيح بودن اعمال است .

فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام شاهد اين مطلب است كه فرمود :

إنّ ل «لا إله إلّا اللَّه» شروطاً ، وإنّي وذرّيّتي من شروطها .(1)

همانا براى كلمه توحيد يعنى «لا إله إلّا اللَّه» شرايطى است و من و ذريّه من از آن شرايط هستيم .

حضرت امام رضا عليه السلام نيز در ضمن حديثى خود را از شرايط توحيد شمرده اند ، اين حديث را اسحاق بن راهويه نقل كرده است :

حضرت رضا عليه السلام در مسير مسافرت خود به مرو ، وارد نيشابور شدند و وقتى خواستند از آن شهر خارج شوند راويان حديث اطراف آن وجود مقدّس اجتماع كرده و عرض كردند :

اى پسر پيامبر خدا ؛ مى خواهيد از اين شهر خارج شويد و حديثى نفرموديد كه همگى از آن استفاده كنيم .

امام عليه السلام كه در كجاوه نشسته بودند سر خود را از آن بيرون كرده و فرمودند :

از پدرم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام شنيدم ، و او از پدرش حضرت صادق عليه السلام وآن حضرت از پدرش امام باقر عليه السلام و آن حضرت از پدرش امام سجّاد عليه السلام و آن حضرت از پدرش امام حسين عليه السلام و ايشان از پدرش امير مؤمنان عليه السلام شنيد كه فرمود :

من از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و آن حضرت از جبرئيل و او از محضر ربوبى شنيد كه پروردگار يكتا فرموده است :

لا إله إلّا اللَّه حصني فمن دخل حصني أمن من عذابي .


1) شرح غرر الحكم : 415/2 ح 3479 .

كلمه توحيد يعنى «لا إله إلّا اللَّه» حصار محكم من است و هر كس در آن وارد شود از عذاب من در امان خواهد بود .

همين كه مركب حضرت قدرى عبور كرد با صداى بلند فرمود :

بشروطها وأنا من شروطها .

البتّه با شرائطش ، و من از شرائط آن هستم .(1)

گويا اين به خاطر آن است كه همه امور الهى به سوى خاندان وحى عليهم السلام فرود آمده و از بيت آنان به آفريدگان مى رسد .

در زيارت حضرت امام حسين عليه السلام به آنها خطاب كرده عرض مى كنيم :

إرادة الربّ في مقادير اُموره تهبط إليكم ، وتصدر من بيوتكم... .(2)

اراده پروردگار در مقدّرات امورش بسوى شما فرود مى آيد و از خانه هاى مبارك شما خارج مى گردد .

علّت آن اين است كه قلوب اين بزرگواران جايگاه مشيّت الهى است ، وقتى خداوند چيزى را بخواهد آنها مى خواهند . و به خاطر آن‌ها خداوند گناه بندگانش را محو كرده ، بلا را برطرف و رحمت خود را بر آنها نازل مى كند .

محمّد بن مسلم گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود :

إنّ للَّه عزّوجلّ خلقاً من رحمته ، خلقهم من نوره ورحمته ، من رحمته لرحمته ، فهم عين اللَّه الناظرة ، واُذنه السامعة ، ولسانه الناطق في خلقه بإذنه ، واُمناؤه على ما أنزل من عذر أو نذر أو حجّة ، فبهم يمحو السيّئات ، وبهم يدفع الضيم ، وبهم ينزل الرحمة ، وبهم يحيي ميّتاً ، وبهم يميت حيّاً ، وبهم يبتلي خلقه ، وبهم يقضي


1) التوحيد : 25 ح 23 ، بشارة المصطفى : 269 .

2) بحار الأنوار : 153/101 .

في خلقه قضيّته .

خداوند را خلقى است از رحمتش ، ايشان را از نور و رحمت خود خلق كرده تا رحمت او را ظاهر كنند ، آنها ديده بيناى الهى و گوش شنواى پروردگار و زبان گوياى او در ميان مردمانند ، و امين او هستند بر آنچه نازل كرده است از عذر يا هشدار يا برهان ؛ بخاطر آنها گناه بندگانش را آمرزيده و ظلم را برطرف كرده ورحمتش را نازل مى كند .

بسبب ايشان مرده را زنده مى كند و زنده را مى ميراند ، و به وسيله آنان آفريدگانش را امتحان كرده و اُمورش را در ميان بندگانش اجرا مى كند .

عرض كردم : فداى تو گردم ، آنها كيستند ؟

فرمود : اوصياء .(1)

آيا اوصياء غير از امامان ما هستند كه رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم دستور داده است آنها رابشناسيم و كسى كه بميرد و امامش را نشناسد مرگ او مردن در حال كفر و انكاراست ، و در احاديث بسيار فرموده اند :

من مات وهو لايعرف إمامه مات ميتة الجاهليّة .(2)

هر كس بميرد در حالى كه امامش را نشناخته ، به مرگ روزگار جاهليّت مرده است .

علّامه امينى رضوان اللَّه عليه فرموده است : اين حقيقت روشنى است كه كتب صحاح و مسانيد اهل سنّت آن را ثبت كرده اند و جز خضوع در برابر مفاد آن چاره اى نيست ، و اسلام كسى كامل نيست مگر اينكه خود را با آن تطبيق دهد ، ودر اين مورد دو نفر با يكديگر اختلاف نكرده و كسى درباره آن شكّى بخود راه نداده است ، و اين تعبير اشاره به بدى عاقبت كسى دارد كه بدون امام و پيشوا بميرد و اينكه او از هر گونه سعادت و خوشبختى و رستگارى دور است ، و زيراكه مرگ جاهليّت بدترين نوع


1) التوحيد : 167 ح1 .

2) بحار الأنوار : 76/23 ، الإحقاق : 86/13 .

مردن يعنى مرگ در حال كفر و انكار است .(1)

و دليل آن روايت فضيل از امام باقر عليه السلام است . آن حضرت به مردمى كه دراطراف كعبه طواف مى كردند نگاهى كرده و فرمودند :

در عصر جاهليّت نيز اين گونه طواف مى كردند ، همانا مردم وظيفه دارند كعبه راطواف كنند سپس به طرف ما روى آورده و ولايت و محبّت خود را نسبت به ما اظهار كرده ، نصرت و يارى خويش را به ما عرضه كنند .

سپس اين آيه شريفه را تلاوت فرمود :

«فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي إِلَيْهِمْ»(2).

يعنى دل‌هاى مردم را طورى قرار بده كه بطرف آنها مايل باشند .(3)

پس اگر دوست داريد زندگى شما همانند زندگى انبياء و مردن شما شبيه شهدا باشد ولايت اهل بيت عليهم السلام را پذيرا بوده ، و در اعمال و رفتار خود از آنان پيروى كنيد ، تا آنچه را كه دوست داريد ببينيد . و اين حقيقتى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به آن تصريح كرده و فرموده است :

من أحبّ أن يحيى حياة تشبه حياة الأنبياء ويموت ميتة تشبه ميتة الشهداء ويسكن الجنان الّتي غرسها الرحمان فليتولّ عليّاً وليوال وليّه وليقتد بالأئمّة من بعده ، فإنّهم عترتي خُلقوا من طينتي ، اللهمّ ارزقهم فهمي وعلمي .

وويلٌ للمخالفين لهم من اُمّتي ، اللهمّ لاتنلهم شفاعتي(4)

هر كس دوست دارد زندگى او شبيه زندگى انبياء ، و مردنش همانند مردن شهداء باشد و در بهشتى كه خداوند مهربان آن را بنا نهاده ساكن گردد بايد ولايت حضرت على عليه السلام و اولياى او را پذيرفته و به امامان بعد از آن حضرت اقتدا كند ، آنها عترت من هستند و از طينت من آفريده شده اند . بار


1) الغدير : 360/1 .

2) سوره ابراهيم ، آيه 37 .

3) الكافى : 392/1 ح 1 .

4) الكافى : 208/1 ح 3 .

پروردگارا ؛ فهم و علم مرا به آنها روزى كن .

(سپس فرمود :) واى بر كسى كه با آنها مخالفت كند ، خداوندا ؛ آنها را از شفاعت من برخوردار مفرما .

و اگر دوست داريد فضائل و كمالات خاندان رسالت را بشناسيد در كارهاى شگفت انگيز آنان دقّت كنيد ؛ بلكه درباره رفتار شيعيان آن‌ها : حضرات ابراهيم ، اسماعيل ، داود و سليمان عليهم السلام توجّه كنيد ، بلكه به علم و قدرت وصىّ حضرت سليمان عليه السلام آصف بن برخيا بينديشيد تا بدانيد چگونه او در طبيعت تصرّف كرده‌با اينكه او فقط علمى از كتاب را مى دانسته و علم همه كتاب نزد او نبوده است .

قرآن كريم آن قضيّه را چنين حكايت مى كند :

«يا أيُّها المَلأُ أيُّكُم يَأْتيني بِعَرْشِها قَبْلَ أنْ يَأْتُوني مُسْلمين × قالَ عِفْريتٌ مِنَ الجِنّ أنَا آتيكَ بِهِ قَبْل أنْ تَقُومَ مِنْ مَقامك وَإنّي عَلَيْه لَقَويّ أمينٌ × قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتابِ أنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ إلَيْك طَرْفُك فَلَمّا رَءاهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّي لِيَبْلُوَني ءَأَشْكُرُ أمْ أكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإنَّ رَبّي غَنِّيٌّ كَريمٌ» .(1)

(حضرت سليمان به اطرافيانش فرمود : ) كداميك از شما تخت بلقيس را قبل از آنكه خودشان را تسليم نمايند مى تواند بياورد × عفريتى از جنّ گفت : من آن را مى آورم پيش از آنكه از جاى خود برخيزى و من بر اين كار قدرتمند و امين هستم × كسى كه علمى از كتاب نزد او بود گفت : من آن را قبل از آنكه چشمت بهم بخورد نزد تو حاضر مى كنم ، و چون چنين كرد و تخت را مشاهده كرد فرمود :

اين فضل و بخشش و لطف پروردگار است تا مرا بيازمايد كه شكرگزار او هستم يانه ؟ و هر كس شكر كند براى خودش شكر نموده و سپاسگزارى كرده ، و كسى كه كفر ورزد پروردگار من بى نياز و بزرگوار است .


1) سوره نمل ، آيه 40 - 38 .

در فرمايش آصف بن برخيا كه مى گويد : «أَنَا آتيكَ بِهِ» «من آن را مى آورم» نكته مهمّى است كه ردّ گفتار وهّابيّت و پيروان جاهل آنهاست. ما براى آنان كه مى خواهند مسائل مربوط به ولايت را بهتر بفهمند تذكّر مى دهيم :

خداوند بر آصف بن برخيا منّت گذاشته و اسمى از اسماء خود را به او آموخت ، با دانستن آن بر تصرّف در زمان و مكان قدرت پيدا كرد و تخت بلقيس را از مملكت سبا به فارس آورد در حالي كه بين آن دو مكان 500 فرسخ فاصله بود ، و اين قدرت بزرگ فضل و بخشش الهى نسبت به او بود ، و وقتى آصف خواست از اين قدرت استفاده كند به سليمان گفت : «من آن را مى آورم» ونگفت : «من آن را به اذن خدا مى آورم» .

از اين آيه شريفه مى فهميم : وقتى خداوند انبياء و اولياء خود را قدرت و ولايت مرحمت كرد بر آنها واجب نيست هنگام اظهار قدرت بگويند : ما اين كار را به اذن خدا انجام مى دهيم ، همان طور كه بر ما واجب نيست وقتى به آنها متوسّل مى شويم بگوئيم : حاجت ما را به اذن خدا عنايت كنيد ، همان طور كه گفته آصف را به حضرت سليمان ملاحظه كرديد ، با آنكه علم آصف و قدرت او نسبت به علم ائمّه عليهم السلام مانند قطره اى نسبت به دريا است بلكه كمتر از آن است ، زيرا «علم الكتاب» يعنى علم تمامى كتاب نزد آنها است.

عبدالرّحمان بن كثير از امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه شريفه «قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكتابِ أنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ إلَيْك طَرْفُك»(1)، نقل مى كند كه حضرت بين انگشتان خود را باز كرده و آن را روى سينه مباركش قرار داده وفرمود :


1) سوره نمل ، آيه 40 .

وعندنا واللَّه علم الكتاب كلّه .(1)

به خدا قسم «علم الكتاب» يعنى علم همه كتاب نزد ما است .

رواياتى كه اين مطلب را بيان مى كند فراوان است ، به روايت اصبغ بن نباته توجّه كنيد :

اصبغ مى گويد : به امام حسين عليه السلام عرض كردم : اى سرور من ؛ از مطلبى سؤال مى كنم كه به آن يقين دارم و آن از اسرار است و در وجود شما نهفته است .فرمود :

اى اصبغ ؛ آيا مى خواهى مكالمه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم را با ابوبكر در روز مسجد قُبا مشاهده كنى ؟

عرض كرد : اين همان چيزى است كه اراده كرده ام .

فرمود: برخيز، ناگهان خود را در كوفه مشاهده كرده و كمتر از چشم بهم زدنى مسجد را ديدم، آن حضرت در صورت من تبسّمى كرد و سپس فرمود :

خداوند باد را مسخّر سليمان بن داود كرد «غُدُوُّها شَهْرٌ وَرَواحُها شَهْرٌ»(2)ومن بيش از آنچه به او عطا شده نصيبم گرديده است .

عرض كردم : بخدا قسم همان طور است ، بعد فرمود :

نحن الّذين عندنا علم الكتاب وبيان ما فيه ، وليس عند أحد من خلقه ماعندنا ، لأنّه أهل سرّ اللَّه .

علم كتاب و بيان آن نزد ما است و هيچ كس از آفريدگان خدا به دليل آنكه اهل سرّالهى است آنچه را نزد ما هست ندارد .

سپس فرمود : ما وابستگان پروردگار و وارثين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستيم .

فرمود : داخل شو .

پس داخل مسجد شدم ، ناگهان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم را در محراب ديدم كه ردا به خود پيچيده است ، در اين هنگام امير مؤمنان عليه السلام را مشاهده كردم گريبان ابوبكر را گرفته است . پيامبر در حالى كه انگشت به دندان گرفته


1) الكافى : 229/1 ح 5 .

2) سوره سبأ ، آيه 12 .

بود فرمود : تو واصحاب تو بد بازماندگانى بعد از من بوديد ، لعنت خدا و لعنت من بر شما باد .(1)

از اين واقعه تعجّب نكنيد ، زيرا خاندان وحى عليهم السلام به مقتضاى ولايتشان قدرت تصرّف در ملكوت آسمان‌ها و زمين دارند .

اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است :

قسم بحقّ آن كسى كه دانه را شكافت و خلق را آفريد من از اختيار و قدرتى نسبت به ملكوت آسمانها و زمين برخوردارم كه شما تحمّل دانستن بعضى از آن را نداريد ، اسم اعظم پروردگار هفتاد و دو حرف است آصف بن برخيا يك حرف‌از آن را مى دانست ، با آن يك حرف در زمينى كه بين او و تخت بلقيس بود تصرّف كرد ، آن را پيمود و تخت را برداشت ، دو مرتبه زمين به شكل اوّل برگشت و اين عمل سريع‌تر از يك چشم بهم زدن انجام شد .

بخدا قسم ؛ تمام هفتاد و دو حرف نزد ما است ، و يك حرف است كه مخصوص خداوند است و در علم غيب او نهفته است ، و هيچ نيرو و قدرتى نيست مگر به سبب خداى بلند مرتبه و بزرگ ، شناخت ما را هر كس به ما معرفت پيدا كرد ، وانكار كرد ما را هر كه ما را نشناخت .(2)

و امام صادق عليه السلام در ضمن روايتى فرموده است :

إنّ اللَّه جعل ولايتنا أهل البيت قطب القرآن وقطب جميع الكتب ، عليها يستدير محكم القرآن ، وبها نوهّت الكتب ويستبين الإيمان ... .(3)

خداوند ولايت ما اهل بيت را مدار قرآن و جميع كتب آسمانى قرار داده است ، آيات محكم قرآن بر محور آن مى چرخد ، و به سبب آن كتب آسمانى بلند آوازه شده وايمان آشكار گرديد... .


1) بحار الأنوار : 184/44 ، به نقل از كتاب مناقب آل ابى طالب : 52/4 .

2) بحار الأنوار : 37/27 ح 5 .

3) تفسير عيّاشى : 5/1 .

اين ، مقدارى است از آنچه فرموده اند و اظهار كرده اند ، و امّا آنچه بخاطر عدم پذيرش ما پنهان كرده اند علم آن نزد خداوند است . آنچه از فضائل و كمالات خود ذكر كرده اند به اندازه درك مردم و قبول آنها است ، و هدف ايشان از بيان آن ارشاد مردم به حقايق محكم و وارد كردن آنها به راه مستقيم و رساندن آنها به مراتب عالى است ، و از اينها گذشته خداوند دستور داده است كه نعمت‌هاى اورا تذكّر دهند و فرموده است :

«وَأمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» .(1)

يعنى نعمت‌هاى پروردگارت را بازگو كن .

و ذكر فضائل آنها يادآورى بزرگترين نعمت‌هاى خداوند به آنها است .

و مؤيّد اين مطلب روايت امام باقر عليه السلام است كه فرمود :

بعد از بازگشت از نهروان به اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كردند : معاويه ناسزا وبدگوئى كرده و اصحاب شما را مى كشد .

آن حضرت در ضمن خطبه اى بعد از حمد و ثناء الهى و درود و صلوات بر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و تذكّر نعمتهاى پروردگار بر رسولش فرمود :

اگر اين آيه در قرآن كريم نبود آنچه را گفتم نگفته بودم ، خداوند تبارك و تعالى فرموده است : «وَأمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» .

بعد فرمود : خداوندا سپاس و ستايش سزاوار تو است بخاطر نعمتهايت كه قابل شمارش نيست ، و به خاطر فضل و بخشش تو كه فراموش شدنى نيست .

اى مردم ؛ بمن رسيده آنچه رسيده ، و همانا مى بينم اجلم نزديك شده و گويا هنوز نسبت به شأن من جاهليد و مرا نشناخته ايد ، و در ميان شما بجا مى گذارم آنچه را كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بجا گذاشت ، و آن كتاب خدا و عترتم مى باشند كه همان عترت آن هدايت كننده بطرف نجات يعنى خاتم انبياء و سرور خوبان وپيامبر برگزيده است .(2)


1) سوره ضحى ، آيه 11 .

2) بشارة المصطفى : 12 .

امامان ما آنچه را درباره فضائل خود فرموده اند به اين جهت بوده است وچون دل‌هاى مردم مريض و افكار آنها ضعيف و عقل‌هاى آنان كامل نيست همه فضائل خود را بيان نكرده اند ؛ زيرا مردم تاب تحمّل و پذيرش همه حقايق راندارند ، چون حقّ سنگين است ، و هنگامى كه قائم آل محمّد عليه السلام إنشاء اللَّه قيام كرد مردم از نظر عقلى و علمى به كمال مى رسند .

همان طور كه مولاى ما حضرت باقر العلوم عليه السلام فرموده اند :

إذا قام قائمنا وضع يده على رؤوس العباد ، فجمع بها عقولهم ، وكملت بها أحلامهم .(1)

وقتى قائم ما (اهل بيت) قيام كرد دست خود را بر روى سر بندگان قرار مى دهد ، به بركت آن عقل‌ها و انديشه ها از پراكندگى نجات پيدا كرده و فهم آنها كامل مى گردد .

در آن زمان ، وقتى چنين لطفى به بندگان شود مردم اسرار و حقايق را مى توانند درك كنند و آن را بپذيرند .

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است :

يا كميل ؛ ما من علم إلّا وأنا أفتحه وما من سرّ إلّا والقائم يختمه .(2)

اى كميل ؛ هيچ علمى نيست مگر اينكه من آن را آغاز كرده ام و هيچ سرّى نيست مگرآنكه حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) آن را به پايان مى رساند .

پس هنگامى كه حضرت بقيّة اللَّه ارواحنا فداه ظاهر گرديد و زمين را به نور خودروشن ساخت ، علوم و حقايق را در ميان مردم منتشر مى كند ؛ زيرا در دولت كريمه آن حضرت به خاطر اينكه دست شريف خود را بر سر مردمان مى گذارد ، عقول و افكار آنان تمركز پيدا مى كند و فهمشان كامل مى گردد .

پس آنچه به ما رسيده و ما به آنچه رسيده ايم - از آن جمله اين كتاب -


1) بحار الأنوار : 328/52 ح 47 .

2) بحار الأنوار : 269/77 .

بيش از «قطره اى» از درياى فضائل و مناقب ايشان نيست ، هرگز آن را انكار نكرده ووحشت نداشته باشيد و از مطالب اين كتاب تعجّب نكنيد ، و از خداى تعالى تقاضا كنيد فهم شما را در معارف خاندان وحى زياد كند ، و جستجو نموده ازرحمت او مأيوس مباشيد ، زيرا قرآن كريم مى فرمايد :

«إنَّه لايَيْأَس مِنْ رَوْح اللَّه إلَّا القَوْمُ الكافِرُون» .(1)

از رحمت خدا جز قومى كه كافرند مأيوس نمى باشند .

و به مولا و صاحب اختيار و فرمانرواى همه هستى بگوييد :

«يا أَيُّهَا العَزيزُ مَسَّنا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِى الْمُتَصَدِّقين» .(2)

اى پادشاه عالم ؛ به ما و اهل ما بيچارگى روى آورده و ما با سرمايه اى بسيار اندك به شما روى آورده ايم ، پيمانه ما را پر كن و بر ما نيكى و احسان نما ، كه خداوند نيكوكاران را پاداش مى دهد .

و هنگامى كه مولا و سرورمان فهميدن معارف را به شما احسان نمود مى توانيد بپذيريد «آنچه را كه فرشته مقرّب يا نبىّ مرسل و يا بنده اى كه خدا قلبش را براى ايمان امتحان كرده»(3)قابليّت پذيرش آن را دارد . اسرار اهل‌بيت عليهم السلام را از اخبار و رواياتى كه رسيده است درك كنيد ، خداوند به ما و شما «قطره»اى از «درياهاى نور» روزى نمايد .


1) سوره يوسف ، آيه 87 .

2) سوره يوسف ، آيه 88 .

3) بصائر الدرجات : 21 .

مؤلّف كتاب :

مؤلّف رحمه الله از علماى مشهور نجف اشرف و امام جماعت در حرم مطهّرحضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است .

علّامه كاوشگر حاج آغا بزرگ طهرانى در شرح حال مؤلّف فرموده است :

سيّد احمد پسر سيّد رضى ، پسر سيّد احمد ، پسر سيّد نصراللَّه ، پسر سيّدحسين موسوى ساوجى تبريزى از علماء و از مدرّسين بود ، جدّ بزرگ او سيّد حسين اهل ساوج بود و از آنجا به تبريز منتقل شد ، اولاد او نسل به نسل در آنجا زندگى كرده اند و در ميان آنها دانشمندان و بزرگانى ظاهر گشته اند .

مرحوم مستنبط در تاريخ 12 ربيع الثانى 1325 در شهر تبريز متولّد شد و درآنجا رشد و نما يافت . دروس مقدّماتى را از بعضى از بزرگان فرا گرفت ، و دردرس علّامه ميرزا صادق تبريزى حضور يافت و در سال 1347 به نجف اشرف مهاجرت نمود و در درس استادانى مانند ميرزا محمّد حسين نائينى و شيخ ضياء الدين عراقى و ميرزا على ايروانى و سيّد ابوالحسن اصفهانى شركت كرد ، وتقريرات بعضى از ايشان را در فقه و اصول نوشت و بعضى از آن بزرگواران به اواجازه داده اند و از مرحوم علّامه شيخ عبّاس قمى ، و از مؤلّف(1)اجازه نقل روايت دارد .

از آثار ايشان كتاب‌هاى زير را مى توان نام برد :

1 - «القطرة من بحار مناقب النبيّ والعترة» كه در سال 1360 هـ ق از تأليف آن فارغ شده است .


1) منظور حاج آغا بزرگ طهرانى ، مؤلّف «الذريعه» است .

2 - «دلائل الحقّ في اُصول الدين» اين كتاب در سه جلد تأليف شده و در سال1371 ه ق آن را به پايان رسانده است .

3 - «ضياء الصالحين والمتهجّدين» .

4 - ترجمه كتاب «سبيل الصالحين ونهج السالكين» نوشته علّامه سيّد حسن صدر ، كه ايشان اضافاتى به آن نموده است .

5 - «أوجز البيان» اين كتاب در شرح ارجوزه اى در بيان اصول دين و ايمان است كه ارجوزه از علاّمه حاج سيّد محمّد رضوى كشميرى مى باشد .

6 - تعليقاتى بر مكاسب و درس‌هاى علّامه نائينى ، علاّمه حاج ميرزا على‌ايروانى و علاّمه سيّد ابوالحسن اصفهانى قدّس اللَّه أرواحهم از ايشان بجا مانده است .(1)

عالم بزرگوار شيخ هادى امينى در كتاب خود «معجم رجال الفكر والأدب في النجف» در شرح حال ايشان مى نويسد :

احمد بن سيّد رضى بن سيّد احمد ، متولّد 1325 - متوفّاى 1399 : از علماى بافضيلت ، مجتهدين عالى رتبه ، اهل تقوا ، عبادت و اعمال صالح بود . او ازاساتيد فقه و اصول ، مؤلّفى كنجكاو و پرتلاش ، و از كسانى بود كه اقامه جماعت مى كرد .

در تبريز متولّد شد ، و دروس مقدّماتى را نزد علماى سرشناس آنجا آموخت ، پس از آن در سال 1347 به نجف اشرف مهاجرت كرد ، و درحوزه هاى درسى شخصيّت‌ها و اساتيد معروف شركت كرد و از محضر بزرگانى چون ميرزا محمّد حسين نائينى ، شيخ ضياء الدين عراقى ، ميرزا على ايروانى وسيّد ابوالحسن اصفهانى استفاده هاى فراوان علمى برد .

در مدّت اقامت خود در نجف به تأليف ، تحقيق ، عبادت و برپائى


1) نقباء البشر في القرن الرابع عشر : 100/1 .

جماعت مشغول بود ، و همواره از زهد و تقواى عالى و توفيق عبادت فراوان برخورداربود . و سرانجام در سال 1399 دارفانى را وداع و دعوت حّق را لبيّك گفت .

پسران ايشان : اديب والامقام سيّد على ، دكتر سيّد محمّد رضى ،(1)سيّد محمّد حسين و سيّد محمّد على مى باشند .

سپس از آثار چاپ شده ايشان - غير از كتاب هايى كه نام برديم - كتب زير رانام برده است :

7 - «الرثاء والأسى» (در مقتل امام حسين عليه السلام) .

8 - «الزيارة والبشارة 2 - 1» .

9 - «المناسك والمدارك» .

10 - «منتخب خاتم الرسائل بأحسن الوسائل (2)(. 2 - 1)

مؤلّف و رؤياى مهمّ او بعد از تأليف كتاب :

فرزند بزرگوار و با فضيلت ايشان آقاى حاج سيّد على مستنبط دام عزّه العالى براى من نقل كردند:

پدر عظيم الشأن من كه خدا بر درجاتش بيفزايد بعد از تأليف جزء اوّل اين كتاب در عالم رؤيا ديد كه از دنيا رفته و سر او بر زانوى مادرش فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها است ، از داشتن اين موقعيّت كه دلالت بر بلندى مقام و عظمت شأن او داشت تعجّب كرده و از خود سئوال مى كند : چگونه به اين مقام رسيده اى و چه چيزى باعث شده اين عظمت را بيابى ؟ و تا اين سئوال به فكرش خطور مى كند سرور زنان عالم حضرت فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها به او الهام نمودند كه :


1) ترجمه اين كتاب ارزشمند با پيشنهاد فرزند ارشد مؤلّف جناب آقاى حاج سيّد على مستنبط دام مجده ، و با هزينه مالى جناب آقاى دكتر سيّد رضى مستنبط انجام گرفت .

2) …

هذا جزاء من ألّف كتاب «القطرة» ، اين پاداش كسى است كه كتاب «القطرة» را جمع آورى نموده است .

بعضى از موثّقين و كسانى كه به گفته آنها اطمينان دارم برايم نقل كردند : او اوّل كسى بود كه در مدّت چهل سال هر شب هنگام سحر به زيارت اميرالمؤمنين عليه الصلاة والسلام شرفياب مى شد، زيرا كليددار حرم مطهّر آن مرحوم رابر خود مقدّم داشته و كليد را به او مى داد .

مؤلّف رحمه الله بعد از آنكه درب حرم را باز مي كرد خود وارد مى شد و براى چند دقيقه آن را مى بست و سپس درب حرم را به روى زوّار مى گشود و كسى نمى دانست كه در آن چند دقيقه به چه عبادتى مشغول بوده است .

ولى يكى از نزديكانش به من گفت : او را در بعضى از سحرها ديدم كه كنار ضريح مقدّس نشسته و صورت خود را بر آن گذاشته و با محاسن شريفش غبار آن را پاك مى كرد ، و بعد از آنكه درب حرم را باز مى كرد تا هنگام نماز صبح به تهجّد و عبادت پروردگار مشغول بود و تا از دنيا رفت او تنها امام جماعت درحرم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود .

در تمام عمر مقيّد بود شب‌هاى جمعه پياده به زيارت امام حسين عليه السلام مشرّف شود ، فقط زمانى كه راه رفتن برايش ممكن نبود از وسائل نقليّه استفاده كرد وزيارت را ترك ننمود ، در آخرين سفرش به زيارت سيّدالشهداء عليه السلام خبر ازوفات خود داده و به بعضى از دوستانش گفته بود : اين زيارت ، زيارت وداع من‌است ، و مى خواهم نفسهاى آخر عمرم را در نجف باشم ، لذا به نجف برگشته ودر همان روز از دنيا رفت .

«عاش سعيداً ومات سعيداً» ؛ «سعادتمند زندگى كرد و سعادتمند از دنيا رفت» ، «ولَهُم الْبُشْرى فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَفِى الْاخِرَةِ لا تَبْديلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَالْفَوْزُ الْعَظيمُ » (1)؛ «و براى آنها در دنيا (با ديدن خوابهاى رحمانى) و در


1) سوره يونس ، آيه 64 .

آخرت (با ديدن اولياء خدا و نعمتهاى او) بشارت مى رسد ، سخنان خدا را تغيير و تبديلى نيست كه اين پيروزى بزرگ نصيب دوستان خداست» .

كتاب :

«القطرة» كتابى است معروف در فضائل پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و اهل بيت طاهرين او عليهم السلام كه مؤلّف براى جمع آورى آن ، از كتاب‌هاى خطّى و چاپى فراوانى بهره جسته است .

ايشان در كتابخانه شخصى خود كتاب‌هاى خطّى باارزشى مثل كتاب «سليم بن قيس» را داشته ، از آنها و از كتاب‌هاى چاپ شده مخصوصاً كتاب ارزشمند «بحار الأنوار» علّامه مجلسى رحمه الله استفاده كرده است .

نسخه تحقيق نشده اى از اين كتاب قبلاً چاپ شده بود ؛ جزء اوّل آن را جناب حجّة الإسلام والمسلمين شيخ محمّد ظريف تحقيق نمود و جزء دوّم آن را با مشاركت و همكارى فاضل و محقّق عاليقدر جناب آقاى محمّد حسين رحيميان ادامه داد ، و چون نسخه چاپ شده خالى از اشتباهات نبود كوشش كردند تا كتاب با رجوع به مصادر اصلى آن اصلاح گردد ، آيات و احاديث آن را اخراج نموده و بعضى از لغات مشكل را در پاورقى توضيح دادند ، تا كتاب به شكل حاضر درآمد و انشاء اللَّه براى آنها كه بخواهند از آن استفاده كنند مفيد و براى آن‌ها كه بخواهند از نور آن بهره مند گردند روشنى بخش باشد ، و حمد و سپاس مخصوص ذات بى همتاى پروردگار جهانيان است .

سيّد مرتضى مجتهدى سيستانى

مقدّمه مؤلّف

اشاره

رحمه اللَّه تعالى

حمد و سپاس سزاوار خداوندى است كه خود را به ما شناسانده وحجّت هاى خويش را به ما معرّفى نموده و محبّت خود و اوليائش را به ما الهام كرده و آن را بهترين عمل بندگانش قرار داده است ، و سلام و درود بى پايان بر آخرين پيامبرش محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و برگزيدگانش از خاندان پاك او باد .

امّا بعد ، مؤلّف كتاب ، كمترينِ خدمتگزاران علم و دانش «احمد رضى الدين موسوى تبريزى مستنبط» گويد : زمانى اين روايت را كه صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده ، با دقّت مورد مطالعه قرار داده بودم كه آن حضرت فرموده است :

خداوند تبارك و تعالى براى برادرم حضرت علىّ بن ابى طالب عليه السلام فضائلى قرار داده كه غير از خودش كسى نمى تواند عدد آن را بشمارد ، هر كس فضيلتى از آن فضائل را در حالى كه به آن اقرار دارد يادآورى كند خداوند گناهان گذشته و آينده او را بيامرزد گرچه با گناه جنّ و انس وارد قيامت شود .

و هر كس فضيلتى از آن فضائل را بنويسد تا خطّى از آن نوشته باقى باشد فرشتگان براى او استغفار كنند .

و هر كس به فضيلتى از آن فضائل گوش فرا دهد خداوند گناهانى را كه با

گوش مرتكب شده ببخشد ، و هر كس به نوشته اى از آن فضائل نگاه كند خداوند گناهانى را كه با چشم انجام داده بيامرزد .

سپس فرمود :

النظر إلى عليّ بن أبي طالب عليه السلام عبادة، و ذكره عبادة، و لا يقبل ايمان عبد إلّا بولايته و البراءة من أعدائه.

نگاه كردن به علىّ بن ابى طالب عليه السلام عبادت و ياد او عبادت است ، و ايمان كسى جز با ولايت آن حضرت و بيزارى از دشمنان او پذيرفته نمى شود .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : اينكه در روايت فرموده اند : «خداوند گناهان آينده او را نيز ببخشد» يعنى به او توفيق توبه كردن مرحمت نموده و عاقبت او را بخير گرداند تا از اين جمله اجازه در نافرمانى و گناه كه از نظر عقلى زشت و ناپسند است لازم نيايد .

و روايتى را كه در اصول كافى نقل كرده است : ابى المعزا گفت : از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام شنيدم كه فرمود :

هيچ چيزى براى ابليس و لشكر او كشنده تر از زيارت برادران ايمانى نيست ، وفرمود :

وإنّ المؤمنَين يلتقيان فيذكران اللَّه، ثمّ يذكران فضلنا أهل البيت عليهم السلام فلا يبقى على وجه إبليس مضغة لحم إلّا تخدّد حتّى أنّ روحه لتستغيث من شدّة ما تجد من الألم، فتحسّ ملائكة السماء وخزّان الجنان فيلعنونه حتّى لايبقى ملك مقرّب إلّا لعنه، فيقع خاسئاً حسيراً مدحوراً .

وقتى دو نفر مؤمن يكديگر را ملاقات كرده و خدا را ياد مى كنند و فضائل ما اهل بيت را گفتگو مى نمايند بر چهره ابليس گوشتى نمى ماند مگر اينكه مى ريزد تا آنكه روح او از شدّت درد بفرياد مى آيد ، فرشتگان آسمان و خزانه داران بهشت آن را احساس كرده و او را لعنت مى كنند و هيچ فرشته مقرّبى نمى ماند مگر اينكه او را لعنت نمايد .(2)


1) امالى صدوق: 201 ح10 مجلس28، بحارالأنوار: 196/38 ح4، الدمعة الساكبة: 52/2، روضة الواعظين: 114.

2) الكافى : 188/2 ح7 ، الوافى : 651/5 ح 8 ، بحار الأنوار : 258/63 ح 131 و 263/74 ح 61 .

و روايت ديگرى كه در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل شده ،كه فرمود :

اى امّت محمّد ؛ هنگام مصائب و گرفتارى هاى خود محمّد و آل محمّد عليهم السلام رابياد آوريد تا آنكه به بركت ايشان خدا فرشتگان موكّل بر شما را بر شياطينى كه شما را قصد كرده اند يارى كند .

با هر يك از شما از طرف راست او فرشته اى است كه حسنات او را مى نويسد و از طرف چپ فرشته اى است كه گناهانش را ثبت مى كند ، و با او دو شيطان است از طرف ابليس كه او را گمراه مى كنند ، وقتى آن دو شيطان در قلب او وسوسه مى كنند اگر ياد خدا كرد و ذكر شريف «لا حول ولا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم وصلّى اللَّه على محمّد وآله [الطيّبين]» را گفت ، آن دو شيطان سركوب شده نمى توانند فعّاليت كنند، نزد ابليس آمده شكايت مى كنند كه ما خسته شديم ما رابه لشكرى مدد برسان، هزار نفر براى آنها كمك مى فرستد، همينكه او را قصد مى كنند ياد خدا كرده و صلوات بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام مى فرستد ، آنها راهى براى نفوذ پيدا نمى كنند و نمى توانند او را مورد حمله خود قرار دهند.

به ابليس مى گويند : كسى غير خودت حريف او نيست ، تو و لشكرت به او حمله كنيد تا بر او غلبه كرده و او را گمراه كنيد .

چون ابليس چنين اراده اى كرد خداوند تبارك و تعالى به ملائكه اش فرمايد : ابليس به همراه لشكرش بنده مرا هدف گرفته اند ، به كمك او بشتابيد و با آنها بجنگيد .

در مقابل هر شيطان مطرودى صد هزار فرشته در حالى كه بر مركب‌هائى از آتش سوارند و به دست آنها شمشيرهايى از آتش ، نيزه ، خنجر ، تير و اسلحه هايى ازآتش است ، آماده نبرد شوند . فرشتگان آنها را با اين اسلحه ها پى در پى مى كشند تا اينكه ابليس را اسير كرده اسحله را بر او قرار مى دهند ، مى گويد :خدايا ، به من وعده داده اى كه تا وقت معلوم و معيّن مهلت داشته باشم .

خداوند به فرشتگان فرمايد : وعده كرده ام او را نميرانم ولى وعده نداده ام كه بر او اسلحه و عذاب و درد مسلّط نكنم ، شما او را با سلاح آتشين

خود بزنيد و من اورا زنده نگه مى دارم .

فرشتگان بر او جراحت‌هاى بسيار وارد كرده و رهايش مى كنند ، ابليس بر حال خود و اولاد كشته شده اش در اين حال متأثّر و غمناك است و جراحات او را جز صداى كفر مشركين مداوا نمى كند .

اگر آن شخص مؤمن بر طاعت خدا و ياد او و درود فرستادن ادامه دهد جراحت‌هاى ابليس برايش باقى بماند ، و اگر تغيير روش دهد و در مخالفت خدا وسرپيچى از فرامين او تلاش نمايد جراحات ابليس بهبود پيدا كرده و بر اين بنده تسلّط پيدا كند و او را لجام نموده بر او سوار مى شود ، سپس به شياطين گويد : بخاطر داريد آنچه ما از اين شخص كشيديم الآن ذليل و رام ما گرديده ، شما اكنون بر او سوار شويد .

سپس پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

فإن أردتم أن تديموا على إبليس سخنة عينه وألم جراحاته، فداوموا على طاعة اللَّه وذكره، والصلاة على محمّد وآله، وإن زلتم عن ذلك، كنتم اُسراء إبليس فيركب أقفيتكم بعض مردته .

اگر مى خواهيد جراحات ابليس بر او باقى باشد و دائماً متأثّر و غمناك باشد بر اطاعت خدا و ياد او ، و صلوات بر محمّد و آل محمّد مداومت داشته باشيد ، و اگر چنين نكرديد اسير ابليش گشته و بعضى از لشكريان او بر شما سوار شوند .(1)

بعد از ملاحظه اين روايات دوست داشتم كه از درياى بيكران فضائل اهل‌بيت عليهم السلام قطره اى گرفته و آن را به رشته تحرير درآورم و به مقدار فرصتى كه هست تذكّر دهم و آن را كتاب «القطرة من بحار مناقب النبيّ والعترة عليهم السلام» ناميدم .

كيف يستوعب الكتاب سجاياه

وهل ينزح الركاء البحارا

چگونه اين كتاب مى تواند كرامات و فضائل آنها را در برداشته باشد ؟ و آيا با پياله كوچكى مى شود آب دريا را كشيد ؟

شاعر ديگرى گفته است :


1) تفسير منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام : 396 .

قطره نيارد صفت ز دريا ليكن

بر قدر خود كند حكايت دريا

ذرّه نيارد صفت ز خورشا ليكن

بر مثل خود كند روايت خورشا

ذرّه چه داند حديث طلعت خورشيد

پشّه چه داند رموز خلقت عنقاء


فلو نظر الندمان ختم انائها

لأسكرهم من دونها ذلك الختم

و اگر نديمان مهرى را كه بر ظرفها زده شده نگاه كنند ، همين مُهر آنها را بدون آشاميدن مست خواهد كرد .

و اين كتاب مستطاب را در زمانى كه در جوار اميرالمؤمنين عليه السلام در نجف اشرف على مشرّفها آلاف التحيّة والثناء وطن داشتم گردآورى كردم ، نكات لطيف وتحقيقات باارزشى كه در آن يافت شود از بركات آن حرم مقدّس و فيوضات مولاو سرورم اميرالمؤمنين صلوات اللَّه وسلامه عليه است ، خدا و آن امام بزرگوار را بر اين لطف و عطاى بزرگ سپاسگزام .

شاها من ار بعرش رسانم سرير فضل

مملوك آن جنابم و محتاج اين درم

گر بركنم دل از تو و مهر از تو بگسلم

اين مهر بر كه افكنم، اين دل كجا برم


سفينه دلم از مدح شاه پر گهر است

گواه حال بدين علم عالم العلّام


تطوف ملوك الأرض حول جنابه

وتسعى لكم لحظي بلثم ترابه

فكان كبيت اللَّه بيت علا به

تزاحم تيجان الملوك ببابه

فيكثر عند الإستلام ازدحامها

أتاه ملوك الأرض طوعاً وأملتّ

مليكا سحاب الفضل منه تهلّلت

ومهما دنت زادت خضوعاً به علت

إذا ما رأته من بعيد ترجّلت

وإن هي لم تفعل ترجّل هامها

پادشاهان روى زمين اطراف حرمش به طواف مشغولند ، و چشمان من به بوسيدن خاك آن مكان سعى مى كند .

از نظر شأن و عظمت همانند خانه خداست خانه اى كه به آن برترى مى يابند ، وتاج‌هاى شاهان عالم نزد درب آن با يكديگر برخورد مى كنند .

و وقت استلام (كشيدن دست بعنوان تبرّك و بوسيدن) ازدحام زيادى است.

از روى ميل و اختيار پادشاهان مى آيند درب خانه شاهى كه ابرهاى رحمت وبخشش از آسمان او بارش دارد .

و هر گاه نزديك شوند ، خضوع آنها زياد شده و به سبب آن برترى يابند ، و زمانى كه او را از دور ببينند با قدم‌ها به طرف او آيند .

و اگر قدم‌ها اين كار را نكند صورتها بر روى زمين كار قدم‌ها را انجام دهند .

و قبل از شروع در اصل كتاب مقدّماتى را به رشته تحرير درآورده و ذكر مى كنم :

مقدّمه اوّل

محبّتى كه آدمى را به سوى ولايت مى كشاند آن ولايتى كه بيعت مخصوص ودعوت باطنى و كليّه الهى است بر دو قسم است :

1 - موهوبى (كه بخشش الهى و بدون اختيار شخص است) .

در كتاب «تحف العقول» در باب سفارش‌هاى امام صادق عليه السلام به مؤمن طاق نقل شده است كه فرمود :

يابن النعمان ؛ إنّ حبّنا أهل البيت ينزّله اللَّه من السماء من خزائن تحت العرش كخزائن الذهب والفضّة ولاينزّله إلّا بقدر، ولايعطيه إلّا خيرالخلق، وإنّ له غمامة كغمامة القطر، فإذا أراد اللَّه أن يخصّ به من أحبّ من خلقه، أذن لتلك الغمامة فتهطّلت كما تهطّلت السحاب، فتصيب الجنين في بطن اُمّه.(1)

اى پسر نعمان ؛ محبّت و دوستى ما اهل بيت از آسمان از خزانه هاى زير عرش كه همانند خزانه هاى طلا و نقره اند فرود مى آيد و آن را جز به مقدار معيّن نازل نمى كند ، و جز به بهترين بندگانش عطا نمى فرمايد .


1) تحف العقول : 310 ، بحار الأنوار : 292/78 .

و براى آن ابرى است مثل ابرى كه باران داشته باشد ، وقتى اراده فرمود كسانى را كه دوست دارد از محبّت بهره مند كند به آن ابر اجازه بارش دهد ، آنگاه مى بارد و به جنينى كه در شكم مادر است برخورد مى كند .

يا به دعاى نياكان و پدران است . همان طور كه از پدر علّامه مجلسى رحمه الله نقل شده است كه گفت : نيمه شبى بعد از تهجّد و عبادت حالتى بر من عارض شد و در آن‌حال فهميدم چيزى از خدا نمى خواهم مگر اينكه اجابت فرمايد ، گويا صدائى شنيدم كه گفت : «محمّد باقر در گهواره است» . بى درنگ گفتم :

«پروردگارا ؛ بحقّ محمّد و آل محمّد عليهم السلام اين طفل را مروّج دين و نشر دهنده احكام مبين قرار بده ، و او را به توفيقات بى پايان خود موفّق فرما» .

و او بر اثر اين دعا به مرتبه اى رسيد كه اگر دين شيعه را دين مجلسى بناميم بجا است بخاطر اينكه رونق دين از او است ، مثل اينكه مذهب شيعه را جعفرى ناميده اند .

و از بحرالعلوم قدس سره نقل شده كه آرزو مى كرد تمام تصانيف او در پرونده كارهاى مجلسى رحمه الله ثبت شود و يكى از كتاب‌هاى آن بزرگوار كه ترجمه متون اخبار است و در تمام شهرها همانند قرآن مجيد پخش شده بنام او و به حساب او نوشته شود .(1)

يا به دعاى برادران صالح و ابراهيم عليهما السلام است . همان‌طور كه دعاى او را قرآن مجيد حكايت مى كند :

«فَاجْعَلْ أفْئِدَةً مِن الناسِ تَهْوي إلَيْهِم» (2).

دل‌هاى مردم را چنان قرار بده كه بسوى آنها و به طرف آنها متمايل شوند .

يا به مشاهده آنها در بيدارى است كه يك‌باره محبّت آنها در دل ريخته شود .


1) دار السلام : 205/2 .

2) سوره ابراهيم ، آيه 37 .

همان طور كه از بعضى از بزرگان شنيده ام كه نقل مى كرد : شخصى از دوستان اميرالمؤمنين عليه السلام پسر برادرى داشت كه با آن حضرت دشمن بود و او از آن حضرت تقاضا مى كرد كه پسر برادرم را از دوستان خود قرار دهيد . روزى اتّفاقاً اين شخص در حضور اميرالمؤمنين عليه السلام بود ، او به همراه رفيقانش از آنجا عبوركردند و بر آن حضرت سلام نكردند ، آن شخص از رفتار پسربرادرش شرمنده شد ، در اين هنگام چشم بيناى الهى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نگاهى به آن جوان نمود ، او فوراً برگشت و خود را روى قدم‌هاى آن حضرت انداخت و گفت : شما دشمن ترين افراد نزد من بوديد و اكنون تو را بيش از هر كس دوست دارم .

من هم عرض مى كنم :

دوستان را كجا كنى محروم

تو كه با دشمنان نظر دارى


آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند

آيا شود كه گوشه چشمى به ما كنند


به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند

به آسمان رود و كار آفتاب كند

گفته شده : مصرع دوّم اين شعر را اميرالمؤمنين عليه السلام سروده اند و منسوب به آن‌حضرت است .

ديگرى گفته بود : زهره شير شود آب ز دل دارى دل

و در مصرع بعدى مانده بود ، حضرت در خواب به او تعليم داده و فرمودند بگو : اسداللَّه گر آيد بهوا دارى دل

و مانند آنچه براى زهير در برخورد با امام حسين عليه السلام اتّفاق افتاد . او مى گفت : چيزى بدتر از اين براى من نبود كه در جائيكه امام حسين عليه السلام منزل كرده ما فرود آئيم تا اينكه به ناچار با او هم منزل شديم، ما نشسته بوديم كه ناگهان فرستاده امام حسين عليه السلام وارد شده سلام كرد و گفت :

اى زهير ؛ امام حسين عليه السلام مرا بسوى تو فرستاده كه نزد او حاضر شوى .

با شنيدن اين كلام آنچه در دست داشت رها كرد ، گويا بر سرها پرنده اى قرار گرفته است .

همسرش به او گفت : پسر پيامبر خدا كسى را به سوى تو فرستاده است چرا جواب نمى دهى و چرا او را رد مى كنى ؟ سبحان اللَّه ؛ چه مى شود به سوى او بروى ، كلام آن حضرت را بشنوى و برگردى ؟

زهير خدمت امام حسين عليه السلام رسيد و خيلى نگذشت كه با چهره اى شادمان وتابان برگشت و دستور داد خيمه و خرگاهش را در كنار خيمه هاى آن حضرت برپا كنند ، سپس به همسرش گفت : ترا طلاق دادم ، به اهل و عيال خود ملحق شو ، زيرا دوست ندارم كه به خاطر من در زحمت و رنج واقع شوى .(1)

يا محبّت آنها با مشاهده ايشان در خواب القاء مى شود .

استاد ما محدّث نورى قدس سره از استاد خود شيخ جعفر شوشترى قدس سره نقل نموده :چون از تحصيل علوم دينى در نجف اشرف فارغ گشتم و وقت تبليغ رسيد به وطن برگشتم تا وظيفه خود را در زمينه ارشاد و هدايت مردم انجام دهم و چون به آثار و نوشته هاى مربوط به موعظه و سوگوارى تسلّط نداشتم در ايّام ماه رمضان و جمعه ها تفسير صافى را بدست مى گرفتم و در منبر مى خواندم ، و در ايّام عاشورا از كتاب «روضة الشهداء» نوشته مولى حسين كاشفى قرائت مى كردم ، و برايم امكان نداشت از محفوظات سينه ام مردم را موعظه كنم يا بگريانم ، تا اينكه يكسال گذشت و دوباره محرّم نزديك شد .

شبى با خود گفتم : تا چه وقت كتاب را از خود جدا نكنم و از روى نوشته بخوانم ، چرا نمى توانم مانند ديگران بدون در دست داشتن كتاب منبر روم و تبليغ كنم ، در اين فكر بودم كه خسته شدم و به خواب رفتم .


1) الإرشاد : 246 ، اللهوف : 30 ، بحار الأنوار : 371/44 .

در خواب ديدم گويا در سرزمين كربلا هستم و همان روزهائى است كه موكب‌هاى حسينى نزول اجلال فرموده و خيمه برپا كرده اند ، لشكر دشمن هم در مقابل آنها خيمه آرائى مى كردند همانطور كه در روايات وارد شده است ، به خيمه سيّد و سرور مخلوقات حضرت اباعبداللَّه الحسين عليه السلام وارد شدم و بر آن حضرت سلام كردم ، او مرا كنار خود نشانيد و به حبيب بن مظاهر فرمود :

إنّ فلاناً - وأشار إليّ - ضيفنا ، أمّا الماء فلايوجد عندنا منه شي‌ء ، وإنّما يوجد عندنا دقيق وسمن ، فقم واصنع له منهما طعاماً ، وأحضره لديه .

فلانى - اشاره به من نمود - ميهمان ما است ، آب كه در خيمه ها يافت نمى شود ، از همان آرد و روغن كه هست طعامى درست كرده و آن را حاضر كن .

حبيب اطاعت كرد و پس از آماده كردن آن را در مقابل من گذاشت ، چند لقمه از آن خوردم و از خواب بيدار شدم .

پس از اين رؤيا نكات و دقائقى از آثار و مصائب اهل بيت عليهم السلام به من الهام مى شد كه كسى قبل از من متوجّه آن نشده بود ، و هر روز فهم من زيادتر مى شد تا آنكه ماه رمضان فرا رسيد و من در مقام موعظه برآمدم و در بيان مطالب به نهايت آرزويم رسيدم ، و اين فضل پروردگار است به هر كس بخواهد آن را عنايت فرمايد .(1)

و نيز محدّث نورى رحمه الله از سيّد عبداللَّه شبّر (2)- كه در زمان خودش به


1) فوائد الرضويّة : 67 .

2) او از علماى مشهور بود كه در علم فقه ، تفسير ، حديث ، كلام و ساير علوم اسلامى مهارت داشت . در سال 1188 در نجف اشرف به دنيا آمد و اوائل عمر خود را در آنجا سپرى كرد سپس به كاظميّه انتقال يافت و در سال 1242 وفات يافت‌و با آنكه 54 سال بيشتر زندگى نكرد از او بيش از 70 تأليف بجا مانده است . براى آشنائى بيشتر با شرح حال ايشان به كتاب هاى «روضات الجنّات: 461/4» ، «معارف الرجال: 8/2» ، «الكنى والألقاب: 352/2» ، «ريحانة الأدب: 296/2 »، مقدّمه كتاب «مصابيح الأنوار» و «حقّ اليقين» مراجعه كنيد .

مجلسى دوّم مشهور گشته و كتاب مهمّ «جامع المعارف والأحكام» كه شبيه بحارالأنوار است از تأليفات او است - حكايت كرده كه گفت :

زياد بودن تأليفات من از توجّه امام بزرگوار حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام است ، آن حضرت را در خواب مشاهده كردم به من قلمى عنايت كرد و فرمود : «بنويس».

از آن زمان توفيق نوشتن پيدا كردم و همه آثارى كه از من بجا مانده از بركت آن قلم است .(1)

و گاهى فقط با شنيدن نام مقدّسشان محبّت آنها در دل وارد مى شود .

همان طور كه در حديث اسلام آوردن سلمان رضوان اللَّه عليه تحقّق پيدا كرده است .(2)

من اهل شيراز و از تاجرزادگان بودم ، پدر و مادرم مرا زياد دوست مى داشتند و نزد آنها عزيز بودم ، در يكى از روزهاى عيد به همراه ايشان بيرون رفتم ، ناگهان به صومعه و عبادتگاهى رسيديم . در آنجا مردى ساكن بود و با صداى بلند مى گفت : «أشهد أن لا إله إلّا اللَّه، وأنّ عيسى روح اللَّه وأنّ محمّداً حبيب اللَّه» «شهادت مى دهم كه خدايى جز خداوند يكتا نيست و اينكه عيسى روح خدا و محمّد صلى الله عليه وآله وسلم حبيب او است» . با شنيدن نام محمّد محبّت او در گوشت و خونم وارد شد... .

يا كام را به آب فرات بردارد كه باعث محبّت آنها مى شود .

امام صادق عليه السلام فرموده است :

الفرات من شيعة علي عليه السلام وما حنّك به أحد إلّا أحبّنا أهل البيت عليهم السلام .

فرات از شيعيان على عليه السلام است ، هيچ كس كامش به آن برداشته نمى شود مگر اينكه ما اهل بيت را دوست خواهد داشت .(3)

يا اهل شهرهاى مخصوص باشد كه از آن تعريف شده است ، مانند : كوفه (4)،


1) دار السلام : 250/2 .

2) بحار الأنوار : 355/22 ح 2، و در آنجا از جناب سلمان رحمه الله نقل كرده است كه گفت :

3) كامل الزيارات : 111 ح 15 ، بحار الأنوار : 230/100 ح 18 .

4) همان طور كه در حديثى امام صادق عليه السلام فرموده است : در هيچ شهرى دوستان ما به اندازه شهر كوفه نيستند .

قم (1)وآبه (2)

عرض كرد : به آن «آبه» گفته مى شود ، رسالت شما و ولايت ذريّه ات را به آن سرزمين عرضه داشتند و آنها پذيرفتند ، و ازآنجا مردانى پديدار مى شوند كه تو و ذريّه ات را دوست دارند ، خدا بر آن سرزمين و اهل آن بركت دهد .

، و از شهرهايى كه مذمّت شده نباشد .

در كتاب خصال از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود :

ثلاثة عشر صنفاً - وقال تميم: ستّة عشر صنفاً - من اُمّة جدّي لايحبّوننا ولايحبّبوننا إلى الناس، ويبغضوننا ولايتولّوننا، ويخذلوننا ويخذلون الناس عنّا، فهم أعداؤنا حقّاً، لهم نار جهنّم ولهم عذاب الحريق.

سيزده صنف - و به روايت تميم شانزده صنف - از امّت جدّم هستند كه ما را دوست ندارند و مردم را به دوستى ما نمى كشانند ، با ما دشمنى مى كنند و ولايت ما رانمى پذيرند ، ما را خوار كرده و مردم را از اطراف ما پراكنده مى كنند ، ايشان در حقيقت دشمن ما هستند و سزاوار آتش جهنّم و عذاب سوزناكند .

عرض كردم : آنها را براى من بيان كن ، خداوند شما را از شرّ ايشان حفظ كند ، فرمود :

كسى كه در خلقت او عضو زائدى است : هيچ يك از آنها را نمى بينى مگر اينكه مى يابى كه با ما اظهار دشمنى كرده و اهل ولايت ما نيست .

كسى كه در خلقت او نقصى باشد : هيچ يك از آنها را نمى‌بينى مگر اينكه مى يابى در قلبش بر عليه ما نيرنگ دارد .

كسى كه ذاتاً و از هنگام پيدايش در چشم راست او پيچيدگى است : كسى را با اين وصف نمى بينى مگر اينكه مى يابى كه با ما در حال جنگ و با دشمنان ما اهل سازش است .

كسى كه عمرش طولانى شده و موهايش سفيد نشده باشد و محاسن او


1) در حديثى امام صادق عليه السلام فرموده است : «إنّما سمّي قم لأنّ أهله يجتمعون مع قائم آل محمّد عليه السلام ويقومون معه ويستقيمون عليه وينصرونه» ، همانا شهر قم را به اين نام خوانده اند زيرا كه اهل آن با قائم آل محمّد عليهم السلام اجتماع مى كنند و همراه آن حضرت به قيام و استقامت مى پردازند و او را يارى مى نمايند .

2) در حديثى وارد شده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به جبرئيل عليه السلام فرمود : اين بقعه چه نام دارد ؟

مانند دم كلاغ است : آنكه اين صفت را دارد مردم را بر عليه ما به دشمنى و ظلم جمع مى كند و دشمنان ما را زياد مى كند .

سياه غليظ : كسى از آنها را نمى بينى مگر آنكه دشنام دهنده ما و مدح كننده دشمنان ما مى باشند .

كسى كه موى سرش بخاطر عيب و آفتى ريخته شده است : هيچ يك از اينها را نمى بينى مگر اينكه او را عيب‌گوى ما در آشكار و پنهان مى‌يابى و بر عليه ما سخن چينى مى كند .

كسى كه چشمش آبى است : هيچ يك از اينها را نمى بينى - در حالى كه زياد هستند - مگر اينكه مى يابى كه ما را در پيش رو با چهره اى و در پشت سر با چهره ديگرى ملاقات مى كند .

زنازاده : هيچ يك از آنها را ملاقات نمى كنى مگر اينكه او را دشمن ما مى يابى در حالي كه گمراه آشكار است .

ابرص : كسانى كه به پيسى مبتلا هستند ، هيچ كدام از اينها را ملاقات نمى كنى مگر مى بينى براى ما كمين كرده و سر راه ما و شيعيان ما مى نشينند تا به خيال خود ما را از راه صحيح منحرف كنند .

كسى كه به مرض جذام مبتلا است : آنها وارد جهنّم مى شوند و آتش گيره هاى جهنّمند .

منكوح : كسى كه اُبنه است ، يكى از اينها را نمى بينى مگر اينكه مى يابى كه به ناسزا گفتن به ما آوازه خوانى مى كند و مردم را به دشمنى با ما وادار مى كند .

اهل سجستان : آنها با ما دشمن اند و اظهار دشمنى مى كنند ، بدترين مردمان هستند ، و عذاب آن‌ها همانند عذاب فرعون و هامان و قارون است .

اهل رى : آنها دشمن خدا و رسول و اهل بيت پيامبرند ، جنگ با اهل بيت پيغمبر را جهاد ، و اموال آنها را غنيمت مى دانند ، آنها در دنيا و آخرت گرفتار عذاب خواركننده اند .

اهل موصل : آنها بدترين مردمى هستند كه روى زمين زندگى مى كنند .

اهل زوراء : كه آن شهر در آخرالزمان بنا مى شود ، آنها به ريختن خون ما

تسكين پيدا مى كنند به دشمنى ما تقرّب مى جويند ، در عداوت ما باهم دوستى مى كنند و روابط برقرار مى كنند ، جنگ كردن با ما را واجب و كشتن ما را لازم مى دانند .

فرزندم ؛ از ايشان اجتناب كن و دورى گزين ، همانا هر گاه دو نفر از ايشان يكى از بستگان تو را تنها پيدا كنند به كشتن او اقدام مى كنند .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : مذمّت شهرهاى رى ، موصل و سجستان كه ذكر شد و شهر اصفهان كه در روايتى فرموده اند : در ميان اهل آن پنج خصلت نيست و يكى ازآنها را دوستى اهل بيت عليهم السلام شمرده اند ،(2)و نيز شهرهاى ديگرى كه در روايات ازآنها مذمّت شده به اعتبار آن است كه وقتى اين فرمايش را فرموده اند اهل آنها اينگونه بوده اند ، و يا بخاطر غلبه است كه اهل آن شهرها غالباً اين چنين اند ، لذا كلّيت ندارد و همه را شامل نمى شود تا اينكه به وجود افراد صالحى كه در ميان آنها هستند مطلب را نقض كنى .

و در مورد صفات غير اختيارى مثل زيادى خلقت و كمى آن اين اشكال به ذهنت خطور نكند كه چگونه اين صفات علامت عداوت و دشمنى و باعث آن است تا شخص بخاطر آن مذمّت شود ، بخاطر اينكه در جواب مى گوئيم :

خداوند تبارك و تعالى كه صورتها را تصوير نموده هر صورتى را به مقتضاى استعداد و قابليّت آن ترسيم كرده است .

بعضى از اساتيد ما در جواب اين اشكال فرموده اند : ماهيّت‌ها كه در علم ازلى موجود بودند با زبان حال تقاضاى وارد شدن در عالم وجود را داشتند ، پروردگار عالم كه ذات مقدّسش بى نياز مطلق و بخشنده و كارش فيض رساندن است بر خود لازم ديد بر مبناى فيض اينها را وجود دهد ، و


1) الخصال : 506/2 ح 4، بحار الأنوار : 278/5 ح 8 .

2) رجوع كنيد به كتاب شريف «بحار الأنوار : 201/60» باب شهرهايى كه درباره آن مدح يا سرزنش شده است .

چون جود و بخشش به مقدار قابليّت درخواست كننده و مطابق حال او است فيض رسانى پروردگار كاملاً عادلانه و صحيح بوده است و هر نقصى كه هست از ناحيه درخواست كننده است ، زيرا هر چيزى طبق مقتضاى حال خود عمل مى كند .

مؤلّف رحمه الله گويد : بهتر آن است كه گفته شود : قابليّت هاى فعلى ناشى از آن است‌كه كمال اختيارى بعدى از آن شخص واقع نمى شود ، در اين هنگام اشكالى نيست در صورت‌هايى كه عطا شده اند و مقتضى بعضى از آثار است ، زيرا مطابق‌آن چيزى است كه بعداً اختيار مى كنند و آن را قبول مى نمايند ، از آن گذشته اقتضاء علّت تامّه و كامله نيست و اگر مانعى سر راهش ايجاد شود عمل نمى كند ، و لذا جبر و اجبارى لازم نمى آيد .

به عبارت ديگر : چون خداوند از ارواح آنها مى دانست كه اينها محمّد و آل محمّد عليهم السلام را دوست ندارند و در ميثاق يعنى عالم ذر به ولايت آن بزرگواران اقرار نكردند صورتهاى آنها را اينگونه قرار داد .

2 - قسم دوّم از انواع محبّت ، اكتسابى است ، و راه تحصيل آن به امورى است‌كه ذكر مى شود :

1 - انديشيدن در صفات نيكو و پسنديده اهل بيت عليهم السلام كه خود بخود آدمى به آن صفات متمايل است و بطرف آنها كشيده مى شود . مانند : علم ، بردبارى ، پرهيزكارى ، بزرگوارى ، زهد ، عبادت ، شجاعت ، رأفت و قدرت ، و همانا فطرت بشرى طبيعتاً هر چيزى را كه در او صفت نيكويى يا كمالى باشد دوست دارد .

2 - انديشيدن در نعمت هاى بى شمارى كه خداوند به واسطه آن ذوات مقدّسه و به سبب ايشان - دنيوى يا اخروى ، بخششى يا اكتسابى - عنايت كرده است .

نوع اوّل كه به شكل بخشش است مانند دميدن روح و ساير قواى

روحى ، ومانند خلق بدن .

نوع دوّم كه اكتسابى است مانند پاك كردن نفس از بديها و زشتى ها و آراسته كردن آن به مكارم اخلاق ، و مانند بدست آوردن مال و مقام .

امّا عنايت اخروى كه بواسطه اهل بيت نصيب ما شده ايمان است .(1)

اگر من و على نبوديم خدا شناخته نمى‌شد ، و اگر من و على نبوديم خدا هرگز عبادت و بندگى نمى شد ، و اگر من و على نبوديم پاداش و كيفرى نبود . «بحار الأنوار : 96/40».

و امّا مهمترين نعمت دنيوى كه اصل وجود و هستى است به بركت آنها است، زيرا ايشان علّت غائى خلقت و سبب آفرينش عالمند ، چون زمين و آنچه درآن است فقط به خاطر آنها آفريده شده است ، همان طور كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده اند :

لولا أنا وأنت يا علي، ما خلق اللَّه الخلق.

يا على ؛ اگر من و تو نبوديم خداوند خلق را نمى آفريد .(2)

و سرّش اين است كه خداوند موجود برتر را در عالم علّت غائى و سبب آفرينش موجود پست‌تر قرار داده است ، زمين را خلق كرده براى روئيدن نباتات ، و نباتات را خلق كرده براى حيوانات ، و حيوانات را آفريده براى انسانها ، همانطور كه خداوند تبارك و تعالى به انسانها خطاب كرده و فرموده است :

«وَخَلق لَكُم ما فِي الأرْضِ جَميعاً» .(3)

آنچه در زمين است تمامش را براى شما آفريده است .

انسان‌هاى كامل كه جانشين خدا بر روى زمين اند و هدف نهائى آفرينش مى باشند محمّد و آل محمّد عليهم السلام هستند ، و لذا فرموده اند :


1) در حديثى از ابوذر رحمه الله نقل شده است كه گفت : از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه فرمود :

2) همان طور كه خداوند تبارك و تعالى توسّط جبرئيل در ضمن حديث كساء فرموده است : آسمان برافراشته و زمين گسترده و ... را نيافريدم مگر به خاطر شما كه اينجا جمع شده ايد .

3) سوره بقره ، آيه 29 .

لو بقيت الأرض بغير امام لساخت .(1)

اگر زمين بدون امام و حجّت خدا باقى بماند از هم مى پاشد .

به خاطر آنكه زمين بخاطر او خلق شده و هرگاه چيزى بخاطر چيز ديگرى آفريده شده باشد وقتى او نباشد آن ديگرى هم نخواهد بود . پس واضح شد كه آنها اصل و اساس هر نعمت و سبب هر لطف و احسانى هستند . و رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است :

جُبلت القلوب على حبّ من أحسن إليها وبغض من أساء إليها .(2)

دل‌ها بر محبّت كسى كه به آنها نيكى و احسان كنند و دشمنى كسانى كه به آنها بدى كنند سرشته شده اند .

در قرآن و روايات شواهد بسيارى است كه ائمّه عليهم السلام واسطه نعمت و سبب وسرچشمه و منبع آن هستند . همان طور كه در زيارت حضرت حجّت ارواحنا فداه سابقاً به آن اشاره شد :

فما شي‌ء منه إلّا وأنتم له السبب وإليه السبيل .(3)

هيچ چيز نيست مگر اينكه شما سبب آن و راه رسيدن به آن هستيد .

كراجكى رحمه الله در كتاب «كنز الفوائد» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه : ابو حنيفه همراه آن حضرت غذا مى خورد ، وقتى حضرت دست از خوردن كشيدند فرمودند :

الحمد للَّه ربّ العالمين ، اللّهمّ إنّ هذا منك ومن رسولك صلى الله عليه وآله وسلم .

سپاس و ستايش سزاوار خداوندى است كه پروردگار جهانيان است ، خداوندا ؛ اين نعمت از تو و از رسول تو است .


1) امام باقر عليه السلام فرموده است : اگر زمين روزى بدون امام و پيشوايى كه از ما اهل بيت است بماند اهل خود را فرو مى برد و خداوند آنان را به سخت ترين مشكل عذاب خواهد كرد . «بحار الأنوار : 37/23 ح 64».

2) تحف العقول : 37 ، بحار الأنوار : 142/77 ح 18 .

3) بحار الأنوار : 37/94 سطر 6 .

ابوحنيفه گفت : آيا براى خدا شريك قرار مى دهى ؟

حضرت فرمود : واى بر تو ، خداى تبارك و تعالى فرموده است :

«وَما نَقَمُوا إلّا أنْ أغْناهُمُ اللَّه وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِه»(1).

«در مقام انتقام جوئى برنيامدند مگر بعد از آنكه خدا و رسول ايشان را از فضل وبخشش خود بى نياز كردند» .

«وَلَو أنَّهُم رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّه وَرسُولُه وَقالُوا حَسْبُنا اللَّه سَيُؤْتينا اللَّهُ مِنْ فَضْلِه وَرَسُولُه»(2).

«و چقدر خوب بود اگر ايشان به آنچه خدا و رسول او به آنها مرحمت كرده راضى و خشنود بودند و مى گفتند : خدا ما را كفايت مى كند ، و به زودى خدا و رسولش از بزرگوارى و فضل خود به ما عطا خواهد كرد» .

ابوحنيفه گفت : گويا اين دو آيه را از كتاب خدا تاكنون نخوانده و آن را نشنيده بودم . حضرت فرمود :

اين دو آيه را خوانده اى و شنيده اى ، و لكن درباره تو و امثال تو اين آيه نازل شده :

«أمْ عَلى قُلُوب أقْفالُها»(3)؛

«يا بر دل هايشان قفل زده شده» كه در نتيجه چيزى در آن وارد نمى شود .

و اين آيه كه فرموده است :

«كَلّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهم ما كانُوا يَكْسِبُون»(4)

«اين طور نيست ، بلكه بر دل‌هاى آنها به خاطر اعمالى كه انجام داده اند پرده كشيده شده است» .(5)

و در هر حال انسان مشمول احسانى از طرف آنها يا دفع بلائى بسبب آنهاست ، زيرا تيرهاى حوادث روزگار پياپى پرتاب مى شوند و بدى هاى


1) سوره توبه ، آيه 74 و59 .

2) سوره توبه ، آيه 74 و59 .

3) سوره محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ، آيه 24 .

4) سوره مطفّفين، آيه 14.

5) كنز الفوائد : 36/2 ، بحار الأنوار : 216/10 ح 240/47 216 ح 25 ، و 384/66 ح 52 ، وسائل الشيعة : 482/16ح 9 .

دوران همواره فرود مى آيند و به عنايت اهل بيت عليهم السلام است كه از او دفع شده و برطرف مى گردد ، و اگر كسى اين نعمت‌ها و لطف‌ها كه درباره اش به واسطه آنها مى شود بياد داشته باشد و فراموش نكند به روشنى درك مى كند كه آنها نزد او از خودش محبوبتر و دوست داشتنى تر هستند .

3 - متابعت كردن از دستورات و برنامه هاى ايشان و عمل كردن به آنچه مورد محبّت آنهاست و پيروى كردن از سيره و روش آنها ، و شباهت پيدا كردن به آنها در حركات و سكنات ، و خوددارى كردن از آنچه نهى كرده اند ، و اينها همگى غالباً ناشى از مرتبه اى از محبّت و سبب حصول مرتبه ديگرى از محبّت مى باشند ، بلكه در روايات زيادى - همان گونه كه ذكر خواهد شد - وارد شده كه به ولايت اهل بيت عليهم السلام نمى توان رسيد مگر با داشتن ورع كه همان انجام واجبات و ترك محرّمات است ، بنابر آنكه ولايت را در روايت به فتح واو بخوانيم و آن مقصود باشد .

طريحى در «مجمع البحرين» ذيل اين حديث شريف «بني الإسلام على الخمس» «اسلام بر پنج پايه استوار است» كه يكى از آنها را ولايت شمرده اند ، تصريح كرده كه ولايت به فتح واو به معناى محبّت است .(1)

و امّا شناختن حقوق اين بزرگواران ، و اعتقاد داشتن به امامت ايشان از اصول دين است و از فروع احكام و عبادات عملى نيست .

مقدّمه دوّم :

در آثار و علامت هائى كه به آن ، محبّ شناخته مى شود و از غير آن امتياز داده مى شود . در بعضى روايات به اين علامتها تصريح شده است .

از آن جمله روايتى است كه شيخ صدوق قدس سره در كتاب «خصال» از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه آن حضرت فرمود :


1) مجمع البحرين: 1981/3 مادّه ولى، بحار الأنوار : 329/68 ح 332 1 ح 8 ، و 376 ح 21 .

من رزقه اللَّه حبّ الأئمّة من أهل بيتي، فقد أصاب خير الدنيا والآخرة، فلايشكّنّ أحد أ نّه في الجنّة، فإنّ في حبّ أهل بيتي عشرين خصلة، عشر منها في الدنيا، وعشر في الآخرة .

كسى كه دوستى ائمّه اطهار نصيب او شده خير دنيا و آخرت شامل حال او گشته است ، و كسى شكّ نكند كه او اهل بهشت خواهد بود ، همانا دوستى اهل بيت من بيست اثر به همراه دارد كه نيمى از آن مربوط به دنيا و نيم ديگر آثار اُخروى ومربوط به آخرت است :

آثار دنيوى آن عبارتند از : بى رغبتى به دنيا ، حريص بودن بر عمل ، ورع داشتن در دين ، ميل و رغبت در عبادت ، توبه كردن قبل از مرگ ، شوق و نشاط درشب زنده دارى ، نااميدى از آنچه در دست مردم است ، رعايت كردن اوامر ونواهى پروردگار ، دشمنى دنيا ، و دهم سخاوتمندى است .

و امّا آثار اُخروى : براى او پرونده عمل باز نمى شود ، ترازوى سنجش اعمال نصب نمى گردد ، كتاب او را بدست راستش مى دهند ، رهائى از آتش دوزخ برايش مى نويسند ، روى او سفيد و نورانى خواهد بود ، از لباسهاى بهشتى به او بپوشانند ، درباره صد نفر از بستگانش شفاعت كند ، خدا به او نظر رحمت كند ، از تاج هاى بهشتيان بر سر او بگذارند ، و بدون حساب داخل بهشت شود ، پس خوشا بحال آنها كه اهل بيت مرا دوست دارند .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : دوستى دنيا دو قسم است :

قسم اوّل آن كه : كسى دنيا را به خاطر دنيا بخواهد و دنيا خودش هدف ومقصود باشد ، محبّت چنين دنيائى مذمّت شده است .

قسم دوّم آن است كه: دنيا راه تحصيل آخرت و وسيله جلب خشنودى پروردگار باشد و آن را در آنچه خدا دستور داده بكار گيرد .

روشن است كه محبّت چنين دنيائى مذمّت و سرزنش ندارد بلكه مورد


1) الخصال : 515/2 ح 1 ، بحار الأنوار : 78/27 ح 12 .

ستايش است ، و به اين ترتيب و با اين تقسيم بندى ، بين رواياتى كه در آن مدح دنيا شده و رواياتى كه از دنيا سرزنش شده مى توان جمع كرد .

و از رواياتى كه در آن نشانه و علامت محبّت ذكر شده روايتى است كه صاحب كتاب «بشارة المصطفى» از حنش بن معتمر و او از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

يا حنش ؛ من سرّه أن يعلم أمحبّ لنا هو أم مبغض، فليمتحن قلبه، فإن‌كان يحبّ وليّاً لنا ، فليس بمبغض [لنا]، وإن كان يبغض وليّاً لنا، فليس بمحبّ لنا.(1)

اى حنش ؛ هر كس دوست دارد بداند از دوستان ما و يا از دشمنان ما است به قلب خود مراجعه كند اگر دلش دوست ما را دوست دارد از دشمنان ما نيست ، ولى اگر در دل خود دوست ما را دشمن دارد از دوستان ما نيست .

در همان كتاب از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه فرمود :

إنّكم لن تنالوا ولايتنا إلّا بالورع، والإجتهاد، وصدق الحديث، وأداء الأمانة وحسن الجوار، وحسن الخلق، والوفاء بالعهد، وصلة الرحم، وأعينونا بطول السجود. ولو أنّ قاتل عليّ عليه السلام ائتمنني على أمانة لأديّتها إليه.(2)

ولايت ما نصيب شما نخواهد شد مگر با داشتن ورع ، و تلاش و كوشش ، وراستگوئى و امانت‌دارى ، و خوب همسايه دارى كردن ، و داشتن اخلاق نيكو ، ووفاء كردن به عهد و پيمان ، و خوبى كردن به اقوام و خويشان ، و ما را به طولانى كردن سجده هاى خود يارى دهيد ، و اگر كشنده حضرت امير المؤمنين عليه السلام مرا بر امانتى امين قرار داد آن را به او بر مى گردانم .

و از آن روايات ؛ روايتى است كه در كتاب «علل الشرايع» از رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده كه حضرت فرمود :


1) بشارة المصطفى : 46، امالى طوسى : 113 ح 172 ، امالى مفيد : 334 ح 4 ، بحار الأنوار : 53/27 ح 6 .

2) بشارة المصطفى : 260 .

لايؤمن عبد حتّى أكون أحبّ إليه من نفسه، وتكون عترتي أحبّ إليه من‌عترته، وتكون أهلي أحبّ إليه من أهله، وتكون ذاتي أحبّ إليه من ذاته.(1)

ايمان نياورده كسى به خداوند تا اينكه مرا از خودش بيشتر دوست داشته باشد ، ونسل مرا از نسل خودش ، و خاندان مرا از خاندان خودش ، و آنچه وابسته به من است از وابستگان خودش بيشتر دوست داشته باشد .

و از آن جمله ؛ حديثى است كه از امام باقر عليه السلام در ذيل فرمايش پروردگار : «ماجَعَلَ اللَّهُ لِرَجُل مِن قَلْبَيْن في جَوْفِه»(2)روايت شده است :

«خداوند در باطن آدمى دو تا قلب قرار نداده است» ، پس با يكى از آنها دوستى وبا ديگرى دشمنى كند . دوستان ما دوستى خود را براى ما خالص مى كنند همان‌طور كه طلا وقتى در بوته آتش قرار گرفت ناخالصى هاى آن برطرف شده وخالص مى گردد .

من أراد أن يعلم حبّنا فليمتحن قلبه ؛ فإن شارك في حبّنا حبّ عدوّنا فليس منّا ولسنا منه، واللَّه عدوّه وجبرئيل وميكائيل، واللَّه عدوّ للكافرين.

هر كه بخواهد بداند ما را دوست دارد يا نه ؟ مى تواند قلب خود را آزمايش كند ، اگربا دوستى ما دوستى دشمن ما هم شركت دارد پس از ما نيست و ما از او نيستيم و خدا و جبرئيل و ميكائيل دشمن او هستند و خداوند دشمن كافران است .(3)

شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :


1) علل الشرايع : 140/1 ح 3 ، بحار الأنوار : 86/27 ح 30 ، و ص 112 ح 85 ، بشارة المصطفى : 52 و 168 (با اندكى اختلاف) .

2) سوره احزاب ، آيه 4 .

3) تأويل الآيات : 447/2 ح 1 ، بحار الأنوار : 317/24 ح 23 . و نيز اين روايت (با اندكى اختلاف) در كتاب بشارة المصطفى: 87 ، امالى طوسى: 147/1 ح 56 ، و بحار الأنوار : 83/27 ح 24 از امير مؤمنان على عليه السلام نقل شده است . وحديث طولانى است مؤلّف رحمه الله آن را به طور مختصر ذكر كرده است .

من جالس لنا عائباً، أو مدح لنا والياً، أو واصل لنا قاطعاً، أو قطع لنا واصلاً، أو والى لنا عدوّاً، أو عادى لنا وليّاً، فقد كفر بالّذي أنزل السبع المثاني والقرآن العظيم .(1)

هر كه با كسى كه از ما عيب‌گوئى مى كند همنشينى كند ، يا از كسى كه به ما پشت كرده مدح و ستايش كند ، يا با كسى كه با ما قطع رابطه كرده رابطه برقرار كند ، يا با كسى كه به ما مربوط است قطع رابطه كند ، يا با دشمن ما دوستى كند ، و يا با كسى كه ما را دوست دارد دشمنى كند همانا به خداوندى كه قرآن و سوره حمدش را نازل كرده كافر گشته است .

در كتاب «اختصاص» و «بصائر الدرجات» از امام باقر عليه السلام روايتى نقل كرده كه فرمود :

روزى اميرالمؤمنين عليه السلام در مسجد نشسته و اصحاب آن حضرت در اطراف اوبودند ، شخصى از شيعيان وارد شد و عرض كرد : اى امير مؤمنان ؛ خدا مى داند كه او را به محبّت تو در نهان پرستش مى كنم همان طور كه در عيان و آشكار مى‌پرستم ، و دوستى مى كنم با تو در پنهانى همان طور كه در آشكارا نيز با تودوستى دارم .

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود :

صدقت، أما فاتّخذ للفقر جلباباً، فإنّ الفقر أسرع إلى شيعتنا من السيل إلى قرار الوادي.

راست گفتى ، براى فقر لباسى آماده كن (كه فقرِ تو را بپوشاند ، و اين كنايه از صبر است)، همانا فقر و تنگدستى بطرف شيعيان ما سرعتش بيشتر از سرعت سيل است كه بطرف پائين و محلّ جمع شدن آب سرازير مى گردد .

آن شخص در حالى كه از خوشحالى به خاطر فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام گريه مى كرد برگشت .(2)

روايت ديگر فرمايش امام باقر عليه السلام در ضمن وصاياى آن حضرت به


1) امالى صدوق : 111 ح 7 مجلس 13 ، بحار الأنوار : 52/27 ح 4 ، مشكاة الأنوار : 84 .

2) الإختصاص : 305 ، بصائر الدرجات : 391 ح 3 ، بحار الأنوار : 294/41 ح 17 و 43/72 ح 51 ، مدينة المعاجز :198/2 ح 503 .

جابر جعفى - كه سفارشات جامع و نافعى است - مى باشد كه فرمود :

بدان تو ولىّ ما و دوست دار ما نخواهى بود تا اينكه اگر همه مردم شهر گفتند توآدم بدى هستى ترا محزون و غمناك نكند ، و اگر همه به اتّفاق گفتند تو آدم خوب و صالحى هستى تو را خشنود نكند ، و لكن خودت را بر قرآن عرضه كن ؛

اگر راه قرآن را مى پوئى و در آنچه تو را امر به بى اعتنائى مى كند بى اعتنا هستى ، و در مواردى كه تو را ترغيب مى كند راغبى و مايلى ، و در آنچه تو را مى ترساند ترسناكى ؛ پس ثابت و استوار باش و ترا بشارت باد ، و همانا آنچه درباره ات گفته شده تو را ضرر و زيانى نمى رساند ، و اگر روش تو مخالف با قرآن است به گفته ديگران مغرور نشو .

إنّ المؤمن معني بمجاهدة نفسه ليغلبها على هواها، فمرّة يقيم أَوَدَها ويخالف هواها في محبّة اللَّه، ومرّة تصرعه نفسه فيتّبع هواها فينعشه اللَّه فينتعش، ويقيل اللَّه عثرته فيتذكّر.

مؤمن اهتمامش در مجاهده با نفس است تا بر هواها و خواهشهاى آن غالب آيد ،گاهى كجى هاى آن را درست مى كند و با هواى نفس در راه محبّت خدا مخالفت مى كند ، و گاهى هواى نفس او را از پاى درمى آورد و از آن پيروى مى كند ، خداونداو را كمك مى كند و او را كه زمين خورده بلند مى كند و لغزش‌هاى او را مى بخشد ، دوباره به خود آمده و بيدار مى شود .(1)

و از جابر نقل شده كه گفت : سرور عالميان امام باقر عليه السلام را هجده سال خدمت كردم ، وقتى خواستم از خدمتش مرخص شوم او را وداع كرده و عرض كردم : مرا مطلبى بفرما تا استفاده كنم . حضرت فرمود :

اى جابر ؛ بعد از هجده سال كه در خدمت ما بوده اى ؟

عرض كردم : بله ، شما درياى بيكرانى هستيد كه هرگز به انتهاى آن نمى توان رسيد . فرمود :

يا جابر ؛ بلّغ شيعتي عنّي السلام، وأعلمهم أنّه لا قرابة بيننا وبين اللَّه عزّوجلّ، ولايتقرّب إليه إلّا بالطاعة له .


1) تحف العقول : 284 ، بحار الأنوار : 162/78 ح 1 .

يا جابر ؛ من أطاع اللَّه وأحبّنا فهو وليّنا .

اى جابر ؛ شيعيانم را از جانب من سلام برسان ، و به آنها خبر بده كه بين خدا و ما قرابتى نيست ، تقرّب يافتن به پروردگار جز از راه اطاعت كردن دستوراتش ممكن نيست . اى جابر ؛ كسى كه اطاعت خدا كند و ما را دوست بدارد او اهل ولايت ما است .(1)

و در كتاب «كافى» از معلّى بن خنيس روايت مى كند كه گفت : از امام صادق عليه السلام درباره حقوق مؤمن سؤال كردم فرمود :

او را هفتاد حق است فقط هفت حق آن را به تو خبر مى دهم ، زيرا نسبت به تو دلسوزم و مى ترسم به آنها عمل نكنى يا آنها را قبول ننمائى .

عرض كردم : بفرمائيد انشاء اللَّه عمل خواهم كرد . فرمود :

لاتشبع ويجوع، ولاتكتسي ويعري، وتكون دليله، وقميصه الّذي يلبسه، ولسانه الّذي يتكلّم به، وتحبّ له ما تحبّ لنفسك، وإن كانت لك جارية بعثتها لتمهّد فراشه وتسعى في حوائجه بالليل والنهار، فإذا فعلت ذلك وصلت ولايتك بولايتنا، وولايتنا بولاية اللَّه عزّوجلّ.

تو سير نباشى در حالى كه او گرسنه است ، تو پوشيده نباشى در حالى كه او عريان و برهنه است ، راهنماى او باشى ، لباس او باشى كه او را مى پوشاند ، زبان او باشى كه با آن تكلّم مى كند ، دوست داشته باشى براى او آنچه براى خودت دوست دارى ، اگر كنيز دارى براى او بفرستى تا رختخواب او را آماده كند ، و شب و روز در برآوردن حوائجش تلاش كنى ، اگر چنين كردى رشته ولايت تو به ولايت ما ، و ولايت ما به ولايت الهى متّصل مى گردد .(2)

و در كتاب «بلد الأمين» امام صادق عليه السلام فرموده است :

ليس من شيعتنا من لم يصلّ صلاة الليل.(3)


1) امالى طوسى : 296 ح 29 مجلس 11 ، بحار الأنوار : 182/78 ح 8 ، بشارة المصطفى: 189.

2) الكافى : 174/2 ح 14 ، بحار الأنوار : 255/74 ح 52 و در آن زيادتر از آنچه ذكر شد مى باشد .

3) البلد الأمين : 47 هامش ، روضة الواعظين : 321 ، بحار الأنوار : 162/87 ذيل حديث 53، الدعوات: 272 ح 778 ، المقنعة : 19 سطر 16 ، وسائل الشيعة : 280/5 ح 10 .

از شيعيان ما نيست كسى كه نماز شب نخواند .

و نيز فرموده است :

أبغض الخلق إلى اللَّه جيفة بالليل وبطّال بالنهار.(1)

خدا نسبت به كسى كه شب همچون مردار است و روزش را به بطالت مى گذراند دشمنى شديدى دارد .

مقدّمه سوّم :

در بيان اين مطلب است كه مردم از نظر شناختى كه نسبت به ائمّه طاهرين عليهم السلام دارند متفاوتند ، و گاهى دچار افراط و تفريطند .

گروهى در معرفت كوتاهى كرده و مقام ائمّه عليهم السلام را از جايگاه حقيقى اش تنزّل داده اند و بسيارى از رواياتى كه در فضائل و كمالات آنها وارد شده انكار كرده اند ، در حاليكه جز از راه خود ايشان با داشتن فهم سالم و ادراك صحيح نمى توان آنها را شناخت ، چه بسيارند كه در مورد موضوعى غير خود را تكفير كرده و غير آنها ايشان را كافر دانسته اند .

عدّه كمى از مردمند كه بر مسائل دقيق امامت مطّلعند و حقايق احوال ائمّه طاهرين عليهم السلام را بگونه اى كه حق باشد از خود ايشان گرفته اند و بر طريق متعادل كه در آن افراط و تفريط نيست استقامت ورزيده اند و در آن مواضعى كه ديگران دچار لغزش شده اند نلغزيده اند .

و به خاطر همين پيشوايان ما صلوات اللَّه عليهم اجمعين حالات پنهانى و مقامات باطنى خود را براى هر كسى اظهار نمى كردند بلكه فقط براى بعضى از خواصّ كه در معرفت كامل بودند بعضى از خصائص خود را ذكر كرده و با آنها شرط مى كردند كه از اشخاص فرومايه و نادان آن را پنهان كنند . و فرموده اند :


1) بحار الأنوار : 158/87 ح 46 به نقل از كتاب «الغايات» .

إنّ أمرنا مستصعب لايحتمله إلّا ملك مقرّب، أو نبيّ مرسل، أو عبد مؤمن امتحن اللَّه قلبه للإيمان .(1)

امر ما - يعنى مسائل مربوط به امامت و ولايت - سخت و دشوار است ، قبول نمى كند آن را مگر فرشته مقّرب پروردگار يا پيامبر مرسل و يا بنده اى كه خدا در مورد ايمان ، قلب او را امتحان كرده است .

از كسانى كه دچار تفريطند آنهائى هستند كه خيال مى كنند اهل بيت عليهم السلام چيزى از احكام را نمى دانند تا اينكه در دلهاى ايشان القاء شود .

ديگر از اين گروه كسانى هستند كه خيال مى كنند ائمّه عليهم السلام به رأى خود و گمان خويش تكيه مى كنند ، و كسانى كه برترى آنها را بر پيامبران - غير از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم - و بر فرشتگان انكار مى كنند .

سيّد شرف الدين نجفى قدس سره در ذيل آيه شريفه «وَإنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإبْراهيم»(2)يعنى از شيعيان او همانا ابراهيم است ، مى گويد : از امام صادق عليه السلام روايت شده كه ابراهيم از شيعيان حضرت على عليه السلام است .(3)

و گفته است : اين مطلب را تأييد مى كند روايت جابر بن يزيد جعفى كه از امام صادق عليه السلام از تفسير اين آيه سؤال كرد ، آن حضرت فرمود :

خداوند تبارك و تعالى وقتى ابراهيم عليه السلام را خلق كرد پرده از مقابل چشمان او كنار زد و نورى را در كنار عرش مشاهده كرد .

عرض كرد : پروردگارا ؛ اين چه نورى است كه مى بينم ؟

گفته شد : اين نور محمّد صلى الله عليه وآله وسلم برگزيده من از ميان خلقم مى باشد ، و نور ديگرى در كنار آن مشاهده كرد ، سؤال كرد : خدايا اين چه نورى است ؟

گفته شد : اين نور على عليه السلام يارى كننده دين من است .

و سه نور ديگر كنار اين دو نور مشاهده كرد و از آنها سؤال كرد ، گفته


1) بصائر الدرجات : 26 باب 12 در اينكه امر امامان از آل محمّد عليهم السلام سخت و دشوار است ، در اين باب دو حديث و درتتمّه اين باب نه حديث به اين معنا آورده است .

2) سوره صافّات ، آيه 83 .

3) تأويل الآيات : 495/2 ح 8 .

شد : اينها يكى نور فاطمه عليها السلام است كه دوستانش را از آتش دوزخ رهانيده ام ، وآن دو نور دو فرزند فاطمه ، حسن و حسين عليهما السلام هستند .

عرض كرد : خدايا نه نور ديگر را مشاهده مى كنم كه اينها را احاطه كرده اند ، گفته شد : اى ابراهيم ؛ آن‌ها نور ائمّه عليهم السلام است كه همگى از فرزندان فاطمه و على هستند ، سپس حضرت ابراهيم عليه السلام عرض كرد : خدايا بحقّ اين پنج نور مقدّس اين نه نور را به من بشناسان . گفته شد :

يا إبراهيم ؛ أوّلهم عليّ بن الحسين، وابنه محمّد، وابنه جعفر،وابنه موسى، وابنه عليّ وابنه محمّد، وابنه عليّ، وابنه الحسن، والحجّة القائم عليه السلام ابنه .

اى ابراهيم ؛ اوّل ايشان نامش علىّ بن الحسين است و بعد از او به ترتيب فرزندش محمّد ، فرزند او جعفر ، فرزند او موسى ، فرزند او على ، فرزند او محمّد ، فرزند او على ، فرزند او حسن ، و آخرين آنها فرزند حسن است كه حجّت قيام كننده من است .

ابراهيم عليه السلام عرض كرد : نورهاى زيادى در اطراف آن انوار مى بينم كه عددش را غير از تو كسى نمى داند .

گفته شد : اى ابراهيم ؛ اينها نور شيعيان آنهاست كه شيعه اميرالمؤمنين على بن ابى طالب اند .

ابراهيم عليه السلام سئوال كرد : علامت آنها چيست و به چه چيزى شناخته مى شوند ؟ جواب داده شد :

بصلاة إحدى وخمسين، والجهر ببسم اللَّه الرحمن الرحيم، والقنوت قبل الركوع، والتختّم باليمين .

در شبانه روز 51 ركعت نماز خواندن ، «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را بلند گفتن ، قنوت را قبل از ركوع انجام دادن ، و انگشتر را در دست راست نمودن است.

در اين هنگام حضرت ابراهيم عليه السلام عرض كرد : «اللهمّ اجعلني من شيعة أميرالمؤمنين» ، بار پروردگارا ؛ مرا از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام قرار بده ، وخداوند در كتابش آن را خبر داده و فرموده است : «وَإنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإبْراهيم» يعنى ابراهيم از شيعيان على عليه السلام مى باشد .(1)


1) تأويل الآيات : 496/2 ح 9 ، بحار الأنوار : 151/36 ح 131 و 80/85 ح 20 ، تفسير برهان : 20/4 ح 2 .

تأييد ديگر ، روايتى است كه از امام صادق عليه السلام نقل شده است ، آن حضرت فرمود :

ليس إلّا اللَّه ورسوله ونحن وشيعتنا والباقي في النار.(1)

غير از خدا و رسول و ما و شيعيان ما همگى در آتشند . (يعنى انبياء كه در آتش نيستند از شيعيان ما هستند) .

مؤلّف رحمه الله گويد : تعجّبى در آن نيست ، آيا ابراهيم خليل الرحمان نفرموده است : «رَبِّ أرِني كَيْف تُحْيِى المَوْتى ... لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى» (2)؛ «پروردگارا ؛ به من نشان بده چگونه مرده ها را زنده مى كنى ؟ ... تا قلب من اطمينان پيدا كند» ، ولى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است :

لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً (3). (4)

علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار : 134/46 ح 25» داستان حرّه دختر حليمه سعديّه را هنگامى كه بر حجّاج ثقفى وارد شد نقل كرده و در قسمتى از آن آورده است :

حجّاج از او سؤال كرد : چگونه على عليه السلام را بر پدر انبياء يعنى ابراهيم خليل اللَّه برترى و فضيلت دادى ؟

جواب داد : خداوند تبارك و تعالى او را برترى داده است آنجا كه فرموده است : «وإذ قال إبراهيم رَبّ أرِني كَيف تُحيى المَوْتى قال أوَلَم تُؤمن قال بَلى وَلكن لِيَطمئنّ قَلبي» ؛ «وقتى ابراهيم عرض كرد : خدايا ؛ به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى ؟ خطاب شد : آيا به آن اعتقاد و ايمان ندارى ؟ عرض كرد : ايمان دارم ولى مى خواهم دلم اطمينان و آرامش پيدا كند» ، ولى مولاى من اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است : «اگر پرده ها كنار زده شود به يقين من چيزى افزوده نمى شود» ، و همه مسلمانان بدون اختلاف اقرار دارند كه اين فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام است و هيچ‌كس پيش از آن حضرت و نيز بعد از ايشان اين مقام را براى خود قائل نشده و درباره خودش نگفته است .

اگر پرده ها كنار زده شود به يقين من چيزى افزوده نمى شود .


1) تأويل الآيات : 497/2 ح 10 ، تفسير برهان : 20/4 ح 3 .

2) سوره بقره ، آيه 260 .

3) علّامه مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار : 142/70» فرموده است : يقين سه مرتبه دارد ، علم اليقين ، عين اليقين و حقّ اليقين . و فرق ميان اينها با يك مثال روشن مى شود ، مثلاً كسى كه علم اليقين نسبت به آتش دارد ديدنى ها را توسّط روشنائى آتش مشاهده مى كند ، مرتبه عين اليقين ديدن جرم و مادّه آتش است ، و مرتبه حقّ اليقين سوختن در آتش و از بين بردن خوديّت و آتش شدن است ، و بالاتر از اين مرحله اى نيست و قابل افزودن نمى باشد .

4) بحار الأنوار : 209/69 سطر 8 .

پس جلالت، عظمت ، بزرگوارى و شرافت را ببين، حضرت ابراهيم عليه السلام كه بعد از پيغمبر ما اشرف پيغمبران است قلبش اطمينان پيدا نمى كند تا اينكه واقع را ببيند ، امّا اين نور درخشنده و اين روشنائى تابنده نزد او ظاهر و باطن مساوى است .

و از اينجا فهميده مى شود كه تمامى انبياء مرسلين و اوصياء و بندگان صالح از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام هستند ، و او به خاطر فضل و برترى و ولايت كليّه اى كه دارد بر همگان غير از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم امام است ، و با آن حضرت از جهت ولايت متّحدند ، و در محلّ خودش تحقيق شده و ثابت گشته است كه ولايت كليّه روح نبوّت است ، و بنابر اين شيعه ممكن است به معناى پيرو (از شايع به معناى پيروى كرد) و يا بمعناى شعاع باشد .

بعضى از مردم خيال مى كنند منزّه دانستن ائمّه عليهم السلام را از سهو و نسيان يا قائل شدن به اينكه آنها آنچه را كه واقع شده و خواهد شد مى دانند غلوّ است ، و چه بسا اينها از روى جهالت چنين مى پندارند ، و سزاوار نيست كه شخص آنچه راكه نمى داند تكذيب كند .

علّامه مجلسى قدس سره فرموده است : ردّ كردن اخبارى كه متون آنها شهادت به صحيح بودن آن مى دهد بخاطر گمان يا وهم ، كوتاهى در شأن ائمّه اطهار عليهم السلام است ، زيرا مى بينيم وقتى اخبارى كه مشتمل بر معجزات عجيب است به آنها مى رسد يا طعن در متن اخبار مى زنند و يا طعن در راوى آن ، بلكه جرم بيشتر آنهائى كه مورد طعن واقع شده اند نقل چنين اخبارى است .(1)

در كتاب «منتخب البصائر» و غير آن از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

إنّ حديث آل محمّد عليهم السلام عظيم صعب مستصعب، لايؤمن به إلّا


1) براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به بحار الأنوار : 347/25 ، و مقدمّه تفسير مرآة الأنوار : 61 .

ملك مقرّب ، أو نبيّ مرسل ، أو عبد [مؤمن] إمتحن اللَّه قلبه للإيمان .

همانا گفتار و احاديث آل محمّد عليهم السلام بزرگ ، سخت و دشوار است ، به آن ايمان نمى آورد مگر فرشته مقرّب پروردگار يا پيغمبر مرسل و يا بنده مؤمنى كه خداوند قلبش را براى ايمان آزمايش كرده است .

پس آنچه از احاديث آل محمّد عليهم السلام به شما مى رسد و دل‌هاى شما مى پذيرد و آن را مى فهميد قبول كنيد ، و آنچه دل‌هاى شما آن را نمى پذيرد و انكار مى كند آن را به خدا و رسول و عالم آل محمّد عليهم السلام ارجاع دهيد .

و هلاك شونده آن كسى است كه حديثى از ما اهل بيت براى او گفته شود كه نمى تواند آن را قبول كند پس بگويد : بخدا قسم ؛ اين چنين نيست ، زيرا انكار فضائل اهل بيت عليهم السلام و فرمايشات ايشان كفر است .(1)

و امّا اهل افراط (تندروها) : كسانى هستند كه قائل به الوهيّت و خدائى اهل‌بيت اند ، يا مى گويند : اينها با خدا در عبادت و پرستش شريكند ، يا قائلند به خالق بودن و رازق بودن آنها مستقلاًّ و بدون واسطه و اذن پروردگار ، يا مى گويند : خدا در آنها حلول كرده و يكى شده اند ، يا مى گويند : غيب مى دانند بدون اينكه خدا آنها را تعليم داده باشد ، يا معتقدند به تناسخ بعضى از ارواح به بعض ديگر ، يا مى گويند : معرفت و شناخت آنها انسان را از انجام واجبات وترك محرّمات بى نياز مى كند ، و يا عقيده دارند كه آنها كشته نشده اند بلكه مردم اينگونه خيال كرده اند ، و يا قائلند به برترى يكى از ائمّه عليهم السلام بر نبىّ اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و از اين طائفه حلّاجيّه اند كه نوعى صوفى گرى است و قائل به حلول و اباحه اند .

شيخ مفيد قدس سره (2)

شيخ طوسى رحمه الله شاگرد بزرگوار او درباره اش مى گويد : از متكلّمان طائفه اماميّه است و در زمان او رياست شيعه به او منتهى گشت ، در فقه و كلام بر هر كس مقدّم بود ، فكرش عالى ، ذهنش دقيق و حاضر جواب بود .

ولادتش در روز يازدهم ذيقعده سال 336 هـ و وفاتش در شب جمعه سوم ماه رمضان سال 413 هـ اتّفاق افتاد ، در روز وفات او هشتاد هزار نفر از شيعيان او را تشييع نمودند ، سيّد مرتضى رحمه الله بر پيكر شريف او نماز گذارد و در حرم امام جواد عليه السلام پايين پاى آن حضرت نزديك قبر استادش ابن قولويه رحمه الله مدفون گرديد .

مشهور است كه حضرت ولىّ عصر ارواحنا فداه در رثاى آن بزرگوار اشعارى را سرودند كه به خطّ خود آن حضرت بر روى قبر اين عالم بزرگوار ديده شده است ، لذا محدّث قمى رحمه الله گفته است : كسى را كه امام عصر ارواحنا فداه بستايد و مدح گويد آن مدح امام همه مدح هاست ، و هر كس پس از ستايش امام از كسى ، او را ستايش كند در حقيقت مقام او را پايين آورده است .

فرموده است : حلّاج (3)اظهار تشيّع مى كرد گرچه كارهاى او

1) مختصر بصائر الدرجات : 123 ، بحار الأنوار : 366/25 ح 7 .

2) شيخ مفيد كه نامش محمّد بن محمّد بن نعمان و كنيه اش ابوعبداللَّه است در فقه ، كلام و روايت مشهورتر از آن است كه بخواهيم او را توصيف كنيم ، او از همه اهل زمانش مطمئن‌تر و دانشمندتر بوده است ، همه دانشمندانى كه بعد از اوآمده اند از دانش او استفاده كرده اند .

3) حسين بن منصور حلّاج از جمله اشخاصى است كه مذّمت شده اند . او ادّعاى بابيّت كرده و از جمله لعنت شدگان است كه توقيع از ناحيه امام زمان ارواحنا فداه به دست ابوالقاسم حسين بن روح قدس سره در لعن او و امثالش رسيده است . براى اطّلاع بيشتر به كتاب «غيبت شيخ بزرگوار طوسى : 246» مراجعه كنيد .

صوفى گرى بود و پيروانش گروهى زنديق و كافرند كه با هر فرقه اى بدين آنها تظاهر مى كنند و مطالب باطلى را براى حلّاج ادّعا مى كنند ، مانند معجزاتى كه مجوس براى زردشت ادّعا مى كردند .

و شيخ صدوق قدس سره فرموده است : حلّاجيّه از غلاة اند و علامت ايشان اين است‌كه ادّعا مى كنند بايد براى عبادت فارغ بود در حالى كه نماز و جميع واجبات را ترك مى كنند ، و ادّعا مى كنند اسم اعظم الهى را مى دانند و حقّ با آنها هماهنگى دارد ، از نشانه هاى ديگر آنها اين است كه ادّعا مى كنند علم كيميا را مى دانند درحالى كه جز نيرنگ و فريب دادن چيزى از آن نمى دانند .(1)

در «تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام» و كتاب «احتجاج» از حضرت رضا عليه السلام روايتى نقل شده كه خلاصه اش اينست :

آن حضرت در تفسير «المَغْضُوب عَلَيْهم وَلا الضّالّين» فرمود :

مراد از كسانى كه بر آنها غضب شده و كسانى كه گمراهند آنهائى هستند


1) بحار الأنوار : 345/25 ، مقدّمه تفسير مرآة الأنوار: 63 .

كه اميرالمؤمنين عليه السلام را از مرتبه عبوديّت فراتر مى دانند .

پس شخصى برخاست و عرض كرد : پروردگارت را براى ما توصيف كن ، گذشتگان ما با ما در توصيف او اختلاف كرده اند .

حضرت رضا عليه السلام صفات بارى تعالى را ذكر كرد .

راوى عرض كرد : پدر و مادرم فداى شما ، كسى را مى شناسم كه ادّعاى ولايت شما را دارد و خيال مى كند آنچه را كه شما فرموديد همه اوصاف على عليه السلام است ، و او است كه پروردگار جهانيان است .

چون اين مطلب را امام عليه السلام شنيد رعشه بر اندام مبارك او افتاد و فرمود :

سبحان اللَّه عمّا يقول الظالمون والكافرون علوّاً كبيراً ، أوليس كان عليّ عليه السلام آكلاً في الآكلين ، وناكحاً في الناكحين ، وكان مع ذلك مصليّاً خاضعاً بين يدى اللَّه ؟ أفمن كان هذه صفاته يكون إلهاً ؛ فإن كان هذا إلهاً فليس منكم أحد إلّا وهو إله لمشاركته له في هذه الصفات الدالّات على حدوث كلّ موصوف بها .

خدا پاك و منزّه است از آنچه ستمگران و كافران درباره او مى گويند ، آيا على عليه السلام اين طور نبود كه غذا مى خورد ، و مثل بقيّه مردم ازدواج مى كرد ، و با اين وصف نماز مى گزارد و در پيشگاه ربوبى خاضعانه عبادت مى كرد؟

كسى كه چنين صفاتى دارد آيا مى تواند خدا باشد ؟ اگر او خدا بوده است هر يك از شما هم مى تواند خدا باشد ، زيرا در اين صفاتى كه دلالت بر حدوث دارد با او شريك است .

آن شخص عرض كرد : اينها خيال مى كنند وقتى على عليه السلام از خود معجزاتى اظهار كرد كه ديگران از انجام آن عاجز بودند اين دلالت مى كند كه او خداست و چون صفات ممكنات عاجز را از خود نشان مى داد با اين كار امر را بر آنها مشتبه مى كرد ، و آنها را امتحان مى كرد تا او را بشناسند و ايمان آنها به او از روى اختيار باشد .

حضرت رضا عليه السلام فرمودند : اينها در اين گفتار مطلب را وارونه برداشت كرده اند وصحيح آن است كه بگويند : چون از او عجز و نياز ظاهر گرديد و ديديم كه با اشخاص ضعيف و محتاج در صفات آنها شركت دارد، وقتى معجزاتى از خود ظاهر كرد بگوييم : معجزات كار او نيست بلكه كار

قدرتمندى است كه شبيه مخلوقات نيست (و او قدرت پروردگار را ظاهر كرده و فعل پروردگار بدست او جارى گشته است) .

سپس حضرت رضا عليه السلام فرمود : اين اشخاص كافر گمراه بخاطر جهالتى كه به موقعيّت خود داشتند به هلاكت افتادند تا آنكه عجب و غرور آنها را گرفت و به نظرات فاسد و عقول ناقص خود اكتفا كرده غير راه خدا را پيمودند ، بطورى كه قدرت پروردگار را كوچك و امر او را ناچيز شمرده و به شأن عظيم و والاى او اهانت كردند ، زيرا ندانسته اند كه خداوند قدرتمند و توانايى است كه قدرت او ازخودش بوده و ديگرى نزد او عاريه نگذاشته و در بى نيازيش از ديگرى بهره نگرفته است .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : حق اين است كه آنهائى كه درباره ائمّه طاهرين عليهم السلام غلوّ كرده اند(2)

و نيز فرموده است : اهل غلوّ تظاهر به اسلام مى كنند ، و آنها كسانى هستند كه نسبت الوهيّت و نبوّت به امير المؤمنين عليه السلام و امامان بعد از آن حضرت مى دهند. براى اطّلاع بيشتر به «بحارالأنوار : 344/25» مراجعه كنيد .

مقام پروردگار را محدود دانسته و خيال كرده اند كه با عقل خود مى توانند او را درك كنند ، اينها در حقيقت ائمّه معصومين عليهم السلام را بزرگ ندانسته وتعظيم نكرده اند ، زيرا مقام امام عليه السلام والاتر و برتر از آن است كه عقل آنها بتواند به آنها احاطه پيدا كند ، بلكه خالق متعال را كوچك شمرده اند ، چون او را با مخلوقاتش قياس كرده اند خداوند شأنش فوق آن چيزى است كه ستمگران وكافران گفته اند .(3)

1) تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام : 56 - 50 ، الإحتجاج : 439/2 ، بحار الأنوار : 274/25 ضمن ح 20 .

2) شيخ مفيد قدس سره فرموده است : غلوّ در لغت به معناى گذشتن از حدّ و خارج شدن از اعتدال و راه مستقيم است . خداوند تبارك و تعالى (در سوره نساء ، آيه 171) فرموده است : «يا أهْلَ الكِتاب لاتَغْلوا في دينِكم وَلاتَقُولوا عَلَى اللَّه إلّاالحَقّ» ؛ «اى اهل كتاب در دين خود غلوّ نكنيد و بر خداوند جز آنچه حق است نسبت ندهيد» . در اين آيه شريفه خداوند نهى فرموده است كه درباره مسيح افراط كنند و از حدّ صحيح بگذرند و از اعتدال خارج شوند ، و آنچه را كه نصارى درباره مسيح ادّعا كرده اند غلوّ دانسته بخاطر اينكه طبق آنچه بيان كرديم گذشتن از حدّ است .

3) در حديثى امام صادق عليه السلام فرموده است : اهل غلوّ بدترين آفريده خداوندند ، آنها عظمت خداوند را پايين آورده وكوچك شمرده اند و براى بندگان خدا ادّعاى خدايى نموده اند ، بخدا قسم آنها بدتر از يهود و نصارى و مجوس و مشركين هستند . «بحار الأنوار : 284/25 ح 33».

و امّا مذهب حقّ كه بزرگان ما از گذشته و حال بر آن عقيده اند اينست كه خداوند تبارك و تعالى پروردگار عالميان و خالق و رازق موجودات است ، شريكى و شبيهى براى او نيست ، فرستاده او محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و ائمّه طاهرين عليهم السلام بندگان او هستند ، خلق شده اند و پرورش يافته اند و به لوازم بندگى مكلّفند - يعنى آنچه لازمه بندگى و عبوديّت است بايد به آن عمل كنند - در ائمّه عليهم السلام احتمال نبوّت نيست و از آن نصيبى ندارند ، و براى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در آنچه شأن الوهيّت است بهره اى نيست ، بلكه اين بزرگواران را خدا از نور عظمت خود آفريده و تمام كارهاى پسنديده و حالات عجيبه را به آنها مرحمت نموده ، اسرار خود و اسم اعظم خويش را در اختيار آنها قرار داده ، و متابعت خودش را بدون پيروى كردن از ايشان مخالفت بحساب آورده ، و چگونگى رفتار با ايشان را رفتار با خودش مى داند .

همان طور كه در زيارت جامعه صغيره به آن تصريح شده است :

من والاهم فقد والى اللَّه، ومن عاداهم فقد عادى اللَّه، ومن عرفهم فقد عرف اللَّه ومن جهلهم فقد جهل اللَّه، ومن اعتصم بهم فقد اعتصم باللَّه، ومن تخلّى منهم فقد تخلّى من اللَّه عزّوجلّ.(1)

كسى كه آنها را دوست بدارد خدا را دوست داشته و كسى كه با آنها دشمنى كند با خدا دشمنى نموده ، و هر كس آنها را بشناسد خدا را شاخته ، و كسى كه آنها را نشناسد خدا را نشناخته است هر كس به آنها پناه ببرد بخدا پناه برده و هر كه از آنها روى بگرداند از خدا روى گردانيده است .

و تدبير امور را به آنها واگذار نموده - غير از امر خلق كردن و روزى دادن وميراندن و زنده كردن بصورت مستقلّ و بدون واسطه و خواست


1) من لايحضره الفقيه : 608/2 ح 3212 ، عيون اخبار الرضا عليه السلام : 276/2 ح 1 ، التهذيب : 83/6 ح2 و 102 ح 2 ، الكافى :578/4 ح 1 ، وسائل الشيعة : 431/10 ح 2 ، كامل الزيارات : 522 ح 1 باب 104 ، بحار الأنوار : 126/102 ح 1 ، مستدرك الوسائل : 353/10 ح 1 .

پروردگار - و نه اينكه به آراء خود و بدون وحى يا الهام آنچه را مى خواهند حلال كنند ، «وَمايَنْطِق عَنِ الهَوى × إنْ هُو إلّا وَحْي يُوحى»(1)؛ «و آنها از روى هواى نفس كلامى نمى گويند بلكه گفتارشان متّكى به وحى الهى است».

به اين معنا كه چون خداوند پيغمبر خود را كامل گردانيد بوجهى كه اختيار نكند مگر آنچه را كه موافق حق و صواب باشد و خطور نكند به فكر او آنچه مخالف با خواست الهى باشد تعيين بعضى از امور را به او واگذار كرد .

مانند : زياد كردن ركعات بعضى از نمازها ، و تعيين نمازهاى نافله وروزه هاى مستحبّى ، و مثل ارث بردن جدّ سدس را(2)و حرام كردن تمام مسكرات ، و اين بخاطر آن است كه كرامت و شرافت او را كه نزد خداوند دارد ظاهر كند ، و در اين موارد اصل تعيين جز به وحى يا الهام نيست .(3)

در حديثى امام باقر عليه السلام فرموده است : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مقدار ديه چشم و ديه جان آدمى را معيّن و مقرّر فرمود ، شراب وهر مست كننده اى را حرام نمود ، شخصى به آن حضرت عرض كرد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آنها را بدون اينكه وحى به اورسيده باشد تعيين كرد ؟ امام عليه السلام فرمود : بلى ، تا فهميده شود چه كسانى اطاعت از رسول و فرستاده او مى كنند و چه كسانى نافرمانى مى نمايند . «الكافى : 267/1 ح 7» .

همان طور كه صفّار رحمه الله در كتاب «بصائر» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

خداوند پيامبرش را به تعليم و تربيت خود پرورش داد تا او را همان طور كه خواست و اراده اش بود استوار و پابرجا ساخت ، سپس امر تشريع را به او واگذار نمود و فرمود : «ما آتاكُمُ الرَسُول فَخُذُوه وَما نَهاكُم عَنْهُ فَانْتَهوا»(4)؛ «آنچه رسول و فرستاده ما شما را به آن دستور مى دهد عمل كنيد و از آنچه نهى مى كند اجتناب نمائيد» .


1) سوره نجم ، آيه 3 و 4 .

2) سدس ، يعنى يك ششم آنچه را كه ميّت از خود بر جاى گذاشته است .

3) بحار الأنوار : 348/25 .

4) سوره حشر ، آيه 7 .

فما فوّض اللَّه إلى رسوله فقد فوّضه إلينا ، و آنچه را كه خداوند به رسولش واگذار نموده به ما نيز اختيارش را مرحمت كرده است.(1)

عيّاشى رحمه الله در كتاب تفسير خود از جابر نقل كرده است كه نزد امام باقر عليه السلام اين آيه را تلاوت كردم : «لَيْس لَك مِن الأمْر(2)شي‌ء»(3)يعنى اختيار امور به دست تو نيست ، حضرت فرمود :

به خدا قسم ؛ اختيار كار به دست او است - تا اينكه فرمود - :

وكيف لايكون له من الأمر شي‌ء، وقد فوّض اللَّه إليه أن جعل ما أحلّ فهو حلال، وما حرّم فهو حرام .

چگونه حقّ تصرف در امور را ندارد در حالى كه خدا امر دينش را به او واگذار كرده و آنچه را حلال كند حلال و آنچه را حرام كند حرام قرار داده است .(4)

و در توقيع شريف كه از ناحيه مقدّسه توسّط شيخ بزرگوار ابوجعفر محمّد بن عثمان بن سعيد قدس سرهم به ما رسيده دعائى است كه فرموده اند : آن را در هر روز از ايّام ماه رجب بخوان :

«اللّهمّ إنّي أسألك بمعاني جميع ما يدعوك به ولاة أمرك المأمونون على سرّك، المستبشرون بأمرك، الواصفون لقدرتك، المعلنون لعظمتك، أسألك بما نطق فيهم من مشيّتك، فجعلتهم معادن لكلماتك، وأركاناً لتوحيدك وآياتك، ومقاماتك الّتي لا تعطيل لها في كلّ مكان ، يعرفك بهامن عرفك.


1) بصائر الدرجات : 383 ح 1 ، بحار الأنوار : 332/25 ح 9 ، اصول كافي : 286/1 ح 9 ، الوافى : 619/3 ح 9 .

2) مقصود از امر در اينجا امارت و فرمانروائى على عليه السلام است ، هنگامى كه به پيامبرش دستور داد كه ولايت على عليه السلام را ظاهر كند در دشمنى و حسادت قوم انديشيد ، اين مطلب برايش مشكل آمد ، خداوند تبارك و تعالى خبر داد كه او اختيارى در اين كار ندارد ، و اين امر مربوط به خدا است كه على عليه السلام را جانشين او گرداند و سرپرست امور بعد از آن حضرت قرار دهد .

3) سوره آل عمران ، آيه 128 .

4) تفسير عيّاشى : 139/1 ، بحار الأنوار : 337/25 ح 17 ، تفسير برهان : 314/1 ح 2 ، الإختصاص : 326 .

لا فرق بينك وبينها إلاّ أنّهم عبادك وخلقك، فتقها ورتقها بيدك، بدؤها منك وعودها إليك أعضاد وأشهاد، فبهم ملأتَ سماءك وأرضك حتّى ظهر أن لا إله إلاّ أنت ...» .

«پروردگارا ؛ از تو درخواست مى كنم به معانى تمام آنچه را كه صاحبان امرت تو را به آن خواندند ، آنان كه بر سرّ تو امين و به امر تو بشارت دهنده اند ، آنها كه قدرت ترا توصيف و عظمت ترا بيان مى كنند ، درخواست مى كنم به آنچه مشيّت تو درباره آنها ناطق است پس آنها را معدن كلماتت و اركان يكتائى خود و نشانه هايت قرارشان دادى ، و آنها را جانشينان خود در هر مكانى نشاندى ، هر كه ترا شناخت به آن آيات و نشانه ها شناخت .

ميان تو و آنان فرقى نيست (از نظر علم و قدرت و ساير صفات ) جز آنكه آنها بندگان تو و مخلوق تو هستند ، باز و بسته شدن امور آنها در دست تو است ، ابتدا وانتهاى آنها از تو و برگشت ايشان بسوى تو است ، پشتيبان و ياور تو و گواه برخلقند ، از وجود ايشان آسمان و زمينت را پر كردى تا آشكار شود كه خدائى جز تودر عالم نيست ...» .

تمام اين دعا در كتاب مصباح شيخ طوسى و ساير كتب ادعيه ذكر شده(1)و درآن اسرارى است كه مجال گفتن آن نيست از جهت اختصار و ترس آنكه ممكن است براى كسى كه اهل آن نيست افشاء شود . خداوند تبارك و تعالى فهميدن امثال اين فرمايشات را بما نصيب و روزى فرمايد .

و در كتاب «كافى» در ضمن حديثى فرموده اند :

وإنّ عندنا سرّاً من سرّ اللَّه، وعلماً من علم اللَّه .(2)

نزد ما سرّى است از اسرار الهى ، و دانشى است از دانش پروردگار .

كشّى رحمه الله در رجال خود از جابر نقل مى كند :


1) مصباح المتهجّد : 559 ، البلد الأمين : 179 ، المصباح : 529 ، إقبال الأعمال : 646 ، بحار الأنوار : 393/98 .

2) الكافى : 402/1 ح 5 ، الوافى : 645/3 ح 5 ، بحار الأنوار : 385/25 ح 44 به نقل از كتاب محتضر : 154 .

به امام باقر عليه السلام عرض كردم : فداى شما شوم ؛ مطالبى از اسرار به من فرموده ايد كه نمى توانم به ديگرى حديث كنم ، و بر دوش من بسيار سنگينى مى كند و گاهى در سينه ام طوفانى بپا مى كند كه شبه جنون به من دست مى دهد .حضرت فرمود :

يا جابر ؛ فإذا كان ذلك فاخرج إلى الجبّانة فاحفر حفيرة ودلّ رأسك فيها ثمّ قل : حدّثني محمّد بن عليّ (عليهما السلام) بكذا وكذا .(1)

اى جابر ؛ وقتى چنين حالى پيدا كردى به صحرا برو ، گودالى حفر كن و سرت را داخل آن قرار ده سپس بگو : امام باقر (عليه السلام) چنين و چنان گفت .

مؤلّف رحمه الله گويد : سرّ به معناى پنهان كردن و ضدّ افشا نمودن است و آن ، دوگونه است : گاهى به مطلبى كه قابل افشا كردن است ولى جز عدّه بسيار كمى تحمّل شنيدن آن را ندارند سرّ گفته مى شود و گاهى آن مطلب قابل افشا كردن نيست ؛ زيرا با خبر دادن آن از حقيقت سرّ خارج مى شود . قسم اوّل را سرّ نسبى و قسم دوّم را سرّ حقيقى مى گويند .

از قسم اوّل اسرارى است كه آن را به بعضى از خاصّان و برگزيدگان فرموده اند بخلاف قسم دوّم كه آن ، حقيقت سرّ است و لذا در كلماتى كه از آن بزرگواران رسيده به امورى كه محدود و معيّن نيست تعريف شده از آن جمله اين عباراتى است كه سابقاً ذكر شد :

«به مقامات تو ، آن مقاماتى كه براى آن در هر مكان تعطيلى نيست .

به معانى آنچه صاحبان امرت تو را به آن خواندند .

شما درهاى رحمت و كلمات كامله اى هستيد كه فكر و عقل و درك عميق از فهم آن عاجز است» .

و شرح و بسط اين مقام امكان ندارد ، بخاطر اينكه از لغزشگاههاى


1) رجال كشّى : 194 ح 343 ، بحار الأنوار : 69/2 ح 22 ، و 340/46 ح 30 به نقل از الإختصاص : 61 ، الوافى : 704/5 ح17 به نقل از كافى : 157/8 ح 149 .

قدمها است . و در باب مناقب امام صادق عليه السلام حديثى ذكر خواهيم كرد كه اين جمله را «فبهم ملأت سماءَك وأرضك» «آسمان و زمينت را بوجود ايشان پر كردى» تفسير خواهد نمود .

مؤلّف رحمه الله مطلب سابق را ادامه داده و مى فرمايد : همچنين اشكالى نيست در اينكه كسى قائل شود امور اجتماعى مردم مثل سياست آنها و تكميل ايشان به آنان واگذار شده است .

علّامه مجلسى قدس سره در ذيل آيه شريفه «وَما آتاكُمُ الرسُول ...»(1)فرموده است : اين فرمايش امام صادق عليه السلام كه ما حلال خدا را حلال مى كنيم و حرامش را حرام مى كنيم بر اين نوع از تفويض حمل مى شود يعنى ما آنها را براى مردم بيان مى كنيم .(2)

و همچنين اشكالى نيست در اينكه كسى بگويد : بيان علوم و احكام بشكلى كه مصلحت بدانند به آنها واگذار شده است ، زيرا عقول مردم يكسان نيست ، ونسبت به بعضى از آنها بايد در جواب تقيّه كرد ، لذا در روايات زيادى فرموده اند:

عليكم المسألة وليس علينا الجواب .(3)

و در ذيل حديث ديگرى فرمود : «بر شما واجب است كه سؤال كنيد و به سوى ما مراجعه كنيد ولى بر ما واجب نيست كه هر سؤال شما را جواب دهيم» . «بحار الأنوار : 174/23»

شما بايد از ما سئوال كنيد ، ولى وظيفه ما در همه موارد جواب دادن نيست .

و همچنين امر عطا و بخشش و كيفيّت آن به آنان واگذار شده است .

در كتاب «بصائر» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :


1) سوره حشر ، آيه 7 .

2) بحار الأنوار : 349/25 .

3) همان‌طور كه در حديثى زراره از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه : آيا شما وظيفه داريد جواب پرسش هاى ما را بدهيد ؟ امام عليه السلام فرمود : «آن به اختيار ما است ؛ اگر خواستيم جواب مى دهيم ، و اگر نخواستيم جواب نمى دهيم» .

إذا رأيت القائم (صلوات اللَّه عليه) أعطى رجلاً مائة ألف، وأعطى آخراً درهماً، فلايكبر في صدرك، فإنّ الأمر مفوّض إليه .(1)

هنگامى كه حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) را ديدى به شخصى صد هزار و به ديگرى يك درهم بخشيد در نظرت بزرگ نيايد، زيرا اختيارش به او واگذار شده است .

و معلوم است كه آنها جز آنچه را كه خدا اختيار كند اختيار نخواهند كرد ، همان طور كه در كتاب بصائر از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام روايت كرده كه فرمود :

إنّ اللَّه جعل قلوب الأئمّة مورداً لإرادته، فإذا شاء اللَّه شيئاً شاؤوه، وهو قول اللَّه عزّوجلّ «وَما تَشاؤُون إلّا أنْ يَشاءَ اللَّه»(2).

خداوند قلوب ائمّه عليهم السلام را محلّ اراده خودش قرار داده است ، هر گاه چيزى را اوبخواهد ايشان نيز آن را مى خواهند ، و همين است مضمون فرمايش پروردگار : «وآنها (يعنى اولياء پروردگار) چيزى نمى خواهند مگر آنچه را كه خداوند بخواهد» .(3)

و در بعضى از روايات فرموده اند :

إنّ الإمام عليه السلام وكر لإرادة اللَّه عزّ وجلّ ، لايشاءُ إلّا أن يشاء اللَّه .(4)

همانا امام عليه السلام جايگاه و تجلّيگاه اراده و خواست پروردگار عظيم الشأن است ونمى خواهد امام عليه السلام مگر آنچه را كه خداوند بخواهد .

و سابقاً ذكر شد كه در زيارت امام حسين عليه السلام عرض مى كنيم :


1) بصائر الدرجات : 386 ح 10 ، بحار الأنوار : 336/25 ح 15 ، مختصر البصائر : 95 ح 27 ، الإختصاص : 326 ، الكافى :265/1 ح 26 .

2) سوره الإنسان ، آيه 30 ؛ سوره تكوير ، آيه 29 .

3) بصائر الدرجات : 512 ، بحار الأنوار: 372/25 ح 23، تفسير قمى: 409/2، بحار الأنوار : 114/5 ح 44 و 305/24ح 4 ، تفسير برهان : 435/4 ح 3 ، ينابيع المعاجز : 44 ، اللوامع : 458 .

4) بحار الأنوار : 385/25 ح 41. و در حديث ديگرى فرموده اند : همانا خداوند قلب ولىّ خود را آشيانه اراده و خواست خودش قرار داده ، بخاطر همين هر گاه خدا بخواهد ما مى خواهيم . «بحار الأنوار : 256/26 ح 31» .

وإرادة الربّ في مقادير اُموره تهبط إليكم، وتصدر من بيوتكم .(1)

اراده پروردگار در مقدّرات امورش بسوى شما فرود مى آيد و از خانه هاى شما خارج مى گردد .

همچنين در زيارت جامعه كبيره مى خوانيم :

لايوازيها خطر، ولايسموا إلى سمائها النظر، ولايقع على كنهها الفكر، ولايطمح إلى أرضها البصر، ولايقادر سكّانها البشر.(2)

نمى تواند قدر و مرتبه اى در رديف آن قرار گيرد ، و توجّه و نظر به آسمان آن بالا رود ، و فكر و انديشه بر كنه و حقيقت آن واقع شود ، و بينش و بصيرت در آن سرزمين سير كند، و بشرى قدرت ندارد در آنجا ساكن گردد.

و در زيارت امام منتظر حضرت حجّت صلوات اللَّه عليه كه سيّد بن طاووس رحمه الله آن را نقل كرده - و اين زيارت به ندبه معروف است و آن ، بعد از بجا آوردن دوازده ركعت نماز كه در هر ركعتى «قل هو اللَّه أحد» را بايد قرائت كرد ، خوانده مى شود ، و ابتداء آن «سلام على آل يس، ذلك هو الفضل المبين ...» (3)است - نكات دقيق و جالبى است كه به بعضى از اسرار آن اشاره مى كنيم :

از آن جمله اين فرمايشات است :

«فما شي‌ء منه إلّا وأنتم له السبب وإليه السبيل» .

چيزى از آن نيست جز آنكه شما سبب آن و راه رسيدن بسوى آن هستيد .

«ودليل إرادته» .

شما دليل اراده پروردگار هستيد (يعنى از اراده شما مى توان به اراده پروردگار پى برد).


1) الكافى : 575/4 ح 2 ، الفقيه : 594/2 ح 3199 ، التهذيب : 54/6 ح 1 ، وسائل الشيعة : 382/10 ح 1 ، كامل الزيارات:366 ضمن ح 2 ، بحار الأنوار : 153/101 ضمن ح 3 .

2) بحار الأنوار : 151/102 سطر آخر (با اختلاف كمى در الفاظ) .

3) بحار الأنوار : 37/94 ضمن ح 23 ، صحيفه مهديّه : 133 .

«وأنتم جاهنا أوقات صلاتنا وعصمتنا بكم» .

شما مقابل ما هستيد در هنگام نماز ، و نگهدارى و حفظ ما بسبب شماست .

«والقضاء المثبت ما استأثرت به مشيّتكم ، والممحوّ ما استأثرت به سنّتكم» .

قضاء آنگاه ثابت و غير قابل تغيير است كه مشيّت شما آن را اختيار كند ، و آنچه سنّت شما آن را اختيار كند قابل تغيير و محو شدن است .

و از آنچه دلالت مى كند بر واگذار نشدن امور به آنها بنا بر بعضى از معانى آن ، روايتى است كه طبرسى رحمه الله در كتاب «احتجاج» آن را نقل كرده است :

جمعى از شيعيان در اينكه خدا امر آفريدن و روزى دادن را به ائمّه عليهم السلام واگذار نموده ، اختلاف كردند ؛ عدّه اى مى گفتند : خداوند اين قدرت را به آنها مرحمت كرده و به ايشان واگذار كرده در نتيجه آنها خلق مى كنند و روزى مى دهند ، عدّه اى ديگر گفتند : اين محال است .

دو گروه موافقت كردند كه براى حلّ اختلاف به محمّد بن عثمان كه نايب خاصّ آن حضرت و واسطه بين او و مردم بود مراجعه كنند ، نامه اى نوشته خدمت او ارسال داشتند ، از ناحيه مقدّسه توقيعى در جواب صادر گرديد :

خداوند تبارك و تعالى است كه اجسام را آفريده و روزيها را تقسيم كرده است ، بخاطر اينكه او نه جسم است و نه در جسمى حلول كرده است ، «لَيْسَ كَمِثْلِه شَي‌ء وَهُو السميعُ البَصير»(1).

«مثل و مانند او هيچ موجودى نيست و او شنوا و بينا است».

فأمّا الأئمّة عليهم السلام فإنّهم يسألون اللَّه تعالى فيخلق، ويسألونه فيرزق، إيجاباً لمسألتهم وإعظاماً لحقّهم.

امّا ائمّه عليهم السلام از درگاه ربوبى تقاضا مى كنند و او خلق مى كند ، و از او تقاضا


1) سوره شورى ، آيه 11 .

مى كنند واو روزى مى دهد ، از جهت جواب دادن به تقاضاى ايشان و بزرگ شمردن حقّ‌آنان .(1)

و در كتاب «روضة الواعظين» از كامل بن ابراهيم نقل مى كند : بر امام عسكرى عليه السلام وارد شدم تا از او درباره تفويض سئوال كنم ، خدمت آن حضرت سلام كرده و نشستم ، ناگهان ماه پاره اى را كه گويا در سنين چهار سالگى بود مشاهده كردم به من فرمود :

يا كامل ؛ جئت إلى وليّ اللَّه وحجّته، تسأله عن مقالة المفوّضة، كذبوا بل قلوبنا أوعية لمشيّة اللَّه [فإذا شاء شئنا] واللَّه يقول: « وَما تَشاؤُون إلّا أنْ‌يَشاءَ اللَّه»(2)...

اى كامل ؛ نزد ولىّ خدا و حجّت او رسيده اى تا از گفتار گروه مفوّضه سؤال كنى ؟ آنها دروغ گفته اند ، مطلب آنطورى كه آنها مى گويند نيست ، بلكه قلوب ما ظرف وجايگاه مشيّت پروردگار است ، هر گاه او بخواهد ما مى خواهيم ، و او فرموده است : «و نمى خواهند جز آنچه را كه خداوند بخواهد» ...(3)

در كتاب «خصال» در ضمن حديث أربعمائة - كه چهارصد گفتار در آن جمع شده - از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

إيّاكم والغلوّ فينا ، قولوا : إنّا عبيد مربوبون ، وقولوا في فضلنا ما شئتم .(4)

پرهيز كنيد و اجتناب كنيد از اينكه درباره ما غلوّ كنيد ، بگوئيد ما بندگان


1) الإحتجاج : 284/2 ، بحار الأنوار : 329/25 ح 4 ، غيبة طوسى : 178 .

2) سوره دهر (الإنسان) ، آيه 30 ؛ سوره تكوير ، آيه 29 .

3) آن را در كتاب «روضة الواعظين» نيافتم ولى شيخ طوسى در كتاب غيبة : 148 نقل كرده است . بحار الأنوار : 50/52 ضمن ح 117/70 35 ح163/72 5 ح 20 و 302/79 ح 12، تبصرة الولى: 60 ، الخرائج: 458/1 ح 4، كشف الغمّة:499/2، ينابيع المودّة: 461 (با اختصار) ، إلزام الناصب: 341/1 ح3، منتخب الأثر: 348 ح1، انوار المضيئة: 139،اثبات الوصيّة: 252 .

4) الخصال : 614/2 سطر 8 ، بحار الأنوار : 270/25 ح 15 .

پرورش يافته پروردگار هستيم و آنگاه درباره فضائل ما آنچه مى خواهيد بگوئيد .

و در «تفسير امام عسكرى عليه السلام» از آن حضرت نقل شده است كه فرمود :

لاتتجاوزوا بنا العبوديّة ثمّ قولوا ما شئتم ولن تبلغوا ، وإيّاكم والغلوّ كغلوّ النصارى ، فإنّي بري‌ء من الغالين ...(1)

ما را از مرحله عبوديّت فراتر ندانيد آنگاه آنچه مى خواهيد بگوئيد و نمى توانيد به كنه عظمت ما برسيد ، و بپرهيزيد كه همانند نصارى درباره ما غلوّ كنيد ، زيرا من از غلوكنندگان بيزارم ...

و در روايت ديگرى فرموده اند :

لاترفع البناء فوق طاقته فينهدم ، إجعلونا مخلوقين وقولوا فينا ما شئتم فلن تبلغوا .(2)

بنا و ساختمان را بيشتر از تحمّل و طاقت آن بالا نبريد كه باعث انهدام و ويرانى آن مى گردد ، ما را مخلوق پروردگار قرار دهيد آنگاه درباره كمالات ما آنچه مى خواهيد بگوئيد و بدانيد كه به نهايت آن نمى رسيد .

و در كتاب «بصائر» از كامل تمّار نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام فرمود :

يا كامل ؛ إجعلوا لنا ربّاً نؤوب إليه، وقولوا فينا ما شئتم .

ثمّ قال: وما عسى أن تقولوا وعسى أن نقول: ما خرج إليكم من علمنا إلاّ ألفاً غير معطوفة .(3)

اى كامل ؛ براى ما پروردگارى قرار دهيد كه رجوع ما بسوى او است آنگاه آنچه مى خواهيد در فضل ما بگوئيد .


1) تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام : 50 ح 24، بحار الأنوار : 274/25 ضمن ح 20 .

2) بصائر الدرجات : 241 ح 21 ، بحار الأنوار : 279/25 ح 468/47 22 ح 15 و 107/47 ح 136 ، الخرائج : 638/2 ح38 (به سند ديگرى با كمى اختلاف) .

3) بصائر الدرجات : 507 ح 8 ، بحار الأنوار : 283/25 ح 30 .

سپس فرمود : و ممكن نيست بتوانيد حقّ آن را اداء كنيد ، و از علوم و معارف ما به شما نرسيده است مگر الفى كه به چيز ديگرى عطف نشده(1)- و اين كنايه از كمى وقلّت آن است - .

و در كتاب «علل الشرايع» ، «عيون الأخبار» ، «كمال الدين» و «امالى» ازحضرت رضا عليه السلام حديثى طولانى درباره صفات و عظمت شأن امام نقل شده ودر ضمن آن فرموده است :

امامت از جهت قدر و ارزش والاتر ، و از حيث شأن و موقعيّت عظيم‌تر و از جهت مكان و منزلت برتر از آن است كه مردم با عقول خود آن را درك كنند و با آراء ونظرات خود به آن برسند ، و يا امام و پيشوائى را به اختيار خود نصب كنند ، امامت را به حضرت ابراهيم بعد از مقام نبوّت و خلّت (خليل پروردگار بودن) به عنوان مرتبه سوّم اختصاص داد ، و فضيلت شريفى است كه او را به آن مشرّف نمود - تا اينكه فرمود : -

هيهات، هيهات، ضلّت العقول، وتاهت الحلوم، وحارت الألباب، وحسرت العيون، وتصاغرت العظماء، وتحيّرت الحكماء، وحسرت الخطباء، وجهلت الألبّاء، وعجزت الأرباء، وكلّت الشعراء، وعييت البلغاء عن وصف شأن من شأنه، أو فضيلة من فضائله، فأقرّت بالعجز والتقصير، وكيف يوصف أو ينعت بكنهه؟ أو يفهم شي‌ء من أمره، أو يوجد من يقوم مقامه، أو يغني غناءه، لا كيف وأنّى؟!...

هيهات ، هيهات ، در وادى امامت عقول دچار سرگردانى ، فهم ها و شعورها دچار تحيّر ، و فكرها در حيرت ، ديده ها ضعيف ، بزرگان كوچك ، حكماء متحيّر ، خطباء گنگ ، انديشمندان در جهالت ، زيركان و باهوشان عاجز ، و شعراء و بليغان ضعيف‌تر از آن هستند كه بتوانند شأنى از شئون امامت يا فضيلتى از فضائل ايشان را وصف كنند و همگى اقرار به ناتوانى و تقصير خود نموده اند .


1) مؤلّف رحمه الله در بيان آن فرموده است : يعنى الف كه بعد از آن چيزى نيست و اين كنايه از كمى است بلكه از بعضى از روايات ظاهر مى شود كه احاطه پيدا كردن به فضائل و مناقب آنها در توان ما نيست و عقل و انديشه ما به آن راه پيدا نمى كند .

و چگونه ممكن است وصف شود يا كنه و حقيقت او شناخته شود ، يا امرى از امور آن فهميده شود يا كسى يافت شود كه بتواند جايگزين او گردد ، و مردم را بى نياز كند ...(1)

و در كتاب شريف «بحار الأنوار» از مفضّل نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام فرموده است :

لو اُذن لنا أن نعلم الناس حالنا عند اللَّه ومنزلتنا منه، لما احتملتم . فقال له: في العلم؟ فقال: العلم أيسر من ذلك . إنّ الإمام وكر لإرادة اللَّه عزّوجلّ، لايشاء إلّا ما شاء اللَّه .(2)

اگر اجازه داشتيم حال خود و موقعيّت و جايگاه خويش را نزد پروردگار به مردم خبر دهيم ، شما نمى توانستيد تحمّل كنيد و آن را بپذيريد .

عرض كرد: موقعيّت علمى منظور شما است ؟

فرمود : علم كمترين و آسان‌ترين آنها است ، همانا امام آشيانه و جايگاه اراده خداوند است ، اراده نمى كند مگر آنچه را كه خدا بخواهد .

در همان كتاب و در كتاب «نوادر الحكمة» از اسحاق قمى نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام به يكى از اصحابش به نام حمران بن اعين فرمود :

يا حمران؛ إنِ الدنيا عند الإمام والسماوات والأرضين إلّا هكذا - وأشاربيده الى راحته - يعرف ظاهرها وباطنها وداخلها وخارجها ورطبها ويابسها .(3)

اى حمران ؛ نيست دنيا با تمامى وجودش و آسمان‌ها و زمين نزد امام عليه السلام مگر اين چنين - و اشاره به كف دست مباركش كرد - ظاهر و باطن آن را ، داخل و خارجش را ، و خشك و تر آن را مى داند .


1) كمال الدين: 67/2 ح 31، عيون الأخبار: 171/1 ح1، معانى الأخبار: 96 ح 2، امالى صدوق: 536 ح 1 مجلس 97 ، بحار الأنوار : 124/25 ضمن ح4.

2) المحتضر: 128، بحار الأنوار : 385/25 ح 41.

3) المحتضر : 143 ، بحار الأنوار : 385/25 ح 42 .

امام صادق عليه السلام از پدران خود عليهم السلام روايت فرموده است كه :

سلمان بعد از آنكه سه روز از دفن پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم گذشت خطبه اى براى مردم خواند و در ضمن آن فرمود :

اى مردم ؛ به گفتار من گوش فرا دهيد و سپس درباره آن بينديشيد ، علم و دانش فراوانى به من عنايت شده است اگر همه آنچه را كه درباره فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام مى دانم به شما خبر دهم گروهى از شما خواهد گفت : او ديوانه است ، و گروه ديگرى مى گويند : خداوند قاتل سلمان را بيامرزد .

إنّ لكم منايا تتبعها بلايا، ألا وإنّ عند عليّ بن أبي طالب عليه السلام المنايا والبلايا، وميراث الوصايا، وفصل الخطاب...

براى شما مرگ و ميرهاست كه به دنبال آن بلاها است ، بدانيد و آگاه باشيد كه نزد امير مؤمنان على عليه السلام علم به مرگ و ميرها و بلاهائى كه در پيش داريد مى باشد ، او به آنچه بازماندگان ارث مى برند عالم است ، و آنچه حق را از باطل جدا مى كند خبردارد ...(1)

و در ضمن روايتى مفضّل مى گويد : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : فداى شما شوم ؛ آيا امام مى تواند آنچه را كه در بغداد است با دست خود بردارد . حضرت فرمود :

نعم؛ وما دون العرش.

بلى ؛ نه تنها بغداد بلكه آنچه را خدا تا زير عرش الهى آفريده همه در اختيار امام است .(2)

خلاصه اين مقدّمه اين است كه بر هر شخصى واجب است اجمالاً به آنچه امامان معصوم عليهم السلام مناقب و فضائل دارند اعتراف كند ، چه به او رسيده باشد و يا اينكه نرسيده باشد .


1) بحار الأنوار : 387/32 .

2) بحار الأنوار : 58/25 ضمن ح 25 .

و بر اين مطلب روايتى كه در كتاب «كافى» از يحيى بن زكريّا نقل شده ، دلالت مى كند . مى گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود :

من سرّه أن يستكمل الإيمان كلّه فليقل: القول منّي في جميع الأشياء قول‌آل محمّد فيما اسرّوا وما أعلنوا وفيما بلغني عنهم وفيما لم يبلغني.(1)

كسى كه دوست دارد ايمان او كامل گردد بايد بگويد : گفته من درباره همه چيز همان فرمايش آل محمّد عليهم السلام است در آنچه پنهان كرده اند و آنچه اظهار نموده اند ، و درآنچه از ايشان به من رسيده يا نرسيده است .

و بعد از اين مقدّمات اكنون شروع مى كنم در ذكر قطره اى از فضيلت دوستى اين بزرگواران ، و فضيلت آنان كه اين ذوات مقدّسه را دوست دارند و از شيعيان آنها هستند ، تا باعث روشنى چشمان شما گردد و دل هايتان را در محبّت ودوستى آنها استحكام بخشد و ثابت نگه دارد .

و آن را در ضمن چند باب به ترتيب از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم تا امام حاضرى كه از ديده ها پنهان و انتظار او را بايد كشيد يعنى حضرت حجّة بن الحسن صلوات اللَّه عليه وعلى آبائه الطاهرين مى آورم ، در حالى كه چشم به لطف و عنايت آنها دوخته ام به مقدارى كه توفيق الهى مرا مساعدت كند ، و اين توفيق بهترين رفيق است وخداوند تبارك وتعالى است كه توفيق مرحمت مى كند .


1) الكافى : 391/1 ح 6 ، بحار الأنوار : 364/25 ح 2 ، به نقل از كتاب مختصر بصائر الدرجات : 93 .

بخش اوّل

اشاره

رواياتى كه درباره پيامبر اكرم حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وارد شده است

1 ـ در كتاب «امالى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است :

عربى باديه نشين به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم عرض كرد : قيمت بهشت چيست ؟

فرمود : لا إله إلّا اللَّه يقولها العبد مخلصاً .

گفتن «لا إله إلّا اللَّه» است كه شخص آن را خالصانه بگويد .

عرض كرد : اخلاص آن چيست ؟

فرمود : العمل بما بعثت به، وحبّ أهل بيتي وإنّه لمن أعظم حقّها .

عمل كردن به آنچه به آن برانگيخته شده ام و دوستى اهل بيت من ، و دوستى ايشان از بزرگترين حقّ آن است.(1)

مؤلّف رحمه الله اين حديث را به طور اختصار ذكر كرده است ودر مصدر چنين نقل شده است:

معتّب غلام حضرت صادق عليه السلام از آن حضرت و ايشان از پدر بزرگوارش نقل كرده اند كه فرمود: عربى بيابان نشين محضر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و عرض كرد: اى رسول خدا ؛ آيا براى بهشت بهائى هست‌كه آن را بپردازند؟ فرمود: بلى، عرض كرد: بهاى آن چيست؟ فرمود: گفتن «لا إله إلاّ اللَّه» يعنى اعتراف به يكتائى خداوند است كه آن را بنده با اخلاص بگويد، عرض كرد: اخلاص آن چيست؟ فرمود: عمل كردن به آنچه به آن برانگيخته شده ام و دوستى اهل بيت من. عرض كرد: پدر و مادرم فداى شما شوند، آيا دوستى اهل‌بيت هم از حقوق آن است؟ فرمود: دوستى ايشان از بزرگترين حقّ آن است.

مؤلّف رحمه الله گويد: در حقيقت اخلاص فرموده اند: حقيقت آن اين است كه بگوئى پروردگار من خداست سپس استقامت ورزى، و اينكه عمل را


1) امالى طوسى: 583 ح 12 مجلس 24، بحار الأنوار: 13/3 ح 30 و 133/27 ح 129.

براى خدا انجام دهى و دوست نداشته باشى كه بر آن ستايش شوى.(1)

و در تفسير اخلاص، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

المخلص الّذي لايسأل الناس شيئاً حتّى يجد، وإذا وجد رضي، وإذا بقي‌عنده شي‌ء أعطاه في اللَّه، فإن لم يسأل المخلوق فقد أقرّ للَّه عزّوجلّ بالعبوديّة، وإذا وجد فرضي فهو عن اللَّه راض واللَّه تبارك وتعالى عنه راض، وإذا أعطى للَّه عزّوجلّ فهو على حدّ الثقة بربّه عزّوجلّ.

مخلص ؛ كسى است كه چيزى از مردم درخواست نمى كند تا اينكه آن را بيابد، و وقتى آن را دريافت خشنود گردد و هنگامي كه چيزى نزد او باقى ماند در راه خدا بخشش كند.

اگر از مخلوق چيزى درخواست نكرد براى خداوند عظيم الشأن به عبوديّت اقرار كرده، و وقتى يافت و خشنود شد از خدا خشنود گشته، و خداوند تبارك و تعالى از او خشنود شده است، و چون در راه خدا چيزى بخشش كرد علامت اطمينان او به پروردگار است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2 ـ در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از اباصلت هروى، از حضرت رضا عليه السلام و آن حضرت از پدرانش:، از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده اند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

خداوند برتر از من كسى را نيافريده، و گرامى تر از من نزد او كسى نيست.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: عرض كردم يا رسول اللَّه، شما برتر هستيد يا جبرئيل؟

فرمود: يا عليّ؛ إنّ اللَّه تبارك وتعالى فضّل أنبياءَه المرسلين على ملائكته المقرّبين، وفضّلني على جميع النبيّين والمرسلين، والفضل بعدي لك يا عليّ، وللأئمّة من بعدك، وإنّ الملائكة


1) بحار الأنوار: 294/72 و 301.

2) معانى الأخبار: 260 ح 1، بحار الأنوار: 374/69 ضمن ح 19.

لخدّامنا وخدّام محبّينا.

اى على ؛ خداوند تبارك و تعالى پيامبران مرسل را بر فرشتگان مقرّب خود برترى داده است و مرا بر تمام پيغمبران و رسولان برترى داده است و بعد از من فضل و برترى براى توو امامان بعد از تو است و همانا فرشتگان خدمتگزار ما و دوستان ما هستند.

اى على، فرشتگانى كه عرش باعظمت الهى را بر دوش گرفته اند و آنها كه اطراف عرشند به حمد و ستايش پروردگار او را تسبيح مى كنند و براى آنها كه ايمان به ولايت ما اهل بيت آورده اند از خدا آمرزش مى طلبند.

يا عليّ، لولا نحن ما خلق اللَّه آدم، ولا حوّاء، ولا الجنّة ولا النار، ولا السماء ولا الأرض.

اى على، اگر ما نبوديم خدا آدم و حوّا، بهشت و دوزخ، آسمان و زمين را نمى آفريد.

چگونه ما برتر از فرشتگان نباشيم در حالى كه نسبت به معرفت پروردگار و تسبيح و تهليل و تقديس او از آنها پيشى گرفتيم، زيرا اوّل چيزى كه خداوند آفريد ارواح ما بود، ما را به توحيد و ستايش خود گويا نمود، سپس فرشتگان را آفريد، آنها وقتى ارواح ما را نور يگانه اى مشاهده كردند امر ما را بزرگ شمردند، ما تسبيح حق تعالى كرديم تا بدانند كه ما خلقى هستيم كه آفريده شده ايم و او منزّه از صفات ما است، به تسبيح ما فرشتگان تسبيح گفتند و او را از صفات ما پاك و منزّه دانستند.

و وقتى عظمت شأن ما را مشاهده كردند حق تعالى را تهليل كرديم تا فرشتگان بدانند خدائى جز خداى بى همتا نيست و ما بندگان او هستيم و خدائى نيستيم كه همراه با او يا بعد از او عبادت ما واجب باشد، پس فرشتگان «لا إله إلاّ اللَّه» گفتند، و وقتى بزرگى محلّ و موقعيّت ما را مشاهده كردند تكبير گفتيم تا فرشتگان بدانند خداوند بزرگتر از آن است كه كسى جز به سبب او به شأن و مقام بزرگى برسد.

و وقتى عزّت و قوّت ما را مشاهده كردند گفتيم: «لا حول ولا قوّة إلّا باللَّه» تا اينكه فرشتگان بدانند هيچ نيرو و قدرتى جز بسبب خداوند نيست. و وقتى نعمتى را كه خدا بما داده و وجوب اطاعت ما را مشاهده

كردند گفتيم: الحمد للَّه، تا فرشتگان بدانند حمد و ستايش به خاطر نعمت‌ها سزاوار پروردگار متعال است، آنها هم گفتند : الحمد للَّه.

پس فرشتگان به سبب ما به شناخت توحيد، تسبيح، تهليل، تحميد و تمجيد خداوند هدايت شدند.

ثمّ إنّ اللَّه تبارك وتعالى خلق آدم فأودعنا صلبه، وأمر الملائكة بالسجود له تعظيماً لنا وإكراماً،

سپس خداوند تبارك و تعالى آدم را آفريد و ما را در صلب او به وديعه نهاد و آنگاه فرشتگان خود را دستور داد تا او را به خاطر تعظيم و بزرگداشت ما كه در صلب او بوديم سجده كنند.

پس سجود آنها براى خداوند بخاطر عبادت و پرستش و براى آدم بخاطر اطاعت پروردگار و احترام او بود، زيراما در صلب او بوديم، پس چگونه ما برتر از فرشتگان نباشيم در حالي كه همه آنها به آدم سجده(1)كردند.(2)

و بعضى از مدح كنندگان چه نيكو سروده اند:

تصاعدت في مراقي العزّ رتبتهم فظنّ أنّهم للَّه أقران

فلاتقس فضلهم للأنبياء أجل فإنّ سلمانهم بعد تصغير سليمان

رتبه ايشان در درجات عزّت و عظمت بالا رفت كه گمان مى رفت براى خداوند اينها قرين باشند.

فضل و برترى آنها را با انبياء قياس نكن، همانا سلمانِ آنها را اگر كوچك كنى سليمان مى شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

3 ـ على بن ابراهيم قمى رحمه الله از امام صادق عليه السلام نقل كرده است:

ابليس (لعنت خدا بر او باد) نزد حضرت موسى عليه السلام آمد در حالي كه او به مناجات با پروردگار مشغول بود، فرشته اى از فرشتگان گفت: واى بر تو چه اميدى نسبت به او دارى و او در حال مناجات با خداوند است؟


1) علاّمه مجلسى رحمه الله تحقيقى درباره اين سجود نموده و آن را توضيح داده است. به بحار الأنوار: 140/11مراجعه كنيد.

2) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 204/1 ح 22، كمال الدين: 254/1 ح 4، علل الشرايع: 5/1 ح 1، بحار الأنوار:335/26 ح 1 و 303/60 ح 16 (قسمتى از روايت)، تأويل الآيات: 876/2 ح 9، منتخب الأثر: 61 ح 1،إرشاد القلوب: 403.

گفت: همان اميدى كه به آدم داشتم و او در بهشت ساكن بود.

و از آنچه خداوند به حضرت موسى عليه السلام فرموده اينست كه:

اى موسى، نماز را قبول نمى كنم مگر از كسى كه براى عظمت من فروتنى داشته باشد، و قلب او خوف مرا در برداشته باشد، روزش را به ياد من سپرى كند و در حالي كه اصرار و پافشارى به خطا و گناه دارد شب نكند، و حقّ اولياء و دوستان مرا بشناسد.

حضرت موسى عرض كرد: آيا مقصودت از اولياء و دوستانت، حضرت ابراهيم، اسحاق و يعقوب است؟

فرمود: آنها از اولياى من مى باشند ولى مقصود من آن كسى است كه بخاطر او آدم و حوّا را آفريدم و بهشت ودوزخ را خلق كردم.

عرض كرد: اى پروردگار من، او را معرّفى كن.

فرمود: او محمّد و نام ديگرش احمد است، اسم او را از اسم خودم مشتق كردم، زيرا من محمودم و او محمّد است.

موسى عرض كرد: پروردگارا، مرا از امّت او قرار بده.

فرمود: يا موسى، أنت من اُمّته إذا عرفته وعرفت منزلته ومنزلة أهل بيته، إنّ‌مثله ومثل أهل بيته فيمن خلقت كمثل الفردوس في الجنان، لاينتثر ورقها ولايتغيّر طعمها.

اى موسى، اگر او و مقام و مرتبه اش را و نيز مرتبه و مقام اهل بيتش را بشناسى تو از امّت او خواهى بود. مثَل او و مثل اهل بيت او در ميان مخلوقات من، مثل فردوس در ميان بهشت است، برگهاى آن نمى ريزد و طعم آن تغيير نمى كند (همواره ثابتند و هيچگاه دچار لغزش وانحراف نمى شوند).

كسى كه آنها را بشناسد و به حقّ آنها معرفت داشته باشد در مواضع جهل و نادانى براى او علم و دانش و درجاى ظلمت و تاريكى برايش نور و روشنائى قرار مى دهم، قبل از اينكه مرا بخواند او را اجابت كنم و قبل از اينكه ازمن درخواست كند به او عطا كنم.

اى موسى، وقتى ديدى فقر و تنگدستى به تو روى آورده، بگو: مرحبا به علامت بندگان صالح، و وقتى ديدى مال و ثروت به تو روى آورده،

بگو: اين بر اثر گناهى است كه عقوبت آن پيشى گرفته است.

اى موسى، دنيا مكان عقوبت است، آدم را در آن عقوبت كردم و وقتى خطا كرد كيفر دادم. دنيا و آنچه در آن‌است جز آنچه را كه براى من باشد و به من مربوط باشد مورد لعن خود قرار دادم.

اى موسى، بندگان صالح در دنيا به مقدار معرفت و شناختى كه نسبت به آن داشتند زهد ورزيدند و بى رغبتى به آن نشان دادند، و ديگران به اندازه جهالت و نادانى ايشان نسبت به آن، ميل و رغبت به آن پيدا كردند، و هيچ يك‌از مخلوقاتم آن را بزرگ نشمرد و من چشم او را به آن روشن كنم، و هيچ كس آن را كوچك نشمرد مگر اينكه او را ازآن بهره مند كردم.

سپس امام صادق عليه السلام فرمود:

اگر مى توانيد كارى كنيد كه شما را نشناسند آن كار را انجام دهيد، و ضررى نمى كنيد اگر مردم شما را مدح و ثنا نكنند، و براى شما هيچ اشكالى ندارد مردم شما را سرزنش كنند در حالى كه نزد خداوند مورد مدح و ستايش قرارگيريد. همانا اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است:

لا خير في الدنيا إلاّ لأحد رجلين: رجل يزداد كلّ يوم إحساناً، ورجل يتدارك منيته بالتوبة، وأنّى له بالتوبة، واللَّه لو سجد حتّى ينقطع عنقه ما قبل اللَّه منه إلّا بولايتنا أهل البيت.

خيرى در دنيا جز براى دو نفر نيست: يكى آنكه هر روز احسان جديدى به خوبى هايش زياد كند، و يكى آنكه گذشته اش را با توبه جبران كند، و كجا مى تواند توبه كند؟ بخدا قسم اگر سجده كند بحدّى كه گردنش جدا گردد خداوند از او نمى پذيرد مگر ولايت ما اهل بيت را داشته باشد.

آگاه باشيد، كسى كه حق ما را بشناسد و اميد پاداش و ثواب در مورد ما داشته باشد به مقدار خوراكش - پنج سير- در هر روز، و آنچه عورت او را بپوشاند و سرّ او را پنهان كند (كنايه از خانه اى كه سقف داشته باشد) خشنود باشد، وايشان با اين وصف خائف و مضطرب باشند.(1)


1) تفسير قمى: 243/1، معانى الأخبار: 20، امالى صدوق: 764 ح 2 مجلس 95، الكافى: 456/2 ح 15،المحاسن: 224/1 ح 142، تحف العقول: 490، جواهر السنيّة: 59 و 286. بحار الأنوار: 338/13 ح 14، و آن‌را در ج: 267/26 ح 1 به نقل از تفسير قمى و معانى الأخبار، و در ج: 360/16 ح 60 به نقل از معانى الأخبار- تا اين فرمايش امام عليه السلام «به او عطا مى كنم پيش از آنكه از من درخواست كند» - نقل كرده است.

مؤلّف رحمه الله گويد: فيض قدس سره اين روايت را نقل كرده و در آخر روايت اين اضافه را آورده است:

دوست دارند كه بهره و نصيب آنها از دنيا اين مقدار باشد، و خداى تبارك و تعالى آنها را در قرآن چنين توصيف نموده است:

«الَّذينَ يُؤْتوُن ما آتوُا وَقُلُوبُهم وَجِلَة»(1)«آنانكه آنچه وظيفه بندگى است بجاى آورده و باز دلهايشان ترسناك است».

آن عملى را كه آورده اند و انجام داده اند چيست؟

فرمود: اطاعت پروردگار با محبّت و ولايت، و ترسانند از آنكه پذيرفته نشود، و بخدا قسم ترس آنها ترس از اين نيست كه آيا راه صحيح پيموده اند يا نه؟ بلكه ترس آنها از اين است كه مبادا در محبّت و اطاعت ما كوتاهى كرده باشند.

سپس فرمود: اگر مى توانى از خانه ات خارج نشوى، خارج نشو، زيرا وقتى بيرون رفتى بر تو واجب مى شود غيبت نكنى، دروغ نگوئى، حسد نورزى، سستى و تنبلى نكنى، خودنمائى و ظاهرفريبى نكنى، و به مردم خدعه ونيرنگ نزنى.

بعد فرمود: بهترين عبادتگاه مسلمان خانه او است، در آن مى تواند چشم، زبان، تمايلات و اعضاء شهوانى خودرا حفظ كند.

كسى كه در دل به نعمت خدا پى ببرد و آن را بشناسد سزاوار زيادى نعمت از طرف پروردگار مى‌گردد قبل ازآنكه شكر آن نعمت را بر زبان جارى كند، و كسى كه خود را از ديگرى برتر بپندارد از متكبّرين است.

عرض كرد: فضل و برترى خود را در عافيتى كه نصيب او شده مى بيند، زيرا او را در حال ارتكاب معاصى مشاهده مى كند.

فرمود: هيهات، چه بسا گناه او را خدا بيامرزد و تو را براى حساب نگهداشته باشند، آيا قصّه ساحران موسى را نخوانده اى؟


1) سوره مؤمنون، آيه 60.

سپس فرمود: چه بسيارند اشخاصى كه بخاطر نعمتى كه پروردگار به آنها عنايت كرده دچار غفلت و غرور شده اند، و چه بسيارند كسانى كه به خاطر پوشش الهى غافلگير شده اند، و چه بسيارند كسانى كه ثنا و مدح مردم آنها رادچار عجب كرد. سپس فرمود:

إنّي لأرجو النجاة لمن عرف حقّنا من هذه الاُمّة إلاّ لأحد ثلاثة: صاحب سلطان جائر وصاحب هوى فاسد، والفاسق المعلن.

من اميد نجات دارم براى كسانى از اين امّت كه حقّ ما را مى شناسند مگر براى سه طايفه: آنها كه سلطنت ظالمانه دارند، و آنها كه داراى هواها و خواهشهاى فاسدند، و كسى كه علنى‌و آشكارا زشتيها را مرتكب مى شود.

سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «قُلْ إنْ كُنْتُم تُحِبُّونَ اللَّه فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُم اللَّه»(1)«بگواگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست داشته باشد».

بعد فرمود: اى حفص، محبّت و دوستى برتر از خوف و ترس است. سپس فرمود: واللَّه ما أحبّ اللَّه من‌أحبّ الدنيا ووالى غيرنا، ومن عرف حقّنا وأحبّنا فقد أحبّ اللَّه تبارك وتعالى.

به خدا قسم ؛ كسى كه محبّت دنيا داشته و ولايت غير ما را بپذيرد دوستى خدا را نخواهد داشت، و كسى كه حقّ ما را شناخته و ما را دوست داشته باشد خداى تبارك و تعالى رادوست دارد.

در اين هنگام شخصى گريه كرد، حضرت فرمود: آيا گريه مى كنى؟ اهل آسمان و زمين اگر همگى ناله و زارى كنند در پيشگاه پروردگار كه ترا از آتش نجات دهند و داخل بهشت كنند شفاعت آنها در مورد تو پذيرفته نمى شود.

سپس فرمود: اى حفص، همواره بدنبال باش و خودت را در رأس امور قرار نده (به دنبال رياست طلبى نباش).

اى حفص، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است: كسى كه از خدا ترسيد، زبان او از كار افتاد.


1) سوره آل عمران، آيه 31.

بعد فرمود: حضرت موسى بن عمران عليه السلام روزى اصحابش را موعظه مى فرمود يكى از آنها برخاست و پيراهن خود را شكافت، پروردگار متعال به حضرت موسى پيغام فرستاد: به اين بنده ما بگو: پيراهن خود را نشكافد قلب خودرا براى ما باز كند (تا گفتار ما و مواعظ ما در آن جاى بگيرد).

سپس فرمود: موسى بن عمران عليه السلام از كنار يكى از اصحابش گذشت و او در سجده بود، بعد از انجام كارش برگشت و هنوز او در حال سجده بود، فرمود: اگر حاجت تو در دست من بود آن را برآورده مى كردم. از طرف پروردگاربه او خطاب شد:

يا موسى، لو سجد حتّى ينقطع عنقه ما قبلته حتّى يتحوّل عمّا أكره إلى ما أحبّ. اى موسى، اگر سجده اش را بقدرى طولانى كند كه گردنش جدا گردد او را نمى پذيرم تا فكر و قلبش را از آنچه مورد اكراه و ناخشنودى من است به آنچه آن را دوست دارم تغيير دهد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

4 ـ در كتاب «تفسير امام عسكرى عليه السلام» از آن حضرت نقل شده است كه فرمود:

جبرئيل محضر رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد در حالى كه آن حضرت عباى سفيدرنگ كوفى را بر روى خود و اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن و حسين: كشيده بود و مى فرمود:

اللهمّ هؤلاء أهلي، أنا حرب لمن حاربهم، وسلم لمن سالمهم.

بار پروردگارا ؛ اينها اهل بيت من هستند، جنگ با آنها جنگ با من و صلح و سازش با آنها سازش با من است.

جبرئيل عرض كرد: اى رسول خدا ؛ مرا هم از خودتان قرار دهيد. فرمود: تو از ما هستى.

عرض كرد: اجازه مى فرمائيد عبا را كنار زده و داخل شوم؟ فرمود: بلى. جبرئيل در آن عبا وارد شد و سپس خارج گرديد و به سوى آسمان به طرف ملكوت اعلى كه جايگاه فرشتگان است بالا رفت در حالي كه به


1) الوافى: 265/26 ح 1، به نقل از كافى: 128/8 ح 98.

زيبائى ودرخشندگى او افزوده شده بود.

فرشتگان عرض كردند: با جمالى نورانى تر از سابق كه از نزد ما رفتى برگشته اى؟

فرمود: چگونه اين طور نباشد در حالي كه شرافت يافتم به اينكه از آل محمّد و اهل بيت او قرار داده شدم. فرشتگان در ملكوت آسمانها و حجابها و كرسى و عرش گفتند: اين شرف سزاوار تو است كه همان طور كه گفتى بوده باشى.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

5 - در كتاب «محاسن» آمده است: زنى از طايفه جنّ نزد رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم رسيده و به آن حضرت ايمان آورد و اسلام نيكوئى پيدا كرد، در هر هفته يك بار خدمت حضرت شرفياب مى شد، مدّت چهل روز گذشت كه آنجا ديده نشد و سپس حضور يافت. حضرت از علّت تأخير او سئوال فرمود.

عرض كرد: اى رسول خدا ؛ به دريائى كه احاطه بر اين دنيا داردبراى انجام كارى رفته بودم، بر ساحل آن دريا سنگ سبز بزرگى ديدم كه بر روى آن شخصى نشسته بود، دو دستش را براى دعا بالا برده بود ومى گفت:

اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمّد وعليّ وفاطمة والحسن والحسين عليهم السلام إلّا ماغفرت لي.

خداوندا ! ترا به حقّ محمّد، على، فاطمه، حسن و حسين قسم مى دهم كه مرا بيامرزى.

از او سئوال كردم: تو كيستى؟ گفت: من ابليس ام.

گفتم: اينها را كه نام بردى از كجا مى شناسى؟ گفت: پروردگارم را برروى زمين فلان مقدار سال و در آسمان فلان مقدار سال عبادت كردم، درآسمان ستون و پايه اى را نديدم مگر اينكه بر آن نوشته شده بود:


1) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 376 ح 261، بحار الأنوار: 261/17 و 262، و 343/26 ح 15.

لا إله إلاّ اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أميرالمؤمنين، أيّدته به.

خدائى جز خداى يگانه نيست، محمّد فرستاده پروردگار است، على امير و فرمانرواى مؤمنان است، پيغمبرم را به او تأييد و يارى نمودم.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: اين روايت در كتاب «خصال» با كمى تفاوت از امام صادق عليه السلام نقل شده و قسمت آخر روايت چنين است:

خداوندا ! وقتى به قسمى كه درباره من خورده اى جامه عمل پوشيدى و مرا در جهنّم داخل كردى، از تو درخواست مى كنم به حقّ محمّد، على، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) مرا از آن رهائى بخشيده و با آنها محشور فرمائى.

به او گفتم: اى حارث (نام ابليس است) اين نام‌هائى كه خدا را به آنها خواندى چيست؟

به من گفت: هفت هزار سال قبل از آفرينش آدم بر ساق عرش الهى اين نام‌ها را ديدم، دانستم اينها عزيزترين آفريده خدايند و نزد او گرامى هستند لذا به حقّ آنها از خدا مسألت مى نمايم.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

واللَّه لو أقسم أهل الأرض بهذه الأسماء لأجابهم،

بخدا قسم اگر اهل زمين خدا رابه اين نامها قسم دهند و دعا كنند خدا آنها را اجابت فرمايد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

6 - در كتاب «مصباح الأنوار» از مفضّل نقل كرده است كه گفت: روزى خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم، آن حضرت به من فرمود:

اى مفضّل ! آيا محمّد، على، فاطمه، حسن و حسين: را آن طور كه بايد شناخته اى، و به حقيقت معرفت آنها رسيده اى؟

عرض كردم: اى سرور من، حقيقت معرفت آنها چگونه است؟ فرمود:

يا مفضّل ! من عرفهم كنه معرفتهم كان مؤمناً في السنام الأعلى.

اى مفضّل ! هر كه آنها را به حقيقت معرفت بشناسد مؤمن است و در


1) المحاسن: 273 ح 98، بحار الأنوار: 166/39 ح 6 و 216/63 ح 51.

2) الخصال: 639/2 ضمن ح 13، بحار الأنوار: 13/27 ح 1 و 80/63 ح 35، كشف الغمّة: 466/1.

درجات بالاى‌ايمان قرار دارد.

مفضّل مى گويد: عرض كردم: اى سرور من، آن را به من بشناسان.

فرمود: يا مفضّل ! تعلم أنّهم علموا ما خلق اللَّه عزّوجلّ وذرأه وبرأه، وأنّهم كلمة التقوى، وخزّان السماوات والأرضين والجبال والرمال والبحار، وعلموا كَم‌في السماء من نجم وملك، ووزن الجبال وكيل ماء البحار وأنهارها وعيونها؛ وماتسقط من ورقة إلّا علموها، ولا حبّة في ظلمات الأرض ولا رطب ولا يابس إلّافي كتاب مبين وهو في علمهم وقد علموا ذلك.

اى مفضّل ! بدانى آنها آنچه را كه خداوند آفريده و از عدم و نيستى به وجود آورده است مى دانند، آنها مظهر تقوا و خزانه دار آسمانها و زمين‌ها و كوهها و صحراها و درياها هستند، و مى دانند چه مقدار ستاره و چه اندازه فرشته در آسمان است، وزن كوه‌ها و اندازه آب درياها و رودخانه ها و چشمه ها را مى دانند، هر برگى از درختى مى افتد آن را خبر دارند، هر دانه اى كه در تاريكى هاى زمين قرار گرفته آن را مى دانند، و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتاب مبين يعنى در علم آنها نقش بسته و آن را مى دانند.

عرض كردم: اى سرور من ؛ آن را فهميدم و اقرار كرده و به آن ايمان آوردم.

حضرت فرمود: بلى درست گفتى اى مفضّل، اى بزرگوار، اى نعمت داده شده و اى پاكمرد، پاك شدى و بهشت براى تو و ديگر اشخاصى كه چنين ايمانى داشته باشند گوارا باد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

7 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از امام باقر عليه السلام و آن حضرت از پدربزرگوارش، از جدّش: نقل كرده است كه رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

من أراد التوسّل إليّ وأن تكون له عندي يد ينتقع بها يوم القيامة، فليصل أهل بيتي، ويدخل السرور عليهم.(2)


1) مصباح الأنوار: 237، بحار الأنوار: 116/26 ح 22، تفسير برهان: 7/4 ح 8 .

2) امالى صدوق: 461 ح5 مجلس 60، بحار الأنوار: 227/26 ح 1.

هر كه مى خواهد به من تقرّب پيدا كند و حقّى بر من داشته باشد كه فرداى قيامت از آن بهره مند شود بايد به اهل بيت من احسان كند و سبب خشنودى آنها را فراهم آورد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

8 - برقى رحمه الله در كتاب «محاسن» از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه فرمود:

هنگامى كه قيامت فرا رسد خداوند تمام مخلوقاتش را از ابتداى خلقت تا انتهاى آن در محلّى جمع كند، ندا كننده اى در آن هنگام فرياد برآورد: هر كس بر رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم حقّى دارد بپا خيزد، پس عدّه اى از جا برخيزند، از آنها سئوال شود: حقّ شما بر پيامبر چيست؟

در جواب مى گويند: كنّا نصل أهل بيته من بعده.

ما بعد از آن حضرت به اهل بيت او احسان مى كرديم.

به آنها گفته شود: اذهبوا فطوفوا في الناس فمن كانت له عندكم يد فخذوا بيده فأدخلوه الجنّة.

برويد و در ميان مردم بگرديد هر كس به شما لطفى كرده و نعمتى بخشيده دست او راگرفته وارد بهشت كنيد.(1)

در روايت ديگرى از آن حضرت نقل شده است كه فرمود:

من اصطنع إلى أحد من أهل بيتي يداً اُكافيه يوم القيامة.(2)

هر كس به يكى از اهل بيت من نعمتى بخشيده و احسانى كرده فرداى قيامت من او راپاداش خواهم داد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

9 - در كتاب «تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام» آن حضرت در ضمن روايتى طولانى كه مربوط به گرفتن ميثاق پروردگار از بندگانش مى باشد فرمايش خداوند تبارك و تعالى را نقل مى كند كه فرمود:

يا آدم! لو أحبّ رجل من الكفّار أو جميعهم رجلاً من آل محمّد


1) المحاسن: 47 ح 109، وسائل الشيعة: 558/11 ح 9، بحار الأنوار: 228/26 ح 4 به نقل از تفسير قمى.

2) المحاسن: 48 ح 111، بحار الأنوار: 228/26 ح 6.

وأصحابه الخيّرين، لكافأه اللَّه عن ذلك بأن يختم له بالتوبة والإيمان ثمّ يدخله اللَّه الجنّة.

اى آدم ! اگر يكى از كفّار يا تمامى كافران يكى از اهل بيت پيغمبر و اصحاب خوب آن حضرت را دوست داشته باشد خداوند اين عملش را جبران مى كند به اينكه سرانجام توفيق توبه كردن و ايمان آوردن به او عنايت مى كند، و سپس او را به بهشت خود وارد مى كند.(1)

خداوند بر هر يك از دوستان محمّد و آل محمّد و اصحاب آن بزرگوار رحمتى سرازير مى كند كه اگر به تعداد خلائق پروردگار از ابتداى آفرينش تا آخر روزگار تقسيم شود و همگى آنها كافر باشند تمام آنها را كفايت مى كند و به سرانجام نيكو كه ايمان به خداوند است مى كشاند تا اينكه بسبب آن سزاوار بهشت گردند.

ولو أنّ رجلاً يبغض آل محمّد وأصحابه الخيّرين أو واحداً منهم، لعذّبه اللَّه عذاباً لو قسّم على مثل عدد ما خلق اللَّه لأهلكهم اللَّه أجمعين.

و اگر شخصى با اهل بيت پيغمبر و اصحاب خوب او يا يكى از آنها دشمنى كند خداوند او را مبتلا به عذابى كند كه اگر بر همه آفريدگان تقسيم شود تمام آنها هلاك خواهند شد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

10 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «خصال» از حضرت رضا عليه السلام، از پدران بزرگوارش: نقل كرده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

أربعة أنا الشفيع لهم يوم القيامة ولو آتوني بذنوب أهل الأرض: المعين لأهل بيتي، والقاضي لهم حوائجهم عند ما اضطرّوا إليه، والمحبّ لهم بقلبه ولسانه، والدافع عنهم بيده.


1) در حديث ديگرى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است: «ولو أحبّه الكفّار أجمعون لأثابهم اللَّه عن محبّته بالخاتمة المحمودة، بأن يوفّقهم للإيمان ثمّ يدخلهم الجنّة برحمته» اگر كافران همگى او را دوست داشته باشند خداوند به خاطر آن محبّت، پايان كار آنها را نيكو و پسنديده قرار مى‌دهد به اينكه ايشان را توفيق مى دهد كه ايمان آورند، سپس آنها را به رحمت خود وارد بهشت مى گرداند. «تفسير امام عسكرى عليه السلام: 20».

2) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 392 ضمن ح 267، بحار الأنوار: 331/26 ضمن ح 12.

فرداى قيامت براى چهار گروه شفاعت خواهم كرد گرچه با گناهان اهل زمين بر من وارد شوند: آنان كه به اهل بيت من كمك كرده اند، و كسانى كه هنگام احتياج حوائج آنها را برآورده كرده اند، و آنها كه به قلب و زبان خود با اهل بيت من دوستى كرده اند، و كسانى كه از ايشان با نيروى خود دفاع نموده و آنها را حمايت كرده اند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

11 - اربلى رحمه الله در كتاب «كشف الغمّه» از مسند احمد بن حنبل، از ابن مسعود نقل كرده كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

حبّ آل محمّد يوماً خير من عبادة سنة، ومن مات عليه دخل الجنّة.(2)

يك روز دوستى آل محمّد: از يك سال عبادت بهتر است و هر كه با دوستى آل محمّد: از دنيا رود وارد بهشت مى شود.

و در همان كتاب از ابو هريره نقل كرده است كه رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

خيركم [منّي] خيركم لأهلي.(3)

بهترين شما نزد من كسى است كه نسبت به اهل بيت من بهتر باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

12- راوندى رحمه الله در كتاب «نوادر» از امام صادق عليه السلام، از پدرانش: نقل كرده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

أثبتكم على الصراط أشدّكم حبّاً لأهل بيتي ولأصحابي.(4)

ثابت‌ترين شما بر صراط (5)كسى است كه محبّت و دوستى او به اهل بيت من شديدتر وبيشتر باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الخصال: 196/1 ح 1، صحيفة الرضا عليه السلام: 2، بحار الأنوار: 225/96 ح 24، عيون اخبار الرضا عليه السلام: 253/1، امالى طوسى: 376/1، بحار الأنوار: 220/96 ح 10، بشارة المصطفى: 17 (با اندكى اختلاف)، بحار الأنوار:123/68 ح 51 و ص 135 ح 70.

2) . كشف الغمّة: 137/1، بحار الأنوار: 104/27 ح 72 و 73.

3) . كشف الغمّة: 137/1، بحار الأنوار: 104/27 ح 72 و 73.

4) نوادر راوندى: 15، بحار الأنوار: 133/27 ح 128، و آن را در ج: 169/8 ح 16 و 158/27 ح5 به نقل از فضائل الشيعة: 5 نقل كرده است.

5) پلى كه بر روى جهنّم كشيده شده و بايد از آن عبور كنند.

13 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «خصال» از امام باقر عليه السلام، از پدرانش:، از امام حسين عليه السلام نقل كرده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

حبّي وحبّ أهل بيتي نافع في سبعة مواطن، أهوالهنّ عظيمة: عند الوفاة، وفي القبر، وعند النشور، وعند الكتاب، وعند الحساب، وعند الميزان وعندالصراط.(1)

محبّت من و اهل بيت من در هفت جايگاه كه ترس و وحشت آن زياد است سود مى بخشد: هنگام مرگ، در ميان گور، وقت رستاخيز، زمانى كه نامه اعمال را بدست آدمى مى دهند، هنگام محاسبه اعمال، وقت سنجش كارهاى خوب و بد، و زمان عبور از صراط.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

14 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار» از ابن عبّاس نقل كرده است كه فرمود: بر درب‌هاى بهشت نوشته شده است:

«لا إله إلاّ اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ وليّ اللَّه، فاطمة خيرة اللَّه، الحسن والحسين صفوة اللَّه، على محبّيهم رحمة اللَّه، وعلى مبغضيهم لعنة اللَّه».

«خدائى جز خداى يگانه نيست، محمّد فرستاده خداست، على صاحب ولايت از طرف خداست، فاطمه انتخاب شده خداوند است، حسن و حسين برگزيدگان خدا هستند، رحمت خدا شامل حال دوستان ايشان، و لعنت خدا بر دشمنانشان باد».(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

15 - ابن شهر آشوب رحمه الله از رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل مى كند كه فرمود:

اى اباذر ! هنگامى كه در آسمان‌ها سير داده شدم، فرشته اى را ديدم كه بر تختى از نور نشسته و بر روى سرش‌تاجى از نور بود، يكى از دو پاى او در طرف مشرق و ديگرى در طرف مغرب بود، در مقابل او تخته اى بود كه به اونگاه مى كرد و تمام دنيا پيش روى او و مخلوقات بين دو


1) الخصال: 360/2 ح 49، بحار الأنوار: 158/27 ح 3، بشارة المصطفى: 17.

2) مشارق انوار اليقين: 118.

زانوى او و دو دستش به مشرق و مغرب مى رسيد.

گفتم: اى جبرئيل، اين كداميك از فرشتگان است؟ در ميان ملائكه پروردگارم بزرگتر از اين مخلوقى نديده ام.

عرض كرد: اين ملك الموت عزرائيل است، نزديك شو و بر او سلام كن، به او نزديك شدم و گفتم: سلام بر تواى دوست من، اى ملك الموت.

عرض كرد: وعليك السلام يا أحمد، ما فعل ابن عمّك عليّ بن أبي طالب عليه السلام؟ درود و سلام بر شما اى احمد، از پسر عمويت على عليه السلام چه خبر؟ او چه مى كند؟

گفتم: آيا پسر عموى مرا مى شناسى؟ عرض كرد:

وكيف لا أعرفه، فإنّ اللَّه جلّ جلاله وكّلني بقبض أرواح الخلائق، ماخلا روحك وروح عليّ بن أبي طالب عليه السلام، فإنّ اللَّه يتوفّاهما بمشيّته.

چگونه او را نشناسم در حالى كه خداوند تبارك و تعالى مرا مأمور گرفتن ارواح همه بندگانش جز روح شما و روح على بن ابى طالب عليه السلام نموده است؟ اين دو روح مقدّس را خداوند به مشيّت خود خواهد گرفت.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

16 - از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در تفسير آيه شريفه «قُلْ لا أسْألُكُم عَلَيْه أجْراً إلَّاالمَوَدَّة فِي القُرْبى»(2)«بگو از شما اجرت و پاداشى جز مودّت و دوستى اهل بيتم را درخواست نمى كنم»، روايت شده است كه فرمود:

من در قيامت براى چهار طايفه شفاعت مى كنم گرچه با گناه اهل دنيا وارد محشر شوند:

رجل نصر ذرّيّتي، ورجل بذل ماله لذرّيّتي عند الضيق، ورجل أحبّ ذرّيّتي باللسان والقلب، ورجل سعى في حوائج ذرّيّتي إذ طردوا أو شردوا.


1) المناقب: 236/2، مدينة المعاجز: 53/3 ح 717، بحار الأنوار: 99/39 ضمن ح 10، و آن را در ج: 137/38 ح97 به نقل از كتاب الروضة: 32 (با كمى اختلاف) نقل كرده است.

2) سوره شورى، آيه 23.

آن كس كه ذريّه و فرزندان مرا يارى كند، كسى كه مال خود را به ذريّه من در حال تنگدستى ببخشد، كسى كه با ذريّه و اولاد من با زبان و قلب خود دوستى كند، و كسى كه حاجت فرزندان مرا به هنگام پراكندگى و آوارگى آنها برآورده نمايد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

17 - شيخ صدوق قدس سره از ابوذر رحمه الله نقل كرده است كه گفت: از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود:

اسرافيل بر جبرائيل مباهات كرد و گفت: من از تو بهتر هستم.

جبرائيل گفت: چگونه و به چه دليل تو از من بهترى؟

گفت: به خاطر اينكه من يكى از هشت فرشته اى هستم كه عرش الهى را بدوش دارند، و من مأمور دميدن در صور هستم، و من نزديك‌ترين فرشته به درگاه ربوبى ام.

جبرئيل گفت: من از تو بهترم.

اسرافيل گفت: چگونه و به چه علّت تو از من بهترى؟

گفت: به خاطر اينكه من امين پروردگار بر وحى، و فرستاده او بسوى انبياء و رسولانم، امر خسوف (ماه گرفتگى) و غرق كردن اشياء به دست من است، و خداوند امّت‌هائى را كه بخواهد هلاك كند به دست من هلاك ونابود مى كند.

بعد فرمود: اين دو نزاع خود را به پيشگاه الهى عرضه داشتند، خداوند به آنها خطاب كرد و فرمود: ساكت باشيد و مباهات نكنيد، به عزّت و جلالم قسم كسى را آفريده ام كه از شما بهتر است.

عرض كردند: آيا مخلوقى بهتر از ما آفريده اى در حاليكه ما از نور آفريده شده ايم؟

فرمود: بلى، آنگاه به حجاب قدرت فرمان داد كه ظاهر شود، وقتى آشكار شد ديدند كه بر ساق عرش نوشته شده است:

لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، وعليّ وفاطمة والحسن والحسين خير خلق اللَّه.

«خدائى جز خداى يگانه نيست، محمّد فرستاده خداست،


1) اين حديث در ص 90 ح 10 (با كمى اختلاف) ذكر شد.

على، فاطمه، حسن و حسين بهترين مخلوقات پروردگار هستند».

جبرئيل عرض كرد: يا ربّ؛ أسألك بحقّهم عليك أن تجعلني خادمهم. «خداوندا ! ازتو درخواست مى كنم بحقّ اين بزرگواران كه مرا خدمتگزار ايشان قرار دهى»، و خداوند آن را پذيرفت، پس جبرئيل از اهل بيت قرار گرفت و او خادم و خدمتگزار ما مى باشد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

18 - سيّد شرف الدين رحمه الله در كتاب «تأويل الآيات الظاهرة في العترة الطاهرة» حديثى بسيار جالب و دقيق از امام عالم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:

خداوند تبارك و تعالى نور حبيب خود محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را از نورى آفريد كه آن را از نور عظمت و جلال خودشكافته و آن همان نور الهى است كه در طور سينا براى حضرت موسى بن عمران ظاهر شد و درخشيد و او توان‌ديدنش را نداشت، پس فريادى كشيد و بر روى زمين بيهوش افتاد.

هنگامى كه خداوند تبارك و تعالى اراده فرمود محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را بيافريند آن نور را دو بخش كرد، از بخش اوّل محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و از بخش دوّم علىّ بن ابى طالب عليه السلام را آفريد، و غير اين دو بزرگوار را از آن نور نيافريده است.

با دست قدرت خود آن دو را آفريد، و از نفس خود در آن دو دميد و صورت آنها را تصوير نمود و آنها را امثال خودقرار داد.

آن دو گواهان او بر آفرينش، و جانشينان او در ميان خلائق، و چشم بيناى او بر مخلوقات، و زبان گوياى او درميان مردمند، علم خود را در وجود آنها وديعه نهاد و قدرت بيان به آنها آموخت، بر غيب و پنهانى و اسرار خود آنها راآگاه ساخت، يكى از آن دو را نفس خود و ديگرى را روح خود قرار داد، آن دو را مؤيّد يكديگر ساخت بگونه اى كه يكى بدون ديگرى مقاومت و استوارى ندارد.

ظاهرهما بشريّة وباطنهما لاهوتيّة، ظهرا للخلق على هياكل الناسوتيّة، حتّى يطيقوا رؤيتهما.


1) بحار الأنوار: 344/26 ح17 به نقل از تأويل الآيات: 834/2 ح7، و ج: 364/16 ح 68 به نقل از ارشاد القلوب: 295/2، مدينة المعاجز: 394/2.

ظاهر آن دو به بشر و باطنشان به خدا منسوب و مربوط است، در ميان مردم به شكل مردمان اين عالم ظاهر شدند تا تحمّل ديدن آنها را داشته باشند.

و اين فرمايش خداوند است كه فرمود: «وَلَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُون»(1)«و همان لباسى كه مردمان پوشند بر آنان بپوشانيم».

فهما مقاما ربّ العالمين، وحجابا خالق الخلائق أجمعين، بهما فتح بدء الخلائق، وبهما يختم الملك والمقادير.

آن دو جانشينان پروردگار و حجاب خداوند يكتا مى باشند، آفرينش را با آنها آغاز كرده و هستى و مقدّرات را به آنها پايان بخشد.

سپس فاطمه عليها السلام را از نور محمّد صلى الله عليه وآله وسلم آفريد همان طور كه نور محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را از نور خود اقتباس كرد، و از نور فاطمه و على عليهما السلام، حسن و حسين عليهما السلام را آفريد مثل نورى كه از چراغها مى توان اقتباس كرد.

اينها از نور آفريده شده اند و از نسلى به نسل ديگر و از صلب پدرى به پدر ديگر، و از رحم مادرى به مادر ديگرمنتقل شده اند، نه اينكه از آب گنديده و نطفه پست نجس باشند بلكه نورى هستند كه از صلب‌هاى پاك به رحم هاى پاكيزه منتقل شده اند، به خاطر اينكه ايشان برگزيده برگزيدگان و جوهر جواهرند.

اصطفاهم لنفسه، [وجعلهم خزّان علمه، وبلغاء إلى خلقه، أقامهم مقام نفسه] لأنّه لايرى ولايدرك ولاتعرف كيفيّته ولا اينيّته.

آنها را براى خود انتخاب كرده و برگزيده و خزانه دار علم و دانش خود و ابلاغ كننده پيغام خود به خلق قرار داده، آنها را به جاى خود نشانده، زيرا او ديده نمى شود و درك نمى گردد، و چگونگى و مكان براى او شناخته نمى شود.

فهؤلاء الناطقون المبلّغون عنه، المتصرّفون في امره ونهيه، فبهم يظهر قدرته، ومنهم ترى آياته ومعجزاته، وبهم ومنهم عرّف عباده نفسه، وبهم يطاع أمره.

اينها از طرف او سخن مى گويند و پيام او را مى رسانند، و دستورات و


1) سوره انعام، آيه 9.

نواهى او را بازگو مى كنند، پس به سبب آنها خداوند قدرت خود را آشكار كرد و نشانه ها و معجزاتش را نشان داد، و بندگانش را با خود آشنا نمود، و توسّط ايشان فرمان او اطاعت مى شود.

ولولاهم ما عرف اللَّه ولايدرى كيف يعبد الرحمان، و اگر ايشان نبودند خداوند شناخته نمى شد و فهميده نمى شد كه چگونه او را عبادت كنند، و خداوند است كه امر خود را آنطور كه بخواهد اجرا مى كند، «لايُسْئَلُ عَمّا يَفْعَل وَهُمْ يُسْئَلُون»(1)«از آنچه او انجام مى دهد سئوال نمى شود و مردمند كه بازخواست مى شوند و از آنها سئوال مى شود».(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

19 - در كتاب «محتضر» از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده است كه آن حضرت فرمود:

• در معراج و سيرى كه در ملكوت آسمان‌ها داشتم - فرشته اى نزد من آمد و عرض كرد: اى محمّد ! از آنها كه قبل از تو به رسالت رسيده اند سئوال كن بر چه عقيده اى مبعوث شده اند؟

گفتم: اى پيامبران و اى فرستاده شدگان ؛ شما قبل از من بر چه عقيده اى به رسالت برانگيخته شديد؟ عرض كردند:

على ولايتك وولاية عليّ بن أبي‌طالب عليه السلام.

بر ولايت تو و ولايت علىّ بن ابيطالب عليه السلام.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

20 - در كتاب «تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام» در تفسير آيه شريفه «مالِكِ يَوْم الدين» از آن حضرت نقل مى كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

مراد از يوم الدين روز حساب است كه به حساب مردمان رسيدگى مى شود.

بعد فرمود: از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه فرمود: آيا به شما از باهوش ترين افراد و احمق ترين اشخاص خبر دهم؟


1) سوره انبياء، آيه 23.

2) بحار الأنوار: 28/35 ح 24، تفسير برهان: 193/3 ح 7، به نقل از تأويل الآيات: 397/1 ح 27.

3) المحتضر: 125، بحار الأنوار: 307/26 ح 70، تأويل الآيات: 562/2 ح 29، بحار الأنوار: 154/36 ح 134،تفسير برهان: 147/4 ح 3.

گفتند: بفرمائيد اى رسول خدا. فرمود:

أكيس الكيّسين من حاسب نفسه وعمل لما بعد الموت، وأحمق الحمقاء من اتّبع نفسه هواه، وتمنّى على اللَّه الأمانيّ.

زيرك ترين و باهوش ترين افراد كسى است كه به حساب خود رسيدگى كند و براى عالم بعد از مرگ تلاش و كوشش كند، و احمق ترين احمقان كسى است كه از هواهاى نفسانى خود پيروى كند و دل به آرزوها ببندد و آن را از خدا تقاضا كند.

آنگاه شخصى از امير مؤمنان عليه السلام سئوال كرد: چگونه انسان مى تواند خود را مورد محاسبه قرار دهد و از خود بازجوئى كند؟

آن حضرت فرمود: هنگامى كه صبح را به شب رسانيد به خودش مراجعه كند و خطاب به نفس كرده بگويد: اى نفس ؛ روزى كه گذشت برنمى گردد و خداوند از تو سئوال خواهد كرد كه چگونه آن را از دست دادى؟ و چه عملى درآن انجام دادى؟

آيا به ياد خدا بودى و او را سپاس گفتى؟ آيا حقّ برادر مؤمن را ادا كردى، يا غم و غصّه اى از او برطرف نمودى؟ آيا در غياب او آبرويش را نسبت به اهل و عيال و اولادش حفظ كردى؟ آيا بعد از مرگش در مورد بازماندگانش حرمت او را نگهداشتى؟ آيا از غيبت برادر مؤمنى با موقعيّتى كه داشتى جلوگيرى كردى؟ آيا مسلمانى را كمك كردى؟ امروز چه كارى كردى؟ و كارهاى خود را از خاطر بگذراند.

فإن ذكر أنّه جرى منه خير حمد اللَّه عزّوجلّ وكبّره على توفيقه.

وإن ذكر معصية أو تقصيراً استغفر اللَّه عزّوجلّ وعزم على ترك معاودته، ومحا ذلك [عن نفسه] بتجديد الصلاة على محمّد وآله الطيّبين وعرض بيعة أميرالمؤمنين على نفسه وقبولها، وإعادة لعن شانئيه وأعدائه، ودافعيه عن حقوقه.

اگر ديد همه كارهايش خوب بوده سپاس و ستايش پروردگار نمايد كه او را به انجام دادن آنها موفّق نموده است.

و اگر در پرونده عملش نافرمانى و خطا و تقصير مشاهده كرد از خداوند طلب مغفرت كند و تصميم بگيرد دوباره آن گناهان را مرتكب نشود، و اين

گناه را با تكرار صلوات وعرضه كردن ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بر نفس و پذيرش آن، و اظهار لعن و نفرت از دشمنان او - كه حقّش را غصب كرده و او را از مقامش محروم نمودند - از صفحه اعمالش پاك كند.

هنگامى كه چنين كرد خداوند تبارك و تعالى فرمايد: لست اُناقشك في شي‌ء من الذنوب مع‌موالاتك أوليائي ومعاداتك أعدائي.

با ولايتى كه نسبت به اولياء من دارى و برائتى كه از دشمنانم اظهار نمودى در حساب تونسبت به گناهت سخت‌گيرى نخواهم كرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

21 - ابن عبّاس مى گويد: رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

من قال لا إله إلّا اللَّه تفتّحت له أبواب السماء، ومن تلاها بـ«محمّد رسول اللَّه» تهلّل وجه الحقّ سبحانه واستبشر بذلك، ومن تلاها بـ«عليّ وليّ اللَّه» غفراللَّه له ذنوبه ولو كانت بعدد قطر المطر.(2)

هر كس بگويد: «لا إله إلّا اللَّه» درهاى آسمان برايش باز مى شود، و هر كس بعد از آن بگويد: «محمّد رسول اللَّه»، چهره حق تعالى درخشنده و تابان شود(3)

خداوند تبارك و تعالى هيچگاه دچار غصّه و اندوه و ناراحتى نمى شود ولى براى خود اولياء و نمايندگانى آفريده است كه آنها اندوهناك و خشنود مى شوند، خشنودى ايشان را دليل بر خشنودى خود و خشم و غضب ايشان را علامت خشم و غضب خود قرار داده است.

و به آن خشنود گردد، وهر كس بعد از آن «عليّ وليّ اللَّه» بگويد، خداوند متعال او را ببخشد اگر چه گناهانش به تعداد دانه هاى باران باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

22 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «امالى» از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده


1) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 38، بحار الأنوار: 69/70 ح 16.

2) الروضة: 2، بحار الأنوار: 319/38 ح 27.

3) البتّه روشن است كه خداوند جسم نيست، زيرا جسم ؛ مركّب و محدود و داراى ابعاد و اشكال و نيازمند مكان است، و خدا از اين اوصاف منزّه است، از طرف ديگر هيچگاه در ذات مقدّس خداوند تغيير حالت پيدا نمى شود، لذا در اين حديث شريف كه فرموده است: «چهره حق تعالى درخشنده و تابان مى شود و او خشنود مى گردد» ظهور اين حالت‌ها در ذات بى همتاى او غير معقول است، و با استفاده از آيات و روايات ديگر بايد گفت: مركز ظهور آن، وجود مقدسّ معصومين عليهم السلام است كه آنها مظهر صفات حق تعالى و محلّ تجليّات پروردگارند، همان طور كه امام صادق عليه السلام در تفسير آيه 55 سوره زخرف: «فلمّا آسفونا انتقمنا منهم» «چون ما را به خشم آورند از آنان انتقام كشيديم»، فرموده است:

است كه فرمود:

يك نفر يهودى خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم رسيد و در مقابل آن حضرت كه قرار گرفت خيره خيره به ايشان نگاه كرد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود: اى يهودى، چه كارى با من دارى و حاجت تو چيست؟

عرض كرد: مى خواهم سئوال كنم آيا تو برتر هستى يا موسى بن عمران كه خدا با او تكلّم كرده و تورات را بر او نازل نمود و عصا به او مرحمت كرد، و دريا را برايش شكافت، و دستور داد ابرها بر او سايه افكنند؟

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: شايسته نيست كسى از خودش تعريف كند ولى در جواب تو مى گويم:

حضرت آدم وقتى آن خطا را مرتكب شد، براى توبه كردن چنين گفت: «اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمّد وآل محمّد لمّا غفرت لي ».

خداوندا ! از تو مى خواهم كه به حقّ محمّد و آل محمّد گناه مرا بيامرزى، و خدا او را آمرزيد.

وقتى حضرت نوح عليه السلام در ميان كشتى از غرق شدن ترسيد گفت: «اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمّد وآل محمّد لمّا أنجيتني من الغرق»، خداوندا ! از تو درخواست مى كنم به حقّ محمّد وآل محمّد كه مرا از غرق شدن نجات دهى، و خداوند او را نجات داد.

وقتى حضرت ابراهيم عليه السلام به طرف آتش رها شد گفت: «اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمّد وآل محمّد لمّا أنجيّتني منها»، خداوندا ! از تو درخواست مى كنم حقّ محمّد و آل محمّد كه مرا از اين آتش نجات بخشى، و خداوند آتش را بر او سرد و بى آزار قرار داد.

حضرت موسى عليه السلام وقتى عصا را رها كرد و در وجود خود ترسى احساس نمود گفت: «اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمّد وآل محمّد لمّا أمنتني» خداوندا ! از تو درخواست مى كنم به حقّ محمّد وآل محمّد كه مرا ايمن گردانى و از وحشت رها سازى.

خداوند تبارك و تعالى فرمود: «لاتَخَفْ إنَّكَ أنْتَ الأعْلى»(1)«نترس زيرا تو برتر هستى».


1) سوره طه، آيه 68.

اى يهودى ! اگر موسى مرا درك كند و بيابد سپس به من و نبوّت من ايمان نياورد، هرگز ايمانش براى او نفعى ندارد و از نبوّتش سودى نمى برد.

يا يهودي؛ ومن ذرّيّتي المهديّ عليه السلام إذا خرج نزل عيسى بن مريم لنصرته فقدّمه وصلّى خلفه.

اى يهودى ! مهدى از ذريّه و نسل من است كه وقت ظهورش عيسى بن مريم از آسمان براى يارى او حاضر مى شود و هنگام نماز او را مقدّم مى دارد و به او اقتدا مى كند.

و اگر موسى در اين زمان زنده بود چاره‌اى جز متابعت و پيروى از من نداشت.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

23 - ابن بابويه رحمه الله در كتاب «بشارة الشيعه» از امام صادق عليه السلام، از پدربزرگوارش عليه السلام نقل كرده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

أثبتكم قدماً على الصراط أشدّكم حبّاً لأهل بيتي.(2)

هنگام عبور از صراط ؛ قدمهاى كسى استوارتر است كه دوستى او با اهل بيت من بيشترباشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

24 - سيّد بن طاووس رحمه الله در كتاب «طرائف» از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

من شما را بر حوض وارد خواهم كرد و تو اى على ساقى هستى كه به دوستان خود ظرف آب مى دهى، حسن عليه السلام بيگانه ها را از كنار حوض دور مى كند، حسين عليه السلام در آنجا فرمان مى دهد، علىّ بن الحسين عليه السلام آنها را تقسيم مى كند، محمّد بن على عليه السلام پخش مى كند، جعفر بن محمّد عليه السلام پيشوا و راهنماى آنها است، موسى بن جعفر عليه السلام دوستان و دشمنان را شماره كرده منافقين را نابود مى كند.


1) امالى صدوق: 287 ح 4 مجلس 39، الإحتجاج: 54/1، بحار الأنوار: 366/16 ح 72 و 319/26 ح 1، جامع الأخبار: 9، تأويل الآيات: 49/1 ح 23. و جمله اخير در «الإحتجاج» و «بحار الأنوار» نيست.

2) اين حديث در ص 91 ح 12 (با كمى اختلاف) ذكر گرديد.

علىّ بن موسى عليه السلام مؤمنان را زينت بخشيده و آراسته مى گرداند، محمّد بن على عليه السلام اهل بهشت را در جايگاه مخصوص خودشان منزل مى دهد، علىّ بن محمّد عليه السلام آنها را به ازدواج حورالعين درآورده خطبه عقد آنها را مى خواند، حسن بن على عليه السلام چراغ فروزان اهل بهشت است كه از نورش بهره مند مى شوند.

والمهديّ عليه السلام شفيعهم يوم القيامة حيث لايأذن إلّا لمن يشاء ويرضى.

و مهدى عليه السلام در روز قيامت - هنگامى كه اجازه شفاعت كردن جز در مورد آنهائى كه خداوند بخواهد و خشنود باشد داده نمى شود - دوستانش را شفاعت مى كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

25 - ابن شهراشوب رحمه الله از شخصى به نام كليب نقل مى كند كه گفت:

در يكى از شهرهاى هند درختى را ديدم كه گل سرخى داشت و برآن نوشته شده بود: «محمّد رسول اللَّه»، و درختها و سنگ‌هاى زيادى يافت شده كه بر آنها نام مبارك «محمّد صلى الله عليه وآله وسلم» و «على عليه السلام» نوشته شده است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

26 - در كتاب «بستان الواعظين» از محمّد بن ادريس نقل مى كند:

يكى از رهبران مسيحيّت را در مكّه مشاهده كردم كه طواف مى كرد، به او گفتم: چه چيزى باعث شد كه از دين پدرانت روى بگردانى؟

گفت: دين بهترى را جايگزين آن ساختم.

گفتم: چگونه شد كه اسلام آوردى؟

گفت: در ميان دريا بر مركبى سوار شده بودم، ناگهان در وسط دريا آن مركب شكست، به تخته پاره اى چسبيده و بر او قرار گرفتم، امواج دريا مرا به اين طرف و آن طرف مى كشانيد تا آنكه به جزيره‌اى انداخت كه درآن درختان فراوانى بود، بر آنها ميوه هائى بود شيرين‌تر از عسل، و در آنجا


1) بحار الأنوار: 316/26 ح 80.

2) لسان الميزان: 490/4 ح 1558، مدينة المعاجز: 460/2 ح 680.

نهرى جارى بود كه آب گوارائى از آن عبور مى كرد، خدا را بر اين نعمتش سپاسگزارى كردم و با خود گفتم: از ميوه هاى درختان خورده و از آب اين نهر مى آشامم تا برايم گشايشى حاصل شود و راه نجاتى پيدا كنم.

روز را در آنجا گذراندم همين كه شب فرا رسيد ترسيدم مبادا حيوانى پيدا شود و مرا اذيّت كند، به درختى بالا رفتم و بر روى شاخه اى خوابيدم، نيمه هاى شب جنبنده اى را بر روى آب مشاهده كردم كه تسبيح خدا مى كرد و مى گفت:

«لا إله إلاّ اللَّه العزيز الجبّار، محمّد رسول اللَّه النبيّ المختار، عليّ بن أبي طالب سيف اللَّه على الكفّار، فاطمة وبنوها صفوة الجبّار، على مبغضيهم لعنة اللَّه الجبّار ومأواهم جهنّم وبئس القرار».

«خدائى جز خداوند عزيز و جبّار نيست، محمّد فرستاده خدا و پيغمبر انتخاب شده اوست، علىّ بن ابى طالب شمشير انتقام خدا بركافران است، فاطمه و فرزندانش برگزيدگان خداى جبّارند. لعنت خدا بردشمنان آنها باد و جايگاه ايشان دوزخ است كه بد آرامگاهى است».

پى در پى اين كلمات را تكرار مى كرد تا اينكه سپيده صبح طلوع كرد، سپس گفت:

خدائى جز خداى يگانه نيست، او در وعده ها و وعيدهايش صادق و راستگو است، محمّد فرستاده خدا است كه هدايت كننده و باعث رشد و كمال است، على عذابش بر دشمنان شديد است، فاطمه و فرزندانش را خداوندى كه داراى اوصاف پسنديده است برگزيده و اختيار كرده است، بر دشمنان آنها لعنت خداوند باعزّت و عظمت باد.

وقتى به خشكى رسيد خوب نگاه كردم ديدم سر او مانند شترمرغ و صورت او شبيه انسان، و دست و پايش مانند شتر، و دمش مثل دم ماهى است، از هلاكت و نابودى خود ترسيدم، پا به فرار گذاشتم، صدائى

شنيدم كه گفت: بايست و گرنه هلاك مى شوى، در همانجا ايستادم.

به من گفت: چه دينى دارى؟ گفتم: نصرانى هستم.

گفت: واى بر تو، رجوع به اسلام كن، زيرا در ميان گروهى ازمسلمانان جنّ قرار گرفته اى و تنها كسى نجات پيدا مى كند كه مسلمان باشد. گفتم: چگونه اسلام آورم؟

گفت: شهادت به يكتائى خدا و رسالت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بده و بگو: «لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه»، آن را گفتم.

به من گفت: اسلام خود را با ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام و اولاد او و بيزارى از دشمنان ايشان كامل كن.

گفتم: اين عقايد از كجا به شما رسيده و چه كسى به شما آموخته است؟

گفت: عدّه اى از ما نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شده و از او شنيده اند كه فرمود:

قيامت هنگامى فرا رسد بهشت با صداى رسا و زبان فصيح ندا كند: «يا إلهي قد وعدتني تشدّ أركاني وتزيّنني»، بار پروردگارا ! به من وعده فرموده اى اركانم را تقويت كنى و مرا زينت بخشى.

خداوند عظيم الشأن مى فرمايد:

قد شددت أركانك وزيّنتك بإبنة حبيبي فاطمة الزهراء، وبعلها عليّ بن أبي‌طالب، وابنيهما الحسن والحسين، والتسعة من ذرّيّة الحسين.

اركانت را محكم نمودم و تو را به وجود دختر حبيبم يعنى فاطمه زهرا عليها السلام و شوهر آن حضرت، على بن ابى طالب عليه السلام و دو فرزندش حسن و حسين و نه تن از ذريّه امام حسين: زينت دادم.

سپس آن جنبده به من گفت: در اينجا اقامت مى كنى يا به سوى اهل خود بر مى گردى؟ گفتم: برمى گردم.

گفت: مقدارى صبر كن تا مركبى عبور كند، ناگهان مركبى را در آبها

ديد، به آنها اشاره كرد، و مرا با كشتى كوچكى به طرف آن فرستاد، هنگامى كه به آن مركب وارد شدم، در آن دوازده نفر از طايفه نصارى را مشاهده كردم و وقتى قصّه خود را به آنها گفتم همگى اسلام آوردند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

27 - محمّد بن يعقوب از ابن اُذينه نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام فرمود:

اين ناصبى ها (دشمنانى كه اظهار عداوت و برائت مى كنند) چه مى گويند؟

عرض كردم: فداى شما شوم در چه موضوعى؟

فرمود: در اذان و ركوع و سجودشان.

عرض كردم: مى گويند اُبىّ بن كعب آنها را در خواب ديده است.

فرمود: دروغ گفته اند، دين خدا عزيزتر از آن است كه در خواب ديده شود.

سدير كه يكى از اصحاب آن حضرت است عرض كرد: فداى شما شوم، گوشه اى از آن را براى ما يادآورى فرمائيد.

امام صادق عليه السلام فرمود: خداى تبارك و تعالى چون پيغمبرش را به آسمان‌هاى هفتگانه بالا برد، در مرتبه اوّل وجود او را بابركت و سرچشمه خير و رحمت گردانيد، و در مرتبه دوّم نماز را به او تعليم داد، كجاوه اى از نور به سوى او فرستاد كه در آن چهل گونه نور بود كه اطراف عرش الهى را احاطه كرده و چشم بينندگان را خيره مى كردند.

يكى از آنها زرد رنگ بود و آنچه زرد رنگ است بخاطر آن زرد شدند، يكى از آنها سرخ رنگ بود و آنچه سرخ رنگ است به خاطر آن سرخ شدند، و يكى از آنها سفيد رنگ بود و آنچه سفيد رنگ است به خاطر آن سفيد شدند، وبقيّه به عدد ساير مخلوقات انواع مختلف نورها و رنگها بودند. در آن كجاوه حلقه ها و زنجيرهائى از نقره بود.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در آن نشستند و او را به طرف آسمان بردند، فرشتگان با مشاهده آن به كنارى رفته به سجده افتادند و در سجده مى گفتند: «سبّوح قدّوس» پاك و منزّه است پروردگار، چقدر اين نور شبيه نور آفريدگار مااست.

جبرئيل دو مرتبه گفت: اللَّه اكبر، فرشتگان همه ساكت شدند، سپس درهاى آسمان باز گرديد، ملائكه گروه گروه آمدند و بر آن حضرت سلام عرض كردند و گفتند: اى محمّد، برادرت چطور است؟

فرمود: خوب است، عرض كردند: وقتى برگشتى سلام ما را به محضر او ابلاغ فرما.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آيا او را مى شناسيد؟ عرض كردند:

وكيف لانعرفه وقد أخذ [اللَّه عزّوجلّ] ميثاقك وميثاقه منّا [وشيعته إلى يوم القيامة علينا، وإنّا لنتصفّح وجوه شيعته في كلّ يوم وليلة خمساً - يعنون في وقت‌كلّ صلاة -] وإنّا لنصلّي عليك وعليه.

چگونه او را نشناسيم در حالى كه خداوند درباره تو و او از ما عهد و پيمان گرفته و ما چهره شيعيان او را در هر روز پنج مرتبه - هنگام نمازهاى پنجگانه - جستجو كرده و بر آنها نظر مى كنيم، و ما بر شما و او همواره صلوات مي فرستيم.

سپس پروردگار چهل نوع ديگر از انواع نور كه مشابه نورهاى اوّليه نبودند و حلقه ها و زنجيرهاى نقره اى رازياد كرد و مرا به طرف آسمان دوّم بالا برد، نزديك آن فضا كه شديم فرشتگان به اطراف آسمان رفته به سجده افتادند و مى گفتند:

«سبّوح قدّوس ربّ الملائكة والرّوح» «پاك و منزّه است پروردگار فرشتگان وروح»، چقدر اين نور شبيه نور آفريدگار ما است !

جبرئيل عليه السلام دو مرتبه گفت: «أشهد أن لا إله إلّا اللَّه»، فرشتگان جمع شدند و از او سئوال كردند: شخصى كه به همراه آورده اى كيست؟

در جواب گفت: اين وجود نازنين محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است، گفتند: آيا به رسالت مبعوث شده است؟ گفت: بلى.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: فرشتگان شبيه كسانى كه معانقه مى كنند نزد من آمده بر من سلام كردند و گفتند: به برادرت سلام ما را برسان.

گفتم: آيا او را مى شناسيد؟

گفتند: چگونه او را نشناسيم در حالى كه خداوند درباره تو و او و شيعيانش تا روز قيامت از ما پيمان گرفته است وما چهره شيعيان او را در

هر روز پنج مرتبه - هنگام نمازهاى پنجگانه - جستجو كرده و بر آنها نظر مى كنيم.

فرمود: سپس چهل نوع ديگر از انواع نور كه شبيه آن نورهاى اوليّه نبودند و حلقه ها و زنجيرهاى نقره‌اى رابرايم زياد كرد و مرا بطرف آسمان سوّم بالا برد، فرشتگان آنجا به اطراف رفته و به سجده افتادند و مى گفتند: «سبّوح قدّوس ربّ الملائكة والرّوح»، اين نور كيست كه شبيه نور پروردگار ما است؟

جبرئيل دو مرتبه گفت: «أشهد أن محمّداً رسول اللَّه»، ملائكه اجتماع كردند و به آن حضرت عرض كردند: خوش آمدى اى كسى كه اوّلين خلق خدا و آخر آنها هستى، خوش آمدى اى كسى كه گردآورنده مردم و پخش كننده آنها هستى، محمّد صلى الله عليه وآله وسلم در ميان پيامبران بهترين آنها، و على عليه السلام در ميان اوصياء بهترين وصى است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: سپس بر من سلام گفتند و از برادرم على عليه السلام سئوال كردند، گفتم: او را به آسمانها نياورده ام و بر روى زمين است آيا او را مى شناسيد؟ گفتند:

وكيف لانعرفه وقد نحجّ البيت المعمور كلّ سنة، وعليه رقّ أبيض فيه اسم محمّد صلى الله عليه وآله وسلم والأئمّة واسم عليّ والحسن والحسين: وشيعتهم إلى يوم القيامة، وإنّا لنبارك عليهم كلّ يوم وليلة خمساً - يعنون في وقت كلّ صلاة – يمسحون رؤوسهم بأيديهم.

چگونه او را نشناسيم در حالي كه هر سال بيت المعمور را طواف مى كنيم و بر آن ورقه سفيد رنگى است كه در آن نام محمّد، على، حسن، حسين و ساير ائمّه: و شيعيان ايشان تاروز قيامت نوشته شده است، و ما در هر روز پنج مرتبه - وقت نمازهاى پنجگانه - دست برسر شيعيان كشيده و دعا مى‌كنيم خداوند خير و بركت در وجود آنها قرار دهد.

فرمود: سپس چهل نور ديگر از انواع نور كه شبيه آن نورهاى قبلى نبودند و حلقه ها و زنجيرهاى نقره اى برايم افزودند و مرا به طرف آسمان چهارم بردند، در آنجا فرشتگان چيزى نمى گفتند و فقط زمزمه هائى مى شنيدم، فرشتگان جمع شدند و درب آسمان گشوده شد آنها به طرف

من مثل كسى كه بخواهد معانقه كند آمدند.

جبرئيل عليه السلام دو بار گفت: «حيّ على الصلاة» و دو بار گفت: «حيّ على الفلاح»، فرشتگان گفتند: اين دو صدائى نزديك به هم و معروفند، به سبب محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نماز برپا مى گردد و به سبب على عليه السلام به نجات و رستگارى مى رسند.

آنگاه جبرئيل دو بار گفت: «قد قامت الصلاة»، فرشتگان گفتند: اين مخصوص شيعيان است تا روز قيامت، آنها هستند كه نماز را برپا مى دارند، در اين هنگام فرشتگان از من سئوال كردند: حال برادرت چگونه است؟ به آنها گفتم: آيا او را مى شناسيد؟ گفتند:

نعرفه وشيعته وهم نور حول عرش اللَّه، وأنّ في البيت المعمور قالباً من نور، فيه كتاب من نور، فيه اسم محمّد وعليّ والحسن والحسين والأئمّة وشيعتهم إلى يوم القيامة، لايزيد فيهم رجل، ولاينقص منهم رجل وأنّه لميثاقنا [الّذي اُخذ علينا] وإنّه ليقرأ علينا في كلّ يوم جمعة.

او و شيعيانش را مى شناسيم، آنها نورى بودند در اطراف عرش الهى، و در بيت المعمور تخته اى يا قالبى از نور است كه در آن با نور نام محمّد، على، حسن، حسين و ساير ائمّه عليهم السلام وشيعيان آنها تا روز قيامت نوشته شده، به تعداد اين شيعيان نه كسى اضافه مى گردد و نه از آنها كسى كم مى شود، و اين عهد و پيمانى است كه از ما گرفته شده و در هر جمعه آن را بر ما مى خوانند.

سپس كيفيّت وضو، ركوع و سجود در اين حديث بيان شده كه طولانى است و ما قسمتى از آن را كه به اين بخش مربوط مى باشد ذكر كرديم.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: دو اشكال در حديث معراج كرده اند، يكى اينكه گذشتن از آسمان‌ها لازمه اش شكاف برداشتن آنها و دوباره بهم آمدن آنها است، دوّم اينكه جسم سنگين چگونه مى تواند صعود كند و به آسمان‌ها بالا رود؟


1) الكافى: 482/3 ح1، علل الشرايع: 312 ح 1، بحار الأنوار: 354/18 ح 66 و 237/82 ح1.

ما از اشكال اوّل جواب مى دهيم به اينكه ممكن است آسمان جسم لطيفى همانند آب و امثال آن باشد لذا اشكال وارد نمى شود، و در مورد اشكال دوّم مى گوئيم: تعجّب در پائين آمدن آنها از آن عالم لاهوت به اين عالم خاكى است، نه در بالا رفتن ايشان به عالمى كه از سنخ خود آنها است، بلكه وجود ايشان سبب آفرينش و علّت خلقت آن عالم است همان‌طور كه در بسيارى از روايات اين مطلب ذكر شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

28 - شيخ مفيد قدس سره در كتاب «امالى» از امام باقر عليه السلام و آن حضرت ازپدرانش: نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

هنگامى كه قيامت برپا شد و اهل بهشت در بهشت و اهل دوزخ در دوزخ جاى گرفتند، شخصى در ميان آتش هفتاد خريف كه هر خريف هفتاد سال است توقّف مى كند آنگاه خدا را مى خواند و عرض مى كند:

«يا ربّ أسألك بحقّ محمّد وأهل بيته لمّا رحمتني».

پروردگارا ! از تو درخواست مى كنم بحقّ محمّد و آل محمّد: كه به من رحم كنى.

خداوند به جبرئيل فرمان مى دهد كه نزد اين بنده ما برو و او را از دوزخ خارج كن، جبرئيل عرض مى كند: خدايا من چگونه در ميان آتش فرود آيم؟ از محضر ربوبى ندا رسد كه ما دستور داديم آتش براى تو سرد و بى آزار باشد.

عرض مى كند: خدايا ؛ محلّ او را در آتش نمى دانم.

مى فرمايد: ميان چاهى در سجّين (كه نام محلّى در دوزخ است) مى باشد. جبرئيل فوراً به طرف دوزخ فرود آيد و او را گرفتار و در بند مشاهده كند، و طبق دستور الهى خلاصش نمايد.

آنگاه آن شخص در پيشگاه خداوند تبارك و تعالى توقّف كند تا چه فرمانى صادر شود؟ پروردگار عالم مى فرمايد: اى بنده من ؛ چه مدّت در آتش مرا مى خواندى؟ عرض كند: خدايا حسابش را نمى دانم.

مى فرمايد: أما وعزّتي وجلالي لولا ما سألتني بحقّهم عندي

لأطلت هوانك في النار، ولكنّه حتمٌ على نفسي أن لايسألني عبد بحقّ محمّد وأهل بيته إلّا غفرت له ما كان بيني وبينه، وقد غفرت لك اليوم، ثمّ يؤمر به إلى الجنّة.

به عزّت و جلالم سوگند ؛ اگر مرا به حقّ عزيزانم و حرمت ايشان قسم نمى دادى هنوز بايد براى مدّت طولانى در آتش مى ماندى، ولى بر خودم واجب كرده ام كه هر كس مرا بحقّ محمّد و اهل بيت او قسم دهد گناهان او را ببخشم و او را بيامرزم، و امروز ترا آمرزيدم. سپس دستور دهد كه او را به بهشت وارد كنند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

29 - در كتاب «تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام» از آن حضرت نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

هنگامى كه خداوند تبارك و تعالى عرش را آفريد براى آن سيصد و شصت هزار ركن قرار داد و در كنار هر ركنى سيصد و شصت هزار فرشته آفريد، اگر به كوچك‌ترين آنها اجازه دهد كه آسمان‌ها و زمين را ببلعد بين دو لب آن همانند ريگى در بيابانى وسيع خواهد بود.

خداوند تعالى به آنها فرمود: اى بندگان من ؛ عرش مرا برداريد، آنها روى پا ايستادند و دست‌ها را به طرف آن‌بالا بردند كه آن را بردارند ولى توانائى برداشتن آن بلكه حركت دادنش را نداشتند.

خداوند عزّوجلّ به تعداد آنها فرشته ديگر آفريد كه آنها را كمك كنند ولى نتوانستند عرش را حركت دهند، جمعيّت آنها را ده برابر كرد باز هم قدرت نداشتند آن را حركت دهند، خداوند تبارك و تعالى در مقابل هر يك از آنها به تعداد همه آنها آفريد باز هم نتوانستند آن را تكان دهند.

خطاب فرمود: آن را رها كنيد خودم به قدرت بى نهايتم نگه مى دارم، آنگاه فرشتگان كنار رفتند و خداوند آن را به قدرتش حفظ كرد، سپس به هشت نفر از آنها دستور داد كه شما عرش مرا به دوش بگيريد، عرض كردند: بارپروردگارا ! ما همراه اين جمعيّت بسيار زياد نتوانستيم، چگونه بدون آنها توانائى برداشتن آن را داريم؟


1) امالى مفيد: 218 ح 6 مجلس 25، بحار الأنوار: 312/27 ح 5.

خداوند عزّوجلّ فرمود: من دور را نزديك، سنگين را سبك و سخت را آسان مى كنم، آنچه را بخواهم انجام دهم و آنچه اراده كنم فرمان دهم، كلماتى را بشما مى آموزم آنها را بگوئيد و براحتى آن را برداريد.

عرض كردند: آن كلمات چيست؟ فرمود: بگوئيد:

«بسم اللَّه الرحمن الرحيم، ولا حول ولا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم، وصلّى اللَّه على محمّد وآله الطيّبين الطاهرين».

«به نام خداوند بخشنده مهربان، هيچگونه نيرو و توانائى جز به سبب خداوند بلندمرتبه بزرگوار نيست، و درود خداوند بر محمّد و آل پاك و پاكيزه او باد».

فرشتگان اين ذكر شريف را گفتند و عرش الهى را به دوش گرفتند و بقدرى برايشان سبك گرديد كه گويا موئى بر شانه شخصى چابك و قوى روئيده است.

آنگاه خداوند عظيم الشأن به بقيّه فرشتگان فرمود: اين هشت نفر عرش مرا بدوش دارند و شما اطراف آن طواف كنيد و تسبيح و تمجيد و تقديس من نمائيد، و اين نمونه اى از قدرت من بود كه مشاهده كرديد و من بر هرچيزى توانا هستم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

30 - در كتاب «تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام» از آن حضرت نقل كرده است كه:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روزى نشسته بودند ناگاه چوپانى كه به خود مى لرزيد و تعجّب تمام وجودش را فرا گرفته بودوارد شد، از دور كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم او را ديدند به اصحاب فرمودند:

اين شخص امر عجيبى را مشاهده كرده و براى شما خبر آورده است.

وقتى چوپان نزديك شد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود: حادثه اى كه ترا پريشان كرده براى ما نقل كن.

عرض كرد: اى رسول خدا ؛ مطلب بسيار عجيبى است، در ميان گوسفندانم بودم كه گرگى آمد و گوسفندى را برداشت، فلاخن خود را


1) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 146 ح 74، بحار الأنوار: 97/27 ح 60.

به طرف او پرتاب كردم و گوسفند را از او گرفتم، دو مرتبه بطرف راست گوسفندان حمله كردو يكى از آنها را برداشت، من هم فلاخن را به طرف او رها كرده و گوسفند را بازپس گرفتم، سپس به طرف چپ گلّه هجوم آورد و گوسفندى را برداشت، من هم با همان حربه دنبال او كرده و گوسفند را گرفتم، و اين عمل چهار بار تكرار شد، براى مرتبه پنجم او به همراه ماده اش آمد كه گوسفندى را بردارد و من در مقام دفاع برآمدم ناگهان بر نشيمنگاه خود قرار گرفت و به من گفت:

آيا حيا نمى كنى بين من و روزى من كه خدا برايم قرار داده مانع مى شوى؟ آيا من احتياج به غذا ندارم كه به آن گرسنگى خود را برطرف كنم؟

با خود گفتم: چقدر عجيب است گرگ اين حيوان بى زبان با من به لغت آدمى صحبت مى كند.

گرگ گفت: مى خواهى ترا از مطلب عجيب‌ترى باخبر كنم؟ محمّد فرستاده پروردگار عالميان در ميان مردمان است به آنها اخبار گذشتگان را كه به وقوع پيوسته و آنچه هنوز واقع نشده مى گويد، و طايفه يهود با اينكه مى دانند او راست مى گويد و در كتب آسمانى خوانده اند كه او از همه راستگوتر و از همه برتر است او را تكذيب مى كنند و انكارمى كنند ! او شفاى دردهاى آنهاست، و آنها را از مرض جهالت و ضلالت مى رهاند.

واى بر تو اى چوپان، به او ايمان بياور تا از عذاب الهى ايمن گردى، و تسليم او باش تا از عذاب دردناك دوزخ سالم بمانى.

گفتم: به خدا قسم، از كلام تو تعجّب مى كنم و از اينكه ترا از خوراكت منع كردم خجالت مى كشم، حالا اين تو واين گوسفندان من هر چقدر مى خواهى از آنها بخور، ترا از آنها منع نخواهم كرد.

گرگ گفت: اى بنده خدا ؛ شكر خداوند را بجاى آور، زيرا تو از كسانى هستى كه به آيات و نشانه هاى قدرت پروردگار عبرت گرفته و تسليم امر او مى شوى، ولى بدبخت و گمراه كسانى هستند كه نشانه هاى قدرت پروردگار رادر مورد محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و برادرش على بن ابى طالب عليه السلام

مشاهده كنند، فضائل و كراماتى كه خدا به آنها مرحمت كرده، و علم و دانش فراوانى كه براى هيچ كس نظير آن نيست، و زهد و بى رغبتى آنها را به دنيا كه كسى در آن مرتبه يافت نشود، و شجاعتى را كه برايش همتائى نباشد و يارى ايشان را در مورد اسلام كه هيچ كس به آن مقدارفداكارى نكرده است ببينند و با همه اينها وقتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به آنها دستور دهد ولايت او و اوليائش را داشته باشند و از دشمنانش بيزارى جويند، و به آنها خبر دهد كه خداوند عمل كسى را گرچه بسيار زياد باشد در صورتى كه مخالفت با او كنند نمى پذيرد اينها با او ستيزه جوئى كرده و حقّ او را اداء نكرده و به او ظلم مى كنند و با دشمنان او دوستى و نسبت به دوستان او دشمنى مى كنند، اين عجيب‌تر و شگفت انگيزتر است از كار تو كه مرا منع كردى.

بعد چوپان گفت: به آن گرگ گفتم: چنين چيزهائى مى شود؟

گفت: بلى و از اينها بزرگتر آنكه او را به زودى ناروا و به ناحق مى كشند و اولاد او را به قتل مى رسانند و حرمت‌ايشان را حفظ نمى كنند و با اين وصف خود را مسلمان مى دانند. و ادّعاى اينها كه بر دين اسلام هستند و نسبت به سرور اهل زمان خود چنين رفتارى مى كنند عجيب‌تر از كار تو است كه مرا منع كردى. و سرانجامِ كار خداوند ما طايفه گرگ‌ها - يعنى من و امثال من - را مأموريّت مى دهد كه اينها را در دوزخ پاره پاره كنيم و شهوت ما را در اين قرار مى دهد كه آنها را شكنجه كنيم، و از اينكه اينها دچار درد و رنج شديد باشند لذّت ببريم.

بعد چوپان گفت: به او گفتم: بخدا قسم اگر محافظت از اين گوسفندان را كه بعضى از آنها مال من و بعضى امانت است به عهده نداشتم به دنبال محمّد صلى الله عليه وآله وسلم مى رفتم تا او را ببينيم.

گرگ گفت: اى بنده خدا ؛ تو برو و گوسفندانت را به من واگذار تا برايت آنها را حفظ كنم.

گفتم: چگونه به امانتدارى تو اطمينان پيدا كنم؟

گفت: اى بنده خدا ؛ كسى كه زبان مرا گويا كرده، مرا قوى و بر اينها امين قرار مى دهد، آيا من ايمان به محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نياورده ام؟ آيا آنچه درباره

برادرش علىّ بن ابى طالب عليه السلام گفته از او نپذيرفته ام؟ تو دنبال كار خود برو و من از اينها مراقبت مى كنم، خدا و فرشتگان مقرّب او هم مراقب من خواهند بود، زيرا من خدمتگزار دوست على عليه السلام هستم.

اى پيامبر خدا ؛ اكنون گوسفندانم را نزد اين گرگ و مادّه او رها كرده و آمده ام.

پيمغبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به چهره ها نگاهى كرد، ديد بعضى از خوشحالى و تصديق اين قضيّه باز و درخشنده است وبعضى به خاطر شكّ و تكذيب اين قضيّه درهم كشيده شده است، و بعضى از منافقين به بعضى ديگر مخفيانه مى گويند: اين توطئه است پيغمبر مى خواهد با اين صحنه سازى اشخاص ضعيف و جاهل را فريب دهد.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم تبسّمى نمود و فرمود: اگر شما در اين قصّه شك داريد من يقين دارم و يار من كه در شريف‌ترين محلّ عرش پروردگار عزيز با من بود، و در چشمه هاى حيات با من طواف مى كرد، و كسى كه بعد از من پيشوائى نيكان را به عهده دارد و با من در رحِم‌هاى پاك و صلب‌هاى پاكيزه در رفت و آمد بود، و در مراتب فضل وبرترى با من قدم برمى داشت، و كسى كه در بردارد آنچه من از علم و حكمت و عقل دربردارم، و همتاى من كه وقت خروج به صلب عبداللَّه و صلب ابوطالب از من جدا گرديده است، و او كه در داشتن مناقب و كمالات نظير من است.

آمنت به أنا والصدّيق الأكبر وساقي أوليائه من نهر الكوثر.

من ايمان دارم به اين قصّه و آن كه بزرگ‌ترين راستگو است و دوستان خود را از چشمه كوثر سيراب خواهد كرد.

آمنت به أنا والفاروق الأعظم وناصر أوليائي، السيّد الأكرم.

من ايمان دارم و آنكه بزرگترين جداكننده حقّ و باطل و ياور دوستان من و سرورى‌گرامى است.

آمنت به أنا ومن جعله اللَّه محنة لأولاد الغيّ والرشد، وجعله للموالين له أفضل العدة.

من ايمان دارم و آن كسى كه باعث امتحان گمراهان و راه يافتگان است و

بهترين سرمايه براى اهل ولايت است.

آمنت به أنا ومن جعله لديني قوّاماً ولعلومي علاّماً، وفي الحروب مقداماً وعلى أعدائي ضرغاماً أسداً قمقاماً.

من ايمان دارم و كسى كه برپا دارنده دين من و دارنده علوم من است، در جنگها پيشاپيش همه و بر دشمنان من چون شيرى خشمگين است.

آمنت به ومن سبق الناس إلى الإيمان فتقدّمهم إلى رضاء الرحمن وتفرّد دونهم بقمع أهل الطغيان وقطع بحججه و واضح بيانه معاذير [أهل] البهتان.

من ايمان دارم و كسى كه از ديگران سبقت گرفته در ايمان، و پيشى گرفته به رضا وخشنودى پروردگار جهان، و او به تنهائى سركشان را به جاى خود نشانيده و با دلايل و براهين عذر آنها را كه دروغ مى گويند و تهمت مى زنند قطع كرده است.

آمنت به أنا وعليّ بن أبي طالب الّذي جعله اللَّه لي سمعاً وبصراً ويداً ومؤيّداً وسنداً وعضداً، لا اُبالي من خالفني إذا وافقني، ولا أحفل بمن خذلني إذا نصرني ووازرني، ولا أكترث بمن ازورّ وانحرف عنّي إذا ساعدني.

من ايمان دارم و كسى كه خداوند او را به منزله گوش، چشم و دست من قرار داده و او مددكار من، ياور من و پشتيبان من است، وقتى او موافقت كند از مخالفت ديگران باكى ندارم، وقتى او ياور و پشتيبان من باشد به آنهائى كه مرا خوار كرده و يارى نمى كنند اعتنائى ندارم، وقتى او مرا مساعده و كمك كند به خاطر آنهائى كه از من روى بگردانند غمناك نمى شوم.

آمنت به أنا ومن زيّن اللَّه به الجنان وبمحبّيه، وملأ طبقات النيران بشانئيه ولم يجعل أحداً من اُمّتي يكافيه ولايدانيه.

من ايمان دارم و كسى كه خدا بهشتش را به او و دوستان او زينت بخشيده و طبقات دوزخ را از دشمنان او پر كرده است، در ميان اُمّتم هيچ كس همانند او و مشابه او نيست.

وقتى چهره او خندان باشد چهره درهم كشيده اخموها به من ضررى

نمى زند، و هنگامى كه دوستى او براى من خالص است از آنها كه به من پشت مى كنند وحشتى ندارم.

[ذاك] عليّ بن أبي طالب الّذي لو كفر الخلق كلّهم من أهل السماوات والأرضين لنصر اللَّه عزّوجلّ به وحده هذا الدين، والّذي لو عاداه الخلق كلّهم لبرز إليهم أجمعين، باذلاً روحه في نصرة [كلمة اللَّه] ربّ العالمين ويستقل كلمات إبليس اللعين.

و او علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كسى كه اگر همه خلق از اهل آسمانها و زمين كافر گردند خداوند دينش را به او يارى كند و اگر همه مردمان با او دشمنى كنند در مقابل تمام آنها مى ايستد، و از جان خود در راه دفاع از دين خدا و نابودى افكار شيطان لعين مى گذرد.

سپس فرمود: اين چوپان حاضر است با او به سوى گلّه او بشتابيد آن دو گرگ را مشاهده مى كنيد، اگر ديديد با ما صحبت كردند و گوسفندان او را چوپانى مى كردند گفتار چوپان را تصديق كنيد، و گرنه هر كس به همان عقيده خودباقى باشد.

در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به همراه عدّه زيادى از مهاجرين و انصار به راه افتادند، وقتى گلّه گوسفند را ازدور مشاهده كردند چوپان گفت: اين گوسفندان من هستند.

منافقين فوراً گفتند: پس آن دو گرگ كجا هستند؟ وقتى نزديك شدند آن دو گرگ را ديدند كه اطراف گوسفندان مى چرخند و هر چه را كه بخواهد آزارى به گوسفندان بزند دور مى كنند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آيا دوست داريد بفهميد كه اين گرگ غير مرا در كلام خود قصد نكرده است؟ گفتند: بلى يا رسول اللَّه.

فرمود: اطراف مرا احاطه كنيد تا آن دو گرگ مرا نبينند، پس اطراف آن حضرت را گرفتند، آنگاه به چوپان فرمود: به اين دو گرگ بگو: آن محمّد كه تو از او نام بردى در ميان اينها كدام است؟

گرگ به طرف آنها آمد و يكايك آنها را بررسى كرده كنار مى زد تا اينكه وسط آنها داخل شد و به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسيد، گرگ ماده هم به دنبال او رسيد. وقتى آن حضرت را يافتند گفتند:

السلام عليك يا رسول ربّ العالمين وسيّد الخلق أجمعين، سلام و درود بر تواى فرستاده پروردگار جهانيان، و اى سرور تمام مخلوقات.

آنگاه به عنوان احترام دو گونه خود را بر زمين گذاشته در مقابل او به خاك ماليدند و گفتند: ما اين چوپان را به طرف شما فرستاديم و او را از جريان شما باخبر نموديم.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نگاهى به منافقين كرده و فرمود: آنها كه كافرند از اين امر راه فرارى ندارند، و براى منافقين از آنچه مشاهده كردند راه گريزى نيست.

بعد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اين مورد اوّل كه صداقت و راستگوئى چوپان را درباره آن دانستيد، آيا دوست داريد صداقت او را در مورد دوّم هم بدانيد؟

گفتند: بلى اى پيامبر خدا ؛ درود و رحمت خدا بر شما و آل شما باد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اطراف على بن ابى طالب عليه السلام را احاطه كنيد و او را در ميان خود قرار دهيد، وقتى اين كار را كردند به آن دو گرگ با صداى بلند فرمود: محمّد را براى اين جمعيّت معرّفى كرديد اكنون به على عليه السلام كه از او نام برده ايد اشاره كنيد.

آن دو گرگ در ميان جمعيّت آمده به جستجو پرداختند هر كدام را با دقّت نگاه مى كردند و او را كنار مى زدند تا اينكه به على عليه السلام رسيدند، همين كه او را مشاهده كردند خود را به خاك افكندند و به عنوان تواضع به روى خاك غلطيدند و دو گونه خود را در مقابلش بر خاك نهادند و عرض كردند:

السلام عليك يا حليف الندى ومعدن النهى، ومحلّ الحجى، والعالم بما في الصحف الاُولى، ووصيّ المصطفى.

السلام عليك يا من أسعد اللَّه به محبّيه، وأشقى بعداوته شانئيه، وجعله سيّدآل محمّد وذويه.

السلام عليك يا من لو أحبّه أهل الأرض كما يحبّه أهل السماء لصاروا الأصفياء، ويا من لو أحسّ بأقلّ قليل من بغضه من أنفق في سبيل اللَّه ما بين‌العرش إلى الثرى، لانقلب بأعظم الخزي والمقت من العليّ الاعلى.

درود و سلام بر تو اى صاحب بخشش و جوانمردى، اى سرچشمه عقل و خرد، اى جايگاه شايستگى و لياقت، اى كسى كه كتاب‌هاى آسمانى گذشته را دانا است و جانشين محمّد مصطفى است.

درود بر تو اى كسى كه دوستانش با محبّت او به سعادت مى رسند و دشمنانش با دشمنى او بدبخت و گمراهند، و اى كسى كه سرور اهل بيت پيامبر و بزرگ آنها هستى.

درود بر تو اى كسى كه اگر اهل زمين تو را مانند اهل آسمان دوست مى داشتند به درجه اصفياء (يعنى برگزيدگان الهى) مى رسيدند، و اى كسى كه با كمترين مقدار از دشمنى تو اگرشخصى بين زمين و آسمان را انفاق و بخشش كند جز خشم و نفرت پروردگار نصيب او نمى شود.

اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه به همراه آن حضرت بودند با مشاهده رفتار و گفتار اين دو حيوان تعجّب كردند وگفتند: ما گمان نمى كرديم علىّ بن ابى طالب عليه السلام چنين موقعيّتى در ميان درندگان داشته باشد و او را اينگونه احترام كنند !

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اگر موقعيّت او را در نظر موجودات ديگرى كه در خشكى و دريا و در آسمان‌ها و زمين هستند، و آنها كه در حجاب‌ها و كرسى اند مشاهده كنيد چه خواهيد گفت؟

به خدا قسم ؛ تواضع و فروتنى فرشتگانِ سدرة المنتهى (بالاترين مكان آسمانى) براى تمثال على عليه السلام - كه آن را نصب كرده اند تا هر وقت مشتاق لقاى آن حضرت شدند به جاى نظر كردن به وجود على عليه السلام به آن نگاه كنند - را ديدم و آن به حدّى بود كه تواضع اين دو گرگ در برابر آن بسيار اندك و ناچيز بود.

و چگونه فرشتگان و ساير صاحبان عقل و خرد براى على عليه السلام تواضع نكنند در حالى كه خداوند تبارك و تعالى قسم ياد كرده كه هر كسى براى على عليه السلام به اندازه سر موئى تواضع كند مقام او را در درجات بهشت به اندازه صد هزار سال بالا ببرد، و تواضعى را كه مشاهده كرديد در برابر آن جلالت و عظمت و آن مقام رفيع كمترين مقدارى بود كه نمايش دادند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 181 ح 87، بحار الأنوار: 326 - 321/17، ثاقب المناقب: 39 ح 21.

31 - ابن بابويه قدس سره از ابو سعيد خدرى نقل مى كند كه گفت: نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بوديم كه ناگهان شخصى به طرف آن حضرت آمد وعرض كرد: اى رسول خدا ؛ درباره اين آيه كه خداوند به ابليس فرموده: «أسْتَكْبَرْت أمْ كُنْتَ مِن العالين»(1)«تكبّر ورزيدى يا تو از عالى رتبه ها هستى» مرا خبر ده، مقصود از اين بلندمرتبه ها كه از فرشتگان برترند كيستند؟ پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

من، على، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) در سراپرده عرش دو هزار سال پيش از آفرينش آدم بوديم، تسبيح خدا مى كرديم و فرشتگان از ما تسبيح كردن آموختند، هنگامى كه خداوند آدم را آفريد فرشتگان را فرمان داد تا براى آدم سجده كنند (و آنها را چنين فرمانى نداد مگر به خاطر ما كه در صلب او بوديم) تمام فرشتگان اين فرمان را اطاعت كرده و بر او سجده كردند جز ابليس كه از سجده كردن خوددارى كرد.

خداوند تبارك و تعالى فرمود:

«يا إبْليس ما مَنَعَك أنْ تَسْجُد لِما خَلَقْت بِيَديّ أسْتَكْبَرْت أمْ كُنْت مِن العالين»، «اى ابليس ؛ چه چيز مانع شد آدم را كه من به قدرت خود آفريده ام سجده كنى؟ آيا تكبّر ورزيدى يا از عالى رتبگان - يعنى از آن پنج نور مقدّسى كه نام آنها بر سراپرده عرش نوشته شده است - بودى؟»

فنحن باب اللَّه الّذي يؤتى منه، بنا يهتدى المهتدون، فمن أحبّنا أحبّه اللَّه وأسكنه جنّته ومن أبغضنا أبغضه اللَّه وأسكنه ناره ولايحبّنا إلاّ من طاب مولده.

ما آن درِ رحمت پروردگاريم كه هر كه بخواهد به او راه پيدا كند بايد از آن وارد شود، آنها كه هدايت شدند بسبب ما راه يافتند، هر كه دوستى ما را داشته باشد خدا او را دوست دارد و در بهشتش او را ساكن گرداند، و هر كه با ما دشمنى كند خدا او را دشمن دارد و در دوزخش او را جاى دهد، و ما را جز آنكه پاك متولّد شده دوست ندارد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) سوره ص، آيه 75.

2) فضائل الشيعة: 49 ح 7، بحار الأنوار: 142/11 ح 21/15 9 ح 2/25 34 ح3 و 306/39 ح 120.

32 - در «تفسير وكيع بن جرّاح» ذيل آيه شريفه «إهْدِنا الصراطَ المُسْتَقيم»(1)از ابن عبّاس نقل كرده است كه گفت:

قولوا معاشر العباد: أرشدنا إلى حبّ محمّد وأهل بيته عليهم السلام، اى بندگان خدا ؛ بگوئيد: خدايا ! ما را به محبّت و دوستى محمّد و آل محمّد راهنمائى كن.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

33 - سيّد هاشم بحرانى رحمه الله در كتاب «غاية المرام» حديثى را از طريق مخالفين نقل كرده كه نجات كشتى نوح از غرق شدن و هلاكت به خاطر محمّد، على، فاطمه، حسن و حسين: بوده است.

سيّد بن طاووس قدس سره در كتاب «أمان الأخطار» آن حديث را از انس بن مالك روايت كرده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

هنگامى كه خداوند تبارك و تعالى اراده فرمود قوم نوح را هلاك كند به حضرت نوح عليه السلام پيغام داد: از درخت ساج(3)تخته هائى شكسته و آماده كن، وقتى تخته ها آماده شد نمى دانست با آنها چه كند؟

جبرئيل عليه السلام فرود آمده شكل يك كشتى را به او نشان داد و به همراه خود صندوقى آورد كه در آن صد هزار ميخ بود، پس تمام آن ميخ‌ها را در ساختن كشتى بكار برد تا اينكه پنج عدد باقى ماند.

يكى از آنها را در دست گرفت، در دست او درخشيد و نورافشانى كرد همان طور كه يك ستاره تابان در كرانه آسمان مى درخشد و حضرت نوح عليه السلام از آن متحيّر گرديد، خداوند آن ميخ را گويا گردانيد، لب گشود و با زبان فصيح گفت: من بر اسم بهترين انبياء محمّد بن عبداللَّه هستم.

در اين هنگام جبرئيل از آسمان فرود آمد، حضرت نوح عليه السلام از او سئوال كرد: اين چگونه ميخى است كه مانندش را نديده ام؟

فرمود: اين به نام بهترين آفريده پروردگار از ابتدا تا انتهاى آفرينش يعنى


1) سوره فاتحة، آيه 6.

2) المناقب: 73/3، بحار الأنوار: 16/24 ح 18، تفسير برهان: 52/1 ح 38، اين روايت را حسكانى در كتاب شواهد التنزيل: 58/1 ح 87 و سيّد شرف الدين در كتاب تأويل الآيات: 28/1 ح 11 (با كمى اختلاف) ذكركرده اند.

3) ساج ؛ نوعى درخت جنگلى است كه داراى چوب سخت و مقاوم است.

محمّد بن عبداللَّه است آن را طرف راست كشتى قرار بده.

ميخ دوّم را برداشت، شروع به درخشش و نورافشانى كرد، حضرت نوح از آن سئوال كرد.

جبرئيل گفت: اين ميخ به نام برادر و پسر عموى آن حضرت يعنى علىّ بن ابى طالب عليه السلام است آن را در طرف چپ كشتى قرار بده.

ميخ سوّم را كه در دست گرفت، درخشيد و تابنده و روشن گرديد. جبرئيل فرمود: اين ميخ به نام فاطمه عليها السلام است او را همان طرفى كه ميخ پدرش را نهاده اى قرار بده.

ميخ چهارم را برداشت آن هم درخشيد و روشن گرديد، جبرئيل فرمود: اين ميخ به نام حسن عليه السلام است آن راكنار ميخ پدرش قرار بده.

ميخ پنجم را كه در دست گرفت، درخشيد و روشن گشت و صداى گريه از آن بگوش رسيد، حضرت نوح به جبرئيل عرض كرد: اين ناله چيست؟

جبرئيل فرمود: اين ميخ به نام سرور شهيدان حضرت حسين بن على عليهما السلام است، او را كنار ميخ برادرش امام حسن عليه السلام بزن و خداى تبارك و تعالى در قرآن فرموده است:

«وَحَمَلْناهُ عَلى ذاتِ ألْواحٍ وَدُسُر» (1).

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در تفسير آن فرموده است:

الألواح خشب السفينة، ونحن الدسر، لولانا ما سارت السفينة بأهلها.

«الواح» همان تخته هاى سفينه بود و «دُسر» يعنى ميخ‌ها مقصود ما هستيم، و اگر مانبوديم كشتى به راه نمى افتاد و اهل خود را سير نمى داد.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: محمد بن نجّار كه حديث را نقل كرده از اشخاص سرشناس و معروف نزد مذاهب چهارگانه است، سپس از اين حديث نتيجه مى گيرد كه وقتى نجات كشتى نوح به بركت اين بزرگواران بوده جاى تعجّبى نيست كه انسان وقت سوار شدن بر مركب بر آنها درود و


1) سوره قمر، آيه 13.

2) أمان الأخطار: 107، نوادر المعجزات: 64 ح 28 بحار الأنوار: 332/26 ح 14 به نقل از آن كتاب، و ج:328/11 ح 49 و 230/44 ح 12 به نقل از كتاب خرائج و آن را در نسخه اى كه نزد ما بود نيافتيم.

تحيّت بفرستد و سپاس مقامات عالى آنها را نمايد كه هر گونه رهائى ازهلاكت‌ها و رسيدن به مقصود به بركت آنها است.

و سزاوار است هر كه بر كشتى مى نشيند و از خطر غرق شدن ترسناك است بر اطراف كشتى همانگونه كه در حديث كشتى نوح ذكر شد نام خمسه طيّبه را بر ورقى نوشته و بچسباند، از فضل و بخشش پروردگار بعيد نيست كه به خاطر آنها به خواسته خود ظفر يابد و آنچه را دوست‌دارد بدست آورد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

34 - ابن شاذان رحمه الله روايتى را از طريق مخالفين از عبداللَّه بن عمر نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

به واسطه من حجّت براى شما كامل گرديد و به سبب علىّ بن ابى طالب عليه السلام هدايت شديد، و اين آيه را تلاوت فرمود:

«إنَّما أنْتَ مُنْذرٌ وَلكُلِّ قَوْم هاد»(1)، «تو اخطاردهنده و بيم دهنده هستى و براى هرقومى هدايت كننده اى است».

بعد فرمود: به واسطه حسن عليه السلام به شما احسان و نيكى عطا شد، و به سبب حسين عليه السلام عدّه اى به سعادت مى رسند كه از او پيروى مى كنند و گروهى دچار شقاوت و گمراهى مى شوند كه با او سر ستيز و مخالفت دارند، سپس فرمود:

ألا وإنّ الحسين باب من أبواب الجنّة، من عانده حرّم اللَّه عليه ريح الجنّة.

بدانيد حسين عليه السلام درى از درهاى بهشت است، كسى كه با او مخالفت كند خداوند بوى بهشت را بر او حرام گرداند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

35 - ابن بابويه رحمه الله از ابو حمزه نقل كرده است كه گفت: از امام


1) سوره رعد، آيه 7.

2) مائة منقبة: 22 منقبت 4، بحار الأنوار: 405/35 ح 28، غاية المرام: 235 ح 6، تفسير برهان: 281/2 ح 18، وخوارزمى اين حديث را در كتاب «مقتل الحسين عليه السلام: 145/1» آورده است.

سجّاد عليه السلام شنيدم كه فرمود:

إنّ اللَّه تبارك وتعالى خلق محمّداً صلى الله عليه وآله وسلم وعليّاً عليه السلام والأئمّة الأحد عشر عليهم السلام من نور عظمته أرواحاً في ضياء نوره، يعبدونه قبل خلق الخلق، يسبّحون اللَّه عزّوجلّ ويقدّسونه، وهم الأئمّة الهادية من آل محمّد عليهم السلام.(1)

خداوند تبارك و تعالى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و على عليه السلام و يازده امام بعد از آن حضرت را از نور عظمت خود آفريد در حالى كه ارواح بودند، و در پرتو نور پروردگار قبل ازآفرينش مخلوقات او را عبادت مى كردند، تسبيح خدا و تقديس او مى نمودند و آنها هستند كه پيشوايان هدايت كننده از آل محمّد عليهم السلام هستند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

36 - ابن بابويه رحمه الله از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه فرمود:

لايتمّ الإيمان إلّا بمحبّتنا أهل البيت، وإنّ اللَّه تبارك وتعالى عهد إليّ أنّه لايحبّنا أهل البيت إلّا مؤمن تقيّ، ولايبغضنا إلّا منافق شقيّ، فطوبى لمن تمسّك بي وبالأئمّة الأطهار من ذرّيّتي.

ايمان جز به محبّت ما اهل بيت كامل نمى گردد، و اين عهد و پيمان الهى با من است كه ما اهل بيت را جز مؤمن پرهيزكار دوست ندارد و جز منافق گمراه دشمن ما نيست. پس خوشا به حال كسى كه به من و ائمّه اطهار از ذريّه من گرويده و به رشته ولايت ما درآويخته است.

از آن حضرت سئوال شد: ائمّه و پيشوايان بعد از شما چند نفرند؟

فرمود: عدد نقباء بني إسرائيل، به عدد سران و سروران بنى اسرائيل.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

37 - ابن بابويه رحمه الله در كتاب «امالى» از امام صادق عليه السلام، از پدرانش عليهم السلام نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

الإسلام عريان، فلباسه الحياء، وزينته الوقار، ومروّته العمل


1) كمال الدين: 318 ح 1، بحار الأنوار: 23/15 ح 39 و 15/25 ح 28.

2) كفاية الأثر: 110، بحار الأنوار: 322/36 ح 178، منتخب الأثر: 48 ح8 .

الصالح، وعماده الورع، ولكلّ شي‌ء أساس وأساس الإسلام حبّنا أهل البيت.(1)

اسلام در مثَل مانند پيكرى برهنه است، حيا لباس آن، وقار و متانت زيور آن، عمل صالح جوانمردى آن، و ورع - يعنى انجام واجبات و ترك محرّمات - پايه و ستون آن است.

و هر چيزى داراى اساس و زيربنائى است، و اساس اسلام محبّت و دوستى ما اهل بيت است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

38 - شيخ مفيد قدس سره در كتاب «اختصاص» از اصبغ بن نباته نقل مى كند كه ازابن عبّاس شنيدم و او از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيده بود كه فرمود:

ذكر اللَّه عزّوجلّ عبادة، وذكري عبادة، وذكر عليّ عبادة وذكر الأئمّة من ولده عبادة.

ياد خدا عبادت است، و ياد من عبادت است، و ياد على عليه السلام و فرزندانش يعنى ائمّه طاهرين: عبادت است.

به حقّ كسى كه مرا به رسالت برانگيخت و بهترين خلق خود قرار داد، وصىّ و جانشين من برترين اوصياء است، و او حجّت خدا بر بندگان و جانشين او در ميان مخلوقات است، و از فرزندان او پيشوايان هدايت كننده هستند، به واسطه ايشان از اهل زمين عذاب را منع مى كند، و به سبب آنها آسمان را از فرو افتادن بر زمين حفظ مى كند مگربه اذن او، و بخاطر ايشان كوهها را از متلاشى شدن حفظ مى كند، و بندگان را از باران رحمت خود سيراب مى كند، وبه بركت ايشان گياهان را از زمين مى روياند و خارج مى كند.

اُولئك أولياء اللَّه حقّاً وخلفاؤه صدقاً، عدّتهم عدّة الشهور وهي إثنا عشر شهراً، وعدّتهم عدّة نقباء موسى بن عمران.

آنها به حقيقت اولياى خدا هستند و به راستى جانشينان من هستند، عدد آنها به تعداد ماه ها يعنى دوازده تا است و به عدد نقباء يعنى بزرگان قوم


1) امالى صدوق: 161، المحاسن: 286، الكافى: 46/2، بحار الأنوار: 343/68 ح 15، امالى طوسى: 84 ح 35 مجلس 3 (با كمى اختلاف)، بحار الأنوار: 379/68 ح 27، بشارة المصطفى: 92 (با كمى اختلاف).

موسى بن عمران است.

سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «وَالسماء ذاتُ البُرُوج»(1)يعنى قسم به آسمان كه داراى برج‌ها است، بعد فرمود:

اى ابن عبّاس ؛ آيا مى پندارى كه به آسمان و برج‌هاى آن قسم ياد كرده و اين آسمان و برج‌هاى آن را اراده كرده است؟ گفتم: اى رسول خدا، پس مقصود از آنها چيست؟ فرمود:

أمّا السماء فأنا، وأمّا البروج فالأئمّة بعدي، أولّهم علي عليه السلام، وآخرهم المهديّ صلوات اللَّه عليهم اجمعين.

مقصود از آسمان من هستم، و برج‌ها ائمّه و پيشوايان بعد از من مى باشند كه اوّل آنها على و آخر آنها مهدى است كه درود خداوند بر همه آنها باد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

39 - شيخ صدوق رحمه الله از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود:

ابليس - لعنت خدا بر او باد - آسمانهاى هفتگانه را طى مى كرد و به آنها بالا مى رفت، هنگامى كه حضرت عيسى عليه السلام متولّد شد از بالا رفتن سه آسمان ممنوع گرديد و تا چهار آسمان بالا مى رفت، و وقتى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم تولّد يافت او را از همه آسمانها منع كردند و شياطين را به سبب ستارگان از ورود در آسمان‌ها راندند.

قريش گفتند: اينها علامت قيامت است كه از اهل كتاب آن را شنيده بوديم، عمرو بن اميّه كه در كهانت و پيشگوئى حوادث در عهد جاهليّت قوى‌تر از همه بود گفت: به ستارگان نگاه كنيد اگر آنهائى كه مردم در راه‌يابى وتشخيص زمستان و تابستان از آنها كمك مى گيرند رها مى شوند علامت هلاكت و نابودى خلق است، ولى اگر آنها در جاى خود هستند و غير آنها پرتاب مى شوند علامت اين است كه واقعه مهمّى رخ داده است.

صبح ولادت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم همه بتها در هر كجا كه بودند به رو بر


1) سوره بروج، آيه 1.

2) الإختصاص: 218، بحار الأنوار: 370/36 ح 234، منتخب الأثر: 60 ح 6، تفسير برهان: 445/4 ح 1.

زمين افتادند، در آن شب ايوان كسرى به لرزه درآمد و 14 كنگره آن درهم ريخت، درياچه ساوه خشكيد، و در وادى سماوه آب جارى گرديد، آتشكده فارس كه هزار سال خاموش نشده بود خاموش گشت، و دانشمند مجوس در عالم خواب ديد كه شتر سركشى چند اسب اصيل را مى كشاند و از دجله عبور كردند و وارد شهرهاى ايشان شدند.

طاق كسرى از ميان شكسته شد، و دجله بى آب شكافته گشت و آب در قصر او جارى گرديد، نورى از طرف حجاز پخش شد و همه مشرق را فرا گرفت.

هر پادشاهى تخت او سرنگون شد و خودش در آن روز لال گرديد و صحبت نمى كرد، علم كاهنان از آنها گرفته شد و سحر ساحران باطل گرديد، هر كاهنى كه در عرب بود بين او و رفقايش جدائى افتاد، قريش در ميان عرب عظمت يافت و آنها را آل اللَّه گفتند.

امام صادق عليه السلام فرمود: إنّما سمّوا آل اللَّه لأنّهم في بيت اللَّه الحرام.

علّت اينكه آنها را آل اللَّه گفتند اين بود كه آنها در خانه خدا بودند.

و حضرت آمنه عليها السلام مادر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: به خدا قسم، فرزندم همين كه فرو افتاد دست‌ها را بر زمين گذاشت، سر به سوى آسمان برداشت و نگاهى كرد، سپس نورى از آن ساطع گرديد كه همه جا را روشن كرد، درميان آن روشنائى صداى گوينده اى را شنيدم كه گفت:

إنّك قد ولدت سيّد الناس، فسمّيه محمّداً.

فرزندى به دنيا آوردى كه سرور همه خلائق است نام او را محمّد بگذار.

و او را نزد عبدالمطلب ببر كه او را ببيند، چون آن حضرت را نزد عبدالمطلب آوردند و گفته هاى مادرش درباره او به آن جناب رسيده بود او را دربرگرفت و در دامن خود نشانيد و گفت:

الحمد للَّه الّذي أعطاني

هذا الغلام الطيّب الأردان

قد ساد في المهد على الغلمان(1)

حمد و سپاس شايسته خداوندى است كه به من اين پسربچّه نيكو و پاك را عنايت كرد، كه در گهواره اش بر همه پسران عالم برترى دارد.


1) در تفسير برهان اضافه كرده است: «وفاق شأنه جميع الشأن» و شخصيّت او والاتر از تمام شخصيّت‌ها است.

سپس او را به اركان كعبه تعويذ نمود و اشعارى در اين مورد گفت.

در اين هنگام ابليس فريادى برآورد و لشكرش را خواند، همگى نزد او اجتماع كردند و گفتند: سرور ما، چه چيزى تو را ناراحت كرده و ترسانده است.

گفت: واى بر شما، از اوّل شب اوضاع آسمان و زمين را متغيّر و دگرگون مى بينم، معلوم مى شود واقعه مهمّى رخ‌داده كه از وقتى حضرت عيسى به آسمان برده شده چنين حادثه اى واقع نشده است، برويد و جستجو كنيد چه چيزى رخ داده است.

همگى از نزد او متفرّق شدند و سپس بعد از تفحّص و جستجو برگشتند و گفتند: ما به آنچه مى گوئى پى نبرديم و چيزى نفهميديم.

ابليس گفت: خودم بايد آن را دنبال كنم و اين كار من است، سپس در دنيا فرو رفت و در همه جا جولان كرد تا اينكه به حرم رسيد، فرشتگان را ديد كه اطراف حرم را احاطه كرده اند و وقتى كه خواست داخل حرم شود بر او بانگ زدند و او برگشت، سپس مثل گنجشك گرديد و از ناحيه حرى وارد شد.

جبرئيل به او فرمود: اى ملعون، برگرد.

ابليس گفت: از تو سئوالى دارم، چه حادثه اى امشب در زمين واقع شده است؟

فرمود: محمّد صلى الله عليه وآله وسلم كه خاتم انبياء و سرور همه آنها است پا به عرصه گيتى نهاده است.

گفت: آيا مرا در مورد او نصيبى و بهره اى هست؟

فرمود: نه، سئوال كرد: آيا در امّت او بهره دارم؟

فرمود: بلى، ابليس گفت: به آن راضى شدم و خشنود گشتم.(1)

رضيت بدّاً بمولده المسعود طالعه

بدر الهوى واختفت فيه الأضاليل

وزال عن رأس كسرى التاج حين علا

من فوق بهرام للايمان إكليل

بخاتم الرسل قد زلت أساوره

فعرشه بعد كرسيّ الملك مشلول


1) امالى صدوق: 360 ح 1 مجلس 48، بحار الأنوار: 257/15 ح 9، تفسير برهان: 326/2 ح 3.

سبحان من خصّ بالإسراء رتبته

بقربه حيث لا كيف وتمثيل

بالجسم اُسري به والروح خادمه

له من اللَّه تعظيم وتبجيل

له البراق جواد والسماء طرق

مسلوكة ودليل السير جبريل

له شريعة حقّ للهدى وله

شريعة في الندى من دونها النيل

وجاءه الروح بالقرآن ينسخ من

شريعة الروح مايحويه انجيل

وكلّ أسفار توراة الكليم لها

من بعد أسفار صبح الذكر تعطيل

لولاه ما كان لا علم ولاعمل

ولا كتاب ولانصّ وتأويل

ولا وجود ولا إنس ولا ملك

ولا حديث ولا وحي وتنزيل

له الخوارق فالعرجون في يده

مهنّد من سيوف اللَّه مسلول

حروبه ومغازيه لها سير

بها يحدث جيل بعده جيل

خشنود شدم به ولادت او كه طالعش مسعود است، همانند شب چهارده درخشيد وتاريكى ها در آن پنهان گشت.

تاج از سر كسرى (پادشاه ايران) افتاد هنگامى كه تاج ايمان از مرّيخ بالاتر رفت.

به وجود خاتم انبياء زينت‌ها از تاج او ريخت، و تخت او بعد از تخت سلطنت نبىّ صلى الله عليه وآله وسلم درهم شكسته شد.

پاك و منزّه است كسى كه با سير دادن پيغمبرش رتبه او را به قرب و نزديكى خود اختصاص داد در حالى كه او ذاتش منزّه از كيفيّت و تشبيه است.

با جسم شريفش سير داده شد و روح الأمين در خدمت او بود، و خداوند تبارك و تعالى او را با اين كار تعظيم و تكريم نمود.

مركب او در اين سفر آسمانى براق بود، و آسمان مسير او بود كه مى پيمود، و راهنمايش در اين سفر جبرئيل عليه السلام بود.

او داراى دين حقّى است كه براى هدايت خلق آن را تبليغ نمود، و آبشخورى در بخشش و بزرگوارى دارد كه نيل كوچك‌ترين آنها است.

قرآنى را كه روح الأمين براى او آورد دين روح اللَّه و آنچه را كه انجيل او در بردارد نسخ كرد و از بين برد.

همه بخش‌هاى تورات حضرت موسى بعد از آمدن سوره ها و آيات قرآن

كريم تعطيل گرديد.

اگر او نبود نه علمى بود و نه عملى، و نه كتابى، نه نصّى (ظاهر كتاب) بود و نه تأويلى (باطن كتاب).

نه وجودى بود، نه انسانى و نه فرشته اى، نه حديثى بود، نه وحيى و نه قرآنى.

او داراى معجزات و كارهاى شگفت انگيز بود، شاخه خرما در درست او شمشيرى از شمشيرهاى برهنه پروردگار شد.

جنگ‌هائى كه در آنها حضور داشت و آنها كه حضور نداشت سيره‌اى است كه نسل به نسل مردمان آن را گفتگو مى كنند.

و شيخ اُزرى رحمه الله نيكو به رشته نظم درآورده و گفته است:

ما عسى أن أقول في ذي معال

علّة الكون كلّه احداها

بشرت اُمّه به الرسل طرّاً

طرباً باسمه فيا بشراها

نوّهت باسمه السموات والار

ض كما نوّهت بصبح ذكاها

طربت لاسمه الثرى فاستطالت

فوق علويّة السما سفلاها

لاتجل في صفات أحمد فكراً

فهي الصورة الّتي لن تراها

تلك نفس عزّت على اللَّه قدراً

فارتضاها لنفسه واصطفاها

ما تناهت عوالم العلم الّا

وإلى كنه أحمد منتهاها

حاز قدسيّة العلوم وإن

لم يؤتها أحمد فمن يؤتاها

علم اقسمت جميع المعالي

انّه ربّها الّذي ربّاها

فاض للخلق منه علم وحلم

اخذت عنهم العقول نهاها

وسمّت باسمه سفينة نوح

فاستقرّت به على مجراها

وبه نال خلّة اللَّه إبراهي

م والنار باسمه أطفاها

وبسرّ سرى له في ابن عمران

أطاعت تلك اليمين عصاها

وبه سخر المقابر عيسى

فأجابت نداءه موتاها

وهو سرّ الوجود في الملأ الأعلى

ولو لاه لم تعفر جباها

لم تكن هذه العناصر إلّا

من هيولاه حيث كان أباها

چه بگويم درباره كسى كه داراى منزلتى رفيع و ارزشى والا است، او علّت هستى است واين يكى از آن مقامات و منزلتهاى او است.

انبياء بشارت او را همگى گفته اند، و به نام مبارك او خوشحالى كرده و سرود خواندند.

آسمان و زمين نام او را اعلان كرده و بالا بردند، همانطور كه روشنى صبح خبر از آمدن صبح مى دهد.

زمين به خاطر نام او شادى كرد و با ولادت او پائين ترين مرتبه زمين بر بلندترين مرتبه آسمان فخر نمود.

فكرت را در صفات احمد صلى الله عليه وآله وسلم به تحرّك و تلاش وادار مكن، زيرا آن صورتى است كه نظير و مانند ندارد.

شخصيّتى است كه قدرش نزد خدا عزيز و ارجمند است، او را براى خود برگزيده واختيار نموده است.

علم و دانش درياى بيكرانى است كه پايان نمى پذيرد مگر اينكه پايان آن و نهايتش در وجود احمد صلى الله عليه وآله وسلم ختم مى شود.

علوم مقدّس و دانش الهى را او فرا گرفته است، و اگر به او نرسيده بود چه كسى قابل بود كه به او برسد.

تمام صفات عالى و برترى هاى اخلاقى قسم ياد كرده اند، كه پرورش دهنده آنها ايشان بوده است.

از ناحيه او دانش و بردبارى به سوى خلق سرازير شد، عقول از او خرد و انديشه را گرفت و به دست آورد.

نام مبارك او كه بر كشتى نوح نهاده شد، از غرق شدن ايمنى پيدا كرد و در مجراى خود آرام گرفت.

ابراهيم به سبب او به مقام خلّت رسيد، و آتش نمرودى به اسم مبارك او بر ابراهيم سرد و خاموش شد.

و به سرّى كه او در موسى جارى كرد، عصائى كه در دست او بود از او اطاعت كرد.

و به سبب او عيسى مقابر را تسخير كرد، و مرده هائى كه در آن بودند نداى

او را جواب گفتند.

او در ملأ اعلى كه جايگاه فرشتگان است رمز و راز هستى است، و اگر او نبود آنها پيشانى به خاك نمى گذاشتند و عبادت نمى كردند.

تمامى اين عناصر نيستند مگر از مادّه اصلى خود، و او مادّه اصلى و اساس هستى و پدر خلقت است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

40 - مجلسى رحمه الله در «بحار الأنوار» از كتاب «محاسن برقى» روايتى از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

خداوند عقل را آفريد سپس به او فرمود: روى بگردان پس روى گرداند، بعد به او فرمود: روى آور، پس رو كرد، آنگاه فرمود:

«ما خلقت خلقاً أحبّ إليّ منك».

«موجودى را نيافريدم كه نزد من از تو محبوبتر باشد».

پس نود و نه جزء آن را به وجود نازنين حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بخشيد، و يك جزء باقيمانده را بين مردم تقسيم كرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

41 - و نيز در همان كتاب از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود:

أنا أديب اللَّه، وعليّ عليه السلام أديبي.(2)

من تربيت شده پروردگار و على عليه السلام تربيت شده من است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

42 - سعد إربلى رحمه الله در كتاب «اربعين» خود روايت كرده است كه: در آثار باقى مانده از يكى از حواريّون حضرت عيسى عليه السلام ورقى يافت شد كه بر آن‌با قلم سريانى نوشته شده بود:

از كتاب تورات نقل شده است كه: بعد از گفتگو و نزاع حضرت موسى و خضر عليهما السلام در قصّه كشتى و ديوار و غلام هنگامى كه حضرت موسى به طرف قوم خود برگشت برادرش هارون از او سئوال كرد: چه


1) المحاسن: 147 ح 8 ، بحار الأنوار: 97/1 ح 6 و 224/16 ح 26.

2) بحار الأنوار: 231/16 سطر 4.

چيزى از خضر آموختى و از عجائب دريا چه چيزى مشاهده كردى؟

فرمود: من و خضر در كنار دريا ايستاده بوديم كه ناگهان پرنده اى فرود آمد با منقار خود قطره اى از آب دريا برداشت و به طرف مشرق انداخت، سپس قطره ديگرى برداشت و به طرف مغرب رها كرد، بعد قطره سوّم را برداشت و به طرف آسمان و قطره چهارم را به طرف زمين انداخت، سپس قطره پنجم را برداشت و به خود دريا برگرداند، ما ازمشاهده آن بهت‌زده و متحيّر شديم، از خضر عليه السلام سئوال كردم او هم جوابى نداشت.

در اين هنگام يك شكارچى كه در آن منطقه شكار مى كرد نگاهى به ما كرد و گفت: شما را چه شده است؟ گويا در كار اين پرنده متحيّر وسرگردان گشته ايد؟

گفتيم: بله همين طور است، گفت: من كه يك نفر صيّاد هستم اشاره اين پرنده را فهميدم، شما دو بزرگوار كه هر دو پيغمبريد ندانستيد؟!

گفتيم: ما نمى دانيم جز آنچه را خداوند به ما بياموزد؟

گفت: اين پرنده اى در دريا است كه «مسلم» ناميده مى شود - به خاطر اينكه هنگامى كه صدا مى زند در آوازش اين كلمه يعنى مسلم را مى گويد - با اين كار خود كه آب را با منقار خود برداشت و به طرف مشرق و مغرب آسمان و زمين ريخت و قطره آخر را به دريا برگرداند مى خواهد بگويد:

«يأتي في آخر الزمان نبيّ يكون علم أهل المشرق والمغرب وأهل السماء والأرض عند علمه مثل هذه القطرة الملقاة في البحر، ويرث علمه ابن عمّه ووصيّه».

«در آخر الزمان پيغمبرى مى آيد كه علم اهل مشرق و مغرب و اهل آسمان و زمين نسبت به دانش او مثل قطره اى است كه در دريا افكنده شده است، و تمام دانش او را پسرعمو و وصىّ او به ارث خواهد برد».

با شنيدن اين مطلب از مشاجره دست برداشتيم و هر كدام از ما كه به

علم خود دچار خودبينى بوديم آن را كوچك شمرديم.

آنگاه آن صيّاد از نظر ما ناپديد گرديد و دانستيم كه او فرشته اى بودكه خداوند به جانب ما فرستاد تا كمىِ علم ما را به خودمان نشان دهد بعد از آنكه ادّعاى كمال داشتيم.(1)

برسى رحمه الله اين روايت را در مشارق الأنوار: 79 از حسن بصرى به اختصار نقل كرده، و نيز در كتاب الدمعة الساكبة: 61/2 (با كمى اختلاف) ذكر شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

43 - از امام صادق عليه السلام روايت شده كه وقتى آن حضرت نام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را مى برد و گفت: «رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود»، رنگ چهره مباركش تغيير مى كرد، سبز مى شد و زرد مى شد به حدّى كه آنهائى كه او را مى شناختند با اين تغييرى كه پيش مى آمد اظهار نشناختن مى كردند.(2)

و در روايت ديگر نقل شده: هنگامى كه آن حضرت نام محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را مى شنيد بعنوان تعظيم با صورت به طرف زمين رو مى كرد و مى فرمود: «محمّد محمّد محمّد» به حدّى كه نزديك بود گونه مباركش بزمين برسد.(3)

و چه زيبا گفته شده:

هزار مرتبه شستن دهان بمشك و گلاب

هنوز نام تو بردن كمال بى ادبى است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

44 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» از امام صادق عليه السلام، از پدرانش: و آنها از امام حسن عليه السلام نقل كرده اند كه فرمود:

از جدّم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه آن حضرت فرمود:

خلقت من نور اللَّه عزّوجلّ، وخلق أهل بيتي من نوري، وخلق محبّيهم من نورهم، وسائر الخلق من النار.


1) المحتضر: 100، بحار الأنوار: 199/26 ح 12، تأويل الآيات: 104/1 ح 9، بحار الأنوار: 313/13 ح 52.

2) الخصال: 167 ح 29، امالى صدوق: 224، بحار الأنوار: 16/47 ح 1، روضة الواعظين: 211.

3) الكافى: 92/8، بحار الأنوار: 30/17 ح 9.

من از نور خداوند تبارك و تعالى آفريده شده ام، و اهل بيتم از نور من آفريده شده اند، ودوستان ايشان از نور آنها آفريده شده اند، و ديگر مخلوقات از آتش مى باشند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

45 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از مفضّل نقل مى كند كه گفت: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: شما آن وقتى كه در عالم أظلّه (ارواح) بوديد چگونه بوديد و چه مى كرديد؟ فرمود:

يا مفضّل ! كنّا عند ربّنا ليس عنده أحد غيرنا في ظلّة خضراء، نسبّحه ونقدّسه ونهلّله ونمجّده، وما من ملك مقرّب ولا ذي روح غيرنا، حتّى بدا له في‌خلق الأشياء فخلق ما شاء كيف شاء من الملائكة وغيرهم، ثمّ أنهى علم ذلك إلينا.(2)

اى مفضّل، ما در پيشگاه پروردگار در سايه سبز رنگى بوديم و غير ما در آنجا كسى نبود، به تسبيح، تهليل و تمجيد پروردگار مشغول بوديم، فرشته مقرّبى و هيچ صاحب روحى نبود، تا آنكه خداوند اراده آفرينش فرمود، و آنچه را كه خواست و به هر شكلى كه خواست‌از فرشته و غير آن آفريد، و ما را از آن آگاه ساخت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

46 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از حضرت اميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه روايت كرده است كه فرمود:

لمّا ولد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم اُلقيت الأصنام في الكعبة على وجوهها، فلمّا أمسى سمع صيحة من السماء «جاءَ الحقُّ وَزَهَقَ الباطِل إنَّ الباطِلَ كانَ زَهُوقاً»(3).

هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم تولّد يافت، بت‌هاى داخل كعبه به رو بر زمين


1) امالى طوسى: 655 ذيل ح 5 مجلس 34.

2) الكافى: 441/1 ح 7، بحار الأنوار: 24/15 ح 45 و 196/57 ح 142، الوافى: 683/3 ح 6.

3) سوره إسراء، آيه 81 .

افتادند، وهنگامى كه شب فرا رسيد صدائى از آسمان شنيده شد كه مى فرمود: «حق ظاهر شد و باطل نابود گرديد، و همانا باطل نابودشدنى است».

و نقل شده است كه در آن شب تمام دنيا روشن گرديد، هر سنگ وريگ و درختى خنده كرد، و آنچه در آسمان و زمين بود تسبيح خداوند نمود، شيطان درهم شكسته شد و مى گفت: بهترين شخص از ميان امت‌ها و بهترين آفريده، و گرامى ترين بنده و بزرگ‌ترين شخصيّت عالم محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

47 - در كتاب «كنز الفوائد» از حليمه سعديّه روايت شده كه گفت: وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم يك‌ساله شد لب به سخن گشود و كلامى فرمود كه خوب‌تر از آن نشنيده بودم، فرمود:

قدّوس قدّوس نامت العيون والرحمان لاتأخذه سنة ولا نوم.

خدا پاك و منزّه از هر نقصى است، چشمها به خواب رفتند، و او را چرت و خواب فرا نمى گيرد.

و زنى به من يك مشت خرما به عنوان صدقه داد، از او گرفتم و آن حضرت كه در سن سه سالگى بود آن را رد كرد و فرمود:

يا اُمّ، لاتأكلي الصدقة، فقد عظمت نعمتك وكثر خيرك، فإنّي لا آكل الصدقة.

اى مادر، صدقه نخور، زيرا درهاى نعمت بر روى تو باز شده و خير فراوانى بتو رسيده است، و من هرگز صدقه نمى خورم.

مى گويد: به خدا قسم بعد از شنيدن آن ديگر از كسى صدقه قبول نكردم.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) المناقب: 31/1، بحار الأنوار: 274/15 ح 20.

2) كنز الفوائد: 168/1، بحار الأنوار: 400/15 ح 28.

48 - در كتاب «قرب الإسناد» از فضيل روايت مى كند كه گفت: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:

اتّقوا اللَّه وعظّموا اللَّه وعظّموا رسوله صلى الله عليه وآله وسلم ولاتفضّلوا على رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم‌أحداً، فإنّ اللَّه تبارك وتعالى قد فضّله ...

تقوا پيشه كنيد، خدا و رسولش را بزرگ داريد و تعظيم كنيد و هيچ كس را بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برترى ندهيد، زيرا خداوند تبارك و تعالى او را بر همگان برترى بخشيده است... .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

49 - در كتاب «كافى» نقل شده است: امام صادق عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ياد كرد و فرمود:

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است:

ما برأ اللَّه نسمة خيراً من محمّد صلى الله عليه وآله وسلم.

خداوند تبارك و تعالى موجودى را بهتر از محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نيافريده است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

50 - در همان كتاب از يكى از اصحاب امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه گفت: از آن حضرت شنيدم كه فرمود:

به حضرت عيسى بن مريم عليه السلام دو حرف از اسم اعظم عنايت شده بود و با آن كارهاى خارق العاده خود را انجام مى داد، و به حضرت موسى عليه السلام چهار حرف، و به حضرت ابراهيم هشت حرف، و به حضرت نوح پانزده حرف، و به حضرت آدم بيست و پنج حرف از آن عطا شده بود.

وإنّ اللَّه تبارك وتعالى جمع ذلك كلّه لمحمّد صلى الله عليه وآله وسلم، وإنّ اسم اللَّه الأعظم ثلاثة وسبعون حرفاً أعطي محمّداً صلى الله عليه وآله وسلم اثنين وسبعين حرفاً، وحجب عنه حرف واحد.

و خداوند تبارك و تعالى تمام آنچه را كه به آنها مرحمت كرده بود براى حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم جمع نموده و همانا اسم اعظم الهى هفتاد و سه حرف


1) قرب الإسناد: 61، بحار الأنوار: 269/25 ح 12.

2) الكافى: 440/1 ح 2، بحار الأنوار: 368/16 ح 77، الوافى: 712/3 ح 15.

است به حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم هفتاد و دو حرف از آن را عنايت كرده و يكى را از آن حضرت پنهان نموده است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

51 - صفّار رحمه الله در كتاب «بصائر الدرجات» از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

از امير مؤمنان على عليه السلام درباره علم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم سئوال شد.

حضرت فرمود: علم النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم علم جميع النبيّين وعلم ما كان وعلم ما هو كائن إلى قيام الساعة.

علم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم شامل علم تمام پيامبران است، و او بر آنچه واقع شده و تا روزقيامت به وقوع مى پيوندد دانا است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

52 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» نقل كرده است: پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم معجزه قبل از ولادت، بعد از بعثت و بعد از وفات داشته است كه مهم‌ترين و قوي‌ترين آنها قرآن است.(3)

و از انس نقل كرده است كه گفت: رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از بالاى كوه صدائى شنيد كه مى‌گفت:

«اللهمّ اجعلني من الاُمّة المرحومة المغفورة».

«خدايا ! مرا از امّتى كه مورد رحمت و مغفرت اند قرار بده».

وقتى نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد ديدند پيرمردى است كه قامت آن سيصد ذراع(4)است، آن حضرت با او معانقه نمود، سپس پيرمرد عرض كرد: من در هر سال يك‌بار غذا مى خورم و اكنون وقت آن رسيده است، در اين هنگام ظرف غذائى از آسمان نازل شد و هر دو از آن خوردند.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الكافى: 230/1 ح 2، بحار الأنوار: 134/17 ح 11، الوافى: 564/3 ح 3.

2) بصائر الدرجات: 127 ح 1، بحار الأنوار: 144/17 ح 31.

3) بحار الأنوار: 301/17 ح 13 به نقل از مناقب: 125/1 و در آن وجوه قوى بودن قرآن را ذكر نموده است.

4) از ابتداى مرفق تا سر انگشتان يك «ذراع» است.

5) المناقب: 117/1، بحار الأنوار: 301/17 ذ ح 12.

53 - قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» مى نويسد: روايت شده است عربى نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آمد و عرض كرد: آيا نشانه و علامتى در درستى و صحيح بودن آنچه به آن دعوت مى كنى دارى؟ فرمود:

بلى، نزد آن درخت برو و بگو: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ترا مى خواند.

وقتى پيغام را رساند درخت خود را به طرف راست و چپ كج كرده تا اينكه ريشه هايش قطع شد، سپس آمد و در حالى كه خود را به زمين مى كشيد در مقابل پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم ايستاد.

عرب گفت: به آن دستور بده تا به جاى خود برگردد.

حضرت به او فرمان داد، و او به محلّ روئيدن خود برگشت. آنگاه گفت: اى رسول خدا، اجازه مى دهى ترا سجده كنم؟ حضرت فرمود:

لو أمرت أحداً أن يسجد لأحد لأمرت المرأة أن تسجد لزوجها.

اگر بنا بود امر كنم كسى براى ديگرى سجده كند به زن‌ها دستور مى دادم كه براى شوهران خود سجده كنند.

پس از آن اجازه گرفت تا دست مبارك آن حضرت را ببوسد، وپيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به او اجازه فرمودند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

54 - و نيز در همان كتاب روايت شده است: پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در ميان اصحاب خود بودند كه عربى بيابانى وارد شد و به همراه خود سوسمارى داشت كه آن را شكار كرده و در آستين خود قرار داده بود.

عرب در حالى كه به پيغمبر اشاره مى كرد گفت: اين كيست؟ گفتند: رسول خدا است.

گفت: به لات و عزّى(2)قسم، با هيچ كس به اندازه تو دشمنى ندارم وتو از همه نزد من مبغوضترى، و اگر ترس اين نبود كه قوم من مرا عجول


1) الخرائج: 44/1 ح 53، بحار الأنوار: 377/17 ح 40.

2) نام دو بت بزرگ و معروف است.

و شتابزده بنامند همانا در كشتن تو عجله مى كردم.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

تو را چه چيزى وادار كرده كه چنين بگوئى؟ ايمان به خداوند بياور.

گفت: من ايمان نمى آورم تا اينكه اين سوسمار ايمان آورد، و آن را از آستين رها كرد.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سوسمار را صدا زدند، و او به زبان عربى به گونه اى كه همه حاضرين شنيدند جواب داد: بلى، قربان شما شوم ؛ چه مى فرمائيد اى كسى كه زينت بخش عرصه قيامت و آنها كه وارد آن عرصه مى شوند هستى. فرمود: اى سوسمار، چه كسى را عبادت مى كنى؟

گفت: كسى كه عرش او در آسمان، سلطنت او در زمين، عجائب اودر دريا، رحمتش در بهشت و عذابش در آتش است.

فرمود: اى سوسمار، بگو من كيستم؟

گفت: «رسول ربّ العالمين وخاتم النبيّين، قد أفلح من صدّقك، وخاب من كذّبك»، فرستاده پروردگار جهانيان و آخرين پيامبرى، هر كس تو را تصديق كند و به رسالت تو اعتراف كند رستگار و سعادتمند است، وكسى كه تو را تكذيب كند زيانكار است.

عرب گفت: هيچ دليل و برهانى بالاتر از ديدن نيست، نزد تو آمدم در حالى كه بيشتر از همه با تو دشمن بودم، ولى اكنون تو را از خودم وفرزندانم بيشتر دوست دارم.

بعد گفت: شهادت مى دهم كه خدائى جز خداى يگانه نيست وهمانا تو فرستاده خدا هستى، آنگاه بسوى قوم خود برگشت، او از قبيله بنى سليم بود، و وقتى حكايت خود را براى آنها بازگو كرد، با شنيدن آن هزار نفر از آنها مسلمان شدند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الخرائج: 38/1 ح 43، بحار الأنوار: 406/17 ح 30.

55 - علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله در كتاب «تفسير» از حفص كنانى نقل مى كند كه گفت: از عبداللَّه بن بكر شنيدم كه مى گفت: امام صادق عليه السلام به من فرمود:

آيا اين طور نيست كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسالتش عامّ بود و همگان را فرا مى گرفت و خداوند تبارك و تعالى دركتاب محكم خود فرموده است: «وَما أرْسَلْناكَ إلّا كافَّةً لِلناس»(1).

«ترا نفرستاديم مگر براى تمام مردمان»، يعنى براى اهل مشرق و مغرب و براى اهل آسمان و زمين اعمّ از آدميان و پريان.

سئوال اين است كه آيا آن حضرت رسالت خود را به همه آنها ابلاغ كرد و چگونه اين كار را كرد؟ گفتم: نمى دانم.

فرمود: اى پسر بكر ؛ پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از مدينه خارج نشد پس چگونه به اهل شرق و غرب پيغامش را رسانيد؟ گفتم: نمى دانم. فرمود:

إنّ اللَّه تبارك وتعالى أمر جبرئيل فاقتلع الأرض بريشة من جناحه، ونصبها لمحمّد صلى الله عليه وآله وسلم وكانت بين يديه مثل راحته في كفّه ينظر إلى أهل الشرق والغرب ويخاطب كلّ قوم بألسنتهم، ويدعوهم إلى اللَّه وإلى نبوّته بنفسه، فما بقيت قرية ولا مدينة إلّا ودعاهم النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم بنفسه.

خداوند تبارك و تعالى جبرئيل را فرمان داد بسبب پرى از بال خود زمين را كَند و آن را براى محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نصب كرد، با اين كار زمين در مقابل آن حضرت مثل كف دست در ميان دستش بود، و توسّط آن به اهل شرق و غرب نگاه كرد و هر طايفه اى را با زبان خودشان مخاطب ساخت و آنها را به سوى خدا و نبوّت خويش دعوت نمود، لذا شهرى و روستائى نماند مگر آنكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم خودش آنها را دعوت كرد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

56 - در كتاب «الدرّ النظيم» از امام باقر عليه السلام نقل كرده است:

هنگامى كه 22 ماه از ولادت شريف رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم گذشت، آن حضرت


1) سوره سبأ، آيه 28.

2) تفسير قمى: 202/2، بحار الأنوار: 188/18 ح 20.

چشم درد گرفت(1).

عبدالمطلب به حضرت ابوطالب عليهما السلام فرمود: پسر برادرت را با خود به جحفه ببر، در آنجا راهبى است كه درعبادتگاه خود مريض‌ها را معالجه و مداوا مى كند.

آن حضرت را در زنبيلى هندى قرار دادند و يكى از نوكران ابوطالب عليه السلام آن را برداشت و نزد راهب آورد، و آن زنبيل را در زير عبادتگاه راهب بر زمين نهاد.

حضرت ابوطالب عليه السلام راهب را صدا زدند، او از محلّ عبادت خود سر را بيرون آورد، نگاهى به پائين كرد و دراطراف عبادتگاه خود نورى را تابان ديد و صداى بال‌هاى ملائكه را شنيد.

عرض كرد: شما چه كسى هستيد؟

فرمود: من ابوطالب پسر عبدالمطلبم، پسر برادرم را نزد تو آوردم كه چشمش را مداوا كنى. گفت: او كجا است؟

فرمود: در ميان سبدى است و او را از تابش خورشيد پوشانده ام.

گفت: پرده را از روى او كنار بزن، همينكه پرده را كنار زد نورى در چهره اش مشاهده كرد كه مى درخشد، و باديدن آن گويا خوف و وحشت او را گرفت، و فوراً گفت: او را بپوشانيد.

آنگاه سر خود را داخل صومعه كرد و گفت:

أشهد أن لا إله إلّا اللَّه، وأنّك رسول اللَّه حقّاً حقّاً، وأنّك الّذي بشّر به في التوراة والإنجيل على لسان موسى وعيسى عليهما السلام.

شهادت مى دهم كه خدائى جز خداى يگانه نيست، و به حقّ و راستى كه تو رسول خدا مى باشى و تو همان كسى هستى كه در تورات و انجيل بشارت آمدنت را موسى و عيسى گفته اند.

و دو مرتبه شهادتين بر زبان جارى ساخت سپس سر خود را بيرون آورد و گفت: پسرم او را ببريد، او هيچ عيبى ندارد.

حضرت ابوطالب عليه السلام فرمود: اى راهب، كلام بزرگى و مطلب مهمّى را از تو شنيدم.


1) به رمد مبتلا گشت، و رمد ؛ ورمى است كه در طبقه ملتحمه چشم پديد آيد.

گفت: پسرم، شأن و مقام پسر برادرت از آنچه از من شنيدى بزرگتر است و تو در كار رسالتش مددكار او هستى، و آنها كه بخواهند او را بكشند ممانعت مى كنى.

ابوطالب نزد عبدالمطلب برگشت و جريان را به او خبر داد.

عبدالمطلب گفت: پسرم اين قصّه را پنهان كن و كسى را از آن باخبر نكن، به خدا قسم ؛ محمّد صلى الله عليه وآله وسلم از دنيا نخواهد رفت تا اينكه سيادت و بزرگى بر عجم و عرب پيدا كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

57 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» نام هاى آن حضرت صلى الله عليه وآله وسلم را كه در روايات وارد شده چنين ذكر كرده است:

العاقب: يعنى كسى كه دنبال انبياء و بعد از آنها آمده است.

الماحي: يعنى كسى كه به سبب او كفر از بين رفت، يا بسبب اوگناهان پيروانش از بين مى رود، و گفته شده: كسى است كه بعد از او ديگرى نمى باشد.

الحاشر: و او كسى است كه مردم بعد از او وارد محشر مى شوند.

المقفّي: يعنى كسى كه پشت سر تمام انبياء آمده و آنها را متابعت نموده است.

الموقف: يعنى مردم را در پيشگاه الهى امر به توقّف مى دهد و آنها را نگه مى دارد.

القثم: يعنى كسى كه از هر جهت كامل است و در او همه صفات نيكو جمع شده است.

الناشر: يعنى نشر دهنده. الناصح: يعنى خيرخواه. الوفي: يعنى كسى كه به عهد و پيمان خود وفا مى كند. المطاع: يعنى كسى كه اطاعت او بر ديگران واجب است و بايد از او پيروى كنند. النجي: يعنى نجات دهنده.


1) العدد القويّة: 123 ح 30، بحار الأنوار: 358/15 ح 15.

المأمون: يعنى مورد اعتماد. الحنيف: يعنى كسى كه از بدى بطرف خوبى تمايل پيدا كند، و كسى كه از عبادت بتها روى بگرداند.

المغيث: فريادرس. الحبيب: دوست. الطيّب: كسى كه از پليدى وآلودگى اجتناب كرده و خود را به فضائل آراسته نموده است. السيّد: بزرگ‌و سرور. المقرّب: نزديك كننده. الدافع: دور كننده. الشافع: شفاعت كننده.المشفّع: كسى كه شفاعت او پذيرفته مى شود.

الحامد: حمد كننده و ستايش كننده. المحمود: كسى كه خصال او نيكو و مورد ستايش است. الموجّه: آبرومند. المتوكّل: كسى كه بخدا اعتمادكرده و كارهايش را به او واگذارد. الغيث: باران پر خير و سودمند.

سپس نام و القاب شريف آن حضرت را كه در قرآن وارد شده وعددش به 400 مى رسد ذكر كرده است.(1)

طريحى رحمه الله در كتاب «مجمع البحرين» از ابن أعرابى نقل كرده است كه:

خداوند تبارك و تعالى هزا و يك اسم و پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم هزار اسم دارد، و از بهترين آنها محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و محمود و أحمد است. و محمّد يعنى كسى كه خصلتهاى نيكوى او زياد است و گفته شده: قبل از پيامبر كسى اين نام را نداشته است، و خداوند به اهل آن حضرت الهام نموده است كه او را اينگونه نامگذارى كنند، بخاطر اينكه خدا و فرشتگان و تمام پيامبران و رسولان و همه امّت‌ها او را ستايش مى كنند و بر او درود مى فرستند.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: محدّث نورى قدس سره در كتاب «مستدرك» نقل كرده: درخبرى وارد شده است:

در قيامت شخصى را مى آورند كه نام او محمّد است، خداوند تبارك و تعالى به او مى فرمايد: ما اساتحييت أن عصيتني وأنت سميّ حبيبي،


1) المناقب: 151/1، بحار الأنوار: 103/16 ضمن ح 40.

2) مجمع البحرين: 40/3.

وأنا أستحيي أن اُعذّبك وأنت سميّ حبيبي.

حيا نكردى معصيت مرا نمودى و خود را بنام حبيب من نام نهادى، و لكن من حيا مى كنم تو را عذاب كنم چون همنام حبيب من هستى.(1)

و در مجموعه شهيد رحمه الله از كتاب «انوار» نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده اند:

إذا سمّيتم الولد محمّداً فأكرموه، ووسّعوا له المجالس ولاتقبّحوا له وجهاً.

هنگامى كه نام فرزند خود را محمّد گذاشتيد او را احترام كنيد و گرامى بداريد، و درمجالس به او جاى دهيد، و براى او چهره درهم نكشيد.(2)

هر گروهى كه هنگام مشورت كسى را كه نام او محمّد يا احمد است به حضور بپذيرند و او را در مشورت وارد كنند، آنچه خير است براى آنها پيش مى آيد.(3)

و هر سفره‌اى كه گسترده شود و بر آن كسى كه نامش احمد يا محمّد است حضور پيدا كند آن خانه در هر روز دوبار مورد تقديس قرار گيرد، يعنى باعث پاكى و مباركى آنجا گردد.(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

58 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از ابو هارون نقل مى كند كه گفت: من در مدينه با امام صادق عليه السلام همنشينى داشتم، چند روزى خدمت آن حضرت نرسيدم، وقتى به محضرش شرفياب شدم به من فرمود:

اى ابو هارون چند روز است ترا نديده ام؟

عرض كردم: خداوند به من پسرى مرحمت فرموده است.

فرمود: خدا آن را مبارك گرداند، او را چه ناميدى؟

عرض كردم: او را محمّد نام نهادم.

همين كه آن حضرت نام محمّد را شنيد روى خود را به طرف زمين آورد


1) المستدرك: 130/15 ح 4.

2) . عيون اخبار الرضا عليه السلام: 28/2 ح 30 29 و 31، بحار الأنوار: 128/104 ح 10 8 و 12، و محدّث نورى رحمه الله اين روايت را در كتاب مستدرك الوسائل: 130/15 ح 5 از مجموعه شهيد نقل كرده است.

3) . عيون اخبار الرضا عليه السلام: 28/2 ح 30 29 و 31، بحار الأنوار: 128/104 ح 10 8 و 12، و محدّث نورى رحمه الله اين روايت را در كتاب مستدرك الوسائل: 130/15 ح 5 از مجموعه شهيد نقل كرده است.

4) . عيون اخبار الرضا عليه السلام: 28/2 ح 30 29 و 31، بحار الأنوار: 128/104 ح 10 8 و 12، و محدّث نورى رحمه الله اين روايت را در كتاب مستدرك الوسائل: 130/15 ح 5 از مجموعه شهيد نقل كرده است.

و چند بار فرمود: «محمّد، محمّد، محمّد» به اندازه اى كه نزديك بود گونه مبارك آن حضرت به زمين برسد. سپس فرمود:

بنفسي وبولدي وباُمّي وبأبويّ وبأهل الأرض كلّهم جميعاً الفداء لرسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم لاتسبّه ولاتضربه ولاتسي‌ء إليه.

جان من و فرزندانم و پدر و مادرم و تمامى اهل زمين فداى رسول خدا باد. اين فرزند ت‌را كه محمّد ناميدى دشنام ندهى و او را نزنى و به او بدى نكنى.

(بعد فرمود:) واعلم أنّه ليس في الأرض دار فيها محمّد إلّا وهي تقدّس كلّ يوم، بر روى زمين خانه اى نيست كه در آن نام محمّد باشد مگر آنكه هر روز پاك و مبارك مى گردد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

59 - سبزوارى رحمه الله در كتاب خود «شرح الأسماء» در شرح اين اسم پروردگار «يا وليّ الحسنات» مى گويد: در خبرى وارد شده است:

همانا على عليه السلام حسنه اى از حسنات سرور رسولان است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

60 - اين فهد رحمه الله در كتاب «عدّة الداعى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:

زليخا اجازه خواست كه بر يوسف عليه السلام وارد شود به او گفتند: با آن رفتارى كه نسبت به او داشته اى آيا ناراحت نيستى كه ترا نزد او ببريم؟ گفت: من از كسى كه از خدا مى ترسد هرگز نمى ترسم.

وقتى زليخا وارد شد، يوسف به او فرمود: چه شده مى بينم رنگ چهره ات تغيير كرده و دگرگون شده اى؟ گفت:

«الحمدللَّه الّذي جعل الملوك بمعصيتهم عبيداً، وجعل العبيد بطاعتهم ملوكا» ، حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه پادشاهان را به سبب نافرمانى و گناه آنها به بردگى مى كشاند و بردگان را به خاطر اطاعت و فرمانبردارى آنها به پادشاهى مى نشاند.

به او فرمود: چه چيزى باعث شد كه چنين رفتارى با من كنى؟


1) الكافى: 39/6 ح 2، بحار الأنوار: 30/17 ح 9، وسائل الشيعة: 126/15 ح 4.

2) شرح الأسماء: 33 سطر 10.

گفت: زيبائى و جمال تو مرا به اين كار وادار كرد. فرمود:

فكيف لو رأيت نبيّاً يقال له: محمّد صلى الله عليه وآله وسلم، يكون في آخر الزمان أحسن منّي وجهاً وأحسن منّي خلقاً، وأسمح منّي كفّاً؟

اگر پيغمبرى را كه نام مباركش «محمّد» است و در آخرالزمان به رسالت مى رسد ديده بودى چه مى كردى؟ او از من جمالش نيكوتر، اخلاقش بهتر، كرم و بزرگواريش بيشتراست.

زليخا گفت: راست گفتى.

فرمود: از كجا دانستى كه من راست گفته ام؟

عرض كرد: زيرا همينكه نامش را بردى و اوصافش را بيان نمودى محبّت او بى اختيار در دل من جاى گرفت.

خداوند تبارك و تعالى به يوسف خطاب كرد و فرمود: زليخا آنچه گفت درست است، و من او را اكنون بخاطر محبّتى كه به حبيبم پيدا كرد دوست دارم، و آنگاه به حضرت يوسف فرمان داد كه با او ازدواج كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

61 – كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

إذا رُئي في اللّيلة الظلماء رُئي له نور كأنّه شقّة قمر.(2)

هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در شب تاريك ديده مى شد اطراف چهره اش هاله اى از نور مشاهده مى شد كه گويا پاره اى ماه است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

62 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از حسين بن عبداللَّه نقل كرده است كه گفت: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: آيا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سرور فرزندان آدم بود؟ فرمود:

كان واللَّه سيّد من خلق اللَّه، وما برأ اللَّه بريّة خيراً من محمّد.

به خدا قسم ؛ او سرور تمام مخلوقات بود و خداوند موجودى را نيافريده كه بهتر از محمّد صلى الله عليه وآله وسلم باشد.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) عدّة الداعى: 152، علل الشرايع: 55 ح 1، بحار الأنوار: 281/12 ح 60 و 193/16 ح 30، تفسير برهان:271/2 ح 6.

2) الكافى: 446/1 ح 20، بحار الأنوار: 189/16 ح 27، و ص 237 سطر آخر به سندى ديگر.

3) الكافى: 440/1 ح 1، بحار الأنوار: 368/16 ح 76.

63 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در يكى از جنگها بنام «ذات الرقاع» در زير درختى كنار يك درّه سيل گيرى فرود آمد، سيلى آمد و بين آن حضرت و اصحابش فاصله انداخت، در اين هنگام يكى از مشركان آن حضرت را ديد و مسلمانان كنارآن درّه ايستاده بودند و منتظر بودند كه سيل قطع شود.

آن مرد مشرك به گروه خود گفت: من محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را خواهم كشت، بعد با شمشير به طرف رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد و بر آن حضرت سخت گرفت و عرض كرد: اى محمّد ؛ چه كسى ترا از چنگ من رها مى كند؟

فرمود: خداى من و تو.

سپس جبرئيل حاضر شد و آن مشرك را از اسب سرنگون ساخت و او با پشت روى زمين افتاد.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاست و شمشير را از او گرفت و بر سينه اش نشست و فرمود: اى غورث ؛ ترا چه كسى ازچنگ من نجات مى دهد؟

عرض كرد: جودك وكرمك يا محمّد صلى الله عليه وآله وسلم، بخشش و بزرگوارى تو.

آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم او را رها كرد. آن شخص برخاست و گفت: به خدا قسم ؛ تو از من بهتر و بزرگوارتر هستى.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

64 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «امالى» از ابن عبّاس حديثى طولانى در موضوع وفات پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و آنچه به اصحاب در بستر بيمارى فرموده است نقل مى كند، تا بدانجا كه حضرت فرمودند:

همانا پروردگار عظيم الشأن من حكم كرده و قسم ياد فرموده كه از ستم هيچ ستمكارى نگذرد، و شما را به خداوند قسم مى دهم هر يك از شما شكايتى دارد و يا ستمى از من ديده است اكنون برخيزد و قصاص(2)كند، زيرااگر در اين دنيا كيفر كردارم را ببينم نزد من محبوب‌تر است از آنكه در قيامت در حضور فرشتگان و انبياء كيفر شوم.

در اين هنگام شخصى به نام سوادة بن قيس از آخر مجلس برخاست


1) الكافى: 127/8 ح 97، بحار الأنوار: 179/20 ح 6.

2) قصاص آن است كه بر شخص كارى همانند كارى كه انجام داده اجرا شود.

و عرض كرد: پدر و مادرم فداى شما اى رسول خدا ؛ هنگامى كه از طائف مى آمديد من به استقبال آمدم، شما بر شتر خود سوار بوديد و در دست شاخه باريكى داشتيد، آن را بلند كرديد كه به شتر بزنيد به شكم من برخورد كرد و نمى دانم اين كار اشتباهاً از طرف شما صورت گرفت يا عمدى و از روى قصد بود.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: پناه مى برم به خدا كه چنين كارى را از روى عمد انجام داده باشم. سپس فرمود: اى بلال، به خانه فاطمه عليها السلام برو و همان شاخه باريك را بگير و نزد من بياور.

بلال از مسجد بيرون آمد و در كوچه و بازار با صداى بلند فرياد مى زد: اى مردم ؛ چه كسى از شما حاضر است‌در اين عالم يعنى پيش از قيامت با او قصاص شود، اكنون پيغمبر اكرم محمّد صلى الله عليه وآله وسلم خود را قبل از قيامت در معرض قصاص قرار داده است - و حديث را ادامه داده است - تا اينكه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آن پيرمرد كجاست؟ پيرمرد برخاست و گفت: منم و در اينجا حاضرم اى رسول خدا، پدر و مادرم به فداى شما.

حضرت فرمود: بيا اينجا و از من قصاص كن تا اينكه راضى شوى.

عرض كرد: اى رسول خدا، پيراهن را از شكم خود كنار بزن، حضرت آن را كنار زد.

پيرمرد عرض كرد: اى رسول خدا، پدر و مادرم فداى شما ؛ آيا اجازه مى دهى لب‌هاى خود را بر شكم شما گذارم و آن را ببوسم؟

حضرت اجازه فرمودند. آنگاه پيرمرد گفت: به اين محلّ قصاص از شكم مبارك رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از آتش دوزخ پناه مى برم.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اى سواده ؛ آيا قصاص مى كنى يا عفو مى نمائى؟ گفت: عفو مى كنم اى رسول خدا.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم او را دعا كرد و فرمود:

«اللهمّ اعف عن سوادة بن قيس كما عفى عن نبيّك محمّد صلى الله عليه وآله وسلم».

بار پروردگارا ! سوادة بن قيس را مورد عفو و بخشش خود قرار بده همان طور كه او پيامبر تو را عفو كرد... .(1)


1) امالى صدوق: 732 ح 6 مجلس 92، بحار الأنوار: 507/22 ح 9.

مؤلّف رحمه الله پس از ذكر اين قضيّه اشكالى را كه ممكن است به ايشان وارد كنند قبلاً جواب مى دهد و مى فرمايد:

اگر كسى سئوال كند چرا براى ائمّه طاهرين عليهم السلام مناقب و فضائل زيادترى از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده اى با آنكه او برتر و شريف‌تر ازديگران است، در جواب مى گوئيم:

عظمت ولىّ تابع عظمت نبىّ است، هر چه ما ماه را توصيف كنيم و او را مدح و ستايش كنيم در حقيقت برگشت آن به خورشيد است، زيرانور ماه تابع نور خورشيد است.

ديگر اينكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و ائمّه معصومين عليهم السلام در مقام باطنى و درحقيقت يكى هستند لذا توصيف آنها توصيف پيامبر است.

ديگر اينكه نسبت به شخصيّت و فضيلت نبىّ گرامى اسلام صلى الله عليه وآله وسلم درميان مسلمانان اختلافى نيست و مهمّ ذكر فضائل علىّ بن ابى طالب عليه السلام واولاد طاهرين او است كه بعضى آن را انكار مى كنند در حالى كه ادّعا دارند پيغمبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم را تصديق كرده اند.

ديگر اينكه تمام تلاش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم معرّفى امير مؤمنان على عليه السلام و جانشينان آن حضرت بود، لذا كمالات و فضائل آنها را براى مردم يادآورى نموده و از ستودن خويشتن كه پسنديده نيست اجتناب كرده است ولى به مقتضاى آيه مباهله كه على عليه السلام نَفْس پيغمبر معرّفى شده است مدح و توصيف على عليه السلام به پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم نيز بر مى گردد.

پس از آن مي فرمايد: ما به دنبال اين باب كه ذكر فضائل رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود بابى در فضيلت صلوات فرستادن بر آن حضرت تشكيل داده ودر آن روايات جالب و حكايات زيبائى نقل كرده ايم كه باعث سرور وشادمانى قلب شما گردد:

فضيلت صلوات فرستادن

بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام

65 / 1 ـ محقّق اردبيلى قدس سره در كتاب «زبدة البيان» فرموده است: روايت شده است كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم درباره آيه شريفه «إنَّ اللَّهَ وَمَلائِكَتَه يُصَلُّون عَلَى النبيّ»(1)«خدا و ملائكه اش بر پيغمبر درود مى فرستد» سئوال شد.

آن حضرت در جواب فرمود:

اين از علوم پوشيده و پنهان است، اگر از من سئوال نكرده بوديد پرده از آن برنمى داشتم وخبر نمى دادم.

خداوند دو فرشته را بر من موكّل ساخته است، هر گاه نزد مسلمانى يادى از من شود و او برمن صلوات فرستد آن دو فرشته گويند: «غفر اللَّه لك» خداوند ترا بيامرزد، خدا و ساير فرشتگانش به دعاى اين دو فرشته آمين گويند.

و اگر نزد مسلمانى يادى از من به ميان آيد و او بر من صلوات نفرستد آن دو فرشته گويند: «لا غفر اللَّه لك» خدا ترا نيامرزد، خدا و فرشتگان نيز به دعاى اين دو فرشته آمين گويند.(2)

و نيز فرموده است: در حديث است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

من ذكرت عنده فلم يصلّ عليّ فدخل النار فأبعده اللَّه عزّوجلّ من رحمته.(3)


1) سوره احزاب، آيه 56.

2) زبدة البيان: 85، بحار الأنوار: 279/85 و 68/94 ح 57 به نقل از غوالى اللئالى.

3) امالى صدوق: 676 ح 20 مجلس 85 ، بحار الأنوار: 49/94 ح 7.

كسى كه من نزد او ياد شوم و بر من صلوات نفرستد پس داخل آتش گردد خدا او را از رحمتش دوركرده است.

مؤلّف رحمه الله گويد: از اين حديث كه فرموده است: «اگر نزد كسى ياد شوم و بر من صلوات نفرستد داخل آتش مى گردد» استفاده مى شود كه اين عمل واجب است زيرا بر ترك آن وعده عذاب داده شده و هر عملى كه چنين باشد واجب است.

و عدّه اى از علماء مثل ابن بابويه، فاضل مقداد، كرخى و سيّد على خان رحمهم الله - شارح صحيفه سجّاديّه - قائل به وجوب آن هستند، در ميان عامّه هم طحاوى و زمخشرى اين قول را اختيار كرده اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

66 / 2 ـ شيخ ابوالفتوح رازى رحمه الله در كتاب تفسيرش در ضمن حديث آفرينش آدم عليه السلام مى گويد: هنگامى كه حضرت آدم عليه السلام از خواب بيدار شد حوّاء را در كنار خود مشاهده كرد، اراده فرمود كه دستش را به طرف او دراز كند، فرشتگان او را نهى كردند.

فرمود: آيا خدا او را براى من نيافريده است؟

جواب دادند: براى تو آفريده ولى مَهر او را بايد بپردازى.

فرمود: مهر او چه چيزى است؟

گفتند: «أن تصلّي على محمّد وآل محمّد ثلاث مرّات»، سه مرتبه بايد بر محمّد وآل محمّد: صلوات بفرستى.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

67 / 3 ـ كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

هرگاه يادى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به ميان آمد بر او زياد صلوات بفرستيد.

فإنّه من صلّى على النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم صلاة واحدة، صلّى اللَّه عليه ألف


1) تفسير ابوالفتوح رازى: 176/9، بحار الأنوار: 33/15 سطر 12 (با كمى اختلاف).

صلاة في الف صفّ من الملائكة، ولم يبق‌شي‌ء ممّا خلقه اللَّه إلّا صلّى على العبد لصلاة اللَّه عليه وصلاة ملائكته.

همانا كسى كه يك صلوات بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرستد خدا بر او هزار صلوات در هزار صف ازفرشتگان مى فرستد، و آنچه خدا آفريده بر آن شخص درود مى فرستند، زيرا خدا و فرشتگان بر او صلوات فرستاده اند.

و كسى كه بر چنين كارى ميل و رغبت نداشته باشد نادان و مغرور است، و خدا و رسول و اهل‌بيت آن حضرت از او بيزارند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

68 / 4 ـ در كتاب «حدائق» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است:

روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به امير مؤمنان عليه السلام فرمود: آيا تو را مژده و بشارتى ندهم؟ عرض كرد: پدرو مادرم فدايت ؛ شما همواره به خير و خوبى ما را بشارت مى دهيد.

فرمود: جبرئيل برايم خبر شگفت انگيزى آورده است.

عرض كرد: چه خبرى حضورتان عرضه داشته است؟

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: او گفته است:

الرجل من اُمّتي إذا صلّى عليّ وأتبع بالصلاة على أهل بيتي فتحت أبواب السماء، وصلّت عليه الملائكة سبعين صلاة، وإن كان مذنباً خطّاءً، ثمّ تتحاتُّ عنه الذنوب كما يتحاتُّ الورق من الشجر.

اگر كسى از امّتم بر من صلوات فرستد و اهل بيت مرا نيز به آن ملحق سازد درهاى آسمان به روى او گشوده شود و فرشتگان بر او هفتاد صلوات فرستند گرچه گنهكار و خطاى او بسيار باشد، و بر اثر آن گناهانش بريزد همان طور كه برگ از درختان مى ريزد.

و خداوند تبارك و تعالى او را پذيرفته و به او جواب دهد و به ملائكه اش فرمايد: اى فرشتگان ! شما هفتاد بار بر او صلوات فرستاديد و من هفتصد مرتبه بر او درود مى گويم. و اگر بر من كه صلوات فرستاد، اهل بيت مرا به آن ملحق نساخت، بين او و آسمان هفتاد حجاب مانع شود و


1) الكافى: 492/2 ح6، الوافى: 1517/9 ح 10، وسائل الشيعة: 1211/4 ح 4، بحار الأنوار: 30/17 ح 11 و و ج: 65/94 به نقل از جامع الأخبار و ص 57 ح 32 به نقل از ثواب الأعمال: 154، تفسير برهان: 328/3 ح 9 و 336 ح 15 به نقل ازكافى، جمال الاُسبوع: 232، تأويل الآيات: 461/2 ح 29 به نقل از ابن بابويه.

خداوند تبارك و تعالى او را نپذيرد و به او جواب ندهد و به فرشتگانش فرمايد: دعاى او را بالا نبريد تا اينكه اهل بيت پيغمبر را در صلوات به آن حضرت ملحق كند، پس براى هميشه مانع از پذيرش او و دعايش گردند تا اينكه به من اهل بيتم را ضميمه كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

69 / 5 ـ از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود:

من صلّى على محمّد وآل محمّد عشراً، صلّى اللَّه عليه وملائكته مائة مرّة، ومن صلّى على محمّد وآل محمّد مائة مرّة صلّى اللَّه عليه وملائكته ألفاً.

كسى كه بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام ده بار صلوات فرستد، خدا و فرشتگانش صد مرتبه بر او درود مى فرستند، و كسى كه بر محمّد و آل محمّد صد بار صلوات فرستد خدا و فرشتگانش هزار مرتبه براو درود مى فرستند.

و خداى تبارك و تعالى فرموده است:

«هُوَ الَّذي يُصَلّي عَلَيْكم وَمَلائِكَته لِيُخْرِجَكم مِن الظلُمات إلَى النُور وَكانَ بِالْمُؤْمِنينَ رَحيماً»(2).

«او خداوندى است كه به همراه فرشتگانش بر شما درود و رحمت مى فرستد، تا شما را از تاريكى ها خارج كنند و به روشنى و روشنائى ها برسانند، و او بر اهل ايمان بسيار مهربان است».(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

70 / 6 ـ از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام روايت شده است كه فرمود:

ما في الميزان شي‌ء أثقل من الصلاة على محمّد وآل محمّد.

در ترازوى اعمال و كفّه حسنات چيزى سنگين تر از صلوات بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام نيست.


1) امالى صدوق: 675 ح 18 مجلس 85 ، بحار الأنوار: 56/94 ح 30، جامع الأخبار: 73. و شيخ حرّ عاملى رحمه الله آن را دركتاب وسائل الشيعة: 1220/4 ح 10، و سيّد شرف الدين رحمه الله در تأويل الآيات: 461/2 ح 28 به نقل از امالى صدوق:345 و ثواب الأعمال: 157 نقل كرده اند، محدّث نورى رحمه الله نيز اين حديث را در كتاب مستدرك الوسائل: 354/5 ح7 به نقل از جمال الاُسبوع: 237 (با كمى اختلاف) روايت نموده است.

2) سوره أحزاب، آيه 43.

3) الكافى: 493/2 ح 14، الوافى: 1518/9 ح 14.

بعد فرمود: فرداى قيامت اعمال شخصى را در ميزان كه وسيله سنجش اعمال است قرار مى دهند كم مى آورد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم صلواتى را كه اين شخص فرستاده حاضر كند و در ميزان او گذارد، كفّه حسناتش سنگين شود و برترى پيدا كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

71 / 7 ـ امام صادق عليه السلام از پدران بزرگوار خود نقل مى كند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

إرفعوا أصواتكم بالصلاة عليّ فإنّها تذهب بالنفاق.(2)

هنگام صلوات فرستادن صداى خود را بلند كنيد، زيرا اين كار نفاق و دوروئى را برطرف مى سازد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

72 / 8 ـ شيخ صدوق قدس سره از حضرت رضا عليه السلام نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:

من لم يقدر على ما يكفّر به ذنوبه فليكثر من الصلاة على محمّد وآله، فإنّها تهدم الذنوب هدماً.(3)

كسى كه توانائى كارى كه كفّاره گناهانش گردد ندارد بايد بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام زياد صلوات فرستد، زيرا صلوات بنيان گناه را ويران مى سازد و آن را نابود مى كند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

73 / 9 ـ قطب راوندى رحمه الله از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

من صلّى على النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم مرّة واحدة بنيّة وإخلاص من قلبه، قضى اللَّه له مائة حاجة، منها: ثلاثون للدنيا وسبعون للآخرة.

هر كس يك بار بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم با نيّت صحيح و اخلاص باطنى صلوات فرستد خداوند صد حاجت او را برآورده كند كه سى حاجت آن مربوط به دنيا و هفتاد حاجت آن مربوط به امور آخرت باشد.


1) الكافى: 494/2 ح 15، قرب الأسناد: 12 (قسمتى از روايت)، بحار الأنوار: 49/94 ح 9.

2) ثواب الأعمال: 159، بحار الأنوار: 59/94 ح 41، الكافي: 493/2 ح 13.

3) امالى صدوق: 131 ح 8 مجلس 17، بحار الأنوار: 47/94 ح2 و ص 63 ضمن ح 52 به نقل از جامع الأخبار.

و پيمغبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

من صلّى عليّ كلّ يوم ثلاث مرّات حبّاً وشوقاً، كان حقّاً على اللَّه عزّوجلّ أن يغفر له ذنوبه تلك الليلة وذلك اليوم.

كسى كه بر من هر روز سه بار از روى محبّت و شوق صلوات فرستد سزاوار است كه خداوند گناهان او را كه در آن شب و روز انجام داده ببخشد و او را بيامرزد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

74 / 10 ـ شهيد اوّل قدس سره در مجموعه خود از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه‌فرمود:

الشيطان شيطانان: شيطان الجنّ، ويبعد ب «لا حول ولا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم»، وشيطان الإنس ويبعد ب «الصلاة على النبيّ وآله».(2)

شيطان دو گونه است: شيطانى كه از طايفه جنّ است و آن به گفتن «لا حول ولا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم» دور مى گردد، و شيطانى كه از طايفه آدميان است و آن به صلوات فرستادن بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام از انسان دور مى شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

75 / 11 ـ در كتاب «جامع الأخبار» از آن حضرت صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود:

من صلّى عليّ مرّة فتح اللَّه عليه باباً من العافية.(3)

هر كس يكبار بر من صلوات فرستد خدا درى از عافيت به روى او باز فرمايد.

مؤلّف رحمه الله گويد: تأييد فرمايش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مطلبى است كه بعضى ازشاگردانم از اهل علم نقل كرده است.

او گفت: به چشم درد شديدى مبتلا شدم به حدّى كه مى ترسيدم بينائى


1) دعوات راوندى: 225/89، بحار الأنوار: 70/94 ح 63، المستدرك: 331/5 ح 6.

2) المستدرك: 342/5 ح 41 به نقل از مجموعه شهيد رحمه الله.

3) جامع الأخبار: 69 ح5، بحار الأنوار: 63/94 ح 52، المستدرك: 333/5 و 334 ح 12.

خود رااز دست دهم، در خواب شخصى مرا به زياد صلوات فرستادن سفارش فرمود؛ ومن بر آن مداومت نمودم. در مدّت كمى خداوند به بركت صلوات مرا شفا داد وآن ذكر صلواتى كه سفارش كرد چنين بود:

«اللهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد بعدد كلّ داء ودواء».

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

76 / 12 ـ در روايتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

من صلّى عليّ مرّة، لم يبق من ذنوبه ذرّة. (1)

هر كس بر من يك بار صلوات فرستد از گناهانش چيزى باقى نماند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

77 / 13 ـ ابن مسعود از آن حضرت نقل كرده است كه فرمود:

أولى الناس بي يوم القيامة أكثرهم عليّ صلاة في دار الدنيا.(2)

فرداى قيامت نزديك ترين مردم به من كسى است كه در دنيا زيادتر بر من صلوات فرستاده باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

78 / 14 ـ ابن عبّاس مى گويد: پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

در عالم رؤيا عمويم حمزه و برادرم جعفر بن ابى طالب را ديدم كه پيش روى آنها طبقى از عنّاب بود، مدّتى از آن ميل كردند سپس به انگور تبديل شد و مدّتى از آن خوردند، سپس انگور به خرما تبديل شد و براى مدّتى نيز از آن خوردند، آنگاه نزديك آنها رفتم و گفتم: پدرم فداى شما، كدام‌يك از اعمال را برترين عمل يافتيد؟

آن دو بزگوار عرض كردند:

فديناك بالآباء والاُمّهات، وجدنا أفضل الأعمال الصلاة عليك، وسقي الماء، وحبّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

پدران و مادران ما فداى شما يا رسول اللَّه، برترين اعمال را صلوات فرستادن بر شما، سيراب كردن تشنگان و دوستى علىّ بن ابى طالب عليه السلام يافتيم.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) جامع الأخبار: 69 ح 6 و 7، بحار الأنوار: 63/94 ح 52، المستدرك: 333/5 و 334 ح 13 و 14.

2) جامع الأخبار: 69 ح 6 و 7، بحار الأنوار: 63/94 ح 52، المستدرك: 333/5 و 334 ح 13 و 14.

3) دعوات راوندى: 90 ح 227، بحار الأنوار: 70/94 ذيل ح 63، المستدرك: 331/5 ح7، كشف الغمّة: 95/1.

79 /15 ـ راوندى رحمه الله در كتاب «نوادر» از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:

من صلّى على محمّد مائة مرّة، قضى اللَّه له مائة حاجة.(1)

هر كس صد مرتبه بر من صلوات فرستد خداوند صد حاجت او را برآورده فرمايد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

80 / 16 ـ شيخ ابوالفتوح رازى رحمه الله در تفسير خود از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:

شب معراج در سير آسمانى خود فرشته اى را ديدم كه هزار دست داشت و در هر دست او هزار انگشت بود، مشغول حساب كردن بود و با انگشتانش شماره مى كرد.

به جبرئيل گفتم: اين فرشته كيست و چه چيزى را حساب مى كند؟

گفت: اين فرشته موكّل بر قطرات باران است و حساب مى كند چند قطره باران از آسمان بر زمين فرود آمده است.

حضرت به او فرمود: آيا تعداد قطرات باران را كه از ابتداى آفرينش بر زمين باريده مى دانى؟

عرض كرد: قسم به خداوندى كه تو را به حق به سوى آفريدگانش فرستاده است نه تنها مى دانم چند قطره باران از آسمان به زمين نازل شده بلكه تفصيل آن را هم مى دانم كه چند قطره در درياو چند قطره در خشكى و چند قطره در آبادى و چند قطره در باغ و چند قطره در شوره‌زار و چند قطره در گورستان فرود آمده است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: من از حفظ و يادآورى او تعجّب كردم، و او كه چنين ديد عرض كرد: اى رسول خدا ! با همه اين قدرتى كه از نظر دستها و انگشتان و حفظ و يادآورى دارم از محاسبه يك چيز ناتوانم.

سئوال كردم: حساب كدام چيز است؟ عرض كرد:

قوم من اُمّتك يحضرون مجمعاً فيذكر اسمك عندهم فيصلّون


1) نوادر راوندى: ح 185، المستدرك: 332/5 ح 10.

عليك، فأنا لا أقدر على حصر ثوابهم.

عدّه اى از امّت شما كه در محلّى اجتماع كرده باشند و چون نام مبارك شما به ميان آيد بر شما صلوات فرستند، من از شمارش ثواب آن عاجزم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

81 / 17 ـ شيخ عبدالحقّ دهلوى در كتاب «تاريخ مدينه» نقل كرده است:

مردى را ديدند كه در طواف و سعى و ساير موقف‌هاى حجّ دعائى غير ازصلوات بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام نمى خواند.

به او گفتند: چرا دعاهائى كه نسبت به هر يك از اين مكانها وارد شده نمى خوانى؟

گفت: عهد كرده ام كه فقط صلوات فرستم و دعاى ديگرى را با آن شركت ندهم. و علّتش اينست كه پدرم چون از دنيا رفت صورت او را مثل الاغ ديدم و از مشاهده آن بسيار غمناك شدم، بعد از آن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را در خواب ديدم و دامن احسان او را گرفتم و براى پدرم شفاعت كردم و از سبب اين قضيّه از آن حضرت سئوال كردم، فرمود:

پدرت رباخوار بود و سزاى هر كس كه رباخوارى پيشه كند چنين است.

ولكن والدك كان يصلّي عليّ في كلّ ليلة عند المنام مائة مرّة، ولذا قبلت شفاعتك وعفوت.

ولى پدر تو خصوصيّتى داشت و آن اين بود كه هر شب هنگام خوابيدن صد مرتبه بر من صلوات مى فرستاد، ما به خاطر اين عمل شفاعت تو را درباره او پذيرفتيم و او را بخشيديم.

آنگاه چهره پدرم را نورانى مانند ماه مشاهده كردم و از هاتفى هنگام دفن اوشنيدم كه گفت: سبب عنايت پروردگار و آمرزش پدرت همان صلوات هائى بود كه بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرستاد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) تفسير ابو الفتوح: 228/2، المستدرك: 355/5 ح 8 .

2) اين حكايت را محدّث نورى رحمه الله در كتاب «دار السلام: 94/2» و نهاوندى رحمه الله در كتاب «خزينة الجواهر: 587» نقل‌كرده اند.

82 / 18 ـ محدّث نورى قدس سره از يگانه دوران خود شيخ احمد پسر زين الدين نقل كرده است كه گفت:

در عالم خواب حضرت زين العابدين امام سجّاد عليه السلام را ملاقات كردم و نزد او شكوه و ناله كردم كه زاد و توشه اى براى آخرت آماده نكرده ام، براى توبه خالص توفيق نيافتم، و اعمال صالح را نتوانستم بجا آورم.

حضرت فرمود:

عليك أن تكثر الصلاة على محمّد وآله، ونحن نعمل بذلك ونجعله لك عوض صلاتك على محمّد وآله إلى يوم الدين.

آنچه بر شما است اين است كه زياد بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرستيد، و ما در مقام پاداش، عوض صلواتى كه شما فرستاده ايد آن اعمال صالح را كه به انجامش توفيق پيدا نكرده ايد تا روز قيامت براى شما انجام مى دهيم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

83 / 19 ـ كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت به شخصى فرمود:

معنى اين فرمايش خداوند «وَذَكَر اسْم رَبِّهِ فَصَلَّى» (2)چيست؟

عرض كرد: يعنى هر گاه نام پروردگارش را به ياد آورد برخيزد و نماز بخواند.

امام عليه السلام فرمود: اگر خداوند چنين تكليفى كرده باشد بسى دشوار و طاقت فرسا است.

عرض كرد: پس معناى آيه چگونه است؟ فرمود:

كلّما ذكر اسم ربّه صلّى على محمّد وآله.

هر گاه نام پروردگارش را به ياد آورد صلوات بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام بفرستد.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) دار السلام: 112/2.

2) سوره اعلى، آيه 15.

3) الكافى: 494/2 ح 18.

84 / 20 ـ در تفسير امام عسكرى عليه السلام ذيل آيه شريفه «وَإذْ نَجَّيْناكُم مِنْ آلِ فِرْعَونَ يَسُومُونَكُم سُوءَ العَذاب»(1)«به ياد آوريد هنگامى كه شما را از فرعونيان نجات داديم و آنها شما را به بدترين عذاب شكنجه مى كردند»، آن حضرت فرمود:

از عذاب شديد آنها اين بود كه ايشان را به كشيدن گِل براى ساختمان بكار مى گرفتند و از ترس اينكه فرار كنند آنها را دربند مى كردند، با سختى گِل را از نردبان ها بالا مى بردند و چه بسا از بالا سقوط مى كردند و مى مردند يا زمين‌گير مى شدند و هيچ اعتنائى به آنها نمى كردند تا اينكه خداوند تبارك و تعالى به حضرت موسى عليه السلام وحى (پيغام) فرستاد:

به قوم خود بگو:

لايبتدؤن عملاً إلّا بالصلاة على محمّد وآله الطيّبين ليخفّف عليهم.

عملى را جز با صلوات بر محمّد و آل اطهار او شروع نكنند تا آن كار بر آنها آسان گردد.

آنها اين دستور را اجرا كردند و كارهاى دشوار برايشان سبك شد.

و نيز فرمود: هر كس كه بر اثر فراموش كردن صلوات سقوط كرد يا زمين‌گير شد اگر برايش ممكن است خودش صلوات را بگويد، و اگر برايش مقدور نيست ديگرى به جاى او صلوات فرستد، تا آن گرفتارى به او خسارت و ضررى وارد نكند.

آنها هم اين دستور را عمل كردند و سالم ماندند.

و در تفسير اين قسمت از آيه «يُذَبِّحُون أبْناءَكُم»(2)«پسران شما را مى كشتند»، فرمود:

هر گاه يكى از زنهاى آنها حامله مى شد به قابله هائى كه بر آنها مى گماشتند رشوه مى‌داد تاگزارش ندهند و دوران حملش تمام شود، و وقتى پسر به دنيا مى آمد او را در صحرائى يا سوراخ كوهى يا محلّ دور افتاده اى رها مى كرد و ده مرتبه صلوات بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام


1) سوره بقره، آيه 49.

2) سوره بقره، آيه 49.

مى فرستاد، خداوند فرشته اى را مأمور مى كرد تا او را تربيت كند، از يك انگشت او شير مى مكيد و از انگشت ديگر غذاى نرم و ملايم مى خورد و به اين شكل بنى اسرائيل رشد كردند، و تعداد آنهائى كه سالم ماندند بيش از نفراتى بود كه كشته شدند.

و در تفسير اين قسمت از آيه «يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُم»(1)«زن هاى شما را زنده نگه مى داشتند»، فرمود:

آنها را باقى مى گذاشتند و به كنيزى مى گرفتند، تا اينكه نزد حضرت موسى آمده ضجّه و ناله كردند و گفتند: دختران و خواهران ما را بكار مى گيرند و به خدمت وا مى دارند چاره اى براى ما بينديش.

حضرت آنها را امر فرمود كه صلوات بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام بفرستند تا نجات پيدا كنند.

و در تفسير آيه شريفه «إذْ فَرَقْنا بِكُم البَحْرَ فَأنْجَيْناكُم»(2)«هنگامى كه دريا را شكافتيم و شما را نجات بخشيديم»، فرمود:

هنگامى كه حضرت موسى كنار دريا رسيد خداوند تبارك و تعالى به او وحى فرستاد: به بنى اسرائيل بگو:

جدّدوا توحيدي وأقرّوا بقلوبكم ذكر محمّد سيّد عبيدي وإمائي، وأعيدوا على أنفسكم ولاية عليّ عليه السلام أخي محمّد وآله الطيّبين.

توحيد مرا بخاطر آوريد و به دلهايتان نبوّت محمّد سرور بندگانم را اقرار نمائيد و با ولايت برادرش علىّ بن ابى طالب عليه السلام تجديد عهد كنيد.

و بگوئيد: خدايا ! مرا بر روى اين آب عبور بده. اگر چنين كرديد آب دريا براى شما همانند زمين خواهد شد.

حضرت موسى عليه السلام اين دستور الهى را به ايشان فرمود.

آنها در جواب گفتند: چيزى كه ما را ناراحت مى كند و خوش آيند ما نيست به ما دستور مى دهى، ومگر جز ترس از مرگ بود كه ما را از فرعون


1) سوره بقره، آيه 49.

2) سوره بقره، آيه 50.

فرارى داد، اكنون تو ما را بدون انديشه كردن به اين درياى انبوه آب با اين كلمات مى اندازى و نمى دانيم چه بر سر ما خواهد آمد.

كالب بن يوحنّا در حاليكه بر مركب سوار بود به حضرت موسى عرض كرد: مهمّ نيست اين خليج چهار فرسخ باشد آيا خدا تو را به اين كار امر فرموده كه ما اينها را بگوئيم و داخل شويم؟

موسى فرمود: بله، عرض كرد: تو هم ما را به آن فرمان مى دهى؟ فرمود: بله، آنگاه ايستاد، به توحيد پروردگار و نبوّت محمّد و ولايت اميرالمؤمنين و اولاد طاهرين او عليهم السلام اقرار كرد و عهد خود را با آنها تازه كرد، سپس عرض كرد:

«اللهمّ بجاههم جوّزني على متن هذا الماء»، خدايا به آبروى اين بزرگواران و به مقامى كه نزد تو دارند مرا بر اين آب عبور بده.

سپس اسب خود را به ميان آب برد و بر روى آب به راه افتاد و گويا آب برايش مانند زمين نرم و هموار بود تا اينكه به انتهاى خليج رسيد، سپس با سرعت برگشت و به بنى اسرائيل گفت:

اى گروه بنى اسرائيل؛ از موسى پيغمبر خود اطاعت كنيد، فما هذا الدعاء إلّا مفتاح أبواب الجنان، ومغاليق أبواب النيران، ومستنزل الأرزاق والجالب على عباداللَّه وإمائه رضاء الرحمان المهيمن الخلاّق.

اين دعائى كه او به شما تعليم نمود كليد درهاى بهشت و قفل درهاى آتش و نازل كننده روزى ها وجلب كننده خشنودى پروردگار مهربان است.

آنها امتناع ورزيدند و گفتند: ما جز بر روى زمين راه نمى رويم، خداوند به موسى فرمود: «أنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْر»(1)عصاى خود را به دريا بزن و بگو: «اللهمّ صلّ على محمّد وآله لمّا فلقته» خدايا بر محمّد و آل محمّد درود فرست و اين دريا را براى ما بشكاف.

پس دريا شكافته شد و زمين تا انتهاى خليج ظاهر گرديد و حضرت موسى به آنها فرمود: اكنون داخل شويد.

گفتند: زمين آن مرطوب و لغزنده است، مى ترسيم كه در آن فرو رويم.

خداوند تعالى فرمود: اى موسى بگو:


1) سوره شعراء، آيه 63.

«اللهمّ بحقّ محمّد وآله الطيّبين جفّفها».

خدايا به حقّ محمّد و آل پاكش زمين را براى ما خشك گردان.

وقتى آن را گفت، خداوند باد صبا را بر آن فرستاد و آن را خشك نمود.

پس از آن فرمود: داخل شويد.

گفتند: اى پيغمبر خدا ؛ ما دوازده قبيله هستيم و وقتى داخل دريا شديم هر گروهى از ما مى خواهد از ديگرى سبقت بگيرد و ممكن است حادثه بدى بين ما واقع شود، اگر هر فرقه اى ازما راه مخصوص داشته باشد ما از اين وحشتى كه داريم در امان خواهيم بود.

خداوند به حضرت موسى عليه السلام فرمان داد: با عصايت به عدد آنها يعنى دوازده مرتبه در دوازده موضع بر زمين بزن و بگو:

«اللهمّ بجاه محمّد وآله الطيّبين بيّن لنا الأرض وأمط الماء عنّا». خدايا به آبروى محمّد واهل بيت پاك او زمين را براى ما ظاهر كن و آب را دور گردان.

پس دوازده راه پيدا شد و كف زمين به سبب باد صبا خشگ گرديد آنگاه به قوم خود گفت: وارد شويد، آنها اين بار گفتند: وقتى هر گروه از ما وارد يكى از اين راهها شد نمى داند بر سر ديگران چه مى آيد.

خداوند تبارك و تعالى فرمود: در بين راهها هر انباشته اى از آب را با عصا بزن و بگو: «اللهمّ بجاه محمّد وآله الطيّبين لمّا جعلت في هذا الماء طيقاناً واسعة يرى بعضهم بعضا»، خدايا به آبروى محمّد و آل اطهار او در ميان اين آب طوقها و كمانهائى بزرگ قرار بده كه افراد اين گروه بتوانند افراد گروه ديگر را ببينند. سپس بنى اسرائيل داخل شدند...(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

85 / 21 ـ و آن حضرت در تفسير آيه شريفه «وَإذْ أخَذْنا ميثاقَ بَني إسْرائيل لاتَعْبُدونَ إلّا اللَّه وَبِالْوالِدَينِ إحْساناً وَبِذِي القُرْبى وَاليَتامى وَالمَساكينَ وَقُولوا للناسِ حُسْناًوَأقيمُوا الصلاة»(2)«و هنگامى كه از بنى اسرائيل عهد و پيمان گرفتيم كه جز خدا را بندگى نكنيد و درباره پدر و مادر و خويشان و يتيمان


1) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 247 - 243، بحار الأنوار: 61/94 ح 48.

2) سوره بقره، آيه 83 .

و بينوايان نيكى كنيد و با مردم نيكو گفتگو كنيد و نماز را بپا داريد»، فرمود:

مقصود از «نماز» در اين آيه نمازهاى پنج گانه و صلوات فرستادن بر محمّد و آل اطهار او است.

وأقيموا أيضاً الصلاة على محمّد وآله الطيّبين عند أحوال غضبكم ورضاكم، وشدّتكم ورخاكم وهمومكم المغلقة لقلوبكم.

(يعنى در حالات مختلف) ؛ وقتى خشمگين مى گرديد، زمانى كه خوشحال هستيد، هنگامى كه دچار مشكلات مى‌شويد، وقتى كه در راحتى و نعمت به سر مى بريد، و هر گاه كه غم‌ها و غصّه ها دل‌هاى شما را احاطه مى كنند صلوات بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام بفرستيد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

86 / 22 ـ و در تفسير آيه شريفه « وَكانُوا مِنْ قَبْل يَسْتَفْتِحون عَلى الَّذينَ كَفَروا فَلَمّاجاءَهُم ما عَرَفوا كَفروا بِه فَلَعْنَةُ اللَّه عَلى الكافرين» (2)«پيش از بعثت پيامبر به نام آن حضرت طلب فتح و نصرت بر كافران مى نمودند، آنگاه كه آمد و او را شناختند به او كافر شدند پس لعنت خدا بر گروه كافران باد»، امام عسكرى عليه السلام مى فرمايد:

امير مؤمنان على عليه السلام فرموده است:

إنّ اللَّه تعالى أخبر رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم بما كان من إيمان اليهود بمحمّد صلى الله عليه وآله وسلم قبل ظهوره، من استفتاحهم على أعدائهم بذكره والصلاة عليه وآله.

خداوند تبارك و تعالى پيغمبرش را از ايمان يهوديان به آن حضرت پيش از بعثت او خبر داده است كه آنها به ياد او و صلوات بر او و اهل بيتش بر دشمنان خود فتح و ظفر پيدا مى كردند.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

87 / 23 ـ و نيز آن حضرت فرموده است:


1) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 327.

2) سوره بقره، آيه 89 .

3) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 393.

وكان اللَّه عزّوجلّ أمر اليهود في أيّام موسى وبعده إذا دهمهم أمر ودهمتهم داهية أن‌يدعوا اللَّه عزّوجلّ بمحمّد وآله الطيّبين، وأن يستنصروا بهم.

خداوند تبارك و تعالى يهوديان زمان موسى و بعد از او را امر نموده بود كه هر گاه مشكلى پيدا كردند و هر زمان دچار مصيبت و بلائى شدند خدا را به واسطه محمّد و آل پاك او بخوانند و به وسيله آنها يارى بجويند.

و آنها اين دستور را اجرا مى كردند حتّى يهوديان مدينه سالهاى متمادى قبل از بعثت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم چنين كارى مى كردند و در بلاها و فتنه ها بر مشكلات و دشوارى ها غلبه مى يافتند.

ده سال قبل از بعثت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم دو قبيله اسد و غطفان و جمعى از مشركين با يهوديان دشمنى مى كردند و قصد اذيّت و آزار آنها را داشتند و آنها از خداوند به تقرّب محمّد و آل طاهرين او درخواست نمودند و بديها و بلاها را از خود دفع كردند.

يك بار اين دو قبيله با سه هزار اسب سوار به بعضى از محلّه هاى يهودى نشين كه در اطراف مدينه بود حمله كردند يهوديان كه سيصد نفر بيشتر نبودند به مقابله برخاستند و خدا را به محمّد وآل محمّد عليهم السلام خواندند، و به فضل الهى آنها را شكست دادند.

اين دو قبيله بعد از اين شكست با مشورت يكديگر تصميم گرفتند از قبيله هاى ديگر كمك بگيرند تا آنكه جمعيّت خود را به سى هزار نفر رساندند، آنگاه با اين نيروى زياد دوباره به آن سيصد نفر يهودى هجوم آوردند و آنها را در محاصره خود درآوردند و آب و غذا را بر روى آنها بستند، يهوديان كه چنين ديدند امان خواستند و آنها نپذيرفتند و گفتند: راه نجاتى براى شما نيست جز اينكه شما را كشته، زن و بچّه شما را اسير كرده و اموالتان را به غارت ببريم.

يهوديان كه درهاى اميد را به روى خود بسته ديدند به فكر چاره جوئى افتادند، بعضى از شخصيّت ها و بزرگان آنها گفتند: چرا گذشته خود را فراموش كرديد؟ مگر حضرت موسى پيشينيان ما را سفارش نكرده بود كه در هنگام گرفتارى به واسطه محمّد و آل محمّد عليهم السلام از خدا استمداد كنند، و با روى آوردن به درگاه الهى و تضرّع در پيشگاه او سختى هاى

خود را به واسطه محمّد و آل محمّد عليهم السلام برطرف كنند.

همه گفتند: همين طور است.

گفتند: پس شما هم چنين كنيد تا نجات پيدا كنيد.

يهوديان دست به دعا برداشتند و عرض كردند:

«اللهمّ بجاه محمّد وآله الطيّبين لمّا سقيتنا، فقد قطعت الظلمة عنّا المياه حتّى ضعف شبّابنا، وتماوتت ولداننا، وأشرفنا على الهلكة».

«خدايا به آبروى محمّد و آل محمّد عليهم السلام آبى به ما برسان، اين ستمگران آب را به روى ما بسته اند به حدّى كه جوانان ما از تشنگى ضعيف شده اند و چيزى نمانده كه هلاك شوند».

خداوند به دعاى آنها جواب داد و بارانى با قطرات درشت و پيوسته و شديد نازل نمود بطورى كه حوض هاى آنها و رودخانه ها و ظرفهاى آنها را پر كرد، و گفتند: اين يكى از دو احسان كه به ما رسيد.

سپس بر بامها آمدند تا از بلندى نگاه كنند لشكرى كه آنها را احاطه كرده بر اثر اين باران چه برسر آنها آمده است؟ ديدند آنها به شدّت اذيّت شده اند، اسلحه هاى آنها از كار افتاده، وسايل آنها خراب و غذاهايشان فاسد گرديده است و بعضى از آنها اين باران را كه در غير وقت خودش و درشدّت گرماى تابستان آمده به فال بد گرفته و برگشته اند.

آن عدّه اى كه مانده بودند به يهوديان گفتند: فرض كرديم آب به شما رسيد از كجا غذا به شما مى رسد تا بخوريد، و اگر جمعى رفته اند ما برنمى گرديم تا به شما و اهل و عيال شما و اموالتان غلبه پيدا كنيم و ناراحتى خود را برطرف كرده، دل خود را تسلّى دهيم.

يهوديان گفتند: آن كسى كه ما را به بركت محمّد و آل محمّد عليهم السلام از تشنگى نجات داد قادر و توانا است كه به ما غذا هم برساند و آن كسى كه شرّ عدّه اى از شما را از ما كم كرد مى تواند شرّ بقيّه را هم برطرف كند.

سپس يهود خدا را به محمّد و آل محمّد عليهم السلام خواندند و از او تقاضاى طعام نمودند، خداوند قافله بزرگى را كه حدود دو هزار شتر و قاطر و الاغ بود و به همراه خود آرد و گندم و خوراك داشتند به سوى آنها فرستاد، اين قافله وقتى رسيد كه لشكر دشمن همگى خواب بودند و خدا خواب آنها را به قدرى سنگين قرار داد كه متوجّه آمدن آنها نشدند، و آنها به

راحتى وارد قريه شدند، و همه متاعى كه به همراه داشتند به زمين نهادند و به يهوديان فروختند، و از آن محلّ دور شدند در حاليكه هنوز آنها خوابيده بودند، پس از مدّتى از خواب بيدار شدند و قصد جنگيدن با يهوديان كردند و به يكديگر مى گفتند: اينها بر اثر شدّت گرسنگى نيرو و توان خود را از دست داده اند و به زودى به چنگ ما در مى‌آيند.

يهوديان گفتند: اين طور كه خيال كرديد نيست بلكه خداوند به ما غذا رسانيد و شما خواب بوديد، و در آن حال اگر ما مى خواستيم شما را نابود كنيم به راحتى مى‌توانستيم ولى دوست نداشتيم كه ناجوانمردانه به شما حمله كنيم، اكنون برگرديد و ما را به حال خودمان بگذاريد و گرنه خدا را به محمّد و آل محمّد عليهم السلام مى خوانيم و از آنها استمداد مى كنيم تا شما را ذليل كند، ولى آنها جز به طغيان و سركشى پاسخ نگفتند.

يهوديان دست به دعا برداشتند و از خدا به واسطه محمّد و آل محمّد عليهم السلام طلب يارى كردند، سپس آنها با همان جمعيّت كم به لشكر دشمن حمله كردند، بعضى از آنها را كشتند و بعضى را اسيركردند و بقيّه را پراكنده نمودند.

اين يهوديان بعد از بعثت پيامبر و ظهور اسلام به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم حسد ورزيدند و او را تكذيب كردند و مى گفتند: چرا او از ميان طايفه عرب است؟

سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اين فتح و پيروزى كه نصيب يهوديان شد به خاطر اين بود كه محمّد و آل محمّد را به ياد داشتند.

ألا فاذكروا يا اُمّة محمّد، محمّداً وآله عند نوائبكم وشدائدكم لينصراللَّه به ملائكتكم على الشياطين الّذين يقصدونكم.

پس شما اى امّت محمّد ! هنگام مصائب و گرفتارى هاى خود محمّد و آل محمّد عليهم السلام را بياد آوريد تا آنكه خداوند به بركت ايشان فرشتگان موكّل بر شما را بر شياطينى كه شما را قصد مى كنند يارى دهد.

با هر يك از شما از طرف راست او فرشته اى است كه حسنات او را مى نويسد و از طرف چپ او فرشته ديگرى است كه گناهانش را ثبت مى كند، و با او دو شيطان از طرف ابليس است كه او را گمراه مى كنند،

وقتى آن دو شيطان در قلب او وسوسه نمودند اگر ياد خدا كرد و ذكر شريف «لاحول ولا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم وصلّى اللَّه على محمّد وآله [ الطيّبين] » را گفت، آن دو شيطان سركوب مى شوند و نمى توانند فعّاليّت كنند.(1)

و اين حديث ادامه دارد، ما آن مقدارى كه مناسب با اين بخش بود ذكر كرديم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

88 / 24 ـ محدّث نورى قدس سره در كتاب «دار السلام» از كتاب «رياض الأذهان» نقل كرده است:

زنى دخترش را در خواب ديد كه به انواع عذاب ها گرفتار است، از خواب بيدار شد و از مشاهده اين رؤيا بسيار غمناك بود و گريه مى كرد، بعد از يك شبانه روز دوباره او را در خواب ديد كه خوشحال و شادمان است و در باغى ازباغ‌هاى بهشت گردش مى كند، و چون از دختر علّتش را پرسش كرد، جواب داد: به خاطر گناهان و معاصى عذاب مى كشيدم ولى امروز شخصى مرورش به اين قبرستان افتاد و چند مرتبه بر پيغمبر و خاندانش عليهم السلام صلوات فرستاد، ثواب آن را كه ميان اهل قبرستان تقسيم كردند عذاب آنها به حور و قصور تبديل شد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

89 / 25 ـ و نيز از كتاب «شفاء الأسقام» از محمّد بن سعيد حكايت كرده است كه گفت:

من با خود عهد كرده بودم هر شب قبل از خواب تعداد معيّنى بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام صلوات فرستم، شبى در عالم رؤيا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم كه وارد حجره ما شدند، و در و ديوار خانه به نور جمال آن حضرت نورانى شد، به من توجّهى كرد و فرمود:


1) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 396 - 394، مؤلّف رحمه الله قبلاً در مقدمّه قسمتى از اين حديث را آورده است.

2) دار السلام: 188/2.

أين الفم الّذي كان يصلّي عليّ حتّى اُقبّله؟

كجاست آن دهانى كه با آن بر من صلوات مى فرستى تا آن را ببوسم؟

من از آنكه دهان خود را جلو بياورم حيا كردم و صورتم را جلو آوردم و آن حضرت صورتم را بوسيد، و آنگاه از خوشحالى زياد بيدار شدم و اهل و عيالم رابيدار كردم، بوى عطر چنان در همه حجره مى وزيد كه گويا آنجا پر از مشك خوشبو شده باشد، و اين بوى خوش تا هشت شبانه روز از صورت من مى وزيد و هر كس آن را استشمام مى كرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

90 / 26 ـ شيخ صدوق قدس سره در كتاب «علل الشرائع» از امام هادى عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

إنّما اتّخذ اللَّه تعالى إبراهيم خليلاً، لكثرة صلاته على محمّد وأهل بيته صلوات اللَّه وسلامه عليهم.(2)

خداوند تبارك و تعالى ابراهيم را خليل خود گرفت، زيرا بر محمّد و آل محمّد - كه سلام و درود خدا بر آنها باد - زياد صلوات مى فرستاد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

91 / 27 ـ در كتاب «بشارة المصطفى لشيعة المرتضى» از حضرت باقر عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:

من قال في ركوعه وسجوده وقيامه: «اللهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد» كتب اللَّه له بمثل الركوع والسجود والقيام.(3)

هركس در ركوع و سجده و قيام نمازش صلوات فرستد يعنى بگويد: «اللهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد» خداوند ثوابى مثل ثواب ركوع و سجده و قيام براى او بنويسد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) دار السلام: 188/2.

2) علل الشرائع: 33/1، بحار الأنوار: 54/94 ح 23.

3) بشارة المصطفى: 193، الكافي: 324/3 ح 13، وسائل الشيعة: 943/4 ح3، ثواب الأعمال: 34، بحار الأنوار: 108/85 ح16. علاّمه مجلسى رحمه الله در توضيح آن فرموده است: خداوند ثواب و پاداش اين اعمال را به خاطر صلوات دو برابر مى گرداند و اين حديث بر مستحب بودن صلوات در اين حالات دلالت مى كند.

92 / 28 ـ شيخ حرّ عاملى رحمه الله در «وسائل الشيعه» از كتاب «كافى» نقل مى‌كند:

شخصى به نام عبدالسلام به امام صادق عليه السلام عرض كرد: من در حال طواف دعائى جز صلوات بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام به خاطرم نيامد و وقتى سعى بين صفا ومروه مى كردم فقط اين ذكر را مى گفتم.

حضرت فرمودند:

ما اُعطي أحد ممّن سأل أفضل ممّا اُعطيت.

به هيچ كس از آنها كه دعا كرده اند بهتر از آنچه به تو عطا شده، عنايت نشده است.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: از اين حديث استفاده مى‌شود كه صلوات برترين اعمال است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

93 / 29 ـ شهيد قدس سره در كتاب «منية المريد» از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه فرمود:

من صلّى عليّ في كتاب لم تزل الملائكة تستغفر له ما دام اسمي في ذلك الكتاب.(2)

هر كس در نوشتار خود صلوات بر من را ذكر كند تا زمانى كه اسم من در آن كتاب باقى باشد فرشتگان براى او استغفار كنند.

مؤلّف رحمه الله گويد: اين باب را با ذكر دو مطلب خاتمه مى دهيم:

اوّل: آنچه به آن حضرت اختصاص دارد، و آن بسيار زياد است، فقط به روايتى كه در كتاب «كافى» از امام باقر عليه السلام نقل شده اكتفا مى كنيم:

آن حضرت فرموده است:


1) الكافى: 494/2 ح 17، وسائل الشيعة: 1211/4 ح 5، ثواب الأعمال: 155 (با كمى اختلاف)، بحار الأنوار: 57/94 ح34.

2) منية المريد: 216.

سه چيز اختصاص به وجود مبارك پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم داشت و در غير آن حضرت نبود:

لم يكن له في‌ء، ولايمرّ في طريق فيمرّ به بعد يومين أو ثلاثة إلّا عرف أنّه قد مرّ فيه لطيب عرفه، وكان لايمرّ بحجر ولا شجر إلّا سجد له.

براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم سايه نبود، از محلّى كه عبور مى كرد اگر بعد از دو روز يا سه روز كسى مى گذشت به خاطر بوى عطرى كه در محلّ مانده بود مى فهميد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از آنجا عبور كرده است، به هر سنگ يا درختى كه عبور مى كرد بر او سجده مى كردند.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: چه نيكو سروده است شاعر فارسى زبان كه گفته است:

سايه پيغمبر ندارد هيچ مى دانى چرا؟

آفتابى چون على در سايه پيغمبر است

مطلب دوّم اين است كه: آيا صلوات موجب بالا رفتن مقام و مرتبه پيغمبر و اهل بيت اطهار او مى گردد يا نه؟

گروهى قول دوّم را اختيار كرده اند به گمان اينكه خداى تبارك و تعالى كامل‌ترين مرتبه اى كه سزاوار نوع انسان باشد به پيغمبرش و اهل بيت آن حضرت عنايت كرده و زيادتر از آن تصورّ نمى رود.

بنابراين نظريّه فائده صلوات فقط به كسى كه صلوات مى فرستد برمى گردد، همان طور كه فرمايش امام هادى عليه السلام در زيارت جامعه ضمناً بر اين مطلب دلالت دارد، زيرا فرموده است:

وجعل صلاتنا عليكم وما خصّنا به من ولايتكم طيباً لخلقنا وطهارةً لأنفسنا.(2)


1) الكافى: 442/1، بحار الأنوار: 368/16 ح 79.

2) عيون الأخبار: 277 - 272/2، بحار الأنوار: 127/102 ح 4.

يعنى فائده صلوات ما و ولايتى را كه به شما اهل بيت داريم خوبى خلق ما و پاكى نفس ما قرار داده است.

مؤلّف رحمه الله قول اوّل را اختيار مى كند و مى فرمايد: صلوات ما باعث زياد شدن درجه و مرتبه محمّد و آل محمّد عليهم السلام مى گردد، به خاطر اخبارى كه به ما رسيده و به خاطر وجود قابل و فاعل يعنى ذوات مقدّسه چهارده معصوم عليهم السلام ظرفهائى هستند كه قابليّت پذيرش فيض را دارند، و ذات مقدّس پروردگار فيّاض على الإطلاق است، و چون مقتضى موجود و مانع مفقود است هيچ اشكالى در قبول اين قول نيست، و خود آن حضرت اينگونه بود كه از افراد صالح امّتش تقاضاى دعا مى كرد و مى فرمود:

إنّ ربّي وعدني مرتبة الشفاعة والوسيلة ولاتنال إلّا بالدعاء.

پروردگارم به من وعده فرموده است مرا به مرتبه شفاعت و درجه وسيله برساند، و جز با دعا به آن نمى توان رسيد.

و اين مقدارى كه ذكر كرديم براى اهل فكر و انديشه كافى است. از خداوند تبارك و تعالى مسألت داريم كه ما را بر ولايت آنها ثابت بدارد، و با آنها محشور فرمايد، و او بر آنچه بخواهد قدرت دارد.

بخش دوّم

اشاره

قطره اى از درياى مناقب امام پيغمبران گذشته،

پدر ائمّه طاهرين، سرور يكتاپرستان،

برادر رسول و فرستاده پروردگار عالم،

فرمانرواى تمام مؤمنان،

حضرت علىّ بن ابى طالب

صلوات اللَّه عليه وآله الطيّبين

94 / 1 - از امير مؤمنان على عليه السلام روايت شده - و آن حديث مشهورى است - كه فرمود:

كلّما في القرآن في الحمد، وكلّما في الحمد في البسملة، وكلّما في البسملة في الباء، وكلّما في الباء في النقطة، وأنا النقطة الّتي تحت الباء.

تمام آنچه در قرآن است در سوره حمد است و آنچه در سوره حمد است در «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» جمع شده است، وآنچه در «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» است در باء آن است و همه اسرار باء در نقطه آن است و من نقطه زير باء هستم.(1)

آنچه بوده و خواهد بود علم آن در قرآن است و علم تمام قرآن در سوره فاتحه است، و علم تمام سوره فاتحه در بسم اللَّه است و علم تمام بسم اللَّه در حرف باءآن است و من نقطه زير باء هستم.

و برسي رحمه الله نيز در كتاب «المشارق: 21» از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است: من آن نقطه زير باء هستم.

مؤلّف رحمه الله در شرح اين حديث مى فرمايد: اينكه «بسمله» در باء مندرج است بنابر قولى است كه باء به معناى بهاء باشد و آن بر اسم‌هائى كه بعداً ذكر مى شود احاطه دارد، يا فقط به خاطر ربطى است كه بين اسم حقّ و خلق توسّط باء حاصل مى شود.


1) سيّد نعمت اللَّه جزائرى رحمه الله در كتاب «الأنوار النعمانيّة» از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

زيرا روشن است كه اساس هستى تمام مخلوقات ربطى است كه بين آنها و اسم حقّ وجود دارد، و اگر آن ربط نبود همه موجودات نيست بودند، نه ذاتى داشتند و نه صفتى و نه وجودى، پس اين ربط اصل و اساس است كه حافظ اشياء و محيط بر آنها است، و معناى آن عبارتى كه از كميل رسيده - كه «به سبب باء وجود ظاهر گرديده وبه سبب نقطه عابد از معبود تميز داده مى شود»(1)- همين است.

و توجيه روايتى كه مى فرمايد: «موجودات را از باء بسم اللَّه ظاهر كرده است» نيز همين است.

و امّا اينكه نقطه آنچه را كه در باء هست در بردارد ممكن است مقصود اينستكه نقطه محلّ ظهور باء است، و اين نقطه است كه باء را معيّن كرده و ظاهر ساخته است، همان طور كه نقطه كتبى باء را ظاهر مى كند و آن را در بين مشتركاتش معيّن مى نمايد، پس مقصود حقيقت امام است كه حامل اسم الهى است و آن را در عالم ظاهر كرده ومعيّن نموده است.

يا اينكه مراد از نقطه آن چيزى باشد كه اصل الف و ساير حروف است. و آن حكايت از اسمى است كه بسيط است بر الف و به طريق اولى بر باء، و در عين بساطت به باقى احاطه دارد، پس صحيح است كه بر آن تحت الباء اطلاق شود مثل اينكه مى گوئيم: معنا تحت لفظ است، يعنى لفظ اين معنى را دربردارد، زيرا نقطه باطن است و باء از آن حكايت مى كند و به ذات خود در تحت باء پنهان است. گرچه در قالب باء ظاهر گشته است، پس نقطه به اعتبارى مقام و مرتبه او نزد حق است و به اعتبارى با آن متحد و به اعتبار ديگر مظهر مقام پروردگار است.

و صحيح است كه تحت الباء در عبارت صفت مبتدا باشد براى خبر، و مقصود اين باشد كه من خود نقطه هستم با اينكه تحت الباء واقع شوم، و


1) مشارق الأنوار: 38.

آن به اعتبار نزول آن حقيقت محمّديّه در اين عالم سفلى است.(1)

در روايت ديگرى فرموده است: «من آن نقطه زير باء هستم، علوم را از يكديگر جدا و آن را منتشر مى كنم همان طور كه نقطه زير باء آن را از حروف مشابه خود يعنى تاء، ثاء و ياء جدا مى كند».

و ممكن است مراد از نقطه، وحدت و بساطت باشد و معنايش اين است كه او يگانه اى است كه ديگرى با او در علوم و معجزات و حالات عجيب او شركت‌ندارد، و در توجيه آن وجوه ديگرى نيز ذكر شده است، براى اطّلاع بيشتر به كتاب «الإسم الأعظم: 64» مراجعه كنيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

95 / 2 - بحرانى قدس سره در تفسير برهان ذيل آيه شريفه «سَنَشُدّ عَضُدَك بِأخيكَ وَنَجْعَل لَكُما سُلْطاناً»(2)«بازوى تورا به برادرت قوى مى گردانيم و براى شما دو نفر حجّت و برهان و قدرت و توانائى قرار مى دهيم»، از انس نقل كرده است:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرستاده خود را به طرف گروهى فرستاد، آنها بر او دشمنى كردند و او را كشتند.

اين خبر به آن حضرت رسيد، اين بار على عليه السلام را به سوى آنها فرستاد، آن حضرت جنگجويان آنها را كشت وباقى مانده آنها را اسير كرد و وقتى كه در برگشتن به نزديك مدينه رسيد پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم او را ملاقات كرد و دربرگرفت و صورتش را بوسيد و فرمود:

بأبي أنت و اُمّي من شدّ اللَّه به عضدى كما شدّ عضد موسى بهارون.

پدر و مادرم فداى كسى كه خدا بازوى مرا به سبب او قوى كرد، همان طور كه بازوى موسى را به سبب هارون تقويت نمود.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

96 / 3 - بحرانى رحمه الله در تفسير برهان از بُرسى رحمه الله نقل مى كند كه روايت شده:


1) در كتاب «مصابيح الأنوار: 394/2» از مولاى ما امير مؤمنان على عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «تمام دانشها در لابلاى كتاب‌هاى چهارگانه آسمانى‌است، و همه علوم آن در قرآن است و علوم قرآن در سوره فاتحه و همه علوم سوره فاتحه در «بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم» و تمام علوم بسم اللَّه در باء آن جمع شده است».

2) سوره قصص، آيه 35.

3) تفسير برهان: 226/3 ح 1، به نقل از تأويل الآيات: 415/1 ح6، بحار الأنوار: 305/38 سطر 4 (با كمى اختلاف) به نقل از المناقب: 228/2.

وقتى هارون به برادرش موسى ملحق شد، روزى بر فرعون وارد شدند و از او در دل آنها ترسى پيدا شد، ناگهان اسب سوارى را پيشاپيش خود مشاهده كردند كه لباسى از طلا پوشيده و در دست شمشيرى از طلا داشت - وفرعون طلا را خيلى دوست مى داشت - اسب‌سوار رو به فرعون كرد و فرمود: جواب اين دو نفر را بده و گرنه تو را خواهم كشت.

فرعون از مشاهده اين صحنه ناراحت و پريشان شد و گفت: اين كار را فردا انجام خواهم داد، و هنگامى كه آنها خارج شدند دربان‌ها را خواند و آنها را بازخواست كرد، از كيفر عمل ترسانيد و به ايشان گفت: چگونه اين اسب سوار بدون اجازه بر من وارد شد ؟ آنها به عزّت فرعون قسم ياد كردند كه جز آن دو نفر كسى داخل نشد.

اسب سوار مثال على عليه السلام بود (وجود آن حضرت در قالبى مثالى بود) كه خداوند پيامبرانش را در پنهانى به سبب او تأييد كرد و خاتم الأنبياء را به طور آشكار(1)يارى نمود، او كلمه بزرگ پروردگار است كه خدا او را به هرصورتى كه خواست براى اولياء خود ظاهر كرد و آنها را يارى نمود، و به آن كلمه خدا را خواندند، آنها را اجابت كرد و نجاتشان داد، و اين آيه به آن قصّه اشاره دارد كه فرمود: «وَنَجْعلُ لَكما سُلطاناً فَلايَصِلون إلَيْكما بِآياتِنا»(2)«با آيات و معجزاتى كه به شما عطا كرديم براى شما دو نفر قدرتى قرار مى دهيم كه هرگز دشمنان به شما دست نيابند».

ابن عبّاس مى گويد: آيت كبرى و نشانه بزرگ الهى كه خدا براى آن دو بزرگوار قرار داد همان اسب‌سوار بود.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) سيّد نعمت اللَّه جزائرى رحمه الله در كتاب «الأنوار النعمانيّة: 30/1» از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه آن حضرت به امير مؤمنان على عليه السلام فرمود: «يا عليّ إنّ اللَّه تعالى قال لي: يا محمّد، بعثت عليّاً مع الأنبياء باطناً ومعك ظاهراً» ؛ «على جان ؛ خداوند تبارك و تعالى به من فرمود: اى محمّد ؛ على را با همه انبياء به طور پنهانى و با تو به طور علنى و آشكار همراه نمودم».

2) سوره قصص، آيه 35.

3) مشارق انوار اليقين: 81، تفسير برهان: 226/3 ح 2.

97 / 4 - برسى رحمه الله در «مشارق» نقل كرده است كه تاريخ نويسان روايت كرده اند:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بودند و نزد آن حضرت يكى از پريان بود و از احكام مشكل سئوال مى كرد، همينكه اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شد، آن پرى كوچك شد تا مثل گنجشكى گرديد سپس گفت: اى رسول خدا ؛ مرا پناه بده. حضرت فرمود:

از چه كسى مى ترسى ؟ گفت: از اين جوانى كه به طرف ما مى آيد ؟ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: علّت ترس تو چيست ؟

گفت: روزى كه طوفان برپا شده بود خواستم كشتى حضرت نوح عليه السلام را غرق كنم، همين جوان بر من ضربه اى زد و دستم را قطع كرد، بعد دست قطع شده اش‌را نشان داد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند: بلى او همين جوان است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

98 / 5 - و نيز روايت كرده است: يكى از پريان نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شد. آن پرى فرياد زد و كمك خواست و عرض كرد: اى رسول خدا ؛ مرا از اين جوانى كه مى آيد پناه بده.

حضرت فرمود:

او با تو چه كرده است ؟

گفت: بر سليمان سركشى كردم و عصيان ورزيدم، چند نفر از جنّ را به سوى من فرستاد بر آنها غلبه كردم، اين اسب سوار نزد من آمد و مرا اسير كرد و مجروح ساخت، بعد محلّ جراحت را نشان داد كه تا آن وقت بهبود نيافته بود.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: گرچه اميرالمؤمنين عليه السلام از نظر ظهورش در عالم دنيا بعداً آمده است ولى زمان‌ها نسبت به او پيچيده شده و بين گذشته و حال و


1) مشارق انوار اليقين: 85، مدينة المعاجز: 142/1 ح 81، الأنوار النعمانية: 31/1.

2) مشارق انوار اليقين: 85، تفسير برهان: 226/3 ح 4، مدينة المعاجز: 142/1 ح 82.

آينده براى او فرقى نيست، زيرا او بر زمان و زمانيّات احاطه دارد و آنها تحت ولايت او و در تصرّف او هستند نه اينكه وجود مقدّس او مقيّد به زمان باشد.

او شاهد بر خلقت و بر تمام خلق است و فرمايش امام هادى عليه السلام در زيارت جامعه: «وأجسادكم في الأجساد وأرواحكم في الأرواح وأنفسكم في النفوس وقبوركم في القبور»، به اين بيان تفسير مى شود. يعنى وجود شمابر همه اجساد و ارواح و نفوس و قبور احاطه دارد، و سرّ اينكه خداوند تبارك و تعالى در بعضى از خطابات خود نسبت به حوادث زمان‌هاى گذشته مى فرمايد: «ألم تر» آيا نديدى، همين است.

و گاهى بدون تحقيق و دقّت اين جملات به گونه ديگرى تفسير مى شود، مثلاً گفته مى‌شود: «ذكركم في الذاكرين» ياد شما در ميان يادكنندگان است، يعنى آثار وجودى شما كه احاديث و علوم شما باشد در ميان آنهاست، ودرباره «اجسادكم في الأجساد» و همچنين «ارواحكم في الأرواح ونفوسكم في النفوس» گفته اند: اجساد شما وهمچنين ارواح و نفوس شما هم حكم اجساد و ارواح و نفوس ما را دارد ولى از جهت عظمت و برترى موردتعجّب همگان قرار گرفته است، و گفته اند شاهد آن عبارت بعد از آن است كه مى فرمايد: «فما أحلى أسماءكم» يعنى جاى تعجّب است كه چقدر نام‌هاى شما شيرين است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

99 / 6 - شيخ حرّ عاملى قدس سره در كتاب «جواهر السنيّة» از ابن عبّاس حديثى نقل مى كند كه گفت:

اميرالمؤمنين عليه السلام آبى آشاميد، پس از آن پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم سجده كرد، عرض كردند: اى رسول خدا ؛ چرا در اين موقع سجده كردى ؟ فرمود:

همينكه على عليه السلام آب را آشاميد خداى تبارك و تعالى ندا كرد:

هنيئاً مرئياً يا وليّي وحجّتي على خلقي، وأميني على عبادي.

گوارايت باد اى ولىّ من ؛ و اى كسى كه حجّت من بر مخلوقاتم هستى ؛ و امين من بر بندگانم مى باشى.(1)

گفته است: خداوند تبارك و تعالى به تمام بندگان مؤمن خود در ضمن دو آيه شريفه «هنيئاً مرئياً» فرموده است: 1 - سوره طور، آيه 19: «كُلُوا وَاشْرَبوا هَنيئاًبما كُنْتم تَعْمَلون» ؛ «بخوريد و بياشاميد، گوارايتان باد به خاطر كارهاى خوبى كه انجام داده ايد».

2 - سوره نساء، آيه 4: «فإنْ طِبْن لَكُم عَن شَي‌ء مِنْه نَفساً فَكُلوهُ هَنيئاً مَريئاً» ؛ «پس اگر چيزى از مهريّه خود را از روى رضايت خاطر به شما بخشيدند آن‌را بخوريد گوارايتان باد»، پس چگونه جايز است كه به يكايك مؤمنان فرموده باشد ولى جايز نيست كه مانند آن را به امير مؤمنان عليه السلام فرموده باشد ؟!

براى اطّلاع بيشتر مراجعه كنيد به: «مشارق الأنوار: 174» كه تمامى حديث در آنجا ذكر شده است، و اين حديث در «بحار الأنوار: 58/76 ح1» و «مدينة المعاجز: 445/2 ح 670» به نقل از مشارق ذكر شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

100 / 7 - كراجكى قدس سره در كتاب «كنز الفوائد» مى نويسد: فقيه بزرگوار محمّد بن احمد بن حسن بن شاذان قمى ازكتاب خود «ايضاح دفائن النواصب» از طريق عامّه، از ابن عبّاس روايت كرده است كه گفت:

شخصى خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و عرض كرد: آيا دوستى علىّ بن ابى طالب عليه السلام مرا سود مى بخشد ؟

حضرت فرمود: از جبرئيل سئوال مى كنم و جوابت را مى دهم.

وقتى به جبرئيل فرمود، او عرض كرد: از اسرافيل سئوال مى كنم، اسرافيل به جبرئيل گفت: با پروردگارم مناجات مى كنم.

از پيشگاه ربوبى به اسرافيل خطاب شد كه به جبرئيل بگو: به حبيب ما محمّد صلى الله عليه وآله وسلم سلام برساند و بگويد:

أنت منّي حيث شئت أنا، وعليّ منك حيث أنت منّي، ومحبّوا عليّ منه حيث عليّ منك.

تو نسبت به من آن طورى هستى كه مى خواهم، و على نسبت به تو به گونه اى است كه تو نسبت به من هستى و دوستان على نسبت به او آن طورى هستند كه على نسبت به تو مى باشد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) جواهر السنيّة: 210، و در ذيل حديث، كلام برسى رحمه الله را در جواب منكرينى كه مى گويند: خدا چگونه به على عليه السلام فرموده است: «هنيئاً مريئاً»، نقل كرده است.

2) شيخ حرّ عاملى رحمه الله در كتاب «جواهر السنيّة» از جزء چهارم از كتاب «كنز الفوائد» آن را نقل كرده، و برسى رحمه الله آن را در كتاب «مشارق الأنوار: 67» روايت كرده است. مائة منقبة: 43 منقبت 20، غاية المرام: 585 ح 76، مدينة المعاجز: 438/2 ح 662.

101 / 8 - صدوق رحمه الله در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود:

من أحبّك كان مع النبيّين في درجاتهم يوم القيامة، ومن مات وهو يبغضك فلايبالي مات يهوديّاً أو نصرانيّاً.(1)

جزرى شافعى در كتاب «أسنى المطالب: 59» از شريك بن عبداللَّه نقل كرده است كه گفت: وقتى شخصى را ديدى كه علىّ بن ابى طالب عليه السلام را دوست ندارد بدان‌كه اصلش يهودى است.

14. مائة منقبة: 78 منقبت 46، بحار الأنوار: 166/27 ح 91، غاية المرام: 512 ح 19، إرشاد القلوب: 82/2 (با كمى اختلاف).

كسى كه تو را دوست داشته باشد روز قيامت با پيامبران محشور مى شود و در درجات آنها قرار مى گيرد، و كسى كه با دشمنى تو از دنيا رود، باكى نيست يهودى بميرد و يا نصرانى از دنيا رود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

102 / 9 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «مناقب» از اباصلت هروى نقل مى كند كه از حضرت رضا عليه السلام شنيدم، و ايشان‌از پدرانش روايت كرد كه على عليه السلام فرمود:

از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم و او از خداى تبارك و تعالى شنيد كه فرمود:

عليّ بن أبي طالب حجّتي على خلقي، ونوري في بلادي، وأميني على علمي، لا اُدخل النار من عرفه وإن عصاني، ولا اُدخل الجنّة من أنكره وإن أطاعني.

علىّ بن ابى طالب حجّت من بر مخلوقات، نور من در ميان سرزمين‌ها، و امين من بر علم و دانش من است، هر كس على عليه السلام را بشناسد گرچه مرا معصيت كند او را به آتش داخل نمى كنم، و هر كس على عليه السلام را انكار كند گرچه مرا اطاعت كند او را به بهشت راه نمى دهم.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: زمخشرى بعد از ذكر اين حديث مى گويد: و اين رمز و


1) عيون اخبار الرضاعليه السلام: 58/2 ح 216، بحار الأنوار: 79/27 ح 16، مسند الرضاعليه السلام: 130/1، أربعين منتجب الدين: 63، إرشاد القلوب: 52/2 (ذيل حديث).

2) مختصر بصائر الدرجات: 34 سطر 2، بحار الأنوار: 47/53 ضمن ح 20، تفسير برهان: 1149/3 ح 9.

علامت خوبى است، زيرا دوستى على عليه السلام ايمان كامل است و با ايمان كامل گناهان ضررى نمي زنند.(1)

اينكه فرموده: «وإن عصاني» گرچه مرا معصيت كند، يعنى او را به خاطر بزرگداشت على عليه السلام مى آمرزم و به خاطر ايمانش داخل بهشت مى كنم، پس او به سبب ايمان سزاوار بهشت است و به خاطر محبّت و دوستى على عليه السلام سزاوار بخشش و آمرزش است.

و اينكه فرموده: «ولا اُدخل الجنّة» داخل بهشت نمى كنم، زيرا كسى كه ولايت و محبّت على عليه السلام را نداشته باشد ايمان ندارد و اطاعتى كه از من كرده در حقيقت روح نداشته و مجاز است. [چون اطاعت حقيقى خداوند اعمالى است كه با محبّت على عليه السلام انجام گيرد، كسى كه محبّت آن حضرت را دارد در حقيقت خدا را اطاعت كرده و كسى كه خدا را اطاعت كند اهل نجات است، در نتيجه كسى كه دوستى على عليه السلام را دارد نجات پيدا مى كند].

پس معلوم شد كه دوستى على عليه السلام ايمان و دشمنى او كفر است، روز قيامت جز اين دو طايفه دوست و دشمن نيستند، دوست او گناهانش آمرزيده شده است و گناهى برايش نمانده لذا حسابى ندارد و بدون حساب وارد بهشت مى شود، و دشمن او ايمان ندارد و كسى كه ايمان نداشته باشد خدا به او نظر رحمت ندارد، و طاعت او درحقيقت معصيت است و سرانجامش آتش است.

پس دشمن على عليه السلام بيچاره است و به هلاكت مى رسد گرچه حسنات و


1) اين حديث آن طور كه در كتاب «مشارق الأنوار: 66» روايت شده و كتاب «جواهر السنيّة: 234» از آن نقل كرده چنين است: مؤلّف تفسير كشّاف ضمن‌يك حديث قدسى از پروردگار بلندمرتبه نقل كرده است كه فرمود: «لاُدخلنّ الجنّة من أطاع عليّاً وإن عصاني، ولاُدخلنّ النار من عصاه وإن أطاعني»؛ «براستى داخل بهشت مى كنم كسى كه از على عليه السلام اطاعت كند گرچه مرا نافرمانى كرده باشد و حتماً داخل دوزخ مى گردانم كسى كه على عليه السلام رانافرمانى كند گرچه از من اطاعت كرده باشد».

كارهاى خوبش به اندازه همه بندگان خدا باشد، و دوست على عليه السلام اهل نجات است گرچه سر تا پا غرق گناه باشد، و كجا مى توانند گناهان با وجود ايمان ضررى بزنند ؟

ايمان اكسير و كيميائى است كه مس گناه را به طلاى حسنه تبديل مى كند، پس خوشا به حال اولياء على عليه السلام ودوستان او كه غرق در رحمتند و بدا به حال دشمنان آن حضرت كه از رحمت خدا به دور هستند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

103 / 10 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «مناقب» از ابن عمر نقل مى كند كه گفت: از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم درباره على بن ابى طالب عليه السلام سئوال كرديم، حضرت خشمگين شده و فرمود:

ما بال قوم يذكرون من له منزلة عند اللَّه كمنزلتي ومقام كمقامي إلّا النبوّة.

چرا بعضى درباره كسى شك دارند كه درجه و مرتبه اش نزد خدا مثل درجه و مرتبه من است، و از همه مقامات من جز نبوّت برخوردار است.

بعد فرمود:

ألا ومن أحبّ عليّاً عليه السلام فقد أحبّني، ومن أحبّني رضي اللَّه عنه، ومن رضي اللَّه عنه كافاه بالجنّة.

بدانيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد مرا دوست داشته است، و هر كه مرا دوست داشته باشد خدا از او راضى وخشنود است، و كسى كه خدا از او خشنود باشد پاداش او را بهشت قرار مى دهد.(2)

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد فرشتگان براى او استغفار مى كنند و درهاى بهشت به روى او باز است تا از هر درى كه بخواهد بدون حساب وارد شود.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد خداوند پرونده عملش را به دست راست او دهد و همانند پيامبران به حساب او


1) مشارق الأنوار: 66، و ظاهراً توضيحى كه بعد از حديث آمده است كلام برسى رحمه الله مى باشد.

2) در كتاب «بشارة المصطفى صلى الله عليه وآله وسلم» بعد از اين جمله اضافه كرده است: «بدانيد، هر كس على عليه السلام را دوست بدارد خداوند نماز، روزه و ساير اعمالش راقبول مى كند و دعاى او را به اجابت مى رساند».

رسيدگى كنند.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد از دنيا خارج نمى شود تا از آب كوثر بياشامد و از درخت طوبى تناول نمايد و جاى خود را در بهشت ببيند.

ألا ومن أحبّ عليّاً عليه السلام يهوّن اللَّه عليه سكرات الموت، ويجعل قبره روضة من رياض الجنّة.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد خدا جان كندن را بر او در هنگام مرگ آسان مى گرداند، و قبر او را باغى ازباغهاى بهشت قرار مى دهد.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد خدا به تعداد رگهاى موجود در بدنش به او حوريّه عطا كند و شفاعت او را درباره هشتاد نفر از اهل بيتش بپذيرد، و به تعداد موهاى بدنش در بهشت به او منزل عنايت كند.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را بشناسد و او را دوست داشته باشد خداوند ملك الموت را به سوى او بفرستد همان طور كه نزد پيامبران مى فرستد، و از او ترس و وحشت ديدن نكير و منكر را برطرف كند، و قبرش را روشن و به اندازه مسير هفتاد سال وسعت دهد، و با روى سفيد وارد قيامت شود.

ألا ومن أحبّ عليّاً عليه السلام أظلّه اللَّه في ظلّ عرشه مع الصدّيقين والشهداء والصالحين، وآمنه من الفزع الأكبروأهوال يوم الصاخّة.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد خداوند او را در سايه عرش خود با صدّيقين و شهداء و صالحين ساكن گرداند، و او را از وحشت بزرگ و ترس‌هاى قيامت ايمن گرداند.

آگاه باشيد، هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد خدا خوبى هاى او را قبول كند و از بدى هايش درگذرد، و در بهشت رفيق حمزه سيّدالشهداء عليه السلام عموى پيامبر باشد.

ألا ومن أحبّ عليّاً عليه السلام أثبت اللَّه الحكمة في قلبه، وأجرى على لسانه الصواب، وفتح اللَّه له أبواب الرحمة.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد حكمت را در قلب او، و راستى و درستى را بر زبان او جارى سازد و درهاى رحمت خود را براى او

باز كند.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد اسير خدا در زمين ناميده مى شود، و خداوند به وجود او بر فرشتگان و حاملان عرش خود مباهات مى كند.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد فرشته اى از زير عرش پروردگار ندا كند: اى بنده خدا ؛ عمل را دوباره آغاز كن، خداوند گذشته هاى تو رابخشيد و گناهانت را آمرزيد.

ألا ومن أحبّ عليّاً عليه السلام جاء يوم القيامة ووجهه كالقمر ليلة البدر.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد، روز قيامت در حالي كه چهره اش همانند ماه شب چهاردهم مى درخشد درآن صحنه وارد مى شود.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد خداوند تاج كرامت را بر سر او و لباس عزّت را بر تن او بپوشاند.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد مانند برق زودگذر از صراط عبور كند و هيچ گونه سختى هنگام گذشتن از آن نبيند.

ألا ومن أحبّ عليّاً عليه السلام كتب اللَّه له براءة من النار وبراءة من النفاق، وجوازاً على الصراط، وأماناً من العذاب.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد خداوند دورى از آتش و رهائى از نفاق و اجازه عبور از صراط و ايمن بودن‌از عذاب را براى او بنويسد.

آگاه باشيد: هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد خداوند براى او پرونده اى باز نمى كند و ميزانى نصب نمى كند و به او گفته مى شود: بدون هر گونه حسابى به بهشت وارد شو.

آگاه باشيد، هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد از حساب و ميزان و صراط در امان خواهد بود.

ألا ومن مات على حبّ آل محمّد عليهم السلام صافحته الملائكة، وزارته أرواح الأنبياء، وقضى اللَّه له كلّ حاجة كانت‌له عنداللَّه تعالى.

آگاه باشيد: هر كس با محبّت آل محمّد عليهم السلام از دنيا رود فرشتگان با او مصافحه كنند و ارواح پيامبران به زيارت او آيند وخداوند تمام

خواهشهاى او را برآورده فرمايد.

ألا ومن مات على بغض آل محمّد عليهم السلام مات كافراً.

آگاه باشيد: هر كس با دشمنى آل محمّد عليهم السلام بميرد كافر از دنيا رفته است.

آگاه باشيد: هر كس با دوستى آل محمّد عليهم السلام بميرد، با ايمان از دنيا رفته است و من بهشت را براى او ضمانت مى كنم.(1)

شيخ صدوق رحمه الله در كتاب فضائل الشيعة: 45 ح1، از ابو رجاء، از نافع، از ابن عمر (با كمى تفاوت) آن را نقل كرده است و مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار: 221/7ح 133، و 277/34 ذيل ح 55 به نقل از فضائل الشيعة ذكر كرده است.

اين حديث را طبرى رحمه الله در بشارة المصطفى: 37 به سند خود از قتيبة بن سعيد، از حمّاد بن زيد، از عبدالرحمان سراج، از نافع، از ابن عمر روايت كرده و درآخر آن مى‌گويد: قتيبة بن سعيد ابو رجاء گفته است كه حمّاد بن زيد به اين حديث افتخار مى كرد و مى‌گفت: اين اصل است براى كسى كه به آن اقرار واعتراف كند.

سيّد شرف الدين نجفى رحمه الله نيز آن را در كتاب تأويل الآيات: 865/2 ح1 روايت كرده و بعد از آن مى‌گويد: به راوى اين حديث شريف با ديده بصيرت نظر كن‌كه چگونه از محبّت و دوستى اهل بيت عليهم السلام كه اهل شرف و بزرگوارى هستند عدول كرده و روى گردانيده است و اهل شقاوت و نفاق و كسانى كه آيات‌الهى را تبديل و تحريف كردند و لشكريان ابليس از او پيروى كرده اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

104 / 11 - در كتاب «أعلام الدين» از آن حضرت صلى الله عليه وآله وسلم نقل مى كند كه به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

شيعيان و دوستان خود را به ده خوى و خصلت بشارت بده:

أوّلها: طيب مولدهم، والثانية: حسن إيمانهم، والثالثة: حبّ اللَّه لهم، والرابعة: الفسحة في قبورهم، والخامسة:نورهم يسعى بين أيديهم، والسادسة: نزع الفقر من بين أعينهم وغنى قلوبهم، والسابعة: المقت من اللَّه‌لأعدائهم، والثامنة: الأمن من البرص والجذام، والتاسعة: انحطاط الذنوب والسيّئات عنهم، والعاشرة: هم معي في الجنّة وأنا معهم.

اوّل: پاكى ولادت، دوّم: نيكوئى و خوبى ايمان، سوّم: خدا آنها را دوست دارد، چهارم: قبرهاى آنها وسيع است، پنجم: نور آنها پيشاپيش ايشان در حركت است، ششم: فقر را از ميان چشم‌هاى آنها بيرون كند و دل‌هايشان را بى نيازى مرحمت فرمايد، هفتم: خدا از دشمنان آنها كينه و نفرت دارد،


1) مائة منقبة: 64 منقبت 37، بحار الأنوار: 114/27 ح 89.

هشتم: از بيمارى پيسى و خوره در امانند، نهم: گناهان و بديها از ايشان فرو مى ريزد و از بين مى رود، دهم: آنها در بهشت با من هستند.

پس خوشا به حال آنها و بازگشت خوبى كه دارند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

105 / 12 - در كتاب «فضائل» از عمر بن خطّاب نقل كرده است كه گفت: در حضور رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مسجد آن حضرت بوديم، نماز ظهر را به جماعت برپا داشت، سپس به محراب تكيه كرد، همانند ماه در نهايت درخشندگى و كمال بود و اصحاب در اطرافش جمع شده بودند، ناگهان نگاهى به آسمان نمود، و پس از مدّتى نگاهى به زمين كرد و سپس به كوه و دشت نظرى كرد و فرمود:

اى گروه مسلمين ؛ ساكت باشيد خداوند شما را رحمت كند، بدانيد در دوزخ درّه اى است كه درّه ضياع ناميده مى شود، در آن چاهى است و در آن چاه مارى است، جهنّم از آن درّه و درّه از آن چاه، و چاه از آن مار هر روز هفتاد مرتبه به خدا شكايت مى كند.

عرض كردند: اى رسول خدا ؛ اين عذاب دو چندانى كه قسمتى از آن از قسمت ديگرش گله مى كند براى چه كسى است ؟ فرمود:

هو لمن يأتي يوم القيامة وهو غير ملتزم بولاية عليّ بن أبي‌طالب عليه السلام.

براى آنهائى كه به صحنه قيامت در حالى كه به ولايت على بن ابى طالب پايبند نبوده اند وارد شوند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

106 / 13 - كراجكى قدس سره در كتاب «كنز الفوائد» از ابوذر نقل مى كند:

روزى در منزل امّ سلمه در خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بودم و به فرمايشات او گوش مى دادم كه علىّ بن ابى‌طالب عليه السلام وارد شد، چهره


1) أعلام الدين: 450، بحار الأنوار: 162/27 ح 11، الزهد: 86، الخصال: 430/2 ح 10، روضة الواعظين: 346، مشكاة الأنوار: 79.

2) الروضة: 9، بحار الأنوار: 250/39 ح 14.

پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم از خوشحالى شكفته و درخشان گرديد، على عليه السلام را در برگرفت و پيشانى اورا بوسيد سپس رو به من كرد و فرمود:

اى ابوذر ؛ اين شخص را كه بر ما وارد شد به حقيقت مى شناسى ؟

ابوذر گفت: عرض كردم: اى رسول خدا ؛ او برادر و پسر عمّ شما و همسر فاطمه عليها السلام و پدر حسن و حسين دو سرور جوانان بهشت است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اى ابوذر ؛ اين امامى است فروزنده و درخشان، نيزه بلند بالاى پروردگار و درِ بزرگ رحمت او است كه هر كس خدا را اراده كند بايد ازآن در وارد شود.

اى ابوذر ؛ او برپا دارنده عدالت، و مدافع حريم الهى و يارى كننده دين خدا و حجّت پروردگار بر آفريدگان است، خداوند همواره در ميان امّتها به سبب او با خلق خود احتجاج مى كند با آنكه در ميان هر امّتى پيامبرى را برانگيخته است.

يا أباذرّ؛ إنّ اللَّه تعالى جعل على كلّ ركن من أركان عرشه سبعين ألف ملك ليس لهم تسبيح ولا عبادة إلّا الدعاء لعليّ عليه السلام وشيعته، والدعاء على أعدائه.

اى ابوذر ؛ خداوند بر هر پايه اى از پايه هاى عرش خود هفتاد هزار فرشته قرار داده، تسبيح و عبادت آنها دعا كردن براى على عليه السلام و شيعيان، و نفرين كردن بر دشمنان آن حضرت است.

اى ابوذر ؛ اگر على عليه السلام نبود حقّ از باطل، و مؤمن از كافر تشخيص داده نمى شد، و خدا عبادت نمى گرديد، زيرا او بر سر مشركين زد تا اسلام آورند و خدا راعبادت كنند، و اگر او نبود پاداش و كيفرى نبود، ميان او و خدا پرده و حجابى نيست و او خود حجاب و پرده است.

سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اين آيه را تلاوت فرمود:

«شَرَعَ لَكُم مِنَ الدّينِ ما وَصَّى بِه نُوحاً ... مَن يُنيب»(1).

«خدا شرع و احكامى كه براى شما مسلمين قرار داد همان است كه نوح را به آن


1) سوره شورى، آيه 13.

سفارش كرد ... و هر كس با دعا و تضرّع به درگاه الهى روى آورد هدايت مى شود».

اى ابوذر ؛ خداى تبارك و تعالى در سلطنت و يكتائى خود يگانه بود، به بندگان بااخلاص خود معرفتش را مرحمت كرد و بهشت را مباح گردانيد.

فمن أراد أن يهديه عرّفه ولايته، ومن أراد أن يطمس على قلبه أمسك عنه معرفته.

هر كس را بخواهد هدايت كند او را با ولايت على عليه السلام آشنا مي كند، و هر كس را بخواهد بر قلبش پرده افكند معرفت آن حضرت را از او باز مى دارد.

اى ابوذر ؛ او پرچم هدايت و دليل تقوا و ريسمان محكم الهى و پيشواى اولياء من، و نور كسانى است كه مرا اطاعت كنند و او كلمه اى است كه خدا تقواپيشه گان را به آن ملزم ساخته است.

فمن أحبّه كان مؤمناً، ومن أبغضه كان كافراً، ومن ترك ولايته كان ضالّاً مضلّاً، ومن جحد ولايته كان مشركاً.

دوستان او مؤمن و دشمنان او كافرند، هر كس ارتباطش را با او قطع كرد گمراه و باعث گمراهى ديگران است، و هر كس ولايت او را انكار كرد مشرك است.

اى ابوذر ؛ منكر ولايت على عليه السلام را روز قيامت مى آورند در حالي كه كر و كور و لال است، و در تاريكى هاى قيامت وارونه و نگونسار فرياد برمى آورد: «يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطتُ في جَنْبِ اللَّه»(1).

«واحسرتا، اى واى بر من بر آنچه كوتاهى كردم در جنب پروردگار يعنى امير المؤمنين عليه السلام».

در گردنش حلقه اى از آتش است كه 300 زبانه دارد و بر هر يك از آنها شيطانى به صورت او آب دهان مى افكند، و در داخل قبر او را با خصومت و شدّت به طرف آتش رها مى كنند.

ابوذر گفت: عرض كردم اى رسول خدا ؛ پدر و مادرم به فداى شما، دلم را سرشار از خوشحالى نمودى، زيادتر بفرمائيد، فرمود:


1) سوره زمر، آيه 56.

وقتى مرا به آسمانها بالا بردند، به آسمان اوّل كه رسيدم فرشته اى اذان گفت و نماز برپا گرديد، جبرئيل دستم را گرفته و مرا مقدّم داشت و عرض كرد: نماز را با فرشتگان بخوانيد، اينها مدّتى طولانى است كه مشتاق ديدار شما هستند، آنگاه نماز را با هفتاد صف از فرشتگان كه طول هر صف به اندازه فاصله مشرق ومغرب بود و عدد فرشتگان را جز خالق آنها نمى دانست خواندم، و چون نماز به پايان رسيد بعضى از فرشتگان به من روى آوردند و سلام كردند و گفتند: ما حاجتى و تقاضائى از شما داريم. گمان كردم آنها درخواست شفاعت دارند، زيرا خدا اختيار حوض كوثر و شفاعت را به من داده است و به اين وسيله بر پيامبران‌برترى بخشيده است.

به آنها گفتم: اى ملائكه پروردگار من ؛ حاجت شما چيست ؟ گفتند:

إذا رجعت إلى الأرض فاقرأ عليّاً منّاالسلام وأعلمه بأنّا قد طال شوقنا إليه، تقاضاى ما اينستكه وقتى به زمين برگشتى سلام ما را به على عليه السلام برسانى و به او بگوئى كه اشتياق ما به او خيلى طول كشيد.

گفتم: آيا شما ما را به حقيقت معرفت مى شناسيد ؟

عرض كردند: اى رسول خدا ؛ چگونه شما را نشناسيم در حالى كه اوّل مخلوقى هستيد كه خداوند شما را آفريده است، او شما را اشباح نور در ميان نورى از نورخودش آفريد و براى شما در ملكوت جايگاهى قرار داد كه تسبيح و تقديس و تكبير او كنيد، سپس فرشتگان را از نورهاى مختلف و پراكنده آن طور كه اراده فرمود آفريد، ما به شما عبور مى كرديم در حالى كه شما تسبيح، تقديس، تكبير، تحميد و تهليل پروردگار مى نموديد و ما آنها را از شما آموختيم و به تسبيح، تقديس، تكبير، تحميد و تهليل خداوند پرداختيم.

آنچه از خير و خوبى كه بخواهد از طرف خداوند نازل شود به سوى شما فرود مى آيد، و آنچه از اعمال بندگان كه بخواهد به درگاه ربوبى بالا رود از ناحيه شما بالا مى رود، پس چگونه شما را نشناسيم ؟

سپس مرا به آسمان دوّم بالا بردند، فرشتگانى كه آنجا بودند همان درخواست را از من نمودند، به آنها گفتم:

آيا شما به حقيقت معرفت ما را مى شناسيد ؟

عرض كردند:

ولم لانعرفكم وأنتم صفوة اللَّه من خلقه، وخزّان علمه، والعروة الوثقى، والحجّة العظمى، وأنتم الجنب والجانب، وأنتم الكراسيّ واُصول العلم، فاقرأ عليّاً عليه السلام منّا السلام.

چگونه شما را نشناسيم در حالى كه شما برگزيدگان خدا از ميان مخلوقات او و خزانه دار علم او و ريسمان محكم او و حجّت بزرگ او هستيد، شما پايگاه و جايگاه و اساس علم و دانشيد، پس على عليه السلام را از طرف ما سلام برسانيد.

سپس مرا به آسمان سوّم بالا بردند، فرشتگان آنجا نيز همان درخواست را نمودند، به آنها گفتم: آيا ما را به حقيقت معرفت مى شناسيد ؟

عرض كردند: چگونه شما را نشناسيم در حالى كه شما درى هستيد براى رسيدن به همه مرتبه ها و منزلت‌ها، و شما دليل و برهان هستيد براى رفع خصومت‌ها، و على عليه السلام دابّة الأرض است(1)، و كسى است كه در مقام قضاوت حكم قاطع دهد و بين حق و باطل جدا كند، و او صاحب عصا، و قسمت كننده دوزخ در ميان دشمنان مى باشد، و كشتى نجات است كه هر كه به آن وارد شود نجات مى يابد و كسى كه از آن تخلّف كند و سرپيچى نمايد روز قيامت در آتش سقوط كند. شما اركان قوم و ستارگان سرزمين‌ها هستيد، پس چگونه شما را نشناسيم ؟

سپس عرض كردند: على عليه السلام را از طرف ما سلام برسانيد.

سپس مرا به آسمان چهارم بالا بردند. فرشتگان آنجا هم همان تقاضا را نمودند، به آنها نيز گفتم: اى ملائكه پروردگار من ؛ آيا شما به حقيقت معرفت ما را مى شناسيد ؟

عرض كردند: چگونه نشناسيم در حالى كه شما درخت نبوّت، و محلّ


1) اشاره دارد به آيه شريفه «وَإذا وَقع القَول عَلَيهم أخْرَجنا لَهم دابَّة من الأرْض تكَلِّمهم ...»، هنگامى كه وعده عذاب كافران به وقوع پيوندد و زمان انتقام‌با ظهور حضرت مهدى ارواحنا فداه فرا رسد، جنبنده اى از زمين برانگيزيم كه با آنان تكلّم كند ... «سوره نمل، آيه 82».

رحمت و جايگاه رسالت و محلّ رفت و آمد فرشتگان هستيد، جبرئيل بر شما فرود آيد ووحى الهى را رساند، به على عليه السلام از طرف ما سلام برسانيد.

سپس مرا به آسمان پنجم بالا بردند، فرشتگان آنجا همان تقاضا را از من نمودند، به آنها گفتم:

اى فرشتگان ؛ شما به حقيقت معرفت ما را مى شناسيد ؟

گفتند: چگونه شما را نشناسيم در حالى كه صبح و شام بر عرش عبور مى كنيم و بر آن نوشته شده است:

لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، وأيّدته بعليّ بن أبي طالب عليه السلام.

خدائى جز خداوند يكتا نيست، محمّد فرستاده خداست، او را به على بن ابى طالب يارى نمودم.

از آنجا دانستيم كه على عليه السلام يكى از اولياء الهى است كه از طرف او ولايت و سرپرستى دارد، پس او را از طرف ما سلام برسان.

سپس مرا به آسمان ششم بالا بردند، فرشتگان آنجا هم خواسته و تقاضاى فرشتگان پيشين را نمودند، به آنها گفتم: آيا شما ما را به حقيقت معرفت مى شناسيد ؟

گفتند: چگونه شما را نمى شناسيم در حالى كه خداوند بهشت فردوس را كه آفريد كنار در آن درختى نشانيده است، بر روى هر برگ آن درخت با نور نوشته شده است:

لا إله إلّا اللَّه محمّد رسول اللَّه وعليّ بن أبي طالب عروة اللَّه الوثقى وحبل اللَّه المتين وعينه على الخلائق أجمعين.

خدائى جز خداوند يگانه نيست، محمّد فرستاده خداست، و علىّ بن ابى طالب دست‌آويز مورد اطمينان خداوند و ريسمان محكم الهى و چشم بيناى حق تعالى بر همه مخلوقات است.

پس على عليه السلام را از طرف ما سلام برسان. سپس مرا به آسمان هفتم بالا بردند، از فرشتگان آنجا شنيدم كه مى گفتند:

«اَلْحَمْدُ للَّهِِ الَّذي صَدقنا وَعْدَهُ»(1).

«سپاس و ستايش


1) سوره زمر، آيه 74.

مخصوص خداوندى است كه به وعده اش درباره ما عمل كرد».

به آنها گفتم: خداوند به شما چه وعده اى داده بود ؟

عرض كردند: اى رسول خدا ؛ هنگامى كه خداوند شما را به صورت اشباحى در ميان نور از نور خودش آفريد، ولايت شما را بر ما عرضه نمود و آن را پذيرفتيم، به خدا شكايت كرديم كه ما آنها را دوست داريم و خواهان ديدار آنها هستيم، نسبت به وجود مقدّس شما وعده فرمود كه او را در آسمان‌ها به شما نشان مى دهم و اكنون به وعده اش وفا نمود.

و امّا نسبت به على عليه السلام وقتى به درگاه الهى شكوه كرديم كه مشتاق ديدار او هستيم، خداوند فرشته اى را به صورت على عليه السلام براى ما آفريد و او را در طرف‌راست عرش بر روى تختى نشانيد كه از طلاست و به انواع درّ و جواهرات زينت داده شده است، و بالاى آن قبّه اى از مرواريد سفيد قرار داده كه داخل آن از خارج، و خارج آن از داخل ديده مى شود، و بدون اينكه از پائين روى پايه اى باشد و يا از بالا به رشته اى متّصل باشد به امر تكوينى صاحب عرش كه به آن فرموده بايست اينگونه ايستاده است، و ما هر گاه مشتاق ديدن على عليه السلام مى شويم به اين فرشته نگاه مى كنيم، پس على عليه السلام را از طرف ما سلام برسان.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

107 / 14 - علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله در تفسير خود از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

الّذي عنده علم الكتاب هو أميرالمؤمنين.

كسى كه نزد او علم تمام كتاب باشد اميرالمؤمنين عليه السلام است.

سپس از آن حضرت سؤال شد: كسى كه نزد او علمى از كتاب است علم و دانش او بيشتر است يا آنكه نزدش علم تمام كتاب است ؟

حضرت فرمود:


1) تأويل الآيات: 871/2، بحار الأنوار: 55/40 ح 90، مدينة المعاجز: 395/2 ح 624، المحتضر: 77، غاية المرام: 608 ح 8، و علاّمه مجلسى رحمه الله قسمتى‌از حديث را در بحار الأنوار: 174/8 ح 22 از تفسير فرات: 133 نقل كرده است.

ما كان علم الّذي عنده علم من الكتاب عند الّذي عنده علم الكتاب إلاّ بقدر ما تأخذه البعوضة بجناحها من ماء البحر.

نيست علم كسى كه علمى از كتاب را دارد نسبت به علم آنكه علم تمام كتاب را دارد مگر به اندازه رطوبتى كه مگسى هنگام برخورد بالش با آب دريا از آن مى گيرد.(1)

در اين حديث به دو آيه از قرآن كريم اشاره شده است: 1 - سوره رعد، آيه 43: «قُلْ كَفى بِاللَّه شَهيداً بَيْني وَبَيْنَكم وَمَن عِنْدَه عِلْمُ الكتاب» ؛ «بگو: كافى است كه گواه ميان من و شما، خداوند و كسى باشد كه علم كتاب در نزد او است». 2 - سوره نمل آيه 40: «وَقال الَّذي عِنْدَه عِلمٌ مِن الكتاب أنَا آتيكَ بِه قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ إليْكَ طَرْفُك» ؛ «كسى كه علمى از كتاب نزد او بود گفت: من آن را قبل از آنكه چشم برهم گذارى مى آورم».

مؤلّف رحمه الله گويد: كسى كه نزد او علمى از كتاب است مراد آصف بن برخيا وصىّ حضرت سليمان بن داود عليهما السلام است‌و در بعضى از روايات به آن تصريح شده است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

108 / 15 - ابن شهرآشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از فاطمه بنت اسد عليها السلام - مادر اميرالمؤمنين عليه السلام - نقل مى كند كه فرمود:

او را با پارچه اى قنداق كردم و بستم، آن را پاره كرد، او را با دو قنداق بستم آن را پاره كرد تا آنكه او را با شش قنداق كه بعضى از آنها پوست و بعضى ابريشم بود بستم، همه آنها را پاره كرد، سپس فرمود:

يا اُمّاه ؛ لاتشدّي يديّ فإنّي أحتاج أن اُبصبص لربّي بإصبعي.

اى مادر ؛ دست‌هاى مرا مبند، زيرا مى خواهم با انگشتانم براى پروردگارم خضوع و خشوع كنم.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

109 / 16 - و در همان كتاب از عمر بن خطّاب نقل كرده است كه گفت:


1) تفسير قمى: 367/1، بحار الأنوار: 160/26 ح 6 و 429/35 ح 2.

2) همان‌طور كه در ص 211 ح 22 و ص 254 ذيل ح 152 خواهد آمد.

3) مناقب ابن شهراشوب: 287/2، بحار الأنوار: 274/41 ح 1، مدينة المعاجز: 35/2 ح 375، و آن را بهبهانى رحمه الله در كتاب الدمعة الساكبة: 21/2 در ضمن حديثى طولانى (با كمى اختلاف) آورده است.

على عليه السلام وقتى كه در گهواره دست‌هايش بسته بود مارى را ديد كه به طرف او مى آيد، خود را حركتى داد ودست‌ها را خارج كرد، با دست راست گردن آن مار را گرفت و به گونه اى فشرد كه انگشتانش در آن داخل شد وبه قدرى نگه داشت تا آنكه مرد.

مادرش كه چنين صحنه اى را مشاهده كرد فرياد برآورد و كمك خواست، اطرافيان جمع شدند، سپس به فرزندش على عليه السلام عرض كرد:

«كأنّك حيدرة»، گويا تو از نظر شجاعت و دلاورى چون شير هستى.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

110 / 17 - در كتاب «صفوة الأخبار» از أعمش نقل مى كند: كنيزى سياه چهره و كور را ديدم كه به مردم آب مى داد و مى گفت: به دوستى و محبّت حضرت على بن ابى طالب عليه السلام بياشاميد.

سپس او را در مكّه ديدم كه بينا گشته و به مردم آب مى دهد، و اين بار مى گويد: بياشاميد به محبّت كسى كه خدا به خاطر او بينائى را به من برگردانيد.

اعمش مى گويد: قضيّه را با او در ميان گذاشتم و گفتم: تو را در مدينه نابينا ديدم كه آب مى دادى و مى گفتى: به محبّت على بن ابى طالب عليه السلام بياشاميد و اكنون مى بينم بينا گشته اى، مرا از اين مطلب باخبر كن.

كنيز گفت: مردى را ديدم كه به من فرمود: اى كنيز ؛ آيا تو اهل ولايت و محبّت علىّ بن ابى طالب عليه السلام هستى ؟ گفتم: بلى، آنگاه دعا كرد و گفت:

خدايا ؛ اگر راست مى گويد بينائى‌اش را به او برگردان، بخدا قسم، به بركت دعاى او فوراً ديدگانم روشن وچشمانم بينا گرديد.

به او گفتم: تو كيستى ؟ گفت: «أنا الخضر وأنا من شيعة عليّ بن أبي طالب عليه السلام»، من خضر و از شيعيان علىّ بن ابى طالب عليه السلام مى باشم.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مناقب ابن شهراشوب: 287/2.

2) صفوة الأخبار: (كتابى است خطّى كه هنوز به چاپ نرسيده است)، مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار: 9/42 ح 11، و سيّد هاشم بحرانى رحمه الله در كتاب مدينة المعاجز: 75/2 ح 409 از آن نقل كرده اند.

111 / 18 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از سلمان فارسى سلام اللَّه عليه نقل كرده است: ابليس لعنه اللَّه عبورش به چند نفر افتاد كه به اميرالمؤمنين عليه السلام دشنام مى دادند، در مقابل آنها ايستاد، سئوال كردند كيست كه پيش روى ما ايستاده است ؟

گفت: من ابو مرّه ام، گفتند: سخنان ما را شنيدى ؟

گفت: بدا به حال شما مولاى خود علىّ بن ابى طالب عليه السلام را ناسزا مى گوئيد ؟

گفتند: از كجا دانستى كه او ولىّ امر ما است ؟

گفت: از كلام پيغمبرتان كه فرمود:

من كنت مولاه فعليّ مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه، وانصر من نصره واخذل من خذله.

هر كس من مولاى او هستم پس از من على عليه السلام مولاى او است، خدايا آن كس كه على را دوست دارد دوست بدار، و با دشمن‌او دشمن باش.

سپس به او گفتند: آيا تو از مواليان و شيعيان آن حضرت هستى ؟ گفت: من ولايتش را ندارم و از شيعيان او نيستم ولى او را دوست دارم، و هر كس با او دشمنى كند من در مال و فرزندش با او شركت دارم.

به او گفتند: آيا حديثى درباره على عليه السلام نمى گوئى ؟

گفت: اى گروه عهدشكنان و ظالمان و خارج شدگان از دين ؛ گوش كنيد تا برايتان بگويم:

خدا را در ميان طايفه جنّ دوازده هزار سال عبادت كردم، و وقتى آنها به هلاكت رسيدند از تنهائى خود به خداوند شكايت كردم مرا به آسمان دنيا بردند، در آنجا هم دوازده هزار سال در جمع فرشتگان خدا را پرستش كردم، و در حالى كه به تسبيح و تقديس پروردگار مشغول بوديم

ناگهان نورى كه تشعشع و درخشندگى آن زياد بود از مقابل ما گذشت، فرشتگان همگى براى آن نور سجده كردند و گفتند: «سبّوح قدّوس» پاك و منزّه است خداوند، اين نور فرشته اى مقرّب يا پيغمبرى مرسل است.

ندائى آمد: اين نور طينت و سرشت علىّ بن ابى طالب صلوات اللَّه عليه است.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: حديث ابليس از احاديث مشهور ميان شيعه و سنّى است و ما تحقيق خود را درباره سند و متن ودلالتش بر خلافت در كتاب «دلائل الحقّ» آورده ايم و در آن سيزده قرينه ذكر كرده ايم بر اينكه در آنجا از ولايت معناى خلافت اراده شده و معانى ديگر مقصود نيست - از خدا توفيق چاپ آن كتاب را مسألت دارم - و جاى بسى شگفت است كه ابليس با اينكه اصل و اساس فساد و فتنه است انصاف كرده و حديث و دلالت آن را انكار نكرده ولى بعضى از مخالفين حديث را و يا دلالت آن را انكار كرده اند، مگر اينكه گفته شود: ابليس براى آنها مناقب آن حضرت را بيان كرده با اينكه مى دانست آنها از عقيده فاسد خود برنمى گردند تا اينكه حجّت براى آنها كامل‌تر و عذاب آنها شديدتر گردد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

112 / 19 - در بعضى از مؤلّفات شيعه از محمّد بن صدقه نقل شده است:

ابوذر غفارى از سلمان فارسى رضى الله عنه سئوال كرد: معرفت اميرالمؤمنين عليه السلام به نورانيّت چگونه است ؟

گفت: اى جندب ؛ (لقب ابوذر است) بيا برويم تا از خود آن حضرت سئوال كنيم.

مى گويد: نزد آن حضرت آمديم و او را نيافتيم در آنجا منتظر مانديم تا تشريف آورد.


1) امالى صدوق: 427 ح 6 مجلس 55، بحار الأنوار: 162/39 ح 1، مدينة المعاجز: 123/1 ح 70، علل الشرايع: 143 ح 9.

فرمود: چه باعث شده كه اينجا بيائيد ؟

گفتند: آمده ايم تا از معرفت شما به نورانيّت سئوال كنيم. فرمود:

خوش آمديد اى دوستان من كه در دين خود متعهّد و پايبند هستيد و كوتاهى نمى كنيد، و هر آينه دانستن اين مطلب بر هر مرد مؤمن و زن مؤمنه اى واجب است.

سپس فرمود: اى سلمان و اى جندب ؛ ايمان كسى كامل نمى گردد تا به حقيقت و نورانيّت من معرفت پيدا كند و وقتى چنين شناختى از من پيدا كرد از كسانى مى شود كه خدا قلب او را براى ايمان امتحان كرده و سينه اش را براى اسلام گشاده گردانيده و عارف آگاه شده است، و كسى كه در اين‌گونه معرفت و شناخت كوتاهى كند او در شكّ و ترديد باقى مى ماند.

اى سلمان و اى جندب ؛ «معرفتي بالنورانيّة معرفة اللَّه عزّوجلّ ومعرفة اللَّه عزّ وجلّ معرفتي بالنورانيّة».

«شناختن من به نورانيّت در حقيقت شناختن خداست، و شناخت خدا در حقيقت معرفت من به نورانيّت است».

و اين دين خالص است كه خداى تبارك و تعالى فرموده است:

«وَما اُمِروا إلّا لِيَعْبُدوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدين حُنَفاء وَيُقيمُوا الصَلاة وَيُؤْتُوا الزكوةَ وَذلك دينُ القَيِّمَة»(1).

«و بندگان امر نشدند مگر به اينكه خدا را خالصانه و در حالي كه دين خود را خالص كرده اند عبادت كنند، و نماز را بپا دارند وزكات را بپردازند و اين دينى است كه از افراط و تفريط به دور و در حدّ اعتدال است».

فرموده است: امر نشديد مگر به نبوّت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و اين دين سهل و آسان محمّديّه است.

بعد در تفسير «ويقيموا الصلاة» فرمود: هر كس ولايت مرا بپا داشت نماز را برپا داشته است، و برپا داشتن ولايت من سخت و دشوار است كه آن را تحمّل نمى كند و طاقت پذيرش آن را ندارد مگر فرشته مقرّب يا پيغمبر مرسل و يا بنده مؤمنى كه خدا قلب او را براى ايمان امتحان كرده است.


1) سوره بيّنه، آيه 5.

پس فرشته هنگامى كه مقرّب نباشد و پيغمبر وقتى مرسل نباشد و مؤمن هنگامى كه امتحان شده نباشد نمى تواند آن را بپذيرد.

سلمان عرض كرد: اى امير مؤمنان ؛ مؤمن كيست و حدود ايمان چيست ؟ آن را بيان فرماييد تا كاملاً بشناسيم. فرمود:

المؤمن الممتحن هو الّذي لايرد من أمرنا إليه شي‌ء إلّا شرح صدره لقبوله ولم يشكّ ولم يرتدّ.

مؤمن امتحان شده كسى است كه از امور ولايت ما چيزى به او نمى رسد مگر اينكه خدا سينه اش را براى قبول آن باز كند وبدون هر گونه شكّ و ترديدى آن را بپذيرد.

اى ابوذر ؛ بدان من بنده خدا و خليفه او بر بندگان هستم، ما را خدا قرار ندهيد و آنچه مى خواهيد در فضيلت و برترى ما بگوئيد و بدانيد به باطن مقامات ما ونهايت آن نخواهيد رسيد، خداوند تبارك و تعالى به ما كمالاتى و عناياتى برتر از آنچه گوينده شما وصف كند يا به قلب يكى از شما خطور كند مرحمت فرموده است، و وقتى ما را اينگونه شناختيد شما مؤمن هستيد.

سلمان گويد: عرض كردم اى برادر رسول خدا ؛ كسى نماز را برپا داشته كه ولايت شما را برپا داشته باشد ؟ فرمود:

بلى اى سلمان ؛ شاهد آن و تصديق اين مطلب؛ فرمايش خداوند است كه در كتاب مجيدش فرموده است: «وَاسْتَعينُوا بِالصَّبْر وَالصَّلاة وَإنَّها لَكبيرَةٌ إلّا عَلَى الخاشِعين»(1).

مراد از صبر در اين آيه شريفه، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و مقصود از «نماز» برپا داشتن ولايت من است، لذا فرموده است: «وإنّها لكبيرة» ضمير را مفرد آورده ونفرموده: «وإنّهما لكبيرة» كه ضمير را تثنيه بياورد، زيرا ولايت است كه تحمّل آن سخت است و فقط خاشعين مى توانند آن را بپذيرند، و خاشعين شيعيان عارف و آگاه هستند.


1) سوره بقره، آيه 45.

و در خارج مى بينيم كه گروه‌هاى مختلف از مرجئه، قدريّه، خوارج، نواصب(1)

در «مجمع البحرين» در شرح لغت «نصب» مى نويسد: «نصب» به معناى دشمنى كردن است، و ناصبى كسى است كه به دشمنى اهل بيت عليهم السلام تظاهر مى كند يابا مواليان و دوستان اهل بيت عليهم السلام به خاطر پيروى كردن ايشان از اهل بيت اظهار دشمنى مى كند.

در حديثى امام باقر عليه السلام فرموده است: «اگر هر فرشته اى كه خداوند او را آفريده و هر پيغمبرى كه خداوند او را به پيغمبرى برانگيخته و هر صدّيق و هر شهيدى درباره ناصبى كه با ما اهل بيت اظهار دشمنى مى كند شفاعت كند كه خداوند او را از آتش دوزخ خارج گرداند، هرگز خداوند او را از آتش رها نخواهد كرد».

و غير اينها همگى به محمّد صلى الله عليه وآله وسلم اقرار و اعتراف دارند و در آن اختلافى ندارند وفقط درباره ولايت من است كه اختلاف كرده اند، آن را اكثراً انكار كرده اند و جز عدّه كمى نپذيرفته اند كه اين آيه به آنها اشاره فرموده است «وَإنَّها لَكبيرَةٌ إلّا عَلَى الخاشِعين».

و در جاى ديگرى از قرآن؛ نبوّت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و ولايت مرا اين گونه بيان مى كند: «وَبِئْرٌ مُعَطَّلَةٌ وَقَصْرٌ مَشيد»(2).

«چاهى كه معطّل مانده و قصرى كه پابرجا و استوار است».

مراد از «قصر» محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است و «بئر معطّله» يعنى آن چاهى كه تعطيل شده ولايت من است، آن را تعطيل كردند و انكار كردند و از آن بهر بردارى نكردند.

و كسى كه اقرار به ولايت من نداشته باشد اقرار او به نبوّت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم سودى برايش نمى بخشد، زيرا اين دو قرين يكديگرند، به خاطر اينكه نبىّ اكرم پيغمبر است كه به سوى مردم فرستاده شده و امام و پيشواى آنها است، بعد از او على امام و پيشواى مردم و جانشين محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است، همان طور كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

«أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أ نّه لا نبيّ بعدي».

جايگاه تو نسبت به من همانند جايگاه هارون نسبت به حضرت موسى است، (يعنى همان طور كه او جانشين موسى بود توجانشين من هستى) جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست.

اوّل ما محمّد است، وسط ما محمّد و آخر ما محمّد است، پس هر كس معرفتش به من كامل باشد او بر دين قيّم و استوار الهى است كه


1) در «قاموس» مى نويسد: مراد از ناصبى كسى است كه دشمنى با على عليه السلام اساس دين او است.

2) سوره حجّ، آيه 45.

فرموده: «وَذلكَ دينُ القَيِّمَة»(1)«و آن دين استوار است»، و به توفيق و يارى خداوند آن را براى شما بيان مى كنم:

آنگاه آن دو را مخاطب ساخت و فرمود: اى سلمان و اى جندب ؛ عرض كردند: بلى اى امير مؤمنان ؛ درود ورحمت خداوند بر شما باد، فرمود:

من و محمّد صلى الله عليه وآله وسلم يك نور از نور خدا بوديم، آنگاه خداوند اين نور را امر فرمود دو نصف گردد، به نيمى از آن فرمود: محمّد باش، و به نصف ديگر آن فرمود:على باش، لذا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

عليّ منّي وأنا من عليّ ولايؤدّي عنّي إلّا عليّ.

على از من است و من از على هستم، و ادا نمى كند از طرف من مگر على.

آن هنگامى كه ابوبكر را براى برائت از مشركين به طرف مكّه فرستاده بود، جبرئيل فرود آمد و عرض كرد: اى رسول خدا ؛ پروردگارت فرموده است آن را خودت و يا شخصى از خودت ابلاغ كند، مرا به دنبال ابوبكر فرستاد تا او را برگردانم، او به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم عرض كرد: آيا درباره من چيزى نازل شده ؟ فرمود: نه، ولى اين كار را انجام نمى دهد مگر من يا على.

اى سلمان و اى جندب ؛ من لايصلح لحمل صحيفة يؤدّيها عن رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم كيف يصلح للإمامة؟

كسى كه شايستگى ندارد دستورى را از طرف رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ابلاغ كند چگونه صلاحيّت امامت و پيشوائى مردم را خواهد داشت ؟

اى سلمان و اى جندب ؛ پس من و رسول خدا يك نور بوديم سپس او محمّد مصطفى شد، و من وصىّ او علىّ مرتضى شدم، محمّد صلى الله عليه وآله وسلم سخنگو گرديد و من ساكت، و در هر زمانى بايد يكى ناطق و ديگرى ساكت باشد.

اى سلمان ؛ محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بيم دهنده گرديد و من هدايت كننده و اين فرمايش خداوند است: «إنَّما أنْتَ مُنْذِر وَلِكُلِّ قَوْم هاد»(2)مراد از


1) سوره بيّنه، آيه 5.

2) سوره رعد، آيه 7.

«منذر» در اين آيه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و مقصود از «هادى» من هستم.

سپس آيات بعد از آن را تلاوت فرمود:

«اَللَّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِل كُلّ اُنْثى وَما تَغيضُ الأرْحام وَما تَزْدادُ وَكُلّ شَيْ‌ء عِنْدَه بِمقْدار × عالِمُ الغَيْب وَالشَهادَة الكَبيرُ المُتَعال × سَواءٌ مِنْكم مَنْ أسَرَّ الْقَوْل وَمَنْ جَهَر بِه وَمَن هُوَ مُسْتَخْف بِالليل وَسارِب بِالنهار × لَهُ مُعَقَّباتٌ مِنْ بَيْن يَدَيْه وَمِنْ خَلْفِه يَحْفَظُونَه مِنْ أمْرِ اللَّه».(1)

خدا مى داند كه زن آبستن چه چيزى حمل مى كند (نر است يا ماده) و مى داند هر چه را رحم‌ها ناقص گذارد (كمبود در خلقت طفل يا مدّت حمل) و مى داند آنچه را كه مى افزايد (زيادى در اعضاء طفل يا آنكه چند جنين در رحم باشد) و هر چيزى نزد خدا به اندازه معيّن است × خدا به پنهان و آشكار دانا است او بزرگ است و برتر از هر چيز است × كسى سخن پنهانى بگويد يا آشكار نزد خدا مساوى است و كسى كه مخفى شود در شب يا ظاهر گردد در روز فرقى ندارد × خدا فرشتگانى دارد كه آن شخص را از پيش روى او و از پشت سرش به فرمان پروردگار نگهدارى كنند.

بعد از آن اميرالمؤمنين عليه السلام دست خود را بر ديگرى زد و فرمود:

محمّد صلى الله عليه وآله وسلم جمع كننده گرديد و من نشردهنده، محمّد صلى الله عليه وآله وسلم اختياردار بهشت گرديد و من اختياردار دوزخ، به آن مى گويم: اين را بگير و آن را رها كن، محمّد صلى الله عليه وآله وسلم اختياردار لرزاندن زمين و زلزله گرديد و من اختياردار صداهاى شديد و رعد و غرّش شدم، و من صاحب لوح محفوظم، و خداوند علومى كه در آن‌است به من الهام نموده است.

اى سلمان و اى جندب ؛ درباره محمّد صلى الله عليه وآله وسلم اين آيات نازل گشته است:

«يس × وَالْقُرْآن الحَكيم»(2)مراد از «يس» وجود نازنين


1) سوره رعد، آيه 11 - 8.

2) سوره يس، آيه 1 و 2.

محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است و بعد خداوند به قرآن قسم ياد مى‌كند.

«ن وَالْقَلَم»(1)كه مقصود از «ن» آن حضرت است بعد به قلم قسم ياد مى كند.

«طه ما أنْزَلْنا عَلَيْكَ القُرآن لِتَشْقى»(2)، در اين آيه مقصود از «طه» پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم است، مى فرمايد: اى رسول ما ؛ قرآن را بر تو نازل نكرديم تا خود را در رنج و سختى بيندازى.

محمّد صلى الله عليه وآله وسلم صاحب دلالت‌ها و راهنمائى ها شد و من صاحب معجزات، نشانه ها و علامات شدم.

محمّد صلى الله عليه وآله وسلم خاتم انبياء گرديد و من خاتم اوصياء، و در آيه مباركه «الصِراطُ المُسْتَقيم»(3)من مقصود از صراط مستقيم هستم.

و من نبأ عظيم هستم، و آن خبر مهمّى كه در آن اختلاف كردند در آيه شريفه «النَبَأ العَظيم × الَّذي هُمْ فيهِ مُخْتَلِفون»(4)منم، و كسى جز در ولايت من اختلاف نكرد.

محمّد صلى الله عليه وآله وسلم صاحب دعوت گرديد كه مردم را به طرف خدا بخواند و من صاحب شمشير كه سركشان آنها را نابود كنم.

محمّد صلى الله عليه وآله وسلم پيغمبر مرسل گرديد و من صاحب امر آن حضرت.

خداوند تبارك و تعالى فرموده است: «يُلْقِي الرُوحَ مِنْ أمْرِه عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه»(5)«روح(6)را به امر خود بر هر كس‌ب خواهد القاء مى كند»، و آن روح خداست كه آن را عطا نمى كند و القاء نمى كند مگر بر فرشته مقرّب يا پيغمبر مرسل و يا جانشين بزرگوار او، و هر كه اين روح را خدا به او عنايت كند او را امتياز داده و از بقيّه مردم جدا نموده است، و به او قدرتى واگذار كرده است كه مرده را زنده مى كند، و آنچه را كه واقع شده و يا واقع خواهد شد به سبب آن مى داند، و مشرق به مغرب يا مغرب به مشرق را در يك لحظه سير مى كند، و از آنچه در


1) سوره قلم، آيه 2

2) سوره طه، آيه 1 و 2.

3) سوره فاتحه، آيه 4

4) سوره نبأ، آيه 2 و 3.

5) سوره مؤمن، آيه 15.

6) مراد روح القدس است يا وحى و يا نيروئى است غيبى.

نيّت‌ها و دل‌ها خطور مى كند باخبر مى گردد، و آنچه را در آسمان‌ها و زمين است مى داند.

اى سلمان و اى جندب ؛ محمّد صلى الله عليه وآله وسلم «ذِكْر» يعنى يادآورى كننده گرديد كه در قرآن كريم مى فرمايد:

«قَدْ أنْزَلَ اللَّه إلَيْكُم ذِكْراً × رَسولاً يَتْلُوا عَلَيْكم آيات اللَّه»(1).

«خدا به سوى شما ذكْر يعنى رسولش را فرستاد تا آيات الهى را بر شما بخواند».

إنّي اُعطيت علم المنايا والبلايا وفصل الخطاب، واستودعت علم القرآن وما هو كائن إلى يوم القيامة.

به من علم مرگ و ميرها و بلاها و احكام قاطع عطا شده است، دانش قرآن و آنچه تا روز قيامت به وقوع خواهد پيوست در نهاد من به وديعه گذاشته شده است.

محمّد صلى الله عليه وآله وسلم حجّت و برهان براى مردم اقامه كرد و من حجّت خدا گرديدم، خداوند براى من قرار داد آنچه را كه هيچ كس از اوّلين و آخرين ندارد حتّى پيغمبران مرسل و فرشتگان مقرّب از آن بى بهره اند.

سپس فرمود: اى سلمان و اى جندب ؛ عرض كردند: بلى اى امير مؤمنان، فرمود:

منم كه نوح را در كشتى به امر پروردگارم آرامش بخشيدم و او را به ساحل رساندم، منم كه يونس را از شكم ماهى به اذن خداوند خارج كردم، منم كه موسى را از درياى نيل به امر خداوند عبور دادم، منم كه ابراهيم را از آتش نجات دادم، منم كه نهرها را جارى و چشمه ها را جوشان و درخت‌ها را برجا نهاده ام، و من عذاب يوم الظلّه ام(2)، من نداكننده ام از محلّ نزديكى كه جنّ و انس آن را بشنوند، منم كه هر روز صداى جبّارين و منافقين را با لغت خود آنها مى شنوم.

منم خضرى كه موسى را تعليم داد، و من معلّم سليمان بن داودم، من


1) سوره طلاق، آيه 10 و 11.

2) اشاره به عذاب قوم شعيب است، وقتى او را تكذيب كردند دچار آفتاب شديد و حرارت زياد شدند ابرى ظاهر گشت، همگى خارج شدند تا در سايه اوروند سيلى باريد و همه آنها را هلاك كرد. «سوره شعراء، آيه 189».

ذوالقرنين ام، و من قدرت پروردگار مى باشم.

اى سلمان و اى جندب ؛ من محمّدم و او من است، من از محمّدم و محمّد از من است، خداوند تبارك و تعالى فرموده است:

«مَرَجَ الْبَحْرين يَلْتَقِيان × بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لايَبْغِيان»(1).

«او است كه دو درياى علم و عصمت را بهم درآميخت و ميان آن دو فاصله اى قرار داد كه تجاوز نمى كنند».

اى سلمان و اى جندب ؛ كسى كه از ما بميرد در حقيقت نمرده و كسى كه از ما غائب گردد در حقيقت غائب نيست، و كسى كه از ما كشته مى شود در حقيقت كشته نيست(2).

سپس فرمود: اى سلمان و اى جندب ؛ عرض كردند: بلى اى امير مؤمنان ؛ درود و رحمت خداوند بر شما باد، فرمود:

أنا أمير كلّ مؤمن ومؤمنة ممّن مضى وممّن بقي، واُيّدت بروح العظمة، إنّما أنا عبد من عبيداللَّه لاتسمّونا أرباباً وقولوا في فضلنا ما شئتم، فإنّكم لن تبلغوا من فضلنا كنه ما جعله اللَّه لنا، ولا معشار العشر.

من فرمانرواى همه مردان مؤمن و زنان مؤمنه از گذشتگان و آيندگان هستم و به روح عظمت تأييد شده ام و با همه اين اوصاف بنده اى از بندگان خدا هستم، ما را خدا نناميد و سپس آنچه مى خواهيد در فضيلت ما بگوئيد، و هر چه تلاش كنيد به حقيقت آنچه كه خداوند براى ما قرار داده بلكه به يكدهم از يكدهم آن نخواهيد رسيد.

به خاطر اينكه ما نشانه هاى خدا و راهنمايان و حجّت‌ها و جانشينان و امينان و پيشوايان از طرف او هستيم، ما چهره زيباى خدا و چشم بيناى او و زبان گوياى او هستيم، به سبب ما خداوند بندگانش را


1) سوره الرحمن، آيه 19 و 20.

2) يعنى اين عوارض در وجود ظاهرى آنها ايجاد مى شود امّا وجود باطنى آنها و حقيقت آنها از تصرّف وهم و خيال و انديشه به دور است، و آن گونه نيستند كه با كشته شدن مثل ساير كشته شدگان هيچ گونه تصرّفى در عالم ملك و ملكوت نداشته باشند، شاهدش آثار عجيبى است كه از سر مقدّس سيّدالشهداء عليه السلام در طول سفر و در مكان‌هاى مختلف ظاهر گشت.

عذاب مى كند و به سبب ما پاداش مى دهد، و ما را از ميان خلق خود برگزيده و اختيار كرده و طاهر گردانيده است و اگر كسى چون و چرا كند و اعتراض به گزينش پروردگار نمايد به خداوند كافر گشته و مشرك گرديده است، زيرا «لايُسْئَل عَمّا يَفْعَل وَهُمْ يُسْئَلون»(1).

«از آنچه خدا انجام مى‌دهد سئوال نمى شود، او مورد بازجوئى قرار نمى گيرد بلكه بندگان هستند كه بازخواست مى شوند».

سپس فرمود: اى سلمان و اى جندب ؛ عرض كردند: بلى اى امير مؤمنان ؛ درود و رحمت خداوند بر شما باد، فرمود:

كسى كه به آنچه گفتم ايمان آورد و آنچه را بيان كردم و تفسير نمودم و شرح دادم و روشن ساختم، و با دليل اثبات كردم تصديق كند او مؤمن امتحان شده است كه خداوند قلب او را براى ايمان آزمايش نموده و سينه اش را براى اسلام باز كرده و گشايش بخشيده و او عارف آگاه است كه به حدّ بلوغ و كمال و نهايت معرفت رسيده است و كسى كه در آنچه گفتم شكّ كند و يا آگاهانه مخالفت كند، و انكار كند و يا توقّف كند و سرگردان و مضطرب باشد او تقصير كرده و دشمنى نموده است.

سپس فرمود: اى سلمان و اى جندب ؛ عرض كردند: بلى اى امير مؤمنان ؛ درود و رحمت خداوند بر شما باد، فرمود:

أنا اُحيي واُميت بإذن ربّي، وأنا اُنبّئكم بما تأكلون وما تدّخرون في بيوتكم بإذن ربّي وأنا عالم بضمائر قلوبكم والأئمّة من أولادي يعلمون ويفعلون هذا إذا أحبّوا وأرادوا، لأنّا كلّنا واحد.

من به اذن پروردگارم مى ميرانم و زنده مى كنم، و به اذن او به آنچه مى خوريد و آنچه در خانه هايتان اندوخته مى كنيد خبر مى دهم، و آنچه را در دلهايتان پنهان كنيد مي دانم، و امامان ديگر از فرزندان من اينها را مى دانند، و هر گاه دوست داشته باشند و بخواهند چنين كارى مى كنند ؛ زيرا ما همگى يك حقيقت هستيم.


1) سوره انبياء، آيه 23.

اوّل ما محمّد است، وسط ما محمّد است و همه ما محمّد هستيم، پس بين ما فرق نگذاريد، ما هرگاه بخواهيم خدا مى خواهد و هر زمان نپسنديم خدا نمى پسندد.

الويل كلّ الويل لمن أنكر فضلنا وخصوصيّتنا وما أعطانا اللَّه ربّنا لأنّ من أنكر شيئاً ممّا أعطانا اللَّه فقد أنكرقدرة اللَّه عزّوجلّ ومشيّته فينا.

بدبختى و تمام بدبختى نصيب كسى مى شود كه فضائل ما و خصائص ما و آنچه را كه خدا به ما عنايت كرده انكار كند ؛ زيراكسى كه چنين كند در حقيقت قدرت خداوند و خواست و مشيّت پروردگار را درباره ما نپذيرفته و انكار كرده است.

اى سلمان و اى جندب ؛ خداوند به ما برتر و والاتر و بزرگتر از همه اينها عطا كرده است.

عرض كرديم: اى امير مؤمنان ؛ آن چيست كه بزرگتر از همه اينها است ؟ فرمود:

پروردگار ما به ما اسم اعظم عطا كرده و بخشيده است كه با آن آسمانها و زمين و بهشت و جهنّم را مى شكافيم و در مى نورديم، به آسمان بالا مى رويم، و به زمين فرود مى آئيم، به مغرب مى رويم، به مشرق مى رويم، به عرش الهى قدم گذاشته و در پيشگاه الهى بر آن مى نشينيم، و هر چيزى حتّى آسمان‌ها، زمين، خورشيد، ماه، ستارگان، كوه‌ها، درختان، جنبندگان، درياها، بهشت و جهنّم از ما اطاعت مى كنند، تمام اينها را خداوند به اسم اعظمى كه به ما آموخت و به ما اختصاص داد عطا كرده است، و با تمام اين اوصاف ما مى خوريم و مى آشاميم و در ميان بازارها راه مى رويم، و اين امور را به امر پروردگارمان انجام مى دهيم، وما بندگان باكرامت خداونديم كه او را به گفتار سبقت نمى گيريم و به امر و فرمان او عمل مى كنيم، ما را معصوم و پاك قرار داد و بر بسيارى از بندگان مؤمنش برترى بخشيد.

و ما مى گوئيم: «الحمدللَّه الّذي هدانا لهذا وما كنّا لنهتدي لولا أن

هدانا اللَّه»(1)«حمد و سپاس مخوص خداوندى است كه ما را هدايت نمود و اگر هدايت و لطف الهى نبود به آن راه نمى يافتيم»، و «حقّت كلمة العذاب على الكافرين»(2)«وكافرين سزاوار عذاب شدند و وعده عذاب درباره آنها حتمى است»، و آنها كسانى هستند كه آنچه خداوند به ما بخشش و احسان نموده قبول ندارند و انكار مى كنند.

اى سلمان و اى جندب ؛ اين است پاسخ شما كه از معرفت من به نورانيّت پرسش نموديد، آن را حفظ كنيد و نگهداريد كه باعث رشد و كمال است، و همانا هيچ‌يك از شيعيان ما به حدّ بصيرت نمى رسند تا مرا به نورانيّت بشناسند، و وقتى چنين معرفتى پيدا كردند به حدّ بصيرت و بلوغ و كمال رسيده و در ميان دريائى ازعلم فرو رفته و درجه اى از فضل و برترى را پيموده اند و بر سرّى از اسرار پروردگار و گنجينه هاى پوشيده او آگاهى يافته اند.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

113 / 20 - شيخ حسن بن سليمان رحمه الله در كتاب «محتضر» از كتاب «نوادر الحكمة» از عمّار بن ياسر نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

آن شب كه به آسمانها سير داده شدم و به بالاترين مرتبه قرب پروردگار نائل آمدم از ناحيه ربوبى به من خطاب شد:

يا محمّد من أحبّ خلقي إليك؟

اى محمّد ؛ محبوب‌ترين آفريده من نزد تو كيست ؟

عرض كردم: خداوندا ؛ تو داناتر هستى.

فرمود: من داناترم ولى مى خواهم از زبان خودت بشنوم.

عرض كردم: پسر عمويم علىّ بن ابى طالب عليه السلام. فرمود: نگاه كن.

فالتفتّ فإذا بعليّ عليه السلام واقف معي، وقد خرقت حجب السماوات، وقد أوقف رأسه يسمع ما يقول فخررت للَّه تعالى ساجداً.

همين كه نگاه كردم ديدم على عليه السلام با من ايستاده و همه پرده هاى آسمانى را


1) سوره اعراف، آيه 43.

2) سوره زمر، آيه 71.

3) بحار الأنوار: 7 - 1/26 ح 1، مشارق الأنوار: 160.

دريده و موانع را كنار زده و سر خود را بلند كرده گفتگوى ما را گوش مى كند، پس بر خاك افتاده و براى خدا سجده كردم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

114 / 21 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار» نقل كرده است: امير المؤمنين عليه السلام به رميله - كه يكى از شيعيان خاصّ آن حضرت است و مريض شده بود - فرمود:

اى رميله ؛ دچار تب شديدى شدى سپس مقدارى سبكى احساس كردى و به مسجد براى نماز آمدى ؟

گفت: بلى اى سرور من ؛ از كجا دانستى ؟ فرمود:

يا رميلة؛ ما من مؤمن ولا مؤمنة يمرض إلّا مرضنا لمرضه، ولا حزن إلّا حزنّا لحزنه، ولا دعا إلّا آمنّا لدعائه،ولا سكت إلّا دعونا له، ولامؤمن ولامؤمنة في المشارق والمغارب إلّا ونحن معه.

اى رميله ؛ زن و مرد مؤمنى نيست كه مريض شود مگر اينكه ما به خاطر مريضى او مريض مى شويم، و هرگاه محزون گردد مابه خاطر حزن او محزون مى شويم، و هر زمان دعا كند ما به دعاى او آمين مى گوئيم، و وقتى ساكت باشد ما براى او دعا مى كنيم، و هر كجا در مشرق و مغرب مرد و زن مؤمنى باشد ما با او هستيم.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: فرمايش پروردگار «أيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه»(3)»به هر طرف روى آوريد آنجا وجه خداست»، مطلبى را كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود تأييد مى كند ؛ زيرا در روايات بسيار زيادى فرموده اند كه مقصود از وجه خدا ائمّه عليهم السلام هستند و در مورد پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهما السلام نيز روايات خاصّى وارد شده است.(4)


1) المحتضر: 107، بحار الأنوار: 383/25 ح 37.

2) مشارق الأنوار: 77، بحار الأنوار: 154/26 ح 43 و 140/26 ح 11 (با كمى اختلاف) به نقل از بصائر الدرجات: 259 ح 1، مدينة المعاجز: 175/2 و176 ح 479 و 480.

3) سوره بقره، آيه 115.

4) براى اطّلاع بيشتر به بحار الأنوار: 191/24 باب 53 (كه ائمّه عليهم السلام جنب اللَّه و وجه اللَّه هستند) مراجعه كنيد.

و وجه بودن ايشان يا به خاطر اين است كه آنها صاحب وجاهت و آبرو و مرتبه اند نزد خداوند، و يا به خاطر آن‌است كه آنها جهتى هستند كه خداوند امر فرموده مردم به آن جهت توجّه كنند و روى آورند، و توجّه به خدا ممكن نيست مگر به سبب توجّه به ايشان، و از كسى عملى پذيرفته نمى شود مگر با ولايت اين بزرگواران.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

115 / 22 - ديلمى رحمه الله در كتاب «ارشاد القلوب» روايتى از سلمان فارسى رضى الله عنه نقل مى كند كه گفت: اميرالمؤمنين عليه السلام به من فرمود:

يا سلمان؛ الويل كلّ الويل لمن لايعرفنا حقّ معرفتنا وأنكر فضلنا.

اى سلمان ؛ بدا بحال كسى كه ما را آن طورى كه سزاوار آن هستيم نشناسد و فضل و برترى ما را انكار كند.

اى سلمان ؛ كداميك از اين دو بزرگوار افضل هستند، محمّد صلى الله عليه وآله وسلم يا سليمان بن داود ؟ سلمان گفت: بلكه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم برتر و والاتر است.

فرمود: اى سلمان ؛ آصف بن برخيا توانست تخت بلقيس را از فارس به مملكت سبأ در يك چشم بهم زدن منتقل كند و علمى از كتاب نزد او بود، و آيا من چندين برابر او قدرت ندارم كه نزدم هزار كتاب است ؟! خداوند بر شيث فرزند آدم عليه السلام پنجاه صحيفه و بر ادريس عليه السلام سى صحيفه و بر ابراهيم خليل عليه السلام بيست صحيفه، و تورات، انجيل، زبور و فرقان نازل نموده است.

گفتم: اى سرور من ؛ همين طور است كه فرموديد. امام عليه السلام فرمود:

يا سلمان؛ إنّ الشاكّ في اُمورنا وعلومنا كالمستهزئ في معرفتنا وحقوقنا، وقد فرض اللَّه ولايتنا في كتابه في‌غير موضع وبيّن ما أوجب العمل به وهو مكشوف.

اى سلمان ؛ كسى كه در شؤون ما و علوم ما شكّ كند مثل كسى است كه معرفت ما و حقوق ما را مسخره كرده در حالى كه خداوند ولايت ما را در كتابش در چند جا واجب كرده و آنچه را كه عمل كردن به آن واجب است بيان نموده و آن روشن وواضح است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) ارشاد القلوب: 416/2، بحار الأنوار: 221/26 ح 47، و ج: 28/27 ح 10 به نقل از محتضر: 107.

116 / 23 - برقى رحمه الله در كتاب «محاسن» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

ذكرنا أهل البيت شفاء من الوعك، والأسقام ووسواس الريب، وحبّنا رضى الربّ تبارك وتعالى.(1)

ياد ما اهل بيت شفاى بيمارى‌هاى روحى و جسمى و باعث از بين رفتن وسوسه هاى شيطانى است، و دوستى ما سبب خشنودى خداوند تبارك و تعالى است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

117 / 24 - كراجكى رحمه الله در كتاب «كنز الفوائد» از يكى از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه گفت: سلمان رضى الله عنه بر اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شد و از معرفت و شناسائى آن حضرت سئوال نمود. فرمود:

اى سلمان ؛ من كسى هستم كه تمام امّت‌ها را به اطاعت خود خواندم، آنها كه سرپيچى كردند در آتش افكندم و من خازن آتش بر آنها هستم.

يا سلمان إنّه لايعرفني أحد حقّ معرفتي إلّا كان معي في الملأ الأعلى.

اى سلمان ؛ هر كسى آنگونه كه سزاوارم مرا بشناسد در ملأ اعلى يعنى محلّ قرب پروردگار كه جايگاه ملكوتيان است با من خواهد بود.

آنگاه امام حسن و امام حسين عليهما السلام وارد شدند و آن حضرت به سلمان فرمود: اين دو فرزند من دو گوشواره عرش پروردگارند و به خاطر اين دو بهشت درخشندگى دارد و روشن است و مادر ايشان بهترين زنان عالمند، خداوند از مردم عهد و ميثاق براى من گرفته است، عدّه اى آن را تصديق كردند و گروهى تكذيب نمودند كه در آتش‌اند.

وأنا الحجّة البالغة، والكلمة الباقية وأنا سفير السفراء.

من حجّت بالغه يعنى تامّ و تمام، و كلمه هميشگى و دائمى پروردگارم، و من نماينده رسولان هستم.


1) المحاسن: 47/1 ح 107، بحار الأنوار: 145/2 ح 10 و 227/26 ح 2، الخصال: 625/2، بحار الأنوار: 97/62 ذيل ح 13، تفسير فرات: 137، بحارالأنوار: 61/68 ضمن ح 113.

سلمان رضى الله عنه عرض كرد: اى امير مؤمنان ؛ اوصاف شما را در تورات و انجيل همين گونه يافتم، پدر و مادرم به فدايت اى كسى كه در مسجد كوفه كشته خواهى شد، به خدا قسم اگر مردم نمى گفتند: واشوقاه خدا قاتل سلمان را رحمت كند درباره ات مطالبى مى گفتم كه نفوس مردم تاب و تحمّل پذيرش آن را نداشت بخاطر اينكه تو همان حجّت خدا هستى كه آدم به سبب تو توبه اش پذيرفته گرديد و يوسف از چاه خلاص شد و سرگذشت ايّوب واينكه نعمت درباره او تغيير كرد به شما مربوط است.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

آيا قصّه ايّوب و علّت تغيير كردن نعمت خدا بر او را مى دانى چيست ؟

عرض كرد: خدا بهتر مى‌داند و شما اى امير مؤمنان.

فرمود: آنگاه كه خداوند ميثاق مى گرفت، ايّوب در پادشاهى من شكّ كرد و گفت: اين مطلب بزرگى است.

خداوند تبارك و تعالى فرمود:

اى ايّوب ؛ آيا شكّ مى كنى در صورتى كه من آن را اقامه كرده و برپا داشته ام ؟ آدم عليه السلام را كه به بلاء گرفتار كردم به خاطر او بخشيدم و چون به امير مؤمنان بودن او تسليم گرديد از او و خطايش گذشتم.

فوعزّتي لاُذيقنّك من عذابي أو تتوب إليّ بالطاعة لأميرالمؤمنين.

به عزّت خودم قسم از عذابم بر تو مى‌چشانم و يا اينكه با اعتراف به اطاعت اميرالمؤمنين توبه كنى.

سپس سعادت نصيب او گشت، يعنى توبه كرد و به اطاعت اميرالمؤمنين و ذريّه طاهرين او عليهم السلام اقرار كرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

118 / 25 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از ابن عبّاس نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:


1) كنز الفوائد: 57/2، بحار الأنوار: 292/26 ح 52، تأويل الآيات: 504/2 ح 4، مدينة المعاجز: 31/2 ح 372، تفسير برهان: 61/4 ح 12.

من سرّه أن يجمع اللَّه له الخير كلّه فليوال عليّاً عليه السلام بعدي وليوال أولياءه وليعاد أعداءَه.(1)

كسى كه دوست دارد خدا تمام خير و خوبى را براى او جمع كند بايد ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را بعد از من بپذيرد و اولياء آن‌حضرت را دوست داشته باشد و با دشمنان او دشمنى كند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

119 / 26 - شيخ مفيد رحمه الله در «مجالس» از ابى اسحاق سبيعى نقل مى كند كه گفت: بر «مسروق اجدعى» وارد شدم و نزد او مهمانى بود كه او را نمى شناختم، آن مهمان گفت: در حنين با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بودم و مطلبش را ادامه داد تا بدانجا كه گفت:

حديثى براى شما بگويم كه آن را حارث اعور(2)نقل كرده است.

گفتيم: بلى، گفت: بر على بن ابى طالب عليه السلام وارد شدم فرمود:

اى اعور ؛ چه چيز تو را به اينجا كشانيد ؟

عرض كردم: محبّت و دوستى شما.

فرمود: ترا به خدا راست مى گوئى و مرا سه مرتبه قسم داد. سپس فرمود:

أما إنّه ليس عبد من عباداللَّه ممّن امتحن اللَّه قلبه بالإيمان إلّا وهو يجد مودّتنا على قلبه فهو يحبّنا، وليس عبد من عباد اللَّه ممّن سخط اللَّه عليه، إلّا وهو يجد بغضنا على‌قلبه فهو يبغضنا.

بنده اى از بندگان خدا كه قلب او براى ايمان امتحان شده باشد نيست مگر اينكه محبّت ما را در قلب خود مى يابد و ما را دوست دارد، و بنده اى از بندگان خدا نيست كه مورد خشم الهى واقع شده باشد مگر اينكه دشمنى ما را در قلب خود احساس مى كند و با ما دشمنى مى كند.

پس دوست ما صبح مى كند(3)در حالى كه منتظر رحمت است و گويا درهاى رحمت برايش باز گشته است و دشمن ما صبح مى كند بر لبه


1) امالى صدوق: 270 ح 2 مجلس 32، بحار الأنوار: 55/27 ح 9، بشارة المصطفى: 150 و 176.

2) حارث اعور ؛ همان حارث همدانى است، و به زودى حديث ديگرى از او تحت رقم 123 مى آيد، و اعور كسى است كه يك چشم او دچار نابينائى شده باشد.

3) يعنى عمر را به پايان مى رساند.

پرتگاه هلاكت وآتش، و در دوزخ سقوط مى كند، پس گوارا باد براى اهل رحمت آن لطف و رحمتى كه نصيبشان مى شود، و بدا به حال اهل آتش از جايگاه بدى كه مسكن مى كنند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

120 / 27 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از امام باقر عليه السلام، از پدرانشان عليهم السلام از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل مى كند كه‌به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

يا علي، ما ثبت حبّك في قلب امرء مؤمن فزلّت به قدم على الصراط إلّا ثبتت له قدم اُخرى حتّى يدخله اللَّه عزّوجلّ بحبّك الجنّة.(2)

اى على ؛ محبّت و دوستى تو اگر در قلب مؤمنى قرار گرفت، هنگام گذشتن از صراط اگر يك پاى او بلغزد پاى ديگرش ثابت مى ماند تا اينكه خداوند او را به خاطر محبّت تو وارد بهشت مى كند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

121 / 28 - ابن شاذان رحمه الله در دو كتاب «روضه» و «فضائل» خود، از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل كرده است كه‌گفت:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مسجد نشسته بودند كه ناگهان على عليه السلام در حالى كه امام حسن عليه السلام در طرف راست، و امام حسين عليه السلام در طرف چپ ايشان بودند وارد شد، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از جاى برخاست و على عليه السلام را بوسيد و او را در برگرفت، امام حسن عليه السلام را بوسيد و بر زانوى راست خود نشانيد و امام حسين عليه السلام را بوسيد و او را بر زانوى چپ نشانيد، سپس اين دو عزيزش را مى بوسيد و لب‌هاى آنها را مى مكيد و مى فرمود:

پدرم فداى پدر شما، و پدرم فداى مادر شما.

سپس فرمود: اى مردم خداوند تبارك و تعالى به وجود اين دو بزرگوار


1) امالى مفيد: 270 ح 2، بحار الأنوار: 196/22 ح79/27 10 ح 19 و 87/38 ح8، بشارة المصطفى: 48.

2) امالى صدوق: 679 ح 29 مجلس 85، فضائل الشيعة: 48 ح 4، بحار الأنوار: 69/8 ح 77/27 17 ح8 و ص 158 ح 6 و ج: 305/39 ح 119، و سيّد شرف الدين رحمه الله در كتاب تأويل الآيات: 866/2 ح 3، و طبرى در بشارة المصطفى: 71 (با كمى اختلاف) آن را ذكر كرده اند.

و پدرشان و فرزندان پاك ايشان بر تمامى فرشتگانش مباهات مى كند. سپس عرض كرد:

اللهمّ إنّي اُحبّهم واُحبّ من يحبّهم، اللهمّ من أطاعنى فيهم وحفظ وصيّتى فارحمه برحمتك يا أرحم الراحمين، فإنّهم أهلي والقوّامون بديني والمحيون لسنّتي والتالون لكتاب ربّي، فطاعتهم طاعتي ومعصيتهم معصيتي.

خداوندا ؛ من اينها را دوست دارم و دوستان ايشان را نيز دوست دارم، هر كه گفتار مرا درباره آنها اطاعت كند و سفارش مرارعايت نمايد او را مورد رحمت خود قرار بده، و تو از هر كس رحم كننده تر و مهربانتر هستى، همانا آنها اهل من وبرپادارندگان دين من و زنده كنندگان سنّت من و تلاوت كنندگان كتاب پروردگار من هستند، پس فرمانبردارى از آنها فرمانبردارى از من و سرپيچى نمودن از ايشان سرپيچى كردن از من است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

122 / 29 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «علل الشرايع» از جابر نقل مى كند كه گفت: با عدّه اى در منى همراه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بوديم ناگهان شخصى توجّه ما را به خود جلب كرد، او گاهى سجده مى نمود و گاهى ركوع مى كرد ومشغول ناله و تضرّع بود.

گفتيم: اى رسول خدا ؛ چقدر نمازش نيكو است. فرمود:

او همان است كه پدر شما را از بهشت بيرون نمود.

پس على عليه السلام بى مبالات به طرف او رفت و او را گرفته حركت شديدى داد به طورى كه دنده هاى راست و چپش درهم فرو رفت و فرمود: إن شاء اللَّه تو راخواهم كشت.

او گفت: تا آن مهلتى كه خداوند به من داده است پايان نپذيرد و آن وقت معلوم نرسد اين كار را نمى توانى كرد، وچرا مى خواهى مرا بكشى ؟ به خدا قسم دشمنى نمى كند كسى با تو مگر اينكه نطفه من قبل از نطفه


1) الروضة: 144، بحار الأنوار: 104/27 ح 74.

پدرش واردرحم مادر او شده است، و با دشمنان تو در اموال و اولاد آنها شركت دارم، و اين فرمايش خداوند تبارك و تعالى است: «وَشارِكْهم فِي الأمْوالِ وَالأوْلاد»(1). پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

يا عليّ لايبغضك من قريش إلّا سفاحيّ، ولا من الأنصار إلّا يهوديّ، ولا من العرب إلّا دعيّ ولا من سائرالناس إلّا شقيّ، ولا من النساء إلّا سلقلقية - وهي الّتي تحيض من دبرها - .

اى على ؛ با تو دشمنى نمى كند از قريش مگر كسى كه ازدواج او بدون عقد بوده است و از انصار مگر كسى كه اصلش يهودى بوده است، و از طايفه عرب مگر كسى كه نسب او صحيح نيست، و از مردمان ديگر مگر كه گمراه و بدبخت است، و از زنان مگر كسى كه از پشت حيض شود.

بعد آن حضرت سر را به آرامى به طرف سينه مباركش پائين آورد و مدّتى سكوت كرد، سپس سر را بلند كرده و فرمود:

معاشر الناس، أعرضوا أولادكم على محبّة عليّ.

اى گروه مردمان ؛ به فرزندان خود محبّت على عليه السلام را عرضه بداريد.

جابر بن عبداللَّه گويد: ما دوستى اميرالمؤمنين عليه السلام را بر فرزندان خود عرضه مى كرديم، هر كدام از آنها على عليه السلام را دوست داشت مى فهميديم كه فرزند خود ما است، و آنكه آن حضرت را دوست نداشت به خود نسبتش نمى داديم.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: ترمذى كه از بزرگان اهل سنّت است از ابوسعيد خدرى نقل كرده است كه گفت: ما منافقين را به دشمنى آنها با على عليه السلام مى شناختيم.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) سوره اسراء، آيه 66.

2) علل الشرايع: 142/1 ح 7، بحار الأنوار: 151/27 ح 174/39 20 ح 16 و 236/63 ح 80، مدينة المعاجز: 215/2.

3) صحيح ترمذى: 635/5 ح 3717 چاپ بيروت، مسند احمد: 292/6، صحيح مسلم: 60/1، العمدة: 218، إحقاق الحق: 238/7 و 223/17.

123 / 30 - شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «امالى» از حارث همدانى نقل مى كند كه گفت: خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام شرفياب شدم، حضرت فرمود:

اى حارث ؛ چه باعث شده اينجا آمدى ؟ عرض كرد:

حبّي لك يا أميرالمؤمنين.

محبّت و دوستى شما مرا به اينجا كشانيده است.

فرمود: اى حارث ؛ مرا دوست دارى ؟

عرض كرد: بلى بخدا قسم اى اميرالمؤمنين. فرمود:

أما لو بلغت نفسك الحلقوم رأيتنى حيث تحبّ، ولو رأيتني وأنا أذود الرجال عن الحوض ذود غريبة الإبل‌لرأيتني حيث تحبّ، ولو رأيتني وأنا مارّ على الصراط بلواء الحمد بين يدي رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم لرأيتني حيث‌تحبّ.

بدان وقت جان كندن و لحظه احتضار مرا مى بينى به گونه اى كه دوست دارى، و اگر مرا ببينى آن وقتى كه از ورود بعضى ازاشخاص به كنار حوض ممانعت مى كنم مانند ممانعت كردن شتران از يك بيگانه(1)به گونه اى مى بينى كه دوست دارى، و نيز اگر مرا ببينى در حالى كه بر صراط عبور مى كنم و در پيش روى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم لواء حمد در دست دارم به گونه اى مى بينى كه دوست دارى.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: درباره لواء حمد روايتى در كتاب «خصال» از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل شده است كه فرمود:

إذا كان يوم القيامة يأتينى جبرئيل عليه السلام ومعه لواء الحمد وهو سبعون شقّة، الشقّة منه أوسع من الشمس والقمر، وأنا على كرسيّ من كراسيّ الرضوان فوق منبر من منابر القدس، فآخذه وأدفعه إلى عليّ بن أبي طالب عليه السلام.


1) جزرى در كتاب نهايه مى نويسد: اين يك ضرب المثل است براى دور كردن بيگانگان، زيرا شتر هنگامى كه كنار آب مى رسد اگر بيگانه اى وارد شود با اوبرخورد مى كند و او را دور مى كند تا آنكه بيرونش كند.

2) امالى طوسى: 48 ح 30 مجلس 2، كشف الغمّة: 140/1، بحار الأنوار: 157/27 ح 2، و 269/39 ذيل ح 43، بشارة المصطفى: 73، إرشاد القلوب:137/2.

هنگامى كه قيامت فرا رسد جبرئيل نزد من مى آيد در حاليكه لواء حمد به همراه دارد، و آن هفتاد طبقه است كه هر طبقه آن وسيعتر از خورشيد و ماه است، و من بر تختى از تخت‌هاى رضوان، بالاى منبرى از منبرهاى قدس نشسته ام، آن را از جبرئيل گرفته و به دست علىّ بن ابى طالب عليه السلام مى دهم.

عمر بن خطّاب از جا برخاست و گفت: اى رسول خدا ؛ چگونه على عليه السلام مى تواند آن پرچم را بردارد در حالى كه شما فرمودى هفتاد طبقه دارد كه هر طبقه آن از خورشيد و ماه وسيع‌تر است ؟

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

قيامت كه برپا شود خداوند تبارك و تعالى به على عليه السلام قوّت و نيروئى همانند قوّت جبرئيل، نورى مانند نور آدم، بردبارى و حلمى مثل حلم رضوان، جمالى چون جمال يوسف، و صدائى نزديك به صداى داود مرحمت كند، و اگر اين نبود كه داود خطيب بهشت است صدائى مانند صداى او به على عليه السلام عطا مى كرد.

و همانا على عليه السلام اوّل كسى است كه از آب گواراى سلسبيل و زنجبيل كه دو نهر در بهشت اند مى آشامد، و او قدمى بر صراط برنمى دارد مگر اينكه جاى آن، قدم ديگرش استوار است.

وإنّ لعلي عليه السلام وشيعته من اللَّه مكاناً يغبطه به الأوّلون والآخرون.

و همانا على عليه السلام و شيعيان او در بهشت جايگاهى دارند كه اوّلين و آخرين بر آن غبطه مى خورند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

124 / 31 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار» نقل مى كند:

شخصى به امام صادق عليه السلام عرض كرد: چرا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم على عليه السلام را بر دوش خود بالا برد ؟ فرمود:

تا اينكه مردم مقام رفيع و مرتبه والاى او را بشناسند.

عرض كرد: زيادتر برايم توضيح دهيد.


1) الخصال: 582 ح 7، بحار الأنوار: 3/8 ح3، إرشاد القلوب: 137/2، المحتضر: 126.

فرمود: تا مردم بدانند او به مقام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از هر كس سزاوارتر است.

عرض كرد: بيشتر توضيح دهيد. فرمود:

ليعلم الناس أنّه امام بعده والعلم المرفوع، تا مردم بدانند على عليه السلام بعد از او پيشواى مردم و پرچم برافراشته هدايت است.

عرض كرد: زيادتر بفرمائيد. حضرت فرمود:

هيهات، واللَّه لو أخبرتك بكنه ذاك لقمت عنّي وأنت تقول: جعفر بن محمّد كاذب في قوله أو مجنون، وكيف يطّلع على الأسرار غير الأبرار.

هيهات ؛ اگر از حقيقت و باطن آن به تو خبر دهم از من كناره مى گيرى و مى گوئى: جعفر بن محمّد دروغگو يا ديوانه است وچگونه بر اسرار كسى جز ابرار و نيكوكاران آگاهى پيدا مى كند.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: و شاعر چه نيكو سروده است:

عرج الهادي إلى أوج السما

وعليّ كتف الهادي علا

أيّها المنصف أنصف بيننا

أيّ معراجيهما أعلا علا

پيامبر هدايت كننده خلق به اوج آسمان بالا رفت، و على عليه السلام بر شانه او بالا رفت.

اى كسى كه انصاف دارى انصاف بده، كدام يك از اين دو معراج برتر و بالاتر است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

125 / 32 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام نقل كرده است كه فرمود:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بودند كه ناگهان فرشته اى بر آن حضرت وارد شد و او بيست و چهار چهره داشت.

حضرت فرمود: جبرئيل اى حبيب من، تو را تاكنون به اين شكل نديده ام.


1) مشارق الأنوار: 17.

آن فرشته عرض كرد: من جبرئيل نيستم، بلكه نام من محمود است، خداوند تبارك و تعالى مرا فرستاده است تا نور را به نور تزويج كنم.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: مقصودت از آن دو نور كيست ؟

عرض كرد: فاطمه و على عليهما السلام، و همينكه فرشته رو برگردانيد بين دو شانه او نوشته شده بود: «محمّد رسول اللَّه، عليّ وصيّه» «محمّد رسول‌خدا است، على عليه السلام وصىّ و جانشين او است».

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود: از چه زمانى اين جملات بر شانه تو نوشته شده است ؟

عرض كرد: بيست و دو هزار سال(1)قبل از آنكه خداوند تبارك و تعالى آدم را بيافريند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

126 / 33 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار» از ابن عبّاس روايت كرده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

إنّ يوم القيامة يوم شديد الهول، فمن أراد منكم أن يتخلّص من أهوال يوم القيامة وشدائده فليوال وليّي، وليتّبع وصيّي وخليفتي وصاحب حوضي عليّ بن أبي طالب.

روز قيامت روزى است كه هراس و وحشت آن زياد است، هر كس مى خواهد از وحشت‌ها و سختى هاى آن رهائى يابد، ولايت ولىّ مرا بايد بپذيرد، و از وصىّ و جانشين و صاحب حوض من علىّ بن ابى طالب عليه السلام پيروى كند.

و همانا او در كنار حوض دشمنانش را از آن دور مى كند و دوستانش را آب مى دهد، كسى كه از آن آب نياشامد دائماً تشنه است و هرگز سيراب نمى گردد، و كسى كه از آن آب بياشامد هيچگاه تشنه نمى شود.


1) در كتاب نوادر المعجزات 220 هزار سال نقل شده است.

2) امالى صدوق: 688 ح 19 مجلس 86، معانى الأخبار: 102 ح 1، الخصال: 640/2 ح 17، بحار الأنوار: 111/43 ح 23، الكافى: 460/1 ح8، الوافى:747/3 ح7، مدينة المعاجز: 338/2، دلائل الإمامة: 93 ح 27، نوادر المعجزات: 92 ح 11، و اين روايت در مشارق الأنوار: 50 با اختلاف ذكر شده‌است، و مؤلّف رحمه الله در نسخه اصل آن را مانند مشارق آورده بود ولى ما آن طور كه در امالى نقل گرديده ذكر كرديم.

ألا وإنّ حبّ عليّ علم بين الإيمان والنفاق، فمن أحبّه كان مؤمناً، ومن أبغضه كان منافقاً.

بدانيد علامت و نشانه بين ايمان و نفاق دوستى على عليه السلام است، هر كس او را دوست بدارد مؤمن و كسى كه با او دشمنى كند منافق است.

كسى كه دوست دارد بر صراط مثل برق زودگذر عبور كند و بدون حساب داخل بهشت گردد بايد على عليه السلام را كه از طرف من بر شما ولايت و سرپرستى دارد وجانشين من بر اهل من و امّتم مى باشد دوست داشته باشد، همانا او در رحمت پروردگار و صراط مستقيم الهى است.

عليّ يعسوب الدين وقائد الغرّ المحجّلين ومولى من أنا مولاه، لايحبّه إلّا طاهر الولادة زاكي العنصر، ولايبغضه إلّا من خبث أصله وولادته.

على عليه السلام امير دينداران و پيشواى روسفيدان و مولاى هر كسى است كه من مولاى او هستم، او را دوست ندارد مگر كسى كه حلال‌زاده و پاك طينت باشد، و با او دشمنى نمى كند مگر آنكه بد طينت و حرام‌زاده است.

و در شب معراج هر گاه خداوند با من تكلّم كرد فرمود:

يا محمّد، اقرأ عليّاً منّي السلام، وعرّفه أنّه إمام أوليائي ونور من أطاعني وهنّأه بهذه الكرامة منّي.

اى محمّد ؛ از طرف من به على عليه السلام سلام برسان و بگو كه او امام دوستان من و چراغ هدايت براى پيروان من است، و به او اين كرامت را از طرف من تبريك بگو.

بعد فرمود: كسى را كه از شيعيان على عليه السلام فقير و تنگدست است كوچك نشماريد، همانا يكى از آنها فرداى قيامت درباره جمعيّتى به اندازه دو قبيله ربيعه ومضر شفاعت مى كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

127 / 34 - در همان كتاب از ابن عبّاس روايت مى كند كه گفت: چون آيه شريفه «وَكُلُّ شَيْ‌ء أحْصَيْناهُ في إمام مُبين»(2)»هر چيزى را در امام مبين


1) مشارق الأنوار: 54.

2) سوره يس، آيه 12.

جمع كرده و شمارش نموديم»، نازل شد، آن دو نفر(1)برخاستند و عرض كردند: اى رسول خدا ؛ مقصود از امام مبين چيست ؟ آيا تورات است ؟ حضرت فرمود: نه، عرض كردند: آيا انجيل است ؟ فرمود: نه، عرض كردند: پس حتماً قرآن است. فرمود: نه، در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شد، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم اشاره به آن حضرت كرد و فرمود:

هو هذا الّذي أحصى اللَّه فيه علم كلّ شي‌ء، وإنّ السعيد كلّ السعيد من أحبّ عليّاً عليه السلام في حياته وبعد وفاته، والشقيّ كلّ الشقي من أبغض هذا في حياته وبعد وفاته.

او امام مبين است كه خدا علم هر چيز را در او فراهم آورده است، و همانا خوشبخت و سعادتمند به تمام معنا كسى است كه على عليه السلام را در دوران زندگى و پس از مرگ دوست داشته باشد، و گمراه و بدبخت به تمام معنا كسى است كه با على عليه السلام دردوران زندگى و پس از مرگ خود دشمنى كند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

128 / 35 - در همان كتاب از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه به على عليه السلام فرمود:

اى على ؛ مثَل تو در ميان امّت من مثَل سوره «قل هو اللَّه أحد» است، هر كس آن سوره را يك‌بار بخواند گويا يك سوّم قرآن را خوانده است، و كسى كه دو باربخواند مانند آن است كه دو سوّم قرآن را خوانده است، و آنكه سه بار بخواند مانند آن است كه همه قرآن را خوانده است.

فمن أحبّك بلسانه فقد كمل ثلث الإيمان، ومن أحبّك بلسانه وقلبه فقد كمل ثلثي الإيمان، ومن أحبّك بيده‌وقلبه ولسانه فقد كمل الإيمان. والّذي بعثني بالحقّ نبيّاً لو أحبّك أهل الأرض كمحبّة أهل السماء لما عذّب اللَّه أحداً بالنار.


1) يعنى ابوبكر و عمر كه به خاطر تقيّه در بسيارى از احاديث تصريح به اسامى آنها نشده و به طور كنايه ذكر گرديده است.

2) مشارق الأنوار: 55.

كسى كه تو را به زبان دوست داشته باشد يك سوّم ايمان را احراز كرده است، و كسى كه تو را به زبان و قلبش دوست داشته باشد دو سوّم ايمان را به دست آورده، و آنكه تو را به دست خود و قلب و زبانش دوست داشته باشد ايمان او كامل است. وقسم به حقّ آنكه مرا به پيغمبرى به راستى برانگيخت اگر اهل زمين تو را همانند اهل آسمان دوست داشته باشند خداوند يكى از آنها را به آتش وارد نمى كند.

اى على ؛ جبرئيل از طرف پروردگار عالم به من بشارت داده و فرموده است:

يا محمّد ؛ بشّر أخاك عليّاً عليه السلام انّي لا اُعذّب من تولاّه ولاأرحم من عاداه.

اى محمّد ؛ به برادرت على عليه السلام مژده بده كه من اهل ولايت و محبّت او را عذاب نمى كنم و به دشمنان او رحم نخواهم كرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

129 / 36 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از سعيد بن جبير نقل كرده است كه گفت: نزد ابن عبّاس آمدم و به او گفتم: اى پسرعموى رسول خدا؛ آمده ام تا از تو درباره علىّ بن ابى طالب عليه السلام و اختلاف مردم نسبت به او سؤال كنم.

فرمود: اى پسر جبير ؛ آمدى تا از بهترين شخص اين امّت بعد از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم سئوال كنى ؟ آمدى تا از كسى كه در يك شب سه هزار منقبت براى او حاصل شده سئوال كنى ؟ آمدى تا از وصىّ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و جانشين او و صاحب حوض و پرچم و شفاعت سئوال كنى ؟

سپس فرمود: به حقّ كسى كه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را ختم رسولان و آخرين پيامبر اختيار كرد، اگر تمام گياهان دنيا ودرختانش قلم و اهل آن نويسنده شوند و همگى مناقب و فضائل على عليه السلام را از آغاز خلقت تا انتهاى آن بنويسند نمى توانند يك دهم از فضائلى را كه خدا به او مرحمت كرده بنويسند.(2)


1) مشارق الأنوار: 56.

2) مشارق الأنوار: 58، امالى صدوق: 651 ح 15 مجلس 82 (با كمى اختلاف)، بحار الأنوار: 7/40 ح 17.

مؤلّف رحمه الله گويد: مراد از آن شبى كه در كلام ابن عبّاس ذكر شد و سه هزار منقبت در آن براى على عليه السلام است شب هفدهم ماه رمضان است كه «ليلة القربة» ناميده شده و جنگ بدر در فرداى آن واقع شده است(1)و سيّد حميرى رحمه الله(2)

حميرى رحمه الله تلاش مى‌كرد فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را به نظم درآورد و منتشر كند، و از او حكايت شده است كه گفت: هر كس فضيلتى از اميرالمؤمنين عليه السلام بياورد كه من درباره اش شعر نگفته باشم، اسب گرانبهاى خود را به او مى‌بخشم.

در اشعار خود به آن اشاره كرده است، مى گويد:

اُقسم باللَّه وآلائه

والمرء عمّا قال مسؤول

إنّ عليّ بن أبي طالب

على التُّقى والبرّ مجبول

وإنّه ذاك الإمام الّذي

له على الاُمّة تفضيل

يقول بالحقّ ويفتي به

ولا تلهيه الأباطيل

كان إذا الحرب مرتها القنا

وأحجمت عنها البهاليل

يمشي إلى القرن وفي كفّه

أبيض ماضي الحد مصقول

مشي العفرنا بين أشباله

أبرزه للقنص الغيل

ذاك الّذي سلّم في ليلة

عليه ميكال وجبريل

ميكال في ألف وجبريل‌في

ألف ويتلوهم سرافيل

ليلة بدر مدداً أنزلوا

كأنّهم طير أبابيل

فسلّموا لما أتوا حذوه

وذاك إعظام وتبجيل(3)

به خدا و نعمت‌هاى او سوگند ياد مى كنم، و هر كس نسبت به گفتار خود مسئول است.

همانا على عليه السلام فرزند ابوطالب، بر تقوا و نيكى سرشته شده است.

و او امام و پيشوائى است كه بر تمام امّت فضيلت و برترى دارد.


1) اميرالمؤمنين عليه السلام در آن شب‌براى آب آوردن بيرون رفتند، و در برگشتن جبرئيل در ميان هزار فرشته، ميكائيل در ضمن هزار فرشته، و اسرافيل درضمن هزار فرشته بر آن وجود مقدّس سلام كردند.

2) او از شاعران معروف است كه درباره اهل بيت عليهم السلام اشعار فراوانى سروده است و از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه درباره او فرمود: «أنت سيّدالشعراء» تو سرور شاعران هستى.

3) بشارة المصطفى: 53، امالى طوسى: 201 ح 41 جزء هفتم، بحار الأنوار: 315/47 ح 6.

حقّ مى گويد و به حقّ فتوا مى‌دهد، و باطل هرگز او را سرگرم نمى كند.

وقت جنگ نيزه راه او را هموار مى كند، و شجاعان از او كناره گرفته و فرار مى كنند.

به طرف سران آنها مى‌رود در حاليكه در دستش، تيغ برّان صيقل داده شده برق مى زند.

همانند شير شجاعى در ميان فرزندانش راه مى‌رود، گويا براى شكار از جايگاه خود خارج شده است.

و او كسى است كه سلام كرده است در يك شب، بر او ميكائيل و جبرئيل.

ميكائيل در ميان هزار فرشته و جبرئيل در ميان هزار فرشته و به دنبال آنها اسرافيل در ميان هزار فرشته.

در شب جنگ بدر به عنوان يارى و كمك اينها نازل شدند، همانند پرنده هاى ابابيل كه بر لشكر ابرهه فرود آمدند.

پس همگى سلام كردند چون بر قدمهاى او فرود آمدند، و اين به خاطر احترام و بزرگداشت آن حضرت بوده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

130 / 37 - در كتاب «مناقب» از ابن عمر نقل كرده است كه گفت:

از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم درباره علىّ بن ابى طالب عليه السلام سئوال كردم و گفتم: اى رسول خدا ؛ على عليه السلام چه مرتبه و مقامى نسبت به شما دارد ؟

آن حضرت خشمگين شده و فرمود:

چه شده است گروهى ياد مى كنند از كسى كه مرتبه او نزد خدا همانند مرتبه من، و مقام او مانند مقام من است جز نبوّت كه مخصوص من است.

اى پسر عمر ؛ على عليه السلام نسبت به من به منزله روح نسبت به بدن است، على نسبت به من به منزله جان نسبت به جان و به منزله نور نسبت به نور است (يعنى هر دو يك جان و هر دو يك نوريم)، على نسبت به من به منزله سر نسبت به پيكر و به منزله دكمه نسبت به جامه است.

يابن عمر ؛ من أحبّ عليّاً فقد أحبّني ومن أحبّني فقد أحبّ اللَّه، ومن

أبغض عليّاً فقد أبغضني، ومن أبغضني فقد غضب اللَّه عليه ولعنه.

اى پسر عمر ؛ هر كس على را دوست بدارد مرا دوست داشته و كسى كه مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته است، و هر كس با على دشمنى كند با من دشمنى كرده، و كسى كه با من دشمنى كند خدا بر او خشمناك است و او رامورد لعن خود قرار داده است.

آگاه باشيد، كسى كه على را دوست داشته باشد خدا پرونده اش را به دست راست او مى دهد، و حساب او را آسان مى گيرد و نسبت به او سخت‌گيرى نمى كند.

آگاه باشيد، كسى كه على را دوست داشته باشد از دنيا خارج نمى شود تا از آب كوثر بياشامد، و از ميوه درخت طوبى بخورد، و جايگاه خود را در بهشت مشاهده كند.

آگاه باشيد، كسى كه على را دوست داشته باشد جان كندن او به راحتى صورت مى گيرد، و قبر او باغى از باغ‌هاى بهشت مى گردد.

آگاه باشيد، كسى كه على را دوست داشته باشد خداوند به عدد هر عضوى از اعضاء او بر او نعمت عطا كند، و شفاعت او را درباره هشتاد نفر از بستگانش بپذيرد.

ألا ومن عرف عليّاً وأحبّه بعث اللَّه إليه ملك الموت كما يبعثه إلى الأنبياء وجنّبه أهوال منكر ونكير، وفتح له‌في قبره مسيرة عام، وجاء يوم القيامة أبيض الوجه يزفّ إلى الجنّة كما تزفّ العروس إلى بعلها.

آگاه باشيد، كسى كه على عليه السلام را بشناسد و او را دوست داشته باشد خداوند عزرائيل را براى قبض روح او مى فرستد همان‌گونه كه براى پيامبرانش مى فرستد، و ترس و وحشت دو فرشته اى را كه براى بازجوئى و پرسش در قبر مى آيند از او دور مى كند، و قبرش را به اندازه مسير يك سال راه توسعه مى دهد، و در صحنه قيامت با روى سفيد وارد مى شود و به طرف بهشت شتابان مى رود همان طور كه عروس خود را به خانه شوهرش مى افكند.

آگاه باشيد، كسى كه على عليه السلام را دوست داشته باشد خدا او را در سايه عرش خود پناه مى دهد، و از وحشت بزرگ قيامت در امان است.

آگاه باشيد كسى كه على را دوست داشته باشد خدا خوبى هاى او را قبول

مى كند و او را در حالى كه ايمن است به بهشت وارد مى كند.

آگاه باشيد كسى كه على را دوست داشته باشد، امين خدا در روى زمين ناميده مى شود.

آگاه باشيد، كسى كه على را دوست داشته باشد تاج كرامت و بزرگوارى را بر سر او مى نهند كه بر آن نوشته شده است: «اهل بهشت به مقصد رسيده و پيروزشده اند و شيعيان على عليه السلام همان رستگاران هستند».

ألا ومن أحبّ عليّاً لاينشر له ديوان ولاينصب له ميزان، وتفتح له أبواب الجنّة الثمان.

آگاه باشيد، كسى كه على را دوست داشته باشد پرونده اش را باز نمى كنند، و ميزان كه وسيله سنجش اعمال است براى او نصب نمى كنند، و درهاى هشتگانه بهشت را براى او باز مى كنند.

آگاه باشيد، كسى كه على را دوست داشته باشد و با محبّت او از دنيا رود فرشتگان با او مصافحه مى كنند، و پيامبران به زيارت او مى آيند.

ألا ومن مات على حبّ عليّ فأنا كفيله بالجنّة.

آگاه باشيد، كسى كه با دوستى على از دنيا رود من بهشت را براى او ضمانت مى كنم.

آگاه باشيد، خداوند را درى است كه هر كس به آن وارد شود از آتش نجات يافته است و آن دوستى على عليه السلام است.

آگاه باشيد، كسى كه على را دوست داشته باشد خداوند به عدد هر رگى و هر موئى كه در بدن او است شهرى در بهشت به او عطا كند.

اى پسر عمر ؛ على سرور اوصياء و پيشواى پرهيزكاران و جانشين من بر تمام مردمان است و او پدر امامانى است كه نيكو چهره و پربركت‌اند، پيروى كردن ازاو پيروى كردن از من و شناختن او شناختن من است.

يابن عمر؛ والّذي بعثني بالحقّ نبيّاً لو أنّ أحدكم صفّ قدميه بين الركن والمقام يعبد اللَّه ألف عام، صائماً نهاره قائماً ليله، وكان له ملؤ الأرض ذهباً فأنفقه، وعباد اللَّه ملكاً فأعتقهم، وقتل بعد هذا الخير الكثير شهيداً بين الصفا والمروة، ثمّ لقي اللَّه يوم القيامة باغضاً لعليّ لم يقبل

اللَّه له عدلاً ولا صرفاً وزجّ بأعماله في الناروحشر مع الخاسرين.

اى پسر عمر ؛ به حقّ آنكه مرا به پيامبرى برانگيخت اگر كسى بين ركن و مقام بايستد و خدا را هزار سال عبادت كند در حالى كه روزها را روزه و شبها را بيدار بماند و به اندازه اى كه زمين را پر كرده باشد طلا انفاق كند و بنده آزاد نمايد، و بعد از همه اينها بين صفا و مروه به شهادت رسد سپس در قيامت خدا را ملاقات كند در حالى كه با على دشمن است هيچ يك از اين اعمال او را خدا نمى پذيرد، و با همه اعمالش در آتش افكنده مى شود و با زيانكاران محشور خواهد شد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

131 / 38 - و نيز در همان كتاب از كتاب «اربعين» نقل مى كند كه انس بن مالك گفته است:

فرداى قيامت على عليه السلام را اينگونه خطاب كنند: اى على، اى ولى، اى سيّد، اى راستگو، اى حاكم، اى رهبر، اى هدايت كننده، اى زاهد پيشه، اى جوانمرد، اى پاك، اى پاكيزه، تو و شيعيانت بدون حساب وارد بهشت شويد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

132 / 39 - در همان كتاب از كتاب «مناقب» نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

خداوند پايه و ستونى در بهشت قرار داده كه براى اهل آن نور مى دهد همان طور كه خورشيد براى اهل زمين نورافشانى مى كند و به آن پايه جز على عليه السلام وشيعيان او دسترسى ندارند.

وإنّ حلقة باب الجنّة من ياقوتة حمراء طولها خمسون عاماً على صفائح من ذهب، إذا نقرت طنّت وقالت في‌طنينها: يا عليّ.

و همانا حلقه در بهشت از ياقوت سرخ است (طول آن مسافت پنجاه سال راه است) كه بر روى پهنه اى از طلاست، و وقتى برآن كوبيده مى شود


1) مشارق الأنوار: 61.

2) مشارق الأنوار: 68، ارشاد القلوب: 83/2 (با كمى اختلاف).

آوازى دارد و مى گويد: يا على(1)

يك حلقه به باب جنّت آويزان است

دائم به على على على گويان است

اين شاهد آن است كه دربست بهشت

مختصّ على و جمله ياران است

و شاعر ديگر گفته است:

با دست ولا درب جنان كوبيدم

از حلقه در نام على بشنيدم

يعنى كه خداوند جهان فرمايد

دربست جنان را به على بخشيدم

. (2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

133 / 40 - و در همان كتاب از ائمّه معصومين عليهم السلام نقل مى كند كه فرموده اند:

نزّهونا عن الربوبيّة وارفعوا عنّا حظوظ البشريّة - يعني الحظوظ الّتي تجوز عليكم - فلايقاس بنا أحد من الناس فإنّا نحن الأسرار الإلهيّة المودّعة في الهياكل البشريّة، والكلمة الربّانيّة الناطقة في الأجساد الترابيّة، وقولوا بعد ذلك ما استطعتم، فإنّ البحر لاينزف وعظمة اللَّه لاتوصف.(3)

خدائى را به ما نسبت ندهيد و بهره هاى بشرى را كه بر شما جايز است بر ما روا نداريد، يعنى ما را با خود قياس نكنيد، زيرا هيچيك از مردمان با ما قياس نمى شود، و ما اسرار الهى هستيم كه در اين كالبدهاى بشرى به وديعه نهاده شده ايم، و كلام گوياى پروردگار هستيم كه در اين جسم‌هاى خاكى جاى گرفته ايم، و بعد از آنكه اينها را فهميديد آنچه مى خواهيد در فضل ما بگوئيد و بدانيد كه فضائل ما همچون دريائى است كه پايان نمى پذيرد و عظمت خدا را نمى توان وصف كرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

134 / 41 - در همان كتاب نقل شده است:

هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام در كعبه تولّد يافت سجده كنان بر زمين فرود آمد، سپس سر شريف خود را بلند كرداذان و اقامه گفت، سپس


1) مترجم گويد: شاعر چه نيكو سروده است:

2) مشارق الأنوار: 68، ذيل اين حديث در كتاب امالى صدوق: 684 ح3 مجلس 86، و روضة الواعظين: 111، و مدينة المعاجز: 362/2 ح 606 نقل شده ومجلسى رحمه الله آن را در بحار الأنوار: 122/8 ح 13 از امالى صدوق روايت كرده است، و بين قوسين در آن و در كتاب روضة الواعظين نيست.

3) مشارق الأنوار: 69.

شهادت به يكتائى خدا و رسالت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و ولايت و جانشينى خود داد. آنگاه به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اشاره كرد و گفت:

اى رسول خدا ؛ اجازه مى دهى بخوانم ؟ فرمود: بخوان.

شروع كرد به خواندن صحيفه هائى كه بر آدم نازل شده و آنها را به گونه اى قرائت كرد كه اگر شيث حضور مى داشت اقرار مى كرد كه على عليه السلام به آنها داناتر است، سپس كتاب‌هاى آسمانى حضرت نوح و ابراهيم، و تورات موسى و انجيل عيسى را خواند، سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود: «قَدْ أفْلَحَ المُؤْمنُون»(1)«به راستى اهل ايمان رستگارند».

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود:

نعم أفلحوا إذ أنت إمامهم.

بلى، رستگارند، زيرا تو امام و پيشواى آنها هستى.

سپس او را خطاب كرد به آنچه انبياء و اوصياء را به آن خطاب كنند، سپس ساكت شد. آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود:

عد إلى طفوليّتك فأمسك، به طفوليّت خود برگرد، پس او از اظهار عجائب خوددارى كرد.

و از كرامات بى نهايت و فضائل غير قابل شمارش او يكى اين است كه راهب يمامه حضرت ابوطالب عليه السلام را به ولادت على عليه السلام بشارت داد و به ايشان عرض كرد: به زودى فرزندى براى شما متولّد خواهد شد كه سرور اهل زمان خود و صاحب سرّ الهى، و يار و ياور و مددكار براى پيغمبر زمانش، و داماد او باشد و من دوران او را درك نمى كنم، هنگامى كه او را ديدى از طرف من به او سلام برسان.

وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام تولّد يافت، ابوطالب عليه السلام نزد آن راهب رفت تا به او خبر دهد ولى او از دنيا رفته بود پس به سوى اميرالمؤمنين عليه السلام برگشت،


1) سوره مؤمنون، آيه 1.

او را گرفت و بوسيد.

اميرالمؤمنين عليه السلام به پدر سلام كرد و گفت:

اى پدر ؛ از نزد راهب يمامه برگشته اى، او كه بشارت آمدن مرا به تو مى داد. و قصّه را كاملاً نقل كرد.

پدرش ابوطالب عليه السلام گفت: راست گفتى اى ولىّ خدا.(1)

و شاعر چه نيكو سروده است:

هو القبلة الوسطى ترى الوفدحولها

لها حرم اللَّه المهيمن والحلّ

وآيته الكبرى وحجّته الّتي

اُقيمت على من كان منّا له عقل

او قبله اى است كه در وسط قرار گرفته و مردمان در اطراف او مى چرخند، حلّ و حرم(2)خداوندى كه مراقب همه اشياء است‌براى او است.

او نشانه بزرگ قدرت پروردگار و حجّت او است، بر آنها كه داراى عقل و انديشه اند.

و شاعر عارف لطف اللَّه نيشابورى گفته است:

طواف خانه كعبه از آن شد بر همه واجب

كه آنجا در وجود آمد علىّ بن ابى طالب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

135 / 42 - در همان كتاب نقل شده است: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در روز خيبر فرمود:

لو لم أخف أن تقول اُمّتي فيك ما قالت النصارى في المسيح بن مريم لقلت اليوم فيك حديثاً.

اگر نمى ترسيدم امّتم درباره تو بگويند آنچه نصارى درباره عيسى بن مريم گفتند هر آينه درباره ات حديثى مى گفتم.(3)

مؤلّف رحمه الله گويد: اگر فرموده بود او را خداى خود اختيار مى كردند، ولى


1) مشارق الأنوار: 75.

2) به آنجا كه مُحرم نيستند حلّ، و جائى كه لباس احرام مى پوشند حرم است.

3) مشارق الأنوار: 109، روضة الواعظين: 112، بشارة المصطفى: 155، إرشاد القلوب: 68/2 سطر 15.

با آنكه نفرمود او را خدا ناميدند و اين به خاطر خصال والاى او بود.(1)

و در همان روز يعنى روز خيبر وقتى صفيّه دختر حيى بن اخطب يهودى كه از نيكوئى چهره و جمال سرآمد زنان عصرش بود خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد، حضرت در چهره او جراحتى را مشاهده نمود، به او فرمود:

تو كه دختر پادشاهان هستى، اين جراحت چرا بر صورت تو وارد شده است ؟

عرض كرد: هنگامى كه على عليه السلام وارد قلعه شد در را تكانى داد كه تمام قلعه تكان خورد و آنچه روى آن بود از دوربين و ديده‌بان فرو ريخت، و تختى كه من روى آن بودم لرزيد و با صورت به زمين افتادم، در آن حال صورتم با گوشه تخت اصابت كرد و مجروح شد.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود:

يا صفيّة إنّ عليّاً عظيم عنداللَّه، وإنّه لمّا هزّ الباب اهتزّ الحصن، واهتزّت السماوات السبع والأرضون السبع، واهتزّ عرش الرحمان غضباً لعليّ عليه السلام.

اى صفيّه ؛ على نزد خدا بلندمرتبه است و شأن و مقامش والاست، و وقتى در قلعه را تكان داد نه تنها قلعه تكان خورد بلكه همه آسمان‌ها و زمين‌هاى هفت‌گانه و عرش الهى به خاطر على عليه السلام از روى غضب لرزيدند.

بعد از آن قضيّه، عمر از آن حضرت سئوال كرد و گفت: آن درى كه كندن آن ممكن نبود از جاى درآوردى در حالى كه سه روز گرسنه بودى، آيا به نيروى بشرى چنين كارى كردى ؟ فرمود:

ما قلعتها بقوّة بشريّة، ولكن قلعتها بقوّة إلهيّة ونفس بلقاء ربّها مطمئنّة رضيّة.


1) ظاهراً اين جمله كلام برسى رحمه الله است كه در ذيل حديث آورده است.

آن را به نيروى بشرى از زمين نكندم بلكه به نيروى الهى بود و به قوّت نفس مطمئنّه اى بود كه به لقاء و ديدار پروردگارش اطمنيان دارد و از او خشنود است.(1)

و اين علامت اين است كه مردمان طاقت ديدن و شنيدن اسرار اميرالمؤمنين عليه السلام را ندارند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

136 / 43 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «فضائل» سخن گفتن جمجمه انوشيروان را كه اميرالمؤمنين عليه السلام او را به سخن واداشت نقل كرده است كه گفت:

تو امير و فرمانرواى مؤمنان، و سرور اوصياء و پيشواى پرهيزكاران هستى. و كلامش را ادامه داد تا آنكه گفت:

تأسّف مى خورم بر آن تخت‌ها و مقاماتى كه به خاطر ايمان نياوردنم به تو از دست من رفت، از بهشت برين محروم شدم و بى نصيب ماندم، ولى خداوند با آنكه كافر بودم مرا به خاطر عدالتم و انصافى كه در بين ملّت داشتم از عذاب آتش رهائى بخشيد، من در آتش ام ولى آتش مرا عذاب نمي دهد و نمى سوزاند. چه قدر جاى حسرت و ندامت است ! اگر ايمان آورده بودم با تو همنشين بودم.

مردم از شنيدن آن كلمات گريه كردند و پريشان خاطر شدند، و در حقيقت ذات اميرالمؤمنين عليه السلام اختلاف كردند ؛ عدّه اى كه اهل اخلاص بودند گفتند: او بنده خدا و ولىّ او و جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است.

عدّه اى ديگر گفتند: او پيغمبر است. و گروهى مثل عبداللَّه بن سبا و پيروانش گفتند: بلكه او خداست.

اميرالمؤمنين عليه السلام آنها را حاضر كرد و فرمود:


1) مشارق الأنوار: 110، بحار الأنوار: 40/21 ح 37، مدينة المعاجز: 425/1 ح 286، و در ص 380 ح 247 از همين كتاب روايتى نقل كرده است كه مناسب با اين حديث است، به آنجا مراجعه شود.

يا قوم؛ غلب عليكم الشيطان إن أنا إلّا عبداللَّه، فارجعوا عن الكفر.

اى قوم ؛ شيطان بر شما غلبه كرده است، از اين گفتار ناروا كه كفر است دست برداريد من بنده خداوندم.

بعضى از آنها توبه كردند و عدّه اى بر كفر خود باقى ماندند، و حضرت آنها را در آتش افكند. بعضى از آنها به شهرهاى ديگر پراكنده شدند و در آنجا گفتند: اگر در وجود او ربوبيّت نبود و او خدا نبود ما را در آتش نمى سوزانيد.

به خدا پناه مى بريم از اينكه پستى و بيچارگى به ما روى آورد.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: همان طور كه در مقدّمه كتاب ذكر شد آنها با اين عمل به مقام پروردگار جسارت كردند و آن را كوچك شمرده و پائين آوردند، و سزاوار است كه گفته شود اينها با اين انديشه بى خريدار و اعتقاد باطل درحقيقت ؛ ائمّه عليهم السلام را آن طور كه شايسته آنهاست تعظيم نكرده اند بلكه مقام ربوبيّت را كوچك شمردند و او را با ممكنات مقايسه نمودند، و اين كفر و انكار است، خداوند ما را از لغزش‌هاى اعتقادى محافظت فرمايد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

137 / 44 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از يوسف پسر ابوسعيد نقل كرده است كه گفت: روزى نزد امام صادق عليه السلام بودم، به من فرمود:

هنگامى كه قيامت برپا شود و خداوند همه مردمان را جمع كند اوّل كسى را كه بخوانند حضرت نوح عليه السلام است. به او گفته مى شود: آيا تبليغ كردى و فرامين پروردگار را به قوم خود رساندى ؟ مى گويد: بلى. به او گفته مى شود: چه كسى به عمل تو شهادت مى دهد ؟ مى گويد: محمّد بن عبداللَّه صلى الله عليه وآله وسلم.

سپس در طلب حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم به راه مى افتد و مردم را كنار مى زند و از آنها عبور مى كند تا خود را به آن حضرت مى رساند، و او بر روى


1) فضائل ابن شاذان: 70، مؤلّف رحمه الله آن را در اينجا به اختصار ذكر كرده است.

توده اى از مشك كنار على عليه السلام نشسته است و اين فرمايش پروردگار است:

«فَلَمّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سيئَتْ وُجُوه الّذين كَفَرُوا»(1).

«و چون او را (يعنى على عليه السلام را) مقرّب درگاه خدا و رسول ببينند چهره كافران زشت و درهم كشيده گردد».

نوح خدمت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم عرض مى كند: خداوند از من سئوال كرده است كه آيا تبليغ كرده اى و پيام ما را ابلاغ نموده اى ؟ گفتم: بلى، فرموده است: چه كسى براى تو شهادت مى دهد ؟ عرض كردم: محمّد صلى الله عليه وآله وسلم.

در اين هنگام پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم جعفر بن ابى طالب و حمزه را دستور دهد كه برويد و شهادت دهيد كه او وظيفه تبليغ را انجام داده است.

امام صادق عليه السلام فرمود:

فجعفر وحمزة هما الشاهدان للأنبياء عليهم السلام بما بلّغوا.

پس جعفر و حمزه دو شاهدند براى پيامبران كه ابلاغ رسالت نموده اند.

عرض كردم: فداى شما شوم، پس على عليه السلام كجاست و چه مى كند ؟

فرمود: هو أعظم منزلة من ذلك.

مقام و مرتبه او بالاتر از اين‌ها است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

138 / 45 - مجلسى رحمه الله از كتاب «مشارق الأنوار» روايتى را از طارق بن شهاب در اوصاف امام عليه السلام از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه قسمتى از آن چنين است:

اى طارق ؛ امام كلمه پروردگار(3)، حجّت الهى، نور خداوند و حجاب حق تعالى است.

امام جايگاهش بالاتر از همه و قلّه رفيع هدايت، و راه مستقيم سعادت


1) سوره ملك، آيه 27.

2) الكافى: 267/8 ح 392، بحار الأنوار: 282/7 ح4، الوافى: 730/3 ح6، تفسير برهان: 364/4 ح2، المحتضر: 156، تأويل الآيات: 706/2 ح9.

3) مقصود از «كلمة اللَّه» حجّت و برهان خداوندى است كه آن ذات لايتناهى را كه فكر و عقل بشر به آن راه پيدا نمى كند در حدّ امكان و طاقت بشرى به آنها معرّفى كند، و از صفات كمال و جلال او حكايت مى‌كند، امام عليه السلام را از اين جهت كه سر تا بپا مظهر قدرت، علم، حكمت و عظمت خداوند است «كلمة اللَّه» گويند.

است، كسى كه آنها را بشناسد و دين خود را از آنها بگيرد از آنها محسوب مى شود.

و به اين مطلب اشاره دارد كلام پروردگار كه از قول ابراهيم حكايت فرموده است:

«مَنْ تَبِعَني فَإنَّهُ مِنّي»(1)«هر كس مرا پيروى كند او از من است».

خداوند تبارك و تعالى امامان را از نور عظمت خود آفريده و سرپرستى امور مملكت خود را به آنها واگذار كرده است، آنها سرّ پوشيده خداوند و اولياء مقرّب پروردگار، و امر او هستند كه بين كاف و نون ظاهر گشته اند بلكه آنها خود كاف و نون هستند، به سوى خدا مردم را دعوت مى كنند، و از جانب او مى‌گويند و به‌فرمان او عمل مى كنند.

وعلم الأنبياء في علمهم وسرّ الأوصياء في سرّهم وعزّ الأولياء في عزّهم كالقطرة في البحر والذرّة في القفر، والسماوات والأرض عند الإمام كيده من راحته يعرف ظاهرها من باطنها ويعلم برّها من فاجرها ورطبها ويابسها ... .

دانش انبياء نسبت به دانش آنها، و اسرارى كه اوصياء آموخته اند نسبت به اسرار ايشان، و عزّت اولياء نسبت به عزّت آنان همانند قطره اى نسبت به دريا و ذرّه اى از دشت پهناور است. آسمان و زمين نزد امام مثل دست او نسبت به كف دستش مى باشد، ظاهر آن را از باطنش، و نيكوكار آن را از بدكردارش تشخيص مى دهد، و هر تر و خشك آن را مى داند... .(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: دو جمله از اين روايت مورد اشكال قرار گرفته و احتياج به توضيح دارد:

جمله اوّل: اين قسمت است كه فرموده: «وأمره بين الكاف والنون».

مجلسى رحمه الله در بيان آن مى نويسد: آنها امر پنهان شده الهى هستند كه بين كاف و نون ظاهر گشته اند و به اين آيه شريفه اشاره دارد كه فرموده است:


1) سوره ابراهيم، آيه 36.

2) مشارق الأنوار: 114، بحار الأنوار: 169/25 ح 38.

«إنَّما أمْرُهُ إذا أرادَ شَيْئاً أنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُون»(1)»همانا شأن او چنين است‌كه هر گاه چيزى را اراده كند و بگويد: باش ؛ فوراً وجود پيدا مى كند».

قسمت دوّم اشكال: جمله بعد از آن است كه فرموده: «بل هم الكاف والنون»، كه اين جمله به شرح و بيان سزاوارتر بود، ولى مجلسى رحمه الله به شرح آن نپرداخته است، و آنچه به فكر من در تفسير اين جمله خطور مى كند چهار وجه است كه هر وجهى از وجه سابق دقيق‌تر است، و در بيان آن از تكفير قشريّين يعنى آنها كه از حقيقت دورند و ظاهربين هستند وحشتى ندارم، زيرا ما در مقام اظهار اعتقاد نيستيم و از نظر اعتقادى همان فرمايش امام صادق عليه السلام را كه به ما تعليم نموده است مى گوئيم:

قولي في جميع الاُمور قول آل محمّد عليهم السلام فيما أسرّوا وما أعلنوا، وفيما بلغني عنهم وفيما لم يبلغني.

گفتار من در همه امور همان گفتار آل محمّد عليهم السلام است در آنچه پنهان كرده اند و آنچه را علنى و آشكار فرموده اند، چه از ايشان به من رسيده باشد و چه نرسيده باشد.

و اين توجيهاتى را كه در شرح اين جمله حديث به فكر ما خطور كرده يك بررسى علمى است:

اوّل: مراد از كاف و نون شدّت ارتباط ايشان با خداوند است به طورى كه صحيح است گفته شود: كار او كار ايشان و كار ايشان كار او است همان طور كه در فرمايش حضرت حجّت صلوات اللَّه عليه به آن اشاره شده است، آن حضرت فرمود:

إنّ قلوبنا أوعية لمشيّة اللَّه إذا شاء شئنا، وإذا شئنا شاء اللَّه تعالى.

دل‌هاى ما اهل بيت ظرف مشيّت الهى است، هر وقت او بخواهد ما مى خواهيم و هر زمان ما بخواهيم او نيز مى خواهد.


1) سوره يس، آيه 82.

دوّم: مقصود از كاف و نون همان اراده اى است كه اظهار شده و مراد حق تعالى كه پيدايش هستى باشد بر آن مترتّب گرديده، و روشن است كه اهل بيت عليهم السلام تمام مقصد پروردگار و مقصود كامل او هستند همانطور كه درزيارت جامعه وارد شده است: «بكم فتح اللَّه وبكم يختم» خداوند به شما آغاز كرده و به شما ختم مى كند، يعنى همه مقصود پروردگار شما بوده ايد، و ديگران نسبت به انوار مقدّس ايشان اگر صالح باشند پرتوى از آن هستند واگر فاسد باشند ظلمت و تاريكى محض هستند.

سوّم: مقصود از كاف و نون صادر اوّل يعنى اوّلين وجودى كه در عالم ظاهر شده است مى باشد، و روشن است كه انوار اهل بيت عليهم السلام اين چنين آفريده شده اند، به خاطر اينكه اراده خداوند با آنچه اراده شده يكى است، زيرا اراده خداوند همان فعل او و ايجاد آن است بدون اينكه لفظى و واسطه اى در ميان باشد.

چهارم: احتمال دارد مقصود اين باشد كه آنها عليهم السلام واسطه فيض اند، فيض را از مبدأ فيض و سرچشمه آن مى گيرند و به ما مى رسانند، مثال آن در اين عالم شيشه ذرّه بين است وقتى بين خورشيد و چيزى كه بر آن واقع شده است واسطه باشد، و همان طور كه مى‌توان اين عمل را به خورشيد نسبت داد، مى شود به آن شيشه نسبت داد.

دل گفت مرا علم لدنّى هوس است

تعليم كن اگر ترا دسترس است

گفتم كه الف گفت دگر هيچ مگو

در خانه اگر كس است يك حرف بس است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

139 / 46 - در كتاب «مشارق» نقل شده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم درباره على عليه السلام فرمود:

لايحجبه عن اللَّه حجاب وهو السرّ والحجاب.

هيچ چيز بين او و خدا حجاب نمى شود و حايل نمى گردد، و او خود حجاب و سرّ الهى است (يعنى فيض بدون واسطه از خداوند به او مى رسد، و او واسطه فيض است).

پس امام نور خداوندى و سرّ الهى است و وابستگى اش به اين جسد عارضى است (نورى است كه از عالم عِلوى‌و ملكوت در اين جسد جاى گرفته است).

و دليل آن فرمايش حق تعالى است: «واَشْرَقَتِ الاَرْض بنُور رَبّها»(1)، در تفسير آن فرموده اند: «ربّ الأرض» يعنى صاحب، مالك و اختياردار زمين، و آن امام عليه السلام است كه به نور او زمين روشن گشته است، و او نور خداست كه در تاريكى ها درخشيده و همه عالم را نورانى كرده است.(2)

موافق همين تفسير روايت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم است كه فرموده اند:

براى خورشيد دو جهت است، يك جهت آن به طرف اهل آسمانها است و بر آن نوشته شده است: «اللَّه نور السماوات» خداوند روشنى بخش آسمان‌ها است.

و يك روى ديگرش به طرف اهل زمين است و بر آن نوشته شده: «عليّ نور الأرضين» على روشنائى زمين است.

پس امام با تمام خلق است و از آنها غايب نيست، مردم از او پنهان نيستند بلكه آنها از ديدار او در حجابند، زيرا دنيا نزد امام عليه السلام مثل سكّه اى در دست انسان است كه هر طور بخواهد مى تواند در آن تصرّف كند.(3)

و از آن بزرگواران عليهم السلام روايت شده است كه فرموده اند:

إنّ اللَّه يعطي وليّه عموداً من نور، بينه وبينه، يرى فيه سائر أعمال العباد كما يرى الانسان شخصه في المرآةمن غير شكّ.


1) سوره زمر، آيه 69.

2) و 3. مشارق الأنوار: 139 و 140.

3) …

خدا ستونى از نور به ولىّ خود عطا مى كند كه بين او و خلق است و در آن همه اعمال بندگان را مشاهده مى كند همانطور كه شخص خودش را در آينه مى بيند.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: ديلمى رحمه الله در جلد دوّم كتاب «ارشاد القلوب» روايتى را كه بر خورشيد نوشته شده چنين نقل مى كند:

عبداللَّه بن مسعود گويد: از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه فرمود:

خورشيد دو چهره دارد: يك روى آن براى اهل آسمان نور مى دهد، و روى ديگر آن براى اهل زمين نورافشانى مى كند، و بر هر روى آن نوشته اى است.

سپس فرمود: آيا مى دانيد آن نوشته ها چيست ؟

عرض كردند: خدا و رسول او داناتر است.

فرمود: بر آن جهتى كه به سوى اهل آسمان است نوشته شده: «اللَّهُ نُورُ السماوات وَالأرْض»(2)يعنى خدا نور آسمان‌ها و زمين است، و برآن جهت ديگر كه اهل زمين آن را مشاهده مى كنند نوشته شده: «عليّ نور الأرضين» يعنى على روشنائى زمين است.(3)

امّا جمله اى كه در حديث قبلى گذشت: «كه در آن ستون نور، اعمال بندگان را مشاهده مى كنند»، اين آيه شريفه آن را تأييد مى كند: «وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُم وَرَسُولُهُ وَالمُؤْمِنُون»(4)«به آنها بگوئيد عمل كنيد و بدانيد به زودى عمل شما را خدا و رسول و مؤمنان مى بينند».

زيرا در تفسير آن فرموده اند: مراد از مؤمنان در اين آيه ما اهل بيت هستيم.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مشارق الأنوار: 140 139.

2) سوره نور، آيه 35.

3) ارشاد القلوب: 138/2، مائة منقبة: 77 ح 45، بحار الأنوار: 9/27ح 21، مدينة المعاجز: 406/2 ح 631.

4) سوره توبه، آيه 105.

5) براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به بحار الأنوار: 333/23 كه درباره عرضه اعمال بندگان بر آن بزرگواران است.

140 / 47 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق» از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت مى كند كه آن حضرت فرمود:

ليلة اُسري بي إلى السماء لم أجد باباً ولا حجاباً ولا شجرةً ولا ورقةً ولا ثمرة إلّا مكتوب عليها عليّ عليّ، وإنّ اسم عليّ مكتوب على كلّ شي‌ء.(1)

شبى كه مرا به آسمان‌ها بالا بردند، درى و پرده اى و درختى و برگى و ميوه اى را نديدم مگر اينكه بر روى آن نوشته شده بود: على على(2)، و همانا نام على بر هر چيزى نوشته شده است.

مؤلّف رحمه الله گويد: از اين روايت شريف استفاده مى شود كه بهشت مخصوص على عليه السلام و دوستان آن حضرت است همان طور كه در روايت ديگر فرموده اند:

إنّ عليّاً عليه السلام صاحب الجنّة والنار أي مالكهما وقاسمهما.

صاحب بهشت و دوزخ يعنى مالك آن دو و تقسيم كننده آن على عليه السلام است.(3)

از امر خدا و احمد نيك سرشت

بر سردر باغ خلد جبريل نوشت

بر خصم على ورود اكيداً ممنوع

چون جاى محبّ مرتضى است بهشت

و در كتاب «منتخب البصائر» از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى كند كه فرمود:

أنا صاحب الجنّة والنار أسكن أهل الجنّة الجنّة، وأهل النار النار ...

من اختياردار بهشت و دوزخم، اهل بهشت را در بهشت و اهل آتش را در آتش مسكن مى دهم....(4)

و روايت 39 شاهد اين مطلب است، اگر خواستيد به آن رجوع كنيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مشارق الأنوار: 149.

2) ممكن است علىِ دوّم صفت باشد يعنى على بلندمرتبه است.

3) مترجم گويد: مناسب ديدم دوبيتى زير را در اينجا ذكر كنم:

4) مختصر بصائر الدرجات: 34 سطر 2، بحار الأنوار: 47/53 ضمن ح 20، تفسير برهان: 1149/3 ح 9.

141 / 48 - سلمة بن قيس(1)از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده كه آن حضرت فرمود:

على عليه السلام در آسمان هفتم براى اهل آنجا مى درخشد همان طور كه خورشيد براى اهل زمين فروزندگى دارد، و در آسمان دنيا براى اهل زمين همانند ماه است‌در شب تاريك.

و فرمود: أعطى اللَّه عليّاً عليه السلام من الفضل جزءاً لو قسّم على أهل الأرض لوسعهم، وأعطاه من العلم جزءاً لو قسّم على أهل الأرض لوسعهم. إسمه مكتوب على كلّ حجاب في الجنّة، بشّرني به ربّي.

خداوند به حضرت على عليه السلام به اندازه اى فضيلت بخشيده است كه اگر بر اهل عالم تقسيم شود همه را كفايت مى كند، و به‌اندازه اى علم و دانش به او عطا كرده است كه اگر بر افراد روى زمين تقسيم شود همه را كفايت مى كند يعنى همگى عالِم مى شوند.

نام آن حضرت بر هر پرده اى در بهشت نوشته شده است، خداوند مرا به آن بشارت داده است.

على عليه السلام نزد حق تعالى پسنديده و نزد فرشتگان عظيم الشأن است، على عليه السلام از نزديكان و مقرّبان درگاه من و صميمى و وفادار نسبت به من است، او ظاهر وباطن من، پنهان و آشكار من، ملازم، رفيق، همدم و روح من است، از خدا خواسته ام كه او را پيش از من قبض روح نكند و شهيد از دنيا رود. و همانا من داخل بهشت شدم و در آنجا ديدم حوريّه هاى مخصوص او بيشتر از برگ درخت و قصرهاى مخصوص او به تعداد بشر است.

عليّ منّي وأنا من عليّ، من تولّى عليّاً فقد تولاّني، حبّه نعمة، واتّباعه فضيلة.

على عليه السلام از من است و من از على هستم، هر كس ولايت او را قبول كند ولايت مرا پذيرفته است، دوستى با او نعمت، و پيروى كردن از او فضيلت و برترى است.

بر روى زمين كسى راه نمى‌رود كه بعد از من گرامى تر از او باشد،


1) احتمال دارد كه تصحيف باشد و صحيح همان طور كه در مشارق وارد شده «سليم بن قيس» باشد.

خداوند حكمت را بر او نازل فرموده و لباس دانش و بزرگوارى را بر او پوشانده، و به سبب او محافل را زينت داده و اهل ايمان را گرامى داشته و لشكريان را نصرت و يارى بخشيده، و دين را عزيز گردانيد، و سرزمين‌ها را آباد نموده و به خوبان عزّت وآبرو بخشيده است.

مثله كمثل بيت اللَّه الحرام يزار ولايزور، ومثله كمثل القمر إذا طلع أضاءت الظلم، ومثل الشمس إذا طلعت‌أضاءت الحنادس.

او همانند كعبه است كه اطراف او بايد چرخيد و او را زيارت نمود و او كسى را زيارت نمي كند، و او مانند ماه درخشنده است كه وقتى طلوع كند به تاريكى ها نور مى بخشد، و همانند خورشيد است كه وقتى آشكار شود اثرى از تاريكى نمى ماند.

او را خداوند در كتاب خود توصيف كرده و در آيات آن مدح و ستايش نموده، او در دوران زندگى بخشنده و بزرگوار، و هنگام رفتن از دنيا شهيد است.

و خداوند در خطاب خود به حضرت موسى عليه السلام فرمود: اى پسر عمران ؛ من نماز را قبول نمى كنم مگر از كسى كه براى عظمت من فروتنى كند و در قلبش همواره خوف و محبّت من جاى داشته باشد، و روز را به ياد من به پايان رساند، و اوليائم را كه به خاطر آنها آسمان و زمين، و بهشت و دوزخ را آفريدم كه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و خاندان پاك او باشند بشناسد.

كسى كه آنها و حقّى كه دارند بشناسد هنگامى كه چيزى نمى داند او را آگاه كنم، و وقتى كه در ظلمت و تاريكى است برايش روشنائى ايجاد نمايم، و قبل از آنكه درخواست كند به او ببخشم، و پيش از آنكه بخواند او را جواب دهم.(1)

شيخ صدوق رحمه الله در كتاب امالى اين حديث را با اندكى بيشتر نقل كرده است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مشارق الأنوار: 149.

2) امالى صدوق: 57 ح 7 مجلس 2، بحار الأنوار: 37/39 ح 7، مدينة المعاجز: 352/2 ح 596، انوار النعمانيّة: 24/1، روضة الواعظين: 110.

142 / 49 - در همان كتاب از كتاب «تأويل الآيات» نقل كرده است كه ابن عبّاس از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه فرمود:

لايعذّب اللَّه هذا الخلق إلّا بذنوب العلماء الّذين يكتمون الحقّ من فضل عليّ عليه السلام وعترته.

خداوند اين مردم را عذاب نمى كند مگر بخاطر گناه دانشمندان ايشان، آنها كه حق را كتمان كردند و فضائل على عليه السلام و عترت طاهرين او را بيان نكردند.

ألا وإنّه لم يمش فوق الأرض بعد النبيّين والمرسلين أفضل من شيعة عليّ عليه السلام ومحبّيه الّذين يظهرون أمره، وينشرون فضله، اُولئك تغشاهم الرحمة، وتستغفر لهم الملائكة.

بدانيد راه نمى رود بر روى زمين بعد از پيغمبران و رسولان كسى كه مقامش برتر از شيعيان و دوستان على عليه السلام باشد، آنهائى كه امر ولايت آن حضرت را ظاهر مى كنند و فضائل او را منتشر مى كنند، رحمت الهى سر تا پاى وجود آنها را فرا مى گيرد وفرشتگان براى آنها استغفار مى كنند.

والويل كلّ الويل لمن يكتم فضائله، ويكتم أمره، فما أصبرهم على النار.

و بدبختى به تمام معنا نصيب كسانى مى‌شود كه فضائل او را كتمان مى كنند و امر او را پنهان مى دارند، چگونه مى خواهند درآتش پايدارى كنند.

اين حقّ است(1)زيرا كسى كه فضائل او را از روى جهل و نادانى پنهان كند دچار هلاكت و نابودى است، چون امام زمان خود را نشناخته است، و كسى كه از روى آگاهى به خاطر دشمنى پنهان كند منافق است، زيرا طينت وسرشت او ناپاك است، و با آن حضرت جز منافق گمراه دشمنى نمى كند.

ولايت آن حضرت بر طينت او عرضه شد و از پذيرش آن خوددارى كرد و لذا مسخ گرديد (يعنى تغيير ماهيّت وحقيقت داد) و در عالم مسوخات بر او ندا داده شده كه آنكه خبيث است به ديگر خبيثان ملحق


1) از اينجا ظاهراً كلام بُرسى رحمه الله است.

گردد، پس او دين ندارد و عبادت‌هاى او عبادت نيست، و مؤمنى كه ولايت و معرفت اميرالمؤمنين عليه السلام را دارد در حقيقت عابد است گرچه عبادت نكند، و محسن و نيكوكار است گرچه بدى كند، و نجات پيدا مى كند گرچه گنه‌كار باشد، و اين آيه شريفه به اين گروه اشاره دارد:

«ليُكَفِّر اللَّهُ عَنْهُم أسْوَأَ الّذي عَمِلُوا ويَجْزِيَهُم أجْرَهم بأحْسَن الّذي كانُوا يَعْمَلُون».(1)

خداوند (به فضل و كرم خود) كارهاى زشت آنها را بخشيده و بپوشاند، و اجر و پاداش آنها را به بهتر و نيكوتر از آنچه عمل‌كرده اند عطا كند.

و اين مخصوص شيعيان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

143 / 50 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق» از ابن عبّاس نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

يا عليّ، إنّ اللَّه يحبّك ويحبّ من يحبّك، وإنّ الملائكة تستغفر لك ولشيعتك ولمحبّي شيعتك.

اى على ؛ به راستى خداوند تو و دوستان تو را دوست دارد و همانا فرشتگان براى تو و شيعيان تو و دوستان شيعيانت استغفارمى كنند.

و هنگامى كه قيامت فرا رسد نداكننده اى فرياد برآورد: دوستان على عليه السلام كجا هستند ؟ گروهى از صالحين بپا خيزند، به آنها گفته شود: هر كه را مى خواهيد دستش را بگيريد و وارد بهشت كنيد، و همانا يكى از آنها هزار نفر را از آتش نجات دهد.

سپس آن نداكننده فرياد برآورد: بقيّه دوستان على عليه السلام كجا هستنند ؟ پس گروهى كه متوسّطند (حسنات و سيّئات آنها مساوى است) برخيزند، به آنها گفته شود: آنچه مى خواهيد از خدا خواهش كنيد، پس به هر كدام از آنها آنچه را كه درخواست كند عطا نمايد.


1) سوره زمر، آيه 35.

2) مشارق الأنوار: 151، الدمعة الساكبة: 56/2.

سپس آن نداكننده صدا مى زند: بقيّه دوستان على عليه السلام كجا هستند ؟ گروهى كه با ارتكاب معاصى و گناه به خود ظلم كرده اند برمى خيزند، سپس گفته مى شود: دشمنان على عليه السلام كجا هستند ؟ جمعيّت بسيارى برخيزند، ندا رسد هر هزار نفر از اينها را در مقابل يكى از دوستان على عليه السلام قرار دهيد و اعمال خوب آنها را به اعمال دوستان على عليه السلام اضافه كنيد(1)، و وقتى كه چنين كنند آنها از آتش نجات پيدا مى كنند.

(بعد فرمود:) وأنت الأجلّ الأكرم، وأنت العليّ العظيم، محبّك محبّ اللَّه ورسوله، ومبغضك مبغض اللَّه ورسوله.

تو برتر و والاترى، و تو بلندمرتبه و عظيم الشأن هستى، آنكه تو را دوست دارد، خدا و رسولش را دوست داشته و آنكه با تو دشمنى كند با خدا و رسول او دشمنى نموده است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

144 / 51 - در همان كتاب از ابن عبّاس نقل مى كند: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم پنج مرتبه سجده كرد بدون آنكه‌ركوع كند. عرض كردم: اين چه عملى بود كه انجام داديد ؟ فرمود:

جبرئيل نزد من آمد و عرض كرد:

يا محمّد ؛ إنّ اللَّه يحبّ عليّاً، اى محمّد ؛ خدا على را دوست دارد.

و من با شنيدن آن سجده كردم، سپس سر از سجده برداشتم، او گفت: خداوند فاطمه عليها السلام را كه پارسا و پاك است دوست دارد، و من سجده كردم و سپس سر از سجده برداشتم، بار ديگر گفت: خداوند حسن را دوست دارد، و مرتبه ديگر گفت: خداوند حسين را دوست دارد، و من براى هر كدام سجده كردم و براى آخرين مرتبه گفت: خدا كسانى كه ايشان را دوست داشته باشند دوست دارد، و من سجده پنجم را بجا آوردم.(3)


1) به خاطر اينكه هر چيزى به اصل خود رجوع و بازگشت مى‌كند، و كارهاى خوبى كه دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام انجام داده اند به خاطر آن طينت مؤمنان است كه با طينت آنها مخلوط شده است، همان طور كه در بعضى از اخبار اين مطلب وارد شده است. به «بحار الأنوار: 225/5 باب طينت و ميثاق» مراجعه كنيد.

2) مشارق الأنوار: 155، و در بحار الأنوار: 210/7 ح 104 (با كمى اختلاف) ذكر شده است.

3) مشارق الأنوار: 155، و بحار الأنوار: 59/37 ح 28 به نقل از كتاب مناقب: 326/3 سطر 6 (با كمى اختلاف).

شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «امالى» اين روايت را چنين نقل كرده است:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

جبرئيل به من خبر داد: جايگاه على عليه السلام در بهشت است، و من خدا را به بخاطر شگرگزارى سجده كردم، وقتى سر از سجده برداشتم گفت: فاطمه عليها السلام نيز دربهشت است، خدا را به همان گونه سجده كردم، بار ديگر گفت: حسن و حسين عليهما السلام دو سرور جوانان بهشت هستند، و من سجده شكر بجا آوردم، چون سر ازسجده برداشتم گفت:

ومن يحبّهم في الجنّة، هر كس ايشان را دوست داشته باشد جاى او در بهشت است، و من سجده ديگرى به عنوان شكر الهى بجا آوردم، و وقتى سر از سجده برداشتم براى آخرين مرتبه گفت: ومن يحبّ مَن يحبّهم في الجنّة، هر كس دوستان آنها را دوست داشته باشد جاى او در بهشت خواهد بود، و من براى پنجمين بار سجده كردم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

145 / 52 - سيّد هاشم بحرانى رحمه الله در كتاب «مدينة المعاجز» مى گويد: در كتب شيعه از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده است كه روزى ابليس بر آن حضرت گذشت، اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود:

اى ابو حارث ؛ براى معاد خود چه چيزى ذخيره كرده اى ؟

عرض كرد: دوستى تو را ذخيره كرده ام، و هنگامى كه قيامت فرا رسد آنچه از اسامى تو اندوخته ام و از وصف آن هر توصيف كننده اى عاجز است خارج كنم، وبراى تو اسمى است كه از مردم پنهان است و نزد من ظاهر است، آن را خداوند رمزى و اشاره اى در كتاب خود قرار داده و جز خدا و آنها كه علم و دانش در دل‌هاى ايشان رسوخ كرده و ريشه دارد نمى دانند، و وقتى خدا بنده اى را دوست بدارد پرده را از چشمان او كنار مى زند و آن اسم را به او مى آموزد و اين بنده با دانستن آن سرّ الهى در حقيقت چشم امّت مى شود.

وذلك الإسم هو الّذي قامت به السماوات والأرض، المتصرّف في


1) امالى مفيد: 21 ح 2 مجلس 3، بحار الأنوار: 111/68 ح 24.

الأشياء كيف يشاء. و آن اسم همان است كه به سبب او آسمان‌ها و زمين را برپا داشته است و با آن مى تواند در اشياء هر گونه بخواهد تصرّف كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

146 / 53 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار» نقل مى كند كه صاحب كتاب «عيون الأخبار» روايت كرده است:

روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در راهى مى گذشت، يك نفر يهودى كه از يهوديان خيبر بود با آن حضرت همراه شد، در بين راه به درّه اى كه بر اثر سيل آب زياد در آن جمع شده بود رسيدند، يهودى فوراً پارچه اى را كه نخى ياپشمى بود به خود پيچيده و روى آب به راه افتاد، مقدارى كه رفت على عليه السلام را صدا زد و گفت: اگر آنچه را من مى دانم تو مى دانستى از آب عبور مى كردى همان طور كه من عبور كردم.

اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمودند: قدرى توقّف كن، سپس اشاره اى فرمود، فوراً آب منجمد گرديد و سفت شد و به روى آن به راه افتاد.

يهودى كه چنين ديد خود را بر قدم‌هاى على عليه السلام انداخت و عرض كرد: اى جوانمرد ؛ چه چيزى گفتى كه آب را به سنگ تبديل كردى ؟

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

تو چه چيزى گفتى كه بر روى آب عبور كردى ؟ عرض كرد:

أنا دعوت اللَّه بإسمه الأعظم.

من خدا را به اسم اعظم او خواندم.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اسم اعظم خدا چيست ؟

عرض كرد: اسم جانشين حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: من جانشين حضرت محمّدم.

يهودى به حقّانيّت آن حضرت اعتراف كرد و اسلام آورد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

147 / 54 - در همان كتاب از عمّار بن ياسر نقل مى كند كه گفت:


1) مشارق الأنوار: 157، مدينة المعاجز: 127/1 ح 73.

2) مشارق الأنوار: 172، مدينة المعاجز: 430/1 ح 290.

روزى خدمت مولايم اميرالمؤمنين عليه السلام شرفياب شدم، آن حضرت در چهره من افسردگى و دلتنگى مشاهده كرد از علّت آن سئوال فرمود. عرض كردم: بدهى دارم و طلبكار آن را مطالبه مى كند.

على عليه السلام به سنگى كه افتاده بود اشاره نمود و فرمود:

آن را بردار و بدهى خود را بپرداز.

عمّار عرض كرد: اين سنگ كه ارزشى ندارد.

اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود: اُدع اللَّه بي يحوّله لك ذهباً.

خدا را به واسطه من بخوان تا او را برايت به طلا تبديل كند.

عمّار گويد: خدا را به اسم آن حضرت خواندم و سنگ برايم طلا گرديد، آنگاه به من فرمود: به مقدارى كه احتياج دارى از آن بگير. عرض كردم: اينكه انعطاف پذير و نرم نيست چگونه نرم مى شود ؟

فرمود: يا ضعيف اليقين، اُدع اللَّه بي حتّى يلين فانّ باسمي ألان اللَّه الحديد لداود عليه السلام. اى كم باور ؛ خدا را دوباره به واسطه من بخوان تا نرم گردد، همانا به بركت نام من آهن براى داود نرم گرديد.

عمّار گويد: خدا را به اسم آن حضرت خواندم و آن نرم شد و به مقدار نياز از آن برداشتم.

سپس فرمود: خدا را به اسم من بخوان تا باقي‌مانده طلا به شكل اوّل خود يعنى سنگ درآيد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

148 / 55 - در همان كتاب از زاذان خدمتگزار سلمان فارسى رضى الله عنه نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام براى غسل دادن سلمان تشريف آورد، سلمان را ديد كه از دنيا رفته است، پارچه را از صورت او كنار زد، سلمان تبسّمى كرد و خواست بنشيند، حضرت به او فرمود:

به همان حالت مرگ برگرد و او برگشت.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مشارق الأنوار: 173، مدينة المعاجز: 431/1 ح 291.

2) بحار الأنوار: 384/22 ح 21 به نقل از مشارق الأنوار، مدينة المعاجز: 257/1 ح 163 و 418/2 ح 647، به نقل از مناقب: 301/2، المعالم الزلفى: 105.

149 / 56 - ابن عبّاس از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است:

آن حضرت روزى آب خواستند و نزد آن حضرت اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام حضور داشتند، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آب آشاميد سپس ظرف آب را به امام حسن عليه السلام مرحمت فرمود، و چون از آن آب آشاميد حضرت به او فرمود:

گوارا باد اى ابو محمّد، بعد از آن ظرف آب را به امام حسين عليه السلام دادند و او آشاميد، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به او نيز فرمود: گوارا باد اى ابا عبداللَّه.

آنگاه ظرف آب را به حضرت زهرا عليها السلام دادند و پس از آنكه آشاميد به او فرمود: گوارايت باد اى مادر نيكوكاران پاك سرشت.

سپس نوبت به على عليه السلام رسيد و وقتى آن حضرت آب آشاميد پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم سجده كرد، چون سر از سجده برداشت بعضى از همسران آن حضرت درباره آن توضيح خواست و از چگونگى قضيّه سئوال كرد. رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود:

هنگامى كه من از اين آب آشاميدم جبرئيل و فرشتگان به من گفتند: گوارايت باد اى رسول خدا ؛ و بعد از آشاميدن حسن، حسين و فاطمه عليهم السلام نيز چنين گفتند و من هم همان طور كه جبرئيل و فرشتگان گفتند به آنها گفتم، و وقتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام آشاميد خداى تبارك و تعالى به او فرمود:

هنيئاً مريئاً يا وليّي و حجّتي على خلقي.

گوارايت باد اى ولىّ من و اى حجّت من بر مخلوقاتم،

و من خدا را به خاطر نعمتى كه به على عليه السلام در ميان اهل بيت من عنايت كرده و لطفى كه به او دارد سجده شكر نمودم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

150 / 57 - در كتاب «امالى» از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود:


1) مشارق الأنوار: 174، بحار الأنوار: 57/76 ح 1.

هنگامى كه قيامت برپا شود تو را بر مركبى از نور وارد آن صحنه مى كنند در حالى كه بر سرت تاجى از نور است و آن چهار پايه دارد، بر هر پايه اى در سه سطراين جملات نوشته شده است:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ وليّ اللَّه».

خدائى جز خداوند يكتا نيست، محمّد فرستاده خداست، على ولىّ خداست.

سپس تخت كرامت برايت قرار مى دهند و كليدهاى بهشت و دوزخ را نزد تو آورند، سپس آنچه را خداوند از ابتداى آفرينش تا انتهاى آن آفريده است در يك سرزمينى در حضور تو جمع كند و آنگاه تو به شيعيانت فرمان دهى كه به بهشت روند و دشمنانت را به دوزخ رهسپار مى كنى، و تو تقسيم كننده بهشت و دوزخ هستى، و در آن روز امين خداوندى، و امين كسى است كه حكومت مى كند و هر گونه بخواهد در امور تصرّف مى نمايد.

و در روايت ديگر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:

يا عليّ، إذا كان يوم القيامة جي‌ء بك على نجيب من نور وعلى رأسك تاج يكاد نوره يخطف الأبصار، فيقال لك: أدخل من أحبّك الجنّة ومن أبغضك النار.

اى على ؛ وقتى قيامت فرا رسد تو را بر شترى از نور وارد كنند در حالى كه بر سرت تاجى است كه چشم‌ها را خيره مى كند ونزديك است كه روشنائى را از چشم‌ها ببرد، در اين هنگام دستورى صادر شود كه دوستانت را به بهشت و دشمنانت را به دوزخ وارد كن.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

151 / 58 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق» مى گويد: در حكايت سلمان رضى الله عنه روايت شده است: وقتى كه شير بر او حمله كرد گفت: «يا فارس الحجاز أدركني» «اى اسب سوار حجاز مرا درياب»، ناگهان اسب سوارى ظاهر


1) مشارق الأنوار: 181.

گرديد او راخلاص كرد و به آن شير دستور داد از الآن مركب او باش.

و سلمان بر او هيزم بار مى كرد و به خاطر اطاعت كردن از فرمان على عليه السلام باركشى مى كرد و آنها را از صحرا تا دروازه شهر مى آورد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

152 / 59 - در همان كتاب مقداد بن اسود نقل مى كند:

مولايم اميرالمؤمنين عليه السلام به من فرمود: شمشير مرا بياور، آن را خدمتش حاضر كردم، بر زانوى خود نهاد، سپس ديدم به آسمان بالا رفت تا از ديدگان من پنهان گرديد و نزديك ظهر دوباره برگشت در حالي كه از شمشيرش خون مى چكيد.

عرض كردم: اى مولاى من ؛ كجا تشريف برديد ؟ فرمود:

در عالم بالا بين عدّه اى خصومت و درگيرى بود، بالا رفتم و آنجا را از اختلاف پاك كردم.

عرض كردم: اى مولاى من ؛ امور عالم بالا هم به شما واگذار شده است ؟ فرمود:

أنا حجّة اللَّه على خلقه من أهل سماواته وأرضه، وما في السماء ملك يخطو قدماً عن قدم إلّا بإذني، وفيّ‌يرتاب المبطلون.

من حجّت خدا بر تمام خلق از اهل آسمانها و زمين هستم، و در آسمان فرشته اى قدم از قدم بر نمى دارد مگر به اجازه من، ودرباره من اهل باطل به شك و ترديد افتادند.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: اگر گفته شود: چگونه ممكن است در عالم بالا خصومت و دشمنى باشد ؟ در قرآن فرموده است: «ما كانَ لي مِنْ عِلْم بِالْمَلأ الأعْلى إذْ يَخْتَصِمُون»(3)«مرا به اهل عالم بالا كه خصومتى داشته باشند علمى نيست».


1) مشارق الأنوار: 216، مدينة المعاجز: 11/2 ح 355.

2) مشارق الأنوار: 218، و در ذيل حديث، شرح و توضيحى براى آن ذكر شده است به آنجا مراجعه كنيد.

3) سوره ص، آيه 69.

در جواب مى گوئيم: آيا قصّه هاروت و ماروت(1)و فطرس(2)را نمى دانى.

و مگر نمى دانى كه طايفه اى از جنّ هستند كه پرواز مى كنند و جايگاه آنها در هوا است، پس ممكن است بين گروهى از آنها خصومت و دشمنى بوده، ولىّ خدا و امين پروردگار به طرف آنها بالا رفته و نزاع را برطرف كرده است.

و نيز به كسى كه اين قضيّه را انكار كند گفته مى شود: آيا ادريس و عيسى به آسمان بالا نرفته اند ؟ آيا دريا براى حضرت موسى شكافته نشد ؟ آيا سليمان بر هوا و خضر بر روى آب راه نمى رفتند ؟ آيا تمام موجودات فرمانبردار ولىّ حق تعالى نيستند ؟ آيا قصّه آصف را نشنيده اى ؟ و آيا با دانستن يك حرف از هفتاد و دو حرف آن كار عجيب را نكرد، تمام آن هفتاد و دو حرف نزد اميرالمؤمنين عليه السلام است.

قرآن درباره آصف فرموده است: «قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكتاب»(3)«كسى كه علمى از كتاب نزد او بود گفت».

و درباره اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است: «وَمَنْ عِنْدَه عِلْمُ الكتاب»(4)«كسى كه علم كتاب نزد او است»، بلكه اوكتاب است و كتاب او است، به خاطر اينكه او بزرگ‌ترين كلمه الهى است، و اين آيه شريفه به آن اشاره


1) هاروت و ماروت ؛ دو فرشته اى بودند كه در زمان سليمان عليه السلام بر او نازل شدند و قرآن در سوره بقره آيه 102 به آن اشاره مى‌كند.

2) فطرس ؛ همان فرشته اى است كه بر اثر نافرمانى در جزيره اى با بال و پر شكسته شده افتاد و تا هنگام ولادت امام حسين عليه السلام در آنجا بود، و وقتى جبرئيل را به همراه جمعى فرشته مشاهده كرد كه به زمين فرود آمده اند و فهميد براى تهنيت گوئى خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب مى شوند خود را با آنها به محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسانيد و خدا او را به بركت امام حسين عليه السلام مورد رحمت و آمرزش خود قرار داد و دوباره به مقام اوّل خود برگشت.

3) سوره نمل، آيه 40.

4) سوره رعد ، آيه 43.

فرموده است: «لَقَدْ رَأى مِنْ آيات رَبِّه الكُبْرى»(1)، و اين از باب تبعيض نيست كه او بعضى از آيات را ديد بلكه اين كلام مقلوب و جابجا است و معنايش «لقد رأى الكبرى من آيات ربّه» است يعنى بزرگ‌ترين آيه و نشانه پروردگار راديد. و خود آن حضرت فرموده است:

أنا مكلّم موسى من الشجرة، أنا ذلك النور.

من آن كسى هستم كه با موسى از ميان درخت صحبت كرد، من آن روشنائى هستم كه موسى در آنجا ديد.

و فرموده است:

ليس للَّه آية أكبر منّي، ولا نبأ أعظم منّي.

خدا را آيتى و نشانه اى بزرگ‌تر از من، و خبرى عظيم‌تر از من نيست.

و روايت ابن عبّاس اين حديث شريف را تأييد مى كند، او نقل مى كند:

در شب معراج وقتى جبرئيل براق را نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آورد و گفت: خداوند تعالى فرموده است: اين براق راسوار شوى، آن حضرت از او سئوال فرمود كه اين چه موجودى است ؟

عرض كرد: جنبنده اى است كه آن را خداوند براى تو آفريده و آن را در بهشت عدن هزار سال نگهداشته است.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از سرعت سير او سئوال فرمود. عرض كرد: اگر بخواهى آسمانها و زمين‌هاى هفتگانه را با اوسير كنى مى‌توانى مسافت هفتاد هزار سال راه را هزار مرتبه در كمتر از چشم بهم زدن طى كنى.

و هنگامى كه جنبنده اى كه مركب پيامبر است چنين قدرتى دارد كسى كه به سبب او و به خاطر او هر جنبنده اى آفريده شده قدرتش چگونه خواهد بود ؟ (2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) سوره نجم، آيه 18.

2) مشارق الأنوار: 218.

153 / 60 - در كتاب «مشارق» روايت شده است:

على عليه السلام به حصار و قلعه اى گذشت كه آن را با زنجير محكم كرده بودند، شمشير و سپر خود را خواست، سپر را زير قدمهايش انداخت و شمشيرش را حمايل كرد سپس به هوا بالا رفت و بر ديوارى فرود آمد و ضربه اى به زنجيرها وارد كرد و همه را بريد، تمام پايه ها فرو ريخت و در باز شد، و اين بالا رفتن او مثل بالا رفتن و پائين آمدن فرشتگان است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

154 / 61 - در همان كتاب از صاحب «المقامات» روايت كرده است كه ابن عبّاس نقل مى كند:

على عليه السلام را در كوچه هاى مدينه ديدم به راهى مى رفت كه گذرگاهى نداشت، نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمدم و او را باخبر كردم، فرمود:

إنّ عليّاً علم الهدى والهدى طريقه.

على راهنماى هدايت است و راه او راه هدايت است.

سه روز از اين جريان گذشت، روز چهارم به ما دستور داد كه به دنبال او و به جستجوى او رويم.

ابن عبّاس گويد: به دروازه اى كه او را در آنجا ديده بودم رفتم از دور سفيدى زره او را كه در تابش خورشيد برق مى زد ديدم، نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمدم و او را از قدوم آن حضرت باخبر كردم.

هنگامى كه على عليه السلام به ديدار پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم آمد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاست و او را در برگرفت و معانقه كرد، زره اورا با دست خود باز كرد و بدن او را با دقّت نگاه مى كرد.

عمر گفت: اى رسول خدا ؛ گويا خيال كرده ايد كه على عليه السلام در جنگ بوده است ؟


1) مشارق الأنوار: 218، مدينة المعاجز: 11/2 ح 356، مناقب ابن شهراشوب: 299/2.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

اى پسر خطّاب ؛ به خدا قسم على عليه السلام بر چهل هزار فرشته حكومت داده شد، چهل هزار عفريت را كشت و چهل قبيله از پريان به دست او اسلام آوردند.

وأنّ الشجاعة عشرة أجزاء، تسعة منها في عليّ عليه السلام وواحدة في سائر الناس، والفضل والشرف عشرة أجزاء تسعة منها في عليّ عليه السلام وواحدة في سائر الناس.

و همانا شجاعت ده جزء است ؛ نه جزء آن در وجود مقدّس على عليه السلام قرار داده شده و يك جزء بين سائر مردم تقسيم گرديده است، و فضيلت و شرافت نيز ده جزء است، نه جزء آن در ذات پاك على عليه السلام نهفته گرديده و يك جزء آن بين سائر مردم تقسيم شده است.

و براستى على عليه السلام نسبت به من مثل ذراع(1)نسبت به دست است و او همانند دكمه از جامه من است، و دست من است كه با آن به خواسته هايم مى رسم، وشمشير من است كه دشمنان را با او نابود مى كنم.

وإنّ المحبّ له مؤمن، والمخالف له كافر، والمقتفي لأثره لاحق.

كسى كه او را دوست داشته باشد مؤمن است و كسى كه با او مخالفت كند كافر است، و كسى كه از او پيروى كند به گروه رستگاران ملحق مى شود.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

155 / 62 - در كتاب «فضايل الشيعة» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود:

شيعتك مصابيح الدجى.(3)

شيعيان تو همانند چراغى در تاريكى ها هستند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

156 / 63 - برسى رحمه الله از ابن عبّاس نقل مى كند كه: عدّه اى از اهل كوفه از بزرگان شيعه از اميرالمؤمنين عليه السلام درخواست كردند كه از عجائب اسرار الهى به آنها نشان دهد، فرمود:


1) از مرفق تا سر انگشتان را ذراع گويند.

2) مشارق الأنوار: 220، مدينة المعاجز: 446/2 ح 672.

3) بحار الأنوار: 48/68 سطر 5.

شما تحمّل ديدن يكى از آن‌ها را نداريد و كافر مى شويد.

گفتند: ما شكّى نداريم كه تو صاحب اسرار هستى، آنگاه از ميان آنها هفتاد نفر را انتخاب كرد و آنها را به پشت كوفه بيرون برد، سپس دو ركعت نماز خواند و كلماتى را گفت، بعد فرمود: نگاه كنيد.

وقتى نگاه كردند ديدند درختها و ميوه ها است و به طور خيلى واضح و روشن بهشت را مشاهده كردند.

از ميان آنها كسي كه بهترين گفتار را داشت گفت: اين سحرى است آشكار و جز دو نفر بقيّه آنها كافر گشتند. آن حضرت به يكى از آن دو نفر فرمود:

آنچه همراهانت گفتند شنيدى ؟

وما هو واللَّه بسحر، ما أنا بساحر ولكنّه علم اللَّه ورسوله فإذا رددتم عليّ فقد رددتم على رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم.

بخدا قسم اين سحر نبود و من ساحر نيستم ؛ بلكه اين از علم خدا و رسول سرچشمه گرفته است، اينها وقتى مرا و گفتارم را رد كردند در حقيقت رسول خدا را رد كرده اند.

سپس به مسجد برگشت تا براى آنها استغفار كند، وقتى دست به دعا برداشت همه ريگ‌هاى مسجد درّ و ياقوت گرديد، يكى از آن دو نفر هم كافر گشت و برگشت، و فقط يك نفر از آنها ثابت ماند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

157 / 64 - در كتاب «قوّة القلوب» از على عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

لو شئت لأوقرت سبعين بعيراً في تفسير فاتحة الكتاب.(2)

برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار: 79 و 220» از ابن عبّاس نقل كرده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام شبى از ابتداى تاريكى شب تا روشن شدن صبح برايم‌حرف باء از كلمه «بسم اللَّه» را تفسير فرمود، و به حرف «س» نرسيد. سپس فرمود: اگر بخواهم چهل شتر در شرح «بسم اللَّه» بار مى كنم.

اگر بخواهم هفتاد شتر در تفسير سوره حمد بار مى كنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مشارق الأنوار: 82، بحار الأنوار: 259/41 ح 20، مدينة المعاجز: 47/2 ح 394 و ج: 508/1 ح 328 به نقل از خرائج: 862/2 ح 79 (به طور مفصّل)،مختصر البصائر: 118.

2) مناقب ابن شهراشوب: 43/2.

158 / 65 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از آن حضرت، از پدرانش عليهم السلام نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود:

من أحبّك كان مع النبيّين في درجتهم يوم القيامة، ومن مات وهو يبغضك فلا يبالي مات يهوديّاً أو نصرانيّاً.(1)

كسى كه تو را دوست داشته باشد در قيامت با پيامبران و در درجه آنها است، و آن كس كه بميرد و با تو دشمن باشد مهمّ نيست يهودى بميرد يا نصرانى.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

159 / 66 - شيخ طوسى قدس سره در كتاب «امالى» از ابن عبّاس نقل مى كند: از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه فرمود:

أعطاني اللَّه خمساً وأعطى عليّاً خمساً، أعطاني جوامع الكلام وأعطى عليّاً جوامع العلم، وجعلني نبيّاً وجعله وصيّاً، وأعطاني الكوثر وأعطاه السلسبيل وأعطاني الوحي وأعطاه الألهام، وأسرى بي وفتح له أبواب السماء والحجب حتّى نظر إليّ ونظرت إليه.

خداوند به من پنج چيز و به على عليه السلام نيز پنج چيز عطا كرد ؛ به من «جوامع العلم» يعنى قرآن را عطا كرد و به على مجموعه علم را عنايت فرمود، مرا پيغمبر و على را وصىّ من قرار داد،(2)به من كوثر و به على سلسبيل - نام نهرى است در بهشت - عنايت كرد، به من وحى و به او الهام بخشيد، مرا در آسمانها سير داد و درهاى آسمان را به روى او گشود و پرده ها را برايش كنار زد، بطورى كه من به او نگاه مى كردم و او به من نگاه مى كرد.

ابن عبّاس گويد: سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم گريه كرد، عرض كردم: پدر و مادرم فداى شما چرا گريه مى كنيد؟ فرمود:

اى ابن عبّاس ؛ ابتداى گفتار پروردگارم اين بود كه فرمود: اى محمّد ؛ به پائين نگاه كن، نگاه كردم ديدم پرده ها كنار زده شده و درهاى آسمان


1) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 220، بحار الأنوار: 79/27 ح 16.

2) وصىّ كسى است كه براى حفظ و تصرّف اموال و ساير امور كسى پس از مرگ او معيّن مى‌گردد.

گشوده گشته و على عليه السلام را ديدم سر خود را بلند كرده است، او با من صحبت كرد و من با او به كلمات پروردگارم گفتگو كردم.

خداوند تبارك و تعالى فرمود: اى محمّد ؛ من على را وزير و ياور و وصىّ و جانشين بعد از تو قرار دادم، به او خبر بده، كلامت را مى شنود، من به او خبر دادم در حاليكه در پيشگاه پروردگارم بودم و او قبول كرد و گفت: اطاعت مى كنم.

خداوند فرشتگان را دستور داد تا به او سلام كنند و آنها انجام دادند، و على عليه السلام آنها را پاسخ گفت، و فرشتگان را ديدم يكديگر را بشارت مي دادند، و به فرشته اى از فرشتگان آسمان عبور نكردم مگر اينكه به من تهنيت و تبريك مى‌گفت وهمگى گفتند:

يا محمّد ؛ والّذي بعثك بالحقّ نبيّاً لقد دخل السرور على جميع الملائكة باستخلاف اللَّه تعالى لك ابن عمّك.

اى محمّد ؛ قسم به آن كسى كه تو را به حقّ پيغمبرى داد از اينكه خداوند على عليه السلام را به جانشينى تو برگزيد خوشحالى و سرورفراوانى همه فرشتگان را فرا گرفت.

حاملين عرش الهى را ديدم كه سرها را پائين انداخته اند و به زمين نگاه مى‌كنند، به جبرئيل گفتم: اينها چه مى‌كنند؟

عرض كرد: اى محمّد ؛ فرشته اى از فرشتگان باقى نماند مگر اينكه نگاه بشارت آميزى به چهره على عليه السلام نمود جز اينها كه عرش پروردگار را به دوش دارند، اكنون اجازه گرفته اند تا آنها هم به چهره اميرالمؤمنين عليه السلام نگاه كنند.

بعد فرمود: هنگامى كه از آسمان فرود آمدم خواستم خبرهاى بالا را به على عليه السلام گزارش دهم ديدم او برايم وقايع را نقل مى كند دانستم كه قدمى برنداشته ام جز اينكه براى على عليه السلام هم مكشوف گشته و آن را نگريسته است.

ابن عبّاس مى گويد: عرض كردم اى رسول خدا ؛ به من سفارشى بفرمائيد؟ فرمود:

عليك بحبّ عليّ بن أبي‌طالب.

تو را به دوستى على عليه السلام سفارش مى كنم.

دوباره عرض كردم: اى رسول خدا ؛ مرا سفارشى بفرما. فرمود:

عليك بمودّة عليّ بن أبي طالب عليه السلام. والّذي بعثنى بالحقّ نبيّاً لايقبل اللَّه من عبد حسنة حتّى يسأله عن حبّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام وهو أعلم، فإن جاء بولايته قبل عمله على ما كان فيه، وإن لم يأت بولايته لم يسأله عن شي‌ء وأمر به إلى النار.

تو را توصيه مى كنم كه نسبت به على عليه السلام اظهار محبّت كنى. بحقّ آن كسى كه مرا به رسالت برگزيد خداوند هيچ كار خوبى رااز كسى نمى پذيرد تا از دوستى على بن ابى طالب عليه السلام از او سئوال كند - در حاليكه خودش داناتر است - اگر ولايت على عليه السلام رابه همراه داشته باشد اعمالش را با همه نقائص آن قبول مى كند، ولى اگر از ولايت آن حضرت بى بهره باشد او را به طرف آتش روانه مى كند بدون اينكه از كارهايش پرسش كند (1). (2)

اين حديث را ابن شاذان‌رحمه الله در كتاب فضائل: 168، طبرى رحمه الله در بشارة المصطفى: 41، اربلى رحمه الله در كشف الغمّة: 308/1، صدوق رحمه الله در خصال: 293/1 ح57، شيخ حسن بن سليمان رحمه الله در المحتضر: 108 و ديلمى رحمه الله در ارشاد القلوب: 78/2 سطر 1 نقل كرده اند.

مؤلّف رحمه الله گويد: و شاعر چه نيكو سروده است:

قد حوته أرض وأرض تخلّت

منه حتّى مشى بها وطواها

هو في الشرق ما هو في الغرب

وفي الأرض مثل ما في سماها

زمينى او را دربرگرفته و زمينى از او خالى است، تا اينكه بر آن راه رود و آن را بپيمايد.

او در مشرق باشد همانند آن است كه در مغرب باشد، و در روى زمين مثل آن است كه در آسمان باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

160 / 67 - ابن شهراشوب رحمه الله از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى كند كه فرمود:


1) براى اين حديث تتمّه و دنباله اى است كه مؤلّف رحمه الله آن را ذكر نكرده است.

2) امالى طوسى: 104 ح 15 مجلس چهارم، بحار الأنوار: 317/16 ح 7 و 157/38 ح 133.

أنا الوسيلة.

من وسيله هستم.

و همچنين شيخ صدوق رحمه الله از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه فرمود:

إذا سألتم اللَّه لي فاسألوه الوسيلة.

وقتى از خداوند چيزى براى من مى خواهيد وسيله را درخواست كنيد.

و وقتى از معناى وسيله از آن حضرت سئوال كردند، فرمود:

وسيله درجه من در بهشت است و آن هزار مرتبه دارد، بين هر مرتبه تا مرتبه ديگر مسافتى است به اندازه اى كه يك اسب تندرو در طول يكماه با دويدن طى كند، و هر مرتبه اى به نوعى جواهرآلات مزيّن است.

آن را فرداى قيامت كه مى آورند و در كنار درجه پيامبران ديگر نصب مى كنند همانند ماه نسبت به ستارگان مى درخشد، هر پيغمبرى و صديقى و شهيدى در آن روز مى‌گويد، خوشا بحال كسى كه اين درجه او است.

ناگهان ندائى از ناحيه پروردگار بلند شود كه تمام پيامبران و همه مردمان بشنوند، و آواز دهد كه اين درجه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است، پس من وارد شوم در حاليكه جامه اى از نور پوشيده و تاج پادشاهى و كرامت بر سر نهاده ام، و على بن ابى طالب عليه السلام پيشاپيش من است در حاليكه پرچم من كه لواء حمد است در دست او است و بر آن نوشته شده است:

لا إله إلّا اللَّه المفلحون هم الفائزون باللَّه.

معبودى جز خداوند يكتا نيست، اهل سعادت و رستگارى كسانى هستند كه خدا آنها را پيروز گرداند.

وقتى ما از كنار پيامبران عبور كنيم، مى گويند: اينها دو فرشته بزرگوار و مقرّبند كه آنها را نديده ايم و نمى شناسيم، و وقتى‌به فرشتگان عبور كنيم مى گويند اينها دو پيامبر مرسل‌اند، تا اينكه به آن درجه كه جايگاه من است بالا روم، و على عليه السلام يكمرتبه پائين‌تر از من قرار بگيرد، هر پيغمبر و صديق و شهيدى در آن هنگام گويد: خوشا بحال اين دو بنده، چقدر

نزد خداوند گرامى هستند.

پس ندائى كه تمام پيامبران و صدّيقين و شهداء و مؤمنين آن را بشنوند بلند شود كه: هذا حبيبي محمّد صلى الله عليه وآله وسلم وهذاوليّي عليّ عليه السلام طوبى لمن أحبّه، وويل لمن أبغضه وكذب عليه.

يكى از اين دو حبيب من محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و ديگرى ولىّ من على عليه السلام است، خوشا بحال كسى كه او را دوست دارد، و بدا بحال آن‌كس كه با او دشمنى كند و او را تكذيب نمايد.

سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اى على، همه آنهائى كه تو را دوست داشته اند با شنيدن اين صدا آرامش مى يابند، صورت‌هاى آنها سفيد و دل‌هايشان خشنود مى گردد، و تمام كسانى كه با تو دشمنى كرده اند يا با تو جنگ كرده اند و ياحقّى از حقوق تو را انكار كرده اند با شنيدن اين صدا چهره هاى آنها سياه و قدمهايشان به لرزه درمى آيد.

در همين هنگام دو فرشته به طرف من مى آيند كه يكى خزانه‌دار بهشت به نام رضوان و ديگرى خزانه دار دوزخ به نام مالك است، وقتى نزديك مى شوند ابتدا رضوان جلو مى آيد و سلام مى كند، من بعد از پاسخ گفتن به سلام او مى گويم: تو كيستى؟ چقدر خوش‌بو و نيكو چهره اى؟ مى گويد: من «رضوان» خزانه دار بهشت هستم و اينها كليدهاى بهشت است كه خداوند براى شما فرستاده است از من بگيريد.

در جواب او مى گويم: آنها را از طرف پروردگارم قبول كردم و او را بر اين برترى كه به من بخشيده سپاسگزارم، و آنها را به على عليه السلام تحويل دهم.

سپس «رضوان» برمى گردد و مالك جلو مى آيد و بر من سلام مى كند، من بعد از پاسخ او مى‌گويم: اى فرشته چقدر زشت منظرى و چقدر ديدن تو ناخوش‌آيند است، مى گويد: من «مالك» خزانه دار دوزخ هستم و اينها كليدهاى جهنّم است، خداوند نزد شما فرستاده است آنها را از من بگيريد.

در جواب او مى گويم: آنها را از جانب پروردگارم پذيرفتم و او را بر اين فضيلتى كه به من بخشيده سپاس گويم، و آنها را به على عليه السلام تحويل مى دهم، و مالك برمى گردد.

سپس على عليه السلام كه كليدهاى بهشت و جهنّم را در اختيار دارد به راه

مى افتد تا بر قسمت نهائى جهنّم مى ايستد در حالى كه آتش آن زبانه مى كشد و مى خروشد و حرارتش شديد است و زمام آن را على عليه السلام به دست گرفته است، جهنّم آن حضرت را مخاطب ساخته مى گويد:

اى على ؛ از كنار من عبور كن، براستى نور تو شعله هاى مرا به خاموشى كشيده است.

اميرالمؤمنين عليه السلام به او مى فرمايد: آرام بگير اى جهنّم، اين را كه دشمن من است بگير، و اين ديگرى را كه از دوستان من‌است رها كن، در آن روز فرمانبردارى جهنّم از فرمان على عليه السلام به مراتب شديدتر از اطاعت يك غلام نسبت به صاحبش مى باشد، اگر بخواهد او را به طرف راست و اگر بخواهد به طرف چپ مى كشاند.

ولجهنّم يومئذٍ أشدّ مطاوعة لعليّ عليه السلام فيما يأمرها به من جميع الخلائق.

و جهنّم در آن زمان آنچه را على عليه السلام به او دستور دهد شديداً اجرا مى كند، و فرمانبردارى او از دستورات آن حضرت بيشتر ازهمه آفريدگان است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

161 / 68 - ابن بابويه رحمه الله از محمّد بن سعيد نقل مى كند كه گفت:

به امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام عرض كردم: آيا محمّد صلى الله عليه وآله وسلم هرگز گناهى مرتكب شده است؟

فرمود: نه. عرض كردم: پس معناى اين آيه شريفه «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَما تَأخَّر»(2)«تا خدا گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزد» چيست؟ فرمود:

إنّ اللَّه سبحانه وتعالى حمّل محمّداً ذنوب شيعة عليّ عليه السلام ثمّ غفرها له ما تقدّم منها وما تأخّر.

خداوند تبارك و تعالى گناه شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را بر دوش او نهاده، و


1) امالى صدوق: 178 ح4 مجلس 24،تفسير قمى: 644، بحار الأنوار: 326/7 ح 2، طبرى رحمه الله در كتاب بشارة المصطفى: 21، و ابن شهراشوب رحمه الله درمناقب: 158/2 )با كمى اختلاف( آن را نقل كرده اند.

2) سوره فتح، آيه 2.

سپس همه آنها را به او بخشيده است.(1)

برسى رحمه الله در مشارق: 126 از ابن عبّاس نقل كرده است كه خداوند متعال براى گرامى داشتن اميرالمؤمنين عليه السلام گناهان دوستان آن حضرت از اوّلين و آخرين‌را بر دوش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نهاده و بخاطر بزرگداشت آنها از دوش ايشان برداشته است، و سپس همه آن گناهان را به احترام حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بخشيده است.

اين روايت از امام هادى عليه السلام نيز روايت شده است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

162 / 69 - از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده است كه به على عليه السلام فرمود:

يا عليّ ؛ إنّي سألت اللَّه عزّوجلّ أن لايحرم شيعتك التوبة حتّى [ وإن ] تبلغ نفس أحدهم حنجرته فأجابني إلى‌ذلك وليس ذلك لغيرهم.(3)

اى على، از خدا درخواست نمودم كه شيعيان تو را گرچه جان آنها به حلقومشان برسد از توبه كردن محروم نكند، و اوخواسته مرا پذيرفت، و اين مخصوص شيعيان تو است و براى غير آنها چنين چيزى نيست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

163 / 70 - شيخ طوسى رحمه الله از شخصى نقل مى كند كه گفت: به حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام عرض كردم:

شخصى از مواليان و دوستان شما هست كه معصيت و نافرمانى مى كند، شراب مى آشامد و مرتكب گناهان هلاكت بار مى شود، آيا از او بيزارى بجوئيم؟ فرمود:

از اعمال زشت او بيزارى بجوئيد و از خوبى او بيزار نباشيد، او را دوست بداريد و با عمل او دشمن باشيد.

عرض كردم: آيا جايز است بگوئيم او فاسق و فاجر است؟ فرمود:

لا، الفاسق الفاجر، الكافر، الجاحد لنا ولولايتنا. أبى اللَّه أن يكون وليّنا فاسقاً فاجراً، وإن عمل ما عمل ولكنّكم قولوا: فاسق العمل


1) تأويل الآيات: 591/2 ح1، تفسير برهان: 195/4 ح7.

2) تأويل الآيات: 593/2 ح 4، بحار الأنوار: 273/24 ح 57.

3) تأويل الآيات: 593/2 ح 5، بحار الأنوار: 137/27 ح 138.

فاجر العمل، مؤمن النفس خبيث الفعل طيّب الروح والبدن.

نه، فاسق فاجر كافر كسى است كه منكر ما و منكر ولايت ما باشد، خداوند نمى پذيرد كه ولىّ ما و دستدار ما فاسق فاجر باشد گرچه بعضى از اعمال ناروا را مرتكب شود، ولى بگوئيد آدم بدكردار و زشت رفتارى است، نفس او مؤمن و كار او زشت است، روح و بدن پاك دارد.

بخدا قسم ولىّ ما از دنيا خارج نمى‌شود مگر اينكه خدا و رسول و ما اهل بيت از او خشنود هستيم، و با همه آن كارهائى كه كرده خداوند او را روسفيد محشور گرداند در حاليكه زشتى هاى او را پوشانيده و او را از ترس و وحشت ايمن ساخته وهيچگونه غم و غصّه اى ندارد، و اين بخاطر آن است كه از دنيا خارج نمى شود تا اينكه از گناهان پاك شود و خالص گردد و آن يا بخاطر حادثه اى است كه در مال و اولاد او پيش مى آيد و يا به خاطر بيمارى و گرفتارى است.

و كمترين چيزى كه ممكن است كفّاره گناهان او و باعث آمرزش او گردد اين است كه خواب وحشتناكى ببيند و وقتى بيدارشود غم و غصّه اى به او دست دهد، يا از ناحيه افراد حكومتى دچار ترس و اضطراب شود، و يا جان كندن او سخت باشد.و اينها باعث مى شود كه خداوند را در حاليكه از گناهان پاك شده ملاقات كند و ترس و دلهره او به ديدار حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين عليه السلام برطرف شود.

سپس يكى از اين دو امر را پيش‌رو دارد: يا رحمت بى‌پايان الهى و يا شفاعت پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهما السلام، اگر به خاطرنداشتن لياقت رحمت خداوند باعث خلاصى او نشد شفاعت پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهما السلام او را دستگيرى مى كند، و در اين هنگام به واسطه آن دو بزرگوار رحمت واسعه پروردگار شامل حال او مى گردد، و او سزاوار اين رحمت است و خداوند به اواحسان و بخشش مى نمايد.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: فرمايش خداوند: «وأنَا بَري‌ءٌ مِمّا تَعْمَلُون»(2)به آنچه در


1) تأويل الآيات: 594/2 ح6، بحار الأنوار: 137/27 ح 139، و ج: 148/68 ح 96 به نقل از كتاب زيد نرسى: 51.

2) سوره يونس، آيه 41.

روايت ذكر شد اشاره دارد، زيرا نمى فرمايد: از شما بيزارم بلكه مى فرمايد: از رفتار شما بيزارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

164 / 71 - در كتاب «تأويل الآيات» در تفسير آيه شريفه «ألْقَيا في جَهَنَّم كُلّ كَفّارٍ عَنيد»(1)« شما (دوبزرگوار) هر كافر روى گردان از حق را در آتش بيفكنيد»، از عبداللَّه بن مسعود نقل مى كند كه گفت:

بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وارد شدم و پس از عرض ارادت و سلام گفتم: اى رسول خدا ؛ حق را به من نشان‌بده تا واضح و آشكار ببينم. فرمود:

اى ابن مسعود ؛ داخل اين اطاق شو و نگاه كن چه مى بينى؟

مى گويد: داخل شدم ديدم على عليه السلام در حال ركوع و سجود است و خاشعانه در ركوع و سجود خود مى گويد:

اللّهمّ بحقّ نبيّك إلّا ما غفرت للمذنبين من شيعتي.

خداوندا ؛ بحقّ پيامبرت شيعيان گنهكار مرا بيامرز.

از اطاق بيرون آمدم تا آنچه ديده ام به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خبر دهم، ديدم آن حضرت به ركوع و سجود مشغول است و دركمال خشوع و فروتنى در ركوع و سجودش مى گويد:

اللّهمّ بحقّ عليّ وليّك إلّا ما غفرت للمذنبين من اُمّتي.

بار پروردگارا ؛ بحقّ وليّت على گنهكاران امّت مرا بيامرز.

از ديدن آن به من بى‌تابى و ناشكيبائى دست داد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نمازش را مختصر كرد و پايان داد، و به من فرمود:

اى ابن مسعود ؛ آيا بعد از داشتن ايمان مى خواهى دچار كفر گردى؟ عرض كردم: نه به جان شما قسم اى رسول خدا ؛ فقط تعجّب من از اين است كه ديدم على عليه السلام خداوند را به مقام و آبروى شما مى خواند، و شما را ديدم كه خدا را به آبروى على عليه السلام مى خوانيد، نمى دانم كداميك از شما دو بزرگوار نزد خدا آبرومندتر هستيد.

فرمود: اى ابن مسعود ؛ خداوند من و على و حسنين را از نور پاك خود


1) سوره ق، آيه 24.

آفريد، و وقتى اراده فرمود هستى را بيافريند نور مرا شكافت و از آن آسمانها و زمين را آفريد و من بخدا قسم از آسمانها و زمين والاتر و برترم، سپس نور على عليه السلام را شكافت و از آن عرش و كرسى را آفريد و به خدا قسم على عليه السلام برتر از عرش و كرسى است، بعد از آن نور حسن عليه السلام را شكافت واز آن فرشتگان و حورالعين را آفريد، و به خدا قسم حسن عليه السلام از حورالعين و فرشتگان رتبه اش برتر است، آنگاه نور حسين عليه السلام را شكافت و از آن لوح و قلم را آفريد و به خدا قسم حسين عليه السلام از لوح و قلم برتر است.

در اين هنگام كه تاريكى همه جا را فرا گرفته بود، فرشتگان ناله كردند و فرياد زدند: بار خدايا ؛ اى پروردگار ما و اى سرورما ؛ بحقّ آن اشخاص نورانى كه آفريده اى ما را از اين تاريكى رهائى بخش، خداوند به كلمه ديگرى تكلّم فرمود و از آن‌روحى را خلق كرد و سپس نور آن روح را فرا گرفت، و از آن، حضرت زهرا عليها السلام را آفريد، و او را در مقابل عرش نگهداشت، آن وقت همه عالم روشن گرديد، و از اين جهت او را زهرا ناميده اند.

اى پسر مسعود ؛ هنگامى كه قيامت بپا گردد خداوند تبارك و تعالى به من و على عليه السلام مى فرمايد: هر كس شما را دوست دارد وارد بهشت كنيد و كسى كه با شما دشمنى دارد به دوزخ بيفكنيد، و دليل آن فرمايش خداوند در كتابش مى باشد كه فرموده است:

«ألْقَيا في جَهَنَّم كُلّ كَفّار عَنيد»(1).

«بيندازيد در جهنّم هر كافرى را كه آگاهانه با حق مخالفت مى كند».

عرض كردم: اى رسول خدا ؛ مقصود از «كَفّار عنيد» كه در آيه مى فرمايد كيست؟ فرمود:

الكفّار من كفر بنبوّتي والعنيد من عاند عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

«كَفّار» كسى است كه به نبوّت من ايمان نياورد، و «عنيد» كسى است كه با علىّ بن ابى طالب عليه السلام در حاليكه مى‌داند او حق است مخالفت كند.(2)


1) سوره ق، آيه 24.

2) تأويل الآيات: 610/2 ح7، بحار الأنوار: 73/36 ح 24، تفسير برهان: 226/4 ح 14.

مؤلّف رحمه الله گويد: بحرانى قدس سره در كتاب «غاية المرام» در تفسير اين آيه شريفه سه حديث از عامّه نقل كرده است كه اين يكى از آنها بود و هفت حديث از طريق شيعه نقل كرده است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

165 / 72 - در همان كتاب حديث با لطافت و خبر زيبائى را از ابن عبّاس نقل مى كند كه گفت:شخصى دو شتر فربه را به عنوان هديه خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آورد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به اصحاب و همراهان خود فرمود:

كداميك از شما مى تواند دو ركعت نماز را با همه واجبات آن از قيام و ركوع و سجود و ساير اعمالش بجا آورد و در اثناء آن‌به چيزى از امور دنيوى نيديشد و در قلبش فكر دنيا خطور نكند تا يكى از اين دو شتر را به او هديه كنم.

اين مطلب را يكبار و دو بار بلكه سه بار تكرار كرد هيچ يك از اصحاب جواب ندادند. اميرالمؤمنين عليه السلام برخاست و عرض كرد:

أنا يا رسول اللَّه اُصلّي الركعتين اُكبّر التكبيرة الاُولى إلى أن اُسلّم منها لا اُحدّث نفسي بشي‌ء من اُمور الدنيا.

اى رسول خدا ؛ من دو ركعت نماز را از تكبيرة الإحرام آن تا سلام آخر مى خوانم و به چيزى از امور دنيوى حديث نفس نمى كنم.

فرمود: اى على ؛ درود خدا بر تو باد نماز را شروع كن، اميرالمؤمنين عليه السلام تكبير گفت و به نماز پرداخت، و همينكه سلام نماز را گفت، جبرئيل فرود آمد و به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم عرض كرد: اى محمّد ؛ خداوند به شما سلام مى رساند و فرموده است: يكى از دو ناقه را به على عليه السلام عطا كن.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: من شرط كرده بودم كه اگر دو ركعت نماز بخواند بدون اينكه به چيزى از امور دنيوى فكر كند شتررا به او دهم، امّا على عليه السلام هنگامى كه به تشهّد مشغول بود با خودش فكر كرد كداميك از دو شتر را بگيرد؟


1) غاية المرام: 687 ح 14.

جبرئيل عرض كرد: اى محمّد ؛ خداوند سلام رسانيده و مى‌فرمايد: على عليه السلام كه فكر مى كرد كداميك از اين دو شتر را بگيرد نه بخاطر خودش بود و نه به خاطر دنيا، بلكه او فكر مى كرد كداميك را بگيرد كه فربه تر باشد تا در راه خدا آن رابكشد و براى خشنودى پروردگار به فقرا بدهد.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم گريه كرد و هر دو شتر را به او مرحمت فرمود. على عليه السلام هر دو را كشت و در راه خدا انفاق نمود، و در اين مورد خداوند تبارك و تعالى اين آيه شريفه را نازل فرمود:

«إنَّ في ذلِك لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أوْ ألْقَى السَمْع وَهُوَ شَهيد».(1)

و در قضيّه گذشتگان تذكّر است براى كسى كه دل آگاهى دارد يا به كلام پروردگار گوش فرا دهد، و او گواه است.

مقصود اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در نماز خود را مخاطب ساخت و با خودش گفتگو كرد ولى در آن هرگز درباره امور دنيوى فكر نكرد.(2)

و اين طريق اخلاص و عصمت است و اين دو خصلت در هيچكس جمع نمى شود مگر در شخص‌ايشان و فرزندان معصوم آن حضرت عليهم السلام .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

166 / 73 - روايت زيباى ديگرى را سيّد هاشم بحرانى قدس سره در كتاب «غاية المرام» از طريق اهل سنّت از ابن عبّاس نقل كرده است كه گفت:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به عبدالرحمان بن عوف فرمود:

يا عبدالرحمان أنتم أصحابي وعليّ بن أبي طالب منّي وأنا من عليّ، فمن قاسه بغيري فقد جفاني، ومن جفاني آذاني، ومن آذاني فعليه لعنة ربّي.


1) سوره ق، آيه 37.

2) تأويل الآيات: 612/2 ح8، بحار الأنوار: 161/36 ح 142، و بحرانى رحمه الله آن را در تفسير برهان: 228/4 ح3 از مناقب ابن شهراشوب: 302/1 روايت كرده است.

اى عبدالرحمان ؛ شما ملازمان و همراهان من هستيد و على بن ابى طالب از من و من از على هستم، هر كس او را به غير من مقايسه كند به من جفا كرده است و كسى كه با من جفا كند در حقيقت اذيّتم نموده و كسى كه مرا اذيّت كند خدا او را لعنت كند.

اى عبدالرحمان ؛ خداوند كتاب روشن و آشكارى را بر من نازل فرموده است و به من فرمان داده تا آن را براى مردم جزعلى بن ابى طالب بيان كنم، على عليه السلام احتياج به بيان و توضيح ندارد.

زيرا خداوند فصاحت(1)او را مثل فصاحت من قرار داده و فهم و بينش او را همانند فهم من قرار داده است.

ولو كانت الحكمة رجلاً لكان عليّاً عليه السلام، ولو كان العقل رجلاً لكان الحسن عليه السلام، ولو كان السخاء رجلاً لكان الحسين عليه السلام، ولو كان الحسن شخصاً لكان فاطمة عليها السلام، بل هي أعظم، إنّ فاطمة ابنتي خير أهل الأرض عنصراً وشرفاً وكرماً.

و اگر حكمت(2)بخواهد به صورت مردى ظاهر گردد، آن مرد على عليه السلام خواهد بود، و اگر عقل بخواهد به شكل شخصى ظاهرگردد، آن شخص حسن عليه السلام خواهد بود، و اگر سخاوت و بخشندگى بخواهد در وجودى تجلّى پيدا كند در وجود امام حسين عليه السلام ظاهر مى گردد، و اگر همه خوبى ها مى خواست در وجود انسانى جلوه كند او فاطمه عليها السلام بود بلكه فاطمه والاتر و برتر از آن‌است، او از جهت نژاد و شرافت و بزرگوارى از همه اهل عالم بهتر است.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

167 / 74 - در تفسير آيه شريفه «كَلّا إنَّ كتابَ الأبْرارِ لَفي عِلِّيّين»(4)فرموده اند:

علّيين كه معنايش جايگاه بسيار عالى است منزل پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين و ائمّه معصومين عليهم السلام وشيعيان ايشان است.


1) فصاحت سخن‌پردازى است به گونه اى كه خالى از مبهمات و پيچيدگى ها باشد.

2) علم به حقايق اشياء را حكمت مى گويند.

3) فرائد السمطين: 68/2.

4) سوره مطفّفين، آيه 18.

و روايت ابوطاهر از حارث همدانى شاهد همين مطلب است، مى گويد:

بر اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شدم، او در سجده بود و گريه مى‌كرد به طورى كه ناله اش زياد و صداى گريه اش بلند گرديد، وقتى سر مبارك از سجده اش برداشت، عرض كرديم: اى امير مؤمنان ؛ گريه ات ما را به درد آورد و دل ما را سوزانيد و غمناك كرد، و تاكنون شما را اينگونه نديده ايم و از شما چنين گريه اى نشنيده ايم. فرمود:

به سجده مشغول بودم و خدا را در سجده ام به دعا و خيرات مى خواندم، خواب بر چشمان من غلبه كرد، خوابى ديدم كه مرا به وحشت انداخت و ترسانيد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم ايستاده است و مى فرمايد: اى على ؛ دورى تو از من به درازاكشيد و مشتاق ديدار تو گشته ام، و پروردگارم آنچه درباره تو به من وعده فرمود به آن وفا كرد و آن را قطعى ساخت.

عرض كردم: اى رسول خدا ؛ آن وعده اى كه درباره من به شما فرموده بود و آن را قطعى ساخت چيست؟

فرمود: درباره تو و همسرت و فرزندان تو و ذريّه ات وعده اش را حتمى ساخت كه جايگاه شما در عليّين يعنى بالاترين مقام در بهشت است.

عرض كردم: اى رسول خدا ؛ پدر و مادر من فداى شما، شيعيان ما كجا خواهند بود؟

فرمود: آنها با ما هستند و قصرهاى آنها در رديف قصرهاى ما و منازل ايشان مقابل منزل‌هاى ما است.

عرض كردم: اى رسول خدا ؛ شيعيان ما در دنيا چه بهره اى دارند؟

فرمود: در فتنه ها ايمن‌اند و از عافيت الهى برخوردارند.

عرض كردم: آنها به هنگام مرگ چه امتيازى دارند؟

فرمود: آنها خودشان درباره چگونگى مرگشان حكم مى كنند و عزرائيل كه فرشته قبض روح است مأمور است كه از آنها اطاعت كند و هر گونه او بخواهد قبض روحش كند.

عرض كردم: كيفيّت مردن آنها حدّى دارد كه بتوان آن را تعريف كرد؟

فرمود: بلى، إنّ أشدّ شيعتنا لنا حبّاً يكون خروج نفسه كشرب

أحدكم في اليوم الصيف الماء البارد الّذي ينتفع‌منه القلب، وإنّ سائرهم ليموت كما ينتفض أحدكم عن فراشه.

بلى، در ميان آنها كسانى كه محبّتشان به ما شديدتر است خارج شدن روح از بدن ايشان مانند آن است كه آب گواراى خنكى رايكى از شما در روز گرم تابستانى بياشامد و از آن لذّت ببرد، و بقيّه آنها جان دادن ايشان مانند آن است كه يكى از شما دررختخواب خود تكانى بخورد و يا خُرخرى كند(1).(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: اين قبض روح شدن آسان مخصوص دوستان اهل بيت عليهم السلام است و نسبت به ديگران همان طور كه در كتاب «بستان الواعظين» وارد شده است:

مردن سه هزار سختى و فشار دارد، هر كدام از آنها از هزار ضربه شمشير خوردن سخت‌تر است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

168 / 75 - شيخ صدوق قدس سره از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در ميان جمعى از اصحاب بودند كه ناگهان چهار نفر از سياهان جنازه سياه چهره اى را به دوش گرفته ودر حاليكه او را ميان پارچه اى پيچيده بودند به طرف قبرش حمل مى كردند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: او را نزد من آوريد، وقتى جنازه را آوردند در مقابل خود به زمين گذاشت، و صورتش را باز كرد سپس به على عليه السلام فرمود: اى على، اين شخص همان رياح غلام آل نجّار است.

على عليه السلام فرمود: به خدا قسم، هر گاه مرا مى‌ديد تواضع مى كرد و خجالت مى كشيد(3)و مى گفت: اى على، ترا دوست دارم.

بعد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دستور داد او را غسل دادند و در لباسى از لباسهاى خودش او را كفن كرد و به همراه مسلمانان تا كنار قبرش تشييع نمود و


1) در كتاب «تأويل الآيات» و «تفسير برهان» عبارتى است كه معنايش چنين است: مانند آنكه يكى از شما در رختخواب خود صدائى برآورد و نفس را دردرون بينى برگرداند.

2) تأويل الآيات: 776/2 ح8، بحار الأنوار: 194/42 ح 11، تفسير برهان: 439/4 ح5.

3) و به نقلى ديگر، خوشحال مى شد.

مردم زمزمه هاى شديدى را در آسمان مى شنيدند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

إنّه قد شيّعه سبعون ألف قبيلة من الملائكة، كلّ قبيلة سبعون ألف ملك، واللَّه ما نال ذلك إلّا بمحبّتك يا عليّ.

هفتاد هزار گروه از فرشتگان او را مشايعت كردند كه هر گروهى هفتاد هزار نفر بودند، و به خدا قسم جز به محبّت و دوستى على عليه السلام به اين درجه و مرتبه نرسيد.

سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با دست خود او را در ميان قبر نهاد و بعد از آنكه براى مدّتى از او روى خود را برگردانيد خاكها راروى آن ريخت.

اصحاب عرض كردند: اى رسول خدا ؛ ديديم شما مدّتى از او روى برگرداندى، سپس قبر را با خاك پوشاندى علّتش چه بود؟

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اين بنده فرمانبردار خداوند تشنه از دنيا رفته بود همسران بهشتى او يعنى حورالعين با شتاب برايش از بهشت آب آوردند و او چون غيرتمند است دوست نداشتم با نگاه كردن به همسرانش او را محزون سازم، مدّتى از او روى برگرداندم تا آب آشاميد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

169 / 76 - اربلى رحمه الله در كتاب «كشف الغمّه» نقل مى كند: از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم سئوال كردند در شب معراج پروردگارت با تو به چه لغتى گفتگو كرد؟ فرمود:

خاطبني بلغة عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

به لغت على عليه السلام و با لهجه او با من صحبت كرد.

عرض كردم: پروردگارا ؛ تو با من گفتگو مى كنى يا على؟

فرمود: اى احمد ؛ من وجودى هستم كه همانند ساير موجودات نيستم و با مردمان قياس نشوم و مانند اشياء ديگر توصيف نگردم، تو را از نور خود و على را از نور تو آفريدم، از پنهانى هاى دلت و زواياى قلبت اطّلاع حاصل كردم ديدم هيچكس را بيشتر از على بن ابى طالب دوست


1) تأويل الآيات: 868/2 ح6، بحار الأنوار: 289/39، و در ص 254 ح 25 به نقل از محاسن: 114 ح 70 به سند ديگرى از امام صادق عليه السلام (با كمى اختلاف) نقل كرده است.

ندارى، با زبان او با تو گفتگو كردم تا قلب تو آرامش پيدا كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

170 / 77 - از استادم كه اجازه نقل روايت به من داده و مدار محدّثين و مؤلّف كتاب «سفينة البحار» مى باشد يعنى حاج شيخ عبّاس قمى رحمه الله، و او از استاد خود رئيس محدّثين زمانش نورى رحمه الله، وهمينطور ادامه مى دهد و طريق روايت خود را تا امام عسكرى عليه السلام ذكر مى كند.(2)

سپس مى گويد: آن حضرت از پدرانش عليهم السلام نقل مى كند كه:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روزى به بعضى از اصحاب خود فرمود:

يا عبداللَّه أحبب في اللَّه، وأبغض في اللَّه، ووال في اللَّه، وعاد في اللَّه، فإنّه لاتنال ولاية اللَّه إلّا بذلك، ولايجدرجل طعم الإيمان وإن كثرت صلاته وصيامه حتّى يكون كذلك.

اى بنده خدا، در راه خدا دوستى كن، و در راه خدا دشمنى كن، علاقه ات و ارتباطت در راه خدا باشد، ترك رابطه و عداوتت درراه خدا باشد كه از ولايت پروردگار جز از اين راه و اين عمل بهره‌مند نمى شوى. و هيچكس طعم ايمان را نمى چشد گرچه نماز و روزه اش زياد باشد تا اينگونه باشد.

ولى امروز دوستى هاى مردم و روابطى كه باهم دارند بر محور دنيا است، به خاطر دنيا دوستى مى كنند و به خاطر آن با هم دشمنى مى نمايند، و اين عمل به آنها هيچ سودى نمى بخشد.

راوى عرض كرد: اى رسول خدا ؛ چگونه مى‌شود بفهمم كه من در راه خدا دوستى و دشمنى كرده ام؟ و ولىّ خدا كيست تااو را دوست بدارم، و دشمن خدا چه كسى است تا با او دشمنى كنم؟

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اشاره به اميرالمؤمنين عليه السلام كرد و فرمود:

وليّ هذا وليّ اللَّه فواله، وعدوّ هذا عدوّ اللَّه فعاده، ووال وليّ هذا ولو أنّه قاتل أبيك وولدك، وعاد عدوّه ولوأنّه أبوك وولدك.


1) كشف الغمّة: 106/1، طرائف: 155، بحار الأنوار: 312/38 ح 14، و ج: 386/18 ح 94 به نقل از مناقب خوارزمى: 78 ح 61.

2) مؤلّف رحمه الله آن را بطور كامل ذكر كرده و ما به خاطر اختصار از ترجمه آن خوددارى كرديم.

دوست اين شخص دوست خداست، او را دوست بدار و دشمن او دشمن خداست با او دشمن باش(1)، دوست او را دوست داشته باش گرچه قاتل پدر يا فرزندت باشد و با دشمن او دشمنى كن گرچه پدر يا فرزندت باشد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

171 / 78 - اربلى رحمه الله در كتاب «كشف الغمّه» از حسين بن عون نقل مى كند كه گفت:

به عيادت سيّد حميرى رفتم در آن بيمارى كه منتهى به مرگش شد، ديدم در حال احتضار است، كنار بستر او عدّه اى از همسايگانش كه عثمانى مذهب بودند جمع شده بودند، سيّد خيلى خوش چهره بود، پيشانى وسيع و گردنى پهن داشت، ناگهان در چهره زيباى او نقطه سياهى ظاهر شد و كم كم آن نقطه بزرگ شد و سياهى زياد شد بطوريكه تمام صورت را فرا گرفت، شيعيانى كه حضور داشتند ازمشاهده اين وضع غمگين شدند، و ناصبى ها خوشحالى و سرزنش كردند، مدّت كمى كه گذشت ازهمان محلّى كه سياهى خارج شده بود نور سفيدى درخشيد، و كم‌كم زياد شد تا آنكه تمام صورت نورانى و درخشان شد و سيّد لبخندى زد و اشعارى را فورى و بدون تأمّل و انديشه قبلى آغاز كرد وسرود:

كذب الزاعمون أنّ عليّاً

لن ينجّي محبّه من هنآت

قد وربّي دخلت جنّة عدن

وعفا لي الإله عن سيّئات

فابشروا اليوم أولياء عليّ

وتولّوا الوصيّ حتّى الممات

ثمّ من بعده تولّوا بنيه

واحداً بعد واحد بالصفات

دروغ مى گويند آنهائى كه خيال مى كنند على عليه السلام دوست خود را از


1) همان طور كه در زيارت جامعه وارد شده است: «من والاكم فقد والى اللَّه، ومن عاداكم فقد عادى اللَّه» هر كه شما را دوست بدارد خدا را دوست داشته است و هر كه با شما دشمنى كند با خدا دشمنى كرده است.

2) بحار الأنوار: 40/110 و41، و اين حديث را در ج: 78/68 ح 227/74 140 ح22 و 256/92 سطر 4 به نقل از تفسير امام عسكرى عليه السلام: 49، و در ج:54/27 ح 8 و 236/69 ح 1 به نقل از علل الشرايع: 140، عيون اخبار الرضاعليه السلام: 226/1 ح 41، و امالى صدوق: 57 ح 7 مجلس دوّم روايت كرده‌است.

گرفتاريها و بلاها نجات نمى دهد.

به خدا قسم اكنون داخل بهشت برين گرديدم، و پروردگارم گناهان مرا بخشيد.

اى دوستان اميرالمؤمنين، شما را امروز مژده و بشارت باد، على را دوست بداريد و تا هنگام مرگ از او پيروى كنيد.

سپس بعد از على عليه السلام ولايت فرزندان او را بپذيريد، و آنها يكى بعد از ديگرى با اوصاف مخصوص معيّن شده اند.

و ادامه داد تا اينكه چشمان خود را روى هم گذاشت و روح پاكش از كالبد بدن خارج شد مثل چراغى كه خاموش شود يا ريگى كه بر زمين اُفتد.

على بن الحسين گويد: پدرم حسين بن عون برايم نقل كرد و گفت: كسى كه حضور داشته مانند كسى نيست كه در آنجا حاضر نبوده است و گفت: فضيل بن يسار از امام باقر و امام صادق عليهما السلام نقل كرد كه آن دو بزرگوار فرمودند:

حرام على روح أن تفارق جسدها حتّى ترى الخمسة: محمّداً وعليّاً وفاطمة وحسناً وحسيناً عليهم السلام بحيث تقرّعينها أو تسخن عينها.

هيچ روحى از بدن خارج نمى گردد تا اينكه پنج تن از معصومين يعنى حضرت محمّد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام راببيند، و ديدن آنها يا با خوشحالى و چشم‌روشنى آنهاست و يا به گونه اى است كه باعث ناراحتى و سرافكندگى مى‌شود.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

172 / 79 - ديلمى رحمه الله در جلد دوّم كتاب «ارشاد القلوب» از كتاب «بشارة


1) كشف الغمّة: 414/1، امالى طوسى: 627 ح 7 مجلس 30، بحار الأنوار: 241/39 ح 29 و 312/47 ح4، مدينة المعاجز: 120/3 ح 783، و علاّمه امينى رحمه الله آن را در كتاب گرانبهاى الغدير: 274/2 نقل كرده است، و حديث دنباله اى دارد كه كه اينجا ذكر نشده است.

المصطفى» نقل كرده است:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خوشحال و شادمان بر اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شد و بر او سلام كرد، على عليه السلام به سلام‌آن حضرت پاسخ گفت و عرض كرد:

اى رسول خدا، شما را مانند امروز شادمان نديده ام.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: بشارتى برايت آورده ام، و آمده ام تو را به آن مژده دهم، جبرئيل عليه السلام در همين ساعت بر من نازل شد و گفت: حق تعالى بر تو سلام مى رساند و ترا به درود و اكرام خود مخصوص مى گرداند و مى فرمايد:

بشّر عليّاً وشيعته أنّ الطائع والعاصي منهم من أهل الجنّة.

على و شيعيان او را بشارت بده كه فرمانبردار و گنهكار آنها اهل بهشت خواهند بود.

على عليه السلام با شنيدن آن به سجده افتاد، و وقتى سر از سجده برداشت دستها را به طرف آسمان بلند كردو فرمود:

شما شاهد باشيد نيمى از حسنات خود را به شيعيانم بخشيدم.

بعد از آن حضرت زهرا عليها السلام و سپس امام حسن و امام حسين عليهما السلام هر كدام اينگونه فرمودند. پس از آن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

شما كه بخشنده تر از من نيستيد، شاهد باشيد من هم نيمى از حسناتم را به على و شيعيان او بخشيدم.

در اين هنگام خداوند تبارك و تعالى پيغام فرستاد:

ما أنتم بأكرم منّي إنّى غفرت لشيعة عليّ عليه السلام ومحبّيه ذنوبهم جميعاً.

بخشش شما كه بيشتر از من نيست، من همه گناهان شيعيان و دوستان على عليه السلام را بخشيدم.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: سيّد هاشم بحرانى قدس سره در كتاب «غاية المرام» و كتاب


1) بشارات الشيعة: 31 (مخطوط).

«معالم الزلفى» اين حديث را نقل كرده و در آخر آن افزوده است:

گرچه گناهان آنها مانند كف دريا و ريگ بيابان و برگ درختان باشد.(1)

از اين حديث شريف استفاده مى شود كه مى توان به يك نفر از شيعيان اگرچه غرق گناهان باشد شيعه گفت، ولى اين حديث تو را مغرور نكند و خيال نكنى امان نامه اى دارى و هر كارى دلت بخواهدانجام دهى.

زيرا مى گوئيم آمرزش گناهان در صورتى است كه عنوان شيعه باقى باشد و اين لازمه اش اينست كه شخص لجام گسيخته نباشد و خود را در ارتكاب هر عملى آزاد نپندارد بطورى كه او را شيعه و پيروامير مؤمنان على عليه السلام نگويند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

173 / 80 - ملّا فتح اللَّه كاشانى در تفسير خود «خلاصة المنهج» از ثعلبى كه از بزرگترين مفسّرين اهل‌سنّت است نقل مى كند و او به سند خود از عبداللَّه بن سلام نقل كرده است كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سئوال كردند: چه كسى تخت بلقيس را از مملكت سبأ نزد سليمان حاضر كرد؟

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

أحضره عليّ بن أبي طالب عليه السلام باسم من أسماء اللَّه العظام.

على عليه السلام با خواندن اسمى از اسماء اعظم الهى اين كار را كرد.

سپس گفته است: و اين حديث را فرمايش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام تأييد مى كند كه فرمود:

كنت مع الأنبياء سرّاً ومعي جهراً.

تو با همه پيامبران در پنهانى و با من در آشكارا بودى.(2)

زيرا على عليه السلام همان نور قديم ازلى است كه قبل از دورانها و زمان‌ها آفريده شده و تسبيح خدا مى‌گفته است در حالى كه دهان و زبانى در آنجا نبود، آيا او درعالم نور پيش از زمان‌ها و روزگارها نبوده است؟ آيا او در عالم ارواح پيش از آفرينش بدن‌ها و كالبدها نبوده است؟

آيا داستان آن جنّى را نشنيده اى كه نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بود و چون اميرالمؤمنين عليه السلام به طرف آنها آمد از حهت تعظيم و ترسى كه از آن حضرت داشت كوچك گرديد و عرض كرد: اى رسول خدا ؛ من پانصد سال پيش از آفرينش حضرت آدم عليه السلام به همراه سركشان ديگر به سوى آسمان پروازمى‌كردم پس همين شخص را در آسمان ديدم كه مرا بيرون كرد و به طرف زمين رها كرد، به طبقه هفتم زمين پائين رفتم پس او را در آنجا ديدم همان‌طور كه در آسمان ديده بودم.

سپس برسى رحمه الله مى‌گويد: اى شنونده اين اخبار، فوراً اين مطالب را تكذيب و انكار نكن، مگر چنين نيست كه وقتى خورشيد مى‌درخشد اهل آسمان آن را مى بينند همان طور كه اهل زمين مى بينند، و هيچگاه خورشيد مهم‌تر از كسى كه همه نورها از نور وجود او آفريده شده اند نيست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) غاية المرام: 514.

2) برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار: 217» مى‌نويسد:

174 / 81 - قشيرى از علماى شافعى در كتاب خود «احسن الكبائر» نقل كرده است: اميرالمؤمنين عليه السلام بالاى بام خانه خرما تناول مى كرد و در آن زمان سنّ آن حضرت بيست و هفت سال بود، و سلمان در حياط آن خانه لباس خود را مى دوخت، على عليه السلام دانه خرمائى به طرف او رها كرد، سلمان گفت: اى على بامن شوخى مى كنى در حاليكه من پيرمردم و تو جوان كم سنّ و سال هستى؟ على عليه السلام فرمود:

يا سلمان؛ حسبت نفسك كبيراً ورأيتنى صغيراً ! أنسيت «دشت أرژن» ومن خلّصك هناك من الأسد؟

اى سلمان ؛ مرا از نظر سنّ و سال كوچك و خودت را خيلى بزرگ خيال كرده اى؟ آيا قصّه دشت ارژن را فراموش كرده اى؟ درآن بيابان كه گرفتار شير درنده شدى چه كسى تو را نجات داد؟

سلمان با شنيدن اين كلمات از اميرالمؤمنين عليه السلام به وحشت افتاد و عرض كرد: از كيفيّت آن جريان برايم بگو. على عليه السلام فرمود:

تو در وسط آب ايستاده بودى و از شيرى كه در آنجا بود مى ترسيدى، دستها را به دعا بلند كردى و از خداوند نجات خود را طلبيدى، خداوند هم دعايت را اجابت فرمود، و مرا كه در آن صحرا عبور مى كردم بفرياد تو رساند.

من همان اسب‌سوارى هستم كه زره او بر روى شانه و شمشيرش به

دستش بود. شمشير كشيدم و ضربه اى بر آن شيروارد كردم كه او را دو نيم كرد و تو خلاص شدى.

سلمان عرض كرد: نشانه ديگرى كه در آنجا بود برايم بگو.

اميرالمؤمنين عليه السلام دست خود را دراز كرد و از آستين يك شاخه گل تازه بيرون آورد و فرمود:

اين همان هديه تو است كه به آن اسب‌سوار دادى.

سلمان با ديدن آن بيشتر دچار حيرت و سرگردانى شد و ناگهان صدائى شنيد كه: خدمت رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شو و قصّه ات را براى آن حضرت بازگو.

سلمان خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد و قصّه خود را چنين آغاز كرد:

اى رسول خدا ؛ من اوصاف شما را در انجيل خواندم و محبّت شما در دلم جاى گرفت، همه اديان غير از دين شما را رها كردم و آن را از پدرم مخفى كردم تا سرانجام متوجّه شد و نقشه كشتن مرا كشيد ولى دلسوزى او نسبت به مادرم مانع مى شد و دائماً چاره اى در قتل من مى انديشيد، و مرا به كارهاى سخت و دشوار وادار مى كرد، تا اينكه فرار كردم، به سرزمينى به نام «ارژن» برخورد كردم ودر آنجا خواستم ساعتى استراحت كنم، خوابم برد و محتلم شدم.

وقتى از خواب بيدار شدم كنار چشمه اى كه در همان نزديكى بود رفتم، لباسهاى خود را بيرون آوردم و داخل آب شدم تا غسل كنم، ناگهان شيرى ظاهر شد و نزديك آمد تا روى لباسهاى من قرارگرفت، وقتى او را ديدم به وحشت افتادم، ناله و زارى كردم و از خداوند نجات خود را از چنگال او درخواست نمودم كه اسب‌سوارى پديدار شد و شير را با شمشير خود ضربه اى زد و دو نيم كرد.

من از آب بيرون آمدم و خود را بر ركاب اسبش انداختم و آن را

بوسيدم، و چون فصل بهار بود و صحرا پر از گلها و سبزيها بود شاخه گلى گرفتم و به او هديه كردم و چون گل‌ها را گرفت از چشمان من ناپديد گشت و بعد از آن از او اثرى نديدم، از اين جريان بيشتر از سيصد سال مى گذرد و من اين قصّه را براى هيچكس نگفته ام، امروز پسر عموى شما علىّ بن ابى طالب عليه السلام به من آن قضيّه را گفت.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

اى سلمان ؛ هنگامى كه مرا به آسمان بردند، به سدرة المنتهى كه رسيدم جبرئيل از من جدا شد و فاصله گرفت، من تا كنارعرش پروردگارم بالا رفتم و در حاليكه با خداوند گفتگو مى‌كردم ناگهان شيرى را مشاهده كردم در كنارم ايستاده است، نگاه كردم ديدم على بن ابى طالب عليه السلام است.

وقتى به زمين برگشتم على عليه السلام بر من وارد شد، و پس از عرض سلام، به من بخاطر الطاف و عناياتى كه خداوند در اين سير ملكوتى نموده تبريك گفت سپس از تمام گفتگوهاى من با پروردگارم خبر داد.

اعلم يا سلمان، أنّه ما ابتلي أحد من الأنبياء والأولياء منذ عهد آدم إلى الآن ببلاء إلّا كان عليّ هو الّذي نجّاه من ذلك.

بدان اى سلمان ؛ هر كدام از انبياء و اولياء از زمان حضرت آدم عليه السلام تاكنون كه گرفتار شده است على عليه السلام او را از گرفتارى نجات داده است.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: شيخ كاظم اُزرى رحمه الله در قصيده هائيّه خود به اين مطلب اشاره كرده و مى‌گويد:

واسأل الأنبياء تنبّئك عنه

إنّه سرّها الّذي نبّاها

وهو علّامة الملائك فاسأل

روح جبريل عنه كيف هداها

از پيامبران سئوال كن به تو خبر مى دهند كه، همانا على عليه السلام است آنكه در نهان آنها را خبر داده است.


1) محدّث نورى رحمه الله اين حديث را در كتاب «نفس الرحمان: 27» با كمى اختلاف روايت كرده است.

و او است كه معلّم فرشتگان است پس سئوال كن، از جبرئيل كه چگونه او را هدايت نموده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

175 / 82 - سيّد هاشم بحرانى قدس سره در كتاب «روضة العارفين» از كتاب «حياة القلوب» روايت مى كند: جبرئيل عليه السلام نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بود على عليه السلام وارد شد، جبرئيل به احترام آن حضرت از جاى خود برخاست، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

آيا براى اين جوان برمى خيزى؟

جبرئيل عرض كرد: نعم، إنّ له عليّ حقّ التعليم.

بلى، زيرا او حقّ استادى و تعليم بر من دارد.

فرمود: اى جبرئيل ؛ در كجا و چگونه بوده است؟

عرض كرد: خداوند تبارك و تعالى كه مرا آفريد از من سئوال كرد: تو كيستى و اسمت چيست؟ من كيستم و نامم چيست؟

من در پاسخ آن دچار حيرت و سرگردانى شدم، و در آنجا يعنى عالم انوار همين جوان ظاهر شد و پاسخ آن سئوال را به من آموخت و به من فرمود: بگو:

أنت الربّ الجليل واسمك الجميل، وأنا العبد الذليل واسمي جبرئيل.

تو پروردگار جليل (بزرگ‌مرتبه) هستى و اسم تو جميل (خوب و نيكو) است، و من بنده خوار و بى مقدار توام و نام من جبرئيل است.

و به خاطر همين بود كه براى او برخاستم و او را تعظيم كردم.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: عمر تو چه مقدار است؟

عرض كرد: ستاره اى است كه هر سى هزار سال يكبار از عرش الهى طلوع مى كند، من سى هزار بار طلوع آن را مشاهده كرده ام.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

اگر آن ستاره را ببينى مى‌شناسى؟

عرض كرد: بلى چگونه نشناسم.

آنگاه به على عليه السلام فرمود: عمامه را از پيشانى خود بالا بزن.

همين كه عمامه را كنار زد جبرئيل آن ستاره و آن نور را در پيشانى على عليه السلام مشاهده كرد.(1)

و بعضى از معاصرين در توصيف آن حضرت نيكو سروده است، مى گويد:

أيا علّة الإيجاد حار بك الفكر

وفي فهم معنى ذاتك التبس الأمر

قد قال قوم فيك والستر دونهم

بأنّك ربّ كيف لو كشف الستر

اى علّت آفرينش ؛ فكر و انديشه درباره تو به حيرت افتاده است، و در فهميدن حقيقت ذات تو امر بر مردمان مشتبه شده است.

طايفه اى با اينكه تو خود را در حجاب نگهداشتى و عظمت خود را ظاهر نكردى درباره ات گفته اند: تو خداوندى، و چه خواهند گفت اگر پرده ها را كنار بزنى؟

و ديگرى گفته است:

در پس پرده نهان بودى و قومى به ضلالت

حرمت ذات تو نشناخته گفتند خدائى

پس چه گويند گر از طلعت زيبا كه تو دارى

پرده بردارى و آن گونه كه هستى بنمائى

«مواليّ لا اُحصي ثناءكم، ولا أبلُغُ من المدح كنهكم».(2)

اى سروران من ؛ از مدح شما و ذكر خوبى هاى شما عاجزم، و توصيف من نسبت به حقيقت شما نارسا است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

176 / 83 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «روضه» از ابن عبّاس نقل مى كند كه گفت:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مسجد حضور داشتند و جمعى از مهاجرين و انصار نزد آن حضرت بودند، ناگهان جبرئيل عليه السلام بر آن حضرت نازل شد


1) سيّد نعمت اللَّه جزايرى رحمه الله در كتاب انوار النعمانيّه: 15/1 آن را از كتاب «بستان الكرامه» نقل كرده است.

2) قطعه اى از زيارت جامعه كبيره است كه از امام هادى عليه السلام نقل شده است.

و عرض كرد: اى محمّد ؛ حق تعالى بر تو سلام مى رساند و مى فرمايد: على را حاضر كن و او را روبروى خودت بنشان.

جبرئيل اين فرمان الهى را رسانيد و به آسمان برگشت. رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هم على عليه السلام را حاضر كرد و اورا روبروى خود نشانيد.

جبرئيل دوباره نازل شده و به همراه خود طبقى از خرما آورد، و بين آن دو بزرگوار قرار داد و عرض كرد: از آن ميل كنيد، و آنها خوردند، سپس طشت و آفتابه آبى آورد و عرض كرد:

اى رسول خدا ؛ پروردگارت فرموده است كه: تو آب را روى دستهاى على بن ابى طالب عليه السلام بريزى.فرمود:

سمعاً و طاعة، آنچه را خداوند امر كند اطاعت مى كنم، آنگاه آفتابه را برداشت و برخاست كه آب روى دستهاى على عليه السلام بريزد.

على عليه السلام به آن حضرت عرض كرد: اى رسول خدا ؛ من سزاوارترم كه آب روى دستهاى مبارك شما بريزم.

فرمود: اى على ؛ خداوند چنين فرمان داده است، و به من چنين مأموريّتى داده است و آب را روى دستهاى على عليه السلام كه‌مى‌ريخت قطره اى از آن در طشت نمى‌ريخت.

على عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا ؛ آبها را نمى‌بينم كه در ميان طشت بريزد. فرمود:

يا عليّ، إنّ الملائكة يتسابقون على أخذ الماء الّذي يقع من يدك فيغسلون به وجوههم ليتباركون به.

اى على ؛ فرشتگان از يكديگر سبقت مى گيرند در اينكه آبى كه از دستهاى تو مى ريزد بگيرند و به عنوان تبرّك چهره خود را باآن شستشو دهند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

177 / 84 - فرات رحمه الله در كتاب تفسير خود در تفسير آيه شريفه «وَإنَّها لَكَبيرةٌ إلّا


1) الروضة: 2، الفضائل: 92، بحار الأنوار: 121/39 ح3، و مدينة المعاجز: 373/1 ح 240، انوار النعمانيّة: 18/1، درّ بحر المناقب: 2 (مخطوط)، إحقاق الحقّ: 171/6.

عَلَى الخاشِعين»(1)«و نمازامرى بسيار بزرگ و دشوار است مگر بر خاشعين»، از ابن عبّاس نقل مى كند كه گفت:

مراد از خاشعين و آنها كه در نماز خشوع و تواضع دارند و ذلّت از خود نشان مى دهند كسانى هستند كه به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين عليه السلام روى آورند.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: اين تعبير يا كنايه است از اينكه نمازگزار بايد از گروه اماميّه و معتقد به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام باشد تا خشوع تحقّق پيدا كند و يا مقصود اينست كه نمازگزار هرگاه با قلبى سرشار ازمحبّت اين دو بزرگوار نماز بخواند قلب او صيقلى و باصفا مى شود و قابليّت پيدا مى كند كه در پيشگاه الهى، عظمت پروردگار در آن تجلى پيدا كند، و وقتى چنين شد قهراً و خود بخود خشوع برايش حاصل مى گردد مثل آينه اى كه از هر گونه آلودگى پاك باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

178 / 85 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «روضه» از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود:

ولايتي لعليّ بن أبي طالب عليه السلام أحبّ إليّ من ولادتي منه؛ لأنّ ولايتي لعليّ عليه السلام فرض، وولادتي من عليّ عليه السلام فضل.(3)

و در حديث ديگرى از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: «ولايتي لآبائي أحبّ إليّ من نسبي، ولايتي لهم تنفعني من غير نسب، ونسبي لاتنفعني بغيرولاية» ولايت من نسبت به پدرانم نزد من محبوب‌تر است از نسبى كه به آنها دارم، زيرا ولايت من به ايشان با نبودن نسب، به من سود مى بخشد در حالى كه نسب من با نبودن ولايت برايم منفعت و فايده اى ندارد. «مشكاة الأنوار: 232».

ولايتم نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام نزد من از ولادتم از آن حضرت دوست داشتنى تر و بهتر است، زيرا ولايت آن حضرت‌بر من واجب مى باشد ولى ولادت من از آن حضرت و اينكه از فرزندان او هستم باعث فضيلت و برترى است.


1) سوره بقره، آيه 45.

2) تفسير فرات: 60 ح 21، بحار الأنوار: 348/35 ح 27.

3) الروضة: 133 ح 92، بحار الأنوار: 299/39 ح 105.

179 / 86 - در همان كتاب از ابن عبّاس نقل مى كند: حسد نورزيدم به على عليه السلام نسبت به سوابق وفضايلش به مانند آنچه از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم درباره او شنيدم كه فرمود:

اى گروه قريش ؛ چگونه خواهيد بود هنگامى كه كافر شويد و مرا در ميان لشكرگاهى ببينيد كه بر صورتهاى شما مى زنم.

جبرئيل نازل شد و به آن حضرت اشاره نمود و عرض كرد:

اى محمّد ؛ بگو اگر خدا و على بن ابى طالب عليه السلام بخواهند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «إن شاء اللَّه وعليّ بن ابى طالب عليه السلام» اگر خدا و على بن ابى طالب عليه السلام بخواهند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

180 / 87 - سيّد هاشم بحرانى قدس سره در كتاب «مدينة المعاجز» از كتاب «درر المطالب»(2)نقل كرده است:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هنگامى كه براى جنگ تبوك از مدينه خارج شد على بن ابى طالب عليه السلام را خليفه وجانشين خود در ميان اهلش قرار داد و دستور داد كه در مدينه بماند، منافقين با حرف‌هاى نادرست خود به فتنه انگيزى شروع كردند و مى گفتند: پيغمبر كه على عليه السلام را به همراه خود نبرده او را كوچك شمرده است.

اين شايعه هاى منافقين كه به گوش على عليه السلام رسيد اسلحه خود را برداشت و به دنبال پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به راه افتاد تا او را در منزلگاهى بين راه ديد، عرض كرد:

اى رسول خدا ؛ منافقين گمان كرده اند اينكه شما مرا در مدينه باقى گذاشته ايد و با خود نبرده ايد بخاطر كوچك شمردن من است، آيا اين درست است؟


1) الروضة: 140 ح 118، بحار الأنوار: 153/8 (چاپ سنگى)، مشارق الأنوار: 166 با كمى اختلاف.

2) مؤلّف آن سيّد ولىّ اللَّه فرزند سيّد نعمة اللَّه حسينى رضوى حائرى است كه از معاصرين پدر شيخ بهائى رحمه الله بوده است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آنها دروغ گفته اند و چنين چيزى نيست بلكه تو را جانشين خود قرار دادم براى امورى كه من آنها را رها كرده ام، برگرد و در ميان اهل من و اهل خودت جانشين من باش.

ألا ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أ نّه لا نبيّ بعدي؟

آيا خشنود نيستى كه نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى باشى، جز در مرتبه نبوّت كه پيغمبرى بعد از من نيست؟

آنگاه على عليه السلام برگشت و پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به سفر خود ادامه داد.

اتّفاقاً در آن جنگ لشكر آن حضرت دچار شكست شد و لشكريان متوارى گشتند و پا به فرار گذاشتند، جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نازل شد و عرض كرد:

خداوند به شما سلام رسانده و مژده فتح و پيروزى داده و شما را مخيّر نموده است كه اگر بخواهى فرشتگان را براى نصرت و ياريت مى فرستم و اگر بخواهى على عليه السلام را بخوان تا بيايد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم دوّمى را اختيار فرمود، جبرئيل عرض كرد: صورت خود را به طرف مدينه برگردان‌و صدا بزن:

يا أبا الغيث، أدركنى يا علي، أدركنى يا علي.

يعنى اى على مرا درياب و به كمك من بشتاب.

سلمان مى‌گويد: من هم از كسانى بودم كه به دستور پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در مدينه مانده بودم. روزى به‌باغى در بيرون شهر رفته بودم به على عليه السلام برخورد كردم، آن حضرت بالاى درخت خرما شاخه هاى آن را از درخت جدا مى‌كرد و من در پايين درخت آنها را جمع مى كردم، ناگهان شنيدم على عليه السلام فرمود:«لبيّك»، آمدم، الآن آمدم. از درخت پائين آمد در حاليكه غم چهره اش را گرفته بود و اشك‌مى‌ريخت.

عرض كردم: اى اباالحسن ؛ چه شده و چه اتّفاقى افتاده است؟ فرمود:

لشكر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دچار شكست گرديده و اكنون مرا مى خواند و به كمك مى طلبد.

سپس به منزل فاطمه عليها السلام رفت و وقتى برگشت به من فرمود: قدم خود را در جاى قدم من بگذار.

سلمان مى گويد: دنبال او به راه افتادم و هفده قدم كه برداشتم دو لشكر را ديدم و امام عليه السلام تا به آنجا رسيد فريادى كشيد كه از صداى آن شكافى در ميان دو لشكر افتاد و از يكديگر جدا گشتند.

جبرئيل در اين هنگام نازل شد و به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سلام كرد، و آن حضرت با خوشحالى سلام او راپاسخ گفت.

اميرالمؤمنين عليه السلام به شجاعان لشكر دشمن حمله كرد، همگى متفرّق شدند و فرار كردند و خداوند كافران را با خشم و ناراحتى بدون اينكه سودى ببرند برگردانيد «وَكَفَى اللَّه المُؤْمِنينَ القِتال»(1)و خدا امر جنگ را از مؤمنان به سبب اميرالمؤمنين عليه السلام و قدرت و توانائى و همّت والاى او كفايت كرد، و ازاو معجزه اى ظاهر ساخت كه همه امّت از آن عاجز و ناتوانند، و از فضيلت حيرت انگيز او پرده برداشت كه از مدينه به هفده قدم خود را به آنجا رسانيد و صداى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم را از راه دور شنيدو آن را جواب گفت، و اين از بزرگترين معجزات و بهترين دليل است بر اينكه او در ميان همه امّت بى نظير است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

181 / 88 - بحرانى رحمه الله در تفسير «برهان» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

يا عليّ من أحبّك ثمّ مات فقد قضى نحبه ومن أحبّك ولم‌يمت فهو ينتظر وما طلعت الشمس وما غربت إلّاظلّت عليه برزق وإيمان.


1) سوره احزاب، آيه 25.

2) مدينة المعاجز: 9/2 ح 354.

اى على ؛ كسى كه تو را دوست داشته باشد و با دوستى تو از دنيا برود در راه خدا شهيد گشته است و كسى كه تو را دوست داردو هنوز مرگش فرا نرسيده باشد منتظر است (1)، و خورشيد طلوع و غروب نمى كند مگر اينكه بر او به رزق و ايمان سايه مى افكند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

182 / 89 - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آن حضرت فرموده است:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم لشكرى به راه انداخت و على عليه السلام را فرمانده آن ساخت، دو نفر از لشكريان به نام «حاطب» و «بريده» نيرنگ زده و او را فريب دادند و وقتى برگشتند درباره على عليه السلام نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بدگوئى كردند، آن حضرت به گونه اى خشمگين شد كه قبل از اين قضيّه و بعد از آن او را آنگونه نديده بودند، رنگ چهره اش تغيير كرد، رگهاى گردنش ورم كرد، و اعضاء بدنش به لرزه درآمد. سپس فرمود:

يا بريدة؛ إنّ قدر عليّ عليه السلام عنداللَّه أعظم من قدره عندكم، ألا اُخبركم؟

اى بريده ؛ ارزش على عليه السلام و حرمت او نزد خداوند به مراتب بيشتر از حرمت او نزد شما است، آيا گوشه اى از آن را براى شما بگويم؟

عرض كردند: بلى اى رسول خدا.

فرمود: خداوند تبارك و تعالى گروهى را در قيامت برمى انگيزد كه كفّه ميزان آنها از گناهان پر است، به آنها گفته مى شود: اينها گناهان شما است پس حسنات و كارهاى خوب شما كجاست؟ مى گويند: پروردگارا ؛ براى خود حسنات و كارهاى خوب سراغ نداريم. آنگاه از پيشگاه الهى ندائى رسد كه اگر شما براى خودتان كارهاى خوب و ثواب سراغ نداريد من آن رامى‌شناسم و پاداش كاملى به شما در مقابل آن مى دهم، سپس


1) اشاره به فرمايش پروردگار متعال در سوره احزاب، آيه 23 است: «مِنَ المُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّه عَلَيْه فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَن يَنْتَظِر وَما بَدَّلُوا تَبْديلاً» از ميان مؤمنان مردان بزرگى هستند كه به عهد و پيمان خود با خداوند وفا كردند، بعضى از آنان (حضرت حمزه و جعفر عليهما السلام) در راه آن به درجه رفيعه شهادت رسيدند و بعضى (حضرت على عليه السلام) در انتظار شهادتند و هيچگونه عهد خود را تغيير ندادند.

2) تفسير برهان: 303/3 ح7، به نقل از كافى: 306/8 ح 475.

ورقه كوچكى را باد به همراه مى آورد و در كفّه حسنات آنها قرار مى دهد، حسنات آنها بر گناهانشان به بيشتر از آنچه در ميان آسمان و زمين است ترجيح پيدا مى كند.

به يكى از آنها گفته مى شود: دست پدر و مادر و برادران و خواهران و نزديكان و آشنايان خود را بگير و همه آنها را وارد بهشت كن.

اهل محشر مى گويند: پروردگارا ؛ گناهان آنها معلوم بود و ديديم كه كفّه بدى هاى آنها را پر كرده بود، امّا حسنات آنها كه برآن همه گناهان ترجيح پيدا كرد نفهميديم چه چيزى بود.

خداوند تبارك و تعالى فرمايد: اى بندگان من ؛ يكى از آنها باقيمانده بدهى خود را نزد برادر مؤمن خود برده و به او گفته است: اين پول را از من بگير، و من ترا به خاطر اينكه به اميرالمؤمنين عليه السلام محبّت دارى دوست دارم، ديگرى به او پاسخ داده است: آن را به خاطر دوستى و محبّتى كه به اميرالمؤمنين عليه السلام دارى به تو واگذار كردم، و آنچه مى خواهى در مال من تصرّف كن.

خداوند تبارك و تعالى از آن دو نفر به خاطر اين عمل خشنود گشته و به عنوان قدردانى همه خطاها و گناهان آنها راآمرزيد، و آن را در ضمن صحيفه اعمال و ميزان آن دو قرار داد، و بهشت را براى ايشان و پدر و مادرشان واجب گردانيد.سپس فرمود:

يا بريدة، إنّ من يدخل النار ببغض عليّ أكثر من الخزف الّذي يرمى عند الجمار، فإيّاك أن تكون منهم.

اى بريده ؛ همانا كسانى كه به دشمنى على عليه السلام داخل آتش دوزخ مى شوند از پاره سنگ‌ها و سفال‌هايى كه وقت رمى جمره رها مى كنند بيشترند، پس بپرهيز كه مبادا از ايشان باشى.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

183 / 90 - بحرانى رحمه الله در كتاب «تفسير برهان» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است


1) تفسير منسوب به امام عسكرى عليه السلام: 136 ح 70، بحار الأنوار: 66/38 ح6، تفسير برهان: 337/3 ح3، تأويل الآيات: 468/2 ح 37.

كه آيه شريفه «إنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى»(1)را اين گونه قرائت فرمود: «إنَّ عَلِيّاً لَلْهُدى × وَإنَّ لَه الآخرَةَ وَالاُولى»، و آن هنگامى بود كه ازآن حضرت از قرآن سئوال شد، فرمود:

در قرآن شگفتيهايى است مثل فرمايش پروردگار «وَكَفَى اللَّهُ المُؤْمِنين القِتال»(2)خداوند امر جنگ را به سبب على عليه السلام از مؤمنان كفايت كرد، و مانند اين فرمايش: «إنَّ عَلِيّاً لَلْهدى وإنَّ لهُ الآخرَة وَالاُولى»، همانا على عليه السلام سرچشمه هدايت است و پادشاهى دنيا و آخرت از او است.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

184 / 91 - در بعضى از كتاب‌هاى معتبر مناقب از علماى شيعه - تقريباً در ثلث اوّل آن - ديدم كه از ابن جرير طبرى رحمه الله روايت كرده و او با سند خويش از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل مى كند:

هنگامى كه فرزندان حضرت يعقوب برادر خود يوسف را به چاه انداختند و نزد پدر برگشتند، حضرت يعقوب عليه السلام از آنها احوال يوسف را پرسش كرد، در جواب گفتند: گرگ او را خورد، يعقوب عليه السلام گفته آنها را نپذيرفت و تكذيب كرد.

آنها از نزد او خارج شدند و به صحرا رفتند، و براى اثبات گفته خود گرگى را پيدا كردند، و آن را خدمت پدر آوردند، گرگ‌زبان گشود و به يعقوب سلام كرد.

حضرت يعقوب عليه السلام از او پرسيد: چرا پسرم را خوردى؟ عرض كرد: اى پيامبر خدا ؛ به خدا قسم گوشت انسانى را هرگز نخورده ام و تو مى دانى خوردن گوشت پيامبران و فرزندان آن‌ها بر وحشى‌ها حرام است، و من از اين شهر شما نيستم وامروز به اين شهر وارد شده ام.

به او فرمود: تو از كدام سرزمين هستى، و چه چيزى باعث شده است كه اينجا بيايى؟


1) سوره الليل، آيه 12.

2) سوره احزاب، آيه 25.

3) تفسير برهان: 471/4 ح4، بحار الأنوار: 398/24 ح 122.

عرض كرد: از مصر آمده ام و از اينجا عبور كردم تا به خراسان روم و يكى از برادرانم را در آنجا ببينم.

يعقوب به او فرمود: به چه منظورى به زيارت او مى روى؟

عرض كرد: با پدرت حضرت نوح عليه السلام در ميان كشتى بودم، او از طريق جبرئيل فرمايش خداوند را حكايت كرد كه فرموده است: كسى كه برادر خود را در راه خدا زيارت كند و قصدش نشان دادن به ديگران و يا رساندن به گوش آنها نباشد ونخواهد كه به خاطر اين عمل از او تعريف كنند، خداوند براى هر قدمى كه بردارد ده حسنه برايش بنويسد، و ده گناه او رااز بين ببرد، و ده درجه مقامش را بالا برد.

حضرت يعقوب عليه السلام فرمود: شما گروه حيوانات وحشى بر كارهائى كه اطاعت پروردگار باشد پاداشى داده نمى شويد و برگناهان و نافرمانى ها كيفر نمى شويد پس چرا چنين مى كنى؟ عرض كرد:

أجعل ثواب ذلك لعليّ بن أبي طالب وصيّ سيّد المرسلين ولشيعته.

ثواب و پاداش آن را به على عليه السلام وصىّ خاتم پيامبران صلى الله عليه وآله وسلم و شيعيان آن حضرت تقديم مى كنم.

حضرت يعقوب به فرزندانش فرمود: آنچه اين گرگ مى گويد بشنويد و بنويسيد.

گرگ گفت: ما چهارپايان جز با پيامبران و جانشينان آنها صحبت نمى كنيم، لذا يعقوب خودش با او گفتگو كرد و به فرزندانش گفت تا آنها بنويسند. آنگاه فرمود: براى اين گرگ زاد و توشه سفر فراهم كنيد.

گرگ گفت: هرگز توشه اى به همراه برنداشته ام و احتياجى به توشه اى كه شما برايم فراهم كنيد ندارم.

يعقوب فرمود: چرا چنين مى كنى و منشأ اين فكر تو چيست؟

گفت: به خداوندى معتقدم كه بدن‌ها را آفريده و روزى براى آنها آماده كرده و او هيچ بدنى را بدون روزى نخواهد گذاشت.(1)


1) نوادر المعجزات: 62 ح27.

مؤلّف رحمه الله گويد: ظاهراً بين حديث 30 - كه در باب اوّل گذشت و در آن گرگى با چوپان صحبت كرد - واين حديث كه گرگ گفت: ما فقط با پيامبران و جانشينان آنها صحبت مى كنيم، تناقض است.

و ممكن است براى برطرف شدن تناقض بگوييم: در حديث سابق كه گرگ با غير پيامبر و وصىّ پيامبر صحبت كرد به اعجاز رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و تصرّف ولايى آن حضرت بود، و معلوم است كه چنين چيزى حتّى از جمادات هم صورت گرفته است و از حيوانات به طريق اولى تحقّق پيدا مى كند.

و امّا در اين روايت كه سخن نگفته است اجازه پروردگار نبوده است و بدون آنكه خداوند اجازه دهديا پيغمبرش در مقام اعجاز زبان او را گويا كند سخن گفتن آنها ممكن نيست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

185 / 92 - صفّار رحمه الله در كتاب «بصائر الدرجات» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم‌فرمود:

هنگامى كه خداوند مرا به آسمانها بالا برد و با من گفتگو كرد، قسمتى از آن گفتگوها اين بود كه فرمود:

يا محمّد، عليّ الأوّل و عليّ الآخر والظاهر والباطن وهو بكلّ شي‌ء عليم.

اى محمّد ؛ على اوّل است، على آخر و ظاهر و باطن است و او هر چيزى را مى داند.

عرض كردم: خداوندا ؛ آيا اين اوصاف تو نيست؟ آنگاه - بعد از توصيف خودش آن جملات را برايم تفسير كرد و - فرمود:

على اوّل است يعنى اوّل كسى از امامان است كه از او ميثاق گرفتم.

على آخر است يعنى آخر كسى است كه او را قبض روح مى‌كنم و او جنبنده اى است كه با مردم تكلّم خواهد كرد.

اى محمّد ؛ على ظاهر است يعنى همه آنچه را كه به تو از طريق وحى

گفتم براى او ظاهر كردم.

يا محمّد؛ عليّ الباطن، أبطنته سرّي الّذي أسررته إليك، فليس فيما بيني وبينك سرّ دونه.

يا محمّد؛ عليّ عليم بكلّ ما خلقت من حلال أو حرام.

اى محمّد ؛ على باطن است يعنى آن سرّى كه تو را از آن باخبر كردم و تو پنهان كردى ؛ در باطن على هم قرار دادم و او در نهان دارد، پس سرّى بين من و تو نيست كه او نداند.

اى محمّد ؛ على به آنچه از حلال يا حرام آفريده ام عالم است و آن را مى داند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

186 / 93 - در همان كتاب از ابو رافع نقل مى كند: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم على عليه السلام را در روز خيبر خواند و آب دهان به چشمان او ماليد به او فرمود:

وقتى قلعه را فتح كردى در بين مردم بايست، خداوند چنين دستورى به من فرموده است.

ابو رافع گويد: على عليه السلام به راه افتاد و من به همراه او بودم، هنگام صبح قلعه خيبر را گشود، و در بين مردم توقّف كرد و ايستاد، توقّف او مدّتى طول كشيد و مردم گفتند: على عليه السلام با پروردگارش راز و نياز مى كند، پس از آن دستور داد شهرى را كه فتح كرده است بگيرند و به تصرّف خود درآورند.

ابو رافع گويد: نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شدم و جريان را عرض كردم و گفتم كه على عليه السلام همانطور كه امر فرموديد بين مردم مدّتى ايستاد، و عدّه اى كه چنين ديدند گفتند: خداوند با على عليه السلام رازگوئى مى كند.

پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:


1) بصائر الدرجات: 514 ح 36، بحار الأنوار: 377/18 ح 82، و 38/40 ح 73، و 180/94 ح 7 و آن را در ج: 68/53 ح 65 به نقل از مختصر بصائرالدرجات: 63 نقل كرده است.

نعم يا أبا رافع، إنّ اللَّه ناجاه يوم الطائف، و يوم عقبة تبوك، ويوم حنين.

بلى اى ابو رافع ؛ خداوند در روز فتح قلعه طائف و در روز جنگ تبوك و حنين با على عليه السلام گفتگو كرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

187 / 94 - و در همان كتاب از امام صادق عليه السلام نقل كرده است:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به اهل طائف فرمود:

لأبعثنّ إليكم رجلاً كنفسي يفتح اللَّه به الخيبر.

مردى را به سوى شما مى‌فرستم كه نفْس من و به منزله جان من است، خداوند خيبر را به دست او مى گشايد.

و هنگامى كه صبح گرديد على عليه السلام را خواند و به او فرمود: به طرف طائف برو، سپس بعد از آنكه على عليه السلام داخل طائف شد پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم دستور داد تا به سوى او كوچ كنند. و وقتى به آنجا رسيدند على عليه السلام را در بالاى كوه مشاهده كردند، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود: همانجا بمان، و او در آنجا ماند.

راوى گويد: صدائى همانند صداى رعد شنيديم از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سئوال شد: اين چه صدائى است؟ فرمود:

إنّ اللَّه عزّوجلّ يناجي عليّاً عليه السلام.

خداوند تبارك و تعالى با على عليه السلام گفتگو مى كند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

188 / 95 - محمّد بن جعفر قرشى در كتابش از جابر بن عبداللَّه نقل مى‌كند:

اميرالمؤمنين عليه السلام دوستى يهودى داشت كه با آن حضرت مأنوس بود و اگر آن حضرت كارى داشت انجام مى داد. تا آنكه يهودى از دنيا رفت، على عليه السلام به حال او محزون شد و براى او دچار وحشت شديدى گرديد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در حاليكه خندان بود به على عليه السلام نگاهى كرده و فرمود:


1) بصائر الدرجات: 411 ح 5، بحار الأنوار: 154/39 ح 11، غاية المرام: 527 ح 11، الإختصاص: 322.

2) بصائر الدرجات: 412 ح 10، بحار الأنوار: 155/39 ح 16، غاية المرام: 528 ح 16.

اى اباالحسن ؛ آن رفيق يهودى تو چه شد؟

على عليه السلام عرض كرد: او مُرد و از دنيا رفت.

فرمود: براى او محزون شدى و وحشت كردى؟

عرض كرد: بلى اى رسول خدا.

فرمود: آيا دوست دارى او را ببينى؟

عرض كرد: بلى پدر و مادرم به فداى شما.

فرمود: سر خود را بالا بگير و نگاه كن.

وقتى نگاه كرد پرده‌ها تا آسمان چهارم از مقابل چشمان او كنار رفت و در آنجا گنبد سبز رنگى را از زبرجد ديد كه به قدرت الهى بدون تكيه گاهى معلّق است. فرمود:

يا أباالحسن هذا لمن يحبّك من أهل الذمّة واليهود والنصارى والمجوس، وشيعتك المؤمنون معي ومعك غداًفي الجنّة.

اى اباالحسن ؛ اين جايگاه كسانى از اهل ذمّه و يهود و نصارى و مجوس است كه تو را دوست دارند، ولى شيعيان تو فرداى قيامت در بهشت كنار من و تو هستند.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: اين منزلت و مقام را براى دوستان غير مسلمان اميرالمؤمنين عليه السلام بعيد ندانيد، زيرا مى گوئيم: نظير آن نسبت به انوشيروان كه پادشاه كافر و عادل بود و غير او نقل شده كه: اگر چه به خاطر كافر بودن جايگاه آنها دوزخ است ولى در آنجا عذاب نمى شوند، و كاملاً واضح است كه ولايت ائمّه طاهرين عليهم السلام و محبّت آنها نسبت به اين صفات نيكو از ارزش و عظمت بيشترى برخوردار است، و لذا آنها كه محبّت اهل بيت عليهم السلام را داشته باشند از جايگاه برترى بهره‌مند مى شوند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

189 / 96 - مجلسى رحمه الله در كتاب «بحار الأنوار» از كامل بن ابراهيم نقل مى كند كه گفت: پيش از آنكه خدمت امام عسكرى عليه السلام برسم با خود گفتم: از آن


1) مناقب ابن شهراشوب: 200/3 (با كمى اختلاف).

حضرت سئوال كنم آيا اينگونه نيست كه تنها كسانى وارد بهشت مى شوند كه عقيده آنها و گفتار آنها مثل عقيده و گفتار من باشد؟

وقتى بر آن حضرت وارد شدم ديدم لباس نرم و لطيف سفيد رنگى پوشيده است. با خود گفتم: ولىّ‌خدا و حجّت پروردگار خودش چنين لباسى مى پوشد و به ما دستور مى دهد كه نسبت به برادران دينى گذشت داشته باشيم و از پوشيدن مانند آن نهى مى كند.

امام عسكرى عليه السلام در حاليكه تبسّم مى‌كرد، آستين مبارك را بالا زد و به او نشان داد كه لباس پشمين زبرسياهى به تن دارد، فرمود:

هذا للَّه وهذا لكم.

اين براى خداست و آنچه ديدى به خاطر شما است.

آنگاه بر او سلام كردم و كنار درى كه پرده اى بر آن آويزان بود نشستم، بادى وزيد و آن پرده را كنارزد، چشمم به كودك ماه‌پاره اى افتاد كه حدود چهار سال بيشتر سنّ او نبود، به من فرمود:

اى كامل بن ابراهيم ؛ خدمت ولىّ خدا و حجّت پروردگار و درِ رحمت او آمده اى تا سئوال كنى آيا جز كسانى كه معرفت توو گفتار تو را دارند كسى وارد بهشت مى شود؟

عرض كردم: بلى به خدا قسم همين مقصود من بوده است. فرمود:

اگر چنين باشد افراد بسيار كمى داخل بهشت مى شوند، به خدا قسم گروهى وارد بهشت مى شوند كه به آنها حقّيه گفته مى شود.

عرض كردم: اى سرور من ؛ آنها چه كسانى هستند؟ فرمود:

قوم من حبّهم لعليّ عليه السلام يحلفون بحقّه ولايدرون ما حقّه وفضله.

اشخاصى هستند كه به خاطر دوستى با على عليه السلام به حقّ على عليه السلام قسم مى خورند و چيزى از حقّ او و فضايل او نمى دانند.

بعد از مدّتى سكوت كرد و سپس فرمود:

وجئت تسأله عن مقالة المفوّضة كذبوا بل قلوبنا أوعية لمشيّة اللَّه، فإذا شاء شئنا.

و آمده اى از گفتار مفوضّه سئوال كنى، آنها دروغ مى گويند بلكه دلهاى ما ظرف مشيّت الهى است، هرگاه او بخواهد ما نيز مى خواهيم.

و خداوند فرموده است: «وَما تَشاؤُونَ إلّا أنْ يَشاء اللَّه»(1)«نمى خواهند جز آنچه را كه خداوند بخواهد».

كامل گويد: سپس پرده به حال اوّل برگشت و من هرچه كردم نتوانستم آن را كنار بزنم، بعد امام عسكرى عليه السلام به من نگاهى كرد و با تبسّم فرمود:

اى كامل ؛ چرا هنوز نشسته اى، مگر حجّت بعد از من به سئوالات تو پاسخ نگفت؟

من برخاستم و از منزل امام عليه السلام خارج شدم، و بعد از آن جريان او را نديدم.

ابو نعيم گويد: من كامل را ملاقات كردم و از خودش اين حديث را سئوال كردم و او برايم همين گونه نقل كرد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

190 / 97 - در تفسير امام عسكرى عليه السلام آن حضرت از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل مى كند كه فرمود:

اى اباالحسن ؛ خداوند به خاطر آن عملى كه انجام دادى به اندازه اى پاداش و فضيلت به تو مرحمت فرمود كه كسى جز او نمى داند، روز قيامت نداكننده اى بانگ زند: أين محبّو عليّ بن أبي طالب عليه السلام؟ دوستان على بن ابى طالب عليه السلام كجا هستند؟

گروهى از اشخاص صالح و نيكوكار بپا خيزند، به آنها گفته شود:

خذوا بأيديكم من شئتم من عرصات القيامة فأدخلوهم الجنّة،


1) سوره دهر، آيه 30.

2) غيبة طوسى: 159، بحار الأنوار: 336/25 ح 16، و 50/52 ح 35. و در ج: 253/50 ح7، و117/70 ح5، و163/72 ح 20، و302/79 ح 12بخش‌هايى از حديث ذكر گرديده است.

وأقلّ رجل منهم ينجو بشفاعته من أهل تلك العرصات ألف ألف رجل.

در اين عرصه قيامت جستجو كنيد و هر كسى را كه مى خواهيد دست او را گرفته و به بهشت وارد كنيد، در ميان آنها كسى كه بهره شفاعت او از ديگران كمتر است به شفاعت او يك ميليون نفر از آن عرصه قيامت نجات پيدا مى كنند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

191 / 98 - محمّد بن يعقوب رحمه الله در كتاب «كافى» از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

هنگامى كه قيامت فرا رسد و خداوند تمام مخلوقات خود را كه از ابتداى خلقت آفريده براى محاكمه گرد آورد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين عليه السلام را بخوانند، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را جامه سبز رنگى بپوشانند كه بين مشرق و مغرب را روشن كند، على عليه السلام را نيز چنين جامه اى بپوشانند، بعد از آن جامه زيباى گلرنگ بلندى را به اندام مبارك رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بپوشانند كه به خاطر آن بين مشرق و مغرب نورانى و روشن گردد، به على عليه السلام هم چنين جامه اى بپوشانند.

ثمّ يدعى بنا فيدفع إلينا حساب الناس، فنحن واللَّه ندخل أهل الجنّة الجنّة، وأهل النار النار.

سپس ما را بخوانند و حساب مردمان را به ما واگذار كنند، بخدا قسم ما اهل بهشت را وارد بهشت و اهل دوزخ را وارد دوزخ كنيم.

آنگاه پيامبران را بخوانند، همگى در دو صف كنار عرش الهى بايستند تا از حساب خلق فارغ شويم، وقتى كه اهل بهشت داخل بهشت و اهل دوزخ داخل آتش شدند پروردگار عالم على عليه السلام را مأموريّت دهد كه هر كدام از اهل بهشت را درجايگاه خودش به حسب مراتبى كه دارند ساكن گرداند و حوران بهشتى را به ازدواج آنها درآورد و بخدا قسم كسى كه برنامه ازدواج اهل بهشت را در بهشت فراهم مى كند، و عقد ازدواج آنها


1) تفسير منسوب به امام عسكرى عليه السلام: 110، بحار الأنوار: 28/42 ضمن ح 8 .

را مى خواند على عليه السلام است و جز او كسى چنين منصبى ندارد و اين بخاطر اعزاز و اكرام خداوند نسبت به او است و فضيلتى است كه او را به آن برترى داده و منّت نهاده است.

و بخدا قسم او است كه اهل آتش را به آتش افكند، و او است كه وقتى اهل بهشت در آن وارد شدند درهاى بهشت را ببندد، و وقتى اهل دوزخ در آن داخل شدند درهاى جهنّم را ببندد.

فإنّ أبواب الجنّة إليه وأبواب النار إليه.

و اختيار درهاى بهشت و جهنّم به او واگذار شود.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

192 / 99 - سيّد بن طاووس رحمه الله در كتاب «اليقين» از طريق اهل سنّت نقل مى كند:

اميرالمؤمنين عليه السلام در مكّه بر صفا قدم مى‌زد ناگهان پرنده اى را كه شبيه كبك است ديد كه روى زمين راه مى رود، وقتى در مقابل اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گرفت، حضرت على عليه السلام به او سلام كرد، پرنده عرض كرد: سلام بر شما و رحمت و بركات خداوند بر شما باد اى امير مؤمنان. فرمود:

اى پرنده ؛ اينجا چه مى كنى؟

عرض كرد: اى امير مؤمنان ؛ من چهار صد سال است در اين مكان خدا را تسبيح مى گويم و به تقديس و تمجيد اومشغولم و او را به طور كامل عبادت مى كنم.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى پرنده ؛ صفا سرزمينى است كه در آن خوردنى و آشاميدنى نيست، براى تهيّه آن چه مى كنى؟عرض كرد:

وقرابتك من رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم يا أميرالمؤمنين إنّي كلّما جعت دعوت اللَّه لشيعتك ومحبّيك فأشبع، وإذا ضمئت دعوت اللَّه على مبغضيك وغاصبيك فأروى.

به خويشاوندى شما با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم قسم، هر گاه گرسنه مى شوم براى شيعيان و دوستان شما دعا مى كنم سير مى شوم، وهر گاه تشنه مى شوم


1) الكافى: 159/8 ح 154، الوافى: 526/5 ح 19، تفسير برهان: 455/4 ح 1، بحار الأنوار: 337/7 ح 24 و 316/27 ح 14 به نقل از محتضر: 155.

دشمنان شما و غاصبين حق شما را نفرين مى كنم سيراب مى شوم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

193 / 100 - شيخ طوسى قدس سره در كتاب «امالى» از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

كيف بك يا عليّ إذا وقفت على شفير جهنّم وقدمت الصراط وقيل للناس: جوزوا وقلت لجهنّم: هذا لي وهذالك؟

اى على ؛ چگونه خواهى بود وقتى كه بر لبه جهنّم بايستى و مردم را دستور دهند كه بر صراط عبور كنند، آنگاه به جهنّم بگوئى: اين براى تو، و اين ديگرى براى من، يعنى عدّه اى را به جهنّم حواله كنى و عدّه اى را از جهنّم نجات دهى؟

على عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا ؛ آنها كه به سلامت عبور مى كنند چه كسانى هستند؟ فرمود:

اُولئك شيعتك معك حيث كنت.

آنها شيعيان تو مى باشند كه هر كجا باشى با تو خواهند بود.(2)

و شاعر چه نيكو سروده است:

أباحسن ولاؤك لي أمان

إذا زفرت على الخلق الجحيم

وكيف يخاف حرّ النار عبد

يواليكم وأنت لها قسيم

اى على دوستى و ولايت تو براى من امان است، وقتى كه جهنّم بر آدميان شعله كشد.

و چگونه از حرارت آتش بترسد بنده اى كه شما را دوست داشته باشد، زيرا تو قسمت‌كننده آن هستى.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

194 / 101 - شيخ صدوق رحمه الله از امام صادق عليه السلام از طريق پدرانش - كه درود خدا بر آنها باد - نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود:


1) اليقين: 72 ب 92، الفضائل: 162، الروضة: 36، بحار الأنوار: 235/41 ح 6.

2) امالى طوسى: 94 ح 55 مجلس 3، بحار الأنوار: 197/39 ح 8 .

اى على ؛ امّتم در عالم ذر به من نشان داده شدند و برايم آشكار گرديدند به طورى كه كوچك و بزرگ آنها را ديدم در حالي كه روح بودند و اجساد آنها هنوز آفريده نشده بود، در آنجا من به تو و شيعيانت عبور كردم و براى شما طلب مغفرت كردم.

على عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا ! در مورد شيعيانم بيشتر برايم بگو.

فرمود: يا عليّ ؛ تخرج أنت وشيعتك من قبوركم ووجوهكم كالقمر ليلة البدر، قد فرّجت عنكم الشدائد، وذهبت عنكم الأحزان، تستظلّون تحت العرش، يخاف الناس ولاتخافون، ويحزن الناس ولاتحزنون، وتوضع‌لكم مائدة، والناس في المحاسبة.

اى على ؛ تو و شيعيانت از ميان قبرهاى خود بيرون مى آئيد در حاليكه چهره هايتان مثل ماه شب چهارده مى درخشد، سختى‌ها از شما برطرف شده و غم‌ها و غصّه ها از شما زايل گشته است، عرش الهى بر شما سايه مى افكند، مردمان ديگر مى ترسند وشما نمى ترسيد، آنها غمناكند و شما هيچگونه غمى نداريد، و براى شما سفره بگسترانند در حاليكه مردم مشغول حساب هستند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

195 / 102 - خوارزمى كه از علماى اهل سنّت است در كتاب «مناقب» از ابن مسعود نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

اوّل كسى كه از اهل آسمان على عليه السلام را براى خود برادر گرفت اسرافيل بود، و بعد از او ميكائيل و جبرئيل بودند و اوّل كسانى كه از اهل آسمان به دوستى على عليه السلام مفتخر گرديده اند فرشتگانى هستند كه عرش الهى را به دوش دارند، بعد ازآنها رضوان است كه خزانه دار بهشت است و بعد از او فرشته قبض روح يعنى عزرائيل است.

وإنّ ملك الموت يترحّم على محبّي عليّ بن أبي طالب عليه السلام كما يترحّم على الأنبياء عليهم السلام .


1) فضائل الشيعة: 68 ح 27، بحار الأنوار: 180/7 ح 20، و 27/68 ح 50، بصائر الدرجات: 84 ح 5.

و او به دوستان علىّ بن ابى طالب عليه السلام رحم مى كند همانطور كه بر پيامبران ترحّم مى نمايد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

196 / 103 - امام عسكرى عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل مى كند كه فرمود:

معاشر عباد اللَّه عليكم بخدمة من أكرمه اللَّه بالإرتضاء، وحباه بالإصطفاء، وجعله أفضل أهل الارض والسماء بعد محمّد سيّد الأنبياء عليّ بن أبي طالب عليه السلام، وبموالاة أوليائه ومعاداة أعدائه.

اى بندگان خدا ؛ بر شما باد به خدمت كردن كسى كه خدا او را اكرام كرد و گرامى داشت، به اينكه اورا پسنديد و از ميان خلق خود برگزيد و به او رتبه اصطفاء عطا كرد، و او را بهترين اهل آسمانها و زمين بعد از محمّد صلى الله عليه وآله وسلم كه سرور انبياء است قرار داد،و بر شما باد به دوستى كردن با دوستان آن حضرت يعنى علىّ بن ابى طالب عليه السلام و دشمنى كردن با دشمنان او.

و كلام خود را ادامه داد تا اينكه فرمود :

فرداى قيامت يكى از شيعيان او را مى آورند در حاليكه خداوند در كفّه گناهان او گناهانى بزرگتر و سنگين‌تر از كوههاى استوار و درياهاى موّاج قرار داده است، مردمى كه آن را نظاره مى كنند مى گويند: اين بنده خدا هلاك شد و شكّى ندارند كه‌از نابودشدگان است و در عذاب الهى براى هميشه بايد گرفتار باشد.

آنگاه از پيشگاه پروردگار ندائى رسد: اى بنده خطاكار ؛ اينها گناهانى است كه ترا به هلاكت افكنده است، آيا در مقابل آن حسنات و خوبى هائى دارى كه ترا به آنها پاداش دهم و به رحمت خود وارد بهشت كنم؟

آن بنده خدا با سرافكندگى گويد: خدايا نمى دانم.

دوباره منادى پروردگار گويد: خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: در اين صحنه پهناور قيامت فرياد بزن و بگو: من فلانى پسر فلانى و اهل فلان شهر هستم، اسير گناهان خود كه مانند كوهها و درياها سنگين است


1) مناقب خوارزمى: 72 ح 49، مناقب ابن شهراشوب: 32/2، ينابيع المودّة: 133، كشف الغمّة: 103/1، غاية المرام: 580 ح 26، إرشاد القلوب: 50/2، بحار الأنوار: 335/38 ضمن ح 10، و 110/39 ح 17، مائة منقبة: 132 منقبت 64.

شده ام و كارهاى خوبى درمقابل آنها ندارم، كداميك از شما در ميان اين محشر هستيد كه من به او احسانى يا بخششى كرده باشم، به پاداش آن‌اكنون به فرياد من برسد، زيرا الآن وقت احتياج من به آن است.

آن بنده خدا هم طبق فرمان الهى چنين فريادى در آنجا بزند، اوّل كسى كه در ميان اهل محشر به او جواب دهد علىّ بن‌ابى طالب عليه السلام است، مى فرمايد:

لبّيك لبّيك أيّها الممتحن في محبّتي، المظلوم بعداوتي.

لبيّك لبيّك ؛ اى كسى كه در محبّت و دوستى من امتحان شدى و به خاطر دشمنى با من مورد ظلم و ستم دشمنانم واقع شدى.

سپس امام عليه السلام با عدّه زيادى به فرياد او مى رسند گرچه عدّه آنها از طلبكاران او كمتر است. آنگاه آن گروهى كه همراه على عليه السلام آمده اند به آن حضرت مى گويند: ما برادران ايمانى اين شخص هستيم، او به ما نيكى مى كرد و ما را اكرام واحترام مى نمود و در معاشرت و برخوردهايش با ما با همه احسان و بخششى كه داشت تواضع مى كرد، ما از همه طاعتها وثوابهاى خود گذشتيم و آنها را به او بخشيديم.

على عليه السلام گويد: پس شما خودتان چگونه و به چه عملى وارد بهشت مى‌شويد؟

عرض مى كنند: ما به رحمت بى نهايت الهى كه هر كس شما را دوست داشته باشد شامل حال او مى گردد.

مرتبه ديگر از ناحيه پروردگار ندائى رسد كه اى برادر رسول خدا، اينها برادران مؤمن او بودند و به او چنين بخششى كردند تو چه احسانى به او مى كنى؟ من كه بين او و گناهانش حاكم هستم گناهان او را كه بين من و او بوده به خاطر دوستى اش‌با تو بخشيدم، امّا گناهانى كه بين او و بندگانم صورت گرفته و ستمى كه به آنها كرده و بدهكاريش به آنها بايد بررسى شود و محاكمه گردد و تا از آنها خلاص نشود نجات پيدا نمى كند.

على عليه السلام گويد: خداوندا ؛ آنچه مرا دستور دهى انجام خواهم داد.

خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: براى آنها كه طرف دعوا هستند و با او

نزاع دارند ضمانت كن كه ستمى كه به آنها شده جبران كنى. على عليه السلام نيز چنين كند و به آنها بفرمايد آنچه از ثواب و پاداش در مقابل ستمى كه به شما شده از من بخواهيد عطا كنم. آنها مى گويند:

يا أخا رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم تجعل لنا بإزاء ظلاماتنا قبله ثواب نفس من أنفاسك ليلة بيتوتتك على فراش محمّد صلى الله عليه وآله وسلم.

اى برادر رسول خدا ؛ فقط ثواب يك نفس كشيدن تو را در آن شبى كه در جايگاه پيغمبر اكرم‌صلى الله عليه وآله وسلم خوابيدى تا جان او را حفظ كنى از تو درخواست مى كنيم.

اميرالمؤمنين عليه السلام آن را مى پذيرد و ثواب يك نفس كشيدن خود را در آن شب به آنها مى بخشد.

آنگاه خداوند تبارك و تعالى به آنها مى فرمايد: اكنون اى بندگان من ؛ نگاه كنيد به آن مقاماتى كه نائل شديد از ناحيه على عليه السلام در مقابل آن ستمى كه به شما شده بود، و قصرهاى بهشتى را به ايشان نشان دهد، و چون آن‌ها مراتب و منازل خودرا كه نه چشمى آنها را ديده و نه گوشى اوصافش را شنيده و نه به قلب بشرى خطور كرده ببينند عرض كنند: خداوندا ؛ آيا از بهشت تو چيزى باقى مانده است؟ و بعد از اين بخششى كه به ما كردى و قصرها و جايگاههائى كه در اختيار ما قراردادى بقيّه بندگان مؤمن و انبياء و صدّيقين و شهداء و صلحاء كجا وارد مى شوند؟ و آنها خيال مى كنند كه بهشت به طور كامل در تصرّف آنها درآمده است.

سپس ندائى از ناحيه پروردگار به گوش آنها رسد كه اى بندگان من، آنچه مشاهده كرديد ثواب يك نفَس از نفَسهاى على عليه السلام است كه شما از او درخواست كرديد و او به شما بخشيد، اكنون به بركت آن وارد بهشت شويد و آنها را در تصرّف خود درآوريد، آنگاه در آنجا مى بينند مقدارى كه خداوند به ممالك على عليه السلام افزوده و آن چندين برابر آن است كه على عليه السلام ازطرف آن به طلبكاران او بخشيده است و اندازه اش را جز خداوند كسى نمى داند.

سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «أ ذلكَ خَيْرٌ نُزُلاً أمْ شَجَرَةُ

الزقُّوم»(1)، آيا اين مقام عالى بهتر است يا شجره زقّوم كه براى مخالفين برادر و جانشينم على بن ابى طالب عليه السلام آماده شده است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

197 / 104 - محمّد بن حسن صفّار رحمه الله در كتاب «بصائر» و همچنين شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» ازحذيفه رحمه الله نقل مى‌كند كه گفت:

از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه فرمود:

ما من عبد ولا أمة يموت وفي قلبه مثقال حبّة خردل من حبّ عليّ عليه السلام إلّا أدخله اللَّه عزّوجلّ الجنّة.(3)

هر مرد يا زنى بميرد و در دلش به اندازه دانه خردلى از دوستى على عليه السلام باشد خداوند تبارك و تعالى او را داخل بهشت مى گرداند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

198 / 105 - بُرسى رحمه الله از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل مى كند كه فرمود:

حبّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام شجرة أصلها في الجنّة وأغصانها في الدنيا، فمن تعلّق بغصن منها جرّه إلى الجنّة.

محبت و دوستى علىّ بن ابى طالب عليه السلام همانند درختى است كه ريشه آن در بهشت و شاخه هايش در دنيا باشد، هر كس به شاخه اى از آن بياويزد، او را به بهشت بكشاند.

و در روايتى فرموده است:

إنّ حبّ عليّ سيّد الأعمال.

دوستى على بهترين عمل و سرور همه اعمال است.(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

199 / 106 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «روضة الفضائل» از ابن عبّاس نقل مى كند كه


1) سوره صافّات، آيه 62.

2) تفسير منسوب به امام عسكرى عليه السلام: 127، بحار الأنوار: 59/8 ح 82 ، و 106/68 ح 20، تأويل الآيات: 90/1 ح 78، تفسير برهان: 64/1 ح 1، حلية الأبرار: 155/2 ح 1.

3) امالى طوسى: 330 ح 107 مجلس 11، بحار الأنوار: 246/39 ح 2.

4) فضائل ابن شاذان: 148 سطر 5، الروضة في الفضائل: 27، بحار الأنوار: 46/40 ح 83، مناقب خوارزمى: 324، مدينة المعاجز: 365/2 ضمن ح 607.

گفت: علىّ بن ابى طالب عليه السلام نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد، به آن حضرت عرض كردند: اميرالمؤمنين عليه السلام آمد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

إنّ عليّاً سمّي بأميرالمؤمنين من قبلي.

او قبل از من به اين نام يعنى «اميرالمؤمنين» ناميده شده است.

عرض كردند: قبل از شما اى رسول خدا؟

فرمود: و پيش از عيسى و موسى.

عرض كردند: پيش از عيسى و موسى اى رسول خدا؟

فرمود: و پيش از سليمان بن داود.

و هر يك از پيامبران را تا حضرت آدم عليه السلام نام برد، سپس فرمود:

خداوند هنگامى كه گِل آدم را سرشت، در مقابل چشمان او مرواريد درشتى را آويزان كرد كه تسبيح و تقديس خدا مى كرد، فرمود:

لاُسكنّنك رجلاً أجعله أميرالمؤمنين أجمعين فلمّا خلق اللَّه عليّ بن أبي طالب عليه السلام أسكنه في الدرّة فسمّي أميرالمؤمنين قبل خلق آدم عليه السلام.

مردى را در تو ساكن مى كنم كه او را امير همه مؤمنان قرار مى دهم، و وقتى كه علىّ بن ابى طالب عليه السلام را آفريد او را در آن مرواريد قرار داد، پس قبل از آفرينش آدم، على عليه السلام «اميرالمؤمنين» ناميده شد.(1)

در حديث ديگرى، حذيفه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود: حضرت على عليه السلام «اميرالمؤمنين» ناميده شد در حالى كه آدم هنوز بين روح و جسد بود. «بحار الأنوار: 77/40».

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

200 / 107 - در كتاب «تاريخ بغداد» از طريق اهل سنّت از بلال بن حمامة نقل مى كند كه گفت:

روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نزد ما تشريف آورد در حاليكه چهره مباركش مانند ماه مى درخشيد، ابن عوف عرض كرد: اى رسول خدا ؛ چهره شما را شادمان مى بينم. فرمود:


1) فضائل ابن شاذان: 104، الروضة: 5، بحار الأنوار: 337/37 ح 77، مدينة المعاجز: 71/1 ح 21، حلية الأبرار: 13/2 ح4، غاية المرام: 26 ح 31.

مژده و بشارتى درباره برادر و پسر عمّم على عليه السلام و دخترم فاطمه عليها السلام از طرف پروردگار به من رسيده است و آن اينست كه خداوند على عليه السلام را به فاطمه عليها السلام تزويج نمود، و رضوان خزانه دار بهشت را دستور داد كه درخت طوبى را تكان دهد، و آن برگه ها و كاغذهائى به عدد دوستان اهل بيت بار آورد و از پائين درخت فرشتگانى را از نور آفريد، و به هر يك از آنها سند و قباله اى مرحمت فرمود.

فإذا استوت القيامة بأهلها، نادت الملائكة في الخلائق، فلا تلقى محبّاً لنا أهل البيت إلاّ دفعت إليه صكّاً.

قيامت كه برپا گردد، آنها در ميان مردم ندا كنند و به هر يك از دوستان اهل بيت كه برخورد كنند يكى از آن قباله ها (كه مربوطبه آزادى آنها از آتش است) مرحمت كنند.(1)

و در روايتى فرموده اند:

أنّه يكون في الصكوك براءة من العليّ الجبّار لشيعة عليّ وفاطمة عليهما السلام من النار.

اين قباله ها سند رهائى شيعيان على و فاطمه عليهما السلام از آتش است كه خداوند آن را امضاء كرده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

201 / 108 - شاذان بن جبرئيل قمى قدس سره در كتاب «فضائل» از عمّار بن ياسر رضى الله عنه روايت كرده است كه گفت:

اميرالمؤمنين عليه السلام در سكّو و جايگاه قضاوت نشسته بود كه شخصى بنام «صفوان اكحل» وارد شد وعرض كرد: من يكى از شيعيان شما هستم و گناهانى را مرتكب شده ام، اكنون مى خواهم مرا از آنها پاك كنى تا هنگامى كه به آخرت منتقل مى شوم گناهى به همراه نداشته باشم.

امام عليه السلام فرمود: بزرگترين گناه تو چيست؟


1) تاريخ بغداد: 210/4 ح 1897، مائة منقبة: 166 منقبت 92، بحار الأنوار: 117/27 ح 96.

عرض كرد: من با كودكان و پسربچّه ها لواط مى‌كنم. فرمود:

كداميك را بيشتر دوست دارى؟ يك ضربت كه با ذوالفقار(1)بر تو وارد آورم يا ديوارى را به رويت خراب كنم و يا تو را درآتش افكنم، اين پاداش كسى است كه چنين معصيتى را مرتكب شود.

عرض كرد: اى مولاى من ؛ مرا در آتش بسوزان تا از آتش آخرت نجات پيدا كنم. على عليه السلام به عمّار فرمود:

هزار دسته از شاخه هاى نى جمع آورى كن تا فردا آتش را افروخته كنيم و او را در آن آتش بيندازيم و به آن شخص فرمود: برو وصيّتهاى خود را نسبت به آنچه بايد بگيرى يا بپردازى انجام بده.

او رفت و دستور امام عليه السلام را عمل كرد، اموالش را بين فرزندان خود تقسيم كرد، و هر كس حقّى بر اوداشت آن را به او رسانيد، سپس در حجره اميرالمؤمنين عليه السلام كه در خانه نوح قسمت شرقى مسجد كوفه است شب را بيتوته كرد.

صبح هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام نمازش را خواند به عمّار فرمود:

در ميان كوفه صدا بزن تا مردم از خانه ها خارج شوند و ببينند اميرالمؤمنين چگونه حكم خدا را اجرا مى كند.

عدّه اى گفتند: چگونه على عليه السلام مى خواهد يكى از شيعيان و دوستان خود را بسوزاند، او هم اكنون مى خواهد اين شخص را به آتش بسوزاند و با اين كار امامت او باطل مى گردد. اين مطلب به گوش اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد.

عمّار گويد: امام عليه السلام آن شخص را گرفت و هزار شاخه نى را روى او ريخت و به او سنگ چخماق وگوگرد داد و فرمود:

اقدح وأحرق نفسك، فإن كنت من شيعتي ومحبّي وعارفي، فإنّك


1) نام شمشير آن حضرت بوده است.

لاتحترق بالنار، وإن كنت من المخالفين‌المكذّبين فالنار تأكل لحمك وتكسر عظمك.

خودت را با اينها آتش بزن، اگر از شيعيان و دوستان من باشى و نسبت به من معرفت داشته باشى در آتش نخواهى سوخت واگر از مخالفين و تكذيب كنندگان باشى آتش گوشت تو را از بين مى برد و استخوانت را مى شكند.

آن شخص آتش را برافروخت و شاخه هاى نى آتش گرفتند، ولى او در زير آتش‌ها سالم ماند حتّى به پيراهن سفيدى كه پوشيده بود آتش اثر نكرد و دود آن را سياه نكرد. امام عليه السلام فرمود:

آنهائى كه از صراط مستقيم الهى منحرف شدند دروغ گفتند و به بيراهه رفتند و دچار گمراهى شدند. سپس فرمود:

إنّ شيعتنا منّا وأنا قسيم الجنّة والنار، شهد لي بذلك رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم في مواطن كثيرة.

شيعيان ما از ما هستند، و من تقسيم كننده بهشت و دوزخم، و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در موارد بسيارى به آن گواهى داده است.(1)

شاعر گفته است:

عليّ حبّه جُنّة

قسيم النار والجنّة

وصيّ المصطفى حقّاً

إمام الإنس والجنّة

محبّت و دوستى على عليه السلام سپر بلاست، و او تقسيم كننده جهنّم و بهشت است.

او به حقيقت وصىّ و جانشين رسول خدا است، و پيشواى آدميان و پريان است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

202 / 109 - مؤلّف كتاب «منهج التحقيق إلى سواء الطريق» از سلمان فارسى رحمه الله


1) فضائل ابن شاذان: 74، بحار الأنوار: 43/42 ح 16، مدينة المعاجز: 258/1 ح 165الدمعة الساكبة: 160/2.

نقل كرده است كه گفت:

من و امام حسن و امام حسين عليهما السلام و محمّد بن حنفيّه و محمّد بن ابوبكر و عمّار ياسر و مقداد درمحضر اميرالمؤمنين عليه السلام شرفياب بوديم، فرزندش امام حسن عليه السلام به آن حضرت عرض كرد:

اى امير مؤمنان ؛ سليمان از خداوند سلطنتى را درخواست كرد كه هيچ كس بعد از او لايق و سزاوار آن نباشد، و خداوند به او مرحمت فرمود، آيا شما هم از آن پادشاهى و سلطنت بهره اى داريد؟

امام عليه السلام فرمود:

والّذي فلق الحبّة وبرأ النسمة إنّ سليمان بن داود سأل اللَّه عزّوجلّ الملك فأعطاه، وإنّ أباك‌ملك ما لم يملكه - بعد جدّك رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم - أحد قبله ولايملكه أحد بعده.

قسم به آن كسى كه دانه را شكافت و خلق را آفريد، سليمان بن داود از خداوند سلطنتى آنگونه درخواست كرد و خداوند به اوعطا كرد، و همانا پدرت سلطنت دارد بر آنچه جز جدّت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هيچ كس قبل از او و بعد از او نداشته و نخواهدداشت.

امام حسن عليه السلام عرض كرد: مى‌خواهيم از كراماتى كه خداوند به تو بخشيده و تو را به آن برترى داده به ما نشان دهى.

فرمود: اگر خداى تبارك و تعالى بخواهد اين كار را مى كنم.

آنگاه برخاست، وضو گرفت، دو ركعت نماز خواند و خداوند را به دعاهائى خواند كه آن را كسى نفهميد، سپس به طرف غرب اشاره اى كرد، فوراً ابرى از آن ناحيه آمد و بالاى سر ما ظاهر شد و كنارآن ابر ديگرى پديدار گشت. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

اى ابر، به اذن پروردگار متعال فرود آى.

پس ابر پائين آمد در حالى كه مى گفت:

أشهد أن لا إله إلّا اللَّه وأنّ محمّداً رسول اللَّه وأنّك خليفته ووصيّه، [من شكّ فيك فقد ضلّ عن سبيل النجاة].

شهادت مى دهم كه خدائى جز خداوند يكتا نيست، و محمّد فرستاده وتو جانشين و وصىّ او هستى، هر كس درباره تو شكّ كند از راه نجات و رستگارى دور افتاده است.

امام حسن عليه السلام مى فرمايد: سپس آن ابر روى زمين گسترده گرديد مانند آنكه سفره اى را پهن كرده باشند و اميرالمؤمنين عليه السلام به آن جمع فرمود: روى اين ابر بنشينيد، هر كدام در جائى از آن نشستيم.

بعد به ابر ديگرى اشاره فرمود، او هم پائين آمد و همان گفتار ابر اوّل را گفت، اميرالمؤمنين عليه السلام تنها در آن نشست سپس كلماتى فرمود، و جهت مسير را كه به طرف مغرب بود اشاره كرد، ناگهان بادى در زير ابرها پديدار شد و آنها را با ملايمت بالا برد.

من نگاهى به اميرالمؤمنين عليه السلام كردم، ديدم روى تختى نشسته است و نور از چهره مبارك او به حدّى مى درخشد كه چشم طاقت ديدارش را ندارد.

امام حسن عليه السلام عرض كرد: اى امير مؤمنان، سليمان بن داود انگشترى داشت كه به خاطر آن همه چيز از او فرمانبردارى مى كردند، شما چه چيزى داريد تا به آن وسيله از شما اطاعت كنند. فرمود:

أنا عين اللَّه في أرضه، أنا لسانه الناطق في خلقه، أنا نوراللَّه الّذي لايطفى، أنا باب اللَّه الّذي يؤتى منه وحجّته‌على عباده.

من چشم بيناى خداوند بر روى زمينم، و زبان گوياى او در ميان مردمان هستم، من آن نور خداوندى هستم كه خاموشى ندارد، من آن درِ رحمت الهى هستم كه بايد از آن وارد شوند، و من حجّت خداوند بر بندگانم.

سپس فرمود: آيا دوست داريد انگشتر سليمان بن داود را به شما نشان دهم؟

عرض كرديم: بلى. امام عليه السلام دست مبارك خود را ميان جيبش كرد و انگشترى را كه از طلا بود و نگين ياقوت سرخ داشت‌بر روى آن نوشته شده بود: «محمّد و على» بيرون آورد.

سلمان گويد: ما از مشاهده آن تعجّب كرديم. فرمود:

از چه چيزى تعجّب مى كنيد؟ از مثل من نشان دادن اين چيزها عجيب نيست، امروز چيزهائى كه هرگز نديده ايد به شمانشان خواهم داد.

و حديث را ادامه داد تا اينكه فرمود: آيا مى خواهيد سليمان بن داود را ببينيد؟

عرض كرديم: بلى.

امام عليه السلام برخاست و ما به دنبال او به راه افتاديم تا اينكه ما را وارد باغى كرد كه زيباتر از آن چشم مانديده بود، در آنجا انواع ميوه ها و انگورها بود، نهرها جريان داشت و پرندگان بر روى درختان باهم گفتگو مى كردند، و وقتى آن حضرت را ديدند اطراف او مى چرخيدند و بالهاى خود را مى جنباندند تا وسط آن باغ رسيديم، به تختى برخورد كرديم كه بر روى آن جوانى آرميده و دست خود را بر سينه اش نهاده بود.

اميرالمؤمنين عليه السلام انگشتر را از جيب خود بيرون آورد و در انگشت او كه سليمان بن داود بود قرار داد، فوراً حركتى كرد و از جا برخاست وعرض كرد:

السلام عليك يا أميرالمؤمنين، ووصيّ رسول ربّ العالمين، أنت واللَّه الصدّيق الأكبر والفاروق الأعظم، قدأفلح من تمسّك بك، وقد خاب وخسر من تخلّف عنك، وإنّي سألت اللَّه بكم أهل البيت فاُعطيت ذلك الملك.

سلام بر تو اى امير مؤمنان، و اى وصىّ فرستاده پروردگار عالميان، بخدا قسم تو بزرگترين راستگو، و بزرگترين جداكننده حقّ از باطل هستى، هر كس دامن تو را گرفت رستگار شد و هر كس تو را رها كرد و از تو روى برگردانيد زيانكار شد و به مقصد نرسيد، من خدا را به واسطه شما اهل بيت خواندم و آن پادشاهى و سلطنت را به من عطا كرد.

سلمان گويد: همينكه گفتار سليمان را شنيدم نتوانستم خود را نگهدارم، بر روى قدمهاى اميرمؤمنان افتادم، آنها را مى بوسيدم و خداوند

را سپاس مى گفتم كه به من لطف فرموده و مرا به ولايت اهل بيت همان كسانى كه خدا هر گونه پليدى را از آنها دور ساخته و وجود مبارك آنها را از هر جهت پاك وپاكيزه آفريده هدايت نموده است.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: سيّد هبة اللَّه قدس سره در كتاب «مجموع الرائق» اين حديث را به طور مفصّل‌تر نقل كرده به طورى كه اين حديث و حديث بعدى را شامل مى شود و در آن ذكر شده است كه:

يأجوج و مأجوج را به آنها نشان داد، هر كدام از آنها 120 ذراع قد داشتند و بعضى از آنها شصت ذراع بودند، برخى از آنها يك گوش خود را زير خود فرش كرده و گوش ديگر را لحاف خود كرده بود، وآن سدّى كه بين ما و آنها قرار داشت ديدند، درختى را كه اميرالمؤمنين عليه السلام هر صبحگاه دو ركعت نماز زير آن مى خواند مشاهده كردند و با آنها صحبت كرد و گفت: چهل صبحگاه است كه ايشان نيامده و اينجا نماز نخوانده است، و نيز فرشته اى را كه موكّل است به تاريكى شب، و يك دست اودر مغرب و ديگرى در مشرق بود ديدند، و در آن حديث علم امير المؤمنين عليه السلام به ماوراى كوه قاف بيان شده، و نيز باقى‌مانده قوم عاد و هلاكت ايشان را بعد از اختيار كه به آنها نشان داد ذكر شده است.

و در آخر حديث على عليه السلام به آنها فرموده است:

آيا مى خواهيد شگفت انگيزتر از آنچه ديديد به شما نشان دهم؟

عرض كرديم: هيچ كدام از ما بيشتر از اين تحمّل نداريم.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: سلمان سلام اللَّه عليه كسى است كه در مرتبه دهم ايمان قرار داشته، به بلاها و مرگ و ميرها دانا بوده، اسم اعظم مى دانسته، و وقتى نزد امام صادق صلوات اللَّه عليه يادى از او به ميان مى آمد در حقّش مى فرمود:


1) مدينة المعاجز: 244/1 ح 155.

2) مدينة المعاجز: 549/1 ح 351، محتضر: 74 - 71، بحار الأنوار: 33/27 ح5، نفس الرحمان: 119 - 117.

صلوات اللَّه على سلمان.

درود خدا و رحمت او بر سلمان.

او با همه اين اوصاف طاقت ندارد كه مناقب او را آنگونه ببيند و تحمّل كند، ما كه ذرّه هاى بى مقداربلكه كمتر از آن هستيم و امثال ما چگونه ظرفيّت پذيرش مناقب او را خواهيم داشت؟

از خداوند تبارك و تعالى درخواست مى كنم كه توفيق تصديق و قابليّت پذيرش آن معارف رامرحمت فرمايد و به او پناه مى برم از وسوسه هاى شيطان، و از ناسپاسى كردن و كفران.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

203 / 110 - مقام و شخصيّت على عليه السلام نسبت به صالح پيامبر عليه السلام: در ذيل حديث سلمان رضوان اللَّه عليه نقل شده است: سپس اميرالمؤمنين عليه السلام برخاست و ما ناگهان جوانى را روى كوه ديديم كه در ميان دو قبر ايستاده و نماز مى خواند.

عرض كرديم: اى اميرمؤمنان، اين جوان كيست؟ فرمود:

اين صالح پيغمبر است و اين دو قبر يكى از پدرش و ديگرى از مادرش مى باشد، و او در ميان آن دو قبر به عبادت پروردگار مشغول است.

صالح هنگامى كه نگاهش به على عليه السلام افتاد نتوانست خود را نگهدارد، شروع به گريه كردن نمود و با دست به اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره كرد سپس آن را روى سينه نهاد در حاليكه گريه مى‌كرد.

اميرالمؤمنين عليه السلام نزد او ايستاد تا نمازش را تمام كرد، ما به او گفتيم: چرا گريه مى كنى؟ صالح گفت:

إنّ أميرالمؤمنين عليه السلام كان يمرّ بي عند كلّ غداة فيجلس فتزداد عبادتي بنظره فقطع ذلك منذ عشرة أيّام فأقلقني ذلك.

اميرالمؤمنين عليه السلام هر صبحگاه به من سرى مى زد و كنار من مى نشست و من با نگاهى كه به او مى كردم به نيرو و نشاط عبادتم افزوده مى شد، مدّت ده

روز است كه اينجا نيامده و مرا مضطرب و پريشان نموده است.

ما از مشاهده او و گفتارش بسيار تعجّب كرديم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

204 / 111 - شيخ مفيد قدس سره در كتاب «اختصاص» از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به غار حراء بالا رفت، علىّ بن ابى طالب عليه السلام به دنبال او و به جستجوى او به راه افتاد وترسيد كه مشركين نيرنگ زده و او را به قتل رسانند، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بالاى حرا بود و على عليه السلام روى كوه ديگرى به نام «ثبير» قرار داشت، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم او را ديد و فرمود: اى على ؛ تو را چه شده است؟

عرض كرد: پدر و مادرم فدايت ترسيدم مشركين حيله اى بكار برده و ترا بكشند لذا به جستجويت به راه افتادم.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

ناولني يدك يا عليّ، فرجف الجبل حتّى تخطى برجله إلى الجبل الآخر، ثمّ رجع الجبل‌إلى قراره.

اى على؛ دستت را به من بده. پس كوه تكان سختى خورد تا اينكه آن حضرت قدم به كوه ديگر گذاشت و دو مرتبه به حال اوّل برگشت و آرام گرفت.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

205 / 112 - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام از آن حضرت نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

كداميك از شما ديشب با به خطر انداختن جان خودش جان مؤمنى را حفظ كرده است.

على عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا ؛ من بوده ام و جان ثابت بن قيس را از خطر نجات داده ام.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: قضيّه ات را براى برادران مؤمن خود بگو بدون اينكه از نام منافقينى كه مكر و حيله كردند پرده بردارى و آن‌ها را افشا


1) همان مدرك.

2) الإختصاص: 318، بصائر الدرجات: 407 ح 9، بحار الأنوار: 70/19 ح 21، تفسير برهان: 127/2 ح 9.

كنى، براستى خداوند تو را از شرّ آن‌ها كفايت كرد و آن‌ها را مهلت داد براى توبه كردن، شايد بخود آيند و متوجّه عواقب كار خود شوند.

على عليه السلام فرمود: در محلّه بنى فلان خارج از مدينه راه مى رفتم و پيشاپيش من ثابت بن قيس مى‌رفت، او نزديك چاهى رسيد كه بسيار گود بود و از پائين تا بالا خيلى فاصله داشت، و در آنجا عدّه اى از منافقين كمين كرده بودند، ثابت را به سرعت جلو راندند تا او را در ميان چاه اندازند، او خودش را نگهداشت، دوباره يكى از آنها برگشت و ثابت را هُل داد، و در حاليكه مرا نديده بود، به او رسيدم، دوست نداشتم منافقين را تعقيب كنم، زيرا ثابت ميان چاه افتاده بود و بر جان او نگران بودم، فوراً خود را ميان چاه انداختم و از او سريعتر به تهِ چاه رسيدم.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: چگونه سبقت نگيرى در حاليكه تو از او سنگين‌ترى و باوقارترى؟ و اگر از سنگينى تو نبود جزآنچه در باطن از علم اوّلين و آخرين دارى كه خدا به رسول خود و رسولش آن را به تو سپرده هر آينه سزاوار بود كه از هرچيز سنگين‌تر باشى؟

سپس فرمود: بقيّه قصّه را بگو. در آنجا به تو و ثابت چه گذشت؟

عرض كرد: اى رسول خدا ؛ به انتهاى چاه كه رسيدم ايستاده در آنجا قرار گرفتم و اين براى من آسانتر از آن بود كه بخواهم چند قدم راه بروم، سپس دستهاى خود را گشودم، و ثابت كه از بالا افتاد روى دستهاى من واقع شد، مى ترسيد م‌كه سقوط او به من يا به خود او ضررى بزند، ولى مانند آن بود كه شاخه گلى را با دست بگيرم.

آنگاه نگاه كردم، ديدم آن منافق با رفيقانش لب چاه ايستاده اند و مى‌گويند: يكى را خواستيم در چاه بيندازيم دو تا شد، سپس سنگى را آوردند كه اندازه 200 من وزن آن بود، آن را در چاه رها كردند، ترسيدم كه سنگ به ثابت اصابت كند، او رازير بال خود گرفتم، سنگ به پائين سر من خورد مثل اينكه كسى خود را در شدّت گرماى تابستان به وسيله بادبزنى بادبزند، سپس سنگ ديگرى را آوردند كه به اندازه 300 من بود، آن را ميان چاه رها كردند و من دوباره ثابت را به همانگونه حفظ كردم، سنگ به پائين سر من برخورد كرد مثل اينكه در روز گرمى كسى

آبى را بر سر و بدن خود بريزد، آنها براى بار سوّم سنگى را آوردند كه به اندازه 500 من بود، آن را روى زمين مى غلطاندند و نمى‌توانستند آن را زير و رو كنند، به هر شكلى بود آن را ميان چاه انداختند، و من اين بار هم ثابت را در پناه خود گرفتم، سنگ به پائين سر و پشت من اصابت كرد مثل اينكه لباس نرمى را بپوشم.

و آنها بعد از اينكه سنگها را ريختند شنيدم به يكديگر مى گفتند: اگر پسر ابى طالب و پسر قيس صد هزار روح مى داشتند، يكى از آنها از بلاى اين سنگها در امان نمى ماند، و پس از آن برگشتند و خداوند شرّ آنها را از ما برطرف كرد.

آنگاه خداوند به لبه چاه دستور داد كه پائين آيد، و به ته چاه دستور داد كه بالا آيد، و هر دو در يك سطح مستوى قرارگيرند و وقتى چنين شد ما به راحتى خارج شديم.

«رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اى اباالحسن، خداوند به خاطر آن فداكارى كه كردى به اندازه اى پاداش و فضيلت به تو مرحمت فرمود كه كسى جز او نمى داند.

روز قيامت نداكننده اى بانگ زند: دوستان على بن ابى طالب عليه السلام كجا هستند؟ گروهى از افراد صالح و نيكوكار بپا خيزند، به آنها گفته شود: در اين صحراى قيامت جستجو كنيد و هر كه را مى خواهيد دستش را گرفته و به بهشت وارد كنيد، درميان آنها آن كس كه بهره شفاعت او از ديگران كمتر است به شفاعت او يك ميليون نفر نجات پيدا مى كنند«.(1)

«سپس آن نداكننده فرياد زند: بقيّه دوستان اميرالمؤمنين عليه السلام كجا هستند؟ گروهى برخيزند كه از نظر اعمال صالح رتبه متوسّطى دارند، به آنها گفته مى‌شود: هر چه مى خواهيد از خدا تمّنا كنيد، آنها آرزوهائى كه دارند بگويند و خدا به هر يك‌از آنها خواسته اش را مرحمت فرمايد و سپس آن را صد هزار برابر كند.

مرتبه سوّم آن ندا كننده صدا مى زند: باقى‌مانده دوستان علىّ بن ابى طالب عليه السلام كجا هستند؟ عدّه اى برخيزند كه بر خود ظلم كرده و گناهان


1) اين قسمت قبلاً در حديث 190 ذكر شده است.

آنها زياد است، آنگاه دشمنان علىّ بن ابى طالب عليه السلام را حاضر كنند در حاليكه تعدادشان بسيار زياداست، و گفته شود: ما هر هزار نفر از اينها را فداى يكى از دوستان اميرالمؤمنين عليه السلام مى كنيم تا به اين وسيله آنها وارد بهشت شوند، پس خداوند دوستان تو را نجات مى‌دهد و دشمنانت را فداى آنها مى گرداند. سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

هذا الأفضل الأكرم، محبّه محبّ اللَّه ومحبّ رسوله، ومبغضه مبغض اللَّه ومبغض رسوله، هم خيار خلق اللَّه من‌اُمّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم.

على عليه السلام نزد خدا برتر و گرامى‌تر از اينها است، كسى كه او را دوست دارد خدا و رسول او را دوست دارد، و كسى كه دشمن اواست دشمن خدا و رسول او مى باشد، دوستان او بهترين آفريدگان خدا از امّت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم هستند«(1). (2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

206 / 113 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «مائة منقبه» از امام صادق عليه افضل الصلاة والسلام و آن حضرت از طريق‌پدرانش عليهم السلام از امام حسين عليه السلام نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

هنگامى كه در آسمان سير داده شدم به حجابهاى نور كه رسيدم پروردگارم با من گفتگو كرد و فرمود:

يا محمّد ؛ بلّغ عليّ بن أبي طالب منّي السلام، وأعلمه أنّه حجّتي بعدك على خلقي، به أسقي عبادي الغيث، وبه أدفع عنهم السوء، وبه احتجّ عليهم يوم يلقوني.

اى محمّد ؛ به علىّ بن ابى طالب سلام برسان، و به او خبر بده كه او حجّت من بعد از تو بر بندگان من است، باران رحمت خودرا به واسطه او بر بندگانم نازل مى كنم و بديها را از آنها برطرف مى كنم، و روزى كه مرا


1) اين قسمت قبلاً در حديث 143 ذكر شده است.

2) تفسير منسوب به امام عسكرى عليه السلام: 108، بحار الأنوار: 27/42 ضمن ح7، مدينة المعاجز: 118/2 ح 439، تفسير برهان: 58/1 ح2، و برسى رحمه الله ذيل حديث را در كتاب «مشارق الأنوار: 155» از ابن عبّاس نقل كرده است.

ملاقات كنند به سبب او بر آنها احتجاج مى كنم.

پس او را بايد اطاعت كنند، و آنچه را دستور مى دهد اجرا كنند و از آنچه نهى مى كند اجتناب ورزند، تا آنها را نزد خودم درجايگاه صدق قرار دهم و بهشتم را براى ايشان مباح گردانم، و اگر چنين نكنند آنها را با تبه‌كاران و دشمنانم در آتش وعذابم جاى دهم و هيچ باكى نداشته باشم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

207 / 114 - ابن شهراشوب رحمه الله از ابن عبّاس نقل كرده است كه آيه شريفه «لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَق»(2)،اشاره به معراج دارد كه در شب معراج رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از آسمانى به آسمان ديگر بالا رفت. سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

در شب معراج آنگاه كه فاصله من به خداوند به اندازه فاصله دو كمان و يا نزديكتر از آن شد فرمود:

يا محمّد؛ السلام عليك منّي، إقرأ منّي عليّ بن أبي طالب السلام، وقل له: إنّي اُحبّه واُحبّ من يحبّه.

يا محمّد ؛ من حبّي لعليّ بن أبي طالب اشتققت له إسماً من أسمائي، فأنا العليّ العظيم، وهو عليّ، وأناالمحمود وأنت محمّد.

اى محمّد ؛ سلام من بر تو باد، علىّ بن ابى طالب را از طرف من سلام برسان و به او بگو كه من او را دوست دارم و دوستان او رانيز دوست دارم.

اى محمّد ؛ به خاطر محبّتى كه به او دارم نامى از نامهاى خود را براى او برگزيدم، من علىّ عظيم يعنى بلندمرتبه بزرگ هستم واو على يعنى بلندمرتبه است، من محمود هستم و تو احمد هستى.

اى محمّد ؛ اگر بنده اى از بندگانم مرا 950 سال عبادت كند - و چهار مرتبه آن را تكرار كرد - روز قيامت كه مرا ملاقات كند همه اعمال او به اندازه يك حسنه از حسنات و خوبيهاى على عليه السلام ارزش ندارد.

خداى تبارك و تعالى فرموده است: «فَما لَهُم لايُؤْمِنُون»(3)«چرا منافقين ايمان نمى آورند»، يعنى چرا اين فضيلت رابراى


1) مائة منقبة: 54، بشارة المصطفى: 79، بحار الأنوار: 138/38 ح 99.

2) سوره إنشقاق، آيه 19 و 20.

3) سوره إنشقاق، آيه 19 و 20.

اميرالمؤمنين عليه السلام تصديق نمى كنند و نمى پذيرند.(1)

و احمد جامى عارف مشهور نيكو سروده است:

گر منظر افلاك شود منزل تو

وز كوثر اگر سرشته باشد گل تو

چون مهر على نباشد اندر دل تو

مسكين تو و سعيهاى بى حاصل تو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

208 / 115 - سيّد هاشم بحرانى قدس سره در كتاب «مدينة المعاجز» از محمّد بن سنان نقل مى كند كه گفت: برامام صادق عليه السلام وارد شدم، به من فرمود:

چه كسى كنار در است؟ عرض كردم: مردى است كه از چين آمده است.

فرمود: او را راه دهيد.

وقتى آن شخص به حضور امام عليه السلام شرفياب شد آن حضرت به او فرمود:

آيا شما ما را در آن سرزمين مى شناسيد؟

عرض كرد: بلى اى سرور من.

فرمود: به چه وسيله و چگونه ما را مى شناسيد؟

عرض كرد: اى فرزند رسول خدا، در آنجا درختى است كه هر سال بر آن گلى مى رويد، و آن گل در روز دو بار تغيير رنگ مى دهد، اوّل روز مى بينيم كه بر آن نوشته شده:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم»، «خدائى جز خداى يكتا نيست، محمّد فرستاده خداوند است».

و در آخر روز مى بينيم كه نوشته شده:

«لا إله إلّا اللَّه، عليّ خليفة رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم»، «خدائى جز خداوند يگانه نيست، على جانشين رسول خدا است».(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

209 / 116 - برسى رحمه الله از محدّثين اهل كوفه روايت كرده است:

هنگامى كه امام حسن و امام حسين عليهما السلام جنازه اميرالمؤمنين عليه السلام را روى دوش داشتند و به طرف آن قبرى كه از پيش آماده شده بود در نجف


1) تفسير برهان: 444/4 ح 9، مدينة المعاجز: 405/2 ح 629، حلية الأبرار: 158/2 ح 4.

2) مدينة المعاجز: 460/2 ح 679، الخرائج: 569/2 ح 25، بحار الأنوار: 18/42 ح 4.

مى بردند ناگاه اسب سوارى را ديدند كه بوى عطر از او به شدّت در فضا منتشر مى شد و بر آن دو بزرگوار سلام كرد، سپس به امام حسن عليه السلام فرمود:

تو حسن بن على هستى كه از سرچشمه وحى و قرآن سيراب گشته اى و در دامان علم و شرف پرورش يافته اى، وجانشين اميرالمؤمنين و سرور اوصياء هستى؟ عرض كرد: بلى.

سپس فرمود: و اين يكى حسين بن على نوه پيامبر رحمت است كه از پستان عصمت آشاميده، پدر ائمّه طاهرين و جويباردانش و حكمت است؟ عرض كرد: بلى.

فرمود: جنازه را به من واگذاريد و در پناه خداوند برويد.

امام حسن عليه السلام عرض كرد: پدرم وصيّت فرموده است كه جنازه را جز به يكى از اين دو نفر واگذار نكنيم ؛ جبرئيل يا خضر، تو كداميك از اين دو هستى؟ او نقاب را كه از چهره كنار زد، ديدند اميرالمؤمنين عليه السلام است.

بعد به امام حسن عليه السلام فرمود:

يا أبامحمّد؛ لاتموت نفس إلّا ويشهدها، أفما يشهد جسده؟

اى ابامحمّد ؛ شخصى كه هر كس بميرد نزد او حاضر مى شود چگونه كنار جسد خود حضور نداشته باشد؟(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

210 / 117 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «مائة منقبه» از عمر بن خطّاب نقل مى كند كه گفت: از ابوبكر پسرابوقحافه شنيدم و او از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم شنيد كه آن حضرت فرمود:

إنّ اللَّه تعالى خلق من نور وجه عليّ بن أبي طالب عليه السلام ملائكة يسبّحون ويقدّسون، ويكتبون ذلك لمحبّيه ومحبّي ولده عليهم السلام.

خداوند تبارك و تعالى از نور جمال على بن ابى طالب عليه السلام فرشتگانى(2)را آفريده است كه آنها تسبيح و تقديس خدا كنند وثوابش را براى دوستان آن حضرت و دوستان فرزندانش بنويسند.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) بحار الأنوار: 300/42 ذيل حديث 78، مدينة المعاجز: 60/3 ح 724.

2) در «بحار الأنوار« 70 هزار هزار فرشته ذكر كرده است.

3) مائة منقبة: 148 منقبت 80 ، بحار الأنوار: 118/27 ح 98.

211 / 118 - قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» نقل كرده است كه حضرت ابوطالب عليه السلام به فاطمه بنت اسد - در حاليكه على عليه السلام در سنين كودكى بود - فرمود: على عليه السلام را ديدم كه بتها را مى شكند، ترسيدم بزرگان قريش باخبر شوند.

فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد: عجيب‌تر از اين برايت بگويم: آن وقتى كه على عليه السلام را در شكم داشتم مى خواستم از آن محلّى كه بتها را در آنجا گذاشته بودند عبور كنم پاهاى خود را به‌شدّت تكان مى داد و رها نمى كرد تا به آنجا نزديك نشوم، در حاليكه من براى پرستش پروردگار درخانه خدا طواف مى كردم و توجّهى به بتها نداشتم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

212 / 119 - شرف الدين نجفى رحمه الله در كتاب «تأويل الآيات» از عبداللَّه بن عجلان نقل مى كند كه گفت: ازامام باقر عليه السلام شنيدم كه فرمود:

بيت عليّ وفاطمة عليهما السلام من حجرة رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم، وسقف بيتهم عرش ربّ العالمين، وفي قعر بيتهم فرجة مكشوطة إلى العرش معراج الوحي، والملائكة تنزل عليهم بالوحي صباحاً ومساء وفي كلّ ساعة وطرفة عين، والملائكة لاينقطع فوجهم فوج ينزل وفوج يصعد.

مسكن على و فاطمه عليهما السلام خانه رسول خدا است و سقف خانه ايشان عرش پروردگار جهانيان است. و در ته آن خانه روزنه وشكافى است كه تا عرش الهى پيداست، فرشتگان هر صبح و شام و هر ساعت بلكه هر لحظه با وحى الهى بر آنها نازل مى شوند و دائماً در رفت و آمدند، گروهى فرود مى آيند و عدّه اى بالا مى روند.

خداوند تبارك و تعالى براى ابراهيم پرده را از آسمانها كنار زد و قدرت بينائى او را افزود تا عرش را ببيند، و همانا خداوند به قدرت بينائى


1) الخرائج: 741/2 ح 57، بحار الأنوار: 18/42 ح5، مدينة المعاجز: 148/3 ح 804.

محمّد، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام افزوده است و آنها همواره عرش را مى بينند، و براى خانه هاى‌ايشان سقفى جز عرش نيست، پس خانه هاى آنها به عرش پروردگار پوشيده شده است، و آنجا محلّ عروج ملائكه وروح است و آن بطور پيوسته و گروه گروه صورت مى پذيرد، و خانه اى نيست از خانه هاى ائمّه طاهرين مگر اينكه در آنجا معراج فرشتگان است و دليل آن اين آيه شريفه است:

«تنزّل الملائكة والروح فيها بإذن ربّهم بكلّ أمر سلام»، «يعنى فرشتگان و روح به اذن پروردگار به هر امر و دستورى بر آنها نازل گردند».

راوى كه عبداللَّه بن عجلان است مى گويد: به امام عليه السلام عرض كردم: در آيه «من كلّ أمر» است، يعنى از هر امر و دستورى است.

امام عليه السلام فرمود: «بكلّ أمر» است.

عرض كردم: آيا اين تنزيل است؟ يعنى اينگونه نازل شده است؟

فرمود: بلى (1). (2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

213 / 120 - در كتاب «مسلسلات» از بكر بن احنف نقل شده است كه گفت:

فاطمه دختر حضرت رضا عليهما السلام به ما خبر داد و او از فاطميّات به طور پيوسته نقل كرد تا سند را به‌حضرت فاطمه دختر رسول خدا عليهما السلام رسانيد كه آن حضرت فرمود: از پدرم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم‌كه فرمود:

هنگامى كه در آسمان سير داده شدم داخل بهشت گرديدم، و در آنجا قصرى ديدم از مرواريدهاى سفيدرنگ و توخالى،درى داشت كه به تاجى از درّ و ياقوت مزيّن شده بود و بر آن پرده اى آويزان بود، سرم را بلند كردم ديدم بر روى درنوشته شده:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علىّ ولىّ القوم».

«خدائى جز خداوند يكتا نيست، محمّد فرستاده خدا است، على سرپرست و اختياردار مردمان است».


1) و شايد معنايش اين است كه مراد و مقصود آيه اينگونه است گرچه لفظش همان باشد.

2) تأويل الآيات: 818/2 ح4، بحار الأنوار: 97/25 ح 71، تفسير برهان: 487/4 ح 25، مدينة المعاجز: 449/2 ح 674.

و بر روى پرده نوشته شده بود: «بخّ بخّ، مَن مثل شيعة عليّ؟».

«به‌به، آفرين، كيست مانند شيعيان علىّ بن ابى طالب».

در آنجا وارد شدم قصرى ديدم از عقيق سرخ‌رنگ ميان تهى، و آن درى داشت از نقره كه به تاجى از زبرجد سبزرنگ زينت داده شده بود، و بر آن پرده اى آويزان بود، سر خود را كه بلند كردم ديدم روى در نوشته شده است: «محمّد رسول‌اللَّه، عليّ وصيّ المصطفى».

«محمّد فرستاده خدا است، على وصىّ آن پيغمبر برگزيده شده است».

و بر روى پرده نوشته شده است: «بشّر شيعة عليّ بطيب المولد».

«شيعيان على را به پاكى ولادت بشارت بده».

در آنجا وارد شدم قصر ديگرى ديدم از زمرّد سبزرنگ ميان تهى كه زيباتر از آن نديده ام، درى داشت از ياقوت سرخ‌رنگ كه با جواهرات زينت داده شده بود، و بر آن پرده اى آويزان بود، سر خود را بلند كردم ديدم بر آن نوشته شده است:

«شيعة عليّ هم الفائزون»، «شيعيان على عليه السلام گروه رستگاران هستند».

به جبرئيل گفتم: اى حبيب من ؛ اين قصر از كيست؟ عرض كرد:

يا محمّد، لابن عمّك ووصيّك عليّ بن أبي طالب عليه السلام يحشر الناس كلّهم [ يوم القيامة ] حفاة عراة إلّا شيعةعليّ عليه السلام ويدعى الناس بأسماء اُمّهاتهم ماخلا شيعة عليّ عليه السلام فإنّهم يدعون بأسماء آبائهم.

از پسر عمو و وصىّ تو على بن ابى طالب عليه السلام است، مردم همگى در قيامت با پاى برهنه و بدن عريان محشور مى شوند جزشيعيان علىّ بن ابى طالب عليه السلام و همه را به نام مادرانشان بخوانند جز شيعيان على عليه السلام كه آنها را به نام پدرانشان صدا بزنند.

به جبرئيل گفتم: اى دوست من چرا اينگونه است؟

عرض كرد: به خاطر اينكه شيعيان على عليه السلام او را دوست دارند، حلال زاده اند و پاك به دنيا آمده اند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) بحار الأنوار: 76/68 ح 136 و در ذيل حديث فرموده است: شايد معنايش اين است كه چون خداوند از ارواح ايشان مى دانست كه آنها على عليه السلام رادوست دارند و در ميثاق به ولايت او اقرار كردند محلّ ولادت اجسادشان را پاك گردانيد.

214 / 121 - شيخ ابو على پسر شيخ طوسى قدّس سرّهما در كتاب «امالى» از امام هادى عليه السلام از پدرانش عليهم السلام نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

يا عليّ؛ إنّ اللَّه عزّوجلّ قد غفر لك ولشيعتك ولمحبّي شيعتك ومحبّي محبّي شيعتك فأبشر فإنّك الأنزع البطين منزوع من الشرك، بطين من العلم.(1)

اى على ؛ خداوند تبارك و تعالى تو و شيعيانت و دوستان شيعيانت و دوستان آنها را آمرزيد، ترا بشارت باد، همانا تو اَنزع وبطين(2)هستى يعنى از شرك فاصله داشته اى و و كناره گرفته اى و از علم پر هستى.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

215 / 122 - كراجكى رحمه الله در كتاب «كنز الفوائد» از حمران نقل كرده است كه گفت: از امام باقر عليه السلام درباره آيه شريفه «ثُمَّ دَنى فَتَدَلّى × فَكانَ قابَ قَوْسَيْن أوْ أدْنى»(3)سئوال كردم، فرمود:

خداوند حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را به خود نزديك گردانيد به حدى كه گويا خوشه اى از مرواريد بين او و آن حضرت بود، درآنجا فرشى از طلا گسترده بودند كه مى‌درخشيد و بر روى آن تصويرى مشاهده كرد، گفته شد:

يا محمّد ؛ أتعرف هذه الصورة؟ فقال: نعم، هذه صورة عليّ بن أبي طالب عليه السلام، فأوحى اللَّه إليه أن زوّجه فاطمة عليها السلام واتّخذه وصيّاً.

اى محمّد ؛ آيا مى دانى اين تصوير كيست؟

فرمود: بلى، اين شمايل علىّ بن ابى طالب عليه السلام است. خداوند تبارك و


1) امالى طوسى: 293 ح 17 مجلس 11، بحار الأنوار: 101/68 ح9، و در كتاب عيون اخبار الرضا عليه السلام: 47/2 ح 182 آن را حضرت رضا از پدرانش عليهم السلام نقل كرده اند، و مجلسى رحمه الله در كتاب بحار الأنوار: 79/27 ح 13 و52/35 ح 6 به نقل از آن كتاب آورده است، ديلمى رحمه الله آن را در كتاب ارشادالقلوب: 83/2، و قندوزى در ينابيع المودّة: 270 ذكر كرده اند.

2) جزرى در كتاب نهايه: 137/4 مى‌نويسد: انزع به كسى گفته مى‌شود كه موهاى جلو سر و دو طرف پيشانى اش ريخته شده است، و در توصيف اميرمؤمنان على عليه السلام وارد شده است كه موى دو طرف پيشانى آن حضرت ريخته شده و شكم مباركش برآمده بوده است، و گفته شده كه اين كنايه است ومراد از «انزع» يعنى از شرك اجتناب كرده و فاصله گرفته است، و مقصود از «بطين» يعنى باطن او سرشار از علم و ايمان بوده است.

3) سوره نجم، آيه 8 و 9.

تعالى فرمود: فاطمه را براى او تزويج كن، و او را وصىّ وجانشين خودت قرار بده.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

216 / 123 - شيخ مفيد قدس سره در كتاب «اختصاص» از امام صادق عليه السلام و آن حضرت از اميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه نقل كرده است كه فرمود:

روزى به خارج شهر كوفه رفتم و قنبر به همراه من بود، به او گفتم: آيا آنچه من مى بينم تو نيز مى بينى؟

قنبر عرض كرد: خداوند براى شما روشن و آشكار نموده آنچه را كه چشمان ما نسبت به آنها نابينا است، بعد رو به اصحاب كردم و به آنها گفتم: شما چطور؟ آيا شما مى بينيد آنچه را من مشاهده مى كنم؟ آنها هم همان گفته قنبر را عرض كردند.

آنگاه گفتم: بحقّ آن كسى كه دانه را شكافت و بشر را آفريد هر آينه او را مى بينيد همان طور كه من مى بينم و كلام او را مى شنويد همان طور كه من مى شنوم، خيلى نگذشت كه يكباره پيرمردى ظاهر گشت كه سرى بزرگ و قدّ طويلى داشت‌و دو چشم او به طول بود.

عرض كرد: سلام و درود بر شما اى امير مؤمنان، و رحمت خدا و بركات او شامل حال شما باشد.

به او گفتم: اى لعين از كجا آمدى؟ عرض كرد: از طرف مردم آمده ام.

گفتم: كجا مى‌خواهى بروى؟ عرض كرد: به طرف مردم مى‌روم.

گفتم: تو بد پيرمردى هستى. عرض كرد: چرا چنين مى‌گوئى اى امير مؤمنان؟ بخدا قسم حديثى براى شما بگويم كه بين‌من و خدا صورت گرفته و ثالثى در بين نبوده است.

گفتم: اى لعين، حديث را تو از خداوند نقل مى‌كنى و نفر سوّمى در بين نبوده است؟ عرض كرد: بلى. هنگامى كه به خاطر نافرمانى و سرپيچى از دستور الهى به آسمان چهارم سقوط كردم، عرض كردم: اى خداى من و اى سرور من؛ خيال نمى كنم بدبخت‌تر از من كسى را آفريده باشى؟


1) تأويل الآيات: 625/2 ح 8، تفسير برهان: 250/4 ح 11، بحار الأنوار: 410/18 ح 122 و ص 302 ح 6 به نقل از محتضر: 125.

خداوند تبارك و تعالى پيغام داد كه بدبخت‌تر از تو آفريده ام، اگر مى خواهى او را ببينى نزد مالك كه فرشته مأمور دوزخ‌است برو تا به تو نشان دهد، نزد او رفتم و گفتم: خداوند تبارك و تعالى بر تو سلام مى رساند و مى فرمايد: به من نشان بده كسى را كه از من بيچاره تر و بدبخت تر است، او مرا با خود ميان دوزخ برد، سرپوش را از طبقه بالائى جهنّم برداشت، آتش سياه رنگى از آن خارج شد و بحدّى شعله كشيد كه گمان كردم من و مالك را بلعيد.

مالك به آتش دستور داد كه آرام بگير و آن آرام گرفت، مرا به طبقه دوّم برد و در آنجا آتشى شعله كشيد كه سياه‌تر وسوزنده تر از اوّلى بود، به آن هم دستور داد كه خاموش باش و آن خاموش گرديد، و طبقات را يكى بعد از ديگرى پائين‌رفتيم تا به طبقه هفتم رسيديم و هر طبقه اى آتش آن شديدتر از قبلى بود، سرپوش طبقه هفتم را كه برداشت آتشى خارج شد كه گمان كردم من و مالك و هرچه را كه خدا آفريده از بين برد، دستهايم را روى چشمانم گذاشتم و گفتم:

اى مالك ؛ دستور بده خاموش شود و گرنه چراغ عمر من الآن خاموش مى‌شود. گفت: تو تا آن وقت معلومى كه خدا مهلت داده است از بين نخواهى رفت، آنگاه مالك به آتش دستور داد خاموش شود و آن خاموش گرديد، در آنجا دو نفر راديدم كه زنجيرهاى آتشين در گردن آنها است و با آن به بالا آويزان شده اند.

به مالك گفتم: اين دو نفر كيستند؟ گفت: قبلاً بر ساق عرش مگر نخواندى، آنجا چه چيزى نوشته شده بود؟ و من هزارسال قبل از آنكه خداوند دنيا را بيافريند بر ساق عرش خوانده بودم كه نوشته شده بود:

«لا إله إلّا اللَّه محمّد رسول اللَّه، أيّدته ونصرته بعليّ».

«خدائى جز خداى يكتا نيست، محمّد فرستاده خداست، او را به سبب على عليه السلام كمك و يارى نمودم».

مالك گفت: اين دو نفر از دشمنان ايشان يا از ستمگران به آنها هستند - ترديد از راوى حديث است، او مردّد است كه امام عليه السلام دشمنان فرموده اند يا ستمكاران - .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الإختصاص: 105،بحار الأنوار: 315/8 ح 95، مدينة المعاجز: 122/1.

217 / 124 - در كتاب «ثاقب المناقب» از عبداللَّه بن مسعود روايت شده است كه گفت: روزى درخدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بوديم كه علىّ بن ابى طالب صلوات اللَّه عليه وارد شد، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

يا أباالحسن؛ أتحبّ أن نريك كرامتك على اللَّه؟

اى اباالحسن ؛ آيا دوست دارى كرامت و بزرگوارى تو را در پيشگاه خداوند به تو نشان دهيم؟

على عليه السلام عرض كرد: بلى اى رسول خدا ؛ پدر و مادرم فداى شما.

فرمود: فردا به همراه من به طرف خورشيد روان شو، او به اذن پروردگار با تو سخن خواهد گفت.

فردا صبح پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نمازش را خواند دست على عليه السلام را گرفت و از مسجد بيرون آمد و در محلّى به انتظار بيرون آمدن خورشيد نشستند، همينكه خورشيد آشكار شد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

اى على ؛ با او سخن بگو، همانا او مأمور است كه با تو گفتگو كند.

على عليه السلام فرمود:

السلام عليك ورحمة اللَّه وبركاته أيّها الخلق السامع المطيع.

سلام بر تو، و رحمت و بركات الهى شامل حال تو باد اى مخلوقى كه شنونده و فرمانبردار هستى.

خورشيد پاسخ داد:

وعليك السلام ورحمة اللَّه وبركاته يا خير الأوصياء، لقد اُعطيت في الدنيا والآخرة ما لا عين رأت ولا اُذن‌سمعت.

سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد اى سرور اوصياء الهى، براستى در دنيا و آخرت به شما چيزى عطا شده است كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده است.

على عليه السلام فرمود: آنچه به من عطا شده است چيست؟

عرض كرد: به من اجازه داده نشده است كه آن را نقل كنم مبادا مردم در فتنه افتند، ولى همان علم و حكمتى كه در دنيا وآخرت به تو بخشيده شده گوارايت باد، تو از كسانى هستى كه خداوند درباره آنها فرموده است:

«فَلاتَعْلَمُ نَفْسٌ ما أخْفى لَهُمْ مِنْ قُرَّة أعْيُن جَزاءً بما كانُوا يَعْمَلُون».(1)

كسى نمى داند به خاطر اعمال خوبى كه آنها انجام داده اند چه مقدار نعمتها و لذّتها كه باعث چشم روشنى آنها شود براى ايشان ذخيره گرديده است.

و تو از كسانى هستى كه خداوند تبارك و تعالى درباره آنها فرموده است:

«أفَمَنْ كانَ مُؤْمناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لايَسْتَوُون».(2)

آيا كسى كه ايمان آورده مانند فاجر تبهكارى است كه پاى‌بند دين نيست، هرگز ايندو يكسان نخواهند بود.

تو آن ايمان آورنده اى هستى كه خداوند تو را به ايمان اختصاص و امتياز داده است.

و روايت شده است كه: خورشيد سه مرتبه با آن حضرت گفتگو كرده است.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

218 / 125 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «مائة منقبه» از انس بن مالك نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

خلق اللَّه تعالى من نور وجه عليّ بن أبي طالب سبعين ألف ملك يستغفرون له ولمحبّيه إلى يوم القيامة.

خداوند تبارك و تعالى از نور جمال علىّ بن ابى طالب عليه السلام هفتاد هزار فرشته آفريده است كه براى او و دوستان آن حضرت تاروز قيامت استغفار مى كنند.

خوارزمى كه از علماى اهل سنّت است اين حديث را همين گونه از طريق مخالفين روايت كرده است.(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) و 2. سوره سجده، آيه 17 و 18.

2) …

3) الثاقب في المناقب: 255 ح3، مدينة المعاجز: 220/1 ح 137، فرائد السمطين: 185/1 (با كمى اختلاف)، فضائل ابن شاذان: 163.

4) مائة منقبة: 42 منقبت 19، غاية المرام: 585 ح 75، مدينة المعاجز: 36/3 ح 700، ارشاد القلوب: 49 و 140، مناقب المرتضويّة: 202، ارجح المطالب:463 و 525، كشف الغمّة: 103/1 به نقل از مناقب خوارزمى: 71 ح 47، بحار الأنوار: 275/39 به نقل از كشف الغمّة.

219 / 126 - برقى رحمه الله در كتاب «محاسن» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

ذكرنا أهل البيت شفاء من الوعك والأسقام ووسواس الريب، وحبّنا رضى الربّ تبارك وتعالى.(1)

ياد ما اهل بيت شفابخش تب و همه دردهاى جسمى و روحى است، و دوستى ما باعث خشنودى پروردگار تبارك و تعالى است.

مؤلّف رحمه الله گويد: حرارت تب شعبه اى از گرماى جهنّم است همانطور كه در حديث وارد گرديده است،(2)و چون آتش جهنّم دوستان على عليه السلام را نمى سوزاند، حرارت تب كه فرع آن باشد به طريق اولى با ياد اهل بيت عليهم السلام از بين خواهد رفت و آنها را نخواهد سوزاند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

220 / 127 - برسى رحمه الله به سند مفصّل از سلمان فارسى رضوان اللَّه عليه نقل مى كند كه گفت: محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب بوديم كه ناگهان عربى وارد شد، ابتدا ايستاد و بر ما سلام كرد و ما به او پاسخ گفتيم، سپس سئوال كرد: كداميك از شما ماه تابان و چراغ فروزنده در تاريكى ها يعنى محمّد فرستاده خداوند مقتدر و دانا است؟ آيا اين زيباچهره است؟

فرمود: بلى اى برادر عرب، بنشين.

عرض كرد: اى محمّد ؛ به تو ايمان آوردم در حاليكه تو را نديده بودم، و تو را تصديق كردم پيش از آنكه ترا ملاقات كنم، جديداً مطلبى از شما به من رسيده است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: چه مطلبى؟ عرض كرد: ما را به شهادت دادن به يكتائى پروردگار و رسالت خودت خواندى، اجابت كرديم، فرمودى: نماز بخوانيم، زكات مال خود را بپردازيم، روزه بگيريم، حجّ برويم، و


1) المحاسن: 47 ح 107، بحار الأنوار: 145/2 ح 10 و 227/26 ح 2.

2) رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرموده است: حرارت تب از گرماى سوزنده جهنّم است ...«بحار الأنوار: 103/62 ح 34».

در جهاد شركت كنيم، همه اينها را پذيرفتيم سپس به اين مقدار راضى و خشنود نشدى تا اينكه ما را به داشتن ولايت پسر عمويت علىّ بن ابى طالب عليه السلام و دوستى با او دعوت كردى، آيا اين تكليفى است كه خودت آن را بر ما واجب كرده اى يا امرى آسمانى است و خداوند آن را واجب نموده است؟

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

بلكه خداوند آن را بر اهل آسمانها و زمين واجب كرده است.

عرب همينكه كلام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را شنيد عرض كرد: سمعاً و طاعةً، آنچه فرمودى به جان پذيرفتم و آن حقّ است. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

يا أخا العرب اُعطي عليّ خمساً واحدة منهنّ خير من الدنيا وما فيها، ألا اُنبّئك بها يا أخا العرب؟

اى برادر عرب ؛ به على عليه السلام پنج چيز عنايت شده است كه يكى از آنها بهتر است از دنيا و آنچه در دنيا مي باشد، مى خواهى برايت آنها را بگويم؟

عرض كرد: بلى اى رسول خدا.

فرمود: اى برادر عرب ؛ روز بدر نشسته بودم و جنگ به پايان رسيده بود، جبرئيل فرود آمد و عرض كرد: خداوند تبارك وتعالى به شما سلام رسانده است و مى فرمايد:

يا محمّد ؛ آليت على نفسي وأقسمت عليّ أنّي اُلهم حبّ عليّ من اُحبّه أنا، فمن أحبّني ألهمته حبّ عليّ، ومن‌أبغضته ألهمته بغض عليّ.

اى محمّد ؛ من عهد كرده ام و قسم ياد نموده ام كه هر كس را دوست داشته باشم دوستى على عليه السلام را به او الهام بخشم و به دل او بيندازم، پس هر كه مرا دوست داشته باشد دوستى على عليه السلام را به او از طريق الهام عنايت كنم، و هر كه را دشمن باشم دشمنى على را به دلش بيندازم.

سپس فرمود: اى برادر عرب ؛ عنايت دوّمى را كه به على عليه السلام شده برايت بگويم؟ عرض كرد: بلى اى رسول خدا.

فرمود: بعد از آنكه ساز و برگ عمويم حمزه را فراهم كردم نشسته بودم كه جبرئيل فرود آمد و عرض كرد: اى محمّد ؛ خداوند سلام مى رساند و فرموده است: من نماز را واجب گردانيدم و آن را نسبت به بعضى از افراد مثل زنانى كه مبتلا به حيض يا نفاس هستند و ديوانگان و كودكان نخواستم، روزه را واجب كردم و آن را از مسافر نخواستم، حجّ را واجب كردم‌و از كسى كه استطاعت ندارد نخواستم، زكات را واجب كردم و از كسى كه مالى ندارد تكليف را برداشتم.

وفرضت حبّ عليّ بن أبي طالب على أهل السماوات والأرض فلم اُعط فيه رخصة.

ولى دوستى علىّ بن ابى طالب را به اهل آسمانها و زمين واجب كردم و هيچكس را از آن معاف نكردم، و اجازه ندادم كه كسى نسبت به آن بى تفاوت باشد و تكليف نداشته باشد.

بعد فرمود: اى برادر عرب ؛ آيا عنايت سوّم پروردگار را برايت بگويم؟ عرض كرد: بلى اى رسول خدا.

فرمود: خداوند تبارك و تعالى كه مخلوقاتش را آفريد براى هر نوعى از آنها سرور و بزرگى قرار داد، كركس در ميان پرندگان سرور آنها است، گاو سرور چهارپايان است، شير سرور درندگان، روز جمعه سرور روزها، ماه رمضان سرور ماه‌ها، اسرافيل سرور فرشتگان، حضرت آدم سرور آدميان، من سرور تمامى پيغمبران، و على عليه السلام سرور همه اوصياء است.

سپس فرمود: عنايت چهارم را به تو خبر دهم؟ عرض كرد: بلى اى مولاى من. فرمود:

حبّ عليّ بن أبي طالب شجرة أصلها في الجنّة وأغصانها في الدنيا، فمن تعلّق بغصن منها في الدنيا أدّاه إلى الجنّة، وبغض عليّ بن أبي طالب شجرة أصلها في النار وأغصانها في الدنيا، فمن تعلّق بغصن من أغصانها أدخلته النار.

دوستى علىّ بن ابى طالب درختى است كه ريشه آن در بهشت و

شاخه هايش در دنيا است، هر كس به شاخه اى از آن شاخه ها كه در دنياست بياويزد او را به بهشت مى كشاند، و دشمنى علىّ بن ابى طالب عليه السلام درختى است كه ريشه آن در آتش و شاخه هايش در دنيا است، هر كس به شاخه اى از آن بياويزد او را به آتش وارد خواهد كرد.

سپس فرمود: مى خواهى از پنجمين عنايت پروردگار به على عليه السلام به تو خبر دهم؟ عرض كرد: بلى اى رسول خدا.

فرمود: هنگامى كه قيامت فرا رسد براى من منبرى در طرف راست عرش قرار دهند، بعد براى ابراهيم عليه السلام منبر ديگرى در موازات و راستاى منبر من در همان طرف راست عرش قرار دهند، سپس تخت بلند و برآمده و درخشنده اى كه به تخت كرامت معروف است بين آن دو منبر گذارند.

من و ابراهيم هر كدام روى منبر خود و پسر عمويم على بن ابى طالب بر تخت كرامت قرار گيرد، و چه زيبا است بود ن‌يك دوست در ميان دو يار، كه زيباتر از آن چشمى نديده است.

سپس فرمود: اى اعرابى ؛ على را دوست بدار، دوستى على عليه السلام حقّ و ثابت است، خداوند تبارك و تعالى دوست او رادوست دارد، على عليه السلام با من در ميان يك قصر خواهد بود.

در اين هنگام عرب گفت: «سمعاً وطاعةً للَّه ولرسوله ولابن عمّك»، فرمانبردار خدا و رسول او و پسرعمويت على عليه السلام هستم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

221 / 128 - علّامه حلّى قدس سره در كتاب «كشف اليقين» از ابوسعيد خدرى نقل كرده است كه گفت:

روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در ابطح كه زمين ريگزارى است نشسته بودند و نزد آن حضرت عدّه اى ازاصحاب حضور داشتند، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى آنها حديث مى فرمود كه ناگهان نظر مبارك او به گردبادى افتاد كه بالا


1) الفضائل: 147، الروضة: 27 )مخطوط(، بحار الأنوار: 46/40 ح 83، مدينة المعاجز: 363/2 ح 608.

مى‌رفت و گرد و غبارى برانگيخته بود، و آن كم‌كم نزديك مى شد تا مقابل پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم قرار گرفت، شخصى كه در ميان آن بود به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سلام كرد، سپس عرض كرد:

اى رسول خدا ؛ من فرستاده طايفه اى هستم كه به شما پناه آورده ايم، ما را پناه دهيد و يك نفر ازطرف خودتان به سوى آن جمعيّت بفرستيد تا از نزديك اوضاع ما را بررسى كند، زيرا عدّه اى از آنهابه ما ستم كرده اند و از حدّ خود تجاوز نموده اند، نماينده شما بين ما و آنها به حكم خدا و قرآن‌داورى و قضاوت نمايد و من عهد و پيمان محكم با شما مى بندم كه او را فردا سالم برگردانم مگر اينكه حادثه غير مترقّبه اى از طرف خداوند پيش آيد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمودند: تو كيستى و از چه طايفه اى هستى؟

عرض كرد: من عرفطة بن شمراخ يكى از طايفه بنى كاخ هستم كه آنها جنّيان مؤمن‌اند، قبلاً به همراه عدّه اى از بستگانم استراق سمع مى كرديم، يعنى پوشيده از ديگران و پنهانى مطالب را گوش فرا مى داديم تا اينكه ما را از آن منع كردند، و شما را خداوند به پيغمبرى برانگيخت، ما به رسالت شما ايمان آورديم و گفتار شما را تصديق كرده و آن را پذيرفتيم، عدّه اى با ما مخالفت كردند و بر همان روش سابق خود پافشارى نمودند، لذا بين ما و آنها اختلاف افتاد و آنها چون از نظر جمعيّت و نيروبر ما برترى دارند بر آب و همه چراگاهها چيره گشته اند و آنها را در اختيار خود گرفته اند، و با اين‌كار به ما و چهارپايان ما خسارت زيادى وارد كرده اند، و اكنون از شما تقاضا دارم يك نفر را با من همراه كنيد تا بيايد و بين ما و آنها به حق داورى كند.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمودند:

نقاب را از چهره ات كنار بزن تا همه ما تو را به آن شكلى كه دارى ببينيم.

همينكه صورت خود را گشود و به او نگاه كرديم ديديم پيرمردى است با موى بسيار زياد، سرى بلندو طولانى و دو چشم او در طول سرش قرار گرفته، حدقه چشمانش كوچك و دندانهائى كه در دهان دارد همانند دندان درندگان است، آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از او عهد و پيمان گرفت كه فردا كسى را كه با او همراه مى كند برگرداند و بعد از آن رو كرد به ابوبكر و فرمود:

به همراه اين برادر ما عرفطه برو و طايفه او را از نزديك ببين و در كار آنها تأمّل كن و آنگاه بين ايشان به حق قضاوت كن.

عرض كرد: اى رسول خدا ؛ آنها كجا هستند؟

فرمود: جايگاه آنها زيرزمين است.

ابوبكر عرض كرد: چگونه توانايى پائين رفتن در زمين را دارم؟ و چگونه بين آنها حكم كنم درحاليكه با لغت آنها و كلام آنها آشنا نيستم؟

ابوبكر كه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم جواب ردّ داد، آن حضرت به عمر بن خطّاب رو كرد و فرمود: تو همراه‌او برو. او هم جوابى مثل پاسخ رفيقش داد.

آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از على عليه السلام درخواست نمود و فرمود:

يا عليّ سر مع أخينا عرفطة وتشرّف على قومه وتنظّر إلى ما هم عليه، وتحكم بينهم بالحقّ.

تو همراه عرفطه برو و قوم او را از نزديك ببين و بعد از بررسى و انديشه بين آنها داورى كن.

على عليه السلام فوراً برخاست، شمشير خود را حمايل كرد و با عرفطه به راه افتاد، ابوسعيد خدرى و سلمان فارسى هم به دنبال آنها به راه افتادند و گفتند: ما به همراه آنها رفتيم تا به درّه اى رسيديم، در وسط آن‌درّه على عليه السلام به ما نگاهى كرد و فرمود:

خداوند به شما جزاى خير دهد، از اينجا برگرديد.

ما همانجا ايستاده بوديم و نگاه مى كرديم، ديديم زمين شگافته گرديد و آنها داخل شدند، سپس زمين‌به شكل اوّل خود برگشت، ما به حسرت و ندامت فراوان و تأسّف زيادى كه به حال على عليه السلام مى خورديم برگشتيم.

فردا صبح رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نماز را با مردم خواندند و بعد از آن آمدند و بر صفا نشستند، اصحاب هم‌گرد آن وجود شريف جمع بودند، روز بالا آمد و چند ساعتى از روز گذشت، چشمان همه انتظاربرگشتن على عليه السلام را داشت و او تأخير كرده بود، عدّه اى از منافقين باهم مى گفتند: عرفطه جنّى بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نيرنگ زد و ما را از وجود ابوتراب راحت كرد و ديگر پيغمبر به پسرعمويش بر ما افتخار نمى كند، و از اين قبيل صحبت‌ها مى كردند تا وقت نماز شد، و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نماز ظهر را باجماعت برگزار كرد، و بعد از نماز دوباره به مكان خود برگشت و بر بالاى صفا نشست، اصحاب به گفتگو بودند تا وقت فضيلت نماز عصر فرا رسيد، و نماز را رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با آن جمعيّت خواند وبار ديگر به جايگاه خود قرار گرفت، كم‌كم همه دچار نااميدى مى شدند و خورشيد به غروب خودنزديك مى‌شد و منافقين شماتت و سرزنش خود را اظهار مى كردند و آن قدر در آمدن على عليه السلام تأخيرشد كه يقين كردند او هلاك شده است.

در همين اثناء ناگهان زمين شكافته شد و جمال دل‌آراى على عليه السلام ظاهر گشت در حاليكه از شمشيرى كه در دست داشت خون مى چكيد و عرفطه به همراه او آمده بود.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم با ديدن على عليه السلام از جا برخاست، او را دربرگرفت و پيشانيش را بوسيد و فرمود:

چه شد كه تا اين زمان تأخير كردى و دير آمدى؟

عرض كرد: با خلق بسيارى روبرو شدم كه آنها بر عرفطه و همدستان او ظلم كرده و آنها را از حق خود محروم نموده بودند، آن گروه را به سه

چيز دعوت كردم و آنها از قبول آن خوددارى كردند.

گفتم: ايمان به خداوند و رسالت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آوريد، قبول نكردند: گفتم: جزيه بپردازيد، قبول نكردند، از آنها خواستم با عرفطه و دوستانش سازش كنند و مقدارى از آب و چراگاه را در اختيار آنها بگذارند نپذيرفتند، شمشير را كشيدم و با آنهابه جنگ پرداختم و جمعيّت فراوانى از آنها را كه حدود هشتاد هزار نفر مى شد به قتل رساندم، بقيّه آنها كه چنين ديدند طلب امان و تقاضاى صلح كردند، سپس ايمان آوردند و اختلاف از ميان آنها برطرف شد و اخوّت و برادرى در بين ايشان برقرار گرديد و تا اين ساعت با آنها بودم و به كارهايشان رسيدگى مى كردم.

عرفطه عرض كرد: اى رسول خدا ؛ خداوند به شما و على عليه السلام جزاى خير دهد، و سپس با خوشحالى برگشت، (و اين روز مصادف با نوروز فارسى بوده است).(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

222 / 129 - ابن ابى الحديد در كتاب «شرح نهج البلاغه» مى گويد: از امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السلام‌روايت شده است كه فرمود:

على عليه السلام قبل از رسالت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به همراه آن حضرت نور مى ديد و صدا را مى شنيد كه ديگران از ديدن و شنيدن‌آن عاجز بودند.(2)

و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود:

لولا أنّي خاتم الأنبياء لكنت شريكاً في النبوّة، فإن لم تكن نبيّاً فإنّك وصيّ نبيّ ووارثه، بل أنت سيّدالأوصياء وإمام المتّقين.

اگر اين تقدير نبود كه من آخرين پيغمبران باشم تو در نبوّت هم با من شركت داشتى ولى اكنون اگر پيغمبر نيستى وصىّ پيغمبر و وارث او بوده بلكه سرور همه اوصياء و پيشواى همه پرهيزكاران هستى.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) اليقين في إمرة أميرالمؤمنين عليه السلام: 70 - 68 باب 90، بحار الأنوار: 168/39 ح9 به نقل از آن كتاب، و ج: 89/18 ح4، و90/63 ح 45 به نقل از عيون‌المعجزات: 39 - 37، حلية الأبرار: 97/2 ح 8، فضائل ابن شاذان: 60. و بين قوسين را در نسخه ها نيافتم.

2) شرح نهج البلاغة: 375/3، بحار الأنوار: 91/40 سطر 9.

3) شرح نهج البلاغة: 210/13.

223 / 130 - خوارزمى از علماى اهل سنّت در كتاب «فضائل» از انس نقل كرده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

إذا كان يوم القيامة ينادى عليّ بن أبي طالب عليه السلام بسبعة أسماء: يا صدّيق، يا دالّ، يا عابد، يا هادي، يا مهديّ، يا فتى، يا عليّ مر أنت وشيعتك إلى الجنّة بغير حساب.(1)

هنگامى كه قيامت برپا شود علىّ بن ابى طالب عليه السلام را با هفت صفت و اسم ندا كنند: اى درست كردار و راست گفتار، اى راهنما، اى عبادت پيشه، اى هدايت كننده، اى هدايت شده، اى جوانمرد، اى على تو و شيعيانت بدون حساب وارد بهشت شويد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

224 / 131 - سيّد هاشم بحرانى قدس سره در «تفسير برهان» روايت كرده است كه:

ابن مهران از عبداللَّه بن عبّاس از تفسير اين فرمايش پروردگار: «وَإنّا لَنَحْنُ الصافُّون × وَإنّا لَنَحنُ المُسَبِّحُون»(2)سئوال كرد.

ابن عبّاس گفت: در خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بوديم كه علىّ بن ابى طالب عليه السلام وارد شد، همينكه چشم پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام افتاد در چهره او تبسّم كرد و فرمود:

مرحباً بمن خلقه اللَّه قبل آدم بأربعين ألف عام.

خوش آمدى اى كسى كه خداوند او را چهل هزار سال قبل از آفرينش آدم آفريده است.

عرض كردم: اى رسول خدا ؛ آيا فرزندى قبل از پدر به وجود آمده است؟ فرمود:

بلى، خداى تبارك و تعالى من و على را پيش از آفرينش آدم به آن مدّتى كه ذكر شد آفريد، و آن هم به اين شكل بود كه:


1) مائة منقبة: 150 منقبت 83 ، مناقب خوارزمى: 319، غاية المرام: 587 ح 88، مشارق الأنوار: 68 (با كمى اختلاف) به نقل از كتاب الأربعين، إرشاد القلوب: 83/2 .

2) سوره صافّات، آيه 165 و 166.

نورى آفريد و آن را به دو نيم تقسيم كرد، مرا از نيمى از آن و على را از نيم ديگر آن قبل از هر چيز آفريد، سپس عالم هستى را بنا نهاد و موجودات را آفريد، و ظلمت و تاريكى را به نور من و على عليه السلام برطرف كرد، بعد از آن ما را در دو طرف راست عرش قرار داد، آنگاه فرشتگان را آفريد، ما تسبيح خدا گفتيم، و آنها تسبيح گفتند، ما تهليل گفتيم يعنى به يكتائى خدا اعتراف كرديم، آنها تهليل گفتند، ما تكبير يعنى «اللَّه اكبر» گفتيم، آنها تكبير گفتند، و اينها را از من و على عليه السلام آموختند.

وكان ذلك في علم اللَّه السابق أن لايدخل النار محبّ لي ولعليّ ولايدخل الجنّة مبغض لي ولعليّ.

و از ابتدا در علم ازلى پروردگار اين بود كه دوستان من و على عليه السلام را به دوزخ نيندازد، و دشمنان من و على عليه السلام را به بهشت راه ندهد.

بدانيد خداوند تبارك و تعالى فرشتگانى را آفريده است كه در دست، آفتابه هاى سيمين و نقره اى دارند كه پر از آب حيات از فردوس برين است.

هر يك از شيعيان علىّ بن ابى طالب عليه السلام پدر و مادرى پاكدامن و پرهيزكار و پاكيزه و مؤمن دارد و توفيق الهى شامل حال ايشان است.

پس زمانى كه پدر يكى از آن‌ها بخواهد با همسر خود همبستر شود فرشته اى از آن فرشتگان كه در دست آنها آفتابه اى از آب بهشت است مى آيد و در ظرفى كه مى خواهد از آن آب بياشامد از اين آب بهشتى مى ريزد و بر اثر آن ايمان درقلب او رويش پيدا مى كند و شكوفا مى گردد همانطور كه زراعت از زمين مى رويد و رشد مى كند.

و آنان از طرف پروردگارشان و پيغمبرش، و وصىّ پيغمبر و دخترم زهرا عليها السلام و امام حسن و امام حسين و ساير امامان پاك عليهم السلام از فرزندان امام حسين عليه السلام دليل و برهان روشن دارند.

ابن عبّاس عرض كرد: اى رسول خدا ؛ مقصودت از امامان چه كسانى هستند؟ فرمود:

أحد عشر منّي وأبوهم عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

آنها يازده نفر از فرزندان من هستند كه پدر آنها علىّ بن ابى طالب است.

سپس فرمود: الحمدللَّه الّذي جعل محبّة عليّ عليه السلام والإيمان سببين يعني سبباً لدخول الجنّة وسبباً للفوز من النار.

سپاس و ستايش سزاوار خداوندى است كه دوستى على عليه السلام و ايمان را دو سبب و دست‌آويز قرار داد ؛ سببى براى داخل شدن در بهشت و سببى براى نجات يافتن از آتش.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

225 / 132 - در كتاب «قرب الإسناد» از امام صادق عليه السلام و آن حضرت از پدرش امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم على عليه السلام را به يكى از جنگها فرستاد سپس كارى برايش پيش آمد كرد كه لازم بود به او مراجعه كند، مقداد ؛ را به سوى او روانه كرد و فرمود:

مبادا از پشت سر يا از طرف راست و چپ او را صدا بزنى، مقدارى از او عبور كن سپس برگرد و روبروى او كه قرار گرفتى بگو: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم چنين و چنان فرموده است.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: از اين روايت استفاده مى شود - بعد از اعتقاد به اينكه فرقى بين دوران حيات و بعد ازوفات ايشان نيست - سلام كردن بر آنها از هر جهت و ناحيه مگر از جهت مقابل زشت است وكراهت دارد، مگر در مواردى كه منصوص است و روايتى از خود آنها رسيده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

226 / 133 - شيخ صدوق قدس سره از امام صادق عليه افضل الصلاة والسلام و آن حضرت از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

أنا علم اللَّه، وأنا قلب اللَّه الواعي، ولسان اللَّه الناطق، وعين اللَّه


1) تفسير برهان: 39/4 ذيل ح 3، حلية الأبرار: 11/2 ح3، بحار الأنوار: 88/24 ح4، و 29/35 ح 25 به نقل از تأويل الآيات: 501/2 ح 20، و ج:345/26 ح 18 به نقل از ارشاد القلوب: 298/2.

2) قرب الإسناد: 123، بحار الأنوار: 223/76 ح 3، و 325 ح 2.

الناظرة، وأنا جنب اللَّه وأنا يد اللَّه.(1)

من مظهر و نمايش دهنده علم خداوندم، و قلب خدا هستم كه اسرار و علوم خود را در آن نگهداشته است، لسان گوياى پروردگار و چشم بيناى او هستم، و من جنب اللّهم يعنى جانب او هستم كه تمام خلق امر شده اند به آن جانب توجّه كنند، وقرب خداوند جز با تقرّب به من براى كسى حاصل نشود، و من دست تواناى حق تعالى مى باشم.

مؤلّف رحمه الله گويد: نسبت‌هائى كه در حديث ذكر شده جنبه تشريفات و احترامات دارد و گرنه ذات مقدّس پروردگار منزّه از اعضاء و اجزاء است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

227 / 134 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «مائة منقبه» از ابو هريره نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

خداوند تبارك و تعالى در آسمان چهارم صد هزار فرشته و در آسمان پنجم سيصد هزار، و در آسمان هفتم فرشته اى را آفريد كه سرش زير عرش الهى و پاهايش زير زمين است، و نيز فرشتگانى را آفريد كه عدد آنها از دو طايفه بزرگ عربِ‌آن روز بنام ربيعه و مضر بيشتر است.

ليس لهم طعام ولا شراب إلّا الصلاة على أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام ومحبّيه، والإستغفار لشيعته المذنبين ومواليه.

خوراك آنها و نوشيدنى ايشان چيزى جز صلوات فرستادن بر اميرالمؤمنين عليه السلام و دوستانش و استغفار كردن براى شيعيان گنهكار و مواليانش نيست.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

228 / 135 - ابن شاذان رحمه الله از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام و آن حضرت از پدرانش عليهم السلام نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

هنگامى كه خداوند تبارك و تعالى بهشت عَدَن را آفريد به او دستور داد


1) التوحيد: 164 ح 1 و در ذيل آن شرحى براى حديث ذكر شده است، بحار الأنوار: 198/24 ح 25.

2) مائة منقبة: 163 منقبت 88 ، بحار الأنوار: 349/26 ح 22، غاية المرام: 19 ح 21.

خودت را زينت بده و آراسته كن، او هم خود راآراسته كرد و آنگاه ناز كرد و نخوت و تكبّر بخود كرد.

خداوند رحمان به او فرمود: آرام بگير، به عزّت و جلالم قسم ترا براى مؤمنين آفريده ام، پس خوشا بحال تو و آنهائى كه در تو ساكن گردند.

سپس فرمود: يا عليّ ؛ ما خلقت عدن إلّا لك ولشيعتك.

اى على ؛ بهشت عدن را خداوند جز براى تو و شيعيانت نيافريده است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

229 / 136 - خوارزمى در كتاب «مناقب» از ابن عبّاس نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

من صافح عليّاً فكأنّما صافحني، ومن صافحني فكأنّما صافح أركان العرش، ومن عانقه فكأنّما عانقني، ومن عانقنى فكأنّما عانق الأنبياء كلّهم، ومن صافح محبّاً لعليّ غفر اللَّه له الذنوب وأدخله الجنّة بغير حساب.(2)

هر كس با على عليه السلام مصافحه كند يعنى به او دست دهد گويا با من مصافحه كرده و كسى كه با من مصافحه كند گويا با اركان عرش مصافحه نموده است. و هر كس با على عليه السلام معانقه كند يعنى او را در بر بگيرد و دست در گردن او افكند گويا با من معانقه كرده است و كسى كه با من معانقه كند گويا همه انبياء را دربرگرفته است. و كسى كه به يكى از دوستان على عليه السلام از روى محبّت‌و لطف دست دهد خداوند گناهان او را بيامرزد، و او را بدون محاسبه وارد بهشت فرمايد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

230 / 137 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «امالى» از سلطان سرير ارتضاء علىّ بن موسى الرضا عليه افضل الصلاة والسلام و آن حضرت از پدرانش عليهم السلام، از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و او از جبرئيل، از ميكائيل، از اسرافيل، ازلوح، از قلم، هر يك


1) مائة منقبة: 165 منقبت 90، غاية المرام: 587 ح 90.

2) مناقب خوارزمى: 316 ح 317، غاية المرام: 583 ح 47، مائة منقبة: 69 منقبت 39، بحار الأنوار: 115/27 ح 90، ارشاد القلوب: 82/2.

به ترتيب از ديگرى نقل كرده اند كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است:

ولاية عليّ بن أبي طالب حصني، فمن دخل حصني أمن من ناري.

ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام حصار و قلعه محكم من است و هر كس كه در آن داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

231 / 138 - و نيز در همان كتاب از ابن عبّاس، و او از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است:

لو اجتمع الناس كلّهم على ولاية عليّ لما خلقت النار.(2)

اگر مردمان همگى بر ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام اتّفاق داشتند من هرگز دوزخ را نمى آفريدم.

مؤلّف رحمه الله گويد: از اين حديث شريف فهميده مى شود كه عذاب و آتش فقط براى مخالفين يعنى دشمنان اميرالمؤمنين و ائمّه طاهرين عليهم السلام آفريده شده است، و ما خداوند را بر نعمت ولايتى كه به ما ارزانى داشته سپاس مى گوئيم و از او افزايش اين نعمت و ثابت بودن در مسير ولايت را درخواست مى كنيم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

232 / 139 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «فضائل» از طريق عامّه از ابن عبّاس نقل كرده است كه گفت:

به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم عرض كردم: آيا گذشتن از آتش برگه عبور و گذرنامه لازم دارد؟

فرمود: بلى، سئوال كردم: آن چيست؟

فرمود:


1) امالى صدوق: 195 ح9 مجلس 41، جامع الأخبار: 115، عيون اخبار الرضا عليه السلام: 135/2 ح1، معاني الأخبار: 353 ح1، بحار الأنوار: 246/39 ح1 به‌نقل از معانى و ج: 247/39 ح3 به نقل از امالى طوسى: 363/1 مجلس 12، الدمعة الساكبة: 102/2، تأويل الآيات: 93/1 ح 83 به نقل از امالى صدوق.

2) امالى صدوق: 523 ح7 مجلس 94، بحار الأنوار: 247/39 ح 4.

حبّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

محبّت و دوستى على بن ابى طالب عليه السلام.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

233 / 140 - علّامه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» مى گويد:

روايت شده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در حال نبرد با يكى از مشركين بود و او در اثناء جنگ از آن حضرت شمشيرش را تقاضا كرد، على عليه السلام فوراً آن را مرحمت فرمود.

آن شخص مشرك تعجّب كرد و عرض كرد: اى پسر ابو طالب ؛ در مانند چنين وقتى در بحبوحه جنگ به من شمشير خود را مى بخشى؟ فرمود:

يا هذا ؛ إنّك مددت يد المسألة إليّ، وليس من الكرم أن يردّ السائل.

فلانى، تو دست نياز و مسألت نزد من دراز كردى، و از كرم و بزرگوارى به دور است كه انسان درخواست كننده و نيازمندى رارد كند.

كافر با مشاهده رفتار او و شيندن گفتارش به احترام آن حضرت خود را روى زمين انداخت و گفت:واقعاً اين روش اهل ديانت و شيوه مردمان ديندار است، سپس دست مبارك او را بوسيد و مسلمان گشت.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

234 / 141 - خوارزمى از انس بن مالك نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

حبّ عليّ بن أبي طالب حسنة لاتضرّ معها سيّئة، وبغضه سيّئة لاتنفع معها حسنة.(3)

اين روايت را ابن شيرويه ديلمى در كتاب «فردوس الأخبار: 227/2 ح 2725» از معاذ نقل كرده است، و كشف الغمّة: 93/1، ارشاد القلوب: 48/2، بحارالأنوار: 304/39 ضمن ح 118، ينابيع المودّة: 239 وص 252 به نقل از فرودس روايت كرده اند، منتجب‌الدين در كتاب اربعين: 44 ح 19، و ابن شاذان‌در كتاب فضائل: 100 و روضه: 2 و 3 از ابن عبّاس نقل كرده اند، و مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار: 266/39 ح 40 به نقل از فضائل و روضه روايت كرده‌است.


1) مناقب ابن شهراشوب: 156/2، بحار الأنوار: 202/39.

2) مناقب ابن شهراشوب: 87/2، بحار الأنوار: 69/41.

3) مناقب خوارزمى: 75 ح 56، مصباح الأنوار: 127 (مخطوط)، ينابيع المودّة: 91.

محبّت و دوستى علىّ بن ابى طالب كار نيكى است كه گناه و بدى با وجود آن ضررى نزند، و دشمنى آن حضرت گناهى است‌كه با وجود آن نيكى و ثواب نفعى و فايده اى نبخشد.

مؤلّف رحمه الله گويد: در حديث نهم بيان زمخشرى و آنچه مناسب اين مقام است گذشت، به آنجا مراجعه كنيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

235 / 142 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

من أحبّ أن يجاور الجليل في داره ويأمن حرّ ناره فليتولّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

هر كه دوست دارد در جوار رحمت خداوند در خانه او يعنى بهشت قرار گيرد، و از آتش دوزخ در امان باشد بايد ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام را بپذيرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

236 / 143 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از ابن عبّاس نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

من سرّه أن يجمع اللَّه له الخير كلّه فليوال عليّاً بعدي وليوال أولياءه وليعاد أعداءه.(2)

كسى كه خشنود مى شود خداوند تبارك و تعالى تمام خوبيها را براى او فراهم كند بايد ولايت على عليه السلام و سرپرستى او را بعداز من قبول كند، دوستان او را دوست داشته باشد و با دشمنان او دشمنى كند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) امالى طوسى: 295 ح 27 مجلس 11، بحار الأنوار: 247/39 ح6، بشارة المصطفى: 187.

2) امالى صدوق: 560 ح 7 مجلس 72، بحار الأنوار: 55/27 ح9، بشارة المصطفى: 150 و 176.

237 / 144 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» از صالح بن ميثم تمّار رحمه الله نقل كرده است كه گفت: در كتاب‌ميثم رضوان اللَّه عليه اين حديث را يافتم كه گفته است: شبى در محضر اميرالمؤمنين عليه السلام بوديم، به ما فرمود:

ليس من عبد امتحن اللَّه قلبه بالإيمان إلّا أصبح يجد مودّتنا على قلبه، ولا أصبح عبد ممّن سخط اللَّه عليه إلّاأصبح يجد بغضنا على قلبه.

بنده اى نيست كه خداوند قلب او را براى ايمان امتحان كرده باشد مگر اينكه دوستى ما را در قلب خود مى يابد و احساس مى كند، و بنده اى نيست كه خداوند بر او غضب كرده باشد جز اينكه دشمنى ما را در قلب خود مى يابد.

ما به دوستى دوستان خود خشنود و دشمنى دشمنان خود را مى دانيم، و دوستان ما به خاطر دوستى ما به رحمت خداوند كه هر روز انتظار آن را دارند خرسند و شادمان مى باشند، و دشمنان ما بناى خود را بر پايه هاى سستى در كناره رودى كه آب آن را خورده باشد و زير آن خالى باشد بنا نهاده اند، و گويا اين كناره در آتش جهنّم فرو ريخته شده است.

و گويا درهاى رحمت الهى براى اهل رحمت باز شده است، گوارا باد بر آنها رحمت پروردگار، و بدا به حال اهل آتش ازجايگاه بدى كه دارند.

همانا بنده اى از بندگان خدا نيست كه در محبّت ما كوتاهى كند و آن به خاطر خيرى باشد كه خدا در قلب او قرار داده است، و هرگز ما را دوست ندارد كسى كه با دشمن ما دوستى كند، زيرا در يك دل نمى توان هر دو را جمع كرد، همانطوركه در قرآن مى فرمايد:

«وَما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُل مِنْ قَلْبَيْن في جَوْفِه»(1).

خداوند دو قلب در درون كسى قرار نداده است كه با يكى قومى را و با ديگرى دشمنان آنها را دوست بدارد.

و كسى كه ما را دوست دارد محبّت خود را به ما خالص مى‌كند، مثل طلائى كه خالص شده و هيچگونه آلودگى و ناخالصى در آن نيست.

ما قومى بخشنده و بزرگوار هستيم و فرزندان ما اولاد پيامبران هستند،


1) سوره احزاب، آيه 4.

من وصى اوصياء الهى هستم كه امور آنها به من واگذار شده است، و من حزب خدا و رسول هستم، و آن گروه طغيانگر و ستم پيشه حزب شيطان‌اند.

فمن أحبّ أن يعلم حاله في حبّنا فليمتحن قلبه، فإن وجد فيه حبّ من ألّب علينا فليعلم أنّ اللَّه عدوّه وجبرئيل وميكائيل و«إنّ اللَّه عدوّ للكافرين»(1).

و هر كس مى خواهد حال خود را در محبّت ما بداند بايد قلبش را آزمايش كند، اگر در آن دوستى كسانى كه بر عليه ما مردم را دور خود جمع كرده اند باشد، بايد بداند كه خدا و جبرئيل و ميكائيل دشمن او هستند و «خداوند دشمن كافران است«.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

238 / 145 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «مائة منقبه» از طريق عامّه از ابوذر رحمه الله نقل كرده است كه گفت: پيغمبراكرم صلى الله عليه وآله وسلم نگاهى به اميرالمؤمنين عليه السلام كرد و با اشاره به او فرمود:

هذا خير الأوّلين من أهل السماوات والأرضين، هذا سيّد الصادقين، هذا سيّد الوصيّين وإمام المتّقين وقائدالغرّ المحجّلين.

اين شخص در ميان پيشينيان و آيندگان و در ميان اهل آسمانها و زمين از همگان بهتر و برتر است، سرور راستگويان‌است، سرور اوصياء و پيشواى پرهيزكاران و رهبر روسفيدان است.

هنگامى كه قيامت برپا گردد، على عليه السلام در حاليكه بر شترى از شترهاى بهشتى سوار است وارد گردد و صحراى قيامت را بانور خود روشن گرداند، بر روى سر مباركش تاجى است كه با زبرجد و ياقوت آراسته شده است.

فرشتگان با مشاهده او گويند: اين يكى از فرشتگان مقرّب است،


1) سوره بقره، آيه 98.

2) امالى طوسى: 148 ح 56 مجلس 5، بحار الأنوار: 83/27 ح 24 به نقل از امالى، و ج: 317/24 ح 23 به نقل از تأويل الآيات: 446/2 ح1، كشف الغمّة:385/1، تفسير برهان:290/3 ح1، بشارة المصطفى: 87.

پيامبران مى گويند: اين يكى از پيغمبران مرسل است، ازدرون عرش ندائى برمى خيزد كه:

هذا الصدّيق الأكبر هذا وصيّ حبيب اللَّه، هذا عليّ بن أبي طالب.

اين راستگوى برتر است، اين وصىّ دوست خدا يعنى محمّد است، اين علىّ بن ابى طالب است.

پس روى جهنّم قرار مى گيرد و دوستانش را از آن خارج، و دشمنان خود را در آن وارد مى كند، بعد كنار درهاى بهشت مى آيد و آنهائى را كه ولايت او را پذيرفته اند بدون محاسبه داخل بهشت مى نمايد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

239 / 146 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از امام باقر عليه السلام و آن حضرت از پدرانش عليهم السلام نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

من سرّه أن يجوز على الصراط كالريح العاصف، ويلج الجنّة بغير حساب فليتولّ وليّي وصاحبي وخليفتي على أهلي واُمّتي عليّ بن أبي طالب عليه السلام ومن سرّه أن يلج النار فليترك ولايته.

فوعزّة ربّي وجلاله أنّه لباب اللَّه الذّي لايؤتى إلّا منه، وأنّه الصراط المستقيم، وأنّه الّذي يسأل اللَّه عن ولايته‌يوم القيامة.(2)

كسى كه خشنود مى شود از روى صراط مثل بادى شديد عبور كند و بدون حساب وارد بهشت گردد بايد ولايت ولى و ياور وجانشين من بر همه اهل و امّتم يعنى علىّ بن ابى طالب را بپذيرد، و هر كه دوست دارد به جهنّم وارد شود ولايت او را ترك كند و ارتباطش را با او قطع كند.

به عزّت و جلالم قسم او درِ رحمت الهى است كه بايد از آن وارد شد، و غير آن آدمى را به مقصد نمى رساند، و او راه راست هدايت است، و او كسى است كه فرداى قيامت از ولايتش خداوند پرسش مى كند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

240 / 147 - ابن شاذان رحمه الله در كتاب «مائة منقبه» از ابن عبّاس نقل مى كند كه


1) مائة منقبة: 88 منقبت 55، بحار الأنوار: 315/27 ح 13.

2) امالى صدوق: 363 ح4 مجلس 48، بحار الأنوار: 97/38 ح 16.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود:

اى على ؛ جبرئيل درباره تو خبرى برايم آورده كه چشمم را روشن و قلب مرا شادمان نموده است، او برايم نقل كرد كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است: از طرف من به محمّد سلام برسان، و او را خبر بده كه:

أنّ عليّاً إمام الهدى ومصباح الدجى والحجّة على أهل الدنيا، فإنّه الصدّيق الأكبر، والفاروق الأعظم وأنّي آليت بعزّتي أن لا اُدخل النار أحداً تولاّه وسلّم له وللأوصياء من بعده ولا اُدخل الجنّة من ترك ولايته والتسليم له وللأوصياء من بعده، حقّ القول منّي لأملأنّ جهنّم وأطباقها من أعدائه، ولأملأنّ الجنّة من أوليائه وشيعته.

على عليه السلام پيشواى هدايت، و چراغ فروزنده در تاريكى ها و حجّت الهى بر اهل دنيا است، او راستگوى برتر و بزرگترين جداكننده حق از باطل است، و من به عزّت خودم قسم ياد كرده ام كه هر كس ولايت او را بپذيرد و تسليم فرمان او و جانشينان بعد از او باشد او را در آتش دوزخ وارد نكنم، و هر كس ولايت او را رها كند و در مقابل دستورات او و جانشينان بعد از او سرتسليم فرود نياورد او را وارد بهشت نسازم، و اين قول حتمى و ثابت من است كه جهنّم و همه طبقه هاى آن را از دشمنان او، وبهشت و درجات رفيع آن را از دوستان و شيعيان او پر مى كنم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

241 / 148 - ابوالحسن بن شاذان قدس سره در كتاب «مائة منقبه» از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

واللَّه لقد خلّفني رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم في اُمّته، فأنا حجّة اللَّه عليهم بعد نبيّه، وإنّ ولايتي لتلزم أهل السماء كما تلزم أهل الأرض، وإنّ الملائكة لتتذاكر فضلي وذلك تسبيحها عند اللَّه.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مرا در ميان امّتش جانشين خود ساخت، لذا من بعد از او حجّت خدا بر آنها هستم، و همانا ولايت من بر اهل آسمان واجب گرديده


1) مائة منقبة: 57 منقبت 31، بحار الأنوار: 113/27 ح 88، غاية المرام: 45 ح 52 وص 166 ح 53.

است همان طور كه بر اهل زمين واجب شده است، و فرشتگان ذكر فضائل ما مى كنند و اين نزد خدا تسبيح آنها به حساب مى آيد.

اى مردم ؛ از من پيروى كنيد تا شما را به راهى كه در آن رشد و كمال شما است راهنمائى كنم، به چپ و راست گرايش پيدا نكنيد كه باعث گمراهى شما مى شود، من وصىّ پيغمبر شما و جانشين او هستم، پيشواى مؤمنين و فرمانرواى ايشان و اختيار دار آنها مى باشم، من شيعيانم را به بهشت رهبرى مى كنم و دشمنانم را به سوى آتش مى كشانم، من شمشيرانتقام خدا بر دشمنان اويم، و رحمت الهى بر دوستانش مى باشم، من صاحب حوض رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و پرچم او هستم ومقام شفاعت او را مالكم.

أنا والحسن والحسين وتسعة من ولد الحسين خلفاء اللَّه في أرضه وحجج اللَّه على بريّته.

من و حسن و حسين و نه نفر از فرزندان او جانشينان خدا بر روى زمين و حجّت‌هاى الهى بر آفريدگان او هستيم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

242 / 149 - و در همان كتاب از طريق عامّه از سلمان رضوان اللَّه عليه و ابن عبّاس نقل كرده است كه گفتند: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

به پروردگارم نزديك شدم بحدّى كه فاصله من با او به اندازه فاصله دو كمان يا كمتر از آن بود و با من گفتگو كرد، و درآنجا دو كوه عقيق بود.

فرمود: يا أحمد، إنّي خلقتك وعليّاً من نوري، وخلقت هذين الجبلين من نور وجه عليّ بن أبي طالب عليه السلام، فوعزّتي وجلالي لقد خلقتهما علامة بين خلقي، يعرف بها المؤمنون، ولقد أقسمت على نفسي أن اُحرّم على جسم لابسه النار إذا تولّى عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

اى احمد ؛ من تو و على را از نور خودم خلق كردم و اين دو كوه را از نور جمال علىّ بن ابى طالب عليه السلام آفريدم، به عزّت و جلال م‌قسم اين دو را


1) مائة منقبة: 59 منقبت 32، غاية المرام: 18 ح 14، و ص 45 ح 53.

آفريدم تا علامتى باشند در ميان بندگانم و با آن مؤمنان شناخته شوند، و قسم ياد كرده ام بر خودم هر بدنى كه آن‌را بپوشد آتش را بر او حرام سازم به شرط اينكه ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام را دارا باشد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

243 / 150 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «امالى» از حسن بن يحيى دهقان نقل كرده است كه گفت:

در بغداد نزد قاضى آن شهر كه اسمش سماعه بود حضور داشتم، مردى از بزرگان اهل بغداد بر اووارد شد و گفت: خداوند امر قاضى را اصلاح كند، من در سالهاى گذشته به حجّ مشرّف شده بودم ودر بازگشت عبورم به كوفه افتاد و در مسجد آن وارد شدم، در آنجا ايستاده بودم كه نماز بخوانم ناگهان در مقابلم زنى از عربهاى باديه نشين با گيسوهاى رها شده در حاليكه پيراهن بلندى به تن‌داشت ظاهر گرديد، و با صداى بلند مى گفت:

اى كسى كه در آسمانها مشهور و بر روى زمين معروف، و در آخرت بلند آوازه، و در دنيا نيز مشهورهستى، طغيانگران و ستم پيشه گان و پادشاهان تلاش كردند كه نور تو را خاموش كنند و يادت را متوقّف سازند، امّا خداوند ياد تو و آوازه تو را بالا برد، و نورت را روشنى و كمال بيشتر مرحمت‌فرمود گرچه مشركين آن را نپسندند.

به او گفتم: اى كنيز خدا ؛ چه كسى را با اين اوصاف توصيف كردى؟

گفت: مقصودم اميرالمؤمنين عليه السلام است.

به او گفتم: كدام اميرالمؤمنين را در نظر دارى؟

گفت: «عليّ بن أبي طالب عليه السلام الّذي لايجوز التوحيد إلّا به وبولايته»، علىّ بن ابى طالب عليه السلام همان كسى كه توحيد بدون اعتراف به او و ولايت او محقّق نمى شود و كامل نمى گردد.


1) مائة منقبة: 168 منقبت 93، غاية المرام: 7 ح 13.

راوى مى گويد: بعد از اين گفتگو به طرف او برگشتم تا نگاهى كنم، كسى را نديدم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

244 / 151 - كراجكى قدس سره در كتاب «كنز الفوائد» از ابن عبّاس نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

هنگامى كه قيامت فرا رسد خداوند به مالك كه فرشته موكّل بر دوزخ است دستور دهد تا آتش جهنّم هاى هفتگانه را شعله ور گرداند، و به رضوان كه دربان بهشت است فرمان دهد كه بهشتهاى هشتگانه را زينت دهد و آراسته كند، و به ميكائيل فرمايد: صراط را بر روى جهنّم بكشد، و به جبرئيل گويد: ميزان عدالت را در زير عرش برقرار كند، و به حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم مى‌فرمايد: امّت خود را براى حساب آماده كن و آنها را نزديك گردان.

سپس خداوند تبارك و تعالى دستور دهد كه بر صراط هفت پل بنا كنند كه طول هر پل هفده هزار فرسخ باشد، و بر هريك از آنها هفتاد هزار فرشته بايستند.

يسألون هذه الاُمّة نساءهم ورجالهم على القنطرة الاُولى عن ولاية أميرالمؤمنين وحبّ أهل بيت محمّد عليهم السلام فمن أتى به جاز القنطرة الاُولى كالبرق الخاطف، ومن لايحبّ أهل بيته سقط على اُمّ رأسه في قعر جهنّم، ولوكان معه من أعمال البرّ عمل سبعين صدّيقاً.

آن فرشتگانى كه در پل صراط مستقرّند از زن و مرد اين امّت از ولايت علىّ ابن ابى طالب عليه السلام و دوستى اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم سئوال كنند، هر كس بتواند به آنها جواب مثبت دهد مثل برقى شتابان عبور كند، و كسى كه از دوستى اهل بيت عليهم السلام بى بهره باشد با سر در ته جهنّم سرنگون گردد، گرچه به اندازه هفتاد صدّيق كارهاى خوب انجام داده باشد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) امالى صدوق: 493 ح 13 مجلس 63، بحار الأنوار: 163/39 ح2، روضة الواعظين: 120.

2) تأويل الآيات: 494/2 ح4، بحار الأنوار: 331/7 ح 12 و 110/27 ح 82، تفسير برهان: 17/4 ح6 به نقل از مناقب ابن شهراشوب: 152/2.

245 / 152 - محمّد بن علىّ حكيم ترمذى كه از علماى بزرگ اهل سنّت است از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده‌است كه فرمود:

ما رآني في هذه الدنيا على الحقيقة الّتي خلقني اللَّه عليها غير عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

هيچكس در اين عالم مرا به آن حقيقتى كه خدايم آفريده جز علىّ بن ابى طالب عليه السلام نديده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

246 / 153 - شرف الدين نجفى رحمه الله در كتاب «تأويل الآيات»، و حسن بن سليمان رحمه الله در كتاب «منتخب البصائر»، و برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار» از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده اند كه آن حضرت فرمود:

يا عليّ ما عرف اللَّه إلّا أنا وأنت، وما عرفني إلّا اللَّه وأنت، وما عرفك إلّا اللَّه وأنا.(1)

اى على ؛ خداوند يكتا را جز من و تو كسى نشناخته است، و مرا جز خدا و تو كسى نشناخته است، و تو را غير از خدا و من‌كسى نشناخته است.

مؤلّف رحمه الله گويد: اين حديث مى تواند تفسير و تأويل حديث قبلى باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

247 / 154 - محمّد بن العبّاس از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل كرده است كه گفت: در محضر پيغمبراكرم صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بودم كه ناگاه علىّ بن ابى طالب عليه السلام وارد شد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم او را نزديك خود نشانيد و با جامه اى كه پوشيده بود به چهره مبارك او كشيد و فرمود:

اى ابوالحسن ؛ تو را به بشارتى كه جبرئيل به من خبر داده بشارت و مژده دهم؟ عرض كرد: بلى يا رسول اللَّه. فرمود:

إنّ في الجنّة عيناً يقال لها «تسنيم» يخرج منها نهران، لو أنّ بهما


1) تأويل الآيات: 221/1 ح 15، مختصر البصائر: 125، مشارق الأنوار: 112، محتضر: 165، مدينة المعاجز: 439/2 ح 663.

سفن الدنيا لجرت، [ وعلى شاطئ التسنيم أشجار] قضبانها من اللؤلو والمرجان الرطب، وحشيشها من الزعفران على حافتيها كراسيّ من نور عليها اُناس جلوس، مكتوب على جباههم بالنور: [هولاء المؤمنون] هؤلاء محبّوا عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

همانا در بهشت چشمه اى است كه «تسنيم» ناميده مى‌شود و از آن دو نهر خارج مى گردد، آن قدر وسيع است كه اگر همه كشتى‌هاى دنيا در آن قرار گيرند مى توانند حركت كنند و در كناره «تسنيم» و ساحل آن درختهائى است كه شاخه هايش از مرواريد و مرجان تازه، و برگهايش از زعفران است، و در كنار درختان آن تختهائى از نور است و بر آن مردمانى نشسته اند كه بر پيشانى آنها با نور نوشته شده است: اينها دوستان علىّ بن ابى طالب مى باشند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

248 / 155 - عيّاشى رحمه الله در كتاب تفسيرش در ذيل آيه شريفه «فَيَوْمَئذٍ لايُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِه إنْسٌ وَلا جانّ»(2)«پس در آن روز از گناه آدميان و پريان پرسش نشود»، گفته است:

هر كس ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را بپذيرد و از دشمنان او اظهار بيزارى كند، و حلال او را حلال وحرامش را حرام بداند، و با اين وصف گناهانى را مرتكب شده و از آنها توبه نكرده باشد، در عالم برزخ گرفتار عذاب مى شود و در قيامت هنگامى كه از قبر خود خارج مى شود گناهى بر او نمانده است تا از آن سئوال شود.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

249 / 156 - شيخ عبّاس قمى قدس سره در كتاب «سفينة البحار» از شريح قاضى نقل كرده است كه گفت:

از طرف عمر بن خطّاب منصب قضاوت داشتم، روزى شخصى نزد


1) مائة منقبة: 55 منقبت 29، تفسير برهان: 440/4 ح 10، غاية المرام: 586 ح 78.

2) سوره الرحمن، آيه 39.

3) تفسير قمى: 345/2، بحار الأنوار: 246/6 ح 77، تفسير برهان: 268/4 ح1.

من آمد و گفت: اى ابا اميّه ؛ مردى دو زن را كه يكى آزاد و ديگرى كنيز بود نزد من امانت گذاشته بود، و من آن دو را در اطاقى جاى داده بودم، امروز يك پسر و يك دختر به دنيا آورده اند، و هر كدام از آن دو زن ادعّا مى كند پسربچّه مال من است و دختر را براى خود انكار مى‌كند، تو بين اين دو قضاوت كن.

مى گويد: من نتوانستم قضاوت كنم و حلّ اين مشكل را ندانستم، لذا نزد عمر آمدم و قصّه را به اوگفتم. عمر گفت: تو چگونه قضاوت كردى؟ گفتم: اگر آن را مى دانستم نزد تو نمى آمدم، عمر تمام اصحاب پيغمبر را كه حاضر بودند جمع كرد، و من براى آنها قصّه را گفتم، آنها هم اظهار عجز وناتوانى كردند و حلّ آن را به من و او حواله مى كردند. عمر گفت: ولى من مى دانم چاره اين كار نزد كيست؟

گفتند: گويا علىّ بن ابى طالب عليه السلام را در نظر دارى؟ گفت: بلى، چگونه مى توان او را پيدا كرد؟ گفتند: كسى را به سوى او بفرست تا بيايد.

گفت: نه، او نسب و رفعت و جلالت هاشمى دارد، باقيمانده ها و آثار علم و دانش و ذخيره هاى علمى نزد او است، بايد به خدمت او رسيد، همه برخيزيد و با من به سوى او آئيد.

به طرف اميرالمؤمنين عليه السلام روانه شديم تا او را در باغى يافتيم كه با بيل خود مشغول كندن زمين بود، واين آيه را تلاوت مى فرمود:

«أيَحْسَبُ الإنْسانُ أنْ يُتْرَكَ سُدى»(1).

آيا آدمى مى پندارد او را مهمل و بيهوده آفريده اند و غرضى در خلقت او منظور نشده است؟

اين آيه را مى‌خواند و گريه مى‌كرد، مدّتى صبر كردند تا آرام گرفت، آنگاه از او رخصت طلبيدند واجازه خواستند.


1) سوره قيامة، آيه 36.

آن حضرت نزد آنها آمد و پيراهنى پوشيده بود كه آستين‌هاى آن را نصف كرده بود، عمر را مخاطب ساخت و فرمود:

اى امير مؤمنان (تو كه خود را امير و فرمانرواى مؤمنان مى دانى !!) چه باعث شده اينجا آمده اى؟

عرض كرد: كارى پيش آمده و آنگاه به من دستور داد قضيّه را براى آن حضرت نقل كنم. من جريان را عرض كردم.

فرمود: تو چگونه درباره اين مسأله حكم كردى؟

گفتم: حكم آن را ندانستم و چيزى به نظرم نرسيد. وقتى چنين گفت على عليه السلام از زمين چيزى را برداشت و فرمود:

الحكم فيها أهون من هذا.

حكم كردن درباره اين مسأله از برداشتن اين چيز آسان‌تر و راحت‌تر است.

بعد دستور داد آن دو زن را حاضر كردند، ظرفى را به يكى از آن دو زن داد و فرمود: در آن از شير خود بدوش، وقتى شيرش را در آن دوشيد آن را وزن كرد و سپس ظرف را به زن دوّم داد و فرمود:

حالا تو شيرت را در آن بدوش، و بعد از آن دوباره آن را وزن كرد. آنگاه به زنى كه شيرش سبك‌تر بود فرمود: دخترت رابگير، و به آن ديگرى كه شيرش سنگين‌تر بود فرمود: پسرت را بردار.

سپس به عمر رو كرده و فرمود:

أما علمت أنّ اللَّه تعالى حطّ المرأة عن الرجل، فجعل عقلها وميراثها دون عقله وميراثه، وكذلك لبنها دون لبنه.

مگر نمى دانى كه خداوند مرتبه زن را پائين‌تر از مرد آورده، عقل و ميراث او را كمتر و شير او را سبكتر از شير مرد قرار داده است؟

عمر گفت: اى اباالحسن ؛ حق تعالى تو را اراده فرمود كه حاكم بر مردم باشى، ولى ملّت آن را نپذيرفتند.

على عليه السلام فرمود:

اى ابا حفص ؛ ساكت باش. و سپس اين آيه را تلاوت فرمود:

«إنَّ يَوْمَ الفَصْل كانَ ميقاتاً»(1)، روز فصل كه در آن فصل خصومتها مى شود يعنى روز قيامت وعده‌گاه خلائق است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

250 / 157 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از ابوهريره نقل كرده است كه گفت: شخصى خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و عرض كرد: اى رسول خدا ؛ فلانى با يك سفر دريائى و با يك سرمايه كمى به چين رفت و خيلى زود برگشت در حالى كه سود بسيار زيادى نصيب او گرديد بطوري كه خويشان و نزديكان و دوستانش به او حسد ورزيدند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

ثروت دنيا هرچه زيادتر گردد براى صاحبش جز گرفتارى ببار نمى آورد، به دارندگان مال و ثروت غبطه نخوريد مگر آنهائى كه ثروت خود را در راه خدا بذل و بخشش مى كنند.

آيا به شما خبر ندهم از كسى كه سرمايه اش خيلى كمتر از سرمايه رفيق شما، و برگشت او خيلى سريعتر، و بهره اى كه برده بسيار زيادتر بوده است، و آنچه خدا براى او از خوبى ها فراهم كرده در خزانه هاى عرش الهى نگهدارى مى شود؟

عرض كردند: اى رسول خدا ؛ او را به ما معرّفى كن.

فرمود: به اين شخصى كه مى آيد نگاه كنيد.

وقتى نگاه كرديم ديديم مردى از انصار است، لباسهاى كهنه به تن داشت و قيافه اش خيلى جلب توجّه نمى كرد.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

إنّ هذا لقد صعد له في هذا اليوم إلى العلوّ من الخيرات والطاعات ما لو قسّم على جميع أهل السماوات والأرض لكان نصيب أقلّهم منه غفران ذنوبه ووجوب الجنّة له.


1) سوره نبأ، آيه 17.

2) سفينة البحار: 435/2.

اين بنده خدا خوبيها و طاعت‌هائى كه امروز از او بالا رفته اگر بر اهل آسمان و زمين تقسيم شود كمترين بهره هر يك از آنها اينستكه گناهانش آمرزيده شود و داخل بهشت گردد.

اصحاب تعجّب نمودند و عرض كردند: اى رسول خدا ؛ او چه كارى كرده است؟

فرمود: از خودش سئوال كنيد كارى را كه امروز انجام داده خواهد گفت.

آنگاه همگى به او روى آوردند و گفتند: اى بنده خدا ؛ گوارايت باد آنچه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى تو بشارت داده است، امروز چه عملى انجام داده اى كه براى تو آن مقدار ثواب و پاداش نوشته اند؟

گفت: فكر نمى كنم كارى كرده باشم جز اينكه از خانه ام به قصد كارى خارج شدم، و چون مقدارى تأخير كردم احتمال دادم كه وقت آن دير شده باشد، و به مقصد نرسم، با خود گفتم: حالا كه چنين‌شده خوب است به جاى آن بروم به چهره دلربا و جمال نورانى علىّ بن ابى طالب عليه السلام نگاهى كنم، زيرا از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيده ام كه فرمود:

النظر إلى وجه عليّ عبادة. نگاه كردن به چهره على عليه السلام عبادت است.

در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: أي واللَّه عبادة، وأيّ عبادة.

بلى، بخدا قسم عبادت است و چه عبادت با ارزشى.

تو اى بنده خدا از خانه بيرون آمدى تا دينارى چند براى مخارج عائله ات بدست آورى، و آن از دستت رفت، با خود گفتى: بجاى آن بروم به چهره على عليه السلام نگاه كنم، تو اين كار را كردى در حاليكه او را دوست دارى و به فضائلش معتقدى، و اين‌براى تو بهتر است از آنكه به اندازه يك دنيا پر از طلاى سرخ مى داشتى و آن را در راه خدا انفاق مى كردى، و بدان به عدد هر نفسى كه در مسير راهت كشيده اى درباره هزار نفر مى توانى شفاعت كنى و خدا به شفاعت تو آنها را از آتش دوزخ نجات دهد.(1)


1) امالى صدوق: 443 ح 1 مجلس 58، بحار الأنوار: 197/38 ح5، بشارة المصطفى: 57، تأويل الآيات: 866/2 ح5.

مؤلّف رحمه الله گويد: بعضى از اساتيد بزرگوار ما كه رحمت خدا بر آنها باد با اين روايت فتوا داده اند كه نگاه كردن به ضريح مقدّس آن حضرت مستحبّ است به توضيحى كه در ذيل روايت 122 گذشت به آنجا مراجعه كنيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

251 / 158 - شيخ فقيه ابوالفضل شاذان بن جبرئيل قمى رحمه الله در كتاب «فضائل» نقل كرده است:

در خبرى وارد شده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام روزى با حضرت زهرا عليها السلام نشسته بودند و خرما تناول مى نمودند، بين آن دو بزرگوار گفتگوئى جالب و شنيدنى صورت گرفت كه آن را ذكر مى كنيم:

على عليه السلام فرمود:

اى فاطمه ؛ همانا پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مرا بيشتر از تو دوست دارد.

فاطمه عليها السلام فرمود: اين عجيب است، چگونه شما را بيشتر دوست دارد در حاليكه من ميوه قلب او و شاخه اى از شاخسار اوهستم، و آن حضرت فرزندى غير از من ندارد؟!

على عليه السلام فرمود: اى فاطمه ؛ اگر گفته مرا نمى‌پذيرى و مرا تصديق نمى كنى به همراه من نزد پدرت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بيابرويم تا از خودش پرسش كنيم.

آن دو بزرگوار به اتّفاق محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسيدند، صدّيقه كبرى عليها السلام شروع به سخن كرد و عرض كرد: اى رسول‌خدا ؛ كداميك از ما دو نفر را بيشتر دوست دارى، مرا يا على را؟

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: أنت أحبّ وعليّ أعزّ منك.

تو نزد من محبوب‌تر و على عليه السلام عزيزتر است.

در اين هنگام سرور و مولاى ما على عليه السلام فرمود: آيا برايت نگفتم: من فرزند فاطمه باتقوا هستم؟

فاطمه عليها السلام فرمود: و من دختر خديجه كبرى هستم.

على عليه السلام فرمود: من فرزند صفايم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر سدرة المنتهايم كه بالاترين مكان در بهشت است.

على عليه السلام فرمود: من افتخار عالميان هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر كسى هستم كه نزد خدا آن قدر تقرّب يافت كه فاصله اش با او به قدر فاصله دو كمان يا كمتراز آن بود.

على عليه السلام فرمود: من فرزند زنهاى پاكدامن هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر زنان صالحه و مؤمنه ام.

على عليه السلام فرمود: خادم و خدمتگزار من جبرئيل است.

فاطمه عليها السلام فرمود: خطبه عقد مرا در آسمان راحيل خوانده است، و فرشتگان گروهى بعد از گروه ديگر به من خدمت مى كنند.

على عليه السلام فرمود: من در محلّ دور دست و بلندمرتبه اى تولّد يافته ام.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من در رفيع اعلى تزويج شدم و عقدم در آسمان واقع شد.

على عليه السلام فرمود: من لواء حمد را به دوش دارم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من دختر كسى هستم كه او را به آسمانها بالا بردند.

على عليه السلام فرمود: من فرزند آن مرد نيكوكار و درست‌كردار از ميان مؤمنان هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من دختر آخرين پيامبر الهى هستم.

على عليه السلام فرمود: من طبق ظاهر قرآن و فرمان آن شمشير كشيده و با كافران جنگيده ام.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من دارنده علوم باطن قرآن هستم.

على عليه السلام فرمود: من درختى هستم كه از طور سينا خارج شد.

[فاطمه عليها السلام فرمود: من مقصود از آن شجره طيّبه هستم كه همواره ثمره و ميوه هاى گوارا دهد.

على عليه السلام فرمود: و من گفتگو كننده با آن اژدها هستم.(1)]

فاطمه عليها السلام فرمود: و من درختى هستم كه ثمره و ميوه اش حسن و حسين هستند.

على عليه السلام فرمود: من مثانى يعنى سوره حمد و قرآن حكيم هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من دختر پيغمبر كريم و بزرگوارم.


1) بين قوسين در مصدر حديث نبود.

على عليه السلام فرمود: من نبأ عظيم يعنى آن خبر بزرگ هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من دختر پيامبر راستگو و امين ام.

على عليه السلام فرمود: من ريسمان محكم پروردگارم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر كسى هستم كه از همه مردمان بهتر و برتر است.

على عليه السلام فرمود: من شير شجاع جنگها هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من كسى هستم كه خدا به خاطر او گناه بندگان را بيامرزد.

على عليه السلام فرمود: من بخشنده آن انگشترم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من دختر سرور عالميانم.

على عليه السلام فرمود: من بزرگِ فرزندان هاشم و سرور آنها هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر محمّدم كه خداوند او را از ميان بندگانش برگزيده است.

على عليه السلام فرمود: من آن پيشوائى هستم كه خدا از او خشنود است.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر سرور رسولان و فرستاده شدگان الهى هستم.

على عليه السلام فرمود: من سرور اوصياء و جانشينان رسولانم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر پيغمبر عربى هستم كه از ميان اعراب برانگيخته شد.

على عليه السلام فرمود: من آن دلير مردى هستم كه شجاعان را به هلاكت افكنده ام.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من دختر احمد هستم كه پيامبر الهى است.

على عليه السلام فرمود: من قهرمان باورع و پارسايم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر كسى هستم كه شفاعت مى كند و شفاعتش نزد خدا پذيرفته مى گردد.

على عليه السلام فرمود: من تقسيم كننده بهشت و دوزخم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر محمّدم كه خدا او را به پيغمبرى اختيار كرده است.

على عليه السلام فرمود: من كشنده جنّيان سركش هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من دختر فرستاده آن خداوند حاكم و فرمانرواى عالم هستم.

على عليه السلام فرمود: من برگزيده خداوند مهربانم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من بهترينِ زنان و برگزيده شده از ميان آنان مى‌باشم.

على عليه السلام فرمود: من گفتگو كننده با اصحاب رقيم هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر كسى هستم كه رحمت الهى بود و براى اهل ايمان فرستاده شد و به آنها بسيار لطف ومهربانى داشت.

على عليه السلام فرمود: من كسى هستم كه خداوند مرا در قرآن خود نفس محمّد صلى الله عليه وآله وسلم قرار داده است و فرموده است: «وَأنْفُسَنا وَأنْفُسَكُم»(1).

فاطمه عليها السلام فرمود: و من كسى هستم كه درباره اش در ضمن همان آيه فرمود: «وَنِساءَنا وَنِساءَكُم وَأبْناءَنا وَأبْناءَكُم»(2)، مراد از «نساءنا» يعنى «زنان خودمان» من هستم.

على عليه السلام فرمود: من به شيعيانم قرآن آموخته ام.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من كسى هستم كه خدا دوستانم را از آتش رها مى كند.

على عليه السلام فرمود: من كسى هستم كه شيعيانم از دانش من مى نويسند.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من كسى هستم كه از درياى دانش او با مشت برمى‌دارند.

على عليه السلام فرمود: اسم مرا خداوند از اسم خود برگرفته است، او عالى يعنى بلندمرتبه و من على هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: اسم من نيز از اسم خدا گرفته شده است، او فاطر يعنى آفريننده و من فاطمه ام.

على عليه السلام فرمود: من مايه حيات و زندگى جان اهل عرفان و معرفتم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من راه نجات آنها هستم كه به خوبيها و معنويّات مايلند.

على عليه السلام فرمود: من گنج بى نيازى ام.


1) سوره آل عمران، آيه 61.

2) سوره آل عمران، آيه 61.

فاطمه عليها السلام فرمود: من كلمه نيكو و مجموعه خوبى‌ها هستم.

على عليه السلام فرمود: من مراد از «حواميم» (يعنى سوره‌هائى كه با حا و ميم شروع مى شود) هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر «طواسين» (يعنى سوره هائى كه با طا و سين شروع مى شود) مى باشم.

على عليه السلام فرمود: توبه آدم را خداوند به خاطر من از او پذيرفت.

فاطمه عليها السلام فرمود: مرا نيز آدم واسطه قرار داد تا خدا توبه اش را قبول كرد.

على عليه السلام فرمود: من به منزله كشتى نوح هستم، هر كس به او پيوست نجات يافت.

فاطمه عليها السلام فرمود: من هم در اين ادّعا با تو شريكم.

على عليه السلام فرمود: من طوفان آن يعنى ريزش باران شديدى كه باعث غرق شدن و هلاكت آن گرديد هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من خشم آن هستم كه باعث تلاطم دريا و ايجاد جز و مدّ است.

على عليه السلام فرمود: من آن نسيمى هستم كه براى حفظ آن كشتى فرستاده شد.

فاطمه عليها السلام فرمود: من سرچشمه نهرهاى آب، شير، شراب و عسل در بهشت هستم.

على عليه السلام فرمود: من طور يعنى جبل سينا هستم كه خدا با موسى در آنجا تكلّم فرمود و داراى رفعت و عظمت خاصّى بوده است.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من آن كتاب مسطور هستم كه خدا با دست قدرتش در آن نوشته است.

على عليه السلام فرمود: من آن صفحه گشوده شده ام.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من بيت المعمورم كه كعبه اهل آسمان است و در اطرافش فرشتگان طواف مى كنند.

على عليه السلام فرمود: من سقف مرفوع يعنى آسمان هستم در عظمت و بلندى مرتبه.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من درياى آتش‌بار هستم.

على عليه السلام فرمود: من داراى علم تمام پيغمبرانم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر سرور همه رسولانم كه از ابتداى آفرينش فرستاده شده اند.

على عليه السلام فرمود: من آن چاه متروكه و آن قصر محكم بلند ارتفاع هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: شبّر و شبير يعنى حسن و حسين عليهما السلام از من هستند.

على عليه السلام فرمود: من بعد از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بهترين مخلوق آفريدگارم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من نيكوكار پارسا هستم.

در اين هنگام پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به فاطمه عليها السلام فرمود:

با على ؛ گفتگو مكن، او دلائل محكم و بيان روشن دارد.

فاطمه عليها السلام فرمود: من دختر كسى هستم كه قرآن بر او نازل شده است.

على عليه السلام فرمود: من پر از علم و برى از شركم.

فاطمه عليها السلام فرمود: من ستاره اى هستم كه مى درخشد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: على عليه السلام صاحب مقام شفاعت در قيامت است.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من بزرگ بانوى روز قيامت هستم، سپس به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم عرض كرد: شما حمايت و پشتيبانى ازپسرعموى خود نكنيد، و مرا با او واگذاريد.

على عليه السلام فرمود: من پدر فرزندان محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و برگزيده او هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من گوشت و خون او هستم.

على عليه السلام فرمود: من مجموعه صحيفه هاى آسمانى ام.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من مجموعه شرافت و بزرگوارى ام.

على عليه السلام فرمود: من ولىّ پروردگارم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من لاغر اندامى نيكو هستم.

على عليه السلام فرمود: من نور آفرينش و روشنائى آن هستم.

فاطمه عليها السلام فرمود: و من فاطمه زهرايم.

آنگاه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به فاطمه اش فرمود:

يا فاطمة ؛ قومي وقبّلي رأس ابن عمّك، فهذا جبرئيل وميكائيل

واسرافيل وعزرائيل مع أربعة آلاف من الملائكة يحامون لعلي عليه السلام وهذا أخي راحيل ودردائيل مع أربعة آلاف من الملائكة ينظرون بأعينهم.

اى فاطمه ؛ برخيز و سر پسرعمويت على عليه السلام را ببوس، در اينجا چهار فرشته مقرّب خداوند يعنى جبرئيل و ميكائيل واسرافيل و عزرائيل با چهار هزار فرشته حمايت از على مى نمايند و او را پشتيبانى مى كنند، و اين برادرم راحيل و دردائيل با چهار هزار فرشته ديگر براى ديدن اين مناظره اجتماع كرده اند.

بعد از فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، حضرت زهرا عليها السلام برخاست و سر مبارك اميرالمؤمنين علىّ بن ابى‌طالب عليه السلام را در مقابل پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بوسيد و گفت:

اى اباالحسن ؛ به حقّ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از پيشگاه پروردگار و از ساحت مقدّس شما و پسر عمويت عذرخواهى مى كنم.

امام عليه السلام عذر آن حضرت را پذيرفتند و در خاتمه فاطمه عليها السلام دست پدر را بوسيد.(1)

تذييل:

مؤلّف رحمه الله در پايان اين باب چند فايده و مطلب را ذكر مى كند:

1 - محدّث نورى رحمه الله در كتاب «دار السلام» از سيّد نعمة اللَّه جزائرى نقل كرده است كه گفت:

يكى از مجتهدين را در خواب ديدم كه با قيافه اى آراسته و شكل خوبى از زيارت قبر امام عليه السلام بيرون مى آمد، از او سئوال كردم: كدام عمل تو را به اين مرتبه و مقام رسانده است، به من بگو تا من هم به آن مداومت كنم؟


1) فضائل ابن شاذان: 80.

فرمود: اى شيخ ؛ آن اعمالى را كه از ما مشاهده مى كردى در اينجا بازارش رونقى ندارد و مشترى برايش نيست و چيزى كه واقعاً به ما سود بخشيد و ما را به اين مقامى كه مشاهده مى كنى رسانيد محبّت و دوستى صاحب اين قبر يعنى اميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه است.(1)

2 - شافعى در جواب كسى كه از او درباره حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سئوال كرد گفته است:

چه بگويم درباره مردى كه دوستانش مناقب و كمالات او را از روى تقيّه و ترس پنهان كردند، ودشمنانش از روى كينه و عداوت پوشيده داشتند، و با اين وصف، فضائل او مشرق و مغرب عالم راپر كرده است.(2)

و سيّد تاج الدين عاملى همين معنا را در ضمن شعر آورده است:

لقد كتمت آثار آل محمّد

محبّوهم خوفاً وأعداؤهم بغضاً

فأبرز من بين الفريقين نبذة

بها ملأ اللَّه السماوات والأرضا

آثار آل محمّد عليهم السلام را دوستانش از روى ترس، و دشمنانش به خاطر دشمنى پنهان داشتند.

از بين اين دو گروه مقدار كمى از آن ظاهر گرديد، و خداوند با همان مقدار كم آسمانها و زمين را پر كرده است.

3 - «توماس كارليل» فيلسوف بزرگ نصرانى در كتاب «الأبطال» به فضيلت و برترى اميرالمؤمنين على عليه السلام اعتراف كرده و مى‌گويد:

امّا نسبت به على عليه السلام مجال نداريم جز اين‌كه او را دوست داشته باشيم و به او عشق ورزيم، همانا او جوانمردى است با شرافت و بزرگوار كه از وجدان پاكش رحمت و عطوفت و نيكى سرازير مى شود، و از قلب تپنده اش دليرى و مردانگى و نبرد زبانه مى كشد، و او از شير بيشه كارزار


1) دار السلام: 47/2.

2) برسى رحمه الله اين حديث را در كتاب «مشارق الأنوار: 111» نقل كرده و آن را به نظم درآورده است.

شجاع‌تر بود امّا شجاعتى كه با نرمى و لطف و مهربانى و وقار آميخته بود، شايسته و سزاوار بود كه شجاعان مسيحى در جنگهاى صليبى چنين باشند.

او در مسجد كوفه ناجوانمردانه كشته شد، و اين كشته شدن را به خاطر عدالتش بجان پذيرفت، و قبل از اين‌كه روح ملكوتى او از پيكر پاكش خارج شود وقتى درباره قاتلش با او گفتگو كردند فرمود:

إن أعش فالأمر إليّ، وإن متّ فالأمر لكم، فإن آثرتم أن تقتصّوا فضربة بضربة وإن تعفوا أقرب إلى التقوى.

اگر زنده ماندم خودم مى دانم با او چه كنم و اختيارش با من است، و اگر از دنيا رفتم اختيار با شما است، و اگر خواستيد قصاص كنيد فقط ضربه اى به او بزنيد در مقابل ضربه اى كه او زده است، و اگر او را ببخشيد به تقوى نزديك‌تر است.

4 - به خليل كه استاد نحو است گفته شد: چه دليلى است بر اينكه على عليه السلام پيشواى همه در تمام زمان‌ها است؟

جواب داد: «احتياج الكلّ إليه واستغناؤه عن الكلّ» ؛ «بهترين دليل، نيازمندى و احتياج همه به او وبى نيازى او از همه است».(1)

توضيح: در حديث بعدى در ضمن خصالى كه براى آن حضرت ذكر شده يكى از آنها اين است كه مردم همگى به آن حضرت محتاج و نيازمندند و او از همه آنها بى‌نياز است، هر كجا مردم دچار ظلمت و تاريكى و مشكلات علمى مى شدند جاى ديگرى جز در خانه آن حضرت نبود كه مشكل آنها را حلّ كند، همانطور كه يهوديها هر گاه براى پرسش و آزمايش نزد آن حضرت مى آمدند امام عليه السلام به آنها از تورات و كتاب آسمانى كه نزد آنها بود خبر مى داد، وچه بسيار از آنها كه بر اثر آن اسلام آوردند و او باعث مسلمان شدن ايشان گرديد.

و امّا بى نيازى او از مردم از آنجا پيداست كه هيچگاه درِ خانه كسى نرفت كه از او سئوالى كند و بخواهد مشكل خود را حلّ كند، و هرگز حرفى از آنها نياموخته و استفاده نكرده است.

براى اطّلاع بيشتر از اين مطلب به «بحار الأنوار: 99/40 ح 117» مراجعه كنيد.

5 - در بيان معجزه اى كه طبق اطّلاعات من كسى آن را در كتابى ذكر


1) عبقريّة الإمام (نوشته دكتر مهدى محبوبه): 138، الامام عليّ بن أبي طالب عليه السلام (نوشته دانشمند عاليقدر آقاى همدانى): 91.

نكرده است، و آن به وجود مبارك آن حضرت برگشت مى كند.

در كتاب «اختصاص» شيخ مفيد رحمه الله از بعضى از اصحاب نقل كرده است كه در شخص شريف آن‌حضرت هفتاد خصلت جمع شده بود، و يكى از آنها پوشيده بودن جراحاتى بود كه از سر تا به قدم برجسم نازنين او وارد شد، و در حدود هزار جراحت بود و آنها را در راه خدا تحمّل كرد.(1)

بعد از ذكر اين مطلب مى گوئيم: اين همه غزوات و جراحات باعث نگرديده است كه در بدن شريف او زشتى خلق ايجاد شود به خلاف بقيّه اصحاب، زيرا بعضى از آنها در اوّلين جنگ نوعى زشتى در پيكرشان ظاهر مى شد و بعضى در جنگ دوّم به اين گونه زشتى مبتلا مى شدند، ولى آن حضرت صلوات اللَّه عليه با آنكه در تمام جنگها چه آنهائى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در آن حضور داشتند و چه آنهائى كه پيامبر حضور نداشتند شركت فعّال داشت، و با همه آن جراحاتى كه ذكر شد در عضوى از اعضاء مباركش تشويه و زشتى پيدا نشد.

6 - ذكر نصيحت و اندرزى كه به فرزند رشيدش امام حسن مجتبى صلوات اللَّه عليه در آخر عمر شريفش سفارش فرمود و آن را اربلى رحمه الله در كتاب «كشف الغمّه» اين گونه نقل كرده است:

امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود:

بر پدرم على عليه السلام در هنگامى كه بر اثر ضربت شمشير ابن ملجم (لعنه اللَّه) به خود مى پيچيد وارد شدم، با مشاهده او طاقت نياورده و اندوه خود را ظاهر ساختم، به من فرمود: آيا بى تابى مى كنى؟

عرض كردم: چگونه شكيبا باشم و بى‌تابى نكنم در حاليكه شما را دچار اين درد و مصيبت مى بينم؟ فرمود:

ألا اُعلّمك خصالاً أربع إن أنت حفظتهنّ نلت بهنّ النجاة، وإن أنت


1) الإختصاص: 140 (در ضمن حديثى طولانى)، بحار الأنوار: 99/40 ح 117.

ضيّعتهنّ فاتك الداران؟

يا بنيّ ؛ لا غنى أكبر من العقل، ولا فقر مثل الجهل، ولا وحشة أشدّ من العجب، ولا عيش ألذّ من حسن الخلق.

مى خواهى چهار خصلت به تو بياموزم كه اگر آنها را رعايت كنى نجات دائمى و سعادت هميشگى نصيب تو گردد، و اگر آنهارا ضايع كردى و به كار نبستى از سعادت دنيا و آخرت خود را محروم نموده اى؟

اى پسرم ؛ ثروتى برتر و باارزش‌تر از داشتن عقل و خرد نيست، و فقرى مانند جهالت نمى باشد، و وحشتى كه باعث بريدن ازمردم شود شديدتر از خودبينى نيست، و هيچ كس مانند آن كه خوش اخلاق است از زندگى خود لذّت نمى برد.(1)

7 - بعضى از دوستان كه از بزرگان اهل پاكستان است برايم نقل كرد: شخصى اين شعر را مى خواند وآن را زياد تكرار مى كرد:

سرمد اگر معامله حشر با عليست

من ضامنم كه تا بتوانى گناه كن

شخص بزرگوار و باعظمتى نزد او ظاهر گشت و به او دستور داد كه مصرع دوّم را تغيير بده و اين‌گونه بخوان:

سرمد اگر معامله حشر با عليست

شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن

و فوراً ناپديد گرديد، و آنگاه فهميده بود كه آن شخص يا خود اميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه است و ياامام منتظر حضرت مهدى ارواحنا فداه بوده است.

8 - لفظ على عليه السلام با عدّه اى از اسامى عربى و فارسى از نظر عدد حروف هجائى مطابق است ؛ يعنى مجموع هر يك، «110» مى شود.

از آنها لفظ «يمين» است، به خاطر اين‌كه اصحاب آن حضرت اصحاب


1) كشف الغمّة: 572/1، بحار الأنوار: 111/78 ح 6.

يمين هستند كه در قرآن از آنها ياد شده است: «وَأَمّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحاب الْيَمين × فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمينِ »(1).

لفظ «طاق» است به معناى فرد ؛ زيرا او يگانه و بى‌نظير است.

لفظ «يسبّح» كه به معناى «تسبيح مى كند» است ؛ زيرا آن حضرت، حقيقت ذكر و تسبيح است.

لفظ «حقّ» ؛ به خاطر اين‌كه او با حقّ و حقّ با او است، و هر كجا او باشد حقّ گرداگرد او مى چرخد.

كلمه «نائب مناب» كه كلمه اى فارسى است با لفظ «علىّ بن ابى طالب» مطابق است ؛ زيرا او نائب وجانشين پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم است.

لفظ «عطوف» ؛ زيرا او نسبت به دوستان و شيعيانش عطوف و مهربان است.

كلمه «دين الإسلام» با لفظ «حبّ علىّ بن ابى طالب» مطابق است.

كلمه «فرقة» با لفظ «شيعة» مطابق است و اين اشاره به همان فرقه ناجيه يعنى گروه رستگاران دارد كه در حديث پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم وارد شده است، آن حضرت فرموده اند:

ستفترق امّتى بعدي ثلاث وسبعين فرقة، فرقة ناجية والباقي في النار.(2)

در يكى از احاديث اين باب امام باقر عليه السلام چنين فرموده اند: «تفرّقت هذه الاُمّة بعد نبيّها صلى الله عليه وآله وسلم على ثلاث وسبعين فرقة، اثنتان وسبعون فرقة في النار، وفرقة في الجنّة ومن الثلاث وسبعين فرقة ثلاث عشرة فرقة تنتحل ولايتنا ومودّتنا، اثنتا عشرة فرقة منها في النار، وفرقة في الجنّة، وستّون فرقة من ساير الناس في النار». «اين امّت بعد از پيغمبر خود هفتاد و سه فرقه و گروه شدند كه هفتاد و دو گروه از آنها اهل آتش خواهند بود، از هفتاد و سه گروه، سيزده گروه هستند كه ادّعاى ولايت و محبّت ما اهل بيت را دارند ولى دوازده گروه از آنها اهل آتش خواهند بود و فقط يك گروه از اين سيزده فرقه (كه از نظر عقيده و عمل در صراط مستقيم ولايت هستند و به امامت امامان دوازده‌گانه كه اوّل آنها اميرالمؤمنين عليه السلام و آخر آنها مهدى موعود عليه السلام است كه از ديدگان غايب است و به زودى ان شاء اللَّه ظهور خواهد كرد معتقد مى باشند اهل بهشت خواهند بود). بحار الأنوار: 13/28 ح 21


1) سوره واقعه، آيه 90 و 91.

2) براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به كتاب شريف «بحار الأنوار: 2/28 باب1».

يعنى بعد از من امّت من گروه گروه مى شوند، فقط يك گروه از آنها اهل نجات هستند و بقيّه اهل دوزخ و گرفتار آتش خواهند بود.

كلمه «نجف الأشرف» با لفظ «جنّت سرا» كه كلمه اى فارسى است از نظر عدد مطابق اند.

و عجيب‌تر از اينها حروف مقطّعه اوائل سوره هاى قرآن است كه بعد از حذف مكرّرات آن اين جمله مى شود: «عليّ صراط حقّ نُمْسِكُه»، يعنى «على عليه السلام راه حق است و ما راهش را مى پيمائيم».(1)

الم، المص، الر، المر، كهيعص، طه، طسم، طس، يس، ص، حم، حمعسق، ق، ن.

حروف اصلى كه از اين صورتها تركيب يافته چهارده تا از حروف الفبا هستند كه با كنار هم قرار دادن آنها اين جملات ساخته مى شوند كه مى توان گفت اين ازاسرار قرآنى است: «صراط عليّ حقٌّ نمسكه» يعنى راه على عليه السلام حقّ است كه ما به آن تمسّك جسته ايم، اين جمله به اين صورت هم خوانده مى شود:«عليّ صراط حقٍّ نُمْسكه» يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام راه حقّى است كه ما به آن چنگ زده ايم.يكى از فضلا و دانشمندان معاصر فرموده است: خداوند تبارك و تعالى صورت‌هاى بسيار زيادى از تركيب اين حروف در اثبات حقّانيّت اميرالمؤمنين عليه السلام‌به من الهام فرموده است كه بعضى از آنها چنين هستند:

«عليّ حقّ نُمسك صراطه»، «عليّ حقّ صراطه نُمسك»، «سرّ عليّ حقّ كما نصّ طه»، «حقّ عليّ سرّ كما نصّ طه»، «عليّ نُمسك صراط حقّه»، «مسكن طه‌صار حقّ عليّ»، «عليّ حقّ صراطه مُسكن»، «نُمسك صراط عليّ حقّه».

9 - امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «حافِظُوا عَلَى الصَلَوات وَالصلوة الوُسْطى وَقُومُوا للَّه قانِتين»(2)فرمود:

مراد از «صلوات» كه خداوند فرموده آن‌ها را حفظ كنيد و حرمتش را نگهداريد محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن‌و حسين عليهم السلام هستند، و مقصود از «صلاة وسطى» يعنى نماز وسط، اميرالمؤمنين عليه السلام است.

بعد از آن خداى تبارك و تعالى فرموده است: «وقوموا للَّه قانتين»، «براى


1) حروف مقطّعه كه در ابتداى بعضى سوره هاى قرآن است بدون در نظر گرفتن حروف تكرارى مجموعاً چهارده حرف به عدد چهارده معصوم عليهم السلام مى باشند. صورتهاى حروف مقطّعه چنين هستند:

2) سوره بقره، آيه 238.

خدا قيام كنيد در حالى كه فرمانبردار هستيد»، مقصود فرمانبردارى از ائمّه معصومين عليهم السلام است.(1)

10 - آنچه شعراء از اشعار زيبا و نورانى درباره آن حضرت سروده اند بسيار زياد است و ما به كمى ازآنها اكتفا مى‌كنيم:

از آن جمله اشعارى است كه سرور ما آية اللَّه علّامه حاج ميرزا اسماعيل شيرازى پسر عموى بزرگ طائفه آية اللَّه ميرزاى شيرازى كبير درباره ولادت باسعادت آن حضرت سروده است:

رغد العيش فزده رغدا

بسلاف منك تشفي سقمي

طرب الصبّ على وصل الحبيب

وهنا العيش على بعد الرقيب

وفنى من أكؤس الراح النصيب

واسقنيها توأماً لا مفردا

فالهنا كلّ الهنا في‌التوأم

آتنى الصهباء ناراً ذائبة

كلّلتها قبسات لاهبة

واسقنيها والنّدامي قاطبة

فلعمري إنّها ريّ الصّدى

لفؤاد بالتصابى مضرم

ما أحيلى الراح من كفّ الملاح

هي رُوح هي رَوْح هي راح

فأدِرْها في غدوّ ورواح

كذكاء تتجلّى صرخدا

رصعتها حبب كالأنجم

حبّذا آناء إنس أقبلت

أدركت نفسي بها ما أمّلت

وضعت اُمّ العلى ما حملت

طاب أصلاً وتعالى محتِدا

مالكا ثقل ولاء الاُمم

آنَسَتْ نفسي من الكعبة نور

مثل ما آنس موسى نار طور

يوم غشّى الملأالأعلى سرور

قرع السمع نداء كنداء

شاطى‌ء الوادي طوى من حرم


1) تفسير برهان: 231/1 ح 9.

ولدت شمس الضّحى بَدْر التمام

فانجلت عنّا دياجير الظَّلام

نادياً بُشراكم هذا غلام

وجهه فلقة بدر يهتدى

بسنا أنواره في الظلم

هذه فاطمة بنت أسد

أقبلت تحمل لاهوت الأبد

فاسجدوا ذلاًّ له فيمن سجد

فله الأملاك خرَّت سجَّدا

إذ تجلّى نوره في آدم

كشف الستر عن الحقّ المبين

وتجلّى وجه ربّ العالمين

وبدا مصباح مشكوة اليقين

وَبَدت مشرقة شمس الهدى

فانجلى ليل الضّلال المظلم

هل درت اُمُّ العُلى ما وضعت؟

أم درت ثديُ النهى ما أرضعت؟

أم درت كفّ الهدى ما رفعت؟

أم درى ربّ الحجى ما وُلِدا؟

جلّ معناه فلمّا يعلم

سيّدٌ فاق عُلا كلَّ الأنام

كان إذ لا كائنٌ وهو إمام

شرَّف اللَّه به بيت الحرام

حين أضحى لسناه مولدا

فوطى تربته بالقدم

إن يكن يُجعل للَّه البَنون

وتعالَى اللَّه عمّا يصفون

فوليد البيت أحرى أن يكون

لوليّ البيت حقّاً ولدا

لاعزيرٌ لا ولا ابن مريم

هو بعد المصطفى خير الورى

من ذرى العرش إلى تحت الثرى

قد كست علياؤه اُمّ القرى

غرَّةً تحمي حماها أبدا

حيث لايدنوه من لم يحرم

سبق الكون جميعاً في الوجود

وطوى عالم غَيبٍ وشهود

كلُّ ما في الكون من يمناه جود

إذ هو الكائن للَّه يدا

ويد اللَّه مدرُّ الأنعم

سيّدٌ حازت به الفضل مضر

بفخار قد سما كلّ البشر

وجهه في فلك العليا قمر

فبه لابالنجوم يهتدى

نحو مغناه لنيل المغنم

هو بدرٌ وذراريه بدور

عقمت عن مثلهم اُمُّ الدهور

كعبة الوفّاد في كلِّ الشهور

فاز من نحو فناها وفدا

لمطاف منه أو مُستلم

ورثوا العلياء قدماً من قُصيّ

ونزار ثمَّ فهر ولويّ

لايبارى حيّهم قطّ بحيّ

وهم أزكى البرايا محتدا

وإليهم كلُّ فخر ينتمي

أيّها المرجى لقاه في الممات

كلّ موت فيه لقياك حياة

ليتما عجّل بي ما هو آت

علّني ألقى حيايى في الرَّدى

فائزاً منه بأوفى النعم(1)

زندگى آسوده و راحت شد پس راحتى آن را زيادتر كن، به بهترين و خالص‌ترين شراب كه شفاى بيمارى من است.

اشتياق به وصال دوست مرا به وجد و طرب آورده است، و زندگى به دورى رقيب گوارا گشته است.

از كاسه هاى شادى و خوشى سهم مرا پر كن، و آن را به من بياشامان دوتائى دوتائى نه يكى يكى.

گوارائى كامل در دو تا نوشيدن است.

شرابى به من بده كه آتش ذوب شده است، و آن را شعله هائى كه زبانه مى كشد احاطه كرده است.

به من و همه هم‌پياله هاى من بياشامان، كه به جان خودم سيراب كننده تشنگى است.

براى قلبى كه آتش اشتياق آن را برافروخته كرده است.


1) الغدير: 29/6، سفينة البحار: 230/2.

چقدر شادى آفرين است جام از دست آن نمكين گرفتن، جان است و راحتى و آسايش و شادمانى آفرين است.

پس آن را در صبحگاهان و شامگاهان پر كن و بچرخان، مثل خورشيدى كه تجلّى مى‌كند بر كوه صرخد(1).

حباب‌هائى مثل ستاره او را زينت بخشيده است.

چه خوش‌آيند است اوقات آرامش و شادمانى كه روى آورد، و دل من آنچه را آرزو دارد به آن برسد.

بر زمين نهاده مادر كمالات و برترى‌ها آنچه دربرداشته است، اصل و اصالت آن پاك، و فرع و تابع آن بلندمرتبه است.

صاحب بار گران ولايت و زمامدارى امّتها است.

جان من از كعبه نورى را مشاهده كرد، مثل آتشى كه موسى عليه السلام در طور سينا مشاهده كرد.

روزى كه ملكوت اعلى و آسمانهاى بالا را شادى پر كرده بود، ندائى به گوش من طنين انداخت مثل نداء.

كناره صحراى طوى از حريم مكّه معظّمه.

خورشيد تا اين ماه كامل را به دنيا آورد، از ما سياهى و تاريكى ها را برطرف كرد.

ندا مى‌كرد: بشارت مى دهم شما را كه اين پسر بچه اى است، كه چهره اش پاره ماه است و مى‌شود راه را يافت.

به تابش انوار او در تاريكى ها.

اين فاطمه بنت اسد است، كه روى آورده و آينه تمام نماى الهى را دربرگرفته است.

از روى خشوع و تواضع او را در ميان سجده كنان سجده كنيد، براى او فرشتگان سجده كنان بر زمين افتادند.

هنگامى كه نور او در وجود آدم تجلّى كرد.

از حقيقت آشكار پرده برداشته شد، و جمال پروردگار عالميان ظاهر


1) صرخد: از كوههاى مكّه مى باشد.

گشت.

روشنى چراغ اهل يقين هويدا گرديد، و محلّ اشراق خورشيد هدايت پديدار شد.

شب تاريك و ظلمانى به پايان رسيد.

آيا مادر خوبيها و برترى‌ها مى داند چه به دنيا آورده، و آيا پستان عقل و خرد مى داند چه كسى را شير مى دهد؟

آيا آن كفّ باكفايت مى‌داند چه كسى را برداشته و بالا برده، و آيا آن صاحب عقل و زيركى مى‌داند چه كسى از او متولّد شده است؟

او حقيقتى برتر و بالاتر از فهم و تصوّر است و هنوز نمى دانند.

سرورى كه برترى يافت از نظر كمالات بر همه مردمان، او بود و هيچ مخلوقى نبود و او امام و پيشوا بود.

خداوند به سبب او خانه خود را شرافت بخشيد، هنگامى كه محلّ تولّد و زايشگاه او گرديد.

و قدم مبارك خود را بر زمين آن نهاد.

اگر بنا باشد براى خداوند تبارك و تعالى فرزندى قرار دهند، در حالى كه او منزّه است و برتر است از آنچه او را وصف مى كنند.

آن كس كه در خانه او به دنيا آمده سزاوارتر است، كه براى صاحب خانه فرزند باشد.

نه عزير، و نه پسر مريم كه يهود و نصارى گفته اند.

او بعد از حضرت مصطفى بهترين آفريده پروردگار است، از فوق عرش الهى گرفته تا پائين زمين.

مقام و مرتبه او به امّ القرى يعنى مكّه معظّمه لباس عزّت پوشانيده، كه همواره منع مى كند كسى در قرقگاه آن وارد شود.

تا آن كه بدون احرام كسى نزديك آن نشود.

او از تمام عالم هستى در وجود پيشى گرفته است، و همه عالم پنهان و آشكار را پيموده و درهم نورديده است.

و آنچه در آفرينش است از جود و بخشش او هستى يافته، زيرا او دست تواناى پروردگار است.

و دست خداست كه نعمتها را بر خلق سرازير مى كند.

سيّد و سرورى كه قبيله مضر به خاطر او فضيلت و برترى يافت، به افتخارى كه تمام بشر را فزونى گرفت.

چهره نورانى او در كره بالا ماه درخشنده است، و به سبب او هدايت حاصل مى شود نه با ستارگان.

به طرف سرمنزل مقصود تا به منفعت و بهره فراوان نائل شوند.

او ماه كامل و فرزندانش همگى ماه كاملند، مادر روزگار از آوردن امثال آنها نازا و عاجز است.

كعبه و قبله كوچ‌ك نندگان است در همه ماهها، و هر كس به طرف او كوچ كرد و خود را به در خانه اش رسانيد سعادتمند شد.

براى گرديدن دور خانه اش يا تبرّك جستن به آن.

برترى را قديماً از قصىّ، و نزار سپس فهر به وراثت برده اند.

هيچ يك از آنها با ديگرى رقابت نكند، و ايشان از نظر پاك سرشتى پاكترين مردمان هستند.

و هر افتخار و كمالى به آنها نسبت داده مى شود.

اى كسى كه ديدار تو را در هنگام مردن اميد داريم، هر مرگى با ديدار تو باشد عين زندگى است.

اى كاش ؛ مرگى كه خواهد آمد به سوى من شتاب كند، شايد زندگيم را در آن مرگ ببينم.

و از او به بهترين نعمتها برسم.

و از آن جمله قصيده اى است كه آن را از فقيه بزرگوار آية اللَّه شيخ حسين نجف رحمه الله (1)

براى اطّلاع بيشتر به كتاب «اعيان الشيعة: 167/6» و كتاب «ماضي النجف وحاضرها: 420/3» مراجعه فرماييد.

نقل مى كنيم:

1) او فاضلى اديب و فقيهى متعبّد و پارسا و از اصحاب سيّد بحرالعلوم بود، در بسيارى از كتب تراجم ياد گرديده و نوه بزرگوارش شيخ محمّد طه نجف رساله مستقلّى در شرح حالش نوشته است، در سال 1159 ديده به جهان گشود و در شب جمعه دوم محرّم سال 1251 وفات يافت.

لعليّ مناقب لاتضاهى

لا نبيّ ولا وصيّ حواها

من ترى في الورى يضاهي عليّاً

أيضاهي فتىً به اللَّه باهى

رتبة نالها الوصيّ عليّ

لم ترم إن تنالها أنبياها

ما أتى الأنبياء إلاّ قليل

من كثير وذاك منه أتاها

فضله الشمس للأنام تجلّت

كلّ راء بناظريه يراها

ومراض القلوب عنه تعامت

والتعامي قضى لها بعماها

وجميع الدهور منه استنارت

مبتداها ومنتهى منتهاها

هو دون الإله والخلق طرّاً

صنع من كاد أن يكون إلها

وهو نور الإله يهدي إليه

فاسأل المهتدين عمّن هداها

وإذا قست في المعالي عليّاً

بسواه رأيته في سماها

وسواه بأرضها وإذا ما

زاد قدراً فمرتقاه رباها

ما استقامت نبوّة لنبيّ

قطّ إلاّ وفى يديه لواها

أخّرت بعثة النبي زمانا

لم يفه بالهدى إلى أن أتاها

علمت أنّها بدون عليّ

لاترى قطّ من تجيب نداها

فعليّ به النبوّة قامت

واستقامت وقام فيه بناها

ملأ الأرض والسماوات نوراً

وهدى فهو نورها وهداها

سورة النور فاتلها إنّ فيها

آية حيرت بليغا تلاها

لفظها يخبر عن اللَّه لكن

ما سواه المراد من معناها

مركز الكائنات كان عليّ

وهو القطب من مدار رحاها

علم ما كان أو يكون لديه

من لدن بدؤها إلى منتهاها

إذ هو الباب للمدينة للعلم

الّتي ما ارتضى الإله سواها

هو جنب الإله والوجه منه

وهو الركن في استلام هداها

واللسان الّذي يعبّر عنه

حكماً لم تفه بها حكماها

وكآي الكتاب ما فاه فوه

عجزت عن بلوغه بلغاها

والمزايا الّتي تجمعن فيه

فرقت في الورى على أنبياها

ولقد خصّ دونهم بصفات

من صفات الإله جلّ علاها

ولذا لم نصف بها من سواه

غير أنّا بها وصفنا الإلها

جعل اللَّه بيته لعليّ

مولداً ياله علاً لايضاها

لم يشاركه في الولادة فيه

سيّد الرسل لا ولا أنبياها

فاكتست مكّة بذاك افتخاراً

وكذا المشعران بعد مناها

بل به الأرض قد علت إذحوته

فغدت أرضها مطاف سماها

أوما تنظر الكواكب ليلاً

ونهاراً تطوف حول حماها

وبيوم الغدير سبعون الف

شهدوا خطبة النبى شفاها

قال فيها النبيّ قولاً بليغاً

سمع الكلّ مثلما سمعاها

قائلاً إنّما وليّكم اللَّه

وما جاء فيه ممّا سواها

بايع الحاضرون منهم جميعاً

بيعة ارغمت اُنوف عداها

أسرع المسلمون فيها ولكن

بخبخ الأشقياء بعد إباها

عنه سل هل أتى ونونا وصادا

وكذا الذاريات سلها وطاها

والحواميم مع طواسين سلها

وسواها كفاطر وسباها

ستراها بمدحها وثناها

لعليّ كشمسها وضحاها

لم يدع آية تنصّ عليه

محكمات الكتاب إلّا تلاها(1)

براى اميرالمؤمنين عليه السلام مناقب و كمالاتى است كه مشابهى ندارد، و براى پيغمبر و وصىّ پيغمبرى گرد نيامده و فراهم نگشته‌است.

چه كسى را مى‌بينى كه شبيه على عليه السلام در ميان مردم باشد، آيا جوانمردى كه خداوند به او مباهات مى‌كند شبيهى دارد.

مقام و مرتبه اى را كه على عليه السلام به آن دست يافته است، انبياء هم به آن مرتبه نرسيده اند.

انبياء برخوردار نگشته اند مگر اندكى از بسيار، و آن هم از ناحيه او به آنها رسيده است.


1) الغدير: 29/6.

فضيلت او همانند خورشيد است كه براى همه درخشيده است، هر بيننده اى با دو چشمش آن را مى‌بيند.

آنها كه قلب و روحى مريض و معيوب دارند از ديدن آن نابينا هستند، و كوردلى آنها باعث شده كه نابينا گردند.

و تمام روزگاران از او نور گرفته اند، ابتداى دوران آن و نهايت آن تا پايان هستى.

او مرتبه اى پائين‌تر از خداوندى دارد، و تمامى خلق، خلقت و آفريده كسى است كه از قرب الهى نزديك است به مرتبه اوبرسد.

و او نور خداوند است كه مردم را به طرف او هدايت مى‌كند، از آنها كه هدايت يافته اند سئوال كن چه كسى آنها را هدايت كرده‌است؟

و هنگامى كه در برترى‌ها على عليه السلام را با ديگران مقايسه كنى، او را بالاتر از همه مى بينى و گويا در آسمان است.

و غير او بر روى زمين هستند و اگر قدر و منزلت آنها، بالا رود مقدارى بالاتر از زمين قرار مى‌گيرند.

نبوّت هرگز براى هيچ پيغمبرى برقرار نشد، مگر اينكه لواء و پرچم آن در دست او بود.

بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مدّتى تأخير گرديد، و به هدايت خلق مشغول نشد تا اينكه او بيايد.

مى‌دانست كه با نبودن على عليه السلام، كسى را هرگز نمى‌يابد كه به نداى او جواب دهد.

پس على عليه السلام كسى است كه نبوّت به سبب او برپا گرديد، و برقرارى يافت و بناى آن به وجود او استوار گرديد.

زمين و آسمان را نور و هدايت او پر كرده است، و او است كه روشنائى و هدايت آسمان و زمين است.

سوره نور را بخوان و بدان در آن آيه اى است، كه هر سخنورى آن را بخواند به حيرت مى افتد.

لفظ آن از خداوند خبر مى دهد ولى، از معناى آن غير خداوند اراده شده است.

مركز دايره هستى على عليه السلام است، و او قوام آفرينش و اساس خلقت و مدار گردش كرات است.

علم آنچه انجام شده و آنچه مى شود نزد او است، از ابتداى خلقت تا انتهاى آفرينش همه را مى‌داند.

زيرا او براى شهر علم همانند در است، و خداوند آن را به غير او راضى نگشته است.

او جنب خدا و وجه اوست كه مردم امر شده اند به آن جانب و جهت رو آورند، و ركن است كه او را استلام كنند و به او تقرّب جويند.

و زبان گوياى خداوند است كه از او حكايت مى كند، حكمتهائى را كه حكما از بيان آن عاجزند.

مانند آيات قرآن كه از هيچ دهانى خارج نشده، و بليغان به آن مرتبه از بلاغت نرسيده اند.

و امتيازاتى كه در وجود او جمع گرديده است، به طور پراكنده در بعضى از پيامبران پخش گرديده است.

و هر آينه او اختصاص يافته نه ديگران به صفاتى، از اوصاف پروردگار كه مرتبه اش بلند است.

و به خاطر همين جهت غير از او را به اين اوصاف وصف نمى‌كنيم، و فقط خداوند رابه آن اوصاف توصيف مى‌كنيم.

خداوند خانه خود را زادگاه على عليه السلام قرار داد، و اين چه مرتبه بلندى است كه مشابهى برايش نيست.

در اين كرامت كه تولّدش در داخل كعبه بوده است هيچكس با او شركت ندارد، نه سرور پيامبران و نه پيغمبران ديگر.

مكّه به اين ولادت لباس افتخار پوشيد، همينطور مشعرالحرام و عرفات بعد از مناى آن.

بلكه تمام كره زمين برترى يافت هنگامى كه او را دربرگرفت، و محلّ طواف آسمانى‌ها گرديد.

آيا ستارگان را نمى‌بينى كه شب و روز، اطراف خانه را گردش مى‌كنند.

و در روز غدير هفتاد هزار نفر، هنگامى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم خطبه خواند حضور داشتند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در آن روز فرمايشاتى را با بلاغت كامل ايراد فرمود، و همگان گفتار او را شنيدند.

فرمود: همانا ولىّ و سرپرست شما خداوند است، و بقيّه آن مطالبى را كه نقل كرده اند.

تمام آنها كه حضور داشتند بيعت كردند، بيعتى كه بينى دشمنان را به خاك ماليد.

مسلمان‌ها در اين بيعت شتاب كردند، بعضى از افراد شقى و پست آن روز مباركباد گفتند و بعد امتناع ورزيدند.

از سوره‌هاى «هل اتى» و «ن» و «ص» سئوال كن، و نيز از «ذاريات» و «طه» پرسش كن.

از سوره‌هائى كه با حا و ميم شروع شده و سوره‌هائى كه ابتدايش طا و سين است، و از غير آنها مثل فاطر و سبأ بپرس.

خواهى ديد كه تمام اينها مدح و ثناى على عليه السلام گويند، مثل «الشمس وضحيها» كه در مدح على عليه السلام است.

آيه اى را رها نكن كه نصّ بر او شده است، از آيات محكم كتاب الهى مگر اينكه آن را بخوان.

و از آن جمله اشعارى است كه آن را سيّد مرتضى رضى الله عنه در كتاب خود «الغرر والدرر» از اسماعيل بن ابى الحسن عبّاد بن عبّاس طالقانى كه معروف به صاحب است و او شيعه اى فاضل و دانشمند و عالم به علم كلام است نقل كرده است: و ابن بابويه كتاب خود عيون الأخبار را بخاطر او فراهم آورده است.

لو فتّشوا قلبي لرأوا وَسْطَه

سَطْرَيْنِ قد خُطّا بلا كاتب

العدل والتوحيد في جانب

وحبّ أهل البيت في جانب(1)

اگر قلب مرا بشكافيد و آن را بررسى كنيد هر آينه در وسط آن دو خطى خواهيد ديد كه بدون نويسنده بر روى آن نوشته شده است:


1) امالى سيّد مرتضى رحمه الله: 400/1.

در يك طرف آن عدل و توحيد الهى است، و در طرف ديگر آن محبّت و دوستى اهل بيت عليهم السلام است.

و از اشعار او قدس سره است:

أنا وجميع من فوق التراب

فداء تراب نعل أبي تراب(1)

و شاعر فارسى زبان همين مضمون را به نظم درآورده است:

من و هر كس كه بر روى ترابيم

فداى خاك پاى بو ترابيم

و از آن جمله اشعارى را از قصيده طولانى ابن ابى الحديد معتزلى ذكر مى كنيم:

يا برق إن جئت الغري فقل له

أتراك تعلم من بأرضك مودع

فيك ابن عمران الكليم وبعده

عيسى يقفيه وأحمد يتبع

بل فيك جبريل وميكال واسرا

فيل والملأ المقدس أجمع

بل فيك نوراللَّه جل جلاله

لذوى البصائر يستشف ويلمع

فيك الإمام المرتضى فيك الوصي

المجتبى فيك البطين الأنزع

الضارب الهام المقنع في الوغى

بالخوف للبهم الكماة يقنع

والسمهرية تستقيم وتنحني

فكأنّها بين الأضالع أضلع

والمترع الحوض المدعدع حيث لا

واد يفيض ولا قليب يترع

ومبدّد الأبطال حيث تألّبوا

ومفرّق الأحزاب حيث تجمّعوا

والحبر يصدع بالمواعظ خاشعاً

حتّى تكاد له القلوب تصدع

حتّى اذا استعر الوغى متلظياً

شرب الدماء بغلة لاتنقع

متجلببا ثوبا من الدم قانيا

يعلوه من نقع الملاحم برقع

هذا ضمير العالم الموجود عن

عدم وسرّ وجوده المستودع

هذا هو النور الّذي عذباته

كانت بجبهة آدم تتطلّع

وشهاب موسى حيث أظلم ليله

رفعت له لألاؤه تتشعشع


1) ديوان صاحب بن عبّاد رحمه الله: 185، الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام: 94.

يا من له ردت ذكاء ولم يفز

بنظيرها من قبل إلّا يوشع

يا هازم الأحزاب لايثنيه عن

خوض الحُمام مدجج ومدرع

يا قالع الباب الّذي عن هزّها

عجزت أكف أربعون وأربع

لولا حدوثك قلت إنّك جاعل

الأرواح في الأشباح والمتنزع

لولا مماتك قلت إنّك باسط الأ

رزاق تقدر في العطا وتوسع

ما العالم العلوي إلاّ تربة

فيها لجثّتك الشريفة مضجع

ما الدهر إلاّ عبدك القنّ الّذي

بنفوذ أمرك في البريّة مولع

أنا في مديحك ألكن لا أهتدى

وأنا الخطيب الهبرزي المصقع

أأقول فيك سميدع كلاّ ولا

حاشا لمثلك أن يقال سميدع

بل أنت في يوم القيامة حاكم

في العالمين وشافع ومشفع

ولقد جهلت وكنت أحذق عالم

اغرار عزمك أم حسامك أقطع

وفقدت معرفتي فلست بعارف

هل فضل علمك أم جنابك أوسع

لي فيك معتقد سأكشف سرّه

فليصغ أرباب الهدى وليسمعوا

هي نفثة المصدور يطفي بردها

حرّ الصبابة فاعذلوني أودعوا

واللَّه لولا حيدر ما كانت

الدنيا ولا جمع البريّة مجمع

من أجله خلق الزمان وضوّئت

شهب كنسن وجنّ ليل أدرع

علم الغيوب إليه غير مدافع

والصبح أبيض مسفرّ لايدفع

وإليه في يوم المعاد حسابنا

وهو الملاذ لنا غداً والمفزع

هذا اعتقادي قد كشفت غطاؤه

سيضرّ معتقداً له أو ينفع

يا من له في أرض قلبي منزل

نعم المراد الرحب والمستربع

أهواك حتّى في حشاشة مهجتى

نار تشبّ على هواك تلذع

وتكاد نفسي أن تذوب صبابة

خلقا وطبعاً لا كمن يتطبّع

ورأيت دين الإعتزال وإنّني

أهوى لأجلك كلّ من يتشيّع

ولقد علمت بأنّه لابدّ من

مهديّكم وليومه أتوقّع

يحميه من جند الإله كتائب

كاليمّ أقبل زاخراً يتدفّع

فيها لآل أبي الحديد صوارم

مشهورة ورماح خط شرّع

ورجال موت مقدّمون كأنّهم

اسد العرين الربع لاتتكعكع

تلك المنى إما أغب عنها فلي

نفس تنازعني وشوق ينزع

ولقد بكيت لقتل آل محمّد

بالطفّ حتّى كلّ عضو يدمع(1)

اى آذرخش ؛ اگر به سرزمين نجف عبورت افتاد به او بگو: آيا مى دانى چه شخصيّتى در تو به وديعه نهاده شده است؟

در تو موساى كليم پسر عمران، و عيساى مسيح، و احمد مختار به دنبال او جاى گرفته است.

جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل، بلكه تمام عالم ملكوت و همه فرشتگان در تو جاى گرفته اند.

و بلكه نور خداوند عظيم الشأن در تو قرار گرفته است، نورى كه براى مردمان بينا و آگاه مى درخشد و ديده مى شود.

در تو امامى كه خدا از او خشنود است وصىّ و برگزيده شده، و آنكه سينه اش سرشار از علم، و نابودكننده شرك است جاي‌گرفته است.

آنكه زره مى پوشيد در جنگها و بر فرق دلاوران شمشير مى زد، و شجاعان دلير را در بيم و هراس غرق مى ساخت.

نيزه محكمش گاهى راست مى شد و گاهى خم مى‌گرديد، و گويا همانند دنده اى در ميان استخوانهاى دنده بود.

آن كس كه آن حوض را پر از آب كرد در حاليكه، نه رود آبى بود و نه چاهى كه از آن آب بكشند.(2)

آب در زير اين سنگ است، اگر آن را كنار بزنيد به آب دسترسى پيدا مى كنيد.

عدّه اى تلاش كردند نتوانستند آن را حركت دهند، آنگاه خودش انگشت‌ها را زير طرفى از سنگ گذاشت آن را از جا كند و چند متر آن را به بيرون پرتاب كرد، ناگهان آب ظاهر گرديد و اصحاب آشاميدند و از هلاكت رهائى يافتند، راهبى كه در آن نواحى بود با مشاهده آن از محلّ خود فرود آمد و به دست‌آن حضرت اسلام آورد.


1) تمام اين قصيده در كشكول عالم بزرگوار بحرانى رحمه الله: 75/2 آمده است.

2) اشاره است به معجزه آن حضرت هنگامى كه به طرف حنين مى رفتند و اصحاب گرفتار عطش شدند و در آن نواحى آبى يافت نمى شد، به محلّى اشاره‌فرمود، وقتى مقدارى از خاك آن را كنار زدند سنگ بزرگى ظاهر شد، فرمود:

او پهلوانان را هر كجا عليه اسلام اجتماع مى كردند پراكنده مى‌كرد، و تجمّع احزاب و گروه‌هاى مخالف را برهم مى زد.

او عالمى بود كه مردم را با خشوع و فروتنى موعظه مى كرد، و به طورى در قلبهاى پاك اثر مى كرد كه گويا شكافته مى شد.

وقتى آتش جنگ شعله ور مى‌گرديد، چنان به ريختن خون كافران تشنه بود كه هر چه بر زمين مى ريخت عطش او برطرف نمى شد.

و چنان غرق خون مى شد كه گويا لباسى سرخ‌رنگ پوشيده، و از كثرت گرد و غبار كه بر چهره مباركش مى نشست گويا نقابى زده است.

او سرّ عالم خلقت است، و سرّ وجود در وجود او وديعه نهاده شده است.

او همان نور خداوندى است كه پرتو آن، از پيشانى آدم عليه السلام ظاهر گشته بود و مى درخشيد.

او همان آتش موسى است كه در تاريكى شب شعله ور گرديد، و روشنائى او بالا رفت و پرتوافكنى كرد.

اى كسى كه خورشيد براى او به فضاى آسمان بازگشت، و اين كرامت براى كسى جز يوشع حاصل نگشته است.

اى درهم شكننده احزاب كه در عرصه جنگ، به دلاوران زره پوشى كه غرق سلاح بودند پشت نمى كردى.

اى كننده در قلعه خيبر كه از تكان دادن آن در، چهل و چهار نفر عاجز بودند.

اگر حدوث تو نبود مى گفتم توئى آن كس كه، روح در پيكرها مى دمى و گيرنده جان‌ها هستى.

اگر مرگ برايت نبود مى گفتم تو روزى دهنده اى، و اندازه آن را از كمى و فراوانى معيّن مى كنى.

عالم ملكوت نيست مگر آن خاك پاكى، كه جثّه و جسم شريف تو در آن آرام گرفته است.

روزگار نيست مگر بنده زر خريد تو، كه به فرمان پروردگار امر تو را درباره خلايق اجرا مى كند.

من در مدح و ستايش تو زبانم گويا و رسا نيست، گرچه من خطيبى

بافصاحت و بلاغت و زبردستم.

آيا بگويم تو سرور دلير بزرگوارى؟ نه هرگز، و حاشا كه اينها براى تو وصف باشد.

تو هستى كه در قيامت در ميان خلائق حكم مى كنى، و تو هستى كه شفاعت مى كنى و شفاعتت پذيرفته مى شود.

و هر آينه من ندانستم با اينكه حاذق‌ترين دانشمندانم، عزم و اراده قاطع تو برنده تر است يا شمشيرت.

و شناخت خود را از دست دادم و نمى فهمم، آيا گسترش علم تو بيشتر است يا كرمت.

براى من اعتقادى درباره تو است به زودى پرده از آن برمى دارم، و بايد صاحبان خرد گوش فرا دهند و آن را بشنوند.

و اين آهى است كه از سينه دردناك من بيرون مى آيد، و خُنكى آن آتش عشق مرا خاموش مى كند، و ديگران مرا بخوانند ياترك كنند فرقى ندارد.

و بخدا قسم اگر حيدر نبود، از دنيا اثرى و از خلق دنيا خبرى نبود.

به خاطر او زمان آفريده شده، و ستارگان روشن گشتند و شب تاريك پديدار گشت و به دنبال آن سپيده صبح دميد.

نسبت دادن علم غيب به او هيچگونه انكارى ندارد، همانطور كه كسى منكر روشنى صبح درخشنده نيست.

و حساب ما را در قيامت او بررسى مى كند، و او در فرداى واپسين پناه و پناهگاه همه است.

اين عقيده من است كه پرده از آن برداشتم و اظهار كردم، مى خواهد به من سود ببخشد يا زيان رساند.

اى كسى كه در سرزمين قلب من لانه گرفته اى، آن چراگاه وسيع و منزلگاه خوبى براى محبّت تو است.

به تو مايلم و عشق مى‌ورزم به حدّى كه آتش محبّت تو در جان و خون من، شعله مى كشد و سرتاسر وجودم را مى سوزاند.

نزديك است جان من از شيفتگى و عشق تو ذوب گردد، عشقى كه در طبيعت من است و با سرشت من آميخته شده است نه مانند كسانى كه آن را

به خود تحميل مى‌كنند و خود را به عاشقى مى زنند.

من معتزلى هستم و دين اعتزال را برگزيده ام، امّا به خاطر تو به همه شيعيان و آنها كه از تو پيروى كنند عشق مى ورزم.

مى دانم كه قطعاً و ناگزير مهدى شما ظهور خواهد كرد، و من همواره در آرزوى رسيدن به آن روز هستم.

لشكرى از لشكريان خداوندى (فرشتگان و نيروهاى غيبى و مردم) او را يارى مى كنند، و مانند درياى خروشانى روى مى آورند و موانع را برمى دارند.

از خاندان ابى الحديد هم اميدوارم با شمشيرهاى برّان، و نيزه‌هاى قوى در آن ميدان حاضر و آماده باشند.

مردانى كه آماده مرگ و پيشگام و در خطّ مقدّم نبردند، و همانند شيران بيشه شجاعت هرگز به خود ترسى راه ندهند.

اينها آرزوهاى من است و تا به آنها نرسم، نفْسم با من در نبرد و طائر شوقم در حال پرواز است.

و هر آينه براى كشته شدن فرزندان پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم در سرزمين طف (كربلا)، گريه ها كرده ام بحدّى كه تمام اعضاء من مانند چشم گريسته اند.

و از آن جمله اشعار شاعر اديب شيخ صفى الدين حلّى(1)

در كتاب «مجالس المؤمنين: 471» از صاحب «قاموس» نقل شده كه گفته است: در سال 747 در بغداد به شاعر اديب صفى الدين حلّى برخوردم، او در آن‌وقت مردى سالخورده بود، بر نظم و نثر قدرتى تامّ داشت، و در علوم ادبى شعر استاد بود، شعرش از نسيم لطيف‌تر و از چهره زيبارويان پرطراوت‌تر بود،او شيعى خالص بود. (به نقل از كتاب ادبيّات و تعهّد در اسلام).

شاگرد محقّق رضى الله عنه را ذكر مى كنيم، او در مدح على عليه السلام چنين سروده است:

جُمعت في صفاتك الأضداد

فلهذا عزّت لك الأندادُ

زاهدٌ حاكمٌ حليمٌ شجاع

فاتِكٌ ناسِكٌ فقيرٌ جوادُ

شيَمٌ ما جُمعنَ في بشرٍ قطّ

ولاحاز مثلهنّ العباد


1) اديب و شاعر بزرگ، شيخ صفى الدين حلّى (752 - 677) در ساحل غربى شطّ الحلّه به دنيا آمد، وى در رده اوّل شاعران لغت عرب جا دارد، در شعرش با محافظت بر مزاياى معنوى به محسّنات لفظى نيز پرداخته است.

خُلُق يخجل النسيمَ من اللطف

وبأسٌ يذوب منه الجماد

ظهرت منك للورى مكرمات

فأقرّت بفضلك الحسّاد

إن يكذب بها عداك فقد

كذب من قبل قوم لوط وعاد

جلّ معناك أن يحيط به الشعر

ويحصي صفاته النقّاد

اى على ؛ در تو صفات متغاير و متضادّ گرد آمده است، و از اين جهت نظيرى براى تو يافت نمى شود.

زهد و حكومت، بردبارى و شجاعت، قدرت و عبادت، فقر و سخاوت.

اينها خصلتها و صفاتى است كه در بشرى غير از تو هرگز جمع نشده است، و مثل آنها را هيچ بنده اى بدست نياورده است.

حُسن خلقى كه نسيم از لطافت آن شرمنده است، دليرى و قوّتى كه سنگ از هيبت آن آب مى شود.

از تو آن قدر كرامت‌ها و بزرگواري‌ها ظاهر گشته است، كه به برترى تو حتّى حسودان اعتراف كرده اند.

و اگر دشمنى آنها را تكذيب كند اين مطلب تازه اى نيست، در سابق هم قوم لوط و عاد پيامبران خود را تكذيب كرده اند.

اى على ؛ مقام و منزلت تو بزرگتر از آنست كه در شعر بگنجد، و نقّادان و سخنوران بتوانند صفات تو را به شماره آورند.

مؤلّف رحمه الله گويد: شيخ صفى الدين از اين جمله اش كه گفته است: «جمعت في صفاتك الأضداد» «در توصفات متضادّ جمع شده» اشاره كرده به آنچه شريف رضى رضى الله عنه در مقدّمه «نهج البلاغه» آورده است.

او مى‌گويد: از عجائب و شگفتى هاى اميرالمؤمنين عليه السلام كه در آن يگانه و بى نظير است و كسى با او مشاركت ندارد كلماتى است كه از آن حضرت در زهد و موعظه و تذكّر و بازداشتن از معاصى نقل شده است.

وقتى انديشمندى با دقّت در آن بينديشد و از قلب خود خارج كند كه اين فرمايش شخصى عظيم القدر و نافذ الأمر است كه گردنكشان همه تحت سيطره او هستند، شكّى به خود راه نمى‌دهد وترديدى نمى كند كه

اين گفتار كسى است كه بهره اى جز زهادت و شغلى جز عبادت ندارد، كسى كه‌سر در جيب خود فرو برده، گوشه عزلت برگزيده، يا دامنه كوهى را اختيار كرده كه جز صداى‌خودش را نمى شنود و جز خودش كسى را نمى بيند، و هرگز باور نمى كند كه اين كلام كسى است كه در جنگها به قلب لشكر دشمن مى‌زند، شمشير كشيده و گردن پهلوانان را قطع مى كند، و جنگجويان قوى را به زمين مى افكند، و از ميدان بر مى گردد در حاليكه از پيكر پاكش قطرات خون مى چكد، و اوبا اين وصف از همه زاهدها زهدش بيشتر، و از همه صلحاء صالح‌تر است، و اين از فضائل شگفت وامتيازات و ويژگيهاى خاصّ او است كه جمع ميان اضداد كرده و بين پراكنده ها اُلفت داده است وبسيار اتّفاق مى افتاد كه من در اين باره با برادران گفتگو مى كردم و آنها را به تعجّب وا مى داشتم، وواقعاً اين جاى عبرت و سزاوار انديشه و تفكّر است.

و او در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام چنين سروده است:

فواللَّه ما اختار الإله محمّداً

حبيباً وبين العالمين له مثل

كذلك ما اختار النبيّ لنفسه

عليّاً وصيّاً وهو لإبنته بعل

وصيّره دون الأنام أخاً له

وصنواً وفيهم من له دونه الفضل

وشاهد عقل المرء حسن اختياره

فما حال من يختاره اللَّه والرسل

به خدا قسم ؛ خداوند تعالى محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را حبيب خود اختيار نكرد، در حاليكه برايش ميان مردمان عالم همانندى باشد.

و همچنين پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم على عليه السلام را وصىّ خود انتخاب نكرد، و شوهر براى دختر خود اختيار نفرمود.

و او را از ميان همه خلايق برادر خود و يارى دلسوز براى خود قرار نداد، در حاليكه براى او از نظر فضيلت و برترى مانندى باشد.

و گواه بر عقل و خرد هر كس خوبى اختيار و انتخاب او است، پس حال آن كس كه خدا و رسول او را برگزيده باشند چگونه‌است؟

و اشعارى را كه شعراى فارسى زبان در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام و وصف آن حضرت سروده اند بيشتراز آن است كه بتوان آن را جمع‌آورى نمود، و ما به ذكر مقدار كمى از آنها اكتفا مى كنيم:

خورشيد كمال است نبى، ماه ولى

اسلام محمّد است، و ايمان علىّ

گر بيّنه در اين سخن مى‌طلبى

بنگر كه زبيّنات اسماست جلىّ

و شاعر ديگرى سروده است:

گر مرد رهى روشنى راه نگر

آيات علىّ زجان آگاه نگر

گر بيّنه بر إقامتش مى‌طلبى

در بيّنه حروف اللَّه نگر

و شاعر سوّم مى‌گويد:

در شأن علىّ آيه بسيار آمد

يا ربّ كه شنيد و كى خبر دار آمد

آن كس كه شنيد و ديد مقدار علىّ

چون حرف مقطّعات ستّار آمد

و ديگرى گفته است:

گر ترا آينه ديده جلىّ است

در هر آينه معاينه علىّ است

و ديگرى گفته است:

اى مصحف آيات إلهى رويت

وى سلسله اهل ولايت مويت

سرچشمه زندگى لب دلجويت

محراب نماز عارفان ابرويت

اى قبله ارباب وفا ابرويت

وى نور دو چشم عاشقان ازرويت

هر سو دل گمراه به پهلو گردد

تا آخر كار آورد رو سويت

و شاعر ديگرى گفته است:

جز اسداللَّه در اين بيشه نيست

غير علىّ هيچ در انديشه نيست

و مديحه سراى ديگرى گفته است:

اسداللَّه در وجود آمد

در پس پرده هر چه بود آمد

و دانشمند اديب حاج سيّد محمّد على جندقى مشهور و متخلّص به «فخرا» درباره ميلاد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سروده است:

امشب شب ولادت شير خداستى

ميلاد مستطاب شه، لافتاستى

شاه نجف، أمير بحقّ، مير مؤمنين

مولاى شيعيان، علىّ مرتضاستى

ابن عمّ رسول كه از امر كردگار

در روزگار همسر خيرالنساستى

نور خدا وفاطمه بنت اسد بزاد

در كعبه اى كه قبله شاه و گداستى

زان رو طواف كعبه بر همگى واجب آمدست

كو زادگاه و مولد شير خداستى

جان حرم كه كعبه بگردش كند طواف

جان جهان و كعبه ارض و سماستى

نور قِدَم چو زد قَدم اندر حريم قدس

از يمن مقدمش چه قيامت بپاستى

آمد ندا بفاطمه نامش على گذار

كز نام ما جداست ولى كى جداستى

اى دوست گر بديده دل بنگرى على

مكّه است و كعبه، زمزم و مروه، صفاستى

گر مهر او نبود صفا را صفا نبود

از عشق او بدير و حرم هوى و هاستى

پروانگان شمع رخش گاه در حرم

گه در مدينه و نجف و كربلاستى

هر جا كه عشق خيمه زند جذبه علىّ است

زيرا كه دلنواز دل و دلرباستى

در كشتى على بنشين خواهى ار نجات

چون از سوى خدا بخدا ناخداستى

رو إنّما وليّكم اللَّه را بخوان

تا بنگرى ولىّ همه ماسواستى

«فخرا» بمدح شاه ولايت مديحه گو

زيرا خداش مادح و مدحش سزاستى

اين جمله كه در زيارت جامعه وارد شده: «بكم فتح اللَّه وبكم يختم» ؛ «به وجود شما خداوند آغاز خلقت نموده و با شما آن را پايان مى بخشد»، معنايش اين است كه شما واسطه فيض بوده و هستيد، فيض وجود از طرف پروردگار به واسطه شما شامل حال عالم هستى شده است، و هنگامى كه شما ازاين عالم قدم بيرون نهيد ديگر فيضى نخواهد بود و لذا از هستى خبرى نمى ماند.

بخش سوّم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات

پرورش يافته دامان وحى و قرآن ،

و برگرفته از شير بوسيله علم و شرافت ،

مادر پيشوايان پاك ، سرور زنان عالم ،

حضرت فاطمه زهرا عليها صلوات المصلّين

252 / 1 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «امالى» از ابن عبّاس نقل كرده است كه گفت : اهل بهشت هنگامى كه در بهشت غرق در رحمت الهى هستند نورى را مانند نور خورشيد مشاهده مى كنند كه درخشندگى و تابش خاصّى دارد .

بهشتيان گويند : خداوندا ! تو در كتاب عزير خود فرموده اى : «لايَرَوْنَ فيها شَمْساً»(1)«در بهشت خورشيد را نمى بينند» ، پس اين چه نورى است ؟

خداوند تبارك و تعالى جبرئيل را به سوى آنها روانه كند و به آنها بگويد :

ليس هذه بشمس، ولكن عليّاً وفاطمة ضحكا فأشرقت الجنان من نور ضحكهما.

اين نورى كه مشاهده كرديد نور خورشيد نيست بلكه على و فاطمه عليهما السلام خنده اى كردند ، و از نور لبخند آنها چنين تابشى و درخششى در بهشت ظاهر گرديد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) سوره انسان ، آيه 13 .

2) امالى صدوق : 333 ضمن ح 11 مجلس 44، بحار الأنوار : 241/35، تأويل الآيات: 752/2 ضمن ح 7، تفسير برهان : 412/4 ضمن ح6، مناقب ابن شهراشوب: 329/3 .

253 / 2 - در كتاب «عيون المعجزات» از سلمان رحمه الله نقل كرده است كه گفت :

عمّار به من خبر داد و گفت : آيا مطلب جالب و شگفتى را برايت نقل كنم ؟ گفتم : بلى .

گفت : علىّ بن ابى طالب عليه السلام را مشاهده كردم كه بر حضرت فاطمه عليها السلام وارد شد ، همين‌كه فاطمه عليها السلام آن حضرت را ديد عرض كرد :

اُدنُ لاُحدّثك بما كان وبما هو كائن وبما لم يكن إلى يوم القيامة حين تقوم الساعة.

نزديك من بيا تا از آنچه در گذشته واقع شده ، و از آنچه در آينده واقع خواهد شد و از آنچه تا روز قيامت هرگز واقع نمى شود برايت خبر دهم .

عمّار گفت : اميرالمؤمنين عليه السلام را ديدم كه با شنيدن اين سخن به عقب برگشت ، من هم با او به عقب برگشتم و به همراه او رفتم تا اينكه به محضر پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم وارد شد .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اى اباالحسن ! نزديك بيا .

على عليه السلام نزديك پيامبر آمد و نشست ، وقتى آرام گرفت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود :

من قضيّه را بگويم يا خودت مى گوئى ؟ على عليه السلام عرض كرد : سخن گفتن شما اى رسول خدا نيكوتر است .

فرمود : گويا تو را ديدم كه بر فاطمه عليها السلام وارد شدى و او برايت چنين و چنان گفت و تو برگشتى .

على عليه السلام بعد از شنيدن آن عرض كرد : آيا نور فاطمه عليها السلام از نور ما است ؟ فرمود : مگر تو نمى دانى ؟(1)

على عليه السلام خداوند را براى شكر اين نعمت سجده كرد .

عمّار گويد : على عليه السلام از نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم خارج شد و به طرف خانه فاطمه عليها السلام روان گرديد ، و من به همراه آن حضرت بودم تا به خانه


1) اين حديث و امثال آن و اين گونه پرسش‌ها و پاسخ‌ها براى تعليم و تفهيم ديگران و به منظور بيان حقايق و بالا بردن معرفت مردم است .

حضرت زهرا عليها السلام وارد شديم .

فاطمه عليها السلام شروع به سخن كرد و گفت :

گويا خدمت پدرم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رفتى و آنچه به تو گفته بودم براى او نقل كردى ؟

على عليه السلام فرمود : بلى همينطور است كه مى گوئى .

فاطمه عليها السلام عرض كرد : بدان اى اباالحسن ! خداوند تبارك و تعالى نور مرا آفريد و آن همواره تسبيح خدا مى كرد سپس آن را به درختى از درختهاى بهشت وديعه نهاد و آن روشن گرديد .

هنگامى كه پدرم داخل بهشت گرديد ، خداوند به او الهام نمود كه از ميوه آن درخت بچيند و آن را در دهان خود بچرخاند ، او چنين كرد و خداوند نور مرابه صلب پدرم ، سپس از او به مادرم خديجه منتقل كرد ، تا اينكه از او به دنيا آمدم ، و من از همان نور هستم .

أعلم ما كان وما يكون وما لم يكن يا أباالحسن، المؤمن ينظر بنور اللَّه تعالى.

آنچه در گذشته به وقوع پيوسته و در آينده واقع مى شود و آنچه را كه واقع نخواهد شد مى دانم، مؤمن با نور خداوندى به حقيقت هر چيز نگاه مى كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

254 / 3 - در مورد صحيفه آن حضرت عليها السلام ، طريحى در «مجمع البحرين» مى گويد : روايت شده است كه : طول آن هفتاد ذرع ، در عرض يك پوست دبّاغى شده است .

فيها كلّ ما يحتاج الناس إليه حتّى أرش الخدش.

در آن تمام علومى كه مردم به آن نياز دارند حتّى مقدار ديه اى كه به جهت خراشى بايد پرداخته شود ذكر گرديده است .(2)

ظاهراً اين خصوصيّات مربوط به مصحف فاطمه عليها السلام نيست بلكه مربوط به جامعه است و شاهد بر آن روايت ابوعبيده است كه در بصائر در همان باب ذكر شده است .


1) عيون المعجزات : 54 ، بحار الأنوار : 8/43 ح 11 .

2) بصائر الدرجات: 155 ضمن ح 10.

سئوال شد : مصحف فاطمه عليها السلام چيست ؟

فرمود : فاطمه عليها السلام بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هفتاد و پنج روز در دنيا بود و غم و غصّه فراوانى به خاطر از دست دادن پدر قلب شريف او را آزار مى داد ، لذا جبرئيل پيوسته براى دلدارى به حضورش شرفيات مى شد ، و او را در عزاى پدر تسليت مى گفت ، گاهى از پدرش و مكان رفيع و مقام والاى او خبر مى داد ، و گاهى از حوادثى كه در آينده و بعد از او بر ذريّه و فرزندانش واقع خواهد شد سخن مى گفت ، و اميرالمؤمنين عليه السلام تمام آن مطالب را يادداشت مى فرمود و مى نوشت ، و اين مجموعه اى كه فراهم گرديد به مصحف فاطمه عليها السلام معروف شد .(1)

و در روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود :

مصحف فاطمة عليها السلام فيه مثل قرآنكم هذا ثلاث مرّات، واللَّه ما فيه من قرآنكم حرف واحد، وليس فيه من حلال ولا حرام ولكن فيه علم ما يكون .

مصحف فاطمه عليها السلام سه برابر قرآنى است كه در دسترس شما است ، ولى از قرآن شما حتّى يك حرف در آن نيست ،(2)و مسائل شرعى از حلال و حرام در آن مطرح نيست ، بلكه مطالبى است از حوادث آينده و آنچه به وقوع خواهد پيوست (3). (4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

255 / 4 - فضل بن محمّد جعفى مى گويد : از امام صادق عليه السلام درباره اين آيه «الَّذينَ يُنْفِقُونَ أمْوالَهُمْ في سَبيل اللَّه كَمَثَلِ حَبَّةٍ أنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِل في كُلِّ سُنْبُلَة مِائَة حَبَّة وَاللَّهُ يُضاعفُ لِمَنْ يَشاء وَاللَّه واسِعٌ عَليم»(5)«كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند همانند دانه اى است كه از آن هفت خوشه برويد


1) بصائر الدرجات: 153 ح6، الكافى: 241/1 ح5، بحار الأنوار : 79/43 ح 67.

2) بصائر الدرجات: 151 ضمن ح3، الكافى: 239/1 ضمن ح1، ينابيع المعاجز: 129.

3) بصائر الدرجات: 157 ضمن ح 18، الكافى : 240/1 ضمن ح2.

4) طريحى رحمه الله مجموع اين سه روايت را در «مجمع البحرين: 1012/2» ذكر كرده است .

5) سوره بقره ، آيه 261 .

و در هر خوشه اى صد دانه محصول دهد» سئوال كردم ، فرمود :

الحبّة فاطمة عليها السلام، والسبع السنابل سبعة من ولدها، سابعهم قائمهم صلوات اللَّه عليه .

مقصود از حبّه كه به معناى دانه است فاطمه است ، و مراد از هفت خوشه ، هفت نفر از فرزندان آن حضرت است كه آخر آنها قيام كننده ايشان - درود خدا بر او باد - مى باشد .

فضل گويد : عرض كردم : آيا امام حسن عليه السلام اوّل آنها است ؟ فرمود :

او پيشوائى است كه از طرف خداوند اطاعتش بر همگان واجب گشته است ، ولى مقصود از اين خوشه هاى هفتگانه نيست ، بلكه اوّل آنها حسين عليه السلام است و آخر آنها حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) است .

راوى گويد : بعد از دنباله آيه سئوال كردم : «في كُلِّ سُنْبُلَة مِائَة حَبَّة» «در هر خوشه اى صد دانه است» ، امام عليه السلام در پاسخ فرمودند :

براى هر كدام از آنها در كوفه صد فرزند از صلب او به دنيا مى آيد .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : سرّ اينكه از فاطمه عليها السلام به حبّه و دانه تعبير شده احتمال دارد يكى از دو وجهى كه ذكر مى شود باشد :

1 - كنايه باشد از اينكه او صلوات اللَّه عليها مقصود اصلى آفرينش است يا اينكه او مجراى امانتهاى الهى و مظاهر توحيد پروردگار است ، و وجه تشبيه اينست كه كسى كه براى زراعت حبّه و دانه نداشته باشد او از بدست آوردن محصول نااميد است ، پس اصل نظر و توجّه فقط به آن دانه است ، حضرت زهرا صلوات اللَّه عليها نيز همين طور است ، وجود او اصل و بنيان و منشأ هستى است ، و او سرچشمه انوار الهى است ، خداوند محبّت و شفاعت او را روزى ما فرمايد .

2 - زراعت و برگشت كشت در اصل و در حقيقت همان دانه است با فعل و انفعالاتى كه روى آن انجام شده و توسّط فيضى كه از ناحيه


1) تفسير عيّاشى : 147/1 ، تفسير برهان : 253/1 ح 6 .

پروردگار به آن رسيده ، به آن صورت ظاهر گرديده است ، و فرقى كه بين اين دو مى باشد در اجمال و تفصيل آن است و گرنه اينها هم كه مفصّلند در حقيقت همان مجمل هستند از نظر منشأ و اصل و اساس ، بنابراين انوار مقدّسه اى كه از او پيدا شده اند فروع و انشعاب و برگرفته از آن حبّه الهى هستند و فرق بين آن دو به اجمال و تفصيل آنها است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

256 / 5 - ابن شهرآشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از «صحيح دار قطنى» نقل كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به بريدن دست دزدى دستور داد ، دزد عرض كرد : اى رسول خدا من در اسلام آوردن تقدّم جسته ام آيا دستور قطع كردن دست مرا مى دهيد ؟

فرمود : اگرچه دخترم فاطمه باشد . اين فرمايش پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم به گوش حضرت زهرا عليها السلام رسيد و او غمناك شد ، جبرئيل عليه السلام فرود آمد و اين آيه را بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نازل كرد : «لَئِنْ أشْرَكْتَ لَيَحْبِطَنَّ عَمَلك»(1)«اگر به خداوند شرك ورزى عملت را محو و نابود مى كند» .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اندوهناك گرديد . پس از آن اين آيه را نازل فرمود : «لَوْ كانَ فيهما آلِهَة إلَّا اللَّه لَفَسَدَتا»(2)«اگر در آسمان و زمين جز خداوند يكتا خدايانى وجود داشت ، در آنها ناهماهنگى و نامنظّمى و فساد رخ مى داد» .

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از نزول پياپى اين آيات و ارتباط آنها باهم تعجّب كرد ، جبرئيل نازل شد و عرض كرد :

فاطمه عليها السلام از فرمايش شما غمناك بود اين آيات به خاطر دلدارى او نازل شد تا خشنود گردد .(3)


1) سوره زمر ، آيه 65 .

2) سوره انبياء ، آيه 22 .

3) مناقب ابن شهراشوب : 324/3 ، بحار الأنوار : 43/43 ح 43 ، نور الثقلين : 497/4 ح 102 .

مؤلّف رحمه الله گويد : از دو جهت در اين روايت اشكال مى شود : يكى در نسبت بين اين دو آيه ، دوّم در تطبيق آنها بر موارد .

درباره جهت اوّل مى گوئيم : دو آيه هر دو تعليقى هستند يعنى وجود چيزى در آن به وجود چيز ديگرى بستگى دارد ، و واضح است كه وابسته نمودن و معلّق كردن يك قضيّه و حكمى بخودى خود ملازم درستى و نادرستى آن قضيّه نيست ، خواه در مورد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم باشد و يا در مورد خداوند تبارك و تعالى ، و لذا باعث نقص و عيب كسى نمى گردد .

امّا درباره جهت دوّم : آيه با نظر به ظاهرش درباره پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مورد ندارد بلكه بايد گفت : آيه به شكل «إيّاك أعني واسمعي يا جارة» به در گفته مى شود كه ديوار گوش كند ، نازل شده است ، همان طور كه امام صادق عليه السلام درباره قرآن فرموده است ،(1)و اگر چنين باشد با ذيل روايت كه آيات براى برطرف شدن اندوه حضرت زهرا عليها السلام نازل شده سازش ندارد ، و لذا لازم است تأويل و توجيهى براى آيه ذكر كرد تا با تسلّى بخشيدن به فاطمه عليها السلام ارتباطى پيدا كند .

و براى اين جهت با استعانت به پروردگار يكتا و حضرت ولىّ عصر كه جانهاى عالميان به فداى او باد مى گويم : آيه با اينكه به نحو معلّق و وابسته به چيز ديگر وارد شده ، واين وابستگى چيزى را اثبات نمى كند ، ولى از آن اراده شده است :

اوّلاً اينكه قياس فاطمه سلام اللَّه عليها را به غير آن حضرت با عظمت و مقام او مخالفت دارد ، همان طور كه شرك ورزيدن با مقام والاى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نسبتى ندارد ، و لذا پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم محزون گرديد ، و خداوند به خاطر برطرف كردن حزن و اندوه او نظير آن قضيّه و حكم را به خودش


1) تفسير عيّاشى : 10/1، بحار الأنوار : 382/92 ح 17، الكافى: 630/2 ح 14، تفسير برهان : 84/4 ح6. و اين كلام ضرب المثل گرديده است براى كسى كه كلامى مى گويد و غير مخاطب و شنونده را اراده مى كند .

نسبت داد و فرمود : «لَو كانَ فيهما آلهَة إلَّا اللَّه لَفَسدَتا» .

ثانياً زياده بر آنچه ذكر شد آيه تشريك اشاره دارد به اينكه به وجود مقدّس حضرت زهراء سلام اللَّه عليها تشبّه و مثال راه پيدا نمى كند تا او را به ديگرى تشبيه كرد ، زيرا در آفرينش نظيرى براى آن حضرت نيست و مشابهى ندارد همانطور كه براى ذات مقدّس پروردگار نظيرى تصوّر نمى شود ، لذا قضيّه را به يكتايى و توحيد خود تشبيه كرده است ، و وقتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم محزون گرديد قضيّه را در جواب تأكيد كرد و آيه دوّم را بر آن مترتّب ساخت و فرمود : «لَو كانَ فيهما آلهَة إلَّا اللَّه لفَسدتا» و پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از اينكه بى مثال بودن و بى‌نظير بودن وجود حضرت زهرا عليها السلام را پروردگار به توحيد ذات مقدّس خود تشبيه كرده شگفت زده شد ، و حضرت زهرا عليها السلام همانگونه است زيرا از نور عظمت خالق يكتا آفريده شده است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

257 / 6 - علىّ بن ابراهيم قمى قدس سره در تفسير خود از امام باقر عليه افضل الصلاة والسلام در ذيل اين آيه شريفه «إنَّها لإحْدَى الكُبَر × نَذيراً لِلْبَشَر»(1)«او يكى از بزرگترين آيات الهى است × و بيم دهنده آدميان است» نقل كرده است كه فرمود :

يعني بها فاطمة عليها السلام .(2)مقصود فاطمه عليها السلام است .

مؤلّف رحمه الله گويد : لفظ بشر كه در آيه ذكر شده شامل حضرت آدم عليه السلام و تمام نسل او تا روز قيامت مى باشد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

258 / 7 - امام صادق عليه السلام فرموده است :


1) سوره مدّثّر ، آيه 35 و 36 .

2) تفسير قمى: 396/2، بحار الأنوار : 331/24 ح 55، و23/43 ح 16، تفسير برهان : 402/4 ح1.

وهي الصدّيقة الكبرى، وعلى معرفتها دارت القرون الاُولى.(1)

فاطمه عليها السلام بزرگترين راستگو و تصديق‌گر آيات الهى و رسالت نبوى است ، و بر مدار معرفت و شناخت او انديشه پيشينيان دائر بوده است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

259 / 8 - امام صادق عليه السلام فرمود :

سمّيت الزهراء زهراء، لأنّها كانت تزهر لأميرالمؤمنين عليه السلام في النهار ثلاث مرّات بالنور.(2)

حضرت زهرا عليها السلام «زهرا» ناميده شده است به خاطر اينكه در روز سه مرتبه درخشش نورانى براى اميرالمؤمنين عليه السلام داشت .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

260 / 9 - طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» در نامگذارى آن حضرت به «فاطمه عليها السلام» ، از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود :

لأنّها فطمت هي وشيعتها وذرّيّتها من النار.(3)

زيرا او و شيعيان او و ذريّه اش را از آتش باز داشته و بركنار داشته اند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

261 / 10 - و نيز در همان كتاب گفته است : روايت شده است كه :

أنّها عليها السلام سمّيت الزهراء، لأنّ اللَّه عزّوجلّ خلقها من نور عظمته.(4)

حضرت زهرا عليها السلام «زهرا» ناميده شده است بخاطر اينكه خداوند تبارك و تعالى او رااز نور عظمت خود آفريده است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

262 / 11 - در كتاب «الثاقب في المناقب» از سلمان رضوان اللَّه عليه روايت كرده است كه گفت : روزى به خانه حضرت زهرا عليها السلام شرفياب شدم ، ديدم آن حضرت خوابيده است و در پيش روى او ديگى قرار گرفته و بدون آتش در حال جوشيدن است ، فوراً خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم برگشتم تا قصّه را


1) اين حديث شريف در ضمن حديث پانزدهم همين بخش خواهد آمد .

2) علل الشرايع: 180/1 ح2، بحار الأنوار : 11/43 ح2.

3) دلائل الإمامة: 149 ح 60 ، كشف الغمّة: 464/1 به روايت امام باقر عليه السلام .

4) دلائل الإمامة: 149 ح 60 ، كشف الغمّة: 464/1 به روايت امام باقر عليه السلام .

بگويم همينكه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مرا ديد تبسّمى كرد و فرمود :

أعجبك ما رأيت؟ قد أيّدها اللَّه بمن يعينها من كرام ملائكته.

آنچه ديدى تو را به تعجّب وا داشت ؟ خداوند تبارك و تعالى فاطمه عليها السلام را به واسطه فرشتگان بزرگوارى كه او را كمك مى كنند توانائى و نيرو بخشيده است .(1)

سلمان گويد : روزى به خانه حضرت زهرا عليها السلام وارد شدم ، ديدم آن حضرت خوابيده و خود را با چادر پوشانده است و در پيش روى او ديگى است كه بدون آتش مى جوشد ، فوراً به سوى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برگشتم ، همين كه چشم مباركش به من افتاد تبسّمى كرد و فرمود :

اى ابوعبداللَّه ؛ آيا آنچه از حال دخترم فاطمه عليها السلام ديدى ، تو را شگفت‌زده نموده است ؟!

عرض كردم : بلى اى رسول خدا .

فرمود : آيا از امر پروردگار تعجّب مى كنى و آن را عجيب مى شمارى ؟! خداوند تبارك و تعالى چون از ضعف و ناتوانى دخترم فاطمه عليها السلام باخبر بود ، او را در سختى هاى روزگار به فرشتگان بزرگوار خود يارى نمود .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

263 / 12 - در همان كتاب از ابوذر رضوان اللَّه عليه نقل كرده است كه گفت :

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مرا فرستاد تا على عليه السلام را فرا خوانم ، به منزل مبارك آن حضرت آمدم و او را صدا زدم ، جوابى نشنيدم ، به حضور رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسيده و به او خبر دادم ، فرمود : دوباره برگرد و او را صدا بزن و حتماً او در خانه است .

ابوذر مى گويد : به طرف خانه على عليه السلام آمدم و وقتى داخل خانه شدم ديدم آسياب خودش مشغول كوبيدن و آرد كردن است و كسى نزد آن نيست ، به على عليه السلام عرض كردم : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شما را طلبيده است ، على عليه السلام در حاليكه حمايلى جواهر نشان - كه آن را در مراسم رسمى معمولاً مى بندند - به خود بسته بود خارج شد و من به همراه او رفتم تا خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم رسيديم .

من آنچه را ديده بودم به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خبر دادم ، فرمود :


1) الثاقب في المناقب: 301 ح 254 (با اختلاف اندك) ، و گويا مؤلّف رحمه الله آن را مختصراً نقل كرده است و اكنون متن كامل حديث را براى شما ذكر مى‌كنيم :

لا تعجب فإنّ للَّه ملائكة سيّاحون في الأرض موكّلون بمعونة آل محمّد عليهم السلام .

تعجّب نكن ، زيرا خداوند فرشتگانى دارد كه آنها بر روى زمين گردش مى كنند و به يارى آل محمّد عليهم السلام گماشته شده اند .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

264 / 13 - ابن شهراشوب در كتاب «مناقب» از مالك بن دينار نقل كرده است كه گفت : در مسير حجّ به زن لاغر اندامى برخوردم كه بر چهارپاى ضعيفى سوار شده بود و مردم او را نصيحت مى كردند كه برگردد . وقتيكه به وسط آن بيابان رسيديم چهارپاى او عاجز شد و او را از رفتن بازداشت ، سر را به طرف آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا ! نه مرا در خانه ام رها كردى و نه به خانه ات رسانيدى ، به عزّت و جلالت قسم اگر غير از تو با من چنين رفتارى مى‌كرد شكايت او را به عرض تو مى رساندم .

مالك گويد : همينكه راز و نياز زن تمام شد ناگهان شخصى در آن بيابان پيدا شد در حاليكه افسار شترى را در دست داشت ، مهار ناقه را به او داد و گفت : سوار شو ، زن سوار شد و شتر مثل برق زودگذر به راه افتاد ، وقتى به محلّ طواف رسيدم او را ديدم كه طواف مى كند ، خدمتش رسيدم و او را قسم دادم كه خود را معرّفى كند گفت :

أنا شهرة بنت مسكة بنت فضّة خادمة الزهراء سلام اللَّه عليها .

من نامم شهره است و نام مادرم مسكه است كه او دختر فضّه خدمتگزار حضرت زهرا سلام اللَّه عليها بوده است .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

265 / 14 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «فضائل الأشهر الثلاثة» كه در آن فضائل


1) مناقب ابن شهراشوب: 337/3، بحار الأنوار : 45/43 ضمن ح 44 و ص 29 ح 34 به نقل از خرائج: 531/2 ح7 با كمى اختلاف .

2) مناقب ابن شهراشوب : 338/3، بحار الأنوار : 46/43 ح 46.

ماه هاى رجب و شعبان و رمضان را ذكر كرده است از حضرت رضا عليه السلام در ضمن حديث طولانى نقل مى‌كند كه فرمود :

كانت فاطمة عليها السلام إذا طلع هلال شهر رمضان يغلب نورها الهلال و يخفى، فإذا غابت عنه ظهر.(1)

وقتى هلال(2)ماه رمضان طلوع مى كرد نور حضرت زهرا عليها السلام بر آن چيره مى شد و او ناپديد مى گشت ، و چون آن حضرت خود را پنهان مى كرد نور آن ظاهر مى شد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

266 / 15 - شيخ طوسى قدس سره در كتاب «امالى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

إنّ اللَّه أمهر فاطمة ربع الدنيا، فربعها لها وأمهرها الجنّة والنار، تدخل أعداءها النار وتدخل أولياءها الجنّة، وهي الصدّيقة الكبرى وعلى معرفتها دارت القرون الاُولى.(3)

خداوند تبارك و تعالى مهريّه و كابين حضرت زهرا عليها السلام را يك چهارم دنيا قرار داده است ، پس يك چهارم آن ملك حضرت زهرا عليها السلام است و نيز بهشت و جهنّم را مهريّه او قرار داده است ، و آن حضرت دشمنان خود را به جهنّم و دوستانش را به بهشت وارد مى كند ، و او بزرگترين راستگو است ، و شناخت او محور فكر گذشتگان بوده است .

مؤلّف رحمه الله گويد : اميرالمؤمنين عليه السلام جهاز (4)آن حضرت را در زير عرش الهى مشاهده كرده است و عقد او را خداوند خوانده است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

267 / 16 - حسين بن حمدان حضينى در كتاب «الهداية الكبرى» نقل كرده است كه : حضرت زهرا عليها السلام امام حسن و امام حسين عليهما السلام را از پهلوى راست ، و


1) فضائل الأشهر الثلاثة: 99 ح 84 ، بحار الأنوار : 56/43 ح 49.

2) ماه نو را تا شب هفتم «هِلال» گويند .

3) امالى طوسى : 668 ح 6 مجلس 36، بحار الأنوار : 105/43 ح 18.

4) وسايل زندگى و اثاثيه اى را كه عروس به خانه داماد مى برد جهاز عروسى گويند .

دو دخترش حضرت زينب و اُمّ كلثوم عليهما السلام را از پهلوى چپ به دنيا آورد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

268 / 17 - حسن بن سليمان در كتاب «محتضر» از ابن عبّاس نقل كرده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود :

يا عليّ، إنّ اللَّه عزّوجلّ زوّجك فاطمة وجعل صداقها الأرض، فمن مشى عليها مبغضاً لك مشى حراماً.(2)

اى على ! خداوند تبارك و تعالى فاطمه عليها السلام را به تو تزويج كرد و مهريّه او را تمام زمين قرار داد ، و لذا حرام است بر كسى كه با تو دشمن است بر روى آن راه رود .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

269 / 18 - در تفسير «فرات» از امام صادق عليه السلام در ذيل آيه شريفه «إنّا أنْزَلْناهُ في لَيْلَة القَدْر»(3)نقل كرده است كه فرمود :

الليلة فاطمة، والقدر اللَّه، فمن عرف فاطمة عليها السلام حقّ معرفتها فقد أدرك ليلة القدر، وإنّما سمّيت فاطمة لأنّ الخلق فطموا عن معرفتها .(4)

مراد از «ليلة» فاطمه عليها السلام و مقصود از «قدر» خداوند است ، پس هر كه فاطمه عليها السلام را آن طور كه سزاوار است و حقّ معرفت او است بشناسد شب قدر را درك كرده است ، و همانا آن حضرت «فاطمه» ناميده شده است زيرا مردم از شناخت او باز داشته شده اند و عاجزند .

مؤلّف رحمه الله گويد : شايد راز تشبيه فاطمه عليها السلام به «ليلة القدر» پنهانى و در پرده بودن معرفت وشناخت آن حضرت نسبت به مردم است مثل پنهان بودن شب قدر ، و به خاطر همين آن رادر آيه با دو حرف استفهام آورده و


1) الهداية الكبرى: 180، عيون المعجزات: 59 (با كمى اختلاف)، بحار الأنوار : 256/43 ح 34.

2) المحتضر: 133، مصباح الأنوار: 229 (مخطوط)، بحار الأنوار : 145/43 ح 49، كشف الغمّة: 472/1 به نقل از فردوس الأخبار، بحار الأنوار : 141/43 ح 37 .

3) سوره قدر ، آيه 1 .

4) تفسير فرات: 581 ح 747، بحار الأنوار : 65/43 ح 58 .

فرموده است : «وَما أدْريك ما لَيْلَة القَدْر»(1)تا بزرگى شأن و قدر آن را بفهماند يا عاجز بودن شناخت آن را براى غير معصومين ثابت كند ، زيرا شب قدر را غير از معصومين عليهم السلام نمى شناسند ، و يا مقصود اين است كه هر كس فاطمه عليها السلام را آنگونه كه سزاوار است بشناسد و به حقيقت معرفت او پى ببرد پرده از مقابل چشمان او كنار مى رود و جلالت و عظمت آن حضرت و فرود آمدن فرشتگان را به محضر او در آن شب مى بيند ، بطورى كه به شب قدر بودن آن يقين پيدا مى كند ، و در حقيقت درك شب قدر همين است ، و در مقابل ، در روايتى(2)وارد شده است كه آن دو نفر يعنى آن دو خليفه غاصب شب قدر را از بسيارى نزول شياطين بر آنها در آن شب مى شناختند .

و در روايتى فرموده اند :

مقصود از «ليله مباركه» در آيه شريفه «إنّا أنْزَلْناهُ في لَيْلَة مباركة»(3)فاطمه عليها السلام است(4)، و مراد از «زجاجه» يعنى شيشه اى كه تلألؤ دارد(5)، و «مشكاة» يعنى «چراغدان» در آيه نور «مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة...»(6)فاطمه عليها السلام است .(7)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

270 / 19 - در كتاب «الدر النظيم»(8)از سليمان انصارى نقل كرده است كه گفت : در مسجد النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بوديم كه على عليه السلام وارد شد ، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از او استقبال گرمى كرد و او را دربرگرفت و پيشانى مباركش را


1) سوره قدر ، آيه 2 .

2) الكافى : 253/1 آخر ح 8 .

3) سوره دخان ، آيه 4

4) تأويل الآيات : 817/2 سطر 3 .

5) اين شيشه مانع مى شود از اينكه وزش باد چراغ را خاموش كند . حضرت زهرا عليها السلام چنين نقشى در تاريخ داشته است و وجود نازنين او باعث شده است كه چراغ دين همواره روشن بماند و تندباد حوادث هرگز نتواند لطمه اى به آن وارد كند ، آن حضرت با تلاش خود و دفاع از حريم ولايت ، حقّانيّت و مظلوميّت امير مؤمنان على عليه السلام و بطلان حكومت غاصبين را ثابت كرد و براى همه دورانها و نسلها مشعل هدايت گرديد .

6) سوره نور ، آيه 7 24 .

7) تأويل الآيات : 360/1 ح 7 .

8) اين كتاب در مناقب ائمّه عليهم السلام تأليف جمال الدين يوسف بن حاتم شامى شاگرد محقّق حلّى است كه در سال 676 وفات يافته است .

بوسيد و بسيار اكرام و احترام نمود ، و چند روزى از ازدواج او بيشتر نگذشته بود ، فرمود :

آيا مى خواهى از ازدواج تو مطلبى را بگويم ؟

فرمود : اگر مايل هستيد بفرمائيد ، درود خداوند بر شما باد .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : جبرئيل به من خبر داد كه آدم و حوّا در بهشت باهم گفتگو و نزاع كردند ، حضرت آدم عليه السلام فرمود : اى حوّا ! چه فايده اى در اين نزاع و گفتگو است ؟ گفت : مى خواهم بفهمم خداوند بهتر از من و تو كسى را آفريده است ؟

خداوند تبارك و تعالى به او وحى فرستاد : اى آدم در بهشت گردش كن و نگاه كن چه مى بينى ؟

حضرت آدم عليه السلام در ضمن گردش كردن در بهشت ناگهان چشمش به قبّه اى افتاد كه بدون آويزان بودن به چيزى از بالا ، و تكيه داشتن بر پايه اى از پائين ثابت و برقرار بود ، و در داخل آن شخصى را ديد كه تاجى بر سر و گردن بندى در گردن و دو گوشواره به گوشهايش بود ، آدم با مشاهده آن به سجده افتاد ، خداوند تبارك و تعالى به او فرمود : اى آدم ! اين چه سجده اى بود ، اينجا كه محلّ سجده و عبادت نبود ؟

آدم عرض كرد : اى جبرئيل ! اين قبّه اى كه زيباتر از آن را در بهشت مشاهده نكرده ام چيست ؟

فرمود : اين به قدرت خداوند به وجود آمده و برقرار گشته است .

عرض كرد : شخصى كه داخل قبّه است كيست ؟

فرمود : شخص جارية حوراء إنسيّة تخرج من ظهر نبيّ يقال له محمّد صلى الله عليه وآله وسلم.

او حوريّه اى به صورت آدميان است و از صلب پيغمبرى به نام محمّد صلى الله عليه وآله وسلم خارج مى گردد .

عرض كرد : آن تاجى كه بر سر دارد چيست ؟ فرمود : او پدرش محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است .

عرض كرد : گردن بندى كه به گردن دارد چيست ؟ فرمود : همسرش علىّ ابن ابى طالب عليه السلام است .

عرض كرد : آن دو گوشواره كه به گوش دارد چيست ؟ فرمود : آنها دو گوشواره عرش الهى ، دو گل خوشبوى بهشت ، دو فرزندش حسن و حسين عليهما السلام هستند .

عرض كرد : اين زن چگونه در قيامت وارد محشر مى شود ؟

فرمود : خداوند تبارك و تعالى فرموده است :

ترد على ناقة ليست من نوق دار الدنيا، رأسها من بهاء اللَّه، ومؤخّرها من عظمة اللَّه، وخطامها من رحمة اللَّه، وقوائمها من خشية اللَّه، ولحمها وجلدها معجون بماء الحيوان

بر شترى قرار مى گيرد كه از شترهاى دنيا نيست بلكه قسمت بالاى آن از مقامات نورانى پروردگار ، و قسمت پائين آن از عظمت الهى ، و زمامش از رحمت خدا ، و چهارپاى آن از ترسى كه ناشى از عظمت الهى است تركيب يافته ، و گوشت و پوست آن از آب حيات سرشته گرديده است .

پروردگار عالم اراده ايجاد چنين مركبى نموده و آن به وجود آمده است ، زمام آن را هفتاد هزار صف از فرشتگان گرفته و به جلو مى برند و همه آنها فرياد مى زنند :

غضّوا أبصاركم يا أهل الموقف حتّى تجوز الصديقة سيّدة النساء فاطمة الزهراءعليها السلام .

اى اهل محشر ! چشمان خود را فرو بنديد تا آنكه صدّيقه كبرى ، سرور زنان ، حضرت فاطمه زهرا عليها السلام عبور كند .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

271 / 20 - در كتاب «ثاقب المناقب» از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود :

امّ ايمن گفت : به طرف مكّه راه افتادم ، در جُحفه تشنگى زيادى به من دست داد كه ترسيدم هلاك شوم ، به درگاه خداوند ناليدم و عرض كردم :

يا ربّ أتعطشني وأنا خادمة بنت نبيّك؟


1) الدر النظيم: 149 (مخطوط)، حلية الأبرار: 10/2 ح2، المحتضر: 131 (با كمى اختلاف)، بحار الأنوار : 5/25 ضمن ح 8 و 52/43 ضمن ح 48.

خداوندا ! مرا به تشنگى مبتلا مى كنى در حاليكه خدمتگزار دختر پيغمبرت هستم ؟

همينكه گفتار من به پايان رسيد ناگهان سطلى كه در آن از آبهاى بهشتى بود فرود آمد من از آن آشاميدم ، و به حقّ سرور خودم فاطمه عليها السلام تا هفت سال بعد از آن هرگز گرسنه و تشنه نشدم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

272 / 21 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» نقل مى كند :

امام باقر عليه السلام هرگاه مبتلا به تب مى شد از آب خنك كمك مى گرفت و صداى مبارك خود را بلند مى كرد به گونه اى كه تا كنار درب خانه شنيده مى شد و مى فرمود : يا فاطمة بنت محمّد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

273 / 22 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «علل الشرايع» روايت كرده است كه :

حضرت فاطمه عليها السلام هرگاه دعا مى كرد براى تمام مردان مؤمن و زنان با ايمان دعا مى كرد و براى خود دعائى نمى كرد .

به آن حضرت عرض شد : اى دختر رسول خدا ! شما براى مردم دعا مى كنيد و براى خودتان دعا نمى كنيد ؟ فرمود :

الجار ثمّ الدار . يعنى اوّل همسايه سپس اهل خانه .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

274 / 23 - حسن بصرى مى گويد : در ميان امّت كسى به اندازه فاطمه عليها السلام خدا را عبادت نمى كرد ، آن قدر براى عبادت و پرستش پروردگار ايستاد كه


1) الثاقب في المناقب: 196 ح 1. بحار الأنوار: 46/43 ح 45 به نقل از مناقب ابن شهراشوب.

2) الكافى : 109/8 ضمن ح 87 ، بحار الأنوار : 102/62 ضمن ح 31، المستدرك: 135/5 ح 41. اين حديث طولانى است و مؤلّف رحمه الله آن را در اينجا مختصر ذكر كرده است . و مجلسى رحمه الله ضمن بيان خود در ذيل حديث مى نويسد : شايد نداى آن حضرت از جهت واسطه قرار دادن حضرت زهراء عليها السلام براى شفا يافتن بوده است .

3) علل الشرايع: 182/1 ح2، بحار الأنوار : 82/43 ح4.

پاهاى مبارك او ورم كرد .

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از آن حضرت سئوال كرد :

چه چيزى براى زن بهتر است ؟

عرض كرد : أن لاترى رجلاً ولايراها رجل .

او مردى را نبيند ، و مردى او را نبيند .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم او را دربرگرفت و فرمود : «ذرّيّةٌ بعضها من بعض»(1). (2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

275 / 24 - در كتاب «خصائص الفاطميّه» از جابر جعفى روايت كرده است كه امام صادق عليه السلام فرمود :

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از خداوند تبارك و تعالى نقل كرده است كه فرمود :

لولاك لما خلقت الأفلاك ولولا عليّ لما خلقتك، ولولا فاطمة لما خلقتكما.

اگر به خاطر وجود تو نبود عالم هستى را به وجود نمى آوردم، و اگر على نبود تو را نمى آفريدم ، و اگر فاطمه نبود هيچكدام از شما دو نفر را خلق نمى كردم .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

276 / 25 - كراجكى رحمه الله در كتاب «كنز الفوائد» از ابوذر رضى الله عنه نقل مى كند كه گفت : سلمان رضى الله عنه و بلال را ديدم كه به سوى پيغمبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى آمدند ، سلمان با نزديك شدن به پيغمبر خود را روى پاى مبارك آن حضرت افكند و بوسه زد ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم او را به شدّت از اين عمل بازداشت و فرمود :


1) اين جمله قسمتى از آيه 34 سوره آل عمران است كه بعد از آيه اصطفا ذكر شده ، قبل از آن خداوند تبارك و تعالى فرموده است : همانا خداوند آدم و نوح و خانواده ابراهيم و خانواده عمران را بر عالميان برگزيده است ، بعد مى فرمايد : اينها فرزندانى هستند كه هر يك از آنها از ديگرى خوبيها و كمالات را به ارث برده است ، يعنى فاطمه عليها السلام از همان برگزيده شدگان الهى و از نسل آنها است .

2) مناقب ابن شهراشوب: 341/3، بحار الأنوار : 84/43 ح7، المقتل (خوارزمى) : 80/1» .

3) اين حديث را سيّد حسن ميرجهانى رحمه الله در كتاب «جنّة العاصمة : 148» به سند خود از جابر بن يزيد جعفى ، از جابر بن عبداللَّه انصارى ، از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از خداى تبارك و تعالى نقل كرده است كه فرمود : اى احمد ...

با من آن گونه كه فارس‌ها نسبت به پادشاهان خود مى كنند رفتار نكن ، من بنده اى از بندگان خدا هستم ، از آنچه بندگان مى خورند مى خورم ، و همانند بندگان مى نشينم .

سلمان عرض كرد : اى مولاى من ! از تو تقاضا دارم كه به خاطر خدا از فضائل فاطمه عليها السلام در قيامت به من خبر دهى .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شادمان شد و با خرسندى از اين درخواست استقبال كرد و فرمود : سوگند به آن كسى كه جان من در اختيار او است ، فاطمه تنها زنى است كه در قيامت سواره عبور مى كند .

او بر روى شترى مى نشيند كه سر آن جلوه اى از ترس خدا ، و دو چشمش از نور پروردگار ، و زمام آن از جلالت و بزرگى حق تعالى ، و گردنش از حسن و نورانيّت الهى ، قسمت بالاى آن از خشنودى خداوند ، و قسمت پائين آن از پاكى او ، و چهارپاى آن از عزّت خداوند است ، وقتى راه مى رود خدا را تسبيح مى گويد ، و وقتى صدا مى كند تقديس پروردگار مى نمايد .

بر آن كجاوه اى از نور نهاده و زنى كه حوريّه اى به صورت آدميان است در آن نشسته است ، وجود بى نظيرى كه جمع شده و خلق شده و تركيب يافته و نمودار گشته از سه صنف :

اوّل آن از مشك خوش‌بو ، وسط آن از عنبر سياه رنگى كه سفيدى بر آن غالب باشد ، و آخر آن از زعفران سرخ ، كه با آب حيات سرشته شده است ، اگر در هفت درياى شور آب دهانى بيندازد همگى شيرين و گوارا مى شوند ، و اگر ناخن انگشت كوچك خود را در دنيا ظاهر كند خورشيد و ماه را مى پوشاند .

جبرئيل از طرف راست ، ميكائيل از طرف چپ ، على عليه السلام از پيشاپيش او ، امام حسن و امام حسين عليهما السلام از پشت سرش در حركتند ، خداوند تبارك و تعالى هم مراقب او و نگهدارش مى باشد ، پس با اين فرّ و شكوه وارد صحنه قيامت مى گردد ، ناگهان ندائى از جانب پروردگار مى رسد :

معاشر الخلائق غضّوا أبصاركم ونكّسوا رؤوسكم، هذه فاطمة بنت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نبيّكم، زوجة عليّ إمامكم، اُمّ الحسن والحسين .

اى مردم ! چشمان خود فرو بنديد و سرها را به زير آوريد ، زيرا فاطمه دختر پيامبر شما و همسر اميرالمؤمنين امام شما ، و مادر امام حسن و امام حسين عليهما السلام وارد صحراى محشر گشته است و مى خواهد عبور كند .

فاطمه عليها السلام از صراط عبور مى‌كند در حاليكه خود را با دو چادر سفيد رنگ پوشانيده است ، و وقتى كه وارد بهشت مى گردد و به نعمتها و بخششهاى الهى كه برايش فراهم گرديده مى نگرد اين آيه را تلاوت مى كند :

بسم اللَّه الرحمن الرحيم

«الحَمْدُللَّه الَّذي أذْهَبَ عَنَّا الحَزَن إنَّ رَبَّنا لَغَفُور شَكُور × الَّذي أحَلَّنا دارَ المُقامَة مِنْ فَضْلِه لايَمَسُّنا فيها نَصَبٌ وَلا يَمَسُّنا فيها لُغُوب» .(1)

بنام خداوند بخشنده مهربان ، سپاس و ستايش سزاوار خداوندى است كه غم و اندوه را از ما برطرف كرد و همانا پروردگار ما بخشنده گنه‌كاران و پاداش دهنده نيكوكاران است ، او كه ما را به لطف و كرم خود در سراى هميشگى وارد كرد ، جائى كه در آن هيچ رنج و دردى به ما نرسد ، و هرگز خستگى و رنجورى و ضعف به ما راه پيدا نكند .

در ادامه حديث رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

پس از آن خداوند تبارك و تعالى به فاطمه عليها السلام پيغام دهد :

يا فاطمة، سليني اُعطك، وتمنّي عليّ اُرضك .

اى فاطمه ! آنچه مى خواهى درخواست كن ، به تو عطا مى كنم ، و آنچه آرزو كنى برآورده مى نمايم تا تو خشنود گردى .

فاطمه عليها السلام عرض مى كند :

إلهي أنت المُنى وفوق المُنى، أسألك أن لاتعذّب محبّي ومحبّي عترتي بالنار.


1) سوره فاطر ، آيه 34 و 35 .

تو آرزوى من و نهايت آمال و اميد من هستى ، از تو درخواست مى كنم كه دوستان من و دوستان خاندان مرا به آتش سوزنده خود عذاب نكنى .

دوباره از درگاه ربوبى ندا رسد :

يا فاطمة، وعزّتي وجلالي وارتفاع مكاني لقد آليت على نفسي من قبل أن أخلق السماوات والأرض بألفي عام أن لا اُعذّب محبّيك ومحبّي عترتك بالنار.

اى فاطمه ! به عزّت و جلالم و بلندى مقام و مرتبه ام دو هزار سال پيش از آفرينش آسمان‌ها و زمين سوگند ياد كرده ام كه دوستان تو و دوستان خاندان تو را در آتش عذاب نكنم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

277 / 26 - فرات در كتاب تفسير خود از ابوذر و ابن عبّاس و از امام صادق و حضرت رضا عليهما السلام در ذيل آيه شريفه «مَرَجَ البَحْرَيْن يَلْتَقيان»(2)«دو دريا را در هم آميخت تا به هم پيوستند و در يك جا جمع شدند» ، فرموده اند :

مراد از اين دو دريا حضرت على و فاطمه عليهما السلام است و مراد از برزخ - كه به معنى فاصله بين دو چيز است - در آيه «بَيْنَهما بَرْزَخ»(3)رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است .

و مقصود از لؤلؤ و مرجان - كه به معناى مرواريد است و از آن دو دريا خارج مى‌شود - در آيه شريفه «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُؤْلُؤُ وَالمَرْجان»(4)امام حسن و امام حسين عليهما السلام هستند (كه دو گوهر گرانبهاى عالم وجودند و ثمره پيوند نبوّت با امامت مى باشند) .(5)

و شيخ صدوق در كتاب «خصال» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

إنّ عليّاً وفاطمة بحران من العلم عميقان.(6)


1) تأويل الآيات: 483/2 ح 12، بحار الأنوار : 139/27 ح 144.

2) سوره الرحمن ، آيه 20 19 و 22 .

3) سوره الرحمن ، آيه 20 19 و 22 .

4) سوره الرحمن ، آيه 20 19 و 22 .

5) تفسير فرات: 459 ح 602 - 599.

6) الخصال : 65/1 ح 96، تفسير برهان : 265/4 ح2، بحار الأنوار : 98/24 ح5 .

همانا على و فاطمه عليهما السلام دو درياى عميق و بيكران علم و دانش اند .

و در روايت ديگرى از ابن عبّاس نقل شده است كه گفت :

على عليه السلام درياى دانش و فاطمه عليها السلام درياى نبوّت است ، و پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فاصله بازدارنده بين آن دو مى باشد ، على عليه السلام را باز مى دارد از اينكه براى مصائب دنيا محزون گردد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

278 / 27 - جابر از امام باقر عليه السلام در تأويل اين آيه شريفه «وَذلك دينُ القَيِّمَة»(2)«اين است دين استوار» ، نقل كرده است كه فرمود :

مراد فاطمه عليها السلام است .(3)

در كتاب «تأويل الآيات» ذيل اين حديث مى نويسد : «دين قيّمه» مقصود فاطمه عليها السلام است يعنى آن حضرت داراى دين محكم و استوار است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

279 / 28 - امام صادق عليه السلام فرمود : جبرئيل به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم عرض كرد :

إنّ فاطمة عليها السلام مسمّاة في السماء بمنصورة .

همانا فاطمه عليها السلام را در آسمان «منصوره» مى نامند .

و آيه شريفه «وَيَوْمَئذٍ يَفْرَح المُؤْمِنُون بنَصْر اللَّه»(4)«و در آن روز مؤمنان به يارى خداوند شاد مى شوند» مقصود يارى خداوند نسبت به دوستان فاطمه عليها السلام است .(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

280 / 29 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از اميرالمؤمنين عليه السلام و آن حضرت از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود :


1) مناقب ابن شهراشوب : 319/3 ، تفسير برهان : 216/4 ح 10 .

2) سوره بيّنه ، آيه 5 .

3) تأويل الآيات: 829/2 ح1، تفسير برهان : 489/4 ح1.

4) سوره روم ، آيه 4 .

5) معاني الأخبار: 377 ذيل ح 53، تفسير برهان : 258/3 ح 6، تفسير فرات: 321 ح 435، بحار الأنوار : 18/43 ح 17.

پروردگار سبحان به من فرمود :

لو لم أخلق عليّاً لما كان لفاطمة ابنتك كفو على وجه الأرض من آدم فمن دونه.

اگر على عليه السلام را نيافريده بودم براى دخترت فاطمه عليها السلام از اوّلين و آخرين نظير و همتا و همشأنى نبود .(1)

طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» نظير اين روايت را با اضافه اى در اوّل آن از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود :

إنّ فاطمة عليها السلام خلقت حوريّة في صورة انسيّة وإنّ بنات الأنبياء لايحضن، ولولا عليّ لما كان لفاطمة عليها السلام كفو على وجه الأرض من آدم فمن دونه.(2)

از اين روايت و روايات ديگرى كه نظير آن است استفاده مى شود كه آن حضرت مقامى برتر از همه آفريدگان حتّى پيامبران اولوا العزم غير از خاتم انبياء حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم دارد .

به راستى فاطمه عليها السلام فرشته اى است كه به صورت آدميان آفريده شده است ، و همانا دختران پيامبران حيض نمى بينند و اگر على عليه السلام نبود فاطمه عليها السلام مشابه و همتائى بر روى زمين نداشت ، از حضرت آدم ابوالبشر گرفته تا انقراض عالم هيچ كس هم شأن او نبود .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

281 / 30 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب گرانقدر «بحار الأنوار» نقل كرده است :

روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در سرزمين ريگزار ابطح نشسته بودند عموى بزرگوارش حمزه و عموى ديگرش عبّاس و پسرعمويش علىّ بن ابى طالب عليه السلام با جمع ديگرى كه عمّار بن ياسر و منذر بن ضحضاح و ابوبكر و عمر بودند در خدمت آن حضرت حضور داشتند ناگهان جبرئيل امين در آن صورت عظيم خود و در حاليكه بالهايش را گسترده و مشرق تا مغرب را گرفته بود فرود آمد ، و عرض كرد :


1) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 177/1 ح3 و4، بحار الأنوار : 92/43 ح3.

2) دلائل الإمامة: 146 ح 52، بحار الأنوار : 112/81 ح 37 و ج : 7/43 ذيل ح 8 به نقل از كشف الغمّة: 463/1 .

اى محمّد ! خداوند بلند مرتبه برايت سلام مى رساند و مى فرمايد : بايد چهل شبانه روز از خديجه دورى اختيار كنى .

اين مطلب بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دشوار و گران آمد ، زيرا به همسرش خديجه عليها السلام دوستى و علاقه فراوانى داشت .

بعد از اين فرمان الهى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم چهل شبانه روز از خديجه دورى گزيد ، روزها را روزه مى گرفت و شبها به عبادت و شب زنده دارى مى پرداخت ، و در ضمن توسّط عمّار براى حضرت خديجه عليها السلام پيغام فرستاد كه :

اى خديجه ! گمان مبرى كه اين كناره‌گيرى من از تو بخاطر بى اعتنائى يا كدورتى باشد ، بلكه پروردگارم چنين فرمانى داده تا آنچه ارده فرموده محقّق گردد ، و تو هرگز گمانى جز خير و خوبى به من نداشته باش .

فإنّ اللَّه عزّوجلّ ليباهي بك كرام ملائكته كلّ يوم مراراً .

و همانا خداوند تبارك و تعالى روزى چند مرتبه به وجود تو بر فرشتگان بزرگوار خود مباهات مى كند ، و هنگامى كه شب فرا مى رسد درِ خانه را ببند و بستر خود را گسترده و با فكرى آسوده استراحت كن ، و من در منزل فاطمه بنت اسد اين ايّام را سپرى مى كنم تا مدّت تعيين شده پايان پذيرد .

ولى با اين سفارش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و دلدارى او ، خديجه هر روز چند مرتبه به خاطر جدائى و دورى از آن حضرت دچار غم و اندوه مى شد تا آنكه چهل روز كامل گرديد ، در اين هنگام امين وحى خدا جبرئيل محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب گرديد و عرض كرد :

اى محمّد ! خداوند بلند مرتبه برايت سلام مى‌رساند و مى فرمايد : براى پذيرفتن هديه و تحفه ما آماده باش .

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

اى جبرئيل ! تحفه پروردگار جهانيان و هديه او چيست ؟

عرض كرد : نمى دانم . در همين حال ناگهان ميكائيل فرود آمد و به

همراه خود طبقى را كه بر روى آن دستمالى ابريشمى يا ديبا(1)كشيده شده بود آورد و آن را در مقابل رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر زمين نهاد .

جبرئيل جلو آمد و به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم عرض كرد :

اى محمّد ! پروردگارت فرموده است كه امشب با اين غذا افطار كن .

اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است : روش پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم اين بود كه هنگام افطار به من دستور مي داد در را باز كنم تا اگر كسى مى خواست غذا بخورد وارد شود ، ولى در آن شب به من فرمود : كنار در بنشين و كسى را راه نده ، زيرا خوردن اين طعام بر غير من حرام است .

على عليه السلام مى فرمايد : من كنار در نشستم ، و پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم با آن طعام تنها ماند ، سرپوش را از روى طبق برداشت ، در آن خوشه اى خرماى تازه و خوشه اى انگور بود ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از آنها ميل فرمود ، و بعد از آن آب نوشيد تا سيراب شد ، سپس اراده فرمود كه دستهاى مبارك خود را بشويد ، جبرئيل بر دستهايش آب ريخت ، ميكائيل آن را شتشو داد و اسرافيل با دستمالى خشك كرد ، آنگاه اضافه غذا را با ظرف آن به طرف آسمان بردند .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاستند تا نماز بخوانند ، جبرئيل پيش آمد و عرض كرد : اكنون وقت نماز خواندن نيست ، بلكه بايد به خانه خديجه روى و با او همبستر گردى ، خداوند تبارك و تعالى اراده فرموده است امشب از صلب شما فرزندى پاك بيافريند .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به دنبال اين فرمان فوراً به طرف خانه خديجه عليها السلام روان گرديد .

خديجه عليها السلام مى‌گويد : من در اين مدّت به تنهائى خو گرفته بودم ، همينكه شب فرا مى رسيد سر خود را مى‌پوشاندم ، و پرده را مى انداختم ، و درب خانه را مى‌بستم ، نماز و دعاى خود را مى خواندم، آنگاه چراغ را خاموش و در بستر آرام


1) به پارچه اى كه از حرير بافته شده و تارهاى زر در آن به كار رفته است ، ديبا گويند .

مى گرفتم.

در آن شب هنوز بين خواب و بيدارى بودم كه صداى كوبه در را شنيدم ، صدا زدم كيست كه در را مى كوبد ، درى را كه جز محمّد صلى الله عليه وآله وسلم كسى حقّ كوبيدن آن را ندارد .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با كلام دلنشين و لهجه شيرين خود فرمود :

اى خديجه ! در را باز كن ، من محمّد هستم .

خديجه گويد : با خوشحالى و شادمانى فراوان برخاستم و در را باز كردم ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وارد منزل گرديد ، برنامه آن حضرت اين بود كه وقتى وارد منزل مى شد ظرف آبى را طلب مى‌كرد ، با آن وضو مى گرفت و دو ركعت نماز مختصر مى‌خواند ، سپس در بستر خود قرار مى‌گرفت ، ولى در آن شب ظرف آبى طلب نكرد و آماده براى نماز خواندن نشد ، بلكه مرا طلب كرد و با من همبستر گرديد ، پس سوگند به آنكه آسمان را برافراشت و آب را از چشمه ها جارى ساخت ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در آن شب از من دور نگرديد مگر اينكه سنگينى حمل فاطمه عليها السلام را در وجود خود احساس كردم .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : آنچه مرا نسبت به جلالت و بزرگوارى فاطمه عليها السلام به شگفتى واداشته دو چيز است :

1 - همانطور كه در حديث فوق بيان گرديد نطفه آن حضرت بعد از آنكه چهل شبانه روز پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم حتّى از خديجه كناره‌گيرى كرد منعقد گشته است و اين كناره گيرى و آن افطارش با ميوه هاى بهشتى به جهت آماده شدن براى تحفه و هديه پروردگار جهانيان يعنى فاطمه عليها السلام بوده است ، همان طور كه در زيارتش به آن اشاره شده است :

فاطمة بنت رسول اللَّه وبضعة لحمه وصميم قلبه وفلذة كبده والتحيّة منك له والتحفة .(2)


1) بحار الأنوار : 78/16 .

2) بحار الأنوار : 200/100 سطر 15.

فاطمه دختر رسول خدا ، پاره تن او و قوام قلب ، و پاره جگرش و آنكه هديه و تحفه پروردگار براى پيغمبر بود .

و اين كناره‌گيرى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دليل مقام والا و عظمت فاطمه عليها السلام سرور زنان است ، عظمتى كه قلم از تحرير بيان آن عاجز است .

2 - خداوند تبارك و تعالى راضى نگرديد كه تا زمان زمامدارى ظاهرى همسرش علىّ بن ابى طالب عليه السلام باقى بماند بخاطر شرافتى كه آن حضرت بعد از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و على عليه السلام دارد ، همانطور كه فرمايش امام حسين عليه السلام به خواهرش حضرت زينب عليها السلام در روز عاشورا شاهد اين مطلب است ، آن حضرت در ضمن جملاتى براى دلدارى خواهر فرمود :

واُمّي كانت خيراً منّي.

مادرم كه از من بهتر بود از دنيا رفت .

و شاعر گفته است :

ولها جلال ليس فوق جلاله

إلّا جلال اللَّه جلّ جلاله

ولها نوال ليس فوق نواله

إلّا نوال اللَّه عمّ نواله

براى آن حضرت مقام والا و عظمتى است كه برتر از آن نيست ، مگر عظمت خداوندى كه بلندمرتبه است .

و براى آن حضرت عطا و بخششى است كه بالاتر از آن نيست ، مگر عطا و بخشش خداوندى كه بخشش او همگانى است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

282 / 31 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» از عايشه نقل كرده است كه گفت : «ما رأيت من الناس أحداً أشبه كلاماً وحديثاً برسول اللَّه من فاطمة عليها السلام». «در ميان مردم از نظر تكلّم كردن و گفتگو كسى را شبيه تر از فاطمه عليها السلام به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نديدم» .

وقتى فاطمه عليها السلام بر آن حضرت وارد مى شد به او خوش آمد مى گفت ، دستهاى مبارك او را مى بوسيد و او را در جاى خود مى نشانيد ، و هنگامى

كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر فاطمه عليها السلام وارد مى شد ، او از جاى بر مى خاست و به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم خوش‌آمد مى گفت ، و دستهاى نازنين او را مى بوسيد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

283 / 32 - امام صادق عليه السلام فرموده است :

كان النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم لاينام ليلة حتّى يضع وجهه بين ثديي فاطمة عليها السلام.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم شبى به خواب نمى رفت تا آنكه صورت مبارك خود را بين دو سينه فاطمه اش (همان محلّى كه بوى بهشت را از آن استشمام مى كرد) مى نهاد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

284 / 33 - محدّث نورى رحمه الله در كتاب «مستدرك» مى گويد :

روايت شده است كه از امام صادق عليه السلام سئوال شد : معناى «حيّ على خير العمل» «به بهترين اعمال روى آوريد» چيست و كدام عمل است ؟ فرمود :

خير العمل : الولاية.

بهترين عمل ولايت ما اهل بيت است .

و در روايت ديگرى فرموده اند :

برّ فاطمة وولدهاعليهم السلام.

بهترين عمل، نيكى و احسان به حضرت فاطمه عليها السلام و فرزندان اوعليهم السلام است.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

285 / 34 - كلينى رحمه الله در كتاب شريف «كافى» از موسى بن قاسم نقل مى كند كه گفت : به حضرت جوادالأئمّه عليه السلام عرض كردم : خواستم از طرف شما و پدر بزرگوارتان طواف كنم ، به من گفتند : از طرف اوصياء نبايد طواف كرد .


1) امالى طوسى: 400 ح 40 مجلس 14، بحار الأنوار : 25/43 ح 22، وص 40 ضمن ح 41 به نقل از مناقب.

2) مناقب ابن شهراشوب : 334/3 ، بحار الأنوار : 42/43 ، و ص 78 ضمن ح 64 به نقل از مصباح الأنوار .

3) مستدرك: 70/4 سطر 4 به نقل از معاني الأخبار: 38 ح1، التوحيد: 241 ح2، مناقب ابن شهراشوب: 326/3، بحار الأنوار : 44/43 ح 44.

امام عليه السلام فرمود : هر قدر كه مى توانى طواف كن ، و آن جايز است .

سپس بعد از سه سال به آن حضرت عرض كردم : من از شما قبلاً اجازه گرفتم كه از طرف شما و پدرتان طواف كنم ، به من اجازه فرموديد ، و من آن قدرى كه خدا مى‌داند طواف كردم ، سپس در دلم چيزى خطور كرد و به آن عمل كردم .

امام عليه السلام فرمود : چه چيزى در دلت خطور كرد ؟

عرض كردم : به اين فكر افتادم كه يك روز از طرف رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم - آن حضرت سه مرتبه فرمودند : درود خداوند بر رسول خدا باد - روز دوّم از طرف اميرالمؤمنين عليه السلام ، و روز سوّم از طرف امام حسن عليه السلام ، و روز چهارم از طرف امام حسين عليه السلام ، و روز پنجم از طرف امام سجّاد عليه السلام ، و روز ششم از طرف حضرت ابوجعفر محمّد بن على عليهما السلام ، و روز هفتم از طرف جعفر بن محمّد عليهما السلام و روز هشتم از طرف پدربزرگ شما حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام ، و روز نهم از طرف پدرت حضرت رضا عليه السلام و بالأخره روز دهم را از طرف شما سرور و مولاى خودم طواف كنم ، و اين بزرگوارانى را كه نام بردم كسانى هستند كه به ولايت آنها خدا را پرستش مى كنم .

حضرت جوادالأئمّه عليه السلام فرمود :

إذاً واللَّه تدين اللَّه بالدين الّذي لايقبل من العباد غيره.

بخدا قسم به دينى خدا را پرستش مى كنى كه خداوند غير از آن را از بندگانش قبول نمى كند .

راوى مى گويد : بعد عرض كردم : و گاهى از طرف مادرت حضرت فاطمه عليها السلام طواف كرده ام و گاهى طواف نكرده ام .

امام عليه السلام فرمود :

استكثر من هذا ، فإنّه أفضل ما أنت عامله إن شاء اللَّه.

اين طواف را زيادتر بجا آور ، زيرا در اين كارى كه انجام داده اى فضيلت آن بيشتر از بقيّه است .(1)


1) الكافى : 314/4، بحار الأنوار : 101/50 ح 15.

بخش چهارم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات

پرورش يافته دامان وحى و قرآن

و كامل شده علم و شرافت

حضرت امام حسن مجتبى صلوات اللَّه عليه

286 / 1 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق» از حذيفة بن يمان نقل كرده است كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم كه دست امام حسن مجتبى عليه السلام را گرفته بود و مى فرمود :

أيّها النّاس هذا ابن عليّ فاعرفوه، والّذي نفس محمّد بيده إنّه لفي الجنّة، ومحبّه في الجنّة، ومحبّ محبّيه في الجنّة.

اى مردم ! اين فرزند علىّ بن ابى طالب است ، او را بشناسيد ، سوگند به آن كسى كه جان محمّد در قبضه قدرت او است ، او در بهشت است ، دوستان او و دوستان دوستانش نيز در بهشت خواهند بود .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

287 / 2 - طريحى رحمه الله در كتاب «مجمع البحرين» مى گويد :

از طريق شيعه و سنّى روايت شده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين عليه السلام هر كدام به امام حسن و امام حسين عليهما السلام مى فرمودند :

بأبي أنت واُمّي.(2)پدر و مادرم فداى شما .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مشارق الأنوار: 53 .

2) مجمع البحرين : 44/1 .

288 / 3 - محمّد بن جرير طبرى رحمه الله در كتاب «نوادر المعجزات» از زيد بن ارقم نقل كرده است كه گفت : در مكّه مكرّمه با عدّه اى بوديم و امام حسن مجتبى عليه السلام آنجا حضور داشتند ، از آن حضرت درخواست كرديم كه معجزه اى به ما نشان دهد كه آن را در شهر كوفه براى دوستان خود نقل كنيم ، وقتى چنين گفتيم ديدم امام حسن عليه السلام كلماتى فرمود .

ناگهان خانه كعبه بالا رفت تا اينكه در هوا قرار گرفت ، اهل مكّه در آن هنگام از اين جريان غافل و به كار خود مشغول بودند ، آنها كه شاهد قضيّه بودند بعضى گفتند : اين سحر است ، و بعضى گفتند : اين كار عجيب و خارق العاده است ، عدّه زيادى از زير آن خانه عبور كردند و آن در هوا معلّق بود ، سپس امام عليه السلام آن را به جاى خود برگردانيد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

289 / 4 - در كتاب «فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام» از حميد بن على بجلى نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

هنگامى كه اهل بهشت به طرف بهشت رانده مى شوند ، بهشت عرض مى كند :

يا ربّ أليس قد وعدتني أن تزيّنني بركنين؟

خداوندا ! آيا به من وعده ندادى كه مرا به دو پايه اساسى زينت بخشى ؟

ندا رسد : أليس قد زيّنتك بالحسن والحسين عليهما السلام؟

آيا تو را به حسن و حسين عليهما السلام زينت ندادم ؟

بهشت با شنيدن آن به خود ناز كند همانطور كه عروس ناز مى كند .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

290 / 5 - محمّد بن جرير طبرى رحمه الله از جابر نقل مى كند كه گفت :

امام حسن مجتبى عليه السلام را ديدم كه در هوا بالا رفت و در آسمان ناپديد گرديد ، و سه روز در آنجا ماند ، و بعد از آنكه فرود آمد آرامش و وقار


1) نوادر المعجزات: 104 ح 10، دلائل الإمامة: 169 ح 15، مدينة المعاجز: 238/4 ح 21.

2) بحار الأنوار : 276/43 و293 و304 (با كمى اختلاف).

خاصّى يافته بود و فرمود :

بروح آبائي نلتُ ما نلتُ .

به روح پدرانم قسم به آنچه خواستم دست يافتم .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : اگر گفته شود : چگونه ممكن است كسى با جسم خود بالا رود و در حديث سوّم چگونه ممكن است خانه كعبه بالا رود؟

در پاسخ مى گوئيم : جواب اين اشكال در حديث 27 از بخش اوّل ذكر شد ، به آنجا مراجعه كنيد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

291 / 6 - سيّد هاشم بحرانى قدس سره در كتاب «مدينة المعاجز» از ابن جرير نقل مى كند كه گفت : به امام حسن مجتبى عليه السلام عرض كردم : به من معجزه ويژه اى نشان دهيد تا من آن را براى ديگران نقل كنم .

چون اين درخواست را نمودم امام عليه السلام را ديدم كه از جايگاه نماز خود به درون زمين رفت و ناپديد گرديد سپس برگشت در حالى كه ماهى بزرگى به همراه داشت و فرمود :

جئتك به من البحور السبع .

آن را از درياهاى هفتگانه آورده ام .

ابن جرير مى گويد : ماهى را از امام عليه السلام گرفتم و با خود بردم و جمعى از دوستان را با آن طعام دادم .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

292 / 7 - محمّد بن جرير طبرى رحمه الله از محمّد بن حجاره نقل مى كند كه گفت :

امام حسن مجتبى عليه السلام را ديدم در حالى كه عدّه اى آهو از كنار او مى گذشتند. امام عليه السلام آنها را صدا زد ، همگى جواب دادند و در مقابل او


1) نوادر المعجزات: 100 ح3، دلائل الامامة: 166 ح7، مدينة المعاجز: 233/4 ح 13.

2) مدينة المعاجز: 237/4 ح 20.

حاضر شدند .

عرض كرديم : اى فرزند رسول خدا ! اينها حيوانات وحشى هستند ، معجزه اى آسمانى به ما نشان بده .

امام عليه السلام به آسمان نگاه كرد ، گويا درهاى آن باز شد ، نورى فرود آمد و همه خانه هاى مدينه را احاطه كرد ، آنگاه خانه ها شروع به لرزيدن كرد كه نزديك بود خراب شود .

عرض كرديم : اى فرزند رسول خدا ! آن را برگردان .

امام عليه السلام فرمود : نحن الأوّلون والآخرون، ونحن الآمرون، ونحن النور، ننوّر الروحانيّين، ننوّر بنور اللَّه ونروّح برَوحه، فينا مسكنه وإلينا معدنه، الآخر منّا كالأوّل، والأوّل منّا كالآخر.

ما اوّل هستيم كه آفرينش با ما آغاز شده ، و ما آخر هستيم كه هستى با ما پايان مى پذيرد ، و ما فرمانروايانى هستيم كه امر ما را همه موجودات تكويناً اطاعت مى كنند ، ما نورى هستيم كه فرشتگان را روشنى مى بخشيم، به نور خداوند آنها را منوّر و به بشارت الهى آنها را مسرور مى گردانيم ، جايگاه نور خداوندى در ما و معدن آن به سوى ما است . اوّل ما مانند آخر ما ، و آخر ما همانند اوّل ما است(1). (2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

293 / 8 - و نيز طبرى رحمه الله از سعد بن منقذ نقل كرده است كه گفت :

امام حسن مجتبى عليه السلام را در مكّه ديدم كه كلماتى بر زبان جارى كرد و خانه كعبه را بالا برد - يا آن را از جاى خود به جاى ديگر منتقل كرد - و از مشاهده آن تعجّب كرديم .


1) يعنى امامانى كه قبل از ما آمده اند از نظر علم و قدرت و ساير صفات مانند آنهائى هستند كه بعد از ما مى‌آيند ، و بالعكس . و شايد بتوان عبارت را اينگونه معنى كرد كه : ما از نظر علم و قدرت و ساير صفات در آخر عمر همانند هنگام ولادت ، و نيز در هنگام ولادت علم و قدرت ما همانند آخر عمر ما است .

2) نوادر المعجزات: 103 ح 8 ، دلائل الامامة: 168 ح 13، مدينة المعاجز: 236/4 ح 19.

اين معجزه را براى ديگران نقل مى كرديم و ما را تصديق نمى كردند تا اينكه آن حضرت را در مسجد اعظم شهر كوفه ملاقات كرديم و در محضر آن بزرگوار عرض كرديم : اى فرزند رسول خدا ! آيا شما چنين و چنان نكرديد ؟

فرمود : لو شئت لحوّلت مسجدكم إلى فم بقّة(1)وهو ملتقى النهرين: نهر الفرات ونهر الأعلى .

اگر بخواهم همين مسجد شما را به محلّ برخورد دو نهر يعنى نهر فرات و نهر اعلى منتقل مى كنم .

وقتى امام عليه السلام چنين فرمود ، از او درخواست كرديم كه اين كار را انجام دهد و او انجام داد و سپس آن را به جاى خود برگردانيد ، و ما بعد از آن معجزات آن حضرت را در كوفه تصديق مى كرديم .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

294 / 9 - در كتاب‌هاى «جامع ترمذى» ، «فضائل احمد» ، «شرف المصطفى» ، «فضائل سمعانى» ، «امالى ابن شريح» و «امالى إبانة بن بطّه» نقل شده است :

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم دست امام حسن و امام حسين عليهما السلام را گرفت و فرمود :

من أحبّني وأحبّ هذين وأباهما واُمّهما كان معي في درجتي في الجنّة يوم القيامة .(3)

هر كس مرا و اين دو فرزند و پدر و مادر اين دو را دوست داشته باشد فرداى قيامت در بهشت با من و در درجه من است .

ابوالحسين در كتاب «نظم الأخبار» اين حديث را به نظم درآورده و گفته است :


1) بقّه ؛ مدينه على شاطى‌ء الفرات .

2) نوادر المعجزات: 104 ح 11، دلائل الامامة: 169 ح 16، مدينة المعاجز: 238/4 ح 22.

3) جامع الترمذى: 641/5 ح 3733، مسند احمد: 77/1، شرف المصطفى : 267 باب 27 )طبع فارسى(، العمدة : 395، ميزان الإعتدال: 117/3، تهذيب الكمال: 270/2، تهذيب التهذيب: 297/2، الإحقاق: 175/9.

أخذ النبيّ يد الحسين وصِنوه*** يوماً وقال وصحبُه في مجمع

من ودّني يا قوم أو هذين أو*** أبويهما فالخلد مسكنه معي(1)

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روزى دست حسين و برادرش را گرفت و در حاليكه در جمعى از يارانش بود فرمود :

اى مردم ! هر كس مرا و اين دو را و پدر و مادرشان را دوست داشته باشد بهشت جايگاه او است ، و او در بهشت با من است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

295 / 10 - روايت شده است كه آن حضرت عليه السلام در مجلس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم حاضر مى گشت در حالى كه هفت سال بيشتر از سنّ شريف او نگذشته بود ، وحى الهى را از لب‌هاى مبارك پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مى شنيد و آن را حفظ مى كرد ، و وقتى به خانه برمى گشت آنچه را حفظ كرده بود براى مادرش صدّيقه كبرى عليها السلام بازگو مى كرد . و هرگاه على عليه السلام نزد حضرت زهرا عليها السلام مى آمد كلمات تازه اى از قرآن و وحى را از او مى شنيد ، از آن حضرت سئوال مى‌فرمود كه : اينها را از كجا نقل مى كنى ؟

عرض مى كرد : از فرزندت حسن عليه السلام .

روزى على عليه السلام در خانه پنهان گشت تا اينكه امام حسن عليه السلام وارد خانه شد ، و مى خواست كلمات نورانى وحى الهى را كه شنيده بود بازگو كند ولى نتوانست مثل گذشته صحبت كند ، بلكه به لرزه افتاد و كلماتش درهم شد .

مادرش حضرت زهرا عليها السلام تعجّب كرد ، امام حسن عليه السلام عرض كرد :

لاتعجبين يا اُمّاه، فإنّ كبيراً يسمعني واستماعه قد أوقفني .

اى مادر ! تعجّب نكن ، گويا امروز شخص بزرگى به گفتار من گوش مى دهد و شنيدن او مرا از تكلّم باز داشته است .


1) مناقب ابن شهراشوب: 382/3، سفينة البحار: 611/1.

آنگاه على عليه السلام از محلّ خود خارج شد ، و فرزند دلبندش را بوسيد .

و در روايت ديگرى نقل شده است كه فرمود :

يا اُمّاه قلّ بياني وكلّ لساني، لعلّ سيّداً يرعاني.

اى مادر ! بيانم نارسا و زبانم ناتوان گرديده است گويا آقاى بزرگوارى مراقب من است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

296 / 11 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «معانى الأخبار» از امام صادق عليه السلام و آن حضرت از پدر بزرگوارش روايت كرده است كه :

جبرئيل نام مبارك امام حسن مجتبى عليه السلام را در حاليكه ميان پارچه اى ابريشمى از پارچه هاى بهشتى بود به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هديه كرد ، و نام حسين برگرفته از نام حسن است .(2)

و از روايت عروه بارقى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم ظاهر مى شود كه حسن و حسين اسم دو درخت در بهشتند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در شب معراج از ميوه آن دو درخت خورده اند .

و حكايت شده است كه خداوند تبارك و تعالى اين دو اسم را از مردم پنهان كرد تا آنكه دو فرزند فاطمه عليهم السلام به آن نامگذارى شوند .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

297 / 12 - ابن شهراشوب در كتاب «مناقب» مى گويد : امام حسن عليه السلام چنين بود كه هرگاه وضو مى گرفت بندهاى بدنش مى لرزيد ، و رنگ مباركش زرد مى شد ، وقتى علّتش را از آن حضرت سئوال كردند ، فرمود :

حقّ على كلّ من وقف بين يدي ربّ العرش أن يصفرّ لونه وترتعد مفاصله .


1) مناقب ابن شهراشوب: 8/4 ، بحار الأنوار : 338/43 ذيل ح 11، معالي السبطين: 9.

2) معانى الأخبار: 55 ح8 ، علل الشرائع: 139/1 ح9، بحار الأنوار : 241/43 ح 11.

3) بحار الأنوار: 314/43 ضمن ح 73، تهذيب الأسماء: 158/1، الإحقاق: 488/10 ، منتخب طريحى : 351. و ظاهراً مؤلّف رحمه الله اين حديث را از «سفينة البحار: 601/1» نقل كرده است .

سزاوار است هر كس كه در پيشگاه الهى حضور پيدا مى كند لرزه بر اندامش افتد ، و رنگش زرد گردد .

و هنگامى كه كنار در مسجد مى رسيد سر خود را به سوى آسمان بلند مى كرد و مى گفت :

إلهى ضَيْفُكَ بِبابِكَ ، يا مُحسنُ قَدْ أَتاكَ الْمُسي‌ءُ ، فَتَجاوَز عَن قَبيح ما عِندي بِجَميلِ ما عِنْدَك يا كريم .(1)

پروردگارا ! ميهمان تو درِ خانه ات ايستاده است ، اى نيكوكار بنده گنهكارى نزد تو آمده است ، به خوبى هاى خودت از بديها و زشتيهاى من درگذر ، اى بزرگوار بخشنده .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

298 / 13 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» مى گويد : امام حسن عليه السلام هنگامى كه عازم سفر حجّ مى شد پياده و گاهى با پاى برهنه مى‌رفت ، هنگامى كه ياد مرگ مى كرد اشك مى ريخت ، و وقتى به ياد قبر مى افتاد ، يا بيرون آمدن از قبر و صحراى محشر و يا گذشتن از صراط را به خاطر مى آورد ؛ گريه مى كرد ، و چون از صحنه حضور در پيشگاه الهى و بررسى اعمال ياد مى كرد فريادى مى كشيد و بيهوش مى گشت .

و چون به نماز مى ايستاد در پيشگاه پروردگار لرزه بر اندامش و بندهاى بدنش مى افتاد .

و هنگامى كه ياد بهشت و دوزخ مى كرد آشفته و پريشان مى شد و مانند مار گزيده به خود مى پيچيد ، از خداوند درخواست بهشت مى نمود ، و از آتش دوزخ به او پناه مى برد .(2)

و روايت شده است كه تمام اموال خود را دو بار - و طبق روايتى سه


1) مناقب ابن شهراشوب : 14/4 ، المستدرك : 354/1 ح 4 ، بحار الأنوار : 339/43 ح 13 .

2) امالى صدوق: 224 ح10 مجلس33، بحارالأنوار: 331/43 ح1، حلية الأبرار: 53/3 ح1، معالى السبطين: 12.

مرتبه - بين فقرا تقسيم كرد ، و بيست و پنج مرتبه پياده به حجّ رفت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

299 / 14 - ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى رحمه الله از ابراهيم بن سعد نقل كرده است كه گفت : از محمّد بن اسحاق شنيدم :

امام حسن و امام حسين عليهما السلام دو كودك بودند و بازى مى كردند ، در همان حال امام حسن عليه السلام را ديدم كه درخت خرمائى را صدا زد ، و آن درخت فوراً به طرف او به راه افتاد همانطور كه فرزندى به طرف پدرش مى شتابد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

300 / 15 - و نيز طبرى قدس سره از قبيصة بن إياس نقل كرده است كه گفت :

با امام حسن مجتبى عليه السلام همسفر بودم و به طرف شام مى رفتم ، آن حضرت روزه بود و جز مركبى كه داشت هيچ زاد و توشه اى با خود برنداشته بود ، همينكه سرخى نور خورشيد ناپديد شد و وقت فريضه فرا رسيد ، نماز را بپا داشت ، پس گويا درهاى آسمان گشوده شد و چراغهائى آويزان گرديد ، فرشتگانى فرود آمدند و با خود ظرفهاى غذا و ميوه و نيز طشت‌ها و آفتابه هاى آب را بر زمين نهادند ، سفره گسترانيده شد و ما هفتاد نفر بوديم ، از سرد و گرم آن سفره خورديم ، امام عليه السلام و ما همگى سير شديم ، دو مرتبه بدون اينكه چيزى كم شده باشد آنها را برگردانيدند .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

301 / 16 - طبرى قدس سره از حضرت جواد الأئمّه عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

اميرالمؤمنين عليه السلام به همراه فرزندش امام مجتبى عليه السلام و سلمان وارد مسجد شدند و نشستند ، مردم در اطراف آن حضرت جمع شدند ، ناگاه مردى با شكل و شمايل نيكو و ظاهرى آراسته وارد شد و بر آن حضرت


1) بحار الأنوار: 339/43 ضمن ح 13 به نقل از مناقب كه قبلاً ذكر شد .

2) نوادر المعجزات: 100 ح1، دلائل الإمامة: 164 ح4، مدينة المعاجز: 231/4 ح 10.

3) نوادر المعجزات: 102 ح6، دلائل الإمامة: 167 ح 10، مدينة المعاجز: 235/4 ح 16.

سلام كرد و نشست .

سپس عرض كرد : اى امير مؤمنان ! از شما سه پرسش مى كنم ، اگر آنها را جواب گفتى مى دانم كه مردم گناه نابخشودنى و بزرگى را مرتكب شده اند و خود را در دنيا و آخرت به هلاكت افكنده اند كه ديگرى را برگزيده اند ، و اگر جواب نگفتى و پاسخ مناسب به سئوالات من ندادى مى دانم كه تو و آنها يكسان هستى .

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : از آنچه دلت مى خواهد سئوال كن ، عرض كرد :

أخبرني عن الرجل إذا نام أين تذهب روحه؟ وعن الرجل كيف يذكر وينسى؟ وعن الرجل كيف يشبه ولده الأعمام والأخوال؟

به من خبر بده كه آدمى هنگام خواب روح او كجا مى رود ؟ و چگونه انسان مطلبى را به خاطر مى آورد و چگونه فراموش مى نمايد ، و چگونه مى شود كه فرزند گاهى شبيه عموها و دائى هاى خود مى شود .

اميرالمؤمنين عليه السلام وقتى آن شخص سئوالاتش تمام شد به فرزندش امام حسن عليه السلام رو كرد و فرمود :

اى ابو محمّد ! تو پاسخ سئوالات اين شخص را بگو .

امام حسن عليه السلام فرمود : امّا سئوال اوّل كه گفتى : وقتى شخص مى‌خوابد روح او كجا مى رود ؟ پاسخش اينستكه :

روح او به باد ، و باد به هوا آويخته مى گردد تا وقتى كه آن شخص خود را براى بيدار شدن حركت دهد ، پس اگر خداوند تبارك و تعالى به برگشتن روح براى صاحب آن اجازه دهد ، آن روح باد را و باد هوا را به سوى خود مى كشد ، در نتيجه روح برمى گردد و در بدن صاحبش جاى مى گيرد ، و اگر خداوند تبارك و تعالى به برگشت روح اجازه ندهد قضيّه برعكس مى شود يعنى هوا باد را و باد آن روح را به سوى خود مى كشد و تا هنگام خارج شدن از قبر به بدن صاحبش برنمى گردد .

و امّا سئوال دوّم نسبت به يادآورى و فراموشى ، جوابش اينستكه :

دل آدمى در ميان ظرفى است و بر روى آن روپوشى قرار گرفته است ، اگر وقتى مى خواهد مطلبى را بياد آورد صلوات كاملى بر محمّد و آل

محمّد عليهم السلام بفرستد ، پرده از روى آن ظرف كنار مى‌رود ، قلب گشوده و به تعبيرى روشن مى شود و آن شخص آنچه را فراموش كرده بياد مى آورد ، و اگر صلوات بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام نفرستد يا صلوات را ناقص يعنى بدون ذكر «آل محمّد» بگويد روپوش از روى آن كنار نمى رود ، در نتيجه قلب همان گونه تاريك مى ماند و فراموشى او برطرف نمى شود .

و امّا سئوال سوّم كه از شباهت فرزند به عموها و دائى‌ها پرسيدى پاسخش اينستكه :

وقتى شخصى با همسرش همبستر مى شود اگر قلب او آرام و رگهايش داراى آرامش و بدن دچار لرزه و اضطراب نباشد آن نطفه داخل خود رحم قرار مى گيرد و فرزند شبيه پدر و مادرش به دنيا مى آيد ، ولى اگر برخلاف آن شخص از آرامش قلب و رگها برخوردار نباشد و بدنش بخاطر ترس و وحشت و يا عارضه ديگر دچار لرزه و اضطراب باشد نطفه لرزش پيدا مى كند و بر بعضى از رگها قرار مى گيرد ؛ اگر بر رگى از رگهاى عموها قرار گرفت فرزند شبيه عموهايش مى شود و اگر بر رگى از رگهاى دائي‌ها قرار گرفت فرزند شبيه دائى هايش مى شود .

شخص سئوال كننده بعد از آنكه پاسخ سئوالهاى خود را شنيد عرض كرد :

شهادت مى دهم كه خدائى جز خداوند يكتا نيست و همواره به آن گواهى مى دهم ، و شهادت مى دهم كه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فرستاده او است ، و پيوسته به آن گواهى مى دهم .

بعد اشاره به اميرالمؤمنين عليه السلام نمود و عرض كرد : و شهادت مى دهم كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بعد از خودش به تو وصيّت كرده و تو جانشين او هستى و براهين او يعنى دلايل روشن او را آشكار مى كنى ، سپس اشاره به امام حسن عليه السلام نمود و عرض كرد :

و شهادت مى دهم كه تو بعد از پدرت وصى و جانشين او هستى ، و همان حجّت‌ها و دلايل او را برپا مى دارى ، و سپس عرض كرد :

و شهادت مى دهم كه حسين بن على فرزند رشيدت بعد از برادرش حجّت الهى است و براى مردم دليل و برهان ارائه مى دهد ، و شهادت

مى دهم كه علىّ بن الحسين برپا دارنده امر حسين است يعنى بعد از او پرچم هدايت را به دوش دارد .

و شهادت مى دهم كه محمّد بن على برپادارنده امر علىّ بن الحسين است و ادامه دهنده راه او است .

و شهادت مى دهم كه جعفر بن محمّد برپادارنده امر محمّد بن على و فرمانرواى بعد از او است .

و شهادت مى دهم كه موسى بن جعفر برپادارنده امر جعفر بن محمّد و اختياردار امور بعد از او است .

و شهادت مى دهم كه علىّ بن موسى برپادارنده امر موسى بن جعفر و رهبر مردمان بعد از او است .

و شهادت مى دهم كه محمّد بن على برپادارنده امر علىّ بن موسى و پيشواى جن و انس بعد از او است .

و شهادت مى دهم كه علىّ بن محمّد برپادارنده امر محمّد بن على و زمامدار امور بعد از او است .

و شهادت مى دهم كه حسن بن على برپادارنده امر علىّ بن محمّد و هدايتگر شيعيان بعد از او است .

وأشهد أنّ رجلاً من ولد الحسن بن عليّ لايسمّى ولايكنّى حتّى يظهر أمره فيملأها قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً،

و شهادت مى دهم كه آخرين امام مردى از فرزندان حسن بن على است ، نام اصلى او و كنيه اش را نبايد گفت تا آنكه ظهور كند و جهان را پر از عدل و داد نمايد همان طور كه از ظلم و ستم پر شده باشد .

و بعد از آن عرض كرد : درود و رحمت و بركات الهى بر تو باد اى امير مؤمنان و از جا برخاست و رفت .

اميرالمؤمنين عليه السلام به امام مجتبى عليه السلام فرمود : اى ابو محمّد ! به دنبال اين شخص برو و ببين كجا مى رود ؟

امام حسن عليه السلام به دنبال او از مسجد خارج شد ، و وقتى برگشت به اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد : همينكه پاى خود را از مسجد بيرون

گذاشت نفهميدم چه شد و به كجا رفت .

فرمود : اى ابو محمّد ! آيا او را شناختى ؟

عرض كرد : خدا و رسولش و امير مؤمنان داناترند .

على عليه السلام فرمود : او خضر عليه السلام بود .(1)

مؤلّف رحمه الله اين حديث را مختصر ذكر كرده بود ، و ما آن را از مصدر به طور كامل نقل كرديم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

302 / 17 - در كتاب «مناقب» در تفسير آيه شريفه «يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّه وَآمِنُوا بِرَسُولِه يُؤْتِكُم كِفْلَيْن مِن رَحْمَته وَيَجْعَل لَكم نُوراً تَمْشُون بِه»(2)«اى كسانى كه ايمان آورده ايد ، تقوا پيشه كنيد و به رسول خدا و فرستاده اش يعنى محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم ايمان آوريد تا به شما دو نصيب از رحمت خود عطا فرمايد و نورى قرار دهد كه با روشنائى آن راه بهشت را بپيمائيد» ، از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه فرمود :

الكفلين : الحسن والحسين عليهما السلام والنور عليّ عليه السلام.

مراد از «كفلين» در اين آيه حسن و حسين عليهما السلام و مقصود از نور وجود مبارك اميرالمؤمنين على عليه السلام است .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

303 / 18 - و در همان كتاب در ذيل اين دو آيه شريفه «وَالتين وَالزيْتُون × وَطُورِ سينين»(4)كه خداوند تبارك و تعالى به دو ميوه معروف انجير و زيتون و نيز به طور سينا قسم ياد كرده است ، از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام نقل كرده است كه فرمود :


1) دلائل الإمامة: 174 ح 26، المحاسن: 274 ح 199، كمال الدين: 313، عيون الأخبار: 65/1 ح 35، بحار الأنوار: 414/36 ح1، حلية الأبرار: 33/3 ح 1، إرشاد القلوب: 291/2.

2) سوره حديد ، آيه 28 .

3) مناقب ابن شهراشوب: 380/3، فرات رحمه الله آن را در تفسير خود : 468 ح2 از ابن عبّاس نقل كرده است ، و مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 317/23 ح 26، و 307/43 ح 70 به نقل از آن كتاب آورده است ، و نيز سيّد شرف‌الدين رحمه الله در كتاب تأويل الآيات: 669/2 ح 28 از جابر بن عبداللَّه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است ، و سيّد هاشم بحرانى رحمه الله آن را در تفسير برهان : 300/4 ح 6 از آن كتاب نقل كرده است .

4) سوره تين ، آيه 1 و 2 .

التين والزيتون، الحسن والحسين عليهما السلام وطور سينين عليّ عليه السلام والبلد الأمين محمّد صلى الله عليه وآله وسلم.

مراد از «تين و زيتون» در آيه شريفه امام حسن و امام حسين عليهما السلام و مراد از «طور سينين» اميرالمؤمنين عليه السلام و مقصود از «بلد أمين» يعنى شهر امن و امان ، وجود مقدّس رسول خدا حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

304 / 19 - علّامه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» از ابن عبّاس روايت كرده است كه گفت :

روزى در خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بودم و اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام حضور داشتند كه ناگاه جبرئيل فرود آمد و با خود سيبى آورده و آن را به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هديه كرد ، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آن را پذيرفت و به اميرالمؤمنين عليه السلام هديه كرد ، على عليه السلام آن را پذيرفت و بوسيد و به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برگردانيد ، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم سيب را گرفت و به امام حسن عليه السلام هديه كرد ، امام مجتبى عليه السلام آن را پذيرفته و بوسيد و به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برگردانيد ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سيب را همان گونه به امام حسين و حضرت زهرا عليهما السلام هديه كرد و آنها بعد از بوسيدن آن برگردانيدند ، و براى آخرين بار به دست علىّ بن ابى طالب عليه السلام دادند ، وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام خواست آن را برگرداند ، از دست مباركش به روى زمين افتاد و دو نيم گرديد ، پس نورى از آن درخشيد كه تا آسمان را روشن كرد ، و ديديم كه دو سطر به قلم قدرت پروردگار بر آن نوشته شده است :

بسم اللَّه الرحمن الرحيم

تحيّة من اللَّه إلى محمّد المصطفى وعليّ المرتضى وفاطمة الزهراء والحسن والحسين سبطي رسول اللَّه، وأمان لمحبّيهما يوم


1) مناقب ابن شهراشوب: 394/3 سطر 1، بحارالأنوار: 105/24 ح 15 و 291/43 ح54، تفسير برهان : 477/4 ح4 ، و آن را در كتاب تأويل الآيات : 814/2 ح4 (با كمى اختلاف) از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است .

القيامة من النار.(1)

بنام خداوند بخشنده مهربان ، اين هديه اى است از طرف پروردگار به رسولش محمّد مصطفى ، على، فاطمه و دو سبط پيغمبر يعنى امام حسن و امام حسين ، و امان نامه اى براى دوستان ايشان از آتش قيامت است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

305 / 20 - و نيز در همان كتاب روايت شده است كه : امام حسن و امام حسين عليهما السلام هر كدام خطّى نوشته بودند ، امام حسن عليه السلام به برادرش فرمود :

خط من زيباتر از خطّ تو است .

امام حسين عليه السلام فرمود : اينطور نيست بلكه خطّ من زيباتر است ، هر دو به مادر خود حضرت فاطمه عليها السلام عرض كردند : شما بين ما دو نفر داورى كنيد .

حضرت زهرا عليها السلام دوست نداشت يكى از آن دو آزرده خاطر شوند لذا فرمود : از پدرتان على عليه السلام سئوال كنيد ، وقتى از آن حضرت درخواست كردند او هم مايل نبود يكى از آن دو عزيز اذيّت شوند به همين خاطر فرمود : از جدّ خود رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سئوال كنيد .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : من بين شما قضاوت و داورى نمى‌كنم تا از جبرئيل سئوال كنم ، وقتى جبرئيل آمد او هم عرض كرد : من داورى نمى كنم تا اسرافيل داورى كند ، و اسرافيل عرض كرد : من حكم نمى كنم ولى از خداوند متعال درخواست مى كنم تا او قضاوت كند .

وقتى از درگاه الهى مسألت نمود ، فرمود : من هم داورى نمى‌كنم ولى مادرشان حضرت زهرا عليها السلام بايد داورى كند .

فاطمه عليها السلام عرض كرد : پروردگارا ! فرمان تو را اطاعت كرده و داورى مى كنم .

حضرت زهرا عليها السلام گردن بندى داشت به دو نور چشمانش فرمود : من مرواريدهاى اين گردن بند را بين شما روى زمين مى‌ريزم ، هر كدام از


1) بحار الأنوار: 307/43 ح 72، مائة منقبة: 26 منقبت 8 ، غاية المرام: 659.

شما تعداد بيشترى برداشت خطّ او زيباتر است ، آنگاه گردن بند را باز كرد و روى زمين ريخت ، جبرئيل در اين هنگام كنار عرش الهى بود ، خداوند تبارك و تعالى به او فرمان داد فوراً به زمين فرود آمده و آن مرواريدها را بين آن دو نصف كن تا هيچكدام از آنها آزرده نشوند .

ففعل ذلك جبرئيل إكراماً لهما وتعظيماً.

جبرئيل هم به خاطر احترام و بزرگداشت آنها اين كار را فوراً انجام داد .(1)


1) بحار الأنوار : 309/43 سطر 5 ، و سيّد نعمت اللَّه جزايرى اين حديث را در كتاب الأنوار النعمانيّة : 19/1 (با كمى اختلاف) نقل كرده است .

بخش پنجم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات

پرورش يافته دامان وحى و قرآن

و كامل شده علم و شرافت ، سرور شهيدان عالم ،

حضرت اباعبداللَّه الحسين صلوات اللَّه عليه

306 / 1 - قطب الدين راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه : شخصى خدمت امام حسين عليه السلام شرفياب شد و عرض كرد :

حدّثني بفضلكم الّذي جعل اللَّه لكم .

از فضائلى كه خدا براى شما قرار داده حديثى براى من بفرمائيد .

امام عليه السلام فرمود : تو طاقت شنيدن و توان پذيرفتن آن را ندارى .

عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ! حديث را بفرمائيد ، من آن را تحمّل مى كنم و مى پذيرم .

امام عليه السلام كه اصرار او را ديد حديثى برايش بيان فرمود ، ولى هنوز گفتارش به پايان نرسيده بود موهاى سر و صورت آن شخص سفيد شد و حديث را فراموش كرد .

امام حسين عليه السلام فرمود : أدركته رحمة اللَّه حيث نسي الحديث.

رحمت خداوند شامل حال او شد كه حديث را فوراً فراموش كرد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

307 / 2 - روايت شده است : سه نفر خدمت آن حضرت صلوات اللَّه عليه شرفياب شدند و از او چنين درخواستى كردند ، وقتى امام حسين عليه السلام به


1) الخرائج: 795/2 ح5 ، مختصر البصائر: 108، إثبات الهداة: 195/5 ح 30.

يكى از آنها حديثى فرمود ، برخاست در حاليكه عقل از سرش پريده بود و واژگون بر روى صورت به راه افتاد و رفت ، و آن دو رفيقش هرچه با او صحبت كردند جوابى به آنها نداد و همگى برگشتند .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

308 / 3 - سيّد محمّد حسين نوه مجلسى رحمه الله در كتابش مى نويسد :

از وقايع سال‌هاى بعد از 90 هجرى اينستكه در مسير يك رودخانه در شهر تستر سنگريزه اى يافت شد كه بر آن كلماتى به خطّ سرخ رنگى نگاشته شده بود .

حاكم شهر آن را نزد سلطان سليمان فرستاد و او آن را براى جدّم علّامه مجلسى قدس سره ارسال كرد ، ايشان به كنده كاران ماهر و صنعتگران باهوش آن سنگ را نشان داد تا همگى در نقش آن دقّت كنند ، و آنها بعد از بررسى گواهى دادند كه اين نقش ساخته دست بشر نيست بلكه طبيعى است و به قلم قدرت پروردگار در اين سنگ ايجاد شده است .

كلماتى كه بر آن نگاشته شده بود چنين بود :

«بسم اللَّه الرحمن الرحيم لا إله إلّا اللَّه ، محمّد رسول اللَّه ، عليّ وليّ اللَّه، قتل الإمام الشهيد المظلوم الحسين بن الإمام عليّ بن أبي طالب عليهما السلام وكتب بدمه بإذن اللَّه وحوله على كلّ أرض وحصاة «وَسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون»(2)» .

بنام خداوند بخشنده مهربان ، خدائى جز خداوند يكتا نيست ، محمّد فرستاده خدا است ، على ولىّ خداوند است ، امام شهيد مظلوم حسين بن على عليهما السلام كشته شد ، و با خون مبارك او به قدرت پروردگار بر هر زمين و هر سنگريزه اى اين آيه نوشته شد : «كسانى كه به اهل بيت پيغمبر ظلم و ستم كردند به زودى خواهند فهميد كه به چه كيفرگاهى بازگشت مى كنند» .


1) الخرائج: 795/2 ح4 (با تفصيل بيشتر و ذكر سند) ، مختصر البصائر: 107.

2) سوره شعراء آيه 227.

سپس سلطان دستور داد كه براى آن يك جايگاه نقره اى درست كنند و آن را به گونه اى زينت دهند تا بر بازوى خود ببندد .

و مشابه اين حكايت خبرى است كه شيخ بهائى رحمه الله نقل كرده است :

در سرزمين كربلا درّ سرخ رنگى يافت شد كه بر آن دو بيت زير نوشته شده بود :

أنا درّ من السماء نثروني

يوم تزويج والد السبطين

كنت أصفى من اللجين بياضاً

صبغتني دماء نحر الحسين عليه السلام(1)

من درّى هستم كه در مراسم جشن ازدواج اميرالمؤمنين با حضرت زهرا عليهما السلام از آسمان بر سر مردمان پاشيده شدم .

من از نقره خام رنگم سفيدتر و باصفاتر بود ، خون گلوى امام حسين عليه السلام مرا اينگونه سرخ كرده است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

309 / 4 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «امالى» از عبداللَّه بن فضل روايت كرده است كه گفت : نزد امام صادق عليه السلام بودم كه مردى از اهل طوس وارد شد و از آن حضرت سئوال كرد : اى فرزند رسول خدا ! كسى كه قبر مبارك امام حسين عليه السلام را زيارت كند چه پاداشى خواهد داشت ؟

امام عليه السلام به او فرمود :

يا طوسي؛ من زار قبر أبي عبداللَّه الحسين بن عليّ عليهما السلام وهو يعلم أنّه إمام من اللَّه مفترض الطاعة على العباد غفر اللَّه له ما تقدّم من ذنبه وما تأخّر وقبل شفاعته في سبعين مذنباً، ولم يسأل اللَّه عزّوجلّ عند قبره حاجة إلّا قضاها له... .

اى طوسى ! كسى كه به زيارت قبر اباعبداللَّه الحسين عليه السلام برود و او را بشناسد كه امام واجب الإطاعه است يعنى خداوند بر همه بندگان واجب


1) رياض المدح والرثاء« تأليف شيخ سليمان بلادى بحرانى: 221 ، فاطمة الزهراء عليها السلام بهجة قلب المصطفى صلى الله عليه وآله وسلم : 468.

كرده كه از او فرمانبردارى كنند ، خدا گناهان گذشته و آينده او را مى آمرزد ، و شفاعت او را در مورد هفتاد گنه‌كار مى پذيرد ، و در كنار آن قبر مبارك حاجتى را از خدا درخواست نمى كند مگر آنكه براى او برآورده مى كند... .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : اينكه در حديث مى فرمايد : «خدا گناهانى را كه در آينده ، زائر امام حسين عليه السلام مرتكب شود مى آمرزد» معنايش اينستكه توفيق توبه كردن به او مرحمت مى كند و عاقبتش را نيكو مى گرداند ، تا اجازه و رخصت در ارتكاب گناه كه از نظر عقلى قبيح است لازم نيايد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

310 / 5 - شاذان بن جبرئيل قمى رحمه الله در كتاب «فضائل» نقل كرده است كه گفته شده : روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بودند و اميرالمؤمنين عليه السلام نزد آن حضرت حضور داشتند كه ناگاه امام حسين عليه السلام وارد شد ، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم او را گرفت ، و در دامان خود نشانيد ، پيشانى و لبهاى مبارك او را بوسيد ، و در آن زمان شش سال بيشتر از سنّ مبارك او نگذشته بود .

اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد : اى رسول خدا ! آيا فرزندم حسين عليه السلام را دوست داريد ؟

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : وكيف لا اُحبّه وهو عضو من أعضائي .

چگونه او را دوست نداشته باشم در حاليكه پاره تن من است .

حضرت على عليه السلام عرض كرد : مرا بيشتر دوست داريد يا حسين را ؟ قبل از آنكه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم جواب دهد امام حسين عليه السلام عرض كرد :

يا أبة؛ من كان أعلى شرفاً كان أحبّ إلى النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم وأقرب إليه منزلة.

كسى كه از جهت نسب برتر و از حيث شرف بالاتر است نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم محبوبتر و از نظر مقام و درجه به او نزديكتر است .

حضرت على عليه السلام به فرزندش فرمود :


1) امالى صدوق : 684 ح 11 مجلس 86 ، بحار الأنوار : 23/101 ح 15 .

آيا با من مفاخره مى كنى ؟ يعنى حاضرى هر كدام افتخارات خود را بازگو كنيم ؟

عرض كرد : بلى ! اگر مايل باشيد .

على عليه السلام به او فرمود : اى حسين ! من فرمانرواى مؤمنان ، زبان راستگويان ، معاون و مددكار مصطفى ، خزانه دار علم خداوند ، و برگزيده او از ميان آفريدگان هستم .

من پيشينيان را به طرف بهشت رهبرى مى كنم ، من پرداخت كننده وام و بدهى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستم .

عموى من حمزه سيّدالشهداء است كه بهشت برين جايگاه او است ، بردارم جعفر طيّار است كه با فرشتگان در بهشت پرواز مى كند .

من از طرف رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم منصب قضاوت دارم ، من پرچمدار او هستم ، من از طرف خداوند مأموريّت يافتم آيات سوره برائت را براى اهل مكّه قرائت كنم ، من كسى هستم كه خداوند تبارك و تعالى او را از ميان آفريدگانش برگزيده است .

من ريسمان محكم الهى هستم كه خداوند بندگانش را در قرآنش دستور داده به آن چنگ بزنند ، و فرموده : «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْل اللَّهِ جَميعاً»(1)«همگى به ريسمان الهى چنگ بزنيد» .

من ستاره درخشان خداوندم ، من كسى هستم كه فرشتگان آسمانى او را زيارت مى كنند ، من زبان گوياى پروردگارم و حجّت او بر بندگانش مى باشم ، من دست تواناى خداوندم ، من وجه بارى تعالى در آسمانها و جنب آشكار خداوندم .

من كسى هستم كه خداوند درباره من و در حقّ من فرموده است :

«بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُون × لايَسْبِقُونَه بِالْقَوْل وَهُمْ بأمْرِه يَعْمَلُون»(2)«بلكه بندگان مقرّب خداوند هستند كه هرگز او را به گفتار پيشى نمى گيرند ، و به فرمان او عمل مى كند» .

من دستاويز مطمئن از طرف خداوندم كه شكستى برايش نيست و


1) سوره آل عمران ، آيه 103 .

2) سوره انبياء ، آيه 27 26 .

گسسته نمى گردد ، و خداوند شنوا و دانا است .

أنا باب اللَّه الّذي يؤتى منه، أنا علم اللَّه على الصراط، أنا بيت اللَّه الّذي من دخله كان آمناً، فمن تمسّك بولايتي ومحبّتي آمن من النار.

من درِ رحمت الهى هستم كه بايد از آن وارد شوند ، من نشان خداوندى بر روى صراط هستم ، من آن خانه خدايم كه هر كه در آن وارد شود در امان است، پس هر كس به ولايت و محبّت من درآويزداز آتش دوزخ ايمن است.

من قاتل پيمان شكنان اهل جمل ، و ستمگران اهل صفّين ، و خارج شدگان از دين يعنى خوارجم ، و من كشنده كافرانم ، من پدر يتيمان ، و پناه بيوه زنان هستم .

من آن كسى هستم كه فرداى قيامت از ولايتم سئوال مى شود ، و در آيه شريفه «لتُسْئَلُنَّ يَوْمَئذ عَن النَعيم»(1)«هر آينه از نعمتها در آن روز سئوال مى شويد» ، من آن نعمت خداوند تبارك و تعالى هستم كه بر بندگانش ارزانى داشته است .

من كسى هستم كه پروردگار عالم درباره من و در شأن من فرموده است :

«اليَوْم أكْمَلْتُ لَكُم دينَكُم وَأتْمَمْت عَلَيْكُم نِعْمَتي وَرضيتُ لَكُم الإسْلام ديناً»(2)«امروز دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما تمام نمودم ، و خشنود گشتم كه اسلام دين شما باشد» .

فمن أحبّني كان مسلماً مؤمناً كامل الدين .

پس كسى كه مرا دوست داشته باشد مسلمان واقعى است و مؤمنى است كه دين او كامل است .

من كسى هستم كه به سبب من هدايت شديد ، و درباره من و دشمن من خداوند تبارك و تعالى فرموده است : «وَقِفُوهُم إنَّهُمْ مَسْئُولُون»(3)«ايشان را نگهداريد تا از آنها پرسش شود» ، يعنى از ولايت من در فرداى


1) سوره تكاثر ، آيه 8 .

2) سوره مائده ، آيه 3 .

3) سوره صافّات ، آيه 24 .

قيامت از آنها سئوال مى كنند ، من آن خبر بزرگ هستم .

من كسى هستم كه خداوند تبارك و تعالى دين خود را به سبب من در غديرخم و در معركه خيبر كامل كرد .

من كسى هستم كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم درباره‌ام فرمود :

«من كنت مولاه فعليّ مولاه»؛ «هر كه من مولاى او هستم على مولاى او است» .

من روح نماز مؤمن هستم و مقصود از «حىّ على الصلاة» «بشتابيد به سوى نماز» ، و «حىّ على الفلاح» «به رستگارى روى آوريد» ، و «حىّ على خيرالعمل» «براى بهترين عمل شتاب كنيد» مى باشم .

من كسى هستم كه بر دشمنانم اين آيه نازل گشته است :

«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِع × لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَه دافِع»(1)

اين آيه اشاره به قصّه نعمان بن حارث يهودى (لعنه اللَّه) دارد كه وقتى خبر غديرخم به گوش او رسيد نزد رسول خدا آمد و وقتى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود : اين فرمان الهى بوده است، از خدا درخواست كرد كه اگر آن حضرت راست مى گويد عذابى نازل كند ، خداوند هم سنگى را از آسمان نازل كرد و بر سر او كوبيد كه هلاك شد.

.

«سائلى از عذاب دردناك كه براى كافران وقوعش حتمى است و منع كننده اى برايش نيست سؤال كرد و درخواست نمود» .

من مردمان را به سوى حوض مى خوانم ، و غير من كسى مؤمنان را به طرف حوض نمى خواند ، من پدر پيشوايان پاك و معصوم هستم ، من ميزان عدالت و وسيله سنجش اعمال در قيامتم ، من رئيس و بزرگ اهل دين و پيشواى مؤمنان به طرف خوبيها و آمرزش پروردگارم .

اصحاب و همراهان من فرداى قيامت دوستان من هستند كه از دشمنانم دورى كرده و اظهار بيزارى نموده اند ، هنگام مرگ آنها نمى ترسند و غم و اندوهى ندارند ، و در ميان قبر هيچگونه عذاب نمى شوند ، آنها در مرتبه شهداء و صدّيقين مى باشند كه در پيشگاه الهى خوشحال و شادمان بسر مي برند .

من كسى هستم كه شيعيان من پيمان بسته اند با دشمنان خدا و رسول او


1) سوره معارج ، آيه 1 و 2 .

دوستى نكنند و روابط دوستانه نداشته باشند ، گرچه پدران آنها و يا فرزندانشان باشند .

من كسى هستم كه شيعيانم بدون اينكه به حساب آنها رسيدگى شود وارد بهشت مى شوند .

من كسى هستم كه پرونده شيعيانم كه نامهاى ايشان در آن است نزد من مى باشد .

من ياور اهل ايمانم و براى آنها نزد پروردگار جهانيان شفاعت مى كنم .

أنا الضارب بالسيفين، أنا الطاعن بالرمحين، أنا قاتل الكافرين يوم بدر وحنين، أنا مردي الكماة يوم اُحد، أنا ضارب ابن عبدود لعنه اللَّه تعالى يوم الأحزاب، أنا قاتل عمرو ومرحب، أنا قاتل فرسان خيبر.

من با دو شمشير ضربه و با دو نيزه زخم مى‌زنم ، من كافران را در روز بدر و حنين كشتم ، من شجاعانِ غرق سلاح و زره را روز اُحد به هلاكت رساندم ، من عمرو بن عبدود را روز احزاب ، مرحب را در روز خيبر به قتل رساندم .

من كسى هستم كه جبرئيل امين درباره او ندا داد :

«لاسيف إلّا ذوالفقار ولا فتى إلّا عليّ».

«شمشيرى جز ذوالفقار نيست ، و جوانمردى جز على نمى باشد».

من در پيروزى و فتح مكّه مدال افتخار داشته ام ، من دو بت لات و عزّى را بر زمين كوبيدم و شوكت آنها را شكستم ، هُبَل اعلى و مناة ثالثه را من ويران كرده ام .

من آن كسى هستم كه بر شانه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بالا رفتم و بتها را فرو ريختم . من كسى هستم كه بت يغوث و يعوق و نسر را شكستم ، من كسى هستم كه در راه خدا با كافران نبرد كردم .

أنا الّذي تصدّق بالخاتم، أنا الّذي نمت على فراش النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم ووقيته بنفسي من المشركين .

من كسى هستم كه انگشتر خود را به فقيرى بخشيدم ، من كسى هستم كه در بستر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم آرميدم و خود را به خطر انداختم تا او را از مشركين حفظ كنم .

من كسى هستم كه جنيّان از خشم و غضب من هراسناكند ، من كسى هستم كه خدا به سبب من عبادت مى شود ، من مترجم وحى الهى و مظهر علم خداوندم ، من كشنده جنگجويان جمل و صفّين بعد از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستم ، و من قسمت كننده بهشت و دوزخ مى باشم .

در اين هنگام على عليه السلام ساكت شد و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به امام حسين عليه السلام فرمود : اى ابوعبداللَّه ! آيا آنچه را پدرت گفت شنيدى ؟ و آنچه او برشمرد يكدهم از يكدهم از دهها فضائل او بلكه از هزار هزار فضيلتى است كه او دارد و بلكه او بالاتر از همه اين فضائل است .

امام حسين عليه السلام عرض كرد : الحمدللَّه الّذي فضّلنا على كثير من عباده المؤمنين وعلى جميع المخلوقين، وخصّ جدّنا بالتنزيل والتأويل والصدق، ومناجاة الأمين جبرائيل، وجعلنا خيار من اصطفاه الجليل ورفعنا على الخلق أجمعين.

سپاس و ستايش مخصوص خداوندى است كه ما را بر بيشتر بندگان مؤمن خود و بر همه جهانيان برترى داد ، جدّ ما را براى نزول قرآن و علوم قرآن يعنى تفسير و تأويل آن ، و راستى و صداقت ، و محلّ راز امين وحى اختصاص داد ، و ما را بهترين برگزيدگانش قرار داد ، و بر تمامى خلق خود رفعت و برترى بخشيد .

سپس امام حسين عليه السلام عرض كرد : امّا شما اى امير مؤمنان نسبت به آنچه فرمودى راستگو و امين هستى .

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : اكنون تو اى فرزندم فضائل خود را يادآورى كن .

امام حسين عليه السلام عرض كرد : اى پدرجان ! من حسين فرزند علىّ بن ابى طالبم ، مادرم فاطمه زهرا سرور تمامى زنان عالم ، و جدّم محمّد مصطفى آقا و سرور همه فرزندان آدم است .

اى على ! مادر من مقامى برتر از مادر شما نزد خدا و همه مردمان دارد ،

جدّ من بهتر و والاتر از جدّ شما نزد خدا و همه مردم است .

وأنا في المهد ناغاني جبرئيل وتلقاني إسرافيل.

من در گهواره بودم كه جبرئيل با سخنان خوش‌آيند خود مرا نوازش مى داد ، و اسرافيل به ديدار من مى آمد .

يا عليّ ؛ أنت عند اللَّه أفضل منّي وأنا أفخر منك بالآباء والاُمّهات والأجداد.

اى على ! تو نزد خدا برتر از من و والاتر هستى ، و من به حسب و نسب و به داشتن پدران و مادران و اجدادى كه دارم بر تو افتخار مى كنم .

و بعد از اين گفتگو امام حسين عليه السلام برخاست و دست به گردن پدرش انداخت و او را بوسيد ، على عليه السلام هم فرزندش حسين بن على عليهما السلام را دربرگرفت و بوسيد و به او فرمود :

زادك اللَّه شرفاً وفخراً وعلماً وحلماً ، ولعن اللَّه تعالى ظالميك يا أباعبداللَّه .

خداوند فخر و شرف و دانش و بردبارى تو را زيادتر گرداند و آنهائى را كه به تو اى ابوعبداللَّه ستم كنند لعنت كند .

و بعد از آن امام حسين عليه السلام به سوى پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم برگشت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

311 / 6 - ابن قولويه قدس سره در كتاب «كامل الزيارات» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود : گويا تختى از نور نهاده اند و گنبدى از ياقوت سرخ كه با جواهر زينت داده شده بر آن گذاشته اند .

وكأنّي بالحسين بن عليّ عليهما السلام جالساً على ذلك السرير، وحوله تسعون ألف قبّة خضراء وكأنّي بالمؤمنين يزورونه ويسلّمون عليه .

و گويا حسين بن على عليهما السلام را مى بينم كه روى آن تخت نشسته و اطرافش


1) الفضائل ابن شاذان : 83 ، حلية الأبرار : 123/2 ح 6 ، معالى السبطين : 58 .

نود هزار گنبد سبز است و گويا مؤمنين را مى بينم كه به زيارت آن حضرت مى روند و بر او سلام مى كنند .

خداوند تبارك و تعالى به آنها مى فرمايد :

أوليائي سلوني فطالما اُوذيتم وذللتم واضطهدتم، فهذا يوم لاتسألوني حاجة من حوائج الدنيا والآخرة إلّا قضيتها لكم، فيكون أكلهم وشربهم من الجنّة، فهذه واللَّه الكرامة.

دوستان من هر چه مى خواهيد از من درخواست كنيد ، مدّتى طولانى مورد اذيّت و آزار دشمنان قرار گرفتيد و خوار شديد و شما را به خاطر مرام و مذهبى كه داشتيد ستم كردند ، امروز از من هر حاجتى از حاجتهاى دنيا و آخرت بخواهيد براى شما برآورده مى كنم ، پس خوراكى و آشاميدنى آنها از بهشت مى باشد ، و اين بخدا قسم كرامت و مقام ارزنده اى است .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : احتمال دارد اين قضيّه مربوط به عالم برزخ باشد ، و اينكه در حديث حوائج دنيا هم ذكر شده ، درخواست آنها براى خودشان نباشد بلكه براى خويشاوندان و همسايگان و مؤمنان باشد كه در حال حيات هستند و زندگى دنيوى دارند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

312 / 7 - در بعضى از مؤلّفات شيعه از امّ سلمه نقل شده است كه فرمود :

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم كه بر تن فرزندش حسين عليه السلام جامه بلندى پوشانيد كه از لباسهاى دنيا نبود ، به آن حضرت عرض كردم : اى رسول خدا ! اين چه جامه اى است ؟

فرمود : هذه هديّة أهداها إليّ ربّي للحسين عليه السلام وإنّ لحمتها من زغب جناح جبرائيل، وها أنا اُلبسه إيّاها واُزيّنه بها، فإنّ اليوم يوم الزينة وإنّي اُحبّه .


1) كامل الزيارات : 258 ح3 باب 50 ، بحار الأنوار : 116/53 ح 140، و65/101 ضمن ح 53 ، المستدرك : 246/10 .

اين هديه اى از طرف پروردگارم براى حسين عليه السلام است ، و تار و پودش از پرهاى كوچك و نرم بال جبرئيل است ، امروز كه روز عيد است من اين لباس را به او مى پوشانم و او را با اين لباس زينت مى دهم ، و به راستى من او را دوست دارم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

313 / 8 - حديث مشهورى است از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم كه فرموده است :

إنّ للحسين عليه السلام في بواطن المؤمنين معرفة مكتومة.(2)

همانا در نهان مردم باايمان معرفت و شناختى نسبت به امام حسين عليه السلام نهفته است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

314 / 9 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از امام حسين عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسيدم و نزد آن حضرت ابىّ بن كعب بود ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به من فرمود : مرحباً بك يا أبا عبداللَّه، يا زين السماوات والأرضين .

خوش آمدى اى ابا عبداللَّه ! اى زينت بخش آسمانها و زمين .

ابىّ بن كعب عرض كرد : اى رسول خدا ! چگونه ممكن است كسى غير از شما زينت بخش آسمانها و زمين باشد ؟ فرمود :

يا اُبيّ، والّذي بعثني بالحقّ نبيّاً إنّ الحسين بن عليّ‌عليهما السلام في السماء أكبر منه في الأرض، وإنّه لمكتوبٌ عن يمين عرش اللَّه: «حسين مصباح هدى و سفينة نجاة» .

اى اُبى ! سوگند به آن كسى كه مرا به رسالت برانگيخت ، حسين بن على عليهما السلام در آسمان جلوه بيشترى دارد و از عظمت والاترى برخوردار است ، و اهل آسمان او را بهتر از اهل زمين مى شناسند و احترام مى گذارند ،


1) بحار الأنوار : 271/43 ح 38 .

2) الخرائج : 842/2 ضمن ح 60 ، بحار الأنوار : 271/43 ضمن ح 39 ، معالى السبطين : 41 .

و در طرف راست عرش الهى نوشته شده است : «حسين عليه السلام چراغ هدايت و كشتى نجات است» .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

315 / 10 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «علل الشرايع» و كلينى رحمه الله در كتاب شريف «كافى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده‌اند كه :

كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم يأتي الحسين عليه السلام في كلّ يوم فيضع لسانه في فمه، فيمصّه حتّى يروى فأنبت اللَّه عزّوجلّ لحمه من لحم رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ولم يرضع من فاطمة عليها السلام ولا من غيرها لبناً قطّ .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هر روز نزد حسين عليه السلام مى آمد ، زبان مبارك خود را در دهان او مى گذاشت و او مى مكيد تا سيراب مى شد ، و به اين ترتيب خداوند گوشت حسين عليه السلام را از گوشت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رويانيد ، و او از مادرش فاطمه عليها السلام و از زنى ديگر هرگز شير نياشاميد .(2)

و در كتاب «مناقب» مى گويد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اين كار را چهل شبانه روز ادامه داد تا اينكه حسين عليه السلام از گوشت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پرورش يافت .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

316 / 11 - و در بعضى از كتابهاى اخلاق نقل شده است كه عصام بن مصطلق گفت : در مدينه معظّمه وارد شدم حسين بن على عليهما السلام را ديدم ، جمال زيبا و هيبتى كه داشت ، و نيز حركات و سكنات او مرا به تعجّب وا داشت و حسد باعث شد كه آن كينه اى كه از پدرش داشتم ظاهر كنم ، به او گفتم : پسر ابوتراب تويى ؟

فرمود : بلى . وقتى جوابم را گفت آنچه توانستم به او و پدرش - نعوذ باللَّه -


1) عيون اخبار الرضاعليه السلام: 59/1 ح 29، بحار الأنوار : 184/94 ح1، وج : 204/36 ح 8 به نقل از كمال الدين: 264/1 ح 11، اعلام الورى: 400، مدينة المعاجز: 51/4 ح 133، منتخب: 197 و در آن عبارت آخر حديث اينگونه است : «إنّ الحسين مصباح الهدى وسفينة النجاة».

2) علل الشرايع: 196/1، بحار الأنوار : 245/43 ضمن ح 20 ، و ج : 198/44 ح 14 به نقل از الكافى: 465/1 ح4، المنتخب: 158 با كمى اختلاف .

3) مناقب ابن شهراشوب : 50/4 .

دشنام و ناسزا گفتم .

امام حسين عليه السلام از روى عطوفت و مهربانى نگاهى به من كرد و فرمود :

أعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم، بسم اللَّه الرحمن الرحيم

«خُذِ الْعَفْوَ وأْمُرْ بالْعُرْف وَأَعْرِضْ عَنِ الجاهِلين × وَإمّا يَنْزَغَنَّكَ مِن الشَيْطان نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّه إنَّهُ سَميعٌ عَليمٌ × إنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِن الشيْطان تَذَكَّرُوا فَإذا هُم مُبْصِرُون × وِإخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ ثُمَّ لايُقْصِرُون»(1).

از شيطان ملعون رانده شده به خدا پناه مى برم ، بنام خداوند بخشنده مهربان ، عفو و بخشش را پيشه خود ساز و به خوبى و شكيبائى امر كن و از مردم نادان روى بگردان × و چنانچه شيطان خواست ترا وسوسه كند به خدا پناه ببر ، همانا او شنوا و دانا است × اهل تقوا هنگامى كه دچار خيالات و وسوسه هاى شيطانى مى شوند خدا را به ياد مى آورند فوراً بخود مى آيند و آگاه مى شوند × و شياطين برادران خود را در ضلالت و گمراهى مى كشانند و سپس در گمراه كردن آنها هيچگونه كوتاهى نمى كنند .

و بعد از تلاوت اين آيات به من فرمود : قدرى آهسته‌تر باش و آرامش خود را حفظ كن ، من براى خودم و براى تو از خداوند آمرزش مى طلبم ، اگر كمكى خواسته باشى تو را كمك مى كنيم ، و اگر عطا و بخششى طلب كنى به تو مى بخشيم ، و اگر راهنمائى خواسته باشى تو را راهنمائى مى نمائيم .

عصام گويد : من از گفته هاى زشت خود پشيمان شدم و امام عليه السلام چون آثار شرمندگى را در چهره ام مشاهده كرد فرمود :

«لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْم يَغْفِرُ اللَّه لَكُم وَهُوَ أرْحَم الراحِمين» .(2)«ملامتى و سرزنشى بر شما نيست ، خداوند شما را مى آمرزد ، و او از همه مهربان‌تر است» .


1) سوره اعراف ، آيه 202 - 199 .

2) سوره يوسف ، آيه 92 .

بعد به من فرمود : آيا از اهل شام هستى ؟ عرض كردم : بلى .

فرمود : «شنشنة أعرفها من أخزم»(1).

سپس امام حسين عليه السلام فرمود : «حيّانا اللَّه وإيّاك» يعنى خداوند ما و شما را باقى بدارد و زنده نگهدارد ، و بعد از آن فرمود :

بدون اينكه خجالت بكشى اگر حاجتى دارى از ما بخواه ، و اگر خواسته ات را گفتى ما را برتر از گمان خود خواهى يافت .

عصام گويد : زمين با همه وسعت آن بر من تنگ شد و دوست داشتم شكافته شود و من به زمين فرو روم ، ديگر از خجالت بيشتر نتوانستم بمانم ، كم‌كم به كنارى رفته و دور شدم ، ولى روى زمين از او و پدرش نزد من كسى محبوبتر و دوست داشتنى تر نبود .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

317 / 12 - شيخ حسن بن سليمان رحمه الله از علماى قرن هشتم در كتاب خود «مختصر البصائر» از امام باقر عليه السلام و آن حضرت از پدرش نقل كرده اند كه فرمود : جمعى از مردم بعد از امام حسن عليه السلام خدمت برادرش امام حسين عليه السلام رسيدند و عرض كردند : پدر شما معجزات و عجائبى به ما نشان مى‌داد آيا شما هم از آن قبيل كارها مى توانيد انجام دهيد ؟

امام عليه السلام به آنها فرمود : آيا شما پدرم را مى شناسيد ؟

عرض كردند : همگى او را مى شناسيم .

امام عليه السلام پرده اى را كه كنار اطاقى بود بالازد و فرمود : در ميان اين اطاق نگاه كنيد ، آنها نگاه كردند و گفتند : هذا أميرالمؤمنين ونشهد أنّك خليفة اللَّه.

اين شخص اميرالمؤمنين عليه السلام است و ما شهادت مي دهيم كه تو خليفة اللَّه يعنى جانشين خدا و نماينده او بر روى زمين هستى .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) اين ضرب المثل است، و معمولاً در مورد كسى بكار مى رود كه از نظر بدخلقى به پدرانش شباهت دارد، و مقصود امام عليه السلام اين بود كه ناسزاگوئى به ما ، عادت و خوى اهل شام است كه آن را معاويه (لعنه اللَّه) رواج داده است.

2) سفينة البحار: 116/2 ، معالى السبطين: 60.

3) الخرائج: 811/2 ح 20، مختصر البصائر: 110، مدينة المعاجز: 75/3 ح 39، المحتضر: 14.

318 / 13 - محمّد بن حسن صفّار رحمه الله در كتاب «بصائر الدرجات» از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

با پدرم براى سركشى به بعضى از املاك او از خانه بيرون رفتيم ، همينكه به صحرا رسيديم پيرمردى با آن حضرت روبرو گرديد پدرم بسوى او فرود آمد و بر او سلام كرد ، و مى شنيدم كه مى فرمود : «جعلت فداك» فداى شما شوم ، سپس مدّتى باهم گفتگو كردند و بعد از آن پدرم او را وداع گفت ، پيرمرد برخاسته و به راه افتاد ، و پدرم آن قدر از پشت سر به او نگاه كرد تا ناپديد گرديد .

به پدرم عرض كردم : اين پيرمردى كه مى شنيدم در ضمن گفتگو خيلى او را بزرگ مى داشتى و احترام مى كردى چه كسى بود ؟

فرمود : پسرم ، او جدّ بزرگوارت حسين عليه السلام بود(1). (2)

و نظير اين قصّه از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام نقل شده است كه فرمود : با پدرم از خانه خارج شديم ، در بين راه پيرمردى با آن حضرت برخورد كرد و وقتى از او سئوال كردم كه اين پيرمرد چه كسى بود ؟

فرمود : او پدرم بود .(3)

شيخ مفيد قدس سره در كتاب «المقالات ص 45 در باب احوال ائمّه عليهم السلام بعد از وفات» فرموده است : كه اين بزرگواران از زير خاك منتقل مى شوند و با جسم و روح مبارك خود در بهشت پروردگار ساكن مى گردند و در آنجا زندگى مى كنند و از نعمت‌هاى الهى برخوردارند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

319 / 14 - شيخ فقيه ابو محمّد حسن بن علىّ بن شعبه رحمه الله صاحب كتاب «تحف العقول» نقل مى كند : مردى از انصار خدمت امام حسين عليه السلام رسيد و مى خواست از آن


1) عبارات اين حديث با آنچه در كتاب بصائر نقل شده مطابق نيست بلكه با خرائج متّحد است و بهتر اين بود كه مؤلّف رحمه الله در ابتداى حديث مى فرمود : راوندى رحمه الله روايت كرده است .

2) بصائر الدرجات: 282 ح 18، المحتضر: 12، بحار الأنوار : 231/6 ح 42، و304/27 ح8 ، الخرائج: 819/2 ح 30، مختصر البصائر: 111، الأيقاظ من الهجعة: 220 ح 23.

3) بصائر الدرجات: 274 ح3، الخرائج: 817/2 ح 27.

حضرت حاجتى درخواست كند ، امام عليه السلام به او فرمود :

يا أخا الأنصار صن وجهك عن بذلة المسألة، وارفع حاجتك في رقعة وأت بها ساُسرّك إنشاء اللَّه .

اى برادر انصار ! آبروى خود را از زشتى اظهار نياز حفظ كن ، حاجت خود را در پاره اى كاغذ بنويس و آن را نزد من بياور و اگر خدا بخواهد ترا خشنود خواهم كرد .

آن مرد نوشت : اى اباعبداللَّه ! به فلانى پانصد دينار بدهكارم ، و او اصرار و پافشارى در مطالبه آن دارد ، از شما تقاضا دارم به او سفارش كنيد به من مهلت دهد تا بتوانم به آسانى بپردازم .

وقتى امام حسين عليه السلام نوشته او را قرائت فرمود فوراً به منزل رفت و كيسه اى را كه در آن هزار دينار بود برداشت و براى او آورد و فرمود :

پانصد دينار آن را به طلبكار خود بده ، و بقيّه اش را سرمايه كن تا تو را در مشكلات روزگار كمك كند ، و حاجت خود را جز به يكى از اين سه نفرى كه بر مى شمارم اظهار نكن : إلى ذي دين، أو مروّة، أو حسب.

يا متديّن و ديندار باشد ، يا جوانمرد و بافتوّت باشد ، و يا شرافت خانوادگى داشته باشد .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : اى ابا عبداللَّه !من هم در سختي‌ها و مشكلات مربوط به دنيا و آخرت خود از شما و از درياى فضل و بخشش شما يارى مى طلبم ، زيرا شما ديندار بلكه اصل و اساس دين هستيد ، جوانمردى و شرف هم به وجود شما افتخار مى كند .

و در اينكه به حاجتمند فرمود : حاجت خود را بنويس ؛ به پدر بزرگوارش حضرت امير المؤمنين عليه السلام اقتدا نموده است ، زيرا روايت شده است مردى خدمت امير المؤمنين عليه السلام شرفياب شد و عرض كرد : حاجتى


1) تحف العقول: 245، بحار الأنوار : 118/78.

دارم .

آن حضرت فرمود : حاجت خود را بر روى زمين بنويس ، زيرا من آثار بيچارگى و نياز را در چهره ات به روشنى مى بينم ، او هم بر زمين نوشت ، به راستى من فقير و محتاجم .

حضرت على عليه السلام به قنبر فرمود : به او دو جامه بلند بپوشان .

آن مرد اشعارى سروده و گفت :

كسوتني حلّة تبلى محاسنها

فسوف أكسوك عن حسن الثنا حللاً

إن نلت حسن ثنائي نلت مكرمة

ولست تبغي بما قد نلته بدلا

إنّ الثناء ليحيي ذكر صاحبه

كالغيث يحيي نداه السهل والجبلا

لاتزهد الدهر في عرف بدأت به

فكلّ عبد سيجزى بالّذي فعلا

جامه اى به من پوشاندى كه زيبائى هاى آن كهنه مى شود ، من تو را جامه اى از ثناى زيبا خواهم پوشاند .

اگر به ثناى نيكوى من نائل شوى به آنچه مايه بزرگوارى است دست يافته اى ، و چيز ديگرى را به جاى آن طلب نمى كنى .

مدح و ستايش ياد صاحبش را زنده نگه مى دارد ، همانند باران كه كوه و دشت را از رطوبت خود زنده مى سازد .

روزگار ناديده نمى گيرد آن نيكى را كه به آن ابتدا كردى ، زيرا كه هر بنده اى نسبت به آنچه عمل كند پاداش خواهد ديد .

بعد از خواندن اين ابيات اميرالمؤمنين على عليه السلام دستور داد صد دينار به او ببخشيد ، به آن حضرت عرض كردند : اى امير مؤمنان ! او را بى نياز كردى .

آن حضرت فرمود :

از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه فرمود :

أنزلوا الناس منازلهم .

هر يك از مردم را در جايگاه خود از جهت مرتبه و مقام قرار دهيد . (يعنى آنطور كه شأن آنهاست و شخصيّت آنها اقتضا مى كند با آنها رفتار كنيد) .

سپس فرمود : من واقعاً تعجّب مى كنم از اشخاصى كه مردمان بنده را با

مال و ثروت خود مى خرند ، ولى مردم آزاد را با كار نيك خود نمى خرند .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

320 / 15 - روايت شده است : روز عاشورا بر پشت شريف آن حضرت اثرى مشاهده كردند ، از حضرت زين العابدين عليه السلام علّت آن را پرسيدند فرمود :

هذا ممّا كان ينقل الجراب على ظهره إلى منازل الأرامل واليتامى والمساكين.

اين اثر انبان‌هائى است كه بر پشت خود آذوقه به خانه هاى بيوه زنان و يتيمان و تهيدستان مى برده است .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

321 / 16 - سيّد شريف محمّد بن على علوى در كتاب «التعازى» نقل كرده است : امام حسن عليه السلام برادر خود امام حسين عليه السلام را بزرگ مى داشت و او را تعظيم مى كرد بطوري كه گويا آن حضرت بزرگتر از امام حسن عليه السلام است .

ابن عبّاس گويد : سبب آن را از امام حسن عليه السلام پرسيدم به من فرمود :

إنّي لأهابه كهيبة أميرالمؤمنين عليه السلام .

او هيبتى همانند هيبت اميرالمؤمنين عليه السلام در نظر من دارد .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

322 / 17 - در ضمن حديث سى و چهارم از مناقب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم گذشت كه آن حضرت فرمود :

ألا وإنّ الحسين عليه السلام باب من أبواب الجنّة، من عانده حرّم اللَّه عليه ريح الجنّة.

آگاه باشيد كه همانا حسين عليه السلام درى از درهاى بهشت است ، كسى كه با او دشمنى كند خداوند بوى بهشت را بر او حرام گرداند .(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) امالى صدوق: 347 ح 12 مجلس 46، بحار الأنوار : 34/41 ح7 و407/74 ح2، المستدرك: 345/12 ح 25، إرشاد القلوب: 136، معالى السبطين: 65.

2) مناقب ابن شهراشوب: 66/4، بحار الأنوار : 190/44 ح3.

3) معالى السبطين: 59، سفينة البحار: 613/1 .

4) مائة منقبة: 22، اين حديث در ح 34 از بخش اوّل با ذكر مصادر آن ذكر شد .

323 / 18 - سيّد هاشم بحرانى قدس سره در كتاب «مدينة المعاجز» مى گويد :

فرشته اى در آسمان نماند مگر اينكه بر زمين فرود آمد و خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و او را نسبت به فرزندش حسين عليه السلام دلدارى داد و دعوت به شكيبائى نمود ، و از تقرّب او و اجر و پاداشى كه خداوند در قيامت به او عطا مى كند خبر داد ، و نيز ثواب و پاداشى را كه نصيب زائر آن حضرت و گريه كننده بر مصيبتهاى او مى شود يادآورى كرد و با تمام اينها رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با سوز دل مى فرمود :

اللهمّ اخذل من خذله واقتل من قتله ولاتمتّعه بما أمّله في الدنيا وأصله حرّ نارك في الآخرة.

خدايا ! آن كس كه حسين عليه السلام را خوار كند او را خوار گردان ، و آن كس كه او را بكشد هلاك گردان ، و او را به آنچه آرزو در دنيا دارد بهره مند مساز ، و در آخرت به آتش سوزنده ات گرفتار كن .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

324 / 19 - طاووس يمانى نقل كرده است كه : هنگامى كه حسين بن على عليهما السلام در مكان تاريكى مى نشست مردم به نورى كه از پيشانى مبارك و گلوى مطهّر او ساطع بود به طرف او هدايت مى شدند و آن نور جاى بوسه پيغمبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود ، زيرا آن حضرت زياد پيشانى و گلوى حسين عليه السلام را مى بوسيد .

جبرئيل روزى به آن خانه مقدّس فرود آمد ، حضرت زهرا عليها السلام را ديد كه به خواب رفته و حسين عليه السلام در گهواره اش گريه مى كند ، كنار گهواره نشست و با سخنان خوش آيند خود او را نوازش كرد و آرام نمود تا اينكه فاطمه عليها السلام بيدار شد .(2)


1) مدينة المعاجز: 438/3 ضمن ح9، منتخب طريحى: 63، مقتل خوارزمى: 162/1، معالى السبطين: 49 .

2) منتخب طريحى: 198، بحار الأنوار: 187/44 ذيل ح 16 و ص 194 ضمن ح7 به نقل از مناقب ابن شهراشوب: 75/4 .

مؤلّف رحمه الله گويد : همسر آن حضرت يعنى رباب رضوان اللَّه عليها در مرثيه سرائى خود براى امام حسين عليه السلام به همين كلام يمانى اشاره فرموده است :

إنّ الّذي كان نوراً يستضاء به

بكربلاء قتيل غير مدفون(1)

كسى كه نور بود و نورافشانى مى كرد ، در كربلا كشته شد ، و بدن نازنين او بر روى زمين افتاده و دفن نشده بود .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

325 / 20 - از معاوية بن وهب نقل شده است كه امام صادق عليه السلام براى زيارت كنندگان امام حسين عليه السلام چنين دعا مى‌كرد :

اللّهمّ يا من خصّنا بالكرامة ، ووعدنا الشفاعة وحمّلنا الرسالة وجعلنا ورثة الأنبياء ، وختم بنا الاُمم السالفة ، وخصّنا بالوصيّة ، وأعطانا علم ما مضى وعلم ما بقي ، وجعل أفئدة من الناس تهوي إلينا ، اغفر لي ولإخواني ولزوّار قبر الحسين بن عليّ صلوات اللَّه عليهما .

بارپروردگارا ! اى كسى كه ما را به كرامت و بزرگوارى اختصاص دادى ، و به ما وعده شفاعت مرحمت كردى و رسالت را به دوش ما نهادى ، و ما را ارث برنده پيامبران قرار دادى ، و امّتهاى گذشته را به ما خاتمه دادى و ما را به وصايت برگزيدى ، و علم گذشته و آينده را به ما عطا كردى ، و دلهاى بعضى از مردمان را بسوى ما مايل ساختى ، مرا و برادرانم را و زائرين قبر حسين بن على عليهما السلام را بيامرز .

آنها كه اموالشان را توشه راه خود ساختند و بدنها را در معرض سختى هاى سفر قرار دادند ، و اين بدان خاطر بوده كه دوست داشته اند به ما نيكى كنند ، و در احسانى كه بما نموده اند اميدوار به لطف تو باشند ، و شادى و سرور خاطر پيغمبرت را فراهم نمايند ، و فرمان ما را لبيّك گفته و اجابت نموده باشند ، و دشمنان ما را به خشم و غضب وادارند .


1) سفينة البحار: 613/1، معالى السبطين: 59، منتخب طريحى: 198.

خداوندا ! آنها با اين عمل خواسته اند خشنودى تو را بدست آورند ، آنها را از طرف ما به رضايت و خشنودى خود پاداش بده و شب و روز از آنها مراقبت كن ، و براى خانواده و فرزندان آنها كه رها كرده بهترين جانشين باش ، و آنها را همراهى كن و شرّ هر طغيانگر باطل گرا و هر ضعيف و قوى از آفريدگانت و شرّ هر شيطانى از طايفه انسان و جنّ را از آنها كفايت كن ، و عطا كن به آنها بهتر از آنچه از تو آرزو دارند زيرا كه آنها دورى از وطن را برگزيده اند و زيارت قبر مطهّر امام حسين عليه السلام را بر ماندن كنار خانواده و فرزند و خويشان ترجيح داده اند .

بارپروردگارا ! دشمنان ما نسبت به خارج شدن ايشان بر آنها عيب گرفتند ، ولى اين سرزنش آنها را از حركت و سير بسوى ما باز نداشت ، تا مخالفت كنند با كسى كه با ما مخالف است .

پس خداوندا ! بر اين چهره هائى كه خورشيد آنها را تغيير داده ترحّم كن ، و بر اين گونه ها كه بر قبر مطهّر اباعبداللَّه عليه السلام زير و رو شده رحم نما ، و بر اين چشمها كه اشك آنها به خاطر دلسوزى براى ما جارى گشته ، و اين دلهائى كه به خاطر ما بى تابى مى كند و آتش گرفته است ، و اين فريادهائى كه از جگر بخاطر ما بيرون مى آيد رحم كن .

خداوندا ! اين جانها و اين بدن‌ها را به تو مى سپارم تا آن زمان كه در كنار حوض در هنگام عطش آنها را از كوثر سيراب نمائى .

پس آن حضرت پياپى اين دعا را در حال سجده مى خواند ، وقتى سجده و دعايش را پايان داد عرض كردم : فداى شما گردم ، اگر آنچه از شما شنيدم در حقّ كسى بود كه حتّى خدا را نمى شناخت گمان مى كنم آتش به او ضررى نمى رسانيد ، و به خدا قسم آرزو مى كردم كه آن حضرت را زيارت كرده بودم و به حجّ نرفته بودم .

امام عليه السلام به من فرمود :

تو چقدر نزديك هستى به آن قبر مطهّر ! چه چيزى تو را از زيارت او مانع مى شود ؟

سپس فرمود : اى معاويه ! اين كار را هرگز ترك مكن .

عرض كردم : فدايت شوم ، نمى دانستم زيارت امام حسين عليه السلام اين مقدار اهميّت دارد . فرمود :

يا معاوية ومن يدعو لزوّاره في السماء أكثر ممّن يدعو لهم في الأرض لاتدعه لخوف أحد، فمن تركه لخوف رأى من الحسرة ما يتمنّى أنّ قبره كان بيده .

اى معاويه ! كسانى كه براى زوّار امام حسين عليه السلام در آسمان دعا مى كنند بيش از آنهائى هستند كه در زمين دعا مى كنند ، هيچگاه بخاطر ترسيدن از كسى زيارت را رها مكن ، كسى كه بخاطر ترس آن را ترك كند بعداً دچار حسرت و ندامتى مى شود كه آرزو مى كند كاش همواره ملازم آن قبر شريف مى بود .

آيا دوست ندارى شخص تو در ميان كسانى باشد كه رسول خدا و اميرالمؤمنين و فاطمه و ائمّه عليهم السلام براى آنها دعا مى كنند ؟

آيا دوست ندارى از كسانى باشى كه فردا فرشتگان با آنها مصافحه مى كنند ؟

آيا دوست ندارى فرداى قيامت در ميان كسانى باشى كه بدون گناه وارد محشر مى شوند ؟

و آيا دوست ندارى در ميان كسانى باشى كه فرداى قيامت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با آنها مصافحه مى كند يعنى دست آنها را در ميان دست خود مى فشارد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

326 / 21 - خطيب در كتاب «تاريخ بغداد» از ابن عبّاس نقل كرده است كه گفت : در خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بودم ، آن بزرگوار فرزندش ابراهيم را بر پاى چپ و حسين بن على عليهما السلام را بر پاى راست خود نشانيده بود ، گاهى ابراهيم و گاهى حسينش را مى بوسيد كه ناگهان جبرئيل عليه السلام فرود آمد و


1) ثواب الأعمال: 95، كامل الزيارات: 228 ح 336، بحار الأنوار : 51/101 ح1، المستدرك: 232/10.

حامل وحى الهى بود . وقتى پيغام پروردگار را به رسولش رسانيد و آنجا را ترك كرد ، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : جبرئيل از طرف پروردگارم آمد و به من خبر داد كه خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرمايد ، اين دو طفلى را كه بر روى زانو نهاده اى هر دو را برايت باقى نخواهم گذاشت ، يكى از آن دو را بايد فداى ديگرى كنى .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نگاهى به ابراهيم كرد و اشك از چشمانش جارى شد ، و نگاهى به حسين عليه السلام كرد و گريه كرد . سپس فرمود :

إنّ إبراهيم اُمّه أمة، ومتى مات لم يحزن عليه غيري، واُمّ الحسين عليه السلام فاطمة، وأبوه عليّ ابن عمّي لحمي ودمي، ومتى مات حزنت ابنتي وحزن ابن عمّي وحزنت أنا عليه، وأنا اُؤثر حزني على حزنهما، يا جبرئيل تقبض إبراهيم فقد فديت الحسين به.

ابراهيم مادرش كنيزكى بيش نيست و وقتى بميرد غير از من كسى بر او غمگين نمى شود ، امّا مادر حسين عليه السلام فاطمه عليها السلام و پدرش پسر عموى من على است كه گوشت و خون من است ، و هنگامى كه حسين عليه السلام از دنيا رود دخترم و پسر عمويم و من همگى دچار غم و اندوه خواهيم شد و من غمناك بودن خود را بر غمناكى آن دو بزرگوار ترجيح مى دهم .

اى جبرئيل ! ابراهيم را از من بگير ، من او را فداى حسينم كردم .

پس از سه روز ابراهيم از دنيا رفت و بعد از آن هر زمان حسين عليه السلام بطرف او مى آمد ، او را در برمى گرفت و مى بوسيد ، لبها و دندانهاى ثناياى او را مى مكيد و مى فرمود :

فديت من فديته بإبني إبراهيم.

من به فداى كسى كه فرزندم ابراهيم را فداى او كردم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) تاريخ بغداد: 204/2، مستدرك حاكم: 290/2، ذخائر العقبى: 150، طرائف: 202 ح 289 ، بحار الأنوار : 1453/22 ح7، و ج : 261/43 ح2 به نقل از مناقب ابن شهراشوب: 81/4، مدينة المعاجز: 57/4 ح 137 به نقل از طرائف، منتخب طريحى: 51 .

327 / 22 - ترمذى كه از علماى سنّى است و نيز علاّمه مجلسى رحمه الله عالم بزرگوار شيعه از يعلى بن مرّه نقل كرده اند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

حسين منّي وأنا من حسين، أحبّ اللَّه من أحبّ حسيناً، حسين سبط من الأسباط.(1)

حسين از من است و من از حسينم ، خدا دوست بدارد هر كس كه حسين را دوست دارد ، حسين سبطى(2)از اسباط است .

مؤلّف رحمه الله گويد : اينكه در اين حديث شريف پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده : «من از حسين هستم» احتمال دارد مراد و مقصودش اين بوده كه من و حسين از يك نور خلق شده‌ايم ، يا معناى لطيف ديگرى اراده شده باشد كه حديث بعدى آن را بيان مى‌كند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

328 / 23 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

هنگامى كه خداوند تبارك و تعالى به ابراهيم خليل الرحمان دستور داد بجاى فرزندش اسماعيل آن قوچ را كه براى او فرستاده است ذبح كند ابراهيم عليه السلام آرزو كرد كه كاش اسماعيل را با دست خود قربانى كرده بود و به ذبح آن قوچ امر نشده بود تا به قلب او آنچه به قلب پدرى كه بهترين فرزند عزيزش را با دست خود ذبح كرده وارد مى شد ، و با اين عمل


1) فردوس الأخبار: 158/2 ح 2805 ، حلية الأبرار: 127/3 ح 17 به نقل از مصابيح السنّة: 195/4 ح 4833 ، معالي السبطين: 56 . طبرانى در معجم الكبير: 22/3 ذيل ح 2589، ترمذى در صحيح: 195/13، ابن ماجه در سنن: 64/1، احمد در مسند: 172/4، ابن شهراشوب رحمه الله در مناقب: 71/4، اربلى‌رحمه الله در كشف الغمّة: 6/2، طبرسى رحمه الله در اعلام الورى: 317، شيخ مفيدرحمه الله در الإرشاد: 280، و مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 316/43 به نقل از فردوس ، ص 296 به نقل از مناقب و ص 261 به نقل از «كشف الغمّة» نقل كرده اند .

2) سبط به معناى فرزندزاده و نوه است يعنى حسين عليه السلام نوه اى از نوه هاى من است ، ولى از قاموس نقل شده كه «سبط من الأسباط» را «امّة من الاُمم» معنا كرده است و بنابراين معناى سبط جماعت و قبيله است ، يعنى حسين عليه السلام از نظر بلندى مقام و مرتبه يا دارا بودن اجر و ثواب و پاداش و يا عظمتِ كارى كه از او صادر شده در حكم يك امّت است .

سزاوار پاداش صبركنندگان در مصيبت‌ها مى شد و درجات والايى را تحصيل مى كرد .

خداوند تبارك و تعالى به او وحى فرمود : اى ابراهيم ! محبوبترين آفريده من نزد تو كيست ؟

عرض كرد : خداوندا ! مخلوقى را نيافريده اى كه نزد من محبوبتر از حبيب تو يعنى محمّد صلى الله عليه وآله وسلم باشد .

فرمود : اى ابراهيم ! او را بيشتر دوست دارى يا خودت را ؟ عرض كرد : او را از خودم بيشتر دوست دارم .

فرمود : فرزند او را بيشتر دوست دارى يا فرزند خودت را ؟ عرض كرد : فرزند او را از فرزند خودم بيشتر دوست دارم .

فرمود : كشته شدن فرزند او از روى كينه و ستم بدست دشمنانش قلب تو را بيشتر به درد مى آورد يا قربانى شدن فرزندت بدست خودت در راه اطاعت من ؟

عرض كرد : كشته شدن او بدست دشمنانش براى من دردناكتر است .

فرمود : يا إبراهيم؛ إنّ طائفة تزعم أنّها من اُمّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ستقتل الحسين إبنه من بعده ظلماً وعدواناً كما يذبح الكبش، ويستوجبون بذلك سخطي .

اى ابراهيم ! گروهى كه خود را از امّت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم مى پندارند بزودى حسين عليه السلام فرزند او را بعد از او با ظلم و ستم مى كُشند همانطور كه سر گوسفندى را جدا مي كنند ، و با اين عمل سزاوار خشم و غضب من مى گردند .

ابراهيم عليه السلام با شنيدن آن اندوهگين شد ، و ياد آن مصيبت دل او را بدرد آورد و او را گريان نمود .

خداوند تبارك و تعالى به او از طريق وحى فرمود : اى ابراهيم ! ناله و فريادت بر امام حسين عليه السلام و مصيبت كشته شدن او را فديه و عوض قرار دادم براى بى‌تابى و تحمّل مصيبت فرزندت اسماعيل در صورتى كه او را با دست خود قربانى كرده بودى ، و درجات والاى مصيبت‌زدگان را نصيب تو گردانيدم ، و اين تأويل كلام خداوند تبارك و تعالى است كه

فرمود : «وَفَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظيم»(1)«و بر او ذبح بزرگى فدا ساختيم» و هيچ نيرو و قدرتى نيست مگر به سبب خداوند بلندمرتبه بزرگ .(2)

مؤلّف رحمه الله گويد : بنا بر تأويلى كه ذكر شد امام حسين عليه السلام در عوالم پيشين شهادت را قبول كرده ، و پذيرفته است كه فديه براى جدّش اسماعيل قرار گيرد تا نور جدّش محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم كه در صلب او است بماند ، پدرش علىّ مرتضى و مادرش فاطمه زهرا و برادر بزرگوارش امام حسن مجتبى و فرزندان پاك و معصوم او - كه درود خداوند بر همه آنان باد - باقى بمانند ، و بنابراين همه نعمتها و بخششهاى ظاهرى پروردگار ، و بركات معنوى او كه به ما مى‌رسد از حسين عليه السلام سرچشمه گرفته و شايد همين علّت مستحب بودن زيارت آن حضرت در همه روزها و شب‌هاى مبارك است .

زيرا او علّت غائى براى برپائى و برقرارى دين است ، بخاطر اينكه صاحب دين يعنى حضرت خاتم النبيّين را با قبول شهادت در صلب پدرانش حفظ كرده و در دنيا مصائب بزرگ را تحمّل كرده است تا با اين عمل دين مقدّس را احيا گرداند و باطل را سركوب نمايد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

329 / 24 - علّامه مجلسى قدس سره در كتاب شريف «بحار الأنوار» از اصبغ بن نباته نقل كرده است كه اصبغ مى گويد : به امام حسين عليه السلام عرض كردم : اى سرور من ! از مطلبى سئوال مى كنم كه به آن يقين دارم و آن از اسرار است و در وجود شما نهفته است .

فرمود : اى اصبغ ! آيا مى خواهى مكالمه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم را با ابى بكر در روز مسجد قُبا مشاهده كنى ؟


1) سوره صافّات ، آيه 107 .

2) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 166/1 ح 1، جواهر السنيّة: 251، تأويل الآيات: 497/2 ح 12 ، تفسير برهان : 30/4 ح6، المنتخب: 32 ، بحار الأنوار : 225/44 ح6 و در ذيل آن شرح و توضيحى آورده است .

عرض كرد : اين همان چيزى است كه اراده كرده ام .

فرمود : برخيز ، ناگهان خود را در كوفه مشاهده كردم و كمتر از چشم بهم زدنى مسجد را ديدم ، آن حضرت در صورت من تبسّمى كرد و سپس فرمود :

خداوند باد را مسخّر سليمان بن داود كرد «غُدُوُّها شَهْرٌ وَرَواحُها شَهْرٌ»(1)و من بيش از آنچه به او عطا شده نصيبم گرديده است .

عرض كردم : بخدا قسم همانطور است ، بعد فرمود :

نحن الّذين عندنا علم الكتاب وبيان ما فيه، وليس عند أحد من خلقه ما عندنا، لأنّا أهل سرّاللَّه .

علم كتاب و بيان آن نزد ما است و هيچ يك از بندگان خدا آنچه نزد ما است ندارد ، زيرا ما شايسته اسرار الهى هستيم.

آنگاه تبسّمى در چهره من كرد و فرمود : ما وابستگان پروردگار و وارثين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستيم .

عرض كردم : خدا را بر اين الطاف و نعمتهايش سپاس بايد گفت .

فرمود : داخل شو ، پس داخل مسجد شدم .

ناگهان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم در محراب ردا به خود پيچيده ، در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام را مشاهده كردم گريبان ابوبكر را گرفته است .

پيامبر در حالى كه انگشت به دندان گرفته بود به ابوبكر اشاره كرد و فرمود :

بئس الخلف خلفتني أنت وأصحابك ، عليكم لعنة اللَّه ولعنتي.

تو و اصحاب تو بد بازماندگانى بعد از من بوديد ، لعنت خدا و لعنت من بر شما باد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

330 / 25 - انس مى گويد : در خدمت امام حسين عليه السلام بودم ، كنيزكى وارد شد و دسته گلى به آن حضرت هديه كرد ، امام عليه السلام فرمود :


1) سوره سبأ ، آيه 12 .

2) مناقب ابن شهراشوب: 52/4، بحار الأنوار : 184/44 ضمن ح 11.

«أنت حرّة لوجه اللَّه» ، تو در راه خدا آزادى .

عرض كردم : او براى شما دسته گلى آورد كه ارزش چندانى ندارد و شما او را آزاد مى كنيد ؟

فرمود : خدا اين گونه به ما ادب آموخته است ، او در قرآن فرموده است : «وَإذا حُيّيتُمْ بِتَحِيَّة فَحَيُّوا بِأحْسَن مِنْها أوْ رُدُّوها»(1)«هر گاه كسى به شما درودى فرستد يا احسانى كند شما هم سلام يا احسان او را همانگونه و يا بهتر از آن پاسخ دهيد» و بهتر از احسان او آزاد ساختن او بود .(2)

مؤلّف رحمه الله اين بخش را با ذكر اشعارى از دكتر قاسم رسا ، ملك الشعراى آستان قدس رضوى درباره ولادت سرور شهيدان جهان حضرت امام حسين عليه السلام خاتمه مى دهد :

پرده، چون ماه من از چهره تابنده گشود

ماه رويان جهان را ز دل آرام ربود

حوريان گو كه بريزند ز دامن‌ها مشك

حوريان گو كه بسوزند بمجمرها عود

عاشقان گو كه بصد عزّت و اجلال رسيد

موكب خسرو خوبان كه بر او باد درود

سر زد از گلشن زهرا گل نوخاسته اى

كه خدا باد نگهدار وى از چشم حسود

سيّمين روز ز شعبان چو بر آمد خورشيد

سيّمين شمس ولايت ز اُفق چهره گشود

روز ميلاد همايون حسين بن على است

باد بر اهل جهان مقدم پاكش مسعود


1) سوره نساء ، آيه 86 .

2) كشف الغمّة : 31/2 ، بحار الأنوار : 195/44 .

ميوه شاخه توحيد، گل گلشن فيض

مظهر غيرت و مردانگى و رحمت و جود

كوكب صبح سعادت، مه ايوان جلال

خسرو ملك فصاحت، شه اقليم وجود

صولت حيدرى از چهره پاكش پيدا

جلوه احمدى از نور جمالش مشهود

سينه، گنجينه الطاف و عنايات و كرم

چهره، آئينه آيات خداوند ودود

عصمت از فاطمه آموخت، شجاعت ز على

صبر و احسان ز حسن، حسن خصال از محمود

همچو يوسف چو قدم بر سر بازار نهاد

ماه مجلس شد و بر رونق بازار فزود

پيش پيكان بلا، سينه سپر ساخت ولى

پيش دشمن سر تسليم نياورد فرود

كيست اين كوكب تابان كه پى تهنيتش

ز طربخانه افلاك، رسد بانك سرود؟

كيست اين غنچه خندان كه ز انفاس خوشش

هر دم آيد زفضا بوى خوش عنبر و عود؟

كيست اين لاله خونين كه ز هفتاد و دو داغ

بفلك مى‌رودش ز آه دل سوخته دود؟

اين حسين است كه از مهر جهان افروزش

محو خورشيد جمالش شده ذرّات وجود

نيست جز درگه او اهل ولا را مأمن

نيست جز كعبه او اهل صفا را مقصود

كس بجز ميوه توفيق از آن شاخه نچيد

كس بجز نكته توحيد از آن لب نشنود

جلوه چون كرد در آفاق ، تجلّى حسين

ظلمت كفر ز آئينه اسلام زدود

چون گدا جبهه بر آن درگه شاهانه بساى

كه در آن بارگه افكنده شهان ، سر بسجود

خوشه از خرمن توفيق «رسا» چيد كسى

كه ره دوستى آل على را پيمود

خسروا خسته دلان را بنگاهى، بنواز

كه بود عاشق مسكين بنگاهى خشنود

و ديگرى در مدح آن حضرت سروده است :

تعاليت عن مدح فأبلغ خاطب

بمدحك بين الناس أقصر قاصر

إذا طاف قوم في المشاعر والصفا

فقيرك ركني طائفا ومشاعر

وإن ذخر الأقوام نسك عبادة

فحبّك أوفى عدّتي وذخائري

تو برتر از مدح و ستايشى و رساترين خطيب وقتى بخواهد در ميان مردم از تو ستايش كند ناتوان‌ترين افراد است .

هنگامى كه گروهى در مشعر و صفا طواف مى كنند ، دو ركن طائف و مشعر نيازمند تو و فقير درگاه توأند .

اگر مردم عبادت براى خود ذخيره و پس‌انداز مى كنند ، محبّت و دوستى تو بهترين اندوخته و باارزشترين سرمايه من است .

و ديگرى گفته است :

ويا عجبا منّي اُحاول وصفه

وقد فنيت فيه القراطيس والصحف

شگفتا كه من بخواهم اوصاف و كمالات او را جمع آورى كنم ، در اين راه هر چه كاغذها و ورقهاى خود را مصرف كنم به هدف نخواهم رسيد .

و مولاى ما و امام زمان ما حضرت مهدى صلوات اللَّه عليه در زيارت ناحيه اين گونه آن حضرت را توصيف مى كند :

وفاكننده به عهدها و پيمان‌ها ، دوستدار خوى هاى نيكو ، آشكاركننده بزرگواريها ، كوشش كننده در عبادت به هنگام تاريكى ، دارنده روشهاى معتدل و استوار ، و اخلاق بزرگ منشى و بخشندگى ، با پيشينه اى بزرگ و درخشان ، نژادى شريف ، حَسَبى برتر ، درجاتى عالى و رفيع ، افتخاراتى فراوان ، سرشتهاى ستوده ، موهبتها و بخششهاى بسيار بود .

او بردبار ، باصلابت ، با لطف و رحمت زياد ، بخشنده ، دانا ، توانا ، پيشوايى شهيد ، بسيار ناله كننده و توبه كننده ، محبوب و باهيبت بود .

كان لرسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ولداً، وللقرآن سنداً، وللاُمّة عضداً، وفي الطاعة مجتهداً، حافظاً للعهد والميثاق، ناكباً عن سبيل الفسّاق، باذلاً للجهد، طويل الركوع والسجود، زاهداً في الدنيا زهد الراحل عنها، ناظراً إليها بعين المستوحشين منها... .

او براى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرزند ، و براى قرآن پشتيبان ، و براى امّت بازوئى توانا و ياور بود ، در فرمانبردارى از دستورات الهى كوشا ، نگهبان و نگهدارنده پيمان و تعهّد عالم ذر ، كناره گير از راه مردمان فاسق و تبه‌كار ، و بكار برنده تمام سعى و كوشش خود بود .

ركوع و سجده اش طولانى ، و نسبت به دنيا بى اعتنا و رغبت بود ، بى اعتنائى كه مى خواهد آن را رها كند و از آن كوچ كند و همواره به آن به ديده وحشت زدگان مى نگريست... .(1)

نقل شده است : شهادت آن حضرت ، عوض گناهان شيعيانش بود ، خداوند به عنوان يكى از پاداشهاى او مقام شفاعت به او بخشيده است و او شيعيان خود را از آتش دوزخ حفظ مى كند و نجات مى دهد .


1) بحار الأنوار : 239/101، صحيفه مهديّه : 455 .

بخش ششم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات

روشنائى چشم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ، زينت پرستش كنندگان حضرت علىّ بن الحسين عليه صلوات المصلّين

331 / 1 - روايت شده است : حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام در شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند .(1)

در شب تاريك از خانه خارج مى شد و بر پشت مبارك خود ، انبانى كه در آن كيسه هايى از دينار و درهم بود حمل مى كرد ، و گاهى طعام و هيزم به دوش مى گرفت و به خانه هاى فقرا مى برد ، هر يك از خانه ها را در مى زد و به كسى كه در را مى گشود مرحمت مى كرد در حاليكه چهره خود را مى پوشانيد تا فقير او را نشناسد .

وقتى كه بدن نازنين او را براى غسل دادن در محلّ شستن نهادند ديدند پشت مباركش از اثر همان انبان‌ها مثل زانوى شتر چروكيده گشته است .

آن حضرت صد خانواده از تهيدستان مدينه را سرپرستى مى كرد ، و همواره دوست داشت كه يتيمان و اشخاص زمين‌گير و فقيران بيچاره اى كه درها به روى آنها بسته بود بر سر سفره‌اش حاضر شوند ، و با دست مبارك خود به آنها طعام مى خورانيد ، و هر كدام از آنها كه اهل و عيال داشت براى آنان غذا مى فرستاد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) إعلام الورى: 260، روضة الواعظين: 197 به نقل از امام باقر عليه السلام .

2) سفينة البحار: 116/2، و در ضمن حديث بيستم در همين بخش خواهد آمد .

332 / 2 - ابو على پسر شيخ طوسى قدّس سرّهما در كتاب «امالى» مى گويد :

روايت شده است كه آن حضرت وقتى از راهى عبور مى كرد اگر پاره سنگى را در وسط راه مى ديد ، از مركب خود پياده مى شد و آن را با دست مبارك خود كنار مى زد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

333 / 3 - حسين بن سعيد در كتاب «زهد» روايت كرده است : (2)

آن حضرت غلام خود را تازيانه اى زد ، سپس گريه كرد ، و به امام باقر عليه السلام فرمود :

كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برو و دو ركعت نماز بجاى آور ، و بعد از نماز عرض كن : خداوندا ! خطاى علىّ بن الحسين را در فرداى قيامت بيامرز . و به آن غلام فرمود :

إذهب فأنت حرّ لوجه اللَّه .

تو در راه خدا آزاد هستى ، هر كجا خواستى مى توانى بروى .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

334 / 4 - روايت شده است : مادر آن حضرت بنام شهربانو «شاه زنان»(4)

در كتاب «روضة الواعظين: 201» نقل كرده است : اميرالمؤمنين عليه السلام حريث بن جابر حنفى را فرماندار ناحيه اى از مشرق زمين نمود ، و او دو دختر يزدجرد را به سوى آن حضرت فرستاد ، اميرالمؤمنين عليه السلام يكى از آن دو يعنى شاه زنان را به فرزندش امام حسين عليه السلام بخشيد كه از او حضرت زين العابدين عليه السلام به دنيا آمد ، و ديگرى را به محمّد بن ابى بكر بخشيد كه از او قاسم به دنيا آمد ، پس اين دو پسرخاله اند .

كه دختر يكى از پادشاهان عجم بنام يزدجرد بود در هنگام ولادت و زايمان آن حضرت از دنيا رفت ، و بعد از آن زن ديگرى سرپرستى و پرورش او را به عهده گرفت ، و امام عليه السلام او را مادر مى ناميد .

نقل شده است : امام سجّاد عليه السلام با اين زن در يك كاسه غذا نمى خورد ، و وقتى به آن حضرت عرض كردند : شما كه نيكوكارترين مردم هستيد چرا


1) امالى طوسى : 673 ح 26 مجلس 36، بحار الأنوار: 74/46 ح 64.

2) اين روايت علاوه بر ضعف سند ، متن آن نيز مخدوش است و سزاوار بود كه مؤلّف محترم آن را نقل نمى‌كردند .

3) الزهد : 43 ح 166 ، بحار الأنوار : 92/46 ح 79.

4) او دختر يزدجرد بن شهريار بن كسرى پادشاه روم بوده است .

با اين مادر هم غذا نمى شويد در حالى كه او دوست دارد با شما هم غذا شود؟ امام عليه السلام در جواب فرمود :

أكره أن تسبق يدي إلى ما سبقت إليه عينها، فأكون عاقّاً لها.

نمى پسندم دست من به لقمه اى پيشى بگيرد كه او پيش از من به آن نظر افكنده است ، و در نتيجه با اين عمل خاطر او را آزرده كنم و عاق او گردم .(1)

و وقتى فقير و مستمندى نزد او مى آمد مى فرمود :

مرحباً بمن يحمل زادي إلى الآخرة .

خوش آمدى اى كسى كه بار آخرت و توشه فرداى مرا به دوش مى گيرى .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

335 / 5 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از معتّب نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام فرمود :

كان عليّ بن الحسين عليهما السلام شديد الإجتهاد في العبادة، نهاره صائم، وليله قائم، فأضرّ ذلك بجسمه . فقلت له: يا أبة كم هذا الدؤب ؟

فقال: أتحبّب إلى ربّي لعلّه يزلفني.(3)

علىّ بن الحسين عليهما السلام در عبادت پروردگار زياد تلاش مى كرد ، روزها را روزه مى گرفت و شبها به عبادت مى پرداخت بحدّى كه به جسم مباركش زيان رسانيده و آن را فرسوده نموده بود .

به آن حضرت عرض كردم : چقدر خود را به رنج و زحمت مى اندازيد ؟

فرمود : با اين كار محبّت خود را به پروردگارم نشان مى دهم به اميد اينكه به بارگاه قرب او راه يابم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

336 / 6 - و نيز در همان كتاب از كتاب «الأنوار» نقل مى كند :

علىّ بن الحسين عليهما السلام به نماز ايستاده بود ، فرزندش محمّد در حال


1) مناقب ابن شهراشوب: 162/4، بحار الأنوار : 93/46 ح82 .

2) كشف الغمّة : 74/2، بحار الأنوار : 98/46 ح 86 .

3) مناقب ابن شهراشوب : 155/4 ، بحار الأنوار : 91/46 ح 78 .

خردسالگى بر لب چاهى كه در خانه بود و عمق زيادى داشت آمد ، ناگهان در آن چاه افتاد . مادرش كه اين صحنه را از دور ديد فريادى كشيد و به طرف چاه آمد ، در كنار چاه خود را مى زد و استغاثه مى كرد و صدا مى زد : اى فرزند رسول خدا ! پسرت محمّد غرق شد ، و آن حضرت نماز را رها نمى كرد در حاليكه آشفتگى و جوش و خروش فرزندش را در ته چاه مى شنيد ، همينكه مدّتى گذشت و مادرش بى حوصله شد از روى دلسوزى بحال فرزندش صدا زد : چقدر دلهاى شما سخت است اى خانواده رسول خدا .

و آن حضرت از حال نماز خارج نشد تا آنكه آن را كامل انجام داد و تمام كرد، سپس به طرف چاه آمد و كنار آن نشست و دست خود را داخل چاه كرد ، عمق چاه زياد بود و احتياج به ريسمان بلندى بود كه بتوان چيزى از ته آن بيرون آورد ، ولى امام عليه السلام بدون آن فرزندش محمّد را از چاه خارج كرد در حالي كه بدن و لباسش مرطوب نگشته بود ، طفل را به مادر مرحمت كرد و فرمود :

بگير فرزندت را اى كسى كه اعتماد و يقين تو به خداوند كم است .

مادر از اينكه فرزندش را سالم در آغوش گرفت خوشحال شد و خنديد ، و از اينكه امام عليه السلام او را كم اعتماد به خدا توصيف كرد ناراحت شد و گريه كرد ، حضرت سجّاد عليه السلام فرمود :

لاتثريب عليك اليوم، أما علمت أنّي كنت بين يدي جبّار لو ملت عنه بوجهي لمال بوجهه عنّي، أفمن يرى راحماً بعده؟

ناراحت نباش ، ملامت و سرزنشى بر تو نيست ، آيا نمى دانستى در پيشگاه خداوندى بودم كه اگر از او روى برمى گردانيدم او از من رو برمى گردانيد ؟ و آيا بعد از آن كسى بود كه به من رحم كند ؟ (1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مناقب ابن شهراشوب: 135/4، بحار الأنوار : 34/46 ح 29، العدد القويّة: 62 ح 82 .

337 / 7 - در سبب ملقّب شدن آن حضرت به زين العابدين عليه السلام روايت شده است كه : شبى آن حضرت در محراب عبادت به نماز شب ايستاده بود ، شيطان به صورت اژدهايى برايش ظاهر گرديد تا او را از عبادت پروردگارش مشغول سازد .

امام عليه السلام به او توجّهى نكرد ، نزديك آمد و انگشت بزرگ پاى او را در دهان گرفت و كارى كرد كه آن را به درد آورد ، ولى آن حضرت توجّهى نكرد و نماز را قطع نفرمود .

چون نماز را به پايان رسانيد ، خداوند چهره واقعى آن افعى را به او نشان داد و دانست كه او شيطان بوده است ، او را لعنت كرد و فرمود :

اخسأ يا ملعون ، دور شو اى ملعون .

آنگاه او رفت و امام عليه السلام به عبادت خود ادامه داد ، پس صداى هاتفى را شنيد كه سه مرتبه ندا كرد : أنت زين العابدين .

تو واقعاً زينت عبادت كنندگان هستى .(1)

در «علل‌الشرايع : 229» مى نويسد : زهرى هر گاه از امام سجّاد عليه السلام روايت مى كرد مى گفت : زينت عبادت كنندگان حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام فرمود ، در اين زمينه سفيان بن عيينه از او پرسش كرد كه چرا چنين مى گوئى؟

پاسخ داد : از سعيد بن مسيّب شنيدم ، از ابن عبّاس نقل مى كرد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

هنگامى كه قيامت فرا رسد ، نداكننده اى ندا دهد كه زنيت عبادت‌كنندگان كجاست ؟ گويا مى‌بينم كه فرزندم علىّ بن الحسين عليه السلام در بين صفوف گام برمى دارد .

و طبرى قدس سره در كتاب «دلائل الإمامه» مى نويسد : حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام به نماز ايستاده بود ، ابليس به صورت اژدهائى براى آن حضرت ظاهر شد كه ده تا سر داشت ، دندانهاى نيش او تيز و برّان ، و چشمهايش وارونه و سرخ رنگ بود ، از داخل زمين نزديك سجده‌گاه آن حضرت بيرون آمد ، نخوت و غرورى از خود نشان داد ولى امام عليه السلام دچار ترس و وحشت نشد و اصلاً نگاهى به او نكرد ، آنگاه خود را به روى


1) مطالب السؤول: 77، كشف الغمّة: 74/2، بحار الأنوار : 5/46 ح6.

زمين كشيد و نزديك آمد و تمام انگشتان پاى مبارك آن حضرت را به دهان گرفت و با دندانهاى نيش خود گاز گرفت ، و از آتش درون بر آنها دميد ولى باز هم امام عليه السلام توجّهى نكرد و قدمهاى مبارك خود را حركتى نداد ، و هيچگونه شكّى يا وهمى به او راه نيافت .

شيطان به كار خود ادامه داد تا اينكه شهاب سوزنده اى از آسمان بر او فرو ريخت ، همينكه احساس سوزندگى كرد فريادى كشيد و كنار امام عليه السلام به صورت اوّليه خود ايستاد و گفت :

«يا عليّ، أنت سيّد العابدين كما سُمّيت، وأنا إبليس، واللَّه لقد شاهدت من عبادة النبيّين والمرسلين من لدن آدم إلى زمنك، فما رأيت مثل عبادتك، ولوددت أنّك استغفرت لي، فإنّ اللَّه كان يغفر لي».

«اى على ؛ تو در حقيقت سرور عبادت كنندگان هستى همانطور كه به اين لقب ناميده شده اى ، و من ابليس هستم ، به خدا قسم عبادت پيغمبران و رسولان الهى را از زمان حضرت آدم تا اين زمان ديده ام ، از هيچكدام از آنها عبادتى مانند عبادت تو مشاهده نكرده ام ، دوست دارم براى من استغفار كنى ، تو اگر از خدا طلب مغفرت كنى خداوند مرا مى آمرزد» .

سپس آنجا را ترك كرد و رفت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

338 / 8 - روايت شده : حجّاج بن يوسف خانه كعبه را بخاطر مبارزه و جنگ با عبداللَّه بن زبير خراب كرد ، سپس آن را بنا نهاد ، وقتى خانه تعمير شد و خواستند حجرالأسود را بجاى خود نصب كنند هر عالمى از ميان علماء ، يا هر قاضى از ميان قضات ، و يا هر زاهدى از ميان زهدپيشه‌گان آن را نصب مى كرد حَجَر در جاى خود ثابت نمى ماند لرزه و اضطراب داشت ، تا آنكه حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام تشريف آورد و آن را از


1) دلائل الإمامة: 197 ضمن ح1، مدينة المعاجز: 252/4 ح 32، مناقب ابن شهراشوب: 134/4، بحار الأنوار : 58/46 ح 11.

دست ايشان گرفت نام خدا را بر زبان جارى ساخت و آن را نصب كرد ، حجرالأسود در جاى خود آرام گرفت و مردم صدا را به تكبير بلند كردند .

و هر آينه به فرزدق الهام شده در شعرش كه گفته است :

يكاد يمسكه عرفان راحته

ركن الحطيم إذا ما جاء يستلم

نزديك است پايه حطيم(1)به كف دست مبارك او درآويزد هنگامى كه براى لمس كردن آن مى آيد .(2)

339 / 9 - در كتاب «خرائج» و «كشف الغمّه» مى نويسند : از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود :

دست مرد و زنى در حال طواف بر روى حجَر بهم چسبيد ، هر يك از آنها هرچه تلاش كردند كه دست خود را جدا كنند نتوانستند . مردم گفتند : بايد اينها را بريد تا از يكديگر جدا شوند ، در اين گفتگو بودند كه حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام وارد شد ، راه را براى آن حضرت باز كردند ، و وقتى قصّه را برايش عرض كردند ، حضرت نزديك رفت و دست مبارك خود را بر آن دو دست نهاد ، فوراً از يكديگر جدا شد و مشكل آنها حلّ شد .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

340 / 10 - علّامه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» مى نويسد :

در بعضى از مؤلّفات شيعه ديدم كه نقل كرده است : روايت شده مرد مؤمنى از بزرگان شهر بلخ در بيشتر سالها به حجّ مى رفت ، و بعد از انجام دادن مناسك حجّ و زيارت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم خدمت حضرت سجّاد عليه السلام مى‌رسيد سوغات و هدايائى براى آن حضرت مى آورد ، سئوالات دينى خود را از امام عليه السلام مى پرسيد و سپس به شهر خود مراجعت مى كرد .

در يكى از اين برگشت‌ها همسرش به او گفت : مى بينم هر زمان به


1) حطيم : بنايى است در مقابل ميزاب .

2) الخرائج: 268/1 ح 11، بحار الأنوار : 32/46 ح 25، و62/99 ح 37.

3) الخرائج: 585/2 ح5، كشف الغمّة: 111/2، بحار الأنوار : 44/46 ح 43، شيخ طوسى رحمه الله در التهذيب: 470/5 نظير اين قضيّه را نسبت به امام حسين عليه السلام نقل كرده است .

ديدار امام خود مى روى سوغات و هداياى زيادى با خودت مى برى ، ولى آن حضرت چيزى به تو پاداش نمى دهد .

مرد بلخى گفت : او پادشاه دنيا و آخرت است ، و آنچه مردم دارند به بركت او است و مالكش در حقيقت او مى باشد ، زيرا آن حضرت خليفه و جانشين خدا بر روى زمين و حجّت پروردگار بر بندگان است ، و او فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و پيشواى ما است . و چون گفتار او را شنيد از سرزنش او ساكت ماند .

سپس آن شخص براى سال آينده براى حجّ آماده شد و قصد منزل شريف آن حضرت نمود ، وقتى به آنجا رسيد اجازه ورود خواست ، امام عليه السلام به او اجازه مرحمت فرمود .

مرد بلخى وارد خانه شد و بر آن حضرت سلام كرد و دست مباركش را بوسيد و پس از خوش آمد گوئى امام عليه السلام او را به خوردن غذا با خودش دعوت فرمود ، و بعد از آنكه غذا خوردند امام عليه السلام طشت و آفتابه آب طلب كرد .

مرد بلخى برخاست و آفتابه آب را به دست گرفت تا روى دستهاى امام عليه السلام بريزد ، حضرت فرمود :

تو ميهمان ما هستى ، چرا مى خواهى خود را به زحمت اندازى و آب روى دستهاى من بريزى ؟

عرض كرد : دوست دارم خدمت كنم .

امام عليه السلام فرمود : لمّا أحببت ذلك فواللَّه لأرينّك ما تحبّ وترضى وتقرّ به عيناك .

حال كه چنين است بخدا قسم به تو نشان مى‌دهم آنچه را كه خشنودت كند و چشمانت را روشن گرداند .

آنگاه آب را روى دستهاى مبارك امام عليه السلام ريخت تا يك سوّم طشت را آب گرفت ، امام عليه السلام به آن مرد فرمود :

چه چيزى در ميان طشت است ؟ عرض كرد : آب است .

فرمود : ياقوت سرخ است ، دوباره نگاه كن .

وقتى نگاه كرد ديد آبها به قدرت پروردگار ياقوت سرخ شده است .

سپس امام عليه السلام فرمود : آب بريز .

مرد بلخى آب ريخت تا دو سوّم طشت پر از آب شد ، امام عليه السلام به او فرمود : در ميان طشت چيست ؟ عرض كرد : آب است .

فرمود : نگاه كن ، زمرّد سبز است . وقتى نگاه كرد ديد زمرّد سبز است .

سپس امام عليه السلام به او فرمود : باز هم آب بريز . مرد بلخى آب را روى دستهاى مبارك آن حضرت ريخت تا آنكه طشت پر شد .

امام عليه السلام به او فرمود : در ميان طشت چيست ؟ عرض كرد : آب است . فرمود : بلكه درّ سفيد است .

وقتى آن مرد نگاه كرد ديد درّ سفيد است و طشت از سه نوع جواهر يعنى درّ و ياقوت و زمرّد پر گشته است ، خيلى تعجّب كرد و خود را روى قدمهاى آن حضرت انداخت و آنها را بوسيد . بعد امام عليه السلام فرمود :

يا شيخ ؛ لم يكن عندنا شي‌ء يكافيك على هداياك إلينا، فخذ هذه الجواهر عوضاً عن هديّتك، واعتذر لنا عند زوجتك لأنّها عتبت علينا.

اى پيرمرد ! نزد ما چيزى نمى باشد كه هداياى تو را جبران كند ، همين جواهرات را در مقابل آن هدايا از ما بپذير و نزد همسرت از طرف ما عذرخواهى كن كه او ما را سرزنش كرده و رفتار ما را نپسنديده است .

مرد سر را از خجالت به زير انداخت و عرض كرد : اى سرور من ! چه كسى گفتار همسرم را به شما خبر داده است ؟ شكّى ندارم كه شما از خانواده رسالت هستيد .

سپس مرد بلخى با امام عليه السلام وداع كرد و جواهرات را به همراه خود براى همسرش برد ، وقتى كه به شهر و ديار خود رسيد و به خانه اش وارد شد جريان سفر را براى همسرش تعريف كرد ، زن سجده شكر بجاى آورد و شوهرش را به خداى بزرگ قسم داد كه او را در سفر آينده با خود خدمت

امام عليه السلام ببرد .

وقتى موسم كوچ كردن براى حجّ فرا رسيد ، و مرد بلخى ساز و برگ سفر را فراهم كرد ، طبق وعده اى كه به همسرش داده بود او را به همراه خود برد ، زن در بين راه بيمار شد و نزديك مدينه كه رسيد از دنيا رفت ، شوهرش گريه كنان خدمت امام عليه السلام رسيد و آن حضرت را از وفات زن باخبر كرد .

امام عليه السلام فوراً برخاست و دو ركعت نماز خواند و بعد از نماز دعا كرد و با خدا به راز و نياز پرداخت ، سپس رو به من كرد و فرمود :

نزد همسرت برگرد ، خداوند او را به قدرت و حكمتش زنده گردانيد ، و او است كه استخوان‌هاى خاكستر شده را دوباره روح مى دهد و زنده مى گرداند.

مرد بلخى بى درنگ برخاست و با عجله رفت ، همينكه به منزلگاهش رسيد همسرش را ديد كه صحيح و سالم نشسته است به او گفت : چگونه به اين جهان برگشتى و خداوند تو را زنده كرد ؟

گفت : بخدا قسم ! فرشته مأمور مرگ به سراغ من آمد و روح مرا از بدن خارج كرد و در اختيار گرفت ، خواست كه آن را بالا ببرد ناگهان شخصى با اين اوصاف ظاهر گشت و شروع كرد به برشمردن خصوصيّات آن حضرت و شوهرش مى گفت : بلى اين اوصاف و ويژگيهاى مولا و سرورم علىّ بن الحسين عليهما السلام است .

زن ادامه داد : همينكه عزرائيل او را ديد خود را روى قدمهايش انداخت و آنها را بوسه زد و عرض كرد :

السلام عليك يا حجّة اللَّه في أرضه، السلام عليك يا زين العابدين .

درود بر شما اى حجّت خداوند بر روى زمين ، سلام بر شما اى زينت عبادت‌كنندگان .

آن حضرت سلامش را پاسخ داد و فرمود :

يا ملك الموت ؛ أعد روح هذه المرأة إلى جسدها فإنّها كانت قاصدة إلينا وإنّي قد سألت ربّي أن يبقيها ثلاثين سنة اُخرى ويحييها حياة طيّبة لقدومها إلينا زائرة لنا .

اى فرشته مرگ ! روح اين زن را به بدنش برگردان ، زيرا او قصد زيارت ما را نموده است و من از پروردگارم درخواست نمودم كه او را سى سال ديگر باقى بدارد و زندگى پاكى همراه با صفا و معنويّت بخاطر آمدنش به زيارت ما مرحمت فرمايد .

آن فرشته عرض كرد : اى ولىّ پروردگار ! فرمانت را بر ديدگان مى پذيرم و اطاعت مى كنم ، سپس روح مرا به بدنم برگردانيد ، و آنگاه ديدم فرشته مرگ دست امام عليه السلام را بوسيد و از نزد من خارج شد .

مرد بلخى دست همسرش را گرفت و هر دو براه افتادند تا خدمت امام عليه السلام رسيدند ، آن حضرت در ميان اصحاب نشسته بودند همينكه چشم زن به جمال آن سرور افتاد خود را به روى قدمهاى مباركش انداخت و گفت :

هذا واللَّه سيّدي ومولاي، هذا هو الّذي أحياني اللَّه ببركة دعائه .

بخدا قسم ! اين آقا و مولاى من است ، اين همان آقائى است كه خداوند به بركت دعاى او مرا زنده گردانيد .

بعد از آن باقيمانده عمر خود را تا هنگام مرگ در جوار رحمت امام عليه السلام بسر بردند ، و او را رها نكردند تا از دنيا رفتند .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

341 / 11 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار» روايت كرده است كه :

مردى به حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام عرض كرد : به چه علّت ما بر دشمنان خود برترى داريم در حاليكه در ميان آنها كسانى هستند كه زيباتر از ما هستند ؟


1) بحار الأنوار: 47/46 ذيل ح 49.

امام عليه السلام به او فرمود :

أتحبّ أن ترى فضلك عليهم؟

دوست دارى برترى خود را بر آنها ببينى ؟

عرض كرد : بلى ، امام عليه السلام دست خود را بر چهره او كشيد و فرمود : نگاه كن .

وقتى آن مرد نگاه كرد پريشان و مضطرب شد و عرض كرد : فداى شما شوم مرا به حال اوّل برگردان ، من در اين مسجد جز خرس و ميمون و سگ نمى بينم . امام عليه السلام دوباره دست مبارك خود را بر چهره او كشيد ، و او به حال اوّل برگشت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

342 / 12 - محمّد بن جرير طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامة» از جمهور بن حكم نقل كرده است كه گفت : حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام را ديدم در حاليكه بال و پر داشت به فضا پرواز كرد و بعد از مدّتى فرود آمد و فرمود :

رأيت الساعة جعفر بن أبي طالب عليه السلام في أعلى عليّين.

الآن جعفر بن ابى طالب(2)را در بالاترين مكان رفيع بهشتيان ديدم .

به آن حضرت عرض كردم : آيا شما مى توانيد به آسمانها بالا رويد ؟ فرمود : نحن صنعناها فكيف لانقدر أن نصعد إلى ما صنعناه؟ نحن حملة العرش والكرسيّ .

ما خود آنها را بنا كرده ايم چگونه نمى توانيم به آنجائى كه ساخته ايم بالا رويم ؟ نگاهدارنده عرش و كرسى ما هستيم .

سپس يك شاخه از شكوفه هاى خرما در غير فصل خودش به من مرحمت فرمود .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مشارق الأنوار: 89 ، بحار الأنوار : 49/46.

2) آن بزرگوار به جعفر طيّار مشهور است ، زيرا در بهشت همراه فرشتگان پرواز مى كند .

3) نوادر المعجزات: 116، دلائل الامامة: 201 ح 10، مدينة المعاجز: 260/4 ح 42.

343 / 13 - محمّد بن حسن صفّار رحمه الله از ابو حمزه ثمالى نقل كرده است كه گفت : نزد حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام بودم و گنجشكان بر روى ديوار مقابل آن حضرت فرياد مى كردند .

امام عليه السلام فرمود : اى ابوحمزه ! آيا مى دانى اينها چه مى گويند ؟ عرض كرد : نه .

فرمود : مى گويند براى آنها وقتى مقرّر شده كه در آن وقت روزى خود را درخواست مي كنند .

يا أبا حمزة؛ لاتنامنّ قبل طلوع الشمس، فإنّي أكرهها لك، إنّ اللَّه يقسّم في ذلك الوقت أرزاق العباد، وعلى أيدينا يجريها.

اى ابوحمزه ! قبل از پديدار شدن خورشيد نخواب ، كه آن را براى تو نمى پسندم ، همانا خداوند تبارك و تعالى در آن هنگام روزى بندگان را تقسيم مى كند ، و آن را به دست ما اجرا مى كند .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

344 / 14 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از ابوحمزه ثمالى نقل كرده است كه گفت : عبداللَّه بن عمر بر امام سجّاد عليه السلام وارد شد و گفت : اى فرزند حسين ؛ شما گفته ايد: يونس كه گرفتار ماهى شد و آن مصائب را ديد بخاطر اين بوده است كه وقتى ولايت جدّم بر او عرضه شد توقّف كرد .

فرمود : بلى ! مادرت به عزايت بنشيند .

عرض كرد : آن را به من نشان بده اگر راست مى گوئى ؟

امام عليه السلام دستور داد كه او و من چشمهاى خود را با دستارى ببنديم ، و بعد از مدّتى فرمود : چشم خود را باز كنيد .

ناگاه ديديم كنار دريا هستيم و آب به شدّت موج مى زند . عبداللَّه بن عمر به وحشت افتاد و عرض كرد : اى سرور من ! خونم به گردن شما است ، شما را بخدا جان مرا حفظ كنيد .

امام عليه السلام فرمود : از من دليل و برهان خواستى ؟


1) بصائر الدرجات: 343، بحار الأنوار : 23/46 ح5 .

دوباره عرض كرد : اگر راست مى گوئيد به من نشان دهيد ، سپس امام عليه السلام آن ماهى را صدا زد . فوراً ماهى بزرگى سر خود را از دريا بيرون كرد كه مانند كوهى بزرگ بود و مى گفت : «لبيّك لبيّك يا ولىّ اللَّه» يعنى من در خدمتم چه مى فرمائيد اى ولىّ پروردگار ؟

امام عليه السلام فرمود : تو كيستى ؟

عرض كرد : اى سرور من ! من ماهى يونس هستم .

فرمود : قصّه يونس را براى ما تعريف كن . ماهى عرض كرد :

إنّ اللَّه تعالى لم يبعث نبيّاً من لدن آدم إلى أن صار جدّك محمّد صلى الله عليه وآله وسلم إلّا وقد عرض عليه ولايتكم أهل البيت.

خداوند تبارك و تعالى از زمان حضرت آدم تا جدّت خاتم انبياء هيچ پيغمبرى را به رسالت مبعوث نفرمود مگر اينكه ولايت شما اهل بيت را بر او عرضه داشت .

هر كدام از آنها آن را پذيرفت سالم ماند و از گرفتارى رها شد ، ولى هر كدام توقّف كرد و در پذيرفتن آن ترديد كرد گرفتار شد . آدم گرفتار نافرمانى شد ، نوح دچار طوفان و غرق دريا شد ، ابراهيم گرفتار آتش شد ، يوسف به زندان افتاد ، ايّوب مبتلا به انواع بلاها شد ، داود آن خطا را مرتكب شد . تا زمان يونس فرا رسيد ، خداوند تبارك و تعالى به او وحى فرمود : اى يونس ! ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و ائمّه هدى عليهم السلام از نسل او را بپذير .

يونس عرض كرد : چگونه كسى را كه نديده و نشناخته ام ولايتش را قبول كنم ، و از ميان قوم خود غضبناك بيرون رفت .

خداوند تبارك و تعالى به من دستور داد كه يونس را ببلعم و استخوانهاى او را سست و ضعيف نكنم بلكه سالم نگهدارم ، مدّت چهل شبانه روز در شكم من ماند و در ميان دريا در تاريكى هاى سه گانه صدا مى زد :

«لا إلهَ إلّا أنْتَ سُبْحانَك إنّي كُنْتُ مِن الظالِمين»(1)«جز تو خدائى يكتا و يگانه نيست ، تو پاك و منزّهى و من از ستمكارانم» ولايت


1) سوره انبياء ، آيه 87 .

اميرالمؤمنين و ائمّه هدى از فرزندان او را قبول كردم .

پس چون به ولايت شما ايمان آورد پروردگار عالم دستور داد تا او را در ساحل دريا بيندازم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

345 / 15 - علّامه مجلسى قدس سره در كتاب شريف «بحار الأنوار» و شيخ طبرسى رحمه الله در كتاب «إحتجاج» از ثابت بنانى نقل كرده اند كه گفت :

با جمعى از عبادت پيشه گان بصره مثل ايّوب سجستانى و صالح و عتبة الغلام و حبيب فارسى و مالك بن دينار به حجّ رفته بودم ، همينكه وارد مكّه شديم با كمبود آب مواجه شديم و مردم را ديديم كه شديداً بخاطر بى آبى دچار تشنگى گشته اند ، اهل مكّه و زائران بيت اللَّه به ما روى آوردند و نزد ما التماس كردند تا براى طلب باران دعا كنيم .

پس نزد كعبه آمديم و طواف كرديم ، سپس با خضوع و ناله و زارى از خداوند نزول باران را تقاضا كرديم ولى اثرى از اجابت نديديم .

در همين حال ناگاه جوانى وارد شد كه غصّه هايش او را اندوهناك و غمهايش او را مضطرب و ناآرام نموده بود ، گرد كعبه چند بار طواف كرد سپس به ما روى آورد و فرمود :

اى مالك بن دينار ! و اى ثابت بنانى ! و اى ايّوب سجستانى ! و اى صالح مرى ! و اى عُتبة الغلام ! و اى حبيب فارسى ! و اى سعد و اى عمر ! و اى صالح اعمى و اى رابعه ! و اى سعدانه ! و اى جعفر بن سليمان !

ما گفتيم : لبيّك و سعديك ، يعنى گوش به فرمان شما هستيم ، امرى داريد بفرمائيد .

امام عليه السلام فرمود : آيا در ميان شما يك نفر نيست كه خداوند مهربان او را دوست داشته باشد ؟

عرض كرديم : اى جوان ! وظيفه ما دعا كردن است و اجابت كردن كار خداوند است .


1) مناقب ابن شهراشوب: 138/4، بحار الأنوار : 39/46.

فرمود : از نزد كعبه دور شويد ، اگر يكى در ميان شما بود كه خدا او را دوست مى داشت دعايش را اجابت مى فرمود . سپس خودش نزد كعبه آمد و بر زمين به سجده افتاد پس شنيديم كه در سجده عرض مى‌كرد :

اى سرور من ! به محبّتى كه به من دارى باران رحمت خود را بر اين مردم نازل كن .

ثابت بنانى گويد : هنوز كلام آن حضرت تمام نشده بود كه باران مثل دهانه مشك سرازير شد .

عرض كردم : اى جوان ! از كجا دانستى كه خداوند تو را دوست دارد ؟

فرمود : لو لم يحبّني لم يستزرني، فلمّا استزارني علمت أنّه يحبّني فسألته بحبّه لي فأجابني .

اگر مرا دوست نمى داشت به زيارتش دعوتم نمى‌كرد ، از اينكه مرا به زيارت طلبيده دانستم كه مرا دوست دارد ، و من به همان محبّتى كه به من دارد از او درخواست كردم و او اجابت فرمود .

سپس ما را ترك كرد در حاليكه ابياتى را قرائت مى نمود :

من عرف الربّ فلم تغنه

معرفة الربّ فذاك الشقي

ما ضرّ في الطاعة ما ناله

في طاعة اللَّه وماذا لقي

ما يصنع العبد بغير التقى

والعزُّ كلّ العزّ للمتّقي

كسى كه خدا را بشناسد و اين شناسائى او را بى نياز نكند ، پس او در حقيقت شقى و بدبخت است .

ضرر نمى زند در طاعت آنچه از نعمتها كه در راه اطاعت خداوند به او برسد و آنچه از مصائب كه به او برخورد كند .

بنده بدون تقوا چه مى كند ؟ تمام عزّت و آبرو در سايه تقوا و براى اشخاص باتقوا است .

ثابت گويد : از مردم مكّه سئوال كردم كه اين جوان كيست ؟

گفتند : او علىّ بن الحسين بن ابى طالب عليهم السلام است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) بحار الأنوار: 50/46 ح 1 به نقل از احتجاج: 47/2 ح2.

346 / 16 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» نقل كرده است كه : يكى از كنيزان امام سجّاد عليه السلام روى دستهاى مبارك آن حضرت آب مى ريخت تا وضو بگيرد ، ناگهان آفتابه از دست آن كنيز افتاد و صورت امام عليه السلام را زخمى و مجروح ساخت .

حضرت سجّاد عليه السلام سر خود را به طرف او بالا كرد ، كنيز گفت : خداوند تبارك و تعالى فرموده است : «وَالكاظِمينَ الغَيْظ» اهل تقوا كسانى هستند كه در هنگام خشم و غضب مسلّط بر نفس باشند و خشم خود را فرو نشانند .

امام عليه السلام به او فرمودند : خشم خود را فرو نشاندم .

كنيز ادامه داد : «وَالْعافينَ عَن الناس» «و از بديهاى مردم بگذرند» .

امام عليه السلام فرمود : خدا از تو بگذرد .

كنيز بقيّه آيه را خواند : «وَاللَّه يُحِبّ المُحْسِنين»(1)«و خداوند نيكوكاران را دوست دارد».

امام عليه السلام فرمود : هر كجا مى خواهى برو ، تو را در راه خدا آزاد كردم .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

347 / 17 - علّامه مجلسى قدس سره در كتاب شريف «بحار الأنوار» مى گويد : روايت شده است در خانه اى كه آن حضرت به سجده مشغول بود آتش‌سوزى اتّفاق افتاد ، اهل خانه فرياد برآوردند : آتش ، آتش ، ولى آن حضرت هيچ توجّهى نكرد و سر از سجده برنداشت تا اينكه آتش خاموش شد . وقتى به آن حضرت عرض كردند : چه چيز شما را از اين آتش غافل كرده بود ؟ فرمود :


1) سوره آل عمران ، آيه 134 .

2) امالى صدوق: 267 ح 15 مجلس 36، بحار الأنوار : 67/46 ح 37، اعلام الورى: 262، روضة الواعظين: 199.

ألهتنى عنها النار الكبرى .

آتشى بزرگتر از آن كه آتش آخرت است مرا از اين آتش دنيا غافل گردانيده بود .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

348 / 18 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از ابو حازم نقل كرده است كه گفت : شخصى به حضرت زين العابدين عليه السلام عرض كرد : آيا از نماز آگاهى دارى ؟ من ناراحت شدم و خواستم به او هجوم آورم .

امام عليه السلام فرمود : اى ابوحازم ! آهسته باش ، دانشمندان بردبار و مهربان هستند . سپس رو كرد به سئوال كننده و فرمود : بلى ، آگاهى دارم .

او از آنچه بايد در نماز بجا آورَد و آنچه را كه بايد ترك كند و از واجبات و مستحبّات نماز سئوال كرد ، تا گفتارش به اينجا رسيد كه پرسيد : شروع نماز چيست ؟

فرمود : اللَّه اكبر ، پرسيد : حجّت و دليل آشكار آن چيست ؟

فرمود : قرائت (يعنى خواندن سوره) ، عرض كرد : خشوع نماز چيست ؟ فرمود : نگاه كردن به محلّ سجده . گفت : تحريم آن چيست ؟ يعنى با چه چيزى كارهاى ديگر بر او ممنوع مى شود ؟

فرمود : تكبيرة الإحرام ، يعنى گفتن اللَّه اكبر .

عرض كرد : تحليل آن چيست ؟ يعنى با چه چيزى ممنوعيّت از او برطرف مى شود ؟

فرمود : سلام كه در آخر نماز گفته مى شود .

سئوال كرد : جوهر آن يعنى اصل آن كه طبيعت نماز بر آن استوار است چيست ؟

فرمود : تسبيح يعنى سبحان اللَّه گفتن و منزّه دانستن خداوند .

عرض كرد : شعار آن يعنى نشان و علامت آن چيست ؟

فرمود : تعقيب ، يعنى دعاها و اذكارى كه بعد از نماز خوانده مى شود .

عرض كرد : كمال آن كه نماز با آن كامل مى شود چيست ؟


1) مناقب ابن شهراشوب: 150/4، بحار الأنوار : 80/46 .

فرمود : صلوات فرستادن بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام .

پرسيد : ما سبب قبولها؟ قال: ولايتنا والبراءة من أعدائنا.

سبب قبولى نماز چيست ؟

فرمود : ولايت ما و بيزارى از دشمنان ما اهل بيت باعث قبولى نماز است .

وقتى كه همه پرسشهاى او تمام شد و امام عليه السلام آنها را پاسخ گفت ، عرض كرد : شما عذرى براى كسى باقى نگذاشته ايد ، سپس از جا حركت كرد در حاليكه مى گفت : خداوند داناتر است كه رسالت خود را به عهده چه كسانى واگذار كند .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

349 / 19 - و نيز در همان كتاب نقل كرده كه گفته شده است : (2)حضرت سجّاد عليه السلام غلامى داشت كه براى آن حضرت كشاورزى مى كرد ، روزى امام عليه السلام به آن كشتزار آمد تا از نزديك كار او را ببيند ، مشاهده كرد مقدار زيادى از آن خراب شده و از بين رفته است ، امام عليه السلام خشمگين شد و غلام را با تازيانه اى كه در دست داشت زد ، سپس پشيمان شد كه چرا او را زده است ؟

وقتى به منزل آمد كسى را به دنبال غلام فرستاد ، چون غلام بر امام عليه السلام وارد شد ديد آن حضرت لباسش را بيرون آورده و آن تازيانه را در مقابل خود نهاده است ، گمان كرد كه مى خواهد او را كيفر و مجازات كند لذا ترسش زياد شد .

امام عليه السلام تازيانه را برداشت و دست خود را به طرف غلام دراز كرد و فرمود :

فلانى كارى از من صورت گرفت كه سابقه نداشت و اين يك لغزش و اشتباه بود ، اين تازيانه را از من بگير و قصاص كن يعنى همان طور كه كه تو را زدم مرا بزن .


1) مناقب ابن شهراشوب: 130/4.

2) اين روايت را ابن شهرآشوب در كتاب «المناقب» به عنوان «قيل» (گفته شده) آورده كه حاكى از ضعف آن است ، علاوه بر اين سندى براى آن ذكر نكرده و متن روايت نيز مخدوش است .

غلام عرض كرد : اى مولاى من ! بخدا قسم گمان كردم مى خواهى مرا كيفر دهى و من سزاوار كيفرم ، پس چگونه از شما قصاص كنم ؟

امام عليه السلام فرمود : واى بر تو ، قصاص كن .

عرض كرد : از چنين جسارتى به خدا پناه مى برم ، شما اختيار داريد و اگر مرا حقّى هست حلال كردم .

امام عليه السلام چند مرتبه درخواست خود را تكرار كرد و او هر بار تعظيم مى نمود و حلال مى كرد ، چون امام عليه السلام ديد غلام از قصاص كردن خوددارى مى كند فرمود :

حالا كه امتناع ورزيدى ، آن كشتزار را به تو بخشيدم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

350 / 20 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «خصال» از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود :

كان عليّ بن الحسين عليهما السلام يصلّي في اليوم والليلة ألف ركعة كما كان يفعل أميرالمؤمنين عليه السلام .

حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام همانند جدّش اميرالمؤمنين عليه السلام در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند .

او پانصد درخت خرما داشت ، در كنار هر كدام از آنها دو ركعت نماز مى خواند .

و هنگامى كه به نماز مى ايستاد رنگ مباركش تغيير مى كرد ، و ايستادن او در نماز مانند ايستادن يك بنده ذليل در مقابل پادشاهى بلندمرتبه بود ، همه اعضاء بدنش از ترس الهى مى لرزيد ، و مانند شخص وداع كننده نماز مى خواند كه گويا آخرين نماز او است و بعد از آن برايش نماز خواندن ممكن نيست .(2)

روزى در حال نماز رداء از شانه مباركش افتاد ، و تا آخر نماز آن را درست نكرد ، و وقتى بعضى از اصحاب از علّت بى توجّهى او به رداء سئوال كردند فرمود : واى بر تو ، آيا مى دانى در حضور چه كسى ايستاده بودم ؟


1) مناقب ابن شهراشوب: 158/4، بحار الأنوار : 96/46.

2) بحار الأنوار: 79/46 سطر آخر، به نقل از مناقب ابن شهراشوب: 150/4 سطر3.

بنده از نمازش جز آن مقدارى كه در آن حضور قلب دارد قبول نمى شود . عرض كرد : بنابراين ، ما هلاك شده ايم .

امام عليه السلام فرمود :كلّا إنّ اللَّه متمّم ذلك بالنوافل .

هرگز چنين نيست بلكه خداوند نقائص و كاستى هاى آن را با نوافل جبران مى كند .

[برنامه آن حضرت اين بود كه در تاريكى شب انبانى به پشت مى گرفت كه در آن دينار و درهم بود ، و گاهى خوراك يا هيزم برمى داشت و به خانه هاى فقرا مى برد ، خانه را در مى زد و به كسى كه در را مى گشود مرحمت مى فرمود در حاليكه چهره خود را پوشيده و از او پنهان مى نمود تا او را نشناسد ، چون آن حضرت وفات يافت فقرا ديدند آن شخص ناشناس درب خانه آنها را نمى كوبد و از آن كمك‌ها و عنايت‌ها خبرى نيست ، دريافتند كه او علىّ بن الحسين عليهما السلام بوده است .

ولمّا وضع عليه السلام على المغتسل نظروا إلى ظهره وعليه مثل ركب الإبل ممّا كان يحمل على ظهره إلى منازل الفقراء والمساكين.

و هنگامى كه بدن نازنين آن حضرت را براى غسل دادن روى تخت نهادند اثر آن انبان‌هائى را كه براى تهيدستان و بيچارگان به دوش مى گرفت بر پشت آن حضرت ديدند كه مانند زانوى شتر پينه بسته بود . ].(1)

روزى آن حضرت از منزل خارج شد و ردائى از جنس خز كه با پشم نرم و نازك درست مى كنند بر دوش داشت ، در بين راه گدايى به او برخورد كرد و رداء آن حضرت را گرفت ، امام عليه السلام بدون اينكه اعتنا كند گذشت و آن را رها كرد .(2)

و رسم آن حضرت چنين بود كه جامه پشمى براى زمستان خود مى خريد ، و چون تابستان فرا مى رسيد آن را مى فروخت و بهاى آن را به فقرا مى بخشيد .(3)


1) بين دو معقوف در اصل نبود و ما آن را از مصدر اضافه كرديم .

2) اين قطعه از حديث در كتاب مناقب ابن شهراشوب: 154/4 ذكر شده است .

3) بحار الأنوار : 95/46 سطر 3 وص 105 ح 95.

در روز عرفه آن حضرت عدّه اى را مشاهده كرد كه دست گدائى نزد مردم دراز كرده اند ، به آنها فرمود :

واى بر شما ، در مانند چنين روزى از غير خداوند درخواست مى كنيد در حاليكه امروز رحمت خداوند به قدرى بر بندگانش سرازير مى شود كه اگر براى اطفالى كه هنوز در شكم مادران هستند دعا كنيد اميد است كه سعادت و خوشبختى نصيب آنها شود .

[ آن حضرت خوددارى مى كرد كه با مادرش هم غذا شود به او عرض كردند : شما كه از همه مردم نيكوكارتر و احسانتان به خويشاوندان بيشتر است چرا با مادر خود غذا نمى خوريد ؟ فرمود :

خوشم نمى آيد كه دستم پيشى بگيرد به لقمه اى كه چشم او به آن سبقت گرفته است .(1).](2)

شخصى به آن حضرت عرض كرد : من به خاطر خدا شما را بسيار دوست دارم ، فرمود : اللّهمّ إنّي أعوذ بك أن اُحبّ فيك وأنت لي مبغض .

خداوندا ! به تو پناه مى برم از اينكه مردم مرا بخاطر تو دوست داشته باشند و تو مرا دشمن داشته باشى .

با شترى كه داشت بيست بار به حجّ رفت و يك شلّاق به او نزد و هنگامى كه از دنيا رفت دستور داد او را در ميان خاك دفن كردند تا درندگان او را نخورند (3).

از كنيز آن حضرت درباره او سئوال كردند ، گفت : احوال او را كوتاه بيان كنم يا طولانى ؟ گفتند : مختصر بگو ، گفت :

ما أتيته بطعام نهاراً قطّ وما فرشت له فراشاً بليل قطّ .

هرگز روزى براى مولايم غذا نياوردم و هيچگاه شبى براى او بستر نگستردم (4).


1) بين دو معقوف در اصل نبود و ما آن را براى كامل شدن حديث از مصدر ذكر كرديم .

2) براى توضيح به حديث 334 مراجعه شود .

3) اين قطعه از حديث در بحار الأنوار : 70/46 ح 46 از كتاب ثواب الأعمال نقل شده است .

4) اين قسمت از حديث در بحار الأنوار: 67/46 ح 33 از كتاب علل الشرائع نقل شده است و ابن شهراشوب در مناقب: 155/4 آورده است .

روزى آن حضرت به گروهى برخورد كرد كه از ايشان غيبت و بدگوئى مى كردند ، نزد آنها ايستاد و فرمود :

اگر شما راست مى گوئيد خداوند مرا بيامرزد ، و اگر دروغ مى گوئيد خداوند شما را بيامرزد .(1)

و هنگامى كه طالب علم يعنى كسى كه در پى فراگيرى و آموختن علوم اهل بيت عليهم السلام است ، خدمت آن حضرت مى رسيد به او مى فرمود :

خوش آمدى اى كسى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نسبت به او و رعايت حال او سفارش نموده است ، سپس مى فرمود :

إنّ طالب العلم إذا خرج من منزله لم يضع رجله على رطب ولا يابس من الأرض إلّا سبّحت له إلى الأرضين السابعة.

طالب علم وقتى از منزلش خارج مى شود قدم بر خشك و ترى نمى گذارد مگر اينكه تا زمين هفتم همگى براى او تسبيح مى گويند .

[ آن حضرت صد خانواده از فقراى مدينه را سرپرستى مى كرد و دوست مى داشت كه يتيمان و نابينايان و اشخاص زمين‌گير و فقراى بيچاره كنار سفره او حاضر شوند ، و با دست مبارك خود به ايشان غذا مى داد ، و هر كدام از آنها كه اهل و عيال داشت غذا براى آنها مى فرستاد ، و هيچگاه غذا ميل نمى فرمود تا اينكه مانند آن را به فقرا مى بخشيد .] (2)

در هر سال هفت ثفنه(3)از مواضع سجده آن حضرت بر اثر زيادى نماز و سجده ساقط مى شد ، و او آنها را جمع مى نمود و وقتى وفات يافت با بدن نازنين او دفن كردند .(4)

ولقد بكى على أبيه الحسين عليه السلام عشرين سنة، وما وضع بين يديه طعام إلّا بكى، حتّى قال له مولى له: يابن رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم أما آن لحزنك أن ينقضي [ ولبكائك أن يقلّ؟ ] .


1) بحار الأنوار : 96/46 سطر آخر.

2) بين دو معقوف را از مصدر نقل كرديم .

3) يعنى پينه اى كه بر اثر زبر شدن پوست مثل زانوى شتر بر روى آن برآمده مى شود .

4) اين قسمت در مصدر و بحار الأنوار نيست .

مدّت بيست سال بر پدر بزرگوارش امام حسين عليه السلام گريست ، غذائى در مقابل آن حضرت نگذاشتند مگر اينكه گريه كرد ، بحدّى كه يكى از غلامانش عرض كرد : آيا وقت آن نرسيده كه غصّه و اندوه شما به پايان رسد و گريه شما كم شود ؟

امام عليه السلام فرمود : ويحك! إنّ يعقوب النبيّ كان له اثنى عشر ولداً فغيّب اللَّه عنه واحداً منهم فابيضّت عيناه من كثرة بكائه عليه، وشاب رأسه من الحزن وَاحْدَوْدَبَ ظهره من الغمّ، وكان يعلم أنّ إبنه حيّ في الدّنيا، وأنا نظرت إلى أبي وأخي وعمّي وسبعة عشر من أهل بيتي مقتولين حولي فكيف ينقضي حزني

واى بر تو ، يعقوب پيامبر دوازده پسر داشت خداوند يكى از آنها را از نظر او پنهان نمود ، آن قدر بر او گريست كه چشمانش از زيادى گريه نابينا شد ، و موهاى سرش از اندوه و غم سفيد شد ، و پشت او از غصّه خميد ، در حاليكه مى دانست پسرش زنده است و زندگى مى كند ، ولى من با چشمان خودم پدر و برادر و عمو و هفده نفر از اهل بيتم را در حالى كه به شهادت رسيده بودند (و بدنهاى آنها غرق در خون روى زمين مانده بود) ديدم ، پس چگونه غصّه و اندوه من برطرف شود (1). (2)


1) مناقب ابن شهراشوب: 165 سطر آخر.

2) اين حديث به طور كامل در كتاب خصال شيخ صدوق : 517/2 در ذكر بيست و سه خصلت از خصلت‌هاى پسنديده اى كه امام سجّاد عليه السلام به آن توصيف گرديده نقل شده ، و علاّمه مجلسى رحمه الله آن را در بحار الأنوار : 61/46 ح 19 آورده است .

بخش هفتم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات

شكافنده دانش پيغمبران

حضرت محمّد بن عليّ بن الحسين عليه صلوات المصلّين

351 / 1 - كشّى رحمه الله در كتاب «رجال» خود مى نويسد :

محمّد بن مسلم سى هزار حديث از آن حضرت پرسش نمود ، و ايشان پاسخ همه آنها را به او فرمود .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

352 / 2 - در مكارم اخلاق آن حضرت : مردى از اهل شام با امام باقر عليه السلام رفت و آمد داشت و از دشمنان آن حضرت بود ، وى علّت رفت و آمد خود را اخلاق خوب و روش نيكوى امام عليه السلام ذكر كرد و به آن حضرت گفت : شما را مى بينم كه مردى فصيح هستى ، يعنى صريح و روشن مطالب را بيان مى كنى و همه آداب را رعايت مى نمايى ، و الفاظ نيكو بر زبان جارى مى سازى ، بخاطر اين ويژگى ها با شما رفت و آمد مى كنم و در مجلس شما حاضر مى شوم .(2)

مردى نصرانى از روى بى ادبى و تمسخر به آن حضرت عرض كرد : أنت بقَر ؟

امام عليه السلام فرمود :


1) رجال كشّى: 163 ح 276، الإختصاص: 196 .

2) امالى طوسى : 41 ح 71 مجلس 14، بحار الأنوار : 233/46 ح1. ظاهراً مؤلّف رحمه الله اين حديث را از كتاب «سفينة البحار: 118/2» نقل نموده است .

نه من باقر هستم .

عرض كرد : تو پسر زن طبّاخه يعنى آشپز هستى ؟

فرمود : آن مهارت و حرفه او بود .

عرض كرد : تو پسر كنيز سياه دشنام‌گوى زشت گفتار هستى ؟

فرمود : إن كنت صدقت غفر اللَّه لها، وإن كنت كذبت غفر اللَّه لك .

اگر آنچه گفتى راست است خدا او را بيامرزد ، و اگر دروغ گفتى خدا تو را بيامرزد .

نصرانى چون اين بزرگوارى و بردبارى را از آن حضرت مشاهده كرد به حقيقت اسلام اعتراف كرد و مسلمان شد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

353 / 3 - پدرش امام سجّاد صلوات اللَّه عليه درباره اوصاف آن حضرت فرمود :

إنّه الإمام وأبو الأئمّة، معدن الحلم، وموضع العلم يبقره بقراً، واللَّه لهو أشبه الناس برسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم.

او امام و پدر امامان است ، معدن بردبارى و جايگاه علم و دانش است ، همانند دريائى كه آب در آن موج مى زند علم و دانش در سينه اش موج مى زند ، و او آن را مى شكافد و نشر مى دهد ، بخدا قسم او شبيه ترين مردم به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

354 / 4 - از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود :

لو وجدت لعلمي الّذي آتاني اللَّه عزّوجلّ حملة لنشرت التوحيد والإسلام والدين والشرائع من الصمد، وكيف لي ولم يجد جدّي أميرالمؤمنين عليه السلام حملة لعلمه.(3)

اگر براى علم و دانشى كه خداوند به من عنايت فرموده حاملينى مى يافتم يعنى كسانى بودند كه ظرفيّت پذيرش و تحمّل قبول آن را داشتند هر آينه توحيد و اسلام و دين و آئين را از كلمه «صمد» انتشار مى دادم و چگونه


1) مناقب ابن شهراشوب: 207/4 سطر5 ، بحار الأنوار : 289/46 ذيل ح 12.

2) كفاية الأثر: 31، بحار الأنوار : 388/36 ح3، منتخب الأثر: 248 ح3.

3) بحار الأنوار : 225/3 ضمن ح 15.

براى من ممكن است و حال آنكه جدّم اميرالمؤمنين عليه السلام چنين اشخاصى را نيافت .(1)

قتاده فقيه اهل بصره به آن حضرت عرض كرد : بخدا قسم ! در مقابل فقهاء و پيش روى ابن عبّاس نشسته ام ، در برابر هيچكدام از آنها قلب من دچار اضطراب و پريشانى مانند اضطرابى كه در حضور شما پيدا مى كنم نگشته است .

امام عليه السلام به او فرمود : أتدري أين أنت؟ أنت بين يدي «بيوت أذن اللَّه أن ترفع ...» .

آيا مى دانى كجا جاى گرفته اى ؟ تو در پيشگاه بيت رفيع ولايت ، همان بيتى كه قرآن كريم درباره اش فرموده است : «في بُيُوت أذِنَ اللَّهُ أنْ تُرْفَع وَيُذْكَرَ فيهَا اسْمُه »(2)«در خانه هائى كه خدا خواسته است رفعت يابد و در آنها نام خدا و عظمت او ياد شود» ، قرار گرفته اى .(3)

و نيز جابر بن عبداللَّه انصارى وقتى در مقابل آن حضرت قرار گرفت بندهاى بدنش به لرزه درآمد و موهاى او از ترس راست شد ، و همچنين عكرمه طبق نقل علاّمه مجلسى رحمه الله مطالبى را شبيه قتاده گفته است .(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

355 / 5 - در بعضى از كتابهاى شيعه حديثى طولانى از جابر بن يزيد جعفى نقل گرديده كه ما مختصرى از آن را كه مناسب اين باب است ذكر مى كنيم :

جابر به امام باقر عليه السلام عرض كرد : سپاس و ستايش سزاوار خداوندى است كه به معرفت شما بر من منّت گذاشته و فضيلت شما را به من الهام فرمود ، و به فرمان بردارى از دستورات شما توفيقم داد ، و دوستى دوستان شما و دشمنى با دشمنان شما را نصيبم ساخت .

امام عليه السلام


1) امير مؤمنان على عليه السلام آه مى كشيد و بالاى منبر مى فرمود : «سلونى قبل أن تفقدوني فإنّ بين الجوانح منّي علماً جمّاً ، هاه هاه لا أجد من يحمله» ، قبل از آنكه مرا از دست دهيد از من سئوال كنيد ، همانا دانش فراوان و علم انبوهى در سينه من نهفته است آه آه ، افسوس كسى كه حامل آن باشد و آن را بپذيرد نمى يابم .

2) سوره نور ، آيه 36 .

3) الكافى: 256/6، بحار الأنوار: 155/10 ضمن ح4، و329/23 ح 10، و357/46 ضمن ح 11 ، ارشاد القلوب: 324/2.

4) بحار الأنوار : 258/46 ضمن ح 59 به نقل از مناقب ابن شهراشوب: 182/4 .

فرمود : يا جابر؛ أتدري ما المعرفة؟ المعرفة إثبات التوحيد أوّلاً ، ثمّ معرفة المعاني ثانياً ، ثمّ معرفة الأبواب ثالثاً ، ثمّ معرفة الأنام رابعاً ، ثمّ معرفة الأركان خامساً ، ثمّ معرفة النقباء سادساً ، ثمّ معرفة النجباء سابعاً .

اى جابر ! آيا مى دانى معرفت چيست ؟ معرفت هفت مرحله دارد :

1 - اثبات توحيد ، 2 - شناخت معانى ، 3 - شناخت ابواب (آنها كه باب امام عليه السلام هستند ، حكم درِ ورودى را دارند و از طريق آنها مى شود به امام عليه السلام راه پيدا كرد) ، 4 - شناخت مردمان ، 5 - شناخت اركان (آنها كه نقش عمده اى در آفرينش دارند و در حكم پايه و ستون خيمه اند) ، 6 - شناخت نقباء كه سروران و مهتران و رؤساء قوم هستند ، 7 - شناخت نجباء كه مردمان پاك طينت و با اصل و نسب مى باشند .

و خداوند تبارك و تعالى فرموده است :

«قُلْ لَوْ كانَ البَحْرُ مِداداً لِكَلماتِ رَبّي لَنَفِدَ البَحْر قَبْل أنْ تَنْفَد كَلماتِ رَبّي وَلَوْ جِئْنا بِمِثْلِه مَدداً» .(1)

«بگو اگر دريا مركب شود براى نوشتن كلمات پروردگارم ، هر آينه قبل از آنكه كلمات پروردگارم تمام شود دريا به پايان مى‌رسد ، گرچه درياى ديگرى او را يارى كند» .

و در جاى ديگر فرموده است :

«وَلَوْ أنَّ ما فِي الأرْض مِنْ شَجَرَةٍ أقْلامٌ وَالبَحْرُ يَمُدُّه مِن بَعْدِه سَبْعَةُ أبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّه إنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ » .(2)

«اگر درختان روى زمين همگى قلم شوند و آب دريا مركّب گردد و هفت


1) سوره كهف ، آيه 109 .

2) سوره لقمان ، آيه 27 .

درياى ديگر هم آن را كمك كند تا كلمات خداوندى نوشته شود ، باز كلمات پروردگار ناتمام مى‌ماند ، همانا خدا مقتدر و باحكمت است» .

بعد فرمود : اى جابر ! اثبات توحيد ؛ شناختن خداوند ازلى و بى ابتداى پنهانى است كه ديدگان او را نمى بيند و او ديدگان را مى بيند ، و او خالق اشياء لطيف و بر همه چيز آگاه است . و او ناپيداى پنهان است همانطور كه او خود را اينگونه وصف كرده است .

امّا معانى : بدان كه ما معانى و مظاهر توحيد در ميان شما هستيم ، خداوند ما را از نور ذاتش آفريد ، و امور بندگانش را به ما واگذار كرد ، ما با اجازه و فرمان او آنچه مى خواهيم انجام مى دهيم ، و آنچه مى خواهيم همان است كه او مى خواهد ، و اراده ما همان اراده پروردگار است ، و او چنين مقام و مرتبه و موقعيّتى به ما مرحمت فرموده و ما را از ميان بندگانش برگزيده و حجّت خود در مملكتش قرار داده است .

فمن أنكر شيئاً وردّه فقد ردّ على اللَّه جلّ اسمه وكفر بآياته وأنبيائه ورسله.

اگر كسى فضايل ما و يا گفتار ما را انكار كند و نپذيرد ، در حقيقت خدا را ردّ كرده و به آيات پروردگار و پيغمبران و رسولان الهى كافر گشته است .

اى جابر ! هر كس خداوند را با اين اوصاف شناخت ؛ توحيد را اثبات كرده است ، زيرا اين اوصاف مطابق و موافق آنچه در قرآن ذكر شده مى باشد ، و آن فرمايش خداوند تبارك و تعالى است كه مى فرمايد :

«لاتُدْرِكُه الأبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأبْصار » (1).

«از ديدن او ديدگان عاجز (بلكه تفكّر و انديشه و وهم از درك و فهم او عاجز است) و او ديدگان را مى بيند» .

و فرموده است : «لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْ‌ءٌ وَهُوَ السميعُ البَصير »(2).

«هيچ چيز همانند او نيست و او شنوا و بينا است» .

و فرموده است : «لايُسْئلُ عَمّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْئَلُون »(3).


1) سوره انعام ، آيه 103 .

2) سوره شورى ، آيه 11 .

3) سوره انبياء ، آيه 23 .

«از آنچه او انجام مى دهد سئوال نمى شود و مردم هستند كه از افعال آنها سئوال مى شود و مورد بازخواست قرار مى گيرند» .

جابر گفت : اى سرور من ! چقدر اصحاب من و آنها كه با من هم فكر و هم عقيده اند اندك هستند .

فرمود : هيهات ، هيهات ، آيا مى دانى چقدر بر روى اين زمين پهناور ياور دارى ؟

عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ! گمان مى كنم در هر شهرى بين صد تا دويست نفر ، و در هر ناحيه اى بين هزار تا دو هزار نفر باشند و در تمام اطراف و نواحى گمان مى كنم بيش از صد هزار نفر باشند .

امام عليه السلام فرمودند : اى جابر ! با گمانى كه دارى مخالفت كن و نظرت را نارسا بدان ، آن طور كه تو گمان كرده اى نيست بلكه آنهائى را كه فكر مى كنى همگى مقصّرند و از نظر فكر و عقيده خود را به كمال نرسانده و ناقص مانده اند و آنها اصحاب و همراهان تو نيستند .

جابر گويد : عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ! چه كسى مقصّر است ؟ فرمود : الّذين قصّروا في معرفة الأئمّة، وعن معرفة ما فرض اللَّه عليهم من أمره وروحه .

كسانى كه در معرفت و شناخت امامان ، و شناخت امر و روح كه خدا بر آنها واجب كرده است كوتاهى كرده اند .

عرض كردم : اى سرور من ! شناخت روح چيست ؟

امام عليه السلام فرمود : درك كند و بشناسد كه هر كه خداوند روح را مخصوص او گردانيده در حقيقت امر خود را به او واگذار نموده است ، به اذن او خلق مى كند و زنده مى كند ، و آنچه در نيّت‌ها و انديشه ها است مى داند و به آنچه انجام شده و تا روز قيامت انجام مى شود دانا است ، و اين بدان جهت است كه روح از امر خداوند تبارك و تعالى است ، پس هر كه را خداوند به اين روح مخصوص گرداند او كامل است و هيچگونه نقص و كمبودى ندارد ، آنچه بخواهد به اذن پروردگار انجام مى دهد ، مشرق تا مغرب را در يك لحظه مى پيمايد ، به آسمان بالا مى رود و از آسمان فرود مى آيد ، و آنچه بخواهد و اراده كند انجام مي دهد .

عرض كردم : اى سرور من ! دوست دارم بيان اين روح را از كتاب پروردگار و اينكه اين از امورى است كه خداوند پيغمبرش محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را به آن اختصاص داده دريابم و بفهمم .

فرمود : اين آيه را بخوان :

«وَكَذلكَ أوْحَيْنا إلَيْك رُوحاً مِنْ أمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الكتابُ ولا الإيمانُ ولكنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِه مَن نَشاءُ مِنْ عِبادِنا »(1).

«و همچنين ما روح را كه از امر ما است به سوى تو وحى فرستاديم ، قبل از آن نمى دانستى كتاب چيست و ايمان كدام است ، ولى ما آن را نور قرار داديم و به سبب آن هر كدام از بندگان خود را كه بخواهيم هدايت مى كنيم».

و فرموده است : «اُولئكَ كَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الإيمانَ وأيَّدَهُمْ برُوح مِنْه »(2).

«در دلهاى ايشان ايمان را ثبت نموده و آنها را به روح كه از ناحيه او است تأييد كرده است .»

عرض كردم : خدا در كار شما گشايش دهد همانطور كه در كار من گشايش داديد و مشكلم را برطرف كرديد و مرا بر شناختن روح و امر موفّق نموديد .

سپس عرض كردم : اى سرور من ! درود خداوند بر شما باد ، بنابراين بيشتر شيعيان مقصّر هستند و من يكى از رفقاى خود را به اين صفت نمى شناسم .

فرمود : اى جابر ! اگر تو از ميان آنها كسى را اينگونه نمي شناسى ، ولى من عدّه كمى را مى شناسم كه نزد من مى آيند سلام مى كنند و از من اسرار و علوم نهانى كه ديگران از آن مطّلع نيستند مى آموزند .

عرض كردم : فلانى و رفقاى او ان شاء اللَّه اهل اين صفتند ، يعنى آشنا به اسرار شما مى باشند ، زيرا از آنها اسرار شما و علوم پنهانى شما را شنيده ام و گمان مى كنم كه آنها كامل گشته اند و به حدّ كمال رسيده اند .

فرمود : اى جابر ! فردا آنها را دعوت كن و همراه خود بياور .


1) سوره شورى ، آيه 52 .

2) سوره مجادله ، آيه 22 .

جابر گويد : فردا ايشان را به محضر آن حضرت حاضر كردم ، چون خدمت امام عليه السلام رسيدند بر او سلام كردند و احترام نمودند و آن بزرگوار را بزرگ و گرامى داشتند .

فرمود : اى جابر ! اينها برادران تو هستند ، ولى هنوز مقدارى مانده است تا كامل شوند .

بعد رو به آنها كرد و فرمود : آيا شما اعتراف مى كنيد كه خداوند تبارك و تعالى آنچه را بخواهد انجام مى دهد ، و آنچه را اراده فرمايد حكم مى كند ، و هيچكس قادر نيست حكم او را نقض كند و رأى او را ردّ كند ، و از آنچه انجام مى دهد سئوال نمى شود ، و مردمان هستند كه مورد سئوال و بازجوئى قرار مى گيرند .

عرض كردند : بله ، همان طور است كه فرموديد ، خداوند آنچه را بخواهد انجام مى دهد ، و آنچه را اراده كند فرمان مى دهد .

من گفتم : خدا را سپاس ، اينها همگى آگاهند و معرفت دارند و كاملند .

فرمود : اى جابر ! آنچه را نمى‌دانى شتابزده درباره اش قضاوت مكن . من متحيّر و سرگردان شدم .

فرمود : از آنها بپرس آيا علىّ بن الحسين عليهما السلام مى تواند به صورت فرزندش محمّد عليه السلام تغيير كند ؟

جابر گويد : از آنها پرسش نمودم و ايشان از جواب دادن خوددارى كردند و ساكت ماندند .

فرمود : اى جابر ! از آنها سئوال كن آيا محمّد مى‌تواند به صورت علىّ بن الحسين درآيد و تغيير كند ؟

جابر گويد : از ايشان سئوال كردم ، و آنها باز هم از جواب دادن خوددارى كردند و ساكت ماندند .

آنگاه امام عليه السلام به من نگاهى كرد و فرمود : اين است آنچه به تو خبر دادم كه اينها هنوز كامل نشده اند .

من به آنها گفتم : چه شده است ، چرا به امام خود جواب نمى دهيد ؟ باز هم ساكت ماندند و در شك فرو رفتند .

امام عليه السلام دوباره به جابر فرمود : اين همان است كه گفتم اينها بايد مراحل ديگرى را طىّ كنند تا كامل شوند .

و آنگاه امام عليه السلام فرمود : چه شده چرا صحبت نمى كنيد ؟ آنها به هم نگاه كردند و گفتگو نمودند سپس عرض كردند : اى فرزند رسول خدا ! ما نمى دانيم به ما بياموز .

سرور عبادت پيشه گاه حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام به فرزندش امام باقر عليه السلام نگاه كرد و به آنها فرمود : اين شخص كيست ؟ عرض كردند : فرزند شما است .

فرمود : من كيستم ؟ عرض كردند : علىّ بن الحسين عليهما السلام پدر او هستيد .

جابر گويد : بعد از اين پرسشها امام عليه السلام كلماتى فرمود كه ما نفهميديم ناگهان ديديم محمّد به صورت پدرش علىّ بن الحسين عليهما السلام و امام سجّاد عليه السلام به صورت فرزندش محمّد عليه السلام گرديد ، آنها با مشاهده اين دگرگونى از روى تعجّب گفتند : «لا إله الّا اللَّه» .

امام عليه السلام فرمود : لاتعجبوا من قدرة اللَّه، أنا محمّد و محمّد أنا، وقال محمّدعليه السلام : يا قوم لاتعجبوا من أمر اللَّه، أنا عليّ و عليّ أنا، وكلّنا واحد من نور واحد وروحنا من أمر اللَّه، أوّلنا محمّد وأوسطنا محمّد و آخرنا محمّد وكلّنا محمّد .

از قدرت پروردگار تعجّب نكنيد ، من محمّد هستم و محمّد من است ، و محمّد بن على عليهما السلام فرمود : اى گروه ! از كار خدا تعجّب نكنيد ، من على هستم ، و على من است و همه ما يكى هستيم و از يك نور آفريده شده ايم ، و روح ما از امر خدا و از عالم امر است ، اوّل ما محمّد است وسط ما محمّد است و آخر ما محمّد است و همه ما محمّد هستيم .

جابر گويد : وقتى اين كلمات را از امام عليه السلام شنيدند همگى با صورت به روى زمين افتاده و سجده كردند و گفتند : ما به ولايت شما و مقامات پنهان شما ايمان آورديم و به ويژگيهاى شما اقرار كرديم .

امام سجّاد عليه السلام فرمود : يا قوم، ارفعوا رؤوسكم فأنتم الآن العارفون الفائزون المستبصرون، وأنتم الكاملون البالغون، اللَّه اللَّه لاتطّلعوا أحداً من المقصّرين المستضعفين على ما رأيتم منّي ومن محمّد فيشنعوا عليكم ويكذّبوكم .

اى گروه ! سر از سجده برداريد ، اكنون شما عارف ، رستگار و آگاه شديد ، و الآن كامل گرديد و به حدّ كمال رسيديد ، شما را به خدا آنچه از من و فرزندم محمّد عليه السلام ديديد به هيچ يك از آشنايان خود كه به اين مرتبه نرسيده اند بلكه كوتاهى كرده اند و آنها را به ضعف كشيده اند خبر ندهيد كه شما را سرزنش و تكذيب مى كنند .

عرض كردند : گفتارتان را شنيديم و اطاعت مى كنيم .

فرمود : شما كه به حدّ رشد و كمال رسيده ايد اكنون برگرديد ، و آنها برگشتند .

جابر گويد : عرض كردم : اى سرور من ! هر كس اين امر را به وجهى كه بيان كرديد نشناسد ولى شما را دوست داشته باشد و از دشمنان شما بيزار باشد و به برترى شما قائل باشد حالش چگونه است ؟

فرمود : او در مسير سعادت و خير و خوبى است تا آنكه به آن پايه از معرفت برسد ... .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : اين حديث صدر و ذيل طولانى دارد و ما به خاطر مناسبت نداشتن آن با اين كتاب ذكر نكرديم ، و آن را شيخ حسين بن عبدالوهّاب در كتاب «عيون المعجزات» با مختصر تفاوتى در باب معجزات امام باقر عليه السلام نقل كرده است .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

356 / 6 - عيّاشى رحمه الله در كتاب «تفسير» از بريد بن معاويه عجلى نقل كرده است كه گفت : نزد امام باقر عليه السلام حاضر بودم كه ناگاه شخصى كه از خراسان پياده براى ملاقات آن حضرت سفر كرده بود وارد شد ، دو پاى خود را كه تركيدگى و شكاف برداشته بود براى نشان دادن بيرون آورد و عرض كرد :

بخدا قسم چيزى جز محبّت شما اهل بيت مرا به اين كار وا نداشت ، و دوستى شما باعث شد كه اين راه طولانى را پياده بپيمايم .


1) بحار الأنوار : 13/26 ضمن ح2.

2) عيون المعجزات : 78 .

امام باقر عليه السلام فرمود : واللَّه لو أحبّنا حجر حشره اللَّه معنا، وهل الدين إلّا الحبّ؟

بخدا قسم اگر سنگى ما را دوست بدارد خداوند تبارك و تعالى او را با ما محشور گرداند ، و آيا دين چيزى جز محبّت است ؟

همانا خداوند مى فرمايد :

«قُلْ إنْ كُنْتُم تُحِبُّونَ اللَّه فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللَّه » (1)، «بگو اگر شما خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست داشته باشد» .

و فرموده است : «يُحِبُّونَ مَن هاجَرَ إلَيْهِم » (2).

«مهاجرين را كه بسوى ايشان آمدند دوست مى دارند» .

(و دو مرتبه تكرار فرمود :) آيا دين چيزى جز محبّت و دوستى است ؟(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

357 / 7 - محمّد بن يعقوب كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از عبدالحميد وابشى نقل كرده است كه گفت : به امام باقر عليه السلام عرض كردم : همسايه اى دارم كه هر گونه حرامى را مرتكب مى شود ، نماز را كه از مهمّترين تكاليف است بجا نمى آورد ، و بقيّه واجبات را بطريق اولى ترك مى كند .

امام عليه السلام فرمود : سبحان اللَّه ، خيلى بزرگ به نظرت آمده است ؟ ألا اُخبرك بمن هو شرّ منه؟ مى خواهى بدتر از او را به تو معرّفى كنم ؟

عرض كردم : بلى بفرمائيد .

فرمود : الناصب لنا شرٌّ منه. أما إنّه ليس من عبد يذكر عنده أهل البيت فيرقّ لذكرنا إلّا مسحت الملائكة ظهره، وغفر اللَّه له ذنوبه كلّها إلّا أن يجي‌ء بذنب يخرجه من الإيمان، وإنّ الشفاعة لمقبولة وما تقبل في ناصب، وإنّ المؤمن ليشفع لجاره وما له حسنة.

ناصبى (كسى كه آشكارا با اهل بيت عليهم السلام دشمنى مى‌كند و ناسزا مى گويد) از


1) سوره آل عمران ، آيه 31 .

2) سوره حشر ، آيه 9 .

3) تفسير عيّاشى: 167/1 ح 27، بحار الأنوار : 95/27 ح 57، تفسير برهان : 277/1 ح9.

او بدتر است ، بدان بنده اى نيست كه ما اهل بيت نزد او ياد شويم پس با ياد ما قلبش نرم گردد و به ما متمايل شود مگر اينكه فرشته با بال خود بر پشت او بكشد (براى او دعا كند) و خداوند تبارك و تعالى همه گناهان او را بيامرزد مگر گناهى مرتكب شود كه او را از دائره ايمان خارج كند . و همانا شفاعت اولياء الهى درباره گنه‌كاران پذيرفته مى شود و در مورد ناصبى شفاعت كسى پذيرفته نمى شود .

مؤمن براى همسايه اش كه كار نيكوئى ندارد شفاعت مى كند و مى گويد : خداوندا ! اين همسايه من است كه اذيّت و آزار را از من باز مى داشت ، پس شفاعت او درباره همسايه اش پذيرفته شود ، و خداوند تبارك و تعالى بفرمايد : من پروردگار تو هستم و من به پاداش دادن او سزاوارترم ، پس او را در حاليكه هيچگونه ثوابى و كار نيكى ندارد داخل بهشت گرداند .

و همانا مؤمنى كه از همه كمتر توان شفاعت دارد در مورد سى نفر شفاعت مى كند و در اين هنگام است كه اهل دوزخ گويند :

«فَما لَنا مِن شافِعين × وَلا صَديقٍ حَميم × فَلَوْ أنَّ لَنا كَرَّةً فَنَكُونَ مِنَ المُؤْمِنين »(1)، «ما شفيعى نداريم ، و دوستى صميمى براى ما نيست ، اگر بار ديگر به دنيا برمى گشتيم از مؤمنين مي شديم» .(2)

و در روايتى بعد از قرائت آيه امام باقر عليه السلام فرمود :

بخدا قسم ! رتبه و مرتبه دوست بزرگ است چون خداوند تبارك و تعالى او را بر خويشاوند مقدّم داشته است .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

358 / 8 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از حكم بن عتبه نقل مى كند :

در خدمت امام باقر عليه السلام بودم و خانه پر از جمعيّت بود كه ناگاه پيرمردى كه بر عصاى خود تكيه مى كرد آمد تا آنكه كنار در اطاق ايستاد و رو كرد به امام باقر عليه السلام و گفت : «السلام عليك يابن رسول اللَّه ورحمة اللَّه وبركاته» ، اى


1) سوره شعراء ، آيه 102 - 100 .

2) الكافى : 101/8 ح 72، بحار الأنوار : 56/8 ح 70، تفسير برهان : 185/3 ح2، تأويل الآيات: 391/1 ح 15.

3) در تفسير برهان بعد از ذكر روايت پيشين دو روايت از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود : مرتبه و منزلت دوست ، بزرگ است بحدّى كه ... .

فرزند رسول خدا ! درود و رحمت و بركات خداوندى بر شما باد . سپس ساكت شد و منتظر جواب ماند .

امام عليه السلام سلام او را به همان گونه پاسخ داد ، آنگاه پيرمرد روى خود به اهل مجلس كرد و به آنها سلام نمود و ساكت ماند تا آنكه جمعيّت همگى سلام او را پاسخ گفتند .

سپس رو كرد به امام باقر عليه السلام و عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ! مرا نزديك خود جاى بده ، خدا مرا فدايت گرداند . بخدا قسم ! براستى من شما را دوست دارم و هر كس شما را دوست داشته باشد دوست دارم ، و بخدا قسم اين دوستى ام بخاطر طمع دنيوى نيست ، و من براستى با دشمنان شما دشمنم ، و از آنها بيزارم و نفرت دارم ، و بخدا قسم اين دشمنى و نفرت بخاطر انتقام جوئى يا كدورتى شخصى كه بين من و او باشد نيست ، و بخدا قسم حلال شما را حلال مى دانم و حرام شما را حرام مى‌دانم ، و منتظر امر شما و دولت كريمه شما هستم ، آيا اميدوار باشم و شما نسبت به من اميدى داريد ؟ خداوند مرا فداى شما گرداند .

امام باقر عليه السلام فرمود :

بسوى من بيا ، بسوى من بيا ، و او را كنار خود نشانيد سپس فرمود :

اى پيرمرد ! شخصى خدمت پدرم علىّ بن الحسين عليهما السلام رسيد و از آن حضرت همين سئوال تو را پرسش نمود ، پدرم به او فرمود :

إن تمُت ترد على رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وعلى عليّ والحسن والحسين، وعلى عليّ بن الحسين عليهم السلام ويثلج قلبك، ويبرد فؤادك وتقرّ عينك وتستقبل بالروح والريحان مع الكرام الكاتبين.

اگر با اين حال از دنيا رفتى بر رسول خدا ، اميرالمؤمنين ، امام مجتبى ، امام حسين و علىّ بن الحسين عليهم السلام وارد مى شوى و دلت خنك مى شود و قلبت خشنود و چشمانت روشن مى گردد و هنگامى كه جان به حلقومت مى رسد فرشتگان با آغوش باز و با دسته هاى گل به استقبال تو مى آيند .

و اگر زنده ماندى آنچه باعث روشنى چشمان تو است خواهى ديد و در مقامات عالى بهشت با ما خواهى بود .

پيرمرد كه گويا از شنيدن گفتار امام باقر عليه السلام شوق زده شده بود عرض كرد : اى ابوجعفر ! چه فرموديد ؟

امام عليه السلام بار ديگر مطالبى را كه فرموده بود تكرار كرد .

پيرمرد شگفت‌زده گفت : اللَّه اكبر ، اى ابوجعفر ! اگر بميرم بر رسول خدا و اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و علىّ بن الحسين عليهم السلام وارد مى شوم ... و همان مطالبى را كه امام عليه السلام فرموده بود تكرار كرد . سپس پيرمرد صدا را به گريه بلند كرد و گريه راه گلويش را گرفته هق هق مى كرد تا نقش زمين گرديد ، اهل مجلس از مشاهده حال اين پيرمرد و گريه هاى او همه ناله كردند .

امام باقر عليه السلام با انگشتان مبارك اشك از گوشه هاى چشم پيرمرد پاك كرد و آنها را فرو ريخت .

پيرمرد سر بلند كرد و به امام باقر عليه السلام عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ! دست مبارك خود را بده تا ببوسم خداوند مرا فداى شما گرداند . آنگاه دست امام عليه السلام را گرفت و بوسيد و بر چشمان و صورت خود نهاد ، سپس پيراهن خود را بالا زد و سينه و شكم خود را برهنه نمود و دست امام عليه السلام را بر آن گذاشت و بعد از آن از جا برخاست و سلام خداحافظى گفت .

امام باقر عليه السلام از پشت سرش به او نگاه مى كرد و او مى رفت ، سپس رو به اهل مجلس كرد و فرمود :

من أحبّ أن ينظر إلى رجل من أهل الجنّة فلينظر إلى هذا.

هر كه دوست دارد يكى از اهل بهشت را ببيند به اين شخص نگاه كند .

حكم بن عتبه گويد : هرگز ماتمكده اى را شبيه آن مجلس نديده ام .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الكافى: 76/8 ح30، الوافى: 799/5 ح3، بحارالأنوار: 361/46 ح3، ارشاد القلوب: 298/2 با كمى اختلاف.

359 / 9 - علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله در تفسير آيه شريفه «تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِى الجَلالِ وَالإكْرام »(1)، «پاك و بزرگوار است نام پروردگارت كه صاحب عزّت و بزرگى و بزرگوارى است» از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود : نحن جلال اللَّه وكرامته الّتي أكرم اللَّه العباد بطاعتنا .(2)

ما مظهر جلال و بزرگوارى خداونديم كه بندگان به اطاعت و فرمانبردارى از ما به كرامت و بزرگوارى خداوند نائل مى شوند .

مؤلّف رحمه الله گويد : اين روايت را روايت ديگرى از امام باقر عليه السلام تأييد مى كند : كسى كه روبرى امام عليه السلام تكبير بگويد يعنى خدا را به بزرگى ياد كند و بگويد : «لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له» ، «خدائى جز خداوند يكتا نيست ، او بى همتا است و شريك ندارد» ، خداوند براى او رضوان اكبر خود را (كه مراد بهشت رضوان است يا رضايت و خشنودى او است) واجب گرداند و كسى كه چنين توفيقى يافت خداوند لازم مى داند كه بين او و خليلش ابراهيم و حبيبش محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و ساير رسولانش در دارالجلال جمع كند .

راوى كه سعد بن طريف است گويد : از آن حضرت سئوال كردم دارالجلال چيست ؟ فرمود : مراد از «دار» ما هستيم و اشاره به همين مطلب دارد فرمايش پروردگار :

«تِلْكَ الدارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لايُريدُونَ عُلُوّاً فِي الأرْض وَلا فَساداً وَالعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين »(3)،

«اين خانه آخرت يعنى بهشت جاودان براى آنهايى است كه اراده برترى جويى و فساد بر روى زمين ندارند، و عاقبت نيكو مخصوص پرهيزكاران است».


1) سوره الرحمن ، آيه 78 .

2) تفسير القمي: 346/2، بحار الأنوار :196/24 ح 20، تفسير برهان : 272/4 ح1.

3) سوره قصص ، آيه 83 .

فرمود : مراد از عاقبت در اين آيه ما هستيم و مودّت و دوستى ما مخصوص اهل تقوا است .

و خداوند تبارك و تعالى فرموده است : «تَبارَك اسْمُ رَبِّك ذِى الجَلال وَالإكْرام » ، «ميمون و مبارك است نام پروردگارت كه صاحب عزّت و بزرگى و بزرگوارى است» .

فرمود : ما مظهر بزرگوارى و كرامت خداونديم كه بندگان با فرمانبردارى از ما مشمول كرامت و بزرگوارى پروردگار مى‌شوند .(1)

و نيز مؤلّف رحمه الله گويد : از آنچه ذكر كرديم تفسير دعاى بهاء كه در سحر شبهاى ماه رمضان وارد شده است ظاهر گرديد و روشن و واضح شد كه اهل بيت عليهم السلام مظهر جلال (كبريائى) و جمال (زيبائى) و غير اينها از صفات نيكوى پروردگار مى باشند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

360 / 10 - شيخ مفيد قدس سره در كتاب «إختصاص» از جابر بن يزيد جعفى نقل كرده است كه گفت : امام باقر عليه السلام براى من هفتاد هزار حديث ، و بنابر نسخه ديگرى نود هزار حديث فرمود كه يكى از آنها را به كسى نگفتم .

مى‌گويد : به امام باقر عليه السلام عرض كردم : فداى شما گردم بار سنگينى از علوم و اسرار خود بر دوش من نهاده ايد كه آنها را براى كسى هم نمى توانم بازگو كنم ، و گاهى در سينه ام طوفانى بپا مى كند كه حالتى شبيه به جنون به من دست مى دهد .

فرمود : يا جابر؛ فإذا كان ذلك فاخرج إلى الجبّان فاحفر حفيرة ودلّ رأسك فيها، ثمّ قل: حدّثني محمّد بن عليّ بكذا وكذا.

اى جابر ! وقتى چنين حالتى برايت پيش آمد سر به صحرا بگذار و در آنجا گودالى حفر كن ، و سر خود را در ميان آن داخل كن و سپس بگو : محمّد بن على عليهما السلام به من چنين فرمود .(2)


1) بصائر الدرجات: 312 ضمن ح 12، بحار الأنوار : 397/24 ح 116، تفسير برهان : 298/4 ح2.

2) الإختصاص: 61، بحار الأنوار : 340/46 ح 30.

مؤلّف رحمه الله گويد : جابر جعفى با اين مقام والايى كه دارد در حديثى امام باقر عليه السلام به او فرمود :

فإذا ورد عليك يا جابر شي‌ء من أمرنا فلان له قلبك فأحمد اللَّه، وإن أنكرته فردّه إلينا أهل البيت، ولاتقل: كيف جاء هذا؟ و كيف كان؟ أو كيف هو؟ فإنّ هذا واللَّه هو الشرك باللَّه العظيم. وليس ذلك إلّا لعظم أسرارهم عليهم السلام.

هرگاه از امر ما (كه مربوط به شئونات امام عليه السلام و مقام والاى او است) چيزى شنيدى و قلب تو آن را پذيرفت خداوند را سپاس و ستايش كن ، و اگر قلب تو آن را انكار كرد آن را به خود ما اهل بيت واگذار (بگو خود آنها مى دانند) و مگو چطور اين حديث صادر شده ؟ چطور بوده ؟ و چگونه است ؟ زيرا اين ردّ كلام ما مى باشد و بخدا قسم شرك ورزيدن به خداوند بزرگ است .(1)

و اينها همه به خاطر عظمت و بزرگى اسرار اهل بيت عليهم السلام است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

361 / 11 - ابن شهراشوب در كتاب «مناقب» از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه جابر از آن حضرت درباره اين فرمايش پروردگار : «وَكَذلكَ نُري إبْراهيمَ مَلَكُوتَ السمواتِ وَالأرْض وَلِيَكُونَ مِنَ المُوقِنين »(2)«ما باطن آسمان‌ها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا اينكه از اهل يقين باشد» ، سئوال كرد .

امام عليه السلام دستش را بالا برد و فرمود : سرت را بلند كن و نگاهى به بالا بينداز .

جابر گويد : سر خود را بلند كردم ، ديدم سقف جدا جدا و پراكنده گشته است ، به شكافى از آن پيوسته نگريستم تا اينكه نورى را ديدم كه چشمم از ديدن آن سرگردان شد .

امام عليه السلام فرمود : ابراهيم عليه السلام اين گونه ملكوت آسمان‌ها و زمين را ديد ، اكنون به زمين نگاه كن و سپس سرت را بلند كن .


1) بحار الأنوار : 208/2 ح 102.

2) سوره أنعام ، آيه 75 .

چون سرم را بلند كردم ديدم سقف به حال اوّل برگشت .

سپس امام عليه السلام دست مرا گرفت و از خانه خارج شد و لباسى به من پوشانيد و فرمود : چشمان خود را ببند .

پس از مدّتى فرمود : تو الآن در ظلمات و آن تاريكى هائى هستى كه ذوالقرنين ديد .

چشمان خود را باز كردم هيچ چيزى را نديدم ، سپس چند گام برداشت و فرمود : اكنون كنار آن چشمه آب حيات هستى كه خضر از آن نوشيد ، سپس از اين عالم خارج شديم و از پنچ عالم گذشتيم ، آنگاه فرمود :

اين ملكوت زمين است ، بعد از آن فرمود : چشمان خود را ببند و دستم را گرفت ، ناگهان ديدم در همان خانه اى هستيم كه قبلاً آنجا بوديم و آن لباسى را كه بر من پوشانيده بود بيرون آورد .

عرض كردم : فداى شما گردم چند ساعت از روز گذشته است ؟

فرمود : سه ساعت .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : سيّد هاشم بحرانى رحمه الله در كتاب «تفسير برهان» روايت شريفى را در تفسير اين آيه نقل كرده است كه ذكر آن در اينجا خالى از بهره و فايده نيست .

مى گويد : روايت شده است كه خداوند هنگاميكه او را به آسمانها بالا برد بينائى او را نيرو بخشيد تا آنكه زمين و ساكنان آن را ديد ، به كنارى توجّه كرد ديد زن و مردى به كار زشتى مشغولند ، آنها را نفرين كرد ، هر دو هلاك شدند ، سپس زن و مرد ديگرى را در آن حال ديد ، بر آنها نفرين كرد ، آن دو نيز هلاك شدند ، بعد از آن زن و مرد ديگرى را همانگونه مشاهده كرد آنها را هم نفرين كرد و هلاك شدند ، براى مرتبه چهارم وقتى زن و مرد ديگرى را آنگونه ديد و خواست نفرين كند خداوند تبارك و تعالى به او وحى فرستاد :


1) مناقب ابن شهراشوب: 194/4، بحار الأنوار : 268/46 ذيل ح 65، تفسير برهان : 532/1 ح9 به نقل از اختصاص: 317 (با كمى اختلاف) .

يا إبراهيم، اكفف دعوتك عن إمائي وعبادي فإنّي أنا الغفور الرحيم الجبّار الحليم، لاتضرّني ذنوب عبادي كما لاتنفعني طاعتهم، ولست أسوسهم بشفاء الغيظ كسياستك .

اى ابراهيم ! از نفرين كردن بر بندگان من خوددارى كن ، من پروردگار آمرزنده مهربان ، و جبران كننده بردبار هستم ، گناه بندگانم به من ضررى نمى زند همانطور كه از اطاعت آنها سودى نمى برم ، آنها را براى بهبود يافتن خشم خود تأديب نمى كنم ، آنطور كه تو تدبير مى كنى .

پس دعا نكن بر عليه بندگان و كنيزان من ، و از نفرين آنها خوددارى كن و همانا تو بنده من هستى كه از طرف من مأموريّت دارى آنها را بيم دهى ، نه آنكه در پادشاهى با من شركت داشته باشى ، و نه آنكه بر من و بندگانم چيره شوى .

و بندگانم نسبت به من بين يكى از اين سه حالت هستند : يا از گناه خود توبه مى كنند ، من توبه آنها را مى پذيرم و گناهانشان را مى آمرزم ، و زشتى‌هاى آنها را مى پوشانم ، يا از عذاب آنها خوددارى مى كنم ، زيرا مى دانم از نسل آنها فرزندان باايمان به دنيا خواهند آمد ، لذا با پدران كافر مدارا مى كنم ، و نسبت به مادران كافر درنگ مى كنم ، و عذاب بر آنها نازل نمى كنم تا آن اشخاص باايمان از نسل آنها بيرون آيند ، و وقتى اين كار صورت گرفت عذاب من بر آنها فرود مى آيد و بلاى من آنها را احاطه مى كند ، و اگر از اين دو قسم نباشند عذابى كه براى آنها مهيّا كرده ام سخت تر است از آنچه تو اراده مى كنى ، زيرا آنها را بر حسب بزرگى و عظمت و كبريايى خود عذاب مى كنم .

يا إبراهيم، فخلّ بيني وبين عبادي فإنّي أرحم بهم منك، وخلّ بيني وبين عبادي فإنّي أنا الجبّار الحليم العلّام، اُدبّرهم بعلمي واُنفذ فيهم قضائي.

اى ابراهيم ! مرا با بندگانم واگذار ، همانا من به آنها مهربانتر از تو هستم ، و مرا با آنها واگذار ، زيرا من جبران كننده و بردبار و بسيار دانا مى باشم ، آنها را به علم خود تدبير مى كنم و حكم خود را در ميان آنها اجرا مى نمايم .(1)


1) تفسير امام عسكرى عليه السلام : 513، تفسير برهان : 532/1 ح 11، بحار الأنوار : 278/9 ضمن ح2، به نقل از احتجاج: 26/1.

محدّث قمى رحمه الله اين حديث را روايت كرده و فرموده است : نظير اين كار - يعنى نشان دادن ملكوت آسمان‌ها و زمين و ساكنان آن ، و نشان دادن عرش و فرشتگانى كه آن را بر دوش دارند - براى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين عليه السلام و ائمّه طاهرين عليهم السلام صورت گرفته است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

362 / 12 - فرات رحمه الله در تفسير خود از بريد بن معاويه عجلى و ابراهيم احمرى نقل مى كند كه گفتند : محضر امام باقر عليه السلام شرفياب شديم و زياد نزد آن حضرت حضور داشت ، امام عليه السلام به او فرمود :

اى زياد ! چه شده است مى بينم پاهايت تركيدگى و شكاف برداشته است ؟

عرض كرد : با شتر ضعيف و لاغرى كه دارم اين راه را پيموده ام ، او از حمل من عاجز بود ، و گاهى پياده مى شدم و او را به راه رفتن وا مى داشتم ، و چيزى جز دوستى شما و اشتياق ديدار شما مرا بر اين كار وانداشت ، سپس سر را به زير انداخت ، بعد از مدّتى عرض كرد : فداى شما گردم ، گاهى كه تنها هستم (يا با خود خلوت مى كنم) شيطان به سراغ من مى آيد معصيت ها و گناهان گذشته ام را بياد من مى آورد و آن قدر وسوسه مى كند كه مرا به يأس و نااميدى بكشاند ، آنگاه دوستى خود را با شما و ارتباط و دلبستگى ام را به شما بخاطر مى آورم (قلبم آرام مى گيرد و اميدوار مى شوم).

امام باقر عليه السلام فرمود : يا زياد، وهل الدين إلّا الحبّ والبغض؟

اى زياد ! آيا دين چيزى جز دوستى و دشمنى است ؟

سپس سه آيه از قرآن را تلاوت فرمود كه گويا آنها را در كف دست داشت


1) تأويل الآيات : 818/2 ح 4 ، بحار الأنوار : 97/25 ح 71 ، مدينة المعاجز : 449/2 ح 674 .

(يعنى بدون اينكه تأمّل نمايد و فكر كند قرائت كرد) :

«وَلكنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إلَيْكُمُ الإيمانَ وَزيَّنَهُ في قُلُوبِكُم ... »(1)، «خداوند ايمان را محبوب شما گردانيد و آن را در دلهاى شما زيبا جلوه داد» .

«يُحبُّونَ مَنْ هاجَرَ إلَيْهِمْ »(2)، «كسانى را كه بسوى ايشان هجرت مى كنند دوست مى دارند» .

«إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعوني يُحْبِبْكُم اللَّهُ وَيَغْفِر لَكُم ذُنُوبَكُم وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ »(3).

«اگر خدا را دوست داريد از دستورات من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست بدارد و گناهان شما را بيامرزد ، و او آمرزنده و مهربان است» .

سپس فرمود : مردى خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رسيد و عرض كرد : اى رسول خدا ! من روزه داران را دوست دارم و خودم روزه نمى گيرم ، و نمازگزاران را دوست دارم و خود نماز نمى خوانم ، و آنها را كه بذل و بخشش مى كنند و صدقه مى دهند دوست دارم ، ولى خودم احسان و بخشش نمى كنم .

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : أنت مع من أحببت ولك ما اكتسبت، أما ترضون أن لو كانت فزعة من السماء فزع كلّ قوم إلى مأمنهم وفزعنا إلى رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وفزعتم إلينا.

تو با كسانى هستى كه آنها را دوست دارى ، و آنچه را بجا آورى به تو پاداش مى دهند ، آيا خشنود نمى شويد وقتى حادثه وحشتناك آسمانى پديد آيد هر گروهى به پناهگاه خود رود ، و ما به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پناهنده شويم ، و شما در آن هنگام به ما پناهنده شويد ؟ (4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

363 / 13 - شيخ مفيد قدس سره از محمّد بن مسلم ثقفى نقل مى كند كه گفت : از امام باقر عليه السلام درباره اين آيه سئوال كردم : «فَاُولئِكَ يُبَدِّلُ اللَّه سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات وَكانَ


1) سوره حجرات ، آيه 7 .

2) سوره حشر ، آيه 9 .

3) سوره آل عمران ، آيه 31 .

4) تفسير فرات: 428 ح 567، بحار الأنوار : 63/68 ح 114، الكافى: 79/8 ح 35، تفسير برهان : 206/4 ح1.

اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً »(1)«خداوند بدى هاى ايشان را به خوبى ها تبديل مى كند و خداوند آمرزنده و مهربان مى باشد» ، حضرت فرمود :

فرداى قيامت مؤمن گنه‌كارى را در محلّ بازرسى و حساب نگه مى دارند ، و خداوند خودش بررسى حساب او را به عهده دارد و كسى را از آن آگاه نمى كند ، گناهانش را بياد او مى آورد و او به همه بدى هاى خود اقرار و اعتراف مى نمايد ، آنگاه خداوند به آنها كه مى نويسند دستور مى دهد همه آن‌ها را به خوبى ها و ثواب‌ها تبديل كنيد و پس از آن براى مردم ظاهر كنيد .

مردم وقتى پرونده او را مى بينند مى گويند : آيا اين بنده حتّى يك گناه نداشته است ؟ سپس خداوند او را به بهشت روانه سازد .

فهذا تأويل الآية وهي في المذنبين من شيعتنا خاصّة.

و اين است تفسير و تأويل اين آيه شريفه ، و اين تنها در مورد گنه‌كاران شيعه است ، يعنى اين لطف الهى مخصوص شيعيان ما اهل بيت است .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

364 / 14 - علّامه مجلسى قدس سره در كتاب شريف «بحار الأنوار» مى نويسد : از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه آن حضرت درباره آيه شريفه «وَإنّي لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى »(3)، «هر آينه من آمرزنده ام كسى را كه توبه كند و به سوى من بازگشت نمايد و ايمان آورد و كار نيكو انجام دهد سپس به راه هدايت رود» ، فرمود :

مقصود اينستكه به ولايت ما اهل بيت عليهم السلام راه پيدا كند و هدايت شود .(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

365 / 15 - شيخ طوسى قدس سره در كتاب «امالى» از خيثمه نقل مى‌كند كه گفت : از امام باقر عليه السلام شنيدم كه آن حضرت فرمود :


1) سوره فرقان ، آيه 70 .

2) امالى مفيد : 298 ح 8 ، بحار الأنوار : 100/68 ح4، امالى طوسى : 72 ح 14 مجلس سوّم ، تأويل الآيات: 382/1 ح 20، بحار الأنوار : 261/7 ح 12، تفسير برهان : 175/3 ح3، بشارة المصطفى: 7.

3) سوره طه ، آيه 82 .

4) تأويل الآيات: 316/1 ح 11، بحار الأنوار : 148/24 ح 26، تفسير برهان : 40/3 ح5 .

نحن جنب اللَّه، ونحن صفوة اللَّه، ونحن خيرة اللَّه ونحن مستودع مواريث الأنبياء، ونحن اُمناء اللَّه عزّوجلّ، ونحن حجج اللَّه، ونحن حبل اللَّه ونحن رحمة اللَّه على خلقه.

ما جنب خدا هستيم ،(1)ما خالص و برگزيده خدا و اختيار شده او هستيم ، ميراث انبياء نزد ما به وديعه سپرده شده است ، ما امانتدار الهى و امين او هستيم ، وما ريسمان خداوندى و وسيله ارتباط او با خلق هستيم ، ما رحمت خداوند هستيم كه بر بندگانش ارزانى داشته است .

ما هستيم كه خداوند آفرينش خود را به وجود ما آغاز كرد ، و به وجود ما آن را پايان مى دهد ، ما پيشوايان هدايت و چراغهاى روشن او در تاريكى ها ، و محلّ تابش نور هدايت هستيم ، ما پرچم‌ها و نشانه هاى برافراشته براى اهل دنيا هستيم ، ما سابقون(2)هستيم و از نظر رتبه و مرتبه و فضيلت ، از همگان پيشى گرفته ايم و ما آخرون(3)هستيم كه از نظر زمانى ديرتر از ديگران آمده ايم .

كسى كه به دامن ما چنگ زند به ما ملحق مى شود و نجات پيدا مى كند ، و كسى كه از ما عقب افتد و با ما همراهى نكند در درياى غرور و جهالت خود غرق مى شود ، ما فرمانده و رهبر مردمان روسفيديم ، ما حريم پروردگار و در حمايت او هستيم ، ما راه روشن و جادّه مستقيم بسوى خداونديم ، ما از نعمتهاى خدا بر بندگان و راه آشكار او و كانون شرع نبوى هستيم ، ما جايگاه و محلّ قرار گرفتن رسالت يعنى حقايق و اسرار رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستيم .

ما اصل و اساس دين هستيم ، فرشتگان با ما رفت و آمد دارند ، ما نورافكنيم براى آنها كه در طلب نور هستند ، و راه نجاتيم براى آنها كه پيروى كنند ، ما مردمان را به بهشت راهنمايى مى كنيم ، و ما فرماندهان اسلام و دستاويز محكم و باعث عزّت و آبروى آن هستيم ، ما همانند پل‌ها هستيم كه هر كه بر آن عبور كند (يعنى از دستورات ما پيروى كند و


1) جنب به معنى پهلو و كنار است و اين كنايه از مقام قرب آن بزرگواران به پروردگار است .

2) سابقون ؛ اشاره به آيه مباركه «السابقون السابقون × اولئك المقرّبون » دارد .

3) آخرون اشاره به آيه مباركه «وقليل من الآخرين» دارد .

با ما باشد) مى تواند به راه خود ادامه دهد و به مقصد برسد ، و هر كس جا بماند و به راه ديگر رود هلاك مى شود ، ما در قلّه رفيع و اوج عظمت هستيم .

ما هستيم كه خداوند به واسطه ما رحمت خود را نازل مى‌كند و بارانش را سرازير مى نمايد ، و ما هستيم كه خداوند به واسطه ما عذاب را از شما برطرف مى كند .

فمن أبصرنا وعرفنا وعرف حقّنا وأخذ بأمرنا فهو منّا وإلينا.

كسى كه درباره ما آگاهى پيدا كند و ما و حقّ ما را بشناسد و فرمان ما را اطاعت كند از ما است و سرانجام به سوى ما مى آيد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

366 / 16 - علّامه مجلسى قدس سره در كتاب «بحار الأنوار» از كتاب «محاسن برقى» از ابوبصير و از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام نقل مى كند كه فرمود :

إذا مات العبد المؤمن دخل معه في قبره ستّة صور، فيهنّ صورة هي أحسنهنّ وجهاً، وأبهاهنّ هيئة وأطيبهنّ ريحاً وأنظفهنّ صورة.

هنگامى كه مؤمن مى ميرد با او در قبرش شش صورت وارد مى شود ، در ميان آن شكل و شمايل‌ها صورتى است كه از همه چهره اش نيكوتر ، و شكل و كيفيّت او باشكوهتر و خوش بوتر و پاكيزه تر است .

بعد فرمود : از اين شش صورت يكى طرف راست او ، يكى طرف چپ ، يكى روبرو ، يكى پشت سر ، يكى پائين پا و آنكه از همه زيباتر است بالاى سرش مى ايستد ، اگر چيزى (بلائى يا عذابى) از طرف راست او پيش آيد آن صورتى كه در سمت راست ايستاده آن را مانع شود ، و همينطور ساير جهات شش‌گانه .

بعد فرمود : آنكه زيباتر از همه صورتها است به صورتهاى ديگر گويد : شما خودتان را معرّفى كنيد خداوند به شما جزاى خير از طرف من دهد ، آنگاه صورت دست راست گويد : من نمازم ، صورت دست چپ گويد : من


1) امالى طوسى : 654 ح4 مجلس 34 ، بحار الأنوار : 248/26 ح 18، مناقب ابن شهراشوب: 206/4، بصائر الدرجات: 62 ح 10، المحتضر: 128، ارشاد القلوب: 316/2.

زكاتم ، صورت روبرو گويد : من روزه ام ، صورتى كه در پشت سر است گويد : من حجّ و عمره ام و آن صورتى كه در پائين پاى او است مى‌گويد : من آن خوبى و احسانم كه به برادران خود كرده است .

سپس اين صورتها گويند : اكنون تو خودت را معرّفى كن ، تو كه از همه ما زيباتر و خوش‌بوتر و باشكوهترى كيستى ؟

مى گويد : أنا الولاية لآل محمّد صلوات اللَّه عليهم أجمعين .

من ولايت و دوستى آل محمّد - كه درود خداوند بر همه آنها باد - مى باشم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

367 / 17 - شيخ طوسى قدس سره در كتاب «امالى» از جابر بن يزيد جعفى نقل كرده است كه گفت : سرور جهانيان امام باقر عليه السلام را هجده سال خدمت كردم ، هنگامى كه خواستم از نزد آن حضرت بيرون روم و با او وداع كنم عرض كردم : حديثى بفرمائيد تا استفاده كنم .

فرمود : اى جابر ! بعد از هجده سال كه در خدمت ما بودى هنوز هم منتظر شنيدن گفتار ما هستى ؟

عرض كردم : بلى ، شما درياى بى پايانى هستيد كه هرچه از آن بردارند تمام نمى‌شود و به انتهاى آن نمى توان رسيد . فرمود :

يا جابر؛ بلّغ شيعتي عنّي السلام وأعلمهم أنّه لا قرابة بيننا وبين اللَّه عزّوجلّ ولايتقرّب إليه إلّا بالطاعة له. يا جابر؛ من أطاع اللَّه وأحبّنا فهو وليّنا، ومن عصى اللَّه لم ينفعه حبّنا.

اى جابر ! به شيعيانم از طرف من سلام برسان و به آنها خبر بده كه بين ما و خداوند هيچگونه خويشاوندى نيست و جز با اطاعت كردن از او به مقام قربش نمى توان رسيد .

اى جابر ! كسى كه از فرامين الهى اطاعت كند و ما را دوست بدارد او اهل


1) محاسن: 232 ح 432، بحار الأنوار : 234/6 ح 50 .

ولايت ما است و كسى كه نافرمانى پروردگار كند دوستى ما به او سودى نمى بخشد .

اى جابر ! چه كسى از خداوند درخواست نموده و او مرحمت نفرموده است ؟ يا بر خدا توكّل كرده و او را كفايت ننموده و يا به او اعتماد و اطمينان داشته و نجات پيدا نكرده است ؟

اى جابر ! دنيا را همانند منزلگاهى قرار بده كه براى مدّتى در آنجا فرود آمده اى و مى خواهى منتقل شوى ، آيا دنيا مثل مركبى نيست كه در خواب بر آن سوار شده اى و وقتى بيدار گشتى از آن خبرى نبوده ، نه بر آن سوار بودى و نه زمام آن را بدست داشتى ، بلكه روى بسترت آرميده بوده اى ؟ يا همانند لباسى كه آن را پوشيده باشى ، و يا كنيزى كه با آن همبستر شده باشى ؟

اى جابر ! دنيا نزد صاحبان عقل و خرد همانند سايه اى روان است .

«لا إله الّا اللَّه» يعنى اعتقاد به يكتايى خداوند ، عزّت و آبروى اهل ايمان است .

نماز كانون اخلاص و باعث دورى از تكبّر و خودپسندى است ، زكات روزى را افزايش مى دهد ، روزه و حجّ دل را آرامش مى بخشند ، قصاص(1)و حدود(2)باعث جلوگيرى از خونريزى ها است .

و دوستى ما اهل بيت نظم و سامان به امور دين مى دهد ، خداوند تبارك و تعالى ما و شما را از كسانى قرار دهد كه در پنهانى ها از او خوف و هراس دارند و از قيامت مى ترسند .(3)

مؤلّف رحمه الله گويد : در روايت مذكور اين جمله كه فرموده است : «كسى كه نافرمانى خدا كند دوستى ما به او سودى نمى بخشد» با روايات فراوان ديگرى كه دوستى اهل بيت عليهم السلام را با داشتن گناهان هم سودمند ذكر مى كند


1) قصاص يعنى كيفر دادن كسى به همان گونه كه او عمل كرده است .

2) حدود ؛ حكم شرع است و آن عقوبتى است كه گناهكار را از بازگشت به گناه باز مى دارد و موجب تأديب ديگران مى شود .

3) امالى طوسى : 296 ح 29 مجلس 11 ، بحار الأنوار : 182/78 ح 8 .

ظاهراً منافات دارد(1)

اگر على عليه السلام را اهل آسمانها و زمين دشمن داشته باشند خداوند بخاطر اين دشمنى همه آنها را هلاك سازد ، و اگر همه كفّار او را دوست بدارند خداوند به پاداش اين محبّت به آنها عاقبت بخيرى مرحمت كند و به آنها توفيق دهد كه ايمان آورند ، سپس همه آنها را به رحمت خود وارد بهشت نمايد .

و در ص 392 ضمن يك حديث قدسى نقل مى كند كه اگر يكى از كفّار يا همه آنها يكى از اهل بيت پيغمبر عليهم السلام يا اصحاب راستين او را دوست بدارند خداوند به پاداش اين محبّت توفيق توبه كردن و ايمان آوردن به آنها مرحمت كند و سپس ايشان را وارد بهشت نمايد .

و براى جمع بين اين دو دسته از روايات مى توان گفت :

اين روايت به گروهى اشاره دارد كه چون خود را از اهل بهشت تصوّر كردند خويشتن را در ارتكاب گناهان آزاد و از هر گونه خطرى ايمن دانسته اند و به خاطر همين به آنها فرموده اند كه به دوستى ما مغرور نشويد .

يا اينكه گفته شود : نسبت به گرفتارى هاى دنيا و عالم برزخ دوستى اهل بيت عليهم السلام به اهل معاصى سودى نمى بخشد ، امّا نسبت به سختى هاى قيامت براى آنها سودمند است .

و به اين تفصيل اشاره دارد روايتى كه علىّ بن ابراهيم قمى در تفسير آيه شريفه «فَيَوْمَئِذٍ لايُسْئَلُ عَن ذَنْبِه »(2)، نقل كرده است كه هر كس ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را پذيرفته و از دشمنان او بيزارى جسته باشد ، حلال او را حلال و حرامش را حرام بداند و با اين وصف گناهانى را مرتكب شود و در دنيا از آن توبه نكند ، بخاطر آن گناهان در عالم برزخ او را عذاب كنند ، و وقتى وارد قيامت مى‌شود گناهى برايش نماند تا از او بازجوئى كنند .(3)

يا اينكه گفته شود : بعضى از نافرمانى ها و گناهان باعث از بين رفتن موضوع محبّت و دوستى مى شوند و محبّتى باقى نمى گذارند تا بر آن اثرى


1) در «تفسير امام عسكرى عليه السلام : 20» از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده است كه فرمود :

2) سوره الرحمن ، آيه 39 .

3) تفسير قمى : 660، تفسير برهان : 268/4، بحار الأنوار : 246/6 ح 77.

بار شود ، و شاهدش روايتى است كه امام عسكرى عليه السلام در تفسير خود از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل فرموده اند :

يا عباد اللَّه، فاحذروا الإنهماك في المعاصي والتهاون بها، فإنّ المعاصي يستولى بها الخذلان على صاحبها، حتّى يوقعه فيما هو أعظم منها، فلايزال يعصي ويتهاون ويخذل ويوقع فيما هو أعظم ممّا جنى، حتّى يوقعه في ردّ ولاية وصيّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ودفع نبوّة نبيّ اللَّه ، ولايزال أيضاً بذلك حتّى يوقعه في دفع توحيد اللَّه ، والإلحاد في دين اللَّه .(1)

اى بندگان خدا ! از فرو رفتن در گناهان و سبك شمردن آنها بپرهيزيد ، زيرا گناهان خوارى و پستى را بر گنه‌كار چيره مى سازد تا آنكه او را به ارتكاب گناهان بزرگتر مبتلا مى كند ، پس پيوسته نافرمانى مى كند و آن را سبك مى شمارد و خود را ذليل مى كند و به انجام گناهان بزرگتر مبتلا مى شود تا اينكه به مرحله انكار ولايت جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى رسد ، و نبوّت پيغمبر خدا را رد مى كند ، و كم‌كم در شقاوتش ادامه مى دهد تا توحيد پروردگار را هم منكر مى گردد و يك آدم ملحدى در دين خدا مى شود .

و حديث 32 از باب هشتم اين مطلب را تأييد مى كند .

و نيز امام باقر عليه السلام فرموده است :

ما عرف اللَّه من عصاه .

كسى كه نافرمانى خدا كند در حقيقت او را نشناخته است .

و اين شعر را قرائت نمود :

تعصي الإله وأنت تظهر حبّه

هذا لعمرك في الفعال بديع

لو كان حبّك صادقاً لأطعته

إنّ المحبّ لمن يحبّ مطيع(2)


1) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 264 ح 132، بحار الأنوار : 360/73 ح 83 ، المستدرك: 336/11 ح6، تنبيه الخواطر: 102/2.

2) تحف العقول: 294، بحار الأنوار : 174/78 ح 21.

خدا را نافرمانى مى كنى و اظهار دوستى مى‌كنى ، به دين و مذهب قسم اين در ميان كارها پديده عجيبى است .

اگر راستى او را دوست داشته باشى از او فرمانبردارى مى كنى ، هر دوست دارنده اى از كسى كه او را دوست دارد اطاعت مى كند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

368 / 18 - طبرى رحمه الله در كتاب «بشارة المصطفى» از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

إنّ اللَّه سبحانه يبعث شيعتنا يوم القيامة من قبورهم على ما كان من الذنوب والعيوب ووجوههم كالقمر ليلة البدر .

خداوند تبارك و تعالى شيعيان ما را در قيامت از قبرهاى ايشان خارج مى كند ، و با همه گناهان و عيوبى كه دارند چهره هاى ايشان چون ماه شب چهارده درخشان است .

ترس‌هاى آنها آرام و زشتى هايشان پوشيده گشته است ، به آنها آرامش و اطمينان بخشيده شده است ، مردمان مى ترسند و آنها هيچگونه ترسى ندارند ، همه غمناكند و ايشان هيچ غصّه اى ندارند ، وارد صحنه قيامت مى شوند با شترانى كه بالهاى طلائى درخشنده دارند ، و بدون هيچگونه زحمتى رام شده اند ، گردنهاى آنها از ياقوت سرخ و نرمتر از ابريشم است ، و همه اين الطاف الهى بخاطر اعزاز و اكرام آنها است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

369 / 19 - شيخ حسن بن سليمان رحمه الله در كتاب «المحتضر» مى‌گويد : از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود : خداوند تبارك و تعالى چهارده هزار سال قبل از آفرينش آدم چهارده نور از نور عظمت خود آفريد ، و آن ارواح ما بود .

به آن حضرت عرض شد : اى فرزند رسول خدا ! آنها را به ترتيب نام ببر كه آن چهارده نور چه كسانى هستند ؟

فرمود : محمّد ، على ، فاطمه ، حسن ، حسين و نه نفر از فرزندان


1) بشارة المصطفى: 46، بحار الأنوار : 127/68 ح 57.

حسين عليهم السلام كه نهمين ايشان قيام كننده آنان است .

سپس همه آنها را يكى پس از ديگرى نام برد ، و بعد از آن فرمود :

بخدا قسم ؛ ما جانشينان پيغمبريم و كسانى هستيم كه آن حضرت به آنها وصيّت كرده است ، ما آن مثانى هستيم كه خداوند به پيامبر ما حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم عطا كرده است ، ما درخت نبوّت و محلّ رويش رحمت و كانون حكمت ، و چراغهاى دانش ، و جايگاه رسالت ، و محلّ رفت و آمد فرشتگان ، و گنجينه اسرار الهى و امانت خداوند بر بندگان او ، و حريم پاك پروردگار بزرگ ، و عهد و پيمان او هستيم كه بندگانش را از آن سئوال كند .

هر كس به عهد و پيمانى كه با ما بسته است وفا كند و حقّ و حرمت ما را حفظ كند به پيمان الهى وفا كرده است ، و كسى كه با ما پيمان شكنى كند تعهّد و پيمان خود را با خداوند شكسته است ، كسى كه ما را شناخت به ما معرفت پيدا كرد ، و آنكس كه ما را نشناخت نسبت به ما جاهل است .

نحن الأسماء الحسنى الّتي لايقبل اللَّه من العباد عملاً إلّا بمعرفتنا.

ما نامهاى نيكوئى هستيم كه خداوند عملى را از بندگانش جز با معرفت و شناخت ما نمى پذيرد .

و بخدا قسم ؛ ما آن كلماتى هستيم كه آدم از خداوند فرا گرفت و او را به آنها خواند و توبه اش پذيرفته گرديد ، خداوند تبارك و تعالى ما را آفريد و آفرينش ما را نيكو قرار داد ، و به ما صورت و شمايل بخشيد و آن شكل و شمايل را زيبا ترسيم نمود .

ما را چشم بيناى خود بر بندگانش و زبان گوياى خود در ميان آفريدگانش ، و دست گسترده خود به رأفت و مهربانى بر آنها قرار داد ، ما را وجه خود كه از آن جهت بايد به او روى آورند ، و دربان خود كه بر او راهنمائى كنند قرار داد ، ما را خزانه دار علم و دانش و بازگوكننده وحى و نشانه هاى دينش ، و دستاويز محكم و راهنماى روشنى براى اهل هدايت قرار داد .

به واسطه ما درختان ميوه مى دهند و ميوه ها رسيده مى‌شوند ، و رودها روان مى گردند، و باران از آسمان سرازير و گياهان زمين مى رويند .

وبعبادتنا عُبِدَ اللَّه تعالى، ولولانا ما عرف اللَّه، وأيم اللَّه لولا كلمة سبقت وعهد أخذ علينا لقلت قولاً يعجب منه، أو يذهل منه الأوّلون والآخرون.

به بندگى ما خدا پرستش مى شود و اگر ما نبوديم خداوند شناخته نمى شد ، و بخدا قسم اگر سفارش قبلى و عهد و پيمان ما نبود گفتارى را مى گفتم كه پيشينيان و آيندگان تعجّب كنند و شگفت‌زده شوند .(1)

شيخ مفيد قدس سره فرموده است : از هيچكدام از فرزندان امام حسن و امام حسين عليهما السلام به اندازه اى كه از امام باقر عليه السلام درباره دين و روايات گذشتگان و گفتار پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و قرآن و تاريخ و ادبيّات پديدار گشته و منتشر گرديده ظاهر نشده است .(2)

و ابن حجر سنّى ناصبى با دشمنى فراوانى كه داشته است درباره امام باقر عليه السلام مى‌گويد : او شكافنده علم و دانش و احاطه دارنده به آن ، و آشكار كننده و بالا برنده آن بود ، او قلبى باصفا و علم و عملى پاك ، و نَفْسى پاكيزه و اخلاقى نيكو داشت ، تمام اوقات عمر خود را صرف اطاعت خدا نمود ، و چنان در مقامات عارفين غرق گشته بود كه زبان توصيف كنندگان از وصف آن عاجز است ، و كلمات بسيار فراوانى در سلوك و عرفان فرموده است كه مجال نقل آن نيست .(3)

از موعظه ها و اندرزهاى حكيمانه آن حضرت اينستكه فرموده :

الكمال كلّ الكمال : التفقّه في الدين ، والصبر على النائبة ، وتقدير المعيشة .(4)

كمال آدمى و همه كمال او در اين است كه در دين بصيرت و آگاهى پيدا


1) المحتضر: 129، بحار الأنوار : 4/25 ح7.

2) مناقب ابن شهراشوب: 195/4.

3) مطالب السؤول : 100 . مؤلّف اين كتاب شيخ كمال الدين محمّد بن طلحه شافعى است .

4) تحف العقول: 292، بحار الأنوار : 172/78.

كند ، بر سختى‌ها و ناملايمات زندگى صبر و استقامت ورزد ، و در امر معيشت و گذران زندگى حدّ معيّن و اندازه داشته باشد .

و فرموده است : من لم يجعل اللَّه له في نفسه واعظاً فإنّ مواعظ الناس لن تغني عنه شيئاً.(1)

كسى كه خداوند در ذات او واعظى قرار ندهد موعظه ها و پندهاى ديگران به او سودى نمى بخشد .

و فرموده است : من اُعطي الخُلق والرفق فقد اُعطي الخير والراحة، وحسن حاله في دنياه وآخرته، ومن حرم الخلق والرفق كان ذلك سبيلاً إلى كلّ شرّ وبليّة إلّا من عصمه اللَّه .(2)

كسى كه اخلاق نيكو و نرمى و مهربانى به او بخشيده شده خوبى و آسايش دارد و حال او در دنيا و آخرت نيكو است ، و كسى كه از اخلاق نيكو و نرمى و مهربانى محروم شده راه بسوى هر بدى و بلا به روى او باز شده است مگر آنكه خدا او را حفظ كند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

370 / 20 - زهرى مى‌گويد : بر حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام در آن بيمارى كه به وفات آن حضرت كشيده شد وارد شدم پس از مدّتى فرزند او يعنى امام باقر عليه السلام وارد شد ، حضرت زين العابدين عليه السلام با فرزندش مدّتى طولانى آهسته و پنهانى گفتگو كرد ، و در اين گفتگو اين جمله را از آن حضرت شنيدم كه فرمود : عليك بحسن الخلق (3)؛ همواره اخلاق نيكو داشته باش .


1) تحف العقول: 293، بحار الأنوار : 173/78.

2) كشف الغمّة: 133/2، بحار الأنوار : 186/78 ح 23.

3) كفاية الأثر: 319، بحار الأنوار : 232/46 ح9.

بخش هشتم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات

امام بزرگوار ، آشكار كننده حقايق

حضرت جعفر بن محمّد ، امام صادق صلوات اللَّه عليه

371 / 1 - ابن شهراشوب در كتاب «مناقب» نقل مى كند : يكى از حجّ گزاران خيال كرد كيسه پول او دزديده شده است ، حضرت صادق عليه السلام را ديد كه نماز مى خواند و آن حضرت را نشناخت ، به او درآويخت و گفت : تو كيسه پول مرا كه هزار دينار داشته گرفته اى .

امام عليه السلام او را به منزل بردند و هزار دينار وزن كرده به او مرحمت نمودند ، آن شخص وقتى به خانه اش برگشت كيسه پول خود را پيدا كرد ، آنگاه مبلغى را كه از آن حضرت گرفته بود همراه با عذرخواهى برگردانيد ولى امام صادق عليه السلام نپذيرفت و فرمود :

شي‌ء خرج من يدي لايعود إليّ .

چيزى كه از دست ما بيرون رفت نبايد به ما برگردد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

372 / 2 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» مى گويد : امام صادق عليه السلام وارد حمّام شدند ، حمّامى عرض كرد : حمّام را براى شما خالى و خلوت كنم ؟

فرمود : لا حاجة لي في ذلك، المؤمن أخفّ من ذلك .

احتياجى به آن نيست ، مؤمن امرش سبكتر و آسانتر از اين‌ها است .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مناقب ابن شهراشوب: 274/4 (با اختلاف اندكى در الفاظ) ، بحار الأنوار : 23/47 ذيل ح 26.

2) الكافى: 503/6 ح 37، بحار الأنوار : 47/47 ح 69.

373 / 3 - روايت شده است : امام عليه السلام سكّر - كه يك نوع رطب بسيار شيرين است - به فقرا مي بخشيد ، زيرا آن را بيشتر از خوراكى هاى ديگر دوست مى داشت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

374 / 4 - روايت شده است كه : آن حضرت در نمازش قرآن تلاوت مى فرمود تا بر او حالت غشوه و بيهوشى عارض مي شد و چون از اين حالت سئوال كردند فرمود :

ما زلت اُكرّر آيات القرآن حتّى بلغت إلى حال كأنّني سمعتها مشافهة ممّن أنزلها.

پيوسته آيات قرآن را تكرار مى كنم تا به من حالتى دست مى دهد كه گويا آن را از لبهاى آن كس كه نازل فرموده مى شنوم .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

375 / 5 - كشّى رحمه الله در كتاب «رجال» از شخصى نقل كره است كه گفت : از امام صادق عليه السلام درباره شانزده هزار حديث سئوال كردم و آن حضرت همه را جواب مرحمت فرمود .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

376 / 6 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «ثواب الأعمال» از ابوبصير نقل كرده است كه گفت : بعد از وفات امام صادق عليه السلام خدمت امّ حميده مشرّف شدم تا او را تسليت بگويم ، پس از آنكه مدّتى گريه كرد و من بخاطر گريه او گريستم فرمود : اى ابومحمّد ! اگر امام صادق عليه السلام را در هنگام وفات مى ديدى امر عجيبى از آن حضرت مشاهده مى كردى ، او چشمان مبارك خود را گشود و فرمود :


1) الكافى : 61/4، بحار الأنوار :53/47 ح 86 ، و ج : 298/66 ح2 به نقل از الدعائم: 111/2 ح 361، المستدرك: 370/16 ح1.

2) فلاح السائل : 107، بحار الأنوار : 58/47 ح 108.

3) اختيار معرفة الرجال: 386/2 ح 276 و391 ح 280.

همه خويشاوندان مرا نزد من جمع كنيد .

بعد از آنكه تمام آنها نزد آن حضرت گرد آمدند ، به ايشان نگاهى كرد و فرمود : إنّ شفاعتنا لاتنال مستخفّاً بالصلاة .

كسى كه نماز را سبك شمارد به شفاعت ما نمى رسد و از آن بهره مند نمى گردد .(1)

گويم زامام صادق اين طرفه حديث

تا شيعه او به لوح دل بنگارد

فرمود كه بر شفاعت ما نرسد

هر كس كه نماز را سبك بشمارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

377 / 7 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «توحيد» حديثى را از امام صادق عليه السلام در تفسير «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» نقل كرده است كه در ضمن آن در تفسير كلمه «اللَّه» فرمود :

الألف آلاء اللَّه على خلقه من النعيم بولايتنا، واللام: إلزام اللَّه خلقه ولايتنا، قلت: فالهاء قال: هوان لمن خالف محمّداً وآل محمّد صلوات اللَّه عليهم .

الف : اشاره است به نعمتهاى پروردگار بر مخلوقاتش كه به بركت ولايت ما از آنها بهره‌مند شده اند .(2)

فرمود : بزرگترين نعمت الهى بر بندگانش ولايت ما مى باشد .

لام : اشاره است به اين كه خداوند بر بندگانش ولايت ما را لازم دانسته و واجب فرموده است .

هاء : اشاره است به خوارى و پستى كسانى كه با محمّد و آل محمّد - كه درود خدا بر آنان باد - مخالفت كنند .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

378 / 8 - از صفوان جمّال روايت شده است كه گفت: خدمت امام صادق عليه السلام


1) ثواب الأعمال: 228، بحار الأنوار : 19/83 ح 31، و234/84 ح 10. و شاعر فارسى زبان مضمون اين روايت را به شعر درآورده و گفته است :

2) ابويوسف بزّاز مى گويد : امام صادق عليه السلام آيه شريفه «واذكروا آلاء اللَّه» ، «بياد آوريد نعمت‌هاى خدا را» تلاوت فرمود ، و بعد سئوال كرد : آيا مى دانى مقصود از نعمتهاى خدا چيست ؟ عرض كردم : نه .

3) التوحيد: 230 ح3، تأويل الآيات: 24/1 ح2، تفسير برهان : 44/1 ح6، بحار الأنوار : 231/92 ح 12، معانى الأخبار : ص3 ح2.

شرفياب شدم و عرض كردم : فداى شما گردم ؛ شنيده ام كه فرموده ايد شيعيان ما همه اهل بهشت هستند و حال آنكه در ميان شيعيان گروهى هستند كه گناه مى كنند ، و اعمال بسيار زشتى مرتكب مى شوند ، و شراب مى خورند و اهل دنيا و خوش‌گذرانى هستند .

فرمود : نعم هم أهل الجنّة، إنّ الرجل من شيعتنا لايخرج من الدنيا حتّى يبتلي بسقم أو مرض أو بدين أو بجار يؤذيه أو بزوجة سوء، فإن عوفي من ذلك شدّد اللَّه عليه النزع حتّى يخرج من الدنيا ولا ذنب عليه.

بلى ، همه آنها اهل بهشت هستند ، و هيچ كدام از آنها كه گفتى از دنيا نمى رود تا اينكه گرفتار بيمارى روحى يا جسمى يا بدهى يا همسايه مردم آزار و يا همسر بد اخلاق شود ، و اگر به اينها كه گفته شد مبتلا نشود خدا جان كندن او را سخت مى گرداند تا كفّاره گناهان او شود و از دنيا بدون گناه بيرون رود .

عرض كردم : پدر و مادرم فدايت ، حقوقى كه از ديگران به عهده آنها است چه كسى به آنها برمى گرداند و ايشان را راضى مى كند ؟ فرمود :

إنّ اللَّه عزّوجلّ جعل حساب خلقه يوم القيامة إلى محمّد وعليّ‌عليهما السلام فكلّ ما كان من شيعتنا حسبناه من الخمس في أموالهم وكلّما كان بينهم وبين خالقهم استوهبناه لهم، حتّى لايدخل أحد من شيعتنا النار.

خداوند تبارك و تعالى حساب بندگانش را در روز قيامت به پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهما السلام واگذار مى كند ، پس آنچه به عهده شيعيان ما باشد به عهده خود مى گيريم و از خمس و حقوقى كه ما در اموال آنها داريم حساب مى كنيم ، و آنچه بين ايشان و خداوند است (از كوتاهى كردن در اداء حقّ پروردگار وانجام تكاليف الهى) از خدا براى آنها طلب بخشش مى كنيم تا آنكه يكى از شيعيان ما داخل جهنّم نشود .(1)

مؤلّف‌رحمه الله گويد : شيخ بزرگوار ابراهيم بن سليمان قطيفى در كتاب


1) الروضة في الفضائل: ح 185، بحار الأنوار : 114/68 ح 33.

«الوافية» هجده حديث به همين مضمون نقل كرده است .

و شاعر فارسى زبان چه نيكو سروده است :

دارم از لطف ازل منظر فردوس، طمع

گر چه دربانىِ ميخانه فراوان كردم

سايه اى بر دل ريشم فكن اى گنج مراد

كه من اين خانه بسوداى تو ويران كردم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

379 / 9 - در كتاب «منهج التحقيق» از مفضّل نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام فرمود :

لو اُذن لنا أن نعلّم الناس حالنا عنداللَّه ومنزلتنا عنده لما احتملوا .

اگر اجازه داشتيم كه حال خود را و مقام و مرتبه اى كه نزد خداوند داريم بيان كنيم شما نمى پذيرفتيد و قبول نمى كرديد .

عرض كرد : مقصودتان مقامات علمى است ؟

فرمود : علم كمترين و آسانترين آنها است ، همانا امام آشيانه و جايگاه اراده خداوند تبارك و تعالى است و جز آنچه را كه خداوند بخواهد نمى خواهد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

380 / 10 - شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «اختصاص» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

إنّ الدنيا لتمثّل للإمام في مثل فلقة الجوز، فلايعزب عنه منها شي‌ء، وإنّه ليتناولها من أطرافها كما يتناول أحدكم من فوق مائدته ما يشاء [ فلا يعزب عنه منها شي‌ء].(2)

دنيا براى امام مانند نيمى از گردو تصوّر مى شود ، هيچ چيزى از آن از نظر امام پنهان نيست ، و همانا او بر همه اطراف آن احاطه دارد و هر گونه بخواهد مى تواند در آن تصرّف كند ، همانطور كه يكى از شما آنچه مى خواهد از بالاى سفره برمى دارد ، و بر آن احاطه دارد و هيچ چيزى از آن از نظر او پنهان نمى ماند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) المحتضر: 128، بحار الأنوار : 385/25 ح 41.

2) اختصاص: 212، بصائر الدرجات: 408 ح3، بحار الأنوار : 367/25 ح 11، ينابيع المعاجز: 185.

381 / 11 - ابن قولويه قدس سره در كتاب «كامل الزيارات» حديثى طولانى از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه قسمتى از آن را در اينجا ذكر مى كنيم :

عبداللَّه بن بكر مى گويد : عرض كردم : فداى شما گردم ، آيا امام آنچه بين مشرق و مغرب است مى بيند ؟

فرمود : يابن بكر، فكيف يكون حجّة على ما بين قطريها وهو لايراهم ولايحكم فيهم؟

اى فرزند بكر ! چگونه ممكن است امام حجّت خداوند باشد بر آنچه بين دو قطر عالم است در حاليكه آنها را نمى بيند و در ميان آنها حكومت و فرمانروائى ندارد ؟

و چگونه حجّت مى باشد بر مردمى كه از ديدگان او پنهان و غايبند ، توانائى ديدن آنها را ندارد و آنها هم توان ديدن او را ندارند ؟ و چگونه حجّت بر آنها باشد و فرمان پروردگار را در ميان آنها اجرا كند در حاليكه بين او و آنها فاصله و مانع باشد .

و خداوند تبارك و تعالى درباره پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است : «وَما أرْسَلْناكَ إلّا كافَّة لِلنّاس»(1)، «ما تو را براى تمامى مردم و همه آنها كه بر روى زمين زيست مى كنند فرستاديم» .

امامان معصوم هم كه بعد از پيامبر حجّت‌هاى الهى هستند جانشينان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هستند و حوزه امامت و پيشوائى آنها فراگير است ، و او است كه راهنماى مردم است هر كجا بين آنها اختلاف و نزاعى باشد ، و او است كه حافظ حقوق مردم است .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

382 / 12 - شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «اختصاص» از مفضّل نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام فرمود : همانا خداوند تبارك و تعالى در پادشاهى يكتا و بى همتا بود ، پس خود را به بندگان شناسانيد و سپس امر خود را به آنها واگذار نمود و بهشت را


1) سوره سبأ ، آيه 28 .

2) كامل الزيارات: 541 ضمن ح2، بحار الأنوار : 375/25 ضمن ح 24، تفسير برهان : 351/3 ح2.

براى آنها روا ساخت .

پس هر كس از آدمى و پرى كه خداوند بخواهد قلبش را پاك سازد او را با ولايت ما آشنا مى سازد ، و هر كه را بخواهد قلبش را تباه كند او را از معرفت ما باز مى دارد . سپس فرمود :

يا مفضّل ؛ واللَّه ما استوجب آدم أن يخلقه اللَّه بيده وينفخ فيه من روحه إلّا بولاية عليّ عليه السلام، وما كلّم اللَّه موسى تكليماً إلّا بولاية عليّ‌عليه السلام ولا أقام اللَّه عيسى بن مريم آية للعالمين إلّا بالخضوع لعليّ عليه السلام.

اى مفضّل ! آدم سزاوار اين نشد كه خداوند با دست قدرتش او را بيافريند و از روح خود در آن بدمد مگر به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و موسى شايسته گفتگو كردن با خداوند نشد مگر به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ، و عيسى را نشانه قدرت خود براى جهانيان قرار نداد مگر با تواضع و فروتنى براى اميرالمؤمنين عليه السلام .

سپس فرمود : أجمل الأمر، ما استأهل خلق من اللَّه النظر إليه إلّا بالعبوديّة لنا.

مطلب را خلاصه كنم ، كسى جز با بندگى ما لياقت نظر رحمت الهى را نيافت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

383 / 13 - عيّاشى رحمه الله در تفسير خود روايت كرده است كه : كسى به امام صادق عليه السلام عرض كرد : فدايت گردم ، ما به نامهاى مبارك شما و پدرانتان نامگذارى مى كنيم آيا اين عمل سودى به ما مى بخشد ؟

فرمود : اي واللَّه، وهل الدين الّا الحبّ .

بلى بخدا قسم ، و آيا دين چيزى جز محبّت است ؟

خداوند تبارك و تعالى فرموده است : «إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبعُوني يُحْبِبْكُم اللَّه وَيَغْفر لَكم ذُنوبَكم»(2)، «اگر خدا را دوست داريد از من


1) الإختصاص: 244، بحار الأنوار : 294/26 ح 56.

2) سوره آل عمران ، آيه 31 .

پيروى كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد و گناهان شما را بيامرزد» .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

384 / 14 - شيخ مفيد رحمه الله در «امالى» و كلينى رحمه الله در «كافى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده اند كه فرمود :

ولايتنا ولاية اللَّه الّتي لم يبعث نبيّ قطّ إلّا بها.(2)

ولايت ما ؛ ولايت خداوند است كه هيچ پيغمبرى جز با اقرار به آن ، نبوّت نيافت .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

385 / 15 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق» روايت كرده است كه : امام صادق عليه السلام به گروهى از شيعيان - بعد از آنكه بر آنها سلام كرد - فرمود :

إنّي واللَّه اُحبّ ريحكم وأرواحكم، فأعينونا بورع واجتهاد. واعلموا أنّ ولايتنا لاتنال إلّا بالورع.

بخدا قسم من بوى شما و ارواح شما را دوست دارم ، پس به داشتن ورع (انجام واجبات و ترك محرّمات) و كوشش خود ما را كمك كنيد .

و بدانيد كه ولايت ما جز با پاكدامنى و خوددارى از گناهان بدست نمى آيد . شما در حقيقت شيعه خدا و پيرو دستورات او هستيد ، و شما ياوران خدا و سبقت گيرندگان اوّلين (امّتهاى گذشته) و آخرين (امّت خاتم الأنبياء صلى الله عليه وآله وسلم) هستيد ، در دنيا به ولايت ما از ديگران پيشى گرفته ايد و در آخرت به سوى بهشت پيشى خواهيد گرفت .

ما بهشت را به ضمانت خدا و رسولش براى شما ضمانت كرده ايم ، براى بدست آوردن درجات برترِ بهشت باهم رقابت كنيد ، شما مردمان پاك و خوش طينت هستيد ، و زنهاى شما نيز پاك طينتند ، هر زن مؤمنه حوريّه اى است ، و هر مؤمنى راست گفتار و درست كردار است .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) تفسير عيّاشى : 167/1 ح 28، بحار الأنوار : 95/27 ح 58، و130/104، تفسير برهان : 277/1 ح 10.

2) امالى مفيد: 142 ح9، بحار الأنوار : 262/100 ح 15 و ج : 136/27 ح 133 به نقل از امالى طوسى : 671 ح 19 مجلس 36 ، بصائر الدرجات: 75 ح 9، بحار الأنوار : 281/26 ح 30، الكافى : 437/1 ح 3.

3) مشارق الأنوار: 48، الكافى : 213/8 ح 259، بحار الأنوار : 203/7 ح 90 و 80/68 ح 141، تفسير برهان : 347/2 ح 141 و 453/4 ح 6 ، فضائل الشيعة: 51 ح 8 ، تفسير فرات: 549 ح4، ارشاد القلوب: 101.

386 / 16 - صفّار رحمه الله در كتاب «بصائر الدرجات» نقل كرده است كه : مردى از دانشمندان يمن در مجلس امام صادق عليه السلام حضور يافت ، امام عليه السلام به او فرمود : اى برادر يمنى ! آيا نزد شما علما و دانشمندان هستند ؟

عرض كرد : بلى .

فرمود : علم دانشمندان شما در چه حدودى است و چه مقدار است ؟

عرض كرد : تا اين حدّ كه در يك شب دو ماه راه را مى پيمايد ، با پرواز پرنده تفأّل مى زند و طىّ الأرض مى كند .

امام صادق عليه السلام فرمود : دانشمند مدينه (مقصود خود آن حضرت است) از عالم شما دانشمندتر است .

يمنى عرض كرد : عالم مدينه تا چه مرتبه اى از علم رسيده است ؟

امام عليه السلام فرمود : در ساعتى از روز به اندازه حركت يك سال خورشيد مى پيمايد تا آنكه دوازده هزار عالم مانند عالم شما را طى مى كند كه اهل آنها نمي دانند خداوند آدم و ابليس را آفريده است .

عرض كرد : آيا شما را مى شناسند ؟

فرمود : نعم، ما افترض عليهم إلّا ولايتنا والبراءة من عدوّنا .

بلى ، چيزى بر آنها جز ولايت و دوستى ما و نفرت و بيزارى از دشمنان ما واجب نگرديده است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

387 / 17 - علّامه مجلسى قدس سره در كتاب «بحار الأنوار» از كتاب «فضائل الشيعه» نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام به شيعيانش فرمود :

دياركم لكم جنّة ، وقبوركم لكم جنّة ، للجنّة خلقتم ، وإلى الجنّة تصيرون .(2)

خانه اى كه در آن زندگى مى كنيد براى شما بهشت است ، قبرى كه در آن شما را دفن مى‌كنند بهشت است ، براى بهشت آفريده شده ايد و به سوى


1) بصائر الدرجات: 401 ح 15، اختصاص: 313، بحار الأنوار : 369/25 ح 14، تفسير برهان: 48/1 ح 16 ، و 493/2 ح6 ، مدينة المعاجز: 84/6 ح 296 .

2) فضائل الشيعة: 72 ح 34، بحار الأنوار : 360/8 ح 26، و144/68 ذيل ح 90.

بهشت رهسپار مى شويد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

388 / 18 - امام صادق عليه السلام فرموده است :

إنّ الرجل ليحبّكم وما يدري ما تقولون فيدخله اللَّه الجنّة، وإنّ الرجل ليبغضكم وما يدري ما تقولون، فيدخله اللَّه النار.(1)

شخصى شما را دوست دارد و نمى داند كه شما چه مى گوئيد(2)، خداوند او را بخاطر اين دوستى به بهشت وارد مى كند ، و شخصى با شما دشمنى مى كند و نمى داند كه شما چه مى گوئيد ، خداوند او را بخاطر دشمنى‌اش با شما وارد دوزخ مى كند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

389 / 19 - شيخ صدوق قدس سره از ابان بن تغلب نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام فرمود :

يبعث اللَّه شيعتنا يوم القيامة على ما فيهم من ذنوب وعيوب، منضرة وجوههم مستورة عوراتهم، آمنة روعاتهم.

خداوند تبارك و تعالى شيعيان ما را در قيامت با همه گناهان و عيوبى كه دارند از قبرهاى ايشان خارج مى كند در حاليكه چهره هاى آنها روشن و باطراوت است ، زشتى هاى آنها پوشيده شده و از ترس‌ها و وحشتها ايمنى يافته اند .

راه براى آنها هموار و سختى ها از آنها برطرف گشته است ، بر شترانى از ياقوت سوار مى شوند و پيوسته در اطراف بهشت مى گردند ، بند كفش‌هاى آنها از نورى است كه مى درخشد ، براى آنها سفره مى گسترانند و ايشان مشغول خوردن طعامهاى بهشتى هستند در حاليكه ديگران گرفتار حسابند و به اعمال آنها رسيدگى مى شود .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) فضائل الشيعة: 75 ح 39، بحار الأنوار : 360/8 ح 136/27 27 ح 25/68 136 ح 47 ، و ج : 159/72 ح7 به نقل از معانى الأخبار: 73 ح 40 .

2) علاّمه مجلسى رحمه الله در بيان آن فرموده است : ظاهراً مقصود مستضعفين عامّه هستند كه دوستى آنها با شيعيان نشانه استضعاف آنها است و احتمال دارد مستضعفين شيعه نيز باشد كه از مراتب بالاى معرفت امام عليه السلام خبر ندارند .

3) تأويل الآيات: 330/1 ح16، تفسير برهان: 72/3 ح4، بحارالأنوار: 184/7 ح35، المحاسن: 135/1 ح166.

390 / 20 - سيّد شرف الدين نجفى رحمه الله در كتاب «فضائل الآيات» و بحرانى رحمه الله در كتاب «تفسير برهان» از ابان نقل مى كنند كه گفت : از امام صادق عليه السلام سئوال كردم درباره آيه شريفه «فَلَا اقْتَحَمَ العَقَبَة»(1)«پس وارد عقبه نشد» فرمود :

اى ابان ! آيا درباره آن از كسى مطلبى شنيده اى ؟

عرض كردم : نه ، فرمود : ما مراد از عقبه هستيم .

سپس فرمود : اى ابان ! آيا درباره آن كلامى و توضيحى ذكر كنم كه از دنيا و آنچه در آن است براى تو بهتر و با ارزش‌تر است ؟

عرض كردم : بفرمائيد .

امام عليه السلام فرمود : «فَكُّ رَقَبَة»(2)، «آزاد كردن بنده است» .

الناس مماليك النار كلّهم ، غيرك وغير أصحابك ففكّكم اللَّه منها. مردم همه در بند آتش و گرفتار دوزخند غير از تو و دوستان تو كه خدا شما را از آن رهانيده و آزاد كرده است .

عرض كردم : به چه چيزى ما را از آتش آزاد كرده ؟ فرمود :

بولايتكم أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام [ وبنا فكّ اللَّه رقابكم من النار] . به ولايت و محبّتى كه نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام داريد و به واسطه ما خداوند شما را از آتش آزاد نموده است .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

391 / 21 - صفّار رحمه الله در كتاب «بصائر الدرجات» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

إنّ الكرّوبيّين قوم من شيعتنا من الخلق الأوّل جعلهم اللَّه خلف العرش، لو قسّم نور واحد منهم على أهل الأرض لكفاهم .

كرّوبيان گروهى از شيعيان ما از پيشينيان هستند كه خداوند آنها را در پشت عرش جاى داده است اگر نور يكى از آنها بر اهل از يمن تقسيم شود همه


1) سوره بلد ، آيه 11 .

2) سوره بلد ، آيه 13 .

3) تأويل الآيات: 799/2 ح5، تفسير برهان : 465/4 ح 8 ، بحار الأنوار : 281/24 ح2، به نقل از تفسير فرات: 558 ح2.

آنها را كفايت مى كند .

سپس فرمود : هنگامى كه موسى عليه السلام از پروردگارش درخواست رؤيت نمود ، خداوند به يكى از اين كرّوبيان دستور داد كه جلوه اى بر آن كوه كند ، و چون جلوه كرد آن را با زمين هموار نمود .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

392 / 22 - خطيب و واعظ مشهور حاج شيخ مهدى خراسانى در شب جمعه هفتم جمادى الاولى سال 1369 هجرى در نجف اشرف بر روى منبر در مسجد انصارى قدس سره از آية اللَّه حاج شيخ جعفر شوشترى نقل كرده كه ايشان در كربلا بر روى منبر اين روايت را به شرحى كه گفته مى شود براى مردم بيان كرد .

هنگامى كه منصور امام صادق عليه السلام را احضار كرد و آن حضرت از مدينه به بغداد آمد ، در كنار دجله نزول اجلال فرمود ، پيرمردى از شيعيانش با او ملاقات كرد و عرض كرد : خودت را به من بشناسان .

امام عليه السلام فرمود : آيا مى خواهى مرا بشناسى ؟

عرض كرد : بلى .

امام عليه السلام به اصحاب خود كه در خدمتش بودند فرمود : او را در دجله بيندازيد .

آنها هم اطاعت كردند و او را در ميان دجله انداختند ، آن بنده خدا كه چنين ديد شروع كرد به فرياد كردن و تعجّب كردن از آنچه در مقابل خواسته اش ملاقات كرد ، در ميان آب دست و پا زد ، بالا و پائين رفت تا آنكه خود را با شناورى از دجله خارج كرد ، او اظهار تعجّب مى كرد كه اين چه كارى بود و چرا امام عليه السلام چنين دستورى داد .

امام عليه السلام دستور داد دوباره او را در دجله بيندازند ، و اطرافيان او را گرفته و در دجله انداختند ، آتش خشم او برافروخته گرديد و كلماتى كه تعجّب او را نشان مى داد پشت سر هم مى گفت تا اينكه اين بار هم با زحمت خود


1) بصائر الدرجات: 69 ح2، بحار الأنوار : 342/26 ح 12، تفسير برهان : 35/2 ح5 .

را خارج كرد و آن حضرت را مورد سرزنش قرار داد و چنين كارى را از ايشان بعيد شمرد .

امام عليه السلام دستور داد براى بار سوّم او را در ميان دجله بيندازند ، و لحظه اى بعد خود را در ميان آب ديد كه توان شناكردن ديگر برايش نمانده بود ، امواج آب هم او را در وسط رودخانه برده بود ، در چنين وضعى حالت انقطاع به او دست داد .

امام عليه السلام چون ناتوانى او را از شناكردن و خارج‌شدن مشاهده فرمود دست كريمانه خود را دراز كرد و او را كه در وسط دجله بود خارج كرد ، همينكه از آب بيرون آمد خود را بر قدم‌هاى حضرت انداخت و اظهار كرد كه امام را بخوبى شناخته است .

اطرافيان از او سئوال كردند : چگونه شناختى ؟

عرض كرد : هنگامى كه از شناكردن عاجز شدم و يقين به هلاكت و نابودى خود كردم از همه جا و همه چيز دل بريدم و خدا را صدا زدم ، چيزى نمانده بود كه در ته آب فرو روم و خفه شوم كه پرده ها از مقابل چشمانم كنار رفت ، امام صادق عليه السلام را ديدم كه بين مشرق و مغرب را پر كرده بود و غير از او چيزى را نمى ديدم ، او مرا نجات داد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

393 / 23 - علىّ بن اسباط رحمه الله در كتاب «نوادر» از عبيد بن زراره و ابو عمر، و كشّى رحمه الله در كتابش از عبيد بن زراره نقل كرده است كه گفت :

خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شدم و بقباق يعنى ابوعبّاس نزد آن حضرت بود ، عرض كردم : شخصى بنى اميّه را دوست دارد آيا او با آنها است ؟

فرمود


1) اين احاطه وجودى امام عليه السلام است كه در دعاى رجبيّه مى خوانيم : «بهم ملأت سماءك و أرضك» يعنى آسمان و زمين را به وجود ايشان پر كردى ، اين ذوات مقدّسه همه جا هستند ، در همه زمان‌ها و مكانها و با همه موجودات بوده و هستند ، و هيچ زمان و مكانى خالى از وجود ايشان نبوده و نيست ، كه آنها مظهر اسم يا محيط پروردگارند .

: بلى ، عرض كردم : رجل أحبّكم أهو معكم؟

شخصى شما را دوست دارد آيا او با شما است ؟

فرمود : بلى . عرض كردم : اگر چه زنا كند و اگرچه دزدى كند ؟

مى گويد : امام عليه السلام به بقباق نگاه كرد و همينكه غفلتى از او مشاهده كرد ، با اشاره سر به من فرمود : بلى .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

394 / 24 - سيّد هاشم بحرانى قدس سره در كتاب «معالم الزلفى» در تفسير اين آيه شريفه : «إنَّ إلَيْنا إيابَهُم × ثُمَّ إنَّ عَلَيْنا حِسابَهُم»(2)، «همانا بازگشت ايشان بسوى ما است × و بعد از آن رسيدگى به حساب آنها به عهده ما است» ، از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

وقتى خداوند مردمان را در يك مكان پهناور گرد آورد ، رسيدگى به حساب شيعيان ما را تأخير مى اندازد ، عرض مى كنيم : خداوندا ! اينها شيعيان ما هستند .

خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد : قد جعلت أمرهم إليكم، وقد شفّعتكم فيهم، وغفرت لمسيئهم أدخلوهم الجنّة بغير حساب.

امور ايشان را به شما واگذار كردم ، شفاعت شما را درباره آنها قبول كردم و گنه‌كاران آنها را آمرزيدم ، آنها را بدون حساب وارد بهشت كنيد .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

395 / 25 - محمّد بن جرير طبرى رحمه الله در كتاب «نوادر المعجزات» از قيس بن خالد نقل كرده است كه گفت : امام صادق عليه السلام را ديدم كه با دست چپ مناره مسجد پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم و با دست راست ديوارهاى قبر را بالا برد ، و آنها را به ابرها و كناره آسمان رسانيد ، سپس فرمود :

أنا جعفر ، أنا نهر الأغور ، أنا صاحب الآيات الأقمر ، أنا ابن شبير و شبّر .


1) الكشّى:336 ح 617، بحار الأنوار : 113/68 ح 29، نوادر علىّ بن اسباط : 18.

2) سوره غاشيه ، آيه 25 و 26 .

3) معالم الزلفى : 178، تأويل الآيات: 788/2 ح6، تفسير برهان : 456/4 ح7، بحار الأنوار: 50/8 ح 56 .

من جعفرم ، من رودخانه عميقم ، من صاحب نشانه هاى روشنم ، من فرزند حسن و حسينم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

396 / 26 - و نيز از ابراهيم بن سعد نقل كرده است كه گفت :

به امام صادق عليه السلام عرض كردم : أتقدر أن تمسك الشمس بيدك؟

آيا مى توانى خورشيد را با دست خود نگه دارى و متوقّف كنى ؟

فرمود : لو شئت لحجبتها عنك .

اگر بخواهم آن را از تو مى پوشانم .

عرض كردم : اين كار را انجام بده ، آنگاه ديدم امام عليه السلام آن را كشانيد همانطور كه يك نفر افسار چهارپائى را مى گيرد و مى كشاند ، پس سياه گرديد و پوشيده شد ، و اين معجزه در مقابل ديدگان همه اهل دنيا صورت گرفت و سپس امام عليه السلام آن را رها كرد و به حال اوّل برگردانيد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

397 / 27 - و نيز از قبيصة بن وائل نقل كرده است كه گفت : در خدمت امام صادق عليه السلام بودم ناگهان بالا رفت و ناپديد گرديد ، و پس از مدّتى برگشت و خوشه اى خرماى تازه بهمراه داشت و فرمود :

كانت رجلي اليمنى على كتف جبرئيل، واليسرى على كتف ميكائيل حتّى لحقت بالنبيّ صلى الله عليه وآله وسلم وعليّ وفاطمة والحسن والحسين وعليّ وأبي عليهم السلام فحيّوني بهذا لي ولشيعتي.

پاى راست من بر دوش جبرئيل و پاى چپم بر شانه ميكائيل بود تا آنكه پيغمبر ، على ، فاطمه ، حسن ، حسين ، علىّ بن الحسين و پدرم عليهم السلام را ملاقات كردم ، آنها اين خوشه خرما را براى من و شيعيانم هديه كردند .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) نوادر المعجزات: 137 ح2، دلائل الإمامة: 248 ح2، عنه مدينة المعاجز: 214/5 ح4.

2) نوادر المعجزات: 138 ح5، دلائل الإمامة: 249 ح5، مدينة المعاجز: 215/5 ح7.

3) نوادر المعجزات: 139 ح7، دلائل الإمامة: 250 ح7، مدينة المعاجز: 216/5 ح9.

398 / 28 - و نيز از داود رقّى نقل كرده است كه گفت : شخصى خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شد و عرض كرد : علم شما در چه حدودى و چه مقدار است ؟

فرمود : به مقدار سئوال شما يعنى ما جوابگوى همه پرسشهاى شما هستيم ، و آنچه را كه بپرسيد پاسخ آن را مى دانيم .

عرض كرد : اين درياى آب است آيا زير آن هم چيزى است ؟

امام صادق عليه السلام فرمود : بلى ، آيا دوست دارى با چشم خود ببينى يا با گوش بشنوى كافى است ؟

عرض كرد : ديدن با چشم را بيشتر دوست دارم ، زيرا گوش گاهى چيزى را مى شنود كه آن را نمى شناسد و نمى داند و آنچه با چشم ديده مى شود قلب به آن گواهى مى دهد و نزد شخص ثابت و قطعى مى گردد .

آنگاه امام عليه السلام دست آن شخص را گرفته براه افتادند تا به كنار دريا رسيدند ، به دريا اشاره نمود و فرمود :

أيّها العبد المطيع لربّه أظهر ما فيك .

اى بنده فرمانبردار پروردگار ، آنچه در نهان خود دارى ظاهر و آشكار كن .

ناگهان دريا از قعر آن شكافته شد و آبى نمايان گشت كه از شير سفيدتر و از عسل شيرين‌تر و از مشك خوش‌بوتر و از زنجفيل لذيذتر بود .

عرض كرد : اى ابوعبداللَّه ! فداى شما گردم ، اين آب با اين اوصاف براى كيست ؟ و چه كسانى از آن استفاده مى كنند ؟ فرمود :

للقائم عليه السلام وأصحابه .

براى قائم ما اهل بيت و ياران آن حضرت است .

عرض كرد : چه زمانى ؟

فرمود : إذا قام القائم عليه السلام وأصحابه نفذ الماء الّذي على وجه الأرض حتّى لايوجد ماء فيضجّ المؤمنون إلى اللَّه بالدعاء، فيبعث اللَّه لهم هذا الماء فيشربونه، وهو محرّم على من خالفهم.

هنگامى كه آن قيام كننده به همراه يارانش قيام كرد آبى كه روى زمين است ناپديد شود بطورى كه آبى يافت نشود ، اهل ايمان به درگاه خداوند ناله و فرياد كنند و از او درخواست كنند ، خداوند متعال در آن هنگام اين آب گوارا را براى آنها ظاهر گرداند و ايشان از آن بياشامند ، و بر مخالفين آن‌ها نوشيدن اين آب حرام باشد .

سپس اين شخص سر خود را بالا برد و در هوا اسب‌هائى را زين كرده و لجام‌زده كه بال داشتند مشاهده كرد ، از امام صادق عليه السلام پرسيد : اين اسب‌ها چيستند ؟

فرمود : هذه خيل القائم عليه السلام وأصحابه .

اين اسب‌هايى است كه حضرت قائم (ارواحنا فداه) و ياوران او بر آن‌ها سوار مى شوند .

عرض كرد : من هم بر آنها سوار مى شوم ؟

فرمود : اگر از ياران آن حضرت باشى سوار مى شوى .

عرض كرد : من هم از اين آب گوارا مى آشامم ؟

فرمود : اگر از شيعيان او باشى مى آشامى .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

399 / 29 - كلينى رحمه الله در كتاب (كافى) از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه آن حضرت به شيعيان خود فرمود :

منكم واللَّه يقبل، ولكم واللَّه يغفر، إنّه ليس بين أحدكم وبين أن يغتبط ويرى السرور وقرّة العين إلّا أن تبلغ نفسه هاهنا - وأومأ بيده إلى حلقه - .

بخدا قسم ، فقط اعمال شما پذيرفته مى شود ، و بخدا قسم فقط خداوند شما را مى آمرزد ، بين يكى از شما و آنچه باعث خشنودى و چشم‌روشنى او گردد چيزى جز رسيدن جان او به حلقومش فاصله نيست .

سپس فرمود : وقتى چنين شد و در حال احتضار قرار گرفت رسول


1) دلائل الإمامة: 461 ح 46، عنه مدينة المعاجز: 159/6 ح 347.

خدا صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين عليه السلام به همراه جبرئيل و فرشته مرگ نزد او حاضر مى شوند ، در اين هنگام على عليه السلام نزديك مى آيد و عرض مى كند : اى رسول خدا ؛ اين شخص ما اهل بيت را دوست داشت پس او را دوست بدار .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به جبرئيل مى فرمايد : اى جبرئيل ! اين شخص خدا و رسول و اهل بيت رسولش را دوست داشته است او را دوست بدار .

جبرئيل به فرشته مرگ يعنى عزرائيل مى فرمايد : اين شخص خدا و رسول و اهل بيت رسولش را دوست داشته است پس تو او را دوست بدار و با وى مدارا كن .

سپس ملك الموت يعنى فرشته مرگ نزديك مى آيد و جان او را به راحتى و آسانى از بدن او خارج مى كند ، آنگاه كفنى براى او از بهشت به همراه حنوطى كه با مشك خوش بويى آميخته است نزد او فرود مى آيد ، او را با آن كفن بهشتى كفن كنند ، و از آن حنوط بر بدنش بمالند و جامه بلند زردرنگى از جامه هاى بهشتى بر او بپوشانند .

و هنگامى كه او را در قبر گذارند ، خداوند درى از درهاى بهشت بر او بگشايد كه نسيم بهشتى و عطر و بوى آن به او رسد ، سپس از پيش‌رو و طرف راست و چپ او قبرش را به اندازه مسير يك ماه راه وسعت دهد ، و بعد از آن به او گفته شود : بخواب همانند عروسى كه در بستر مى آرامد ، و تو را بشارت باد به راحتى و آسايش و بهشتى كه پر از نعمت است و پروردگارى كه بر تو خشمگين نيست .

سپس خاندان پيامبر عليهم السلام را در كوه‌هاى رضوى(1)زيارت مى كند ، با آنها هم غذا مى شود ، از غذاى آنها مى خورد و از آبى كه آنها مى آشامند مى نوشد ، و در مجالسى كه دارند با آنها گفتگو مى كند ، تا آنكه قائم ما اهل بيت قيام كند ، در آن هنگام به امر الهى برانگيخته مى شوند و گروه گروه لبيّك گويان به او روى مى آورند .


1) در مصدر و نسخه اى از بحار الأنوار بهشت رضوى است ، و در بحار الأنوار : 308/27 ح13 از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود : ارواح مؤمنان آل محمّد عليهم السلام را در كوههاى رضوى مشاهده مى كنند و از طعام ايشان مى خورند ... .

در آن زمان اهل باطل دچار شك و ترديد مى شوند و بى‌بند و بارهاى دور از حقيقت كه حرمت و احترام ائمّه را نگه نمى دارند نابود مى گردند ، اشخاص شتابزده (كه قبل از وقت موعود مى خواهند حكومت جهانى برپا گردد) خود را به هلاكت مى اندازند ، و آنها كه فرج را نزديك مى دانند و آن را بعيد و دور نمى پندارند اهل نجات هستند .

و بخاطر آن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به على عليه السلام فرمود : تو برادر من هستى ، و وعده‌گاه من و تو در وادى السلام است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

400 / 30 - علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله در كتاب «تفسير» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه : از آن حضرت سئوال شد آيا تعداد فرشتگان بيشتر است يا آدميان ؟

فرمود : سوگند به آن كسى كه جان من در حيطه قدرت او است عدد فرشتگان در آسمانها بيشتر از عدد ذرّات خاك بر روى زمين است . و در آسمان جاى قدمى نيست مگر اينكه در آنجا فرشته اى به تسبيح و تقديس پروردگار مشغول است ، و بر روى زمين بر هر درختى و كلوخى فرشته اى موكّل است ، و هر روز احوال آنها و اعمال آنها را به خداوند گزارش مى دهد در حاليكه خدا به همه آنها داناتر است .

وما منهم أحد إلّا ويتقرّب كلّ يوم إلى اللَّه بولايتنا أهل البيت ويستغفر لمحبّينا ويلعن أعداءنا ويسأل اللَّه أن يرسل عليهم العذاب إرسالاً .

و فرشته اى نيست مگر آنكه هر روز به ولايت ما اهل بيت به درگاه الهى تقرّب مى جويد ، و براى دوستان ما آمرزش مى خواهد و دشمنان ما را لعن و نفرين مى كند و از خداوند فرستادن عذاب را بر آنها درخواست مى كند .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

401 / 31 - علّامه مجلسى قدس سره در كتاب «بحار الأنوار» مى گويد : يونس به امام صادق عليه السلام عرض كرد : ولايت شما و شناخت حقّ شما كه خداوند به من


1) الكافى : 131/3 ح4، الزهد: 81 ح 219، بحار الأنوار : 197/6 ح 51.

2) تفسير قمى : 583، بحار الأنوار : 210/24 ح176/59 7 ح7 و 78/68 ح 139، تفسير برهان : 92/4 ح 11.

مرحمت فرموده از تمام دنيا نزد من محبوبتر است .

يونس مى گويد : وقتى چنين گفتم آثار خشم و غضب بر چهره مبارك آن حضرت ظاهر شد ، سپس فرمود :

يا يونس قستنا بغير قياس، ما الدنيا وما فيها، هل هي إلّا سدّ فورة، أو ستر عورة؟ وأنت لك بمحبّتنا الحياة الدائمة.

ما را به چيزى كه نبايد قياس كنى مقايسه كردى ، ولايت ما را با دنيا قياس كردى ، مگر دنيا و آنچه در آن است چيست ؟ آيا چيزى جز سير كردن شكم يا پوشاندن عورت است ؟(1)امّا ولايت و محبّت ما سرچشمه حيات ابدى و سعادت هميشگى است .(2)

مؤلّف رحمه الله گويد : در حديثى نبوى وارد شده است كه فرمود :

ما الدنيا في الآخرة إلّا مثل ما يجعل أحدكم إصبعه في اليمّ، فلينظر بم يرجع .(3)

دنيا نسبت به آخرت همانند آن است كه كسى انگشت خود را در ميان دريا قرار دهد ، چه مقدار از آب دريا بدست آورده و اين مقدار با تمام آب دريا چه نسبتى خواهد داشت ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

402 / 32 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از عمرو بن يزيد روايت مى كند كه گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : شنيده ام شما فرموده ايد :

كلّ شيعتنا في الجنّة على ما كان فيهم؟

شيعيان ما هر گونه اعمالى داشته باشند جايگاه آنها بهشت است .

فرمود : آن را تصديق مى كنم ، درست است ، بخدا قسم همه آنها در بهشت خواهند بود .


1) در حديث ديگرى امام عليه السلام فرمود : دنيا چيست و انتظار دارى چه چيزى باشد ؟ آيا جز خوراكى است كه آن را مى خورند يا لباس است كه آن را مى پوشند و يا مركبى است كه آن را سوار شوند ؟

2) تحف العقول: 379، بحار الأنوار : 265/78 ح 177.

3) روضة الواعظين: 440، بحار الأنوار : 119/73، تنبيه الخواطر: 150/1.

عرض كردم: فداى شما شوم، گناهان آنها زياد و گاهى از گناهان كبيره اند!

فرمود : أمّا في القيامة فكلّكم في الجنّة بشفاعة النبيّ المطاع أو وصيّ النبيّ ولكنّي واللَّه أتخوّف عليكم في البرزخ .

امّا در روز قيامت همه شما بواسطه شفاعت پيغمبرى كه بايد از او اطاعت شود يا وصىّ آن پيغمبر به بهشت مى رويد ، ولى بخدا قسم نسبت به عالم برزخ براى شما ترسناكم .

عرض كردم : برزخ چيست ؟

فرمود : القبر منذ حين موته إلى يوم القيامة.

از هنگامى كه كسى را در ميان قبر مى گذارند تا هنگامى كه وارد صحراى قيامت مى شود برزخ او مى باشد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

403 / 33 - كلينى رحمه الله در «كافى» و محمّد بن مسعود عيّاشى رحمه الله در «تفسير» خود از عبداللَّه بن ابى يعفور نقل كرده اند كه گفت :

به امام صادق عليه السلام عرض كردم : من با مردم كه معاشرت مى كنم ، خيلى تعجّب مى كنم از عدّه اى كه اهل ولايت و محبّت شما نيستند و فلان و فلان را دوست دارند ولى امانتدار و راستگو هستند و به عهد و پيمان خود وفادارند .

امّا بعضى از اشخاصى كه اهل ولايت و محبّت شما هستند اين امانتدارى و راستگوئى و وفاء به عهد و پيمان در آنها نيست .

ابن ابى يعفور گويد : امام صادق عليه السلام در برابر من در حاليكه نشسته بود قرار گرفت و مانند كسى كه خشمناك باشد به من رو كرد و فرمود :

لا دين لمن دان بولاية إمام جائر ليس من اللَّه، ولا عتب على من دان بولاية إمام عدل من اللَّه.

كسى كه معتقد به ولايت پيشواى ستمگرى كه از طرف خدا نيست باشد دين ندارد ، و كسى كه معتقد به ولايت امام عادلى كه از طرف خدا برگزيده


1) الكافى : 242/3 ح3، بحار الأنوار : 267/6 ح 116، تفسير برهان : 120/3 ح2.

شده است باشد بر او ملامت و سرزنشى نيست .

مى‌گويد : عرض كردم : آن گروه دين ندارند و اين گروه سزاوار سرزنش نيستند ؟!

فرمود : بلى ، آنها دين ندارند و اينها را نبايد سرزنش كرد .

سپس فرمود : آيا كلام خدا را نشنيده اى كه فرموده است :

«اَللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِن الظُلُماتِ إلَى النُور»(1).

«خدا سرپرست و ياور كسانى است كه ايمان آورده اند ، آنها را از تاريكى ها بطرف روشنائى ها خارج مى كند» .

يعنى آنها را از تاريكى هاى گناه بسوى روشنائى توبه و آمرزش خارج مى كند بخاطر ولايتى كه نسبت به امام عادل برگزيده خدا دارند .

بعد از آن خداوند تبارك و تعالى فرموده است : «وَالَّذينَ كَفَرُوا أوْلِياؤُهُم الطاغُوت يُخْرِجُونَهُم مِن النُور إلَى الظُلُمات»(2).

«و آنها كه كافر گشتند سرپرست ايشان طاغوت است و آنها را خداوند از روشنائى به تاريكى ها بيرون مى برد» .

مى گويد : عرض كردم : اينكه فرموده است : «والّذين كفروا» آيا مقصودش كافران نيست ؟

فرمود : براى كافر در حال كفر چه نورى است تا او را از آن خارج كند و به طرف تاريكى بكشاند ؟! بلكه خداوند مقصودش كسانى است كه مشمول نور اسلام و نورانيّت آن بودند ، و چون از حق پيروى نكردند و سرپرستى پيشواى ظالم غاصب را كه منصوب از طرف پروردگار نبود پذيرفتند با اين ولايت ناحق از نور اسلام به تاريكى كفر رهسپار شدند(3)و سزاوار داخل شدن در آتش به همراه كافران گشتند كه خداوند در آخر آيه فرموده است : «اُولئِكَ أصْحابُ النارِ هُمْ فيها خالِدُون»(4)«آنها اهل آتش و دوزخند و براى هميشه در آن خواهند بود» .(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) سوره بقره ، آيه 257 .

2) سوره بقره ، آيه 257 .

3) ظاهراً آيه در مورد كسانى است كه قبل از وفات رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مسلمان بودند و بعد از وفات آن حضرت با پيروى كردن از طاغوت و پيشوايان ضلالت مرتد شدند و از اسلام خارج گشتند .

4) سوره بقره ، آيه 257 .

5) الكافى : 375/1 ح3، تفسير عيّاشى : 138/1 ح 460، بحار الأنوار : 323/23 ح 18 ، و 104/68 ح 18، و 135/72 ح 19 ، غيبة نعمانى : 132 ح 14، تأويل الآيات: 96/1 ح 87 ، و تفسير برهان: 243/1 ح1، و نور الثقلين: 231/1 ح 107 به نقل از كافى .

404 / 34 - طبرى رحمه الله در كتاب «بشارة المصطفى» از حذيفة بن منصور نقل مى كند كه گفت : در خدمت امام صادق عليه السلام بودم كه شخصى بر آن حضرت وارد شد و عرض كرد : فدايت شوم ، برادرى دارم كه شما را دوست دارد و نسبت به بزرگداشت و رعايت احترام شما هيچگونه كوتاهى نمى كند ، عيبى كه دارد اينستكه شراب‌خوار است .

امام صادق عليه السلام فرمود : همانا اين عيب بزرگى است كه دوستدار ما به شرابخوارى مبتلا باشد ، ولى آيا مى خواهى كسى را كه بدتر از او است به تو معرّفى كنم ؟

كسى كه با ما آشكارا دشمنى مى كند بدتر از او است ، و همانا در ميان مؤمنين آنكه مرتبه اش پائين تر از همه و پست‌تر است - با آنكه در ميان آنها پست و فرومايه نيست - مى تواند دويست نفر را شفاعت كند ، ولى اگر اهل آسمانها و زمين‌هاى هفتگانه و نيز درياهاى هفتگانه درباره يك نفر ناصبى شفاعت كنند هرگز شفاعت آنها پذيرفته نمى گردد . آنكه گفتى از دنيا نمى رود تا توبه كند يا خداوند او را به يك نوع بيمارى و ناراحتى جسمى مبتلا كند تا به اين وسيله گناهان او از بين برود و وقتى خدا را ملاقات مى كند گناهى براى او نمانده باشد . همانا شيعيان ما بر راهى استوار و پابرجا هستند و آنها در مسير سعادتند .

سپس فرمود : پدرم بارها فرمود :

أحبب حبيب آل محمّد وإن كان مرهقاً ذيّالاً، وأبغض بغيض آل محمّد وإن كان صوّاماً قوّاماً.

دوست بدار كسى كه خاندان پيغمبر را دوست دارد گرچه گنه‌كار و فرومايه باشد ، و دشمن بدار كسى كه با خاندان پيغمبر عليهم السلام دشمنى مى كند گرچه زياد اهل نماز و روزه باشد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) بشارة المصطفى: 38، بحار الأنوار : 126/68 ح 54.

405 / 35 - عليّ بن ابراهيم قمى رحمه الله از عمر بن يزيد نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام فرمود:

أنتم واللَّه من آل محمّد .

بخدا قسم شما از آل محمّد و خاندان پيغمبريد .

عرض كردم : فدايت شوم از خود ايشان ؟

فرمود : بلى ، بخدا قسم از خود ايشان هستيد - و آن را سه بار تكرار فرمود - .

سپس به من نگاه كرد و من به او نگاه كردم آنگاه فرمود : اى عمر ! خداوند تبارك و تعالى در قرآن مجيد فرموده است :

«إنَّ أوْلَى الناسِ بِإبْراهيم لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَبِيّ وَالَّذينَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِيُّ المُؤْمِنينَ»(1).

«همانا نزديكترين مردم به حضرت ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كنند و اين پيغمبر و كسانى كه ايمان دارند ، و خداوند ياور و سرپرست مؤمنان است» .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

406 / 36 - از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه :

إنّ حبّنا أهل البيت ليحطّ الذنوب عن العباد كما تحطّ الريح الشديدة الورق عن الشجر .(3)

همانا دوستى ما اهل بيت گناهان را از بندگان فرو مى ريزد همانطور كه باد شديد برگ را از درخت مى ريزد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

407 / 37 - طبرى رحمه الله از ابو قناقب صدوحى نقل كرده است كه گفت : امام صادق عليه السلام را ديدم كه از مسأله اى سئوال شد و آن حضرت خشمناك گرديد بطورى كه مسجد را پر كرد و تا كرانه آسمان رسيد و بر اثر خشم او


1) سوره آل عمران ، آيه 68 .

2) تفسير قمى : 95، تفسير برهان : 291/1 ح1، تفسير عيّاشى : 177/1 ح 61.

3) ثواب الأعمال: 187، بحار الأنوار : 77/27 ذيل ح 9 .

بادى سياه وزيدن گرفت بطوريكه نزديك بود مدينه را از جاى خود بركند . و چون خشم آن حضرت آرام شد باد نيز آرام گرفت . بعد از آن فرمود :

لو شئت لقلبتها على من عليها، ولكن رحمة اللَّه وسعت كلّ شي‌ء.(1)

اگر بخواهم زمين را بر اهل آن وارونه مى‌سازم ، ولى رحمت پروردگار هر چيز را فرا گرفته است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

408 / 38 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از حسين بن محمّد نقل كرده است كه گفت : علىّ بن هبيره بر رفيد خشمگين گرديد و او به امام صادق عليه السلام پناهنده شد .

امام عليه السلام به او فرمود : إنصرف إليه واقرأه منّى السلام، وقل له: إنّي أجرت عليك مولاك رفيداً فلاتهجه بسوء .

بسوى او برگرد و از طرف من به او سلام برسان و بگو : امام صادق فرمود : غلامت رفيد را به پناه تو درآوردم با او به بدى و ناراحتى برخورد مكن .

عرض كرد : فدايت شوم او شامى و بد عقيده است .

فرمود : آنچه گفتم عمل كن و همانطور كه گفتم به سوى او برو .

رفيد مى گويد : در بين راه عربى بيابانى با من روبرو گشت و گفت : كجا مى‌روى ، من چهره ات را چهره مقتول (كسى كه كشته خواهد شد) مى بينم ، سپس گفت : دستت را خارج كن تا ببينم ، وقتى ديد گفت : دستت نيز دست مقتول است ، بعد از آن گفت : زبانت را خارج كن تا ببينم . وقتى آن را ديد گفت : هر كجا مى خواهى برو ، باكى بر تو نيست ، زيرا در زبانت پيغامى است كه اگر آن را نزد كوههاى برافراشته ببرى رام تو مى گردند .

مى‌گويد : به راه خود ادامه دادم ، و وقتى بر علىّ بن هبيره وارد شدم


1) نوادر المعجزات: 138 ح4، دلائل الإمامة: 249 ح4، مدينة المعاجز: 215/5 ح6.

فوراً دستور كشتن مرا صادر كرد ، به او گفتم : عجله نكن ، تو كه بر من غلبه نيافته اى و چيره نگشته اى بلكه من خودم نزد تو آمده ام ، اجازه بده پيغامى كه برايت آورده ام بازگو كنم ، بعد از آن هر گونه خواستى با من رفتار كن ، و بعد از آنكه دستور داد آنهائى كه حاضر بودند خارج شوند به او گفتم :

مولاى تو جعفر بن محمّد عليهما السلام به تو سلام مى رساند و مى فرمايد : غلام تو رفيد را به پناه تو درآوردم ، با او بدرفتارى مكن .

مى گويد : وقتى به او پيغام امام عليه السلام را رساندم گفت : ترا بخدا قسم جعفر بن محمّد عليهما السلام اين گفتار را فرموده است ، و او به من سلام رسانده است ؟ براى او قسم ياد كردم ، او سه بار سئوال خود را تكرار كرد و من به او جواب گفتم ، سپس شانه هاى مرا باز كرد و گفت : اين كار مرا قانع نمى كند تا آنكه همانگونه كه با تو رفتار كردم با من رفتار كنى .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

409 / 39 - قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» از داود رقّى نقل كرده است كه گفت : محضر مبارك امام صادق عليه السلام شرفياب بودم به من فرمود :

چه شده است رنگ چهره ات را دگرگون مى بينم ؟

عرض كردم : بدهى بزرگ و سنگينى دارم كه باعث رسوائى من مى شود و تصميم گرفته ام از طريق دريا به سِند(2)نزد برادرم فلانى بروم .

فرمود : اگر مى خواهى بروى برو .

عرض كردم : وحشت دريا و طوفان آن مرا از اين سفر مى ترساند .

فرمود : خدائى كه تو را در خشكى حفظ مى كند ، او نگهدار تو در دريا نيز هست .

يا داود؛ لولا اسمي وروحي لما اطّردت الأنهار ولا أينعت الثمار ولا اخضرّت الأشجار.


1) المناقب : 235/4، بحار الأنوار : 179/47 ح 27 ، الكافى : 473/1 ح3، الوافى : 790/3 ح3 ، و براى حديث دنباله اى است كه مؤلّف رحمه الله آن را نياورده است .

2) شهرهايى است بين هند و كرمان و سجستان ، قريه آن منصوره است .

اى داود ! اگر اسم من و روح من نبود رودها جارى نمى گشتند ، و ميوه ها نمى رسيدند ، و درختان سبز نمى شدند .

داود گويد : سفر دريائى خود را شروع كردم تا آنكه بعد از صد وبيست روز به خواست خداوند به ساحل دريا رسيدم ، قبل از ظهر روز جمعه بود كه از دريا خارج شدم ، آسمان ابرى بود ، نور درخشنده اى را ديدم كه از آسمان به زمين كشيده شده بود ، ناگاه صداى آهسته اى را شنيدم كه گفت :

اى داود ! زمان اداء دين تو و خلاصى تو از آن بدهى فرا رسيده است ، سرت را بالا بگير ، و ناراحت مباش كه ايمن گشته اى .

مى گويد : سر خود را كه بلند كردم ندائى بگوشم رسيد : پشت اين تپّه سرخ‌رنگ برو ، وقتى آنجا رفتم ديدم ورق هائى است از طلاى سرخ كه يك طرف آن صاف و در طرف ديگر آن نوشته شده است :

«هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أوْ أمْسِكْ بِغَيْر حِساب»(1).

«اين عطا و بخشش ما است ، پس بى حساب بخشش كن يا آن را بخشش مكن و نگهدار» .

مى گويد : آنها را با خود برداشتم و گفتم : با كسى درباره آن صحبت نكنم تا به مدينه روم .

به مدينه وارد شدم و خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم به من فرمود :

اى داود ! عطا و بخشش ما آن نورى بود كه براى تو درخشيد نه آن طلا و نقره اى كه خيال كردى ، ولى آنها هم گواراى تو باشد ، عطا و بخشش پروردگار بزرگوار تو است پس شكر آن را بجاى آور .

داود گويد : از معتَب خادم آن حضرت جريان را سئوال كردم ، گفت :

دقيقاً در همان وقتى كه براى تو اين قضيّه پيش آمد امام عليه السلام با اصحاب خود گفتگو مى كرد ، خيثمه و حمران و عبدالأعلى از كسانى بودند كه


1) سوره ص ، آيه 39 .

حضور داشتند ، آن حضرت روى مبارك خود را بطرف آنها نمود و مثل آنچه گفتى به آنها فرمود ، و چون وقت نماز شد برخاست و با آنها نماز را بپا داشت .

داود گويد : من از آنها كه نام برد قضيّه را سئوال كردم ، آنها هم همانگونه برايم حكايت كردند .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

410 / 40 - قطب الدين راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» حديثى طولانى از حضرت جواد عليه السلام ذكر كرده است و ما مقدارى از آن را كه به اين باب مربوط است نقل مى كنيم :

راوى حديث محمّد بن وليد كرمانى مى گويد : به آن حضرت عرض كردم : دوستان شما در اين دوستى و ارادتى كه دارند چه بهره اى مى برند ؟

حضرت جواد عليه السلام فرمود : امام صادق عليه السلام غلام و خدمتگزارى داشت كه وقتى وارد مسجد مى‌شد قاطر آن حضرت را نگهدارى مى كرد ، روزى اين غلام نشسته بود و قاطر را با خود داشت كه جمعى مسافر از خراسان رسيدند ، شخصى از ميان اين قافله به او گفت : اى غلام ! آيا ممكن است كه از مولاى خود بخواهى مرا جانشين تو گرداند و من غلام او گردم و در عوض همه اموال خود را به تو ببخشم ؟ و بدان كه من ثروت زياد دارم ، تو مى روى آنها را دريافت مى كنى و من جاى تو در خدمت امام عليه السلام هستم .

غلام گفت : با امام عليه السلام در ميان مى گذارم و از او درخواست مى كنم .

سپس بر امام عليه السلام وارد شد و عرض كرد : فدايت شوم ، شما كه خدمت مرا از ياد نبرده ايد و مى دانيد كه مدّتى طولانى است ملازم شما هستم ، اكنون بعد از اين مدّت اگر خدا خيرى را متوجّه من سازد آيا شما مانع مى شويد و نمى گذاريد از آن برخودار شوم ؟

امام عليه السلام فرمود : از خودم به تو مى بخشم و از ديگران جلوگيرى مى كنم .


1) الخرائج: 622/2 ح 23، بحار الأنوار : 100/47 ح 120.

آنگاه قصّه آن مرد را به عرض امام عليه السلام رسانيد .

فرمود : اگر ميل ندارى در خدمت ما باشى و آن شخص مايل است او را مى پذيريم و تو را رها مى كنيم .

و چون غلام آماده رفتن شد و از امام عليه السلام روى گردانيد ، آن حضرت او را صدا زد و فرمود :

أنصحك لطول الصحبة ولك الخيار، فإذا كان يوم القيامة كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم متعلّقاً بنور اللَّه، وكان أميرالمؤمنين عليه السلام متعلّقاً برسول اللَّه وكان الأئمّة متعلّقين بأميرالمؤمنين عليه السلام، وكان شيعتنا متعلّقين بنا يدخلون مدخلنا ويردون موردنا.

تو را بخاطر خدمتى كه به ما كرده اى نصيحت مى كنم و اختيار با تو است . بدان وقتى كه قيامت فرا رسد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به نور خداوند وابسته است و اميرالمؤمنين عليه السلام به نور رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پيوسته است ، و امامان عليهم السلام به اميرالمؤمنين عليه السلام مرتبط و وابسته اند ، در آن هنگام شيعيان ما دامان ما را مى گيرند و به ما مى پيوندند ، و هر كجا ما وارد شويم آنها نيز وارد مى شوند .

غلام كه گفتار امام عليه السلام را شنيد عرض كرد : در خدمت شما خواهم ماند و آخرت را بر دنيا ترجيح مى دهم . آنگاه از محضر امام عليه السلام خارج شد و نزد آن شخص آمد ، او كه غلام را ديد به وى گفت : چهره ات اكنون كه از نزد امام عليه السلام آمده اى غير از آن چهره اى است كه بر آن حضرت وارد شدى .

غلام فرمايش امام عليه السلام را براى او نقل كرد و او را خدمت امام عليه السلام آورد ، امام صادق عليه السلام اين اظهار محبّت و ارادت را از او پذيرفت ، و براى غلام دستور داد كه هزار دينار بدهند سپس آن شخص برخاست و با امام عليه السلام وداع كرد و از آن حضرت درخواست كرد كه برايش دعا كند .

امام عليه السلام دعا فرمود ، پس (آن شخص) (1)گفت : اى سرور من ! اگر اهل و عيال من در مكّه منتظرم نبودند دوست داشتم بيشتر در خدمت شما بمانم.


1) عبارت بين قوسين مطابق آن چيزى است كه مؤلّف رحمه الله ذكر كرده است ، ولى بنابر آنچه در كتاب «خرائج» آمده است عبارت به اين صورت است : محمّد بن وليد (راوى حديث) گفت . و بنابر قول اوّل ادامه قصّه به امام صادق عليه السلام ولى بنابر قول دوّم - كه ظاهراً همان صحيح است - به امام جواد عليه السلام مربوط مى گردد .

امام عليه السلام به من اجازه داد و فرمود : دچار غصّه و اندوهى خواهى شد ، سپس ظرف كوچك روپوش‌دارى (عطر دان) كه مال خودش بود پيش رويش گذاشت و به من فرمود : آن را بردار ، من امتناع كردم و گمان كردم كه اين كار باعث ناراحتى او مى گردد .

امام عليه السلام به من تبسّم كرد و فرمود : آن را بگير زيرا احتياج پيدا مى كنى .

از نزد امام عليه السلام خارج شدم و رفتم ، اتّفاقاً خرجى سفر كه همراهم بود تمام شد و ساعتى كه وارد مكّه شدم به آن احتياج پيدا كردم .(1)

مؤلّف رحمه الله كه به حرم اميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه پناهنده است با عجز و نياز مى گويد : اى سرور من و اى مولاى من ! از حضرتت كه نيكو سيرتى جز نيكوئى و خوبى نديدم ، و هر آينه احسان كردى و نعمت مجاورت خود را به ما لطف كردى و ارادت و نوكرى ما را پذيرفتى ، پس از حمد و سپاس پروردگار بلندمرتبه از شما درخواست مى كنم كه اين نعمت را بر ما باقى بدارى و بر آن بيفزايى ، و بعيد است كسى را كه پرورش داده اى ضايع گردانى و كسى را كه نزديك كرده اى دور نمائى ، و كسى را كه پناه داده اى آواره سازى .

بقبرك لذنا والقبور كثيرة

ولكن من يحمي الجوار قليل

به قبر شريف تو پناهنده گشته ايم در حاليكه قبرها زياد هستند ، زيرا مى دانيم كسى كه از همسايه اش دفاع كند كم است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

411 / 41 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از حفص نقل مى كند كه گفت :

امام صادق عليه السلام غلامى از غلامانش را براى كارى فرستادند چون او تأخير كرد به دنبالش رفتند و او را پيدا كردند كه در محلّى خوابيده بود ، بالاى سرش نشستند و او را باد زدند تا آنكه بيدار شد .

وقتى بيدار شد امام صادق عليه السلام به او فرمود :


1) الخرائج: 390/1 ضمن ح 17، بحار الأنوار : 87/50 ح3.

يا فلان؛ واللَّه ما ذلك لك تنام الليل والنهار؟ لك الليل ولنا منك النهار .

فلانى ، بخدا قسم حقّ تو نيست كه روز و شب هر دو را بخوابى ، بلكه بايد تقسيم كنى ، شب از آنِ تو كه استراحت كنى و بخوابى ، روز از آنِ ما كه خدمت كنى و به كار بپردازى .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

412 / 42 - شاذان بن جبرئيل رحمه الله در كتاب «فضائل» مى گويد : روايت شده است كه امام صادق عليه السلام در ميان حرم در مقام ابراهيم عليه السلام نشسته بودند ، پيرمردى كه عمر خود را در گناه و معصيت سپرى كرده بود نزد آن حضرت آمد و بعد از آنكه نگاهى كرد ، گفت : خوب شفيعى است براى گنه‌كاران در نزد پروردگار ، سپس پرده كعبه را گرفت و اين اشعار را خواند :

بحقّ جلال وجهك يا وليّي

بحقّ الهاشميّ الأبطحيّ

بحقّ الذكر إذ يوحى إليه

بحقّ وصيّه البطل الكميّ

بحقّ الطاهرين ابنَي عليّ

واُمّهما ابنة البرّ الزكيّ

بحقّ أئمّة سلفوا جميعاً

على منهاج جدّهم النبيّ

بحقّ القائم المهديّ إلّا

غفرت خطيئة العبد المُسي‌ء

به آبرو و عظمت خودت اى سرپرست من ، بحقّ آن هاشمى نسب كه در مكّه بدنيا آمده است .

بحقّ قرآنى كه به او وحى شده، بحقّ وصىّ او كه قهرمانى شجاع بوده است.

به حقّ دو فرزند پاك و معصوم از فرزندان على عليه السلام ، و بحقّ مادر آن دو بزرگوار كه دختر پيامبر نيكوكردار و پاك‌سرشت است .

به حقّ امامانى كه همه آنها عمر خود را بر روش و طريقه جدّ بزرگوار خود يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم گذرانيدند .

و به حقّ آن امام قيام كننده و هدايت شده ، كه گناه اين بنده گنه‌كار را بيامرزى .


1) الكافى : 87/8 ، بحار الأنوار : 56/47 ح 97.

از هاتفى شنيد كه مى گويد : اى پيرمرد ! گناه تو بزرگ بود ولى به احترام كسانى كه شفيع قرار دادى و واسطه كردى همه گناهانت را بخشيديم ، و اگر براى اهل زمين آمرزش مى طلبيدى همه آنها را مى آمرزيدم غير از آنكه پاى شتر حضرت صالح را با شمشير پى كرد ، و غير از آنانكه پيامبران و ائمّه طاهرين عليهم السلام را كشتند .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

413 / 43 - سيّد شرف الدين رحمه الله در كتاب «تأويل الآيات» از داود بن كثير نقل مى كند كه گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : آيا مقصود از نماز ، زكات و حجّ در كتاب خداوند تبارك و تعالى شما هستيد ؟ فرمود :

نحن الصلاة في كتاب اللَّه عزّوجلّ ونحن الزكاة، ونحن الصيام، ونحن الحجّ، ونحن البلد الحرام، ونحن كعبة اللَّه ونحن قبلة اللَّه، ونحن وجه اللَّه، قال اللَّه تعالى: «فَأيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه»(2)ونحن الآيات ونحن البيّنات .

اى داود ! مقصود از نماز ، زكات ، روزه ، حجّ ، مكّه ، كعبه و قبله در كتاب خداوند ما هستيم ، وجه خداوند يعنى آن جهتى كه امتدادش بسوى خداست ما هستيم كه فرموده است : «به هر كجا روى آوريد آنجا وجه خداوند است» و مراد از آيات و بيّنات يعنى نشانه ها و دلائل ما هستيم .(3)

و مقصود از زشتى و بدى و ستم و شراب و قمار و آنچه به غير خداوند براى پرستش برافراشته كنند ، و تيرهاى قمار و انواع بت‌ها كه در جاهليّت آنها را پرستش مى كردند ، و مردار و خون و گوشت خوك در كتاب خداوند تبارك و تعالى دشمن ما است .

اى داود ! همانا خداوند تبارك و تعالى ما را آفريد و آفرينش ما را نيكو


1) فضائل ابن شاذان: 66، بحار الأنوار : 20/94 ح 14.

2) سوره بقره ، آيه115 .

3) براى قرآن بلكه براى هر آيه اى از آن ، ظاهر و باطن است ؛ همان طور كه امير مؤمنان على عليه السلام فرموده است : «ليس من القرآن آية الّا ولها ظهر وبطن» «از قرآن آيه اى نيست مگر اينكه برايش ظاهرى و باطنى است» . و آنچه در اين حديث امام صادق عليه السلام بيان فرموده است از معانى باطن آن است .

ساخت و اكرام كرد و ما را بر ديگران برترى داد ، و امين و نگهدار و خزانه دار خودش بر آنچه در آسمان و زمين است قرار داد ، و براى ما مخالفين و دشمنانى قرار داد .

ما را در كتاب خودش نام برده و به نيكوترين نامها و محبوبترين آنها نزد خويش كنايه آورده است ، و نيز مخالفان و دشمنان ما را در كتابش نام برده ، و از نامهاى ايشان به آنچه نزد خودش و بندگان پرهيزكارش زشت و ناپسند است كنايه آورده است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

414 / 44 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» روايت كرده است كه : سماعة بن مهران بر امام صادق عليه السلام وارد شد ، آن حضرت از او سئوال كرد :

اى سماعه ! بدترين مردم (از ديدگاه مردم و جامعه) چه كسانى هستند ؟

عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ! ما را بدترين مردم مى شناسند .

مى گويد : امام صادق عليه السلام كه اين پاسخ را شنيد خشمناك شد بطوريكه چهره مباركش دگرگون گرديد ، سپس او كه تكيه داده بود در برابر من نشست و دوباره سئوال فرمود :

اى سماعه ! مردم بدترين اشخاص را چه كسانى مى دانند ؟

عرض كردم : بخدا قسم دروغ عرض نكردم اى فرزند رسول خدا ، نزد مردم ما بدترين اشخاص هستيم زيرا آنها ما را كافر و رافضى مى نامند .

آنگاه امام صادق عليه السلام نگاهى به من كرد و فرمود :

چگونه خواهيد بود وقتى كه شما را به طرف بهشت راهنمائى كنند و آنها را به سوى جهنّم برانند ، و چون شما را در دوزخ نبينند آنگاه بگويند :

«ما لَنا لانَرى رِجالاً كُنّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الأشْرار» (2).

«چه شده است كسانى را كه بدترين مردم مى دانستيم اكنون اينجا در ميان آتش نمى بينيم» .

يا سماعة بن مهران، إنّه من أساء منكم إساءة مشينا إلى اللَّه تعالى يوم القيامة بأقدامنا فنشفع فيه فنشفّع .


1) تأويل الآيات: 19/1 ح2، بحار الأنوار : 303/24 ح 14، تفسير برهان : 22/1 ح9.

2) سوره ص ، آيه 62 .

اى سماعة بن مهران ! اگر يكى از شما گناهى را مرتكب شده باشد ما با پاى خود به درگاه الهى مى رويم و براى او شفاعت مى كنيم ، و خداوند شفاعت ما را درباره او مى پذيرد .

بخدا قسم ده نفر از شما وارد دوزخ نمى شود ، بخدا قسم پنج نفر از شما وارد دوزخ نمي شود ، بخدا قسم سه نفر از شما وارد دوزخ نمى شود ، بخدا قسم حتّى يك نفر از شما به جهنّم نخواهد رفت ، در درجات بهشت با يكديگر رقابت كنيد ، و دشمنان خود را با داشتن تقوا و پاكدامنى براى هميشه اندوهناك سازيد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

415 / 45 - محدّث نورى رحمه الله در كتاب «مستدرك الوسائل» از كتاب «مشكاة الأنوار» از برادر حمّاد بشير نقل كرده است كه گفت :

نزد عبداللَّه بن الحسن بودم ، برادرش حسن بن الحسن هم نزد او بود ، يادى از امام صادق عليه السلام شد ، او به آن حضرت دشنام داد ، من از آن مجلس خارج شدم و شبانه خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم ، حضرت در بستر قرار گرفته و لباس استراحت پوشيده بود ، قصّه آن مجلس و آنچه را حسن گفته بود به عرض آن حضرت رسانيدم .

امام صادق عليه السلام به كنيز خود فرمود : آبى برايم حاضر كن ، آب را كه آورد امام عليه السلام وضو گرفت ، و در جايگاه نمازش به نماز ايستاد ، و بعد از آنكه دو ركعت نماز خواند دستها را به دعا بالا برد و عرض كرد :

يا ربّ إنّ فلاناً أتاني بالّذي أتاني عن الحسن، وهو يظلمني، وقد غفرت له فلا تأخذه ولا تقايسه يا ربّ.

پروردگارا ! فلانى برايم از جانب حسن خبر آورده است كه او درباره من چنين و چنان گفته است ، خدايا او به من ظلم كرده است و من او را


1) امالى طوسى : 295 ح 28 مجلس 11 ، وسائل الشيعه: 197/11 ح 22، تفسير برهان : 63/4 ح6، بحار الأنوار : 117/68 ح 41 و ج : 259/24 ح 10 به نقل از تأويل الآيات : 507/1 ح 10 .

بخشيدم ، تو هم او را مؤاخذه مكن و به اين عمل عقوبت مفرما .

پس پيوسته بر اين دعا و درخواست پافشارى كرد ، سپس روى مبارك خود را به من نمود و فرمود : برگرد خداوند تو را رحمت كند و من باز گشتم .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : اين باب را با نقل تشهّدى كه امام صادق عليه السلام در نماز مى خواندند خاتمه مى دهم ، چون از بعضى از مردم شنيده مى شود كه شهادت به ولايت را در اذان و اقامه انكار مى كنند با آنكه شيخ طبرسى رحمه الله در كتاب «الإحتجاج» اين حديث را از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

إذا قال أحدكم لا إله إلّا اللَّه محمّد رسول اللَّه فليقل عليّ أميرالمؤمنين وليّ اللَّه .(2)

هرگاه يكى از شما گفت : لا إله إلّا اللَّه ، محمّد رسول اللَّه ، بايد بگويد : على امير مؤمنان و ولىّ خدا است .

يعنى همراه شهادت به وحدانيّت پروردگار و رسالت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم حتماً بايد به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام شهادت دهد ، و آنها غافلند از اينكه بنابر آنچه از امام صادق عليه السلام روايت شده است اين شهادت به ولايت جزئى از اجزاء مستحبّى نماز است .

و من اين تشهّد را در اينجا نقل مى كنم زيرا مضمون والا و ارزنده اى دارد و فايده آن براى كسانى كه در آن انديشه كنند زياد است ، و در دسترس نيست ، حتّى علّامه نورى رحمه الله از آن غفلت ورزيده و در كتاب «مستدرك» آن را ذكر نكرده است .

اين روايت در رساله اى كه به «فقه مجلسى رحمه الله» معروف است در صفحه


1) مشكاة الأنوار: 216، بحار الأنوار : 385/91 ح 16، والمستدرك: 395/6 ح 34.

2) الإحتجاج: 230/1، بحار الأنوار : 1/27 ح1.

29 ذكر شده و متن آن چنين است :

مستحبّ است در تشهّد آنچه ابوبصير از امام صادق عليه السلام نقل كرده ، اضافه شود و آن اينست كه بگويد :

«بِسْمِ اللَّهِ وَبِاللَّهِ وَالْحَمْدُ للَّهِِ وَخَيْرُ الْأَسْماءِ كُلُّها للَّهِِ ، أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ ، وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ ، أَرْسَلَهُ بِالْحَقِّ بَشيراً وَنَذيراً بَيْنَ يَدَيِ السَّاعَةِ ، وَأَشْهَدُ أَنَّ رَبّي نِعْمَ الرَّبُّ ، وَأَنَّ مُحَمَّداً نِعْمَ الرَّسُولُ ، وَأَنَّ عَلِيّاً نِعْمَ الْوَصِيُّ وَنِعْمَ الْإِمامُ . أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَتَقَبَّلْ شَفاعَتَهُ في اُمَّتِهِ وَارْفَعْ دَرَجَتَهُ ، اَلْحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ الْعالَمينَ» .

بنام خدا و با استعانت از خدا ، سپاس و ستايش سزاوار خداوند است و همه نامهاى نيكو از براى او است ، شهادت مى دهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست ، او يكتاست و شريكى ندارد ، و شهادت مى دهم كه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بنده و فرستاده او است ، او را به حقّ فرستاد تا بشارت دهنده و بيم دهنده باشد تا قيامت ، و شهادت مى دهم كه خداى من خوب پروردگارى است و محمّد صلى الله عليه وآله وسلم خوب پيغمبرى است و براستى على عليه السلام خوب جانشينى براى پيغمبر و خوب امام و پيشوائى است ، خداوندا بر محمّد و آل محمّد درود بفرست و شفاعت او را درباره امّتش قبول كن ، و درجه او را بالا ببر ، سپاس و ستايش سزاوار خداوند است كه پروردگار جهانيان است .

بخش نهم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات

امام عالِم ، ابوابراهيم

حضرت موسى بن جعفر ، امام كاظم صلوات اللَّه عليه

416 / 1 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از يعقوب سرّاج نقل كرده است كه گفت : خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شدم ، آن حضرت بالاى سر فرزندش موسى كه در گهواره بود ايستاد و مدّتى طولانى با او راز گفت ، و من نشسته بودم تا آنكه گفتگوى پنهانى آنها تمام شد ، آنگاه برخاستم ، امام صادق عليه السلام به من فرمود : نزديك مولايت برو و به او سلام كن .

من نزديك رفتم و سلام عرض كردم ، او به زبانى فصيح و گويا سلام مرا پاسخ داد و سپس فرمود :

اذهب ، فغيّر اسم ابنتك الّتي سمّيتها ، فإنّه اسم يبغضه اللَّه .

برو و نامى كه بر دخترت نهاده اى تغيير بده زيرا نامى است كه خداوند از آن نفرت دارد.

و براى من دخترى به دنيا آمده بود و اسم او را «حميراء» گذاشته بودم .

امام صادق عليه السلام فرمود : فرمان او را اطاعت كن تا رستگار شوى ، و من نام او را تغيير دادم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الكافى : 310/1 ح 11، مناقب ابن شهر اشوب: 287/4 سطر آخر، بحار الأنوار : 73/48 ذيل ح 99، كشف الغمّة: 221/2.

417 / 2 - روايت شده است كه : به امام صادق عليه السلام عرض كردند : دوستى شما به فرزندت موسى عليه السلام چقدر است ؟

فرمود : وددت أن ليس لي ولد غيره حتّى لايشركه في حبّي له أحد.

دوست داشتم غير از او فرزندى نمى داشتم تا در دوستى من با او شركت نمى كرد ، و همه محبّت و دوستى من از آنِ او بود .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

418 / 3 - عيّاشى رحمه الله از سليمان بن عبداللَّه نقل مى كند كه گفت : در خدمت حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام بودم زنى را آوردند كه صورتش به پشت برگشته بود .

امام عليه السلام دست راست خود را بر پيشانى او و دست چپ را پشت آن گذاشت سپس صورت او را از طرف راست فشار داد و اين آيه را تلاوت فرمود :

«إنَّ اللَّهَ لايُغَيِّر ما بِقَوْم حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأنْفُسِهِم»(2).

«خداوند احوال طايفه اى را تغيير نمى دهد تا آنكه آنها وضع خود را تغيير دهند» .

پس به عنايت حضرت صورت به حال اوّل برگشت ، آنگاه به او فرمود :

احذري أن تفعلي كما فعلت. مبادا دوباره كارى كه كردى انجام دهى .

حاضرين عرض كردند : اى فرزند رسول خدا ! او چه كرده بود ؟

فرمود : گناه او پوشيده شده و من از آن پرده برنمى دارم مگر اينكه خودش بخواهد بازگو كند .

آنها از خود آن زن پرسيدند ، و او جواب داد : شوهرم زن ديگرى داشت ، روزى برخاستم نماز بخوانم با خود گمان كردم كه الآن شوهرم با او است . به دنبال اين فكر به تفحّص پرداختم و


1) كشف الغمّة: 207/2، بحار الأنوار : 209/78 ح 78.

2) سوره رعد ، آيه 11 .

وقتى سركشى كردم هوو را ديدم كه تنها نشسته و شوهرم با او نيست ، بر اثر اين سركشىِ بيجا صورتم آنگونه گرديد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

419 / 4 - ابن شهراشوب در كتاب «مناقب» از علىّ بن يقطين نقل كرده است كه گفت : هارون مردى را طلب كرد كه امر حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام را باطل كند و آن حضرت را ساكت نمايد و در ميان مجلس شرمنده سازد .

آنگاه مجلسى را تشكيل داد و افسونگرى براى او آماده كردند ، سفره كه گسترانيدند ، آن شخص حيله اى بر نان بكار برد بطوريكه وقتى خادم حضرت مى خواست نان بردارد بالا مى پريد ، و هارون با اين عمل اظهار خوشحالى و سرور مى كرد و مى خنديد .

امام كاظم عليه السلام كه اين صحنه را مشاهده كرد سر بلند كرد و به عكس شيرى كه بر پرده اى كشيده شده بود اشاره نمود و فرمود :

يا أسد اللَّه خذ عدوّ اللَّه. اى شير خدا ! دشمن خدا را بگير .

به محض صدور اين فرمان ، آن صورت به شكل شيرى بسيار قوى ظاهر گرديد و آن مرد افسونگر را دريد ، هارون و نديمان او غش كردند و با صورت بر زمين افتادند و از وحشت و هراسى كه به آنها دست داد عقل از سر آنها پريد ، و چون بعد از مدّتى بهوش آمدند هارون به حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام عرض كرد : از تو درخواست مى كنم بحقّ من بر تو از اين صورت درخواست كنى كه اين مرد را برگرداند .

امام عليه السلام فرمود : إن كانت عصا موسى ردّت ما ابتلعته من حبال القوم وعصيّهم، فإنّ هذه الصورة تردّ ما ابتلعته من هذا الرجل .


1) تفسير عيّاشى : 205/2 ح 18، بحار الأنوار : 56/6 ح3، تفسير برهان : 284/2 ح3، المستدرك: 408/5 ح2 .

اگر عصاى موسى آن ريسمان هاى ساحران را كه بلعيد برگردانيده بود اين صورت هم اين مردى را كه بلعيده برمى گرداند .(1)

و آن مؤثّرترين چيز در به هوش آمدن او بود .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

420 / 5 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «المناقب» و مفيد قدس سره در كتاب «إرشاد» از علىّ بن ابى حمزه بطائنى نقل كرده است كه گفت : روزى حضرت موسى بن جعفر عليه السلام به قصد سركشى از كشتزارى كه در خارج شهر داشتند از مدينه بيرون رفتند و من به دنبال آن حضرت به راه افتادم ، آن حضرت بر قاطر و من بر الاغى سوار شده بودم ، ناگهان در بين راه به شير درنده اى برخورد كرديم ، من از ترس خودم را به كنارى كشيدم ، ولى حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام بى مبالات جلو رفتند ، ديدم شير براى آن حضرت فروتنى كرد و همهمه اى داشت .

امام عليه السلام مثل كسى كه به همهمه و صداى شير گوش كند توقّف كرد و شير دست خود را بر سرين قاطر گذاشت ، من خيلى وحشتزده شده بودم ، پس از مدّتى ديدم شير به كنارى رفت و حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام رو به قبله كرد و به دعا پرداخت ، لبهاى مبارك خود را حركت داد و كلماتى گفت كه من نفهميدم ، آنگاه با دست به شير اشاره فرمود كه برو ، شير همهمه اى كرد كه صداى آن را شنيدم و امام عليه السلام آمين گفت .

شير از راهى كه آمده بود برگشت تا از چشمان ما ناپديد گرديد ، و امام عليه السلام به راه خود ادامه داد و من به دنبال آن حضرت به راه افتادم ، مقدارى كه از آن محلّ دور شديم خود را به امام عليه السلام رساندم و عرض كردم : فدايت شوم ، قصّه اين شير چه بود ؟ بخدا قسم خيلى بر شما ترسيدم و از رفتار او با شما بسيار تعجّب كردم .


1) مناقب ابن شهراشوب: 299/4، بحار الأنوار : 41/48 ح 17، عيون اخبار الرضا عليه السلام: 78/1 ح1، امالى صدوق : 212 ح 20 مجلس 29 .

حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام فرمود : او نزد من آمد و از سختى زايمان ماده شيرش شكايت كرد و از من درخواست كرد تا دعا كنم خدا مشكل او را آسان كند ، من هم برايش دعا كردم و در دلم افتاد كه آنچه به دنيا مى‌آورد نر خواهد بود ، به او گفتم ، و او آنگاه دعا كرد كه خداوند تو را حفظ كند و هيچ درنده اى را بر تو و ذريّه و شيعيانت هرگز مسلّط نكند و من به دعاى او آمين گفتم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

421 / 6 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از خالد سمّان نقل كرده است كه گفت : هارون روزى مردى را كه بنام علىّ بن صالح طالقانى بود طلبيد و گفت : تو گفته اى كه ابر تو را برداشته و از چين به طالقان آورده است ؟

گفت : بلى ، هارون گفت : قصّه ات را بگو و از چگونگى آن ما را باخبر كن .

علىّ بن صالح گفت : مركب من يعنى آن وسيله اى كه بر آن سوار بودم در عمق دريا شكسته شد ، بر تخته پاره اى سه روز ماندم و امواج دريا مرا به اين طرف و آن طرف مى كشانيد تا به خشكى انداخت ، در آنجا رودهاى جارى و درختان سرسبزى را مشاهده كردم ، در سايه درختى خوابيدم ، ناگاه صداى ترسناكى شنيدم و هراسناك از خواب بيدار شدم .

دو حيوانى را كه به شكل اسب بودند و نمى توانم آنها را بخوبى توصيف كنم ديدم كه با يكديگر مى جنگند ، آنها چون مرا ديدند خود را در ميان دريا انداختند ، در اين بين پرنده قوى جثّه اى را ديدم كه نزديكى هاى من در كنار غارى در ميان كوه بر زمين نشست ، برخاستم و بطوريكه خود را لابلاى درختان مخفى مى كردم نزديك او رفتم تا او را تماشا كنم ، همينكه مرا ديد پرواز كرد ، او را تعقيب كردم و به غار نزديكتر


1) مناقب ابن شهراشوب: 298/4، الإرشاد: 315، الخرائج: 649/2 ح 1، بحار الأنوار: 57/48 ح 67.

شدم ناگهان صداى تسبيح و تهليل و تكبير و خواندن قرآن بگوشم رسيد .

به درِ غار كه رسيدم كسى مرا از ميان غار صدا زد كه اى علىّ بن صالح طالقانى وارد شو خداى تو را رحمت كند .

من وارد شدم و سلام كردم ، مرد بزرگوار و درشت اندام و قوى جثّه اى را كه چشمان سياه زيبائى داشت مشاهده كردم ، سلام مرا پاسخ گفت و فرمود : اى علىّ بن صالح ! تو از معدن گنج‌ها و مجموعه ارزنده ذخيره ها هستى(1)، به گرسنگى و تشنگى و ترس امتحان شدى و امروز خداوند به تو رحم كرد و از همه آنها تو را نجات داد ، و هر آينه من مى‌دانم چه ساعتى سوار بر مركب شدى و چه مدّت بعد از آنكه آن وسيله سوارى تو شكست در ميان دريا ماندى و تو را امواج به اين طرف و آن طرف كشيد ، و آن وقتى را كه تصميم گرفتى خود را در ميان دريا بيندازى و مرگ را بخاطر ترس زيادى كه به تو دست داده بود اختيار كنى ، و وقتى كه نجات يافتى و هنگامى كه آن دو صورت نيكو را مشاهده كردى و زمانى كه به دنبال آن پرنده اى كه فرود آمده بود رفتى و چون تو را ديد به آسمان پرواز كرد ، اكنون بيا و اينجا بنشين خدا ترا رحمت كند .

چون اين گفتار را از او شنيدم عرض كردم : ترا بخدا چه كسى تو را از احوال من باخبر نمود ؟ فرمود :

آن كس كه از پنهان و آشكار باخبر است و كسى كه تو را مى‌بيند وقتى كه بپا مى خيزى ، و از جابجائى تو در ميان سجده كنندگان آگاه است .

سپس فرمود : تو گرسنه هستى ، و كلماتى گفت كه من فقط حركت لبهاى او را مشاهده كردم ناگهان سفره غذائى كه بر آن پارچه اى كشيده شده بود حاضر شد ، روپوش آن را كنار زد و فرمود : بيا از آنچه خداوند روزى تو نموده است بخور .

غذايى خوردم كه پاكيزه تر و خوشمزه تر از آن نديده بودم ، سپس آبى


1) كنوز و گنج‌هاى طالقان در روايات فراوانى ياد شده و اوصاف آنها بيان گرديده است .

به من نوشانيد كه لذيذتر و گواراتر از آن نياشاميده بودم ، سپس دو ركعت نماز خواند و به من فرمود : اى على ! آيا دوست دارى به شهر خودت برگردى ؟

عرض كردم : چه كسى مرا برمى گرداند ؟

فرمود : به احترام دوستان خود اين كار را براى آنها انجام مى دهيم .

بعد از آن دعاهايى خواند و دست خود را بالا برد و فرمود : فوراً ، فوراً .

ناگهان ابرهايى پراكنده بر در غار سايه افكندند ، هر ابرى كه نزديك مى شد عرض مى كرد :

السّلام عليك يا وليّ اللَّه وحجّته . سلام بر تو اى ولىّ خدا و اى حجّت پروردگار !

آن حضرت جواب مى‌داد : و بر تو سلام و رحمت و بركات او باد ، اى ابرى كه شنونده و فرمانبردار هستى .

سپس سئوال مى فرمود كه كجا مى خواهى بروى ؟ مى گفت : به فلان سرزمين . از او سئوال مى فرمود : ابر رحمت هستى يا خشم و غضب ؟ جواب را پاسخ مى داد و مى‌رفت . تا ابر زيبا و روشنى آمد و مثل ديگران به حجّت خداوند سلام عرض كرد ، به آن فرمود : و سلام بر تو باد اى ابر شنونده و فرمانبردار ! كدام سرزمين را اراده كرده اى ؟ عرض كرد : طالقان .

فرمود : براى نزول رحمت هستى يا غضب ؟ عرض كرد : براى رحمت ، فرمود : اين شخص را امانت نزد تو مى سپارم ، او را بردار و با خود ببر .

عرض كرد : شنيدم و اطاعت مى كنم .

فرمود : بر روى زمين قرار بگير ، فوراً بر زمين فرود آمد . آنگاه بازوى مرا گرفت و مرا بر آن نشانيد .

در اين هنگام عرض كردم : تو را به خداوند بزرگ و به خاتم پيامبران حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و سرور اوصياء حضرت على عليه السلام و به امامان معصوم عليهم السلام سوگند مى دهم كه خودت را معرّفى كن و به من بگو چه كسى هستى ؟ بخدا قسم مقام والا و شأن عظيمى به تو بخشيده شده است .

فرمود :

ويحك يا عليّ بن صالح ؛ إنّ اللَّه لايخلي أرضه من حجّة طرفة عين، إمّا باطن وإمّا ظاهر، أنا حجّة اللَّه الظاهرة وحجّته الباطنة، أنا حجّة اللَّه يوم الوقت المعلوم، و أنا المؤدّي الناطق عن الرسول، أنا في وقتي هذا موسى بن جعفرعليهما السلام .

واى بر تو اى على ّ بن صالح ! خداوند هيچگاه و لو لحظه اى زمين خود را خالى از حجّت نمى گذارد ، حجت او يا پنهان است و يا آشكار . من حجت آشكار خداوندم و حجت پنهانى او هستم ، من حجّت خدا هستم تا آن روز معلوم و معيّن شده ، و من سخنگوى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و رساننده پيغام او هستم ، من در اين زمان موسى بن جعفرم .

پس امامت او و امامت پدران بزرگوارش را يادآور شدم . و او ابر را دستور بالا رفتن داد ، ابر شروع به پرواز كرد ، بخدا قسم هيچگونه ناراحتى و دردى احساس نكردم و هرگز دچار وحشت نشدم ، و مرا به چشم بهم زدنى به طالقان رسانيد و در همان خيابانى كه اهل و عيال من آنجا بودند و محلّ سكونت من بود سالم بر زمين گذاشت .

رشيد كه گفتار او را شنيد دستور كشتن او را صادر كرد و گفت : اين فضيلت موسى بن جعفر عليهما السلام را كسى نشنود .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

422 / 7 - سيّد هاشم بحرانى رحمه الله در كتاب «مدينة المعاجز» از كتاب «عيون المعجزات» از محمّد بن علىّ صوفى نقل كرده است كه گفت :

ابراهيم شتربان از علىّ بن يقطين كه وزير دربار بود اجازه ملاقات خواست ، و او اجازه اش نداد ، در همان سال كه براى انجام حجّ سفر كرده بود ، در مدينه از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام اجازه ملاقات خواست ، امام عليه السلام به او اجازه نداد ، فرداى آن روز وقتى علىّ بن يقطين آن حضرت را ديد به ايشان عرض كرد :


1) مناقب ابن شهراشوب: 301/4، بحار الأنوار : 39/48 ح 16، مدينة المعاجز: 427/6 ح 150.

اى سرور من ! از من چه گناهى سر زده است كه مرا از ديدار خود محروم كرديد ؟

فرمود : حجبتك لأنّك حجبت أخاك إبراهيم الجمّال، وقد أبى اللَّه أن يشكر سعيك حتّى يغفر لك إبراهيم الجمّال .

تو را راه ندادم زيرا برادرت ابراهيم شتربان را راه ندادى ، و خداوند حجّ تو را قبول نمى كند تا اينكه تو را ببخشد .

عرض كردم : اى سرور و مولاى من ، ابراهيم جمّال در كوفه است و من در مدينه ، و اكنون به او دسترسى ندارم .

فرمود : هنگامى كه شب فرا رسيد بدون اينكه كسى از اطرافيان و غلامانت بفهمد كنار بقيع برو ، در آنجا اسبى زين كرده آماده است ، آن را سوار شو ، تو را به مقصد مى رساند .

مى گويد : طبق فرمان امام عليه السلام در تاريكى شب كنار بقيع رفت و اسبى را كه آماده بود سوار شد ، براى مدّت كوتاهى او را در كنار خانه ابراهيم جمّال بر زمين نهاد ، در را كوبيد و گفت : من علىّ بن يقطين هستم .

ابراهيم از داخل خانه صدا زد : علىّ بن يقطين درب خانه من چه مى كند ؟

گفت : فلانى كار بزرگى مرا به اينجا كشانيده است ، اجازه بده وارد شوم ، وقتى به درون خانه رفت به او گفت : اى ابراهيم ! مولايم از پذيرفتن من خوددارى كرده است تا اينكه تو مرا ببخشى .

ابراهيم گفت : خداوند تو را ببخشد .

علىّ بن يقطين او را قسم داد پاى خود را بر صورت من بگذار ، ابراهيم حيا كرد و از اين كار خوددارى نمود ، دوباره او را قسم داد و اصرار كرد .

ابراهيم پايش را بر صورت علىّ بن يقطين نهاد و او مى گفت : خدايا تو شاهد باش ، سپس از خانه او خارج گرديد و سوار بر اسب شد و برگشت ، و همان شب او را در مدينه به سراى حضرت موسى بن جعفرعليهما السلام رسانيد ،

و چون اجازه ورود طلبيد ، امام عليه السلام فوراً او را راه دادند و به خدمت پذيرفتند .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

423 / 8 - كراجكى قدس سره از جميل بن درّاج نقل كرده است كه گفت :

به حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام عرض كردم : براى مردم تفسير جابر را بازگو كنم ؟

فرمود : به آنها كه پست و فرومايه اند مگو ، مبادا آن را پخش كنند ، آيا اين آيه را خوانده اى ؟«إنَّ إلَيْنا إيابَهُم × ثُمَّ إنَّ عَلَيْنا حِسابَهُم»(2).

عرض كردم : بلى . فرمود :

إذا كان يوم القيامة وجمع اللَّه الأوّلين والآخرين ولّانا حساب شيعتنا فما كان بينهم وبين اللَّه حكمنا على اللَّه فيه فأجاز حكومتنا، وما كان بينهم وبين الناس استوهبناه منهم فوهبوه لنا، وما كان بيننا وبينهم فنحن أحقّ من عفى وصفح.

هنگامى كه قيامت فرا رسد و خداوند همه خلايق را گرد آورد ، حساب شيعيان را به ما واگذار نمايد(3)آنگاه ما نسبت به اختلافى كه بين آنها و خداوند است ميانجيگرى مى كنيم و خداوند را راضى مى گردانيم ، و نسبت به اختلافى كه بين آنها و مردم است از مردم طلب بخشش مى كنيم و آنها شيعيان را بخاطر ما مى بخشند و نسبت به اختلافى كه بين ما و آنها است ما سزاوارتريم كه آنها را بخشيده و از حقّ خود صرف نظر كنيم .(4)

و نظير اين روايت را كلينى رحمه الله در كتاب كافى نيز ذكر كرده است .(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) عيون المعجزات: 100، بحار الأنوار : 85/48 ح 105.

2) سوره غاشية ، آيه 26 25 .

3) همان طور كه در زيارت جامعه به آن بزرگواران خطاب كرده و عرض مى نماييم : «وإياب الخلق إليكم وحسابهم عليكم» «بازگشت خلق به سوى شما و حساب ايشان با شما است» ، زيرا ايشان عهده دار امر و نهى الهى در دنيا و آخرت هستند ، در حالى كه اختيار همه امور به دست خداست و او براى هر يك از بندگانش كه بخواهد آن را قرار مى دهد .

4) تأويل الآيات: 788/2 ح 7 ، بحار الأنوار: 50/8 ح 57، و 267/24 ح 34 ، تفسير برهان : 456/4 ح 6 .

5) الكافى : 159/8 ح 154، بحار الأنوار : 337/7 ح 24.

424 / 9 - شيخ مفيد قدس سره در كتاب «إختصاص» از حمزة بن عبداللَّه جعفرى نقل كرده است كه گفت : روى كاغذى نوشتم : «همانا دنيا براى امام عليه السلام همانند قطعه گردوئى نمايان مى گردد» ، و آن را به حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام تقديم نمودم و عرض كردم : فدايت شوم ، ياران و دوستان ما حديثى را روايت كرده اند ، من آن را انكار نكرده ام ولى دوست دارم از خود شما بشنوم .

امام عليه السلام نگاهى به آن نوشته فرمود و سپس آن را پيچيد ، من گمان كردم كه بر او ناگوار آمده است ، فرمود :

هو حقّ فحوّله في أديم .

آنچه نوشته شده حقّ است ، پس آن را به پوست منتقل كن(1). (2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

425 / 10 - محمّد بن جرير طبرى رحمه الله از ابراهيم بن اسود نقل كرده است كه گفت : حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام را ديدم كه به آسمان بالا رفت ، و وقتى فرود آمد حربه اى از نور بهمراه داشت و فرمود :

أتُخوّفونني بهذا؟! - يعني الرشيد - لو شئت لطعنته بهذه الحربة.

آيا مرا به اين شخص - يعنى رشيد - مى ترسانيد ، اگر بخواهم او را با اين حربه زخمى و مجروح مى سازم .

و چون اين خبر به رشيد رسيد سه بار بيهوش شد و آن حضرت را آزاد كرد .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

426 / 11 - و نيز از احمد تبّان نقل كرده است كه گفت : در بستر خود خوابيده بودم كه ناگاه احساس كردم كسى با پايش به من مى زند و مى گويد : فلانى ،


1) علاّمه مجلسى رحمه الله در بيان اين جمله مى نويسد : همانا امام عليه السلام به او فرمود : اين نوشته را به پوست منتقل كن يعنى آن را روى پوست دبّاغى شده بنويس تا دوام آن بيشتر باشد .

2) الإختصاص: 217، بصائر الدرجات: 408 ح4، بحار الأنوار : 145/2 ح 12 ، و 368/25 ح 12 .

3) نوادر المعجزات: 163 ح4، دلائل الإمامة: 322 ح 15 ، مدينة المعاجز: 201/6 ح 15.

اين طرز خوابيدن شيعه و پيرو آل محمّد عليهم السلام نيست .

هراسناك از جا برخاستم ، او مرا در برگرفت ، نگاه كردم ديدم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام است ، به من فرمود :

اى احمد ! براى نماز وضو بگير .

وقتى وضو گرفتم دست مرا گرفت و از درِ خانه خارج كرد ، با آنكه در بسته بود نمى دانم او چگونه و از كجا مرا خارج كرد ؟ در بيرون خانه ديدم شترى بسته شده و براى ايشان آماده است ريسمان آن را باز كرد و بر آن سوار شد ، مرا هم در در رديف خود نشانيد ، مدّت كوتاهى كه راه برد در محلّى مرا پياده كرد و فرمود :

اينجا بيست و چهار ركعت نماز بخوان ، سپس فرمود : اى احمد ! آيا مى دانى در چه مكانى هستى ؟ عرض كردم : خدا و رسول و فرزند رسول او بهتر مى دانند .

فرمود : اين قبر جدّم حسين بن على عليهما السلام است .

سپس سوار مركب شد و مرا پشت سر خود نشانيد ، راه كمى كه رفت وارد كوفه شد ، ديدم سگها و نگهبانان همگى ايستاده اند امّا گويا چيزى نمى بينند ، مرا وارد مسجد كرد و فرمود :

هفده ركعت نماز در آنجا بخوان ، و پس از آن سئوال فرمود : آيا مى دانى اينجا كجا است ؟

عرض كردم : نه ، فرمود : اين مسجد كوفه است و اين بيت الطشت است .

سپس سوار شد و مرا سوار كرد و مقدرا كمى كه راه پيمود مرا پياده كرد و فرمود : در اينجا نيز بيست و چهار ركعت نماز بخوان ، و بعد از آن سئوال كرد : اى احمد ! آيا مى دانى اينجا كجا است ؟

عرض كردم : خدا و رسول و فرزند رسول او داناتر هستند .

فرمود : اين قبر جدّم علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .

بار ديگر سوار بر مركب شد و مرا سوار كرد و پس از پيمودن راه كمى پياده ام كرد و فرمود : كجا هستى ؟

عرض كردم : خدا و رسول و فرزند رسول او داناترند .

فرمود : اين قبر ابراهيم خليل عليه السلام است .

مجدّداً سوار شد و مرا نيز سوار كرد و پس از پيمودن راه كوتاهى پياده ام كرد و داخل مكّه نمود ، من قبل از آن بيت الحرام و مكّه و چاه زمزم و بيت الشراب را مى شناختم ، به من فرمود :

اى احمد ! آيا مى دانى كجا هستى ؟ من دوباره عرض كردم : خدا و رسول و فرزند رسول او داناتر هستند .

فرمود : اين مكّه و اين كعبه و اين زمزم ، و اين بيت الشراب است .

بار ديگر مرا مختصرى راه برد و در مسجد النبىّ و كنار قبر پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم وارد نمود ، در آنجا هم بيست و چهار ركعت نماز خوانديم ، و چون از من پرسيد : آيا مى دانى اينجا كجاست ؟

عرض كردم : خدا و رسول و فرزند رسول او داناترند .

فرمود : اين مسجد جدّم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و قبر شريف آن حضرت است .

سپس مرا مختصرى راه برد و وارد شعب ابى حبير نمود ، آنگاه فرمود :

يا أحمد ؛ تريد أن اُريك من دلالات الإمام؟ قلت: نعم.

قال: يا ليل ؛ أدبر، فأدبر الليل عنّا، ثمّ قال: يا نهار ؛ أقبل، فأقبل النهار إلينا بالنور العظيم، وبالشمس حتّى رجعت هي بيضاء نقيّة فصلّينا الزوال.

اى احمد ! آيا مى خواهى از علامتهاى امام و دلائل امامت به تو نشان دهم ؟

عرض كردم : بلى .

فرمود : اى شب رو برگردان ، فوراً شب از ما رو برگردانيد و ناپديد شد .

سپس فرمود : اى روز ، به ما روى آور . پس روز با روشنائى زياد و خورشيد نورانى و باصفايش به ما روى آورد و ظاهر شد و ما نماز ظهر را خوانديم .

سپس فرمود : اى روز ! رو برگردان و اى شب روى آور ، فوراً شب چهره خود را ظاهر نمود و ما نماز مغرب را خوانديم ، سپس به من فرمود : خوب مشاهده كردى ؟ عرض كردم : بلى اى فرزند رسول خدا ! اين مقدار براى من كافى است .

بار ديگر مرا سير مختصرى داد تا كنار كوهى كه به دنيا احاطه دارد و دنيا نسبت به آن مانند ظرف كوچكى است رسانيد ، به من فرمود :

اى احمد ! آيا مى دانى كجا هستى ؟

عرض كردم : خدا و رسول خدا و فرزند رسول او داناتر هستند .

فرمود : اين كوهى است كه به دنيا احاطه دارد ، گروهى را آنجا ديدم كه لباسهاى سفيد رنگ پوشيده بودند .

فرمود : اى احمد ! اينها قوم موسى عليه السلام هستند ، امام عليه السلام بر آنها سلام كرد و من نيز سلام كردم و آنها پاسخ گفتند . پس از آن عرض كردم : خسته شدم .

فرمود : مى خواهى روى بستر خود آرام بگيرى ؟ عرض كردم : بلى ، فوراً يك قدم برداشته و به من فرمود : بخواب .

ناگهان خود را در منزلم در حال خواب مشاهده كردم ، و پس از مدّتى برخاستم و نماز صبح را در منزل خواندم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

427 / 12 - ابن شهراشوب در كتاب «مناقب» مى گويد : شطيطه زن مؤمنه اى بود كه در نيشابور زندگى مى كرد ، هنگامى كه شيعيان نيشابور خواستند اموالى بسوى حضرت موسى بن جعفر عليه السلام بفرستند ، او هم درهمى را همراه با بافته اى كه پنبه اش را با دست خود رشته بود و چهار درهم ارزش داشت فرستاد ، امام عليه السلام آنچه را اين زن باايمان فرستاده بود پذيرفت و به آورنده فرمود :

أبلغ شطيطة سلامي وأعطها هذه الصرّة .

سلام مرا به شطيطه برسان و اين كيسه پول را به او بده .

و در آن كيسه چهل درهم بود .

سپس فرمود : و قطعه اى از كفنهاى خود را كه از دهكده خودمان قريه صيدا قريه فاطمه زهرا عليها السلام پنبه اش بدست آمده و خواهرم حليمه دختر امام صادق عليه السلام آن را با دست خود رشته است براى او هديه مى‌فرستم .

و وقتى اين زن مؤمنه از دنيا رفت امام عليه السلام با شترى كه داشت


1) نوادر المعجزات: 160 ح3، دلائل الإمامة: 343 ح 45، مدينة المعاجز: 276/6 ح 74.

كنار پيكرش حضور يافت ، و مقدّمات دفن او را فراهم ساخت ، سپس بر شتر خود سوار شد و رو به صحرا كرد و روانه شد و فرمود :

إنّي ومن يجري مجراي من الأئمّة عليهم السلام لابدّ لنا من حضور جنائزكم في أيّ بلد كنتم ، فاتّقوا اللَّه في أنفسكم .

من و ديگر امامان هر كدام در زمان خود بايد در مراسم دفن شما در هر شهرى كه باشيد حضور پيدا كنيم ، پس در امور خود تقوا پيشه كنيد .(1)

اين روايت را محمّد بن على طوسى در كتاب «ثاقب المناقب» ذكر كرده و ذيل آن را اين گونه نقل نموده است :

هنگامى كه «شطيطه» از دنيا رفت انبوه شيعيان براى نماز خواندن بر جنازه اش اجتماع كردند ، حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام كه بر شترى سوار شده بود در آنجا حضور يافت ، و از مركب پياده شد و با آن جمع بر پيكر آن زن مؤمنه نماز خواند و هنگامى كه او را در ميان قبر مى نهادند شاهد آن صحنه بود و از خاك قبر مطهّر امام حسين عليه السلام در ميان قبر او ريخت .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

428 / 13 - اربلى رحمه الله در كتاب «كشف الغمّة» از شقيق بلخى نقل كرده است كه گفت : در سال 149 براى انجام حجّ به سفر پرداختم ، به قادسيّه كه رسيدم منزل كردم ، در آنجا جمعيّت انبوهى را ديدم كه زينت نموده اند و براى حجّ حركت كرده اند ، در اين ميان چشمم به جوان نيكوچهره گندمگون ضعيفى افتاد كه لباسى پشمى بالاى لباسهاى خود پوشيده و جامه اى بخود پيچيده و نعلين به پاى خود كرده و جدا از مردم نشسته است ، با خود گفتم : اين جوان از طايفه صوفيّه است و مى خواهد در ميان راه سربار مردم باشد و زحمت خود را به دوش ديگران بيندازد ، بخدا قسم اكنون


1) مناقب ابن شهراشوب: 291/4، بحار الأنوار : 73/48 ح 100. اين حديث طولانى است ؛ مؤلّف رحمه الله آن را مختصر نموده است .

2) الثاقب في المناقب : 439 ح5 ، الخرائج: 720/2 ح 24 ، مدينة المعاجز: 411/6 ح 144.

نزد او مى روم و او را توبيخ و سرزنش مى كنم ، پس نزديك او رفتم ، همينكه مرا ديد فرمود :

اى شقيق ! «اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظنِّ إنَّ بَعْضَ الظنِّ إثْمٌ»(1)«از بسيارى از گمانها اجتناب كنيد ، همانا بعضى از گمانها گناه است» .

اين را فرمود و مرا رها كرد و رفت ، با خود گفتم : چيز عجيبى بود ، او اسم مرا ذكر كرد و از باطن من خبر داد ، حتماً او بنده اى از بندگان صالح خداوند است ، خود را بايد به او برسانم و از او درخواست كنم كه مرا حلال كند .

با عجله او را تعقيب كردم ولى به او نرسيدم و او از ديدگان من ناپديد گرديد ، چون به منزلى در ميان راه بنام واقصه رسيديم و آنجا فرود آمديم ، او را ديدم نماز مى خواند و اعضاء بدنش مى لرزد و اشك از چشمان مباركش جارى است ، گفتم : اين همان گمشده من است كه در جستجوى او بودم ، از اين فرصت استفاده كنم و نزد او روم و از او بخواهم كه مرا حلال كند .

پس كمى صبر كردم تا نشست و از نمازش فارغ شد ، آنگاه بطرف او رفتم همين كه مرا ديد فرمود :

اى شقيق ؛ اين آيه شريفه را تلاوت كن : «وَإنّي لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى»(2)«من آمرزنده ام كسى را كه توبه كند و ايمان آورد و كار نيكو كند و سپس در طريق هدايت قدم بردارد».

چون اين آيه را قرائت نمود مرا رها كرد و رفت . گفتم : اين جوان حتماً از ابدال است ، اين مرتبه دوّم است كه از باطن من و سرّ نهانى من خبر داد ، چون به منزلگاه زباله رسيديم ديدم آن جوان كنار چاه ايستاده و در


1) سوره حجرات ، آيه 12 .

2) سوره طه ، آيه 82 .

دست پياله اى گرفته مى خواهد آب بردارد ، ناگهان پياله از دستش ميان چاه افتاد ، پس نگاهى به آسمان كرد و شنيدم كه مى گفت :

أنت ريّي إذا ظمئت إلى الماء

وقوتي إذا أردت الطعاما

تويى مايه سيراب شدن من هنگامى كه تشنه آب مى شوم ، و قوت و طعام من وقتى كه اراده غذا كنم .

خداوندا ! اى سرور من ! غير از اين پياله ندارم ، آن را از من مگير .

شقيق گويد : بخدا قسم ديدم آب چاه بالا آمد و او دست خود را دراز كرد و از آب پر كرد ، پس وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند و به طرف تلّ ريگى رفت ، از آن ريگها برداشت و در ميان كاسه ريخت و آن را حركت داد و آشاميد ، من بسوى او رفتم و بر او سلام كردم و وقتى پاسخم را گفت عرض كردم : از زيادتى و باقيمانده آنچه خداوند به شما عنايت كرده به من هم مرحمت فرما .

فرمود : يا شقيق، لم تزل نعمة اللَّه علينا ظاهرة وباطنة فأحسن ظنّك بربّك.

اى شقيق ! همواره نعمت هاى ظاهرى و باطنى پروردگار شامل حال ما است ، گمان خود را به پروردگارت نيكو گردان .

پس آن كاسه را به من مرحمت فرمود ، از آن آشاميدم ديدم شوربائى است كه از آب و شكر درست شده و بخدا قسم لذيذتر و خوشبوتر از آن هرگز چيزى نياشاميده بودم پس سير شدم و سيراب گرديدم و تا مدّتى به غذا و نوشيدنى ميل نداشتم .

بعد از آن او را نديدم تا وارد مكّه شديم ، شبى از نيمه گذشته بود او را كنار قبّة الشراب ديدم با خشوع كامل به نماز ايستاده و پيوسته ناله و گريه كرد تا شب به پايان رسيد و وقتى سپيده صبح ظاهر شد در جايگاه نمازش نشست و مدّتى به تسبيح خدا پرداخت ، سپس برخاست و نماز صبح را بجا آورد و بعد از آن هفت بار گرد كعبه طواف كرد و خارج شد ، من هم به

دنبال او بيرون رفتم ، و برخلاف آنچه در بين راه از او مشاهده كردم كه تنها بود ديدم اطراف او دوستان و ياران و غلامانش پروانه وار مى چرخند ، مردم بر او سلام مى كنند و از او تجليل و احترام به عمل مى آورند ، از يكى از اطرافيان ايشان سئوال كردم اين جوان كيست ؟

جواب داد : حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام است .

گفتم : عجائب و كراماتى كه مشاهده كردم اگر از غير او بود عجيب و شگفت انگيز بود ، ولى از مثل چنين بزرگوارى هيچگونه تعجّب ندارد .

اين حكايت را بعضى از شعرا به شعر درآورده اند ، و علّامه مجلسى رحمه الله بعضى از آن را در كتاب شريف «بحار الأنوار» ذكر كرده است كه ما در اينجا نقل مى كنيم :

سل شقيق البلخيّ عنه بما شاهد

منه وما الّذي كان أبصر

قال لمّا حججت عاينت شخصاً

شاحب اللون ناحل الجسم أسمر

سائراً وحده وليس له زاد

فما زلت دائماً أتفكّر

وتوهّمت أنّه يسأل الناس

ولم أدر أنّه الحجُّ الأكبر

ثمّ عاينته ونحن نزول

دون فيد على الكثيب الأحمر

يضع الرمل في الإناء ويشربه

فناديته وعقلي محيّر

اسقني شربة فناولني منه

فعاينته سويقاً وسكّر

فسألت الحجيج من يك هذا؟

قيل هذا الإمام موسى بن جعفر عليهما السلام

شقيق بلخى را سؤال كن از آنچه مشاهده كرده از حضرت كاظم عليه السلام و آنچه ديده و فهميده است .

گفت : هنگامى كه حجّ رفتم شخصى را ديدم رنگ پريده ، لاغر اندام با چهره اى گندمگون .

تنها مى رفت و هيچ زاد و توشه اى بهمراه نداشت ، پيوسته در كار او انديشه مى كردم .

با خود گمان كردم كه او آنچه احتياج داشته باشد از مردم خواهد خواست ،

و ندانستم كه او خود حجّ اكبر و روح و حقيقت حجّ است .

سپس او را در منزلگاهى بنام فيد بر روى تلّ ريگزار سرخى ديدم .

از آن ريگها در ظرف خود مى ريخت و مى آشاميد ، من او را صدا زدم در حاليكه عقلم سرگردان شده بود .

به من هم شربتى بچشان ، پس به من مرحمت فرمود ، ديدم سويقى آميخته با شكر است .

از حجّ‌گزاران سؤال كردم اين شخص كيست ؟ گفتند : اين امام موسى بن جعفر عليهما السلام است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

429 / 14 - شيخ طوسى قدس سره در كتاب «متهجّد» نقل مى كند : حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام در حالى كه صورت مبارك خود را بر زمين مى نهاد عرض مى كرد :

اللّهمّ لاتسلبني ما أنعمت به عليّ من ولايتك وولاية محمّد وآل محمّد عليهم السلام .(2)

بارپروردگارا ! نعمت ولايت خود و ولايت محمّد و آل محمّد عليهم السلام را كه به من مرحمت فرموده اى از من مگير .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

430 / 15 - سيّد بن طاووس و علّامه مجلسى قدّس سرّهما مى نويسند :

كان سلام اللَّه عليه حليف السجدة الطويلة ، والدموع الغزيرة ، والمناجاة الكثيرة والضراعات المتصلّة .

«آن حضرت پيوسته ملازم با سجده هاى طولانى و اشك ريزان و مناجات فراوان و تضرّع و ناله به درگاه الهى بود» .(3)


1) كشف الغمّة: 213/2، مطالب السؤول: 62/2، بحار الأنوار : 80/48 ح 102، مدينة المعاجز: 194/6 ح7، دلائل الإمامة: 317 ح6، ينابيع المودّة: 362، تذكرة الخواصّ: 348، الفصول المهمّة: 215.

2) مصباح المتهجّد : 41 چاپ بيروت ، بحار الأنوار : 214/86 ح 27 از فلاح السائل (با كمى اختلاف) .

3) اين جملات در ضمن زيارت آن حضرت وارد شده است . مراجعه كنيد به «بحار الأنوار : 17/102» كه آن را به نقل از «مصباح الزائر : 382» ذكر كرده است .

غلام سياه چهره اى داشت كه قيچى بدست مى گرفت و پينه هائى كه بر اثر زيادى سجده بر پيشانى مبارك او و استخوان بينى اش بسته مى شد مى بريد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

431 / 16 - شيخ صدوق قدس سره از احمد بن عبداللَّه قروى و او از پدرش نقل كرده است كه گفت :

بر فضل بن ربيع وارد شدم در حاليكه بر بام خانه اش نشسته بود ، به من گفت : نزديك بيا ، چون نزديك او رفتم گفت : از اين بالا ميان آن اتاق را نگاه كن ، وقتى نگاه كردم سؤال كرد چه مى بينى ؟ گفتم : جامه اى را مى بينم كه بر روى زمين افكنده شده است ، گفت : دوباره بهتر نگاه كن .

چون با دقّت نگاه كردم گفتم : مردى گويا در حال سجده است ، پس از سؤالات ديگرى كه پرسيد به من گفت :

اين ابوالحسن موسى بن جعفر عليهما السلام است ، من شب و روز او را مراقبت مى كنم ، هيچگاه او را جز در اين حالى كه مى بينى مشاهده نكرده ام ، او نماز صبح را كه مى خواند تا هنگام طلوع خورشيد به تعقيب نماز مى پردازد ، سپس به سجده مى رود و تا اذان ظهر سجده اش را ادامه مى دهد و كسى را سفارش نموده كه چون از وقت اذان اطّلاع حاصل كرد به او خبر دهد ، آنگاه بر مى خيزد و بدون اينكه وضوى تازه اى بگيرد نماز مى خواند ، و من مى فهمم كه او در سجده طولانى خود بخواب نرفته است ، و چون از نماز ظهر و عصر و نوافل و تعقيبات آن فارغ مى شود تا غروب در حال سجده است ، سپس برمى خيزد و با همان وضوئى كه دارد نماز مغرب را مى خواند .

و چون نماز مغرب و عشاء و نوافل و تعقيبات آن را بجا مى آورد با


1) شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام: 77/1» ضمن يك حديث طولانى آن را روايت كرده است ، بحار الأنوار : 216/48 سطر 166/85 1 ح 16 و 213/95 ضمن ح 5 .

غذاى مختصرى كه براى او مى آورند افطار مى كند ، سپس تجديد وضو مى نمايد و بعد از آن سجده اى بجا مى آورد و چون سر از سجده برمى دارد استراحت كوتاه و خواب سبكى مى كند ، سپس برمى خيزد و دوباره وضو مى گيرد و به نماز مى ايستد و تا طلوع فجر به نماز مشغول است ، و چون غلامش به او وقت طلوع فجر را خبر مى دهد نماز صبح را بجا مى آورد ، و مدّت يكسال است كه اين روش او است... .(1)

مؤلّف رحمه الله گويد : اين روايت از رواياتى است كه دلالت مى كند بر حجيّت خبر واحد و كافى بودن يك عادل بلكه يك نفر مورد اعتماد (يعنى اگر شخص مطمئن خبرى داد ولو يك نفر باشد قول او حجّت است و دليل شرعى است) و دلالت مى كند بر اينكه بيّنه يعنى شهادت و گواهى راهى شرعى است براى بدست آوردن موضوعات خارجى ، و در تمام موارد اينگونه است جز در موارد نزاع و ادّعا كه در آن تعدّد شرط است ، در روايتى كه شاهد بحث است امام عليه السلام با شهادت يك نفر موضوع خارجى را كه وقت زوال يا طلوع فجر باشد احراز نموده است ، و با گفته او علم به داخل شدن وقت پيدا كرده ، و اگر كسى احتمال دهد كه در اين مورد امام به خاطر زندانى بودن تمكّن نداشته است از تحصيل علم ، لذا به اين مقدار اكتفا نموده است ، احتمال بعيدى است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

432 / 17 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام نقل كرده است كه فرمود :

إنّ اللَّه غضب على الشيعة فخيّرني نفسي أو هم ، فوقيتهم واللَّه بنفسي .(2)


1) امالى صدوق : 210 ح 19 مجلس 29 ، مناقب ابن شهراشوب: 318/4، بحار الأنوار : 107/48 ح9.

2) الكافى : 260/1 ح5، مدينة المعاجز: 379/6 ح 124.

همانا خداوند به خاطر گناه شيعه بر آنها غضب كرد و مرا مخيّر نمود كه عقوبت را من از طرف آنها تحمّل كنم و يا خود آنها عقوبت شوند ، بخدا قسم من آن را به جان خود خريدم و شيعيان را حفظ كردم .

مؤلّف گويد : تأييد فرمايش حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام تفسيرى است كه در ذيل اين آيه شريفه «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِك»(1)«تا خداوند گناهانى را كه از تو سر زده بيامرزد» فرموده اند :

مقصود از گناهانى كه از تو سر زده ، گناهان امّت است .(2)

ائمّه طاهرين عليهم السلام بعضى از اعمال را بخاطر جبران كمبودها و كوتاهى هاى شيعيان از طرف آنها انجام داده اند .

و خدا خير دهد به شاعرى كه گفته است :

إذا ذرّ إكسير المحبّة فوق ما

جناه استحال الذنب أيّ استحالة

وقتى غبار كيمياى محبّت بر روى گناهى نشست ، تغيير حالت مى دهد و و بطور كامل دگرگون مى شود .


1) سوره فتح ، آيه 2 .

2) براى اطّلاع بيشتر به تفسير برهان: 195/4 مراجعه كنيد .

بخش دهم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات

امام ضامن كه كفيل درماندگان و مايه اميدواران است ،

هشتمين امام از امامان نور و پيشوايان هدايت مولاى ما

حضرت ابوالحسن علىّ بن موسى الرضا صلوات اللَّه عليه

433 / 1 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از يزيد بن سليط نقل كرده است كه گفت : همراه عدّه اى به قصد عمره راه افتاده بودم ، بين راه در محلّى با حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام ملاقات كردم ، به ايشان عرض كردم : فدايت شوم ، اين محلّى را كه در آن هستيم بخاطر داريد ؟

فرمود : بلى ، و آيا تو نيز در خاطرت هست ؟

گفتم : بلى ، من و پدرم شما را كه همراه امام صادق عليه السلام و برادرانت بوديد در اينجا ملاقات كرديم ، پدرم به امام صادق عليه السلام عرض كرد : فداى شما شوم ، همگى امامان پاك و معصوم هستيد و كسى از مرگ رهائى نمى يابد ، به من مطلبى بگو تا براى آيندگان بازگو كنم كه راه آنها مشخّص و تكليف آنها روشن باشد و دچار گمراهى و انحراف نشوند .

فرمود : بلى ، اينها همه فرزندان من هستند ، سپس به شما اشاره نمود و فرمود :

وهذا سيّدهم وقد عُلّم الحكم والفهم والسخاء والمعرفة بما يحتاج إليه الناس، وما اختلفوا فيه من أمر دينهم ودنياهم.

و اين آقا سرور همه آنها است ، به او حكمت و فهم و بخشندگى آموخته شده ، و به آنچه مردم نياز دارند ، و آنچه در او اختلاف كنند از مشكلات دينى و امور دنيوى شناخت دارد .

و او خوش اخلاق و خوش برخورد است ، او درى از درهاى رحمت الهى است و در او خصوصيّت ديگرى است كه از تمام اينها بهتر است .

پدرم عرض كرد : پدر و مادرم فدايت ، آن خصوصيّت و امتياز چيست ؟

فرمود : خداوند تبارك و تعالى از نسل او دادرس و فريادرس اين امّت و دانش و نور و فضيلت و حكمت آن را خارج مى كند ، او بهترين نوزاد و بهترين نوجوان است .

يحقن اللَّه عزّوجلّ به الدماء، ويصلح به ذات البين ويلمُّ به الشعث.

خداوند به سبب او خونها را حفظ مى كند و بين افراد صلح و سازش برقرار مى نمايد ، و پراكندگى را به اجتماع و اتّفاق تبديل مى سازد .

برهنه را مى پوشاند و گرسنه را سير مى نمايد و ترسان را ايمن مى گرداند ، خداوند بخاطر او بارانش را مى فرستد و به بندگانش رحم مى كند ، او بهترين ميانسال و بهترين نوجوان است ، گفتار او حكمت و خاموشى او دانش است ، براى مردم بيان مى كند و روشن مى سازد آنچه را كه اختلاف دارند و بستگان و خويشان او به سيادت و آقايى مى رسند قبل از آنكه او به سنّ بلوغ رسد... .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

434 / 2 - روايت شده است : آن حضرت پيراهن سبز رنگ خود را كه از پشم نرم و نازك تهيّه شده بود به دعبل مرحمت نمود و فرمود :

احتفظ بهذا القميص، فقد صلّيت فيه ألف ليلة [في كلّ ليلة] ألف ركعة ، وختمت فيه القرآن ألف ختمة.(2)

اين پيراهن را خوب نگهدارى كن ، من هزار شب در آن هر شبى هزار ركعت نماز خوانده ام ، و در آن هزار مرتبه قرآن را ختم كرده ام .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

435 / 3 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از مفضّل نقل مى كند كه گفت : خدمت حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام رسيدم آن حضرت


1) الكافى : 313/1 ح 14، مدينة المعاجز: 251/6 ح 58، حلية الأبرار: 378/2، إعلام الورى: 317، بحار الأنوار : 25/50 ح 17 ، الإرشاد: 342، الغيبة شيخ طوسى : 27 .

2) امالى طوسى : 359 ح 89 مجلس 12، بحار الأنوار : 238/49 ح7، و 222/83 ح7.

فرزندش على عليه السلام را به دامن گرفته بود ، مى بوسيد و زبانش را مى مكيد ، گاهى بر شانه مى گذاشت و گاهى در بر مى گرفت و مى فرمود :

بأبي أنت واُمّي ما أطيب ريحك، وأطهر خلقك، وأبين فضلك .

پدر و مادرم فداى تو ، چقدر نيكو و معطّر است بوى تو ، و چه پاكيزه است اخلاق تو ، و چه روشن و ظاهر است برترى و فضيلت تو .

عرض كردم : فدايت شوم ، به قدرى اين فرزندت را دوست دارم و محبّت او در دلم قرار گرفته است كه هيچ كسى را جز خودت آن قدر دوست ندارم .

به من فرمود : اى مفضّل ! مقام و منزلت او نسبت به من مانند مقام و منزلت من نسبت به پدرم مى باشد «ذُرّيَّةٌ بَعْضُها مِنْ بَعْض وَاللَّه سَميعٌ عَليمٌ»(1). «ذريّه اى هستند كه بعضى از آنها از بعضى ديگر فضائل و كمالات را به ارث مى برند ، و خداوند شنوا و دانا است» .

عرض كردم : آيا او بعد از شما امام و پيشوا و فرمانروا است ؟

فرمود : نعم ، من أطاعه رشد ومن عصاه كفر .

بلى ، هر كه او را اطاعت كند راه را يافته و به سعادت رسيده است ، و هر كه او را نافرمانى كند بى راهه رفته و كافر گشته است .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

436 / 4 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از يَسع بن حمزه نقل كرده است كه گفت:

من در مجلس حضرت رضا عليه السلام بودم و با آن حضرت گفتگو مى كردم ، جمعيّت بسيارى در آنجا جمع شده بودند و از مسائل حلال و حرام از او مى پرسند ، ناگهان مردى قد بلند و گندمگون وارد شد و به آن حضرت عرض كرد :

سلام بر تو اى فرزند رسول خدا ! يكى از دوستان شما و دوستان پدران و اجداد شما هستم ، از سفر حجّ برگشته ام و خرجى خود را در بين


1) سوره آل عمران ، آيه 34 .

2) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 26/1 ح 28، بحار الأنوار : 20/49 ح 26.

راه گم كرده ام ، و اكنون توشه اى كه مرا به منزل بعدى برساند همراه ندارم ، اگر عنايتى مى‌كرديد و مرا به شهر خودم روانه مى ساختيد به آنجا كه رسيدم همان مقدار از طرف شما صدقه مى دادم ، زيرا خداوند به من نعمت داده و مستحقّ نيستم .

امام عليه السلام به او فرمود : بنشين خداوند تو را رحمت كند .

و رو كرد به مردم و با آنها به گفتگو پرداخت و سؤالات آنها را پاسخ گفت تا اينكه همگى پراكنده شدند و فقط آن شخص و سليمان جعفرى و خيثمه و من باقى مانده بوديم .

امام عليه السلام فرمود : آيا به من اجازه مى دهيد وارد آن حجره شوم ؟

سليمان عرض كرد : «قدّم اللَّه أمرك» ، خدا كار شما را پيش ببرد .

آنگاه برخاست و داخل آن اتاق شد ، پس از مدّتى خارج گرديد و درِ اتاق را بست ، و از بالاى در دست مبارك خود را دراز نمود و صدا زد : آن خراسانى كجاست ؟ او عرض كرد : من اينجا هستم ، فرمود :

اين دويست دينار را بگير ، و براى آذوقه و توشه راه از آن استفاده كن ، و آن مايه خير و بركت است به آن بركت بجو و لازم نيست بجاى آن از طرف من صدقه دهى ، و وقتى گرفتى بيرون برو كه من تو را نبينم و تو مرا نبينى .

او هم دينارها را گرفت و خارج شد .

امام عليه السلام كه تشريف آورد سليمان عرض كرد : فدايت شوم ، به او مهربانى كردى و بخشش زيادى نمودى ، پس چرا چهره خود را از او پنهان كردى ؟ فرمود :

بخاطر اينكه مبادا ذلّت و خوارى گدائى و درخواست را در چهره او ببينم ، آيا فرمايش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را نشنيده اى كه فرمود :

المستتر بالحسنة تعدل سبعين حجّة، والمذيع بالسيّئة مخذول والمستتر بها مغفور له .

كسى كه كار نيك خود را پنهان كند ثواب هفتاد حجّ به او مي دهند ، و كسى

كه بدى و كار زشت خود را انتشار دهد دچار سرافكندگى مى شود و كسى كه آن را پنهان كند خداوند آن را مى پوشاند و مى آمرزد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

437 / 5 - و نيز در همان كتاب از علىّ بن محمّد كاشانى نقل كرده است كه گفت : بعضى از دوستانم به من خبر داد كه مال قابل توجّهى را براى حضرت رضا عليه السلام بردم ولى آن حضرت به آن خشنود نگرديد و اظهار شادمانى نكرد ، من بخاطر اين جهت اندوهناك شدم و با خود گفتم : اين همه مال و ثروت را براى او آورده ام و او هيچگونه اظهار خشنودى نكرد .

آنگاه امام عليه السلام فرمود : اى غلام ! طشت و آبى حاضر كن ، خودش روى صندلى نشست و به غلام اشاره فرمود كه آب بريز ، آب كه روى دست مبارك او مى‌ريخت به صورت طلا از ميان انگشتان او سرازير مى‌شد ، سپس رو كرد به من و فرمود : من كان هكذا لايبالي بالّذي حمل إليه.

كسى كه چنين موقعيّتى دارد و اينگونه توانائى دارد به آنچه نزد او بياورند توجّهى ندارد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

438 / 6 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار» روايت مى‌كند : مردى از واقفيّه مسائل مشكلى را در طومارى جمع‌آورى كرد و با خود گفت : اگر حضرت رضا عليه السلام معانى اينها را بفهمد امام و پيشوا و فرمانروا است ، پس همينكه درب خانه حضرت رضا عليه السلام رسيد ، ايستاده بود كه قدرى مجلس خلوت شود ناگهان خادم در حاليكه در دست ورقه اى داشت كه در آن جواب مسائل او بخطّ امام عليه السلام بود نزدش آمد و گفت : آن طومار كجاست ؟ او طومار را بيرون آورد .

خادم به او گفت : ولىّ خدا مى‌فرمايد :


1) الكافى : 23/4 ح3، مناقب ابن شهراشوب: 360/4، بحار الأنوار : 101/49 ح 19.

2) كشف الغمّة: 303/2 ، بحار الأنوار : 63/49 ضمن ح 80 ، الكافى : 491/1 ح 10، الوافى : 818/3 ح 8 ، مناقب ابن شهراشوب : 348/4 ، إثبات الهداة : 252/3 ح 20 به نقل از كافى و كشف الغمّه .

اين جواب مسائلى است كه در اين طومار است .

مرد واقفى آن را گرفت و رفت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

439 / 7 - قطب الدين راوندى رحمه الله در كتاب «الدعوات» از حضرت جواد عليه السلام نقل كرده است كه فرمود : يكى از اصحاب امام رضا عليه السلام مريض شد ، آن حضرت به عيادت او رفت و فرمود : تو را چگونه مى يابم ، و در چه حالى هستى ؟

عرض كرد : مرگ را بعد از شما ملاقات كردم (مقصودش شدّت بيمارى و سختى و درد و ناراحتى است) .

امام عليه السلام فرمود : مرگ را چگونه ملاقات كردى ؟

عرض كرد : سخت و دردناك .

فرمود : مرگ را ملاقات نكردى بلكه چيزى كه تو را آگاه كند و بعضى از احوال مرگ را به تو نشان دهد ديدار كرده اى .

إنّما النّاس رجلان: مستريح بالموت، ومستراح منه(2)فجدّد الإيمان باللَّه وبالولاية تكن مستريحاً .

مردم نسبت به مرگ دو قسمند : گروهى با مردن راحت مى‌شوند ، و گروهى با مردن آنها ديگران راحت مى‌شوند . پس ايمان به پروردگار و ولايت ما اهل بيت را تازه كن تا از قسم اوّل باشى و راحت شوى .

آن شخص به دستور امام عليه السلام عمل نمود سپس عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! اينها فرشتگان پروردگارند كه با درود و احترام و هدايا آمده اند بر شما


1) مشارق الأنوار: 96، بحار الأنوار : 71/49 ح 95. و در عيون اخبار الرضا عليه السلام: 228/2 ح1 از حسن بن على وشاء (با كمى اختلاف) نقل شده است .

2) در كتاب «الدعائم : 221/1» از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه آن حضرت فرمود : «مستريح ومستراح منه، فأمّا المستريح: فالعبد الصالح استراح من غمّ الدنيا، وما كان فيه من العبادة إلى الراحة ونعيم الآخرة، وأمّا المستراح منه: فالفاجر يستريح منه ملكاه» ، مردم نسبت به مرگ دو قسمند : عدّه اى با مردن راحت مى شوند و گروهى با مردن آنها ديگران راحت مى شوند ، دسته اول بندگان صالح و نيكوكار هستند كه با مرگ از غم و غصّه دنيا راحت مى شوند و بر اثر عبادتهائى كه انجام داده اند به نعمتهاى هميشگى و آسايش دائمى مى پيوندند ، دسته دوّم اشخاص تبه‌كار هستند كه با مردن هر يك از ايشان آن دو فرشته اى كه مأمور نوشتن اعمال آنها هستند راحت مى شوند .

سلام مى كنند و در حضورت ايستاده اند ، به آنها اجازه دهيد كه بنشينند.

امام رضا عليه السلام فرمود : اى فرشتگان پروردگار من بنشينيد .

سپس به آن مريض فرمود : از اين فرشتگان بپرس : آيا به آنها دستور داده شده است كه در حضور من بايستند ؟ مريض گفت :

سألتهم فذكروا أنّه لو حضرك كلّ من خلقه اللَّه من ملائكته لقاموا لك ولم يجلسوا حتّى تأذن لهم، هكذا أمرهم اللَّه عزّوجلّ.

از آنها سؤال كردم ، جواب دادند كه اگر همه فرشتگانى كه خدا آفريده است در پيشگاه شما حاضر شوند همگى خواهند ايستاد و هرگز نمى نشينند تا به آنها اجازه دهى ، و اينگونه خدا به آنها دستور داده است .

بعد از آن چشمانش را روى هم گذاشت و عرض كرد : «السلام عليك يابن رسول اللَّه» ، درود بر تو اى فرزند رسول خدا ، اين شخص شما است كه به همراه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و ديگر امامان معصوم عليهم السلام در نظرم مجسّم گشته ايد ، و از دنيا رفت .(1)

شاعر فارسى زبان گفته است :

گر طبيبانه بيائى بسر بالينم

بدو عالم ندهم لذّت بيمارى را

و شاعر ديگرى گفته است :

زنده كدامست برِ هوشيار

آن كه دهد جان بسر كوى يار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

440 / 8 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «فضائل الشيعة» از ميسر نقل مى كند كه گفت : از حضرت رضا عليه السلام شنيدم كه مى فرمود :

لايُرى منكم في النار اثنان، لا واللَّه ولا واحد.

دو نفر از شما شيعيان در ميان آتش ديده نمى شويد ، نه بخدا قسم حتّى يك نفر هم ديده نخواهيد شد .

عرض كردم : اين مطلبى كه مى فرمائيد از كدام آيه قرآن استفاده


1) دعوات راوندى : 248 ح 698، بحار الأنوار : 194/6 ح 45، و72/49.

مى شود ، و دليل قرآنى آن كدام است ؟

آن حضرت مدّت يكسال از گفتن جواب خوددارى فرمود ، روزى در طواف به همراه او بودم به من فرمود :

امروز به من اجازه داده شد كه آن پرسش تو را جواب دهم .

عرض كردم : آنچه فرموديد در كجاى قرآن است ؟

فرمود : در سوره «الرحمن» و آن اين آيه شريفه است : «فَيَوْمَئذٍ لايُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِه - منكم - إنْسٌ وَلاجانّ»(1).

عرض كردم : در آيه «منكم» نيست و شما اضافه نموده ايد .

فرمود : در اصل بوده است و اوّل كسى كه آن را تغيير داد ابن اروى(2)است ، بخاطر اينكه دليل بر عليه او و اصحاب او بوده است ، و اگر در آيه «منكم» نباشد كيفر پروردگار از همه بندگان ساقط مى شود ، زيرا اگر از گناه آدميان و پريان سؤال نشود و همه آنها را خدا ببخشد آنگاه فرداى قيامت چه كسى را كيفر خواهد داد و مجازات خواهد نمود .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

441 / 9 - قطب الدين راوندى رحمه الله مى گويد : روايت شده است كه مردى از اهل كرمند(4)در سفرى كه امام رضا عليه السلام به خراسان مى كرد شتربان آن حضرت بود ، هنگامى كه وظيفه اش به پايان رسيد و خواست برگردد به آن حضرت عرض كرد :

اى فرزند رسول خدا ! بزرگوارى كن و مرا به خطّ شريف خود سرافراز نما تا به آن تبرّك جويم ، و آن شخص از عامّه و اهل سنّت بود .

امام هشتم عليه السلام به او نوشته اى مرحمت فرمود كه صورت آن چنين است:


1) سوره الرحمن ، آيه 39 .

2) در هامش «بحار الأنوار» مى‌نويسد: مقصود از آن عثمان است ، امام عليه السلام او را به مادرش اَروى دختر كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس نسبت داده است .

3) فضائل الشيعة: 76 ح 43، بحار الأنوار : 273/7 ح 353/8 45 ح3 و ص 360 ح 275/24 28 ح 144/68 61 ح 91 و 56/92 ح 31، تفسير فرات: 461 ح 604، تأويل الآيات: 638/2 ح 20 .

4) كرمند ؛ قريه و روستايى است در اطراف اصفهان .

كن محبّاً لآل محمّد وإن كنت فاسقاً، ومحبّاً لمحبّيهم وإن كانوا فاسقين .

آل محمّد عليهم السلام را دوست داشته باش گرچه خود فاسق باشى ، و دوستان آل محمّد عليهم السلام را دوست بدار گرچه آنها فاسق باشند .

و از شگفتى هاى اين حديث اين است كه هم‌اكنون آن نوشته نزد بعضى از اهل آن روستا (كرمند) مانده است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

442 / 10 - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام روايت شده است : در پيش روى حضرت رضا عليه السلام اسب چموشى بود و آنجا گروهى بودند كه اسبهاى چموش را رام مى كردند ، ولى هيچيك از آنها جرأت نمى كرد بر آن سوار شود ، و اگر سوار شد جرأت نمى كرد آن را راه ببرد از ترس اينكه مبادا دستهايش را بلند كند و او را به زمين پرتاب كند و با سم خود او را لگدمال كند .

در اين ميان كودك هفت ساله اى پيدا شد و عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ! آيا اجازه مى دهى آن را سوار شوم و راه ببرم و رام كنم ؟

فرمود : تو اين كار را مى كنى ؟ عرض كرد : بلى .

فرمود : چگونه اين كار را خواهى كرد ؟

عرض كرد : لأنّي قد استوثقت منه قبل أن أركبه بأن صلّيت على محمّد وآله الطيّبين الطاهرين مائة مرّة وجدّدت على نفسي الولاية لكم أهل البيت .

قبل از اينكه سوار شوم از او پيمان مى گيرم و اطمينان حاصل مى كنم به اينكه بر محمّد و آل طاهرين او صد بار صلوات مى فرستم و بر خودم ولايت شما اهل بيت را تجديد مى كنم و تازه مى گردانم .

حضرت رضا عليه السلام فرمود : سوار شو .

او سوار شد ، سپس فرمود : او را راه بينداز .

پس اسب را راه انداخت و پيوسته او را راه برد و دوانيد تا اينكه او را


1) دعوات راوندى: 28 ح 52، المستدرك: 232/12 ح2، بحار الأنوار : 253/69.

خسته و ناتوان كرد بطوريكه ناله اش بلند شد و عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ! امروز اين اسب سوار مرا خسته و دردمند نمود ، يا مرا معاف بدار و يا تحمّل و طاقت مرا افزون كن .

پسربچّه گفت : آنچه براى تو بهتر است كه سوارى دادن به مؤمن باشد آن را درخواست كن .

حضرت رضا عليه السلام فرمود : راست گفت ، بعد براى اسب دعا فرمود كه خدايا به او تحمّل بيشتر و توان افزونتر مرحمت فرما .

اسب آرام گرفت و به راه خود ادامه داد . و چون پسربچّه از اسب پياده شد امام رضا عليه السلام به او فرمود :

از اين چهارپايان كه در خانه اند ، يا از غلامان و كنيزان و اموالى كه در خزانه است هر چه مى خواهى درخواست كن ، همانا تو مؤمن هستى و خداوند تو را در دنيا به ايمانت مشهور ساخت .

پسربچّه گفت : اى فرزند رسول خدا ! آيا اجازه مى‌دهى درخواست خود را مطرح كنم ؟

فرمود : اى مؤمن ! پيشنهاد كن و آنچه مى خواهى مطرح كن ، همانا خداوند تبارك و تعالى تو را به انديشه درست توفيق دهد .

عرض كرد : سل لي ربّك التقيّة الحسنة، والمعرفة بحقوق الإخوان، والعمل بما أعرف من ذلك.

براى من از خداوند تقيّه اى نيكو و شناخت حقوق برادران و عمل كردن به آنچه شناخته ام تقاضا كن .

حضرت رضا عليه السلام فرمود : قد أعطاك اللَّه ذلك ، لقد سألت أفضل شعار الصالحين ودثارهم .

خداوند آن را به تو عطا فرمود ، و هر آينه بهترين نشانه و زيور بندگان صالح و آنچه آبروى آنها را حفظ مى كند درخواست كردى .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

443 / 11 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از موسى بن يسار نقل كرده است كه گفت :


1) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 323 ح 170 ، بحار الأنوار : 416/75 ضمن ح 68 ، مدينة المعاجز: 100/7 ح 102.

به همراه حضرت رضا عليه السلام بودم هنگامى كه نزديك ديوارهاى شهر طوس رسيده بودند ، ناگهان صداى ناله و فريادى شنيدم و به دنبال آن صدا رفتم ، ديدم جنازه اى است ، همينكه چشمم به جنازه افتاد ، آقا و سرورم را ديدم كه مى خواهد از اسب پياده شود ، سپس طرف جنازه آمد و آن را بلند كرد و همانند برّه اى كه مادرش را در برمى گيرد و به او مى چسبد جنازه را دربرگرفت ، آنگاه رو كرد به من و فرمود :

يا موسى بن يسار ؛ من شيّع جنازة وليّ من أوليائنا خرج من ذنوبه كيوم ولدته اُمّه لا ذنب عليه .

اى موسى بن يسار ! هر كس جنازه دوستى از دوستان ما را تشييع كند از گناهان خارج مى شود مانند روزى كه از مادر متولّد شده است و هيچ گونه گناهى ندارد .

و چون جنازه را كنار قبر نهادند ، ديدم آقا و سرورم جلو آمد و مردم را كنار زد تا ميّت براى آن حضرت پديدار شد ، دست مبارك خود را بر روى سينه او نهاد و فرمود : اى فلان بن فلان ! تو را بشارت باد به بهشت ، و بعد از اين ساعت ديگر هراس و وحشتى نخواهى داشت .

و من كه اين رفتار حضرت و فرمايش او را درباره اين شخص شنيدم عرض كردم : فدايت شوم ، آيا اين مرد را مى شناسيد ؟ بخدا قسم اين سرزمينى است كه قبلاً در آن قدم نگذاشته ايد ؟ به من فرمود :

يا موسى بن يسار، أما علمت أنّا معاشر الأئمّة تعرض علينا أعمال شيعتنا صباحاً ومساءً؟ فما كان من التقصير في أعمالهم سألنا اللَّه تعالى الصفح لصاحبه، وما كان من العلوّ سألنا اللَّه الشكر لصاحبه.

اى موسى بن يسار ! آيا نمي دانى اعمال شيعيان هر صبح و شام به ما عرضه

مى شود ؟ اگر در اعمال آنها تقصيرى مشاهده كنيم از خداوند گذشت و بخشش براى آنان طلب مى كنيم و اگر پرونده عالى باشد و اعمال نيكو در آن ثبت شده باشد توفيقات بيشتر و شكر الهى را براى آن نيكوكار تقاضا مى نمائيم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

444 / 12 - علّامه مجلسى در كتاب «بحار الأنوار» مى گويد : روايت شده است يكى از منافقين به حضرت رضا عليه السلام عرض كرد : عدّه اى از شيعيان شما در ميان راه شراب مى آشامند .

امام هشتم عليه السلام فرمود : الحمدللَّه الّذي جعلهم على الطريق فلايزيغون عنه.

خدا را سپاس كه آنها را ميان راه قرار داد و گرفتار بى راهه و انحراف نفرمود.

منافق ديگرى به آن حضرت اعتراض كرد كه بعضى از شيعيان شما نبيذ مى آشامند .

فرمود : اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيز نبيذ مى نوشيدند .

عرض كرد : مقصودم از نبيذ آن شربت حلال نيست بلكه منظورم شراب مسكر است .

امام هشتم عليه السلام چون اين جمله را شنيد چهره مباركش عرق كرد ، سپس فرمود : خداوند گرامى تر و بزرگوارتر از آن است كه در قلب مؤمنى بين آلودگى شراب و دوستى ما اهل بيت جمع كند ، (يعنى ولايت ما مانع مى شود كه دوستان ما چنين كارى كنند) . و پس از اندكى تأمّل فرمود :

وإن فعلها المنكوب منهم فإنّه يجد ربّاً رؤوفا ونبيّاً عطوفاً وإماماً له على الحوض عروفاً ، وسادة له بالشفاعة وقوفاً ، وتجد أنت روحك في برهوت ملوفاً .

و اگر توسرى خورده و بخت برگشته اى از آنها چنين كارى كند ،


1) مناقب ابن شهراشوب:341/4، بحار الأنوار : 98/49 ح 13، المستدرك: 164/12 ح9 ، مدينة المعاجز: 228/7 ح 179.

پروردگارى مهربان ، و پيامبرى بالطف و احسان و امامى كه اداره حوض كوثر را به عهده دارد و سرورانى كه براى شفاعت ايستاده اند او را در مى يابند و از او دستگيرى مى كنند ، و تو روحت را در برهوت (جائى كه ارواح منافقين را در برزخ عذاب مى دهند) بيچاره و درمانده و گرفتار عذاب و آتش خواهى يافت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

445 / 13 - در زيارت جواديّه كه از حضرت جواد براى پدر بزرگوارش سلام اللَّه عليهما نقل شده اينگونه درود مى فرستيم :

السلام عليك أيّها الإمام الرؤف .(2)

درود بر تو اى امام مهربان .

و خداوند او را «رضا» ناميده است ؛ زيرا او برگزيده و پسنديده خداوند تبارك و تعالى در آسمانش ، و برگزيده رسول او و امامان بعد از او در زمينش مى باشد و همگى از او خشنودند ، و به اين لقب اختصاص يافته است چون همانطور كه دوستانش از او خشنودند ، مخالفين او هم از آن حضرت راضى و خشنود بوده اند .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

446 / 14 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از محمّد بن عيسى يقطينى نقل كرده است كه گفت : هنگامى كه مردم در امر امامت امام رضا عليه السلام اختلاف كردند از مسائلى كه از آن حضرت سؤال شد و ايشان جواب دادند هجده هزار مسأله جمع آورى شد .

نه تنها شيعه از آن حضرت روايت مى كند كه از اهل سنّت مثل ابوبكر خطيب در «تاريخ بغداد» ، ثعلبى در كتاب تفسيرش و سمعانى در


1) مشارق الأنوار: 182، بحار الأنوار : 314/27 ح 12.

2) بحار الأنوار: 55/102 سطر 7، صحيفه رضويّه : 501 .

3) مناقب ابن شهراشوب: 367/4 سطر 2، بحار الأنوار : 10/49.

رساله اش و ابن معتزّ در كتاب خود از آن حضرت روايت مى كنند .(1)

از آن حضرت از مزه نان و آب سؤال شد ، فرمود :

طعم الماء طعم الحياة، وطعم الخبز طعم العيش.

مزه آب ، مزه زنده ماندن و مزه نان ، مزه زيست كردن است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

447 / 15 - ابن شهر آشوب در كتاب «مناقب» نقل كرده است:

روزى حضرت رضا عليه السلام وارد حمّام شد، مردى كه آن حضرت را نمى شناخت به ايشان عرض كرد: مرا كيسه بكش! امام عليه السلام بدون هيچ گونه اكراه شروع به كيسه كشيدن او نمود.

در اين ميان ديگران به اين شخص امام عليه السلام را معرّفى كردند، آن مرد كه پيش خود احساس شرمندگى كرد از امام عليه السلام عذر خواهى نمود، ولى آن حضرت با دلدارى دادن او به كار خود ادامه داد.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

448 / 16 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب «بحار الأنوار» از يعقوب بن اسحاق نقل كرده است كه گفت: مردى به حضرت رضا عليه السلام برخورد كرد و به آن حضرت عرض كرد: أعطني على قدر مروّتك .

به من به اندازه فتوّت و جوانمردى خودت عنايت كن .

امام عليه السلام فرمود: لايسعني ذلك، توانايى آن را ندارم و برايم مقدور نيست.

عرض كرد : على قدر مروّتي ، پس به اندازه شأن من مرحمت فرما .

فرمود: أمّا ذا فنعم، اين ممكن است ، سپس فرمود :

يا غلام ، أعطه مأتي دينار. اى غلام ؛ دويست دينار به او بده .(4)

و آن حضرت فرموده است :


1) مناقب ابن شهراشوب : 350/4 و 353، بحار الأنوار : 99/49 ح 14 و 15.

2) مناقب ابن شهراشوب : 350/4 و 353، بحار الأنوار : 99/49 ح 14 و 15.

3) مناقب ابن شهراشوب : 362/4، بحار الأنوار : 99/49 ح 16.

4) مناقب ابن شهراشوب: 360/4 سطر 19، بحار الأنوار : 100/49.

ألبست بالعفّة ثوب الغنى

وصرت أمشي شامخ الرأس

لست إلى النسناس مستأنسا

لكنّني آنس بالناس

إذا رأيت التيه من ذي‌الغنى

تهت على التائه باليأس

ما إن تفاخرت على معدم

ولا تضعضعت لإفلاس(1)

با عفّت و پاكدامنى لباس بى نيازى پوشيدم ، و سرافراز در ميان مردم راه مى روم .

با آدم نماها هرگز الفت و انس نمى گيرم ، ولى با آن‌ها كه در حقيقت آدم هستند انس مى گيرم .

هنگامى كه غرور و تكبّر از صاحب ثروت ديدى ، با اظهار نياز نكردن نزد او تكبّر كن و غرور او را بشكن .

بر آن كس كه نادار است هرگز فخر نكردم ، و بخاطر نادارى هرگز خضوع و تواضع نزد ثروتمندان ننمودم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

449 / 17 - ونيز در همان كتاب نقل كرده است: حضرت رضا عليه السلام در يك روز عرفه تمام اموالش را بين مردم تقسيم كرد . فضل بن سهل به آن حضرت عرض كرد: اين براستى غرامت و خسارت است!

امام عليه السلام فرمود: بل هو المغنم، لاتعدّنّ مغرماً ما اتبعت به أجراً وكرماً.

بلكه اين غنيمت و دستاورد بدون زحمت است، آنچه را كه در مقابلش پاداش و بزرگوارى بدست مي آورى خسارت نشمار.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

450 / 18 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از مردى از اهل بلخ نقل مى كند كه گفت:

در سفرى كه حضرت رضا عليه السلام به خراسان مى‌رفتند در خدمت آن حضرت بودم، روزى دستور داد سفره غذا گستردند و در كنار آن همه


1) مناقب ابن شهراشوب: 361/4، بحار الأنوار : 112/49 ح 10.

2) مناقب ابن شهراشوب: 361/4، بحار الأنوار : 100/49 س7.

غلامان سياه و نوكران ديگر را جمع كرد، و با آن‌ها بر سر يك سفره نشست .

عرض كردم: فدايت شوم اگر دستور مى داديد براى آن‌ها سفره ديگرى مى انداختند شايسته تر بود.

امام عليه السلام فرمود: مه إنّ الربّ تبارك وتعالى واحد والاُمّ واحدة، والأب واحد، والجزاء بالأعمال.

ساكت باش، خداى ما يكى است، وهمه از يك پدر و مادر كه آدم و حوا باشند هستيم، و اجر و پاداش بسبب اعمال است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

451 / 19 - حاكم خراسان صاحب كتاب «المقتفى» گفته است: در مشهد حضرت رضا عليه السلام خوابيده بودم در عالم خواب ديدم فرشته اى كه لباس سبزى پوشيده بود از آسمان فرود آمد و بر ديوار قبر شريف آن حضرت دو بيت شعر نوشت كه آن را حفظ كردم وآن دو بيت اين است:

من سرّه أن يرى قبراً برؤيته

يفرّج اللَّه عمّن زاره كربه

فليأت ذا القبر إنّ اللَّه أسكنه

سلالة من رسول‌اللَّه منتجبة(2)

حاج شيخ على اكبر مروج الاسلام رحمه الله در كتاب «كرامات رضويّه ج 1 ص 266» قصه جالب ديگرى براى اين دو بيت از شيخ صدوق رحمه الله و در ص 269 قصّه جالبى براى دو بيت ديگر كه خيلى مشابه اين قصه است نقل كرده است، به آنجا مراجعه شود .

هر كس دوست دارد قبرى را ببيند كه با ديدن آن ، خداوند از زائرش غم و غصّه را برطرف مى كند .


1) الكافى : 230/8 ح 296، بحار الأنوار : 101/49 ح 18، وسائل الشيعة :423/16 ح1.

2) دار السلام: 37/2، بحار الأنوار : 337/49 ح 17. و در ص 328 ح 4 از «عيون اخبار الرضا عليه السلام» قصّه مردى از اهل مصر را نقل مى كند كه به قصد زيارت حضرت رضا عليه السلام روانه طوس مى شود - تا آنجا كه مى گويد : - سر خود را بر روى زانو نهاده بود تا استراحت كند ، هنگامى كه سر برداشت مشاهده كرد كه در ديوار مقابل خود اين دو بيت نوشته شده است . (شيخ حرّ عاملى رحمه الله نيز آن را در كتاب إثبات الهداة: 286/3 ح 107 از عيون اخبار الرضا عليه السلام نقل كرده است).

بايد كنار اين قبر مبارك آيد كه خداوند فرزندى از رسول برگزيده خود را در آن ساكن نموده است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

452 / 20 – كلينى رحمه الله در كتاب كافى از حسن بن منصور و او از برادرش نقل كرده است كه گفت: شبى خدمت حضرت رضا عليه السلام رسيدم وآن حضرت در اطاقى كه داخل اطاق بزرگترى بود تشريف داشتند، دست مبارك خود را بالا آورد مثل اينكه در اطاق ده تا نورافكن روشن شد ، شخصى در اين اثناء اجازه خواست كه وارد شود ، آن حضرت دست خود را رها كرد سپس به او اجازه فرمود .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

453 / 21 - شيخ صدوق‌رحمه الله در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از عبدالسلام هروى نقل كرده است كه گفت: دعبل خزاعى (2)در مرو خدمت علىّ بن موسى الرضا عليه السلام رسيد ، عرض كرد : قصيده اى در مدح شما سروده ام و قسم ياد كرده ام كه آن را براى كسى قبل از شما آن را نخوانم . امام عليه السلام اجازه فرمود كه آن را بخواند .

دعبل شروع كرد به خواندن قصيده اش كه متجاوز از 120 بيت است كه ترجمه بيت اوّل آن چنين است :

مدارس آيات خَلَتْ عن تلاوة

ومَنزلُ وحي مُقْفِرُ العَرصات

محل تدريس آيات الهى كه اكنون از تلاوت آيات بر كنار مانده است ، و محل نزول وحى پروردگار كه از فعاليت بازمانده است .


1) الكافى : 487/1 ح3، الوافى: 816/3 ح2، مدينة المعاجز: 13/7 ح7، مناقب ابن شهراشوب: 348/4، كشف الغمّة: 304/2، بحار الأنوار : 60/49.

2) علّامه رحمه الله فرموده است : دِعبل فرزند على خزاعى و كنيه اش ابو على است ، او شاعرى مشهور در ميان شعراى شيعه است ، و به صلابت ايمان ، بلندى مرتبه ، عظمت شأن و مقام شهرت دارد . مامقانى رحمه الله شرح حال او را در كتاب «تنقيح المقال: 417/1» به نقل از كتاب «خلاصه تأليف علّامه ص 70» ذكر كرده است .

چون به اين شعر رسيد :

أرى فَيْئَهُم في غيرهم متقسّماً

وأيديهم من فيئهم صفرات

غنيمتى كه مال ايشان است در دست ديگران مى بينم كه بين خودشان تقسيم مى كنند، در حاليكه دست خود ايشان از آن غنيمت خالى است.

حضرت رضا عليه السلام گريه كرد و فرمود: راست گفتى اى خزاعى . و چون به اين شعر رسيد :

إذا وتروا مدّوا إلى واتريهم

أكفّاً عن الأوتار منقبضات

هنگامى كه به آن‌ها ستم شود به ستمگر خود دست انتقام دراز نمى كنند بلكه بدى را با احسان مقابله مى كنند و دستشان از انتقام خالى است.

حضرت رضا عليه السلام كف دستان خود را زير و رو كرد و فرمود: بلى بخدا قسم خالى است، و چون به اين شعر رسيد :

لقد خفت في الدنيا وأيّام سعيها

وإنّي لأرجو الأمن بعد وفاتي

هر آينه در دنيا زندگى من آميخته با ترس و وحشت بود و همانا اميدوارم كه بعد از مرگم از امن و امان برخوردار باشم .

حضرت رضا عليه السلام فرمود:

آمنك اللَّه تعالى يوم الفزع الأكبر .

خداوند تو را امان دهد و ايمن گرداند روزى كه هراس آن زياد است .

و هنگامى كه دعبل به اين بيت رسيد :

وقَبْرٌ ببغداد لِنَفْس زكيَّة

تَضَمَّنَها الرَّحمان فِي الغُرُفاتِ

و قبرى از شما در بغداد است براى آن وجود پاك ، و غرفه اى از غرفه هاى بهشت است كه او را در بر گرفته است .

حضرت رضا عليه السلام به او فرمود:

آيا به اين قسمت از قصيده ات اجازه مى دهى دو بيت اضافه كنم كه قصيده تو با آن كامل شود؟

وقبرٌ بطوس يالَها من مُصيبةٍ

توقّد في الأحشاء بالحرقات

إلى الحشر حتّى يَبْعَثَ اللَّهُ قائماً

يُفرِّجُ عَنَّا الهَمَّ والكُرُباتِ

و قبرى در طوس است كه براى آن مصيبتهايى است كه تا روز قيامت آتش از دل‌هاى سوخته شعله ور خواهد بود .

تا آنكه خدا قيام كننده و منتقم ما را برانگيزاند ، و غصّه ها و اندوه ما را برطرف سازد .

دعبل عرض كرد: من قبرى از شما خانواده در طوس نمى شناسم، اينكه فرموديد قبر چه كسى است؟

فرمود: ذاك قبري ولاتنقضي الأيّام والليالي حتّى يصير طوس مختلف شيعتي وزوّاري. ألا فمن زارنى في غربتي بطوس كان معي في درجتي يوم القيامة مغفوراً له.

آن قبر من است؛ روزها و شب‌ها به پايان نمى رسد كه طوس محلّ رفت وآمد شيعيان و زائران من مى گردد .

بدانيد هر كس مرا در شهر طوس و در آن غربت زيارت كند فرداى قيامت با من و در درجه من خواهد بود در حالى كه گناهانش آمرزيده شده باشد.

بعد از آنكه دعبل قصيده اش را به پايان رسانيد، حضرت رضا عليه السلام از جا برخاست، و به دعبل فرمود: جايى نرو ، و خود به اندرون خانه رفت.

پس از مدّتى صد دينار كه به نام مبارك او سكّه زده بودند توسّط خادم براى او فرستاد و به او گفت: مولاى تو مى فرمايد : اين مبلغ را نفقه و خرجى خودت قرار بده .

دعبل گفت: بخدا قسم بخاطر دينار نيامدم و اين قصيده را نگفته ام كه دينارى به من برسد و كيسه را برگردانيد، و جامه اى از جامه هاى آن حضرت درخواست نمود كه به آن كسب بركت و شرافت كند .

حضرت جبّه يعنى لباس بلندى را كه از پشم نرم و نازك تهيّه شده بود به همراه آن كيسه زر برايش فرستاد و به خادم فرمود :

به او بگو اين دينارها را بگير، زيرا روزى به آن احتياج پيدا مى كنى، و دوباره آن را برنگردان.

دعبل آن كيسه و جامه را گرفت و بيرون رفت و از مرو بهمراه قافله اى به راه افتاد، و چون در بين راه به محلّى بنام «ميان قوهان»(1)رسيد، دزدها بر آن قافله هجوم آوردند . همه اهل قافله را گرفتند و شانه هاى آن‌ها را بستند و دعبل از كسانى بود كه شانه هايش را بسته بودند، سپس همه اموال آن‌ها را مالك شدند و بين خودشان تقسيم كردند، يكى از آنها اين شعر از قصيده دعبل را كه مناسب بود با خود خواند :

أرى فيئهم في غيرهم متقسّماً

وأيديهم من فيئهم صفرات

مى بينم اموال آنها را كه ديگران بين خود تقسيم مى كنند ، و خود دستهايشان از آن اموال خالى است .

دعبل آن را شنيد و از آن خواننده پرسيد اين بيت شعر كه خواندى از كيست؟

گفت: مردى از اهل خزاعه كه نامش دعبل است .

دعبل گفت: من همان دعبل هستم كه آن قصيده را گفته و اين يك بيت از آن است.

آن شخص فوراً نزد رئيس گروه رفت، او در بالاى تپّه مشغول نماز خواندن بود و مذهب شيعى داشت ، وقتى قضيّه را به او خبر داد از جا برخاست و خود به نزد دعبل آمد و به او گفت: تو دعبل هستى؟

گفت : بلى . گفت: قصيده ات را بخوان.

وقتى آن قصيده را خواند شانه هاى او و همه اهل قافله را باز كرد، و آنچه از آنها سرقت كرده بودند به احترام دعبل به آنها برگرداند .

دعبل به راه خود ادامه داد تا به قم رسيد، اهل قم به استقبال او آمدند و از او درخواست كردند كه قصيده اش را بخواند، دستور داد كه همگى در مسجد جامع اجتماع كنند ، و چون جمع شدند بالاى منبر رفت و


1) ميان قوهان : شهرى بين هرات و نيشابور است .

قصيده اش را براى آنها خواند، آنها هم به او مال و ثروت زياد و جامه هاى فراوانى به عنوان خلعت بخشيدند، خبر آن جبّه اى كه امام عليه السلام به او مرحمت فرموده به آنها رسيد، لذا از او در خواست كردند كه آن را به هزار دينار به آنها بفروشد و او خوددارى كرد، به او گفتند مقدارى از آن را به هزار دينار بفروشد امتناع ورزيد، و از شهر قم خارج شد.

پس همين كه از روستاى اطراف شهر گذشت جمعى از جوانهاى عرب خود را به او رساندند و آن جبّه را از او گرفتند ، دعبل به قم بازگشت و از آنها خواست كه جبّه را برگردانند، جوانها از بازگرداندن آن خوددارى كردند و به توصيه و سفارش بزرگترها و پيرمردان هم توجّهى نكردند.

به دعبل گفتند: جبّه ديگر به دست تو نخواهد رسيد قيمت آن را كه هزار دينار است بگير تا از دست تو نرود ولى دعبل نپذيرفت، و وقتى از گرفتن جبّه نااميد شد از آنها خواست كه مقدارى از آن را به او برگردانند . آنها پذيرفتند، مقدارى از جبّه را با هزار دينار به او دادند.

دعبل آنها را گرفت و به راه خود ادامه داد تا به وطن و سرزمين خودش رسيد، در آنجا مشاهده كرد كه دزدان به خانه اش هجوم برده و همه اموالش را دزديده اند، وقتى چنين ديد صد دينارى را كه حضرت رضا عليه السلام به او به عنوان صله و جايزه مرحمت فرموده بودند در معرض فروش قرار داد، و يكى از شيعيان هر دينار آن را به صد درهم خريد و او صاحب ده هزار درهم شد.

اينجا بود كه فرمايش حضرت رضا عليه السلام به خاطرش آمد كه فرموده بود : «به اين دينارها احتياج پيدا مى كنى».

دعبل كنيزكى داشت كه به او خيلى علاقمند بود، و او به چشم‌درد مبتلا گشته بود، دكتر براى او حاضر كرد و وقتى چشمان او را ديد گفت: چشم راست او چاره اى ندارد و از دست رفته است، اما چشم چپ را ما معالجه

مى كنيم و سعى و تلاش خود را مبذول مى داريم و اميدواريم كه سالم بماند.

اين خبر دعبل را بسيار اندوهناك نمود، و براى او بى تابى زياد كرد ، بعد به خاطرش رسيد كه پاره اى از آن جبّه نزد او است، آن را برداشت، و بر چشمان كنيزك ماليد، وقتى صبح كرد دو چشم او را صحيح تر و سالم‌تر از پيش مشاهده كرد، و آن به بركت حضرت رضا عليه السلام بود.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: شيخ عباس قمى رحمه الله نويسنده كتاب «سفينة البحار» گفته است: از علىّ بن دعبل روايت شده است كه :

بعد از وفات پدرش ، او را در خواب ديد، لباس سفيدى به تن و كلاه سفيدى به سر داشت، از حال او سؤال كرد .

جواب داد: بخاطر بعضى از اعمال نادرستى كه در دنيا مرتكب شده بودم حال بدى داشتم تا آنكه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدار كردم در حاليكه جامه سفيدى پوشيده بود، به من فرمود: تو دعبل هستى؟

عرض كردم: بلى.

فرمود: از اشعارت كه درباره فرزندان من سروده اى بخوان.

من اين ابيات را خواندم :

لا أضحك اللَّه سنّ الدهر إن ضحكت

وآل أحمد مظلومون قد قُهروا

مشرَّدون نفوا عن عقر دارهم

كأنّهم قد جنوا ما ليس يغتفر

خدا دهان روزگار را خندان نگرداند و چگونه خندان باشد ، در حالى كه خاندان پيامبر مورد ظلم و ستم واقع شدند و دشمنان بر آنها چيره گشتند .

آواره شدند و از ميان خانه هايشان دور گشتند ، گويا آنها جناياتى كرده اند كه قابل بخشش نيست .


1) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 269 - 267/2، بحار الأنوار : 241 - 239/49، مناقب ابن شهراشوب: 338/4، إعلام الورى : 329 ، اكمال الدين : 373/2، منتخب الأثر : 221 ح3، دلائل الإمامة : 357 ح4، اثبات الهداة : 284/3 ح 102.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم او را تحسين نمود و فرمود: نيكو گفته اى و درباره اش شفاعت فرمود، و جامه خود را به او بخشيد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

454 / 22 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «امالى» از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

من تذكّر مصابنا وبكى لما ارتكب منّا كان معنا في درجتنا يوم القيامة، ومن ذكّر بمصابنا فبكى وأبكى لم تبك عينه يوم تبكي العيون، ومن جلس مجلساً يُحيى فيه أمرنا لم يمت قلبه يوم تموت القلوب.(2)

كسى كه مصائب ما را به ياد آورد، و بخاطر ظلمى كه به ما شده گريه كند فرداى قيامت با ما و در درجه ما خواهد بود ، و كسى كه مصائب ما را يادآورى كند وبگريد و بگرياند، چشمان او روزى كه همه چشمها مى گريد گريان نخواهد بود و كسى كه بنشيند در مجلسى كه امر ما زنده مى شود دل او نمى ميرد در روزى كه دلها مى ميرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

455 / 23 – طبرى رحمه الله در كتاب «بشارة المصطفى لشيعة المرتضى» از ياسر خادم نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه مأمون امام هشتم عليه السلام را وليعهد خود قرار داد و سكّه بنام مبارك آن حضرت زد و بر منبرها خطبه براى او خواند، شعراء از همه نواحى بسوى دربار آمدند ، هر شاعرى شعر خود را كه در مدح آن سرور سروده بود خواند مگر ابو نُؤاس حسن بن هانى كه از شعراء بود و با آنها آمده بود ولى شعرى نخواند.

مأمون او را سرزنش نمود و به او گفت : تو با آنكه شيعه هستى و مايل به اين خاندان مى باشى چرا مدح علىّ بن موسى الرضا عليه السلام كه همه


1) سفينة البحار: 177/2، بحار الأنوار: 241/49 ح 10 به نقل از عيون اخبار الرضا عليه السلام: 270/2 ح 36 (با كمى اختلاف).

2) امالى صدوق : 131 ح4 مجلس 17 ، بحار الأنوار : 278/44 ح1.

خصلت‌هاى نيكو در آن جمع گشته است ننمودى ؟

ابونؤاس در اين هنگام شعرى سرود و با آن جواب اعتراض مأمون را نيز گفت :

قيل لي أنت أوحد الناس طرّاً

إذ تفوّهت بالكلام البديه

لك من جوهر القريض مديح

يثمر الدرَّ في يدي مجتنيه

فلما ذا تركت مدح ابن موسى

والخصال الّتي تجمّعن فيه؟

قلت: لا أستطيع مدح امام

كان جبريل خادماً لأبيه

قصرت ألسن الفصاحة عنه

ولهذا القريض لايحتويه

به من گفته شد كه تو يگانه دوران هستى ، زيرا با اشعارت كه بدون انديشه پيشين مى گويى عطرافشانى مى كنى .

تو از گوهرهاى شعر سروده هائى دارى كه مرواريد را در دست هاى آنكه مى چيند ثمر مى دهد .

پس چرا مدح حضرت رضا عليه السلام را رها كردى ، و درباره آن خصلت‌هاى نيكويى كه در او جمع شده شعر نگفتى .

گفتم: من هرگز توانايى ندارم مدح و ستايش كنم امامى را كه جبرئيل امين خادم دربار پدر آن بزرگوار بوده است .

زبان فصيح سخنوران از مدح او عاجز و نارسا است ، و بخاطر همين هرگز شعر هم نمى تواند صفات او و خوبى هاى او را فراگير باشد .

مأمون بعد از شنيدن اين اشعار ظرف مرواريد را طلب كرد و دهان ابو نؤاس را پر از مرواريد كرد.

و نيز نسبت به على بن هامان چنين عكس العملى انجام داد، هنگامى كه حضرت رضا عليه السلام در صدر مجلس نشست مأمون گفت: اى على بن هامان! درباره حضرت على بن موسى عليه السلام و اهل‌بيت رسالت چه مى گويى؟

گفت: چه بگويم درباره طينت و سرشتى كه با آب حيات سرشته شده و درختى كه به آب وحى و رسالت آبيارى گشته است؟ و آيا از آن جز

تقوى و عطر هدايت مى وزد ، در اين هنگام مأمون دهان او را پر از مرواريد كرد .(1)

البتّه معلوم است كه مأمون اين سخاوت‌ها را از روى اخلاص و ارادت به حضرت رضا عليه السلام و خاندان رسالت انجام نداده است بلكه او دنياپرست و رياست‌طلبى بوده است كه مصلحت حكومت و بقاى سلطه طلبى خود را در اين ديده است كه حضرت رضا عليه السلام را با اجبار منصب ولايت‌عهدى دهد و با اينگونه تظاهرها و خودنمايى كردن‌ها پايه هاى حكومت خود را محكم كند، ولى در باطن كينه و عداوت آن امام رئوف را داشت و آن حضرت را با همنشينى با خود آزار و شكنجه مى داد، و بهترين تعبير درباره او همان است كه در حديث لوح از ذات ربوبيّت نقل شده است . در آن خبر وقتى به حضرت رضا عليه السلام مى رسد مى فرمايد: «ويقتله عِفريت مستكبر» يعنى او را شيطانى مستكبر به شهادت مى رساند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

456 / 24 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» نقل كرده است:

روزى ابو نؤاس نگاهش افتاد به حضرت رضا عليه السلام كه از نزد مأمون خارج گشته و بر قاطر خود سوار شده بود ، خود را به آن حضرت رسانيد و بعد از عرض سلام گفت: اى فرزند رسول خدا ! اشعارى درباره شما سروده ام و دوست دارم آنها را از من بشنويد، اجازه مى دهيد بخوانم؟

امام فرمودند: بخوان، و او شروع به خواندن كرد :

مطهّرون نقيّات ثيابهم

تجري الصلاة عليهم أين ما ذكروا

من لم يكن علويّاً حين تنسبه

فما له في قديم الدهر مفتخر

فاللَّه لمّا برأَ خلقاً فاتقنه

صفّاكم واصطفاكم أيّها البشر

فأنتم الملأ الأعلى وعندكم

علم الكتاب وما جاءت به السور

پاكيزه گانى كه لباسهاى پاك به تن دارند ، و هر كجا ياد آنها شود بايد بر آنها درود و صلوات فرستاد .

كسى كه علوى نباشد وقتى نسب او را بيان مى كنند براى او در روزگاران گذشته افتخارى نيست .

خداوند چون بندگانش را آفريد و آن‌ها را متقن و استوار گردانيد ، در آن ميان شما را پاك و دور از آلودگى ها قرار داد و برگزيد .


1) بشارة المصطفى: 80 ، عيون اخبار الرضا عليه السلام: 141/2 ح9، بحار الأنوار : 237/49 ضمن ح 5 .

شما بزرگان قوم هستيد كه از عالم ملكوتيد ، و نزد شما علم كتاب و سوره هاى قرآن است .

حضرت رضا عليه السلام فرمودند:

يا حسن بن هاني، قد جئتنا بأبيات ما سبقك إليها أحد.

اى حسن بن هانى ! اشعارى براى ما آورده اى كه كسى به آنها بر تو پيشى نگرفته است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

457 / 25 - محدّث نورى رحمه الله در كتاب «دار السلام» از ابو عبداللَّه حافظ نقل كرده است كه گفت: من شب جمعه اى در حرم حضرت رضا عليه السلام به شب زنده دارى و عبادت مشغول بودم، ساعتهاى آخر شب خواب بر من چيره گشت، بين خواب و بيدارى بودم كه ديدم دو فرشته از آسمان فرود آمدند و با خط سبز رنگ بر ديوار آن قبه منوّره نوشتند:

إذا كنت تأمل أو ترتجى

من اللَّه في حالتيك الرضا

فلازم مودّة آل الرسول

وجاور عليّ بن موسى الرضا (2)

وقتى آرزو و اميد دارى كه خداوند در هر دو حال (خوف و رجا) از تو خشنود باشد .

دوستى و ارادت خاندان پيامبر را همواره داشته باش و رها مكن ، و مجاورت با حضرت رضا عليه السلام را اختيار كن .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

458 / 26 - سفارشات آن حضرت به دوستانش :

شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «اختصاص» از عبدالعظيم حسنى رضى الله عنه نقل كرده


1) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 142/2 ح 10، بحار الأنوار : 236/49 ح5 ، بشارة المصطفى: 81 ، كشف الغمّة: 317/2، حلية الأبرار: 381/4 ح1، إعلام الورى: 328، فرائد السمطين: 200/2، مناقب ابن شهراشوب: 366/4.

2) دار السلام: 128/2.

است كه حضرت رضا عليه السلام به او فرمود :

يا عبدالعظيم، أبلغ عنّي أوليائي السلام، وقل لهم: أن لايجعلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً.

ومُرْهم بالصدق في الحديث وأداء الأمانة ومُرهم بالسكوت وترك الجدال فيما لايعنيهم، وإقبال بعضهم على بعض والمزاورة فإنّ ذلك قربة إليّ ولا يشغلوا أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضاً،

فإنّي آليت على نفسي أنّه من فعل ذلك وأسخط وليّاً من أوليائى دعوت اللَّه ليعذّبه في الدنيا أشدّ العذاب وكان في الآخرة من الخاسرين.

اى عبدالعظيم ؛ از طرف من به دوستانم سلام برسان و به آنها بگو : شيطان را بر خود مسلّط نكنند.

و ايشان را دستور بده به راست‌گويى و امانت دارى، و امر كن كه سكوت را پيشه خود سازند و از مجادله با يكديگر خوددارى كنند، با روى خوش يكديگر را ملاقات كنند ، و به زيارت هم بروند كه همانا اين عمل باعث تقرّب به من مى باشد ، درّنده خويى نداشته باشند كه بخواهند يكديگر را پاره كنند.

زيرا من قسم ياد كرده ام كه هر كه چنين كند و يكى از دوستان مرا خشمگين سازد از خدا بخواهم كه او را در دنيا به عذاب سختى گرفتار كند و در آخرت از گروه زيانكاران باشد.(1)


1) الإختصاص: 240، بحار الأنوار : 230/49 ح 27، المستدرك: 102/9 ح 8 .

فائده ها و نكته هاى لطيف

1 - نقل شده است كه معروف كرخى بنابر قول مشهور(1)دربان حضرت رضا عليه السلام بود و نظر مجلسى رحمه الله و بعضى از معاصرين اين است كه او دربان حضرت جواد عليه السلام بوده است و در هر صورت قضيه اين است كه بعضى از كسانى كه اهل دريا بودند (سفرهاى دريايى داشتند يا شغل آنها با دريا ارتباط داشت) نزد او آمدند و از تلاطم دريا و آشفتگى آن شكايت كردند، به آنها گفت وقتى دريا متلاطم شد آن را به سر معروف قسم دهيد تا آرام شود، آنها از نزد او مراجعت كردند، و دفعه بعد كه با كشتى در ميان دريا قرار گرفتند وقتى كه دريا متلاطم شد آن را به سر معروف قسم دادند و آرام شد. وقتى به خشكى برگشتند براى معروف تحفه هاى دريايى و سوغات با خود به همراه آوردند.

امام عليه السلام كه از قصّه باخبر شد به او فرمود: از كجا چنين دستورى به آنها دادى؟

عرض كرد: اى مولاى من سرى كه بيست سال بر آستانه مباركه شما بر زمين نهاده شده اين مقدار نزد خدا ارزش ندارد كه اگر دريا را به آنها قسم دهند آرام گيرد؟

امام عليه السلام فرمود : مطلب همين طور است، ولى دوباره چنين كارى مكن .


2 - مأمون از حضرت رضا عليه السلام پرسيد: دليل شما بر خلافت جدّت اميرالمؤمنين عليه السلام چيست؟

امام عليه السلام فرمودند: آيه «أنفسنا»(2). مأمون گفت: آنچه فرموديد مطلب را اثبات مى كرد اگر «نساءَنا» در آيه نبود .


1) اين مطلب مورد نظر و اشكال است ، و لذا مامقانى در كتاب «تنقيح المقال» آن را قول ضعيفى شمرده است .

2) سوره آل عمران ، آيه 61 .

امام عليه السلام فرمودند: اعتراض تو وارد بود اگر «ابناءَنا» نبود.

مؤلّف‌رحمه الله گويد: در اين سؤال و جواب دقّت و ظرافت خاصّى به كار برده شده است و ما آن را در كتاب خود «دلائل الحق» به طور مبسوط بيان كرده ايم و در اينجا به طور مختصر اشاره مى كنيم(1)

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از فرزندان خود امام حسن و امام حسين عليهما السلام ، و از زنان فاطمه زهرا عليها السلام ، و از آنها كه مانند جانش بودند حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را آوردند.

اين آيه شريفه با تفاسيرى كه از شيعه و سنى در ذيل آن وارد شده ثابت مى كند كه على عليه السلام همچون نفس پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم و به منزله جان او و در حكم خود او است ، و از اينجا معلوم مى شود كه خلافت و امامت اختصاص به آن حضرت دارد. او است كه از هر جهت مانند پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم است و شايستگى جانشينى او را دارد، عقل و وجدان نمى پذيرد كه با وجود او خلافت را ديگرى كه چنين منزلت و مقامى ندارد تصاحب كند، و با عدم لياقت و شايستگى بر كسى كه شايستگى دارد حكومت كند ، «أفمن يهدي الى الحقّ، أحقّ أن يتّبع أمّن لايهدّي إلاّ أن يهدى» آيا آنكه مردمان را به سوى حق رهبرى مى كند سزاوارتر است پيروى شود يا آنكه هدايت نمى كند مگر آنكه خود هدايت شود ، «سوره يونس ، آيه 35».

:

حضرت رضا عليه السلام مى فرمايد: با كلمه «أنفسنا» در آيه شريفه مى توان خلافت على عليه السلام را ثابت كرد، زيرا از «أنفسنا» على عليه السلام اراده شده، و غير او نمى شود مقصود باشد، و وقتى على جان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم باشد اولى و سزاوارتر است از ديگران به جانشينى او.

مأمون گفته است كه اگر «نساءَنا» نبود مطلب تمام بود، ولى «نساءَنا» قرينه اى است كه منظور از «أنفسنا» رجال و مردان است نه اينكه مقصود على عليه السلام باشد پس آيه بر خلافت او دلالت نمى‌كند.

امام عليه السلام اشكال او را پاسخ داده اند كه اگر مراد از «أنفسنا» مردها بود كلمه «أبناءَنا» در آيه لغو مى شد و معنا نداشت ؛ زيرا مردها شامل پسرها هم بود و «أبناءَنا» در «أنفسنا» داخل بود، و ذكر «أبناءَنا» بعد از «أنفسنا» وجهى نداشت، و اين خود دليل است كه مراد از «أنفسنا» مردها نيست،


1) در قصّه مباهله رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به نصاراى نجران فرمود: «تعالوا ندع ابناءَنا وأبناءَكم ونساءَنا ونساءَكم وأنفسنا وأنفسكم ثمّ نبتهل...» يعنى: «بياييد تا بخوانيم فرزندانمان و فرزندانتان را، و زنان خودمان و زنان خودتان را و كسانى كه همچون جان ما و همچون جان شما هستند آنگاه مباهله كنيم...» .

بلكه مرد مخصوص است كه وجود مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام باشد .

و دليل ديگرى داريم كه مراد از «نساءَنا» در آيه فقط حضرت فاطمه عليها السلام است نه اينكه مقصود همسران پيغمبر اكرم‌صلى الله عليه وآله وسلم باشد به قرينه اينكه در مقابل «ابناءَنا» يعنى پسران آمده است و هر كجا «نساء» در مقابل «ابناء» بكار رود مراد از فرزندان مؤّنث يعنى دخترها است ، همان طور كه در اين آيه مباركه چنين اراده شده است : «يُذَبِّحُونَ أبْناءَكُم وَيَسْتَحْيُونَ نِساءَكُم»(1)كه «أبناء» اولاد مذكر يعنى پسرها و «نساء» اولاد مؤنث يعنى دخترها است و معنى آيه شريفه اين است كه «مى كشند پسرهاى شما را و زنده نگه مى دارند دخترهايتان را».

و بخاطر اين جهت امام عليه السلام در جواب از اعتراض مأمون كه گفت «لولا نساءَنا» فرمود : «لولا أبناءَنا» ، و اين نكته دقيقى است كه احتياج به تأمّل دارد، از خداوند تبارك وتعالى تقاضا داريم فهميدن اين گونه اسرار را در كلمات امامان معصوم عليهم السلام به ما روزى فرمايد .(2)


3 - حديثى را به خطّ ميرزاى قمّى رحمه الله ديدم كه نقل كرده بود:

رأس الجالوت از حضرت رضا عليه السلام سئوال كرد: اى مولاى من ! كفر و ايمان چيست؟ كفران به چه معنا است؟ و معناى بهشت و دوزخ و دو شيطانى كه اميدوارند چيست؟

امام رضا عليه السلام فرمودند: كلام پروردگار مهربان به آنچه گفتى گويا است كه در سوره الرحمن فرموده است: «خَلَقَ الإنْسان × عَلَّمَه البَيان»(3)«انسان را آفريد × به او سخن گفتن آموخت» .(4)


1) سوره البقره ، آيه 49 .

2) به بحار الأنوار: 350/10 ح 10 مراجعه كنيد كه سودمند است و مناسب اين مقام مى باشد .

3) سوره الرحمن ، آيه 3 و 4 .

4) تفسير قمى: 343/2، بحار الأنوار : 171/36 ح 160.

مؤلف رحمه الله گويد : رأس الجالوت بزرگترين دانشمند يهود است همان طور كه جاثليق بزرگترين دانشمند مسيحيت بوده است، و منظور او سؤال از خود اين امور و اين‌كه معناى هر يك از آنها چيست نبوده ، بلكه آن به تبع و جانبى است، و مقصود اصلى او اين بوده كه وجه اجتماع اين امور چيست با اينكه تغاير و تضاد دارند ؟ و در استدلال روش جدل را پيموده است .

توضيح مطلب : خداوند تبارك وتعالى در سوره «الرحمن» كه در آن نعمتهاى دنيوى و اخروى را برشمرده و جمع كرده، و بخاطر همين جهت با اسم رحمان -كه اشاره به احسان و لطف پروردگار دارد- آغاز كرده و بعد از آن نعمت فراگيرى و آموزش قرآن را ياد كرده كه آن راهنماى راه هاى خير و خوبى در دنيا و آخرت است و مسائل زندگى و مرگ را به طور روشن بيان كرده و فرموده است: «خَلَق الإنْسان × عَلَّمه البَيان» «انسان را آفريد ، به او سخن گفتن آموخت» ، و اين اقتضاء مى كند كه آفرينش انسان از بزرگترين نعمت‌هاى الهى بلكه هدف نهايى از آفرينش آسمان‌هاى رفيع و زمين هاى گسترده باشد و همچنين تعليم بيان و اين‌كه به انسان آموخته است كه چگونه سخن بگويد و براى اثبات مدّعاى خود استدلال كند در مرحله بعد از آفرينش انسان از نعمتهاى بزرگ الهى است. (تا اينجا كلام ميرزاى قمى و توضيح ايشان بود).

ولى آنچه به نظر قاصر و فكر ناقص من مى رسد اينستكه امام عليه السلام جواب را ارجاع داده است به سوره «الرحمن» ، زيرا انسانى كه در سوره «العصر» آمده ، به ظالم نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام تأويل شده و آنكه در سوره «الرحمن» است به حضرت على عليه السلام تأويل شده است .

و انسان است كه مصداق فراگير و پذيرا براى بهشت و دوزخ و كفران و ايمان است ، و لذا علاّمه مجلسى رحمه الله فرموده است : سرّ اينكه انسان به هر

يك از افراد و مصاديقش در سوره «العصر» تأويل شده به ظالم ، ظهور شقاوت و بدبختى و گمراهى در او است ، همان طور كه انسان در سوره «الرحمن» به على عليه السلام تأويل شده ؛ زيرا كه او كامل‌ترين افراد و مصاديق آن در ظهور كمالات و خوبى‌ها است.(1)

و بعد از اين بيان مى گوييم: سرّ اين‌كه ضمير در اين آيه شريفه «فَبِأيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبان» تثنيه آورده شده اين است كه در مقابل انسان كاملى چون على عليه السلام آمده است و لذا بايد به آنها كه به اميرالمؤمنين عليه السلام ظلم كرده اند برگردد ، همان طور كه در حديث به آن دو خليفه غاصب تأويل شده و آن دو مراد از دو شيطان اميدوارند كه در سئوال آمده است ، پس بنابراين جواب از مصداقى كه قابليت داشته باشد براى بهشت و دوزخ و ايمان و كفران انسان است و به تمام اين عناوين در سوره «الرحمن» اشاره شده است .(2)


4 - اشعارى را كه صاحب بن عبّاد قدس سره سروده و آن را در ابتداى كتاب خود به حضرت رضا عليه السلام هديه كرده است ، در اينجا بعضى از آن اشعار را ذكر مى كنيم :

يا سائراً زائراً إلى طوس

مشهد طهر و أرض تقديس

أبلغ سلامي الرضا وحُطّ على

أكرم رمس لخير مرموس

واللَّه واللَّه حلفة صدرت

من مخلص في الولاء مغموس

إنّي لو كنت مالكاً إربى

كان بطوس الفناء تعريسي

يا سيّدي وابن سيّدي ضحكت

وجوه دهري بغير تعبيس

لما رأيت النواصب انتكست

راياتها في الزمان تنكيس

صدعت بالحقّ في ولايتكم

والحقّ مذ كان غير منحوس


1) رجوع كنيد به بحار الأنوار : 280/60 و 280/23.

2) تأويل الآيات: 633/2.

إنّ بني النصب كاليهود وقد

يخلط تهويدهم بتمجيس

كم دفنوا في القبور من نَجِس

أولى به الطرح في النواويس

عالمهم عندما اُباحثه

في جلد ثور ومسك جاموس

إذا تأمّلت شؤم جبهته

عرفت فيها اشتراك إبليس (1)

اى كسى كه براى زيارت به شهر طوس به آن مشهد پاك و سرزمين پاكيزه و بلند مرتبه مى روى .

سلام مرا به حضرت رضا عليه السلام برسان و خود را بر آن قبر گرامى كه براى بهترين پنهان شدگان است بيفكن .

بخدا قسم، بخدا قسم، و اين قسمى است كه صادر شده از مخلصى كه غرق در محبت و ولايت است .

همانا اگر من اختيار مى داشتم، اقامت در طوس را برمى گزيدم و اين باعث شادمانى من بود .

اى سرور من ! و اى فرزند سرورم ! چهره روزگارم خندان گرديد بعد از آنكه آشفته و درهم كشيده بود .

بخاطر اينكه شكست نواصب و دشمنان شما را ديدم، و پرچم هاى آنها را در زمانه سرنگون مشاهده كردم .

حق را آشكارا درباره ولايت شما بيان كردم ، و حق از ابتداى وجودش نامبارك و شوم نبوده است .

همانا ناصبى ها مانند يهود هستنند و هر آينه يهوديت آنها با مجوسيّت مخلوط گشته است .

چه مقدار از آن افراد نجس در قبرها دفن شده اند و سزاوارتر آن بود كه آنها را در مقبره يهودى ها و نصرانى ها بريزند .

با دانشمند آنها وقتى مباحثه و گفتگو مى كنم گويا كسى است كه در واقع گاو و يا گوساله اى است .

وقتى بد يمنى و زشتى را در پيشانى او انديشه مى كنم ، در مى يابم كه شيطان در انعقاد نطفه اش شركت داشته است .


1) هدية العباد في شرح حال الصاحب: 49 .

و صاحب شوكت و عظمت ، ناصرالدين شاه قاجار رحمه الله به فارسى سروده است :

در طوس جلال كبريا مى بينم

بى پرده تجلّى خدا مى بينم

در كفش كن حريم پور موسى

موساى كليم با عصا مى بينم

بخش يازدهم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات ابو جعفر

حضرت محمّد بن على ، جواد الأئمّه صلوات اللَّه عليه

459 / 1 - اربلى رحمه الله در كتاب «كشف الغمّة» از محمّد بن طلحه نقل كرده است: مأمون يكسال بعد از شهادت حضرت رضا عليه السلام به بغداد آمد، روزى به قصد شكار از شهر خارج شد و در مسير راه از كوچه اى عبورش افتاد كه بچه ها در آنجا بازى مى كردند و حضرت جواد عليه السلام با آنها ايستاده بود و در آن هنگام يازده سال بيشتر از عمر شريفش نگذشته بود.

بچّه ها با مشاهده مأمون همگى پراكنده شده و فرار كردند، ولى حضرت جواد عليه السلام از جاى خود حركت نكرد. مأمون نزديك آمد و نگاهى به آن حضرت نمود و گفت: اى پسر چرا به همراه بچّه ها فرار نكردى؟

امام عليه السلام فوراً جواب داد: اى اميرالمؤمنين (!!) راه تنگ نبود تا با رفتن خود آن را وسيع گردانم، و گناهى مرتكب نشده ام تا از عقوبت آن بترسم، و گمانم به تو نيكو است كه كسى را بدون گناه ضرر نمى رسانى.

مأمون از آن سخنان شيوا و محكم او بسيار تعجّب كرد و عرض كرد: اسم تو چيست؟

فرمود: نام من محمّد است . عرض كرد: فرزند چه كسى هستى؟

فرمود: من فرزند على بن موسى الرضا هستم.

مأمون بر پدر آن حضرت درود و رحمت فرستاد ، و به سوى مقصد

خود روانه شد ، چون از آبادى دور شد بازِ شكارى را بدنبال درّاجى(1)فرستاد، باز از ديدگان او براى مدّتى ناپديد گشت، و وقتى برگشت در منقارش ماهى كوچكى بود كه هنوز آثار حيات در وجودش مشاهده مى شد، خليفه از ديدن آن بسيار تعجب كرد، سپس آن را در دستش گرفت و از همان راهى كه آمده بود برگشت .

چون به آن محلّ كه حضرت جواد عليه السلام را ملاقات كرده بود رسيد بچّه ها را ديد كه مثل سابق آنجا را ترك گفته و فرار نمودند ولى اين بار هم آن حضرت از جاى خود حركت نكرد و همانجا ايستاد، خليفه نزديك آمد و سؤال كرد: در دست من چيست؟

فرمود: يا أميرالمؤمنين(!!) إنّ اللَّه خلق بمشيّته في بحر قدرته سمكاً صغاراً تصيدها بزاة الملوك والخلفاء، فيختبرون بها سلالة أهل بيت النبوّة.

خداوند تبارك و تعالى به مشيّت خود در درياى قدرتش ماهى‌هاى كوچكى را مى آفريند، و باز شكارى پادشاهان آن را صيد مى كند و پادشاهان آن را در ميان دست پنهان مى كنند تا فرزندان اهل بيت نبوّت را با اين وسيله امتحان كنند .

چون مأمون اين كلمات را از آن حضرت شنيد تعجب كرد، و ضمن نگاه عميقى كه به او كرد گفت: براستى كه فرزند امام رضا عليه السلام هستى، و احسان خود را به آن حضرت دو چندان كرد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

460 / 2 - سيّد بن طاووس رحمه الله در كتاب «مهج الدعوات» از اُمّ عيسى دختر مأمون نقل كرده است كه گفت: من زياد بر شوهر خود يعنى حضرت محمّد بن على عليهما السلام غيرت


1) درّاج: پرنده اى است شبيه كبك.

2) كشف الغمّة : 344/2 ، بحار الأنوار : 91/50 ح 6 .

مى‌ورزيدم و مراقب او بودم، روزى بر پدرم مأمون وارد شدم در حالى كه مست بود و نمى توانست درست بينديشد .

به غلام خود گفت : شمشير مرا بده، شمشير را گرفت و سوار شد و گفت: بخدا قسم مى روم و او را مى كشم.

من چون اين حالت را از او ديدم گفتم: «انّا للَّه وانّا إليه راجعون»(1)چه به روزگار خود و شوهرم آوردم و از ناراحتى سيلى به صورت خود مى زدم و دنبال او به راه افتادم تا اينكه بر امام عليه السلام وارد شد، و ديدم كه او را با شمشيرى پياپى زد بطورى كه او را قطعه قطعه كرد سپس از نزد او خارج شد ، من از پشت سرش گريختم، و آن شب را تا به صبح نخوابيدم، چون روز مقدارى بالا آمد به ديدار پدرم آمدم و به او گفتم: آيا مى دانى ديشب چه كردى؟ گفت: چه كردم؟

گفتم: فرزند حضرت رضا عليه السلام را كشتى! ناگاه چشمانش برقى زد و از وحشت زياد از حال رفت و بيهوش گرديد، و پس از مدّتى كه به حال آمد به من گفت: واى بر تو ، چه مى گويى؟

گفتم: بلى بخدا قسم اى پدر ، تو ديشب بر او وارد شدى و پيوسته او را با شمشير زدى تا او را كشتى، دوباره از شنيدن اين خبر دچار اضطراب و نگرانى شد و گفت: ياسر خادم را حاضر كنيد ، وقتى ياسر آمد به او نگاهى كرد و گفت: واى بر تو اين حرفها چيست كه دختر من مى گويد؟!

ياسر گفت: راست مى گويد، قصه همان است كه او مى گويد، مأمون به سينه و صورت خود زد و گفت : «انّا للَّه و انّا إليه راجعون» ، بخدا قسم هلاك و نابود شديم، و كار ما به رسوايى كشيد و تا قيامت ما را سرزنش خواهند كرد، بعد به ياسر گفت: برو راجع به اين قضيّه تحقيق كن و فوراً


1) سوره بقره ، آيه 156 ، كلمه استرجاع است كه هنگام شنيدن حادثه اى ناگوار يا خبر وفات كسى بر زبان جارى مى كنند و معنايش اين است كه همه ما از خدا هستيم و به سوى او مراجعت مى كنيم .

خبر آن را برايم بياور.

ياسر از نزد مأمون خارج شد و پس از مدّتى كوتاه برگشت و گفت: اى اميرالمؤمنين(!!) برايت بشارت آورده ام! از او پرسيد چه خبرى آورده اى؟

گفت: نزد آن حضرت رفتم، ديدم نشسته و پيراهنى پوشيده و دندان‌هاى خود را مسواك مى كرد، بر او سلام كردم و گفتم: اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دوست دارم اين پيراهن خود را به من ببخشى تا در آن نماز بخوانم و به آن تبرّك بجويم، و من مقصودم اين بود كه بدن نازنين او را مشاهده كنم كه آيا اثرى از شمشيرها بر آن مانده است يا نه؟ بخدا قسم بر بدنش اثرى از زخم شمشير نبود و سفيد بود مثل عاجى كه مقدارى زردى به آن رسيده باشد.

مأمون با شنيدن اين خبر گريه اى طولانى كرد و گفت: با ديدن اين كرامت و شنيدن اين معجزه عذرى ديگر براى ما باقى نماند و همانا اين براى اوّلين و آخرين عبرت است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

461 / 3 - عيّاشى رحمه الله در كتاب تفسير از محمّد بن عيسى بن زياد نقل كرده است كه گفت: در دفتر و محلّ كار ابن عبّاد بودم ، ديدم مشغول رونويسى نوشته اى است ، از آن سؤال كردم كه چيست ؟ گفتند : نامه اى را حضرت رضا عليه السلام از خراسان فرستاده است. از آنها درخواست كردم كه آن را به من نشان دهند تا بخوانم ، و آنها پذيرفتند .

در آن نوشته شده بود:

بسم اللَّه الرحمن الرحيم، أبقاك اللَّه طويلاً وأعاذك من عدوّك، يا


1) مهج الدعوات: 39 - 36، بحار الأنوار : 95/50 ح9، عيون المعجزات: 129 - 124، مدينة المعاجز: 359/7 ح 71، كشف الغمّة: 366/2 با كمى اختلاف . و براى اين حديث تتمّه اى است كه از جهت اختصار مؤلّف رحمه الله آن را ذكر نكرده است .

ولدي ، فداك أبوك.

بنام خداوند بخشنده مهربان، خداوند تو را نگهدارد و در پناه خود از شرّ دشمنانت محافظت فرمايد، اى پسرم ، فدايت شوم .

من در حال حيات و در صحّت و سلامتى اموال خود را به تو واگذار نمودم، به اميد آنكه خداوند بر تو منّت گذارد و بر خويشاوندان خود و غلامان حضرت موسى بن جعفر و امام صادق عليهما السلام احسان و بخشش كنى.

و امّا سعيده(1)او زنى است كه هوشيار است و استعداد قوى و دقت نظر دارد در اموالى كه مي بخشند.

خداوند تبارك وتعالى فرموده است: «مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللَّه قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَه لَهُ أضْعافاً كَثيرَة»(2)، «كيست كه به خدا وام دهد وام نيكويى و او برايش چندين برابر كند» .

و فرموده است: «لِيُنْفِقَ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِه وَمَن قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّا آتاهُ اللَّه»(3).

«تا آنكه اشخاص دارا و ثروتمند به اندازه ثروت خود و كسانى كه نادار هستند به قدر امكان كه خدا به آنها مرحمت نموده بخشش كنند».

و هر آينه خداوند به تو وسعت زيادى عطا كرده است، اى پسرم، پدرت فدايت شود كارها را از من پنهان مكن كه از نصيب خود بى بهره بمانى ، والسلام .(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

462 / 4 – برسى رحمه الله در كتاب «مشارق» مى گويد: روايت شده است : حضرت جواد عليه السلام بعد از شهادت پدرش به مسجد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد ، در حالى كه در سنين كودكى بود ، به طرف منبر به راه افتاد و يك پلّه بالا رفت و سپس شروع به سخنرانى نمود و فرمود :


1) يكى از كسانى است كه مورد وثوق و اطمينان امام كاظم عليه السلام بوده است . براى تحقيق بيشتر رجوع كنيد به معجم رجال حديث : 192/23.

2) سوره بقره ، آيه 245 .

3) سوره طلاق ، آيه 7 .

4) تفسير عيّاشى : 131/1 ح 18، بحار الأنوار : 103/50 ح 18، تفسير برهان : 234/1 ح 5 .

أنا محمّد بن عليّ الرضا ، أنا الجواد، أنا العالم بأنساب الناس في الأصلاب أنا أعلم بسرائركم وظواهركم وما أنتم صائرون إليه، علم منحنا به من قبل خلق الخلق أجمعين وبعد فناء السماوات والأرضين.

من محمّد فرزند على بن موسى الرضا عليهما السلام هستم و لقبم جواد است، من به نسب‌هاى مردم وقتى در صلب پدران خود هستند آگاهم، من از امور باطنى و ظاهرى و آينده شما باخبرم، و اين دانش ، اكتسابى نيست بلكه قبل از آفرينش خلائق و پديد آمدن هستى به ما بخشيده شده و تا از بين رفتن آسمان‌ها و زمين آن را دارا مى باشيم .

و اگر غلبه اهل باطل و دولت گمراهان و به شك افتادن اهل شك نبود هر آينه كلامى مى گفتم كه اولين و آخرين به شگفت مى آمدند.

سپس دست مبارك خود را بر دهان نهاد و فرمود:

يا محمّد، اصمت كما صمت آباؤك من قبل .

سكوت كن همان طور كه پدرانت پيش از تو سكوت كردند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

463 / 5 - طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» از زكريّا بن آدم رحمه الله نقل كرده است كه گفت: در خدمت حضرت رضا عليه السلام بودم كه حضرت جواد عليه السلام را در حاليكه سنّ شريف او كمتر از چهار سال بود نزد او آوردند ، دست خود را بر زمين زد و سر خود را به طرف آسمان بلند كرد و مدّتى در فكر فرو رفت .

حضرت رضا عليه السلام فرمود :

بنفسي أنت، فيم طال فكرك .

فدايت شوم ، در چه باره اين قدر فكر مى كنى؟

عرض كرد: فيما صُنع باُمّي فاطمة عليها السلام أما واللَّه لاُخرجنّهما ثمّ لاُحرقنّهما ثمّ لاُذرينّهما ثمّ لأنسفنّهما في اليمّ نسفاً .

در آن رفتار زشت و ظالمانه اى كه با مادرم فاطمه عليها السلام نمودند، بخدا قسم آن


1) مشارق الأنوار : 98 ، بحار الأنوار : 108/50 ح 27 ، دلائل الإمامة: 385 با كمى اختلاف .

دو ظالم را از قبر بيرون مى آورم، بدن آنها را به آتش مى سوزانم، و خاكسترش را بر باد مى دهم ، و آن‌ها را در دريا سرازير مى كنم.

حضرت رضا عليه السلام او را در برگرفتند و بين دو چشمان مبارك او را بوسيدند و فرمودند: پدر و مادرم بفدايت، تو شايسته و سزاوار منصب امامتى .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

464 / 6 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از علىّ بن ابراهيم و او از پدرش نقل كرده است كه گفت : گروهى از شيعيان اطراف، از حضرت جواد عليه السلام اجازه خواستند كه خدمت او برسند، امام عليه السلام به آنها اجازه فرمود، و آنها وارد شدند و در يك مجلس از آن حضرت سى هزار مسأله پرسيدند و امام عليه السلام در حالى كه ده ساله بودند همه آنها را جواب مرحمت فرمودند .(2)

علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب «بحار الأنوار» ذيل اين حديث شريف مى فرمايد : ممكن است اشكال شود كه اگر سؤال و جواب هر مسأله اى يك سطر يعنى پنجاه حرف باشد مدّت زمانى كه لازم دارد بيشتر از سه ختم قرآن است ، پس چگونه ممكن است كه در يك مجلس صورت گرفته باشد؟ و اگر گفته شود، پاسخ امام عليه السلام در بيشتر اين مسائل مختصر به «بلى» و «نه» بوده يا به اعجاز در سريع‌ترين وقت انجام شده در مورد سؤال چنين چيزى ممكن نيست .

سپس گفته است كه از اين اشكال به چند گونه مى شود پاسخ داد:

1 - اينكه گفته اند: سى هزار ، اشاره به زيادى سؤال و جواب است، نه اينكه واقعاً حساب كرده باشند ؛ زيرا شمردن اين گونه مسائل جدّاً بعيد است.


1) نوادر المعجزات: 183 ح 10، دلائل الإمامة: 400 ح 18، بحار الأنوار : 59/50 ح 34، مدينة المعاجز: 324/7 ح 55 .

2) الكافى : 496/1 ح7، كشف الغمّة: 364/2، مناقب ابن شهراشوب: 384/4، بحار الأنوار : 93/50 ذيل ح 6 .

2 - ممكن است در اذهان اين گروه سؤال‌هاى زيادى به طور متحد بوده و هنگامى كه امام عليه السلام به يكى از آن سؤالها جواب مى داد در واقع به همه آنها جواب داده است.

3 - ممكن است امام عليه السلام كلمات كوتاه و مختصرى مى‌فرموده ولى از آن احكام بسيارى استنباط و استخراج مى كردند، و اين جواب پسنديده اى است.(1)

امام عليه السلام فرمود : جواب اين مورد و امثال آن از كتاب خداوند فهميده مى شود كه فرموده است : «ما جَعَلَ عَلَيْكُم في الدينِ مِنْ حَرَج» يعنى در دين ، حرج و سختى و به زحمت افتادن قرار داده نشده است ، سپس فرمود : بر روى همان ، دست خود را بكش .

4 - مقصود از وحدت مجلس، وحدت نوعى باشد يعنى يك نوع مجلس كه از نظر ترتيب و تنظيم و افراد يك شكل داشته است يا اينكه مقصود اينستكه مجلس در يك محل مانند مِنى برگزار شده گر چه در روزهاى متعدد صورت گرفته باشد.

5 - ممكن است مبنى بر بسط دادن زمان بوده كه صوفيه قائلند يعنى امام عليه السلام تصرف در زمان نموده و آن را بسط و توسعه داده است.

6 - اينكه اعجاز امام عليه السلام تنها در سرعت بخشيدن به پاسخ خود ايشان نبوده بلكه در سرعت بخشيدن به كلام آن گروه هم اثر گذاشته است يا اينكه امام عليه السلام به ايشان جواب مى داده است از روى علمى كه به باطن آنها داشته است پيش از آنكه ايشان سؤال خود را مطرح كنند.

7 - اين‌كه مقصود از سؤال ارائه نامه ها و نوشته هاى طولانى است كه به هم پيچيده بودند و امام عليه السلام جواب آن‌ها را به طور غير عادى در زير آنها مى نوشتند . اينجا كلام علاّمه مجلسى رحمه الله به پايان مى‌رسد، خداوند مقام او را برتر گرداند .(2)


1) مانند آنچه امام صادق عليه السلام به عبد الأعلى فرمود ؛ هنگامى كه از آن حضرت درباره وضو سئوال كرد در صورتى كه بر روى انگشت زخمى باشد و آن را بسته باشند .

2) بحار الأنوار : 93/50 ذيل ح 6 .

مؤلّف رحمه الله گويد : مجلسى رحمه الله كه اشكال را مطرح كرده و به وجوه هفتگانه فوق جواب داده، مسأله را در موردى فرض كرده است كه هر سؤال و جواب يك سطر باشد، ولى مى دانيم كه بسيارى از سؤالها و جواب‌ها بيشتر از نيم سطر بلكه بيست حرف نيست ، مثل اينكه سؤال شود «قاف» چيست؟ جواب دهد: كوهى است كه به دنيا احاطه دارد، و سوأال شود «صاد» چيست؟ جواب دهد: چشمه اى در زير عرش است، و سؤال شود «اسم» چيست؟ جواب دهد: صفتى است كه بيان موصوف مى كند.

سؤال شود : آيا مسح كردن بر روى كفش جايز است؟ جواب دهد: نه. سؤال شود : چند تكبير در نماز ميّت بايد گفت؟ جواب دهد: پنج تكبير.

سؤال شود آيا قرائت در نماز واجب است؟ جواب دهد: بلى، و مانند اينگونه سؤالات كه فراوان است. و اگر چنين باشد تمام سؤالها و جواب‌ها مدت زمانى كه لازم دارد بيش از يك ختم قرآن نمى شود و تجربه شده است كه هر جزء قرآن وقتى به آرامى خوانده شود بيست دقيقه بيشتر طول نمى كشد و در اين صورت يك ختم قرآن در مدت ده ساعت ممكن است انجام شود، پس نيازى به اين همه زحمت نيست كه براى دفع اشكال پاسخ‌هاى گوناگون فراهم كنيم .

و از اين هم كه چشم پوشى كنيم باب اعجاز توسعه دارد و امام عليه السلام به نيروى اعجاز و قدرتى كه خدا در اختيار او قرار داده است اين گونه اعمال را به راحتى انجام مى دهد، و اين اشكالات در برابر اعجاز مقاومت و پايدارى نخواهند داشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

465 / 7 – كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» بابى تحت عنوان «آنچه به سبب آن ادّعاى حقّ و باطل از يكديگر جدا مى گردد» تشكيل داده و در آنجا از محمّد بن ابى العلاء نقل كرده است كه گفت:

از يحيى بن اكثم قاضى سامراء - بعد از آنكه او را بسيار امتحان نمودم و

با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محّمد عليهم السلام سؤال كردم - شنيدم كه گفت: روزى وارد مسجد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شدم تا قبر مبارك او را طواف كنم، حضرت جواد عليه السلام را ديدم كه در آنجا طواف مى كند، درباره مسائلى كه در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو كردم و او همه را جواب فرمود . به ايشان عرض كردم: مى خواهم سؤالى از شما بپرسم ولى بخدا قسم خجالت مى كشم.

امام عليه السلام فرمود: من از آن سؤال به تو خبر مى دهم قبل از آنكه بپرسى، مى خواهى از امام سؤال كنى كه كيست؟

عرض كردم: بخدا قسم سؤال مورد نظرم همان است.

فرمود: من امام هستم، عرض كردم نشانه اى مى خواهم تا يقين كنم.

آن حضرت در دست خود عصايى داشت، وقتى من چنين گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت كرد و گفت:

إنّ مولاي امام هذا الزمان وهو الحجّة.

به راستى مولا و صاحب من امام اين زمان است و او حجت پروردگار است .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

466 / 8 - قطب الدين راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» از محمّد بن ميمون نقل كرده است كه گفت: همراه حضرت رضا عليه السلام در مكّه بودم قبل از آنكه آن حضرت به خراسان سفر كند، وقتى خواستم برگردم عرض كردم: مى خواهم به مدينه مراجعت كنم نامه اى براى ابوجعفر عليه السلام بنويسيد با خود ببرم.

امام عليه السلام تبسّمى نمود و نامه را نوشت و من با خود به مدينه آوردم، چشمانم در آن هنگام نابينا گشته بود خادم، حضرت جواد عليه السلام را در حاليكه در گهواره بود آورد و من نامه را به آن حضرت تقديم كردم. و او به موّفقِ خادم دستور داد مهر از نامه گشوده و آن را باز كند، موفّق آن را در


1) الكافى: 353/1 ح9، مناقب ابن شهراشوب: 393/4، بحار الأنوار : 68/50 ح 46.

پيش روى حضرت باز كرد و ايشان آن را ملاحظه نمود.

سپس به من فرمود: يا محمّد، ما حال بصرك؟ اى محمّد، چشمانت چطور است؟

عرض كردم: سلامتى خود را از دست داده و نابينا گشته است همانطور كه مشاهده مى كنيد.

آن حضرت دست مبارك خود را بر چشمان نابيناى من كشيد و به بركت آن بينايى دوباره به ديده‌گان من برگشت و شفا يافت؛ آنگاه دست و پاى نازنين او را بوسيدم و از خدمتش مرّخص شدم در حاليكه همه جا را مى ديدم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

467 / 9 - ابن شهر آشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» مى نويسد : هنگامى كه معتصم عبّاسى به خلافت رسيد و با او بيعت كردند از احوال حضرت جواد عليه السلام تفحص مى كرد تا اينكه به عبدالملك زيّات نامه اى نوشت و دستور داد كه آن حضرت را با همسرش امّ الفضل به بغداد روانه كند، زيّات هم على بن يقطين رابراى اين كار خدمت آن حضرت فرستاد.

امام عليه السلام آماده سفر شده و به بغداد رفت. در آنجا معتصم احترام و تعظيم به عمل آورد و اشناس غلام را با تحفه هايى نزد آن حضرت فرستاد و پس از مدّتى ظرف شربت ترش نارنج كه آن را مهر كرده بود براى آن بزرگوار به همراه همان غلام فرستاد.

غلام شربت را نزد آن حضرت آورد و عرض كرد: اميرالمؤمنين !! خودش با جمعى از اشخاص سرشناس كه از آنها احمد بن ابى داود و


1) الخرائج: 372/1 ح1، بحار الأنوار : 46/50 ح 20، مدينة المعاجز: 372/7 ح 73، حلية الأبرار: 540/4 ح4، كشف الغمّة: 365/2.

سعد بن خصيب هستند از اين شربت نوشيده اند و دستور داده است كه آن را با آب يخ سرد كرده و ميل فرمائيد و فوراً بايد اين كار را انجام دهيد.

امام عليه السلام فرمود: أشربها باللّيل. مهلت بدهيد آن را شب مى آشامم.

غلام گفت: اين شربت خوب است سرد آشاميده شود و يخ تا شب آب مى‌شود و از بين مى رود و آن قدر اصرار و پافشارى كرد و امام عليه السلام را مجبور ساخت تا از آن شربت زهرآلود آشاميد در حالى كه از نقشه آنها و عمل ايشان كاملاً باخبر بود.(1)

رنگ چهره مباركش گندم‌گون تيره بود و لذا شكّاكان در آن وجود نازنين شك كردند و او را بر قيافه شناسان عرضه نمودند، آنها وقتى به آن حضرت نگاه كردند خود را با صورت بر روى زمين انداختند و سجده كردند، سپس برخاستند و به آن شكّاكان گفتند:

يا ويحكم أمثل هذا الكوكب الدرّي والنور الزاهر، تعرضون على مثلنا؟ هذا واللَّه الحسب الزكيّ والنسب المهذَّب الطاهر، ولدته النجوم الزواهر، والأرحام الطواهر، واللَّه ما هو إلّا من ذرّيّة النبيّ‌صلى الله عليه وآله وسلم وأميرالمؤمنين عليه السلام .

«واى بر شما آيا مثل اين ستاره تابان و نور درخشنده را به مانند ما عرضه مى كنيد؟! بخدا قسم او داراى حسب و نسبى پاك و پاكيزه است، ستارگان درخشان و رحم‌هاى پاك او را به دنيا آورده اند، بخدا قسم او جز از ذريّه پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهم السلام نيست» .

حضرت جواد عليه السلام كه در آن هنگام بيش از 25 ماه از عمر شريفش نگذشته بود، قاطع و برنده لب به سخن گشود و فرمود:


1) مناقب ابن شهراشوب: 384/4.

الحمدللَّه الّذي خلقنا من نوره، واصطفانا من بريّته، وجعلنا اُمناء على خلقه ووحيه.

حمد و سپاس سزاوار خداوندى است كه ما را از نور خود آفريد و از ميان مخلوقاتش برگزيد و ما را امين بر وحى خود در ميان بندگانش قرار داد.

اى مردم! من محّمد فرزند على، فرزند موسى و نسب شريف خود را تا اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا عليهم السلام برشمرد ، سپس فرمود :

آيا در مثل من شك مى شود و بر خدا و جدّم پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم افترا زده مى شود و بر قيافه شناسان عرضه مى شوم؟

إنّي واللَّه لأعلم ما في سرائرهم وخواطرهم، وإنّى واللَّه لأعلم النّاس أجمعين بما هم إليه صائرون.

بخدا قسم من مى دانم آنچه مردمان در باطن و نيّت‌هاى خود پنهان كنند و از همه مردم به تحولات ايشان و آينده اى كه دارند آگاهترم.

حق مى گويم و از روى صدق و راستى علمى را كه خداوند تبارك و تعالى قبل از آفرينش و پيش از برپايى آسمانها و زمين ما را از آن آگاه نموده است اظهار مى كنم .

وأيم اللَّه لولا تظاهر الباطل علينا وغواية ذرّيّة الكفر وتوثبّ أهل الشرك والشكّ والشقاق علينا ، لقلت قولاً يعجب منه الأوّلون والآخرون.

و بخدا قسم اگر باطل بر ما چيره نبود و اگر اهل شرك و شك و شقاوت و گمراهى بر ما سيطره نداشتند هر آينه كلماتى مى گفتم كه اولين و آخرين از آن به شگفت آيند و تعجب كنند.

سپس دست مبارك خود را بر دهان نهاد و فرمود: اى محمّد، ساكت باش همانطور كه پدرانت سكوت كردند .

«فَاصْبِر كَما صَبَرَ اُولُوا العَزْم مِن الرُسُل وَلاتَسْتَعْجِل لَهُم كَأنَّهُم يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُون لَم يَلْبَثُوا إلّا ساعَةً مِنْ نَهار بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إلَّا القَوْمُ الفاسِقُون»(1).


1) سوره أحقاف ، آيه 35 .

«همانطور كه انبياء اولوا العزم صبر كردند تو هم صبر را پيشه خود ساز و براى عذاب آنها شتاب مكن تا آنكه روزى كه وعده داده شده اند ببينند و آن زمان مى پندارند كه گويا جز ساعتى درنگ نكرده اند، پس آيا جز مردمان فاسق و تبه كار هلاك مى شوند».

سپس بسوى مردى كه كنار آن حضرت بود آمد و دستش را گرفت پس پيوسته در ميان جمعيت انبوه راه مى رفت و مردم برايش راه باز مى كردند پس پيرمردان و بزرگان قوم را ديدم كه به آن حضرت نگاه مى كردند و مى گفتند: «اللَّه أعلم حيث يجعل رسالته» «خدا داناتر است كه رسالت خود را كجا قرار دهد و به چه كسى واگذار كند» .

از آن‌ها درباره او سؤال كردم، جواب دادند: اينها گروهى از طايفه بنى هاشم از اولاد عبدالمطلب هستند .

اين خبر به امام رضا عليه السلام كه در خراسان بود رسيد و آن حضرت خدا را سپاس گفت و سپس قصه ماريه قبطيّه و تهمت ناروايى كه به او زدند ياد آور شد و در خاتمه فرمود:

الحمد للَّه الّذي جعل فيّ وفي إبني محمّد اُسوة برسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وابنه إبراهيم عليه السلام .

حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه در مورد من و فرزندم محمّد عليهما السلام چيزى قرار داد كه درباره پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم و فرزندش ابراهيم قرار داده بود و من تأسّى به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كردم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

468 / 10 – كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از يحيى صنعانى نقل كرده است كه گفت:

در مكّه خدمت حضرت رضا عليه السلام رسيدم و ديدم كه آن حضرت براى فرزندش امام جواد عليه السلام موز را پوست مى كند و به او مى خوراند . به ايشان


1) مناقب ابن شهراشوب: 387/4، بحار الأنوار : 8/50 ح9، نوادر المعجزات: 173 ح1، دلائل الإمامة: 384 ح2 (با تفصيل بيشتر) .

عرض كردم: فدايت شوم ايشان آن نوزاد مبارك است ؟

فرمود : نعم ، يا يحيى هذا المولود الّذي لم يولد في الإسلام مثله مولود أعظم بركة على شيعتنا منه .

بلى اى يحيى ، اين نوزادى است كه در اسلام بابركت تر از او براى شيعيان فرزندى به دنيا نيامده است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

469 / 11 - ابن شهر آشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از عسكر - غلام حضرت جواد عليه السلام - نقل كرده است كه گفت:

بر آن حضرت وارد شدم و از روى تعجب با خود گفتم: سبحان اللَّه، چقدر چهره مولايم گندمگون و بدن او ضعيف است! بخدا قسم هنوز اين كلامم را تمام نكرده بودم كه ناگاه ديدم قد مبارك او طويل و جسم شريفش عريض گشت به طوريكه ايوان خانه را از هر جهت پر كرد.

سپس ديدم رنگ بدن او مثل شب تاريك سياه شد، بعد از آن ديدم از برف سفيدتر و سپس مثل خون قرمز گرديد و بعد از آن مانند برگ سبز شاخه هاى درختان سبز شد، سپس جسم او كاهيده گرديد تا به صورت اوّل برگشت و رنگ بدن حالت اصلى خود را يافت و من كه از ديدن اين صحنه عجيب مبهوت زده شده بودم با رو به زمين افتادم.

آنگاه حضرت جواد عليه السلام مرا با صداى بلند نهيب زد و فرمود:

يا عسكر، تشكّون فنبّئكم وتضعفون فنقوّيكم، واللَّه لايصل إلى حقيقة معرفتنا إلّا من منّ اللَّه عليه بنا وارتضاه لنا وليّاً.

اى عسكر! دچار شك و ترديد مى شويد ما شما را آگاه مى كنيم ، و سست و ضعيف مى شويد و ما شما را تقويت مى كنيم. و بخدا قسم به حقيقت معرفت و شناخت ما نمى رسد مگر كسى كه خداوند بر او منّت گذارد و او را به عنوان ولى و دوست ما پسند كند و برگزيند .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الكافى : 360/6، بحار الأنوار : 35/50 ح 24.

2) المناقب : 387/4 ، بحار الأنوار : 55/50 ح 31، مدينة المعاجز: 345/7 ح 66 ، دلائل الإمامة: 404 ح 25.

470 / 12 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب «بحار الأنوار» از بنان بن نافع نقل مى كند كه گفت: به حضرت رضا عليه السلام عرض كردم: فداى شما شوم بعد از شما چه كسى اختياردار امور است ؟

فرمود : اى پسر نافع ! از اين در كسى وارد خواهد شد كه از من ارث مى برد آنچه را كه من از امام پيشين ارث بردم ، و او حجّت خداوند تبارك و تعالى بعد از من است.

مشغول اين گفتگو با حضرت رضا عليه السلام بودم كه ناگهان حضرت جواد عليه السلام از در وارد شد و چون چشم مباركش به من افتاد فرمود:

اى پسر نافع برايت حديثى نگويم؟

إنّا معاشر الأئمّة إذا حملته اُمّه يسمع الصوت في بطن اُمّه أربعين يوماً، وإذا أتى له في بطن اُمّه أربعة أشهر رفع اللَّه تعالى له أعلام الأرض فقرّب له ما بعد عنه حتّى لايعزب عنه حلول قطرة غيث نافعة ولا ضارّة.

همانا ما امامان اينگونه هستيم كه هرگاه يكى از ما مادرش به او باردار شود تا چهل روز صدا را در شكم مادر بشنود ، و وقتى چهار ماه گذشت خداوند تبارك و تعالى علامت‌هاى زمين را براى او بالا مى برد و بر اثر آن آنچه از او دور است نزديك مى شود بطورى كه حتّى ريزش قطره اى باران سودمند باشد يا مضرّ از او مخفى و پنهان نماند.

و اينكه به حضرت رضا عليه السلام گفتى : حجّت دوران بعد از ايشان كيست؟ همان كسى كه حضرت رضا عليه السلام به تو معرّفى كرد حجّت خدا بر تو است .

عرض كردم : پيش از همه آن را مى پذيرم . سپس امام رضا عليه السلام بر ما وارد شد و فرمود:

اى پسر نافع آنچه فرمود قبول كن، و به اطاعت و فرمانبردارى از او گردن بنه، زيرا حكم و فرمان او حكم و فرمان من است و حكم و فرمان من حكم و فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى باشد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) مناقب ابن شهراشوب: 388/4،بحار الأنوار : 55/50 ذيل ح 31، مدينة المعاجز: 384/7 ح 84 .

471 / 13 - و نيز در همان كتاب مى نويسد: از عمر بن فرج روايت شده است كه گفت: به امام جواد عليه السلام در حاليكه كنار دجله ايستاده بوديم عرض كردم: شيعيان شما ادّعا مى كنند كه شما مى دانيد چقدر آب در ميان اين دجله مى باشد، و وزن آن چه مقدار است؟

به من فرمود: آيا خداوند تبارك و تعالى مى تواند علم آن را به پشه اى از مخلوقات خود واگذار كند يا نه؟

عرض كردم: او قادر است و مى تواند.

امام عليه السلام فرمود: أنا أكرم على اللَّه تعالى من بعوضة ومن أكثر خلقه.

من نزد خدا از پشه بلكه از بسيارى از آفريدگان گرامى ترم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

472 / 14 - شيخ طبرسى رحمه الله در كتاب «احتجاج» در ضمن حديثى نقل كرده است:(2)

مأمون جواب داد: شما اينها را نمى شناسيد ، آنگاه دستور داد مجلسى تشكيل دهند و علماى بزرگ زمان را در آن جمع كنند تا با آن حضرت مباحثه و گفتگو كنند.

حضرت جواد عليه السلام كه در آن هنگام نه سال و چند ماه از عمر شريفش بيشتر نگذشته بود وارد مجلس شد و در جايگاه خود بين دو متكاى چرمين كه آنجا نهاده بودند نشست، يحيى بن اكثم كه از همه دانشمندان عصر خودش معروفتر بود در مقابل آن حضرت نشست و مردم هر يك در مرتبه خود نشستند، مأمون هم كه مسندش را در كنار حضرت جواد قرار داده بودند در مسند خود قرار گرفت. و بعد از آنكه مجلس با اين هيئت آراسته گرديد يحيى بن اكثم رو كرد به مأمون و گفت: آيا اميرالمؤمنين اجازه مى دهند كه از ابو جعفر عليه السلام مسأله اى را سؤال كنم؟

1) عيون المعجزات: 124، بحار الأنوار : 100/50 ذيل ح 12، مدينة المعاجز: 400/7 ح 101.

2) خلاصه اش اينستكه مأمون وقتى تصميم گرفت دخترش را به حضرت جواد عليه السلام تزويج كند بنى عباس لب به اعتراض گشودند و گفتند: او هنوز علم و كمالى كسب ننموده ، مقدارى صبر كن تا كامل شود.

مأمون به او گفت: از خود ايشان اجازه بگير.

يحيى بن اكثم رو كرد به حضرت جواد عليه السلام و عرض كرد: فدايت شوم اجازه مي دهيد سؤالى از حضرتعالى بپرسم؟

امام عليه السلام فرمود: آنچه مى خواهى سؤال كن.

يحيى عرض كرد: فدايت شوم نظر مبارك شما درباره مُحرمى كه صيدى را به قتل رساند چيست؟

امام عليه السلام فرمود: اين كشتن صيد در بيرون حرم اتّفاق افتاده يا در حرم؟ مُحرم(1)به حرمت آن عالم بوده يا جاهل؟ عمداً اين قتل را مرتكب شده يا از روى خطا و اشتباه؟ مُحرم آزاد بوده است يا بنده؟ صغير بوده است يا كبير؟ اولين بار بوده يا پيش از آن هم قتلى مرتكب شده است؟ صيد او از پرندگان بوده يا از غير پرندگان؟ صيد كوچك بوده است يا برزگ؟ بر عمل خود اصرار داشته و يا پشيمان گشته است؟ صيد را در شب كشته است يا روز؟ مُحرم به احرام عمره بوده يا مُحرم به احرام حجّ بوده است؟

يحيى بن اكثم كه از شنيدن شاخه هاى اين مسأله و فروعى كه امام عليه السلام براى سؤال او تشكيل داد به سرگردانى دچار شده بود و آثار عجز و ناتوانى در چهره او ظاهر گشت و زبان او به لكنت افتاد بطوريكه همه اهل مجلس به درماندگى او پى بردند.

مأمون گفت: خدا را بر اين نعمت كه رأى مرا درباره ابو جعفر عليه السلام مطابق با واقع قرار داد سپاسگزارم و به بستگان خود نگاهى كرد و گفت: آيا اكنون فهميديد و باور كرديد آنچه را قبول نمى كرديد؟

سپس رو كرد به حضرت جواد عليه السلام و عرض كرد : فدايت شوم ؛ اگر فروعى را كه براى اين مسأله بيان كرديد و وجوهى را كه برشمرديد حكم هر يك از آن را مى فرموديد از محضر شما استفاده مى كرديم .


1) مُحرم يعنى كسى كه در حال احرام است .

امام عليه السلام درخواست او را پذيرفت و فرمود: مُحرم وقتى صيد را بيرون حرم كشته باشد و آن صيد از پرندگان بزرگ باشد بايد يك گوسفند كفّاره دهد، و اگر در داخل حرم اين كار را كرده باشد كفّاره دو چندان است. وقتى محرم جوجه اى را در بيرون حرم به قتل رساند بايد برّه اى را كه تازه از شير گرفته اند كفّاره دهد.

و اگر اين كار را در داخل حرم انجام داده باشد بايد برّه و قيمت آن جوجه را كفّاره دهد.

اگر صيد خر وحشى بوده لازم است يك گاو، و اگر شتر مرغ بوده يك شتر و اگر آهو بوده بايد يك گوسفند قربانى كند، و اگر يكى از اينها در حرم صورت گرفته باشد كفاره را دو برابر بايد تقديم كعبه كند. و در تمام اين موارد آنكه مرتكب صيد شده اگر مُحرم به احرام حجّ بوده قربانى را در منى و اگر محرم به احرام عمره بوده قربانى را در مكّه بايد ذبح كند.

و كفّاره صيد نسبت به عالم و جاهل مساوى است. كسى كه عمداً مرتكب قتل شده گناه بر او نوشته مى شود، ولى در مورد خطا او را مى بخشند و گناهى بر او نمى نويسند. كسى كه آزاد بوده و قتل را مرتكب شده كفّاره بعهده خود او است، ولى بنده كفاره اش بعهده مولاى او مى باشد.

اگر صغيرى كه به حدّ تكليف نرسيده مرتكب قتل شده كفاره ندارد، ولى بر كبير كفّاره واجب است. كسى كه مرتكب قتل شده و پشيمان گشته كيفر آخرت از او ساقط مى شود، ولى كسى كه بر آن اصرار ورزد عذاب آخرت هم بر او واجب مى گردد.

پاسخ امام عليه السلام كه پايان يافت مأمون صدا زد: أحسنت يا أبا جعفر ، اى ابو جعفر ؛ احسان كردى و مطلب را خيلى خوب بيان نمودى، خداوند به تو احسان كند، و پاداش دهد. اكنون اگر صلاح مى دانيد شما مسأله اى از يحيى بپرسيد.

امام عليه السلام به يحيى فرمود: از تو پرسش نمايم؟

عرض كرد: اختيار با شما است، اگر سؤال فرموديد و من مى دانستم

جواب مى دهم و گرنه از محضر خودتان استفاده مى كنم.

حضرت جواد عليه السلام فرمود: مردى به زنى در اوّل روز نگاه كرد بر او حرام بود، روز كه مقدارى بالا آمد حلال گرديد، چون ظهر فرا رسيد بر او حرام شد، هنگام عصر حلال شد، وقت غروب حرام گرديد، شبانگاه بر او حلال و نيمه شب بر او حرام شد و همينكه صبح طلوع كرد دوباره براى او حلال گرديد ، وجه حرمت و حلّيت را در اين مسأله بيان كن و بگو چگونه مى شود كه اين زن گاهى حلال و زمانى حرام مى گردد؟

يحيى عرض كرد: بخدا قسم ؛ جوابى براى اين مسأله نمى دانم و وجوهى كه در آن هست نمى شناسم، خودتان پاسخ مسأله را بيان كنيد تا همه ما استفاده كنيم .

امام جواد عليه السلام فرمود: اين زن در اول روز كنيز كسى بود لذا نگاه آن مرد اجنبى بر او حرام بود، روز كه مقدارى بالا آمد او را از صاحبش خريدارى كرد و بر او حلال شد، هنگام ظهر او را آزاد كرد بر او حرام گرديد، چون عصر شد ، با او ازدواج كرد و بر او حلال شد، وقت غروب ظهار كرد و بر او حرام گرديد، شبانگاه كفّاره ظهار را پرداخت و بر او حلال شد نيمه هاى شب او را طلاق داد و بر او حرام گرديد، ووقتيكه صبح شد رجوع كرد و بر او حلال شد.

كلام امام عليه السلام كه به اينجا رسيد و جواب مسأله را كاملاً بيان فرمود مأمون به نزديكان و خويشان خود از بنى عباس كه در مجلس حضور داشتند رو كرد و گفت: آيا در ميان شما كسى هست كه بتواند اين مسأله را اينگونه جواب دهد يا مسأله قبلى را آن گونه روشن و مفصّل بيان كند؟

گفتند: نه بخدا قسم نمى دانيم، و اميرالمؤمنين(!!) كه داناتر از ما بود ندانست .

مأمون گفت : واى بر شما اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از ميان خلق به فضل و برترى برگزيده شده اند و كمى سن در ايشان مانع از بروز كمالات

نيست اين خبر دنباله دارد كه ما در اينجا بخاطر اختصار ذكر نكرديم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

473 / 15 - صاحب كتاب «روضات الجنّات» از ابو يزيد بسطامى كه او از متصوّفه بود(2)

در كتاب «قرب الاسناد» از امام عسكرى عليه السلام روايت شده است كه فرمود: از حضرت صادق عليه السلام حال ابو هاشم كوفى را پرسيدند ، آن حضرت فرمود: «انّه فاسق العقيدة جدّاً وهو الّذي ابتدع مذهباً يقال له التصوّف» «او از نظر عقيده فاسق است و كسى است كه مذهب جديدى را به نام تصوّف اختراع كرده است» .

بعد از او سفيان ثورى راه او را ادامه داد و مسائل ديگرى مثل صورت و رؤيت و تشبيه و تجسيم بر مذهب او افزود و پس از او ابو يزيد بسطامى رئيس اين فرقه باطله بوده است، وآنها را به اعتبار ابو يزيد بسطامى يزيديه و بسطاميه لقب داده اند و به اعتبار قائل بودن به حلول و اتحاد آنها را حلولية و اتحادية خوانده اند.

بايزيد مكرّر بى باكانه «ليس في جبّتي سوى اللَّه» «در جامه من جز خدا نيست» ، و «سبحان ما أعظم شأني» «پاك و منزّه هستم و چقدر شأن من عظيم است» ، و «رأيت اللَّه في المنام» «خدا را در خواب ديدم» ، و «رأيت اللَّه في صورة شيخ هرم» «خدا را به صورت پيرمرد فرتوتى ديدم» ، گفته است.

او در اصول حلولى بود و در فروع به مذهب مالك عمل مى نمود و در باطن ملحد و زنديق بوده است.

اين گروه به خاطر عقايد فاسد و انحرافاتى كه داشته اند همواره مورد نفرت پيشوايان دين و أئمّه طاهرين: بوده اند و روايات بسيارى از آن بزرگواران در طعن ايشان رسيده است، و براى نمونه فقط به دو حديث اشاره مى‌شود:

يكى از شيعيان به امام صادق عليه السلام عرض كرد: «قد ظهر في هذا الزمان قوم يقال لهم الصوفية فما تقول فيهم؟ قال عليه السلام: انّهم اعداؤنا فمن مال اليهم فهو منهم و يحشر معهم» .

«گروهى در اين زمان ظاهر شده اند كه به آنها صوفى گفته مى شود نظر شما درباره آنها چيست؟

امام صادق عليه السلام فرمود: آنها دشمنان ما هستند و هر كس تمايلى به آنها نشان دهد از آنها است و فرداى قيامت با آنها محشور خواهد شد» .

سپس فرمود: «وسيكون اقوام يدّعون حبّنا ويميلون إليهم ويتشبّهون بهم ويلقّبون أنفسهم بلقبهم ويأوّلون أقوالهم، ألا فمن مال إليهم فليس منّا وأنا منه براء» ، «به زودى طايفه اى مى‌آيند كه دوستى ما را ادّعا مى‌كنند ولى به آنها مايلند و خود را شبيه آنها و ملقّب به لقب آنها مى سازند و گفته هاى آنها را توجيه مى كنند، بدانيد هر كس به آنها مايل گردد از ما نيست و من از او بيزارم» .

حديث ديگر را اسماعيل بن بزيع از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: «من ذكر عنده الصوفية و لم ينكرهم بلسانه وقلبه فليس منّا، ومن أنكرهم فكانّما جاهد الكفّار بين يدي رسول اللَّه».

«كسى كه نزد او ذكرى از صوفيه بميان آيد و او ايشان را به قلب و زبان خود انكارنكند از ما نيست، و هر كس ايشان را انكار كند پس گويا در كنا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و پيشاپيش آن حضرت با كفار جنگيده است» . «به نقل از كتاب حديقة الشيعة : 747/2 با اندكى تصرّف»

حديثى نقل كرده است به خيال آنكه مسلك و مذهب آنها را

1) الإحتجاج: 443، تفسير قمى : 182/1، ارشاد مفيد: 319، بحار الأنوار : 74/50 ضمن ح 3 ، كشف الغمّة: 353/2، حلية الأبرار: 553/4، مدينة المعاجز: 347/7 ح 68.

2) متصوّفه از فرقه هاى ضالّه است كه مذهبى فاسد و عقايد باطلى را بدعت نهاده اند، ابو هاشم كوفى اوّل كسى است كه او را صوفى ناميده اند و اين بدان جهت بود كه مانند رهبانان جامه هاى پشمينه درشت مى پوشيد، و او قائل به حلول بود . در كتاب «اصول الديانات» است كه او در ظاهر اموى و جبرى و در باطن ملحد و دهرى بود و مرادش از وضع اين مذهب آن بود كه دين اسلام را بر هم زند .

تقويت مى كند و ما بيان خواهيم كرد انشاء اللَّه كه دلالت آن بر خلاف آنها بيشتر است .

طيفور بن عيسى بن آدم كه معروف به ابو يزيد بسطامى مى باشد گفته است : سالى به قصد زيارت بيت اللَّه الحرام از شهرى كه در آن ساكن بودم يعنى بسطام در غير وقت حجّ خارج شدم، در مسير راه به شام عبورم افتاد و قبل از آنكه وارد دمشق شوم به روستائى كه در اطراف آن بود مرور كردم، در آنجا بر روى تپه خاكى كودك چهار ساله اى را ديدم كه با خاك بازى مى كرد.

با خود گفتم: اين كودك است اگر به او سلام كنم او نمى فهمد سلام چيست ؟ و اگر سلام نكنم يكى از واجبات را تباه ساخته ام، رأى خود را جمع كرده و تصميم گرفتم بر او سلام كنم، وقتى سلام كردم سر خود را بالا آورد و فرمود: سوگند به كسى كه آسمان را بر افراشته و زمين را گسترانيده، اگر جواب دادن سلام دستور الهى نبود به تو جواب نمى دادم، امر مرا كوچك شمردى و مرا بخاطر كمى سنّ و سال تحقير نمودى، سلام بر تو و رحمت خدا و بركات او بر تو باد .

سپس اين آيه را كه شاهد فرمايش او بود تلاوت نمود :

«وَإذا حُيّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأحْسَنَ مِنْها»(1)«وقتى به شما تحيّتى گفتند به شكلى بهتر آن را پاسخ دهيد»، و ساكت ماند .

عرض كردم: «أوْ رُدُّوها»(2)يعني دنباله آيه را خواندم كه مى فرمايد: «يا به همان شكل جواب دهيد».


1) سوره نساء ، آيه 86 .

2) سوره نساء ، آيه 86 .

فرمود: آن كار افراد كوته فكرى مثل تو است، از گفتار او دريافتم كه يكى از بزرگان و سروران است كه مورد تأييد الهى است.

عرض كردم: اى سرور من ؛ از خدا طلب آمرزش مى كنم و از عملى كه مرتكب شدم توبه مى كنم و او در حاليكه اشك از چشمانش مى ريخت اين آيه را تلاوت فرمود : «وَهُو الَّذي يَقْبَلُ التَوْبَةَ عَنْ عِبادِه وَيَعْفُوا عَن السيِّئات وَيَعْلَم ما تَفْعَلُون»(1)، «او كسى است كه توبه را از بندگانش مى پذيرد و از بديها و زشتى‌هاى آنها چشم پوشى مى نمايد و آنچه مى كنيد بخوبى مى داند» .

سپس به من فرمود: اى ابو يزيد ؛ خوش آمدى، چه چيز تو را از شهر خودت بسطام به شام كشانيده است؟

عرض كردم: اى سرور من زيارت بيت را قصد كرده ام.

فرمود: كدام خانه؟ عرض كردم: خانه محترم خداوند

فرمود: قصد خوبى دارى، وسكوت كرد، بعد از مدتى سر خود را بطرف من بلند كرد و فرمود:

اى ابا يزيد آيا صاحب آن خانه را شناخته اى؟

اشاره او را دانستم و به مقصود او پى بردم و عرض كردم: نه او را تاكنون نشناخته ام فرمود: آيا ديده اى كسى به خانه اى رود كه صاحب آن را نمى شناسد؟

عرض كردم: نه اى سرور من، و اكنون به شهر خود بر مى گردم تا آنكه صاحب آن خانه را بشناسم

فرمود: اختيار با خود شما است .

من با او وداع كردم و همان ساعت بطرف بسطام برگشتم و در آنجا از ديگران كناره گرفتم و خلوت گزيدم تا خداوند تبارك وتعالى را شناختم.

سپس از شهر به قصد زيارت خارج شدم و مسيرى را پيمودم تا به شام رسيدم، و وقتى در روستاى اطراف دمشق مى گذشتم در همان محلّ سابق آن كودك را به همان حال قبلى كه در سال گذشته ديده بودم يافتم، جلو


1) سوره شورى ، آيه 25 .

رفتم و سلام كردم، او به من خوش آمد گفت و سلام مرا نيكوتر از گذشته پاسخ داد، سپس نشستم و او به گفتكو پرداخت و من از هيبت او قدرت سخن گفتن نداشتم و فقط پرسشى اگر مى كرد مى توانستم جواب دهم.

پس از مقدارى گفتگو به من فرمود: اى ابايزيد؛ گويا صاحب آن خانه را شناخته اى؟

عرض كردم : بلى اى سرور من.

فرمود: آيا به تو اجازه داد كه به خانه اش بيائى؟ عرض كردم: نه اى سرور من، و معنى كلام و اشاره اش را فهميدم، عرض كردم: بر مى گردم تا اينكه اجازه دهد به زيارت خانه اش آيم.

فرمود: اى ابا يزيد آيا اين صحيح است كه اگر كسى شخصى را شناخت بدون اجازه و دعوت او به خانه اش هجوم آورد؟

عرض كردم: نه اى سرور من، و از همين جا بر مى گردم

فرمود اختيار با خودت مى باشد.

من با او وداع كردم و به بسطام برگشتم، و پس از مدتى كه در آنجا ماندم دوباره عازم زيارت شدم و همان مسير را طى كردم، و اين بار هم در همان محلّ آن كودك را مشاهده نمودم ، به او سلام كردم و او بهتر از گذشته به من پاسخ داد و خوش آمد گفت، و هيبتش بيشتر از پيش قلبم را فراگرفت، پس از مدتى به من توجّهى كرد و فرمود: اى ابا يزيد، گويا صاحب آن خانه اجازه ات داد كه خانه اش را زيارت كنى؟ عرض كردم: بلى. فرمود: اى بيچاره وقتى صاحب خانه را شناختى چه حاجتى دارى به در و ديوار، مردان بلند همّت كه به زيارت خانه مى روند در جستجوى صاحب خانه اند و او را مى طلبند كه شايد لحظه اى به آنها نظر لطف و عنايتى كند، تو كه برايت آن مقصود حاصل گشته است، من اشاره كلام او را فهميدم و ساكت ماندم.

به من فرمود: آيا امشب به عنوان ميهمان با من مى مانى - و آن وقت بين ظهر و عصر بود - .

عرض كردم: بلى اى سرور من، و همانجا بر روى تپه كنار او نشستم. او نگاهى به خورشيد كرد و فرمود: آيا وضو دارى؟ عرض كردم: نه.

فرمود: بدنبال من بيا، به اندازه ده قدم كه دنبال او رفتم نهرى را ديدم كه بزرگتر از فرات بود، او كنار نهر نشست و به نيكوترين شكل وضو ساخت، ومن وضو گرفتم، ايستاد كه نماز بخواند، ناگهان قافله اى از آنجا عبورش افتاد، نزد يكى از اهل قافله رفتم و از آن نهر سؤال كردم، جواب داد كه اين جيحون است.

در اين هنگام جماعت برقرار شد و نماز برپا گرديد، به من فرمود: جلو بايست و امامت كن، عرض كردم: شما بايستيد، فرمود: تو از جميع جهات دينى سزاورتر هستى، ايستادم و نماز خواندم،

پس از تمام شدن نماز به من فرمود: برخيز و دنبال من راه برو، برخاستم و به اندازه بيست قدم كه برداشتم ناگهان نهر آبى ديدم كه بزرگتر از فرات و جيحون بود.

به من فرمود: همين جا بنشين تا برگردم، من نشسته بودم و پس از مدّتى ديدم چند نفر سواره از آنجا عبور مى كنند، از آنها پرسيدم اين محلّى كه من در آن هستم كجاست و نامش چيست؟ گفتند: اينجا رود نيل است و از اينجا تا مصر يك فرسخ يا كمتر مانده است، ساعتى كه گذشت مولايم حاضر گشت و به من فرمود: برخيز تا از اينجا برويم.

به اندازه بيست قدم كه راه رفتيم نزديك غروب خورشيد به محلّى رسيديم كه نخل فراوانى داشت در آنجا نشستيم تا خورشيد غروب كرد و وقت نماز فرا رسيد، به من فرمود: نماز را بپادار.

نماز خوانديم و بعد از نماز نوافل زيادى بجاى آورد، آنگاه نشست، ناگهان شخصى بطرف او آمد و با خود طبقى داشت، طبق را بر زمين نهاد و خواست كه برود به او اشاره فرمود كه بنشين، او هم نشست و با ما هم غذا شد، بخدا قسم در تمام عمرم غذايى مانند آن و لذيزتر از آن نخورده ام، و وقتى كه از خوردن فارغ شديم آن شخص زيادى آن را برداشت و رفت ، سپس ايشان برخاست و به من فرمود: با من بيا .

كمى كه بدنبال او رفتم ناگهان كعبه را ديدم و آنجا جماعتى برپا بود و نماز مى‌خواندند، ما هم نماز خوانديم، پس از نماز كم كم مردم متفرق

شدند و رفتند، در اين ميان ايشان شخصى را صدا زد، فوراً لبيّك گفت و حاضر شد، و عرض كرد: خوش آمديد اى آقاى من و اى فرزند آقاى من.

به او فرمود: درِ كعبه را باز كن تا زيارت كند و طواف نمايد، آن شخص رفت و در را گشود، من داخل كعبه شدم، زيارت كرده و طواف نمودم، آنگاه خارج شدم، سپس ايشان داخل كعبه شد و پس از مدّت كمى خارج گرديد و به من فرمود: كارى دارم و بايد بروم، تو در اينجا مى مانى تا ثلث آخر شب فرا رسد، برمى خيزى و روى آن سنگها كه نشانت مى دهم در همان جهت مى روى و وقتى به انتها رسيد، آنجا مى نشينى و تا طلوع فجر استراحت مى كنى و مى خوابى، آنگاه برخيز و وضو بگير و نمازت را بخوان، اگر من آمدم كه با تو هستم و اگر نيامدم برو در امان خدا.

عرض كردم: چنين خواهم كرد اى سرور من ، وقتى كه ايشان رفت از آن شخص كه درِ كعبه را گشود سؤال كردم اين كودك چه كسى بود؟ جواب داد: او آقاى من حضرت محمّد جواد عليه السلام بود.

گفتم: «اللَّه اعلم حيث يجعل رسالته» «خدا مى داند كه رسالت خود را كجا و نزد چه كسى قرار دهد» . من به فرموده او عمل كردم، و ثلث آخر شب كه رسيد برخاستم و روى سنگها كه به من نشان داده بود رفتم تا تمام شد به روستائى رسيدم، كنار ديوارى در همانجا نشسته و بخواب رفتم، همينكه سپيده صبح ظاهر گرديد كنار آب رفتم و وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم، و تا طلوع خورشيد به انتظار او رو به قبله در حاليكه سر را پائين انداخته و هيچ طرف نگاه نمى كردم نشستم، و چون ديدم حاضر نشد اشاره اش را فهميدم و دريافتم كه مرا ترك كرده است، به جانبى توجه كردم ديدم اين روستا متّصل به شهر بسطام است، داخل شهر شدم و تا مدتى طولانى اين قضيّه را به كسى نگفتم، و پس از گذشت زمان آن را بازگو كردم، و خداوند است كه آدمى را از لغزشها حفظ مى كند .(1)


1) روضات الجنّات: 158/4 سطر آخر .

مؤلّف رحمه الله گويد: اشكال در اين روايت مربوط به اين قسمت از فرمايش امام عليه السلام است كه فرمود: وقتى او را شناختى چه نيازى به زيارت در و ديوار است؟

ممكن است از اين اشكال اينگونه جواب داده شود كه امام عليه السلام با اين فرمايش خود اشاره به فساد مسلك و عقيده بايزيد كرده و انكار مذهب او نموده است زيرا او از متصوفه است و آنها مى گويند: بندگان بعد از رسيدن به مرتبه يقين نيازى به عبادت كردن ندارند و به اين آيه شريفه استدلال مى كنند كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است: «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأتِيَك اليَقينُ»(1)«پروردگارت را پرستش كن تا به مرتبه يقين برسى» غافل از اينكه مراد از يقين در اين آيه مباركه مرگ است، يعنى تا مادامى كه مرگ انسان فرا نرسيده است بايد عمل را رها نكند و تكليف از او برداشته نمى شود، و هنگامى كه مرگ كسى رسيد قيامت او برپا مى گردد.

ثانياً اين جمله را امام عليه السلام از جهت تهديد و توبيخ او فرموده است به اميد اينكه از مذهب باطل خود برگردد ، همان طور كه فعل امام عليه السلام و بردن او را به بيت اللَّه الحرام بر اين مطلب دلالت دارد.

و اينكه فرموده است «براى نماز امامت كن زيرا تو از جميع جهات سزاوارترى» مقصود امام عليه السلام امامت براى همراهان او بوده است زيرا آنها بيشتر سنّى مذهبند، و آن حضرت خواسته است يكى بودن مذهب امام و مأموم را در جماعت رعايت كند. يا به اين اعتبار بوده كه سنّ او به ظاهر بيشتر از امام عليه السلام بوده است، و از اينها گذشته در روايت هيچگونه تصريحى نشده كه امام عليه السلام به ابا يزيد اقتدا كرده است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

474 / 16 - يوسف بن حاتم شامى در كتاب «درّ النظيم» از ابراهيم بن سعيد نقل


1) سوره حجر ، آيه 99 .

2) اين روايت و امثال آن قطعاً از ساخته ها و روايات جعلى صوفيه است و نياز به توجيهاتى كه مؤلّف رحمه الله در متن ذكر كرده است ندارد .

مى كند كه گفت: حضرت جواد عليه السلام را ديدم كه دست مباركش را به برگهاى زيتون مى زد و آنها به نقره تبديل مى شد، من بسيارى از آنها را گرفتم و در بازار مصرف كردم و هيچگونه تغييرى نكرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

475 / 17 – طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» از محمّد بن يحيى نقل كرده است كه گفت: حضرت جواد عليه السلام را ديدم كه در كنار دجله ايستاده است، ناگاه دو طرف دجله بهم رسيد و آن حضرت براحتى عبور كرد ، و او را در شهر انبار(2)كنار فرات ديدم كه همانگونه از آن عبور كرد.(3)

در آخر اين بخش حكايت جالبى در ارتباط با شخصيت حضرت جواد عليه السلام كه استاد ما آية اللَّه ميرزا محمّد حسين نائينى آن را نقل كرده است مى آوريم :

ايشان فرمود: شخصى بود كه ارواح را حاضر مى كرد و با كسى كه حاضر كردن روحى را از او طلب مى كرد شرط مى كرد روح مورد نظر از ارواح انبياء الهى و ائمّه طاهرين عليهم السلام و اصحاب برجسته نباشد.

روزى شخصى نزد او آمد و خواست كه روحى را حاضر كند و روح حضرت جواد عليه السلام را كه در ميان امامان عليهم السلام كمترين سن را دارد در نظر گرفت. همينكه احضار كننده به مقدمات كارش شروع كرد دچار اضطراب و آشفتگى شديدى شد و خشمناك گرديد ، و به آن شخص گفت :

ويحك لقد طلبت منّى إحضار روح رجل يتمنّى سليمان بن داود أن يكتحل بتراب نعله . «واى بر تو، از من حاضر كردن روح شخصيتى را طلب كرده اى كه سليمان بن داود خاك قدم او را سرمه چشمانش مى كند».


1) نوادر المعجزات: 180 ح4، دلائل الإمامة: 398 ح 8 ، مدينة المعاجز: 319/7 ح 45.

2) انبار : شهرى است در طرف غربى بغداد .

3) دلائل الإمامة: 398 ح9، مدينة المعاجز: 319/7 ح 46.

بخش دوازدهم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات

امام دهم ، نور نمايان و ماه تابان ،

دارنده شرافت و بزرگوارى و عزّت و برترى و لطف و احسان ،

ابوالحسن سوّم حضرت علىّ بن محمّد ، امام هادى صلوات اللَّه عليه

476 / 1 – كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از اسحاق جلاّب(1)نقل كرده است كه گفت: براى حضرت هادى عليه السلام گوسفندان زيادى خريدارى كرده بودم، روزى مرا طلبيد و وارد اصطبل نمود، و آن به محل وسيعى كه نمى شناختم متّصل بود من گوسفندان را طبق دستورى كه حضرت مى فرمود بين اشخاص پخش مى كردم، از آن جمله براى حضرت ابوجعفر و مادرش و ديگر بستگان او به امر آن حضرت بردم ، سپس اجازه خواستم كه به بغداد نزد پدرم برگردم و آن هنگام روز ترويه (هشتم ذيحجه) بود، آن حضرت برايم نوشت :

تقيم غداً عندنا ثمّ تنصرف.

فردا را نزد ما بمان و بعد از آن برگرد.

من روز عرفه (نهم ذيحجه) را نزد ايشان ماندم و شب عيد قربان را در آنجا بيتوته نمودم، هنگام سحر نزد من آمد و فرمود: اى اسحاق برخيز.

من از جا برخاستم، و همينكه چشم گشودم ناگهان خود را در بغداد كنار خانه ام ديدم، خدمت پدرم رسيدم و دوستانم به ديدن من آمدند، به


1) جلاّب اصطلاحاً به كسى گفته مى شود كه گوسفند و مانند آن را در محلّى مى خرد و براى فروختن به محلّ ديگرى روانه مى سازد .

آنها گفتم عرفه در عسكر بودم و عيد را در بغداد گذراندم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

477 / 2 - صفّار رحمه الله در كتاب «بصائر الدرجات» از صالح بن سعيد نقل كرده است كه گفت:

خدمت حضرت هادى عليه السلام رسيدم هنگامى كه متوكّل آن حضرت را به سامراء دعوت كرده بود و در جاى نامناسبى منزل داده بود - به آن حضرت عرض كردم: فدايت شوم، اينها در همه امور قصد دارند نور فروزان شما را خاموش كنند و در حق شما كوتاهى كنند تا آنجا كه شما را در اين كاروانسراى بسيار زشت كه جاى فقيران و فرومايگان مى باشد ساكن نموده اند.

امام عليه السلام فرمود: تو در اين پايه از معرفت ما هستى و خيال مى كنى اين امور از قدر و منزلت ما مى كاهد.

سپس با دست اشاره نمود و فرمود : نگاه كن چه مى بينى؟

چون نگاه كردم باغ‌هاى زيبا منظر و پر طراوتى مشاهده كردم كه در آن زنان نيكوكار خوش‌بو و نونهالانى كه همچون مرواريدى در پوشش بودند، و پرندگان زيبا و آهوهاى خوش خط و خال و نهرهاى جارى وجود داشت، ديدن اين منظره مرا به حيرت انداخت و چشمانم را خيره نمود.

امام عليه السلام فرمود: حيث كنّا فهذا لنا عتيد ولسنا في خان الصعاليك .

ما هر كجا باشيم چنين موقعيتى داريم و در حقيقت در «خان صعاليك» كه جايگاه فقيران و فرومايگان است نخواهيم بود.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الكافى : 498/1 ح3، بصائرالدرجات: 406 ح6، بحار الأنوار : 132/50 ح 14، مناقب ابن شهراشوب: 411/4، الإختصاص: 325.

2) بصائر الدرجات: 406 ح 7، كافى : 498/1 ح2، إعلام الورى: 365، بحار الأنوار : 132/50 ح 15 و علاّمه بزرگوار مجلسى رحمه الله شرح طولانى در ذيل اين حديث بيان فرموده است ، به آنجا مراجعه كنيد . مناقب ابن شهراشوب : 411/4 ، كشف الغمّة: 383/2، مدينة المعاجز: 421/7 ح4، الإختصاص: 324، الإرشاد: 324.

478 / 3 - ابن شهر آشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» و قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» از ابوهاشم جعفرى نقل كرده اند كه گفت:

خدمت امام هادى عليه السلام شرفياب شدم، آن حضرت با من به زبان هندى سخن گفت، و من نتوانستم به خوبى پاسخ دهم در پيش روى آن حضرت سطل كوچكى بود كه پر از سنگريزه بود.

امام عليه السلام يكى از آن سنگريزه ها را برداشت و در دهان مبارك خود نهاد و قدرى آن را مكيد، و سپس آن را به من مرحمت فرمود و من آن را در دهانم گذاشتم، بخدا قسم از نزد آن حضرت برنخاستم مگر اينكه با هفتاد و سه لغت مى توانستم سخن بگويم كه يكى از آنها هندى بود.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

479 / 4 - راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» مى نويسد: روايت شده كه ابو هاشم جعفرى(2)

نجاشى در كتاب رجال خود ص 156 رقم 411 فرموده است : ابوهاشم مقام و مرتبه والايى نزد ائمه طاهرين عليهم السلام داشت ، و از ثقات است كه به خبرش اطمينان حاصل مى شود ، و شيخ رحمه الله در «فهرست» فرموده است : ابوهاشم از ائمّه عليهم السلام پنج امام بزرگوار - از حضرت رضا عليه السلام تا حضرت صاحب الأمر ارواحنا فداه - را درك كرده است .

بعد از وفات حضرت رضا و فرزندش امام جواد عليه السلام خدمت امام هادى مى رسيد و زياد به آن حضرت مراجعه مى كرد، روزى عرض كرد: من وقتى از خدمت شما به بغداد مى روم شوق ديدار شما را پيدا مى كنم، گاهى نمى توانم با كشتى سفر كنم، مركبى هم جز همين بِرذون(3)ضعيف ندارم، از خدا بخواهيد كه مرا در راه زيارت شما تقويت فرمايد.

امام عليه السلام براى او دعا كرد و فرمود:

قوّاك اللَّه يا أباهاشم ، وقوّى برذونك .

خداوند به تو اى ابو هاشم و برذونت قوّت دهد .


1) الخرائج: 673/2 ح2، مناقب ابن شهراشوب: 408/4، إعلام الورى: 360 ، بحار الأنوار : 136/50 ح 17، كشف الغمّة: 397/2، مدينة المعاجز: 451/7 ح 34 .

2) او داود بن قاسم بن اسحاق بن عبداللَّه بن جعفر بن ابى طالب است .

3) برذون نوعى چهارپا است كه از اسب ضعيفتر و از الاغ در راه رفتن تواناتر است، ظاهراً به آن يابو گفته مى شود.

راوى گويد: بعد از دعاى آن حضرت ابوهاشم نماز صبح را در بغداد مى خواند و با همان مركب براه مى افتاد و نزديك ظهر به سامراء مى رسيد(1)دوباره اگر مى خواست همان روز به بغداد بر مى گشت و اين از عجيب ترين دلايل و معجزاتى بود كه از آن امام عليه السلام مشاهده شد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

480 / 5 – صفّار رحمه الله در كتاب «بصائر الدرجات» از بعضى از راويان نقل مى كند كه امام هادى عليه السلام براى آنها نوشتند:

إنّ اللَّه جعل قلوب الأئمّة مورداً لإرادته فإذا شاء اللَّه شيئاً شاؤوه .

خداوند تبارك وتعالى قلوب امامان عليهم السلام را جايگاه اراده خودش قرار داد، لذا هر گاه خدا چيزى را بخواهد آنان نيز مى خواهند .

و اين مضمون فرمايش خداوند است كه فرموده است: «وَما تَشاءُون إلّا أنْ يَشاءَ اللَّه»(3)، «و نمى خواهيد مگر آنكه خدا بخواهد» .(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

481 / 6 - ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» از عمّار بن زيد نقل كرده است كه گفت:

به امام هادى عليه السلام عرض كردم: آيا شما مى توانيد به آسمان بالا رويد و چيزى با خود بياوريد كه نمونه اش در زمين نيست ؟

تا اين درخواست را نمودم ، ديدم امام عليه السلام در هوا بالا رفت و من به ايشان نگاه كردم تا از نظرم پنهان گرديد، پس از مدّتى برگشت و با خود پرنده اى طلائى آورد كه در گوشهايش گوشواره هاى طلا و در منقارش درّ


1) فاصله بين سامراء و بغداد ، سى فرسخ است .

2) الخرائج: 672/2 ح1، إعلام الورى: 361، مناقب ابن شهراشوب: 409/4 ، بحار الأنوار : 137/50 ح 21، إثبات الهداة: 437/3 ح 33 ، مدينة المعاجز : 454/7 ح 37 .

3) سوره دهر ، آيه 30 .

4) مختصر البصائر تأليف حسن بن سليمان حلّى : 65 ، تفسير برهان : 416/4 ح1، بحار الأنوار : 372/25 ح 23، إعلام الورى: 361، تفسير قمى : 409/2 ذيل آيه 29 سوره تكوير ، و همچنين اين روايت در بحار الأنوار : 114/5 ح 305/24 55 ح4، و تفسير برهان : 435/4 ح5 به نقل از تفسير قمى ذكر گرديده است .

گرانبهائى بود و مى گفت :

«لا اله إلاّ اللَّه ، محمّد رسول اللَّه ، عليّ وليّ اللَّه» «خدايى جز خداوند يكتا نيست ، محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فرستاده خداوند است ، و على ولىّ پروردگار است» .

امام عليه السلام فرمود: هذا طير من طيور الجنّة .

اين پرنده اى از پرندگان بهشت است.

سپس آن را رها كرد، و او بازگشت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

482 / 7 - قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» از هبة اللَّه بن ابى منصور موصلى روايت كرده است كه گفت: در ديار ربيعه(2)كاتبى نصرانى از اهالى كَفْرتُوثا(3)بنام يوسف بن يعقوب بود كه بين او و پدرم دوستى و رفاقت بود، روزى به منزل ما آمد و خدمت پدرم رسيد . پدرم به او گفت: چه پيش آمده كه در اين وقت آمده اى؟ چه خبر تازه اى دارى ؟

گفت: متوكّل مرا احضار نموده است و نمى دانم چه اراده اى نسبت به من دارد ، و چون از اين قضيه وحشت دارم براى سلامتى خود صد دينار نذر كرده ام و آن را به همراه آورده ام تا به امام هادى عليه السلام تقديم نمايم

پدرم گفت: توفيقى يافته اى كه چنين نذرى نموده اى، آنگاه با پدرم وداع كرد و بدنبال مقصد خود رفت بعد از چند روز دوباره نزد ما برگشت در حاليكه شادمان و خندان بود ، پدرم به او گفت: قصّه و سرگذشت خودت را براى ما تعريف كن.


1) نوادر المعجزات: 185 ح3، دلائل الامامة: 413 ح5.

2) ديار ربيعه ؛ محلّى بين موصل و رأس عين است .

3) كفرتوثا ؛ قريه بزرگى از توابع جزيره است ، بين آن و «دارا» پنج فرسخ فاصله است . و همچنين از قريه هاى فلسطين نيز مى باشد .

نصرانى گفت: به طرف سامراء حركت كردم و تا آن زمان سامراء را نديده بودم، چون وارد شدم و در خانه اى منزل نمودم . با خود گفتم : بهتر است پيش از آنكه نزد متوكّل روم و كسى از آمدن من باخبر شود اين مبلغ را به امام عليه السلام برسانم و مى دانستم كه آن حضرت خانه نشين است و حق خارج شدن از منزل را ندارد. متحيّر مانده بودم چه كنم؟ از طرفى خانه امام عليه السلام را نمى دانستم و از طرفى مى ترسيدم از كسى آدرس بپرسم مبادا خبر به متوكّل رسد و غصه من زيادتر گردد .

پس از مدّتى كه با خود انديشيدم به قلبم چنين خطور كرد كه الاغ خود را سوار شوم و افسار حيوان را رها كنم تا هر كجا مى خواهد برود، شايد به اين وسيله بدون اينكه از كسى پرسش كنم خانه امام عليه السلام را پيدا كنم ، سپس دينارها را ميان كاغذى گذاشتم و آن را در آستين خود پنهان كردم و سوار مركب شدم.

آن حيوان از ميان خيابان‌ها و كوچه ها عبور مى كرد و مطابق ميل خود مى رفت تا اينكه كنار خانه اى توقف كرد، هر چه كوشش كردم برود، قدم برنداشت، به غلام خود گفتم : آهسته از يك نفر بپرس كه اين خانه كيست؟ به او گفتند: اين خانه «ابن الرضا» يعنى امام هادى عليه السلام است .

با تعجب گفتم: اللَّه اكبر، بخدا قسم اين دليل روشن و قانع كننده اى بر امامت و حقّانيت او است . در اين هنگام خادم سياه چهره اى از ميان آن خانه بيرون آمد و به من گفت: يوسف بن يعقوب تويى؟ گفتم: بلى .

فرمود: فرود آى، من فرود آمدم، و او مرا در راهرو خانه جاى داد و خود داخل خانه شد.

با خود گفتم: اين هم دليل ديگر، از كجا اين خادم نام مرا مى دانست، در اين شهر كه كسى مرا نمى شناسد و من هرگز تا كنون اينجا نيامده ام .

خادم برگشت و گفت: آن صد دينارى كه در كاغذ گذاشته اى و در آستين دارى به من بده. من به او تقديم كردم و گفتم: اين هم دليل سوّم .

مرتبه ديگر خادم نزد من آمد و گفت: وارد خانه شو . چون خدمت آن بزرگوار شرفياب شدم ديدم تنها نشسته است ، به من فرمود: اى يوسف ، چه چيز برايت ظاهر گشت ؟

عرض كردم: به قدر كافى برايم دليل و برهان ظاهر شد .

امام عليه السلام فرمود: هيهات، تو مسلمان نخواهى شد، ولى فلان پسرت اسلام اختيار مى‌كند و از شيعيان ما خواهد بود.

يا يوسف، إنّ أقواماً يزعمون أنّ ولايتنا لاتنفع أمثالكم، كذبوا واللَّه أنّها لتنفع أمثالك.

اى يوسف؛ گروهى خيال مى كنند دوستى ما به اشخاصى مانند تو سود نمى بخشد، ولى بخدا قسم دروغ مى گويند و دوستى ما براى افرادى مثل تو نيز فايده خواهد داشت.

اكنون بسوى آنچه قصد كرده اى برو، و بدان كه بدى نخواهى ديد .

مى گويد: بعد از آن به خانه متوكل رفتم و آنچه خواستم به او گفتم و هيچگونه شرّى و آزارى از او به من نرسيد و به راحتى از نزد او برگشتم .

هبةاللَّه - راوى اين حديث - گويد : فرزند اين نصرانى را بعد از فوت پدرش ملاقات كردم در حاليكه مسلمان و شيعه خوبى گشته بود و به من گفت: پدرم در حال نصرانيّت از دنيا رفت و من بعد از فوت او مسلمان شدم ، و مى گفت: من همان بشارتى هستم كه مولايم فرموده است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

483 / 8 - سيد هاشم بحرانى‌رحمه الله در كتاب حلية الأبرار در احوال امام عسكرى عليه السلام چنين مى نويسد: «باب هفتم ؛ گفتار آن حضرت با انوش نصرانى» :

از احمد قصير روايت شده است كه گفت: خدمت سرور خود امام عسكرى عليه السلام در عسكر بودم كه خادمى از خانه سلطان به محضر آن


1) الخرائج: 396/1 ح3، بحار الأنوار : 144/50 ح 28، الثاقب في المناقب: 553 ح 13، كشف الغمّة: 392/2، و در آخر حديث اين عبارت است : او همواره مى گفت كه من به بشارت مولايم ايمان دارم .

حضرت شرفياب شد و عرض كرد : اميرالمؤمنين (!!) خدمت شما سلام مى رساند و مى گويد: كاتب ما انوش مسيحى مى خواهد دو پسرش را ختنه كند، او از ما درخواست كرد كه از شما تقاضا كنيم به خانه او تشريف آوريد و براى سلامتى و بقاء فرزندش دعا كنيد، و من خيلى مايلم كه دعوت ما را بپذيريد و شما را دچار اين زحمت زياد نمى كنيم مگر بخاطر اينكه او گفته است : «نحن نتبرّك بدعاء بقايا النبوّة والرسالة» ، «ما به دعاى يادگارهاى نبوّت و رسالت تبرّك مى جوييم».

امام عليه السلام فرمود: الحمدللَّه الّذي جعل النصارى أعرف بحقّنا من المسلمين.

خدا را سپاسگزارم كه مسيحيان را آشناتر به حقوق ما از مسلمانها قرار داد.

سپس دستور داد اسب او را آماده كردند ، آنگاه سوار بر مركب شديم و به راه افتاديم تا به خانه انوش رسيديم .

انوش تا از آمدن امام عليه السلام باخبر شد با سر و پاى برهنه در حالى كه اطراف او كشيش‌ها و رهبان‌ها و خدمتگزاران كليسا بودند و انجيل را روى سينه اش قرار داده بود به استقبال امام عليه السلام آمد و چون كنار درِ خانه خدمت امام عليه السلام رسيد عرض كرد :

به اين كتاب مقدس كه شما به آن آشناتر از ما هستى به حضرتت توسّل مى جويم كه از گناه ما در اينكه شما را به زحمت انداختيم درگذرى و به حقّ حضرت مسيح عيسى بن مريم عليه السلام و انجيلى كه از طرف پروردگار به او نازل شده ، از اميرالمؤمنين(!!) اين درخواست را نكرديم جز بخاطر اينكه در انجيل يافتيم شما شأن و مقامى نزد خداوند همانند عيسى بن مريم داريد .

امام عليه السلام فرمودند: الحمدللَّه (كه خداوند اين معرفت را به شما مرحمت كرد)، آنگاه وارد خانه

شد و بر فرش‌هاى او قدم نهاد ، همه غلامان و حاضران به احترام آن حضرت از جا برخاستند و مؤدّبانه ايستادند.

امام عليه السلام به انوش فرمود: أمّا إبنك هذا فباق عليك، وأمّا الآخر فمأخوذ عنك بعد ثلاثة أيّام، وهذا الباقي يسلم ويحسن إسلامه ويتولّانا أهل البيت.

اين پسرت براى تو باقى مى ماند، ولى دوّمى بعد از سه روز ديگر از تو گرفته خواهد شد ، فرزندى كه برايت مى ماند اسلام آورده و مسلمان خوبى خواهد شد و دوستى و ولايت ما اهل بيت را مى پذيرد.

انوش عرض كرد: به خدا قسم ، اى سرور من فرمايش شما حق است و براى من فوت اين فرزندم آسان است چون بشارت دادى فرزند ديگرم مسلمان مى‌شود و اهل ولايت شما اهل‌بيت عليهم السلام مى‌گردد.

بعضى از كشيشان به او گفتند: تو كه اين گونه هستى پس چرا مسلمان نمى‌شوى؟ جواب داد: من مسلمانم و مولايم از آن آگاه است.

امام عليه السلام گفتار او را تصديق نمود و فرمود:

و اگر اين نبود كه مردم مى گفتند: ما از فوت پسرت خبر داديم و آن خبر مطابق با واقع نبود هر آينه بقاء فرزندت را از خداوند مسألت مى نموديم.

انوش عرض كرد: اى سرور من؛ آنچه شما اراده كنيد من همان را مايلم.

راوى اين خبر يعنى احمد قصير گويد: به خدا قسم همانطور كه امام عليه السلام فرمود يكى از پسرانش بعد از سه روز از دنيا رفت و پسر ديگرش بعد از يك سال اسلام آورد و تا وفات امام عسكرى عليه السلام همراه ما از ملازمان درگاه آن حضرت گرديد.(1)

اين حديث از معجزات امام عسكرى عليه السلام است و مناسب بود كه در باب بعدى ذكر شود .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

484 / 9 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب امالى از سهل بن يعقوب نقل كرده است كه گفت:


1) حلية الأبرار : 111/5 ح 1 ، مدينة المعاجز : 670/7 ح 137 .

به امام هادى عليه السلام عرض كردم: اختيارات ايّام از امام صادق عليه السلام بواسطه راويان حديث به من رسيده است اجازه مى دهيد خدمت شما آن را عرضه بدارم، چون امام عليه السلام پذيرفتند آن را عرضه داشتم و تصحيح نمودم.

بعد از آن عرض كردم: در بيشتر روزها موانعى هست كه نمى گذارد آدمى بدنبال مقصود خود رود ؛ زيرا در مورد آن‌ها ذكر شده است كه مبارك نيست و خوف و خطر بدنبال دارد، شما مرا راهنمائى بفرمائيد كه چگونه مى توانم از آن خطرات احتمالى اجتناب كنم و خود را در حرز و امان قرار دهم زيرا گاهى ضرورت و ناچارى مرا وادار مى كند كه در آن روزها به دنبال خواسته هايم بروم .

امام عليه السلام فرمود: يا سهل، إنّ لشيعتنا بولايتنا لعصمة لو سلكوا بها في لجّة البحار الغامرة وسباسب البيداء الغابرة بين السباع والذئاب وأعادي الجنّ والإنس لأمنوا من مخاوفهم بولايتهم لنا، فثِقْ باللَّه عزّوجلّ وأخلص في الولاء لأئمّتك الطاهرين عليهم السلام وتوجّه حيث شئت واقصد ماشئت.

اى سهل ؛ ولايت ما براى شيعيانمان حافظ و نگهدارنده اى است كه اگر در قعر درياهاى عميق فرو روند و يا در دشت بى آب و علف و بيابان‌هاى خطرناك بين جانوران درنده و گرگ‌هاى وحشى و دشمنان آدمى و پرى قرار بگيرند هر آينه از خوف و خطر آنها ايمن مى باشند ، پس به خدا اعتماد كن و ولايت و دوستى خود را به ائمّه طاهرين خالص گردان و بهر كجا كه خواهى رو كن و دنبال هر مقصدى كه دارى برو.

اى سهل ، اگر اين دعايى كه به تو مى آموزم صبحگاهان سه بار و شامگاهان سه مرتبه خواندى خود را در پناهگاه محكمى قرار داده اى و از هر گونه ترس و وحشتى در امان خواهى بود ، و دعا اين است :

أَصْبَحْتُ اللَّهُمَّ مُعْتَصِماً بِذِمامِكَ الْمَنيعِ الَّذي لايطاول وَلايحاول، مِنْ [ َشرِّ] كُلِّ طارِقٍ وَغاشِمٍ مِنْ سائِرِ ما خَلَقْتَ وَمَنْ خَلَقْتَ مِنْ خَلْقِكَ الصَّامِتِ وَالنَّاطِقِ، في جُنَّةٍ مِنْ كُلِّ مَخُوفٍ بِلِباسٍ سابِغَةٍ

وِلاءِ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكَ، مُحْتَجِزاً مِنْ كُلِّ قاصِدٍ لي إِلى أَذِيَّةٍ بِجِدارٍ حَصين الْإِخْلاصِ فِي الْإِعْتِرافِ بِحَقِّهِمْ، وَالتَّمَسُّكِ بِحَبْلِهِمْ جَميعاً، مُوقِناً بِأَنَّ الْحَقَّ لَهُمْ وَمَعَهُمْ وَفيهِمْ وَبِهِمْ اُوالي مَنْ والوا ، وَاُجانِبُ مَنْ جانَبُوا، فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، فَأَعِذْنِي اللَّهُمَّ بِهِمْ مِنْ شَرِّ كُلِّ ما أَتَّقيهِ يا عَظيمُ، حَجَزْتُ الْأَعادي عَنّي بِبَديعِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ، إِنَّا «جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لايُبْصِرُونَ»(1). (2)

«خداوندا ! صبح كردم در حاليكه پناهنده ام به كفالت و حمايت استوار تو كه چيره‌گى و دسترسى به آن ممكن نيست از بدى و شرّ هر راهزن و ستمگر ، از آنچه آفريده اى چه آنها كه خاموشند و چه آنها كه گويا مى باشند ، و خود را در سپرى از هر چيز ترسناكى قرار دادم به سبب پوشش كاملى از دوستى و ولايت اهل بيت پيغمبرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و در حجاب قرار دادم از هر كه قصد اذيت مرا دارد به سبب ديوار محكم اخلاص، با اعتراف به حقّ آن عزيزان و چنگ زدن به رشته ولايت ايشان، در حاليكه يقين دارم كه حق از آن ايشان و با ايشان و در ايشان و به وجود ايشان است.

دوستى مى كنم با كسى كه آنها را دوست دارد ، و اجتناب مى كنم از كسى كه با آنها فاصله گرفته است، پس بر محمّد و آل محمّد درود فرست، و مرا پناه بده به بركت اين بزرگواران از شرّ آنچه از او پرهيز مى كنم و مى ترسم، اى بزرگوار، دشمنانم را از خودم منع مى كنم به سبب پديدآورنده آسمان‌ها و زمين، و همانا قرار داديم سدّى را از پيش روى آنها و سدّى را از پشت سر ايشان و آنها را در پرده و پوشش نهاديم كه آنها نمى بينند».

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

485 / 10 – طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» از امام هادى عليه السلام روايت كرده


1) سوره يس ، آيه 9 .

2) امالى طوسى : 276 ح 67 مجلس 10 ، امالى صدوق : 276 ح 67 مجلس 10 ، بحار الأنوار : 24/59 ح7، و1/95 ح1، مصباح المتهجّد: 148 ، المصباح : 86 ، البلد الأمين: 27، بحار الأنوار : 148/86 ح 32 به نقل از مكارم الأخلاق : 322 .

است كه فرمود: اسم اعظم پروردگار هفتاد و سه حرف است و همانا نزد آصف بن برخيا يك حرف از آن بود و با استفاده از آن توانست زمينى را كه بين او و بين سبا بود درنوردد و تخت بلقيس را در كمتر از يك چشم بهم زدن براى سليمان عليه السلام منتقل كند.

وعندنا منه اثنان وسبعون حرفاً، واستأثر اللَّه تعالى بحرف في علم الغيب .

و نزد ما هفتاد و دو حرف از آن مى باشد، و حرف ديگر آن را خداوند به خود اختصاص داده است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

486 / 11 - حسين بن عبدالوهاب در كتاب «عيون المعجزات» از حسن بن على وشّاء (و او از امّ محمّد كنيز حضرت رضا عليه السلام) نقل كرده است كه گفت :

روزى حضرت هادى عليه السلام هراسناك آمد و در دامن امّ موسى عمّه پدرش نشست . امّ موسى از ايشان سؤال كرد: چه اتّفاقى افتاده است ؟

فرمود : مات أبي واللَّه الساعة.

به خدا قسم پدرم در همين ساعت از دنيا رفت.

عرض كرد: از اين حرف‌ها مگو.

فرمود: به خدا قسم مطلب همان طور است كه گفتم.

امّ موسى اين تاريخ را از جهت روز و ساعت يادداشت كرد و پس از مدّتى كه خبر وفات امام جواد عليه السلام رسيد مشاهده كرد كاملاً مطابق است با آنچه حضرت هادى عليه السلام فرموده بودند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

487 / 12 - قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» از ابو هاشم جعفرى روايت


1) دلائل الإمامة: 414 ح 10، مدينة المعاجز: 445/7 ذيل ح 27، بصائر الدرجات: 211 ح3 ، تفسير برهان : 203/3 ح3، كشف الغمّة: 385/2، بحار الأنوار : 176/50 سطر 9، مناقب ابن شهراشوب: 406/4.

2) عيون المعجزات: 130، بحار الأنوار : 15/50 ح 21، مدينة المعاجز: 458/7 ح 41، كشف الغمّة: 384/2 با كمى اختلاف .

كرده است كه گفت: متوكّل محلّ جلوسى براى خود داشت كه آنجا پنجره هاى فراوان داشت و آن را طورى بنا كرده بود كه خورشيد روى ديوار آن مى گشت و پرندگان آوازخوان زيادى آنجا قرار داده بود، چون روز ملاقات و ديدار عام او مى رسيد در آن مجلس مى نشست، از صداى زياد پرندگان آنچه به او گفته مى شد نمى شنيد و آنچه او مى گفت شنيده نمى شد، ولى وقتى كه حضرت هادى عليه السلام وارد مى شد پرندگان همگى ساكت مى شدند و تا زمانى كه خارج مى شد هيچ آوازى از آنها شنيده نمى شد و چون امام عليه السلام بيرون مى رفت دوباره صداى آنها بلند مى شد و شروع به خواندن مى كردند.

و نيز مقدارى كبك داشت كه وقتى در مجلس مى نشست آنها را رها مى كرد كبك‌ها باهم زد و خورد مى كردند و متوكّل از تماشاى آنها شادى مى كرد ، هنگامى كه امام هادى عليه السلام وارد مجلس مى شد آنها روى ديوار آرام مى گرفتند و تا آن حضرت در مجلس حضور داشتند از جاى خود حركت نمى كردند و وقتى از مجلس خارج مى شدند ، دوباره اين پرندگان به زد و خورد مى پرداختند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

488 / 13 - و نيز در همان كتاب از محمّد بن فرج نقل كرده است كه گفت:

امام هادى عليه السلام به من فرمود:

إذا أردت أن تسأل مسألة فاكتبها وضع الكتاب تحت مصلاّك ودعه ساعة ثمّ أخرجه واُنظر فيه.

هرگاه مشكلى داشتى و مى خواستى مسأله اى سؤال كنى آن را بنويس و در زير مصلاّى خود بگذار و پس از آنكه مدتى آن را رها كردى بيرون آور و در آن نظاره كن.


1) الخرائج : 404/1 ح 10، بحار الأنوار : 148/50 ح 34، مدينة المعاجز: 474/7 ح 55 ، إثبات الهداة: 375/3 ح 42 ، كشف الغمّة : 394/2 (به طور اختصار).

محمّد بن فرج گويد: من طبق دستور امام عليه السلام اين كار را كردم و جواب سؤال خود را همراه با امضاى امام عليه السلام در آن مشاهده نمودم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

489 / 14 - سيّد بن طاووس قدس سره در كتاب «كشف المحجّه» از كتاب «الرسائل» كه نوشته كلينى رحمه الله است از كسى كه او را نام برده نقل كرده است كه گفت:

به امام هادى عليه السلام نوشتم، شخصى دوست دارد كه با امام عليه السلام خود راز و نياز كند و مشكلات خود را با او در ميان بگذارد همانطور كه با خداوند راز و نياز مى كند و حوائجش را اظهار مى دارد.

امام عليه السلام پاسخ او را اينگونه نوشتند:

إن كان لك حاجة فحرّك شفتيك، فإنّ الجواب يأتيك.

هر گاه حاجتى داشتى فقط لبهاى خود را حركت بده و مطمئن باش كه جواب به تو مى رسد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

490 / 15 – طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامة» از محمّد بن اسماعيل نهلى و او از پدرش نقل كرده است كه گفت:

من در سامراء اسير بودم روزى يزداد مسيحى شاگرد بختيشوع را ديدم كه از خانه موسى بن بغا برمى گشت، او همراه من به راه افتاد و باهم گفتگو مى كرديم تا به محلّى رسيديم، با دست اشاره كرد و گفت: آيا اين ديوار را مى بينى؟ آيا مى‌دانى صاحب اين خانه كيست؟

گفتم: خودت بگو صاحب آن چه كسى است؟

جواب داد: جوانى علوى و اهل حجاز است كه على بن محمّد نام دارد و ما اكنون اطراف خانه اش راه مى رويم .

به يزداد گفتم : راجع به او چه مى دانى؟


1) الخرائج: 419/1 ح 22، بحار الأنوار : 155/50 ح 41، كشف الغمّة: 395/2.

2) كشف المحجّة: 153، بحار الأنوار : 155/50 ح 42.

گفت: اگر كسى در عالم از غيب و پنهانى خبر داشته باشد او است .

گفتم: از كجا مى دانى و چگونه اين مطلب را مى گويى؟

گفت: قضيه عجيبى از او برايت تعريف مى‌كنم كه مثل آن را تو و ديگران نشنيده ايد ولى خدا را وكيل و حاكم قرار مى دهم كه آن را از طرف من براى هيچ كس نقل نكنى، زيرا من طبيب هستم و خرجى زندگى من از طريق سلطان تأمين مى شود ، و شنيده ام كه خليفه او را از روى دشمنى از حجاز به اينجا كشانيده است كه مردم به او روى نياورند و گرد او جمع نشوند و در نتيجه سلطنت او از بين ايشان يعنى فرزندان عباس خارج نشود.

گفتم: قول مى دهم و خدا را ضامن مى گيرم كه آن را براى كسى نقل نكنم ، قصّه ات را بگو و ترسى بخود راه نده، چون تو يك نفر نصرانى هستى و نسبت به آنچه از اين خانواده تعريف كنى كسى تو را متّهم نمى كند، و مطمئن باش كه من آن را كتمان خواهم كرد.

گفت: بلى قضيّه آنستكه روزى او را ملاقات كردم در حالى كه بر اسب سياهى سوار شده بود، لباس سياهى به تن و عمامه سياهى بر سر گذاشته بود، چهره خود ايشان هم مايل به سياهى بود، همينكه چشمم به ايشان افتاد به احترام او ايستادم، و با خود گفتم : - بدون آنكه از دهان من مطلبى خارج شود و كسى از من حرفى بشنود ، به حقّ حضرت مسيح عليه السلام فقط در ضمير خود گذراندم كه - لباس او سياه، عمامه او سياه ، مركب او سياه، و خودش سياه، سياهى در سياهى در سياهى.

همينكه به من رسيد به تندى به من نگاهى كرد و فرمود:

قلبك أسود ممّا ترى عيناك من سواد في سواد في سواد.

قلب تو سياه‌تر است از آنچه چشمان تو مشاهده كرد كه سياهى در سياهى در سياهى گفتى.

پدرم گفت: به او گفتم: بعد از آن چه كردى و به او چه جواب دادى؟

گفت: از شنيدن كلام آن حضرت متحيّر و سرگردان در جاى خود بى‌حركت ماندم و نتوانستم هيچگونه پاسخى دهم.

به او گفتم: آيا قلبت از مشاهده اين معجزه و كرامت ، نورانى و سفيد نشد؟ جواب داد: خدا مى داند.

پدرم در دنباله داستان گفت: هنگامى كه يزداد مريض و ناتوان گرديد كسى را به سوى من فرستاد، و من نزد او حاضر شدم، به من گفت: بدان قلب من بعد از آن تاريكى و سياهى كه داشت به بركت امام هادى عليه السلام روشن و سفيد گرديد و اكنون شهادت مى دهم كه خدائى جز خداوند يكتا نيست و محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فرستاده او است، و حضرت على بن محمّد عليه السلام حجّت خداوند بر بندگانش و ناموس بزرگ پروردگار است.

سپس در همان بيمارى دنيا را وداع گفت، و من در نمازى كه بر او خواندند شركت كردم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

491 / 16 - قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» مى‌گويد: امام هادى عليه السلام تمام خصال پسنديده و نيكوى امامت در وجود مباركش جمع شده، و فضليت و دانش و صفات نيك در او كامل گشته بود، اخلاق او همه خارق العاده مانند اخلاق پدرانش بود.

هنگام شب رو به قبله مى نمود و لحظه اى از عبادت باز نمى ايستاد، جبّه اى پشمينه مى پوشيد و بر حصيرى سجاده خود را مى گسترانيد، و اگر بخواهيم خُلق و خوى نيكوى او را بيان كنيم كتابى طولانى خواهد شد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

492 / 17 - روايت شده است: امام هادى عليه السلام چون وارد خانه متوكّل شد، به


1) دلائل الإمامة: 418 ح 15، مدينة المعاجز: 448/7 ح 31، نوادر المعجزات: 187 ح6 ، فرج المهموم: 233، بحار الأنوار : 161/50 ح 50 .

2) الخرائج : 901/2 .

نماز ايستاد ، شخص خبيثى از مخالفين به آن حضرت جسارت كرده و گفت: تا چه مقدار ريا و خودنمايى مى كنى؟

همينكه كلامش به پايان رسيد بر زمين افتاد، و از دنيا رفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

493 / 18 - يوسف بن حاتم شامى در كتاب «الدرّ النظيم» از محمّد بن يحيى نقل كرده است كه گفت: روزى يحيى بن اكثم در مجلس واثق خليفه عبّاسى در حضور دانشمندان سؤالى را مطرح كرد كه حضرت آدم وقتى حجّ كرد سر او را چه كسى تراشيد؟ كسى از حاضرين نتوانست پاسخ دهد.

واثق گفت: من كسى را نزد شما حاضر مى كنم كه بتواند جواب اين سؤال را بگويد، آنگاه شخصى را بسوى امام هادى عليه السلام فرستاد ، امام عليه السلام از او خواست كه مرا معاف بدار، ولى بعد از اصرار زياد او فرمود :

پدرم از جدّم و او از پدرش و از جدّش نقل كرد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

أمر جبرئيل أن ينزل بياقوتة من الجنّة فهبط بها فمسح بها رأس آدم فتناثر الشعر منه، فحيث بلغ نورها صار حرما.

خداوند تبارك و تعالى به جبرئيل دستور داد كه به همراه ياقوتى از بهشت فرود آيد، و او فوراً نزد آدم فرود آمد و آن ياقوت را بسر آدم كشيد و موهاى سرش ريخت و تا آنجايى كه نور آن ياقوت رسيد از محدوده حرم گرديد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

494 / 19 - قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» از گروهى از اهل اصفهان نقل كرده است كه گفتند: در اصفهان شخصى بنام عبد الرحمان بود كه مذهب شيعه داشت، از او پرسيدند چه چيز باعث شد كه مذهب شيعه را اختيار كردى و امامت حضرت هادى عليه السلام را پذيرفتى؟


1) الدرّ المنثور : 56/1 به نقل از كتاب تاريخ بغداد: 56/12، بحار الأنوار : 50/99 ح 50 ، المستدرك: 330/9 ح5 .

گفت : كرامتى را از او مشاهده كردم كه بر من لازم شد به امامت او اعتراف كنم، و قضيه اش اين است كه:

من گرفتار فقر و نادارى بودم ولى زبان قوى و جرأت زيادى داشتم، در يكى از سالها اهل اصفهان مرا با گروه ديگرى براى شكايت و دادخواهى به نزد متوكّل فرستادند.

روزى بر درِ سراى متوكّل بودم كه ناگهان دستور احضار حضرت هادى عليه السلام صادر شد. به بعضى از حاضرين گفتم: شخصى كه متوكّل دستور احضار او را صادر كرده چه كسى است؟

گفتند : يكى از علويين و فرزندان على عليه السلام است كه رافضى‌ها (شيعيان) او را امام مى دانند، و ممكن است متوكّل او را طلبيده تا به قتل برساند.

با خود گفتم : از اين جا حركت نمى كنم و مى مانم تا او را مشاهده كنم و ببينم چگونه شخصى است. مدّتى كه گذشت ديدم او در حاليكه بر اسبى سوار شده و مردم دو طرف جاده ايستاده به او نگاه مى كنند بطرف ما مى آيد ، همينكه او را از نزديك ديدم محبّت و دوستى او در قلب من جاى گرفت و در دل برايش دعا كردم كه خداوند شرّ متوكّل را از او دور سازد.

او در ميان مردم عبور مى كرد و سر را پايين انداخته به يال اسبش نگاه مى كرد و به چپ و راست نمى نگريست، همينكه در مقابل من قرار گرفت رو به من كرد و فرمود:

قد استجاب اللَّه دعاءك، وطوّل عمرك، وكثّر مالك وولدك.

خداوند دعايت را اجابت فرمود و عمر طولانى ومال و فرزند زياد برايت مقدّر نمود.

از هيبت گفتار او بلرزه در آمدم و در ميان رفقايم بر زمين افتادم ، آنها از من پرسيدند: چه شد و چه اتفاقى افتاد؟

گفتم: خير است و قضيّه را از آنها پنهان كردم.

چون به اصفهان برگشتم خداوند به دعاى آن بزرگوار درهاى رحمت خود را به روى من گشود ، و مال و ثروت زيادى نصيب من گردانيد بطوريكه امروز موجودى من در خانه معادل هزار هزار درهم است غير از اموالى كه در خارج خانه دارم ، و ده فرزند به من روزى كرده است و از عمرم تاكنون هفتاد و چند سال مى گذرد، و من به امامت اين بزرگوار كه از ضمير و باطن من خبر داد و خداوند دعاى او را درباره من اجابت فرمود اقرار مى كنم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

495 / 20 – طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» از هارون بن فضل نقل كرده است:

حضرت هادى عليه السلام را در روزى كه پدر بزرگوارش وفات يافت ديدم كه مى فرمود: «إنّا للَّه و إنّا إليه راجعون» مضى واللَّه أبوجعفر .

همه از آنِ خداونديم و بسوى او بازگشت مى كنيم، بخدا قسم پدرم ابو جعفر عليه السلام از دنيا رفت.

عرض كردم: چگونه دانستيد در حاليكه ايشان در بغداد و شما در مدينه هستيد؟

فرمود: از آنجا كه فروتنى و تواضع ويژه اى براى خداوند در خود احساس كردم كه پيش از آن نبود.(2)

و در روايت ديگرى فرموده است:

دخلني من إجلال اللَّه شي‌ء لم‌أكن أعرفه قبل ذلك، فعلمت أنّه قد مضى.

عظمت و بزرگى خاصّى براى خداوند در قلب من وارد شد كه پيش از آن احساس نمى كردم و از اين جهت دانستم كه پدرم دنيا را وداع نموده است.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الخرائج: 392/1 ح1، بحار الأنوار : 141/50 ح 26 ، حلية الأبرار: 51/5 ، مدينة المعاجز: 463/7 ح 50، كشف الغمّة: 389/2، الثاقب في المناقب: 549 ح 11، إثبات الهداة: 371/3 ح 37.

2) نوادر المعجزات: 189 ح 8 ، دلائل الإمامة: 415 ح 11، بصائر الدرجات: 467 ح5، بحار الأنوار : 292/27 ح3، و 135/50 ح 16، إثبات الوصيّة: 194. و همچنين اين روايت در كتاب كافى : 381/1 ح5 (با اختلاف سند) و بحار الأنوار : 14/50 ح 15 به نقل از كافى ، ذكر شده است .

3) بصائر الدرجات: 467 ح2، بحار الأنوار : 291/27 ح2، و2/50 ح2، إثبات الهداة: 368/3 ح 26.

496 / 21 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» از محمّد بن احمد نقل كرده است كه گفت : عموى پدرم برايم تعريف كرد: روزى خدمت امام هادى عليه السلام رسيدم و به آن حضرت عرض كردم: اى سرور من، اين مرد يعنى متوكّل مرا از خود دور نموده و روزى من را قطع كرده، و مرا ملول و دلتنگ نموده است، وهمه آنها بخاطر اين است كه مى داند من وابسته و ملازم درگاه شما هستم و چون مى دانم اگر شما به او سفارشى بفرمائيد حتماً قبول مى كند، تقاضا دارم كه لطفى كنيد و از او درخواست كنيد در كار من تجديد نظرى نمايد.

امام عليه السلام فرمود: ان شاء اللَّه به خواسته ات مى رسى .

هنگاميكه شب فرا رسيد فرستاده هاى متوكّل يكى پس از ديگرى به سوى خانه من آمدند و مرا به نزد متوكّل دعوت كردند، وقتى به آنجا رفتم فتح بن خاقان را ديدم كنار در ايستاده و گويا منتظر است، به من گفت: اى مرد، چرا شب در خانه ات آرام نمى گيرى؟ متوكّل چقدر امشب براى دسترسى به تو اصرار ورزيد و مرا خسته كرد.

سپس وارد خانه شدم و ديدم متوكّل در جاى خود نشسته است همينكه مرا ديد صدا زد: اى ابو موسى ما بخاطر شغل فراوان از تو غفلت مى كنيم چرا تو يادآورى نمى كنى و خودت را از خاطر ما مى برى، اكنون بگو چه حقوقى از تو نزد ما باقى مانده و پرداخت نشده است؟

من چند مورد را كه مى دانستم از جمله فلان عطا و فلان ماهيانه را نام بردم و او دستور داد تا دو برابر آنچه گفتم به من پرداخت كردند.

هنگام خارج شدن به فتح بن خاقان گفتم: آيا امام هادى عليه السلام اينجا تشريف آورده است: جواب داد: نه، گفتم : نامه اى فرستاده است؟ گفت: نه، پس از اين گفتگو بيرون آمدم و بطرف خانه ام روان شدم، فتح بن خاقان هم بدنبال من بيرون آمد و به من گفت: هرگز شك ندارم كه تو از

امام هادى تقاضاى دعا كرده اى و آن حضرت براى تو دعا نموده است، از تو خواهش مى كنم از آن حضرت تقاضا كنى براى من هم دعا كند.

هنگامى كه خدمت آن حضرت شرفياب شدم به من فرمود: اى ابو موسى ؛ چهره ات را چهره خوشنود و رضا مى بينم .

عرض كردم: و اين به بركت شما بوده است اى سرور من، ولى به من گفتند: شما نزد او نرفته ايد و از او درخواست نكرده ايد؟

امام عليه السلام فرمود: إنّ اللَّه تعالى علم منّا أنّا لا نلجأ في المهمّات إلّا إليه، ولا نتوكّل في الملمّات إلّا عليه، وعوّدنا إذا سألناه الإجابة، ونخاف أن نعدل فيعدل بنا.

خداوند تبارك و تعالى مى داند كه ما هرگز در امور مهم خود جز به او پناهنده نمى شويم، و در سختى ها و بلاها جز به او اعتماد نمى كنيم ، و ما را چنين عادت داده است كه هرگاه از او درخواست كنيم اجابت فرمايد و مى ترسيم از او روى بگردانيم او هم از ما رو بگرداند.

عرض كردم: فتح بن خاقان به من چنين و چنان گفت.

فرمود : او به ظاهر ما را دوست مى دارد ولى در واقع از ما دورى مى كند، دعا براى دعاكننده اثر خواهد داشت وقتى با شرائط آن همراه باشد ،(1)هنگامى كه تو در اطاعت فرمان الهى اخلاص ورزيدى، و به پيامبرى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و حق ما اهل بيت اعتراف كردى و آنگاه از خداوند چيزى در خواست كردى تو را محروم نمى فرمايد.

عرض كردم: اى سرور من ؛ دوست دارم از ميان دعاها دعاى مخصوصى را به من بياموزى .

امام عليه السلام فرمود: دعايى را كه خواهم گفت من آن را بسيار مى خوانم و از خدا تقاضا كرده ام هر كس بعد از من نزد قبرم بخواند او را نااميد نفرمايد. و دعا اين است:


1) علاّمه مجلسى رحمه الله در بيان اين جمله فرموده است : معنايش اين است كه هر كس خدا را به واسطه او بخواند دعايش مستجاب مى شود يا آنكه دعاء تابع حال دعاكننده است ، و اگر شرائط دعا براى دعاكننده فراهم نباشد دعايش مستجاب نمى گردد . پس جمله بعدى از كلام امام عليه السلام «وقتى اخلاص ورزيدى» تفسير ماقبل است ، واين قول ظاهراً بهتر است .

«يا عُدَّتي عِنْدَ الْعُدَدِ، وَيا رَجائي وَالْمُعْتَمَدِ، وَيا كَهْفي وَالسَّنَدِ، وَيا واحِدُ يا اَحَدُ وَيا قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ، أَسْاَلُكَ اللَّهُمَّ بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَهُ مِنْ خَلْقِكَ، وَلَمْ تَجْعَلْ في خَلْقِكَ مِثْلَهُمْ أَحَداً، أَنْ تُصَلِّيَ عَلَيْهِمْ وَتَفْعَل بي كَيْتَ وَكَيْتَ» .(1)

اى سرمايه و ذخيره من نزد ذخيره ها ، و اى اميد و تكيه گاه من ، و اى پناهگاه و پشتوانه من ، و اى يگانه ، اى يكتا ، اى كسى كه به پيامبرت فرموده اى : بگو او خداى يگانه است . خداوندا ، از تو درخواست مى كنم به حقّ كسانى كه آنها را آفريدى و در ميان آفريدگانت هيچ كس مانند آنها نيست ، كه بر ايشان درود فرستى و با من چنين و چنان كنى .

مؤلف رحمه الله در آخر اين باب شعرى را از ابو هاشم جعفرى كه در هنگام بيمارى حضرت هادى عليه السلام سروده است ذكر مى كند :

مادت الأرض بي وأدّت فؤادي

واعترتني موارد العرواء

حين قيل الإمام نضو عليل

قلت نفسي فدته كلّ الفداء

مرض الدين لاعتلالك واعتلّ

وغارت له نجوم السماء

عجباً إن منيت بالداء والسقم

وأنت الإمام حسم الداء

أنت آسي الأدواء في الدين والدنيا

ومحيي الأموات والأحياء(2)

زمين به لرزه افتاد و قلبم سنگينى كرد ، و مرا دچار تب و لرز نمود .

وقتى گفته شد : امام عليه السلام ضعيف و بيمار گشته است ، گفتم : جان من و تمام هستى من فداى او باد .

دين بخاطر بيمارى تو مريض گرديد و ستاره هاى آسمان تيره و تاريك شد.

شگفتا كه تو مبتلا به درد و بيمارى شوى ، و تو امامى هستى كه از بين برنده دردها هستى .

تو طبيب دردهاى دين و دنيا هستى ، و مردگان و زندگان را زنده مى كنى و جان مى بخشى .


1) امالى طوسى : 285 ح2 مجلس 11 ، بحار الأنوار : 127/50 ح 5، مدينة المعاجز: 436/7 ح 17، مناقب ابن شهراشوب: 410/4 (به طور اختصار) .

2) إعلام الورى: 366، بحار الأنوار : 222/50 .

بخش سيزدهم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات

امام يازدهم ، سبط سرور جهانيان و پدر آخرين

يادگار پيشينيان امام منتظر و شفاعت كننده فرداى قيامت او كه ملقّب به رضى و زكى و كنيه اش ابومحمّد است يعنى حضرت حسن بن على ، امام عسكرى صلوات اللَّه عليه

497 / 1 - قطب راوندى قدس سره از ابو هاشم نقل مى كند كه از امام عسكرى عليه السلام درباره اين آيه شريفه سؤال كرد:

«ثُمَّ أوْرَثْنَا الكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُم ظالِمٌ لِنَفْسِه وَمِنْهُم مُقْتَصِد وَمِنْهُم سابِقٌ بِالْخَيْرات بِإذْنِ اللَّه ذلكَ هُوَ الفَضْلُ الكَبيرُ»(1).

سپس وارت كتاب گردانيديم كسانى را كه از ميان بندگان خود برگزيديم بعضى از آنها به خود ظلم كردند، و بعضى ميانه رو بودند و راه عدل پيمودند، و برخى به اذن پروردگار به كارهاى خير و صلاح پيشى گرفتند، و اين همان برترى و فضيلت والا است .

امام عليه السلام فرمود : كلّهم من آل محمّد عليهم السلام الظالم لنفسه: الّذي لايقرّ بالإمام، والمقتصد: العارف بالإمام، والسابق بالخيرات: الإمام.

همه ايشان از آل محمّد عليهم السلام هستند ، (سپس به تفسير آنها پرداخت و فرمود:) دسته اوّل كه ستم به خود كرده اند كسانى هستند كه به امام عليه السلام اقرار ندارند ، دسته دوّم كه راه عدل پيموده اند كسانى هستند كه نسبت به امام معرفت و شناخت دارند ، دسته سوّم كه به خوبى‌ها پيش گرفته اند و مقصود امام عليه السلام است .


1) سوره فاطر ، آيه 32 .

من در فكر فرو رفتم كه چه عظمتى خداوند به آل محمّد عليهم السلام عنايت كرده است و گريستم .

امام عليه السلام به من نگاهى كرد و فرمود:

الأمر أعظم ممّا حدّثت به نفسك من عظم شأن آل محمّد عليهم السلام .

مطلب بالاتر از آن است كه تو راجع به عظمت مقام آل محمّد عليهم السلام در خاطر گذراندى.

خدا را شكر كن كه تو را از چنگ زنندگان به رشته ولايت آنها قرار داده است، و تو را فرداى قيامت همراه آنها مى خوانند وقتى كه هر طايفه اى از مردم را همراه امامش مى خوانند، و تو سعادتمند و عاقبت به خير هستى.(1)

مؤلّف عليهم السلام در تأييد اين مطلب بخشى از فرمايش حضرت رضا صلوات اللَّه عليه را ذكر مى كند كه فرموده است:

مراد از «فمنهم ظالم» در آيه شريفه آل محمّد عليهم السلام است ، زيرا اگر «امّت» مقصود بود در نتيجه همه امّت بايد جايگاه آنها در بهشت باشد ، چون در آيه بعد در مورد همه آنها فرموده است:

«جَنّات عَدْن يَدخُلُونَها يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ أساوِرَ مِن ذَهَب ...»(2).

«در بهشت برين براى هميشه وارد شوند و در آنجا با دستبندهاى طلائى خود را زيور دهند و آراسته گردانند» .

پس وراثت كتاب - در آيه شريفه - مخصوص عترت اطهار پيغمبر اكرم عليهم السلام است و شامل ديگران كه همه امت باشد نمى شود .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

498 / 2 - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام حديثى وارد شده است كه آن را ابو يعقوب يوسف بن يزياد و على بن سيّار روايت كرده اند، اين دو


1) الخرائج: 687/2 ح9، بحار الأنوار : 258/50 ح 18، مدينة المعاجز: 634/7 ح 101، إثبات الهداة: 423/3 ح 83 ، بحار الأنوار : 218/23 ح 18 به نقل از كشف الغمّة: 418/2 .

2) سوره فاطر ، آيه 33 .

3) عيون اخبار الرضا عليه السلام : 126/1 ، بحار الأنوار : 220/25 ضمن ح 20 ، بشارة المصطفى : 228 .

بزرگوار مى گويند:

شبى در خدمت امام عسكرى عليه السلام بوديم - در آن زمان حاكم آن سامان نسبت به امام عليه السلام تعظيم مى كرد و اطرافيان او نيز احترام مى نمودند - ناگهان حاكم شهر از آنجا عبورش افتاد و مردى دست بسته همراه او بود او امام عليه السلام را كه در بالاى خانه قرار داشت و از بيرون مشاهده مى شد ديد، همينكه چشمش به آن حضرت افتاد بخاطر احترام از مركب پياده شد .

امام عسكرى عليه السلام فرمود: به جاى خود برگرد، و او در حالى كه تعظيم مى كرد به جاى خود يعنى روى مركب برگشت و عرض كرد: اى فرزند رسول خدا اين شخص را امشب كنار يك دكّان صرّافى گرفته ام به گمان اينكه مى خواسته راهى به دكان باز كند و از آن سرقت كند . همين كه خواستم او را تازيانه بزنم - و اين روش من است متّهمى را كه دستگير مى كنم پنجاه تازيانه مى زنم تا تنبيه او باشد و بعد از آن جرم بزرگترى مرتكب نشود - او به من گفت: از خدا بترس و كارى كه باعث خشم خداوند مى شود انجام نده، من به راستى از شيعيان على بن ابى طالب و شيعه اين امام بزرگوار پدر كسى كه به امر خدا قيام مى كند مى باشم.

من از او دست برداشتم و گفتم: تو را نزد امام عليه السلام مى برم، اگر آن حضرت گفته ات را تصديق كرد كه از شيعيان او هستى تو را رها مى كنم، و اگر دروغ گفته بودى بعد از آنكه هزار تازيانه به تو مى زنم دست و پايت را قطع خواهم كرد، اكنون او را به حضور شما آورده ام، آيا او همان طور كه ادّعا كرده است از شيعيان شما مى باشد؟

امام عليه السلام فرمود: پناه بر خدا مى‌برم، اين كجا از شيعيان على بن ابى طالب مى باشد؟ خدا او را در دست تو گرفتار كرده است بخاطر اينكه به خيال خود اعتقاد دارد كه از شيعيان حضرت على عليه السلام است.

حاكم گفت: راحتم كردى، الآن پانصد ضربه به آن مى زنم و هيچ اعتراضى هم بر من نيست. و چون او را به فاصله زيادى از آنجا دور كرد دستور داد او را به رو بر زمين افكندند، دو جلاد را يكى در طرف راست و ديگرى در طرف چپ بر او گماشت و به آنها گفت: او را بزنيد و بدرد آوريد.

اين دو نفر شلاق‌هاى خود را بطرف او پايين آوردند، ولى به او برخورد نكرد و هر چه مى زدند بر زمين مى خورد ، حاكم ناراحت شد و گفت: واى بر شما، زمين را مى زنيد؟ به پشت و كمر اين شخص بزنيد، دوباره شروع به زدن كردند و پشت و كمر او را نشانه گرفتند ولى اين بار دستهاى آنها خطا رفت و آندو به يكديگر زدند و داد و فرياد آنها بلند شد.

حاكم به آنها گفت: واى بر شما، مگر شما ديوانه شده ايد؟ چرا خودتان را مى زنيد؟ اين مردى كه بر زمين افتاده بزنيد گفتند: ما همين كار را مى كنيم و جز او را هدف نمى گيريم و نمى زنيم ولى دست‌هاى ما بي اختيار منحرف مى شود بطورى كه ضربه ها بر خود ما وارد مى شود.

حاكم چهار نفر ديگر از مأموران خود را صدا زد و به اين دو نفر اضافه كرد و گفت: او را احاطه كنيد و تا مى توانيد بزنيد ، شش نفر دور او را گرفتند و شلّاق‌ها را بالا بردند كه او را بزنند ولى اين بار شلاّق به حاكم اصابت كرد . او از مركب پياده شد و فرياد كرد: مرا كشتيد خدا شما را بكشد، اين چه كارى است كه مى كنيد؟ گفتند: ما غير اين شخص را نمى زنيم و نمى دانيم چرا چنين مى شود؟

حاكم با خود گفت: شايد اينها توطئه كرده اند، لذا چند نفر ديگر را مأمور كرد كه اين شخص را بزنند، ولى آنها هم حاكم را زدند بار ديگر گفت: واى بر شما چرا مرا مى زنيد؟ گفتند: به خدا قسم ما جز اين شخص را نمى زنيم .

حاكم گفت: سر و صورت مرا مجروح كرديد، اگر مرا نمى زنيد از كجا اين جراحتها پيدا شد؟ گفتند : دست ما بشكند اگر تو را قصد كرده باشيم. مرد گرفتار به حاكم گفت: اى بنده خدا، آيا به اين لطفى كه به من مى شود و ضربات شلاّق از من دفع مى گردد هيچ توجّه نمى كنى و عبرت نمى گيرى؟ واى بر تو، مرا نزد امام عليه السلام برگردان و هر چه در مورد من فرمان داد اجرا كن .

حاكم او را نزد امام عليه السلام برگردانيد و عرض كرد: اى فرزند رسول خدا، كار اين شخص عجيب است ، از طرفى انكار كرديد كه از شيعيان شما باشد - و هر كه شيعه شما نباشد ناگزير شيعه ابليس است و جايگاهش در آتش است - و از طرف ديگر معجزاتى از او مشاهده كردم كه مخصوص پيامبران است.

امام عليه السلام فرمود: بگو : يا جانشينان پيغمبران (يعنى اظهار معجزه منحصر به پيامبران نيست بلكه جانشينان واقعى آنها هم به آوردن معجزه توانائى دارند). حاكم هم كلام خود را با اضافه كردن جمله اى كه امام عليه السلام فرمود تصحيح كرد.

سپس امام عسكرى عليه السلام به حاكم فرمود: اى بنده خدا اين شخص در اينكه ادعا كرده از شيعيان ما است دروغ گفته است دروغى كه اگر مى فهميد و از روى عمد آن را مى گفت به تمام آن عذاب تو گرفتار مى شد و در زندان زير زمينى سى سال باقى مى ماند، ولى خداوند به او رحم كرد زيرا كلمه را بر آنچه قصد كرده اطلاق نموده است و از روى عمد دروغ نگفته است و تو اى بنده خدا بدان كه خداوند او را از دست تو نجات داده است، او را رها كن، زيرا از دوستان و ارادتمندان ما است گر چه از شيعيان ما نيست.

حاكم گفت: نزد ما اين تعبيرات همه مساوى است، چه فرقى بين اينها است؟

امام عليه السلام به او فرمود:

الفرق أنّ شيعتنا هم الّذين يتّبعون آثارنا، ويطيعونا في جميع أوامرنا ونواهينا، فأولئك من شيعتنا. فأمّا من خالفنا في كثير ممّا فرضه اللَّه عليه فليسوا من شيعتنا.

شيعيان ما كسانى هستند كه از آثار ما پيروى مى كنند، دستورات ما را به كار مى بندند، و از آنچه نهى كرده ايم اجتناب مى نمايند، و امّا كسانى كه در بسيارى از آنچه خداوند بر آنها واجب كرده با ما مخالفت مى كنند از شيعيان ما نيستند.

سپس امام عليه السلام به حاكم فرمود: و تو دروغى گفته اى كه اگر از روى عمد مرتكب شده بودى خداوند تو را به هزار تازيانه و سى سال زندان زير زمينى گرفتار مى كرد.

حاكم عرض كرد: آن دروغ چه بوده است اى فرزند رسول خدا؟

امام عليه السلام فرمود: معجزاتى را كه ديدى به اين شخص نسبت دادى در حاليكه معجزه كار او نيست بلكه كار ما است كه خداوند در مورد او ظاهر كرد تا حجّت ما را آشكار كند و عظمت و شرافت ما را روشن سازد، و اگر گفته بودى معجزاتى در مورد او مشاهده كردم - و عمل را به او نسبت نمى دادى - آن را انكار نمى كردم، آيا حضرت عيسى كه مرده را زنده كرد معجزه نيست؟ آيا معجزه كار آن مرده بود يا عيسى؟ آيا گِل را كه به شكل پرنده ساخت و به اذن پرودگار پرنده گرديد، اين معجزه كار پرنده بود يا حضرت عيسى؟ آيا آنهائي كه مسخ شدند و با خوارى بوزينه گرديدند معجزه نيست؟ آيا اين معجزه كار بوزينه ها بود يا پيغمبر آن زمان؟

حاكم گفت: «أستغفر اللَّه ربّى وأتوب إليه» «از خدا طلب آمرزش مى كنم و به سوى او بازگشت مى نمايم».

سپس امام عسكرى عليه السلام به آن شخص كه ادّعا كرده بود شيعه على بن ابى طالب عليه السلام است، فرمود:

يا عبداللَّه لست من شيعة عليّ عليه السلام ، إنّما أنت من محبّيه.

اى بنده خدا تو شيعه على بن ابى طالب عليه السلام نيستى بلكه از دوستان او

مى باشى .

همانا شيعيان آن حضرت كسانى هستند كه خداوند تبارك و تعالى درباره آنان فرموده است: «وَالَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصالِحات اُولئِكَ أصْحابُ الجَنَّة هُم فيها خالِدُون»(1).

«كسانى كه ايمان آورده اند و اعمال صالح انجام مى دهند اهل بهشت خواهند بود ، و در آن جا براى هميشه خواهند ماند» .

هم الّذين آمنوا باللَّه ووصفوه بصفاته، ونزّهوه عن خلاف صفاته وصدّقوا محمّداً صلى الله عليه وآله وسلم في أقواله وصوّبوه في كلّ أفعاله، ورأوا عليّاً بعده سيّداً إماماً وقرماً هماماً لايعدله من اُمّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم أحد، ولا كلّهم إذا جمعوا في كفّة يوزنون بوزنه، بل يرجّح عليهم كما ترجح السماء والأرض على الذرّة.

شيعيان كسانى هستند كه به خدا ايمان آورده اند و او را به صفاتى كه خودش فرموده توصيف مى كنند و از صفات ديگر كه بر خلاف آن باشد پاك و منزه مى دانند، و محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را در همه گفتارش تصديق مى كنند، و همه كارهاى او را عين صواب و راستى مى دانند و عقيده دارند كه على عليه السلام بعد از او سرور و پيشواى همگان است و بزرگوارى است كه هيچكس از امّت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم همتاى او نيست ، بلكه اگر همه آنها را در كفّه اى و على عليه السلام را در كفّه اى ديگر قرار دهند كفّه على عليه السلام بر آنها ترجيح پيدا مى كند مانند ترجيح داشتن وزن آسمان و زمين بر يك ذرّه بى مقدار.

و شيعيان على عليه السلام كسانى هستند كه در راه خدا هيچ باكى ندارند كه مرگ سراغ آنها آيد، يا آنها در دام مرگ قرار گيرند و شيعيان على عليه السلام آنها هستند كه برادرشان را بر خود ترجيح مى دهند گرچه در حال نياز و حاجت باشند. و آنها كسانى هستند كه خداوند در جائى كه نهى فرموده آنها را نمى بيند، و جائيكه امر فرموده خالى از آنها نيست.

و شيعيان على بن ابى طالب عليه السلام كسانى هستند كه در احترام نمودن و بزرگداشت برادران مؤمن به مولاى خود على عليه السلام اقتدا مى كنند.


1) سوره بقره ، آيه 82 .

و آنچه گفتم گفتار خودم نيست بلكه گفتار رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و اين فرمايش پروردگار است كه فرموده است: «وَعَمِلُوا الصالِحات» يعنى بعد از اعتراف به توحيد و اعتقاد داشتن به نبوت و امامت همه فرائض و تكاليف الهى را بجا مى‌آورند، و در رأس آنها دو فريضه است:

يكى ادا كردن و پرداختن حقوق برادران دينى، دوّم رعايت تقيّه و آشكار نكردن عقيده مذهبى خود در مقابل دشمنان خداوند براى آنكه جان و مال خود را حفظ كنند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

499 / 3 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» از كسى كه مورد وثوق و اطمينان است نقل مى‌كند كه گفت: اين حديث را بخط امام عسكرى عليه السلام يافتم كه در پشت كتابى نوشته شده بود:

قد صعدنا ذرى الحقائق بأقدام النبوّة والولاية، ونوّرنا السبع الطرائق بأعلام الفتوّة ، فنحن ليوث الوغى، وغيوث الندى وفينا السيف والقلم في العاجل، ولواء الحمد والعلم في الآجل، وأسباطنا خلفاء الدّين وحلفاء اليقين ومصابيح الاُمم ، ومفاتيح الكرم .

عالى ترين مراتب حقيقت را با گام‌هاى نبوت و ولايت بالا رفتيم، و طبقات هفتگانه را با نشانه هاى جوانمردى نورانى ساختيم، پس ما شيران بيشه شجاعت و ابرهاى رحمت و سخاوت هستيم، در اين جهان اهل شمشير و قلم، و در آن جهان پرچمدار حمد و دانشيم، و قبيله ما هم پيمانان دينى و جانشينان پيغمبران و چراغ‌هاى هدايت در ميان اُمت و كليد خزانه هاى جود و كرم مى باشند.

موساى كليم خلعت اصطفاء (برگزيده شدن) پوشيد زيرا نسبت به عهد ما از خود وفادارى نشان داد، و روح القدس در بهشت برين از ميوه هاى نورس باغ ما چشيده است، و شيعيان ما گروه رستگاران و طايفه نيكوكاران و پارسايان هستند كه مدافع و پشتيبان ما و خصم و دشمن


1) تفسير امام عسكرى 316 : 7، بحار الأنوار : 160/68، تفسير برهان : 23/4، مدينة المعاجز: 589/7 ح 61.

ستمگران مى باشند، و به زودى چشمه هاى آب حيات بعد از شعله هاى آتش براى ايشان آشكار مى‌گردد و آن وقتى است كه به عدد طواويه و طواسين(1)از سالها بگذرد.

مجلسى رحمه الله پس از نقل اين خبر مى گويد: و اين حكمتى رسا و نعمتى سرشار است كه گوش‌هاى كر آن را مى شنود، و كوههاى بلند بر آن كوتاهى مى كند.(2)

اين حديث را مجلسى رحمه الله در كتاب «اربعين» نقل كرده است و بعضى اختلاف نسخه ها را ذكر نموده و سپس در تفسير آن وجوهى را برشمرده است:

1 - بنا بر نسخه اوّل و خارج كردن الف و لام «الطواسين» كه براى عهد خارجى است از حساب، مجموع اين جمله سال 1385 مى گردد.

2 - آنچه «الم» در قرآن وارد شده شمرده شود، خواه با آن حرف ديگرى ضميمه شده باشد مثل حرف صاد كه به «المص» ، و حرف راء كه به «المر» ضميمه شده است و خواه حرف ديگرى به آن اضافه نشده باشد، كه در اين صورت مجموع آنها با طه و طواسين(3)سال 1159 مى شود.

3 - آنچه «الم» در قرآن وارد شده بدون در نظر گرفتن ضميمه ها شمرده شود كه در اين صورت 858 مى گردد ، و اگر ابتداى آن را وقت فرمايش اين حديث قرار دهيم و امام عليه السلام آن را در اواخر عمر شريف خود يعنى


1) علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار : 121/52 ح 50» جمله اى كه در متن ذكر شده - يعنى «لتمام الطواويه والطواسين» - اينگونه آورده است : لتمام «الم» و «طه» و «الطواسين» من السنين، و فرموده است : احتمال دارد تمام «الم» و مشتقّات ديگرى كه از حروف مقطّعه دارد يعنى «المص» اراده شده باشد كه تمام آنها با «طه» و «الطواسين» به هزار و صد و نود و پنج مى‌رسد . و شرح طويلى ذيل خبر ابولبيد كه پيرامون حروف مقطّعه است ذكر كرده است كه براى اطّلاع بايد به آنجا مراجعه شود .

2) بحار الأنوار : 378/78 سطر 4 . و آن را در ج : 264/26 ح 50 و 121/52 ح 50 از كتاب «محتضر» نقل كرده است . و همچنين اين روايت در كتاب «مسند الإمام العسكرى عليه السلام: 289 ح 6» ذكر شده است .

3) طواسين عبارتند از : طسم و طس كه ابتداى سوره هاى «قصص» ، «شعراء» و «نحل» هستند .

سال 260 هجرى بيان كرده باشد بايد اين عدد را با 858 جمع كرد كه در اين صورت سال 1118 هجرى مى شود.

4 - «الم» را فقط يك بار ولى با حركات و بيّنات آن، و «طه» و «طواسين» را همانگونه حساب كنيم، كه در اين صورت نيز عددى موافق با فرض سوّم حاصل مى شود.

5 - اين خبر از خبرهاى مشروط و بدائيّه باشد كه هنوز به خاطر پيدا نشدن شرطش تحقق نيافته است.

6 - جمله «لتمام الطواوية و الطوسين من السنين» بيان «لظى النيران» باشد كه آن اشاره به جنگ و بلا و سختى و فتنه هائى است كه در عالم پيدا مى شود، در اين صورت فرج بعد از آنها واقع مى شود ، و اين خبر از توقيت يعنى معيّن كردن وقت فرج خارج مى شود، و بايد انتظار قريب الوقوع فرج را داشت تا از اين فتنه ها رها شويم.

و بعد از بيان وجوه ششگانه ، وجه ششم را تقويت مى فرمايد و مى گويد از وجوه ديگر معتبرتر است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

500 / 4 - قطب الدين راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» مى نويسد: از محمّد بن عبداللَّه روايت شده است كه گفت:

امام عسكرى عليه السلام در حالى كه طفل خردسالى بود ميان چاه افتاد و پدر بزرگوارش حضرت هادى عليه السلام مشغول نماز خواندن بود و زنها از ترس فرياد مى زدند. همينكه امام عليه السلام از نماز فازغ شد به آنها فرمود:

چيزى نيست، چرا فرياد مى زنيد!

سپس اشاره اى فرمود و آب چاه بالا آمد بطورى كه تا لبه چاه رسيد، و همگى ديدند كه ابو محمّد يعنى امام عسكرى عليه السلام روى آب نشسته و با آب بازى مى كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الخرائج: 451/1 ذيل ح 36، بحار الأنوار : 274/50 ح 45.

501 / 5 - حسين بن عبد الوهّاب رحمه الله در كتاب «عيون المعجزات» از ابو هاشم نقل مى كند كه گفت: خدمت امام عسكرى عليه السلام رسيدم ، آن حضرت مشغول نوشتن نامه اى بود، همينكه وقت نماز فرا رسيد نامه را رها كرد و به نماز پرداخت، ديدم قلم خود بخود روى آن كاغذ حركت كرد و بقيّه نامه را نوشت تا به آخر رسيد. من از مشاهده اين معجزه به سجده افتادم، و امام عليه السلام وقتى نماز را به پايان رسانيد قلم را بدست گرفت و به مردم اجازه ملاقات داد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

502 / 6 - حسن بن محمّد قمى رحمه الله در كتاب «تاريخ قم» از بزرگان قم روايت كرده است: حسين بن حسن كه از نوادگان امام صادق عليه السلام بود . در قم به طور علنى و آشكار شراب مى نوشيد، روزى براى حاجتى به خانه احمد بن اسحاق كه وكيل اوقاف بود رفت، ولى احمد بن اسحاق به او اجازه نداد و با غم و اندوه فراوان برگشت.

مدتى كه از اين قضيه گذشت احمد بن اسحاق عازم حج گرديد و از شهر خارج شد، همينكه به سامراء رسيد به خانه امام عسكرى عليه السلام آمد و از آن حضرت اجازه خواست وارد شود، ولى امام عليه السلام به او اجازه نداد.

احمد از بى اعتنائى امام عسكرى عليه السلام خيلى غمگين شد و گريه فراوانى كرد، و آن قدر التماس نمود تا آن حضرت اجازه اش داد.

وقتى خدمت امام عليه السلام شرفياب شد عرض كرد: اى فرزند رسول خدا چرا مرا از شرفيابى به حضورت منع كردى در حاليكه من از شيعيان و ارادتمندان شما هستم؟


1) عيون المعجزات: 134، بحار الأنوار : 304/50 ح 80 ، إثبات الهداة: 430/3 ح 117، مدينة المعاجز: 597/7 ح 63 .

امام عسكرى عليه السلام فرمود: زيرا تو پسرعموى ما را از درِ خانه ات راندى.

احمد گريه كرد و قسم ياد نمود كه فقط به خاطر اينكه از آشاميدن شراب توبه كند او را نپذيرفته است .

امام عليه السلام فرمود: صدقت ولكن لابدّ عن إكرامهم وإحترامهم على كلّ حال، وأن لاتحقرهم ولاتستهين بهم لإنتسابهم إلينا فتكون من الخاسرين.

راست مى گوئى ولى در هر حال چاره اى جز گرامى داشتن و احترام آنها نيست، هرگز نبايد آنها را به خاطر انتسابى كه به ما دارند حقير و كوچك شمرده و به آنها اهانت كنى، تا از زيانكاران نباشى.

وقتى احمد به قم برگشت اشراف و بزرگان قم به ديدن او آمدند ، حسين هم همراه آنها بود ، همينكه احمد او را ديد از جا برخاست و بطرف او رفت، و با احترام زياد او را در بالاى مجلس نشانيد، اين برخورد احمد و اظهار محبت او با آن سابقه اى كه داشت در نظر حسين خيلى عجيب آمد، لذا از علّت آن پرسش كرد .

احمد آنچه بين او و امام عسكرى عليه السلام رخ داده بود تعريف كرد.

همينكه حسين گفتار او را شنيد از اعمال خود شرمنده و پشيمان شد و در همان مجلس توبه كرد، و چون به خانه اش مراجعه كرد، همه شراب‌ها را بيرون ريخت، و ظرفها و وسايل ديگرش را شكست و از بين برد، و بعد از آن تقوا پيشه كرد و از هر گناهى اجتناب كرد بطوريكه از پارسايان گرديد و در زمره صلحاء و عبادت پيشه‌گان قرار گرفت ، و همواره در مساجد اعتكاف مى كرد و به عبادت خدا مى پرداخت تا اينكه وفات يافت، و در كنار مزار حضرت فاطمه معصومه عليها السلام مدفون گرديد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) تاريخ قم: 211، بحار الأنوار : 323/50 ح 17.

503 / 7 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» مى نويسد :

در بعضى از مؤلّفات شيعه از على بن عاصم كوفى نابينا(1)روايت شده است كه گفت: خدمت مولايم امام عسكرى رسيدم و به او سلام كردم، آن حضرت سلام مرا جواب داد و فرمود:

خوش آمدى اى پسر عاصم ، بنشين و استراحت كن، گوارايت باد مقامى كه خداوند به تو مرحمت فرموده است، اى پسر عاصم آيا مى دانى زير قدمهاى تو چيست؟

عرض كردم: مولاى من زير قدم خود فرشى را احساس مى كنم كه گسترده اند، خداوند صاحب آن را گرامى بدارد

امام عليه السلام به من فرمود: اى پسر عاصم ، بدان كه تو اكنون بر فرشى قدم نهاده اى كه بسيارى از پيامبران و رسولان الهى بر آن نشسته اند

عرض كردم: اى سرور من، كاش تا زمانى كه در دنيا هستم همواره در خدمت شما باشم و هرگز شما را رها نكنم.

سپس با خود گفتم: كاش چشم بينائى داشتم و آن را مشاهده مى كردم.

امام عليه السلام كه از ضمير و باطن همه آگاه است به من فرمود: نزديك بيا، وقتى نزديك رفتم دست مبارك خود را بر ديدگان من كشيد و به اذن خداوند فوراً روشن شد و بينا گشتم.

سپس فرمود: اين ، جاىِ پاى پدر ما حضرت آدم است، و اين جاى پاى هابيل است، و به ترتيب جاى پاى شيث، هود، صالح، ابراهيم، شعيب، موسى، داود، سليمان، خضر، دانيال، ذى القرنين، عدنان، عبدالمطلب، عبداللَّه ، عبد مناف را به من نشان داد .

وهذا أثر جدّي رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ، وهذا أثر جدّي عليّ بن أبي طالب عليه السلام .

(سپس فرمود:) و اين ، جاى پاى مبارك خاتم الأنبياء صلى الله عليه وآله وسلم و اين ، جاى پاى


1) او در زمان خود از بزرگان شيعه و محدّثين بوده است ، علاّمه خوئى رحمه الله در شرح حال او فرموده است : هيچگونه ترديدى در جلالت و بزرگوارى او نيست .

مبارك اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .

علىّ بن عاصم گويد: خود را بر آن جاى قدمها افكندم و آنها را بوسيدم و سپس دست مبارك امام عليه السلام را بوسيدم و عرض كردم: من از اينكه شما را با دست يارى كنم ضعيف و ناتوانم و جز اظهار دوستى و ولايت نسبت به شما و بيزارى از دشمنان شما و لعنت كردن آنها در تنهائى قدرت ندارم، حال من چگونه خواهد بود اى سرور من؟

امام عليه السلام فرمود: پدرم از جدّم، و او از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرد كه آن حضرت فرمود:

من ضعف عن نصرتنا أهل البيت ولعن في خلواته أعداءَنا بلّغ اللَّه صوته إلى جميع الملائكة فكلّما لعن أحدكم أعداءنا صاعدته الملائكة ولعنوا من لايلعنهم.

كسى كه از يارى ما اهل بيت عاجز باشد و دشمنان ما را در تنهائى ها لعنت كند خداوند صداى او را به تمام فرشتگان برساند، پس هرگاه يكى از دشمنان ما را لعنت كند فرشتگان آن را بالا برند و كسى كه آنها را لعنت نكند لعنت كنند.

و هر گاه صداى او به فرشتگان رسد براى او طلب آمرزش كنند و بر او درود فرستند و گويند:

خداوندا ! بر روح اين بنده ات كه در راه يارى دوستان تو تلاش كرد درود فرست، و اگر توانائى زيادترى داشت و بيشتر مى توانست يارى كند حتماً يارى مى كرد.

در اين هنگام از طرف پروردگار ندايى رسد كه: اى فرشتگان من دعاى شما را درباره بنده ام اجابت كردم و صداى شما را شنيدم و بر روح او بهمراه ارواح بندگان صالح ديگر درود فرستادم، و او را از برگزيدگان نيكو قرار دادم.(1)


1) بحار الأنوار : 316/50 سطر 5 .

نظير اين روايت را برسى رحمه الله در كتاب «مشارق» نقل كرده است.(1)

و در تفسير امام عسكرى عليه السلام : 47 ح 21 از آن حضرت نقل شده است كه فرمود :

مردى به امام صادق عليه السلام عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ، من از يارى شما با دست و اعضاى خود ناتوانم و قدرت ندارم جز اينكه قلبم از دشمنان شما بيزار باشد ، تا آخر حديث .

و اين حديث در بحار الأنوار : 222/27 ح 11، و ارشاد القلوب: 328/2 به نقل از تفسير امام عسكرى عليه السلام ذكر گرديده است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

504 / 8 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» از ابو هاشم نقل مى كند كه گفت : يكى از دوستان امام حسن عسكرى عليه السلام ضمن نامه اى از آن حضرت درخواست كرد كه به او دعايى بياموزد.

امام عليه السلام در جواب او نوشت: خدا را با اين دعا بخوان:

«يا أَسْمَعَ السَّامِعينَ، وَيا أَبْصَرَ الْمُبْصِرينَ وَيا عِزَّ النَّاظِرينَ(2)وَيا أَسْرَعَ الْحاسِبينَ، وَيا أَرْحَمَ الرَّاحِمينَ، وَيا أَحْكَمَ الْحاكِمينَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَأَوْسِعْ لي في رِزْقي، وَمُدَّ لي في عُمْري، وَامْنُنْ عَلَيَّ بِرَحْمَتِكَ، وَاجْعَلْني مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدينِكَ وَلاتَسْتَبْدِلْ بي غَيْري».

«اى شنواتر از همه شنوندگان، و اى بيناتر از همه بينايان ، اى آنكه بيشتر از همه مراقبى و سريعتر از همه حساب مى‌كنى ، اى مهربانتر از همه مهربان‌ها.

و اى كسى كه در حكومت از همه قوى‌تر هستى بر محمّد و آل محمد عليهم السلام درود فرست و روزى مرا فراخ گردان، و بر عمر من بيفزا، و به رحمت خود بر من منّت بگذار، مرا از كسانى قرار بده كه دين تو را يارى كند، و غير از مرا جاى من قرار مده».


1) مشارق الأنوار: 100، بحار الأنوار : 304/50 ح 81 و 33/11 ح 27 ، مدينة المعاجز: 594/7 ح 62.

2) در نسخه اى «يا أنظر النّاظرين» نقل شده است .

ابو هاشم گويد: با خود گفتم : خدايا ! مرا از حزب و گروه خودت قرار بده.

امام عسكرى عليه السلام رو كرد به من و فرمود: تو در حزب و گروه او هستى، زيرا به خدا ايمان دارى و به رسالت فرستاده او اقرار دارى، و به اولياى او كه از طرف او بر بندگان ولايت و سرپرستى دارند معرفت دارى، و از آنها پيروى مى كنى، پس تو را مژده باد، و تو با اين بشارت شادمان باش.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

505 / 9 - و نيز در همان كتاب از محمد بن حسن نقل كرده است كه گفت:

به آن حضرت نامه اى نوشتم و در آن از فقر و نادارى شكايت كردم سپس با خود گفتم: آيا امام صادق عليه السلام نفرموده است كه : فقر و نادارى با ما از ثروت و بى نيازى با غير ما بهتر است ،(2)و جان دادن در راه ما اهل بيت از زندگى كردن با دشمنان ما بهتر است.

امام عليه السلام در جواب نامه اش نوشت: خداوند تبارك و تعالى دوستان ما را وقتيكه گناهان انبوهى مرتكب شده باشند مبتلا به فقر مى كند و اين را وسيله پاك شدن آنها قرار مى دهد با آنكه بسيارى از گناهان آنها را مى بخشد. و همان طور كه با خودت گفتى:

الفقر معنا خير من الغنى مع غيرنا، والقتل معنا خير من الحياة مع عدوّنا ، ونحن كهف لمن إلتجأ إلينا، ونور لمن إستبصر بنا وعصمة لمن اعتصم بنا، من أحبّنا كان معنا في السنام الأعلى، ومن انحرف عنّا فإلى النار.

فقر و نادارى با ما از ثروت و بى نيازى با غير ما بهتر است، و كشته شدن در راه ما از زندگى كردن با دشمنان ما بهتر است، و ما پناه كسانى هستيم كه به ما


1) كشف الغمّة: 421/2 سطر 6، بحار الأنوار : 298/50 ضمن ح 72، مناقب ابن شهراشوب: 439/4 ، إعلام الورى: 374.

2) يعنى آدمى اگر در خط اهل بيت عليهم السلام زيست كند و از ولايت و محبت آنها برخوردار باشد و با فقر و نادارى بسازد بهتر است كه مال و ثروت فراوان داشته باشد ولى از نعمت ولايت اهل بيت عليهم السلام محروم و در صف مخالفين باشد .

پناهنده شوند، و نور و روشنايى هستيم براى كسانى كه از ما بينش و آگاهى بخواهند، و هر كه به ما متوسّل شود و به رشته ولايت ما چنگ زند او را حفظ مى كنيم، كسى كه ما را دوست بدارد در مراتب عالى بهشت با ما خواهد بود، و كسى كه از ما روى بگرداند و از راه ما منحرف گردد سرانجام او آتش است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

506 / 10 - حسين بن حمدان در كتاب خود از جعفر بن محمّد رامهرمزى نقل كرده است كه گفت: به همراه عدّه اى از برادران ، مولا و سرور خود را ديدار كرديم، من با خود گفتم: دوست دارم از فضيلت و برترى آقايم امام عسكرى عليه السلام دليل روشن و آشكارى را مشاهده كنم كه چشمم را روشن سازد.

ناگهان ديدم آن حضرت به طرف آسمان بالا رفت بطورى كه كرانه آسمان را پر كرد، به همراهانم گفتم: آيا مى بينيد آنچه را من مى بينم؟

گفتند: چه چيزى را ؟ تا اشاره كردم ناگهان امام عليه السلام به شكل اوليّه خود برگشت و داخل مسجد شد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

507 / 11 – كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از محمّد بن ربيع شيبانى(2)نقل كرده است كه گفت: با يكى از مشركين و دوگانه پرستان در اهواز برخورد كردم سپس به سامراء رفتم در حالى كه بعضى از گفتار او به دلم نشسته بود، در كنار خانه احمد بن خضيب نشسته بودم كه امام عسكرى عليه السلام از دار الخلافة بطرف من آمد، نگاهى به من نمود و با انگشت سبّابه(3)اشاره كرد و فرمود:


1) كشف الغمّة: 421/2، رجال كشّى : 533 رقم 1018 ، بحار الأنوار : 299/50 سطر 3، مناقب ابن شهراشوب: 435/4، الخرائج: 739/2 ح 54، إثبات الهداة: 423/3 ح 86 .

2) در مصدر «شائى» نقل شده است ، و علاّمه خوئى رحمه الله در معجم رجال الحديث: 81/16 فرموده است : سائى (شائى) و (شيبانى) اختلاف الفاظ در مورد محمّد بن ربيع است .

3) انگشتى كه ميان دو انگشت ابهام و وسطى قرار دارد .

أحد أحد فرد . يگانه است ، يگانه است ، يكتاست.

وقتى امام عليه السلام اين جمله را فرمود ، من از هيبت گفتارش بيهوش گشته و بر زمين افتادم .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

508 / 12 - ابن شهر آشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از ادريس بن زياد كفرتوثايى نقل كرده است كه گفت:

درباره اهل بيت عليهم السلام غلو مى كردم و گفتار عظيمى را مى گفتم: روزى براى ديدار امام عسكرى عليه السلام به عسكر رفتم، بر اثر سختى و خستگى راه خود را روى سكوى حمّام انداخته و خوابيدم و چيزى نفهميدم تا اينكه احساس كردم كسى مرا با چوبدستى خود مى زند، بيدار شدم و ديدم امام عسكرى عليه السلام است، او بر مركبى سوار گشته و غلامان در اطراف او هستند، از جا برخاستم و قدمهاى مبارك او را بوسيدم، اوّل جمله اى كه به من گفت اين بود كه فرمود:

اى ادريس ! «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُون × لايَسْبِقُونَه بِالْقَوْل وَهُمْ بِأمْرِه يَعْمَلُون»(2)(آن گونه كه تو مى انديشى نيست)، «بلكه آنها بندگان گرامى و مقرّب خداوند مى باشند كه در گفتار بر او پيشى نمى گيرند و همواره به فرمان او عمل مى كنند».

عرض كردم: اى مولاى من ، همين مقدار كافى است، و همانا آمده بودم كه از شما آن را سؤال كنم، آنگاه امام عليه السلام مرا رها كرد و رفت.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

509 / 13 - قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» از خدمتگزار امام عسكرى عليه السلام


1) الكافى : 511/1 ح 20، إثبات الهداة: 405/3 ح 24، مدينة المعاجز: 556/7 ح 24 ، الخرائج: 445/1 ح 28، كشف الغمّة: 425/2، بحار الأنوار : 293/50 ح 67، مناقب ابن شهراشوب: 429/4 (با اختصار) .

2) سوره انبياء ، آيه 26 و 27 .

3) مناقب ابن شهراشوب: 428/4، بحار الأنوار : 283/50 ضمن ح 60، مدينة المعاجز: 643/7 ح 112.

نقل كرده است كه گفت: همواره مى‌ديدم بالاى سر آن حضرت را نورى فرا گرفته كه بطرف آسمان مى‌درخشيد در حالى كه امام عليه السلام خوابيده بود.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

510 / 14 - حميرى رحمه الله در كتاب «دلائل» نقل كرده است كه گفت:

امام عسكرى عليه السلام را ديدم كه در بازار راه مى رفت و براى آن حضرت سايه اى نبود .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

511 / 15 - و نيز در همان كتاب نقل كرده است كه گفت: به امام عسكرى عليه السلام عرض كردم: معجزه ويژه اى را به من نشان بده تا براى ديگران بازگو كنم.

فرمود: يابن جرير، لعلّك ترتدّ .

اى پسر جرير، گويا دچار شك و ترديد شده اى.

سه بار براى آن حضرت سوگند ياد كردم ، آنگاه ديدم امام عليه السلام از جايگاه نماز خود پائين رفت و در زمين ناپديد گرديد، و پس از مدتى برگشت و ماهى بزرگى در دست داشت، و فرمود:

جئتك به من البحر السابع .

اين ماهى را از درياى هفتم آورده ام.

آن را گرفتم و با خود به مدينة السلام بردم، و با آن از دوستان و آشنايان خود پذيرائى كردم .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

512 / 16 - قطب راوندى رحمه الله گويد : امام عسكرى عليه السلام اخلاق شريفش مانند


1) الخرائج : 443/1 ح 25، كشف الغمّة: 426/2، بحار الأنوار : 272/50 ح 39، إثبات الهداة: 428/3 ح 105 .

2) دلائل الإمامة: 426 ح 387، إثبات الهداة: 432/3 ح 126.

3) نوادر المعجزات: 191، دلائل الإمامة: 426 ح5، مدينة المعاجز: 574/7 ح 47، إثبات الهداة: 432/3 ح 127.

اخلاق جدّش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود، چهره مبارك او گندمگون و قامتى زيبا و بدنى مناسب داشت، سن و سال او كم بود ولى هيبت و عظمت بسيارى داشت، همگان او را تعظيم مى كردند ، حتّى مخالفين بخاطر فضل و دانشى كه داشت به ناچار در مقابل او سر فرود مى آوردند، و بخاطر پاكى و پاكدامنى و زهد و عبادت و راستى و درستى و شايستگى او را مقدّم مى داشتند .

و آن حضرت بسيار بزرگوار ، شريف ، دانشمند و بخشنده بود ، بار سنگين مشكلات را به دوش مى گرفت، و هرگز در برابر سختيها از خود ضعف و سستى نشان نمى داد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

513 / 17 - نامه آن حضرت به شيخ بزرگوار ابن بابويه قمى رحمه الله كه در شهر مقدّس قم مدفون است :

بنام خداوند بخشنده مهربان

سپاس و ستايش سزاوار خداوندى است كه پرودگار جهانيان است، و عاقبت از آن پرهيزگاران، و بهشت مخصوص يكتا پرستان، و دوزخ براى منكرين و منحرفين است و هيچ ستم آشكارى جز بر ستمگران نيست، و معبودى جز خداوند كه نيكوترين آفريننده است نمى باشد، و تحيّت و درود بر بهترين آفريده هاى او محمّد و اهل بيت پاك او باد.

امّا بعد، تو را سفارش مى كنم - كه خداوند براى جلب رضايت و خشنودى خود توفيقت دهد، و از نسل تو فرزندان صالح و درستكار قرار دهد - به پيشه كردن تقوى، و برپاداشتن نماز و پرداختن زكات، زيرا نماز از شخصى كه زكات نپردازد پذيرفته نمى شود .

و سفارش مى كنم تو را به بخشش گناه، و فرونشاندن خشم، و احسان به خويشاوندان، و همدردى كردن با برادران و تلاش كردن در برآوردن حوائج و خواسته هاى ايشان در حال سختى و آسانى، و بردبارى در


1) الخرائج : 901/2 .

هنگام جهل و نادانى ، و فهم و آگاهى پيدا كردن در دين، و تأمّل و درنگ كردن در كارها، وهم پيمان شدن با قرآن، و داشتن اخلاق نيكو، وبه كارهاى نيك فرمان دادن و از كارهاى زشت باز داشتن ، و از همه زشتى‌ها خوددارى كردن .

خداوند تبارك و تعالى فرموده است: «لا خَيْرَ في كَثيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إلّا مَنْ أمَرَ بِصَدَقَةٍ أوْ مَعْرُوف أوْ إصلاحٍ بَيْنَ الناس»(1).

«در بسيارى از گفتگوهاى پنهانى ايشان خيرى و فايده اى نيست مگر كسى كه به احسان كردن يا كارهاى نيكو دستور دهد يا ميان مردم را اصلاح نمايد» .

وعليك بصلاة الليل، فإنّ النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم أوصى عليّاً عليه السلام فقال:

يا عليّ، عليك بصلاة الليل، عليك بصلاة الليل عليك بصلاة الليل، ومن استخفّ بصلاة الليل فليس منّا.

و بر تو باد به نماز شب، همانا پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم اميرالمؤمنين عليه السلام را به آن سفارش كرد و فرمود: اى على، بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب. و كسى كه نماز شب را سبك شمارد از ما نيست.

پس به اين سفارشات من عمل كن و تمام شيعيانم را دستور بده كه آنچه را به تو دستور داده ام عمل نمايند.

وعليك بالصبر وإنتظار الفرج، فإنّ النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم قال: «أفضل أعمال اُمّتي إنتظار الفرج».

ولاتزال شيعتنا في حزن حتّى يظهر ولدي الّذي بشَّر به النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم أنّه يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً.

و بر تو باد كه صبر پيشه خود سازى و منتظر فرج و گشايش باشى، همانا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است: برترين و با ارزش ترين عمل امت من انتظار فرج است.


1) سوره نساء ، آيه 114.

و همواره شيعيان من دچار غم و اندوه باشند تا فرزند من كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به آمدن او مژده داده و درباره اش فرموده است: «او زمين را پر از عدل و داد كند همان طور كه پر از جور و ستم شده باشد» ظاهر گردد.

پس صبر و شكيبايى را پيشه كن و تمام شيعيانم را به آن سفارش كن، و بدان كه :

«إنَّ الأرْضَ للَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه وَالعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين»(1).

«زمين از آنِ خداوند است، به هر كس از بندگان خود كه خواهد به ارث بخشد، و عاقبت از آنِ پرهيزكاران است» .

و سلام بر تو و تمام شيعيان ، و رحمت خداوند و بركات او بر آنها باد، و خداوند ما را كفايت مى كند و خوب پشتيبانى است، و او مولا و ياور خوبى است.(2)


1) سوره أعراف ، آيه 128.

2) مناقب ابن شهراشوب: 425/4.

بخش چهاردهم

قطره اى از درياى كمالات و افتخارات امام دوازدهم ، باقي‌مانده اولياى الهى در زمين ،

حجّت خداوند بر بندگان ، برطرف كننده غم‌ها و غصّه ها ،

جانشين خداوند مهربان ، و مهدىّ آل محمّد عليهم السلام

حضرت حجّت بن الحسن ، امام زمان صلوات اللَّه عليه

514 / 1 - كيفيّت ولادت آن حضرت : طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» از حكيمه خاتون دختر حضرت جواد عليه السلام نقل كرده است كه گفت:

امام عسكرى عليه السلام روزى به من فرمود: عمّه جان دوست دارم امشب نزد ما افطار كنى، زيرا امر مهمّى در آن به وقوع مى پيوندد.(1)

امام عليه السلام به او فرمود: عمّه جان ، هنگامى كه من از دنيا رفتم و شيعيانم دچار اختلاف شدند به افراد مورد اعتماد قصّه ولادت او را بگو، ولى بايد اين داستان پيش تو و آنها پنهان باشد ... .

عرض كردم: آن امر مهم چيست؟

فرمود: إنّ القائم من آل محمّد يولد في هذه الليلة.

همانا آن قيام كننده از آل محمّد امشب بدنيا مي آيد.

عرض كردم: از چه كسى متولّد مى شود و مادرش كيست؟

فرمود: نرجس.

حكيمه خاتون گويد: وارد خانه شدم، اوّل كسى كه با من برخورد كرد حضرت نرجس خاتون عليها السلام بود.

به من گفت: عمّه جان ؛ فداى شما شوم حالتان چطور است؟


1) امام عسكرى عليه السلام اين بانوى باعظمت را كه دختر امام جواد عليه السلام و خواهر امام هادى عليه السلام و عمّه آن حضرت و سرآمد بانوان شيعه در آن زمان بود دعوت كرد تا آنجا بماند و شاهد عينى ولادت آن آخرين ذخيره الهى باشد ، و پس از چند روز كه به محضر شريف آن حضرت شرفياب شد .

به او گفتم: بلكه من فداى شما شوم اى سرور زنان اين عالم، چون كفشهايم را بيرون آوردم نرجس خاتون آمد كه آب روى پاهاى من بريزد، او را قسم دادم كه چنين نكند و گفتم: بدان خداوند تبارك و تعالى تو را به نوزادى گرامى داشته است كه امشب به دنيا خواهد آمد، با شنيدن آن جامه اى از وقار و هيبت نرجس را پوشانيد، و من به او باردارى و اثرى از آن نديدم.

سؤال كرد : چه وقت آن نوزاد به دنيا خواهد آمد؟ دوست نداشتم وقت مشخّصى را ذكر كنم مبادا دروغ گفته باشم لذا به او گفتم: امام عسكرى عليه السلام فرموده است: در سپيده اول صبح.

وقتى كه افطار كردم و از نماز فارغ شدم خوابيدم و نرجس عليها السلام با من خوابيد، سپس براى نماز شب از خواب بيدار شدم و نرجس عليها السلام نيز بيدار شد، نماز را خواندم و به انتظار فرارسيدن صبح نشستم، نرجس به استراحت پرداخت، چون گمان كردم صبح نزديك شده براى جستجو از طلوع فجر بيرون آمدم و به آسمان نگاه كردم، ستارگان را ديدم كه ناپديد گشته اند و فجر اوّل خيلى نزديك شده است، سپس برگشتم و گويا شيطان مرا به وسوسه انداخت.

امام عسكرى عليه السلام از اطاق مجاور مرا صدا زد و فرمود: عمّه جان شتاب مكن، پس گويا آن امر انجام شد .

و او سجده كرد ، و شنيدم در دعايش چيزى مى گفت كه نفهميدم و ندانستم چيست ؟ در اين هنگام پايدارى و آرامش يافتم. چيزى نگذشت كه احساس كردم نرگس به خود حركتى داد، به او گفتم: نترس ، خدا نگهدار تو باشد. روى سينه من قرار گرفت، و كودك را به طرف من رها كرد و خود سجده كنان بر زمين افتاد و كودك را ديدم كه به حال سجده روى زمين قرار گرفته است .

او در سجده اش به توحيد و نبوت و امامت اقرار كرد و فرمود:

لا إله إلاّ اللَّه، محمّد رسول اللَّه ، وعليّ حجّة اللَّه .

معبودى جز خداوند نيست ، محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فرستاده خدا ، و على عليه السلام حجّت پروردگار است .

آنگاه يكايك امامان را تا پدر بزرگوارش برشمرد . امام عسكرى عليه السلام مرا صدا زد و فرمود: عمّه جان پسرم را نزد من بياور، خواستم او را اصلاح كنم و پاكيزه گردانم، ديدم به هيچگونه اصلاح نيازى ندارد و كاملاً تميز و پاكيزه است.

كودك را نزد امام عليه السلام بردم، امام عليه السلام نور ديده اش را بغل گرفت صورت و دست و پاى مبارك او را بوسيد و زبان خويش را در دهان آن طفل نهاد و همانند مرغى كه به جوجه اش با نوك خويش غذا دهد اسرار و معارف الهى را به او چشانيد و سپس به او فرمود: فرزندم بخوان .

آن مولود مبارك لب‌ها را گشود و خواندن قرآن را از «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» آغاز كرد .

سپس امام عليه السلام بعضى از كنيزان را كه مى دانست راز نگهدار هستند و اين خبر را فاش نمى كنند فرا خواند و نوزاد را به آنها نشان داد و فرمود :

بر اين طفل سلام كنيد و او را ببوسيد و بگوئيد: ترا به خدا سپرديم، و باز گرديد. بعد از آن فرمود: عمّه جان، نرجس را بخوان تا نزد من آيد.

او را صدا زدم و گفتم : امام عليه السلام ترا مى خواند كه نوزادت را ببينى و با او وداع كنى، و من پس از مشاهده آن امر مهم و گذراندن آن شب تاريخى به خانه برگشتم .

فردا وقتى به محضر امام عليه السلام رسيدم نوزاد را نزد آنها نيافتم، ولادت مسعود او را به آن حضرت تبريك گفتم و از ايشان سراغ نوزادش را

گرفتم، به من فرمود:

يا عمّة؛ هو في ودايع اللَّه إلى أن يأذن اللَّه في خروجه.

او در امان خدا و تحت حمايت او است تا اينكه خداوند به او اجازه خروج دهد.(1)

طبرى رحمه الله در همان كتاب روايت ديگرى نظير اين روايت ذكر كرده و مختصرى اضافه دارد كه در اينجا نقل مى كنيم:

فوضعت صبيّاً كأنّه فلقة قمر ، على ذراعه الأيمن مكتوب : «جاءَ الحَقُّ وَزَهَقَ الباطِلُ إنَّ الباطِلَ كانَ زَهُوقاً»(2).

نرجس عليها السلام نوزادى كه گويا ماه پاره اى بود به دنيا آورد، بر بازوى راست او نوشته شده بود: «حق پديدار شد و باطل نابود گرديد، و به راستى كه باطل از بين رفتنى است و بقا ندارد» .

امام عليه السلام مدتى با او اظهار محبت كرد و گفتگو نمود تا لب به سخن گشود، و آنگاه يكايك امامان را بر شمرد تا به خودش رسيد، و براى دوستانش دعا كرد كه خدا بدست او فرج و گشايشى حاصل فرمايد.

سپس بين من و امام عليه السلام تاريكى فاصله انداخت و بعد از آن، نوزاد را نديدم، عرض كردم: اى سرور من، آن نوزادى كه نزد خدا گرامى است كجا رفت؟

فرمود: آنكه از تو به آن كودك سزاوارتر است او را گرفت.

من از جا برخاستم و به منزل برگشتم، بعد از چهل روز به خانه امام عسكرى عليه السلام شرفياب شدم، پسر بچّه اى را ديدم كه در ميان خانه راه مى‌رود، چهره اى از چهره او زيباتر، لغتى از لغت او فصيح تر، و كلامى از كلام او دلنشين تر نديده بودم .


1) دلائل الإمامة: 497 ح 93، تبصرة الولى: 15 ح3.

2) سوره إسراء ، آيه 81 .

به امام عليه السلام عرض كردم: اين كيست كه با اين اوصاف مى بينم؟

فرمود : هذا المولود الكريم على اللَّه؟

اين همان مولود عزيز و گرامى نزد خدا است.

عرض كردم: او كه بيشتر از چهل روز نيست كه به دنيا آمده در حالى كه شبيه چهل روزه ها نيست. امام عليه السلام تبسّمى نمود و فرمود:

أما علمتِ أنّا معاشر الأوصياء ننشأفي اليوم كما ينشأ غيرنا في الجمعة، وننشأ في الجمعة كما ينشأ غيرنا في الشهر، وننشأ في الشهر كما ينشأ غيرنا في السنة.

عمّه جان آيا نمي دانى كه ما طايفه امامان در هر روز به اندازه يك هفته ديگران ، در هر هفته به اندازه يك ماه و در هر ماه به اندازه يك سال آنها رشد مى كنيم.(1)

و شاعر چه نيكو سروده است:

صاحب العصر الإمام المنتظر

من بما يأباه لايجري القدر

حجّةاللَّه على كلّ البشر

خير أهل الأرض في كلّ الخصال

شمس أوج المجد مصباح الظلام

صفوة الرحمان من بين الأنام

الإمام بن الإمام بن الإمام

قطب أفلاك المعالي والكمال

فاق أهل الأرض في عزّ وجاه

فارتقى في المجد أعلى مرتقاه

لو ملوك الأرض حلّوا في ذراه

كان أعلى صفّهم صفّ النعال

يا أمين اللَّه يا شمس الهدى

يا إمام الخلق يا بحر الندى

عجّلن عجّل فقد طال المدى

واضمحلّ الدين واستولى الضلال

او صاحب دوران و امامى است كه همگان انتظار قدومش را دارند ، كسى است كه اگر چيزى را نخواهد و نپذيرد مورد تقدير الهى واقع نمى شود، و جريان پيدا نمى كند.

او حجّت الهى بر همه افراد بشر است ، و از همه اهل عالم در تمام خصلت‌هاى نيكو بهتر و برتر است .


1) دلائل الإمامة: 500 ضمن ح 94، تبصرة الولى: 19 ضمن ح 4.

خورشيد آسمان عظمت و چراغ روشنى بخش تاريكى ها است، او برگزيده خداوند مهربان از ميان آدميان است .

او امام است و پدرانش امام بوده اند ، مدار دائره همه صفات عالى و كمالات است .

در عزّت و عظمت و شكوه از همه فراتر است، و در بزرگوارى و بخشندگى در بالاترين مرتبه قرار گرفته است .

اگر پادشاهان روى زمين در سراى او وارد شوند ، برترين مرتبه آنها جايگاه كفشها است .

اى امين پروردگار ، و اى خورشيد هدايت ، اى پيشواى مخلوقات ، و اى درياى سخاوت و بخشش .

در ظهورت شتاب كن كه مدّت غيبت تو طولانى شد ، و دين الهى از بين رفت و گمراهى چيره شد .

و اشكالى ندارد در اينجا اشعارى فارسى كه از سروده هاى آية اللَّه استاد حاج شيخ محمد حسين اصفهانى قدس سره درباره ولادت باسعادت امام زمان صلوات اللَّه عليه مى باشد ذكر كنيم :

اى نسيم سحرى، اين شب روشن چه شب است

مگر امشب مه من شمع دل انجمن است

چه شب است اين شب فيروز دل افروز چه روز

مگر امشب شب اشراق دل آرام من است

مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل

صاحب العصر أبوالوقت امام زمن است

مظهر قائم بالقسط حجاب ازلى

معلن سرّ خفى مظهر ما قد بطن است

مركز دائره هستى و قطب الأقطاب

آنكه با عالم امكان مثَل روح و تن است

مالك كن فيكون و مَلِك كون و مكان

مظهر سلطنت قاهره ذى المنن است

بحر موّاج ازل چشمه سرشار ابد

كاندر آن صبح و مسا روح قدس غوطه زن است

طور سيناى تجلّى كه بسى همچو كليم

أرنى گو سر كويش همگى را وطن است

يوسف مصر حقيقت كه دو صد يوسف حسن

نتوان گفت كه آن درّ ثمين را ثمن است

حجّت قاطعه و قامع الحاد و ضلال

رحمت واسعه و كاشف كرب و محن است

حاوى علم و يقين حامى دين وآئين

ماحى زيغ و زلل محيى فرض و سنن است

جامع الشمل پس از تفرقه اهل ضلال

باسط العدل پس از آنكه زمين پر فتن است

اى سليمانِ جهان پادشه عرش مكان

خاتم مُلك تو تا كى بكف اهرمن است

اى هماى ملأ قدس و حمام جبروت

تا به كى روضه دين مسكن زاغ و زغن است

اى رخت كعبه توحيد و درت كوى اُميد

تا به كى كعبه دلها همه بيت الوثن است

پرده از سرّ أنا اللَّه برانداز دمى

تا بدانند كه شايسته اين ما و من است

دل بدريا زده از شوق جمالت الياس

خضر از عشق تو سرگشته رَبْع(1)و دمن است


1) ربع ؛ جاى اقامت در ايّام بهار را گويند .

كعبه درگه تو قبله ارواح و عقول

خاك پاك ره تو سجده‌گه مرد و زن است

اى ز روى تو عيان جنّت ارباب جنان

بى تو فردوس برين بر همه بيت الحزن است

اى كه در ظلّ لواى تو كند گردون جاى

نوبت رايت اسلام بر افراشتن است

اى ز شمشير تو از خوف، دل دهر دو نيم

گاه خونخواهى شاهنشه خونين كفن است

و ذكر شده است كه تاريخ ولادت آن حضرت صلوات اللَّه عليه به حساب ابجد با كلمه «نور» مطابق است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

515 / 2 - از امام صادق عليه السلام در تأويل آيه شريفه «لِيُظْهِرَه عَلَى الدّين كُلِّه»(1)«تا او را بر تمام اديان غالب گرداند» ، روايت شده كه فرمود:

واللَّه ما نزل تأويلها بعد، ولا ينزل تأويلها حتّى يخرج القائم.

به خدا قسم مضمون اين آيه تحقّق نيافته و تحقق نمى يابد تا قائم عليه السلام خروج كند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

516 / 3 - از امام كاظم عليه السلام در تأويل آيه شريفه «وَأسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَه ظاهِرَةً وَباطِنَة»(3)«و نعمت‌هاى ظاهرى و باطنى خود را بر شما سرازير كرد» ، روايت شده است كه فرمود:

النعمة الظاهرة: الإمام الظاهر، والنعمة الباطنة: الإمام الغائب.

مراد از نعمت ظاهرى امام ظاهر و آشكار است، و مقصود از نعمت باطنى


1) سوره توبه ، آيه 33 ؛ سوره فتح ، آيه 28 ؛ سوره صفّ ، آيه 9.

2) كمال الدين: 670/2 ح 16، بحار الأنوار : 324/52 ح 36 و 60/51 ح 58 ، تفسير برهان : 121/2 ح1 ، تأويل الآيات: 688/2 ح7 .

3) سوره لقمان ، آيه 20.

امامى است كه از ديده ها پنهان باشد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

517 / 4 - فضل بن شاذان رحمه الله از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه : امام غايب (به هنگام ظهور) اين آيه را تلاوت مى كند :

«بَقِيَّةُاللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين»(2).

«بقيّة اللَّه يعنى باقى مانده حجّت هاى الهى براى شما بهتر است اگر اهل ايمان باشيد» .

و بعد از آن مى فرمايد: من بقية اللَّه و باقى مانده حجتّ‌هاى الهى هستم .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

518 / 5 - علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله در تفسيرش از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:

مقصود از «بئر معطّله» - يعنى چاه پر آبى كه تعطيل مانده و از آن بهره بردارى نمى شود - در آيه شريفه «وَبِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَشيدٍ»(4)، حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) است.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

519 / 6 - نعمانى رحمه الله در كتاب «غيبت» در تفسير آيه شريفه «فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ × الجَوارِ الكُنَّسِ»(6)، از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

مراد از «خنّس» يعنى «ستاره پنهان شده» آخرين امام است كه از ديدگان پنهان مى شود.(7)

در تأويل الآيات: 769/2 ح 16 از اُمّ هانى نقل مى كند كه گفت : از امام باقر عليه السلام از تفسير اين آيه سئوال كردم ، فرمود : اى امّ هانى ! مقصود امامى است كه در سال 260 پنهان مى شود سپس مانند ستاره درخشان در شب تاريك ظاهر مى شود ، اى امّ هانى ! اگر زمان او را درك كنى چشمانت روشن خواهد شد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) كمال الدين: 368/2 ح6، بحار الأنوار : 150/51 ح2، تفسير برهان : 277/3 ح2، كفاية الأثر: 323، منتخب الأثر: 239 ح3، انوار المضيئة: 20.

2) سوره هود ، آيه 86 .

3) نور الأبصار: 172 . و در روايتى از امام باقر عليه السلام نقل شده است كه فرمود : اوّل چيزى كه امام زمان عليه السلام به آن تكلّم مى كند اين آيه است : «بَقِيَّةُ اللَّه خَيْرٌ لَكم إنْ كُنْتم مُؤْمنين» . «بحار الأنوار: 192/52 ضمن ح 24».

4) سوره حجّ ، آيه 45.

5) تفسير قمى : 85/2 ، فرموده است : «بِئْر مُعَطَّلَة» يعنى چاهى كه از آن آب كشيده نشود و مقصود از آن امامى است كه غايب گشته و از علم او بهره بردارى نمى شود . «تفسير برهان : 96/3 ح6 به نقل از تفسير قمى» .

6) سوره تكوير ، آيه 15 و 16 .

7) غيبة نعمانى : 75 سطر 8 ، بحار الأنوار : 51/5 ذيل ح 26 وص 137 ح6، تفسير برهان : 433/4 ح3. و نيز كليني رحمه الله در كافى : 341/1 ح 23، شيخ صدوق رحمه الله در كمال الدين: 325/1 ح1 ، و شيخ طوسى رحمه الله در كتاب غيبت: 101 (با كمى اختلاف) آن را روايت كرده اند .

520 / 7 - طبق رواياتى كه وارد شده مراد از «ساعة» - در اين آيات : «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الساعَة»(1)«از تو درباره آن ساعت مى پرسند» ، «وَعِنْدَهُ عِلْمُ الساعَة»(2)«علم به آن ساعت نزد او است» ، «وَما يُدْريكَ لَعَلّ الساعَة»(3)«و تو چه مى دانى شايد آن ساعت موقعش نزديك باشد» ، و «الَّذينَ يُمارُونَ فِي الساعَة»(4)«كسانى كه درباره آن ساعت جدال مى كنند هر آينه در گمراهى دور و درازى هستند» - وجود مقدّس حضرت مهدى ارواحنا فداه و ظهور شريف آن حضرت است .(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

521 / 8 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب كمال الدين در تفسير آيه شريفه «هُدىً لِلْمُتَّقين × الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْب»(6)«اين قرآن پرهيزكاران را هدايت مى كند، كسانى كه به غيب ايمان دارند»، از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

المتّقون: شيعة عليّ عليه السلام والغيب: فهو الحجّة الغائب.

پرهيزكاران شيعيان حضرت على عليه السلام هستند، و مراد از غيب حجّت غايب است .(7)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

522 / 9 - شرف الدين رحمه الله در كتاب تأويل الآيات در تفسير آيه شريفه «وَالشَمْسِ وَضُحيها»(8)«قسم به خورشيد و تابش آن» مى گويد :

مراد از خورشيد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و مقصود از تابش خورشيد و


1) سوره أعراف ، آيه 187 ؛ سوره نازعات ، آيه 2

2) سوره زخرف ، آيه 85 .

3) سوره أحزاب ، آيه 63 ؛ سوره شورى ، آيه 4.

4) سوره شورى ، آيه 18 .

5) بحار الأنوار : 1/53 ح 6.

6) سوره بقره ، آيه 2 و 3 .

7) كمال الدين: 340/2 ح 20 و 18/1 سطر 1، تفسير برهان : 53/1 ح5 و 181/2 ح1، بحار الأنوار : 52/51 ح 29 و 124/52 ح 8 .

8) سوره شمس ، آيه 1 .

نور آن حضرت قائم ارواحنا فداه و ظهور آن حضرت مى باشد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

523 / 10 - على بن ابراهيم قمى رحمه الله در تفسير آيه شريفه «أمَّنْ يُجيبُ المُضْطَرَّ»(2)«آيا كسى هست (جز خداوند) كه مضطرّ را اجابت كند وقتى او را بخواند» ، از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

نزلت في القائم من آل محمّد عليهم السلام، هو واللَّه المضطرّ إذا صلّى في المقام ركعتين ودعا اللَّه فأجابه، ويكشف السوء، ويجعله خليفة في الأرض.

اين آيه در حق قائم آل محمد عليهم السلام نازل شده است ، به خدا قسم «مضطرّ» او است ؛ هنگامى كه در مقام ابراهيم دو ركعت نماز بگذارد و خدا را بخواند، خداوند دعاى او را مستجاب گرداند و اندوه و گرفتارى او را برطرف نمايد، و او را در روى زمين جانشين خود قرار دهد.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

524 / 11 - مفضّل از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فإذا نُقِرَ فِي الناقُور»(4)«هنگامى كه در شيپور دميده شود يا در قلب اشاره شود» ، نقل كرده است كه فرمود: مقصود وقت ظهور حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) است و خداوند زمانى كه آن را اراده فرمايد نقطه اى را در دل مبارك آن حضرت به ارتعاش درمى آورد و او در آن هنگام به امر خدا قيام مى كند.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) تأويل الآيات: 803/2 ، و در ذيل آيه مذكور شش روايت آورده شده است ، ولى عبارتى كه در متن ذكر شده در آنها نيست . در حديث اوّل از اين باب از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود : مقصود از «خورشيد» وجود مقدّس امير مؤمنان على عليه السلام است ، و مقصود از «تابش آن» قيام حضرت قائم (ارواحنا فداه) است . «بحار الأنوار : 72/24 ح 6».

2) سوره نمل ، آيه 62.

3) تفسير قمى : 129/2، بحار الأنوار : 48/51 ح 11، تفسير برهان : 208/3 ح7 ، المحجّة : 165.

4) سوره مدّثّر ، آيه 8 .

5) غيبة نعمانى : 187 ح 40، بحار الأنوار : 57/51 ح 49، غيبة طوسى : 13، بحار الأنوار : 284/52 ح 11، الكافى : 343/1 ح 30، كمال الدين: 349/2 ح 42، الإمامة والتبصرة: 123 ح 121.

525 / 12 – فرات رحمه الله در كتاب تفسير خود از امام حسين و امام باقر عليهما السلام در تفسير آيات ابتداى سوره «شمس» روايت كرده است كه فرمودند:

مراد از «شمس» يعنى خورشيد در آيه «وَالشَمْس وَضُحيها» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است ، و مراد از «قمر» يعنى ماه در آيه «وَالقَمَرِ إذا تَليها» امير مؤمنان على عليه السلام است ، و مقصود از «نهار» يعنى روز در آيه «وَالنَّهارِ إذا جَلَّيها» حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

526 / 13 – كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» در تفسير آيه شريفه «وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِه»(2)«خداوند نورش را به طور كامل ظاهر گرداند گر چه مردمان كافر آن را خوش ندارند» ، از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام روايت كرده است :

آن با ولايت و رهبرى حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) تحقق پيدا مى كند.(3)

علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله در تفسير خود : 365/2 مى‌گويد : فرمايش خداوند تبارك و تعالى : «وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِه» «خدا نور خود را به طور كامل ظاهر گرداند» به ظهور حضرت قائم آل محمّد عليهم السلام تحقّق پيدا مى كند . «بحار الأنوار : 49/51 ح 16 به نقل از تفسير قمى» .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

527 / 14 - امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «قُلْ أرَأيْتُمْ إنْ أصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يأْتيكُم بِماءٍ مَعين»(4)«بگو اگر ديديد كه آب مورد نياز شما ناپديد گرديده و در زمين فرو رفته است چه كسى براى شما آب گوارا بياورد» ، فرمود :

اين آيه در شأن حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) است ، خداوند تبارك و تعالى فرموده است:

إن أصبح إمامكم غائباً عنكم لاتدرون أين هو فمن‌يأتيكم بإمام ظاهر يأتيكم بأخبار السّماوات والأرض وحلال اللَّه جلّ وعزّ وحرامه؟


1) تفسير فرات: 563 ح 3 ، بحار الأنوار : 79/24 ذيل ح 20، و آيه ها در سوره شمس: 3 - 1 مى‌باشند .

2) سوره صفّ ، آيه 8 .

3) الكافى : 432/1 ضمن ح 91، بحار الأنوار : 318/23 ح336/24 29 ح 59 و 60/51 سطر 1 ، تفسير برهان : 328/4 ح3، تأويل الآيات: 686/2 ح5 .

4) سوره ملك ، آيه 30.

اگر امام و پيشواى شما از ديدگان شما ناپديد گرديد و ندانستيد كه او در كجا است ؟ چه كسى آن امام را ظاهر و آشكار كند كه از خبرهاى آسمان و زمين براى شما باز گويد و حلال و حرام الهى را بيان كند؟

سپس فرمود: بخدا سوگند ، اين آيه هنوز تحقق نيافته است ولى حتماً واقع خواهد شد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

528 / 15 - از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَذلكَ دينُ القَيِّمَة»(2)«اين است دين استوار و راستين» ، روايت شده است كه فرمود:

مراد دين قائم (صلوات اللَّه عليه) و حكومت آن حضرت است.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

529 / 16 - شيخ مفيد رحمه الله در تفسير آيه شريفه «وَأشْرَقَت الأرضُ بِنُورِ رَبِّها»(4)«و زمين به نور پروردگارش روشن گردد» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

إذا قام القائم عليه السلام أشرقت الأرض بنور ربّها، واستغنى العباد عن ضوء الشمس، وذهبت الظلمة.

وقتى حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) قيام كند زمين به نور پروردگارش روشن گردد و مردم از روشنايى خورشيد بى‌نياز شوند و تاريكى از بين برود.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

530 / 17 - سيد هاشم بحرانى قدس سره در كتاب «غاية المرام» در تفسير آيه نور حديثى را از امير مؤمنان على عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت هر قسمت از اين آيه شريفه را به وجود مقدّس يكى از معصومين عليهم السلام تفسير و تأويل نموده اند .


1) كمال الدين: 325/1 ح3، بحار الأنوار : 52/51 ح 27، غيبة طوسى : 101، انوار المضيئة: 19.

2) سوره بيّنه ، آيه 5.

3) تأويل الآيات: 831/2 ح2، بحار الأنوار : 370/23 ح 44، تفسير برهان : 489/4 ح1.

4) سوره زمر ، آيه 69.

5) الإرشاد: 410 سطر 3، بحار الأنوار : 337/52 ضمن ح 77، إلزام الناصب: 280/2.

ما ابتدا آيه شريفه و ترجمه آن را ذكر نموده ، سپس تأويل آن را طبق حديث بيان مى كنيم :

«اَللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكوةٍ فيها مِصْباح الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَلا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتها يُضي‌ءُ وَلَوْلَمْ تَمْسَسْهُ نار نُورٌ عَلى نُور يَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاء وَيَضْرِبُ اللَّه الْأَمْثال لِلنَّاسِ وَاللَّه بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَليم»(1).

«خدا روشنى و روشنايى بخش آسمان‌ها و زمين است، مثال نور او به چراغ‌دانى ماند كه در آن چراغى نهاده باشند ، و آن چراغ در شيشه اى قرار گرفته باشد كه مانند ستاره درخشانى تلألؤ نمايد ، و از درخت بابركت زيتون شعله ور و افروخته گردد ، و آن درخت شرقى يا غربى نباشد، و بدون آنكه زيت و روغن آن با آتشى برخورد داشته باشد روشنايى بخشد، نورى است بر فراز نور ، خدا هر كس را بخواهد به طرف نور خود هدايت كند، و خداوند اين مثل‌ها را براى مردم مى زند، و او بر همه چيز دانا است» .

و امّا تأويل آيه : امير مؤمنان على عليه السلام فرموده است :

مراد از «المِشْكوة» محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است ، «وَالْمِصْباح» من هستم، مقصود از «الزُّجاجَة» حسن و حسين عليهما السلام ، «كَأنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ» امام سجاد عليه السلام ، «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَة» امام باقر عليه السلام ، «زَيْتُونَة» امام صادق عليه السلام ، «لا شَرْقِيَّةٍ» موسى بن جعفر عليهما السلام ، «وَلا غَرْبِيَّةٍ» علىّ بن موسى الرضا عليهما السلام ، «يَكادُ زَيْتُها يُضيئُ» امام جواد عليه السلام ، «وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ» امام هادى عليه السلام ، «نُورٌ عَلى نُور» امام عسكرى عليه السلام ، «يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» قائم آل محمّد حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) سوره نور ، آيه 35.

2) غاية المرام: 317، تفسير برهان: 136/3 ح 16، المحجّة: 147، الآيات الباهرة: 199.

531 / 18 - محمّد بن ابراهيم نعمانى رحمه الله در كتاب «غيبت» در تفسير آيه شريفه «فَاسْتَبِقُوا الخَيْرات أيْنَما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُم اللَّهُ جَميعاً»(1)«در كارهاى خوب از يكديگر پيشى بگيريد ، هر كجا باشيد خداوند همه شما را مى آورد» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

نزلت في القائم عليه السلام وأصحابه يجتمعون على غير ميعاد.

اين آيه درباره حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) و ياران آن حضرت نازل شده است كه بدون وعده پيشين گِرد هم آيند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

532 / 19 - شيخ مفيد قدس سره از على بن عقبه و او از پدرش نقل كرده است كه گفت:

هنگامى كه قائم (صلوات اللَّه عليه) قيام كند به عدالت داورى كند، و در دوران او ظلم و ستم بر طرف شود، و راهها امنيّت پيدا كند، و زمين بركات خود را خارج گرداند، و هر حقّى را به صاحب آن برگرداند، هر كس اهل هر دينى باشد به اسلام گرايش پيدا كند و به آن ايمان آورد.

آيا نشنيده اى كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است: «وَلَهُ أسْلَمَ مَنْ فِي السمواتِ وَالأرْض طَوْعاً وَكَرْهاً وَإلَيْهِ يُرْجَعُون»(3).

«همه اهل آسمان و زمين خواه ناخواه تسليم فرمان او گردند» .

در ميان مردم به حكم داود(4)و محمّد صلى الله عليه وآله وسلم داورى كند، و در اين هنگام زمين گنج هاى پنهان خود را ظاهر كند و بركاتش را آشكار سازد، و بى نيازى همه مؤمنين را فرا گيرد به طورى كه كسى محلّى براى پرداخت صدقه و احسان خود پيدا نكند. سپس فرمود:

إنّ دولتنا آخر الدول ولم يبق أهل بيت لهم دولة إلّا ملكوا قبلنا لئلّا يقولوا إذا رأوا سيرتنا: إذا ملكنا سرنا بمثل سيرة هؤلاء.


1) سوره بقره ، آيه 148 .

2) غيبة نعمانى: 241 ح37، بحارالأنوار: 58/51 ح52، تفسير برهان: 162/1 ح3، إلزام الناصب: 51/1 سطر14.

3) سوره آل عمران ، آيه 83 .

4) يعنى در داورى شاهد و گواه طلب نمى كند، و بر اساس علم خود قضاوت نمايد.

همانا دولت ما آخرين دولت‌ها است، و اهل هر صنف و طايفه اى پيش از ما به حكومت رسد و پادشاهى كند تا هنگامى كه حكومت ما را ديد و روش ما را در زمامدارى مشاهده كرد نگويد: ما هم اگر به حكومت رسيده بوديم اينگونه عمل مى كرديم و همين روش را اجرا مى نموديم.

و اين فرمايش خداوند تبارك و تعالى است كه فرمود: «وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين»(1)«عاقبت از آن پروا پيشگان و پرهيزكاران است».(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

533 / 20 - امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَصابِرُوا وَرابِطُوا ... تُفْلِحُون»(3)فرمود :

اصبروا على أداء الفرائض وصابروا عدوّكم، ورابطوا إمامكم المنتظر.(4)

بر انجام واجبات صبر كنيد، و در مقابل دشمن مقاومت و پايدارى كنيد، و با امام خود كه انتظار قدومش را داريد رابطه داشته باشيد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

534 / 21 - قمى رحمه الله در تفسير آيه شريفه «وَإنْ مِنْ أهْلِ الكِتاب إلاَّ لَيُؤْمِنَنَّ ... شَهيداً»(5)«كسى از اهل كتاب نيست جز آنكه پيش از مرگش به او يعنى حضرت عيسى عليه السلام ايمان آورد، و در روز قيامت بر آنها گواه خواهد بود» ، از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

إنّ عيسى ينزل قبل يوم القيامة إلى الدنيا فلا يبقى أهل ملّة يهوديّ ولا غيره إلّا آمن به قبل موته، ويصلّي خلف المهديّ.(6)


1) سوره أعراف ، آيه 128.

2) الإرشاد: 412، بحار الأنوار : 338/52 ح 83 ، إعلام الورى: 462، كشف الغمّة: 465/2.

3) سوره آل عمران ، آيه 200 .

4) غيبة نعمانى : 199 ح 13، بحار الأنوار : 219/24 ح 14، تفسير برهان : 334/1 ح4، ينابيع المودّة: 421، غاية المرام: 408 ح3، منتخب الأثر: 515 ح7، تأويل الآيات: 127/1 ح 47.

5) سوره نساء ، آيه 159.

6) تفسير قمى : 158/1، بحار الأنوار : 50/53 ح 24، تفسير برهان : 427/1 ح1، منتخب الأثر: 479 ح1، ينابيع المودّة: 422، الآيات الباهرة: 59.

همانا حضرت عيسى عليه السلام پيش از روز قيامت به دنيا فرود آيد هيچ اهل دينى از يهود و غير آن باقى نماند جز آنكه پيش از وفاتش به او ايمان آورد، و او در پشت سر حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) نماز مى خواند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

535 / 22 - از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «إنّا نَصارى»(1)«و از كسانى كه گفتند ما نصارى هستيم عهد و پيمان گرفتيم» ، روايت شده است كه فرمود: سيخرج مع القائم عليه السلام منّا عصابة منهم.

به زودى جماعتى از آنان با حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) خروج خواهند نمود.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

536 / 23 - در روايتى آيه شريفه «هَلْ يَنْظُرُونَ إلّا أنْ تَأْتِيَهُمُ المَلائِكَة»(3)«آيا انتظارى دارند جز آنكه فرشتگان بر آنها فرود آيند» ، به وجود شريف آن حضرت تفسير شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

537 / 24 - و نيز فرموده اند: اين قسمت از آيه شريفه «يَوْم يَأْتي بَعْضُ آياتِ رَبِّك»(4)«روزى كه بعضى از آيات پرودگارت ظاهر شود» ، اشاره به ظهور حضرت حجّت (ارواحنا فداه) دارد.(5)

و در روايت ديگرى در تفسير اين آيه از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود : مقصود خروج امام قائم منتظر از ما اهل بيت است . اين حديث را در كمال الدين: 357/2 ح 54، بحار الأنوار : 149/52 ح 67 ، و تفسير برهان : 524/1 ح4 روايت كرده اند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

538 / 25 - عيّاشى رحمه الله در كتاب «تفسير» ذيل آيه شريفه «هُوَ الَّذي أرْسَلَ رَسُولَه ...»(6)«او است آن كسى كه رسول خود را براى هدايت مردم و


1) سوره مائده ، آيه 14.

2) الكافى : 352/5 سطر 2، تفسير برهان : 454/1 ح1، التهذيب: 405/7 ح 621.

3) . سوره انعام ، آيه 158.

4) . سوره انعام ، آيه 158.

5) كمال الدين: 336/2 ح8 و در آن فرموده است : آيه و نشانه اى كه انتظارش را مى كشند حضرت قائم (ارواحنا فداه) است . بحار الأنوار : 51/51 ح 25 ، تفسير برهان : 564/1 ح 4.

6) سوره توبه ، آيه 33 ؛ سوره صفّ ، آيه 9 .

آموختن دين حق فرستاد تا او را بر تمام اديان چيره گرداند اگر چه براى مشركان ناخوش آيند باشد»، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: وقتى كه حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) خروج كند مشرك و كافرى نباشد مگر اينكه خروج آن حضرت براى او ناخوش آيند باشد .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

539 / 26 – نعمانى رحمه الله در كتاب «غيبت» در تفسير آيه شريفه «وَلَئِنْ أخَّرْنا عَنْهُمُ العَذاب إلى اُمَّة مَعْدُودَة»(2)«اگر عذاب را از آنها تا امّتى معدود تأخير بيندازيم» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

العذاب خروج القائم عليه السلام والاُمّة المعدودة أهل بدر وأصحابه.

عذاب ؛ خروج قائم عليه السلام است و منظور از اُمّت معدود اصحاب آن حضرت هستند كه به عدد اهل بدر يعنى سيصد و سيزده نفر مى باشند.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

540 / 27 - عيّاشى در تفسير خود از محمّد بن مسلم نقل كرده است كه :

امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «ألَمْ تَرَ إلَى الَّذينَ قيلَ لَهُمْ كُفُّوا - إلى قوله(4)- وَنَتَّبِع الرُسُل» «آيا نمى انديشى درباره كسانى كه به آنها گفته شد: اكنون از جنگ كردن خوددارى كنيد و به نماز و زكات بپردازيد و آنگاه كه حكم جهاد صادر شد گفتند: خداوندا ! چرا بر ما دستور جنگ كردن دادى؟ چه مى شد اگر آن را مقدارى تأخير مى انداختى؟» ، فرمود:


1) بحار الأنوار : 50/51 ح 22، و در تفسير قمى : 289/1 مى نويسد : اين آيه درباره قائم آل محمّد عليهم السلام نازل شده است . و قسمت آخر آيه شريفه در حديث دوّم از همين بخش ذكر شد .

2) سوره هود ، آيه 8 .

3) غيبة نعمانى : 127 سطر 3، بحار الأنوار : 58/51 ح 51، تفسير برهان : 208/2 ح1، المحجّة : 102.

4) معناى «إلى قوله» اين است كه آيه را ادامه دهيد تا «ونتّبع الرسل» ، ولى اين فرمايش صحيح نيست ، زيرا آيات بهم پيوسته نيستند ، آيه پيشين در سوره نساء ، و آيه اى كه بعد از آن آمده در سوره ابراهيم است ، و بنابراين ذكر آيه شريفه «ألَمْ تَرَ إلَى الَّذينَ...» در اينجا مناسب نيست بلكه در مورد امام مجتبى عليه السلام نازل شده است ، و در كتاب كافى و تفسير برهان اين دو آيه مخلوط شده است .

آنها تأخير جنگ را تا زمان قائم (صلوات اللَّه عليه) اراده كردند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

541 / 28 - عيّاشى در تفسير خود نقل مى كند: روزى در محضر امام صادق عليه السلام صحبت از خانه هاى بنى عباس به ميان آمد كه هنوز ثابت و برقرار مانده اند، يكى از حاضرين گفت: «أراناها اللَّه خراباً أو خرّبها بأيدينا» خداوند خرابى آنها را به ما نشان دهد يا آنها را به دست ما ويران گرداند .

امام عليه السلام فرمود: لاتقل هكذا، بل يكون مساكن القائم وأصحابه .

اين طور نگو، زيرا آنها خانه هاى قائم عليه السلام و ياران او خواهد بود.

آيا نشنيده اى خداوند تبارك و تعالى فرموده است:

«وَسَكنْتُم فى مَساكِنِ الَّذينَ ظَلَمُوا أنْفُسَهُم»(2).

و شما ساكن شديد در خانه هاى كسانى كه به خود ستم كردند.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

542 / 29 - امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَلَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ المَثاني وَالْقُرْآنِ العَظيم»(4)فرمود :

ظاهرها الحمد وباطنها ولد الولد، والسابع منها القائم عليه السلام.

«سبعاً من المَثانى» كه خداوند به پيغمبرش مرحمت فرمود ظاهراً سوره حمد است و باطناً ائمّه معصومين عليهم السلام است كه هفتمين آنها قائم (صلوات اللَّه عليه) مى باشد .(5)

علاّمه مجلسى رحمه الله در ذيل اين حديث شريف احتمالات زيادى بيان كرده است ، از آن جمله فرموده است : آنها به اعتبار نام‌هاى شريفشان هفت تا هستند گر چه بعضى از آنها تكرار شده است ، يا به اعتبار اين است كه علم و دانش بيشتر از هفت نفر از آنها پخش شده است لذا اين عدد از آنها را به ذكر خود اختصاص داده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الكافى : 330/8 ح 56، تفسير برهان : 394/1 ح2، تفسير عيّاشى : 258/1 ح 196، بحار الأنوار : 217/44 ح2 و 132/52 ح 35، المحجّة: 61 .

2) سوره ابراهيم ، آيه 45.

3) تفسير عيّاشى: 235/2 ح 49، بحار: 347/52 ح 95، تفسير برهان : 321/2 ح3، المحجّة: 110.

4) سوره حجر ، آيه 87 .

5) تفسير عيّاشى : 250/2 ح 37، بحار الأنوار : 117/24، تفسير برهان : 354/2 ح 8 ، المحجّة : 110 .

543 / 30 - سيّد شرف الدين رحمه الله در كتاب «تأويل الآيات» در تفسير آيه شريفه «وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً»(1)«هر كه مظلوم كشته شود پس براى ولىّ او سلطنت يعنى حق قصاص قرار داديم، و او نبايد در قتل زياده روى كند» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

إنّ الآية نزلت في الحسين عليه السلام لو قتل وليّه أهل الأرض به ما كان مسرفاً، ووليّه القائم عليه السلام.

اين آيه در شأن امام حسين عليه السلام نازل شده است، او كسى است كه مظلوم كشته شده است ، ولىّ او امام قائم (صلوات اللَّه عليه) است كه حق قصاص به او داده شده است و اگر همه اهل زمين را به خاطر اين جرم بزرگ بكُشد اسراف نكرده است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

544 / 31 - و نيز در همان كتاب در تفسير آيه شريفه «فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أصْحابُ الصِراطِ السَّوِيِّ وَمَنِ اهْتَدى»(3)«بزودى خواهيد دانست چه كسى پيرو راه صحيح و اهل هدايت است» ، از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام روايت كرده است كه فرمود :

از پدرم امام صادق عليه السلام درباره اين آيه سؤال كردم ، آن حضرت فرمود :

«الصراط السويّ» هو القائم، والهدى من اهتدى إلى طاعته .

راه راست و استوار قائم ما اهل بيت حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) است و مقصود از هدايت يافتگان كسانى هستند كه به فرمان بردارى از او هدايت يافته اند.(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

545 / 32 - و نيز در همان كتاب در تفسير آيه شريفه «إنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَماء آيَةً فَظَلَّتْ أعْناقُهُم لَها خاضِعين»(5)«اگر بخواهيم براى ايشان از


1) سوره إسراء ، آيه 33.

2) تأويل الآيات: 280/1 ح 10، تفسير برهان : 419/2 ح 14.

3) سوره طه ، آيه 135.

4) تأويل الآيات: 323/1 ح 26، بحار الأنوار : 150/24 ح 34، تفسير برهان : 50/3 ح9، المحجّة : 137 .

5) سوره شعراء ، آيه 4.

آسمان آيت و نشانه اى نازل مى كنيم كه گردن هاى آنها در برابر آن خاضع شود» ، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

اين آيه در شأن قائم آل محمد عليهم السلام نازل شده است ، و آن آيت آسمانى ندايى است كه نداكننده اى به نام مبارك آن حضرت از آسمان ندا كند، و به گوش همگان برسد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

546 / 33 - سيّد شرف الدين رحمه الله در كتاب «تأويل الآيات» از معلّى بن خنيس روايت كرده است كه امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أفَرَأيْتَ إنْ مَتَّعْناهُم سِنِين × ثُمَّ جاءَهُمْ ما كانُوا يُوعَدُون»(2)«آيا ديدى آنها را كه چند سالى در دنيا بهره‌مند ساختيم × سپس عذابى كه به آنها وعده داده شده بود به سراغ آنها آمد» ، فرمود: مقصود خروج حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) است.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

547 / 34 - و نيز در همان كتاب در تفسير آيه شريفه «وَلَنُذيقَنَّهُمْ مِنَ العَذابِ الأدْنى دُونَ العَذابِ الأكْبَر»(4)«و به آنها پيش از عذاب بزرگ از عذاب كوچكتر مى چشانيم» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

أنّ الأدنى غلاء السعر، والأكبر المهديّ بالسيف.(5)

عذاب كوچك گرانى قيمت‌ها و بالا رفتن نرخ اجناس است، و عذاب بزرگ‌تر شمشير حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

548 / 35 - و نيز در همان كتاب در تفسير آيه شريفه «يَوْمَ الفَتْحِ لايَنْفَعُ الَّذينَ كَفَرُوا إيمانُهُم وَلا هُم يُنْظَرُون»(6)«بگو روز فتح و پيروزى كافران را ايمان


1) تأويل الآيات: 386/1 ح2، بحار الأنوار : 284/52 ح 13، تفسير برهان : 180/3 ح9، والمحجّة: 159.

2) سوره شعراء ، آيه 205 و 206.

3) تأويل الآيات: 392/1 ح 18، بحار الأنوار : 372/24 ح 96، تفسير برهان : 189/3 ح 3 ، المحجّة : 161 .

4) سوره سجده ، آيه 21.

5) تأويل الآيات: 444/2 ح6، بحار الأنوار : 59/51 ح 55، تفسير برهان : 288/3 ح 3، المحجّة : 173 .

6) سوره سجده ، آيه 29.

آوردن سودى نمى بخشد و به آنها مهلت داده نمى شود» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود :

مقصود از روز فتح روزى است كه دنيا به دست حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) فتح مى شود، در آن هنگام ايمان آوردن كسانى كه پيش از آن ايمان نداشته اند سودى نمى بخشد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

549 / 36 – كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت در جواب حسن بن شاذان - كه از اذيت و آزار مخالفين شكايت كرده بود - نوشت :

خداوند تبارك و تعالى از دوستان ما پيمان گرفته است كه هنگام حكومت اهل باطل صبر و استقامت پيشه كنند ، پس بخاطر حكم پروردگارت صبر كن ، و اگر سرور خلايق حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) قيام كرد خواهند گفت: «يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا ...»(2)

«واى بر ما چه كسى ما را از قبرهايمان خارج كرد، اين همان وعده خداوند رحمان است».(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

550 / 37 - و نيز در همان كتاب در تفسير آيه شريفه «وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأهُ بَعْدَ حين»(4)«و پس از مدّتى خبر آن را خواهيد دانست» ، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: مقصود هنگام خروج حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) است.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

551 / 38 - سيّد شرف الدين رحمه الله در كتاب «تأويل الآيات» در تفسير آيه شريفه


1) تأويل الآيات: 445/2 ح9، تفسير برهان: 289/3 ح1، منتخب الأثر: 470 ح 2، المحجّة : 174 .

2) سوره يس ، آيه 52 .

3) تأويل الآيات: 491 ح 10، الكافى: 247/8 ح 346، بحار الأنوار : 89/53 ح 87 ، تفسير برهان : 12/4 ح 1 .

4) سوره ص ، آيه 88 .

5) الكافى : 287/8 ح 432، تأويل الآيات: 510/2 ح 13، بحار الأنوار : 313/24 ح 18 و 62/51 ح 62، تفسير برهان : 66/4 ح1، ينابيع المودّة: 427، المحجّة: 183 .

«وَأمّا ثَمُودُ ... الْهُونِ»(1)«قوم ثمود را ما هدايت كرديم ولى آنها خود كورى و نادانى و گمراهى را بر روشنى هدايت ترجيح دادند، پس آنها را صاعقه عذاب خواركننده اى فرا گرفت» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: عذاب خواركننده شمشير است هنگامى كه قائم عليه السلام قيام كند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

552 / 39 – نعمانى رحمه الله در كتاب «غيبت» در تفسير آيه شريفه «سَنُرِيهِم آياتِنا فِي الآفاقِ وَفي أنْفُسِهِم حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُم أ نَّهُ الحَقّ»(3)«بزودى آيات و نشانه هاى خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنها نشان دهيم تا براى آنها روشن شود كه او حق است» ، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

خداوند نشانه هاى قدرت خود را به آنها نشان مى دهد تا بدانند كه خروج قائم (صلوات اللَّه عليه) از طرف پروردگار حق است و ناگزير مردم آن را خواهند ديد.(4)

و در روايتى از امام صادق عليه السلام در تفسير اين قسمت از آيه شريفه «أ نَّه الحَقّ» فرموده است تا روشن شود كه او قائم عليه السلام است . تأويل الآيات: 541/2 ح 17، بحار الأنوار : 164/24 ح3.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

553 / 40 - علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله در تفسير آيه شريفه «حم × عسق»(5)از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

إنّها عدد سني القائم عليه السلام وقاف جبل محيط بالدنيا من زمرّد أخضر فخضرة السماء من ذلك الجبل، وعلم كلّ شي‌ء في عسق.(6)

مقصود مدت حكومت قائم (صلوات اللَّه عليه) است، و «قاف» كوهى است


1) سوره فصلّت ، آيه 17.

2) تأويل الآيات: 804/2 ح1، بحار الأنوار : 72/24 ح6، تفسير برهان : 108/4 ح4، المحجّة: 186.

3) سوره فصلّت ، آيه 53.

4) غيبة نعمانى : 143، بحار الأنوار : 241/52 ح 110، تفسير برهان : 114/4 ح3، المحجّة: 186.

5) سوره شورى ، آيه 1 و 2.

6) تفسير قمى : 268/2 سطر 1، بحار الأنوار : 279/52، تفسير برهان : 115/4 ح2، المحجّة: 190.

كه به دنيا احاطه دارد و جنس آن زمرّد سبز رنگ است، و سبزى رنگ آسمان از آن است و دانش هر چيز در «عسق» است كه از رموز و اسرار الهى است .

و ثعلبى در تفسير خود گويد: «سين» اشاره به «سنا» يعنى بلندى مرتبه حضرت مهدى (ارواحنا فداه) است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

554 / 41 - طبرى رحمه الله در كتاب «نوادر المعجزات» از مفضّل نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام به من فرمود: اى مفضّل ، اهل عراق اين آيه را چگونه قرائت مى كنند ؟

عرض كردم : اى سرور من ، كدام آيه ؟

فرمود : «يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذينَ آمنوا والّذين لايؤمنون مشفقون منها»(2)، «يعنى كسانى در آن شتاب مى كنند كه به آن ايمان دارند، ولى آنها كه ايمان ندارند از آن ترسناك هستند» .

عرض كردم: اى سرور من ؛ اين گونه آيه را قرائت نمى كنند بلكه مى خوانند: «يستعجل بها الذين لايؤمنون بها والذين آمنوا مشفقون منها» ، يعنى كسانى در آن شتاب مى كنند كه به آن ايمان ندارند، ولى آنها كه ايمان دارند از آن ترسناك هستند.

امام صادق عليه السلام فرمود: واى بر تو ، آيا مى دانى مقصود چيست؟

عرض كردم: خدا و رسول او و فرزند رسول خدا بهتر مى دانند.

امام عليه السلام فرمود: بخدا قسم ؛ مقصود قيام حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) است ؛ چگونه براى آن شتاب دارد كسى كه ايمان ندارد ؟(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

555 / 42 – كلينى رحمه الله در تفسير آيه شريفه «اللَّهُ لَطيفٌ بِعِبادِه يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ وَهُوَ القَوِيُّ العَزيزُ × مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ الآخِرَة نَزِدْ لَهُ في حَرْثِه»(4)«هر كس متاع آخرت را بخواهد؛ كشت او را افزايش مى دهيم، اما كسى كه دنيا را بخواهد


1) بحار الأنوار : 367/36 و 105/51 ح 40 .

2) در مصدر اين گونه نقل شده است و همان موافق با فرمايش امام عليه السلام است ولى آيه شريفه در مصحف شريف چنين است: «يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذينَ لايُؤْمِنُونَ بِها وَالَّذينَ آمَنُوا مُشْفِقُون مِنْها وَيَعْلَمُونَ أَنَّها الْحَقّ» «سوره شورى ، آيه 18» .

3) دلائل الإمامة: 450 ح 30، نوادر المعجزات: 197 ح7، إلزام الناصب: 88/1 سطر 16، المحجّة: 191.

4) سوره شورى ، آيه 19 .

از متاع دنيا به او مى دهيم ولى در آخرت نصيبى ندارد» ، روايت كرده است كه از امام صادق عليه السلام سئوال شد : مقصود از «حرث الآخرة» چيست؟ فرمود:

معرفة أميرالمؤمنين والأئمّة عليهم السلام .

(متاع آخرت) معرفت اميرالمؤمنين و ائمّه طاهرين عليهم السلام است.

سئوال كردند: مقصود از قسمت آخر آيه كه مى فرمايد: «وَما لَهُ فِي الآخِرَة مِن نَصيب»(1)«كسى كه براى دنيا كار كرده در آخرت بهره اى ندارد» چيست؟

فرمود: ليس له في دولة الحقّ مع القائم عليه السلام نصيب . در دولت حق و در كنار قائم (صلوات اللَّه عليه) نصيب و بهره اى نخواهد داشت.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

556 / 43 - و نيز در كتاب «روضه كافى» در تفسير آيه شريفه «ولَوْلا كَلِمَةُ الفَصْلِ لَقُضِيَ بَيْنَهُم وَإنَّ الظالِمينَ لَهُم عَذابٌ أليمٌ»(3)«و اگر كلمه فصل يعنى حكم حتمى الهى نبود به هلاكت آنها حكم مى شد، و البتّه براى ستم پيشه گان عذاب دردناكى خواهد بود» ، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

لولا ما تقدّم فيهم من أمر اللَّه عزّ ذكره ما أبقى القائم عليه السلام منهم واحداً.

اگر آنچه خداوند از پيش درباره آنها مقدّر فرموده است نباشد حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) يك نفر از آنها را زنده نگذارد.(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

557 / 44 - علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله در تفسير آيه شريفه «وَلَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِه»(5)«كسى كه انتقام بگيرد پس از آنكه مورد ستم واقع شده است» ، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:


1) سوره شورى ، آيه 20 .

2) الكافى : 436/1 ذيل ح 92، بحار الأنوار : 349/24 ذيل ح 60 و 63/51 ذيل ح 64، تفسير برهان : 121/4 ذيل ح2، المحجّة: 192.

3) سوره شورى ، آيه 21 و 41.

4) الكافى : 287/8 ح 432، بحار الأنوار : 62/51 ضمن ح 62، تفسير برهان : 121/4 ح1، المحجّة: 193 .

5) سوره شورى ، آيه 21 و 41.

اين آيه درباره حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) و ياران او است .

والقائم إذا قام انتصر من بني اُميّة ومن المكذّبين والنصّاب، هو وأصحابه.

هنگامى كه قائم (صلوات اللَّه عليه) قيام كند از بنى اميه و كسانى كه ولايت ائمه عليهم السلام را تكذيب كردند و از ناصبى ها - كه به طور علنى دشمنى كردند - انتقام خواهد گرفت.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

558 / 45 - سيّد شرف الدين رحمه الله در تفسير آيه شريفه «خاشِعينَ مِنَ الذُلِّ يَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِيّ»(2)«آنها با ترس و ذلّت از گوشه چشم نگاه مى كنند» ، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: آنها به حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) مى نگرند.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

559 / 46 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب خصال در ذيل آيه شريفه «وذَكِّرْهُم بِاَيّامِ اللَّه»(4)«ايّام اللَّه(5)را به ايشان يادآورى كن» ، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: يكى از آن روزها روز قيام حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) است.(6)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

560 / 47 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «غيبت» در تفسير آيه شريفه «وَفِي السَّماءِ رِزْقُكُم وَما تُوعَدون»(7)«روزى شما در آسمان است و آنچه وعده داده شده ايد» ، از ابن عباس نقل كرده است كه گفت:


1) تفسير قمى : 278/2، بحار الأنوار : 48/51 ح 13، تفسير برهان : 129/4 ح4، المحجّة: 196.

2) سوره شورى ، آيه 45 .

3) تأويل الآيات: 550/2 ح 20، بحار الأنوار : 229/24 ح 32، تفسير برهان : 129/4 ح2، المحجّة: 197 .

4) سوره ابراهيم ، آيه 5 .

5) ايّام اللَّه ؛ يعنى روزهاى مهمّى كه در آن ، حوادث بزرگى اتفاق مى افتد كه نشانگر قدرت پرودگار است .

6) الخصال: 108/1 ح 75، بحار الأنوار : 63/53 ملحق ح 53، تفسير برهان : 305/2 ح 1، معانى الأخبار : 348 ح1، المحجّة: 108 .

7) سوره ذاريات ، آيه 22 .

مقصود قيام حضرت مهدى (ارواحنا فداه) است.(1)

و در حديث ديگرى در همان كتاب در تفسير آيه بعد از آن - «فَوَ رَبّ السَّماء وَالأرض إِنَّه لَحَقّ مِثْلَ ما أَنَّكم تَنْطِقُون»(2)«سوگند به پروردگار آسمان و زمين كه آن حقّ است مانند تكلّمى كه با يكديگر مى كنيد» - از ابن عباس نقل كرده است كه گفت: مراد قيام حضرت قائم (ارواحنا فداه) است كه وعده الهى و حقّ است.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

561 / 48 - سيّد شرف الدين نجفى رحمه الله در كتاب «تأويل الآيات» در تفسير آيه شريفه «يُعْرَفُ المُجْرِمُونَ بِسيماهُم»(4)«گنه‌كاران به چهره شناخته شوند» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

اين آيه در شأن حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) نازل شده است، او جنايتكاران را به چهره آنها مى شناسد، و به همراه يارانش با شمشير خويش آنها را نابود سازد.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

562 / 49 - على بن ابراهيم قمى رحمه الله در تفسير آيه شريفه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِع»(6)«سؤال كننده از عذابى كه وقوع آن حتمى است پرسيد» ، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

آتشى است كه از مغرب خارج مى شود و فرشته اى آن را به جلو مى راند، خانه اى از خانه هاى بنى اُميّه را رها نكند مگر آنكه با اهل آن بسوزاند، و هيچ خانه اى نماند كه در آن به آل محمّد عليهم السلام ستم شده و حق انتقام براى اهل بيت عليهم السلام در آن باشد مگر آنكه آن را بسوزاند ، و كسى كه اين عمليّات را رهبرى مى كند حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) است.(7)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) . غيبة طوسى : 110 سطر 7، بحار الأنوار : 53/51 ح 33 و 34 ، المحجّة : 210.

2) سوره ذاريات ، آيه 23 .

3) . غيبة طوسى : 110 سطر 7، بحار الأنوار : 53/51 ح 33 و 34 ، المحجّة : 210.

4) سوره الرحمن ، آيه 41.

5) تأويل الآيات: 639/2 ح 21، بحار الأنوار : 58/51 ح 54، تفسير برهان : 269/4 ح 5، المحجّة: 218.

6) سوره معارج ، آيه 1.

7) تفسير قمى : 385/2، بحار الأنوار : 188/52 ح 14، تفسير برهان : 38/4 ح1 . و نعمانى رحمه الله در كتاب غيبت: 272 روايت ديگرى را از امام صادق عليه السلام نقل كرده است و آن را مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 243/52 ح 115 ، تفسير برهان : 382/4 ح9 و المحجّة: 233 نقل كرده اند .

563 / 50 - علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله در تفسير آيه شريفه «فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ × ثُمَّ قُتِل كَيْف قَدَّرَ»(1)«خدا او را بكشد چه انديشه غلطى كرد × باز هم خدا او را بكشد كه چه فكر خطايى كرد» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود : إنّ المراد ظالم أميرالمؤمنين عليه السلام.

وإنّ المعنى أنّه يعذّب عذاباً بعد عذاب، يعذّبه القائم عليه السلام.

مقصود آن ستمگر است كه به اميرالمؤمنين عليه السلام ستم كرد ، و معناى آيه اين است كه او را پى در پى عذاب كنند، و كسى كه او را عذاب كند امام قائم (صلوات اللَّه عليه) است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

564 / 51 - در تفسير آيه شريفه «وَكُنّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدّين»(3)«روز مجازات را تكذيب مي كرديم» ، روايت شده است كه : مقصود ؛ روز ظهور و قيام حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) است .(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

565 / 52 - در تفسير آيه شريفه «إنَّهُم يَكيدُونَ كَيْداً...»(5)» آنها مكر و حيله مى كنند، من هم در مقابل مكرشان، مكر خواهم كرد، پس تو اى محمّد صلى الله عليه وآله وسلم مدّت كمى آنها را مهلت بده» ، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود :

مقصود اين است كه آن‌ها را تا ظهور حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) مهلت بده ، او براى من از ستمگران و سركشان قريش و بنى اميّه و هر طايفه ديگرى انتقام خواهد گرفت.(6)

بحار الأنوار : 368/23 ح 58/53 40 ح 42 و 49/51 ح 19، تفسير برهان : 449/4 ح1، المحجّة: 248.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) سوره مدّثّر ، آيه 19 و 20 .

2) تفسير قمى : 395/2، بحار الأنوار : 210/8 سطر 16 چاپ سنگى ، تفسير برهان : 402/4 ح1، المحجّة: 241.

3) سوره مدّثّر ، آيه 46.

4) تأويل الآيات: 736/2 سطر 1، بحار الأنوار : 325/24 ح 41، تفسير برهان : 402/4 ح 9.

5) سوره طارق ، آيه 15.

6) تفسير قمى : 416/2 و در آن فرموده است : «يا محمّد، أمهلهم رويداً لوقت بعث القائم عليه السلام فينتقم لي من الجبّارين والطواغيت من قريش وبني‌اُميّة وسائر الناس» ، اى محمّد ، ايشان را تا هنگام قيام قائم عليه السلام مهلت بده ، پس او براى من از زورگويان و ستم پيشه‌گان قريش و بنى‌اميّه و ديگران انتقام خواهد گرفت .

566 / 53 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» در تفسير آيه شريفه «هَلْ أتاكَ حَديثُ الغاشِيَة»(1)«آيا خبر آن بلاى فراگير به تو رسيده است» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

قائم (صلوات اللَّه عليه) آنها را با شمشير خود گرفتار بلا خواهد كرد ، و همه ايشان را فرا خواهد گرفت .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

567 / 54 - شرف الدين نجفى رحمه الله در كتاب تأويل الآيات در تفسير آيات ابتداى سوره «فجر» از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

مقصود از «وَالْفَجْر» كه خداوند به آن سوگند ياد نموده صبحگاه ظهور حضرت مهدى عليه السلام است ، مقصود از «وَلَيالٍ عَشْر» يعنى «شبهاى دهگانه» ، ائمّه طاهرين عليهم السلام هستند، و مراد از «وَالشَفْع» كه به معناى جفت و زوج است اميرالمؤمنين و فاطمه عليهما السلام است، و منظور از «وَالوَتْر» كه به معناى طاق و فرد است ذات مقدّس پروردگار يكتا است، و مقصود از «وَاللَّيْل إذا يَسْر» «قسم به شب تار ؛ وقتى كه به روز روشن مبدّل شود» «دولة حبتر فهي تسري إلى قيام القائم» دولت عمر است كه تا حكومت نورانى مهدى موعود (ارواحنا فداه) امتداد مى يابد.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

568 / 55 - شرف الدين نجفى رحمه الله در كتاب «تأويل الآيات» در تفسير آيه شريفه «فأنْذَرْتُكُم ناراً تَلَظَّى»(4)«شما را از آتش شعله ور و سوزنده ترساندم» ، از


1) سوره غاشيه ، آيه 1.

2) الكافى : 50/8 ح 13، بحار الأنوار : 310/24 ح 16، تفسير برهان : 453/4 ح1، تأويل الآيات: 787/2 ح3، المحجّة: 249، بحار الأنوار : 50/51 ح 24 از ثواب الأعمال.

3) تأويل الآيات: 792/2 ح1، بحار الأنوار : 78/24 ح 19، تفسير برهان : 457/4 ح1، المحجّة: 250، و آيات در سوره فجر : 4 - 1 مى‌باشند .

4) سوره الليل ، آيه 14.

امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

هو القائم عليه السلام إذا قام بالغضب فيقتل من كلّ ألف تسعمائة وتسعة وتسعين.

مقصود حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) است، هنگامى كه با چهره خشمگين قيام كند از هر هزار نفر فقط يك نفر باقى گذارد و نهصد و نود و نه نفر را به قتل رساند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

569 / 56 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» در تفسير آيه شريفه «وَالْعَصْر»(2)«سوگند به عصر» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود : منظور از عصر دوران ظهور حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) است .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

570 / 57 – طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» در تفسير آيه شريفه «يَوْمَئذٍ يَفْرَحُ المُؤْمِنُون × بِنَصْرِ اللَّه»(4)«در آن روز مردم باايمان به يارى خدا شاد مى شوند» ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

مقصود هنگام قيام حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) است كه مؤمنان گر چه در قبرهاى خود باشند شاد مى شوند و خوشنود مى گردند.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

571 / 58 – كلينى رحمه الله در كتاب «روضه كافى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

كأنّي بالقائم عليه السلام على منبر الكوفة وعليه قباء، فيخرج من وريان قبائه كتاباً مختوماً بخاتم ذهب فيفكّه فيقرأه على الناس فيجفلون عنه اجفال الغنم، فلم يبق إلّا النقباء، فيتكلّم بكلام فلايجدون


1) تأويل الآيات: 807/2 ح1، بحار الأنوار : 398/24 ح 120، تفسير برهان : 471/4 ح3، المحجّة: 254.

2) سوره عصر ، آيه 1.

3) كمال الدين: 656/2 ح1، بحار الأنوار : 214/24 ح1، تفسير برهان : 504/4 ح1، المحجّة: 258.

4) سوره روم ، آيه 4 و 5 .

5) دلائل الإمامة: 464 ح 52، تفسير برهان : 258/3 ح3، المحجّة: 172.

ملجأ حتّى يرجعوا إليه، وإنّي لأعرف الكلام الّذي يتكلّم به.

گويا حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) را بر فراز منبر كوفه مى بينم كه قبايى به تن دارد، از جيب آن قبا نوشته اى را كه به مهر طلايى مُهر شده است بيرون آورد، مهر آن را بشكند و براى مردم بخواند، آنها با شنيدن مضمون آن نامه مانند گلّه گوسفندى كه رميده باشد از اطراف آن حضرت پراكنده مى شوند و جز نقباء كسى باقى نماند و من اكنون آن سخنى را كه مهدى (صلوات اللَّه عليه) به آن تكلّم مى كند به خوبى مى دانم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

572 / 59 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «خصال» از امام صادق و حضرت رضا عليهما السلام روايت كرده است كه فرموده اند:

لو قد قام القائم عليه السلام لحكم بثلاث لم يحكم بها أحد قبله: يقتل الشيخ الزاني، ويقتل مانع الزكاة، ويورث الأخ أخاه في الأظلّة.

هنگامى كه حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) قيام كند به سه چيز حكم كند كه كسى پيش از او چنين حكمى نكرده است:

پيرمرد زناكار را مى كشد ؛ كسى كه از پرداخت زكات خوددارى كند مى كشد؛ برادر را از برادر أظلّه (كه در عالم ذر با يكديگر برادر بوده اند گر چه در اين عالم برادرى نداشته باشند) ارث مى دهد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

573 / 60 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «خصال» از امير مؤمنان على عليه السلام حديث مفصّلى نقل كرده است كه آن حضرت هفتاد فضيلت از فضايلى كه مخصوص خودش مى باشد و ديگران در آنها شركت ندارند ، بيان نموده است ، در فضيلت پنجاه و سه مى فرمايد:

فإنّ اللَّه تبارك وتعالى لن يذهب بالدنيا حتّى يقوم منّا القائم يقتل مبغضينا، ولايقبل الجزية ويكسر الصليب والأصنام، ويصنع الحرب


1) الكافى: 167/8 ح 185، بحار الأنوار : 352/52 ح 107، الوافى : 458/2 ح 8 ، إلزام الناصب: 298/2.

2) الخصال: 169/1 ح 223، بحار الأنوار : 309/52 ح2، إثبات الهداة: 495/3 ح 256.

أوزارها، ويدعو إلى أخذ المال فيقسّمه بالسويّة ويعدل في الرعيّة.

خداوند تبارك و تعالى دنيا را از بين نمى برد تا قائم ما اهل بيت قيام كند ، او دشمنان ما را به هلاكت مى رساند، جذيه از كسى نمى پذيرد، صليب و بتها را مى شكند و مردم را به گرفتن اموال مى خواند و آن را بطور مساوى بين آنها تقسيم مى كند، و در ميان امّت به عدل رفتار مى كند.

و در فضيلت پنجاه و چهار مى فرمايد :

از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه فرمود:

يا عليّ سيلعنك بنواُميّة ويردّ عليهم ملك بكلّ لعنة ألف لعنة، فإذا قام القائم عليه السلام لعنهم أربعين سنة.

اى على، بنى اميّه بزودى تو را در محافل خود لعن مى كنند، و پادشاهى در مقابل هر لعن آنها هزار مرتبه ايشان را لعنت خواهد كرد، و هنگامى كه حضرت قائم عليه السلام قيام كند چهل سال آنها را لعن خواهد نمود. (1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

574 / 61 – نعمانى رحمه الله در كتاب «غيبت» روايت كرده است كه: اميرالمؤمنين على عليه السلام نگاهى به فرزندش امام حسين عليه السلام كرد و فرمود:

اين فرزندم سيّد و سرور قوم است همان طور كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم او را سيّد ناميده است، خداوند از نسل او فرزندى به دنيا آورد كه همنام پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم است و از نظر شكل ، شمايل ، خلق و خوى به او شباهت دارد، و در هنگام غفلت مردم ، وقتى كه از حق و حقيقت اثرى نمانده ، و ظلم و ستم آشكار شده باشد خروج خواهد كرد ، و به خدا سوگند اگر خروج نكند او را گردن مى‌زنند.

يفرح بخروجه أهل السماوات وسكّانها، وهو رجل أجلى الجبين، أقنى الأنف، ضخم البطن، ازيل الفخذين، بفخذه اليمنى شامة، أفلج الثنايا، يملأ الأرض عدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً.

اهل آسمان‌ها و ساكنان آنها با ظهور او شادمان شوند، پيشانى او باز،


1) الخصال: 579/2 ضمن ح1، إثبات الهداة: 496/3 ح 260.

بينى اش كشيده و باريك، شكمش فربه و ران‌هاى او عريض است ، بر روى ران راستش خال و علامتى است، و دندان‌هاى مباركش جدا از هم است و او زمين را پر از عدل و داد كند همان طور كه از جور و ستم پر شده باشد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

575 / 62 - كعب الأحبار گويد: مهدى (ارواحنا فداه) از نظر صورت و سيرت و شكوه و هيبت شبيه‌ترين مردم به عيسى بن مريم عليهما السلام است ، خداوند آنچه به تمام پيامبران عليهم السلام عنايت كرده به او مرحمت نموده و زيادتر و برتر از آن را نيز بخشيده است.

او از نسل على بن ابى طالب عليه السلام است و مانند يوسف عليه السلام از ديدگان مردم غايب مى شود، و چون عيسى بن مريم عليهما السلام باز مى گردد و بعد از غيبتى طولانى ظهور مى كند.

و از نشانه هاى ظهورش ؛ طلوع ستاره اى سرخ ، ويرانى رى ، خسف بغداد ، خروج سفيانى و جنگى است كه بين اولاد عباس و سپاهيان جوان ارمنستان و آذربايجان روى مى دهد، و آن جنگى است كه در آن هزاران نفر كشته مى شوند، هر كدام سلاح‌هاى آراسته در اختيار دارند، و پرچمهاى سياه را به اهتزاز در مى آورند، اين جنگى است كه آميخته با مرگ سرخ و طاعون فراگير است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

576 / 63 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از اميرالمؤمنين على عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

مردى از فرزندانم در آخرالزمان خروج مى‌كند كه رنگ چهره اش سفيد آميخته به سرخى است، شكمش فربه، رانهايش عريض و پرگوشت، و شانه هايش قوى مى باشد، در پشت او دو علامت است كه يكى به رنگ پوست و ديگرى شبيه مهر نبوت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم است.


1) غيبة نعمانى : 214، بحار الأنوار : 39/51 ح 19، إثبات الهداة: 538/3 ح 493.

2) غيبة نعمانى : 147، بحار الأنوار : 225/52 ضمن ح 89 ، إثبات الهداة: 532/3 ح 464.

و حديث را ادامه داد تا آنكه فرمود :

فإذا هزّ رايته أضاء لها ما بين المشرق والمغرب، ووضع يده على رؤوس العباد فلايبقى مؤمن إلاّ صار قلبه أشدّ من زبر الحديد وأعطاه اللَّه عزّوجلّ قوّة أربعين رجلاً .

هنگامى كه پرچم خود را به اهتزار درآورد مشرق و مغرب عالم را روشن خواهد ساخت، در آن هنگام دست مبارك خود را بر سر بندگان گذارد، هيچ مؤمنى نماند مگر آن كه قلبش محكم‌تر از پاره هاى آهن گردد و خداوند به او نيروى چهل مرد عنايت كند.

و مؤمنانى كه از دنيا رفته اند خوشحالى ظهور در آن عالم به دل هاى آنها وارد شود و آنها به ديدار يكديگر روند و ظهور آن حضرت را به هم مژده و بشارت دهند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

577 / 64 - در همان كتاب از اصبغ بن نباته نقل مى كند كه گفت:

خدمت مولايم اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدم، آن حضرت را ديدم كه در فكر فرو رفته است و با انگشت بر زمين مى زند.

عرض كردم: اى امير مؤمنان ، چه شده است شما را در حال فكر و انديشه مى بينم و با انگشت به زمين مى زنى، آيا تمايلى به دنيا پيدا كرده اى؟

فرمود: نه بخدا سوگند، حتى يك روز هم به اين آب و خاك و به دنيا مايل نشدم، ولى درباره فرزندى كه از نسل من به دنيا خواهد آمد و يازدهمين فرزند من است، فكر مى كردم.

هو المهديّ يملأُها عدلاً كما ملئت جوراً وظلماً، تكون له حيرة وغيبة، يضلّ فيها أقوام ويهتدي فيها آخرون.

او مهدى است و زمين را پر از عدل و داد كند همان گونه كه از جور و ستم پر شده باشد، او را غيبتى و حيرتى است كه در آن گروهى دچار گمراهى شوند


1) كمال الدين: 653/2 ح 17، بحار الأنوار : 35/51 ح4، إعلام الورى: 465.

و گروهى ديگر هدايت يابند.(1)

علاّمه مجلسى رحمه الله در توضيح آن فرموده است : اين مبنى بر آن است كه بداء در اين امر رخ دهد .

اصبغ گويد: عرض كردم: اى امير مؤمنان ، آيا آنچه مى فرماييد واقع خواهد شد؟

فرمود: آرى وقوع آن حتمى است، و تو چه مى دانى كه اين امر چگونه خواهد بود؟ اى اصبغ ، آنها بهترين افراد اين امت هستند كه با برترين اين عترت خروج خواهند كرد.

اصبغ سؤال كرد: پس از آن چه خواهد شد؟

فرمود: آنگاه خداوند آنچه بخواهد انجام مى دهد كه براى او اختيار و اراده هدفها و حكمتها است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

578 / 65 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «كمال الدين» از حضرت جواد عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

پيشواى بعد از من فرزندم على عليه السلام است ، امر او امر من ، و گفتار او گفتار من، و اطاعت او اطاعت من است ، و پيشواى بعد از او فرزندم حسن عليه السلام است امر او امر پدرش ، و گفتار او گفتار پدرش ، و اطاعت او اطاعت پدرش مى باشد ، و آنگاه ساكت شد.

به آن حضرت عرض كردم: اى فرزند رسول خدا ، امام بعد از امام حسن عليه السلام كيست؟

امام عليه السلام با شنيدن اين خبر بشدت گريست. سپس فرمود: پيشواى بعد از حسن فرزندش قائم به حق و امام منتظر (صلوات اللَّه عليه) است.

عرض كردم: اى فرزند پيامبر، چرا آن حضرت ، «قائم» ناميده شده است؟

فرمود: لأنّه يقوم بعد موت ذكره، وارتداد أكثر القائلين بإمامته .

زيرا بعد از آنكه يادش از ميان رود، و بيشتر كسانى كه معتقد به امامت او


1) در كافى بعد از اين جمله اضافه كرده است : عرض كردم اى امير مؤمنان ، مدّت آن حيرت و غيبت چه قدر است ؟ فرمود : شش روز يا شش ماه يا شش سال .

2) كمال الدين: 289/1 ح1، بحار الأنوار : 11751 ح 18، إثبات الهداة: 462/3 ح 108 ، الكافى : 338/1 ح7، غيبة نعمانى : 60 ح4، الإختصاص: 204، إعلام الورى: 425.

بوده اند مرتدّ شوند و از اعتقاد خود دست بردارند، قيام مى كند.

عرض كردم: چرا آن حضرت ، «منتظر» ناميده شده است؟ فرمود:

لأنّ له غيبة يكثر أيّامها ويطول أمدها، فينتظر خروجه المخلصون، وينكره المرتابون ويستهزئ بذكره الجاحدون.

زيرا براى او غيبتى طولانى است كه مؤمنان بااخلاص ظهور او را انتظار مى كشند، و شكاكان آن را انكار مى كنند، و منكران ياد او را به مسخره مى گيرند.

تعيين كنندگان وقت ظهور زياد مى شوند كه همگى دروغ مى گويند، آنها كه شتاب كنند هلاك مى گردند، و هر كس اهل تسليم باشد و آنچه خداوند فرموده با جان و دل قبول كند در زمان غيبت او نجات مى يابد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

579 / 66 - شيخ حرّ عاملى رحمه الله در كتاب «اثبات الهداة» مى گويد : فضل بن شاذان در كتاب «اثبات الرجعة» از ابراهيم بن محمّد نقل كرده است كه گفت:

هنگامى كه عمرو بن عوف حاكم آن وقت تصميم به قتل من گرفت، ترس فراوانى به من دست داد، با اهل و عيال خود وداع كردم و به طرف خانه مولايم امام عسكرى عليه السلام آمدم تا با آن حضرت نيز وداع كنم و با خود نيّت كرده بودم كه فرار كنم.

چون خدمت آن حضرت عليه السلام رسيدم پسر بچه اى را ديدم در كنار او نشسته بود كه چهره اش همانند ماه شب چهارده نورانى و درخشان بود به طورى كه مرا متحيّر و سرگردان كرد و نزديك بود آنچه مى دانستم فراموش كنم، به من فرمود:

اى ابراهيم! فرار نكن، زيرا خداوند شرّ او را از تو كفايت مى كند.

سرگردانى و تحيّرم زيادتر شد.

به امام عسكرى عليه السلام عرض كردم: مولاى من، اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اين پسربچّه كيست كه از باطن من و آنچه در خاطر داشتم خبر داد.


1) كمال الدين: 378/2 ح3، بحار الأنوار : 30/51 ح4، إعلام الورى: 436، انوار المضيئة: 400.

فرمود: هو ابني وخليفتي من بعدي.

او فرزند من است، و پس از من جانشين من خواهد بود.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

580 / 67 - و نيز در همان كتاب از ابو خالد كابلى روايت كرده است كه گفت:

خدمت مولايم امام سجّاد عليه السلام شرفياب شدم . در دست آن حضرت عليه السلام ورقى ديدم كه به آن نگاه مى كرد و به شدّت مى گريست.

عرض كردم: اى فرزند رسول خدا ؛ پدر و مادرم به فداى شما، اين ورق چيست؟

فرمود: اين لوحى است كه خداوند تبارك و تعالى به رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم هديه نموده است و در آن نام مبارك پروردگار، و نام رسول خدا و امير مؤمنان - و حديث را ادامه داد و امامان ديگر را به ترتيب نام برد تا آنكه فرمود : - و فرزند او حجّت بن الحسن عليه السلام است كه به امر پروردگار قيام كند و از دشمنان خداوند انتقام گيرد.

الّذي يغيب غيبة طويلة ثمّ يظهر فيملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً وظلماً.

او پس از غيبتى طولانى ظهور خواهد كرد، و زمين را پر از عدل و داد كند همان طور كه از جور و ستم پر شده باشد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

581 / 68 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «كمال الدين» از جابر بن عبداللَّه انصارى روايت كرده است كه گفت: رسول خدا عليه السلام فرمود :

المهديّ من ولدي إسمه إسمي وكنيته كنيتي أشبه الناس بي خُلقاً وخَلقاً، تكون له غيبة وحيرة تضلّ فيها الاُمم، ثمّ يقبل كالشهاب الثاقب فيملأ الأرض عدلاً وقسطاً كما ملئت جوراً وظلماً.(3)


1) اثبات الرجعة : ح 12 (اين كتاب تأليف فضل بن شاذان رحمه الله است و خطّى مى باشد) و شيخ حرّ عاملى رحمه الله اين حديث را در كتاب اثبات الهداة: 700/3 ح 136 نقل كرده است .

2) مصدر پيشين : ح 4.

3) كمال الدين: 286/1 ح1، بحار الأنوار : 71/51 ح 13، كفاية الأثر: 66، منتخب الأثر: 182 ح2.

مهدى (صلوات اللَّه عليه) از فرزندان من است، نام او نام من و كنيه اش كنيه من ، او از لحاظ صورت و سيرت شبيه ترين مردم به من است، براى او غيبت و حيرتى است كه در آن بسيارى از مردمان دچار گمراهى شوند، سپس مانند شهاب كه ستاره درخشانى است ناگهان ظاهر شود و گيتى را پر از عدل و داد كند همان طور كه از جور و ستم پر شده باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

582 / 69 - و نيز در همان كتاب از امام باقر عليه السلام و آن حضرت از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه فرمود:

طوبى لمن أدرك قائم أهل بيتي وهو يأتمّ به في غيبته قبل قيامه ويتولّى أولياءه، ويعادي أعداءه، ذلك من رفقائي وذوي مودّتي، وأكرم اُمّتي عليَّ يوم القيامة.(1)

خوشا بحال كسى كه قائم اهل بيت مرا درك كند در حالى كه در غيبت آن حضرت و پيش از قيامش به او اقتدا نموده، دوستان آن حضرت را دوست و دشمنان او را دشمن داشته است، آنها رفقا و دوستان من هستند و فرداى قيامت گرامى‌ترين امّت نزد من مى باشند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

583 / 70 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از ريّان بن صلت روايت كرده است كه گفت: به حضرت رضا عليه السلام عرض كردم: آيا شما صاحب الأمر هستيد؟

فرمود: بلى ، من صاحب الأمرم ولى نه آن صاحب الأمرى كه عالم را پر از عدل و داد مى كند، همان طور كه از جور و ستم پر شده باشد، و چگونه مى توانم با اين ضعف بدن و ناتوانى جسمانى كه مشاهده مى كنى آن حضرت باشم ؟

وإنّ القائم هو الّذي إذا خرج كان في سنّ الشيوخ، ومنظر الشباب قويّاً في بدنه حتّى لو مدّ يده إلى أعظم شجرة على وجه الأرض


1) كمال الدين: 286/1 ح2، بحار الأنوار : 72/51 ح 14.

لقلعها، ولو صاح بين الجبال لتدكدكت صخورها .

و همانا قائم (صلوات اللَّه عليه) كسى است كه در هنگام ظهور در سنين پيرى است ولى به شكل جوانان ظاهر مى گردد. او از نظر جسمانى بقدرى قوى است كه اگر به بزرگترين درختى كه بر روى زمين است، دست خود را دراز كند آن را از ريشه مى كند، و اگر ميان كوه ها فريادى برآورد سنگ‌ها از هم مى پاشند و فرو مى ريزند.

او به همراه خود عصاى موسى و خاتم سليمان دارد، چهارمين فرزند من است، خداوند او را در حجاب خود بقدرى كه بخواهد پنهان مى كند و از ديدگان مردم غايب نگه مى دارد، و آنگاه او را آشكار مى‌سازد تا جهان را پر از عدل و داد كند همان گونه كه از جور و ستم پر شده باشد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

584 / 71 - سيّد بن طاووس رحمه الله در كتاب «اليقين» از ابن عبّاس نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

همانا على بن ابى طالب عليه السلام بعد از من عهده دار امور من، و پيشواى امّت من و جانشين من بر آنها است، و از فرزندان او قائم منتظر است كه زمين را پر از عدل و داد مى كند همان طور كه از جور و ستم پر شده باشد .

والّذي بعثني بالحقّ بشيراً ونذيراً إنّ الثابتين على القول به في زمان غيبته لأعزّ من الكبريت الأحمر.

سوگند به كسى كه مرا به حق رسالت داد تا بشارت دهنده و بيم دهنده باشم، همانا آنها كه در دوران غيبت او بر امامت آن حضرت ثابت و پايدار بمانند، از كبريت احمر كمياب ترند.

جابر بن عبداللَّه از جاى خود برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا ، آيا قائم كه از فرزندان شما است غيبتى خواهد داشت؟ فرمود: بلى، بخدا «ولِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذينَ امَنُوا وَيَمْحَقَ الكافِرينَ»(2).

«تا مؤمنان را در بوته امتحان قرار دهد و از هر عيب و نقص پاك گرداند و


1) كمال الدين: 376/2 ح7، بحار الأنوار : 322/52 ح 30، منتخب الأثر: 221 ح2، كشف‌الغمّة: 524/2، إعلام الورى: 434، إثبات الهداة: 478/3 ح 173، انوار المضيئة: 196، مسند الرضا عليه السلام: 225/1 ح 393.

2) سوره آل عمران ، آيه 141.

كافران را هلاك نمايد» .

اى جابر، اين امرى از امور الهى و سرّى از اسرار او است كه دانش آن از بندگان خدا پنهان است و نمى توانند از حقيقت آن آگاه شوند، ولى مبادا در آن شك كنى و دچار ترديد شوى، زيرا، شك كردن در كار خداوند تبارك و تعالى كفر است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

585 / 72 - محمد بن عجلان از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

إذا قام القائم عليه السلام دعا الناس إلى الإسلام الجديد، وهداهم إلى أمر قد دثر، وضلّ عنه الجمهور، وإنّما سمّي القائم مهديّاً، لأ نّه يهدي إلى أمر مضلول عنه، وسمّي القائم لقيامه بالحقّ.

هنگامى كه قائم (صلوات اللَّه عليه) قيام كند مردم را به اسلام نو و تازه فرا خواند و آنها را به امرى كه كهنه گشته و مردمان از آن گمراه شده اند هدايت كند، و همانا قائم ، «مهدى» ناميده شده است ؛ زيرا مردم را به امرى راهنمائى مى كند كه ايشان در آن دچار خطا شده اند و به بى راهه رفته اند ، و آن حضرت ، «قائم» ناميده شده است ، زيرا قيام به حق خواهد كرد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

586 / 73 - روايت شده است: آن امام غايب «مهدى» ناميده شده است ، زيرا به امور مخفى و پنهان هدايت مى كند تا آنجا كه مردى را كه مردمان از او گناهى نديده اند حاضر كرده و او را مى كشد، و تا آنجا كه وقتى يك نفر مى خواهد در خانه اش صحبت كند مى ترسد كه ديوارها بر او شهادت دهند(3). (4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) اليقين: 494 باب 201 (چاپ جديد)، بحار الأنوار : 126/38 ح 76، منتخب الأثر: 188، إثبات الهداة: 461/3 ح 107.

2) الإرشاد : 411، بحار الأنوار : 30/51 ح7، إثبات الهداة: 555/3 ح 593، إعلام الورى: 461، إثبات الهداة: 527/3 ح 432، كشف الغمّة: 464/2.

3) يعنى آن زمان محلّى براى نفاق باقى نمى ماند، حيله ، نيرنگ و رياكارى ارزش خود را از دست مي دهد، و در همه جا صفا و يك‌رنگى نفوذ مى كند و جلوه‌گر مى شود .

4) بحار الأنوار : 390/52 ح 212، إثبات الهداة: 584/3 ح 786، إلزام الناصب: 235/1.

587 / 74 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از سدير صيرفى روايت كرده است كه گفت: به همراه مفضل و ابو بصير و ابان بن تغلب خدمت مولايمان امام صادق عليه السلام شرفياب شديم، و آن حضرت را ديديم كه بر روى خاك نشسته است، جامه اى خيبرى كه پوشاكى پشمين است به تن نموده و آن يقه اى نداشت و آستين هايش كوتاه بود، او همچون مادرى جوان مرده با جگرى سوخته گريه مى كرد، آثار غم و اندوه بر گونه هاى مباركش آشكار و رنگ چهره اش دگرگون گشته بود و اشك فراوان، چشمانش را متوّرم ساخته بود، او با اين سوز و آه چنين فرمود:

سيّدي غيبتك نفت رقادي وضيّقت عليَّ مهادي، وابتزّت منّي راحة فؤادي سيّدي غيبتك وصلت مصابي بفجائع الأبد، وفقد الواحد بعد الواحد يفني الجمع والعدد.

اى سرور من! غيبت تو خواب را از ديدگانم ربوده، و دنيا را با تمام وسعتش بر من تنگ نموده و آرامش دلم را از من سلب كرده است. سرور من! غيبت تو مصبيت مرا هميشگى ساخته، و از دست دادن يكى بعد از ديگرى جمع ما را پراكنده و سرمايه ما را از بين برده است.

قطرات اشكى كه از ديدگانم فرو مى ريزد و ناله هاى دردناكى كه براثر بلاها و مصيبت‌هاى گذشته از سينه ام بيرون مى آيد تا بخواهد تسكينى پيدا كند، مصيبت‌هاى جانكاه تر و بلاهاى بزرگتر آينده را در مقابل چشمان خود احساس مى كنم، بلاهاى سختى كه با غضب تو آميخته شده و حوادث ناگوارى كه باخشم تو عجين گشته است.

سدير گويد: از مشاهده اين حادثه دردناك و گفتار سوزناك امام عليه السلام نزديك بود عقل و هوش خود را از دست دهيم، دل‌هاى ما به درد آمد و جريحه دار شد و گمان كرديم كه حادثه ناگوارى به آن حضرت روى آورده و بلا و مصيبتى به ساحت مقدّسش وارد گشته است، عرض كرديم:

اى فرزند بهترين مخلوقات ؛ خدا چشمان تو را گريان نفرمايد، چه حادثه اى رخ داده كه اين چنين اشك از چشمانت جارى ساخته و تو را به ماتم نشانده است؟

امام صادق عليه السلام آهى عميق و دردناك از اعماق دل كشيد و آن گاه به ما فرمود: واى بر شما ، صبح امروز در كتاب جفر نگاه مى كردم - و آن كتابى است كه علم مربوط به مرگ و ميرها، بلاها و مصيبت ها و تمام رويدادهاى گذشته و آينده جهان را در بر دارد، و خداوند تبارك و تعالى آن را به پيغمبر اكرم و ائمه طاهرين عليهم السلام اختصاص داده است - در آن كتاب درباره ولادت قائم (صلوات اللَّه عليه) تأمّل كردم، او از ديده ها غايب مى شود، غيبتش به درازا مى كشد، و عمرش طولانى مى گردد، مؤمنان در آن زمان دچار گرفتارى و امتحان مى شوند، شكّ و ترديدهاى فراوان از طولانى شدن غيبت در دل هاى آن‌ها راه پيدا مى كند، و بيشتر آن‌ها از دين خود مرتدّ مى شوند، و از تعهد به اسلام خارج مى گردند و آن رشته انقياد به اسلام را از گردن خود باز مى كنند و آن همان رشته ولايتى است كه خداى تبارك و تعالى فرموده است:

«وَكُلَّ إنْسانٍ ألْزَمْناهُ طائِرَهُ في عُنُقِه»(1).

«مقدرات هر انسانى را در گردن او نهاديم» .

از مطالعه احوال آنها دل شكستگى پيدا كردم، و غم و غصّه فراوان بر من چيره گشت.

عرض كرديم: اى فرزند رسول خدا ، بر ما منت بگذار و مورد لطف خود قرار بده و در بعضى از آنچه مى دانى ما را شريك گردان. فرمود:

خداوند تبارك و تعالى سه جريانى را كه براى سه تن از پيامبران واقع شده درباره قائم ما جارى خواهد ساخت. ولادت او را همچون ولادت موسى، و غيبتش را مانند غيبت عيسى ، و طولانى شدن آن را همانند


1) سوره إسراء ، آيه 13.

طولانى شدن جريان حضرت نوح مقدّر نموده است، و عمر بنده صالح خود حضرت خضر عليه السلام را دليلى بر عمر آن حضرت قرار داده است.

عرض كرديم: درباره هر يك از آنها شرح و توضيح بيشترى بيان نمائيد تا مطلب را بهتر درك كنيم.

فرمود: امّا راجع به ولادت موسى عليه السلام : هنگامى كه فرعون دريافت كه نابودى حكومتش به دست موسى عليه السلام است دستور داد كاهنان (يعنى آنهايى كه پيشگويى و غيب‌گويى مى كنند) را نزد او حاضر كنند، آنها فرعون را به نسب او راهنمائى كردند و گفتند كه او از بنى اسرائيل است، پس از آن فرعون به مأموران خود فرمان داد تا شكم زنان باردار از بنى اسرائيل را بشكافند و بررسى كنند در صورتى كه پسر باشد او را به قتل رسانند، و در اين راه بيشتر از بيست هزار نوزاد را كشتند و كشتن موسى عليه السلام برايش ممكن نشد .

زيرا خداوند تبارك و تعالى اراده فرموده بود كه او را حفظ كند ، همان طور بنى اميه و بنى عبّاس وقتى فهميدند كه سلطنت آنها و همه پادشاهان و ستمگران به دست قائم (صلوات اللَّه عليه) از بين خواهد رفت با او به دشمنى برخاستند، و تمام توانايى خود را در كشتن اهل بيت پيغمبر عليهم السلام و قطع كردن نسل او بكار گرفتند به طمع اينكه مهدى موعود (صلوات اللَّه عليه) بدنيا نيايد و قبل از تولدش او را بكشند، ولى خداوند تبارك و تعالى امتناع ورزيد كه از كار خود براى يكى از ظالمين پرده بردارد، و اراده فرمود كه نور خود را كامل گرداند و با ظهور مهدى (صلوات اللَّه عليه) جهان را بطور كامل روشن گرداند گر چه مشركان را خوش آيند نباشد .

و امّا راجع به غيبت حضرت عيسى عليه السلام : يهود و نصارى به اتفاق گفتند كه او كشته شده است ولى خداوند تبارك و تعالى گفتار آنان را تكذيب كرد و فرمود:

«وَما قَتَلُوهُ وَما صَلَبُوهُ وَلكِنْ شُبِّهَ لَهُم»(1).

«او را نكشتند و به دار نياويختند بلكه مطلب بر آنان مشتبه شد» .


1) سوره نساء ، آيه 157 .

در غيبت قائم (صلوات اللَّه عليه) نيز امّت او را بخاطر طولانى شدن غيبتش انكار كنند، بعضى به ياوه گويى بپردازند و بگويند او متولّد نشده است، گروهى گويند تولد يافته و از دنيا رفته است، عده اى كافر شوند و بگويند كه امام يازدهم عقيم بوده است، جمعى از دين خارج شوند و به سيزده امام و بيشتر از آن قائل شوند، طايفه اى خدا را عصيان كرده و بگويند روح قائم (صلوات اللَّه عليه) در پيكر كسى ديگر سخن مى گويد.

امّا جريان حضرت نوح عليه السلام ، و تأخير انداختن وعده هاى او از اين قرار است كه: وقتى از خداوند عقوبت و عذاب آسمانى را براى قوم خود در خواست كرد خداوند تبارك و تعالى روح الأمين يعنى جبرئيل عليه السلام را با هفت هسته خرما بسوى او فرستاد و به او گفت:

اى پيامبر، خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: اينها آفريدگان و بندگان من هستند، نمى خواهم آنها را با صاعقه اى از عذابم نابود گردانم مگر اينكه آنها را بيشتر دعوت كنى تا اتمام حجّت شود، پس توان و كوشش خود را بكار گير و قوم خود را دوباره به طرف حق دعوت كن، من در برابر اين زحمات به تو پاداش خواهم داد، در ضمن اين هسته ها را كشت كن كه در روئيدن و رشد كردن و به ثمر رسيدن آنها براى تو فرج و گشايشى خواهد بود، و مؤمنانى را كه از تو پيروى مى كنند به آن بشارت بده.

هنگامى كه درختان روييد و رشد كرد و ساقه هايش قوى گرديد و برگ و بار پيدا نمود عملى كردن آن وعده را از خدا تقاضا كرد، ولى خداوند رحمان به او دستور داد بار ديگر از هسته هاى اين درختان بكارد و صبر و تلاش خود را در راه دعوت مردم بكار گيرد و حجّت را بر آنها تمام‌تر سازد.

حضرت نوح عليه السلام به آن گروهى كه به او ايمان داشتند جريان را گفت، از ميان آنها سيصد نفر مرتد شدند و از دين خود دست برداشتند و گفتند: اگر آنچه نوح ادعا مى كند حق بود در وعده پروردگارش تخلّفى پيدا نمى شد ، سپس خداوند تبارك و تعالى در هر نوبت فرمان خود را تكرار مى كرد تا اينكه نوح عليه السلام اين عمل را هفت بار انجام داد و هر نوبت گروهى از مؤمنان از دين بر مى گشتند تا تعداد آنها به هفتاد و چند نفر

رسيد ، در آن هنگام خداوند تبارك و تعالى به او وحى فرستاد و فرمود :

اكنون صبح روشن آشكار شد و شام تاريك را كنار زد، يعنى حق بطور واضح و دور از آلايش‌ها نمودار گرديد، و آنهايى كه طينت و سرشت ناپاكى داشتند ارتداد خود را ظاهر كردند.

اگر من در همان مرحله اوّل كافران را هلاك مى كردم آن مؤمنان ناخالصى را كه در مراحل بعدى مرتد شدند باقى گذاشته بودم و به وعده اوليه كه گفتم - مؤمنان خالصى را كه به رشته نبوت تو چنگ زده اند نگهدارم و آنان را در زمين جانشين سازم و دينشان را تقويت نمايم و ترس و وحشت ايشان را به امن و امان و آرامش تبديل كنم تا مرا خالصانه و بدون هيچ شك و شبهه اى كه در دل داشته باشند عبادت كنند - در واقع جامه عمل نپوشيده بودم .

و چگونه اين جايگزينى و استقرار و تبديل ترس و وحشت به امنيت و آرامش از طرف من براى آنها باشد در حاليكه مى دانستم آنها بخاطر ضعف ايمان و ناپاكى سرشت و باطن پليدشان كه از آثار نفاق و شيوع گمراهى بوده است به تدريج مرتد مى شوند و از دين برمى گردند؟

پس اگر آنها سلطنتى را كه به مؤمنين وقت جانشينى و هلاكت دشمنانشان داده شد مشاهده مى كردند و رايحه خوش آن به مشامشان مى رسيد نفاق پنهانى آنها شديدتر و رشته گمراهى دل‌هاى ايشان پيوسته تر و محكم‌تر مى گرديد، بناى دشمنى با برادران خود مى گذاشتند و با آنها در بدست آوردن رياست به جنگ مى پرداختند تا زمام امر و نهى را در اختيار گيرند و آن را به خود اختصاص دهند. و چگونه ممكن بود با فتنه انگيزى آنها و وقوع جنگ، دين استقرار يابد و امر مؤمنان منتشر گردد؟ هرگز چنين چيزى نمى شد.

و پس از طى شدن اين مراحل به حضرت نوح خطاب شد:

«وَاصْنَعِ الفُلْكَ بِأعْيُنِنا وَوَحْيِنا»(1).

«به ساختن كشتى در حضور ما و به دستو ما مشغول شو».

امام صادق عليه السلام فرمود: مانند همين جريان در مورد حضرت مهدى


1) سوره هود ، آيه 37.

(صلوات اللَّه عليه) پيش مى آيد، دوران غيبت او به درازا مى كشد تا حقيقت به دور از آلايش آشكار شود ، و ايمان از ناخالصى جدا گردد ، و آنهايى كه مى خواهند در هنگام خلافت و برقرارى حكومت و امنيت گسترده آن حضرت نفاق افكنى كنند قبل از آن دوران باطن ناپاك خود را آشكار كرده و مرتد شوند.

مفضّل گويد: عرض كردم : اى فرزند رسول خدا، اين ناصبى‌ها مى پندارند كه آيه تمكين و استخلاف(1)درباره ابوبكر ، عمر ، عثمان و على عليه السلام نازل شده است.

امام عليه السلام فرمود: خداوند دل‌هاى ناصبى ها را هدايت نكند، در چه زمانى دينى كه خدا و رسول آن را بپسندند قدرت يافت كه امنيّت را در ميان امّت برقرار كند و ترس و وحشت را از دلها بيرون آورد، و شكّ و ترديد را از سينه ها برطرف نمايد در دوران يكى از آن غاصبين، و در دوران خلافت على عليه السلام با آن همه مرتد شدن مسلمانها و فتنه انگيزى ها و جنگ افروزى ها كه بين آنها و كافران بود؟

سپس امام صادق عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود:

«حَتّى إذَا اسْتَيْأسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أ نَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُم نَصْرُنا»(2)«تا آنجا كه رسولان مأيوس شدند و گمان كردند كه وعده نصرت خدا خلاف خواهد شد در آن هنگام نصرت و يارى ما به آنها رسيد» .

و امّا بنده صالح يعنى حضرت خضرعليه السلام : خداوند تبارك و تعالى عمر او را طولانى نكرد تا نبوّتى برايش مقدّر فرمايد، يا كتابى بر او نازل كند، و يا شريعت و آئينى برايش قرار دهد كه شريعت و آئين پيامبران گذشته را با آن نسخ كند، يا امامتى به او واگذار كند و بندگانش را به پيروى از او وادار


1) سوره نور ، آيه 55 : «وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُم وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم في الأرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِم وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُم الَّذي ارْتَضى لَهُم...» خداوند به كسانى كه از شما ايمان آورد و عمل شايسته انجام دهد وعده فرموده است كه ايشان را در روى زمين خلافت دهد و جانشين سازد ، چنانكه پيشينيان را جانشين ساخت و دين پسنديده آنان را قدرت بخشيد .

2) سوره يوسف ، آيه 110.

نمايد، يا اطاعتى را بر او واجب كند تا او انجام دهد، بلكه چون در علم ازلى پرودگار چنين مقدر شده بود كه عمر حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) در دواران غيبت او طولانى گردد، و مى دانست كه عدّه اى از بندگانش به انكار برمى خيزند، عمر بنده صالح خود حضرت خضر عليه السلام را طولانى قرار داد تا دليلى محكم بر طول عمر قائم (صلوات اللَّه عليه) باشد، و با استدلال به آن دليل منحرفين و منكرين را رد كنند و عذرى براى آنها نماند، و براى مردم حجّت و برهانى بر خداوند نباشد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

588 / 75 - نعمانى رحمه الله در كتاب «غيبت» مى نويسد: هنگامى كه قائم (ارواحنا فداه) قيام كند در اطراف زمين در هر طرف شخصى را روانه مى سازد و به او مى فرمايد:

عهدك في كفّك، فإذا ورد عليك ما لا تفهمه ولا تعرف القضاء فيه، فانظر إلى كفّك واعمل بما فيها.

دستور كار تو در كف دستت مى باشد، هر زمان دچار مشكلى شدى و قضيه اى برايت رخ داد كه آن را نفهميدى به كف دست خود نگاه كن و به آنچه در آن مى بينى عمل كن.

و لشكرى به سوى قسطنطنيه (استانبول) بسيج كند، آنها هنگامى كه كنار خليج مى رسند بر قدم‌هاى خود چيزى مى نويسند و بر روى آب راه مى روند، روميان كه راه رفتن آنها را بر روى آب مشاهده كنند با خود گويند: اينها اصحاب او هستند و چنين قدرتى دارند، پس خود او چگونه خواهد بود، در اين هنگام دروازه شهر را به روى آنها مى گشايند و آنها با پيروزى وارد مى شوند و آن گونه كه مى خواهند درباره آنها فرمان مى دهند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) كمال الدين: 352/2 ح 50، بحار الأنوار : 219/51 ح9 و 47/13 ح 15 (پاره اى از حديث)، منتخب الأثر: 258 ح 12، إثبات الهداة: 475/3 ح 162 (پاره اى از حديث)، إلزام الناصب: 284/1، انوار المضيئة: 179، مكيال المكارم: 176/2 ح 1301، غيبة طوسى : 104.

2) غيبة نعمانى : 319 ح 8 ، بحار الأنوار : 365/52 ح 144، إلزام الناصب: 287/2.

589 / 76 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از عبدالعظيم حسنى رضوان اللَّه عليه ، و او از امام جواد عليه السلام ، و آن حضرت از پدرانش عليهم السلام نقل مى كند كه امير مؤمنان على عليه السلام فرمود:

للقائم منّا غيبة أمدها طويل، كأنّي بالشيعة يجولون جولان النعم في غيبته ، يطلبون المرعى فلايجدونه ، ألا فمن ثبت منهم على دينه ، ولم‌يقس قلبه لطول أمد غيبة إمامه، فهو معي في درجتي يوم القيامة.

براى قائم ما غيبتى است كه مدّتش طولانى است، گويا شيعيان را مى بينم كه در دوران غيبت او مانند گله اى پراكنده بدنبال چراگاه مى گردند و آن را نمى يابند. بدانيد هر يك از آنها بر دين خود ثابت بماند و قلبش بخاطر طولانى شدن مدت غيبت دچار قساوت نشود فرداى قيامت با من و در درجه من خواهد بود.

سپس فرمود: قائم ما وقتى قيام كند بيعت هيچ كس بر گردن او نيست، و بخاطر همين ولادتش مخفى و او از ديدگان پنهان است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

590 / 77 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» نقل مى كند: جمعى از شيعيان خدمت امام باقر عليه السلام شرفياب شدند و عرض كردند: ما عازم عراق هستيم از شما تقاضا داريم به ما سفارشاتى بفرمائيد.

امام عليه السلام فرمود: كسانى كه در ميان شما قوى هستند (از نظر جسمى و يا دينى) به اشخاص ضعيف كمك كنند و آنها را تقويت نمايند، و كساني كه ثروتمند مى باشند به فقرا احسان و بخشش كنند، اسرار ما را پراكنده و فاش نكنيد، امر ما را كه مربوط به ولايت و شئون امامت است منتشر نسازيد، و هرگاه حديثى از ما به شما رسيد (كه مخالف بود با آنچه مى دانيد يا راوى آن مورد اطمينان نبود) اگر يك شاهد يا دو شاهد از كتاب خدا بر


1) كمال الدين: 303/1 ح 14، بحار الأنوار : 109/51 ح1، إعلام الورى: 426، إثبات الهداة: 464/3 ح 115، منتخب الأثر: 255 ح3.

آن يافتيد به آن عمل كنيد و گرنه خوددارى كنيد و به آن عمل نكنيد تا درباره آن پرسش كنيد و برايتان روشن شود.

واعلموا أنّ المنتظر لهذا الأمر له مثل أجر الصائم القائم، ومن أدرك قائمنا فخرج معه فقتل عدوّنا كان له مثل أجر عشرين شهيداً، ومن قُتل مع قائمنا كان له مثل أجر خمسة وعشرين شهيداً.

و بدانيد كه منتظر اين امر (يعنى برقرارى دولت كريمه اهل بيت عليهم السلام) پاداش روزه دار شب زنده دار خواهد داشت، هر كس قائم ما را درك كند و با او خروج نمايد و دشمنان ما را به قتل رساند پاداش بيست شهيد به او دهند ، و كسى كه در راه يارى آن حضرت شهيد شود پاداش بيست و پنج شهيد خواهد داشت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

591 / 78 - على بن مهزيار كه شرفياب حضور امام عصر ارواحنا فداه شده و آن جمال ملكوتى را زيارت كرده ، شكل و شمايل آن حضرت را چنين بيان كرده است:

قد مباركش رسا همانند شاخه سرو بود. خوش‌خو، بخشنده، پرهيزگار و پاكدامن بود ، اندامى متناسب داشت نه خيلى كوتاه و نه خيلى بلند، بلكه معتدل و چهار شانه بود.

سر مباركش گرد ، پيشانى آن حضرت نورانى و روشن، ابروها كشيده و كمانى، بينى باريك و ميان برآمده، و دو گونه اش نرم و هموار بود.

على خدّه الأيمن خال كأنّه فتات مسك على رضراضة عنبر ، «بر گونه راستش خالى همانند پاره اى مشك بود كه بر روى عنبر خرد شده قرار داشت» .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الكافى : 222/2 ح4، بحار الأنوار : 73/75 ح 21 و شرح طولانى در ذيل آن آورده است ، براى اطّلاع به آنجا مراجعه كنيد .

2) غيبة طوسى : 159، بحار الأنوار : 11/52 ضمن ح6، كمال الدين: 468/2 ضمن ح 23 (با كمى اختلاف) ، تبصرة الولي: 114 سطر 1.

592 / 79 - حذيفه مى گويد: از رسول خدا شنيدم كه فرمود: هنگام خروج قائم (صلوات اللَّه عليه) منادى آسمانى فرياد برآورد:

أيّها الناس قطع عنكم مدّة الجبّارين، وولّى الأمر خير اُمّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فالحقوا بمكّة.

اى مردم، دوران ستمگران به پايان رسيد و سرپرست امور بهترين امت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم گرديد، خود را در مكّه به او برسانيد .

در آن هنگام نجباء از مصر، ابدال از شام و برگزيدگان عراق، آنها كه پارسايان شب و شيران روزند و دل‌هايى چون پاره هاى آهن دارند خارج شوند، و خود را به آن حضرت برسانند و بين ركن و مقام با او بيعت كنند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

593 / 80 - در كتاب «غيبت» از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود :

له عليه السلام كنز بالطالقان ما هو بذهب ولا فضّة، وراية لم تنشر منذ طويت، ورجال كأنّ قلوبهم زبر الحديد لايشوبها شكّ في ذات اللَّه أشدّ من الحجر، لو حملوا على الجبال لأزالوها، لايقصدون براياتهم بلدة إلّا خرّبوها، كأ نّ على خيولهم العقبان .

براى حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) گنج‌ها و ذخيره هايى در طالقان است كه از طلا و نقره نيست بلكه مردانى هستند كه دل‌هاى آنها چون پاره هاى آهن محكم و در اعتقاد به خدا سرشار از يقين است و با هيچ گونه شكّى آميخته نيست، و در مقاومت و پايدارى سخت تر از سنگها هستند كه اگر به كوه ها هجوم آورند آنها را از جاى برمى كنند، به هر شهرى با پرچم‌هاى خود روى آورند آنجا را تصرّف كرده و پايگاه ستمگران را خراب كنند ، گويا بر روى مركب‌ها عقابى تيز پروازند.

براى تبرّك جستن دست خود بر زين اسب امام (صلوات اللَّه عليه) مى كشند، و او را دربرمى گيرند، و در جنگ‌ها او را با جان خود محافظت مى كنند، و آنچه اراده كند فوراً فراهم سازند.


1) الإختصاص: 204، بحار الأنوار : 304/52 ح 73، إثبات الهداة: 557/3 ح 607.

مردانى هستند كه شب را نمى خوابند و به عبادت خدا مى پردازند، زمزمه هاى عاشقانه اى در نمازشان مانند زمزه زنبوران عسل دارند، و شبها به راز و نياز برپا ايستند و هنگام صبح بر مركبهاى نبرد بنشينند، راهبان شب و شيران روزند، همچون بنده اى گوش به فرمان مولاى خود بلكه از بندگانِ مطيع فرمانبردارترند، آنها همانند چراغ‌هاى فروزانند و گويا دلهاى آنها قنديل‌هاى نور است، و آنها از عظمت و هيبت الهى ترسناكند.

از خدا طلب شهادت مى كنند و آرزو دارند كه در راه خداوند كشته شوند، شعار آنها «يا لَثارات الحسين» است يعنى ما در طلب خون حسين عليه السلام هستيم ، وقتى حركت مى كنند پيشاپيش آنها رعب و وحشت به مسافت يك ماه در حركت است ، به مولاى خود روى آورند و خداوند امام حق و آن پيشواى عادل را با اين شيرمردان يارى فرمايد.(1)

و آنها چه سزاوارند به توصيف كسى كه درباره آنها سروده است:

للَّه قوم إذا ما اللّيل جنّهم

قاموا من الفرش للرحمان عبّادا

ويركبون مطايا لاتملّهم

إذا هم بمنادي الصبح قد نادى

هم إذا ما بياض الصبح لاح لهم

قالوا من الشوق ليت اللّيل قد عدا

هم المطيعون في الدنيا لسيّدهم

وفي القيامة سادوا كلّ من سادا

الأرض تبكي عليهم حين تفقدهم

لأ نّهم جعلوا للأرض أوتادا

براى خدا بندگانى است كه وقتى شب با پرده تاريكى خود همه جا را مى پوشاند ، آنها از بسترهاى خود براى عبادت بپاخيزند .

و هنگامى كه منادى صبح آنها را صدا زند بر مركب‌هاى خود بدون هيچ گونه خستگى و ملالت سوار شوند .

آنها هنگامى كه روشنايى صبح برايشان پديدار گردد از روى شوق گويند: كاش شب ادامه پيدا مى‌كرد .

در دنيا از سرور و مولاى خود فرمانبردارى مى كنند ، و در قيامت بر همه


1) بشارة الإسلام: 224، بحار الأنوار : 307/52 ح 82 ، إلزام الناصب: 296/2.

سروران سرورى مى نمايند .

زمين هنگام از دست دادن آنها برايشان گريه كند ، زيرا آنها همانند ميخ‌هاى محكمى براى زمين و سبب برقرارى آن بوده اند .

مؤلّف رحمه الله گويد: در دوران عبدالملك در سرزمين اندلس ساختمانى پيدا شد كه قبل از بناى اسكندريه بنا گرديده و اين شعر بر آن نوشته شده بود:

حتّى يقوم بأمر اللَّه قائمهم

من السماء إذ ما بإسمه نودي

تا آنكه قائم ايشان به امر خدا قيام كند ، وقتى كه منادى آسمانى به اسم او ندا كند.

از عبدالملك زهرى سؤال شد كه آن منادى چه ندايى سر مى دهد؟ جواب داد: حضرت على بن الحسين عليهما السلام به من خبر داده است كه ندا دهنده گويد: مردم بدانيد كه او مهدى از فرزندان فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است.

و امام صادق عليه السلام اين شعر را زياد قرائت مى فرمود :

لكلّ اُناس دولة يرقبونها

ودولتنا في آخر الدهر تظهر(1)

هر ملّتى را دولتى است كه در انتظار آن بسر مى برد ، و دولت ما در آخر روزگاران ظاهر مى شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

594 / 81 - طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه فرمود:

المهديّ من ولدي، وجهه كالكوكب الدرّي، واللون لون عربي والجسم جسم إسرائيلي، يملأ الأرض عدلاً كما ملئت جوراً، يرضى بخلافته أهل السماء والطير في الجوّ، ويملك عشرين سنة.(2)


1) امالى صدوق : 396 ضمن ح3 مجلس 74 ، بحار الأنوار : 143/51 ح3.

2) دلائل الإمامة: 441 ح 17، نوادر المعجزات: 196 ح5، الفردوس: 221/4 ح 6667، العمدة: 439، كشف الغمّة: 486/2، البيان: 118 ح 698، عقد الدرر: 34 ح4، إلزام الناصب: 143/1 ح3، منتخب الأثر: 185، بحار الأنوار : 91/51 سطر 2.

مهدى (صلوات اللَّه عليه) از فرزندان من است، چهره اش چون ستاره اى درخشان، و رنگ مردمان عرب يعنى گندم‌گون است، بدنش بدن اسرائيلى يعنى قوى جثّه است، به جانشينى و حكومت او اهل آسمان و پرندگان هوا خشنود مى گردند و مدّت بيست سال فرمانروايى كند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

595 / 82 - در همان كتاب از مفضّل بن عمر نقل كرده است كه گفت: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:

إنّ قائمنا إذا قام أشرقت الأرض بنور ربّها واستغنى العباد عن ضوء الشمس، وصار الليل والنهار واحداً، وذهبت الظلمة، وعاش الرجل في زمانه ألف سنة، يولد له في كلّ سنة غلام، لايولد له جارية، يكسوه الثوب فيطول عليه كلّما طال، ويتلّون عليه أيّ لون شاء.(1)

قائم ما هنگامى كه قيام كند زمين به نور پروردگارش روشن گردد و مردم از نور خورشيد بى نياز شوند و شب و روز يكسان و تاريكى از بين برود، چه بسا شخصى در زمان آن حضرت هزار سال عمر كند و هر سال پسرى برايش متولد شود و دخترى برايش بدنيا نيايد، جامه اى بپوشد كه با طولانى شدن قد او بلند شود و به هر رنگى كه بخواهد درآيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

596 / 83 - عبدالرضا بن محمّد در كتاب خود «تأجيج نيران الأحزان في وفات سلطان خراسان» مى نويسد : روايت شده است كه وقتى دعبل خزاعى قصيده معروف خود را در محضر امام رضا عليه السلام خواند، به اين شعرش كه رسيد :

خروج إمام لامحالة خارج

يقوم على إسم اللَّه بالبركات

ناگزير امامى از ما خروج خواهد كرد، و او به نام خدا و بركات الهى قيام مى كند.


1) دلائل الإمامة: 454 ح 37، إثبات الهداة: 573/3 ح 702.

حضرت رضا عليه السلام برخاست و بر روى قدم‌هاى مبارك خود ايستاد، دست راست را بر سر نهاد و در حالى كه سر را مقدارى به طرف زمين فرود آورد دعا كرد و فرمود:

اللّهمّ عجّل فرجه ومخرجه، وانصرنا به نصراً عزيزاً.(1)

خداوندا ؛ در فرج و ظهور او شتاب كن، و ما را با فرج او يارى فرما.

و استاد بزرگوار ما محدّث نورى قدس سره در كتاب «نجم الثاقب» مى فرمايد :

نسبت به برخاستن هنگام شنيدن نام «قائم عليه السلام» به روايتى كه به آن تصريح كند آگاهى نيافتم، ولى اين مسأله را بعضى از علماء ، از دانشمند متبحّر سيّد عبداللَّه نوه محدّث جزائرى رحمه الله سؤال كرد، آن بزرگوار جواب داد: روايتى در اين زمينه ديده ام كه مضمونش چنين است:

در مجلس حضرت رضا عليه السلام نام شريف قائم عليه السلام به ميان آمد و آن حضرت به خاطر احترام كردن به آن نام مبارك از جاى خود برخاست.

و اين روش در ميان اهل سنت نسبت به شنيدن نام پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم متداول است.(2)

آن حضرت فرمود : زيرا او غيبتى طولانى دارد ، و از بسيارى لطف و محبّتى كه به دوستانش دارد هنگامى كه كسى او را به اين لقب كه يادآور دولت او و افسوس خوردن به غربت و تنهائى او است ياد كرد به او نگاه مى كند و سزاوار است كه بنده فرمانبردار زمانى كه مولاى بزرگوارش به او نگاه مى كند به خاطر تعظيم او قيام كند و از جاى خود برخيزد ، پس بايد قيام كرد و از خداى تبارك و تعالى تعجيل فرجش را تقاضا نمود .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

597 / 84 - از سيّد بن طاووس قدس سره نقل شده است : اين بزرگوار در سامراء هنگام داخل شدن در سرداب مقدّس مناجات ملكوتى امام عصر صلوات اللَّه عليه را با خداوند شنيده است كه آن وجود مقدس چنين راز و نياز مى كرد:


1) إلزام الناصب: 271/1، كرامات الرضويّة: 241/1.

2) نجم الثاقب: 523، إلزام الناصب: 271/1، و در آن نقل شده است كه از امام صادق عليه السلام از علّت قيام كردن هنگام شنيدن لفظ «قائم» كه از القاب حضرت حجّت (ارواحنا فداه) است سؤال شد .

اللهمّ إنّ شيعتنا خلقوا من فاضل طينتنا وعجنوا بماء ولايتنا، اللهمّ اغفر لهم من الذنوب ما فعلوا إتّكالاً على حبّنا وولّنا يوم القيامة اُمورهم، ولاتؤاخذهم بما اقترفوا من السيّئات، إكراماً لنا، ولاتعاقبهم يوم القيامة مقابل أعدائنا، وإن خفّت موازينهم فثقّلها بفاضل حسناتنا.(1)

بار پروردگارا ! شيعيان ما از زيادى طينت ما آفريده شده اند و به آب ولايت ما سرشته گشته اند. خداوندا گناهان آنها را كه با اتكاء به دوستى ما انجام داده اند بيامرز، و امور ايشان را در قيامت به ما واگذار كن و بخاطر بزرگداشت ما آنها را بخاطر گناهانى كه مرتكب شده اند مؤاخذه مفرما ، و در مقابل دشمنان آنان را عقوبت نكن ، و اگر كفّه حسنات و خوبى هاى ايشان سبك باشد با افزودن حسنات ما بر آن، سنگين گردان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

598 / 85 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

وقتى حضرت مهدى (صلوات اللَّه عليه) از مكّه خروج كند منادى آن حضرت فرياد برآورد: كسى از شما خوراكى و نوشيدنى با خود برندارد، سنگ حضرت موسى عليه السلام (2)را در حالى كه شترى آن را حمل مي كند با خود بردارند، در هر منزلگاهى كه فرود آيند از آن سنگ چشمه هاى آب روان گردد، هر كس گرسنه باشد از نوشيدن آن سير شود و هر كس تشنه باشد سيراب گردد، چهارپايانى هم كه به همراه دارند از آن طريق تغذيه شوند تا آنكه از پشت كوفه وارد نجف شوند.(3)

قطب راوندى در كتاب «خرائج» اين حديث را نقل كرده است و در آخر


1) مشارق انوار اليقين: 199 (با كمى اختلاف).

2) همان سنگى كه قرآن در مورد آن فرموده است: «فَانْبَجَست مِنه اثنَتا عَشرة عَيناً» ، از آن دوازده چشمه شكافته شد و روان گرديد.

3) كمال الدين: 670/2 ح 17، بحار الأنوار : 324/52 ح 37، الكافى : 231/1 ح3 ، البصائر: 188 ح 53 (با كمى اختلاف).

آن افزوده است :

هنگامى كه اصحاب در نجف منزل كردند از آن سنگ بطور پيوسته آب و شير جارى مى‌گردد، گرسنه ها با خوردن آن سير و تشنه ها سيراب مي شوند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

599 / 86 - ابن قولويه رحمه الله در كتاب «كامل الزيارات» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

گويا قائم (صلوات اللَّه عليه) را در نجف مى بينم كه زره رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را پوشيده است، آن را تكانى مى دهد در اطرافش دور مى‌زند و با پارچه اى ديبا آن را بپوشاند، بر اسبى سياه كه پيشانى آن سفيد رنگ است سوار مى شود، و با آن حركت كند، اهالى هر شهرى او را مى بينند كه با آنها و در شهر آنها است، پرچم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را كه پايه آن از پايه هاى عرش الهى و بقيه آن از نصرت الهى است باز مى كند، هرگز با آن پرچم به چيزى هجوم نياورد مگر آنكه خداوند آن را نابود سازد.

فإذا هزّها لم يبق مؤمن إلّا صار قلبه كزبر الحديد ويعطى المؤمن قوّة أربعين رجلاً، ولايبقى مؤمن إلّا دخلت عليه تلك الفرحة في قبره، وذلك حين يتزاورون في قبورهم ويتباشرون بقيام القائم، فينحطّ عليه ثلاثة عشر ألف مَلَك وثلاثمائة وثلاثة عشر ملكاً.

هنگامى كه پرچم را به اهتزاز درآورد هر مؤمنى قلبش چون پاره هاى آهن باصلابت گردد و نيروى چهل مرد پيدا كند، مؤمنانى كه از دنيا رفته اند شادى و خوشحالى ظهور در آن عالم به آنها وارد شود ، آنها به ملاقات يكديگر روند و قيام قائم عليه السلام را به هم بشارت دهند. در آن هنگام سيزده هزار و سيصد و سيزده فرشته از آسمان فرود آيند.

راوى گويد: عرض كردم: اين تعداد زياد همه از فرشتگان هستند؟

فرمود: بلى ، فرشتگانى كه با نوح بودند وقتى سوار كشتى شد. فرشتگانى كه با ابراهيم بودند وقتى او را در ميان آتش افكندند، فرشتگانى كه با


1) الخرائج : 690/2 ح1.

موسى بودند وقتى دريا را براى بنى اسرائيل شكافت، فرشتگانى كه با عيسى بودند وقتى خداوند او را به آسمان بالا برد، چهار هزار فرشته اى كه با پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بودند و علامت و نشان داشتند، و هزار فرشته اى كه صف مى كشيدند، و سيصد و سيزده فرشته اى كه در جنگ بدر به يارى او آمدند، و چهار هزار فرشته اى كه براى يارى امام حسين عليه السلام فرود آمدند و خواستند كه با دشمنان آن حضرت نبرد كنند، سيدالشهدا اجازه جنگيدن به آنها نداد و آنها كنار قبر شريف آن حضرت آشفته و غبار آلوده ماندند و تا قيامت بر او گريه مى كنند، و رئيس آنها فرشته اى بنام منصور است.

هر زائرى كه به زيارت امام حسين عليه السلام رود به استقبال و پيشواز او آيند و به او خوش آمد گويند، و چون زائر مى خواهد وداع كند او را بدرقه كنند، و اگر بيمار شود از او عيادت كنند، و اگر بميرد بر جنازه اش نماز خوانند، و بعد از مرگ او برايش طلب آمرزش كنند، و همه اين فرشتگان در زمين مانده اند و منتظر قيام حضرت قائم صلوات اللَّه عليه هستند تا هنگام خروج آن حضرت به يارى او شتابند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

600 / 87 - محمّد بن على خزّاز رحمه الله در كتاب «كفاية الأثر» از امير مؤمنان على عليه السلام و آن حضرت از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود:

اى على، تو ا زمن و من از تو هستم، تو برادر و وزير من هستى، وقتى من از دنيا رفتم كينه هايى را كه اين مردم از تو در سينه ها دارند ظاهر مى كنند، و به زودى بعد از من فتنه اى سخت و بيچاره كننده بپا مى شود كه اشخاص مورد اعتماد و خواص در آن سقوط مى كنند، و آن هنگامى است كه شيعيان پنجمين امام از اولاد امام هفتم از فرزندان تو را در ميان خود نبينند، در فقدان و دورى او اهل زمين و آسمان غمناك گردند، و چه بسيار زن و مرد مؤمنى كه در فراق او اندوهگين و دلسوخته و سرگردانند.

پس از آن براى مدتى سر را بزير انداخت و خاموش شد، سپس سر را


1) كامل الزيارات: 233 باب 41 ، بحار الأنوار: 328/52 ح 48، و اين روايت را (با كمى اختلاف) در كتاب كمال الدين: 671 ح 22، غيبة نعمانى: 309 ح4، دلائل الإمامة: 457 ح 41، و قسمتى از آن در اثبات الهداة: 530/3 ح 455 نقل شده است .

بلند كرد و فرمود:

بأبي واُمّي سميّي وشبيهي وشبيه موسى بن عمران، عليه جيوب النور - أو قال جلابيب النور - يتوقّد من شعاع القدس كأ نّي بهم آيس من كانوا، نودوا بنداء يسمع من البعد كما يسمع من القرب يكون رحمة على المؤمنين وعذاباً على المنافقين.

پدر و مادرم فداى كسى كه همنام و شبيه من و شبيه موسى بن عمران عليه السلام است، پوششى از نور او را فرا گرفته كه از پرتو ذات مقدس پروردگار برافروخته و فروزان است ، گويا آنها را مى بينم كه در حال نااميدى ندايى بشنوند كه آن ندا از دور و نزديك بطور يكنواخت شنيده مى شود، و آن براى مؤمنين رحمت و براى منافقين عذاب است .

عرض كردم: آن ندا چيست؟

فرمود: سه ندا است كه در ماه رجب بر مى خيزد ؛

در نداى اوّل بانگ برآيد: آگاه باشيد كه ستمگران مورد لعنت خداوندند؛

در نداى دوم فرياد برآيد: قيامت نزديك شد؛

نداى سوّم از بدنى كه بطور آشكار با خورشيد ظاهر مى شود بلند شود كه گويد: آگاه باشيد خداوند فلان بن فلان (يعنى حجّت بن الحسن عليه السلام) را كه نسب او به على بن ابى طالب مى رسد براى نابودى ستمگران برانگيخت. در آن هنگام فرج فرا رسد، خداوند سينه هاى مجروح منتظرين را شفا دهد، و عقده از دل‌هاى ايشان برطرف نمايد .

عرض كردم: اى رسول خدا، امامان بعد از من چه تعدادى خواهند بود؟

فرمود: بعد از فرزندت حسين عليه السلام نه نفر و نهمين آنها قائم ايشان است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

601 / 88 - نعمانى در كتاب «غيبت» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه به مفضّل فرمود:

يك روايت را كه درست بفهمى و به آن بطور عميق آگاهى پيدا كنى بهتر


1) كفاية الأثر : 158 ، بحار الأنوار : 337/36 ح 200 و 108/51 ح 42، جواهر السنيّة : 285 ، منتخب الأثر: 421 ح 1.

است از ده روايت كه آن را فقط نقل كنى، همانا براى هر حقّى حقيقتى است و براى هر راستى و درستى نورى است.

سپس فرمود: بخدا قسم ما هيچ يك از شيعيان خود را فقيه نمى دانيم تا اينكه اگر با كنايه و رمز گفتگو كرديم مقصود ما را بفهمد .

اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه بر روى منبر فرمود:

وإنّ من ورائكم فتناً مظلمة عمياء منكسفة لاينجو منها إلّا النُوَمة.

بدانيد در آينده فتنه تاريك كور پوشيده اى پيش آيد كه فقط اشخاص ناشناس و گمنام از آن نجات پيدا مى كنند.

گفته شد: اى امير مؤمنان ، اشخاص گمنام چه كسانى هستند؟ فرمود:

الّذي يعرف الناس ولايعرفونه.

واعلموا أنّ الأرض لاتخلو من حجّة للَّه عزّوجلّ ولكنّ اللَّه سيعمى خلقه منها بظلمهم وجورهم وإسرافهم على أنفهسم .

كسانى كه مردم را مى شناسند ولى مردم آنها را نمى شناسند.

بدانيد زمين هيچگاه از حجّت خدا خالى نمى ماند، ولى خداوند آنها را بخاطر ظلم و ستم و اسرافى كه بخود مى كنند از ديدار او محروم مى فرمايد.

و اگر زمين ساعتى از حجّت خدا خالى بماند اهلش را در خود فرو برد، ولى او در دوران غيبت مردم را مى شناسد و آنها او را نمى شناسند همان طور كه حضرت يوسف مردم را مى شناخت ولى آنها او را نمى شناختند.

سپس اين آيه را تلاوت فرمود:

«يا حَسْرَةً عَلَى العِبادِ ما يَأْتيهِمْ مِن رَسُول إلّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُون»(1)، «واى بر اين مردم، دچار چه حسرت و اندوهى خواهند شد كه هر رسولى براى آنها فرستاديم او را مسخره كردند» .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

602 / 89 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از امّ هانى ثقفى نقل كرده است كه گفت:


1) سوره يس ، آيه 30.

2) غيبة نعمانى : 141 ح2، بحار الأنوار : 112/51 ح 8 .

صبحگاهان خدمت امام باقرعليه السلام رسيدم، به آن حضرت عرض كردم: اى سرور من، آيه اى در كتاب خداوند تبارك و تعالى است كه به قلبم عارض گشته، مرا پريشان كرده و خواب را از چشمانم ربوده است .

امام عليه السلام فرمود: اى اُمّ هانى ؛ به من بگو كدام آيه است و از من سؤال كن؟ عرض كردم: اين آيه شريفه «فَلا اُقْسِمُ بَالخُنَّسِ × الجَوارِ الكُنَّس»(1).

امام عليه السلام فرمود: خوب پرسشى است، مقصود از آن ستاره پنهان ، مولودى است در آخرالزمان و او مهدى اين خاندان است، برايش غيبت و حيرتى مي باشد كه در آن عدّه اى دچار گمراهى مى شوند، و گروهى هدايت مى يابند.

فيا طوبى لك إن أدركتيه، ويا طوبى لمن أدركه.

خوشا بحال تو اگر او را درك كنى و خوشا بحال كسانى كه او را درك كنند و به خدمتش شرفياب شوند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

603 / 90 - و نيز در همان كتاب از يونس بن عبد الرحمان نقل مى كند كه گفت: خدمت موسى بن جعفرعليه السلام رسيدم ، و به آن حضرت عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ، آيا شما قيام كننده به حقّ هستيد ؟

فرمود: بلى ، من قائم به حق هستم ولى آن قائم كه زمين را از وجود دشمنان خدا پاك مى كند و عدالت را جايگزين ظلم و ستم مى كند او پنجمين فرزند من است، و بخاطر ترسى كه بر جان خود دارد از ديدگان پنهان مى شود و براى مدّتى طولانى غايب مى گردد، در آن دوران عدّه اى مرتد مى شوند و گروهى بر عقيده و دين خود ثابت مى مانند.

سپس فرمود: طوبى لشيعتنا المتمسّكين بحبلنا في غيبة قائمنا، الثابتين على


1) سوره تكوير ، آيه 15 و 16.

2) كمال الدين: 330/1 ح 14، بحار الأنوار : 137/51 ح4، منتخب الأثر: 256 .

موالاتنا والبرائة من أعدائنا، اُولئك منّا ونحن منهم، قد رضوا بنا أئمّة، ورضينا بهم شيعة، فطوبى لهم، ثمّ طوبى لهم، وهم واللَّه معنا في درجاتنا يوم القيامة.

خوشا بحال شيعيان ما كه در دوران غيبت قائم ما به رشته ولايت ما چنگ مى زنند، بر ولايت و دوستى ما و همچنين برائت و بيزارى از دشمنان ما ثابت مى مانند، آنها از ما ، و ما از ايشان هستيم ، آنها به امامت ما خشنود و ما از شيعه بودن آنها خرسنديم ، پس خوشا بحال آنها، و واقعاً خوشا بحال آنها، بخدا سوگند آنها فرداى قيامت با ما و در درجات ما هستند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

604 / 91 – شهيد قدس سره از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت در معناى «قد قامت الصلاة» فرمود: مقصود قيام حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) است .(2)

يعنى : با قيام آن حضرت نماز به معناى صحيح آن برپا مى گردد، و شايد منظور اين باشد كه وقت قيام و برخاستن به ياد قيام پرشكوه آن حضرت باشيم و آرزوى شركت كردن در نمازى را كه به امامت آن بزرگوار برپا مى گردد داشته باشيم، و براى رسيدن به آن دوران باعظمت قبل از شروع نماز خود دعا كنيم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

605 / 92 - احمد بن محمّد جوهرى در كتاب «مقتضب الأثر» روايت مى كند:

حضرت موسى عليه السلام در مقام تكلّم با پروردگار بر روى كوه طور مشاهده كرد كه درختان و گياهان و سنگ‌هاى آن ، همه به ذكر محمد صلى الله عليه وآله وسلم و دوازده جانشين بعد از او مشغولند. به درگاه الهى عرض كرد:

خداوندا، مى بينم همه مخلوقاتت به ذكر محمّد و دوازده وصى آن حضرت مترنّم مى باشند، براى من بگو آنها چه مقام و منزلتى نزد تو دارند؟

از درگاه ربوبى خطاب شد:

يابن عمران، إنّي خلقتهم قبل خلق الأنوار، وجعلتهم في خزانة قدسي يرتعون في رياض مشيّتي، ويتنسّمون من روح جبروتي،


1) كمال الدين: 361/2 ح5، بحار الأنوار : 151/51 ح6.

2) بحار الأنوار : 149/51.

ويشاهدون أقطار ملكوتي، حتّى إذا شاءت مشيّتي أنفذت قضائي وقدري.

اى پسر عمران، من آنها را قبل از آفرينش انوار آفريدم و در گنجينه قدس خود قرار دادم و در بوستان مشيّت خود متنعّم نمودم، و از رايحه جبروتم سر زنده ساختم، تا ملكوت من و آثار قدرتم را مشاهده كنند و زمانى كه اقتضا كرد تقديرات خود را درباره آنها اجرا نمايم.

اى پسر عمران، ايشان را بر سبقت گيرندگان پيشى داده ام تا بهشتم را به وجودشان زينت بخشم .

اى پسر عمران، به ذكر و ياد ايشان متوسّل باش ، زيرا آنها خزانه دار علم من ، گنجينه حكمت من ، جايگاه نور و تجلّى انوار من هستند .

حسين بن علوان گويد: اين مطلب را به امام صادق عليه السلام عرض كردم، آن حضرت فرمود:

بلى ، همين طور است، آنها دوازده نفر از آل محمد عليهم السلام مى باشند كه به ترتيب عبارتند از : على، حسن، حسين، علىّ بن حسين، محمّد بن على، و هر كس را كه خداوند بخواهد.

عرض كردم: از شما سؤال كردم تا مرا كاملاً به حق راهنمايى كنيد.

امام عليه السلام فرمود : أنا وابني هذا وأومأ إلى إبنه موسى، والخامس من ولده يغيب شخصه، ولايحلّ ذكره باسمه .

من - و در حالى كه به فرزندش حضرت موسى بن جعفرعليهما السلام اشاره مى كرد - و اين فرزندم، و پنجمين فرزند او از ديدگان پنهان گردد، و جايز نيست(1)كه او را با نام اصلى‌اش ياد كرد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) در اين مطلب بين دانشمندان و صاحب نظران اختلاف است ، بعضى آن را جز در حال تقيّه جايز مى دانند و بعضى آن را مطلقا حرام مى دانند ، بعضى آن را جز در دعاهائى كه از معصومين عليهم السلام وارد شده حرام مى دانند ، بعضى قائل به كراهت هستند ، بعضى مى گويند فقط در محافل و مجامع حرام است و بعضى معتقدند فقط در زمان غيبت صغرى حرام بوده است ، علاّمه ميرزا محمّد تقى موسوى اصفهانى رحمه الله اين بحث را در كتاب شريف «مكيال المكارم : 129/2» با ذكر دلائل هر طايفه نقل كرده است ، براى اطّلاع بيشتر به آنجا مراجعه كنيد .

2) مقتضب الأثر: 41، بحار الأنوار : 149/51 ح 24.

606 / 93 – نعمانى رحمه الله در كتاب «غيبت» از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود :

إنّ لصاحب هذا الأمر غيبة، المتمسّك فيها بدينه كالخارط لشوك القتاد بيده.

براى صاحب اين امر غيبتى است و ديندارى در آن دوران بسيار مشكل است، كسى كه بخواهد دين خود را حفظ كند مانند آن است كه بخواهد با دست به شاخه اى كه پر از خار است بكشد و آن را تميز كند.

سپس امام صادق عليه السلام با دست اشاره كرد و فرمود : كدام يك از شما به شاخه اى كه پر از خار است چنگ مى زند و آن را با دست مى گيرد؟

سپس مدت كمى سر را بزير افكند، و بعد از آن فرمود:

إنّ لصاحب هذا الأمر غيبة فليتّق اللَّه عبد عند غيبته وليتمسّك بدينه.

همانا براى صاحب اين امر غيبتى است، بنده بايد تقواى الهى پيشه كند و دين خود را نگهدارد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

607 / 94 - و نيز در همان كتاب از آن حضرت نقل مى كند كه روزى به اصحاب خود فرمود: آيا شما را آگاه نكنم از چيزى كه خداوند تبارك و تعالى هيچ عملى را از بندگان بدون آن نمى پذيرد ؟

راوى مى گويد: عرض كردم بفرمائيد.

امام عليه السلام فرمود: گواهى دادن به اينكه معبودى جز خداوند يكتا نيست و اينكه محمد صلى الله عليه وآله وسلم بنده و فرستاده او است، و اعتراف كردن به دستورات الهى و آنچه خداوند به آن فرمان داده است، پذيرفتن ولايت اهل بيت، و بيزارى از دشمنان امامان معصوم، سرسپردگى به آستان آنها و فرمانبردارى از دستورات ايشان و پاكدامنى، و تلاش و كوشش، و پيدا كردن اطمينان، و چشم براه قائم بودن.


1) غيبة نعمانى : 169 ح 11، بحار الأنوار : 135/52 ح 39، الكافى : 335/1 ح1، الوافى : 405/2 ح1، كمال الدين : 346/2 ح 34.

سپس فرمود: إنّ لنا دولة يجي‌ء اللَّه بها إذا شاء.

ثمّ قال: من سرّه أن يكون من أصحاب القائم فلينتظر، وليعمل بالورع ومحاسن الأخلاق وهو منتظر، فإن مات وقام القائم بعده كان له من الأجر مثل أجر من أدركه، فجدّوا وانتظروا هنيئاً لكم أيّتها العصابة المرحومة.

ما را دولتى است كه هرگاه خدا بخواهد آن را برقرار نمايد .

سپس فرمود: هر كس دوست دارد و خشنود مى‌شود كه از اصحاب و ياران امام قائم (صلوات اللَّه عليه) باشد بايد انتظار بكشد و در حال انتظار ورع پيشه كند و خوش‌خو و خوشرفتار باشد.

اگر اجلش فرا رسيد و قبل از قيام قائم (صلوات اللَّه عليه) از دنيا رفت پاداش كسانى كه آن حضرت را درك كنند به او داده مى شود، پس تلاش كنيد و چشم به راه باشيد، گوارا باد بر شما اى گروهى كه مورد رحمت پروردگار هستيد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

608 / 95 - و در همان كتاب از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت همواره مى فرمود:

نشانه را بشناس(2)و اگر چنين معرفتى پيدا كردى به تو زيان نمى رساند كه اين امر پيش افتد و يا در آن تأخير شود، همانا خداوند تبارك و تعالى فرموده است: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلّ اُناس بِإمامِهِم»(3)«روزى كه هر گروهى را با پيشوا و امامشان مى خوانيم» .

فمن عرف إمامه كان كمن كان في فسطاط المنتظر.

و كسى كه امام خود را بشناسد مانند كسى است كه در خيمه امام منتظر (صلوات اللَّه عليه) بسر مى برد.(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) غيبة نعمانى : 200 ح 16، بحار الأنوار : 140/52 ح 50، منتخب الأثر: 497 ح9.

2) مقصود يا نشانه هاى امام و خصوصيات و امتيازات و صفات ويژه آن حضرت است ، و يا نشانه هاى ظهور و علائم حتميّه اى است كه بيان فرموده اند .

3) سوره إسراء ، آيه 71.

4) غيبة نعمانى : 330 ح6، بحار الأنوار : 142/52 ح 57، الكافى : 372/1 ح7، الوافى : 435/2 ح3.

609 / 96 - اميرالمؤمنين عليه السلام در «نهج البلاغه» مى فرمايد :

ألزموا الأرض، واصبروا على البلاء ولاتحرّكوا بأيديكم وسيوفكم في هوى ألسنتكم، ولاتستعجلوا بما لم يعجّله اللَّه لكم .

در جاى خود آرام بگيريد، و بر بلا و سختى شكيبا باشيد، و دست و شمشيرتان را در راه تمايلات خود بكار نبريد ، و در آنچه خداوند براى شما زود مقدّر نفرموده شتاب نكنيد تا زمان آن فرا رسد.

بدانيد هر كس از شما در بستر خود بميرد در حاليكه به حق خدا و رسول و اهل بيت او معرفت داشته باشد شهيد از دنيا رفت است و پاداش او با خداوند است، و اجر آنچه از اعمال صالح را نيت كرده سزاوار گشتنه، و نيّت او جايگزين شمشير كشيدن او مى باشد، و همانا براى هر چيزى زمان مخصوص و مدّت معينى مقدّر شده است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

610 / 97 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» از امام باقرعليه السلام نقل كرده است كه فرمود: كلّ مؤمن شهيد وإن مات على فراشه فهو شهيد، وهو كمن مات في عسكر القائم عليه السلام.

هر مؤمنى شهيد است، و اگر چه در بستر خود بميرد شهيد از دنيا رفته است و مانند كسى است كه در لشگر قائم عليه السلام بدرود حيات گفته است.

سپس فرمود: آيا ممكن است كسى خود را اسير خداوند كند آنگاه داخل بهشت نشود.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

611 / 98 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از زراره نقل مى كند كه گفت: از حضرت صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: همانا براى قائم عليه السلام قبل از قيامش غيبتى است.

به آن حضرت عرض كردم: چرا غايب مى شود؟

فرمود: مى‌ترسد - و اشاره به شكم خود كرد - يعنى مى ترسد كه


1) نهج البلاغة : خطبه 190، بحار الأنوار : 144/52 ح 63، إلزام الناصب: 472/1.

2) امالى طوسى : 676 ح 142 مجلس 37 ، بحار الأنوار : 144/52 ح 64.

ستمگران درنده شكمش را پاره كنند.

سپس فرمود: اى زراره، او همان امام منتظر است، و كسى است كه مردم در ولادت او شك مى كنند بعضى از مردم مى گويند كه او هنوز در شكم مادر است، و عدّه اى گويند: غايب است، گروهى گويند: هنوز متولّد نشده است، و جمعى گويند: دو سال قبل از وفات پدرش بدنيا آمده است .

او همان است كه انتظارش را بايد كشيد، و خداوند تبارك و تعالى دوست دارد شيعيان را بوسيله او امتحان كند و در اين امتحان است كه اهل باطل دچار شك وترديد مى شوند و بر عقيده خود ثابت نمى مانند .

زراره گويد: عرض كردم: فداى شما شوم؛ اگر آن زمان را درك كردم چه كنم؟ فرمود: اى زراره اگر به آن دوران رسيدى همواره اين دعا را بخوان:

اَللَّهُمَّ عَرِّفْني نَفْسَكَ، فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْني نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ، اَللَّهُمَّ عَرِّفْني رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْني رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ، اَللَّهُمَّ عَرِّفْني حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْني حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ ديني.

پروردگارا ؛ خودت را بمن بشناسان، زيرا اگر مرا با خودت آشنا نكردى نمى توانم پيغمبرت را بشناسم. خداوندا فرستاده خود را بمن بشناسان، كه اگر او را به من نشناسانى نمى توانم نماينده و جانشين او را كه حجّت تو است بشناسم، خدايا حجّت خود را بمن بشناسان كه اگر او را به من نشناسانى در دين خود دچار گمراهى خواهم شد.

سپس فرمود: اى زراره، جوانى را حتماً و ناگزير در مدينه خواهند كشت.

عرض كردم: فداى شما شوم ، آيا او را لشكر سفيانى نمى كشند؟

فرمود: نه، او را لشكر بنى فلان مى كشند، او خروج مى كند و مردم را دعوت بحق مى كند تا اينكه وارد مدينه مى شود بطورى كه مردم نمى دانند چرا و چگونه وارد شد؟ ولى آنجا او را گرفته و بدون هيچ جرم و گناهى به قتل مى رسانند، وقتى او را از روى كينه و عدوات و مظلومانه كشتند خداوند ديگر ستمكاران را مهلت نمى دهد، پس در اين هنگام منتظر فرج باشيد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) كمال الدين: 342/2 ح 24، بحار الأنوار : 142/52 ح 70، مكيال المكارم: 183/2 ح 1309 ، الكافى : 337/1 ح 5، الوافى : 406/2 ح 3، إعلام الورى: 431.

612 / 99 - در همان كتاب از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:

ستصيبكم شبهة فتبقون بلا عَلم يُرى ولا إمام هُدى، ولاينجو منها إلاّ من دعا بدعاء الغريق .

به زودى دچار شبهه اى مى شويد، و در آن پرچمى نمى بينيد كه راه را نشان دهد و امام و پيشوائى نيست كه شما را راهنمائى كند، و از آن گرفتارى نجات پيدا نمى كند مگر كسى كه دعاء غريق را بخواند.

عرض كردم: دعاى غريق چگونه است؟

فرمود: مى گوئى:

يا اللَّه يا رحمان يا رحيم، يا مقلّب القلوب ثبّت قلبي على دينك .

اى خداوند، اى بخشنده، اى مهربان، اى دگرگون كننده دلها، دل مرا بر دين خود ثابت و استوار نگهدار .

راوى گويد: من گفتم: «يا اللَّه يا رحمان يا رحيم، يا مقلّب القلوب والأبصار ثبّت قلبي على دينك» (يعنى «والأبصار» را در آنچه امام فرموده بود اضافه كرد) .

حضرت فرمود: درست است كه خداوند مقلّب القلوب و الأبصار است، ولى همان طور كه من گفتم دعا را بخوان و چيزى به آن اضافه نكن، بگو: «يا مقلّب القلوب ثبّت قلبي على دينك».(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

613 / 100 - و نيز در همان كتاب در ذيل آيه شريفه «يَوْمَ يَأْتي بَعْضُ آياتِ رَبِّك...» (2)از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

يا ابابصير؛ طوبى لشيعة قائمنا المنتظرين لظهوره في غيبته والمطيعين له في ظهوره، اُولئك أولياء اللَّه الّذين لا خوف عليهم


1) كمال الدين: 351/2 ح 49، بحار الأنوار : 148/52 ح 73، و326/95 ح1، منتخب الأثر: 510 ح9، مكيال المكارم: 183/2 ح 1310، إعلام الورى: 432، إلزام الناصب: 472/1، مهج الدعوات: 332.

2) سوره انعام ، آيه 158.

ولا هم يحزنون.(1)

اى ابابصير؛ خوشا بحال شيعيان قائم ما كه در دوران غيبت او چشم به راه قدوم ايشان و منتظر ظهورش مى باشند ، و در دوران ظهور او فرمانبردار اويند، آنها اولياء خدا هستند كه هيچ گونه ترسى بر آنها نيست و دچار غم و اندوه نمى شوند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

614 / 101 - در همان كتاب از كنيز امام عسكرى عليه السلام نقل كرده است كه گفت:

هنگامى كه آن بزرگوار تولّد يافت، نورى را ديدم از چهره او نمايان شد و تا كرانه آسمان بالا رفت، و پرندگان سفيدى را ديدم كه از آسمان فرود آمدند و بال و پر خود را بر سر و صورت و بدن مبارك او كشيدند، و سپس پرواز كردند، چون اين خبر را به امام عسكرى عليه السلام عرض كردم تبسّم نمود و فرمود:

تلك ملائكة السماء نزلت لتتبرّك به وهي أنصاره إذا خرج.

آنها فرشتگان آسمان بودند براى تبرك جستن به او فرود آمدند و وقتى كه ظهور كند از ياوران او هستند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

615 / 102 - مسعودى در كتاب «إثبات الوصيّه» مى نويسد: از امام عسكرى عليه السلام روايت شده است كه فرمود:

هنگامى كه حضرت صاحب الزمان (صلوات اللَّه عليه) به دنيا آمد خداوند دو فرشته را فرستاد، او را برداشتند و با خود به سراپرده عرش الهى بالا بردند تا اينكه او را در پيشگاه قرب پرودرگار نگهداشتند، از مقام ربوبى خطاب شد:

مرحباً بك، بك اُعطي وبك أعفو وبك اُعذّب.

خوش آمدى، بواسطه تو عنايت مى كنم، و بخاطر تو عفو مى كنم، و به سبب


1) كمال الدين: 357/2 ح 54، بحار الأنوار : 150/52 ح 76، منتخب الأثر: 514 ح6، تفسير برهان : 564/1 ح4.

2) كمال الدين: 431/2 ح7، بحار الأنوار : 5/51 ح 10.

تو دشمنانم را عذاب مى كنم.(1)

در حديث ديگرى آن حضرت فرموده است : هنگامى كه پروردگار ، هدايتگر اين امّت را به من مرحمت فرمود دو فرشته فرستاد ، و او را با خود به سراپرده عرش الهى بردند تا آنكه در پيشگاه خداوند ايستادند ، ذات ربوبى به آن نوزاد خطاب كرد و فرمود :

مرحباً بك عبدي لنصرة ديني وإظهار أمري، ومهديّ عبادي، آليت أنّي بك آخذ وبك اُعطي، وبك أغفر وبك اُعذّب . خوش آمدى اى بنده من كه تو را براى يارى دينم و آشكار كردن امرم و هدايت بندگانم اختيار كرده ام ، قسم ياد كرده ام كه به واسطه تو بگيرم و بدهم ، و به واسطه تو ببخشم و عذاب كنم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

616 / 103 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از منصور نقل كرده است كه گفت: امام صادق عليه السلام فرمود:

يا منصور ؛ إنّ هذا الأمر لايأتيكم إلّا بعد إياس، لا واللَّه حتّى تميّزوا، لا واللَّه حتّى تمحّصوا ولا واللَّه حتّى يشقى من يشقى ويسعد من يسعد.(2)

مترجم در توضيح روايت گويد : يعنى در بوته امتحان خالص از ناخالص جدا مى شود و در سختى ها و بلاها ميزان ايمان و استقامت اشخاص سنجيده مى شود، و در تحولات و دگرگونى ها جوهره وجود آدمى نمايان مى گردد، و اينها است كه باعث جدا شدن صف‌ها از يكديگر مى شود.

اى منصور، اين امر - يعنى فرج و ظهور - جز بعد از يأس و نااميدى پيش نمى آيد، و بخدا سوگند ظهور نمى شود تا از يكديگر جدا شويد، و با امتحان خالص گرديد، اهل شقاوت به شقاوت و اهل سعادت به سعادت برسند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

617 / 104 - شيخ مفيد قدس سره در كتاب «ارشاد» مى نويسد: رواياتى به ما رسيده است كه در آن علامت‌هايى براى وقت ظهور قائم (ارواحنا فداه) بيان شده و از حوادثى كه قبل از قيام آن حضرت پيش مى آيد خبر داده، و نشانه هايى را كه بر آن دلالت دارد و علامت ظهور مى باشد ذكر گرديده است كه در اينجا به بعضى از آنها اشاره مى كنيم :


1) إثبات الوصيّة: 251.

2) كمال الدين: 346/2 ح 32، بحار الأنوار : 111/52 ح 20، الكافى : 370/1 ح3، الوافى : 433/2 ح3.

سفيانى خروج مى كند ، حسنى كشته مى شود، ميان بنى عباس به خاطر سلطنت و رياست دنيوى اختلاف مى افتد ، خورشيد در نيمه ماه رمضان ، و ماه در آخر آن برخلاف روش عادى گرفتگى پيدا مى كند ، زمين در بيداء فرو مى رود ، و در سرزمين مغرب و مشرق فرورفتگى هاى ديگرى ايجاد مى شود ، خورشيد از هنگام ظهر تا عصر بى حركت مى ماند ، و از سمت مغرب طلوع مى كند .

نفس زكيّه در پشت كوفه به همراه هفتاد نفر از بندگان صالح كشته شود ، مردى هاشمى بين ركن و مقام كشته شود(1)، ديوار مسجد كوفه خراب شود ، پرچمهاى سياه از خراسان بلند شود ، سيّد يمانى خروج كند(2)، مغربى بر مصر چيره شود و بر شامات سيطره پيدا كند ، لشكر ترك در جزيره و لشكر روم (يهوديان) در رمله يعنى فلسطين فرود آيد .

ستاره اى در مشرق كه مانند ماه نورانى باشد پديد آيد و انعطاف پيدا كند بطوريكه دو سر آن نزديك هم رسند ، سرخى در آسمان پيدا شود بطوريكه در كرانه هاى آن پخش و پراكنده شود ، آتش طولانى در مشرق ظاهر شود كه سه روز يا هفت روز در هوا باقى بماند ، عرب عنان گسيخته شود و شهرها را تصرف كند و از سيطره عجم خارج گردد ، اهل مصر فرمانروا و حاكم خود را بكشند .

شهر شام ويران گردد، و سه پرچم در آنجا بلند شود كه باهم اختلاف داشته باشند ، پرچم‌هاى قيس و عرب وارد مصر شوند ، و پرچم‌هاى كنده وارد خراسان شود ، لشكرى از سمت مغرب براه افتد و در حوالى حيره


1) ظاهراً جاى مرد هاشمى با نفس زكيّه عوض شده است ، آنچه از روايات استفاده مى شود اينستكه مذبوح بين ركن و مقام نفس زكيّه است كه پاك‌مردى از اهل بيت است و او را مظلومانه مى كشند، و كسى كه با هفتاد نفر از بندگان شايسته پروردگار در پشت كوفه كشته مى شود مرد هاشمى است .

2) امام صادق عليه السلام فرموده است: يمانى از فرزندان عمويم زيد است و در يمن خروج مى‌كند، خروجش همزمان با خروج سفيانى است، و طبق روايات پرچم او پرچم هدايت است و اين بزرگوار به حق دعوت مى‌كند .

فرود آيند، و پرچم‌هاى سياهى از سوى خراسان بطرف آنها روى آورند ، رود فرات پر از آب شود و آب آن در كوچه هاى كوفه روان گردد .

شصت نفر با ادعاى دروغين نبوّت و دوازده نفر از خاندان ابوطالب با ادعاى امامت خروج كنند ، مردى از شخصيت‌هاى مهم و بزرگان بنى عباس را بين جولاء و خانقين بسوزانند ، پلى در بغداد بر روى كرخ بسازند و باد سياهى در اوّل روز در آن بپا گردد و زلزله اى در آن واقع شود كه بسيارى از مردم در زمين فرو روند ، ترسى همه اهل عراق و بغداد را فرا گيرد، مرگ‌هاى سريع ، كمبود در مال و جان و محصول آنها پيدا شود ، ملخ‌هايى در فصل خودش و در غير فصل آن پيدا شوند و كشت و زراعت را از بين ببرند .

آنچه مردم زراعت كنند محصول زياد ندهد و فزونى پيدا نكند ، دو صنف از عجم با هم اختلاف كنند و در بين آنها خونريزى فراوانى شود ، غلامان و بندگان از اطاعت بزرگان و سروران خود خارج شوند و آنها را به قتل رسانند ، گروهى بدعت‌گزار مسخ شوند و به شكل ميمون و خوك درآيند ، بندگان بر شهرهاى سروران غلبه پيدا كنند و آنها را از تصرف ايشان خارج كنند .

ندايى از آسمان برخيزد كه همه مردم روى زمين بشنوند و اهل هر زبانى به زبان خود آن را احساس كنند ، صورت و سينه اى براى مردم در مقابل خورشيد ظاهر گردد، مردگانى از ميان قبرها بيرون آيند و به دنيا و زندگى دنيا برگردند، يكديگر را بشناسند و به ملاقات هم روند .

و در خاتمه بيست و چهار شبانه روز بطور پيوسته باران آيد، و زمين مرده بوسيله آن زنده و سرسبز شود و بركات خود را آشكار كند، و بعد از آن تمام ناراحتى‌ها و آفت‌ها از پيروان حقّ يعنى شيعيان حضرت مهدى ارواحنا فداه برطرف شود، در آن هنگام خبر ظهور امام خود را در مكّه

دريافت كنند و به طرف او براى ياريش بروند و خود را به او برسانند همان طور كه در اخبار وارد شده است.

شيخ مفيد رحمه الله بعد از ذكر اين علائم مى فرمايد: بعضى از اين علامتها و حادثه ها وقوع آن حتمى است، و برخى مشروطند كه اگر آن شرايط پيدا شد اين حادثه ها نيز پيش مى آيد، و خداوند مى داند چه پيش خواهد آمد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

618 / 105 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «ثواب الأعمال» از امام صادق عليه السلام و آن حضرت از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود:

سيأتي على اُمّتي زمان تخبث فيه سرائرهم، وتحسن فيه علانيتهم طمعاً في الدنيا لايريدون به ما عنداللَّه عزّوجلّ، يكون أمرهم رياء لايخالطه خوف، يعمّهم اللَّه بعقاب، فيدعونه بدعاء الغريق فلايستجاب لهم.(2)

بر امت من زمانى فرا رسد كه مردم باطن خبيث و ناپاكى داشته باشند ولى خود را نيكو جلوه دهند بخاطر آنكه به دنياى بهترى دست يابند، خدا و عنايت‌هاى او را در نظر نمى گيرند، كارهاى خود را نه بخاطر ترس از مقام پروردگار بلكه براى تظاهر و خودنمايى انجام مى دهند، در اين هنگام خداوند آنها را به عذابى فراگير گرفتار كند و هر چه مانند اشخاص در حال غرق شدن دعا كنند خداوند اجابت نفرمايد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

619 / 106 - در همان كتاب و با همان سند از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود:

سيأتي زمان على اُمّتي لايبقى من القرآن إلّا رسمه، ولا من الإسلام إلّا اسمه، يسمّون به وهم أبعد الناس منه، مساجدهم عامرة وهي خراب من الهدى، فقهاء ذلك الزمان شرّ فقهاء من


1) الإرشاد: 403، بحار الأنوار : 219/52 ح 82 ، كشف الغمّة: 457/2، إلزام الناصب: 148/2.

2) ثواب الأعمال: 253 ح3، بحار الأنوار : 190/52 ح 20، منتخب الأثر: 426 ح5 .

تحت ظلّ السماء، منهم خرجت الفتنة وإليهم تعود.(1)

بر امت من زمانى پيش آيد كه از قرآن جز خط و نشان آن و از اسلام جز نام آن باقى نماند، خود را مسلمان بنامند در حاليكه نسبت به اسلام از مردمان ديگر دورتر باشند، مسجدهاى ايشان از جهت بنا و ساختمان آباد ، ولى از نظر هدايت ويران است ، يعنى كسى در آن به طرف خدا و دين خدا هدايت نمى شود، فقيهان آن زمان بدترين فقهاء در زير آسمان هستند، از آنها فتنه خارج شود و عاقبت بسوى خودشان باز گردد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

620 / 107 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

خمس قبل قيام القائم عليه السلام: اليماني، والسفياني، والمنادي ينادي من السماء، وخسف بالبيداء وقتل النفس الزكيّة.(2)

مترجم گويد : چهار علامت آخر از علائم حتميّه اى است كه حتماً قبل از قيام امام قائم (ارواحنا فداه) به وقوع مى پيوندد همان طور كه علاّمه مجلسى رحمه الله آن را در «بحار الأنوار : 294/52 ح 44» ذكر كرده است .

پيش از قيام حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) پنج حادثه واقع شود: خروج يمانى و سفيانى، نداى آسمانى، فرو رفتن زمين در سرزمين بيداء، كشتن جوان پاك و سيّد بي گناهى كه به نفس زكيّه معروف است.

و نيز از آن حضرت نقل شده است كه فرمود:

بين قيام حضرت قائم (صلوات اللَّه عليه) و كشتن نفس زكيّه بيش از پانزده شبانه روز فاصله نيست.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

621 / 108 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «غيبت» از محمد بن حنفيّه نقل كرده است كه گفت: به آن حضرت عرض كردم: اين امر به طول انجاميد پس چه زمانى تحقّق پيدا مى كند؟


1) ثواب الأعمال: 253 ح4، بحار الأنوار : 190/52 ح 21، منتخب الأثر: 427 ح6.

2) كمال الدين: 649/2 ح1، بحار الأنوار : 203/52 ح 29، منتخب الأثر: 439 ح1، إعلام الورى: 455 ،.

3) كمال الدين: 649/2 ح2، الإرشاد: 406، غيبةطوسى : 271، بحار الأنوار : 203/52 ح 30.

حضرت سر خود را تكان داد و فرمود:

چگونه اين امر واقع شود در حاليكه دوران سخت فرا نرسيده است؟ و چگونه اين امر ممكن است در حاليكه هنوز برادران به يكديگر جفا نكرده اند؟ و چگونه اين امر صورت پذيرد در حاليكه هنوز سطان ستم نكرده است؟

و چگونه تحقق يابد در حاليكه آن زنديق از قزوين خروج نكرده است كه پرده هاى حرمت اشخاص را بدرد و سران قوم را تكفير نمايد، و ديوارها و مرزها را تغيير دهد و زيبايى و طراوت آن را از بين ببرد!

هر كس از او فرار كند وى را دستگير كند، هر كس با او به جنگ برخيزد او را به قتل رساند، هر كس از او كناره گيرد به فقر و نادارى گرفتار شود، و هر كس از او پيروى كند كافر گردد، تا اينكه مردم دو گروه و هر دو گريان شوند: گروهى بر دين خود و گروه ديگر بر دنياى خود گريه كنند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

622 / 109 - على بن ابراهيم قمى رحمه الله در تفسير خود از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

به خدا سوگند گويا قائم عليه السلام را مى بينم كه تكيه بر حجرالأسود داده و مردم را درباره حق خود به خدا سوگند مى دهد و مى فرمايد:

اى مردم كسى كه درباره خدا با من محاجّه كند (حجّت و دليل آورد، مناظره و گفتگو كند) من از هر كس به او نزديكتر و سزاوارترم. اى مردم هر كس درباره آدم با من گفتگو كند، من از هر كس به آدم نزديكتر و آشناترم .

اى مردم هر كس با من درباره نوح احتجاج كند، من از هركس به نوح نزديكتر و داناترم. اى مردم هر كس درباره ابراهيم با من گفتگو كند، من از هر كس به ابراهيم نزديكتر و آگاه‌ترم . اى مردم هر كس درباره موسى با من گفتگو كند، من از هر كس به موسى نزديكتر و شايسته ترم.

أيّها الناس من يحاجّني في محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فأنا أولى بمحمّد، أيّها


1) غيبة طوسى : 269، بحار الأنوار : 212/52 ح 61، منتخب الأثر: 441 ح 12، إلزام الناصب: 135/2.

الناس من يحاجّني في كتاب اللَّه فأنا أولى بكتاب اللَّه.

اى مردم هر كس درباره محمد صلى الله عليه وآله وسلم با من گفتگو كند، من از هر كس به محمّد نزديكتر و سزاورترم. اى مردم هر كس در مورد كتاب خدا با من بحث و گفتگو كند، من از هر كس به كتاب خدا نزديكتر و عالم ترم.

سپس به كنار مقام ابراهيم مى رود، دو ركعت نماز مى خواند ودوباره مردم را درباره حق خود به خدا سوگند مى دهد.

آنگاه امام باقرعليه السلام فرمود: بخدا قسم ، او مقصود از مضطرّ در اين آيه شريفه است:

«أمَّنْ يُجيبُ المُضْطَرَّ إذا دَعاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُم خُلَفاءَ الأرْض»(1).

«آيا كسى (جز خدا) هست دعاى بيچاره و گرفتار را اجابت كند و ناراحتى و غصّه او را برطرف نمايد و شما را جانشينان بر روى زمين قرار دهد» .

پس اوّل كسى كه با او بيعت مى كند جبرئيل عليه السلام است و پس از او سيصد و سيزده نفر اصحاب او مى باشند؛ هر يك از آنها در بين راه باشد فوراً به او مى‌رسد، و هر كس مسير را طى نكرده از بسترش ناگهان ناپديد مى شود (يعنى بدون اينكه زحمت پيمودن راه داشته باشد از ميان بستر ناگهان به اعجاز امام عليه السلام خدمت آن حضرت مى رسد) .

و اين گفتار اميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه است كه درباره اصحاب مهدى (صلوات اللَّه عليه) فرموده است: «هم المفقودون عن فرشهم» يعنى آنها كسانى هستند كه ناگهان در بستر و رختخواب‌ها ناپديد مى شوند ، همان طور كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است:

«فَاسْتَبِقُوا الخَيرات أيْنَما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُم اللَّه جَميعاً»(2)

«در خيرات و كارهاى نيك از يكديگر پيشى بگيريد، هر كجا باشيد خداوند همه شما را گرد آورد».

فرمود: مقصود از اين خيرات ولايت ما اهل بيت است .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) سوره نمل ، آيه 62.

2) سوره بقره ، آيه 148.

3) تفسير قمى : 205/2، تفسير برهان : 163/1 ح 8 ، و355/3 ح2، بحار الأنوار : 315/52 ح 10 ، منتخب الأثر: 422 ح2.

623 / 110 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «خصال» از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: المنتظر لأمرنا كالمُتَشحِّط بدمه في سبيل اللَّه.

شخصى كه در انتظار امر ما بسر مى برد مانند كسى است كه در خون خود در راه خدا دست و پا مى زند .

و حديث را ادامه داد تا آنكه فرمود :

بنا يفتح اللَّه وبنا يختم اللَّه، وبنا يمحو ما يشاء وبنا يثبت، وبنا يدفع اللَّه الزمان الكَلِب وبنا ينزّل الغيث.

به وجود ما خداوند هستى را آغاز كرده و به وجود ما آن را پايان مى دهد، آنچه را بخواهد محو كند بوسيله ما محو مى كند و از بين مى برد، و آنچه را بخواهد ثابت نگهدارد بوسيله ما باقى مى‌گذارد و برقرار مى سازد، دوران سخت و دشوار را بوسيله ما برطرف مى كند، و باران رحمتش را بواسطه ما فرو مى فرستد.

پس مغرور نشويد و غرورتان شما را از خداوند دور نكند ، آسمان قطره اى از باران خود را از هنگامى كه خداوند آن را حبس كرده فرو نفرستاد و اگر قائم ما قيام كند آسمان همه باران خود را فرو ريزد، و زمين گياهانش را بيرون آورد، كينه ها و دشمنى ها از دلهاى بندگان برطرف شود، درندگان و چهارپايان با هم سازش كنند، و آن قدر نعمت و امنيت فراوان شود كه حتى وقتى زنى مسافت بين عراق و شام را مى پيمايد جز بر زمين سرسبز قدم نگذارد، و در حالى كه زينت و جواهرات خود را بالاى سرش گذاشته باشد كسى متعرض او نشود، درنده اى به او هجوم نياورد و او ترسى به خود راه ندهد.

و اگر مى دانستيد ماندن شما در ميان دشمنان و تحمل كردن اذيت و آزار آنها چه پاداشى و فضيلتى براى شما دارد مژده اى براى شما بود، و ديدگان شما را روشن مى ساخت .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) الخصال: 626/2 ضمن ح 10، بحار الأنوار : 104/10 و 316/52 ح 11، منتخب الأثر: 473 ح3.

624 / 111 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از امام باقرعليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

كأنّي أنظر إلى القائم عليه السلام قد ظهر على نجف الكوفة، فإذا ظهر على النجف نشر راية رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وعمودها من عمد عرش اللَّه تبارك وتعالى وسائرها من نصر اللَّه جلّ جلاله، لايهوي بها إلى أحد إلّا أهلكه اللَّه عزّوجلّ .

گويا قائم (صلوات اللَّه عليه) را مى بينم كه در نجف ظاهر گشته است ، در آن هنگام پرچم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را كه عمود آن از پايه هاى عرش الهى و بقيه اش از نصرت پروردگار است باز مى كند، و با آن پرچم بسوى هر كس هجوم آورد خداوند او را نابود سازد .

عرض كردم: آيا پرچم به همراه او است يا براى آن حضرت مى آورند؟

فرمود: بلكه براى او آورده مى شود و جبرئيل آن را مى آورد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

625 / 112 - و نيز در همان كتاب از امام باقرعليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

إذا قام قائمنا وضع يده على رؤوس العباد، فجمع بها عقولهم وكملت بها أحلامهم.(2)

و از بركات دست مبارك آن حضرت آن است كه امير مؤمنان على عليه السلام فرموده است : دست خود را بر سر بندگان بگذارد و آنگاه هر مؤمنى قلبش محكم‌تر از پاره هاى آهن گردد و خداوند نيروى چهل مرد را به او عنايت فرمايد .

هنگامى كه قائم ما قيام كند دست رحمت خود را بر سر بندگان مى گذارد ، و با آن ، عقل‌هاى آنها را از پراكندگى نجات داده و متمركز مى سازد(3)، و قدرت تفكّر و انديشه آنها را بالا مى برد و كامل مى گرداند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) كمال الدين: 672/2 ح 23، بحار الأنوار : 326/52 ح 41، إثبات الهداة: 493/3 ح 245 (پاره اى از آن).

2) كمال الدين: 675/2 ح 30، الكافى : 25/2 ح1، بحار الأنوار : 328/52 ح 47، الوافى : 456/2 ح5، منتخب الأثر: 483 ح1 ، الخرائج: 840/2 ح 57 و در آنجا چنين است: «وأكمل بها أخلاقهم»، بحار الأنوار : 336/52 ح 71 .

3) براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به كتاب ارزشمند «اسرار موفقيّت: 215/2»، در آنجا نويسنده و دانشمند محترم جناب حجّة الإسلام والمسلمين آقاى سيّد مرتضى مجتهدى مطالب گرانقدرى درباره اين موضوع يعنى «تكامل عقل‌ها در زمان ظهور» و «قدرت عظيم مغز» بيان فرموده اند .

626 / 113 - شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «ارشاد» از امام باقرعليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

كأنّي بالقائم عليه السلام على نجف الكوفة، وقد سار إليها من مكّة في خمسة آلاف من الملائكة ؛ جبرئيل عن يمينه، وميكائيل عن شماله، والمؤمنون بين يديه، وهو يفرّق الجنود في البلاد.

گويا قائم (صلوات اللَّه عليه) را مى بينم كه در نجف وارد شده است و از مكّه با پنج هزار فرشته كه جبرئيل در طرف راست و ميكائيل در سمت چپ و مؤمنان در پيش روى آن حضرتند روانه اين شهر شده اند، و او لشگريان خود را در شهرهاى مختلف پراكنده مى سازد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

627 / 114 - سيّد على بن عبدالحميد در كتاب «غيبت» از ابن مسكان نقل كرده است كه گفت: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود :

إنّ المؤمن في زمان القائم عليه السلام وهو بالمشرق ليرى أخاه الّذي في المغرب، وكذا الّذي في المغرب يرى أخاه الّذي في المشرق.(2)

مؤمن در زمان قائم (صلوات اللَّه عليه) در حالى كه در مشرق است برادر خود را كه در مغرب بسر مى برد مشاهده مى كند ، و نيز آنكه در مغرب است برادرش را كه در مشرق است مى بيند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

628 / 115 - حسن بن سليمان رحمه الله در كتاب «منتخب البصائر» از مفضّل ، و او از امام صادق عليه السلام روايتى طولانى در شرح احوال امام قائم ارواحنا فداه و قيام آن حضرت و بعضى از آنچه در رجعت پيش مى آيد ذكر كرده است ، و ما در اينجا بخشى از آن را كه مناسب با اين فصل است ذكر مى كنيم و هر كس مبسوط آن را بخواهد بايد به آن كتاب يا كتاب شريف «بحار الأنوار» مراجعه كنيد.


1) الإرشاد: 409، بحار الأنوار : 336/52 ح 75، إلزام الناصب: 280/2، إثبات الهداة: 555/3 ح 587.

2) بحار الأنوار : 391/52 ح 213، منتخب الأثر: 483 از حقّ اليقين ، بشارة الإسلام: 254 .

مفضّل گويد: از مولايم امام صادق عليه السلام سؤال كردم: آيا براى ظهور امام منتظر ارواحنا فداه وقت معيّنى است كه مردم بدانند ؟

فرمود: حاشا كه خداوند وقتى را براى ظهور معين كند كه شيعيان ما بدانند.

عرض كردم: اى مولاى من ، چرا چنين است؟

فرمود: زيرا آن همان ساعت و زمانى است كه علم آن نزد خداوند است - و بعد از ذكر آياتى كه مشتمل بر ساعت است(1)- فرمود:

همانا كسى كه وقتى را براى ظهور مهدى ما معين كند خود را در علم خداوند شريك دانسته و ادّعا كرده است كه بر اسرار الهى دست يافته است .

مفضّل عرض كرد: چگونه ظهور آن حضرت معلوم مى شود و مى فهميم كه زمامدارى عالم بطور علنى به ايشان واگذار شده است؟

فرمود: يا مفضّل يظهر فجأة فيعلو ذكره ويظهر أمره، وينادى باسمه وكنيته ونسبه، ويكثر ذلك على أفواه المحقّين والمبطلين والموافقين والمخالفين .

اى مفضّل ؛ او ناگهان ظاهر مى شود و در آغاز براى مدتى كوتاه ظهورش را فقط اصحاب خاص او مى دانند، كم كم آوازه اش بالا مى‌رود و امرش آشكار مى شود، و او را به اسم و كنيه و نسبش خوانند، و نامش بر سر زبانها افتد و مردم بطور عموم پيرو حق باشند يا باطل، موافق باشند يا مخالف ؛ همه از او گفتگو كنند.

و اين بخاطر آن است كه حجت بر آنها تمام شود و او را بشناسند همان طور كه قبلاً آنها را راهنمايى كرده ايم، اسم و كنيه و نسب او را بيان كرده ايم و گفته ايم كه نام و كنيه او مانند نام و كنيه جدش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است تا مردم نگويند ما اسم و رسم او را نمى دانستيم.

پس بخدا قسم در آن هنگام چنان نام و نشان او براى همگان روشن شود كه براى يكديگر بازگو كنند، و همه اينها بخاطر اتمام حجت بر آنها است. سپس خداوند تبارك و تعالى او را ظاهر گرداند همانطور كه جدّش


1) اين روايت در ص 730 ح 7 ذكر گرديده است .

رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به آن وعده داده در تفسير آيه شريفه «هُوَ الَّذي أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَه عَلَى الدّينِ كُلِّه وَلَوْ كَرِهَ المُشْرِكُون»(1)«او كسى است كه رسول خود را براى هدايت مردم به دين حق بسوى آنها فرستاد تا او را بر همه اديان غالب گرداند گرچه مشركان را خوش آيند نباشد».

مفضّل عرض كرد: مولاى من تأويل اين قسمت از آيه كه مى فرمايد: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّين كُلّه وَلَو كَره المُشْركُون» چيست؟

فرمود: اين آيه شريفه است كه خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: «وَقاتِلُوهُم حَتّى لاتَكون فِتْنَةٌ وَيَكونَ الدّينُ كُلُّه للَّه»(2).

با كافران و مشركان مبارزه كنيد تا فتنه اى نماند و دين فقط براى خدا باشد.

اى مفضّل ، بخدا قسم او اختلاف را كه در ميان ملّت‌ها و دين آنها است برطرف مى كند بطورى كه جز يك دين نماند همان گونه كه خداوند بلند مرتبه فرموده : «إنَّ الدّينَ عِنْدَاللَّهِ الإسْلامُ»(3)«دين مورد قبول پروردگار فقط اسلام است» .

و فرموده است: «وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإسلامِ ديناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْه»(4)«هر كس دينى جز اسلام اختيار كند از او پذيرفته نمى شود».

سپس گفتار خويش را در مورد ولايت آن حضرت ادامه داد، تا آنكه فرمود: سپس در آخرين روز سال 266 از ديدگان پنهان مى گردد و بعد از آن كسى او را نمى بيند تا هنگامى كه همه او را ببينند.(5)

اين برخلاف روايات و اخبار فراوانى است كه بر وقوع مشاهده براى عدّه اى از شيعيان بعد از اين تاريخ دلالت مى كند . و شيخ طوسى رحمه الله حكايت‌هاى ايشان را در كتاب خويش ذكر كرده و براى آن فصلى تشكيل داده و فرموده است : اخبارى كه متضمّن تشرّف يافتگان خدمت آن حضرت است و بعد از آن تاريخ او را ديده اند و آن بيشتر از آن است كه جمع آورى شود . «رجوع كنيد به كتاب غيبة شيخ طوسى : 152».

و آنچه صحيح بودن اين روايت را دچار اشكال مى كند جمله اى است كه در چند سطر بعد آمده است : «و محمّد بن نصير نميرى به عنوان باب آن حضرت مى نشيند» ، در حالى كه او از مذمّت شدگان و ملعونان است .

سعد بن عبداللَّه گويد : او ادّعا مى‌كرد كه رسول است و مقام نبوّت دارد ، و حضرت علىّ بن محمّد عليهما السلام او را رسالت بخشيده است . قائل به تناسخ بود ، و در مورد حضرت هادى عليه السلام غلوّ مى كرد و معتقد به ربوبيّت او بود ، محرّمات را مباح مى‌دانست ، و ازدواج مردان را با يكديگر حلال مى شمرد ، و خيال مى كرد كه اين كار از تواضع شخص مفعول حكايت مى كند .

و نيز مى‌نويسد : بعضى از مردم بطور علنى ديدند كه محمّد بن نصير جوانى را بر پشت خود سوار كرده و او را به چنين كار زشتى وادار مى كرد و مى گفت كه اين از لذّت بردن‌ها است ، و از تواضع و فروتنى براى خدا و كنار گذاشتن غرور و سركشى سرچشمه مى گيرد . «رجوع كنيد به : المقالات والفِرق ، تأليف سعد بن عبداللَّه ص 100، رجال كشّى: 520 ح 1000، و غيبة شيخ طوسى : 244».


1) سوره توبه ، آيه 33.

2) سوره أنفال ، آيه 39.

3) . سوره آل عمران ، آيه 19 و 85 .

4) . سوره آل عمران ، آيه 19 و 85 .

5) در كتاب «الهداية الكبرى» چنين آمده است : و بعد از آن چشمها او را نبينند .

مفضّل گويد: عرض كردم: اى سرور من در دوران غيبتش چه كسانى با او گفتگو مى كنند، و او با چه كسانى گفتگو مى كند؟

امام صادق عليه السلام فرمود: فرشتگان و مؤمنان طايفه جن با آن حضرت سخن مى گويند، و دستورات و نواهى او را به اشخاص مورد اطمينان و نمايندگان و وكلاى آن حضرت مى رسانند. و روزى كه در صابر غايب مى گردد «محمد بن نصير نميرى» به عنوان باب آن حضرت مى نشيند، و بعد از سپرى شدن دوران غيبت در مكّه ظاهر مى شود.

بخدا سوگند اى مفضّل ، گويا او را مى بينم وارد مكّه شده است در حالى كه جامه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را پوشيده ، عمامه زرد رنگى بر سر نهاده و نعلين وصله دار پيغمبر را به پا، و عصاى او را در دست دارد. و چند بز لاغر را به جلو مى راند تا آنكه نزديك بيت الحرام مى رسد، و در آنجا هيچ كس او را نمى شناسد، و در چهره جوانى موفق ظهور مى كند.

مفضّل عرض كرد: اى سرور من، او از كجا ظهور مى كند و كيفيت ظهورش چگونه است؟

فرمود: يا مفضّل يظهر وحده، ويأتي البيت وحده، ويلج الكعبة وحده، ويجنّ عليه اللّيل وحده .

اى مفضّل او ظهور مى كند در حاليكه تنها است، و به تنهائى طرف بيت الحرام مى آيد، و تنها وارد كعبه مى شود، تاريكى شب همه جا را فرا مى گيرد و او همچنان تنها است.

وقتى پاسى از شب گذشت و چشمها بخواب رفت جبرئيل و ميكائيل و چند صف از فرشتگان فرود مى آيند و به محضر آن حضرت شرفياب مى شوند و عرض مى كنند: اى آقاى من، دعايت مستجاب گرديد و فرمان ظهور صادر شد .

امام عليه السلام دست مبارك خود را بر صورت مى كشد و مى گويد:

«الْحَمْدُللَّهِ الَّذي صَدَقَنا وَعْدَه وَأوْرَثَنَا الأرْضَ نَتَبَوَّءُ مِن الجَنَّةِ حَيْثُ نَشاءُ فَنِعْمَ أجْرُ العامِلينَ»(1).

«سپاس و ستايش مخصوص خداوندى است كه به وعده خود درباره ما عمل نمود و ما را وارث زمين ساخت و در هر كجا از بهشت كه بخواهيم منزل مى كنيم، و اين پاداش خوبى براى كسانى است كه بدستورات او عمل نموده اند».

آنگاه در بين ركن و مقام مى ايستد و فرياد برمى آورد: اى گروه نقباء و اى ياوران مخصوص من، و اى كسانى كه خداوند قبل از ظهورم شما را براى يارى من ذخيره كرده است ، با ميل و رغبت بسوى من آييد.

صداى امام عليه السلام به آنها در شرق و غرب عالم مى رسد در حالى كه بعضى از آنها در محراب عبادتند و عدّه اى در بسترها آرميده اند، همين كه اين صدا را مى‌شنوند همه در يك چشم بهم زدن بطرف امام روى آورده و خود را به حضور امام عليه السلام مى رسانند .

در آن هنگام خداوند تبارك و تعالى به نور دستور مى دهد تا به صورت عمودى از زمين تا آسمان درخشندگى كند، هر مؤمنى كه روى زمين زندگى مى كند از آن بهره مند مى گردد و اين نور در داخل خانه اش به او روشنايى مى بخشد، و دل هاى آنها شادمان مى شود و هنوز نمى دانند كه قائم ما اهل بيت ظهور كرده است، ولى صبحگاهان همه در خدمت امام عليه السلام ايستاده باشند، و آنها سيصد و سيزده نفر به تعداد لشكريان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در جنگ بدر هستند.

مفضّل گويد: عرض كردم: اى سرور من، آن هفتاد و دو نفرى كه با امام


1) سوره زمر ، آيه 74.

حسين عليه السلام به شهادت رسيدند آيا با ايشان ظاهر مى شوند؟

فرمود: آنها ظهور مى كنند هنگامى كه امام حسين عليه السلام با دوازده هزار نفر از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام برگردند، و آن حضرت عمامه سياه رنگى بر سر خواهد گذاشت.

مفضّل عرض كرد: اى سرور من، آيا قائم عليه السلام بيعت كسانى را كه قبل از ظهور و قيام او با ديگران نموده اند تغيير مى دهد؟

امام عليه السلام فرمود: يا مفضّل، كلّ بيعة قبل ظهور القائم عليه السلام فبيعة كفر ونفاق وخديعة ، لعن اللَّه المبايع لها والمبايع له.

هر بيعتى قبل از ظهور قائم عليه السلام بيعت كفر و نفاق و نيرنگ است خداوند بيعت كننده و كسى را كه برايش بيعت شده هر دو را لعنت كند.(1)

اى مفضّل، وقتى قائم عليه السلام تكيه به بيت الحرام دهد دست مبارك خود را دراز كند، نور سفيد و روشنى از آن خارج شود كه مردم ببينند و مى فرمايد: اين دست تواناى خداوند است از طرف او به فرمان او دراز شده است، سپس اين آيه شريفه را تلاوت فرمايد:

«إنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَك إنَّما يُبايِعُونَ اللَّه يَدُاللَّهِ فَوْقَ أيْديهِم فَمَنْ نَكَثَ فإنَّما يَنْكثُ عَلى نَفْسِه...»(2).

«كسانى كه با تو بيعت مى كنند در حقيقت با خدا بيعت مى كنند دست خدا بالاى دست‌هاى ايشان است، پس هر كس آن بيعت را بشكند به زيان خود پيمان شكنى كرده است» .

اوّل كسى كه دست آن حضرت را مى بوسد و با او بيعت مى كند جبرئيل است، بعد از او فرشتگان و سپس نجباء جنّ و آنگاه نقباء بيعت مى كنند .

و حديث را ادامه داد تا آنكه فرمود - :

وقتى خورشيد طلوع كرد و همه جا روشن شد فريادكننده اى از بلندى آفتاب به زبان عربى فصيح بانگ برآورد كه صداى او را همه اهل آسمان


1) بيعت كردن با كسى ، عهد و پيمان بستن با او است كه بيعت كننده تمام توان خود را در خدمت او به كار گيرد و در راه يارى او از بذل جان و مال خود هيچ گونه دريغ نورزد. براى آشنايى بيشتر با معناى بيعت و احكام آن رجوع كنيد به كتاب شريف مكيال المكارم: 262/2 امر سى و چهارم ، و ترجمه آن: 324/2.

2) سوره فتح ، آيه 10.

و زمين مى شنوند، و مى گويد:

اى اهل عالم ، اين مهدى آل محمد عليهم السلام است - و بعد از آنكه نام و كنيه و نسب او را بطور كامل بيان كرد مى‌گويد: - اكنون از او پيروى كنيد تا هدايت شويد و مخالفت با دستورات او نكنيد كه گمراه مى گرديد.

اوّل گروهى كه اين نداء را لبيك مى گويند فرشتگان، سپس جنّ و بعد از آن نقباء هستند، مى گويند: ما شنيدم و اطاعت مى كنيم ، و هيچ دارنده گوشى باقى نماند جز اينكه آن صدا را بشنود، و هر يك به ديگرى روى آورد و براى او تعريف كند و آنچه شنيده است بازگو نمايد.

نزديك غروب آفتاب فريادزننده اى از مغرب بانگ آورد: اى مردم پروردگار شما در بيابان خشكى از سرزمين فلسطين ظهور كرده و او عثمان بن عنبسه از اولاد يزيد بن معاويه است از او پيروى كنيد تا هدايت شويد و با او مخالفت نكنيد كه گمراه مى گرديد، فرشتگان و پريان و نقباء گفتار او را رد كنند و او را تكذيب كنند و در جوابش مى گويند: شنيديم و سرپيچى مى كنيم، ولى اهل شك و ترديد و نفاق و كافران با شنيدن اين صدا دچار گمراهى مى شوند.

و در ادامه حديث فرمود: آنگاه دابّة الأرض (طبق روايات مقصود اميرالمؤمنين عليه السلام است) بين ركن و مقام ظاهر مى شود و بر چهره مردم با ايمان علامت مؤمن، و بر چهره كافران علامت كفر مى زند ، سپس امام صادق عليه السلام قصه خروج لشگر سفيانى و فرو رفتن آنها در سرزمين بيداء و بعضى از احوال حضرت قائم عليه السلام را در هنگام ظهورش در مكّه بيان مى كند.

مفضّل عرض كرد: اى سرور من، سپس مهدى كجا مى رود؟

فرمود: به مدينه جدّش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى رود و هنگامى كه در آنجا وارد شد كار مهم و مأموريّت عجيبى اجرا خواهد كرد كه باعث خشنودى مؤمنان و رسوايى كافران مى شود .

مفضّل عرض كرد: اى آقاى من، آن مأموريّت عجيب چيست؟

فرمود: كنار قبر جدّش مى آيد و مى فرمايد: اى مردم، آيا قبر جدّ من

رسول خدا همين است؟ مى گويند: آرى اى مهدى آل محمّد همين است، مى فرمايد: در كنار او چه كسانى مدفونند؟ مى گويند : دو يار همراه او ابوبكر و عمر(1)مى باشند و كسى ديگر با او در اينجا نيست.

امام عليه السلام دستور مى دهد آنها را از قبر بيرون آورده بر درخت خشك و پوسيده اى به دار كشند و چون چنين كنند درخت خشكيده فوراً سرسبز مى شود و شاخ و برگ پيدا مى كند ، با مشاهده اين وضع دوستان اين دو نفر گويند: بخدا قسم اين واقعاً شرافت است، و ما به محبت و ولايت اين دو نفر پيروز و رستگار شديم.

آنگاه نداكننده اى از طرف مهدى عليه السلام فرياد برآورد:

كلّ من أحبّ فلاناً وفلاناً فلينفرد جانباً ، فينقسم الخلق جزئين فيعرض المهديّ عليه السلام على أوليائهما البراءة منهما فلايقبلون فيأمر المهديّ عليه السلام ريحاً سوداء فتهبّ عليهم فتجعلهم كأعجاز نخل خاوية.

كسانى كه اين دو نفر را دوست دارند از ميان مردم جدا شوند و در يك طرف بايستند، وقتى كه كاملاً جدا شدند مهدى عليه السلام به آنها دستور مى دهد كه بيزارى خود را از اين دو نفر اظهار كنند، ولى آنها نمى پذيرند، در اين هنگام دستور مى دهد باد سياه شديدى بر اينها مى وزد و آنها را همچون شاخه هاى خشك درخت نخل بر خاك مذلّت مى افكند و نابود مى سازد .

سپس مى فرمايد : آن دو را از بالاى دار پايين مى آورند و به امر خداوند آنها را زنده مى گرداند، و دستور مى دهد كه مردم همگى جمع شوند و در حضور آنها پرده از كار زشت آنها بردارد و جنايت‌هاى آنها را بازگو كند و آنها هم اعتراف كنند ، و بعد از آن به حاضرين دستور دهد هر كس ظلمى از اينها ديده قصاص كند، و پس از آن دوباره آن دو را بر همان درخت به دار بكشد و آتشى را فرمان دهد كه از زمين بيرون آيد و آن دو را با درخت بسوزاند، و سپس به باد فرمان دهد كه خاكستر باقى‌مانده را پراكنده ساخته و در دريا بريزد.

مفضّل عرض كرد: اى سرور من ، آيا اين آخرين عذاب آنها است؟

فرمود:


1) اين مطلب در مصدر مفصّل‌تر بيان شده و مؤلّف رحمه الله آن را به طور مختصر آورده است .

هيهات، كجا اين آخرين عذاب است؟ بخدا قسم آنها را بر مى گردانند، مؤمنانى كه ايمان خالص داشته اند و كافرانى كه كافر محض بوده اند نيز برمى گردند و سرور عالميان رسول خدا حضرت محمد صلى الله عليه وآله وسلم و صديق اكبر اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين و بقيّه ائمه اطهار عليهم السلام حاضر مى شوند و از اين دو نفر بخاطر ظلمى كه كرده اند قصاص مى كنند بطورى كه در هر شبانه روز آنها را هزار بار مى كشند و در هر بار به امر خداوند دوباره زنده مى شوند و به صورت اوّل برمى گردند. و تا مقدارى كه خداوند بخواهد اين عمل تكرار مى شود.

سپس مهدى عليه السلام بطرف كوفه مى رود، و در بين كوفه و نجف فرود مى آيد و تعداد يارانش در آن روز چهل و شش هزار فرشته و به همين تعداد پرى، و سيصد و سيزده نفر نقيب هستند.

سپس امام عليه السلام از خرابى بغداد و مورد لعن و نفرين خدا قرار گرفتن اهل آن سخن گفتند و فرمودند:

بخدا قسم انواع عذابى كه بر امت‌هاى طغيانگر از اوّل روزگار تا انتها وارد شده بر بغداد فرود آيد، و طوفان عذابى كه آنها را مى گيرد جز با شمشير و قدرت سلاح نيست. واى بر كسانى كه در آن هنگام آنجا را مسكن براى خود برگزيده اند .

بعد از آن امام صادق عليه السلام جريان سيد حسنى را بطور مفصّل بيان مى كند؛ پس از پايان آن قصّه مفضّل سؤال مى كند: اى آقاى من ، بعد از آن مهدى عليه السلام چه مى كند؟

امام صادق عليه السلام فرمود: لشكرى را براى دستگيرى سفيانى به طرف دمشق روانه مى كند؛ آنها او را گرفته و بر صخره مى كشند.

و در آن هنگام امام حسين عليه السلام با دوازده هزار صديق و هفتاد و دو بزرگوارى كه به همراه او در راه يارى او در كربلا شهيد شدند ظاهر مى شود، و چه رجعت درخشنده و برگشتى روشن و نورانى خواهد بود.

بعد از آن صديق اكبر اميرمؤمنان حضرت على بن ابى‌طالب عليه السلام خروج

مى كند، و براى آن حضرت قبه و بارگاهى در نجف برپا مى كنند كه چهار پايه اش يكى در نجف، يكى در حجر اسماعيل، يكى در صفا و يمن و يكى در مدينه طيّبه است و گويا چراغهايش را مى بينم كه مانند خورشيد و ماه در آسمان و زمين مى درخشند. در آن هنگام - «تُبْلَى السَّرائِرُ»(1)- «باطن‌ها آشكار شود»، و - «تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا أرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها...»(2)- «هر شيردهى شيرخوار خود را فراموش كند ، و هر باردارى آنچه در رحم دارد بيفكند» .

سپس سرور عالميان حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم به همراه مهاجرين و انصار و همه كسانى كه به او ايمان آوردند و گفتارش را تصديق كردند و در راه او به شهادت رسيدند ظاهر شود پس از آن همه كسانى كه او را تكذيب كردند، يا به او بى اعتنايى كردند و گفتارش را رد كردند، و يا به او ناسزا گفتند و با او جنگيدند حاضر كنند... .

اين حديث جدّاً طولانى است و در اينجا همين مقدار كفايت مى كند.(3)

مؤلّف رحمه الله گويد: جمله اى كه در اين حديث آمده است كه «او را كسى نمى بيند تا زمانى كه همه چشمها او را ببينند» و نيز جمله اى كه در توقيع شريف آن حضرت است كه «هر كس ادعاى مشاهده كرد، او را تكذيب كنيد» بايد گفت : نسبت به مواردى است كه شخص ديدن امام عليه السلام را با نيابت و رساندن خبر به شيعيان ادعا كند مانند نوّاب خاص آن حضرت كه اينگونه بودند، يا ادّعا كند كه او را مى بيند در حالى كه بخوبى مى شناسد و مى داند كه او مهدى عليه السلام است، و يا مربوط به زمانى است كه ترس و وحشتى از دشمنان باشد.

و احتمالاتى را كه ذكر كرديم روايتى كه در كتاب كافى از امام صادق عليه السلام نقل شده آن را تأييد مى كند: آن حضرت فرموده است:


1) سوره طارق ، آيه 9.

2) سوره حجّ ، آيه 2.

3) مختصر بصائر الدرجات: 190 - 179، بحار الأنوار : 16 - 1/53.

للقائم غيبتان: إحداهما قصيرة والاُخرى طويلة. الغيبة الاُولى لايعلم بمكانه فيها إلّا خاصّة شيعة، والاُخرى لايعلم بمكانه فيها إلّا خاصّة مواليه.(1)

براى قائم (صلوات اللَّه عليه) دو غيبت است، يكى مدتش كوتاه و ديگرى طولانى است در غيبت اوّل جا و مكان او را جز شيعيان مخصوص و برگزيده كسى نمى داند، و در غيبت دوّم از جا و مكانش جز مواليان آن حضرت كسى باخبر نيست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

629 / 116 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» از على بن سنان ، و او از پدرش نقل فرموده است كه گفت :

بعد از شهادت امام عسكرى عليه السلام گروهى از قم و نواحى آن براى ديدار امام‌عليه السلام براه افتادند و طبق معمول اموالى را به همراه خود برداشته بودند و


1) الكافى : 340/1 ح 19، بحار الأنوار : 155/52 ح 11، الوافى : 414/2 ح 14، إلزام الناصب: 269/1، غيبة نعمانى : 170 ح2، إثبات الهداة: 534/3 ح 475.

هيچ گونه خبرى از وفات امام عليه السلام نداشتند.

همينكه به سامراء رسيدند از كسى احوال امام عسكرى عليه السلام را پرسيدند، به آنان خبر داد كه امام عليه السلام دار فانى را وداع كرده است و جعفر را به آنها معرفى كرد، آن جمعيت وقتى نزد جعفر آمدند، چون علامتها و نشانه هايى كه براى شناختن امام در نظر داشتند در جعفر نديدند اموال را به او ندادند و بيرون آمدند تا برگردند.

همين كه از شهر خارج شدند متوجه شدند جوانى به دنبال آنها آمده و ايشان را به نام‌هايشان صدا مى زند، مقدارى توقف كردند تا جوان رسيد، و به آنها فرمود:

مولاى خود را اجابت كنيد، كه او شما را خوانده است.

مى گويند : بى درنگ به همراه آن جوان آمديم تا وارد خانه مولايمان امام عسكرى عليه السلام شديم، فرزندش حضرت حجّت عجّل اللَّه فرجه را ديديم كه روى تختى نشسته است چهره مباركش چون ماه نورانى، و لباس سبزى به تن دارد، بر آن وجود نازنين سلام كرديم و او اظهار لطف نموده سلام ما را پاسخ گفت، سپس فرمود: تمام اموالى كه به همراه داريد فلان مقدار دينار است، فلانى اين مقدار، و آن يكى اين مقدار داده است

و يكايك آنها را نام برد و تمام مشخصات قصّه را توضيح داد، سپس خصوصيات جامه ها و اسباب سفر و چهارپايانى را كه با خود آورده بوديم بيان كرد، آنگاه سجده شكر بجا آورديم كه به مقصود رسيديم و در پيشگاه آن حضرت زمين را از روى ادب بوسيديم، بعد از آن سؤالاتى كه در نظر داشتيم از آن حضرت پرسيديم و او همه را جواب فرمود، و در پايان اموالى را كه امانت‌هاى مردم نزد ما بود به امام عليه السلام تحويل داديم... .(1)


1) كمال الدين: 476/2 ح26، بحارالأنوار: 47/52 ح34، منتخب الأثر: 368 ح13، إلزام الناصب: 358/1 ح18.

مؤلّف رحمه الله گويد: از اين روايت استفاده مى شود كه مى توان در پيشگاه امام عليه السلام زمين را از روى ادب و احترام بوسيد، و مى توان گفت كه رنگ سبز از ميان رنگ‌ها مخصوص علويين است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

630 / 117 - كلينى رحمه الله در كتاب «روضه كافى» حديثى طولانى از امام صادق عليه السلام نقل فرموده است، كه ما ابتداى آن را بخاطر مناسبت نداشتن با اين باب ذكر نمى كنيم، در قسمت بعدى به حمران - كه راوى خبر است - مى فرمايد :

ألا تعلم أنّ من انتظر أمرنا وصبر على ما يرى من الأذى والخوف، هو غداً في زمرتنا.

آيا نمى دانى كسى كه منتظر امر ما باشد و بر اذيّت‌ها و آزار دشمنان و ترس از آنها صبر كند فرداى قيامت با ما محشور مى شود.

پس هنگامى كه ديدى حق پايمال شد و اهل آن از بين رفتند، و ديدى كه ظلم و ستم همه جا را فراگرفت، و ديدى كه قرآن كهنه گشته و آنچه در آن نبوده در آن پديد آوردند و آياتش را مطابق تمايلات خود توجيه كردند ، و ديدى كه دين زير و رو شد همان طور كه آب در ميان كاسه زير و رو مى شود، و ديدى كه اهل باطل بر اهل حقّ برترى يافتند، و ديدى كه بدى آشكار گشته و كسى از آن نهى نكند بلكه بد كاران را معذور بدارند.

و ديدى كه زشتى و فساد علنى گشته، مردان براى ارضاء غرايز به مردان، و زن‌ها به زنان اكتفا كنند، و ديدى مؤمن سكوت كرده و سخن او را نپذيرند، و ديدى كه فاسق دروغ گويد و حرف باطل او را رد نكنند ، و ديدى كم سنّ و سال‌ها بزرگ‌ترها را به ديده حقارت بنگرند، و ديدى روابط خويشاوندى را بين خود بريدند ، و ديدى اگر كسى را به زشتى و گناه توصيف كنند شادمان گردد و سخن گوينده را رد نكند.

و ديدى پسران نوجوان خود را مانند زن در اختيار مشترى قرار دهند، و ديدى كه زن‌ها با زنان آميزش كنند و ديدى كه مدح و ثناى اين و آن

فراوان شود، و ديدى كه شخص مال و ثروت خود را در مسير باطل و غير اطاعت پروردگار بخشش كند و كسى از او جلوگيرى نكند و او را باز ندارد.

و ديدى كه چون مؤمنى را در حال سعى و تلاش در راه خدا ببينند از كار او بخدا پناه ببرند، و ديدى كه همسايه، همسايه خود را اذيت كند و هيچ كس از او جلوگيرى نكند ، و ديدى كه كافر از گرفتارى مؤمن خوشحال گشته و از فسادى كه بر روى زمين رواج پيدا كرده شادمان است ، و ديدى كه انواع شراب را بطور علنى بنوشند، و عدّه اى كه از خداوند تبارك و تعالى نمى ترسند براى نوشيدن آن گرد هم آيند.

و ديدى كسى كه به خوبى‌ها دستور مى‌دهد در اجتماع خوار و ذليل است، و كسى كه فاسق است در انجام گناهانى كه خدا نمى پسندد با جرأت و نيرومند و مورد ستايش است ، و ديدى آنها كه به آيات قرآن عمل مى كنند حقير و پست‌اند و دوستان آنها نيز كوچك شمرده مى شوند، و ديدى كه راه خير و خوبى بسته شده و راه هاى فساد و تباهى باز و پر رفت و آمد است، و ديدى كه زيارت خانه خدا تعطيل گشته و دستور به ترك آن مى دهند.

و ديدى به آنچه مى گويند عمل نمى كنند، و ديدى مردها خود را براى مردان و زن‌ها براى زنان آراسته و فربه كنند ، و ديدى كه مرد از راه خودفروشى امرار معاش كند، و زن خرج زندگى خود را از راه خودفروشى بدست آورد.

و ديدى زنان مانند مردان انجمن آرايى كنند و مجلس تشكيل دهند، و ديدى آثار زنانگى در بنى عباس آشكار شود، موهاى خود را رنگ كنند و خود را آرايش نمايند همان طور كه زن خود را براى شوهرش آرايش مى كند و براى بهره گيرى از آنها پول خرج كنند، گاهى بر سر يك مرد رقابت شود، و مردان براى او از خود غيرت نشان دهند ، پول‌دار عزيزتر از مؤمن باشد، رباخوارى آشكار گردد و هيچ گونه سرزنشى نداشته باشد ، و زنان را بر عمل نامشروع زنا تشويق كنند و آنها را ستايش نمايند.

و ديدى كه زن با شوهرش سازش كند و رشوه دهد تا با مردان ديگر آميزش كند، و ديدى كه بيشتر مردم و بهترين خانه ها خانه هايى باشد كه

در آنها به فسق و فجور يارى شوند، و ديدى كه مؤمن غمناك و از نظر مردم خوار و ذليل باشد ، و ديدى كه بدعت‌ها و عمل نامشروع زنا شايع شده است، و ديدى مردم بااعتماد به شاهدهاى دروغين به حقوق ديگران تعدّى و تجاوز كنند .

و ديدى كه حرام الهى حلال و حلال الهى حرام شمرده شود، و ديدى كه دين را با رأى و نظر شخصى خود تفسير كنند و به كتاب و احكام پروردگار عمل نشود، و ديدى كه براى ارتكاب جرم نمى خواهند شب فرا رسد و از تاريكى آن استفاده كنند بلكه آن قدر جرى شده اند و جرأت بر گناه پيدا كرده اند كه روز روشن و علنى هر گناهى مرتكب شوند .

و ديدى كه مؤمن جز با قلبش نمى تواند زشتى ها را انكار كند، و ديدى كه اموال زيادى در راه خشم و غضب پروردگار مصرف شود، و ديدى كه زمامداران كافران را بخود نزديك و نيكوكاران و افراد صالح را از خود دور كنند، و ديدى كه در داورى رشوه گيرند، و ديدى كه پست‌ها و منصب‌ها به كسى داده شود كه پول بيشترى دهد، و ديدى مردم با محارم خود ازدواج كنند و به آنها اكتفاء كنند .

و ديدى كه شخص را بخاطر تهمت و سوء ظن به قتل رسانند ، و ديدى مردان براى استفاده نامشروع از مرد غيرت‌مندى كنند و از بذل جان و مال در اين راه دريغ نورزند، و ديدى كه مرد را در مورد آميزش با زن سرزنش كنند (كه چرا از هم‌جنس استفاده نمى كنى)، و ديدى كه مرد از درآمدى كه زنش از راه نامشروع بدست آورده مصرف مى كند، و با آنكه مى داند ناراحت نمى شود و به اين عار و ننگ تن مى دهد .

و ديدى كه زن بر شوهر خود چيره شود و كارى را كه او دوست ندارد انجام دهد و به شوهرش خرجى دهد، و ديدى كه مرد زن و كنيزش را براى استفاده ديگران اجاره دهد و پول ناچيزى از اين راه براى خوراك خود تهيه كند، و ديدى كه سوگندهاى دروغ بنام خدا زياد شود، و ديدى كه قمار بطور آشكار انجام شود، و ديدى كه علنى شراب‌فروشى كنند و هيچ گونه منعى نداشته باشد، و ديدى كه زنان خود را در اختيار كافران قرار دهند.

و ديدى كه ساز و آواز بر سر كوچه ها و بازارها علنى گردد و مسلمان‌ها با

خونسردى از كنار آن عبوركنند و هيچ كس از آن جلوگيرى نكند و يا اگر ناراحت شود جرئت نكند از آن جلوگيرى كند، و ديدى كه انسان‌هاى شريف و بزرگوار را كسى كه قدرتى دارد و مردم از قدرتش مى ترسند خوار كند، و ديدى كه نزديك‌ترين اشخاص به دستگاه حكومتى كسانى باشند كه به ما اهل بيت ناسزا گويند و به آن افتخار كنند ، و ديدى كسى كه ما را دوست دارد دروغگويش دانند و شهادتش را نپذيرند، و ديدى كه بر سر گفتار دروغ و باطل رقابت شود، و ديدى كه همسايه، همسايه اش را از ترس زبان او احترام كند، و ديدى كه مقررات الهى كنار گذاشته شود و مطابق ميل خود در مورد آن عمل كنند .

و ديدى كه بدى و فساد ظاهر گشته و سخن چينى فراوان شود، و ديدى جرم و جنايت شيوع پيدا كرده، و غيبت نُقل مجالس شده و كام يكديگر را با آن شيرين كنند ، و ديدى كه خرابى بر آبادى چيره شده، و ديدى كه مرد زندگى خود را از راه كم فروشى اداره كند، و ديدى كه ريختن خون بى گناه كار آسانى شده، و ديدى كه مرد بخاطر رسيدن به مقاصد پست دنيوى در طلب رياست باشد و خود را به بدزبانى مشهور سازد تا از او بترسند و كارهاى دولتى را به او واگذار كنند، و ديدى كه نماز را سبك شمارند .

و ديدى كه مرد اموال بسيارى اندوخته ولى از وقتى آن را مالك شده زكاتش را نپرداخته، و ديدى كه مرده را از قبرش خارج كنند و او را آزار دهند و كفنش را بفروشند ، و ديدى هرج و مرج و نابسامانى فراوان شود ، و ديدى كه مرد شب و روز در حال مستى بسر برد، و اهتمامى در امور مردم ندارد ، (يعنى در زندگى خود مست و سرخوش مى باشد و مشغول عيش و نوش است و توجّهى به وضع فلاكت بار ديگران ندارد)... .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

631 / 118 - قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» از (ابو)(2)نصر خادم نقل مى كند


1) الكافى : 36/8 ح7، بحار الأنوار : 256/52 ضمن ح 147، منتخب الأثر: 428 ح9، إلزام الناصب: 140/2.

2) بين قوسين در اصل كتاب نبود و ما آن را از مصدر اضافه كرديم همان طور كه در غيبت شيخ طوسى رحمه الله و كشف الغمّه نيز چنين است ، و براى اطّلاع بيشتر به كتاب معجم رجال الشيعة تأليف علاّمه خوئى رحمه الله: 181/9 مراجعه كنيد .

كه گفت: خدمت صاحب الزمان ارواحنا فداه شرفياب شدم در حالى كه او در گهواره بود، به من فرمود:

صندل سرخ را بياور . برايش بردم، آن گاه فرمود: آيا مرا مى شناسى؟

عرض كردم: آرى ، شما آقاى من و فرزند آقاى من هستيد .

فرمود: از تو اين را نپرسيدم.

عرض كردم: خودتان بيان كنيد. فرمود:

أنا خاتم الأوصياء، وبي يدفع اللَّه البلاء عن أهلي وشيعتي.

من آخرين وصىّ پيامبرم، و خداوند بسبب من بلا و گرفتارى را از خانواده و شيعيانم برطرف مى كند.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: در حديث 21 بخش مناقب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ، و در حديث 96 بخش مناقب امير مؤمنان عليه السلام ، و در حديث 28 بخش مناقب امام صادق عليه السلام فضايلى از حضرت حجّت صلوات اللَّه عليه ذكر شده است، به آنها مراجعه فرماييد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

632 / 119 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب «بحار الأنوار» به نقل از خطّ شهيد قدس سره از امام صادق عليه السلام روايت نموده است كه فرمود: مقصود از «قد قامت الصلاة» «نماز برپا گرديد» قيام قائم عليه السلام است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

633 / 120 – طبرى رحمه الله در كتاب «بشارة المصطفى» از طاووس نقل كرده است كه گفت:

المهديّ جواد بالمال، رحيم بالمساكين، شديد على العمّال... .(3)

مهدى (صلوات اللَّه عليه) در بذل مال بسيار بخشنده است، نسبت به فقرا و بيچارگان مهربان، و نسبت به كارگزاران سخت‌گير است... .


1) الخرائج: 458/2 ح3، كشف الغمّة: 499/2، كمال الدين: 441/2 ح 12، تبصرة الولى : 72 ح 39، منتخب الأثر: 360 ح4 بحار الأنوار : 30/52 ح 25، غيبة طوسى : 148.

2) اين حديث در ص 781 ح 91 گذشت .

3) بشارة المصطفى: 207 و 255، منتخب الأثر: 311 ح4، عقد الدرر: 167 ح 10.

خاتمه بخش :

در خاتمه اين بخش ، مطالب سودمندى را براى استفاده عموم ذكر مى كنيم:

1 - قسمتى از قصيده شيخ صالح بن عرندس را - كه در مرثيه سرائى براى امام حسين عليه السلام و مدح و ثناى ائمه اطهارعليهم السلام است - در اينجا نقل مى كنيم، و آن قصيده رائيّه مضمومه است ، يعنى آخر هر شعر با حرف «راء» كه ضمّه دارد ختم مى شود، و گفته شده است كه اين قصيده در محفلى خوانده نمى شود مگر اين كه حضرت مهدى ارواحنا فداه در آنجا حاضر مى شود.

در آخر قصيده اش چنين فرموده است :

فَلَيْسَ لِاَخْذِ الثَّارِ اِلاَّ خَليفَةٌ

يَكُونُ لِكَسْرِ الدّينِ مِنْ عَدْلِه جَبْرُ

تَحُفُّ بِهِ الْاَمْلاكُ مِنْ كُلِّ جانِبٍ

وَيَقْدِمُهُ الْاِقْبالُ وَالْعِزُّ وَالنَّصْرُ

عَوامِلُهُ فِى الدَّارِعينَ شَوارِعٌ

وَحاجِبُهُ عيسى وَناظِرُهُ الْخِضْرُ

تُظَلِّلُهُ حَقّاً عِمامَةُ جَدِّهِ

إذا ما مُلُوكُ الصِّيْدِ ظَلَّلَهَا الْجَبْرُ

مُحيطٌ عَلى عِلْمِ النُّبُوَّةِ صَدْرُهُ

فَطُوبى لِعِلْمٍ ضَمَّهُ ذلِكَ الصَّدْرُ

هُوَ ابْنُ الْاِمامِ الْعَسْكَريِّ مُحَمَّدُ التْ

تَقِيُّ النَقِيُّ الطَّاهِرُ الْعَلَمُ الْحَبْرُ

سَليلُ عَليٍّ الْهادي وَنَجْلُ مُحَمَّدٍ الْ

جَوادِ وَمَنْ في اَرْضِ طُوسٍ لَهُ قَبْرُ

عَليِّ الرِّضا وَهُوَ ابْنُ مُوسَى الَّذي قَضى

فَفاحَ عَلى بَغْدادَ مِنْ نَشْرِه عَطْرُ

وَصادِقُ وَعْدٍ اِنَّهُ نَجْلُ صادِقٍ

اِمامٌ بِه فِى الْعِلْمِ يَفْتَخِرُ الْفَخْرُ

وَبَهْجَةُ مَوْلانا الْاِمامِ مُحَمَّدٍ

اِمامٍ لِعِلْمِ الْاَنْبياءِ لَهُ بَقْرُ

سُلالَةُ زَيْنِ الْعابِدينَ الَّذي بَكى

فَمِنْ دَمْعِهِ يُبْسُ الْاَعاشيبِ مُخْضَرُّ

سَليلُ حُسَيْنِ الْفاطِميِّ وَحَيْدَرِ الْ

وَصِيِّ فَمِنْ طُهْرٍ نَمى ذلِكَ الطُّهْرُ

لَهُ الْحَسَنُ الْمَسْمُومُ عَمٌّ فَحَبَّذا الْ

اِمامُ الَّذي عَمَّ الْوَرى جُودُهُ الْغَمْرُ

سَمِّيُ رَسُولِ اللَّه وارِثُ عِلْمِهِ

اِمامٌ عَلى آبائِه نَزَلَ الذِّكْرُ

هُمُ النُّورُ نُورُاللَّهِ جَلَّ جَلالُهُ

هُمُ التّينُ وَالزَّيْتُونُ وَالشَّفْعُ وَالْوِتْرُ

مَهابِطُ وَحْيِ اللَّهِ خُزَّانُ عِلْمِه

مَيامينُ في اَبْياتِهِمْ نَزَلَ الذِّكْرُ

وَأسْماؤُهُمْ مَكْتُوبَةٌ فَوْقَ عَرْشِهِ

وَمَكْنُونَةٌ مِنْ قَبْلِ اَنْ يُخْلَقَ الذَرُّ

وَلَوْلاهُمْ لَمْ يَخْلُقِ اللَّهُ آدَماً

وَلا كانَ زَيْدٌ فِي الْأنامِ وَلاعَمْرُو

وَلاسُطِحَتْ اَرْضٌ وَلا رُفِعَتْ سَما

وَلا طَلَعَتْ شَمْسٌ وَلا اَشْرَقَ الْبَدْرُ

وَنُوحٌ بِهِمْ فِى الْفُلْكِ لَمَّا دَعا نَجا

وَغيضَ بِهِمْ طُوفانُهُ وَقُضِىَ الْاَمْرُ

وَلَوْلا هُمْ نارُ الْخَليلِ لَما غَدَتْ

سَلاماً وَبَرْداً وَانْطَفى ذلِكَ الْجَمْرُ

وَلَوْلا هُمْ يَعْقُوبُ ما زالَ حُزْنُهُ

وَلا كانُ عَنْ اَيُّوبَ يَنْكَشِفُ الضُّرُّ

وَلانَ لِداوُدَ الْحَديدُ بِسِرِّهِمْ

فَقَدَّرَ في سَرْدٍ يُحيرُ بِهِ الْفِكْرُ

وَلَمَّا سُلَيْمانُ الْبِساطُ بِهِ سَرى

اُسيلَتْ لَهُ عَيْنٌ يَفيضُ لَهُ الْقِطْرُ

وَسُخِّرَتِ الرّيحُ الرَّخاءُ بِاَمْرِهِ

فَغُدْوَتُها شَهْرٌ وَرَوحَتُها شَهْرُ

وَهُمْ سِرُّ مُوسى وَالْعَصا عِنْدَ ما عَصى

اَوامِرَهُ فِرْعَوْنُ وَالْتَقَفَ السِّحْرُ

وَلَوْلاهُمْ ما كانَ عيسَى بْنُ مَرْيَمٍ

لِعازَرَ مِنْ طَيِّ اللُّحُودِ لَهُ نَشْرُ

سَرى سِرُّهُمْ فِى الْكائِناتِ وَفَضْلُهُمْ

وَكُلُّ نَبِيٍّ فيهِ مِنْ سِرِّهِمْ سِرُّ

عَلا بِهِمْ قَدْري وَفَخْري بِهِمْ غَلا

وَلَوْلا هُمْ ما كانَ فِى النَّاسِ لي ذِكْرُ

مُصابُكُمْ يا آلَ طه مُصيبَةٌ

وَرُزْءٌ عَلَى الْاِسْلامِ اَحْدَثَهُ الْكُفْرُ

سَاَنْدُبُكُمْ يا عُدَّتي عِنْدَ شِدَّتي

وَاَبْكيكُمْ حُزْناً اِذا اَقْبَلَ الْعَشْرُ

وَاَبْكيكُمْ ما دُمْتُ حَيّاً فَاِنْ اَمُتْ

سَتَبْكيكُمْ بَعْدِى الْمَراثِيُ وَالشِّعْرُ

عَرائِسُ فِكْرِ الصَّالِحِ بْنِ عَرَنْدَسٍ

قَبُولُكُمْ يا آلَ طه لَها مَهْرُ(1)

براى انتقام گرفتن خون مظلوم امام حسين عليه السلام كسى نيست جز حاكم عادلى كه شكست دين با عدالت او جبران گردد .

فرشتگان ؛ اطراف او را از هر طرف احاطه كنند، و پيشاپيش او عزت و


1) الغدير: 17/7، المنتخب للطريحي: 345، المختار من كلمات الإمام المهدي عليه السلام: 421/1.

سربلندى و پيروزى در حركت باشد .

كارگزاران او زره پوشانى هستند كه در خيابان‌ها پراكنده اند، دربان او حضرت عيسى عليه السلام و سرپرست امورش حضرت خضر عليه السلام است .

عمامه جدّش به حق و شايستگى بر سر او سايه مى افكند ، وقتى كه تاج ستم از سر پادشاهان كنار افتد.

سينه شريفش سرشار از علم نبوّت است، خوشا به آن علم كه چنين سينه اى او را در بر گرفته است .

نام مباركش محمّد است كه مظهر تقوى و پاكى و پاكيزگى و راهنما و دانشمند است ، و او فرزند برومند امام عسكرى عليه السلام است .

سلاله پاك امام هادى و فرزند حضرت جواد، و آن امامى كه قبر مبارك او در سرزمين طوس است .

يعنى على بن موسى الرضا عليه السلام ، و او فرزند حضرت موسى بن جعفر است كه از دنيا رفت و عطر پيكر شريفش فضاى بغداد را عطرآگين نمود .

او امامى است كه در وعده هايش صادق و فرزند امام صادق عليه السلام است، امامى كه در علم و دانش فخر و شرف از او كسب افتخار مى كند .

او فرزند هفتم امام باقرعليه السلام است، آن امامى كه شكافنده علوم همه پيامبران است .

او فرزند زينت عبادت كنندگان است كه بسيار گريه كرد، و از قطرات اشك چشمانش گياهان خشك سرسبز شدند .

او فرزند حسين فاطمه و اميرالمؤمنين عليهم السلام است كه وصىّ بلافصل پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم است ، پس اين شاخه پاك از ريشه پاك روييده و رشد نموده است .

و امام مجتبى عليه السلام كه او را مسموم كردند عموى آن بزرگوار است، پس چه نيكو امامى است كه جود و بخشش فراوانش همه عالم را فرا گرفته است .

او همنام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و وارث علم اوست، امام عزيزى كه بر پدرانش قرآن نازل گشته است .

آنان نورند، نور خداوند بلندمرتبه ، و مراد از تين و زيتون و شفع و وتر كه خدا در قرآن به آنان قسم ياد كرده ، آنها هستند .

آنان محلّ فرود آمدن وحى الهى، و خزانه دار علم پروردگارند، ذوات مباركى هستند كه در خانه هاى ايشان قرآن نازل گشته است.

نام ايشان بر بالاى عرش خداوند نوشته شده، و پوشيده و پنهان گشته پيش از آنكه خداوند عالم ذر و ذرات عالم را بيافريند .

و اگر آنان نبودند خداوند آدم را نمى آفريد، و از زيد و عمر اثرى نبود.

و زمين گسترده نمى شد و آسمان برپا نمى گرديد، خورشيد نمى درخشيد، و ماه نور افشانى نمى نمود.

نوح در ميان كشتى با توسل به آنها چون خدا را خواند نجات يافت، و بواسطه آنان طوفان آرام گرفت و او به ساحل مقصود رسيد.

و اگر ايشان نبودند آتش ابراهيم خليل هرگز بر او سرد و سلامت نمى گرديد ، و شعله هاى برافروخته اش خاموش نمى شد .

و اگر ايشان نبودند غم و اندوه يعقوب برطرف نمى شد، و بلا و گرفتارى از ايوب دور نمى گشت.

و آهن براى داود به سرّ وجود ايشان نرم شد، و داود از آن حلقه ها زره هايى مى ساخت كه عقل و خرد در آن متحيّر مى ماند.

و اگر آنان نبودند هرگز آن بساط ، سليمان را سير نمى داد، و چشمه بر او جارى نمى شد و باران برايش نمى باريد.

و باد آرام مسخّر فرمان او نمى گشت كه او را صبحگاهان به مسافت يكماه و شامگاهان به همان اندازه حركت دهد.

سرّ كار موسى و اين كه عصايش هنگام سرپيچى فرعون سحر ساحران را از بين برد و اژدهايى شد كه آنها را بلعيد وجود مبارك آنها بود.

و اگر ايشان نبودند هرگز عيسى بن مريم نمى توانست مردگان را از ميان قبرها بعد از زنده كردن بيرون آورد و با آنها گفتگو كند .

اسرار و فضايل ايشان در همه كائنات جريان دارد، و هر پيامبرى در وجودش سرّى از اسرار آنها بود كه مى توانست معجزه كند .

به بركت ايشان ارزش من بالا رفته ، و به واسطه آنان فخر من گران گشته، و اگر اين بزرگواران نبودند هرگز يادى از من در ميان مردم نبود .

مصائب شما اى اهل بيت پيامبر ، مصيبت‌هايى سنگين است، و پيش‌آمد

ناگوارى بر اسلام است كه كافران پديد آوردند .

اى اميد و سرمايه من هنگام سختى‌ها ، من بر شما ناله مى كنم و وقتى دهه محرم فرا مى رسد غم وجودم را مى گيرد و بر مظلوميّت شما گريه مى كنم .

تا هنگامى كه جان در بدن داشته باشم براى مصائب شما اشك مى ريزم، و بعد از من اين مرثيه ها و اشعار بر شما خواهند گريست .

اين اشعار عروس فكر «صالح بن عرندس» است، و قبولى شما اى اهل بيت پيامبر مهريّه اين عروس است .


2 - حديثى كه مشتمل است بر دوستى ائمّه معصومين عليهم السلام ، و آن را ابراهيم بن محمّد نوفلى از پدرش - كه خادم حضرت رضا عليه السلام بود - از امام كاظم عليه السلام و آن حضرت از پدرانش عليهم السلام، از اميرالمؤمنين عليه السلام و ايشان از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت نموده اند كه فرمود :

كسى كه دوست دارد خداوند تبارك و تعالى را ملاقات كند در حالى كه به او روى آورد و از او رو برنگرداند بايد ولايت تو را اى على داشته باشد.

و كسى كه دوست دارد خداوند عظيم الشّأن را ملاقات كند در حاليكه از او خشنود باشد بايد ولايت فرزندت حسن عليه السلام را داشته باشد.

و كسى كه دوست دارد خدا را ملاقات كند در حاليكه هيچگونه ترس و وحشتى نداشته باشد بايد فرزند ديگرت حسين عليه السلام را دوست داشته باشد.

و كسى كه دوست دارد خدا را ملاقات كند در حالى كه گناهانش آمرزيده باشد بايد حضرت على بن الحسين عليه السلام را دوست داشته باشد. او از كسانى است كه خدا درباره اش فرموده: «سيماهُمْ في وُجُوهِهِم مِن أثَرِ السُجُود»(1)«بر چهره آنها از اثر سجود نشانه اى آشكار است» .

و كسى كه دوست دارد خداوند بلندمرتبه را ملاقات كند در حالى كه به عنايت‌هاى او چشمش روشن گردد بايد حضرت محمد بن على امام باقرعليه السلام را دوست بدارد .

و كسى كه دوست دارد خداى بزرگ را ملاقات كند در حالى كه پرونده


1) سوره فتح ، آيه 29.

اعمالش را به دست راست او دهند بايد امام صادق حضرت جعفر بن محمد عليه السلام را دوست داشته باشد .

و كسى كه دوست دارد خداوند تبارك و تعالى را ملاقات كند در حالى كه پاك و پاكيزه باشد بايد امام كاظم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام را دوست داشته باشد.

و كسى كه دوست دارد خداوند تبارك و تعالى را شادمان ملاقات كند بايد حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام را دوست داشته باشد.

و كسى كه دوست دارد خدا را ملاقات كند در حاليكه از درجات بالايى برخوردار باشد و گناهانش به حسنات تبديل شده باشد بايد امام جواد حضرت محمد بن على عليه السلام را دوست داشته باشد.

و كسى كه دوست دارد خدا را ملاقات كند و به آسانى به حسابش رسيدگى كند و او را به بهشت برين كه عرض آن به اندازه وسعت آسمان‌ها و زمين است و براى پرهيزگاران آماده شده وارد كند بايد امام هادى حضرت على بن محمد عليه السلام را دوست بدارد.

و كسى كه دوست دارد خدا را ملاقات كند و از رستگاران باشد بايد امام عسكرى حضرت حسن بن على عليه السلام را دوست داشته باشد.

ومن أحبّ أن يلقى اللَّه عزّوجلّ وقد كمل إيمانه وحسن إسلامه فليتولّ الحجّة بن الحسن المنتظر صلوات اللَّه عليه.

و كسى كه دوست دارد خدا را با ايمان كامل و اسلام نيكو ملاقات كند بايد ولايت امام منتظر حضرت حجّة بن الحسن صلوات اللَّه عليه را دارا باشد.

آنها پيشوايان هدايت و نشانه هاى تقوا و پاكى هستند، كسى كه ولايت و دوستى اين بزرگواران را داشته باشد من از طرف خداوند براى او بهشت را ضمانت مى كنم.(1)

برقى رحمه الله در كتاب «محاسن» از امام صادق عليه السلام نقل فرموده است كه فرمود:

من أحبّ أهل البيت وحقّق حبّنا في قلبه جرى ينابيع الحكمة على


1) صفوة الأخبار: مخطوط ، بحار الأنوار : 107/27 ح 80 و 296/36 ح 125 به نقل از فضائل ابن شاذان: 166 (با كمى اختلاف) .

لسانه، وجدّد الإيمان في قلبه، وجدّد له عمل سبعين نبيّاً وسبعين صدّيقاً وسبعين شهيداً وعمل سبعين عابداً عبداللَّه سبعين سنة.(1)

هر كس ما اهل بيت را دوست داشته باشد و دوستى ما را در دلش ثابت و استوار سازد، چشمه هاى حكمت بر زبان او جارى شود، و ايمان در دلش تازه گردد و براى او عمل هفتاد پيامبر و هفتاد صدّيق و هفتاد شهيد و هفتاد عابدى كه خدا را هفتاد سال عبادت كرده باشد بنويسند و تجديد كنند.


3 – مؤلّف رحمه الله در اين بخش سه اشكال را مطرح مى كند و سپس آنها را جواب مى دهد:

اشكال اوّل اينكه : چگونه از جهت امكان و وقوع معقول است كه شخصى تاكنون بيش از هزار سال عمر كرده و باقى باشد.

اشكال دوّم اينكه : چه لزومى دارد كه امام عليه السلام در حال حاضر وجود داشته باشد؟

اشكال سوّم اينكه : وجود امام عليه السلام در حال غيبت چه فايده اى دارد؟

مى‌فرمايد : امّا از اشكال اوّل جواب مى دهيم كه : حضرت مهدى ارواحنا فداه اولين كسى نيست كه در اين عالم عمر طولانى دارد و كسانى كه عمر طولانى براى آنها در تاريخ ثبت شده مانند كيومرث و ذوالقرنين زيادند، اوّلى را گفته اند هزار و ششصد سال و دوّمى يعنى ذوالقرنين سه هزار سال زندگى كرده اند .

و ديگر از معمرين كه عمر طولانى داشته اند كسى است كه اهرام مصر را بنا كرد، ديگرى عناق دختر آدم، و عوج پسر عناق است.

در كتاب «مجمع البحرين» نقل شده است : عوج سه هزار و ششصد سال زندگى كرده است.

در كتاب «اخبار الدول» درباره لقمان بن عاد - نه آن لقمانى كه معاصر


1) المحاسن: 46 (باب پاداش كسى كه آل محمّدعليهم السلام را دوست بدارد) ، بحار الأنوار : 90/27 ح 43.

داود پيامبر عليه السلام بود - مى نويسد: او صاحب نسور(1)و بقيه قوم عاد اوّل بود، عاد او را به همراه گروهى به حرم فرستاد تا براى آمدن باران دعا كنند او درخواست كرد كه بيشتر در دنيا باقى بماند، و عمرى به اندازه عمر هفت كركس اختيار كرد، كركس را در حالى كه جوجه بود مى گرفت و پرورش مى داد و نگهدارى مى كرد، تا از دنيا مى رفت، آنگاه كركس ديگرى بجاى او مى گرفت.

بين دانشمندان در عمر كركس اختلاف شده است، بيشتر آنها بر اين عقيده اند كه پانصد سال اين پرنده زندگى مى كند، و بنابراين عمر لقمان 3500 سال مى شود، و در ميان فرزندان آدم هيچكس غير از او و عوج بن عناق اين مقدار در دنيا عمر نكرده است.

و گفته شده: او سه هزار و هشتصد سال زندگى كرده است، زيرا سيصد سال قبل از آنكه كركس اوّل را بگيرد از عمر او گذشته بوده است.(2)

و همچنين عيسى و الياس و خضر عليهم السلام سه بزرگوارى كه از اولياء الهى و دوستان خدا مى باشند، و نيز دجّال(3)و شيطان كه از دشمنان خدا هستند از نظر كتاب و سنّت بقاء آنها ثابت و مسلّم است.

حديثى را مسلم در صحيح خود نقل كرده است كه در باقى بودن دجّال صراحت دارد، و دليل بر بقاء ابليس آيه شريفه «فإنَّكَ مِنَ المُنْظَرينَ × إلى يَوْمِ الْوَقْتِ المَعْلُوم»(4)است كه خداوند او را تا ظهور دولت مهدى موعود ارواحنا فداه مهلت داده است.

و بهتر از همه اينها استدلال به آيه شريفه اى است كه اشاره به طعام عزير پيامبر دارد كه صد سال بعد از مردن او دوباره وقتى خداوند او را


1) نسور جمع نسر بمعناى كركس و لاشخور است.

2) رجوع كنيد به كمال الدين: 559/2، كشف الغمّة: 543/2 (با كمى اختلاف).

3) رجوع كنيد به كمال الدين 525/2، بحار الأنوار : 102 - 97/51.

4) سوره حجر ، آيه 37 و 38.

زنده كرد هيچ گونه تغييرى نيافته بود.

در «سوره حجر ، آيه 37» مى فرمايد: «فَانْظُر إلى طَعامِكَ وَشَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّه»(1)«نگاه كن به خوراكى و آشاميدنى خود كه گذشتِ زمان هيچ گونه در آن تأثيرى نداشته و هيچ تغييرى پيدا نكرده است».

و بسيار واضح است كه هر طعامى وقتى در معرض هوا قرار گيرد با گذشت چند روز فاسد مى شود، از اينكه طعام عزيز به فرمان پروردگار با گذشت صد سال تغيير نكرده است نتيجه مى گيريم كه باقى ماندن انسانى كه روح دارد و مقتضى حيات در آن هست هيچ اشكالى ندارد كه حتى بيشتر از كسانى كه در تاريخ عمر طولانى داشته اند زيست كند و باقى بماند .(2)

و نيز براى امكان عمر طولانى مى توان به اين آيه شريفه استدلال كرد كه مى فرمايد : « فَلَوْلا أنَّهُ كانَ مِن المُسَبِّحين × لَلَبِثَ في بَطْنِه إلى يَوْمِ يُبْعَثُون»(3)«و اگر يونس از تسبيح كنندگان نبود هر آينه در شكم آن ماهى تا روز قيامت مى ماند» ، مى گوئيم : اگر معقول نيست كه انسانى بيشتر از همنوعان خود زندگى كند چگونه خداوند از امر محال خبر داده و فرموده است: يونس در شكم ماهى تا قيامت بهمان حال مى ماند؟(4)

و بعد از تأليف كتاب به اين استدلال برخورد كردم كه امام منتظر ارواحنا فداه در مسجد سهله آن را به آية اللَّه علاّمه تبريزى كه اين مطلب را عادتاً بعيد مى دانسته فرموده اند و اشكال او را با اين استدلال برطرف نموده اند .

و امّا جواب از اشكال دوّم يعنى ضرورت وجود امام عليه السلام به دليل نقلى و عقلى ممكن است، در دليل نقلى از قرآن و سنّت استفاده مى كنيم.


1) سوره بقره ، آيه 259.

2) تمام اين قصّه در بحارالأنوار : 351/14 باب 25 ذكر شده است ، به آنجا مراجعه كنيد .

3) سوره صافّات ، آيه 143 و 144.

4) اين قصّه به طور كامل در كتاب «بحار الأنوار : 379/14 باب 26» ذكر شده است .

در استدلال به قرآن اين آيه شريفه را - كه در سوره قدر است - ذكر مى كنيم كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است: «تَنَزَّلُ المَلائِكَةُ وَالرُّوحُ»(1)يعنى «فرشتگان به همراه روح كه رئيس ايشان مى باشد در آن شب فرود مى آيند» .

مى گوييم: «تَنَزَّلُ» كه در آيه شريفه ذكر شده فعل مضارع است و آن ظهور در استمرار دارد كه ابتداى آن زمان رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بوده است و آنها در شب قدر همه امورات عالم و مقدّرات الهى را خدمت آن حضرت مى آوردند و بعد از آن حضرت بايد اين عمل ادامه داشته باشد، بنابر اعتقاد شيعه كه قائلند در هر عصرى امام معصوم وجود دارد هيچ اشكالى پيش نمى آيد، و فرود آمدن فرشتگان همه ساله به خدمت امام عصر ارواحنا فداه است، امّا بنا بر اعتقاد اهل سنّت كه قائل نيستند خلفاى آنها شايستگى فرود آمدن روح و آوردن مقدرات را نزد ايشان دارا مى باشند اشكال وارد مى‌شود ، و چاره اى ندارند جز اينكه يا از ظهور فعل مضارع دست بردارند و يا ملتزم شوند كه خلفاى آنها شايستگى نزول فرشتگان را داشته اند و تا امروز نيز دارند، و يا از عقيده باطل خود برگردند و به عقايد حقّه شيعه اعتراف كنند، در حالى كه آنها هيچ كدام از اينها را نمى پذيرند.(2)

در استدلال به سنّت ، اين حديث معروف نبوى را كه در حدّ تواتر است و شيعه و سنّى آن را نقل كرده اند ذكر مى كنيم :

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

إنّي تارك فيكم الثقلين كتاب اللَّه وعترتي فإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض .(3)


1) سوره قدر ، آيه 4.

2) كسانى كه توضيح بيشترى درباره آن مى‌خواهند به بحار الأنوار : 47/25 باب3 مراجعه كنند .

3) بحار الأنوار : 226/2 ضمن ح4.

من در ميان شما دو چيز گرانبها به امانت مى گذارم، كه يكى قرآن و ديگرى اهل بيتم مى باشند ، و هرگز اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر مرا ملاقات كنند.(1)

«إنّ ذلك يفهم وجود من يكون اهلاً للتمسّك به من أهل البيت و العترة الطاهرة في كلّ زمان وجدوا فيه إلى قيام الساعة...» ، يعنى حديث ثقلين بما مى فهماند كه در هر زمانى تا روز قيامت كسى از اهل بيت پيامبر وجود دارد كه شايستگى دارد مردم به او متوسّل شوند و از او پيروى كنند . «پيام قرآن: ج 9 ص 75» .

مى‌گوئيم: اينكه پيامبر فرموده است اين دو هميشه باهم هستند و جدايى ندارند ظاهرش اين است كه همواره و در هر عصرى يكى از عترت پيامبر به عنوان امام معصوم در كنار قرآن وجود دارد، و اين مطلب با اعتقادات شيعه كه مى گويند: همواره امام معصوم بر روى زمين وجود دارد و هم اكنون نيز در حال حيات است ، سازش دارد ، و بنا بر اعتقاد اهل سنت كه مى گويند: مهدى عليه السلام وجود فعلى ندارد و در آخر الزمان به وجود مى آيد ناقص و نارسا است .

در دليل عقلى مى گوئيم: شريعت و آئينى كه مى خواهد تا در روز قيامت استمرار داشته باشد لازم است حتماً در كنارش كسى باشد كه آن را حفظ كند و نيازى كه بندگان خدا به افاضات پروردگار دارند به آنها برساند و واسطه فيض بين خالق توانا و مخلوق ناتوان باشد، و اين چيزى است كه بخاطر آن يقين پيدا مى كنيم كه حتماً بايد امام در هر زمان وجود داشته باشد.

و در حديث يازدهم از باب هشتم بطور گسترده‌تر به اين موضوع اشاره شده است، به آنجا رجوع كنيد.

پس حاصل كلام اين شد كه ناگزير بايد بپذيريم كه وجود امام در هر عصر و زمانى ضرورت دارد، فقط جاى اين سؤال براى مخالف مى ماند كه بگويد وجود او در حال غيبتش چه اثر و فايده اى دارد؟ و اين همان


1) سمهودى كه يكى از علماى شافعى در قرن نهم و دهم مى باشد در كتاب «جواهر العقدين» مى نويسد:

اشكال سوّم است كه در ابتداى اين بحث مطرح كرديم و به آن از چند طريق جواب مى دهيم:

1 - حضرت حجّت ارواحنا فداه در توقيع شريفى كه در جواب اسحاق بن يعقوب صادر گرديده فرموده است:

امّا امر فرج بدست پروردگار است و كسانى كه وقت خاصى را براى آن معين مى كنند دروغگو هستند.

و امّا علّت وقوع غيبت، خداوند تبارك و تعالى فرموده است:

«يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَسْألُوا عَنْ أشْياءَ إن تُبْدَلَكُم تَسُؤْكُم»(1).

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد از چيزهايى كه وقتى فاش شود شما را غمناك نمايد سؤال نكنيد» .

هيچ كدام از پدرانم نبوده اند مگر اين كه بيعت تحميلى طاغوت زمان را در گردن داشته اند، ولى من در حالى خروج مى كنم كه بيعت هيچ طاغوتى در گردنم نباشد.

وأمّا وجه الإنتفاع بي في غيبتي فهو كالإنتفاع بالشمس إذا غيّبها عن الأبصار السحاب، وإنّي لأمان لأهل الأرض كما أنّ النجوم أمان لأهل السماء .(2)

و امّا كيفيت بهره بردارى از وجود من در زمان غيبتم مانند بهره بردارى از خورشيد است وقتى كه ابرها آن را از ديدگان مردم پنهان كند، و من براى اهل زمين باعث امنيّت و آسايش مى باشم(3)، همان طور كه ستارگان موجب امان براى اهل آسمانند».

2 - پنهان بودن از چشم مردمان ضررى به كار پيشوايى و رياست


1) سوره مائده ، آيه 101.

2) الدرّة الباهرة: 48، كمال الدين: 485/2، الإحتجاج: 284/2، بحار الأنوار : 92/52 ح7 و 181/53 ح 10، إلزام الناصب: 441/1.

3) اين مضمون احاديثى است كه فرموده اند: اگر حجّت خدا بر روى زمين نباشد زمين اهلش را در خود فرو مى برد، امام باعث سكون و آرامش زمين است و آن را از تزلزل و اضطراب حفظ مى كند، و مردم بر روى آن مى توانند به راحتى زندگى كنند .

نمى زند همان طور كه در تاريخ مشاهده كرده ايم ، پادشاهى كه در اوّل دنيا بوده رياست و فيوضات او تا آخر دنيا جريان داشته است.

و در خبرى وارده شده است كه چهار پادشاه بر تمام دنيا رياست داشته اند.(1)

3 - مردم اين زمان كه از نظر عقلى و ميزان فهم و شعور و استعداد برتر از گذشتگانند(2)لازم است كه امتحان آنها شديدتر و سخت‌تر از امتحان گذشتگان باشد، و اين ممكن نيست مگر با پنهان نمودن امام از ديدگان آنها، مانند معلّمى كه كلاس درس را براى مدتى رها مى كند و دانش‌آموزان را تنها مى گذارد، و بطورى كه آنها متوجّه نشوند از دور نظارت مى كند تا ببيند آنها در غياب او چه مى كنند؟ آيا از غيبت او سوء استفاده مى كنند يا به وظيفه خود به خوبى عمل مى كنند و او را گرچه غايب است از ياد نمى برند ؟ همان طور كه شاعر مى گويد:

إن كنت لستَ معي فالذكر منك معي

يراك قلبي و إن غيّبت عن بصري

والعين تبصر من تهوى وتفقده

وناظر القلب لايخلو عن الفكر

اگر چه تو با من نيستى ياد تو با من است ، ترا قلبم مشاهده مى كند گرچه از ديده ام پنهانى.

چشم آنكه را كه مايل است و از او دور شده مى بيند ، و كسى كه با دل ديگرى را نظاره مى كند از فكر او رها نمى شود.


1) الإختصاص: 259. «ملك الدنيا مؤمنان وكافران، فالمؤمنان ذوالقرنين وسليمان عليه السلام ، وأمّا الكافران فنمرود وبخت نصر». دو مؤمن و دو كافر پادشاهى بر تمام دنيا داشته اند ، دو مؤمن ذوالقرنين و سليمان ، و دو كافر نمرود و بخت النصر بوده اند .

2) ابو خالد كابلى گويد : امام سجّاد عليه السلام فرمودند : «يا أبا خالد انّ أهل زمان غيبته، القائلون بإمامته، المنتظرون لظهوره أفضل أهل كلّ زمان، لأنّ اللَّه تعالى ذكره أعطاهم من العقول والأفهام والمعرفة ما صارت به الغيبة عندهم بمنزلة المشاهدة ... » ، اى ابوخالد ؛ براستى اهل زمان غيبت آن حضرت كه به امامت او معترفند و چشم به راه ظهور او هستند از مردم هر زمانى برترند ، زيرا خداوند تبارك و تعالى آن قدر عقل و شعور و معرفت به آنان مرحمت فرموده است كه غيبت نزد آنها به منزله شهود گرديده است (يعنى غيبت تأثيرى در عقيده و گفتار و كردار آنها نداشته و باعث ضعف و سستى آنها نشده است) . «الإحتجاج : 48/2» .

و شاعر فارسى زبان ديگر گفته است:

يار من از ديده ها هر چند پنهان است ليك

در دل هر ذرّه خورشيد رخش پيداستى

شور بلبل ناله قمرى نواى عندليب

غلغل سيل از هواى آن سُهى(1)بالاستى

و اگر گفته شود : چرا امام زمان شما ظاهر نمى شود و مثل امامان ديگر دخالت در امور نمى كند و غيبت و پنهانى او چه حُسنى و امتيازى دارد؟

در جواب مى گوييم:

اوّلاً : بعد از آنكه دانستيم هيچ زمانى زمين بدون حجّت خدا نيست و امام معصوم همواره بر روى زمين وجود دارد و اگر غايب شده سببى داشته كه غيبت را بر او روا نموده و جايز ساخته است گرچه ما آن علّت را بطور كامل و مشروح نمى دانيم، همان طور كه ما علت آفرينش حيوانات موذى و حكمت گرفتار شدن خردسالان و بزرگسالان و چهارپايان را به امراض بطور قطعى نمى دانيم.

و مى گوييم: چون خداوند تبارك و تعالى حكيم و عادل است و هرگز كار قبيح انجام نمى دهد پس اين كارها را از روى حكمت انجام داده است، در مورد غيبت امام عصر ارواحنا فداه نيز همين جواب را مى دهيم و مى گوييم: غيبت آن حضرت حتماً علّتى و حكمتى و حُسنى دارد گر چه ما آن را بطور كامل و مبسوط ندانيم.(2)

ثانياً : يكى از عللى كه مانع ظهور شمرده شده ترس از ظالمان و ستمگران است، آنها او را از بكار گرفتن قدرت در امورى كه بايد نفوذ قدرت كند مانع شده اند، و او بر جان خويش مى ترسد كه چنين تصرفاتى


1) سهى ؛ نام ستاره اى است از ستارگان دبّ اكبر .

2) براى توضيح بيشتر به كتاب «كشف الغمّة: 535/2» مراجعه كنيد .

كند، و وقتى چنين است بر او لازم نيست به امر امامت قيام كند، و وقتى از دشمن هراسناك است لازم است خود را پنهان كند مانند پنهان شدن پيامبر اكرم كه يكبار در درّه اى بنام شِعب ابى‌طالب و بار ديگر در ميان غارى صورت گرفت.

اگر گفته شود: احتمال دارد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بعد از انجام مأموريتى كه بر او واحب بوده و رسالتى كه بعهده داشته پنهان گشته بخلاف امام كه در هر عصرى به وجود او نياز است، ديگر اينكه پنهان شدن پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم زمانش طولانى نشد و مدّتش كوتاه بود به خلاف غيبت امام عليه السلام كه قرنها ادامه پيدا كرده و هنوز به پايان نرسيده است!

در جواب مى گوييم: اولاً : مخفى شدن پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در ميان شِعب(1)در مكّه ، پيش از هجرت آن حضرت واقع شده و هنوز دين و احكام آن به طور كامل بيان نشده بود .

ثانياً : به فرض كه از اين كار فارغ شده باشد نسبت به اداره امور و اجراى احكام ، جامعه به وجود آن حضرت نياز داشته است، پس وقتى غيبت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم با نيازمندى به وجودش جايز باشد و سرزنش متوجّه كسانى شود كه باعث پنهان شدن او گرديدند نسبت به غايب شدن امام زمان ارواحنا فداه هم همين جواب را خواهيم گفت، و طولانى بودن يا كوتاه بودن مدت غيبت كه گفته شده اشكال صحيحى نيست ، زيرا غيبت ناشى از سبب آن ، كه ترس از ستمگران است مى باشد و تا وقتى كه سبب باقى باشد غيبت باقى است ، و طولانى بودن مدت يا كوتاهى آن بستگى به آن سبب دارد.(2)

اگر گفته شود: ترس از ظالمان اگر آن حضرت را وادار به غيبت نموده


1) شِعب ؛ به گردنه و گشادگى ميان دو كوه و درّه گفته مى‌شود .

2) بحار الأنوار : 190/51 با تفصيل بيشتر .

لازم بود پدرانش نيز پنهان از ديدگان مردم زندگى كنند، زيرا آنها هم مانند او از ستمگران ترسناك بودند؟

در جواب مى گوييم: پدرانش به امامت خويش تظاهر نمى كردند و تقيه را در مقابل دشمنان سپرى براى حفظ جان خود قرار داده بودند بخلاف امام عصر ارواحنا فداه كه مى خواهد مردم را به سوى خود دعوت كند، و بر عليه دشمنان با شمشير قيام نمايد، و با آنها كه ايجاد رعب و وحشت مى كنند جهاد كند.(1)

اگر گفته شود: چرا آن حضرت مانند پدرانش كه دست به شمشير نزدند و به تقيّه عمل كردند ظاهر نمى شود تا مردم از وجودش بهره‌مند شوند، همان طور كه از محضر امام صادق و امام باقرعليهما السلام و ساير امامان عليهم السلام بهره‌بردارى كردند.

در جواب مى گوييم: اگر امام عصر ارواحنا فداه آن گونه كه شما مى گوييد ظاهر شود و او را بشناسند كه فرزند امام عسكرى عليه السلام است، چون ميان شيعه مشهور است و مخالفين مى دانند كه او تاج و تخت سلاطين را بر هم مى زند، و صفحه گيتى را از لوث وجود ظالمان پاك مى كند و عالم را پر از عدل و داد مى نمايد، دشمنان آرام نمى‌گيرند و فوراً نقشه قتل او را طراحى مى كنند و او را از بين مى برند، همان طور كه با جدّ بزرگوارش امام حسين عليه السلام و فرزندان عمويش كه از اولاد امام حسن و امام حسين عليهما السلام بودند چنين كردند.

مگر نشنيده ايد وقتى فرعون از طريق كاهنان خبردار شد مردى در بنى‌اسرائيل ظهور مى كند كه حكومت او را از بين مى‌برد، فوراً در طلب او بر آمد و جاسوس‌هاى فراوانى براى جستجو مأمور ساخت، و جماعتى را بر زنان باردار گماشت، و آنچه پسر بدنيا آمد كشت و دخترها را زنده


1) بحار الأنوار : 192/51، براى توضيح بيشتر به بحار الأنوار : 99/52، و كشف الغمّة: 536/2 مراجعه كنيد .

نگهداشت.(1)پس اگر غفلت و كمى بصيرت در ميان نباشد هرگز ترس امام عصر ارواحنا فداه با ترس پدرانش قياس نمى‌شود.

اگر گفته شود: قبول كرديم سبب مخفى شدن امام و غيبت او از دشمنان بخاطر ترسى است كه از آنها دارد، سبب غيبت آن حضرت از دوستانش كه معتقد به وجود او و امامتش هستند و اطاعت او را برخود واجب مى‌دانند چيست؟

در جواب مى‌گوييم: گفته شده در مورد دوستان ترس آن است كه خبر او را منتشر سازند، و دشمنان از مكان او باخبر شوند، ولى اين اشكال نسبت به تمام شيعيان و دوستان آن حضرت درست نيست زيرا در ميان آنان كسانى هستند كه ضرر انتشار خبر را بخوبى مى دانند، آنها اهل استقامت و كتمانند و هرگز چنين كارى نمى كنند.(2)

گفته شده است: سبب غيبت آن حضرت از دوستان نيز به دشمنان برمى‌گردد، يعنى وجود دشمنان سبب شده كه امام عليه السلام از ديده دوستانش نيز پنهان باشد ، ولى بر اين وجه اشكال مى شود كه اگر چنين باشد لازم مى آيد تكليفى كه وجود امام‌عليه السلام در آن لطف است از آنها ساقط شود، زيرا غيبت او به خاطر علّتى است كه به آنها برنمى گردد و آنها نمى توانند آن را از بين ببرند و برطرف كنند، پس لازم است تكليفى كه گفتيم از آنها ساقط گردد.

به اضافه اينكه ترس از دشمنان مانع ظهور كلّى مى‌شود و از ظهور جزئى كه براى بعضى از خواص صورت گيرد مانع نمى شود.

و كسى نمى تواند اعتراض كند كه اين گونه ظهور هيچ فايده اى ندارد، و وقتى وجود امام فايده دارد كه فرمان او براى همه مطاع باشد و بطور


1) به بحار الأنوار : 47/13 ح 15 مراجعه كنيد .

2) بحار الأنوار : 195/51.

علنى تدبير امور جامعه را به عهده بگيرد .

زيرا در جواب مى گوييم: لازمه گفته شما اين است كه شيعه از هنگام شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام هيچ گونه نفعى از امامان خود نبرده باشند، زيرا آنان نسبت به همه امت حكومت ظاهرى نداشتند و نافذ الأمر نبودند .(1)

و گفته شده است: ما يقين نداريم كه امام عليه السلام از نظر همه دوستانش غايب است، و براى هيچكس ظاهر نمى شود،(2)چون هر كس از حال خودش خبر دارد و از ديگرى بى خبر است. نسبت به كسى كه امام عليه السلام براى او ظاهر شده سقوط تكليف در كار نيست(3)، و كسى كه امام عليه السلام براى او ظاهر نشده، بايد بداند ظاهر نشدن امام بخاطر امرى است كه به خود او برمى گردد گرچه آن علّت را بطور تفصيل نداند، و تقصير از طرف خود او مى باشد، به همين جهت تكليف از وى ساقط نمى شود، و هنگامى كه دانست با غيبت امام تكليف همچنان بر او باقى است مى فهمد كه علّت ظاهر نشدن امام او مى باشد. و وقتى چنين شد او قدرت دارد سبب غيبت را كه به او برمى گردد برطرف كند، و واجب آن است كه آن را برطرف نمايد.(4)

و بعد از آن ، ما قبول نداريم كه دوستان آن حضرت در غيبت او از لطف امامت كه وجود امام عليه السلام است بهره‌مند نمى‌گردند ؛ بلكه وجود امام در غيبت او مانند ظهورش لطف است و فايده مى بخشد، زيرا ما معتقديم


1) بحار الأنوار : 195/51، كشف الغمّة: 540/2 مسأله پنجم .

2) علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 108/51 از سيّد بن طاووس نقل كرده كه فرموده است : جمعيّت زيادى از شيعه و غير شيعه حضرت مهدى (ارواحنا فداه) را ملاقات كرده اند ، و از دلائل و قرائن براى ايشان ثابت گشته كه او امام زمان (ارواحنا فداه) بوده است ، و اكنون اگر براى شيعيان به طور عموم ظاهر نيست مانع از آن نيست كه جمعى از ايشان او را ديدار كنند و از گفتار و رفتارش بهره مند شوند و از ديگران كتمان نمايند .

3) منظور از تكليف آن امورى است كه ما از آن بى اطلاع هستيم، نزد امام به وديعه نهاده شده يا ناقلان اخبار آنهارا كتمان كرده اند و بما نرسيده است، ولى ما به آنها مكلّف هستيم ، زيرا بايد از امام عليه السلام پرسيد و علّت اينكه نمى توانيم از او سؤال كنيم به خود ما برمى گردد و تقصير از ناحيه ما است، بايد آن مانع را برطرف كرد.

4) براى توضيح بيشتر به كتاب «كشف الغمّة: 538/2 و541» مراجعه كنيد .

امام عليه السلام از حال همه مردم باخبر است و بر رفتار آنها نظارت دارد، و مجالى نمى ماند كه از طولانى بودن غيبت و پنهان بودنش وجودش را باطل بدانيم و چون امرى عجيب است آن را باور نكنيم، چه بسيار امور عجيبى را كه مسلمانانى كه به اسلام اقرار نموده اند باور دارند كه نظيرى براى آنها نيست ، مانند بالا رفتن حضرت عيسى عليه السلام به آسمان چهارمين - كه اجمال آن در قرآن(1)و تفصيل آن در روايات ذكر شده است - و امثال آن ، كه غيبت امام زمان ارواحنا فداه عجيب‌تر از آن نيست.

و نيز اگر تأخير فرج و ظهور حضرت مهدى صلوات اللَّه عليه مستلزم انكار وجود آن حضرت باشد در مورد قيامت و مراحل بعد از آن اين انكار بايد شديدتر باشد ، زيرا در آن تأخير بيشترى است در حالى كه تمام پيامبران از حضرت آدم تا پيغمبر خاتم صلى الله عليه وآله وسلم اُمّت هاى خود را به قيامت و مراحل بعد از آن بيم داده اند، و رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

بعثت من و قيامت مانند اين دو مى باشد - و بين انگشت سبّابه و انگشت وسط را جمع كرد - (2)يعنى اين قدر به هم نزديك هستند، در حالى كه هنوز قيامت برپا نشده است. و اگر تنها تأخير در امر فرج ، و بعيد دانستن ظهور از نظر مردم سبب انكار آن باشد پس تأخير در امر قيامت سزاوارتر است كه باعث انكار آن باشد.

و اگر به امكان آن اقرار كردند و دليلى بر آن مطالبه كردند كافى است آنچه گفتيم كه در هر عصر و زمانى واجب است امام معصومى كه يقين به عصمت او داشته باشيم وجود داشته باشد، و هر كسى جز او در اين دوران امامت را براى خودش ادعا كند ادعاى او باطل و بى اساس است، اينها را از نظر عقلى ثابت كرديم .


1) سوره آل عمران: 55 ؛ سوره نساء ، آيه 157 و 158.

2) بحار الأنوار : 263/2 ح 12 و ص 301 ح 31 ، و ج : 256/16 ح 36، و 124/77 ح 23.

امّا از راه نقل: اخبار و رواياتى كه از طريق شيعه درباره صفات و مشخصات آن حضرت به ما رسيده در حدّ تواتر است و از طريق اهل سنّت روايات فراوانى درباره امام عصر ارواحنا فداه نقل شده و تنها ذكر اين روايت معروف و مشهور از جهت دليل كافى است :

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:

لو لم يبق من الدنيا إلّا يوم واحد لطوّل اللَّه ذلك اليوم حتّى يخرج رجل من ولدي يواطئ إسمه إسمي وكنيته كنيتي يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً.(1)

اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نماند خداوند آن روز را آن قدر طولانى مى گرداند تا مردى از فرزندان من كه نام و كنيه اش نام و كنيه من است خروج كند و جهان را پر از عدل و داد فرمايد همان طور كه از جور و ستم پر شده باشد.

همان طور كه مؤلّف محترم رحمه الله فرموده اند ؛ نمى توان رؤيت امام عليه السلام را بطور مطلق رد كرد و منكر آن شد، زيرا معناى غيبت آن حضرت اين نيست كه آن بزرگوار در عصر غيبت يك وجود خيالى و رؤيايى دارد، يا در ميان چاهى مخفى شده است و با هيچ كس هيچ گونه ارتباطى ندارد، بلكه مراد از غيبت اين است كه امام عليه السلام از نظر ما پنهان گشته بطورى كه او را نمى شناسيم .

آن حضرت بر روى همين كره خاكى زندگى مى‌كند، در ميان مردم رفت و آمد دارد، در بازارها راه مى رود، در مشاهد مشرفه و مزار اجداد طاهرينش عليهم السلام حاضر مى‌شود، در بعضى از مجالس دوستانش تشريف مى برد و قدم بر فرش‌هاى آنان مى گذارد، همه ساله در مراسم حج شركت مى كند، بيچارگان را دستگيرى و اشخاص سرگردان و گم‌گشته را راهنمايى مى نمايد، او همه را مى بيند و مى شناسد، ولى مردم او را مى بينند و نمى شناسند، همانند حضرت يوسف عليه السلام كه برادرانش با آنكه فرزندان پيغمبر بودند با آن حضرت گفتگو و داد و ستد مى كردند امّا او را نمى شناختند تا آنكه خود را به آنها معرفى كرد.

و حاصل كلام اين است كه رؤيت امام عليه السلام امرى ممكن است و هيچ گونه منافاتى با غيبت آن حضرت ندارد، ولى رؤيتى است كه با شناختن او همراه نيست. كسى نمى تواند ادّعا كند من او را هرگاه بخواهم مى بينم و به خوبى مى شناسم، و در تشرّفات معتبرى كه نقل شده شناختن آن حضرت يا از روى قرائن بوده - مانند كرامات و معجزاتى كه از غير امام معصوم صادر نمى شود و بعد از تشرف با خودش گفته حتماً او امام عصر (ارواحنا فداه) بوده است - و يا به معرفى خود امام صورت گرفته است ، مانند قضيّه علاّمه حلى رحمه الله كه وقتى از آن شخص ناشناس پرسيد : آيا در زمان غيبت كبرى مى توان حضرت صاحب الأمر (ارواحنا فداه) را ديد؟ در جواب فرموده بود: چگونه نمى توان او را ديد و حال آنكه دست او در ميان دست تو است؟


1) تاريخ بغداد: 388/4، كنز العمّال: 188/7، ذخائر العقبى: 136، مسند احمد: 376/1، سنن ترمذى : 36/2، حلية الأولياء: 75/5، فرائد السمطين: 325/2، ينابيع المودّة: 488 و 490 ، البيان فى أخبار صاحب الزمان عليه السلام : 129 .

فضائل ذريّه پاك پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم

634 / 1 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب «بحار الأنوار» از ابن عباس نقل فرموده است كه گفت: هنگامى كه حضرت زهرا عليها السلام وفات يافت اميرالمؤمنين عليه السلام پرده از چهره او برداشت، در كنار سر مباركش نوشته اى را يافت كه در آن نوشته شده بود :

به نام خداوند بخشنده مهربان

اين وصيّت‌نامه فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است، وصيّت كرده است در حالى كه شهادت مى دهد خدائى جز خداوند يكتا نيست و محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بنده و فرستاده او است، و بهشت و دوزخ حقّ است، و قيامت بدون شك برپا خواهد شد. و مردگان را از ميان قبرها برمى انگيزد.

يا عليّ، أنا فاطمة بنت محمّد زوّجني اللَّه منك لأكون لك في الدنيا والآخرة أنت أولى بي من غيري، حنّطني وغسّلني وكفّني بالليل، وصلّ عليّ، وادفنّي باللّيل ولاتعلم أحداً، واستودعك اللَّه، واقرء على ولدي السلام إلى يوم القيامة.(1)

على جان، من فاطمه دختر محمّد صلى الله عليه وآله وسلم هستم كه خداوند مرا به تو تزويج كرد تا در دنيا و آخرت همسر تو باشم ، تو از هر كس به من سزاوارتر هستى، خودت مرا حنوط كن(2)و غسل و كفن نما، و آنها را شبانه انجام بده ،


1) بحار الأنوار : 214/43 ضمن ح 44.

2) حنوط ؛ عبارت از سدر و كافور است . حنوط حضرت فاطمه عليها السلام حنوطى بود كه آن را جبرئيل از بهشت آورده بود . حضرت زهرا عليها السلام در آخرين لحظات عمر شريف خود به اسماء فرمود : اى اسماء ؛ بقيّه حنوط پدرم را از فلان محل بياور، و آن را در كنار سر من قرار بده .

آنگاه بر من نماز بخوان، و در تاريكى شب دفن كن، و كسى را آگاه نكن، تو را به خداى بزرگ مى سپارم، سلام مرا تا قيامت به فرزندانم برسان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

635 / 2 - سيّد هاشم بحرانى رحمه الله در كتاب «تفسير برهان» از ابو بصير نقل كرده است كه گفت: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: آل محمّد چه كسانى هستند؟ حضرت فرمود: ذريّه و فرزندان او مى باشند.

عرض كردم: اهل بيت او چه كسانى هستند؟

فرمود: ائمّه طاهرين عليهم السلام كه جانشينان بعد از او مى باشند.

عرض كردم: عترت او چه كسانى هستند؟

فرمود: اصحاب كساء ؛ يعنى على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السلام كه با او در كساء بودند .

عرض كردم: امّت او چه كسانى هستند؟

فرمود: مؤمنانى هستند كه به آنچه آن حضرت از طرف خدا آورده اعتراف كرده و تصديق نموده اند و به دو گوهر گرانبهايى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سفارش نموده - يعنى قرآن و اهل بيت عليهم السلام - تمسّك جسته اند .

همان اهل بيتى كه خداوند تبارك و تعالى هر گونه پليدى و آلودگى را از ساحت قدس آنها بر طرف نموده و آنها را از هر جهت پاك و پاكيزه قرار داده است،(1)و آندو جانشينان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بعد از ايشان بر امّتند.(2)

مؤلّف رحمه الله گويد: از اين حديث شريف مقصود از آل(3)

و اين همان فرمايش حضرت رضا عليه السلام در مجلس مأمون (لعنه اللَّه) است هنگامى كه علماء گفتند : از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به ما خبر رسيده كه فرموده است : امّت من آل من هستند .

حضرت رضا عليه السلام فرمود : به من خبر دهيد كه آيا صدقه بر آل حرام نيست ؟ گفتند : حرام است ، فرمود : آيا بر امّت حرام است ؟ جواب دادند : نه ، فرمود : اين فرق بين آل و امّت است .

كه در صلوات و در

1) اشاره دارد به آيه شريفه تطهير كه در سوره احزاب ، آيه 33 آمده است : «إنّما يريدُ اللَّه ليُذْهِبَ عَنْكُم الرِّجْسَ أهل البَيْت وَيُطَهِّرَكُم تَطهيراً» .

2) معانى الأخبار: 94 ح3.

3) إربلى رحمه الله در كتاب «كشف الغمّة» مى نويسد : هر گاه «آل محمّد» را بطور مطلق گفتيم از آن خويشاوندان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را اراده كرده ايم ، به دليل اينكه اگر كسى مال خود را وصيّت كرد براى آل رسول اللَّه ، فقهاء آن را نمى دهند جز به كسانى كه صدقه بر ايشان حرام است .

بقيّه دعاها ذكر شده روشن گرديد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

636 / 3 – برقى رحمه الله در كتاب «محاسن» از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود :

النظر إلى آل محمّد عليهم السلام عبادة .(1)

نگاه كردن به آل محمّد عليهم السلام عبادت است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

637 / 4 - ابن بابويه قدس سره در كتاب «امالى» از امام رضا عليه السلام و آن حضرت از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل نموده است كه فرمود:

النظر إلى ذرّيّتنا عبادة .

نگاه كردن به ذريه ما عبادت است .

به آن حضرت عرض كردند: اى رسول خدا ، مقصودتان ائمه طاهرين عليهم السلام از شما خانواده است كه نگاه كردن به آنها عبادت است يا تمام فرزندان شما؟ فرمود:

بل النظر إلى جميع ذرّيّة النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم عبادة.

بلكه نگاه كردن به هر يك از فرزندان پيغمبر عبادت است.(2)

و در كتاب «عيون» مانند اين حديث را روايت كرده و در آخر آن جمله اى افزوده است كه فرموده اند:

ما لم يفارقوا منهاجه ولم يتلوّثوا بالمعاصي .

تا زمانى كه از روش پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم دست برندارد و راهش را جدا نكند، و خود را به گناه آلوده ننمايد.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) المحاسن: 47 ح 108، بحار الأنوار : 227/26 ح3.

2) امالى صدوق: 369 ح2 مجلس 49، بحار الأنوار : 218/96 ح2.

3) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 50/2 ح 196، بحار الأنوار : 218/96 ح3.

638 / 5 - و نيز در همان كتاب از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

هنگامى كه قيامت فرا رسد خداوند تبارك و تعالى همه آفريدگان خود را در مكان پهناورى جمع كند، و تاريكى شديدى همه آنها را فرا گيرد كه آنها به ناله درآيند و با تضرّع به درگاه الهى عرض كنند:

خدايا ؛ اين تاريكى را از ما برطرف كن، در اين هنگام گروهى وارد محشر شوند كه نور فراوانى پيشاپيش آنها حركت كند به طورى كه صحنه قيامت را روشن سازد.

اهل محشر گويند: حتماً اينها پيامبران الهى هستند كه چنين نورافشانى مى كنند، ندايى از طرف پروردگار بلند شود اينان پيامبران نيستند.

اهل محشر گويند: پس ايشان فرشتگانند، دوباره از طرف پروردگار ندا آيد كه ايشان فرشتگان نيستند.

اهل محشر گويند: اينها شهدايند، بار ديگر جواب آيد: كه اينها شهيدان هم نيستند.

اهل محشر سؤال كنند: پس اينها چه كسانى هستند؟ ندائى در جواب ايشان آيد كه از خود آنها بپرسيد.

اهل محشر به آنها عرض كنند: شما چه كسانى هستيد؟

جواب دهند: نحن العلويّون، نحن ذرّيّة محمّد رسول اللَّه‌صلى الله عليه وآله وسلم نحن أولاد عليّ وليّ اللَّه، نحن المخصوصون بكرامة اللَّه، نحن الآمنون المطمئنّون.

ما كسانى هستيم كه انتساب به اميرالمؤمنين عليه السلام داريم ، ما از نسل رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و فرزندان اميرالمؤمنين عليه السلام ولىّ خدا هستيم، ما را خداوند به كرامت خود اختصاص داده است، ما ايمن از عذاب الهى و مطمئن به رحمت او هستيم.

آنگاه ندائى از طرف پروردگار رسد كه درباره دوستان و ارادتمندان و پيروان خود شفاعت كنيد، و چون ايشان شفاعت كنند خداوند شفاعت آنها را بپذيرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) امالى صدوق: 358 ح 19 مجلس 47، بحار الأنوار : 100/7 ح36/8 4 ح 10 ، و 217/96 ح1.

639 / 6 - يكى از آيات شريفه اى كه در فضيلت ذريّه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نازل شده اين آيه است: «ثُمَّ أوْرَثْنَا الكِتاب الَّذين اصْطَفَيْنا(1)مِن عِبادِنا» .

«ما كسانى را از ميان بندگان خود برگزيديم و آنها را وارث كتاب و علوم آن گردانيديم» .

معلوم است كه مقصود از آنها پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و ائمّه معصومين عليهم السلام هستند، بعد مى فرمايد: «فَمِنْهُم ظالِمٌ لِنَفْسِه» «از ميان فرزندان پيغمبر بعضى از آنها بخود ظلم كردند» و مقصود كسانى هستند كه امام زمان خود را آنطور كه سزاوار است نشناختند و يا كسانى هستند كه خوبيها و بديهاى آنها يكسان است، و به اين هر دو مضمون روايت وارد شده است(2).

پس از آن فرموده است : «وَمِنْهُم مُقْتَصِد» «و بعضى از آنها راه عدل پيمودند» يعنى كسانى كه امام خود را شناختند . «وَمِنْهم سابِق بِالْخَيْرات بَإذنِ اللَّه» «و بعضى از ايشان به خوبى ها با لطف پروردگار سبقت گرفتنند» كه مقصود امام عليه السلام است.

و در آخر آيه مى فرمايد: «ذلكَ هُو الفَضْلُ الكَبير × جَنّاتِ عَدْنٍ يَدْخُلوُنَها»(3)«اين فضل الهى و بخشش فراوان او است و همه اينها در بهشت برين داخل مى شوند» .

در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از آن حضرت نقل كرده است كه فرمود:

خداوند تبارك و تعالى به اين آيه شريفه عترت پاك پيغمبر را اراده


1) علاّمه مجلسى رحمه الله فرموده است : مراد از «اصطفاء» اين است كه خداوند ذريّه پاك پيامبر را برگزيده است ، به اينكه اوصياء و امامان را از ميان ايشان برگزيده نه اينكه همه آنها برگزيده باشند و همچنين مقصود از به ارث دادن كتاب اين است كه بعضى از ايشان را وارث كتاب گردانيد ، و اين باعث شرافت همه آنها است اگر آن را ضايع نگردانند .

2) بحار الأنوار : 214/23 ح 3 و 4.

3) سوره فاطر ، آيه 32 و 33.

فرموده است ، و اگر همه امت را اراده كرده بود نتيجه اش اين بود كه همه امت به بهشت روند ، زيرا خداوند وقتى آنها را به سه گروه تقسيم كرد در آخر آيه همه آنها را جمع كرد و فرمود:

«جَنّاتِ عَدْنٍ يَدخُلونَها...» «بهشت برين جايگاه آنها است» .(1)

مؤلّف رحمه الله اين حديث را قبلاً در ذيل روايت 497 نقل كرده است، و در هر دو جا به طور اختصار آورده است. اين فرمايش را حضرت رضا عليه السلام در جواب مأمون - كه گفت: به چه دليل خداوند عترت را قصد كرده و همه امت مقصود اين آيه نيستند – فرموده اند.

و از امام عسكرى و امام صادق عليهما السلام روايت شده است كه فرموده اند:

إنّ فاطمة عليها السلام لعظمتها على اللَّه حرم ذرّيّتها على النار .

خداوند به خاطر عظمت و حرمت حضرت زهرا عليها السلام آتش را بر ذريّه آن حضرت حرام نموده است .

و آيه شريفه «ثُمَّ أوْرَثْنَا الكِتاب ...» در شأن آنها نازل شده است.(2)

و طبرسى رحمه الله در كتاب «مجمع البيان» در تفسير اين آيه شريفه از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود :

أمّا السابق فيدخل الجنّة بغير حساب، وأمّا المقتصد فيحاسب حساباً يسيراً، وأمّا الظالم لنفسه فيحبس في المقام ثمّ يدخل الجنّة.

امّا سابق (يعنى آنها كه پيشى گرفته اند به خوبيها) بدون حساب داخل بهشت شوند . امّا «مقتصد» كه معتدل بودند و راه عدل پيش گرفتند، حساب آنها خيلى آسان برگزار مى شود، امّا گروه سوم كه بخود ظلم كردند آنها مدتى در آنجا اسير مى شوند و سپس داخل بهشت مى گردند.

و آنها هستند كه وقتى وارد بهشت مى شوند مى گويند:

«الحَمْدُ للَّه الَّذي أذْهَبَ عَنَّا الحَزَن ...»(3)«حمد و سپاس سزاوار خداوندى است كه غم و اندوه را از ما برطرف كرد».(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 126، بحار الأنوار : 220/25 ح 20 و 173/49 ح11.

2) الخرائج: 281/1 ح 13، كشف الغمّة: 144/2، بحار الأنوار : 185/46 ح 51، تفسير صافى : 239/4.

3) سوره فاطر ، آيه 34.

4) مجمع البيان: 409/8، بحار الأنوار : 213/23 سطر 8 ، تفسير صافى : 240/4.

640 / 7 – عيّاشى رحمه الله در كتاب تفسيرش از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه: درباره اين آيه سؤال شد : «وإنْ مِنْ أهْلِ الكِتابِ إلّا لَيُؤْمِنَنَّ بِه قَبْلَ مَوْتِه»(1)«كسى از اهل كتاب نيست مگر اينكه قبل از مرگش به او ايمان آورد» .

آن حضرت فرمود:

هذه نزلت فينا خاصّة، إنّه ليس رجل من ولد فاطمة يموت ولايخرج من الدنيا حتّى يقرّ للإمام بإمامته، كما أقرّ ولد يعقوب ليوسف .

اين آيه فقط درباره ما نازل شده است، همانا هيچ كس از فرزندان فاطمه عليها السلام نمى ميرد و از دنيا خارج نمى شود تا اينكه به امامت امام عليه السلام اعتراف و اقرار كند، همان طور كه فرزندان حضرت يعقوب بعد از آن لغزش به فضيلت يوسف اقرار كردند.

و گفتند: «تَاللَّهِ لَقَدْ اثَرَك اللَّه»(2).

«بخدا قسم هر آينه خداوند تو را بر ما فضيلت و برترى داد».(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

641 / 8 - در كتاب «إثنا عشريّات» و همچنين علّامه در آخر كتاب «قواعد» در وصيتى كه به فرزندش دارد مى گويد: از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود: وقتى قيامت برپا شود در آن صحراى محشر ندائى بلند شود كه اى مردم ساكت باشيد، مى خواهد محمد صلى الله عليه وآله وسلم با شما صحبت كند. همه خلايق آرام گيرند و ساكت شوند آنگاه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم برخيزد و به آنها بفرمايد:

يا معشر الخلائق ؛ من كانت له عندي يد أو منّة أو معروف فليقم حتّى اُكافيه .

اى گروه مردمان ؛ هر كدام از شما بر من حقّى دارد يا به من احسانى نموده


1) سوره نساء ، آيه 159.

2) سوره يوسف ، آيه 91.

3) تفسير عيّاشى : 283/1 ح 300، بحار الأنوار : 195/7 ح 315/12 43 ح 133 و 168/46 ح 11، تفسير برهان : 426/1 ح 3.

و يا نعمتى بخشيده اكنون برخيزد تا به او پاداش دهم.

همگى عرض كنند: پدران و مادران ما فداى شما، چه حقّى بر شما داريم و چه احسانى به شما كرده ايم، همه خوبى‌ها و بزرگواريها و احسان‌ها از طرف خدا و رسولش بر ما بندگان بوده است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد:

بلى من آوى أحداً من أهل بيتي، أو برّهم، أو كساهم من عرى أو أشبع جائعهم فليقم حتّى اُكافيه .

هر كس يكى از اهل بيت مرا جا و پناه داده، يا با آنها خوشرفتارى كرده و احسان نموده، يا برهنگان آنها را لباس پوشانده و يا گرسنگان آنها را سير نموده برخيزد و پاداش خود را دريافت كند .

گروهى كه اين توفيق را در دنيا داشته اند از جاى خود برخيزند.

در اين هنگام ندايى از طرف پروردگار آيد كه اى محمّد، اى حبيب من، پاداش آنها را به تو واگذار كردم، آنها را در بهشت جايى كه خودت هستى ساكن گردان .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آنها را در جايگاه وسيله جاى دهد، چون آنجا از پيغمبر و اهل بيت او - كه درود خدا بر او و بر آنها باد - در حجاب و پنهان نيستند.(1)

و تفسير وسيله در بخش دوّم اين كتاب ذكر شد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

642 / 9 – طبرى رحمه الله در كتاب «بشارة المصطفى» از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

لاتدعوا صلة آل محمّد صلى الله عليه وآله وسلم من أموالكم، من كان غنيّاً فعلى قدر غناه، ومن كان فقيراً فعلى قدر فقره، ومن أراد أن يقضي اللَّه أهمّ الحوائج إليه فليصل آل محمّد عليهم السلام وشيعتهم بأحوج ما يكون إليه من ماله.(2)


1) من لايحضره الفقيه: 65/2 ح 1727، وسائل الشيعة : 556/11 ح3، إرشاد القلوب: 353/2.

2) بشارة المصطفى: 6 سطر 5، بحار الأنوار : 216/96 ح6، المستدرك : 254/7 ح2.

بخشش و احسان را به آل محمد عليهم السلام ترك نكنيد، هر كدام به اندازه توانائيش ؛ اگر پول‌دار است بيشتر و اگر نادار است به قدرى كه مى تواند تقديم كند، و هر كس مى خواهد خداوند حوائج مهم او را برآورده سازد بايد به آل محمّد عليهم السلام و شيعيان ايشان به اموال خود احسان كند گرچه نيازمند باشد و به آن احتياج داشته باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

643 / 10 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» از امام صادق عليه السلام ، و آن حضرت از پدرانش عليهم السلام، از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود:

إذا قمت المقام المحمود تشفّعت في أصحاب الكبائر من اُمّتي فيشفّعني اللَّه فيهم، واللَّه لاتشفّعت فيمن آذى ذرّيّتي.

وقتى در مقام محمود (جايگاهى كه خداوند براى او در بهشت مقرر فرموده است) قرار گرفتم درباره گنه‌كاران امتم اگر چه مرتكب كبيره شده اند شفاعت خواهم كرد و خدا شفاعت مرا مى پذيرد، بخدا قسم در آن موقعيت براى كسانى كه ذريّه و فرزندان مرا اذيت كرده اند هرگز شفاعت نخواهم كرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

644 / 11 - علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله در كتاب تفسيرش از امام باقرعليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

پسرى از صفيّه دختر عبدالمطلّب از دنيا رفته بود و ايشان بيرون آمده بود، دوّمى (عمر بن خطّاب) آن بزرگوار را ديد و گفت : گوشواره ات را بپوشان، و بدان خويشاوندى تو با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هيچگونه سودى و فايده اى به تو نمى بخشد.

صفيّه با خشونت به او فرمود: اى فرزند زن زشت گفتار، آيا تو گوشواره مرا ديدى؟ سپس خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد و در حاليكه اشك مى ريخت قضيّه را گفت.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بيرون آمد و مردم را به جماعت فرا خواند، وقتى اجتماع


1) امالى صدوق: 307 ح 3 مجلس 49 ، بحار الأنوار : 37/8 ح 12 ، و 218/96 ح 4.

كردند به آنها فرمود:

ما بال أقوام يزعمون أنّ قرابتي لاتنفع، لو قربت المقام المحمود لتشفّعت في أحوجكم .

چه شده است گروهى گمان مى كنند خويشاوندى من سودى نمى بخشد؟ اگر در مقام محمود قرار گرفتم درباره محتاج‌ترين شما شفاعت مى كنم.

بعد فرمود: امروز كسى از من درباره پدرش سؤال نمى كند مگر اينكه به او خبر مي دهم .

شخصى برخاست و عرض كرد: پدر من كيست؟

فرمود: پدر تو آن نيست كه تو را به او نسبت مى دهند بلكه پدرت فلانى است .

ديگرى برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا ، پدر من كيست؟

فرمود: پدرت همان است كه تو را به او نسبت مى دهند.

سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: چرا آنكه گمان مى كند خويشاوندى من فايده اى ندارد از من درباره پدرش سؤال نمى كند؟

آن شخص برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا ، از خشم و غضب خدا و رسولش به خدا پناه مى برم، مرا عفو كن و ببخش، خداوند تو را عفو بفرمايد، آنگاه اين آيه شريفه از طرف خداوند نازل گرديد:

«يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَسْألُوا عَنْ أشْياء ...»(1).

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد از مطالبى كه وقتى فاش گردد شما را ناراحت مى سازد سؤال نكنيد».(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

645 / 12 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» حديثى را از امام رضا عليه السلام در احتجاج آن حضرت با زيد بن موسى كه به نسبت خود بر ديگران فخر مى كرد نقل كرده است، در آن حديث حضرت رضا عليه السلام به زيد بن موسى فرمود: بدان كه حضرت على بن الحسين عليه السلام مى فرمود:


1) سوره مائده ، آيه 101.

2) تفسير قمى : 188/1، بحار الأنوار : 219/96 ح9، تفسير برهان : 506/1 ح1.

لمحسننا كفلان من الأجر، ولمسيئنا ضعفان من العذاب.(1)

كسى كه به ما انتساب دارد اگر كار نيكى انجام داد دو برابر به او پاداش مى دهند ، و اگر كار زشتى و گناهى از او سر زد دو برابر او را عذاب مى كنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

646 / 13 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» از حضرت امير مؤمنان على عليه السلام نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

أيّما رجل صنع إلى رجل من ولدي صنيعة فلم يكافئه عليها، فأنا الكافئُ له عليها.(2)

هر شخصى كه به يكى از فرزندان من احسانى كند و او برايش جبران نكند، من به او پاداش خواهم داد و احسان او را جبران مى كنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

647 / 14 - ابن جوزى در «تذكرة الخواص» قصّه اى را از عبداللَّه بن مبارك نقل كرده است كه او زياد به خانه خدا مشرف مى شد، يك سال براى سفر حج آماده شده و پولى فراهم كرده بود تا وسايل لازم را تهيه كند ، در بين راه به زن سيّده اى برخورد كرده كه در مضيقه شديد مالى بود به حدّى كه به حال اضطرار افتاده بود . عبداللَّه به او احسان كرد و ثروت اندوخته خود را به او بخشيد و از سفر حج صرف نظر نمود .

وقتى كه حاجيان از حج برگشتند با او كه ملاقات مى كردند مى گفتند: عبداللَّه ؛ خدا حج تو را قبول كند، به ياد دارى تو را در فلان محلّ ديديم، عبداللَّه كه از گفتار آنها تعجّب مى كرد و در اين فكر بود كه اين چه سرّى است . شب در عالم رؤيا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را در خواب ديد، آن حضرت فرمودند:


1) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 232/2، بحار الأنوار : 218/49 ح230/43 3 ح2 ، و 221/96 ح 14 ، مسند الرضا عليه السلام: 138/1 ح 174. و شيخ صدوق رحمه الله در كتاب معانى الأخبار: 105 ح1 مانند اين حديث را به سندى ديگر نقل كرده است .

2) امالى طوسى : 355 ح 76 مجلس 12، بحار الأنوار : 225/96 ح 23، وسائل الشيعة : 557/11 ح5.

إنّك أغثت ملهوفة من ولدي فسألت اللَّه تعالى أن يخلق على صورتك ملكاً يحجّ عنك كلّ عام إلى يوم القيامة.

(عبداللَّه تعجّب نكن) به جبران احسانى كه به فرزندان من كردى، من از خداوند خواستم فرشته اى را به شكل تو بيافريند كه همه ساله تا روز قيامت از طرف تو اعمال حج را انجام دهد.(1)

مؤلّف رحمه الله اين حكايت را به طور اختصار آورده بود و ما آن را به طور كامل ذكر كرديم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

648 / 15 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «معانى الأخبار» از ابو سعيد نقل كرده است كه گفت : با عدّه اى خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب بوديم، از زيد و كسانى كه با او خروج كردند صحبت به ميان آمد ، يكى از حاضرين خواست ناروايى بگويد، امام صادق عليه السلام بر او بانگ زد و فرمود:

مهلاً ليس لكم أن تدخلوا فيما بيننا إلّا بسبيل خير، إنّه لم تمت نفس منّا إلّا وتدركه السعادة قبل أن تخرج نفسه ولو بفواق ناقة .

آرام باش، شما حق نداريد در امورى كه بين ما است دخالت كنيد مگر اينكه خير و خوبى باشد، بدانيد هيچكس از ما نمى ميرد مگر اينكه سعادت او را در مى يابد قبل از آنكه روح از بدنش خارج شود گر چه به اندازه دوشيدن شير شترى باشد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

649 / 16 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از محمد بن كعب نقل مى كند كه گفت: در جحفه خوابيده بودم در عالم رؤيا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را در خواب ديدم، خدمت آن حضرت كه رسيدم به من فرمود:

فلانى با رفتارى كه نسبت به فرزندانم مى كنى مرا خوشنود كرده اى.


1) تذكرة الخواصّ: 367، بحار الأنوار : 234/96 ح 34، ينابيع المودّة: 389، غوالى اللئالى: 449.

2) معانى الأخبار: 73 ح 39، بحار الأنوار : 178/46 ح 36.

عرض كردم: اگر با آنها خوشرفتارى نكنم با چه كسى چنين كنم،

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: مطمئن باش كه فرداى قيامت از طرف من پاداش عملت را خواهى ديد.

در همان حال ديدم كه در پيش روى مبارك آن حضرت طبقى است كه در آن خرماى صيحانى است، وقتى از آن درخواست كردم، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مشتى از آن به من عنايت فرمودند كه هجده عدد بود، خوابم را خودم تعبير كردم كه حتماً هجده سال ديگر زندگى خواهم كرد.

از اين قضيه مدتى گذشت و من آن را فراموش كردم، روزى در همان محلّ ديدم ازدحام است و مردم جمع شده اند، از آنها سؤال كردم چه خبر است؟ گفتند: على بن موسى الرضا عليه السلام تشريف آورده اند و در اينجا جلوس دارند، خدمت آن حضرت كه شرفياب شدم ديدم در پيش روى مباركش طبقى گذاشته اند كه در آن خرماى صيحانى است، و چون درخواست كردم، امام رضا عليه السلام مشتى از آن مرحمت كردند كه در آن هجده عدد خرما بود .

عرض كردم: آقا بيشتر از اين مرحمت كنيد .

فرمود: لو زادك جدّي رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم لزدناك.

اگر جدّم بيشتر از اين مرحمت كرده بود من هم زيادتر مى دادم.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: از اين حديث شريف استفاده مى شود كه احسان به سادات و فرزندان پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم باعث خشنودى آن حضرت مى شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

650 / 17 - حكايت شده است : زن صالحه علويه اى با چهار دخترش در سالى كه در شهر قم جنگ شديدى واقع شده بود از آن شهر خارج شدند و خود را به بلخ رسانيدند، فصل زمستان بود و هوا بسيار سرد و آنها


1) مناقب ابن شهراشوب: 342/4، بحار الأنوار : 118/49 ح5، بشارة المصطفى: 249 (با كمى اختلاف).

بى پناه مانده بودند، به خانه يكى از بزرگان شهر كه به ايمان و درستكارى معروف بود مراجعه كردند و او را از حال خود با خبر ساختند، در جواب گفت: از كجا معلوم كه تو علويّه هستى؟ شاهدى با خود بياور كه گواهى دهد .

علويّه از نزد او غمناك و گريان بيرون رفت، اتفاقاً در آن مجلس يك نفر مجوسى بود، وقتى اين زن بى پناه را ديد و رفتار آن حاكم را با او مشاهده كرد دلش بحال او سوخت، فوراً به دنبال آنها بيرون آمد، و ايشان را به منزل خود برد، آنچه مورد نياز آنها بود فراهم نمود .

مجوسى همان شب در عالم خواب مشاهده كرد كه قيامت برپا شده است، در كنار حوض كوثر اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد كه به دوستانش آب مى دهد، از آن حضرت تقاضاى آب كرد، امير مؤمنان عليه السلام فرمود: تو كه معتقد بر دين ما نيستى تا تو را آب دهم، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه آنجا حضور داشتند به على عليه السلام فرمودند:

يا عليّ ؛ اسقه، إنّ له عليك يداً، قد آوى ابنتك فلانة وبناتها.

على جان ، به او آب بده زيرا حقى بر تو دارد، او دخترت فلانى و دخترهايش را پناه داد و به آنها احسان نمود.(1)

آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام به او از آب كوثر مرحمت فرمود .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

651 / 18 - حكايت شده است : مردى بود كه به علويّين كمك مى كرد و آن را به حساب اميرالمؤمنين عليه السلام مى نوشت اتفاقاً سرمايه اش را از دست داد و مبتلا به فقر شد، و بدهكار مردم گرديد، شبى در عالم رؤيا اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديد، به او كيسه اى كه هزار دينار در آن بود مرحمت نمود و فرمود :


1) علّامه مجلسى رحمه الله اين حكايت را در «بحار الأنوار : 225/96 ح 26» از كتاب «غوالى اللئالى: 451» با تفصيل بيشتر نقل كرده است ، و محدّث نورى رحمه الله نيز آن را در كتاب دار السلام: 191/2 آورده است .

إنّ هذا حقّك فخذه، فلاتمنع من جاءك من ولدي يطلب شيئاً فإنّه لا فقر عليك بعد هذا.

اين را بگير كه حق تو است و بعد از اين هم هرگاه فرزندان من نزد تو آمدند و چيزى خواستند خوددارى مكن، و از نادار شدن نترس كه ديگر فقير نخواهى شد.(1)

مؤلف رحمه الله گويد: يكى از دانشمندان اهل سنت گفته است: اولاد فاطمه عليها السلام نزد من همگى مانند قرآنِ عزيز احترامشان واجب است، صلحاء و نيكوكاران آنها حكم آيات محكمه را دارند كه به حكم آنها عمل مى كنيم و به آنها اقتداء مى نماييم و آن عدّه از آنها كه صالح نيستند حكم آيات منسوخه را دارند كه مورد احترامند ولى تابع حكم آنها نمى شويم و به آنها اقتدا نمى كنيم .


1) فضائل ابن شاذان: 95، بحار الأنوار : 7/42 ح 8 ، اين حكايت طولانى است و مؤلّف رحمه الله آن را به طور مختصر نقل كرده است .

فضائل دوستان و شيعيان آل محمّد عليهم السلام

652 / 1 - شيخ مفيد رحمه الله و شيخ طوسى رحمه الله هر يك در كتاب امالى خود از عمران بن حصين نقل كرده اند كه گفت:

من و عمر بن خطاب نزد پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم حاضر بوديم و حضرت على عليه السلام در كنار آن حضرت نشسته بود، ناگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اين آيه شريفه را قرائت كرد:

«أمَّنْ يُجيبُ المُضطَرَّ إذا دَعاهُ وَيَكْشِفُ السوءَ وَيَجْعَلُكُم خُلَفاءَ الأَرْضِ أءِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَليلاً ما تَذَكَّرونَ»(1).

«آيا كسى هست كه بيچاره را اجابت كند وقتى او را بخواند و ناراحتى او را برطرف كند و شما را جانشينان خود بر روى زمين قرار دهد، آيا خداى ديگرى جز خداوند هست، افرادى كه متوجّهند و اين حقيقت را بياد دارند خيلى كم مى باشند» .

راوى گويد: با شنيدن اين آيه امير مؤمنان على عليه السلام مانند گنجشكى كه مى لرزد بخود لرزيد و دچار اضطراب و پريشانى شد(2).


1) سوره نمل ، آيه 62.

2) چه بسا اضطراب آن حضرت به خاطر شنيدن نام خلافت بود ، زيرا مى دانست بر سر خلافت چه غوغايى بپا مى كنند و چه خون هايى بر زمين مى ريزند ، و چه تعدّى‌ها و تجاوزها و ظلم هايى خواهند كرد ، و ترس و بى‌تابى آن حضرت از اين جهت بود نه اينكه از اجراى عدالت بترسد كه او اسطوره عدالت و دادگرى است ، لذا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او دلدارى داد كه بى‌تابى نكن ، چون در اين نزاع و درگيرى تو بر حق هستى و دشمنان تو همه بر باطل مى باشند . «از هامش امالى شيخ مفيد رحمه الله».

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: على جان ، چه شده است نا آرامى و بى تابى مى كنى؟

اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد: چگونه بى تابى نكنم در حالى كه فرمايش خداوند تبارك و تعالى اين است كه ما را خلافت بر روى زمين مى بخشد؟

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

لاتجزع واللَّه لايحبّك إلاّ مؤمن ولايبغضك إلّا منافق.

ناشكيبايى نكن، بخدا قسم جز مؤمن تو را دوست ندارد و جز منافق دشمن تو نمى باشد.(1)

مؤلّف رحمه الله گويد: در اين حديث نكته ها و اسرارى است كه بر اهل آن پوشيده نيست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

653 / 2 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «خصال» در ضمن حديث أربعمائه از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

من أحبّنا بقلبه وأعاننا بلسانه وقاتل معنا أعداءنا بيده فهو معنا في الجنّة في درجتنا، ومن أحبّنا بقلبه وأعاننا بلسانه ولم يقاتل معنا أعداءنا فهو أسفل من ذلك بدرجة، ومن أحبّنا بقلبه ولم يعنّا بلسانه ولا بيده فهو في الجنّة.(2)

كسى كه ما را با قلبش دوست بدارد و با زبان خود يارى كند ، و همراه ما با دشمنان ما جنگ كند او فرداى قيامت با ما و در درجه ما در بهشت خواهد بود .

و كسى كه ما را با قلب خود دوست بدارد و با زبانش يارى كند ولى همراه ما با دشمنان ما جنگ نكرده باشد او يك درجه پائين‌تر از اوّلى قرار دارد .


1) امالى مفيد : 307 ح5، امالى طوسى : 77 ح 21 مجلس 3 ، بحار الأنوار : 13/41 ح2 ، بشارة المصطفى: 10.

2) الخصال: 629/2، بحار الأنوار : 107/10 سطر 11.

و كسى كه ما را فقط با قلب خود دوست داشته باشد و با زبان و دستش بر ضرر ما كار نكرده باشد جايگاه او در بهشت است .

و كسى كه در دل با ما دشمنى كند و با دست و زبانش به ضرر ما كار كند، او همراه دشمنان ديگر ما در آتش دوزخ قرار مى گيرد .

و كسى كه در دل با ما دشمنى كند و با زبانش به ضرر ما كار كند ، او نيز در آتش است .

و كسى كه ما را فقط با قلبش دشمن داشته باشد ولى با دست و زبانش كارى به ضرر ما نكرده باشد باز هم جايگاهش آتش دوزخ خواهد بود.

و در قسمتى از اين حديث فرموده است:

أنا يعسوب المؤمنين والمال يعسوب الظلمة، واللَّه لايحبّني إلّا مؤمن ولايبغضني إلّا منافق.(1)

من امير و تكيه گاه مؤمنين هستم، و مال و ثروت تكيه گاه ظالمين و ستمگران است، بخدا قسم مرا جز مؤمن دوست ندارد، و جز منافق با من دشمنى نمى كند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

654 / 3 - برقى رحمه الله در كتاب «محاسن» از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :

من سرّه أن ينظر إلى اللَّه بغير حجاب وينظر اللَّه إليه بغير حجاب فليتولّ آل محمّد عليهم السلام، وليتبرّء من عدوّهم، وليأتمّ بإمام المؤمنين منهم، فإنّه إذا كان يوم القيامة نظر اللَّه إليه بغير حجاب، ونظر إلى اللَّه بغير حجاب.(2)

هر كس دوست دارد خدا را بى پرده نگاه كند (نه نگاه كردن با چشم سر كه آن محال و غير ممكن است و هرگز تصور نمى شود) و خداوند بى پرده به او نگاه كند (نه مثل نگاه كردن بندگان به يكديگر) بايد با آل محمد عليهم السلام دوستى كند و ولايت آنها را بپذيرد، و با دشمنان ايشان دشمنى كند و از آنها بيزارى بجويد، و به پيشواى مؤمنان از آل محمد عليهم السلام روى آورد و به او اقتدا كند،


1) مصدر پيشين: 633، بحار الأنوار : 88/27 ح 39.

2) المحاسن: 46 ح 101، بحار الأنوار : 90/27 ح 42.

پس اگر چنين كرد و اينگونه بود فرداى قيامت خداوند بى پرده به او نظر مى كند و بى پرده به خداوند نظر خواهد كرد.

علاّمه مجلسى رحمه الله در ذيل اين حديث فرموده است : شايد مقصود از نگاه كردن به خداوند ديدن پيغمبر و ائمه طاهرين صلوات اللَّه عليهم اجمعين باشد (كه آنها وجه اللَّه و آيينه تمام نماى الهى هستند) يا مقصود ديدن رحمت پروردگار و الطاف و بزرگوارى هاى او است، يا كنايه از نهايت معرفت و شناخت خداوند است. و مقصود از نگاه كردن خداوند نشان دادن لطف و احسانش به بنده مى باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

655 / 4 - على بن ابراهيم قمى رحمه الله از عمر بن يزيد نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام فرمود: بخدا قسم شما شيعيان از آل محمّد هستيد .

عرض كردم: فداى شما شوم از خود ايشان هستيم؟

فرمود: أنتم واللَّه من آل محمّد، بلى بخدا قسم از خود ايشان هستيد .

و اين جمله را سه مرتبه تكرار فرمود ، سپس نگاهى به من كرد و من به آن حضرت نگاهى كردم و فرمود:

اى عمر بن يزيد، خداوند تبارك و تعالى در كتاب خود فرموده است:

«إنَّ أوْلَى الناسِ بإبراهيم للَّذينَ اتَّبَعُوه وهذا النَبِيّ والَّذينَ آمَنُوا وَاللَّه وَلِيُّ المُؤْمِنين»(1)،

«همانا نزديك‌ترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كنند و اين پيامبر است و كسانى كه به او ايمان آورده اند، و خداوند سرپرست و پشتيبان مؤمنان است» .(2)

در كتاب «بشارة المصطفى: 68» اين گونه نقل شده است : امام صادق عليه السلام فرمود : اى عمر بن يزيد ، بخدا قسم تو از ما اهل بيت هستى ، مى گويد : عرض كردم : فداى شما شوم از آل محمّد عليهم السلام هستم ؟ فرمود : بلى بخدا قسم از خود ايشان هستى ، آيا كتاب خدا را نخوانده اى ... ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

656 / 5 - برقى رحمه الله در كتاب «محاسن» از موسى بن بكر نقل كرده است كه


1) سوره آل عمران ، آيه 68.

2) تفسير قمى : 105/1، مجمع البيان: 458/2، بحار الأنوار : 84/68 ح1، تأويل الآيات: 115/1 ح 25.

گفت: با جمعى در محضر امام صادق عليه السلام شرفياب بوديم، شخصى در ميان مجلس از خدا درخواست بهشت نمود، امام صادق عليه السلام فرمود:

شما اكنون در بهشت هستيد، از خدا بخواهيد كه شما را از آن خارج نكند.

حاضرين عرض كردند: فداى شما شويم، ما كه اكنون در دنيا هستيم پس چگونه در بهشتيم؟

فرمود: ألستم تقرّون بإمامتنا؟

آيا شما به امامت ما اقرار نداريد و ما را امام و پيشواى خود نمى دانيد؟

عرض كردند: البتّه اقرار داريم .

امام صادق عليه السلام فرمود:

هذا معنى الجنّة الّذي من أقرّ به كان في الجنّة فاسألوا اللَّه أن لايسلبكم.

اين همان معناى بهشت است كه هر كس به آن اقرار كند در بهشت است، از خدا درخواست كنيد كه اين نعمت را از شما سلب نكند(1)

بى‌تو گلزار جنان ، محبس و زندان من است

چون تو باشى در برَم ، زندان گلستان من است

. (2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

657 / 6 – طبرى رحمه الله در كتاب «بشارة المصطفى» از همام نقل مى كند كه گفت:

به كعب الأحبار گفتم: در مورد اين شيعيان يعنى شيعيان على بن ابى طالب عليهما السلام چه مى گويى؟

گفت: اى همام، من اوصاف آنها را در كتابى كه از طرف خدا نازل شده چنين يافتم كه آنها حزب خدا و ياران دين خدا و پيروان ولىّ او هستند، و ايشان برگزيدگان حق تعالى از ميان بندگان و اشخاص پاك‌نژاد هستند كه خدا آنها را براى دين خود و براى بهشت جاودان آفريده است.

منزلگاه ايشان در بهشت در فردوس برين در خيمه هايى از دُرّ و غرفه هايى از مرواريد است، و ايشان در زمره پاكان و مقرّبان درگاه الهى


1) با ائمّه اطهار عليهم السلام بودن، همراه آنها، در خدمت آنها، در جوار آنها، در ياد آنها، و در حوزه فرمانروايى و تحت سرپرستى آنها قرار داشتن ، بهشت است، و اين بهشت ولايت است و شاعر خوب سروده است:

2) المحاسن: 122 ح 105، بحار الأنوار : 102/68 ح 11.

هستند و از شربت گوارا و صاف و خالص بهشتى مى‌نوشند

و آن از چشمه اى است بنام تسنيم كه غير ايشان از آن چشمه نمى‌نوشند، خداوند تبارك و تعالى آن را به حضرت فاطمه دختر پيامبر و همسر عاليقدر على بن ابى طالب عليهم السلام بخشيده است، اصل و دهانه آن از زير مخزن آبى خارج مى شود، در خنكى مانند كافور است ، طعم زنجبيل دارد و مانند مشك خوشبو مى باشد ، سپس جارى مى شود و شيعيان و دوستان ما از آن مى آشامند، و همانا براى گنبد آن ، چهار پايه و ركن است ، يك پايه آن از مرواريد سفيدرنگ است كه از زير آن چشمه اى بنام سلسبيل براى اهل بهشت جارى است ، پايه ديگر آن از درّ زردرنگ است كه از زير آن چشمه اى به نام طهور خارج مى شود كه قرآن در مورد آن فرموده است:

«وَسَقاهُم رَبّهُم شَراباً طَهُوراً»(1).

«پروردگارشان به آنها از چشمه طهور مى آشاماند».

و پايه ديگرى از زمرّد سبزرنگ است كه از زير آن دو چشمه از خمر و عسل فوران مى‌كند و خارج مى شود . هر يك از اين چشمه ها بطرف پائين بهشت جريان دارد جز تسنيم كه به علّيين و قسمت بالا و برتر بهشت جارى مى شود، و خواصّ و برگزيدگان اهل بهشت از آن مى آشامند، و آنها شيعيان و دوستان اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشند ، و اين گفتار پرودگار يكتا در كتاب او است كه مى فرمايد:

«يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُوم × خِتامُهُ مِسْكٌ وَفي ذلكَ فَلْيَتَنافَسِ المُتَنافِسُون × وَمِزاجُهُ مِنْ تِسْنيم × عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا المُقَرَّبُون»(2).

«از شربت گواراى بهشتى كه مُهر شده است به آنها بنوشانند، پايان آن مشك


1) سوره انسان ، آيه 21.

2) سوره مطفّفين ، آيه 28 - 25.

است، و در چنين نعمتى بايد آنها كه اهل رقابتند با يكديگر رقابت كنند، و آن شربت گوارا آميخته از تسنيم است كه مقرّبان از آن چشمه تسنيم مى نوشند» .

پس گوارا باد بر ايشان چنين شربت گوارايى و چنين نعمت والايى.

بعد از آن كعب گفت: بخدا قسم اهل بيت پيامبر عليهم السلام را جز كسانى كه خداوند از آنها عهد و پيمان گرفته دوست ندارند.

محمّد بن ابى القاسم گويد: سزاوار است كه شيعه اين حديث را با آب طلا بنويسد و آن را نگهدارى كند و به آنچه كه باعث رسيدن به اين درجات عالى و سعادت بزرگ مى شود عمل كند، مخصوصاً كه اين روايت را اهل سنّت نقل كرده اند، و از باب «الفضل ما شهد به الأعداء» كه چون مخالف هم به آن گواهى داده است حجّتِ رساتر و دليل روشن‌ترى است، خداوند علم و عمل به آنچه پيشوايان هدايت فرموده اند به ما روزى فرمايد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

658 / 7 – كراجكى رحمه الله در كتاب «كنز الفوائد» از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت به غلام خود «نوف» فرمود:

اى نوف، آيا نگاه مى كنى فقط يا هوشيارى؟

عرض كرد: بيدارم و به شما چشم دوخته ام اى امير مؤمنان.

فرمود: آيا مى دانى شيعيان من چه كسانى هستند و چه صفاتى دارند؟

عرض كردم: نه بخدا قسم.

فرمود: شيعيان من لب‌هايشان خشكيده، شكم‌هاى آنها لاغر و تهى است، خداشناسى و ترس از پروردگار در چهره هاى آنها آشكار است، شب در گوشه اى به عبادت خدا مشغول و ترسان و روز همچون شير باشند.

وقتى تاريكى شب همه جا را فرا گيرد كمر همّت به عبادت ببندند، گاهى


1) بشارة المصطفى: 50، بحار الأنوار : 128/68 ح 59.

بر روى پا ايستاده به قيام بپردازند و گاهى خود را بر خاك افكنده و در برابر عظمت پروردگار سجده كنند .

اشك چشمانشان بر روى گونه هاى آنها جارى ، و با آه و ناله از خدا درخواست كنند كه آنها را از عذاب خود رهايى بخشد. و هنگام روز دانشمند، بردبار، بزرگوار، خوشرفتار، نيكوكار و پرهيزكار باشند.

اى نوف، شيعيان ما كسانى هستند كه زمين فرش ايشان ، و آب نوشيدنى لذت‌بخش آنها ، و همواره ملازم قرآن باشند، اگر در جمعى حضور داشته باشند ايشان را نمى شناسند ، و اگر غايب باشند به جستجوى آنها نمى پردازند .

شيعتي من لم يهرّ هرير الكلب ولايطمع طمع الغراب، ولم يسأل الناس ولو مات جوعاً.

شيعيان من كسانى هستند كه همچون سگان زوزه نمى كشند و فرياد برنمى آورند، و مانند كلاغ طمع نمى ورزند و حريص نيستند، و از مردمان چيزى درخواست نمى كنند گرچه از گرسنگى بميرند.(1)

اگر مؤمنى را ببينند او را احترام كنند، و چون فاسق و معصيت كارى را مشاهده كنند او را ترك كرده و از او فاصله بگيرند.

اى نوف، بخدا قسم شيعيان من چنين اشخاصى هستند، مردم از شرّ آنها در امانند، دل‌هاى ايشان غمگين، و خواسته هاى دنيوى آنها سبك و اندك است. عفيف و پاكدامنند، گرچه از نظر اجساد مختلف باشند ولى همه يكدل و متّحدند.

نوف گويد: عرض كردم: اى امير مؤمنان فداى شما شوم اين اشخاص كه اوصافشان را بيان فرمودى كجا جستجو كنم؟


1) شايد مراد دشمنان اهل بيت عليهم السلام باشد ، همان طور كه در ضمن حديثى امام صادق عليه السلام فرموده است: «و لايسألون لنا مبغضاً ولو ماتوا جوعا» از دشمنان ما چيزى نمى خواهند حتى اگر از گرسنگى بميرند.

فرمود: در كنار و گوشه ها بايد آنها را پيدا كرد.(1)

امام عليه السلام فرمود : «في أطراف الأرض ، لأنّهم يهربون من المخالفين تقيّة ، أو يستوحشون من الناس لاستيلاء حبّ الدنيا والجهل عليهم حذراً من أن يصيروا مثلهم» . «در گوشه ها و اطراف زمين ، زيرا آنها بخاطر تقيّه از دشمنان مى گريزند ، يا از مردم وحشت دارند چون معمولاً آنها دچار دنياطلبى و جهالتند ، و ايشان مى ترسند كه همرنگ آنها شوند» .

اى نوف، فرداى قيامت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بيايد در حالى كه دامن پروردگار بلندمرتبه را كه مقصود رشته محكم دين است گرفته باشد و من دامن او را، و اهل بيتم دامن مرا، و شيعيان ما دامن ما را گرفته باشند ، به كجا خواهيم رفت، و پيامبر ما را به كجا خواهد برد؟ بخدا قسم همه ما را بسوى بهشت رهنمون مى‌گردد - اين جمله را سه بار تكرار فرمود - .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

659 / 8 - و نيز در همان كتاب از نوف بكالى(3)نقل مى كند كه گفت:

حاجت و نيازى مرا به سوى اميرالمؤمنين عليه السلام مى كشانيد. براى شرفياب شدن به محضر آن حضرت جندب بن زهير، و ربيع بين خيثم و پسر خواهر او همّام بن عبادة بن خيثم را كه از اصحاب برنس(4)و از عابدان و زاهدان زمانش بود بهمراه خود بردم و همگى شوق ديدار امير مؤمنان عليه السلام در سر داشتيم .

آن حضرت را وقتى ملاقات كرديم كه از خانه خارج شده بود و به طرف مسجد مى رفت، با آن حضرت به راه افتاديم، در بين راه به چند نفر آدم هاى تن‌پرور و خوشگذران برخورد كرديم كه به بذله گويى مشغول بودند، همين كه ديدند امام عليه السلام به طرف آنها مى آيد ، فوراً از جا برخاستند و سلام عرض كردند، امير مؤمنان عليه السلام به آنها جواب داد و سپس فرمود:

از چه گروه و طايفه اى هستيد؟

عرض كردند: عدّه اى از شيعيان شما هستيم اى امير مؤمنان.

امام عليه السلام فرمود: خير است، بعد از آن فرمود:


1) علّامه مجلسى رحمه الله فرموده است: گويا راوى مى گويد : من بين مردم كسى را كه آراسته به اين صفات باشد نمى يابم ، آنها را كجا جستجو كنم ؟

2) كنز الفوائد: 87/1، بحار الأنوار : 191/68 ح 47.

3) بِكالى - به كسره باء - منسوب به بكاله نام روستايى از يمن است ، و نوف بكالى دربان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است .

4) برنس ؛ نوعى كلاه بلند بود كه عابدان آن را در صدر اسلام مى پوشيدند .

يا هؤلاء؛ ما لي لا أرى فيكم سمة شيعتنا، وحلية أحبّتنا أهل البيت؟

نمى دانم چرا در چهره شما سيماى شيعه و ويژگى هاى دوستان اهل بيت را نمى بينم.

آن گروه از روى حيا و شرمندگى سر خود را پايين انداختند.

نوف گويد: جندب و ربيع رو كردند به امير مؤمنان عليه السلام و عرض كردند: اى امير مؤمنان، علامت شيعيان شما و ويژگى هاى آنها چيست؟

امام عليه السلام از جواب آندو خوددارى كرد(1)

و ابن ميثم در شرح نهج البلاغه: 364 مى نويسد : امام عليه السلام از جواب دادن خوددارى كرد بخاطر ترسى كه بر همام داشت همان طور كه فرمايش خود آن حضرت در آخر حديث بر آن دلالت مى كند كه فرمود : بخدا قسم من بر حال او ترسان بودم .

و فرمود:

تقوا پيشه كنيد و نيكوكار باشيد و بدانيد كه خداوند با تقوا پيشه گان و نيكوكاران است.

همام بن عباده كه مردى عابد و مجتهد بود عرض كرد: به حقّ آن خدايى كه شما اهل بيت را گرامى داشت و برگزيد و مورد لطف و عنايت خود قرار داد و بر ديگران برترى بخشيد صفت شيعيان خود را براى ما بيان كن.

امام عليه السلام فرمود: مرا سوگند مده، بزودى براى همه خواهم گفت .

آنگاه دست همام را گرفت و داخل مسجد شد و بعد از آنكه دو ركعت نماز مختصر ولى با خشوع كامل بجا آورد در جاى خود نشست و در حاليكه حاضرين اطراف او را گرفته بودند رو به ما كرد و پس از حمد و ثناى الهى و درود فرستادن بر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

امّا بعد، خداوند تبارك و تعالى كه مدح و ثناى او عظيم و نامهايش مقدس است خلق خود را آفريد و آنها را به بندگى واداشت و اطاعت خويش را بر آنها واجب نمود، و بين آنها روزى ايشان ووسيله زندگى و آسايش را تقسيم نمود، و هر يك را در جاى خود قرار داد، و از نظر


1) ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه: 547/2» مى نويسد : امام عليه السلام از جواب دادن خوددارى فرمود ، چون مى دانست تأخير آن مصلحت دارد و گويا در مجلس كسى حضور داشت كه با بودن او امام عليه السلام دوست نداشته است جواب دهد ، و چه بسا به خوددارى كردن اشتياق همام به شنيدن موعظه زيادتر مى‌شد ، و اين تأخير در حقيقت تأخير در هنگام حاجت نبوده بلكه تأخير تا رسيدن وقت حاجت بوده است .

دنيوى به هر يك موقعيّت و مرتبه خاصّى بخشيد، در حاليكه ذات مقدّسش از همه آنها بى نياز بوده است، نه اطاعت كسانى كه فرمانبردارى از دستوراتش مى كنند به او سودى مى بخشد و نه معصيت گنه كاران به او زيانى مى رساند .

و راوى ، كلام امام عليه السلام را ادامه داد تا به آنجا كه گفت: سپس اميرالمؤمنين عليه السلام دست مبارك خود را بر شانه همام بن عباده نهاد و فرمود:

كسى كه از خصوصيات و صفات شيعيان اهل بيت - كه خدا در قرآنش آنها و پيامبر را از هر گونه پليدى و آلودگى پاك معرفى فرموده - سؤال كرد بايد بداند كه آنها خداشناس هستند و معرفت به پروردگار دارند و به دستورات او عمل مى‌كنند، آنها اهل فضيلت و نعمتند.

گفتار آنها راست و درست است، لباس اقتصاد و ميانه روى به تن نموده اند، با فروتنى راه مى روند و با ديگران برخورد مى كنند، به طاعت پروردگار گردن نهاده، و به بندگى او در برابر عظمتش خضوع مى كنند، چشمان خود را از آنچه خداوند حرام نموده پوشانيده و گوش هايشان را وقف شنيدن علوم دينى و مطالب مفيد مذهبى مى نمايند.

حال آنها در هنگام بلا و ناراحتى مانند زمانى است كه در رفاه و راحتى بسر مى برند، زيرا به مقدرات الهى راضى و خوشنودند، اگر اجلى كه خداوند براى ايشان معين كرده نبود، جان در بدن ايشان به اندازه چشم بهم زدنى قرار نمى گرفت و دوست داشتند كه زودتر مرغ جان را از قفس تن رها كنند و به ديار محبوب پرواز كنند و به ديدار او بشتابند، چون مشتاق ديدار پاداش او مى باشند و از كيفر او ترسناكند.

عظم الخالق في أنفسهم، وصغر ما دونه في أعينهم، فهم والجنّة كمن رآها فهم على أرائكها متّكؤن، وهم والنار كمن أدخلها فهم فيها يعذّبون.

خالق يكتا در نظر ايشان با عظمت و بزرگ است و غير او به چشم آنها كوچك و ناچيز است ، باور آنها نسبت به بهشت مانند كسى است كه آن را مى بيند و بر تخت‌هاى آن تكيه زده است، و اعتقاد آنها نسبت به دوزخ مانند

كسى است كه در آن وارد شده و گرفتار عذاب است (و اين بالاترين مرتبه يقين يعنى حقّ اليقين است).

دل‌هاى آنها اندوهگين و مردم از بدى آنها در امانند ، بدن‌هاى ايشان لاغر و ضعيف و خواسته هاى دنيوى آنها كم و سبك مى باشد، عفّت نفس دارند (يعنى تن به آلودگى ها و پستى ها و رذايل نمى دهند و اسير شهوات نيستند و بخاطر آنچه ناچيز است خود را دچار حقارت نمى كنند) معرفت آنها (يا معونت و يارى آنها) به دين خدا زياد است .

دنيا را كه دوران اندك و محدودى دارد با صبر و شكيبايى به پايان مى رسانند، ولى راحتى و آسايش بسيار طولانى به دنبال خواهند داشت، و اين تجارت سودمندى است كه خداوند بخشنده براى آنها آسان نموده است.

آنها مردمان باهوش و زيركى هستند كه هرگاه دنيا به آنها روى آورد (و با زرق و برق و زينتهاى خود سر راه آنها دام بگستراند) ايشان روى خوش نشان ندهند، و چون بدنبال آنها براه افتد، آن را خسته و ناتوان سازند، و هرگز جواب مثبت ندهند.

هنگامى كه شب فرا رسد به عبادت بپاخيزند، آيات قرآن را با تأمّل و تفكّر بخوانند، نفس خود را با مثل‌هايى كه در آن است موعظه كنند و دردهاى بى‌درمان خود را با دواهايى كه در آن است درمان كنند و شفا بخشند. و گاهى در برابر عظمت الهى خود را بر خاك اندازند، پيشانى و كف دستها و زانوها و پاها يعنى مواضع هفتگانه را بر زمين گذارند و خدا را سجده كنند، اشك چشمانشان برگونه ها جارى و خداى جبار را مدح و ستايش كنند و با آه و ناله از از او درخواست كنند تا ايشان را از عذاب خود رهايى بخشد.

و در هنگام روز آنها بردبار، دانا ، نيكوكار و پرهيزكارند، ترس از پروردگار آنها را لاغر نموده و مانند تير ناتراشيده ساخته است، كسى كه به آنها نگاه كند مى پندارد كه بيمارند در حالى كه هيچ گونه بيمارى ندارد، يا خيال مى كند كه اينها ديوانه اند، غافل از آنكه عظمت پرورگار و سلطنت قدرتمند او اينها را واله و حيران نموده، و محبت خداوند دل‌هاى ايشان

را آشفته و پريشان ساخته، و عقل و هوش را از آنها ربوده است.

هر فرصتى كه پيدا كنند در انجام اعمال پاكيزه براى خداوند شتاب مى كنند، هرگز به اعمال نيك اندك راضى نمى شوند، و هيچگاه اعمال زياد خود را بسيار نمى شمارند، و در هر حال خود را در پيشگاه الهى مقصّر مى دانند. دائماً نفس خود را به عيب و نقصان متّهم مى سازند، و از اعمالى كه انجام مى دهند ترسناكند.

هرگاه يكى از ايشان مدح و ستايش شود، از آنچه درباره اش مى گويند مى ترسد و مى گويد:

أنا أعلم بنفسي من غيري، وربّى أعلم بي، اللّهمّ لاتؤاخذني بما يقولون، واجعلني خيراً ممّا يظنّون، واغفر لي ما لايعلمون فإنّك علّام الغيوب وساتر العيوب.

من از ديگران به حال خودم آگاهترم، و خداى من به حال من از خودم داناتر است، خداوندا به آنچه اينها درباره ام مى گويند مرا مؤاخذه مكن، و بهتر از آنچه نسبت به من گمان دارند مرا قرار بده، و آن گناهانى را كه از من سرزده و اينها نمى دانند بيامرز، همانا تو داناى نهان، و پوشاننده عيب‌ها هستى.

ديگر از نشانه هاى هر كدام از آنها اين است كه مى بينى در امور دينى بسيار قوى و توانا مى باشد، در عين مدارا كردن و نرمى با مردم احتياط كار و دورانديش است، ايمان او همراه با يقين است .

در تحصيل علم و دانش اندوزى حريص و در آموختن احكام شرعى از فهم والايى برخوردار است، علم خود را با بردبارى و تحمّل سختى ها زينت مى دهد، در حالى كه با خوشرويى و نرمى رفتار مى كند باهوش و زيرك است .

در هنگام ثروتمندى ميانه روى را از دست نمى دهد، و در زمان فقر و نادارى خود را آراسته و بى نياز نشان مى دهد، در بلاها و گرفتارى ها صبور، و در حال عبادت پروردگار خاشع مى باشد .

با رنجديدگان مهربان، و در راه حق از عطا و بخشش خوددارى نمى كند، در تحصيل معاش ملايم و معتدل رفتار مى‌كند و همه همت و توان خود را صرف آن نمى نمايد ، در پيدا كردن مال حلال مى كوشد، پر طمع

نيست، و به ناپاكى ها و زشتى ها چشم طمع نمى دوزد و رغبتى از خود نشان نمى دهد .

در طريق هدايت پرشور و بانشاط است، و شهوت‌ها و تمايلات نفسانى خود را كنترل مى كند، و در انجام كارهاى نيكو استقامت مى ورزد، آنچه را كه نمى‌داند او را مغرور نمى كند، حساب و بررسى را نسبت به آنچه عمل كرده ترك نمى كند، خود را در انجام تكليف مقصر و تنبل مى داند و از كارهاى خوبى كه انجام مى دهد هراس دارد .

روز را با ياد خدا آغاز مى كند و با شكر پروردگار به پايان مى رساند، شب مى كند در حالى كه از خواب غفلت ترسناك و گريزان است، صبح مى كند و از فضل و رحمت الهى كه شامل حال او شده خوشحال مى باشد.

اگر نفسش چموشى كند و بخواهد او را به آنچه نمى پسندد وادار كند، خواسته او را در آنچه مايل است برآورده نمى كند .

رغبته فيما يبقى، وزهادته فيما يفنى، قد قرن العمل بالعلم، والعلم بالحلم ، يظلّ دائماً نشاطه، بعيداً كسله، قريباً أمله، قليلاً زلله.

ميل و رغبت او در چيزى است كه باقى مى ماند ، بى اعتنايى او نسبت به چيزى است كه زودگذر است و از بين مى رود ، عمل خود را بر مبناى علم انجام مى دهد و علم خود را با بردبارى مى آميزد. همواره بانشاط است و از كسالت و تنبلى دورى مى كند، آرزوهاى دور و دراز ندارد، لغزش هاى او بسيار كم است .

مرگ را از ياد نمى برد ، قلبى خاشع دارد و همواره به ياد پروردگار است ، نفس خود را به قناعت واداشته و از جهل و نادانى دورى مى كند، دين خود را حفظ و شهوات نفسانى را كه به دين او ضرر رساند از بين مى برد ، خشم خود را فرو مى نشاند، و از نظر اخلاقى باصفا و بى‌غلّ و غش مى باشد ، همسايه از او آزار نمى بيند، در كارها سخت‌گير نيست و آن را به آسانى برگزار مى كند، تكبّر در وجود وى نيست ، صبر و خويشتن‌دارى از چهره او نمايان است و ذكر خدا فراوان مى گويد.

هيچ كار خيرى را از روى ريا و خودنمايى انجام نمى دهد، مردم به خير او اميدوار و از شرّ و بدى وى در امانند. اگر در ميان مردمان غافل باشد

دچار غفلت نمى شود و در زمره ذاكرين و كسانى كه به ياد خدا هستند نوشته شود ، و اگر در ميان مردمى باشد كه به ياد خدا هستند غفلت نمى ورزد و او را در زمره غافلان نمى نويسند .

از كسى كه به او ستم كند چشم پوشى مى كند، وكسى كه وى را محروم كند از عطا و بخشش خود بى بهره نمى سازد ، با كسى كه از او بريده پيوند محبت و رابطه دوستى برقرار مى كند، خير و نيكى او نزديك است و زود انجام مى دهد.

راستگو و نيكوكردار است، خيرش به همه روى مى آورد و شرّش از همه روگردان است، فريب و نيرنگ در كار او نيست، در سختى ها و مشكلات باوقار است و آرامش خود را از دست نمى دهد، در مصائب و ناگواريها شكيبا و در هنگام رفاه و آسايش شكرگزار مى باشد.

به دشمن خود ستم نمى كند، و در مورد دوستان بخاطر دوستى با آنها گناهى مرتكب نمى شود (يعنى نسبت به دوست و دشمن پا فراتر از حق نمى گذارد، و در مورد هر دو حق و انصاف را رعايت مى كند) ، آنچه را كه در خود نمى بيند هرگز ادّعا نمى كند ، پيش از آنكه بر عليه او شهادت دهند خودش نسبت به حق اعتراف مى كند ، آنچه را كه به او واگذار كنند كه حفظ و نگهدارى كنند تلف نمى كند و از بين نمى برد.

ديگران را با القاب زشت صدا نمى زند، به كسى ستم نمى كند و به حق او تجاوز نمى نمايد، حسادت بر او چيره نمى شود، به همسايه زيان نمى رساند، مصيبت ديده را سرزنش نمى كند.

مؤدّ للأمانات، عامل بالطاعات، سريع إلى الخيرات، بطي‌ء عن المنكرات، يأمر بالمعروف ويفعله، وينهى عن المنكر ويجتنبه.

امانتها را به اهل آن‌ها و صاحبانش رد مى كند، در اطاعت و فرمانبردارى از دستورات الهى كوشا مى باشد، خوبيها را با شتاب انجام مى دهد و تأخير نمى اندازد، در كارهاى زشت رغبتى نشان نمى دهد، به خوبيها دستور مى دهد و خود عمل مى كند، از بدي‌ها مردم را باز مى دارد و خود اجتناب مى ورزد.

با جهالت و نادانى در كارها وارد نمى شود، و به عجز و ناتوانى از مدار حق

خارج نمى گردد، اگر خاموشى اختيار كند سكوتش او را خسته نكند و اگر سخن بگويد كلامش او را درمانده نسازد، در هنگام خنده صداى خود را بلند نكند بلكه خنده او تبسّم است، به آنچه خداوند برايش مقدّر نموده قانع است و اكتفا مى كند، خشم و غضب او را به تاخت و تاز وادار نكند.

خواهش هاى نفسانى و بخل و آز بر او چيره نگردد، با مردم از روى بصيرت و آگاهى معاشرت كند و با خوشى و سازش جدا شود، صحبت مى كند تا بهره مند شود و سود ببرد، پرسش مى كند تا مطلبى را بفهمد، خودش را در زحمت مى اندازد، و مردم از او در رفاه و آسايشند، به مردم راحتى و آسايش بخشيده و جان خود را بخاطر آخرتش در رنج و زحمت انداخته است، اگر بر او ستم شود صبر مى كند تا خداى متعال او را يارى و امداد كند.

او به گذشتگان از اهل خير اقتدا نموده است و خود الگوى خوبى براى نيكوكاران و خيرخواهان آينده است، آنها كارگزاران الهى و فرمانبردار دستورات خداوند و چراغ‌هاى روشن در روى زمين و در ميان بندگان او هستند، آنها شيعيان و دوستان ما هستند، از ما و با ما مى باشند، آه چقدر مشتاق ديدار آنها هستم.

در اين هنگام همّام بن عباده فريادى از دل كشيد و بيهوش روى زمين افتاد، وقتى او را حركت دادند متوجه شدند كه دنيا را وداع كرده است «رحمت خدا بر او باد» .

ربيع در حالى كه اشك مى ريخت گريه كنان عرض كرد: چه زود موعظه شما اى امير مؤمنان بر قلب و روح پسربرادرم اثر كرد و او را منقلب نمود و مرغ روحش را به پرواز درآورد و دوست داشتم كه من جاى او مى بودم.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: پندهاى رسا اين گونه در اهلش كه آماده پذيرش حقّند و زمينه فراهمى دارند اثر مى كند، بخدا قسم من از همين پيشامد بر او مى ترسيدم.

يكى از حاضرين عرض كرد: اى امير مؤمنان ، پس چگونه اين گفتار در

شما كه گوينده آن هستيد و آن را مى دانيد چنين تأثيرى نداشته است؟

حضرت فرمود: واى بر تو ، براى هر كسى اجل و وقت معينى است كه از آن تجاوز نمى كند،(1)و علّت و سببى دارد كه از آن سرپيچى نمى كند، ساكت باش و دوباره چنين سخنى مگو كه شيطان آن را بر زبان تو جارى ساخته است.

سپس امير مؤمنان على عليه السلام در غروب غمبار همان روز بر جنازه همام نماز خواند و در مراسم تشييع او حضور يافت، و ما هم در خدمت آن حضرت بوديم.

شخصى كه روايت را از نوف نقل كرده است مى گويد: نزد ربيع بن خيثم رفتم و آنچه از نوف شنيده بودم برايش گفتم ، ربيع گريه سختى كرد به طورى كه نزديك بود جانش بيرون آيد، و گفت : برادرم راست گفته آنچه نقل كرده است و همواره اين موعظه اميرالمؤمنين عليه السلام و گفتارش نصب العين من است و گويا در گوشم طنين مى افكند و هر گاه ياد آن روز همام بن عباده مى كنم حالم را تغيير مى دهد ، اگر در راحتى و رفاه باشم آسايشم را تيره و اندوهگين مى سازد، و اگر در سختى و بلا باشم برايم گشايش حاصل مى شود.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

660 / 9 - شيخ طوسى رحمه الله از سليمان ديلمى نقل مى كند كه گفت: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: معنى اين آيه شريفه كه خداوند مى فرمايد: «وَما


1) بعضى از اهل تحقيق گفته اند : اميرالمؤمنين عليه السلام به او با اشاره به سبب بعيد يعنى اجل حتمى پروردگار جواب داده اند و شنونده را قانع نموده است ، و امّا سبب قريب فرقى است كه بين همام و آن حضرت است كه نفس قدسى على عليه السلام قوى و ظرفيّت و سعه وجودى آن حضرت بسيار والا است و هرگز قابل قياس با همام و ديگران نيست كه آنها ضعيف و ناتوانند ، ديگر آنكه وجود مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام جامع همه اين اوصاف و برتر از همه اينها بوده است و فاقد آنها نبوده تا دچار حسرت آن گردد .

2) كنز الفوائد: 89/1، امالى مفيد : 78، بحار الأنوار : 192/68 ح 48، تاريخ بغداد: 162/7، امالى صدوق : 665 ح2 مجلس 84 ، فضائل الشيعة: 96 ح 35 (با كمى اختلاف)، نهج البلاغة : خطبه 193، سليم بن قيس : 238.

كُنْتَ بِجانِبِ الطُور إذْ نادَيْنا»(1)، چيست ؟ فرمود :

نوشته اى است كه آن را دو هزار سال پيش از آفرينش در برگ «آس» قلم قدرت حق نوشته، و آن را در عرش قرار داده است .

عرض كردم: اى سرور من، چه چيزى در آن نوشته است؟

فرمود: نوشته شده:

يا شيعة آل محمّد ؛ أعطيتكم قبل أن تسألوني، وغفرت لكم قبل أن تعصوني، وعفوت عنكم قبل أن تذنبوا، من جاءني بالولاية أسكنته جنّتي برحمتي.(2)

اى شيعيان آل محمّد پيش از آنكه از من درخواست كنيد به شما عطا كردم، و پيش از آنكه مرا معصيت كنيد شما را آمرزيدم و پيش از آنكه مرتكب گناه شويد شما را بخشيدم، هر كس با ولايت نزد من آيد او را به رحمت خود در بهشتم ساكن مى گردانم.

محمّد بن عبّاس رحمه الله نيز اين روايت را نقل كرده است .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

661 / 10 - در كتاب «جامع الأخبار» و «كشف الغمّه» از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل كرده اند كه گفت: از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود:

خداوند تبارك و تعالى من و على و فاطمه و حسن و حسين و بقيه امامان را از نور آفريد، آن نور را فشرد و شيعيان ما از آن خارج شدند، ما تسبيح خدا نموديم، آنها تسبيح گفتند ما خدا را تقديس كرديم و آنها تقديس نمودند، ما به تهليل خدا پرداختيم، آنها تهليل گفتند، ما خدا را تمجيد و ستايش كرديم، آنها تمجيد كردند، ما خدا را به يكتايى خوانديم، آنها نيز توحيد خدا نمودند ، سپس خداوند متعال آسمان و زمين و فرشتگان را


1) سوره قصص ، آيه 46.

2) تأويل الآيات: 417/1 ح 11، بحار الأنوار : 296/26 ح 62 .

3) تأويل الآيات: 417/1 ح 10، بحار الأنوار : 296/26 ح 362/13 61 ح 266/24 80 ح 30 ، و 64/68 ح 116، تفسير برهان : 227/3 ح 1 ، تفسير فرات: 316 ح 426 (با كمى اختلاف)، الإختصاص: 109 (با كمى اختلاف) .

آفريد، آنها صد سال درنگ نمودند و هيچگونه تسبيح و تقديس و تمجيدى نمى دانستند، ما كه تسبيح خدا كرديم ، شيعيان ما تسبيح گفتند، آنگاه فرشتگان تسبيح خدا نمودند.

و همين طور نسبت به تقديس و تمجيد و توحيد پروردگار ، فرشتگان تسبيحى و تقديسى را پيش از تسبيح ما و شيعيان ما نمى دانستند، پس ما توحيد گويان خدا و يكتا پرست بوديم آن وقت كه توحيد گوى ديگرى نبود و سزاوار است همانطور كه خداوند ما و شيعيان ما را برگزيده در بالاترين مقامات بهشتى منزل دهد.

إنّ اللَّه سبحانه وتعالى اصطفانا واصطفى شيعتنا من قبل أن نكون أجساماً فدعانا فأجبناه، فغفر لنا ولشيعتنا من قبل أن نستغفر اللَّه.

همانا خداوند پاك و بلندمرتبه ما و شيعيان ما را برگزيده است پيش از آنكه در اين بدن‌هاى مادى قرار گرفته باشيم، او ما را خواند و ما اجابت كرديم، پس ما و شيعيان ما را آمرزيد پيش از آنكه از او طلب مغفرت كنيم.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

662 / 11 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «كمال الدين» و «عيون اخبار الرضا عليه السلام» روايت اُبىّ بن كعب از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم درباره خلقت ائمّه عليهم السلام را نقل كرده است، در قسمتى از آن پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده اند:

خداوندا ، در صلب او (يعنى امام باقر عليه السلام) نطفه بابركت و پاكيزه اى قرار داده است، و جبرئيل عليه السلام به من خبر داد كه خداوند تبارك و تعالى اين نطفه را پاك گردانيده و او را جعفر ناميده است و او را رهبر و راهنماى مردم و خرسند و خوشنود از مقدرات پروردگار قرار داد، او خدا را مى خواند و در دعايش چنين مى گويد:

يا دان(2)غير متوان، يا أرحم الراحمين، اجعل لشيعتي من النار وقاءً ، ولهم عندك رضىً، واغفر ذنوبهم، ويسِّر اُمورهم،


1) جامع الأخبار: 9، بحار الأنوار : 343/26 ح 16، كشف الغمّة: 458/1، بحار الأنوار : 80/37 ح 49 ، و ج : 131/27 ح 122 به نقل از كتاب منهج التحقيق.

2) در كتاب كمال الدين به جاى «يا دان» ، «يا ديّان» ذكر شده است .

واقض ديونهم، واستر عوراتهم ، وهب لهم الكبائر الّتي بينك وبينهم، يا من لايخاف الضيم ولاتأخذه سنة ولا نوم، اجعل لي من كلّ همّ وغمّ فرجاً .

اى خداوندى كه مهربان‌تر از همه هستى ، براى شيعيانم از آتش دوزخ سپرى قرار بده و از آنها خوشنود باش و گناهان ايشان را بيامرز، مشكلاتشان را آسان گردان، بدهى هاى آنها را ادا فرما، زشتى هاى آنها را بپوشان و خطاهاى بزرگى كه بين تو و آنها است بر آنان ببخش، اى كسى كه از ستم ديگران نمى هراسد، و خواب و غفلت او را فرا نمى گيرد، براى من در هر غم و اندوهى گشايشى قرار بده .

و هر كس اين دعا را بخواند خداوند تبارك و تعالى او را با روى سفيد به همراه امام صادق عليه السلام در بهشت وارد مى كند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

663 / 12 – برقى رحمه الله در كتاب «محاسن» از عقبه نقل مى كند كه گفت: به همراه معلّى بن خنيس خدمت امام صادق عليه السلام رسيديم آن حضرت فرمود:

اى عقبه؛ خداوند تبارك و تعالى در قيامت جز عقيده و مذهبى را كه شما داريد از بندگانش نمى پذيرد و ميان يكى از شما و ديدن آنچه باعث چشم روشنى او شود فاصله اى جز رسيدن جان او به حلقومش نيست.

سپس آن حضرت تكيه كرد و معلّى به من اشاره نمود كه سؤال كن.

عرض كردم: اى فرزند رسول خدا، وقتى جان به حلقومش رسيد چه چيزى مى بيند؟ و اين سؤال را چندين بار تكرار كردم.

امام عليه السلام در هر مرتبه مى فرمود: مى بيند، و جوابى بيشتر نمى فرمود ، در آخرين مرتبه اى كه پرسيدم امام عليه السلام نشست و فرمود:

اى عقبه، اصرار دارى كه حتماً آن را بدانى؟

عرض كردم: بلى اى فرزند رسول خدا، همانا دين من همچون خون من است كه در رگها جريان دارد و باعث حيات من مى باشد و اگر نباشد من


1) كمال الدين: 266 ضمن ح 11، بحار الأنوار : 206/36 ضمن ح 8 و 185/94 ح1 به نقل از عيون الأخبار: 62 - 59/1 .

مرده‌اى بيش نيستم، و هر ساعتى هم كه به شما دسترسى ندارم تا سؤال كنم، در اين هنگام اشك از چشمانم جارى گشته بود و امام عليه السلام دل مباركش به حال من سوخت و فرمود:

بخدا قسم آن دو را مى بيند.

عرض كردم: پدر و مادرم فداى شما ، آن دو كيستند؟

فرمود: آن دو يكى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و ديگرى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام است . اى عقبه، هرگز مؤمنى از دنيا نمى رود تا آنكه آن دو بزرگوار را ببيند.

عرض كردم: آيا وقتى مؤمن آن دو بزرگوار را ديد به دنيا برمى گردد؟

فرمود: نه، بلكه به سوى منازلى كه در پيش‌رو دارد مى رود.

عرض كردم: فداى شما شوم ، آيا آندو گفتگويى هم مى كنند.

فرمود: بلى، وقتى آندو بر مؤمنى وارد شوند، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بالاى سر او، و اميرالمؤمنين عليه السلام كنار پاى او مى نشينند، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خود را بر او مى افكند و مى فرمايد:

يا وليّ اللَّه أبشر، أنا رسول‌اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم إنّي خير لك ممّا تترك من الدنيا.

اى بنده فرمانبردار خدا ، تو را بشارت باد، من رسول خدا هستم و براى تو بهترم از آنچه بجا گذاشته اى و دنيايى كه رها كرده اى .

سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر مى خيزد و اميرالمؤمنين عليه السلام خود را بر او مى افكند و مى فرمايد:

يا وليّ اللَّه أبشر، أنا عليّ بن أبي طالب الّذي كنت تحبّني، أما لأنفعنّك.

اى بنده فرمانبردار خداوند تو را بشارت باد، من على بن ابى طالب هستم كه او را دوست مى داشتى، اكنون خواهى ديد كه به تو سود مى رسانم .

بعد از آن امام صادق عليه السلام فرمود: بدان، اين مطلبى است كه در كتاب خداوند بلندمرتبه يعنى قرآن ذكر شده است .

عرض كردم: فداى شما شوم اين مطلب در كجاى قرآن وارد شده است؟

فرمود: در سوره يونس، آنجا كه مى فرمايد:

«الَّذينَ آمَنُوا وَكانُوا يَتَّقُون × لَهُمُ البُشْرى فِي الحَيوةِ الدنيا وَفِي الآخِرَة لاتَبْديلَ لِكَلِماتِ اللَّه ذلكَ هُوَ الفَوْزُ العَظيم»(1).

«آنها كه ايمان آوردند و تقوا پيشه كردند در زندگى دنيا و در آخرت براى آنها بشارت و مژده است، كلمات پروردگار تغييرناپذير است، و اين رستگارى و سعادت بزرگى است».(2)

و عيّاشى رحمه الله نيز در كتاب تفسيرش همين حديث را از عقبه روايت كرده است.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

664 / 13 - فرات بن ابراهيم كوفى رحمه الله در كتاب تفسيرش از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل مى كند كه به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

على جان؛ اين جبرئيل است، از طرف خداوند برايم خبر آورده است كه وقتى روز قيامت فرا رسد تو و شيعيانت بر ناقه هايى از نور سوار مى شويد، و آن ناقه هاى نورانى شما را در هوا پرواز مى دهند، و آنها در فضاى عرصات فرياد برآورند: ما علويّون هستيم، و آنگاه از طرف پروردگار ندايى رسد:

أنتم المقرّبون الّذين لاخوف عليكم اليوم ولا أنتم تحزنون.

شما از مقرّبين هستيد كه ترس و وحشتى امروز بر شما نيست و هيچگونه غم و اندوهى نداريد .(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

665 / 14 - در تفسير امام عسكرى عليه السلام از آن حضرت روايت شده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:

مؤمن همواره از بدى سرانجام كار مى ترسد و يقين پيدا نمى كند كه به رضوان پروردگار و نعمت‌هاى ابدى او در بهشت خواهد رسيد تا آنكه


1) سوره يونس ، آيه 63 و 64.

2) المحاسن: 133 ح 158، بحار الأنوار : 185/6 ح 20.

3) تفسير عيّاشى : 125/2 ح 33، بحار الأنوار : 186/6 ذيل ح 20 و 237/39 ح 23، تفسير برهان : 189/2 ح1 به نقل از كافى : 128/3 ح1 .

4) تفسير فرات: 120 ضمن ح 127، بحار الأنوار : 237/7 ضمن ح 8 .

هنگام جان دادن او فرا رسد و فرشته مرگ را مشاهده كند.

وقتى آن فرشته بر مؤمن وارد مى شود او سخت گرفتار درد است، و سينه اش به شدّت تنگى مى كند كه مى خواهد مال و ثروت خود را رها كند و اهل و عيال و بستگانش پريشان شوند، افسوس و حسرت در خاطرش باقى مانده كه بين او و آرزوهايى كه هنوز به آنها نرسيده جدايى مى افتد.

فرشته مرگ به او مى‌گويد: چرا اين قدر غصّه مى خورى و ناراحتى؟

جواب مى دهد: حالم پريشان گشته و تو اكنون بين من و ثروت و آرزوهاى من جدايى مى اندازى.

فرشته مرگ گويد: آيا عوض كردن درهم پست و بى ارزش با چيزى كه هزار برابر دنيا ارزش دارد هيچ عاقلى را غمناك و اندوهگين مى سازد؟

جواب مى دهد: نه، به او مى گويد: بالاى سرت را نگاه كن، وقتى نگاه مى كند مراتب بهشت و قصرهاى باشكوه آن را كه فوق همه آرزوهاى او است مى بيند

فرشته مرگ گويد: آنچه را ديدى منزلگاه تو و نعمت‌ها و اهل و عيال و اموال تو بود، از نزديكان و بستگان و فرزندانت در دنيا هر يك صالح و نيكوكار باشد در آنجا با تو خواهد بود، آيا حاضرى اينها را با آنچه در دنيا دارى عوض كنى؟

جواب مى دهد: بلى بخدا قسم.

سپس فرشته مرگ به او مى گويد: يك بار ديگر نگاه كن.

فينظر فيرى محمّداً وعليّاً والطيّبين من آلهما في أعلى علّيّين فيقول له: أو تراهم؟ هؤلاء سادتك وأئمّتك، هم هناك جلاّسك وأناسك أفما ترضى بهم بدلاً ممّا تفارق هنا؟

وقتى نگاه مى كند وجود مقدس پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و اهل بيت طاهرين او را در عالى ترين مراتب و منازل بهشت مشاهده مى كند.

فرشته به او مى گويد: آيا آنها را ديدى؟ ايشان سروران و پيشوايان تو هستند، در آنجا با تو همنشين و مأنوسند ، آيا دوست دارى و شادمان

مى شوى كه به جاى دنيا و آنچه از دست مى دهى با اين بزرگواران ملاقات كنى؟

جواب مى دهد: بلى بخدا قسم ، و اين همان است كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است:

«إنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّه ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِم المَلائِكَةُ ألّا تَخافُوا وَلاتَحْزَنُوا»(1).

«همانا كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداوند يكتا است و در اين عقيده استقامت ورزيدند فرشتگان بر آنها فرود مى آيند و به آنها مى گويند كه هيچ هراسى نداشته باشيد و هرگز غمگين مباشيد» .

آنچه در پيش روى شما از هراس و وحشت مى باشد شما از آن درامانيد، و بر آنچه از خود بجا مى گذاريد كه فرزندان و اهل و عيال و اموال باشد اندوهى نداشته باشيد، چون آنچه از نعمت هاى بهشتى مشاهده كرديد جايگزين آن مى گردد ، «وَأبْشِرُوا بِالْجَنّةِ الَّتي كُنْتُم تُوعَدُون»(2)«شما را به آن بهشتى كه وعده داده شده ايد بشارت باد» .

آنجا منزلگاه شما، و آن بزرگواران باعث انس و آرامش و همنشينان شما مى باشند و ما ياوران شما در دنيا و آخرت هستيم .

«وَلَكُم فيها ما تَشْتَهي أنْفُسُكم، وَلَكُم فيها ما تَدَّعُون × نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحيم»(3).

«و براى شما آنچه بخواهيد و مايل باشيد در بهشت وجود دارد × و اين عنايت پروردگار آمرزنده و مهربان است.(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

666 / 15 - حموينى كه از دانشمندان معروف اهل سنت است مى نويسد: به خطّ جدّم شيخ الإسلام ديدم كه از مقداد و او از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:


1) سوره فصّلت ، آيه 30.

2) سوره فصّلت ، آيه 30.

3) سوره فصّلت ، آيه 31 و 32.

4) تفسير امام عسكرى عليه السلام: 239 ح 117، بحار الأنوار : 176/6 ح2 و 26/24 ح4، تفسير برهان : 111/4 ح 12، المحتضر: 22، تأويل الآيات: 537/2 ح 11 .

معرفة آل محمّد عليهم السلام براءة من النار، وحبّ آل محمّد عليهم السلام جواز على الصراط، والولاء لآل محمّد عليهم السلام أمان من العذاب.(1)

شناخت آل محمّد عليهم السلام باعث رهايى از آتش، و دوستى آل محمّد عليهم السلام گذرنامه عبور از صراط، و پذيرش ولايت آل محمّد عليهم السلام ايمنى بخش از هر گونه عذاب است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

667 / 16 - موفّق بن احمد خوارزمى در كتاب «مناقب» از سلمان رحمه الله نقل كرده است كه گفت: روزى در محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب بودم كه اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به ايشان فرمود:

على جان، آيا تو را بشارت ندهم؟

عرض كرد: بفرماييد اى رسول خدا .

فرمود: اين دوست من جبرئيل است به من از طرف پروردگار خبر مى دهد كه به شيعيان و دوستان تو هفت ويژگى عنايت نموده است:

الرفق عند الموت، والاُنس عند الوحشة، والنور عند الظلمة، والأمن عند الفزع، والقسط عند الميزان، والجواز على الصراط، ودخول الجنّة قبل سائر الناس (من الاُمم) بثمانين عاماً.(2)

مدارا كردن و آسان گرفتن هنگام مرگ، آرامش هنگام وحشت، روشنايى هنگام تاريكى، ايمنى هنگام هراس، دادگرى نزد سنجش اعمال، عبور از صراط، وارد شدن در بهشت هشتاد سال پيش از آنكه ديگران به آنجا راه پيدا كنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


1) فرائد السمطين: 256/2 ح 525، ينابيع المودّة: 263.

2) امالى صدوق : 416 ح 15 مجلس 54، بحار الأنوار : 9/68 ح4 و آن را در ص 11 ح 9 از جابر بن عبداللَّه به نقل از كتاب خصال: 402/2 ح 112 (با كمى اختلاف) نقل كرده است و در ذيل آن توضيح و بيانى آورده است ، و برسى رحمه الله آن را در كتاب مشارق: 150 روايت نموده است و در آن به جاى 80 سال ، 40 سال ذكر شده است .

668 / 17 - شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «امالى» از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

من أحبّنا للَّه وأحبّ محبّنا لا لغرض دنيا يصيبها منه، وعادى عدوّنا لا لإحنة كانت بينه وبينه، ثمّ جاء يوم القيامة وعليه من الذنوب مثل رمل عالج وزبد البحر غفر اللَّه تعالى له.(1)

«من أحبّنا لا لدنيا يصيبها منّا وعادى عدوّنا لا لشحناء كانت بينه وبينه أتى اللَّه يوم القيامة مع محمّد صلى الله عليه وآله وسلم وإبراهيم وعليّ عليهما السلام» . «كسى كه ما را دوست بدارد نه به خاطر دنيا كه از ما برخوردار شود ، و دشمن ما را دشمن بدارد نه به خاطر كينه و كدورتى كه بين او و آن است ، فرداى قيامت به همراه حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ، ابراهيم و اميرالمؤمنين عليهما السلام در پيشگاه پروردگار حاضر شود» .

كسى كه ما را به خاطر خدا دوست بدارد، و دوستان ما را به خاطر دوستى ما نه به انگيزه برخوردار شدن از ماديّات و امور دنيوى دوست داشته باشد، و دشمنان ما را به خاطر دشمنى كه با ما دارند نه به خاطر كينه هاى شخصى دشمن داشته باشد، فرداى قيامت اگر با گناهانى مانند ريگ بيابان و كف دريا وارد شود خداوند تبارك و تعالى او را مى آمرزد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

669 / 18 - شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «اختصاص» از اصبغ بن نباته روايت كرده است كه گفت: خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدم تا عرض ادب كنم، آن حضرت تشريف نداشتند، مدتى به انتظار نشستم تا تشريف فرما شدند، به احترام ايشان برخاستم و بر آن وجود مقدّس سلام كردم.

اميرالمؤمنين عليه السلام كف دست مباركش را در دست من و انگشتانش را در ميان انگشتان من نهاد ، سپس فرمود: اى اصبغ بن نباته .


1) امالى طوسى : 156 ح 11 مجلس 6 ، بحار الأنوار : 54/27 ح7 و ص 106 ح 77 به نقل از بشارة المصطفى: 90، إرشاد القلوب: 77/2، غاية المرام: 592 ح 35. مترجم گويد : برقى رحمه الله در كتاب «محاسن: 124 ح 120» از حضرت علىّ بن الحسين امام سجّاد عليه السلام روايت كرده است كه فرمود :

عرض كردم : بلى بفرمائيد ، گوش به فرمان شما هستم اى امير مؤمنان . فرمود :

إنّ وليّنا وليّ اللَّه، فإذا مات وليّ اللَّه كان من اللَّه بالرفيق الأعلى، وسقاه من النهر أبرد من الثلج وأحلى من الشهد وألين من الزبد.

بدان كه اهل ولايت ما ولايت خدا را دارا است، و هنگامى كه از دنيا رود در جوار رحمت حق تعالى جاى خواهد گرفت ، و خداوند از رودخانه اى كه نوشيدنى آن از يخ سردتر و از عسل شرين تر و از كره نرم‌تر باشد به او بنوشاند.

عرض كردم: پدر و مادرم فداى شما ، اگر گنه‌كار هم باشد چنين است؟

فرمود: بلى، گر چه گنه كار باشد، آيا قرآن نخوانده اى كه مى فرمايد :

«فاُولئِكَ يُبَدِّلُ اللَّه سَيِّئاتِهِم حَسَنات وَكانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً»(1).

«خداوند گناهان آنها را به خوبى ها و ثواب تبديل مى كند و خداوند آمرزنده و مهربان است» .

اى اصبغ ؛ كسى كه ولايت ما را دارد اگر خدا را ملاقات كند در حالى كه گناهان او به اندازه كف دريا و عدد ريگ‌ها باشد خداوند تبارك و تعالى او را مى آمرزد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

670 / 19 - و نيز در همان كتاب از امام رضا عليه السلام و آن حضرت از پدرانش عليهم السلام، از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه فرمود:

حبّنا أهل البيت يكفّر الذنوب، ويضاعف الحسنات، وإنّ اللَّه تعالى ليتحمّل عن محبيّنا أهل البيت ما عليهم من مظالم العباد، إلّا ما كان منهم فيها على إضرار وظلم للمؤمنين. فيقول للسيّئات: كوني حسنات.(3)

دوستى ما اهل بيت گناهان را مى پوشاند و خوبى ها را چند برابر مى كند، و


1) سوره فرقان ، آيه 70.

2) الإختصاص: 60، بحار الأنوار : 280/34 ح 1024.

3) امالى طوسى : 164 ح 26 مجلس 6 ، بحار الأنوار : 100/68 ح 5 .

خداوند تبارك و تعالى از دوش دوستان ما آنچه بدهى نسبت به بندگان است برمى دارد مگر آنچه در آن ضرر رساندن يا ستمى به مؤمنان بوده است پس به اراده و قدرت خود به گناهان او دستور مى دهد كه تبديل به خوبى ها و ثواب شوند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

671 / 20 - فرات بن ابراهيم رحمه الله در كتاب تفسير از ابن عباس نقل كرده است كه گفت: پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين عليه السلام ايّام حج در مكّه تشريف داشتند، روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نگاهى به على عليه السلام نمود و فرمود:

گواراى تو باد و خوشا بحالت اى على، همانا خداوند تبارك و تعالى آيه محكمه اى بر من نازل كرد كه در آن از من و تو به طور مساوى ياد شده است، و پس از آن اين آيه را تلاوت فرمود:

«الْيَوْم أكْمَلْتُ لَكُم دينَكُم وأتْمَمْت عَلَيْكُم نِعْمَتي وَرضيتُ لَكُم الإسْلامَ ديناً»(1)، و آن روز عرفه و روز جمعه بود .

اين جبرئيل است كه از طرف خداوند تبارك و تعالى به من خبر مى دهد:

إنّ اللَّه يبعثك وشيعتك يوم القيامة ركباناً غير رجال على نجائب رحائلها من النور.

فرداى قيامت خداوند تو و شيعيانت را در عرصه قيامت وارد مى كند در حالى كه بر شترهايى سوارند كه جهاز آن از نور است و در كنار قبرهاى آنان زانو زده اند .

به ايشان گفته مى شود: اى دوستان خدا ؛ سوار شويد، و آنها سوار مى شوند و در صف هاى منظم به طرف بهشت به راه مى افتند و تو در پيشاپيش آنها هستى، وقتى به محشر (يا به هر منزلگاهى) مى رسند بادى برمى خيزد و به صورت هاى آنها اصابت مى كند كه به آن «مثيره» گفته مى شود، و آنگاه عطر خوش بوى مشك در چهره آنان وزيدن مى كند، و فرياد برمى آورند كه ما علويّون هستيم .

در جواب آنها گفته مى شود: اگر شما علويّون هستيد ايمن مى باشيد و


1) سوره مائده ، آيه 3.

امروز هيچ گونه هراسى بر شما نيست و اندوهى نخواهيد داشت.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

672 / 21 - پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است :

من صافح محبّاً لعليّ عليه السلام غفر اللَّه له الذنوب، وأدخله الجنّة بغير حساب.(2)

هر كس با يكى از دوستان اميرالمؤمنين عليه السلام مصافحه كند خداوند گناهان او را بيامرزد و او را بدون حساب و بررسى به بهشت وارد كند.


1) تفسير فرات: 120 ح 126، بحار الأنوار : 133/36 ح 86 .

2) مائة منقبة: 69 منقبة 39 ، بحار الأنوار : 115/27 ح 90، مناقب خوارزمى: 316 ح 317. مؤلّف رحمه الله در اينجا ذيل روايت را نقل كرده و قسمت اوّل آن را نياورده است .

خاتمه كتاب

مؤلّف رحمه الله گويد: آنچه در اين كتاب از مناقب اهل بيت عليهم السلام ذكر كرديم كه عقل‌ها را حيران و سرگشته مى سازد و آن قطره اى است نسبت به آنچه ذكر نكرديم و آن بزرگواران از آنها برخوردارند همگى از منبع فيض الهى سرچشمه گرفته و تراوش نموده است و سزاوار است كه ما آن را دليل بر عظمت خداوند كه خالق آن ذوات مقدّسه است بدانيم .

شاعر فارسى زبان گفته است:

حسن يوسف كس در اين عالم نديد

حسن آن دارد كه يوسف آفريد

و ما حق نداريم گستاخى كنيم و درباره عظمت او سخن بگوييم مگر آنچه خودش الهام فرموده و از طريق وحى به خاندان رسالت و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام رسيده، زيرا كه صاحب خانه و اهل آن به آنچه در خانه است داناترند و ايشان درباره عظمت او مطالبى فرموده اند كه عقل‌ها را سرگردان مى‌كند و زبان از وصف آن عاجز است .

شاعر فارسى زبان گفته است :

هزار مرتبه شستن دهان به مشك و گلاب

هنوز نام تو بردن، كمال بى ادبى است

پس آنچه شايسته و سزاوار است اين است كه در اين باب فقط به كلمات امامان معصوم عليهم السلام اكتفا كنيم و آن بسيار زياد است .

از آن جمله روايتى است كه فرموده اند : خداوند تبارك و تعالى عظيم يعنى بزرگ ناميده شده است ، زيرا كه آفرينش را او هستى بخشيده و عرش عظيم را او بنا نهاده و آفريده است.(1)

و شيخ صدوق قدس سره در كتاب «توحيد» باب مستقلّى را در ذكر عظمت پروردگار تبارك و تعالى قرار داده است .(2)

و از آن جمله گفتار امام سجاد عليه السلام در ضمن دعا است كه مى فرمايد:

يا من لاتنقضي عجائب عظمته.(3)

علّامه مجلسى رحمه الله در بيان اين فرمايش امام سجّاد عليه السلام مى نويسد : هر زمان انسان درباره آثار قدرت و شگفتى هاى خلقت او مى انديشد مطالبى در مى يابد كه پيش از آن درنيافته بوده ، و به حدّى منتهى نمى گردد ، و همانا هر روز از آثار آفرينش شگفتى هاى عجيبى برايش ظاهر مى شود كه عقل و انديشه در آن حيران و سرگردان مى شود .

اى كسى كه شگفتى‌هاى عظمت او پايان نمى پذيرد .

و از آن جمله فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام است كه فرمود:

ولاتقدِّر عظمةَ اللَّه سبحانه على قدر عقلك فتكون من الهالكين.(4)

عظمت و بزرگى خدا را با عقل كوچك خود اندازه گيرى مكن و با آن ميزان سنجش مكن كه هلاك خواهى شد .

با استعانت پروردگار مى گويم: عظيم مطلق كه هيچگونه قيد و شرطى ندارد وجود مقدّس پروردگار است كه بر تمام ممكنات نسبت به هستى و نيستى آنها اختيار تام دارد و عظمت او عظمتى نيست كه با مقدار و عدد


1) بحار الأنوار : 208/4 سطر 4.

2) التوحيد : 275 باب 38.

3) الصحيفة السجّاديّة : دعاى پنجم .

4) نهج البلاغة: خطبه 91 معروف به خطبه أشباح، بحار الأنوار : 106/57 ح 90.

بيان شود ، زيرا ذات مقدس او منزّه است از اينكه به مقدار و تعداد توصيف شود بلكه عظمت او عبارت از كمالى است كه ذات نامحدود او كه از هر جهت بى نهايت است دارا مى باشد، و هر گاه انسان درباره آن عظمت مى انديشد و به فكر خدا فرو مى رود از آثار او كه گوياى حكمت و قدرت او است درمى يابد كه از هر جهت نامتناهى و بى پايان است بلكه هرگاه اهل معرفت با فكر خود در دريايى از عظمت او شناور گردد و منزلى از منازل معرفت را طى كند عظمت بيشترى از او در وجود خود احساس مى كند و بيش از آنچه قبلاً مى دانسته پى به عظمت او مى برد، و وقتى مراحل معرفت را پيمود و به بالاترين قلّه معرفت كه بالاتر از آن برايش تصوّر نمى شود رسيد با تمام وجودش اعتراف به عظمت والاى او و عجز و ناتوانى خود از شناخت او كند .

و لذا بعضى از اهل تحقيق گفته اند: عظمت پروردگار برتر دانستن شأن او از حدّ عقل و انديشه است به طورى كه احاطه به كُنه وجود او و حقيقت ذاتش قابل تصور نباشد و ادراك نشود .(1)

و در ضمن دعا مى فرمايد : «وحارت أبصار ملائكتك المقرّبين، وذهلت عقولهم في فكر عظمتك» ، «ديدگان فرشتگان مقرّب سرگردان و عقل ايشان پريشان در انديشه عظمت تو است» .

و در دعاى ديگر فرموده است : «لايبلغ الواصفون كنه عظمتك» ، «هرگز توصيف كنندگان به كنه عظمت تو نخواهند رسيد» .

و بعضى از اهل عرفان گفته اند: همانا عظمت پروردگار صفتى نسبى براى او نسبت به اعتقاد بنده و تصوّرش مى باشد و اينكه براى غير او وجودى را ثابت مى داند و گرنه در كنار وجود حق تعالى وجودى نيست تا خداوند نسبت به آن وجود به عظمت تعريف شود و وصف گردد.


1) مولاى متّقيان امير مؤمنان على عليه السلام در معناى «اللَّه اكبر» فرموده است : اللَّه أجلّ من أن يدرك الواصفون قدر صفته الّذي هو موصوف به، وإنّما يصفه الواصفون على قدرهم لا على قدر عظمته و جلاله . «خداوند برتر از آن است كه توصيف كنندگان اندازه وصفى را كه به آن موصوف است درك كنند ، و همانا توصيف كنندگان به اندازه شأن خويش او را وصف كنند نه به اندازه شأن و عظمت و بزرگى پروردگار» .

و اين گفتار را فرمايش امام صادق عليه السلام تأييد مى‌كند كه در جواب كسى كه گفت: خداوند از هر چيز بزرگتر است فرمود:

و آيا چيزى هست در كنار وجود حق تعالى تا قياس به آن گردد.

و در تفسير «اللَّه اكبر» دو معنا وارد شده است :

يكى اينكه فرموده اند: معنايش اينستكه خداوند بزرگتر از توصيف ما است .(1)

ديگر اينكه فرموده اند: خداوند بزرگتر از درك ما است(2)

اميرالمؤمنين عليه السلام در ضمن حديثى فرموده است : آيا مى دانيد مؤذّن چه مى گويد؟ - و ادامه داد تا آنجا كه فرمود - براى گفته اش «اللَّه اكبر» معانى زيادى است و آنگاه وجوه فراوانى را در معناى آن ذكر كرد . براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به بحار الأنوار : 131/84 ح 24 .

و نمى شود به معرفت او دست يافت ، ولى انسان براى خودش با قدرت خيالش وجود مستقلى را تصور مى كند و بواسطه آن وجود خيالى براى عالم و افراد آن وجودهاى مستقل را ثابت مى كند، آنگاه وجود حق تعالى را در قياس با آنها به عظمت وصف مى كند، و چون ضعف و كمبود را در وجود خود و موجودات ديگر مشاهده كرد بيشتر به عظمت حق تعالى پى مى برد و بخاطر همين جهت گفته شده:

ظهور انسان سبب پنهان ماندن حق تعالى در اين عالم است، و هر اندازه خود را بشكند و فقر و نياز و ضعف خود را احساس كند وجود حق تعالى و عظمت و بزرگى او برايش ظاهرمى گردد .

از جمله رواياتى كه در عظمت پروردگار وارد شده روايتى است كه از امام باقر عليه السلام نقل شده است كه فرمود:

إيّاكم والتفكّر في اللَّه، ولكن إذا أردتم أن تنظروا إلى عظمته


1) الكافى : 117/1، بحار الأنوار : 366/84 ح 20، معاني الأخبار: 10، بحار الأنوار : 219/93 ح2، المحاسن: 188 ح 226.

2) بحار الأنوار : 345/18 ضمن ح 345.

فانظروا إلى عظيم خلقه.(1)

از انديشه كردن در مورد ذات خداوند بپرهيزيد ولى هرگاه خواستيد به عظمت خداوند پى ببريد، به آفرينش بزرگ او بنگريد.


زمخشرى در كتاب «ربيع الأبرار» نقل كرده است كه : امام سجّاد عليه السلام سحرگاهان براى وضو گرفتن بيرون رفت ، همين كه دست مبارك خود را در ظرف آب كرد، سر را بلند كرد و نگاهى به آسمان و ماه و ستارگان نمود و به گونه اى در آفرينش آنها به فكر فرو رفت كه صبح شد و مؤذّن اذان را آغاز كرد و هنوز دست آن حضرت در ظرف آب مانده بود.

ذوالنون مصرى گفته است : شنيدم شخصى در وسط دريا ايستاده بود و چنين مى گفت: اى سرور من، اى آقاى من، من در پشت درياها و جزيره ها هستم، تو پادشاه يگانه و بدون همنشين و همدمى كه زيارت كننده اى ندارى، كيست كه با تو مأنوس باشد و وحشتى به او راه پيدا كند؟ يا كيست كه در نشانه هاى قدرت تو فكر كند و متحيّر و سرگردان نشود؟ آيا آسمانى را كه برقرار كردى و در درونش راههايى است،(2)و اين چرخ گرودن را كه در بالاى سر مردمان برافراشته اى، و اين آبى را كه بدون راهبرى به راه اندخته اى، و اين بادى را كه بدون باز دارنده اى فرو فرستاده اى هر يك دليل محكمى بر يكتائى و بى همتائى تو نيست؟

امّا آسمان‌ها به خوبى دلالت مى كنند كه آفريده تو هستند، و اين كرات و كهكشانها و چرخ گردون دليلى روشنى بر خوبى آفرينش تو مى باشند، امّا بادها از نسيم بركات تو پراكنده گشته اند، و امّا رعد و غرش آسمان نشانه اى از نشانه هاى عظمت تو است، و امّا زمين كه چون بسترى گسترده


1) الكافى : 93/1 ح 7 .

2) اميرالمؤمنين عليه السلام در ضمن حديثى فرمود: «هذه النجوم الّتي في السماء مدائن مثل المدائن في الأرض ...» ، اين ستاره ها كه در آسمان است شهرهايى است همانند شهرهايى كه در روى زمين است.

شده بر وسعت علم و حكمت تو راهنمايى مى كند و امّا نهرها از شيرينى كلمات تو شكافته شده اند، و امّا درختان گواه خوبى بر زيبايى خلقت تو هستند ، و امّا خورشيد بر كامل بودن ابتكار و اختراع و نوآورى هاى تو راهنمائى مى كند.

از آن جمله در صحيفه ادريسيّه خداوند تبارك و تعالى فرموده است:

و كمترين چيز از شگفتى‌هاى آفرينش او اينستكه خداوند فرشته اى آفريده است كه اگر يك بال خود را بگستراند همه گيتى را پر مى كند، و نيز فرشته اى آفريده است كه نيمى از جثّه آن از يخ و منجمد است، نيم ديگر آن از شعله و برافروخته است، بين اين دو قسمت مانع و بازدارنده اى هم نيست، در عين حال نه آتش يخ را آب مى كند و نه يخ آن شعله هاى برافروخته را خاموش مى كند.

اين فرشته سى هزار سر، در هر سر سى هزار صورت، در هر صورتى سى هزار دهان، در هر دهانى سى هزار زبان دارد و از هر زبان سى هزار لغت (يعنى سى هزار نوع تكلّم و به اصطلاح ما عربى، فارسى، هندى، تركى ...) خارج مى شود ، خدا را به انواع تسبيح (يعنى تنزيه پروردگار و منزّه دانستن حق تعالى از صفات ناروا) تسبيح مى گويد و به انواع تقديس (يعنى ستودن پروردگار به پاكى و صفات والا) ستايش مى كند، و او را به عظمت‌هايى كه دارد تعظيم مى كند و دقائق خلقت و آفرينش او را ياد مى كند، و مانند اين فرشته در ملك هستى بسيار و بزرگتر از او نيز فراوان است، در تسبيح پروردگار تلاش و كوشش مى كنند و خود را مقصر مى دانند، و همواره به تقديس الهى مشغولند در عين حال افسوس مى خورند، و هيچ وجودى خالى از آيات و نشانه هاى قدرت پروردگار نيست.

همانا در پشه اى كه آن را كوچك مى شمارند، و ذره اى كه آن را به حساب نمى آورند به قدر بزرگترين عالم آثار عظمت الهى نهفته است، البته براى اشخاصى كه در آن انديشه كنند، و نكته ها و دقايق و ظرافت كارى هاى بسيارى است براى كسانى كه در آن تفكّر كنند.

هر موجودى كوچك يا بزرگ نشانه اى از قدرت من و دليل محكمى بر عظمت من است و من بزرگتر از آن هستم كه وصف شوم، يا درباره كيفيت و چگونگى من گفتگو شود عقل‌ها در عظمت من سرگردان، و زبان‌ها از توصيف من عاجز است، من آن خداوندى هستم كه مثل و مانندى براى من نيست، و من بلندمرتبه و عظيم الشأن مى باشم.(1)


كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

تكلّموا في خلق اللَّه ولاتكلّموا في اللَّه فإنّ الكلام في اللَّه لايزداد صاحبه إلّا تحيّراً.(2)

درباره آفرينش الهى گفتگو كنيد، ولى درباره ذات خداوند صحبت نكنيد، زيرا سخن گفن در ذات خدا جز سرگردانى براى گوينده محصولى ندارد.

و نيز در همان كتاب از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

يابن آدم لو أكل قلبك طائر لم يشبعه وبصرك لو وضع عليه خرق إبرة لغطّاه، تريد أن تعرف بهما ملكوت السماوات والأرض، إن كنت صادقاً فهذه الشمس خلق من خلق اللَّه، فإن قدرت أن تملأ عينيك منها فهو كما تقول.(3)

اى فرزند آدم، اگر قلب تو را پرنده اى بخورد او را سير نمى كند، و اگر بر مردمك چشم تو ته سوزنى قرار دهند او را مى پوشاند، با اين وصف تو مى خواهى با آن دو ، ملكوت آسمان‌ها و زمين را ببينى و بشناسى، اين خورشيد آفريده اى از آفريدگان خداوند است اگر راست مى گويى دو چشم خود را از آن پر كن، و بدون واسطه آن را تماشا كن.


طريحى قدس سره در كتاب «مجمع البحرين» از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه فرمود:


1) بحار الأنوار : 458/95 .

2) الكافى : 92/1 ح1، روضة الواعظين: 37.

3) الكافى : 93/1 ح 8 .

خداوند در زير عرش فرشته اى را آفريد و به او وحى نمود كه پرواز كن، آن فرشته سى هزار سال پرواز كرد، دوباره دستور داد كه پرواز كن، او سى هزار سال ديگر پرواز كرد، مرتبه ديگر به او پيغام داد كه به پرواز خود ادامه بده، و او سى هزار سال ديگر پرواز كرد.

فأوحى إليه لو طرت حتّى ينفخ في الصور كذلك لم تبلغ الطرف الثاني من العرش.

فقال الملك عند ذلك: سبحان ربّي الأعلى وبحمده.

بعد از آن خداوند از طريق وحى به او فرمود: اگر تا دميدن صور اسرافيل همين طور پرواز كنى به طرف دوم عرش نخواهى رسيد.

در اين هنگام آن فرشته عرض كرد: «پاك و منزه است پروردگار بلندمرتبه و من او را به حمد و سپاس خود ستايش مى كنم» .(1)


سيّد هاشم بحرانى رحمه الله در كتاب «معالم الزلفى» مى نويسد: از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده است كه فرمود:

شبى كه مرا به معراج بردند، چون به آسمان هفتم رسيدم اسرافيل را ديدم كه پيشانى را بر زانو نهاده، يك پاى خود را جلو و پاى ديگر را عقب كشيده و عرش بر روى شانه او، و صور در دهان او است و براى دميدن در آن آماده گشته است، و به قدرى مهيّاى دميدن بود كه گمان كردم هنوز به او نرسيده باشم او در صور خواهد دميد.

و از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم درباره اسرافيل سؤال شد، آن حضرت فرمود:

يك بال او در مشرق، و بال ديگر او در مغرب و دو پايش زير زمين هفتم و عرش بر روى شانه او مى باشد، هر روز سه ساعت درباره عظمت پروردگار فكر مى كند و از ترس او چنان مى گريد كه اشك چشمانش همچون دريايى جارى مى شود، و اگر به دريايى از اشك او اجازه داده شود كه بر روى زمين بريزد، تا آسمان را پر از آب مى كند، و با چنين


1) مجمع البحرين: 1190/2. علاّمه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 34/58 ح 54 نظير آن را از كتاب روضة الواعظين و و در ج : 184/59 ح 27 حديث ديگرى را با كمى اختلاف از كتاب «كمال الدين» نقل كرده است .

هيبتى كه دارد گاهى فروتنى مى كند و كوچكتر از گنجشكى مى گردد.


علىّ بن ابراهيم قمى رحمه الله از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بود و جبرئيل در نزد آن حضرت حضور داشت، ناگهان جبرئيل نگاهش به آسمان افتاد و رنگ چهره اش تغيير كرد و مانند زعفران زرد شد و فوراً به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پناهنده گرديد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به آن جهتى كه جبرئيل نگاه كرده بود نظرى افكند، چيزى را مشاهده كرد كه وجودش بين آسمان و زمين را پر كرده است، و فرود آمد تا نزديك زمين رسيد، آنگاه روى خود به پيغمبر نمود و عرض كرد: اى محمّد، من فرستاده پروردگار به سوى شمايم، آمده ام سؤال كنم آيا دوست داريد پادشاه و رسول ، يا بنده و رسول باشيد، و هر كدام را كه مايل باشيد مى توانيد اختيار كنيد.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نگاهى به جبرئيل نمود، او رنگ چهره اش به حال اوّل برگشته بود و عرض كرد: اى رسول خدا ، بنده و رسول باش .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: مى خواهم بنده و رسول باشم. سپس آن فرشته پاى راست خود را بلند كرد و در آسمان دنيا نهاد، و پاى ديگر را از جا برداشت و در آسمان دوم گذاشت سپس پاى راست را برداشت و در آسمان سوّم قرار داد، تا آسمان هفتم و براى هر آسمانى يك قدم برداشت، و هر چه بالاتر مى‌رفت كوچك مى شد به طورى كه در نهايت مانند گنجشكى گرديد.

آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به جبرئيل كرد و فرمود: تو را ديدم كه خيلى دچار ترس و اضطراب شدى و به قدرى رنگ چهره ات تغيير كرد كه مرا به وحشت انداخت.

عرض كرد: اى پيغمبر خدا ؛ مرا سرزنش نكن، آيا مى دانيد او چه كسى بود؟ او اسرافيل دربان درگاه الهى بود و از هنگامى كه خداوند آسمانها و زمين را آفريده است او از جاى خود فرود نيامده، و چون ديدم كه پائين مى آيد گمان كردم قيامت فرا رسيده، و آنچه رنگ مرا تغيير داد همين بود، و چون دريافتم كه مأموريتى نسبت به شما دارد آرام گرفتم و رنگم به حال اوّل برگشت، آيا او را نديديد كه هر چه بالا مى رفت كوچك‌تر

مى شد؟ و هر موجودى وقتى قرب به حق تعالى پيدا كند از هيبت و عظمت او كوچك مى شود اين دربان درگاه الهى و نزديك‌ترين موجود به مقام پروردگار است ، لوحى در پيش رو دارد كه از ياقوت سرخ است وقتى خداوند از طريق وحى سخن بگويد و يا فرمانى صادر كند آن لوح به پيشانى اسرافيل برخورد مى كند و او نگاه به آن مى كند، سپس آن را به ما القاء مى كند و ما آسمان‌ها و زمين را به آن مى پيمايم، او نزديكترين مخلوق به خالق يكتا است، بين من و او هفتاد حجاب نور فاصله است كه از ديدن كمترين آنها ديدگان عاجزند به حدّى كه از اندازه و وصف خارج است، و من كه نزديكترين موجود به او هستم بين من و او مسير هزار سال فاصله است.(1)


و در ضمن روايتى فرموده اند:

حاملان عرش الهى - يعنى فرشتگانى كه عرش را بدوش دارند - هيچ گفتارى ندارد جز اينكه مى گويند:

«قدّوس اللَّه القوي ملأت عظمته السماوات و الأرض» .

يعنى پاك و بلندمرتبه است خداوندى كه قوى و توانا است و آسمانها و زمين را عظمت و بزرگى او پر كرده است.(2)


امام سجّاد عليه السلام در ضمن دعايى كه در صحيفه نقل شده است در حالى كه به خداوند يكتا اشاره دارد عرض مى كند:

فلك العلوّ الأعلى ، فوق كلّ عال ... .(3)

بالاترين برتريها از آن تو است و تو فوق هر برتر و والاترى ... .

مؤلف رحمه الله گويد: و بايد آن وجود مقدس چنين باشد زيرا او سرچشمه هستى و آفريدگار هر موجودى محسوس يا معقول است و در ذات مقدّسش هيچ گونه نقص و كمبودى به هيچ وجه تصور نمى شود، و او


1) تفسير قمى : 27/2، بحار الأنوار : 250/59 ح 8 ، تفسير برهان : 451/2 ح1.

2) بحار الأنوار : 19/58 ح 25.

3) الصحيفة السجّاديّة: دعاء 46.

فوق مطلق است، يعنى بدون هيچ گونه قيدى و بدون اينكه او را با چيز ديگرى در نظر بگيريم و نسبت به آن چيز بسنجيم ، او بالا و برتر از همه است.


شيخ صدوق رحمه الله از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

زينب عطّاره خدمت زنان و دختران رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى رسيد و به آنها عطر مى فروخت، روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وارد منزل شدند و او نيز حضور داشت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به آن زن فرمود: هرگاه نزد ما مى آئى خانه ما را معطّر مى سازى .

عرض كرد: بوى عطر وجود شما اين خانه را خوشبو ساخته است .

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: سعى كن جنسى كه مى فروشى خوب و خالص باشد ، تقلّبى و مخلوط نباشد، زيرا درستكارى نشانه پرهيزگارى و باعث بركت در مال و ثروت آدمى مى گردد .

عرض كرد: اكنون براى فروش عطر نيامده ام بلكه خدمت شما رسيده ام تا درباره عظمت خداوند سؤال كنم .

فرمود: خداوند بلندمرتبه است و برايت گوشه اى از عظمت او را بيان خواهم كرد.

سپس فرمود: اين زمين با همه محتوياتش كه در آن است و همه كسانى كه بر روى آن هستند نسبت به زمينى كه در زير آن است مانند حلقه اى در يك دشت پهناور است، و اين دو با همه موجودى خود نسبت به زمين پائين‌تر مثل حلقه اى در بيابان وسيع و پهناور است و همين طور تا زمين هفتم.

سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «خَلَق سَبْعَ سموات وَمِنَ الأرْضَ مِثْلَهُنَّ»(1)«خداوند هفت آسمان آفريد و زمين را نيز به همان تعداد خلق نمود».

اين زمين‌هاى هفت‌گانه با آنچه درون و بيرون آن است بر پشت خروس


1) سوره طلاق ، آيه 12.

است و نسبت به آن مانند حلقه اى در دشت پهناور است، و خروس دو بال دارد يكى در مشرق و ديگرى در مغرب و دو پايش در ميان حدّ فاصل آن با بعدى است ، و زمين‌هاى هفت‌گانه و خروس با آنچه در درون و بيرون خود دارند بر صخره اى است و نسبت به آن مانند يك حلقه در دشتى پهناور است، و زمين‌هاى هفت‌گانه ، خروس ، صخره با آنچه در درون و بيرون خود دارند بر پشت ماهى است و نسبت به آن مانند يك حلقه در دشتى پهناور است ، و زمين‌هاى هفتگانه ، خروس ، صخره و ماهى را درياى تاريكى احاطه كرده و همگى نسبت به آن دريا مانند يك حلقه اى در دشت پهناور مى باشد.

اين زمين‌هاى هفت‌گانه ، خروس ، صخره ، ماهى و درياى تاريك را هوا احاطه كرده و همه آنها نسبت به هوا مانند يك حلقه اى در دشت پهناورند، و تمام آنچه گفته شد از زمين ، خروس ، صخره ، ماهى ، درياى سياه و هوا نسبت به ثرى يعنى طبقه زيرين زمين مانند يك حلقه اى در دشت پهناورند .

سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «لَهُ ما فِي السموات وَما فِي الأرْض وَما بَيْنَهُما وَما تَحْتَ الثَرى»(1)، «آنچه در آسمان‌ها و زمين و ما بين آن دو و زير زمين است از او است» .

كلام حضرت كه به اينجا رسيد مقدارى توقّف كرد ، سپس فرمود:

اين زمين‌هاى هفت‌گانه ، خروس ، صخره ، ماهى ، درياى تاريك ، هوا و ثَرى با آنچه گفته شد با همه موجودى شان نسبت به آسمان دنيا مانند حلقه اى در دشتى پهناور است ، و تمام آنچه گفته شد و آسمان دنيا با آنچه در درون و بيرون آن است نسبت به آسمان بعدى مثل حلقه اى در دشت پهناور است، و نيز آنچه گفته شد با اين دو آسمان همگى نسبت به آسمان سوّم مثل حلقه اى در دشت پهناور است، و همين طور تا آسمان هفتم، اين آسمان‌هاى هفت‌گانه و آنچه در ميان آن و بيرون آن است همگى نزد دريائى كه از اهل زمين باز داشته شده مانند حلقه اى در دشتى پهناور است و باز همه اينها نزد كوه‌هاى سرما و برف مانند


1) سوره طه ، آيه 6 .

حلقه اى در دشت پهناور هستند.

سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «وَيُنَزِّلُ مِن السماءِ مِنْ جِبال فيها مِن بَرَد»(1)«و از كوه‌هاى آسمان برف و تگرگ فرو بارد» .

و اين آسمان‌هاى هفت‌گانه با آن دريا و كوه نزد حجاب‌هاى نور مانند حلقه اى در دشت پهناور است و آن هفتاد حجاب است كه نور آن چشم‌ها را خيره مى كند، و اين آسمان‌هاى هفت‌گانه با آن دريا ، كوه و حجاب‌ها نزد هوائى كه دل‌ها را حيرت‌زده مى كند حلقه اى در دشت پهناورند، و تمام آنچه گفته شد نسبت به كرسى مانند حلقه اى در دشت پهناور مى باشند .

سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «وَسِعَ كُرْسِيُّه السموات وَالأرْض وَلايَؤُودُه حِفْظُهُما وَهُو العَلِيُّ العَظيم»(2).

«كرسى به وسعت همه آسمان‌ها و زمين است، و حفظ و نگهدارى آن بر خدا آسان است و او بلندمرتبه و بزرگ است» .

و باز همه آنچه گفته شد نسبت به عرش پروردگار مانند يك حلقه در دشتى پهناور است ،

سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى»(3)«خداوند رحمان بر عرش استيلاء يافت» .

و فرشتگان توانائى ندارند آن را به دوش گيرند و تحمّل كنند مگر به گفتن «لا اله إلاّ اللَّه» و «لا حول و لا قوّة إلاّ باللَّه».(4)

مؤلّف رحمه الله گويد: خروس و ماهى كه در اين حديث شريف ذكر شده و در زير زمين هستند ظاهر آن خلاف دانش بشرى امروز است ، زيرا تا آنجا كه كاوش كرده اند و تحقيق نموده اند چيزى از آن نيافته اند ولى منافاتى با اعتبار حديث ندارد ، زيرا ممكن است آنها را به معانى معقول حمل كرد و


1) سوره نور ، آيه 43.

2) سوره بقره ، آيه 255 .

3) سوره طه ، آيه 5 . اين روايت تا اينجا در كافى: 153/8 ح 143 ذكر شده است .

4) التوحيد: 275 ح1، بحار الأنوار : 83/60 ح 10 ، و علاّمه مجلسى رحمه الله در ذيل حديث شرح و بيانى دارد و اشكالى را برطرف نموده است ، به آنجا مراجعه كنيد .

گفت كه اينها براى نيروهاى غير مادى كه بر اين قواى طبيعى چيره و مسلّطند اشاره و كنايه و رمز هستند .


شيخ صدوق قدس سره از جابر بن يزيد روايت كرده است كه گفت: از امام باقر عليه السلام درباره آيه شريفه «أفَعَيينا بالخَلْقِ الأوَّل بَلْ هُمْ في لَبْسٍ مِنْ خَلْق جَديد»(1)«آيا به آفرينش اوّل (كه آنها را از نيستى به هستى آورديم) درمانده و ناتوان گشتيم بلكه ايشان در شكّ و ترديد از آفرينش جديدند» ، سؤال كردم .

امام عليه السلام فرمود: اى جابر ؛ وقتى خداوند تبارك و تعالى اين آفرينش و اين عالم را نابود ساخت و اهل بهشت را در بهشت و اهل دوزخ را در دوزخ قرار داد، عالم ديگرى غير از اين عالم بنا مى كند و مخلوقاتى در ميان آن‌ها به وجود مى آورد كه آنها را دربرگيرد، و آسمانى غير از اين آسمان كه بر آنها سايه افكند .

گويا تو خيال مى كنى كه خداوند فقط همين يك عالم را آفريده، و فكر مى‌كنى بشرى غير از شما نيافريده است ، ولى بخدا قسم خداوند هزار هزار عالم و هزار هزار آدم آفريده است و تو در انتهاى آن عالم‌ها و آدم‌ها هستى.(2)


شيخ صدوق قدس سره از زيد بن وهب نقل كرده است كه گفت:

از اميرالمؤمنين عليه السلام درباره قدرت پروردگار بلندمرتبه سؤال شد، آن حضرت خطبه اى ايراد نمود و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

خداوند تبارك و تعالى فرشتگانى آفريده است كه اگر يكى از آنها بخواهد فرود آيد زمين گنجايش او را ندارد بخاطر خلقت عظيم و بالهاى فراوانى كه دارد، و فرشتگانى دارد كه اگر آدمى و پرى خود را به زحمت اندازند كه


1) سوره ق ، آيه 15.

2) الخصال: 652 ح 54، التوحيد: 277 ح 2، بحار الأنوار : 321/57 ح3، تفسير برهان : 219/4 ح 2 .

او را وصف كنند به خاطر دورى بين مفصل‌ها و زيبائى تركيب صورتش نمى توانند.

چگونه وصف مى شود فرشته اى كه فاصله بين دو شانه و نرمى گوش او هفتصد سال راه است ، و فرشتگانى دارد كه كرانه آسمان را به بالى از بالهايش - نه با تمام بدنش - پر مى كند، فرشتگانى دارد كه آسمان‌ها تا كمر او هستند، فرشتگانى دارد كه قدمش در جوّ هوا جائى قرار نگرفته و زمين‌ها تا زانوى او هستند ، فرشتگانى دارد كه اگر تمام آبها را در گودى انگشت ابهام او ريخته شود گنجايش دارد، و فرشتگانى دارد كه اگر كشتى‌ها در اشك چشمانش افكنده شوند روزگار فراوانى مى توانند حركت كنند ؟ و پاك و بزرگوار است خداوندى كه بهترين آفريدگار است...(1)


شيخ صدوق قدس سره از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه فرمود:

خداوند تبارك و تعالى فرشتگانى دارد كه هر لايه از لايه هاى بدن آنها با صداهاى گوناگون ستايش خداوند مى كنند، سرهاى خود را به طرف آسمان بالا نمى كنند و به طرف قدم‌هايشان پائين نمى آورند به خاطر ترسى كه از هيبت الهى دارند و گريه فراوانى كه مى كنند.(2)


شيخ صدوق قدس سره از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

فرشته اى والا مقام در جايگاه خود حضور داشت، روزى درباره ذات پروردگار متعال گفتگو كرد و پس از آن ناپديد گرديد، و معلوم نشد كه كجا رفت و اكنون كجاست؟(3)

شيخ صدوق قدس سره از حضرت سيّد الساجدين عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: خداوند تبارك و تعالى عرش را چهارمين چيزى است كه آفريده، و پيش


1) التوحيد: 277 ح3، الخصال: 400 ح 109، بحار الأنوار : 178/59 ح 13، تفسير برهان : 143/3 ح1، روضة الواعظين: 44 .

2) التوحيد: 280 ح6، بحار الأنوار : 182/59 ح 22، تفسير برهان : 142/3 ح4.

3) التوحيد: 458 ح 19، المحاسن: 187 ح 219، بحار الأنوار : 265/3 ح 28.

از آن هوا و قلم و نور را به وجود آورده است، آنگاه عرش را از نورهاى مختلف خلق نمود، از آن نورها نور سبز است و سبزى هر سبز رنگى از آن است، ديگر از نورها نور زرد است و زردى هر زرد رنگى از آن است، ديگر از نورها نور سرخ است و سرخى هر سرخ رنگى از آن است. سپس آن را هفتاد طبقه قرار داد، ضخامت هر طبقه به اندازه ابتداى عرش تا پائين ترين مرتبه زمين است ، هر طبقه اى با صداهاى مختلف و زبان‌هايى كه شبيه يكديگر نيست خدا را به سپاس و ستايش تسبيح و تقديس مى كنند، اگر به يكى از آن زبان‌ها اجازه داده شود كه صدايش را به گوش آنچه پائين است برساند هر آينه كوه‌ها ، شهرها و دژها را ويران كند و درياها فرو روند و آنچه در زير عرش است همگى نابود شوند.

و آن هشت ركن و پايه دارد، كنار هر پايه آن قدر فرشته جمع گشته است كه تعدادشان را جز خداوند كسى نمى‌داند و همگى دائماً به تسبيح پروردگار مشغولند و هرگز سستى نمى كنند، اگر از آنچه برتر و بالاتر از او قرار گرفته چيزى احساس كند چشم بهم زدنى طاقت نمى آورد، بين او و بين احساس ما فوق حجاب‌هاى جبروت ، كبرياء ، عظمت ، قدس ، رحمت و علم قرار دارد، و ماوراى اين حجاب‌ها جاى گفتگو نيست و وصفش ممكن نمى باشد.(1)


شيخ صدوق قدس سره از عاصم بن حميد نقل كرده است كه گفت: نسبت به آنچه ديگران درباره رؤيت و ديدن پروردگار روايت مى كنند به امام صادق عليه السلام عرض كردم .

فرمود: خورشيد يك جزء از هفتاد جزء نور كرسى است، و كرسى يك جزء از هفتاد جزء نور عرش است، و عرش يك جزء از هفتاد جزء نور حجاب است، و حجاب يك جزء از هفتاد جزء نور سِتر است ، اگر راست مى گويند چشمشان را از خورشيد در صورتى كه آن را ابرى احاطه نكرده پر كنند.(2)



1) التوحيد: 325 ح1، بحار الأنوار : 25/58 ح 42.

2) التوحيد: 108 ح3، بحار الأنوار : 44/4 ح 22 . علاّمه مجلسى رحمه الله در ذيل آن شرحى دارد ، براى اطّلاع بيشتر به آنجا مراجعه كنيد .

شيخ صدوق قدس سره از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

لمّا اُسري بي إلى السماء بلغ بي جبرئيل عليه السلام مكاناً لم يطأه جبرئيل قطّ فكشف لي فأراني اللَّه عزّوجلّ من نور عظمته ما أحبّ.

هنگامى كه به آسمان سير داده شدم جبرئيل مرا به محلّى رسانيد كه هرگز در آنجا قدم نگذاشته بود، آنگاه برايم پرده ها كنار رفت و خداوند تبارك و تعالى به اندازه اى كه دوست داشت از نور عظمت خود به من نشان داد .(1)


حديث مشهورى است از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم كه فرموده است:

إنّ للَّه تعالى سبعين ألف حجاب من نور وظلمة، لو كشفها لأحرقت سبحات وجهه ما انتهى إليه بصره.(2)

همانا براى خداوند تبارك و تعالى هفتاد هزار حجاب نورانى و ظلمانى است كه اگر آنها را كنار بزند انوار جمالش همه چيز را مى سوزاند.

مؤلف رحمه الله گويد: شارحين در شرح اين حديث كلمات زيادى گفته اند و خلاصه اش اين است كه : حجاب در حق پروردگار متعال محال است، و فرض آن جز نسبت به بندگان ممكن نيست، و براى تحقيق مطلب بايد گفت: كسى كه مى خواهد سلوك إلى اللَّه كند بايد مراحلى را طى كند و مقاماتى را بگذراند، و هر مقامى قبل از رسيدن به آن براى سالك حجاب است، و آن مقامات مراتب و درجاتى بى نهايت دارد و محدود كردن آن به هفتاد هزار چيزى است كه جز با نور نبوّت فهميده نمى شود، و يا از هفتاد ، معناى زياد اراده شده است .

و امّا «سُبُحات» كه در روايت آمده است، زمخشرى در كتاب فائق مى نويسد: سُبُحات جمع سُجه است مثل غُرُفات كه جمع غرفه است و آن


1) التوحيد: 108 ح4، بحار الأنوار : 38/4 ح 15.

2) بحار الأنوار : 31/76 سطر 5.

انوارى است كه وقتى فرشتگان آن را مى بينند خدا را تسبيح و تهليل مى گويند به خاطر ترس و هيبتى كه از جلال و عظمت پروردگار احساس مى كنند .

غير از زمخشرى گفته است : مراد از «سُبحات» زيبائى ها و شكوه و عظمتى است كه خداوند تبارك و تعالى دارد، زيرا وقتى عظمت وجه او را ببينى مى گوئى: «سبحان اللَّه»، و مقصود از وجه ، ذات بى مثال او است و اين جمله: «بما انتهى إليه بصره» كه در روايت آمده يعنى تا آنجا كه او مى بيند كه مقصود تمام مخلوقات است ، زيرا بينائى او به همه آفرينش احاطه دارد، يعنى اگر آنچه مانع است از ديدن او برطرف شود نور او و هيبت او تمام مخلوقات را مى سوزاند به خاطر تركيب ضعيفى كه دارند همان طور كه كوه از هم پاشيد و موسى بي‌هوش بر زمين افتاد .(1)


شيخ صدوق قدس سره از زيد بن وهب روايت كرده است كه گفت: از اميرالمؤمنين عليه السلام درباره حجاب‌ها سؤال شد ، امام عليه السلام فرمود:

اولين آنها هفت حجاب است، ضخامت هر يك از آنها مسير پانصد سال راه است، و بين هر يك از آنها با ديگرى پانصد سال راه فاصله است، دوّمين آنها هفتاد حجاب است، بين هر يك از آنها با ديگرى مسير پانصد سال راه فاصله است، و هر حجابى هفتاد هزار فرشته حجاب‌دار و پرده‌دار دارد كه نيروى هر كدام از آن فرشتگان به اندازه نيروى همه آدميان و پريان است، و جنس حجابها مختلف است، از تاريكى، نور، آتش، دود، ابر، برق (الكتريسته)، باران، رعد، روشنائى، كوه، گرد و غبار، آب و ... است ، غلظت و ضخامت هر حجاب مسير هفتاد هزار سال راه است.

بعد از آن سرادقات جلال است كه آن شصت سرادق (خيمه و سراپرده) است، در هر سرادق هفتاد هزار فرشته است ، بين هر سرادق و سرادق


1) رجوع كنيد به بحار الأنوار : 45/58، و در آنجا توضيح بيشترى از آنچه ذكر شد وجود دارد.

ديگر مسير پانصد سال راه فاصله است، بعد از آن، سرادق عزّت، سرادق كبرياء، سرادق عظمت، سرادق قدس، سرادق جبروت، سرادق فخر، سرادق نور سفيد، و سرادق وحدانيّت است و آن به اندازه مسير هفتاد هزار سال در هفتاد هزار سال راه است، بعد از آن حجاب اعلى و برتر است .

و چون به اينجا رسيد امام عليه السلام كلامش را پايان داد و سكوت اختيار كرد، عمر گفت: روزى نيايد كه من باقى بمانم و تو را در آن روز نبينم.(1)


در ضمن حديثى وارد شده است كه جبرئيل عليه السلام گفت:

للَّه دون العرش سبعون حجاباً لو دنونا من أحدها لأحترقتنا سبحات وجه ربّنا .

براى خداوند در پشت عرش هفتاد حجاب است كه اگر به يكى از آنها نزديك شويم انوار جمال پروردگار ما را مى سوزاند.(2)


و در حديث قدسى خداوند تبارك و تعالى فرموده است:

الكبرياء(3)ردائي، والعظمة إزاري(4)

جزرى در «نهايه» مى نويسد : رداء و إزار در حديث مَثَل آورده شده براى اينكه صفت كبريائى و عظمت مخصوص پروردگار است و مانند ساير صفاتى كه گاهى بندگان به آنها مجازاً متّصف مى شوند - مانند صفت رحمت - نيستند . و اين دو صفت را به إزار و رداء تشبيه كرده است ، زيرا كسى كه به اين دو صفت متّصف باشد او را در برمى گيرند ، مانند رداء كه آدمى را دربرمى گيرد و بخاطر اينكه هيچ كس ديگرى را در رداء و ازار شركت نمى دهد همانطور كه شايسته نيست هيچ كس در اين دو صفت با خداوند تبارك و تعالى شركت داشته باشد . «بحار الأنوار : 152/1، و210/73، و302/87».

.

1) الخصال: 401 ذ ح 109، التوحيد: 201 ، بحار الأنوار : 39/58 ح1، روضة الواعظين: 45 .

2) بحار الأنوار : 45/58 سطر 3.

3) كبرياء» دورى نمودن از انقياد است و آن سزاوار غير خداوند نيست ، و در كتاب عزيزش فرموده : «وَلَهُ الكِبْرِياءُ في السماوات وَالأَرْض» «كبريائى در آسمان و زمين مخصوص او است» ، يعنى صفت ويژه من است و جز براى من شايسته نيست ، بنده ناتوان ذليلى كه مملوك است و بر چيزى توانائى ندارد كجا سزاوار كبريائى است ؟

4) رداء» و «ازار» هر كدام نوعى جامه است . «رداء» جامه و جبّه اى است كه همه بدن را مى پوشاند و »إزار» جامه اى است كه نيمه پائين بدن را مى پوشاند .

بزرگى و عظمت هر يك جامه اى است كه فقط بر وجود مقدس حق تعالى زيبنده است .

مؤلّف رحمه الله گويد: از بعضى از اهل عرفان(1)نقل شده است كه : بزرگى و عظمت دو صفتى است كه اختصاص به ذات پاك خداوند دارد، و اينكه در روايت به اين دو (يعنى رداء و ازار) مثال زده شده به اين معنا است كه هيچ آفريده اى با من در اين دو صفت شريك نيستند همان طور كه با انسان در پوشيدن إزار و رداء كسى شركت ندارد.

و اين از مجازهاى عرب است كه آن را در معنى مجازى بكار مى برد و كنايه از صفتى است كه همواره ملازم با او است ، مثل اينكه مى گويند: «شعار فلان الزهد ولباسه التقوى» يعنى فلانى لباسى از زهد و تقوى پوشيده است .

و در اين مثالى كه به «ازار» و «رداء» زده اشاره فرموده است به اين كه اين دو صفت مانند ساير صفات همچون رحمت و كرم نيست كه به طور مجازى در ديگران بكار رود بلكه ويژه پروردگار و مخصوص او است و اين حديث كه فرموده اند : «العزّ رداء اللَّه والكبرياء إزاره» توجيهى مانند آن دارد .(2)


در مناجات ذاكرين، حضرت سيّد الساجدين عليه السلام عرض مى كند:

إلهي لولا الواجب من قبول أمرك لنزّهتك من ذكري إيّاك، على أنّ ذكري لك بقدري لا بقدرك.(3)

خدايا اينكه من ترا ياد مى كنم بخاطر فرمانى است كه از ناحيه تو صادر شده است كه در قرآن فرموده اى: «اذكرونى» مرا ياد كنيد، و اگر بر من واجب نبود


1) رجوع كنيد به بحار الأنوار : 210/73 و 211 .

2) و حديث ديگرى مانند آن نقل شده است كه فرموده اند : «تأزّر بالعظمة، وتردّى بالكبرياء، وتسربل بالعزّ» ، جامه عظمت و كبريائى و عزّت به خود پوشيده است .

3) بحار الأنوار : 151/94 مناجات سيزدهم از مناجات هاى پانزده‌گانه .

كه اين فرمان تو را اطاعت كنم هر آينه ساحت مقدس ترا از ذكر خود منزّه و تو را برتر از آن مى دانستم، اضافه بر آنكه ياد كردن من از تو به قدر خود من است نه به قدر تو، و هرگز نمى توانم آن گونه كه سزاوار و شايسته عظمت تو است تو را ياد كنم.


و نيز در بعضى از دعاهاى امام سجّاد صلوات اللَّه عليه وارد شده است :

عجزت عن نعته أوهام الواصفين ... .(1)

«الهي أنت الّذي عجزت الأوهام عن الإحاطة بك» ، خداوندا ! تو كسى هستى كه قدرت انديشه و خيال از احاطه پيدا كردن بر تو ناتوان است . «بحار الأنوار : 172/90 و 297».

«لم تحط بك الأوهام فتوجد متكيّفاً محدوداً...» ، فكرها و انديشه ها بر تو احاطه پيدا نمى كند تا تو را داراى كيفيّت و محدود بيابد... «بحار الأنوار : 223/100».

«عجزت الأوهام عن كيفيّتك» ، فكرها و انديشه ها از پى بردن به چگونگى تو ناتوانند . «بحار الأنوار : 263/98 سطر 4».

انديشه و پندار وصف كنندگان از توصيف صفات و بيان عظمت تو عاجز و ناتوان است .

و روشن است كه هر چه مثل و مانندى دارد يا صورتى مساوى و همانند او يافت مى شود چيزى است كه داراى ماهيّت باشد و خداوند برايش ماهيّت نيست و ذات بى همتاى او مانند ندارد.


و از آن حضرت نقل شده است كه فرمود:

لا اُحصي ثناء عليك ، أنت كما أثنيت على نفسك.(2)

و در حديثى وارد شده است : پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم سجده كرد و در سجده اش عرض كرد : «أعوذ برضاك من سخطك وبمعافاتك من عقوبتك، وأعوذ بك منك، لا اُحصي ثناء عليك أنت كما أثنيت على نفسك» ، خداوندا ! از خشم و غضب تو به رضا و خشنوديت ، و از كيفر و مجازاتت به عفو و بخششت ، و از تو به خودت پناه مى برم ، از مدح و ثناى تو عاجزم و تو آنگونه هستى كه خود را ثنا گفته اى . «بحار الأنوار : 170/85 ح7».

از مدح و توصيف تو عاجز و ناتوانم ، تو همان گونه هستى كه خود را ثنا گفته اى و توصيف كرده اى .


1) و مانند آن در دعاها فراوان است ، از آن جمله اين دعاها است :

2) اين عبارت را از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم يافته ام ، مراجعه كنيد به بحار الأنوار : 267/90 سطر آخر ، 87/91 سطر آخر و 159/93 سطر 2.

از امير المؤمنين عليه السلام روايت شده است كه فرمود:

هو فوق ما يصفه الواصفون.

او برتر از وصف توصيف‌كنندگان است.

و چون «الواصفون» را با الف و لام ذكر كرده ، از آن عموم استفاده مى شود ، يعنى همه توصيف كنندگان را شامل مى شود .


و در ضمن دعاى جوشن كبير مى خوانيم:

يا من في السماء عظمته.

اى كسى كه آثار عظمت او در آسمان ظاهر گشته است .


بعضى از عرفا گفته اند: آسمان از جهات گوناگون دليل خوبى بر عظمت پروردگار است، از جهت وسعت و بزرگى اندازه اش، همانا خورشيدى كه آن را از دور به اندازه نارنجى مى بينى چندين برابر كره زمين است ، همان طور كه در علم هيئت بيان گرديده است .(1)

پس نسبت به منظومه اى كه خورشيد در مركز آن است كه منظومه شمسى نام دارد(2)چه گمان مى‌كنى؟ سپس به كهكشانى كه منظومه شمسى ما جزء آن است(3)چه گمان دارى؟ و بالأخره نسبت به تمام اين چرخ


1) طبق تحقيقاتى كه دانشمندان بعمل آورده اند حجم خورشيد يك ميليون و سيصد و نود و يك هزار برابر حجم كره زمين است يعنى 1,391,000 كره زمين در درون خورشيد (به فرض اينكه ميان تهى باشد) جاى مى گيرد. قطر خورشيد صد و نه برابر قطر كره زمين، و وزن آن را كه معادل دو ميليارد ميليارد ميليارد تن (يعنى عدد دو كه در كنار آن بيست و هفت صفر باشد) برآورد كرده اند سيصد و سى هزار برابر وزن زمين است. خورشيد در حدود صد و پنجاه ميليون كيلومتر از زمين فاصله دارد و با توجه به اينكه نور در هر ثانيه سيصد هزار كيلومتر راه مى پيمايد در مدّت هشت دقيقه و بيست ثانيه نور آن به ما مى رسد.

2) به خورشيد و سيّاراتى كه به دور آن در گردشند منظومه شمسى گويند، آن سيّارات به ترتيب فاصله از خورشيد عبارتند از: عطارد، زهره، زمين، مريخ، مشترى، زحل، اورانوس، نپتون و پلوتون.

3) اين كهكشان بالغ بر صد ميليارد ستاره دارد كه خورشيد ما با خصوصياتى كه براى آن گفتيم يكى از ستارگان متوسط آن به حساب مى آيد، و در فاصله سى هزار سال نورى از مركز آن واقع شده است، قطر اين كهكشان صد و پنجاه سال نورى، ضخامت آن ده تا پانزده هزار سال نورى، فاصله آن از ما چهل و پنج هزار سال نورى، و وزن آن دويست ميليارد برابر وزن خورشيد است.

گردون(1)

و بايد توجه داشت آنچه تاكنون گفتيم - از كهكشان‌ها و عظمت آنها - همه از آسمان اوّل است و هنوز قدرت علم و دانش از چگونگى و خصوصيات شش آسمان ديگر ناتوان است؛ و شايد روزى در سايه گسترش علم و دانش پرده از روى چهره جهان‌هاى ناشناخته ديگر برداشته شود و بشر با شش آسمان ديگر نيز آشنا شود .

دليل اين مطلب اين آيه شريفه است : «إنّا زَيَّنَّا السَّماء الدُّنيا بِزينَة الكَواكِب» و معنايش اين است كه ما آسمان پائين را با كواكب و ستارگان زينت بخشيديم . «سوره صافّات ، آيه 6».

رصدخانه «پالومار» هم اعتراف كرده است: تمام اين دنياى عظيمى كه به نظر مى‌رسد و داراى صدها ميليون كهكشان است جز ذرّه كوچك از يك دنياى عظيم‌ترى نيست و هنوز اطمينان نداريم كه در پس فضاى آن دنياى دوم دنياى ديگرى نباشد.

چه گمان مى كنى؟ و آسمان دليل بر عظمت الهى است از جهت بر قرارى و پايدارى وجودش در مقابله با فساد، و از جهت فعاليت و حركتى كه دارد(2)، و از جهت وجود نداشتن تضادى كه موجب ناهماهنگى كرات و پيدا شدن فساد در ميان آنها باشد(3)

محاسبه اين دو نيرو به اندازه اى دقيق انجام گرفته كه يكى از دانشمندان ستاره شناس مى گويد: احتمال تصادم دو قايق پاروئى كه در دو سوى اقيانوس آرام پيش مى رانند به درجات بيشتر از تصادم دو ستاره در آسمان است.

و از جهت نور فراوان آنها كه خاموش

1) تاكنون تعداد صد هزار ميليون كهكشان در فضا كشف گرديده است، فضايى كه يك كهكشان اشغال مى كند در حدود دويست هزار سال نورى است، و فاصله ميان دو كهكشان مجاور دو ميليون سال نورى است، و پس از محاسبه ، وسعت فضايى كه تاكنون كشف گرديده دويست و بيست ميليون ميليارد سال نورى است، و براى درك عظمت اين رقم كافى است كه بدانيم نور آن قدر سريع السير است كه مى تواند در يك ثانيه هفت مرتبه دور كره زمين بچرخد، و در نتيجه بايد دويست و بيست ميليون ميليارد سال راه را طى كند تا از يك طرف فضا به طرف ديگر آن برسد.

2) حركت شرط اساسى تعادل و بقاء اجرام آسمانى است و هيچيك از كرات آسمانى در حال توقف و سكون نيست هر يك از آنها اگر لحظه اى توقف كند فوراً از مدار خود خارج گشته بكرات ديگر برخورد مى كند و آناً متلاشى مى گردد كليه ستارگان كهكشان بر روى دايره هاى بسيار عظيم بدور مركز كهكشان مى گردند، مثلاً خورشيد كه در فاصله سى هزار سال نورى از مركز كهكشان واقع گرديده در هر ثانيه دويست و هفتاد كيلومتر حركت مى كند و مدار خود را در مدّت هر دويست و بيست ميليون سال يك مرتبه مى پيمايد، اين مدار به اندازه اى بزرگ است كه خورشيد آن را در مدّت عمر چهار هزار ميليون ساله خود بيش از تقريباً هيجده بار پيموده است. و آنقدر اين حركت‌ها دقيق و منظم و حساب شده است كه دانشمندان فلكى مى توانند از دهها سال پيش حوادث آينده مربوط به خسوف و كسوف در كره زمين و مقدار ساعات شب و روز و طلوع و غروب ماه و خورشيد را محاسبه و اندازه گيرى كنند.

3) حركت كليه اجرام آسمانى درمدارهاى مخصوص خود نتيجه تركيب دو نيروى جاذبه و گريز از مركز مى باشد . تركيب اين دو نيرو است كه اجرام فضائى را در مدار خود نگاه مى‌دارد و از سقوط آنها و از تصادم و اصطكاك آنها باهم جلوگيرى مى كند.

نمى‌شود، و از جهت فراوانى فرشتگان كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در اين زمينه فرموده است: آسمان به صدا درآمده است و جا دارد كه چنين پر هياهو باشد، در آن محلّ قدمى نيست مگر اينكه فرشته اى در حال ركوع يا سجده است.

و از جهت تأثيراتى است كه بر كرات پائين گرچه به شكل اقتضائى باشد دارند(1)

خورشيد نورى بسيار سالم و رايگان در اختيار انسان‌ها مى گذارد، و اگر قرار بود براى نور و حرارتى كه به طور رايگان از خورشيد دريافت مى كنيم طبق بهاى معمولى برق ، پول بپردازيم لازم بود مردم روى زمين در هر ساعت يك ميليارد و هفتصد ميليون دلار پول بپردازند .

، و از جهت سرعت حركت آنها مخصوصاً حركت كرات نزديك‌تر ما است .

زيرا گفته اند: آنها در هر ثانيه هزار و هفتصد و سى فرسخ يا دو هزار و چهار صد فرسخ - بنا بر اختلافى كه بين علماى فلكى وجود دارد - در مدار خود حركت مى كنند ، و خداوند داناتر است نسبت به آنچه آفريده و به گردش درآورده است .

سپس بايد بدانيم كه مقصود از شناخت پروردگار جز اين نيست كه وجودش را ثابت و هستى را به وجود او قائم بدانيم، و امّا پى بردن به چگونگى ذات و حقيقت صفات او امرى محال است .

توضيح مطلب: شناختن هر چيزى به يكى از راههاى سه گانه ممكن است:

1 - به مشاهده او و حضورش نزد عارف، و اين ممكن نيست براى ممكن(2)مگر به نابود كردن هويّتش و ويران كردن خوديّتش، و اين براى


1) مثلاً جاذبه خورشيد سبب مى شود كه كره زمين در مدار ثابت خود به گردش ادامه دهد و گرنه به صورت كره اى سرگردان در اين فضا به گوشه اى پرتاب مى‌شد، حرارت ناشى از خورشيد كه روزها مستقيماً مى تابد و شبها به صورت ذخيره در اجسام روى زمين به سوى ما باز مى گردد موجب رشد و نمو گياهان و ادامه حركت و حيات حيوانات است.

2) ممكن ؛ يعنى كسى كه وجود و هستى اش از خودش نيست بلكه ديگرى به او بخشيده است ، در مقابل آن ؛ واجب الوجود است كه وجودش ذاتى و از خود اوست .

هيچيك از پيامبران و ائمّه حاصل نمى شود، تا چه رسد به ديگران كه به مراتب ضعيف ترند و بلكه قابل مقايسه با آنها نيستند.

2 - به شناختن علّت‌ها و سبب‌هاى آن چيز است كه به آن «برهان لمّى» گفته مى شود ، همان طور كه سبزوارى ؛ گفته است برهان بر دو قسم است:

برهاننا بالإنِّ واللِّم قسم

علم من العلّة بالمعلول لم

وعكسه إنُّ ولمُّ أسبق

وهو بإعطاء اليقين أوثق

برهان إنّى و برهان لمّى، در برهان لمّى از علّت علم به معلول پيدا مى شود.

و برهان انّى عكس آن است از معلول پى به علّت مى بريم، و برهان لمّى در پيدا كردن يقين اطمينان بخش تر است.(1)

تنها اولياء الهى هستند كه از معلول پى به علّت نمى برند بلكه از علّت بر وجود معلول اطّلاع حاصل مى كنند ، و همواره به درگاه الهى عرض مى كنند : «بك عرفتك وأنت دللتني عليك» خدواندا ! تو را به وسيله خودت شناختم و تو هستى كه مرا به سوى خودت راهنمائى كردى . «يا من دلّ على ذاته بذاته» اى خدائى كه به ذات خود نه با آثارش بر ذات خود رهمنون گشته است . «كيف يستدلّ عليك بما هو في وجوده مفتقر إليك» چگونه بر تو دلالت مى كند آنچه خود در وجودش محتاج تو است. «امراء هستى: ص 325 با اندكى تصرّف»

بعضى از اهل تحقيق گفته اند: اين روش يعنى «برهان لمّى» اثرى در ساحت قدس پرودگار تبارك و تعالى ندارد ، زيرا وجود او بسيط محض است و هيچ گونه تركيبى چه ذهنى و چه خارجى براى او تصوّر نمى شود، چون در صورت تركيب هر يك از اجزاء مركب بايد به حدّى و اندازه اى محدود باشند تا از يكديگر ممتاز گردند، و خداوند محدود نيست و او خود وجودش واجب و به وجود آورنده همه ممكنات است، و همه آثار به او منتهى مى شود، هيچ گونه فاعلى و مؤثّرى خارج از ذاتش براى او نيست و هيچ گونه سببى از درون ذاتش ندارد، و او مرتبه اش عالى تر از


1) مقصود اين است كه از وجود معلول گرچه مى توان پى به علّت برد امّا چون يك چيز مى تواند معلول علل مختلفى باشد و هر كدام از آن علل قدرت دارند كه اين معلول را ايجاد كنند پس فقط به علّت مجملى مى توان پى برد بدون آنكه مشخّص و معيّن باشد ، برخلاف آنكه ابتدا علّت را بدست آورند كه پس از آن هر چه معلول است بدست خواهد آمد .

اينگونه مطالب است.

و به خاطر همين جهت بعضى از اساتيد ما اين روش را محال مى دانستند، و ما كلام را در تصوير اين قسم در كتاب خود به نام «دلائل الحق» توسعه داده ايم و آن را مشروح بيان كرده ايم و از خداى بزرگ توفيق چاپ آن را مى طلبيم.

3 - از شناخت معلول پى به علّت بردن است كه «برهان إنّى» ناميده مى شود و علمى كه از اين روش حاصل مى شود معمولاً دانش ناقصى است كه خصوصيات ذات معلوم به آن شناخته نمى شود، چون نهايت چيزى كه از آن استفاده مى شود اين است كه گفته شود:

وقتى ما به اجزاء عالم و آنچه حادث شده و حركات آنها مى نگريم، درمى يابيم كه براى هستى آفريننده اى است كه هستى به وجود او برپا است، او ازلى است يعنى ابتدا برايش نيست، يكتا و بى همتا است، شريك و مشابهى ندارد، او دانا و توانا است، به صفات نيكو متّصف است و بزرگى و عظمت و كبريائى زيبنده او است.

از اين روش علم ضعيفى حاصل مى شود كه با يقين آميخته نيست به طورى كه اگر در كمترين شبهه واقع شوى نمى تواند تو را نجات دهد.

و اين برخلاف آن چيزى بود كه براى حضرت ابراهيم خليل صلوات اللَّه عليه حاصل شده بود، كه آن علم ثابت و يقين قطعى و استوار بود ، بطورى كه وقتى او را توسّط منجنيق به طرف آتش پرتاب كردند و او بين زمين و آسمان قرار گرفت جبرئيل نزد او حاضر شد و گفت: آيا حاجت و خواسته اى دارى؟ فرمود: به تو حاجت و نيازى ندارم.(1)

ابراهيم عليه السلام كه در چنين حالت دشوارى جبرئيل را رد كرد و تمام اميد و تكيه گاهش خدا بود ، به خاطر اين بود كه تمام موجودات را محتاج و


1) بحار الأنوار : 36/12 ح 14.

نيازمند خداوند مى دانست، همه را خاضع و خاشع درگاه الهى و سركوب و منكوب قدرت او مى ديد، و هيچ گونه پناه و پناهگاه و موجود مستقلى غير از او نمى ديد .

و بيان اين روش به طور مختصر و به دور از لزوم دور و تسلسل و بطلان آن دو اين است كه گفته شود:

موجودات عالم به دو قسم غنى و فقير تقسيم مى شوند : غنى آن است كه نيازى در وجودش به غير ندارد، ولى فقير نيازمند و محتاج به ديگرى است، اگر غنى موجود باشد مشكلى نمى ماند و مطلوب حاصل است، و اگر غنى وجود نداشته باشد وجود داشتن فقير محال و غير ممكن است، و از آنجا كه مى بينيم موجودات فقير وجود دارند اثبات مى شود كه حتماً و ناگزير غنى موجود است، و اين يك حكم عقلى است كه قابل تخصيص نيست.

زيرا بديهى است آنكه وجودش عارض است هميشه به وجودى منتهى مى شود كه وجودش ذاتى باشد و آنكه هستى او از خودش نيست به كسى منتهى مى شود كه هستى اش از خودش مى باشد. و همين باعث شد كه حضرت ابراهيم عليه السلام از غير حق تعالى چشم پوشيد.

و بر اين مطلب شواهد از آيات و اخبار فراوان است كه ما آن را در كتاب «دلائل الحق» ذكر كرده ايم، پس روشن شد كه شناختن حقيقت ذات پروردگار و صفات كماليّه او امرى است كه حصول آن غير ممكن است و انديشه و خرد بسوى آن راهى ندارد ،(1)و در اين ناتوانى ، فرشتگان مقرّب و پيامبران مرسل و ائمّه طاهرين عليهم السلام همگى يكسانند.

همان طور كه آشناترين آفريده الهى نسبت به پروردگار گفته است:


1) در حديثى فرموده اند: «لايدرك بالعقل، لأنّه فوق مرتبة العقل» ، ذات مقدّس پروردگار به عقل و خرد ادراك نمى شود ، زيرا او برتر از انديشه و خرد است . «بحار الأنوار : 146/3».

سبحانك ما عرفناك حقّ معرفتك(1)

از آن جمله روايتى است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده اند : «يا عليّ، ما عرف اللَّه حقّ معرفته غيري وغيرك» ، على جان ، خدا را آن گونه كه سزاوار است غير از من و تو نشناخته است . «بحار الأنوار : 84/39 سطر 12».

و در حديث ديگرى اميرالمؤمنين عليه السلام در وصف طالقان فرموده است :

«إنّ للَّه تعالى بها كنوزاً ليست من ذهب ولا فضّة ولكن بها رجال مؤمنون عرفوا اللَّه حقّ معرفته، وهم أنصار المهدي عليه السلام في آخر الزمان» .

همانا براى خداوند تبارك و تعالى در طالقان گنجهائى است كه از طلا و نقره نيستند ولى مردان باايمانى هستند كه خدا را به حقيقت معرفت و آن گونه كه سزاوار است شناخته اند و ايشان ياوران حضرت مهدى (ارواحنا فداه) در آخرالزمان هستند . «بحار الأنوار : 229/60 ح 56».

.

خداوندا ! تو پاك و منزّهى، ما تو را هرگز آن چنانكه شايسته و سزاوارى نشناختيم .

و نيز فرموده است:

إنّ اللَّه احتجب عن العقول كما احتجب عن الأبصار وإنّ الملأ الأعلى يطلبونه كما أنتم تطلبونه.

خداوند از خردها پوشيده است همان طور كه از ديدگان پنهان است، و همانا موجودات عالم بالا او را جستجو مى كنند همان گونه كه شما او را مى جوئيد.

پس به گفته آنكه مى گويد به كُنه و حقيقت ذات مقدّس خداوند رسيده ، اعتنا نكنيد بلكه خاك در دهان او بپاشيد كه او گمراه ، فريب خورده ، دروغگو و بهتان‌زننده است، زيرا كه اين امر رفيع‌تر و والاتر و پاكتر از آن است كه به فكر بشر خطور كند ، و آنچه در وهم و خيال و انديشه كسى نقش ببندد و آن را دانشمندان بلندمرتبه تصور كنند از حرم كبريائى فرسخ‌ها فاصله دارد. (2)

و نيكو سروده آنكه گفته است:


1) در مقابل اين روايت ، رواياتى است كه دلالت مى كند بر اينكه شناخت پروردگار به گونه اى كه سزاوار او است براى بعضى از اشخاص ممكن است .

2) بحار الأنوار : 292/69 به نقل از شيخ بهائى رحمه الله.

واللَّه لا موسى ولا عيسى المسيح ولا محمّد

علموا ولا جبريل وهو إلى محلّ القدس يصعد

كلّا ولا النفس البسيطة لا ، ولا العقل المجرّد

من كنه ذاتك غير أنّك واحدى الذات سرمد

بخدا قسم نه موسى و نه عيسى و نه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم دانستند، و نه جبرئيل كه به محلّ قدس بالا رفت پى برد .

نَفْس بسيط و عقل مجرّد هم از درك كنه ذات او عاجزند، و هرگز به حقيقت ذاتش نمى‌رسند جز اينكه در مى يابند او وجودى است يگانه و بى نظير و سرمدى كه ابتدا و انتهائى برايش نيست.

و شاعر فارسى زبان گفته است:

اى برون از وهم و قال و قيل من

خاك بر فرق من و تمثيل من

و ديگرى مى گويد :

كس ندانسته كه منزلگه معشوق كجاست

آن قدر هست كه بانگ جرسى مى آيد

و در بعضى از روايات فرموده اند:

إنّ الملأ الأعلى يطلبونه كما أنتم تطلبون ولن يجدوه.(1)

موجودات عالم بالا در جستجوى او هستند همان طور كه شما او را مى جوئيد ، و هرگز او را نمى يابند.

مشتى خاك ضعيف كجا و مقام عظيم ربوبى كجا؟ پس پاك و منزّه است پروردگارى كه براى خاصّان و برگزيدگان درگاهش راهى به سوى معرفت ذاتش نگشوده جز اينكه از ادراك جمال و جلالش اظهار عجز و ناتوانى كنند، و پاك است خداوندى كه بدون حجاب و پرده پنهان است، و از ادراك خرد و انديشه بدور است.


1) بحار الأنوار : 341/26 ح 11 به نقل از البصائر (با كمى اختلاف).

آنچه در اينجا نقل كرديم گر چه مقدار كمى از بسيار بلكه قطره اى از دريا است ولى براى كسى كه در جستجوى هدايت و كمال است و از روش عناد و لجاج دورى گزيده كفايت مى كند.

و از خداوند تبارك و تعالى از لغزش‌هائى كه اتفاق افتاده و از تمام گناهان خود عفو و بخشش درخواست مى كنم و از برادرانى كه در آن نظر مى كنند خواهشمندم كه ما را به خير و خوبى ياد كنند و هنگامى كه بهره اى از اين خرمن فيض مى برند از دعاى خود فراموش نفرمايند .

تأليف و جمع آورى اين كتاب در 25 ذيقعده سال 1360 هجرى به پايان رسيد.(1)

ترجمه اين كتاب همزمان با عيد فرخنده و خجسته غدير - روزى كه خاطره مهمّ و تاريخى و سرنوشت‌ساز آن هرگز از خاطر نمى رود - با عنايت و مدد مولاى متّقيان حضرت اميرالمؤمنين على صلوات اللَّه وسلامه عليه و الطاف آخرين وصىّ آن بزرگوار ، سرور جهانيان حضرت مهدى ارواحنا له الفداء پايان يافت .


1) مترجم نيز ضمن عذرخواهى از تمام نقائص و معايبى كه احتمالاً در ترجمه اين كتاب شريف اتّفاق افتاده ، از خوانندگان محترم اُميد بخشش و تقاضاى دعاى خير دارد .