ghaemiyeh.com
سرشناسه : نوری حسینبن محمدتقی ۱۲۵۴ - ۱۳۲۰ق.
عنوان قراردادی : نجمالثاقب مشتمل بر احوال امام غائب حضرت بقیهالله صاحبالعصر. برگزیده عنوان و نام پدیدآور : تشرف یافتگان به محضر صاحبالزمان علیه السلام برگرفته از کتاب نجمالثاقب / مولف حسین طبرسینوری
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ۴ ج.
شابک : دوره : 964-8484-87-2 ؛ دوره : 978-964-8484-87-2 ؛ ج ۱ 964-8484-88-0 ؛ ۷۵۰۰ ریال ج. ۱، چاپ دوم 978-964-8484-88-5 : ؛ ۱۰۰۰۰ ریال(ج.۱، چاپ سوم) ؛ ۶۰۰۰ ریال: ج ۲ 964-8484-89-9 : ؛ ۹۰۰۰ ریال ج. ۲، چاپ دوم 978-964-8484-89-2 : ؛ ۱۳۰۰۰ ریال(ج.۲، چاپ سوم) ؛ ج ۳ 964-8484-90-2 : ؛ ۷۰۰۰ ریال ج. ۳، چاپ دوم : 978-964-8484-90-8 ؛ ۱۰۰۰۰ ریال(ج.۳، چاپ سوم) ؛ ج ۴ 964-8484-91-0 : ؛ ۷۰۰۰ ریال ج. ۴، چاپ دوم 978-964-8484-91-5 : ؛ ۱۰۰۰۰ ریال ج.۴، چاپ سوم : 978-964-8484-91-5
یادداشت : ج. ۱ تا ۴ (چاپ دوم: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ و ۲(چاپ سوم: ۱۳۸۹).
یادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: بهار ۱۳۸۵).
یادداشت : ج. ۳ (چاپ سوم: ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۴ ( چاپ سوم:۱۳۸۹).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم ۲۵۵ق -
موضوع : مهدویت
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۵۱/ط۲۷۳ن۳۰۱۶ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : م۸۵-۱۱۵۳۷
جناب مستطاب تقی صالح، سید احمد بن سید هاشم بن سید حسن موسوی رشتی تاجر ساکن رشت - ایده اللَّه - در هفده سال قبل، تقریباً به نجف اشرف مشرّف شد و با عالم ربّانی و فاضل صمدانی، شیخ علی رشتی طاب ثراه - که در حکایت آینده مذکور خواهند شد، ان شاءاللَّه، به منزل حقیر آمدند و چون برخاستند، شیخ از صلاح و سداد سید مرقوم، اشاره کرد و فرمود: قضیه عجیبهای دارد و در آن وقت، مجال بیان نبود.
پس از چند روزی ملاقات شد؛ فرمود: سید رفت و قضیه را با جملهای از حالات سید نقل کرد. بسیار تأسف کردم، از نشنیدن آنها از خود او؛ اگر چه مقام شیخرحمه الله اجلّ از آن بود که احتمال اندکی خلاف در نقل ایشان برود و از آن سال تا چند ماه قبل این، مطلب در خاطرم بود. تا در ماه جمادی الاخره این سال از نجف اشرف برگشته بودم، در کاظمین ، سید صالح مذکور را ملاقات کردم که از سامرّه مراجعت کرده، عازم عجم بود.
پس شرح حال او را چنانچه شنیده بودم، پرسیدم و از آن جمله، قضیه معهوده؛ همه را نقل کرد مطابق آن و آن قضیه چنان است که گفت: در سنه
هزار و دویست و هشتاد به اراده حجّ بیت اللَّه الحرام از دار المرز رشت آمدم به تبریز و در خانه حاجی صفر علی تاجر تبریزی معروف منزل کردم.
چون قافله نبود، متحیر ماندم تا آن که حاجی جبّار جلودار سدهی اصفهانی بار برداشت به جهت طربوزن تنها، از او مالی کرایه کردم و رفتم. چون به منزل اوّل رسیدیم، سه نفر دیگر به تحریص حاجی صفر علی به من ملحق شدند. یکی حاجی ملاّ باقر تبریزی، حجّه فروش معروف علما و حاجی سید حسین تاجر تبریزی و حاجی علی نامی که خدمت میکرد.
پس به اتفاق روانه شدیم تا رسیدیم به ارزنة الرّوم و از آنجا عازم طربوزن. در یکی از منازل ما بین این دو شهر، حاجی جبّار جلودار به نزد ما آمد و گفت: این منزل که در پیش داریم مخوف است. قدری زود بار کنید که به همراه قافله باشید. چون در سایر منازل غالباً از عقب قافله به فاصله میرفتیم.
پس ما هم تخمیناً دو ساعت و نیم یا سه به صبح مانده به اتفاق حرکت کردیم به قدر نیم یا سه ربع فرسخ از منزل خود دور شده بودیم که هوا تاریک شد و برف مشغول باریدن شد، به نحوی که رفقا هر کدام سر خود را پوشیده و تند راندند. من نیز آن چه کردم که با آنها بروم ممکن نشد تا این که آنها رفتند من تنها ماندم.
پس از اسب پیاده شده و در کنار راه نشستم و به غایت مضطرب بودم. چون قریب شش صد تومان برای مخارج راه، همراه داشتم؛ بعد از تأمل
و تفکّر، بنابر این گذاشتم که در همین موضع بمانم تا فجر طالع شود، به آن منزل که از آنجا بیرون آمدیم، مراجعت کنم و از آنجا چند نفر مستحفظ به همراه برداشته، به قافله ملحق شوم.
در آن حال، در مقابل خود باغی دیدم و در آن باغ، باغبانی که در دست بیلی داشت که بر درختان میزد که برف از آنها بریزد. پس پیش آمد، به مقدار فاصله کمی ایستاد و فرمود: «تو کیستی؟»
عرض کردم: رفقای من رفتند و من ماندهام. راه را نمیدانم. گم کردهام.
فرمود به زبان فارسی: «نافله بخوان تا راه را پیدا کنی!»
من مشغول نافله شدم. بعد از فراغ تهجّد، باز آمد و فرمود: «نرفتی؟»
گفتم: واللَّه! راه را نمیدانم.
فرمود: «جامعه بخوان!»
من جامعه را حفظ نداشتم و تاکنون حفظ ندارم با آن که مکرّر به زیارت عتبات مشرّف شدم. پس از جای برخاستم و جامعه را بالتّمام از حفظ خواندم.
باز نمایان شد، فرمود: «نرفتی؟ هستی؟»
مرا بی اختیار گریه گرفت. گفتم: هستم، راه را نمیدانم.
فرمود: «عاشورا بخوان!»
و عاشورا نیز حفظ نداشتم و تاکنون ندارم. پس برخاستم و مشغول خواندن زیارت عاشورا شدم از حفظ، تا آن که تمام لعن و سلام و دعای علقمه را خواندم.
دیدم باز آمد و فرمود: «نرفتی؟ هستی؟»
گفتم: نه، هستم تا صبح.
فرمود: «من حال، تو را به قافله میرسانم.»
پس رفت و بر الاغی سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و آمد.
فرمود: «به ردیف من بر الاغ من سوار شو؟»
سوار شدم. پس عنان اسب خود را کشیدم، تمکین ننمود و حرکت نکرد.
فرمود: «جلو اسب را به من ده.»
دادم. پس بیل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد. اسب در نهایت تمکین متابعت کرد.
پس دست خود را به زانوی من گذاشت و فرمود: «شما چرا نافله نمیخوانید؟ نافله! نافله! نافله! سه مرتبه فرمود.»
و باز فرمود: «شما چرا عاشورا نمیخوانید؟ عاشورا! عاشورا! عاشورا!» سه مرتبه.
و بعد فرمود: «شما چرا جامعه نمیخوانید؟ جامعه! جامعه! جامعه!» و در وقت طی مسافت به نحو استداره سیر مینمود.
یک دفعه برگشت و فرمود: «آن است رفقای شما» که در لب نهر آبی فرود آمده، مشغول وضو به جهت نماز صبح بودند.
پس من از الاغ پایین آمدم. که سوار اسب خود شوم و نتوانستم. پس آن جناب پیاده شد و بیل را در برف فرو کرد و مرا سوار کرد و سر اسب را به سمت رفقا برگرداند.
من در آن حال، به خیال افتادم که این شخص کی بود که به زبان فارسی حرف میزد و حال آن که زبانی جز ترکی و مذهبی، غالباً جز عیسوی، در آن حدود نبود و چگونه به این سرعت مرا به رفقای خود رسانید. پس در عقب خود نظر کردم احدی را ندیدم و از او آثاری پیدا نکردم. پس به رفقای خود ملحق شدم.
مؤلّف گوید: فضایل و فواید نماز شب، خارج از حدّ بیان و توصیف است، برای آن که بر دقایق و اسرار کتاب و سنّت، فی الجمله اطّلاعی به هم رساند؛ لکن تأکید در به جا آوردن، سه مرتبه، در چند خبر رسیده.
شیخ کلینی(1)و صدوق(2)و شیخ برقی(3)روایت کردند از جناب صادقعلیه السلام که: رسول خدایصلی الله علیه وآله وسلم وصایایی کردند به امیرالمؤمنینعلیه السلام و امر نمودند آن جناب را به حفظ آنها و دعا کردند که خداوند اعانتش نماید.
از جمله آنها است که فرمود: «بر تو باد به نماز شب! بر تو باد به نماز شب !بر تو باد به نماز شب!.»
و نیز در کتاب فقه الرضاعلیه السلام(4)قریب به این مضمون، مذکور است.
اما زیارت جامعه، پس به تصریح جماعتی از علما، احسن و اکمل زیارات است.
علاّمه مجلسی در مزار بحار بعد از شرح اجمالی از فقرات آن زیارت، زیاده از آن چه در سایر زیارات میکرد، گفته که: ما اندکی بسط دادیم کلام را در شرح این زیارت؛ هر چند وفا ننمودیم حقّ آن را از ترس طول کشیدن، به جهت این که این زیارت، صحیحترین زیارات است در سند و عموم موردش از همه بیشتر و فصیحترین زیارات در لفظ و بلیغترین زیارات در معنی و بالاترین زیارات در شأن و مقام.(1)
و والد ماجدش در شرح من لا یحضره الفقیه فرموده: این زیارت، احسن و اکمل زیارات است و من تا در عتبات عالیات بودم، زیارت نکردم ائمهعلیهم السلام را، مگر به این زیارت.(2)
ولکن مخفی نماند که برای این زیارت سه نسخه است:
اوّل: همین نسخه معروفه که مروی است در فقیه و تهذیب شیخ طوسی، مروی از امام هادیعلیه السلام.
دوم: نسخهای است که شیخ کفعمی در کتاب بلدالامین روایت کرده از آن جنابعلیه السلام و در هر فصلی از فصول آن، فقراتی دارد که در جامعه معروفه نیست و مجموعاً شاید به قدر خمسی بیشتر باشد و مجلسی در بحار ملتفت نشدند که نقل کنند، با آن که مروی است.
سوم: نسخهای است که در بحار از بعضی کتب قدیمه نقل کردند، بی استناد به معصوم، بسیار طولانی، بلکه دو مقابل زیارت موجوده و آن را زیارت سوم جامعه محسوب داشتند.
اما زیارت عاشورا، پس در فضل و مقام آن، همان بس که از سنخ سایر زیارات نیست که به ظاهر از انشا و املای معصومی باشد؛ هر چند که از قلوب مطهّره ایشان، چیزی جز آن چه از عالم بالا به آنجا رسد، بیرون نیاید. بلکه از سنخ احادیث قدسیه است که به همین ترتیب از زیارت و لعن و سلام و دعا از حضرت احدیت - جلّت عظمته - به جبرییل امین و از او به خاتم النبیینصلی الله علیه وآله وسلم رسیده و به حسب تجربه، مداومت به آن، در چهل روز یا کمتر، در قضای حاجات و نیل مقاصد و دفع اعادی، بی نظیر!
ولکن احسن فواید آن که از مواظبت آن به دست آمده، فایدهای است که در کتاب دارالسلام ذکر کردم.
اجمال آن که ثقه صالح متّقی، حاجی ملاّ حسن یزدی که از نیکان مجاورین نجف اشرف است و پیوسته مشغول عبادت و زیارت، نقل کرد از ثقه امین، حاجی محمد علی یزدی که مرد فاضل صالحی بود در یزد که دایماً مشغول اصلاح امر آخرت خود بود و شبها در مقبره خارج یزد که در آن جماعتی از صلحا مدفونند و معروف است به مزار، به سر میبرد.
او را همسایهای بود که در کودکی با هم بزرگ شده و در نزد، یک معلم
میرفتند. تا آن که بزرگ شد و شغل عشّاری(1)پیش گرفت. تا آن که مرد و در همان مقبره، نزدیک محلّی که آن مرد صالح بیتوته میکرد، دفن کردند. پس او را در خواب دید، پس از گذشتن کمتر از ماهی که در هیأت نیکویی است.
پس به نزد او رفت و گفت: من میدانم مبدأ و منتهای کار تو و ظاهر و باطن تو را و نبودی از آنها که احتمال رود نیکی در باطن ایشان و شغل تو مقتضی نبود جز عذاب را. پس به کدام عمل به این مقام رسیدی؟
گفت: چنان است که گفتی و من در اشدّ عذاب بودم از روز وفات تا دیروز، که زوجه استاد اشرف حدّاد فوت شد و در این مکان دفن کردند - و اشاره کرد به موضعی که قریب صد ذرع، از او دور بود - و در شب وفات او، حضرت ابی عبداللَّه الحسینعلیه السلام سه مرتبه او را زیارت کرد و در مرتبه سوم امر فرمود به رفع عذاب از این مقبره. پس حالت ما نیکو شد و در سعه و نعمت افتادیم.
پس از خواب، متحیرانه بیدار شد و حدّاد را نمیشناخت و محلّه او را نمیدانست. پس در بازار حدّادین، از او تفحّص کرد و او را پیدا نمود و از او پرسید: برای تو زوجهای بود؟
گفت: آری، دیروز وفات کرد و او را در فلان مکان - و همان موضع را اسم برد - دفن کردم.
1) 7. عشار: راهدار، باجگیر، خراجستان.
گفت: او به زیارت ابی عبداللَّهعلیه السلام رفته بود؟
گفت: نه.
گفت: ذکر مصایب او میکرد؟
گفت: نه.
گفت: مجلس تعزیه داری داشت؟
گفت: نه.
آن گاه پرسید: چه میجویی؟
خواب را نقل کرد.
گفت: آن زن مواظبت داشت به زیارت عاشورا.
و مخفی نماند که سید احمد، صاحب قضیه از صلحا و اتقیا و مواظب طاعات و زیارات و ادای حقوق و طهارت جامه و بدن از قذارات مشتبهه و معروف به ورع و سداد در اهل بلد و غیره و نوادر الطافی در هر زیارت به او میرسید که مقام ذکر آن نیست.
شیخ علی رشتی
خبر داد مرا عالم جلیل و حبر نبیل، مجمع فضایل و فواضل، شیخ علی رشتی و او عالم تقی زاهد بود که حاوی بود انواعی از علوم را با بصیرت و خبرت و از تلامذه خاتم المحقّقین الشیخ مرتضی - اعلی اللَّه مقامه - و سید سند، استاد اعظم - دام ظلّه - بود و چون اهل بلادلار و نواحی آنجا شکایت کردند از نداشتن عالم جامع نافذ الحکمی، آن مرحوم را به آنجا فرستادند. در سفر و حضر سالها مصاحبت کردم با او، در خلق و فضل و تقوا مانند او کمتر دیدم.
نقل کرد: وقتی از زیارت ابی عبداللَّهعلیه السلام مراجعت کرده بودم و از راه آب فرات به سمت نجف اشرف میرفتم؛ در کشتی کوچکی که از کربلا و طویرج بود، نشستیم. و اهل آن کشتی، همه از اهل حلّه بودند و از طویرج، راه حلّه و نجف جدا میشود.
پس آن جماعت را دیدم که مشغول لهو و لعب و مزاح شدند جز یک نفر که با ایشان بود و در عمل ایشان، داخل نبود. آثار سکینه و وقار از او ظاهر، نه خنده میکرد و نه مزاح و آن جماعت بر مذهب او قدح میکردند و عیب میگرفتند، با این حال در مأکل و مشرب شریک بودند.
بسیار متعجب شدم و مجال سؤال نبود تا رسیدیم به جایی که به جهت کمی آب، ما را از کشتی بیرون کردند.
در کنار نهر راه میرفتیم. پس اتفاق افتاد که با آن شخص مجتمع شدیم. پس از او پرسیدم سبب مجانبت او را، از طریقه رفقای خود و قدح آنها در مذهب او.
گفت: ایشان خویشان منند از اهل سنّت و پدرم نیز از ایشان بود و مادرم از اهل ایمان و من نیز، چون ایشان بودم و به برکت حجّت صاحب الزمانعلیه السلام شیعه شدم.
از کیفیت آن سؤال کردم.
گفت: اسم من یاقوت و شغلم، فروختن روغن در کنار جسر حلّه است. در سالی به جهت خریدن روغن بیرون رفتم از حلّه به اطراف و نواحی در نزد بادیه نشینان از اعراب.
پس چند منزلی دور شدم تا آن چه خواستم، خریدم و با جماعتی از اهل حلّه برگشتم. در بعضی از منازل چون فرود آمدیم، خوابیدم. چون بیدار شدم، کسی را ندیدم. همه رفته بودند و راه ما در صحرای بی آب و علفی بود که درنّدگان بسیار داشت و در نزدیکی آن معمورهای نبود، مگر بعد از فراسخ بسیار.
پس برخاستم و بار کردم و در عقب آنها رفتم. پس راه را گم کردم و متحیر ماندم و از سباع و عطش روز خایف بودم.
پس استغاثه کردم به خلفا و مشایخ و ایشان را شفیع کردم در نزد خداوند و تضرّع نمودم. فرجی ظاهر نشد.
پس در نفس خود گفتم که من از مادر میشنیدم که او میگفت: ما را امام زندهای است که کنیهاش ابو صالح است. گمشدگان را به راه میآورد و درماندگان را به فریاد میرسد و ضعیفان را اعانت میکند.
پس با خداوند معاهدهای کردم که به او استغاثه میکنم. اگر مرا نجات داد، به دین مادرم درآیم. پس او را ندا کردم و استغاثه نمودم. پس ناگاه کسی را دیدم که با من راه میرود و بر سرش عمامه سبزی است که رنگش مانند این بود و اشاره کرد به علفهای سبز که در کنار نهر روییده بود.
آن گاه راه را به او نشان داد و امر فرمود که به دین مادرش درآید و کلماتی فرمود که من - یعنی مؤلّف کتاب - فراموش کردم و فرمود: «به زودی میرسی به قریهای که اهل آنجا همه شیعهاند.»
گفتم: یا سیدی! یا سیدی! با من نمیآیید تا این قریه؟
فرمودند: «نه، زیرا که هزار نفر در اطراف بلاد به من استغاثه کردند. باید ایشان را نجات دهم.»
این حاصل کلام آن جناب بود که در خاطرم ماند. پس از نظرم غایب شد.
پس اندکی نرفتم که به آن قریه رسیدم و مسافت تا آنجا، بسیار بود و آن جماعت روز بعد به آنجا رسیدند.
چون به حلّه رسیدم، رفتم نزد سید فقهای کاملین، سید مهدی قزوینی ساکن حلّه - قدّس اللَّه روحه - و قصّه را نقل کردم و معالم دین را از او آموختم و از او سؤال کردم عملی که وسیله شود برای من که بار دیگر آن جناب را ملاقات کنم.
پس فرمود: چهل شب جمعه زیارت کن حضرت ابی عبداللَّه علیه السلام را.
پس مشغول شدم و از حلّه برای زیارت شب جمعه به آنجا رفتم تا آن که یکی باقی ماند. روز پنج شنبه بود که از حلّه رفتم به کربلا. چون به دروازه شهر رسیدم، دیدم اعوان دیوان در نهایت سختی از واردین مطالبه تذکره میکنند و من نه تذکره داشتم و نه قیمت آن. پس متحیر ماندم و خلق مزاحم یکدیگر بودند در دم دروازه. پس چند دفعه خواستم که خود را مختفی کرده و از ایشان بگذرم، میسّر نشد.
در این حال، صاحب خود حضرت صاحب الامرعلیه السلام را دیدم که در هیأت طلاّب عجم، عمامه سفیدی بر سر دارد و داخل بلد است. چون آن جناب را دیدم، استغاثه کردم. پس بیرون آمد و دست مرا گرفت و داخل دروازه کرد و کسی مرا ندید. چون داخل شدم، دیگر آن جناب را ندیدم و متحیر باقی ماندم.(1)
1) 8. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 292 - 294.
ملاّ زینالعابدین سلماسی
خبر داد مرا عالم عامل و مهذّب کامل، عدل ثقه، میرزا اسماعیل سلماسی که از اهل علم و کمال و تقوا و صلاح و سالها است در روضه مقدّسه کاظمین، امام جماعت و مقبول خواص و عوام و علمای اعلام است.
گفت: خبر داد مرا پدرم، عالم علیم، صاحب کرامات باهره و مقامات ظاهره، آخوند ملاّ زین العابدین سلماسی که از خواص و صاحب اسرار علاّمه طباطبایی بحر العلوم بود و متولّی ساختن قلعه سامرّه با برادرم ثقه صالح فاضل، میرزا محمد باقر که در سن، اکبر بود از من؛ چون تحمل این حکایت، پنجاه سال قبل از این بود؛ لهذا مردّد شدم و او نیز از جدّ اکرم - طاب ثراه - که فرمود: از جمله کرامات باهره ائمه طاهرینعلیهم السلام در سرّ من رأی در اواخر ماه دوازدهم یا اوایل ماه سیزدهم آن که مردی، از عجم به زیارت عسکریینعلیهما السلام مشرّف شد در تابستان که هوا به غایت گرم بود و قصد زیارت کرد در وقتی که کلیددار در رواق بود، در وسط روز و درهای حرم مطهّر، بسته و مهیای خوابیدن بود در رواق، در نزدیکی شباک(1)غربی که از رواق به صحن باز میشود.
1) 9. شباک: پنجره. ر.ک: دهخدا.
پس چون صدای حرکت پای زوّار را شنید، در را باز کرد و خواست برای آن شخص زیارت بخواند. پس آن زایر به او گفت: این یک اشرفی را بگیر و مرا به حال خود واگذار که با توجّه و حضور، زیارتی بخوانم.
پس کلیددار قبول نکرد و گفت: قاعده را به هم نمیزنم.
پس اشرفی دوم و سوم به او داد، باز قبول نکرد و چون کثرت اشرفیها را دید، بیشتر امتناع کرد و اشرفیها را رد کرد.
پس آن زایر متوجّه حرم شریف شد و با دل شکسته عرض کرد: پدر و مادرم فدای شما باد! اراده داشتم زیارت کنم شما را با خضوع و خشوع و شما مطّلع شدید بر منع کردن او مرا.
پس کلیددار، او را بیرون کرد و در را بست به گمان آن که آن شخص مراجعت میکند به سوی او و هر چه بتواند به او میدهد و متوجّه شد به طرف شرقی رواق که از آن طرف برگردد به طرف غربی.
چون رسید به رکن اوّل که از آنجا باید منحرف شود، برای شباک، دید سه نفر، رو به او میآیند و هر سه در یک صف، الّا آن که یکی از ایشان، اندکی مقدّم است بر آن که در جنب او است و هم چنین دوم از سوم و سومی به حسب سن، از همه کوچکتر و در دست او قطعه نیزهای است که سرش پیکان دارد. چون کلیددار ایشان را دید مبهوت ماند.
صاحب نیزه، متوجّه او شد، در حالتی که مملو بود از غیظ و غضب، چشمانش سرخ شده بود از کثرت خشم و نیزه خود را حرکت داد به قصد طعن زدن بر او و فرمود: «ای ملعون پسر ملعون! گویا این شخص آمده بود به خانه تو یا به زیارت تو که او را مانع شدی؟»
پس در این حال، آن که از هر سه بزرگتر بود، متوجّه او شد و با کف خویش اشاره کرد و منع نمود و فرمود: همسایه تو است، مدارا کن با همسایه خود!
پس صاحب نیزه امساک نمود و در ثانی غضبش به هیجان آمد و نیزه را حرکت داد و همان سخن اوّل را اعاده فرمود.
پس آن که بزرگتر بود، اشاره نمود و منع کرد و در دفعه سوم، باز آتش غضب مشتعل شد و نیزه را حرکت داد و آن شخص ملتفت نشد به چیزی و غش کرد و بر زمین افتاد و به حال نیامد، مگر در روز دوم یا سوم در خانه خود.
چون شام شد، خویشان او آمدند و دَرِ رواق را که از پشت بسته بود، باز کردند و او را بیهوش افتاده دیدند. به خانهاش بردند. پس از دو روز که به حال آمد، اقاربش در حول او گریه میکردند.
پس آن چه گذشته بود میان او و آن زایر و آن سه نفر، برای ایشان نقل کرد و فریاد کرد: مرا دریابید به آب که سوختم و هلاک شدم.
پس مشغول شدند به ریختن آب بر او و او استغاثه میکرد تا آن که پهلوی او را باز کردند.
دیدند که به مقدار درهمی از آن سیاه شده و او میگفت: مرا با نیزه خود، صاحب آن قطعه زد.
پس او را برداشتند و بردند بغداد و بر اطبّا عرضه داشتند همه عاجز ماندند از علاج.
پس او را بردند به بصره، چون در آنجا طبیب فرنگی معروفی بود. چون او را بر آن طبیب نشان دادند و نبض او را گرفت، متحیر ماند. زیرا که ندید در او، چیزی که دلالت کند بر سوء مزاج و ورم و مادّهای در آن موضع سیاه شده.
پس خود ابتدا گفت: گمان میکنم که این شخص سوء ادبی کرده با بعضی از اولیای خداوند که خداوند او را به این درد مبتلا کرده.
چون مأیوس شدند از علاج، برگرداندند او را به بغداد. پس در راه یا در بغداد مرد و اسم او حسان بود.(1)
1) 10. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 294 - 296.
حکایت بحرالعلوم در مسجد سهله
خبر داد ما را عالم کامل و زاهد عامل و عارف بصیر، برادر ایمانی و صدیق روحانی، آقا علی رضا - طاب اللَّه ثراه - خلف عالم جلیل، حاجی ملاّ محمد نایینی و همشیره زاده فخر العلماء الزاهدین، حاجی محمد ابراهیم کلباسیرحمه الله که در صفات نفسانیه و کمالات انسانیه از خوف و محبّت و صبر و رضا و شوق و اعراض از دنیا، بینظیر بود، گفت: خبر داد ما را عالم جلیل، آخوند ملاّ زینالعابدین سلماسی سابق الذکر، گفت: روزی نشسته بودم در مجلس درس آیة اللَّه سید سند و عالم مسدّد، فخر الشیعة، علاّمه طباطبایی بحرالعلومقدس سره در نجف اشرف که داخل شد بر او به جهت زیارت، عالم محقّق جناب میرزا ابوالقاسم قمی صاحب قوانین در آن سالی که از عجم مراجعت کرده بود به جهت زیارت ائمه عراقعلیهم السلام و طواف بیت اللَّه الحرام.
پس متفرّق شدند کسانی که در مجلس بودند و به جهت استفاده حاضر شده بودند و ایشان زیاده از صد نفر بودند و من ماندم با سه نفر از خاصّان اصحاب او که در اعلی درجه صلاح و سداد و ورع و اجتهاد بودند، ماندیم.
پس محقّق مذکور، متوجّه سید شد و گفت: شما فایز شدید و دریافت نمودید مرتبه ولادت روحانیت و جسمانیت و قرب مکان ظاهری و باطنی را.
پس چیزی به ما تصدّق نمایید از آن نعمتهای غیر متناهیه که به دست آورید.
پس جناب سید بدون تامل فرمود: من شب گذشته یا دو شب قبل (و تردید از راوی است) در مسجد کوفه رفته بودم برای ادای نافله شب با عزم به رجوع، در اوّل صبح به نجف اشرف که امر مباحثه و مذاکره معطّل نماند و چنین بود عادت آن مرحوم در چندین سال.
چون از مسجد بیرون آمدم، در دلم شوقی افتاد برای رفتن به مسجد سهله. پس خیال خود را از آن منصرف کردم، از جهت ترس نرسیدن به نجف، پیش از صبح و فوت شدن امر مباحثه در آن روز، ولکن شوق، پیوسته زیاد میشد و قلب میل میکرد.
پس در آن حال که متردّد بودم، ناگاه بادی وزید و غباری برخاست و مرا به آن صوب حرکت داد. اندکی نگذشت که مرا برد در مسجد سهله انداخت. پس داخل مسجد شدم، دیدم که خالی است از زوّار و متردّدین، جز شخصی جلیل که مشغول است به مناجات با قاضی الحاجات به کلماتی که قلب را منقلب و چشم را گریان میکند.
حالتم متغیر و دلم از جا کنده شد و زانوهایم مرتعش و اشکم جاری شد از شنیدن آن کلمات که هرگز به گوشم نرسیده بود و چشمم ندیده بود از آن چه به من رسیده بود از ادعیه مأثوره و دانستم که مناجات کننده، انشا
میکند آن کلمات را، نه آن که از محفوظات خود میخواند. پس در مکان خود ایستادم و گوش به آن کلمات فرا داشتم و از آنها متلذّذ بودم تا آن که از مناجات فارغ شد.
پس ملتفت شد به من و فرمود به زبان فارسی: «مهدی بیا!»
پس چند گامی پیش رفتم و ایستادم.پس امر فرمود: پیش روم.
پس اندکی رفتم و توقّف نمودم.باز امر نمود به پیش رفتن و فرمود: «ادب در امتثال است.»
پس پیش رفتم تا به آنجا که دست آن جناب به من و دست من به آن جناب میرسید و تکلّم فرمود به کلمهای.
مولا سلماسی گفت: چون کلام سیدرحمه الله به این جا رسید، یک دفعه از این رشته سخن دست کشید و اعراض نمود و شروع کرد در جواب دادن محقّق مذکور، از سؤالی که قبل از این از جناب سید کرده بود، از سرّ قلّت تصانیف سید با آن طول باع وسعه اطّلاع که در علوم داشتند. پس وجوهی بیان فرمود.
پس جناب میرزا دوباره سؤال کرد از آن کلام خفی. پس سید به دست اشاره فرمود: آن از اسرار مکتومه است.(1)
1) 11. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 235 - 236.
سید بحرالعلوم
نیز نقل کرد از جناب مولا سلماسی - رحمهما اللَّه تعالی - که گفت:
من حاضر بودم در محفل افاده جناب بحرالعلومقدس سره که شخصی سؤال کرد از او، از امکان رؤیت طلعت غرّای امام عصرعلیه السلام در غیبت کبری و در دست سیدرحمه الله قلیان بود و مشغول کشیدن بود.
پس از جواب آن شخص ساکت شد و سر را به زیر انداخت و خود را مخاطب کرد و آهسته میفرمود - من میشنیدم -: «چه بگویم در جواب او؟ و حال آن که آن حضرت مرا در بغل کشید و به سینه خود چسبانید.
وارد شده تکذیب مدّعی رؤیت در غیبت. و این سخن را مکرّر میکرد.
آن گاه در جواب سایل فرمود: از اهل عصمتعلیهم السلام رسیده، تکذیب کسی که مدّعی شده دیدن حجّتعلیه السلام را و به همین دو کلمه قناعت کرد و به آن چه میفرمود، اشاره نکرد.(1)
1) 12. ر. ک، همان، ص 236.
سید بحرالعلوم
نیز نقل کرده از عالم مذکور که گفت: نماز کردیم با جناب سید در حرم عسکریین. پس چون اراده کرد که برخیزد بعد از تشهد رکعت دوم، حالتی برای او عارض شد که اندکی توقّف کرد، آن گاه برخاست.
چون از نماز فارغ شد، همه ماها تعجّب کردیم و جهت آن توقّف را ندانستیم و کسی از ما جرأت نمیکرد که سؤال کند تا آن که برگشتیم به منزل و خوان طعام حاضر شد.
پس یکی از سادات حاضر در آن مجلس به من اشاره کرد که از آن جناب سؤال کنم از سرّ آن توقّف.
گفتم: نه، تو نزدیکتری از ما.
پس جناب سیدرحمه الله ملتفت من شد و فرمود: در چه گفتگو میکنید؟
و من از همه کس جسارتم بیشتر بود نزد ایشان.
گفتم: ایشان میخواهند بفهمند سرّ آن حالتی که در نماز، برای شما عارض شده بود.
فرمود: به درستی که حجّتعلیه السلام داخل روضه شد به جهت سلام کردن
بر پدر بزرگوارش. پس مرا آن حالت دست داد از مشاهده جمال انور آن حضرت تا آن که از روضه بیرون رفتند.(1)
1) 13. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 237.
حکایت بحر العلوم در مکه معظمه
نیز نقل کرد جناب مولا سلماسی - طاب ثراه - از ناظر امور جناب سید در ایام مجاورت مکّه معظّمه، که گفت: آن جناب با آن که در بلد غربت بود و منقطع از اهل و خویشان، قوی القلب بود در بذل و عطا و اعتنایی نداشت به کثرت مصارف و زیاد شدن مخارج.
پس اتّفاق افتاد روزی چیزی نداشتیم. پس چگونگی حال را خدمت سید عرض کردم که مخارج زیاد و چیزی در دست نیست. پس چیزی نفرمود و عادت سید بر این بود که صبح، طوافی دور کعبه میکرد و به خانه میآمد و در اطاقی که مختص به خودش بود، میرفت.
پس ما قلیانی برای او میبردیم، آن را میکشید. آن گاه بیرون میآمد و در اطاق دیگر مینشست و تلامذه از هر مذهبی جمع میشدند. پس برای هر صنف، به طریق مذهبش، درس میگفت.
پس در آن روز که شکایت از تنگدستی در روز گذشته کرده بودم، چون از طواف برگشت، حسب العاده، قلیان را حاضر کردم که ناگاه کسی در را کوبید. پس سید به شدّت مضطرب شد و به من گفت: قلیان را بگیر و از این جا بیرون ببر! و خود بشتاب برخاست و رفت نزدیک در و در را باز کرد.
پس شخص جلیلی به هیأت اعراب داخل شد و نشست در اطاق سید و سید در نهایت ذلّت و مسکنت و ادب در دَم در نشست و به من اشاره کرد که قلیان را نزدیک نبرم. پس ساعتی نشستند و با یکدیگر سخن میگفتند. آن گاه برخاست.
پس سید بشتاب برخاست و در خانه را باز کرد و دستش را بوسید و او را بر ناقهای که آن را بر درِ خانه خوابانیده بود، سوار کرد و او رفت.
و سید با رنگ متغیر شده برگشت و براتی به دست من داد و گفت: این حوالهای است بر مرد صرّافی که در کوه صفاست. برو نزد او و بگیر از او آن چه بر او حواله شده!
پس من آن برات را گرفتم و بردم آن را نزد همان مرد.
چون برات را گرفت و نظر نمود در آن، بوسید و گفت: برو و چند حمال بیاور!
پس رفتم و چهار حمال آوردم. پس به قدری که آن چهار نفر قوّت داشتند، ریال فرانسه آورد و ایشان برداشتند و ریال فرانسه، پنج قران عجمی است و چیزی زیاده.
حمالها آن ریالها را به منزل آوردند.
روزی رفتم نزد آن صرّاف که از حال او مستفسر شوم و این که آن حواله از کی بود؟
پس نه صرّافی دیدم و نه دکّانی! پس از کسی که در آنجا حاضر بود، پرسیدم از حال صرّاف.
گفت: ما در این جا هرگز صرّافی ندیده بودیم و در آنجا فلان مینشیند.
پس دانستم که این از اسرار ملک علاّم بود.
خبر داد مرا به این حکایت فقیه نبیه و عالم وجیه، صاحب تصانیف رایقه و مناقب فایقه، شیخ محمد حسین کاظمی، ساکن نجف اشرف از بعضی ثقات از شخصی مذکور.(1)
1) 14. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 237، 238.
حکایت بحر العلوم در سرداب مطهّر
خبر داد مرا سید سند و عالم معتمد، محقّق بصیر، سید علی، سبط جناب بحرالعلوم - اعلی اللَّه مقامه - مصنّف برهان قاطع در شرح نافع در چند جلد از صفی متّقی و ثقه زکّی، سید مرتضی که خواهرزاده سید را داشت و مصاحبش بود در سفر و حضر و مواظب خدمات داخلی و خارجی او.
گفت: با آن جناب بودم در سفر زیارت سامرّه و برای او حجرهای بود که تنها در آنجا میخوابید و من حجرهای داشتم متّصل به آن حجره و نهایت مواظبت داشتم در خدمات او در شب و روز و شبها مردم جمع میشدند در نزد آن مرحوم، تا آن که پاسی از شب میگذشت.
در شبی اتفاق افتاد که حسب عادت خود نشست و مردم در نزد او جمع شدند. پس او را دیدم که گویا کراهت دارد اجتماع را و دوست دارد خلوت شود و با هر کس سخنی میگوید که در آن اشارهای است به تعجیل کردن او در رفتن از نزد او.
پس مردم متفرّق شدند و جز من، کسی باقی نماند و مرا نیز امر فرمود که بیرون روم. پس به حجره خود رفتم و تفکّر میکردم در حالت سید در
این شب و خواب از چشمم کناره کرد. زمانی صبر کردم. آن گاه بیرون آمدم مختفی که از حال سید تفقّدی کنم.
دیدم درِ حجره بسته است. از شکاف در نگاه کردم، دیدم چراغ به حال خود روشن و کسی در حجره نیست. داخل حجره شدم و از وضع آن دانستم که امشب نخوابیده.
با پای برهنه، خود را پنهان داشتم و در طلب سید برآمدم. داخل شدم در صحن شریف و دیدم درهای قبّه عسکریین علیهما السلام بسته است. در اطراف خارج حرم تفحّص کردم. اثری از او نیافتم.
داخل شدم در صحن سرداب. دیدم درهای آن باز است. پس از درجهای آن پایین رفتم، آهسته به نحوی که هیچ حسّی و حرکتی، ظاهر برای من نبود.
پس همهمه شنیدم از صفّه سرداب که گویا کسی با دیگری سخن میگوید و من کلمات را تمیز نمیدادم تا آن که سه یا چهار پلّه ماند و من در نهایت آهستگی میرفتم که ناگاه آواز سید از همان مکان بلند شد که ای سید مرتضی چه میکنی؟ چرا از خانه بیرون آمدی؟
پس باقی ماندم در جای خود متحیر و ساکن، چون چوب خشک. پس عزم کردم بر رجوع پیش از جواب.
باز به خود گفتم: چگونه حالت پوشیده خواهد ماند بر کسی که تو را شناخت، از غیر طریق حواس؟
پس جوابی با معذرت و پشیمانی دادم و در خلال عذرخواهی از پلّهها
پایین رفتم تا به آنجا که صفّه را مشاهده مینمودم. سید را دیدم که تنها مواجه قبله ایستاده، اثری از کس دیگری نیست. دانستم که او سخن میگفت با غایب از ابصار - صلوات اللَّه علیه -.(1)
1) 15. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 238 - 239.
سید بحرالعلوم
شیخ صالح صفی، شیخ احمد صد تومانی نجفی که در ورع و تقوا یگانه بود، نقل کرد: به ما به استفاضه رسیده که جدّ ما مولا محمد سعید صد تومانی از تلامذه سید متقدّم جناب بحرالعلوم بود.
روزی در مجلس سید صحبت قضایای کسانی که مهدیعلیه السلام را دیدند در میان آمد تا آن که جناب سید هم در بین آن صحبت، به سخن آمد.
فرمود: میل کردم روزی که نماز را در مسجد سهله بکنم، در وقتی که گمان داشتم که از مردم خالی است. چون به آنجا رسیدم، دیدم مسجد پر است از مردم و صدای ذکر و قرائت ایشان بلند است و معهود نبود که در چنین وقتی احدی در آنجا باشد.
پس ایشان را یافتم صفوفی صف کشیده از برای به جا آوردن نماز جماعت.
پس ایستادم پهلوی دیوار در جایی که در آنجا رملی بود.
پس رفتم بالای آن که نظر کنم که در صفوف، شاید مکانی پیدا کنم که
در آنجا، جای گیرم. در یکی از آن صفوف، موضع یک نفر پیدا کردم. به آنجا رفتم و ایستادم.
یکی از حاضرین مجلس گفت: بگو مهدی - صلوات اللَّه علیه - را دیدم. پس سید ساکت شد و گویا در خواب بود و بیدار شد. پس هر چه خواستند که کلام را به انجام رساند، راضی نشد.(1)
1) 16. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 240.
حکایت بحر العلوم در حرم امیرالمؤمنینعلیه السلام
عالم صالح، متدین متّقی، جناب میرزا حسین لاهیجی رشتی، مجاور نجف اشرف که از اعزّه صلحا و افاضل اتقیای معروف در نزد علما است، نقل کرد از عالم ربّانی و مؤید آسمانی، ملاّ زین العابدین سلماسی، که مذکور داشت: روزی جناب بحرالعلوم - طاب ثراه - وارد حرم امیرالمؤمنینعلیه السلام شد و به این بیت ترنّم میکرد:
چه خوش است صوت قرآن
زتو دلربا شنیدن
پس از سید سؤال کردم از سبب خواندن این بیت.
فرمود: چون وارد حرم امیرالمؤمنینعلیه السلام شدم، دیدم حجّت - سلام اللَّه علیه - را که در بالای سر، قرآن تلاوت میفرمود به آواز بلند. چون صدای آن بزرگوار را شنیدم، آن بیت را خواندم. چون وارد حرم شدم، قرائت را ترک نمود و از حرم بیرون رفتند.(1)
1) 17. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 302.
ملاّ زینالعابدین سلماسی
ثقه عدل امین، آقا محمد که زیاده از چهل سال است متولّی امر شموعات(1)حرم عسکریینعلیهما السلام و سرداب شریف است و امین سید استاد - دام علاه - نقل کرد از والده خود که از صالحات معروفات و تاکنون زنده است که گفت: روزی در سرداب شریف بودیم با اهل بیت عالم ربّانی و مؤید سبحانی، ملاّ زینالعابدین سلماسی، در آن ایام که مجاور سرّ من رأی بود به جهت بنای قلعه آن بلد.
گفت: آن روز، روز جمعه بود و جناب آخوند مشغول شد به خواندن دعای ندبه معروفه و چون زن مصیبت زده و محبّ فراق دیده، میگریست و ناله میکرد و ما با او در گریه و ناله متابعت میکردیم.
در بین این حالت بودیم که ناگاه بوی عطری وزیدن گرفت و منتشر شد، در فضای سرداب و پر شد هوا، از بوی خوش به نحوی که از جمیع ماها آن حالت را برد.
1) 18. شموعات: شمعها
پس همه ساکت شدیم و قدرت سخن گفتن از ما رفت و متحیر ماندیم تا اندک زمانی گذشت. پس آن رایحه طیبه مفقود شد و هوا به حالت اوّل برگشت و برگشتیم به آن چه مشغول بودیم از قرائت دعا.
چون به خانه مراجعت نمودیم، سؤال کردم از جناب آخوند ملاّ زین العابدین از سرّ آن بوی خوش.
فرمود: تو را چه کار به این سؤال؟ و از جواب من اعراض نمود.
عالم عامل متّقی، آقا علیرضا اصفهانی - طاب ثراه - که نهایت اختصاص به مولای مزبور داشت، نقل کرد:
روزی سؤال کردم از آن مرحوم از ملاقات کردن حجّتعلیه السلام را و در او، این گمان داشتم مثل استاد او، سید معظّم بحرالعلومرحمه الله پس همین واقعه را برای من نقل کرد، بدون اختلاف.(1)
1) 19. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 269 - 270.
سنّی اهل سامرا
و نیز ثقه متقدّم، آقا محمد - دام توفیقه - نقل کرد که مردی از اهل سنّت سامرّه، که او را مصطفی الحمود میگفتند، در قطار خدّام بود که شغلی جز آزردن زوّار و گرفتن مال آنها به هر حیله و مکر ندارد و غالب اوقات در سرداب مقدّس بود در صفّه کوچک که پشت شباک ناصر عبّاسی است و اغلب زیارات مأثوره را حفظ داشت و هرکس داخل میشد در آن مکان شریف و شروع میکرد در زیارت، آن خبیث او را از حالت زیارت و حضور قلب میانداخت و پیوسته خواننده را ملتفت میکرد به اغلاطی که غالب عوام از آنها خالی نیستند.
پس شبی در خواب، حضرت حجّتعلیه السلام را دید که به او میفرماید: «تا کی زوّار مرا میآزاری و نمیگذاری زیارت بخوانند؟ تو را چه مداخله در این کار؟ بگذار ایشان را و آن چه میگویند!»
پس بیدار شد در حالتی که هر دو گوشش را خداوند کر نموده بود.
پس از آن دیگر چیزی نشنید و زوّار از او آسوده شدند و چنین بود تا به اسلاف خویش پیوست.(1)
1) 20. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 274 - 275.
شفا دادن امام عصرعلیه السلام لالی را در سرداب مطهّر
آقا محمد مهدی، تاجر شیرازی الاصل که مولد و منشأ او در بندر ملومین از ممالک ماچین شده، بعد از ابتلا به مرض شدیدی در آنجا و عافیت از آن، هم گنگ شد و هم لال و قریب سه سال، چنین بر او گذشت.
پس به قصد استشفا قصد زیارت ائمه عراقعلیهم السلام کرد و در جمادی الاولی، سنه هزار و دویست و نود و نُه وارد کاظمین شد بر بعضی از تجّار معروفین که از اقارب او بود و بیست روز در آنجا ماند. پس موسم حرکت مرکب و دخان شد به سوی سرّ من رأی.
ارحامش او را آوردند و در مرکب و به اهالی مرکب که از اهل بغداد و کربلا بودند، او را سپردند به جهت گنگی و عجز از اظهار مقاصد و حوایج خویش و خطوطی در سفارش او به بعضی از مجاورین سرّ من رأی نوشتند.
بعد از رسیدن به آنجا در روز جمعه، دهم جمادی الثّانیه، سنه مذکوره رفت به سرداب مقدّس در محضر جمعی از موثّقین و خادمی برای او زیارت میخواند تا آن که رفت به صفّه سرداب و در بالای چاه، مدّتی گریه و تضرّع میکرد و با قلم در دیوار سرداب از حاضرین و ناظرین طلب دعا
و شفای خود را مینوشت. پس از ابتهال و انابه، قفل زبانش باز شد و بیرون آمد از ناحیه مقدّسه با زبانی فصیح و بیانی ملیح. روز شنبه همراهانش او را حاضر کردند در محفل تدریس جناب سید الفقهاء العظام الاستاد الاکرم، حجة الاسلام، میرزا محمد حسن شیرازی - متّعنا اللَّه تعالی ببقائه - پس از صحبت مناسب آن مقام، تبرّکاً سوره مبارکه حمد را با قرائت بسیار خوب که همه حضّار به صحّت و حسن آن تصدیق نمودند خواند. در شب یک شنبه و دوشنبه در صحن مطهّر چراغان کردند و شعرای عرب و عجم مضمون آن را به نظم درآوردند. بعضی از آنها در رساله جنّة المأوی ثبت شد.
والحمد للَّه و صلی اللَّه علی محمد و آله الطاهرین.
سید نعمت اللَّه جزایری
سید محدّث جلیل، سید نعمة اللَّه جزایری، در کتاب مقامات گفته: خبر داد مرا اوثق برادران من در شوشتر، در خانه ما که قریب است به مسجد اعظم.
گفت: هنگامی که در دریای هند بودیم، گفتگو از عجایب دریا در میان آمد. پس یکی از ثقات نقل کرد: روایت نمود برای من کسی که من بر او اعتماد داشتم که منزل او در بلدی بود از سواحل دریا و جزیرهای در میان دریا بود که میان اهل آن ساحل و آن جزیره، مسافت یک روز یا کمتر بود و آب و هیزم و میوه ایشان، از آن جزیره بود.
پس اتّفاق افتاد که ایشان حسب عادت خود بر کشتی سوار شدند به قصد رفتن به آن جزیره و با خود به قدر قوت یک روز برداشتند. چون به وسط دریا رسیدند، بادی وزید و ایشان را از آن مقصدی که داشتند، برگرداند و به همین حال باقی ماندند تا نه روزو مشرف شدند بر هلاکت به جهت کمی آب و طعام.
آن گاه هوا ایشان را انداخت در آن روز به یکی از جزایر دریا. پس بیرون آمدند و داخل در آن جزیره شدند و در آن جزیره آبهای گوارا و میوههای شیرین و انواع درختان بود.
پس روزی در آنجا ماندند. آن گاه آن چه احتیاج داشتند، حمل نمودند و بر کشتی سوار شدند و کشتی را به راه انداختند.
چون قدری از ساحل دور شدند، نظر کردند به مردی از ایشان که در جزیره باقی مانده. پس او را آواز کردند و میسّر نشد ایشان را که برگردند.
پس دیدند آن شخص را که دستهای از هیزم بسته و آن را در زیر سینه خود گذاشته و به آن سیر میکند در آب دریا که خود را به کشتی برساند. پس شب حایل شد میان او و آن جماعت و در دریا ماند.
اما اهل کشتی، نرسیدند به وطن، مگر بعد از چند ماه. پس چون به اهالی خود رسیدند، اهل آن مرد را خبر دادند. پس عزای او را گرفتند.
یک سال یا بیشتر به همین حال بودند؛ آن گاه دیدند که آن مرد برگشت به اهلش. به یکدیگر بشارت دادند و رفقای کشتی او جمع شدند. پس قصّه خود را برای ایشان نقل کرد و گفت:
چون شب حایل شد میان من و شما، باقی ماندم به حال خود و موج دریا مرا از جایی به جایی میبرد و دو روز من به روی آن دسته هیزم بودم تا آن که موج مرا انداخت به کوهی که در ساحل بود. پس به سنگی چسبیدم و چون بلند بود، نتوانستم که بر آن، بالا روم، پس در آب ماندم.
ناگاه افعی بسیار بزرگی را دیدم که از مناری درازتر و کلفتتر بود. بر آن کوه برآمد و سر خود را دراز کرد که از دریا ماهی صید کند از بالای سر من. پس من یقین کردم به هلاکت و تضرّع نمودم به سوی خداوند تبارک و تعالی
عقربی را دیدم که از پشت افعی راه میرود. چون بالای دماغش رسید، نیش خود را در او فرو برد. پس گوشت او از هم ریخت و باقی ماند استخوان پشت و دندههای او مانند نردبان بزرگی که پلههای بسیار داشت و آسان بود بالا رفتن بر آنها.
پس از آن دندهها بالا رفتم تا آن که داخل جزیره شدم و خدای تعالی را شکر کردم بر این موهبت عظیمه. تا نزدیک عصر در آن جزیره راه رفتم پس منازل نیکویی دیدم که بنیانهای مرتفعی داشت الا آن که خالی بود ولکن آثار اِنسی در او بود. پس در موضعی از آن پنهان شدم.
چون عصر شد، بندگان و خدمتکارانی را دیدم که هر یک بر استری سوار بودند. پس فرود آمدند و فرشهای نیکو گسترانیدند و شروع کردند در تهیه طعام و طبخ آن.
چون فارغ شدند، دیدم سوارهایی را که میآیند و جامههای سفید و سبز پوشیدهاند و از رخسارهای ایشان، نور میدرخشد. پس فرود آمدند و طعام را در نزد ایشان حاضر نمودند. چون شروع نمودند در خوردن، آن که در هیأت، از همه نیکوتر و نورش از همه بیشتر بود، فرمود: «حصّهای از این طعام بردارید برای مردی که غایب است.»
چون فارغ شدند، مرا آواز داد: «ای فلان پسر فلان! بیا!»
پس تعجّب کردم و رفتم نزد ایشان. پس به من مرحبا گفتند.
پس از آن طعام خوردم و محقّق شد نزد من که آن، از طعام بهشت بود.
چون روز شد، همه سوار شدند و به من فرمودند: انتظار داشته باش!
پس در عصر مراجعت کردند و چند روز با ایشان بودم.
پس روزی آن شخص که از همه نورانیتر بود به من فرمود: «اگر میخواهی بمانی با ما در این جزیره، بمان در این جا و اگر خواستی بروی نزد اهل خود، کسی را با تو میفرستم که تو را به بلدت برساند.»
پس از شقاوتی که داشتم، اختیار نمودم بلد خود را.
پس چون شب شد امر فرمود برای من مرکبی و فرستاد با من بندهای از بندگان خود را.
پس ساعتی از شب رفتیم و من میدانم که میان من و اهل من، مسافت چند ماه و چند روز است. پس اندکی از شب بیش نگذشت که صدای سگان را شنیدم.
پس آن غلام به من گفت: این آواز سگان شماست. پس ملتفت نشدم، مگر آن که خود را در خانه خود دیدم. پس گفت: این خانه تو است، فرود آی!
چون فرود آمدم، گفت: زیانکار شدی در دنیا و آخرت. آن مرد، صاحب الزمان - صلوات اللَّه علیه - بود.
پس ملتفت شدم به سوی غلام، دیگر او را ندیدم و من حال، در میان شما هستم، پشیمان از تقصیری که کردم. این است حکایت من.(1)
گذشت در حکایت سی و هشتم قضیهای قریب به این مضمون و خدای دانا است به تعدّد و اتحاد.
1) 21. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 307 - 309.
حاجی عبداللَّه واعظ
خبر داد ما را عالم عامل و فاضل کامل، قدوة الاتقیاء و زین الصلحاء، سید محمد بن العالم، سید هاشم بن میر شجاع قلی موسوی رضوی نجفی، معروف به هندی که از اتقیای علما و ائمه جماعت حرم امیرالمؤمنینعلیه السلام است و او را خُبرتی است در بسیاری از علوم متعارفه و غریبه، نقل کرد که:
مرد صالحی بود که او را حاجی عبداللَّه واعظ میگفتند و او بسیار تردّد میکرد به مسجد سهله و مسجد کوفه و نقل کرد برای من عالم ثقه، شیخ باقر بن شیخ هادی کاظمی، مجاور نجف اشرف و او عالم بود در مقدّمات و علم قرائت و بعضی از علم جفر و دارا بود ملکه اجتهاد مطلق را ولکن به جهت تحصیل امر معاش، زیاده از مقدار حاجت، اجتهاد نمیکرد و قاری تعزیه بود و امام جماعت نقل کرد از شیخ مهدی زریجاوی(1)
1) 22. منسوب به طایفه آل ازیرج که به ایشان آل الارزق نیز گفته میشود و در منطقه العماره در عراق سکونت دارند. ر.ک: النجم الثاقب {عربی}، ترجمه سید یاسین موسوی، ج 2، ص 300.
وی گفت: وقتی در مسجد کوفه بودم، پس دیدم آن عبد صالح، حاجی عبداللَّه را که عازم نجف شده، بعد از نصف شب که در اوّل روز به آنجا برسد. پس من به همراه او رفتم. چون رسیدیم به چاهی که در وسط راه است، شیری را دیدیم که در وسط راه نشسته و صحرا خالی از متردّدین غیر از من و او. پس من ایستادم.
گفت: تو را چه شده؟
گفتم این شیر است. گفت: بیا و باک مدار!
گفتم: چگونه میشود این؟
پس اصرار کرد. امتناع نمودم.
گفت: هرگاه دیدی مرا که رسیدم به او و در مقابلش ایستادم و مرا اذیت نکرد. خواهی رفت؟
گفتم: آری.
پس پیش افتاد و نزدیک شیر رفت و دست خود را بر پیشانی او گذاشت.
پس من چون چنین دیدم، به سرعت شتافتم با ترس و بیم از او و از شیر گذشتم. پس او به من ملحق شد و شیر در مکان خود باقی ماند.
شیخ باقر گفت: وقتی در ایام جوانی با خال خودم، شیخ محمد علی قاری، مصنّف سه کتاب در علم قرائت و مؤلّف کتاب تعزیه رفتیم به مسجد سهله و در آن زمان موحش بود و این عمارتهای جدید را نداشت و راه میان مسجد سهله و کوفه بسیار صعب بود؛ قبل از آن که آن را اصلاح کنند.
پس چون در مقام مهدیعلیه السلام نماز تحیت رابه جای آوردیم، خال من
سبیل و کیسه توتون خود را فراموش کرد. چون بیرون رفتیم و به درِ مسجد رسیدیم، متذکّر شد. پس مرا به آنجا فرستاد. پس در وقت عشا بود که داخل مقام شدم و کیسه و سبیل را گرفتم.
پس یک جمره آتش بزرگی دیدم که مشتعل بود در وسط مقام. پس ترسیدم و هراسان بیرون رفتم.
خالم چون مرا هراسان دید، پرسید: تو را چه شده؟
پس خبر جمره آتش را به او دادم.
پس به من گفت: میرویم به مسجد کوفه و از عبد صالح، حاجی عبداللَّه میپرسیم؛ زیرا که او بسیار تردّد کرده به آن مقام و نباید خالی باشد از علم به آن.
چون خالم از او سؤال کرد، گفت: بسیار اوقات شده که آن جمره آتش را در خصوص مقام مهدیعلیه السلام دیدم، نه در سایر مقامات و زاویهها.(1)
1) 23. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 243 - 245.
ملاقات سید باقر قزوینی امام عصرعلیه السلام را در مسجد سهله
نیز نقل کرد - سلّمه اللَّه تعالی - از جناب شیخ باقر مذکور از سید جعفر، پسر سید جلیل، نبیل، سید باقر قزوینی صاحب کرامات ظاهره - قدّس اللَّه روحه - گفت: با والدم میرفتیم به مسجد سهله. چون نزدیک مسجد رسیدیم، گفتم به او: این سخنان که از مردم میشنوم که هر کس چهل شب چهارشنبه بیاید به مسجد سهله، لابد میبیند حضرت مهدی - صلوات اللَّه علیه - را، میبینم که اصلی ندارد.
پس غضبناک ملتفت من شد و گفت: چرا اصل ندارد؟ محض آن که تو ندیدی؟ آیا هر چیزی که تو آن را ندیدی اصل ندارد؟
و بسیار مرا عتاب کرد به نحوی که پشیمان شدم از گفته خود. پس داخل مسجد شدیم و مسجد خالی بود از مردم.
پس چون در وسط مسجد ایستاد که دو رکعت نماز کند برای استجاره، شخصی متوجّه او شد از طرف مقام حجّت - صلوات اللَّه علیه - و مرور نمود به سید. پس سلام کرد بر او و مصافحه نمود با او، ملتفت شد به من، سید والدم.
گفت: پس کیست این؟
گفتم: آیا او مهدیعلیه السلام است؟
فرمود: پس کیست؟
پس در طلب آن جناب دویدم، احدی را در مسجد و نه در خارج آن ندیدم.(1)
1) 24. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 245.
تأکید نمودن حجتعلیه السلام در خدمتگزاری پدر پیر
ایضاً نقل کرد از جناب شیخ باقر مزبور از شخص صادقی که دلاّک بود و او را پدر پیری بود که تقصیر نمیکرد در خدمتگزاری او، حتّی آن که خود برای او، آب در مستراح حاضر میکرد و میایستاد منتظر او که بیرون آید و به مکانش برساند و همیشه مواظب خدمت او بود، مگر در شب چهارشنبه که به مسجد سهله میرفت. آن گاه ترک نمود رفتن به مسجد را.
پس پرسیدم از او از سبب ترک کردن او، رفتن به مسجد را.
پس گفت: چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم. چون شب چهارشنبه اخیر شد، میسّر نشد برای من، رفتن مگر نزدیک مغرب. پس تنها رفتم و شب شد و من میرفتم تا آن که ثلث راه باقی ماند و شب ماهتابی بود.
پس شخص اعرابی را دیدم که بر اسبی سوار است و رو به من کرده. پس در نفس خود گفتم: زود است که این، مرا برهنه کند. چون به من رسید به زبان عرب بدوی با من سخن گفت و از مقصد من پرسید.
گفتم: مسجد سهله. فرمود: «با تو چیزی هست از خوردنی؟»
گفتم: نه.
فرمود: «دست خود را داخل در جیب خود کن.»
گفتم: در آن چیزی نیست.
باز آن سخن را مکرّر فرمود به تندی. پس دست در جیب خود کردم، در آن مقداری کشمش یافتم که برای طفل خود خریده بودم و فراموش کردم که بدهم. پس در جیبم ماند.
آن گاه به من فرمود: «اوصیک بالعود! اوصیک بالعود.» سه مرتبه.
و «عود» بلسان عرب بدوی، پدر پیر را میگویند، یعنی وصیت میکنم تو را به پدر پیر تو. آن گاه از نظرم غایب شد.
پس دانستم که او مهدیعلیه السلام است و این که آن جناب راضی نیست به مفارقت من از پدرم، حتّی در شب چهارشنبه. پس دیگر نرفتم به مسجد.(1)
این حکایت را یکی از علمای معروفین نجف اشرف نیز برای من نقل کرد.
1) 25. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 245 - 246.
نقل شیخ باقر قزوینی
نیز ایده اللَّه تعالی نقل کرد: من دیدم در روایتی که دلالت داشت بر این که اگر خواستی، بشناسی شب قدر را. پس در هر شب ماه مبارک، صد مرتبه سوره مبارکه «حم دخان» را بخوان. تا شب بیست و سوم.
پس مشغول شدم به خواندن آن و در شب بیست و سوم از حفظ میخواندم. پس بعد از افطار رفتم به حرم امیرالمؤمنینعلیه السلام. پس مکانی نیافتم که در آن مستقر شوم. چون در جهت پیش رو، پشت به قبله در زیر چهل چراغ به جهت کثرت ازدحام مردم در آن شب، جایی نبود. مربّع نشستم و رو به قبر منوّر کرده و مشغول خواندن «حم» شدم.
پس در این اثنا بودم که مردی اعرابی را دیدم که در پهلوی من مربّع نشسته با قامت معتدل و رنگش گندم گون و چشمها و بینی و رخسار نیکویی داشت و به غایت مهابت داشت مانند شیوخ اعراب، الّا آن که جوان بود و به خاطر ندارم که محاسن خفیفی داشت یا نه - و گمانم آن که داشت - پس در نفس خود میگفتم: چه شده که این بدوی به این جا آمده و چنین نشسته چون نشستن عجمی؟ و چه حاجت دارد در حرم و کجاست منزل
او در این شب؟ آیا او از شیوخ خزاعه است که کلیددار یا غیر او، او را ضیافت کردند و من مطّلع نشدم؟
آن گاه در نفسم گفتم: شاید او مهدیعلیه السلام باشد. و به صورتش نگاه میکردم و او از طرف راست و چپ ملتفت زوّار بود، نه به سرعتی که منافی وقار باشد.
پس در نفس خود گفتم که از او سؤال میکنم که منزل او کجاست؟ یا از خودش که کیست؟
چون این اراده را کردم قلبم منقبض شد به شدّتی که مرا رنجانید و گمان کردم که رویم از آن درد زرد شد و درد در دلم بود تا آن که در نفسم گفتم: خداوندا! من از او سؤال نمیکنم. دلم را به حال خود واگذار و از این درد نجاتم ده که من اعراض کردم از مقصدی که داشتم.
پس قلبم ساکن شد، باز برگشتم و تفکّر میکردم در امر او و عزم کردم دوباره که از او سؤال کنم و مستفسر شوم.
گفتم: چه ضرری دارد؟
چون این قصد را کردم، دوباره دلم به درد آمد و به همان درد بودم تا از آن عزم منصرف شدم و عهد کردم چیزی از او نپرسم.
پس دلم ساکن شد و مشغول قرائت بودم به زبان و نظر کردن در رخسار و جمال و هیبت او و تفکّر در امر او تا آن که شوق مرا وا داشت که عزم کردم مرتبه سوم که از حالش جویا شوم. پس دلم به شدت درد گرفت و مرا آزار داد تا صادقانه عازم شدم بر ترک سؤال.
برای خود راهی برای شناختن او معین نمودم، بدون آن که بپرسم، به این که از او مفارقت نکنم و به هر جا میرود با او باشم تا منزلش معلوم شود اگر از متعارف مردم است و یا از نظرم غایب شود، اگر امامعلیه السلام است.
پس نشستن را به همان هیأت طول داد. میان من و او فاصلهای نبود، بلکه گویا جامه من ملاصق جامه او بود. پس خواستم وقت را بدانم و صدای ساعات حرم را نمیشنیدم به جهت ازدحام خلق.
شخصی در پیش روی من بود و ساعت داشت. پس گامی برداشتم که از او بپرسم به جهت کثرت مزاحمت خلق از من دور شد. پس به سرعت به جای خود برگشتم و گویا یک پا را از جای خود برنداشته بودم، پس آن شخص را نیافتم و از حرکت خود پشیمان شدم و نفس خود را ملامت کردم.(1)
1) 26. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 246 - 248.
سید مرتضی نجفی
صالح ثقه عدل مرضی، سید مرتضی نجفیرحمه الله که از صلحای مجاورین بود و شیخ الفقها، شیخ جعفر نجفی را درک کرده بود و به صلاح و سداد معروف بود، نزد علما گفت: در مسجد کوفه بودیم با جماعتی که در ایشان بود یکی از علمای مبرّزین و مشایخ معروفین و مکرّر از اسم او سؤال کردم، نگفت. چون محلّ کشف سریرهای بود که مناسب او نبود.
گفت: پس چون وقت نماز مغرب شد، شیخ در محراب حاضر شد برای ادای نماز با جماعت و سایرین در فکر تهیه نماز با او. در آن زمان در میان موضع تنور در وسط مسجد کوفه، اندک آبی بود از مجرای قناتی مخروبه و راه تنگی داشت که گنجایش زیاده از یک نفر نداشت.
پس رفتم به آنجا که وضو بگیرم. چون خواستم پایین روم، شخص جلیلی را دیدم بر هیأت اعراب که در لب آب نشسته، وضو میسازد در نهایت طمأنینه و وقار و من تعجیل داشتم به جهت رسیدن به نماز جماعت.
پس اندکی توقّف کردم. دیدم که او به همان سکون و وقار نشسته و ندای اقامه صلات بلند شد.
پس به جهت تعجیل به او گفتم: گویا اراده نداری با شیخ نماز کنی؟
فرمود: «نه، زیرا که او شیخ دخنی(1)است.» پس مرادش را ندانستم و صبر کردم تا فارغ شد و بالا آمد و رفت.
پس رفتم وضو ساختم و با شیخ نماز گزاردم. پس از فراغ از نماز و متفرّق شدن مردم، برای شیخ نقل کردم. پس دیدم حالش دگرگون و رنگش متغیر شد و به فکر افتاد و به من گفت: حجّتعلیه السلام را درک کردی و نشناختی و خبر داد از امری که مطّلع نبود بر آن جز خدای تعالی.
بدان که من، امسال ارزن زراعت کرده بودم در رحبه که موضعی است در طرف غربی دریای نجف که غالباً محلّ خوف است از جهت اعراب بادیه و متردّدین ایشان.
چون به نماز ایستادم و داخل شدم در آن، در فکر آن زرع افتادم و هم او، مرا از حالت نماز واداشت که آن جناب از او خبر داد. چون زیاده از بیست سال قبل از این شنیدم، احتمال زیاده و نقصان میدهم.(2)نسأل اللَّه العفو و العصمة من الهفوات.
خبر داد ما را عالم جلیل و فاضل نبیل، صالح عدل رضی که کمتر دیده شده بود برای او نظیر و بدیل، حاجی ملاّ محسن اصفهانی مجاور مشهد ابی عبداللَّهعلیه السلام که در امانت و دیانت و تثبّت و انسانیت معروف و از اوثق ائمه جماعت آن بلد شریف بود، گفت: خبر داد مرا سید سند و عالم عامل مؤید، سید محمد بن سید مال اللَّه بن سید معصوم قطیفی - رحمهم اللَّه -: وقتی قصد مسجد کوفه کردم در شبی از شبهای جمعه در آن زمان که راه به آنجا مخوف و تردّد به آنجا بسیار کم بود، مگر با جمعیتی و تهیه و استعدادی برای دزدان و قطّاع الطریق از اعراب و با من یک نفر از طلاّب بود.
چون داخل مسجد شدیم، کسی را در آنجا نیافتیم، غیر از یک نفر از طلبه مشتغلین. پس شروع کردیم در به جا آوردن آداب مسجد، تا آن که نزدیک شد، آفتاب غروب کند. رفتیم و در مسجد را بستیم و در پشت آن، آن قدر سنگ و کلوخ و آجر ریختیم که مطمئن شدیم که نمیشود آن را باز کرد، به حسب عادت از بیرون. آن گاه داخل مسجد شدیم و مشغول شدیم به نماز و دعا.
چون فارغ شدیم، من و رفیقم نشستیم در دکّة القضا، مقابل قبله و آن مرد صالح، مشغول خواندن دعای کمیل بود در دهلیز، نزدیک باب الفیل به صوت حزین و شب صاف و نورانی بود از ماهتاب.
من متوجّه بودم به طرف آسمان که ناگاه دیدم بوی خوشی در هوا پیچید و پر نمود فضا را بهتر از بوی مشک و عبیر(1)و دیدم شعاع نوری را که در خلال شعاع نور ماه ظاهر شده، مانند شعله آتش و غالب شد بر نور ماه و در این حال آواز آن مؤمن که بلند بود به خواندن دعا، خاموش شد.
ناگاه دیدم شخص جلیلی را که داخل مسجد شد از طرف آن در بسته، در لباس اهل حجاز. بر کتف شریفش سجّادهای بود، چنانچه عادت اهل حرمین است تا حال و راه میرفت در نهایت سکینه و وقار و هیبت و جلال. و متوجّه در مسجد بود که به سمت مقبره جناب مسلم باز میشود و باقی نماند برای ما از حواس، جز دیده که خیره شده بود و دل که از جا کنده. پس چون در سیر خود رسید مقابل ما. سلام کرد بر ما. اما رفیق من که بالمرّه از شعور عاری و توانایی ردّ سلامی در او نمانده بود.
من، پس سعی کردم تا به زحمت جواب سلام دادم.
چون داخل شد درحیاط مسلم، حالت ما به جا آمد و به خود برگشتیم و گفتیم: این شخص کی بود؟ و از کجا داخل شد؟
پس رفتیم به جانب آن شخص. پس دیدیم که او جامه خود را دریده و مانند مصیبت زدگان گریه میکند. از او سؤال کردیم از حقیقت حال.
1) 29. نوعی خوشبو که از صندل و گلاب و مشک سازند. رک: لغتنامه دهخدا
گفت: مواظبت کردم آمدن به این مسجد را در چهل شب جمعه به جهت لقای امام عصر - صلوات اللَّه علیه - و امشب شب جمعه چهلم و نتیجه کارم به دست نیامد جز این که در این جا چنانچه دیدید، مشغول بودم به خواندن دعا. پس ناگاه دیدم که آن جناب در بالای سر من ایستاده. پس ملتفت شدم به جانب او.
پس فرمود به من: «چه میکنی؟ یا چه میخوانی؟»
پس رفتیم به طرف در مسجد، دیدیم به همان نحو که بسته بودیم، بسته است. پس با تحسّر و شکر مراجعت نمودیم.(1)
مؤلّف گوید: مکرّر از استاد استناد وحید عصره، شیخ عبدالحسین طهرانی - اعلی اللَّه مقامه - میشنیدم که از جناب سید محمد مذکور، مدح میکرد و ثنا میگفت و جزای خیر میداد و میگفت: او عالم متّقی و شاعر ماهر و ادیب بلیغ بود و در محبّت خانواده عصمتعلیهم السلام چنان بود که بیشتر ذکر و فکر او در ایشان و برای ایشان بود و مکرّر در صحن شریف او را ملاقات میکردیم.
1) 30. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 263 - 264.
پس سؤال میکردیم از او، مسألهای در علوم ادبیه. پس جواب میداد و استشهاد میکرد از برای مقصد خود به بیتی از اشعاری که در مصیبت انشا کرده بود از خود یا از دیگران.
پس حالش متغیر میشد و شروع میکرد در ذکر مصیبت به نحو اتم و اکملّ و منقلب میشد مجلس ادب به مجلس حزن و کرب و او صاحب قصاید رایقه بسیاری است در مصیبت که دایر است در السنه قرّاء رحمة اللَّه علیه -.(1)
1) 31. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 264.
تأثیر مواظبت چهل شب عبادت در کوفه در ملاقات حجّتعلیه السلام
شیخ عالم فاضل، شیخ باقر کاظمی، نجل عالم عابد، شیخ هادی کاظمی که معروف به آل طالب است. نقل کرد: مرد مؤمنی بود در نجف اشرف از خانواده معروف به آل رحیم که او را شیخ حسین رحیم میگفتند. نیز خبر داد ما را عالم فاضل و عابد کامل مصباح الاتقیا، شیخ طه از آل جناب، عالم جلیل و زاهد عابد بیبدیل، شیخ حسین نجف(1)که حال، امام جماعت است در مسجد هندیه نجف اشرف و در تقوا و صلاح و فضل مقبول خواصّ و عوام که شیخ حسین مزبور، مردی بود پاک طینت و نیک فطرت و از مقدّسین مشتغلین، مبتلا به مرض سینه و سرفه که با آن خون بیرون میآمد از سینهاش با اخلاط و با این حال در نهایت فقر و پریشانی بود و مالک قوت روز نبود.
غالب اوقات میرفت نزد اعراب بادیه نشین که در حوالی نجف اشرف ساکناند به جهت تحصیل قوت، هر چند که جو باشد و با این مرض و فقر،
1) 32. هو؛ مخفی نماند که اسم این شخص مؤمن در کتاب کلمه طیبه اشتباهاً شیخ محمد نوشته شده و بعد از طبع، معلوم شد، که تغییر آن میسور نبود. منه. [مرحوم مؤلّف
دلش مایل شد به زنی از اهل نجف و هر چند او را خواستگاری میکرد، به جهت فقرش، کسان آن زن اجابت نمیکردند و از این جهت نیز درهم و غم شدیدی بود.
چون مرض و فقر و مأیوسی از تزویج آن زن، کار را بر او سخت ساخت، عزم کرد بر کردن آن چه معروف است در میان اهل نجف که هر که را امر سختی روی دهد، چهل شب چهارشنبه مواظبت کند رفتن به مسجد کوفه را که لا محاله حضرت حجّت - عجّل اللَّه فرجه - را به نحوی که نشناسد ملاقات خواهد نمود و مقصدش به او خواهد رسید.
مرحوم شیخ باقر نقل کرد: شیخ حسین گفت: من چهل شب چهارشنبه بر این عمل مواظبت کردم. چون شب چهارشنبه آخر شد و آن شب تاریکی بود از شبهای زمستان و باد تندی میوزید که با او بود اندکی باران و من نشسته بودم در دکّهای که داخل در مسجد است و آن دکّه شرقیه، مقابل در اوّل است که واقع است در طرف چپ کسی که داخل مسجد میشود و متمکّن از دخول در مسجد نبودم به جهت خونی که از سینهام میآمد. چیزی نداشتم که اخلاط سینه را در آن جمع کنم و انداختن آن در مسجد هم روا نبود و چیزی هم نداشتم که سرما را از من دفع کند. دلم تنگ و غم و اندوهم زیاد شد و دنیا در چشمم تاریک شد.
فکر میکردم که شبها تمام شد و این شب آخر است. نه کسی را دیدم و نه چیزی برایم ظاهر شد و این همه مشقّت و رنج عظیم بردم و بار زحمت و خوف بر دوش کشیدم در چهل شب که از نجف میآیم به مسجد کوفه و در این حال به جز یأس برایم نتیجه ندهد.
من در این کار خود متفکّر بودم و در مسجد احدی نبود و آتش روشن کرده بودم به جهت گرم کردن قهوه که با خود از نجف آورده بودم و به خوردن آن عادت داشتم و بسیار کم بود.
ناگاه شخصی از سمت در اوّل مسجد متوجّه من شد. چون از دور او را دیدم، مکدّر شدم و با خود گفتم: این اعرابی است از اهالی اطراف مسجد. آمده نزد من که قهوه بخورد و من امشب بیقهوه میمانم و در این شب تاریک هم و غمم زیاد خواهد شد.
در این فکر بودم که او به من رسید و سلام کرد بر من و نام مرا برد و در مقابل من نشست. تعجّب کردم از دانستن او، نام مرا و گمان کردم که او از آنهایی است که در اطراف نجفاند و من گاهی بر ایشان وارد میشدم. پس پرسیدم از او که از کدام طایفه عرب است؟
گفت: «از بعض ایشانم.»
پس اسم هر یک از طوایف عرب که در اطراف نجفاند بردم، گفت: «نه، از آنها نیستم.»
پس مرا به غضب آورد، از روی سخریه و استهزا گفتم: آری، تو از طریطرهای و این لفظی است بی معنی.
پس از سخن من تبسّم کرد و گفت: «بر تو حرجی نیست؛ من از هر کجا باشم. تو را چه محرّک شده که به این جا آمدی؟»
گفتم: به تو هم نفعی ندارد، سؤال کردن از این امور.
گفت: «چه ضرر دارد به تو که مرا خبر دهی.»
پس از حسن اخلاق و شیرینی سخن او متعجّب شدم و قلبم به او مایل شد و چنان شد که هر چه سخن میگفت، محبّتم به او زیاد میشد.
پس برای او از توتون سبیل ساختم و به او دادم. گفت: «تو آن را بکش من نمیکشم.»
پس برای او در فنجان قهوه ریختم و به او دادم. گرفت و اندکی از آن خورد.
آن گاه به من داد و گفت: «تو آن را بخور!»
پس گرفتم و آن را خوردم و ملتفت نشدم که تمام آن را نخورده و آناً فآناً محبتم به او زیاد میشد.
پس گفتم: ای برادر! امشب خداوند تو را برای من فرستاده که مونس من باشی. آیا نمیآیی با من که برویم بنشینیم در مقبره جناب مسلم؟
گفت: «میآیم با تو. حال، خبر خود را نقل کن.»
گفتم: ای برادر! واقع را برای تو نقل میکنم. من به غایت فقیر و محتاجم از آن روز که خود را شناختم و با این حال چند سال است که از سینهام خون میآید. علاجش را نمیدانم و عیال هم ندارم.
دلم مایل شده به زنی از اهل محلّه خودم در نجف اشرف و چون در دستم چیزی نبود، گرفتنش برایم میسّر نیست و مرا این ملائیه ملاعین مغرور کردند و گفتند:
به جهت حوایج خود متوجّه شو به صاحب الزّمان و چهل شب چهارشنبه متوجّه شو، در مسجد کوفه بیتوته کن که خواهی آن جناب را دید و حاجتت را خواهد برآورد.
و این آخر شبهای چهارشنبه است و چیزی ندیدم و این همه زحمت کشیدم در این شبها، این است سبب زحمت آمدن به این جا و این است حوایج من.
پس گفت در حالتی که من غافل بودم و ملتفت نبودهام: «اما سینه تو، پس عافیت یافت و اما آن زن، پس به این زودی خواهی گرفت و اما فقرت، پس به حال خود باقی است تا بمیری.» و من ملتفت نشدم به این بیان و تفصیل.
پس گفتم: نمیرویم به سوی جناب مسلم؟
گفت: «برخیز!»
پس برخاستم و در پیش روی من افتاد. چون وارد زمین مسجد شدیم، گفت به من: آیا دو رکعت نماز تحیت مسجد نکنیم؟
گفتم: میکنیم.
پس ایستاد نزدیک شاخص سنگی که در میان مسجد است. و من در پشت سرش ایستادم به فاصله. پس تکبیرة الاحرام را گفتم و مشغول خواندن قرائت فاتحه شدم که ناگاه شنیدم قرائت فاتحه او را که هرگز نشنیدم از احدی، چنین قرائتی.
پس از حسن قرائتش در نفس خود گفتم: شاید او صاحب الزّمانعلیه السلام باشد و شنیدم پارهای از کلمات از او، که دلالت بر این میکرد.
آن گاه نظر کردم به سوی او پس از خطور این احتمال در دل؛ در حالتی که آن جناب در نماز بود. دیدم که نور عظیمی احاطه نمود به آن
حضرت، به نحوی که مانع شد مرا از تشخیص شخص شریفش و در این حال مشغول نماز بود.
و من میشنیدم قرائت آن جناب را و بدنم میلرزید و از بیم حضرتش نتوانستم نماز را قطع کنم. پس به هر نحو بود، نماز را تمام کردم و نور از زمین بالا میرفت.
پس مشغول شدم به گریه و زاری و عذرخواهی از سوء ادبی که در مسجد با جنابش کرده بودم و گفتم: ای آقای من! وعده جنابت راست است. مرا وعده دادی که با هم برویم به قبر مسلم.
در بین سخن گفتن بودم که نور متوجّه جانب قبر مسلم شد. پس من نیز متابعت کردم و آن نور داخل در قبّه مسلم شد و در فضای قبّه قرار گرفت و پیوسته چنین بود و من مشغول گریه و ندبه بودم تا آن که فجر طالع شد و آن نور عروج کرد.
چون صبح شد، ملتفت شدم به کلام آن حضرت که اما سینهات، پس شفا یافت. دیدم سینهام صحیح و ابداً سرفه نمیکنم و هفتهای نکشید که اسباب تزویج آن دختر فراهم آمد. من حیث لا احتسب و فقر هم به حال خود باقی است چنانچه آن جناب فرمود. و الحمدللَّه.(1)
1) 33. ر.ک: بحارالانوار، ج 53، ص 240 - 243.
ملاّ علی تهرانی
خبر داد مرا مشافهتاً، عالم عامل فخر الاواخر و ذخر الاوایل، شمس فلک زهد و تقوا و حاوی درجات سداد وهدی فقیه نبیل شیخنا الاجل، حاجی ملاّ علی طهرانی، خلف مرحوم حاجی میرزا خلیل طبیب - اعلی اللَّه مقامه - که مجاور نجف بود، حیاً و میتاً و آن مرحوم در اغلب سالها به زیارت ائمه سامرّهعلیهم السلام مشرّف میشد و انس غریبی به سرداب مطهّر داشت و از آنجا استمداد فیوضات میکرد و در آنجا رجای رسیدن به مقامات عالیه داشت و میفرمود: هیچ وقت نشد که زیارتی بکنم و مکرمتی نبینم و در ایام مجاورت حقیر در سامرّه، دو مرتبه مشرّف شدند، در منزل حقیر منزل کردند و آن چه میدیدند، پنهان میکردند و اصرار داشتند در ستر، بلکه در ستر سایر عبادات.
وقتی التماس کردم که از آن مکرّمات چیزی بگویند، فرمودند: مکرّر شده که در شبهای تاریک که مردم همه در خواب و صدای حسّ و حرکتی از کسی نبود؛ مشرّف میشدم به سرداب.
پس در نزد سرداب پیش از دخول و پایین رفتن از پلّهها، میدیدم
نوری را که از سرداب غیبت میتابد بر دیوار دهلیز اوّل و حرکت میکند از محلّی به محلّی؛ چنانچه گویی، بر دست کسی در آنجا شمعی است و از مکانی به مکانی حرکت میکند و پرتو آن نور در آنجا متحرّک است، پس پایین میروم و داخل در سرداب مطهّر میشوم، نه کسی را در آنجا میبینم و نه چراغی.(1)
وقتی مشرّف بودند و آثار استسقا در ایشان پیدا شد و خیلی صدمه میزد؛ پس مشرّف شدند به سرداب مطهّر و فرمودند: امشب استشفای عوامی کردم و رفتم به سرداب مطهّر و داخل شدم در آن صفّه کوچک و پاهای خود را به قصد شفا داخل در آن چاه که عوام آن را چاه غیبت میگویند کردم و خود را در آن آویزان نمودم.
اندکی نکشید که مرض بالمره زایل شد و مرحوم عازم شد به مجاورت در آنجا ولکن پس از مراجعت به نجف اشرف مانع شدند، مرض عود کرد و در آخر صفر سنه هزار و دویست و نود مرحوم شدند. حشره اللَّه تعالی مع موالیه.
1) 34. بحار الانوار، ج 53، ص 257.
فرمایش امام عصرعلیه السلام به مرحوم آقا سید باقر قزوینی
خبر داد مرا مشافهتاً و مکاتبتاً سید الفقهاء و سناد العلماء، العالم الرّبانی المؤید بالطاف الخفیه، جناب سید مهدی قزوینی ساکن در حلّه سیفیه، صاحب مقامات عالیه و تصانیف شایعه - اعلی اللَّه مقامه - گفت: خبر داد مرا والد روحانی و عم جسمانی من، مرحوم مبرور، علاّمه فهّامه، صاحب کرامات و اخبار به بعضی از مغیبات سید محمد باقر نجل، مرحوم سید احمد حسینی قزوینی که در ایام طاعون شدیدی که عارض شد در ارض عراق، از مشاهد مشرّفه و غیر آن در سال هزار و یک صد و هشتاد و شش و فرار کردند هر کس که در مشهد غروی بود از علمای معروفین و غیر ایشان حتّی علاّمه طباطبایی و محقّق، صاحب کشف الغطا و غیر ایشان، بعد از آن که جمع غفیری از ایشان وفات کردند و باقی نماند، الّا معدودی از اهل نجف که یکی از ایشان بود مرحوم سید که میفرمود: من روز در صحن مینشستم و نبود در صحن و نه در غیر او، احدی از اهل علم، مگر یک نفر معمم از مجاورین عجم که در مقابل من مینشست. در این اوقات ملاقات کردم شخص معظّم مبجّلی را در بعضی از کوچههای نجف
اشرف و او را پیش از آن ندیده بودم و بعد از آن نیز ندیدهام، با آن که اهل نجف در آن روزها، محصور بودند و احدی از بیرون، داخل بلد نمیشد.
پس چون مرا دید، ابتدا فرمود: «تو را روزی خواهد شد علم توحید بعد از زمانی.»
سید معظّمرحمه الله نقل کرد برای من و به خطّ خود نیز نوشت که: عم اکرمش بعد از این بشارت، در شبی از شبها در خواب دید دو ملک را که نازل شدند بر او و در دست یکی از آن دو، چند لوح است که در آن چیزی نوشته و در دست دیگری، میزانی است. پس مشغول شدند به این که میگذاشتند در هر کفه میزان، لوحی و با هم موازنه میکردند. آن گاه آن دو لوح متقابل را بر من عرضه میداشتند. پس من میخواندم آنها را و هکذا تا آخر الواح.
پس دیدم که ایشان مقابله میکنند عقیده هر یک از اصحاب پیغمبر و اصحاب ائمهعلیهم السلام را با عقیده یکی از علمای امامیه از سلمان و ابیذر تا آخر نوّاب اربعه و از کلینی و صدوقین و شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی تا خال علاّمه او بحرالعلومرحمه الله جناب سید مهدی طباطبایی و من بعد ایشان از علما.
سید فرمود: در این خواب مطّلع شدم بر عقاید جمیع امامیه از صحابه و اصحاب ائمهعلیهم السلام و بقیه علمای امامیه و احاطه نمودم بر اسرار از علوم که اگر عمر من، عمر نوحعلیه السلام بود و طلب میکردم این قسم معرفت را، احاطه نمیکردم به عشری از معشار آن و این علم و معرفت، بعد از آن شد که آن
ملک که در دستش میزان بود گفت به آن ملک که در دستش الواح بود: عرضه دار الواح را بر فلان! زیرا که مأموریم به عرضه داشتن الواح بر او.
پس صبح کردم در حالتی که علاّمه زمان خود بودم در معرفت. چون از خواب برخاستم و فریضه را به جا آوردم و فارغ شدم از تعقیب نماز صبح، که ناگاه صدای کوبیدن در را شنیدم.
پس کنیزک بیرون رفت و کاغذی با خود آورد که برادر دینی من شیخ عبدالحسین اعصم فرستاده بود و در آن ابیاتی نوشته بود که مرا به آن مدح کرده بود.
پس دیدم که جاری شد بر لسانش در شعر، تفسیر منام بر نحو اجمال که خدایش الهام کرده بود. یکی از ابیات مدیحه این است:
ترجو سعادة فالی الی سعادة فالک بک
اختتام معال قد افتتحن بخالک
و به تحقیق که مرا خبر داد به عقیده جماعتی از اصحاب پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم که متقابل بودند با بعضی از علمای امامیه و از جمله آنها بود عقیده خال علاّمه من بحرالعلومرحمه الله در مقابل عقیده بعضی از اصحاب پیغمبر که از خواصّ آن جناب بودند و عقیده پارهای از علما که میافزودند بر سید یا از او ناقض بودند.
اما این امور، از اسراری است که ممکن نیست اظهار آن برای هر کسی، به جهت عدم تحمل خلق، آن را با آن که آن مرحوم عهد گرفته از من که اظهار نکنم آن را برای احدی. و این خواب نتیجه کلام آن قایل بود که قراین شهادت میداد بر این که او منتظر مهدیعلیه السلام است.(1)
1) 35. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 280 - 283.
مؤلّف گوید: این سید عظیم الشأن و جلیل القدر از اعیان علمای امامیه و صاحب کرامات جلیه و قبّه عالیه، مقابل قبّه شیخ الفقها صاحب جواهر الکلام در نجف اشرف و جناب سید مهدی - اعلی اللَّه مقامه - نقل کرد برای من که دو سال قبل از آمدن طاعون عام در عراق و مشاهد مشرّفه در سنه هزار و دویست و چهل و شش خبر داد ما را به آمدن طاعون و برای هر یک از ما که از نزدیکان او بودیم، دعا نوشت و میفرمود: آخر کسی که خواهد مرد به طاعون، من خواهم بود و بعد از من رفع میشود و نقل میکرد که حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام در خواب به او خبر داده و این کلام را فرمود: «وبک یختم یا ولدی.»
و در آن طاعون خدمتی کرد به اسلام و اسلامیان که عقول متحیر میماند. متکّفل بود به تجهیز جمیع اموات بلد و خارج آن را که زیاده از چهل هزار بودند و بر همه، خود نماز میکرد و برای سی و بیست و زیاده، یک نماز میکرد و یک روز بر هزار نفر، یک نماز کرد.
ما شرح این خدمتها را و جملهای از کرامات و مقامات او را در جلد اوّل کتاب دارالسلام بیان کردهایم و مقام اخلاصش چنان بود که احتیاط میفرمود در این که کسی دستش را ببوسد و مردم مترقّب بودند آمدن او را به حرم مطهّر که در آنجا به حالتی میشد که چون دستش را میبوسیدند، ملتفت نمیشد. و ذلک فضل اللَّه یؤتیه من یشاء.
خبر دادند جماعتی از علما و صلحا و افاضل قاطنین نجف اشرف و حلّهکه از جمله ایشان است سید سند و حبر معتمد، زبدة العلماء و قدوة الالباء، میرزا صالح، خلف ارشدِ سید المحقّقین و نور مصباح المجاهدین، وحید عصره، سید مهدی قزوینی سابق الذکر - طاب ثراه - به این سه حکایت آینده متعلّق به مرحوم والد خود - اعلی اللَّه مقامه - و بعضی از آن را خود بلاواسط شنیده بودم، ولکن چون زمان شنیدن، در صدد ضبط آن نبودم، از جناب میرزا صالح مستدعی شدم که آنها را بنویسند، به نحوی که خود شنیدند از آن مرحوم. «فان اهل البیت ادری بما فیه.»
به علاوه که خود در اعلی درجه فضل و تقوا و سدادند و در سفر مکّه معظّمه، ذهاباً و ایاباً با ایشان مصاحب بودم. به جامعیت ایشان کمتر کسی را دیدم.
پس نوشتند مطابق آن چه از آن جماعت شنیده بودم و برادر دیگر ایشان عالم نحریر و صاحب فضل منیر، سید امجد، جناب سید محمد، در آخر مکتوب ایشان، نوشته بود که این سه کرامت را خود از والد مرحوم مبرور - عطّر اللَّه مرقده - شنیدم.
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
خبر داد مرا بعضی از صلحای ابرار از اهل حلّه، گفت: صبحی از خانه خود بیرون آمدم به قصد خانه شما، برای زیارت سید - اعلی اللَّه مقامه - . پس در راه، مرورم افتاد به مقام معروف به قبر سید محمد ذی الدّمعه. پس دیدم در نزد شباک او از خارج، شخصی را که منظر نیکوی درخشانی داشت و مشغول است به قرائت فاتحة الکتاب.
پس تأمل کردم در او، دیدم در شمایل غریب است و از اهل حلّه نیست. پس در نفس خود گفتم: این مرد غریب است و اعتنا کرده به صاحب این قبر و ایستاده فاتحه میخواند و ما اهل بلد از او و میگذریم و چنین نمیکنیم. پس ایستادم و فاتحه و توحید را خواندم. چون فارغ شدم، سلام کردم بر او.
پس جواب سلام داد و فرمود: «ای علی! تو میروی به زیارت سید مهدی؟»
گفتم: آری.
فرمود: «من نیز با تو هستم.»
چون قدری راه رفتیم، فرمود به من: «ای علی: غمگین مباش بر آن چه وارد شده بر تو از خسران و رفتن مال در این سال؛ زیرا که تو مردی هستی که خدای تعالی تو را امتحان نموده به مال. پس دید تو را که ادا میکنی حقّ را و به تحقیق که به جای آوردی آن چه را که خدای تعالی بر
تو واجب کرده از حجّ. اما مال، پس آن عرضی است که زایل میشود، میآید و میرود.»
مرا در این سال، خسرانی رسیده بود که احدی بر آن مطّلع نشده بود از ترس شهرتِ شکست کار که موجب تضییع تجارت است.
پس در نفس خود غمگین شدم و گفتم: سبحان اللَّه! شکست من شایع شده تا آنجا که به اجانب رسیده، ولکن در جواب او گفتم: الحمد للَّه علی کل حال.
فرمود: «آن چه از مال تو رفته به زودی برخواهد گشت، بعد از مدّتی و برمیگردی تو به حال اوّل خود و دیون خود را ادا خواهی کرد.»
پس من ساکت شدم و تفکّر میکردم در کلام او تا آن که رسیدیم به در خانه شما. پس من ایستادم و او ایستاد.
پس گفتم: داخل شو ای مولای من! که من از اهل خانهام.
پس فرمود: «تو داخل شو! انا صاحب الدار، که منم صاحب خانه.»
صاحب الدار از القاب خاصّه امام عصرعلیه السلام است. پس امتناع کردم از داخل شدن. پس دست مرا گرفت و داخل خانه کرد در پیش روی خود.
چون داخل مجلس شدیم، دیدیم جماعت طلبه را که نشستهاند و منتظر بیرون آمدن سیداند - قدس اللَّه روحه - از داخل، به جهت تدریس و جای نشستن او خالی بود. کسی در آنجا ننشسته بود به جهت احترام و در آن موضع کتابی گذاشته بود.
پس آن شخص رفت و در آن محل که محلّ نشستن سیدرحمه الله بود، نشست. آن گاه آن کتاب را گرفت و باز کرد و آن کتاب شرایع محقّق بود.
آن گاه بیرون آورد از میان اوراق کتاب، چند جزو مسوّده که به خطّ سید بود و خطّ سید در نهایت درایت بود که هر کسی نمیتوانست بخواند آن را.
پس گرفت و شروع نمود به خواندن آن و به طلبه میفرمود: «آیا تعجّب نمیکنید از این فروع؟»
و این جزوهها از اجزای کتاب مواهب الافهام سید بود که در شرح شرایع الاسلام است و آن کتاب عجیبی است در فنّ خود، بیرون نیامد از آن، مگر شش مجلّد از آن از اوّل طهارت تا احکام اموات.
والد - اعلی اللَّه درجته - نقل کرد: چون بیرون آمدم از اندرون خانه، دیدم آن مرد را که در جای من نشسته، پس چون مرا دید، برخاست و کناره کرد از آن موضع. پس او را ملزم نمودم در نشستن در آن مکان و دیدم او را که مردی است خوش منظر، زیبا چهره در زی غریب.
پس چون نشستیم، روی کردم به جانب او با طلاقت رو و بشاشت که از حالش سؤال کنم و حیا کردم بپرسم که او کیست و وطنش کجاست.
پس شروع نمودم در بحث. پس او تکلّم میکرد در مسألهای که ما در آن بحث میکردیم، به کلامی که مانند مروارید غلطان بود. پس کلام او مرا مبهوت کرد.
پس یکی از طلاّب گفت: ساکت شو! تو را چه با این سخنان؟
پس تبسّم کرد و ساکت شد. چون بحث منقضی شد، گفتم به او: از کجا آمدهاید به حلّه؟
فرمود: «از بلد سلیمانیه.»
پس گفتم: کی بیرون آمدید؟
فرمود: «روز گذشته بیرون آمدم از آنجا. و بیرون نیامدم مگر آن که داخل شد در آنجا، نجیب پاشا فتح کرده و با شمشیر و قهر آنجا را گرفته و احمد پاشا بانانی را که در آنجا سرکشی میکرد، گرفت و به جای او برادرش عبداللَّه پاشا را نشاند و احمد پاشای مذکور از طاعت دولت عثمانیه سرپیچیده بود و خود مدّعی سلطنت شده بود در سلیمانیه.»
والد مرحومقدس سره گفت: من متفکّر ماندم در خبر او و این که این فتح و خبر او به حکّام حلّه نرسیده و در خاطرم نگذشت که از او بپرسم که چگونه گفت به حلّه رسیدم و دیروز از سلیمانیه بیرون آمدم و میان حلّه و سلیمانیه زیاده از ده روز راه است برای سوار تندرو.
آن گاه آن شخص امر فرمود بعضی از خدّام خانه را که آب برای او بیاورد. پس خادم ظرفی را گرفت که آب از جب بردارد.
پس او را صدا کرد که چنین مکن! زیرا که در ظرف حیوان مردهای است.
پس نظر کرد در آن دید چلپاسهای(1)در آن مرده است.
پس ظرف دیگر گرفت و آب آورد نزد او. پس چون آب را آشامید، برخاست برای رفتن. پس من برخاستم به جهت برخاستن او. پس مرا وداع کرد و بیرون رفت.
چون از خانه بیرون رفت من به آن جماعت گفتم: چرا انکار نکردید خبر او را در فتح سلیمانیه؟
پس ایشان گفتند: تو چرا انکار نکردی؟
1) 36. چلپاسه: مارمولک.
پس حاجی علی سابق الذکر خبر داد مرا به آن چه واقع شده بود در راه و جماعت اهل مجلس خبر دادند به آن چه واقع شده بود پیش از بیرون آمدن من، از خواندنش در آن مسوّده و تعجّب کردن از فروعی که در آن بود.
والد فرمود: پس من گفتم: جستجو کنید او را و گمان ندارم که او را بیابید. واللَّه صاحب الامر - روحی فداه - بود.
پس آن جماعت در طلب آن جناب متفرّق شدند. پس نیافتند برای او، نه عینی و نه اثری. پس گویا که به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو شد.
فرمود: پس ضبط کردیم تاریخ آن روز را که خبر داد از فتح سلیمانیه در آن.
پس رسید خبر بشارت فتح به حلّه بعد از ده روز، از آن روز و حکّام اعلان کردند و حکم کردند به انداختن توپ؛ چنانچه رسم است که در خبر فتوحات میکنند.(1)
مؤلّف گوید: حسب موجود در نزد حقیر از کتب انساب آن است که اسم ذوالدمعه حسین و نیز ملّقب بود به ذی العبرة و او پسر زید شهید، پسر حضرت علی بن الحسینعلیهما السلام است و کنیه او ابوعانقه است.
او را ذوالدمعه برای آن میگفتند: در نماز شب بسیار میگریست و او را حضرت صادقعلیه السلام تربیت فرمود و علم وافری به او عنایت نمود و او
1) 37. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 282 - 285.
زاهد و عابد بود و در سنه صد و بیست و پنج وفات کرد و دختر او را مهدی، خلیفه عباسی گرفت و او را اعقاب بسیاری است و جناب سید اعرفاند به آن چه مرقوم داشتند.
سید مهدی قزوینی
به سند و شرح مذکور فرمود: خبر داد مرا والد، گفت: من ملازمت داشتم بیرون رفتن به سوی جزیرهای را که در جنوب حلّه است بین دجله و فرات به جهت ارشاد و هدایت عشیرههای بنی زبید به سوی مذهب حق و همه ایشان در مذهب اهل سنّت بودند و به برکت هدایت والدقدس سره همه برگشتند به سوی مذهب امامیه - ایدهم اللَّه - و به همان نحو باقیاند تاکنون و ایشان زیاده از ده هزار نفساند.
فرمود: در جزیره، مزاری است معروف به قبر حمزه، پسر حضرت کاظمعلیه السلام. مردم او را زیارت میکنند و برای او کرامات بسیار نقل میکنند و حول او قریهای است مشتمل بر صد خانوار تقریباً.
پس من میرفتم به جزیره و از آنجا عبور میکردم و او را زیارت نمیکردم؛ چون در نزد من به صحّت رسیده بود که حمزه پسر حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام در ری مدفون است با عبدالعظیم حسنی. پس دفعهای حسب عادت، بیرون رفتم و در نزد اهل آن قریه مهمان بودم. پس اهل قریه مستدعی شدند از من که زیارت کنم مرقد مذکور را.
پس من امتناع کردم و گفتم به ایشان که من مزاری را که نمیشناسم، زیارت نمیکنم و به جهت اعراض من از زیارت آن مزار، رغبت مردم به آنجا کم شد. آن گاه از نزد ایشان حرکت کردم و شب را در مزیدیه ماندم در نزد بعضی از سادات آنجا.
پس چون وقت سحر شد، برخاستم برای نافله شب. و مهیا شدم برای نماز. پس چون نافله شب را به جای آوردم، نشستم به انتظار طلوع فجر به هیأت تعقیب که ناگاه داخل شد بر من، سیدی که میشناختم او را به صلاح و تقوا که از سادات آن قریه بود. پس سلام کرد و نشست.
آن گاه گفت: «یا مولانا! دیروز مهمان اهل قریه حمزه شدی و او را زیارت نکردی؟»
گفتم: آری.
گفت: «چرا؟»
گفتم: زیرا که من زیارت نمیکنم، آن را که نمیشناسم و حمزه پسر حضرت کاظمعلیه السلام مدفون است در ری.» پس گفت: «ربّ مشهور لا اصل له. بسا چیزها که شهرت کرده و اصلی ندارند و آن قبر حمزه پسر موسی کاظمعلیه السلام نیست، هر چند چنین مشهور شده. بلکه آن قبر ابی یعلی حمزة بن قاسم علوی عبّاسی است. یکی از علمای اجازه و اهل حدیث و او را اهل رجال ذکر کردهاند در کتب خود و او را ثنا کردند به علم و ورع.»
پس در نفس خود گفتم: این از عوام سادات است و از اهل اطّلاع بر علم رجال و حدیث نیست. پس شاید این کلام را اخذ نموده از بعضی از علما.
آن گاه برخاستم به جهت مراقبت طلوع فجر و آن سید برخاست و رفت و من غفلت کردم که سؤال کنم از او که این کلام را از کی اخذ کرده.
چون فجر طالع شده بود من مشغول شدم به نماز. چون نماز کردم، نشستم به جهت تعقیب، تا آن که آفتاب طلوع کرد و با من جملهای از کتب رجال بود. پس در آنها نظر کردم، دیدم حال، بدان منوال است که ذکر نمود.
پس اهل قریه به دیدن من آمدند و در ایشان بود آن سید.
پس گفتم: پیش از فجر نزد من آمدی و خبر دادی مرا از قبر حمزه که او ابویعلی حمزة بن قاسم علوی است. پس تو آن را از کجا گفتی و از کی آن را اخذ نمودی؟
پس گفت: واللَّه! من نیامده بودم نزد تو، پیش از فجر و ندیدم تو را پیش از این ساعت و من شب گذشته در بیرون قریه بیتوته کرده بودم، در جایی که نام آن را برد و قدوم تو را شنیدم. پس در این روز آمدم به جهت زیارت تو.
پس به اهل آن قریه گفتم: الآن لازم شده مرا که برگردم به جهت زیارت حمزه. پس من شکی ندارم در این که آن شخصی را که دیدم، او صاحب الامرعلیه السلام بود.
پس من و جمیع اهل آن قریه سوار شدیم به جهت زیارت او و از آن وقت، این مزار به این مرتبه، ظاهر و شایع شد که برای او شدّ رحال میکنند از مکانهای دور.
ص85
مؤلّف گوید: شیخ نجاشی در رجال(1)فرموده: حمزة بن قاسم بن علی بن حمزة بن حسن بن عبیداللَّه بن عباس بن علی بن ابیطالبعلیه السلام ابو یعلی ثقهای جلیلالقدر است از اصحاب ما. حدیث بسیار روایت میکرد.(2)او را کتابی است در ذکر کسانی که روایت کردند از جعفر بن محمدعلیهما السلام از مردان و از کلمات علما و اسانید معلوم میشود که از علمای غیبت صغری، معاصر والد صدوق، علی بن بابویه است.
به سند مذکور از سید مؤید مزبوررحمه الله و نیز خود مشافهتاً از آن مرحومقدس سره شنیدم که فرمود: بیرون آمدم روز چهاردهم ماه شعبان از حلّه به قصد زیارت ابی عبداللَّه الحسینعلیه السلام در شب نیمه آن. پس چون رسیدیم به شطّ هندیه(1)عبور کردیم به جانب غربی آن و دیدیم زوّاری که از حلّه و اطراف آن رفته بودند و زوّاری که از نجف اشرف و حوالی آن وارد شده بودند، جمیعاً محصورند در خانههای طایفه بنی طرف از عشایر هندیه و راهی نیست برای ایشان به سوی کربلا؛ زیرا که عشیره عنیزه در راه فرود آمده بودند و راه متردّدین را از عبور و مرور قطع کردند و نمیگذارند احدی از کربلا بیرون آید و نه کسی به آنجا داخل شود، مگر این که او را نهب و غارت میکردند.
فرمود: من نزد عربی فرود آمدم و نماز ظهر و عصر را به جای آوردم
1) 40. و آن شعبهای است از نهر فرات که از زیر مسیب جدا میشود و به کوفه میرود و قصبه معتبرهای که بر کنار این شط است طویرج میگویند که در راه حلّه واقع شده که به کربلا میرود، [مرحوم، مؤلّف .
و نشستم. منتظر بودم که چه خواهد شد. امر زوّار و آسمان را هم ابر داشت و باران کم کم میآمد. پس در این حال که نشسته بودم، دیدم تمام زوّار از خانهها بیرون آمدند و متوجّه شدند به سمت کربلا.
پس به شخصی که با من بود گفتم: برو و سؤال کن که چه خبر است؟
پس بیرون رفت و برگشت و به من گفت که: عشیره بنی طرف بیرون آمدند با اسلحه ناریه و متعهّد شدند که زوّار را به کربلا برسانند، هر چند کار بکشد به محاربه با عنیزه.
پس چون شنیدم این کلام را، گفتم به آنان که با من بودند: این کلام اصلی ندارد؛ زیرا که بنی طرف را قابلیتی نیست در بر که مقابله کنند با عنیزه و گمان میکنم که این کیدی است از ایشان، به جهت بیرون کردن زوّار از خانههای خود. زیرا که بر ایشان سنگین شده ماندن زوّار در نزد ایشان، چون باید مهمانداری بکنند.
پس در این حال بودیم که زوّار برگشتند به سوی خانههای آنها. پس معلوم شد که حقیقت حال همان است که من گفتم.
پس زوّار داخل نشدند و در سایه خانهها نشستند و آسمان هم ابر گرفته. پس مرا به حالت ایشان رقّتی سخت گرفت و انکسار عظیمی برایم حاصل شد. پس متوجّه شدم به سوی خداوند تبارک و تعالی به دعا و توسّل به پیغمبر و آل او - صلوات اللَّه علیهم - و طلب کردم از او اغاثه زوّار را از آن بلا که به آن مبتلا شدند.
پس در این حال بودیم که دیدم سواری را که میآید بر اسب نیکویی
مانند آهو که مثل آن ندیده بودم و در دست او نیزه درازی است و او آستینها را بالا زده و اسب را میدوانید. تا آن که ایستاد در نزد خانهای که من در آنجا بودم و آن خانهای بود از موی که اطراف آن را بالا زده بودند.
پس سلام کرد و ما جواب سلام او را دادیم.
آن گاه فرمود: «یا مولانا! و اسم مرا برد. فرستاد مرا کسی که سلام میفرستد بر تو و او کنج محمد آقا و صفر آقا است و آن دو از صاحب منصبان عساکر عثمانیهاند و میگویند: هر آینه زوّار بیایند که ما طرد کردیم عنیزه را از راه و ما منتظر زوّاریم با عساکر خود در پشته سلیمانیه بر سر جادّه.»
پس به او گفتم: تو با ما هستی تا پشته سلیمانیه؟
گفت: «آری.»
پس ساعت را از بغل بیرون آوردم دیدم دو ساعت و نیم تقریباً به روز مانده. پس گفتم: اسب مرا حاضر کردند.
پس آن عرب بدوی که ما در منزلش بودیم به من چسبید و گفت: ای مولای من! نفس خود و این زوّار را در خطر مینداز. امشب را نزد ما باشید تا امر متبین شود.
پس به او گفتم: چارهای نیست از سوار شدن به جهت ادراک زیارت مخصوصه.
پس چون زوّار دیدند که ما سوار شدیم، پیاده و سوار، در عقب ما حرکت کردند.
پس به راه افتادیم و آن سوار مذکور، در جلوی ما بود مانند شیر بیشه و ما در پشت سر او میرفتیم تا رسیدیم به پشته سلیمانیه. پس سوار بر آنجا بالا رفت و ما نیز او را متابعت کردیم.
آن گاه پایین رفت و ما رفتیم تا بالای پشته. پس نظر کردیم از آن سوار اثری ندیدیم، گویا به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت و نه رییس عسکری را دیدیم و نه عسکری.
پس گفتم به کسانی که با من بودند: آیا شک دارید که او صاحب الامرعلیه السلام بوده؟
گفتند: نه، واللَّه!
و من در آن وقتی که آن جناب در پیش روی ما میرفت، تأمل زیادی کردم در او که گویا وقتی پیش از این او را دیدهام، لکن به خاطرم نیامد که کی او را دیدهام. پس چون از ما جدا شد، متذکّر شدم که او همان شخصی بود که در حلّه به منزل من آمده بود و مرا خبر داده بود به واقعه سلیمانیه.
اما عشیره عنیزه، پس اثری ندیدم از ایشان در منزلهایشان و ندیدم احدی را که از حال آنها سؤال کنیم، جز آن که غبار شدیدی دیدیم که بلند شده بود در وسط بیابان.
پس وارد کربلا شدیم و به سرعت اسبان، ما را میبردند. پس رسیدیم به در دروازه شهر و عسکر را دیدیم در بالای قلعه ایستادهاند.
پس به ما گفتند: از کجا آمدید و چگونه رسیدید؟
آن گاه نظر کردند به سواد زوّار. پس گفتند: سبحان اللَّه! این صحرا پر شده از زوّار. پس عنیزه به کجا رفتند؟
پس گفتم به ایشان: بنشینید در بلد و معاش خود را بگیرید «و لمکّة ربّ یرعاها» و از برای مکّه پروردگاری هست که آن را حفظ و حراست کند.
و این مضمون کلام عبدالمطلب است که چون به نزد ملک حبشه رفت، برای پس گرفتن شتران خود که عسکر او بردند.
ملک گفت: چرا خلاصی کعبه را از من نخواستی که من برگردم؟
فرمود: «من ربّ شتران خودم ولمکّة...الخ.»
آن گاه داخل بلد شدیم. پس دیدیم کنج آقا را که بر تختی نشسته نزدیک دروازه. پس سلام کردم. در مقابل من برخاست.
پس گفتم به او که: تو را همین فخر بس که مذکور شدی در آن زمان.
پس گفت: قصّه چیست؟
برای او نقل کردم.
گفت: ای آقای من! من از کجا دانستم که تو به زیارت آمدی، تا قاصد نزد تو بفرستم و من و عسکرم پانزده روز است که در این بلد محصوریم از خوف عنیزه، قدرت نداریم بیرون بیاییم.
آن گاه پرسید که عنیزه به کجا رفتند؟
گفتم: نمیدانم جز آن که غبار شدیدی در وسط بیابان دیدیم که گویا غبار کوچ کردن آنها باشد.
آن گاه ساعت را بیرون آوردم، دیدم یک ساعت و نیم به روز مانده و تمام زمان سیر ما، در یک ساعت واقع شده و بین منزلهای عشیره بنی طرف تا کربلا سه فرسخ است. پس شب را در کربلا به سر بردیم. چون صبح شد، سؤال کردیم از خبر عنیزه.
پس خبر داد بعضی از فلا حین که ϘѠبساتین کربلا بود که عنیزه در حالتی که در منزلها و خیمههای خود بودند که ناگاه سواری ظاهر شد بر ایشان که بر اسب نیکوی فربهی سوار بود و بر دستش نیزه درازی بود. پس به آواز بلند بر ایشان صیحه زد که: «ای معاشر عنیزه! به تحقیق که مرگ حاضری در رسید. عساکر دولت عثمانیه رو به شما کردهاند با سوارهها و پیادههای خود و اینک ایشان در عقب میآیند، پس کوچ کنید و گمان ندارم که از ایشان نجات یابید.»
پس خداوند خوف و مذلّت را بر ایشان مسلّط فرمود، حتی آن که شخص بعضی از اسباب خود را میگذاشت به جهت تعجیل در حرکت. پس ساعتی نکشید که تمام ایشان کوچ کردند و رو به بیابان آوردند.
پس به او گفتم: اوصاف آن سوار را برای من نقل کن!
پس نقل کرد. دیدم که او همان سواری است که با ما بود. عینه و الحمد للَّه رب العالمین و الصلوة علی محمد و آله الطاهرین.(1)
مؤلّف گوید: این کرامات و مقامات از سید مرحوم بعید نبود، چه او علم و عمل را میراث داشت از عم اجلّ خود، جناب سید باقر سابق الذکر، صاحب اسرار خال خود، جناب بحرالعلوم - اعلی اللَّه مقامهم - و عم اکرمش
1) 41. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 288 - 290.
او را تأدیب نمود و تربیت فرمود و بر خفایا و اسرار مطّلع ساخت تا رسید به آن مقام که نرسد به حول آن افکار و دارا شد از فضایل و مناقب، مقداری که جمع نشد در غیر او از علمای ابرار.(1)
اوّل آن که: آن مرحوم بعد از آن که هجرت کردند از نجف اشرف به حلّه و مستقر شدند در آنجا و شروع نمودند در هدایت مردم و اظهار حق و ازهاق باطل، به برکت دعوت آن جناب از داخل حلّه و خارج آن زیاده از صد هزار نفر از اعراب، شیعه مخلص اثنا عشری شدند و شفاهاً به حقیر فرمودند: چون به حلّه رفتم، دیدم شیعیان آنجا از علایم امامیه و شعار شیعه، جز بردن اموات خود به نجف اشرف، چیزی ندارند و از سایر احکام و آثار، عاری و بری، حتی از تبرّی از اعداء اللَّه.
و به سبب هدایت او، همه از صلحا و ابرار شدند و این فضیلت بزرگی است که از خصایص اوست.
دوم: کمالات نفسانیه و صفات انسانیه که در آن جناب بود از صبر و تقوا و رضا و تحمل مشقّت عبادت و سکون نفس و دوام اشتغال به ذکر خدای تعالی.
و هرگز در خانه خود از اهل و اولاد و خدمتکاران، چیزی از حوایج نمیطلبید مانند غذا در ناهار و شام، و قهوه و چای و قلیان در وقت خود با عادت به آنها و تمکّن و ثروت و سلطنت ظاهره و عبید و اِما.(2)
اگر آنها خود مواظب و مراقب نبودند و هر چیزی را در محلّش نمیرساندند، بسا بود که شب و روز بر او بگذرد، بدون آن که از آنها چیزی تناول نماید.
و اجابت دعوت میکرد و در ولیمهها و میهمانیها حاضر میشد؛ لکن به همراه، کُتُبی برمیداشتند و در گوشه مجلس، مشغول تألیف خود بودند و از صحبتهای مجلس، ایشان را خبری نبود، مگر آن که مسألهای بپرسند، جواب گوید.
دیدن آن مرحوم، در ماه رمضان چنین بود که نماز مغرب را در مسجد با جماعت میکرد. آن گاه نافله مقرّری را در ماه رمضان که از هزار رکعت در تمام ماه حسب قسمت به او میرسد، میخواند و به خانه میآمد و افطار میکرد و برمیگشت به مسجد، به همان نحو نماز عشا را میکرد و به خانه میآمد و مردم جمع میشدند.
اوّل قاری حسن الصوتی، با لحن قرآنی آیاتی از قرآن که تعلّق داشت به وعظ و زجر و تهدید و تخویف میخواند، به نحوی که قلوب قاسیه را نرم و چشمهای خشک شده را تر میکرد.
آن گاه دیگری به همان نسق خطبهای از نهج البلاغه میخواند. آن گاه سومی قرائت میکرد مصایب ابی عبداللَّهعلیه السلام را.
آن گاه یکی از صلحا مشغول خواندن ادعیه ماه مبارک میشد و دیگران متابعت میکردند تا وقت خوردن سحر، پس هر یک به منزل خود میرفت.
بالجمله در مراقبت و مواظبت اوقات و تمام نوافل و سنن و قرائت، با آن که در سن، به غایت پیری رسیده بود، آیت و حجّتی بود در عصر خود.
در سفر حجّ ذهاباً و ایاباً با آن مرحوم بودم و در مسجد غدیر و جُحفه با ایشان نماز کردیم، و در مراجعت، دوازدهم ربیع الاول سنه هزار و سی صد، پنج فرسخ مانده به سماوه تقریباً، داعی حق را لبّیک گفت.(1)
در حین وفاتش، در حضور جمع کثیری از مؤالف و مخالف ظاهر شد، از قوّت ایمان و طمأنینه و اقبال و صدق یقین آن مرحوم، مقامی که همه متعجّب شدند و کرامت باهرهای که بر همه معلوم شد.
سوم: تصانیف رایقه بسیاری در فقه و اصول و توحید و امامت و کلام و غیر آنها که یکی از آنها کتابی است، در اثبات بودن شیعه، فرقه ناجیه که از کتب نفیسه است. طوبی له و حسن مآب.(2)
شیخ ابراهیم قطیفی
محدث نبیل و عالم جلیل شیخ یوسف بحرینی در لؤلؤ در ضمن احوال عالم محقق خبیر، شیخ ابراهیم قطیفی، معاصر محقق ثانیرحمه الله نقل کرده که داخل شد بر او امام حجّتعلیه السلام در صورت مردی که شیخ میشناخت او را.
پس سؤال نمود از او: کدام آیه از آیات قرآنی، اعظم است در مواعظ؟
پس شیخ گفت: «إِنَّ الَّذِینَ یلْحِدُونَ فِی آیاتِنَا لا یخْفَوْنَ عَلَینَا أَفَمنْ یلْقَی فِی النَّارِ خَیرٌ أَم منْ یأْتِی آمناً یوْم الْقِیامةِ اعْملُوا ما شِئْتُم إِنَّهُ بِما تَعْملُونَ بَصِیرٌ»(1)
پس فرمود: راست گفتی، ای شیخ!
آن گاه بیرون رفت از نزد او. پس سؤال کرد شیخ از اهل بیت خود که فلان بیرون رفت؟
پس گفتند: ما کسی را ندیدیم داخل شده و کسی را ندیدیم بیرون رفته.(2)
حاج ملاّ باقر بهبهانی
صالح ورع متّقی متتبّع، مرحوم حاجی ملا باقر بهبهانی، مجاور نجف اشرف مشافهتاً نقل کرد و نیز در کتاب دمعة الساکبه، در ضمن احوال حجّتعلیه السلام مرقوم داشته که از معجزات آن جناب که خود مشاهده کردم این که فرزندم علی محمد که اولاد ذکورم منحصر بود در او، مریض شد و روز به روز در تزاید بود و بر حزن و اندوه من میافزود.
تا آن که برای مردم یأس حاصل شد از مرض او و علما و سادات برای او طلب شفا میکردند در مظانّ دعا تا آن که شب یازدهم مرض او شد. مرضش سخت و حالش سنگین شد و اضطرابش زیاده و التهابش شدید. پس راه چاره بر من بسته شد و ملتجی شدم به حضرت قائمعلیه السلام. پس از نزد او با قلق و اضطراب بیرون رفتم و بر بام خانه بالا رفتم و بی قرارانه به آن جناب متوسّل شدم و با ذلّت و مسکنت میگفتم: یا صاحب الزمان! اغثنی یا صاحب الزمان! ادرکنی
و خود را به خاک عجز و مذلت مالیدم و فرود آمدم و بر او داخل شدم و پیش روی او نشستم، دیدم نفسش ساکن و حواسش به جا و عرق او را گرفته. پس خدای را بر این نعمت عظمی شکر کردم.(1)
1) 48. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 298 - 299.
شیخ حسن عراقی
شیخ عبدالوهّاب بن احمد بن علی الشعرانی در کتاب لواقح الانوار فی طبقات السادة الاخیار که در آخر کتاب، آن را لواقح الانوار القدسیة فی مناقب العلماء والصوفیة نام نهاده، گفته: از جمله ایشانند شیخ صالح عابد زاهد، صاحب کشف صحیح و حال عظیم، شیخ حسن عراقی، مدفون بالای تپّه مشرف بر برکه رطلی(1)در مصر، زندگانی کرد قریب صد و سی سال.
داخل شدم بر او یک دفعه، من و سید من، ابوالعباس حریثی. پس گفت: خبر دهم شما را به حدیثی که بشناسید به آن، امر مرا از آن حین که جوان بودم تا این وقت؟
پس گفتم: آری.
گفت: من جوان امردی بودم که در شام، عبا میبافتم و من مسرف بودم بر نفس خود، یعنی مشغول معصیت بودم. پس داخل شدم روزی در
1) 49. برکه: حوض
جامع بنی امیه. پس دیدم شخصی را که بر کرسی نشسته و سخن میگوید در امر مهدیعلیه السلام و خروج او.
پس سیراب شد دلم از محبت او و مشغول شدم به دعا کردن در سجود خود که خدای تعالی جمع کند میان من و او.
پس درنگ کردم قریب یک سال که دعا میکردم به نیتی؛ پس شبی که بعد از مغرب در جامع بودم آنگاه داخل شد بر من، شخصی که بر او بود عمامهای مثل عمامه عجمها و جبّهای از پشم شتر.
پس دست خود را بر کتف من سود و فرمود به من: «چه حاجت است تو را در اجتماع با من؟»
پس گفتم به او که: تو کیستی؟
فرمود: «منم مهدی.»
پس دست او را بوسیدم و گفتم: بیا با من به خانه!
پس اجابت کرد و فرمود: «برای من مکانی را خالی کن که داخل نشود بر من در آن جا، احدی غیر تو.»
پس برای او مکانی را خالی کردم. پس درنگ کرد در نزد من هفت روز و تلقین کرد به من، ذکر را و امر کرد مرا که یک روز، روزه گیرم و یک روز، افطار کنم و این که در هر شب، پانصد رکعت نماز کنم و این که پهلوی خود را برای خواب بر زمین نگذارم، مگر آن که بر من غلبه کند. آن گاه طالب شد که بیرون رود.
و به من فرمود: «ای حسن! مجتمع نشو با احدی بعد از من و کفایت
میکند تو را آن چه حاصل شد برای تو از جانب من. پس نیست در آن جا، الّا دون آن چه از من به تو رسید. پس متحمل نشو منّت احدی را، بدون فایده.»
پس گفتم: سمعاً و طاعتاً.
پس بیرون رفتم که او را وداع کنم. پس مرا نگاه داشت در نزد عتبه در و گفت: «از همین جا.»
پس ماندم به همین حالت چندین سال.
آن گاه شعرانی گفته بعد از ذکر حکایت سیاحت حسن عراقی که او گفت: من سؤال نمودم از مهدیعلیه السلام از عمر او.
پس فرمود: ای فرزند! عمر من الآن شش صد و بیست سال است و از عمر من از آن سال تا حال، صد سال گذشته.
پس این مطلب را گفتم به سید خودم علی خواص. پس موافقت کرد او را در عمر مهدیعلیه السلام.
نیز شیخ عبدالوهّاب شعرانی در مبحث شصت و پنجم از کتاب یواقیت و جواهر در بیان عقاید اکابر گفته، بعد از کلماتی که گذشت در باب چهارم: پس عمر او، یعنی مهدیعلیه السلام تا این وقت که سنه نه صد و پنجاه و هشت است، هفت صد و شش سال است.
چنین خبر داد مرا شیخ حسن عراقی از امام مهدیعلیه السلام در آن حین که مجتمع شد با او و موافقت کرد او را بر این دعوی شیخ ما و سید من علی خواص و علی اکبر بن اسداللَّه المؤودی که از متأخّرین علمای اهل سنّت است.
در حاشیه نفحات جامی بعد از کلماتی چند، گفته که در مبحث چهل و پنجم یواقیت ذکر کرده که ابوالحسن شاذلی گفت:
از برای قطب پانزده علامت است، این که مدد دهند او را به مدد عصمت و رحمت و خلافت و نیابت و مدد حمله عرش و کشف شود برای او از حقیقت ذات و احاطه به صفات. الخ.
پس به این، صحیح میشود مذهب آن که میگوید: غیر نبی هم معصوم میشود و کسی که مقید نموده عصمت را در زمره معدوده و نفی نموده عصمت را از غیر آن زمره: پس به تحقیق که سلوک نموده مسلکی دیگر. پس از برای آن نیز وجهی دیگر است که میداند او را، هر کس که عالم است.
پس به درستی که حکم این که مهدی موعودعلیه السلام موجود است و او قطب است بعد از پدرش حسن عسکریعلیه السلام، چنان چه امام حسنعلیه السلام قطب بود بعد از پدرش، تا برسد به امام علی بن ابیطالب - کرّمنا اللَّه بوجوههم - اشاره دارد به صحّت حصر این رتبه در وجودات ایشان، از آن حین که قطبیت ثابت شد در وجود جدّ مهدیعلیه السلام علی بن ابیطالبعلیه السلام تا این که تمام شد در او، نه پیش از او.
پس هر قطب فردی که بر این رتبه است به نیابت از او است، به جهت غایب بودن او از چشمهای عوام و خواص، نه از چشمهای اخصّ خواص.
به تحقیق که ذکر شده این مطلب از شیخ صاحب یواقیت و از غیر او، ایضاً - رضی اللَّه عنه و عنهم - . پس لابدّ است که بوده باشد از برای هر امامی از ائمه اثنا عشر، عصمتی.
بگیر این فایده را و جناب سیف الشیعه و برهان الشریعه حامی الدین و قامع بدع الملحدین العالم المؤید المسدّد مولوی، میر حامد حسین، ساکن لکنهو از بلاد هند - ایدّه اللَّه تعالی - که تاکنون به تتبّع و اطّلاع او بر کتب مخالفین و نقض شبهات و دفع هفوات آنها، کسی دیده نشده، خصوص، در مبحث امامت و حقیر در این مقام، بیشتر کلمات را از کتاب استقصاء الافحام ایشان نقل نمودم، در حاشیه آن کتاب فرموده که: باید دانست که اکابر علمای اهل سنّت از حنفیه و شافعیه و حنبلیه که از معاصرین شعرانی بودند، نهایت مدح و اطرار و کمال ستایش و ثنای کتاب یواقیت و جواهر نمودهاند.
عبدالرحیم دماوندی
فاضل صمدانی، عالم بصیر، حاجی ملاّ رضای همدانی در مفتاح اوّل از باب سوم از کتاب مفتاح النّبوّة(1)در ضمن کلام خود که حضرت حجّتعلیه السلام گاهی نفس مقدّس خود را ظاهر میفرماید از برای بعضی از خواصّ شیعه؛ گفته: آن جناب ظاهر نمود نفس شریف خود را در پنجاه سال پیش از این، از برای یکی از علمای متّقین و او ملاّ عبدالرحیم دماوندی است که نیست از برای احدی، سخن در صلاح و سداد او و این عالم در کتاب خود نوشته:
من آن جناب را دیدم در خانه خود، در شبی که به غایت تاریک بود، به نحوی که چشم چیزی را نمیدید که ایستاده در طرف قبله و نور میدرخشید از روی مبارکش، به نحوی که من نقش قالی را میدیدم به آن نور.
1) 50. ر. ک: بحارالانوار، ج 53، ص 306.
شیخ محمد حرفوشی
سید محدّث نبیل، سید نعمت اللَّه جزایری در شرح کتاب عوالی اللئالی ابن ابی جمهور احسایی گفته: خبر داد مرا و اجازه داد به من سید ثقه، هاشم بن حسین احسایی در دارالعلم شیراز، در مدرسه مقابل بقعه مبارکه مزار سید محمد عابد - علیه الرحمة والرّضوان - در حجرهای از طبقه دوم از طرف راست آن که داخل مدرسه شود.
گفت: حکایت کرد برای من استاد معدّل، شیخ محمد حرفوشی - قدس اللَّه تربته - گفت: زمانی که در شام بودم، روزی رفتم به مسجدی مهجور که از آبادی دور بود. پس دیدم شیخی را که رخسار نیکوی روشنی داشت و جامه سفیدی پوشیده و هیأت نیکویی داشت.
پس با او گفتگو کردیم در علم حدیث و فنون علم. پس دیدم او را فوق آن چه بتوان وصف کرد. پس از او تحقیق کردم اسم و نسبش را.
بعد از زحمت بسیاری گفت: من معمر بن ابی الدنیا هستم، صاحب امیرالمؤمنینعلیه السلام و حاضر شدم با او حرب صفین را و این شکستگی که در سر من است، اثر لگد اسب آن جناب است.
آن گاه ذکر کرد از برای من، از علامات و صفات، آن قدر که محقّق شد برای من صدق هر چه میگوید. آن گاه از او خواستم که اجازه دهد به من، روایت کتب اخبار را. پس اجازه داد مرا از امیرالمؤمنین و از جمیع ائمهعلیهم السلام تا آن که رسید در اجازه به صاحب الدّار - عجّل اللَّه فرجه - و هم چنین اجازه داد مرا، کتب عربیه را از مصنّفین آنها مثل عبدالقاهر و سکّاکی و تفتازانی و کتب نحو را از اهلش و ذکر نمود علوم متعارفه را.
آن گاه سید فرمود: شیخ محمد حرفوشی اجازه داد به من، کتب احادیث اصول اربعه و غیر آن از کتب اخبار را به این اجازه و نیز اجازه داد مرا کتب مصنّفه در فنون علم را و سید اجازه داد مرا به این اجازه: هر چه را که اجازه داد به او شیخ حرفوشی او از معمر بن ابی الدنیا، صاحب امیرالمؤمنینعلیه السلام.(1)
و اما من، پس ضامنم توثیق سید و شیخ و تعدیل و ورع هر دو را ولکن ضامن نیستم وقوع امر را در واقع، به نحوی که حکایت شد.
این اجازه عالیه اتّفاق نیفتاد برای احدی از علما و محدّثین مانه در صدر سلف و نه در اعصار متأخّره.
1) 51. هو شیخ حرّ در امل الامل گفته: شیخ محمد بن علی بن احمد حرفوشی حریری عاملی کرکی شامی، فاضل عالم، ادیب ماهر، محقق مدقّق شاعر، منشی حافظ بود. اعرف اهل عصر خود بود معلوم عربیه و ذکر نمود برای او مؤلّفاتی در ادبیه و شرح قواعد شهید و غیر آن و سید علی خان او را در سلافه ثنای بلیغ کرده و گفت: او وفات کرده در سنه هزار و پنجاه و نه منهرحمه الله.[مرحوم مؤلّف ؛ امل آلامل، ج 1، ص 162 به بعد.
سبط عالم او، سید عبداللَّه شارح نخبه و معاصر، صاحب حدایق در اجازه کبیره خود، بعد از نقل کلام مذکور، از جدّش فرمود: گویا او این قصّه را مستنکر دانسته یا ترسیده که بر او انکار کنند. پس تبرّی کرده از عهده آن، در آخر کلام خود و چنین نیست. زیرا که معمر بن ابی الدّنیای مغربی، مکرّراً مذکور است در کتب و قصّه او طولانی است در بیرون آمدن او با پدرش، در طلب آب حیات و مطّلع شدن او بر آن، بدون رفقایش که مذکور است در کتب تواریخ و غیر آن. و نقل کرده قدری از آن را صاحب بحار در احوال صاحب الدّارعلیه السلام.
ذکر کرده صدوق در کمال الدین(1)که اسم او علی بن عثمان بن خطاب بن مرّة بن مؤید همدانی است الّا آن که او فرموده: معمر ابی الدنیا به اسقاط کلمه ابن.
ظاهر آن است که آن چه گفته صواب است، چنانکه پوشیده نیست و ذکر کرده که او از حضرموت است و بلدی که او در آنجا مقیم است، طنجه است و روایت کرده از او احادیثی با سند به اسانید مختلفه.(2)
1 قرآن کریم / چهار رنگ - گلاسه رحلی خط نیریزی / الهی قمشهای
2 قرآن کریم / (وزیری، جیبی، نیمجیبی) خط نیریزی / الهی قمشهای
3 قرآن کریم / نیمجیبی (کیفی) خط عثمان طه / الهی قمشهای
4 قرآن کریم / وزیری (ترجمه زیر، ترجمه مقابل) خط عثمان طه / الهی قمشهای
5 قرآن کریم / وزیری (بدون ترجمه) خط عثمان طه
6 صحیفه سجادیه ویرایش حسین وزیری/الهی قمشهای
7 کلیات مفاتیح الجنان / عربی انتشارات مسجد مقدّس جمکران
8 کلیات مفاتیح الجنان / (وزیری، جیبی، نیمجیبی) خط افشاری / الهی قمشهای
9 منتخب مفاتیح الجنان / (جیبی، نیمجیبی) خط افشاری / الهی قمشهای
10 منتخب مفاتیح الجنان / جیبی، نیمجیبی) خط خاتمی / الهی قمشهای
11 ارتباط با خدا واحد تحقیقات
12 آشنایی با چهارده معصوم (1و2)/شعر و رنگآمیزی سید حمید رضا موسوی
13 آئینه اسرار حسین کریمی قمی
14 آخرین پناه محمود ترحمی
15 آخرین خورشید پیدا واحد تحقیقات
16 آقا شیخ مرتضی زاهد محمد حسن سیف اللهی
17 آیین انتظار (مختصر مکیال المکارم) واحد پژوهش
18 از زلال ولایت واحد تحقیقات
19 اسلامشناسی و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
20 امامت، غیبت، ظهور واحد پژوهش
21 امامت و غیبت از دیدگاه علم کلام علم الهدی / واحد تحقیقات
22 امام رضاعلیه السلام در رزمگاه ادیان سهراب علوی
23 امامشناسی و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
24 انتظار بهار و باران واحد تحقیقات
25 انتظار و انسان معاصر عزیز اللَّه حیدری
26 اهّمیت اذان و اقامه محمد محمدی اشتهاردی
27 با اولین امام در آخرین پیام حسین ایرانی
28 بامداد بشریت محمد جواد مروّجی طبسی
29 بهتر از بهار / کودک شمسی (فاطمه) وفائی
30 پرچمدار نینوا محمد محمدی اشتهاردی
31 پرچم هدایت محمد رضا اکبری
32 تاریخ امیر المؤمنینعلیه السلام / دو جلد شیخ عباس صفایی حائری
33 تاریخ پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله / دو جلد شیخ عباس صفایی حائری
34 تاریخچه مسجد مقدس جمکران / (فارسی، عربی، اردو، انگلیسی) واحد تحقیقات
35 تاریخ سید الشهداءعلیه السلام شیخ عباس صفایی حائری
36 تجلیگاه صاحب الزمانعلیه السلام سید جعفر میرعظیمی
37 جلوههای پنهانی امام عصرعلیه السلام حسین علیپور
38 چهارده گفتار ارتباط معنوی با حضرت مهدیعلیه السلام حسین گنجی
39 چهل حدیث /امام مهدیعلیه السلام در کلام امام علیعلیه السلام سید صادق سیدنژاد
40 حضرت مهدیعلیه السلام فروغ تابان ولایت محمد محمدی اشتهاردی
41 حکمتهای جاوید محمد حسین فهیمنیا
42 ختم سورههای یس و واقعه واحد پژوهش
43 خزائن الاشعار (مجموعه اشعار) عباس حسینی جوهری
44 خورشید غایب (مختصر نجم الثاقب) رضا استادی
45 خوشههای طلایی (مجموعه اشعار) محمد علی مجاهدی (پروانه)
46 دار السلام شیخ محمود عراقی میثمی
47 داستانهایی از امام زمانعلیه السلام حسن ارشاد
48 داغ شقایق (مجموعه اشعار) علی مهدوی
49 در جستجوی نور صافی، سبحانی، کورانی
50 در کربلا چه گذشت؟ (ترجمه نفس المهموم) شیخ عباس قمی / کمرهای
51 دلشده در حسرت دیدار دوست زهرا قزلقاشی
52 دین و آزادی محمد حسین فهیمنیا
53 رجعت احمد علی طاهری ورسی
54 رسول ترک محمد حسن سیف اللهی
55 روزنههایی از عالم غیب سید محسن خرّازی
56 زیارت ناحیه مقدّسه واحد تحقیقات
57 سحاب رحمت عباس اسماعیلی یزدی
58 سرود سرخ انار الهه بهشتی
59 سقّا خود تشنه دیدار طهورا حیدری
60 سلفیگری (وهابیت) و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
61 سیاحت غرب آقا نجفی قوچانی
62 سیمای امام مهدیعلیه السلام در شعر عربی دکتر عبد اللهی
63 سیمای مهدی موعودعلیه السلام در آئینه شعر فارسی محمد علی مجاهدی (پروانه)
64 شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه) محمد حسین نائیجی
65 شمس وراء السحاب/ عربی السید جمال محمد صالح
66 ظهور حضرت مهدیعلیه السلام سید اسد اللَّه هاشمی شهیدی
67 عاشورا تجلّی دوستی و دشمنی سید خلیل حسینی
68 عریضهنویسی سید صادق سیدنژاد
69 عطر سیب حامد حجّتی
70 عقد الدرر فی أخبار المنتظرعلیه السلام / عربی المقدس الشافعی
71 علیعلیه السلام مروارید ولایت واحد تحقیقات
72 علیعلیه السلام و پایان تاریخ سید مجید فلسفیان
73 غدیرشناسی و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
74 غدیرخم (روسی، آذری لاتین) علی اصغر رضوانی
75 فتنه وهابیت علی اصغر رضوانی
76 فدک ذوالفقار فاطمهعلیها السلام سید محمد واحدی
77 فروغ تابان ولایت علی اصغر رضوانی
78 فرهنگ اخلاق عباس اسماعیلی یزدی
79 فرهنگ تربیت عباس اسماعیلی یزدی
80 فرهنگ درمان طبیعی بیماریها(پخش) حسن صدری
81 فوز اکبر محمد باقر فقیه ایمانی
82 کرامات المهدیعلیه السلام واحد تحقیقات
83 کرامتهای حضرت مهدیعلیه السلام واحد تحقیقات
84 کمال الدین وتمام النعمة (دو جلد) شیخ صدوقرحمه الله / منصور پهلوان
85 کهکشان راه نیلی (مجموعه اشعار) حسن بیاتانی
86 گردی از رهگذر دوست (مجموعه اشعار) علی اصغر یونسیان (ملتجی)
87 گفتمان مهدویت آیت اللَّه صافی گلپایگانی
88 گنجینه نور و برکت، ختم صلوات مرحوم حسینی اردکانی
89 مشکاة الانوار علّامه مجلسیرحمه الله
90 مفرد مذکر غائب علی مؤذنی
91 مکیال المکارم (دو جلد) موسوی اصفهانی/ حائری قزوینی
92 منازل الآخرة، زندگی پس از مرگ شیخ عباس قمیرحمه الله
93 منجی موعود از منظر نهج البلاغه حسین ایرانی
94 منشور نینوا مجید حیدریفر
95 موعودشناسی و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
96 مهدیعلیه السلام تجسّم امید و نجات عزیز اللَّه حیدری
97 مهدی منتظرعلیه السلام در اندیشه اسلامی العمیدی / محبوب القلوب
98 مهدی موعودعلیه السلام، ترجمه جلد 13 بحار - دو جلد علّامه مجلسیرحمه الله / ارومیهای
99 مهر بیکران محمد حسن شاهآبادی
100 مهربانتر از مادر / نوجوان حسن محمودی
101 میثاق منتظران (شرح زیارت آل یس) سید مهدی حائری قزوینی
102 ناپیدا ولی با ما / (فارسی ،ترکی استانبولی، انگلیسی، بنگالا) واحد تحقیقات
103 نجم الثاقب میرزا حسین نوریرحمه الله
104 نجم الثاقب(دوجلدی) میرزا حسین نوریرحمه الله
105 نشانههای ظهور او محمد خادمی شیرازی
106 نشانههای یار و چکامه انتظار مهدی علیزاده
107 ندای ولایت بنیاد غدیر
108 نماز شب واحد پژوهش مسجد مقدّس جمکران
109 نهج البلاغه/(وزیری، جیبی) سید رضیرحمه الله / محمد دشتی
110 نهج الکرامه گفتهها و نوشتههای امام حسینعلیه السلام محمد رضا اکبری
111 و آن که دیرتر آمد الهه بهشتی
112 واقعه عاشورا و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
113 وظایف منتظران واحد تحقیقات
114 ویژگیهای حضرت زینبعلیها السلام سید نور الدین جزائری
115 هدیه احمدیه / (جیبی، نیمجیبی) میرزا احمد آشتیانیرحمه الله
116 همراه با مهدی منتظر مهدی فتلاوی/بیژن کرمی
117 یاد مهدیعلیه السلام محمد خادمی شیرازی
118 یار غائب از نظر (مجموعه اشعار) محمد حجّتی
119 ینابیع الحکمة / عربی - پنج جلد عباس اسماعیلی یزدی
جهت تهیه و خرید کتابهای فوق، میتوانید با نشانی:
قم - صندوق پستی 617 ، انتشارات مسجد مقدّس جمکران مکاتبه و یا با شماره تلفن های 7253700 ، 7253340 - 0251 تماس حاصل نمایید.
کتابهای درخواستی بدون هزینه پستی برای شما ارسال میگردد.
سایر نمایندگیهای فروش:
تهران: 66939083 ، 66928687 - 021
یزد: 6246489، 2-6280671 - 0351
فریدونکار: 14 - 5664212 - 0122