ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
محتوای سوره"فتح"
این سوره چنان که از نامش پیدا است پیامآور فتح و پیروزی است،پیروزی بر دشمنان اسلام،پیروزی چشمگیر و قاطع(خواه پیروزی مربوط به فتح مکه باشد یا صلح حدیبیه یا فتح خیبر یا پیروزی به طور مطلق).
و برای درک محتوای این سوره قبل از هر چیز لازم است بدانیم این سوره پس از ماجرای"حدیبیه"در سال ششم هجرت نازل شده است.
توضیح اینکه:پیغمبر اسلام ص در سال ششم هجرت تصمیم گرفت که به اتفاق مهاجرین و انصار و سایر مسلمانان به عنوان مراسم"عمره"به سوی مکه حرکت کند،و قبلا به مسلمانان اطلاع داده بود که من در خواب دیدم همراه یارانم وارد"مسجد الحرام"شدهایم و مشغول مناسک عمره هستیم.
مسلمانان در"ذی الحلیفه"نزدیک مدینه احرام بستند و با تعداد زیادی شتر برای قربانی حرکت کردند.
وضع حرکت پیامبر ص به خوبی نشان میداد که هدفی جز انجام این عبادت بزرگ ندارد.تا اینکه پیامبر ص وارد سرزمین"حدیبیه"شد(حدیبیه قریهای در نزدیکی مکه بود که حدود 20 کیلومتر تا مکه فاصله داشت).
ولی در اینجا قریش با خبر شدند و راه را بر پیغمبر ص بستند،و از ورود او به مکه مانع شدند و در واقع تمام سنتهایی را که در زمینه امنیت زائران خانه خدا در ماه حرام داشتند زیر پا گذاردند،چرا که آنها معتقد بودند در ماههای حرام(از جمله ماه ذی القعده که پیامبر در آن ماه قصد عمره داشت)
و مخصوصا در حال احرام نباید مانع هیچکس شوند،حتی اگر کسی قاتل پدر خویش را در این ایام و در این مراسم میدیدند ابدا متعرض او نمیشدند.
در اینجا ماجرای مفصلی پیش آمد که به عقد قرارداد صلحی میان پیامبر ص و مشرکان مکه به نام"صلح حدیبیه"منتهی شد که بعدا از آن سخن خواهیم گفت،ولی به هر صورت آن سال مانع ورود پیامبر ص به مکه شدند، ناچار پیامبر ص به یارانش دستور داد که شترهای خود را در همانجا قربانی کنند،سرهای خود را بتراشند و از احرام بیرون آیند،و به سوی مدینه باز گردند.
در اینجا طوفانی از غم و اندوه مسلمانان را فرا گرفت،و انبوهی از ناراحتیها و گاه شک و تردید بر افراد ضعیف الایمان غالب شد.
موقعی که پیامبر ص از حدیبیه به سوی مدینه میآمد مرکبش سنگین شد و از حرکت باز ایستاد،و در همین حال چهره مبارکش غرق سرور و شادمانی بیسابقهای گشت و فرمود:هم اکنون آیات سوره فتح بر من نازل شد (1).
و از اینجا جو خاص حاکم بر این سوره کاملا نمایان میشود.
در یک بررسی اجمالی میتوان گفت که این سوره از هفت بخش تشکیل یافته است.
1-سوره با مساله بشارت فتح آغاز میشود،و آیات انجام آن نیز به همین مساله مربوط است،و تاکید بر تحقق خواب پیامبر ص دائر به وارد شدن به مکه و انجام مناسک عمره است.
2-بخش دیگری از سوره حوادث مربوط به"صلح حدیبیه"و"نزول سکینه"و آرامش بر دلهای مؤمنان و مساله"بیعت رضوان"را بازگو میکند.
3-در بخش دیگری از مقام پیامبر و هدف والای او سخن میگوید.
1) 1) "تلخیص"از"تفسیر قمی"و"مجمع البیان"و"فی ظلال".
4-در قسمت دیگری از کارشکنیهای منافقان و نمونههایی از عذرهای واهیشان در مورد عدم شرکت در میدان جهاد پرده بر میدارد.
5-در بخش دیگر قسمتی از تقاضاهای نابجای منافقان را منعکس میسازد.
6-سپس کسانی را که از شرکت در میدان جهاد معذورند معرفی میکند.
7-و بالآخره در بخشی نیز از ویژگیهای پیروان خط مکتبی پیامبر اسلام ص و صفات مخصوص آنها سخن میگوید.
رویهمرفته آیات این سوره فوق العاده حساس و سرنوشتساز و مخصوصا برای مسلمانان امروز در برابر حوادث گوناگونی که جوامع اسلامی با آن درگیر هستند الهام آفرین است.
فضیلت تلاوت سوره فتح
در باره این سوره روایات عجیبی در منابع اسلامی دیده میشود: در حدیثی از انس آمده است که میگوید:هنگامی که ما از"حدیبیه" باز میگشتیم در حالی که مشرکان مانع ورود ما در مکه و انجام مراسم عمره شده بودند،سخت غرق اندوه و غم بودیم،ناگهان خداوند آیه" إِنّٰا فَتَحْنٰا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً "را نازل فرمود. پیغمبر ص فرمود: لقد انزلت علی آیة هی احب الی من الدنیا کلها : "آیهای بر من نازل شده که از تمام دنیا نزد من محبوبتر است"(در بعضی از روایات نیز آمده است سورهای بر من نازل شده...) 1. "عبد اللّٰه بن مسعود"میگوید:"هنگام بازگشت از"حدیبیه"وقتی " إِنّٰا فَتَحْنٰا... "بر پیامبر ص نازل شد چنان حضرت غرق سرور گشت که خدا میداند" 1در حدیث دیگری از پیامبر ص آمده است: من قرأها فکانما شهد مع محمد(ص)فتح مکه، و فی روایة اخری فکانما کان مع من بایع محمدا تحت الشجرة: "هر کس این سوره را قرائت کند مانند کسی است که به هنگام فتح مکه در خدمت پیامبر ص و در لشکر او بوده است"و در روایت دیگری آمده:"مانند کسی است که با محمد ص در زیر درختی که در حدیبیه بود بیعت کرده است" 2! و بالآخره در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم: حصنوا اموالکم و نسائکم و ما ملکت ایمانکم من التلف بقرائة" إِنّٰا فَتَحْنٰا لَکَ "فانه اذا کان ممن یدمن قراءتها نادی مناد یوم القیامة حتی یسمع الخلائق،انت من عبادی المخلصین،الحقوه بالصالحین من عبادی،و ادخلوه جنات النعیم،و اسقوه من رحیق مختوم بمزاج الکافور!: "اموال و همسران و آنچه را در ملک شما است با قرائت انا فتحنا از تلف حفظ کنید.کسی که پیوسته آن را تلاوت کند روز قیامت منادی صدا میزند آن چنان که همه خلائق میشنوند:تو از بندگان مخلص منی،او را به بندگان صالحم ملحق سازید،و در باغهای پر نعمت بهشت او را وارد کنید،و از نوشابه مخصوص بهشتیان سیرابش نمائید"! 3. ناگفته پیداست اینهمه فضیلت و افتخار با تلاوت خالی از اندیشه و عمل حاصل نمیشود،بلکه هدف اصلی از تلاوت،تطبیق اعمال و خلق و خوی خویش بر مفاد این آیات است. ***
این سوره چنان که از نامش پیدا است پیامآور فتح و پیروزی است،پیروزی بر دشمنان اسلام،پیروزی چشمگیر و قاطع(خواه پیروزی مربوط به فتح مکه باشد یا صلح حدیبیه یا فتح خیبر یا پیروزی به طور مطلق).
و برای درک محتوای این سوره قبل از هر چیز لازم است بدانیم این سوره پس از ماجرای"حدیبیه"در سال ششم هجرت نازل شده است.
توضیح اینکه:پیغمبر اسلام ص در سال ششم هجرت تصمیم گرفت که به اتفاق مهاجرین و انصار و سایر مسلمانان به عنوان مراسم"عمره"به سوی مکه حرکت کند،و قبلا به مسلمانان اطلاع داده بود که من در خواب دیدم همراه یارانم وارد"مسجد الحرام"شدهایم و مشغول مناسک عمره هستیم.
مسلمانان در"ذی الحلیفه"نزدیک مدینه احرام بستند و با تعداد زیادی شتر برای قربانی حرکت کردند.
وضع حرکت پیامبر ص به خوبی نشان میداد که هدفی جز انجام این عبادت بزرگ ندارد.تا اینکه پیامبر ص وارد سرزمین"حدیبیه"شد(حدیبیه قریهای در نزدیکی مکه بود که حدود 20 کیلومتر تا مکه فاصله داشت).
ولی در اینجا قریش با خبر شدند و راه را بر پیغمبر ص بستند،و از ورود او به مکه مانع شدند و در واقع تمام سنتهایی را که در زمینه امنیت زائران خانه خدا در ماه حرام داشتند زیر پا گذاردند،چرا که آنها معتقد بودند در ماههای حرام(از جمله ماه ذی القعده که پیامبر در آن ماه قصد عمره داشت)
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>إِنّٰا فَتَحْنٰا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً (1)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم ساختیم!
فتح المبین!
در نخستین آیه این سوره بشارت عظیمی به پیامبر ص داده شده است، بشارتی که طبق بعضی از روایات نزد پیامبر ص محبوبتر از تمام جهان بود، میفرماید:"ما برای تو فتح آشکار و نمایانی کردیم"( إِنّٰا فَتَحْنٰا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ).
پیروزی چشمگیری که آثار آن در کوتاه مدت و دراز مدت در پیشرفت اسلام و زندگی مسلمانان آشکار شده و میشود،فتحی که در طول تاریخ اسلام کم نظیر یا بی نظیر بود.
در اینجا گفتگو و بحث عظیمی در میان مفسران در گرفته است که منظور از این فتح کدام فتح است؟! اکثر مفسران آن را اشاره به پیروزی عظیمی میدانند که از"صلح حدیبیه"
نصیب مسلمانان شد (1).
جمعی نیز آن را اشاره به مساله"فتح مکه"دانستهاند.
در حالی که بعضی نیز آن را ناظر به"فتح خیبر"میدانند.
و بعضی اشاره به پیروزی اسلام بر تمام دشمنان از طریق قدرت منطق و برتری دلائل و معجزات آشکار دانستهاند.
و بالآخره بعضی آن را اشاره به گشودن اسرار علوم برای پیامبر ص میدانند.
ولی قرائن فراوانی در دست است که مساله صلح حدیبیه را ترجیح میدهد، اما برای روشن شدن تفسیر این آیات باید قبل از هر چیز فشردهای از داستان حدیبیه را در اینجا بیاوریم که به منزله شان نزول آن است.
در سال ششم هجرت ماه ذی القعده پیغمبر اکرم ص به قصد عمره به سوی مکه حرکت کرده و همه مسلمانان را تشویق به شرکت در این سفر نمود،اما گروهی خودداری کردند،ولی جمع کثیری از مهاجران و انصار و اعراب بادیهنشین در خدمتش عازم مکه شدند.
این جمعیت که در حدود یکهزار و چهارصد نفر بودند همگی لباس احرام بر تن داشتند و جز شمشیر که اسلحه مسافران محسوب میشد هیچ سلاح جنگی
1) 1) این تفسیر را ابو الفتوح رازی،آلوسی در روح المعانی،علامه طباطبائی در المیزان،نویسنده فی ظلال در تفسیر خود،و فیض کاشانی در صافی،برگزیدهاند،در حالی که در تفسیر تبیان و کشاف،و فخر رازی،و بعضی دیگر تفسیر دوم(فتح مکه)ترجیح داده شده،مرحوم طبرسی در مجمع البیان هر دو قول را با اقوال دیگر بر شمرده،ولی فتح مکه را اولین قول ذکر کرده که نشانه ترجیح آن در نظر اوست.
با خود بر نداشتند.
هنگامی که پیامبر به"عسفان"در نزدیکی مکه رسید با خبر شد که قریش تصمیم گرفتهاند از ورود او به مکه جلوگیری نمایند،تا این که پیامبر ص به"حدیبیه"رسید("حدیبیه"روستایی است در بیست کیلومتری مکه که به مناسبت چاه و یا درختی که در آنجا بوده،به این نام نامیده میشد،)حضرت فرمود همین جا توقف کنید،عرض کردند در اینجا آبی وجود ندارد،پیامبر ص از طریق اعجاز از چاهی که در آنجا بود آب برای یارانش فراهم ساخت.
در اینجا سفرایی میان قریش و پیامبر ص رفت و آمد کردند تا مشکل به نحوی حل شود،سرانجام"عروة ابن مسعود ثقفی"که مرد هوشیاری بود از سوی قریش خدمت پیامبر ص آمد،پیامبر ص فرمود من به قصد جنگ نیامدهام و تنها هدفم زیارت خانه خدا است،ضمنا عروه در این ملاقات منظره وضوء گرفتن پیامبر ص را که اصحاب اجازه نمیدادند قطرهای از آب وضوی او به روی زمین بیفتد مشاهده کرد،و هنگام بازگشت به قریش گفت:من به دربار کسری و قیصر و نجاشی رفتهام،هرگز زمامداری را در میان قومش به عظمت محمد ص در میان یارانش ندیدم،و اگر تصور کنید که آنها دست از محمد ص بردارند اشتباه بزرگی است،شما با چنین افراد ایثارگری روبرو هستید،تصمیمتان را بگیرید.
در این میان پیامبر ص به"عمر"پیشنهاد فرمود که به مکه رود و اشراف قریش را از هدف این سفر آگاه سازد،عمر گفت قریش با من عداوت شدیدی دارند،و من از آنها بیمناکم،بهتر این است که"عثمان"به این کار مبادرت ورزد،عثمان به سوی مکه آمد و چیزی نگذشت که در میان مسلمانان شایع شد او را کشتهاند،در اینجا پیامبر ص تصمیم به شدت عمل گرفت،و در زیر درختی که در آنجا بود با یارانش تجدید بیعت کرد که به نام"بیعت رضوان" معروف شد،و با آنان عهد بست که تا آخرین نفس مقاومت کنند،ولی چیزی
نگذشت که عثمان سالم بازگشت و به دنبال او قریش"سهیل ابن عمر"را برای مصالحه خدمت پیامبر ص فرستادند،ولی تاکید کردند که امسال به هیچ وجه ورود او به مکه ممکن نیست.
بعد از گفتگوهای زیاد پیمان صلحی منعقد شد که یکی از موادش همین بود که مسلمانان آن سال را از عمره چشم بپوشند و سال آینده به مکه بیایند مشروط بر اینکه بیش از سه روز نمانند و سلاحی جز سلاح مسافر با خود نیاورند، و مواد متعدد دیگری دائر بر امنیت جانی و مالی مسلمانان که از مدینه وارد مکه میشوند و همچنین 10 سال متارکه جنگ میان مسلمین و مشرکین و آزادی مسلمانان مکه در انجام فرائض مذهبی در آن گنجانیده شد.
این پیمان در حقیقت یک پیمان عدم تعرض همه جانبه بود که به جنگهای مداوم و مکرر بین مسلمانان و مشرکان موقتا پایان میداد.
"متن پیمان صلح"از این قرار بود که پیامبر ص به علی ع دستور داد بنویس:
" بسم اللّٰه الرحمن الرحیم :"سهیل بن عمرو"که نماینده مشرکان بود گفت:من با چنین جملهای آشنا نیستم،بنویس بسمک اللهم! پیامبر ص فرمود بنویس:بسمک اللهم.
سپس فرمود:بنویس این چیزی است که محمد رسول اللّٰه ص با سهیل بن عمرو مصالحه کرده،"سهیل"گفت:ما اگر تو را"رسول اللّٰه"میدانستیم با تو جنگ نمیکردیم،تنها اسم خودت،و اسم پدرت را بنویس،پیغمبر ص فرمود مانعی ندارد،بنویس:"این چیزی است که"محمد بن عبد اللّٰه"با سهیل بن عمرو صلح کرده که ده سال متارکه جنگ شود تا مردم امنیت خود را بازیابند.
علاوه بر این هر کس از قریش بدون اجازه ولیش نزد محمد بیاید(و مسلمان شود)او را بازگردانند،و هر کس از آنها که با محمد هستند نزد قریش بازگردد
بازگرداندن او لازم نیست!.
همه آزادند هر کس میخواهد در پیمان محمد وارد شود و هر کس میخواهد در پیمان قریش.
طرفین متعهدند که نسبت به یکدیگر خیانت نکنند(و جان و مال یکدیگر را محترم بشمارند).
از این گذشته محمد امسال باز میگردد و وارد مکه نمیشود،اما سال آینده ما به مدت سه روز از مکه بیرون میرویم و یارانش بیایند اما بیش از سه روز توقف نکنند(و مراسم عمره را انجام دهند و بازگردند)به شرط اینکه جز اسلحه مسافر یعنی شمشیر،آن هم در غلاف سلاح دیگری به همراه نداشته باشند.
بر این پیمان صلح گروهی از مسلمانان و مشرکان گواهی داده،و کاتب عهدنامه علی بن ابی طالب بود" (1).
مرحوم"علامه مجلسی"در"بحار الانوار"بعضی موارد دیگر نیز نقل کرده از جمله این که:
"اسلام در مکه باید آشکار باشد،و کسی را مجبور در انتخاب مذهب نکنند و اذیت و آزاری به مسلمانان نرسانند" (2).
این مضمون در تعبیر سابق نیز اجمالا وجود داشت.
در اینجا پیامبر ص دستور داد شترهای قربانی را که به همراه آورده بودند در همانجا قربانی کنند،سرهای خود را بتراشند و از احرام به در آیند.
اما این امر برای جمعی از مسلمانان سخت ناگوار بود،چرا که بیرون آمدن از احرام بدون انجام مناسک عمره در نظر آنها امکان پذیر نبود،ولی پیغمبر ص شخصا پیشگام شد،و شتران قربانی را نحر فرمود،و از احرام بیرون آمد،و به
مسلمانان تفهیم نمود که این استثنایی است در قانون احرام و قربانی که از سوی خداوند قرار داده شده است.
مسلمین هنگامی که چنین دیدند تسلیم شدند و دستور پیامبر ص دقیقا اجرا شد و از همانجا آهنگ مدینه کردند،اما کوهی از غم و اندوه بر قلب آنها سنگینی مینمود،چرا که ظاهر قضیه مجموع این مسافرت یک ناکامی و شکست بود ولی خبر نداشتند که در پشت داستان صلح حدیبیه چه پیروزیهایی برای مسلمانان و آینده اسلام نهفته است،و در همین هنگام بود که سوره فتح نازل شد و بشارت فتح عظیمی را به پیامبر گرامی اسلام داد (1).
یک مقایسه اجمالی میان وضع مسلمانان در سال ششم هجرت(هنگام صلح حدیبیه)و دو سال بعد که با ده هزار سرباز مجهز برای فتح مکه حرکت کردند تا به پیمانشکنی مشرکان پاسخ دندانشکنی دهند و سرانجام بدون کمترین برخورد نظامی مکه را گشودند چرا که قریش کمترین قدرت مقاومت در خود نمیدیدند نشان میدهد که بازتاب صلح حدیبیه تا چه حد گسترده بود.
به طور خلاصه مسلمانان از این صلح چند امتیاز و پیروزی مهم به شرح زیر به دست آوردند.
1-عملا به فریبخوردگان مکه نشان دادند که آنها قصد کشتار ندارند و برای شهر مقدس مکه و خانه خدا احترام فراوان قائلند،همین امر سبب جلب قلوب جمع کثیری به سوی اسلام شد.
2-قریش برای اولین بار اسلام و مسلمین را به رسمیت شناختند مطلبی که
1) 1) "سیره ابن هشام"جلد 3 صفحه 321-324،"تفسیر مجمع البیان"،"تفسیر فی ظلال"،"کامل ابن اثیر جلد 2"و مدارک دیگر با تلخیص فراوان.
دلیل بر تثبیت موقعیت آنها در جزیره عربستان بود.
3-بعد از صلح حدیبیه مسلمانان براحتی میتوانستند همه جا رفت و آمد کنند،و جان و مالشان محفوظ بماند،و عملا با مشرکان از نزدیک تماس پیدا کردند،تماسی که نتیجهاش شناخت بیشتر اسلام از سوی مشرکان و جلب توجه آنها به اسلام بود.
4-بعد از صلح حدیبیه راه برای نشر اسلام در سراسر جزیره عرب گشوده شده،و آوازه صلحطلبی پیامبر ص اقوام مختلفی را که برداشت غلطی از اسلام و شخص پیامبر ص داشتند به تجدید نظر وادار کرد،و امکانات وسیعی از نظر تبلیغاتی به دست مسلمانان افتاد.
5-صلح حدیبیه راه را برای گشودن"خیبر"و بر چیدن این غده سرطانی یهود که بالفعل و بالقوه خطر مهمی برای اسلام و مسلمین محسوب میشد هموار ساخت.
6-اصولا وحشت قریش از درگیری با سپاه هزار و چهارصد نفری پیامبر ص که هیچ سلاح مهم جنگی با خود نداشتند و پذیرفتن شرائط صلح خود عامل مهمی برای تقویت روحیه طرفداران اسلام و شکست مخالفان بود که تا این اندازه از مسلمانان حساب بردند.
7-بعد از ماجرای حدیبیه پیامبر ص نامههای متعددی به سران کشورهای بزرگ ایران و روم و حبشه،و پادشاهان بزرگ جهان نوشت،و آنها را به سوی اسلام دعوت کرد،و این به خوبی نشان میدهد که تا چه حد صلح حدیبیه اعتماد به نفس به مسلمین داده بود که نه تنها در جزیره عرب که در دنیای بزرگ آن روز راه خود را به پیش میگشودند.
***اکنون به تفسیر آیات باز میگردیم.
از آنچه گفته شد به خوبی میتوان درک کرد که صلح حدیبیه به راستی فتح و پیروزی بزرگی برای اسلام و مسلمین بود،و تعجب نیست که قرآن مجید از آن به عنوان"فتح مبین"یاد کند.
از این گذشته قرائن متعدد دیگری در دست است که این تفسیر را تایید میکند.
1-جمله"فتحنا"به صورت فعل ماضی است نشان میدهد که این امر به هنگام نزول آیات تحقق یافته بود،در حالی که چیزی جز صلح حدیبیه در کار نبود.
2-زمان نزول این آیات که در بالا اشاره شد و آیات دیگر این سوره که مدح مؤمنان و ذم منافقان و مشرکان در ماجرای حدیبیه میکند مؤید دیگری بر این معنی است.
آیه 27 این سوره که تاکید بر"رؤیای صادقانه"پیامبر ص کرده میگوید:"مسلما در آینده وارد مسجد الحرام در نهایت امنیت خواهید شد،و به انجام مناسک عمره میپردازید"شاهد گویایی است بر اینکه این سوره و محتوای آن بعد از حدیبیه و قبل از فتح مکه بوده است.
3-در روایات متعددی"صلح حدیبیه"به عنوان"فتح مبین"معرفی شده است از جمله:
در تفسیر"جوامع الجوامع"آمده است:هنگامی که پیامبر از حدیبیه باز میگشت(و سوره فتح نازل شد)یکی از اصحاب عرض کرد:ما هذا الفتح لقد صددنا عن البیت و صد هدینا:"این چه فتحی است که ما را از زیارت خانه خدا باز داشتند و جلوی قربانی ما را گرفتند"؟! پیامبر ص فرمود:
بئس الکلام هذا،بل هو اعظم الفتوح،قد رضی المشرکون ان یدفعوکم عن بلادهم بالراع،و یسئلوکم القضیة،و رغبوا الیکم فی الامان و قد رأوا منکم ما کرهوا!: "بد سخنی گفتی،بلکه این بزرگترین پیروزی ما بود که مشرکان راضی شدند بدون بر خورد خشونت آمیز
شما را از سرزمین خود دور کنند،و به شما پیشنهاد صلح دهند،و با آن همه ناراحتی که قبلا دیدهاند تمایل به ترک تعرض نشان دادند" (1).
سپس پیامبر ناراحتیهایی که در بدر و احزاب تحمل کردند به آنها یادآور شد مسلمانان تصدیق کردند که این اعظم فتوح بوده است و آنها از روی ناآگاهی قضاوت کردند (2).
"زهری"که از رجال معروف تابعین است میگوید:"فتحی عظیمتر از صلح حدیبیه صورت نگرفت،چرا که مشرکین با مسلمانان ارتباط یافتند و اسلام در قلوب آنها جایگزین شد و در عرض سه سال گروه عظیمی اسلام آوردند، و جمعیت مسلمانان با آنها فزونی گرفت" (3).
در این احادیث به گوشههایی از امتیازاتی که به برکت صلح حدیبیه نصیب مسلمانان گردید اشاره شده است.
تنها در حدیثی از امام علی ابن موسی الرضا ع آمده است که:
" إِنّٰا فَتَحْنٰا "بعد از"فتح مکه"نازل گشت (4).
ولی از آنجا که صلح حدیبیه مقدمهای برای فتح مکه در دو سال بعد شد توجیه این حدیث مشکل نخواهد بود.
یا به تعبیر دیگر صلح حدیبیه در کوتاه مدت سبب فتح خیبر(در سال هفتم هجرت)و فراتر از آن سبب فتح مکه،و نیز پیروزی اسلام در تمام صحنه جهان از نظر نفوذ در قلوب مردم بود.
و به این ترتیب میتوان میان تفسیرهای چهارگانه را جمع کرد با این قید که محور اصلی را صلح حدیبیه تشکیل میدهد.
لِیَغْفِرَ لَکَ اَللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ مٰا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً (2) وَ یَنْصُرَکَ اَللّٰهُ نَصْراً عَزِیزاً (3)
2-غرض این بود که خداوند گناهان گذشته و آیندهای را که به تو نسبت میدادند ببخشد و نعمتش را بر تو تمام کند،و به راه راست هدایتت فرماید.
3-و پیروزی شکستناپذیری نصیب تو کند.
نتائج بزرگ فتح المبین
در این دو آیه قسمتی از نتائج پر برکت"فتح مبین"(صلح حدیبیه)که در آیه قبل آمده است تشریح شده،میفرماید:"هدف این بود که خداوند گناهان قبل و بعد تو را بیامرزد،و نعمتش را بر تو تمام کند و تو را به راه راست هدایت فرماید"( لِیَغْفِرَ لَکَ اللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ مٰا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً ).
*** "و تو را به پیروزی شکستناپذیری برساند"( وَ یَنْصُرَکَ اللّٰهُ نَصْراً عَزِیزاً ).
و به این ترتیب خداوند چهار موهبت عظیم در سایه این فتح مبین نصیب پیامبرش کرد:مغفرت،تکمیل نعمت،هدایت،و نصرت.
در اینجا سؤالات زیادی مطرح شده و مفسران از قدیمترین ایام تا کنون به پاسخ این سؤالات پرداختهاند.
مخصوصا سه سؤال زیر در باره نخستین موهبت الهی یعنی موهبت"مغفرت گناهان گذشته و آینده"مطرح است.
1-با اینکه پیامبر به حکم مقام عصمت از هر گناهی پاک است منظور از این جمله چیست؟ 2-به فرض که از این ایراد صرف نظر کنیم چه ارتباطی میان"فتح حدیبیه"و"آمرزش گناهان"مطرح است.
3-اگر منظور از جمله" مٰا تَأَخَّرَ "گناهان آینده است،چگونه ممکن است گناهی که صورت نگرفته مورد عفو قرار گیرد؟آیا این اجازه ارتکاب گناه در آینده نیست؟ و هر یک از مفسران به نحوی به حل این اشکالات پرداختهاند،اما برای پی بردن به جامعترین پاسخ و تفسیر دقیق این آیات ذکر مقدمهای لازم به نظر میرسد و آن اینکه:
مهم این است که ما رابطه"فتح حدیبیه"را با مساله"آمرزش گناه" پیدا کنیم که کلید اصلی پاسخ به سؤالات سهگانه فوق در آن نهفته است.
با دقت در حوادث و رویدادهای تاریخی به این نتیجه میرسیم:هنگامی که مکتبی راستین ظاهر میشود و قد بر میافرازد،وفاداران به سنن خرافی که موجودیت خود را در خطر میبینند هر گونه تهمت و نسبت ناروا به آن میبندند، شایعهها میسازند،و دروغها میپردازند،گناهان مختلف برای او میشمرند
و در انتظارند ببینند سرانجام کارش به کجا میرسد؟.
اگر این مکتب در مسیر پیشرفت خود مواجه با شکست شود،دستاویزی محکم برای اثبات نسبتهای ناروا بدست مخالفان میافتد،و فریاد میکشند نگفتیم چنین است،نگفتیم چنان است؟ اما هنگامی که به پیروزی نائل گردد و برنامههای خود را از بوته آزمایش موفق بیرون آورد،تمام نسبتهای ناروا نقش بر آب میشود،و تمام"نگفتیمها" به افسوس و ندامت مبدل میگردد و جای خود را به"ندانستیمها"میدهد!.
مخصوصا در مورد پیامبر اسلام ص این نسبتهای ناروا و گناهان پنداری بسیار فراوان بود،او را جنگ طلب،آتشافروز،بی اعتنا به سنتهای راستین، غیر قابل تفاهم،و مانند آن میشمردند.
صلح حدیبیه به خوبی نشان داد که آئین او بر خلاف آنچه دشمنان میپندارند یک آئین پیشرو و الهی است،و آیات قرآنش ضامن تربیت نفوس انسانها و پایانگر ظلم و ستم و جنگ و خونریزی است.
او به خانه خدا احترام میگذارد،هرگز بی دلیل به قوم و جمعیتی حمله نمیکند،او اهل منطق و حساب است،پیروانش به او عشق میورزند،او به راستی همه انسانها را به سوی محبوبشان اللّٰه دعوت میکند،و اگر دشمنانش جنگ را بر او تحمیل نکنند او طالب صلح و آرامش است.
به این ترتیب فتح حدیبیه تمام گناهانی که قبل از هجرت،و بعد از هجرت، یا تمام گناهانی که قبل از این ماجرا و حتی در آینده ممکن بود به او نسبت دهند همه را شست،و چون خداوند این پیروزی را نصیب پیامبر ص نمود میتوان گفت خداوند همه آنها را شستشو کرد.
نتیجه اینکه این گناهان،گناهان واقعی نبود،بلکه گناهانی بود پنداری و در افکار مردم و در باور آنها،چنان که در آیه 14 سوره شعراء داستان موسی ع
میخوانیم که موسی به پیشگاه خدا عرضه داشت: وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنْبٌ فَأَخٰافُ أَنْ یَقْتُلُونِ :"فرعونیان بر من گناهی دارند که میترسم به جرم آن گناه مرا بکشند" در حالی که گناه او چیزی جز یاری فرد مظلومی از بنی اسرائیل و کوبیدن ستمگری از فرعونیان نبود.
بدیهی است این نه تنها گناه نبود بلکه حمایت از مظلوم،بود ولی از دریچه چشم فرعونیان گناه محسوب میشد.
به تعبیر دیگر"ذنب"در لغت به معنی آثار شوم و تبعات کاری است،ظهور اسلام در آغاز،زندگی مشرکان را به هم ریخت،ولی پیروزیهای بعد سبب شد که آن تبعات به دست فراموشی سپرده شود.
هر گاه خانه کهنه و فرسودهای را که سر پناه فعلی ما است،و به آن دلبستگی داریم خراب کنند ممکن است این کار را تخطئه کنیم،ولی بعد از آنکه ساختمانی محکم و مجهز بجای آن ساخته شد،و تمام ناراحتیها بر طرف گشت،قضاوت ما به کلی دگرگون میشود.
مشرکان مکه،چه قبل از هجرت و چه بعد از آن،ذهنیات نادرستی در باره اسلام و شخص پیامبر ص داشتند که پیروزیهای بعد بر همه آنها خط بطلان کشید.
آری اگر رابطه آمرزش این گناهان را با مساله فتح حدیبیه در نظر بگیریم مطلب کاملا روشن است،رابطهای که از"لام"" لِیَغْفِرَ لَکَ اللّٰهُ "استفاده میشود و کلید رمز برای گشودن معنی آیه است.
اما آنها که به این نکته توجه نکردهاند در اینجا مقام عصمت پیامبر ص را زیر سؤال بردهاند و برای او(نعوذ باللّٰه)گناهانی قائل شدهاند که خدا در پرتو فتح حدیبیه آنها را بخشیده است،یا آیه را بر خلاف ظاهر معنی کردهاند.
از جمله گفتهاند:مراد گناهان است! و بعضی گفتهاند:منظور گناهانی است که مردم در باره پیامبر ص مرتکب شده بودند مانند اذیت و آزارها،که با فتح حدیبیه از میان رفت! (در این صورت ذنب اضافه به مفعول شده نه فاعل)!.
و یا آن را به معنی"ترک اولی"گرفتهاند.
و یا به معنی گناهان فرضی تفسیر کردهاند که اگر فرضا گناهی در آینده یا گذشته مرتکب میشدی ما آنها را میبخشیدیم.
اما روشن است که همه اینها تکلفاتی است بدون دلیل، چه اینکه اگر ما عصمت انبیاء را مخدوش کنیم فلسفه وجودی آنها از میان میرود،زیرا پیامبر ص باید در همه چیز سرمشق باشد،چگونه یک فرد گنهکار میتواند این نقش را ایفا کند.
به علاوه او خود نیاز به رهبر و راهنمای دیگری دارد تا هدایتش نماید.
تفسیرهای دیگر نیز بسیار مخالف ظاهر است و اشکال مهم این است که ارتباط آمرزش گناه را از مساله صلح حدیبیه قطع میکند.
بهترین تفسیر همان است که در بالا اشاره شد که هر سه سؤال را یک جا پاسخ میگوید،و ارتباط جملههای آیه را مشخص میسازد.
اینها همه در باره نخستین موهبت از مواهب چهارگانهای است که خداوند در پرتو صلح"صلح حدیبیه"به پیامبرش داد.
اما"اتمام نعمت پروردگار"و"هدایت به جاده صاف و مستقیم"و"نصرت شکست ناپذیر الهی"بعد از پیروزی حدیبیه چیزی نیست که بر کسی مکتوم بماند،اسلام به سرعت گسترش یافت،قلوب آماده را تسخیر کرد،عظمت تعلیمات آن بر همگان آشکار شد،سمپاشیها را خنثی نمود،نعمت خداوندی را کامل کرد، و براهی مستقیم به سوی پیروزیهای عظیم هموار ساخت به طوری که در ماجرای
فتح مکه لشکر اسلام بدون هیچگونه مقاومت مهمترین دژ دشمن را گشود.
در آیه مورد بحث خواندیم که خداوند میفرماید:در سایه این فتح مبین گناهان متقدم و متاخر تو را بخشیده،در اینکه منظور از"متقدم"و"متاخر" چیست؟بین مفسران گفتگو است.
بعضی"ما تقدم"را اشاره به عصیان و ترک اولی آدم و حوا دانستهاند و"ما تاخر"را اشاره به گناهان امت.
بعضی دیگر"ما تقدم"را به مسائل مربوط به قبل از نبوت و"ما تاخر" را مربوط به بعد از نبوت میدانند.
بعضی دیگر"ما تقدم"را به آنچه قبل از"صلح حدیبیه"بوده،و"ما تاخر" را به آنچه بعد از صلح حدیبیه رخ داده است مربوط دانستهاند.
اما با توجه به تفسیری که در باره اصل معنی آیه،و مخصوصا رابطه این آمرزش،با مساله فتح حدیبیه بیان کردیم روشن میشود که مراد تمام نسبتهای ناروا و گناهانی است که به زعم خود در"گذشته"و"آینده"به پیغمبر اکرم نسبت میدادند،و اگر این پیروزی بزرگ نصیب نشده بود تمام این گناهان را قطعی میپنداشتند،ولی با حصول این پیروزی هم نسبتهای ناروای گذشته برچیده شد،و هم آنچه ممکن بود در آینده نسبت دهند.
شاهد دیگر این تفسیر حدیثی است که از امام علی ابن موسی الرضا ع آمده است که مامون هنگامی که از این آیه سؤال کرد امام در پاسخ فرمود:
"هیچ کس نزد مشرکان مکه گناهش سنگینتر از رسول اللّٰه ص نبود،زیرا آنها 330 بت میپرستیدند،هنگامی که پیامبر ص آنها را به توحید دعوت کرد بسیار بر آنها گران آمد و گفتند:آیا او همه خدایان ما را تبدیل به یک
خدا کرده؟چیز عجیبی است...ما هرگز چنین چیزی را از پدران خود نشنیدهایم این فقط یک دروغ بزرگ است.
اما هنگامی که خداوند مکه را برای پیامبرش(بعد از صلح حدیبیه)گشود خداوند فرمود ای محمد ص ما فتح مبینی را برای تو فراهم کردیم تا گناهان گذشته و آیندهای که نزد مشرکان عرب بخاطر دعوت به توحید داشته و داری ببخشد،زیرا بعضی از مشرکان مکه تا آن روز ایمان آورده و بعضیها از مکه بیرون رفتند و ایمان نیاوردند،ولی قادر بر انکار توحید نبودند،و لذا گناه پیامبر در نظر آنها نیز بخاطر پیروزی بخشوده شد.هنگامی که مامون این سخن را شنید عرض کرد بارک اللّٰه ای ابو الحسن(نور الثقلین جلد 5 صفحه 56).
هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ اَلسَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ اَلْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدٰادُوا إِیمٰاناً مَعَ إِیمٰانِهِمْ وَ لِلّٰهِ جُنُودُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً (4)
4-او کسی است که سکینه و آرامش را در دلهای مؤمنان نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان افزوده شود،لشکر آسمانها و زمین از آن خدا است،و خداوند دانا و حکیم است.
آنچه در آیات گذشته خواندیم مواهب بزرگی بود که خدا در پرتو فتح مبین(صلح حدیبیه)نصیب پیامبر ص کرد،اما در آیه مورد بحث از موهبت عظیمی که بر همه مؤمنان مرحمت فرموده بحث میکند،میفرماید:"او کسی است که سکینه و آرامش را بر دلهای مؤمنان نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید"( هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدٰادُوا إِیمٰاناً مَعَ إِیمٰانِهِمْ ).
چرا سکینه و آرامش بر دل آنها فرود نیاید"در حالی که لشکریان آسمانها و زمین از آن خدا است،و خداوند دانا و حکیم است" (وَ لِلّٰهِ جُنُودُ السَّمٰاوٰاتِ
وَ الْأَرْضِ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً
).
باز لازم است در اینجا به داستان"صلح حدیبیه"بر گردیم و خود را در فضای"حدیبیه"و در جوی که بعد از صلح پیدا شد تصور کنیم،تا به عمق مفهوم آیه آشنا گردیم.
پیامبر ص خوابی دیده بود-رویایی الهی و رحمانی-که با یارانش وارد مسجد الحرام میشوند،و به دنبال آن به عزم زیارت خانه خدا حرکت کرد، غالب اصحاب فکر میکردند تعبیر این خواب و رؤیای صالحه در همین سفر واقع میشود،در حالی که مقدر چیز دیگری بود این از یک سو.
از سوی دیگر مسلمانان محرم شده بودند و حیوانات قربانی با خود آورده بودند،اما بر خلاف انتظارشان توفیق زیارت خانه خدا نصیب آنها نشد و پیامبر ص دستور داد در همان حدیبیه شتران قربانی را نحر کنند،و از احرام بیرون آیند،کاری که برای آنها بسیار سخت و باورناکردنی بود،چرا که آداب و سنن آنها و نیز دستورات اسلام ایجاب میکرد تا مناسک عمره را انجام ندهند از احرام بیرون نیایند.
از سوی سوم در مواد صلحنامه حدیبیه مطالبی که پذیرش آن بسیار سنگین مینمود،از جمله اینکه اگر کسی از قریش مسلمان شود و به مدینه پناه آورد مسلمانان او را به خانوادهاش تحویل دهند،اما عکس آن لازم نیست! از سوی چهارم به هنگام تنظیم صلحنامه قریش حاضر نشدند کلمه "رسول اللّٰه"کنار نام محمد ص باشد،و"سهیل"نماینده قریش با اصرار آن را حذف کرد،و حتی با نوشتن "بسم اللّٰه الرحمن الرحیم" نیز موافقت نکرد،و اصرار داشت به جای آن"بسمک اللهم"نوشته شود که با سنت اهل مکه سازگار بود
واضح است این امور هر کدام به تنهایی مطلب ناگواری بود تا چه رسد به مجموع آنها،و به همین جهت تزلزلی در قلوب افراد ضعیف الایمان افتاد،حتی وقتی سوره فتح نازل شد بعضی با تعجب پرسیدند:چه فتحی؟! اینجا است که باید لطف الهی شامل حال مسلمانان شود و سکینه و آرامش را به دلهای آنها باز گرداند،نه تنها ضعف و فتوری در آنان راه نیابد،بلکه به مصداق" لِیَزْدٰادُوا إِیمٰاناً مَعَ إِیمٰانِهِمْ "بر قدرت ایمان آنها افزوده شود، آیه فوق در چنین شرایطی نازل گردید.
***"سکینه"در اصل از ماده سکون به معنی آرامش و اطمینان خاطری است که هر گونه شک و تردید و وحشت را از انسان زائل میکند و او را در طوفان حوادث ثابت قدم میدارد.
این آرامش ممکن است جنبه عقیدتی داشته باشد،و تزلزل اعتقاد را بر طرف سازد،یا جنبه عملی،به گونهای که ثبات قدم و مقاومت و شکیبایی به انسان بخشد،و البته به تناسب بحثهایی که گذشت و تعبیرات خود آیه در اینجا بیشتر ناظر به معنی اول است،در حالی که در آیه 248 سوره بقره در داستان"طالوت" و"جالوت"بیشتر روی جنبههای عملی تکیه دارد.
جمعی از مفسران برای"سکینه"معانی دیگری ذکر کردهاند که در نهایت بازگشت به همین تفسیر میکند.
جالب اینکه در بعضی از روایات"سکینه"به"ایمان"تفسیر شده (1)و در بعضی دیگر به نسیم بهشتی که در شکل انسانی ظاهر میشود و به مؤمنان آرامش میبخشد (2).
اینها نیز تاییدی است بر آنچه گفته شده،چرا که"سکینه"زائیده
ایمان است و همچون نسیم بهشتی آرامبخش.
این نکته نیز قابل توجه است که در مورد"سکینه"تعبیر به"انزال" شده است،و چنان که میدانیم این تعبیر در قرآن مجید گاهی به معنی ایجاد و خلقت و بخشش نعمت آمده،و چون از یک مقام عالی به مقام پائین است این تعبیر در آن بکار رفته است.
اگر ایمان هیچ ثمری جز همین مساله آرامش نداشت کافی بود که انسان با تمام وجود از آن استقبال کند،تا چه رسد به ثمرات و برکات دیگر.
بررسی حال مؤمنان،و افراد بی ایمان،روشنگر این حقیقت است که گروه دوم در یک حال اضطراب و نگرانی دائم به سر میبرند،در حالی که گروه اول از اطمینان خاطر بی نظیر بهرهمندند،و در سایه آن:
هرگز از کسی جز خدا نمیترسند: وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ (احزاب -39).
هرگز ملامتها و سرزنش این و آن در اراده آهنینشان اثر نمیگذارد وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ (مائده-54).
هرگز به خاطر آنچه از دست دادهاند غمگین نمیشوند،و به آنچه دارند دلبستگی شدید ندارند،و این دو اصل سبب میشود که آرامش روحی آنها به خاطر گذشته و آینده متزلزل نشود لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ (حدید-23).
و بالآخره هرگز در برابر حوادث سخت سست نمیشوند،و اندوهی به خود راه نمیدهند،و همواره خود را برتر از دشمن میبینند: وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا
وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (آل عمران-139).
مؤمن در میدان حوادث خود را تنها نمیبیند،دست لطف و حمایت خدا را دائما بر سر خویش احساس میکند،و یاری فرشتگان را در وجود خویش لمس میکند.
در حالی که اضطراب حاکم بر افراد بی ایمان از خلال گفتار و رفتارشان مخصوصا به هنگام وزش طوفانهای حوادث کاملا محسوس است.
ایمان چه به معنی علم و آگاهی و معرفت باشد،و چه به معنی روح تسلیم و پذیرش در برابر حق،دارای درجات و سلسله مراتبی است،چرا که علم، درجات دارد،و پذیرش و تسلیم نیز دارای مراتب مختلفی است،و حتی عشق و شور و محبت توأم با ایمان نیز متفاوت است.
آیه مورد بحث که میگوید:" لِیَزْدٰادُوا إِیمٰاناً مَعَ إِیمٰانِهِمْ "نیز تاکیدی بر این حقیقت است،و به همین دلیل یک فرد مؤمن هرگز نباید در یک مرحله از ایمان متوقف گردد،او دائما به سوی درجات بالاتر از طریق خودسازی و علم و عمل گام بر میدارد.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
ان الایمان عشر درجات بمنزلة السلم یصعد منه مرقاة بعد مرقاة!: "ایمان ده درجه دارد همچون نردبان که پله پله از آن بالا میروند" (1)!.
و در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:"خداوند ایمان را بر هفت سهم تقسیم کرده:نیکی،و صدق،و یقین،و رضا،و وفا،و علم،و حلم،سپس آن را در میان مردم توزیع نموده،کسی که تمام این هفت سهم را دارد مؤمن کامل و متعهد است و برای بعضی از مردم یک سهم،دو سهم،و بعضی سه سهم قرار
1) 1) "بحار الانوار"جلد 69 صفحه 165.
داده،تا به هفت سهم میرسد".
سپس امام ع افزود:"آنچه را وظیفه صاحب دو سهم است بر دوش صاحب یک سهم حمل نکنید،و آنچه مربوط به صاحب سه سهم است بر دوش صاحب دو سهم ننهید مبادا بارشان سنگین شود و به زحمت افتند" (1)! و از اینجا روشن میشود آنچه از بعضی نقل کردهاند که ایمان کم و زیاد ندارد،بسیار بی اساس است،زیرا نه با واقعیتهای علمی میسازد و نه با روایات اسلامی.
در ذیل آیه مورد بحث دو جمله خواندیم که هر کدام بیانگر یکی از عوامل "سکینه"و آرامش مؤمنان است:نخست جمله"و للّٰه جنود السماوات و الارض":
(لشکریان آسمانها و زمین از آن خدا و تحت فرمان اویند)سپس جمله " وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً "(خداوند علیم و حکیم است).
اولی به انسان میگوید اگر با خدا باشی تمام قوای زمین و آسمان با تو است،و دومی به او میگوید:خداوند هم نیازها و مشکلات و گرفتاریهای تو را میداند و هم از تلاشها و کوششها و اطاعت و بندگی تو با خبر است.
و با ایمان به این دو اصل چگونه ممکن است آرامش خاطر بر وجود انسان حاکم نگردد؟.
1) 1) "کافی"جلد 2 باب درجات الایمان(حدیث 1).
لِیُدْخِلَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ کٰانَ ذٰلِکَ عِنْدَ اَللّٰهِ فَوْزاً عَظِیماً (5) وَ یُعَذِّبَ اَلْمُنٰافِقِینَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتِ وَ اَلْمُشْرِکِینَ وَ اَلْمُشْرِکٰاتِ اَلظّٰانِّینَ بِاللّٰهِ ظَنَّ اَلسَّوْءِ عَلَیْهِمْ دٰائِرَةُ اَلسَّوْءِ وَ غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سٰاءَتْ مَصِیراً (6) وَ لِلّٰهِ جُنُودُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَزِیزاً حَکِیماً (7)
5-هدف(دیگر از این فتح مبین)آن بود که مردان و زنان با ایمان را در باغهایی(از بهشت) وارد کند که نهرها از زیر درختانش جاری است،و گناهان آنها را ببخشد، و این نزد خدا پیروزی بزرگی است.
6-و نیز مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد میبرند مجازات کند،حوادث سویی(که برای مؤمنان انتظار میکشند)تنها بر خودشان نازل میشود،خداوند آنها را غضب کرده،و آنها را از رحمت خود دور ساخته، و جهنم را برای آنها آماده کرده،و چه بد سرانجامی است.
7-لشکریان آسمانها و زمین تنها از آن خدا است،و خداوند شکست ناپذیر و حکیم است.
نتیجه دیگر فتح المبین
جمعی از مفسران شیعه و اهل سنت نقل کردهاند هنگامی که بشارت"فتح مبین"و"اتمام نعمت"و"هدایت"و"نصرت"به پیغمبر اسلام ص در آیات نخستین این سوره داده شد بعضی از مسلمانان که از حوادث"حدیبیه"دلتنگ و نگران بودند عرض کردند:هنیئا لک یا رسول اللّٰه!لقد بین اللّٰه لک ما ذا یفعل بک، فما ذا یفعل بنا؟فنزلت:" لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ ...":
"گوارا باد بر تو این همه مواهب الهی ای رسول خدا!خداوند آنچه را به تو داده و میدهد بیان کرده،بما چه خواهد داد؟در اینجا نخستین آیه مورد بحث نازل شد و به مؤمنان بشارت داد که برای آنها نیز پاداشهای بزرگی فراهم شده (1).
به هر حال،این آیات هم چنان در ارتباط با صلح"حدیبیه"و بازتابهای مختلف آن در افکار مردم،و نتائج پر بار آن سخن میگوید،و سرنوشت هر گروه را در این بوته آزمایش بزرگ مشخص میسازد.
نخست میفرماید:"هدف دیگر از این فتح عظیم آن بود که مردان و زنان با ایمان را در باغهایی از بهشت وارد کند که نهرها از زیر درختانش جاری است" ( لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
"جاودانه در آن میمانند"،و این نعمت بزرگ هرگز از آنان سلب نمیشود (خٰالِدِینَ فِیهٰا) .
علاوه بر این هدف این بوده"سیئات اعمال آنها را بپوشاند"و مورد عفوشان قرار دهد( وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ ).
"و این نزد خدا پیروزی بزرگی است"!( وَ کٰانَ ذٰلِکَ عِنْدَ اللّٰهِ فَوْزاً عَظِیماً)
1) 1) "تفسیر مراغی"جلد 26 صفحه 85 و"تفسیر ابو الفتوح رازی"جلد 10 صفحه 26 و"تفسیر روح المعانی"جلد 26 صفحه 86.
(1) .
به این ترتیب خداوند در برابر آن چهار موهبتی که به پیامبرش در فتح المبین داد،دو موهبت عظیم نیز به مؤمنان ارزانی داشت:بهشت جاویدان با تمام نعمتهایش،و عفو و گذشت از لغزشهای آنها،علاوه بر سکینه و آرامش روحی که در این دنیا به آنها بخشید،و مجموعه این سه نعمت فوز عظیم و پیروزی بزرگی است برای کسانی که از این بوته امتحان سالم بیرون آمدند.
کلمه"فوز"که در قرآن مجید معمولا با توصیف"عظیم"ذکر شده، و گاهی نیز همراه با"مبین"و"کبیر"آمده،بنا به گفته"راغب"در"مفردات" به معنی پیروزی و نیل به خیرات توأم با سلامت است،و این در صورتی است که نجات آخرت در آن باشد هر چند با از دست دادن مواهب مادی دنیا همراه گردد.
طبق روایات معروفی امیر مؤمنان علی ع آن گاه که فرق مبارکش در محراب عبادت با شمشیر جنایتکار روزگار"عبد الرحمن بن ملجم"شکافته شد صدا زد
فزت و رب الکعبه: "سوگند به خدای کعبه پیروز شدم"(و سعادت نامه من با خون سرم امضا شد!).
آری گاهی امتحانات پروردگار آن چنان سخت و طاقتفرسا است که ایمانهای سست را از بیخ و بن بر میکند،و قلبها را واژگون میکند،تنها مؤمنان راستین که از نعمت سکینه و آرامش بهرهمندند مقاومت میکنند،و از پیامدهای
1) 1) مطابق این بیان جمله"لیدخل"و همچنین"یعذب"که در آیه بعد میآید عطف بر جمله"لیغفر"میباشد،گروهی از مفسران از جمله شیخ طوسی در"تبیان"، و طبرسی در"مجمع البیان"و ابو الفتوح رازی در تفسیرش همین معنی را برگزیدهاند، در حالی که گروه دیگری آن را عطف بر" لِیَزْدٰادُوا إِیمٰاناً "دانستهاند در حالی که نه با شان نزول فوق هماهنگ است و نه با مساله مجازات کفار.
آن در قیامت نیز بهرهمند خواهند بود و این راستی فوز عظیمی است.
*** ولی در برابر این گروه،گروهی منافقان و مشرکان بی ایمان بودند که در آیه بعد سرنوشتشان این گونه ترسیم شده:"هدف دیگر این است که خداوند مردان و زنان منافق،و مردان و زنان مشرک را مجازات کند( وَ یُعَذِّبَ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْمُنٰافِقٰاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکٰاتِ ).
"همانها که به خدا گمان بد میبرند"( اَلظّٰانِّینَ بِاللّٰهِ ظَنَّ السَّوْءِ ).
آری منافقان به هنگام حرکت پیامبر ص و مؤمنان از مدینه گمان داشتند که این گروه هرگز سالم به مدینه باز نخواهند گشت،چنان که در آیه 12 همین سوره میخوانیم:" بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلیٰ أَهْلِیهِمْ أَبَداً ".
و مشرکان نیز گمان داشتند که محمد ص با این جمع کم،و نداشتن اسلحه کافی،سالم به مدینه باز نخواهد گشت،و ستاره اسلام به زودی افول میکند.
سپس به توضیح این عذاب و مجازات پرداخته و تحت چهار عنوان آن را شرح میدهد:
میگوید:"حوادث و پیش آمدهای سوء تنها بر این گروه نازل میشود" ( عَلَیْهِمْ دٰائِرَةُ السَّوْءِ ) (1).
"دائرة"در لغت به معنی حوادث و رویدادهایی است که برای انسان پیش میآید،اعم از خوب و بد،ولی در اینجا با ذکر کلمه"سوء"منظور حوادث نامطلوب است.
دیگر این که"خداوند آنها را غضب کرده"( وَ غَضِبَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ ).
1) 1) "سوء"بر وزن"نوع"به گفته"صحاح اللغه"معنی مصدری دارد و"سوء" بر وزن"کور"معنی اسم مصدری،ولی به گفته"کشاف"هر دو به یک معنی است.
و نیز"خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته"( وَ لَعَنَهُمْ ).
و بالآخره"جهنم را برای آنها از هم اکنون فراهم ساخته،و چه بد سرانجامی است"( وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سٰاءَتْ مَصِیراً ) (1).
جالب توجه این که در صحنه"حدیبیه"غالبا مردان مسلمان بودند، و در نقطه مقابل نیز مردان منافق و مشرک،ولی در آیات فوق قرآن زنان و مردان را در آن فوز عظیم،و این عذاب الیم،مشترک شمرده،این بخاطر آن است که مردان با ایمان که در میدان نبرد حاضر میشوند بدون پشتیبانی زنان با ایمان، و مردان منافق بدون همکاری زنان منافق،به اهداف خود نائل نمیشوند.
اصولا اسلام دین مردان نیست که شخصیت زنان را نادیده بگیرد،و لذا در هر مورد که عدم ذکر نام زنان مفهوم انحصاری به کلام میدهد آنها را صریحا مطرح میکند،تا معلوم شود اسلام متعلق به همه انسانها است.
*** در آخرین آیه مورد بحث بار دیگر به عظمت قدرت خداوند اشاره کرده، میگوید:"جنود و لشکریان آسمان و زمین از آن خدا است و خداوند عزیز و حکیم است" (وَ لِلّٰهِ جُنُودُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَزِیزاً حَکِیماً ).
این سخن یک بار در ذیل مقامات و مواهب اهل ایمان آمد،و یک بار هم در اینجا در ذیل مجازات منافقان و مشرکان،تا روشن شود خداوندی که تمام جنود آسمان و زمین تحت فرمانش قرار دارند هم قدرت بر آن دارد هم توانایی بر این،هر گاه دریای رحمتش موج زند شایستگان را هر جا باشند شامل میشود، و هر گاه آتش قهر و غضبش زبانه کشد مجرمی را قدرت فرار از آن نیست.
قابل توجه اینکه به هنگام ذکر مؤمنان،خداوند توصیف به"علم و حکمت" شده که مناسب مقام رحمت است،ولی در مورد منافق و مشرکان توصیف به"قدرت
1) 1) "مصیر"به معنی حالات مختلفی است که انسان به یکی بعد از دیگری میرسد.
و حکمت"که مناسب مقام عذاب است.
منظور از"جنود آسمان و زمین"چیست؟.
این واژه معنی وسیعی دارد که هم لشکریان فرشتگان الهی را شامل میشود و هم لشکریانی همچون صاعقه،زلزلهها،طوفانها،سیلابها و امواج و نیروهای نامرئی دیگری که ما از آن آگاهی نداریم،چرا که همه جنود الهی هستند و سر بر فرمان او دارند.
چه کسانی به خدا سوء ظن دارند؟
"سوء ظن"گاهی نسبت به خویشتن است،گاهی نسبت به دیگران،و گاه نسبت به خدا،همانطور که"حسن ظن"نیز تقسیم سهگانهای دارد.
اما سوء ظن نسبت به خویشتن در صورتی که به حد افراط نرسد نردبان تکامل است،و سبب میشود که انسان نسبت به اعمال خود سختگیر و مو شکاف باشد،و جلوی عجب و غرور ناشی از اعمال نیک را میگیرد.
به همین دلیل علی ع در خطبه معروف"همام"در توصیف پرهیزکاران میفرماید:
فهم لانفسهم متهمون،و من اعمالهم مشفقون،اذا زکی احد منهم خاف مما یقال له،فیقول:انا اعلم بنفسی من غیری،و ربی اعلم بی منی بنفسی،اللهم لا تؤاخذنی بما یقولون،و اجعلنی افضل مما یظنون، و اغفر لی ما لا یعلمون:
"آنها خویشتن را متهم میکنند،و از اعمال خود بیمناکند،هر گاه یکی از آنها ستوده شود از آنچه در باره او گفته شده ترسان میگردد،و میگوید:من از دیگران نسبت به خویشتن آگاهترم،و پروردگارم نسبت به اعمالم از من آگاهتر است!خداوندا!به آنچه آنها میگویند مرا مؤاخذه مکن،و مرا از آنچه آنها
فکر میکنند برتر قرار ده،و آنچه را آنها نمیدانند بر من ببخش"! اما اگر این سوء ظن در مورد مردم باشد ممنوع است،مگر در مواقعی که فساد بر جامعه غلبه کند که در آنجا خوشباوری درست نیست.(شرح این مطلب به خواست خدا در ذیل آیه 12 سوره حجرات خواهد آمد).
و اما"سوء ظن"نسبت به خداوند یعنی نسبت به وعدههای او،نسبت به رحمت و کرم بی پایان او،بسیار زشت و زننده است،و نشانه ضعف ایمان و گاه نشانه عدم ایمان است.
قرآن کرارا از سوء ظن افراد بی ایمان،و یا ضعیف الایمان،مخصوصا به هنگام بروز حوادث سخت اجتماعی و طوفانهای آزمایش یاد میکند،که چگونه مؤمنان در این مواقع با حسن ظن تمام،و اطمینان به لطف پروردگار ثابت قدم میمانند اما افراد ضعیف و ناتوان زبان به شکایت میگشایند،همانطور که در داستان فتح"حدیبیه"نیز منافقان و همفکران آنها گمان بد بردند و گفتند:محمد ص و یارانش به این سفر میروند و باز نمیگردند،گویی وعدههای الهی را به فراموشی سپردند،و یا نسبت به آن بد بین بودند.
مخصوصا نمونه روشنی از آن در میدان جنگ احزاب هنگامی که مسلمانان سخت تحت فشار قرار گرفتند ظاهر شد،و خداوند گمانهای سوء گروهی را سخت نکوهش کرد: إِذْ جٰاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا هُنٰالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالاً شَدِیداً :"بخاطر بیاورید زمانی را که آنها(لشکر احزاب) از سمت بالا و پائین شهر شما وارد شدند(و مدینه را محاصره کردند)و زمانی را که چشمها از شدت وحشت خیره شده،و جانها به لب رسیده بود،و گمانهای بدی به خدا میبردید،در آنجا مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختی خوردند"(احزاب آیه 10-11).
حتی در آیه 154 آل عمران اینگونه گمانها را"ظن الجاهلیة"(گمانهای دوران جاهلیت)خوانده است.
به هر حال مساله حسن ظن به خدا،و وعده رحمت و کرم و لطف و عنایت او از نشانههای مهم ایمان و از وسائل مؤثر نجات و سعادت است.
تا آنجا که در حدیثی از رسول خدا ص آمده است:
لیس من عبد یظن باللّٰه خیرا الا کان عند ظنه به!: هیچ بندهای گمان نیک به خدا نمیبرد مگر اینکه خداوند طبق گمانش با او رفتار میکند" (1)!.
و در حدیث دیگری از امام علی ابن موسی الرضا(ع)آمده است:
احسن باللّٰه الظن،فان اللّٰه عز و جل یقول انا عند ظن عبدی المؤمن بی،ان خیر فخیر و ان شر فشر: "گمان خود را به خداوند خوب کن،چرا که خداوند عز و جل میفرماید:من نزد حسن ظن بنده مؤمنم هستم هر گاه گمان نیکی نسبت به من داشته باشد،به نیکی با او رفتار میکنم و اگر بد باشد به بدی"! (2).
و بالآخره در حدیث دیگری از پیامبر آمده است:
ان حسن الظن باللّٰه عز و جل ثمن الجنة: "حسن ظن به خدا بهای بهشت است" (3).
چه بهایی از این سهلتر؟و چه متاعی از آن پرارزشتر؟.
إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً (8) لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً (9) إِنَّ اَلَّذِینَ یُبٰایِعُونَکَ إِنَّمٰا یُبٰایِعُونَ اَللّٰهَ یَدُ اَللّٰهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمٰا یَنْکُثُ عَلیٰ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِمٰا عٰاهَدَ عَلَیْهُ اَللّٰهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً (10)
8-ما تو را به عنوان گواه و بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم.
9-تا به خدا و رسولش ایمان بیاورید و از او دفاع کنید،او را بزرگ دارید و خدا را صبح و شام تسبیح کنید.
10-آنها که با تو بیعت میکنند در حقیقت فقط با خدا بیعت مینمایند،و دست خدا بالای دست آنهاست،هر کس پیمانشکنی کند به زیان خود پیمان شکسته است و آن کس که نسبت به عهدی که با خدا بسته وفا کند به زودی پاداش عظیمی به او خواهد داد.
تحکیم موقعیت پیامبر(ص)و وظائف مردم در برابر او
گفتیم صلح حدیبیه از سوی بعضی از ناآگاهان شدیدا مورد انتقاد قرار گرفت،و حتی تعبیراتی که خالی از بی حرمتی نسبت به پیامبر ص نبود در برابر
حضرت کردند،مجموع این حوادث ایجاب میکرد که موقعیت یا عظمت پیامبر ص بار دیگر مورد تاکید قرار گیرد.
لذا در نخستین آیه مورد بحث پیامبر ص را مخاطب قرار داده میگوید:
"ما تو را گواه و بشارت دهنده،و بیم دهنده فرستادیم"( إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً ).
این سه توصیف بزرگ و سه مقام برجسته از مهمترین مقامات پیامبر ص است، "گواه بودن"و"بشیر"و"نذیر"بودن،گواه بر تمام امت اسلام بلکه به یک معنی گواه بر همه امتها،چنان که در آیه 41 نساء آمده است: فَکَیْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنٰا بِکَ عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِیداً :"چگونه خواهد بود آن روز که برای هر امتی گواهی بر اعمالشان میآوریم،و تو را گواه بر این گواهان"!.
و در آیه 105 سوره توبه میفرماید: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ :"بگو عمل کنید،خدا و رسول او و مؤمنان(امامان معصوم)اعمال شما را میبینند"!.
اصولا هر انسانی گواهان زیادی دارد.
قبل از هر کس خداوند که عالم الغیب و الشهاده است ناظر بر همه اعمال و نیات ماست.
بعد از او"فرشتگان"مامور ضبط اعمال آدمی هستند چنان که در آیه 21 سوره ق اشاره شده است: وَ جٰاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِیدٌ .
سپس"اعضای پیکر آدمی"و حتی پوست تن او گواهی میدهند: یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ: "روزی که زبانها و دستها و پاهایشان به آنچه انجام میدادند گواهی میدهند"(نور-24) وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنٰا قٰالُوا أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ :
به پوستهای تن خود میگویند چرا بر ضد ما گواهی دادید؟،میگویند خداوندی که هر موجودی را به نطق در آورده،ما را گویا ساخته است تا گواهی دهیم"!(فصلت-21).
"زمین"نیز جزء گواهان است،همانگونه که در سوره زلزال آمده: یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا .
طبق بعضی از روایات"زمان"نیز در آن روز در صف گواهان است، در حدیثی از علی ع میخوانیم:
ما من یوم یمر علی بنی آدم الا قال له ذلک الیوم انا یوم جدید و انا علیک شهید،فافعل فی خیرا،و اعمل فی خیرا،اشهد لک به یوم القیامة،فانک لن ترانی بعد هذا ابدا:
"هیچ روزی بر فرزند آدم نمیگذرد مگر اینکه به او میگوید:من روز تازهای هستم،و در باره تو گواهی میدهم،در من کار نیک کن،و عمل خیر بجا آور،تا روز قیامت به نفع تو گواهی دهم،چرا که بعد از این هرگز مرا نخواهی دید"! (1)(2).
بدون شک گواهی خداوند به تنهایی کافی است،ولی تعدد گواهان هم اتمام حجت بیشتری است،و هم اثر تربیتی قویتری در انسانها دارد.
به هر حال قرآن مجید در این آیه سه ماموریت مهم پیامبر ص را که مساله شهادت و انذار است به عنوان سه وصف عمده بیان کرده است،تا مقدمهای باشد برای وظائفی که در آیه بعد آمده.
در آیه بعد پنج دستور مهم به عنوان نتیجه و هدفی برای اوصاف پیشین پیامبر ص بیان شده که دو دستور در باره اطاعت خداوند و تسبیح و نیایش او است، و سه دستور در باره"اطاعت"و"دفاع"و"تعظیم"مقام پیامبر ص است، میفرماید:"هدف این است که ایمان به خداوند و رسولش بیاورید،و از او در برابر دشمنان دفاع نمائید،او را بزرگ دارید،و خدا را صبح و شام تسبیح و تقدیس کنید"( لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً ).
"تعزروه"از ماده"تعزیر"در اصل به معنی"منع"است،سپس به هر گونه دفاع و نصرت و یاری کردن در مقابل دشمنان اطلاق شده است،به بعضی از مجازاتهایی که مانع از گناه میشود نیز"تعزیر"میگویند.
توقروه از ماده"توقیر"از ریشه"وقر"به معنی سنگینی است، بنا بر این"توقیر"در اینجا به معنی تعظیم و بزرگداشت است.
مطابق این تفسیر ضمیرهایی که در"تعزروه"و"توقروه"آمده،به شخص پیامبر ص باز میگردد،و هدف از آن دفاع از او در مقابل دشمن، و تعظیم و بزرگداشت او است(این تفسیر را"شیخ طوسی"در"تبیان" و"طبرسی"در"مجمع البیان"و بعضی دیگر برگزیدهاند).
اما جمعی از مفسران (1)معتقدند که تمام ضمیرهای آیه به خداوند باز میگردد،و منظور از"تعزیر"و"توقیر"در اینجا یاری دین خدا،و بزرگداشت او و آئین او است دلیل آنها در انتخاب این تفسیر هماهنگ شدن تمام ضمیرهای موجود در آیه است.
ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد،چرا که اولا:معنی اصلی
1) 1) "زمخشری"در"کشاف"و"آلوسی"در"روح المعانی"و"فیض کاشانی" در"تفسیر صافی"و"علامه طباطبائی"در"المیزان"این تفسیر را پذیرفتهاند.
"تعزیر"منع و دفاع در مقابل دشمن است که در مورد خداوند جز به صورت مجاز صحیح نیست،و از آن مهمتر شان نزول آیه است که بعد از ماجرای حدیبیه نازل شده،در حالی که بعضی نسبت به مقام شامخ پیامبر ص بی حرمتی کرده بودند،و آیه برای توجیه مسلمانان نسبت به وظائفشان در مقابل رسول خدا ص نازل شده.
به علاوه نباید فراموش کرد که این آیه به عنوان نتیجهای برای آیه قبل است که پیامبر ص را به عنوان"شاهد"و"بشیر"و"نذیر"توصیف میکند و این امر زمینهساز دستوراتی است که در آیه بعد آمده.
***در آخرین آیه مورد بحث اشاره کوتاهی به مساله"بیعت رضوان" میکند که در آیه 18 همین سوره به طور مشروحتر آمده است.
توضیح اینکه:همانگونه که گفتیم طبق تواریخ مشهور پیامبر ص به دنبال خوابی که دیده بود همراه با 1400 نفر به قصد انجام عمره از مدینه خارج شد،ولی در نزدیکی مکه مشرکان تصمیم گرفتند که از ورود او و یارانش به مکه جلوگیری کنند،پیامبر ص و یارانش در سرزمین"حدیبیه"توقف فرمود،و سفیرانی میان او و قریش رد و بدل شد،تا به قرار داد صلح حدیبیه انجامید.
در این ماموریتها یک بار عثمان از طرف پیامبر ص مامور شد که این پیام را به اهل مکه برساند که او به قصد جنگ نیامده،و تنها قصدش زیارت خانه خدا است،ولی مشرکان عثمان را موقتا توقیف کردند،و همین امر سبب شد که در میان مسلمانان خبر قتل او شایع گردد،و اگر چنین چیزی صحت میداشت دلیل بر اعلان جنگ قریش بود،لذا پیامبر ص فرمود ما از اینجا حرکت نمیکنیم تا با این قوم پیکار کنیم،و برای تاکید بر این امر مهم از
مردم دعوت کرد تا با او تجدید بیعت کنند،مسلمانان در زیر درختی که آنجا بود جمع شدند و با حضرتش بیعت کردند که هرگز پشت به میدان نکنند و تا آنجا که در توان دارند در قلع و قمع دشمن بکوشند.
این موضوع به گوش مشرکان مکه رسید و رعب و وحشتی در قلوب آنها افکند و همین امر سبب شد که آنها به این صلح ناخوشایند تن در دهند.
این بیعت را از این جهت"بیعت رضوان"مینامند که در آیه 18 همین سوره آمده است: لَقَدْ رَضِیَ اللّٰهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبٰایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ :
"خدا از مؤمنان"راضی"شد هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت میکردند". به هر حال،قرآن مجید در آیه مورد بحث میگوید:"کسانی که با تو بیعت میکنند در حقیقت با خدا بیعت میکنند و دست خدا بالای دست آنها است" ( إِنَّ الَّذِینَ یُبٰایِعُونَکَ إِنَّمٰا یُبٰایِعُونَ اللّٰهَ یَدُ اللّٰهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ ).
"بیعت"به معنی پیمان بستن برای فرمانبرداری و اطاعت از کسی است،و چنین مرسوم بوده که آن کس که پیمان اطاعت میبست دست خود را در دست پیشوا و رهبر خود میگذاشت و پیمان وفاداری را از این طریق اظهار میداشت.
و از آنجا که به هنگام"معامله و بیع"نیز دست به دست هم میدادند و قرار داد معامله را میبستند،واژه"بیعت"به این پیمانها اطلاق شده است،به خصوص اینکه آنها در پیمان خود گویی جان خویش را در معرض معامله با فردی که با او اعلام وفاداری داشتند قرار میدادند.
و از اینجا معنی" یَدُ اللّٰهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ "(دست خدا بالای دست آنها است)روشن میشود،این تعبیر کنایه از آن است که بیعت با پیامبر ص یک بیعت الهی است،گویا دست خدا بالای دست آنها قرار گرفته،نه تنها با پیامبرش
که با خدا بیعت میکنند،و این گونه کنایات در زبان عرب بسیار معمول است.
بنا بر این کسانی که این جمله را چنین تفسیر کردهاند که"قدرت خدا ما فوق قدرت آنها است"یا"نصرت و یاری خدا برتر از نصرت و یاری مردم است" و امثال آن تناسبی با شان نزول آیه و مفاد آن ندارد،هر چند این مطلب در حد ذات خود مطلب صحیحی است.
سپس میافزاید:"هر کس نقض عهد و پیمانشکنی کند در حقیقت به زیان خود پیمانشکنی کرده و عهد خویش را شکسته"( فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمٰا یَنْکُثُ عَلیٰ نَفْسِهِ ).
"و آن کس که در برابر عهدی که با خدا بسته وفادار بماند،و حق بیعت را اداء کند،خداوند پاداش عظیمی به او خواهد داد"( وَ مَنْ أَوْفیٰ بِمٰا عٰاهَدَ عَلَیْهُ اللّٰهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً ) (1).
"نکث"از ماده"نکث"(بر وزن مکث)به معنی باز گشودن و واتابیدن است،سپس در مورد پیمانشکنی و نقض عهد به کار رفته (2).
در این آیه،قرآن مجید به همه بیعت کنندگان هشدار میدهد که اگر بر سر پیمان و عهد خود بمانند پاداش عظیمی خواهند داشت،اما اگر آن را بشکنند زیانش متوجه خود آنها است،تصور نکنند به خدا ضرری میرسانند،
1) 1) باید توجه داشت که"علیه"در آیه فوق بر خلاف معمول،به ضم"هاء"خوانده میشود،و بعضی از مفسران در توجیه آن چنین گفتهاند که این همان"هاء""هو"است که در اصل مضموم است،و بعد از حذف واو گاه مضموم میآید،مانند"له"و"عنه" و گاه بخاطر آنکه قبل از آن یاء است مکسور میآید،مانند"علیه"ولی چون در آیه مورد بحث بعد از آن لفظ"اللّٰه"قرار گرفته مضموم خوانده شده تا با تفخیم"لام"در"اللّٰه" سازگارتر باشد.
2) 2) "نکث"به فتح نون معنی مصدری دارد و"نکث"به کسر نون معنی اسم مصدری دارد.
بلکه بقای جامعه و عظمت و سر بلندی و قوت و قدرت و حتی موجودیت خویش را به خاطر پیمانشکنی به خطر میافکنند.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع آمده است:
ان فی النار لمدینة یقال لها الحصینة،ا فلا تسئلونی ما فیها؟فقیل له:ما فیها یا امیر المؤمنین؟ قال فیها ایدی الناکثین!: "در جهنم شهری است به نام"حصینه"آیا از من نمیپرسید در آن شهر چیست؟کسی عرض کرد:ای امیر مؤمنان در آن شهر چیست؟!فرمود:دستهای پیمانشکنان"!! و از اینجا روشن میشود که مساله پیمانشکنی و نقض بیعت از دیدگاه اسلام چقدر زشت و قبیح است (1).
در باره اصل موضوع"بیعت در اسلام"و حتی"قبل از اسلام"و"کیفیت بیعت"و"احکام آن"بحثهایی است که به خواست خدا ذیل آیه 18 همین سوره مطرح خواهد شد.
1) 1) "بحار الانوار"جلد 67 صفحه 186.
سَیَقُولُ لَکَ اَلْمُخَلَّفُونَ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ شَغَلَتْنٰا أَمْوٰالُنٰا وَ أَهْلُونٰا فَاسْتَغْفِرْ لَنٰا یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مٰا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ لَکُمْ مِنَ اَللّٰهِ شَیْئاً إِنْ أَرٰادَ بِکُمْ ضَرًّا أَوْ أَرٰادَ بِکُمْ نَفْعاً بَلْ کٰانَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً (11) بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَنْقَلِبَ اَلرَّسُولُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ إِلیٰ أَهْلِیهِمْ أَبَداً وَ زُیِّنَ ذٰلِکَ فِی قُلُوبِکُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ اَلسَّوْءِ وَ کُنْتُمْ قَوْماً بُوراً (12) وَ مَنْ لَمْ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلْکٰافِرِینَ سَعِیراً (13) وَ لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (14)
11-به زودی متخلفان از اعراب بادیهنشین(عذرتراشی کرده)میگویند:حفظ اموال و خانواده،ما را به خود مشغول داشت(و نتوانستیم در سفر حدیبیه تو را همراهی کنیم)برای ما طلب آمرزش کن،آنها به زبان خود چیزی میگویند که در دل ندارند!بگو:چه کسی میتواند در برابر خداوند از شما دفاع کند هر گاه زیانی برای شما بخواهد و یا اگر نفعی اراده کند(مانع گردد)و خداوند به تمام اعمالی که انجام میدهید آگاه است.
12-بلکه شما گمان کردید پیامبر و مؤمنان هرگز به خانوادههای خود باز نخواهند گشت و این پندار غلط در دلهای شما زینت یافته بود،و گمان بد کردید،و سرانجام هلاک شدید.
13-و آن کس که ایمان به خدا و پیامبرش نیاورده(سرنوشتش دوزخ است)چرا که ما برای کافران آتش فروزان آماده کردهایم! 14-مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین از آن خدا است،هر کس را بخواهد(و شایسته بداند)میبخشد،و هر کس را بخواهد مجازات میکند و خداوند غفور و رحیم است.
عذرتراشی متخلفان!
در آیات قبل گفتیم پیامبر ص با یکهزار و چهارصد نفر از مسلمانان از مدینه به قصد عمره به سوی مکه حرکت کرد.
از سوی پیامبر ص در میان قبائل بادیهنشین اعلام شد که همه آنها نیز او را در این سفر همراهی کنند،ولی گروهی از افراد ضعیف الایمان از انجام این دستور سر باز زدند،و تحلیلشان این بود که چگونه ممکن است مسلمانان از این سفر جان سالم به در برند،در حالی که قبلا کفار قریش حالت تهاجمی داشته،و جنگهای احد و احزاب را در کنار مدینه بر مسلمانان تحمیل کردند،
اکنون که این گروه اندک و بدون سلاح با پای خود به مکه میروند،و در کنار لانه زنبوران قرار میگیرند چگونه ممکن است به خانههای خود باز گردند؟! اما هنگامی که دیدند مسلمانان با دست پر و امتیازات قابل ملاحظهای که از پیمان صلح حدیبیه گرفته بودند سالم به سوی مدینه بازگشتند بی آنکه از دماغ کسی خون بریزد،به اشتباه بزرگ خود پی بردند،و خدمت پیامبر آمدند تا به نحوی عذر خواهی کرده،و کار خود را توجیه کنند،و از پیامبر تقاضای استغفار نمایند.
ولی آیات فوق نازل گشت و پرده از روی کار آنها برداشت و آنها را رسوا نمود.
به این ترتیب بعد از ذکر سرنوشت منافقان و مشرکان در آیات قبل،در اینجا وضع متخلفان ضعیف الایمان را بازگو میکند،تا حلقات این بحث تکمیل گردد.
میفرماید:"به زودی متخلفان از اعراب بادیهنشین عذرتراشی کرده، میگویند:حفظ اموال و زن و فرزند ما را به خود مشغول داشت،و نتوانستیم در این سفر پر برکت در خدمت تو باشیم!اکنون عذر ما را بپذیر،و برای ما طلب آمرزش کن"!( سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرٰابِ شَغَلَتْنٰا أَمْوٰالُنٰا وَ أَهْلُونٰا فَاسْتَغْفِرْ لَنٰا ).
"آنها به زبان خود چیزی میگویند که در دل ندارند"( یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مٰا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ ).
آنها حتی در توبه خود صادق نیستند.
ولی به آنها"بگو چه کسی میتواند در برابر خداوند مالک چیزی برای شما باشد و از شما دفاع کند اگر بخواهد به شما زیانی برساند؟یا اگر بخواهد
نفعی برساند چه کسی میتواند مانع گردد"؟!( قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ لَکُمْ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً إِنْ أَرٰادَ بِکُمْ ضَرًّا أَوْ أَرٰادَ بِکُمْ نَفْعاً ).
برای خدا به هیچ وجه مشکل نیست که شما را در خانههای امنتان و در کنار زن و فرزند و اموالتان گرفتار انواع بلاها و مصائب کند،و نیز برای او هیچ مشکل نیست که در مرکز دشمنان و کانون مخالفان شما را از هر گونه گزند محفوظ دارد، این جهل شما به قدرت خدا است که این گونه افکار را در نظر شما زینت میدهد.
آری"خداوند به تمام اعمالی که انجام میدهید خبیر و آگاه است" ( بَلْ کٰانَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً ).
بلکه از اسرار درون سینهها و نیات شما نیز به خوبی با خبر است،او به خوبی میداند که این عذر و بهانهها واقعیت ندارد آنچه واقعیت دارد شک و تردید و ترس و ضعف ایمان شما است،و این عذرتراشیها بر خدا مخفی نمیماند،و هرگز مانع مجازات شما نمیشود.
جالب اینکه هم از لحن آیات،و هم از تواریخ،استفاده میشود که این آیات در اثناء بازگشت پیامبر ص به مدینه نازل شد،یعنی پیش از آنکه متخلفان بیایند و عذرتراشی کنند پرده از روی کار آنها برداشت و رسوایشان کرد! *** سپس برای توضیح بیشتر پردهها را کاملا کنار زده میافزاید:"بلکه شما گمان کردید پیامبر و مؤمنان هرگز به خانوادههای خود باز نخواهند گشت" ( بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلیٰ أَهْلِیهِمْ أَبَداً ).
آری علت عدم شرکت شما در این سفر تاریخی مساله اموال و زن و فرزند نبود،بلکه عامل اصلی سوء ظنی بود که به خدا داشتید،و با محاسبات غلط
خود چنین فکر میکردید که این سفر،سفر پایانی عمر پیامبر ص و مؤمنان است و باید از آن کنارهگیری کرد.
آری"این پندار غلط و این وسوسههای شیطانی در دل شما زینت یافته بود" ( وَ زُیِّنَ ذٰلِکَ فِی قُلُوبِکُمْ ).
"و گمان بد کردید"( وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ ).
چرا که فکر میکردید خداوند پیامبرش را به این سفر فرستاده،و آنها را به چنگال دشمنان سپرده و از آنها حمایت نخواهد کرد! "و سرانجام به هلاکت رسیدید"!( وَ کُنْتُمْ قَوْماً بُوراً ).
چه هلاکت از این بدتر که از شرکت در این سفر تاریخی،و بیعت رضوان و افتخارات دیگر محروم شدید،و به دنبال آن رسوایی بزرگ بود،و در آینده عذاب دردناک آخرت است.آری شما دلهای مردهای داشتید که گرفتار چنین سرنوشتی شدید.
از آنجا که این افراد ضعیف الایمان یا منافق مردمی ترسو، و راحت طلب، و طبعا از جنگ و هر گونه درگیری گریزانند،تحلیلی که در باره حوادث میکنند هیچگونه با واقعیت تطبیق،نمیکند با این حال همیشه در نظرشان بسیار جالب است.
و به این ترتیب ترس و عافیتطلبی و فرار از زیر بار مسئولیتها سوء ظنها را در نظرشان واقعیتها جلوه میدهد،و نسبت به همه چیز بدبین هستند حتی به پیامبر خدا و حتی نسبت به خدا! در"نهج البلاغه"در فرمان"مالک اشتر"میخوانیم:
ان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتی یجمعها سوء الظن باللّٰه: "بخل و ترس و حرص،صفات نکوهیده مختلفی است که همه آنها در سوء ظن به خدا جمع است" (1).
1) 1) "نهج البلاغه"نامه 53.
داستان حدیبیه و آیات مورد بحث،ظهور عینی همین معنی است،و نشان میدهد که چگونه سوء ظن به پروردگار از صفات زشتی همچون بخل و حرص و ترس سرچشمه میگیرد.
*** از آنجا که این موضعگیریهای غلط گاه از عدم ایمان سرچشمه میگرفت در آیه بعد میگوید:"کسی که ایمان به خدا و پیامبرش نیاورده سرنوشتش آتش دوزخ است چرا که ما برای کافران آتش فروزان فراهم کردهایم"( وَ مَنْ لَمْ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلْکٰافِرِینَ سَعِیراً ) (1).
"سعیر"به معنی"بر افروخته"است.
*** و سرانجام در آخرین آیه مورد بحث برای اثبات قدرت خداوند بر مجازات کافران و منافقان میفرماید:"مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین از آن خدا است،هر کس را بخواهد میبخشد و هر کس را بخواهد مجازات میکند، و خداوند غفور و رحیم است"( وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً ).
جالب اینکه در اینجا مساله غفران و آمرزش را بر مساله عذاب مقدم میدارد،و در آخر آیه باز هم تاکید بر غفران و رحمت الهی میکند،چرا که هدف از تمام این تهدیدها و انذارها تربیت است،و مساله تربیت ایجاب میکند که راه بازگشت به روی گنهکاران و حتی کافران باز باشد،به خصوص اینکه سرچشمه بسیاری از این موضعگیریهای منفی،جهل و ناآگاهی است،و در برابر
1) 1) طرز جمله بندی آیه ایجاب میکند که بفرماید"انا اعتدنا لهم سعیرا"ولی مخصوصا ضمیر را برداشته و بجای آن اسم ظاهر یعنی"الکافرین"را قرار داده تا علت این سرنوشت شوم را که مساله کفر است بیان کند.
اینگونه افراد باید امید به آمرزش افزایش داده شود شاید به راه آیند.
توجیه گناه،یک بیماری عمومی است!
هر قدر گناه سنگین باشد به سنگینی توجیه گناه نیست،چرا که گنهکار معترف به گناه غالبا به سراغ توبه میرود،اما مصیبت زمانی شروع میشود که پای توجیهگریها در میان آید که نه تنها راه توبه را به روی انسان میبندد، بلکه او را در گناه راسختر و جریتر میسازد.
این توجیهگری گاه برای حفظ آبرو و جلوگیری از رسوایی در برابر مردم است،اما از آن بدتر زمانی است که برای فریب و جدان صورت گیرد.
این توجیهگری مطلب تازهای نیست،و نمونههای مختلف آن را در تمام طول تاریخ بشر میتوان یافت،که چگونه جنایتکاران بزرگ تاریخ برای فریب خود یا دیگران دست به توجیهات مضحکی میزدند که هر انسانی را غرق تعجب میکند.
قرآن مجید که درس بزرگ تربیت و انسانسازی است در این باره بحثهای فراوانی دارد که نمونهای از آن را در آیات فوق خواندیم.
بد نیست نمونههای دیگر را برای تکمیل این بحث نیز مورد بررسی قرار دهیم:
1-مشرکان عرب برای توجیه شرک خود گاه متوسل به رسم نیاکان میشدند و میگفتند: إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ "ما پدران خود را بر آئینی یافتیم و ما به آثار آنها اقتدار میکنیم!(زخرف-23).
و گاه به نوعی جبر متوسل شده میگفتند: لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَکْنٰا و لا
آبائنا:"اگر خدا میخواست نه ما و نه پدرانمان هرگز مشرک نمیشدیم"! (148-انعام).
2-گاه مؤمنان ضعیف الایمان برای فرار از جنگ،خدمت پیامبر ص میآمدند،و به این عنوان که خانههای ما در و دیوار درستی ندارد و آسیب پذیر است صحنه را خالی میکردند: وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنٰا عَوْرَةٌ وَ مٰا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاّٰ فِرٰاراً (احزاب-13):"گروهی از آنها از پیامبر اجازه میخواستند و میگفتند خانههای ما آسیب پذیر است در حالی که آسیب پذیر نبود آنها فقط میخواستند فرار کنند.
3-گاه به این بهانه که اگر ما به جنگ رومیان برویم ممکن است زیبا رویان رومی،دل ما را بربایند،و به حرام بیفتیم!اجازه عدم شرکت در جنگ را از پیامبر ص میخواستند: وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ ائْذَنْ لِی وَ لاٰ تَفْتِنِّی (توبه- 49):"بعضی از آنان میگوید به من اجازه ده و مرا به گناه نینداز"! و گاه به این عنوان که اموال و زن و فرزند ما را گرفتار و به خود مشغول ساخته،گناه بزرگ فرار از اطاعت فرمان پیامبر ص را توجیه میکردند (آیات مورد بحث).
5-شیطان نیز با یک مقایسه غلط نافرمانی صریح خود را در برابر خداوند توجیه کرد و گفت:"مرا از آتش آفریدهای و آدم را از خاک!چگونه ممکن است موجودی شریفتر برای موجودی پستتر سجده کند"!: أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ (اعراف-12).
6-در عصر جاهلیت نیز برای توجیه جنایت بزرگ"فرزند کشی" میگفتند از این میترسیم که در جنگها دختران ما به دست دشمنان بیفتند، غیرت ناموسی ما ایجاب میکند که نوزادان دختر را زیر خاک پنهان کنیم!، و گاه میگفتند اگر فرزندانمان زنده بمانند قادر بر تامین زندگی آنها نیستیم!
(اسراء-31).
حتی از بعضی آیات قرآن بر میآید که گناهکاران برای توجیه گناهان خود در قیامت نیز به اموری متشبث میشوند از جمله اینکه ما پیروی از بزرگان قوم خود کردیم و آنها بودند که ما را گمراه کردند،و بجای ما تصمیم گرفتند!:
" رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ کُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ" (احزاب-67).
خلاصه اینکه بلای"توجیهگری"بلائی است فراگیر که گروه عظیمی از مردم اعم از عوام و خواص را در برگرفته،و خطر بزرگ آن این است که راههای اصلاح را به روی گنهکاران میبندد، و گاه واقعیتها را حتی در نظر خود انسان دگرگون جلوه میدهد.
بسیارند کسانی که"ترس و جبن"خود را به عنوان"احتیاط"،و"حرص" را به"تامین آینده"و"تهور"را به"قاطعیت"و"ضعف نفس"را به"حیا" و"بیعرضگی"را به"زهد"و"ارتکاب حرام"را به"کلاه شرعی"و"فرار از زیر بار مسئولیت"را به"ثابت نبودن موضوع"و"ضعفها و کوتاهیها"ی خود را به"قضا و قدر"توجیه میکنند،و چه دردناک است که انسان با دست خود راه نجات را به روی خود ببندد؟! گرچه این مفاهیم هر کدام در جای خود معنی صحیحی دارد،ولی اشکال در این است که آن را تحریف کرده،و نتیجه وارونه میگیرند،و چه زیانهای عظیمی که از این رهگذر به جوامع بشری و خانوادهها و افراد رسیده است؟! خداوند همه ما را از این بلای بزرگ و خانمان سوز حفظ کند(آمین).
سَیَقُولُ اَلْمُخَلَّفُونَ إِذَا اِنْطَلَقْتُمْ إِلیٰ مَغٰانِمَ لِتَأْخُذُوهٰا ذَرُونٰا نَتَّبِعْکُمْ یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلاٰمَ اَللّٰهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونٰا کَذٰلِکُمْ قٰالَ اَللّٰهُ مِنْ قَبْلُ فَسَیَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنٰا بَلْ کٰانُوا لاٰ یَفْقَهُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً (15) قُلْ لِلْمُخَلَّفِینَ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ سَتُدْعَوْنَ إِلیٰ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ تُقٰاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اَللّٰهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا کَمٰا تَوَلَّیْتُمْ مِنْ قَبْلُ یُعَذِّبْکُمْ عَذٰاباً أَلِیماً (16) لَیْسَ عَلَی اَلْأَعْمیٰ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی اَلْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی اَلْمَرِیضِ حَرَجٌ وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ وَ مَنْ یَتَوَلَّ یُعَذِّبْهُ عَذٰاباً أَلِیماً (17)
15-هنگامی که شما در آینده برای به دست آوردن غنائمی حرکت کنید متخلفان میگویند:
بگذارید ما هم از شما پیروی کنیم(و در این جهاد شرکت نمائیم!)آنها میخواهند کلام خدا را تغییر دهند،بگو:هرگز نباید به دنبال ما بیایید،اینگونه خداوند از قبل گفته است،اما به زودی میگویند:شما نسبت به ما حسد میورزید ولی آنها جز اندکی نمیفهمند! 16-به متخلفان از اعراب بگو:به زودی از شما دعوت میشود که به سوی قومی جنگجو بروید و با آنها پیکار کنید تا اسلام بیاورند،اگر اطاعت کنید خداوند پاداش نیکی به شما میدهد،و اگر سرپیچی نمائید همانگونه که قبلا نیز سرپیچی نمودید شما را عذاب دردناکی میکند.
17-بر"نابینا"و"لنگ"و"بیمار"گناهی نیست(اگر در میدان جهاد شرکت نکند) و هر کس که اطاعت خدا و رسولش نماید او را در باغهایی(از بهشت)وارد میسازد که نهرها از زیر درختانش جاری است،و آن کس که سرپیچی کند او را به عذاب دردناکی گرفتار میکند.
متخلفان آماده طلب!
غالب مفسران معتقدند که این آیات ناظر به"فتح خیبر"است که بعد از "صلح حدیبیه"و در آغاز سال هفتم هجرت روی داد.
توضیح اینکه:طبق روایات هنگامی که پیامبر ص از"حدیبیه"باز میگشت به فرمان خدا مسلمانان شرکت کننده در حدیبیه را بشارت به"فتح خیبر"داد و تصریح فرمود که در این پیکار فقط آنها شرکت کنند،و غنائم جنگی مخصوص آنها است،و تخلف کنندگان را نصیبی از این غنائم نخواهد بود! اما این دنیا پرستان ترسو همین که از قرائن فهمیدند پیامبر ص در این جنگی که در پیش دارد قطعا پیروز میشود و غنائم فراوانی به دست سپاه
اسلام خواهد افتاد،از فرصت استفاده کرده،خدمت پیامبر ص آمدند، و اجازه شرکت در میدان"خیبر"خواستند!و شاید به این عذر نیز متوسل شدند که ما برای جبران خطای گذشته،و سبک کردن بار مسئولیت،و توبه از گناه،و خدمت خالصانه به اسلام و قرآن،میخواهیم در این میدان جهاد با شما شرکت کنیم!غافل از اینکه آیات قرآن از قبل نازل شده بود، و سر آنها را فاش ساخته بود،چنان که در نخستین آیه مورد بحث میخوانیم:
"هنگامی که شما برای به دست آوردن غنائمی حرکت میکنید به زودی متخلفان میگویند بگذارید ما هم از شما پیروی کنیم،و در این جهاد شرکت نمائیم"!( سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلیٰ مَغٰانِمَ لِتَأْخُذُوهٰا ذَرُونٰا نَتَّبِعْکُمْ ).
نه تنها در این مورد که در موارد دیگر نیز میبینیم این تنپروران طماع به سراغ لقمههای چرب و کم دردسر میرفتند،و از میدانهای سخت و خطرناک و دور دست گریزان بودند،چنان که در آیه 42 سوره"توبه"میخوانیم:"هر گاه غنائمی نزدیک،و سفری سهل و آسان باشد از تو پیروی میکنند،ولی(اکنون که برای میدان تبوک)راه دور و پرمشقت است سر باز میزنند،و به زودی سوگند میخورند که اگر توانایی داشتیم همراه شما حرکت میکردیم" " لَوْ کٰانَ عَرَضاً قَرِیباً وَ سَفَراً قٰاصِداً لاَتَّبَعُوکَ وَ لٰکِنْ بَعُدَتْ عَلَیْهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَیَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَوِ اسْتَطَعْنٰا لَخَرَجْنٰا مَعَکُمْ ".
به هر حال،قرآن در آیات مورد بحث در پاسخ این گروه سود جو و فرصت طلب میگوید:"آنها میخواهند کلام خدا را تغییر دهند"( یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلاٰمَ اللّٰهِ ).
سپس میافزاید:"به آنها بگو:شما هرگز نباید به دنبال ما بیائید" و حق ندارید در این میدان شرکت کنید (قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونٰا ) .
این سخنی نیست که من از پیش خود بگویم،"این مطلبی است که
خداوند از قبل گفته"و ما را از آینده شما با خبر ساخته است( کَذٰلِکُمْ قٰالَ اللّٰهُ مِنْ قَبْلُ ).
خداوند دستور داده"غنائم خیبر"مخصوص"اهل حدیبیه"باشد، واحدی با آنها در این امر شرکت نکند! ولی این متخلفان بی شرم و پر ادعا،باز از میدان در نمیروند و شما را متهم به حسادت میکنند"و به زودی میگویند:مطلب چنین نیست بلکه شما نسبت به ما حسد میورزید"!( فَسَیَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنٰا ).
و به این ترتیب آنها حتی بطور ضمنی پیامبر ص را تکذیب میکنند، و ریشه منع آنها را از شرکت در"غزوه خیبر"حسادت میشمرند! قرآن در آخرین جمله میگوید:"ولی آنها جز اندکی نمیفهمند" ( بَلْ کٰانُوا لاٰ یَفْقَهُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً ).
آری ریشه تمام بدبختیهای آنها جهل و نادانی و بیخبری است که همیشه دامنگیر آنها بوده است،جهل در مورد خداوند،و عدم معرفت مقام پیامبر ص و بیخبری از سرنوشت انسانها،و عدم توجه به ناپایداری ثروت دنیا.
درست است که آنها در مسائل مالی و منافع شخصی با هوش و دقیق و باریک بودند،اما چه جهلی از این بالاتر که انسان همه چیز خود را با اندکی ثروت مبادله کند؟!.
سرانجام پیغمبر اکرم ص طبق نقل تواریخ غنائم خیبر را تنها بر اهل حدیبیه تقسیم کرد،حتی کسانی که در حدیبیه بودند و موفق به شرکت در غزوه خیبر نشدند سهمی برای آنها قرار داد،البته این موضوع یک مصداق بیشتر نداشت و آن"جابر بن عبد اللّٰه"بود (1).
1) 1) "سیره ابن هشام"جلد 3 صفحه 364.
در ادامه همین بحث و گفتگو با متخلفان"حدیبیه"در آیه بعد پیشنهادی به آنها کرده،و راه بازگشت را به روی آنها چنین میگشاید و میفرماید:
"به متخلفان از اعراب بادیهنشین بگو به زودی از شما دعوت میشود که به سوی قومی جنگجو و پر قدرت گام بگذارید،و با آنها پیکار کنید تا اسلام را پذیرا شوند"( قُلْ لِلْمُخَلَّفِینَ مِنَ الْأَعْرٰابِ سَتُدْعَوْنَ إِلیٰ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ تُقٰاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ ).
"اگر اطاعت کنید خداوند پاداش نیکی به شما میدهد،و اگر سرپیچی کنید،آن گونه که قبلا نیز سرپیچی کردید،خداوند شما را عذاب دردناکی میکند"( فَإِنْ تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اللّٰهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا کَمٰا تَوَلَّیْتُمْ مِنْ قَبْلُ یُعَذِّبْکُمْ عَذٰاباً أَلِیماً ).
هر گاه به راستی از رفتار قبلی خود پشیمان شدهاید،و دست از راحت- طلبی و دنیا پرستی برداشتهاید،باید امتحان صداقت خود را در میدان سخت و سهمگین دیگری بدهید،و گرنه از میدانهای سخت اجتناب کردن،و در میدانهای راحت و پر غنیمت شرکت نمودن به هیچوجه ممکن نیست،و دلیلی است بر نفاق یا ضعف ایمان و جبن و ترس شما.
جالب اینکه قرآن روی عنوان مخلفین در این آیات مکرر تکیه کرده، و به اصطلاح بجای استفاده از"ضمیر"از"اسم ظاهر"استفاده میکند.
این تعبیر مخصوصا به صورت صیغه"اسم مفعول"آمده،یعنی"پشت سر گذارده شدگان"اشاره به اینکه هنگامی که مسلمانان با ایمان مشاهده سستی و بهانهجوئیهای این گروه را میکردند آنها را پشت سر گذارده و بی اعتنا به وضعشان به سوی میدان جهاد میشتافتند.
اما در اینکه این قوم جنگجو و پر قدرت که در این آیه به آنها اشاره کرده چه جمعیتی بودند؟در میان مفسران گفتگو است.
جمله" تُقٰاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ "(با آنها پیکار کنید تا مسلمان شوند) دلیل بر این است که اهل کتاب نبودند،زیرا آنها را مجبور به پذیرش اسلام نمیکنند،بلکه مخیر میان اسلام آوردن یا پذیرش شرائط اهل ذمه و همزیستی مسالمتآمیز با مسلمانان و پرداخت جزیه میکنند،تنها مشرکان و بت پرستان هستند که چیزی جز اسلام از آنان پذیرفته نمیشود،زیرا اسلام بت پرستی را به عنوان یک"دین"نمیشناسد،و اجبار در ترک بت پرستی جایز است.
و با توجه به اینکه در عصر پیامبر ص بعد از ماجرای"حدیبیه" و"خیبر"غزوه مهمی با مشرکان جز فتح"مکه"و غزوه"حنین"وجود نداشت،آیه فوق میتواند اشاره به آنها باشد،مخصوصا غزوه حنین که مردان جنگجوی سختکوشی از طایفه"هوازن"و"بنی سعد"در آن شرکت داشتند.
اما اینکه بعضی احتمال دادهاند اشاره به غزوه"موته"که با رومیان انجام گرفت بوده باشد بعید به نظر میرسد،چرا که آنها اهل کتاب بودند.
و احتمال اینکه منظور جنگهای بعد از پیامبر ص از جمله جنگ با اهل"فارس"و"یمامه"بوده باشد بسیار بعیدتر است،چرا که لحن آیات نشان میدهد مساله مربوط به زمان پیامبر ص است،و هیچ الزامی نداریم که آن را بر جنگهای بعد از عصر پیامبر ص تطبیق دهیم،ظاهرا پارهای انگیزههای سیاسی در فکر و اندیشه بعضی از مفسران که روی این مساله پافشاری داشتهاند دخالت داشته است! این نکته نیز قابل توجه است که پیامبر ص به آنها قول نمیدهد که در جنگهای آینده شما غنائمی به چنگ میآورید،زیرا هدف از جهاد کسب غنیمت نیست،بلکه روی این تکیه میکند که خداوند پاداش نیکی به شما خواهد داد که معمولا این تعبیر در مورد پاداشهای آخرت است.
در اینجا سؤالی مطرح میشود و آن اینکه:در آیه 83 سوره توبه،به طور کلی دست رد بر سینه این نامحرمان زده و میگوید: فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَنْ تُقٰاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا إِنَّکُمْ رَضِیتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخٰالِفِینَ :
"شما هرگز با من در هیچ نبردی خروج نخواهید کرد و مجاز نیستید همراه من با دشمن پیکار کنید چرا که نخستین بار به کنارهگیری از جنگ راضی شدید اکنون نیز با متخلفان بمانید".
در حالی که آیه مورد بحث از آنها دعوت به پیکار در میدان سخت و سهمگین دیگری میکند؟ ولی با توجه به اینکه آیه سوره توبه مربوط به متخلفان جنگ تبوک است که پیامبر ص از آنها قطع امید کرده بود،و آیه مورد بحث از متخلفان حدیبیه سخن میگوید که هنوز از آنها قطع امید نشده بود پاسخ این سؤال روشن میگردد.
*** و از آنجا که در میان متخلفان افرادی بودند که به خاطر نقص عضو یا بیماری به راستی قدرت بر شرکت در جهاد نداشتند،و نباید حق آنها در این میان نادیده گرفته شود،در آخرین آیه مورد بحث معذور بودن آنان را مشخص ساخته است.
بخصوص اینکه بعضی از مفسران نقل کردهاند که بعد از نزول آیه قبل و تهدید متخلفان به"عذاب الیم"جمعی از معلولین یا بیماران خدمت پیامبر ص آمدند و عرض کردند:ای رسول خدا ص!تکلیف ما در این میان چیست؟ در اینجا این آیه نازل شد و حکم آنها را چنین بازگو کرد:"بر نابینا و لنگ و بیمار گناهی نیست اگر در میدان جهاد شرکت نکنند"( لَیْسَ عَلَی الْأَعْمیٰ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ ).
تنها جهاد نیست که مشروط به قدرت و توانایی است،تمام تکالیف الهی یک سلسله شرائط عمومی دارد که از جمله آنها"توانایی و قدرت"است،و در آیات قرآن کرارا به این معنی اشاره شده است،در آیه 286 سوره بقره به صورت یک اصل کلی میخوانیم: لاٰ یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا :"خداوند هیچکس را جز به مقدار طاقتش تکلیف نمیکند.
این شرط هم با ادله نقلی ثابت شده،و هم با دلیل عقل.
ولی البته این گروه گرچه از شرکت در میدان جهاد معافند اما آنها نیز باید به مقدار توان خود برای تقویت قوای اسلام و پیشبرد اهداف الهی آن بکوشند،چنان که در آیه 91 سوره توبه میخوانیم: لَیْسَ عَلَی الضُّعَفٰاءِ وَ لاٰ عَلَی الْمَرْضیٰ وَ لاٰ عَلَی الَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ مٰا یُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذٰا نَصَحُوا لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ :
"بر ضعیفان و بیماران و آنها که وسیلهای برای انفاق(در راه جهاد)ندارند گناهی نیست(که در میدان حاضر نشوند)به شرط اینکه برای خدا و رسولش خیر خواهی کنند".
یعنی اگر آنها قادر نیستند با دست کاری انجام دهند از آنچه در توان دارند با زبان مضایقه ننمایند،و این تعبیر جالبی است که نشان میدهد هر کس آنچه را در توان دارد باید فروگذار نکند،و به تعبیر دیگر اگر نمیتوانند در جبهه شرکت کنند لا اقل"پشت جبهه"را محکم نگهدارند.
و شاید جمله اخیر آیه مورد بحث نیز اشاره به همین معنی باشد که میفرماید:
"هر کس اطاعت خدا و رسولش را کند او را در باغهایی از بهشت وارد میسازد که نهرها از زیر درختانش جاری است،و آن کس که سرپیچی کند او را به عذاب الیم گرفتار خواهد کرد"!( وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ وَ مَنْ یَتَوَلَّ یُعَذِّبْهُ عَذٰاباً أَلِیماً ).
این احتمال نیز وجود دارد که در مواقعی که استثنایی به حکمی میخورد
افرادی به فکر سوء استفاده افتاده،خود را در صف معذوران جا میزنند، قرآن به آنها هشدار میدهد که اگر به راستی معذور نباشند گرفتار عذاب الیم خواهند شد.
این نکته قابل توجه است که مساله معذور بودن نابینا و لنگ و بیماران سخت مخصوص"جهاد"است،اما در مساله"دفاع"هر کس به قدر توانایی خود باید از کیان اسلام و وطن اسلامی و جان دفاع کند و هیچ استثنایی در این زمینه وجود ندارد.
لَقَدْ رَضِیَ اَللّٰهُ عَنِ اَلْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبٰایِعُونَکَ تَحْتَ اَلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مٰا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ اَلسَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثٰابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً (18) وَ مَغٰانِمَ کَثِیرَةً یَأْخُذُونَهٰا وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَزِیزاً حَکِیماً (19)
18-خداوند از مؤمنانی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند راضی و خشنود شد،خدا آنچه را در درون قلب آنها(از صداقت و ایمان)نهفته بود میدانست،لذا آرامش را بر دلهای آنها نازل کرد،و فتح نزدیکی،به عنوان پاداش،نصیب آنها فرمود.
19-و غنائم بسیاری که آن را به دست میآورند،و خداوند عزیز و حکیم است.
خشنودی خدا از شرکت کنندگان در بیعت رضوان
گفتیم در ماجرای حدیبیه سفرایی میان"پیامبر"ص و"قریش"رد و بدل شد،از جمله پیامبر ص"عثمان بن عفان"را(که از بستگان ابو سفیان بود و این رابطه ظاهرا در انتخاب او تاثیر داشت)به عنوان نماینده نزد مشرکان مکه و اشراف قریش فرستاد تا آنها را از این حقیقت آگاه کند که مسلمانان به قصد جنگ نیامدهاند بلکه هدفشان زیارت خانه خدا و احترام کعبه است،اما قریش عثمان را موقتا توقیف کردند،و به دنبال آن در بین مسلمانان شایع شد که عثمان کشته شده پیامبر ص فرمود من از اینجا حرکت نمیکنم تا با این گروه پیکار کنم.
سپس به زیر درختی که در آنجا بود آمد،و با مردم تجدید بیعت کرد،
و از آنها خواست که در پیکار با مشرکان کوتاهی نکنند،و کسی پشت به میدان جهاد نکند (1).
آوازه این بیعت در مکه پیچید و قریش سخت به وحشت افتادند و عثمان را آزاد کردند.
چنان که میدانیم این بیعت به عنوان"بیعت رضوان"(بیعت خشنودی خداوند)معروف شد،و لرزه بر اندام مشرکان انداخت و نقطه عطفی در تاریخ اسلام بود.
آیات مورد بحث در باره این ماجرا سخن میگوید.
نخست میفرماید:"خداوند از مؤمنانی که در زیر درخت با تو بیعت کردند راضی و خشنود شد"( لَقَدْ رَضِیَ اللّٰهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبٰایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ ).
هدف از این"بیعت"انسجام هر چه بیشتر نیروها،تقویت روحیه،تجدید آمادگی رزمی،سنجش افکار،و آزمودن میزان فداکاری دوستان وفادار بود.
این بیعت روح تازهای در کالبد مسلمین دمید،چرا که دست به دست پیامبر خدا ص میدادند،و از صمیم دل اظهار وفاداری میکردند.
خداوند به این مؤمنان فداکار و ایثارگر که در این لحظه حساس با پیامبر ص بیعت کردند چهار پاداش بزرگ داد که از همه مهمتر همین پاداش سخت یعنی رضایت و خشنودی او بود،همانگونه که در آیه 72 سوره توبه نیز میخوانیم وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ :"و رضا و خشنودی خداوند از همه نعمتهای بهشتی برتر است".
سپس میافزاید:"خداوند میدانست آنچه در درون قلب آنها از صداقت و ایمان و آمادگی وفاداری نسبت به این پیمان نهفته است،و لذا سکینه و آرامش را بر آنها نازل کرد"( فَعَلِمَ مٰا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ ).
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث.
آن چنان آرامشی که در میان انبوه دشمنان در نقطه دور دستی از شهر و دیار خود،در میان سلاحهای آماده آنها،با نداشتن اسلحه کافی(چون برای زیارت آمده بودند نه برای جنگ)ترس و وحشتی به دل راه نمیدادند،و همچون کوه استوار و پا بر جا ایستاده بودند.
و این دومین موهبت الهی نسبت به آنها بود.
اصولا الطاف خاص و امدادهای الهی شامل حال کسانی میشود که دارای خلوص نیت و صدق و صفای باطن باشند.
لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
ان العبد المؤمن الفقیر لیقول یا رب ارزقنی حتی افعل کذا و کذا من البر و وجوه الخیر،فاذا علم اللّٰه عز و جل ذلک منه بصدق نیته کتب اللّٰه له من الاجر مثل ما یکتب له لو عمله،ان اللّٰه واسع کریم: "بنده مؤمن فقیر گاهی میگوید:"خداوندا! به من روزی ده تا چنین و چنان از کارهای خیر و نیک انجام دهم،هر گاه خداوند صدق نیت از او بداند همان پاداشی را برای او مینویسد که اگر توانایی داشت انجام میداد،چرا که خداوند دارای رحمت واسعه و کریم است" (1).
و در پایان این آیه به سومین موهبت اشاره کرده میفرماید:"و فتح نزدیکی به عنوان پاداش نصیب آنها فرمود"( وَ أَثٰابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً ).
آری این فتح که به گفته اکثر مفسران"فتح خیبر"بود(هر چند بعضی آن را فتح مکه شمردهاند)سومین پاداش الهی برای این مؤمنان ایثارگر بود.
تعبیر به"قریبا"تاییدی است بر اینکه منظور"فتح خیبر"است،زیرا این فتح در آغاز سال هفتم هجرت به فاصله چند ماه بعد از ماجرای حدیبیه تحقق
1) 1) "بحار الانوار"جلد 70 صفحه 199.
یافت.
*** چهارمین نعمتی که به دنبال بیعت رضوان نصیب مسلمانان شد غنائم فراوان مادی بود چنان که در آیه بعد میفرماید:"پاداش دیگر غنائم کثیری است که آن را به دست میآورند"( وَ مَغٰانِمَ کَثِیرَةً یَأْخُذُونَهٰا ).
یکی از این غنائم همان غنائم خیبر بود که در فاصله کوتاهی به دست مسلمانان افتاد،و با توجه به ثروت بی حساب یهود خیبر،این غنائم از اهمیت فوق العادهای برخوردار بود.
ولی محدود ساختن غنائم به غنائم خیبر دلیل قطعی ندارد،و میتواند غنائم سایر جنگهای اسلامی را که بعد از فتح حدیبیه رخ داد در بر گیرد.
و از آنجا که باید مسلمانان به این وعده الهی کاملا اطمینان کنند در آخر آیه میافزاید:"خداوند شکست ناپذیر و حکیم است"( وَ کٰانَ اللّٰهُ عَزِیزاً حَکِیماً ).
اگر به شما دستور داد که در حدیبیه صلح کنید بر اساس حکمت بود، حکمتی که گذشت زمان پرده از اسرار آن برداشت،و اگر به شما وعده فتح قریب و غنائم کثیر میدهد این توانایی را دارد که به وعدههای خود جامه عمل بپوشاند.
به این ترتیب مسلمانان با ایمان و ایثارگر در سایه بیعت رضوان و اعلام وفاداری به پیامبر ص در آن ساعات حساس،پیروزی دنیا و آخرت را به دست آوردند،در حالی که منافقان بیخبر و ضعیف الایمانهای ترسو در آتش حسرت سوختند؟ این سخن را با گفتاری از امیر مؤمنان علی ع پایان میدهیم:او به هنگامی که از پایمردی مسلمانان نخستین و جهاد بی نظیرش با دشمنی سخن
میگوید،و مخاطبان سست عنصر را مورد نکوهش قرار میدهد،میفرماید:
"
فلما رای اللّٰه صدقنا انزل بعدونا الکبت،و انزل علینا النصر،حتی استقر الاسلام ملقیا جرانه،و متبوءا اوطانه،و لعمری لو کنا ناتی ما اتیتم،ما قام للدین عمود،و لا اخضر للایمان عود،و ایم اللّٰه لتحتلبنها دما،لتتبعنها ندما "!:
"هنگامی که خداوند صدق و اخلاص ما را دید خواری و ذلت را بر دشمن، و پیروزی و نصر را بر ما نازل کرد تا آنجا که اسلام بر صفحه زمین گسترده شد، و مناطق پهناوری را برای خویش برگزید،بجانم سوگند اگر ما در مبارزه همچون شما بودیم،هرگز پایهای از دین بر پا نمیشد!و شاخهای از درخت ایمان سبز نمیگشت و به خدا سوگند به جای شیر،خون میدوشید و پشیمان میشوید" (1).
بیعت و خصوصیات آن
بیعت از ماده"بیع"در اصل به معنی دست دادن به هنگام قرار داد معامله است،و سپس به دست دادن برای پیمان اطاعت اطلاق شده است،و آن چنین بود که هر گاه کسی میخواست اعلام وفاداری به دیگری کند،او را به رسمیت بشناسد و از فرمانش اطاعت کند،با او بیعت میکرد،و شاید اطلاق این کلمه به این معنی از این جهت بود که هر یک از دو طرف تعهدی همچون تعهد دو معاملهگر در برابر دیگری میکردند.بیعت کننده حاضر میشد گاه تا پای جان و گاه تا پای مال و فرزند در راه اطاعت او بایستد،و بیعت پذیر نیز حمایت و دفاع او را بر عهده میگرفت.
ابن خلدون در مقدمه تاریخ خود میگوید:"کانوا اذا بایع الامیر
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 56.
جعل ایدیهم فی یده تاکیدا فاشبه ذلک فعل البایع و المشتری:"هنگامی که بیعت با امیر میکردند برای تاکید دست در دست او میگذاشتند، و این شبیه کار فروشنده و خریدار بود" (1).
قرائن نشان میدهد که بیعت از ابداعات مسلمین نیست،بلکه سنتی بوده که قبل از اسلام در میان عرب رواج داشته است،و به همین دلیل در آغاز اسلام که طایفه"اوس"و"خزرج"در موقع حج از مدینه به مکه آمدند و با پیامبر اسلام ص در عقبه بیعت کردند بر خورد آنها با مساله بیعت بر خورد با یک امر آشنا بود،بعد از آن پیغمبر گرامی اسلام ص نیز در فرصتهای مختلف با مسلمانان تجدید بیعت کرد که یک مورد از آن همین"بیعت رضوان" در حدیبیه بود،و از آن گستردهتر بیعتی بود که بعد از فتح مکه انجام گرفت که در تفسیر"سوره ممتحنه"شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.
اما چگونگی"بیعت"به طور کلی از این قرار بوده که بیعت کننده دست به دست بیعت شونده میداده و با زبان حال یا قال اعلام اطاعت و وفاداری مینمود،و گاه در ضمن بیعت شرائط و حدودی برای آن قائل میشد،مثلا بیعت تا پای مال،تا سر حد جان،یا تا سر حد همه چیز حتی از دست دادن زن و فرزند.
و گاه بیعت تا سر حد عدم فرار،و گاه تا سرحد موت بود(اتفاقا این هر دو معنی در مورد بیعت رضوان در تواریخ آمده است).
پیامبر اسلام بیعت زنان را نیز میپذیرفت،اما نه از طریق دست دادن، بلکه چنان که در تواریخ آمده،دستور میداد ظرف بزرگی از آب حاضر کنند، او دست خود را در یک طرف ظرف فرو میبرد،و زنان بیعت کننده در طرف دیگر.
گاه در ضمن"بیعت"انجام کار یا ترک کارهایی را شرط میکردند،
1) 1) مقدمه ابن خلدون صفحه 174.
همانگونه که پیغمبر ص در بیعت با زنان بعد از فتح مکه شرط کرد که "مشرک نشوند و آلوده به بیعفتی نگردند و دزدی نکنند و فرزندان خود را نکشند و امور دیگر"(سوره ممتحنه آیه 12).
به هر حال در باره احکام بیعت بحثهای مختلفی است که به طور فشرده در اینجا یادآور میشویم،هر چند مسائل این بحث در فقه اسلامی نیز در هالهای از ابهام فرو رفته است:
***1-"ماهیت بیعت"یک نوع قرار داد و معاهده میان بیعت کننده از یک سو،و بیعت پذیر از سوی دیگر است،و محتوای آن اطاعت و پیروی و حمایت و دفاع از بیعت شونده است،و بر طبق شرائطی که در آن ذکر میکنند درجات مختلفی دارد.
از لحن آیات قرآن و احادیث استفاده میشود که بیعت یک نوع عقد لازم از سوی بیعت کننده است که عمل بر طبق آن واجب میباشد،و بنا بر این مشمول قانون کلی" أَوْفُوا بِالْعُقُودِ "است(مائده-1).
بنا بر این بیعت کننده حق فسخ را ندارد،ولی بیعت پذیر چنانچه صلاح بداند میتواند بیعت خود را بر دارد و فسخ کند،در اینصورت بیعت کننده از التزام و عهد خود آزاد میگردد (1).
***2-بعضی بیعت را شبیه"انتخابات"یا نوعی از آن میدانند،در حالی که
1) 1) در ماجرای کربلا میخوانیم که امام حسین(ع)شب عاشورا خطبه خواند و ضمن اظهار قدردانی از یارانش بیعت خود را از آنها برداشت،تا هر جا میخواهند بروند، (ولی آنها هم چنان وفادار ماندند)و فرمود: فانطلقوا فی حل لیس علیکم منی زمام (کامل ابن اثیر جلد 4 صفحه 57).
مساله انتخابات درست عکس آن است،یعنی ماهیت آن یک نوع ایجاد مسئولیت و وظیفه،و پست و مقام برای انتخاب شونده،و یا به تعبیر دیگر نوعی توکیل در انجام کاری است،هر چند این انتخاب وظائفی هم برای انتخاب کننده به دنبال دارد(مانند همه وکالتها)در حالی که بیعت چنین نیست.
و به تعبیر دیگر:انتخابات اعطای مقام است،و همانگونه که گفتیم شبیه توکیل میباشد،در حالی که بیعت"تعهد اطاعت"است.
گرچه ممکن است این دو در بعضی از آثار با هم شباهت پیدا کنند،ولی این شباهت هرگز به معنی وحدت مفهوم و ماهیت آنها نیست،لذا در مورد بیعت،بیعت کننده قادر بر فسخ نمیباشد در حالی که در مورد انتخابات در بسیاری از موارد انتخاب کنندگان حق فسخ دارند که دسته جمعی شخص انتخاب شونده را از مقامش عزل کنند (دقت کنید).
***3-در مورد پیامبر ص و امامان معصوم ع که از سوی خدا نصب میشوند هیچ نیازی به بیعت نیست،یعنی اطاعت پیامبر ص و امام معصوم ع و منصوب از سوی او واجب است،خواه بر کسانی که بیعت کرده باشند یا کسانی که بیعت نکرده باشند.
و به تعبیر دیگر:لازمه مقام نبوت و امامت وجوب اطاعت است،همانگونه که قرآن میگوید: أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (نساء-59).
ولی این سؤال پیش میآید که اگر چنین است پس چرا پیامبر ص کرارا از یاران خود،یا تازه مسلمانان بیعت گرفت که دو نمونه آن در قرآن صریحا آمده است(بیعت رضوان در اینجا و بیعت با اهل مکه که در سوره ممتحنه به آن اشاره شده است).
در پاسخ میگوئیم بدون شک این بیعتها یک نوع تاکید بر وفاداری بوده که در مواقع خاصی انجام میگرفته،و مخصوصا برای مقابله با بحرانها و حوادث سخت از آن استفاده میشده است،تا در سایه آن روح تازهای در کالبد افراد دمیده شود،چنان که تاثیرهای شگرف آن را در بیعت رضوان در بحثهای گذشته خواندیم.
ولی در بیعتهایی که برای خلفا میگرفتند بیعت به عنوان پذیرش مقام خلافت بود،هر چند به عقیده ما خلافت پیامبر اسلام ص چیزی نبود که از طریق بیعت مردم انجام گیرد،بلکه تنها از سوی خداوند و به وسیله شخص پیامبر ص یا امام پیشین تحقق مییافت.
و به همین دلیل بیعتی را که مسلمانان با علی ع یا امام حسن یا امام حسین ع کردند آن نیز جنبه تاکید بر وفاداری داشت و شبیه بیعتهای پیامبر ص بود.
***4-آیا در حال حاضر نیز بیعت به عنوان یک اصل اسلامی قابل قبول است؟یا به تعبیر دیگر آیا میتوان بیعت را تعمیم داد،و مثلا فلان جمعیت یک فرد لائق و واجد شرائط شرعی را برگزینند(به عنوان فرمانده لشکر،رئیس جمعیت،و یا رئیس حکومت)و با او بیعت کنند؟آیا اینگونه بیعتها مشمول احکام شرعی بیعت میباشد؟! از آنجا که به اصطلاح"عموم"و"اطلاقی"از قرآن و سنت در خصوص بیعت در دست نیست تعمیم این مساله مشکل به نظر میرسد،هر چند استدلال به عموم آیه" أَوْفُوا بِالْعُقُودِ "چندان بعید نیست.
ولی با اینحال ابهامی که در مسائل مربوط به بیعت وجود دارد مانع از این است که ما به طور قطع روی" أَوْفُوا بِالْعُقُودِ "تکیه کنیم بخصوص اینکه
در فقه ما هیچ موردی برای بیعت در غیر پیغمبر ص و امام معصوم ع دیده نمیشود.
توجه به این نکته نیز ضروری است که مقام نیابت ولی فقیه از نظر ما مقامی است که از سوی امامان معصوم ع تعیین شده،و هیچگونه نیازی به بیعت ندارد،البته پیروی و اطاعت مردم از"ولی فقیه"،به او امکان استفاده از این مقام و به اصطلاح"بسط ید"را میدهد،ولی این بدان معنی نیست که مقام او در گرو تبعیت و پیروی مردم است و تازه مساله پیروی مردم ارتباطی با مساله بیعت ندارد،بلکه عمل به حکم الهی در مورد ولایت فقیه است(دقت کنید).
***5-و به هر حال"بیعت"مربوط به مسائل اجرایی است،و ارتباطی با احکام ندارد یعنی،بیعت با یک نفر هرگز حق"تشریع و قانونگذاری"را به او نمیدهد، بلکه قوانین را باید از کتاب و سنت گرفت و سپس آن را به اجراء در آورد، و کسی در این گفتگو ندارد.
***6-از روایات استفاده میشود که بیعت با امام و پیشوای معصوم باید برای خدا باشد،و به تعبیر دیگر از اموری است که"قصد قربت"در آن لازم است.
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده:
ثلاثة لا یکلمهم اللّٰه عز و جل یوم القیامة و لا ینظر الیهم و لا یزکیهم و لهم عذاب الیم:رجل بایع اماما لا یبایعه الا للدنیا،ان اعطاه ما یریده وفی له،و الا کف،و رجل بایع رجلا بسلعته بعد العصر مخلف باللّٰه عز و جل لقد اعطی بها کذا و کذا فصدقه و اخذها و لم یعط فیها ما قال، و رجل علی فضل ماء بالفلات یمنعه ابن السبیل:
"سه نفرند که خداوند با آنها سخن نمیگوید و آنها را پاکیزه نمیکند، و عذاب دردناک برای آنها است:کسی که با امامی بیعت کند و هدفی جز دنیا
نداشته باشد که اگر خواستهاش را به او بدهد به بیعتش وفا میکند،و الا خود داری خواهد کرد،و مردی که بعد از وقت عصر جنسی را میفروشد و سوگند یاد میکند که فلان مبلغ برای خرید جنس دادهام،و مشتری تصدیق میکند و میخرد،در حالی که چنین نبوده است،و کسی که آب اضافی در بیابان دارد و به ابن سبیل نمیدهد" (1)(تعبیر به عصر یا به خاطر شرافت این وقت است، و یا از این جهت که بسیاری از فروشندگان،جنس خود را به همان قیمتی که خریدهاند در این موقع میفروشند).
***7-شکستن بیعت از گناهان کبیره است،در حدیثی از امام موسی بن جعفر ع میخوانیم:
ثلاثه موبقات:نکث الصفقة و ترک السنة و فراق الجماعة:
"سه گناه است که انسان را هلاک میکند(و به عذاب شدید الهی میافکند):
شکستن بیعت،ترک سنت،و جدایی از جماعت" (2).
ترک سنت ظاهرا اشاره به قوانینی است که پیامبر اسلام آورده و جدایی از جماعت به معنی اعراض و پشت کردن به آن است نه صرفا عدم شرکت در جماعت.
8-بیعت در سخنان علی(ع) در خطبههای نهج البلاغه کرارا روی مساله بیعت تکیه شده،و امام ع بارها روی بیعتی که مردم با او کردند تکیه میکند.
از جمله در یک مورد میفرماید:"ای مردم شما بر من حقی دارید،و من بر شما حقی دارم،اما حق شما بر من این است که دلسوز و خیر خواه شما باشم،
و بیت المال شما را در راه خودتان مصرف کنم،شما را تعلیم دهم تا از جهل نجات یابید،و تادیب کنم تا آگاه شوید،سپس میافزاید:
و اما حقی علیکم فالوفاء بالبیعة،و النصیحة فی المشهد و المغیب، و الاجابة حین ادعوکم،و الطاعة حین آمرکم: "اما حق من بر شما این است که در بیعت خویش وفادار باشید،و در آشکارا و نهان خیر خواهی کنید هر وقت شما را میخوانم اجابت نمائید،و هر گاه فرمان میدهم اطاعت کنید" (1).
و در جای دیگر میفرماید:
لم تکن بیعتکم ایای فلتة :"بیعت شما با من بی مطالعه و ناگهانی انجام نگرفت"(تا کمترین تردیدی در اطاعت من به خود راه دهید" (2).
و در خطبهای که قبل از جنگ"جمل"و حرکت از مدینه به سوی بصره ایراد فرمود،مردم را به پایداری روی بیعتشان توجه داده،میفرماید:
و بایعنی الناس غیر مستکرهین،و لا مجبرین،بل طائعین مخیرین:
"مردم بدون اکراه و اجبار و از روی اطاعت و اختیار با من بیعت کردند" (3).
و بالآخره در برابر معاویه که از بیعت با امام ع سر باز زد،و میخواست به نحوی خردهگیری کند فرمود:
بایعنی القوم الذین بایعوا ابا بکر و عمر و عثمان علی ما بایعوهم علیه،فلم یکن للشاهد ان یختار،و لا للغائب ان یرد: "همان گروهی که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کردند با من با همان شرائط و کیفیت بیعت نمودند بنا بر این نه آنکه حاضر بود اکنون اختیار فسخ دارد،و نه آنکه غائب بود اجازه
رد کردن"! (1).
از بعضی از عبارات نهج البلاغه به خوبی بر میآید که"بیعت"یک بار بیش نیست،تجدید نظر در آن راه ندارد،و اختیار فسخ در آن نخواهد بود،و هر کس از آن سر بتابد طعنه زن و عیبجو خوانده میشود،و آن کس که در باره قبول یا رد آن بیندیشد یا تردید کند منافق است!
انها بیعة واحدة،لا یثنی فیها النظر، و لا یستانف فیها الخیار،الخارج منها طاعن،و المروی فیها مداهن!
(2) .
از مجموع این تعبیرات استفاده میشود که امام ع در مقابل کسانی که ایمان به امامت منصوصش از طرف پیامبر ص نداشتند و بهانهجویی میکردند به مساله بیعت که نزد آنها مسلم بود استدلال میکرد،تا یارای سر باز زدن از اطاعت امام ع نداشته باشند،و به معاویه و امثال او گوشزد میکرد همانگونه که مشروعیت برای خلافت خلفای سهگانه قائل است باید برای خلافت امام ع قائل باشد و در برابر آن تسلیم گردد(بلکه خلافت او مشروعتر است،چون بیعت وی گستردهتر و از روی رضایت و رغبت عمومی انجام شد).
بنا بر این استدلال به بیعت هیچ منافاتی با مساله نصب امام از طریق خدا و پیامبر ص و تاکیدی بودن بیعت ندارد.
لذا در همین نهج البلاغه در یک مورد امام به حدیث ثقلین که از نصوص امامت است اشاره میفرماید (3)و در جایی دیگر به مساله وصیت و وراثت (4).
(دقت کنید).
و در عبارات دیگرش به لزوم وفاداری نسبت به بیعت و دوام آن و عدم امکان فسخ و تجدید نظر و عدم نیاز به تکرار اشاره فرموده است که اینها نیز مسائلی است مورد قبول در باره بیعت.
ضمنا از آنها به خوبی استفاده میشود که اگر بیعت جنبه اجبار و اکراه داشته باشد،یا به صورت غافلگیر کردن مردم انجام گیرد ارزشی ندارد،بلکه بیعتی با ارزش است که از روی اختیار و آزادی اراده و فکر و مطالعه انجام گیرد (باز هم دقت کنید).
وَعَدَکُمُ اَللّٰهُ مَغٰانِمَ کَثِیرَةً تَأْخُذُونَهٰا فَعَجَّلَ لَکُمْ هٰذِهِ وَ کَفَّ أَیْدِیَ اَلنّٰاسِ عَنْکُمْ وَ لِتَکُونَ آیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ وَ یَهْدِیَکُمْ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً (20) وَ أُخْریٰ لَمْ تَقْدِرُوا عَلَیْهٰا قَدْ أَحٰاطَ اَللّٰهُ بِهٰا وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً (21)
20-خداوند غنائم فراوانی به شما وعده داده که آنها را به چنگ میآورید،ولی این یکی را زودتر برای شما فراهم ساخت،و دست تعدی مردم(دشمنان)را از شما باز داشت،تا نشانهای برای مؤمنان باشد،و شما را به راه راست هدایت کند.
21-و نیز غنائم و فتوحات دیگری که شما قدرت بر آن ندارید ولی خداوند قدرتش بر آن احاطه دارد نصیب شما میکند و خداوند بر هر چیز توانا است.
باز هم برکات صلح حدیبیه!
این آیات هم چنان بحثهای مربوط به"صلح حدیبیه"و وقایع بعد از آن را بازگو میکند،و برکات و فوائدی را که از این رهگذر عائد مسلمانان شد شرح میدهد.
نخست میفرماید:"خداوند غنائم فراوانی به شما وعده داده که آنها را به دست میآورید،ولی این یکی را زودتر برای شما فراهم ساخت"( وَعَدَکُمُ اللّٰهُ مَغٰانِمَ کَثِیرَةً تَأْخُذُونَهٰا فَعَجَّلَ لَکُمْ هٰذِهِ ).
لحن آیه نشان میدهد که منظور از غنائم فراوان در اینجا تمام غنائمی است که خداوند نصیب مسلمانان کرد،چه در کوتاه مدت و چه در دراز مدت، حتی جمعی از مفسران عقیده دارند که غنائمی را که تا دامنه قیامت به دست مسلمین میافتد در این عبارت داخل است.
اما این که میگوید:این یکی را زودتر برای شما فراهم ساخت غالبا اشاره به"غنائم خیبر"دانستهاند که در فاصله کوتاهی بعد از فتح حدیبیه فراهم شد.
ولی بعضی احتمال دادهاند که"هذه"اشاره به"فتح حدیبیه"باشد که بزرگترین غنیمت معنوی بود.
سپس به یکی دیگر از الطاف خداوندی نسبت به مسلمانان در این ماجرا اشاره کرده،میافزاید:"و دست تعدی مردم را از شما باز داشت"( وَ کَفَّ أَیْدِیَ النّٰاسِ عَنْکُمْ ).
این لطف بزرگی بود که آنها با کمی نفرات و نداشتن ابزار جنگی کافی آنهم در نقطهای دور از وطن و بیخ گوش دشمن،مورد تهاجم قرار نگرفتند، و چنان رعب و وحشتی از آنان در دل دشمنان افکند که از هر گونه اقدام و حمله خود داری کردند.
جمعی از مفسران این جمله را اشاره به ماجرای خیبر میدانند که قبائلی از"بنی اسد"و"بنی غطفان"تصمیم گرفته بودند در غیاب مسلمانان به مدینه حمله کنند،و اموال مسلمین را به غنیمت گرفته،زنانشان را به اسارت ببرند.
یا اشاره به تصمیم جمعی از این دو قبیله دانستهاند که در نظر داشتند به یاری یهود خیبر برخیزند که خداوند رعب و وحشت در قلوب آنها افکند،و از تصمیم خود منصرف شدند.
ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد،چرا که در چند آیه بعد همین تعبیر
را مشاهده میکنیم که در باره اهل مکه سخن میگوید،همانند شرحی است برای آنچه در آیه مورد بحث آمده،و با روش قرآن که روش اجمال و تفصیل است سازگار میباشد.
مهم این است که طبق روایات مشهور،تمام سوره فتح بعد از ماجرای حدیبیه،و در مسیر بازگشت پیامبر ص از مکه به مدینه نازل گردیده است.
سپس در ادامه همین آیه به دو نعمت بزرگ دیگر از مواهب الهی اشاره کرده،میفرماید:"هدف این بود که این وقایع نشانهای(بر حقانیت دعوت تو)برای مؤمنان باشد،و خداوند شما را به راه مستقیمی هدایت کند" ( وَ لِتَکُونَ آیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ وَ یَهْدِیَکُمْ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً ) گرچه بعضی از مفسران ضمیر"لتکون"را تنها اشاره به"غنائم موعود" دانستهاند،و بعضی دیگر به نگهداری دشمنان از هجوم بر مسلمانان،ولی مناسب این است که این ضمیر به تمام حوادث"حدیبیه"و ماجراهای بعد از آن بر گردد،چرا که هر یک آیتی از آیات خدا،و دلیلی بر صدق پیامبر ص، و وسیلهای برای هدایت مردم به صراط مستقیم بود،و قسمتی از آن جنبه پیشگویی و خبر غیبی داشت،و بعضی با اسباب و شرائط عادی سازگار نبود، و در مجموع معجزه روشنی از معجزات پیامبر ص محسوب میشد.
*** در آیه بعد بشارت بیشتری به مسلمانان داده،میگوید:"خداوند به شما غنائم و فتوحات دیگری وعده داده است که هرگز توانایی بر آن نداشته و ندارید ولی خداوند قدرتش بر آن احاطه دارد،و او بر هر چیز توانا است"( وَ أُخْریٰ لَمْ تَقْدِرُوا عَلَیْهٰا قَدْ أَحٰاطَ اللّٰهُ بِهٰا وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً ).
در اینکه این وعده اشاره به کدام غنیمت و کدام پیروزیها است؟در میان مفسران گفتگو است.
بعضی اشاره به فتح"مکه"و غنائم"حنین"میدانند،و بعضی به فتوحات و غنائمی که بعد از پیغمبر ص نصیب امت اسلامی شد(مانند فتح ایران و روم و مصر).
این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به همه آنها باشد (1).
تعبیر به" لَمْ تَقْدِرُوا عَلَیْهٰا "اشاره به این است که مسلمانان قبل از آن هرگز احتمال چنین فتوحات و غنائمی را نمیدادند ولی به برکت اسلام و امدادهای الهی این نیرو و توان برای آنها پیدا شد.
بعضی از این جمله چنین استنباط کردهاند که قبلا در میان مسلمانان بحثی در باره این فتوحات بوده است،اما خود را از انجام آن ناتوان میدیدند، مخصوصا در حدیثی که در داستان جنگ احزاب آمده میخوانیم:آن روز که پیامبر ص بشارت فتح ایران و روم و یمن را به مسلمانان داد منافقان آن را به باد سخریه گرفتند.
جمله قَدْ أَحٰاطَ اللّٰهُ بِهٰا (خداوند آن را احاطه فرموده)اشاره به احاطه قدرت پروردگار بر این غنائم یا فتوحات است،و بعضی آن را اشاره به احاطه علمی او دانستهاند اما معنی اول با جملههای دیگر آیه سازگارتر است،البته جمع میان هر دو نیز مانعی ندارد.
و بالآخره آخرین جمله آیه یعنی" وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً " در حقیقت به منزله بیان علت است برای جمله قبل اشاره به اینکه با قدرت خداوند بر همه چیز این گونه فتوحات برای مسلمانان عجیب نیست.
و به هر حال،آیه از اخبار غیبی و پیشگوییهای قرآن مجید در باره حوادث آینده است،این پیروزیها در مدت کوتاهی به وقوع پیوست و عظمت این
1) 1) "اخری"صفت برای"مغانم"است که محذوف میباشد،و در تقدیر "مغانم اخری"است که منصوب است به خاطر عطف بر"مغانم کثیرة".
آیات را روشن ساخت.
ماجرای غزوه خیبر
هنگامی که پیامبر ص از حدیبیه بازگشت تمام ماه ذی الحجة، و مقداری از محرم سال هفتم هجری را در مدینه توقف فرمود،سپس با یکهزار و چهارصد نفر از یارانش که در حدیبیه شرکت کرده بودند به سوی"خیبر" حرکت کرد(جایی که کانون تحریکات ضد اسلامی بود،و پیامبر ص برای فرصت مناسبی روزشماری میکرد که آن کانون فساد را بر چیند).
قبیله"غطفان"در آغاز تصمیم گرفتند که از یهود"خیبر"حمایت کنند،ولی بعدا ترسیدند و خود داری کردند.
هنگامی که پیامبر ص به نزدیک قلعههای"خیبر"رسید،به یارانش دستور داد توقف کنید،سپس سر به آسمان بلند کرد و این دعا را خواند:
اللهم رب السماوات و ما اظللن،و رب الارضین و ما اقللن...نسألک خیر هذه القریة،و خیر اهلها،و نعوذ بک من شرها و شر اهلها،و شر ما فیها :
"خداوندا!ای پروردگار آسمانها و آنچه بر آن سایه افکندهاند،و ای پروردگار زمینها و آنچه بر خود حمل کردهاند...از تو خیر این آبادی و خیر اهل آن را میخواهیم،و به تو از شر آن و شر اهلش،و شر آنچه در آن است پناه میبریم".
سپس فرمود: بسم اللّٰه حرکت کنید،و به این ترتیب شبانه به کنار "خیبر"رسیدند،و صبحگاهان که اهل"خیبر"از ماجرا با خبر شدند خود را در محاصره سربازان اسلام دیدند،سپس پیامبر ص قلعهها را یکی بعد از دیگری فتح کرد،تا به آخرین قلعهها که از همه محکمتر و نیرومندتر بود
و فرمانده معروف یهود"مرحب"در آن قرار داشت،رسید.
در این ایام حالت سر درد شدیدی که گهگاه به سراغ پیامبر ص میآمد به او دست داد،به گونهای که یکی دو روز نتوانست از خیمه بیرون آید، در این هنگام(طبق تواریخ معروف اسلامی)"ابو بکر"پرچم را به دست گرفت و با مسلمانان به سوی لشکر یهود تاخت،اما بی آنکه نتیجه بگیرد بازگشت، بار دیگر"عمر"پرچم را به دست گرفت و مسلمانان شدیدتر از روز قبل جنگیدند ولی بدون گرفتن نتیجه بازگشتند.
این خبر به گوش رسول خدا ص رسید فرمود:
اما و اللّٰه لاعطینها غدا رجلا یحب اللّٰه و رسوله،و یحبه اللّٰه و رسوله،یاخذها عنوة :
"به خدا سوگند فردا پرچم را به دست مردی میسپارم که او خدا و پیامبرش را دوست دارد،و خدا و پیامبر نیز او را دوست دارند،و او قلعه را با قدرت فتح خواهد نمود".
گردنها از هر سو کشیده شد که منظور چه کسی است؟جمعی حدس میزدند که منظور پیامبر ص علی ع است ولی علی ع هنوز در آنجا حضور نداشت،چرا که چشم درد شدیدی او را از حضور در لشکر مانع شده بود،اما صبحگاهان علی ع سوار بر شتری وارد شد،و نزدیک خیمه پیامبر ص پیاده گشت،در حالی که چشمانش شدیدا درد میکرد.
پیامبر ص فرمود:نزدیک بیا!نزدیک رفت،از آب دهان مبارکش بر چشم علی ع مالید،و چشمش به برکت این اعجاز کاملا سالم شد،سپس پرچم را به دست او داد.
علی ع با لشکر اسلام به سوی قلعه بزرگ خیبر حرکت کرد،مردی از یهود از بالای دیوار سؤال کرد تو کیستی؟فرمود:"من علی بن ابی طالبم" یهودی فریاد کشید ای جماعت یهود شکستتان فرا رسید!در این هنگام مرحب
یهودی فرمانده آن دژ به میدان مبارزه علی ع آمد و چیزی نگذشت که با یک ضربت کاری بر زمین افتاد.
جنگ شدیدی میان مسلمانان و یهودیان در گرفت علی ع نزدیک در قلعه آمد،و با حرکتی نیرومند و پر قدرت در را از جا بر کند و به کناری افکند، به این ترتیب قلعه گشوده شد،و مسلمانان وارد شدند آن را فتح کردند.
یهود تسلیم شدند و از پیامبر خواستند در برابر این تسلیم خون آنها محفوظ باشد،پیامبر ص پذیرفت،غنائم منقول به دست سپاه اسلام افتاد، و اراضی و باغهای آنجا را به دست یهود سپرد مشروط به اینکه نیمی از درآمد آن را به مسلمین بپردازند (1).
1) 1) "کامل ابن اثیر"(مورخ معروف اهل سنت)جلد 2 صفحه 216-221 (با تلخیص).
وَ لَوْ قٰاتَلَکُمُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوَلَّوُا اَلْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً (22) سُنَّةَ اَللّٰهِ اَلَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اَللّٰهِ تَبْدِیلاً (23) وَ هُوَ اَلَّذِی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَکَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیراً (24) هُمُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوکُمْ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ اَلْهَدْیَ مَعْکُوفاً أَنْ یَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَ لَوْ لاٰ رِجٰالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِسٰاءٌ مُؤْمِنٰاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصِیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَیْرِ عِلْمٍ لِیُدْخِلَ اَللّٰهُ فِی رَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً (25)
22-اگر کافران(در سرزمین حدیبیه)با شما پیکار میکردند به زودی فرار مینمودند، سپس ولی و یاوری نمییافتند.
23-این سنت الهی است که در گذشته نیز بوده است،و هرگز برای سنت الهی تغییر و تبدیلی نخواهی یافت.
24-او کسی است که دست آنها را از شما و دست شما را از آنها در دل مکه کوتاه کرد،بعد از آنکه شما را بر آنها پیروز ساخت،و خداوند به آنچه انجام میدهید بیناست.
25-آنها کسانی هستند که کافر شدند و شما را از(زیارت)مسجد الحرام بازداشتند،و از رسیدن قربانیهای شما به محل قربانگاه مانع گشتند،و هر گاه مردان و زنان با ایمانی در این میان بدون آگاهی شما زیر دست و پا از بین نمیرفتند و از این راه عیب و عاری ناآگاهانه به شما نمیرسید(خداوند هرگز مانع این جنگ نمیشد) هدف این بود که خدا هر کس را میخواهد در رحمت خود وارد سازد و اگر مؤمنان و کفار(در مکه)از هم جدا میشدند کافران را عذاب دردناکی میکردیم.
اگر در حدیبیه جنگی روی میداد
این آیات هم چنان ابعاد دیگری از ماجرای عظیم"حدیبیه"را بازگو میکند، و به دو نکته مهم در این رابطه اشاره میکند.
نخست اینکه:تصور نکنید اگر در سرزمین"حدیبیه"درگیری میان شما و مشرکان مکه رخ میداد،مشرکان برنده جنگ میشدند،چنین نیست "اگر کافران با شما در آنجا پیکار میکردند به زودی پشت کرده از میدان فرار مینمودند،سپس ولی و یاوری نمییافتند"( وَ لَوْ قٰاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً ).
*** و این منحصر به شما نیست"این یک سنت الهی است که در گذشته هم بوده است،و هرگز برای سنت الهی تغییر و تبدیل نخواهی یافت"( سُنَّةَ اللّٰهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّٰهِ تَبْدِیلاً ).
این یک قانون همیشگی الهی است که اگر مؤمنان در امر جهاد ضعف و سستی نشان ندهند،و با قلبی پاک و نیتی خالص به مبارزه با دشمنان برخیزند، خدا آنها را پیروز میکند،ممکن است گاهی در این امر به منظور امتحان یا اهداف دیگری دیر و زودی باشد اما قطعا پیروزی نهایی با آنها است.
اما در مواردی همچون میدان"احد"که جمعی از فرمان پیامبر خدا ص سرپیچی کردند و گروهی نیات خود را آلوده به عشق دنیا ساختند و به جمع غنائم پرداختند،سرانجام شکست تلخی دامانشان را گرفت،و بعدا نیز چنین است.
نکته مهمی را که این آیات تعقیب میکند این است که قریش ننشینند و بگویند افسوس که ما قیام نکردیم و این گروه اندک را در هم نکوبیدیم، افسوس که صید به خانه آمد و از آن غفلت کردیم،افسوس و افسوس! ابدا چنین نیست،گرچه مسلمانان نسبت به آنها اندک بودند،و دور از وطن و مامن،و فاقد سلاح کافی،ولی با اینحال اگر درگیری واقع شده بود باز هم به برکت نیروی ایمان و نصرت الهی پیروزی از آن آنها بود،مگر در"بدر"یا در"احزاب"نفرات آنها کمتر و تجهیزات دشمن بیشتر نبود؟چگونه در هر دو مورد شکست دامان دشمن را گرفت.
به هر حال بیان این واقعیت مایه تقویت روحیه مؤمنان،و تضعیف روحیه دشمنان،و پایان دادن به"اگر"و"مگر"منافقان بود،و نشان داد که حتی در شرائط نابرابر از نظر ظاهر،اگر پیکاری رخ دهد پیروزی از آن مؤمنان خالص است! *** نکته دیگری که در این آیات تبیین شده این است که میفرماید:"او کسی است که دست کفار را از شما در دل مکه باز داشت،و دست شما را از
آنها،بعد از آنکه شما را بر آنها پیروز کرد،و خداوند نسبت به آنچه انجام میدهید بینا است"( وَ هُوَ الَّذِی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَکَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیراً ).
"به راستی این ماجرا مصداق روشن"فتح المبین"بود همان توصیفی که قرآن برای آن برگزیده،جمعیتی محدود بدون تجهیزات کافی جنگی وارد سرزمین دشمن شوند،دشمنی که بارها به مدینه لشکر کشی کرده،و تلاش عجیبی برای در هم شکستن آنها داشته،ولی اکنون که قدم در شهر و دیار او گذاردهاند چنان مرعوب شود که پیشنهاد صلح کند،چه پیروزی از این برتر که بی آنکه حتی قطره خونی از دماغ کسی بریزد چنین تفوقی بر دشمن حاصل گردد؟! بدون شک ماجرای صلح"حدیبیه"در سراسر جزیره عربستان شکستی برای قریش،و فتحی برای مسلمین محسوب میشد که تا آن حد توانسته بودند از دشمن زهر چشم بگیرند.
جمعی از مفسران برای این آیه"شان نزولی"ذکر کردهاند،و آن اینکه:
مشرکان"مکه"چهل نفر را در جریان حدیبیه برای ضربه زدن به مسلمانان به طور مخفیانه بسیج کردند که با هوشیاری مسلمانان توطئه آنها نقش بر آب شد،مسلمین همگی را دستگیر کرده خدمت پیامبر ص آوردند و پیامبر ص آنها را رها کرد.
بعضی عدد آنها را 80 نفر نوشتهاند که از کوه"تنعیم"به هنگام نماز صبح،و با استفاده از تاریکی میخواستند به مسلمانان یورش برند.
بعضی نیز گفتهاند در آن هنگام که پیامبر ص در سایه درخت نشسته بود تا پیمان صلح را با نماینده قریش تنظیم کند،و علی ع مشغول نوشتن بود،
30 نفر از جوانان مکه با اسلحه به او حملهور شدند که به طرز معجزه آسایی توطئه آنها خنثی گشت،و همگی دستگیر شدند و حضرت آنها را آزاد فرمود (1).
مطابق"این شان نزول جمله مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ اشاره بر پیروزی بر این گروه است،در حالی که مطابق تفسیر سابق منظور پیروزی کلی لشکر اسلام بر کل مشرکان است،و این با مفاد آیه سازگارتر است.
قابل توجه اینکه قرآن روی عدم درگیری در دل مکه تکیه میکند، این تعبیر ممکن است اشاره به دو نکته باشد:نخست اینکه:"مکه"کانون قدرت دشمن بود،و قاعدتا میبایست از این فرصت مناسب استفاده میکردند، و به مسلمانان حملهور میشدند،و به اصطلاح آنها مسلمانها را در آسمان جستجو میکردند وقتی که آنها را در زمین خودشان به چنگ آوردند نباید به سادگی رها کنند،اما خداوند قدرت آنها را گرفت! دیگر اینکه:"مکه"حرم امن خدا بود،اگر درگیری و خونریزی در آنجا واقع میشد از یک سو احترام حرم خدشهدار میگشت،و از سوی دیگر عیب و عاری برای مسلمانان محسوب میشد،که آنها امنیت سنتی این سرزمین مقدس را در هم شکستهاند،و لذا یکی از نعمتهای بزرگ خداوند بر پیامبر ص و مسلمین این بود که دو سال بعد از این ماجرا مکه فتح شد که آنهم بدون خونریزی بود.
*** در آخرین آیه مورد بحث به نکته دیگری در ارتباط با مساله صلح حدیبیه
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 123 این شان نزول را با تفاوت مختصری "قرطبی"،"ابو الفتوح رازی"،"آلوسی"در"روح المعانی"،"شیخ طوسی" در"تبیان"،"مراغی"و دیگران نیز نقل کردهاند.
و فلسفه آن اشاره کرده،میفرماید:"آنها(دشمنان شما)کسانی هستند که کافر شدند،و شما را از زیارت مسجد الحرام بازداشتند،و قربانیهای شما را از اینکه به محل قربانگاه برسد مانع شدند"( هُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ وَ الْهَدْیَ مَعْکُوفاً أَنْ یَبْلُغَ مَحِلَّهُ ) (1). یک گناه آنها کفرشان بود،و گناه دیگر اینکه شما را از مراسم عمره و طواف خانه خدا بازداشتند،و اجازه ندادند که شترهای قربانی را در محلش یعنی مکه قربانی کنید(محل قربانی برای عمره مکه است و برای حج سرزمین منی)در حالی که خانه خدا باید برای همه اهل ایمان آزاد باشد،و جلوگیری از آن از بزرگترین گناهان است،همانگونه که قرآن در جای دیگر میگوید: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ :"چه کسی ستمکارتر است از آن کس که مردم را از ذکر نام خدا در مساجد الهی باز دارد"؟! (بقره-114) این گناهان ایجاب میکرد که خداوند آنها را به دست شما کیفر دهد و سخت مجازات کند.
اما چرا چنین نکرد؟ذیل آیه دلیل آن را روشن ساخته،میفرماید:"و اگر به خاطر این نبود که مردان و زنان با ایمانی در این میان بدون آگاهی شما زیر دست و پا از بین میرفتند و از این راه عیب و عاری بدون اطلاع دامان شما را میگرفت خداوند هرگز مانع این جنگ نمیشد،و شما را بر آنها مسلط میساخت تا کیفر خود را ببینند"( وَ لَوْ لاٰ رِجٰالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِسٰاءٌ مُؤْمِنٰاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصِیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَیْرِ عِلْمٍ ) (2).
این آیه اشاره به گروهی از مردان و زنان مسلمان است که به اسلام پیوستند ولی به عللی قادر به مهاجرت نشده،و در مکه مانده بودند.
اگر مسلمانان به مکه حمله میکردند جان این گروه از مسلمانان مستضعف مکه به خطر میافتاد،و زبان مشرکان باز میشد،و میگفتند لشکر اسلام نه بر مخالفان خود رحم میکند و نه حتی به پیروان و موافقان،و این عیب و عار بزرگی بود.
بعضی نیز گفتهاند مراد از این عیب لزوم کفاره و دیه قتل خطا است،ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
"معرة"از ماده"عر"(بر وزن شر)و"عر"(بر وزن حر)در اصل به معنی بیماری جرب،یک نوع عارضه شدید پوستی است،که عارض بر انسان یا حیوانات میشود،سپس توسعه داده شده و به هر گونه زیان و ضرری که به انسان میرسد اطلاق شده است.
سپس برای تکمیل این سخن میافزاید:"هدف این بود که خداوند هر کس را میخواهد در رحمت خود وارد کند"( لِیُدْخِلَ اللّٰهُ فِی رَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ ).
آری خدا میخواست مؤمنان مستضعف"مکه"مشمول رحمت او باشند، و صدمهای به آنها نرسد.
این احتمال نیز داده شده که یک هدف از"صلح حدیبیه"این بود که گروهی از مشرکان که قابل هدایت بودند،هدایت شوند و وارد رحمت خدا گردند.
تعبیر به "مَنْ یَشٰاءُ "(هر کس را بخواهد)به معنی کسانی است که شایستگی و لیاقت دارند،زیرا مشیت الهی همیشه از حکمت او سرچشمه میگیرد،و حکیم بدون دلیل ارادهای نمیکند،و بیحساب کاری انجام نمیدهد.
و در پایان آیه برای تاکید بیشتر میافزاید:"اگر صفوف مؤمنان از کفار در مکه جدا میشد و بیم از میان رفتن مؤمنان مکه نبود ما کافران را به عذاب دردناکی مجازات میکردیم و آنها را با دست شما سخت کیفر میدادیم" ( لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً ).
درست است که خداوند میتوانست از طریق اعجاز این گروه را از دیگران جدا کند،ولی سنت پروردگار جز در موارد استثنایی انجام کارها از طریق اسباب عادی است.
تزیلوا از ماده زوال در اینجا به معنی جدا گشتن و متفرق شدن است.
از روایات متعددی که از طریق شیعه و اهل سنت ذیل این آیه نقل شده است استفاده میشود که منظور از آن افراد با ایمانی بودند که در صلب کفار قرار داشتند،خداوند به خاطر آنها این گروه،کفار را مجازات نکرد.
از جمله در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:"کسی از امام ع سؤال کرد:مگر علی ع در دین خداوند قوی و با قدرت نبود؟امام ع فرمود:
آری قوی بود،عرض کرد پس چرا بر اقوامی(از افراد بی ایمان و منافق)مسلط شد اما آنها را از میان نبرد؟چه چیز مانع بود؟.
فرمود:یک آیه در قرآن مجید! سؤال کرد کدام آیه؟ فرمود:این آیه که خداوند میفرماید: لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً :"اگر آنها جدا میشدند کافران را عذاب دردناکی میکردیم".
سپس افزود:
انه کان للّٰه عز و جل ودائع مؤمنون فی اصلاب قوم کافرین و منافقین،و لم یکن علی(ع)لیقتل الآباء حتی تخرج الودائع!...و کذلک
قائمنا اهل البیت لن یظهر ابدا حتی تظهر ودائع اللّٰه عز و جل!:
"خداوند ودیعههای با ایمانی در صلب اقوام کافر و منافق داشت،و علی ع هرگز پدران را نمیکشت تا این ودایع ظاهر گردد...و همچنین قائم ما اهل بیت ع ظاهر نمیشود تا این ودایع آشکار گردد (1).
یعنی خدا میداند که گروهی از فرزندان آنها در آینده با اراده و اختیار خود ایمان را میپذیرند و به خاطر آنها پدران را از مجازات سریع معاف میکند.
این معنی را"قرطبی"به عبارت دیگری در تفسیرش آورده است.
مانعی ندارد که آیه فوق هم اشاره به اختلاط مؤمنان مکه با کفار باشد،و هم مؤمنانی که در صلب آنها قرار داشتند.
1) 1) "تفسیر نور الثقلین"جلد 5 صفحه 70 روایات متعدد دیگری نیز در این زمینه وارد شده است.
إِذْ جَعَلَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ اَلْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ اَلْجٰاهِلِیَّةِ فَأَنْزَلَ اَللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ اَلتَّقْویٰ وَ کٰانُوا أَحَقَّ بِهٰا وَ أَهْلَهٰا وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (26)
26-به خاطر بیاورید هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و نخوت جاهلیت داشتند، و(در مقابل)خداوند آرامش و سکینه را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود، و آنها را به تقوی ملزم ساخت که از هر کس شایستهتر و اهل و محل آن بودند، و خداوند به هر چیز عالم است.
تعصب و حمیت جاهلیت بزرگترین سد راه کفار!
در این آیات باز مسائل مربوط به ماجرای"حدیبیه"تعقیب میشود، و صحنههای دیگری از این ماجرای عظیم را مجسم میکند.
نخست به یکی از مهمترین عوامل بازدارنده کفار از ایمان به خدا و پیامبر ص و تسلیم در مقابل حق و عدالت اشاره کرده،میگوید:"بخاطر بیاورید هنگامی که کافران در دلهای خود نخوت و خشم جاهلیت را قرار دادند ( إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجٰاهِلِیَّةِ ) (1).
1) 1) "جعل"گاه یک مفعول میگیرد و آن در موردی است که به معنی ایجاد باشد مانند آیه مورد بحث که فاعل"الذین کفروا"است،و مفعول آن"الحمیة"میباشد، و منظور از ایجاد در اینجا حفظ این حالت و الزام و پای بندی به آن است،و گاه دو مفعول میگیرد و آن جایی است که به معنی صیرورت باشد.
و بخاطر آن مانع ورود پیامبر ص و مؤمنان به خانه خدا و انجام مراسم عمره و قربانی شدند،و گفتند اگر اینها که در میدان جنگ پدران و برادران ما را کشتهاند وارد سرزمین و خانههای ما شوند و سالم باز گردند،عرب در باره ما چه خواهد گفت؟و چه اعتبار و حیثیتی برای ما باقی میماند؟ این کبر و غرور و تعصب و خشم جاهلی،حتی مانع از آن شد که هنگام تنظیم صلح نامه"حدیبیه"نام خدا را به صورت "بسم اللّٰه الرحمن الرحیم" بنویسند،بیاورند،با اینکه آداب و سنن آنها میگفت که زیارت خانه خدا برای همه مجاز،و سرزمین مکه حرم امن است،حتی اگر کسی قاتل پدر خویش را در آن سرزمین یا در مراسم حج و عمره میدید مزاحم او نمیشد.
آنها با این عمل هم احترام خانه خدا و حرم امن او را شکستند،و هم سنتهای خود را زیر پا گذاشتند،و هم پرده ضخیمی میان خود و حقیقت کشیدند و چنین است اثرات مرگبار"حمیتهای جاهلیت"! "حمیت"در اصل از ماده"حمی"(بر وزن حمد)به معنی حرارتی است که از آتش یا خورشید یا بدن انسان و مانند آن به وجود میآید،و به همین دلیل به حالت"تب""حمی"(بر وزن کبری)گفته میشود،و به حالت خشم و همچنین نخوت و"تعصب خشمآلود"نیز"حمیت"میگویند.
این حالتی است که بر اثر جهل و کوتاهی فکر و انحطاط فرهنگی مخصوصا در میان"اقوام جاهلی"فراوان است،و سرچشمه بسیاری از جنگها و خونریزیهای آنها میشود.
سپس میافزاید:در مقابل آن"خداوند حالت سکینه و آرامش را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود"( فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ ).
این آرامش که مولود ایمان و اعتقاد به خداوند،و اعتماد بر لطف او بود،
آنها را به خونسردی و تسلط بر نفس دعوت کرد،و آتش خشمشان را فرو نشاند، تا آنجا که برای حفظ اهداف بزرگ خود حاضر شدند جمله "بسم اللّٰه الرحمن الرحیم" که رمز اسلام در شروع کارها بود،بردارند،و بجای آن"بسمک اللهم" که از یادگارهای دوران گذشته عرب بود در آغاز صلحنامه حدیبیه بنگارند، و حتی لقب"رسول اللّٰه"را از کنار نام گرامی"محمد"ص حذف کنند.
و حاضر شدند که بر خلاف عشق و علاقه سوزانی که به زیارت خانه خدا و مراسم عمره داشتند از همان"حدیبیه"به سوی مدینه باز گردند،و شترهای خود را بر خلاف سنت حج و عمره در همانجا قربانی کنند،و بدون انجام مناسک از احرام به درآیند.
آری حاضر شدند دندان بر جگر بگذارند و در برابر همه این ناملایمات صبر و شکیبایی به خرج دهند،در صورتی که اگر"حمیت جاهلیت"بر آنها حاکم بود هر یک از اینها کافی بود که آتش جنگ را در آن سرزمین شعلهور سازد.
آری فرهنگ جاهلیت دعوت به"حمیت"و"تعصب"و"خشم جاهلی" میکند،ولی فرهنگ اسلام به"سکینه"و"آرامش"و"تسلط بر نفس".
سپس میافزاید:"خداوند آنها را به کلمه تقوی ملزم ساخت،و آنها از هر کس سزاوارتر و شایستهتر و اهل و محل آن بودند"( وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْویٰ وَ کٰانُوا أَحَقَّ بِهٰا وَ أَهْلَهٰا ).
"کلمه"در اینجا به معنی"روح"است،یعنی خداوند روح تقوا را بر دلهای آنها افکند،و ملازم و همراهشان ساخت.چنان که در آیه 171 سوره نساء در باره عیسی ع میخوانیم: إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللّٰهِ وَ کَلِمَتُهُ أَلْقٰاهٰا إِلیٰ مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ :"مسیح فقط فرستاده خدا و کلمه او است، و روحی است از ناحیه او که به مریم القا فرمود".
بعضی نیز احتمال دادهاند که مراد از"کلمه تقوا"دستور و فرمانی است که خداوند در این زمینه به مؤمنان داده بود.
ولی مناسب همان"روحیه تقوا"است که جنبه"تکوینی"دارد، و زائیده ایمان و سکینه و التزام قلبی به دستورات خداوند است.
لذا در بعضی از روایات که از پیغمبر ص گرامی اسلام نقل شده"کلمه تقوا"به"لا اله الا اللّٰه" (1)و در روایتی که از امام صادق ع نقل شده به"ایمان" تفسیر شده است (2).
در یکی از خطبههای پیغمبر گرامی ص میخوانیم:
نحن کلمة التقوی و سبیل الهدی :"مائیم کلمه تقوا و طریقه هدایت" (3).
شبیه همین معنی از امام"علی ابن موسی الرضا" ع نیز نقل شده که فرمود:
و نحن کلمة التقوی و العروة الوثقی :"مائیم کلمه تقوا و دستگیره محکم الهی" (4).
روشن است که ایمان به"نبوت"و"ولایت"مکمل ایمان به اصل "توحید"و معرفة اللّٰه است چرا که آنها همه داعیان الی اللّٰه و منادیان توحیدند.
به هر حال،مسلمانان در این لحظات حساس گرفتار خشم و عصبانیت و تعصب و نخوت نشدند،و سرنوشت درخشانی را که خداوند در ماجرای حدیبیه برای آنها رقم زده بود با آتش خشم و جهل نسوزاندند.
زیرا میگوید:"مسلمانان از همه سزاوارتر به تقوا بودند و اهل و محل آن".
بدیهی است از یک مشت جمعیت خرافی و نادان و بتپرست،جز"حمیت جاهلیت"انتظار نمیرفت،ولی از مسلمانان موحدی که سالیان دراز در مکتب قرآن پرورش یافته بودند چنین خلق و خوی جاهلی غیر منتظره بود.آنچه از آنها انتظار میرفت همان سکینه و وقار و تقوا بود که در حدیبیه به نمایش گذاردند،هر چند نزدیک بود بعضی از تندخویان ناشکیبا که شاید رسوباتی از گذشته را با خود داشتند این سد نیرومند را بشکنند،و جنجالی بر پا کنند، اما سکینه و وقار پیامبر ص همچون آبی بر این آتش ریخته شد و خاموش گشت.
در پایان آیه میفرماید:"و خداوند به هر چیزی عالم و آگاه بوده و هست" ( وَ کٰانَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً ).
او هم نیات سوء کفار را میداند،و هم پاکدلی مؤمنان راستین را،در اینجا سکینه و تقوا نازل میکند،و در آنجا حمیت جاهلیت را مسلط میسازد که خداوند هر قوم و ملتی را به مقدار شایستگیهایشان مشمول لطف و رحمت خود میسازد،و یا خشم و غضبش! ***
حمیت جاهلیت چیست؟
گفتیم"حمیت"در اصل از ماده"حمی"به معنی حرارت است،و سپس در معنی غضب،و بعدا به معنی نخوت و تعصب آمیخته با غضب به کار رفته است.
این واژه گاه در همین معنی مذموم(توأم با قید جاهلیت،یا بدون آن) و گاه در معنی ممدوح و پسندیده به کار میرود،و اشاره به غیرت منطقی و تعصب
در امور مثبت و سازنده است.
امیر مؤمنان علی ع به هنگام انتقاد از بعضی از یاران سست عنصر و سرکش میفرماید:
منیت بمن لا یطیع اذا امرت و لا یجیب اذا دعوت...
اما دین یجمعکم و لا حمیة تحمشکم :"گرفتار مردمی شدهام که اگر فرمان دهم اطاعت نمیکنند،و اگر دعوتشان کنم اجابت نمیکنند...آیا دین ندارید که شما را جمع کند؟یا غیرتی که شما را بخشم آورد؟(و به انجام وظائف وادارد) (1).
ولی غالبا در همان معنی مذموم به کار رفته است،چنان که امیر مؤمنان علی ع در خطبه"قاصعه"بارها روی این معنی تکیه کرده است،و در مذمت ابلیس که پیشوای مستکبران بود،میفرماید:
صدقه به ابناء الحمیة و اخوان العصبیة و فرسان الکبر و الجاهلیة :"او را فرزندان نخوت و حمیت،و برادران عصبیت،و سواران بر مرکب کبر و جهالت تصدیق کردند" (2).
و در جای دیگر همین خطبه،به هنگامی که مردم را از تعصبات جاهلیت بر حذر میدارد،میفرماید:
فاطفئوا ما کمن فی قلوبکم من نیران العصبیة و احقاد الجاهلیة،فانما تلک الحمیة تکون فی المسلم من خطرات الشیطان و نخواته و نزغاته و نفثاته !:"شرارههای تعصب و کینههای جاهلی را که در قلب دارید خاموش سازید،که این نخوت و حمیت و تعصب ناروا در مسلمانان از القائات و نخوت و وسوسه شیطان است" (3).
به هر حال،شک نیست که وجود چنین حالتی در فرد یا جامعه باعث عقب ماندگی و سقوط آن جامعه است،پردههای سنگینی بر عقل و فکر انسان میافکند.
و او را از درک صحیح و تشخیص سالم باز میدارد،و گاه تمام مصالح او را به باد
فنا میدهد.
اصولا انتقال سنتهای غلط از قومی به قوم دیگر در سایه شوم همین"حمیت جاهلیت"صورت میگیرد،و پافشاری اقوام منحرف در برابر انبیاء و رهبران الهی نیز غالبا از همین رهگذر است.
در حدیثی از امام علی بن الحسین ع میخوانیم که وقتی از حضرت در باره"عصبیت"سؤال کردند،فرمود:
العصبیة التی یاثم علیها صاحبها ان یری الرجل شرار قومه خیرا عن خیار قوم آخرین و لیس من العصبیة ان یحب الرجل قومه و لکن من العصبیة ان یعین قومه علی الظلم :
"تعصبی که موجب گناه است این است که انسان بدان قوم خود را از نیکان قوم دیگر برتر بشمرد ولی دوست داشتن قوم خود تعصب نیست،تعصب آن است که آنها را در ظلم و ستم یاری کند" (1).
بهترین راه مبارزه با این خوی زشت،و طریق نجات از این مهلکه بزرگ، تلاش و کوشش برای بالا بردن سطح فرهنگ و فکر و ایمان هر قوم و جمعیت است.
در حقیقت داروی این درد را قرآن مجید در همین آیه مورد بحث بیان کرده،آنجا که در نقطه مقابل آن،از مؤمنانی بحث میکند که دارای سکینه و روح تقوی هستند،بنا بر این آنجا که ایمان و سکینه و تقوی است،حمیت جاهلیت نیست،و آنجا که حمیت جاهلیت است ایمان و سکینه و تقوی نیست!.
1) 1) تفسیر"نور الثقلین"جلد 5 صفحه 73(حدیث 70).
لَقَدْ صَدَقَ اَللّٰهُ رَسُولَهُ اَلرُّؤْیٰا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرٰامَ إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لاٰ تَخٰافُونَ فَعَلِمَ مٰا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذٰلِکَ فَتْحاً قَرِیباً (27)
27-خداوند آنچه را به پیامبرش در عالم خواب نشان داد راست بود،به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجد الحرام میشوید در نهایت امنیت،و در حالی که سرهای خود را تراشیده،یا ناخنهای خود را کوتاه کرده،و از هیچکس ترس و وحشتی ندارید،ولی خداوند چیزهایی میدانست که شما نمیدانستید (و در این تاخیر حکمتی بود)و قبل از آن فتح نزدیکی(برای شما)قرار داد.
این آیه نیز فراز دیگری از فرازهای مهم داستان"حدیبیه"را ترسیم میکند،ماجرا این بود:
پیامبر ص در مدینه خوابی دید که به اتفاق یارانش برای انجام مناسک "عمره"وارد مکه میشوند،و این خواب را برای یاران بیان کرد،همگی شاد و خوشحال شدند،اما چون جمعی تصور میکردند تعبیر و تحقق این خواب در همان سال واقع خواهد شد،هنگامی که مشرکان راه ورود به مکه را در حدیبیه به روی آنها بستند،گرفتار شک و تردید شدند،که مگر رؤیای پیامبر
هم ممکن است نادرست از آب در آید؟مگر بنا نبود ما به زیارت خانه خدا مشرف شویم؟پس چه شد این وعده؟و کجا رفت آن خواب رحمانی؟! پیامبر ص در پاسخ این سؤال فرمود:مگر من به شما گفتم این رؤیا همین امسال تحقق خواهد یافت؟ آیه فوق در همین رابطه در طریق بازگشت به مدینه نازل شد و تاکید کرد که این رؤیای صادقه بوده و چنین مساله حتمی و قطعی و انجام شدنی است.
میفرماید:"خداوند آنچه را به پیامبرش در عالم خواب نشان داده صدق و حق بود"( لَقَدْ صَدَقَ اللّٰهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیٰا بِالْحَقِّ ) (1).
سپس میافزاید:"به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجد الحرام میشوید در نهایت امنیت،و در حالی که سرهای خود را تراشیده، یا ناخنهای خود را کوتاه کردهاید،و از هیچکس ترس و وحشتی ندارید" ( لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لاٰ تَخٰافُونَ ).
"ولی خداوند چیزهایی میدانست که شما نمیدانستید"(فعلم ما لم تعلموا).
و در این تاخیر حکمتی بود"و قبل از آن فتح نزدیکی قرار داد" ( فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذٰلِکَ فَتْحاً قَرِیباً ).
1) 1) "صدق"فعل ماضی است،گاه دو مفعول میگیرد،مانند آیه فوق که"رسوله" مفعول اول و"رؤیا"مفعول دوم است،ولی احیانا مفعول دوم آن بواسطه"فی"میباشد مانند"صدقته فی حدیثه".
1-با توجه به اینکه لام در"لتدخلن""لام قسم"و"نون"در آخر آن برای تاکید است این یک وعده قطعی الهی نسبت به آینده،و پیشگویی معجز- آسای صریحی است از انجام مراسم عمره،در نهایت امنیت،و چنان که خواهیم گفت درست در سال آینده،در همان ماه ذی القعده،این پیشگویی به واقعیت پیوست،و مسلمانان مراسم عمره را به همین صورت انجام دادند.
***2-جمله" إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ "در اینجا ممکن است یک نوع تعلیم به بندگان باشد که به هنگام خبر دادن از آینده تکیه بر مشیت و اراده الهی را فراموش نکنند،و خود را در کارها مستقل و بی نیاز از لطف او ندانند.
و نیز ممکن است اشاره به شرایطی باشد که خداوند برای این موفقیت (توفیق زیارت خانه خدا در آینده نزدیک)قرار داده،و آن باقیماندن بر خط توحید و سکینه و تقوی است.
و نیز ممکن است اشاره به نفراتی باشد که در این فاصله مدت عمرشان پایان میگیرد و موفق به انجام این زیارت نمیشوند،و جمع میان این معانی کاملا ممکن است.
***3-تعبیر به" فَتْحاً قَرِیباً "به عقیده بسیاری از مفسران اشاره به همان "صلح حدیبیه"است که قرآن آن را"فتح مبین"نامیده،و میدانیم همین فتح زمینهساز ورود به مسجد الحرام در سال بعد شد.
در حالی که گروهی دیگر آن را اشاره به"فتح خیبر"میدانند.
البته کلمه"قریبا"تناسب بیشتری با فتح خیبر دارد زیرا فاصله کمتری
با تحقق عینی این خواب داشت.
از این گذشته در آیه 18 همین سوره که سخن از"بیعت رضوان" میگوید آمده است" فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثٰابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً "و چنان که گفتیم و اکثر مفسران عقیده دارند که منظور"فتح خیبر"است،قرائن موجود در آیه نیز حکایت از همین میکند،و با توجه به اینکه آیه مورد بحث هماهنگ با آن میباشد به نظر میرسد که هر دو به یک معنی اشاره میکند (1).
در تفسیر علی بن ابراهیم نیز به همین معنی اشاره شده است (2).
***4-جمله" مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ "(در حالی که سرها را تراشیدهاید و ناخنها را گرفتهاید)اشاره به یکی از آداب مراسم عمره است که "تقصیر"نام دارد،و به وسیله آن محرم از احرام خارج میشود،بعضی این آیه را دلیل بر"تخییر"در مساله تقصیر و خروج از احرام دانستهاند،که محرم میتواند سر را بتراشد و یا ناخن خود را بگیرد،زیرا جمع میان این دو قطعا واجب نیست.
***5-جمله" فَعَلِمَ مٰا لَمْ تَعْلَمُوا ":"خداوند مطالبی را میدانست که شما نمیدانستید"اشاره به اسرار مهمی است که در"صلح حدیبیه"نهفته بود، و با گذشت زمان آشکار شد،پایههای اسلام تقویت یافت، و آوازه اسلام در همه جا پیچید،و تهمتهای جنگ طلبی مسلمانان و مانند آن بر چیده شد،و مسلمین
توانستند با فراغت بال"خیبر"را فتح کنند،و مبلغان خود را به اطراف"جزیره عربستان"گسیل دارند،و پیامبر ص نامههای تاریخی خود را برای سران بزرگ دنیای آن روز بفرستد،مطالبی که افراد عادی از آن آگاه نبودند و تنها خداوند بر آن آگاهی داشت.
***6-در این آیه به مساله"رؤیا"بر خورد میکنیم،همان رؤیای صادقه پیامبر ص که شاخهای از وحی است،شبیه آنچه در مورد ابراهیم ع و ذبح فرزندش اسماعیل ع آمده است(صافات آیه-102).
(شرح بیشتر در باره رؤیا و خواب دیدن را در جلد نهم در داستان یوسف صفحه 312 به بعد مطالعه فرمائید).
***7-آیه مورد بحث یکی از اخبار غیبی قرآن،و از شواهد آسمانی بودن این کتاب،و از معجزات پیغمبر گرامی اسلام ص است که با این قاطعیت و تاکید هم خبر از ورود به مسجد الحرام و انجام مراسم عمره در آینده نزدیک میدهد،و هم فتح قریب و پیروز نزدیکی قبل از آن،و چنان که میدانیم این هر دو پیشگویی به وقوع پیوست،داستان فتح خیبر را قبلا شنیدید و اکنون داستان"عمرة القضاء"را نیز بشنوید.
"عمرة القضاء"همان عمرهای است که پیامبر ص سال بعد از حدیبیه، یعنی در ذی القعده سال هفتم هجرت(درست یک سال بعد از آنکه مشرکان آنها را از ورود به مسجد الحرام بازداشتند)به اتفاق یارانش انجام داد،و نامگذاری
آن به این نام به خاطر آن است که در حقیقت قضای سال قبل محسوب میشد.
توضیح اینکه:طبق یکی از مواد قرار داد حدیبیه،برنامه این بود که مسلمانان در سال آینده مراسم عمره و زیارت خانه خدا را آزادانه انجام دهند، ولی بیش از سه روز در مکه توقف نکنند،و در این مدت سران قریش و مشرکان سرشناس مکه از شهر خارج شوند(تا هم از درگیری احتمالی پرهیز شود، و هم آنها که به خاطر کینهتوزی و تعصب یارای دیدن منظره عبادت توحیدی مسلمانان را نداشتند آن را نبینند!).
در بعضی از تواریخ آمده است که پیامبر ص با یارانش محرم شدند، و با شترهای قربانی حرکت کردند،و تا نزدیکی"ظهران"رسیدند،در این هنگام پیامبر یکی از یارانش را به نام"محمد بن مسلمه"با مقدار قابل ملاحظه اسبهای سواری،و اسلحه پیشاپیش خود فرستاد،هنگامی که مشرکان این برنامه را ملاحظه کردند شدیدا ترسیدند،و گمان کردند که حضرت ص میخواهد با آنها نبرد کند و قرار داد دهساله خود را نقض نماید،این خبر را به اهل مکه دادند،اما هنگامی که پیامبر ص نزدیک مکه رسید،دستور داد تیرها و نیزه و سلاحهای دیگر را به سرزمینی که"یاجج"نام داشت منتقل سازند،و خود و یارانش تنها با شمشیر آنهم غلاف کرده وارد مکه شدند.
اهل مکه هنگامی که این عمل را دیدند خوشحال شدند که به وعده وفا شده(گویا اقدام پیغمبر هشداری بود برای مشرکان که اگر بخواهند نقض عهد کنند و توطئهای بر ضد مسلمانان بچینند آنها قدرت مقابله با آن را دارند).
رؤسای مکه از مکه خارج شدند تا این مناظر را که برای آنها دلخراش بود نبینند،ولی بقیه اهل مکه از مردان و زنان و کودکان در مسیر راه،و در پشت بامها،و در اطراف خانه خدا جمع شده بودند تا مسلمانان و مراسم عمره آنها را ببینند.
پیامبر ص با ابهت خاصی وارد مکه شد،و شتران قربانی فراوانی همراه داشت،با نهایت محبت و ادب با اهل مکه رفتار کرد،و دستور داد مسلمانان به هنگام طواف با سرعت حرکت کنند و احرامی را کمی کنار بزنند،تا شانههای نیرومند و سطبر آنها آشکار گردد، و این صحنه در روح و فکر مردم مکه به عنوان دلیل زندهای از قدرت و قوت و رشادت مسلمانان اثر گذارد.
رویهمرفته"عمرة القضاء"هم عبادت بود،و هم نمایش قدرت،و باید گفت که بذر"فتح مکه"که در سال بعد روی داد در همان ایام پاشیده شد،و زمینه را کاملا برای تسلیم مکیان در برابر اسلام فراهم ساخت.
این وضع به قدری برای سران قریش ناگوار بود که پس از گذشتن سه روز کسی را فرستادند خدمت پیامبر ص که طبق قرار داد باید هر چه زودتر "مکه"را ترک گوید.
جالب اینکه پیغمبر ص زن بیوهای را از زنان مکه که با بعضی از سران معروف قریش خویشاوندی داشت به ازدواج خود در آورد تا طبق رسم عرب پیوند خود را با آنها مستحکم کرده و از عداوت و مخالفت آنها بکاهد.
هنگامی که پیامبر ص پیشنهاد خروج از مکه را شنید فرمود:من مایلم برای مراسم این ازدواج غذایی تهیه کنم،و از شما دعوت نمایم کاری که اگر انجام میشد نقش مؤثری در نفوذ بیشتر پیامبر ص در قلوب آنها داشت، ولی آنها نپذیرفتند و این دعوت را رسما رد کردند (1).
1) 1) "مجمع البیان طبرسی"جلد 9 صفحه 127-"فی ظلال القرآن"جلد 7 صفحه 511 و"تاریخ طبری"جلد 2 صفحه 310(با تلخیص و تلفیق).
هُوَ اَلَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ اَلْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی اَلدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً (28) مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَی اَلْکُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَیْنَهُمْ تَرٰاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً سِیمٰاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ اَلسُّجُودِ ذٰلِکَ مَثَلُهُمْ فِی اَلتَّوْرٰاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی اَلْإِنْجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَویٰ عَلیٰ سُوقِهِ یُعْجِبُ اَلزُّرّٰاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ اَلْکُفّٰارَ وَعَدَ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً (29)
28-او کسی است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاده،تا آن را بر همه ادیان پیروز کند،و کافی است که خدا شاهد این موضوع باشد.
29-محمد فرستاده خدا است و کسانی که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند،پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود میبینی،آنها همواره فضل خدا و رضای او را میطلبند،نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده
نمایان است،این توصیف آنها در تورات است،و توصیف آنها در انجیل همانند زراعتی است که جوانههای خود را خارج ساخته،سپس به تقویت آن پرداخته،تا محکم شده،و بر پای خود ایستاده است،و به قدری نمو و رشد کرده که زارعان را به شگفتی وا میدارد!این برای آن است که کافران را به خشم آورد،خداوند کسانی از آنها را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند وعده آمرزش و اجر عظیمی داده است.
در برابر دشمنان سختگیر و در برابر دوستان مهربان!
در این دو آیه که آخرین آیات سوره فتح است به دو مساله مهم دیگر در ارتباط با"فتح المبین"یعنی"صلح حدیبیه"اشاره میکند که یکی مربوط به عالمگیر شدن اسلام است،و دیگری اوصاف یاران پیامبر اسلام ص و ویژگیهای آنان،و وعده الهی را نسبت به آنها بازگو میکند.
نخست میگوید:"او کسی است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاد،تا آن را بر همه ادیان غالب گرداند،و کافی است که خدا شاهد و گواه این موضوع باشد"( هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً ).
این وعدهایست صریح و قاطع،از سوی خداوند قادر متعال،در رابطه با غلبه اسلام بر همه ادیان.
یعنی اگر خداوند از طریق رؤیای پیامبر ص به شما خبر پیروزی داده که با نهایت امنیت وارد مسجد الحرام میشوید،و مراسم عمره را بجا میآورید بی آنکه کسی جرأت مزاحمت شما را داشته باشد،و نیز اگر خداوند بشارت"فتح قریب"(پیروزی خیبر)را میدهد تعجب نکنید،اینها اول کار
است سرانجام اسلام عالمگیر میشود و بر همه ادیان پیروز خواهد گشت.
چرا نشود در حالی که محتوای دعوت رسول اللّٰه هدایت است(ارسله بالهدی)و آئین او حق است(و دین الحق)و هر ناظر بی طرفی میتواند حقانیت آن را در آیات این قرآن،و احکام فردی و اجتماعی،و قضایی،و سیاسی اسلام، و همچنین تعلیمات اخلاقی و انسانی آن بنگرد،و از پیشگوییهای دقیق و صریحی که از آینده دارد و درست به وقوع میپیوندد ارتباط این پیامبر ص را به خدا به طور قطع بداند.
آری منطق نیرومند اسلام،و محتوای غنی و پر بار آن،ایجاب میکند که سرانجام ادیان شرکآلود را جاروب کند،و ادیان آسمانی تحریف یافته را در برابر خود به خضوع وا دارد،و با جاذبه عمیق خود دلها را به سوی این آئین خالص جلب و جذب کند.
در اینکه منظور از این پیروزی"پیروزی منطقی"است یا پیروزی نظامی؟ در میان مفسران گفتگو است:
"جمعی"معتقدند این پیروزی تنها"پیروزی منطقی و استدلالی"است، و این امر حاصل شده است،چرا که اسلام از نظر قدرت منطق و استدلال بر همه آئینهای موجود برتری دارد.
در حالی که"جمعی دیگر"پیروزی را به معنی"غلبه ظاهری"و غلبه قدرت گرفتهاند،و موارد استعمال این کلمه(یظهر)نیز دلیل بر غلبه خارجی است،و به همین دلیل میتوان گفت:علاوه بر مناطق بسیار وسیعی که امروز در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم در قلمرو اسلام قرار گرفته،و هم اکنون بیش از 40 کشور اسلامی با جمعیتی حدود یک میلیارد نفر زیر پرچم اسلام قرار دارند،زمانی فرا خواهد رسید که همه جهان رسما در زیر این پرچم قرار میگیرد،و این امر به وسیله قیام"مهدی"(ارواحنا فداه)تکمیل میگردد،
چنان که در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل شده است که فرمود:
لا یبقی علی ظهر الارض بیت مدر و لا وبر الا ادخله اللّٰه کلمة الاسلام :
"در سراسر روی زمین خانهای از سنگ و گل،یا خیمههایی از کرک و مو،باقی نمیماند،مگر اینکه خداوند اسلام را در آن وارد میکند"! (1).
در این زمینه بحث مشروحی ذیل آیه مشابه آن آیه 33 سوره توبه داشتیم (2).
این نکته نیز قابل توجه است که بعضی تعبیر به"الهدی"را اشاره به استحکام"عقائد"اسلامی دانستهاند در حالی که"دین الحق"را ناظر به حقانیت"فروع دین"میدانند،ولی دلیلی بر این تقسیم بندی نداریم و ظاهر این است که هدایت و حقانیت هم در اصول است و هم در فروع.
در اینکه مرجع ضمیر در"لیظهره""اسلام"است یا"پیامبر"ص؟ مفسران دو احتمال دادهاند،ولی قرائن به خوبی نشان میدهد که منظور همان دین حق است،چرا که هم از نظر جمله بندی نزدیکتر به ضمیر است،و هم پیروزی دین بر دین تناسب دارد نه شخص بر دین.
آخرین سخن در مورد آیه اینکه جمله" کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً "اشارهای است به این واقعیت که این پیشگویی نیازی به هیچ شاهد و گواه ندارد،چرا که شاهد و گواهش اللّٰه است،و رسالت رسول خدا ص نیز نیاز به گواه دیگری ندارد که گواه آن نیز خدا است،و اگر"سهیل بن عمرو"و امثال او حاضر نشوند عنوان"رسول اللّٰه"بعد از نام محمد ص بنویسند"عرض خود میبرند،
و زحمتی هم برای ما ندارند"! *** در آخرین آیه ترسیم بسیار گویایی از اصحاب و یاران خاص پیامبر ص و آنها که در خط او بودند از لسان تورات و انجیل بیان کرده که هم افتخار و مباهاتی است برای آنها که در"حدیبیه"و مراحل دیگر پایمردی به خرج دادند،و هم درس آموزندهای است برای همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار.
در آغاز میفرماید:"محمد فرستاده خدا است"( مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ ).
خواه شبپرههایی همچون"سهیل بن عمرو"بپسندند یا نپسندند؟ و خود را از این آفتاب عالمتاب پنهان کنند یا نکنند؟خدا گواهی به رسالت او داده و همه آگاهان گواهی میدهند.
سپس به توصیف یارانش پرداخته و اوصاف ظاهر و باطن و عواطف و افکار و اعمال آنها را طی پنج صفت چنین بیان میکند:"کسانی که با او هستند در برابر کفار شدید و محکم هستند"( وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَی الْکُفّٰارِ ).
و در دومین وصف میگوید:"اما در میان خود رحیم و مهربانند" (رُحَمٰاءُ بَیْنَهُمْ) .
آری آنها کانونی از عواطف و محبت نسبت به برادران و دوستان و همکیشانند، و آتشی سخت و سوزان،و سدی محکم و پولادین در مقابل دشمنان.
در حقیقت عواطف آنها در این"مهر"و"قهر"خلاصه میشود،اما نه جمع میان این دو در وجود آنها تضادی دارد،و نه قهر آنها در برابر دشمن و مهر آنها در برابر دوست سبب میشود که از جاده حق و عدالت قدمی بیرون نهند در سومین صفت که از اعمال آنها سخن میگوید میافزاید:"پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود میبینی و همواره به عبادت خدا مشغولند"
( تَرٰاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً ).
این تعبیر عبادت و بندگی خدا را که با دو رکن اصلیش"رکوع"و"سجود" ترسیم شده، به عنوان حالت دائمی و همیشگی آنها ذکر میکند،عبادتی که که رمز تسلیم در برابر فرمان حق،و نفی کبر و خود خواهی و غرور،از وجود ایشان است.
در چهارمین توصیف که از نیت پاک و خالص آنها بحث میکند میفرماید:
"آنها همواره فضل خدا و رضای او را میطلبند"( یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً ).
نه برای تظاهر و ریا قدم بر میدارند،و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند،بلکه چشمشان تنها به رضا و فضل او دوخته شده،و انگیزه حرکت آنها در تمام زندگی همین است و بس.
حتی تعبیر به"فضل"نشان میدهد که آنها به تقصیر خود معترفند و اعمال خود را کمتر از آن میدانند که پاداش الهی برای آن بطلبند،بلکه با تمام تلاش و کوشش باز هم میگویند خداوندا!اگر فضل تو به یاری ما نیاید وای بر ما! و در پنجمین و آخرین توصیف از ظاهر آراسته و نورانی آنها بحث کرده میگوید:"نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است"( سِیمٰاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ) (1).
1) 1) "سیماهم"مبتدا و" فِی وُجُوهِهِمْ "خبر آن است و" مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ " یا بیان"سیما"است،یا حال است برای"سیما"ولی بهتر این است که"من"را نشویه بدانیم و معنی جمله چنین میشود:"علامت آنها در صورتشان است و این علامت از اثر سجود است".
"سیما"در اصل به معنی علامت و هیئت است،خواه این علامت در صورت باشد یا در جای دیگر بدن،هر چند در استعمالات روزمره فارسی به نشانههای صورت و وضع ظاهری چهره گفته میشود.
به تعبیری دیگری"قیافه"آنها به خوبی نشان میدهد که آنها انسانهایی خاضع در برابر خداوند و حق و قانون و عدالتند،نه تنها در صورت آنها که در تمام وجود و زندگی آنان این علامت منعکس است.
گرچه بعضی از مفسران آن را به اثر ظاهری سجده در پیشانی،و یا اثر خاک در محل سجدهگاه تفسیر کردهاند،ولی ظاهرا آیه مفهوم گستردهتری دارد که چهره این مردان الهی را به طور کامل ترسیم میکند.
بعضی نیز گفتهاند:این آیه اشاره به سجدهگاه آنها در قیامت است که همچون ماه به هنگام بدر میدرخشد! البته ممکن است پیشانی آنها در قیامت چنین باشد ولی آیه از وضع ظاهری آنها در دنیا خبر میدهد.
در حدیثی از امام صادق ع نیز آمده است که در تفسیر این جمله فرمود:
هو السهر فی الصلاة:"منظور بیدار ماندن در شب برای نماز خواندن است" (که آثارش در روز در چهره آنها نمایان است (1).
البته جمع میان این معانی کاملا ممکن است.
به هر حال قرآن بعد از بیان همه این اوصاف میافزاید:"این توصیف آنها(یاران محمد ص)در تورات است( ذٰلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ ) این حقیقتی است که از پیش گفته شده و توصیفی است در یک کتاب بزرگ آسمانی که از پیش از هزار سال قبل نازل شده است.
1) 1) "من لا یحضره الفقیه"و"روضة الواعظین"(مطابق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 5 صفحه 78).
ولی نباید فراموش کرد که تعبیر" وَ الَّذِینَ مَعَهُ "(آنها که با او هستند) سخن از کسانی میگوید که در همه چیز با پیامبر ص بودند،در فکر و عقیده و اخلاق و عمل،نه تنها کسانی که همزمان با او بودند هر چند خطشان با او متفاوت بود.
سپس به توصیف آنها در یک کتاب بزرگ دیگر آسمانی یعنی"انجیل" پرداخته،چنین میگوید:"توصیف آنها در انجیل همانند زراعتی است که جوانههای خود را خارج ساخته،سپس به تقویت آن پرداخته،تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است،و به قدری نمو و رشد کرده و پر برکت شده که زارعان را به شگفتی وا میدارد"( وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فازره فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَویٰ عَلیٰ سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرّٰاعَ (1).
"شطا"به معنی"جوانه"و"جوجه"است،جوانههایی که از پائین ساقه و کنار ریشهها بیرون میآید.
"آزر"از ماده"موازره"به معنی معاونت است.
"استغلظ"از ماده"غلظت"به معنی سفت و محکم شدن است.
جمله"استوی علی سوقه"مفهومش این است به حدی محکم شده که بر پای خود ایستاده(توجه داشته باشید که"سوق"جمع"ساق"است).
1) 1) در اینکه جمله" وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ "جمله مستقلی است و توصیف جدا گانهای را برای یاران محمد(ص)غیر از توصیفی که در تورات آمده بیان میکند،و یا عطف بر جمله" ذٰلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ "میباشد به طوری که از هر دو توصیف در هر دو کتاب آسمانی خبر میدهد،در میان مفسران گفتگو است،ولی ظاهر آیه این است که این دو توصیف جداگانه در دو کتاب آسمانی بوده است،و لذا کلمه"مثل"تکرار شده،در حالی که اگر عطف بر یکدیگر بود فصاحت ایجاب میکرد که بگوید:ذلک مثلهم فی التوراة و الانجیل.
تعبیر" یُعْجِبُ الزُّرّٰاعَ "یعنی به حدی از نمو سریع و جوانههای زیاد، و محصور وافر،رسیده،که حتی کشاورزانی که پیوسته با این مسائل سر و کار دارند در شگفتی فرو میروند.
جالب اینکه:در توصیف دوم که در انجیل آمده نیز پنج وصف عمده برای مؤمنان و یاران محمد ص ذکر شده است(جوانه زدن-کمک کردن برای پرورش-محکم شدن-بر پای خود ایستادن-نمو چشمگیر اعجابانگیز).
در حقیقت اوصافی که در تورات برای آنها ذکر شده اوصافی است که ابعاد وجود آنها را از نظر عواطف و اهداف و اعمال و صورت ظاهر بیان میکند و اما اوصافی که در انجیل آمده بیانگر حرکت و نمو و رشد آنها در جنبههای مختلف است(دقت کنید).
آری آنها انسانهایی هستند با صفات والا که آنی از"حرکت"باز نمیایستند،همواره جوانه میزنند،و جوانهها پرورش مییابد و بارور میشود.
همواره اسلام را با گفتار و اعمال خود در جهان نشر میدهند و روز به روز خیل تازهای بر جامعه اسلامی میافزایند.
آری آنها هرگز از پای نمینشینند و دائما رو به جلو حرکت میکنند، در عین عابد بودن مجاهدند،و در عین جهاد عابدند،ظاهری آراسته،باطنی پیراسته،عواطفی نیرومند،و نیاتی پاک دارند،در برابر دشمنان حق مظهر خشم خدایند،و در برابر دوستان حق نمایانگر لطف و رحمت او.
سپس در دنباله آیه میافزاید:این اوصاف عالی،این نمو و رشد سریع، و این حرکت پر برکت،به همان اندازه که دوستان را به شوق و نشاط میآورد سبب خشم کفار میشود"این برای آن است که کافران را به خشم آورد"
( لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفّٰارَ ) (1).
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند کسانی از آنها را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند وعده آمرزش و اجر عظیمی داده است"( وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً ).
بدیهی است اوصافی که در آغاز آیه گفته شد ایمان و عمل صالح در آن جمع بود،بنا بر این تکرار این دو وصف اشاره به تداوم آن است،یعنی خداوند این وعده را تنها به آن گروه از یاران محمد ص داده که در خط او باقی بمانند،و ایمان و عمل صالح را تداوم بخشند،و گرنه کسانی که یک روز در زمره دوستان و یاران او بودند،و روز دیگر از او جدا شدند و راهی بر خلاف آن را در پیش گرفتند،هرگز مشمول چنین وعدهای نیستند.
تعبیر به"منهم"(با توجه به این نکته که اصل در کلمه"من"در اینگونه موارد این است که برای"تبعیض"باشد،و ظاهر آیه نیز همین معنی را میرساند دلیل بر این است که یاران او به دو گروه تقسیم خواهند شد:گروهی به ایمان و عمل صالح ادامه میدهند،و مشمول رحمت واسعه حق و اجر عظیم میشوند اما گروهی جدا شده و از این فیض بزرگ محروم خواهند شد.
معلوم نیست چرا جمعی از مفسران اصرار دارند که"من"در"منهم" در آیه فوق حتما"بیانیه"است،در حالی که به فرض که مرتکب خلاف ظاهر شویم و"من"را برای"بیان"بگیریم قرائن عقلی را که در اینجا وجود دارد چگونه میتوان کنار گذاشت،زیرا هیچکس مدعی نیست که یاران پیامبر ص همه معصوم بودند،و در این صورت احتمال عدم تداوم در خط ایمان و عمل
1) 1) لام در جمله"لیغیظ"را بسیاری از مفسران لام علت گرفتهاند،بنا بر این مفهوم جمله چنین است:"این پیشرفت و قوت و قدرت را خدا نصیب یاران محمد(ص)کرد، تا کافران به خشم آیند".
صالح در مورد هر یک از آنها میرود،و با این حال چگونه ممکن است خداوند وعده مغفرت و اجر عظیم را بدون قید و شرط به همه آنها دهد،اعم از اینکه راه ایمان و صلاح را بپیمایند،یا از نیمه راه بر گردند و منحرف شوند.
این نکته نیز قابل توجه است که جمله" وَ الَّذِینَ مَعَهُ "(کسانی که با او هستند)مفهومش همنشین بودن و مصاحبت جسمانی با پیامبر ص نیست،چرا که منافقین هم دارای چنین مصاحبتی بودند،بلکه منظور از"معه"به طور قطع همراه بودن از نظر اصول ایمان و تقوی است.
بنا بر این ما هرگز نمیتوانیم از آیه فوق یک حکم کلی در باره همه معاصران و همنشینان پیامبر ص استفاده کنیم.
معروف در میان علما و دانشمندان اهل سنت این است که صحابه رسول اللّٰه ص دارای این امتیاز خاص بر افراد دیگر از امت هستند که همگی پاک و پاکیزهاند،و از آلودگیها بدورند،و ما حق انتقاد از هیچیک از آنها نداریم، و بد گویی از آنها مطلقا ممنوع است،حتی به گفته بعضی موجب کفر میشود! و برای اثبات این مقصود به آیاتی از قرآن مجید استناد کردهاند،از جمله آیه مورد بحث که میگوید:"خداوند به کسانی از آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادهاند وعده مغفرت و اجر عظیم داده است".
و همچنین به"آیه 100 سوره توبه"که بعد از ذکر عنوان"مهاجرین" و"انصار"میگوید: رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ :"خداوند از آنها خشنود،و آنها نیز از خدا خشنود شدند".
ولی هر گاه خود را از پیشداوریها تهی کنیم،قرائن روشنی در برابر ما
وجود دارد که این عقیده مشهور را متزلزل میسازد:
1-جمله" رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ "در سوره توبه تنها مخصوص مهاجران و انصار نیست،زیرا در همان آیه در کنار مهاجران و انصار" اَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسٰانٍ "قرار گرفته که مفهومش شامل تمام کسانی است که تا دامنه قیامت به نیکی از آنها پیروی میکنند.
همانگونه که"تابعان"اگر یک روز در خط ایمان و احسان باشند و روز دیگر در خط کفر و اسائه(بدی کردن)قرار گیرند،از زیر چتر رضایت الهی خارج میشوند عین همین مطلب در باره"صحابه"نیز میآید،زیرا آنها را نیز در آخرین آیه سوره فتح مقید به ایمان و عمل صالح کرده که اگر یک روز این عنوان از آنها سلب شود از دائره رضایت الهی بیرون خواهند رفت.
و به تعبیر دیگر تعبیر به"احسان"هم در مورد"تابعان"است،و هم در مورد"متبوعان"بنا بر این هر کدام از این دو،"خط احسان"را رها کنند مشمول رضایت خدا نخواهند بود.
2-از روایات اسلامی چنین استفاده میشود که اصحاب پیامبر ص هر چند امتیاز مصاحبت آن بزرگوار را داشتند،ولی کسانی که در دورانهای بعد میآیند و از ایمان راسخ و عمل صالح برخوردارند از یک نظر از صحابه افضلند، چرا که آنها شاهد انواع معجزات بودهاند ولی دیگران بدون مشاهده آنها، و با استفاده از دلائل دیگر،در همان راه گام نهادهاند.
چنان که در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم که یارانش عرض کردند:
نحن اخوانک یا رسول اللّٰه؟!قال:لا انتم اصحابی،و اخوانی الذین یاتون بعدی،آمنوا بی و لم یرونی،و قال:للعامل منهم اجر خمسین منکم، قالوا بل منهم یا رسول اللّٰه؟قال:بل منکم!ردوها ثلاثا،ثم قال:لانکم تجدون علی الخیر اعوانا !:
"آیا ما برادران توایم ای رسول خدا؟فرمود:نه!شما اصحاب من هستید، ولی برادران من کسانی هستند که بعد از من میآیند و به من ایمان میآورند در حالی که مرا ندیدهاند".
سپس افزود:"افرادی از آنها که اهل عمل صالحند اجر پنجاه نفر از شما را دارند!عرض کردند پنجاه نفر از خودشان ای رسول خدا؟!فرمود:
نه!پنجاه نفر از شما!!و سه بار آنها این سخن را تکرار کردند(و پیامبر ص نفی کرد)سپس فرمود:این به خاطر آن است که شرایطی در اختیار دارید که شما را در کارهای خیر یاری میکند" (1).
در صحیح مسلم نیز از رسول خدا ص چنین نقل شده که روزی فرمود:
وددت انا قد رأینا اخواننا :"دوست میداشتم برادرانمان را میدیدیم"!.
قالوا:ا و لسنا اخوانک یا رسول اللّٰه؟!:"گفتند:آیا ما برادران تو نیستیم ای رسول خدا"؟! فرمود:
انتم اصحابی و اخواننا الذین لم یاتوا بعد :"شما اصحاب من هستید،اما برادران ما هنوز نیامدهاند"! (2)! عقل و منطق نیز همین را میگوید که دیگران که تحت پوشش تعلیمات مستمر پیامبر ص در شب و روز نبودهاند و در عین حال همانند یاران پیامبر ص یا بیش از آنها ایمان و عمل صالح داشتهاند برترند.
3-این سخن از نظر تاریخی نیز بسیار آسیب پذیر است چرا که بعضی از صحابه را میبینیم که بعد از پیغمبر اکرم ص و یا حتی در عصر خود او راه خطا پیمودند.
ما چگونه میتوانیم کسانی را که آتش جنگ جمل را افروختند و آن همه
مسلمانان را به کشتن دادند و بر روی خلیفه به حق پیامبر ص شمشیر کشیدند از گناه تبرئه کنیم؟! یا کسانی که در"صفین"و"نهروان"اجتماع کردند و سر به شورش در برابر وصی و جانشین پیامبر ص و برگزیده مسلمین برداشتند،و خونهای بی حساب ریختند،مشمول رضای خدا بدانیم،و بگوئیم گرد و غبار عصیان نیز بر دامان آنها ننشسته است؟! و از این عجیبتر عذر کسانی است که تمام این مخالفتها را به عنوان اینکه آنها"مجتهد"بودند و مجتهد معذور است توجیه میکنند! اگر بشود چنین گناهان عظیمی را به وسیله"اجتهاد"توجیه کرد دیگر هیچ قاتلی را نمیتوان ملامت نمود،و یا حدود الهی را در باره او اجرا کرد، چرا که ممکن است اجتهاد کرده باشد.
و به تعبیر دیگر در میدان جمل یا صفین و یا نهروان دو گروه در مقابل هم ایستادند که قطعا هر دو بر حق نبودند،چرا که جمع بین ضدین محال است، با این حال چگونه میتوان هر دو را مشمول رضای خدا دانست،در حالی که مساله از مسائل پیچیده و مشکلی نبود که تشخیص آن ممکن نباشد؟زیرا همه میدانستند علی ع یا بر طبق نص پیامبر ص و یا با انتخاب مسلمین خلیفه بر حق او است،در عین حال بر روی او شمشیر کشیدند،این کار را چگونه میتوان از طریق اجتهاد توجیه کرد؟! چرا شورش"اصحاب رده"را در زمان ابو بکر از طریق اجتهاد توجیه نمیکنند و رسما آنها را مرتد میشمرند،اما شورشیان"جمل" و"صفین"و"نهروان"را مبرای از هر گونه گناه میدانند؟! به هر حال به نظر میرسد که مساله تنزیه صحابه به طور مطلق یک حکم سیاسی بوده که گروهی بعد از پیامبر ص برای حفظ موقعیت خود روی آن
تکیه کردند،تا خود را از هر گونه انتقادی مصون و محفوظ دارند و این مطلبی است که نه با حکم عقل میسازد،و نه با تواریخ مسلم اسلامی،و شعری است که ما را در قافیه خود گرفتار خواهد کرد.
چه بهتر که ما در عین احترام به صحابه رسول اللّٰه ص و کسانی که همواره در خط او بودند معیار قضاوت در باره آنها را اعمال و عقائدشان در طول زندگانیشان از آغاز تا انجام در نظر بگیریم،همان معیاری که از قرآن استفاده کردهایم و همان معیاری که خود پیامبر ص یارانش را با آن میسنجید.
در روایات اسلامی که در تفسیر آیه اخیر آمده است تاکید فراوانی روی اصل"رحماء بینهم"دیده میشود.
از جمله در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
المسلم اخو المسلم،لا یظلمه،و لا یخذله،و لا یخوفه،و یحق علی المسلم الاجتهاد فی التواصل،و التعاون علی التعاطف،و المواساة لاهل الحاجة،و تعاطف بعضهم علی بعض،حتی تکونوا کما امرکم اللّٰه عز و جل:
رحماء بینکم،متراحمین،مغتمین لما غاب عنکم من امرهم،علی ما مضی علیه معشر الانصار علی عهد رسول اللّٰه(ص) :
"مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمیکند،تنهایش نمیگذارد، تهدیدش نمیکند،و سزاوار است مسلمان در ارتباط و پیوند و تعاون و محبت و مواسات با نیازمندان کوشش کند،و نسبت به یکدیگر مهربان باشند،تا مطابق گفته خداوند" رُحَمٰاءُ بَیْنَهُمْ "نسبت به یکدیگر با محبت رفتار کنید،و حتی در غیاب آنها نسبت به امورشان دلسوزی کنید،آن گونه که انصار در عصر رسول اللّٰه بودند" (1).
1) 1) "اصول کافی"مطابق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 77(حدیث 91).
ولی عجیب است که مسلمانان امروز از رهنمودهای مؤثر این آیه و ویژگیهایی که برای مؤمنان راستین و یاران رسول اللّٰه ص نقل میکند فاصله گرفتهاند،گاه آن چنان به جان هم میافتند و کینهتوزی و خونریزی میکنند که هرگز دشمنان اسلام آن چنان نکردند! گاه با کفار آن چنان پیوند دوستی میبندند که گویی برادرانی از یک اصل و نسبند.
نه خبری از آن رکوع و سجود است،و نه آن نیات پاک و"ابتغاء فضل اللّٰه" و نه آثار سجود در چهرهها نمایان،و نه آن نمو و رشد و جوانه زدن و قوی شدن و روی پای خود ایستادن.
و عجب اینکه هر قدر از این اصول قرآنی فاصله گرفتهایم به درد و رنج و ذلت و نکبت بیشتری گرفتار شدهایم،ولی باز متوجه نیستیم از کجا ضربه میخوریم؟باز"حمیتهای جاهلیت"مانع اندیشه و تجدید نظر و بازگشت به قرآن است،خدایا ما را از این خواب عمیق و خطرناک بیدار کن.
***خداوندا!به ما توفیقی رحمت کن که ویژگیهای اخلاقی یاران راستین پیامبر ص و اصحاب خالص او را که در این آیات آمده است در خود زنده کنیم.
بار الها!شدت در مقابل دشمنان،محبت در برابر دوستان،تسلیم در برابر فرمان تو،توجه به عنایات خاص تو،و تلاش و کوشش برای بارور ساختن جامعه اسلامی،و پیشرفت و گسترش آن را به ما عنایت فرما.
پروردگارا!از تو فتح مبینی میخواهیم که جامعه اسلامی ما در سایه آن به حرکت در آید،و در عصر و زمانی که نیاز به معنویت از هر وقت دیگر
بیشتر است تعلیمات این آئین حیاتبخش را به مردم جهان عرضه کنیم،هر روز قلوب تازهای را در تسخیر اسلام در آوریم،و کشور تازهای از کشور دلها را فتح نمائیم(آمین یا رب العالمین).
پایان سوره فتح 6\شوال\1405 4\4\1364
محتوای سوره حجرات
در این سوره که بیش از هیجده آیه ندارد مسائل بسیار مهمی در ارتباط با شخص پیامبر و جامعه اسلامی نسبت به یکدیگر مطرح شده،و از آنجا که بسیاری از مسائل مهم اخلاقی در آن عنوان گردیده میتوان آن را"سوره اخلاق و آداب" نامید.
رویهمرفته بخشهای مختلف این سوره را اینگونه میتوان خلاصه کرد:
بخش اول:آیات آغاز سوره است که آداب برخورد با پیشوای بزرگ اسلام پیغمبر اکرم ص،و اصولی را که مسلمانان در محضر او باید به کار بندند، بیان میکند.
بخش دوم:این سوره مشتمل بر یک سلسله اصول مهم"اخلاق اجتماعی" است که به کار بستن آنها محبت و صفا و صمیمیت و امنیت و اتحاد را در جامعه اسلامی حفظ میکند،و به عکس فراموش کردن آنها مایه بدبینی و نفاق و پراکندهگی و ناامنی است.
بخش سوم:دستوراتی است که مربوط به چگونگی مبارزه با اختلافات و درگیریهایی است که احیانا در میان مسلمانان روی میدهد.
بخش چهارم:از معیار ارزش انسان در پیشگاه خدا و اهمیت مساله تقوی سخن میگوید.
بخش پنجم:روی این مساله تاکید دارد که ایمان تنها به گفتار نیست بلکه باید علاوه بر اعتقاد قلبی آثار آن در اعمال انسانی،و در جهاد با اموال و نفوس آشکار گردد.
بخش ششم:از این بحث میکند که اسلام و ایمان یک هدیه بزرگ
الهی برای مؤمنان است،بجای اینکه در پذیرش آن منتی بگذارند باید فوق العاده ممنون و شکرگزار باشند که مشمول این هدیه شدهاند.
و بالآخره بخش هفتم که آخرین قسمت این سوره است از علم خداوند و آگاهی او از همه اسرار نهان عالم هستی و اعمال انسانها سخن میگوید که در حقیقت به منزله ضامن اجرا است برای تمام بخشهایی که در این سوره آمده است.
نامگذاری این سوره به سوره"حجرات"به تناسب آیه چهارم این سوره است که این کلمه در آن به کار رفته و تفسیر آن را به زودی خواهیم دانست.
فضیلت تلاوت این سوره
در فضیلت تلاوت این سوره همین بس که در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم: من قرأ سورة الحجرات اعطی من الاجر عشر حسنات بعدد من اطاع اللّٰه و من عصاه :"هر کس سوره"حجرات"را بخواند به عدد تمام کسانی که خدا را اطاعت یا عصیان کردهاند ده حسنه به او داده میشود"!. و در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است: من قرأ سورة الحجرات فی کل لیلة،او فی کل یوم،کان من زوار محمد(ص): "هر کس سوره حجرات را در هر شب یا هر روز بخواند از زائران محمد ص خواهد بود". بدیهی است این همه حسنات به عدد مطیعان و عاصیان در صورتی است که اعمال هر یک از این دو را که در آیات این سوره منعکس است دقیقا در نظر بگیرد،و در آن بیندیشد،و مسیر خود را بر اولی منطبق و از دومی جدا سازد. و نیز نائل شدن به زیارت شخص پیامبر ص فرع بر این است که آدابی را که در این سوره در رابطه با شخص او آمده عملا به کار گیرد،چرا که تلاوت همه جا مقدمه عمل است. ***
در این سوره که بیش از هیجده آیه ندارد مسائل بسیار مهمی در ارتباط با شخص پیامبر و جامعه اسلامی نسبت به یکدیگر مطرح شده،و از آنجا که بسیاری از مسائل مهم اخلاقی در آن عنوان گردیده میتوان آن را"سوره اخلاق و آداب" نامید.
رویهمرفته بخشهای مختلف این سوره را اینگونه میتوان خلاصه کرد:
بخش اول:آیات آغاز سوره است که آداب برخورد با پیشوای بزرگ اسلام پیغمبر اکرم ص،و اصولی را که مسلمانان در محضر او باید به کار بندند، بیان میکند.
بخش دوم:این سوره مشتمل بر یک سلسله اصول مهم"اخلاق اجتماعی" است که به کار بستن آنها محبت و صفا و صمیمیت و امنیت و اتحاد را در جامعه اسلامی حفظ میکند،و به عکس فراموش کردن آنها مایه بدبینی و نفاق و پراکندهگی و ناامنی است.
بخش سوم:دستوراتی است که مربوط به چگونگی مبارزه با اختلافات و درگیریهایی است که احیانا در میان مسلمانان روی میدهد.
بخش چهارم:از معیار ارزش انسان در پیشگاه خدا و اهمیت مساله تقوی سخن میگوید.
بخش پنجم:روی این مساله تاکید دارد که ایمان تنها به گفتار نیست بلکه باید علاوه بر اعتقاد قلبی آثار آن در اعمال انسانی،و در جهاد با اموال و نفوس آشکار گردد.
بخش ششم:از این بحث میکند که اسلام و ایمان یک هدیه بزرگ
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (1) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَرْفَعُوا أَصْوٰاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ اَلنَّبِیِّ وَ لاٰ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمٰالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَشْعُرُونَ (2) إِنَّ اَلَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْوٰاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ اِمْتَحَنَ اَللّٰهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْویٰ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ (3) إِنَّ اَلَّذِینَ یُنٰادُونَکَ مِنْ وَرٰاءِ اَلْحُجُرٰاتِ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ (4) وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتّٰی تَخْرُجَ إِلَیْهِمْ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (5)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-ای کسانی که ایمان آوردهاید چیزی را بر خدا و رسولش مقدم نشمرید و پیشی مگیرید و تقوای الهی پیشه کنید که خداوند شنوا و داناست.
2-ای کسانی که ایمان آوردهاید صدای خود را فراتر از صدای پیامبر نکنید،و در برابر او بلند سخن مگویید(و داد و فریاد نزنید)آن گونه که بعضی از شما در برابر بعضی میکنند،مبادا اعمال شما نابود گردد در حالی که نمیدانید! 3-آنها که صدای خود را نزد رسول خدا کوتاه میکنند کسانی هستند که خداوند قلوبشان را برای تقوی خالص نموده،و برای آنها آمرزش و پاداش عظیمی است.
4-(ولی)کسانی که تو را از پشت حجرهها بلند صدا میزنند اکثرشان نمیفهمند! 5-هر گاه آنها صبر میکردند تا خود به سراغشان آیی برای آنها بهتر بود و خداوند غفور و رحیم است.
مفسران برای آیه نخست شان نزولهایی ذکر کردهاند، و برای آیات بعد شان نزولهای دیگری.
از جمله شان نزولهایی که برای آیه نخست ذکر کردهاند این است که:
پیامبر ص به هنگام حرکت به سوی"خیبر"میخواست کسی را بجای خود در"مدینه"نصب کند،عمر شخص دیگری را پیشنهاد کرد آیه فوق نازل شد و دستور داد بر خدا و پیامبر پیشی مگیرید (1).
بعضی دیگر گفتهاند:جمعی از مسلمانان گاه گاه میگفتند اگر چنین مطلبی در باره ما نازل میشد بهتر بود،آیه فوق نازل گشت و گفت بر خدا و پیامبرش پیشی مگیرید (2).
بعضی دیگر گفتهاند:آیه اشاره به اعمال بعضی از مسلمانهاست که پارهای از مراسم عبادات خود را پیش از موقع انجام دادند و آیه فوق نازل شد و آنها را از اینگونه کارها نهی کرد (1).
و اما در مورد آیه دوم گفتهاند:گروهی از طایفه"بنی تمیم"و اشراف آنها وارد مدینه شدند هنگامی که داخل مسجد پیامبر ص گشتند صدا را بلند کرده،از پشت حجرههایی که منزلگاه پیامبر ص بود فریاد زدند:
یا محمد اخرج الینا!:"ای محمد!بیرون بیا"!این سر و صداها و تعبیرات نامؤدبانه پیامبر ص را ناراحت ساخت هنگامی که بیرون آمد گفتند آمدهایم تا با تو مفاخره کنیم!اجازه ده تا"شاعر"و"خطیب ما"افتخارات قبیله"بنی تمیم"را بازگو کند پیامبر اجازه داد.
نخست خطیب آنها برخاست و از فضائل خیالی طائفه"بنی تمیم"مطالب بسیاری گفت.
پیامبر ص به"ثابت بن قیس" (2)فرمود پاسخ آنها را بده،او برخاست خطبه بلیغی در جواب آنها ایراد کرد بطوری که خطبه آنها را از اثر انداخت! سپس"شاعر"آنها برخاست و اشعاری در مدح این قبیله گفت که"حسان بن ثابت"شاعر معروف مسلمان پاسخ کافی به او داد.
در این هنگام یکی از اشراف آن قبیله بنام"اقرع"گفت:این مرد خطیبش از خطیب ما تواناتر،و شاعرش از شاعر ما لا یقتر است،و آهنگ صدای آنها نیز از ما برتر میباشد.
در این موقع پیامبر ص برای جلب قلب آنها دستور داد هدایای خوبی
به آنها دادند آنها تحت تاثیر مجموع این مسائل واقع شدند و به نبوت پیامبر اعتراف کردند.
آیات مورد بحث ناظر به سر و صدای آنها در پشت خانه پیامبر ص است.
شان نزول دیگری ذکر کردهاند که هم مربوط به آیه اول،و هم آیات بعد است،و آن اینکه:در سال نهم هجرت که"عام الوفود"بود(سالی که هیئتهای گوناگونی از قبائل برای عرض اسلام یا عهد و قرار داد خدمت پیامبر ص آمدند)هنگامی که نمایندگان قبیله"بنی تمیم"خدمت پیامبر ص رسیدند ابو بکر به پیامبر ص پیشنهاد کرد که"قعقاع"(یکی از اشراف قبیله) امیر آنها گردد،و عمر پیشنهاد کرد،"اقرع بن حابس"(فرد دیگری از آن قبیله)امیر شود،در اینجا ابو بکر به عمر گفت:میخواستی با من مخالفت کنی؟ عمر گفت:من هرگز قصد مخالفت نداشتم،در این موقع سر و صدای هر دو در محضر پیامبر ص بلند شد،آیات فوق نازل گشت،یعنی نه در کارها بر پیامبر ص پیشی گیرید،و نه در کنار خانه پیامبر ص سر و صدا راه بیندازید (1).
آداب حضور پیامبر(ص)
چنان که در محتوای سوره اشاره کردیم در این سوره یک رشته از مباحث مهم اخلاقی و دستورات انضباطی نازل شده که آن را شایسته نام"سوره اخلاق" میکند،و در آیات مورد بحث که در آغاز سوره قرار گرفته،به دو قسمت از این
1) 1) "تفسیر قرطبی"جلد 9 صفحه 6121،و تفسیر فی ظلال القرآن جلد 7 صفحه 524،و سیره ابن هشام جلد 4 صفحه 206 به بعد(با تفاوتهایی)این داستان را نقل کردهاند(این حدیث در صحیح بخاری نیز آمده است-صحیح بخاری جزء 6 صفحه 172 در تفسیر سوره حجرات).
دستورات اشاره شده است:
نخست تقدم نیافتن بر خدا و پیامبر ص،و دیگری در محضر پیامبر ص سر و صدا و قال و غوغا راه نینداختن.
بعد میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید چیزی را در برابر خدا و رسولش مقدم نشمرید،و تقوای الهی پیشه کنید،که خداوند شنوا و داناست" ( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
منظور از مقدم نداشتن چیزی در برابر خدا و پیامبر پیشی نگرفتن بر آنها در کارها،و ترک عجله و شتاب در مقابل دستور خدا و پیامبر ص است.
گرچه بعضی از مفسران خواستهاند مفهوم آیه را محدود کنند،و آن را منحصر به انجام عبادات قبل از وقت،یا سخن گفتن قبل از سخن پیامبر ص و امثال آن بدانند،ولی روشن است که آیه مفهوم وسیع و گستردهای دارد و هر گونه پیشی گرفتن را در هر برنامهای شامل میشود (1).
مسئولیت انضباط"رهروان"در برابر"رهبران"آنهم یک رهبر بزرگ الهی ایجاب میکند که در هیچ کار،و هیچ سخن و برنامه،بر آنها پیشی نگیرند، و شتاب و عجله نکنند.
البته این بدان معنا نیست که اگر پیشنهاد یا مشورتی دارند در اختیار
1) 1) " لاٰ تُقَدِّمُوا "به صورت فعل متعدی است،و مفعول آن محذوف است، و در تقدیر چنین میباشد لا تقدموا امرا بین یدی اللّٰه و رسوله،بعضی نیز احتمال دادهاند که این فعل در اینجا به معنی فعل لازم باشد،و مفهوم آن لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّٰهِ ...است،گرچه این دو تفسیر از نظر اصول ادبی متفاوت است،ولی از نظر معنا و نتیجه تفاوتی ندارد،و به هر حال منظور این است که در هیچ چیز بر خدا و پیامبر(ص)پیشی نگیرند.
رهبر الهی نگذارند،بلکه منظور جلو افتادن و تصمیم گرفتن و انجام دادن پیش از تصویب آنها است حتی نباید در باره مسائل بیش از اندازه لازم سؤال و گفتگو کرد،باید گذاشت که رهبر خودش به موقع مسائل را مطرح کند آنهم رهبر معصوم که از چیزی غفلت نمیکند،و نیز اگر کسی سؤالی از او میکند نباید دیگران پیشقدم شده،پاسخ سؤال را عجولانه بگویند،در حقیقت همه این معانی در مفهوم آیه جمع است.
*** آیه بعد اشاره به دستور دوم کرده،میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید!صدای خود را فراتر از صدای پیامبر نکنید و در برابر او بلند سخن نگوئید و داد و فریاد نزنید،آن گونه که بعضی از شما در برابر بعضی میکنند مبادا اعمال شما حبط و نابود گردد در حالی که نمیدانید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَرْفَعُوا أَصْوٰاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لاٰ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمٰالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَشْعُرُونَ ).
جمله اول (لاٰ تَرْفَعُوا أَصْوٰاتَکُمْ...) اشاره به این است که صدا را بلندتر از صدای پیامبر ص نکنید،که این خود یک نوع بی ادبی در محضر مبارک او است،پیامبر ص که جای خود دارد این کار در برابر پدر و مادر و استاد و معلم نیز مخالف احترام و ادب است.
اما جمله(لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ ...)ممکن است تاکیدی بر همان معنی جمله اول باشد یا اشاره به مطلب تازهای و آن ترک خطاب پیامبر ص با جمله "یا محمد"و تبدیل آن به"یا رسول اللّٰه"است.
اما جمعی از مفسران در تفاوت بین این دو جمله چنین گفتهاند:جمله اول،ناظر به زمانی است که مردم با پیامبر ص هم سخن میشوند که نباید صدای خود را از صدای او برتر کنند،و جمله دوم مربوط به موقعی است که
پیامبر ص خاموش است و در محضرش سخن میگویند،در اینحالت نیز نباید صدا را زیاد بلند کنند.
جمع میان این معنی و معنی سابق نیز مانعی ندارد و با شان نزول آیه نیز سازگار است.و به هر حال ظاهر آیه بیشتر این است که دو مطلب متفاوت را بیان میکند.
بدیهی است اگر اینگونه اعمال به قصد توهین به مقام شامخ نبوت باشد موجب کفر است و بدون آن ایذاء و گناه.
در صورت اول علت حبط و نابودی اعمال روشن است،زیرا کفر علت حبط(از میان رفتن ثواب عمل نیک)میشود.
و در صورت دوم نیز مانعی ندارد که چنین عمل زشتی باعث نابودی ثواب بسیاری از اعمال گردد،و ما سابقا در بحث"حبط"گفتهایم که نابود شدن ثواب بعضی از اعمال به خاطر بعضی از گناهان خاص،بی مانع است،همانگونه که نابود شدن اثر بعضی از گناهان به وسیله اعمال صالح نیز قطعی است، و دلائل فراوانی در آیات قرآن یا روایات اسلامی بر این معنی وجود دارد، هر چند این معنی به صورت یک قانون کلی در همه"حسنات"و"سیئات"ثابت نشده است،اما در مورد بعضی از"حسنات"و"سیئات"مهم،دلائلی نقلی وجود دارد و دلیلی هم از عقل بر خلاف آن نیست (1).
در روایتی آمده است:هنگامی که آیه فوق نازل شد"ثابت بن قیس" (خطیب پیامبر ص)که صدای رسایی داشت گفت:من بودم که صدایم را از صدای پیامبر ص فراتر میکردم،و در برابر او بلند سخن میگفتم، اعمال من نابود شد،و من اهل دوزخم!
1) 1) شرح بیشتر پیرامون مساله"حبط"را در جلد دوم صفحه 70(ذیل آیه 217 سوره بقره)مطالعه فرمائید.
این مطلب به گوش پیامبر ص رسید،فرمود:"چنین نیست او اهل بهشت است"(زیرا او اینکار را به هنگام ایراد خطابه برای مؤمنان یا در برابر مخالفان که اداء یک وظیفه اسلامی بود انجام میداد) (1).
همانگونه که عباس بن عبد المطلب نیز در جنگ"حنین"به فرمان پیامبر ص با صدای بلند فراریان را دعوت به بازگشت نمود.
*** آیه بعد برای تاکید بیشتر روی این موضوع پاداش کسانی را که به این دستور الهی عمل میکنند،و انضباط و ادب را در برابر پیامبر ص رعایت مینمایند چنین بیان میکند:"آنها که صدای خود را نزد رسول خدا کوتاه میکنند کسانی هستند که خداوند قلوبشان را برای تقوا خالص و گسترده ساخته و برای آنها آمرزش و پاداش عظیمی است"( إِنَّ الَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْوٰاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْویٰ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ ) (2).
"یغضون"از ماده"غض"(بر وزن حظ)به معنی کم کردن و کوتاه نمودن نگاه یا صدا است،و نقطه مقابل آن خیره نگاه کردن،و صدا را بلند نمودن است.
"امتحن"از ماده"امتحان"در اصل به معنی ذوب کردن طلا
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 130-این حدیث با مختصر تفاوتی در کلمات بسیاری از مفسران و محدثان از جمله در نور الثقلین،صحیح بخاری،تفسیر فی ظلال، و مراغی آمده است.
2) 2) "لام"در"للتقوی"در حقیقت"لام غایت"است نه"لام علت" یعنی قلوب آنها را خالص و آماده برای پذیرش تقوی مینماید،چرا که اگر قلب خالص نشود و از آلودگیها پاک نگردد تقوای حقیقی در آن جایگزین نمیشود.
و گرفتن ناخالصی آن است،و گاه به معنی"گستردن چرم"نیز آمده،ولی بعدا در معنی آزمایش به کار رفته است،مانند آیه مورد بحث،آزمایشی که نتیجه آن خلوص قلب و گستردگی آن برای پذیرش تقوی است.
قابل توجه اینکه:در آیه قبل تعبیر به"نبی"شده،و در اینجا تعبیر به "رسول اللّٰه"،و هر دو گویا اشاره به این نکته است که پیامبر ص از خود چیزی ندارد،او فرستاده خدا و پیامآور او است،اسائه ادب در برابر او اسائه ادب نسبت به خدا است،و رعایت ادب نسبت به او رعایت نسبت به خداوند است.
ضمنا تعبیر"مغفرة"به صورت نکره،برای تعظیم و اهمیت است، یعنی خداوند آمرزش کامل و بزرگ نصیبشان میکند،و بعد از پاک شدن از گناه اجر عظیم به آنها عنایت میفرماید،زیرا نخست شستشوی از گناه مطرح است، سپس بهرهمندی از پاداش عظیم الهی.
*** آیه بعد برای تاکید بیشتر،اشاره به نادانی و بیخردی کسانی میکند که این دستور الهی را پشت سر میافکنند،و چنین میفرماید:"کسانی که تو را از پشت حجرهها بلند صدا میزنند اکثرشان عقل و خرد ندارند"!( إِنَّ الَّذِینَ یُنٰادُونَکَ مِنْ وَرٰاءِ الْحُجُرٰاتِ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ ).
این چه عقلی است که انسان در برابر بزرگترین سفیر الهی رعایت ادب نکند،و با صدای بلند و نامؤدبانه،همچون اعراب"بنی تمیم"پشت خانه پیامبر ص بیاید،و فریاد زند:یا محمد!یا محمد!اخرج الینا و آن کانون مهر و عطوفت پروردگار را بدینوسیله ایذاء و آزار نماید.
اصولا هر قدر سطح عقل و خرد انسان بالاتر میرود بر ادب او افزوده میشود،زیرا"ارزشها"و"ضد ارزشها"را بهتر درک میکند،و به همین دلیل بی ادبی همیشه نشانه بیخردی است،یا به تعبیر دیگر بی ادبی کار حیوان و ادب
کار انسان است؟ تعبیر به" أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ "(غالب آنها نمیفهمند)یا به خاطر این است که اکثر در لغت عرب گاه به معنی"همه"میآید،که برای رعایت احتیاط و ادب این تعبیر را به کار میبرند که حتی اگر یک نفر مستثنی بوده باشد حق او ضایع نشود،گویی خداوند با این تعبیر میفرماید:من که پروردگار شما هستم و به همه چیز احاطه علمی دارم به هنگام سخن گفتن رعایت آداب میکنم،پس شما چرا رعایت نمیکنید؟ و یا اینکه به راستی در میان آنها افراد عاقلی بودهاند که روی عدم توجه و یا عادت همیشگی صدا را بلند میکردند، قرآن از این طریق به آنها هشدار میدهد که عقل و فکر خود را به کار گیرند،و ادب را فراموش نکنند.
"حجرات"جمع"حجره"در اینجا اشاره به اطاقهای متعددی است که در کنار مسجد پیامبر ص برای همسران او تهیه شده بود،و در اصل از ماده"حجر"(بر وزن اجر)به معنی منع است،زیرا"حجره"مانع ورود دیگران در حریم زندگی انسان است،و تعبیر به"ورء"در اینجا به معنی بیرون است، از هر طرف که باشد،زیرا در حجرههای پیامبر به مسجد گشوده میشد،و افراد نادان و عجول گاه در برابر در حجره میآمدند و فریاد یا محمد!میزدند قرآن آنها را از این کار نهی میکند.
*** در آخرین آیه مورد بحث برای تکمیل این معنی میافزاید:"اگر آنها صبر میکردند تا خود بیرون آیی،و به سراغشان روی برای آنها بهتر بود" ( وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتّٰی تَخْرُجَ إِلَیْهِمْ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ ).
درست است که عجله و شتاب گاه سبب میشود که انسان زودتر به مقصود خود برسد،ولی شکیبایی و صبر در چنین مقامی مایه رحمت و آمرزش
و اجر عظیم است،و مسلما این بر آن برتری دارد.
و از آنجا که افرادی ناآگاهانه قبلا مرتکب چنین کاری شده بودند، و با نزول این دستور الهی طبعا به وحشت میافتادند،قرآن به آنها نیز نوید میدهد که اگر توبه کنند مشمول رحمت خداوند میشوند،لذا در پایان آیه میفرماید:"و خداوند غفور و رحیم است"( وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
در اسلام اهمیت زیادی به مساله رعایت آداب،و بر خورد توأم با احترام و ادب با همه کس،و هر گروه،وارد شده است که به عنوان نمونه در اینجا به چند حدیث اشاره میشود.
1-علی ع میفرماید:
الاداب حلل مجددة :"رعایت ادب همچون لباس فاخر و زینتی و نو است" (1).
و در جای دیگر میفرماید:
الادب یغنی عن الحسب :"ادب انسان را از افتخارات پدران و نیاکان بی نیاز میکند" (2).
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
خمس من لم تکن فیه لم یکن فیه کثیر مستمتع! قیل و ما هن یا ابن رسول اللّٰه؟ قال:الدین و العقل و الحیاء و حسن الخلق و حسن الادب:
"پنج چیز است که در هر کس نباشد صفات و امتیازات قابل ملاحظهای
نخواهد داشت.
عرض کردند:ای فرزند رسول اللّٰه آنها چیست؟ فرمود:دین و عقل و حیا و حسن خلق و حسن ادب" (1).
و نیز در حدیث دیگری از همان امام ع میخوانیم که فرمود:
لا یطمعن ذو الکبر فی الثناء الحسن،و لا الخب فی کثرة الصدیق،و لا السیئ الادب فی الشرف:
"افراد متکبر هرگز نباید انتظار ذکر خیر از سوی مردم داشته باشند و نه افراد نیرنگ باز انتظار کثرت دوستان،و نه افراد بی ادب انتظار شرف و آبرو" (2).
به همین دلیل هنگامی که در زندگی پیشوایان بزرگ اسلام دقت میکنیم میبینیم که دقیقترین نکات مربوط به ادب را حتی با افراد کوچک رعایت میکردند.
اصولا دین مجموعهای است از آداب:ادب در برابر خدا،ادب در مقابل پیامبر ص و پیشوایان معصوم ع،ادب در مقابل استاد و معلم،و پدر و مادر، و عالم و دانشمند.
حتی دقت در آیات قرآن مجید نشان میدهد خداوند با آن مقام عظمت هنگامی که با بندگان خود سخن میگوید:آداب را کاملا رعایت میکند! جایی که چنین است تکلیف مردم در مقابل خدا و پیغمبرش روشن است.
در حدیثی میخوانیم:"هنگامی که آیات آغاز سوره مؤمنون نازل شد، و یک سلسله آداب اسلامی را به آنها دستور داد،از جمله مساله خشوع در نماز پیامبر اسلام ص که قبلا به هنگام نماز گاه به آسمان نظر میافکند دیگر
سر بر نمیداشت،و دائما به زمین نگاه میفرمود" (1).
در مورد پیامبر خدا نیز این موضوع تا آن حد مهم است که قرآن صریحا در آیات فوق میگوید صدا را بلندتر از صدای پیامبر ص کردن و در مقابل او جار و جنجال راه انداختن موجب حبط اعمال و از بین رفتن ثواب است.
روشن است تنها رعایت این نکته در برابر پیامبر ص کافی نیست،بلکه امور دیگری که از نظر سوء ادب همانند صدای بلند و جار و جنجال است نیز در محضرش ممنوع است،و به اصطلاح فقهی در اینجا باید"الغاء خصوصیت" و"تنقیح مناط"کرد،و اشباه و نظائر آن را به آن ملحق نمود.
در آیه 63 سوره نور نیز میخوانیم: لاٰ تَجْعَلُوا دُعٰاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعٰاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً که جمعی از مفسران آن را چنین تفسیر کردهاند:"هنگامی که پیامبر را صدا میزنید با ادب و احترامی که شایسته او است صدا کنید نه همچون صدا زدن یکدیگر".
جالب اینکه قرآن در آیات فوق رعایت ادب را در برابر پیامبر ص نشانه پاکی قلب و آمادگی آن برای پذیرش تقوی،و سبب آمرزش و اجر عظیم میشمرد،در حالی که بیادبان را همچون چهار پایان بی عقل معرفی میکند! حتی بعضی از مفسران آیات مورد بحث را توسعه داده گفتهاند مراحل پائینتر،مانند علما و دانشمندان و رهبران فکری و اخلاقی را نیز شامل میشود، مسلمانان موظفند در برابر آنها نیز آداب را رعایت کنند.
البته در برابر امامان معصوم ع این مساله روشنتر است،حتی در روایاتی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده میخوانیم:"هنگامی که یکی از یاران با حالت جنابت خدمتشان رسید امام ع بدون مقدمه فرمود:
1) 1) "تفسیر مجمع البیان""تفسیر فخر رازی"ذیل آیه 2 سوره مؤمنون.
ا ما تعلم انه لا ینبغی للجنب ان یدخل بیوت الانبیاء؟! "آیا تو نمیدانی که سزاوار نیست"جنب"وارد خانه پیامبران شود"؟! (1).
و در روایت دیگری تعبیر به"ان بیوت الانبیاء و اولاد الانبیاء لا یدخلها الجنب"شده است،که هم خانه پیامبران را شامل میشود و هم خانه فرزندان آنها را.
کوتاه سخن اینکه مساله رعایت ادب در برابر کبیر و صغیر بخش مهمی از دستورات اسلامی را شامل میشود،که اگر بخواهیم همه را مورد بحث قرار دهیم از شکل تفسیر آیات بیرون میرویم،در اینجا این بحث را با حدیثی از امام سجاد علی بن الحسین ع در رساله حقوق در مورد"رعایت ادب در برابر استاد"پایان میدهیم،فرمود:
"حق کسی که ترا تعلیم و تربیت میدهد این است که او را بزرگ داری، مجلسش را محترم بشمری،به سخنانش کاملا گوش فرا دهی،و رو به روی او بنشینی،صدایت را از صدای او برتر نکنی،و هر گاه کسی از او سؤالی کند تو مبادرت به جواب ننمایی،در محضرش با کسی سخن نگویی،و نزد او از هیچکس غیبت نکنی،اگر پشت سر از او بد گویند دفاع کنی،عیوبش را مستور داری،و فضائلش را آشکار سازی،با دشمنانش همنشین نشوی،و دوستانش را دشمن نداری،هنگامی که چنین کنی فرشتگان الهی گواهی میدهند که تو به سراغ او رفتهای و برای خدا از او علم آموختهای نه برای خلق خدا" (2).
جمعی از علماء و مفسران گفتهاند:آیات مورد بحث همانگونه که از بلند کردن صدا نزد پیامبر ص در زمان حیاتش منع میکند،بعد از وفاتش را نیز شامل میشود (1).
اگر منظور آنها شمول عبارت آیه است،ظاهر آیه مخصوص زمان حیات رسول اللّٰه ص است،زیرا میگوید:"صدای خود را برتر از صدای او نکنید" و این در حالی است که پیامبر ص حیات جسمانی داشته باشد و سخن بگوید.
ولی اگر منظور مناط و فلسفه حکم است که در این گونه موارد روشن است و اهل عرف الغای خصوصیت میکنند،تعمیم مذکور بعید به نظر نمیرسد، زیرا مسلم است هدف در اینجا رعایت ادب و احترام نسبت به ساحت قدس پیامبر ص است،بنا بر این هر گاه بلند کردن صدا در کنار قبر پیامبر ص نوعی هتک و بی احترامی باشد بدون شک جائز نیست،مگر اینکه به صورت اذان نماز، یا تلاوت قرآن،یا ایراد خطابه و امثال آن بوده باشد که در اینگونه موارد، نه در حیات پیامبر ص ممنوع است و نه در ممات او.
در حدیثی در اصول کافی از امام باقر ع در باره ماجرای وفات امام حسن مجتبی ع و ممانعتی که از سوی"عایشه"در زمینه دفن آن حضرت در جوار پیامبر ص به عمل آمد و سر و صداهایی که بلند شد میخوانیم:امام حسین ع به آیه" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَرْفَعُوا أَصْوٰاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ "...
استدلال فرمود،و از رسول خدا ص این جمله را نقل کرد:
ان اللّٰه حرم من المؤمنین امواتا ما حرم منهم احیاء: "خداوند آنچه را از مؤمنان در حال حیات تحریم کرده در حال مماتشان نیز تحریم کرده است (2).
این حدیث گواه دیگری بر عمومیت مفهوم آیه است.
مساله مدیریت و فرماندهی بدون رعایت انضباط هرگز به سامان نمیرسد و اگر بخواهند کسانی که تحت پوشش مدیریت و رهبری قرار دارند به طور خودسرانه عمل کنند شیرازه کارها به هم میریزد،هر قدر هم رهبر و فرمانده لایق و شایسته باشند.
بسیاری از شکستها و ناکامیها که دامنگیر جمعیتها و گروهها و لشکرها شده از همین رهگذر بوده است،و مسلمانان نیز طعم تلخ تخلف از این دستور را بارها در زمان پیامبر ص یا بعد از او چشیدهاند که روشنترین آنها داستان شکست احد به خاطر بی انضباطی گروه اندکی از جنگجویان بود.
قرآن مجید این مساله فوق العاده مهم را در عبارات کوتاه آیات فوق به صورت جامع و جالب مطرح ساخته،میگوید: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ .
وسعت مفهوم آیه چنان که گفتیم به قدری زیاد است که هر گونه"تقدم" و"تاخر"و گفتار و رفتار خودسرانه و خارج از دستور رهبری را شامل میشود.
با اینحال در تاریخ زندگی پیامبر ص موارد زیادی دیده میشود که افرادی بر فرمان او پیشی گرفتند،یا عقب افتادند و از اطاعت آن سرپیچی نمودند و مورد ملامت و سرزنش شدید قرار گرفتند،از جمله اینکه:
1-هنگامی که پیامبر ص برای فتح مکه حرکت فرمود(سال هشتم هجرت) ماه مبارک رمضان بود،جمعیت زیادی با حضرت بودند،گروهی سواره و گروهی پیاده،وقتی به منزلگاه"کراع الغمیم"رسید دستور داد ظرف آبی آوردند
و حضرت ص روزه خود را افطار کرد،همراهان نیز افطار کردند،ولی عجب اینکه جمعی از آنها بر پیامبر ص پیشی گرفتند و حاضر به افطار نشدند و بر روزه خود باقی ماندند،پیامبر آنها را عصاة یعنی"جمعیت گنهکاران"نامید (1).
2-نمونهای دیگر در داستان"حجة الوداع"در سال دهم هجرت اتفاق افتاد،که پیامبر ص دستور داد منادی ندا کند،هر کس حیوان قربانی با خود نیاورده باید نخست"عمره"بجا آورد و از احرام بیرون آید،سپس مراسم حج را انجام دهد،و اما آنها که قربانی همراه خود آوردهاند(و حج آنها حج افراد است)باید بر احرام خود باقی بمانند،سپس افزود اگر من شتر قربانی نیاورده بودم عمره را تکمیل میکردم،و از احرام بیرون میآمدم.
ولی گروهی از انجام این دستور سر باز زدند و گفتند چگونه ممکن است پیامبر ص بر احرام خود باقی بماند،و ما از احرام بیرون آئیم؟آیا زشت نیست که ما به سوی مراسم حج بعد از انجام عمره برویم در حالی که قطرههای آب غسل(جنابت)از ما فرو میریزد.
پیامبر ص از این تخلف و بی انضباطی سخت ناراحت شد و آنها را شدیدا سرزنش کرد (2).
3-داستان تخلف از لشکر"اسامه"در آستانه وفات پیامبر ص معروف است که حضرت به مسلمانان دستور داد که به فرماندهی"اسامة بن زید"برای جنگ با رومیان آماده شوند،و به مهاجران و انصار فرمود با این لشکر حرکت کنند.
شاید میخواست به هنگام رحلتش مسائلی که در امر خلافت واقع شد
تحقق نیابد و حتی تخلف کنندگان از لشکر اسامه را لعن فرمود،اما با این حال گروهی از حرکت سر باز زدند به بهانه اینکه در این شرائط خاص پیامبر ص را تنها نمیگذاریم (1).
4-داستان"قلم و دوات"در ساعات آخر عمر پیامبر گرامی اسلام ص نیز معروف و تکان دهنده است،و بهتر این است که عین عبارت صحیح مسلم را در اینجا بیاوریم:
لما حضر رسول اللّٰه و فی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب فقال النبی(ص)هلم اکتب لکم کتابا لا تضلون بعده،فقال عمر ان رسول اللّٰه (ص)قد غلب علیه الوجع!و عندکم القرآن،حسبنا کتاب اللّٰه!فاختلف اهل البیت،فاختصموا،فمنهم من یقول قربوا یکتب لکم رسول اللّٰه(ص) کتابا لن تضلوا بعده،و منهم من یقول ما قال عمر،فلما اکثروا اللغو و الاختلاف عند رسول اللّٰه(ص)قال رسول اللّٰه قوموا!:
"هنگامی که وفات پیامبر ص نزدیک شد گروهی در خانه نزد او بودند از جمله عمر بن خطاب،پیامبر ص فرمود:نامهای بیاورید تا برای شما مطلبی بنویسم که هرگز بعد از آن گمراه نشوید،عمر گفت:بیماری بر پیامبر غلبه کرده!(و العیاذ باللّٰه سخنان ناموزون میگوید!)قرآن نزد شما است،و همین کتاب الهی ما را کافی است!! در این هنگام در میان حاضران در خانه اختلاف افتاد،بعضی گفتند بیاورید تا پیامبر نامه خود را بنویسد،تا هرگز گمراه نشوید،در حالی که بعضی دیگر سخن عمر را تکرار میکردند!هنگامی که سخنان ناموزون
1) 1) این ماجرا را در بسیاری از کتب تاریخ اسلامی نوشتهاند و از حوادث مهم تاریخ اسلام است(برای اطلاع بیشتر به کتاب"المراجعات"مراجعه 90 رجوع شود).
و اختلاف بالا گرفت پیامبر ص فرمود برخیزید و از من دور شوید! (1).
قابل توجه اینکه عین این حدیث را با مختصر تفاوتی"بخاری"نیز در"صحیح" خود آورده است (2).
این ماجرا از حوادث مهم تاریخ اسلام است که نیاز به تحلیل فراوان دارد،و اینجا جای شرح آن نیست،ولی به هر حال یکی از روشنترین موارد تخلف از دستور پیامبر ص و مخالفت با آیه مورد بحث( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ )محسوب میشود.
مساله مهم اینجا است که رعایت این انضباط الهی و اسلامی نیاز به روح تسلیم کامل و پذیرش رهبری در تمام شؤون زندگی و ایمان محکم به مقام شامخ رهبر دارد.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَکُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلیٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِینَ (6) وَ اِعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اَللّٰهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِنَ اَلْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ اَلْإِیمٰانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ اَلْکُفْرَ وَ اَلْفُسُوقَ وَ اَلْعِصْیٰانَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلرّٰاشِدُونَ (7) فَضْلاً مِنَ اَللّٰهِ وَ نِعْمَةً وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (8)
6-ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد در باره آن تحقیق کنید،مبادا به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید،و از کرده خود پشیمان شوید.
7-و بدانید رسول خدا در میان شما است،هر گاه در بسیاری از امور از شما اطاعت کند به مشقت خواهید افتاد،ولی خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده،و آن را در دلهایتان زینت بخشیده،و(به عکس)کفر و فسق و گناه را منفور شما قرار داده است کسانی که واجد این صفاتند هدایت یافتگانند.
8-خداوند بر شما فضل و نعمتی از سوی خود بخشیده،و خداوند دانا و حکیم است.
برای نخستین آیه مورد بحث دو شان نزول در تفاسیر آمده است که بعضی مانند"طبرسی"در"مجمع البیان"هر دو را ذکر کردهاند،و بعضی مانند "قرطبی"و"نور الثقلین"و"فی ظلال القرآن"تنها به یکی اکتفاء کردهاند.
نخستین شان نزولی که غالب مفسران آن را ذکر کردهاند این است که آیه یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَکُمْ... در باره"ولید بن عقبه"نازل شده است که پیامبر ص او را برای جمعآوری زکات از قبیله"بنی المصطلق" اعزام داشت،هنگامی که اهل قبیله با خبر شدند که نماینده رسول اللّٰه ص میآید با خوشحالی به استقبال او شتافتند،ولی از آنجا که میان آنها و"ولید" در جاهلیت خصومت شدیدی بود تصور کرد آنها به قصد کشتنش آمدهاند.
خدمت پیامبر ص بازگشت(بی آنکه تحقیقی در مورد این گمان کرده باشد)و عرض کرد:آنها از پرداخت زکات خودداری کردند!(و میدانیم امتناع از پرداخت زکات یک نوع قیام بر ضد حکومت اسلامی تلقی میشد، بنا بر این مدعی بود آنها مرتد شدهاند!).
پیامبر ص سخت خشمگین شد،و تصمیم گرفت با آنها پیکار کند،آیه فوق نازل شد(و به مسلمانان دستور داد که هر گاه فاسقی خبری آورد در باره آن تحقیق کنید) (1).
بعضی نیز بر آن افزودهاند که بعد از اخبار"ولید"در باره ارتداد قبیله "بنی المصطلق"پیامبر ص به"خالد بن ولید بن مغیره"دستور داد به سراغ قبیله"بنی المصطلق"رود،ولی فرمود شتابزده کاری انجام مده.
"خالد"شبانه به نزدیکی قبیله رسید،و ماموران اطلاعاتی خود را برای
1) 1) "تفسیر مجمع البیان"جلد 9 صفحه 132.
تحقیق فرستاد،آنها خبر آوردند که بنی المصطلق به اسلام کاملا وفا دارند، و صدای اذان و نماز آنها را با گوش خود شنیدهاند،صبحگاهان"خالد"شخصا به سراغ آنها آمد،و صدق گفتار مخبرین را ملاحظه کرد،خدمت پیامبر ص بازگشت و ماجرا را به عرض رسانید،در این هنگام آیه فوق نازل شد و به دنبال آن پیامبر میفرمود:
التانی من اللّٰه،و العجلة من الشیطان!:
"درنگ کردن و تحقیق از سوی خدا است و عجله از شیطان است" (1)!.
***شان نزول دیگری که فقط بعضی از مفسران به آن اشاره کردهاند این است که آیه در مورد"ماریه"همسر پیامبر ص(مادر ابراهیم)نازل شد، زیرا خدمت پیامبر ص عرض کردند که او پسر عمویی دارد که گاه و بیگاه به سراغش میآید(و روابط نامشروعی در میان است)پیامبر علی ع را فرا خواند فرمود:برادرم!این شمشیر را بگیر اگر او را نزد"ماریه"یافتی به قتل برسان.
امیر مؤمنان علی ع عرض کرد:ای رسول خدا! من مامورم که مانند"سکه تفتیده" (2)دستور شما را پیاده کنم،یا اینکه شخص حاضر چیزی میبیند که غائب نمیبیند؟(با تحقیق بیشتر انجام وظیفه کنم).
فرمود:نه!بر اساس اینکه حاضر چیزی میبیند که غائب نمیبیند عمل کن.
علی ع میفرماید:شمشیر را به کمر بستم و به سراغ او آمدم،دیدم نزد ماریه است شمشیر را کشیدم او فرار کرد و از نخلی بالا رفت،و سپس خود را از بالا به زیر افکند،در این هنگام پیراهن او بالا رفت و معلوم شد اصلا عضو جنسی ندارد،خدمت پیامبر آمدم و ماجرا را شرح دادم پیامبر ص فرمود خدا را شکر که بدی و آلودگی و اتهام را از دامان ما دور میکند (1).
به اخبار فاسقان اعتنا نکنید!
در آیات گذشته سخن از وظائف مسلمانان در برابر رهبر و پیشوایشان پیامبر ص بود،و دو دستور مهم در آن آمده بود:نخست پیشی نگرفتن بر خدا و پیامبر ص و دیگر رعایت ادب به هنگام سخن گفتن و صدا زدن در محضر او.
آیات مورد بحث ادامه وظائف امت در برابر این رهبر بزرگ است و میگوید هنگامی که اخباری را خدمت او میآورند باید از روی تحقیق باشد، و اگر شخص فاسقی خبر از چیزی داد بدون تحقیق نپذیرند،و پیامبر ص را برای پذیرش آن تحت فشار قرار ندهند.
نخست میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد در باره آن تحقیق کنید":( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَکُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا ).
سپس به علت آن اشاره کرده میافزاید:"مبادا در صورت عمل کردن
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 132 و در تفسیر"نور الثقلین"نیز این شان نزول به صورت مشروحتری آمده است(جلد 5 صفحه 81).
بدون تحقیق به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید،و از کرده خود پشیمان شوید"!( أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلیٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِینَ ).
همانگونه که اگر پیامبر ص به گفته"ولید بن عقبه"عمل میفرمود و با طایفه"بنی المصطلق"به عنوان یک قوم مرتد پیکار میکرد فاجعه و مصیبت دردناکی به بار میآمد.
از لحن آیه بعد چنین استفاده میشود که جمعی اصرار بر این پیکار داشتند قرآن میگوید:این کار شایسته شما نیست،این عین جهالت و نادانی است و سرانجامش ندامت و پشیمانی خواهد بود.
جمعی از علمای علم اصول برای حجیت خبر واحد به این آیه استدلال کردهاند، چرا که آیه میگوید:تحقیق و تبین در خبر"فاسق"لازم است،و مفهوم آن این است که اگر شخص"عادل"خبری دهد بدون تحقیق میتوان پذیرفت.
ولی به این استدلال اشکالات فراوانی کردهاند که از همه مهمتر دو ایراد است،بقیه اهمیت چندانی ندارد:
نخست اینکه استدلال فوق متوقف بر قبول"حجیت مفهوم وصف"است در حالی که معروف این است که مفهوم وصف حجت نیست (1).
دیگر اینکه علتی که در ذیل آیه آمده است آن چنان گسترده است که خبر "عادل"و"فاسق"هر دو را شامل میشود،زیرا عمل به خبر ظنی هر چه باشد احتمال پشیمانی و ندامت دارد.
و اما این هر دو اشکال قابل حل است،زیرا مفهوم وصف و هر قید دیگر
1) 1) بعضی گمان کردهاند که اینجا از قبیل مفهوم شرط است،و مفهوم شرط حجت است،در حالی که ارتباطی با مفهوم شرط ندارد،بعلاوه جمله شرطیه در اینجا برای بیان موضوع است،و میدانیم در این گونه موارد"جمله شرطیه"نیز دارای مفهوم نیست (دقت کنید).
در مواردی که به اصطلاح منظور بیان قیود یک مساله و مقام احتراز است حجت میباشد و ذکر این قید(قید فاسق)در آیه فوق طبق ظهور عرفی هیچ فایده قابل ملاحظهای جز بیان حجیت خبر عادل ندارد.
و اما در مورد تعلیلی که ذیل آیه آمده است ظاهر این است که هر گونه عمل به ادله"ظنیه"را شامل نمیشود،بلکه ناظر به مواردی است که در آنجا عمل،عمل جاهلانه یا سفیهانه و ابلهانه است،چرا که در آیه روی عنوان "جهالت"تکیه شده،و میدانیم غالب ادلهای که تمام عقلای جهان در مسائل روزمره زندگی روی آن تکیه میکنند دلائل ظنی است(از قبیل ظواهر الفاظ،قول شاهد،قول اهل خبره،قول ذو الید و مانند اینها).
معلوم است که هیچیک از اینها جاهلانه و سفیهانه شمرده نمیشود،و اگر احیانا مطابق با واقع نباشد مساله ندامت نیز در آن مطرح نیست چون یک راه عمومی و همگانی است.
به هر حال به عقیده ما این آیه از آیات محکمی است که دلالت بر"حجیت خبر واحد"حتی در"موضوعات"دارد،و در این زمینه بحثهای فراوانی است که اینجا جای شرح آن نیست.
بعلاوه نمیتوان انکار کرد که مساله اعتماد بر اخبار موثق اساس تاریخ و زندگی بشر را تشکیل میدهد،به طوری که اگر مساله حجیت خبر عادل یا موثق از جوامع انسانی حذف شود بسیاری از میراثهای علمی گذشته،و اطلاعات مربوط به جوامع بشری،و حتی مسائل زیادی از آنچه امروز در جامعه خود با آن سر و کار داریم به کلی حذف خواهد شد،و نه تنها انسان به عقب باز میگردد،بلکه گردش چرخهای زندگی فعلی او نیز متوقف خواهد شد.
لذا اجماع همه عقلا بر حجیت آن است و شارع مقدس نیز آن را"قولا"و"عملا" امضا فرموده است.
ولی به همان اندازه که حجیت خبر واحد ثقه به زندگی سامان میبخشد، تکیه بر اخبار غیر موثق بسیار خطرناک،و موجب از هم پاشیدگی نظام جامعهها است،مصائب فراوانی به بار میآورد،حیثیت و حقوق اشخاص را به خطر میاندازد،و انسان را به بیراهه و انحراف میکشاند،و به تعبیر جالب قرآن در آیه مورد بحث سرانجام مایه ندامت و پشیمانی خواهد بود.
این نکته نیز قابل توجه است که ساختن خبرهای دروغین و تکیه بر اخبار غیر موثق یکی از حربههای قدیمی نظامهای جبار و استعماری است که به وسیله آن جو کاذبی ایجاد کرده،و با فریب و اغفال مردم ناآگاه آنها را گمراه میسازند،و سرمایههای آنها را به تاراج میبرند.
اگر مسلمانان دقیقا به همین دستور الهی که در این آیه وارد شده عمل کنند و خبرهای فاسقین را بدون تحقیق و تبین نپذیرند از این بلاهای بزرگ مصون خواهند ماند.
این نکته نیز قابل توجه است که مساله مهم وثوق و اعتماد به خود خبر است،منتها گاهی این وثوق از ناحیه اعتماد به"شخص خبر دهنده"حاصل میشود،و گاه از قرائن دیگری از بیرون،لذا در پارهای از موارد با اینکه گوینده خبر فاسق است ما به خبر او اطمینان پیدا میکنیم.
بنا بر این این وثوق و اعتماد از هر راهی حاصل شود،خواه از طریق عدالت و تقوا و صداقت گوینده باشد،و یا از قرائن خارجی،برای ما معتبر است،و سیره عقلا که مورد امضای شرع اسلام قرار گرفته،نیز بر همین اساس است.
به همین دلیل در فقه اسلامی میبینیم بسیاری از اخباری که سند آنها ضعیف است،به خاطر اینکه مورد"عمل مشهور"قرار گرفته،و آنها از روی قرائنی به صحت خبر واقف شدهاند معیار عمل قرار میگیرد،و بر طبق آن فتوا میدهند.
به عکس گاه اخباری نقل شده که گوینده آن شخص معتبری است ولی قرائنی از خارج ما را نسبت به آن خبر بدبین میسازد،اینجاست که چارهای از رها کردن آن نداریم،هر چند گوینده آن شخص عادل و معتبری است.
بنا بر این معیار در همه جا اعتماد به خود"خبر"است،هر چند عدالت و صداقت راوی غالبا وسیلهای است برای این اعتماد اما یک قانون کلی نیست (دقت کنید).
*** در آیه بعد برای تاکید مطلب مهمی که در آیه گذشته آمده،میافزاید:"بدانید رسول اللّٰه در میان شماست،هر گاه در بسیاری از امور از شما اطاعت کند به مشقت خواهید افتاد"( وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللّٰهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ ) (1).
این جمله چنان که جمعی از مفسران هم گفتهاند نشان میدهد که بعد از خبر "ولید"از مرتد شدن طایفه"بنی المصطلق"جمعی از مسلمانان ساده دل و ظاهربین به پیغمبر ص فشار میآورند که بر ضد طایفه مزبور اقدام به جنگ کند.
قرآن میگوید:"از خوشبختی شما این است که رسول خدا ص در میان شما است،و رابطه او با عالم وحی برقرار است،و هر گاه خط و خطوط انحرافی در میان شما پیدا شود از این طریق شما را آگاه میسازد.
ولی او رهبر است انتظار نداشته باشید که از شما اطاعت کند،و دستور بگیرد،او نسبت به شما از هر کس مهربانتر است،برای تحمیل افکار
1) 1) "لعنتم"از ماده"عنت"به معنی افتادن در کاری است که انسان از عواقب آن میترسد،و یا امری است مشقتبار،و به همین جهت هنگامی که به استخوان شکسته فشاری برسد و تولید ناراحتی کند"عنت"گفته میشود.
خود به او فشار نیاورید که این به زیان شما است.
در دنباله آیه به یکی دیگر از مواهب بزرگ الهی به مؤمنان اشاره کرده میفرماید"لکن خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده،و آن را در دلهایتان زینت بخشیده"( وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمٰانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ ).
"و به عکس کفر و فسق و گناه را منفور شما قرار داده است"( وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیٰانَ ).
در حقیقت این تعبیرات اشاره لطیفی است به قانون"لطف"آنهم"لطف تکوینی".
توضیح اینکه:وقتی شخص حکیم کاری را میخواهد تحقق بخشد زمینههای آن را از هر نظر فراهم میسازد،این اصل در مورد هدایت انسانها نیز کاملا صادق است.
خدا میخواهد همه انسانها-بی آنکه تحت برنامه جبر قرار گیرند- با میل و اراده خود راه حق را بپویند،لذا از یک سو ارسال رسل میکند،و انبیا را با کتابهای آسمانی میفرستد،و از سوی دیگر"ایمان"را محبوب انسانها قرار میدهد،آتش عشق حقطلبی و حقجویی را در درون جانها شعلهور میسازد،و احساس نفرت و بیزاری از کفر و ظلم و نفاق و گناه را در دلها میآفریند.
و به این ترتیب هر انسانی فطرتا خواهان ایمان و پاکی و تقوا است و بیزار از کفر و گناه.
ولی کاملا ممکن است در مراحل بعد این آب زلالی که از آسمان خلقت در وجود انسانها ریخته شده،بر اثر تماس با محیطهای آلوده،صفای خود را از دست دهد،و بوی نفرتانگیز گناه و کفر و عصیان گیرد.
این موهبت فطری انسانها را به پیروی از رسول خدا ص و تقدم نیافتن
بر او دعوت میکند.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که محتوای این آیه با مساله"مشورت" هرگز منافات ندارد،زیرا هدف از"شوری"این است که هر کس عقیده خود را بیان کند،ولی نظر نهایی با شخص پیامبر ص است،چنان که از آیه"شوری" نیز همین استفاده میشود.
به تعبیر دیگر:شوری مطلبی است،و تحمیل فکر و عقیده کردن مطلب دیگر،آیه مورد بحث تحمیل فکر را نفی میکند نه مشورت را.
در اینکه منظور از"فسوق"در آیه فوق چیست؟بعضی آن را تفسیر به"کذب و دروغ"کردهاند،ولی با توجه به گسترش مفهوم لغوی آن،و عدم وجود قید در آیه،هر گونه گناه و خروج از طاعت را شامل میگردد،بنا بر این تعبیر به"عصیان"بعد از آن به عنوان تاکید است،همانگونه که جمله " زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ "(آن را در دل شما زینت داده)تاکیدی است بر جمله حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمٰانَ (ایمان را محبوب شما قرار داد).
بعضی"فسوق"را اشاره به"گناهان کبیره"میدانند،در حالی که عصیان را اعم دانستهاند،ولی این تفاوت نیز دلیلی ندارد.
به هر حال،در پایان آیه به صورت یک قاعده کلی و عمومی میفرماید:
"کسانی که واجد این صفاتند(ایمان در نظرشان محبوب و مزین،و کفر و فسق و عصیان در نظرشان منفور است)هدایت یافتگانند"( أُولٰئِکَ هُمُ الرّٰاشِدُونَ ).
یعنی اگر این موهبت الهی(عشق به ایمان و نفرت از کفر و گناه)را حفظ کنید، و این پاکی و صفای فطرت را آلوده نسازید،رشد و هدایت بیشک در انتظار شماست.
قابل توجه اینکه:جملههای قبل به صورت خطاب به مؤمنین بود،اما این جمله از آنها به صورت غایب یاد میکند،این تفاوت تعبیر ظاهرا برای این
است که نشان دهد این حکم اختصاص به یاران پیامبر ص ندارد،بلکه یک قانون همگانی است که هر کس در هر عصر و زمان صفای فطرت خویش را حفظ کند اهل نجات و هدایت است.
*** آخرین آیه مورد بحث این حقیقت را روشن میسازد که این محبوبیت ایمان و منفور بودن کفر و عصیان از مواهب بزرگ الهی بر بشر است.
میفرماید"این فضلی است از ناحیه خداوند،و نعمتی است که بر شما ارزانی داشته،و خداوند دانا و حکیم است"( فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ وَ نِعْمَةً وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ) (1).
آگاهی و حکمت او ایجاب میکند که عوامل رشد و سعادت را در شما بیافریند،و آن را با دعوت انبیا هماهنگ و تکمیل سازد،و سرانجام شما را به سر منزل مقصود برساند.
ظاهر این است که"فضل"و"نعمت"هر دو اشاره به یک واقعیت است، و آن مواهبی است که از ناحیه خداوند به بندگان اعطا میشود،منتها "فضل"از این نظر بر آن اطلاق میشود که خدا به آن نیاز ندارد،و"نعمت" از این نظر که بندگان به آن محتاجند،بنا بر این به منزله دو روی یک سکهاند.
بدون شک علم خداوند به نیاز بندگان،و حکمت او در زمینه تکامل و پرورش مخلوقات،ایجاب میکند که این نعمتهای بزرگ معنوی،یعنی
1) 1) "فضلا و نعمة"یا"مفعول لاجله"است برای" حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمٰانَ ..." و یا"مفعول مطلق"است برای فعل مقدری و در تقدیر چنین است"افضل فضلا و انعم نعمة".
محبوبیت ایمان و منفور بودن کفر و عصیان را به آنها مرحمت کند.
آیات فوق ترسیم روشنی از دیدگاه اسلام در زمینه مساله"جبر و اختیار" و"هدایت و اضلال"است،زیرا این نکته را به خوبی آشکار میکند که کار خداوند فراهم آوردن زمینههای رشد و هدایت است.
از یک سو"رسول اللّٰه"ص را در میان مردم قرار میدهد،و"قرآن"که برنامه هدایت و نور است نازل میکند،و از سوی دیگر"عشق به ایمان"و"تنفر و بیزاری از کفر و عصیان"را به عنوان زمینهسازی در درون جانها قرار میدهد ولی سرانجام تصمیمگیری را به خود آنها واگذار کرده،و تکالیف را در این زمینه تشریع میکند.
طبق آیات فوق عشق به ایمان،و تنفر از کفر،در دل همه انسانها بدون استثنا وجود دارد،و اگر کسانی این زمینهها را ندارند از ناحیه تربیتهای غلط و اعمال خودشان است،خدا در دل هیچکس"حب عصیان"و"بغض ایمان" را نیافریده است.
این آیات بار دیگر تاکید میکند که وجود"رهبر الهی"برای نمو و رشد یک جمعیت لازم است،مشروط بر اینکه"مطاع"باشد نه"مطیع"پیروان خود،فرمان او را بر دیده گذارند نه اینکه او را برای اجرای مقاصد و افکار
محدود خود تحت فشار قرار دهند.
نه تنها در مورد رهبران الهی این اصل ثابت است که در مساله"مدیریت" و"فرماندهی"همه جا این امر باید حکومت کند.
حاکمیت این اصل نه به معنی استبداد رهبران است،نه ترک شوری، چنان که در بالا نیز اشاره شد.
این آیات در ضمن اشارهای است به این حقیقت که ایمان نوعی علاقه شدید الهی و معنوی است،هر چند از استدلالات عقلی ریشه گیرد،و لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که از حضرتش سؤال کردند:آیا حب و بغض از ایمان است؟در جواب فرمود:
"و هل الایمان الا الحب و البغض؟!ثم تلا هذه الایة: حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمٰانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیٰانَ أُولٰئِکَ هُمُ الرّٰاشِدُونَ :
آیا ایمان جز حب و بغض چیز دیگری است؟!سپس امام ع به آیه (مورد بحث)استدلال فرمود که میگوید:خداوند ایمان را محبوب شما قرار داد،و آن را در دلهایتان تزیین کرد،و کفر و فسق و عصیان را منفور شما ساخت و کسانی که چنین باشند هدایت یافتگانند" (1).
در حدیث دیگری از امام باقر ع چنین آمده است:
و هل الدین الا الحب؟!: "آیا دین چیزی جز محبت است"؟!سپس به چند آیه از قرآن مجید از جمله آیه مورد بحث استدلال فرمود،و در پایان اضافه
1) 1) اصول کافی جلد 2 باب الحب فی اللّٰه و البغض فی اللّٰه حدیث 5.
کرد:
الدین هو الحب،و الحب هو الدین: "دین محبت است و محبت دین است"! (1).
ولی بدون شک این محبت-چنان که گفتیم-باید از ریشههای استدلالی و منطقی نیز سیراب گردد و بارور شود.
1) 1) "تفسیر نور الثقلین"جلد 5 صفحه 83 و 84.
وَ إِنْ طٰائِفَتٰانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمٰا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدٰاهُمٰا عَلَی اَلْأُخْریٰ فَقٰاتِلُوا اَلَّتِی تَبْغِی حَتّٰی تَفِیءَ إِلیٰ أَمْرِ اَللّٰهِ فَإِنْ فٰاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمٰا بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُقْسِطِینَ (9) إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (10)
9-هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند در میان آنها صلح بر قرار سازید و اگر یکی از آنها بر دیگری تجاوز کند با طایفه ظالم پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد،هر گاه بازگشت(و زمینه صلح فراهم شد)در میان آن دو بر طبق عدالت صلح بر قرار سازید،و عدالت پیشه کنید که خداوند عدالتپیشهگان را دوست دارد.
10-مؤمنان برادر یکدیگرند،بنا بر این میان دو برادر خود صلح بر قرار سازید،و تقوای الهی پیشه کنید تا مشمول رحمت او شوید.
در شان نزول این آیات آمده است که میان دو قبیله"اوس"و"خزرج" (دو قبیله معروف مدینه)اختلافی افتاد،و همان سبب شد که گروهی از آن
دو به جان هم بیفتند و با چوب و کفش یکدیگر را بزنند!(آیه فوق نازل شد و راه بر خود با چنین حوادثی را به مسلمانان آموخت) (1).
بعضی دیگر گفتهاند:دو نفر از"انصار"با هم خصومت و اختلافی پیدا کرده بودند،یکی از آنها به دیگری گفت:من حقم را به زور از تو خواهم گرفت،زیرا جمعیت قبیله من زیاد است!و دیگری گفت:برای داوری نزد رسول اللّٰه ص میرویم.نفر اول نپذیرفت،و کار اختلاف بالا گرفت،و گروهی از دو قبیله با دست و کفش و حتی شمشیر به یکدیگر حمله کردند آیات فوق نازل شد(و وظیفه مسلمانان را در برابر اینگونه اختلافات روشن ساخت) (2).
مؤمنان برادر یکدیگرند
قرآن در اینجا به عنوان یک قانون کلی و عمومی برای همیشه و همه جا میگوید:"هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند در میان آنها صلح بر قرار سازید"( وَ إِنْ طٰائِفَتٰانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمٰا ) (3).
درست است که"اقتتلوا"از ماده"قتال"به معنی جنگ است،ولی در اینجا قرائن گواهی میدهد که هر گونه نزاع و درگیری را شامل میشود، هر چند به مرحله جنگ و نبرد نیز نرسد،بعضی از شان نزولها که برای آیه نقل شده بود نیز این معنی را تایید میکند.
بلکه میتوان گفت اگر زمینههای درگیری و نزاع فراهم شود فی المثل مشاجرات لفظی و کشمکشهایی که مقدمه نزاعهای خونین است واقع گردد اقدام به اصلاح طبق این آیه لازم است،زیرا این معنی را از آیه فوق از طریق القاء خصوصیت میتوان استفاده کرد.
به هر حال،این یک وظیفه حتمی برای همه مسلمانان است که از نزاع و درگیری و خونریزی میان مسلمین جلوگیری کنند،و برای خود در این زمینه مسئولیت قائل باشند،نه به صورت تماشاچی مانند بعضی بیخبران بی تفاوت از کنار این صحنهها بگذرند.
این نخستین وظیفه مؤمنان در برخورد با این صحنهها است.
سپس وظیفه دوم را چنین بیان میکند:"و اگر یکی از این دو گروه بر دیگری تجاوز و ستم،و تسلیم پیشنهاد صلح نشد،شما موظفید با طایفه باغی و ظالم پیکار کنید،تا به فرمان خدا باز گردد و گردن نهد" ( فَإِنْ بَغَتْ إِحْدٰاهُمٰا عَلَی الْأُخْریٰ فَقٰاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّٰی تَفِیءَ إِلیٰ أَمْرِ اللّٰهِ ).
بدیهی است که اگر خون طائفه باغی و ظالم در این میان ریخته شود بر- گردن خود او است،و به اصطلاح خونشان هدر است،هر چند مسلمانند،زیرا فرض بر این است که نزاع در میان دو طائفه از مؤمنین روی داده است.
به این ترتیب،اسلام جلوگیری از ظلم و ستم را هر چند به قیمت جنگ با ظالم تمام شود لازم شمرده و بهای اجرای عدالت را از خون مسلمانان نیز بالاتر دانسته است،و این در صورتی است که مساله از طرق مسالمتآمیز حل نشود.
سپس به بیان سومین دستور پرداخته،میگوید:"و اگر طایفه ظالم تسلیم حکم خدا شود و زمینه صلح فراهم گردد در میان آن دو طبق اصول عدالت صلح بر قرار سازید"( فَإِنْ فٰاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمٰا بِالْعَدْلِ ).
یعنی تنها به در هم شکستن قدرت طایفه ظالم قناعت نکند،بلکه این پیکار باید زمینهساز صلح باشد،و مقدمهای برای ریشه کن کردن عوامل نزاع و درگیری و گرنه با گذشتن زمان کوتاه یا طولانی بار دیگر که ظالم در خود احساس توانایی کند برمیخیزد و نزاع را از سر میگیرد.
بعضی از مفسران از تعبیر"بالعدل"استفاده کردهاند که اگر در میان این دو گروه حقی پایمال شده،یا خونی ریخته شده که منشا درگیری و نزاع گشته است،باید آنهم اصلاح شود،و گرنه"اصلاح بالعدل"نخواهد بود (1).
و از آنجا که تمایلات گروهی گاهی افراد را به هنگام قضاوت و داوری به سوی یکی از"دو طایفه متخاصم"متمایل میسازد،و بی طرفی داوران را نقض میکند قرآن در چهارمین و آخرین دستور به مسلمانان هشدار داده که:
"قسط و عدل و نفی هر گونه تبعیض را رعایت کنید که خداوند عدالتپیشهگان را دوست دارد"( وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ) (2).
*** در آیه بعد برای تاکید این امر و بیان علت آن میافزاید:
"مؤمنان برادر یکدیگرند،بنا بر این در میان دو برادر خود،صلح را بر قرار کنید"( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ ).
1) 1) "تفسیر المیزان"جلد 18 صفحه 342.
2) 2) "مقسطین"از ماده"قسط"است،و آن در اصل به معنی سهم عادلانه است،و هنگامی که به صورت فعل ثلاثی مجرد استعمال شود(قسط بر وزن ضرب)به معنی ظلم کردن و گرفتن سهم عادلانه دیگری است،اما هنگامی که به صورت ثلاثی مزید به کار رود و"اقسط"گفته شود به معنی عدالت و دادن سهم عادلانه هر کس به خود او است در اینکه آیا قسط و عدل یک معنی دارند یا با هم متفاوتند شرحی در جلد ششم صفحه 143 (ذیل آیه 29 سوره اعراف)آوردهایم.
همان اندازه که برای ایجاد صلح در میان دو برادر نسبی تلاش و کوشش میکنید باید در میان مؤمنان متخاصم نیز برای برقراری صلح به طور جدی و قاطع وارد عمل شوید.
چه تعبیر جالب و گیرایی؟که همه مؤمنان برادر یکدیگرند و نزاع و درگیری میان آنها را درگیری میان برادران نامیده که باید به زودی جای خود را به صلح و صفا بدهد.
و از آنجا که در بسیاری از اوقات"روابط"در این گونه مسائل جانشین "ضوابط"میشود،بار دیگر هشدار داده و در پایان آیه میافزاید:"تقوای الهی پیشه کنید تا مشمول رحمت او شوید"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ).
و به این ترتیب یکی از مهمترین مسئلیتهای اجتماعی مسلمانان در برابر یکدیگر و در اجرای عدالت اجتماعی با تمام ابعادش روشن میشود.
در فقه اسلامی در کتاب جهاد بحثی تحت عنوان قتال اهل البغی مطرح است که منظور از آن ستمگرانی است که بر ضد امام عادل و پیشوای راستین مسلمین قیام میکنند،و برای آنها احکام فراوانی است که در آن باب آمده است.
ولی بحثی که در آیه فوق مطرح است مطلب دیگری است و آن نزاع و کشمکشهایی است که در میان دو گروه از مؤمنان رخ میدهد،و در آن نه قیام بر ضد امام معصومی است،و نه قیام بر ضد حکومت صالح اسلامی،هر چند بعضی از فقها یا مفسران خواستهاند از این آیه در مساله سابق نیز استفاده کنند
ولی به گفته"فاضل مقداد"در"کنز العرفان"این استدلال خطا است (1).
چرا که قیام بر ضد امام معصوم موجب کفر است در حالی که نزاع میان مؤمنان تنها موجب فسق است نه کفر،و لذا قرآن مجید در آیات فوق هر دو گروه را مؤمن و برادر دینی یکدیگر نامیده است،به این ترتیب احکام"اهل بغی"را نمیتوان به اینگونه افراد تعمیم داد.
متاسفانه در فقه بحثی پیرامون احکام این گروه نیافتیم،ولی آنچه از آیه فوق به ضمیمه قرائن دیگر مخصوصا اشاراتی که در ابواب امر به معروف و نهی از منکر آمده است میتوان استفاده کرد"احکام"زیر است:
الف-اصلاح در میان گروههای متخاصم مسلمین یک امر واجب کفایی است.
ب-برای تحقق این امر باید نخست از مراحل سادهتر شروع کرد و به اصطلاح قاعده"الاسهل فالاسهل"را رعایت نمود،ولی چنانچه مفید واقع نشود مبارزه مسلحانه و جنگ و قتال نیز جائز بلکه لازم است.
ج-خونهای باغیان و متجاوزان که در این راه ریخته میشود و اموالی از آنها که از بین میرود هدر است،زیرا به حکم شرع و انجام وظیفه واجب واقع شده است،و اصل در اینگونه موارد عدم ضمان است.
د-در مراحل اصلاح از طریق گفتگو اجازه حاکم شرع لازم نیست، اما در مرحله شدت عمل،مخصوصا آنجا که منتهی به خونریزی میشود بدون اجازه حکومت اسلامی و حاکم شرع جائز نیست،مگر در مواردی که دسترسی به هیچوجه نباشد که در اینجا عدول مؤمنین و افراد آگاه تصمیمگیری میکنند.
ه-در صورتی که طایفه باغی و ظالم خونی از"گروه مصلح"بریزد و یا
1) 1) "کنز العرفان فی فقه القرآن""کتاب الجهاد""باب انواع اخر من الجهاد" "جلد اول صفحه 386".
اموالی را از بین ببرد به حکم شرع ضامن است،و در صورت وقوع قتل عمد حکم قصاص جاری است،و همچنین در مورد خونهایی که از طایفه مظلوم ریخته شده و اموالی که تلف گردیده حکم"ضمان"و"قصاص"ثابت است،و اینکه از کلمات بعضی استفاده میشود که بعد از وقوع صلح طایفه باغی و ظالم در برابر خونها و اموالی که به هدر رفته مسئولیتی ندارند،چرا که در آیه مورد بحث به آن اشاره نشده،درست نیست،و آیه در صدد بیان همه این مطلب نمیباشد،بلکه مرجع در اینگونه امور سایر اصول و قواعدی است که در ابواب قصاص و اتلاف آمده است.
و-چون هدف از این پیکار و جنگ وادار کردن طایفه ظالم به قبول حق است،بنا بر این در این جنگ مساله اسیران جنگی،و غنائم،مطرح نخواهد بود،زیرا فرض این است که هر دو گروه مسلمانند،ولی اسیر کردن موقت برای خاموش ساختن آتش نزاع مانعی ندارد،اما بعد از صلح بلافاصله اسیران باید آزاد شوند.
ز-گاه میشود که هر دو طرف نزاع باغی،ظالمند،اینها گروهی از قبیله دیگر را کشته و اموالی را بردهاند و آنها نیز همین کار در مورد قبیله اول انجام دادهاند،بی آنکه بمقدار لازم برای دفاع قناعت کنند،خواه هر دو به یک مقدار بغی و ستم کنند یا یکی بیشتر و دیگری کمتر.
البته حکم این مورد در قرآن مجید با صراحت نیامده،ولی حکم آن را میتوان از طریق الغاء خصوصیت از آیه مورد بحث دریافت،و آن اینکه وظیفه مسلمین این است که هر دو را صلح دهند،و اگر تن به صلح ندادند با هر دو پیکار کنند تا به فرمان الهی گردن نهند،و احکامی که در بالا در باره باغی و متجاوز گفته شد در مورد هر دو جاری است.
در پایان این سخن باز تاکید میکنیم که حکم این باغیان از کسانی که
قیام بر ضد امام معصوم یا حکومت عادل اسلامی میکنند جدا است،و گروه اخیر احکام سختتر و شدیدتری دارند که در فقه اسلامی در"کتاب الجهاد" آمده است.
جمله" إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ "که در آیات فوق آمده است یکی از شعارهای اساسی و ریشهدار اسلامی است،شعاری بسیار گیرا،عمیق،مؤثر و پر معنی.
دیگران وقتی میخواهند زیاد اظهار علاقه به هم مسلکان خود کنند از آنان به عنوان"رفیق"یاد میکنند،ولی اسلام سطح پیوند علائق دوستی مسلمین را به قدری بالا برده که به صورت نزدیکترین پیوند دو انسان با یکدیگر آنهم پیوندی بر اساس مساوات و برابری،مطرح میکند،و آن علاقه"دو برادر" نسبت به یکدیگر است.
روی این اصل مهم اسلامی مسلمانان از هر نژاد و هر قبیله،و دارای هر زبان و هر سن و سال،با یکدیگر احساس عمیق برادری میکنند،هر چند یکی در شرق جهان زندگی کند،و دیگری در غرب.
در مراسم"حج"که مسلمین از همه نقاط جهان در آن کانون توحید جمع میشوند این علاقه و پیوند و همبستگی نزدیک کاملا محسوس است و صحنهای است از تحقق عینی این قانون مهم اسلامی.
به تعبیر دیگر اسلام تمام مسلمانها را به حکم یک خانواده میداند،و همه را خواهر و برادر یکدیگر خطاب کرده،نه تنها در لفظ و در شعار که در عمل و تعهدهای متقابل نیز همه خواهر و برادرند.
در روایات اسلامی نیز روی این مساله تاکید فراوان شده،و مخصوصا جنبههای عملی آن ارائه گردیده است که به عنوان نمونه چند حدیث پر محتوای
زیر را از نظر میگذرانیم:
1-در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام آمده است:
المسلم اخو المسلم، لا یظلمه،و لا یخذله،و لا یسلمه: "مسلمان برادر مسلمان است،هرگز به او ستم نمیکند،دست از یاریش بر نمیدارد،و او را در برابر حوادث تنها نمیگذارد" (1).
2-در حدیث دیگری از همان حضرت ص نقل شده:
مثل الاخوین مثل الیدین یغسل احداهما الآخر: "دو برادر دینی همانند دو دستند که هر کدام دیگری را میشوید"!(با یکدیگر کمال همکاری را دارند و عیوب هم را پاک میکنند) (2).
3-امام صادق ع میفرماید:
المؤمن اخو المؤمن،کالجسد الواحد، اذا اشتکی شیئا منه وجد الم ذلک فی سائر جسده،و ارواحهما من روح واحدة: "مؤمن برادر مؤمن است،و همگی به منزله اعضاء یک پیکرند،که اگر عضوی از آن به درد آید،دیگر عضوها را نماند قرار،و ارواح همگی آنها از روح واحدی گرفته شده" (3).
4-در حدیث دیگری از همان امام ع میخوانیم:
المؤمن اخو المؤمن عینه و دلیله،لا یخونه،و لا یظلمه،و لا یغشه،و لا یعده عدة فیخلفه:
"مؤمن برادر مؤمن است و به منزله چشم او و راهنمای او است هرگز به او خیانت نمیکند،و ستم روا نمیدارد،با او غش و تقلب نمیکند،و هر وعدهای را به او دهد تخلف نخواهد کرد" (4).
در منابع حدیث معروف اسلامی روایات زیادی در زمینه حق مؤمن بر- برادر مسلمانش،و انواع حقوق مؤمنین بر یکدیگر،و ثواب دیدار برادران مؤمن و مصافحه،و معانقه،و یاد آنها کردن،و قلب آنها را مسرور نمودن،و مخصوصا بر آوردن حاجات مؤمنان و کوشش و تلاش در انجام این خواستهها،و زدودن غم از دلها و اطعام،و پوشاندن لباس و اکرام و احترام آنها وارد شده است که بخشهای مهمی از آن را در"اصول کافی"در ابواب مختلف تحت عناوین فوق میتوان مطالعه کرد.
5-در پایان این بحث به روایتی اشاره میکنیم که از پیغمبر اکرم ص در باره حقوق سیگانه مؤمن بر برادر مؤمنش نقل شده که از جامعترین روایات در این زمینه است:
قال رسول اللّٰه(ص):للمسلم علی اخیه ثلاثون حقا،لا برائة له منها الا بالاداء او العفو.
یغفر زلته،و یرحم عبرته،و یستر عورته،و یقیل عثرته،و یقبل معذرته،و یرد غیبته،و یدیم نصیحته،و یحفظ خلته،و یرعی ذمته،و یعود مرضه.
و یشهد میته،و یجیب دعوته،و یقبل هدیته،و یکافأ صلته،و یشکر نعمته و یحسن نصرته،و یحفظ حلیلته،و یقضی حاجته،و یشفع مسألته، و یسمت عطسته.
و یرشد ضالته،و یرد سلامه،و یطیب کلامه،و یبر انعامه،و یصدق اقسامه،و یوالی ولیه،و لا یعادیه،و ینصره ظالما و مظلوما:فاما نصرته ظالما فیرده عن ظلمه،و اما نصرته مظلوما فیعینه علی اخذ حقه،و لا یسلمه و لا یخذله،و یحب له من الخیر ما یحب لنفسه،و یکره له من الشر ما یکره لنفسه پیامبر اسلام ص فرمود:مسلمان بر برادر مسلمانش سی حق دارد که برائت ذمه از آن حاصل نمیکند مگر به ادای این حقوق یا عفو کردن برادر
مسلمان او:
لغزشهای او را ببخشد،در ناراحتیها نسبت به او مهربان باشد،اسرار او را پنهان دارد،اشتباهات او را جبران کند،عذر او را بپذیرد،در برابر بدگویان از او دفاع کند،همواره خیر خواه او باشد،دوستی او را پاسداری کند،پیمان او را رعایت کند،در حال مرض از او عبادت کند،در حال مرگ به تشییع او حاضر شود.
دعوت او را اجابت کند،هدیه او را بپذیرد،عطای او را جزا دهد، نعمت او را شکر گوید،در یاری او بکوشد،ناموس او را حفظ کند،حاجت او را بر آورد،برای خواستهاش شفاعت کند،و عطسهاش را تحیت گوید.
گمشدهاش را راهنمایی کند،سلامش را جواب دهد،گفته او را نیکو شمرد انعام او را خوب قرار دهد،سوگندهایش را تصدیق کند،دوستش را دوست دارد و با او دشمنی نکند،در یاری او بکوشد خواه ظالم باشد یا مظلوم:اما یاری او در حالی که ظالم باشد به این است که او را از ظلمش باز دارد،و در حالی که مظلوم است به این است که او را در گرفتن حقش کمک کند.
او را در برابر حوادث تنها نگذارد،آنچه را از نیکیها برای خود دوست دارد برای او دوست بدارد،و آنچه از بدیها برای خود نمیخواهد برای او نخواهد" (1).
و به هر حال یکی از حقوق مسلمانان بر یکدیگر مساله یاری کردن و اصلاح ذات البین است به ترتیبی که در آیات و روایت فوق آمده(در زمینه اصلاح ذات البین بحث دیگری در جلد هفتم صفحه 83 به بعد ذیل آیه یک سوره انفال داشتیم).
1) 1) بحار الانوار جلد 74 صفحه 236.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسیٰ أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَ لاٰ نِسٰاءٌ مِنْ نِسٰاءٍ عَسیٰ أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَ لاٰ تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لاٰ تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ بِئْسَ اَلاِسْمُ اَلْفُسُوقُ بَعْدَ اَلْإِیمٰانِ وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (11) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ اَلظَّنِّ إِثْمٌ وَ لاٰ تَجَسَّسُوا وَ لاٰ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ تَوّٰابٌ رَحِیمٌ (12)
11-ای کسانی که ایمان آوردهاید نباید گروهی از مردان شما گروه دیگر را استهزا کنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند،و نه زنانی از زنان دیگر شاید آنان بهتر از اینان باشند،و یکدیگر را مورد طعن و عیبجویی قرار ندهید،و با القاب زشت و ناپسند یاد نکنید،بسیار بد است که بر کسی بعد از ایمان نام کفر بگذارید،و آنها که توبه نکنند ظالم و ستمگرند.
12-ای کسانی که ایمان آوردهاید!از بسیاری از گمانها بپرهیزید،چرا که بعضی از گمانها
گناه است،و هرگز(در کار دیگران)تجسس نکنید،و هیچیک از شما دیگری را غیبت نکند،آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ (به یقین)همه شما از این امر کراهت دارید،تقوای الهی پیشه کنید که خداوند توبه پذیر و مهربان است.
مفسران برای این آیات شان نزولهای مختلفی نقل کردهاند،از جمله اینکه:
جمله"لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ "در باره"ثابت بن قیس"(خطیب پیامبر ص)نازل شده است که گوشهایش سنگین بود،و هنگامی که وارد مسجد میشد کنار دست پیامبر ص برای او جایی باز میکردند،تا سخن حضرت را بشنود روزی وارد مسجد شد در حالی که مردم از نماز فراغت پیدا کرده،و جای خود نشسته بودند،او جمعیت را میشکافت و میگفت:جا بدهید!جا بدهید! تا به یکی از مسلمانان رسید،و او گفت همین جا بنشین!او پشت سرش نشست، اما خشمگین شد،هنگامی که هوا روشن گشت"ثابت"به آن مرد گفت:کیستی؟ او نام خود را برد و گفت فلان کس هستم،"ثابت"گفت:فرزند فلان زن؟! و در اینجا نام مادرش را با لقب زشتی که در جاهلیت میبردند یاد کرد،آن مرد شرمگین شد و سر خود را بزیر انداخت،آیه نازل شد و مسلمانان را از این گونه کارهای زشت نهی کرد.
و گفتهاند:" وَ لاٰ نِسٰاءٌ مِنْ نِسٰاءٍ "در باره"ام سلمه"نازل گردید که بعضی از همسران پیامبر ص او را به خاطر لباس مخصوصی که پوشیده بود،یا به خاطر کوتاهی قدش مسخره کردند،آیه نازل شد و آنها را از این عمل باز داشت.
و نیز گفتهاند جمله" وَ لاٰ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً "در باره دو نفر از اصحاب رسول اللّٰه ص است که رفیقشان"سلمان"را غیبت کردند،زیرا او را خدمت پیامبر ص فرستاده بودند تا غذایی برای آنها بیاورد،پیامبر ص سلمان را سراغ"اسامة بن زید"که مسئول"بیت المال"بود فرستاد،"اسامه"گفت:
الان چیزی ندارم،آن دو نفر از"اسامه"غیبت کردند و گفتند:او بخل ورزیده و در باره"سلمان"گفتند:اگر او را به سراغ چاه سمیحه(چاه پر آبی بود) بفرستیم آب آن فروکش خواهد کرد!سپس خودشان به راه افتادند تا نزد "اسامه"بیایند،و در باره موضوع کار خود تجسس کنند،پیامبر ص فرمود من آثار خوردن گوشت در دهان شما میبینم،عرض کردند:ای رسول خدا ما امروز مطلقا گوشت نخوردهایم!فرمود:آری گوشت"سلمان"و"اسامه"را میخوردید،آیه نازل شد و مسلمانان را از غیبت نهی کرد (1).
از آنجا که قرآن مجید در این سوره به ساختن جامعه اسلامی بر اساس معیارهای اخلاقی پرداخته،پس از بحث در باره وظائف مسلمانان در مورد نزاع و مخاصمه گروههای مختلف اسلامی در آیات مورد بحث به شرح قسمتی از ریشههای این اختلافات پرداخته تا با قطع آنها اختلافات نیز بر چیده شود، و درگیری و نزاع پایان گیرد.
در هر یک از دو آیه فوق به سه قسمت از اموری که میتواند جرقهای برای روشن کردن آتش جنگ و اختلاف باشد با تعبیراتی صریح و گویا پرداخته.
1) 1) "تفسیر مجمع البیان"جلد 9 صفحه 135-"قرطبی"نیز در تفسیر خود این شان نزول را با تفاوتی نقل کرده است.
نخست میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید!نباید گروهی از مردان شما گروه دیگری را استهزاء کند"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ ).
چه اینکه"شاید آنها که مورد سخریه قرار گرفتهاند از اینها بهتر باشند" ( عَسیٰ أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ ).
"همچنین هیچ گروهی از زنان نباید زنان دیگری را مورد سخریه قرار دهند،چرا که ممکن است آنها از اینها بهتر باشند"( وَ لاٰ نِسٰاءٌ مِنْ نِسٰاءٍ عَسیٰ أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ ).
در اینجا مخاطب مؤمنانند،اعم از مردان و زنان،قرآن به همه هشدار میدهد که از این عمل زشت بپرهیزند،چرا که سرچشمه استهزاء و سخریه همان حس خود برتربینی و کبر و غرور است که عامل بسیاری از جنگهای خونین در طول تاریخ بوده.
و این"خود برتربینی"بیشتر از ارزشهای ظاهری و مادی سرچشمه میگیرد مثلا فلان کس خود را از دیگری ثروتمندتر،زیباتر،یا از قبیلهای سرشناستر میشمرد،و احیانا این پندار که از نظر علم و عبادت و معنویات از فلان جمعیت برتر است او را وادار به سخریه میکند،در حالی که معیار ارزش در پیشگاه خداوند تقوا است،و این بستگی به پاکی قلب و نیت و تواضع و اخلاق و ادب دارد.
هیچ کس نمیتواند بگوید:من در پیشگاه خدا از فلان کس برترم،و به همین دلیل تحقیر دیگران و خود را برتر شمردن یکی از بدترین کارها،و زشترین عیوب اخلاقی است که بازتاب آن در تمام زندگی انسانها ممکن است آشکار شود.
سپس در دومین مرحله میفرماید:"و یکدیگر را مورد طعن و عیبجویی قرار ندهید" (وَ لاٰ تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ ) .
"لا تلمزوا"از ماده"لمز"بر وزن(طنز)به معنی عیبجویی و طعنه زدن است،و بعضی فرق میان"همز"و"لمز"را چنین گفتهاند که"لمز"شمردن عیوب افراد است در حضور آنها،و"همز"ذکر عیوب در غیاب آنها است،و نیز گفتهاند که"لمز"عیبجویی با چشم و اشاره است،در حالی که"همز"عیبجویی با زبان است(شرح بیشتر پیرامون این موضوع به خواست خدا در تفسیر سوره "همزه"خواهد آمد).
جالب اینکه قرآن در این آیه با تعبیر"انفسکم"به وحدت و یکپارچگی مؤمنان اشاره کرده و اعلام میدارد که همه مؤمنان به منزله نفس واحدی هستند و اگر از دیگری عیبجویی کنید در واقع از خودتان عیبجویی کردهاید!.
و بالآخره در مرحله سوم میافزاید:"و یکدیگر را با القاب زشت و ناپسند یاد نکنید" (وَ لاٰ تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ) .
بسیاری از افراد بی بند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند که بر دیگران القاب زشتی بگذارند،و از این طریق آنها را تحقیر کنند،شخصیتشان را بکوبند،و یا احیانا از آنان انتقام گیرند،و یا اگر کسی در سابق کار بدی داشته سپس توبه کرده و کاملا پاک شده باز هم لقبی که بازگو کننده وضع سابق باشد بر او بگذارند.
اسلام صریحا از این عمل زشت نهی میکند،و هر اسم و لقبی را که کوچکترین مفهوم نامطلوبی دارد و مایه تحقیر مسلمانی است ممنوع شمرده.
در حدیثی آمده است که روزی"صفیه"دختر"حیی ابن اخطب"(همان زن یهودی که بعد از ماجرای فتح خیبر مسلمان شد و به همسری پیغمبر اسلام ص در آمد)روزی خدمت پیامبر ص آمد در حالی که اشک میریخت، پیامبر ص از ماجرا پرسید،گفت:عایشه مرا سرزنش میکند و میگوید:
"ای یهودیزاده"!پیامبر ص فرمود:چرا نگفتی پدرم هارون است،و عمویم
موسی،و همسرم محمد ص؟و در اینجا بود که این آیه نازل شد (1).
به همین جهت در پایان آیه میافزاید:"بسیار بد است که بر کسی بعد از ایمان آوردن نام کفر بگذارند"( بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمٰانِ ).
بعضی در تفسیر این جمله احتمال دیگری دادهاند و آن اینکه خداوند مؤمنان را نهی میکند از اینکه بعد از ایمان به خاطر عیبجویی مردم نام فسق را بر خود پذیرند.
ولی تفسیر اول با توجه به صدر آیه و شان نزولی که ذکر شد مناسبتر به نظر میرسد.
و در پایان آیه برای تاکید بیشتر میفرماید:"و آنها که توبه نکنند و از این اعمال دست بر ندارند ظالم و ستمگرند"( وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ ).
چه ظلمی از این بدتر که انسان با سخنان نیش دار،و تحقیر و عیبجویی، قلب مردم با ایمان را که مرکز عشق خدا است بیازارد،و شخصیت و آبروی آنها را که سرمایه بزرگ زندگی آنان است از بین ببرد.
*** گفتیم:در هر یک از دو آیه مورد بحث سه حکم اسلامی در زمینه مسائل اخلاق اجتماعی مطرح شده،احکام سهگانه آیه اول به ترتیب:عدم سخریه، و ترک عیبجویی،و تنابز به القاب بود،و احکام سهگانه آیه دوم به ترتیب:اجتناب از گمان بد،تجسس و غیبت است.
در این آیه نخست میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید!از بسیاری از گمانها بپرهیزید،چرا که بعضی از گمانها گناه است"!( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ).
منظور از" کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ "گمانهای بد است که نسبت به گمانهای
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 136.
خوب در میان مردم بیشتر است لذا از آن تعبیر به کثیر شده و گرنه"حسن ظن و گمان خیر"نه تنها ممنوع نیست بلکه مستحسن است،چنان که قرآن مجید در آیه 12 سوره نور میفرماید: لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْراً :
"چرا هنگامی که آن نسبت ناروا را شنیدید مردان و زنان با ایمان نسبت به خود (و کسی که همچون خود آنها بود)گمان خیر نبردند"؟! قابل توجه اینکه:نهی از"کثیری"از گمانها شده،ولی در مقام تعلیل میگوید زیرا"بعضی"از گمانها گناه است این تفاوت تعبیر ممکن است از این جهت باشد که گمانهای بد بعضی مطابق واقع است،و بعضی مخالف واقع،آنکه مخالف واقع است مسلما گناه است،و لذا تعبیر به" إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ "شده است،بنا بر این وجود همین گناه کافی است که از همه بپرهیزد.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که گمان بد و خوب غالبا اختیاری نیست، یعنی بر اثر یک سلسله مقدمات که از اختیار انسان بیرون است در ذهن منعکس میشود،بنا بر این چگونه میشود از آن نهی کرد؟! 1-منظور از این نهی،نهی از ترتیب آثار است،یعنی هر گاه گمان بدی نسبت به مسلمانی در ذهن شما پیدا شد،در عمل کوچکترین اعتنایی به آن نکنید،طرز رفتار خود را دگرگون نسازید،و مناسبات خود را با طرف تغییر ندهید،بنا بر این آنچه گناه است ترتیب اثر دادن به گمان بد میباشد.
لذا در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
ثلاث فی المؤمن لا یستحسن،و له منهن مخرج،فمخرجه من سوء الظن ان لا یحققه:
"سه چیز است که وجود آن در مؤمن پسندیده نیست،و راه فرار دارد،از جمله سوء ظن است که راه فرارش این است که به آن جامه عمل نپوشاند" (1).
1) 1) "محجة البیضاء"جلد 5 صفحه 269.
2-انسان میتواند با تفکر روی مسائل مختلفی،گمان بد را در بسیاری از موارد از خود دور سازد،به این ترتیب که در راههای حمل بر صحت بیندیشد و احتمالات صحیحی را که در مورد آن عمل وجود دارد در ذهن خود مجسم سازد و تدریجا بر گمان بد غلبه کند. بنا بر این گمان بد چیزی نیست که همیشه از اختیار آدمی بیرون باشد.
لذا در روایات دستور داده شده که اعمال برادرت را بر نیکوترین وجه ممکن حمل کن،تا دلیلی بر خلاف آن قائم شود،و هرگز نسبت به سخنی که از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر،ما دام که میتوانی محمل نیکی برای آن بیابی،قال أمیر المؤمنین ع:
ضع امر اخیک علی احسنه حتی یاتیک ما یقلبک منه.و لا تظنن بکلمة خرجت من اخیک سوء و انت تجد لها فی الخیر محملا (1).
به هر حال این دستور اسلامی یکی از جامعترین و حساب شدهترین دستورها در زمینه روابط اجتماعی انسانها است،که مساله امنیت را به طور کامل در جامعه تضمین میکند.که شرح آن در بحث نکات خواهد آمد.
سپس در دستور بعد مساله"نهی از تجسس"را مطرح کرده،میفرماید:
"و هرگز در کار دیگران تجسس نکنید"( وَ لاٰ تَجَسَّسُوا ).
"تجسس"و"تحسس"هر دو به معنی جستجوگری است ولی اولی معمولا در امور نامطلوب میآید،و دومی غالبا در امر خیر،چنان که یعقوب به فرزندانش دستور میدهد: یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ :"ای فرزندان من!بروید و از(گمشده من)یوسف و برادرش جستجو کنید" (یوسف-87).
1) 1) "اصول کافی"جلد 2 باب التهمة و سوء الظن حدیث 3-شبیه همین معنی در"نهج البلاغة"با تفاوت مختصری آمده است(کلمات قصار کلمه 360).
در حقیقت گمان بد عاملی است برای جستجوگری،و جستجوگری عاملی است برای کشف اسرار و رازهای نهانی مردم،و اسلام هرگز اجازه نمیدهد که رازهای خصوصی آنها فاش شود.
و به تعبیر دیگر اسلام میخواهد مردم در زندگی خصوصی خود از هر نظر در امنیت باشند.بدیهی است اگر اجازه داده شود هر کس به جستجوگری در باره دیگران بر خیزد حیثیت و آبروی مردم بر باد میرود،و جهنمی به وجود میآید که همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند بود.
البته این دستور منافاتی با وجود دستگاههای اطلاعاتی در حکومت اسلامی برای مبارزه با توطئهها نخواهد داشت ولی این بدان معنی نیست که این دستگاهها حق دارند در زندگی خصوصی مردم جستجوگری کنند چنان که به خواست خدا شرح داده خواهد شد.
و بالآخره در سومین و آخرین دستور که در حقیقت معلول و نتیجه دو برنامه قبل است میفرماید:"هیچکدام از شما دیگری را غیبت نکند"( وَ لاٰ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً ).
و به این ترتیب گمان بد سرچشمه تجسس،و تجسس موجب افشای عیوب و اسرار پنهانی،و آگاهی بر این امور سبب غیبت میشود که اسلام از معلول و علت همگی نهی کرده است.
سپس برای اینکه قبح و زشتی این عمل را کاملا مجسم کند آن را در ضمن یک مثال گویا ریخته،میگوید:"آیا هیچ یک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد"؟!( أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً ).
"به یقین همه شما از این امر کراهت دارید"(فکرهتموه).
آری آبروی برادر مسلمان همچون گوشت تن او است،و ریختن این آبرو به وسیله غیبت و افشای اسرار پنهانی همچون خوردن گوشت تن او است،
و تعبیر به"مرده"به خاطر آن است که"غیبت"در غیاب افراد صورت میگیرد، که همچون مردگان قادر بر دفاع از خویشتن نیستند.
و این ناجوانمردانهترین ستمی است که ممکن است انسان در باره برادر خود روا دارد.
آری این تشبیه بیانگر زشتی فوق العاده غیبت و گناه عظیم آن است.
در روایات اسلامی-چنان که خواهد آمد-نیز اهمیت فوق العادهای به مساله"غیبت"داده شده است،و کمتر گناهی است که مجازات آن از نظر اسلام تا این حد سنگین باشد.
و از آنجا که ممکن است افرادی آلوده به بعضی از این گناهان سهگانه باشند و با شنیدن این آیات متنبه شوند،و در صدد جبران بر آیند در پایان آیه راه را به روی آنها گشوده،میفرماید:"تقوای الهی،پیشه کنید و از خدا بترسید که خداوند توبه پذیر و مهربان است"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ تَوّٰابٌ رَحِیمٌ ).
نخست باید روح تقوا و خدا ترسی زنده شود،و به دنبال آن توبه از گناه صورت گیرد،تا لطف و رحمت الهی شامل حال آنها شود.
دستورهای ششگانهای که در دو آیه فوق مطرح شده(نهی از سخریه، و عیبجویی،و القاب زشت،و گمان بد،و تجسس،و غیبت)هر گاه به طور کامل در یک جامعه پیاده شود آبرو و حیثیت افراد جامعه را از هر نظر بیمه میکند، نه کسی میتواند به عنوان خود برتربینی دیگران را وسیله تفریح و سخریه قرار دهد،و نه میتواند زبان به عیبجویی این و آن بگشاید،و نه با القاب زشت
حرمت و شخصیت افراد را در هم بشکند.
نه حق دارد حتی گمان بد ببرد،نه در زندگی خصوصی افراد به جستجو پردازد،و نه عیب پنهانی آنها را برای دیگران فاش کند.
به تعبیر دیگر انسان چهار سرمایه دارد که همه آنها باید در دژهای این قانون قرار گیرد و محفوظ باشد:جان،و مال،و ناموس،و آبرو.
تعبیرات آیات فوق و روایات اسلامی نشان میدهد که آبرو و حیثیت افراد همچون مال و جان آنها است،بلکه از بعضی جهات مهمتر است! اسلام میخواهد در جامعه اسلامی امنیت کامل حکمفرما باشد نه تنها مردم در عمل و با دست به یکدیگر هجوم نکنند،بلکه از نظر زبان مردم،و از آن بالاتر از نظر اندیشه و فکر آنان نیز در امان باشند،و هر کس احساس کند که دیگری حتی در منطقه افکار خود تیرهای تهمت را به سوی او نشانهگیری نمیکند،و این امنیتی است در بالاترین سطح که جز در یک جامعه مذهبی و مؤمن امکان پذیر نیست.
پیغمبر گرامی ص در حدیثی میفرماید:
ان اللّٰه حرم من المسلم دمه و ماله و عرضه،و ان یظن به السوء: "خداوند خون و مال و آبروی مسلمان را بر دیگران حرام کرده،و همچنین گمان بد در باره او بردن" (1).
گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حیثیت او لطمه وارد میکند،بلکه برای صاحب آن نیز بلائی است بزرگ زیرا سبب میشود که او را از همکاری با مردم و تعاون اجتماعی بر کنار کند،و دنیایی وحشتناک آکنده از غربت و انزوا فراهم سازد،چنان که در حدیثی از أمیر مؤمنان علی ع آمده است:
من لم یحسن ظنه استوحش من کل احد: "کسی که گمان بد داشته باشد
1) 1) "المحجة البیضاء"جلد 5 صفحه 268.
از همه کس میترسد و وحشت دارد"! (1).
به تعبیر دیگر:چیزی که زندگی انسان را از حیوانات جدا میکند، و به آن رونق و حرکت و تکامل میبخشد،روح تعاون و همکاری دسته جمعی است، و این در صورتی امکان پذیر است که اعتماد و خوشبینی بر مردم حاکم باشد، در حالی که سوء ظن پایههای این اعتماد را در هم میکوبد،پیوندهای تعاون را از بین میبرد و روح اجتماعی را تضعیف میکند.
نه تنها سوء ظن که مساله تجسس و غیبت نیز چنین است.
افراد بدبین از همه چیز میترسند،و از همه کس وحشت دارند، و نگرانی جانکاهی دائما بر روح آنها مستولی است،نه میتوانند یار و مونسی غمخوار پیدا کنند،و نه شریک و همکاری برای فعالیتهای اجتماعی،و نه یار و یاوری برای روز درماندگی.
توجه به این نکته نیز لازم است که منظور از"ظن"در اینجا گمانهای بی دلیل است بنا بر این در مواردی که گمان متکی به دلیل یعنی ظن معتبر باشد از این حکم مستثنی است مانند گمانی که از شهادت دو نفر عادل حاصل میشود.
دیدیم قرآن با صراحت تمام تجسس را در آیه فوق منع نموده،و از آنجا که هیچگونه قید و شرطی برای آن قائل نشده نشان میدهد که جستجوگری در کار دیگران و تلاش برای افشای اسرار آنها گناه است،ولی البته قرائنی که در داخل و خارج آیه است نشان میدهد که این حکم مربوط به زندگی شخصی و خصوصی افراد است،و در زندگی اجتماعی تا آنجا که تاثیری در سرنوشت جامعه نداشته باشد نیز این حکم صادق است.
1) 1) "غرر الحکم"صفحه 697.
اما روشن است آنجا که ارتباطی با سرنوشت دیگران و کیان جامعه پیدا میکند مساله شکل دیگری به خود میگیرد،لذا شخص پیغمبر ص مامورانی برای جمع آوری اطلاعات قرار داده بود که از آنها بعنوان"عیون"تعبیر میشود، تا آنچه را ارتباط با سرنوشت جامعه اسلامی در داخل و خارج داشت برای او گرد آوری کنند.
و نیز به همین دلیل حکومت اسلامی میتواند ماموران اطلاعاتی داشته باشد،یا سازمان گستردهای برای گرد آوری اطلاعات تاسیس کند،و آنجا که بیم توطئه بر ضد جامعه،و یا به خطر انداختن امنیت و حکومت اسلامی میرود به تجسس بر خیزند،و حتی در داخل زندگی خصوصی افراد جستجوگری کنند.
ولی این امر هرگز نباید بهانهای برای شکستن حرمت این قانون اصیل اسلامی شود،و افرادی به بهانه مساله"توطئه"و"اخلال به امنیت"به خود اجازه دهند که به زندگی خصوصی مردم یورش برند،نامههای آنها را باز کنند، تلفنها را کنترل نمایند و وقت و بی وقت به خانه آنها هجوم آورند.
خلاصه اینکه مرز میان"تجسس"و"به دست آوردن اطلاعات لازم برای حفظ امنیت جامعه"بسیار دقیق و ظریف است،و مسئولین اداره امور اجتماع باید دقیقا مراقب این مرز باشند،تا حرمت اسرار انسانها حفظ شود،و هم امنیت جامعه و حکومت اسلامی به خطر نیفتد.
گفتیم سرمایه بزرگ انسان در زندگی حیثیت و آبرو و شخصیت او است، و هر چیز آن را به خطر بیندازد مانند آن است که جان او را به خطر انداخته باشد،بلکه گاه ترور شخصیت از ترور شخص مهمتر محسوب میشود،و اینجا
است که گاه گناه آن از قتل نفس نیز سنگینتر است.
یکی از فلسفههای تحریم غیبت این است که این سرمایه بزرگ بر باد نرود،و حرمت اشخاص در هم نشکند،و حیثیت آنها را لکهدار نسازد،و این مطلبی است که اسلام آن را با اهمیت بسیار تلقی میکند.
نکته دیگر اینکه"غیبت""بد بینی"میآفریند،پیوندهای اجتماعی را سست میکند، سرمایه اعتماد را از بین میبرد،و پایههای تعاون و همکاری را متزلزل میسازد.
میدانیم اسلام برای مساله وحدت و یکپارچگی جامعه اسلامی و انسجام و استحکام آن اهمیت فوق العادهای قائل شده است،هر چیز این وحدت را تحکیم کند مورد علاقه اسلام است،و هر چیز آن را تضعیف نماید منفور است،و غیبت یکی از عوامل مهم تضعیف است.
از اینها گذشته"غیبت"بذر کینه و عداوت را در دلها میپاشد،و گاه سرچشمه نزاعهای خونین و قتل و کشتار میگردد.
خلاصه این که اگر در اسلام غیبت به عنوان یکی از بزرگترین گناهان کبیره شمرده شده به خاطر آثار سوء فردی و اجتماعی آن است.
در روایات اسلامی تعبیراتی بسیار تکان دهنده در این زمینه دیده میشود، که نمونهای از آن را ذیلا میآوریم:
پیغمبر گرامی اسلام فرمود:
ان الدرهم یصیبه الرجل من الربا اعظم عند اللّٰه فی الخطیئة من ست و ثلاثین زنیة،یزنیها الرجل!و اربی الربا عرض الرجل المسلم!:
"درهمی که انسان از ربا به دست میآورد گناهش نزد خدا از سی و شش زنا بزرگتر است!و از هر ربا بالاتر آبروی مسلمان است"! (1).
1) 1) "المحجة البیضاء"جلد 5 ص 253.
این مقایسه به خاطر آن است که"زنا"هر اندازه قبیح و زشت است جنبه "حق اللّٰه"دارد،ولی رباخواری،و از آن بدتر ریختن آبروی مردم از طریق غیبت،یا غیر آن،جنبه"حق الناس"دارد.
در حدیث دیگری آمده است:روزی پیامبر ص با صدای بلند خطبه خواند و فریاد زد:
یا معشر من آمن بلسانه و لم یؤمن بقلبه!لا تغتابوا المسلمین،و لا تتبعوا عوراتهم،فانه من تتبع عورة اخیه تتبع اللّٰه عورته، و من تتبع اللّٰه عورته یفضحه فی جوف بیته!؟ "ای گروهی که به زبان ایمان آوردهاید و نه با قلب!غیبت مسلمانان نکنید،و از عیوب پنهانی آنها جستجو ننمائید،زیرا کسی که در امور پنهانی برادر دینی خود جستجو کند خداوند اسرار او را فاش میسازد،و در دل خانهاش رسوایش میکند"! (1).
و در حدیث دیگری آمده است که خداوند به موسی وحی فرستاد:
من مات تائبا من الغیبة فهو آخر من یدخل الجنة،و من مات مصرا علیها فهو اول من یدخل النار!: "کسی که بمیرد در حالی که از غیبت توبه کرده باشد آخرین کسی است که وارد بهشت میشود و کسی که بمیرد در حالی که اصرار بر آن داشته باشد اولین کسی است که وارد دوزخ میگردد"! (2).
و نیز در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
الغیبة اسرع فی دین الرجل المسلم من الأکلة فی جوفه!:
"تاثیر غیبت در دین مسلمان از خوره در جسم او سریعتر است"! (3).
این تشبیه نشان میدهد که غیبت همانند خوره که گوشت تن را میخورد
و متلاشی میکند به سرعت ایمان انسان را بر باد میدهد،و با توجه به اینکه انگیزههای غیبت اموری همچون حسد،تکبر،بخل،کینهتوزی،انحصار طلبی و مانند این صفات زشت و نکوهیده است روشن میشود که چرا غیبت و از بین بردن آبرو و احترام مسلمانان از این طریق این چنین ایمان انسان را بر باد میدهد (دقت کنید).
روایات در این زمینه در منابع اسلامی بسیار زیاد است که با ذکر حدیث دیگری این بحث را پایان میدهیم امام صادق ع میفرماید:
من روی علی مؤمن روایة یرید بها شینه،و هدم مروته،لیسقط من اعین الناس، اخرجه اللّٰه من ولایته الی ولایة الشیطان،فلا یقبله الشیطان!:
"کسی که به منظور عیبجویی و آبروریزی مؤمنی سخنی نقل کند تا او را از نظر مردم بیندازد،خداوند او را از ولایت خودش بیرون کرده،به سوی ولایت شیطان میفرستد،و اما شیطان هم او را نمیپذیرد"! (1).
تمام این تاکیدات و عبارات تکان دهنده به خاطر اهمیت فوق العادهای است که اسلام برای حفظ آبرو،و حیثیت اجتماعی مؤمنان قائل است،و نیز به خاطر تاثیر مخربی است که غیبت در وحدت جامعه،و اعتماد متقابل و پیوند دلها دارد، و از آن بدتر اینکه غیبت عاملی است برای دامن زدن به آتش کینه و عداوت و دشمنی و نفاق و اشاعه فحشاء در سطح اجتماع،چرا که وقتی عیوب پنهانی مردم از طریق غیبت آشکار شود اهمیت و عظمت گناه از میان میرود و آلودگی به آن آسان میشود.
1) 1) "وسائل الشیعه"جلد 8 باب 157 حدیث 2 صفحه 608.
"غیبت"چنان که از اسمش پیدا است این است که در غیاب کسی سخنی گویند،منتهی سخنی که عیبی از عیوب او را فاش سازد،خواه این عیب جسمانی باشد،یا اخلاقی،در اعمال او باشد یا در سخنش،و حتی در اموری که مربوط به او است مانند لباس،خانه،همسر و فرزندان و مانند اینها.
بنا بر این اگر کسی صفات ظاهر و آشکار دیگری را بیان کند غیبت نخواهد بود.مگر اینکه قصد مذمت و عیبجویی داشته باشد که در این صورت حرام است، مثل اینکه در مقام مذمت بگوید آن مرد نابینا،یا کوتاه قد،یا سیاهرنگ یا کوسه! به این ترتیب ذکر عیوب پنهانی به هر قصد و نیتی که باشد غیبت و حرام است،و ذکر عیوب آشکار اگر به قصد مذمت باشد آن نیز حرام است،خواه آن را در مفهوم غیبت وارد بدانیم یا نه.
اینها همه در صورتی است که این صفات واقعا در طرف باشد،اما اگر صفتی اصلا وجود نداشته باشد داخل در عنوان"تهمت"خواهد بود که گناه آن به مراتب شدیدتر و سنگینتر است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
الغیبة ان تقول فی اخیک ما ستره اللّٰه علیه،و اما الامر الظاهر فیه،مثل الحدة و العجلة،فلا، و البهتان ان تقول ما لیس فیه:
"غیبت آن است که در باره برادر مسلمانت چیزی را بگویی که خداوند پنهان داشته،و اما چیزی که ظاهر است مانند تندخویی و عجله داخل در غیبت نیست،اما بهتان این است که چیزی را بگویی که در او وجود ندارد" (1).
1) 1) "اصول کافی"جلد 2 باب الغیبة و البهت حدیث 7.
و از اینجا روشن میشود عذرهای عوامانهای که بعضی برای غیبت میآورند مسموع نیست،مثلا گاهی غیبت کننده میگوید این غیبت نیست،بلکه صفت او است!در حالی که اگر صفتش نباشد تهمت است نه غیبت.
یا این که میگوید:این سخنی است که در حضور او نیز میگویم، در حالی که گفتن آن پیش روی طرف نه تنها از گناه غیبت نمیکاهد بلکه به خاطر ایذاء،گناه سنگینتری را به بار میآورد.
"غیبت"مانند بسیاری از صفات ذمیمه تدریجا به صورت یک بیماری روانی در میآید،به گونهای که غیبت کننده از کار خود لذت میبرد،و از این که پیوسته آبروی این و آن را بریزد احساس رضا و خشنودی میکند،و این یکی از مراحل بسیار خطرناک اخلاقی است.
اینجا است که غیبت کننده باید قبل از هر چیز به درمان انگیزههای درونی غیبت که در اعماق روح او است و به این گناه دامن میزند بپردازد، انگیزههایی همچون"بخل"و"حسد"و"کینهتوزی"و"عداوت"و"خود برتر بینی".
باید از طریق خودسازی،و تفکر در عواقب سوء این صفات زشت و نتائج شومی که ببار میآورد،و همچنین از طریق ریاضت نفس این آلودگیها را از جان و دل بشوید،تا بتواند زبان را از آلودگی به غیبت باز دارد.
سپس در مقام توبه بر آید،و از آنجا که غیبت جنبه"حق الناس"دارد اگر دسترسی به صاحب غیبت دارد و مشکل تازهای ایجاد نمیکند،از او عذر خواهی کند،هر چند بصورت سر بسته باشد،مثلا بگوید من گاهی بر اثر نادانی
و بیخبری از شما غیبت کردهام مرا ببخش،و شرح بیشتری ندهد،مبادا عامل فساد تازهای شود.
و اگر دسترسی به طرف ندارد یا او را نمیشناسد،یا از دنیا رفته است، برای او استغفار کند،و عمل نیک انجام دهد،شاید به برکت آن خداوند متعال وی را ببخشد و طرف مقابل را راضی سازد.
آخرین سخن در باره غیبت اینکه قانون غیبت مانند هر قانون دیگر استثناهایی دارد،از جمله این که گاه در مقام"مشورت"مثلا برای انتخاب همسر،یا شریک در کسب و کار و مانند آن کسی سؤالی از انسان میکند،امانت در مشورت که یک قانون مسلم اسلامی است ایجاب میکند اگر عیوبی از طرف سراغ دارد بگوید،مبادا مسلمانی در دام بیفتد،و چنین غیبتی که با چنین نیت انجام میگیرد حرام نیست.
همچنین در موارد دیگری که اهداف مهمی مانند هدف مشورت در کار باشد،یا برای احقاق حق و تظلم صورت گیرد.
البته کسی که آشکارا گناه میکند و به اصطلاح"متجاهر به فسق" است از موضوع غیبت خارج است،و اگر گناه او را پشت سر او بازگو کنند ایرادی ندارد،ولی باید توجه داشت این حکم مخصوص گناهی است که نسبت به آن متجاهر است.
این نکته نیز قابل توجه است که نه تنها غیبت کردن حرام است،گوش به غیبت دادن،و در مجلس غیبت حضور یافتن آن نیز جزء محرمات است،بلکه
طبق پارهای از روایات بر مسلمانان واجب است که رد غیبت کنند،یعنی در برابر غیبت به دفاع برخیزند،و از برادر مسلمانی که حیثیتش به خطر افتاده دفاع کنند،و چه زیبا است جامعهای که این اصول اخلاقی در آن دقیقا اجرا شود.
یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثیٰ وَ جَعَلْنٰاکُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ (13)
13-ای مردم!ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم،و تیرهها و قبیلهها قرار دادیم،تا یکدیگر را بشناسید،ولی گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست، خداوند دانا و خبیر است.
تقوی بزرگترین ارزش انسانی
در آیات گذشته روی سخن به مؤمنان بود،و خطاب به صورت" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا "و در ضمن آیات متعددی را که یک"جامعه مؤمن"را با خطر روبرو میسازد بازگو کرد و از آن نهی فرمود.
در حالی که در آیه مورد بحث مخاطب کل جامعه انسانی است و مهمترین اصلی را که ضامن نظم و ثبات است بیان میکند،و میزان واقعی ارزشهای انسانی را در برابر ارزشهای کاذب و دروغین مشخص میسازد.
میفرماید:"ای مردم!ما شما را از یک مرد و زنی آفریدیم،و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید"( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثیٰ وَ جَعَلْنٰاکُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا ).
منظور از آفرینش مردم از یک مرد و زن همان بازگشت نسب انسانها
به"آدم"و"حوا"است،بنا بر این چون همه از ریشه واحدی هستند معنی ندارد که از نظر نسب و قبیله بر یکدیگر افتخار کنند،و اگر خداوند برای هر قبیله و طائفهای ویژگیهایی آفریده برای حفظ نظم زندگی اجتماعی مردم است،چرا که این تفاوتها سبب شناسایی است،و بدون شناسایی افراد،نظم در جامعه انسانی حکمفرما نمیشود،چرا که هر گاه همه یکسان و شبیه یکدیگر و همانند بودند،هرج و مرج عظیمی سراسر جامعه انسانی را فرا میگرفت.
در این که میان"شعوب"(جمع"شعب"بر وزن صعب)به معنی"گروه عظیمی از مردم"و"قبائل"جمع"قبیله"چه تفاوتی است؟مفسران احتمالات مختلفی دادهاند؟ جمعی گفتهاند دایره شعوب گستردهتر از دایره قبائل است،همانطور که "شعب"امروز بر یک"ملت"اطلاق میشود.
بعضی"شعوب"را اشاره به"طوائف عجم"و"قبائل"را اشاره به"طوائف عرب"میدانند:
و بالآخره بعضی دیگر"شعوب"را از نظر انتساب انسان به مناطق جغرافیایی،و"قبائل"را ناظر به انتساب او به نژاد و خون شمردهاند.
ولی تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال قرآن مجید بعد از آنکه بزرگترین مایه مباهات و مفاخره عصر جاهلی یعنی نسب و قبیله را از کار میاندازد،به سراغ معیار واقعی ارزشی رفته میافزاید:"گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شما است" ( إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ ).
به این ترتیب قلم سرخ بر تمام امتیازات ظاهری و مادی کشیده،و اصالت و واقعیت را به مساله تقوا و پرهیزکاری و خدا ترسی میدهد،و میگوید برای تقرب به خدا و نزدیکی به ساحت مقدس او هیچ امتیازی جز تقوا مؤثر نیست.
و از آنجا که تقوا یک صفت روحانی و باطنی است که قبل از هر چیز باید در قلب و جان انسان مستقر شود،و ممکن است مدعیان بسیار داشته باشد و متصفان کم، در آخر آیه میافزاید:"خداوند دانا و آگاه است"( إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ ).
پرهیزگاران را به خوبی میشناسد،و از درجه تقوا و خلوص نیت و پاکی و صفای آنها آگاه است،آنها را بر طبق علم خود گرامی میدارد و پاداش میدهد مدعیان دروغین را نیز میشناسد و کیفر میدهد.
بدون شک هر انسانی فطرتا خواهان این است که موجود با ارزش و پر افتخاری باشد،و به همین دلیل با تمام وجودش برای کسب ارزشها تلاش میکند.
ولی شناخت معیار ارزش با تفاوت فرهنگها کاملا متفاوت است،و گاه ارزشهای کاذب جای ارزشهای راستین را میگیرد.
گروهی ارزش واقعی خویش را در انتساب به"قبیله معروف و معتبری" میدانند،و لذا برای تجلیل مقام قبیله و طائفه خود دائما دست و پا میکنند، تا از طریق بزرگ کردن آن خود را به وسیله انتساب به آن بزرگ کنند.
مخصوصا در میان اقوام جاهلی افتخار به انساب و قبائل رایجترین افتخار موهوم بود،تا آنجا که هر قبیلهای خود را"قبیله برتر"و هر نژادی خود را "نژاد والاتر"میشمرد،که متاسفانه هنوز رسوبات و بقایای آن در اعماق روح بسیاری از افراد و اقوام وجود دارد.
گروه دیگری مساله مال و ثروت و داشتن کاخ و قصر و خدم و حشم و امثال این امور را نشانه ارزش میدانند،و دائما برای آن تلاش میکنند،در حالی
که جمع دیگری مقامات بلند اجتماعی و سیاسی را معیار شخصیت میشمرند.
و به همین ترتیب هر گروهی در مسیری گام برمیدارند و به ارزشی دل میبندند و آن را معیار میشمرند.
اما از آنجا که این امور همه اموری است متزلزل و برون ذاتی و مادی و زودگذر یک آئین آسمانی همچون اسلام هرگز نمیتواند با آن موافقت کند، لذا خط بطلان روی همه آنها کشیده،و ارزش واقعی انسان را در صفات ذاتی او مخصوصا تقوا و پرهیزکاری و تعهد و پاکی او میشمرد حتی برای موضوعات مهمی،همچون علم و دانش،اگر در مسیر ایمان و تقوا و ارزشهای اخلاقی، قرار نگیرد اهمیت قائل نیست.
و عجیب است که قرآن در محیطی ظهور کرد که ارزش"قبیله"از همه ارزشها مهمتر محسوب میشد،اما این بت ساختگی در هم شکست،و انسان را از اسارت"خون"و"قبیله"و"رنگ"و"نژاد"و"مال"و"مقام"و"ثروت" آزاد ساخت،و او را برای یافتن خویش به درون جانش و صفات والایش رهبری کرد! جالب اینکه در شان نزولهایی که برای این آیه ذکر شده نکاتی دیده میشود که از عمق این دستور اسلامی حکایت میکند،از جمله اینکه:بعد از فتح مکه پیغمبر اکرم ص دستور داد اذان بگویند،"بلال"بر پشت بام کعبه رفت،و اذان گفت،"عتاب بن اسید"که از آزاد شدگان بود گفت شکر میکنم خدا را که پدرم از دنیا رفت و چنین روزی را ندید!و"حارث بن هشام"نیز گفت:آیا رسول اللّٰه ص غیر از این"کلاغ سیاه"!کسی را پیدا نکرد؟!(آیه فوق نازل شد و معیار ارزش واقعی را بیان کرد) (1).
1) 1) "روح البیان"جلد 9 صفحه 90-در تفسیر"قرطبی"نیز همین شان نزولها آمده است جلد 9 صفحه 6160.
بعضی دیگر گفتهاند:آیه هنگامی نازل شد که پیامبر ص دستور داده بود دختری به بعضی از"موالی"دهند(موالی به بردگان آزاد شده،یا به غیر عرب میگویند)آنها تعجب کردند و گفتند:ای رسول خدا ص آیا میفرمائید دخترانمان را به موالی دهیم؟!(آیه نازل شد و بر این افکار خرافی خط بطلان کشید) (1).
در حدیثی میخوانیم:روزی پیامبر ص در مکه برای مردم خطبه خواند و فرمود:
یا ایها الناس ان اللّٰه قد اذهب عنکم عیبة الجاهلیة، و تعاظمها بابائها،فالناس رجلان:رجل بر تقی کریم علی اللّٰه،و فاجر شقی هین علی اللّٰه،و الناس بنو آدم،و خلق اللّٰه آدم من تراب،قال اللّٰه تعالی: یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثیٰ وَ جَعَلْنٰاکُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ :
"ای مردم!خداوند از شما ننگ جاهلیت و تفاخر به پدران و نیاکان را زدود،مردم دو گروه بیش نیستند:نیکوکار و با تقوا و ارزشمند نزد خدا، و یا بدکار و شقاوتمند و پست در پیشگاه حق،همه مردم فرزند آدمند،و خداوند آدم را از خاک آفریده،چنان که میگوید:ای مردم!ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم،و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا شناخته شوید،از همه گرامیتر نزد خداوند کسی است که از همه پرهیزگارتر باشد،خداوند دانا و آگاه است" (2).
در کتاب"آداب النفوس"طبری آمده که پیامبر ص در اثناء ایام تشریق(روزهای 11 و 12 و 13 ذی الحجه است)در سرزمین"منی"در حالی که
بر شتری سوار بود رو به سوی مردم کرد و فرمود:
یا ایها الناس!الا ان ربکم واحد و ان اباکم واحد،الا لا فضل لعربی علی عجمی،و لا لعجمی علی عربی،و لا لاسود علی احمر،و لا لاحمر علی اسود،الا بالتقوی الا هل بلغت؟قالوا نعم!قال لیبلغ الشاهد الغائب:
"ای مردم بدانید!خدای شما یکی است و پدرتان یکی،نه عرب بر عجم برتری دارد و نه عجم بر عرب،نه سیاهپوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سیاهپوست مگر به تقوا،آیا من دستور الهی را ابلاغ کردم؟همه گفتند:
آری!فرمود:این سخن را حاضران به غائبان برسانند"! (1).
و نیز در حدیث دیگری در جملههایی کوتاه و پر معنی از آن حضرت آمده است:
ان اللّٰه لا ینظر الی احسابکم،و لا الی انسابکم،و لا الی اجسامکم،و لا الی اموالکم،و لکن ینظر الی قلوبکم،فمن کان له قلب صالح تحنن اللّٰه علیه، و انما انتم بنو آدم و احبکم الیه اتقاکم:
"خداوند به وضع خانوادگی و نسب شما نگاه نمیکند،و نه به اجسام شما، و نه به اموالتان،ولی نگاه به دلهای شما میکند،کسی که قلب صالحی دارد، خدا به او لطف و محبت میکند،شما همگی فرزندان آدمید،و محبوبترین شما نزد خدا با تقواترین شما است" (2).
ولی عجیب است که با این تعلیمات وسیع و غنی و پربار هنوز در میان مسلمانان کسانی روی مساله"نژاد"و"خون"و"زبان"تکیه میکنند، و حتی وحدت آن را بر اخوت اسلامی،و وحدت دینی مقدم میشمرند،و عصبیت جاهلیت را بار دیگر زنده کردهاند، و با اینکه از این رهگذر ضربههای سختی
بر آنان وارد شده گویی نمیخواهند بیدار شوند،و به حکم اسلام باز گردند!.
خداوند همه را از شر تعصبهای جاهلیت حفظ کند.
اسلام با"عصبیت جاهلیت"در هر شکل و صورت مبارزه کرده است،تا مسلمانان جهان را از هر نژاد و قوم و قبیله زیر پرچم واحدی جمعآوری کند، نه پرچم قومیت و نژاد،و نه پرچم غیر آن،چرا که اسلام هرگز این دیدگاههای تنگ و محدود را نمیپذیرد،و همه را موهوم و بی اساس میشمرد حتی در حدیثی آمده که پیامبر ص در مورد عصبیت جاهلیت فرمود:
دعوها فانها منتنه!: "آن را رها کنید که چیز متعفنی است"! (1).
اما چرا این تفکر متعفن هنوز مورد علاقه گروه زیادی است که خود را ظاهرا مسلمان میشمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامی میزنند؟ معلوم نیست! چه زیبا است جامعهای که بر اساس معیار ارزشی اسلام" إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ "بنا شود،و ارزشهای کاذب نژاد و مال و ثروت و مناطق جغرافیایی و طبقه از آن بر چیده شود،آری تقوای الهی و احساس مسئولیت درونی و ایستادگی در برابر شهوات،و پایبند بودن به راستی و درستی و پاکی و حق و عدالت این تنها معیار ارزش انسان است و نه غیر آن.هر چند در آشفته بازار جوامع کنونی این ارزش اصیل به دست فراموشی سپرده شده،و ارزشهای دروغین جای آن را گرفته است.
در نظام ارزشی جاهلی که بر محور"تفاخر به آباء و اموال و اولاد"دور میزد یک مشت دزد و غارتگر پرورش مییافت،اما با دگرگون شدن این نظام و احیای اصل والای إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ محصول آن انسانهایی همچون سلمان و ابو ذر و عمار یاسر و مقداد بود.
1) 1) "صحیح مسلم"(طبق نقل فی ظلال جلد 7 صفحه 538).
و مهم در انقلاب جوامع انسانی انقلاب نظام ارزشی آن،و احیای این اصل اصیل اسلامی است.
این سخن را با حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص پایان میدهیم آنجا که فرمود:
کلکم بنو آدم،و آدم خلق من تراب،و لینتهین قوم یفخرون بآبائهم او لیکونن اهون علی اللّٰه من الجعلان:
"همه شما فرزندان آدمید،و آدم از خاک آفریده شده،از تفاخر به پدران بپرهیزید،و گرنه نزد خدا از حشراتی که در کثافات غوطهورند پستتر خواهید بود"! (1).
چنان که دیدیم،قرآن بزرگترین امتیاز را برای تقوی قرار داده و آن را تنها معیار سنجش ارزش انسانها میشمرد.
در جای دیگر تقوی را بهترین زاد و توشه شمرده،میگوید:" وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّٰادِ التَّقْویٰ "(بقره-197).
و در جای دیگر لباس تقوی را بهترین لباس برای انسان میشمرد وَ لِبٰاسُ التَّقْویٰ ذٰلِکَ خَیْرٌ (اعراف-26).
و در آیات متعددی یکی از نخستین اصول دعوت انبیاء را"تقوی"ذکر کرده، و بالآخره در جای دیگر اهمیت این موضوع را تا آن حد بالا برده که خدا را "اهل تقوی"میشمرد،و میگوید: هُوَ أَهْلُ التَّقْویٰ وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ (مدثر-56).
قرآن،"تقوی"را نور الهی میداند که هر جا راسخ شود،علم و دانش
1) 1) "فی ظلال"جلد 7 صفحه 538.
میآفریند وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّٰهُ (بقره-282).
و نیز"نیکی"و"تقوی"را قرین هم میشمرد، وَ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ .
و"عدالت"را قرین"تقوی"ذکر میکند: اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ .
اکنون باید دید حقیقت تقوی این سرمایه بزرگ معنوی و این بزرگترین افتخار انسان با اینهمه امتیازات چیست؟ قرآن اشاراتی دارد که پرده از روی حقیقت تقوی بر میدارد:در آیات متعددی جای تقوی را"قلب"میشمرد،از جمله میفرماید: أُولٰئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْویٰ :"آنها که صدای خود را در برابر رسول خدا ص پائین میآورند و رعایت ادب میکنند کسانی هستند که خداوند قلوبشان را برای پذیرش تقوی آزموده است"(حجرات-3).
قرآن،"تقوی"را نقطه مقابل"فجور"ذکر کرده،چنان که در آیه 8 سوره شمس میخوانیم: فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا :"خداوند انسان را آفرید و راه فجور و تقوی را به او نشان داد".
قرآن هر عملی را که از روح اخلاص و ایمان و نیت پاک سرچشمه گرفته باشد بر اساس"تقوی"میشمرد،چنان که در آیه 108 سوره توبه در باره مسجد "قبا"که منافقان مسجد"ضرار"را در مقابل آن ساختند میفرماید: لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْویٰ مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ :"مسجدی که از روز نخست بر شالوده تقوی باشد شایستهتر است که در آن نماز بخوانی".
از مجموع این آیات به خوبی استفاده میشود که"تقوی"همان احساس مسئولیت و تعهدی است که به دنبال رسوخ ایمان در قلب بر وجود انسان حاکم میشود و او را از"فجور"و گناه باز میدارد،به نیکی و پاکی و عدالت دعوت میکند،اعمال آدمی را خالص و فکر و نیت او را از آلودگیها میشوید.
هنگامی که به ریشه لغوی این کلمه باز میگردیم نیز به همین نتیجه میرسیم،زیرا"تقوی"از"وقایة"به معنی کوشش در حفظ و نگهداری چیزی است،و منظور در اینگونه موارد نگهداری روح و جان از هر گونه آلودگی، و متمرکز ساختن نیروها در اموری است که رضای خدا در آن است.
بعضی از بزرگان برای تقوی سه مرحله قائل شدهاند:
1-نگهداری نفس از عذاب جاویدان از طریق تحصیل اعتقادات صحیح.
2-پرهیز از هر گونه گناه اعم از ترک واجب و فعل معصیت.
3-خویشتنداری در برابر آنچه قلب آدمی را به خود مشغول میدارد و از حق منصرف میکند،و این تقوای خواص بلکه خاص الخاص است (1).
امیر مؤمنان علی ع(در نهج البلاغه)تعبیرات گویا و زندهای پیرامون تقوی دارد،و تقوی از مسائلی است که در بسیاری از خطب و نامهها و کلمات قصار حضرت ع روی آن تکیه شده است.
در یک جا تقوی را با گناه و آلودگی مقایسه کرده چنین میگوید:
الا و ان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها،و خلعت لجمها،فتقحمت بهم فی النار!الا و ان التقوی مطایا ذلل حمل علیها اهلها،و اعطوا ازمتها،فاوردتهم الجنة!:
"بدانید گناهان همچون مرکبهای سرکش است که گنهکاران بر آنها سوار میشوند،و لجامشان گسیخته میگردد،و آنان را در قعر دوزخ سرنگون میسازد.
اما تقوی مرکبی است راهوار و آرام که صاحبانش بر آن سوار میشوند، زمام آنها را به دست میگیرند،و تا قلب بهشت پیش میتازند"! (2).
مطابق این تشبیه لطیف،تقوی همان حالت خویشتنداری و کنترل نفس و تسلط بر شهوات است،در حالی که بی تقوایی همان تسلیم شدن در برابر شهوات سرکش و از بین رفتن هر گونه کنترل بر آنها است.
و در جای دیگری میفرماید:
اعلموا عباد اللّٰه ان التقوی دار حصن عزیز،و الفجور دار حصن ذلیل،لا یمنع اهله،و لا یحرز من لجا الیه، الا و بالتقوی تقطع حمة الخطایا:
"بدانید ای بندگان خدا که تقوا قلعهای محکم و شکستناپذیر است، اما فجور و گناه حصاری است سست و بی دفاع که اهلش را از آفات نجات نمیدهد و کسی که به آن پناهنده شود در امان نیست،بدانید انسان تنها به وسیله تقوا از گزند گناه مصون میماند" (1).
و باز در جای دیگر میافزاید:
فاعتصموا بتقوی اللّٰه فان لها حبلا وثیقا عروته و معقلا منیعا ذروته.
"چنگ به تقوای الهی بزنید که رشتهای محکم و دستگیرهای است استوار و پناهگاهی است مطمئن"! (2).
از لابلای مجموع این تعبیرات حقیقت و روح تقوی به خوبی روشن میشود.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که تقوی میوه درخت ایمان است، و به همین دلیل برای به دست آوردن این سرمایه عظیم باید پایه ایمان را محکم ساخت.
البته ممارست بر اطاعت،و پرهیز از گناه،و توجه به برنامههای اخلاقی، بلکه تقوی را در نفس راسخ میسازد،و نتیجه آن پیدایش نور یقین و ایمان
شهودی در جان انسان است،و هر قدر نور"تقوی"افزون شود نور"یقین"نیز افزون خواهد شد، و لذا در روایات اسلامی میبینیم"تقوی"یک درجه بالاتر از"ایمان"و یک درجه پائینتر از"یقین"شمرده شده! امام علی بن موسی الرضا ع میفرماید؟
الایمان فوق الاسلام بدرجة، و التقوی فوق الایمان بدرجة،و الیقین فوق التقوی بدرجة،و ما قسم فی الناس شیء اقل من الیقین:
"ایمان یک درجه برتر از"اسلام"است،و"تقوی"درجهای است بالاتر از"ایمان"و"یقین"درجهای برتر از"تقوی"است و هیچ چیز در میان مردم کمتر از"یقین"تقسیم نشده است" (1)! این بحث را به شعر معروفی که حقیقت تقوی را ضمن مثال روشنی بیان کرده پایان میدهیم: خل الذنوب صغیرها و کبیرها فهو التقی و اصنع کماش فوق ارض الشوک یحذر ما یری لا تحقرن صغیرة ان الجبال من الحصی "گناهان کوچک و بزرگ را ترک گوی و تقوی همین است".
"و همچون کسی باش که از یک"خارزار"میگذرد لباس و دامان خود را چنان جمع میکند که خار بر دامانش ننشیند،و پیوسته مراقب اطراف خویش است"! "هرگز گناهی را کوچک مشمر که کوههای بزرگ از سنگریزههای کوچک تشکیل شده"! ***
1) 1) بحار الانوار جلد 70 صفحه 136.
قٰالَتِ اَلْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا یَدْخُلِ اَلْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطِیعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لاٰ یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمٰالِکُمْ شَیْئاً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (14) إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلصّٰادِقُونَ (15)
14-عربهای بادیهنشین گفتند:ایمان آوردهایم،بگو شما ایمان نیاوردهاید ولی بگوئید اسلام آوردهایم،اما هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است!و اگر از خدا و رسولش اطاعت کنید پاداش اعمال شما را به طور کامل میدهد،خداوند غفور و رحیم است.
15-مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آوردهاند،سپس هرگز شک و تردیدی به خود راه نداده،و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردهاند،آنها راستگویانند.
بسیاری از مفسران،شان نزولی برای آیه ذکر کردهاند که خلاصهاش چنین است:
جمعی از طایفه"بنی اسد"در یکی از سالهای قحطی و خشکسالی وارد مدینه شدند،و به امید گرفتن کمکی از پیامبر ص شهادتین بر زبان جاری کردند،و به پیامبر ص گفتند:"طوائف عرب بر مرکبها سوار شدند و با تو پیکار کردند،ولی ما با زن و فرزندان نزد تو آمدیم،و دست به جنگ نزدیم، و از این طریق میخواستند بر پیامبر ص منت بگذارند.
آیات فوق،نازل شد(و به آنها خاطر نشان کرد که اسلام آنها ظاهری است،و ایمان در اعماق قلبشان نیست!بعلاوه اگر هم ایمان آوردهاند نباید منتی بر پیامبر ص بگذارند، بلکه خدا بر آنها منت دارد که هدایتشان کرده) (1).
ولی وجود این شان نزول-مانند سایر موارد-هرگز مانع از عمومیت مفهوم آیه نیست.
فرق"اسلام"و"ایمان"
در آیه گذشته،سخن از معیار ارزش انسانها یعنی"تقوی"در میان بود، و از آنجا که"تقوی"ثمره شجره"ایمان"است،آنهم ایمانی که در اعماق جان نفوذ کند،در آیات مورد بحث به بیان حقیقت"ایمان"پرداخته،چنین
1) 1) "تفسیر المیزان"و"روح البیان"و"فی ظلال"ذیل آیات مورد بحث.
میگوید:
"اعراب بادیهنشین گفتند:ایمان آوردهایم،به آنها بگو:شما ایمان نیاوردهاید،بگوئید اسلام آوردهایم،ولی هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است"! ( قٰالَتِ الْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا یَدْخُلِ الْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ ).
طبق این آیه تفاوت"اسلام"و"ایمان"،در این است که"اسلام"شکل ظاهری قانونی دارد،و هر کس شهادتین را بر زبان جاری کند در سلک مسلمانان وارد میشود،و احکام اسلام بر او جاری میگردد.
ولی ایمان یک امر واقعی و باطنی است و جایگاه آن قلب آدمی است، نه زبان و ظاهر او.
"اسلام"ممکن است انگیزههای مختلفی داشته باشد،حتی انگیزههای مادی و منافع شخصی،ولی"ایمان"حتما از انگیزههای معنوی،از علم و آگاهی، سرچشمه میگیرد،و همان است که میوه حیات بخش تقوی بر شاخسارش ظاهر میشود.
این همان چیزی است که در عبارت گویایی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده است:
الاسلام علانیة،و الایمان فی القلب: "اسلام امر آشکاری است، ولی جای ایمان دل است" (1).
و در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
الاسلام یحقن به الدم و تؤدی به الامانة،و تستحل به الفروج،و الثواب علی الایمان:
با اسلام خون انسان محفوظ،و ادای امانت او لازم،و ازدواج با او حلال میشود،ولی ثواب بر ایمان است" (2).
و نیز به همین دلیل است که در بعضی از روایات مفهوم"اسلام"منحصر به اقرار لفظی شمرده شده،در حالی که ایمان اقرار توأم با عمل معرفی شده است (
الایمان اقرار و عمل،و الاسلام اقرار بلا عمل ) (1).
همین معنی به تعبیر دیگری در بحث"اسلام و ایمان"آمده است،"فضیل بن یسار"میگوید:از امام صادق ع شنیدم فرمود:
ان الایمان یشارک الاسلام،و لا یشارکه الاسلام،ان الایمان ما وقر فی القلوب،و الاسلام ما علیه المناکح و المواریث و حقن الدماء:
"ایمان با اسلام شریک است،اما اسلام با ایمان شریک نیست(و به تعبیر دیگر هر مؤمنی مسلمان است ولی هر مسلمانی مؤمن نیست)"ایمان"آن است که در دل ساکن شود،اما"اسلام"چیزی است که قوانین نکاح وارث و حفظ خون بر طبق آن جاری میشود" (2).
ولی این تفاوت مفهومی در صورتی است که این دو واژه در برابر هم قرار گیرند،اما هر گاه جدا از هم ذکر شوند ممکن است اسلام بر همان چیزی اطلاق شود که ایمان بر آن اطلاق میشود،یعنی هر دو واژه در یک معنی استعمال گردد.
سپس در آیه مورد بحث میافزاید:"اگر از خدا و رسولش اطاعت کنید ثواب اعمالتان را به طور کامل میدهد،و چیزی از پاداش اعمال شما را فروگذار نمیکند"( وَ إِنْ تُطِیعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لاٰ یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمٰالِکُمْ شَیْئاً ).
چرا که"خداوند غفور و رحیم است"( إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
"لا یلتکم"از ماده"لیت"(بر وزن ریب)به معنی کم گذاردن حق
است (1).
جملههای اخیر در حقیقت اشاره به یک اصل مسلم قرآنی است که شرط قبولی اعمال"ایمان"است،میگوید،اگر شما ایمان قلبی به خدا و پیامبر ص داشته باشید که نشانه آن اطاعت از فرمان خدا و رسول او است،اعمال شما ارزش مییابد،و خداوند حتی کوچکترین حسنات شما را میپذیرد،و پاداش میدهد،و حتی به برکت این ایمان گناهان شما را میبخشد که او غفور و رحیم است.
*** و از آنجا که دست یافتن بر این امر باطنی یعنی ایمان کار آسانی نیست در آیه بعد به ذکر نشانههای آن میپردازد،نشانههایی که به خوبی مؤمن را از مسلم،و صادق را از کاذب،و آنها را که عاشقانه دعوت پیامبر ص را پذیرفتهاند، از آنها که برای حفظ جان و یا رسیدن به مال دنیا اظهار ایمان میکنند جدا میسازد،میفرماید:
"مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آوردهاند، سپس هرگز شک و ریبی به خود راه نداده،و با اموال و جانهای خود در راه خدا به جهاد پرداختهاند"( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ).
آری نخستین نشانه ایمان عدم تردید و دو دلی در مسیر اسلام است،نشانه دوم جهاد با اموال،و نشانه سوم که از همه برتر است جهاد با انفس(جانها) است.
به این ترتیب اسلام به سراغ روشنترین نشانهها رفته است:ایستادگی
1) 1) بنا بر این فعل مزبور اجوف یائی است،هر چند ماده"ولت"(مثال واوی) نیز به همین معنی آمده است.
و ثبات قدم،و عدم شک و تردید از یک سو،و ایثار مال و جان از سوی دیگر.
چگونه ممکن است ایمان در قلب راسخ نباشد در حالی که انسان از بذل مال و جان در راه محبوب مضایقه نمیکند.
و لذا در پایان آیه میافزاید:"چنین کسانی راستگو هستند"و روح ایمان در وجودشان موج میزند( أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ ).
این معیار را که قرآن برای شناخت"مؤمنان راستین"از"دروغگویان متظاهر به اسلام"بیان کرده،منحصر به فقرای طایفه"بنی اسد"نیست، معیاری است روشن و گویا برای هر عصر و زمان،برای جداسازی مؤمنان واقعی از مدعیان دروغین،و برای نشان دادن ارزش ادعای کسانی که همه جا دم از اسلام میزنند و خود را طلبکار پیامبر ص میدانند ولی در عمل آنها کمترین نشانهای از ایمان و اسلام دیده نمیشود.
در مقابل،کسانی هستند که نه تنها ادعایی ندارند،بلکه همواره خود را مقصر میشمرند،و در عین حال در میدان ایثار و فداکاری از همه پیشگامترند.
و اگر این معیار قرآنی را برای سنجش مؤمنان واقعی به کار بریم معلوم نیست از انبوه میلیونها میلیون مدعیان اسلام چه اندازه مؤمن واقعی هستند، و چه مقدار مسلمان ظاهری؟! ***
قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اَللّٰهَ بِدِینِکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (16) یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاٰ تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلاٰمَکُمْ بَلِ اَللّٰهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَدٰاکُمْ لِلْإِیمٰانِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (17) إِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ غَیْبَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (18)
16-بگو:آیا خدا را از ایمان خود با خبر میسازید،او تمام آنچه را در آسمان و زمین است میداند،و خداوند از همه چیز آگاه است.
17-آنها بر تو منت میگذارند که اسلام آوردهاند،بگو اسلام خود را بر من منت مگذارید، بلکه خداوند بر شما منت میگذارد که شما را به سوی ایمان هدایت کرده، اگر(در ادعای ایمان)راستگو هستید.
18-خداوند غیب آسمانها و زمین را میداند و نسبت به آنچه انجام میدهید بیناست.
جمعی از مفسران گفتهاند که بعد از نزول آیات گذشته گروهی از اعراب خدمت پیامبر ص آمدند و سوگند یاد کردند که در ادعای ایمان صادقند، و ظاهر و باطن آنها یکی است،نخستین آیه مورد بحث نازل شد(و به آنها اخطار کرد که نیازی به سوگند ندارد خدا درون و برون همه را میداند) (1).
منت نگذارید که مسلمان شدهاید!
در آیات گذشته نشانههای مؤمنان راستین بیان شده بود،و چنان که در شان نزول ذکر شد جمعی از مدعیان اصرار داشتند که حقیقت ایمان در قلب آنها مستقر است،قرآن به آنها و به تمام کسانی که همانند آنها هستند اعلام میکند که نیازی به اصرار و سوگند نیست،در مساله"ایمان"و"کفر"سر و کار شما با خدایی است که از همه چیز با خبر است،مخصوصا با لحنی عتاب آمیز در نخستین آیه مورد بحث میگوید:"به آنها بگو:آیا میخواهید خداوند را از ایمان خود با خبر سازید،او تمام آنچه را در آسمانها و زمین است میداند"( قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللّٰهَ بِدِینِکُمْ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ ).
و برای تاکید بیشتر میافزاید:"خداوند از همه چیز آگاه است" ( وَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
ذات مقدس او عین علم است،و علمش عین ذات او است،و به همین دلیل علمش ازلی و ابدی است.
1) 1) "مجمع البیان"،"المیزان"،"روح البیان"و"تفسیر قرطبی".
ذات پاکش همه جا حضور دارد،و از رگ گردن به شما نزدیکتر، و میان انسان و قلبش حائل میشود،با این حال نیازی به ادعای شما نیست،او راستگویان را از مدعیان کاذب به خوبی میشناسد،و از اعماق جانشان با خبر است،حتی درجات شدت و ضعف ایمان آنها را که گاه از خودشان نیز پوشیده است،نزد او روشن است،با این حال چرا اصرار دارید که خدا را از ایمان خود با خبر سازید؟! *** سپس به گفتگوی اعراب بادیهنشین بازمیگردد که اسلام خود را به رخ پیامبر میکشیدند،و میگفتند:ما با تو از در تسلیم آمدیم در حالی که بسیاری از قبائل عرب از در جنگ آمدند.
قرآن در پاسخ آنها میگوید:"آنها بر تو منت میگذارند که اسلام آوردهاند"!( یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا ).
"به آنها بگو:اسلام خود را بر من منت نگذارید"( قُلْ لاٰ تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلاٰمَکُمْ ).
"بلکه خداوند بر شما منت میگذارد که شما را به سوی ایمان هدایت کرد اگر در ادعای ایمان راستگو هستید"!( بَلِ اللّٰهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَدٰاکُمْ لِلْإِیمٰانِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
"منت"-چنان که قبلا هم گفتهایم-از ماده"من"به معنی وزنه مخصوصی است که با آن وزن میکنند،سپس به هر نعمت سنگین و گرانقدری اطلاق شده،منت بر دو گونه است اگر جنبه عملی داشته باشد(به معنی بخشش نعمت گرانقدر)ممدوح است،و منتهای الهی از این قبیل است،ولی اگر جنبه لفظی داشته باشد مانند منت بسیاری از انسانها عملی است زشت و ناپسند.
جالب اینکه در جمله اول میگوید:آنها بر تو منت میگذارند که "اسلام"را پذیرفتهاند و این تاکید دیگری است بر اینکه آنها در ادعای ایمان صادق نیستند بلکه ظاهرا اسلام را پذیرا شدهاند.
ولی در ذیل آیه میگوید:"اگر در دعوی خود راست میگوئید خداوند بر شما منت میگذارد که هدایتتان به"ایمان"کرده است".
به هر حال این مساله مهمی است که افراد کوتهفکر غالبا تصورشان این است که با قبول ایمان،و انجام عبادات و طاعات،خدمتی به ساحت قدس الهی یا پیامبر ص و اوصیای او ع کردهاند،و به همین دلیل انتظار پاداش دادند.
در حالی که اگر نور ایمان به قلب کسی بتابد و این توفیق نصیبش شود که در سلک مؤمنان در آید،بزرگترین لطف الهی شامل حال او شده است.
"ایمان"قبل از هر چیز درک تازهای از عالم هستی به انسان میدهد، حجابها و پردههای خود خواهی و غرور را کنار میزند،افق دید انسان را میگشاید،و شکوه و عظمت بی مانند آفرینش را در نظر او مجسم میکند.
سپس نور و روشنایی بر عواطف او میپاشد و آنها را پرورش میدهد، ارزشهای انسانی را در او زنده میکند،استعدادهای والای او را شکوفا میسازد، علم و قدرت و شهامت و ایثار و فداکاری و عفو و گذشت و اخلاص به او میدهد، و از موجودی ضعیف انسانی نیرومند و پر ثمر میسازد.
دست او را گرفته و از مدارج کمال بالا میبرد،و به اوج قله افتخار میرساند،او را هماهنگ با قوانین عالم هستی،و عالم هستی را در تسخیر او قرار میدهد.
آیا این نعمتی است که خداوند بر انسان ارزانی داشته یا منتی است که انسان بر پیامبر خدا ص بگذارد؟!
همچنین هر یک از عبادات و اطاعات گامی است به سوی تکامل:قلب را صفا میبخشد،شهوات را کنترل میکند،روح اخلاص را تقویت مینماید، به جامعه اسلامی وحدت و یکپارچگی و قوت و عظمت میبخشد.
هر کدام یک کلاس بزرگ تربیتی است،و درسی است آموزنده.
اینجا است که انسان باید هر صبح و شام شکر نعمت ایمان بجا آورد و بعد از هر نماز و هر عبادت سر به سجده بگذارد،و خدا را بر اینهمه توفیق سپاس گوید.
اگر بینش انسان در مورد ایمان و اطاعت خدا چنین باشد نه تنها خود را "طلبکار"نمیداند،بلکه همیشه"مدیون"خدا و پیامبر ص و غرق احسان او میشمرد.
عبادات را عاشقانه انجام میدهد،و در راه اطاعت او نه با پا که با سر میدود.و اگر خدا برای او پاداش عمل قائل شده،این را نیز لطف دیگری میداند،و گرنه انجام کارهای نیک سودش به خود انسان باز میگردد و در حقیقت با این توفیق بر میزان بدهکاریهای او به خداوند افزوده میگردد.
بنا بر این هدایت او لطف است،و دعوت پیامبرش ص لطفی دیگر،و توفیق اطاعت و فرمانبرداری لطفی مضاعف،و پاداش لطفی است ما فوق لطف! *** در آخرین آیه مورد بحث که پایان سوره"حجرات"است باز هم آنچه را در آیه قبل آمده تاکید میکند،و میفرماید:"خداوند غیب آسمانها و زمین را میداند،و نسبت به آنچه انجام میدهید بصیر و بینا است"( إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ غَیْبَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ ).
اصرار نداشته باشید که حتما مؤمن هستید،و نیازی به سوگند نیست،
او در زوایای قلب شما حضور دارد،و از آنچه در آن میگذرد کاملا با خبر است.او از تمام اسرار اعماق زمین و غیب آسمانها آگاه است،بنا بر این چگونه ممکن است از درون دل شما بیخبر باشد؟ ***خداوندا!بر ما منت نهادی و نور ایمان را در قلب ما تابیدی،تو را به نعمت عظیم هدایت سوگند که ما را در این راه ثابت بدار و در مسیر تکامل رهبری کن! پروردگارا!تو از اعماق قلب ما آگاهی،نیات ما را به خوبی میدانی، عیوب ما را از بندگانت بپوشان و به کرمت اصلاح فرما! بار الها!به ما توفیق و قدرتی مرحمت کن که ارزشهای عظیم اخلاقی که در این سوره پر عظمت بیان فرمودی در وجود خود زنده کنیم و احترام آن را پاس داریم.آمین یا رب العالمین پایان سوره حجرات اول محرم سال 1406.
26\6\64 ***
محتوای سوره"ق"
محور بحثهای این سوره مساله"معاد"است و تقریبا تمام آیات بر همین محور دور میزند،و مسائل دیگر در آن شکل جنبی دارد.
در مسائل مربوط به معاد انگشت روی امور زیر میگذارد.
1-انکار و تعجب کافران از مساله معاد(معاد جسمانی).
2-استدلال بر مساله معاد از طریق توجه به نظام آفرینش،و مخصوصا احیای زمینهای مرده به وسیله نزول باران.
3-استدلال بر مساله معاد از طریق توجه به خلقت نخستین.
4-اشاره به مساله ثبت اعمال و اقوال برای"یوم الحساب".
5-مسائل مربوط به مرگ و انتقال از این جهان به سرای دیگری.
6-گوشهای از حوادث روز قیامت و اوصاف بهشت و دوزخ.
7-اشاره به حوادث تکان دهنده پایان جهان که سر آغازی است بر جهان دیگر.
در این میان اشاراتی کوتاه و مؤثر به وضع اقوام طغیانگر پیشین و سرنوشت دردناک و شوم آنها(مانند قوم فرعون،و عاد،و لوط،و شعیب،و تبع)و نیز دستوراتی برای توجه به خدا و ذکر او به پیامبر اسلام ص داده شده است.
و اشاره کوتاهی به عظمت قرآن در آغاز و پایان سوره به چشم میخورد.
فضیلت تلاوت سوره"ق"
از روایات اسلامی استفاده میشود که پیامبر ص اهمیت فراوانی برای این سوره قائل بود،تا آنجا که هر روز جمعه آن را در خطبه نماز جمعه قرائت میفرمود (1). در حدیث دیگری آمده است که در هر روز"عید"و"جمعه"آن را تلاوت میفرمود 2. این به خاطر آن است که روز جمعه و عید روز بیداری و آگاهی انسانها،روز بازگشت به فطرت نخستین،و روز توجه به خدا و یوم الحساب است،و از آنجا که آیات این سوره به نحو بسیار مؤثری مساله معاد و مرگ و حوادث قیامت را بازگو میکند و تفکر در آن تاثیر عمیقی در بیداری و تربیت انسانها دارد، مورد توجه خاص آن حضرت قرار داشت. در حدیثی از پیغمبر اکرم ص چنین نقل شده: من قرأ سورة"ق" هون اللّٰه علیه تارات الموت و سکراته: "کسی که سوره"ق"را بخواند خداوند مشکلات و سکرات مرگ را بر او آسان میسازد" 3. و نیز در حدیثی از امام باقر ع آمده است: من ادمن فی فرائضه و نوافله سورة ق وسع اللّٰه فی رزقه،و اعطاه کتابه بیمینه و حاسبه حسابا یسیرا: "کسی که پیوسته در نمازهای فریضه و نافله سوره ق را بخواند خداوند روزی او را گسترده میکند،و نامه اعمالش را به دست راستش میدهد، و حساب او را در قیامت آسان میسازد" 1. نیاز به یاد آوری ندارد که اینهمه افتخار و فضیلت تنها با خواندن الفاظ حاصل نمیشود،بلکه خواندن الفاظ سر آغازی است برای بیداری اندیشهها و آن نیز وسیلهای است برای عمل صالح و هماهنگی با محتوای سوره. ***
1) 1) "تفسیر قرطبی"جلد 9 صفحه 6171.
محور بحثهای این سوره مساله"معاد"است و تقریبا تمام آیات بر همین محور دور میزند،و مسائل دیگر در آن شکل جنبی دارد.
در مسائل مربوط به معاد انگشت روی امور زیر میگذارد.
1-انکار و تعجب کافران از مساله معاد(معاد جسمانی).
2-استدلال بر مساله معاد از طریق توجه به نظام آفرینش،و مخصوصا احیای زمینهای مرده به وسیله نزول باران.
3-استدلال بر مساله معاد از طریق توجه به خلقت نخستین.
4-اشاره به مساله ثبت اعمال و اقوال برای"یوم الحساب".
5-مسائل مربوط به مرگ و انتقال از این جهان به سرای دیگری.
6-گوشهای از حوادث روز قیامت و اوصاف بهشت و دوزخ.
7-اشاره به حوادث تکان دهنده پایان جهان که سر آغازی است بر جهان دیگر.
در این میان اشاراتی کوتاه و مؤثر به وضع اقوام طغیانگر پیشین و سرنوشت دردناک و شوم آنها(مانند قوم فرعون،و عاد،و لوط،و شعیب،و تبع)و نیز دستوراتی برای توجه به خدا و ذکر او به پیامبر اسلام ص داده شده است.
و اشاره کوتاهی به عظمت قرآن در آغاز و پایان سوره به چشم میخورد.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>ق وَ اَلْقُرْآنِ اَلْمَجِیدِ (1) بَلْ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقٰالَ اَلْکٰافِرُونَ هٰذٰا شَیْءٌ عَجِیبٌ (2) أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً ذٰلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ (3) قَدْ عَلِمْنٰا مٰا تَنْقُصُ اَلْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنٰا کِتٰابٌ حَفِیظٌ (4) بَلْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ (5)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-ق-سوگند به قرآن مجید.
2-آنها تعجب کردند که پیامبری انذارگر از میان خودشان آمده،و کافران گفتند:
این چیز عجیبی است!
3-آیا هنگامی که ما مردیم و خاک شدیم دو باره به زندگی باز میگردیم؟این بازگشتی است بعید! 4-ولی ما میدانیم آنچه را زمین از بدن آنها میکاهد،و نزد ما کتابی است که همه چیز در آن محفوظ است.
5-آنها حق را هنگامی که به سراغشان آمد تکذیب کردند لذا پیوسته در کار پراکنده خود متحیرند!
منکران لجوج در کار خود سرگردانند!
در این جا بار دیگر در آغاز این سوره به بعضی از"حروف مقطعه" بر خورد میکنیم و آن حرف"ق"است،و چنان که قبلا نیز گفتهایم یکی از تفسیرهای قابل توجه"حروف مقطعه"این است که"قرآن"با آن همه عظمت از ماده سادهای همچون حروف"الفبا"تشکیل یافته،و این نشان میدهد که ابداعگر و نازل کننده قرآن مجید علم و قدرت بی پایان داشته که از چنین ابزار سادهای چنان ترکیب عالی آفریده است.
البته تفسیرهای دیگری برای"حروف مقطعه"نیز وجود دارد که میتوانید در آغاز سورههای"بقره"،"آل عمران"،"اعراف"و سورههای "حم"مطالعه فرمائید.
برخی از مفسران نیز"ق"را اشاره به بعضی از اسماء اللّٰه(مانند"قادر" و"قیوم")دانستهاند.
در بسیاری از تفاسیر نیز آمده که"ق"نام کوهی است عظیم که محیط به کره زمین است،در اینکه این کدام کوه است که بر کره زمین یا مجموعه جهان احاطه دارد؟و منظور از آن چیست؟اینجا جای بحث آن نیست،آنچه لازم
میدانیم در اینجا اشاره کنیم این است که بسیار بعید به نظر میرسد که"ق" در این سوره اشاره به"کوه قاف"باشد،چرا که نه تنها تناسبی با بحثهای سوره ندارد،حرف"ق"در اینجا همانند سائر حروف مقطعهای است که در آغاز سورههای قرآن آمده،بعلاوه اگر منظور از آن"کوه قاف"بود میبایست با"واو" قسم همراه باشد مانند" وَ الطُّورِ "و امثال آن،و ذکر یک کلمه بدون مبتدا و خبر یا واو قسم مفهومی ندارد.
از همه اینها گذشته"رسم الخط"تمام قرآنها این است که"ق"به صورت "مفرد"نوشته،در حالی که"کوه قاف"را به صورت"قاف"مینویسند.
از جمله اموری که گواهی میدهد ذکر این حرف از حروف مقطعه برای بیان عظمت قرآن است اینکه بلافاصله بعد از آن سوگند به قرآن مجید یاد کرده،میفرماید:"قسم به قرآن مجید"( وَ الْقُرْآنِ الْمَجِیدِ ).
"مجید"از ماده"مجد"به معنی"شرافت گسترده"است،و از آنجا که قرآن عظمت و شرافتی بی پایان دارد کلمه"مجید"از هر نظر سزاوار آن است،ظاهرش زیبا،محتوایش عظیم،دستوراتش عالی،و برنامههایش آموزنده و حیاتبخش است.
در اینکه این قسم به چه منظور ذکر شده،و به اصطلاح"مقسم له" چیست؟مفسران احتمالات زیادی دادهاند،ولی با توجه به آیات بعد به نظر میرسد که جواب قسم همان مساله"نبوت"پیامبر اسلام ص یا "رستاخیز" انسانها بعد از مرگ است (1).
1) 1) و در تقدیر چنین است:و القرآن المجید انک رسول اللّٰه-یا-ان البعث حق.
سپس به بیان پارهای از ایرادهای بی اساس کفار و مشرکان عرب پرداخته، از میان آنها به دو ایراد اشاره میکند:
نخست میگوید:"بلکه آنها تعجب کردند که پیامبری انذارگر،از خود آنها آمده،و کافران گفتند:این چیز عجیبی است"؟!( بَلْ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا شَیْءٌ عَجِیبٌ ).
این ایرادی است که قرآن بارها به آن و پاسخ آن اشاره کرده،و تکرار آن نشان میدهد که از ایرادهای اصلی کفار بوده که همواره آن را تکرار میکردند.
نه تنها به پیامبر اسلام ص که به سایر پیامبران نیز همین ایراد را میگرفتند،گاه میگفتند: إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا :"شما تنها انسانهایی مثل ما هستید که میخواهید ما را از آنچه نیاکانمان میپرستیدند باز دارید"!(ابراهیم-10).
و گاه میگفتند: مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمّٰا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمّٰا تَشْرَبُونَ :"این انسانی همانند شما است،از آنچه میخورید،میخورد و از آنچه شما مینوشید مینوشد"!(مؤمنون-33).
و گاه میافزودند: لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً :"چرا فرشتهای همراه او نازل نشده تا همراه او انذار کند"؟!(فرقان-7).
ولی همه اینها بهانههایی بود برای عدم تسلیم در برابر حق.
قرآن در آیات مورد بحث پاسخی از این ایراد نمیگوید،چرا که بارها به آن پاسخ گفته است،که اگر فرضا فرشتهای میفرستادیم آن را به صورت بشر قرار میدادیم،یعنی رهبر و راهنمای انسان تنها میتواند انسان باشد،تا از تمام دردها،نیازها،تمایلات،خواستها و مسائل زندگی او با خبر باشد،و از سوی دیگر بتواند در جنبههای عملی الگویی برای آنها گردد،
و نگویند اگر او هم از جنس ما بود،هرگز پاک و پاکیزه نمیماند چرا که: قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را محتسب گر می خورد معذور دارد مست را! بنا بر این برنامههایش تنها به درد خودش میخورد نه به درد بشر!.
*** بعد از این ایراد به رسالت پیامبر ص و اینکه چگونه از جنس بشر است؟ایراد دیگری به محتوای دعوت او داشتند و انگشت روی مسالهای میگذارند که برای آنها از هر نظر عجیب و غریب بود،آنها میگفتند:"آیا هنگامی که ما مردیم و خاک شدیم دو باره به زندگی باز میگردیم،آن چنان که او میگوید؟این بازگشتی است بعید"!( أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً ذٰلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ ) (1).
به هر حال آنها بازگشت مجدد به زندگی را مسالهای دور از عقل میپنداشتند،بلکه گاه آن را محال دانسته،و ادعای آن را دلیل بر جنون گویندهاش میگرفتند!چنان که در آیه 7 و 8 سبا میخوانیم: قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذٰا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أَفْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ :"کافران گفتند:آیا مردی را به شما نشان دهیم که خبر میدهد هنگامی که کاملا از هم متلاشی شدید بار دیگر به خلقت تازهای بر میگردید،آیا افترا بر خدا بسته؟یا جنون دارد"؟! *** تنها در اینجا نیست که این ایراد را به پیامبر اسلام ص کردند،بارها
1) 1) جواب"اذا"محذوف است،و از جمله بعد فهمیده میشود،و در تقدیر چنین است:ا إذا متنا و کنا ترابا نرجع و نرد حیا ذلک رجع بعید".
گفتند،و بارها پاسخ شنیدند و باز هم از روی لجاجت تکرار کردند.
به هر حال قرآن مجید در اینجا از چند راه به آنها پاسخ میگوید:
نخست:به علم بی پایان خدا اشاره کرده،میفرماید:"ما میدانیم آنچه را زمین از بدن آنها میکاهد و کم میکند؟و نزد ما کتابی است که همه چیز در آن محفوظ است"( قَدْ عَلِمْنٰا مٰا تَنْقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنٰا کِتٰابٌ حَفِیظٌ ).
اگر اشکال و ایراد شما به خاطر این است که استخوانهای آدمی میپوسد، و گوشت او خاک میشود،و جزء زمین میگردد و ذراتی از آن نیز تبدیل به بخار و گازهای پراکنده در هوا میگردد،چه کسی میتواند آنها را جمع آوری کند؟و اصلا چه کسی از آنها با خبر است؟ پاسخش معلوم است:خداوندی که علم او به تمام اشیاء احاطه دارد تمام این ذرات را میشناسد،و به هنگام لزوم همه را جمع آوری میکند،همانگونه که ذرات پراکنده آهن را در میان تلی از غبار با یک قطعه آهنربا میتوان جمع- آوری کرد،جمع آوری ذرات پراکنده هر انسان برای خدا از اینهم آسانتر است.
و اگر ایراد آنها این است که حساب اعمال انسان را چه کسی برای معاد و رستاخیز نگهمیدارد؟پاسخش این است که همه اینها در لوح محفوظ ثبت است،و اصولا چیزی در این عالم گم نمیشود،حتی اعمال شما باقی میماند، هر چند تغییر شکل میدهد.
" کِتٰابٌ حَفِیظٌ "به معنی کتابی است که حافظ اعمال تمام انسانها و غیر آن است،و اشاره به"لوح محفوظ"است که شرح آن را ذیل آیه 39 سوره رعد دادهایم(جلد دهم صفحه 241).
*** سپس به پاسخ دیگری میپردازد که بیشتر جنبه روانی دارد،میگوید:
"ولی آنها حق را هنگامی که به سراغشان آمد تکذیب کردند"( بَلْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ ).
یعنی آنها آگاهانه منکر حق شدهاند،و گرنه گرد و غباری بر چهره حق نیست،و چنان که در آیات بعد میآید آنها صحنه معاد را با چشم خود مکرر در این دنیا میبینند و جای شک و تردید ندارد.
لذا در پایان آیه میافزاید:"چون آنها در مقام تکذیب بر آمدهاند پیوسته ضد و نقیض میگویند،در کار خود متحیرند و در امور مختلط گرفتارند" ( فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ ).
گاه پیامبر ص را مجنون میخوانند،گاه کاهن،و گاه شاعر.
گاه میگویند:سخنان او"اساطیر الاولین"است.
گاه میگویند:"بشری به او تعلیم میدهد"! گاه نفوذ کلماتش را نوعی"سحر"میدانند.
و گاه مدعی میشوند ما هم مثل آن میتوانیم بیاوریم! این پراکندهگوئیها نشان میدهد که حق را دریافتهاند،و به دنبال بهانهجویی هستند و لذا هرگز روی یک حرف نمیایستند.
"مریج"از ماده"مرج"(بر وزن حرج)به معنی امر"مختلط و مشوش و مشتبه"است،و لذا به زمینی که گیاهان مختلف و فراوان در آن روئیده"مرج"(مرتع)گفته میشود.
أَ فَلَمْ یَنْظُرُوا إِلَی اَلسَّمٰاءِ فَوْقَهُمْ کَیْفَ بَنَیْنٰاهٰا وَ زَیَّنّٰاهٰا وَ مٰا لَهٰا مِنْ فُرُوجٍ (6) وَ اَلْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا وَ أَلْقَیْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ (7) تَبْصِرَةً وَ ذِکْریٰ لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ (8) وَ نَزَّلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً مُبٰارَکاً فَأَنْبَتْنٰا بِهِ جَنّٰاتٍ وَ حَبَّ اَلْحَصِیدِ (9) وَ اَلنَّخْلَ بٰاسِقٰاتٍ لَهٰا طَلْعٌ نَضِیدٌ (10) رِزْقاً لِلْعِبٰادِ وَ أَحْیَیْنٰا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذٰلِکَ اَلْخُرُوجُ (11)
6-آیا آنها به آسمانی که بالای سرشان است نگاه نکردند که چگونه ما آن را بنا کردهایم؟ و چگونه به وسیله ستارگان زینت بخشیدهایم؟و هیچ شکاف و ناموزونی در آن
نیست! 7-و زمین را گسترش دادیم،و در آن کوههای عظیمی افکندیم،و از هر نوع گیاه بهجتانگیز رویاندیم.
8-تا وسیله بینایی و بیداری برای هر بنده توبه کاری باشد.
9-و از آسمان آبی پر برکت فرستادیم و به وسیله آن باغها و دانههایی را که درو میکنند رویاندیم.
10-و نخلهای بلند قامت که میوههای متراکم دارند.
11-همه اینها به منظور بخشیدن روزی به بندگان است،و به وسیله باران زمین مرده را زنده کردیم،آری زنده شدن مردگان نیز همین گونه است.
لحظهای به آسمان بنگرید!
این آیات هم چنان بحث"دلائل معاد"را دنبال میکند،گاه از طریق "قدرت بی انتهای حق"و گاه از"وجود صحنههای معاد در همین دنیا"کمک میگیرد.
نخست توجه منکران را به آفرینش آسمانها جلب کرده،میگوید:"آیا به آسمان در بالای سرشان نگاه نکردند که چگونه ما آن را بنا کردهایم بی آنکه ستون و پایهای داشته باشد؟!و چگونه آن را به وسیله ستارگان زینت بخشیدهایم در حالی که هیچ شکاف و ناموزونی در آن وجود ندارد"؟!( أَ فَلَمْ یَنْظُرُوا إِلَی السَّمٰاءِ فَوْقَهُمْ کَیْفَ بَنَیْنٰاهٰا وَ زَیَّنّٰاهٰا وَ مٰا لَهٰا مِنْ فُرُوجٍ ).
منظور از نگاه کردن در اینجا نگاهی توأم با اندیشه و تفکر است که انسان را به قدرت عظیم خالق این آسمان پهناور و شگفتیهایش آشنا سازد که هم عظمت خیره کنندهای دارد،و هم زیبائیهای فراوان و هم استحکام و نظم و حساب.
جمله وَ مٰا لَهٰا مِنْ فُرُوجٍ (هیچ شکافی در آن نیست)یا به معنی عدم وجود نقص و عیب و ناموزونی است،چنان که بعضی از مفسران گفتهاند،و یا به معنی عدم وجود شکاف در خصوص آسمانی است که اطراف زمین را احاطه کرده، و جو زمین نامیده میشود،و به گفته قرآن"سقف محفوظی"است(انبیاء-32) که راه را بر سنگهای آسمانی که به طور مداوم با سرعت سر سام آوری به سوی زمین میآید میبندد،و قبل از وصول به سطح زمین آنها را آتش میزند و خاکستر میکند،و همچنین از اشعههای کیهانی زیانبخش ممانعت به عمل میآورد.
و گرنه آسمان به معنی محل ستارگان یک فضای خالی است که این کرات در آن شناورند.
در اینجا احتمال سومی نیز وجود دارد و آن اینکه جمله بالا اشاره به نظریه وجود"اتر"(اثیر)باشد،مطابق این نظریه تمام عالم هستی و فواصل ستارگان پر است از مادهای بی رنگ و بی وزن به نام"اتر"که حامل امواج نور است و آن را از نقطهای به نقطه دیگر منتقل میکند،طبق این نظریه هیچ شکاف و فرجهای در تمام عالم آفرینش نیست،و سیارات و ثوابت در"اتر" غوطهورند.
البته این سه تفسیر با هم منافاتی ندارند،هر چند تفسیر سوم که متکی به فرضیه اتر میباشد قابل اعتماد نیست،چون موضوع اتر از نظر دانشمندان هنوز به طور قطع ثابت نشده است.
*** سپس به عظمت آفرینش زمین پرداخته میافزاید:"و زمین را گسترش دادیم و در آن کوههای عظیمی افکندیم،و در آن از هر نوع و از هر جفت گیاه بهجتانگیز رویاندیم"( وَ الْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا وَ أَلْقَیْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ ).
آری آفرینش زمین از یک سو،گسترش آن(بیرون آمدن از زیر آب) از سوی دیگر،پیدایش کوهها که ریشههای آن به هم پیوسته و همچون زرهی زمین را در برابر فشارهای درونی و برونی و جزر و مدهای حاصل از جاذبه ماه و خورشید حفظ میکند،از سوی سوم،و پیدایش انواع گیاهان با آن همه عجائب و زیبائیها از سوی چهارم همگی دلیل بر قدرت بی پایان او است (1).
تعبیر به مِنْ کُلِّ زَوْجٍ اشاره به مساله زوجیت در عالم گیاهان است که در موقع نزول این آیات هرگز به عنوان یک اصل کلی کشف نشده بود و بعد از قرنها علم و دانش بشر پرده از روی آن برداشت،و یا به معنی اصناف و انواع مختلف گیاهان است،چرا که تنوع در عالم گیاهان فوق العاده زیاد و حیرتانگیز است.
*** در آیه بعد نتیجهگیری کرده،میگوید:"همه اینها را به منظور بینایی و بیداری بندگانی آفریدیم که میخواهند به سوی ما باز گردند"و حق را دریابند ( تَبْصِرَةً وَ ذِکْریٰ لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ ) (2).
آری کسی که قدرت بر آفرینش آسمانها با آن همه عظمت و زیبایی،و زمین با اینهمه نعمت و جمال و نظم و حساب دارد،چگونه نمیتواند مردگان را بار دیگر لباس حیات بپوشاند،و قیامتی بر پا کند؟آیا این قدرت عظیم خیره کننده دلیل روشنی بر امکان معاد نیست! ***
در آیه بعد پایه استدلال دیگری را مینهد و میگوید:"و از آسمان،آبی پر برکت فرستادیم،و به وسیله آن باغها و دانههایی را که درو میکنند رویاندیم" ( وَ نَزَّلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً مُبٰارَکاً فَأَنْبَتْنٰا بِهِ جَنّٰاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِیدِ ).
"جنات"در اینجا اشاره به باغهای میوه است،و"حب الحصید" (دانههای قابل درو)اشاره به حبوباتی همچون جو،گندم و مانند آن است که مواد اصلی غذای انسانها را تشکیل میدهد.
*** سپس میافزاید:"و همچنین نخلهای بلندقامتی که میوههای متراکم دارند" ( وَ النَّخْلَ بٰاسِقٰاتٍ لَهٰا طَلْعٌ نَضِیدٌ ).
"باسقات"جمع"باسقه"به معنی مرتفع و بلند است و"طلع" به ثمره درخت خرما در آغاز ظهورش گفته میشود و"نضید"به معنی متراکم است،مخصوصا خوشه درخت خرما هنگامی که در درون غلاف قرار دارد کاملا روی یکدیگر سوار و متراکم است،و زمانی که از غلاف بیرون میآید بسیار اعجابانگیز است.
*** در پایان میگوید:"همه اینها را به منظور بخشیدن روزی به بندگان آفریدیم،و با این قطرههای حیاتبخش باران زمین مرده را زنده کردیم،آری زنده شدن مردگان و خروج آنها از قبرها نیز همین گونه است"!( رِزْقاً لِلْعِبٰادِ وَ أَحْیَیْنٰا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذٰلِکَ الْخُرُوجُ ) (1).
و به این ترتیب ضمن یاد آوری نعمتهای عظیمش به بندگان،و تحریک
1) 1) در آیات دیگر نیز در این زمینه بحث شده است(به جلد 18 تفسیر نمونه صفحه 190 به بعد ذیل آیه 9 فاطر و صفحه 485 همین جلد 18 ذیل آیات آخر سوره یس مراجعه فرمائید).
حس شکرگزاری آنها در مسیر شناخت او،به آنها یاد آور میشود که شما نمونه معاد را همه سال در برابر چشمان خود در همین جهان میبینید،زمینهای مرده و خشک و خالی از هر گونه آثار زندگی بر اثر نزول قطرات باران به حرکت در میآیند،و غوغای رستاخیز را سر میدهند،از هر گوشه گیاهی میروید و"وحده لا شریک له"میگوید! این جنبش عظیم و حرکت به سوی حیات و زندگی در عالم گیاهان بیانگر این واقعیت است که آفریدگار عالم میتواند موجودات مرده را بار دیگر حیات بخشد چرا که"وقوع"چیزی اقوی دلیل بر"امکان"آن است.
کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحٰابُ اَلرَّسِّ وَ ثَمُودُ (12) وَ عٰادٌ وَ فِرْعَوْنُ وَ إِخْوٰانُ لُوطٍ (13) وَ أَصْحٰابُ اَلْأَیْکَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ کُلٌّ کَذَّبَ اَلرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِیدِ (14) أَ فَعَیِینٰا بِالْخَلْقِ اَلْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ (15)
12-پیش از آنها قوم نوح و اصحاب الرس(قومی که در یمامه زندگی میکردند و پیامبری بنام حنظله داشتند)و قوم ثمود(پیامبرانشان را)تکذیب کردند.
13-و همچنین قوم عاد و فرعون و قوم لوط.
14-و اصحاب الایکه(قوم شعیب)و قوم تبع(که در سرزمین یمن زندگی میکردند) هر یک از آنها فرستادگان الهی را تکذیب کردند و وعده عذاب در باره آنها تحقق یافت.
15-آیا ما از آفرینش نخستین عاجز ماندیم(که قادر بر آفرینش رستاخیز نباشیم)ولی آنها(با این همه دلائل روشن)باز در آفرینش جدید تردید دارند.
تنها تو نیستی که گرفتار دشمنی!
این آیات هم چنان ادامه بحثهای مربوط به معاد از دریچههای مختلف است.
نخست برای دلداری پیامبر ص میفرماید:فقط تو نیستی که این گروه کافر تکذیبت کردند،و هم محتوای دعوتت را خصوصا در باره معاد"قبل از آنها قوم نوح و اصحاب الرس و قوم ثمود نیز پیامبرانشان را تکذیب کردند"( کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحٰابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ ).
"قوم ثمود"همان قوم صالح پیامبر بزرگ خدا است،که در سرزمین "حجر"در شمال حجاز زندگی داشتند،و در مورد"اصحاب الرس"، میان مفسران گفتگو است،بسیاری عقیده دارند که آنها طائفهای بودند که در سرزمین"یمامه"میزیستند و پیامبری به نام"حنظله"داشتند که او را تکذیب کردند و سرانجام در چاهش افکندند(توجه داشته باشید یکی از معانی "رس"چاه است،و معنی دیگرش اثر مختصری است که از چیزی باقی میماند، زیرا خاطرات کمی از این قوم در تاریخ باقیمانده).
بعضی دیگر آنها را قوم شعیب میدانند،زیرا آنها چاههای آب فراوان داشتند،اما با توجه به اینکه اصحاب الایکه که در آیات بعد آمده اشاره به همین قوم شعیب است این احتمال منتفی است.
بعضی نیز آنها را از بقایای قوم ثمود میدانند،و با توجه به اینکه"ثمود" جداگانه در آیات مورد بحث آمده این معنی نیز بعید به نظر میرسد.
بنا بر این مناسب همان تفسیر اول است که در میان مفسران از شهرت برخوردار است.
*** سپس میافزاید:"همین طایفه عاد و قوم فرعون و برادران لوط" ( وَ عٰادٌ وَ فِرْعَوْنُ وَ إِخْوٰانُ لُوطٍ ).
منظور از برادران"لوط"همان قوم لوط است چرا که قرآن از این پیامبران بزرگ به عنوان برادر یاد کرده.
"و نیز اصحاب الایکه و قوم تبع"( وَ أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ ).
"ایکه"به معنی درختان فراوان و در هم پیچیده،و یا به تعبیر دیگر بیشه مانند است،و اصحاب الایکه گروهی از قوم شعیب هستند که در غیر شهر "مدین"زندگی میکردند،شهری که دارای درختان بسیار بود (1).
و منظور از"قوم تبع"گروهی از مردم یمن است زیرا"تبع"لقبی است برای پادشاهان یمن به اعتبار اینکه مردم از آنها تبعیت میکردند،و ظاهر تعبیر قرآن در اینجا و در یک آیه دیگر(37-دخان)خصوص یکی از پادشاهان یمن است که در بعضی از روایات نام او"اسعد ابو کرب"ذکر شده،و جمعی معتقدند که او مرد مؤمنی بود،و مردم را به پیروی از دعوت انبیاء فرا میخواند، هر چند با او مخالفت کردند (2).
سپس به تمام این اقوام هشتگانه اشاره کرده،میگوید:"هر یک از آنها فرستادگان الهی را تکذیب کردند،و وعده عذاب خداوند در باره آنها تحقق یافت" ( کُلٌّ کَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِیدِ ).
اینکه میگوید:آنها"رسولان الهی"را تکذیب کردند،در حالی که هر یک از آنها فقط پیامبر خود را تکذیب نمودند،به خاطر آن است که فعلی که از مجموع آنها سر زد رویهمرفته تکذیب همه انبیاء بود،هر چند هر کدام یک پیامبر را تکذیب کردند.
و یا از این جهت است که تکذیب یکی از پیامبران تکذیب بقیه نیز محسوب میشود چرا که محتوای دعوت همه یکی است.
به هر حال این اقوام هم پیامبرانشان را تکذیب کردند،و هم مساله توحید و معاد را،و سرانجام به سرنوشت دردناکی گرفتار شدند،بعضی گرفتار طوفان شدند،بعضی سیلاب،و بعضی دیگر صاعقه،و بعضی زلزله،و یا غیر آن و سرانجام میوه تلخ تکذیب را چشیدند.
مطمئن باش اگر این قوم کافر که در برابر تو قرار دارند به این وضع ادامه دهند،اینها نیز سرنوشتی بهتر از آنان ندارند.
*** بعد به ذکر یکی دیگر از دلائل امکان رستاخیز پرداخته،میگوید:
"آیا ما از آفرینش نخستین عاجز و ناتوان ماندیم"که قادر بر آفرینش دوم و رستاخیز نباشیم؟!( أَ فَعَیِینٰا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ) (1).
سپس میافزاید:آنها در آفرینش نخستین تردید ندارند،زیرا خالق انسانها را خدا میدانند"ولی آنها با این دلائل روشن از خلق جدید و رستاخیز تردید دارند"( بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ ).
در حقیقت آنها بر اثر هوای نفس و تعصب و لجاجت گرفتار تناقضند،از یک سو خالق انسانها را در آغاز خداوند میدانند که همه را از خاک آفریده،اما از سوی دیگر وقتی به مساله آفرینش مجدد انسانها از خاک میرسند آن را مطلبی عجیب و باورناکردنی میشمرند،در حالی که هر دو مثل یکدیگرند"و حکم الامثال فی ما یجوز و فی ما لا یجوز واحد".
و به این ترتیب در این آیات و آیات گذشته از چهار راه مختلف برای مساله معاد استدلال میکند:از طریق علم خدا،و از طریق قدرت او،و سپس از طریق تکرار صحنههای معاد در جهان گیاهان،و سرانجام از طریق توجه
1) 1) جمله فوق محذوفی دارد و در تقدیر چنین است: أَ فَعَیِینٰا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ حتی نعجز عن الثانی.
به آفرینش نخستین.
و هر گاه به آیات دیگر قرآن در زمینه معاد مراجعه کنیم میبینیم همین دلائل به اضافه دلائل دیگر به صورت جداگانه در آیات مختلف آمده است، و قرآن با منطق نیرومند و تعبیرات ساده و قاطع و جذابش مساله معاد جسمانی را در برابر منکران به بهترین وجهی اثبات کرده است که اگر خود را از پیشداوریها و تعصب و لجاج و تقلیدهای کورکورانه تهی میکردند بسیار زود در برابر این واقعیت تسلیم میشدند،و میدانستند رستاخیز چیز پیچیدهای نیست.
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ وَ نَعْلَمُ مٰا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِیدِ (16) إِذْ یَتَلَقَّی اَلْمُتَلَقِّیٰانِ عَنِ اَلْیَمِینِ وَ عَنِ اَلشِّمٰالِ قَعِیدٌ (17) مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (18)
16-ما انسان را آفریدیم و وسوسههای نفس او را میدانیم،و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم! 17-به خاطر بیاورید هنگامی که دو فرشته راست و چپ که ملازم انسان هستند اعمال او را دریافت میدارند.
18-هیچ سخنی را انسان تلفظ نمیکند مگر اینکه نزد آن فرشتهای مراقب و آماده برای انجام ماموریت است.
کمترین سخنان شما را هم مینویسند!
در این آیات بخش دیگری از مسائل مربوط به معاد مطرح میشود و آن مساله ثبت و ضبط اعمال انسانها برای روز حساب است.
نخست از علم بی پایان خدا و احاطه علمی او به انسانها سخن گفته،میفرماید:
"ما انسان را آفریدیم و وسوسههای نفس او را میدانیم"( وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ وَ نَعْلَمُ مٰا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ ).
"توسوس"از ماده"وسوسه"به گفته راغب در مفردات به معنی افکار نامطلوبی است که از دل انسان میگذرد،و اصل آن از کلمه"وسواس"گرفته شده که به معنی صدای زینت آلات و همچنین پیام و صدای مخفی است.
منظور در اینجا این است که وقتی خداوند از خطورات قلبی آنها و وسوسههای زودگذری که از فکر آنها میگذرد آگاه است مسلما از تمام عقائد و اعمال و گفتار آنها با خبر میباشد،و حساب همه را برای روز حساب نگه میدارد.
جمله"و لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ "ممکن است اشاره به این نکته باشد که خالق بشر محال است از جزئیات وجود او بیخبر بماند،آنهم خلقتی که دائم و مستمر است،زیرا لحظه به لحظه فیض وجود از ناحیه خداوند به ممکنات میرسد که اگر یک دم رابطه ما با او قطع شود همه نابود میشویم،همانگونه که نور آفتاب لحظه به لحظه از این منبع فیض بخش یعنی کره خورشید جدا میشود و در فضا پخش میگردد(بلکه چنان که خواهیم گفت ارتباط ما با ذات مقدس او از اینهم بالاتر است).
آری او خالق است،و خلقتش دائم و مستمر،و ما در جمیع حالات وابسته به وجود او هستیم،با این حال چگونه ممکن است او از ظاهر و باطن ما بیخبر باشد؟! و در ذیل آیه برای روشنتر ساختن مطلب میافزاید:"و ما به او از رگ قلبش نیز نزدیکتریم"( وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ ).
چه تعبیر جالب و تکان دهندهای،حیات جسمانی ما وابسته به رگی است که خون را به طور مرتب از یک سو وارد قلب و از یک سو خارج کرده به تمام اعضا میرساند که اگر یک لحظه در عمل آن وقفه رخ دهد فورا مرگ به سراغ انسان میآید.
خداوند از رگ قلب ما نیز به ما نزدیکتر است.
این همان است که در جای دیگر میگوید: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ :"بدانید خداوند بین انسان و قلب او حائل میشود،و همه شما نزد او در قیامت جمع خواهید شد"(انفال 24).
البته همه اینها تشبیه است و قرب خداوند از اینهم برتر و بالاتر است، هر چند مثالی از اینها رساتر در محسوسات پیدا نمیشود.
با این احاطه علمی خداوند،و بودن ما در قبضه قدرت او،تکلیف ما روشن است،نه افعال و گفتار ما از او پنهان است،و نه اندیشهها و نیات،و حتی وسوسههایی که از قلب ما میگذرد.
توجه به این واقعیت انسان را بیدار میکند،و به مسئولیت سنگین و پرونده دقیق او در دادگاه عدل الهی آشنا میسازد،و از انسان بیخبر و بی تفاوت، موجودی هوشیار و سر به راه و متعهد و با تقوا به وجود میآورد.
در حدیثی آمده است که روزی"ابو حنیفه"خدمت امام صادق ع عرض کرد من فرزندت"موسی"را دیدم که نماز میخواند،و مردم از جلوی او عبور میکردند و آنها را نهی نمیکرد،در حالی که اینکار مطلوب نیست! امام صادق ع فرمود فرزندم موسی را صدا زنید،حضرت را صدا کردند، امام صادق ع سخن ابو حنیفه را برای فرزندش موسی ابن جعفر ع تکرار فرمود،در جواب عرض کرد ای پدر!
ان الذی کنت اصلی له کان اقرب الی منهم،یقول اللّٰه عز و جل وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ !: "کسی که من برای او نماز میخواندم از آنها به من نزدیکتر بود،چنان که خداوند متعال میفرماید:ما به انسان از رگ قلب او نزدیکتریم.امام صادق ع او را در آغوش گرفت،و فرمود:
بابی انت و امی یا مستودع الاسرار: "پدر و مادرم به فدایت باد،ای کسی که اسرار الهی در قلبت به ودیعت نهاده
شده" (1).
مفسران و ارباب لغت در باره معنی"ورید"تفسیرهای گوناگونی دارند عدهای معتقدند که ورید همان رگی است که به قلب یا کبد انسان پیوسته است،و بعضی آن را به معنی تمام رگهایی که از بدن انسان میگذرد میدانند، در حالی که بعضی دیگر آن را به رگ گردن تفسیر کردهاند،و گاه آن را "وریدان"میگویند یعنی دو رگ گردن.
ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد،مخصوصا با توجه به آیه 24 سوره انفال که قبلا اشاره کردیم.
ضمنا این کلمه(ورید)در اصل از واژه"ورود"به معنی رفتن به سراغ آب گرفته شده،و از آنجا که خون از این رگ وارد قلب میشود،و یا وارد به اعضاء دیگر آن را"ورید"گفتهاند.
ولی باید توجه داشت که اصطلاح متداول امروز در باره"ورید" و"شریان"(رگهایی که خون انسان را از تمام اعضاء به سوی قلب میبرد،و رگهایی که خون را از قلب به اعضاء میرساند)اصطلاحی است مخصوص علم زیستشناسی که ارتباطی به معنی لغوی این کلمه ندارد.
*** در آیه بعد میافزاید:"به خاطر بیاورید هنگامی را که دو فرشته سمت راست و چپ انسان که مراقب و ملازم او هستند اعمال او را گرفته و ضبط میکنند" ( إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیٰانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمٰالِ قَعِیدٌ ) (2).
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 108.
2) 2) "اذ"در جمله إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیٰانِ ظرف است و متعلق به فعل محذوفی است، و در تقدیر چنین است:اذکروا اذ یتلقی المتلقیان:این معنی را جمعی از مفسران پذیرفتهاند،ولی جمع دیگری آن را متعلق به"اقرب"میدانند که در آیه قبل آمده است،ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد،زیرا جمله وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ و همچنین جمله إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیٰانِ استقلال خود را حفظ میکنند،بی آنکه یکی دیگری را مقید کند،به علاوه تناسب صدر و ذیل در تفسیر دوم چندان روشن به نظر نمیرسد.
یعنی علاوه بر احاطه علمی خداوند به ظاهر و باطن انسان،دو فرشته نیز مامور حفظ و نگاهداری حساب اعمال اویند که از طرف راست و چپ از او مراقبت میکنند،پیوسته با او هستند و لحظهای جدا نمیشوند،تا از این طریق اتمام حجت بیشتری شود،و تاکیدی باشد بر مساله نگاهداری حساب اعمال.
"تلقی"به معنی دریافت و اخذ و ضبط است،و"متلقیان"دو فرشتهای هستند که مامور ثبت اعمال انسان میباشند.
"قعید"از ماده"قعود"به معنی نشسته است (1)و در اینجا منظور ملازم و مراقب است،و به تعبیر دیگر مفهوم آیه این نیست که این دو فرشته در سمت راست و چپ انسان نشستهاند،زیرا انسان گاه نشسته است و گاه در حال راه رفتن، بلکه این تعبیر کنایه از آن است که این دو همواره با انسانند و مترصد اعمال او میباشند.
این احتمال نیز داده شده است که آن دو بر شانه راست و چپ،یا دندان انیاب راست و چپ انسان همیشه نشستهاند،و اعمال او را ثبت میکنند، و در بعضی از روایات غیر معروف نیز اشارهای به این معنی دیده میشود(بحار الانوار جلد 59 صفحه 186 روایت 32).
قابل توجه اینکه در روایات اسلامی آمده است که فرشته سمت راست،
1) 1) "قعید"مفرد است با اینکه"متلقیان"تثنیه میباشد،این به خاطر آنست که آیه،محذوفی دارد و در تقدیر چنین است:"اذ یتلقی المتلقیان عن الیمین قعید، و عن الشمال قعید"که یکی به قرینه دیگری حذف شده است.
نویسنده حسنات است،و فرشته سمت چپ نویسنده سیئات،و فرشته اول فرمانده فرشته دوم است،هنگامی که انسان عمل نیکی انجام دهد،فرشته سمت راست ده برابر مینویسد،و هنگامی که عمل بدی از او سر زند،و فرشته سمت چپ میخواهد آن را بنویسد،فرشته اول میگوید:عجله مکن.لذا او هفت ساعت به تاخیر میاندازد،اگر پشیمان شد و توبه کرد چیزی نمینویسد،و اگر توبه نکرد تنها یک گناه برای او مینویسد" (1).
و نیز از روایات بر میآید که بعد از مردن انسان مؤمن،آنها میگویند پروردگارا!بندهات را قبض روح کردی،ماموریت ما کجاست؟ میفرماید:آسمان من مملو از فرشتگان من است که پیوسته مرا عبادت میکنند،و زمینی نیز مملو از خلق مطیع است،شما به سوی قبر بندهام بروید و در آنجا تسبیح و تکبیر و تهلیل گوئید،و آن را تا روز قیامت در دفتر حسنات بندهام بنویسید"! (2).
در روایت دیگری آمده است که پیامبر ص فرمود:"هر مسلمانی بیمار میشود خداوند به فرشتگان حافظ اعمال او میگوید ما دام که او بیمار است، اعمالی را که در حال صحت انجام میداده برای او بنویسید،سپس پیامبر ص افزود:
من مرض او سافر کتب اللّٰه تعالی له ما کان یعمل صحیحا مقیما:
"کسی که بیمار شود یا مسافرت کند خداوند همان اعمالی را که در حال صحت و در حضر انجام میداد برای او مینویسد" (3).
و اینها همه اشارههای پر معنایی به توسعه الطاف خداوندی است.
*** آخرین آیه مورد بحث باز روی مساله فرشتگان ثبت اعمال تکیه کرده، میگوید:"هیچ سخنی را انسان تلفظ نمیکند مگر اینکه نزد آن فرشتهای مراقب و آماده برای انجام ماموریت است"( مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ ) (1).
در آیه گذشته سخن از ثبت تمامی اعمال آدمی بود،و در این آیه روی خصوص الفاظ و سخنان او تکیه میکند،و این به خاطر اهمیت فوق العاده و نقش مؤثری است که گفتار در زندگی انسانها دارد،تا آنجا که گاهی یک جمله مسیر اجتماعی را به سوی خیر یا شر تغییر میدهد.
و هم به خاطر اینکه بسیاری از مردم سخنان خود را جزء اعمال خویش نمیدانند،و خود را در سخن گفتن آزاد میبینند،در حالی که مؤثرترین و خطرناکترین اعمال آدمی همان سخنان او است.
بنا بر این ذکر این آیه بعد از آیه گذشته از قبیل ذکر خاص بعد از عام است.
"رقیب"به معنی مراقب و"عتید"به معنی کسی است که مهیای انجام کار است،لذا به اسبی که مهیای دویدن است"فرس عتید"میگویند، و به کسی که چیزی را ذخیره و نگهداری میکند نیز"عتید"گفته میشود (از ماده"عتاد"بر وزن جهاد به معنی ذخیره کردن).
غالب مفسران معتقدند که"رقیب"و"عتید"همان دو فرشتهای است که در آیه قبل به عنوان"متلقیان"از آنها یاد شده است،فرشته سمت راست
1) 1) ضمیر در"لدیه"به"قول"بر میگردد،این احتمال نیز وجود دارد که به گوینده باز گردد ولی احتمال اول مناسبتر است.
نامش"رقیب"و فرشته سمت چپ نامش"عتید"است،گرچه آیه مورد بحث صراحتی در این مطلب ندارد،ولی با ملاحظه مجموع آیات چنین تفسیری بعید به نظر نمیرسد.
در اینکه این دو فرشته چه سخنانی را مینویسند؟در میان مفسران گفتگو است:
جمعی معتقدند همه را مینویسند،حتی نالهای را که دردمند در موقع درد سر میدهد!در حالی که بعضی دیگر عقیده دارند تنها الفاظ خیر و شر و واجب و مستحبّ یا حرام و مکروه را مینویسند و کاری به مباحات ندارند.
اما عمومیت تعبیر آیه نشان میدهد که تمامی الفاظ و گفتار آدمی ثبت میشود.
جالب اینکه در حدیثی از امام صادق ع آمده است که
ان المؤمنین اذا قعدا یتحدثان قالت الحفظة بعضها لبعض اعتزلوا بنا،فلعل لهما سرا و قد ستر اللّٰه علیهما!:
"هنگامی که دو مؤمن کنار هم مینشینند و بحثهای خصوصی میکنند، حافظان اعمال به یکدیگر میگویند:ما باید کنار رویم،شاید آنها سری دارند که خداوند آن را مستور داشته".
راوی میگوید:"مگر خداوند عز و جل نمیفرماید مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ :"هیچ سخنی انسان نمیگوید مگر اینکه فرشته مراقب و آماده ثبت اعمال نزد آن حاضر است"؟ امام فرمود:
ان کانت الحفظة لا تسمع فان عالم السر یسمع و یری:
"اگر حافظان سخنان آنها را نشنوند خداوندی که از اسرار با خبر است میشنود و میبیند"! (1).
1) 1) "اصول کافی"مطابق نقل"نور الثقلین"جلد 5 صفحه 110.
از این روایت استفاده میشود که خداوند برای اکرام و احترام مؤمن بعضی از سخنان او را که جنبه سری دارد از آنها مکتوم میدارد،ولی خودش حافظ تمام این اسرار است.
از بعضی از روایات نیز استفاده میشود که فرشتگان شب غیر فرشتگان روزند،چنان که در تفسیر آیه 78 سوره اسراء این معنی را آوردهایم (1).
دوست نزدیکتر از من به من است!
بعضی از فلاسفه میگویند:"همانگونه که شدت بعد موجب خفا است شدت قرب نیز چنین است،فی المثل اگر خورشید بسیار از ما دور شود قابل رؤیت نیست،و اگر بسیار به آن نزدیک شویم چنان نور خیره کنندهای دارد که باز قدرت دید آن را نداریم.
و در حقیقت ذات پاک خداوند همین گونه است،"یا من هو اختفی لفرط نوره":ای کسی که از شدت نورانیت از نظر ما پنهان شدهای"! در آیات مورد بحث نیز نزدیکی فوق العاده خداوند به بندگان ضمن تشبیه جالبی بیان شده که او از رگ گردن به ما نزدیکتر است.
این نزدیکی از شدت وابستگی ما به او سرچشمه میگیرد.
حتی تشبیهاتی مانند اینکه عالم همه جسم است او روح عالم است،عالم همه چون شعاع است او قرص آفتاب است،نمیتواند بیانگر این رابطه نزدیک باشد،و بهترین تعبیر همان است که أمیر مؤمنان علی ع(در خطبه اول نهج البلاغه)فرموده است:
مع کل شیء لا بمقارنة و غیر کل شیء لا بمزایلة:
1) 1) به جلد دوازدهم صفحه 223(ذیل آیه 78 سوره اسراء)مراجعه فرمائید.
"او با همه موجودات است اما نه اینکه قرین آنها باشد،و جدا از همه موجودات است اما نه اینکه از آنها بر کنار باشد"! جمعی از فلاسفه برای بیان این قرب فوق العاده تشبیه دیگری دارند،ذات خداوند را به معنی"اسمی"و موجودات را به معنی"حرفی"تشبیه کردهاند.
توضیح اینکه:وقتی میگوئیم:"رو به کعبه کن"کلمه"به"به تنهایی مفهوم مشخصی ندارد،و تا کلمه"کعبه"به آن افزوده نشود گنگ و مبهم و نامفهوم است،بنا بر این معنی حرفی به تنهایی نمیتواند مفهومی داشته باشد جز به تبع معنی"اسمی".
هستی تمام موجودات عالم نیز چنین است که بدون وابستگی و پیوند با ذات او اصلا مفهوم و وجود و بقایی ندارد،و این نهایت قرب خداوند را به بندگان،و قرب بندگان را به او نشان میدهد،هر چند بیخبران از این معنی غافلند. دوست نزدیکتر از من به من است وین عجبتر که من از وی دورم! چکنم با که توان گفت که دوست در کنار من و من مهجورم! ***
وَ جٰاءَتْ سَکْرَةُ اَلْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذٰلِکَ مٰا کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ (19) وَ نُفِخَ فِی اَلصُّورِ ذٰلِکَ یَوْمُ اَلْوَعِیدِ (20) وَ جٰاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِیدٌ (21) لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا فَکَشَفْنٰا عَنْکَ غِطٰاءَکَ فَبَصَرُکَ اَلْیَوْمَ حَدِیدٌ (22)
19-و سرانجام سکرات مرگ به حق فرا میرسد(و به انسان گفته میشود)این همان چیزی است که از آن میگریختی! 20-و در صور دمیده میشود،آن روز،روز تحقق وعده وحشتناک است.
21-و هر انسانی وارد محشر میگردد در حالی که همراه او سوق دهنده و گواهی است.
22-(به او خطاب میشود)تو از این صحنه(و دادگاه بزرگ)غافل بودی،و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم،و امروز چشمت کاملا تیز بین است!
قیامت و چشمهای تیز بین!
در این آیات صحنههای دیگری از مسائل مربوط به"معاد"منعکس است:
صحنه"مرگ"،صحنه"نفخ صور"و صحنه"حضور در محشر".
نخست میفرماید:"سرانجام سکرات مرگ به حق فرا میرسد"( وَ جٰاءَتْ
سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ
).
"سکره مرگ"حالتی است شبیه به"مستی"که بر اثر فرا رسیدن مقدمات مرگ،به صورت هیجان و انقلاب فوق العادهای به انسان دست میدهد، و گاه بر عقل او چیره میگردد،و او را در اضطراب و ناآرامی شدیدی فرو میبرد.
چگونه چنین نباشد در حالی که مرگ یک مرحله انتقالی مهم است که باید انسان در آن لحظه تمام پیوندهای خود را با جهانی که سالیان دراز با آن خو گرفته بود قطع کند،و در عالمی گام بگذارد که برای او کاملا تازه و اسرار آمیز است،به خصوص اینکه در لحظه مرگ انسان درک و دید تازهای پیدا میکند،بی ثباتی این جهان را با چشم خود میبیند،و حوادث بعد از مرگ را کم و بیش مشاهده میکند.اینجا است که وحشتی عظیم سر تا پای او را فرا میگیرد و حالتی شبیه مستی به او دست میدهد ولی"مست"نیست (1).
حتی انبیاء و مردان خدا که در لحظه مرگ از آرامش کاملی برخوردارند از مشکلات و شدائد این لحظه انتقالی بی نصیب نیستند،چنان که در حالات پیامبر ص آمده است که در لحظات آخر عمر مبارکش دست خود را در ظرف آبی میکرد و به صورت میکشید،و"لا اله الا اللّٰه"میگفت و میفرمود:
ان للموت سکرات:"مرگ سکراتی دارد" (2).
علی ع ترسیم زنده و گویایی از لحظه مرگ و سکرات آن دارد میفرماید:
اجتمعت علیهم سکرة الموت و حسرة الفوت،ففترت لها اطرافهم،
و تغیرت لها الوانهم،ثم ازداد الموت فیهم ولوجا،فحیل بین احدهم و بین منطقه،و انه لبین اهله،ینظر ببصره،و یسمع باذنه،علی صحة من عقله،و بقاء من لبه،یکفر فیم افنی عمره؟و فیم اذهب دهره؟و یتذکر اموالا جمعها،اغمض فی مطالبها،و اخذها من مصرحاتها،و مشتبهاتها قد لزمته تبعات جمعها،و اشرف علی فراقها،تبقی لمن ورائه ینعمون فیها و یتمتعون بها!:
"سکرات مرگ،توأم با حسرت از دست دادن آنچه داشتند بر آنها هجوم میآورد،اعضای بدنشان سست میگردد،و رنگ از صورتهایشان میپرد کم کم مرگ در آنها نفوذ کرده،میان آنها و زبانشان جدایی میافکند، در حالی که او در میان خانواده خویش است،با چشمش میبیند و با گوشش میشنود و عقل و هوشش سالم است،اما نمیتواند سخن بگوید! در این میاندیشد که عمرش را در چه راه فانی کرده؟و روزگارش را در چه راهی سپری نموده است؟!به یاد ثروتهایی میافتد که در تهیه آن چشم بر هم گذارده،و از حلال و حرام و مشکوک جمع آوری نموده،و تبعات و مسئولیت گردآوری آن را بر دوش میکشد،در حالی که هنگام جدایی و فراق از آنها رسیده است او به دست بازماندگان میافتد،آنها از آن متنعم میشوند و بهره میگیرند اما مسئولیت و حسابش بر او است"! (1).
و در جای دیگر این معلم بزرگ جهان انسانیت هشدار میدهد و میفرماید:
انکم لو قد عاینتم ما قد عاین من مات منکم لجزعتم و وهلتم و سمعتم و اطعتم و لکن محجوب عنکم ما قد عاینوا و قریب ما یطرح الحجاب!: (2).
"اگر آنچه را مردگان شما مشاهده کردهاند شما میدیدید وحشت میکردید،و ترسان میشدید،سخنان حق را میشنیدید و اطاعت میکردید،
ولی آنها آنچه دیدهاند از شما مستور است،و به زودی پردهها کنار میرود و شما هم مشاهده میکنید(اما افسوس...).
سپس قرآن ادامه میدهد:"به کسی که در حال سکرات مرگ است گفته میشود این همان چیزی است که ناخوش داشتی و از آن میگریختی"! ( ذٰلِکَ مٰا کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ ) (1).
آری مرگ واقعیتی است که غالب افراد از آن میگریزند،به خاطر اینکه آن را"فنا"میدانند،نه دریچهای به عالم"بقاء"،یا به خاطر علائق و پیوندهای شدیدی که با دنیا و مواهب مادی دارند و نمیتوانند از آن دل بر کنند،و یا به خاطر تاریکی نامه اعمالشان! هر چه هست از آن گریزانند،اما چه سود که این سرنوشتی است که در انتظار همگان است،و شتری است که بر در خانه همه کس خوابیده،و احدی را توان فرار از آن نیست،همه سرانجام در کام مرگ فرو میروند و به آنها گفته میشود این همان است که از آن فرار میکردید؟! گوینده این سخن ممکن است خدا باشد،یا فرشتگان،و یا وجدانهای بیدار و یا همه اینها.
این حقیقت را قرآن در آیات دیگری نیز خاطر نشان ساخته،در آیه 78 سوره نساء میفرماید: أَیْنَمٰا تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ :"هر جا باشید مرگ دامن شما را میگیرد هر چند در قلعههای محکم باشید"! گاه انسان مغرور،تمام واقعیتهای عینی را که با چشم میبیند بر اثر خود خواهی و حب دنیا به دست فراموشی میسپارد،تا جایی که سوگند یاد میکند من عمر
1) 1) "تحید"از ماده"حید"(بر وزن صید)به معنی عدول کردن از چیزی و فرار کردن از آن است.
جاویدان دارم،چنان که قرآن میگوید: أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مٰا لَکُمْ مِنْ زَوٰالٍ :"مگر شما نبودید که قبلا سوگند یاد کردید که هرگز زوال و فنایی برای شما نیست"؟! اما چه سوگند یاد کند و چه نکند،چه باور کند و چه نکند،مرگ حقیقتی است که دامان همه کس را میگیرد و راه فراری از آن نیست.
*** سپس به مساله نفخ صور پرداخته میفرماید:"در صور دمیده میشود و آن روز روز تحقق وعدههای وحشتناک است"( وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ ذٰلِکَ یَوْمُ الْوَعِیدِ ).
منظور از"نفخ صور"در اینجا همان"نفخ دوم"است،زیرا چنان که قبلا نیز گفتهایم دو بار در"صور"دمیده میشود،نفخه اول که آن را نفخه"فزع" یا"صعق"میگویند،نفخهای است که در پایان جهان صورت میگیرد،و همه انسانها با شنیدن آن میمیرند،و نظام عالم دنیا متلاشی میشود،و نفخه دوم که نفخه"قیام"و"جمع"و"حضور"است،نفخهای است که در آغاز "رستاخیز" انجام میگیرد،و با آن،همه انسانها زنده میشوند،و از قبرها برخاسته،برای حساب و جزا در محضر عدل الهی حاضر میشوند.
"نفخ"در اصل به معنی"دمیدن"و"نفخه"به معنی"یک بار دمیدن" است،و"صور"به معنی"شیپور"است که معمولا به وسیله آن،دستورهایی به سربازان برای جمع شدن یا حاضر باش و یا استراحت و خواب میدهند، و استعمال آن در مورد"صور اسرافیل"یک نوع کنایه و تشبیه است مبسوط آن در جلد نوزدهم صفحه 537 به بعد(ذیل آیه 68 سوره زمر)آمده است.
به هر حال با توجه به ذیل آیه(جمله ذٰلِکَ یَوْمُ الْوَعِیدِ :"امروز روز وعده عذاب است")روشن میشود که منظور از"نفخه صور"در اینجا همان
نفخه دوم و رستاخیز است.
*** در آیه بعد وضع انسانها را به هنگام ورود در محشر چنین بیان میکند:
"در آن روز هر انسانی(اعم از نیکوکار و بدکار)وارد عرصه محشر میشود،در حالی که همراه او سوق دهنده و گواهی است"( وَ جٰاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِیدٌ ).
"سائق"او را به سوی دادگاه عدل الهی میراند،و"شهید" بر اعمال او گواهی میدهد.
درست همچون دادگاههای این جهان که ماموری همراه شخص متهم است و شاهدی بر اعمال او،شهادت میدهد.
بعضی احتمال دادهاند که"سائق"،آن کسی است که نیکوکاران را به سوی بهشت"سوق"میدهد و بدکاران را به سوی دوزخ،ولی با توجه به کلمه"شهید"(شاهد و گواه)معنی اول یعنی سوق به دادگاه عدل الهی مناسبتر است.
در اینکه این سوق دهنده و شاهد از فرشتگان است یا غیر آنها؟تفسیرهای گوناگونی کردهاند.
بعضی گفتهاند"سائق"فرشته نویسنده حسنات است،و شهید فرشته نویسنده سیئات،و به این ترتیب آنها فرشتگانی هستند که در آیات گذشته اشاره شده.
از روایتی چنین استفاده میشود که"سائق"،فرشته،مرگ است و"شهید" پیامبر اسلام ص اما این روایت با توجه به لحن آیات،ضعیف به نظر میرسد.
بعضی نیز گفتهاند:"سائق"فرشتهای است که هر انسانی را سوق میدهد، و شهید عمل انسان است.
و نیز گفته شده"سائق"فرشته است،و"شهید"اعضای تن انسان،و یا نامه اعمال او که به گردنش آویخته میشود.
این احتمال نیز داده شده که"سائق"و"شهید"یک فرشته بیش نیست، و عطف این دو بر یکدیگر به خاطر مغایرت این دو وصف است،یعنی فرشتهای همراه او است که هم او را به دادگاه الهی سوق میدهد،و هم گواه بر اعمال او است.
ولی غالب این تفسیرها خلاف ظاهر آیه است و ظاهر آیه چنان که غالب مفسران نیز فهمیدهاند این است که دو فرشته با هر انسانی میآید یکی او را سوق میدهد و دیگری گواه اعمال او است.
ناگفته پیداست که گواهی بعضی از فرشتگان منافاتی با وجود گواهان دیگر در صحنه قیامت ندارد،گواهانی همچون انبیاء،اعضای بدن،نامه اعمال و زمان و مکانی که گناه در آنجا انجام گرفته است.
به هر حال،فرشته اول در حقیقت مانع از"فرار"است،و فرشته دوم مانع از"انکار"و به این ترتیب هر انسانی در آن روز گرفتار اعمال خویش است و راه گریزی از جزاء و کیفر آنها وجود ندارد.
*** در اینجا به مجرمان،یا به همه انسانها،خطاب میشود که"تو از این دادگاه بزرگ غافل بودی،و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم،و امروز چشمت کاملا تیز بین است"!( لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا فَکَشَفْنٰا عَنْکَ غِطٰاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ ).
آری پردههای جهان ماده:آمال و آرزوها،عشق و علاقه به دنیا،زن و فرزند و مال و مقام،هوسهای سرکش و حسادتها،تعصب و جهل و لجاجت به تو
اجازه نمیداد که امروز را از همان زمان بنگری،با اینکه نشانههای معاد و رستاخیز روشن بود و دلائل آن آشکار! امروز گرد و غبار غفلت فرو نشسته،حجابهای جهل و تعصب و لجاج کنار رفته،پردههای شهوات و آمال و آرزوها دریده شده،حتی آنچه در پرده غیب مستور بوده ظاهر گشته است،چرا که امروز"یوم البروز" و"یوم الشهود" و"یوم تبلی السرائر"است! به همین دلیل چشمی تیز بین پیدا کردهای،و به خوبی میتوانی حقائق را درک کنی! آری چهره حقیقت پوشیده نیست،و جمال یار پرده ندارد،اما غبار ره را باید فرو نشاند تا بتوان آن را تماشا کرد. جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد! اما فرو رفتن در چاه طبیعت،و گرفتاری در میان انواع حجابها،به انسان اجازه نمیدهد حقائق را به خوبی ببیند،ولی آن روز که تمام این علائق و پیوندها بریده میشود طبعا انسان درک و دید تازهای پیدا میکند،و اصولا روز قیامت روز ظهور و آشکار شدن حقائق است.
حتی در این جهان کسانی را که بتوانند این حجابها را از برابر چشم دل کنار بزنند و خود را از چنگال اسارت شهوات رهایی بخشند درک و دیدی پیدا میکنند که فرزندان دنیا از آن محرومند.
توجه به این نکته نیز لازم است که"حدید"در اصل به معنی"آهن" و نیز به معنی چاقو یا شمشیر تیز است،سپس به تیز بینی،و تیز فهمی،اطلاق شده است،همانگونه که"برنده"صفت شمشیر و کارد است اما در فارسی به زبان گویا و نطق فصیح نیز برنده اطلاق میشود،و از اینجا روشن میشود که منظور از"بصر"در اینجا چشم ظاهر نیست،بلکه همان چشم عقل و دل است.
علی ع در باره حجتهای الهی در روی زمین چنین میفرماید:
هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة،و باشروا روح الیقین،و استلانوا ما استعوره المترفون،و انسوا بما استوحش منه الجاهلون،و صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلی،اولئک خلفاء اللّٰه فی ارضه و الدعاة الی دینه:
"علم و دانش با حقیقت بصیرت به آنها روی آورده،و روح یقین را لمس کردهاند،آنچه دنیا پرستان آن را مشکل میشمرند برای آنها آسان است،و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفتهاند،در این دنیا با بدنهایی زندگی میکنند که ارواحشان به جهان بالا پیوسته،آنها خلفای الهی در زمینند و دعوت- کنندگان به آئین خدا! (1).
غالبا تصور میکنند مرگ یک امر عدمی و به معنی فنا است،ولی این برداشت هرگز با آنچه در قرآن مجید آمده و دلائل عقلی به آن رهنمون میشود موافق نیست.
"مرگ"از نظر قرآن یک امر وجودی است،یک انتقال و عبور از جهانی به جهان دیگر است،و لذا در بسیاری از آیات قرآن از"مرگ"تعبیر به"توفی" شده که به معنی باز گرفتن،و دریافت روح از تن به وسیله فرشتگان است.
تعبیر آیات فوق" وَ جٰاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ":"شدائد مرگ به حق
1) 1) "نهج البلاغه""کلمات قصار"کلمه 147.
به سراغ انسان میآید"نیز اشاره به همین معنی است (1)در بعضی از آیات مرگ را صریحا مخلوق خدا شمرده: اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ (ملک-2).
در روایات اسلامی تعبیرات مختلفی در باره حقیقت مرگ آمده است.
در حدیثی میخوانیم که از علی بن الحسین امام سجاد ع سؤال کردند:
ما الموت؟مرگ چیست؟ در پاسخ فرمود:
للمؤمن کنزع ثیاب وسخة قملة،و فک قیود،و اغلال ثقیلة،و الاستبدال بافخر الثیاب،و اطیبها روائح،و اوطی المراکب و انس المنازل:
و للکافر کخلع ثیاب فاخرة،و النقل عن منازل انیسة،و الاستبدال باوسخ الثیاب و اخشنها،و اوحش المنازل،و اعظم العذاب!:
"برای مؤمن مانند کندن لباس چرکین و پر حشرات است،و گشودن غل و زنجیرهای سنگین،و تبدیل آن به فاخرترین لباسها،و خوشبوترین عطرها، و راهوارترین مرکبها و مناسبترین منزلها است".
"و برای کافر مانند کندن لباسی است فاخر،و انتقال از منزلهای مورد علاقه،و تبدیل آن به چرکترین و خشنترین لباسها،و وحشتناکترین منزلها و بزرگترین عذاب"!.
از امام محمد بن علی ع نیز همین سؤال شد فرمود:
1) 1) در اینکه"با"در"بالحق"چه معنی دارد؟احتمالات مختلفی دادهاند،بعضی آن را"باء تعدیه"گرفتهاند،و حق را به معنی مرگ که معنی جمله چنین میشود:"سکرات موت مطلبی را که واقعیت دارد-یعنی مرگ-را با خود میآورد"و گاه آن را به"معنی ملابست"گرفتهاند یعنی"سکرات موت همراه با حق فرا میرسد".
هو النوم الذی یاتیکم کل لیلة الا انه طویل مدته،لا ینتبه منه الا یوم القیامة!:
"مرگ همان خوابی است که هر شب به سراغ شما میآید،جز اینکه مدتش طولانی است و انسان از آن بیدار نمیشود تا روز قیامت"! (1).
در مباحث مربوط به برزخ گفتهایم که حالت اشخاص در برزخ متفاوت است:بعضی گویی به خواب فرو میروند،و بعضی(همچون شهیدان راه خدا و مؤمنان قوی الایمان)غرق انواع نعمتها میشوند،و جمعی از جباران و اشقیاء غرق عذاب الهی.
امام حسین بن علی سید الشهداء ع نیز در کربلا و روز عاشورا و به هنگام شدت گرفتن جنگ تعبیر لطیفی در مورد حقیقت مرگ برای یارانش ارائه فرمود:صبرا بنی الکرام!فما الموت الا قنطرة تعبر بکم عن البؤس و الضراء الی الجنان الواسعة،و النعیم الدائمة،فایکم یکره ان ینتقل من سجن الی قصر،و ما هو لاعدائکم الا کمن ینتقل من قصر الی سجن و عذاب، ان ابی حدثنی عن رسول اللّٰه(ص)ان الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر، و الموت جسر هؤلاء الی جنانهم،و جسر هؤلاء الی جحیمهم:
"شکیبایی کنید ای فرزندان مردان بزرگوار،مرگ تنها پلی است که شما را از ناراحتیها و رنجها به باغهای وسیع بهشت و نعمتهای جاودان منتقل میکند،کدامیک از شما از انتقال یافتن از زندان به قصر ناراحتید؟!و اما نسبت به دشمنان شما همانند این است که شخصی را از قصری به زندان و عذاب منتقل کنند،پدرم از رسول خدا ص نقل فرمود که دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ پل آنها به باغهای بهشت،و پل اینها به جهنم است"! (2).
در حدیث دیگری میخوانیم:امام موسی بن جعفر ع وارد بر کسی شد،در حالی که غرق سکرات موت بود،و به هیچکس پاسخ نمیگفت،جمعیت عرض کردند:ای فرزند رسول خدا ص!دوست داریم حقیقت مرگ را برای ما شرح دهی،و بگویی بیمار ما الان در چه حالی است؟ فرمود:"مرگ وسیله تصفیه است که مؤمنان را از گناه پاک میکند، و آخرین ناراحتی این عالم است،و کفاره آخرین گناهان آنها است،در حالی که کافران را از نعمتهایشان جدا میکند،و آخرین لذتی است که به آنها میرسد و آخرین پاداش کار خوبی است که احیانا انجام دادهاند،و اما این شخص محتضر به کلی از گناهانش پاک شد و از معاصی بیرون آمد و خالص گشت آن چنان که لباس چرکین با شستشو پاک میشود،و او هم اکنون شایستگی آن را پیدا کرده که در سرای جاوید معاشر ما اهل بیت باشد"! (1).
در آیات فوق سخن از"سکرات مرگ"بود،و گفتیم"سکرات"جمع "سکرة"به معنی حالتی است شبیه مستی که بر اثر شدت حادثهای دست میدهد و انسان را سخت مضطرب میسازد،ولی مستی نیست.
درست است که مرگ برای مؤمنان آغاز یک انتقال به جهانی وسیعتر، و مملو از مواهب الهی است،ولی با اینهمه این حالت انتقالی برای هیچ انسانی آسان نیست،چرا که روح سالیان دراز با این تن خو گرفته،و پیوند داشته است.
لذا هنگامی که از امام صادق ع سؤال میکنند چرا هنگامی که روح
1) 1) همان مدرک.
از بدن خارج میشود احساس ناراحتی میکند فرمود:لانه نمی علیها البدن:
"به خاطر اینکه با آن نمو کرده است"! (1).
درست به این میماند که دندان فاسدی از دهان بیرون کشند،مسلما بعدا احساس آرامش میکند،ولی لحظه جدایی دردناک است.
در بعضی از روایات اسلامی میخوانیم:سه روز برای انسان وحشتناک است:روزی که متولد میشود و این جهان ناآشنا را میبیند،و روزی که میمیرد و عالم پس از مرگ را مشاهده میکند،و روزی که وارد عرصه محشر میشود و احکامی میبیند که در دار دنیا نبود،لذا خداوند متعال در باره"یحیی بن زکریا"میفرماید:" وَ سَلاٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا " و از زبان عیسی بن مریم ع نیز شبیه همین سخن را نقل میکند،و این دو پیامبر را مشمول عنایت خود در این سه روز قرار میدهد" (2).
ولی مسلم است آنها که علائق خاصی به این دنیا دارند انتقالشان از آن بسیار سختتر،و دل بریدن از آنچه مورد علاقه آنها است مشکلتر است،و نیز کسانی که مرتکب گناهان بیشتری شدهاند سکرات موت برای آنها شدیدتر و دردناکتر است.
نه فقط در آیات مورد بحث،"سکرات موت"به عنوان"حق"معرفی
1) 1) "بحار"جلد 6 صفحه 158.
2) 2) همان مدرک(با کمی تلخیص)در باره یحیی(ع)در سوره مریم آیه 15 میخوانیم وَ سَلاٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا و در باره حضرت مسیح(ع) در همان سوره آیه 33 میخوانیم وَ السَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا .
شده بلکه در آیات متعدد دیگر روی حق بودن مرگ تکیه شده،در آیه 99 سوره"حجر"میخوانیم: وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ :"پروردگارت را عبادت کن تا یقین(مرگ)به سراغ تو آید.(در سوره مدثر آیه 47 نیز تعبیری شبیه آن دیده میشود).
اینها همه به خاطر آن است که انسان هر چیز را انکار کند نمیتواند این واقعیت را منکر شود که سرانجام مرگ در خانه همه ما را میکوبد و همه را با خود میبرد.
توجه به حقانیت مرگ هشداری است برای همه انسانها که بیشتر و بهتر بیندیشند،و از راهی که در پیش دارند با خبر شوند،و خود را برای آن آماده سازند.
جالب اینکه در حدیثی آمده است:"مردی نزد عمر آمد،و گفت:من فتنه را دوست دارم!و از حق بیزارم!و به چیزی گواهی میدهم که هرگز ندیدهام!عمر او را به زندان افکند این سخن به گوش علی ع رسید،فرمود:
ای عمر!زندان کردن این مرد ظلم است و تو مرتکب ستم شدی گفت چرا؟ فرمود:زیرا او مال و فرزند خود را دوست میدارد که خدا در یکی از آیات قرآن از آن تعبیر به"فتنه"کرده است: إِنَّمٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ أَوْلاٰدُکُمْ فِتْنَةٌ (1)او از مرگ بیزار است و در قرآن از آن تعبیر به"حق"شده وَ جٰاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ (2)او شهادت به یکتایی خداوندی میدهد که هرگز او را ندیده است، در اینجا عمر گفت:لو لا علی لهلک عمر:"اگر علی ع نبود عمر هلاک میشد" (3).
وَ قٰالَ قَرِینُهُ هٰذٰا مٰا لَدَیَّ عَتِیدٌ (23) أَلْقِیٰا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفّٰارٍ عَنِیدٍ (24) مَنّٰاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ مُرِیبٍ (25) اَلَّذِی جَعَلَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَأَلْقِیٰاهُ فِی اَلْعَذٰابِ اَلشَّدِیدِ (26) قٰالَ قَرِینُهُ رَبَّنٰا مٰا أَطْغَیْتُهُ وَ لٰکِنْ کٰانَ فِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ (27) قٰالَ لاٰ تَخْتَصِمُوا لَدَیَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَیْکُمْ بِالْوَعِیدِ (28) مٰا یُبَدَّلُ اَلْقَوْلُ لَدَیَّ وَ مٰا أَنَا بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ (29) یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ اِمْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ (30)
23-فرشته همنشین او میگوید این نامه اعمال او است که نزد من حاضر و آماده است.
24-(خداوند فرمان میدهد:)در جهنم بیفکنید هر کافر متکبر و لجوج را.
25-آن کسی که شدیدا مانع خیر است،متجاوز است،و در شک و تردید(حتی دیگران را به تردید میافکند).
26-آن کسی که معبود دیگری با خدا قرار داده(آری)او را در عذاب شدید بیفکنید! 27-و همنشینش از شیاطین میگوید:پروردگارا من او را به طغیان وانداشتم لکن او خود در گمراهی دور و درازی بود.
28-خداوند میگوید:نزد من جدال و مخاصمه نکنید،من قبلا به شما اتمام حجت کردهام.
29-سخن من تغییر ناپذیر است،و من هرگز به بندگانم ستم نخواهم کرد.
30-به خاطر بیاورید روزی را که به جهنم میگوئیم آیا پر شدهای؟و او میگوید آیا افزون بر این هم وجود دارد؟!
همنشینان انسان از فرشتگان و شیاطین
باز در این آیات صحنه دیگری از معاد ترسیم شده،صحنه تکان دهندهای که فرشته قرین انسان،محکومیت او را برملا میسازد،و فرمان خداوند برای مجازات او صادر میشود.
نخست میفرماید:"قرین او میگوید:این نامه اعمال او است که نزد من حاضر و آماده است"و از تمام کارهای کوچک و بزرگ او در سراسر عمر پرده بر میدارد( وَ قٰالَ قَرِینُهُ هٰذٰا مٰا لَدَیَّ عَتِیدٌ ).
در اینکه منظور از"قرین"در اینجا کیست؟مفسران گفتگو بسیار دارند،ولی غالبا پذیرفتهاند که منظور فرشتهای است که در دنیا همراه انسان و مامور ضبط اعمال او است،و در دادگاه عدل الهی گواهی میدهد.
آیات گذشته که میگفت:هر کس وارد عرصه محشر میشود با او"سائق" و"شهیدی"است،نیز گواه بر این معنی است،بعلاوه لحن خود آیه و آیه بعد نیز تناسب با همین معنی دارد.(دقت کنید) ولی بعضی گفتهاند که منظور از"قرین"در اینجا"شیطان"است،چرا که در بسیاری از آیات قرآن این کلمه به شیطانی که همنشین مجرمان است، اطلاق شده،بنا بر این تفسیر معنی آیه چنین میشود"شیطان همنشین او میگوید:
من این مجرم را آماده جهنم کردهام،و نهایت کوششی را که در توان داشتم در این راه بکار بردهام"! اما این معنی نه تنها متناسب آیات گذشته و آیهای که بلافاصله بعد از این آیه میآید نیست بلکه با تبرئه کردن شیطان خودش را از گناه اغوای انسانها که در چند آیه بعد میآید سازگار نمیباشد،چرا که طبق این تفسیر شیطان اعتراف به مسئولیت خویش در اغوای مجرمان میکند،در حالی که در آیات آینده میخوانیم" قٰالَ قَرِینُهُ رَبَّنٰا مٰا أَطْغَیْتُهُ وَ لٰکِنْ کٰانَ فِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ :"قرین او میگوید:پروردگارا!من او را به طغیان وا نداشتم ولی او خود در گمراهی دور و درازی بود"و کاملا با آن تضاد دارد.
تفسیر سومی نیز در اینجا گفته شده که از همه بعیدتر به نظر میرسد، و هیچ قرینهای بر آن گواهی نمیدهد،و آن اینکه منظور از"قرین"دوستان و همنشینهایی از بشر است.
*** سپس خداوند دو فرشته مامور ثبت اعمال را مخاطب ساخته میگوید:
"در جهنم بیفکنید هر کافر خود خواه متکبر و لجوجی را"( أَلْقِیٰا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفّٰارٍ عَنِیدٍ ).
"عنید"از ماده"عناد"به معنی تکبر و خودپسندی و عدم تسلیم در
برابر حق است.
در اینکه این دو نفر که مخاطب به این خطاب هستند کیانند؟باز تفسیرهای گوناگونی شده است،جمعی تفسیر فوق را برگزیدهاند،در حالی که بعضی دیگر مخاطب را"خازنان دوزخ"(دو نفر از ماموران جهنم)میدانند.
بعضی نیز گفتهاند ممکن است مخاطب تنها یک نفر باشد،همان شهید و گواهی که همراه مجرم وارد عرصه محشر میشود،و در آیات قبل به آن اشاره شده،و تثنیه آوردن فعل برای تاکید است گویی دو بار تکرار میکند"الق" "الق":"بیفکن،بیفکن"...و استعمال تثنیه در مخاطب واحد در لغت عرب وجود دارد،اما این تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد،و تفسیر اول از همه مناسبتر است.
*** در آیه بعد به چند وصف از اوصاف زشت و مذموم این کافران عنید اشاره کرده،میگوید:"آن کس شدیدا مانع خیر است،متجاوز است،و در شک و تردید،بلکه دیگران را به شک و تردید میافکند"( مَنّٰاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ مُرِیبٍ ).
"مناع"به حکم اینکه صیغه مبالغه است به کسی گفته میشود که بسیار از چیزی منع میکند،بنا بر این"مناع للخیر"کسی است که به هر صورت مخالف هر کار خیر است.
در بعضی از روایات آمده که این آیه در باره"ولید بن مغیره"نازل شد، در آنجا که به فرزندان برادرش میگفت:هر کس از شما اسلام را بپذیرد من تا زندهام کمکی به او نخواهم کرد (1).
"معتد"به معنی متجاوز است خواه متجاوز به حقوق دیگران باشد یا از حدود احکام الهی تجاوز کند.
1) 1) "روح المعانی"جلد 26 صفحه 168.
"مریب"از ماده"ریب"به معنی شخصی است که در شک است،شکی توأم با بدبینی،و یا دیگران را با گفتار و عمل خود به شک میاندازد،و باعث گمراهی آنها میشود.
*** باز در ادامه اوصاف این گروه عنید در آیه بعد میافزاید:"همان کسی که معبود دیگری با خدا قرار داده و راه شرک و دوگانگی را پیش گرفته است" ( اَلَّذِی جَعَلَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ ).
آری"چنین کسی را در عذاب شدید بیفکنید"( فَأَلْقِیٰاهُ فِی الْعَذٰابِ الشَّدِیدِ ).
در این چند آیه شش وصف برای این گروه دوزخی بیان شده است که پنج وصف اول در حقیقت علت و معلول یکدیگرند،و وصف ششم توضیحی است برای ریشه اصلی همه این اوصاف،زیرا:
"کفار"به معنی کسی که بسیار در کفر اصرار میورزد.
و این منتهی به عناد میشود.
شخص معاند نیز اصرار بر منع خیرات دارد،و چنین کسی طبعا متجاوز به حقوق دیگران و حدود الهی است.
افراد متجاوز اصرار دارند که دیگران را نیز به شک و تردید بیفکنند و ایمان را از آنها سلب کنند.
به این ترتیب اوصاف پنجگانه"کفار"و"عنید"و"مناع للخیر"و"معتد" و"مریب"پیوند ناگسستنی با هم دارند.و لازم و ملزوم یکدیگرند (1).
در ششمین وصف یعنی" اَلَّذِی جَعَلَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ "ریشه اصلی تمام
1) 1) "المیزان"جلد 18 صفحه 381.
این انحرافات که شرک است آمده چرا که با دقت روشن میشود که شرک عامل همه این بدبختیها است.
*** آیه بعد پرده از روی ماجرای دیگری از سرنوشت این گروه کافر لجوج بر میدارد،و آن مخاصمه و جر و بحثی است که با شیطان در قیامت دارند،آنها تمام گناهان خویش را به گردن شیاطین اغواگر میافکنند،ولی"شیطان قرین او میگوید:پروردگارا من او را به طغیان وا نداشتم،و به اجبار در این راه نیاوردم او خودش با میل و اراده خویش این راه را برگزید و در ضلال و گمراهی دور و درازی بود"( قٰالَ قَرِینُهُ رَبَّنٰا مٰا أَطْغَیْتُهُ وَ لٰکِنْ کٰانَ فِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ ).
این تعبیر شبیه چیزی است که در آیه 22 سوره ابراهیم آمده است که شیطان برای تبرئه خویشتن میگوید: وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ :"من هیچگونه سلطهای بر شما نداشتم جز اینکه دعوتتان کردم و شما نیز پذیرفتید،بنا بر این مرا سرزنش نکنید خود را سرزنش کنید"!.
البته شیطان نمیخواهد نقش خود را در اغوای انسان به کلی انکار کند،بلکه میخواهد این امر را ثابت کند که اجباری در کار نبوده و انسان با میل و رغبت خویش وسوسههای او را پذیرفته،بنا بر این تضادی با آیه" لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ":
"من همه آنها را اغوا میکنم"(ص-82)ندارد.
*** گرچه در این آیات تنها سخن از دفاع شیطان به میان آمده و سخنی از اعتراض کفار بر شیطان دیده نمیشود،ولی به قرینه سائر آیات قرآن که آنها در قیامت با هم جر و بحث میکنند،و به قرینه آیه بعد،گفتار طرفین اجمالا روشن
میشود،زیرا در آیه بعد میخوانیم:"خدا میفرماید نزد من جدال و مخاصمه نکنید،من قبلا به شما اتمام حجت کردهام"و شما را از این سرنوشت شوم با خبر ساختهام"( قٰالَ لاٰ تَخْتَصِمُوا لَدَیَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَیْکُمْ بِالْوَعِیدِ ).
اشاره به اینکه از یک سو به شیطان گفتهام: اِذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزٰاؤُکُمْ جَزٰاءً مَوْفُوراً :"برو هر کس از انسانها از تو پیروی کند جهنم جزای وافر همه شما است"(اسراء-63).
و از سوی دیگر به انسانها نیز اخطار کردهام لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ :"به طور مسلم دوزخ را از تو و از پیروانت پر خواهم کرد" (ص-85).
این تهدیدها و وعیدها در سائر آیات قرآن نیز آمده است،و همگی حاکی از این است که خداوند هم به انسانها و هم به شیاطین اتمام حجت کرده،و آنها را از اغواگری و اغواپذیری بر حذر داشته است.
*** سپس برای تاکید بیشتر میافزاید:"سخن من تغییر ناپذیر است،و کلامی نزد من دگرگون نمیشود و من هرگز به بندگانم ستم نخواهم کرد"( مٰا یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ وَ مٰا أَنَا بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ ) (1).
منظور از"قول"در اینجا همان تهدیدها و وعیدها است که خداوند در آیات مختلف به آن اشاره کرده و نمونههایی از آن را در بالا آوردیم.
تعبیر به"ظلام"به صورت"صیغه مبالغه"(بسیار ظلم کننده)با اینکه خداوند کمترین ظلمی روا نمیدارد ممکن است اشاره به این باشد که مقام علم و قدرت و عدل خداوند چنان است که اگر ستم کوچکی به کسی کند بزرگ
1) 1) "لدی"متعلق به"یبدل"است.بعضی نیز احتمال دادهاند که متعلق به "قول"بوده باشد،ولی معنی اول مناسبتر است.
و بسیار خواهد بود،و مصداق"ظلام"خواهد شد،بنا بر این او از هر گونه ستمی بر کنار است.
و یا ناظر به کثرت افراد و مصادیق است چرا که اگر ستم کوچکی به بندهای کند افراد شبیه او بسیارند و مجموعا ظلم بسیار میشود.
به هر حال این تعبیر دلیل بر اختیار و آزادی اراده بندگان است،نه شیطان مجبور است شیطنت کند،و نه کافران مجبورند راه کفر و عناد و راه شیطان را پیش گیرند و نه سرنوشت قطعی و خارج از اراده برای کسی مقرر شده است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه میفرماید:"سخن من تغییر ناپذیر است"در حالی که جمعی مشمول عفو او میشوند؟ پاسخ این است که عفو نیز طبق برنامه حساب شدهای است،و فرع بر این است که انسان عملی انجام داده باشد که در عین مجرم بودن قابلیت و شایستگی عفو را داشته باشد،این خود یکی از سنتهای الهی است که آنها را که شایسته عفوند مشمول عفو خویش قرار دهد و این نیز تغییر ناپذیر است.
*** در آخرین آیه مورد بحث به فراز کوتاه و تکان دهندهای از حوادث قیامت اشاره کرده،میگوید:"به خاطر بیاورید روزی را که به جهنم میگوئیم آیا پر شدهای؟!و او در پاسخ میگوید:آیا افزون بر این هم وجود دارد"؟! ( یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ ) (1).
در اینکه منظور از" هَلْ مِنْ مَزِیدٍ "چیست؟دو تفسیر گفتهاند:
1) 1) در اینکه"یوم"در اینجا متعلق به چیست؟سه نظر وجود دارد:نخست اینکه متعلق به"اذکروا"محذوف است،و مخاطب آن تمام انسانها هستند،دیگر اینکه متعلق به"یبدل"است و سوم متعلق به"ظلام"که در آیه قبل آمده است.ولی احتمال اول مناسبتر به نظر میرسد.
نخست اینکه استفهام،استفهام انکاری است یعنی جهنم میگوید افزون بر این ممکن نیست،و به این ترتیب با آیه 13 سوره سجده که میگوید: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ :"سوگند یاد میکنم که دوزخ را از جن و انس پر میکنم"کاملا هماهنگ است،و تاکیدی است بر این معنی که تهدید الهی در آن روز کاملا تحقق مییابد و دوزخ از کافران و مجرمان مالامال میشود.
دیگر اینکه منظور از این جمله طلب فزونی است،یعنی"آیا باز هم افراد دیگری پیدا میشوند که به دوزخ بیایند"؟!و اصولا طبیعت هر چیزی این است که همسنخ خود را دائما جستجو کند و هرگز سیر نمیشود،نه بهشت از نیکوکاران،و نه دوزخ از بدکاران.
ولی این سؤال باقی میماند که مفهوم این سخن آن است که دوزخ هنوز پر نشده،در حالی که با آیه بالا(سوره سجده-آیه 13)که میگوید:"دوزخ را از جن و انس پر میکنم"سازگار نیست.
اما باید توجه داشت که طلب فزونی دلیل بر پر نشدن نمیباشد،زیرا"اولا" ممکن است ظرفی مثلا پر از غذا باشد باز هم کسی تمنا کند که روی آن انباشته شود و متراکم گردد،"ثانیا"این تقاضا ممکن است به معنی تقاضای تضییق مکان بر دوزخیان و مجازات دردناکتر باشد،یا تمنای وسعت یافتن و سپس نفرات بیشتری را به خود پذیرفتن.
به هر حال این آیه به خوبی نشان میدهد که دوزخیان بسیارند و جهنم منظره هولناک و وحشتناکی دارد و تهدید الهی جدی است،و به گونهای است که فکر در باره آن لرزه بر اندام هر انسانی میافکند و هشدار میدهد نکند یکی از آن نفرات تو باشی!و همین اندیشه میتواند او را در برابر گناهان بزرگ و کوچک کنترل کند.
سؤال دیگر اینکه چگونه دوزخ که موجود فاقد شعوری است مخاطب واقع میشود و پاسخ میگوید؟ برای این سؤال سه جواب است.
نخست اینکه این یک نوع تشبیه و بیان زبان حال است،یعنی خداوند به لسان"تکوین"از جهنم سؤال میکند و او هم به"زبان حال"پاسخ میگوید و نظیر این تعبیر در زبانهای مختلف فراوان است.
دیگر اینکه سرای آخرت سرای حیات و زندگی واقعی است،حتی موجوداتی همچون بهشت و جهنم از یک نوع حیات و درک و شعور برخوردار میشوند،بهشت سخت در اشتیاق مؤمنان است و دوزخ سخت در انتظار مجرمان.
جایی که اعضای پیکر انسان به سخن در آیند و شهادت و گواهی دهند تعجب نیست که بهشت و دوزخ چنین باشند.
بلکه به اعتقاد بعضی در این دنیا نیز تمام ذرات این جهان از نوعی درک و شعور برخوردارند،و لذا تسبیح و حمد خدا میگویند،که این تسبیح و حمد در آیات مختلف قرآن منعکس است (1).
دیگر اینکه مخاطب ماموران و خازنان دوزخند و همانها هستند که پاسخ میگویند.
همه این تفسیرها قابل قبول است هر چند تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
1) 1) به تفسیر"نمونه"جلد 12 صفحه 133(ذیل آیه 44 سوره اسراء مراجعه فرمائید).
وَ أُزْلِفَتِ اَلْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ غَیْرَ بَعِیدٍ (31) هٰذٰا مٰا تُوعَدُونَ لِکُلِّ أَوّٰابٍ حَفِیظٍ (32) مَنْ خَشِیَ اَلرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ وَ جٰاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ (33) اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ ذٰلِکَ یَوْمُ اَلْخُلُودِ (34) لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ فِیهٰا وَ لَدَیْنٰا مَزِیدٌ (35) وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشاً فَنَقَّبُوا فِی اَلْبِلاٰدِ هَلْ مِنْ مَحِیصٍ (36) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِمَنْ کٰانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی اَلسَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ (37)
31-(در آن روز)بهشت به پرهیزگاران نزدیک میشود،و فاصلهای از آنها ندارد! 32-این چیزی است که به شما وعده داده میشود و برای کسانی است که به سوی خدا باز میگردند،و پیمانها و احکام او را حفظ میکنند.
33-آن کس که از خداوند رحمان در نهان بترسد،و با قلبی پر انابه در محضر او حاضر شود.
34-(به آنها میگویند)به سلامت وارد بهشت شوید،امروز روز جاودانی است.
35-هر چه بخواهند در آنجا برای آنها هست و نزد ما نعمتهای اضافی دیگری است(که به فکر هیچکس نمیرسد).
36-چه بسیار اقوامی را که قبل از آنها هلاک کردیم،اقوامی که از آنها قویتر بودند، و شهرها(و کشورها)را گشودند،آیا راه فراری وجود دارد؟ 37-در این تذکری است برای آن کس که عقل دارد،یا گوش فرا دهد و حضور یابد.
ای مجرمان!راه فراری نیست
با توجه به اینکه بحثهای این سوره غالبا بر محور مساله معاد و اموری که در ارتباط با آن است دور میزند و با توجه به اینکه در آیات گذشته از چگونگی افکندن کفار لجوج در جهنم و شدت عذاب آنها و صفاتی که آنها را به دوزخ میکشد سخن به میان آمد،در آیات مورد بحث صحنه دیگری را ترسیم میکند،صحنه داخل شدن پرهیزگاران به بهشت با احترام کامل،و اشاره به انواع نعمتهای بهشتی و صفاتی که انسان را در صف بهشتیان قرار میدهد،تا در مقایسه با یکدیگر حقایق روشنتر گردد.
نخست میفرماید:"در آن روز بهشت به پرهیزگاران نزدیک میشود و فاصلهای از آنها ندارد"!( وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ غَیْرَ بَعِیدٍ ).
"ازلفت"از ماده"زلفی"(بر وزن کبری)به معنی قرب و نزدیکی است.
جالب اینکه نمیگوید پرهیزگاران را به بهشت نزدیک میکنند بلکه میگوید بهشت را به آنها نزدیک میکنند!این مطلبی است که در شرائط این دنیا قابل تصور نیست،اما از آنجا که اصول حاکم بر سرای آخرت اصولی است که با شرائط این جهان بسیار متفاوت است به هیچوجه جای تعجب نیست که
خداوند برای نهایت اکرام و احترام مؤمنان پرهیزگار بجای آنکه آنها را به سوی بهشت برد،بهشت را به سوی آنها میآورد! در سوره شعراء آیات 90 و 91 نیز میخوانیم: وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ وَ بُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغٰاوِینَ :"در آن روز بهشت را به پرهیزگاران نزدیک میکنند و دوزخ را برای گمراهان آشکار".
و این نهایت لطف و احترام خدا به بندگان مؤمن است که بالاتر از آن تصور نمیشود.
تعبیر به"غیر بعید"نیز به عنوان تاکید است (1).
به هر حال مفهوم آیه این است که این مساله در قیامت واقع میشود هر چند تعبیر به فعل ماضی(ازلفت)شده است،زیرا حوادث مسلمی که در آینده رخ میدهد در بسیاری از تعبیرات به صورت فعل ماضی بیان میشود،ولی بعضی آن را واقعا به صورت ماضی معنی کردهاند،و گفتهاند نزدیک نمودن بهشت به پرهیزگاران در دنیا حاصل شده،چرا که بهشت با آنها فاصلهای ندارد،بیرون رفتن از دنیا همان و گام نهادن در بهشت همان! ولی با توجه به آیات قبل و بعد که سخن از صحنه قیامت میگوید این معنی بعید به نظر میرسد و مناسب همان تفسیر اول است.
*** سپس در شرح اوصاف بهشتیان میگوید:"این بهشتی است که به شما وعده داده میشود و از آن کسانی است که به اطاعت فرمان خدا باز میگردند، و عهد و پیمانها و قوانین او را حفظ میکنید"( هٰذٰا مٰا تُوعَدُونَ لِکُلِّ أَوّٰابٍ حَفِیظٍ ).
1) 1) "غیر بعید"ممکن است"ظرف"و نیز ممکن است"حال"بوده باشد، و یا صفت است برای مصدر محذوفی و در تقدیر"ازلافا غیر بعید"است.
در اینجا به دو وصف از اوصاف آنها اشاره شده"اواب"و"حفیظ".
"اواب"از ماده"اوب"(بر وزن ذوب)به معنی بازگشت است که ممکن است به معنی توبه از گناهان کوچک و بزرگ باشد،و یا بازگشت به طاعت او و با توجه به اینکه"صیغه مبالغه"است نشان میدهد که بهشتیان پرهیزگارانی هستند که هر عاملی بخواهد آنها را از اطاعت خدا دور سازد فورا متوجه میشوند و به طاعت او باز میگردند و از تقصیرات و غفلتهای خود توبه میکنند تا به مقام نفس مطمئنه برسند.
"حفیظ"به معنی حافظ و نگاهدارنده است.آیا منظور حفظ عهد و پیمانهای الهی است که از انسانها گرفته که اطاعت او کنند و عبادت شیطان ننمایند.(یس-60)و یا حفظ و قوانین و حدود الهی؟،و یا به خاطر سپردن گناهان و یاد آوری آن برای توبه و جبران؟یا همه اینها؟ با توجه به اینکه این حکم به صورت مطلق ذکر شده تفسیر اخیر که جامعیت دارد مناسبتر به نظر میرسد.
*** و در ادامه این اوصاف در آیه بعد به دو وصف دیگر آنها اشاره میکند که در حقیقت توضیح و تفسیری است برای اوصاف گذشته،میفرماید:"همان کسی که از خداوند رحمان در نهان بترسد و با قلبی توبه کار در محضر او حاضر شود" ( مَنْ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ وَ جٰاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ ).
تعبیر به ترسیدن از خدا در نهان،اشاره به این است که آنها با اینکه خدا را هرگز با چشم نمیبینند از لابلای آثارش و از طریق استدلال و برهان به او ایمان میآورند،ایمانی توأم با احساس مسئولیت کامل.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور پنهان از چشم مردم است،آنها نه
فقط در حضور جمع که در تنهایی و خلوت نیز مرتکب گناهی نمیشوند.
این خوف و خشیت سبب میشود که قلب آنها"منیب"باشد،دائما متوجه خدا گردد، و به طاعت او اقبال کند،و از هر گناه و لغزشی توبه نماید،و این حال را تا پایان عمر ادامه دهد و با همین حالت وارد عرصه محشر گردد.
*** سپس میافزاید:کسانی که دارای این چهار صفتند هنگامی که بهشت به آنها نزدیک میشود"فرشتگان الهی به عنوان احترام و اکرام به آنها میگویند به سلامت وارد بهشت شوید"( اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ ).
سلامت از هر گونه بدی و ناراحتی و آفت و بلا و کیفر و عذاب،سلامت کامل از نظر جسم و جان.
سپس برای آرامش خاطر آنها اضافه میکنند:"امروز،روز جاودانی است جاودانی نعمتها،و جاودانی بهشت با تمام مواهبش"( ذٰلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ ).
*** و به دنبال این دو موهبت(بشارت سلامت،و بشارت خلود و جاودانگی در بهشت)خداوند منان دو بشارت دیگر به آنها میدهد که مجموعا چهار بشارت است همانند چهار وصفی که آنها داشتند،میفرماید:"هر چه بخواهند در بهشت برای آنها هست"( لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ فِیهٰا ).
و علاوه بر آن"نزد ما نعمتهای دیگری است"که هرگز به فکر آنها نرسیده است تا تمنایش کنند"( وَ لَدَیْنٰا مَزِیدٌ ).
تعبیری از این زندهتر و رساتر و دلانگیزتر تصور نمیشود،نخست میگوید بهشتیان هر چه بخواهند(با وسعت معنی این جمله)از انواع مواهب بدون استثناء،در اختیارشان قرار میگیرد،و افزون بر این نعمتها و مواهبی است که
هرگز به فکر هیچ انسانی نرسیده،و از خاطر هیچکس خطور نکرده،اما خداوند رحمان و رحیم که پرهیزگاران بهشتی را مشمول الطاف خاصش کرده از آن نعمتها نیز بهرهمند میسازد،و به این ترتیب نعمتهای بهشتی ابعاد فوق العاده گستردهای را که با هیچ بیانی قابل توصیف نیست پیدا میکند.
ضمنا از این تعبیر استفاده میشود که موازنهای میان پاداش الهی و اعمال مؤمنان نیست،بلکه از آن افزون و بسیار برتر و بالاتر است،و در این مرحله همه جا با فضل او روبرو هستیم و در کیفرش با عدل او.
*** بعد از پایان گرفتن گفتگوها پیرامون بهشت و دوزخ،صفات بهشتیان و دوزخیان،و درجات و درکات آنها،برای نتیجهگیری کامل از این بحث،مجرمان را مورد توجه قرار داده،میفرماید:"چه بسیار اقوامی را که قبل از آنها هلاک کردیم،اقوامی که از آنها قویتر و نیرومندتر بودند،کشورها را گشودند و بر- شهرها تسلط یافتند،اما بر اثر کفر و ظلم و بیدادگری و گناه نابود شدند" ( وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشاً فَنَقَّبُوا فِی الْبِلاٰدِ ).
"آیا هیچ راه فراری از مرگ و عذاب الهی برای این گونه افراد وجود دارد"؟!( هَلْ مِنْ مَحِیصٍ ).
"قرن"و"اقتران"در اصل به معنی نزدیک شدن دو چیز یا اشیایی با یکدیگر است،و به جماعتی که در یک زمان زندگی میکنند"قرن"گفته میشود،و جمع آن"قرون"است،سپس همین لفظ بر بخشی از زمان اطلاق شده که گاه آن را سی سال،و گاه صد سال گفتهاند.
بنا بر این هلاک کردن"قرنها"به معنی هلاک کردن"اقوام پیشین"است.
"بطش"به معنی بر گرفتن چیزی است با قوة و قدرت،و گاه به معنی جنگ و ستیز آمده است.
"نقبوا"از ماده"نقب"به معنی سوراخی است که در دیوار یا پوست ایجاد میکنند،اما"ثقب"تنها سوراخی را گویند که در چوب ایجاد میکنند.
این"واژه"هنگامی که به صورت فعلی به کار رود به معنی سیر و حرکت و به اصطلاح شکافتن راه و پیشروی میآید،و به معنی کشورگشایی و نفوذ در مناطق مختلف نیز آمده است.
"منقبت"نیز از همین ماده است و به افعال و صفات اشخاص بر جسته میگویند به خاطر نفوذ و تاثیری که در مردم دارد و یا طریق را برای ترقی صاحبش میگشاید.
"نقیب"به کسی میگویند که در باره جمعیتی بحث و بررسی میکند و از اوضاع و احوال آنها با خبر است و در درون آنها نفوذ میکند.
"محیص"از ماده"حیص"(بر وزن حیف)به معنی انحراف و عدول از چیزی است،و به همین مناسبت به معنی فرار از مشکلات،و هزیمت در میدان جنگ نیز آمده است.
به هر حال،آیه به کفار لجوج معاصر پیامبر ص هشدار میدهد که سری به تاریخ گذشتگان بزنند و آثار آنها را بر صفحات تاریخ و صفحه روی زمین بنگرند،بهبینند خداوند با اقوام سرکشی که پیش از آنها بودند چه کرد؟اقوامی که از آنها پر جمعیتتر و با قدرتتر بودند،آن گاه به آینده خود بیندیشند.
این معنی بارها در قرآن مجید آمده است،از جمله در آیه 8 سوره زخرف میخوانیم:" فَأَهْلَکْنٰا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً ":"ما اقوامی را که از آنها قویتر بودند هلاک کردیم".
بعضی آیه مورد بحث را اشاره به"قوم ثمود"میدانند که در سرزمین کوهستانی"حجر"در شمال حجاز زندگی میکردند،کوهها را میشکافتند،
و در آن خانههای باشکوه و قصرها میساختند،ولی ظاهر این است که آیه مفهوم گستردهای دارد و آنها و غیر آنها را شامل میشود.
جمله" هَلْ مِنْ مَحِیصٍ "آیا راه گریزی وجود دارد؟ممکن است از زبان اقوام پیشین باشد که به هنگام گرفتاری در چنگال عذاب این مطلب را از هم سؤال میکردند،و یا از سوی پروردگار نسبت به کفار لجوج معاصر پیامبر اسلام ص یعنی آیا اینها میتوانند از سرنوشت دردناکی که اقوام متمرد پیشین داشتند فرار کنند؟! *** در آخرین آیه مورد بحث برای تاکید بیشتر میافزاید:"قطعا در سرگذشت پیشینیان تذکر و اندرزی است،برای آن کس که عقل دارد،یا گوش فرا دهد،و حاضر باشد"!( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِمَنْ کٰانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ ).
منظور از"قلب"در اینجا و در دیگر آیات قرآن که بحث از درک مسائل میکند همان"عقل"و شعور و ادراک است،در کتب لغت نیز یکی از معانی "قلب"همان"عقل"گفته شده،"راغب"در"مفردات"قلب را در آیه مورد بحث به علم و فهم تفسیر کرده،در لسان العرب نیز میخوانیم که گاهی"قلب" به معنی عقل به کار رود (1).
در حدیثی از امام موسی بن جعفر ع نیز در تفسیر همین آیه آمده است که"منظور از قلب عقل است" (2).
ریشه این لغت(قلب)در اصل به معنی تغییر و تحول و به اصطلاح قلب
و انقلاب است،و از آنجا که فکر و عقل انسان دائما در حال دگرگونی است به آن"قلب"گفته شده است،و به همین دلیل در آیات قرآن روی مساله سکینه و آرامش دل،و یا اطمینان قلب تکیه شده است، هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ :"او کسی است که آرامش را در دل مؤمنین نازل کرد" (فتح-4)" أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ":"آگاه باشید یاد خدا مایه آرامش دلها است"(رعد-28)آری این موجود ناآرام را تنها یاد خدا آرامش میبخشد.
" أَلْقَی السَّمْعَ "(گوش را افکند)کنایه از گوش دادن و نهایت دقت در استماع است،شبیه تعبیری که در فارسی داریم میگوئیم:"گوش ما نزد تو است" یعنی به خوبی به سخنانت گوش میدهیم.
"شهید"در اینجا به معنی کسی است که حضور قلب دارد،و به اصطلاح دلش در مجلس است،و با دقت مطالب را پیگیری میکند.
و به این ترتیب مجموع آیه چنین معنی میدهد دو گروه میتوانند از این مواعظ پند و اندرز گیرند،نخست آنها کسی که دارای ذکاوت و عقل و هوشند، و خود مستقلا میتوانند مسائل را تحلیل کنند،و دیگر کسانی که در این حد نیستند اما میتوانند"مستمع"خوبی برای دانشمندان باشند،و با حضور قلب به سخنان آنها گوش فرا دهند و حقایق را از طریق ارشاد و راهنمایی آنها فرا- گیرند.
شبیه این سخن در آیه 10 سوره ملک نیز آمده است که از قول دوزخیان چنین نقل میکند:" لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ :"اگر ما گوش شنوا یا عقل و درک کافی داشتیم هرگز در صف دوزخیان قرار نمیگرفتیم" چرا که نشانههای راه حق آشکار است آنها که خود اهل تحقیقند آن را به خوبی
در مییابند،و آنها که چنین نیستند میتوانند از طریق رهنمودهای دانشمندان عادل و دلسوز راه خود را بیابند،بنا بر این باید انسان یا علم و عقل کافی داشته باشد یا گوش شنوا (1).
1) 1) توجه داشته باشید که در هر دو آیه این دو مطلب با کلمه"او"بر یکدیگر عطف شده است که نشان میدهد لا اقل یکی از این دو لازم است.
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ وَ مٰا مَسَّنٰا مِنْ لُغُوبٍ (38) فَاصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ اَلشَّمْسِ وَ قَبْلَ اَلْغُرُوبِ (39) وَ مِنَ اَللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ أَدْبٰارَ اَلسُّجُودِ (40)
38-ما آسمانها و زمین و آنچه را در میان آنهاست در شش روز(شش دوران)آفریدیم و هیچگونه رنج و تعبی به ما نرسید(با این حال چگونه زنده کردن مردگان برای ما مشکل است؟).
39-در برابر آنچه آنها میگویند شکیبا باش،و تسبیح و حمد پروردگارت را قبل از طلوع آفتاب و پیش از غروب بجا آور.
40-و در بخشی از شب او را تسبیح کن،و بعد از سجدهها!
آفریدگار آسمانها و زمین قادر بر احیای مردگان است
در تعقیب آیات گذشته و دلائل مختلفی که در باره معاد در آن آمده بود، در این آیات به یکی دیگر از دلائل امکان معاد اشاره کرده،و بعد از آن به پیامبر ص دستور صبر و شکیبایی و تسبیح و حمد پروردگار میدهد،تا کار-
شکنیهای مخالفان را از این طریق تحمل و خنثی کند.
نخست میفرماید:"ما آسمانها و زمین و آنچه را در میان آن دو است در شش روز(شش دوران)آفریدیم،و در خلقت آنها هیچگونه تعب و ضعفی به ما نرسید"!( وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ وَ مٰا مَسَّنٰا مِنْ لُغُوبٍ ).
"لغوب"به معنی تعب و خستگی است.
بدیهی است کسی که قدرتش محدود است اگر بخواهد کاری انجام دهد که بیش از توان او باشد خسته و درمانده و وامانده میشود،ولی در مورد وجودی که قدرتش نامحدود و تواناییش بی نهایت است این امور مفهومی ندارد.
بنا بر این کسی که قادر است بی هیچگونه تعب و رنج این آسمان و زمین با عظمت،و اینهمه کرات و کواکب و کهکشانها را ایجاد کند،توانایی دارد که انسان را بعد از مردن بار دیگر به حیات باز گرداند و لباس زندگی در اندامش بپوشاند.
بعضی برای این آیه شان نزولی نقل کردهاند که:یهود چنین میپنداشتند که خداوند آسمانها و زمین را در شش روز(شش روز هفته!)آفرید،سپس روز شنبه به استراحت پرداخت و یک پای خود را به روی پای دیگر انداخت!و به همین دلیل اینطور نشستن را نامطلوب میشمرند و مخصوص خدا میدانند!آیه فوق نازل شد (1)و به این گونه خرافات مضحک پایان داد.
ولی این شان نزول مانع از این نیست که آیه مساله امکان معاد را تعقیب کند،در عین اینکه دلیلی است بر توحید و علم و قدرت پروردگار که آسمان و زمین با اینهمه عجائب و شگفتیها و میلیونها میلیون موجودات زنده،و اسرار
1) 1) "تفسیر در المنثور"جلد 6 صفحه 110.
عجیب و نظامهای ویژهاش آفریده است که تفکر در یک گوشهای از آن میتواند ما را به آفریننده توانایی که دست قدرتش این گردونه عظیم را به حرکت در آورده،و نور حیات و زندگی را همه جا پاشیده است،رهنمون گردد.
موضوع خلقت آسمانها و زمین در"شش روز"کرارا در آیات قرآن آمده است (1).
کلمه"یوم"-چنان که قبلا هم گفتهایم-در لغت عرب و معادل آن "روز"در لغت فارسی،و یا در سائر لغات در بسیاری از موارد به معنی دوران استعمال میشود،نه به معنی بیست و چهار ساعت و یا دوازده ساعت،فی المثل میگوئیم:"یک روز مردم در سایه پیامبر اسلام ص زندگی میکردند، و روز دیگر جباران بنی امیه و بنی عباس بر مردم مسلط شدند".
پیدا است"روز"در این تعبیرات به معنی"دوران"است،خواه یک سال باشد یا صد سال یا هزاران و یا میلیونها سال.مثلا میگوئیم یک روز کره زمین یکپارچه آتش بود،روز دیگری سرد شد،و آماده حیات،تمام این تعبیرات اشاره به دورانها است.
بنا بر این از آیه فوق استفاده میشود که خداوند آسمانها و زمین و تمامی موجودات آنها را در شش دوران آفریده است.
(مشروح این سخن را در جلد ششم صفحه 200 تا 204 ذیل آیه 54 سوره اعراف بیان کردهایم).
بنا بر این جایی برای این سؤال باقی نمیماند که قبل از آفرینش خورشید و کره زمین شب و روزی نبود تا خداوند عالم را در شش روز آفریده باشد.
*** بعد از ذکر دلائل مختلف معاد و ترسیم صحنههای مختلفی از قیامت چون
1) 1) مانند سوره اعراف-54-سوره یونس-3-سوره هود-7-سوره سجده -4 سوره حدید-4 و سوره فرقان 59.
به هر حال گروهی تسلیم حق نیستند و لجاجت و پافشاری بر باطل دارند پیامبر ص را مخاطب قرار داده میگوید:"در برابر آنچه آنها میگویند شکیبا باش"( فَاصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ ).
چرا که تنها با نیروی صبر و استقامت میتوان بر این مشکلات پیروز شد، و توطئههای دشمن را در هم شکست،و نسبتهای ناروای آنها را در مسیر حق تحمل کرد.
و از آنجا که صبر و استقامت نیاز به پشتوانهای دارد،و بهترین پشتوانه یاد خدا و ارتباط با مبدأ علم و قدرت جهان آفرین است در دنبال این دستور میافزاید:"و تسبیح و حمد پروردگارت را قبل از طلوع آفتاب و پیش از غروب آن بجا آور"( وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ ).
*** همچنین"در قسمتی از شب او را تسبیح کن و بعد از سجدهها"( وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ أَدْبٰارَ السُّجُودِ ).
این یاد مداوم و تسبیح مستمر همچون قطرههای حیاتبخش باران بر سرزمین قلب و جان تو میریزد،و آن را سیراب میکند،دائما به تو نشاط و حیات میبخشد و به استقامت در مقابل مخالفان لجوج دعوت میکند.
در اینکه منظور از تسبیح خداوند در این مواقع چهارگانه(قبل از طلوع آفتاب قبل از غروب،در شب،و بعد از سجدهها)چیست؟در میان مفسران گفتگو بسیار است.
بعضی معتقدند که این تعبیرات اشاره به نمازهای پنجگانه روزانه و بعضی از نوافل پر فضیلت است،به این ترتیب که" قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ "اشاره به نماز صبح است،زیرا آخر وقت آن طلوع آفتاب میباشد.
و"قبل غروب الشمس"اشاره به نماز ظهر و عصر است،چرا که آخر وقت هر دو غروب آفتاب است.
" وَ مِنَ اللَّیْلِ "نماز مغرب و عشا را بیان میکند،"و ادبار السجود" نظر به نافلههای مغرب دارد که بعد از مغرب بجا آورده میشود.
"ابن عباس"همین تفسیر را پذیرفته،با این قید که" أَدْبٰارَ السُّجُودِ "را اشاره به تمام نمازهای نافله،دانسته است که بعد از فرائض انجام میشود،ولی از آنجا که در میان نوافل روزانه به عقیده ما تنها نافله مغرب و عشاء است که بعد از این نمازها انجام میشود این تعمیم صحیح نیست.
بعضی دیگر" قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ "را اشاره به نماز صبح،و"قبل الغروب" را اشاره به نماز عصر، وَ"مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ "را اشاره به نماز مغرب و عشاء، دانستهاند،و به این ترتیب بدون هیچ دلیل روشن سخن از نماز ظهر به میان نیامده است،و این دلیل بر ضعف این تفسیر است.
در روایتی نیز از امام صادق ع میخوانیم:هنگامی که از آیه" وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ "سؤال کردند فرمود:
تقول حین تصبح و حین تمسی عشر مرات لا اله الا اللّٰه وحده لا شریک له،له الملک، و له الحمد،یحیی و یمیت،و هو علی کل شیء قدیر:
"هنگام صبح و عصر ده بار این ذکر را میگویی لا اله الا اللّٰه..." (1).
این تفسیر با تفسیر اول منافاتی ندارد و ممکن است هر دو در معنی آیه جمع باشد.
قابل توجه اینکه نظیر همین معنی با تفاوت مختصری در آیه 130 سوره طه نیز آمده است،آنجا که میفرماید:"
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث.
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِهٰا وَ مِنْ آنٰاءِ اللَّیْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرٰافَ النَّهٰارِ لَعَلَّکَ تَرْضیٰ ":
"قبل از طلوع آفتاب،و پیش از غروب آن،و همچنین در اثناء شب،و اطراف روز تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور تا خشنود شوی".
جمله لَعَلَّکَ تَرْضیٰ نشان میدهد که این عبادات و تسبیحات نقش مهمی در آرامش فکر و رضایت خاطر آدمی دارد،و به او در برابر حوادث سخت نیرو و توان میبخشد.
این نکته نیز قابل توجه است که در آیه 49 سوره طور چنین آمده است وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ إِدْبٰارَ النُّجُومِ :"برخی از شب را تسبیح خدا کن و به هنگام پشت کردن ستارگان" (1).
در حدیث آمده است که علی ع فرمود:" أَدْبٰارَ السُّجُودِ "دو رکعت نافلهای است که بعد از مغرب میخوانند(توجه داشته باشید نافله مغرب چهار رکعت است که در اینجا فقط به دو رکعت آن اشاره شده)و" إِدْبٰارَ النُّجُومِ " دو رکعت نافله صبح است که قبل از نماز صبح و به هنگام غروب ستارگان بجا میآورند" (2).
در روایتی نیز آمده است که منظور از" أَدْبٰارَ السُّجُودِ "همان نماز وتر است که در آخر شب انجام میشود (3).
به هر حال تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر میرسد هر چند وسعت و گسترش
مفهوم تسبیح بسیاری از تفسیرهای دیگر را که در روایات به آن اشاره شده شامل میگردد.
شکیبایی رمز هر پیروزی است
این نخستین بار نیست که قرآن مجید روی صبر و شکیبایی در برابر مشکلات و افراد لجوج و معاند تکیه میکند،مکرر در مکرر قرآن مجید هم به پیامبر بزرگ اسلام،و هم به عموم مؤمنان این مساله مهم را خاطر نشان میسازد، و تجربههای فراوان نیز نشان داده که غلبه و پیروزی از آن کسانی است که سهم بیشتری از صبر و استقامت دارند.
در حدیثی میخوانیم که امام صادق ع به یکی از دوستانش(که شاید در شرائط سخت آن زمان بیتابی میکرد)فرمود:
علیک بالصبر فی جمیع امورک: "بر تو لازم است که در تمام کارها صبر و شکیبایی داشته باشی".
سپس افزود خداوند محمد ص را مبعوث کرد و او را به"صبر"و مدارا دستور داد،و او صبر کرد تا نسبتهای بسیار ناروا به او دادند،تا آنجا که سینهاش تنگ شد،خداوند این آیه را بر او نازل کرد: وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ السّٰاجِدِینَ :"ما میدانیم که به خاطر سخنان آنها ناراحت میگردی و سینهات تنگ میشود،تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور،و از سجده کنندگان باش".
باز او را تکذیب کردند و تیرهای تهمت از هر سو به طرفش پرتاب نمودند، و از این جهت محزون و غمگین شد،باز خداوند برای دلداریش این آیه را نازل فرمود: قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ الَّذِی یَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لاٰ یُکَذِّبُونَکَ وَ لٰکِنَّ الظّٰالِمِینَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ یَجْحَدُونَ وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلیٰ مٰا
کُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّٰی أَتٰاهُمْ نَصْرُنٰا :"ما میدانیم که سخنان آنها تو را اندوهگین میکند،ولی آنها تو را تکذیب نمیکنند بلکه ستمگران آیات خدا را تکذیب میکنند،پیش از تو نیز رسولان خدا را تکذیب کردند و آنها در برابر تکذیبها و آزارها صبر نمودند تا یاری ما به کمکشان آمد".
سپس امام ع میافزاید:پیامبر ص خود را وادار به صبر و شکیبایی کرد،اما در این هنگام آنها از حد گذراندند و نام خدا را بردند،و نسبت به ساحت مقدسش تکذیب کردند،پیامبر ص فرمود من در برابر ناملایمات خود و خانواده و حیثیتم صبر کردم،ولی در برابر بدگویی به پروردگارم شکیبایی ندارم،در اینجا خداوند عز و جل این آیه(آیه مورد بحث)را نازل فرمود: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا ..."ما آسمان و زمین و آنچه در میان این دو است در شش دوران آفریدیم(و در آفرینش جهان شتاب و عجله نکردیم)و تعب و رنجی بما نرسید،بنا بر این تو هم عجله مکن و در برابر سخنان آنان صابر باش،اینجا بود که پیامبر صبر و شکیبایی را در تمام حالات پیش گرفت"(تا بر دشمنانش پیروز شد) (1).
1) 1) "اصول کافی"(مطابق نور الثقلین جلد 5 صفحه 117).
وَ اِسْتَمِعْ یَوْمَ یُنٰادِ اَلْمُنٰادِ مِنْ مَکٰانٍ قَرِیبٍ (41) یَوْمَ یَسْمَعُونَ اَلصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذٰلِکَ یَوْمُ اَلْخُرُوجِ (42) إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ وَ إِلَیْنَا اَلْمَصِیرُ (43) یَوْمَ تَشَقَّقُ اَلْأَرْضُ عَنْهُمْ سِرٰاعاً ذٰلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنٰا یَسِیرٌ (44) نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَقُولُونَ وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبّٰارٍ فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ یَخٰافُ وَعِیدِ (45)
41-گوش فرا ده و منتظر روزی باش که منادی از مکان نزدیک ندا میدهد.
42-روزی که همگان صیحه رستاخیز را به حق میشنوند،آن روز روز خروج است.
43-مائیم که زنده میکنیم،و میمیرانیم،و بازگشت تنها به سوی ما است.
44-روزی که زمین از روی آنها شکافته میشود و به سرعت(از قبرها)خارج میگردند، و این جمع کردن برای ما آسان است.
45-ما به آنچه آنها میگویند آگاهتریم و تو مامور به اجبار آنها نیستی،بنا بر این به وسیله قرآن کسانی را که از عذاب من میترسند متذکر ساز.
با صیحه رستاخیز همه زنده میشوند
این آیات که آخرین آیات سوره"ق"را تشکیل میدهد همانند سایر آیات این سوره تکیه بر مسئله معاد و رستاخیز دارد،و باز گوشه دیگری از آن را مطرح میکند،و آن مساله"نفخ صور"و"خروج مردگان از قبر"است.
میفرماید:"گوش فرا ده و منتظر روزی باش که منادی از مکان نزدیک ندا میدهد"( وَ اسْتَمِعْ یَوْمَ یُنٰادِ الْمُنٰادِ مِنْ مَکٰانٍ قَرِیبٍ ).
*** "روزی که صیحه رستاخیز را به حق میشنوند،آن روز،روز خروج است"!( یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذٰلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ ).
مخاطب در"استمع"(گوش فرا ده)گرچه شخص پیامبر ص است ولی مسلما مقصود همه انسانها هستند.
و منظور از"گوش فرا دادن"یا انتظار کشیدن است،زیرا کسانی که در انتظار حادثهای به سر میبرند که با صدای وحشتناکی شروع میشود دائما گوش فرا میدهند،و منتظرند.و یا منظور گوش فرا دادن به این سخن الهی است،و معنی چنین میشود:"این سخن را بشنو که پروردگارت در باره صیحه رستاخیز میگوید" (1).
اما این منادی کیست؟ممکن است ذات پاک خداوند باشد که این ندا را
1) 1) طبق تفسیر اول"یوم"مفعول"استمع"میباشد،و مطابق تفسیر دوم مفعول "استمع"محذوف است،و در تقدیر:"استمع حدیث ربک"خواهد بود،و اما منصوب بودن"یوم"در این صورت به فعلی است که از" یَوْمُ الْخُرُوجِ "استفاده میشود و در معنی چنین است"یخرجون یوم یناد المناد".
میدهد،ولی به احتمال قویتر همان"اسرافیل"است که در"صور"میدمد، و در آیات قرآن نه با نام بلکه با تعبیرات دیگری به او اشاره شده است.
تعبیر به" مَکٰانٍ قَرِیبٍ "اشاره به این است که این صدا آن چنان در فضا پخش میشود که گویی بیخ گوش همه است،و همه آن را یکسان از نزدیک میشنوند امروز ما با وسائل مختلف میتوانیم سخن گویندهای را که در یک نقطه دور دست از جهان سخن میگوید همگی از نزدیک بشنویم،گویی در کنار دست ما نشسته و با ما سخن میگوید،ولی آن روز بدون نیاز به این وسائل همه صدای منادی حق را که فریاد رستاخیز بر میکشد در نزدیکی خود میشنوند (1).
به هر حال این صیحه،صیحه نخستین که برای پایان گرفتن جهان است نیست بلکه صیحه دوم یعنی همان صیحه قیام و حشر است،و در حقیقت آیه دوم توضیح و تفسیری است برای آیه اول میگوید:آن روز که صیحه را به حق میشنوند روز خروج از قبرها و از میان خاکهای زمین است.
*** و برای اینکه روشن شود حاکم در این دادگاه بزرگ کیست؟میافزاید "مائیم که زنده میکنیم و میمیرانیم بازگشت مردم فقط به سوی ما است"( إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ وَ إِلَیْنَا الْمَصِیرُ ).
1) 1) جمعی از مفسران احتمال داده که"مکان قریب""صخره بیت المقدس"میباشد (همان سنگ مخصوصی که در بیت المقدس است و معراج پیامبر به سوی آسمان از آنجا شروع شد)و منادی در کنار آن میایستد و فریاد میزند:ایتها العظام البالیه!و الاوصال المنقطعة،و اللحوم المتمزقة،قومی لفصل القضاء،و ما اعد اللّٰه لکم من الجزاء!:"ای استخوانهای پوسیده و ای رگهای قطع شده،و ای گوشتهای پراکنده، برخیزید برای داوری و جزائی که برای شما معین شده"ولی هیچ دلیل روشنی بر آن وجود ندارد.
منظور از احیاء همان زنده کردن نخستین در دنیا است،و منظور از میراندن در پایان عمر است،و جمله:" إِلَیْنَا الْمَصِیرُ "اشاره به زنده شدن در رستاخیز است.
در حقیقت آیه اشاره به این نکته میکند که همانگونه که مرگ و حیات نخستین به دست ما است،باز گرداندن به زندگی و قیام قیامت نیز به دست ما و به سوی ما است.
*** سپس برای توضیح بیشتر میفرماید:"بازگشت آنها به سوی ما روزی است که زمین از روی آنها شکافته میشود،و آنها زنده میشوند و به سرعت خارج میگردند"( یَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِرٰاعاً ) (1).
و در پایان آیه میافزاید:"این حشر و جمع کردن مردم در قیامت برای ما سهل و آسان است"( ذٰلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنٰا یَسِیرٌ ).
"حشر"به معنی جمع و گردآوری از هر سو است.
روشن است خداوندی که آفریننده آسمانها و زمین و آنچه در میان آن دو است حشر و نشور مردگان برای او کار سادهای میباشد.اصولا مشکل و آسان برای کسی است که قدرتش محدود است،آن کسی که قدرتش نامحدود است همه چیز برای او یکسان و آسان است.
جالب اینکه در بعضی از روایات میخوانیم:"اولین کسی که زنده میشود و از قبر خارج گشته،وارد صحنه محشر میشود پیامبر ص است و علی ع
1) 1) "سراع"جمع"سریع"مانند"کرام"جمع"کریم"و در اینجا حال است برای فاعل"یخرجون"که محذوف میباشد،و در تقدیر چنین است:"یخرجون سراعا" بعضی نیز"سراع"را مصدر میدانند که در موضع حال واقع شده.
همراه او است"! (1).
*** و در آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه این سوره است بار دیگر به پیامبرش در مقابل مخالفان سر سخت و لجوج تسلی و دلداری میدهد و میفرماید:
"ما به آنچه آنها میگویند آگاهتریم"( نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَقُولُونَ ).
"و تو مامور نیستی که آنها را مجبور به ایمان کنی و با قهر و اجبار به سوی اسلام بکشانی"( وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبّٰارٍ ).
وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت،و دعوت به سوی حق و بشارت و انذار است "چون چنین است آنها را که از عذاب و عقاب من میترسند به وسیله قرآن متذکر ساز،و پند و اندرز ده"( فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ یَخٰافُ وَعِیدِ ) (2).
در تفسیر"قرطبی"آمده است که"ابن عباس"میگوید:جمعی عرض کردند ای رسول خدا!ما را انذار کن و بیم ده،آیه فوق نازل شد و گفت:
" فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ یَخٰافُ وَعِیدِ " (3).
اشاره به اینکه قرآن برای انذار و بیدار ساختن افراد مؤمن کافی است هر صفحهای از آن یادآور قیامت،و آیات مختلفش بازگو کننده سرنوشت پیشینیان و توصیفهایش از مواهب بهشتی و عذابهای دوزخی و حوادثی که در آستانه رستاخیز و در دادگاه عدل الهی واقع میشود بهترین پند و اندرز برای همگان است.
به راستی یادآوری آن صحنه که زمینها از هم شکافته میشود،و خاکها جان
میگیرند،لباس حیات در تن میپوشند و به حرکت در میآیند و از قبرها خارج میشوند،در حالی که وحشت و اضطراب سر تا پای همه را فرا گرفته، و به سوی دادگاه عدل الهی رانده میشوند صحنه تکان دهندهای است.
به خصوص اینکه گاهی یک قبر با گذشت زمان قبور انسانهای مختلفی شده و افراد بسیاری را در خود جای داده است که بعضی صالح و بعضی ناصالح و بعضی مؤمن و بعضی کافر بودهاند و به گفته شاعر: رب قبر قد صار قبرا مرارا ضاحک من تزاحم الاضداد! و دفین علی بقایا دفین فی طویل الآجال و الاماد! "چه بسیار قبری که بارها قبر شد-قبری که از تزاحم اضداد میخندد"! و چه بسیار افرادی که بر بقایای انسانهای دیگری دفن شدند-در طول زمان و قرون و اعصار".
***پروردگارا!ما را از کسانی قرار ده که از"وعید"تو میترسند و از قرآنت پند میگیرند.
خداوندا!در آن روز که وحشت و اضطراب همگان را فرا گرفته ما را با رحمتت آرامشی عنایت فرما.
بار الها!روزهای عمر هر چه باشد به سرعت سپری میشود آنچه جاویدان است سرای آخرت تو است،به ما حسن عاقبت و نجات در آخرت مرحمت کن.
آمین یا رب العالمین پایان سوره"ق" پنجشنبه 17 محرم الحرام 1406
محتوای سوره ذاریات
محور بحث در این سوره در درجه اول،مسائل مربوط به معاد و رستاخیز و پاداش و کیفر مؤمنان و مجرمان است،ولی از این نظر مانند"سوره ق"نیست بلکه محورهای دیگری برای بحث در این سوره نیز دیده میشود.
به طور کلی میتوان گفت مباحث این سوره بر پنج محور زیر دور میزند:
1-چنان که گفتیم قسمت مهمی از آن را مباحث معاد و شاخ و برگهای آن تشکیل میدهد،هم آغاز سوره با معاد است و هم پایان آن با معاد.
2-بخش دیگری از این سوره ناظر به مساله توحید و آیات و نشانههای خدا در نظام آفرینش است که طبعا بحثهای معاد را تکمیل میکند.
3-در بخش دیگر از داستان فرشتگانی که میهمان ابراهیم ع شدند و مامور در هم کوبیدن شهرهای قوم لوط بودند بحث میکند.
4-آیات دیگری از این سوره اشارات کوتاهی به داستان موسی ع و قوم عاد و قوم ثمود و قوم نوح دارد،و به این وسیله کافران و مجرمان دیگر را هشدار میدهد.
5-و بالآخره قسمت دیگری از این سوره،مبارزه اقوام متعصب و لجوج را با انبیاء گذشته بازگو کرده،و پیامبر اسلام ص را که در برابر مخالفین سر سخت قرار داشت از این طریق دلداری میدهد،و دعوت به استقامت میکند.
فضیلت تلاوت این سوره
در حدیثی از امام صادق ع آمده است: من قرأ سورة الذاریات فی یومه او لیلته اصلح اللّٰه له معیشته و اتاه برزق واسع و نور له فی قبره بسراج یزهر الی یوم القیامة: "هر کس سوره ذاریات را در روز یا شب بخواند خداوند وضع زندگی و معیشت او را اصلاح میکند،روزی وسیعی به او میدهد،و قبر او را با چراغی روشن میسازد که تا روز قیامت میدرخشد"! 1کرارا گفتهایم تنها لقلقه زبان برای رسیدن به اینهمه پاداش عظیم کافی نیست بلکه هدف تلاوتی است اندیشه برانگیز،و اندیشهای عمل آفرین! ضمنا نامگذاری سوره به"ذاریات"به تناسب نخستین آیه این سوره است. ***
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَ اَلذّٰارِیٰاتِ ذَرْواً (1) فَالْحٰامِلاٰتِ وِقْراً (2) فَالْجٰارِیٰاتِ یُسْراً (3) فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراً (4) إِنَّمٰا تُوعَدُونَ لَصٰادِقٌ (5) وَ إِنَّ اَلدِّینَ لَوٰاقِعٌ (6)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-سوگند به بادهایی که ابرها را به حرکت در میآورند(و گرد و غبار و بذرهای گیاهان را).
2-و سپس سوگند به ابرهایی که بار سنگینی(از باران)با خود حمل میکنند.
3-و سپس سوگند به کشتیهایی که به آسانی به حرکت در میآیند.
4-و سوگند به فرشتگانی که کارها را تقسیم میکنند.
5-(آری سوگند به همه اینها)که آنچه به شما وعده داده شده است قطعا راست است.
6-و بدون شک جزای اعمال واقع شدنی است.
سوگند به طوفانها و ابرهای بارانزا!
بعد از سوره"و الصافات"این دومین سورهای است که با سوگندهای مکرر آغاز میشود،سوگندهایی پر معنی و تفکر آفرین،سوگندهایی بیدار- کننده و آگاهی بخش.
بسیاری دیگر از سورههای قرآن که به خواست خدا در بحثهای آینده با آن رو به رو میشویم چنین است،و جالب اینکه این سوگندها غالبا مقدمهای است برای بیان مساله معاد،جز در موارد معدودی که با مساله توحید و غیر آن مربوط میشود،و نیز جالب اینکه محتوای این سوگندها ربط خاصی با محتوای رستاخیز دارد،و با ظرافت و زیبایی مخصوصی این بحث مهم را از جوانب گوناگون تعقیب میکند.
حقیقت این است که سوگندهای قرآن که تعداد آن زیاد است یکی از چهرههای اعجاز این کتاب آسمانی و از زیباترین و درخشندهترین فرازهای آن است که شرح هر کدام در جای خود خواهد آمد.
در آغاز این سوره خداوند به پنج موضوع مختلف سوگند یاد کرده است که چهار مورد آن پشت سر هم و یک قسمت به صورت جداگانه آمده است.
نخست میفرماید:"سوگند به بادهایی که ابرها را در آسمان به حرکت در میآورند و گرد و غبارها و بذر گیاهان و نطفههای گلها را در روی زمین به هر سو میپراکند"( وَ الذّٰارِیٰاتِ ذَرْواً ) (1).
1) 1) "ذاریات"جمع"ذاریة"به معنی بادهایی است که اشیاء را به پرواز در میآورد.
سپس میافزاید:"سوگند به ابرهایی که بار سنگینی از باران با خود حمل میکنند" (فَالْحٰامِلاٰتِ وِقْراً ) (1).
*** "و سوگند به کشتیهایی که بر رودخانههای عظیم و صفحه دریاها به آسانی به حرکت در میآیند"( فَالْجٰارِیٰاتِ یُسْراً ) (2).
*** "و سوگند به فرشتگانی که کارها را تقسیم میکنند"(فالمقسمات امرا).
در حدیثی که بسیاری از مفسران در ذیل همین آیه آوردهاند میخوانیم:
"ابن الکوا" (3)روزی از علی ع در حالی که بر منبر خطبه میخواند سؤال کرد منظور از" اَلذّٰارِیٰاتِ ذَرْواً "چیست؟فرمود:بادها است.
عرض کرد:" فَالْحٰامِلاٰتِ وِقْراً "فرمود:ابرها است.
عرض کرد:" فَالْجٰارِیٰاتِ یُسْراً "فرمود:کشتیها است.
عرض کرد:" فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراً "فرمود:منظور فرشتگان است".
با این حال تفسیرهای دیگری است که با این تفسیر قابل جمع است.از جمله اینکه منظور از"جاریات یسرا"نهرهایی است که به وسیله بارانها به
1) 1) "وقر"(بر وزن فکر)به معنی بار سنگین است،و نیز به معنی سنگینی گوش آمده است،"وقار"نیز به معنی سنگینی حرکات و آرامش و حلم است.
2) 2) "جاریات"جمع"جاریه"به معنی کشتی است،و به معنی نهرهای آب جاری نیز آمده است،( فِیهٰا عَیْنٌ جٰارِیَةٌ .غاشیه-12)و همچنین به معنی خورشید به خاطر حرکتش در آسمان،و نیز به دختر نوجوان نیز"جاریة"گفته میشود،چرا که نشاط جوانی در تمام وجودش جریان دارد.
3) 3) نام او"عبد اللّٰه"بود،و در زمان امیر مؤمنان علی(ع)میزیست و از منافقان و دشمنان سرسخت حضرت بود،خود را در صف یارانش قرار میداد و کارشکنی میکرد.
جریان میافتد،و منظور از" فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراً "ارزاقی است که بواسطه فرشتگان از طریق کشاورزی تقسیم میشود.
به این ترتیب سخن از بادها،سپس ابرها،و بعد از آن نهرها،و سرانجام روئیدن گیاهان است که تناسب نزدیکی با مساله معاد که بعد از آن آمده دارد، زیرا میدانیم که یکی از دلائل امکان معاد مساله زنده کردن زمینهای مرده به وسیله نزول باران است که بارها در قرآن به عبارات مختلف ذکر شده است.
این احتمال نیز داده شده که این چهار وصف همگی اوصاف بادها باشد، بادهایی که ابرها را تولید میکند،و بادهایی که آنها را بر دوش خود حمل مینماید،و بادهایی که آنها را به هر سو میراند،و بادهایی که دانههای باران را به هر طرف میپاشد (1).
با توجه به اینکه تعبیرات این آیات جامع و کلی است میتواند همه این معانی را در خود جای دهد ولی عمده همان تفسیر اول است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر منظور فرشتگان است،فرشتگان چه اموری را تقسیم میکنند؟ در پاسخ میگوئیم:این تقسیم کار ممکن است مربوط به کل تدبیر این عالم باشد که گروههایی از فرشتگان الهی به فرمان او تدبیر امور آن را بر عهده دارند،و نیز ممکن است مربوط به تقسیم ارزاق،و یا تقسیم قطرات باران بر مناطق روی زمین باشد (2).
بعد از ذکر این چهار سوگند که همه بیانگر اهمیت مطلبی است که بعد از آن میآید میفرماید:"آنچه به شما وعده داده شده است قطعا راست است"( إِنَّمٰا تُوعَدُونَ لَصٰادِقٌ ) (1).
*** و بار دیگر به عنوان تاکید میافزاید"و بدون شک جزای اعمال واقع شدنی است"( وَ إِنَّ الدِّینَ لَوٰاقِعٌ ).
"دین"در اینجا به معنی جزاء است،همانطور که در" مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ "آمده،و اصولا یکی از نامهای قیامت"یوم الدین"(روز جزا است) و از آن روشن میشود که منظور از وعدههای واقع شدنی در اینجا وعدههای مربوط به قیامت و حساب و پاداش و کیفر و بهشت و دوزخ و سایر امور مربوط به معاد است،بنا بر این جمله اول تمام وعدههای قیامت را شامل میشود،و جمله دوم تاکیدی است بر مساله جزا.
در چند آیه بعد نیز سخن از"یوم الدین"به میان آمده،و همانگونه که قبلا نیز اشاره کردیم سوگندهایی که در آغاز این سوره آمده پیوند و تناسب روشنی با نتیجه این قسمها دارد،چرا که حرکت ابرها و نزول بارانها و در نتیجه زنده شدن زمینهای مرده،خود صحنهای از قیامت و معاد را در این دنیا نشان میدهد.
بعضی از مفسران"ما توعدون"را در اینجا به مفهوم وسیعتری تفسیر کردهاند که تمام وعدههای الهی مربوط به قیامت و دنیا و تقسیم ارزاق و مجازات مجرمان در این جهان و جهان دیگر،و پیروزی مؤمنان صالح را شامل میشود،آیه 22 همین سوره که میگوید:" وَ فِی السَّمٰاءِ رِزْقُکُمْ وَ مٰا تُوعَدُونَ "
1) 1) باید توجه داشت که"ما"در"انما"موصوله و اسم"ان"میباشد و"صادق" خبر آن است.
نیز ممکن است تاییدی بر این معنی باشد،و چون لفظ آیه مطلق است این عمومیت بعید نیست.
به هر حال،وعدههای الهی همه صادق است،چرا که"خلف وعده"یا ناشی از"جهل"است،یا"عجز"جهلی که باعث تغییر فکر وعده دهنده میشود، و عجزی که او را از وفای به وعده باز میدارد،اما خداوند"عالم"و"قادر" وعدههایش تخلف ناپذیر است.
وَ اَلسَّمٰاءِ ذٰاتِ اَلْحُبُکِ (7) إِنَّکُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ (8) یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ (9) قُتِلَ اَلْخَرّٰاصُونَ (10) اَلَّذِینَ هُمْ فِی غَمْرَةٍ سٰاهُونَ (11) یَسْئَلُونَ أَیّٰانَ یَوْمُ اَلدِّینِ (12) یَوْمَ هُمْ عَلَی اَلنّٰارِ یُفْتَنُونَ (13) ذُوقُوا فِتْنَتَکُمْ هٰذَا اَلَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ (14)
7-قسم به آسمان که دارای چین و شکنهای زیباست! 8-که شما در گفتاری مختلف و گوناگون هستید.
9-کسانی از ایمان به آن(روز جزا)منحرف میشوند که از قبول حق سر باز میزنند.
10-کشته شوند دروغگویان(و مرگ بر آنها!).
11-همانها که در جهل و غفلت فرو رفتهاند.
12-و پیوسته سؤال میکنند روز جزا چه موقع است؟! 13-(آری)همان روزی است که آنها را بر آتش میسوزانند!
14-بچشید عذاب خود را،این همان چیزی است که در باره آن عجله داشتید!
سوگند به آسمان و چین و شکنهای زیبایش!
این آیات نیز همچون آیات گذشته با سوگند شروع میشود،و از اختلافات کافران پیرامون قیامت و رستاخیز،و مسائل مختلف دیگر از جمله شخص پیامبر اسلام ص و مساله توحید سخن میگوید.
نخست میفرماید:"سوگند به آسمان که دارای چین و شکنهای زیبا است"( وَ السَّمٰاءِ ذٰاتِ الْحُبُکِ ).
برای"حبک"(بر وزن کتب)جمع حباک(بر وزن کتاب)در لغت معانی بسیاری گفته شده،از جمله:راهها و چین و شکنهایی که بر اثر بادها روی رملهای بیابان،و یا صفحه آب،و یا ابرهای آسمان پیدا میشود.
به موهای"مجعد"نیز"حبک"گفته میشود.
گاه"حبک"را به معنی زیبایی و زینت تفسیر کردهاند.
و همچنین به معنی شکل موزون و مرتب.
و ریشه اصلی آن که"حبک"(بر وزن کبک)است به معنی بستن و محکم کردن است (1).
به نظر میرسد که همه این معانی به یک معنی باز میگردد،و آن چین و شکنهای زیبایی است که در میان امواج،ابرهای آسمان،رملهای بیابان و موهای سر پیدا میشود.
و اما تطبیق این معنی بر آسمان یا به خاطر اشکال مختلف تودههای ستارگان
1) 1) به"لسان العرب"و"مفردات راغب"ماده"حبک"مراجعه شود.
و صورتهای فلکی(مجموعههایی از ستارگان ثابت را که شکل خاصی به خود گرفته صورت فلکی مینامند).
یا به خاطر موجهای جالبی است که در ابرهای آسمانی پیدا میشود،و گاه به قدری زیبا است که مدتها چشمهای انسان را متوجه خود میسازد.
و یا تودههای عظیم کهکشانها است که همچون پیچ و خمهای موهای مجعد بر صفحه آسمان ظاهر میشود،مخصوصا عکسهای جالبی که دانشمندان وسیله تلسکوپها از این کهکشانها بر داشتهاند،کاملا موهای مجعد و پیچیده را تداعی میکند.
بنا بر این معنی،قرآن به آسمان و این کهکشانهای عظیم که در آن روز چشم تیز بین علم و دانش بشر هنوز به آن نیفتاده بود سوگند یاد میکند.
با توجه به اینکه این معانی منافاتی با هم ندارند ممکن است همه آنها در این سوگند جمع باشند در آیه 17 سوره مؤمنون نیز میخوانیم وَ لَقَدْ خَلَقْنٰا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرٰائِقَ :"ما بر فراز شما هفت راه آفریدیم"که اشاره به تنوع و کثرت آسمانها و کرات و کهکشانها و عوالم مختلف است (1).
این نکته نیز قابل توجه است که ریشه اصلی"حبک"میتواند اشاره به استحکام آسمانها و پیوند محکم کرات با یکدیگر مانند سیارات منظومه شمسی با قرص خورشید بوده باشد.
*** آیه بعد به جواب قسم یعنی مطلبی که به خاطر آن سوگند یاد شده است پرداخته،میافزاید:"همه شما در گفتاری مختلف و گوناگون هستید"( إِنَّکُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ ).
1) 1) در تفسیر این آیه شرح مبسوطی در جلد 14 تفسیر نمونه صفحه 219 به بعد آمده است.
پیوسته ضد و نقیض میگوئید،و همین تناقض گویی دلیل بر بی پایه بودن سخنان شما است.
در مورد معاد،گاه میگوئید:ما اصلا باور نمیکنیم که استخوانهای پوسیده زنده شوند.
و گاه میگوئید ما در این باره شک و تردید داریم.
و گاه میافزائید پدران و نیاکان ما را بیاورید تا گواهی دهند بعد از مرگ قیامت و رستاخیزی در کار است تا قبول کنیم!.
و در مورد پیامبر اسلام ص گاه میگوئید دیوانه است،گاه شاعرش میخوانید،گاه ساحرش مینامید،گاهی میگوئید معلم و استادی دارد که این سخنان را به او تعلیم میدهد.
همچنین در مورد قرآن گاه آن را"اساطیر الاولین"(افسانهها و خرافات پیشینیان)مینامید گاهی شعرش میخوانید،و گاه سحر،و گاه دروغ! سوگند به چین و شکنهای آسمانها که سخنان شما پر از تناقض و پیچ و خم است!و اگر پایه و مایهای داشتید لا اقل روی یک مطلب میایستادید و هر روز به سراغ مطلبی نمیرفتید.
این تعبیر در حقیقت استدلالی است بر بطلان ادعاهای مخالفان در مورد توحید و معاد و پیامبر و قرآن(هر چند تکیه اصلی این آیات به قرینه آیاتی که بعدا میآید روی مساله معاد است).
و میدانیم همواره برای کشف دروغ مدعیان کاذب چه در مسائل قضایی و چه در مسائل دیگر به سخنان ضد و نقیض آنها استناد میشود،قرآن نیز درست بر این مطلب تکیه میکند.
در آیه بعد علت این انحراف از حق را بیان کرده،میفرماید:"کسانی از ایمان به قیامت منحرف میشوند که از قبول دلائل حق،و تسلیم در برابر منطق سر باز میزنند"،و گرنه دلائل زندگی بعد از مرگ آشکار است( یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ ).
باید توجه داشت که تعبیر آیه کلی و سربسته است که ترجمه تحت اللفظی آن چنین میشود:"بازگردانده میشوند از آن آنها که بازگردانده شدهاند".
زیرا"افک"در اصل به معنی منصرف ساختن و بازگرداندن از چیزی است،لذا به"دروغ"که جنبه انحرافی دارد"افک"گفته میشود،همانگونه که بادهای مختلف را"مؤتفکات"میگویند.
ولی با توجه به اینکه در آیات قبل سخن از رستاخیز در میان بوده معلوم است که منظور اصلی انحراف از این عقیده است،و نیز از آنجا که در آیه گذشته سخن از گفتگوهای ضد و نقیض کافران در میان بود معلوم میشود که منظور در اینجا کسانی است که از منطق و دلیل روشن منحرف میشوند.
بنا بر این مجموع آیه چنین معنی میدهد:کسانی از ایمان به معاد منحرف میشوند که از مسیر دلیل عقل و منطق حقطلبی منحرف گشتهاند.
البته مانعی ندارد که منظور انحراف از قبول هر گونه حق اعم از قرآن و توحید و نبوت پیامبر و معاد(و از جمله مساله ولایت امامان معصوم که در بعضی از روایات وارد شده است)بوده باشد،اما به هر حال مساله قیامت که موضوع اصلی است مسلما در آن داخل است.
*** در آیه بعد دروغگویان و دروغپردازان را شدیدا مورد مذمت و تهدید قرار داده،میگوید:"کشته شوند دروغگویان و مرگ بر آنها"!( قُتِلَ الْخَرّٰاصُونَ ).
"خراص"از ماده"خرص"(بر وزن درس)در اصل به معنی هر سخنی است که از روی گمان و تخمین گفته شود،و از آنجا که چنین سخنانی غالبا دروغ از آب در میآید این واژه به معنی دروغ نیز به کار رفته است.به این ترتیب"خراصون"کسانی هستند که حرفهای بی پایه و بی سر و ته میزنند و منظور در اینجا-به قرینه آیات بعد-آنهایی هستند که در باره قیامت با سخنان بی پایه و دور از منطق قضاوت کنند.
ولی به هر صورت این جمله به صورت نفرین است بر آنها،نفرینی که نشان میدهد آنها موجوداتی هستند شایسته مرگ و نابودی و آن چنانند که"عدمشان به ز وجود".
بعضی نیز"قتل"را در اینجا به معنی لعن و طرد و محرومیت از رحمت خدا تفسیر کردهاند.
و از اینجا میتوان این حکم کلی را نیز استفاده کرد که اصولا قضاوتهایی که مدرک روشنی ندارد و بر پایه حدس و تخمین و گمانهای بی اساس است کاری است گمراه کننده و مستحق نفرین و عذاب.
*** سپس به معرفی این خراصون دروغگو پرداخته،میافزاید:"آنها کسانی هستند که در جهل و غفلت و بیخبری فرو رفتهاند"( اَلَّذِینَ هُمْ فِی غَمْرَةٍ سٰاهُونَ ).
"غمرة"در اصل به معنی آب فراوانی است که محلی را بپوشاند،سپس به جهالت و نادانی عمیقی که کسی را فرا گیرد اطلاق شده است.
"ساهون"از ماده"سهو"به معنی هر گونه غفلت است،بعضی گفتهاند نخستین مرتبه جهل"سهو و اشتباه"است،سپس"غفلت"،و بعد از آن"غمره" میباشد.
بنا بر این آنها از مرحله سهو شروع میکنند،بعد به غفلت و بیخبری
میانجامد،و در ادامه راه به طور کامل در"جهل"فرو میروند،و جمع میان این دو تعبیر-سهو و غمره-در آیه فوق ممکن است اشاره به آغاز و انجام این حرکت باشد.
به این ترتیب منظور از خراصون کسانی است که غرق جهل و نادانی خویشند،و برای فرار از زیر بار حق هر روز بهانه و سخن بی اساسی را عنوان میکنند.
*** و لذا"پیوسته سؤال میکنند روز جزا چه وقت است و قیامت کی خواهد آمد"( یَسْئَلُونَ أَیّٰانَ یَوْمُ الدِّینِ ).
تعبیر به یسئلون به صورت"فعل مضارع"دلیل بر این است که این سؤال را مرتب مطرح میکنند،در حالی که اصولا باید وقت قیام قیامت مخفی و مکتوم باشد،تا هر کس در هر زمان احتمال وقوع آن را بدهد،و اثر تربیتی ایمان به قیامت که خودسازی و آمادگی مداوم است حاصل گردد.
این سخن به آن میماند که بیماری از طبیب مرتبا سؤال کند پایان عمر من چه روزی خواهد بود؟هر کس این سؤال را بی اساس میداند،و میگوید مهم این است که بدانی مرگ حق است تا خود را درمان کنی مبادا گرفتار "مرگ زودرس"شوی.
ولی آنها هدفی جز استهزاء یا بهانهجویی نداشتند نه اینکه راستی میخواستند تاریخ قیام قیامت را پیدا کنند.
*** ولی با این حال قرآن به آنها پاسخ کوبندهای داده،میگوید:"قیامت آن روزی است که آنها را بر آتش میسوزانند"!( یَوْمَ هُمْ عَلَی النّٰارِ یُفْتَنُونَ ).
و به آنها گفته میشود:"بچشید عذاب خود را،این همان چیزی است که در مورد آن عجله داشتید"( ذُوقُوا فِتْنَتَکُمْ هٰذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ ).
"فتنه"در اصل به معنی قرار دادن طلا در کوره است،تا طلای خوب و خالص از ناخالص شناخته شود،و به همین مناسبت به معنی هر گونه آزمایش و امتحان استعمال میشود،و به معنی"دخول انسان در آتش"نیز آمده است،و گاه به معنی بلا و عذاب و ناراحتی چنان که آیه مورد بحث نیز اشاره به همین معنی است.
إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (15) آخِذِینَ مٰا آتٰاهُمْ رَبُّهُمْ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُحْسِنِینَ (16) کٰانُوا قَلِیلاً مِنَ اَللَّیْلِ مٰا یَهْجَعُونَ (17) وَ بِالْأَسْحٰارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ (18) وَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ لِلسّٰائِلِ وَ اَلْمَحْرُومِ (19)
15-پرهیزگاران در باغهای بهشت و در میان چشمهها قرار دارند.
16-و آنچه پروردگارشان به آنها مرحمت کرده دریافت میدارند زیرا آنها پیش از آن (در سرای دنیا)از نیکوکاران بودند.
17-آنها کمی از شبها را میخوابیدند.
18-و در سحرگاهان استغفار میکردند.
19-و در اموال آنها حقی برای سائل و محروم بود.
پاداش سحرخیزان نیکوکار
در تعقیب آیات گذشته که سخن از دروغگویان جاهل و منکران قیامت و رستاخیز و عذاب آنها در میان بود،در آیات مورد بحث از مؤمنان پرهیزگار
و اوصاف و پاداش آنها سخن میگوید،تا در مقایسه با یکدیگر-آن چنان که روش قرآن است-حقائق روشنتر شود.
میفرماید:"پرهیزگاران در باغهای بهشت و در میان چشمهها قرار دارند" ( إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ ).
درست است که باغ طبیعتا دارای نهرهای آب است،اما لطفش در این است که چشمهها از درون خود باغ بجوشد،و درختان را دائما مشروب کند، این امتیازی است که باغهای بهشت دارد،نه یک نوع چشمه که انواع مختلفی از چشمهها در آن موجود است (1).
*** سپس به نعمتهای دیگر بهشتی اشاره کرده و به صورت سربسته میگوید:
"آنچه را که پروردگارشان به آنها مرحمت کرده دریافت میدارند"( آخِذِینَ مٰا آتٰاهُمْ رَبُّهُمْ ).
یعنی آنها با نهایت میل و اشتیاق و کمال رضا و رغبت و خشنودی این مواهب الهی را پذیرا میشوند.
و در دنبال آیه میافزاید این پاداشهای عظیم بی جهت نیست،"آنها پیش از آن در سرای دنیا از نیکوکاران بودند"( إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُحْسِنِینَ ) (2).
1) 1) کلمه"فی"در مورد"جنات"مفهومش روشن است،زیرا پرهیزکاران در درون بهشتند،ولی در مورد"عیون"(چشمهها)به این معنی نیست که در درون خود چشمه میباشند،بلکه در لابلای چشمهسارها قرار دارند.
2) 2) منظور از" قَبْلَ ذٰلِکَ "چنان که گفتیم قبل از قیامت و ورود در بهشت است، یعنی در عالم دنیا ولی بعضی آن را به معنی قبل از ورود شرع گرفتهاند،اشاره به اینکه آنها به"مستقلات عقلیه"حتی قبل از نزول وحی عمل میکردند ولی این معنی بعید به نظر میرسد.
احسان و نیکوکاری که در اینجا آمده معنی وسیعتری دارد که هم اطاعت خدا را شامل میشود و هم انواع نیکیها به خلق خدا.
*** آیات بعد به توضیح چگونگی نیکوکار بودن آنها پرداخته،سه وصف را از میان اوصاف آنها بیان میکند.
نخست اینکه:"آنها کمی از شبها را میخوابیدند"( کٰانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ مٰا یَهْجَعُونَ ).
"یهجعون"از ماده"هجوع"به معنی خواب شبانه است.
بعضی گفتهاند منظور این است که آنها اکثر شب را بیدار بودند و کمی از شب را میخوابیدند،و به اصطلاح همواره شب زندهدار بودند.
ولی از آنجا که این حکم به صورت یک دستور عمومی برای پرهیزگاران و محسنین بعید به نظر میرسد این تفسیر مناسب نیست،بلکه منظور این است که آنها کمتر اتفاق میافتاد تمام شب را بخوابند،و به تعبیر دیگر"لیل"(شب) به صورت جنس و عموم در نظر گرفته شده.
بنا بر این همه شب بخشی را بیدار بودند و به عبادت و نماز شب میپرداختند و شبهایی را که تماما در خواب باشند و عبادت شبانه از آنها به کلی فوت شود کم بوده است.
این تفسیر در حدیثی از امام صادق ع نیز نقل شده است (1).
برای این آیه تفسیرهای دیگری ذکر کردهاند که چون بعید بود از بیان
1) 1) مرحوم"طبری"در"مجمع البیان"به این حدیث اشاره کرده است(جلد 9 صفحه 155)در تفسیر صافی نیز این حدیث از کافی به این صورت نقل شده:کانوا اقل اللیالی یفوتهم لا یقومون فیها(تفسیر صافی ذیل آیه مورد بحث).
آن خودداری شد (1).
*** دومین وصف آنها را چنین بیان میکند:"آنها پیوسته در سحرگاهان استغفار میکردند"( وَ بِالْأَسْحٰارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ ).
در آخر شب که چشم غافلان در خواب است،و محیط از هر نظر آرام، قال و غوغای زندگی مادی فرو نشسته،و عواملی که فکر انسان را به خود مشغول دارد خاموش است برمیخیزند،و به درگاه خدا میروند،در پیشگاه معبود به راز و نیاز میپردازند،نماز میخوانند،و مخصوصا از گناهان خود استغفار میکنند.
بسیاری معتقدند که منظور از استغفار در اینجا همان"نماز شب"است، از این جهت که"قنوت نماز وتر"مشتمل بر استغفار است.
"اسحار"جمع"سحر"(بر وزن بشر)در اصل به معنی"پوشیده و پنهان بودن"است،و چون در ساعات آخر شب پوشیدگی خاصی بر همه چیز حاکم است"سحر"نامیده شده.
واژه"سحر"(بر وزن شعر)نیز به چیزی گفته میشود که چهره حقائق را میپوشاند و یا اسرار آن از دیگران پوشیده است.
در روایتی در تفسیر"در المنثور"آمده است که پیغمبر گرامی اسلام ص فرمود:
ان آخر اللیل فی التهجد احب الی من اوله،لان اللّٰه یقول و بالاسحار هم
1) 1) "ما"در"ما یهجعون"ممکن است زائده و برای تاکید باشد،یا موصوله و یا مصدریه(چنان که در تفسیر فخر رازی و المیزان آمده است)هر چند بعضی تنها زائده و مصدریه را گفتهاند(چنان که در تفسیر قرطبی و روح البیان آمده است)اما اینکه بعضی احتمال دادهاند"نافیه"باشد بسیار بعید به نظر میرسد.
یستغفرون: "آخر شب برای تهجد(نماز شب)نزد من محبوبتر است از آغاز آن،زیرا خداوند میفرماید:پرهیزگاران در سحرگاهان استغفار میکنند" (1).
و در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
کانوا یستغفرون اللّٰه فی الوتر سبعین مرة فی السحر: "نیکوکاران بهشتی در نماز وتر به هنگام سحر هفتاد مرتبه از خدا طلب آمرزش میکردند" (2).
*** سپس به سومین وصف پرهیزگاران بهشتی اشاره کرده،میافزاید:"در اموال آنها حقی برای سائل و محروم بود( وَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ ).
تعبیر به"حق"در اینجا یا به خاطر این است که خداوند بر آنها لازم شمرده است(مانند زکات و خمس و سائر حقوق واجب شرعی)و یا آنها خود بر خویشتن الزام کردهاند و تعهد نمودهاند،و در اینصورت غیر حقوق واجب را نیز شامل میگردد.
بعضی معتقدند این آیه تنها ناظر به قسم دوم است،و حقوق واجب را شامل نمیشود،زیرا حقوق واجب در اموال همه مردم است،اعم از پرهیزگاران و غیر آنها،و حتی کفار،بنا بر این وقتی میگوید:در اموال آنها چنین حقی است یعنی علاوه بر واجبات آنها بر خود لازم میدانند که در راه خدا از اموال خویش به سائلان و محرومان انفاق کنند،ولی میتوان گفت که فرق نیکوکاران با دیگران آن است که آنها این حقوق را ادا میکنند در حالی که دیگران مقید به آن نیستند.
این تفسیر نیز گفته شده که تعبیر به"سائل"در مورد حقوق واجب است، چرا که حق سؤال و مطالبه دارد،و تعبیر به"محروم"در حقوق مستحبّ
است که حق مطالبه در آن نیست.
"فاضل مقداد"در"کنز العرفان"تصریح میکند که منظور از"حق معلوم"حقی است که خود آنها در اموالشان قرار میدهند،و خویشتن را موظف به آن میدانند (1).
نظیر این معنی در سوره معارج آیه 24 و 25 آمده است میفرماید: وَ الَّذِینَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ .
و با توجه به اینکه حکم وجوب زکات در مدینه نازل شد،و آیات این سوره همگی مکی است نظر اخیر تایید میشود.
در روایاتی که از منابع اهل بیت ع رسیده نیز تاکید شده که منظور از"حق معلوم"چیزی غیر از زکات واجب است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
لکن اللّٰه عز و جل فرض فی اموال الاغنیاء حقوقا غیر الزکاة،فقال عز و جل: وَ الَّذِینَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسّٰائِلِ ،فالحق المعلوم غیر الزکاة،و هو شیء یفرضه الرجل علی نفسه فی ماله...ان شاء فی کل یوم و ان شاء فی کل جمعة و ان شاء فی کل شهر. ..:"ولی خداوند متعال در اموال ثروتمندان حقوقی غیر از زکات قرار داده،از جمله اینکه فرموده است:در اموال آنها حق معلومی برای سائل و محروم است،بنا بر این"حق معلوم"غیر از زکات است،و آن چیزی است که انسان شخصا بر خود لازم میکند که از مالش بپردازد...برای هر روز، و یا اگر بخواهد در هر جمعه و یا در هر ماه..." (2).
در این زمینه احادیث متعدد دیگری با تعبیرات مختلف از امام علی بن
الحسین ع و امام باقر ع و امام صادق ع نقل شده است (1).
و به این ترتیب تفسیر آیه روشن است.
در اینکه میان"سائل"و"محروم"چه تفاوتی است؟جمعی گفتهاند:
"سائل"کسی است که از مردم تقاضای کمک میکند،ولی"محروم"شخص آبرومندی است که برای معیشت خود نهایت تلاش و کوشش را به خرج میدهد اما دستش به جایی نمیرسد و کسب و کار و زندگیش بهم پیچیده است و با این حال خویشتنداری کرده،از کسی تقاضای کمک نمیکند.
این همان کسی است که از او تعبیر به"محارف"میشود،زیرا در تفسیر محارف در کتب لغت و روایات اسلامی آمده است"او کسی است که هر قدر تلاش میکند درآمدی به دست نمیآورد گویی راههای زندگی به روی او بسته شده است".
به هر حال این تعبیر اشاره به این نکته است که هرگز منتظر ننشینید نیازمندان نزد شما آیند و تقاضای کمک کنند،بر شما است که جستجو کنید و افراد آبرومند محروم را که به گفته قرآن(بقره-273) یَحْسَبُهُمُ الْجٰاهِلُ أَغْنِیٰاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ :"افراد بیخبر آنها را از شدت خویشتنداری غنی میپندارند" پیدا کنید،و به آنها کمک نموده،گره مشکلاتشان را بگشائید و آبرویشان را حفظ نمائید،و این دستور مهمی است که برای حفظ حیثیت مسلمانان محروم بسیار مهم است.
البته این افراد را(به گفته قرآن در همان آیه بقره)میتوان از چهرههایشان شناخت تَعْرِفُهُمْ بِسِیمٰاهُمْ .
آری گرچه خاموشند ولی در عمق چهره آنها نشانههای رنجهای جانکاه
1) 1) همان مدرک.
درونی برای افراد آگاه آشکار است،و"رنگ رخساره آنها از سر درونشان خبر میدهد".
آنچه از اوصاف برای"متقین"و"محسنین"در این آیات آمده در حقیقت در دو بخش خلاصه میشود توجه به خالق آنهم در ساعاتی که از هر نظر آمادگی برای راز و نیاز با او و حضور قلب فراهم است،و عوامل اشتغال فکر و انصراف ذهن به حد اقل میرسد،یعنی در اواخر شب.
و دیگر توجه به نیازهای نیازمندان اعم از آنها که نیاز خود را ظاهر میکنند یا مکتوم میدارند.
این همان مطلبی است که در آیات قرآن کرارا به آن توصیه شده است، و آیاتی که"صلاة"و"زکات"را پشت سر هم میشمرد و روی هر دو تکیه میکند اشاره به همین مساله است،چرا که"صلاة"بارزترین مظهر پیوند با خالق است و"زکات"روشنترین راه پیوند با خلق خدا.
با اینکه نماز شب از نمازهای نافله و مستحبّ است،ولی کرارا در قرآن مجید به آن اشاره شده،و این نشانه اهمیت فوق العاده آن میباشد،تا آنجا که قرآن آن را وسیله وصول به"مقام محمود"(سوره اسراء-79)و"مایه روشنی چشم" (چنان که در آیه 17 سوره الم سجده آمده)شمرده است.
در روایات اسلامی نیز فوق العاده روی این راز و نیاز شبانه و بیداری در
سحرگاهان تکیه شده است:
در یک جا پیامبر ص آن را کفاره گناهان میشمرد و میفرماید:
یا علی ثلاث کفارات،منها التهجد باللیل و الناس نیام: "سه چیز است که کفاره گناهان است یکی از آنها تهجد در شب است در حالی که مردم در خوابند" (1).
در حدیث دیگری از رسول خدا ص آمده است:
اشراف امتی حملة القرآن و اصحاب اللیل "شریفان امت من حاملان قرآنند و اصحاب عبادتهای شبانه" (2).
و باز در حدیث دیگری در وصایای آن حضرت به علی ع آمده است که چهار مرتبه تکرار فرمود:
علیک بصلاة اللیل: "نماز شب را هرگز ترک مکن" (3).
و از امام صادق ع در تفسیر آیه مورد بحث( کٰانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ مٰا یَهْجَعُونَ )چنین نقل شده:
کانوا اقل اللیالی تفوتهم لا یقومون فیها: "کمتر شبی بر آنها میگذشت که بیدار نشوند و عبادت نکنند" (4).
باز در حدیث دیگری آمده که پیامبر ص فرمود:
الرکعتان فی جوف اللیل احب الی من الدنیا و ما فیها: "دو رکعت نماز در دل شب از دنیا و آنچه در آن است نزد من محبوبتر است"! (5).
و نیز در حدیثی میخوانیم که امام صادق ع به"سلیمان دیلمی"(یکی از یارانش)فرمود:
لا تدع قیام اللیل فان المغبون من حرم قیام اللیل: "قیام شب را برای عبادت فراموش مکن،مغبون است کسی که از قیام شبانه محروم
گردد" (1).
البته روایات در این زمینه بسیار است و تعبیرات فوق العاده جالبی در آنها دیده میشود،مخصوصا نماز شب به عنوان یک وسیله مؤثر برای آمرزش گناهان، بیداری فکر و اندیشه،روشنایی دل،و جلب رزق و روزی فراوان و تندرستی معرفی شده است که اگر جمعآوری شود کتاب مستقلی خواهد شد (2).
در این زمینه در جلد 12 صفحه 227(ذیل آیه 79 سوره اسراء)و در جلد 17 صفحه 154(ذیل آیه 17 سوره الم سجده)بحثهای دیگری آوردهایم.
قابل توجه اینکه در آیات فوق خواندیم همیشه در اموال نیکوکاران حقی برای سائل و محروم است،این تعبیر به خوبی نشان میدهد که آنها خودشان را در برابر نیازمندان و محرومان مدیون میبینند،و آنان را طلبکار و صاحب حق میشمرند،حقی که به هر حال باید پرداخته شود،و هیچگونه منتی در پرداختن آن نیست،درست مانند طلبهای سائر طلبکاران.
و چنان که گفتیم قرائن مختلفی نشان میدهد که این تعبیر مربوط به زکات واجب و امثال آن نیست،بلکه ناظر به انفاقهای مستحبی میباشد که پرهیزگاران آن را دین خود میشمرند (3).
1) 1) "بحار الانوار"جلد 87 صفحه 146.
2) 2) برای اطلاع از این روایات به جلد 5"وسائل الشیعه"،و جلد اول"مستدرک الوسائل"و جلد 87"بحار الانوار"مراجعه فرمائید.
3) 3) نزول این آیات در مکه،و ورود این حکم در خصوص نیکوکاران بهشتی، و روایات ائمه اهل بیت(ع)قرائنی است که حکایت از نظر داشتن این آیات به غیر زکات میکند.
وَ فِی اَلْأَرْضِ آیٰاتٌ لِلْمُوقِنِینَ (20) وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ (21) وَ فِی اَلسَّمٰاءِ رِزْقُکُمْ وَ مٰا تُوعَدُونَ (22) فَوَ رَبِّ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مٰا أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ (23)
20-و در زمین آیاتی برای طالبان یقین است.
21-و در وجود خود شما(نیز آیاتی است)آیا نمیبینید؟! 22-روزی شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده میشود.
23-سوگند به پروردگار آسمان و زمین که این مطلب حق است همانگونه که شما سخن میگوئید!
نشانههای خدا در وجود شما است آیا نمیبینید؟
در تعقیب آیات پیشین که پیرامون مساله معاد و صفات دوزخیان و بهشتیان سخن میگفت در آیات مورد بحث،سخن از نشانههای خدا در زمین و در وجود خود انسان است،تا از یک سو به مساله توحید و شناخت خدا و صفات او که مبدء حرکت به سوی همه خیرات است آشنا شوند،و از سوی دیگر به قدرت او
بر مساله معاد و زندگی پس از مرگ،چرا که خالق حیات در روی زمین و اینهمه عجائب و شگفتیها قادر بر تجدید حیات نیز میباشد.
نخست میفرماید:"در زمین نشانههای مهمی است برای آنها که اهل یقینند و طالب حقند"( وَ فِی الْأَرْضِ آیٰاتٌ لِلْمُوقِنِینَ ).
به راستی نشانههای حق و قدرت بی پایان و علم و حکمت نامحدود خدا در همین کره خاکی آن قدر فراوان است که عمر هیچ انسانی کافی برای شناخت همه آنها نیست.
حجم زمین،فاصله آن با خورشید،حرکت آن به دور خود،و حرکت آن به دور آفتاب،و نیروی جاذبه و دافعهای که از آن حجم،و این حرکت به وجود میآید،و کاملا متعادل و معادل یکدیگر است و هماهنگی تمام اینها با هم تا شرایط حیات را بر صفحه زمین فراهم سازد،همه از آیات بزرگ خدا است.
در حالی که اگر یکی از این حرکات و رابطهها و ویژگیها کمترین تغییری پیدا کند شرائط حیات و زندگی بر صفحه زمین بر هم میخورد،و موازنهها به هم میریزد.
موادی که زمین را تشکیل داده،و منابع مختلفی که در سطح و زیر زمین برای حیات و زندگی آماده شده،هر یک نشانهای از نشانههای او است.
کوهها و دشتها،دره و جنگلها،رودها و چشمهها که هر کدام نقش مؤثری در ادامه حیات و هماهنگ ساختن شرائط آن دارد نشانههای دیگری است.
صدها هزار نوع از گیاهان و حشرات و حیوانات(آری صدها هزار نوع) هر کدام با ویژگیها و عجائبش که به هنگام مطالعه کتابهای زمینشناسی و گیاهشناسی و حیوانشناسی انسان را در حیرت فرو میبرد آیات دیگری است.
در گوشه و کنار این کره خاکی اسرار جالبی است که شاید کمتر کسی به آن توجه میکند ولی نظر کنجکاو دانشمندان از آن پرده برداشته و عظمت
آفریدگار را آشکار ساخته است.
بد نیست در اینجا به گوشهای از سخنان یکی از دانشمندان معروف جهان که در این زمینه مطالعات زیادی دارد گوش فرا دهیم:
"کرسی موریسین"میگوید:"در تنظیم عوامل طبیعی منتهای دقت و ریزهکاری به کار رفته است،مثلا اگر قشر خارجی کره زمین ده پا ضخیمتر از آنچه هست میبود اکسیژن-یعنی ماده اصلی حیات-وجود پیدا نمیکرد، یا هر گاه عمق دریاها چند پا بیشتر از عمق فعلی بود آن وقت کلیه اکسیژن و کربن زمین جذب میشد و دیگر امکان هیچگونه زندگی نباتی و یا حیوانی در سطح خاک باقی نمیماند".
در جای دیگر در باره قشر هوایی که اطراف زمین را فرا گرفته میگوید:
"اگر هوای اطراف زمین اندکی از آنچه هست رقیقتر میبود،شهابهای ثاقب که هر روز به مقدار چند میلیون عدد به سوی زمین جذب میشوند و در همان فضای خارج زمین(بر اثر برخورد به قشر هوا)منفجر و نابود میشوند دائما به سطح زمین میرسیدند و هر گوشهای از آن را مورد اصابت قرار میدادند! و یا اگر سرعت حرکت شهابها از آنچه هست کمتر میبود(هرگز بر اثر برخورد با هوا منفجر نمیشدند)همه آنها به سطح زمین میریختند و نتیجه خرابکاری آنها معلوم بود".
و در جای دیگر میگوید:"تنها بیست و یک درصد از هوای اطراف زمین اکسیژن است...اگر مقدار اکسیژن موجود در هوا به جای بیست و یک درصد پنجاه درصد،بود تمام مواد سوختنی این عالم محترق میشد،و اگر جرقهای به درختی در جنگلی میرسید،تمام جنگل به طور کامل میسوخت"! غلظت هوای محیط زمین به اندازهای است که اشعه کیهانی را تا میزانی که برای رشد و نمو نباتات لازم است به طرف زمین عبور میدهد،و کلیه میکربهای
مضر را در همان فضا معدوم میسازد،و ویتامینهای مفید را ایجاد مینماید.
یا وجود بخارهای مختلفی که در طی قرون متمادی از اعماق زمین برآمده و در هوا منتشر شده است و غالب آنها هم گازهای سمی هستند،معهذا هوای محیط زمین آلودگی پیدا نکرده،و همیشه به همان حالت متعادل که برای ادامه حیات انسانی مناسب باشد باقی مانده است.
دستگاه عظیمی که این موازنه عجیب را ایجاد مینماید و تعادل را حفظ میکند همان دریا و اقیانوس است که مواد حیاتی و غذایی و باران و اعتدال هوا و نباتات،و بالآخره وجود خود انسان از منبع فیض آن سرچشمه میگیرد.
هر کس که درک معانی میکند باید در مقابل عظمت دریا سر تعظیم فرود آورد و سپاسگزار موهبتهای آن(و آفریدگار دریا)باشد (1).
*** در آیه بعد میافزاید:"در وجود خود شما نیز نشانههای خدا فراوان است" ( وَ فِی أَنْفُسِکُمْ ).
"آیا چشم باز نمیکنید و اینهمه آیات و نشانههای بارز حق را نمیبینید"؟! ( أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ ).
بدون شک انسان اعجوبه عالم هستی است و آنچه در عالم کبیر است در این عالم صغیر نیز وجود دارد،بلکه عجائبی در آن است که در هیچ جای جهان نیست.
عجب اینکه این انسان با آن هوش و عقل و علم و اینهمه خلاقیت و ابتکارات و صنایع شگرف،روز نخست به صورت نطفه کوچک و بی ارزشی بوده،اما همین
1) 1) "راز آفرینش انسان"نوشته"کرسی موریس"ترجمه"محمد سعیدی"از صفحه 33 تا صفحه 36.
که در عالم رحم قرار میگیرد با سرعت عجیبی رو به تکامل میرود،روز به روز شکل عوض میکند،و لحظه به لحظه دگرگون میشود،و آن نطفه ناچیز در مدت کوتاهی به انسان کاملی تبدیل میگردد.
یک سلول که کوچکترین اجزای بدن او است ساختمان تو بر تو و شگفت- آوری دارد که به گفته دانشمندان معادل یک شهر صنعتی تشکیلات در آن است!.
یکی از علمای زیستشناس میگوید:"این شهر عظیم با هزاران در و دروازه جالب،و هزاران کارخانه و انبار و شبکه لولهکشی،و مرکز فرماندهی با تاسیسات فراوان(آنها)و ارتباطات زیاد،و کارهای مختلف حیاتی،آنهم در محدوده کوچک یک سلول،از پیچیدهترین و شگفتانگیزترین شهرها است که اگر ما بخواهیم تاسیساتی بسازیم که همان اعمال را انجام دهد-و هرگز قادر نیستیم-باید دهها هزار هکتار زمین را زیر تاسیسات و ساختمانهای مختلف و ماشین آلات پیچیده ببریم تا برای انجام چنان برنامهای آماده گردد،ولی جالب اینکه دستگاه آفرینش همه اینها را در مساحتی معادل"پانزده میلیونیم میلیمتر" قرار داده"! (1).
دستگاههایی که در بدن انسان است مانند قلب و کلیه و ریه و مخصوصا دهها هزار کیلومتر!رگهای درشت و باریک و حتی مویرگهایی که با چشم دیده نمیشود،و مسئول آبرسانی و تغذیه و تهویه"ده میلیون میلیارد"سلول تن انسان هستند،و حواس مختلفی مانند بینایی و شنوایی و حواس دیگر هر کدام آیتی عظیم از آیات او است.
و از همه مهمتر معمای"حیات"که اسرار آن هم چنان ناشناخته مانده،
1) 1) "سفری به اعماق وجود انسان"(بخش سلولها).
و ساختمان روح و عقل انسان است که عقول همه انسانها از درک آن عاجز است، و اینجا است که انسان بی اختیار لب به تسبیح و حمد و ثنای خدا میگشاید و در پیشگاه عظمتش سر تعظیم فرود میآورد،و به این اشعار مترنم میشود: فیک یا اعجوبة الکون غدا الفکر کلیلا انت حیرت ذوی اللب و بلبلت العقولا کلما قدم فکری فیک شبرا فر میلا ناکصا یخبط فی عمیاء لا یهدی سبیلا "در تو ای اعجوبه عالم هستی(ای خدای بزرگ)فکر خسته و وامانده شد"! "تو صاحبان اندیشه و مغز را حیران ساختهای،و عقول را بهم ریختهای"! "هر زمان فکر من یک وجب به تو نزدیک میشود یک میل فرار میکند" (و از عظمت ذاتت در وحشتی بزرگ فرو میرود).
"آری به عقب برمیگردد و در تاریکیها غرق میشود،و راهی به جلو پیدا نمیکند"! در حدیث آمده است که پیغمبر گرامی اسلام ص فرمود:
من عرف نفسه فقد عرف ربه: "کسی که خویش را بشناسد خدای خویش را شناخته است" (1).
آری"خودشناسی"در تمام مراحل راه"خداشناسی"است.
تعبیر به" أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ "(آیا نمیبینید)تعبیر لطیفی است،یعنی این آیات الهی در گرداگرد شما در درون جان شما،در سراسر پیکر شما،گسترده است،اگر اندکی چشم باز کنید میبینید،و روح شما از درک عظمتش سیراب میگردد.
1) 1) "سفینة البحار"جلد 2 صفحه 603 ماده"نفس".
در سومین آیه مورد بحث به سومین بخش از نشانههای عظمت پروردگار و قدرت او بر معاد اشاره کرده میفرماید:"روزی شما در آسمان است،و آنچه به شما وعده داده میشود"( وَ فِی السَّمٰاءِ رِزْقُکُمْ وَ مٰا تُوعَدُونَ ).
گرچه در بعضی از روایات اسلامی"رزق"در این آیه به دانههای حیاتبخش باران تفسیر شده که منبع هر خیر و برکت در زمین است،و آیه 5 سوره جاثیه نیز موافق آن است: وَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا :"آنچه خدا از آسمان از رزق نازل کرده و به وسیله آن زمینهای مرده را احیاء فرموده است"ولی این معنی میتواند یکی از مصداقهای روشن آیه باشد در حالی که گستردگی مفهوم رزق هم باران را شامل میشود، هم نور آفتاب را که از آسمان به سوی ما میآید و نقش آن در حیات و زندگی فوق العاده حساس است،و همچنین هوا را که مایه حیات همه موجودات زنده است.
اینها همه در صورتی است که"سماء"را به معنی همین آسمان ظاهری تفسیر کنیم،ولی بعضی از مفسران"سماء"را به معنی عالم غیب و ما وراء طبیعت و لوح محفوظ گرفتهاند که تقدیر ارزاق انسانها از آنجا میشود.
البته جمع میان هر دو معنی ممکن است،هر چند تفسیر اول روشنتر به نظر میرسد.
و اما جمله" مٰا تُوعَدُونَ "(آنچه به شما وعده داده میشود)میتواند تاکیدی بر مساله رزق و وعده الهی در این زمینه بوده باشد،و یا به معنی بهشت موعود چرا که در آیه 15" وَ النَّجْمِ "میخوانیم: عِنْدَهٰا جَنَّةُ الْمَأْویٰ :"بهشت موعود نزد سدرة المنتهی در آسمانها است"و یا اشاره به هر گونه خیر و برکت یا عذابی است که از آسمان نازل میگردد،و یا ناظر به همه این مفاهیم است، چرا که جمله" مٰا تُوعَدُونَ "مفهومش وسیع و گسترده است.
به هر حال این سه آیه ترتیب لطیفی دارد:آیه نخست از عوامل وجود
انسان در کره زمین سخن میگوید،و آیه دوم از خود وجود انسان،و آیه سوم از عوامل دوام و بقاء او.
این نکته نیز قابل توجه است:چیزی که مانع بصیرت آدمی میشود،و او را از مطالعه اسرار آفرینش،اسرار زمین و شگفتیهای وجود خودش باز میدارد همان حرص برای روزی است،خداوند در آیه اخیر به انسان اطمینان میدهد که روزی او تضمین شده است،تا بتواند با خیال راحت به شگفتیهای جهان هستی بنگرد،و جمله" أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ "در مورد او تحقق یابد.
*** لذا برای تاکید این مطلب در آخرین آیه مورد بحث سوگند یاد کرده میگوید:"به خدای آسمان و زمین سوگند که این مطلب حق است،درست همانگونه که شما سخن میگوئید"( فَوَ رَبِّ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مٰا أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ ).
کار بجایی رسیده است که خداوند با آن عظمت و قدرتش برای اطمینان دادن به بندگان شکاک و دیر باور و ضعیف النفس و حریص سوگند یاد میکند که آنچه به شما در زمینه رزق و روزی و وعدههای ثواب و عقاب قیامت وعده داده شده همه حق است،و هیچ شک و تردیدی در آن نیست (1).
تعبیر به" مِثْلَ مٰا أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ "(همانگونه که سخن میگوئید)تعبیر لطیف و حساب شدهای است که از محسوسترین اشیاء سخن میگوید،چرا که گاهی خطا در باصره یا سامعه انسان واقع میشود،اما در سخن گفتن چنین
1) 1) در اینکه مرجع ضمیر"انه"چیست؟در میان مفسران گفتگو است،بعضی گفتهاند:به"رزق"بازمیگردد،و بعضی به" مٰا تُوعَدُونَ "و بعضی آن را به پیامبر(ص) و قرآن بازگرداندهاند ولی تفسیر اول از همه مناسبتر است.
خطایی راه ندارد که انسان احساس کند سخن گفته در حالی که سخن نگفته باشد،لذا قرآن میگوید:همان اندازه که سخن گفتن شما برایتان محسوس است و واقعیت دارد رزق و وعدههای الهی نیز همین گونه است! از این گذشته مساله سخن گفتن خود یکی از بزرگترین روزیها و مواهب پروردگار است که هیچ موجود زندهای جز انسان از آن برخوردار نشده است، و نقش سخن گفتن در زندگی اجتماعی انسانها و تعلیم و تربیت و انتقال علوم و دانشها و حل مشکلات زندگی بر کسی پوشیده نیست.
"زمخشری"در تفسیر"کشاف"از"اصمعی" (1)نقل میکند از مسجد بصره بیرون آمدم،ناگاه چشمم به یک عرب بیابانی افتاد که بر مرکبش سوار بود،با من روبرو شد و گفت:از کدام قبیلهای؟گفتم از"بنی اصمع"گفت:
از کجا میآیی؟گفتم از آنجا که کلام خداوند رحمان را میخوانند،گفت برای من هم بخوان! من آیاتی از سوره و الذاریات را برای او خواندم،تا به آیه"و فِی السَّمٰاءِ رِزْقُکُمْ "رسیدم،گفت کافی است،برخاست و شتری را که با خود داشت نحر کرد،و گوشت آن را در میان نیازمندانی که میآمدند و میرفتند تقسیم نمود، شمشیر و کمانش را نیز شکست و کنار انداخت و پشت کرد و رفت.این داستان گذشت.
1) 1) نام او"عبد الملک ابن قریب"بوده،در ایام هارون الرشید میزیست،حافظه وی عجیب و اطلاعاتی گسترده از تاریخ و ادبیات و اشعار عرب داشت،و در سال 216 در بصره وفات کرد(الکنی و الالقاب ج 2 صفحه 37).
هنگامی که با"هارون الرشید"به زیارت خانه خدا رفتم مشغول طواف بودم ناگهان دیدم کسی با صدای آهسته مرا صدا میزند نگاه کردم دیدم همان مرد عرب است،لاغر شده،و رنگ صورتش زرد گشته است(پیدا بود که عشقی آتشین بر او چیره گشته و او را بیقرار ساخته است)به من سلام کرد و خواهش نمود بار دیگر همان سوره"ذاریات"را برای او بخوانم،وقتی به همان آیه رسیدم فریادی کشید و گفت ما وعده خداوند خود را به خوبی یافتیم، سپس افزود آیا بعد از اینهم آیهای هست من آیه بعد را خواندم: فَوَ رَبِّ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ بار دیگر صیحه زد و گفت:یا سبحان اللّٰه من ذا الذی اغضب الجلیل حتی حلف یصدقوه بقوله حتی ألجئوه الی الیمین؟!:"براستی عجیب است،چه کسی خداوند جلیل را به خشم آورده که این چنین سوگند یاد میکند آیا سخن او را باور نکردهاند که ناچار از سوگند شده"؟!این جمله را سه بار تکرار کرد و بر زمین افتاد و مرغ روحش به آسمان پرواز کرد (1).
چنان که در تفسیر آیات گفتیم بعضی جمله" وَ مٰا تُوعَدُونَ "را به معنی بهشت تفسیر کردهاند،و گفتهاند از این آیه استفاده میشود که بهشت در آسمانها است،ولی این سخن با آنچه در آیه 133 سوره آل عمران آمده است که میگوید "بهشت به وسعت آسمانها و زمین است"سازگار به نظر نمیرسد.
و چنان که گفتیم این تفسیر برای جمله"ما توعدون"مسلم نیست،بلکه ممکن است اشاره به وعده رزق یا عذابهای آسمانی باشد.
و اگر در آیه 15 سوره نجم آمده است که"جنة الماوی"در آسمان در
1) 1) "تفسیر کشاف"جلد 4 صفحه 400.
کنار"سدرة المنتهی"است،دلیلی بر این معنی نخواهد بود،زیرا"جنة الماوی" بخشی از باغهای بهشت است نه تمام بهشت(دقت کنید).
هنگامی که آیات قرآن سخن از اسرار آفرینش و نشانههای خدا در عالم هستی میگوید گاه میفرماید:اینها نشانههایی است برای کسانی که میشنوند (لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ) (یونس 67).
و گاه میگوید:برای آنهایی که تفکر میکنند( لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ) (رعد 3).
گاه میفرماید:برای کسانی که تعقل میکنند( لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ )(رعد 4).
گاه میگوید:برای کسانی که بسیار شکیبا و شکرگزارند( لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ )(ابراهیم 5).
گاه میفرماید:برای کسانی که ایمان دارند( لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ )(نحل 79).
گاه میگوید:برای همه صاحبان مغز( لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ )(طه 54).
گاه میفرماید:برای آنها که هوش سرشار دارند( لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ ) (حجر 75).
و بالآخره گاهی میگوید:برای دانشمندان( لَآیٰاتٍ لِلْعٰالِمِینَ )(روم 22).
و در آیات مورد بحث میگوید:"آیا نمیبینید"؟یعنی آیات خدا در زمین و در درون وجود شما برای کسانی که چشم بینا دارند روشن است.
این تعبیرات به خوبی نشان میدهد که برای استفاده و بهرهگیری از آیات بی شمار و نشانههای بسیار که برای وجود پاک او در سراسر عالم آفرینش وجود
دارد زمینه آمادهای لازم است،چشمی بینا،گوشی شنوا،فکری بیدار،و دلی هشیار و روحی آماده پذیرش و تشنه حقایق لازم است،و گرنه ممکن است انسان سالها در لابلای این آیات زندگی کند اما همچون حیوانات جز اصطبل و علف نشناسد.
از جمله اموری که نظام دقیقی بر آن حاکم است همین مساله روزی است که در آیات مورد بحث اشارات واضحی به آن شده است، درست است که تلاش و کوشش شرط بهرهگیری از مواهب زندگی است،و تنبلی و سستی مایه محرومیت و درماندگی میباشد،ولی اینهم اشتباه است که گمان کنیم با حرص و ولع و کارهای بی رویه روزی انسان افزون میشود،و با عفت و متانت و خویشتنداری روزی کم خواهد شد.
در احادیث اسلامی تعبیرات جالبی در این زمینه دیده میشود.
در حدیثی از رسول خدا ص میخوانیم:
ان الرزق لا یجره حرص حریص،و لا یصرفه کره کاره: "روزی از سوی خداوند مقدر شده،نه حرص حریص آن را جلب میکند،و نه اکراه افراد آن را منع مینماید" (1).
در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است که در پاسخ کسی که تقاضای موعظه کرده بود فرمود:"
و ان کان الرزق مقسوما فالحرص لما ذا؟. .." هر گاه رزق قسمت شده است حرص برای چیست (2)..."؟.
هدف از این بیانات این نیست که جلو تلاش را بگیرد بلکه افراد حریص را با توجه به مقدر بودن رزق از حرصشان بازمیدارد.
این نکته نیز قابل توجه است که در احادیث اسلامی امور زیادی به عنوان
وسیله جلب روزی یا موانع آن معرفی شده که هر یک به نوبه خود سازنده است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
و الذی بعث جدی بالحق نبیا ان اللّٰه تبارک و تعالی یرزق العبد علی قدر المروة،و ان المعونة تنزل علی قدر شدة البلاء: "سوگند به کسی که جدم را به حق به نبوت مبعوث کرده است که خداوند متعال انسان را به قدر مروت و شخصیتش روزی میدهد،و کمک پروردگار متناسب با شدت بلا و حادثه است" (1).
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
کف الاذی و قلة الصخب یزیدان فی الرزق: "ترک آزار مردم و جار و جنجال،روزی را افزایش میدهد. (2)" از پیامبر اسلام ص نیز نقل شده است که فرمود:
التوحید نصف الدین و استنزل الرزق بالصدقة: "توحید نیمی از دین است،و روزی را از طریق انفاق در راه خدا بر خود نازل کن"! (3).
و همچنین امور دیگری مانند تمیز کردن اطراف خانه،و شستشو و تمیز کردن ظروف از اسباب افزایش روزی معرفی شده است.
هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ اَلْمُکْرَمِینَ (24) إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ (25) فَرٰاغَ إِلیٰ أَهْلِهِ فَجٰاءَ بِعِجْلٍ سَمِینٍ (26) فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ قٰالَ أَ لاٰ تَأْکُلُونَ (27) فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قٰالُوا لاٰ تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ (28) فَأَقْبَلَتِ اِمْرَأَتُهُ فِی صَرَّةٍ فَصَکَّتْ وَجْهَهٰا وَ قٰالَتْ عَجُوزٌ عَقِیمٌ (29) قٰالُوا کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکِ إِنَّهُ هُوَ اَلْحَکِیمُ اَلْعَلِیمُ (30)
24-آیا خبر مهمانهای بزرگوار ابراهیم به تو رسیده است؟ 25-در آن زمان که بر او وارد شدند و گفتند:سلام بر تو!او گفت سلام بر شما که جمعیتی ناشناختهاید! 26-و به دنبال آن پنهانی به سوی خانواده خود رفت و گوساله فربه(و بریانی را برای
آنها)آورد.
27-و آن را نزدیک آنها گذارد(ولی با تعجب دید دست به سوی غذا نمیبرند)گفت!آیا شما غذا نمیخورید؟ 28-و از این کار احساس وحشت کرد،گفتند:نترس(ما رسولان پروردگار توایم)و او را بشارت به تولد پسری دانا و هوشیار دادند.
29-در این هنگام همسرش جلو آمد در حالی که(از خوشحالی و تعجب)فریاد میکشید و به صورت خود زد و گفت(آیا پسری خواهم آورد در حالی که)پیر زنی نازا هستم؟! 30-گفتند پروردگارت چنین گفته است،و او حکیم و داناست.
میهمانان ابراهیم(ع)
از این آیات به بعد گوشههایی از سرگذشت انبیاء و اقوام پیشین برای تاکید و تایید مطالب گذشته مطرح میشود،و نخستین فراز آن سرگذشت فرشتگانی است که برای عذاب قوم لوط در شکل آدمیان بر ابراهیم ع ظاهر شدند،و او را بشارت به تولد فرزندی دادند با اینکه ابراهیم به سن پیری رسیده بود و همسرش نیز مسن و نازا بود.
از یک سو عطا کردن این فرزند برومند در این سن و سال به این پدر و مادر پیر و فرتوت تاکیدی است برای آنچه در باره مقدر بودن سایر روزیها که در آیات گذشته آمد.
و از سوی دیگر دلیلی است بر قدرت و توانایی حق،و آیتی است از آیات خداشناسی که در آیات گذشته از آن بحث شده است.
و از سوی سوم بشارتی است برای اقوام با ایمان که مشمول حمایت حق هستند،همان گونه که آیات بعد که سخن از عذاب هولناک قوم لوط میگوید
هشدار و تهدیدی است برای مجرمان بی ایمان.
نخست روی سخن را به پیامبر کرده،میفرماید:"آیا داستان و خبر مهمانهای بزرگوار ابراهیم به تو رسیده است"؟!( هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ الْمُکْرَمِینَ ) (1).
تعبیر به"مکرمین"(اکرام شدگان)یا به خاطر این است که این فرشتگان ماموران حق بودند،و در آیه 26 سوره انبیاء نیز در باره فرشتگان میخوانیم: بَلْ عِبٰادٌ مُکْرَمُونَ "آنها بندگانی هستند محترم"و یا به خاطر احتراماتی است که ابراهیم برای آنها قائل شد و یا به هر دو جهت.
*** سپس به شرح حال آنها پرداخته،میگوید:"آن زمان که بر ابراهیم وارد شدند و گفتند:سلام بر تو!او گفت:سلام بر شما که جمعیتی ناشناختهاید"! ( إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ ) (2).
بعضی گفتهاند ابراهیم ع مساله ناشناخته بودن آنها را در درون دل گفت، نه به صورت آشکار(چرا که این سخن با مساله احترام مهمان سازگار نیست).
ولی این معمول است که گاهی میزبان در عین احترام به میهمان میگوید:
1) 1) "ضیف"معنی وصفی دارد،و بر مفرد و جمع اطلاق میشود،و لذا با"مکرمین" که جمع است توصیف شده و این که بعضی گفتهاند مصدر است و تثنیه و جمع ندارد درست به نظر نمیرسد،ولی به گفته"زمخشری"در"کشاف"چون در اصل مصدر بوده،بعد از آن که معنی وصفی به خود گرفت نیز در مفرد و جمع هر دو استعمال میشود.(دقت کنید)
2) 2) "سلاما"منصوب به فعل محذوفی است و در تقدیر چنین است"نسلم علیکم سلاما"و سلام"مبتداء"است و"خبر"آن محذوف است،و در اصل"علیکم سلام" (یا سلام علیکم)بوده است گویا ابراهیم(ع)میخواست تحیتی بالاتر از تحیت آنها بگوید،زیرا"جمله اسمیه"دلالت بر ثبات و دوام دارد(تفسیر کشاف ج 4 ص 401).
ولی من نمیدانم شما را کجا دیدهام؟و به نظرم زیاد آشنا نیستید، بنا بر این میتوان ظاهر آیه را حفظ کرد که ابراهیم این سخن را آشکارا گفته است،هر چند احتمال اول نیز بعید به نظر نمیرسد،بخصوص اینکه پاسخی از ناحیه میهمانان در معرفی خود در اینجا دیده نمیشود،و اگر ابراهیم چنین سخنی را آشکارا گفته بود لا بد آنها پاسخی به آن میدادند.
*** به هر حال ابراهیم میهماننواز و پر سخاوت،برای پذیرایی میهمانان خود فورا دست به کار شد،"پنهانی به سوی خانواده خود رفت و گوسالهای فربه و بریانی برای آنها آورد"( فَرٰاغَ إِلیٰ أَهْلِهِ فَجٰاءَ بِعِجْلٍ سَمِینٍ ).
"راغ"چنان که راغب در مفردات میگوید از"روغ"(بر وزن شوق) به معنی حرکت کردن توأم با یک نقشه پنهانی است.
چرا ابراهیم چنین کرد؟برای اینکه ممکن بود اگر میهمانان متوجه شوند مانع از چنین پذیرایی پر هزینهای گردند.
اما چرا ابراهیم میهمانهای معدود که به گفته بعضی سه نفر و حد اکثر دوازده نفر بودند (1)غذای فراوان و مفصل تهیه کرد،این به خاطر آن است که معمولا اشخاص سخاوتمند هر گاه میهمانی برای آنها فرا رسد تنها به اندازه میهمانان غذا تهیه نمیکنند،بلکه غذایی فراهم میسازند که علاوه بر میهمانان تمام کسانی که برای آنان کار میکنند در آن شریک و سهیم باشند،و حتی همسایگان و نزدیکان و اطرافیان دیگر را هم در نظر میگیرند،بنا بر این هرگز چنین غذای اضافی اسراف محسوب نمیشود،و این معنی امروز هم در میان بسیاری از عشایر و آنها که به شکل سنتی سابق زندگی میکنند دیده میشود.
1) 1) اقتباس از"روح البیان"و"حاشیه تفسیر صافی"ذیل آیات مورد بحث.
"عجل"(بر وزن طفل)به معنی گوساله است(و اینکه بعضی گفتهاند به معنی گوسفند است با متون لغت سازگار نیست)این واژه در اصل از ماده "عجله"گرفته شده،زیرا این حیوان در این سن و سال حرکات عجولانهای دارد که وقتی بزرگ شد به کلی آن را کنار میگذارد.
"سمین"به معنی فربه است،و انتخاب چنین گوسالهای برای احترام به میهمانان،و استفاده بیشتر اطرافیان بوده است.
در آیه 69 سوره هود آمده است که این گوساله بریان بود (بِعِجْلٍ حَنِیذٍ) هر چند آیه مورد بحث در این باره سخنی نمیگوید،اما منافاتی با آن ندارد.
*** "ابراهیم شخصا این غذا را برای میهمانان آورد و نزدیک آنها گذارد" ( فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ ).
ولی با کمال تعجب مشاهده کرد که آنها دست به سوی غذا نمیبرند، "گفت آیا غذا نمیخورید"؟!( قٰالَ أَ لاٰ تَأْکُلُونَ ).
*** ابراهیم تصور میکرد آنها از جنس بشرند"و هنگامی که دید دست به سوی غذا نمیبرند در دل احساس وحشت کرد"( فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً ).
زیرا در آن زمان-و امروز هم در میان بسیاری از اقوام که پایبند به اخلاق سنتی هستند-هر گاه کسی از غذای دیگری بخورد به او آزاری نمیرساند و خیانتی نمیکند،و آنجا که نمک خورند نمکدان را نمیشکنند،و لذا اگر میهمان دست به غذا نبرد این گمان پیدا میشد که او برای کار خطرناکی آمده است.این ضرب المثل نیز در عرب معروف است که میگویند"من لم یاکل طعامک لم یحفظ ذمامک":"کسی که غذای تو را نخورد به پیمان تو وفا نخواهد کرد".
"ایجاس"از ماده"وجس"(بر وزن مکث)در اصل به معنی صدای مخفی است،به همین مناسبت"ایجاس"به معنی احساس پنهانی و درونی آمده، گویی انسان صدایی را از درون خود میشنود و هنگامی که با"خیفة" همراه شود به معنی احساس ترس است.
در اینجا میهمانان-همانگونه که در سوره هود آیه 70 آمده است-"به او گفتند نترس"و به او اطمینان خاطر دادند( قٰالُوا لاٰ تَخَفْ ).
سپس میافزاید:"او را بشارت به تولد پسری دانا دادند"( وَ بَشَّرُوهُ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ ).
بدیهی است فرزند به هنگام تولد"عالم"نیست،اما ممکن است استعدادی در او باشد که در آینده عالم و دانشمند بزرگی شود،و منظور در اینجا همین است.
در اینکه این فرزند"اسماعیل"بوده یا"اسحاق"؟در میان مفسران گفتگو است،هر چند مشهور این است که"اسحاق"بوده.
ولی این احتمال که اسماعیل باشد با توجه به آیه 71 سوره هود که میگوید: فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ درست به نظر نمیرسد،بنا بر این شکی نیست زنی که در آیات بعد سخن از او به میان میآید همسر ابراهیم"ساره"و این فرزند"اسحاق" است.
*** "در این هنگام همسر ابراهیم جلو آمد در حالی که از خوشحالی و تعجب فریاد میکشید به صورت خود زد و گفت:آیا با اینکه من پیر زنی نازایم صاحب فرزندی خواهم شد"؟!( فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِی صَرَّةٍ فَصَکَّتْ وَجْهَهٰا وَ قٰالَتْ عَجُوزٌ عَقِیمٌ ).
در آیه 72 سوره هود نیز میخوانیم: قٰالَتْ یٰا وَیْلَتیٰ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً :"گفت:ای وای بر من!آیا من فرزندی میآورم در حالی
که پیر زنم،و این شوهرم پیر مردی است،این راستی چیز عجیبی است"! بنا بر این فریاد او فریادی از روی تعجب و توأم با شادی بوده است.
واژه"صرة"از ماده"صر"(بر وزن شر)در اصل به معنی بستن و بهم بستگی است،و به فریاد شدید و همچنین جمعیت متراکم نیز گفته میشود، چرا که دارای شدت و بهم پیوستگی است،به بادهای شدید و سرد"صرصر" میگویند چرا که انسانها را به هم میپیچد،و"صرورة"به زن یا مردی میگویند که هنوز حج بجا نیاورده،و یا تصمیم بر ازدواج ندارد،چرا که یک نوع بستگی و امتناع در آنها است،و در آیه مورد بحث به همان معنی فریاد شدید است.
"صکت"از ماده"صک"(بر وزن شک)به معنی زدن شدید،یا به صورت زدن است،و منظور در اینجا این است که همسر ابراهیم هنگامی که نوید تولد فرزندی را شنید،همانگونه که عادت زنان است،دستها را از شدت تعجب و حیا به صورت زد.
طبق گفته بعضی از مفسران،و همچنین سفر تکوین تورات،همسر ابراهیم در آن وقت نود سال یا بیشتر داشت،و خود ابراهیم حدود یکصد سال یا بیشتر! *** ولی قرآن در آیه بعد پاسخ فرشتگان را به او نقل میکند:"گفتند:
پروردگارت چنین گفته است و او حکیم و دانا است"( قٰالُوا کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکِ إِنَّهُ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ ).
گرچه تو پیر زن فرتوتی هستی و شوهرت نیز چنین است،اما هنگامی که فرمان پروردگار تو صادر شود و ارادهاش به چیزی تعلق گیرد بدون تردید تحقق مییابد.
حتی آفرینش جهان عظیمی همانند این جهان با امر"کن"(موجود باش) برای او سهل و آسان است.
تعبیر به"حکیم"و"علیم"اشاره به این است که نیاز ندارد تو از سن پیری و نازایی خودت یا کهنسال بودن همسرت خبر دهی،خدا همه اینها را میداند و اگر تا کنون به شما فرزندی نداده و در اواخر عمر مرحمت میکند آنهم حکمتی دارد.
جالب اینکه در آیه 73 سوره هود میخوانیم که فرشتگان به او گفتند: أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ :
"آیا از فرمان خدا تعجب میکنی؟این رحمت خدا و برکاتش بر خانواده شما است،که او حمید و مجید است".
تفاوت این دو تعبیر به خاطر آن است که فرشتگان همه این سخنها را به"ساره"گفتند،منتهی در سوره هود به بخشی اشاره شده،و در اینجا به بخش دیگر،در آنجا سخن از رحمت و برکات خدا است،و تناسب با حمید و مجید دارد(کسی که او را در مقابل نعمتهایش حمد و تمجید میکنند).
ولی در اینجا سخن از آگاهی خداوند نسبت به عدم آمادگی این دو همسر برای آوردن فرزند،و نازایی زن از نظر اسباب ظاهری است،و متناسب این است که گفته شود خدا از همه اینها آگاه میباشد،و اگر سؤال شود چرا این موهبت را در جوانی به آنها نداد؟گفته میشود:در این امر حکمتی است چرا که او حکیم است.
سخاوت پیامبران
بسیار میشود که بعضی از افراد خشک،سخاوت و بلندنظری را با اسراف
و تبذیر اشتباه میکنند،و خست و تنگنظری را با مساله زهد و پارسایی.
قرآن در آیات فوق،و آیات سوره هود،این حقیقت را فاش بیان کرده که پذیرایی از مهمان به طور گسترده و معقول هرگز مخالف شرع نیست،بلکه چون پیامبری دست به چنین کاری زده است دلیل بر محبوبیت آن است ولی البته آن گونه پذیرایی که شعاعش دیگران را هم در برگیرد،آن چنان که رسم افراد شریف سخاوتمند است.
خداوند هرگز بهرهگیری از مواهب زندگی را تحریم نکرده،و داشتن اموال حلالی را همانند ابراهیم که دیگران هم از آن بهره گیرند عیب نشمرده است.
ابراهیم ع با آن اموال سرشار هرگز از یاد خدا غافل نشد،و هیچوقت دلبستگی اسارتگونه به آن نیافت،و در هیچ زمان منافع آن را منحصر به خود نساخت.
قرآن در آیه 32 سوره اعراف میگوید: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا خٰالِصَةً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ :"بگو چه کسی زینتهای خدا را که برای بندگانش آفریده،و روزیهای پاکیزه را تحریم کرده است؟ بگو:اینها در زندگی دنیا از آن کسانی است که ایمان آوردهاند(هر چند دیگران نیز با آنها مشارکت دارند ولی)در قیامت خالص برای مؤمنان خواهد بود،این چنین آیات خود را برای کسانی که آگاهند شرح میدهیم".
در این زمینه بحث مشروحی در جلد ششم صفحه 150 به بعد-ذیل آیه 32-اعراف آوردهایم.
آغاز جزء 27 قرآن مجید
قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا اَلْمُرْسَلُونَ (31) قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ (32) لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ طِینٍ (33) مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُسْرِفِینَ (34) فَأَخْرَجْنٰا مَنْ کٰانَ فِیهٰا مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (35) فَمٰا وَجَدْنٰا فِیهٰا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ (36) وَ تَرَکْنٰا فِیهٰا آیَةً لِلَّذِینَ یَخٰافُونَ اَلْعَذٰابَ اَلْأَلِیمَ (37)
31-(ابراهیم)گفت پس ماموریت شما چیست ای فرستادگان(خدا)؟ 32-گفتند ما به سوی قوم مجرمی فرستاده شدهایم.
33-تا بارانی از"سنگ-گل"بر آنها بفرستیم.
34-سنگهایی که از ناحیه پروردگارت برای اسرافکاران نشان شده است! 35-ما تمام مؤمنانی را که در آن شهرها(ی قوم لوط)زندگی میکردند(قبل از نزول بلا)خارج کردیم.
36-و جز یک خانواده با ایمان در تمام آنها نیافتیم! 37-و در آن(شهرهای بلادیده)نشانهای روشن برای کسانی که از عذاب دردناک میترسند بجای گذاردیم.
شهرهای بلادیده قوم لوط آیت و عبرتی است
در تعقیب ماجرای ورود فرشتگان بر ابراهیم و بشارت دادن به او در باره تولد اسحاق بحث از گفتگویی است که میان"ابراهیم"و"فرشتگان"در باره قوم"لوط"درگرفت.
توضیح اینکه:ابراهیم پس از تبعید به شام به دعوت مردم به سوی خداوند و مبارزه با هر گونه شرک و بتپرستی ادامه میداد،حضرت"لوط" که از پیامبران بزرگ بود در عصر او میزیست و احتمالا از سوی او ماموریت یافت که برای تبلیغ و هدایت گمراهان به یکی از مناطق شام(یعنی شهرهای سدوم)سفر کند،او در میان قوم گنهکاری آمد که آلوده به شرک و گناهان بسیاری بودند،و از همه زشتتر گناه همجنسبازی و لواط بود سرانجام گروهی از فرشتگان مامور هلاک این قوم شدند اما قبلا نزد ابراهیم آمدند.
ابراهیم از وضع میهمان فهمید اینها به دنبال کار مهمی میروند،و تنها برای بشارت تولد فرزند نزد او نیامدهاند،چرا که برای چنین بشارتی یک نفر کافی بود،و یا به خاطر عجلهای که در حرکت داشتند احساس کرد ماموریت مهمی دارند.
لذا در نخستین آیه مورد بحث میگوید:"ابراهیم گفت:پس ماموریت و کار مهم شما چیست ای فرستادگان خدا"؟!( قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ ) (1).
*** فرشتگان پرده از روی ماموریت خود برداشته،و به ابراهیم"گفتند:
1) 1) باید توجه داشت که"خطب"به هر گونه کاری نمیگویند،بلکه به معنی کارهای مهم است،در حالی که شغل،امر،فعل،و امثال اینها مفهوم عامی دارند.
ما به سوی قوم مجرم و تبهکاری فرستاده شدهایم"( قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ ).
قومی که علاوه بر فساد عقیده گرفتار انواع آلودگیها و گناهان مختلف زشت و ننگینی است (1).
*** سپس افزودند:"ما ماموریت داریم بارانی از"سنگ-گل"بر آنها بفرستیم" و آنها را بدینوسیله در هم بکوبیم و هلاک کنیم( لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ طِینٍ ).
تعبیر به" حِجٰارَةً مِنْ طِینٍ "(سنگی از گل)همان چیزی است که در آیه 82 سوره هود بجای آن"سجیل"آمده است،و"سجیل"در اصل یک واژه فارسی است که از"سنگ"و"گل"گرفته شده و در لسان عرب به صورت "سجیل"درآمده،بنا بر این چیزی است که نه مانند سنگ سخت است و نه مانند گل سست،و در مجموع شاید اشاره به این معنی است که برای نابود کردن این قوم مجرم حتی نیازی به نازل کردن صخرههای عظیم از آسمان نبود، بلکه بارانی از ریگهای کوچک و نه چندان محکم و مانند دانههای باران بر آنها فرو بارید.
*** سپس افزودند:"این سنگها از ناحیه پروردگارت برای اسرافکاران نشان شده است"( مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُسْرِفِینَ ).
1) 1) قابل توجه اینکه در سوره هود به هنگام ذکر این ماجرا میگوید: إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ "ما به سوی قوم لوط فرستاده شدهایم"این تفاوت تعبیرات که در میان آیات مورد بحث و آیات سوره هود است به خاطر این میباشد که هر کدام به بخشی از ماجرا اشاره میکند و به تعبیر دیگر تمام این مسائل واقع شده منتهی بعضی در ضمن آیات مورد بحث آمده،و بعضی دیگر در سورههای دیگر.
"مسومة"به چیزی میگویند که دارای علامت و نشانهای است،و در اینکه چگونه آنها نشاندار بودند؟در میان مفسران گفتگو است،بعضی گفتهاند:
آنها شکل مخصوص داشته که نشان میداده سنگ معمولی نیست،بلکه وسیله عذاب است. و جمعی گفتهاند:هر کدام علامتی داشته و برای فرد معین و نقطه خاصی نشانهگیری شده بود،تا مردم بدانند که مجازاتهای خداوند آن چنان حساب شده است که حتی معلوم است کدام فرد مجرم با کدام سنگ باید نابود شود! تعبیر به"مسرفین"اشاره به کثرت گناه آنها است،به گونهای که از حد گذرانده و پردههای حیا و شرم را دریده بودند،اگر کسی در حالات قوم لوط و انواع گناهان آنها دقت کند میبیند که این تعبیر در مورد آنها بسیار پر معنی است (1).
هر انسانی ممکن است گهگاه آلوده به گناهی شود اما اگر به زودی بیدار گردد و جبران و اصلاح کند زیاد مشکل نیست،مشکل زمانی پیش میآید که سر به اسراف بگذارد.
این تعبیر در عین حال مطلب دیگری را نیز بازگو میکند که نه تنها این سنگهای آسمانی برای قوم لوط نشانهگیری شده بود،بلکه در انتظار همه گنهکاران مسرف است.
*** قرآن در اینجا دنباله ماجرای این رسولان پروردگار را که نزد حضرت لوط آمدند و به عنوان میهمانانی بر او وارد شدند،و قوم بیشرم به گمان اینکه آنها جوانانی زیبا روی از جنس بشرند به سراغ آنها آمدند،اما به زودی به اشتباه
1) 1) به جلد 9 صفحه 197 مراجعه شود(ذیل آیه 81 سوره هود).
خود پی بردند،و چشمان همه آنها نابینا شد،رها کرده و دنباله سخن را از سوی خداوند بازگو میکند (1).
میفرماید:"ما تمام مؤمنانی را که در شهرهای قوم لوط زندگی میکردند قبل از نزول بلا خارج کردیم"( فَأَخْرَجْنٰا مَنْ کٰانَ فِیهٰا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ).
*** ولی در تمام این مناطق جز یک خانواده با ایمان نیافتیم"!( فَمٰا وَجَدْنٰا فِیهٰا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ).
آری ما هرگز خشک و تر را با هم نمیسوزانیم و عدالت ما اجازه نمیدهد مؤمن را گرفتار سرنوشت کافر کنیم،حتی اگر در میان میلیونها نفر بی ایمان و مجرم،یک فرد با ایمان و پاک باشد نجاتش میدهیم.
این همان مطلبی است که در سوره حجر آیه 59 و 60 به این صورت آمده:
" إِلاّٰ آلَ لُوطٍ إِنّٰا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ الْغٰابِرِینَ :
"مگر خاندان لوط که همگی آنها را نجات خواهیم داد،بجز همسرش که مقدر داشتیم در شهر بماند و هلاک شود"! و در سوره هود آیه 81 میخوانیم: فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ :"شب هنگام با خانوادهات
1) 1) این نکته قابل توجه است که در آیات سوره هود این ماجرا نقل شده،اما تعبیرات به خوبی نشان میدهد که ملاقات این رسولان با ابراهیم،قبل از مجازات قوم لوط بوده،در حالی که در آیات مورد بحث تعبیراتی است که نشان میدهد این ملاقات بعدا صورت گرفته است،راه حل این مساله چنین است که:تا آیه" مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُسْرِفِینَ " گفته فرشتگان است،و اما سه آیه بعد از آن که در بالا ذکر شد کلام خدا است و مخاطب آن پیامبر اسلام(ص)و مسلمانان میباشند،و به عنوان واقعهای که در گذشته صورت گرفته سخن میگوید:(دقت کنید).
از این شهر حرکت کن،و هیچکس از شما پشت سرش را نگاه نکند،مگر همسرت که او هم به همان بلائی که آنها گرفتار میشوند گرفتار خواهد شد"!.
و در سوره عنکبوت آیه 32 همین جریان به این صورت بازگو شده است: قٰالَ إِنَّ فِیهٰا لُوطاً قٰالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِیهٰا لَنُنَجِّیَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِینَ :"ابراهیم گفت:در این شهر و آبادی که شما فرشتگان تصمیم نابودی آن را دارید لوط زندگی میکند،گفتند ما به کسانی که در آن هستند آگاهتریم او و خانوادهاش را نجات میبخشیم،مگر همسرش که در میان مردم شهر میماند".
و باز همین موضوع در سوره اعراف آیه 83 چنین منعکس شده است: فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِینَ :"ما او و خاندانش را نجات بخشیدیم جز همسرش که همراه بازماندگان در شهر بود(و به سرنوشت آنها گرفتار شد)" همانگونه که ملاحظه میکنید این بخش از ماجرای قوم لوط در این پنج سوره از قرآن با عبارات مختلف بیان شده که همه آنها یک حقیقت را بازگو میکند،ولی از آنجا که ممکن است به یک حادثه از زوایای مختلف نگاه کرد و در هر نگاه بعدی از آن را مشاهده نمود،در قرآن مجید نیز حوادث تاریخی غالبا به همین صورت مطرح و تکرار شده است که تعبیرات مختلف آیات فوق گواه این معنی است،بعلاوه چون قرآن کتاب تربیت و انسانسازی است،و در مقام تربیت گاه لازم میشود که روی یک مساله مهم بارها تکیه شود،تا تاثیر عمیق در ذهن خواننده بگذارد،منتها این تکرار باید با تعبیرات جالب و دلنشین و گوناگون صورت گیرد تا ملال خاطری حاصل نشود و فصیح و بلیغ باشد.
(برای توضیح بیشتر روی ماجرای میهمانان ابراهیم ع و گفتگوهای او با این میهمانان،و سپس سرنوشت دردناک و عبرتانگیز قوم لوط،به تفسیر نمونه
جلد 6 صفحه 243 به بعد،و جلد 9 صفحه 167،و جلد 11 صفحه 98،و جلد 16 صفحه 260 ذیل آیات سوره"اعراف"و"هود"و"حجر"و سوره"عنکبوت" مراجعه فرمائید).
به هر حال خداوند شهرهای این قوم آلوده را با زمین لرزهای سخت و ویرانگر زیر و رو کرد سپس بارانی از سنگهای آسمانی بر آنها فرو بارید و اثری از آنها نماند،حتی جسدهای پلیدشان زیر آوارها و سنگهای آسمانی مدفون گشت،تا عبرتی باشد برای آیندگان و برای همه افراد بی ایمان و مجرمان آلوده.
*** و لذا در آخرین آیه مورد بحث میافزاید:"در آن سرزمین نشانهای روشن برای کسانی که از عذاب دردناک میترسند بجای گذاشتیم"( وَ تَرَکْنٰا فِیهٰا آیَةً لِلَّذِینَ یَخٰافُونَ الْعَذٰابَ الْأَلِیمَ ).
این تعبیر به خوبی نشان میدهد که از این آیات و نشانههای خدا تنها کسانی پند میگیرند که آمادگی پذیرش در وجودشان باشد،و احساس مسئولیت کنند.
محل شهرهای لوط کجا است؟
مسلم است که ابراهیم بعد از مهاجرت از عراق و سرزمین بابل،به سوی شامات آمد،میگویند لوط نیز با او زندگی میکرد،اما بعد از مدتی(برای دعوت به توحید و مبارزه با فساد)به شهر"سدوم"رفت.
"سدوم"نام یکی از شهرها و آبادیهای قوم لوط است که در شامات
(در کشور اردن)در نزدیکی بحر المیت واقع شده بود،سرزمین آباد و پر درخت و گیاهی بود،اما بعد از نزول عذاب الهی بر این قوم زشتکار و ننگین شهرهای آنها در هم کوبیده و زیر و رو شد،چنان که آنها را"مدائن مؤتفکات" میگویند(شهرهای زیر و رو شده).
بعضی معتقدند که ویرانههای این شهرها در زیر آب فرو رفته و مدعی هستند که در گوشهای از دریاچه بحر المیت ستونها و آثار دیگری که دلالت بر خرابههای این شهر میکند دیدهاند.
و اینکه در بعضی از تفاسیر اسلامی میبینیم که منظور از جمله" وَ تَرَکْنٰا فِیهٰا آیَةً "همان آبهای گندیدهای است که جای این شهرها را فرا گرفته ممکن است اشاره به همین معنی باشد که بعد از زلزلههای شدید،و شکافته شدن زمین راهی از بحر المیت به این سرزمین بلادیده گشوده شد،و همه این شهرها به زیر آب فرو رفت! در حالی که بعضی دیگر معتقدند شهرهای لوط به زیر آب فرو نرفته، و هم اکنون در نزدیکی بحر المیت منطقهای است که زیر سنگهای سیاهی پوشیده شده که احتمالا محل شهرهای لوط است.
و نیز گفتهاند که مرکز ابراهیم در شهر"حبرون"در فاصله نه چندان دور از"سدوم"قرار داشت،و موقعی که بر اثر زلزله یا صاعقه شهرهای آنها آتش گرفت ابراهیم در نزدیکی حبرون ایستاده بود و دود شهر را که متصاعد بود با چشم خود میدید (1).
از مجموع این گفتار حدود تقریبی این شهرها روشن میشود هر چند جزئیات آن هنوز در پردهای از ابهام باقی مانده.
1) 1) اقتباس از کتاب"قاموس مقدس""دائرة المعارف دهخدا"و"المنجد" بخش اعلام.
وَ فِی مُوسیٰ إِذْ أَرْسَلْنٰاهُ إِلیٰ فِرْعَوْنَ بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ (38) فَتَوَلّٰی بِرُکْنِهِ وَ قٰالَ سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ (39) فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنٰاهُمْ فِی اَلْیَمِّ وَ هُوَ مُلِیمٌ (40) وَ فِی عٰادٍ إِذْ أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمُ اَلرِّیحَ اَلْعَقِیمَ (41) مٰا تَذَرُ مِنْ شَیْءٍ أَتَتْ عَلَیْهِ إِلاّٰ جَعَلَتْهُ کَالرَّمِیمِ (42) وَ فِی ثَمُودَ إِذْ قِیلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتّٰی حِینٍ (43) فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ اَلصّٰاعِقَةُ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ (44) فَمَا اِسْتَطٰاعُوا مِنْ قِیٰامٍ وَ مٰا کٰانُوا مُنْتَصِرِینَ (45) وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ (46)
38-در(زندگی)موسی نیز نشانه و درس عبرتی بود،هنگامی که او را به سوی فرعون با دلیل آشکار فرستادیم.
39-اما او با تمام وجودش از وی روی برتافت و گفت:این مرد یا ساحر است یا دیوانه! 40-ما او و لشکریانش را گرفتیم و در دریا پرتاب کردیم،در حالی که درخور
سرزنش بود.
41-همچنین در سرگذشت عاد نیز آیتی است در آن هنگام که تندبادی بی باران بر آنها فرستادیم.
42-که از هر چیزی میگذشت آن را رها نمیکرد تا همچون استخوانهای پوسیده کند! 43-و نیز در سرگذشت قوم ثمود عبرتی است در آن هنگام که به آنها گفته شد مدتی کوتاه متمتع باشید(و سپس منتظر عذاب).
44-آنها از فرمان پروردگارشان سر باز زدند،و صاعقه آنها را فرو گرفت در حالی که (خیره خیره)نگاه میکردند(بی آنکه قدرت بر دفاع داشته باشند).
45-آنها چنان بر زمین افتادند که قدرت بر قیام نداشتند،و نتوانستند از کسی یاری طلبند! 46-همچنین قوم نوح را قبل از آنها هلاک کردیم،چرا که قوم فاسقی بودند.
اینهمه درس عبرت در تاریخ پیشینیان
قرآن در این آیات در تعقیب داستان قوم لوط و عاقبت دردناکی که بر اثر گناهان بسیار زشت و ننگین پیدا کردند اشاره به سرگذشت چند قوم دیگر از اقوام پیشین میکند.
نخست میفرماید:"در موسی و تاریخ زندگی او نیز نشانه و درس عبرتی بود،در آن هنگام که او را به سوی فرعون با دلیل روشنی فرستادیم"( وَ فِی مُوسیٰ إِذْ أَرْسَلْنٰاهُ إِلیٰ فِرْعَوْنَ بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ ).
"سلطان"چیزی است که مایه تسلط گردد،و منظور در اینجا معجزه یا دلیل و منطق نیرومند عقلی یا هر دو است که"موسی" ع در برابر فرعون از آن استفاده کرد.
تعبیر"سلطان مبین"در آیات مختلف قرآن بسیار به کار رفته،و غالبا به معنی دلیل منطقی روشن و آشکار است.
*** اما فرعون نه تسلیم معجزات بزرگ موسی ع که گواه ارتباطش با خدا بود شد،و نه در مقابل دلائل منطقی او سر تعظیم فرود آورد،بلکه به خاطر غرور و تکبری که داشت"با تمام وجودش از او روی گردان شد و گفت این مرد ساحر یا دیوانه است"!( فَتَوَلّٰی بِرُکْنِهِ وَ قٰالَ سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ ).
"رکن"در اصل به معنی ستون و پایه اصلی،و بخش مهم هر چیز است، و در اینجا ممکن است اشاره به ارکان بدن باشد.یعنی فرعون به طور کامل و با تمام ارکان بدن به موسی پشت کرد.
بعضی نیز گفتهاند منظور در اینجا لشکر او است،یعنی تکیه بر ارکان لشکر خویش کرد و از پیام حق رویگردان شد.
و یا اینکه هم خودش از فرمان خدا روی برتافت و هم ارکان حکومت و لشکر خود را منحرف ساخت (1).
جالب اینکه جباران زورگو در تهمتها و نسبتهای دروغینی که به انبیاء بزرگ میدادند گرفتار سردرگمی و تناقض و پریشانگویی عجیبی بودند،گاه آنها را ساحر میخواندند،و گاه مجنون،با اینکه"ساحر"باید انسان هوشیاری باشد که با استفاده از ریزهکاریها و مسائل روانی و خواص مختلف اشیاء کارهای اعجاب انگیزی را انجام دهد و مردم را اغفال نماید،در حالی که مجنون نقطه مقابل آن است.
*** اما قرآن از نتیجه کار فرعون جبار و اعوانش چنین خبر میدهد:"ما
1) 1) باید توجه داشت که"باء"در"برکنه"طبق تفسیر اول"باء مصاحبه" است و طبق تفسیر دوم"باء سببیت"است و طبق تفسیر سوم"باء تعدیه".
او و لشکرش را گرفتیم و در دریا پرتاب کردیم،در حالی که مرتکب اعمالی شده بود که درخور سرزنش و ملامت بود"( فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنٰاهُمْ فِی الْیَمِّ وَ هُوَ مُلِیمٌ ) (1).
"یم"به طوری که از متون لغت و کتب حدیث استفاده میشود به معنی "دریا"است، و به رودخانههای عظیم همانند نیل نیز اطلاق میشود (2).
تعبیر"نبذناهم"(آنها را افکندیم)اشاره به این است که فرعون با تمام قدرت و لشکریانش آن چنان در برابر اراده خداوند ضعیف بودند که همچون یک موجود بی مقدار آنها را در وسط دریای نیل افکند.
و تعبیر" هُوَ مُلِیمٌ "(او شایسته سرزنش است)اشاره به این که نه تنها مجازات الهی این قوم را محو کرد،بلکه تاریخی که از آنها باقی مانده نام ننگین و اعمال شرمآور آنها را حفظ کرده،و از ظلم و جنایت و کبر و غرور آنها پرده برداشته است به طوری که همواره درخور سرزنش هستند.
*** سپس به سرنوشت اجمالی قوم دیگری یعنی قوم"عاد"پرداخته،چنین میگوید:
"در سرگذشت قوم عاد نیز آیت و عبرتی است،در آن هنگام که باد و طوفانی نازا و بی باران بر آنها فرستادیم"( وَ فِی عٰادٍ إِذْ أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمُ الرِّیحَ الْعَقِیمَ ).
عقیم بودن بادها زمانی است که ابرهای بارانزا با خود حمل نکند، گیاهان را تلقیح ننماید،و فایده و برکتی نداشته باشد،و جز هلاکت و نابودی چیزی همراه نیاورد.
*** سپس به توصیف تندبادی که بر قوم عاد مسلط شد پرداخته میافزاید:
"از هر چیزی میگذشت آن را رها نمیکرد تا نابود کند،و به صورت گیاهان خشک و در هم کوبیده یا استخوانهای پوسیده درآورد"( مٰا تَذَرُ مِنْ شَیْءٍ أَتَتْ عَلَیْهِ إِلاّٰ جَعَلَتْهُ کَالرَّمِیمِ ).
"رمیم"از ماده"رمة"(بر وزن منة به استخوانهای پوسیده میگویند، و"رمه"(بر وزن قبه)به ریسمان پوسیده گفته میشود،"ورم"(بر وزن جن) به معنی اجزاء خردی است که از چوب یا کاه بر زمین میریزد (1)"رم"و"ترمیم" نیز به معنی اصلاح اشیاء پوسیده است (2).
این تعبیر نشان میدهد که تندباد قوم عاد یک تندباد معمولی نبود، بلکه علاوه بر تخریب و درهم کوبیدن و به اصطلاح فشارهای فیزیکی،دارای سوزندگی و مسمومیتی بود که اشیاء گوناگون را میپوساند.
آری این گونه است قدرت خداوند که با یک حرکت سریع"نسیم"، اقوام نیرومند و پر سر و صدایی را چنان در هم میکوبد که تنها اجساد پوسیدهای از آنها باقی میماند،این بود اشاره کوتاهی به سرنوشت قوم نیرومند و ثروتمند "عاد"که در سرزمین"احقاف"(منطقهای میان عمان و حضرموت)میزیستند.
*** بعد از آنها نوبت قوم"ثمود"میرسد و در باره آنها میفرماید:"در قوم ثمود نیز آیت و عبرتی است،در آن هنگام که به آنها گفته شد:مدتی کوتاه از زندگی متمتع گردید(و سپس منتظر عذاب الهی باشید)( وَ فِی ثَمُودَ إِذْ قِیلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتّٰی حِینٍ ).
منظور از" حَتّٰی حِینٍ "همان سه روز مهلتی است که در آیه 65 سوره هود به آن اشاره شده است: فَعَقَرُوهٰا فَقٰالَ تَمَتَّعُوا فِی دٰارِکُمْ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ ذٰلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ :"آنها شتری را که به عنوان اعجاز آمده بود از پای درآوردند و پیامبرشان صالح به آنها گفت سه روز در خانههایتان بهره گیرید،و بعد از آن منتظر عذاب الهی باشید،این وعدهای است تخلف ناپذیر".
با اینکه خداوند آنها را به وسیله پیامبرشان صالح بارها انذار فرموده بود،ولی باز برای اتمام حجت بیشتر سه روز به آنها مهلت داده شد،تا گذشته تاریک خود را جبران کنند،و زنگار گناه را با آب توبه از دل و جان بشویند، بلکه به گفته بعضی از مفسران در این سه روز دگرگونیهایی در پوست بدن آنها ظاهر شد،نخست به زردی،سپس به سرخی،و بعد به سیاهی گرائید،تا هشدارهایی باشد برای این قوم مشرک سرکش،اما متاسفانه هیچ یک از این امور سودی نبخشید و از مرکب غرور پائین نیامدند.
*** آری"آنها از فرمان پروردگارشان سر باز زدند و صاعقه به طور ناگهانی آنها را فرا گرفت،در حالی که خیره خیره نگاه میکردند،و قدرتی بر دفاع از خویشتن نداشتند"( فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ الصّٰاعِقَةُ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ ).
"عتوا"از ماده"عتو"(بر وزن غلو)به معنی سرپیچی از اطاعت
است،ظاهر این است که این جمله اشاره به تمام سرپیچیهایی است که آنها در طول دعوت صالح داشتند،مانند بتپرستی و ظلم و ستم و از پای درآوردن ناقهای که معجزه"صالح"بود،نه فقط سرپیچیهایی که در طول این سه روز انجام دادند و بجای توبه و انابه به درگاه خدا در غفلت و غرور فرو رفتند.
شاهد این سخن آیه 77 سوره اعراف است که میگوید: فَعَقَرُوا النّٰاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قٰالُوا یٰا صٰالِحُ ائْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ :
"سپس ناقه را پی کردند،و از فرمان پروردگارشان سرپیچی نمودند و گفتند:
ای صالح!اگر از فرستادگان خدایی آنچه ما را به آن تهدید میکنی بیاور"! "صاعقه"و"صاقعه"هر دو قریب المعنی است در اصل به معنی فرو ریختن توأم با صدای شدید است،با این تفاوت که"صاعقه"در اجسام آسمانی گفته میشود،و"صاقعه"در اجسام زمینی،و به گفته بعضی از اهل لغت "صاعقه"گاهی به معنی"مرگ"و گاه به معنی"عذاب"و گاه به معنی"آتش" است،این واژه غالبا به صدای شدیدی که از آسمان برمیخیزد و توأم با آتش مرگباری است،گفته میشود که هر سه معنی(مرگ و عذاب و آتش)در آن جمع است.
قبلا نیز اشاره کردهایم هنگامی که ابرهایی که دارای الکتریسته مثبت هستند به زمینی که دارای الکتریسته منفی است نزدیک شوند جرقه عظیم الکتریکی از میان این دو برمیخیزد که توأم با صدای وحشتناک و آتشی سوزان است،و محل وقوع آن را به لرزه درمیآورد.
در قرآن مجید در آیه 19 بقره به روشنی در همین معنی به کار رفته است، زیرا بعد از آنکه سخن از ابر و باران و رعد و برق میگوید،اضافه میکند: یَجْعَلُونَ أَصٰابِعَهُمْ فِی آذٰانِهِمْ مِنَ الصَّوٰاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ :"منافقان همچون رهگذرانی هستند که در شب تاریک توأم با رعد و برق از بیابان میگذرند
و از ترس مرگ(و برای این که صدای صاعقه را نشنوند)انگشت را در گوش خود میگذارند".
*** سرانجام آخرین جملهای که در باره این قوم سرکش میفرماید این است که "آنها چنان بر زمین افتادند که قدرت برخاستن نداشتند و نتوانستند از کسی یاری بطلبند"( فَمَا اسْتَطٰاعُوا مِنْ قِیٰامٍ وَ مٰا کٰانُوا مُنْتَصِرِینَ ).
آری صاعقه چنان آنها را غافلگیر کرد و بر زمین کوبید که نه خود یارای برخاستن و دفاع از خویشتن داشتند،و نه قدرت ناله و فریاد و کمک طلبیدن، و در همین حال جان دادند،و سرگذشتشان درس عبرتی برای دیگران شد.
آری قوم ثمود که از قبائل معروف عرب بودند و در سرزمین"حجر" (منطقهای در شمال حجاز)با امکانات و ثروت فراوان و عمر طولانی و بناهای محکم زندگی داشتند،بر اثر سرپیچی از فرمان خدا و سرکشی و طغیان و شرک و ظلم و ستم نابود شدند،و آثارشان درس گویایی برای دیگران شد.
*** و در آخرین آیه مورد بحث اشاره کوتاهی به سرنوشت پنجمین قوم یعنی قوم نوح کرده میفرماید:"پنجمین قوم نوح را پیش از آنها هلاک کردیم،چرا که آنها قوم فاسقی بودند"( وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ ) (1).
"فاسق"به کسی میگویند که از محدوده فرمان خداوند قدم بیرون گذارد،و آلوده به کفر و ظلم یا سایر گناهان شود.
تعبیر"من قبل"(پیش از آنها)شاید اشاره به این است که قوم فرعون
1) 1) این جمله محذوفی دارد و طبق گفته"زمخشری"در"کشاف"در تقدیر چنین است:"و اهلکنا قوم نوح"گرچه"اهلکنا"در آیات قبل نبود ولی از مضمون آنها بخوبی استفاده میشود.
و لوط و عاد و ثمود سرگذشت اسفبار قوم نوح را که قبل از آنها بودند شنیده بودند اما متاسفانه آنها را بیدار نکرده و خود به سرنوشتی مشابه آنها گرفتار شدند.
قابل توجه اینکه در آیات فوق و آیات گذشته اشاره به سرگذشت پنج قوم از اقوام پیش شده است(قوم لوط،فرعون،عاد،ثمود و قوم نوح)که از میان آنها مجازات و کیفر چهار قوم اول مطرح شده،ولی به مجازات قوم نوح اشارهای نشده است،و هنگامی که دقت کنیم میبینیم هر یک از چهار قوم اول به یکی از"عناصر چهارگانه معروف مجازات شدند،قوم"لوط"با زلزله و آوار و سنگهای آسمانی از میان رفتند(یعنی با خاک)قوم فرعون با"آب" قوم"عاد"به وسیله"تندباد"و قوم"ثمود"بوسیله"صاعقه و آتش".
درست است که این چهار چیز امروز به عنوان"عنصر"یعنی"جسم بسیط"شناخته نمیشود،(چرا که هر یک ترکیبی است از اجسام دیگر)ولی انکار نمیتوان کرد که چهار رکن مهم زندگی انسانها را تشکیل میدهند،و هر گاه یکی از آنها از زندگی انسان به کلی حذف شود،ادامه حیات غیر ممکن است تا چه رسد به همه آنها.
آری خداوند مرگ و نابودی این اقوام را در چیزی قرار داده که عامل اصلی حیات آنها بود،و بدون آن نمیتوانستند به حیات خود ادامه دهند،و این قدرت غایی عجیبی است.
و اگر سخنی از عامل عذاب قوم نوح ع به میان نیامده شاید آنهم به
خاطر این است که عذاب آنها نیز همانند قوم فرعون بوسیله"آب"بوده و نیاز به تکرار در اینجا نداشته است.
در آیات فوق خواندیم که خداوند قوم عاد را با تندبادی عقیم و نازا مجازات کرد،و در آیه 22 سوره"حجر"میخوانیم: وَ أَرْسَلْنَا الرِّیٰاحَ لَوٰاقِحَ فَأَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً :"ما بادها را برای تلقیح و بارور ساختن فرستادیم و از آسمان آبی نازل کردیم".
گرچه این آیه بیشتر ناظر به تلقیح ابرها،و به هم پیوستن آنها برای نزول باران است.
ولی به طور کلی نقش بادها را در زندگی انسانها روشن میسازد،آری کار آنها بارور ساختن است،بارور ساختن ابرها،گیاهان و حتی احیانا در آماده ساختن انواع مختلف حیوانات برای"باروری"نیز مؤثر است.
ولی همین باد هنگامی که حامل فرمان عذاب باشد بجای اینکه حیات و زندگی بیافریند عامل مرگ و نابودی میشود،و به گفته قرآن در آیه 20 سوره"قمر"که آنهم از قوم عاد سخن میگوید: تَنْزِعُ النّٰاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ :"آنها را(که قامتهایی رشید و هیکلهایی درشت داشتند)از زمین بر میکند و با سر به زمین میکوبید به گونهای که سرهای آنها از تن جدا میشد،همچون درخت نخلی که ریشهکن شده باشد".
وَ اَلسَّمٰاءَ بَنَیْنٰاهٰا بِأَیْدٍ وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ (47) وَ اَلْأَرْضَ فَرَشْنٰاهٰا فَنِعْمَ اَلْمٰاهِدُونَ (48) وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (49) فَفِرُّوا إِلَی اَللّٰهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ (50) وَ لاٰ تَجْعَلُوا مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ (51)
47-ما آسمان را با قدرت بنا کردیم و همواره آن را وسعت میبخشیم! 48-و زمین را گستردیم،و چه خوب گسترانندهایم؟ 49-و از هر چیز دو زوج آفریدیم شاید متذکر شوید.
50-پس به سوی خدا بگریزید که من از سوی او برای شما بیم دهنده آشکاری هستم.
51-و با خدا معبود دیگری قرار ندهید که من برای شما از سوی او بیم دهنده آشکاری هستم.
پیوسته آسمانها را گسترش میدهیم!
بار دیگر این آیات به مساله آیات عظمت خداوند در عالم آفرینش میپردازد
و در حقیقت بحثهایی را که در آیات 20 و 21 همین سوره در باره آیات او در زمین و وجود انسان گذشت تکمیل میکند،و در ضمن دلیلی بر قدرت خداوند بر مساله معاد و زندگی پس از مرگ است نخست میفرماید:"ما آسمان را با قدرت بنا کردیم،و پیوسته آن را وسعت میبخشیم"( وَ السَّمٰاءَ بَنَیْنٰاهٰا بِأَیْدٍ وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ ).
*** "و زمین را گستردیم و چه خوب گسترانندهایم!( وَ الْأَرْضَ فَرَشْنٰاهٰا فَنِعْمَ الْمٰاهِدُونَ ).
"اید"(بر وزن صید)به معنی قدرت و قوت است،و در آیات قرآن مجید کرارا به این معنی آمده است،و در اینجا اشاره به قدرت کامله خداوند بزرگ در آفرینش آسمانها دارد.
نشانههای این قدرت عظیم هم در عظمت آسمانها و هم در نظام خاصی که بر آنها حاکم است به خوبی آشکار میباشد (1).
1) 1) در اینجا پارهای از اشتباهات برای بعضی از مفسران یا غیر آنها واقع شده که تذکر آن لازم به نظر میرسد: 1-بعضی از مفسران"اید"را به دو معنی تفسیر کردهاند:"قدرت"و"نعمت" در حالی که"اید"از نظر لغت به معنی قدرت است،ولی"ید"که جمع آن"ایدی"و جمع جمع آن"ایادی"میشود به معنی قدرت و نعمت،هر دو آمده است(ما نیز در تفسیر آیه 17 سوره ص به پیروی از مرحوم طبرسی در مجمع البیان دو معنی را برای"اید" ذکر کردهایم که به این وسیله اصلاح میکنیم). 2-در المعجم المفهرس(محمد فؤاد عبد الباقی)آیه مورد بحث در ماده"ایید" (باد و"یاء")ذکر شده و آن را از ماده"اید"جدا ساخته است،این اشتباه ظاهرا از رسم الخط بعضی از قرآنها ناشی شده است و گرنه همه مفسران تا آنجا که ما اطلاع داریم اتفاق نظر دارند که آیه مورد بحث همان"اید"به معنی قدرت است.
در اینکه منظور از" إِنّٰا لَمُوسِعُونَ "(ما پیوسته وسعت میبخشیم)در اینجا چیست؟در میان مفسران گفتگو است:بعضی آن را به معنی توسعه رزق از سوی خدا بر بندگان از طریق نزول باران دانستهاند،و بعضی آن را به معنی گسترش رزق از هر نظر میدانند،و بعضی نیز آن را به معنی غنی و بی نیازی خداوند تفسیر کردهاند،چرا که خزائن او آن قدر گسترده است که با اعطاء رزق به خلایق هرگز پایان نمیپذیرد و کم نمیشود.
ولی با توجه به مساله آفرینش آسمانها در جمله قبل و با توجه به کشفیات اخیر دانشمندان در مساله"گسترش جهان"که از طریق مشاهدات حسی نیز تایید شده است معنی لطیفتری برای آیه میتوان یافت و آن اینکه خداوند آسمانها را آفریده و دائما گسترش میدهد.
علم امروز میگوید:نه تنها کره زمین،بر اثر جذب مواد آسمانی تدریجا فربه و سنگینتر میشود،بلکه آسمانها نیز در گسترشند،یعنی ستارگانی که در یک کهکشان قرار دارند به سرعت از مرکز کهکشان دور میشوند،حتی سرعت این گسترش را در بسیاری از مواقع اندازهگیری کردهاند.
در کتاب"مرزهای نجوم"نوشته"فردهویل"میخوانیم:"تندترین سرعت عقبنشینی کرات که تا کنون اندازهگیری شده نزدیک به 66 هزار کیلو متر در ثانیه است!،کهکشانهای دورتر در نظر ما به اندازهای کمنورند که اندازهگیری سرعت آنها به سبب عدم نور کافی دشوار است،تصویرهایی که از آسمان برداشته شده آشکارا این کشف مهم را نشان میدهد که فاصله این کهکشانها بسیار سریعتر از کهکشانهای نزدیک افزایش مییابد". (1)
نامبرده سپس به بررسی این سرعت در کهکشانهای"ابر سنبله"و"اکلیل"
1) 1) "مرزهای نجوم"ترجمه"رضا اقصی"ص 338 تا 340.
و"شجاع"و غیر آن پرداخته و بعد از محاسبه،سرعتهای عجیب و سرسامآوری را در این ارائه میدهد (1).
چند جمله هم در این زمینه از آقای"جان الدر"بشنوید او میگوید:
"جدیدترین و دقیقترین اندازهگیریها در طول امواجی که از ستارگان پخش میشود پرده از روی یک حقیقت عجیب و حیرتآور برداشته،یعنی نشان داده است مجموعه ستارگانی که جهان از آنها تشکیل مییابد پیوسته با سرعتی زیاد از یک مرکز دور میشوند،و هر قدر فاصله آنها از این مرکز بیشتر باشد بر سرعت سیر آنها افزوده میگردد،مثل این است که زمانی کلیه ستارگان در این مرکز مجتمع بودهاند،و بعد از آن از هم پاشیده،و مجموعه ستارگان بزرگی از آنها جدا و به سرعت به هر طرف روانه میشوند! دانشمندان از این موضوع چنین استفاده کردهاند که جهان دارای نقطه شروعی بوده است (2).
"ژرژگاموف"در کتاب"آفرینش جهان"در این زمینه چنین میگوید:
"فضای جهان که از میلیاردها کهکشان تشکیل یافته در یک حالت انبساط سریع است،حقیقت این است که جهان ما در حال سکون نیست،بلکه انبساط آن مسلم است.
پی بردن به اینکه جهان ما در حال انبساط است کلید اصلی را برای گنجینه معمای جهانشناسی مهیا میکند،زیرا اگر اکنون جهان در حال انبساط باشد لازم میآید که زمانی در حال انقباض بسیار شدیدی بوده است"! (3).
تنها دانشمندان فوق نیستند که به این حقیقت اعتراف کردهاند،افراد دیگری نیز این معنی را در نوشتههای خود آوردهاند که نقل کلمات آنها
به درازا میکشد.
جالب توجه اینکه تعبیر به" إِنّٰا لَمُوسِعُونَ "(ما گسترش دهندگانیم) با استفاده از جمله اسمیه و اسم فاعل دلیل بر تداوم این موضوع است و نشان میدهد که این گسترش همواره وجود داشته،و هم چنان ادامه دارد،و این درست همان چیزی است که امروز به آن رسیدهاند که تمام کرات آسمانی و کهکشانها در آغاز در مرکز واحدی جمع بوده(با وزن مخصوص فوق العاده سنگین)سپس انفجار عظیم و بی نهایت وحشتناکی در آن رخ داده،و به دنبال آن اجزای جهان متلاشی شده،و به صورت کرات درآمده،و به سرعت در حالت عقبنشینی و توسعه است.
اما در مورد خلقت زمین و تعبیر به"ماهدون"تعبیر لطیفی است که نشان میدهد خداوند زمین را با تمام وسائل استراحت برای زندگی انسانها"ممهد" و آماده ساخته است،زیرا"ماهد"از ماده"مهد"به معنی گاهواره و یا هر محلی است که برای استراحت آماده میکنند،چنین محلی باید آرام،مطمئن،محفوظ و گرم و نرم باشد و تمام این شرائط در کره زمین حاصل است.
به فرمان الهی از یک سو سنگها نرم و تبدیل به خاک شده،و از سوی دیگر صلابت کوهها و پوسته سخت زمین آن را در برابر فشار جزر و مد مقاوم ساخته، از سوی سوم قشر هوایی که گرداگرد آن را فرا گرفته،هم حرارت خورشید را در خود نگهمیدارد،و همچون لحاف بزرگی بر این بستر گسترده افتاده،و هم سپر نیرومندی است در برابر هجوم سنگهای آسمانی که آنها را به محض ورود به قلمرو زمین آتش زده،خاکستر میکند.
و به این ترتیب تمام شرائط آسایش از سوی خداوند برای پذیرایی از انسان که میهمان خدا در این کره خاکی است فراهم شده است.
بعد از آفرینش آسمانها و زمین نوبت به موجودات مختلف آسمانی و زمین و انواع گیاهان و حیوانات میرسد و در این باره در آیه بعد میفرماید:"ما از هر چیز دو زوج آفریدیم شاید شما متذکر شوید"( وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ).
بسیاری از مفسران"زوج"را در اینجا به معنی"اصناف مختلف"دانسته، و آیه فوق را اشاره به اصناف مختلف موجودات این جهان میدانند که به صورت "زوج""زوج"درآمده است،مانند شب و روز،نور و ظلمت،دریا و صحرا، خورشید و ماه،نر و ماده،و غیر اینها.
ولی چنان که قبلا ذیل آیات مشابه نیز گفتهایم،"زوجیت"در اینگونه آیات میتواند اشاره به معنی دقیقتری باشد،زیرا واژه"زوج"را معمولا به دو جنس"نر"و"ماده"میگویند،خواه در عالم حیوانات باشد یا گیاهان، و هر گاه آن را کمی توسعه دهیم،تمام نیروهای"مثبت"و"منفی"را شامل میشود، و با توجه به اینکه قرآن در آیه فوق میگوید:" مِنْ کُلِّ شَیْءٍ "(از همه موجودات) نه فقط موجودات زنده،میتواند اشاره به این حقیقت باشد که تمام اشیاء جهان از ذرات مثبت و منفی ساخته شده،و امروز از نظر علمی مسلم است که"اتمها" از اجزاء مختلفی تشکیل یافتهاند،از جمله اجزایی که دارای بار الکتریسته منفی هستند،و"الکترون"نامیده میشوند،و اجزایی که دارای بار الکتریسته "مثبت"هستند و پروتون نام دارند.
بنا بر این الزامی نیست که"شیء"را حتما به معنی حیوان یا گیاه تفسیر کنیم،و یا زوج را به معنی"صنف"بدانیم(در این زمینه توضیحات دیگری در جلد 15 صفحه 190،ذیل آیه 7 شعراء،و در جلد دهم صفحه 115،و در جلد هیجدهم صفحه 376 ذکر کردهایم)باید توجه داشت که در عین حال هر دو تفسیر قابل جمع است.
ضمنا جمله" لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ "اشاره به این است که زوجیت و تعدد و دوگانگی در تمام اشیاء جهان،انسان را متذکر این معنی میکند که خالق جهان،واحد و یگانه است،زیرا دوگانگی از ویژگیهای مخلوقات است.
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع نیز به این معنی اشاره شده، آنجا که میفرماید:
بمضادته بین الاشیاء عرف ان لا ضد له،بمقارنته بین الاشیاء عرف ان لا قرین له،ضاد النور بالظلمة،و الیبس بالبلل،و الخشن باللین،و الصرد بالحرور،مؤلفا بین متعادیاتها،مفرقا بین متدانیاتها، دالة بتغریقها علی مفرقها،و بتالیفها علی مؤلفها،و ذلک قوله" وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ":
"اشیاء جهان را متضاد آفریده،تا روشن شود برای او ضدی نیست،و آنها را با هم قرین ساخته،تا معلوم شود قرینی برای او نیست،نور را ضد ظلمت، و خشکی را ضد تری،و خشونت را ضد نرمش،و سرما را ضد گرما قرار داده، در عین حال اشیاء متضاد را جمع کرده و موجودات نزدیک بهم را از هم جدا نموده تا این جدایی دلیل بر جدا کننده و آن پیوستگی دلیل بر پیوند دهنده باشد،و این است معنی وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ " (1).
*** در آیه بعد به عنوان یک نتیجهگیری از بحثهای توحیدی گذشته میافزاید:
"بنا بر این به سوی خدا بگریزید که من از سوی او برای شما بیم دهنده آشکاری هستم"!( فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ ).
تعبیر به"فرار"در اینجا تعبیر جالب و لطیفی است،معمولا"فرار"در جایی گفته میشود که انسان از یک سو با موجود یا حادثه وحشتناکی روبرو شده،و از سوی دیگر پناهگاهی در نقطهای سراغ دارد،لذا با سرعت تمام از محل حادثه
1) 1) "توحید صدوق"مطابق"نقل نور الثقلین"جلد 5 صفحه 130.
دور میشود و به نقطه امن و امان روی میآورد،شما نیز از شرک و بتپرستی که عقیده وحشتناکی است بگریزید و به توحید خالص که منطقه امن و امان واقعی است روی آرید.
از عذاب خدا بگریزید به سوی رحمتش بروید.
از نافرمانیها و عصیانش فرار کنید و به توبه و انابه متوسل شوید.
خلاصه،از زشتیها،بدیها،بی ایمانی،تاریکی جهل،و عذاب جاویدان بگریزید،و در آغوش رحمت حق و سعادت جاویدان قرار گیرید.
*** باز برای تاکید بیشتر،روی مساله یکتاپرستی تکیه کرده،میفرماید:
"معبود دیگری با خدا قرار ندهید که من برای شما از سوی او بیم دهنده آشکاری هستم"( وَ لاٰ تَجْعَلُوا مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ ).
این احتمال وجود دارد که آیه قبل دعوت به اصل به ایمان خدا میکند، و این آیه دعوت به یگانگی ذات پاک او،بنا بر این تکرار جمله" إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ "در یک مورد به عنوان"انذار"بر ترک ایمان به خدا است،و در مورد دیگر انذار در برابر شرک و دوگانه پرستی،و به این ترتیب هر کدام اشاره به مطلب جداگانهای است.
در بعضی از روایات از امام صادق ع نقل شده که منظور از"فرار به سوی خدا"حج و زیارت خانه او است (1)روشن است که منظور ذکر یکی از مصادیق واضح فرار به سوی خدا میباشد چرا که حج انسان را به حقیقت توحید و توبه و انابه آشنا میسازد و در پناه الطاف خداوندی جای میدهد.
1) 1) در این زمینه چند حدیث از امام باقر(ع)و امام صادق(ع)در تفسیر نور الثقلین جلد 5 صفحه 130 و 131 نقل شده است.
کَذٰلِکَ مٰا أَتَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ (52) أَ تَوٰاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طٰاغُونَ (53) فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمٰا أَنْتَ بِمَلُومٍ (54) وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ اَلذِّکْریٰ تَنْفَعُ اَلْمُؤْمِنِینَ (55)
52-اینگونه است که هیچ پیامبری قبل از اینها به سوی قومی فرستاده نشد مگر اینکه گفتند او ساحر است یا دیوانه! 53-آیا یکدیگر را به آن سفارش میکردند(که عموما چنین تهمتی را بزنند)نه،بلکه آنها قومی طغیانگرند! 54-حال که چنین است از آنها روی بگردان و تو هرگز درخور ملامت نخواهی بود.
55-و پیوسته تذکر ده،زیرا تذکر برای مؤمنان سودمند است.
تذکر ده که تذکر سودمند است
در آیه 39 همین سوره خواندیم که فرعون در برابر دعوت موسی ع به سوی خداوند یکتا و ترک ظلم و بیدادگری،موسی را متهم ساخت که او"ساحر" یا"مجنون"است،این نسبت که از سوی مشرکان به پیامبر اسلام ص نیز
داده میشد برای مؤمنان اندک نخستین،بسیار گران بود،و روح پاک پیامبر ص را آزرده میساخت.
آیات مورد بحث برای دلداری پیامبر ص و مؤمنان میگوید:تنها تو نیستی که هدف این تیرهای زهرآگین تهمت قرار گرفتهای"اینگونه است که هیچ پیامبری قبل از اینها به سوی قومی فرستاده نشده مگر اینکه گفتند:او ساحر یا دیوانه است"( کَذٰلِکَ مٰا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ ) (1).
آنها را"ساحر"میخواندند زیرا در برابر معجزات چشمگیرشان پاسخی منطقی نداشتند،و"مجنون"خطاب میکردند چرا که همرنگ محیط نبودند و در برابر امتیازات مادی سر تسلیم فرود نمیآوردند.
بنا بر این نگران نباش و غم و اندوه به خود راه مده،و بر استقامت و پایداری و صبر و شکیبایی خود بیفزا که این گونه گفتهها و نسبتهای بی اساس همیشه در برابر مردان حق بوده است.
*** سپس میافزاید:"آیا این اقوام کافر و معاند به یکدیگر توصیه میکردند" که این تهمت را به همه انبیاء ببندند؟( أَ تَوٰاصَوْا بِهِ ).
آن چنان هماهنگ و یک نواخت عمل میکنند که گویی همگی در ما وراء تاریخ مجلسی تشکیل داده،و به مشاوره نشسته،و به یکدیگر توصیه نمودهاند که انبیاء را عموما متهم به سحر و جنون کنند،تا از نفوذ اعتبار آنها در توده مردم کاسته شود.
و شاید هر کدام میخواستند از دنیا بروند بیخ گوش فرزندان و دوستان خود این سخن را میگفتند و توصیه میکردند.
1) 1) "کذلک"خبر مبتدای محذوفی است و در تقدیر"الامر کذلک"است.
سپس میافزاید:"بلکه آنها قومی طغیانگرند"( بَلْ هُمْ قَوْمٌ طٰاغُونَ ) (1).
این اثر روح طغیانگری است که برای بیرون کردن مردان حق از صحنه به هر دروغ و تهمتی متوسل میشوند،و چون پیامبران با معجزات و دستورات تازه به میان اقوام میآیند بهترین برچسب را این میبینند که آنها را به"سحر" و"جنون"متهم سازند.بنا بر این عامل"وحدت عمل"آنها همان روحیه واحد خبیث طغیانگری آنها است.
*** باز برای تسلی خاطر و دلداری بیشتر به پیامبر ص میفرماید:"اکنون که این قوم طاغی و سرکش حاضر به شنیدن حق نیستند از آنها روی بگردان" ( فَتَوَلَّ عَنْهُمْ ).
و مطمئن باش که تو وظیفه خود را به طور کامل انجام دادهای،و"هرگز درخور سرزنش و ملامت نخواهی بود"( فَمٰا أَنْتَ بِمَلُومٍ ).
اگر آنها حق را نپذیرند غم مخور که دلهای شایستهای در انتظار آن است.
این جمله در حقیقت یادآور آیات دیگری است که نشان میدهد پیامبر آن قدر دلسوز بود که گاه از عدم ایمان آنها نزدیک بود دق کند، چنان که در آیه 6 سوره کهف میخوانیم: فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ عَلیٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً :"گویی میخواهی خود را از غم و اندوه به خاطر اعمال آنها هلاک کنی چرا که آنها به این قرآن ایمان نیاوردهاند".
البته یک رهبر راستین باید چنین باشد.
*** مفسران گفتهاند هنگامی که این آیه نازل شد پیامبر ص و مؤمنان
1) 1) "بل"در آیه فوق"اضرابیه"است.
اندوهگین شدند و تصور کردند که این آخرین سخن در برابر مشرکان است، وحی آسمانی قطع شده،و عذاب الهی به زودی فرا میرسد،ولی چیزی نگذشت که آیه بعد نازل شد و به پیامبر ص دستور داد:"پیوسته تذکر و اندرز ده، چرا که تذکر مؤمنان را سود میبخشد"( وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْریٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ ).
اینجا بود که همگی احساس آرامش کردند (1).
اشاره به اینکه دلهای آمادهای در گوشه و کنار در انتظار سخنان تو است، اگر گروهی به مخالفت در برابر حق برخاستهاند گروه دیگری از جان و دل مشتاق آنند،و گفتار دلنشین تو تاثیر خود را در نفوس آنان میگذارد.
برای پذیرش حق دلهای آماده لازم است
کشاورزی را در نظر بگیرید که مشغول بذرافشانی است،قسمتی از این بذرها را ممکن است به روی سنگها بریزد،مسلما هرگز بارور نخواهد شد.
قسمت دیگری روی قشرهای نازک خاک میریزد که سنگهای سخت را پوشاندهاند،در اینجا بذرها جوانهای میزنند اما چون محل کافی برای ریشههای موجود نیست به زودی میخشکند و از بین میروند.
قسمت دیگری روی خاکهایی میریزد که عمق زیادی دارد ولی در لابلای آن بذرها علف هرزههای مزاحم موجود است،این بذرها نمو میکند و ریشه میدواند ولی به زودی خارها و علف هرزهها بر آنها میپیچد و آنها را خفه میکند.
از همه این بذرها خوشبختتر بذرهایی است که در میان خاکهای عمیق و بدون مزاحم قرار گیرند،چیزی نمیگذرد جوانه میزنند و شاخ و برگ
1) 1) مجمع البیان جلد 9 صفحه 161.
میآورند و تنومند و پر بار میشوند.
سخنان حق که از دهان انبیاء و فرستادگان الهی و جانشینان معصوم آنها خارج میشود همانند این بذرها است،دلهایی که چون سنگ خارا است هرگز آن را نمیپذیرد.و دلهایی که نرمش ضعیف و کمی دارد موقتا میپذیرد،سپس آن را بیرون میافکند،و دلهایی که آماده پذیرش است اما خارهای هوا و هوس و شهوات و صفات رذیله در آن روئیده،تاثیر آن را خنثی میکند.
تنها دلهایی سخنان این پیشوایان بزرگ را میپذیرد و پرورش میدهد و بارور میکند که هم روح حقجویی و حقطلبی بر آن حاکم است،و هم از این صفات خالی است،و آن دلهای مؤمنان است،آری" وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْریٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ "پند و اندرز ده که مؤمنان را فایده میبخشد.
وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ (56) مٰا أُرِیدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ یُطْعِمُونِ (57) إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلرَّزّٰاقُ ذُو اَلْقُوَّةِ اَلْمَتِینُ (58)
56-من 0 جن و انس را نیافریدم جز برای اینکه عبادتم کنند(و از این طریق تکامل یابند و به من نزدیک شوند).
57-هرگز از آنها نمیخواهم که به من روزی دهند،و نمیخواهم مرا اطعام کنند.
58-خداوند روزی دهنده و صاحب قوت و قدرت است.
هدف خلقت انسان از دیدگاه قرآن
از مهمترین سؤالاتی که هر کس از خود میکند این است که"ما برای چه آفریده شدهایم"؟و"هدف آفرینش انسانها و آمدن به این جهان چیست"؟ آیات فوق به این سؤال مهم و همگانی با تعبیرات فشرده و پرمحتوایی پاسخ میگوید،و بحثی را که در آخرین آیه از آیات گذشته پیرامون تذکر و یادآوری به مؤمنان بیان شد تکمیل میکند،چرا که این از مهمترین اصولی است که پیامبر ص باید آن را تعقیب کند،ضمنا معنی فرار به سوی خدا را که در چند آیه قبل آمده بود روشن میسازد.
میفرماید:"من جن و انس را نیافریدم جز برای اینکه عبادتم کنند" ( وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ).
من نیازی به آنها ندارم"و هرگز از آنها نمیخواهم که به من روزی دهند،و هیچگاه نمیخواهم مرا اطعام کنند"!( مٰا أُرِیدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ یُطْعِمُونِ ).
*** "خداوند است که به تمام بندگانش روزی میدهد،و صاحب قوت و قدرت است"( إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الرَّزّٰاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ ).
این چند آیه که در نهایت اختصار و فشردگی است پرده از روی حقیقتی که همه خواهان آگاهی از آنند برمیدارد،و ما را در برابر هدفی بزرگ قرار میدهد.
توضیح اینکه:بدون شک هر فرد عاقل و حکیمی که کاری انجام میدهد هدفی برای آن در نظر دارد،و از آنجا که خداوند از همه عالمتر و حکیمتر است بلکه با هیچ کس قابل مقایسه نیست این سؤال پیش میآید که او چرا انسان را آفرید؟آیا کمبودی داشت که با آفرینش انسان بر طرف میشد؟! آیا نیازی داشته که ما را برای پاسخگویی به آن آفریده است؟! در حالی که میدانیم وجود او از هر جهت کامل و بی نهایت در بی نهایت است و غنی بالذات.
پس طبق مقدمه اول باید قبول کنیم که او هدفی داشته،و طبق مقدمه دوم باید بپذیریم که هدف او از آفرینش انسان چیزی نیست که بازگشت به ذات پاکش کند.
نتیجتا باید این هدف را در بیرون ذات او جستجو کرد،هدفی که به خود مخلوقات بازمیگردد،و مایه کمال خود آنها است،این از یک سو.
از سوی دیگر در آیات قرآن تعبیرهای مختلفی در باره هدف آفرینش انسان شده است.
در یک جا میخوانیم: اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً :"او کسی است که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را آزمایش کند کدامین نفر بهتر عمل میکنید"؟(ملک-2)در اینجا مساله آزمایش و امتحان انسانها از نظر"حسن عمل"به عنوان یک هدف معرفی شده است.
و در آیه دیگر آمده است: اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَحٰاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً :"خداوند کسی است که هفت آسمان را آفریده و از زمین نیز مانند آن خلق کرده است،فرمان او در میان آنها نازل میشود تا بدانید خداوند بر هر چیز توانا است،و علم او به همه موجودات احاطه دارد" (طلاق-12).
و در اینجا"علم و آگاهی از قدرت و علم خداوند"به عنوان هدفی برای آفرینش آسمانها و زمین(و آنچه در آنها است)ذکر شده است.
در آیه دیگر میخوانیم: وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ- إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ :"اگر پروردگارت میخواست همه مردم را"امت واحده"(و بدون هیچگونه اختلاف)قرار میداد،ولی آنها همواره مختلفند-مگر آنچه پروردگارت رحم کند،و برای همین(رحمت)آنها را آفریده"(هود-118 و 119)بر طبق این آیه رحمت الهی هدف اصلی آفرینش انسان است.
اما آیات مورد بحث تنها روی مساله عبودیت و بندگی تکیه میکند، و با صراحت تمام آن را به عنوان هدف نهایی آفرینش جن و انسان معرفی مینماید.
اندکی تامل در مفهوم این آیات،و آنچه مشابه آن است،نشان میدهد که هیچ تضاد و اختلافی در میان آنها نیست،در واقع بعضی هدف مقدماتی،
بعضی متوسط و بعضی هدف نهاییاند و بعضی نتیجه آن.
هدف اصلی همان"عبودیت"است که در آیات مورد بحث به آن اشاره شده،و مساله"علم و دانش"و"امتحان و آزمایش"اهدافی هستند که در مسیر عبودیت قرار میگیرند،و"رحمت واسعه خداوند"نتیجه این عبودیت است.
باین ترتیب روشن میشود که ما همه برای عبادت پروردگار آفریده شدهایم،اما مهم این است که بدانیم حقیقت"عبادت"چیست؟ آیا تنها انجام مراسمی مانند رکوع و سجود و قیام و قعود و نماز و روزه منظور است؟یا حقیقتی است ما ورای اینها؟هر چند عبادات رسمی نیز همگی واجد اهمیتند.
برای یافتن پاسخ این سؤال باید روی واژه"عبد"و"عبودیت"تکیه کرد و به تحلیل آنها پرداخت.
"عبد"از نظر لغت عرب به انسانی میگویند که سر تا پا تعلق به مولا و صاحب خود دارد،ارادهاش تابع اراده او،و خواستش تابع خواست او است.در برابر او مالک چیزی نیست،و در اطاعت او هرگز سستی به خود راه نمیدهد.
و به تعبیر دیگر"عبودیت"-آن گونه که در متون لغت آمده-اظهار آخرین درجه خضوع در برابر معبود است،و به همین دلیل تنها کسی میتواند معبود باشد که نهایت انعام و اکرام را کرده است و او کسی جز خدا نیست.
بنا بر این عبودیت نهایت اوج تکامل یک انسان و قرب او به خدا است.
عبودیت نهایت تسلیم در برابر ذات پاک او است.
عبودیت اطاعت بی قید و شرط و فرمانبرداری در تمام زمینههاست.
و بالآخره عبودیت کامل آن است که انسان جز به معبود واقعی یعنی کمال مطلق نیندیشد،جز در راه او گام بر ندارد،و هر چه غیر او است فراموش کند، حتی خویشتن را!
و این است هدف نهایی آفرینش بشر که خدا برای وصول به آن میدان آزمایشی فراهم ساخته و علم و آگاهی به انسان داده،و نتیجه نهائیش نیز غرق شدن در اقیانوس"رحمت"او است.
جمله" مٰا أُرِیدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ یُطْعِمُونِ "در حقیقت اشاره به غنای پروردگار از هر کس و هر چیز است،و اگر بندگان را به عبودیت خویش دعوت میکند برای این نیست که"سودی"کند بلکه میخواهد بر آنها "جودی"کند،به عکس مسئله عبودیت در میان انسانها،زیرا بردگان را برای این انتخاب میکردند که تحصیل درآمد و رزق روزی برای آنها کند و یا در خانه مشغول خدمت و اطعام و پذیرایی گردد،و در هر دو حال سودش عاید آنها شود و این ناشی از نیاز و احتیاج انسان است،ولی اینها همه در باره خداوند بی معنی است،چرا که نه تنها از همگان بی نیاز است،بلکه نیاز همگان را از لطف و کرمش تامین میکند و رزاق همه او است.
"متین"از ماده"متن"در اصل به معنی دو عضله نیرومند است که در دو طرف ستون فقرات قرار گرفته،پشت انسان را محکم میسازد،و برای تحمل فشارهای سنگین آماده میکند و به همین مناسبت به معنی قدرت و قوت کامل آمده است،بنا بر این ذکر آن بعد از کلمه"ذو القوه"به عنوان تاکید است،زیرا
"ذو القوه"به اصل قدرت پروردگار اشاره میکند،و"متین"به کمال قدرت او،و هنگامی که با واژه"رزاق"که آن نیز صیغه مبالغه است همراه گردد این حقیقت را ثابت میکند که خداوند در دادن روزی به بندگان نهایت توانایی و تسلط را دارد،و در هر گوشهای از این جهان پهناور،در اعماق دریاها، در میان درهها،بر فراز کوهها،در دل سنگها،و در هر نقطهای از کرات آسمانی باشند روزی لازم را به آنها میرساند،و همگی بر سر خوان احسان جمعند،پس اگر آنها را آفریده نه به خاطر نیازی بوده است بلکه به خاطر فیض و لطفی بوده.
با اینکه از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که انسانها برتر از طائفه جن هستند،با اینحال نام آنها را در آیه فوق بر"انسان"مقدم داشته،ظاهرا این به خاطر آن است که آفرینش آنها قبل از آفرینش آدم بوده،همانگونه که در سوره حجر آیه 27 میخوانیم: وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ :
"ما جن را پیش از آن(پیش از آفرینش انسان)از آتش سوزان آفریدیم".
گفتیم کمتر کسی است که این سؤال را از خود یا از دیگران نکرده باشد که هدف از آفرینش ما چه بوده؟همواره گروهی متولد میشوند،گروهی از جهان میروند و برای همیشه خاموش میشوند،مقصود از این آمد و رفتها چیست؟ به راستی اگر ما انسانها روی این کره خاکی زندگی نمیکردیم کجای عالم خراب میشد؟و چه مشکلی به وجود میآمد؟آیا ما باید بدانیم چرا
آمدیم و چرا میرویم؟و اگر بخواهیم از این معنی آگاه شویم آیا قدرت داریم؟ و به دنبال این سؤال،انبوهی از سؤالات دیگر فکر انسان را احاطه میکند.
این سؤال هر گاه از ناحیه مادیین مطرح شود ظاهرا هیچ پاسخی برای آن وجود ندارد،چرا که ماده و طبیعت اصلا عقل و شعوری ندارد که هدفی داشته باشد،به همین دلیل آنها خود را از این نظر آسوده کرده و معتقد به پوچی آفرینش و بی هدفی خلقتند!و چه زجرآور است که انسان برای جزئیات زندگی خود اعم از تحصیل و کسب و کار،و درمان و بهداشت و ورزش،هدفهای دقیق و برنامههای منظمی در نظر گیرد،ولی مجموعه زندگی را پوچ و بی هدف بداند؟! لذا جای تعجب نیست که گروهی از آنان هنگامی که در این مسائل میاندیشند از این زندگی پوچ و بی هدف سیر میشوند و دست به انتحار میزنند.
اما این سؤال را هنگامی که یک خداپرست از خود میکند هرگز با بن بست روبرو نمیشود زیرا از یک سو میداند خالق این جهان حکیم است،حتما آفرینش او حکمتی داشته،هر چند ما از آن بیخبر باشیم،و از سوی دیگر هنگامی که به جزء جزء اعضاء خود مینگرد برای هر یک هدف و فلسفهای مییابد،نه تنها برای اعضایی همچون قلب و مغز و عروق و اعصاب،بلکه اعضایی همانند ناخنها، مژهها،خطوط سر انگشتان،گودی کف دستها و پاها هر کدام فلسفهای دارد که امروز همگی شناخته شده است.
چقدر سادهاندیشی است که ما برای همه اینها هدف قائل باشیم،ولی مجموع را بی هدف بدانیم! این چه قضاوت سادهلوحانهای است که ما برای هر یک از بناهای یک شهر فلسفهای قائل شویم،اما برای تمام آن هیچ؟! آیا ممکن است مهندسی بنای عظیمی بسازد اطاقها،سالنها،درها،دریچهها
حوضها و باغچهها و دکورها هر کدام روی حساب و برای منظوری ساخته شده باشد،ولی مجموعه آن بنای عظیم هیچ هدفی را تعقیب نکند؟ اینها است که به یک انسان خداپرست و مؤمن اطمینان میدهد که آفرینش او هدفی بس عظیم داشته،که باید بکوشد و با نیروی عقل و علم آن را بیابد.
عجیب است که این طرفداران پوچی خلقت در هر رشتهای از علوم طبیعی وارد میشوند برای تفسیر پدیدههای مختلف دنبال هدفی میگردند، و تا هدف را نیابند آرام نمینشینند،حتی حاضر نیستند وجود یک غده طبیعی کوچک را در گوشهای از بدن بیکار بدانند،و برای پیدا کردن فلسفه وجودیش ممکن است سالها مطالعه و آزمایش کنند،اما وقتی به اصل آفرینش انسان میرسند با صراحت میگویند هیچ هدفی ندارد! چه تناقض شگفتآوری؟! به هر حال،ایمان به حکمت خداوند از یک سو،و توجه به فلسفههای اجزای وجود انسان از سوی دیگر،ما را مؤمن میسازد که هدفی بزرگ از آفرینش انسان بوده است.
اکنون باید به دنبال این هدف بگردیم و تا آنجا که در توان داریم آن را مشخص سازیم و در مسیرش گام برداریم.
توجه به چند مقدمه میتواند چراغها و نورافکنهایی بسازد که این مسیر تاریک را برای ما روشن کند.
1-ما همیشه در کارهای خود هدفی داریم که این هدف معمولا دفع کمبودها و نیازهای ما است،حتی اگر به دیگری خدمت میکنیم یا دست گرفتاری را میگیریم و از گرفتاری نجات میبخشیم،و یا حتی ایثار و فداکاری میکنیم،آنها نیز نوعی کمبود معنوی ما را بر طرف میسازد،و نیازهای مقدسی از ما را برآورده میکند.
و چون در مورد صفات و افعال خدا غالبا گرفتار مقایسه با خویش میشویم گاه ممکن است این تصور به وجود آیه که خداوند چه کمبودی داشت که با خلقت ما مرتفع میشد؟!و یا اگر در آیات فوق میخوانیم هدف آفرینش انسان عبادت است میگوئیم او چه نیازی به عبادت ما دارد؟ در حالی که این طرز تفکرها ناشی از همان مقایسه صفات خالق و مخلوق و واجب و ممکن است.
ما به حکم اینکه وجودمان محدود است،برای رفع کمبودهایمان تلاش میکنیم،و اعمالمان همه در این مسیر است،ولی در باره یک وجود نامحدود این معنی امکان پذیر نیست،باید هدف افعال او را در غیر وجود او جستجو کنیم.
او چشمهای است فیاض و مبدئی است نعمتآفرین که موجودات را در کنف حمایت خود میگیرد،و آنها را پرورش داده،از نقص به کمال میبرد،و این است هدف واقعی عبودیت و بندگی ما،و این است فلسفه عبادات و نیایشهای ما که همگی کلاسهای تربیت برای تکامل ما است.
به این ترتیب نتیجه میگیریم که هدف آفرینش ما پیشرفت و تکامل هستی ما است.
اساسا اصل آفرینش،یک گام تکاملی عظیم است،یعنی چیزی را از عدم به وجود آوردن و از نیست هست کردن،و از صفر به مرحله عدد رساندن.
و بعد از این گام تکاملی عظیم،مراحل دیگر تکامل شروع میشود،و تمام برنامههای دینی و الهی در همین مسیر است.
2-در اینجا سؤالی پیش میآید که اگر هدف خلقت جود بر بندگان است،نه سود برای آفریدگار،و این جود از طریق تکامل انسانها است،چرا این خداوند جواد و کریم،از آغاز بندگان را کامل نیافرید،تا همگی در جوار
قرب او جای گیرند،و از برکات نزدیکی به ذات پاکش بهرهور شوند.
جواب این سؤال روشن است،تکامل انسانی چیزی نیست که بتوان آن را به"اجبار"آفرید،بلکه راه طولانی و درازی است که انسانها باید با پای خود آن را طی کنند،و با اراده و تصمیم و افعال اختیاری خویش،طرح آن را بریزند.
آیا اگر از کسی به اجبار و با زور سرنیزه مبلغ هنگفتی برای ساختن یک بیمارستان بگیرند این عمل هیچ اثر اخلاقی و تکامل روحی برای او دارد؟ مسلما نه،اما اگر به اراده و میل خویش،حتی یک ریال به چنین هدف مقدسی کمک کند به همان نسبت راه کمال اخلاقی را پیموده است.
از این سخن چنین نتیجه میگیریم که خداوند باید با اوامر و تکالیف و برنامههای تربیتی که وسیله پیامبران او و نیروی عقل ابلاغ میشود،این مسیر را برای ما مشخص کند،و ما با اختیار و اراده خویش این راه را بپیمائیم.
3-باز در اینجا سؤال دیگری مطرح است که وقتی بعضی توضیحات بالا را میشنوند میگویند:بسیار خوب،هدف از آفرینش ما تکامل انسانی،یا به تعبیر دیگر قرب به پروردگار و حرکت وجودی ناقص به سوی وجودی بی نهایت کامل بوده است،ولی هدف از این تکامل چیست؟ پاسخ این سؤال نیز با این جمله روشن میشود که تکامل،هدف نهایی و یا به تعبیر دیگر"غایة الغایات"است.
توضیح اینکه:اگر از محصلی سؤال کنیم برای چه درس میخوانی؟ میگوید:برای اینکه به دانشگاه راه یابم.
باز اگر سؤال کنیم دانشگاه را برای چه میخواهی؟میگوید:برای اینکه فی المثل دکتر یا مهندس لایقی شوم.
میگوئیم:مدرک دکترا و مهندسی را برای چه میخواهی؟میگوید:
برای اینکه فعالیت مثبتی کنم و هم درآمد خوبی داشته باشم.
باز میگوئیم:درآمد خوب را برای چه میخواهی؟میگوید:برای اینکه زندگی آبرومند و مرفهی داشته باشم.
سرانجام میپرسیم زندگی مرفه و آبرومند برای چه میخواهی؟ در اینجا میبینیم لحن سخن او عوض میشود و میگوید:خوب،برای اینکه زندگی مرفه و آبرومندی داشته باشم،یعنی همان پاسخ سابق را تکرار میکند.
این دلیل بر آن است که او به پاسخ نهایی،و به اصطلاح به"غایة الغایات" کار خویش رسیده که ما ورای آن پاسخ دیگری نیست،و هدف نهایی را تشکیل میدهد.این در مسائل زندگی مادی.
در زندگی معنوی نیز مطلب همین گونه است،وقتی گفته میشود آمدن انبیاء و نزول کتب آسمانی،و تکالیف و برنامههای تربیتی برای چیست؟میگوئیم:
برای تکامل انسانی و قرب به خدا.
و اگر سؤال کنند تکامل و قرب پروردگار برای چه منظوری است؟ میگوئیم برای قرب به پروردگار!یعنی این هدف نهایی است،و به تعبیر دیگر ما همه چیز را برای تکامل و قرب به خدا میخواهیم اما قرب به خدا را برای خودش(یعنی برای قرب به پروردگار).
4-دگر بار سؤالی در اینجا مطرح میشود که در حدیثی آمده است که خداوند میفرماید:کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف و خلقت الخلق لکی اعرف:"من گنجی پنهان بودم،دوست داشتم شناخته شوم،خلائق را آفریدم تا شناخته شوم".
این حدیث با آنچه گفتید چه تناسبی دارد.
در پاسخ میگوئیم:گذشته از اینکه این حدیث یک خبر واحد است و در مسائل عقیدتی خبر واحد کارساز نیست،مفهوم حدیث این است که شناخت
خداوند برای خلق وسیله تکامل آنها است،یعنی من دوست داشتم که فیض رحمتم همه جا را بگیرد،به همین جهت خلائق را آفریدم،و برای سیر کمالی آنها، راه و رسم معرفتم را به آنان آموختم،چرا که معرفت و شناخت من رمز تکامل آنها است.
آری بندگان باید ذات خداوند را که منبع همه کمالات است بشناسند، خود را با کمالات او تطبیق دهند،و پرتوی از آن را در وجود خویش فراهم سازند،تا جرقهای از آن صفات کمال و جلال در وجودشان بدرخشد که تکامل و قرب به خدا جز از طریق تخلق به اخلاق او ممکن نیست،و این تخلق فرع بر شناخت است(دقت کنید).
5-با توجه به آنچه در فرازهای بالا گفتیم به نتیجهگیری نهایی نزدیک میشویم و میگوئیم عبادت و عبودیت خدا یعنی در مسیر خواست او گام برداشتن، و روح و جان را به او سپردن،عشق او را در دل جای دادن،و خود را به اخلاق او آراستن.
و اگر در آیات فوق"عبادت"به عنوان هدف نهایی آفرینش معرفی شده مفهومش همین است که به تعبیر دیگر به عنوان"تکامل انسانی"از آن یاد میشود.
آری انسان کامل همان بنده راستین خدا است! ***
در بالا از دو طریق مساله هدف خلقت انسان را تعقیب کردیم یکی از طریق تفسیر آیات قرآن،و دیگری از طریق فلسفی،و هر دو ما را به یک نقطه رساند.
اکنون نوبت آن است که از مسیر سوم یعنی از طریق روایات اسلامی این مساله سرنوشتساز را دنبال کنیم.
دقت در روایات زیر که بخشی از این روایات است بینش عمیقتری در این مساله به ما میدهد:
در حدیثی از امام موسی بن جعفر ع آمده که از حضرتش سؤال کردند معنی این سخن پیامبر چیست که فرموده اعملوا فکل میسر لما خلق له"تا میتوانید عمل کنید که همه انسانها برای هدفی که آفریده شدهاند آمادگی دارند؟امام فرمود:
ان اللّٰه عز و جل خلق الجن و الانس لیعبدوه،و لم یخلقهم لیعصوه و ذلک قوله عز و جل وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ فیسر کلا لما خلق له،فویل لمن استحب العمی علی الهدی:
"خداوند بزرگ جن و انس را برای این آفریده که او را عبادت و اطاعت کنند،برای این نیافریده است که نافرمانیش نمایند،و این همان است که میفرماید وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ،و چون آنها را برای اطاعت آفریده راه را برای رسیدن به این هدف برای آنان آسان و هموار ساخته،پس وای به حال کسانی که چشم بر هم گذارند و نابینایی را بر هدایت ترجیح دهند" (1)این حدیث اشاره پر معنایی است به این حقیقت که چون خداوند انسانها را برای هدف تکاملی آفریده وسائل آن را از نظر تکوین و تشریع فراهم ساخته و در اختیار او گذارده است.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که امام حسین ع در برابر اصحابش آمد و چنین فرمود:
ان اللّٰه عز و جل ما خلق العباد الا لیعرفوه،فاذا عرفوه عبدوه،فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من
1) 1) توحید صدوق(طبق نقل المیزان جلد 18 صفحه 423).
سواه :خداوند بزرگ بندگان را نیافریده مگر به خاطر این که او را بشناسند،هنگامی که او را بشناسند عبادتش میکنند،و هنگامی که بندگی او کنند از بندگی غیر او بی نیاز میشوند (1).
سؤال دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که اگر خداوند بندگان را برای عبودیت آفریده است پس چرا گروهی راه کفر را پیش میگیرند؟ آیا ممکن است اراده خداوند از هدفش تخلف پذیرد؟ کسانی که این ایراد را میکنند در حقیقت اراده تکوینی و تشریعی را با هم اشتباه کردهاند زیرا هدف عبادت اجباری نبوده،بلکه عبادت و بندگی توأم با اراده و اختیار است،و در چنین زمینهای هدف به صورت آماده کردن زمینهها تجلی میکند،فی المثل هنگامی که گفته میشود من این مسجد را برای نماز خواندن مردم درست کردهام،مفهومش این است آن را آماده برای این کار ساختهام نه اینکه مردم را به اجبار به نماز وادارم،همچنین در موارد دیگر مانند ساختن مدرسه برای تحصیل و بیمارستان برای درمان و کتابخانه برای مطالعه.
به این ترتیب خداوند این انسان را آماده برای اطاعت و بندگی ساخته و هر گونه وسیله را اعم از عقل و عواطف و قوای مختلف را از درون و پیامبران و کتب آسمانی و برنامههای تشریعی را از برون برای آنها فراهم نموده است.
مسلم است این معنی در مؤمن و کافر یکسان است هر چند مؤمن از امکانات خود بهرهبرداری نموده و کافر ننموده است.
لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که وقتی از تفسیر این آیه
1) 1) "علل الشرائع"صدوق(طبق همان مدرک).
( وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ )از آن حضرت سؤال کردند،فرمود:
خلقهم للعبادة:"آنها را برای عبودیت آفریده است".
راوی میگوید:سؤال کردم:خاصة ام عامة؟"آیا گروه خاصی منظور است یا همه مردم"؟ امام فرمود:عامة:"همه مردم" (1).
و در حدیث دیگری از همان امام ع نقل شده که وقتی از تفسیر این آیه سؤال کردند فرمود:
خلقهم لیأمرهم بالعبادة: "آنها را آفرید تا دستور عبادت به آنها دهد" (2).
اشاره به اینکه هدف اجبار به عبادت و بندگی نبوده بلکه زمینهسازی برای آن بوده است،و این در حق عموم مردم صادق میباشد (3).
فَإِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحٰابِهِمْ فَلاٰ یَسْتَعْجِلُونِ (59) فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ یَوْمِهِمُ اَلَّذِی یُوعَدُونَ (60)
59-برای کسانی که ستم کردند سهم بزرگی از عذاب است همانند سهم یارانشان (از اقوام ستمگر پیشین)بنا بر این عجله نکنند.
60-وای بر آنها که کافر شدند از روزی که به آنها وعده داده میشود.
اینها نیز در عذاب الهی سهیمند
دو آیه فوق که آخرین آیات سوره"ذاریات"است در حقیقت یک نوع نتیجهگیری از آیات مختلف این سوره است،مخصوصا آیاتی که پیرامون سرنوشت اقوام پیشین همچون قوم فرعون و قوم لوط و عاد و ثمود سخن میگوید، همچنین آیات گذشته که از هدف آفرینش سخن میگفت.
میگوید:"اکنون که معلوم شد این قوم مشرک و گناهکار از هدف اصلی آفرینش منحرف گشتهاند باید بدانند که آنها نیز سهم بزرگی از عذاب الهی دارند،همچون سهمی که یاران آنها در اقوام پیشین داشتند"( فَإِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحٰابِهِمْ ).
"بنا بر این عجله نکنند"و پی در پی نگویند اگر عذاب الهی حق است چرا به سراغ ما نمیآید؟( فَلاٰ یَسْتَعْجِلُونِ ) (1).
1) 1) باید توجه داشت که نون"یستعجلون"مکسور است،در حالی که نون جمع باید مفتوح باشد،و دلیل آن این است که در اینجا در اصل"یستعجلونی"بوده است.
تعبیر به ظلم در باره این گروه به خاطر آن است که"شرک"و کفر بزرگترین ظلم است،زیرا حقیقت ظلم این است که چیزی را در غیر محل شایسته قرار دهند،و مسلما بت را بجای خدا قرار دادن مهمترین مصداق ظلم محسوب میشود،و به همین دلیل آنها هم مستحق همان سرنوشتی هستند که اقوام مشرک پیشین داشتند.
"ذنوب"(بر وزن قبول)در اصل به معنی اسبی است که دمش طولانی باشد،و همچنین دلوهای بزرگی که دنباله دارد.
در سابق برای کشیدن آب از چاه به وسیله حیوانات دلوهای عظیمی تهیه میکردند که دنبالهای داشت،و علاوه بر دهانه دلو،طنابی هم به دنباله آن متصل بود که برای خالی کردن آن دلو عظیم از آن استفاده میکردند.
و از آنجا که گاهی برای تقسیم آب در میان چند گروه از این دلوها استفاده میشد و به هر کدام یک یا چند دلو میدادند این واژه به معنی سهمیه نیز به کار میرود،و در آیه مورد بحث به همین معنی استعمال شده،منتهی اشاره به سهمیه بزرگ است (1).
آیا منظور در این آیه تهدید به عذاب دنیا است،یا عذاب آخرت؟گروهی از مفسران معنی دوم را پذیرفتهاند،در حالی که بعضی احتمال معنی اول را دادهاند.
به عقیده ما قرائن گواهی بر عذاب دنیا میدهد،زیرا اولا عجلهای که بعضی از کفار داشتند بیشتر برای این بود که به پیامبر میگفتند:اگر راست میگویی پس چرا عذاب الهی بر ما نازل نمیشود و این مسلما اشاره به عذاب
1) 1) یکی از شعرای عرب میگوید: لنا ذنوب و لکم ذنوب فان ابیتم فلنا القلیب! "دلو بزرگی از آن ما و دلو بزرگی از آن شماست-و اگر قبول ندارید تمام چاه از آن ما است"!
دنیا است (1).
دیگر اینکه تعبیر به" مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحٰابِهِمْ "ظاهرا اشاره به سرنوشت اقوامی است که در این سوره از آنها یاد شده،مانند قوم لوط و قوم فرعون و عاد و ثمود که هر یک به نوعی از عذاب دنیا گرفتار شدند و از میان رفتند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر آیه مربوط به عذاب دنیا است، پس چرا این وعده الهی در باره آنها تحقق نیافت؟ این سؤال دو پاسخ دارد:
1-این وعده در باره بسیاری از آنها مانند ابو جهل و جمعی دیگر در غزوه بدر و غیر آن تحقق یافت.
2-نزول این عذاب برای همه آنها مشروط به عدم بازگشت به سوی خدا و عدم توبه از شرک بوده،و هنگامی که غالب آنها در فتح مکه ایمان آوردند، این شرط منتفی شد و عذاب الهی بر طرف گشت.
*** و در آخرین آیه تهدید به عذاب دنیا را با تهدید بعذاب آخرت تکمیل کرده، میگوید:"وای بر کسانی که کافر شدند از روزی که به آنها وعده داده میشود" ( فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ یَوْمِهِمُ الَّذِی یُوعَدُونَ ).
همانگونه که این سوره از مساله معاد و رستاخیز آغاز شد،با تاکید بر همین مساله پایان میگیرد (2).
"ویل"در لغت عرب در مواردی گفته میشود که فرد یا افرادی به هلاکت بیفتند،و معنی عذاب و بدبختی را میدهد،و به گفته بعضی مفهومی شدیدتر از عذاب دارد.
واژههای"ویل"و"ویس"و"ویح"در لغت عرب در مواردی به کار میرود که شخصی به حال دیگری تاسف میخورد،منتها"ویل"در موارد کارهای زشت و قبیح گفته میشود و"ویس"در مقام تحقیر،و"ویح"در مقام ترحم.
جمعی گفتهاند:"ویل"چاه یا درهای است در دوزخ،ولی منظور این گویندگان این نیست که در لغت به این معنی آمده بلکه در حقیقت بیان یک نوع مصداق است.
این تعبیر در قرآن مجید در موارد زیادی از جمله در باره کفار،مشرکان، دروغگویان،تکذیبکنندگان،گنهکاران،کمفروشان،و نمازگزاران بیخبر به کار رفته است،ولی بیشترین مورد استعمال آن در قرآن مجید،تکذیب کنندگان است،از جمله در سوره مرسلات این جمله ده بار تکرار شده: وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ :"وای در روز قیامت برای کسانی که پیامبران و آیات الهی را تکذیب کردند".
***خداوندا!ما را از عذاب آن روز عظیم و رسوایی وحشتناکش در پناه لطفت محفوظ دار.
بار الها!به ما آمادگی پذیرش،و توفیق عبودیت و افتخار بندگی خویش را مرحمت فرما.
پروردگارا!ما را به سرنوشت دردناک اقوامی که پیامبران و آیات تو را
تکذیب کردند یا پشت سر انداختند،مبتلا مساز،و پیش از فوت فرصت از خواب غفلت بیدار کن.آمین یا رب العالمین.
پایان سوره ذاریات جمعه دهم صفر 1406 هجری قمری برابر با سوم آبان ماه 1364 هجری شمسی
محتوای سوره طور
این سوره نیز از سورههایی است که سنگینی بحثهای آن روی مساله معاد و سرنوشت نیکان و پاکان از یک سو،و بدان و مجرمان در آن روز عظیم از سوی دیگر است،هر چند مطالب دیگری در زمینههای مختلف عقیدتی نیز در آن دیده میشود.
روی هم رفته میتوان محتوای این سوره را به شش بخش تقسیم کرد.
1-آیات نخستین سوره که با سوگندهای پی در پی شروع میشود بحث از عذاب الهی و نشانههای قیامت و آتش دوزخ و کیفر کافران میکند(آیه 1 تا آیه 16).
2-بخش دیگری از این سوره نعمتهای بهشتی و مواهب الهی را در قیامت که در انتظار پرهیزگاران است مشروحا برمیشمرد،و یکی را پس از دیگری مورد توجه قرار میدهد،و در حقیقت به غالب نعمتهای بهشتی در این بخش از سوره اشاره شده است(از آیه 17 تا 28).
3-در بخش دیگری از این سوره از نبوت پیامبر ص سخن میگوید، و اتهاماتی را که دشمنان برای او ذکر میکردند برمیشمرد،و به طور فشرده به آن پاسخ میدهد(از آیه 29 تا 34).
4-در بخش چهارمین سخن از توحید است،و با استدلالی روشن این مساله را تعقیب میکند(از آیه 35 تا 43).
5-در بخش دیگر سوره باز به مساله معاد و پارهای از مشخصات روز قیامت بازمیگردد(از آیه 44 تا 47).
6-سرانجام در آخرین بخش سوره که دو آیه بیشتر نیست با دستوراتی
به پیامبر گرامی اسلام ص در زمینه صبر و استقامت و تسبیح و حمد پروردگار و وعده حمایت او از سوی خداوند بحثهای گذشته را پایان میبخشد،و به این ترتیب یک مجموعه منسجم گیرای منطقی و عاطفی را تشکیل میدهد که قلوب شنوندگان را مسخر خود میسازد.
ضمنا نامگذاری این سوره به"طور"به تناسب نخستین آیه آن است.
فضیلت تلاوت این سوره
در حدیثی آمده که پیامبر ص فرمود: من قرأ سورة الطور کان حقا علی اللّٰه ان یؤمنه من عذابه و ان ینعمه فی جنته :هر کس سوره طور را بخواند بر خدا است که او را از عذابش ایمن سازد،و او را در بهشتش متنعم دارد 1. در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:" من قرء سورة الطور جمع اللّٰه له خیر الدنیا و الآخرة: "کسی که سوره طور را تلاوت کند خداوند، خیر دنیا و آخرت را برای او جمع میکند" 2. روشن است که اینهمه اجر و پاداش عظیم در دنیا و آخرت از آن کسانی است که این"تلاوت"را وسیلهای برای"تفکر"،و آن را نیز به نوبه خود وسیلهای در راه"عمل"قرار دهد.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَ اَلطُّورِ (1) وَ کِتٰابٍ مَسْطُورٍ (2) فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ (3) وَ اَلْبَیْتِ اَلْمَعْمُورِ (4) وَ اَلسَّقْفِ اَلْمَرْفُوعِ (5) وَ اَلْبَحْرِ اَلْمَسْجُورِ (6) إِنَّ عَذٰابَ رَبِّکَ لَوٰاقِعٌ (7) مٰا لَهُ مِنْ دٰافِعٍ (8)
1-سوگند به"کوه طور"! 2-و کتابی که نوشته شده است.
3-در صفحهای گسترده.
4-و سوگند به بیت المعمور.
5-و سقف برافراشته.
6-و دریای مملو و برافروخته.
7-که عذاب پروردگارت واقع میشود! 8-و چیزی از آن مانع نخواهد بود.
سوگند به دریای برافروخته!
این سوره یکی دیگر از سورههایی است که با سوگند شروع میشود، سوگندهایی برای بیان یک واقعیت مهم یعنی مساله قیامت و معاد و رستاخیز و محاسبه اعمال انسانها.
اهمیت این مساله به قدری است که خداوند در آیات مختلف قرآن،به قسمتهای بسیاری از مقدسات سوگند یاد کرده تا عظمت آن روز و وقوع حتمی آن را روشن سازد.
پنج سوگندی که در آغاز این سوره به چشم میخورد،معانی سربسته و تفکرانگیزی دارد که مفسران در تفسیر آنها به همه جا دست افکندهاند.
میفرماید:"سوگند به کوه طور"( وَ الطُّورِ ).
*** "و سوگند به کتابی که نوشته شده است..."( وَ کِتٰابٍ مَسْطُورٍ ).
*** "در صفحهای گسترده"( فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ ).
"و سوگند به بیت المعمور"( وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ ).
*** "و سقف برافراشته"( وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ ).
*** "و سوگند به دریای مملو برافروخته"!( وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ ).
*** "که عذاب پروردگارت حتما واقع میشود"( إِنَّ عَذٰابَ رَبِّکَ لَوٰاقِعٌ ).
*** "و چیزی از آن مانع نمیگردد"( مٰا لَهُ مِنْ دٰافِعٍ ).
"طور"در لغت به معنی"کوه"است،ولی با توجه به اینکه این کلمه در 10 آیه از قرآن مجید مطرح شده که در 9 مورد سخن از"طور سینا" همان کوهی که در آنجا وحی بر موسی نازل میشد به میان آمده،معلوم میشود که در آیه مورد بحث(مخصوصا با توجه به الف و لام عهد)در اینجا نیز همان معنی است.
بنا بر این خداوند در نخستین مرحله،به یکی از مکانهای مقدس روی زمین که وحی الهی در آنجا نازل میگشت سوگند یاد کرده است.
در تفسیر"کتاب مسطور"نیز احتمالات گوناگونی دادهاند:
بعضی آن را اشاره به لوح محفوظ،و بعضی به قرآن مجید،و بعضی به نامه اعمال،و بعضی به تورات که بر موسی نازل شد،میدانند.
ولی به تناسب سوگندی که قبل از آن آمده این تعبیر یا اشاره به تورات است و یا همه کتب آسمانی.
واژه"رق"از ماده"رقت"در اصل به معنی نازک و لطیف بودن است،
و به کاغذ یا پوست نازکی که مطلبی بر آن مینویسند نیز گفته میشود،و "منشور"به معنی گسترده است.(بعضی معتقدند این واژه معنی درخشندگی و لمعان را نیز در بردارد).
بنا بر این سوگند به کتابی خورده شده که بر صفحهای از بهترین صفحات نگاشته شده و در عین حال باز و گسترده است و نه پیچیده! در مورد"بیت المعمور"نیز تفسیرهای گوناگونی شده،بعضی آن را اشاره به خانهای میدانند که در آسمانها محاذی خانه کعبه است،و با عبادت فرشتگان،معمور و آباد است، این معنی در روایات متعددی که در منابع مختلف اسلامی آمده است دیده میشود (1).
طبق روایتی هر روز هفتاد هزار فرشته به زیارت آن میآیند و هرگز بار دیگر به سوی آن باز نمیگردند.
بعضی آن را به"کعبه"و خانه خدا در زمین تفسیر کردهاند که بوسیله زوار و حاجیان همواره معمور و آباد است،و میدانیم نخستین خانهای است که برای عبادت،در روی زمین ساخته و آباد شده است.
بعضی نیز گفتهاند منظور از آن،خانه قلب مؤمن است که با ایمان و ذکر خدا،آباد است.
ولی ظاهر آیه یکی از دو معنی اول است،و با توجه به تعبیرات مختلفی که در قرآن،از"کعبه"به عنوان"بیت"آمده،معنی دوم از همه مناسبتر به نظر میرسد.
اما"سقف مرفوع"،منظور از آن آسمان است،چرا که در آیه 32 سوره انبیاء میخوانیم: وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً :"ما آسمان را سقف
1) 1) در بحار الانوار بیش از ده روایت در این زمینه نقل شده(جلد 58 صفحه 55 به بعد).
محفوظی قرار دادیم"و در آیه 27 و 28 سوره نازعات آمده" أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا :"آیا آفرینش مجدد شما مهمتر است،یا آفرینش آسمان"که خداوند آن را بر پا ساخته است،سقفش را برافراشته و آن را منظم و مرتب ساخته.
تعبیر به"سقف"ممکن است از این نظر باشد که ستارگان و کرات آسمانی آن چنان سراسر آسمان را پوشاندهاند و به سقفی میمانند،و نیز ممکن است اشاره به"جو اطراف زمین"باشد که قشر فشردهای از هوا همچون سقف محکمی اطراف آن را فرا گرفته و آن را در برابر هجوم سنگهای آسمانی و اشعه زیانبار کیهانی به خوبی حفظ میکند.
برای"مسجور"دو معنی در لغت ذکر شده:یکی"برافروخته" و دیگری"مملو"، راغب در مفردات میگوید:"سجر"(بر وزن فجر)به معنی شعلهور ساختن آتش است،و آیه فوق را نیز به همین معنی میداند،او سخنی از معنی دوم به میان نیاورده،ولی مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"نخستین معنی را همین معنی ذکر میکند،و در بعضی از کتب لغت نیز به آن اشاره شده است.
آیات دیگر قرآن،نیز معنی اول را تایید میکند،چنان که در آیه 71 و 72 سوره مؤمن میخوانیم یُسْحَبُونَ فِی الْحَمِیمِ ثُمَّ فِی النّٰارِ یُسْجَرُونَ :
"آنها را در آب سوزان میکشند،سپس در آتش مشتعل خواهند شد".
در سخنان امیر مؤمنان علی ع در داستان"حدیده محماة"به برادرش عقیل نیز میخوانیم که فرمود:
أ تان من حدیدة احماها انسانها للعبه و تجرنی الی نار سجرها جبارها لغضبه :"آیا از آهنی که انسانی به صورت بازیچه آن را گداخته است ناله میکنی،ولی مرا به سوی آتشی میکشانی که
پروردگار آن را از خشمش برافروخته"؟! (1).
اما این"بحر مسجور"و دریای برافروخته کجاست؟بعضی گفتهاند همین اقیانوسهای کره زمین ما است که در آستانه قیامت،برافروخته میشود و سپس منفجر میگردد،چنان که در آیه 6 سوره تکویر آمده: وَ إِذَا الْبِحٰارُ سُجِّرَتْ :"هنگامی که دریاها برافروخته میشود"و در آیه 3 سوره انفطار میخوانیم: وَ إِذَا الْبِحٰارُ فُجِّرَتْ :"هنگامی که دریاها منفجر و شکافته میشود".
ولی بعضی دیگر آن را به دریایی از مواد مذاب که در دل کره زمین است تفسیر کردهاند،در حدیثی که در تفسیر عیاشی از امام باقر ع نقل شده نیز شاهدی بر این معنی است،در این حدیث آمده است که"قارون"در"بحر مسجور" عذاب میشود (2)در حالی که میدانیم که قرآن مجید میگوید"قارون و خانه و گنجهایش در اعماق زمین فرو رفت":" فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ الْأَرْضَ (قصص 81).
این دو تفسیر با یکدیگر منافات ندارد و ممکن است آیه فوق قسم به هر دو باشد،چرا که هر دو از آیات خداوند و شگفتیهای بزرگ این جهان است.
قابل توجه اینکه در چگونگی ارتباط مفهوم این پنج سوگند با یکدیگر مفسران چندان بحث نکردهاند،ولی چنین به نظر میرسد که سه سوگند نخست رابطه نزدیکی با یکدیگر دارند چرا که همه از وحی و خصوصیات آن سخن میگویند"کوه طور"محل نزول وحی بود،و"کتاب مسطور"نیز اشاره به کتاب آسمانی است،خواه تورات باشد یا قرآن،و"بیت المعمور"محل رفت
و آمد فرشتگان و پیک وحی خدا است.
و اما دو سوگند دیگر از آیات"تکوینی"سخن میگوید(در برابر سه سوگند نخست که از آیات"تشریعی"سخن میگفت)این دو سوگند یکی اشاره به مهمترین نشانهی توحید یعنی آسمان با عظمت است،و دیگری به یکی از نشانههای مهم معاد که در آستانه رستاخیز رخ میدهد.
بنا بر این"توحید"و"نبوت"و"معاد"در این پنج سوگند جمع است.
بعضی که همه این آیات را اشاره به"موسی"و سرگذشت او میدانند پیوند آیات را چنین ذکر کردهاند:طور همان کوهی است که در آن به موسی وحی نازل میشد،و کتاب مسطور تورات است،بیت المعمور مرکز رفت و آمد فرشته وحی(و احتمالا منظور بیت المقدس)است،و سقف مرفوع همان است که در داستان بنی اسرائیل آمده: وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ :"به خاطر بیاورید هنگامی که کوه را همچون سایبان بالای سر بنی اسرائیل بلند کردیم" (اعراف 171).
و"بحر مسجور"دریای آتشین است که قارون به خاطر مخالفت با آئین موسی در آن مجازات میشود.
ولی این تفسیر بعید به نظر میرسد و با روایاتی که در منابع اسلامی نقل شده نیز سازگار نیست،و چنان که گفتیم سقف مرفوع به گواهی آیات دیگر قرآن و روایاتی که در تفسیر آیه نقل شده اشاره به آسمان است.
نکتهای که در اینجا باقی میماند این است که ارتباط این قسمها و موضوعی که برای آن سوگند یاد شده چگونه است؟ پاسخ این سؤال با توجه به مطالبی که در بالا گفته شد روشن میشود، و آن اینکه سوگندهای فوق که بر محور قدرت خداوند در عالم"تکوین و
"تشریح"دور میزند بیانگر این است که چنین کسی به خوبی قادر است مردگان را بار دیگر به زندگی و حیات بازگرداند،و قیامت را بر پا کند،این همان چیزی است که سوگندها به خاطر آن یاد شده،همان گونه که در آخرین آیات خواندیم" إِنَّ عَذٰابَ رَبِّکَ لَوٰاقِعٌ مٰا لَهُ مِنْ دٰافِعٍ ".
یَوْمَ تَمُورُ اَلسَّمٰاءُ مَوْراً (9) وَ تَسِیرُ اَلْجِبٰالُ سَیْراً (10) فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ (11) اَلَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ (12) یَوْمَ یُدَعُّونَ إِلیٰ نٰارِ جَهَنَّمَ دَعًّا (13) هٰذِهِ اَلنّٰارُ اَلَّتِی کُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ (14) أَ فَسِحْرٌ هٰذٰا أَمْ أَنْتُمْ لاٰ تُبْصِرُونَ (15) اِصْلَوْهٰا فَاصْبِرُوا أَوْ لاٰ تَصْبِرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْکُمْ إِنَّمٰا تُجْزَوْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (16)
9-(این عذاب الهی)در روزی است که آسمان شدیدا به حرکت در میآید، 10-و کوهها از جا کنده و متحرک میشوند.
11-وای در آن روز بر تکذیب کنندگان.
12-همانها که در سخنان باطل به بازی مشغولند.
13-در آن روز که آنها را به زور به سوی آتش جهنم میرانند.
14-(و به آنها میگویند)این همان آتشی است که آن را انکار میکردید! 15-آیا این سحر است؟یا شما نمیبینید؟
16-در آن وارد شوید و بسوزید،میخواهید صبر کنید یا نکنید،برای شما تفاوتی نمیکند،چرا که تنها به اعمالتان جزا داده میشوید.
جزای شما تنها اعمال شما است
در آیات گذشته اشاره سربستهای به عذاب الهی در قیامت شده بود،آیات مورد بحث توضیح و تفسیری بر این معنی است،نخست بعضی از ویژگیهای روز قیامت را بازگو میکند،و سپس کیفیت عذاب تکذیب کنندگان را.
میفرماید:"این عذاب الهی در روزی است که آسمان(کرات آسمانی) شدیدا به حرکت در میآیند،و به هر سو رفت و آمد میکنند"( یَوْمَ تَمُورُ السَّمٰاءُ مَوْراً ) (1).
"مور"(بر وزن قول)در لغت به معانی مختلفی آمده است،"راغب:
در"مفردات"میگوید: "مور"به معنی جریان سریع است،و نیز میگوید:
گرد و غباری را که باد به هر سو میبرد"مور"میگویند:
در"لسان العرب"نیز آمده است که"مور"به معنی حرکت و رفت و آمد است،به معنی موج و سرعت نیز آمده،بعضی نیز"مور"را به حرکت دورانی تفسیر کردهاند.
از مجموع این تفسیرها استفاده میشود که"مور"همان حرکت سریع و دورانی و توأم با رفت و آمد و اضطراب و تموج است.
به این ترتیب در آستانه قیامت نظام حاکم بر کرات آسمانی بر هم میریزد
1) 1) "یوم"منصوب است به عنوان ظرفیت و متعلق است به"واقع"که در آیات قبل آمده.
آنها از مدارات خود منحرف میشوند،و به هر سو رفت و آمد میکنند،سپس درهم نوردیده میشوند،و بجای آنها آسمانی نو به فرمان خدا برپا میشود، چنان که آیه 104-انبیاء میگوید:" یَوْمَ نَطْوِی السَّمٰاءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ ":
"روزی که آسمان را همچون طومار در هم میپیچیم".
و در آیه 48 سوره ابراهیم میخوانیم: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّمٰاوٰاتُ :"روزی که این زمین به زمینی دیگر و آسمانها به آسمان دیگری تبدیل میشود".
در آیات دیگر قرآن نیز تعبیراتی دیده میشود،که خبر از شکافتن کرات آسمانی(انفطار-1)و از جا کنده شدن آنها(تکویر-11)و فاصله افتادن در میان آنها(مرسلات-9)حکایت میکند که به خواست خدا در ذیل آن آیات در این باره نیز بحث خواهیم کرد.
*** سپس میافزاید:"و روزی که کوهها به حرکت در میآید"( وَ تَسِیرُ الْجِبٰالُ سَیْراً ).
آری کوهها از جا کنده میشوند و به حرکت در میآیند،و سپس به شهادت آیات دیگر قرآن متلاشی میگردند،و همچون"عهن منفوش" (پشم رنگین زده شده)میشوند(قارعه-5)و بجای آن زمینی صاف و هموار و بی آب و گیاه آشکار میگردد فَیَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً (طه-106) (1).
اینها همه اشاره به آن است که این دنیا و تمام پناهگاههای آن در هم کوبیده میشود،جهانی نو،با نظاماتی نوین جای آن را میگیرد و انسان در برابر
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد 13 تفسیر"نمونه"صفحه 302 مراجعه شود(ذیل آیه 105 سوره طه).
نتائج اعمال خویش،قرار خواهد گرفت.
*** لذا در آیه بعد میافزاید:"چون چنین است وای در آن روز برای تکذیب کنندگان"!( فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ ) (1).
آری در حالی که وحشت و اضطراب ناشی از دگرگونی جهان،همگان را فرا گرفته،وحشت عظیمتری به سراغ"مکذبین"میآید که همان عذاب الهی است چرا که"ویل"اظهار تاسف و اندوه است بر وقوع یک حادثه نامطلوب.
*** سپس به معرفی این"مکذبین"،پرداخته،میفرماید:"همانها که در سخنان باطل به بازی مشغولند"( اَلَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ ).
آیات قرآن را"دروغ"،و معجزات پیامبر ص را"سحر"میخوانند، و آورنده آن را"مجنون"میشمرند،همه حقایق را به بازی گرفته،و به سخریه و استهزاء در برابر آنها میپردازند.
با سخنان باطل و بی منطق به جنگ حق برمیخیزند،و برای رسیدن به مقصد خود،از هیچ تهمت و دروغی ابا ندارند.
"خوض"(بر وزن حوض)به معنی ورود در سخنان باطل است،و در اصل به معنی وارد شدن در آب و عبور از آن است.
1) 1) "فاء"در"فویل"فاء تفریع است،یعنی چون در آن روز پناهگاهی نیست وای بر این تکذیب کنندگان.
بار دیگر برای معرفی آن روز و بیان سرنوشت این مکذبان به توضیح دیگری پرداخته میافزاید:"روزی که آنها با خشونت و عنف به سوی آتش دوزخ رانده میشوند"( یَوْمَ یُدَعُّونَ إِلیٰ نٰارِ جَهَنَّمَ دَعًّا ) (1).
*** "و به آنها گفته میشود این همان آتشی است که آن را انکار میکردید"! ( هٰذِهِ النّٰارُ الَّتِی کُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ ).
*** و نیز به آنها گفته میشود:"آیا این سحر است؟و یا شما نمیبینید"؟ ( أَ فَسِحْرٌ هٰذٰا أَمْ أَنْتُمْ لاٰ تُبْصِرُونَ ).
شما پیوسته در دنیا میگفتید آنچه محمد ص آورده سحر است،او از طریق ساحری پرده بر چشمهای ما افکنده تا حقایق را نبینیم،عقل ما را میرباید و اموری را به نام"معجزه"به ما معرفی میکند و سخنانی را به عنوان"وحی الهی"برای ما میخواند،اما اینها همه بی اساس است،و چیزی جز سحر نیست.
لذا روز قیامت به عنوان سرزنش و توبیخ به هنگامی که آتش دوزخ را با چشم میبینند و حرارت آن را لمس میکنند به آنها گفته میشود:"آیا اینها سحر است؟آیا پرده بر چشم شما افکنده شده"؟! *** همچنین به آنها گفته میشود:"در این آتش وارد شوید،و بسوزید، میخواهید صبر و شکیبایی کنید،یا بیتابی و جزع،برای شما تفاوتی نمیکند"!
1) 1) "دع"(بر وزن جد)به معنی دفع شدید و راندن توأم با خشونت و عنف است. "یوم"منصوب است به ظرفیت،یا بدل است از"یومئذ"در آیه قبل.
( اِصْلَوْهٰا فَاصْبِرُوا أَوْ لاٰ تَصْبِرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْکُمْ ).
چرا که جزای شما فقط اعمال خودتان است"( إِنَّمٰا تُجْزَوْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
آری این اعمال خودتان است که به سوی شما بازگشته،و پاپیچ شما شده است،بنا بر این جزع و فزع و آه و ناله و بیتابی تاثیری ندارد.
این آیه تاکید مجددی است بر مساله"تجسم اعمال"و بازگشت آن به سوی انسان و نیز تاکید مجددی است بر مساله عدالت پروردگار،چرا که آتش جهنم هر قدر سوزان باشد و مجازات آن دردناک چیزی جز نتیجه اعمال خود انسانها و اشکال تبدل یافته آن نیست.
بدون شک بردن آنها به سوی آتش دوزخ،توأم با تحقیر و ذلت و زجر و عذاب است،ولی در آیات مختلف قرآن،تعبیرات گوناگونی در این باره دیده میشود:
در سوره"حاقه"آیه 30 و 31 میخوانیم: خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ :"او را بگیرید و در غل و زنجیر کنید،سپس در آتش دوزخ وارد سازید".
و در سوره دخان آیه 47 چنین آمده: خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلیٰ سَوٰاءِ الْجَحِیمِ :
"او را بگیرید و با شدت به میان جهنم برانید"! و در آیات متعددی تعبیر به"سوق"و راندن شده است،مانند:آیه 86
سوره مریم وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وِرْداً :"مجرمان را(همچون شتران تشنهکامی که به سوی آبگاه میروند)به سوی جهنم میرانیم".
و به عکس پرهیزکاران و متقین را با نهایت احترام و اکرام به سوی بهشت میبرند فرشتگان الهی به استقبال آنها میشتابند درهای بهشت به روی آنها گشوده میشود،و خازنان بهشت به آنها سلام و خوش آمد میگویند و بشارت سکونت جاودان را در بهشت به آنها میدهند(زمر-73).
به این ترتیب نه تنها"بهشت"و"دوزخ"کانون"مهر"و"قهر"خدا است،بلکه تشریفات ورود در هر یک آنها نیز بیانگر همین معنی است.
گرچه تکیه کلام قرآن در آیات فوق مشرکان عصر پیامبرند،ولی بدون شک این آیات عمومیت دارد،و همه مکذبان را شامل میشود،حتی فلاسفه مادی که در مشتی از خیالات و افکار ناقص غوطهورند،حقایق عالم هستی را به بازی میگیرند و جز آنچه را با عقل قاصر خود دریافتهاند به رسمیت نمیشناسند منتظرند همه چیز را در آزمایشگاه خود و زیر میکروسکوپ بهبینند حتی ذات پاک خدا را!و گرنه وجود او را به رسمیت نمیشناسند.
اینها نیز مصداق" فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ "هستند،و در انبوهی از خیالات و پندارهای باطل غرقند.
عقل آدمی با تمام فروغی که دارد در مقابل نور وحی همچون شمعی در برابر آفتاب عالمتاب است،این شمع به او اجازه میدهد که از محیط تاریک جهان ماده بیرون آید و در را به سوی عالم ما وراء طبیعت بگشاید،سپس در نور آفتاب وحی باید به هر سو پرواز کند و جهان بیکران را ببیند و بشناسد.
إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ نَعِیمٍ (17) فٰاکِهِینَ بِمٰا آتٰاهُمْ رَبُّهُمْ وَ وَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ عَذٰابَ اَلْجَحِیمِ (18) کُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِیئاً بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (19) مُتَّکِئِینَ عَلیٰ سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ وَ زَوَّجْنٰاهُمْ بِحُورٍ عِینٍ (20) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اِتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمٰانٍ أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ کُلُّ اِمْرِئٍ بِمٰا کَسَبَ رَهِینٌ (21)
17-اما پرهیزگاران در میان باغهای بهشت و نعمتهای فراوان جای دارند.
18-و از آنچه پروردگارشان به آنها داده شاد و مسرورند و پروردگارشان آنها را از عذاب دوزخ نگاهداشته است.
19-(به آنها گفته میشود)بخورید و بیاشامید گوارا،اینها به خاطر اعمالی است که انجام میدادید.
20-این در حالی است که بر تختهای صف کشیده در کنار هم تکیه میکنند،و حور العین را به همسری آنها در میآوریم.
21-و آنها که ایمان آوردند و فرزندانشان به پیروی از آنان ایمان اختیار کردند فرزندانشان
را(در بهشت)به آنها ملحق میکنیم،و از عمل آنها چیزی نمیکاهیم،و هر کس در گرو اعمال خویش است.
هر کس در گرو اعمال خویش است
به دنبال بحثهایی که در آیات قبل،پیرامون کیفرهای مجرمان و عذابهای دردناک آنها گذشت در آیات مورد بحث،به نقطه مقابل آنها یعنی مواهب فراوان و پاداشهای بیکران مؤمنان و پرهیزگاران اشاره میکند،تا در یک مقایسه روشن موقعیت هر کدام واضحتر شود.
نخست میگوید:"پرهیزگاران در باغهای بهشت و در میان نعمتهای فراوانی جای دارند"( إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ نَعِیمٍ ).
تعبیر به"متقین"(پرهیزگاران)به جای"مؤمنین"به خاطر آن است که این عنوان هم ایمان را در بردارد،و هم جنبههای عمل صالح را،به خصوص اینکه"تقوی"در یک مرحله مقدمه و پایه ایمان است،چنان که قرآن در آیه 2 سوره بقره میگوید: ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ :"در این کتاب آسمانی شکی نیست،و مایه هدایت پرهیزگاران است".
چرا که اگر انسان دارای تعهد و احساس مسئولیت و روح حقجویی و حق طلبی که مرحلهای از تقوی است نباشد هرگز به دنبال تحقیق از آئین حق نمیرود، و هدایت قرآن را نمیپذیرد.
تعبیر به"جنات"و"نعیم"به صورت صیغه"جمع"("باغها"و"نعمتها")آنهم به صورت"نکره"اشاره به تنوع و عظمت آن باغها و نعمتها است.
*** سپس به تاثیر این نعمتهای بزرگ بر روحیه بهشتیان اشاره کرده،میگوید:
"آنها از آنچه پروردگارشان به آنان داده شاد و مسرورند،و سخنان شیرین
و دلپذیر در این باره میگویند"( فٰاکِهِینَ بِمٰا آتٰاهُمْ رَبُّهُمْ ) (1).
آری از خوشحالی در پوست نمیگنجند،پیوسته با هم مزاح میکنند، و دلهای آنها از هر گونه اندوه و غم تهی است،و آرامش فوق العادهای را احساس میکنند.
به خصوص اینکه:خدا به آنها اطمینان خاطر در برابر مجازات داده "و پروردگارشان آنان را از عذاب دوزخ نگاهداشته است"( وَ وَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ عَذٰابَ الْجَحِیمِ ).
این جمله دو معنی میتواند داشته باشد:نخست بیان نعمت مستقلی در مقابل نعمتهای دیگر پروردگار،دیگر اینکه:دنباله کلام سابق باشد یعنی بهشتیان از دو چیز مسرورند،نخست به خاطر نعمتهایی که خداوند به آنها داده،و دیگر به خاطر عذابهایی که از آنها دور ساخته است.
ضمنا تعبیر"ربهم"(پروردگارشان)در هر دو جمله اشارهای است بر نهایت لطف خداوند،نسبت به آنها،و ادامه ربوبیتش در آن جهان.
*** بعد از این اشاره اجمالی و سربسته،به نعمتها و سرور و شادمانی پرهیزگاران در بهشت به شرح آن پرداخته،چنین میگوید:"به آنها گفته میشود بخورید و بیاشامید گوارا"!( کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً ).
1) 1) "فاکهین"از ماده"فکه"(بر وزن نظر)و"فکاهه"(بر وزن شباهه)به معنی مسرور و خندان بودن و دیگران را با سخنان شیرین و مزاح مسرور کردن است،"راغب"در "مفردات"میگوید:"فاکهه"به معنی هر نوع میوه است،و"فکاهت"گفتگوهای صاحبان انس میباشد،بعضی در آیه فوق احتمال دادهاند که جمله" فٰاکِهِینَ بِمٰا آتٰاهُمْ رَبُّهُمْ "اشاره به تناول انواع میوهها است،ولی این معنی بعید به نظر میرسد.
"اینها به خاطر اعمالی است که انجام میدادید"( بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
تعبیر به"هنیئا"اشاره به این است،که خوردنیها و نوشیدنیهای بهشتی هیچگونه عوارض نامطلوبی را به دنبال ندارد،و همچون نعمتهای این جهان نیست که گاه مختصر کم و زیاد در آن،بیماری و ناراحتی به دنبال میآورد.
بعلاوه نه مشقتی برای تحصیل آن لازم است و نه ترسی از پایان گرفتن و تمام شدن در میان است،و به همین دلیل این نعمتها کاملا گوارا است (1).
مسلم است نعمتهای بهشتی ذاتا گوارا است،اما اینکه فرشتگان به بهشتیان میگویند گوارا باد خود لطف و گوارایی دیگری است.
*** نعمت دیگر اینکه آنها"بر تختهای صف کشیده در کنار هم،تکیه میکنند" ( مُتَّکِئِینَ عَلیٰ سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ ).
و از لذت انس با دوستان و مؤمنان دیگر بهره فراوان میگیرند که این لذتی است معنوی ما فوق بسیاری از لذتها.
"سرر"جمع"سریر"(از ماده سرور)در اصل به تختهایی گفته میشود که برای مجالس انس و سرور ترتیب میدهند،و بر آن تکیه میکنند.
"مصفوفة"از ماده"صف"به این معنی است که این تختها در کنار یکدیگر قرار گرفته و مجلس انس عظیمی برپا میکنند.
در آیات متعددی از قرآن میخوانیم که بهشتیان بر روی تختها در مقابل یکدیگر مینشینند" عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ "(حجر 47-صافات 44).
این تعبیر منافاتی با آنچه در آیه مورد بحث آمده ندارد،چرا که در مجالس
1) 1) "راغب"در"مفردات"میگوید:الهنیء کل ما لا یلحق فیه المشقة و لا یعقبه وخامة"هنیئی چیزی است که مشقتی به دنبال ندارد و وخامتی نمیآفریند".
انس و سرور که از تفاوت و تبعیض دور باشد صندلیها را در کنار هم و گرداگرد مجلس میگذارند که هم صف به هم پیوستهای را تشکیل میدهد و هم روبروی یکدیگر قرار دارد. تعبیر به"متکئین"اشاره به نهایت آرامش آنها است،زیرا انسان معمولا در حال آرامش تکیه میکند،و افرادی که نگران و ناآرامند معمولا چنین نیستند.
سپس میافزاید:"زنانی سفیدرو،زیبا،و چشم درشت،به همسری آنها درمیآوریم"( وَ زَوَّجْنٰاهُمْ بِحُورٍ عِینٍ ) (1).
*** اینها بخشی از نعمتهای"مادی"و"معنوی"بهشتیان است،ولی به این اکتفاء نمیکند،و بخش دیگری از مواهب معنوی و مادی را نیز بر آن میافزاید:
"کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان به پیروی از آنها ایمان اختیار کردند ما فرزندانشان را در بهشت به آنها ملحق میکنیم،بی آنکه از عمل آنها چیزی بکاهیم"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمٰانٍ أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ ).
این نیز خود یک نعمت بزرگ است که انسان،فرزندان با ایمان و مورد علاقهاش را در بهشت در کنار خود ببیند،و از انس با آنها لذت برد،بی آنکه
1) 1) "حور"جمع"حوراء"و"احور"به کسی گفته میشود که سیاهی چشمش کاملا مشکی و سفیدی آن کاملا شفاف باشد،و یا به طور کلی کنایه از جمال و زیبایی کامل است،چرا که زیبایی بیش از همه در چشمان تجلی میکند،و"عین"جمع"اعین"و"عیناء" به معنی درشت چشم است،و به این ترتیب کلمه"حور"و"عین"بر مذکر و مؤنث هر دو اطلاق میشود و مفهوم گستردهای دارد که همه همسران بهشتی را شامل میشود،همسران زن برای مردان با ایمان و همسران مرد برای زنان مؤمن(دقت کنید).
از اعمال او چیزی کاسته شود.
از تعبیرات آیه برمیآید که منظور،فرزندان بالغی است که در مسیر پدران گام برمیدارند،در ایمان از آنها پیروی میکنند،و از نظر مکتبی به آنها ملحق میشوند.
اینگونه افراد اگر از نظر عمل کوتاهی و تقصیراتی داشته باشند، خداوند به احترام پدران صالح،آنها را میبخشد و ترفیع مقام میدهد،و به درجه آنان میرساند،و این موهبتی است بزرگ برای پدران و فرزندان (1).
ولی جمعی از مفسران"ذریه"را در اینجا به معنی اعم،تفسیر کردهاند به طوری که اطفال خردسال را نیز شامل میشود،اما این تفسیر با ظاهر آیه سازگار نیست،زیرا تبعیت در ایمان دلیل بر رسیدن به مرحله بلوغ یا نزدیک آن است.
مگر اینکه گفته شود اطفال خردسال در قیامت به مرحله بلوغ میرسند و آزمایش میشوند،هر گاه از این آزمایش پیروز درآیند ملحق به پدران میشوند،چنان که این معنی در حدیثی در کتاب کافی نقل شده است که از امام ع سؤال از اطفال مؤمنان کردند،در پاسخ فرمود:"روز قیامت که میشود خداوند آنها را جمع میکند،آتشی برمیافروزد و به آنها دستور میدهد خود را در آتش بیفکنند،آنها که این دستور را عملی کنند آتش برای آنها سرد و سالم میشود و سعادتمندند،و آنها که سر باز زنند از لطف خدا محروم
1) 1) ظاهر این است که جمله وَ الَّذِینَ آمَنُوا ...جمله مستقلی است،و"واو"برای استیناف است،جمعی از مفسران(مانند علامه طباطبائی،مراغی و نویسنده فی ظلال) همین معنی را اختیار کردهاند،ولی عجب این است که"زمخشری"در"کشاف"آن را عطف بر"حور العین"میداند،در حالی که معنی مناسبی ندارد که با فصاحت و بلاغت قرآن بسازد.
میشوند (1).
ولی این حدیث علاوه بر اینکه از نظر سند ضعیف است،اشکالات دیگری در متن آن وجود دارد که اینجا جای شرح آن نیست.
البته هیچ مانعی ندارد که فرزندان خردسال نیز به احترام پدران به بهشت روند و در کنار آنها قرار گیرند،سخن در این است که آیا آیه فوق ناظر به این مطلب میباشد یا نه؟گفتیم تعبیر به پیروی از پدران در ایمان نشان میدهد که منظور بزرگسالان است.
به هر حال،از آنجا که ارتقاء این فرزندان به درجه پدران ممکن است این توهم را به وجود آورد که از اعمال پدران برمیدارند و به فرزندان میدهند به دنبال آن آمده است" وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ ""ما چیزی از اعمال آنها نمیکاهیم".
"ابن عباس"از"پیغمبر گرامی اسلام ص نقل میکند که فرمود:
اذا دخل الرجل الجنة سال عن ابویه و زوجته و ولده،فیقال له انهم لم یبلغوا درجتک و عملک،فیقول رب قد عملت لی و لهم فیؤمر بالحاقهم به:
"هنگامی که انسان وارد بهشت میشود سراغ پدر و مادر و همسر و فرزندانش را میگیرد،به او میگویند:آنها به درجه و مقام و عمل تو نرسیدهاند،عرض میکند پروردگارا!من برای خودم و آنها عمل کردم،در اینجا دستور داده میشود که آنها را به او ملحق کنید" (2)(3).
قابل توجه اینکه:در پایان آیه میافزاید:"هر کس در گرو و همراه اعمال خویش است"( کُلُّ امْرِئٍ بِمٰا کَسَبَ رَهِینٌ ).
بنا بر این تعجب ندارد که از اعمال پرهیزکاران و پاداش آنها چیزی کاسته نشود،چرا که این اعمال همه جا با انسان است،و اگر خداوند لطف و تفضلی در باره فرزندان متقین میکند،و آنها را به پرهیزگاران در بهشت ملحق میسازد این به معنی آن نیست که از پاداش اعمال آنها چیزی کاسته شود.
بعضی از مفسران"رهین"را در اینجا به معنی مطلق"گروگان" گرفتهاند،و معتقدند مفهوم آیه این است که هر انسانی در گرو اعمال خویش است،خواه نیک یا بد،و بر طبق آن،پاداش و کیفر میبیند.
ولی با توجه به اینکه:این تعبیر در مورد اعمال نیک،چندان تناسبی ندارد بعضی دیگر از مفسران"کل نفس"را در اینجا تنها اشاره به بدکاران دانستهاند و میگویند:هر انسانی در برابر اعمال خلاف و شرکآلود خود،گروگان است و در حقیقت اسیر و محبوس آن میباشد.
و گاه به آیه 38 و 39 سوره"مدثر"نیز استدلال کردهاند: کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ إِلاّٰ أَصْحٰابَ الْیَمِینِ :"هر کس در گرو اعمالی است که انجام داده مگر اصحاب یمین"(کسانی که نامه اعمالشان به دست راستشان داده میشود و اهل نجاتند).
ولی این تفسیر نیز با توجه به اینکه آیات قبل و بعد همه در باره"متقین" و پرهیزگاران است،و سخنی از شرک و مشرکان و مجرمان در آن وجود ندارد مناسب به نظر نمیرسد.
در برابر این دو تفسیر که هر کدام از جهتی نامناسب است،تفسیر سومی است که با صدر آیه و آیات قبل و بعد کاملا سازگار است و آن اینکه:یکی از معانی"رهن"در لغت ملازمت و همراه بودن چیزی است،هر چند معنی معروف "رهن"همان"وثیقه"در مقابل وام است،ولی از کلمات اهل لغت چنین استفاده
میشود که یکی از معانی آن نیز دوام و ملازمت است (1).
بلکه بعضی از آنها معنی اصلی آن را صریحا همین دوام و ثبوت میدانند، و رهن به معنی"وثیقه"را از اصطلاحات فقها شمردهاند،لذا هنگامی که گفته میشود"نعمة راهنه"به معنی نعمت پایدار و برقرار است (2).
امیر مؤمنان علی ع در باره اقوام پیشین میفرماید"
ها هم رهائن القبور و مضامین اللحود": "آنها ملازم قبرها و خفته در درون لحدها هستند" (3).
به این ترتیب جمله" کُلُّ امْرِئٍ بِمٰا کَسَبَ رَهِینٌ "مفهومش این است که اعمال هر کسی ملازم و همراه او است،و هرگز از او جدا نمیشود،خواه عمل نیک باشد یا بد؟و به همین دلیل"متقین"در بهشت با اعمال خویشند،و اگر فرزندانشان در کنار آنها قرار میگیرند به این معنی نیست که از اعمال آنها کاسته شود.
در مورد آیه سوره"مدثر"که"اصحاب الیمین"را از این معنی استثناء کرده، ممکن است اشاره به این باشد که آنها مشمول الطافی هستند که بیحساب است،به گونهای که اعمال آنها در برابر آن الطاف الهی نمودی ندارد (4).
به هر حال این جمله تاکیدی است بر این واقعیت که اعمال انسان هرگز از او جدا نمیشود و پیوسته در تمام مراحل و مواقف همراه او است! ***
وَ أَمْدَدْنٰاهُمْ بِفٰاکِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمّٰا یَشْتَهُونَ (22) یَتَنٰازَعُونَ فِیهٰا کَأْساً لاٰ لَغْوٌ فِیهٰا وَ لاٰ تَأْثِیمٌ (23) وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمٰانٌ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ (24) وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ (25) قٰالُوا إِنّٰا کُنّٰا قَبْلُ فِی أَهْلِنٰا مُشْفِقِینَ (26) فَمَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ وَقٰانٰا عَذٰابَ اَلسَّمُومِ (27) إِنّٰا کُنّٰا مِنْ قَبْلُ نَدْعُوهُ إِنَّهُ هُوَ اَلْبَرُّ اَلرَّحِیمُ (28)
22-همواره از انواع میوهها و گوشتها از هر نوع تمایل داشته باشند در اختیار آنها میگذاریم.
23-آنها در بهشت جامهای پر از شراب طهور را که نه بیهودهگویی در آن است و نه گناه از یکدیگر میگیرند.
24-و پیوسته در گرد آنها نوجوانانی برای خدمت آنان گردش میکنند که همچون مرواریدهای در صدفند! 25-در این هنگام رو به یکدیگر کرده(از گذشته)سؤال مینمایند.
26-میگویند:ما در میان خانواده خود ترسان بودیم.
27-اما خداوند بر ما منت گذارد و از عذاب کشنده ما را حفظ کرد.
28-ما از قبل خدا را به عنوان نیکوکار و رحیم میخواندیم(و میشناختیم).
آن روز ترسان بودیم و امروز در نهایت امنیت
در آیات گذشته به نه بخش از مواهب بهشتیان اشاره شد،و در آیات مورد بحث در ادامه آنها به پنج قسمت دیگر اشاره میکند،به گونهای که از مجموع به خوبی استفاده میشود آنچه لازمه آرامش و آسایش و لذت و سرور و شادی است، برای آنها در بهشت فراهم است.
نخست به دو قسمت از غذای بهشتیان اشاره کرده میفرماید:"همواره از انواع میوهها و گوشتها از هر نوع تمایل داشته باشند در اختیار آنها میگذاریم" ( وَ أَمْدَدْنٰاهُمْ بِفٰاکِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمّٰا یَشْتَهُونَ ).
"امددناهم"از ماده"امداد"به معنی ادامه و افزایش و اعطاء است، یعنی میوهها و غذاهای بهشتی آن چنان نیست که با تناول کردن کمبودی پیدا کند، و یا مثل و یا همچون میوههای دنیا که در فصول سال نوسان زیادی دارد تغییری در آن حاصل شود،بلکه همیشگی و جاودانی و مستمر است.
تعبیر" مِمّٰا یَشْتَهُونَ "(از آنچه بخواهند)نشان میدهد که بهشتیان در انتخاب نوع و کمیت و کیفیت این میوهها و غذاها،کاملا آزادند،هر آنچه بخواهند در اختیار دارند.
البته غذاهای بهشتی منحصر به این دو نیست ولی اینها دو غذای مهمند.
مقدم داشتن"فاکهه"بر"لحم"،اشارهای است به برتری"میوهها" بر"گوشتها".
سپس به مشروبات گوارای بهشتیان اشاره کرده میافزاید:"آنها در بهشت جامهایی پر از شراب طهور را که نه مستی و بیهودهگویی در آن است،و نه گناه از یکدیگر میگیرند"( یَتَنٰازَعُونَ فِیهٰا کَأْساً لاٰ لَغْوٌ فِیهٰا وَ لاٰ تَأْثِیمٌ ).
بلکه شرابی است گوارا و لذت بخش،نشاطآفرین و روحپرور،خالی از هر گونه تخدیر و فساد عقل،و به دنبال آن بیهودهگویی و گناه هرگز نیست، بلکه سراسر هوشیاری و لذت جسمی و روحانی است.
"یتنازعون"از ماده"تنازع"به معنی گرفتن از یکدیگر است،و گاه به معنی"تجاذب و مخاصمه"میآید،لذا بعضی از مفسران گفتهاند:این جمله اشاره به آن است که بهشتیان به عنوان شوخی و مزاح و افزایش سرور و انبساط جامهای"شراب طهور"را از دست یکدیگر میکشند و مینوشند.
ولی به طوری که بعضی از ارباب لغت گفتهاند:تنازع هر گاه در موردی مانند"کاس"(جام)به کار میرود به معنی گرفتن از یکدیگر است،نه کشمکش و تجاذب.
این نکته نیز قابل توجه است که"کاس"جامی است که پر از شراب باشد،و به ظرف خالی"کاس"نمیگویند (1).
به هر حال از آنجا که تعبیر به"کاس"شرابهای تخدیر کننده دنیا را احیانا تداعی میکند میافزاید در آن شراب نه لغو و بیهودهگویی است و نه گناه،زیرا هرگز عقل و هوش انسان را نمیگیرد،بنا بر این سخنان ناموزون و اعمال زشتی که از مستها سر میزند هرگز از آنان سر نخواهد زد بلکه به حکم آن که شراب
1) 1) "راغب"در"مفردات"میگوید:الکاس الاناء بما فیه من الشراب،- در"مجمع البحرین"نیز همین تفسیر در باره کاس آمده است و اگر خالی از شراب باشد به آن"قدح"گفته میشود.
طهور است آنها را پاکتر و خالصتر و هوشیارتر میکند.
*** سپس به چهارمین نعمت که نعمت وجود خدمتگزاران بهشتی است پرداخته میگوید:"پیوسته گرداگرد آنها نوجوانانی برای خدمت آنان گردش میکنند که همچون مرواریدهای در صدفند"!( وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمٰانٌ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ ).
"مروارید در درون صدف"به قدری تازه و شفاف و زیبا است که حد ندارد هر چند در بیرون صدف نیز قسمت زیادی از زیبایی خود را حفظ میکند ولی گرد و غبار هوا و آلودگی دستها هر چه باشد از صفای آن میکاهد،خدمتگزاران بهشتی آن قدر زیبا و سفید چهره و باصفا هستند که گویی مرواریدهایی در صدفند! تعبیر به" یَطُوفُ عَلَیْهِمْ "(بر آنها طواف میکنند)اشاره به آمادگی دائمی آنها برای خدمت است.
گرچه در بهشت نیازی به خدمتکار نیست،و هر چه بخواهند در اختیار آنها قرار میگیرد،ولی این خود احترام و اکرام بیشتری برای بهشتیان است.
در حدیثی آمده است که از رسول اکرم ص سؤال کردند اگر خدمتگزار همچون مروارید در صدف باشد،مخدوم یعنی مؤمنان بهشتی چگونهاند فرمود:
و الذی نفسی بیده فضل المخدوم علی الخادم کفضل القمر لیلة البدر علی سائر الکواکب: "برتری مخدوم بر خدمتگزار در آنجا همچون برتری ماه در شب چهارده بر سایر کواکب است" (1).
تعبیر به"لهم"نشان میدهد که هر یک از مؤمنان خدمتگزارانی مخصوص
1) 1) "مجمع البیان"،"کشاف"،"قرطبی"،"روح البیان"و"ابو الفتوح رازی".
به خود دارد.
و از آنجا که بهشت جای غم و اندوه نیست آن خدمتگزاران نیز از خدمت مؤمنان نهایت لذت را میبرند.
*** و آخرین نعمت در این سلسله همان نعمت آرامش کامل و اطمینان خاطر از هر گونه عذاب و کیفر است،چنان که در آیه بعد میفرماید:"در این حال که آنها در کنار هم قرار دارند از وضع گذشته از یکدیگر سؤال میکنند" و آن را با وضع بهشت مقایسه کرده لذت میبرند( وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ ).
*** "میگویند ما قبل از این در میان خانواده خود خائف و ترسان بودیم" ( قٰالُوا إِنّٰا کُنّٰا قَبْلُ فِی أَهْلِنٰا مُشْفِقِینَ ).
با اینکه در میان خانواده خود زندگی میکردیم و باید احساس امنیت کنیم باز ترسان بودیم،از این بیم داشتیم که حوادث ناگوار زندگی و عذاب الهی هر لحظه فرا رسد،و دامن ما را فرو گیرد.
از این بیم داشتیم که فرزندان و خانواده ما راه خطا پیش گیرند،و در وادی ضلالت گمراه و سرگردان شوند.
و از این بیم داشتیم که دشمنان سنگدل،ما را غافلگیر سازند و عرصه را بر ما تنگ کنند.
*** "اما خداوند منت بر ما گذارد،و رحمت واسعه او شامل حال ما شد،و از عذاب کشنده ما را حفظ کرد"( فَمَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ وَقٰانٰا عَذٰابَ السَّمُومِ ).
آری پروردگار مهربان،ما را از زندان دنیا با تمام وحشتهایش نجات
بخشید،و در کانون نعمتهایش،یعنی بهشت،جای داد.
آنها هنگامی که گذشته خود را به خاطر میآورند،و جزئیات آن را متذکر میشوند،و با وضعی که در آن قرار دارند مقایسه میکنند،به ارزش نعمتهای بزرگ الهی و مواهب او بیشتر پی میبرند،و طبعا برای آنها لذتبخشتر و دلچسبتر خواهد بود،چرا که در این مقایسه ارزشها بهتر روشن میشود.
*** بهشتیان در آخرین سخنی که از آنها در اینجا نقل شده به این واقعیت اعتراف میکنند که نیکوکار و رحیم بودن خدا را در آنجا از هر زمان بیشتر احساس میکنند،میگویند:"ما از قبل خدا را میخواندیم،و او را به عنوان نیکوکار و رحیم میستودیم"( إِنّٰا کُنّٰا مِنْ قَبْلُ نَدْعُوهُ إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِیمُ ).
ولی در اینجا به واقعیت و عمق این صفات بیشتر پی میبریم که چگونه در مقابل اعمال ناچیز ما اینهمه نیکی کرده،و در برابر آن همه لغزشها ما را مشمول رحمتش ساخته است.
آری صحنه قیامت و نعمتهای بهشت تجلیگاه اسماء و صفات خدا است، و مؤمنان با مشاهده این صحنهها به حقیقت این اسماء و صفات بیش از هر زمان آشنا میشوند،حتی دوزخ نیز بیانگر صفات او است و حکمت و عدل و قدرتش را نشان میدهد.
1-"یتساءلون"از ماده"سؤال"به معنی پرسش کردن از یکدیگر است، اشاره به اینکه هر کدام از بهشتیان از دوستان خود سؤال میکنند،و وضع گذشته آنها را جویا میشوند،چرا که یادآوری این مسائل،و نجات از آن همه
در دو رنج،و رسیدن به این همه مواهب،خود نیز لذتی است،درست همانطور که انسان هنگامی که از سفر خطرناکی باز میگردد و در محیط امن و امان مینشیند با همسران خود وضع گذشته را گفتگو کرده و از نجاتشان اظهار خوشحالی میکنند.
***2-"مشفقین"از ماده"اشفاق"به طوری که"راغب"در"مفردات" میگوید:به معنی"توجه آمیخته با ترس"است،هنگامی که با کلمه"من" متعدی شود مفهوم"خوف"در آن ظاهرتر است،و هنگامی که با کلمه"فی" متعدی گردد مفهوم"توجه و عنایت"در آن بیشتر است.
این کلمه در اصل از ماده"شفق"گرفته شده که همان روشنی آمیخته با تاریکی است.
اکنون باید دید آنها در دنیا از چه چیز بیم داشتند و نسبت به چه چیز توجه و عنایت؟ در اینجا سه احتمال وجود دارد که ما همه را در تفسیر آیه جمع کردیم، زیرا منافاتی در میان آنها نیست(ترس از خداوند و توجه به نجات خویشتن- ترس از انحراف خانواده و توجه به امر تربیت آنها-و ترس از دشمنان و توجه به حفظ خویش در برابر آنان)هر چند با توجه به آیات بعد مخصوصا جمله " فَمَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ وَقٰانٰا عَذٰابَ السَّمُومِ ""خداوند بر ما منت گذارد و از عذاب کشنده حفظ کرد"معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
***3-تعبیر به" فِی أَهْلِنٰا "که در اینجا معنی گستردهای دارد و همه فرزندان و همسران و دوستان و یاران را شامل میشود،اشاره به این است که انسان قاعدتا
در میان چنین جمعی از همه جا بیشتر احساس امنیت میکند،وقتی در میان آنان خائف و بیمناک باشد وضع او در حالات دیگر معلوم است.
این احتمال نیز وجود دارد که این تعبیر اشاره به کسانی است که در میان خانوادهای غیر مؤمن گرفتار بودند و حتی از خود آنها میترسیدند،ولی در عین حال مقاومت کردند و با تکیه بر لطف الهی استقلال خود را حفظ نموده و همرنگ جماعت آنها نشدند.
***4-"سموم"به معنی حرارتی است که در"مسام"بدن(سوراخهای بسیار ریز که در سطح پوست قرار دارد)داخل میشود،و انسان را آزار میدهد یا میکشد،و باد سموم نیز چنین بادی را گویند،و"عذاب سموم"نیز چنین عذابی است،اطلاق کلمه"سم"به مواد کشنده نیز به خاطر نفوذشان در تمام بدن است.
5-"بر"-چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید در اصل به معنی خشکی است(در مقابل بحر و دریا)سپس به کسانی که اعمال نیکشان گسترده و وسیع است این لفظ اطلاق شده،و از همه شایستهتر برای این نام ذات پاک خداوند است که نیکی او همه جهانیان را فرا گرفته است.
-گفتیم در این آیات و آیات گذشته در حقیقت چهارده بخش از نعمتهای بهشتیان آمده است:
باغهای بهشت(جنات)-نعمتهای گوناگون(نعیم)-سرور و شادمانی- امنیت از عذاب جهنم-خوردن و آشامیدن گوارا از ماکولات و مشروبات بهشتی- تکیه بر تختهای در کنار هم چیده شده-همسرانی از حور العین-ملحق شدن
فرزندان با ایمان به آنها-انواع میوههای لذت بخش-انواع گوشتها-هر چه آنها بخواهند-جامهای پر از شراب طهور-خدمتگزاران مرواریدگون- و سرانجام تشکیل مجلس انس و یاد گذشته کردن و از وضع موجود لذت بردن! بخشی از این نعمتها جنبه مادی دارد،و بخشی دیگر جنبه معنوی آن غالب است،با اینهمه باز نعمتهای مادی و معنوی بهشت منحصر به آنها نیست، بلکه آنچه گفته شد تنها گوشههایی از آن است.
فَذَکِّرْ فَمٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکٰاهِنٍ وَ لاٰ مَجْنُونٍ (29) أَمْ یَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ اَلْمَنُونِ (30) قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ اَلْمُتَرَبِّصِینَ (31) أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلاٰمُهُمْ بِهٰذٰا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طٰاغُونَ (32) أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (33) فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کٰانُوا صٰادِقِینَ (34)
29-حال که چنین است تذکر ده،و به لطف پروردگارت تو کاهن و مجنون نیستی.
30-بلکه آنها میگویند او شاعری است که ما انتظار مرگش را میکشیم! 31-بگو:انتظار بکشید که من هم با شما انتظار میکشم(شما انتظار مرگ مرا و من انتظار پیروزی و نابودی شما را!).
32-آیا عقلهایشان آنها را به این اعمال دستور میدهد؟یا قومی طغیانگرند؟ 33-آنها میگویند قرآن را به خدا افترا بسته،ولی آنها ایمان ندارند.
34-اگر راست میگویند سخنی همانند آن بیاورند.
در روایتی آمده است قریش در"دار الندوة" (1)اجتماع کردند،تا برای جلوگیری از دعوت پیامبر اسلام ص که خطر بزرگی برای منافع نامشروع آنها محسوب میشد بیندیشند.
یکی از مردان قبیله"بنی عبد الدار"گفت:ما باید منتظر باشیم که او بمیرد،زیرا به هر حال او شاعر است و به زودی از دنیا خواهد رفت،همانگونه که"زهیر"و"نابغه"و"اعشی"(سه نفر از شعرای جاهلیت)از دنیا رفتند (و بساطشان برچیده شد و بساط محمد ص نیز با مرگش برچیده خواهد شد)این را گفتند و پراکنده شدند،آیات فوق نازل گشت و به آنها پاسخ گفت (2).
اگر راست میگویند کلامی مانند آن بیاورند
در آیات گذشته،قسمتهای قابل توجهی از نعمتهای بهشتی و پاداشهای پرهیزگاران آمده بود،و در آیات قبل از آن نیز،بخشی از عذابهای دردناک دوزخیان.
1) 1) "دار الندوة"خانه"قصی بن کلاب"جد معروف عرب بود،که برای مشاوره در امور مهم در آن جمع میشدند و به مشورت میپرداختند،این خانه در کنار خانه خدا قرار داشت،و در آن به سوی"کعبه"باز میشد،و مرکزیت آن برای مجالس مشاوره از زمان خود قصی بن کلاب بود(سیره ابن هشام جلد دوم صفحه 124 و جلد اول صفحه 132).
2) 2) تفسیر مراغی جلد 27 صفحه 31.
در نخستین آیه مورد بحث به عنوان یک نتیجهگیری از آیات گذشته میفرماید:"حال که چنین است تذکر و یادآوری کن"(فذکر).
چرا که دلهای حقطلبان با شنیدن این سخنان،آمادهتر میشود،و هنگام آن رسیده است که سخنان حق را برای آنها بیان کنی.
این تعبیر به خوبی نشان میدهد که هدف اصلی از ذکر آن همه نعمتها و مجازاتهای این دو گروه آماده ساختن زمینه روحی برای پذیرش حقایق تازه است،و در حقیقت هر گویندهای نیز برای تاثیر سخن و نفوذ کلامش باید از این روش بهرهگیری کند.
سپس به ذکر اتهامات و نسبتهای ناروایی که دشمنان لجوج و معاند به پیامبر ص میدادند پرداخته،میفرماید:"به لطف پروردگارت،و به برکت نعمتهایش تو کاهن و مجنون نیستی"!( فَمٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکٰاهِنٍ وَ لاٰ مَجْنُونٍ ).
"کاهن"به کسی گفته میشد که خبر از اسرار غیبی میداد و غالبا مدعی بود که با جنیان ارتباط دارد و اخبار غیبی را از آنها میگیرد،مخصوصا در عصر جاهلیت کاهنان بسیاری بودند،از جمله دو کاهن معروف"شق"و"سطیح"آنها در حقیقت افراد هوشیاری بودند که از هوش خود سوء استفاده کرده و با این ادعاها سر مردم را گرم میکردند،کهانت در اسلام حرام و ممنوع است و اعتباری به قول کاهنان نیست،زیرا اسرار غیب مخصوص خدا است و سپس به هر کس از انبیاء و امامان آنچه مصلحت بداند تعلیم میکند.
به هر حال قریش برای پراکنده ساختن مردم از اطراف پیامبر اسلام ص این تهمتها را به او میبستند،گاه کاهنش میخواندند،و گاه مجنون، و عجب اینکه به تضاد این دو وصف نیز واقف نبودند،زیرا کاهنان افراد هوشیاری بودند،بر خلاف مجنون،و جمع این دو افترا در آیه فوق شاید اشاره به همین پراکندهگویی آنها باشد.
*** سپس به سومین اتهام پرداخته که آن نیز با صفات گذشته در تضاد است و میفرماید:"بلکه آنها میگویند او شاعری است که ما انتظار مرگش را میکشیم" ( أَمْ یَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ ).
تا او زنده است اشعارش رونقی دارد و مردم را به سوی خود جذب میکند، کمی صبر کنید تا مرگش فرا رسد و دفتر شعرش،همچون طومار عمرش، پیچیده شود،و در طاق نسیان قرار گیرد،آن روز ما راحت خواهیم شد! بطوری که از کتب لغت و تفسیر برمیآید"منون"از ماده"من"در اصل به دو معنی آمده:"نقصان"و"قطع و بریدن"که این دو نیز مفهوم نزدیکی دارند.
سپس واژه"منون"به مرگ نیز اطلاق شده،چرا که"ینقص العدد و یقطع المدد"(نفرات را کم میکند و کمکها را قطع مینماید).
گاه"منون"به گذشت روزگار نیز گفته شده به این مناسبت که آن نیز موجب مرگ و میر،و بریدن پیوندها،و نقصان نفرات است،و گاه به شب و روز"منون"گفتهاند و آن نیز ظاهرا به همین مناسبت است (1).
و اما واژه"ریب"در اصل به معنی شک و تردید و توهم چیزی است که بعدا پرده از روی آن برداشته میشود و حقیقت آن آشکار میگردد.
این تعبیر هنگامی که در مورد مرگ به کار رود و" رَیْبَ الْمَنُونِ " گفته شود از این نظر است که وقت حصول آن نامعلوم است نه اصل تحقق آن (2).
ولی جمعی از مفسران" رَیْبَ الْمَنُونِ "را در آیه مورد بحث به معنی
"حوادث روزگار"تفسیر کردهاند،حتی از ابن عباس نقل شده که واژه"ریب" در همه جا در قرآن به معنی"شک و تردید"است جز در این آیه از سوره طور که به معنی"حوادث"است (1).
بعضی از مفسران نیز آن را به معنی حالت"اضطراب و پریشانی"تفسیر کردهاند،بنا بر این" رَیْبَ الْمَنُونِ "حالت اضطرابی است که قبل از مرگ به غالب افراد دست میدهد.
ممکن است این تفسیر به معنی فوق بازگردد چرا که حالت شک و تردید معمولا سرچشمه اضطراب و پریشانی است،همچنین حوادث پیش بینی نشده نیز نوعی اضطراب و شک و تردید با خود همراه میآورد،و به این ترتیب همه این مفاهیم به ریشه"شک و تردید"که در اصل معنی این واژه آمده منتهی میشود.
و به تعبیر دیگر برای"ریب"سه معنی ذکر شده:شک،اضطراب، حوادث،و اینها لازم و ملزوم یکدیگرند.
*** به هر حال آنها به این دل خوش میکردند که حوادثی پیش آید و طومار عمر پیامبر ص در هم پیچیده شود،و آنها به گمان خود از این مشکل بزرگی که دعوت آن حضرت در سراسر جامعه آنان به وجود آورده بود رهایی یابند.
قرآن با یک جمله پر معنی و تهدید آمیز به این کوردلان معاند پاسخ میدهد و میفرماید:"بگو انتظار بکشید که من هم با شما انتظار میکشم"! ( قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِینَ ).
شما در انتظار تحقق پندارهای خامتان باشید،من هم در انتظار عذاب الهی برای شما هستم.
1) 1) "قرطبی"جلد 9 صفحه 6242.
شما در انتظار این باشید که با مرگ من بساط اسلام برچیده شود،و من نیز به یاری پروردگار در این انتظارم که در حیاتم آئین اسلام جهانگیر گردد، و بعد از من نیز به راه خود ادامه دهد و جهانی و جاودانی شود.
آری شما متکی به خیالات و پندارهایتان هستید و من متکی به لطف خاص پروردگار.
*** سپس آنها را مورد شدیدترین سرزنشها قرار داده،میگوید:"آیا عقلهایشان آنان را به این اعمال دستور میدهد؟یا قومی طغیانگرند"؟! ( أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلاٰمُهُمْ بِهٰذٰا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طٰاغُونَ ) (1).
سران قریش در میان قوم خود به عنوان"ذوی الاحلام"(صاحبان عقول)شناخته میشدند!قرآن میگوید:این کدام عقل است که این وحی آسمانی را که نشانههای حقانیت از تمام محتوایش آشکار است شعر و کهانت میشمرد؟و آورنده آن را که سابقهای بس طولانی در امانت و عقل دارد کاهن و مجنون و شاعر معرفی میکند؟! بنا بر این باید نتیجه گرفت که اینگونه تهمتها و افترائات فرمان عقل آنها نیست،بلکه سرچشمه همه آنها روح عصیان و طغیانگری است که بر این افراد غالب است،همین که منافع نامشروع خود را در خطر میبینند با عقل وداع
1) 1) در اینکه"أم"در اینجا"استفهامیه"است یا"منقطعه"و به معنی"بل" مفسران هر یک احتمالی دادهاند،هر چند غالبا دومی را ترجیح میدهند،اما سیاق آیات متناسب معنی اول است،ولی باید توجه داشت که"أم"در اینگونه موارد حتما باید بعد از همزه استفهام باشد،و لذا فخر رازی برای آن تقدیری ذکر کرده و آن این است"أ أنزل علیهم ذکر ام تامرهم احلامهم بهذا"(آیا سخنی از ناحیه خدا بر آنها نازل شده یا عقولشان چنین امر میکند؟)اشاره به اینکه انسان یا باید تابع دلیل نقل باشد یا دلیل عقل.
میگویند و سر به طغیان در مقابل فرمان حق برمیدارند.
"احلام"جمع"حلم"(بر وزن نهم)به معنی"عقل"است،ولی به گفته "راغب""حلم"در حقیقت به معنی"خویشتنداری به هنگام هیجان غضب" است که یکی از نشانههای عقل و درایت محسوب میشود(و با حلم(بر وزن علم) ریشه مشترک دارد).
این واژه(حلم)گاه به معنی"خواب و رؤیا"نیز آمده است،و در آیه مورد بحث نیز چنین تفسیری بعید نیست، یعنی سخنان آنها گویی نتیجه خوابهای پریشان است.
*** بار دیگر به یکی دیگر از تهمتهای آنها که در حقیقت چهارمین تهمت در این سلسله اتهامات محسوب میشود اشاره کرده،میافزاید:"آنها میگویند:
او این قرآن را به خدا افترا بسته،ولی آنها ایمان ندارند"( أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
"تقوله"از ماده"تقول"(بر وزن تکلف)به معنی سخنی است که انسان نزد خود میسازد بی آنکه واقعیتی داشته باشد (1).
این یکی دیگر از بهانههای مشرکان و کفار لجوج برای عدم تسلیم در برابر قرآن مجید،و دعوت پیامبر،بود که مکرر در آیات قرآن به آن اشاره شده است.
*** ولی قرآن مجید پاسخ دندانشکنی به آنها میگوید:میفرماید"اگر راست میگویند که این کلام بشر است،و ساخته و پرداخته فکر انسان،پس
1) 1) در"مجمع البیان"میخوانیم:التقول:تکلف القول و لا یقال ذلک الا فی الکذب.
آنها نیز سخنی همانند آن بیاورند"( فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کٰانُوا صٰادِقِینَ ).
شما هم انسانید و به گفته خود دارای هوش سرشار،و قدرت بیان،و آگاهی و تسلط بر انواع سخن هستید،چرا گویندگان و متفکران شما قادر نیستند سخنی همانند آن بیاورند؟! جمله"فلیاتوا"(پس بیاورند...)به اصطلاح امر تعجیزی است،و هدف آن است که عجز و ناتوانی آنها را از مقابله به مثل در برابر قرآن روشن سازد، و این همان چیزی است که در علم کلام و عقائد از آن تعبیر به"تحدی"میکنند، یعنی دعوت مخالفان به معارضه و مقابله به مثل در برابر معجزات.
به هر حال این یکی از آیاتی است که به روشنی اعجاز قرآن را روشن میکند،و مفهوم آن مخصوص معاصران پیامبر نیست،بلکه تمام کسانی که در همه قرون و اعصار میگویند قرآن سخن بشر است،و بر خدا افترا بسته شده، آنها نیز مخاطب به این خطابند که اگر راست میگویند سخنی همانند آن بیاورند.
و همانگونه که میدانیم این ندای قرآن در این آیه و آیات مشابه همواره بلند بوده است،و در طی چهارده قرن که از بعثت پیامبر ص میگذرد کسی نتوانسته است به آن پاسخ مثبت گوید،با اینکه مسلم است که دشمنان اسلام مخصوصا ارباب کلیسا و یهود در طول سال میلیاردها صرف تبلیغات بر ضد اسلام میکنند،چه مانعی داشت که بخشی از آن را در اختیار گروهی از دانشمندان و ادبا و سخنسنجان مخالف میگذاردند تا در برابر قرآن به معارضه برخیزند، و مصداق" فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ "باشند،و این عجز عمومی گواه زنده اصالت این وحی آسمانی است.
یکی از مفسران در اینجا نکتهای دارد که قابل توجه است،او میگوید:
در این قرآن راز مخصوصی وجود دارد که هر کس با آیات آن روبرو
میشود آن را احساس میکند،پیش از آنکه سخن از اسرار اعجاز آن گفته شود.
در عبارات این قرآن نفوذ و سلطه خاصی احساس میکند و چیزی ما وراء این معانی در عقل انسان منعکس میشود،در لابلای عباراتش عنصری نهفته است که به مجرد استماع،در وجود انسان فرو میریزد،بعضی آن را آشکارتر، و بعضی پنهانتر درک میکنند،ولی به هر حال این سلطه و نفوذ وجود دارد، نفوذ اسرارآمیزی که نمیتوان منشا آن را به خوبی مشخص ساخت.
این کلمات و عبارات قرآن است که چنین جذبهای دارد؟ یا سری در عمق معانی آن نهفته است.
و یا بازتابهایی است که از انوار آن میدرخشد و یا همه اینهاست؟ هر چه هست با سایر کلمات و مفاهیمی که در قالب لغات ریخته میشود متفاوت است.
این سری است که در آیات قرآنی نهفته شده،و هر کس در نخستین برخورد آن را درک میکند،و به دنبال آن به سراغ اسرار دیگری میآید که از طریق اندیشه و تفکر در سراسر قرآن به دست میآید (1).
برای توضیح بیشتر پیرامون اعجاز قرآن از دریچههای مختلف،به جلد اول تفسیر نمونه(ذیل آیه 23 سوره بقره)مراجعه شود،در آنجا بحث مشروحی در این زمینه آمده است،همچنین در جلد 12(ذیل آیه 88 سوره اسراء).
1) 1) "فی ظلال القرآن"جلد 7-صفحه 605.
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ اَلْخٰالِقُونَ (35) أَمْ خَلَقُوا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بَلْ لاٰ یُوقِنُونَ (36) أَمْ عِنْدَهُمْ خَزٰائِنُ رَبِّکَ أَمْ هُمُ اَلْمُصَیْطِرُونَ (37) أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ یَسْتَمِعُونَ فِیهِ فَلْیَأْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ (38) أَمْ لَهُ اَلْبَنٰاتُ وَ لَکُمُ اَلْبَنُونَ (39) أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ (40) أَمْ عِنْدَهُمُ اَلْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ (41) أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ اَلْمَکِیدُونَ (42) أَمْ لَهُمْ إِلٰهٌ غَیْرُ اَللّٰهِ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (43)
35-آیا آنها بی سبب آفریده شدهاند؟یا خود خالق خویشتنند؟! 36-آیا آنها آسمانها و زمین را آفریدهاند؟بلکه آنها طالب یقین نیستند!
37-آیا خزائن پروردگارت نزد آنها است؟یا بر همه چیز عالم سیطره دارند؟! 38-آیا نردبانی دارند(که به آسمان بالا میروند)و به وسیله آن اسرار وحی را میشنوند؟ کسی که از آنها این ادعا را دارد دلیل روشنی بیاورد! 39-آیا سهم خدا دختران و سهم شما پسران است؟(که فرشتگان را دختران خدا مینامید).
40-آیا تو از آنها پاداشی مطالبه میکنی که در زیر بار گران آن قرار دارند؟ 41-آیا اسرار غیب نزد آنها است و از روی آن مینویسند؟! 42-آیا میخواهند نقشه شیطانی برای تو بکشند؟ولی بدانند خود کافران در دام این نقشهها گرفتار میشوند! 43-یا معبودی غیر خداوند دارند(که قول یاری آنها را داده)منزه است خدا از آنچه برای او شریک قرار میدهند.
راستی حرف حساب شما چیست؟!
این آیات هم چنان ادامه بحث استدلالی گذشته در برابر منکران قرآن و نبوت پیامبر ص و قدرت پروردگار است.
آیاتی است که همگی با"أم"که در اینجا برای"استفهام"است آغاز شده،و یک استدلال زنجیرهای جالب را"یازده سؤال پی در پی"(به صورت استفهام انکاری)تشکیل میدهد،و به تعبیر روشنتر تمام راههای فرار را از هر- سو به روی مخالفان میبندد،و چنان آنها را در این عبارات کوتاه و پر نفوذ در تنگنا قرار میدهد که انسان بی اختیار در برابر عظمت و انسجام آن سر تعظیم فرود آورده،و اقرار و اعتراف میکند.
نخست از مساله آفرینش شروع کرده،میگوید:"آیا آنها بی سبب آفریده شدهاند؟یا خود خالق خویشتنند"؟!( أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ
الْخٰالِقُونَ
) (1).
این عبارت کوتاه و فشرده در حقیقت اشاره به"برهان معروف علیت" است که در فلسفه و کلام برای اثبات وجود خداوند آمده است،و آن اینکه عالمی که در آن زندگی میکنیم بدون شک حادث است(زیرا دائما در حال تغییر است،و آنچه در حال تغییر و دگرگونی است معرض حوادث است، و چیزی که معرض حوادث است محال است قدیم و ازلی باشد).
اکنون این سؤال پیش میآید که اگر حادث است از پنج حال بیرون نیست:
1-بدون علت به وجود آمده است.
2-خود علت خویشتن است.
3-معلولات جهان علت وجود آن هستند.
4-این جهان معلول علتی است که آنهم به نوبه خود معلول علت دیگری است و تا بی نهایت پیش میرود.
5-این جهان مخلوق خداوند واجب الوجود است که هستیش از درون ذات پاک او است.
باطل بودن چهار احتمال نخست معلوم است،زیرا.
وجود معلول بدون علت محال است،و گرنه هر چیز در هر شرائطی باید به وجود آید،در حالی که چنین نیست.
1) 1) در تفسیر این آیه احتمالات دیگری نیز داده شده است،از جمله اینکه مفاد آیه چنین است:"آیا آنها بی هدف آفریده شدهاند،و هیچگونه برنامه و مسئولیتی ندارند"؟- گرچه این معنی را جمعی از مفسران برگزیدهاند،ولی با توجه به جمله دوم( أَمْ هُمُ الْخٰالِقُونَ )روشن میشود که منظور همان است که در بالا گفته شد یعنی:"آیا آنها بدون علت آفریده شدهاند یا خود علت خویشتنند"؟
احتمال دوم که چیزی خودش را به وجود آورد نیز محال است،زیرا مفهومش این است که قبل از وجودش موجود باشد،و این اجتماع نقیضین است(دقت کنید).
همچنین احتمال سوم که مخلوقات انسان،خالق انسان باشد نیز واضح البطلان است(چرا که لازمه آن دور است).
و نیز احتمال چهارم یعنی تسلسل علتها و کشیده شدن سلسله علل و معلول به بینهایت آن نیز غیر قابل قبول است،چرا که بی نهایت معلول و مخلوق بالآخره مخلوق است و نیاز به خالقی دارد که آن را ایجاد کند،مگر بی نهایت صفر عدد میشود؟یا از درون بی نهایت ظلمت نور برمیخیزد؟یا از بی نهایت فقر و نیاز بی نیازی به وجود میآید؟ بنا بر این راهی جز قبول احتمال پنجم یعنی خالقیت واجب الوجود باقی نمیماند(باز هم دقت کنید).
و از آنجا که رکن اصلی این برهان نفی همان احتمال اول و دوم است قرآن به همان قناعت کرده.
اکنون میبینیم که در عبارت کوتاهی چه استدلالی نهفته شده است.
*** آیه بعد به سؤال دیگری که در باره ادعایی که در مرحله پائینتر قرار دارد پرداخته میگوید:"آیا آنها آسمانها و زمین را آفریدهاند"( أَمْ خَلَقُوا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ).
اگر بی علت به وجود نیامدهاند،و نیز خود علت خویش نبودهاند،آیا واجب الوجود و خالق آسمانها و زمینند؟و اگر مبدأ عالم هستی نیستند آیا خداوند امر خلقت آسمان و زمین را به آنها واگذارده؟و به این ترتیب مخلوقی هستند
که خود فرمان خلقت دارند؟ مسلما آنها هرگز نمیتوانند چنین ادعای باطلی کنند،لذا در دنباله همین سخن میافزاید:"بلکه آنها لجوج و معاندند و نمیخواهند یقین و ایمان بیاورند"( بَلْ لاٰ یُوقِنُونَ ).
آری آنها دنبال بهانهای برای فرار از ایمانند.
*** و اگر مدعی این امور نیستند و در امر خلقت نصیبی ندارند"آیا خزائن پروردگارت نزد آنهاست"؟!( أَمْ عِنْدَهُمْ خَزٰائِنُ رَبِّکَ ) (1).
تا هر کس را بخواهند"نعمت نبوت و علم و دانش"یا ارزاق دیگر بخشند، و از هر کس بخواهند دریغ دارند.
"یا اینکه امر تدبیر عالم به آنها واگذار شده است،و بر همه سلطه و سیطره دارند"؟!( أَمْ هُمُ الْمُصَیْطِرُونَ ).
آنها هرگز نمیتوانند ادعا کنند که خزینهدار پروردگارند،و نه سلطهای بر امر تدبیر این جهان دارند،چرا که ضعف و زبونی آنها در برابر یک حادثه، یک بیماری و حتی یک حشره ناچیز،و همچنین نیاز آنها به ابتداییترین وسائل زندگی،بهترین دلیل بر نفی این قدرتها از آنهاست،تنها هوای نفس و جاهطلبی و خود خواهی و تعصب و لجاج است که آنها را به انکار حقایق کشیده.
"مصیطرون"اشاره به"ارباب انواع"است که جزء خرافات پیشینیان
1) 1) "خزائن"جمع"خزینه"به معنی منبع و مرکز هر چیزی است که برای حفظ آن و عدم دستیابی دیگران در آنجا جمع آوری و ذخیره شده است.قرآن مجید میگوید: وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ :"خزائن همه چیز نزد ماست،و ما جز به اندازه معلوم آن را نازل نمیکنیم"(حجر-21).
میباشد،آنها معتقد بودند که هر نوع از انواع جهان اعم از انسان و انواع حیوانات و گیاهان و غیر آنها دارای مدبر و مربی خاصی است که آن را رب- النوع آن مینامیدند،و خدا را"رب الارباب"خطاب میکردند،این عقیده شرک آمیز از نظر اسلام مردود است،و در آیات قرآن تدبیر همه جهان از آن خدا معرفی شده و او را"رب العالمین"میخوانیم.
این واژه در اصل از"سطر"گرفته شده که به معنی صفوف کلمات به هنگام نوشتن است،و"مسیطر"به کسی میگویند که بر امری تسلط داشته باشد و به آن خط دهد،همانگونه که نویسنده بر سطور کلام خویش تسلط دارد(باید توجه داشت که این کلمه هم با"صاد"و هم با"سین"نوشته میشود،و هر دو به یک معنی است هر چند رسم الخط مشهور قرآن با"صاد" میباشد).
*** مسلم است نه منکران نبوت پیامبر ص و مشرکان عصر جاهلیت،و نه غیر آنها، مدعی هیچیک از امور پنجگانه فوق نبودند،لذا در آیه بعد به مرحله دیگری پرداخته،میگوید:"آیا آنها مدعی هستند وحی بر آنها نازل میشود یا نردبانی دارند که با آن به آسمان صعود کنند و اسرار وحی را بدینوسیله میشنوند"؟! ( أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ یَسْتَمِعُونَ فِیهِ ).
و از آنجا که ممکن بود آنها مدعی آگاهی از اسرار آسمان شوند قرآن بلافاصله از آنها مطالبه دلیل کرده،میگوید"هر کس که از آنها چنین ادعایی دارد و میگوید:اسرار الهی را از طریق صعود به آسمان میشنوم دلیل روشنی بر این ادعا اقامه کند"( فَلْیَأْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ ).
مسلما اگر چنین ادعایی داشتند از حدود حرف تجاوز نمیکرد و هرگز
دلیلی بر این مطلب نداشتند (1).
*** سپس میافزاید:آیا این نسبت ناروا را که به فرشتگان میدهند و میگویند آنها دختران خدا هستند قابل قبول است؟"آیا سهم خدا دختران،و برای شما پسران است"؟!( أَمْ لَهُ الْبَنٰاتُ وَ لَکُمُ الْبَنُونَ ).
اشاره به اینکه یکی از اعتقادات و افکار باطل آنها این بود که از دختران به شدت تنفر داشتند،و اگر با خبر میشدند که همسرشان دختری آورده چهره آنها از شدت اندوه و شرم سیاه میشد،ولی با این حال فرشتگان را دختران خدا میخواندند! اگر آنها با عالم بالا مربوطند و با اسرار وحی آشنا هستند آیا نمونه وحی آنها همین خرافات مضحک و این عقائد ننگین و شرم آور است؟ بدیهی است دختر و پسر از نظر ارزش انسانی با هم تفاوتی ندارند،و تعبیر آیه فوق در حقیقت از قبیل استدلال به عقیده باطل طرف مخالف بر ضد خود او است.
قرآن در آیات متعددی روی نفی این عقیده خرافی تکیه کرده و آنها را در این زمینه به محاکمه میکشد و رسوا میسازد (2).
1) 1) "سلم"(بر وزن خرم)به معنی نردبان،و گاه به معنی هر گونه وسیله است، در اینکه آنها مدعی استماع چه چیزی بودند در میان مفسران گفتگو است،بعضی آن را به وحی تفسیر کردهاند،و بعضی دیگر نسبتهایی را که به پیامبر(ص)میدادند،مانند شاعر و مجنون،و یا شریکهایی که برای خدا میپنداشتند،و بعضی به معنی نفی نبوت از پیامبر (ص)تفسیر کردهاند(جمع میان این معانی نیز بعید نیست،هر چند معنی اول از همه روشنتر است).
2) 2) در اینکه چرا عرب جاهلی دختران را فرشتگان خدا میدانست و در عین حال از فرزند دختر متنفر و بیزار بود؟و دلائل زندهای که قرآن بر ضد آنها اقامه میکند بحثهای بیشتری در جلد 11 صفحه 266 به بعد(ذیل آیه 57 سوره نحل)و در جلد 19 صفحه 170 به بعد(ذیل آیه 149 سوره صافات)داشتهایم.
*** سپس از این مرحله نیز تنزل کرده به ذکر یکی دیگر از اموری که امکان دارد وسیله بهانه جویی آنها شود اشاره کرده،میفرماید:"آیا تو از آنها اجر و پاداشی در مقابل ابلاغ رسالت مطالبه میکنی که همچون باری گران بر دوش آنها سنگینی میکند"؟!( أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ ).
"مغرم"(بر وزن مکتب)از ماده"غرم"به معنی زیانی است که بدون جهت دامن انسان را میگیرد،و"غریم"به طلبکار و بدهکار هر دو اطلاق میشود.
"مثقل"از ماده"اثقال"به معنی تحمیل مشقت و بار گران است،بنا بر این معنی جمله چنین میشود:"آیا تو غرامت در برابر ابلاغ رسالت از آنها مطالبه میکنی که آنها از پرداخت آن ناتوانند و به این دلیل ایمان نمیآورند"؟! این معنی بارها در قرآن مجید-نه تنها در مورد پیامبر اسلام ص که در باره بسیاری از پیامبران-تکرار شده است،که یکی از نخستین سخنان انبیاء این بود که میگفتند:"ما از شما هیچگونه اجر و پاداشی در برابر ابلاغ دعوت الهی مطالبه نمیکنیم"تا هم بینظری آنها ثابت شود و هم بهانهای برای بهانه- جویان باقی نماند.
*** دگر بار آنها را مورد سؤال قرار داده،میگوید:"آیا اسرار غیب نزد آنهاست،و از روی آن مینویسند"؟( أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ ).
اینها ادعا میکنند پیامبر شاعری است که در انتظار مرگ او و از هم پاشیدن شیرازه زندگی او هستیم،و با مرگش همه چیز پایان میگیرد و دعوتش به بوته فراموشی میافتد(چنان که در چند آیه قبل از قول مشرکان آمده بود " نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ ".
آنها از کجا میدانند که بعد از وفات پیامبر زندهاند؟این غیب را چه کسی به آنها گفته؟ این احتمال نیز وجود دارد که قرآن میگوید:اگر شما مدعی هستید که بر اسرار غیب آگاهید و احکام الهی را میدانید و از قرآن و آئین محمد ص بی نیاز هستید این یک دروغ بزرگ است (1).
*** سپس به بیان احتمال دیگری پرداخته،میگوید:"اگر هیچیک از این امور در کار نیست،اما طرحهای شیطانی ریختهاند تا پیامبر را از میان بردارند، یا با آئین او به مقابله بر خیزند،باید بدانند که کفار محکوم نقشههای الهی هستند و طرح خداوند بالاتر از طرح آنهاست"( أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ الْمَکِیدُونَ ) (2).
آیه فوق مطابق این تفسیر همانند آیه 54 سوره آل عمران است که میگوید:
1) 1) جمعی از مفسران"غیب"را در اینجا به معنی"لوح محفوظ"تفسیر کردهاند، و بعضی گفتهاند:اشاره به ادعاهایی است که بعضی از مشرکان داشتند،و میگفتند:اگر قیامتی در کار باشد ما نزد خدا مقام والایی خواهیم داشت،ولی این تفسیرها تناسب زیادی با مفهوم آیات فوق،و ارتباط آنها با یکدیگر،ندارد.
2) 2) "کید"(بر وزن صید)نوعی از چاره جویی است که گاهی در مورد چاره- جوییهای خیر،به کار میرود،ولی غالبا در موارد شر استعمال میشود،این واژه به معنی مکر،تلاش و کوشش،و جنگ نیز آمده است.
وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللّٰهُ وَ اللّٰهُ خَیْرُ الْمٰاکِرِینَ :
این احتمال نیز از سوی جمعی از مفسران پذیرفته شده که منظور این است:"توطئههای آنها سرانجام بر ضد خود آنها تمام میشود،شبیه آنچه در آیه 43 سوره فاطر آمده است" وَ لاٰ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ :"نقشههای سوء تنها دامان صاحبانش را میگیرد".
جمع میان هر دو تفسیر نیز بی مانع است.
این آیه میتواند با آیه قبل پیوند دیگری داشته باشد،و آن اینکه دشمنان اسلام میگفتند:ما در انتظار مرگ محمدیم،قرآن میگوید از دو حال خارج نیست،یا ادعا میکنید که او با مرگ طبیعی قبل از شما میمیرد،لازمه این سخن آگاهی از اسرار غیب است،و اگر منظورتان این است که با توطئههای شما از میان میرود بدانید نقشههای خدا ما فوق نقشههای شماست و توطئههای شما دامان خودتان را میگیرد.
و اگر تصور میکنید که با اجتماع در"دار الندوة"و طرح تهمتهایی همچون"کهانت"و"جنون"و"شاعری"در مورد پیامبر قدرت دارید بر او پیروز شوید کور خواندهاید،چرا که قدرت خدا برتر از همه قدرتهاست،و او سلامت و نجات و پیروزی پیامبرش را برای ابلاغ این دعوت جهانی تضمین کرده است!.
*** و بالآخره در آخرین پرسش از آنها میپرسد:آیا آنها خیال میکنند حامی و یاوری دارند؟"آیا برای آنها معبودی جز خدا است"؟( أَمْ لَهُمْ إِلٰهٌ غَیْرُ اللّٰهِ ).
سپس میافزاید:"منزه است از آنچه برای او شریک قرار میدهند" ( سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
بنا بر این هیچکس قادر به حمایت از آنها نیست.
به این ترتیب آنها را در برابر یک بازپرسی عجیب و یک رشته سؤالات زنجیرهای یازدهگانه قرار میدهد،و مرحله به مرحله آنها را به عقبنشینی و تنزل از ادعاها وامیدارد،و سپس تمام راههای فرار را به روی آنها میبندد، و در بن بست کامل قرار میدهد.
چه دلنشین است استدلالات قرآن،و طرح سؤالات و بازپرسی آن که اگر روح حقجویی و حقطلبی در کسی باشد در برابر آن تسلیم میشود.
جالب اینکه در آیه اخیر برای نفی معبودهای دیگر دلیلی ذکر نمیکند، و تنها به جمله" سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یُشْرِکُونَ "اکتفاء نموده است،این به خاطر آن است که بطلان ادعای الوهیت برای بتهایی که از سنگ و چوب ساخته شده و یا هر مخلوق دیگر با ضعفها و نیازهایی که دارند،روشنتر از آن است که نیاز به شرح و گفتگو داشته باشد،بعلاوه در آیات دیگر کرارا برای ابطال این موضوع استدلال شده است.
وَ إِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ سٰاقِطاً یَقُولُوا سَحٰابٌ مَرْکُومٌ (44) فَذَرْهُمْ حَتّٰی یُلاٰقُوا یَوْمَهُمُ اَلَّذِی فِیهِ یُصْعَقُونَ (45) یَوْمَ لاٰ یُغْنِی عَنْهُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (46) وَ إِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا عَذٰاباً دُونَ ذٰلِکَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (47) وَ اِصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ (48) وَ مِنَ اَللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ إِدْبٰارَ اَلنُّجُومِ (49)
44-(چنان لجوجند که)اگر ببینند قطعه سنگی از آسمان(برای عذاب آنها)سقوط میکند میگویند این ابر متراکم است! 45-حال که چنین است آنها را رها کن تا روز مرگ خود را ملاقات کنند.
46-روزی که نقشههای آنها سودی به حالشان نخواهد داشت،و از هیچ سو یاری نمیشوند.
47-و برای ستمگران عذابی قبل از آن است(در همین جهان)ولی اکثرشان نمیدانند.
48-در طریق ابلاغ حکم پروردگارت صبر و استقامت کن چرا که تو در حفاظت کامل ما قرار داری،و هنگامی که برمیخیزی پروردگارت را تسبیح و حمد گوی.
49-(همچنین)به هنگام شب او را تسبیح کن و به هنگام پشت کردن ستارگان و طلوع صبح.
تو در حفاظت کامل ما هستی
به دنبال بحثی که در آیات گذشته با مشرکان و منکران لجوج آمد،بحثی که برای هر انسان حقطلبی حقیقت را روشن میساخت،در این آیات پرده از روی تعصب و لجاجت آنها برداشته،میگوید:"آنها چنان لجوجند که اگر با چشم خود ببینند قطعهای از سنگهای آسمانی به عنوان عذاب الهی سقوط میکند میگویند:اشتباه میکنید،این سنگ نیست،این ابر متراکم است که بر زمین فرو میریزد"!( وَ إِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ السَّمٰاءِ سٰاقِطاً یَقُولُوا سَحٰابٌ مَرْکُومٌ ) (1).
کسانی که این قدر لجوج باشند که حقایق حسی را منکر شوند و سنگهای آسمانی را به ابرهای متراکم تفسیر کنند،با اینکه همه کس ابر را به هنگامی که نزدیک به زمین میشود دیدهاند که چیزی جز مجموعه بخار نیست،چگونه این بخار لطیف متراکم میشود و تبدیل به سنگ میگردد؟ این افراد تکلیفشان در برابر حقایق معنوی روشن است.
آری تاریکی گناه و هوا پرستی و عناد و لجاج چنان افق دید انسان را
1) 1) "کسف"(بر وزن فسق)به معنی قطعه از هر چیزی است و با توجه به تعبیر من السماء منظور در اینجا قطعه سنگ آسمانی است از بعضی از کتب لغت استفاده میشود که این واژه جمع کسفه است(همانگونه که کسف بر وزن پدر نیز جمع است)ولی غالب مفسران آن را به معنی مفرد گرفتهاند ظاهر آیه مورد بحث این است که این واژه مفرد است زیرا وصف آن را به صورت مفرد آوردهاند.
تیره و تار میکند که حتی عاقبت کارش به انکار محسوسات میکشد،و با این حال امیدی برای هدایت او نیست.
"مرکوم"به معنی"متراکم"و چیزی است که بعضی از آن بر بعضی دیگر قرار گرفته باشد.
*** لذا در آیه بعد میافزاید:"اکنون که چنین است آنها را رها کن و برای هدایت این گروه لجوج پافشاری منما،تا روز مرگ خود را ملاقات کرده، و عذابهای الهی را که در انتظارشان است با چشم خود ببینند"( فَذَرْهُمْ حَتّٰی یُلاٰقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی فِیهِ یُصْعَقُونَ ).
"یصعقون"از ماده"صعق"و"اصعاق"به معنی میراندن است،و در اصل از"صاعقه"گرفته شده،و از آنجا که صاعقه افراد را هلاک میکند این واژه به معنی هلاک کردن نیز به کار رفته است.
بعضی از مفسران این جمله را به معنی مرگ عمومی انسانها در پایان جهان که مقدمه قیامت است تفسیر کردهاند.
ولی این تفسیر بعید به نظر میرسد زیرا آنها تا آن زمان باقی نماندهاند، بلکه ظاهر همان معنی اول است،یعنی آنها را رها کن تا روز مرگ که سر آغاز مجازاتها و کیفرهای اخروی میباشد.
از آنچه گفتیم معلوم شد که جمله"ذرهم"(آنها را رها کن)امری است تهدیدآمیز و منظور از آن ترک اصرار بر تبلیغ اینگونه افراد غیر قابل هدایت است بنا بر این نه منافات با ادامه تبلیغ در سطح عموم از سوی پیامبر ص دارد و نه منافاتی با فرمان جهاد.
بنا بر این آنچه بعضی گفتهاند که این آیه وسیله آیات جهاد نسخ شده به
هیچوجه قابل قبول نیست.
*** سپس به معرفی این روز پرداخته،میگوید:"همان روزی که چاره- جویی و نقشههای آنها سودی به حالشان ندارد،و تمام راههای فرار به روی آنها بسته میشود،و از هیچ سو یاری نمیشوند"( یَوْمَ لاٰ یُغْنِی عَنْهُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ ).
آری هر کس میمیرد قیامت صغرای او بر پا میشود(من مات قامت قیامته)و سرآغازی است برای پاداش و کیفرها که بخشی جنبه برزخی دارد و بخش دیگری در قیامت کبری یعنی قیامت عمومی انسانها دامانشان را میگیرد، و در هیچیک از این دو مرحله نه چارهجوییها مؤثر است،و نه در برابر اراده الهی یار و یاوری وجود دارد.
*** بعد میافزاید:"آنها تصور نکنند که فقط عذاب برزخ و قیامت در کار است،بلکه برای کسانی که ظلم و ستم کردهاند و کفر و شرک ورزیدهاند مجازاتی نیز قبل از آن در همین دنیا وجود دارد،هر چند اکثر آنها نمیدانند" ( وَ إِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا عَذٰاباً دُونَ ذٰلِکَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
آری آنها در همین دنیا باید در انتظار عذابهایی همچون عذابهای اقوام پیشین باشند،مانند صاعقهها،زلزلهها،سنگهای آسمانی و خشکسالی و قحطی و یا کشته شدن به دست توانای رزمندگان سپاه توحید،همانگونه که در جنگ بدر نسبت به گروهی از سران شرک اتفاق افتاد،مگر اینکه بیدار شوند و توبه کنند و به سوی خدا باز آیند.
البته گروهی از آنها گرفتار قحطی و خشکسالی گشتند،و گروهی-چنان که
گفتیم-در غزوه بدر کشته شدند،ولی گروه عظیمی نیز توبه کردند و ایمان آوردند و در صف مسلمانان راستین قرار گرفتند،و خداوند آنان را مشمول عفو خود قرار داد (1).
جمله" وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ "(ولی بیشتر آنها نمیدانند)اشاره به این است که آنها غالبا از عذابهایی که در دنیا و آخرت در انتظارشان است بیخبرند و مفهومش این است که اقلیتی از آنها از این معنی آگاهند،و در عین حال بر اثر لجاجت و عناد در مخالفت خود اصرار میورزند.
*** در آیه بعد پیامبر را در مقابل اینهمه کارشکنیها و تهمتها و ناسزاها دعوت به صبر و استقامت میکند،میفرماید:"در طریق ابلاغ حکم پروردگارت صبر و شکیبایی و استقامت کن"( وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ ) (2).
اگر تو را کاهن و مجنون و شاعر میخوانند صبر کن،و اگر آیات قرآن را افتراهایی میپندارند که به خدا بسته شده است شکیبایی نما،و اگر در برابر اینهمه براهین منطقی باز به لجاج و عناد ادامه میدهند استقامت به خرج ده،
1) 1) آنها که جمله" فِیهِ یُصْعَقُونَ "را اشاره به روز قیامت و آغاز رستاخیز میدانند عذاب را در آیه مورد بحث به معنی عذاب قبر و مجازات برزخی گرفتهاند،ولی چون آن تفسیر ضعیف است این احتمال نیز ضعیف است.
2) 2) منظور از"حکم ربک"ممکن است همان تبلیغ احکام الهی باشد که پیامبر (ص)مامور است در راه آن صبر و شکیبایی کند،و یا عذاب خداوند است که به دشمنان وعده داده شده،یعنی در انتظار باش تا عذاب الهی دامانشان را بگیرد،و یا به معنی اوامر و فرمان خدا است،یعنی چون خداوند دستور داده است صبر و استقامت کن گرچه جمع هر سه تفسیر نیز ممکن است،ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد مخصوصا با توجه به جمله"انک باعیننا".
مبادا دلسرد و یا ضعیف و ناتوان شوی.
"زیرا تو در برابر دیدگان علم ما قرار داری و در حفاظت کامل ما هستی" ( فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنٰا ).
ما همه چیز را میبینیم و از همه چیز با خبریم و تو را تنها نخواهیم گذارد.
جمله" فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنٰا "تعبیر بسیار لطیفی است که هم حاکی از علم و آگاهی پروردگار،و هم مشمول حمایت کامل و لطف او است.
آری انسان هنگامی که احساس کند شخص بزرگی ناظر و حاضر است و تمام تلاشها و کوششهای او را میبیند و او را در برابر دشمنان حمایت میکند، درک این موضوع به او توان و نیرو میبخشد،و هم احساس مسئولیت بیشتر.
و از آنجا که راز و نیاز با خدا،و نیایش و عبادت او،و تسبیح و تقدیس ذات پاک او،به انسان آرامش و نیرو میبخشد به دنبال دستور صبر میفرماید:
"هنگامی که برمیخیزی تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور"( وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ ).
هنگامی که در سحرگاه برای عبادت و نماز شب برمیخیزی.
هنگامی که از خواب برای ادای نماز واجب برمیخیزی.
و هنگامی که از هر مجلس و محفلی برمیخیزی،حمد و تسبیح او کن.
مفسران در این آیه تفسیرهای گوناگونی دارند،ولی جمع میان همه اینها نیز ممکن است،چه در سحرگاه برای نماز شب،و چه بعد از خواب برای ادای فریضه،و چه بعد از قیام از هر مجلس باشد.
آری روح و جانت را به تسبیح و حمد خدا نور و صفا ببخش،زبانت را به ذکر او خوشبو کن،از یاد او مدد بگیر،و برای مبارزه با کارشکنیهای دشمن آماده شو! در روایات متعددی آمده است که پیامبر ص هنگامی که از مجلس
برمیخاست تسبیح و حمد خدا بجا میآورد و میفرمود:"
انه کفارة المجلس ":
"این تسبیح و حمد کفاره مجلس است"! (1).
از جمله در حدیثی آمده است پیامبر ص هنگامی که از مجلس برمیخاست میفرمود:"
سبحانک اللهم و بحمدک اشهد ان لا اله الا انت،استغفرک و اتوب الیک ".
بعضی عرض کردند ای رسول خدا این چه کلماتی است که میگویی فرمود:
هن کلمات علمنیهن جبرئیل،کفارات لما یکون فی المجلس:
"اینها کلماتی است که جبرئیل به من آموخته و کفاره چیزی است که در مجالس واقع میشود" (2).
*** سپس در آخرین آیه میافزاید:"همچنین در شب او را تسبیح کن و به هنگام پشت کردن ستارگان و طلوع صبح"( وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ إِدْبٰارَ النُّجُومِ ).
بسیاری از مفسران جمله" وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ "را به"نماز شب"تفسیر کردهاند،"و ادبار النجوم"را به دو رکعت نافله صبح که در آغاز طلوع فجر و به هنگام پنهان شدن ستارگان در نور صبح انجام میشود.
در حدیثی از علی ع نیز آمده است که" إِدْبٰارَ النُّجُومِ "دو رکعت نافله صبح است که قبل از نماز صبح،و به هنگام غروب ستارگان بجا میآورند اما" أَدْبٰارَ السُّجُودِ "(که در آیه 40 سوره ق آمده است)دو رکعت نافلهای است که بعد از مغرب خوانده میشود(البته نافله مغرب چهار رکعت است که در این حدیث تنها اشاره به دو رکعت آن شده است) (3).
به هر حال،عبادت و تسبیح و حمد خدا در دل شب،و در آغاز طلوع فجر،لطف و صفای دیگری دارد،و از تظاهر و ریا دورتر است،و آمادگی روحی برای آن بیشتر میباشد،چرا که کارهای مشغول کننده زندگی روزانه تعطیل است استراحت شبانه به انسان آرامش بخشیده،قال و غوغا فرو نشسته، و در حقیقت همزمان با وقتی است که پیامبر به معراج رفت،و در مقام"قاب قوسین"در آن خلوتگه راز قرار گرفت و با خدای خود به راز و نیاز پرداخت.
و به همین دلیل در آیات مورد بحث روی این دو وقت تکیه شده است.
و در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:
رکعتا الفجر خیر من الدنیا و ما فیها "دو رکعت نافله صبح برای تو بهتر است از دنیا و آنچه در دنیاست" (1).
***خداوندا!به ما توفیق سحرخیزی و راز و نیاز با خود در طول عمر مرحمت فرما.
پروردگارا!قلب ما را به عشقت مطمئن،و به محبتت نورانی،و به لطفت امیدوار ساز.
بارالها!به ما صبر و شکیبایی و استقامت و ایستادگی در برابر نیروهای اهریمنی و کارشکنیهای دشمنانت مرحمت کن،تا تاسی به پیامبرت نمائیم، با سنتش زندگی کنیم و با سنتش بمیریم.
آمین یا رب العالمین پایان سوره طور 22 صفر 1406.
15\8\1364
1) 1) "تفسیر قرطبی"جلد 9 صفحه 6251 ذیل آیات مورد بحث.
محتوای سوره النجم
این سوره به گفته بعضی نخستین سورهای است که پیامبر ص بعد از علنی کردن دعوت خود آن را آشکارا و با صدای بلند در حرم مکه تلاوت کرد، و مشرکان به آن گوش دادند،و همه مؤمنان آن روز و حتی مشرکان سجده کردند! (1).
این سوره به عقیده بعضی از مفسران در ماه مبارک رمضان سال پنجم بعثت نازل گردید (2).
بعضی گفتهاند این سوره نخستین سورهای است که آیه سجده واجب در آن نازل گردیده (3)ولی با توجه به اینکه طبق نقل معروف سوره"اقرأ"قبل از آن نازل شده و در پایان آن آیه سجده است این نقل بعید به نظر میرسد.
به هر حال این سوره به خاطر"مکی"بودنش بحثهایی از اصول اعتقادی مخصوصا"نبوت"و"معاد"دارد،و با تهدیدهای کوبنده و انذارهای مکرر به بیداری کفار میپردازد.
محتوای این سوره را در هفت بخش میتوان خلاصه کرد:
1-در آغاز سوره بعد از سوگند پر معنایی،از حقیقت وحی سخن میگوید و تماس مستقیم پیامبر ص را با پیک وحی"جبرئیل"روشن میسازد، و ساحت مقدس پیامبر ص را از اینکه چیزی جز وحی الهی بگوید مبرا میکند.
2-در بخش دیگری از این سوره از معراج پیامبر سخن گفته،و گوشههایی از آن را با عباراتی کوتاه و پر معنی مجسم میکند که آن نیز رابطه مستقیمی با وحی دارد.
3-سپس به خرافات مشرکان در زمینه بتها،و عبادت فرشتگان،و امور دیگری که جز از روی هوا و هوس نبود،پرداخته و آنها را سخت در این رابطه نکوهش میکند،و از پرستش آنها بر حذر میدارد،و با منطقی نیرومند این معنی را اثبات مینماید.
4-در بخش دیگری راه توبه را به روی این منحرفین و عموم گنهکاران باز میکند،و آنها را به"مغفرت واسعه"حق نوید میدهد،و تاکید میکند که هر کس مسئول اعمال خویش است و هیچکس بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد.
5-برای تکمیل این اهداف در بخش دیگری از این سوره گوشههایی از مساله"معاد"را منعکس میسازد،و دلیل روشنی برای این مساله از آنچه در نشاه دنیا وجود دارد اقامه میکند.
6-مطابق معمول اشاراتی به سرنوشت دردناک اقوام پیشین که در طریق دشمنی با حق پافشاری و لجاج و عناد داشتند،(همچون اقوام عاد و ثمود و نوح و لوط)میکند تا غافلان بیخبر را از این طریق بیدار سازد.
7-و سرانجام سوره را با امر به سجده و عبادت برای پروردگار پایان میبخشد.
از امتیازات این سوره آیات کوتاه و آهنگ خاص این آیات است،که به مفاهیم آن نفوذ عمیقی میدهد،و قلب و روح خفتگان را بیدار کرده،همراه خود به آسمانها میبرد.
ضمنا نامگذاری این سوره به"النجم"به خاطر نخستین آیه این سوره است.
فضیلت تلاوت این سوره
در روایات فضائل مهمی برای تلاوت این سوره بیان شده است: در حدیثی از رسول اللّٰه ص میخوانیم: من قرأ سورة النجم اعطی من الاجر عشر حسنات، بعدد من صدق بمحمد(ص)و من جحد به: "هر کس سوره"النجم"را بخواند خداوند به عدد هر یک از کسانی که به پیامبر ایمان آوردند و کسانی که او را انکار کردند ده حسنه به او عطا میکند" 1. و در حدیثی از امام صادق جعفر بن محمد ع میخوانیم: من کان یدمن قراءة"و النجم"فی کل یوم،او فی کل لیلة،عاش محمودا بین الناس، و کان مغفورا له و کان محببا بین الناس: "کسی که پیوسته سوره"النجم"را در هر روز یا در هر شب تلاوت کند در میان مردم فردی شایسته شناخته میشود،خداوند او را میآمرزد،و محبوبیت در میان مردم به دست میآورد" 2. مسلما چنین پاداشهای عظیمی از آن کسانی است که تلاوت این سوره را وسیلهای برای اندیشیدن،و سپس عمل،قرار دهند،و تعلیمات مختلف این سوره در زندگی آنها پرتوافکن شود. ***
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَ اَلنَّجْمِ إِذٰا هَویٰ (1) مٰا ضَلَّ صٰاحِبُکُمْ وَ مٰا غَویٰ (2) وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَویٰ (3) إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ (4)
1-سوگند به ستاره هنگامی که افول میکند.
2-که هرگز دوست شما(محمد)منحرف نشده و مقصد را گم نکرده است.
3-و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید.
4-آنچه آورده چیزی جز وحی نیست که به او وحی شده است.
قابل توجه اینکه سوره پیشین(سوره طور)با کلمه"النجوم"(ستارگان) پایان یافت،و این سوره با کلمه"النجم"(ستاره)آغاز میشود که خداوند به آن سوگند یاد کرده،میفرماید:"سوگند به ستاره هنگامی که افول میکند"
( وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ ).
در اینکه مراد از"النجم"در اینجا چیست؟مفسران احتمالات بسیار داده،و هر یک تفسیری را برگزیدهاند.
جمعی آن را اشاره به"قرآن مجید"میدانند،چرا که متناسب با آیات بعد در باره وحی است،و تعبیر به"نجم"به خاطر این است که عرب از چیزی که تدریجا و در فواصل مختلف انجام میگیرد تعبیر به"نجوما"میکنند (در اقساط وامها و امور دیگری از این قبیل تعبیر"نجوما"بسیار به کار میرود) و از آنجا که قرآن در طول 23 سال،و در مقاطع مختلف بر پیامبر اکرم ص نازل شده است به عنوان"نجم"از آن یاد شده،و منظور از" إِذٰا هَویٰ "نزول آن بر قلب پاک رسول خدا ص است.
جمعی دیگر آن را اشاره به یکی از ستارگان آسمان مانند"ثریا" (1)یا"شعری" (2)دانستهاند،چرا که این ستارگان از اهمیت خاصی برخوردار هستند.
بعضی نیز گفتهاند:منظور از"النجم"شهابهایی است که به وسیله آن شیاطین از صحنه آسمان رانده میشوند،و عرب این شهابها را"نجم"مینامد.
ولی هیچیک از این چهار تفسیر دلیل روشنی ندارد بلکه ظاهر آیه آن چنان که اطلاق واژه"النجم"اقتضا میکند سوگند به همه ستارگان آسمان است که
1) 1) "ثریا"مجموعه ستارگان هفتگانهای است که شش عدد از آن آشکار و یکی بسیار کم نور است که معمولا برای شناسایی قدرت دید،افراد را به وسیله آن آزمایش میکنند،سوگند به این ستاره ممکن است به خاطر مسافت زیاد آن از ما بوده باشد.
2) 2) "شعری"یکی از پرنورترین ستارگان آسمان است که ذیل آیه 49 همین سوره به خواست خدا شرح بیشتری در باره آن خواهیم داد،رمز سوگند به آن ممکن است از این نظر باشد که فوق العاده پرفروغ و درخشان و دارای ویژگیهایی است.
از نشانههای بارز عظمت خداوند،و از اسرار بزرگ جهان آفرینش و از مخلوقات فوق العاده عظیم پروردگار است.
این نخستین بار نیست که قرآن به موجودات عظیمی از جهان خلقت سوگند یاد میکند،در آیات دیگر قرآن نیز به خورشید و ماه و مانند آن سوگند یاد شده است.
تکیه بر غروب آنها،در حالی که طلوع آنها بیشتر جلب توجه میکند به خاطر آن است که غروب ستارگان دلیل بر حدوث آنها میباشد و نیز دلیلی است بر نفی عقیده ستارهپرستان همانگونه که در داستان ابراهیم ع آمده است.
" فَلَمّٰا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأیٰ کَوْکَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِینَ ":
"هنگامی که تاریکی شب او را پوشانید ستارهای مشاهده کرد،گفت:آیا این خدای من است؟اما هنگامی که غروب کرد گفت من غروب کنندگان را دوست ندارم"!(انعام-76).
این معنی نیز قابل توجه است که مساله"طلوع"در ریشه لغت"نجم" افتاده چرا که به گفته"راغب"در"مفردات"اصل"نجم"همان"کوکب طالع" است،و به خاطر همین است که از"روئیدن گیاه در زمین"و"دندان در دهان" و"آشکار شدن نظریهای در ذهن"تعبیر به"نجم"میشود.
به این ترتیب خداوند هم سوگند به طلوع ستارگان یاد کرده و هم غروب آنها چرا که دلیل بر حدوث و اسارتشان در چنگال قوانین خلقت است (1).
1) 1) اگر در بعضی از روایات"نجم"به شخص پیامبر(ص)تفسیر شده و"هوی" به معنی نزول او از آسمان در شب معراج،در حقیقت جزء بطون آیه است نه ظاهر آن.
اما ببینیم این سوگند برای چه یاد شده است؟آیه بعد چنین توضیح میدهد:"هرگز دوست شما(محمد)منحرف نشده و مقصد را گم نکرده است" ( مٰا ضَلَّ صٰاحِبُکُمْ وَ مٰا غَویٰ ).
او همیشه در مسیر حق گام بر میدارد،و در گفتار و کردارش کمترین انحرافی نیست.
تعبیر به"صاحب"که به معنی دوست و همنشین است ممکن است اشاره به این باشد که آنچه او میگوید از روی محبت و دلسوزی برای شما است.
بسیاری از مفسران میان"ضل"و"غوی"فرقی نگذاشتهاند،و آنها را تاکید یکدیگر میدانند،ولی بعضی معتقدند که میان این دو تفاوت است:
"ضلالت"آن است که انسان ابدا راهی به مقصد نیابد،ولی"غوایت"آن است که راه او مستقیم و خالی از اشکال نباشد،اولی همچون"کفر"است و دومی همچون"فسق و گناه".
ولی"راغب"در"مفردات"در معنی"غی"میگوید:"جهلی است که توأم با اعتقاد فاسد باشد".
بنا بر این"ضلالت"به معنی مطلق جهل و نادانی و بیخبری است،ولی "غوایت"جهلی است که با عقیده باطلی توأم باشد،و به هر حال خداوند میخواهد در این عبارت هر گونه انحراف و جهل و گمراهی و اشتباه را از پیامبرش نفی کند،و تهمتهایی را که در این زمینه از سوی دشمنان به او زده میشد خنثی نماید.
*** سپس برای تاکید این مطلب،و اثبات اینکه آنچه میگوید از سوی خدا است،میافزاید:"او هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید"
( وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ ).
این تعبیر شبیه استدلالی است برای آنچه در آیه قبل در زمینه نفی ضلالت و غوایت آمده،چرا که سرچشمه گمراهیها غالبا پیروی از هوای نفس است.
در سوره ص آیه 26 میخوانیم: وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ از هوای نفس پیروی مکن که تو را از طریق خداوند گمراه میسازد".
و در حدیث معروف پیامبر ص و امیر مؤمنان علی ع نیز آمده است:
اما اتباع الهوی فیصد عن الحق: "اما پیروی از هوای نفس انسان را از راه خدا باز میدارد" (1).
بعضی از مفسران معتقدند که جمله"ما ضل صاحبکم"ناظر به نفی جنون از پیامبر است،و جمله"و ما غوی"ناظر به نفی شاعر بودن،و یا هر گونه ارتباط به شعر چرا که در آیه 224 سوره شعرا میخوانیم: وَ الشُّعَرٰاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغٰاوُونَ :"شعرا کسانی هستند که گمراهان از آنها پیروی میکنند (شعرای خیالپرداز و بیهدف)و جمله" وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ "نفی نسبت کهانت است چرا که کاهنان افرادی هواپرست و هوسبازند.
*** سپس با صراحت تمام میگوید"آنچه را او آورده است تنها وحی است که از سوی خداوند به او فرستاده شده"( إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ ).
او از خودش چیزی نمیگوید،و قرآن ساخته و پرداخته فکر او نیست،همه از ناحیه خدا است،و دلیل این ادعا در خودش نهفته است،بررسی آیات قرآن به خوبی گواهی میدهد که هرگز یک انسان هر قدر عالم و متفکر باشد،تا چه
1) 1) "نهج البلاغه"کلام 42.
رسد به انسان درس نخواندهای که در محیطی مملو از جهل و خرافات پرورش یافته،قادر نیست سخنانی چنین پر محتوا بیاورد که بعد از گذشتن قرنها الهام بخش مغزهای متفکران است،و میتواند پایهای برای ساختن اجتماع صالح، سالم،مؤمن و پیشرو گردد.
ضمنا باید توجه داشت این سخن تنها در مورد آیات قرآن نیست،بلکه به قرینه آیات گذشته سنت پیامبر ص را نیز شامل میشود که آنهم بر طبق وحی الهی است،چرا که این آیه با صراحت میگوید:او از روی هوی سخن نمیگوید هر چه میگوید وحی است.
حدیث جالب زیر شاهد دیگری بر این مدعا است:
"سیوطی"که از دانشمندان معروف اهل سنت است در تفسیر"در المنثور" چنین نقل میکند:"روزی رسول خدا ص دستور داد تمام درهای خانههایی که به داخل مسجد پیامبر ص گشوده میشد(جز در خانه علی ع) بسته شود،این امر بر مسلمانان گران آمد تا آنجا که"حمزه"عموی پیغمبر ص از این کار گله کرد که چگونه در خانه عمویت و ابو بکر و عمر و عباس را بستی، اما در خانه پسر عمویت را باز گذاردی؟(و او را بر دیگران ترجیح دادی).
هنگامی که پیامبر ص متوجه شد که این امر بر آنها گران آمده است مردم را به مسجد دعوت فرمود،و خطبه بینظیری در تمجید و توحید خداوند ایراد کرد،سپس افزود:
ایها الناس ما انا سددتها،و لا انا فتحتها،و لا انا اخرجتکم و اسکنته،ثم قرأ" وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ مٰا ضَلَّ صٰاحِبُکُمْ وَ مٰا غَویٰ وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ ":"ای مردم!من شخصا درها را نبستم و نگشودم،و من شما را از مسجد بیرون نکردم،و علی را ساکن ننمودم(آنچه بود وحی الهی و فرمان خدا بود)سپس این آیات را تلاوت کرد:
" وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ ... إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ " (1).
این حدیث که بیانگر مقام والای امیر مؤمنان علی ع در میان تمام امت اسلامی بعد از شخص پیامبر است،نشان میدهد که نه تنها گفتههای پیامبر ص بر طبق وحی است بلکه اعمال و کردار او نیز چنین است.
1) 1) تفسیر در المنثور جلد 6 صفحه 122(با کمی تلخیص).
عَلَّمَهُ شَدِیدُ اَلْقُویٰ (5) ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَویٰ (6) وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلیٰ (7) ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰی (8) فَکٰانَ قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ (9) فَأَوْحیٰ إِلیٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحیٰ (10) مٰا کَذَبَ اَلْفُؤٰادُ مٰا رَأیٰ (11) أَ فَتُمٰارُونَهُ عَلیٰ مٰا یَریٰ (12)
5-آن کس که قدرت عظیمی دارد او را تعلیم داده.
6-همان کس که توانایی فوق العاده و سلطه بر همه چیز دارد.
7-در حالی که در افق اعلی قرار داشت.
8-سپس نزدیکتر و نزدیکتر شد.
9-تا آنکه فاصله او به اندازه دو کمان یا کمتر بود.
10-در اینجا خداوند آنچه را وحی کردنی بود به بندهاش وحی نمود.
11-قلب او در آنچه دید هرگز دروغ نمیگفت.
12-آیا با او در باره آنچه دیده مجادله میکنید.
نخستین دیدار دوست!
در تعقیب آیات گذشته که سخن از نزول وحی بر پیامبر ص اسلام میگفت در این آیات سخن از معلم وحی است.
ولی قبلا باید توجه داشت که این آیات را در بدو نظر هالهای از ابهام فرا گرفته که باید آنها را با دقت تمام برای برطرف ساختن این ابهامات مورد بررسی قرار داد،نخست به تفسیر اجمالی این آیات میپردازیم،سپس به بررسی تفصیلی آنها.
میفرماید:"آن کس که قدرت عظیمی دارد پیامبر اسلام را تعلیم داده" ( عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُویٰ ).
*** باز برای تاکید بیشتر میافزاید:"همان کس که توانایی فوق العاده و سلطه بر همه چیز دارد" ( ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَویٰ ).
*** این تعلیم را به او داد"در حالی که در افق اعلی قرار داشت"( وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلیٰ ).
*** "سپس نزدیکتر،و نزدیکتر شد"( ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰی ).
*** "تا آنکه فاصله میان او و معلمش به اندازه دو کمال یا کمتر بود"!
( فَکٰانَ قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ ).
*** و در اینجا خداوند آنچه را وحی کردنی بود به بندهاش وحی نمود"! ( فَأَوْحیٰ إِلیٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحیٰ ).
*** "قلب پیامبر ص در آنچه دید صادق بود و هرگز دروغ نمیگفت"! ( مٰا کَذَبَ الْفُؤٰادُ مٰا رَأیٰ ).
*** "آیا با او در باره آنچه دیده مجادله میکنید و باور ندارید"؟( أَ فَتُمٰارُونَهُ عَلیٰ مٰا یَریٰ ).
در تفسیر این آیات دو نظریه مختلف وجود دارد که یکی مشهور و دیگری غیر مشهور است ولی قبلا لازم است مفردات و بعضی از لغات آیه معنی شود سپس به بیان این دو عقیده بپردازیم.
"مرة"به طوری که بسیاری از ارباب لغت و مفسران نوشتهاند به معنی "تابیده شده"است،و از آنجا که هر قدر طناب بهتر تابیده شود محکمتر است، این کلمه در معنی قدرت و توانایی و استحکام مادی یا معنوی به کار میرود، و بعضی آن را از"مرور"به معنی"عبور"دانستهاند،ولی این سخن با آنچه اهل لغت نوشتهاند چندان سازگار نیست.
"تدلی"از ماده"تدلی"(بر وزن تجلی)به گفته"راغب"در"مفردات"به معنی نزدیک شدن است،بنا بر این تاکیدی است برای جمله"دنی"که قبل از آن آمده،و هر دو به یک معنی است،در حالی که بعضی در میان این دو تفاوت قائل شدهاند و گفتهاند"تدلی"به معنی وابستگی و تعلق و آویزان شدن است همچون وابستگی میوه به درخت،لذا به میوههایی که از درخت آویزان است"دوالی"
میگویند (1).
"قاب"به معنی اندازه است و"قوس"به معنی کمان،بنا بر این "قاب قوسین"یعنی به"مقدار طول دو کمان"(کمان یکی از سلاحهای قدیم برای تیراندازی بوده است).
بعضی"قوس"را از ماده"قیاس"و به معنی"مقیاس"دانستهاند،و چون مقیاس عرب اندازه ذراع(فاصله نوک انگشتان تا آرنج)بوده،بنا بر این قاب قوسین به معنی دو ذراع میشود.
در بعضی از کتب لغت"قاب"به معنی دیگری ذکر شده و آن فاصله میان محلی از کمان که به دست میگرفتند تا نوک برگشته کمان(کمانها به صورت قوسی شکل بود که دو انتهای آن برگشته بود).
بنا بر این"قاب قوسین"به معنی مجموعه انحناء کمان میشود(دقت کنید) (2).
اکنون به ذکر دو تفسیر باز میگردیم:
نظریه مشهور مفسران این است که معلم پیامبر ص همان"جبرئیل امین"پیک وحی خدا بود،که قدرت فوق العادهای داشت.
او که معمولا به صورت"انسانی خوش چهره"بر پیامبر ص ظاهر میگشت،و پیام الهی را ابلاغ مینمود دو بار در تمام عمر آن حضرت ص به قیافه و چهره اصلیش بر او ظاهر گشت:
مرتبه اول همان است که در آیات فوق میخوانیم که در افق بالا ظاهر گشت(و تمامی شرق و غرب را پوشانده بود،و آن چنان با عظمت بود که پیامبر ص
به هیجان آمد)و هم او بود که به پیامبر نزدیک شد تا آن حد که فاصله چندانی میان آنها نبود،و تعبیر به"قاب قوسین"کنایه از نهایت نزدیکی است.
مرتبه دوم در جریان معراج پیامبر ص بود که در آیات آینده از آن گفتگو شده است،و به خواست خدا در باره آن سخن خواهیم گفت.
بعضی از مفسران که این نظر را برگزیدهاند تصریح کردهاند دیدار اول پیامبر ص با جبرئیل به صورت اصلیش در کنار غار"حرا"در"جبل النور" واقع شده (1).
ولی این تفسیر با تمام طرفدارانی که دارد خالی از اشکالات مهمی نیست زیرا:
1-در آیه" فَأَوْحیٰ إِلیٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحیٰ "(آنچه وحی کردنی بود بر- بندهاش وحی کرد)مسلما مرجع ضمیرها(مخصوصا ضمیر عبده)خدا است، در حالی که اگر"شدید القوی"به معنی"جبرئیل"باشد تمام ضمیرها به او باز میگردد،درست است که میتوان از قرائن خارج فهمید که حساب این آیه از بقیه جدا است ولی به هم خوردن یک نواختی آیات و مرجع ضمیرها مسلما خلاف ظاهر است.
2-" شَدِیدُ الْقُویٰ "به معنی کسی که تمام قدرتهایش فوق العاده است تنها مناسب ذات پاک پروردگار است،درست است که در آیه 20 سوره"تکویر" از جبرئیل به عنوان" ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ "یاد شده،ولی میان
1) 1) این تفسیر را که منظور از" شَدِیدُ الْقُویٰ "جبرئیل امین است گروه کثیری از جمله طبرسی در"مجمع البیان"بیضاوی در"انوار التنزیل"زمخشری در "کشاف"و"قرطبی"در تفسیرش و"روح البیان"و فخر رازی در"تفسیر کبیر"و سید قطب در"فی ظلال القرآن"و"مراغی"در تفسیرش برگزیدهاند تعبیرات علامه طباطبائی در"المیزان"نیز بیشتر به این تفسیر متمایل است.
"شدید القوی"که مفهوم عام و گستردهای دارد با"ذی قوة"که"قوة"در آن به صورت مفرد و نکره ذکر شده تفاوت بسیار است.
3-در آیات بعد آمده است که پیامبر او را نزد"سدرة المنتهی"(بر- فراز آسمانها دید)اگر منظور جبرئیل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روی زمین با پیامبر همراه بود،و تنها در اوج آسمان او را ندید،مگر اینکه گفته شود در آغاز او را به صورت انسانی مشاهده کرد و در آسمان به صورت اصلیش در حالی که قرینهای بر این مطلب در آیات نیست.
4-تعبیر به"علمه"یا مانند آن در قرآن مجید هیچگاه در مورد جبرئیل به کار نرفته،و این تعبیر در مورد خداوند نسبت به پیامبر اسلام ص و پیامبران دیگر بسیار زیاد است،و به عبارت دیگر جبرئیل معلم پیامبر ص نبود بلکه واسطه وحی بود و معلمش تنها خدا است.
5-درست است که جبرئیل فرشتهای است والا مقام ولی مسلما پیامبر اسلام ص مقام والاتری دارد،چنان که در داستان معراج نیز آمده است که او در سیر صعودی معراج در محضر پیامبر ص بود به نقطهای رسید و از حرکت باز ماند،و گفت:"اگر یک سر انگشت بالاتر روم پر و بالم میسوزد"!ولی پیامبر ص هم چنان به سیر خود ادامه داد.
با اینحال مشاهده کردن جبرئیل در صورت اصلیش متناسب آن چنان اهمیتی که در این آیات به آن داده شده نیست و به تعبیر سادهتر برای پیامبر ص زیاد مهم نبود که به چنین دیداری نائل گردد،با اینکه این آیات اهمیت فوق- العادهای برای این دیدار قائل شده است.
6-جمله" مٰا کَذَبَ الْفُؤٰادُ مٰا رَأیٰ ""قلب پیامبر ص آنچه را دیده خلاف نمیگوید"نیز دلیل بر یک شهود باطنی است نه مشاهده حسی با چشم نسبت به جبرئیل.
7-از همه اینها گذشته در روایات متعددی که از منابع اهل بیت نقل شده این آیات تفسیر به جبرئیل نشده بلکه روایات موافق تفسیر دوم است که میگوید منظور از این آیات شهود باطنی خاصی نسبت به ذات پاک خدا است که برای پیامبر ص در این صحنه روی داد و در معراج بار دیگر تکرار شد و رسول اللّٰه فوق العاده تحت تاثیر جذبه معنوی این دیدار قرار گرفت (1).
مرحوم شیخ طوسی در"امالی"از ابن عباس از پیامبر اسلام ص نقل میکند:
لما عرج بی الی السماء دنوت من ربی عز و جل حتی کان بینی و بینه قاب قوسین او ادنی: "هنگامی که به آسمان معراج کردم آن چنان به ساحت قدس پروردگارم نزدیک شدم که میان من و او فاصله قوسین یا کمتر بود"! (2).
مرحوم"صدوق"در"علل الشرائع"همین مضمون را از هشام بن حکم از امام موسی بن جعفر ع نقل کرده است که در ضمن یک حدیث طولانی میفرماید:
فلما اسری بالنبی(ص)و کان من ربه کقاب قوسین او ادنی رفع له حجاب من حجبه: "هنگامی که پیامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس پروردگارش به اندازه قوسین یا کمتر بود حجابی از حجابها از برابر دیدگان او برداشته شد"! (3).
در"تفسیر علی بن ابراهیم"نیز آمده است:"ثم دنی یعنی رسول اللّٰه من ربه عز و جل:"سپس نزدیک شد،یعنی رسول خدا به پروردگار
1) 1) در دعای ندبه نیز تعبیری دیده میشود که مناسب همین معنی است آنجا که میگوید: یا بن من دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی دنوا و اقترابا من العلی الاعلی: "ای فرزند کسی که نزدیک شد و نزدیک شد تا آنجا که فاصلهاش به اندازه دو کمان یا کمتر بود و این نزدیکی با خداوند علی اعلی صورت گرفت)در ذیل همین دعا نیز یکی از القاب خداوند"شدید القوی"ذکر شده آنجا که میخوانیم:"و اره سیده یا شدید القوی".
2) 2 و 3) نور الثقلین جلد 5 صفحه 149.
متعال"! (1).
این معنی در روایات متعدد دیگری نیز آمده است و نادیده گرفتن اینهمه روایات ممکن نیست.
در روایات اهل سنت نیز در روایتی در"در المنثور"همین معنی از ابن عباس به دو طریق نقل شده است (2).
مجموع این قرائن سبب میشود که تفسیر دوم را که میگوید منظور از "شدید القوی"خداوند است و نزدیک شدن پیامبر ص نیز نسبت به ذات پاک او بوده است برگزینیم.
به نظر میرسد چیزی که سبب شده غالب مفسران از این تفسیر روی برتابند و به سراغ تفسیر اول بروند این است که این تفسیر بوی تجسم خداوند و وجود مکان برای او میدهد،در حالی که مسلم است او نه مکانی دارد و نه جسمی، لاٰ تُدْرِکُهُ الْأَبْصٰارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصٰارَ :"چشمها او را نمیبیند و او همه چشمها را میبیند"(انعام-103) فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ :"به هر سو نگاه کنید خداوند آنجا است"(بقره-115) وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ :"هر کجا باشید او با شماست"(حدید-4).
و نیز شاید مجموع این مسائل سبب شده که بعضی از مفسران از تفسیر این آیات اظهار عجز و ناتوانی کنند و بگویند این از اسرار غیب است که از همه ما پوشیده و پنهان است! میگویند:از یکی از دانشمندان تفسیر این آیات را پرسیدند گفت:جایی که جبرئیل ناتوان گردد من کیم که قادر بر درک این معنی باشم! (3).
ولی با توجه به اینکه قرآن کتاب هدایت است و برای تفکر و تدبر و تذکر انسانها نازل شده قبول این معنی نیز مشکل است.
اما اگر آیات را به معنی دوم یعنی یک نوع شهود و قرب خاص معنوی تفسیر کنیم تمام این مشکلها برطرف خواهد شد.
توضیح اینکه:بدون شک رؤیت حسی در مورد خداوند نه در دنیا و نه در آخرت امکانپذیر نیست،چرا که لازمه آن جسمانیت و مادی بودن است،همچنین لازمه آن تغییر و تحول و فسادپذیر بودن،و نیاز به زمان و مکان داشتن است،و ذات واجب الوجود از همه این امور مبرا است.
ولی خدا را از طریق دید دل و عقل میتوان مشاهده کرد،و این همان است که امیر مؤمنان علی ع در پاسخ"ذعلب یمانی"به آن اشاره فرمود:
"
لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان ":
"چشمها با مشاهده حسی هرگز او را ندیده،ولی دلها با حقیقت ایمان او را دریافته است" (1).
اما باید توجه داشت که"دید باطنی"بر دو گونه است:یکی"دید عقلانی"است که از طریق استدلال حاصل میشود،و دیگری مقام"شهود قلبی" است که درکی ما فوق درک عقل و دیدی ما وراء دید آن است.
این مقامی است که آن را مقام"استدلال"نباید نام گذاشت،بلکه مقام "مشاهده"است،اما مشاهدهای با دل،و از طریق درون،این مقامی است که برای"اولیاء اللّٰه"با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ میدهد،زیرا شهود باطنی نیز مراتب و درجات بسیاری دارد البته درک حقیقت آن برای کسانی که به آن نرسیدهاند مشکل است.
از آیات فوق با توجه به قرائنی که ذکر شد میتوان اینچنین استفاده کرد
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 179.
که پیامبر اسلام ص در عین اینکه دارای مقام شهود بود،در طول عمر مبارکش دو مرتبه چنان اوج گرفت که به مقام"شهود کامل"نائل گردید.
یکی احتمالا در آغاز بعثت بود و دیگری به هنگام معراج،آن چنان به خدا نزدیک شد و بر بساط قرب او گام گذاشت که بسیاری از فاصلهها و حجابها برچیده شد،مقامی که حتی جبرئیل امین،یعنی مقربترین فرشته الهی،از وصول به آن عاجز بود.
روشن است تعبیراتی مانند" فَکٰانَ قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ "همه به صورت کنایه و بیان شدت قرب است،و گرنه او با بندگانش فاصله مکانی ندارد،تا با"قوس"و"زراع"سنجیده شود،و نیز منظور از"رؤیت"در این آیات رؤیت با چشم نیست بلکه همان شهود باطنی است.
در بحثهای گذشته در تفسیر"لقاء اللّٰه"(ملاقات پروردگار)که در آیات مختلف قرآن به عنوان یکی از مشخصات روز قیامت کرارا روی آن تکیه شده است گفتهایم که این ملاقات نیز-بر خلاف آنچه بعضی از کوتهفکران پنداشتهاند-ملاقات حسی و مشاهده مادی نیست،بلکه یک نوع شهود باطنی است هر چند در مراحل پائینتر است و هرگز به مرحله شهود اولیاء و انبیاء نمیرسد،تا چه رسد به مرحله شهود کامل پیامبر ص در لیله معراج.
و با توجه به این توضیح اشکالاتی که پیرامون این تفسیر به نظر میرسد برطرف خواهد شد،و اگر پارهای از خلاف ظاهرها به حکم تنگی بیان و الفاظ ما از شرح این مسائل ما وراء مادی در کار باشد در برابر اشکالاتی که بر تفسیر اول است ناچیز به نظر میرسد.
با توجه به آنچه گفته شد مجددا مروری بر آیات مورد بحث میکنیم و مضمون آیات را از این دیدگاه بررسی مینمائیم:
طبق این تفسیر قرآن نزول وحی را بر پیامبر ص چنین شرح میدهد:
خداوند شدید القوی و پر قدرت او را تعلیم فرمود،در حالی که او به صورت کامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلی قرار گرفت (1).
سپس نزدیک شد،و نزدیکتر شد،آن چنان که میان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بیشتر نبود،و در همین جا بود که آنچه وحی کردنی بود خداوند به بندهاش وحی کرد.
و از آنجا که برای جمعی این شهود باطنی سنگین میآمد تاکید میکند که قلب پیامبر ص آنچه را دیده به حق و راستی دیده است و نباید شما در برابر این سخن با او به مجادله برخیزید.
همانگونه که گفتیم تفسیر این آیات به شهود باطنی پیامبر ص نسبت به خداوند صحیحتر و با روایات اسلامی موافقتر،و برای پیامبر ص فضیلتی است برتر،و مفهومی است لطیفتر(و اللّٰه اعلم بحقائق الامور) (2).
این بحث را با حدیثی از پیامبر ص و حدیثی از علی ع پایان میدهیم.
از پیغمبر اکرم ص پرسیدند هل رأیت ربک؟:"آیا پروردگارت را هرگز دیدهای"؟! در پاسخ فرمود:رأیته بفؤادی:"من او را با چشم دل دیدهام"! (3).
و در نهج البلاغه در صدر همان خطبه"ذعلب یمانی"آمده است که از آن حضرت سؤال کرد:هل رأیت ربک یا امیر المؤمنین؟!"آیا هرگز پروردگارت را ای امیر مؤمنان دیدهای"؟!
1) 1) ضمیر"فاستوی"و همچنین ضمیر در" هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلیٰ "ممکن است به پیامبر(ص)یا به ذات پاک خداوند برگردد.
2) 2) این نکته را نیز در اینجا اجمالا به خاطر داشته باشید که در مورد معراج و اینکه یک بار در عمر پیغمبر(ص)اتفاق افتاد،یا دو بار،در میان دانشمندان گفتگو است،و ممکن است آیات اشاره به دو شهود باطنی در دو معراج باشد.
3) 3) "بحار الانوار"جلد 18 صفحه 287(ذیل مباحث معراج).
در پاسخ فرمود:ا فاعبد ما لا اراه؟!:"آیا کسی را که نمیبینم پرستش کنم"؟! سپس به شرحی که قبلا نقل کردهایم که اشاره به"شهود باطنی"است پرداخت (1).
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 179.
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْریٰ (13) عِنْدَ سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهیٰ (14) عِنْدَهٰا جَنَّةُ اَلْمَأْویٰ (15) إِذْ یَغْشَی اَلسِّدْرَةَ مٰا یَغْشیٰ (16) مٰا زٰاغَ اَلْبَصَرُ وَ مٰا طَغیٰ (17) لَقَدْ رَأیٰ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِ اَلْکُبْریٰ (18)
13-و بار دیگر او را مشاهده کرد.
14-نزد سدرة المنتهی! 15-که جنت الماوی در آنجا است.
16-در آن هنگام که چیزی(نور خیره کنندهای)سدرة المنتهی را پوشانده بود.
17-و چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان ننمود.
18-او پارهای از آیات و نشانههای بزرگ پروردگارش را مشاهده کرد.
دومین دیدار!
این آیات هم چنان ادامه بحثهای آیات گذشته در باره مساله وحی و ارتباط پیامبر ص با خداوند و شهود باطنی او است.
میفرماید:"بار دیگر پیامبر ص او را مشاهده کرد"( وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْریٰ ).
*** "و این شهود در کنار"سدرة المنتهی"روی داد"( عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهیٰ ).
*** "همانی که جنة الماوی و بهشت برین در کنار آن است"( عِنْدَهٰا جَنَّةُ الْمَأْویٰ ).
*** در آن هنگام که چیزی"سدرة المنتهی"را فرا گرفته،و پوشانده بود" ( إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ مٰا یَغْشیٰ ).
*** اینها واقعیاتی بود که پیامبر مشاهده کرده"و چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان ننمود"و تصورات باطل را در لباس حق ندید( مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغیٰ ).
*** "او بخشی از آیات و نشانههای بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده کرد"( لَقَدْ رَأیٰ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِ الْکُبْریٰ ).
*** همانگونه که میبینیم همان ابهامی که در بدو امر آیات گذشته را احاطه کرده بود بر این آیات که فراز دیگری از همان مطالب است سایه افکنده، و برای روشن شدن مفاد این آیات باز باید قبل از هر چیز به سراغ مفردات آن برویم سپس مجموع را در نظر بگیریم:
"نزلة"به معنی یک بار نازل شدن است،بنا بر این" نَزْلَةً أُخْریٰ "یعنی
"در یک نزول دیگر" (1).
از این تعبیر استفاده میشود که دو بار"نزول"رخ داده و این ماجرا مربوط به نزول دوم است.
"سدرة"(بر وزن حرفة)مطابق آنچه غالبا مفسران علمای لغت گفتهاند درختی است پر برگ و پر سایه،و تعبیر به" سِدْرَةِ الْمُنْتَهیٰ "اشاره به درخت پر برگ و پر سایهای است که در اوج آسمانها،در منتها الیه عروج فرشتگان و ارواح شهداء،و علوم انبیاء،و اعمال انسانها قرار گرفته،جایی که ملائکه پروردگار از آن فراتر نمیروند،و جبرئیل نیز در سفر معراج به هنگامی که به آن رسید متوقف شد.
در باره سدرة المنتهی هر چند در قرآن مجید توضیحی نیامده،ولی در اخبار و روایات اسلامی توصیفهای گوناگونی پیرامون آن آمده،و همه بیانگر این واقعیت است که انتخاب این تعبیر به عنوان یک نوع تشبیه،و به خاطر تنگی و کوتاهی لغات ما از بیان اینگونه واقعیات بزرگ است.
در حدیثی از پیامبر اسلام ص نقل شده است که فرمود:
رایت علی کل ورقة من اوراقها ملکا قائما یسبح اللّٰه تعالی: "من بر هر یک از برگهای آن فرشتهای دیدم که ایستاده بود و تسبیح خداوند را میکرد" (2).
در حدیث دیگری از امام صادق ع نقل شده است که رسول خدا ص فرمود:
انتهیت الی سدرة المنتهی،و اذا الورقة منها تظل امة من الامم:
1) 1) بعضی از ارباب لغت و مفسران"نزلة"را به معنی"مرة"تفسیر کردهاند، بنا بر این معنی نزول در آن نیست،و"نزلة اخری"تنها به معنی یک بار دیگر است،ولی معلوم نیست چرا آنها ماده اصلی"نزله"را در اینجا رها کردهاند،در حالی که دیگران آن را حفظ نموده و به صورتی که در بالا گفتیم تفسیر نمودهاند(دقت کنید).
2) 2) مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث.
"من به سدرة المنتهی رسیدم و دیدم در سایه هر برگی از آن امتی قرار گرفتهاند"! (1).
این تعبیرات نشان میدهد که هرگز منظور درختی شبیه آنچه در زمین میبینیم نبوده،بلکه اشاره به سایبان عظیمی است در جوار قرب رحمت حق که فرشتگان بر برگهای آن تسبیح میکنند و امتهایی از نیکان و پاکان در سایه آن قرار دارند.
"جنة الماوی"به معنی بهشتی است که محل سکونت است (2)و در اینکه این کدام بهشت است؟در میان مفسران گفتگو است،بعضی آن را همان بهشت جاویدان(جنة الخلد)میدانند که در انتظار تمام اهل ایمان و پرهیزگاران است،و محل آن را در آسمان میدانند،و آیه 19 سوره سجده را شاهد بر آن میدانند: فَلَهُمْ جَنّٰاتُ الْمَأْویٰ نُزُلاً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ "برای مؤمنان صالح العمل باغهای بهشت است که در آن ساکن میشوند،و این وسیله پذیرایی از آنهاست در مقابل اعمالی که انجام میدادند"چرا که این آیه به قرینه آیه بعد از آن مسلما از بهشت جاویدان سخن میگوید.
ولی از آنجا که در جای دیگر میخوانیم وَ سٰارِعُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ :"برای رفتن به سوی مغفرت پروردگار و بهشتی که وسعت آن آسمانها و زمین است بر یکدیگر پیشی گیرید"(آل عمران -133)بعضی این معنی را بعید شمردهاند،زیرا ظاهر آیات مورد بحث نشان میدهد که"جنة الماوی"در آسمان است و غیر از بهشت جاویدان است که
وسعتش به اندازه تمام آسمانها و زمین میباشد.
لذا گاهی آن را به جایگاه ویژهای از بهشت تفسیر کردهاند که در کنار "سدرة المنتهی"است،و محل خاصان و مخلصان است.
و گاه گفتهاند به معنی بهشت برزخی است که ارواح شهداء و مؤمنان موقتا به آنجا میروند.
تفسیر اخیر از همه مناسبتر به نظر میرسد،و از اموری که به روشنی بر آن گواهی میدهد این است که در بسیاری از روایات معراج آمده است که پیغمبر ص عدهای را در این بهشت متنعم دید،در حالی که میدانیم هیچکس در بهشت جاویدان قبل از روز قیامت وارد نمیشود،زیرا آیات قرآن به خوبی دلالت دارد که پرهیزگاران در قیامت بعد از محاسبه،وارد بهشت میشوند، نه بلافاصله بعد از مرگ،و ارواح شهداء نیز در بهشت برزخی قرار دارند، زیرا آنها نیز قبل از قیام قیامت وارد بهشت جاویدان نمیشوند.
آیه" مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغیٰ "اشاره به این معناست که چشم پیامبر ص در مشاهده خود نه چپ و راست شد،و نه از حد و مقصد تجاوز کرد، و آنچه را دید عین واقعیت بود(زیرا"زاغ"از ماده"زیغ"به معنی انحراف به چپ و راست است،و"طغی"از ماده"طغیان"به معنی تجاوز از حد است.
به تعبیر دیگر انسان به هنگام مشاهده چیزی،وقتی به اشتباه میافتد که دقیقا به خود آن توجه نکند یا به چپ و راست،یا ما وراء آن بنگرد (1).
1) 1) در تفسیر"المیزان"واژه اول به معنی"خطا در مشاهده کیفیت چیزی"تفسیر شده،و واژه دوم به معنی"خطا در اصل دیدن"ولی دلیل روشنی برای این تفاوت بیان نشده است،بلکه آنچه در لغت آمده همان تفسیری است که در بالا گفتیم.
اکنون که از تفسیر مفردات آیه فراغت یافتیم،به تفسیر جمعی آیات میپردازیم.
در اینجا باز همان دو نظری که در تفسیر آیات سابق بود تعقیب شده است.
جمع کثیری از مفسران آیات را ناظر به ملاقات پیامبر ص برای دومین بار با جبرئیل،در صورت اصلیش،دانستهاند،و میگویند منظور این است که بار دیگر رسول خدا ص به هنگام نزول از معراج در کنار"سدرة المنتهی" جبرئیل را در صورت اصلیش دید،و چشم او در مشاهده این صحنه هرگز گرفتار اشتباهی نشد.
پیامبر در اینجا بعضی از آیات بزرگ حق را مشاهده کرد که منظور از آن یا همان صورت واقعی جبرئیل است،و یا بعضی از آیات عظمت آسمانها و عجائب آن،و یا هر دو.
ولی اشکالاتی که سابقا برای این تفسیر ذکر کردیم هم چنان باقی است، بلکه پارهای از اشکالات دیگر بر آن افزوده میشود،از جمله:
تعبیر به" نَزْلَةً أُخْریٰ "(در یک نزول دیگر)طبق این تفسیر مفهوم روشنی ندارد،و اما بر طبق تفسیر دوم پیغمبر اکرم ص در یک"شهود باطنی دیگر"به هنگام معراج بر فراز آسمانها ذات پاک خدا را مشاهده کرد،و به تعبیر دیگر خداوند بار دیگر بر قلب پاک او نزول فرمود( نَزْلَةً أُخْریٰ )و شهود کامل تحقق یافت،در محلی که منتها الیه قرب الی اللّٰه از سوی بندگان است، در کنار سدرة المنتهی،در آنجا که"جنة الماوی"قرار دارد،در حالی که "سدرة المنتهی"را حجابهایی از نور پوشانده بود.
دیده قلب پیامبر ص در این شهود هرگز به غیر حق نیفتاد،و جز او ندید،و در همانجا بود که نشانههای عظمت خداوند را در آفاق و انفس نیز
مشاهده کرد.
مساله شهود باطنی چنان که قبلا نیز اشاره کردیم یک نوع درک و دیدی است که نه شباهت با"ادراکات عقلی"دارد،و نه با"ادراکات حسی"که انسان از طریق حواس ظاهر آن را درک میکند،و از جهاتی میتوان آن را شبیه علم انسان به وجود خود و افکار و تصورات خود دانست.
توضیح اینکه:ما به وجود خود یقین داریم،افکار خود را درک میکنیم، از اراده و تصمیم و تمایلات خود با خبریم،ولی این آگاهی نه از طریق استدلال برای ما حاصل شده،و نه از طریق مشاهده ظاهری،بلکه این یک نوع شهود باطنی برای ما است که از این طریق به وجود خود و روحیات خود واقفیم.
به همین دلیل علمی که از ناحیه شهود باطنی حاصل میشود هیچگونه خطا در آن راه ندارد،زیرا نه از طریق استدلال است که خطایی در مقدمات آن حاصل شود،و نه از طریق حس است که خطایی از طریق حواس در آن راه یابد.
درست است که ما نمیتوانیم حقیقت شهودی را که پیامبر ص در آن شب تاریخی معراج نسبت به خداوند پیدا کرد دریابیم ولی مثالی گفتیم برای نزدیک کردن راه مناسب است،و روایات اسلامی نیز در مسیر راهگشای ماست.
در میان دانشمندان اسلام در اصل مساله معراج سخنی نیست،چه اینکه هم آیات قرآن در اینجا و در آغاز سوره اسراء بر آن گواهی میدهد،و هم روایات متواتر، منتها بعضی که به خاطر پیشداوریهایی نتوانستهاند این را بپذیرند که پیامبر ص با"جسم"و"روح"خود به آسمانها پرواز کرده،آن را به"معراج
روحانی"و چیزی شبیه حالت خواب تفسیر کردهاند! در حالی که این پرواز جسمانی پیامبر ص نه اشکال عقلی دارد،و نه اشکالی از ناحیه علوم روز،که شرح آن را در تفسیر سوره اسراء بطور مبسوط بیان کردهایم (1).
بنا بر این دلیلی ندارد که ما ظاهر آیات و صریح روایات را به خاطر استبعادات رها سازیم.
از این گذشته تعبیرات آیات فوق نشان میدهد که گروهی در این مساله به مجادله برخاسته بودند،تاریخ نیز میگوید:مساله معراج جنجالی در میان مخالفان برانگیخت.
اگر پیامبر ص مدعی معراج روحانی و چیزی شبیه خواب بود،این جنجال استبعادی نداشت.
-رسیدن پیامبر ص به شهود باطنی از یک سو،و دیدن عظمت خداوند در پهنه آسمانها با همین چشم ظاهر از سوی دیگر بوده است، که هم در آخرین آیه مورد بحث در اینجا( لَقَدْ رَأیٰ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِ الْکُبْریٰ ) و هم در آیه 1 سوره اسراء( لِنُرِیَهُ مِنْ آیٰاتِنٰا )به آن اشاره شده است و نیز به مسائل زیاد و مهمی از فرشتگان و بهشتیان و دوزخیان و ارواح انبیا آگاهی یافت که در طول عمر مبارکش الهام بخش او در تعلیم و تربیت خلق خدا بود.
از آیات مورد بحث استفاده میشود که پیامبر ص در شب معراج از کنار
1) 1) تفسیر نمونه جلد 12-صفحه 17 به بعد.
بهشت گذشته،و یا در آن وارد شده است.
این بهشت خواه بهشت جاویدان و"جنة الخلد"باشد،آن چنان که جمعی از مفسران گفتهاند،و یا"بهشت برزخی"باشد که ما اختیار کردیم،در هر صورت مسائل مهمی را از آینده انسانها در این بهشت مشاهده فرموده است،که شرح آن در اخبار اسلامی آمده و به قسمتی از آن به خواست خدا اشاره خواهیم کرد.
از جمله مسائلی که روایات معراج بلکه تمام این مساله را از نظر بعضی زیر سؤال برده وجود بعضی از روایات ضعیف و مجعول در لابلای آنهاست در حالی که به گفته مفسر معروف مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"روایات معراج را به چهار گروه میتوان تقسیم کرد.
الف-روایاتی که به خاطر متواتر بودن قطعی است(مانند اصل مساله معراج).
ب-روایاتی که(از منابع معتبر نقل شده)و مشتمل بر مسائلی است که هیچ مانع عقلی از قبول آن نیست،مانند روایاتی که از مشاهده بسیاری از آیات عظمت خدا در آسمانها سخن میگوید.
ج-روایاتی که ظاهر آن با اصولی که از آیات قرآن و روایات مسلم اسلامی در دست داریم منافات دارد،ولی با اینحال قابل توجیه است،مانند روایاتی که میگوید پیغمبر اکرم ص گروهی از بهشتیان را در بهشت،و گروهی از دوزخیان را در دوزخ دید(که باید گفت منظور بهشت و دوزخ برزخی است که ارواح مؤمنان و شهداء در یکی،و ارواح کفار و مجرمان در دیگری قرار
دارد) (1).
د-روایاتی که مشتمل بر مطالب باطل و بی اساسی است که به هیچوجه قابل قبول نیست و محتوای آنها گواه بر مجعول بودن آنهاست،مانند روایاتی که میگوید پیامبر ص خدا را با"چشم ظاهری"دید،یا با او سخن گفت،و او را مشاهده کرد،اینگونه روایات و مانند آن قطعا مجعول است(مگر اینکه به شهود باطنی تفسیر گردد).
با توجه به این تقسیمبندی به یک بررسی اجمالی روی روایات معراج میپردازیم:
از مجموع روایات به خوبی استفاده میشود که پیامبر گرامی اسلام ص این سفر آسمانی را در چند مرحله پیمود.
مرحله نخست،مرحله فاصله میان مسجد الحرام و مسجد اقصی بود که در آیه اول سوره اسراء به آن اشاره شده است، سُبْحٰانَ الَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی :"منزه است خداوندی که در یک شب بندهاش را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی برد".
طبق بعضی از روایات معتبر پیامبر ص در اثناء راه به اتفاق جبرئیل در سرزمین مدینه نزول کرد و در آنجا نماز گذارد (2).
و نیز در"مسجد الاقصی"با حضور ارواح انبیای بزرگ مانند ابراهیم و موسی و عیسی ع نماز گذارد،و امام جماعت پیامبر ص بود،سپس از آنجا
سفر آسمانی پیامبر ص شروع شد و آسمانهای هفتگانه (1)را یکی پس از دیگری پیمود،و در هر آسمان با صحنههای تازهای روبرو شد،با پیامبران و فرشتگان و در بعضی از آسمانها با دوزخ یا دوزخیان،و در بعضی با بهشت و بهشتیان، برخورد کرد،و پیامبر ص از هر یک از آنها خاطرههای پر ارزش و بسیار آموزنده در روح پاک خود ذخیره فرمود،و عجائبی مشاهده کرد که هر کدام رمزی و سری از اسرار عالم هستی بود،و پس از بازگشت اینها را با صراحت،و گاه با زبان کنایه و مثال،برای آگاهی امت در فرصتهای مناسب شرح میداد،و برای تعلیم و تربیت از آن استفاده فراوان میفرمود.
این امر نشان میدهد که یکی از اهداف مهم این سفر آسمانی استفاده از نتائج عرفانی و تربیتی این مشاهدات پر بها بود،و تعبیر پر معنی قرآن" لَقَدْ رَأیٰ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِ الْکُبْریٰ "در آیات مورد بحث میتواند اشاره اجمالی و سربستهای به همه این امور باشد. البته همانگونه که گفتیم بهشت و دوزخی را که پیامبر ص در سفر معراج مشاهده کرد،و کسانی را در آن متنعم یا معذب دید،بهشت و دوزخ قیامت نبود،بلکه بهشت و دوزخ برزخی بود،زیرا طبق آیاتی که قبلا اشاره کردیم قرآن مجید میگوید بهشت و دوزخ رستاخیز بعد از قیام قیامت و فراغت از حساب نصیب نیکوکاران و بدکاران میشود.
سرانجام به هفتمین آسمان رسید،و در آنجا حجابهایی از نور مشاهده کرد همانجا که"سدرة المنتهی"و"جنة الماوی"قرار داشت،و پیامبر ص در آن
1) 1) طبق بعضی از آیات قرآن مانند" إِنّٰا زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِزِینَةٍ الْکَوٰاکِبِ ""ما آسمان پائین را به زینت ستارگان آراستیم"(صافات-6)آنچه ما از عالم بالا میبینیم و تمامی ستارگان و کهکشانها همه جزء آسمان اولند،بنا بر این آسمانهای ششگانه دیگر عوالمی هستند فوق آنها؟
جهان سراسر نور و روشنایی به اوج شهود باطنی،و قرب الی اللّٰه،و مقام" قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ "رسید،و خداوند در این سفر او را مخاطب ساخته،و دستورات بسیار مهم و سخنان فراوانی به او فرمود که مجموعهای از آن امروز در روایات اسلامی به صورت"احادیث قدسی"برای ما به یادگار مانده،و در فصل آینده به خواست خداوند به قسمتی از آن اشاره میکنیم.
قابل توجه اینکه طبق تصریح بسیاری از روایات،پیامبر ص در قسمتهای مختلفی از این سفر بزرگ،علی ع را ناگهان در کنار خود مشاهده کرد، و تعبیراتی در این روایات دیده میشود که گواه عظمت فوق العاده مقام علی ع بعد از پیغمبر اکرم ص است.
با اینهمه روایات معراج جملههای پیچیده و اسرارآمیزی دارد که کشف محتوای آن آسان نیست،و به اصطلاح جزء روایات متشابه است یعنی روایاتی که شرح آن را باید به خود معصومین ع واگذار کرد.
(برای اطلاع بیشتر از روایات معراج به جلد 18 بحار الانوار از صفحه 282 تا 410 مراجعه شود).
ضمنا روایات معراج در کتب اهل سنت نیز به طور گسترده آمده است، و حدود 30 نفر از روات آنها حدیث معراج را نقل کردهاند (1).
در اینجا این سؤال پیش میآید:چگونه اینهمه راهپیمایی طولانی و این حوادث عجیب و متنوع و اینهمه گفتگوهای طولانی و این همه مشاهدهها در یک شب یا کمتر از یک شب روی داد؟! ولی با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود،سفر معراج هرگز یک سفر عادی نبود که با معیارهای عادی سنجیده شود،نه اصل سفر
1) 1) تفسیر"المیزان"جلد 13 صفحه 29(ذیل آیات نخستین سوره اسراء-بحث روایی).
عادی بود و نه مرکبش،نه مشاهداتش عادی بود و نه گفتگوهایش،نه مقیاسهایی که در آن به کار رفته همچون مقیاسهای محدود و کوچک کره خاکی ماست و نه تشبیهاتی که در آن آمده بیانگر عظمت صحنههایی است که پیامبر ص مشاهده کرد،همه چیز به صورت خارق العاده و در مقیاسهایی خارج از مکان و زمانی که ما با آن آشنا هستیم و خو گرفتهایم رخ داد.
بنا بر این جای تعجب نیست که این امور با مقیاس زمانی کره زمین ما در یک شب یا کمتر از یک شب واقع شده باشد(دقت کنید).
در کتب حدیث روایتی از امیر مؤمنان علی ع از پیامبر اسلام ص در این زمینه آمده است که بسیار مشروح و طولانی است،و ما گوشههایی از آن را در اینجا میآوریم،مطالبی که نشان میدهد گفتگوها در آن شب تاریخی بر چه محوری بوده،و چگونه همچون اوج آسمانها اوج گرفته است.
در آغاز حدیث میخوانیم که پیامبر ص در شب معراج از پروردگار سبحان چنین سؤال کرد:یا رب ای الاعمال افضل؟"پروردگارا کدام عمل افضل است؟".
خداوند متعال فرمود:
لیس شیء عندی افضل من التوکل علی،و الرضا بما قسمت،یا محمد!وجبت محبتی للمتحابین فی،و وجبت محبتی للمتعاطفین فی، و وجبت محبتی للمتواصلین فی،و وجبت محبتی للمتوکلین علی،و لیس لمحبتی علم و لا غایة و لا نهایه! "هیچ چیز نزد من برتر از توکل بر من و رضا به آنچه قسمت کردهام نیست،ای محمد!آنها که به خاطر من یکدیگر را دوست دارند محبتم شامل حال آنها است،و کسانی که به خاطر من مهربانند،و به خاطر من پیوند دوستی
دارند آنها را دوست دارم،و نیز محبتم برای کسانی که توکل بر من میکنند فرض و لازم است،و برای محبت من حد و حدود،و مرز و نهایتی نیست"! و به این ترتیب گفتگوها از محبت شروع میشود،محبتی بی انتها و گسترده و اصولا عالم هستی بر همین محور محبت دور میزند.
در فراز دیگری آمده است:"ای احمد (1)!همچون کودکان مباش که سبز و زرد و زرق و برق را دوست دارند،و هنگامی که غذای شیرین و دلپذیری به آنها میدهند مغرور میشوند،و همه چیز را به دست فراموشی میسپارند".
پیامبر ص در اینجا عرضه داشت:"پروردگارا مرا به عملی هدایت کن که موجب قرب به درگاه تو است".
فرمود:"شب را روز،و روز را شب قرار ده"! عرض کرد:چگونه؟! فرمود:"چنان کن که خواب تو نماز باشد،و هرگز شکم خود را کاملا سیر مکن".
در فراز دیگری آمده است:"ای احمد!محبت من محبت فقیران و محرومان است،به آنها نزدیک شو،و در کنار مجلس آنها قرار گیر،تا من به تو نزدیک شوم،و ثروتمندان دنیاپرست را از خود دور ساز،و از مجالس آنها بر حذر باش"!
1) 1) قابل توجه اینکه نام پیامبر(ص)در این حدیث همه جا به عنوان"احمد"ذکر شده جز در آغاز آن که"محمد"است،آری محمد نام زمینی او بود،و احمد نام آسمانی او،چرا چنین نباشد در حالی که"احمد"به حکم آنکه"افعل تفضیل"است ستودگی بیشتری را بیان میکند،و پیامبر(ص)در آن شب تاریخی،و در آن مرحله از قرب خدا باید از"محمد"بگذرد و"احمد"شود،به خصوص اینکه فاصله"احمد"با"احد" کمتر است!
در فراز دیگر میفرماید:"ای احمد!زرق و برق دنیا و دنیاپرستان را مبغوض بشمر،و آخرت و اهل آخرت را محبوب دار".
عرض میکند:"پروردگارا!اهل دنیا و آخرت کیانند"؟ فرمود:اهل دنیا کسانی هستند که زیاد میخورند،و زیاد میخندند و میخوابند،و خشم میگیرند،و کمتر خشنود میشوند،نه در برابر بدیها از کسی عذر میخواهند،و نه اگر کسی از آنها عذر طلبد میپذیرند،در اطاعت خدا تنبل،و در معاصی شجاعند،آرزوهای دور و دراز دارند،و در حالی که اجلشان نزدیک شده هرگز به حساب اعمال خود نمیرسند،و نفعشان برای مردم کم است،افرادی پر حرف،فاقد احساس مسئولیت،و علاقمند به خورد و خوراکند.
اهل دنیا نه در نعمت شکر خدا بجا میآورند،و نه در مصائب صبورند.
خدمات فراوان در نظر آنها کم است(و خدمات کم خودشان بسیار!)خود را به انجام کاری که انجام ندادهاند ستایش میکنند،و چیزی را مطالبه میکنند که حق آنها نیست.
پیوسته از آرزوهای خود سخن میگویند،و عیوب مردم را خاطر نشان میسازند و نیکیهای آنها را پنهان"! عرض کرد:"پروردگار؟آیا دنیاپرستان غیر از این عیبی هم دارند"؟ فرمود،ای احمد!عیب آنها این است که جهل و حماقت در آنها فراوان است،برای استادی که از او علم آموختهاند تواضع نمیکنند،و خود را عاقل میدانند اما در نزد آگاهان نادان و احمقند".
سپس به اوصاف اهل آخرت و بهشتیان پرداخته چنین ادامه میدهد:
"آنها مردمی با حیا هستند،جهل آنها کم، منافعشان بسیار،مردم از آنها در راحتند و خود از دست خویش در تعب،و سخنانشان سنجیده است.
پیوسته حسابگر اعمال خویشند،و از همین جهت خود را به زحمت
میافکنند،چشمهایشان به خواب میرود اما دلهایشان بیدار است،چشمشان میگرید،و قلبشان پیوسته به یاد خدا است.
هنگامی که مردم در زمره غافلان نوشته شوند آنها از ذاکران نوشته میشوند.
در آغاز نعمتها حمد خدا میگویند،و در پایان شکر او را بجا میآورند، دعایشان در پیشگاه خدا مستجاب،و تقاضایشان مسموع است،و فرشتگان از وجود آنها مسرورند...مردم(غافل)در نزد آنها مردگان،و خداوند نزد آنها حی و قیوم و کریم است(همتشان آن چنان عالی است که به غیر او نظر ندارند)...
مردم در عمر خود یک بار میمیرند اما آنها به خاطر جهاد با نفس و مخالفت هوا هر روز هفتاد بار میمیرند(و حیات نوین مییابند)!...
هنگامی که برای عبادت در برابر من میایستند همچون بنیان مرصوص و سدی فولادینند،و در دل آنها توجهی به مخلوقات نیست.
به عزت و جلالم سوگند که من آنها را حیات و زندگی پاکیزهای میبخشم، و در پایان عمر،خودم قبض روح آنها میکنم،و درهای آسمان را برای پرواز روح آنها میگشایم،تمام حجابها را از برابر آنها کنار میزنم،و دستور میدهم بهشت،خود را برای آنها بیارائید!...
ای احمد!عبادت ده جزء دارد که نه جزء آن طلب حلال است،هنگامی که غذا و نوشیدنی تو حلال باشد تو در حفظ و حمایت منی...".
و در فراز دیگری آمده است:"ای احمد!آیا میدانی کدام زندگی گواراتر و پردوامتر است"؟ عرض کرد:خداوندا نه! فرمود:"زندگی گوارا آن است که صاحب آن لحظهای از یاد من غافل نماند،نعمت مرا فراموش نکند،از حق من بیخبر نباشد،و شب و روز رضای مرا
بطلبد.
اما زندگی باقی آن است که برای نجات خود عمل کند،و دنیا در نظرش کوچک باشد،و آخرت بزرگ،رضای مرا بر رضای خویشتن مقدم بشمرد، و پیوسته خشنودی مرا بطلبد،حق مرا بزرگ دارد و توجه به آگاهی من نسبت به خودش داشته باشد.
در برابر هر گناه و معصیتی به یاد من بیفتد،و قلبش را از آنچه ناخوش دارم پاک کند،شیطان و وساوس شیطانی را مبغوض دارد،و ابلیس را بر قلب خویش مسلط نسازد و به او راه ندهد.
هنگامی که چنین کند محبت خاصی در قلبش جای میدهم،آن چنان که تمام دلش در اختیار من خواهد بود،و فراغت و اشتغال و هم و غم و سخنش از مواهبی است که من به اهل محبتم میبخشم! چشم و گوش قلب او را میگشایم، تا با گوش قلبش حقایق غیب را بشنود و با دلش جلال و عظمتم را بنگرد"! و سرانجام این حدیث نورانی با این جملههای بیدار کننده پایان میگیرد:
"ای احمد!اگر بندهای نماز تمام اهل آسمانها و زمین را بجا آورد، و روزه تمام اهل آسمانها و زمین را انجام دهد،همچون فرشتگان غذا نخورد و لباس(فاخری)در تن نپوشد(و در نهایت زهد و وارستگی زندگی کند)ولی در قلبش ذرهای دنیاپرستی یا ریاستطلبی یا عشق به زینت دنیا باشد در سرای جاویدانم در جوار من نخواهد بود!و محبتم را از قلب او بر میکنم! سلام و رحمتم بر تو باد،و الحمد للّٰه رب العالمین" (1).
این سخنان عرشی که روح انسان را با خود به اوج آسمانها میبرد،و در
1) 1) "بحار الانوار"جلد 77 صفحه 21 تا 30(با تلخیص).
معراج الهی سیر میدهد و به آستانه عشق و شهود میکشد تنها قسمتی از حدیث قدسی است.
افزون بر این ما اطمینان داریم که غیر از آنچه پیامبر ص در سخنانش برای ما بازگو کرده،اسرار و گفتگوها و رموز و اشاراتی میان او و محبوبش در آن شب عشق و شوق،و جذبه و وصال،رد و بدل شده که نه گوشها توانایی شنیدن آن را دارد و نه افکار عادی قدرت درکش را،و به همین دلیل در درون جان پاک پیامبر ص برای همیشه مکتوم مانده و جز خاصانش از آن آگاه نشدهاند.
أَ فَرَأَیْتُمُ اَللاّٰتَ وَ اَلْعُزّٰی (19) وَ مَنٰاةَ اَلثّٰالِثَةَ اَلْأُخْریٰ (20) أَ لَکُمُ اَلذَّکَرُ وَ لَهُ اَلْأُنْثیٰ (21) تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزیٰ (22) إِنْ هِیَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ مٰا تَهْوَی اَلْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ اَلْهُدیٰ (23)
19-به من خبر دهید آیا بتهای"لات"و"عزی"...
20-و"منات"که سومین آنها است(دختران خدا هستند)؟! 21-آیا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟(در حالی که به زعم شما دختران کمارزشتر از پسرانند).
22-در این صورت این تقسیمی است غیر عادلانه! 23-اینها فقط نامهایی است که شما و پدرانتان بر آنها گذاشتهاید(نامهایی بی محتوا و اسمهایی است بی مسمی!)و هرگز خداوند دلیل و حجتی بر آن نازل نکرده، آنان فقط از گمانهای بی اساس و هوای نفس پیروی میکنند در حالی که هدایت
از سوی پروردگارشان برای آنها آمده است.
این بتها زائیده هوای نفس شما است
پس از بیان بحثهای مربوط به"توحید"و"وحی"و"معراج"و"آیات عظمت خداوند یگانه در آسمانها"به بطلان شرک و عقائد خرافی مشرکان در زمینه بتها میپردازد.
میفرماید:"بعد از آنکه عظمت خداوند و آیات بزرگ او را دانستید به من خبر دهید آیا بتهای"لات"و"عزی"..."( أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّٰتَ وَ الْعُزّٰی ).
*** "و همچنین"بت مناة"که سومین آنهاست،و به دنبال آنها از آن یاد میکنید،آیا اینها تمثال دختران خدا هستند و منشا سود و زیان برای شما میباشند"؟!( وَ مَنٰاةَ الثّٰالِثَةَ الْأُخْریٰ ) (1).
*** "آیا سهم شما پسر است و سهم او دختر"؟!( أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثیٰ ).
در حالی که به زعم شما دختران کمارزشتر از پسرانند و حتی هنگامی
1) 1) در باره این بتهای سهگانه به خواست خدا در بحث نکات مشروحا سخن خواهیم گفت آنچه در اینجا قابل توجه است تعبیر به"ثالثه"(سومی)و"اخری"(متاخر) است،که در مورد بت منات آمده،برای این دو تعبیر تفسیرهای زیادی ذکر کردهاند که غالبا تکلفات بی اساس است،آنچه مناسبتر به نظر میرسد این است که اهمیت این بتها در نزد مشرکان عرب به ترتیبی است که در آیه گفته شده و بنا بر این"منات"در مرحله سوم قرار داشته،و توصیف آن به"اخری"به خاطر تاخر رتبه و مقام میباشد.
که میشنوید همسر شما دختر آورده از شدت اندوه و خشم سیاه میشوید! *** "اگر چنین باشد این تقسیمی است غیر عادلانه که میان خود و خدا قائل شدید"!( تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزیٰ ) (1).
چرا که سهم خدا را پستتر از سهم خود میدانید! به این ترتیب قرآن افکار منحط و خرافی آنها را به باد استهزاء میگیرد که شما از یک سو دختران را زنده به گور میکنید و عیب و ننگ میدانید،و از سوی دیگر فرشتگان را دختران خدا میدانید،نه تنها خودشان را میپرستید که مجسمههای بی روح آنها نیز به صورت بتها در نظر شما اینهمه احترام دارد، در برابر آن سجده میکنید،در مشکلات به آنها پناه میبرید،و حاجات خود را از آنها میخواهید،راستی مسخره است و شرمآور! و از اینجا روشن میشود که حد اقل بسیاری از بتهای سنگی و چوبی که مورد پرستش عرب واقع میشد به زعم آنها مجسمههای فرشتگان بود فرشتگانی که آنها را"رب النوع"و مدیر و مدبر عالم هستی میدانستند و نسبت آنها را با خدا نسبت دختر و پدر میپنداشتند.
هنگامی که این خرافات در برابر خرافه دیگری که در باره دختران داشتند قرار داده میشود تضاد عجیب آن خود بهترین گواه بر بی پایه بودن عقاید و افکار آنهاست،و چه جالب است که در چند جمله کوتاه بر همه آنها خط بطلان کشیده،و مسخره بودن آنها را آشکار میسازد.
و از اینجا معلوم میشود که قرآن هرگز نمیخواهد اعتقاد عرب جاهلی را در مورد تفاوت دختر و پسر بپذیرد،بلکه میخواهد مسلمات طرف را به رخ
1) 1) "ضیزی"به معنی ناقص و ظالمانه و نامعتدل است.
او بکشد که در اصطلاح منطق آن را"جدل"میگویند،و الا نه دختر و پسر در منطق اسلام از نظر ارزش انسانی تفاوتی دارند،و نه فرشتگان دختر و پسر دارند و نه اصلا آنها فرزندان خدا هستند،و نه خدا اصولا فرزندی دارد،اینها فرضیاتی است بی پایه بر اساس فرضیههای بی پایه دیگر،اما برای اثبات ضعف فکر و منطق این خرافهپرستان بهترین پاسخ است.
*** در آخرین آیه مورد بحث،قرآن با قاطعیت میگوید:"اینها فقط نامهایی است که شما و پدرانتان بر آنها گذاشتهاید(نامهایی بی محتوی و اسمهایی بی مسمی) و هرگز خداوند دلیل و حجتی بر آن نازل نکرده است"( إِنْ هِیَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ ) (1).
نه دلیلی از عقل بر آن دارید،و نه دلیلی از طریق وحی الهی،و جز یک مشت اوهام و خرافات و الفاظ تو خالی چیزی نیست.
و در پایان میافزاید:"آنها فقط از گمانهای بی اساس و هوای نفس پیروی میکنند"و این موهومات همه زائیده پندار و هوا است( إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ مٰا تَهْوَی الْأَنْفُسُ ) (2).
"در حالی که هدایت از سوی پروردگارشان برای آنها آمده است" ( وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدیٰ ).
اما چشم میبندند و به آن پشت میکنند،و در ظلمات این اوهام غوطهور میشوند.
مشرکان عرب بتهای زیادی داشتند،ولی از میان آنها سه بت"لات" و"عزی"و"منات"بدون شک از اهمیت و شهرت خاصی برخوردار بودند.
در باره اسمگذاری این بتهای سه گانه به این نامها،و همچنین سازنده نخستین این بتها،و محل و طایفهای که آنها را میپرستیدند،گفتگو و اختلاف است،و ما تنها به آنچه در کتاب"بلوغ الارب فی معرفة احوال العرب" آمده است،در اینجا اکتفاء میکنیم:
"نخستین بت معروفی را که عرب انتخاب کرد بت"منات"بود که بعد از آنکه"عمرو بن لحی"بتپرستی را از شام به حجاز منتقل کرد،ساخته شد، این بت در منطقهای در کنار دریای احمر،در میان مدینه و مکه،قرار داشت،و همه اعراب برای آن احترام قائل بودند،و نزد آن قربانی میکردند،ولی بیش از همه دو قبیله"اوس"و"خزرج"به آن اهمیت میدادند،تا اینکه در سال هشتم هجرت که سال"فتح مکه"بود به هنگامی که پیامبر ص از مدینه به سوی مکه میرفت امیر مؤمنان علی ع را فرستاد و آن را در هم شکست.
عرب جاهلی مدتی بعد از ساختن بت منات به سراغ"لات"رفت که به صورت سنگی چهار گوشه بود،و در سرزمین طائف قرار داشت،همانجا که امروز مناره طرف چپ مسجد طائف قرار دارد،خدمه این بت بیشتر طایفه "ثقیف"بودند،هنگامی که آنها مسلمان شدند پیامبر ص"مغیره"را فرستاد و آن را در هم شکست و در آتش سوزاند.
سومین بتی را که عرب جاهلی انتخاب کرده بود"عزی"و در محلی در
مسیر مکه به سوی عراق نزدیک"ذات عرق"قرار داشت،و قریش برای آن اهمیت فراوانی قائل بود.
آنها به این بتهای سهگانه تا آن اندازه اهمیت میدادند که به هنگام طواف اطراف خانه خدا میگفتند:و اللات و العزی،و مناة الثالثة الأخری، فانهن الغرانیق العلی،و ان شفاعتهن لترتجی:"لات"و عزی و منات،پرندگان زیبای بلند مقامی هستند که از آنها امید شفاعت میرود"!! و آنها را دختران خدا میپنداشتند(ظاهر این است که آنها را تمثال فرشتگانی میپنداشتند که آنها را دختران خدا میخواندند) (1).
عجیب اینکه در نامگذاری آنها نیز غالبا از اسماء خداوند استفاده کرده بودند،منتها با علامت"تانیث"!تا بیانگر اعتقاد فوق باشد،به این ترتیب که "اللات"در اصل"اللاهه"بود،سپس حرف"ه"ساقط شد و اللات شده است (2)و"العزی"مؤنث"اعز"است و"منات"از"منی اللّٰه الشیء"به معنی تقدیر چیزی از ناحیه خدا گرفته شده است.
بعضی نیز آن را از ماده"نوء"میدانند که عبارت بود از ستارگانی که عرب اعتقاد داشت به هنگام طلوع آنها بارانی همراه دارد،و بعضی آن را از ماده "منی"(بر وزن سعی)به معنی ریختن خون دانستهاند،زیرا خونهای قربانی را در کنار آن میریختند (3).
به هر حال عرب تا آن اندازه برای این بتها احترام قائل بود که نامهایی
همچون"عبد العزی"و"عبد منات"برای افراد یا برای بعضی از قبائل انتخاب میکردند (1).
یکی از قدیمترین سرچشمههای شرک و دوگانه پرستی یا چند گانه پرستی تنوع موجودات عالم است،از آنجا که افراد کوتهفکر نمیتوانستند باور کنند اینهمه موجودات گوناگون و متنوعی که در آسمان و زمین است مخلوق خداوند یگانه میباشد(زیرا مقیاس را خودشان قرار میدادند که همیشه در یک یا تعداد محدودی از کارها تسلط و مهارت داشتند)لذا برای هر نوعی از انواع موجودات خدایی قائل بودند،که از آن تعبیر به"رب النوع"میکردند،مانند رب النوع دریا،رب النوع صحرا،رب النوع باران،رب النوع آفتاب،رب النوع جنگ،و رب النوع صلح! این خدایان پنداری که گاه از آنها به عنوان فرشتگان نیز یاد میکردند به عقیده آنها حکمرانان این جهان بودند،و در هر قسمت مشکلی پیدا میشد به رب النوع آن پناه میبردند،سپس از آنجا که ربالنوعها موجودات محسوسی نبودند،تمثالهایی برای آنها ساخته و آنها را عبادت میکردند.
این عقاید خرافی از یونان به مناطق دیگر،و سرانجام به محیط حجاز منتقل شد،ولی از آنجا که عرب به خاطر توحید ابراهیمی که در میان آنها به یادگار مانده بود نمیتوانست وجود اللّٰه را منکر شود،این عقائد را به هم آمیخت،و در عین عقیده به وجود خداوند متعال"اللّٰه"اعتقاد به فرشتگانی پیدا کرد که رابطه آنها با خدا رابطه دختر و پدر بود،و بتهای سنگی و چوبی مظهر
1) 1) بلوغ الارب جلد 2 صفحه 202 و 203.
و تمثالهایی از آن میدانست.
قرآن در یک عبارت کوتاه اما کوبنده و پر قدرت که در آیات فوق خواندیم میگوید:"اینها همه نامهایی است بی محتوا،و اسمهایی است بی مسمی،که شما و نیاکانتان بدون هیچ دلیل و مدرک انتخاب کردهاید"! نه از خدای باران که شما به این نامش نامیدهاید کاری ساخته است و نه از خدای خیالی آفتاب و دریا و جنگ و صلح.
همه چیز از ناحیه خدا است،و همه عالم هستی سر بر فرمان او هستند، و هماهنگی این موجودات مختلف با یکدیگر بهترین دلیل بر وحدت خالق آنهاست که اگر"آلهه"و خدایانی در کار بود نه تنها این هماهنگی وجود نداشت بلکه به تضاد و فساد جهان میانجامید لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا .
سرچشمههای تاریخی بتپرستی را دانستیم ولی بتپرستی از نظر روانی و فکری سرچشمههای دیگری دارد که در آیات فوق به آن اشاره شده است،و آن پیروی از گمانهای بی اساس و هوای نفس است.
پندار و خیالی است که برای افراد نادان پیدا میشود،و مقلدان چشم و گوش بسته آن را از یکدیگر میگیرند،و نسل به نسل منتقل میشود.
البته معبودی همچون بت که هیچگونه کنترل و نظارتی روی بندگان خود ندارد،نه معاد و رستاخیز و حساب و کتابی دارد،و نه بهشت و دوزخی، و به آنها کاملا آزادی میدهد و تنها در مشکلات به سراغ او میروند و به پندارشان از او استمداد میجویند با هوا و هوسهای سرکش به خوبی سازگار است، و میدان را برای شهوات آنها میگشاید.
اصولا هوای نفس خود بزرگترین و خطرناکترین بتها است و سرچشمه پیدایش بتهای دیگر،و مایه گرمی بازار بتپرستی است.
در لابلای بحثی که پیرامون بتهای سهگانه عرب،لات و عزی و منات از نظر تاریخی داشتیم،به این نکته اشاره شده که آنها این بتها را"غرانیق"بلند پایه!میدانستند که از آنها امید شفاعت داشتند("غرانیق"جمع"غرنوق"- بر وزن-مزدور-به معنی نوعی پرنده آبی سفید رنگ یا سیاه رنگ است) و لذا گاه به دنبال ذکر نام این بتها با جملههای"تلک الغرانیق العلی و ان شفاعتهن لترتجی"آنها را بدرقه میکردند.
در اینجا یک داستان خرافی در بعضی از کتب،نقل شده که"پیامبر ص هنگامی که به آیه مورد بحث( أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّٰتَ وَ الْعُزّٰی )رسید این دو جمله را شخصا بر آن افزود:"تلک الغرانیق العلی و ان شفاعتهن لترتجی"!و همین سبب شد که مشرکان خوشحال شوند و آن را نوعی انعطاف در مساله بتپرستی از ناحیه پیامبر ص بدانند!و در پایان این سوره که مردم را به سجده دعوت کرد آنها نیز همراه مسلمانان به سجده افتادند!،این خبر به عنوان اسلام آوردن مشرکان در همه جا پیچید،و حتی به گوش مسلمانان مهاجر حبشه رسید و گروهی چنان خوشحال شدند و احساس امنیت کردند که از هجرتگاه خود حبشه به مکه بازگشتند" (1).
1) 1) این داستان خرافی را"طبری"مشروحا در تاریخ خود جلد 2 صفحه 75 به بعد آورده است.
اما همانگونه که در تفسیر"آیه 52 سوره حج"مشروحا بیان کردیم این نسبتی است ناروا و دروغی است رسوا که دلائل و قرائن بسیاری بطلان آن را روشن میکند،کسانی که این دروغ را به هم بافتهاند هیچ فکر نکردهاند که قرآن در ذیل همین آیات مورد بحث صریحا بتپرستی را میکوبد،و آن را پیروی پندار خام و هوای نفس میشمرد،و در آیات بعد نیز با صراحت،و شدت تمام، عقائد بتپرستان را محکوم میکند،و آن را نشانه بی ایمانی و عدم علم و آگاهی آنها میشمرد،و صریحا به پیامبر ص دستور میدهد حسابش را از آنها جدا کند و از آنان روی برتابد.
با این حال چگونه امکان دارد آن دو جمله از پیامبر ص باشد،و یا مشرکان آن قدر گرفتار حماقت باشند که این جمله را بشنوند اما آیات بعد را که با صراحت بتپرستی را در هم میکوبد نادیده بگیرند و سرانجام خوشحال شوند و پس از خاتمه سوره با مؤمنان سجده کنند؟! حقیقت این است که سازندگان این افسانه آن را بسیار ناشیانه و بی مطالعه جعل کردهاند.
ممکن است به هنگام قرائت این آیه أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّٰتَ وَ الْعُزّٰی ...از سوی پیغمبر ص ناگهان شیطان یا انسان شیطان صفتی از میان جمع مشرکان حاضر آن دو جمله را افزوده باشد(چرا که این دو جمله تقریبا به صورت شعاری برای آنها درآمده بود که بدرقه نام بتهای سهگانه میکردند)و گروهی موقتا به اشتباه افتاده باشند.
اما نه سجده کردن آنها در پایان این سوره مفهومی دارد،و نه انعطاف پیامبر ص در زمینه بتپرستی،چنان که سراسر آیات قرآن و تاریخ زندگی او گویای این واقعیت است که او هرگز در مساله مبارزه با بتپرستی در هر- شکل و هر صورت کمترین انعطافی نشان نداد،و هیچ پیشنهادی را در این زمینه
نپذیرفت،چرا که تمام اسلام در توحید و"لا اله الا اللّٰه"خلاصه میشد، و چگونه پیامبر اسلام ص میتواند بر سر محتوای اصلی اسلام به معامله پردازد؟! در این زمینه دلائل و استدلالات بیشتری ذیل آیه 52 سوره حج(جلد 14 صفحه 141 تا 145)داشتهایم.
أَمْ لِلْإِنْسٰانِ مٰا تَمَنّٰی (24) فَلِلّٰهِ اَلْآخِرَةُ وَ اَلْأُولیٰ (25) وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ لاٰ تُغْنِی شَفٰاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اَللّٰهُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَرْضیٰ (26)
24-آیا آنچه انسان تمنا دارد به آن میرسد؟ 25-در حالی که آخرت و دنیا از آن خدا است.
26-و چه بسیار فرشتگانی که در آسمانها هستند و شفاعت آنها سودی نمیبخشد مگر بعد از آنکه خدا برای هر کس بخواهد و راضی باشد اجازه(شفاعت)دهد.
شفاعت هم به اذن او است
این آیات هم چنان خرافه بتپرستی را تعقیب و محکوم میکند،و ادامهای است برای آیات قبل.
نخست به آرزوهای بی اساس بتپرستان و انتظاراتی که از بتها داشتند پرداخته میگوید:"آیا آنچه انسان آرزو میکند به آن میرسد"؟!( أَمْ لِلْإِنْسٰانِ مٰا تَمَنّٰی ).
آیا ممکن است این اجسام بی روح و بی ارزش به شفاعت او در پیشگاه خدا برخیزند؟و یا در مشکلات و گرفتاریها در دنیا و آخرت به او پناه بدهند؟ ***
"در حالی که آخرت و دنیا تنها از آن خدا است"( فَلِلّٰهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولیٰ ).
عالم اسباب بر محور اراده او میچرخد،و هر موجودی هر چه دارد از برکت وجود او است،شفاعت از ناحیه او و حل مشکلات نیز به دست قدرت او است.
قابل توجه اینکه نخست از آخرت سخن میگوید،و بعد از دنیا،چرا که بیشترین چیزی که فکر انسان را به خود مشغول میدارد نجات در آخرت است و حاکمیت خدا در سرای دیگر از این سرا آشکارتر میباشد.
و به این ترتیب قرآن مشرکان را به کلی از شفاعت بتها و حل مشکلات به وسیله آنها مایوس و نومید میکند،و این بهانه را از دست آنها میگیرد که ما به این علت آنها را پرستش میکنیم که شفیعان ما در درگاه خدا باشند: وَ یَقُولُونَ هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ (یونس-18).
در تفسیر دو آیه فوق احتمال دیگری نیز وجود دارد و آن توجه دادن به وجود پروردگار،از طریق عدم دسترسی انسان به آرزوها و خواستههایش، چرا که در آیه اول به صورت یک استفهام انکاری میگوید:"آیا انسان به همه آرزوهای خود دست مییابد"؟!و چون جواب این سؤال قطعا منفی است،زیرا انسان هرگز به بسیاری از آرزوهایش نائل نمیشود و به اصطلاح آن را به گور میبرد،این نشان میدهد تدبیر این عالم به دست دیگری است،و اراده او است که حاکم بر این جهان میباشد،و لذا در آیه دوم میگوید چون چنین است پس آخرت و دنیا از آن خدا است.
این معنی شبیه همان چیزی است که در گفتار معروف علی ع آمده است
عرفت اللّٰه سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم: "خدا را از ناکام ماندن تصمیمها و شکستن ارادهها شناختم"! (1)جمع میان این تفسیر و تفسیر
1) 1) "نهج البلاغه"کلمات قصار کلمه 250.
سابق نیز بعید نیست.
*** در آخرین آیه مورد بحث برای تاکید بیشتر روی همین مساله میافزاید:
"چه بسیار فرشتگانی که در آسمانها هستند و شفاعت آنها هیچگونه سودی نمیبخشد،مگر بعد از آنکه خدا برای هر کس بخواهد و راضی باشد اجازه شفاعت دهد"( وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ لاٰ تُغْنِی شَفٰاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللّٰهُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَرْضیٰ ).
جایی که فرشتگان آسمان با آن همه عظمت،حتی به صورت جمعی قادر بر شفاعت نیستند،جز به اذن و رضای پروردگار،از این بتهای بی شعور و فاقد هر گونه ارزش چه انتظاری دارید؟آنجا که عقابان تیز پرواز پر و بالشان میریزد از پشههای ناتوان چه کاری ساخته است؟آیا شرمآور نیست که میگوئید ما این بتها را میپرستیم تا شفیعان ما بر درگاه خدا باشند؟! تعبیر به"کم"(چه بسیار)در اینجا به معنی عموم است یعنی هیچیک از فرشتگان نمیتوانند بی اذن و رضای او شفاعت کنند،زیرا این تعبیر در لغت عرب گاه در معنی جمعی به کار میرود،همانگونه که واژه"کثیر"در آیه 70 سوره اسراء به معنی عموم است: وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً :
"ما بنی آدم را بر عموم مخلوقات خود برتری بخشیدیم"و نیز در آیه 223 سوره شعرا در باره شیاطین میخوانیم: وَ أَکْثَرُهُمْ کٰاذِبُونَ :"اکثر آنها دروغگو هستند" در حالی که میدانیم همه آنها دروغگو هستند (1).
اما فرق میان"اذن"و"رضا"از این نظر است که"اذن"در جایی میگویند که شخص رضایت باطنی خویش را آشکار کند،ولی رضایت اعم از آن
1) 1) ضمیر جمع در"شفاعتهم"با اینکه"ملک"مفرد است به خاطر رعایت مفهوم کلام است که معنی جمعی دارد.
است،و به معنی ملایمت طبع با انجام کار یا چیزی است،و از آنجا که گاه کسی اذنی میدهد در حالی که رضایت قلبی ندارد در آیه فوق برای تاکید بعد از "اذن"مساله"رضا"نیز آمده است،هر چند در مورد خداوند متعال اذن از رضا جدا نیست و تقیه در باره او معنی ندارد.
آرزو و تمنی از محدود بودن قدرت انسان و ناتوانی او سرچشمه میگیرد زیرا هر گاه به چیزی علاقه داشت و به آن نرسید شکل آرزو و تمنی به خود میگیرد،و اگر همیشه خواستن توانستن بود و هر چه میخواست فورا به آن دست مییافت آرزو معنی نداشت.
البته تمنیات انسان گاهی صادق است و از روح بلند او سرچشمه میگیرد و عاملی است برای حرکت و تلاش و جهاد و سیر تکاملی او،مثل اینکه انسان آرزو میکند در علم و دانش و تقوی و شخصیت و آبرو سرآمد جهانیان باشد.
ولی بسیار میشود که این آرزوها کاذب است،و درست بر عکس آرزوهای صادق مایه غفلت و بیخبری و تخدیر و عقبماندگی است،مثل آرزوی رسیدن به عمر جاویدان،و خلود در زمین،و در اختیار گرفتن تمام اموال و ثروتها، و حکومت بر همه انسانها و موهومات دیگری از این قبیل.
و به همین دلیل در روایات اسلامی تشویق شده که مردم به سراغ آرزوهای خیر بروند،در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:من تمنی شیئا و هو للّٰه عز و جل رضی لم یخرج من الدنیا حتی یعطاه:"کسی که تمنی چیزی
کند که موجب رضای خدا است از دنیا بیرون نمیرود مگر به آن برسد"! (1).
و از بعضی روایات استفاده میشود که هر گاه در دنیا به آن نرسد به ثواب و پاداش آن خواهد رسید (2).
آیه اخیر از آیاتی است که به روشنی از امکان شفاعت به وسیله فرشتگان خبر میدهد،جایی که آنها حق شفاعت به اذن و رضای خدا داشته باشند انبیاء و اولیای معصوم به طریق اولی چنین حقی را دارند.
ولی نباید فراموش کرد که آیه فوق با صراحت میگوید:این شفاعت بی قید و شرط نیست،بلکه مشروط به اذن و رضای خدا است،و از آنجا که اذن و رضای او بی حساب نیست باید رابطهای میان انسان و او باشد تا اجازه شفاعت او را به مقربان درگاهش بدهد،و اینجاست که امید شفاعت به صورت یک مکتب تربیتی برای انسان درمیآید،و مانع از گسستن تمام پیوندهای او با خدا میشود (3).
إِنَّ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَیُسَمُّونَ اَلْمَلاٰئِکَةَ تَسْمِیَةَ اَلْأُنْثیٰ (27) وَ مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنَّ اَلظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ اَلْحَقِّ شَیْئاً (28) فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّٰی عَنْ ذِکْرِنٰا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا (29) ذٰلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اِهْتَدیٰ (30)
27-کسانی که به آخرت ایمان ندارند فرشتگان را دختر(خدا)نامگذاری میکنند.
28-آنها هرگز به این سخن یقین ندارند تنها از ظن و گمان بی پایه پیروی مینمایند،با اینکه گمان هرگز انسان را بی نیاز از حق نمیکند.
29-حال که چنین است از اینها که از ذکر ما روی میگردانند و جز زندگی مادی دنیا را نمیطلبند،اعراض کن.
30-این آخرین حد آگاهی آنها است،پروردگار تو کسانی را که از راه او گمراه شدهاند به خوبی میشناسد،و هدایت یافتگان را از همه بهتر میداند.
ظن و گمان هرگز کسی را به حق نمیرساند
این آیات هم چنان موضوع آیات قبل را در زمینه نفی عقائد مشرکان تعقیب میکند.
نخست میفرماید:"کسانی که ایمان به آخرت ندارند فرشتگان را دختر (خدا)نامگذاری میکنند":( إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَیُسَمُّونَ الْمَلاٰئِکَةَ تَسْمِیَةَ الْأُنْثیٰ ).
آری این سخن زشت و شرمآور تنها از کسانی سر میزند که به حساب و جزای اعمال معتقد نیستند که اگر عقیده داشتند اینچنین جسورانه سخن نمیگفتند،سخنی که کمترین دلیلی بر آن ندارند،بلکه دلائل عقلی نشان میدهد نه خداوند فرزندی دارد نه فرشتگان دخترند تعبیر به" تَسْمِیَةَ الْأُنْثیٰ "اشاره به همان است که در آیات قبل گفته شد که این سخنان نامهایی است بی محتوی و اسمایی است بی مسمی،و به عبارت دیگر از حدود"نامگذاری"تجاوز نمیکند،و هیچ واقعیتی را در بر ندارد.
*** سپس به یکی از دلائل روشن بطلان این نامگذاری اشاره کرده،میافزاید:
"آنها به این سخن علم و یقین ندارند،بلکه از ظن و گمان بی پایه پیروی میکنند حال آنکه گمان هرگز انسان را بی نیاز از حق نمیکند و کسی را به حق نمیرساند"( وَ مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً ).
انسان متعهد و معتقد هرگز سخنی را بدون علم و آگاهی نمیگوید، و نسبتی را به کسی بی دلیل نمیدهد،تکیه بر گمان و پندار کار شیطان و انسانهای
شیطان صفت است،و قبول خرافات و موهومات نشانه انحراف و بی عقلی است.
روشن است واژه"ظن"(گمان)دو معنی متفاوت دارد:گاه به معنی گمانهای بی پایه است که طبق تعبیرات آیات قبل همردیف"هوای نفس و اوهام و خرافات"است،منظور از این کلمه در آیات مورد بحث همین معنی است.
معنی دیگر:گمانهایی است که معقول و موجه است و غالبا مطابق واقع و مبنای کار عقلا در زندگی روزمره میباشد،مانند شهادت شهود در محکمه و دادگاه،یا"قول اهل خبره"و یا"ظواهر الفاظ"و امثال آن که اگر اینگونه گمانها را از زندگی بشر برداریم و تنها تکیه بر یقین قطعی کنیم نظام زندگی به کلی متلاشی میشود.
بدون شک این قسم از ظن داخل در این آیات نیست،و شواهد فراوانی در خود این آیات بر این معنی وجود دارد،و به تعبیر دیگر قسم دوم در حقیقت یک نوع علم عرفی است نه گمان،بنا بر این کسانی که با این آیه( إِنَّ الظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً )و مانند آن برای نفی حجیت"ظن"به طور کلی استدلال کردهاند قابل قبول نیست.
این نکته نیز قابل توجه است که"ظن"در اصطلاح فقها و اصولیین به معنی اعتقاد راجح است(اعتقادی که یک طرف احتمال در نظر انسان ترجیح داشته باشد)ولی در لغت مفهوم گستردهای دارد که حتی به"وهم"و احتمالات ضعیف نیز گفته میشود،و ظن بت پرستان از همین قبیل بود،خرافهای به صورت یک احتمال ضعیف در مغزشان ظاهر میشد،سپس هوای نفس به فعالیت برمیخاست و آن را تزیین میکرد،و احتمال دیگر را که در مقابل آن قرار داشت و قویتر بود به دست فراموشی میسپرد و تدریجا به صورت یک اعتقاد راسخ درمیآمد، در حالی که هیچ پایهای نداشت.
سپس برای اینکه روشن کند این گروه اهل استدلال و منطق نیستند، و حب دنیا و فراموش کردن یاد خدا آنها را در لجنزار این موهومات و خرافات غوطهور ساخته،میافزاید:"چون چنین است از کسانی که از یاد ما اعراض کردهاند،و جز زندگی مادی دنیا را نمیخواهند و نمیجویند،روی بگردان" و به آنها اعتنا مکن که شایسته سخن نیستند!( فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّٰی عَنْ ذِکْرِنٰا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا ).
منظور از"ذکر خدا"به عقیده بعضی از مفسران قرآن است،و گاه احتمال داده شده که منظور دلائل منطقی و عقلی است که انسان را به خدا میرساند،و نیز احتمال دادهاند همان یاد خدا است که نقطه مقابل غفلت است.
ولی ظاهر این است که این تعبیر مفهوم گستردهای دارد که هر گونه توجه به خدا را چه از طریق قرآن،و دلیل عقل،و چه از طریق سنت،و یاد قیامت شامل میگردد.
ضمنا این نکته نیز از آیه استفاده میشود که رابطهای در میان غفلت از یاد خدا،و اقبال به مادیات،و زرق و برق دنیا وجود دارد،و قابل توجه اینکه در میان این دو تاثیر متقابل است،غفلت از یاد خدا انسان را به سوی دنیاپرستی سوق میدهد،همانگونه که دنیاپرستی انسان را از یاد خدا غافل میسازد،و این هر دو با هواپرستی همراه است،و طبعا خرافاتی که هماهنگ با آن باشد در نظر انسان جلوه میکند و تدریجا تبدیل به یک اعتقاد میشود.
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که امر به اعراض از این گروه هرگز منافاتی با تبلیغ رسالت که وظیفه اصلی پیامبر ص است ندارد،چرا که تبلیغ و انذار و بشارت مخصوص مواردی است که حد اقل احتمال تاثیر وجود داشته باشد،آنجا که یقین به عدم تاثیر است نباید نیروها را به هدر داد،و بعد از اتمام حجت باید اعراض کرد.
این نیز قابل توجه است که این دستور مخصوص پیامبر ص نیست،بلکه همه منادیان راه حق را شامل میشود،تا نیروهای ارزشمند تبلیغی خود را تنها در زمینههایی صرف کنند که امید اثر است،اما دنیا پرستان مغرور سیاه دلی که هیچ امیدی به هدایتشان نیست باید بعد از اتمام حجت آنها را به حال خود رها ساخت،تا خداوند در باره آنها داوری کند.
*** در آخرین آیه مورد بحث برای اثبات انحطاط فکری این گروه میافزاید:
"این است آخرین حد معلومات آنها"!( ذٰلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ ).
آری اوج افکار آنها به اینجا منتهی شده که افسانه دختران خدا را در باره ملائکه طرح کنند،و در ظلمات اوهام و خرافات دست و پا زنند،و این است آخرین نقطه همت آنها که خدا را به فراموشی بسپارند و اقبال به دنیا کنند، و تمام شرف و حیثیت انسانی خود را با درهم و دیناری معاوضه نمایند.
و در پایان میگوید:"پروردگار تو کسانی را که از راه او گمراه شدهاند به خوبی میشناسد،و هدایت یافتگان را نیز از همه بهتر میداند"( إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدیٰ ).
جمله" ذٰلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ "میتواند اشاره به خرافاتی همچون بت- پرستی و فرشتگان را دختران خدا دانستن باشد،یعنی نهایت آگاهی این گروه همین موهومات است.
یا اشاره به دنیاپرستی و اسارت آنها در چنگال مادیات،یعنی نهایت فهم و شعورشان این است که به خواب و خور و عیش و نوش و متاع فانی و زودگذر و زرق و برق دنیا قناعت کردهاند.
در دعای معروفی که در اعمال ماه شعبان از پیغمبر گرامی اسلام ص
نقل شده میخوانیم:و لا تجعل الدنیا اکبر همنا و لا مبلغ علمنا:"خداوندا دنیا را بزرگترین مشغولیات فکری ما و نهایت علم و آگاهی ما قرار مده" (1).
پایان آیه اشاره به این حقیقت است که خداوند هم گمراهان را به خوبی میشناسد و هم هدایت یافتگان را،یکی را مشمول غضبش و دیگری را مشمول لطفش میسازد،و در قیامت هر کدام را بر طبق اعمالشان جزا خواهد داد.
سرمایه دنیا پرستان
قابل توجه اینکه در آیات فوق در عین اینکه برای دنیا پرستان علمی قائل شده آنها را گمراه میشمرد،این دلیل بر آن است که از دیدگاه قرآن علومی که هدف نهائیش تنها وصول به مادیات باشد،و در ما ورای آن هدفی والاتر تعقیب نکند علم نیست،ضلالت و گمراهی است،و اتفاقا تمام بدبختیهایی که در دنیای امروز وجود دارد،تمام جنگها و خونریزیها ظلمها و تجاوزها، فسادها و آلودگیها،از همین علوم ضلالت آفرین سرچشمه میگیرد،از کسانی که مبلغ و منتهای علمشان همان حیات دنیاست،و افق دیدشان از نیازهای حیوانیشان فراتر نمیرود! آری تا علم ابزاری برای اهداف والاتری نشود جهل است،و تا سرچشمه نور ایمان و وسیلهای در مسیر آن نگردد ضلال است.
1) 1) این دعا بدون اشاره به اینکه مربوط به اعمال ماه شعبان است در"مجمع البیان" و بعضی دیگر از تفاسیر،ذیل آیه مورد بحث نیز آمده است.
وَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ لِیَجْزِیَ اَلَّذِینَ أَسٰاؤُا بِمٰا عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ اَلَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی (31) اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ اَلْإِثْمِ وَ اَلْفَوٰاحِشَ إِلاَّ اَللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ وٰاسِعُ اَلْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ فَلاٰ تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اِتَّقیٰ (32)
31-برای خدا است آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است تا بدکاران را به خاطر اعمال بدشان کیفر دهد،و نیکوکاران را در برابر اعمال نیکشان پاداش.
32-همانها که از گناهان کبیره و اعمال زشت،جز صغیره،دوری میکنند،آمرزش پروردگار تو گسترده است،او نسبت به شما از همه آگاهتر است،از آن هنگام که شما را از زمین آفرید،و در آن موقع که به صورت جنینهایی در شکم مادرانتان بودید،پس خودستایی نکنید چرا که او پرهیزگاران را بهتر میشناسد.
خودستایی نکنید،او شما را بهتر میشناسد!
از آنجا که در آیات گذشته سخن از علم خداوند نسبت به گمراهان و هدایت یافتگان بود،در آیات مورد بحث در ادامه همین سخن میافزاید:"برای
خداست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است"( وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ ).
مالکیت مطلقه در عالم هستی از آن او است،و نیز حاکمیت مطلقه از آن او،و به همین دلیل تدبیر عالم هستی نیز به دست او است،و چون چنین است جز او شایسته عبودیت و شفاعت نیست.
هدف بزرگ او از این آفرینش گسترده این است که انسان یعنی گل سرسبد عالم هستی را با برنامههای تکوینی و تشریعی و تعلیم و تربیت انبیاء در مسیر تکامل پیش برد.
لذا در پایان آیه به عنوان نتیجه این مالکیت میفرماید:"غرض این است که بدکاران را به خاطر اعمال بدشان کیفر دهد،و نیکوکاران را در برابر اعمال نیکشان پاداش"( لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسٰاؤُا بِمٰا عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی ) (1).
*** سپس به توصیف این گروه"نیکوکار"پرداخته،چنین میگوید:"آنها کسانی هستند که از گناهان کبیره و اعمال زشت دوری میکنند و اگر گناهی از آنها سر زند تنها صغیره است"( اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوٰاحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ ).
"کبائر"جمع کبیره و"اثم"در اصل به معنی عملی است که انسان را
1) 1) "لام"در"لیجزی""لام غایت"است،بنا بر این جزا و کیفر غایت و هدف آفرینش است،هر چند بعضی آن را متعلق به"اعلم"در آیه قبل دانسته،و جمله " وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ "را معترضه میدانند،ولی این احتمال بعید به نظر میرسد.
از خیر و ثواب دور میکند،لذا معمولا به گناهان اطلاق میشود.
"لمم"(بر وزن قلم)به گفته"راغب"در"مفردات"به معنی نزدیک شدن به گناه است،و از گناهان صغیره نیز تعبیر به لمم میشود،این واژه در اصل از ماده"المام"گرفته شده که به معنی نزدیک شدن به چیزی بدون انجام آن است و گاه به اشیاء قلیل و کم نیز اطلاق شده است(اطلاق آن بر گناه صغیره نیز به همین جهت است).
مفسران نیز تفسیرهایی در همین حدود برای"لمم"ذکر کردهاند،بعضی آن را به"گناه صغیره"،و بعضی به"نیت معصیت بدون انجام آن"،و بعضی به "معاصی کم اهمیت"تفسیر کردهاند.
گاه نیز گفته شده است که"لمم"هر گونه گناه را اعم از صغیره و کبیره شامل میشود مشروط بر اینکه عادت نشده باشد،و گاه گاه اتفاق بیفتد،و انسان متذکر گردد و توبه کند.
در روایات اسلامی نیز تفسیرهای گوناگونی برای این واژه آمده است، در حدیثی از امام صادق میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
هو الذنب یلم به الرجل فیمکث ما شاء اللّٰه،ثم یلم به بعد: "منظور گناهی است که انسان به سراغ آن میرود سپس مدتی از گناه خودداری کرده بار دیگر به آن آلوده میشود"(و هرگز کار همیشگی او نیست) (1).
در حدیث دیگری نیز از همان امام ع میخوانیم:
اللمم الرجل یلم به الذنب فیستغفر اللّٰه منه: "لمم آن است که انسان به سراغ گناهی رود سپس از آن استغفار کند" (2).
روایات دیگری نیز به همین معنی نقل شده است.
قرائن موجود در آیه نیز گواهی میدهد که"لمم"به معنی گناهانی است که احیانا از انسان سر میزند،سپس متوجه میشود و آن را ترک میگوید، زیرا استثناء"لمم"از"کبائر"(با توجه به اینکه ظاهر استثناء،استثناء متصل است)گواهی است بر این معنا.
بعلاوه در جمله بعد قرآن میگوید:"آمرزش پروردگار تو گسترده است" ( إِنَّ رَبَّکَ وٰاسِعُ الْمَغْفِرَةِ ).
این نیز دلیلی است بر اینکه گناهی از او سر زده که نیاز به غفران پروردگار دارد،نه تنها قصد و نیت و نزدیک شدن به گناه بی آنکه آن را مرتکب شده باشد.
به هر حال منظور این است که نیکوکاران ممکن است لغزشی داشته باشند،ولی گناه بر خلاف طبع و سجیه آنهاست،روح و قلب آنها همواره پاک است و آلودگیها جنبه عرضی دارد،و لذا به محض ارتکاب گناه پشیمان میشوند و از خدا تقاضای بخشش میکنند،چنان که در آیه 201 اعراف میخوانیم: إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ :
"پرهیزگاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطانی که پیرامون وجود آنها در گردش است میشوند به یاد خدا میافتند و بینا میگردند(و توبه میکنند)".
نظیر همین معنی در آیه 135 سوره"آل عمران"نیز آمده است که در توصیف"متقین"و"محسنین"میفرماید: وَ الَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ :"آنها کسانی هستند که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند،یا به خود ستمی کنند بیاد خدا میافتند و برای گناهانشان آمرزش میطلبند".
اینها همه گواه بر تفسیری است که برای"لمم"گفته شد.
در اینجا با حدیث دیگری از امام صادق ع این بحث را پایان میدهیم
که در پاسخ سؤال از تفسیر آیه مورد بحث فرمود:
اللمام العبد الذی یلم بالذنب بعد الذنب لیس من سلیقته،ای من طبیعته: "انجام دهنده لمم بندهای است که گاه گناه از او سر میزند ولی طبیعت او نیست" (1).
در دنباله آیه برای تاکید عدالت پروردگار،در مساله پاداش و کیفر از علم بی پایان او که همه بندگان و اعمالشان را فرا میگیرد سخن میگوید، و میفرماید:"او نسبت به شما از همه آگاهتر است،از آن هنگام که شما را از زمین آفرید،و در آن موقع که به صورت جنینهایی در شکم مادرانتان بودید" ( هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ ) (2).
آفرینش انسان از زمین یا به اعتبار خلقت نخستین او از طریق حضرت آدم است که از خاک آفریده شده،و یا به اعتبار این است که تمام مواد تشکیل دهنده وجود انسان از زمین گرفته شده،که از طریق تغذیه در ترکیببندی نطفه،و سپس در مراحل پرورش جنین مؤثر است،و در هر حال هدف این است که خداوند از همان زمان که ذرات وجود شما در لابلای خاکهای زمین بود و از آن روز که نطفه ناچیزی در رحم مادر در درون پردههای ظلمانی رحم بودید از تمام جزئیات وجود شما آگاه بوده است،با این حال چگونه ممکن است از اعمال شما بیخبر باشد؟! این تعبیر ضمنا مقدمهای است برای سخن بعد که میفرماید:"پس خودستایی نکنید،و از پاک بودن خود سخن مگویید،چرا که او پرهیزگاران را از همه بهتر میشناسد"( فَلاٰ تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقیٰ ).
نه نیازی به معرفی شما دارد،و نه شرح اعمال نیکتان،او هم از اعمال شما آگاه است،و هم از میزان خلوص نیتتان،و حتی شما را از خودتان بهتر
میشناسد،و از صفات درونی و اعمال برونی به خوبی آگاه است.
بعضی از مفسران گفتهاند این آیه در مورد گروهی نازل شد که بعد از انجام نماز و روزه در مقام مدح خویش بر میآمدند و میگفتند:نماز ما چنین بود،و روزه ما چنان!آیه فوق نازل شد و آنها را از این کار نهی کرد (1).
باز در این آیات به مساله علم خدا و وسعت بی انتهای آن اشاره شده،ولی تعبیر تعبیر تازهای است،چرا که روی دو نکته تکیه میکند که از خفیترین و پیچیدهترین حالات انسان است:حالت آفرینش انسان از خاک که هنوز عقول دانشمندان در آن حیران است،که چگونه ممکن است موجود زندهای از موجود بی جان به وجود آید؟قطعا چنین امری در گذشته واقع شده خواه در مورد انسان یا جانداران دیگر،ولی تحت چه شرائطی معلوم نیست،آن قدر این مساله پیچیده و مرموز است که تا کنون اسرار آن از علم و دانش بشر مکتوم مانده.
دیگر مساله تحولات اسرارآمیز وجود انسان در دوران جنینی است که آن نیز از مرموزترین کیفیات خلقت انسان است،هر چند شبحی از آن برای علم و دانش بشر کشف شده،اما هنوز مسائل اسرارآمیز و سؤالات بدون پاسخ در باره جنین کم نیست.
کسی که در این دو حالت از تمام اسرار وجود انسان و تحولات و تغییرات آن آگاه است و او را هدایت و رهبری و تربیت میکند چگونه ممکن است از
1) 1) "روح المعانی"جلد 7 صفه 55.
اعمال و افعال او با خبر نباشد،و جزای هر کدام را به اندازه لازم ندهد؟ پس این علم بی پایان پشتوانه عدالت مطلقه او است.
در مورد گناهان کبیره که در چند آیه قرآن به آن اشاره شده (1)مفسران از یک سو،و فقهاء و محدثان از سوی دیگر سخن بسیار گفتهاند.
بعضی همه گناهان را کبیره میدانند،چون در برابر خداوند بزرگ هر گناهی بزرگ است.
در حالی که بعضی دیگر"کبیره"و"صغیره"را امر نسبی تلقی کرده،و هر گناهی را نسبت به گناه مهمتر صغیره میدانند،و نسبت به گناه کوچکتر کبیره.
جمعی نیز معیار در کبیره بودن را وعده عذاب الهی نسبت به آن در متن قرآن دانستهاند.
گاه نیز گفته شده که"گناه کبیره"هر گناهی است که حد شرعی در مورد آن جاری میگردد.
ولی از همه بهتر اینکه گفته شود با توجه به اینکه تعبیر به"کبیره"دلیل بر عظمت گناه است هر گناهی که یکی از شرائط زیر را داشته باشد کبیره محسوب میشود:
الف-گناهانی که خداوند وعده عذاب در باره آن داده است.
ب-گناهانی که در نظر اهل شرع و لسان روایات با عظمت یاد شده.
ج-گناهانی که در منابع شرعی بزرگتر از گناهی شمرده شده که جزء کبائر است.
1) 1) نساء آیه 31 و شوری آیه 37-و آیات مورد بحث.
د-و بالآخره گناهانی که در روایات معتبر تصریح به کبیره بودن آن شده است.
در روایات اسلامی تعداد کبائر مختلف ذکر شده،در بعضی تعداد آنها هفت گناه(قتل نفس،عقوق والدین،رباخواری،بازگشت به دار الکفر بعد از هجرت،نسبت زنا به زنان پاکدامن دادن،خوردن مال یتیم و فرار از جهاد) (1).
و در بعضی دیگر تعداد آن هفت گناه شمرده شده با این تفاوت که بجای عقوق والدین"کلما اوجب اللّٰه علیه النار"(آنچه خداوند دوزخ را برای آن واجب کرده)ذکر شده است.
در بعضی دیگر تعداد آنها ده گناه،و در بعضی نوزده گناه،و در بعضی تعداد بسیار بیشتری دیده میشود (2).
این تفاوت در شمارش تعداد کبائر به خاطر آن است که همه گناهان کبیره نیز یکسان نیست،بلکه بعضی از اهمیت بیشتری برخوردار است،و به تعبیر دیگر"اکبر الکبائر"است،بنا بر این تضادی در میان آنها وجود ندارد.
زشتی این کار تا حدی است که این مطلب به صورت یک ضرب المثل درآمده که تزکیة المرء نفسه قبیحه:"خودستایی زشت و ناپسند است".
سرچشمه اصلی این عمل ناپسند عدم شناخت خویشتن است چرا که اگر انسان خود را به خوبی بشناسد کوچکی خود را در برابر عظمت پروردگار،
و ناچیز بودن اعمالش را در برابر مسئلیتهای سنگینی که بر عهده دارد،و نعمتهای عظیمی را که خدا به او بخشیده بداند هرگز گام در جاده خودستایی نخواهد گذاشت غرور و غفلت و خود برتربینی و تفکرات جاهلی نیز انگیزههای دیگری برای این کار زشت است.
خودستایی از آنجا که بیانگر اعتقاد انسان به کمال خویشتن است مایه عقبماندگی او است،چرا که رمز تکامل"اعتراف به تقصیر"و قبول وجود نقصها و ضعفها است.
به همین دلیل اولیای خدا همیشه معترف به تقصیر خود در برابر وظائف الهی،بودند،و مردم را از خودستایی و بزرگ شمردن اعمال خویش نهی میکردند.
در حدیثی از امام باقر ع در تفسیر آیه مورد بحث(فلا تزکوا انفسکم)آمده است:
لا یفتخر احدکم بکثرة صلاته و صیامه و زکاته و نسکه، لان اللّٰه عز و جل اعلم بمن اتقی "هیچ کس از شما نباید به فزونی نماز و روزه و زکات و مناسک حج و عمره افتخار کند زیرا خداوند پرهیزگاران شما را از همه بهتر میشناسد" (1).
امیر مؤمنان علی ع در یکی از نامههایی که برای معاویه نوشته،و مسائل بسیار مهمی را در آن یاد آوری کرده،میفرماید:
و لو لا ما نهی اللّٰه عنه من تزکیة المرء نفسه لذکر ذاکر فضائل جمة،تعرفها قلوب المؤمنین،و لا تمجها آذان السامعین: "اگر نه این بود که خداوند از خودستایی نهی کرده، گوینده،فضائل فراوانی را بر میشمرد که دلهای آگاه مؤمنان با آن آشناست، و گوشهای شنوندگان از شنیدنش ابا ندارد"(منظور از گوینده خود امام ع
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 165.
است) (1).
در این زمینه بحث مشروحی در جلد سوم ذیل آیه 49 سوره نساء نیز آمده است(صفحه 413 به بعد).
ناگفته نماند که گاه ضرورتهایی ایجاب میکند که انسان خود را با تمام امتیازاتی که دارد معرفی کند،چرا که بدون آن هدفهای مقدسی پایمال میگردد،میان اینگونه سخنان،با خودستایی و تزکیه نفس تفاوت بسیار است.
نمونه این سخن خطبه امام سجاد ع در مسجد شام است،در آن هنگام که میخواهد خود و خاندانش را به مردم شام معرفی کند،تا توطئه بنی امیه در زمینه خارجی بودن شهیدان کربلا عقیم گردد،و نقشههای شیطانی آنها نقش بر آب شود.
در روایتی از امام صادق ع نیز میخوانیم هنگامی که از مساله ستایش خویشتن سؤال کردند فرمود:"گاه به خاطر ضرورتهایی لازم میشود"سپس به دو مورد از سخنان انبیا که در قرآن آمده است استدلال کرد:نخست یوسف که به عزیز مصر پیشنهاد کرد او را خزانهدار کشور مصر کند،و افزود:" إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ ":"من نگاهبان آگاهی هستم"و دیگری در مورد پیامبر بزرگ خدا"هود"که قوم خود را مخاطب ساخته گفت: أَنَا لَکُمْ نٰاصِحٌ أَمِینٌ :"من برای شما خیرخواه امینی میباشم".
1) 1) "نهج البلاغه"نامه 28.
أَ فَرَأَیْتَ اَلَّذِی تَوَلّٰی (33) وَ أَعْطیٰ قَلِیلاً وَ أَکْدیٰ (34) أَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْغَیْبِ فَهُوَ یَریٰ (35) أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِمٰا فِی صُحُفِ مُوسیٰ (36) وَ إِبْرٰاهِیمَ اَلَّذِی وَفّٰی (37) أَلاّٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ (38) وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ (39) وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُریٰ (40) ثُمَّ یُجْزٰاهُ اَلْجَزٰاءَ اَلْأَوْفیٰ (41)
33-آیا آن کس را که از اسلام(یا انفاق)روی گردان شد مشاهده کردی؟! 34-و کمی عطا کرد و از بیشتر امساک نمود.
35-آیا نزد او علم غیب است و میبیند(که دیگران میتوانند گناهان او را بر دوش گیرند).
36-یا از آنچه در کتب موسی نازل گردیده با خبر نشده است؟
37-و در کتب ابراهیم همان کسی که وظیفه خود را به طور کامل ادا کرد.
38-که هیچکس بار گناه دیگری را بر دوش نمیگیرد.
39-و اینکه برای انسان بهرهای جز سعی و کوشش او نیست.
40-و اینکه سعیش به زودی دیده میشود(و به نتیجهاش میرسد).
41-سپس به او جزای کافی داده خواهد شد.
غالب مفسران برای آیات فوق شان نزولی نقل کردهاند ولی این شان نزولها هماهنگ نیست آنچه بیشتر در میان آنها معروف است دو شان نزول زیر است:
1-این آیات ناظر به ماجرای عثمان است،او اموال فراوانی داشت و از اموال خود انفاق میکرد،یکی از بستگان او بنام"عبد اللّٰه بن سعد"گفت:
اگر به این وضع ادامه دهی چیزی برای تو باقی نمیماند،عثمان گفت:من گناهانی دارم که میخواهم به این وسیله رضا و عفو الهی را جلب کنم،"عبد اللّٰه" گفت:اگر شتر سواریت را با جهازش به من دهی من تمام گناهانت را به گردن میگیرم!عثمان چنین کرد،و بر این قرارداد گواه گرفت،و بعد از آن از انفاق خودداری کرد(آیات فوق نازل شد و این کار را شدیدا نکوهش کرد، و این حقیقت را روشن ساخت که هیچکس نمیتواند بار گناه دیگری را بر دوش گیرد و نتیجه سعی و تلاش هر کس به خود او میرسد) (1).
2-آیه در باره"ولید بن مغیره"است،او به سوی پیامبر ص آمد و به اسلام نزدیک شد،بعضی از مشرکان او را سرزنش کرده،گفتند:آئین بزرگان
1) 1) این شان نزول را"طبرسی"در"مجمع البیان"آورده،و مفسران دیگر مانند "زمخشری"در"کشاف"و"فخر رازی"در"تفسیر کبیر"نیز آوردهاند،"طبرسی"بعد از نقل آن میافزاید:این شان نزول از ابن عباس و سدی و کلبی و جماعتی از مفسران نقل شده است.
ما را رها کردی،آنها را گمراه شمردی،و گمان کردی آنها در آتش دوزخند! او گفت:راستی من از عذاب خدا میترسم!،شخص سرزنش کننده گفت:
اگر چیزی از اموالت را به من دهی و به سوی شرک بازگردی من عذاب تو را بر گردن میگیرم!ولید بن مغیره این کار را کرد،ولی مالی را که بنا بود بپردازد جز قسمت کمی از آن را نپرداخت!آیه فوق نازل شد و ولید را بر روی گرداندن از ایمان نکوهش کرد (1).
هر کس مسئول اعمال خویش است
در آیات گذشته سخن از این بود که خداوند بدکاران را در برابر اعمال بدشان کیفر میدهد و نیکوکاران را پاداش،چون ممکن است بعضی تصور کنند میشود کسی را به گناه دیگری کیفر داد،یا گناه دیگری را بر گردن گرفت آیات در مقام نفی این توهم برآمده،و این اصل مهم اسلامی را که نتیجه اعمال هر کس فقط به خود او باز میگردد تشریح میکند:
نخست میفرماید:"آیا آن کس را که از اسلام(یا از انفاق)روی گرداند مشاهده کردی"؟!( أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلّٰی ).
*** "و کمی مال داد و از انفاق(یا از پرداخت مال بیشتر)امساک کرد" (به گمان اینکه دیگری میتواند بار گناهان او را بر دوش گیرد)
1) 1) این شان نزول را نیز"مجمع البیان"و"قرطبی"و"روح البیان"و"روح المعانی" و بعضی دیگر از تفاسیر نقل کردهاند.
(وَ أَعْطیٰ قَلِیلاً وَ أَکْدیٰ)
(1) .
*** "آیا او علم غیب دارد،و میبیند که دیگران میتوانند گناهان او را به دوش گیرند)؟!( أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَریٰ ).
چه کسی از قیامت آمده و برای آنها خبر آورده است که افراد میتوانند رشوه گیرند و گناه دیگران را بر گردن نهند؟!یا چه کسی از سوی خدا آمده و به آنها خبر داده است که خدا به این معامله راضی است؟!جز این است که اوهامی را به هم بافتهاند،و برای فرار از زیر بار مسئولیتها خود را در تار و پود این اوهام گرفتار ساختهاند؟! *** بعد از این اعتراض شدید قرآن به بیان یک اصل کلی که در سایر آئینهای آسمانی نیز بوده است،پرداخته،چنین میگوید:آیا کسی که با این وعدههای خیالی دست از انفاق(یا ایمان)برداشته،و میخواهد خود را با پرداختن مختصر مالی از کیفر الهی رهایی بخشد،"از آنچه در کتب موسی نازل گردیده با خبر نشده است"؟!( أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِمٰا فِی صُحُفِ مُوسیٰ ).
*** "و همچنین آنچه در کتاب ابراهیم نازل شده،همان ابراهیم که وظیفه خود را به طور کامل ادا کرد"( وَ إِبْرٰاهِیمَ الَّذِی وَفّٰی ) (2).
همان پیامبر بزرگی که به تمام عهد و پیمانهای الهی وفا کرد،حق رسالت او را ادا نمود،و برای تبلیغ آئین او از هیچ مشکل و تهدید و آزاری نهراسید،
همان کسی که در بوته امتحانات مختلف قرار گرفت،و حتی فرزندش را به فرمان خدا به قربانگاه برد و کارد بر گلوی او گذارد،و از تمام این امتحانات سربلند و سرفراز بیرون آمد و مقام والای رهبری خلق را به او عطا فرمود چنان که در آیه 124 سوره بقره میخوانیم: وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً :"به خاطر بیاور زمانی را که خداوند ابراهیم را با دستوراتی آزمود،و او از عهده همه این امتحانات برآمد و آنها را تکمیل کرد و خداوند به او فرمود من تو را پیشوای مردم قرار دادم".
بعضی از مفسران در توضیح این آیه گفتهاند بذل نفسه للنیران،و قلبه للرحمن و ولده للقربان و ما له للاخوان:"ابراهیم در راه خدا تن را به آتش سپرد و قلبش را به خدا،و فرزندش را به قربانی،و اموالش را به برادران و یاران" (1).
*** "آیا با خبر نشده است که در تمام این کتب آسمانی این حکم نازل شده که هیچکس بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد"؟!( أَلاّٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ ).
"وزر"در اصل از"وزر"(بر وزن خطر)گرفته شده که به معنی پناهگاههای کوهستانی است،سپس واژه"وزر"به بارهای سنگین اطلاق گردیده به خاطر شباهتی که با سنگهای عظیم کوه دارد،و بعد از آن به گناه نیز اطلاق شده چرا که بار سنگینی بر دوش انسان مینهد.
منظور از"وازره"انسانی است که تحمل وزر میکند (2).
*** سپس برای توضیح بیشتر میافزاید:"آیا خبر ندارد که در این کتب آسمانی آمده است برای انسان بهرهای جز سعی و کوشش او نیست"؟!( وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ ) (1).
"سعی"در اصل به معنی راه رفتن سریع است که به مرحله دویدن نرسیده،ولی غالبا به معنی تلاش و کوشش به کار میرود،چرا که به هنگام تلاش و کوشش در کارها انسان حرکات سریعی انجام میدهد،خواه کار خیر باشد یا شر.
جالب اینکه نمیفرماید:بهره انسان کاری است که انجام داده،بلکه میفرماید تلاشی است که از او حاصل شده است،اشاره به اینکه مهم تلاش و کوشش است هر چند انسان احیانا به مقصد و مقصودش نرسد که اگر نیتش خیر باشد خدا پاداش خیر به او میدهد،چرا که او خریدار نیتها و ارادههاست،نه فقط کارهای انجام شده! *** "و آیا خبر ندارد که سعی و کوشش او به زودی دیده میشود"؟!( وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُریٰ ).
نه تنها نتیجههای این سعی و تلاش،چه در مسیر خیر باشد یا شر،بلکه خود اعمال او،در آن روز در برابرش آشکار میشود،همانگونه که در جای دیگر میفرماید: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً :"روزی که هر کس اعمال نیکی را که انجام داده حاضر میبیند"(آل عمران-30).
و نیز در باره مشاهده اعمال نیک و بد در قیامت در سوره زلزال آیه 7 و 8
1) 1) "ما"در"ما سعی"مصدریه است.
میخوانیم:" فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ ":"هر کس به قدر سنگینی ذرهای کار خیر کرده باشد آن را میبیند،و هر کس به اندازه سنگینی ذرهای کار بد کرده باشد آن را خواهد دید"! *** "سپس در برابر عملش به او جزای کافی داده میشود"( ثُمَّ یُجْزٰاهُ الْجَزٰاءَ الْأَوْفیٰ ) (1).
منظور از"جزاء أوفی"جزائی است که درست به اندازه عمل باشد، البته این منافات با تفضل الهی در مورد اعمال نیک به ده برابر،یا صدها،و هزاران برابر ندارد،و اینکه بعضی از مفسران"جزاء اوفی"را به معنی پاداش بیشتر در مورد حسنات گرفتهاند صحیح به نظر نمیرسد زیرا این آیه گناهان را نیز شامل میشود،بلکه گفتگوی اصلی آیه در مورد وزر و گناه است(دقت کنید).
در آیات فوق اشاره به سه اصل از اصول مسلم اسلامی آمده،که در کتب
1) 1) نائب فاعل"یجزی"ضمیری است که به"انسان"باز میگردد،و ضمیر متصل به آن به"عمل"برمیگردد با حذف حرف جر،و در تقدیر چنین بوده:ثم یجزی الانسان بعمله(او علی عمله)الجزاء الاوفی"زمخشری"در"کشاف"میگوید: "ممکن است حرف جر در تقدیر نباشد،زیرا"یجزی العبد سعیه"گفته میشود" (ولی باید توجه داشت که معمولا"جزاه اللّٰه علی عمله"گفته میشود،"جزاه اللّٰه عمله"نادر است)و تعبیر"الجزاء الاوفی"میتواند مفعول دیگری برای"یجزی" باشد یا مفعول مطلق.
آسمانی پیشین نیز به عنوان اصول مسلمی شناخته شده است:
الف-هر کس مسئول گناهان خویش است.
ب-بهره هر کس در آخرت همان سعی و کوشش او است.
ج-خداوند به هر کس در برابر عملش جزای کامل میدهد.
و به این وسیله قرآن خط بطلان بر بسیاری از اوهام و خرافات که عوام مردم دارند،و یا احیانا در بعضی از مذاهب به صورت یک عقیده درآمده است میکشد.
قرآن از این طریق نه تنها عقیده مشرکان عرب را در زمان جاهلیت که معتقد بودند یک انسان میتواند گناهان دیگری را بر عهده گیرد نفی میکند، بلکه قلم سرخ بر اعتقاد معروفی که میان مسیحیان رائج بوده و هست میکشد که میگویند:خداوند فرزندش مسیح را به دنیا فرستاد تا بالای دار رود، و زجر و شکنجه بیند و بار گناه گنهکاران را بر دوش کشد! همچنین اعمال زشت گروهی از کشیشان را که در قرون وسطی مغفرت- نامه و اوراق استحقاق بهشت را میفروختند،و امروز هم به مساله گناه بخشی ادامه میدهند،محکوم مینماید.
منطق عقل نیز همین را اقتضا میکند که"هر کسی مسئول اعمال خویش، و منتفع به اعمال خویش باشد".
این اعتقاد اسلامی سبب میشود که انسان بجای پناه بردن به خرافات، و یا گناه خویش را به گردن این و آن افکندن،به سراغ سعی و تلاش و کوشش در اعمال خیر برود،و از گناه بپرهیزد،و هر گاه لغزشی برای او رخ داد و خطایی دامان او را گرفت برگردد و توبه کند و جبران نماید.
تاثیر تربیتی این عقیده در انسانها کاملا روشن و غیر قابل انکار است، همانگونه که اثر مخرب آن عقائد جاهلی نیز بر کسی پوشیده نیست.
درست است که این آیات ناظر به سعی و تلاش برای آخرت و مشاهده پاداش آن در سرای دیگر است،ولی ملاک و معیار اصلی آن،دنیا را نیز در بر میگیرد به این معنی که افراد با ایمان نباید در انتظار دیگران بنشینند که برای آنها کار کنند،و مشکلات جامعه آنها را حل نمایند.بلکه خود دامن همت به کمر زده به سعی و تلاش و کوشش برخیزند.
از این آیات یک اصل حقوقی نیز در مسائل جزائی نیز استفاده میشود که همیشه کیفرها دامان گنهکاران واقعی را میگیرد و کسی نمیتواند کیفر دیگری را به ذمه بگیرد.
چنان که گفتیم این آیات به قرینه آیات قبل و بعد،ناظر به تلاشهای انسان برای امور آخرت است،ولی با اینحال چون بر اساس یک حکم مسلم عقلی است میتوان نتیجه آن را تعمیم داد و تلاشهای دنیا را نیز مشمول آن دانست،و همچنین پاداشها و کیفرهای دنیوی را.
اما این به آن معنی نیست که بعضی از کسانی که تحت تاثیر مکتبهای سوسیالیستی قرار گرفتهاند به آن استناد جسته بگویند مفهوم آیه این است که مالکیت تنها از طریق کار حاصل میشود و بر قانون ارث و مضاربه و اجاره و مانند آن خط بطلان کشند.
عجب اینکه آنها دم از اسلام میزنند و به آیات قرآن نیز استدلال میکنند در حالی که مساله ارث از اصول قطعی اسلام است و همچنین زکات و خمس،در حالی که نه وارث تلاش و کوششی برای اموال مورث خود انجام داده و نه مستحقین خمس و زکات،و نه در موارد وصایا و نذر و مانند آن،در حالی که همه
این امور در قرآن مجید آمده است.
و به تعبیر دیگر این یک اصل است،ولی غالبا در برابر هر اصل استثناء وجود دارد،فی المثل ارث بردن"فرزند"از"پدر"یک اصل است،اما هر گاه پسر قاتل پدر باشد و یا از اسلام بیرون رود از ارث ممنوع خواهد شد.
همچنین رسیدن نتیجه تلاش هر کس به او،یک اصل است اما مانعی ندارد که طبق قرارداد اجاره که یکی از اصول قرآنی است (1)آن را در برابر چیزی که مورد رضای طرفین است واگذار کند،یا از طریق وصیت و نذر که آن نیز در قرآن است به دیگری منتقل سازد.
در اینجا سؤالاتی مطرح است که باید به آن پاسخ داد:
نخست اینکه اگر بهره هر کس در قیامت تنها حاصل سعی او است،پس "شفاعت"چه معنی دارد؟ دیگر اینکه در آیه 21 سوره طور در مورد بهشتیان میخوانیم: أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ :"ما فرزندان آنها را نیز به آنها ملحق میسازیم"در حالی که "ذریه"تلاشی در این راه نکردهاند.
از این گذشته در روایات اسلامی آمده که هر گاه کسی اعمال خیری انجام دهد،نتیجه او به فرزندان او میرسد.
پاسخ همه این سؤالات یک جمله است و آن اینکه:قرآن میگوید:
انسان بیش از سعی و کوشش خود حق ندارد،ولی این مانع از آن نخواهد بود که از طریق لطف و تفضل پروردگار،نعمتهایی به افراد لایق داده شود،
1) 1) این اصل در داستان موسی و شعیب در سوره قصص آیه 27 آمده است.
"استحقاق"مطلبی است و"تفضل"مطلبی دیگر،همانگونه که حسنات را ده برابر و گاه صدها یا هزاران برابر پاداش میدهد.
از این گذشته"شفاعت"-چنان که در جای خود گفتهایم-بی حساب نیست،آن هم نیاز به نوعی سعی و تلاش،و ایجاد رابطهای معنوی با شفاعت کننده دارد،همچنین در مورد الحاق فرزندان بهشتیان به آنها نیز قرآن در همان آیه میگوید: وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمٰانٍ :"این در صورتی است که فرزندان آنها در ایمان از آنها پیروی کنند".
"صحف"جمع"صحیفه"در اصل به معنی هر چیز گستردهای است،و لذا به صورت"صحیفة الوجه"میگویند،سپس به صفحات کتاب نیز اطلاق شده است.
منظور از"صحف موسی"در آیات فوق همان تورات است و"صحف ابراهیم" نیز اشاره به کتاب آسمانی او است.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"در تفسیر سوره اعلی حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل کرده که خلاصهاش چنین است:
"ابو ذر سؤال میکند:پیامبران الهی چند نفر بودند؟ میفرماید:یکصد و بیست و چهار هزار نفر! باز سؤال میکند:رسولان آنها چند نفر بودند؟ میفرماید:سیصد و سیزده نفر و بقیه نبی بودند.
(رسول کسی است که مامور ابلاغ و انذار است در حالی که مفهوم نبی اعم است).
باز سؤال میکند:آدم پیامبر بود؟فرمود آری،خداوند با او سخن گفت و او را با دست قدرت خود آفرید.
سؤال میکند:خداوند چند کتاب نازل فرموده است؟میفرماید:یکصد و چهار کتاب: ده صحیفه بر آدم،پنجاه صحیفه به شیث،سی صحیفه بر ادریس، ده صحیفه بر ابراهیم(که مجموعا یکصد صحیفه میشود)و تورات و انجیل و زبور و قرآن" (1).
جالب توجه این که در تورات کنونی در کتاب"حزقیل"نیز مضمون بعضی از آیات مورد بحث آمده است زیرا چنین میخوانیم:
"جانی که گناه میورزد خواهد مرد،پسر بار گناه پدر را نخواهد کشید و پدر بار گناه پسر را نخواهد کشید" (2).
همین معنی در خصوص مورد قتل در سفر تثنیه"تورات"نیز آمده است:
"پدران به عوض اولاد کشته نشوند،و هم اولاد به عوض پدران کشته نشوند، هر کس به سبب گناه خود کشته شود" (3).
البته کتب انبیای پیشین به طور کامل امروز در دست ما نیست و گرنه به موارد بیشتری در باره این اصل دست مییافتیم.
وَ أَنَّ إِلیٰ رَبِّکَ اَلْمُنْتَهیٰ (42) وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکیٰ (43) وَ أَنَّهُ هُوَ أَمٰاتَ وَ أَحْیٰا (44) وَ أَنَّهُ خَلَقَ اَلزَّوْجَیْنِ اَلذَّکَرَ وَ اَلْأُنْثیٰ (45) مِنْ نُطْفَةٍ إِذٰا تُمْنیٰ (46) وَ أَنَّ عَلَیْهِ اَلنَّشْأَةَ اَلْأُخْریٰ (47) وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنیٰ وَ أَقْنیٰ (48) وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ اَلشِّعْریٰ (49)
42-(و آیا از کتب پیشین انبیاء به او نرسیده است)که همه امور به پروردگارت باز میگردد؟ 43-و اینکه او است که میخنداند و میگریاند! 44-و او است که میمیراند و زنده میکند.
45-و او است که دو زوج مذکر و مؤنث را میآفریند، 46-از نطفهای که خارج میشود(و در رحم میریزد).
47-و اینکه بر خدا است ایجاد عالم دیگر(تا عدالت اجرا گردد).
48-و اینکه او است که بی نیاز میکند،و سرمایه باقی میبخشد.
49-و اینکه او است پروردگار"ستاره شعری".
تمام خطوط به او منتهی میشود!
این آیات تجلیگاه صفاتی است از خدا که هم مساله توحید را روشن میسازد و هم مساله معاد را.
در این آیات در ادامه بحثهای گذشته پیرامون مساله جزای اعمال میفرماید:
"آیا انسان خبر ندارد که در صحف موسی و ابراهیم آمده است که همه امور به پروردگارت منتهی میشود"( وَ أَنَّ إِلیٰ رَبِّکَ الْمُنْتَهیٰ ).
نه تنها حساب و ثواب و جزا و کیفر در آخرت به دست قدرت او است که در این جهان نیز سلسله اسباب و علل به ذات پاک او منتهی میگردد،تمام تدبیرات این جهان از تدبیر او نشات میگیرد،و بالآخره تکیهگاه عالم هستی و ابتدا و انتهای آن ذات پاک خدا است.
در بعضی از روایات در تفسیر این آیه از امام صادق ع چنین میخوانیم:
"
اذا انتهی الکلام الی اللّٰه فامسکوا "! (1).
"هنگامی که سخن به ذات خدا میرسد سکوت کنید"یعنی در باره ذات او سخن نگوئید که عقلها در آنجا حیران است و بجایی نمیرسد،و اندیشه در ذات نامحدود برای عقول محدود غیر ممکن است،چرا که هر چه در اندیشه گنجد محدود است و خداوند محال است محدود گردد.
البته این تفسیر بیان مفهوم دیگری برای این آیه است که با آنچه گفتیم
1) 1) تفسیر"علی بن ابراهیم"طبق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 170.
منافات ندارد و هر دو میتواند در معنی آیه جمع باشد.
*** سپس برای روشن ساختن حاکمیت او در امر ربوبیت،و منتهی شدن همه امور این جهان به ذات پاک او،میافزاید"و نیز آمده است که او است که میخنداند و میگریاند"( وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکیٰ ) (1).
*** "و او است که میمیراند و زنده میکند"( وَ أَنَّهُ هُوَ أَمٰاتَ وَ أَحْیٰا ).
*** "و او است که دو زوج مذکر و مؤنث را میآفریند"( وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثیٰ ).
*** "از نطفهای که خارج میشود و در قرارگاه رحم میریزد"( مِنْ نُطْفَةٍ إِذٰا تُمْنیٰ ).
این چند آیه در حقیقت بیان جامع و توضیح جالبی است برای مساله انتهای همه امور به ربوبیت و تدبیر پروردگار،زیرا میگوید:مرگ و حیات شما به دست او است،تداوم نسلها از طریق آفرینش زوجین نیز به تدبیر او است همچنین تمام حوادثی که در طول زندگی انسان رخ میدهد از ناحیه او است، او میگریاند یا میخنداند،میمیراند یا زنده میکند،و به این ترتیب سر رشته زندگی از آغاز تا انجام همه به ذات پاکش منتهی میگردد.
در حدیثی مفهوم خنده و گریه در این آیه توسعه داده شده و در تفسیر آن چنین میگوید:ابکی السماء بالمطر،و اضحک الارض بالنبات:"خداوند
1) 1) این افعال گرچه به صورت ماضی است ولی معنی مضارع را میبخشد.
آسمان را با باران میگریاند،و زمین را با گیاهان میخنداند"! (1).
بعضی از شعرا همین مضمون را در شعر خود آوردهاند:
ان فصل الربیع فصل جمیل
تضحک الارض من بکاء السماء!
"فصل بهار فصل زیبایی است""چرا که زمین از گریه آسمان میخندد"! قابل توجه اینکه از میان تمام افعال انسان روی مساله خنده و گریه تکیه شده است،چرا که این دو وصف مخصوص انسان است،و در جانداران دیگر یا اصلا وجود ندارد و یا بسیار نادر است.
چگونگی فعل و انفعالها و دگرگونیهایی که در جسم انسان به هنگام خنده و گریه رخ میدهد،و ارتباط آنها با دگرگونیهای روحی بسیار پیچیده و شگفتانگیز است و در مجموع میتواند آیت روشنی از آیات مدبریت حق باشد،علاوه بر تناسبی که این دو با مساله حیات و مرگ دارند.
و به هر حال انتهای تمام امور به تدبیر و ربوبیت خداوند منافاتی با اصل اختیار و آزادی اراده انسان ندارد،چرا که اختیار و آزادی نیز از ناحیه او است و منتهی به او میگردد.
*** بعد از ذکر اموری که مربوط به ربوبیت و تدبیر پروردگار است به امر معاد پرداخته میگوید:"آیا انسان خبر ندارد که در کتب پیشین آمده که بر خداوند است ایجاد عالم دیگر"؟!( وَ أَنَّ عَلَیْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْریٰ ).
"نشاة"به معنی آفرینش و تربیت چیزی است،"نشاة اخری"چیزی جز رستاخیز نیست.
تعبیر به"علیه"(بر خداوند لازم است)از این نظر است که وقتی پروردگار
1) 1) نور الثقلین جلد 5 صفحه 172.
حلیم انسانها را آفرید،و وظائفی بر دوش آنها گذارد،و به همه آزادی داد، و در این میان افرادی مطیع و غیر مطیع،و افرادی ظالم و افرادی مظلوم وجود داشتند،و هیچیک در این جهان به پاداش و کیفر نهایی خود نرسیدند،حکمتش ایجاب میکند که"نشاه دیگری"در کار باشد تا عدالت تحقق پذیرد.
بعلاوه شخص حکیم این جهان پهناور را برای زندگی چند روزه با آن همه ناملائمات خلقت نمیکند،حتما باید مقدمهای باشد بر زندگی گستردهای که ارزش این برنامه وسیع را دارد،یا به تعبیر دیگر هر گاه نشاه دیگری نباشد آفرینش این جهان به هدف نهایی نخواهد رسید.
این نیز قابل توجه است که خداوند چنین وعدهای را به عنوان یک وعده حتمی به بندگانش داده و صدق کلام او ایجاب میکند که وعدههایش تخلف ناپذیر باشد.
*** سپس میافزاید:"و او کسی است که بندگان را بی نیاز میکند،و سرمایههای باقی در اختیارشان مینهد"( وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنیٰ وَ أَقْنیٰ ) خداوند نه تنها در جنبههای مادی نیازمندیهای انسان را با لطف عمیمش بر طرف ساخته،سرمایههای مستمری در اختیار او گذارده،که در زندگی معنوی نیز احتیاجات انسانها را در امر تعلیم و تربیت و تکامل از طریق اعزام رسولان،و انزال کتب آسمانی،و عطای مواهب معنوی مرتفع ساخته است.
"اغنی"از ماده"غنی"به معنی بی نیازی است،و"اقنی"از ماده "قنیه"(بر وزن جزیه)به معنی اموال و سرمایههایی است که انسان ذخیره میکند (1).
بنا بر این"اغنی"به معنی رفع نیازمندیهای فعلی است،"و اقنی"به معنی
1) 1) مفردات"راغب"ماده"قنی".
اعطای مواهب ذخیره است که در امور مادی همچون باغ و املاک و مانند آن است،و در امور معنوی همچون رضا و خشنودی خدا است که بزرگترین سرمایه جاودانی محسوب میشود.
در اینجا تفسیر دیگری است که"اقنی"را نقطه مقابل"اغنی"قرار میدهد یعنی غنی و فقر در دست قدرت او است.نظیر آنچه در آیه 26 سوره رعد آمده: اَللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ :"خداوند روزی را برای هر کس بخواهد گسترده و برای هر کس بخواهد محدود و تنگ میکند".
ولی این تفسیر با آنچه در منابع لغت آمده سازگار نیست،و آیه فوق نمیتواند شاهدی بر این معنا بوده باشد.
*** سرانجام در آخرین آیه مورد بحث میفرماید:"آیا انسان نمیداند که در کتب پیشین آمده که او است پروردگار ستاره شعری"؟!( وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْریٰ ).
تکیه بر خصوص"ستاره شعری"علاوه بر اینکه این ستاره درخشندهترین ستارگان آسمان است که معمولا به هنگام سحر در کنار صورت فلکی"جوزا" در آسمان ظاهر میشود و کاملا جلب توجه میکند، به خاطر این است که گروهی از مشرکان عرب آن را میپرستیدند،قرآن میگوید:چرا شعری را میپرستید؟آفریدگار و پروردگار آن را بپرستید.
ضمنا باید توجه داشت که دو ستاره در آسمان است که به نام"شعری" نامیده میشود،که یکی در سمت"جنوب"ظاهر میشود،و به همین دلیل آن را "شعرای یمانی"مینامند(زیرا یمن در جنوب جزیره عربستان است)و دیگری "شعرای شامی"که در جهت شمال قرار دارد،ولی معروف همان"شعرای یمانی"است.
در باره ویژگیهای جالب این ستاره بحثهای دیگری است که در نکات خواهد آمد.
بحثهای این آیات در حقیقت اشارهای است به این معنی که هر گونه تدبیری در این عالم به ذات پاک خدا برمیگردد،از مساله حیات و مرگ گرفته، تا خلقت پیچیده انسان از یک نطفه بی مقدار،و همچنین حوادث گوناگونی که در طول زندگی انسانها رخ میدهد،و او را به نحوی میگریاند یا میخنداند همه از ناحیه او است.
در آسمان درخشندهترین ستارگان به فرمان او و تحت ربوبیتش قرار دارند،و در زمین غنا و بی نیازی انسانها به ذات پاکش باز میگردد،و طبعا "نشاه آخرت"نیز به فرمان او است،چرا که آنهم حیات جدیدی است در ادامه حیات این جهان.
این بیان از یک سو خط توحید را مشخص میسازد،و از سوی دیگر خط معاد را،چرا که خالق انسان از یک نطفه بی مقدار در رحم،قادر بر تجدید حیات او نیز هست.
به تعبیر دیگر اینها همه بیانگر"توحید افعالی"خدا،و"توحید ربوبیت" است آری"اینهمه آوازهها از او است".
این ستاره همانگونه که گفتیم درخشندهترین ستارگان آسمان است، و به"شعرای یمانی"معروف است،چرا که در سمت جنوب قرار دارد،و از آنجا که یمن در جنوب جزیره بود آن را به این نام مینامیدند.
گروهی از عرب مانند قبیله"خزاعه"آن را تقدیس و پرستش مینمودند، و اعتقاد داشتند مبدأ موجوداتی در روی زمین است،تاکید قرآن روی این مساله که خدا پروردگار شعری است برای بیدار ساختن این گروه،و همانند آنهاست که مخلوق را با خالق اشتباه کرده،و مربوب را به جای رب قرار دادهاند.
این ستاره عجیب الخلقه که به خاطر درخشندگی فوق العادهاش پادشاه ستارگان نامیده میشد دارای شگفتیهایی است که ذیلا به بعضی از آنها اشاره میشود،با توجه به اینکه در آن روز این حقایق در باره ستاره شعری ناشناخته بوده تکیه قرآن روی این موضوع پر معنی است.
الف:طبق تحقیقاتی که در رصدخانههای معروف دنیا به عمل آمده حرارت عظیمی که در سطح شعری حکمفرماست تا 120 هزار درجه سانتیگراد! برآورد شده.
در حالی که حرارت سطح کره خورشید ما را فقط 6500 درجه میدانند و این تفاوت عظیم گرمای ستاره شعری را نسبت به خورشید نشان میدهد.
ب:جرم مخصوص این ستاره در حدود 50 هزار مرتبه از آب سنگینتر است یعنی وزن یک لیتر آب در آنجا معادل 50 تن در کره زمین خواهد بود!، حال آنکه در میان سیارات منظومه شمسی ما"عطارد"که از همه متکاثفتر است جرم مخصوصش 6 برابر آب بیشتر نیست.
با این توصیف باید دید که این ستاره شگفتانگیز از چه عنصری تشکیل یافته که اینهمه فشرده است؟ ج:ستاره شعری که در قرن ما در فصل زمستان ظاهر میشود،لکن در عصر منجمین قدیم مصر ظهور این کوکب با آغاز تابستان مقارن بوده،کره بسیار عظیمی است که حجم آن 20 برابر کره آفتاب است،و فاصله آن از ما، نسبت به فاصله خورشید از زمین فوق العاده زیاد است،به طوری که این فاصله را یک میلیون برابر فاصله آفتاب برآورد کردهاند! میدانیم سرعت سیر نور در ثانیه 300 هزار کیلومتر است،و نور آفتاب ظرف 8 دقیقه و 13 ثانیه به ما میرسد،در حالی که فاصله آن از ماه 15 میلیون کیلومتر است،اما اگر تعجب نکنید نخستین شعاع کره شعری پس از حدود 10 سال به ما میرسد!حال محاسبه کنید که فاصلهاش چه اندازه است؟ د-شعرای یمانی ستارهای همراه دارد که از ستارگان مرموز آسمان است،اولین بار دانشمندی به نام"بسل"به وجود آن پی برد و این در سال 1844 میلادی بود،اما در سال 1862 با تلسکوپ مشاهده شده،دوره گردش ستاره همراه به دور ستاره اصلی 50 سال است! (1).
اینها همه نشان میدهد که تعبیرات قرآن تا چه اندازه پر معنی است، و در کوچکترین تعبیراتش حقایقی نهفته شده که اگر در روز نزولش کاملا مشخص نبوده با گذشت زمان روشن شده است.
1) 1) "دائرة المعارف الاسلامیه"ماده شعری،و"فرهنگنامه"ماده ستاره، و"دائرة المعارف فارسی مصاحب"ماده شعری.
در حدیثی آمده است که پیغمبر اکرم ص از کنار جمعی میگذشت که مشغول خنده بودند فرمود:
لو تعلمون ما اعلم لبکیتم کثیرا و لضحکتم قلیلا: "اگر آنچه را من میدانم میدانستید بسیار گریه میکردید و کم میخندید"!هنگامی که پیامبر از آنجا گذشت جبرئیل بر او نازل شد و عرض کرد:ان اللّٰه هو اضحک و ابکی:"خنده و گریه هر دو از سوی خدا است".
پیامبر ص به سوی آنها بازگشت و فرمود:چهل گام بیشتر نرفته بودم که جبرئیل پیش من آمد و گفت:نزد آنها بازگرد و به آنها بگو ان اللّٰه اضحک و ابکی (1).
اشاره به اینکه لزومی ندارد یک فرد با ایمان همیشه گریان باشد،هم گریه از خوف خداوند و از بیم گناهان در جای خود لازم است،و هم خنده به هنگام نشاط،چرا که همه از سوی خدا است.
به هر حال این تعبیرات هیچ منافاتی با اصل اختیار و آزادی اراده انسان ندارد،چرا که هدف بیان علة العلل و خالق این غرائز و احساسات است.
و اگر در جای دیگر(در آیه 82 توبه)فرموده است: فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلاً وَ لْیَبْکُوا کَثِیراً جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ :"آنها باید کمتر بخندند و بسیار بگریند بخاطر کیفر کارهایی که انجام میدادند"مربوط به منافقان است چنان که آیات قبل و بعد آن گواهی میدهد.
جالب توجه اینکه در آغاز سوره،قسم به ستاره میخورد هنگامی که
1) 1) تفسیر"در المنثور"جلد 6 صفحه 130.
غروب کند وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ و در اینجا سخن از پروردگار شعری است، هر گاه این دو آیه را در کنار هم قرار دهیم روشن میشود که چرا"شعری" نمیتواند معبود باشد،زیرا آنهم افول و غروب دارد،و اسیر چنگال قوانین خلقت است.
وَ أَنَّهُ أَهْلَکَ عٰاداً اَلْأُولیٰ (50) وَ ثَمُودَ فَمٰا أَبْقیٰ (51) وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کٰانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغیٰ (52) وَ اَلْمُؤْتَفِکَةَ أَهْویٰ (53) فَغَشّٰاهٰا مٰا غَشّٰی (54) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکَ تَتَمٰاریٰ (55)
50-(و آیا به انسان نرسیده است که در کتب انبیای پیشین آمده)که خداوند قوم"عاد نخستین"را هلاک کرد؟ 51-و همچنین"قوم ثمود"را،و کسی از آنها را باقی نگذارد.
52-و نیز قوم نوح را پیش از آنها،چرا که آنها از همه ظالمتر و طغیانگرتر بودند.
53-و نیز شهرهای زیر و رو شده(قوم لوط)را بر زمین کوبید.
54-سپس آنها را با عذاب سنگین پوشانید! 55-(بگو)در کدامیک از نعمتهای پروردگارت تردید داری؟!
اینهمه درس عبرت کافی نیست؟!
این آیات هم چنان ادامه مطالبی است که از کتب پیشین صحف ابراهیم
و موسی نقل شده است،در آیات گذشته ده مطلب در طی دو فراز ذکر شده بود، فراز اول ناظر به مسئولیت هر کس در مقابل اعمالش میباشد،و فراز دوم در باره منتهی شدن تمام خطوط به پروردگار سخن میگوید،و در آیات مورد بحث که تنها به ذکر یک مطلب میپردازد سخن از مجازات و هلاکت دردناک چهار قوم از اقوام ستمگر پیشین است که هشداری است برای آنها که از دستورات گذشته سرپیچی میکنند و به مبدأ و معاد ایمان ندارند (1).
نخست میفرماید:"آیا انسان خبر ندارد که در کتب پیشین آمده است که خداوند قوم"عاد نخستین"را هلاک کرد"؟!( وَ أَنَّهُ أَهْلَکَ عٰاداً الْأُولیٰ ).
توصیف قوم"عاد"به"الاولی"(نخستین)یا به خاطر قدمت این قوم است به طوری که در میان عرب معمول است هر چیز قدیمی را"عادی" میگویند،و یا به خاطر آن است که در تاریخ دو قوم"عاد"وجود داشتهاند و قوم معروف که پیامبرشان حضرت هود ع بود همان عاد نخستین است (2).
*** سپس میافزاید:"همچنین خداوند قوم ثمود را بر اثر طغیانشان هلاک کرد و احدی از آنها را باقی نگذارد"( وَ ثَمُودَ فَمٰا أَبْقیٰ ).
*** سپس در باره قوم نوح میفرماید:"و نیز قوم نوح را قبل از آنها هلاک کرد" ( وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ ).
"چرا که آنها از همه ظالمتر و طغیانگرتر بودند"( إِنَّهُمْ کٰانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغیٰ ).
چرا که پیامبرشان نوح در مدتی طولانیتر از تمام انبیاء به تبلیغ آنان پرداخت،با این حال جز تعداد کمی به دعوت او پاسخ نگفتند،و در شرک و بتپرستی و تکذیب و آزار نوح پافشاری و سرسختی فوق العادهای داشتند، چنان که شرح آن به خواست خدا در تفسیر سوره نوح خواهد آمد.
*** قوم لوط چهارمین قومی هستند که به آنها اشاره کرده میگوید:"خداوند شهرهای زیر و رو شده قوم لوط را بر زمین زد"( وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْویٰ ).
در ظاهر زلزله شدیدی این آبادیها را به آسمان پرتاب کرد و واژگون ساخت و بر زمین کوبید،و طبق روایات جبرئیل آنها را به قوت خداداد از زمین بر کند و وارونه کرد و بر زمین افکند.
*** سپس"آنها را با عذاب سنگینی پوشانید" (فَغَشّٰاهٰا مٰا غَشّٰی) (1).
آری بارانی از سنگهای آسمانی بر آنها فرو ریخت و سراسر این شهرهای زیر و رو شده را زیر آواری از سنگ مدفون ساخت.
درست است که در تعبیرات این آیه و آیه قبل تصریحی به نام قوم لوط نشده، اما معمولا مفسران هم در اینجا و هم در آیات 70 توبه و آیه 9 حاقه که تعبیر به
1) 1) "ما"در"ما غشی"ممکن است مفعول باشد و یا فاعل،نظیر وَ السَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا :ولی احتمال اول با ظاهر آیه هماهنگتر است در صورت اول معنی جمله همان است که در بالا گفتیم و در صورت دوم معنی چنین است:"خداوندی که پردهای از عذاب را بر آنها فرستاد آنها را پوشانید،به هر حال این تعبیر در مورد بیان عظمت و شدت چیزی ذکر میشود.
"مؤتفکات"شده است همین معنی را فهمیدهاند،هر چند بعضی احتمال دادهاند که تمام شهرهای بلا دیده و واژگون شده را در بر میگیرد،ولی آیات دیگر قرآن آنچه را که مشهور مفسران در اینجا فهمیدهاند تایید میکند.
در آیه 82 سوره هود آمده است: فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ :"هنگامی که فرمان ما فرا رسید آن شهر و دیار را زیر و رو کردیم،و بارانی از سنگ و از گلهای متحجر و متراکم بر آنها فرو فرستادیم".
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است که"مؤتفکه"(شهر زیر و رو شده) شهر بصره است،زیرا در روایتی میخوانیم که امیر مؤمنان علی ع آنها را مخاطب ساخته فرمود:
یا اهل البصرة و یا اهل المؤتفکة و یا جند المرأة و اتباع البهیمة: "ای اهل بصره!و ای اهل سرزمین زیر و رو شده!ای لشکر زن، و ای پیروان شتر!(اشاره به جنگ جمل است که سردمدار عایشه بود و مردم بصره به دنبال شتر او راه افتادند) (1).
ولی معلوم است که این تعبیر در کلام امیر مؤمنان علی ع از باب نوعی تطبیق است نه تفسیر،شاید در آن زمان مردم این شهر شباهتهایی از نظر اخلاق و یا مجازات الهی با قوم لوط داشتهاند.
*** در پایان این بحث به مجموعه نعمتهایی که در آیات گذشته آمده است، اشاره کرده و در شکل یک استفهام انکاری میفرماید:"در کدامیک از نعمتهای پروردگارت شک و تردید داری"( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکَ تَتَمٰاریٰ ).
آیا در نعمت حیات،یا اصل نعمت آفرینش،و یا این نعمت که خداوند کسی را به جرم دیگری مجازات نمیکند و خلاصه آنچه در صفحه پیشین آمده
1) 1) "تفسیر صافی"ذیل آیات مورد بحث.
و در قرآن نیز تاکید شده است شک و تردید داری؟.
آیا در این نعمت که خداوند شما را از مجازاتهای اقوام پیشین بر کنار داشته،و عفو و رحمتش را شامل حال شما کرده است،تردید دارید؟ و یا در نعمت نزول قرآن و مساله رسالت و ایمان و هدایت؟! درست است که مخاطب در این آیه شخص پیامبر ص است.ولی مفهوم آن همگان را شامل میشود،بلکه هدف اصلی از آن بیشتر افراد دیگرند.
"تتماری"از ماده"تماری"به معنی"محاجه توأم با شک و تردید" است (1).
"آلاء"جمع"ألا"یا إلی(بر وزن فعل)به معنی نعمت است،گرچه بعضی از مطالبی که در آیات پیشین آمده،از جمله مجازات و هلاکت اقوام دیگر مصداق نعمت نیست،ولی از این نظر که درس عبرتی است برای دیگران،و نیز از این نظر که خداوند مسلمین و حتی کفار عصر پیامبر ص را از این امور مصون داشته نعمت بزرگی خواهد بود.
1) 1) گرچه باب"تفاعل"معمولا در موردی به کار میرود که فعل از دو نفر در برابر یکدیگر صادر میشود،ولی در اینجا تنها به صورت فعل یک نفر ذکر شده که یا به خاطر تاکید است،و یا به خاطر تعدد موارد نعمتها(دقت کنید).
هٰذٰا نَذِیرٌ مِنَ اَلنُّذُرِ اَلْأُولیٰ (56) أَزِفَتِ اَلْآزِفَةُ (57) لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ کٰاشِفَةٌ (58) أَ فَمِنْ هٰذَا اَلْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ (59) وَ تَضْحَکُونَ وَ لاٰ تَبْکُونَ (60) وَ أَنْتُمْ سٰامِدُونَ (61) فَاسْجُدُوا لِلّٰهِ وَ اُعْبُدُوا (62)
56-این(پیامبر)بیم دهندهای از بیم دهندهگان پیشین است.
57-آنچه باید نزدیک شود نزدیک شده است(و قیامت فرا میرسد).
58-و هیچکس جز خدا نمیتواند شدائد آن را برطرف سازد.
59-آیا از این سخن تعجب میکنید؟ 60-و میخندید و نمیگریید؟ 61-و پیوسته در غفلت و هوسرانی به سر میبرید؟ 62-حال که چنین است همه برای خدا سجده کنید و پرستش نمائید.
همه برای او سجده کنید
به دنبال آیات گذشته که سخن از هلاکت اقوام پیشین به خاطر ستمگری
و طغیان آنها میگفت،آیات مورد بحث روی سخن را به مشرکان و کفار و منکران دعوت پیامبر ص کرده،میگوید:این پیامبر(یا این قرآن)انذار کنندهای همچون انذار کنندگان پیشین است"( هٰذٰا نَذِیرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولیٰ ).
اینکه میگوید:پیامبر(یا قرآن)از نوع انذار کنندگان نخستین است،مفهومش این است که رسالت محمد ص و کتاب آسمانیش قرآن موضوع بیسابقهای نیست،شبیه آن در گذشته بسیار بوده است،چرا مایه تعجب شماست؟ بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که"هذا"اشاره به اخباری است که در آیات قبل از سرگذشت اقوام پیشین ذکر شد،زیرا اینها نیز به نوبه خود بیم دهنده است،ولی دو تفسیر سابق مناسبتر به نظر میرسد.
*** آن گاه برای اینکه مشرکان و کافران به خطری که در پیش دارند توجه بیشتر کنند،میافزاید:"آنچه باید نزدیک شود نزدیک شده است" (أَزِفَتِ الْآزِفَةُ) .
آری قیامت نزدیک است،خود را برای سؤال و حساب و جزا آماده کنید.
تعبیر به"آزفة"از قیامت به خاطر نزدیکی آن و تنگی وقت است،زیرا این واژه از کلمه"ازف"(بر وزن نجف)به معنی"تنگی وقت"گرفته شده، و طبعا مفهوم نزدیک شدن را نیز در بر دارد.
نامگذاری قیامت به این نام علاوه بر آیه مورد بحث در آیه 18 غافر نیز آمده است،و تعبیری است گویا و بیدار کننده،همین مفهوم را به صورت دیگری در آیه 1 سوره قمر میخوانیم: اِقْتَرَبَتِ السّٰاعَةُ :"قیامت نزدیک شده است" و به هر حال نزدیکی قیامت با توجه به کوتاهی عمر دنیا قابل درک است به خصوص اینکه هر کس میمیرد قیامت صغرایش بر پا میشود.
سپس میافزاید:مهم این است که"هیچکس جز خدا نمیتواند در آن روز به داد مردم برسد،و شدائد آن را برطرف سازد"( لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ کٰاشِفَةٌ ) (1).
"کاشفة"در اینجا به معنی برطرف کننده شدائد است.
ولی بعضی از مفسران"کاشفة"را به معنی عاملی برای تاخیر قیامت تفسیر کردهاند،و بعضی به معنی"کشف کننده تاریخ وقوع قیامت"گرفتهاند ولی معنی اول از همه مناسبتر است.
به هر حال حاکم و مالک و صاحب قدرت در آن روز(و همیشه)خدا است،اگر نجات میخواهید دست به دامن لطف او زنید،و اگر آرامش میطلبید در سایه ایمان به او قرار گیرید.
*** در آیه بعد میافزاید:"آیا از این سخن تعجب میکنید"( أَ فَمِنْ هٰذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ ).
این جمله ممکن است اشاره به مساله رستاخیز باشد که در آیات قبل آمده،یا اشاره به قرآن،(چرا که در آیات دیگر از آن تعبیر به"حدیث" شده) (2)و یا سخنانی که در باره هلاک اقوام پیشین گفته شد و یا همه اینها.
*** سپس میگوید"و میخندید و گریه نمیکنید"؟ (وَ تَضْحَکُونَ وَ لاٰ تَبْکُونَ) .
"و پیوسته در غفلت و بیخبری و لهو و سرگرمی گناهآلود به سر میبرید"؟! ( وَ أَنْتُمْ سٰامِدُونَ ).
در حالی که اینجا نه جای خنده است و نه جای غفلت و بیخبری،جای گریه بر فرصتهای از دست رفته،طاعات ترک شده،و معاصی و گناهانی است که از شما سر زده است،جای بیداری و جبران اموری است که از دست رفته، و بالآخره جای توبه و انابه و بازگشت به سایه لطف خدا است.
"سامدون"از ماده"سمود"(بر وزن جمود)به معنی لهو و سرگرمی و بلند کردن سر از روی کبر و غرور است،و در اصل به کار شتر هنگامی که راه میرود و سر خود را از روی بی اعتنایی به هوا بلند میکند گفته میشود.
این متکبران مغرور همچون حیوانات به خواب و خور مشغولند،در عیش و نوش غرقند،و از حوادث دردناک و کیفرهای شدیدی که در پیش دارند و نزدیک است دامانشان را بگیرد بیخبرند.
*** در آخرین آیه این سوره،و به دنبال بحثهای فراوانی که پیرامون اثبات توحید و نفی شرک بیان شد،میگوید:"اکنون که چنین است برای خدا سجده کنید و او را پرستش نمائید"( فَاسْجُدُوا لِلّٰهِ وَ اعْبُدُوا ).
اگر میخواهید در صراط مستقیم حق گام بردارید تنها برای او که تمام خطوط عالم هستی به ذات پاکش منتهی میگردد سجده کنید،و اگر میخواهید به سرنوشت دردناک اقوام پیشین که بر اثر شرک و کفر و ظلم و ستم در چنگال عذاب الهی گرفتار شدند گرفتار نشوید تنها او را عبادت کنید.
جالب توجه اینکه در روایات زیادی نقل شده است که وقتی پیامبر ص به هنگام تلاوت این سوره به این آیه رسید همه مؤمنان و کافرانی که آن را شنیدند به سجده افتادند،طبق روایتی تنها کسی که سجده نکرد"ولید بن مغیره"
بود که(شاید نمیتوانست برای سجده کردن خم شود)کفی از خاک برداشت و پیشانی را بر آن گذاشت و اینگونه سجده کرد! این تعجب ندارد که حتی بتپرستان به سجده افتاده باشند چرا که لحن گیرای این سوره از یک سو،محتوای هیجانانگیز آن از سوی دیگر،و تهدیدهای وحشتناک نسبت به مشرکان از سوی سوم،و خارج شدن این آیات مبارک از دهان پیغمبر گرامی اسلام ص در نخستین مرحله نزول وحی از سوی چهارم، آن چنان گیرا و مؤثر و پر نفوذ بود که هر دلی را بی اختیار تحت تاثیر خود قرار داد،و حجابهای عناد و لجاج و تعصب و خودخواهی را هر چند موقت کنار زد، و نور توحید را در قلوب پرتوافکن کرد.
اگر خود ما نیز این سوره را با دقت و تامل،و با حضور قلب و توجه تلاوت کنیم،و خود را در برابر پیامبر گرامی اسلام ص و در جو نزول آیات بینگاریم،میبینیم قطع نظر از عقائد خاص اسلامی چارهای جز این نداریم که وقتی به آخرین آیه برسیم به سجده بیفتیم و در پیشگاه حق سر تعظیم فرود آریم.
این نخستین بار نیست که قرآن در قلوب منکران نیز اثر میگذارد و آنها را بی اختیار مجذوب خود میکند چنان که در داستان ولید بن مغیره آمده است که وقتی آیات سوره فصلت را شنید هنگامی که پیامبر ص این آیه را تلاوت فرمود: فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ از جا برخاست لرزید و مو بر تنش راست شد،به خانه آمد به گونهای که مشرکان پنداشتند او کاملا مجذوب آئین محمد ص شده است.
بنا بر این هیچ نیازی نیست که بگوئیم چون بعضی از شیاطین جن یا انسانهای شیطان صفت به هنگام تلاوت أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّٰتَ وَ الْعُزّٰی ...که سخن از بتهای معروف عرب میگوید زبان به توصیف این بتها گشودند و جمله"تلک
الغرانیق العلی"را گفتند،و به همین دلیل توجه مشرکان را به خود جلب کردند آنها نیز به این خاطر به سجده افتادند.
زیرا همانگونه که در تفسیر این آیات قبلا گفتهایم در آیاتی که به دنبال ذکر نام این بتها آمده سخت از آنها نکوهش شده است،و جای هیچگونه تردید و خطا و اشتباه را برای کسی باقی نگذارده است(برای توضیح بیشتر به تفسیر آیات 19 و 20 همین سوره مراجعه شود).
این نکته لازم به یادآوری است که"آیه فوق"از آیاتی است که به هنگام تلاوت آن سجده بر همه واجب است،لحن آیه که از صیغه امر در آن استفاده شده و امر دلیل بر وجوب است نیز گواه این معنی است و به این ترتیب بعد از سوره"الم سجده"و"حم سجده"این سومین سورهای است که مشتمل بر"سجده واجب"است،هر چند طبق بعضی از روایات از نظر تاریخ نزول اولین سورهای که آیه سجده واجب در آن نازل شده همین سوره بوده است.
***خداوندا!همیشه انوار معرفتت را در قلوب ما پرتوافکن کن،تا غیر تو را نپرستیم و در برابر غیر تو سجده نکنیم.
بارالها!کلید تمام خیرات در دست قدرت تو است ما را از بهترین مواهب و عطایایت یعنی خشنودی و رضایت بهرهمند ساز.
پروردگارا!دیدهای عبرتبین عطا فرما،تا از سرنوشت اقوام ستمگر پیشین درس عبرت بیاموزیم،و از گام نهادن در طریق آنها بر حذر باشیم.
آمین یا رب العالمین پایان سوره نجم و پایان جلد بیست و دوم تفسیر نمونه 15\ربیع الاول\1406.
7\9\1364