ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
محتوای سوره سبا
این سوره که به مناسبت شرح سرگذشت قوم"سبا"به نام"سبا"نامیده شده از سورههای"مکی"است،و میدانیم محتوای سورههای مکی معمولا بیان معارف اسلامی و ریشههای اعتقادی مخصوصا"مبدء"و"معاد"و"نبوت"است.
و بیشترین بحث این سوره نیز روی همین امور دور میزند،چرا که مسلمانان در دوران مکه میبایست از نظر عقائد ساخته میشدند،و برای پرداختن به فروع و تشکیل حکومت اسلامی و پیاده کردن تمام برنامههای اسلامی،آماده میگردیدند.
به طور کلی باید گفت محتوای این سوره ناظر به پنج مطلب است:
1-"مساله توحید"و قسمتی از نشانههای خداوند در عالم هستی،و صفات پاک او از جمله"توحید""ربوبیت"و"الوهیت".
2-"مساله معاد"که از همه مسائل در این سوره بیشتر مطرح شده،از طرق مختلف در باره آن بحثهای گوناگونی عنوان گردیده.
3-"مساله نبوت انبیای پیشین و مخصوصا پیامبر اسلام"و پاسخ به بهانه- جوییهای دشمنان در باره او،و بیان پارهای از معجزات انبیاء سلف.
4-بیان بخشی از نعمتهای بزرگ خدا و سرنوشت شکرگزاران و کفران کنندگان،ضمن بیان گوشهای از زندگی سلیمان و قوم سبا.
5-دعوت به تفکر و اندیشه و ایمان و عمل صالح و تاثیر این عوامل در سعادت
و نیکبختی بشر،و مجموعا برنامه جامعی را برای تربیت جستجوگران حق تشکیل میدهد.
فضیلت این سوره
در روایات اسلامی در باره اهمیت این سوره و تلاوت آن تعبیرات جالبی دیده میشود: از جمله در حدیثی از پیامبر اسلام ص چنین میخوانیم: "من قرا سورة سبا لم یبق نبی و لا رسول الا کان له یوم القیامة رفیقا و مصافحا: "کسی که سوره"سبا"را بخواند در قیامت تمام انبیاء و رسولان رفیق و همنشین او خواهند بود،و همگی با او مصافحه میکنند" 1. در حدیث دیگری از امام صادق ع چنین نقل شده است: من قرء الحمدین جمیعا،سبأ و فاطر،فی لیلة لم یزل لیلته فی حفظ اللّٰه تعالی و کلائه، فان قرأهما فی نهاره لم یصبه فی نهاره مکروه،و اعطی من خیر الدنیا و خیر الآخرة ما لم یخطر علی قلبه و لم یبلغ مناه: "کسی که دو سورهای را که با حمد آغاز میشود(سوره سبا و فاطر) در یک شب بخواند،تمام آن شب را در حفظ و حراست الهی خواهد بود،و اگر آن دو را در روز بخواند هیچ مکروهی به او نمیرسد،و آن قدر از خیر دنیا و آخرت به او داده میشود که هرگز به قلبش خطور نکرده،و فکر و آرزویش به آن نرسیده است"! 2. همانگونه که در آغاز هر سورهای یادآور شدهایم،مسلما این پاداشهای عظیم نصیب کسانی نمیشود که تنها به خواندن و لقلقه زبان قناعت کنند،بلکه خواندن باید مقدمهای باشد برای اندیشیدن که آن نیز انگیزه عمل است. مثلا کسی که این سوره را میخواند از این نکته با خبر میشود که"قوم سبا"بر اثر کفران نعمتهای بی حساب الهی چنان زندگانیشان در هم کوبیده شد که عبرت همگان گشتند و سرنوشت آنها ضرب المثلی برای جهانیان شد، چنین انسانی به شکر نعمت،شکری آمیخته با جنبههای عملی میپردازد،و شاکران نعمت خداوند در حفظ و امان او خواهند بود. در این زمینه شرح بیشتری در آغاز سوره نور دادهایم. ***
این سوره که به مناسبت شرح سرگذشت قوم"سبا"به نام"سبا"نامیده شده از سورههای"مکی"است،و میدانیم محتوای سورههای مکی معمولا بیان معارف اسلامی و ریشههای اعتقادی مخصوصا"مبدء"و"معاد"و"نبوت"است.
و بیشترین بحث این سوره نیز روی همین امور دور میزند،چرا که مسلمانان در دوران مکه میبایست از نظر عقائد ساخته میشدند،و برای پرداختن به فروع و تشکیل حکومت اسلامی و پیاده کردن تمام برنامههای اسلامی،آماده میگردیدند.
به طور کلی باید گفت محتوای این سوره ناظر به پنج مطلب است:
1-"مساله توحید"و قسمتی از نشانههای خداوند در عالم هستی،و صفات پاک او از جمله"توحید""ربوبیت"و"الوهیت".
2-"مساله معاد"که از همه مسائل در این سوره بیشتر مطرح شده،از طرق مختلف در باره آن بحثهای گوناگونی عنوان گردیده.
3-"مساله نبوت انبیای پیشین و مخصوصا پیامبر اسلام"و پاسخ به بهانه- جوییهای دشمنان در باره او،و بیان پارهای از معجزات انبیاء سلف.
4-بیان بخشی از نعمتهای بزرگ خدا و سرنوشت شکرگزاران و کفران کنندگان،ضمن بیان گوشهای از زندگی سلیمان و قوم سبا.
5-دعوت به تفکر و اندیشه و ایمان و عمل صالح و تاثیر این عوامل در سعادت
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ لَهُ اَلْحَمْدُ فِی اَلْآخِرَةِ وَ هُوَ اَلْحَکِیمُ اَلْخَبِیرُ (1) یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا وَ مٰا یَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا یَعْرُجُ فِیهٰا وَ هُوَ اَلرَّحِیمُ اَلْغَفُورُ (2)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-حمد(و ستایش)مخصوص خداوندی است که تمام آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است،و حمد(و سپاس)برای او است در سرای آخرت و او دانا و آگاه است.
2-آنچه را در زمین فرو میرود،و آنچه از آن بر میآید،میداند و(همچنین)آنچه از آسمان نازل میشود و آنچه بر آن بالا میرود،و او مهربان و آمرزنده است.
او مالک همه چیز و عالم به همه چیز است
پنج سوره از سورههای قرآن مجید با حمد پروردگار شروع میشود که در سه سوره آن حمد و ستایش خداوند بخاطر آفرینش آسمان و زمین و موجودات دیگر است(سوره سبا،سوره فاطر،و سوره انعام).
و در یک سوره(سوره کهف)این حمد و ستایش بخاطر نزول قرآن بر قلب پاک پیامبر ص میباشد.
در حالی که در سوره حمد تعبیر جامعی شده که همه این امور را در بر میگیرد" اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ".
به هر حال سخن در آغاز سوره"سبا"از حمد و سپاس خدا است بخاطر مالکیت و حاکمیت او در دنیا و آخرت،میفرماید:
"حمد مخصوص خداوندی است که تمام آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است" (الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ ).
"و نیز حمد و سپاس برای او در سرای آخرت است"( وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ ).
به این ترتیب حاکمیت و مالکیت هر دو جهان از آن او است،هر نعمتی، هر موهبتی،هر فایده و برکتی،و هر خلقت موزون و شگرف و عجیبی،همه تعلق به ذات پاک او دارد،و به همین دلیل"حمد"که حقیقتش ستایش بخاطر"کارهای نیک اختیاری"است همه به او باز میگردد،و اگر مخلوقاتی نیز شایسته حمد و ستایشند آنها نیز پرتوی از وجود او و شعاعی از افعال و صفات او هستند.
بنا بر این هر کس در این عالم مدح و ستایشی از چیزی کند این حمد و ستایش سرانجام به ذات پاک او بر میگردد،و به گفته شاعر: به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم،که همه عالم از او است و در پایان آیه میافزاید:"او حکیم و خبیر است"( وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ ).
بر اساس حکمت بالغه اوست که این نظام عجیب بر جهان حکومت میکند، و بر اساس علم و آگاهی اوست که هر چیز به جای خود قرار گرفته،و هر موجودی
آنچه را که نیاز دارد در اختیار دارد.
در اینکه منظور از حمد و ستایش خداوند در آخرت چیست؟مفسران گفتگو بسیار کردهاند.
بعضی گفتهاند گرچه سرای آخرت دار تکلیف نیست،اما بندگان خدا عاشقانه در آنجا او را میستایند و حمد میکنند،و از حمد و ستایش او لذت میبرند! بعضی دیگر گفتهاند:بهشتیان او را به خاطر فضلش حمد میکنند و دوزخیان بخاطر عدلش! گاه گفته میشود:انسانهایی که در این دنیا هستند به خاطر وجود حجابهای مختلف بر قلب و فکرشان غالبا حمد خالص ندارند،اما در قیامت که همه حجابها بر چیده میشود و به مصداق اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلّٰهِ مالکیت خداوند بر پهنه هستی بر همگان آشکار میشود،همگی با خلوص نیت کامل زبان به حمد و ستایش او میگشایند.
و نیز در این جهان ممکن است انسانها غافل شوند،و موجوداتی را مستقل از ذات خداوند پندارند و آنها را ستایش کنند،اما در آنجا که ارتباط همگی به ذات پاک او همچون شعاع آفتاب به قرص خورشید آشکار میگردد کسی جز او را ستایش نخواهد کرد.
از همه اینها که بگذریم در قرآن مجید نیز کرارا آمده است که بهشتیان در آنجا خدا را حمد میگویند: وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ :
"آخرین سخن بهشتیان این است که میگویند حمد برای خدایی است که پروردگار جهانیان است"(یونس آیه 10).
در جای دیگر میخوانیم:هنگامی که مؤمنان وارد باغهای بهشت جاویدان میشوند میگویند:شکر برای خداوندی است که اندوه را از ما بر طرف ساخت
وَ قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ "(فاطر-34).
این حمد نه تنها از زبان انسانها و فرشتگان است که از تمام ذرات جهان هستی نیز زمزمه حمد و تسبیح او به گوش هوش میرسد،هیچ موجودی نیست جز اینکه حمد و تسبیح او میگوید. ***آیه بعد به شرح گوشهای از علم بی پایان پروردگار به تناسب توصیف خداوند به"حکیم"و"خبیر"در آیه گذشته پرداخته،چنین میگوید:آنچه را در زمین فرو میرود و آنچه را از آن خارج میشود میداند"( یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا ).
آری او از تمام قطرات باران و امواج سیلاب که در اعماق زمین فرو میروند و به طبقه نفوذ ناپذیر میرسند و در آنجا متمرکز و برای انسانها ذخیره میشوند آگاه است.
او از دانههای گیاهان که با کمک باد یا حشرات در پهنه زمین پراکنده میشوند و در زمین فرو میروند و روزی به درخت سر سبز یا گناه پر طراوتی تبدیل میگردند با خبر است.
از ریشههای درختان به هنگامی که در جستجوی آب و غذا به اعماق زمین پیشروی میکنند.
از امواج الکتریسته،از گازهای مختلف و ذرات هوا که به داخل زمین نفوذ میکنند،از جاندارانی که در زمین فرو میروند و به آن حیات میبخشند، و نیز از گنجها و دفینهها و اجساد مردگان اعم از انسانها و غیر انسانها که در این زمین گسترده دفن میشوند،آری از همه اینها با خبر است.
همچنین از گیاهانی که از زمین خارج میشوند،از انسانها که از آن بر خاستهاند،از چشمههایی که از آن میجوشد،از گازهایی که از آن برمیخیزد،
از آتشفشانهایی که از آن زبانه میکشد،و از حشراتی که در درون زمین لانه دارند و از آن سر بر میدارند،و خلاصه از تمام موجوداتی که از اعماق زمین بیرون میریزند،اعم از آنچه ما میدانیم و نمیدانیم،او از همه آنها مطلع و آگاه است.
سپس میافزاید:"او از آنچه از آسمان نازل میشود و یا به آسمان بالا میرود با خبر است"( وَ مٰا یَنْزِلُ مِنَ السَّمٰاءِ وَ مٰا یَعْرُجُ فِیهٰا ).
از دانههای باران،از اشعه حیاتبخش خورشید،از امواج نیرومند وحی و شرایع آسمانی،از فرشتگانی که برای ابلاغ رسالت یا انجام ماموریتهای دیگر به زمین نزول میکنند،از اشعه کیهانی که از ما وراء جو به زمین نازل میشود، از شهابها و سنگریزههای سرگردان فضا که به سوی زمین جذب میشوند،او از همه اینها مطلع است.
و نیز از اعمال عباد که به آسمان عروج میکند،از فرشتگانی که پس از ادای رسالت خود به آسمان باز میگردند،از شیاطینی که برای استراق سمع به آسمانها میروند،از شاخههای درختان برومندی که سر به آسمان بر میکشد از بخارهایی که از دریا برمیخیزد و بر فراز آسمان ابرها را تشکیل میدهد،از آهی که از دل مظلومی برمیخیزد و به آسمان صعود میکند،آری از همه اینها آگاه است.
آیا هیچکس جز او از این امور آگاهی دارد؟آیا علم همه دانشمندان بشر به گوشهای از این معلومات احاطه پیدا میکند؟! و در پایان میافزاید:"اوست رحیم و غفور،مهربان و آمرزنده"( وَ هُوَ الرَّحِیمُ الْغَفُورُ ).
توصیف خداوند بر این دو وصف در اینجا یا بخاطر آنست که در میان اموری که به آسمان عروج میکند اعمال بندگان و ارواح آنهاست،اوست که آنها را
زیر پوشش رحمت و مغفرتش قرار میدهد.
یا بخاطر اینکه نزول برکات و مواهب آسمانی مولود رحمت اوست،و اعمال صالحی که از بندگان به مقتضای" وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ "بالا میرود مشمول غفران او میباشد.
یا اینکه آنها که شکر این نعمتها را بجا میآورند مشمول رحمتند و آنها که مقصرند اگر از حد نگذرانند مشمول مغفرت.
خلاصه اینکه آیه فوق در تمام ابعادش معنی وسیع و گستردهای دارد،و نباید آن را در یک جهت محدود کرد.
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَأْتِینَا اَلسّٰاعَةُ قُلْ بَلیٰ وَ رَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ عٰالِمِ اَلْغَیْبِ لاٰ یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقٰالُ ذَرَّةٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ أَصْغَرُ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْبَرُ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ (3) لِیَجْزِیَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ (4) وَ اَلَّذِینَ سَعَوْا فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِیمٌ (5)
3-کافران گفتند:قیامت هرگز به سراغ ما نخواهد آمد،بگو آری به پروردگارم سوگند که به سراغ همه شما خواهد آمد،خداوندی که از غیب آگاه است،و به اندازه سنگینی ذرهای در آسمانها و زمین از علم او دور نخواهد ماند،و نه کوچکتر از آن و نه بزرگتر،مگر اینکه در کتاب مبین ثبت است.
4-هدف این است آنها را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند پاداش دهد، و برای آنها آمرزش و رزق پر ارزشی است.
5-کسانی که سعی در(تکذیب)آیات ما داشتند و گمان کردند میتوانند از حوزه قدرت ما بگریزند عذابی بد و دردناک خواهند داشت.
به پروردگار سوگند قیامت خواهد آمد!
آیات گذشته در عین اینکه از توحید و صفات خدا سخن میگفت زمینه ساز مساله معاد بود،زیرا چنان که خواهیم دید مشکلات بحث معاد جز از طریق علم بی پایان حق حل نمیشود.
لذا در آیات مورد بحث نخست میگوید:"کافران گفتند این دروغ است که قیامتی در پیش داریم هرگز قیامت به سراغ ما نمیآید"( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَأْتِینَا السّٰاعَةُ ).
نه تنها ما،برای هیچیک از انسانها قیامتی در کار نیست! آنها میخواستند از این طریق آزادی عمل پیدا کنند و هر کاری از دستشان ساخته است،به این امید که حساب و کتاب و عدل و دادی در کار نیست انجام دهند.
اما از آنجا که دلائل قیامت روشن است قرآن با یک جمله قاطع و به صورت بیان نتیجه به پیامبر ص میگوید:آری،به پروردگارم سوگند که قیامت به سراغ همه شما خواهد آمد"( قُلْ بَلیٰ وَ رَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ ).
تکیه روی کلمه"رب"بخاطر این است که قیامت از شؤون ربوبیت است، چگونه ممکن است خداوند مالک و مربی انسانها باشد و آنها را در مسیر تکامل پیش ببرد اما نیمه کاره رها کند و با مرگ همه چیز پایان گیرد،و زندگی او بی هدف و آفرینش وی هیچ و پوچ شود؟! در سوره"تغابن آیه 7 نیز روی همین وصف تکیه کرده،میفرماید: زَعَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ لَنْ یُبْعَثُوا قُلْ بَلیٰ وَ رَبِّی لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لتنبئن بما عملتم:
"کافران چنین پنداشتند که هرگز برانگیخته نمیشوند،بگو:آری به پروردگارم سوگند همگی در قیامت مبعوث میشوید،سپس همه شما از اعمالتان و نتائج آن آگاه خواهید شد"! و از آنجا که یکی از اشکالات مخالفان معاد این بوده که به هنگام خاک شدن بدن انسان،و پراکنده شدن اجزای آن در اطراف زمین،چه کسی میتواند آنها را بشناسد و جمع کند و به زندگی نوین باز گرداند؟از سوی دیگر چه کسی میتواند حساب این همه اعمال بندگان را در نهان و آشکار و درون و برون نگاه دارد و به موقع به این حسابها برسد؟لذا در دنباله آیه اضافه میکند او از تمام امور پنهانی با خبر است و به اندازه سنگینی ذرهای در تمام آسمانها و نه در زمین از حوزه علم بی پایان او بیرون نخواهد بود"( عٰالِمِ الْغَیْبِ لاٰ یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقٰالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ (1).
"و نه کوچکتر از ذره،و نه بزرگتر از آن،مگر اینکه همه اینها در کتاب مبین ثبت و ضبط است"( وَ لاٰ أَصْغَرُ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْبَرُ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ ).
به این ترتیب نه پراکندهگی ذرات بدن انسانها در زمین،و نه آمیختن آن با موجودات دیگر،و نه حتی ورود این اجزاء در بدن سایر انسانها از طریق مواد غذایی هیچیک مشکلی برای اعاده آنها ایجاد نمیکند.
اعمال آنها نیز در این جهان باقی میماند،هر چند تغییر شکل میدهد، و او از تمام آنها به خوبی آگاه است.
نظیر این تعبیر در"سوره ق آیات 3 و 4"نیز آمده است آنجا که میگوید أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً ذٰلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ قَدْ عَلِمْنٰا مٰا تَنْقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنٰا
1) 1) "یعزب"از ماده"عزوب"در اصل به معنی دور شدن از خانواده برای به دست آوردن مرتع است،سپس به هر نوع پنهان شدن و غائب گشتن اطلاق شده است و به همین مناسبت به مردان یا زنانی که از همسر خود دور ماندهاند"عزب"یا"عزبه" گفته میشود.
کتاب حفیظ:"آیا هنگامی که ما مردیم و خاک شدیم باز میگردیم؟این بسیار بعید است،ولی آنها باید بدانند که ما میدانیم زمین چگونه اجزاء آنها را کم میکند،و در خود فرو میبرد و در نزد ما کتابی است که همه این امور در آن محفوظ است".
در اینکه منظور از"کتاب مبین"چیست؟بسیاری از مفسران گفتهاند:
همان"لوح محفوظ"است،ولی این سؤال مطرح میشود که"لوح محفوظ" چیست؟ همانگونه که قبلا هم گفتهایم نزدیکترین تفسیری که برای"لوح محفوظ" میتوان بیان کرد،همان لوح"علم بیپایان پروردگار"است،آری در این لوح همه چیز ثبت و ضبط است،و هیچگونه تغییر و دگرگونی در آن راه ندارد.
جهان پهناور هستی نیز انعکاس از این لوح محفوظ است،چرا که همه ذرات وجود ما و همه گفتهها و اعمال ما در آن محفوظ میماند،هر چند ظاهرا چهره عوض میکند،اما هرگز از میان نمیرود. ***سپس ضمن دو آیه هدف قیام قیامت را بیان میکند،و یا به تعبیر دیگر دلیل بر لزوم چنین عالمی را بعد از جهان کنونی در برابر منکران شرح میدهد، میفرماید:"هدف این است آنها را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند پاداش دهد"( لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ).
آری"برای آنها مغفرت و روزی پر ارزشی است"( أُولٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ ).
آیا اگر مؤمنان صالح العمل به پاداش خود نرسند اصل عدالت که از اساسیترین اصول خلقت است تعطیل نمیگردد؟آیا عدالت پروردگار بدون آن
مفهومی میتواند داشته باشد؟در حالی که در این جهان بسیاری از اینگونه افراد را میبینیم که هرگز به جزای اعمال نیک خود نمیرسند،بنا بر این باید جهان دیگری باشد تا این اصل در آنجا محقق شود.
مقدم داشتن"مغفرت"بر"رزق کریم"ممکن است به خاطر این باشد که بیشترین نگرانی مؤمنان از لغزشهایی است که احتمالا داشتهاند،لذا قبل از هر چیز از طریق بیان آمرزش به آنها آرامش خاطر میبخشد،بعلاوه تا با آب مغفرت الهی شستشو نشوند شایسته"رزق کریم"و مقام کریم نخواهند بود.
"رزق کریم"به معنی هر روزی ارزشمندی است،و گستردهگی مفهوم آن به حدی است که همه مواهب الهی را شامل میشود،حتی"نعمتهایی که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و از فکر کسی نگذشته است".
و به تعبیر دیگر بهشت با تمام نعمتهای معنوی و مادیش در این کلمه جمع است.
گر چه بعضی از مفسران"کریم"را به عنوان دو چیز خوب و بی دردسر تفسیر کردهاند (1)ولی به نظر میرسد که مفهوم آن از این هم گستردهتر باشد ***و از آنجا که بخش دیگر عدالت در مورد مجازات گنهکاران و مجرمان است در آیه بعد میافزاید:"و کسانی که سعی در تکذیب آیات ما و ابطال و انکار آن داشتند،و تصور میکردند از حوزه قدرت ما میتوانند بگریزند،برای آنها عذابی از بدترین و دردناکترین عذابها خواهد بود"( وَ الَّذِینَ سَعَوْا فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِیمٌ ).
در آنجا سخن از"رزق کریم"بود و در اینجا از"رجز الیم"است.
"رجز"(بر وزن کذب)در اصل به"معنی"اضطراب و عدم قدرت بر
1) 1) "آلوسی"در"روح المعانی"ذیل آیه مورد بحث.
حفظ تعادل است،لذا هنگامی که شتر بیمار و ناتوان میشود و مجبور است به هنگام حرکت گامهای خود را کوتاه بر دارد تا بتواند تعادل خود را کمی حفظ کند عرب به این حالت"رجز"میگوید،سپس به هر گونه گناه و پلیدی اطلاق شده است.
اطلاق کلمه"رجز"(بر وزن مرض)به اشعار مخصوص جنگی نیز بخاطر آن است که مقطعهای کوتاه و نزدیک به هم دارد.
به هر حال منظور از"رجز"در اینجا بدترین انواع عذاب است که با ذکر کلمه"الیم"نیز تاکید شده است،و انواع مجازاتهای دردناک جسمانی و روحانی را شامل میشود.
بعضی به این نکته توجه کردهاند که در اینجا قرآن به هنگام بیان نعمتهای بهشتیان کلمه"من"را بیان نکرده،تا دلیل بر وسعت آن باشد،ولی این کلمه در مورد عذاب آمده تا نشانه محدودیت نسبی و بیان رحمت او باشد. "سَعَوْا" از ماده"سعی"به معنی هر گونه تلاش و کوشش است،و در اینجا منظور کوشش برای تکذیب و انکار آیات حق و باز داشتن مردم از گرایش به آئین پروردگار است. "مُعٰاجِزِینَ" از ماده"معاجزه"به معنی عاجز کردن است و در اینگونه موارد به کسانی اطلاق میشود که از دست کسی بگریزند به طوری که او نتواند بر آنها سلطه یابد،بدیهی است این توصیف برای مجرمان بخاطر پنداری است که آنها عملا نشان میدادند،کار آنها به کسانی شباهت داشت که تصور میکردند میتوانند هر جنایتی میخواهند بکنند و سپس از حوزه قدرت خداوند فرار نمایند.
وَ یَرَی اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ اَلَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ اَلْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَمِیدِ (6) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذٰا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (7) أَفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی اَلْعَذٰابِ وَ اَلضَّلاٰلِ اَلْبَعِیدِ (8) أَ فَلَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنْ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ اَلْأَرْضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ (9)
6-آنها که دارای علمند آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده حق میدانند، و هدایت کننده به راه خداوند عزیز و حمید.
7-کافران گفتند:آیا مردی را به شما نشان دهیم که خبر میدهد هنگامی که(مردید و خاک شدید و)سخت از هم متلاشی شدید(بار دیگر)آفرینش تازهای خواهید یافت!.
8-آیا او بر خدا دروغ بسته؟یا به نوعی جنون گرفتار است؟!(چنین نیست)بلکه آنها که به آخرت ایمان نمیآورند در عذاب و گمراهی دوری هستند(و نشانه گمراهی آنها همین انکار شدید آنها است).
9-آیا به آنچه پیش رو و پشت سر آنان از آسمان و زمین قرار دارد نگاه نکردند(تا به قدرت خدا بر همه چیز واقف شوند)اگر ما بخواهیم آنها را(با یک زمین لرزه) در زمین فرو میبریم،یا قطعات سنگهایی از آسمان را بر آنها فرو میریزیم، در این نشانه روشنی(بر قدرت خدا است)برای هر بنده توبه کار.
در آیات گذشته سخن از بی خبران کوردلی بود که قاطعانه معاد را با آن همه دلائل،انکار میکردند،و سعی در تکذیب آیات الهی و گمراه ساختن دگران داشتند.
به همین مناسبت در آیات مورد بحث سخن از عالمان و اندیشمندانی میگوید که به تصدیق آیات الهی و تشویق دیگران به پذیرش آن میپردازند،میفرماید:
"کسانی که دارای علمند آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است حق میبینند،و هدایت کننده به راه پروردگار عزیز و حمید میدانند" ( وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ ).
بعضی از مفسران" اَلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ "را در این آیه به آن دسته از علمای اهل کتاب تفسیر کردهاند که با مشاهده آثار حقانیت قرآن مجید در پیشگاه آن خاضع میشوند و اعتراف به حق بودن آن میکنند.
مانعی ندارد که علمای اهل کتاب یکی از مصادیق آیه فوق باشند،ولی محدود کردن در آنها هیچگونه دلیلی ندارد،بلکه با توجه به جمله" یَرَی "
(میبینند)که فعل مضارع است،و با توجه به گسترش مفهوم" اَلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ " همه دانشمندان و اندیشمندان را در هر عصر و هر زمان و مکان در بر میگیرد.
و اگر میبینیم در تفسیر علی بن ابراهیم این تعبیر به امیر مؤمنان علی ع تفسیر شده در واقع بیان مصداق اتم و اکمل آن است.
آری هر عالم بی تعصبی در محتوای این کتاب آسمانی بیندیشد از معارف پر مغز و احکام متین و اندرزهای حکیمانه و مواعظ تکان دهنده آن گرفته،تا تاریخهای عبرتانگیز و بحثهای علمی اعجاز آمیزش میداند همگی گواه بر حقانیت این آیات است.
امروز کتابهای مختلفی از سوی دانشمندان غربی و شرقی در باره اسلام و قرآن تالیف یافته که در آنها اعترافات بسیار گویا و روشنی بر عظمت اسلام و صدق آیه فوق دیده میشود.
تعبیر به" هُوَ الْحَقَّ" تعبیر جامعی است که بر تمام محتوای قرآن تطبیق میکند،چرا که"حق"همان واقعیت عینی و وجود خارجی است،یعنی محتوای قرآن هماهنگ با قوانین آفرینش و واقعیتهای عالم هستی و جهان انسانیت است.
و چون چنین است هدایتگر به سوی راه خداست،خداوندی که هم"عزیز" است و هم"حمید"یعنی در عین توانایی و شکست ناپذیر بودن شایسته هر گونه ستایش است،نه همچون قدرتمندان بشر که چون بر تخت قدرت نشینند راه زورگویی و تجاوز و ستمگری و انحصارطلبی را پیش میگیرند.
نظیر این تعبیر در آیه 1 سوره ابراهیم نیز آمده است آنجا که میگوید: کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّٰاسَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ :"این کتابی است که بر تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکیها به سوی روشنایی(علم و ایمان)به فرمان پروردگارشان در آوری به سوی راه خداوند عزیز و حمید.
پیداست کسی که هم قدرتمند است و هم شایسته حمد و ستایش هم عالم و آگاه است و هم رحیم و مهربان،راه او مطمئنترین راهها و مستقیمترین طریقهاست، و آنها که از راه او میروند خود را به سرچشمه قدرت و هر گونه اوصاف حمیده نزدیک میکنند.
*** در آیه بعد بار دیگر به مساله قیامت و رستاخیز باز میگردد و بحثهای گذشته را به صورت دیگری تکمیل میکند،میفرماید:"کافران گفتند:
آیا مردی را به شما نشان دهیم که خبر میدهد هنگامی که همگی خاک شدید و ذرات بدن شما از یکدیگر جدا شد و هر یک در گوشهای قرار گرفت(و یا شاید جزء بدن حیوان یا انسان دیگری شد)بار دیگر به آفرینش تازهای باز میگردید"؟! ( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذٰا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ ).
به نظر میرسد اصرار آنها بر مساله انکار معاد از دو امر سرچشمه گرفته:
نخست اینکه چنین میپنداشتند معادی که پیامبر ص اسلام مطرح میکرد(معاد جسمانی)مطلبی است آسیب پذیر که میتوانستند توده مردم را نسبت به آن بد بین کنند و آن را به آسانی نفی نمایند.
دیگر اینکه اعتقاد به معاد و یا حتی قبول احتمالی آن به هر حال در انسان ایجاد مسئولیت و تعهد میکند،و او را به اندیشه و جستجوگری حق وادار میسازد،و این مطلبی بود که برای سردمداران کفر سخت خطرناک محسوب میشد،لذا اصرار داشتند به هر طریقی شده فکر معاد و پاداش کیفر اعمال را از مغز مردم بیرون کنند.
میگفتند:مگر امکان دارد این استخوانهای پوسیده،این خاکهای پراکنده،که تندباد ذرات آن را به هر سو میبرد،روزی جمع شود و لباس
حیات بر آن بپوشانند؟.
و یا اینکه آنها از پیامبر ص تعبیر به"رجل"آنهم به صورت نکره میکردند به منظور تحقیر بود.
ولی آنها فراموش کرده بودند که مادر آغاز نیز اجزاء پراکندهای بودیم هر قطرهای از آبهای موجود در بدن ما در گوشه اقیانوس یا چشمهای بود،و هر ذرهای از ماده آلی و معدنی جسم ما در گوشهای از زمین افتاده بود همانگونه که در آغاز خداوند اینها را جمع کرد در پایان نیز قدرت بر این امر دارد. ***و عجب اینکه آنها این سخن را دلیل بر دروغگویی و یا جنون گویندهاش میگرفتند،و میگفتند:"آیا او بر خدا دروغ بسته؟یا نوعی جنون دارد"؟ ( أَفْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ ).
و گرنه آدم راستگو و عاقل چگونه ممکن است لب به چنین سخنی بگشاید؟! ولی قرآن به طرز قاطعی به آنها چنین پاسخ میگوید:"چنین نیست نه او دیوانه است و نه دروغگو،بلکه آنها که ایمان به آخرت ندارند در عذاب و گمراهی دوری هستند"( بَلِ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی الْعَذٰابِ وَ الضَّلاٰلِ الْبَعِیدِ ).
چه گمراهی از این آشکارتر که انسان منکر معاد شود معادی که همه سال در برابر چشمان خود نمونه آن را در عالم طبیعت و زنده شدن زمینهای مرده میبیند.
معادی که اگر نباشد زندگی این جهان نامفهوم و بی محتوا است.
و بالآخره معادی که انکار آن مساوی است با انکار قدرت و عدل و حکمت پروردگار.
اما چرا میگوید آنها اکنون در عذاب و ضلالند؟
این بخاطر آنست که در زندگی مشکلات و حوادثی وجود دارد که بدون ایمان به آخرت انسان نمیتواند آنها را تحمل کند.
به راستی اگر زندگی محدود به همین چند روز عمر دنیا بود تصور مرگ برای هر انسانی کابوس وحشتناکی میباشد،به همین دلیل منکران معاد همیشه در یک نوع نگرانی جانکاه و عذاب الیم به سر میبرند،در حالی که مؤمنان به معاد مرگ را دریچهای به سوی جهان بقا،و وسیلهای برای شکسته شدن قفس و آزادی از این زندان میشمرند.
آری ایمان به معاد به انسان آرامش میبخشد،مشکلات را قابل تحمل میکند،و ایثار و فداکاری و جانبازی را برای بشر آسان میسازد.
اصولا آنها که معاد را دلیل بر دروغگویی یا جنون میشمردند بر اثر کفر و جهلشان گرفتار عذاب تاریک بینی و گمراهی دور و درازی بودند.
گرچه بعضی از مفسران این عذاب را اشاره به عذاب آخرت دانستهاند ولی ظاهر آیه نشان میدهد که آنها هم اکنون در این جهان در عذاب و ضلال گرفتارند.
*** سپس به دلیل دیگری پیرامون معاد،دلیلی توأم با تهدید غافلان لجوج، پرداخته چنین میگوید:"آیا به آنچه پیش رو و پشت سر آنان از آسمان و زمین قرار گرفته نگاه نکردند"؟( أَ فَلَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ ).
این آسمان با عظمت با اینهمه عجائب،با این همه اختران ثابت و سیار و نظاماتی که حاکم بر آن است،و همچنین این زمین با تمام شگفتیها و انواع موجودات زنده و برکات و مواهبش،گویاترین دلیل بر قدرت آفریدگار است.
آیا کسی که قدرت بر این همه امور دارد از باز گرداندن انسان بعد از
مرگ به عالم حیات و زندگی عاجز است؟! این همان"برهان قدرت"است که در آیات دیگر قرآن در برابر منکران معاد به آن استدلال شده از جمله در آخر سوره یس(آیه 82)و آیه 99 سوره اسراء و آیات 6 و 7 سوره ق.
در ضمن،این جمله مقدمهای است برای تهدید این گروه متعصب تیره دل که اصرار دارند چشم به روی همه حقایق ببندند،لذا به دنبال آن میفرماید:
"اگر ما بخواهیم به زمین دستور میدهیم پیکر آنها را در خود فرو برد"زلزلهای ایجاد شود،زمین شکاف بردارد و در میان آن دفن گردند!( إِنْ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْضَ ).
"و یا اگر بخواهیم فرمان میدهیم قطعات سنگهای آسمانی بر آنها فرو بارد"و خودشان و خانه و زندگیشان را در هم بکوبد( أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّمٰاءِ ).
آری"در این موضوع،نشانه روشنی است بر قدرت خداوند و توانایی او بر همه چیز،اما برای هر بندهای که به سوی خدا باز گردد و فکر و اندیشه خود را به کار گیرد"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ ).
هر کسی در زندگانی خود نمونههایی از زلزلهها و خسف و فرو رفتن در زمین را دیده یا شنیده است، و نیز سقوط سنگهای آسمانی را از بالای جو،یا بر اثر ریزش کوهها بر اثر صاعقهها یا آتشفشانها و مانند آن دیده یا شنیده است،هر انسان عاقلی میداند که وقوع این امور در هر لحظه و هر مکان امکان پذیر است،اگر زمین آرامشی دارد و آسمان برای ما امن و امان است،به قدرت و فرمان دیگری است ما که از هر سو در قبضه قدرت او قرار داریم چگونه میتوانیم تواناییش را بر معاد انکار کنیم!و یا چگونه میتوانیم از حوزه حکومت او فرار نمائیم.
1-با اینکه آسمان بالای سر و زمین زیر پاست در آیه فوق تعبیر به مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ (پیش روی آنها) وَ مٰا خَلْفَهُمْ (پشت سر آنها)شده است،و تنها موردی در قرآن است که این تعبیر در آن دیده میشود،این تعبیر ممکن است اشاره به این معنی باشد که منظره آسمان به هنگام طلوع و غروب خورشید و ماه و ستارگان اهمیت بیشتری دارد و قدرت و عظمت حق در آن لحظه آشکارتر است،و میدانیم هنگامی که انسان رو به افق میایستد این منظره پیش روی اوست،و زمین که در درجه بعد از اهمیت قرار دارد به عنوان پشت سر او معرفی شده است.
بعلاوه اگر این مغروران غافل حتی اینقدر به خود اجازه نمیدهند که بالای سر خود را بنگرند چرا لا اقل آنچه را پیش روی آنها قرار دارد و در کنار افق دیده میشود،نمینگرند؟! 2-میدانیم درون کره زمین مذاب و سوزان و در حال فوران است،و در حقیقت زندگی همه انسانها بر روی مجموعهای از آتشفشانهای بالقوه قرار دارد،یک فرمان کوچک الهی کافی است که یکی از این آتشفشانها سر بر آورد و منطقه عظیمی را بلرزاند و سنگ و مواد مذاب و سوزان را بر آنجا فرو ریزد.
و نیز میدانیم هر شبانه روز صدها هزار سنگهای سرگردان کوچک و بزرگ در حوزه جاذبه زمین قرار گرفته و به سوی آن جذب میشوند،اگر برخورد آنها با قشر هوای محیط زمین که سبب داغ شدن و سوختن آنها میشود نبود،ساکنان زمین به طور مرتب از ناحیه آسمان سنگ باران میشدند، هم اکنون نیز قدرت و شدت آنها به قدری است که گاهی این مانع را پشت سر گذارده و بر زمین فرو میریزند و این یک اخطار الهی است.
بنا بر این اگر ما انسانها در میان این دو منبع خطر به فرمان خدا در نهایت آرامش زندگی میکنیم همین کافی نیست که به قدرت عظیم او پی ببریم و سر
بر آستانش بگذاریم؟! ***3-قابل توجه اینکه در پایان آخرین آیه فوق آمده است که در اینها آیه و نشانه روشنی از عظمت و قدرت خدا است،اما برای هر"بنده انابه کننده".
اشاره به اینکه گردنکشان یاغی که طوق عبودیت خدا را از گردن بر داشتهاند و همچنین بندگان غافلی که به مسیر نادرست و گناهآلودشان ادامه میدهند، و انابه و بازگشتی در کارشان نیست،آنها نیز از این آیات روشن بهره نمیگیرند، چرا که وجود خورشید به تنهایی کافی نیست چشم بینا و رفع حجاب نیز لازم است.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا دٰاوُدَ مِنّٰا فَضْلاً یٰا جِبٰالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَ اَلطَّیْرَ وَ أَلَنّٰا لَهُ اَلْحَدِیدَ (10) أَنِ اِعْمَلْ سٰابِغٰاتٍ وَ قَدِّرْ فِی اَلسَّرْدِ وَ اِعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (11)
10-ما به داود از فضل خود نعمتی بزرگ بخشیدیم،(ما به کوهها و پرندگان)گفتیم ای کوهها!و ای پرندگان!با او هم آواز شوید(و همراه او تسبیح خدا گوئید) و آهن را برای او نرم کردیم.
11-(و دستور دادیم)زرههای کامل و فراخ بساز،و حلقهها را به اندازه و متناسب کن، و عمل صالح بجا آورید که من به آنچه انجام میدهید بینا هستم.
مواهب بزرگ خدا بر داود
از آنجا که در آخرین آیه بحث گذشته سخن از"عبد منیب"و بنده توبه کار بود و میدانیم این توصیف در بعضی از آیات قرآن(24 سوره ص)برای داود پیامبر به شرحی که به خواست خدا خواهد آمد ذکر شده است بنا بر این چه بهتر که گوشهای از حال این پیامبر بزرگ و فرزندش سلیمان به عنوان یک الگو بازگو شود و بحث گذشته تکمیل گردد.
ضمنا هشداری باشد برای همه کسانی که نعمتهای خدا را به دست فراموشی
میسپرند و به هنگامی که بر عریکه قدرت مینشینند خدا را بنده نیستند.
در نخستین آیه میگوید:"ما به داود از فضل خود نعمتی بزرگ بخشیدیم" ( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا دٰاوُدَ مِنّٰا فَضْلاً ).
واژه"فضل"مفهوم وسیعی دارد که تمام مواهبی را که خدا به داود ارزانی داشته بود شامل میشود،و ذکر آن به صورت"نکره"دلیل بر عظمت آن است.
حضرت داود مشمول مواهب بسیاری چه در جنبه معنوی و چه در جنبه مادی از سوی پروردگار شده بود که آیات قرآن گویای آن است.
در یک جا میگوید:"ما به او و فرزندش علم وافری دادیم،و آنها گفتند خدا را سپاس که ما را بر بسیاری از بندگانش فضل و برتری بخشیده است" " وَ لَقَدْ آتَیْنٰا دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ عِلْماً وَ قٰالاَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی فَضَّلَنٰا عَلیٰ کَثِیرٍ مِنْ عِبٰادِهِ الْمُؤْمِنِینَ "(نمل-15).
در جایی دیگر مخصوصا روی آگاهی از سخن گفتن حیوانات تکیه شده و به عنوان یک فضیلت بزرگ مطرح گردیده است:" یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ أُوتِینٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ ":
"ای مردم سخن گفتن پرندگان به ما تعلیم داده شده،و از همه چیز به ما بهره داده، این فضیلت آشکاری است"(از سوی پروردگار)(نمل-16) معجزات مختلفی که در ذیل آیه مورد بحث از آن سخن به میان خواهد آمد بخشی از آن فضائل است،و نیز صوت و آهنگ بسیار زیبا،و قدرت بر قضاوت عادلانه که در سوره"ص"به آن اشاره شده بخشی دیگر از این فضل الهی محسوب میشود و از همه مهمتر فضیلت نبوت و رسالت بود که خدا در اختیار داود گذاشت به هر حال بعد از این اشاره سر بسته به شرح آن میپردازد و قسمتی از فضائل معنوی و بخشی از فضیلتهای مادی داود را بدینگونه شرح میدهد:"ما
به کوهها گفتیم با داود همصدا شوید و همچنین شما ای پرندگان با او هم آواز گردید"و هر گاه او ذکر و تسبیح خدا میگوید زمزمه را سر دهید( یٰا جِبٰالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَ الطَّیْرَ ).
کلمه اوبی در اصل از"تاویب"به معنی ترجیع و گرداندن صدا در گلو است،این ماده گاهی به معنی توبه نیز استعمال میشود بخاطر اینکه حقیقت آن بازگشت به سوی خداست.
گرچه همه ذرات جهان ذکر و تسبیح و حمد خدا میگویند،خواه داودی با آنها همصدا بشود یا نشود،ولی امتیاز داود این بود که به هنگام بلند کردن صدا و سردادن نغمه تسبیح،آنچه در کمون و درون این موجودات بود آشکار میگشت و زمزمه درونی به نغمه برونی تبدیل میشد همانگونه که در مورد تسبیح "سنگریزه"در دست پیامبر اسلام ص نیز در روایات آمده است.
در روایتی از امام صادق ع میخوانیم:
انه خرج یقرأ الزبور و کان اذا قرأ الزبور لا یبقی جبل و لا حجر و لا طائر الا اجابه!: "داود به سوی دشت و بیابان خارج شد،و هنگامی که زبور را تلاوت میکرد هیچ کوه و سنگ و پرندهای نبود مگر اینکه با او همصدا میشد" (1).
بعد از ذکر این فضیلت معنوی به ذکر یک فضیلت مادی پرداخته میگوید:
"و ما آهن را برای او نرم کردیم"( وَ أَلَنّٰا لَهُ الْحَدِیدَ ).
ممکن است گفته شود خداوند به صورت اعجازمانندی روش نرم کردن آهن را به داود تعلیم داد،آن چنان که بتواند از آن مفتولهای نازک و محکمی برای بافتن زره بسازد،و یا گفته شود که قبل از داود برای دفاع در جنگها از صفحات آهن استفاده میشد که هم سنگین بود و هم اگر آن را به خود میبستند چنان خشک و انعطاف ناپذیر بود که جنگجویان را سخت ناراحت میکرد،
1) 1) "کمال الدین صدوق"(طبق نقل المیزان جلد 16 صفحه 390).
هیچکس تا آن روز نتوانسته بود از مفتولهای باریک و محکم آهن چیزی همچون زره ببافد که همچون لباس به راحتی در تن برود و با حرکات بدن نرم و روان باشد.
ولی ظاهر آیه این است که،نرم شدن آهن در دست داود به فرمان الهی و به صورت اعجاز انجام میگرفت،چه مانعی دارد همان کسی که به کوره داغ خاصیت نرم کردن آهن را داده،همین خاصیت را به شکل دیگر در پنجههای داود قرار دهد؟در بعضی از روایات اسلامی نیز به همین معنی اشاره شده است (1).
در حدیثی آمده است که خداوند به داود وحی فرستاد
نعم العبد انت الا انک تاکل من بیت المال فبکی داود اربعین صباحا فالان اللّٰه له الحدید و کان یعمل کل یوم درعا...فاستغنی عن بیت المال: "تو بنده خوبی هستی جز اینکه از بیت المال ارتزاق میکنی،داود 40 روز گریه کرد(و از خدا راه حلی خواست)خداوند آهن را برای او نرم کرد،زرهی میساخت...و به این وسیله از بیت المال بی نیاز شد" (2).
درست است که بیت المال مصرف کسانی است که خدمت بدون عوض به جامعه میکنند،و بارهای زمین مانده مهم را بر میدارند،ولی چه بهتر که انسان بتواند هم این خدمت را بکند و هم از کد یمین-در صورت توانایی-امرار معاش نماید،و داود میخواست چنین بنده ممتازی باشد.
به هر حال داود از این توانایی که خدا به او داده بود در بهترین طریق یعنی ساختن وسیله جهاد،آن هم وسیله حفاظت در برابر دشمن،استفاده میکرد، و هرگز از آن در وسائل عادی زندگی بهرهگیری ننمود،و تازه از در آمد آن- طبق بعضی از روایات-علاوه بر اینکه زندگی ساده خود را اداره میکرد چیزی
هم به نیازمندان انفاق مینمود (1)علاوه بر همه اینها فایده دیگر این کار آن بود که معجزهای گویا برای او محسوب میشد.
بعضی از مفسران چنین نقل کردهاند که"لقمان"به حضور"داود"آمد به هنگامی که نخستین زره را میبافت،آهن را به صورت مفتولها و حلقههای متعددی در میآورد،و در هم فرو میکرد این منظره سخت نظر لقمان را به خود جلب کرد،و در فکر فرو رفت،ولی هم چنان نگاه میکرد،و هیچ سؤال ننمود،تا اینکه داود بافتن زره را به پایان رسانید،برخاست و بر تن کرد و گفت چه وسیله دفاعی خوبی برای جنگ است؟!لقمان که هدف نهایی را در یافته بود، چنین گفت الصمت حکمة و قلیل فاعله!:"خاموشی حکمت است اما کمتر کسی آن را انجام میدهد"! (2). ***آیه بعد شرحی برای زره ساختن داود و فرمان بسیار پر معنی پروردگار در این زمینه است،میگوید:"ما به او گفتیم زرههای کامل بساز،و حلقههای آنها را به اندازه و متناسب کن"( أَنِ اعْمَلْ سٰابِغٰاتٍ وَ قَدِّرْ فِی السَّرْدِ ).
سابغات جمع"سابغ"به معنی زره کامل و فراخ است،و"اسباغ نعمت" نیز به معنی فراخی نعمت است.
"سرد"در اصل به معنی بافتن اشیاء خشن همانند زره است،جمله "و قَدِّرْ فِی السَّرْدِ "مفهومش همان رعایت کردن اندازههای متناسب در حلقههای زره و طرز بافتن آن است.
در واقع خداوند به داود دستوری میدهد که باید سرمشقی برای همه صنعتگران و کارگران با ایمان جهان باشد،دستور محکم کاری و رعایت دقت در
کیفیت و کمیت در مصنوعات،آن چنان که مصرف کنندگان به خوبی و راحتی بتوانند از آن استفاده کنند،و از استحکام کامل برخوردار باشد.
به داود میگوید:زره را گشاد و راحت درست کن، تا جنگجو به هنگام پوشیدن در زندان گرفتار نشود،نه حلقهها را بیش از اندازه کوچک و باریک کن که حالت انعطاف خود را از دست بدهد،و نه زیاد درشت و بی قواره که گاه نوک شمشیر و خنجر و نیزه و تیر از آن بگذرد،همه چیزش باندازه و متناسب باشد.
خلاصه اینکه:خداوند هم"ماده"اصلی را به مقتضای" أَلَنّٰا لَهُ الْحَدِیدَ " در اختیار داود گذاشت،و هم طرز صورت بخشیدن و ساختن زره را به او آموزش داد،تا محصولی کامل از این"ماده"و"صورت"فراهم گردد.
و در پایان آیه داود و خاندانش را مخاطب ساخته میگوید:"عمل صالح بجا آورید که من نسبت به آنچه انجام میدهید بصیر و بینا هستم"( وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ).
مخاطب در آغاز آیه تنها داود است،و در پایان او و خاندانش یا او و قومش میباشد،چرا که همه این مسائل مقدمه برای عمل صالح است،هدف ساختن زره و کسب در آمد نیست،هدف عمل صالح است،و اینها وسیلهای است در آن مسیر که هم داود از آن بهره میگرفت و هم خاندانش.
و یکی از شئون عمل صالح آن است که در صنایع دقت کافی را از هر جهت رعایت کنند و محصول کامل و مفیدی ارائه دهند و از هر گونه بدکاری و کم کاری بپرهیزند.
این احتمال نیز وجود دارد که مخاطب به این خطاب داود و تمام کسانی که از دسترنج و دستباف او استفاده میکردند بوده باشد،اشاره به اینکه این وسیله دفاعی را در راه عمل صالح به کار گیرند،نه در طریق ظلم و جور و گناه.
وَ لِسُلَیْمٰانَ اَلرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ اَلْقِطْرِ وَ مِنَ اَلْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ اَلسَّعِیرِ (12) یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ وَ تَمٰاثِیلَ وَ جِفٰانٍ کَالْجَوٰابِ وَ قُدُورٍ رٰاسِیٰاتٍ اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ اَلشَّکُورُ (13) فَلَمّٰا قَضَیْنٰا عَلَیْهِ اَلْمَوْتَ مٰا دَلَّهُمْ عَلیٰ مَوْتِهِ إِلاّٰ دَابَّةُ اَلْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمّٰا خَرَّ تَبَیَّنَتِ اَلْجِنُّ أَنْ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ اَلْغَیْبَ مٰا لَبِثُوا فِی اَلْعَذٰابِ اَلْمُهِینِ (14)
12-و برای سلیمان باد را مسخر ساختیم که صبحگاهان مسیر یک ماه را میپیمود،و عصرگاهان مسیر یک ماه را،و چشمه مس(مذاب)را برای او روان ساختیم، و گروهی از جن پیش روی او به اذن پروردگار کار میکردند،و هر کدام از آنها از فرمان ما سرپیچی میکرد او را از عذاب آتش سوزان میچشاندیم! 13-آنها هر چه سلیمان میخواست برایش درست میکردند،معبدها،تمثالها،ظروف
بزرگ غذا همانند حوضها!و دیگهای ثابت(که از بزرگی قابل حمل و نقل نبود،و به آنها گفتیم:)ای آل داود شکر(اینهمه نعمت را)بجا آورید،اما عده کمی از بندگان من شکرگزارند! 14-(با اینهمه جلال و شکوه سلیمان)هنگامی که مرگ را بر او مقرر داشتیم کسی آنها را از مرگ وی آگاه نساخت،مگر جنبنده زمین(موریانه)که عصای او را میخورد (تا شکست و پیکر سلیمان فرو افتاد)هنگامی که بر زمین افتاد جنیان فهمیدند که اگر از غیب آگاه بودند در عذاب خوار کننده باقی نمیماندند.
حشمت سلیمان و مرگ عبرتانگیز او
به دنبال بحث از مواهبی که خدا به داود داده بود سخن را به فرزندش سلیمان میکشاند،و در حالی که در مورد داود از دو موهبت،سخن به میان آمد، در مورد فرزندش سلیمان از سه موهبت بزرگ بحث میکند،میفرماید:"ما باد را مسخر سلیمان قرار دادیم که صبحگاهان مسیر یک ماه را میپیمود و عصرگاهان مسیر یک ماه"!( وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ ) (1).
جالب اینکه برای پدر جسم خشن و فوق العاده محکمی یعنی آهن را مسخر میکند و برای فرزند موجود بسیار لطیف،ولی هر دو کار سازنده و اعجاز آمیزند و مفید،جسم سخت را برای داود نرم میکند،و امواج لطیف باد را برای سلیمان فعال و محکم! لطافت باد هرگز مانع از آن نیست که اعمال مهمی را انجام دهد،بادها
1) 1) "لسلیمان"جار و مجرور متعلق به فعل مقدری است،یعنی"سخرنا"که به قرینه آیات قبل مفهوم میشود،و در آیه 36 سوره ص به آن تصریح شده است،آنجا که میگوید فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ -بعضی از مفسران معتقدند"لام"در"لسلیمان"برای اختصاص است،اشاره به اینکه این معجزه مخصوص این پیامبر بود و هیچ پیامبر دیگری با او در این امر شرکت نداشت.
هستند که کشتیها عظیم را بر سطح اقیانوسها به حرکت در میآورند،سنگهای سنگین آسیا را میچرخانند،و بالنها را بر فراز آسمان به شکل هواپیما به حرکت در میآورند.
آری خداوند این جسم لطیف را با این قدرت خیره کننده در اختیار سلیمان قرار داد.
در اینکه باد چگونه دستگاه سلیمان(کرسی یا فرش او را)به حرکت در میآورد،بر ما روشن نیست،همین قدر میدانیم هیچ چیز در برابر قدرت خدا مشکل و پیچیده نمیباشد،جایی که انسان بتواند با قدرت ناچیزش بالنها (محفظههایی که گازهای سبک در آن میکردند و به آسمان پرواز میکرد و گاه انسانهایی را نیز با خود میبرد)و امروز هواپیماهای عظیم غولپیکر را با صدها مسافر و وسائل زیاد در اوج آسمانها به حرکت در میآورد،چگونه حرکت دادن بساط سلیمان به وسیله باد برای خداوند مشکل است؟ چه عاملی سلیمان و دستگاه او را از سقوط و یا فشار هوا و مشکلات دیگر ناشی از حرکت آسمانی حفظ میکرد؟!این نیز از مسائلی است که جزئیاتش برای ما روشن نیست،ولی میدانیم اینگونه خارق عادتها در تاریخ انبیاء فراوان بوده است،هر چند متاسفانه افراد نادان یا دشمنان دانا آنها را آمیخته با خرافاتی کردهاند که چهره اصلی این مسائل را دگرگون و بدنما ساخته،و ما در این زمینه به همان مقدار که قرآن اشاره کرده قناعت میکنیم (1).
"غدو"(بر وزن علو)به معنی طرف صبح است،در مقابل"رواح" که طرف غروب را میگویند،که حیوانات برای استراحت به جایگاه خود باز میگردند،ولی از قرائن بر میآید که در آیه مورد بحث"غدو"بمعنی
1) 1) در این باره در جلد 13 صفحه 472 به بعد(ذیل آیه 81 سوره انبیاء)نیز بحث کردهایم.
نیم اول روز است،و"رواح"نیم دوم،و مفهوم آیه این است که سلیمان از صبح تا به ظهر با این مرکب را هوار به اندازه یک ماه مسافران آن زمان راه میرفت و نیم دوم روز نیز به همین مقدار راه میپیمود.
سپس به دومین موهبت الهی نسبت به سلیمان اشاره کرده میگوید:"و برای او چشمه مس(مذاب)را روان ساختیم"!( وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ ).
"اسلنا"از ماده"سیلان"به معنی جاری ساختن است،و"قطر"به معنی مس میباشد و منظور این است که ما این فلز را برای او ذوب کردیم و همچون چشمه آب روان گردید! بعضی"قطر"را به معنی انواع مختلف فلزات یا به معنی"روی"دانستهاند و به این ترتیب برای پدر آهن نرم شد و برای پسر فلزات ذوب گردید(ولی معروف همان معنی اول است).
چگونه چشمهای از مس مذاب یا فلزات دیگر در اختیار سلیمان قرار گرفت؟آیا خداوند طریقه ذوب کردن این فلزات را در مقیاس بسیار وسیع و گسترده از طریق اعجاز و الهام به این پیامبر آموخت؟ و یا چشمهای از این فلز مایع شبیه همان چشمههایی که به هنگام فعالیت کوههای آتشفشانی از دامنه آنها سرازیر میشود به صورت اعجاز آمیز در اختیار او قرار گرفت؟و یا به نحوی دیگر؟دقیقا بر ما روشن نیست،همین اندازه میدانیم این نیز از الطاف الهی در باره این پیامبر بزرگ بود.
و بالآخره به بیان سومین موهبت پروردگار نسبت به سلیمان یعنی تسخیر گروه عظیمی از جن پرداخته چنین میگوید:"و گروهی از جن پیش روی او به اذن پروردگار برایش کار میکردند".( وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ ).
"و هر گاه کسی از آنها از فرمان ما سرپیچی میکرد او را با آتش سوزان
مجازات میکردیم"( وَ مَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِیرِ ).
"جن"چنان که از نامش نیز پیداست موجودی است مستور از حس، دارای عقل و قدرت و چنان که از آیات قرآن استفاده میشود مکلف به تکالیف الهی است.
در باره"جن"افسانهها و داستانهای خرافی بسیار ساختهاند،ولی اگر این خرافات را حذف کنیم اصل وجود آن و صفات ویژهای که در قرآن برای جن آمده است مطلبی است که هرگز با علم و عقل مخالف نیست،و ما شرح بیشتر این موضوع را در تفسیر"سوره جن"به خواست خدا خواهیم داد.
به هر حال از تعبیر آیه فوق استفاده میشود که تسخیر این نیروی عظیم نیز به فرمان پروردگار بوده،و هر گاه از انجام وظائفشان سر باز میزدند مجازات میشدند.
جمعی از مفسران گفتهاند منظور از عَذٰابِ السَّعِیرِ در اینجا مجازات روز قیامت است،در حالی که ظاهر آیه نظر به مجازات متخلفین در دنیا داشته،از آیات"سوره ص"نیز به خوبی استفاده میشود که خداوند گروهی از شیاطین را در اختیار او قرار داده بود که برای او کارهای عمرانی مهمی انجام میدادند، و هر گاه تخلف میکردند آنها را به زنجیر میافکند" وَ الشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ "(ص آیات 37 و 38)قابل توجه اینکه برای اداره یک حکومت وسیع و کشور پهناوری همچون کشور سلیمان عوامل زیادی لازم است،ولی از همه مهمتر سه عامل است که در آیه فوق اشاره به آنها شده:
نخست یک وسیله نقلیه سریع و مستمر و فراگیر است که رئیس حکومت بتواند با آن از تمام جوانب کشورش آگاه گردد.
دوم مواد اولیهای که برای تهیه ابزار لازم برای زندگی مردم و صنایع
مختلف،مورد استفاده قرار گیرد.
و سر انجام نیروی فعال کار که بتواند از آن مواد بهرهگیری کافی کند، و کیفیت لازم را به آنها بدهد،و نیازهای مختلف کشور را از این نظر بر طرف سازد.
و میبینیم خداوند این هر سه موضوع را در اختیار سلیمان قرار داده بود، و او نیز به نحو احسن برای رفاه مردم و عمران و آبادانی و امنیت از آنها بهره میگرفت.
این موضوع اختصاص به عصر سلیمان و حکومت او ندارد و توجه به آن امروز و فردا و اینجا و همه جا برای اداره صحیح کشورها ضرورت دارد. ***در آیه بعد به بخشی از کارهای مهم تولیدی گروه جن که به فرمان سلیمان انجام میدادند اشاره کرده،چنین میگوید:
"سلیمان هر چه میخواست از معبدها،و تمثالها،و ظرفهای بزرگ غذا که همچون حوضهای بزرگ بود،و دیگهای عظیم ثابت برای او تهیه میکردند" ( یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ وَ تَمٰاثِیلَ وَ جِفٰانٍ کَالْجَوٰابِ وَ قُدُورٍ رٰاسِیٰاتٍ ).
که بخشی از آنها مربوط به مسائل معنوی و عبادی بود،و بخشی با نیازهای جسمانی انسانها،و جمعیت عظیم لشکریان و کارگزارانش تناسب داشت.
"محاریب"جمع"محراب"در لغت به معنی"عبادتگاه"یا"قصرها و ساختمانهای بزرگی"است که به منظور معبد ساخته میشود.
گاهی نیز به قسمت صدر مجلس،یا صدر مسجد و معبد،نیز اطلاق میشود آنچه امروز به آن محراب میگویند که همان محل امام جماعت است در حقیقت تعبیر و معنی تازهای است که از ریشه اصلی گرفته شده است.
به هر حال از آنجا که این واژه از ماده"حرب"به معنی جنگ است علت
نامگذاری معابد را به"محراب"این دانستهاند که محل محاربه و جنگ با شیطان و هوای نفس است (1).
و یا از"حرب"به معنی لباس است که در میدان جنگ از تن دشمن گرفته میشود،چرا که انسان در معبد باید پوشش افکار دنیوی و پراکندگی خاطر را از خود بر گیرد (2).
به هر حال این کارکنان فعال و چابک سلیمان معابد بزرگ و باشکوهی که درخور حکومت الهی و مذهبی او بود برای او ترتیب میدادند،تا مردم بتوانند به راحتی به وظائف عبادی خود قیام کنند.
"تماثیل"جمع"تمثال"هم به معنی نقش و عکس آمده،و هم مجسمه، در اینکه این مجسمهها یا نقشها صورتهای چه موجوداتی بودند،و به چه منظور سلیمان دستور تهیه آنها را میداد تفسیرهای مختلفی شده است:
ممکن است اینها جنبه تزیینی داشته،همانگونه که در بناهای مهم قدیم بلکه جدید ما نیز دیده میشود.
و یا برای افزودن ابهت به تشکیلات او بوده است،چرا که نقش پارهای از حیوانات چون شیر در افکار بسیاری از مردم ابهت آفرین است.
آیا مجسمهسازی موجودات ذی روح در شریعت سلیمان ع مجاز بوده، هر چند در اسلام ممنوع است؟یا اینکه مجسمههایی که برای سلیمان میساختند از جنس غیر ذی روح بوده مانند تمثالهای درختان و کوهها و خورشید و ماه و ستارگان؟ و یا فقط برای او نقش و نگار بر دیوارها میزدند که در ظریف کاریهای آثار باستانی بسیار دیده میشود و میدانیم نقش و نگار هر چه باشد،بر خلاف مجسمه حرام نیست.
همه اینها محتمل است چرا که ممکن است تحریم مجسمهسازی در اسلام به منظور مبارزه شدید با مساله بت پرستی و ریشه کن کردن آن بوده و این ضرورت در زمان سلیمان تا این اندازه وجود نداشته و این حکم در شریعت او نبوده است.
ولی در روایتی که از امام صادق ع در تفسیر این آیه نقل شده چنین میخوانیم:
و اللّٰه ما هی تماثیل الرجال و النساء و لکنها الشجر و شبهه: بخدا سوگند تمثالهای مورد در خواست سلیمان مجسمه مردان و زنان نبوده بلکه تمثال درخت و مانند آن بوده است" (1).
مطابق این روایت مجسمهسازی ذیروح در شریعت وی نیز حرام بوده.
"جفان"جمع"جفنه"(بر وزن وزنه)به معنی ظرفهای غذاخوری است.
و"جواب"جمع"جابیه"به معنی حوض آب است،و از این تعبیر استفاده میشود که ظرفهای بسیار عظیم غذاخوری که هر کدام همچون حوضی بود برای سلیمان تهیه میدیدند تا گروه کثیری بتوانند اطراف آن بنشینند و از آن غذا بخورند،و اگر فراموش نکرده باشیم در زمانهای کمی قدیم نیز بر سر سفرهها از مجموعههای بزرگ برای خوردن غذا به صورت دستجمعی استفاده میشد، و در حقیقت سفره آنها همان ظرف بزرگ بود،و مثل امروز ظرفهای مستقل و جدای از یکدیگر معمول نبود.
"قدور"جمع"قدر"(بر وزن قشر)به معنی ظرفی است که غذا در آن طبخ میشود و"راسیات"جمع"راسیه"به معنی پا بر جا و ثابت است و در اینجا منظور دیگهایی است که از عظمت آن را از جا تکان نمیدادند.
در پایان آیه،بعد از ذکر این مواهب خداوند خطاب به دودمان حضرت داود کرده میفرماید:"ای آل داود شکرگزاری کنید"( اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً ).
1) 1) "وسائل الشیعه"جلد 12 ابواب ما یکتسب به حدیث 1.
اما عده کمی از بندگان من شکرگزارند"!( وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ ) بدیهی است اگر منظور از شکرگزاری تنها شکر با زبان باشد مساله مشکلی نیست تا عاملان به آن قلیل بوده باشند،بلکه منظور"شکر در عمل" است،یعنی استفاده از مواهب در مسیر همان اهدافی که بخاطر آن آفریده و اعطا شدهاند،و مسلم است کسانی که مواهب الهی را عموما در جای خود به کار گیرند اندکی بیش نیستند.
بعضی از بزرگان برای شکر سه مرحله قائل شدهاند:شکر با قلب که همان تصور نعمت و رضایت و خشنودی نسبت به آن است.
و شکر با زبان که ثنا گفتن نعمت دهنده است.
و شکر سایر اعضاء و جوارح و آن هماهنگ ساختن اعمال با آن نعمت است.
"شکور"صیغه مبالغه است و فزونی شکرگزاری را میرساند که همان تکرار شکر و تداوم آن با قلب و لسان و اعضاء است.
البته گاهی این صفت برای خداوند نیز آورده شده است مانند آنچه در آیه 17 سوره تغابن آمده وَ اللّٰهُ شَکُورٌ حَلِیمٌ و منظور از شکرگزاری خداوند آنست که به مقداری که بندگان در مسیر طاعت او گام برمیدارند آنها را مشمول مواهب و الطاف خویش میسازد،و از آنها تشکر و سپاسگزاری میکند،و از فضل خود بیش از آنچه استحقاق دارند بر آنها میافزاید.
به هر حال این تعبیر که افراد کمی از بندگان من شکرگزارند ممکن است برای بیان عظمت مقام این گروه باشد که افراد نمونهای هستند،و یا به این منظور که شما کوشش کنید و در زمره آنان در آئید تا بر جمع شاکران افزوده شود. ***آخرین آیه مورد بحث که در عین حال آخرین سخن پیرامون"سلیمان"
است،از مرگ عجیب و عبرتانگیز این پیامبر بزرگ خدا سخن میگوید، و این واقعیت را روشن میسازد که پیامبر با آن عظمت،و حکمرانی با آن قدرت و ابهت،چگونه به آسانی جان به جان آفرین سپرد،و حتی پیش از آنکه تن او در بستر آرام گیرد چنگال اجل گریبانش را گرفت! میفرماید:"هنگامی که مرگ را برای سلیمان مقرر کردیم کسی مردم را از مرگ او آگاه نساخت،مگر جنبندهای از زمین که عصای او را میخورد "تا عصا شکست و پیکر سلیمان فرو افتاد"( فَلَمّٰا قَضَیْنٰا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مٰا دَلَّهُمْ عَلیٰ مَوْتِهِ إِلاّٰ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ ) (1).
از تعبیر آیه فوق و همچنین روایات متعدد استفاده میشود به هنگامی که مرگ سلیمان فرا رسید ایستاده بود و بر عصای خود تکیه کرده بود،ناگهان مرگ گریبانش را گرفت و روح از بدنش پرواز کرد،او در همان حال مدتی سر پا ماند تا اینکه موریانه که قرآن از آن به دَابَّةُ الْأَرْضِ (جنبنده زمین)تعبیر کرده عصای او را خورد و تعادل خود را از دست داد و روی زمین افتاد و مردم از مرگ او آگاه شدند! لذا بعد از آن میافزاید:"هنگامی که سلیمان فرو افتاد جنیان فهمیدند که اگر از غیب آگاه بودند در عذاب خوار کننده باقی نمیماندند"( فَلَمّٰا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مٰا لَبِثُوا فِی الْعَذٰابِ الْمُهِینِ ).
جمله"تبینت"از ماده"تبین"معمولا به معنی آشکار شدن است(فعل
1) 1) منساته از ماده نسا(بر وزن نسخ)و نسیء(بر وزن نصیب)به معنی تاخیر است و از آنجا که به وسیله عصا اشیایی را به عقب میرانند و دور میکنند کلمه"منساته" به آن اطلاق شده است(یعنی وسیله عقب رانی)بعضی از مفسران گفتهاند این واژه از واژههای اهل یمن بوده و از آنجا که سلیمان بر این منطقه حکومت داشت قرآن در مورد او به کار برده است(به مفردات راغب و تفسیر قرطبی و روح البیان مراجعه شود).
لازم)و گاهی نیز به معنی دانستن و آگاه شدن از چیزی آمده است(فعل متعدی) و اینجا متناسب با معنی دوم است،یعنی تا آن زمان گروه جن از مرگ سلیمان آگاه نبودند و فهمیدند که اگر از اسرار غیب آگاه بودند در این مدت در زحمت و رنج کارهای سنگین باقی نمیماندند.
جمعی از مفسران جمله را به معنی اول گرفتهاند و گفتهاند مفهوم آیه چنین است که بعد از افتادن سلیمان وضع جنیان برای انسانها آشکار شد که آنها از اسرار غیب آگاه نیستند،و بی جهت عدهای چنین عقیدهای را در باره آنها داشتند (1)تعبیر به"عذاب مهین"ممکن است اشاره به کارهای سنگین و سختی بوده باشد که سلیمان گاهی به عنوان جریمه و مجازات بر عهده گروهی از جن میگذارد، و گر نه پیامبر خدا هرگز کسی را بی جهت در فشار و عذاب،آنهم"عذاب خوار کننده"قرار نمیدهد.
قرآن مجید-بر خلاف تورات کنونی که سلیمان ع را یک پادشاه جبار و بتخانه ساز و تسلیم هوسهای زنان معرفی کرده (2)سلیمان ع را یک پیغمبر بزرگ خدا میشمرد،و او را به عنوان سمبل قدرت و حکومت بی نظیر مطرح کرده، و در لابلای بحثهای مربوط به سلیمان درسهای بزرگی به انسانها داده که هدف
اصلی از ذکر این داستانها همانها بوده است.
در آیات فوق خواندیم خداوند مواهب عظیمی به این پیامبر بزرگ داد، مرکبی بسیار سریع و تندرو که با آن میتوانست در مدتی کوتاه سراسر کشور پهناورش را سیر کند.
مواد معدنی فراوان برای انواع صنایع.
نیروی فعال کافی برای شکل دادن به این مواد معدنی.
او با بهرهگیری از این وسائل معابد بزرگی ساخت،و مردم را به عبادت ترغیب نمود،و نیز برای پذیرایی از لشکریان و کارمندان حکومت و تودههای مستضعف مردم برنامه وسیع و گستردهای تنظیم کرد که از نمونه ظروفش که در آیات بالا آمده است میتوان بقیه را حدس زد.
در برابر همه این مواهب به او دستور شکرگزاری داد،با تاکید بر این مطلب که حق شکر نعمتهای خدا را کمتر کسی میتواند بجا آورد! سپس روشن ساخت که مردی،با این قدرت و عظمت چقدر در برابر مرگ آسیب پذیر و ناتوان بود،که در یک لحظه به مرگ ناگهانی از دنیا رفت، آن چنان که اجل حتی مجال نشستن و یا خوابیدن در بستر را به او نداد تا مغروران سرکش گمان نکنند اگر به جایی رسیدند و قدرتی کسب کردند در واقع توانا شدهاند که جن و انس،شیطان و پری خدمتکار او بودند و زمین و آسمان جولانگاه او بود،و در حشمت او هر کس که شک نماید"بر عقل و فکرت او خندند مرغ و ماهی"!در یک لحظه کوتاه همچون حبابی بر امواج دریا محو و نابود شد! و نیز روشن سازد چگونه یک عصای ناچیز او را مدتی سر پا داشت و با ملاحظه قامت نشسته یا ایستاده او جنیان گرما گرم مشغول کار بودند؟ و نیز چگونه موریانهای او را بر زمین افکند،و تمام رشتههای کشور او را به هم ریخت،آری یک عصا نیروی فعال کشوری پهناور را به حرکت در آورده
بود،و یک موریانه آن را از حرکت باز داشت!.
جالب اینکه در بعضی از روایات آمده است که در آن روز سلیمان دید جوانی خوشرو و خوش لباس از یکی از زوایای قصر بیرون آمد و به سوی او حرکت نمود،سلیمان تعجب کرد،گفت:تو کیستی؟و به اذن چه کسی اینجا آمدی؟! من گفته بودم هیچکس امروز اینجا نیاید! در پاسخ گفت:من کسی هستم که نه از شاهان میترسم!نه رشوه میگیرم! -سلیمان بیشتر تعجب کرد-اما او مجالی نداد و افزود:من فرشته مرگم،آمدهام تا قبض روح تو کنم!این را گفت و فورا قبض روح او کرد! (1).
این را نیز باید یادآوری کنیم که داستان سلیمان مانند بسیاری از داستانهای انبیا،با روایات مجعولی متاسفانه آمیخته شده،و خرافاتی به آن بستهاند که چهره این پیامبر بزرگ را دگرگون ساخته،و بسیاری از این خرافات از تورات کنونی گرفته شده است و اگر ما به آنچه قرآن گفته قناعت کنیم هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.
در اینکه چه مدت مرگ حضرت سلیمان بر کارکنان حکومتش مخفی ماند؟دقیقا روشن نیست یک سال؟یک ماه؟یا چند روز؟ مفسران در این باره نظر واحدی ندارند.
آیا این کتمان از ناحیه اطرافیان او صورت گرفت که آگاهانه برای اینکه رشته امور کشور موقتا از هم متلاشی نشود مرگ او را مکتوم داشتند؟ و یا اینکه اطرافیان نیز از این امر آگاهی نداشتند؟!
1) 1) "تفسیر برهان"جلد 3 صفحه 345"علل الشرائع"طبق نقل تفسیر المیزان جلد 16 صفحه 391.
بسیار بعید به نظر میرسد که برای یک مدت طولانی حتی بیش از یک روز اطرافیان او آگاه نشوند،چرا که مسلما افرادی مامور بودند که برای او غذا و سایر احتیاجات ببرند،آنها از این ماجرا آگاه میشدند،بنا بر این بعید نیست-همانگونه که بعضی از مفسران گفتهاند-آنها از این امر آگاهی یافتند،ولی آن را به خاطر مصالحی مخفی کردند،لذا در بعضی از روایات آمده است که در این مدت"آصف بن برخیا"وزیر مخصوص او امور کشور را تدبیر میکرد.
آیا سلیمان در حال ایستاده تکیه بر عصا کرده بود یا نشسته دستها را بر عصا نهاده،و سر را به روی دست تکیه داده بود و به همین حال قبض روح شد و مدتی باقی ماند؟احتمالات مختلفی وجود دارد،هر چند احتمال اخیر نزدیکتر به نظر میرسد.
آیا اگر این مدت طولانی بوده،نخوردن غذا و ننوشیدن آب مسالهای برای بینندگان مطرح نمیکرده؟ از آنجا که همه کار سلیمان عجیب بوده شاید این مساله را نیز از عجائب او میشمردند،حتی در روایتی میخوانیم کم کم این زمزمه در میان گروهی پیدا شد که باید سلیمان را پرستش کرد مگر نه این است که او مدتی بر جای خود ثابت مانده،نه میخوابد و نه غذا میخورد و نه آب مینوشد (1).
اما به هنگامی که عصا در هم شکست و فرو افتاد،همه این رشتهها از هم گسست،و خیالات آنها نقش بر آب شد.
ولی به هر حال هر چه بود این تاخیر در اعلام مرگ سلیمان بسیار چیزها را فاش ساخت.
1-بر همگان روشن شد که انسان اگر هم به اوج قدرت برسد باز موجودی
1) 1) "تفسیر برهان"جلد 3 صفحه 345.
است ضعیف در برابر حوادث،و همچون پر کاهی است در مسیر طوفان به هر سو پرتاب میشود.
امیر مؤمنان علی ع در یکی از خطب نهج البلاغه میفرماید:
فلو ان احدا یجد الی البقاء سلما او لدفع الموت سبیلا لکان ذلک سلیمان ابن داود(ع)الذی سخر له ملک الجن و الانس مع النبوة و عظیم الزلفة: "اگر کسی در این جهان نردبانی به عالم بقا مییافت و یا میتوانست مرگ را از خود دور کند سلیمان بود که حکومت بر جن و انس توأم با نبوت و مقام والا برای او فراهم شده بود" (1).
2-بر همه روشن شد که گروه جن از غیب آگاه نیستند،و انسانهای نادان و بیخبری که آنها را پرستش میکردند سخت در اشتباه و خطا بودند.
3-برای همه مردم این حقیقت فاش گشت که چگونه ممکن است نظام و شیرازه کشوری بستگی به موضوع کوچکی پیدا کند با وجود آن بر پا باشد، و با فرو ریختنش فرو ریزد،و در ما ورای این امور قدرت بی انتهای پروردگار تجلی نماید.
در حالی که قرآن سلیمان را پیامبری بزرگ میخواند با علم سرشار و تقوای بسیار پیامبری که با داشتن حکومت عظیم هرگز اسیر مقام و مال نشد، و به آنها که از سوی ملکه سبا برای فریفتنش هدایای بسیار گرانبهایی آورده بودند گفت: أَ تُمِدُّونَنِ بِمٰالٍ فَمٰا آتٰانِیَ اللّٰهُ خَیْرٌ مِمّٰا آتٰاکُمْ :"آیا مرا به وسیله مال میخواهید کمک کنید؟در حالی که آنچه خدا به من داده است از آنچه به شما داده برتر است"(نمل-36).
پیامبری که تمام آرزویش این بود بتواند شکر نعمتهای پروردگار را
1) 1) نهج البلاغه خطبه 182.
بجا آورد وَ قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلیٰ وٰالِدَیَّ :
"گفت پروردگارا!مرا یاری و الهام کن تا بتوانم شکر نعمتهایی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشتهای بجای آورم"(نمل-19).
رهبری که حتی اجازه نمیداد کسی آگاهانه به مورچهای ستم کند،لذا در وادی نمل،مورچهای صدا زد یٰا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسٰاکِنَکُمْ لاٰ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ :"ای مورچگان به لانهها بروید مبادا سلیمان و لشکریانش ناآگاهانه شما را پایمال کنند"!(نمل-18).
عبادتکاری بود که هر گاه لحظهای به دنیا مشغول و از ذکر خدا غافل میشد در مقام جبران بر میآمد و میگفت: إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی :
"افسوس که علاقه به نیکیها مرا لحظهای از یاد خدایم به خود مشغول داشت" (ص-32).
حکیمی بود که در عین قدرت جز با منطق سخن نمیگفت،و حتی در گفتگو با پرندهای همچون هدهد،حق و عدالت را از دست نمیداد.
حاکمی بود که معاونش آن چنان از"علم کتاب"سرشار بود که در یک لحظه میتوانست تخت بلقیس را حاضر کند.
و قرآن او را با اوصافی همچون اواب(بسیار بازگشت کننده به سوی خدا)و نعم العبد(بنده بسیار خوب)خوانده.
کسی که خداوند"حکومت"و"علم"را در اختیار او قرار داده بود و کسی که او را مشمول هدایت خویش فرموده بود،و کسی که یک لحظه در عمرش به خدا شرک نورزید.
ولی با این حال ببینیم تورات تحریف یافته کنونی چگونه دامان پاک این پیامبر بزرگ را آلوده به شرک و غیر آن میکند.
تورات بدترین نسبتها را در زمینه بنا کردن بتکده و ترویج از بت پرستی
و عشق بیحساب به زنان و تعبیرات بسیار زننده از توصیفهای عاشقانه او بیان کرده که نقل همه آن شرم آور است تنها به یک قسمت که ملایمتر به نظر میرسد قناعت میکنیم.
در کتاب اول ملوک و پادشاهان چنین میخوانیم:
و سلیمان ملک سوای دختر فرعون زنان بیگانه بسیاری را از" موآبیان" و"عمونیان"و"ادومیان"و"صیدونیان"و"حتیان"دوست میداشت از امتهایی که خداوند بنی اسرائیل را فرموده بود که شما به ایشان در نیائید(و ازدواج نکنید)و ایشان به شما در نیایند که ایشان قلب شما را به خدایان خودشان مایل خواهند گردانید،و سلیمان از راه محبت به ایشان ملصق شد! و او را هفتصد زن بانویه(عقدی)و سیصد متعه(موقت)بود!و ایشان قلبش را برگردانیدند،و واقع شد وقت پیری سلیمان که زنهایش قلبش را به سمت خدایان غریب برگردانیدند،و قلبش مثل قلب پدرش داود با خدایش کامل نبود! و سلیمان در عقب"عشترون"خدای صیدونیان و"ملکوم"مکروه عمونیان(بت عمونیان)رفت،و سلیمان در نظر خداوند بدی کرد و مثل پدرش داود راه خداوند را تماما نرفت!! آن گاه سلیمان مقام بلندی را به کوهی که روبروی"اورشلیم"است بخصوص"کموش"مکروه پسران عمون بنا کرد،پس خداوند به سلیمان غضبناک شد،بسبب اینکه قلبش از خداوند خدای اسرائیل که وی را دو مرتبه مرئی شد برگردانید...و خداوند به سلیمان گفت چون که این عمل از تو صادر شد،و عهد مرا و فرائضی که به تو امر فرموده نگاه نداشتی،البته مملکت تو را از دست تو خواهم گرفت!و به بندهات خواهم داد!نهایت به ایام تو این را نخواهم کرد،به سبب پدرت داود،و از دست پسرت آن را خواهم گرفت...نهایت تمامی مملکت را از دست او(سلیمان)نخواهم گرفت،بلکه به پاس خاطر بنده من
داود که برگزیدم بجهت اینکه اوامر و فرائض مرا نگاه داشته بود!او را در تمامی روزهای عمرش سلطان خواهم نمود...) (1).
از مجموع این داستان دروغین تورات چنین بر میآید:
1-سلیمان علاقه زیادی به زنان طوایف بتپرست داشت،و بر خلاف دستور خدا عده زیادی از آنان را گرفت،و کم کم به مذهب آنها تمایل پیدا کرد! و با اینکه"شخص زن ندیدهای"هم نبود،بلکه 700 زن عقدی و 300 زن متعه داشت!علاقه شدید او به زنها او را از راه خدا بیرون برد!(نعوذ باللّٰه).
2-سلیمان صریحا دستور ساختن بتخانه داد،و روی کوهی که در برابر "اورشلیم"آن مرکز مقدس اسرائیل قرار داشت،بتکدهای برای بت"کموش" بت معروف طایفه"موابیان"و بت"مولک"-بت مخصوص طایفه"بنی عمون" بنا کرد و به بت"عشترون"بت"صیدونیان"نیز علاقه خاصی پیدا کرد و همه اینها در سر پیری واقع شد! 3-خداوند بخاطر این انحراف و گناه بزرگ مجازاتی برای او قائل شد و آن مجازات این بود که کشور او را از دستش بگیرد،ولی نه از دست خودش بلکه از دست فرزندش"رحبعام"!و به او مهلت خواهد داد هر چه میخواهد سلطنت کند،اینهم بخاطر بنده خاص خدا داود پدر سلیمان بود،همان بنده خاص خدا که طبق تصریح تورات العیاذ باللّٰه مرتکب قتل نفس و زنای محصنه و تصاحب زن افسر رشید و خدمتگزار خود گردیده بود!!آیا این تهمتهای ناروا را کسی میتواند به ساحت مقدس مردی مانند سلیمان نسبت دهد؟! اگر ما سلیمان را-همانطور که قرآن میگوید-پیامبر بدانیم که وضع روشن است و اگر هم او را در ردیف پادشاهان بنی اسرائیل بدانیم باز چنین نسبتهایی ممکن نیست در باره او صادق باشد.
1) 1) "تورات"کتاب اول"ملوک و پادشاهان"فصل یازدهم جملههای 1 تا 34.
چه اینکه اگر او را پیامبر ندانیم مسلما تالی تلو پیامبر بوده،زیرا دو کتاب از کتب عهد قدیم یکی بنام"مواعظ سلیمان-یا-حکمتهای سلیمان" و دیگری بنام"سرود سلیمان"از گفتههای این مرد بزرگ الهی است.
به راستی یهودیان و مسیحیان که به تورات کنونی معتقدند چه جوابی برای این سؤالات دارند؟و این رسواییها را چگونه میپذیرند؟! ***
قبل از هر چیز در این زمینه توجه به ریشه اصلی لغت"شکر"لازم است:
"راغب"در"مفردات"میگوید:"شکر"همان تصور نعمت و اظهار آن است،بعضی گفتهاند در اصل"کشر"به معنی"کشف"(بر وزن آن)بوده است سپس مقلوب گشته و"شکر"شده است،و نقطه مقابل آن"کفر"است که فراموشی نعمت و پوشاندن آن میباشد.
سپس به تقسیم"شکر"به شعب سه گانه:"شکر قلب"یعنی اندیشه در باره نعمت،و"شکر زبان"یعنی ثنا گفتن بر منعم،و"شکر سایر اعضا"یعنی قدردانی و پاسخگویی در برابر نعمت،پرداخته است.
تعبیر قرآن در آیات فوق به جمله" اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً "نشان میدهد که شکر بیشتر از مقوله"عمل"است،و باید آن را در لابلای اعمال انسان ارائه داد،و شاید به همین دلیل قرآن تعداد شکرگزاران واقعی را اندک شمرده است،و علاوه بر آیات فوق،در آیه 23 سوره ملک بعد از آنکه نعمتهای بزرگی همچون آفرینش گوش و چشم و دل را بر میشمرد اضافه میکند: قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ (کمتر شکر او را بجا میآورید)و در آیه 73 نمل نیز آمده و لکن أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَشْکُرُونَ (بیشتر آنها شکرگزاری نمیکنند)این از یک سو.
از سوی دیگر با توجه به این نکته که نعمتهای خداوند که سر تا پای وجود
انسان را احاطه کرده آن قدر زیاد است که قابل شماره و احصا نیست،چنان که قرآن میگوید وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا (ابراهیم-34)روشن میشود چرا شکر به مفهوم واقعیش در برابر تمام نعمتها به گونهای که همه را بدون استثنا در طریق بندگی خدا که نعمتها برای آن آفریده شده است به کار گیرد کمتر یافت میشود.
به تعبیر دیگر،و به گفته بعضی از مفسران بزرگ،"شکر مطلق"این است که انسان همواره به یاد خدا باشد بی هیچگونه فراموشی،و در راه او گام بردارد بدون هیچگونه معصیت،و اطاعت فرمان او کند خالی از هر گونه سر پیچی،و مسلم است که این اوصاف در کمتر کسی جمع میشود،و اینکه بعضی اصولا آن را محال پنداشتهاند بی اساس است،و دلیل بر عدم آشنایی آنها به این مفاهیم و این مراحل از عبودیت است (1).
گاه گفته میشود:ادای حق شکر پروردگار از یک نظر بسیار مشکل است، زیرا همین که انسان در مقام شکر بر میآید و این توفیق نصیبش میگردد و وسائل شکرگزاری در اختیارش قرار میگیرد خود نعمت تازهای است که نیاز به شکر مجددی دارد،و این موضوع به صورت تسلسل ادامه مییابد،و هر چه انسان تلاش بیشتر در طریق شکر او میکند مشمول نعمت افزونتری میگردد که قادر بر شکر آن نیست! ولی با توجه به اینکه یکی از طرق ادای حق شکر الهی همان اظهار عجز از ادای شکر اوست روشن میشود که قلیلی از بندگان پروردگار-همانگونه که قرآن بیان فرموده به راستی در این مسیر قرار میگیرند.
توجه به احادیث زیر میتواند در این بحث به قدر کافی روشنگر باشد:
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:"کسی پرسید آیا شکر پروردگار
1) 1) "تفسیر المیزان"جلد 4 صفحه 38.
حدی دارد که اگر انسان به آن حد برسد شاکر محسوب شود؟فرمود:آری سؤال کرد:چگونه؟فرمود:
یحمد اللّٰه علی کل نعمة علیه فی اهل و مال،و ان کان فیما انعم علیه فی ماله حق اداه: خدا را بر تمام نعمتهایش چه در خانواده و چه در اموال حمد و ستایش کند،و اگر در اموالی که به او داده حقی باشد ادا نماید" (1).
در حدیث دیگری از همان امام میخوانیم:
شکر النعمة اجتناب المحارم:
"شکر نعمت پرهیز از گناه است" (2).
و نیز در حدیث دیگری از همان حضرت ع آمده است که فرمود:
فیما اوحی اللّٰه عز و جل الی موسی:یا موسی!اشکرنی حق شکری، فقال یا رب!و کیف اشکرک حق شکرک و لیس من شکر اشکرک به الا و انت انعمت به علی؟قال یا موسی!الان شکرتنی حین علمت ان ذلک منی!:
"خداوند متعال به موسی وحی کرد ای موسی!حق شکر مرا بجای آور، عرض کرد:چگونه حق شکر تو را بجا آورم در حالی که هر شکری بجا آورم بخاطر آن نعمت تازهای به من دادهای؟فرمود:ای موسی الان شکر مرا بجای آوردی،چون میدانی همین توفیق نیز از من است"! (3).
توجه به این نکته نیز لازم است که تشکر و قدردانی از کسانی که وسیله نعمتی برای انسان هستند نیز شعبهای از شکر خداست،چنان که امام سجاد علی بن الحسین ع میفرماید:"روز قیامت که میشود خداوند متعال به بعضی از بندگانش میگوید:آیا شکر فلان کس را بجای آوردی عرض میکند:پروردگارا! من شکر تو را بجای آوردم،خداوند میفرماید:چون شکر او را بجا نیاوردی شکر مرا بجا نیاوردهای"!.
سپس افزود
اشکرکم للّٰه اشکرکم للناس: "از همه شما شکرگزارتر در پیشگاه خدا کسی است که بیشتر از نعمتها و زحمات مردم قدردانی و شکرگزاری کند" (1).
در باره حقیقت"شکر"و اینکه چگونه مایه فزونی نعمت و"کفر"مایه فنای آن است بحث مشروحی در جلد دهم ذیل آیه 7 سوره ابراهیم(صفحه 278 به بعد)آوردهایم.
1) 1) "اصول کافی""باب الشکر"حدیث 30.
لَقَدْ کٰانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتٰانِ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمٰالٍ کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اُشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ (15) فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ سَیْلَ اَلْعَرِمِ وَ بَدَّلْنٰاهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوٰاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ (16) ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِمٰا کَفَرُوا وَ هَلْ نُجٰازِی إِلاَّ اَلْکَفُورَ (17)
15-برای قوم سبا در محل سکونتشان نشانهای(از قدرت الهی)بود،دو باغ(عظیم و گسترده)از راست و چپ(با میوههای فراوان،به آنها گفتیم)از روزی پروردگارتان بخورید و شکر او را بجا آورید،شهری است پاک و پاکیزه و پروردگاری آمرزنده(و مهربان).
16-اما آنها(از خدا)روی گردان شدند،و ما سیل ویرانگر را بر آنها فرستادیم و دو باغ (پر برکت)شان را به دو باغ(بی ارزش)با میوههای تلخ،و درختان شورهگز، و اندکی درخت سدر مبدل ساختیم! 17-این را بخاطر کفرشان به آنها جزا دادیم،و آیا جز کفران کننده را به چنین مجازاتی کیفر میدهیم؟!
تمدن درخشانی که بر اثر کفران بر باد رفت!
بعد از بیان نعمتهای مهمی که خداوند به داود و سلیمان ارزانی داشت، و قیام این دو پیامبر به وظیفه شکرگزاری،سخن از قوم دیگری به میان میآورد که در نقطه مقابل آنها قرار داشتند،و شاید در همان زمان و یا کمی بعد از آن میزیستند،قومی بودند که خدا انواع نعمتها را به آنها بخشید،ولی راه کفران را در پیش گرفتند،و خدا نعمتهای خود را از آنها سلب کرد،و چنان پراکنده و در بدر شدند که ماجرای زندگی آنها درس عبرتی برای جهانیان شد و آنها "قوم سبا"بودند.
قرآن مجید سرگذشت عبرتانگیز آنها را ضمن پنج آیه بیان کرده، و به قسمت مهمی از جزئیات و خصوصیات زندگی آنها در همین پنج آیه مختصر اشاره کرده است:
نخست میگوید:"برای قوم سبا در محل سکونتشان نشانهای از قدرت الهی بود"( لَقَدْ کٰانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ ).
به طوری که خواهیم دید این آیت بزرگ الهی از اینجا سرچشمه میگرفت که قوم سبا با استفاده از شرائط خاص مکانی و چگونگی کوههای اطراف آن منطقه و هوش سرشار خدا داد،توانستند سیلابهایی را که جز ویرانی نتیجهای نداشت، در پشت سدی نیرومند متمرکز کنند،و به وسیله آن کشوری بسیار آباد بسازند، چه آیت بزرگی که عامل ویرانی تبدیل به مهمترین عامل عمران گردد؟ در اینکه"سبا"(بر وزن سبد)نام کیست؟و چیست؟در میان مورخان گفتگوست ولی معروف این است که"سبا"نام پدر اعراب"یمن"است،و طبق روایتی که از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده مردی بود بنام"سبا"که ده فرزند از او متولد شد،و از هر کدام از آنها قبیلهای از قبائل عرب در آن سامان
به وجود آمدند (1).
بعضی"سبا"را نام سرزمین یمن یا منطقهای از آن دانستهاند،ظاهر قرآن مجید در داستان"سلیمان"و"هدهد"در سوره"نمل"نیز نشان میدهد که"سبا" نام مکانی بوده است،آنجا که میگوید وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ :"من از سرزمین سبا خبر قاطعی برای تو آوردم"(نمل-22).
در حالی که ظاهر آیه مورد بحث این است که سبا قومی بودهاند که در آن منطقه میزیستهاند،زیرا ضمیر جمع مذکر(هم)به آنها باز گشته است.
ولی منافاتی میان این دو تفسیر نیست،زیرا ممکن است سبا در ابتدا نام کسی بوده،سپس تمام فرزندان و قوم او به آن نام نامیده شدهاند،و بعد این اسم به سرزمین آنها نیز منتقل گردیده.
سپس قرآن به شرح این آیت الهی که در اختیار قوم سبا قرار داشت پرداخته چنین میگوید:"دو باغ(بزرگ)بود از طرف راست و چپ"( جَنَّتٰانِ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمٰالٍ ).
ماجرا چنین بود که قوم سبا توانستند با سد عظیمی که در میان کوههای مهم آن ناحیه بر پا ساختند سیلابهای فراوانی را که موجب ویرانی میگشت یا لا اقل در بیابانها بیهوده تلف میشد،در پشت آن سد عظیم ذخیره کنند،و با ایجاد دریچههایی در سد استفاده از آن مخزن عظیم آب را تحت کنترل خود قرار دهند و به این ترتیب سرزمینهای وسیع و گستردهای را زیر کشت در آورند.اشکالی را که فخر رازی در اینجا نقل کرده که وجود دو باغ چیز مهمی نیست که به عنوان آیه از آن یاد شود،و سپس به پاسخ آن پرداخته،به نظر ما اساسا قابل طرح نیست،چرا که آنها دو باغ ساده معمولی نبودند،بلکه یک رشته باغهای به هم پیوسته در دو طرف نهر عظیمی بود که از آن سد بزرگ آبیاری میشد،و به قدری پر برکت بود که
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث.
در تواریخ آمده اگر کسی سبدی بر روی سر میگذاشت و در فصل میوه از زیر درختان عبور میکرد آن قدر میوه در آن میریخت که بعد از مدت کوتاهی سبد پر میشد! آیا سیلابی که مایه خرابی است اینچنین مایه آبادانی شود عجیب نیست؟ آیا این آیت بزرگ خدای محسوب نمیشود؟ علاوه بر همه اینها امنیت فوق العادهای بر آن سرزمین سایهافکن بود که آن خود نیز از آیات حق محسوب میشد،چنان که قرآن بعد به آن اشاره خواهد کرد.
سپس میافزاید:ما به آنها گفتیم از این روزی فراوان پروردگارتان بخورید که این شکر او را بجا آورید( کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اشْکُرُوا لَهُ ).
"شهری است پاکیزه و پروردگاری آمرزنده مهربان"( بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ ) (1)(2).
این جمله کوتاه مجموعه نعمتهای مادی و معنوی را به زیباترین وجهی منعکس ساخته از نظر نعمتهای مادی سرزمین پاک و پاکیزه داشتند،پاک از آلودگیهای گوناگون،از دزدان و ظالمان،از آفات و بلاها،از خشکسالی و قحطی،از ناامنی و وحشت،و حتی گفته میشود از حشرات موذی نیز پاک بود.
هوایی پاک و نسیمی فرحافزا داشت،و سرزمینی حاصلخیز و درختانی پر بار و اما از نظر نعمت معنوی غفران خداوند شامل حال آنها بود،از تقصیر و کوتاهی
آنها صرفنظر میکرد،و آنها را مشمول عذاب و سرزمینشان را گرفتار بلا نمیساخت. ***اما این ناسپاس مردم قدر این همه نعمت را ندانستند از بوته آزمایش سالم بیرون نیامدند،راه کفران و اعراض را پیش گرفتند،و خداوند نیز آنها را سخت گوشمالی داد.
لذا در آیه بعد میفرماید:"آنها از خدا روی گردان شدند"( فَأَعْرَضُوا ) نعمتهای خدا را ناچیز شمردند،عمران و آبادی و امنیت را ساده انگاشتند، از یاد حق غافل شدند،و مست نعمت گشتند،اغنیاء بر تهیدستان فخرفروشی کردند، و آنها را مزاحم حال خویش پنداشتند که شرح آن در آیات بعد خواهد آمد.
اینجا بود که شلاق مجازات بر پیکر آنها نواخته شد،چنان که قرآن میگوید:
"ما سیل وحشتناک و بنیان کن را بر آنها فرستادیم"و سرزمین آباد آنها به ویرانهای مبدل شد( فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ ).
"عرم"در اصل از"عرامة"(بر وزن علامه)به معنی خشونت و کج خلقی و سختگیری است،و توصیف سیلاب به آن اشاره به شدت خشونت و ویرانگری آن است،و تعبیر به" سَیْلَ الْعَرِمِ "به اصطلاح از قبیل اضافه موصوف به صفت است.
بعضی"عرم"را به معنی موشهای صحرایی گرفتهاند که بر اثر رخنه در این سد مایه ویرانی آن شد (مساله نفوذ موشها در سد گرچه قابل قبول است به طوری که بعدا شرح خواهیم داد اما تعبیر آیه تناسب چندانی با این معنی ندارد).
در"لسان العرب"در ماده"عرم"معانی مختلفی آمده از جمله:سیلاب طاقتفرسا،موانعی که در میان درهها برای مهار کردن آب میسازند و همچنین موش
بزرگ صحرایی (1).
ولی از همه مناسبتر همان معنی اول است و در تفسیر علی بن ابراهیم نیز روی آن تکیه شده است.
سپس قرآن وضع بازپسین این سرزمین را چنین توصیف میکند:"ما دو باغ وسیع و پر نعمت آنها را به دو باغ بی ارزش با میوههای تلخ و درختان بی مصرف "شورهگز"و اندکی از درخت سدر مبدل ساختیم"( وَ بَدَّلْنٰاهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوٰاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ ).
"اکل"به معنی هر گونه ماده خوراکی است.
"خمط"(بر وزن عمد)به معنی گیاه تلخ است.
"اثل"(بر وزن اصل)به معنی درخت"شوره گز"است.
و به این ترتیب بجای آن همه درختان خرم و سرسبز،مشتی درخت بیابانی وحشی و بسیار کم ارزش که شاید مهمترین آنها همان درخت سدر بود که آن هم به مقدار کم در میان آنها وجود داشت باقی ماند(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل،که چه بر سر آنها و سرزمین آبادشان آمد؟).
ممکن است بیان این سه نوع درخت که در آن سرزمین ویران باقی ماند اشاره به سه گروه مختلف بوده باشد که بخشی از این درختان زیانبخش بود،و بعضی بی مصرف،و بعضی بسیار کم منفعت بود. ***در آیه بعد به عنوان یک نتیجهگیری با صراحت میگوید:"این مجازاتی بود که ما به خاطر کفرانشان قائل شدیم"( ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِمٰا کَفَرُوا ).
اما برای اینکه تصور نشود این سرنوشت مخصوص به این گروه بود،بلکه
1) 1) "لسان العرب"ماده"عرم".
عمومیت آن نسبت به همه کسانی که دارای اعمال مشابهی هستند مسلم است چنین میافزاید:"آیا جز کفران کنندگان را به چنین مجازاتی گرفتار میسازیم"؟ ( وَ هَلْ نُجٰازِی إِلاَّ الْکَفُورَ ).
این بود فشردهای از سرگذشت قوم سبا که در آیات بعد به طور مشروحتر مطرح خواهد شد.
وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ اَلْقُرَی اَلَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا قُریً ظٰاهِرَةً وَ قَدَّرْنٰا فِیهَا اَلسَّیْرَ سِیرُوا فِیهٰا لَیٰالِیَ وَ أَیّٰاماً آمِنِینَ (18) فَقٰالُوا رَبَّنٰا بٰاعِدْ بَیْنَ أَسْفٰارِنٰا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِیثَ وَ مَزَّقْنٰاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (19)
18-میان آنها و سرزمینهایی که برکت داده بودیم شهرها و آبادیهای آشکار قرار دادیم، و فاصلههای متناسب و نزدیک مقرر داشتیم(و به آنها گفتیم)شبها و روزها در این آبادیها در امنیت کامل مسافرت کنید.
19-ولی(این ناسپاس مردم)گفتند:پروردگارا!میان سفرهای ما دوری بیفکن(تا بینوایان نتوانند دوش به دوش اغنیا سفر کنند!و به این طریق)آنها به خویشتن ستم کردند و ما آنها را اخبار و داستانی(برای دیگران)قرار دادیم و جمعیتشان را متلاشی ساختیم،در این ماجرا آیات و نشانههای عبرتی است برای هر صابر شکرگزار.
چنان آنها را متلاشی کردیم که ضرب المثل شدند!
در این آیات بار دیگر به داستان قوم سبا باز میگردد،و شرح و تفصیل بیشتری پیرامون آنها میدهد،و مجازات آنها را نیز مشروحتر بیان میکند،
به گونهای که برای هر شنونده درسی است بسیار مهم و آموزنده.
میفرماید:سرزمین آنها را تا آن حد آباد کردیم که نه تنها شهرهایشان را غرق نعمت ساختیم بلکه"میان آنها و سرزمینهایی را که برکت به آن داده بودیم شهرها و آبادیهایی آشکار قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا قُریً ظٰاهِرَةً ).
در حقیقت در میان آنها و سرزمین مبارک آبادیهای متصل و زنجیرهای وجود داشت،و فاصله این آبادیها به اندازهای کم بود که از هر یک دیگری را میدیدند (و این است معنی" قُریً ظٰاهِرَةً "-آبادیهای آشکار).
بعضی از مفسران"قری ظاهره"را طور دیگری تفسیر کردهاند،گفتهاند:
اشاره به آبادیها است که درست در مسیر راه بطور آشکار قرار داشته،و مسافران به خوبی میتوانستند در آنها توقف کنند،و یا اینکه این آبادیها بر بالای بلندی قرار داشته و برای عابرین ظاهر و آشکار بوده.
اما در اینکه منظور از"سرزمینهای مبارک"کدام منطقه است غالب مفسران آن را به سرزمین شامات(شام و فلسطین و اردن)تفسیر کردهاند،چرا که این تعبیر در باره همین سرزمین در آیه اول سوره اسراء و 81 انبیاء آمده است.
ولی بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور آبادیهای"صنعاء"یا "مارب"بوده باشد که هر دو در منطقه یمن واقع شده است،و این تفسیر بعید نیست زیرا فاصله بین"یمن"که در جنوبیترین نقطه جزیره عربستان است و با"شامات"که در شمالیترین نقطه قرار دارد به قدری زیاد است و از بیابانهای خشک و سوزان پوشیده بوده است که تفسیر آیه به آن بسیار بعید به نظر میرسد، و در تواریخ نیز نقل نشده است،بعضی نیز احتمال دادهاند که منظور از سرزمینهای مبارک سرزمین"مکه"باشد،که آن هم بعید است.
این از نظر آبادی،ولی از آنجا که تنها عمران کافی نیست،و شرط مهم
و اساسی آن"امنیت"است اضافه میکند"ما در میان این آبادیها فاصلههای مناسب و نزدیک مقرر کردیم"( وَ قَدَّرْنٰا فِیهَا السَّیْرَ ).
و به آنها گفتیم:"در میان این قریهها شبها و روزها در این آبادیها در امنیت کامل مسافرت کنید"( سِیرُوا فِیهٰا لَیٰالِیَ وَ أَیّٰاماً آمِنِینَ ).
به این ترتیب آبادیها فواصل متناسب و حساب شدهای داشت،و از نظر حمله وحوش و درندگان بیابان،یا سارقین و قطاع الطریق نیز در نهایت امنیت بود، به گونهای که مردم میتوانستند بدون زاد و توشه و مرکب،بی آنکه احتیاج به حرکت دستجمعی و استفاده از افراد مسلح داشته باشند،بدون هیچ خوف و ترس از جهت ناامنی راه یا کمبود آب و آذوقه به مسیر خود ادامه دهند.
در اینکه جمله سیروا فیها...(در این آبادیها سیر کنید...)به وسیله چه کسی به آنها ابلاغ شد،دو احتمال وجود دارد:یکی اینکه به وسیله پیامبران آنها به آنها ابلاغ شد،و دیگر اینکه زبان حال آن سرزمین آباد و جادههای امن و امان همین بود.
مقدم داشتن"لیالی"(شبها)بر"ایام"(روزها)ممکن است از این جهت باشد که مهم وجود امنیت در شبهاست هم امنیت از نظر دزدان راه و هم وحوش بیابان،و گرنه تامین امنیت در روز آسانتر است. ***اما این مردم ناسپاس در برابر آن همه نعمتهای بزرگ الهی که سرتاسر زندگانی آنها را فراگرفته بود-مانند بسیاری دیگر از اقوام متنعم-گرفتار غرور و غفلت شدند،مستی نعمت و کمی ظرفیت آنها را بر آن داشت که راه ناسپاسی پیش گیرند،از مسیر حق منحرف شوند و به دستورات الهی بی اعتنا گردند.
از جمله تقاضاهای جنون آمیز آنها اینکه از خداوند تقاضا کردند که در میان سفرهای آنها فاصله افکند،"گفتند:پروردگارا!میان سفرهای ما دوری بیفکن"
تا بینوایان نتوانند دوش به دوش اغنیاء سفر کنند!( فَقٰالُوا رَبَّنٰا بٰاعِدْ بَیْنَ أَسْفٰارِنٰا ).
منظورشان این بود که در میان این قریههای آباد فاصلهای بیفتد و بیابانهای خشکی پیدا شود،به این جهت که اغنیاء و ثروتمندان مایل نبودند افراد کم در آمد همانند آنها سفر کنند،و به هر جا میخواهند بی زاد و توشه و مرکب بروند! گویی سفر از افتخارات آنها و نشانه قدرت و ثروت بود و میبایست این امتیاز و برتری همیشه برای آنان ثبت شود! و یا اینکه راحتی و رفاه آنها را ناراحت کرده بود،همان گونه که بنی- اسرائیل از"من"و"سلوی"(دو غذای آسمانی)خسته شدند و تقاضای پیاز و سیر و عدس از خدا کردند! بعضی نیز احتمال دادهاند جمله بٰاعِدْ بَیْنَ أَسْفٰارِنٰا اشاره به این است به قدری راحت طلب شدند که دیگر حاضر به مسافرت برای استفاده از مراتع به منظور دامداری و یا تجارت و زراعت نبودند و از خدا تقاضا کردند که همیشه در وطن به مانند و فاصلههای زمانی سفرهایشان زیاد شود! ولی تفسیر اول از همه بهتر به نظر میرسد.
به هر حال"آنها با این عملشان به خودشان ستم کردند"( وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ).
آری،اگر فکر میکردند به دیگران ستم میکردند در اشتباه بودند، خنجری برداشته بودند و سینه خود را میشکافتند،و دود همه این آتشها در چشم خودشان فرو رفت.
چه تعبیر جالبی؟قرآن به دنبال این جمله که در باره سرنوشت دردناک آنها بیان میکند،میگوید:چنان آنها را مجازات کردیم،و زندگانیشان را در هم پیچیدیم که"آنها را سرگذشت و داستان و اخباری برای دیگران قرار دادیم"!( فَجَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِیثَ ).
آری از آن همه زندگانی با رونق و تمدن درخشان و گسترده چیزی جز اخباری بر سر زبانها،و یادی در خاطرهها،و سطوری بر صفحات تاریخها باقی نماند، "و آنها را سخت متلاشی و پراکنده ساختیم"( وَ مَزَّقْنٰاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ ).
چنان سرزمین آنها ویران گشت که توانایی اقامت از آنان سلب شد،و برای ادامه زندگی مجبور شدند هر گروهی به سویی روی آورند،و مانند برگهای خزان که بر سینه تند باد قرار گرفته هر کدام به گوشهای پرتاب شدند،آن چنان که پراکندگی آنها به صورت"ضرب المثل"در آمد که هر گاه میخواستند بگویند فلان جمعیت سخت متلاشی شدند میگفتند"تفرقوا ایادی سبا"! (همانند قوم سبا و نعمتهای آنها پراکنده شدهاند!) (1).
به گفته بعضی از مفسران قبیله"غسان"به شام رفتند و"اسد"به عمان و"خزاعه"به سوی تهامه و طایفه"انمار"به یثرب (2).
و در پایان آیه میفرماید:"قطعا در این سر گذشت آیات و نشانههای عبرتی است برای صبر کنندگان و شکرگزاران"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ ).
چرا"صابران"و"شکرگزاران"میتوانند از این ماجراها درس عبرت گیرند؟(مخصوصا با توجه به اینکه صبار و شکور هر دو صیغه مبالغه است و تکرار و تاکید را بیان میکند).
این بخاطر آنست که آنها به واسطه صبر و استقامتشان مرکب سرکش هوا
و هوس را مهار میکنند و در برابر معاصی پرقدرتند،و به خاطر شکرگزاریشان در طریق اطاعت خدا آماده و بیدارند به همین دلیل به خوبی عبرت میگیرند، اما آنها که بر مرکب هوا و هوس سوارند و به مواهب الهی بی اعتنا،چگونه میتوانند از این ماجراها عبرت گیرند؟! ***
به طوری که از قرآن و روایات اسلامی و همچنین تواریخ استفاده میشود آنها جمعیتی بودند که در جنوب جزیره عربستان میزیستند،دارای حکومتی عالی و تمدنی درخشان بودند.
خاک یمن گسترده و حاصلخیز بود،اما علی رغم این آمادگی،چون رودخانه مهمی نداشت از آن بهره برداری نمیشد،بارانهای سیلابی در کوهستانها میبارید، و آبهای آن در دشتها به هدر میرفت،مردم با هوش این سرزمین به فکر استفاده از این آبها افتادند،و سدهای زیادی در نقاط حساس ساختند که از همه مهمتر و پر آب تر سد"مارب"بود.
مارب(بر وزن مغرب)شهری بود که در انتهای یکی از این درهها قرار داشت،و سیلهای عظیم کوههای"صراة"از کنار آن میگذشت،در دهانه این دره و دامنه دو کوه"بلق"سد عظیم و نیرومندی بنا کردند،و مجاری مختلف آب در آن ایجاد کرده بودند،به قدری ذخیره آب پشت سد زیاد شد که با استفاده از آن توانستند باغهای بسیار زیبا،و کشتزارهای پر برکت در دو طرف مسیر رودخانهای که به سد منتهی میشد ایجاد کنند.
همانگونه که گفتیم قریههای آباد این سرزمین تقریبا به هم متصل بود، و سایههای گسترده درختان دست به دست هم داده بود،آن قدر میوههای فراوان
بر شاخسار آن ظاهر شده بود که میگویند هر گاه کسی سبدی روی سر میگذاشت و از زیر آنها میگذشت پشت سر هم میوه در آن میافتاد و در مدت کوتاهی پر میشد.
وفور نعمت آمیخته با امنیت محیطی بسیار مرفه برای زندگی پاک آماده ساخته بود،محیطی مهیا برای اطاعت پروردگار،و تکامل در جنبههای معنوی.
اما آنها قدر این همه نعمت را ندانستند،خدا را به دست فراموشی سپردند،و به کفران نعمت مشغول شدند،به فخرفروشی پرداختند و به اختلافات طبقاتی دامن زدند.
در بعضی از تواریخ آمده است موشهای صحرایی دور از چشم مردم مغرور و مست به دیواره این سد خاکی روی آوردند،و آن را از درون سست کردند، ناگهان باران شدیدی بارید و سیلاب عظیمی حرکت کرد،دیوارههای سد که قادر به تحمل فشار سیلاب نبود یک مرتبه در هم شکست،و آبهای بسیار زیادی که پشت سد متراکم بود ناگهان بیرون ریخت،و تمام آبادیها،باغها،کشتزارها و زراعتها،و چهار پایان را تباه کرد،و قصرها و خانههای مجلل و زیبا را یکباره ویران نمود،و آن سرزمین آباد را به صحرایی خشک و بی آب و علف مبدل ساخت، و از آن همه باغهای خرم و اشجار بارور تنها چند درخت تلخ"اراک"و"شورگز" و اندکی درختان"سدر"بجای ماند،مرغان غزلخوان از آنجا کوچ کردند، و بومها و زاغان جای آنها را گرفتند (1).
آری هنگامی که خداوند میخواهد قدرتنمایی کند تمدنی عظیم را با چند موش!بر باد میدهد،تا بندگان به ضعف خود آشنا گردند و به هنگام قدرت مغرور نشوند! ***
1) 1) اقتباس از تفسیر"مجمع البیان"و"قصص قرآن"و تفاسیر دیگر.
قرآن مجید داستان"قوم سبا"را در آیات فوق آورده است،و مدتها بود که مورخان جهان از وجود چنین قوم و چنان تمدنی اظهار بیاطلاعی میکردند.
جالب اینکه مورخان قبل از اکتشافات جدید،نامی از سلسله ملوک سبا و تمدن عظیم آنها نمیبردند،و"سبا"را فقط شخص فرضی میدانستند که پدر مؤسس دولت"حمیر"بود،در حالی که در قرآن یک سوره به نام این قوم است و به یکی از مظاهر تمدن آنها که بنای سد تاریخی مارب است اشاره میکند،اما پس از کشف آثار تاریخی این قوم در یمن عقیده دانشمندان دگرگون شد.
علت اینکه آثار تمدن سبا تا این اواخر استخراج نشده بود،دو چیز بود:
یکی صعوبت راه و گرمای شدید هوا،و دیگر بدبینی سکنه این نواحی نسبت به بیگانگان،که اروپائیان ناآگاه و بی خبر گاهی از آن تعبیر به توحش میکردند، تا اینکه عده معدودی از باستانشناسان بخاطر علاقه شدیدی که نسبت به کشف اسرار آثار سبا داشتند توانستند به قلب شهر"مارب"و نواحی آن وارد شوند، و از آثار و خطوط و نقوش فراوانی که بر روی سنگها ثبت شده بود نمونه برداری کنند،و از آن پس گروههایی پشت سر هم در قرن 19 میلادی به آنجا راه یافتند، و آثار گرانبهایی از آنجا با خود به اروپا بردند،و از مجموعه این نقوش و خطوط و آثار دیگر که به هزار نقش بالغ میشد به جزئیات تمدن این قوم و حتی تاریخ بنای سد مارب و خصوصیات دیگر پی بردند،و برای غربیان ثابت شد که آنچه را قرآن در این زمینه بیان کرده،یک افسانه نیست،بلکه یک واقعیت تاریخی است که آنها از آن بیخبر بودند به طوری که الان نقشههایی را توانستهاند از این سد عظیم و محل عبور آب و مجاری باغستانهای سمت چپ و راست و سایر خصوصیات آن تنظیم کنند (1).
1) 1) فرهنگ قصص قرآن ماده سبا(با تلخیص).
قرار گرفتن داستان قوم"سبا"بعد از سرگذشت"سلیمان"در قرآن مجید مفهوم خاصی دارد.
1-داود و سلیمان پیامبران بزرگی بودند که حکومت عظیمی تشکیل دادند، و تمدن درخشانی به وجود آوردند،اما با وفات داود و سلیمان این تمدن رو به افول نهاد،قوم سبا نیز تمدن عظیمی بر پا کردند که با در هم شکستن سد"مارب" متلاشی شد.
جالب اینکه طبق روایات،عصای سلیمان ع را موریانهای خورد،و سد عظیم مارب را موش صحرایی سوراخ کرد،تا این انسان مغرور بداند مواهب مادی هر چند عظیم باشد و خیره کننده گاه با یک نسیم در هم میریزد و به وسیله یک حشره یا یک حیوان کوچک زیر و رو میشود، تا آگاهان به آن دل نبندند و مؤمنان اسیر آن نشوند،و مغروران از مستی غرور به هوش آیند،و راه استکبار و ظلم و ستم پیش نگیرند.
2-از این که بگذریم در اینجا دو چهره تمدن باشکوه دیده میشود که یکی رحمانی بود و دیگری سرانجام شیطانی شد،اما نه آن ماند و نه این!و هر دو رو به فنا رفتند.
3-این نکته نیز قابل توجه است که مغروران قوم سبا که نمیتوانستند تودههای جمعیت را در کنار خود ببینند،و خیال میکردند باید میان اقلیت اشرافی و اکثریت کم در آمد سدی بزرگ و مرزی عظیم باشد تا هرگز به هم آمیخته نشوند،از خداوند تقاضای دوری آبادیها و بعد سفر کردند،خداوند هم این دعایشان را مستجاب کرد و آن چنان متلاشی شدند که هر گروهی به سویی رفتند،و به گونهای از هم دور شدند که اگر میخواستند یکدیگر را پیدا کنند
یک عمر باید در سفر باشند! 4-هر گاه کسی به وضع آن سرزمین قبل از هجوم سیل عرم و بعد از آن نگاه میکرد باورش نمیشد که این همان سرزمینی است که روزی مملو از درختان سر سبز و خرم و پر میوه بوده که امروز به شکل بیابانی وحشتناک که تک تک درختان شورهگز و اراک و سدر همچون مسافرانی که راه را گم کرده و پراکنده شدهاند در آن به چشم میخورد.
این صحنه با زبان حال میگوید:سرزمین وجود انسان نیز اینچنین است اگر نیروهای خلاق او مهار شود و استعدادهای او به صورت صحیحی مصرف گردد،باغهایی پر طراوت از علم و عمل و فضائل اخلاقی ببار میآورد،اما اگر سد تقوی بشکند،و غرائز به صورت سیلی ویرانگر سرزمین زندگی انسان را زیر پوشش خود قرار دهند،جز ویرانهای بی ارزش باقی نخواهد ماند،و گاه یک عامل به ظاهرا کوچک ریشه را تدریجا میزند،و همه چیز را در هم میریزد، باید حتی از این مسائل کوچک ترسید و بر حذر بود.
5-آخرین سخن که اشاره به آن را در اینجا لازم میدانیم این است که این ماجرای عجیب بار دیگر این حقیقت را ثابت میکند که مرگ انسان در دل زندگی او نهفته شده،و همان چیزی که یک روز مایه حیات و آبادانی او است روز دیگر ممکن است عامل مرگ و ویرانی گردد.
وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاّٰ فَرِیقاً مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (20) وَ مٰا کٰانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهٰا فِی شَکٍّ وَ رَبُّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ (21)
20-(آری)به یقین ابلیس گمان خود را در باره آنها محقق یافت که همگی از او پیروی کردند جز گروه اندکی از مؤمنان! 21-او سلطه بر آنها نداشت(و آنها را بر پیروی خود مجبور نساخت)و هدف از آزادی شیطان در وسوسههایش این بود که مؤمنان به آخرت از آنها که در شک هستند شناخته شوند و پروردگار تو حافظ و نگاهبان همه چیز است.
هیچ کس مجبور به پیروی وسوسههای شیطان نیست!
این آیات در حقیقت یک نوع نتیجهگیری کلی از داستان"قوم سبا"است که در آیات گذشته آمده بود و دیدیم چگونه آنها بر اثر تسلیم در برابر هوای نفس و وسوسههای شیطان گرفتار آن همه بدبختی و ناکامی شدند.
در نخستین آیه میفرماید:"به یقین ابلیس گمان خود را در باره آنها(و هر جمعیتی که از ابلیس پیروی کنند)محقق یافت"!( وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ ).
"آنان همگی از او پیروی کردند جز گروه اندکی از مؤمنان" ( فَاتَّبَعُوهُ إِلاّٰ فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ).
یا به تعبیر دیگر پیش بینی ابلیس که بعد از سرپیچی از سجده برای آدم و طرد شدن از درگاه کبریایی خداوند گفت فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ :"به عزتت سوگند که همه آنها را جز بندگان مخلصت گمراه خواهم کرد" در باره این گروه درست از آب در آمد (1).
گرچه او این سخن را از روی گمان و تخمین گفت ولی همین گمان و تخمین سرانجام به واقعیت پیوست،و این سست ارادهها و ضعیف الایمانها گروه گروه به دنبال او حرکت کردند،تنها گروه اندکی از مؤمنین بودند که زنجیرهای وسوسههای شیطان را در هم شکستند،و فریب دامهای او را نخوردند،آزاد آمدند و آزاد زیستند و آزاد رفتند،گرچه آنها از نظر عدد کم بودند ولی از نظر ارزش هر کدام با جهانی برابری داشتند:
اولئک هم الاقلون عددا و الأکثرون عند اللّٰه قدرا
(2) . ***در آیه بعد در رابطه با وسوسههای ابلیس و کسانی که در حوزه نفوذ او قرار میگیرند،و آنها که بیرون از این حوزهاند،به دو مطلب اشاره میکند:
نخست میگوید:"شیطان سلطهای بر آنها نداشت"و کسی را به پیروی خود مجبور نمیکند"( وَ مٰا کٰانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطٰانٍ ).
این ما هستیم که اجازه ورود به او میدهیم و پروانه عبورش را از مرزهای کشور تن به درون قلبمان صادر میکنیم! این همان است که قرآن در جای دیگر از گفتار خود شیطان نقل میکند: وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی :"من سلطهای بر شما
نداشتم جز اینکه شما را دعوت کردم و شما هم دعوت مرا اجابت نمودید (ابراهیم-22).
ولی پیدا است بعد از اجابت دعوت او از ناحیه افراد بی ایمان و هواپرست او آرام نمینشیند و پایههای سلطه خود را بر وجود آنان مستحکم میکند.
لذا در دنباله آیه میافزاید:"هدف از آزادی ابلیس در وسوسههایش این بود،که مؤمنان به آخرت از افراد بی ایمان و کسانی که در شکند شناخته شوند" ( إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهٰا فِی شَکٍّ ) (1).
بدیهی است خداوند از ازل به همه چیز که در این جهان تا ابد واقع میشود آگاه است،بنا بر این جمله" لِنَعْلَمَ "مفهومش این نیست که ما مؤمنان را به آخرت را از آنها که در شک و تردیدند نمیشناسیم،باید وسوسههای شیطان به میان آید تا شناخته شوند،بلکه منظور از این جمله تحقق عینی علم خداوند است،چرا که خداوند هرگز به علمش از باطن اشخاص و اعمال بالقوه آنها کسی را مجازات نمیکند،بلکه باید میدان امتحان فراهم گردد،وسوسههای شیاطین و هوای نفس شروع شود تا هر کس آنچه در درون دارد با کمال آزادی اراده و اختیار بیرون ریزد،و علم خدا تحقق عینی یابد،زیرا تا در خارج عملی انجام نشود استحقاق ثواب و عقاب حاصل نمیشود.
به تعبیر دیگر:تا آنچه بالقوه است فعلیت نیابد تنها به حسن باطن یا سوء باطن،کسی را پاداش نمیدهند و مجازات نمیکنند.
و در پایان آیه به عنوان یک هشدار به همه بندگان میگوید:"و پروردگار
1) 1) بنا بر این معنی که در تفسیر آیه گفتیم استثناء در اینجا استثنای متصل است به قرینه چیزی که در آیه 42 سوره حجر آمده: إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغٰاوِینَ ،زیرا ظاهر این آیه آن است که شیطان بر غاوین سلطه پیدا میکند-البته بعضی از مفسران احتمال استثنای منقطع نیز دادهاند.
تو حافظ همه چیز و نگاهبان آن است"( وَ رَبُّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ ).
تا پیروان شیطان تصور نکنند چیزی از اعمال و گفتار آنها در این جهان از بین میرود یا خداوند آن را فراموش میکند،نه،هرگز،بلکه خداوند همه را برای روز جزا نگهداری و حفظ مینماید.
قُلِ اُدْعُوا اَلَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لاٰ یَمْلِکُونَ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا لَهُمْ فِیهِمٰا مِنْ شِرْکٍ وَ مٰا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِیرٍ (22) وَ لاٰ تَنْفَعُ اَلشَّفٰاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ حَتّٰی إِذٰا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قٰالُوا مٰا ذٰا قٰالَ رَبُّکُمْ قٰالُوا اَلْحَقَّ وَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْکَبِیرُ (23) قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلِ اَللّٰهُ وَ إِنّٰا أَوْ إِیّٰاکُمْ لَعَلیٰ هُدیً أَوْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (24) قُلْ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا أَجْرَمْنٰا وَ لاٰ نُسْئَلُ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (25) قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنٰا رَبُّنٰا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ هُوَ اَلْفَتّٰاحُ اَلْعَلِیمُ (26) قُلْ أَرُونِیَ اَلَّذِینَ أَلْحَقْتُمْ بِهِ شُرَکٰاءَ کَلاّٰ بَلْ هُوَ اَللّٰهُ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (27)
22-بگو کسانی را که غیر از خدا(معبود خود)میپندارید،بخوانید(آنها هرگز گرهی از کار شما نمیگشایند،چرا که)آنها به اندازه ذرهای در آسمانها و زمین مالک نیستند و نه در(خلقت و مالکیت)آنها شریکند،و نه یاور او(در آفرینش) بودهاند.
23-هیچ شفاعتی نزد او جز برای کسانی که اذن داده سودی ندارد،(در آن روز همه در اضطرابند)تا زمانی که اضطراب از دلهای آنها زایل گردد(و فرمان از ناحیه او صادر شود،در این هنگام مجرمان به شفیعان)میگویند:پروردگارتان چه دستوری داده؟میگویند:حق را(بیان کرد و اجازه شفاعت در باره مستحقان داد) و او است بلند مقام و بزرگ مرتبه.
24-بگو:چه کسی شما را از آسمانها و زمین روزی میدهد؟بگو اللّٰه،و ما یا شما بر(طریق)هدایت یا در ضلالت آشکاری هستیم.
25-بگو شما از گناهی که ما کردهایم سؤال نخواهید شد(همانگونه که)ما در برابر اعمال شما مسئول نیستیم.
26-بگو:پروردگار ما همه ما را جمع میکند سپس در میان ما به حق داوری مینماید (و صفوف مجرمان را از نیکوکاران جدا میسازد)و او است داور(و جدا کننده) آگاه.
27-بگو:کسانی را که به عنوان شریک به او ملحق ساختهاید به من نشان دهید،هرگز چنین نیست،(او شریک و شبیهی ندارد)بلکه او خداوند عزیز و حکیم است.
به من بگوئید چرا...
در آغاز سوره گفتیم بخش قابل ملاحظهای از آیات این سوره پیرامون مبدأ و معاد و اعتقادات حق سخن میگوید،و از پیوند آنها مجموعهای از معارف راستین حاصل میشود.
در این بخش از آیات در واقع مشرکان را به محاکمه میکشد،با ضربات
کوبنده سؤالات منطقی آنها را به زانو در میآورد،و بی پایه بودن منطق پوسیده آنها را در زمینه شفاعت بتها آشکار میسازد.
در این سلسله آیات پنج بار پیامبر ص را مخاطب میسازد و میگوید به آنها بگو...و در هر بار مطلب تازهای را در ارتباط با سرنوشت بت و بت پرستی مطرح میکند،به گونهای که انسان در پایان به خوبی احساس میکند که مکتبی تو خالی تر از مکتب بت پرستان نیست بلکه نمیتوان نام مکتب و مذهب بر آن گذاشت.
در نخستین آیه میفرماید:"به آنها بگو:کسانی را که غیر از خدا(معبود خود)میپندارید بخوانید،اما بدانید آنها هرگز دعای شما را اجابت نمیکنند و گرهی از کارتان نمیگشایند"( قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ (1).
سپس به دلیل این سخن پرداخته میگوید:"این به خاطر آن است که این معبودهای ساختگی نه مالک ذرهای در آسمان و زمینند،و نه شرکت و نصیبی در خلقت و مالکیت آنها دارند،و نه هیچیک از آنها یاور خداوند در آفرینش بودهاند"! ( لاٰ یَمْلِکُونَ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا لَهُمْ فِیهِمٰا مِنْ شِرْکٍ وَ مٰا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِیرٍ ).
اگر آنها قادر بر حل مشکلی باشند باید یکی از این،سه وصف را دارا باشند،یا مالکیت مستقل چیزی در آسمانها و زمین،و یا لا اقل شرکت با خداوند در امر خلقت،و یا دست آخر معاونت پروردگار در چیزی از این امور.
در حالی که روشن است واجب الوجود یکی است،و بقیه همه ممکن الوجود و وابسته به اویند،که اگر لحظهای نظر لطفش از آنها برداشته شود راهی
1) 1) در این جمله در حقیقت دو تقدیر است:نخست بعد از"زعمتم"جمله انهم آلهة مقدر است و بعد از مِنْ دُونِ اللّٰهِ جمله"لا یستجیبون دعائکم"و مجموعا چنین میشود قل ادعو الذین زعمتم انهم آلهة من دون اللّٰه لا یستجیبون لکم.
دیار عدم میشوند"اگر نازی کند یک دم،فرو ریزند قالبها"!.
جالب اینکه میگوید: مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ یعنی موجوداتی که به اندازه سنگینی یک ذره بی مقدار مالک چیزی در این آسمان بیکران و زمین پهناور نیستند چه مشکلی را از خود میتوانند حل کنند تا از شما؟! ***در اینجا فورا این سؤال به ذهن میآید که اگر چنین است پس مساله "شفاعت"شفیعان چه میشود؟ در آیه بعد به پاسخ این سؤال پرداخته،چنین میگوید:اگر شفیعانی در درگاه خدا وجود دارند آن هم به اذن و فرمان او است،زیرا:"هیچ شفاعتی نزد او جز برای کسانی که اذن داده فایده ندارد"( وَ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ ).
بنا بر این بهانه بت پرستان برای پرستش بتها که میگفتند هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ: "اینها شفیعان ما نزد خدایند"!(یونس-18)به این وسیله قطع میشود، چرا که خدا هرگز اجازه شفاعتی به آنها نداده است.
در اینکه جمله إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ (مگر کسی که برای او اذن دهد)اشاره به شفیعان است یا شفاعت شدگان؟مفسران دو احتمال دادهاند،اما به تناسب اینکه در آیه قبل سخن از بتها مطرح بود و آنها بتها را شفیعان خود میپنداشتند مناسب این است که اشاره به"شفیعان"باشد.
آیا منظور از"شفاعت"در اینجا شفاعت در دنیاست یا آخرت؟هر دو محتمل است،ولی جملههای بعد نشان میدهد که نظر به شفاعت آخرت میباشد.
لذا بعد از این جمله چنین میگویند:در آن روز اضطراب و وحشتی بر دلها چیره میشود(هم شفاعت کنندگان و هم شفاعت شوندگان غرق در اضطراب میشوند،و در انتظار این هستند که ببینند خداوند به چه کسانی اجازه
شفاعت میدهد؟و در باره چه کسانی؟و این حالت اضطراب و نگرانی هم چنان ادامه مییابد)"تا زمانی که فزع و اضطراب از دلهای آنها زایل گردد،و فرمان از ناحیه خدا صادر شود"( حَتّٰی إِذٰا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ ) (1).
به هر حال آن روز غوغایی برپاست،چشم شفاعت شوندگان به شافعان دوخته شده،و با زبان حال،یا به زبان قال،ملتمسانه از آنها تقاضای شفاعت میکنند.
اما شفاعت کنندگان نیز چشم به فرمان خدا دوختهاند،تا چگونه، و در باره چه کسی اجازه شفاعت دهد؟این وحشت و اضطراب عمومی و همگانی ادامه مییابد،تا فرمان شفاعت در باره کسانی که لایق آن هستند از طرف خداوند حکیم صادر شود.
اینجاست که هر دو گروه رو به یکدیگر میکنند و از هم"میپرسند (یا مجرمان از شافعان میپرسند)پروردگار شما چه دستوری داد"؟( قٰالُوا مٰا ذٰا قٰالَ رَبُّکُمْ ).
"در پاسخ میگویند:خداوند حق را بیان کرد"( قٰالُوا الْحَقَّ ).
و حق چیزی جز اجازه شفاعت در باره آنها که رابطه خود را به کلی از درگاه خدا قطع نکردهاند میباشد،نه آلودگانی که تمام حلقههای ارتباطی را در هم شکستند،و به کلی از خدا و پیامبر ص و دوستان او بیگانه شدند.
و در پایان آیه اضافه میکند:"او است خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه" ( وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ).
این جمله دنباله سخن شافعان و مکمل آنست در حقیقت آنها میگویند
1) 1) "فزع"از ماده"فزع"هر گاه به وسیله"عن"متعدی شود به معنی ازاله فزع و بر طرف ساختن وحشت و اضطراب است،این ماده حتی در صورتی که در شکل ثلاثی مجرد باشد و با عن متعدی شود نیز همین معنی را دارد.
چون خداوند علی و کبیر است هر دستوری میدهد عین واقعیت و هر واقعیتی منطبق بر دستور اوست.
آنچه در بالا گفتیم نزدیکترین تفسیری است که با جملههای آیه هماهنگ و منسجم است،در اینجا مفسران تفسیرهای دیگری نیز ذکر کردهاند و عجب اینکه در بعضی از آنها ارتباط و پیوند صدر و ذیل آیه و قبل و بعد آن به هیچ وجه در نظر گرفته نشده است.
*** در آیه بعد از طریق دیگری برای ابطال عقائد مشرکان وارد میشود و مساله "رازقیت"را بعد از مساله"خالقیت"که در آیات گذشته مطرح بود عنوان میکند،این دلیل نیز به صورت سؤال و جواب است تا و جدان خفته آنها را از این طریق بیدار سازد،و از پاسخی که از درونشان میجوشد به اشتباه خود پی ببرند.
میگوید:"بگو چه کسی شما را از آسمانها و زمین روزی میدهد و برکات آن را در اختیارتان میگذارد"؟!( قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ) بدیهی است هیچکس از آنها نمیتوانستند بگویند این بتهای سنگی و چوبی باران را از آسمان نازل میکنند،گیاهان را از زمین میرویانند،و منابع ارضی و سماوی را در اختیار ما میگذارند.
جالب اینکه بدون آنکه در انتظار پاسخ آنها باشد بلافاصله میفرماید:
"بگو اللّٰه"( قُلِ اللّٰهُ ).
بگو خداست که منبع همه این برکات است،یعنی مطلب به قدری واضح و روشن است که نیاز به پاسخ طرف ندارد،بلکه سؤال کننده و شنونده با یکدیگر همصدا هستند،چرا که حتی مشرکان خداوند را خالق و معطی ارزاق میدانستند، و برای بتها تنها مقام شفاعت قائل بودند.
این نکته نیز قابل توجه است که روزیهای پروردگار که از ناحیه آسمان به انسانها میرسد منحصر به باران نیست،"نور و حرارت آفتاب"و"هوا"که در جو زمین وجود دارد،از قطرات حیاتبخش باران نیز مهمتر است.
همانگونه که برکات زمین نیز منحصر به گیاهان نیست،بلکه انواع منابع آبهای زیرزمینی،معادن گوناگون که بعضی در آن زمان کشف شده بود،و بعضی با گذشت زمان آشکار گشت همه در این عنوان جمعند.
در پایان آیه اشاره به مطلبی میکند که خود میتواند پایه دلیلی را تشکیل دهد،دلیلی واقعبینانه و توأم با نهایت انصاف و ادب،به گونهای که طرف از مرکب لجاج و غرور پائین آید،و به اندیشه و فکر بپردازد،میگوید:"مسلما ما یا شما بر هدایت یا ضلالت آشکاری هستیم"!( وَ إِنّٰا أَوْ إِیّٰاکُمْ لَعَلیٰ هُدیً أَوْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ) (1).
اشاره به اینکه عقیده ما و شما با هم تضاد روشنی دارد،بنا بر این ممکن نیست هر دو حق باشد،چرا که جمع بین نقیضین و ضدین امکان ندارد،پس حتما یک گروه اهل هدایت است و گروه دوم گرفتار ضلالت.
اکنون بیندیشید کدامیک هدایت یافته و کدامیک گمراه است؟نشانهها را در هر دو گروه بنگرید که با کدامین گروه نشانههای هدایت و با دیگری ضلالت است؟!.
و این یکی از بهترین روشهای مناظره و بحث است که طرف را به اندیشه و خود جوشی وا دارند،و اینکه بعضی آن را یک نوع تقیه پنداشتهاند نهایت اشتباه است.
1) 1) این جمله در تقدیر بازگشت به دو جمله به این ترتیب میکند:و انا لعلی هدی او فی ضلال مبین و انکم لعلی هدی او فی ضلال مبین(تفسیر مجمع البیان جلد 7 ص 388).
جالب اینکه"هدایت"را با کلمه"علی"ذکر کرده،و"ضلالت"را با"فی"اشاره به اینکه هدایت یافتگان گویی بر مرکب را هواری نشسته،و یا بر فراز بلندی قرار گرفته و کاملا بر همه چیز مسلطند،در حالی که گمراهان در گمراهی و ظلمت جهلشان فرو رفتهاند.
این نیز قابل توجه است که نخست از"هدایت"سخن گفته سپس از"ضلالت" چرا که در آغاز جمله نخست میگوید"ما"و بعد میگوید"شما"تا اشاره لطیف و کم رنگی به هدایت گروه اول و عدم هدایت گروه دوم باشد!.
گرچه توصیف"مبین"را جمعی از مفسران تنها مربوط به"ضلال"میدانند، چرا که ضلالت انواعی دارد و ضلالت شرک از همه آشکارتر است.
ولی این احتمال نیز وجود دارد که این توصیف برای"هدایت"و"ضلالت" هر دو باشد،زیرا در اینگونه موارد در کلمات فصحا وصف تکرار نمیشود، بنا بر این،هم"هدایت"توصیف به"مبین"شده است،و هم"ضلالت"همانگونه که در سایر آیات قرآن این توصیف در هر دو قسمت دیده میشود (1). ***آیه بعد باز همان استدلال را به شکل دیگری-باز با همان لحن منصفانهای که خصم را از مرکب لجاجت و غرور فرود آورد-ادامه میدهد،میگوید:
"بگو شما مسئول گناهان ما نیستید،و ما نیز در برابر اعمال شما مسئول نخواهیم بود"( قُلْ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا أَجْرَمْنٰا وَ لاٰ نُسْئَلُ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ).
عجب اینکه در اینجا پیامبر ص مامور است در مورد خودش تعبیر به"جرم" کند،و در مورد مخالفان تعبیر به کارهایی که انجام میدهند!و به این ترتیب این حقیقت را روشن سازد که هر کس باید پاسخگوی اعمال و کردار خویش
1) 1) به آیات 1-سوره نمل و 12-نور و 6-هود و 2-قصص و 79-نمل مراجعه شود.
باشد،چرا که نتائج اعمال هر انسانی چه زشت و چه زیبا به خود او میرسد.
ضمنا اشاره لطیفی به این نکته نیز دارد که اگر ما اصرار به راهنمایی شما داریم نه به خاطر این است که گناه شما را پای ما مینویسند و یا شرک شما ضرری به ما میزند،ما روی دلسوزی و حقجویی و حقطلبی بر این کار اصرار میورزیم. ***آیه بعد در حقیقت بیان نتیجه دو آیه قبل است،زیرا هنگامی که به آنها اخطار کرد که یکی از ما دو گروه بر حق و دیگری بر باطلیم،و نیز اخطار کرد که هر کدام از ما مسئول اعمال خویشتن هستیم،به بیان این حقیقت میپردازد که چگونه به وضع همگی رسیدگی میشود،و حق و باطل از هم جدا میگردد، و هر کدام بر طبق مسئولیتهایشان پاداش و کیفر میبینند،میفرماید:"به آنها بگو پروردگار ما همه ما را در روز رستاخیز جمع میکند،سپس در میان ما به حق داوری میکند"و ما را از یکدیگر جدا میسازد،تا هدایت شدگان از گمراهان باز شناخته شوند،و هر کدام به نتیجه اعمالشان برسند( قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنٰا رَبُّنٰا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ ).
اگر میبینید امروز همه با هم آمیختهاند و هر کسی ادعا میکند من بر حقم و اهل نجاتم،این وضع برای همیشه ادامه پیدا نخواهد کرد،و روز جدایی صفوف سرانجام فرا خواهد رسید،چرا که"ربوبیت"پروردگار چنین اقتضا میکند که"سره"از"ناسره"و"خالص"از"ناخالص"و"حق"از"باطل" سرانجام جدا شوند،و هر کدام در بستر خویش قرار گیرند.
اکنون بیندیشید در آن روز چه خواهید کرد؟و در کدامین صف قرار خواهید گرفت؟و آیا پاسخی برای سؤالات پروردگار در آن روز آماده کردهاید در پایان آیه برای اینکه روشن سازد این کار قطعا شدنی است میافزاید:
"اوست داور و جدا کننده آگاه"( وَ هُوَ الْفَتّٰاحُ الْعَلِیمُ ).
این دو نام که از اسماء الحسنی الهی است،یکی اشاره به قدرت او بر مساله جداسازی صفوف میکند،و دیگری به علم بی پایان او،چرا که جدا ساختن صفوف حق و باطل از یکدیگر بدون این دو ممکن نیست.
تکیه کردن در آیه فوق بر روی عنوان"رب"(پروردگار)اشاره به این است که خداوند مالک و مربی همه ماست،و این مقام ایجاب میکند که برنامه چنین روزی را فراهم سازد،و در حقیقت اشاره لطیفی است به یکی از دلائل "معاد".
واژه"فتح"به طوری که"راغب"در"مفردات"میگوید:در اصل به معنی از بین بردن پیچیدگی و اشکال است،و آن بر دو گونه است:گاهی با چشم دیده میشود،مانند گشودن قفل،و گاه با اندیشه درک میشود مانند گشودن پیچیدگی اندوهها و غصهها،و یا گشودن رازهای علوم،و همچنین داوری کردن میان دو کس و گشودن مشکل نزاع و مخاصمه آنها.
بنا بر این اگر در مورد جداسازی صفوف مخصوصا در آنجا که همه با هم آمیختهاند این واژه به کار رفته،به خاطر همین است،چرا که علاوه بر جداسازی در میان آنها قضاوت و داوری که یکی از معانی فتح است نیز انجام میگیرد و هر کدام را به آنچه استحقاق دارد جزا میدهد.
قابل توجه اینکه در بعضی از روایات روی ذکر"یا فتاح"برای حل مشکلات تکیه شده است،چرا که این اسم بزرگ الهی که به صورت صیغه مبالغه از"فتح"آمده بیانگر قدرت پروردگار بر گشودن هر مشکل و از میان بردن هر اندوه و غم،و فراهم ساختن اسباب هر فتح و پیروزی است،در واقع هیچکس جز او"فتاح"نیست،و"مفتاح"و کلید همه درهای بسته در دست قدرت اوست.
در آخرین آیه مورد بحث که پنجمین فرمان به پیامبر ص میباشد بار دیگر به مساله توحید که سخن را از آن آغاز کرده بود باز میگردد و با این مساله بحث را خاتمه میدهد:
میفرماید:"بگو کسانی را که به عنوان شریک به خداوند ملحق ساختهاید به من ارائه دهید"( قُلْ أَرُونِیَ الَّذِینَ أَلْحَقْتُمْ بِهِ شُرَکٰاءَ ).
آنها چه ارزشی و لیاقتی دارند؟اگر منظورتان این یک مشت سنگ و چوب بیجان و خاموش است،زهی بدبختی و شرمساری که ساختهها و پرداختههای دست خود را از عالم جمادات که پائینترین موجوداتند برگیرید و همسان خداوند بزرگ پندارید.
و اگر اینها را سمبل ارواح و فرشتگان میدانید باز مصیبت است و گمراهی، چرا که آنها نیز مخلوق او هستند و سر بر فرمان او.
لذا به دنبال این جمله با یک کلمه خط بطلان بر همه این اوهام کشیده میگوید"نه هرگز چنین نیست"!(کلا).
اینها هرگز ارزش معبود بودن را ندارند،و در این پندارهای شما چیزی از واقعیت نیست،بس است بیدار شوید،تا کی این راه نادرست را ادامه میدهید؟! در حقیقت"کلا"کلمه کوچکی است که همه این معانی را در بر گرفته.
و سرانجام برای تاکید و تحکیم این سخن میگوید:"بلکه تنها اوست خداوند عزیز و حکیم"( بَلْ هُوَ اللّٰهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
عزت و شکستناپذیریش ایجاب میکند که در حریم ربوبیتش کسی راه نیابد،و حکمتش اقتضا میکند که این قدرت را بجا صرف کند.
آری داشتن این صفات نشانه واجب الوجود بودن اوست و واجب الوجود هستی بیانتهاست هرگز قابل تعدد نیست و شریک و شبیهی ندارد،چرا که هر تعددی او را محدود و ممکن میسازد،که وجود بی پایان همیشه یکی است
(دقت کنید).
راه تسخیر دلها!
بسیار دیده شده است افراد با فضیلت و دانشمندی بر اثر عدم آشنایی به فنون بحث و استدلال،و عدم رعایت جنبههای روانی،هرگز نمیتوانند در افکار دیگران نفوذ کنند.
به عکس افرادی را سراغ داریم که به آن حد از نظر علمی نیستند ولی در جذب قلوب و تسخیر دلها و نفوذ در افکار دیگران پیروز و موفقند.
علت اصلی آن است که نحوه طرح بحثها،و طرز برخورد با طرف مقابل باید با اصولی از نظر اخلاق و روان توأم باشد تا جنبههای منفی را در طرف مقابل تحریک نکند،و او را به لجاج و عناد وادار نسازد،بلکه به عکس و جدان او را بیدار کرده و روح حقطلبی و حق جویی را در او زنده کند.
در اینجا مهم این است که بدانیم انسان تنها اندیشه و خرد نیست تا فقط در برابر قدرت استدلال تسلیم گردد،بلکه علاوه بر آن مجموعهای از"عواطف" و"احساسات"گوناگون که بخش مهمی از روح او را تشکیل میدهد در وجود او نهفته است که باید آنها را به طرز صحیح و معقولی اشباع کرد.
قرآن این راه و روش را به ما آموخته که چگونه در برابر مخالفان در عین طرح بحثهای منطقی چنان آن را با اصول اخلاقی بیامیزیم که در اعماق روح آنها نفوذ کند.
شرط نفوذ اینست که طرف مقابل احساس کند گوینده واجد اوصاف زیر است:
1-به گفتههای خود ایمان دارد،و آنچه را که میگوید از اعماق جانش برمیخیزد.
2-هدفش از بحث،حقجویی و حقطلبی است،نه برتریجویی و تفوق طلبی.
3-او هرگز نمیخواهد طرف را تحقیر کند و خود را بزرگ نماید.
4-او آنچه میگوید از طریق دلسوزی میگوید و منافع شخصی و خصوصی در این کار ندارد.
5-او برای طرف مقابل احترام قائل است و به همین دلیل در تعبیرات خود نزاکت در بحث را فراموش نمیکند.
6-او نمیخواهد حس لجاجت طرف را بی جهت برانگیزد،و اگر در باره موضوعی به اندازه کافی بحث شده به همان قناعت میکند،و از اصرار در بحث و به کرسی نشاندن حرف خویش پرهیز دارد.
7-او منصف است و جانب انصاف را هرگز از دست نمیدهد،هر چند طرف مقابل این اصول را رعایت نکند.
8-او نمیخواهد افکار خود را بر دیگران تحمیل کند،بلکه علاقه دارد جوششی در دیگران ایجاد کند تا در عین آزادی،این خود جوشی آنها را به حقیقت برساند.
دقت در آیات فوق طرز بر خورد پیامبر ص-به فرمان خدا-با مخالفان که توأم با ریزهکاریهای جالبی بود گواه بسیار زندهای بر بحثهای بالاست.
او گاه تا اینجا پیش میرود که حتی دقیقا تعیین نمیکند که ما در طریق هدایتیم و شما در طریق گمراهی،بلکه میگوید:"ما یا شما در طریق هدایتیم یا در ضلالت"تا در فکر فرو روند که نشانههای هدایت و ضلالت در کدامین گروه است؟
و یا اینکه میگوید:"روز قیامت خداوند در میان همه ما داوری میکند و هر کس را به آنچه لایق است جزا میدهد".
البته انکار نمیتوان کرد که اینها همه در مورد کسانی است که امید هدایت آنها باشد،و الا با دشمنان لجوج و ستمگر و بی رحم که امیدی به پذیرش آنها نیست قرآن طور دیگری برخورد میکند (1).
بررسی طرز بحثهای پیامبر اسلام ص و امامان ع با مخالفانشان الگوی بسیار زندهای برای این مبحث است،به عنوان نمونه به آنچه از امام صادق ع در این زمینه در کتب حدیث ثبت است توجه کنید:
در مقدمه حدیث معروف توحید"مفضل بن عمر"چنین میخوانیم:او میگوید من در کنار قبر پیغمبر ص بودم و در عظمت مقام پیامبر ص اندیشه میکردم، ناگهان دیدم"ابن ابی العوجاء"(مرد مادی معروف)وارد شد و در گوشهای نشست به طوری که سخنش را میشنیدم،هنگامی که دوستانش اطراف او جمع شدند شروع به سخنان کفر آمیزی کرد که نتیجه آن انکار نبوت محمد ص و از آن بالاتر انکار خداوند تبارک و تعالی بود،بسیار شیطنتآمیز و حساب شده بیان کرد.
من از شنیدن سخنان او سخت خشمگین و ناراحت شدم،برخاستم و فریاد زدم ای دشمن خدا!راه الحاد پیش گرفتی؟و خداوندی که تو را در بهترین صورت آفرید انکار کردی؟...
"ابن ابی العوجاء"رو به من کرد و گفت:تو کیستی اگر از دانشمندان علم کلامی دلیل بیاور تا از تو پیروی کنیم،و اگر نیستی سخن مگو،و اگر از پیروان جعفر بن محمد صادق هستی او این چنین با ما سخن نمیگوید،و مانند
1) 1) در جلد شانزدهم تفسیر نمونه در ذیل آیه 46 سوره عنکبوت نیز بحث مشروحی در این زمینه داشتیم.
برخورد تو برخورد نمیکند.
او از این بالاتر از ما شنیده است هرگز به ما فحش و ناسزا نگفته،و در پاسخ ما راه خشونت و تعدی نپیموده،او مرد برد بار عاقل هوشیار و متینی است،که هرگز سبکسری دامن گیرش نمیشود،او به خوبی به سخنان ما گوش فرا میدهد، حرفهای ما را میشنود،و از دلائل ما آگاه میشود،هنگامی که تمام حرف خود را زدیم و گمان کردیم که ما بر او پیروز شدیم با متانت شروع به سخن میکند،با جملههای کوتاه و سخنانی فشرده تمام دلائل ما را پاسخ میگوید، و بهانههای ما را قطع میکند،آن چنان که قدرت بر پاسخ گفتن نداریم،تو اگر از یاران او هستی اینچنین با ما سخن بگو" (1).
1) 1) توحید مفضل(اوائل کتاب).
وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ کَافَّةً لِلنّٰاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (28) وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (29) قُلْ لَکُمْ مِیعٰادُ یَوْمٍ لاٰ تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سٰاعَةً وَ لاٰ تَسْتَقْدِمُونَ (30)
28-ما تو را جز برای همه مردم نفرستادیم تا(آنها را به پاداشهای الهی)بشارت دهی و(از عذاب او)بترسانی،ولی اکثر مردم نمیدانند.
29-میگویند:اگر راست میگوئید این وعده(رستاخیز)کی خواهد بود.
30-بگو:وعده شما روزی خواهد بود که نه ساعتی از آن تاخیر میکنید و نه (بر آن)پیشی خواهید گرفت.
تو مبعوث برای همه جهانیان هستی!
نخستین آیه مورد بحث سخن از نبوت پیامبر اسلام ص میگوید،و آیات بعد از آن پیرامون معاد بحث میکند،و با توجه به اینکه در آیات گذشته نیز سخن از توحید بود یک مجموعه کامل را از عقائد دینی تشکیل میدهد که متناسب با سورههای مکی همچون سوره سبا است.
نخست به وسعت دعوت پیامبر ص و عمومیت نبوت او به همه انسانها
اشاره کرده میگوید:"ما تو را نفرستادیم مگر برای همه مردم جهان در حالی که همگان را به پاداشهای بزرگ الهی بشارت میدهی،و از عذاب الهی انذار میکنی،ولی اکثر مردم از این معنی بیخبرند"( وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ کَافَّةً لِلنّٰاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
"کافة"از ماده"کف"به همان معنی کف دست است،و از آنجا که انسان با دست خود اشیاء را میگیرد،یا از خود دور میکند این کلمه گاهی به معنی "جمع کردن"و گاهی به معنی"منع کردن"آمده است.
در آیه مورد بحث نیز هر دو معنی را مفسران احتمال دادهاند،نخست اینکه به معنی"جمع کردن"باشد و در این صورت مفهوم آیه همانست که در بالا گفتیم "که ما تو را جز برای مجموع مردم جهان نفرستادیم"یعنی جهانی بودن دعوت پیامبر اسلام ص را شرح میدهد.
روایات متعددی که در تفسیر آیه از طرق شیعه و اهل سنت نقل شده نیز همین تفسیر را تقویت میکند.
بنا بر این محتوای آیه همچون آیه 1-سوره فرقان است که میگوید: تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً :"جاوید و پر برکت است خداوندی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا همه جهانیان را انذار کند".
و همچون آیه 19-سوره انعام که میگوید: وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ :"این قرآن بر من وحی شده تا شما و همه کسانی را که این سخن به آنها میرسد انذار کنم".
در حدیثی که بعضی از مفسران به تناسب آیه فوق ذکر کردند عمومیت دعوت پیامبر به عنوان یکی از افتخارات بزرگش منعکس است،آنجا که میگوید:
اعطیت خمسا-و لا اقول فخرا-بعثت الی الاحمر و الاسود،و جعلت
لی الارض طهورا و مسجدا،و احل لی المغنم و لا یحل لاحد قبلی،نصرت بالرعب فهو یصیر امامی مسیرة شهر،و اعطیت الشفاعة فادخرتها لامتی یوم القیامة:
"پنج چیز خداوند به من مرحمت فرموده-و این را از روی فخر و مباهات نمیگویم(بلکه بعنوان شکر نعمت میگویم)-من به تمام انسانها از سفید و سیاه مبعوث شدم و زمین برای من پاک و پاک کننده و همه جای آن مسجد و معبد قرار داده شده،غنیمت جنگی برای من حلال است در حالی که برای هیچکس قبل از من حلال نشده بود،من به وسیله رعب و وحشت در دل دشمنان یاری شدهام(و خداوند رعب ما را در دل خصم ما افکنده)بطوری که در پیشاپیش من به اندازه یک ماه راه طی طریق میکند،و مقام شفاعت به من داده شده و من آن را برای امتم در قیامت ذخیره کردهام" (1).
گرچه در حدیث فوق تصریحی به تفسیر آیه نشده،ولی احادیث دیگری در این زمینه داریم که یا در آن تصریح به تفسیر آیه شده،و یا تعبیر للناس کافة که همان تعبیر آیه فوق است آمده (2)و همگی نشان میدهد که آیه فوق ناظر به جهانی بودن دعوت پیامبر ص میباشد تفسیر دیگری که برای آیه ذکر شده از معنی دوم کف به معنی منع گرفته شده است طبق این تفسیر"کافه"صفت پیامبر میشود (3)و منظور این است:خداوند پیامبر را به عنوان یک"بازدارنده"برای انسانها از کفر و معصیت و گناه فرستاده است،ولی تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد.
به هر حال از آنجا که انسانها همه دارای غریزه جلب نفع و دفع ضرر
هستند پیامبران نیز دارای مقام"بشارت"و"انذار"بودهاند،تا این هر دو غریزه را بسیج کنند و به حرکت در آورند،ولی اکثریت غافل و بیخبر بی آنکه توجه به سرنوشت خویش داشته باشد به مقابله با آنها برمیخاستند و این مواهب عظیم الهی را انکار میکردند. ***از آنجا که در آیات قبل به این معنی اشاره شده بود که خداوند همه مردم را در روز رستاخیز جمع کرده و میان آنها داوری میکند،در آیه بعد سؤالی از ناحیه منکران معاد به این صورت نقل میکند:"آنها میگویند:اگر راست میگوئید این وعده رستاخیز در چه زمانی است"؟!( وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
این سؤال را بارها منکران معاد از پیامبر اسلام ص یا سائر پیامبران میکردند که گاه برای درک مطلب بود،و شاید غالبا از روی استهزاء که آخر این قیامتی که شما مرتبا روی آن تکیه میکنید اگر راست میگوئید کی خواهد آمد؟ اشاره به اینکه آدم راستگو باید تمام جزئیات مطلبی را که خبر میدهد بداند، از کم و کیف و زمان و مکان آن آگاه باشد. ***ولی قرآن همواره از پاسخ صریح به این مطلب و تعیین زمان وقوع رستاخیز خود داری میکند و تاکید میکند این از اموری است که علم آن مخصوص خدا است،واحدی جز او از آن آگاه نیست.
لذا در آیه بعد همین معنی را با عبارت دیگری بازگو کرده میفرماید:
"بگو وعده شما روزی خواهد بود که نه ساعتی از آن تاخیر خواهید کرد، و نه ساعتی بر آن پیشی خواهید گرفت"( قُلْ لَکُمْ مِیعٰادُ یَوْمٍ لاٰ تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ
سٰاعَةً وَ لاٰ تَسْتَقْدِمُونَ
).
این مخفی ماندن تاریخ قیام قیامت-حتی بر شخص پیامبر اسلام-چنان که قبلا هم اشاره کردهایم به خاطر آن است که خداوند میخواهد مردم یک نوع آزادی عمل توأم با حالت آماده باش دائمی داشته باشند،چرا که اگر تاریخ قیامت تعیین میشد هر گاه زمانش دور بود همه در غفلت و غرور و بیخبری فرو میرفتند،و هر گاه زمانش نزدیک بود ممکن بود آزادی عمل را از دست بدهند و اعمالشان جنبه اضطراری پیدا کند،و در هر دو صورت هدفهای تربیتی انسان عقیم میماند، به همین دلیل تاریخ قیامت از همه مکتوم است،همانگونه که تاریخ شب قدر همان شبی که فضیلت هزار ماه دارد،و یا تاریخ قیام حضرت مهدی ع.
تعبیری که در آیه 15 سوره طه آمده إِنَّ السّٰاعَةَ آتِیَةٌ أَکٰادُ أُخْفِیهٰا لِتُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا تَسْعیٰ :"رستاخیز به طور یقین خواهد آمد،من میخواهم آن را مخفی دارم،تا هر کس در برابر سعی و کوشش خود جزا داده شود"اشاره لطیفی به همین معنی دارد.
در ضمن اینکه آنها تصور میکردند پیامبر ص که از رستاخیز خبر میدهد اگر راست میگوید باید تاریخ دقیق آن را نیز بداند این نهایت اشتباه است، و دلیل بر عدم آگاهی آنها از وظیفه نبوت،او تنها مامور ابلاغ بود و بشارت و انذار، اما مساله قیامت مربوط به خدا است و او است که از تمام جزئیات آن آگاه است و آن قسمتی را که برای مسائل تربیتی لازم دیده در اختیار پیامبرش گذارده است.
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه قرآن در مقام تهدید مخالفان میگوید:"لحظهای از موعد مقرر قیامت تاخیر نخواهید کرد"(لا تستاخرون) اما چرا میگوید لحظهای نیز مقدم نمیشود این چه تاثیری در هدف قرآن دارد؟ در پاسخ باید به دو نکته توجه داشت:نخست اینکه ذکر این دو با هم
همیشه اشاره به قطعی بودن و دقیق بودن تاریخ چیزی است،درست همانگونه که میگوئیم فلان مطلب دیر و زود ندارد،و موعدش قطعی است.
دیگر اینکه جمعی از کفار لجوج پیوسته به پیامبران فشار میآوردند که چرا این قیامت نمیآید و به تعبیر دیگر برای آن عجله داشتند خواه به عنوان استهزاء یا غیر استهزاء قرآن به آنها میگوید عجله نکنید تاریخش همان است که خدا مقرر داشته.
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ نُؤْمِنَ بِهٰذَا اَلْقُرْآنِ وَ لاٰ بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ لَوْ تَریٰ إِذِ اَلظّٰالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ اَلْقَوْلَ یَقُولُ اَلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَکُنّٰا مُؤْمِنِینَ (31) قٰالَ اَلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا لِلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا أَ نَحْنُ صَدَدْنٰاکُمْ عَنِ اَلْهُدیٰ بَعْدَ إِذْ جٰاءَکُمْ بَلْ کُنْتُمْ مُجْرِمِینَ (32) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا بَلْ مَکْرُ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ إِذْ تَأْمُرُونَنٰا أَنْ نَکْفُرَ بِاللّٰهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْدٰاداً وَ أَسَرُّوا اَلنَّدٰامَةَ لَمّٰا رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ جَعَلْنَا اَلْأَغْلاٰلَ فِی أَعْنٰاقِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (33)
31-کافران گفتند:ما هرگز به این قرآن و کتب دیگر که قبل از آن بوده ایمان نخواهیم آورد،اگر ببینی هنگامی که این ستمگران در پیشگاه پروردگارشان(برای حساب و جزا)بازداشت شدهاند(از وضع آنها تعجب میکنی)در حالی که هر کدام گناه خود را به گردن دیگری میاندازد،مستضعفان به مستکبران میگویند:
اگر شما نبودید ما مؤمن بودیم! 32-(اما)مستکبران به مستضعفان پاسخ میدهند:آیا ما شما را از هدایت بازداشتیم بعد از آن که به سراغ شما آمد(و آن را به خوبی در یافتید)بلکه شما خود مجرم بودید! 33-مستضعفان به مستکبران میگویند وسوسههای فریبکارانه شما در شب و روز(مایه گمراهی ما شد)هنگامی که به ما دستور میدادید که به خداوند کافر شویم و شریکهایی برای او قرار دهیم آنها هنگامی که عذاب(الهی)را میبینند ندامت خود را کتمان میکنند(مبادا بیشتر رسوا شوند)و ما غل و زنجیر در گردن کافران مینهیم آیا جز آنچه عمل میکردند به آنها جزا داده میشود؟!
به تناسب بحثی که در آیات گذشته پیرامون موضعگیری مشرکان در برابر مساله معاد بود در آیات مورد بحث بعضی از صحنههای دردناک معاد را برای آنها مجسم میسازد تا به سرانجام کار خویش واقف گردند.
نخست میگوید:"کافران گفتند:ما هرگز به این قرآن و کتب آسمانی دیگر که قبل از آن بوده ایمان نخواهیم آورد"( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ نُؤْمِنَ بِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ لاٰ بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ ).
کلمه"لن"همانگونه که میدانیم برای نفی ابد است،بنا بر این آنها میخواهند بگویند که اگر تا ابد هم تبلیغ کنید ما ایمان نخواهیم آورد،و این دلیل بر لجاجت آنهاست،که تصمیم خود را برای ابد گرفته بودند،در حالی که یک
فرد حق طلب اگر به دلیلی قانع نشد نمیتواند دلائل احتمالی آینده را نشنیده انکار کند و بگوید دلائل دیگر را نیز در بست رد میکنم! در اینکه منظور از" اَلَّذِینَ کَفَرُوا "کیست؟جمعی از مفسران آن را به مشرکان تفسیر کردهاند،و بعضی به یهود و اهل کتاب،ولی قرائن آیات بعد که سخن از شرک میگوید دلیل بر این است که منظور مشرکان است.
منظور از بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ همان کتب آسمانی است که قبل از قرآن بر پیامبران دیگر نازل شده است،چرا که این تعبیر در بسیاری از آیات قرآن به همین معنی-مخصوصا بعد از ذکر قرآن-به کار رفته،و اینکه بعضی احتمال دادهاند منظور"معاد"و یا"محتوای قرآن"بوده بسیار بعید به نظر میرسد.
به هر حال انکار ایمان نسبت به کتب انبیای پیشین شاید به این منظور بوده که قرآن روی این مطلب تکیه میکند که نشانههای پیامبر اسلام ص در تورات و انجیل به وضوح آمده است،آنها برای نفی نبوت پیامبر اسلام کتب آسمانی دیگر را نیز نفی میکنند،و میگویند:نه به این کتاب ایمان میآوریم نه به کتب پیش از آن! سپس به وضع آنها در قیامت پرداخته روی سخن را به پیامبر ص کرده، میگوید:"اگر ببینی هنگامی که این ستمگران در پیشگاه پروردگارشان برای حساب و دادرسی بازداشت شدهاند(از وضع آنها در حیرت فرو خواهی رفت) در حالی که هر یک از آنها گناه خود را به گردن دیگری میاندازد،و با یکدیگر مشغول به جدال و مخاصمهاند"؟!( وَ لَوْ تَریٰ إِذِ الظّٰالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ الْقَوْلَ ) (1).
1) 1) "یرجع"هم به صورت فعل لازم به کار میرود هم به صورت فعل متعدی، و در اینجا به صورت دوم است،و معنی"ارجاع"و بازگشت دادن را میرساند،و از آنجا که بعد از آن" بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ "آمده است نتیجتا معنی"مفاعله"را میدهد.
بار دیگر از آیه فوق استفاده میشود که یکی از مهمترین مصداقهای"ظلم" همان"شرک و کفر"است.
تعبیر به عند ربهم اشاره به این است که آنها در پیشگاه کسی حاضر میشوند که مالک و پروردگار آنها بوده،و چه شرمساری از این برتر و بالاتر که انسان نزد کسی احضار گردد که هرگز به او و فرمانهایش ایمان نیاورده در حالی که تمام وجودش غرق نعمتهای او بوده است.
"در این حال"مستضعفین"همان افراد بی خبری که چشم و گوش بسته دنباله رو دیگران بودهاند به"مستکبرین"یعنی همانها که راه کبر و غرور و سلطه جویی بر دیگران و دادن خط فکری شیطانی به آنها را میپیمودند چنین میگویند:اگر شما نبودید،اگر وسوسههای فریبنده شیطنتآمیز شما نبود، ما در صف مؤمنان بودیم"( یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَکُنّٰا مُؤْمِنِینَ ).
آنها میخواهند به این وسیله تمام گناهان خویش را بر گردن این "مستکبران"بی رحم بیندازند،هر چند در دنیا حاضر نبودند چنین برخورد قاطعی با آنها داشته باشند،چرا که ضعف و زبونی بر وجودشان چیره شده بود، و حریت خویش را از دست داده بودند،اما اکنون که آن مفاهیم کاذب که مستکبران را از آنها جدا میکرد بر باد رفته،و نتائج اعمال همه آشکار گشته،رو در روی آنها میایستند و با صراحت سخن میگویند و پرخاش میکنند. ***ولی مستکبران خاموش نمیمانند،"در پاسخ به مستضعفین میگویند:آیا ما شما را از طریق هدایت باز داشتیم بعد از آنکه هدایت به سراغ شما آمد و به قدر کافی اتمام حجت شد و پیامبران گفتنیها را گفتند"( قٰالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا أَ نَحْنُ صَدَدْنٰاکُمْ عَنِ الْهُدیٰ بَعْدَ إِذْ جٰاءَکُمْ ).
نه ما مسئول نیستیم،"بلکه خود شما گنهکار بودید"که با داشتن آزادی اراده تسلیم سخنان بی اساس ما شدید،به کفر و الحاد روی آوردید و سخنان منطقی انبیاء را به دست فراموشی سپردید( بَلْ کُنْتُمْ مُجْرِمِینَ ).
درست است که مستکبران با وسوسههای خود مرتکب گناه بزرگی شده بودند،ولی این سخن آنها نیز واقعیت دارد که این دنباله روان نباید چشم و گوش بسته به دنبال آنها میافتادند،و از این نظر گناهشان به گردن خودشان است. ***اما"مستضعفین"به این پاسخ قانع نمیشوند،و بار دیگر برای اثبات مجرم بودن مستکبران به سخن میآیند"و به مستکبرین چنین میگویند بلکه وسوسهها و توطئهها و تبلیغات مکارانه شما در شب و روز سبب شد که ما از هدایت بازمانیم، در آن هنگام که شما به ما دستور میدادید که به خداوند کافر شویم و برای او شریک و شبیه قرار دهیم"( وَ قٰالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا بَلْ مَکْرُ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ إِذْ تَأْمُرُونَنٰا أَنْ نَکْفُرَ بِاللّٰهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْدٰاداً ).
آری شما بودید که دست از تبلیغات سوئتان بر نمیداشتید،و هیچ فرصتی را از شب و روز برای پیشبرد اهداف شومتان از دست نمیدادید،درست است که ما در پذیرش آزاد بودیم و مقصر و گنهکار،ولی شما هم به عنوان عامل فساد مسئولید و گنهکار،بلکه سنگ اول به دست ناپاک شما گذاشته شد،به خصوص اینکه همواره از موضع قدرت با ما سخن میگفتید(تعبیر"تامروننا"گواه بر این مطلب است).
بدیهی است مستکبران نمیتوانند پاسخی از این سخن داشته باشند و شرکت خود را در این جرم بزرگ انکار کنند.
لذا هر دو گروه از کرده خود پشیمان میشوند،مستکبران از گمراه ساختن دیگران و مستضعفان از پذیرش بی قید و شرط این وسوسههای شوم،"اما
هنگامی که عذاب الهی را میبینند ندامت خود را کتمان میکنند مبادا بیشتر رسوا شوند،و ما،غل و زنجیر بر گردن کافران مینهیم"( وَ أَسَرُّوا النَّدٰامَةَ لَمّٰا رَأَوُا الْعَذٰابَ وَ جَعَلْنَا الْأَغْلاٰلَ فِی أَعْنٰاقِ الَّذِینَ کَفَرُوا ).
گرچه کتمان کردن در آن جهان که یوم البروز است و چیزی قابل مخفی کردن نیست فائدهای ندارد،اما آنها طبق عادت دیرینهای که در دنیا داشتند به پندار اینکه میتوانند حال خود را مکتوم دارند به پنهان کاری دست میزنند.
آری آنها هر وقت در دنیا به اشتباه خود پی میبردند و نادم میشدند شجاعت اظهار ندامت که مقدمهای برای بازگشت و تجدید نظر بود نداشتند، و همین خصیصه اخلاقی خود را در قیامت نیز به کار میگیرند و اما چه سود؟ بعضی از مفسران احتمال دادهاند که این پنهان داشتن ندامت به خاطر شدت وحشتی است که از مشاهده عذاب الهی و گذاردن غل و زنجیر بر گردن آنها دست میدهد،نفسهایشان در سینهها حبس میشود و زبانشان از سخن باز میماند.
هر چند همانها در مواقف دیگر قیامت فریاد" یٰا وَیْلَنٰا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ " را"ای وای ما ستمگر بودیم"سر میدهند(انبیاء-14).
بعضی نیز"اسرار"را در اینجا به معنی"اظهار"کردهاند و گفتهاند این واژه در لغت عرب در دو معنی متضاد استعمال میشود،و نظیر آن نیز کم نیست ولی با توجه به موارد استعمالات این لغت(اسرار)در قرآن و غیر قرآن این معنی بعید به نظر میرسد چرا که"سر"معمولا در مقابل"علن"قرار میگیرد، و راغب نیز در مفردات به ضعیف بودن این قول تصریح کرده است،هر چند بعضی از علمای لغت به هر دو معنی اشاره کردهاند (1). .
1) 1) در"لسان العرب"ذیل ماده"سر"بحث مشروحی در این زمینه آمده و اختلافات اهل لغت و ادب را در این باره نقل کرده است(جلد 4 صفحه 357)
به هر حال اینها نتیجه اعمال خودشان است که از پیش فراهم ساختهاند "آیا آنها جزائی جز اعمالی که انجام میدادند دارند"؟!( هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
آری این اعمال و کردار کفار و مجرمین است که به صورت زنجیرهای اسارت بر گردن و دست و پای آنها گذارده میشود،آنها در این جهان نیز اسیر هوای نفس،و زر و زور و پست و مقام بودند،و در قیامت که تجسم اعمال صورت میگیرد همان اسارتها به شکل دیگری ظاهر میشود.
آیه فوق بار دیگر مساله تجسم اعمال را که بارها به آن اشاره کردهایم روشن میسازد،زیرا سخن از این میگوید که"جزای آنها خود اعمال آنها است" و چه تعبیری از این زندهتر و روشنتر برای تجسم اعمال؟! تعبیر به" اَلَّذِینَ کَفَرُوا "دلیل بر این است که هم اغواگران مستکبر به این سرنوشت گرفتار میشوند و هم اغوا شوندگان مستضعف و همه کافران و اصولا ذکر این وصف اشاره به این است که علت مجازات آنها همان کفر آنها است.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ (34) وَ قٰالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ (35) قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (36) وَ مٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنٰا زُلْفیٰ إِلاّٰ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ لَهُمْ جَزٰاءُ اَلضِّعْفِ بِمٰا عَمِلُوا وَ هُمْ فِی اَلْغُرُفٰاتِ آمِنُونَ (37) وَ اَلَّذِینَ یَسْعَوْنَ فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ أُولٰئِکَ فِی اَلْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ (38)
34-ما در هیچ شهر و دیاری پیامبری انذار کننده نفرستادیم مگر اینکه مترفین آنها(همانها که مست ناز و نعمت بودند)گفتند:ما به آنچه شما فرستاده شدهاید کافر هستیم!
35-و گفتند:اموال و اولاد ما(از همه)بیشتر است(و این نشانه علاقه خدا به ماست) و ما هرگز مجازات نخواهیم شد! 36-بگو:پروردگار من روزی را برای هر کس بخواهد وسیع یا تنگ میکند(این ارتباطی به قرب در درگاه او ندارد)ولی اکثر مردم نمیدانند.
37-اموال و فرزندان شما هرگز شما را نزد ما مقرب نمیسازد،جز کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند که برای آنها پاداش مضاعف در برابر اعمالی است که انجام دادهاند،و آنها در غرفههای(بهشتی)در(نهایت)امنیت خواهند بود 38-و آنها که برای انکار و ابطال آیات ما تلاش میکنند و میپندارند از چنگال قدرت ما فرار خواهند کرد در عذاب(الهی)احضار میشوند.
مال و فرزند دلیل قرب به خدا نیست!
از آنجا که در آیات گذشته سخن از اغواگری مستکبران بود در آیات مورد بحث گوشهای از این اغواگری را منعکس میسازد و ضمنا به پیامبر گرامی اسلام ص نیز دلداری میدهد که اگر با تو مخالفت کنند تعجب مکن مخالفت مستکبران مرفه با پیامبران راستین یک شیوه دائمی آنها بوده است.
میگوید:"ما هرگز در هیچ شهر و دیاری پیامبر انذار کنندهای نفرستادیم مگر اینکه مترفین-همان متنعمان مغرور و مست نعمت-میگفتند ما به آنچه شما به آن فرستاده شدهاید کافریم،و آنچه را نامش پیام الهی مینهید قبول نداریم" ( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ ).
"نذیر"به معنی بیم دهنده،اشاره به پیامبران الهی است که مردم را از عذاب الهی در برابر کجرویها و بیدادگریها و گناه و فساد بیم میدادند.
"مترفوها"جمع"مترف"از ماده"ترف"(بر وزن طرف)به معنی تنعم است،و مترف به کسی میگویند که فزونی نعمت و زندگی مرفه او را مست
و مغرور و غافل کرده و به طغیان گری واداشته است (1).
آری معمولا کسانی که در صف اول مخالفین انبیاء بودند این گروه مترف طغیانگر غافل بودند که چون تعلیمات انبیاء را از یک سو مزاحم کامجویی و هوسرانی خود میدیدند،و از سوی دیگر مدافع حقوق محرومانی که با غصب حقوق آنها به این زندگی پر زرق و برق رسیده بودند،و از سوی سوم آنها همیشه برای پاسداری مال و ثروتشان قدرت حکومت را یدک میکشیدند،و پیامبران را در تمام این جهات در نقطه مقابل خود میدیدند،لذا فورا به مبارزه برمیخاستند.
عجب اینکه آنها انگشت روی حکم و تعلیم خاصی نمیگذاشتند،بلکه در بست میگفتند"ما به تمام آنچه شما مبعوث شدهاید کافریم"و حتی یک گام هم با شما همراه نیستیم که این خود بهترین دلیل بر لجاجت و عناد آنها در برابر حق بود.
این معنی مساله مهمی است که قرآن در آیات مختلف از آن پرده برداشته که غالبا محرومان،نخستین کسانی بودند که دعوت انبیاء را"لبیک"میگفتند، و متنعمین مغرور نیز اولین گروهی بودند که علم مخالفت را برمیداشتند.
با اینکه منکران دعوت انبیاء مسلما منحصر به این گروه نبودند،ولی غالبا عاملان فساد و داعیان به شرک و خرافات آنها بودند که دائما سعی داشتند دیگران را هم به زور به این طرق به کشانند.
در آیات 23 زخرف،116 سوره هود،و 33 سوره مؤمنون نیز همین معنی آمده است.
نه تنها در برابر انبیاء که در برابر هر قدم اصلاحی از ناحیه هر دانشمند مصلح و عالم مجاهدی برداشته شود این گروه سر به مخالفت برمیدارند،و برای
1) 1) "لسان العرب"جلد 9 صفحه 17.
در هم شکستن برنامههای مصلحان توطئه میچینند و از هیچ جنایتی روی گردان نیستند. ***آیه بعد به منطق پوشالی آنها که در هر زمانی برای اثبات برتری خود متوسل میشدند و به اغفال عوام میپرداختند اشاره کرده،میگوید:"و آنها گفتند ما از همه ثروتمندتر و پراولادتریم"( وَ قٰالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً ).
خداوند به ما محبت دارد هم اموال فراوان در اختیار ما نهاده،و هم نیروی انسانی بسیار،و این دلیل بر لطف او در حق ما و نشانه مقام و موقعیت ما در نزد او است"و ما(نور چشمیها)هرگز مجازات نخواهیم شد"!( وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ ).
مگر خداوند عزیز کردههای خود را هم مجازات میکند؟!اگر ما مطرود درگاه او بودیم این همه نعمت چرا به ما میداد؟!خلاصه آبادی دنیای ما دلیل روشنی بر آبادی آخرت ماست! بعضی از مفسران احتمال دادهاند که جمله"و ما نحن بمعذبین"دلیل بر آن است که آنها بطور کلی منکر قیامت و عذاب بودند.ولی آیات بعد نشان میدهد که این جمله ناظر به این معنا نیست،بلکه منظورشان این بوده که آنها به دلیل ثروتشان مقرب درگاه خدایند. ***آیه بعد این منطق پوشالی و عوامفریبانه را به عالیترین وجهی پاسخ میدهد و در هم میکوبد،روی سخن را به پیامبر ص کرده،میفرماید:"به آنها بگو پروردگار من روزی را برای هر کس بخواهد گسترش میدهد،و برای هر کس بخواهد سخت میگیرد"(و اینها همه طبق مصالحی است که برای آزمون خلق و نظام زندگی انسان لازم میداند و ربطی به قدر و مقام در درگاه خدا ندارد ( قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ ).
بنا بر این هرگز نباید وسعت روزی را دلیل بر سعادت،و تنگی روزی را دلیل بر شقاوت شمرد"اما اکثر مردم از این واقعیت بیخبرند"( وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
البته اکثریت ناآگاه و بیخبر چنین هستند و گرنه این مساله برای آگاهان واضح و روشن است. ***سپس با صراحت بیشتری همین معنی را تعقیب کرده،میگوید:"هرگز چنان نیست که اموال و اولادتان شما را نزد ما مقرب سازد"( وَ مٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنٰا زُلْفیٰ ) (1).
این اشتباه بزرگی است که دامنگیر گروهی از عوام شده است که تصور میکنند آنها که در این جهان از نظر مادی گرفتار محرومیتند مغضوب و مطرود درگاه خدا هستند و آنها که در رفاه نعمت غوطهورند محبوب و مقبول او میباشند.
چه بسیار افراد محرومی که با این وسیله آزمایش میشوند و به برترین مقامات میرسند،و چه بسیار افراد متنعمی که اموال و ثروتشان بلای جانشان و مقدمه مجازاتشان است.
مگر قرآن در آیه 15 سوره تغابن صریحا نمیگوید: إِنَّمٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ أَوْلاٰدُکُمْ فِتْنَةٌ وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ "اموال فرزندان شما وسیله آزمایش شما هستند و پاداش عظیم نزد خدا است".
این سخن بدان معنی نیست که انسان دست از تلاش و کوشش لازم برای
1) 1) "زلفی"و"زلفة"به معنی مقام و منزلت و منزلگاه آمده است(مفردات راغب) و به همین دلیل منازل شب را زلف اللیل گویند-تعبیر به"التی"به خاطر آن است که در بسیاری از موارد ضمیر مفرد مؤنث به جمع مکسر بر میگردد،بنا بر این در این جا نیازی به تقدیر نیست.
زندگی بر دارد،بلکه هدف این است که داشتن امکانات اقتصادی و نیروی انسانی فراوان هرگز معیار ارزش معنوی انسانها در پیشگاه خدا نمیشود.
سپس به معیار اصلی ارزشهای انسانها و آنچه مایه تقرب به درگاه خدا میشود پرداخته(به صورت یک استثنای منفصل)میگوید:"مگر کسانی که ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند که برای آنها در برابر اعمالشان پاداش مضاعف است،و در غرفههای بهشتی در نهایت امنیت به سر میبرند"( إِلاّٰ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ لَهُمْ جَزٰاءُ الضِّعْفِ بِمٰا عَمِلُوا وَ هُمْ فِی الْغُرُفٰاتِ آمِنُونَ ) (1).
بنا بر این تمام معیارها به این دو امر باز میگردد"ایمان"و عمل"صالح" از هر کس و در هر زمان و در هر مکان،و از هر قشر و هر گروه،و تفاوت انسانها در پیشگاه خدا به تفاوت درجات ایمان و مراتب عمل صالح آنها است،و جز این چیز دیگری نیست.
حتی علم دانش و انتساب به افراد بزرگ،حتی به پیامبران،اگر توأم با این دو معیار نباشد به تنهایی چیزی بر ارزش انسان نمیافزاید.
اینجا است که قرآن با صراحت بینظیرش قلم بطلان بر تمام پندارهای انحرافی و خرافی در زمینه عوامل قرب به پروردگار،و ارزش وجودی انسان کشیده،و معیار اصیل را در دو چیز خلاصه کرده که همه انسانها قدرت بر تحصیل آن را دارند،و امکانات و محرومیتهای مادی در آن مؤثر نیست.
آری اموال و اولاد نیز اگر در این مسیر قرار گیرند به همین صبغه الهی در میآیند و رنگ ایمان و عمل صالح میپذیرند،و مایه قرب خدا میشوند، اما اموال و اولادی که انسان را از خدا دور سازند و همچون بتی مورد پرستش قرار گیرند و مایه فساد و افساد گردند آتشگیرههای جهنمند،و به گفته قرآن:دشمن جان انسان و دشمن سعادت او هستند:
1) 1) تعبیر به"جزاء الضعف"از قبیل اضافه موصوف به صفت است.
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ وَ أَوْلاٰدِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ: "ای کسانی که ایمان آوردهاید بعضی از همسران و فرزندان شما دشمن شما هستند،از آنها بر حذر باشید"!(تغابن-14).
ضمنا چنان که قبلا نیز اشاره کردهایم"ضعف"تنها به معنی"دو چندان" نیست،بلکه به معنی"چند برابر"آمده است،و در آیه مورد بحث به همین معنی است،زیرا میدانیم پاداش هر کار نیک در نزد خدا حد اقل ده برابر است، مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا (انعام-160)و گاه به مراتب از این هم فراتر میرود.
"غرفات"جمع"غرفه"به معنی حجرههایی است در طبقه بالا قرار گرفته که هم نور بیشتر دارد و هم هوای بهتر،و هم از آفات به دور است،به همین دلیل این تعبیر در مورد برترین منازل بهشت به کار رفته است.
این لغت در اصل از ماده"غرف"(بر وزن برف)به معنی بالا بردن و برداشتن چیزی است.
تعبیر به آمنون(کسانی که در امنیت به سر میبرند)در مورد بهشتیان تعبیر بسیار جامعی است که آرامش روح و جسم آنها را از هر نظر منعکس میکند، چرا که نه ترس فنا و زوال و مرگ دارند،و نه ترس هجوم دشمن،و نه بیماری و آفت و اندوه،و نه حتی ترس از ترس!و نعمتی برتر از این نیست که انسان از هر نظر در امنیت به سر برد،همان گونه که بلائی بدتر از ناامنی در جنبههای مختلف زندگی وجود ندارد. ***و در آیه بعد گروه مقابل آنها را توصیف کرده و میگوید:"اما آنها که برای انکار و ابطال آیات ما تلاش و کوشش میکنند،نه خود ایمان دارند و نه اجازه میدهند دیگران در راه حق گام نهند،در حالی که چنین میپندارند که میتوانند از چنگال قدرت ما فرار کنند،آنها در عذاب دردناک روز قیامت احضار میشوند"
( وَ الَّذِینَ یَسْعَوْنَ فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ أُولٰئِکَ فِی الْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ ).
آنها همان کسانی هستند که با استفاده از اموال و اولاد و نفرات خود به تکذیب انبیاء پرداختهاند و به وسوسه خلق خدا مشغول شدند و آن چنان مغرور بودند که گمان میکردند از چنگال عذاب الهی میگریزند،ولی همگی به فرمان خدا در دل آتش سوزان دوزخ احضار میشوند.
جمله" أُولٰئِکَ فِی الْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ "چون سخنی از زمان آینده در آن نیست،ممکن است اشاره به این معنی باشد که آنها هم اکنون نیز گرفتار عذابند، چه عذابی برتر از این زندانی که با مال و اولاد برای خود ساختهاند؟! این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر فوق به خاطر آن باشد که این وعده الهی چنان مسلم است که گویی الان در آن قرار دارند،همان گونه که در جمله "فهم فِی الْغُرُفٰاتِ آمِنُونَ "آمده است.
تعبیر به" مُعٰاجِزِینَ "به طوری که بعضی از ارباب لغت گفتهاند به معنی این است که آنها چنین میپندارند که میتوانند از حوزه قدرت خدا و مجازاتش فرار کنند،در حالی که این پنداری باطل و بیاساس است (1).
ارزیابی ارزشها!
مساله مهم در زندگانی فرد و جامعهها مساله معیارهای سنجش،و نظام ارزشی حاکم بر فرهنگ آن جامعه است.
زیرا تمام حرکتها در زندگی فرد و جمع از همین نظام ارزشی سرچشمه
1) 1) "لسان العرب"و"مفردات راغب""معاجزین"را به معنی"ظانین انهم یعجزون اللّٰه"تفسیر کردهاند و در حقیقت شبیه تعبیر"یخادعون اللّٰه و رسوله" که در آیه 9 سوره بقره است،زیرا باب مفاعله گاه به این معنا میآید.
میگیرد،و برای آفریدن این ارزشها است.
اشتباه یک قوم و ملت در این مساله،و روی آوردن به ارزشهای خیالی و بیاساس،کافی است که تاریخ آنها را به تباهی بکشد،و درک ارزشهای واقعی و معیارهای راستین محکمترین زیربنای کاخ سعادت آنها است.
دنیا پرستان مغرور ارزش را تنها منحصر در مال و قدرتهای مادی و نفرات خود میدانند،حتی معیار شخصیت در پیشگاه خدا را در این چهار چوب تصور میکنند،چنان که در آیات فوق نمونهای از آن دیدیم،و نمونههای فراوان دیگری از آن در قرآن مجید به چشم میخورد.
1-فرعون جبار و زر و زورپرست به اطرافیانش میگوید:من باور نمیکنم موسی از طرف خدا باشد اگر راست میگوید پس چرا دست بند طلا به او داده نشده است؟!" فَلَوْ لاٰ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ "(سوره زخرف آیه 53).
او حتی نداشتن چنین زر و زیوری را دلیل بر پستی مقام موسی میشمرد و میگوید:( أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هٰذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ )(سوره زخرف آیه 52).
2-مشرکان عصر پیامبر ص از اینکه قرآن به مرد تهیدستی نازل شده تعجب میکردند،و میگفتند" لَوْ لاٰ نُزِّلَ هٰذَا الْقُرْآنُ عَلیٰ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ ":"چرا این قرآن بر شخصیت بزرگ و مرد ثروتمندی از سرزمین مکه یا طائف نازل نشده است"؟!(زخرف آیه 31).
3-بنی اسرائیل به"اشموئیل"پیغمبر زمانشان در مورد انتخاب"طالوت" به فرماندهی لشکر ایراد کردند،و گفتند:" نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمٰالِ ":"ما از او به فرماندهی و حکومت سزاوارتریم،چرا که از دودمان معروفیم،بعلاوه طالوت ثروتی ندارد"؟!(سوره بقره 247).
4-مشرکان ثروتمند قوم نوح به او ایراد کردند"چرا این افراد اراذل و پست اطراف تو را گرفتهاند"؟!و منظورشان از پستی،نداشتن مال و ثروت بود!
" قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ لَکَ وَ اتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ ":"آیا ما به تو ایمان بیاوریم در حالی که اراذل به تو ایمان آوردهاند"؟!(سوره شعراء آیه 111).
5-همین ایراد را ثروتمندان مکه به پیامبر اسلام ص کردند که از چه رو اطراف تو را پا برهنهها گرفتهاند؟ما حتی از بوی بدن اینها ناراحت میشویم، اگر آنها را از خود برانی ما در کنار توایم،قرآن در سوره کهف سخت به آنها میتازد،با شدیدترین لحنی آنها را تهدید میکند،و به پیامبر ص دستور میدهد:تو باید با مردانی همنشین باشی که هر چند تهیدستند اما قلبشان مملو از عشق خدا است و صبح و شام رو به درگاه خدا میآورند،و جز او کسی را نمیخواهند،ای پیامبر ص با اینها باش و هرگز روی از اینها مگردان " وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لاٰ تَعْدُ عَیْنٰاکَ عَنْهُمْ "(کهف-28).
روی این جهات نخستین و مهمترین گام اصلاحی انبیاء در هم شکستن این چارچوبههای ارزشی دروغین بود،آنها با تعلیماتشان این معیارهای غلط را در هم ریختند،و ارزشهای اصیل الهی را جانشین آن ساختند و با یک"انقلاب فرهنگی" محور شخصیت را از اموال و اولاد و ثروت و جاه و شهرت قبیله و فامیل به تقوا و ایمان و عمل صالح مبدل ساختند.
نمونه آن را در آیات مورد بحث خواندیم که بعد از کشیدن خط بطلان بر"اموال"و"اولاد"به عنوان یک وسیله تقرب در پیشگاه الهی و گفتن وَ مٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنٰا زُلْفیٰ بلافاصله ارزش اصیل را با جمله" إِلاّٰ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً "جانشین آن میکند.
آیه شریفه:" إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ "که به صورت یک شعار اسلامی درآمده،بعد از نفی ارزشهای وابسته به قبیله و عشیره بیانگر همین انقلاب فکری و ارزشی است.
طبق این آیه(سوره حجرات-13)هیچ چیز جز تقوا،ایمان توأم با احساس مسئولیت و پاکی عمل،معیار ارزیابی شخصیت انسانها و قربشان در درگاه خدا نیست،و هر کس از این معیار اصیل سهم بیشتری دارد مقربتر و گرامیتر است.
جالب اینکه در محیط عربستان قبل از آنکه تعلیمات حیاتبخش اسلام و قرآن ظهور کند بر اثر حاکمیت نظام ارزشی زر و زور محصول آن محیط مشتی غارتگر و زورگو همچون"ابو سفیانها"و"ابو جهلها"و"ابو لهبها"بود.
اما از همان محیط بعد از انقلاب نظام ارزشی"سلمانها"و"بوذرها"و"مقدادها" و"عمار یاسرها"برخاستند.
جالب اینکه قرآن مجید در سوره"زخرف"بعد از ذکر آیاتی که در فوق به آن اشاره کردیم،میگوید:"نه تنها زرق و برق مادی دلیل بر شخصیت نیست بلکه اگر مفاسدی از این رهگذر به وجود نمیآمد ما برای کافران خانههایی قرار میدادیم که سقفهایش از نقره و پلهها و نردبانهای(گرانقیمتی)داشته باشد که به وسیله آن به طبقات بالا روند،و برای اطاقهای آنها درهایی(پر زرق و برق) و تختهایی(زیبا)قرار میدادیم که بر آن تکیه کنند،و هر گونه زیوری را در اختیار آنها میگذاردیم،ولی اینها همه متاع زندگی دنیا است و سرای آخرت نزد پروردگارت برای پرهیزگاران است"( وَ لَوْ لاٰ أَنْ یَکُونَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً لَجَعَلْنٰا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمٰنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعٰارِجَ عَلَیْهٰا یَظْهَرُونَ- وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوٰاباً وَ سُرُراً عَلَیْهٰا یَتَّکِؤُنَ- وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذٰلِکَ لَمّٰا مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ )(زخرف آیات 33-34-35).
اینها همه برای این است که ارزشهای دروغین جای ارزشهای واقعی انسانی را نگیرد.
قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ یَقْدِرُ لَهُ وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَیْرُ اَلرّٰازِقِینَ (39) وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلاٰئِکَةِ أَ هٰؤُلاٰءِ إِیّٰاکُمْ کٰانُوا یَعْبُدُونَ (40) قٰالُوا سُبْحٰانَکَ أَنْتَ وَلِیُّنٰا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ کٰانُوا یَعْبُدُونَ اَلْجِنَّ أَکْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ (41) فَالْیَوْمَ لاٰ یَمْلِکُ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا وَ نَقُولُ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذٰابَ اَلنّٰارِ اَلَّتِی کُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ (42)
39-بگو:پروردگارم روزی را برای هر کس بخواهد توسعه میدهد و برای هر کس بخواهد تنگ(و محدود)میسازد،و هر چیزی را(در راه او)انفاق کنید جای آن را پر میکند و او بهترین روزی دهندگان است.
40-به خاطر بیاور روزی را که خداوند همه آنها را محشور میکند،سپس به فرشتگان میگوید:آیا اینها شما را پرستش میکردند؟!
41-آنها میگویند:منزهی(از این نسبتهای ناروا)تنها تو ولی ما هستی نه آنها، (آنان ما را نمیپرستیدند)بلکه جن را پرستش میکردند،و اکثرشان به آنها ایمان داشتند!.
42-امروز هیچیک از شما نسبت به دیگری مالک سود و زیانی نیست و به ظالمان میگوئیم بچشید عذاب آتشی را که تکذیب میکردید!
بیزاری معبودان از عابدان
بار دیگر در این آیات به پاسخ گفتار آنها که اموال و اولاد خود را دلیل بر قرب خویش در درگاه خداوند میپنداشتند باز میگردد،و به عنوان تاکید میگوید:"بگو پروردگار من روزی را برای هر کس از بندگانش بخواهد گسترده یا محدود میکند"( قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ یَقْدِرُ لَهُ ).
سپس میافزاید:"آنچه را در راه خدا انفاق کنید خداوند جای آن را پر میکند و او بهترین روزی دهندگان است"( وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ ).
گرچه محتوای این آیه تاکید بر مطلب گذشته است ولی از دو جهت تازگی دارد:
نخست اینکه آیه گذشته که مفهومش همین مفهوم بود بیشتر ناظر به اموال و اولاد کفار بود در حالی که تعبیر به"عباد"(بندگان)در آیه مورد بحث نشان میدهد که ناظر به مؤمنان است،یعنی حتی در مورد مؤمنان گاه روزی را گسترده میکند-آنجا که صلاح مؤمن باشد-و گاه روزی را تنگ و محدود میسازد- آنجا که مصلحتش ایجاب کند،و به هر حال وسعت و تنگی معیشت دلیل بر هیچ چیزی نمیتواند باشد.
دیگر اینکه آیه قبل وسعت و تنگی معیشت را در باره دو گروه مختلف بیان میکرد در حالی که آیه مورد بحث ممکن است اشاره به دو حالت مختلف از یک انسان باشد که گاه روزیش گسترده و گاه تنگ و محدود است.
به علاوه آنچه در آغاز این آیه آمده در حقیقت مقدمهای است برای آنچه در پایان آیه است و آن تشویق به انفاق در راه خدا است.
جمله" فَهُوَ یُخْلِفُهُ ":(او جایش را پر میکند)تعبیر جالبی است که نشان میدهد آنچه در راه خدا انفاق گردد در حقیقت یک تجارت پر سود است،چرا که خداوند عوض آن را بر عهده گرفته،و میدانیم هنگامی که شخص کریمی عوض چیزی را بر عهده میگیرد رعایت برابری و مساوات نمیکند بلکه چند برابر و گاه صد چندان میکند.
البته این وعده الهی منحصر به آخرت و سرای دیگر نیست،آن که در جای خود مسلم است،در دنیا نیز با انواع برکات جای انفاقها را به نحو احسن پر میکند.
جمله" هُوَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ "(او بهترین روزی دهندگان است)معنای گستردهای دارد و از ابعاد مختلف قابل دقت است.
او از همه روزی دهندگان بهتر است به خاطر اینکه میداند چه چیز ببخشد و چه اندازه روزی دهد که مایه فساد و تباهی نگردد،چرا که به همه چیز عالم است.
او هر چه بخواهد میتواند اعطاء کند چرا که به هر چیز قادر است.
او در برابر آنچه میبخشد پاداش و جزائی نمیخواهد چرا که غنی بالذات است.
او حتی بدون درخواست میدهد چرا که از همه چیز با خبر است و حکیم است.
بلکه در حقیقت هیچکس جز او"روزی دهنده"نیست،چرا که هر کس هر چه دارد از او است و هر کس چیزی به دیگری میدهد"واسطه انتقال روزی" است،نه روزی دهنده.
این نکته نیز قابل دقت است که او در برابر اموال"فانی"نعمتهای"باقی" میدهد،و در مقابل"قلیل""کثیر"میبخشد. ***و از آنجا که این گروه از ثروتمندان ظالم و طاغی در زمره مشرکان بودند و ادعا میکردند که ما فرشتگان را میپرستیم و آنها شفیعان ما در قیامت هستند، قرآن به پاسخ این ادعای بیاساس نیز پرداخته چنین میگوید:"به خاطر بیاور روزی را که خداوند همه آنها-چه عبادت کنندگان و چه عبادت شوندگان- را محشور میکند،سپس فرشتگان را مخاطب ساخته میگوید:آیا اینها شما را عبادت میکردند"؟!( وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلاٰئِکَةِ أَ هٰؤُلاٰءِ إِیّٰاکُمْ کٰانُوا یَعْبُدُونَ ).
بدیهی است این سؤال سؤالی نیست که مجهولی را برای ذات پاک خداوند کشف کند چرا که او به همه چیز عالم است،هدف این است از بیان فرشتگان حقایق گفته شود،تا این گروه عبادت کننده سرافکنده و شرمنده شوند،و بدانند آنها از عمل اینها کاملا بیزارند،و برای همیشه مایوس شوند.
ذکر"ملائکه"از میان تمام معبودهایی که مشرکان داشتند،یا به خاطر آن است که فرشتگان شریفترین مخلوقی بودند که آنها پرستش میکردند، جایی که از آنها در قیامت شفاعتی حاصل نشود از یک مشت سنگ و چوب یا جن و شیاطین چه میتواند حاصل شود؟! یا از این نظر است که بت پرستان سنگ و چوبها را مظهر و سمبل موجودات علوی(فرشتگان و ارواح انبیاء)میدانستند،و به این عنوان آنها را پرستش
میکردند،چنان که در تاریخچه بت پرستی در میان قوم عرب آمده است که "عمرو بن لحی" (1)در سفری که به شام رفته بود جمعی را در حال بت پرستی دید از آنها در این باره سؤال کرد گفتند اینها خدایانی هستند که به شکل موجودات علوی ساختهایم،از آنها یاری میجوئیم،و به وسیله آنها تقاضای باران میکنیم! عمرو بن لحی این عمل را پسندید و از آنها پیروی کرد،و بتی همراه خود برای حجاز به سوغات آورد،و از آن زمان بت پرستی آغاز شد،و گسترش یافت تا اینکه اسلام آمد و آن را ریشه کن ساخت (2). ***اکنون ببینیم"فرشتگان"در پاسخ سؤال پروردگار چه میگویند؟آنها جامعترین و مؤدبانهترین پاسخ را انتخاب کرده چنین"عرض میکنند:منزهی تو ای پروردگار از این نسبتهای ناروا که به ساحت مقدست دادهاند"( قٰالُوا سُبْحٰانَکَ ).
ما به هیچوجه با این گروه ارتباط نداشتهایم،"تنها تو ولی ما هستی نه آنها" ( أَنْتَ وَلِیُّنٰا مِنْ دُونِهِمْ ).
"آنها ما را پرستش نمیکردند،بلکه جن را میپرستیدند و اکثرشان به جنیان ایمان داشتند"( بَلْ کٰانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَکْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ ).
در اینکه مفهوم پاسخ فرشتگان چیست؟در میان مفسران گفتگو است، و هر یک تفسیری برای آن کردهاند،اما آنچه نزدیکتر به نظر میرسد این است که منظور از"جن"شیطان و سایر موجودات خبیثی است که بت پرستان را به
این عمل تشویق میکردند،و آن را در نظرشان زینت میدادند،بنا بر این مراد از عبادت جن همان اطاعت و پیروی از فرمان و پذیرش وسوسههای آنها است.
فرشتگان ضمن اظهار تنفر و بیزاری و اعلام عدم رضایت به این کار میگویند عامل اصلی این فساد شیاطین بودند هر چند ظاهرا ما را پرستش میکردند، باید چهره واقعی این کار را برملا کرد.
و به این ترتیب عبادت کنندگان را به تمام معنی از خود میرانند و نومید میکنند.
نظیر این معنی را در سوره"یونس"نیز داشتیم آنجا که میفرماید: وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا مَکٰانَکُمْ أَنْتُمْ وَ شُرَکٰاؤُکُمْ فَزَیَّلْنٰا بَیْنَهُمْ وَ قٰالَ شُرَکٰاؤُهُمْ مٰا کُنْتُمْ إِیّٰانٰا تَعْبُدُونَ :"به خاطر بیاور آن روز را که همه آنها را جمع میکنیم سپس به مشرکان میگوئیم شما و معبودهایتان در جای خود باشید (تا به حسابتان رسیدگی شود)سپس آنها را از هم جدا میکنیم،و معبودهایشان به آنها میگویند:شما هرگز ما را عبادت نمیکردید"!(یونس-28).
یعنی شما در حقیقت هوا و هوسها و اوهام و پندارهای خویش را میپرستیدید نه ما را،و از این گذشته این عبادت شما نه به امر و فرمان ما بود و نه به رضایت ما،و عبادتی که چنین باشد در حقیقت عبادت نیست. ***به این ترتیب امید مشرکان در آن روز به نومیدی کامل تبدیل میشود و به وضوح این حقیقت برای آنها روشن میگردد که معبودان آنها کوچکترین گرهی از کارشان نخواهند گشود،بلکه از آنان متنفر و بیزارند.
لذا در آیه بعد به عنوان یک نتیجهگیری پر معنی میگوید:"امروز هیچیک از شما نسبت به دیگری مالک سود و زیانی نیست"( فَالْیَوْمَ لاٰ یَمْلِکُ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا ).
بنا بر این نه فرشتگان که ظاهرا معبود آنها بودند میتوانند شفاعتی کنند، و نه آنها نسبت به یکدیگر میتوانند کمکی انجام دهند.
"اینجاست که به این ظالمان میگوئیم:بچشید عذاب آتشی را که آن را تکذیب میکردید"( وَ نَقُولُ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذٰابَ النّٰارِ الَّتِی کُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ ).
این نخستین بار نیست که قرآن از مشرکان تعبیر به"ظالم"و ستمگر میکند،بلکه در بسیاری دیگر از آیات قرآن از"کفر"تعبیر به"ظلم"یا از "کافران و مشرکان"تعبیر به"ظالمان"شده است،چرا که قبل از هر چیز بر خود ستم میکنند که تاج پرافتخار عبودیت پروردگار را از سر برداشته،و طوق بندگی خفتبار بتها را بر گردن مینهند،و همه حیثیت و شخصیت و سرنوشت خود را بر باد میدهند.
در حقیقت آنها در روز قیامت هم مجازات شرک خود را میبینند،و هم مجازات انکار معاد را،و در جمله"و نَقُولُ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذٰابَ النّٰارِ الَّتِی کُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ "هر دو معنی جمع است.
تعبیری که در آیات فوق در مورد انفاق خواندیم که فرمود هر چیزی را که در راه خدا انفاق کنید خداوند جای آن را پر میکند تعبیری است بسیار پر معنی.
اولا:از این نظر که"شیء"به معنی وسیع کلمه،تمام انواع انفاقها را اعم از مادی و معنوی،کوچک و بزرگ،به هر انسان نیازمند اعم از صغیر و کبیر، همه را شامل میشود،مهم اینست که انسان از سرمایههای موجود خود در راه
خدا ببخشد به هر کیفیت و به هر کمیت باشد.
ثانیا:انفاق را از مفهوم فنا بیرون میآورد،و رنگ بقا به آن میدهد، چرا که خداوند تضمین کرده با مواهب مادی و معنوی خود که چندین برابر و گاه هزاران برابر-و حد اقل ده برابر است-جای آن را پر کند،و به این ترتیب شخص انفاق کننده هنگامی که با این روحیه و این عقیده به میدان میآید دست و دلبازتری خواهد داشت،او هرگز احساس کمبود و فکر فقر به مغز خود راه نمیدهد،بلکه خدا را شکر میگوید که او را موفق به چنین تجارت پرسودی کرده است.
همان تعبیری که قرآن مجید در آیه 10 و 11 سوره صف فرموده است یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ- تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ :"ای کسانی که ایمان آوردهاید آیا شما را به تجارت پرسودی که از عذاب دردناک رهائیتان میبخشد راهنمایی بنمایم؟-ایمان به خدا و پیامبرش بیاورید و در راه خدا با اموال و جانهایتان جهاد کنید این برای شما بهتر است اگر میدانستید".
در روایتی از پیغمبر گرامی اسلام میخوانیم که فرمود:
ینادی مناد کل لیلة لدوا للموت! و ینادی مناد ابنوا للخراب! و ینادی مناد اللهم هب للمنفق خلفا.
و ینادی مناد اللهم هب للممسک تلفا! و ینادی مناد لیت الناس لم یخلقوا.
و ینادی مناد لیتهم اذ خلقوا فکروا فیما له خلقوا!:
"در هر شب منادی آسمانی ندا میدهد بزائید برای مردن! و منادی دیگری ندا میدهد بنا کنید برای ویرانی!
و منادی ندا میدهد خداوندا!برای آنها که انفاق میکنند عوضی قرار ده.
و منادی دیگری ندا میکند خداوندا!برای آنها که امساک میکنند تلفی قرار ده! و منادی دیگری میگوید:ای کاش مردم آفریده نمیشدند! و منادی دیگری صدا میزند ای کاش اکنون که آفریده شدند،اندیشه میکردند که برای چه آفریده شدهاند"؟ (1).
(منظور از این منادیها که ندا میدهند فرشتگانند که به فرمان خدا تدبیر امور این عالم میکنند).
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
من ایقن بالخلف سخت نفسه بالنفقه!:
"کسی که یقین به عوض و جانشین داشته باشد در انفاق کردن سخاوتمند خواهد بود" (2).
همین معنی از امام باقر ع و امام صادق ع نیز نقل شده است.
اما مساله مهم اینست که انفاق از اموال حلال و مشروع باشد که خدا غیر آن را قبول نمیکند و برکت نمیدهد.
لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:شخصی خدمتش عرض کرد دو آیه در قرآن است که هر چه من به سراغ آن میروم آن را نمییابم(و به محتوای آن نمیرسم).
امام فرمود کدام آیه است.
عرض کرد نخست این سخن خداوند بزرگ است که میگوید: اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ :"مرا بخوانید تا دعای شما را مستجاب کنم"من خدا را میخوانم
اما دعایم مستجاب نمیشود! فرمود:آیا فکر میکنی خداوند عز و جل وعده خود را تخلف کرده؟.
عرض کرد نه.
فرمود پس علت آن چیست؟ عرض کرد نمیدانم.
فرمود ولی من به تو خبر میدهم:
من اطاع اللّٰه عز و جل فیما امره من دعائه من جهة الدعاء اجابه: "کسی که اطاعت خداوند متعال کند در آنچه امر به دعا کرده و جهت دعا را در آن رعایت کند اجابت خواهد کرد.
عرض کرد:جهت دعا چیست؟فرمود نخست حمد خدا میکنی،و نعمت او را یادآور میشوی،سپس شکر میکنی بعد درود بر پیامبر ص میفرستی،سپس گناهانت را به خاطر میآوری اقرار میکنی و از آنها به خدا پناه میبری، و توبه مینمایی،اینست جهت دعا! سپس فرمود:آیه دیگر کدام است؟ عرض کرد:این آیه است که میفرماید: وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ اما من در راه خدا انفاق میکنم ولی چیزی که جای آن را پر کند عائد من نمیشود! امام ع فرمود:فکر میکنی خداوند از وعده خود تخلف کرده؟! عرض کرد:نه.
فرمود:پس چرا چنین است؟ عرض کرد نمیدانم.
فرمود:
لو ان احدکم اکتسب المال من حله،و انفقه فی حله،لم ینفق درهما الا اخلف علیه: "اگر کسی از شما مال حلالی به دست آورد و در راه حلال انفاق کند هیچ درهمی را انفاق نمیکند مگر اینکه خدا عوضش را به او
میدهد" (1).
یکی از مفسران در اینجا تحلیل جالبی دارد میگوید:
عجب این است که تاجر هنگامی که بداند یکی از اموالش در معرض تلف است حاضر است آن را حتی به صورت نسیه بفروشد،هر چند طرف فقیر باشد، میگوید:این بهتر از این است که بگذارم و نابود شود.
و اگر تاجری در چنین شرایطی اقدام به فروش اموالش نکند تا نابود شود او را"خطا کار"میشمرند! و اگر در چنین شرائطی خریدار سرمایهداری پیدا شود و به او نفروشد او را"بیعقل"معرفی میکنند.
و اگر علاوه بر همه اینها خریدار با داشتن تمکن مالی همه گونه وثیقه بسپارد و سند قابل اطمینانی نیز بنویسد در عین حال به او نفروشد"دیوانه"اش میخوانند! ولی تعجب در این است که همه ما این کارها را انجام میدهیم و هیچکس آن را جنون نمیشمرد! زیرا تمام اموال ما قطعا در معرض زوال است و خواه ناخواه از دست ما بیرون خواهد رفت،و انفاق کردن در راه خدا یک نوع وام دادن به او است، و ضامنی بسیار معتبر یعنی خداوند بزرگ فرموده: وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ :"هر چه را انفاق کنید عوضش را میدهد"و در عین حال املاک خود را نزد ما گروگان گذاشته،چرا که هر چه در دست انسان است عاریتی از ناحیه اوست(و محکمترین سندها از کتب آسمانی در این زمینه در اختیار ما نهاده).
اما با همه اینها بسیاری از ما اموال خود را انفاق نمیکنیم و میگذاریم
1) 1) "تفسیر برهان"جلد 3 صفحه 353.
از دستمان برود،نه اجری داریم و نه شکری (1).
برای اینکه بدانیم مفهوم"انفاق"تا چه حد در اسلام گسترده است کافی است حدیث زیر را مورد توجه قرار دهیم:
پیغمبر گرامی اسلام ص فرمود:
کل معروف صدقه،و ما انفق الرجل علی نفسه و اهله کتب له صدقة،و ما وقی به الرجل عرضه فهو صدقة،و ما انفق الرجل من نفقة فعلی اللّٰه خلفها،الا ما کان من نفقه فی بنیان او معصیة:
"هر کار نیکی به هر صورت باشد صدقه و انفاق در راه خدا محسوب میشود (و منحصر به انفاقهای مالی نیست).
و هر چه انسان برای حوائج زندگی خود و خانواده خود صرف میکند صدقه نوشته میشود.
و آنچه را که انسان آبروی خود را با آن حفظ میکند صدقه محسوب میگردد.
و آنچه را انسان در راه خدا انفاق میکند عوض آن را به او خواهد داد مگر چیزی که صرف بنا شود(همچون بنای خانه!)یا در راه معصیت صرف گردد" (2).
استثناء خانه ممکن است از این نظر باشد که عین آن باقی است به علاوه مردم بیشترین توجهشان به آن است.
وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ رَجُلٌ یُرِیدُ أَنْ یَصُدَّکُمْ عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُکُمْ وَ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ إِفْکٌ مُفْتَریً وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ (43) وَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ مِنْ کُتُبٍ یَدْرُسُونَهٰا وَ مٰا أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِنْ نَذِیرٍ (44) وَ کَذَّبَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مٰا بَلَغُوا مِعْشٰارَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ (45)
43-هنگامی که آیات روشنگر ما بر آنها خوانده شود میگویند او فقط مردی است که میخواهد شما را از آنچه پدرانتان پرستش میکردند باز دارد،و میگویند:
این جز دروغ بزرگی که(به خدا)بسته شده چیز دیگری نیست،و کافران هنگامی که حق به سراغشان آمد گفتند:این فقط یک سحر آشکار است! 44-ما(قبلا)چیزی از کتب آسمانی را به آنها ندادهایم که آن را بخوانند(و به اتکای آن سخنان تو را تکذیب کنند)و قبل از تو هیچ پیامبری(نیز)برای آنها نفرستادیم.
45-کسانی که پیش از آنها بودند(نیز آیات الهی را)تکذیب کردند در حالی که اینها به یک دهم(از قدرت و نیروی آنان)نمیرسند،(آری)آنها رسولان مرا تکذیب کردند و ببین مجازات من(نسبت به آنها)چگونه بود؟!
با کدام منطق آیات ما را انکار میکنند؟
آیات گذشته از وضع مشرکان و افراد بیایمان در قیامت سخن میگفت، آیات مورد بحث بار دیگر به وضع آنها در این دنیا پرداخته عکس العمل آنان را در برابر شنیدن قرآن بازگو میکند،تا روشن شود آن سرنوشت شوم در قیامت معلول این موضعگیری غلط در مقابل آیات الهی در دنیاست.
نخست میگوید:"هنگامی که آیات روشنگر ما بر آنها خوانده میشود میگویند این مرد فقط میخواهد شما را از آنچه نیاکانتان پرستش میکردند باز دارد"( وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ رَجُلٌ یُرِیدُ أَنْ یَصُدَّکُمْ عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُکُمْ ).
این نخستین عکس العمل آنها در برابر این"آیات بینات"است که به منظور تحریک حس عصبیت در این قوم متعصب مطرح میکردند.
مخصوصا تعبیر به"آبائکم"(پدران شما)به جای"آبائنا"(پدران ما) بیشتر برای همین منظور است که به آن قوم متعصب حالی کنند میراث نیاکان شما در خطر است،بپاخیزید و دست این مرد را از آن کوتاه کنید! تعبیر مٰا هٰذٰا إِلاّٰ رَجُلٌ ...از دو نظر برای تحقیر پیامبر بوده است،یکی کلمه هذا(این)و دیگری رجل(مردی)به صورت نکره،در حالی که همه آنها پیامبر ص را به خوبی و با سوابق روشن میشناختند.
این نکته نیز قابل توجه است که قرآن،"آیات"را توصیف به"بینات" میکند،یعنی دلائل حقانیتش همراه خود آن است،و آنجا که عیان است نیاز
به بیان ندارد.
سپس دومین گفتاری را که برای ابطال دعوت پیامبر ص مطرح میساختند بیان میکند میفرماید:"آنها میگویند این(قرآن)جز دروغ بزرگی که به خدا بسته شده چیز دیگری نیست"!( وَ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ إِفْکٌ مُفْتَریً ).
"افک"(بر وزن فکر)چنان که قبلا هم گفتهایم به معنی هر چیزی است که از صورت اصلی دگرگون شود،لذا بادهای مخالف را"مؤتفکات"میگویند، سپس به دروغ و تهمت و هر سخن خلافی"افک"گفته شده ولی به گفته بعضی"افک" به دروغهای بزرگ گفته میشود.
با اینکه تعبیر به"افک"برای متهم ساختن پیامبر ص به دروغ کافی بود ولی آنها با کلمه"مفتری"آن را تاکید میکردند،بیآنکه هیچ دلیلی بر این ادعای خویش داشته باشند.
و بالآخره سومین اتهامی را که به پیامبر ص بستند تهمت"سحر"بود، چنان که در پایان آیه مورد بحث میخوانیم"کسانی که کافر شدند هنگامی که حق به سراغشان آمد گفتند:این چیزی جز سحر آشکار نیست"!( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لما جاءهم إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ ).
عجب اینکه این گروه گمراه هر سه تهمت خود را با صریحترین تاکید که همان حصر است بیان میکردند،یک جا میگفتند این فقط سحر است جای دیگر میگفتند:این فقط دروغ است،و بالآخره در جای سوم میگفتند:او فقط میخواهد شما را از معبودهای نیاکان باز دارد.
البته این سه نسبت ناروا با هم تضادی ندارد-هر چند آنها از کلام ضد و نقیض ابا نداشتند-بنا بر این دلیلی ندارد که طبق گفته بعضی از مفسران ما هر یک از این تهمتها را به گروهی از کافران نسبت دهیم.
این نکته نیز قابل توجه است که در مرتبه اول و دوم قرآن جمله:
قالوا را به کار برده،اما در مرحله سوم بجای آن قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا آورده است اشاره به اینکه همه این بدبختیها ناشی از کفر و انکار حق و دشمنی با حقیقت است، و گرنه چگونه ممکن است انسان بدون هیچ دلیل اینهمه تهمت را پشت سر هم به مردی که دلائل حقانیت از سخنش،عملش و سابقهاش روشن است نثار کند؟! گویا آنها با این تهمتهای سه گانه برنامه حساب شدهای را در مبارزه با پیامبر ص تعقیب میکردند از یک سو میدیدند که آئین نوینی است و جاذبه دارد.
از سوی دیگر تهدیدهای پیامبر ص به عذاب الهی در دنیا و آخرت خواه ناخواه گروهی را متوحش میساخت.
از سوی سوم معجزات پیامبر ص خواه ناخواه در نفوس توده مردم اثر داشت.
آنها برای خنثی کردن هر یک از این موضوعات سه گانه تدبیری اندیشیده بودند در برابر این آئین نوین مساله حفظ میراث گذشتگان را پیش میکشیدند، در حالی که گذشتگان آنها به گفته قرآن مصداق لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ (چیزی نمیفهمیدند و هدایتی نداشتند)بودند(بقره-170).
گناهی ندارد که مردم را از چنین رسومات خرافی که میراث جاهلان ابله است باز دارد.
و در برابر تهدیدهای پیامبر ص به عذاب الهی مساله دروغگویی را مطرح ساخته بودند تا تودههای مردم را آرام سازند.
و در برابر معجزات،تهمت"سحر"را مطرح میکردند،تا آن را به این وسیله توجیه کرده،مردم را از گرایش به آن باز دارند.
ولی چنان که میدانیم و تاریخ اسلام گواه آن است هیچیک از این وسوسههای شیطانی مؤثر نیفتاد،و سرانجام مردم فوج فوج وارد این آئین پاک شدند.
قرآن در آیه بعد بر تمام ادعاهای آنها خط بطلان میکشد،هر چند ناگفته بطلانش روشن است،تمام ادعاهای واهی آنها را با یک"جمله پاسخ میدهد،میگوید "ما قبلا چیزی از کتابهای آسمانی را به آنها ندادهایم که آن را بخوانند و بر اساس آن به انکار دعوت تو بپردازند،و قبل از تو هیچ پیامبری برای آنها نیز نفرستادیم" ( وَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ مِنْ کُتُبٍ یَدْرُسُونَهٰا وَ مٰا أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِنْ نَذِیرٍ ).
اشاره به اینکه این ادعاها از کسی قابل طرح است که قبلا پیامبری به سراغ او آمده و کتاب آسمانی برای او آورده و محتوای دعوت تازه را با آن مخالف میبیند و به تکذیب برمیخیزد،گاه میگوید آئین نیاکانتان از دست نرود،و گاه میگوید این دعوت جدید دروغ است،و گاه آورندهاش را ساحر میخواند.
اما کسی که تنها به اتکاء فکر خود-بدون هیچگونه وحی آسمانی- و با نداشتن بهرهای از علم،خرافاتی به هم بافته حق ندارد چنین قضاوت کند.
از این آیه ضمنا این نکته استفاده میشود که انسان تنها به نیروی عقل خویش نمیتواند راه پر نشیب و فراز زندگی را طی کند،بلکه باید از نیروی وحی مدد گیرد و با کمک خضر رسالت گام بردارد و گر نه ظلمات است که باید از خطر گمراهی بترسد. ***در آخرین آیه مورد بحث این گروه سرکش را با بیانی مؤثر و گویا مورد تهدید قرار داده،چنین میگوید:"کسانی که قبل از اینها بودند نیز آیات الهی را تکذیب کردند"( وَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
"در حالی که اینها از نظر قوت و قدرت حتی به یک دهم آنچه به اقوام پیشین دادیم نمیرسند"( وَ مٰا بَلَغُوا مِعْشٰارَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ ).
اما ببینید سرنوشت آنها به کجا رسید؟آری"آنها رسولان مرا تکذیب
کردند،بنگرید مجازات من نسبت به آنها چگونه بود"؟!( فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ ).
شهرهای ویران شده آنها در زیر ضربات کوبنده مجازات الهی در نزدیکی شما و در مسیرتان به سوی شام قرار دارد،آنها را آئینه عبرت بگیرید،و پندهای لازم را از زبان این ویرانهها بشنوید،و سرنوشت خود را بر آن قیاس کنید که نه سنت الهی تغییر پذیر است و نه شما از آنها برترید! "معشار"از ماده"عشر"و به همان معنی است(یک دهم).
بعضی آن را به معنی"عشر عشر"یعنی یک صدم گرفتهاند، ولی بیشتر کتب لغت و تفاسیر همان معنی اول را ذکر کردهاند،ولی به هر حال اینگونه اعداد جنبه تعدادی ندارد،و برای تقلیل است در مقابل عدد هفت و هفتاد و هزار و مانند آن که برای تکثیر میباشد.
بنا بر این مفهوم آیه اینست که ما گردنکشان نیرومندی را در هم کوبیدیم که اینها جزء کوچکی از قدرت آنان را ندارند! نظیر همین معنی در آیات متعدد دیگر قرآن وارد شده،از جمله در آیه 6 سوره انعام میخوانیم: أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَکَّنّٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ مٰا لَمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ وَ أَرْسَلْنَا السَّمٰاءَ عَلَیْهِمْ مِدْرٰاراً وَ جَعَلْنَا الْأَنْهٰارَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمْ فَأَهْلَکْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ "آیا مشاهده نکردند چقدر از اقوام پیشین را هلاک کردیم اقوامی که از شما نیرومندتر بودند،امکاناتی به آنها داده بودیم که به شما ندادیم،بارانهای مفید پی در پی برای آنها فرستادیم،و نهرها از زیر درختان باغهای آنها جاری ساختیم،اما به هنگامی که طغیان کردند آنان را به خاطر گناهانشان نابود کردیم و گروه دیگری بعد از آنان به وجود آوردیم".
نظیر همین معنی در آیات 21 سوره مؤمن،و آیه 9 سوره روم،نیز وارد شده است.
واژه"نکیر"از ماده"انکار"و به معنی همانست و منظور از انکار خداوند همان مجازات و عذاب او است (1).
1) 1) بعضی از مفسران احتمال دیگری در تفسیر این آیه دادهاند،و آن اینکه منظور از جمله وَ مٰا بَلَغُوا مِعْشٰارَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ این است که حتی یک دهم از آیاتی که برای اتمام حجت در اختیار مشرکان قریش قرار دادیم در اختیار اقوام پیشین نبود،هنگامی که گذشتگان را با این شدت عذاب کردیم حال مشرکان قریش که مطابق ده برابر آنها اتمام حجت شدهاند روشن است،ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد(بنا بر تفسیر اول از چهار ضمیری که در آیه وجود دارد ضمیر اول و دوم به کفار قریش بر میگردد،و ضمیر سوم و چهارم به مشرکان پیشین،اما بنا بر تفسیر دوم ضمیر اول به مشرکان قریش و دوم به کفار پیشین و سوم به مشرکان قریش و چهارم به کفار پیشین باز میگردد-دقت کنید).
قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ (46)
46-بگو:تنها شما را به یک چیز اندرز میدهم و آن اینکه دو نفر دو نفر،یا یک نفر یک نفر برای خدا قیام کنید،سپس فکر خود را به کار گیرید،این دوست و همنشین شما (محمد)هیچگونه جنون ندارد،او فقط بیم دهنده شما در برابر عذاب شدید (الهی)است.
انقلاب فکری ریشه هر انقلاب اصیل
در این بخش از آیات و آیات آینده که بحثهای اواخر این سوره را تشکیل میدهد بار دیگر به پیامبر اسلام ص دستور میدهد که آنها را با دلائل مختلف به سوی حق دعوت کند،و از گمراهی باز دارد،و همچون بحثهای گذشته پنج بار پیامبر را مخاطب ساخته میگوید:"به آنها بگو..."(قل...).
در نخستین آیه به خمیر مایه همه تحولات و دگرگونیهای اجتماعی و اخلاقی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی اشاره کرده،و در جملههایی بسیار کوتاه و پر محتوا میگوید:"به آنها بگو من تنها شما را به یک چیز اندرز میدهم،و آن اینکه برای خدا قیام کنید.دو نفر،دو نفر،یا یک نفر،یک نفر،سپس اندیشه کنید" ( قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ).
"این دوست و همنشین شما(محمد)هیچگونه انحراف فکری و جنون ندارد"
( مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ ).
بلکه"او فقط بیم دهنده شما است در برابر عذاب شدید الهی"( إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ ).
کلمات و تعبیرات این آیه هر کدام اشاره به مطلب مهمی است که ده نکته آن را ذیلا میآوریم:
1-جمله"اعظکم"(شما را اندرز میدهم)در حقیقت بیانگر این واقعیت است که من خیر و صلاح شما را در این سخن در نظر میگیرم نه هیچ مساله دیگر.
2-تعبیر به"واحدة"(تنها یک چیز)مخصوصا با تاکید به وسیله"انما" اشاره گویایی است به این واقعیت که ریشه تمام اصلاحات فردی و جمعی به کار انداختن اندیشههاست،ما دام که فکر ملتی در خواب است مورد هجوم دزدان و سارقان دین و ایمان و آزادی و استقلال قرار میگیرند،اما هنگامی که افکار بیدار شد راه بر آنها بسته میشود.
3-تعبیر به"قیام"در اینجا به معنی ایستادن روی دو پا نیست بلکه به معنی آمادگی برای انجام کار است،چرا که انسان به هنگامی که روی پای خود میایستد آماده برای انجام برنامههای مختلف زندگی میشود،بنا بر این اندیشه کردن نیاز به آمادگی قبلی دارد،که انگیزه و حرکتی در انسان به وجود آید که با اراده و تصمیم به تفکر بپردازد.
4-تعبیر"للّٰه"بیانگر این معنی است که قیام و آمادگی باید انگیزه الهی داشته باشد،و تفکری که از چنین انگیزهای سرچشمه میگیرد ارزنده است، اصولا اخلاص در کارها و حتی در اندیشیدن خمیرمایه نجات و سعادت و برکت است.
جالب اینکه ایمان به"اللّٰه"در اینجا مسلم گرفته شده بنا بر این تفکر
به خاطر مسائل دیگر است اشاره به اینکه توحید یک امر فطری است که حتی بدون اندیشه نیز روشن است.
5-تعبیر به"مثنی و فرادی"(دو دو،یا یک یک)اشاره به این است که اندیشه و تفکر باید دور از غوغا و جنجال باشد،مردم به صورت تکنفری، یا حد اکثر دو نفر دو نفر قیام کنند،و فکر و اندیشه خود را به کار گیرند،چرا که تفکر در میان جنجال و غوغا عمیق نخواهد بود،به خصوص اینکه عوامل خود خواهی و تعصب در راه دفاع از اعتقاد خود در حضور جمع بیشتر پیدا میشود.
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که این دو تعبیر به منظور این است که افکار"فردی"و"جمعی"یعنی آمیخته با مشورت را فرا گیرد،انسان باید هم به تنهایی بیندیشد،و هم از افکار دیگران بهره گیرد که استبداد در فکر و رأی مایه تباهی است،و همفکری و تلاش برای حل مشکلات علمی به کمک یکدیگر- در آنجا که به جنجال و غوغا نکشد مطمئنا اثر بهتری دارد و شاید به همین دلیل "مثنی"بر"فرادی"مقدم داشته است.
6-جالب اینکه قرآن در اینجا میگوید تتفکروا(بیندیشید)اما در چه چیز؟از این نظر مطلق است و به اصطلاح"حذف متعلق دلیل بر عموم،است" یعنی در همه چیز،در زندگی معنوی،در زندگی مادی،در مسائل مهم،در مسائل کوچک،و خلاصه در هر کار باید نخست اندیشه کرد،ولی از همه مهمتر، اندیشه برای پیدا کردن پاسخ این چهار سؤال است:
از کجا آمدهام؟آمدنم بهر چه بوده؟به کجا میروم؟و اکنون در کجا هستم؟ ولی بعضی از مفسران معتقدند که متعلق"تفکر"در این جا جمله بعد از آن است( مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ )یعنی اگر کمی تفکر کنید به خوبی در مییابید
که پیامبر ص از اتهام واهی شما در مورد جنون پاک و منزه است.
معنی اول روشنتر به نظر میرسد.
اما مسلما از اموری که باید در آن اندیشید همین مساله نبوت و صفات برجستهای است که در شخص پیامبر اسلام و عقل و درایت او بود بیآنکه منحصر به آن باشد.
7-تعبیر"صاحبکم"(همنشین و دوست شما)در مورد شخص پیغمبر ص اشاره به این است که او برای شما چهره ناشناختهای نیست،او سالیان دراز در میان شما بوده،او را به امانت و درایت و صدق و راستی شناختهاید،تا کنون نقطه ضعفی در پرونده زندگی او مشاهده نکردهاید،بنا بر این انصاف دهید اتهاماتی که به او میبندید همه بیاساس است.
8-"جنة"به معنی جنون در اصل از ماده"جن"(بر وزن ظن)به معنی ستر و پوشش است،و از آنجا که مجنون چنان است که گویی عقلش پوشیده شده این تعبیر در باره او به کار میرود،و به هر حال نکته قابل ملاحظه اینجاست که گویا میخواهد این حقیقت را بیان کند که دعوت کننده به اندیشه و بیداری فکر چگونه ممکن است خود مجنون باشد،و همین که منادی تفکر است خود دلیل بر نهایت عقل و درایت اوست.
9-جمله" إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ "رسالت پیامبر ص را در مساله"انذار" خلاصه میکند یعنی بیم دادن از مسئولیتها،از دادگاه و کیفر الهی،درست است که پیامبر رسالت بشارت هم دارد،ولی آنچه بیشتر انسان را وادار به حرکت میکند مساله انذار است،و لذا در بعضی دیگر از آیات قرآن نیز به عنوان تنها وظیفه پیامبر ص ذکر شده،مانند آیه 9 سوره احقاف وَ مٰا أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ "من جز انذار کننده آشکار نیستم"نظیر این معنی در سوره ص آیه 65 و آیات دیگر نیز آمده است.
10-تعبیر" بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ "اشاره به این است که قیامت چنان نزدیک است که گویی پیش روی شما است،و به راستی در برابر عمر دنیا نیز چنین است،این تعبیر در روایات اسلامی نیز آمده است که پیامبر اکرم ص فرمود:
بعثت انا و الساعة کهاتین(و ضم(ص)الوسطی و السبابة) "بعثت من و قیام قیامت مانند این دو است-سپس انگشت اشاره و انگشت وسط خود را به هم چسبانید و نشان داد" (1).
مکتبهای مادی و کمونیستی که همیشه از ناحیه مذاهب راستین احساس خطر میکنند همیشه اصرار دارند که دعوت ادیان را دعوت به تخدیر افکار تودهها معرفی کنند،تعبیر رسوای آنها که"دین افیون تودههاست"معروف است.
همچنین استعمارگران شرق و غرب به خاطر هراسی که از قیام تودههای مؤمن در سایه افکار مذهبی و استقبال از شهادت در راه خدا داشتهاند سعی میکردند که به روانشناسان و جامعهشناسان خود این مطلب را تلقین کنند،تا در کتابهای به اصطلاح علمیشان منعکس سازند که مذهب زائیده جهل و نادانی بشر نسبت به عوامل طبیعت است! البته این بحثی است دامنهدار و در جای خود جوابهای قاطع و دندانشکن به آنها داده شده که اینجا جای شرح همه آنها نیست،ولی آیاتی از قبیل آیات مورد بحث که دعوت به تفکر و اندیشه میکند،بلکه عصاره دین و خمیرمایه تکامل و پیشرفت انسان را همین اندیشه و تفکر میداند مشت این دروغپردازان را باز میکند.
1) 1) تفسیر"روح المعانی"ذیل آیه مورد بحث جلد 22 صفحه 143.
چگونه ممکن است آئینی همچون اسلام وسیله تخدیر یا مولود جهل باشد در حالی که آورندهاش به اعلا صوت خود همه انسانها را مخاطب ساخته و میگوید قیام و نهضت کنید برای زنده کردن اندیشههای خفته،آنهم در محیطی آرام و خالی از غوغا.
در محیطی دور از هوا و هوس و امواج تبلیغاتی مسموم.
دور از تعصبها،و دور از لجاجتها.
برای خدا قیام کنید و اندیشه کنید.
که تنها اندرز من به شما همین است و بس! آیا چنین آئینی را که نه تنها در اینجا بلکه در موارد بسیار زیادی همین دعوت را تکرار کرده متهم به تخدیر افکار ساختن مضحک نیست؟! به خصوص اینکه میگوید نه فقط در حال تنهایی و انفرادی اندیشه کنید، بلکه به صورت دو نفری و با معاضدت یکدیگر بتفکر پردازید،محتوای دعوت انبیاء را بشنوید،دلائل آنها را مورد مطالعه قرار دهید،اگر با عقل شما هماهنگ بود پذیرا شوید.
حوادثی که در عصر و زمان ما به خاطر قیام مسلمانان انقلابی در کشورهای مختلف در برابر قدرتهای جهنمی شرق و غرب روی داد،و دنیا را در نظر مستکبران تیره و تار کرد و پایههای قدرتشان را لرزان ساخت نشان داد که آنها این نکته را درست فهمیده بودند که عقائد اصیل مذهبی دشمن سرسخت آنها و خطر عظیمی است برای آنها،و نیز نشان داد که هدف این اتهاماتی که به مذهب بستهاند چیست؟ راستی عجیب است در تحلیلهای به اصطلاح فلسفی جامعهشناسان غربی این مساله را مسلم میگیرند که جهانی ما وراء طبیعت نیست و دین یک پدیده ساختگی بشر است،سپس بر سر این مساله دعوا میکنند که عامل آن چیست؟مسائل
اقتصادی است؟ترس انسانهاست؟عدم آگاهی بشر است؟عقدههای روحی است و...؟ اما حاضر نیستند حتی یک لحظه خود را از این پیشداوری غلط تهی کرده و احتمال دهند ما ورای عالم طبیعت عالم دیگری است و در دلائل روشن توحید و نشانههای آشکار نبوت پیامبرانی همچون محمد ص بیندیشند.
اینها بیشباهت به مشرکان عصر جاهلیت نیستند با این تفاوت که آنها متعصب و لجوج بودند و درس نخوانده،اینها نیز متعصب و لجوجند اما درس خوانده! و به همین دلیل خطرناکتر و اغوا کنندهترند! جالب اینکه آخرین قسمت بسیاری از آیات قرآن دعوت به تفکر یا تعقل یا تذکر است:
گاه میگوید: إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (نحل-11 و 69).
و گاه میگوید: إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (رعد-3 و زمر-42 و جاثیه-13).
و گاه میگوید: لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (حشر-21 و اعراف-176).
و گاه همین جمله را به صورت رویارو مطرح ساخته میفرماید: کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الآیات لعلکم تتفکرون:"اینگونه خداوند آیاتش را برای شما بیان میکند شاید اندیشه کنید"(بقره 219 و 266).
و از این قبیل در قرآن فراوان است،مانند دعوت به"فقه"(فهم) در آیات زیادی از قرآن،دعوت به"عقل و تعقل"و مدح آنها که عقل خویش را به کار میگیرند،و مذمت شدید از آنها که فکر خود را به کار نمیاندازند که در 46 آیه از قرآن مجید وارد شده! توصیف زیادی که از علما و دانشمندان و مقام علم و دانش نموده که اگر بخواهیم همه آیات آن را گردآوری و تفسیر کنیم خود کتاب مستقلی میشود.
در این مورد همین بس که قرآن یکی از صفات دوزخیان را نداشتن تفکر و تعقل ذکر کرده است: وَ قٰالُوا لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ "دوزخیان میگویند:اگر ما گوش شنوا و عقل بیداری داشتیم در میان دوزخیان نبودیم"!(که جای عاقلان در دوزخ نیست)(ملک-10).
و در جای دیگر میگوید:اصولا افرادی که گوش دارند و نمیشنوند، چشم دارند و نمیبینند و عقل دارند و اندیشه نمیکنند،برای جهنم نامزد شدهاند! وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ :
"به طور مسلم گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ قرار دادیم، نشانه آنها اینست که عقل دارند و با آن اندیشه نمیکنند،چشم دارند و با آن نمی بینند،و گوش دارند و با آن نمیشنوند،آنها همچون چهارپایانند،بلکه گمراهتر!آنها همان غافلانند"(اعراف-179).
در روایات اسلامی-به پیروی از قرآن-مساله فکر و اندیشه در درجه اول اهمیت قرار گرفته،و تعبیرات بسیار گویا و جالبی در آن دیده میشود که نمونههایی از آن را در اینجا میآوریم:
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم
لیس العبادة کثرة الصلاة و الصوم انما العبادة التفکر فی امر اللّٰه عز و جل: "عبادت به زیادی نماز و روزه نیست،عبادت واقعی تفکر در کار خداوند متعال و اسرار جهان آفرینش
است (1).
در روایت دیگری میخوانیم
کان اکثر عبادة ابی ذر التفکر "بیشترین عبادت ابو ذر تفکر و اندیشه بود" (2).
در روایتی از امام صادق ع میخوانیم شخصی سؤال کرد اینکه مردم از (پیامبر ص نقل میکنند:
تفکر ساعة خیر من قیام لیلة: "یک ساعت اندیشه کردن بهتر از یک شب عبادت نمودن است"منظور از آن چیست؟و چگونه باید تفکر کند؟ امام ع در پاسخ فرمود:
یمر بالخربة او بالدار فیقول این ساکنوک این بانوک مالک لا تتکلمین: "هنگامی که از کنار ویرانه،یا خانهای(که از ساکنان خالی شده)میگذرد بگوید:ساکنان تو کجا رفتند؟بنیانگذارانت چه شدند؟ چرا سخن نمیگویی"؟ (3).
امیر مؤمنان علی ع میفرماید:
ان التفکر یدعوا الی البر و العمل به:
"تفکر دعوت به نیکی و عمل به آن میکند" (4).
قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اَللّٰهِ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (47) قُلْ إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلاّٰمُ اَلْغُیُوبِ (48) قُلْ جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ مٰا یُبْدِئُ اَلْبٰاطِلُ وَ مٰا یُعِیدُ (49) قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّمٰا أَضِلُّ عَلیٰ نَفْسِی وَ إِنِ اِهْتَدَیْتُ فَبِمٰا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ (50)
47-بگو هر اجر و پاداشی از شما خواستهام برای خود شماست،اجر من تنها بر خداوند است و او گواه بر هر چیزی است.
48-بگو:پروردگار من حق را(بر دل پیامبران خود)میافکند که او علام الغیوب(و از تمام اسرار نهان آگاه)است.
49-بگو:حق آمد و باطل(کاری از آن ساخته نیست)نمیتواند آغازگر چیزی باشد و نه تجدید کننده آن.
50-بگو:اگر من گمراه شوم از ناحیه خود گمراه میشوم،و اگر هدایت یابم به وسیله آنچه پروردگارم به من وحی میکند هدایت مییابم،او شنوا و نزدیک است.
از باطل کاری ساخته نیست!
گفتیم خداوند در این سلسله آیات پنج بار به پیامبرش دستور میدهد که
از طرق مختلف با این گمراهان بیایمان سخن بگوید و راه عذر را از هر سو بر آنها ببندد.
در آیه گذشته سخن از دعوت به تفکر،و نفی هر گونه عدم تعادل روحی از پیامبر ص بود.
در نخستین آیه مورد بحث سخن از عدم مطالبه اجر و مزد در برابر رسالت است.
میگوید:"بگو هر اجر و پاداش از شما خواستم برای شماست"( قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ ).
"اجر و پاداش من تنها بر خداست"( إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ ).
اشاره به اینکه انسان عاقل هر کاری را میکند باید انگیزهای داشته باشد، وقتی کمال عقل من بر شما ثابت شد،و میبینید انگیزه مادی ندارم،باید بدانید محرک الهی و معنوی مرا به این کار واداشته است.
به تعبیر دیگر:من شما را دعوت به تفکر کردم،اکنون بیندیشید،و از و جدان خود سؤال کنید،چه چیز سبب شده که من شما را از عذاب شدید الهی انذار کنم؟چه سودی از این کار عائد من میشود؟و چه فایده مادی برای من دارد؟ اضافه بر این اگر بهانه شما در این اعراض و رویگردانی از حق این است که باید بهای گزافی برای آن بپردازید،من اصولا از شما اجر و پاداشی نخواستهام.
چنان که همین معنی با صراحت در آیه 46 سوره قلم آمده: أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ "آیا تو از آنها پاداشی بر ادای رسالت خواستهای که بر دوش آنها سنگینی میکند"؟! در اینکه جمله" فَهُوَ لَکُمْ "چه مفهومی دارد؟دو تفسیر وجود دارد:
نخست اینکه کنایه باشد از عدم مطالبه هر گونه اجرت بطور مطلق مثل
اینکه ما میگوئیم:"هر چه از تو خواستهام مال خودت"کنایه از اینکه چیزی از تو نخواستهام،شاهد این سخن جمله بعد از آن است که میگوید: إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ "پاداش من تنها بر خداست".
دوم اینکه اگر میبینید من در بعضی از سخنانم که از سوی پروردگار آوردهام به شما گفتهام: لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ :"من از شما پاداشی نمیطلبم جز دوستی خویشاوندانم"(شوری-23).
این نیز سودش به خود شما بازگشت میکند چرا که مودت ذی القربی بازگشت به مساله"امامت و ولایت"و"تداوم خط نبوت"است که آن نیز برای ادامه هدایت شما ضروری است.
شاهد این سخن شان نزولی است که بعضی در اینجا نقل کردهاند که وقتی آیه قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ نازل شد،پیامبر ص به مشرکان مکه فرمود:خویشاوندان مرا ناراحت نکنید،آنها نیز این پیشنهاد را پذیرفتند،اما هنگامی که پیامبر ص از بتهای آنها بدگویی کرد گفتند محمد ص منصفانه با ما رفتار نمیکند،از یک سو از ما میخواهد خویشاوندانش را آزار ندهیم،ولی از سوی دیگر با بدگویی از خدایان ما،ما را آزار میدهد در اینجا آیه: قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ (آیه مورد بحث)نازل شد و به آنها گفت:آنچه من در این باره از شما خواستم به نفع خود شما بود،حال میخواهید آنها را آزار بکنید یا نکنید (1).
و در پایان آیه میفرماید:"و او بر هر چیزی شاهد و گواه است" ( وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ).
اگر من پاداشم را از او میخواهم به خاطر آن است که او از همه اعمال و نیات من آگاه است.
1) 1) تفسیر"روح البیان"جلد 7 صفحه 308.
بعلاوه،او گواه حقانیت من است،چرا که اینهمه معجزات و آیات بینات را او در اختیار من گذارده.
و به راستی برترین گواه اوست،چرا که کسی که حقایق را از همه بهتر میداند،و از همه بهتر میتواند ادا کند،و هیچ چیزی جز حق از او صادر نمیشود او بهترین گواهان است و او خداست. ***با توجه به آنچه پیرامون حقانیت دعوت پیامبر ص گفته شد،در آیه بعد میگوید:قرآن واقعیتی است انکار ناپذیر که از ناحیه خدا بر قلب پیامبر القا شده است"بگو پروردگار من حق را میافکند که او علام الغیوب است و از تمام اسرار نهان آگاه است"( قُلْ إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلاّٰمُ الْغُیُوبِ ).
با توجه به اینکه"یقذف"از ماده قذف(بر وزن حذف)به معنی افکندن به نقطه دور دست،یا پرتاب کردن از راه دور میباشد،برای این آیه تفسیرهای متعددی گفتهاند که با هم قابل جمع است:
نخست اینکه:منظور افکندن"حق"یعنی کتب آسمانی و وحی الهی بر قلوب انبیاء و فرستادگان پروردگار است،چرا که او به حکم"علام الغیوب بودن"قلبهای آماده را میشناسد و بر میگزیند،و وحی را در آن میافکند تا در اعماقش نفوذ کند.
و به این ترتیب بیشباهت به حدیث معروف"العلم نور یقذفه اللّٰه فی قلب من یشاء""علم نوری است که خداوند به دلهای کسانی که بخواهد و شایسته ببیند میافکند"نیست.
تعبیر به علام الغیوب این معنی را تایید میکند.
بعضی دیگر گفتهاند منظور افکندن حق بر باطل و کوبیدن باطل به وسیله حق است،یعنی حق آن چنان نیرویی دارد که تمام موانع را از سر راه خود
بر میدارد و هیچکس را قدرت مقابله با آن نیست،و به این ترتیب تهدیدی است برای مخالفان که به مقابله با قرآن بر نخیزند،و بدانند حقانیت قرآن آنها را در هم میکوبد.
و در این صورت شبیه مطلبی است که در آیه 18 سوره انبیاء آمده بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبٰاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذٰا هُوَ زٰاهِقٌ :"ما حق را بر سر باطل میکوبیم تا آن را نابود و هلاک سازد،و باطل محو و نابود میشود.
این احتمال نیز داده شده است که منظور از تعبیر به"قذف"در اینجا نفوذ حقانیت قرآن در نقاط دور و نزدیک جهان است و اشاره به اینکه سرانجام، این وحی آسمانی جهانگیر خواهد شد و همه جا را با نور خود روشن میسازد. ***سپس برای تاکید بیشتر میافزاید:"بگو حق آمد و از باطل در برابر آن کاری ساخته نیست نه کار تازهای میتواند انجام دهد و نه برنامه گذشته را تجدید کند"( قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ مٰا یُبْدِئُ الْبٰاطِلُ وَ مٰا یُعِیدُ ) (1).
و به این ترتیب در برابر حق هیچگونه نقشی نخواهد داشت،نه یک نقش جدید و آغازگر و نه یک نقش تکراری چرا که نقشههایش نقش بر آب است و درست به همین دلیل نمیتواند نور حق را بپوشاند و اثر آن را از خاطرهها بزداید.
گرچه بعضی از مفسران خواستهاند"حق"و"باطل"را در این آیه در مصداقهای محدودی محصور کنند،ولی پیداست که مفهوم آن دو وسیع و گسترده است،قرآن،وحی الهی،و تعلیمات اسلام،همه در مفهوم"حق"
1) 1) "یبدء"از ماده"ابداء"به معنی ایجاد کردن ابتدایی است،و"یعید" از ماده"اعاده"به معنی تکرار است،باطل فاعل آن است،و مفعول آن محذوف میباشد، و تقدیر چنین است:ما یبدء الباطل شیئا و ما یعید شیئا.
جمع است،و"شرک"و کفر،ضلالت،ظلم و گناه،وسوسههای شیطانی، و ابداعات طاغوتی همه در معنی"باطل"درج است.
و در حقیقت این آیه شبیه آیه 81 سوره اسراء است که میفرماید: وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ کٰانَ زَهُوقاً :"بگو حق آمد و باطل از میان رفت،چرا که باطل از بین رفتنی است".
در روایتی از ابن مسعود چنین آمده که پیامبر ص وارد مکه شد در حالی که در اطراف خانه خدا 360 بت بود،با چوبی که به دست داشت یک یک از بتها را فرو میانداخت و میفرمود
جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ کٰانَ زَهُوقاً جاء الحق و ما یبدئ الباطل و ما یعید
(1) .
***سؤال:
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه:آیه فوق میگوید:با ظهور حق "باطل"رنگ باخته شده و به کلی ابتکار را از دست داده،با اینکه ما میبینیم هنوز باطل جولان دارد،و بسیاری از مناطق را زیر سیطره خود قرار داده است؟ در پاسخ باید به این نکته توجه داشت که اولا با ظهور حق و آشکار شدن آن،باطل یعنی شرک و کفر و نفاق و آنچه از آن سرچشمه میگیرد،بیرنگ میگردد،و اگر به حیات خود ادامه دهد از طریق زور و ظلم و فشار خواهد بود، و گرنه نقاب از صورتش برداشته شده،و چهره کریه آن بر جویندگان حق آشکار گشته،و منظور از آمدن حق و محو شدن باطل همین است.
ثانیا:برای تحقق حکومت حق و زوال حکومت باطل در پهنه جهان علاوه بر امکاناتی که از سوی خداوند در اختیار بندگان قرار داده شده،وجود
1) 1) تفسیر مجمع البیان جلد 8 صفحه 397.
شرائطی نیز از ناحیه آنان ضروری است که مهمترین آنها ترتیب مقدمات برای استفاده از این امکانات است.
و به تعبیر دیگر:پیروزی حق بر باطل نه تنها در جنبههای مکتبی و منطقی و هدفی،بلکه در جنبههای اجرایی بر دو اساس قرار دارد"فاعلیت فاعل" و"قابلیت قابل"و اگر بر اثر عدم تحقق قابلیتها در مرحله اجرا به پیروزی نرسد دلیل بر عدم پیروزی آن نیست.
چنان که قرآن فی المثل میگوید: اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ :"مرا بخوانید تا دعای شما را اجابت کنم"(مؤمن-60)اما میدانیم اجابت دعا بی قید و شرط نیست چنانچه شرائطش حاصل شود اجابتش قطعی است،و در غیر این صورت نباید انتظار اجابت داشت،شرح این معنی در ذیل آیه 186 سوره بقره(جلد اول صفحه 639)آمده است.
این درست به آن میماند که طبیب حاذقی را بر بالین بیماری حاضر کنیم، میگوئیم اسباب نجات تو فراهم شد،و هر گاه دارو را برای او آماده کردیم میگوئیم مشکل تو دیگر حل شده است،در حالی که همه اینها مقتضی است نه علت تامه،بیمار باید از دارو استفاده کند شرائط طبیب را به کار بندد،و پرهیزهای لازم را فراموش نکند،تا شفا عینیت خارجی پیدا کند(دقت کنید). ***سپس برای اینکه روشن سازد که آنچه میگوید از سوی خداست،و هر هدایتی از ناحیه اوست،و در وحی الهی هرگز خطایی رخ نمیدهد،میافزاید:
بگو:اگر من گمراه شوم از ناحیه خویشتن گمراه میشوم،و اگر هدایت یابم به وسیله آنچه پروردگارم به من وحی میکند هدایت مییابم( قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّمٰا أَضِلُّ عَلیٰ نَفْسِی وَ إِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمٰا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی ) (1).
1) 1) در اینکه چرا در جمله اول"علی"آورده(علی نفسی)و در جمله دوم"با" ( فَبِمٰا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی )بعضی از مفسران گفتهاند هر یک از این دو جمله محذوفی دارد که به قرینه دیگری حذف شده،و در تقدیر چنین بوده:ان ضللت فانما اضل نفسی و ان اهتدیت فانما اهتدی لنفسی بما یوحی الی ربی(دقت کنید)(تفسیر روح المعانی ذیل آیه مورد بحث).
یعنی من نیز اگر به حال خود بمانم گمراه میشوم،چرا که پیدا کردن راه حق از میان انبوه باطلها جز به مدد پروردگار ممکن نیست،و نور هدایتی که هیچ گمراهی در آن راه ندارد نور وحی اوست.
درست است که عقل چراغی است پر فروغ،اما میدانیم که انسان معصوم نیست،و شعاع این چراغ نمیتواند همه پردههای ظلمت را بشکافد،پس شما هم بیایید دست به دامن این نور وحی الهی بزنید تا از وادی ظلمات در آیید،و در سرزمین نور قدم بگذارید.
به هر حال جایی که پیامبر با تمام علم و آگاهیش بدون هدایت الهی به جایی نرسد تکلیف دیگران روشن است.
و در پایان آیه میافزاید:"او شنوا و نزدیک است"( إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ ).
مبادا فکر کنید سخنان ما و شما را نمیشنود،و یا میشنود اما از ما دور است نه او هم شنواست و هم نزدیک بنا بر این ذرهای از گفتگوها و خواستههای ما از او مخفی نمیماند.
وَ لَوْ تَریٰ إِذْ فَزِعُوا فَلاٰ فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَکٰانٍ قَرِیبٍ (51) وَ قٰالُوا آمَنّٰا بِهِ وَ أَنّٰی لَهُمُ اَلتَّنٰاوُشُ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ (52) وَ قَدْ کَفَرُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ وَ یَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ (53) وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مٰا یَشْتَهُونَ کَمٰا فُعِلَ بِأَشْیٰاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کٰانُوا فِی شَکٍّ مُرِیبٍ (54)
51-اگر ببینی هنگامی که فریادشان بلند میشود،اما نمیتوانند(از چنگال عذاب الهی) بگریزند،و آنها را از مکان نزدیکی(از آنجا که حتی انتظارش را ندارند) میگیرند(از درماندگی آنها تعجب خواهی کرد).
52-و(در آن حال)میگویند ایمان آوردیم،ولی چگونه میتوانند از فاصله دور به آن دسترسی پیدا کنند؟! 53-آنها پیش از این(که در نهایت آزادی بودند)به آن کافر شدند(و نسبتهای ناروا به آن میدادند)و از مکان دور دستی به جهان غیب پرتاب میشدند(بی مطالعه در باره آن قضاوت میکردند).
54-(سرانجام)میان آنها و آنچه مورد علاقهشان بود جدایی افکنده شد،همانگونه که به پیروان(و هم مسلکان)آنها از قبل عمل گردید چرا که آنها در شک و تردید بودند.
آنها راه فرار ندارند
در آیات مورد بحث که آخرین آیات"سوره سبا"است با توجه به بحثهایی
که پیرامون مشرکان لجوج در آیات پیشین گذشت،روی سخن را بار دیگر به پیامبر ص کرده،حال این گروه را به هنگام گرفتاری در چنگال عذاب الهی مجسم میسازد که چگونه آنها پس از گرفتاری به فکر ایمان میافتند اما ایمانشان سودی نخواهد داشت.
میفرماید:"اگر ببینی هنگامی که فریادشان بلند میشود اما نمیتوانند فرار کنند،و از چنگال عذاب الهی بگریزند،و آنها را از مکان نزدیکی میگیرند و گرفتار میسازند از بیچارگی آنها تعجب خواهی کرد( وَ لَوْ تَریٰ إِذْ فَزِعُوا فَلاٰ فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَکٰانٍ قَرِیبٍ ) (1).
در اینکه این فریاد و فزع و بیتابی مربوط به چه زمانی است؟در میان مفسران گفتگو است:
بعضی آن را مربوط به عذاب دنیا یا هنگام مرگ دانستهاند،و بعضی آن را مربوط به مجازات روز قیامت.
ولی در آخرین آیه مورد بحث تعبیری است که نشان میدهد این آیات همه مربوط به دنیا و عذاب استیصال،و یا لحظه جان دادن است،چرا که در آخرین آیه میگوید:"میان آنها و آنچه مورد علاقه آنها بود جدایی افکنده میشود، همانگونه که قبل از آن در باره گروههای دیگری از کفار این عمل انجام گرفت".
این تعبیر با عذاب روز قیامت سازگار نیست،چرا که در آن روز همه یک جا برای حساب جمع میشوند،چنان که در آیه 103 سوره هود آمده است ذٰلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّٰاسُ وَ ذٰلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ "آن روزی است که همه مردم در آن جمع میشوند،و روزی است که همه آن را مشاهده میکنند"! و در آیه 50 سوره واقعه میخوانیم: قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَمَجْمُوعُونَ إِلیٰ مِیقٰاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ
1) 1) "و لو تری"جمله شرطیه است و جزای آن محذوف است،و در تقدیر چنین است...لرأیت امرا عظیما-یا-لعجبت من احوالهم.
"بگو اولین و آخرین همگی برای وقت روز معینی جمع آوری میشوند.
بنا بر این منظور از جمله" أُخِذُوا مِنْ مَکٰانٍ قَرِیبٍ "این است که این افراد بیایمان و ستمگر نه تنها نمیتوانند از حوزه قدرت خدا فرار کنند بلکه خدا آنها را از جایی گرفتار میکند که بسیار به آنها نزدیک است! آیا فرعونیان در امواج نیل که سرمایه افتخار آنها بود دفن نشدند؟و آیا قارون در میان گنجهایش به زمین فرو نرفت؟و آیا قوم سبا که داستانشان در همین سوره آمده است از نزدیکترین مکان یعنی همان سد عظیمی که قلب آبادی آنها و مایه حیات و حرکت آنان بود گرفتار نگشتند؟بنا بر این خدا آنها را از نزدیکترین مکان گرفتار میسازد تا بدانند قدرتنمایی او را.
بسیاری از پادشاهان ظالم به وسیله نزدیکترین افرادشان به قتل رسیدند و نابود شدند،و بسیاری از قدرتمندان ستمگر از درون خانههایشان آخرین ضربت را خوردند.
و اگر میبینیم در روایات فراوانی که از طرق شیعه و اهل سنت نقل شده این آیه تطبیق بر خروج"سفیانی"(گروهی که پیرو مکتب ابو سفیانند و تفالههای عصر جاهلیتند و بر ضد طرفداران حق در آستانه قیام مهدی خروج میکنند)و لشکر او شده است که آنها به هنگام حرکت به سوی مکه به قصد تسخیر آن در صحرا گرفتار میشوند،و زمین لرزه شدیدی سبب شکافتن زمین و فرو رفتن آنها در آن میشود،در حقیقت بیان یکی از مصادیق" أُخِذُوا مِنْ مَکٰانٍ قَرِیبٍ "است که آنها از نقطهای که زیر پایشان است گرفتار چنگال عذاب الهی میشوند.
مضمون این حدیث را"ابن عباس"و"ابن مسعود"و"ابو هریره"و"ابو حذیفه" و"ام سلمه"و"عایشه"مطابق آنچه در کتب اهل سنت آمده از پیامبر گرامی
اسلام نقل کردهاند (1).
و بسیاری از مفسرین شیعه مانند تفسیر"قمی"و"مجمع البیان"و"نور الثقلین" و"صافی"و جمعی از مفسران اهل سنت مانند نویسنده تفسیر"روح المعانی" و"روح البیان"و"قرطبی"نیز آن را ذیل آیات مورد بحث آوردهاند.
مرحوم"علامه مجلسی"روایات متعددی در بحار الانوار از امام باقر ع و پیامبر گرامی اسلام در این زمینه نقل کرده که نشان میدهد یکی از مصادیق آیات مورد بحث مساله خروج"سفیانی"به هنگام قیام مهدی ع است که خداوند آنها را از نزدیکترین مکان گرفته و نابود میکند (2).
همانگونه که بارها گفتهایم روایاتی که در تفسیر آیات وارد میشود غالبا به ذکر مصداقهای روشن میپردازد و هرگز دلیلی بر محدودیت مفهوم آیات نیست. ***در آیه بعد وضع حال آنها را به هنگام گرفتار شدن در چنگال مجازات الهی بیان کرده،میفرماید:"آنها میگویند ما به آن(قرآن و آورندهاش و مبدأ و معاد)ایمان آوردیم"( وَ قٰالُوا آمَنّٰا بِهِ ) (3).
"ولی چگونه آنها میتوانند از آن فاصله دور دسترسی به آن پیدا کنند"؟! ( وَ أَنّٰی لَهُمُ التَّنٰاوُشُ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ ).
آری با فرا رسیدن مرگ و عذاب استیصال درهای بازگشت به کلی بسته میشود،و میان انسان و جبران خلافکاریهای گذشته گویی سد محکمی ایجاد
میگردد،به همین دلیل اظهار ایمان در آن هنگام گویی از نقطه دور دستی انجام میگیرد.
اصولا چنین ایمانی که جنبه اضطراری دارد،و به خاطر وحشت فوق العاده از عذابی است که با چشم مشاهده میکنند ارزشی ندارد،و لذا در آیات دیگر قرآن میخوانیم"اینها دروغ میگویند،اگر باز گردند همان برنامهها را تکرار میکنند"(انعام-28).
"تناوش"از ماده"نوش"(بر وزن خوف)به معنی بر گرفتن چیزی است،و بعضی آن را به معنی گرفتن با سهولت دانستهاند،یعنی آنها چگونه میتوانند به آسانی به چنین هدف دور دستی راه یابند؟. ***آنها چگونه میتوانند در این لحظهای که همه چیز پایان گرفته در مقام جبران خطاهای خویش بر آیند و ایمان بیاورند"در حالی که پیش از آن-در همان حالتی که در نهایت اختیار و آزادی اراده بودند-به آن کافر شدند"؟!( وَ قَدْ کَفَرُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ ).
نه تنها کافر شدند بلکه انواع اتهامات را به پیامبر اسلام و تعلیمات او بستند و"در باره جهان غیب-عالم ما وراء طبیعت،و قیامت و نبوت پیامبر-داوریهای نادرستی میکردند و از نقطه دور دستی نسبتهایی به آن میدادند"( وَ یَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ ).
"قذف"چنان که گفتیم به معنی پرتاب کردن چیزی است،و"غیب" جهان ما وراء حس است،و"مکان بعید"به معنی نقطه دور دست است،و مجموعا کنایه لطیفی است از کسی که بدون آگاهی و اطلاع در باره جهان ما وراء طبیعت قضاوت میکند،همانگونه که پرتاب کردن چیزی از نقطه دور دست کمتر به هدف میخورد این ظن و گمان و داوری آنها نیز به هدف اصابت نمیکند.
گاه پیامبر ص را"ساحر"میخواندند،گاه"مجنون"،گاه"کذاب" و گاه قرآن را ساخته فکر بشر میدانستند،و گاه بهشت و دوزخ و قیامت را به کلی انکار میکردند،تمام اینها یک نوع"رجم به غیب"و"تیر در تاریکی"و"قذف مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ "بود. ***سپس میافزاید:"سرانجام میان آنها و آنچه مورد علاقه آنان بود به وسیله مرگ جدایی افکنده میشود،همانگونه که با گروههای مشابه آنها از قبل چنین عمل شد"( وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مٰا یَشْتَهُونَ کَمٰا فُعِلَ بِأَشْیٰاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ ).
در یک لحظه دردناک تمام اموال و ثروتها،تمام کاخها و مقامها،و تمام آرزوهای خود را میبینند که از آنها جدا میشود،آنهایی که سخت به یک درهم و دینار چسبیده بودند و دل از کمترین امکانات مادی بر نمیکندند چه حالی خواهند داشت در آن لحظه که باید با همه آن یکباره وداع گویند، و چشم بپوشند،و به سوی آیندهای تاریک و وحشتناک گام بردارند؟ برای جمله" حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مٰا یَشْتَهُونَ "(میان آنها و آنچه علاقه داشتند جدایی افکنده میشود)دو تفسیر بیان کردهاند:
نخست تفسیری است که در بالا گفته شد،دیگر اینکه آنها میخواهند ایمان بیاورند و گذشته را جبران کنند اما میان آنها و این تقاضا جدایی افکنده خواهد شد.
ولی تفسیر اول با معنی جمله"ما یشتهون"مناسبتر است،بعلاوه در آیات قبل جمله( أَنّٰی لَهُمُ التَّنٰاوُشُ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ )مساله عدم دسترسی آنها به ایمان در هنگام مرگ و عذاب استیصال آمده بوده و نیاز به تکرار نیست.
ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که بسیاری از مفسران این آیات را ناظر به مجازات روز قیامت و ندامت گناهکاران در عرصه محشر دانستهاند،ولی
چنان که گفتیم آخرین آیه مورد بحث،با توجه به جمله کَمٰا فُعِلَ بِأَشْیٰاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ با این معنی سازگار نیست،بلکه منظور لحظه مرگ و مشاهده عذاب نابود کننده الهی است.
***و چه زیبا میگوید امیر مؤمنان علی ع که لحظات جان دادن و جدایی از نعمتهای دنیا را در کلمات نورانیش به روشنترین وجه ترسیم میکند:
اجتمعت علیهم سکرة الموت،و حسرة الفوت،ففترت لها اطرافهم، و تغیرت لهام الوانهم! ثم آزاد الموت فیهم ولوجا،فحیل بین احدهم و بین منطقه،و انه لبین اهله،ینظر ببصره و یسمع باذنه...
یفکر فیم افنا عمره؟و فیم اذهب دهره؟و یتذکر اموالا جمعها اغمض فی مطالبها،و اخذها من مصرحاتها و مشتبهاتها!...
فهو یعض یده ندامة علی ما اصحر له عند الموت من امره،و یزهد فیما کان یرغب فیه ایام عمره،و یتمنی ان الذی کان یغبطه بها و یحسده علیها قد حازها دونه! "سکرات مرگ،و حسرت از دست دادن نعمتهای دنیا،به آنها هجوم میآورد،اعضای بدنشان به سستی میگراید و رنگ،از چهره آنها میپرد! سپس پنجه مرگ در آنها نفوذ بیشتر میکند،آن چنان که زبانش از کار میافتد در حالی که در میان خانواده خود قرار دارد،با چشم میبیند و با گوش میشنود(اما یارای سخن گفتن در او نیست!).
در این میاندیشد که عمر خویش را در چه راهی تباه کرد؟دوران زندگی خود را در چه راهی گذراند؟به یاد ثروتهایی میافتد که بدون توجه به حلال و حرام بودن جمع آوری کرد،و هرگز در طریق تحصیل آنها نیندیشید.
انگشت حسرت به دهان میگیرد،و دست خود را از پشیمانی میگزد،
چرا که به هنگام مرگ مسائلی بر او روشن میشود که تا آن زمان مخفی مانده بود،او در این حال نسبت به آنچه در دوران زندگی به شدت به آن علاقه داشت بیاعتنا میشود،آرزو میکند ای کاش کسانی که در گذشته به ثروت او غبطه میخوردند و بر آن حسد میورزیدند این اموال در اختیار آنان بود و نه او (1).
بالآخره در آخرین جمله آیه مورد بحث میگوید:"علت همه این مسائل آن است که آنها پیوسته در حال شک و تردید به سر میبردند"و طبعا چنین سرنوشتی در انتظار آنها بود( إِنَّهُمْ کٰانُوا فِی شَکٍّ مُرِیبٍ ).
*** پروردگارا!ما را از کسانی قرار ده که پیش از فوت فرصتها بیدار میشوند و به جبران آنچه از آنها فوت شده میپردازند.
بارالها!دام دنیا سخت است،و دشمن زورمند و قوی است،اگر لطف تو یار نشود کار ما زار است.
خداوندا!ما را از کسانی قرار ده که به هنگام روی آوردن نعمتها به شکر میپردازند و مغرور و غافل نمیشوند و به هنگام روی آوردن مصیبتها جزع نمیکنند بلکه عبرت میگیرند.
پایان سوره سبا اول اسفند ماه 1362 مطابق:17\ج 1\1404 ه
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 109.
محتوای سوره فاطر:
این سوره که گاه سوره"فاطر"و گاه سوره"ملائکه"نامیده شده(به خاطر سر آغاز آن که با عنوان"فاطر"و"ملائکه"شروع میشود)از سورههای مکی است،هر چند بعضی دو آیه آن را استثنا کرده و مدنی شمردهاند(آیات 29 و 32) ولی هیچ دلیل روشنی بر این استثناء در دست نیست.
و از آنجا که این سوره مکی است محتوای عمومی سورههای مکی یعنی سخن از"مبدء"و"معاد"و"مبارزه با شرک"،و دعوت رسالت انبیا،و ذکر نعمتهای پروردگار و سرنوشت مجرمان در روز جزا در آن کاملا منعکس است.
آیات این سوره را در پنج بخش میتوان خلاصه کرد.
1-بخش مهمی از آیات این سوره پیرامون نشانههای عظمت خداوند در عالم هستی و دلائل توحید سخن میگوید.
2-بخش دیگری از آن از ربوبیت پروردگار و تدبیر او نسبت به عموم جهان و خصوص انسان و خالقیت و رازقیت او و آفرینش انسان از خاک و مراحل تکامل او بحث میکند.
3-بخش دیگر پیرامون معاد و نتائج اعمال در آخرت،و رحمت گسترده الهی در این جهان،و سنت تخلف ناپذیر او در باره مستکبران است.
4-قسمتی از آیات آن نیز اشاره به مساله رهبری انبیا و مبارزه پیگیر و مستمرشان با دشمنان لجوج و سرسخت و دلداری پیامبر اسلام ص در این زمینه میباشد.
5-سرانجام بخشی از آن بیان مواعظ و اندرزهای الهی در زمینههای مختلف است که مکمل بحثهای گذشته میباشد.
بعضی از مفسران تمام این سوره را در یک حلقه خلاصه کردهاند و آن مساله قاهریت خداوند در تمام زمینههاست (1).
این سخن گرچه با توجه به قسمت قابل توجهی از آیات سوره متناسب به نظر میرسد،ولی در عین حال وجود بخشهای مختلف دیگر را در این سوره نمیتوان انکار کرد.
فضیلت این سوره:
در حدیثی از پیامبر ص آمده است: من قراء سورة الملائکه دعته یوم القیامة ثلاثه ابواب من الجنة ان ادخل من ای الأبواب شئت!: "هر کس سوره فاطر را بخواند در روز قیامت سه در از درهای بهشت او را به سوی خود دعوت میکند که از هر کدام میخواهی وارد شو"! 2. با توجه به اینکه میدانیم درهای بهشت همان عقائد و اعمال صالحی است که سبب وصول به بهشت میشود،همانگونه که در بعضی از روایات دری به عنوان باب المجاهدین یا مانند آن ذکر شده ممکن است این روایت اشاره به ابواب سه گانه اعتقاد به توحید،معاد و رسالت پیامبر ص باشد. در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:دو سوره در قرآن مجید (پشت سر هم قرار دارد)سوره سبا و سوره فاطر که با"الحمد للّٰه"آغاز میشود، هر کسی آنها را در شب بخواند خدا او را در کنف حمایت خود حفظ میکند، و هر کس در روز بخواند ناراحتی به او نمیرسد،و آن قدر خدا خیر دنیا و آخرت به او میبخشد که بر قلب کسی خطور نکرده،و آرزوی کسی به آن نرسیده است" 1. چنان که قبلا هم گفتهایم قرآن برنامه عمل است،و تلاوت آن سر آغازی است برای تفکر و ایمان،و آن نیز وسیلهای است برای عمل به محتوای آن و این همه پاداشهای عظیم نیز از همین جا و با همین شرائط تحقق مییابد(دقت کنید). ***
1) 1) تفسیر"فی ظلال"آغاز سوره فاطر.
این سوره که گاه سوره"فاطر"و گاه سوره"ملائکه"نامیده شده(به خاطر سر آغاز آن که با عنوان"فاطر"و"ملائکه"شروع میشود)از سورههای مکی است،هر چند بعضی دو آیه آن را استثنا کرده و مدنی شمردهاند(آیات 29 و 32) ولی هیچ دلیل روشنی بر این استثناء در دست نیست.
و از آنجا که این سوره مکی است محتوای عمومی سورههای مکی یعنی سخن از"مبدء"و"معاد"و"مبارزه با شرک"،و دعوت رسالت انبیا،و ذکر نعمتهای پروردگار و سرنوشت مجرمان در روز جزا در آن کاملا منعکس است.
آیات این سوره را در پنج بخش میتوان خلاصه کرد.
1-بخش مهمی از آیات این سوره پیرامون نشانههای عظمت خداوند در عالم هستی و دلائل توحید سخن میگوید.
2-بخش دیگری از آن از ربوبیت پروردگار و تدبیر او نسبت به عموم جهان و خصوص انسان و خالقیت و رازقیت او و آفرینش انسان از خاک و مراحل تکامل او بحث میکند.
3-بخش دیگر پیرامون معاد و نتائج اعمال در آخرت،و رحمت گسترده الهی در این جهان،و سنت تخلف ناپذیر او در باره مستکبران است.
4-قسمتی از آیات آن نیز اشاره به مساله رهبری انبیا و مبارزه پیگیر و مستمرشان با دشمنان لجوج و سرسخت و دلداری پیامبر اسلام ص در این زمینه میباشد.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ جٰاعِلِ اَلْمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً أُولِی أَجْنِحَةٍ مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ یَزِیدُ فِی اَلْخَلْقِ مٰا یَشٰاءُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (1) مٰا یَفْتَحِ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا وَ مٰا یُمْسِکْ فَلاٰ مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (2) یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ اُذْکُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ هَلْ مِنْ خٰالِقٍ غَیْرُ اَللّٰهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ (3)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-ستایش مخصوص خداوندی است که آفریننده آسمانها و زمین است،خداوندی که فرشتگان را رسولانی قرار داد که صاحب بالهای دو گانه و سه گانه و چهارگانهاند او هر چه بخواهد در آفرینش میافزاید،او بر هر چیزی قادر است.
2-خداوند هر رحمتی را به روی مردم بگشاید کسی نمیتواند جلو آن را بگیرد،و هر چه
را امساک کند کسی غیر از او قادر به فرستادن آن نیست،و او عزیز و حکیم است.
3-ای مردم!به یاد آورید نعمت خدا را بر شما،آیا خالقی غیر از خدا وجود دارد که شما را از آسمان و زمین روزی دهد؟هیچ معبودی جز او نیست،با این حال چگونه به سوی باطل منحرف میشوید.
آغاز این سوره-مانند سورههای"حمد"و"سبا"و"کهف"-با حمد پروردگار شروع میشود،حمد و ستایش او به خاطر آفرینش جهان پهناور هستی میفرماید:"حمد مخصوص خداوندی است که خالق آسمانها و زمین است"، و همه نعمتها و مواهب هستی از وجود ذیجود او سرچشمه میگیرد( اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
"فاطر"از ماده"فطور"در اصل به معنی شکافتن است،و از آنجا که آفرینش موجودات همانند شکافته شدن ظلمت عدم،و بیرون آمدن نور هستی است،این تعبیر در مورد خلقت و آفرینش به کار میرود،مخصوصا با توجه به علوم روز که میگوید مجموعه عالم هستی در آغاز توده واحدی بوده که تدریجا شکافته شده،و بخشهایی از آن جدا گردیده،اطلاق کلمه"فاطر"بر ذات پاک خداوند مفهوم تازهتر و روشنتری به خود میگیرد (1).
آری او را به خاطر خالقیتش حمد و سپاس میگوئیم،چرا که هر چه هست از ناحیه اوست و هیچکس جز او چیزی از خود ندارد.
و از آنجا که تدبیر این عالم از سوی پروردگار-به حکم اینکه عالم،عالم اسباب است-بر عهده فرشتگان گذارده شده،بلافاصله از آفرینش آنها و قدرتهای عظیمی که پروردگار در اختیارشان گذارده سخن میگوید.
"خداوندی که فرشتگان را رسولانی قرار داد که دارای بالهای دو گانه و سه گانه
1) 1) در باره معنی"فاطر"و"فطور"در جلد دهم صفحه 287(ذیل آیه 10 سوره ابراهیم)و همچنین در جلد پنجم صفحه 171(ذیل آیه 14 انعام نیز سخن گفتهایم).
و چهارگانهاند"( جٰاعِلِ الْمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً أُولِی أَجْنِحَةٍ مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ ).
سپس میافزاید:"خداوند هر چه بخواهد در آفرینش میافزاید چرا که او بر هر چیزی قادر و توانا است( یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مٰا یَشٰاءُ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
در اینجا سه سؤال مطرح است نخست اینکه رسالت ملائکه و فرشتگان که در آیه فوق آمده در چه چیز است؟آیا رسالت تشریعی است؟،یعنی همان پیام آوردن از سوی خدا برای انبیا،یا رسالت تکوینی است؟یعنی به عهده گرفتن ماموریتهای مختلف در جهان آفرینش،چنان که در بحث نکات به آن اشاره خواهد شد،و یا هر دو جهت است؟ با توجه به اینکه در جمله قبل سخن از آفرینش آسمانها و زمین بود، و در جمله مورد بحث سخن از بالهای متعدد فرشتگان است که نشانههای قدرت آنهاست،و نیز با توجه به اینکه عنوان رسالت را برای همه فرشتگان قائل شده (توجه داشته باشید که الملائکه جمعی است که با الف و لام همراه است و معنی عموم میدهد)چنین به نظر میرسد که رسالت در اینجا در معنی وسیع و گستردهای به کار رفته که هم"رسالت تشریعی"را شامل میشود و هم"رسالت تکوینی"را.
اطلاق رسالت بر"رسالت تشریعی"و آوردن پیام وحی به انبیاء در قرآن فراوان است،ولی اطلاق آن بر"رسالت تکوینی"نیز کم نیست.
در آیه 21 سوره یونس میخوانیم:ان ارسلنا یکتبون ما تمکرون:"رسولان ما(فرشتگان ما)مکرهای شما را مینویسند".
و در آیه 61 انعام میخوانیم: حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا :
"تا زمانی که مرگ یکی از شما فرا رسد رسولان ما قبض روح او میکنند".
در آیه 31 سوره عنکبوت در مورد فرشتگانی که مامور در هم کوبیدن سرزمین قوم لوط بودند آمده است:و لما جاءت رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ
قٰالُوا إِنّٰا مُهْلِکُوا أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْیَةِ إِنَّ أَهْلَهٰا کٰانُوا ظٰالِمِینَ :"هنگامی که رسولان ما نزد ابراهیم آمدند گفتند ما اهل این آبادی را هلاک خواهیم کرد چرا که مردمی ستمگرند".
در آیات دیگر قرآن نیز میبینیم ماموریتهای مختلفی بر عهده فرشتگان گذاشته شده که رسالتهای آنها محسوب میشود بنا بر این رسالت مفهوم وسیعی دارد.
دیگر اینکه منظور از بالهای فرشتگان آن هم بالهای دو گانه و سه گانه و چهار گانه چیست؟ بعید نیست منظور از بال و پر در اینجا قدرت جولان و توانایی بر فعالیت بوده باشد که بعضی از آنها نسبت به بعضی برتر و دارای توانایی بیشترند.
و لذا برای آنها سلسله مراتب در بالها قائل شده که بعضی دارای چهار بال (مثنی-دو دو)و بعضی دارای شش بال و بعضی دارای هشت بالند.
"اجنحه"جمع"جناح"(بر وزن جمال)به معنی بال پرندگان است که همانند دست برای انسان میباشد،و از آنجا که بال وسیله نقل و انتقال پرندگان و حرکت و فعالیت آنها است گاهی این کلمه در فارسی یا در عربی به عنوان کنایه از وسیله حرکت و اعمال قدرت و توانایی به کار میرود،مثلا گفته میشود فلان کس بال و پرش سوخته شد کنایه از اینکه نیروی حرکت و توانایی از او سلب گردید،یا فلان کس را زیر بال و پر خود گرفت،یا انسان باید با دو بال علم و عمل پرواز کند،و امثال این تعبیرات که همگی بیانگر معنی کنایی این کلمه است.
در موارد دیگر نیز تعبیراتی مانند"عرش"و"کرسی"و"لوح" و"قلم"دیده میشود که معمولا توجه به مفاهیم معنوی آنها است نه جسم مادی آن.
البته بدون قرینه نمیتوان الفاظ قرآنی را بر غیر معانی ظاهری آنها حمل کرد،اما در آنجا که پای قرائن روشن در کار است مشکلی ایجاد نمیشود.
در بعضی از روایات آمده است:"جبرئیل(پیک وحی خداوند)ششصد بال دارد!و هنگامی که با این حالت پیامبر اسلام ص را ملاقات کرد ما بین زمین و آسمان را پر کرده بود"! (1).
یا اینکه"خداوند فرشتهای دارد که ما بین نرمی گوش او تا چشمش به اندازه پانصد سال راه به وسیله پرندهای(تیز پرواز)است"! (2).
یا اینکه در نهج البلاغه هنگامی که سخن از عظمت فرشتگان پروردگار در میان است،میفرماید:
و منهم الثابتة فی الارضین السفلی اقدامهم،و المارقة من السماء العلیا اعناقهم،و الخارجة من الاقطار ارکانهم،و المناسبة لقوائم العرش اکتافهم:
"بعضی از فرشتگان چنان عظمت دارند که پاهایشان در طبقات پائین زمین ثابت است و گردنشان از آسمان برین برتر،ارکان وجودشان از اقطار جهان بیرون رفته و شانههایشان برای حمل عرش پروردگار متناسب است"! (3).
پیدا است که این گونه تعبیرات را بر جنبههای جسمانی مادی نمیتوان حمل کرد،بلکه بیانگر عظمت معنوی و ابعاد قدرت آنها است.
اصولا میدانیم بال تنها برای حرکت در جو زمین به کار میخورد،چرا که اطراف کره زمین را هوای فشرده گرفته،و پرندگان به وسیله بالشان روی امواج هوا قرار میگیرند،و میتوانند بالا و پائین بروند،ولی از محیط جو زمین که خارج شویم در آنجا که هوا نیست بال کوچکترین تاثیری برای حرکت ندارد،و از این نظیر درست مانند سائر اعضاء میباشد.
از این گذشته فرشتهای که پاهای او در اعماق زمین و سر او از برترین آسمان بالاتر است نیازی به پرواز جسمانی ندارد!
بحث در اینکه"فرشته"جسم لطیف است یا از مجردات بحث دیگری است که در نکات به خواست خدا به آن اشاره خواهد شد،فعلا منظور آن است که بدانیم بال و پر آنها وسیله فعالیت و حرکت و قدرت است که قرائن فوق برای این هدف به قدر کافی گویا است،همانگونه که در بحث"عرش"و"کرسی"گفتیم این دو کلمه گرچه به معنی تختهای"پایه بلند"و"پایه کوتاه"است اما مسلما منظور از آن قدرت پروردگار در ابعاد مختلف جهان میباشد.
در حدیثی از امام صادق ع آمده است:
الملائکه لا یاکلون و لا یشربون و لا ینکحون،و انما یعیشون بنسیم العرش: "فرشتگان نه غذا میخورند و نه آب مینوشند و نه ازدواج میکنند،آنها تنها با نسیم عرش زندهاند!؟ (1)و (2).
سومین سؤال این است که آیا جمله یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مٰا یَشٰاءُ :"هر چه بخواهد بر آفرینش خود میافزاید"اشاره به افزایش بال و پر فرشتگان است، آن گونه که بعضی از مفسران گفتهاند؟و یا معنی وسیعی دارد که هم آن را شامل میشود و هم سایر افزایشهایی که در آفرینش موجودات صورت میگیرد؟ مطلق بودن جمله از یک سو،و بعضی از روایات اسلامی که در تفسیر آیات فوق وارد شده از سوی دیگر نشان میدهد که معنی دوم مناسبتر است.
از جمله در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص آمده است که در تفسیر این جمله فرمود:
هو الوجه الحسن،و الصوت الحسن،و الشعر الحسن: "منظور صورت زیبا،و صدای زیبا،و موی زیبا است"! (3).
در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم:
حسنوا القرآن باصواتکم فان الصوت الحسن یزید القرآن حسنا،و قرأ یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مٰا یَشٰاءُ : "قرآن را با صدای زیبا زینت بخشید،چرا که صدای خوب بر زیبایی قرآن میافزاید،سپس این آیه را تلاوت فرمود یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مٰا یَشٰاءُ . ***بعد از بیان خالقیت پروردگار و رسالت فرشتگان که واسطه فیضاند سخن از رحمت او به میان میآورد که زیربنای تمام عالم هستی است،میفرماید:
"آنچه را خداوند از رحمت برای مردم بگشاید کسی نمیتواند جلو آن را بگیرد" ( مٰا یَفْتَحِ اللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا ).
"و آنچه را باز دارد و امساک کند کسی بعد از او قادر به فرستادن آن نیست" ( وَ مٰا یُمْسِکْ فَلاٰ مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ ).
"چرا که او قدرتمندی است شکست ناپذیر و در عین حال حکیم و آگاه" ( وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
خلاصه اینکه تمام خزائن رحمت نزد او است و هر کس را لایق ببیند مشمول آن میسازد،و هر کجا حکمتش اقتضا کند درهای آن را میگشاید، و اگر جمله جهانیان دست به دست هم بدهند تا دری را که او گشوده است ببندند،یا دری را که او بسته بگشایند،هرگز قادر نخواهند بود،و این در حقیقت شاخه مهمی از توحید است که منشأ شاخههای دیگری میباشد(دقت کنید).
شبیه این معنی در سایر آیات قرآن نیز آمده است،آنجا که میگوید: وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاٰ رَادَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ :
"اگر خداوند(برای امتحان یا کیفر خطا)زیانی به تو رساند هیچکس جز او آن را بر طرف نخواهد کرد،و اگر اراده خیری برای تو کند هیچکس
مانع فضل او نخواهد شد،او به هر کس از بندگانش بخواهد فضل خود را میرساند و او غفور و رحیم است"(یونس-107).
1-تعبیر به"یفتح"که از ماده"فتح"به معنی گشودن است اشاره به وجود خزائن رحمت الهی است که در آیات دیگر قرآن نیز به آن اشاره شده است و جالب اینکه این خزائن چنانند که به محض گشوده شدن بر خلایق جاری میشوند و نیاز به چیز دیگری نیست،و هیچکس مانع از آن نتواند شد.
مقدم داشتن گشایش رحمت بر امساک آن به خاطر این است که همیشه خداوند رحمتش بر غضبش پیشی دارد.
2-تعبیر به"رحمت"معنی بسیار وسیع و گستردهای دارد که تمام مواهب جهان را شامل میشود،گاه جنبه معنوی دارد،و گاه جنبه مادی،به همین دلیل گاه که انسان تمام درهای ظاهری را به روی خود بسته میبیند احساس میکند رحمت الهی بر قلب و جان او روان است،لذا شاد و خرسند است،آرام و مطمئن،هر چند در تنگنای زندان گرفتار باشد.
اما به عکس گاه انسان تمام درهای ظاهری را به روی خود گشوده میبیند، اما گویی در رحمت الهی در جان او بسته شده،چنان خود را در تنگنا و فشار احساس میکند که دنیا با تمام وسعتش برای او یک زندان تاریک و وحشتناک میشود،و این چیزی است که برای بسیاری از مردم محسوس و ملموس است.
3-تعبیر به دو وصف"عزیز و حکیم"بیانگر قدرت او بر"ارسال" و"امساک"رحمت است،و در عین حال اشاره به این حقیقت میباشد که این گشودن و بستن در همه جا بر اساس حکمت است چرا که قدرت او با حکمتش آمیخته است.
به هر حال توجه به محتوای این آیه چنان آرامشی به انسان مؤمن میدهد که در برابر تمام حوادث مقاوم میشود از هیچ مشکلی نمیترسد و از هیچ پیروزی مغرور نمیگردد (1).
*** در آیه بعد به مساله"توحید عبادت"بر اساس"توحید خالقیت و رازقیت" اشاره کرده میفرماید:
"ای مردم نعمت خداوند را بر خودتان به یاد آورید"( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ ).
درست فکر کنید:این همه مواهب و برکات،و این همه امکانات حیاتی که در اختیار شما قرار گرفته و در آن غوطهورید منشأ اصلی و سرچشمه آنها کیست؟! "آیا خالقی غیر از خدا،از آسمان و زمین به شما روزی میدهد"؟( هَلْ مِنْ خٰالِقٍ غَیْرُ اللّٰهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ ).
چه کسی نور حیاتبخش آفتاب،و قطرات زنده کننده باران،و امواج روحپرور نسیم را از آسمان به سوی شما میفرستد؟و چه کسی معادن و ذخائر زمین و مواد غذایی و انواع گیاهان و میوهها و برکات دیگر را از این زمین برای شما خارج میکند؟ اکنون که میدانید سرچشمه همه این برکات اوست،پس بدانید"معبودی جز او وجود ندارد و عبادت و پرستش تنها شایسته ذات پاک اوست"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
"با اینحال چگونه از طریق حق به سوی باطل منحرف میشوید؟و به
1) 1) قابل توجه اینکه ضمیر در فلا ممسک لها به صورت مؤنث آمده،و در فلا مرسل له به صورت مذکر،چرا که مرجع اولی کلمه"رحمت"است،و دومی کلمه"ما"و نیز ضمیر در"من بعده"ظاهرا به خداوند باز میگردد،یعنی بعد از خداوند هیچکس قادر به گشودن نیست-این احتمال نیز داده شده است که ضمیر به امساک برگردد یعنی من بعد امساک اللّٰه که از نظر معنی تفاوت چندانی ندارد.
جای اللّٰه در برابر بتها سجده میکنید"؟(فانی تؤفکون).
"توفکون"از ماده"افک"(بر وزن فکر)چنان که قبلا نیز گفتهایم به هر چیزی گفته میشود که از حالت اصلیش دگرگون گردد،لذا به هر سخنی که از حق انحراف پیدا کند"افک"میگویند،و اینکه میبینیم به معنی دروغ و تهمت به کار میرود از همین نظر است،منتهی بعضی معتقدند این کلمه بیانگر دروغ و تهمتهای بزرگ است.
ملائکه در قرآن مجید
در قرآن مجید از ملائکه فراوان یاد شده است.
آیات زیادی از قرآن در باره صفات،ویژگیها،ماموریتها و وظائف فرشتگان سخن میگوید،حتی قرآن،ایمان به ملائکه را در ردیف ایمان به خدا و انبیاء و کتب آسمانی قرار داده است،و این دلیل بر اهمیت بنیادی این مساله است: آمَنَ الرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ :"پیامبر اسلام به آنچه از سوی پروردگارش بر او نازل شده ایمان آورده،و مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و کتابها و رسولانش همگی ایمان دارند"(بقره-285).
بدون شک وجود فرشتگان از امور غیبیهای است که برای اثبات آن با این صفات و ویژگیها راهی جز ادله نقلیه نیست،و به حکم ایمان به غیب آنها را باید پذیرفت.
***قرآن مجید رویهمرفته ویژگیهای آنها را چنین میشمرد:
1-فرشتگان موجوداتی عاقل و با شعورند و بندگان گرامی خدا هستند
( بَلْ عِبٰادٌ مُکْرَمُونَ )(انبیاء 26).
2-آنها سر بر فرمان خدا دارند و هرگز معصیت او نمیکنند( لاٰ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ )(انبیاء 27).
3-آنها وظائف مهم و بسیار متنوعی از سوی خداوند بر عهده دارند:
گروهی حاملان عرشند(حاقه-17).
و گروهی مدبرات امرند(نازعات-5).
گروهی فرشتگان قبض ارواحند(اعراف-37).
و گروهی مراقبان اعمال بشرند(سوره انفطار-10 تا 13).
گروهی حافظان انسان از خطرات و حوادثند(انعام-61).
و گروهی مامور عذاب و مجازات اقوام سرکشند(هود-77).
گروهی امدادگران الهی نسبت به مؤمنان در جنگها هستند(احزاب-9).
و بالآخره گروهی مبلغان وحی و آورندگان کتب آسمانی برای انبیاء میباشند(نحل-2)که اگر بخواهیم یک یک از وظائف و ماموریتهای آنها را بر شمریم بحث به درازا میکشد.
4-آنها پیوسته مشغول تسبیح و تقدیس خداوند هستند،چنان که در آیه 5 سوره شوری میخوانیم: وَ الْمَلاٰئِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی الْأَرْضِ :"فرشتگان تسبیح و حمد پروردگار خود را بجا میآورند و برای کسانی که در زمین هستند استغفار میکنند".
5-با این حال انسان به حسب استعداد تکامل از آنها برتر و والاتر است تا آنجا که همه فرشتگان بدون استثناء بخاطر آفرینش آدم به سجده افتادند و آدم معلم آنها گشت(آیات 30-34 سوره بقره).
6-آنها گاه به صورت انسان در میآیند،و بر انبیاء و حتی غیر انبیاء ظاهر میشوند،چنان که در سوره مریم میخوانیم:فرشته بزرگ الهی به صورت
انسان موزون بر مریم ظاهر شد: فَأَرْسَلْنٰا إِلَیْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِیًّا :
(مریم-17).
در جای دیگر به صورت انسانهایی بر ابراهیم و بر لوط ظاهر شدند(هود -69 و 77).
حتی از ذیل این آیات استفاده میشود که قوم لوط نیز آنها را در همان اشکال موزون انسانی دیدند(هود-78).
آیا ظهور در چهره انسان،یک واقعیت عینی است؟یا به صورت تمثل و تصرف در قوه ادراک؟ظاهر آیات قرآن معنی اول است،هر چند بعضی از مفسران بزرگ معنی دوم را برگزیدهاند.
7-از روایات اسلامی استفاده میشود که تعداد آنها بقدری زیاد است که به هیچ وجه قابل مقایسه با انسان نیست،چنان که در روایتی از امام صادق ع میخوانیم:هنگامی که از آن حضرت پرسیدند آیا عدد فرشتگان بیشترند یا انسانها؟فرمود:"سوگند به خدایی که جانم به دست او است فرشتگان خدا در آسمانها بیشترند از عدد ذرات خاکهای زمین،و در آسمان جای پایی نیست مگر اینکه در آنجا فرشتهای تسبیح و تقدیس خدا میکند" (1).
8-آنها نه غذا میخورند و نه آب مینوشند،و نه ازدواج دارند،چنان که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
ان الملائکة لا یاکلون و لا یشربون و لا ینکحون و انما یعیشون بنسیم العرش: "فرشتگان غذا نمیخورند و آب نمینوشند و ازدواج نمیکنند بلکه با نسیم عرش الهی زندهاند!" (2).
9-آنها نه خواب دارند نه سستی و غفلت چنان که علی ع در حدیثی چنین .
میگوید:
لیس فیهم فترة،و لا عندهم غفلة،و لا فیهم معصیة...لا یغشاهم نوم العیون و لا سهوا العقول،و لا فترة الأبدان،لم یسکنوا الاصلاب و لم تضمهم الارحام: "در آنها نه سستی است،و نه غفلت،و نه عصیان...خواب بر آنها چیره نمیگردد و عقل آنها گرفتار سهو و نسیان نمیشود،بدن آنها به سستی نمیگراید، و در صلب پدران و رحم مادران قرار نمیگیرند" (1).
10-آنها مقامات مختلف و مراتب متفاوت دارند،بعضی همیشه در رکوعند و بعضی همیشه در سجودند. مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ :
"هر یک از ما مقام معلومی دارد،ما همواره صف کشیده منتظر فرمان او هستیم و پیوسته تسبیح او میگوئیم"(صافات 164-166).
امام صادق میگوید:
و ان للّٰه ملائکة رکعا الی یوم القیامه و ان للّٰه ملائکة سجد الی یوم القیامه: "خداوند فرشتگانی دارد که تا روز قیامت در رکوعند،و فرشتگانی دارد که تا قیامت در سجودند"! (2).
برای آگاهی بیشتر از اوصاف ملائکه و اصناف آنها به کتاب"السماء و العالم" بحار الانوار،"ابواب الملائکه"(جلد 59 صفحه 144 تا 326 مراجعه فرمائید، همچنین نهج البلاغه خطبههای اول و 91-خطبه اشباح-و 109 و 171).
***آیا با این اوصاف که برای فرشتگان ذکر شد آنها موجوداتی مجردند یا مادی؟! بدون شک با این اوصاف نمیتوانند از این ماده کثیف عنصری باشند،ولی مانعی ندارد که از اجسام لطیفی آفریده شده باشند،اجسامی ما فوق این ماده
معمولی که ما با آن آشنا هستیم.
اثبات"تجرد مطلق"برای فرشتگان حتی از زمان و مکان و اجزاء کار آسانی نیست،و تحقیق از این مساله نیز فایده زیادی در بر ندارد،مهم آن است که ما فرشتگان را به اوصافی که قرآن و روایات مسلم اسلامی توصیف کرده بشناسیم و آنها را صنف عظیمی از موجودات والا و برجسته خداوند بدانیم،بیآنکه مقامی جز مقام بندگی و عبودیت برای آنها قائل باشیم،و آنها را شریک خداوند در خلقت یا عبادت بدانیم که این شرک و کفر محض است.
در بحث پیرامون فرشتگان،به همین مقدار قناعت میکنیم،و تفصیل را به کتبی که بالخصوص در این زمینه نگاشته شده موکول مینمائیم.
در بسیاری از عبارات تورات از فرشتگان تعبیر به"خدایان"میکند که تعبیری است شرکآلود،و از نشانههای تحریف تورات کنونی است،ولی قرآن مجید از این گونه تعبیرات پاک و منزه است،چرا که برای آنها مقامی جز بندگی و عبادت و اجرای فرمانهای الهی قائل نشده است و حتی چنان که گفتیم از آیات مختلف قرآن بر میآید که مقام انسان کامل از فرشتگان والاتر و بالاتر است.
وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (4) یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ (5) إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمٰا یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحٰابِ اَلسَّعِیرِ (6) اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ (7)
4-اگر تو را تکذیب کنند(غم مخور،مطلب تازهای نیست)پیامبران پیش از تو نیز مورد تکذیب قرار گرفتند،و همه کارها به سوی خدا باز میگردد.
5-ای مردم!وعده خداوند حق است،مبادا زندگی دنیا شما را مغرور کند،و مبادا شیطان شما را فریب دهد و به(کرم)خدا مغرور سازد.
6-مسلما شیطان دشمن شماست،او را دشمن خود بدانید،او فقط حزبش را به این دعوت میکند که اهل آتش سوزان(جهنم)باشند!
7-کسانی که راه کفر پیش گرفتند:بهره آنها عذاب شدید است،و آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند مغفرت و پاداش بزرگ از آن آنها است.
دنیا و شیطان شما را نفریبد!
در بخش دوم از آیات این سوره به دنبال سخنی که پیرامون توحید خالقیت و رازقیت بود،روی سخن را نخست به پیامبر ص و بعد به عموم مردم کرده برنامههای عملی آنها را به دنبال برنامههای عقیدتی گذشته تشریح میکند:
نخست به پیغمبر درس استقامت در مسیر راهش میدهد که مهمترین درس برای او همین است،میفرماید:"اگر تو را تکذیب کنند غم مخور،این چیز تازهای نیست،پیامبران قبل از تو نیز مورد تکذیب قرار گرفتند"( وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ ).
آنها نیز در این راه مقاومت کردند،تا رسالت خویش را ادا ننمودند از پای ننشستند تو نیز محکم بایست و ادای رسالت کن،بقیه با خداست.
"مهم اینست که همه کارها به سوی خدا باز میگردد،و او ناظر بر همه چیز و حساب کننده همه کارهاست"( وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ).
او هرگز زحمات تو را در این راه نادیده نمیگیرد،همانگونه که تکذیبهای این مخالفان لجوج را بیکیفر نمیگذارد،اگر روز قیامتی در کار نبود جای نگرانی بود اما با توجه به آن دادگاه بزرگ و ثبت و ضبط همه اعمال مردم برای آن روز بزرگ دیگر چه جای نگرانی است؟ ***سپس به بیان مهمترین برنامه انسانها پرداخته میگوید:"ای مردم وعده خداوند حق است"( إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ ).
قیامت و حساب و کتاب و میزان و مجازات و کیفر و جنت و نار وعدههایی است تخلف ناپذیر از سوی خداوند قادر حکیم.
با توجه به این وعده حق"مبادا زندگی دنیا شما را بفریبد،و مبادا شیطان مغرور کننده شما را فریب دهد و به عفو و کرم خدا مغرور سازد"(فلا تغرنکم الحیاة اَلدُّنْیٰا وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ ).
آری عوامل سرگرم کننده،و زرق و برقهای دلفریب این جهان میخواهد تمام قلب شما را پر کند،و از آن وعده بزرگ الهی غافل سازد.
شیاطین جن و انس با وسائل گوناگون فریبکاری به طور مداوم به وسوسه مشغولند،آنها نیز میخواهند تمام فکر شما را به خود متوجه سازند و از آن روز موعود بزرگی که در پیش دارید منحرف سازند که اگر فریب و وسوسههای آنها مؤثر افتد تمام زندگی شما تباه و آرزوی سعادتان نقش بر آب است،مراقب آنها نیز باشید.
تکرار هشدار به مردم که نه به وسوسههای شیاطین مغرور شوند و نه به دنیا، در واقع اشاره به این است که راه نفوذ گناه در انسان دو راه است:
1-مظاهر فریبنده دنیا،جاه و جلال و مال و مقام،و انواع شهوات.
2-مغرور شدن به عفو و کرم الهی،و در اینجاست که شیطان از یک سو زرق و برق این جهان را در نظر انسان زینت میدهد و آن را متاعی نقد و پر جاذبه و دوست داشتنی و پر ارزش معرفی میکند.
و از سوی دیگری هر گاه انسان بخواهد با یاد قیامت و دادگاه عظیم پروردگار، خود را در برابر فریبندگی و جاذبه شدید دنیا کنترل کند او را به عفو الهی و وسعت رحمتش مغرور میسازد،و در نتیجه به گناه و طغیان دعوتش میکند.
غافل از اینکه خداوند همانگونه که در موضع رحمت"ارحم الراحمین" است،در موضع مجازات و کیفر"اشد المعاقبین"میباشد،رحمتش هرگز
تشویق به گناه نمیکند،همانگونه که غضبش نمیتواند سبب یاس گردد.
"غرور"(بر وزن جسور)صیغه مبالغه و به معنی موجودی است فوق العاده فریبکار،و منظور از آن در اینجا ممکن است هر عامل فریبکاری باشد،همانگونه که ممکن است منظور خصوص شیطان باشد.
البته معنی دوم با آیه بعد مناسبتر است به خصوص اینکه کرارا در آیات قرآن"فریب و غرور"به شیطان نسبت داده شده است.
بعضی از مفسران در اینجا تحلیلی دارند که خلاصهاش چنین است:
افرادی که در برابر عوامل فریب قرار میگیرند سه گروهند:گروهی به قدری ناتوان و ضعیفند که به مختصر چیزی فریب میخورند.
گروهی که از اینها نیرومندترند تنها به وسیله زرق و برق دنیا فریفته نمیشوند بلکه اگر وسوسهگری نیرومند آنها را تحریک کند و مفاسد اعمالشان را در نظرشان سبک سازد فریب میخورند،و لذات زود گذر از یک سو،و وسوسهها از سوی دیگر،آنها را تشویق به انجام اعمال زشت میکند.
گروه سومی که از اینها هم نیرومندتر و پرمایهترند نه خود مغرور میشوند و نه کسی میتواند آنها را بفریبد.
جمله فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا اشاره به گروه اول است،و جمله وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ اشاره به گروه دوم،و اما گروه سوم در حقیقت داخل در عنوان إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ میباشند (1). ***آیه بعد هشداری است به همه مؤمنان در ارتباط با مساله وسوسههای شیطان که در آیه قبل مطرح شده بود،میگوید:"شیطان به طور مسلم دشمن شماست،شما نیز او را دشمن خود بدانید"( إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا ).
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 26 صفحه 5.
عداوت او از نخستین روز آفرینش آدم شروع شد،و هنگامی که بر اثر عدم تسلیم در برابر فرمان خدا در مورد سجده بر آدم مطرود درگاه پروردگار گردید، سوگند یاد کرد که برای همیشه کمر دشمنی نسبت به آدم و فرزندانش خواهم بست،و حتی برای این کار تقاضای مهلت و طول عمر از خدا نمود! او بر سر گفته خود ایستاده،و کوچکترین فرصت را برای اعمال عداوت و وارد کردن ضربه بر شما غنیمت میشمرد،آیا عقل اجازه میدهد که شما او را به دشمنی نپذیرید و یک لحظه از او غافل بمانید؟تا چه رسد به اینکه بخواهید "خطوات شیطان"و گامهای او را پیروی کنید،یا اینکه او را به عنوان رفیق شفیق و دوست ناصح بپذیرید؟" أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ "آیا او و فرزندانش را اولیای خود به جای من انتخاب میکنید،در حالی که دشمن سر سخت شما هستند"؟!(کهف-50).
به علاوه او دشمنی است که از هر طرف به شما هجوم میکند،چنان که خودش میگوید: ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ "من از هر سو به سراغ فرزندان آدم میروم،از پیش رو،از پشت سر، از سمت راست و از سمت چپ"(اعراف-17).
و به خصوص اینکه او در کمینگاهی است که"او انسان را میبیند و انسان او را نمیبیند" إِنَّهُ یَرٰاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ "شیطان و دار و دستهاش شما را میبیند از آنجا که شما آنها را نمیبینید"(اعراف-27).
البته این مانع از قدرت شما بر دفاع از خویشتن در برابر وسوسههای او نیست.
تعبیر جالبی در توصیههای پروردگار به موسی بن عمران آمده،چنان که امیر مؤمنان علی ع نقل میکند که خداوند به موسی فرمود:چهار سفارش به تو دارم در حفظ آنها بکوش:
اولاهن ما دمت لا تری ذنوبک تغفر فلا تشتغل بعیوب غیرک!
و الثانیة ما دمت لا تری کنوزی قد نفدت فلا تهتم بسبب رزقک! و الثالثة ما دمت لا تری زوال ملکی فلا ترج احدا غیری! و الرابعة ما دمت لا تری الشیطان میتا فلا تامن مکره! "نخست اینکه:ما دام که گناهان خود را بخشوده نمیبینی به عیوب دیگران مپرداز.
دوم-ما دام که گنجهای من را پایان یافته نمیبینی برای روزیت غمناک مباش.
سوم-ما دام که حکومت مرا زائل نمیبینی به دیگری جز من امید مبند.
چهارم-مادامی که شیطان را مرده نمیبینی از مکر و فریب و نقشههای او ایمن مباش"! (1).
به هر حال عداوت شیطان نسبت به بنی آدم مطلبی است که در آیات فراوانی از قرآن به آن اشاره شده است و حتی مکرر بر مکرر به عنوان عدو مبین (دشمن آشکار)از او یاد کرده (2).
از چنین دشمنی همیشه باید بر حذر بود.
در دنباله آیه برای تاکید بیشتر میافزاید:"او فقط حزبش را برای این دعوت میکند که اهل آتش سوزان جهنم باشند"( إِنَّمٰا یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحٰابِ السَّعِیرِ ).
"حزب"در اصل به معنی جماعت و گروهی است که دارای تشکل و شدت عمل باشند،ولی معمولا به هر گروه و جمعیتی که پیروی از برنامه و هدف خاصی میکنند اطلاق میشود.
منظور از"حزب شیطان"پیروان او و کسانی که در خط او هستند میباشد.
البته شیطان نمیتواند همه کس را عضو رسمی حزب خویش قرار دهد، و آنها را به سوی جهنم دعوت کند،نفرات حزب او کسانی هستند که در آیات دیگر قرآن از آنها یاد شده،و دارای نشانههای زیرند:
کسانی که طوق بندگی و ولایت او را بر گردن نهادهاند( إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ )"سلطه او تنها بر کسانی است که ولایت او را پذیرفتهاند" (نحل-100).
"آنها که شیطان بر آنان چیره شده به گونهای که خدا را از یاد آنها برده،آنان حزب شیطانند،و حزب شیطان زیانکاران واقعی هستند" اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اللّٰهِ أُولٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ (مجادله-19).
جالب اینکه در سه مورد از آیات قرآن سخن از حزب اللّٰه به میان آمده، و در سه مورد از حزب شیطان تا چه کسانی در این حزب نامنویسی کنند،و چه کسانی عضو آن حزب باشند؟ ولی به هر حال طبیعی است که شیطان حزب خود را به کجا دعوت میکند به آلودگی و گناه،به پلیدیهای شهوات،به شرک و طغیان و ستم و سرانجام به آتش جهنم (1).
شرح بیشتر پیرامون ویژگیهای"حزب اللّٰه"و"حزب الشیطان"را به خواسته خدا در ذیل آیه 22 سوره مجادله خواهیم گفت. ***در آخرین آیه مورد بحث سرانجام کار"حزب اللّٰه"و عاقبت دردناک"حزب
1) 1) این نکته نیز قابل ذکر است که"لام"در لیکونوا میتواند"لام علت" بوده باشد یا"لام غایت".
شیطان"را اینچنین بیان میکند:"کسانی که کافر شدند عذاب دردناک از آن آنهاست،و کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند مغفرت و پاداش بزرگ دارند"( اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ ).
قابل توجه اینکه در آیه فوق در مورد استحقاق عذاب تنها به مساله"کفر" قناعت میکند ولی در مساله مغفرت و اجر کبیر"ایمان"را کافی نمیشمرد، بلکه"عمل صالح"را نیز بر آن میافزاید،چرا که کفر به تنهایی مایه خلود در عذاب است،ولی ایمان بدون عمل مایه نجات نخواهد بود،بلکه ایمان و عمل از یک نظر متلازم و قرین یکدیگرند (1).
در پایان آیه فوق،اول سخن از مغفرت است سپس از اجر کبیر چرا که "مغفرت"در حقیقت مؤمنان را ابتدا شستشو میدهد سپس آماده پذیرش"اجر کبیر" میکند،و به اصطلاح اولی"تخلیه"است دومی"تحلیه".
1) 1) تنوین در"مغفرة"و"عذاب"برای تعظیم و تفخیم است،یعنی مغفرتی بزرگ و عذابی دردناک.
أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اَللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ فَلاٰ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرٰاتٍ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ (8) وَ اَللّٰهُ اَلَّذِی أَرْسَلَ اَلرِّیٰاحَ فَتُثِیرُ سَحٰاباً فَسُقْنٰاهُ إِلیٰ بَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَحْیَیْنٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا کَذٰلِکَ اَلنُّشُورُ (9) مَنْ کٰانَ یُرِیدُ اَلْعِزَّةَ فَلِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ جَمِیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ اَلْکَلِمُ اَلطَّیِّبُ وَ اَلْعَمَلُ اَلصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ وَ اَلَّذِینَ یَمْکُرُونَ اَلسَّیِّئٰاتِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَکْرُ أُولٰئِکَ هُوَ یَبُورُ (10)
8-آیا کسی که عمل بدش برای او تزیین شده،و آن را خوب و زیبا میبیند(همانند کسی است که واقع را آن چنان که هست مییابد؟)خداوند هر کس را بخواهد گمراه سازد، و هر کس را بخواهد هدایت میکند،بنا بر این جان خود را به خاطر شدت تاسف بر آنها از دست مده که خداوند به آنچه انجام میدهند عالم است.
9-خداوند آن کس است که بادها را فرستاد تا ابرهایی را به حرکت در آورند،ما این ابرها را به سوی سرزمین مردهای میرانیم و به وسیله آن زمین را بعد از مردنش زنده میکنیم،رستاخیز نیز همین گونه است! 10-کسی که خواهان عزت است(باید از خدا بخواهد)که تمام عزت برای خدا است سخنان پاکیزه به سوی او صعود میکند،و عمل صالح را بالا میبرد،و آنها که نقشههای سوء میکشند،عذاب شدید برای آنها است و مکر(و تلاش افسادگرانه) آنها نابود میشود(و به جایی نمیرسد).
گفتار و کردار پاک و صالح به سوی خدا میرود!
از آنجا که در آیات گذشته مردم به دو گروه تقسیم شدند"گروهی مؤمن" و"گروهی کافر"یا"گروهی حزب اللّٰه و دشمن شیطان"و"گروهی پیروان و حزب او"نخستین آیه مورد بحث یکی از ویژگیهای مهم این دو گروه را که در واقع سرچشمه سایر برنامههای آنها است بیان کرده،میگوید:"آیا کسی که زشتی عملش در نظر او زینت داده شده،و آن را زیبا میبیند،همانند کسی است که واقعیات را آن گونه که هست زشت و زیبا درک میکند"؟ ( أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً ).
در حقیقت این مساله کلید همه بدبختیهای اقوام گمراه و لجوج است که اعمال زشتشان به خاطر هماهنگ بودن با شهوات و قلبهای سیاهشان در نظرشان زیباست.
بدیهی است چنین کسی نه موعظهای را پذیرا میشود،نه آمادگی برای شنیدن انتقاد دارد،و نه هرگز حاضر است مسیر خود را تغییر دهد.
نه پیرامون اعمال خویش به تجزیه و تحلیل میپردازد،و نه از عواقب آن بیمناک است.
و از آن بالاتر هنگامی که سخن از زشتی و زیبایی به میان آید،مرجع ضمیر را در زیبائیها خودشان میدانند و در زشتیها مؤمنان راستین را!وای بسا کفار لجوج هنگامی که آیات گذشته را در باره حزب شیطان و سرنوشت دردناکشان شنیدند آن را بر مؤمنان راستین تطبیق کردند و خود را مصداق حزب اللّٰه شمردند! و این مصیبت و فاجعهای است بسیار بزرگ.
اما چه کسی اعمال سوء بدکاران را در نظرشان جلوه میدهد؟خداوند؟ یا هوای نفس؟و یا شیطان؟ بدون شک عامل اصلی هوای نفس و شیطان است،اما چون خدا این اثر را در اعمال آنها آفریده میتوان آن را به خدا نسبت داد،زیرا انسانها هنگامی که گناهی را مرتکب میشوند در آغاز که فطرتشان پاک و وجدانشان بیدار و عقلشان واقع بین است از عمل خود ناراحت میشوند،اما هر قدر آن را تکرار میکنند از ناراحتی آنها کاسته میشود.
تدریجا به مرحله بی تفاوتی میرسند،و اگر باز هم تکرار کنند زشتیها در نظرشان زیبا میشود،تا آنجا که آن را از افتخارات و فضائل خویش میپندارند در حالی که در منجلاب بدبختی غوطهور شدهاند.
جالب اینکه قرآن به هنگامی که این سؤال را مطرح میکند"آیا کسی که زشتی عملش در نظرش تزیین شده و آن را زیبا میبیند..."نقطه مقابل آن را صریحا ذکر نمیکند،گویی میخواهد به شنونده مجال وسیعی بدهد که امور مختلفی را که میتواند نقطه مقابل باشد در نظر خویش مجسم کند و بیشتر و بیشتر بفهمد گویی میخواهد بگوید آیا چنین کسی همانند افراد واقع بین است؟!...
آیا چنین کسی همانند پاکدلانی است که همیشه به محاسبه نفس خویش مشغولند...
آیا چنین کسی امید نجات برای او هست (1).
سپس قرآن به بیان علت تفاوت این دو گروه پرداخته میافزاید"خداوند هر کس را بخواهد گمراه میکند و هر کس را بخواهد هدایت مینماید".
( فَإِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ ).
اگر گروه اول اعمال زشتشان در نظرشان تزیینی شده این نتیجه اضلال الهی است،اوست که این خاصیت را در تکرار اعمال زشت قرار داده که نفس انسان به آن خو میگیرد و عادت میکند و همرنگ و هماهنگ آن میشود.
و اوست که به مؤمنان پاکدل چشمانی نافذ و بینا،و گوشهایی شنوا برای درک حقایق آن چنان که هست میبخشد.
روشن است این مشیت الهی توأم با حکمت اوست و به هر کس آنچه لایق هست آن میدهد.
لذا در پایان آیه میفرماید"مبادا بر اثر شدت تاسف و حسرت بر وضع آنها جان خود را از دست دهی"( فَلاٰ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرٰاتٍ ).
این تعبیر همانند تعبیری است که در آیه 3 سوره شعراء آمده است، لَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ أَلاّٰ یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ "گویی میخواهی جان خود را از دست دهی که ایمان نمیآورند" (2).
تعبیر به"حسرات"که به اصطلاح"مفعول لاجله"برای جمله قبل
1) 1) از اینجا روشن شد که آیه جملهای در تقدیر دارد که ممکن است چنین باشد "کمن لیس کذلک...کمن یحاسب نفسه و یری القبیح قبیحا...هل یرجی له صلاح و متاب.
2) 2) برای آیه فوق تفسیر دیگری نیز ذکر کردهاند و آن اینکه منظور این است که پیامبر از شدت آزارها و مخالفتهای آنان ناراحت نشود چرا که خداوند اعمال آنها را به خوبی میداند و به موقع از آنها انتقام میگیرد.
است،اشاره به این است که نه تنها یک حسرت بر آنها میخوری بلکه حسرتها بر آنها داری.
حسرت از دست دادن نعمت هدایت،حسرت ضایع کردن گوهر انسانیت، حسرت از دست دادن حس تشخیص تا آنجا که زشت را زیبا میبینند،و بالآخره حسرت گرفتار شدن در آتش قهر و غضب پروردگار! اما چرا حسرت نخور"برای اینکه خداوند از اعمال آنها آگاه است و آنچه را شایسته آنند به آنها همان میدهد"( إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ ).
از لحن آیه دلسوزی فوق العاده پیامبر اسلام ص نسبت به گمراهان و منحرفان کاملا هویداست و چنین است حال یک رهبر الهی راستین که از عدم پذیرش مردم نسبت به حق و تسلیم در برابر باطل و پشت پا زدن به تمام وسائل سعادت آن چنان رنج میبرد که گویی میخواهد قالب تهی کند. ***در آیه بعد با توجه به بحثهایی که قبلا پیرامون هدایت و ضلالت و ایمان و کفر گذشت به بیان کوتاه و روشنی پیرامون مبدء و معاد میپردازد و اثبات "مبدء"را با اثبات"معاد"در یک دلیل جالب قرین کرده،میفرماید:"خداوند همان کسی است که بادها را فرستاد تا ابرهایی را به حرکت در آورند"( وَ اللّٰهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیٰاحَ فَتُثِیرُ سَحٰاباً ) (1).
"سپس ما این ابرها را به سوی سرزمین مرده و خشکی میرانیم"( فَسُقْنٰاهُ إِلیٰ بَلَدٍ مَیِّتٍ ).
1) 1) درباره اینکه چرا فعل اول به صورت ماضی آمده(ارسل)و فعل دوم به صورت مضارع(فتثیر)،یکی به صورت غائب است(ارسل)و دیگر به صورت متکلم است (فسقناه)مفسران وجوهی ذکر کردهاند ولی چون دقیق به نظر نرسید از آن صرفنظر شد، ممکن است برای تفنن در بیان و تنوع در سخن بوده باشد.
"و به وسیله آن زمین را بعد از مردنش زنده میکنیم"( فَأَحْیَیْنٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا ).
"آری زنده شدن مردگان بعد از مرگ نیز همین گونه است"!(کذلک النشور).
نظام حساب شدهای که بر حرکت بادها،و سپس حرکت ابرها،و بعد از آن نزول قطرههای حیاتبخش باران،و به دنبال آن زنده شدن زمینهای مرده حاکم است،خود بهترین دلیل و خود بهترین گواه بر این حقیقت است که دست قدرت حکیمی در پشت این دستگاه قرار دارد و آن را تدبیر میکند.
نخست به بادهای گرم و داغ دستور میدهد از مناطق استوایی به سوی مناطق سرد حرکت کنند و در مسیر خود آب دریاها را بخار کرده به آسمان فرستند،سپس به جریانهای منظم سرد قطبی که دائما در جهت مخالف جریان اول حرکت میکنند دستور میدهد بخارات حاصله را جمعآوری کرده و ابرها را تشکیل دهند.
باز به همان بادها دستور میدهد ابرها را بر دوش خود حمل کنند و به سوی بیابانهای مرده گسیل دارند،تا قطرات زنده کننده باران از آنها سرازیر گردد.
سپس به شرائط خاص زمین و بذرهای گیاهانی که در آن افشانده شده فرمان پذیرش آب و نمو و رویش میدهد،و از موجودی ظاهرا پست و بیارزش موجوداتی زنده و بسیار متنوع و زیبا،خرم و سرسبز،مفید و پر بار به وجود میآورد که هم دلیلی است بر قدرت او،و هم گواهی است بر حکمت او،و هم نشانهای است از رستاخیز بزرگ! در حقیقت آیه فوق از چند جهت دعوت به توحید میکند:
از نظر برهان نظم،و از نظر برهان حرکت که هر موجود متحرکی محرکی
میخواهد،و از نظر بیان نعمتها که از جهت فطری انگیزهای است برای شکر منعم.
و از جهاتی نیز دلیل بر مساله معاد است:
از نظر سیر تکاملی موجودات،و از نظر پدیدار شدن چهره حیات از زمین مرده،یعنی ای انسان صحنه معاد در فصول هر سال در برابر چشم تو و در زیر پای تو است.
توجه به این نکته نیز لازم است که جمله"فتثیر"از ماده"اثاره"به معنی منتشر ساختن و پراکندن است،و در اینجا اشاره به تولید ابرها بر اثر وزش بادها بر صفحه اوقیانوسها میکند،زیرا مساله حرکت ابرها در جمله بعد( فَسُقْنٰاهُ إِلیٰ بَلَدٍ مَیِّتٍ )آمده است.
جالب اینکه در حدیثی از پیامبر اسلام ص چنین میخوانیم:یکی از اصحاب عرض کرد
یا رسول اللّٰه کیف یحیی اللّٰه الموتی و ما آیة ذلک فی خلقه؟:
"ای رسول خدا!چگونه پروردگار مردگان را زنده میکند و نشانه و نمونه آن در جهان خلقت چیست"؟! پیغمبر فرمود:
اما مررت بوادی أهلک محلا ثم مررت به یهتز خضرا؟ "آیا از سرزمین قبیلهات گذر نکردهای در حالی که خشک و مرده بوده،و سپس از آنجا عبور کنی در حالی که از خرمی و سرسبزی گویی به حرکت در آمده"؟
قلت:نعم!یا رسول اللّٰه: "گفتم آری ای پیامبر".
قال:فکذلک یحیی اللّٰه الموتی و تلک آیته فی خلقه: "فرمود اینگونه خداوند مردگان را زنده میکند و این نمونه و نشانه او در آفرینش است" (1).
در جلد 16 تفسیر نمونه ذیل آیه 48 سوره روم بحث دیگری در این زمینه داشتهایم.
1) 1) تفسیر قرطبی جلد 8 صفحه 5409(ذیل آیات مورد بحث).
به دنبال این بحث توحیدی به اشتباه بزرگ مشترکان که عزت خویش را از بتها میخواستند،و ایمان آوردن به پیامبر ص را مایه پراکندگی مردم از دور خود میدیدند و میگفتند:" إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدیٰ مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنٰا ""اگر هدایت را با تو پذیرا شویم دشمنان نیرومند ما را از این سرزمین میربایند"(قصص-57).
اشاره کرده میفرماید:"کسانی که عزت میخواهند از خدا بطلبند چرا که تمام عزت از آن خداست"( مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلّٰهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً ).
"عزت"به گفته"راغب"در"مفردات"در اصل آن حالتی است که انسان را مقاوم و شکست ناپذیر میسازد،به زمینهای صلب و محکم نیز به همین جهت عزاز(بر وزن اساس)میگویند.
از آنجا که تنها ذات پاک اوست که شکست ناپذیر است،و گر نه همه مخلوقات به حکم محدودیتشان قابل شکستند،لذا تمام عزت از آن اوست،و هر کس عزتی کسب میکند از برکت دریای بیانتهای اوست.
در حدیثی از انس نقل شده که پیامبر ص فرمود:
ان ربکم یقول کل یوم انا العزیز،فمن اراد عز الدارین فلیطع العزیز!: "پروردگار شما همه روز میگوید:منم عزیز و هر کس عزت دو جهان خواهد باید اطاعت عزیز کند"!.
در حقیقت انسان آگاه باید آب را از سرچشمه بگیرد،که آب زلال و فراوان آنجاست،نه از ظروف کوچک و مختصری که هم محدود است و هم آلوده،و در دست این و آن میباشد.
در حالات امام حسن بن علی ع میخوانیم که در ساعات آخر عمرش هنگامی که یکی از یاران به نام"جنادة بن ابی سفیان"از او اندرز خواست نصایح ارزنده و مؤثری برای او بیان فرمود که از جمله این بود:
و اذا اردت عزا بلا عشیرة و هیبة
بلا سلطان فاخرج من ذل معصیة اللّٰه الی عز طاعة اللّٰه: "هر گاه بخواهی بدون داشتن قبیله"عزیز"باشی و بدون قدرت حکومت،هیبت داشته باشی،از سایه ذلت معصیت خدا بدر آی و در پناه عزت اطاعت او قرار گیر"! (1).
و اگر میبینیم در بعضی از آیات قرآن"عزت"را علاوه بر خداوند،برای پیامبر ص و مؤمنان قرار میدهد" وَ لِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ " (منافقون-8).
به خاطر آنست که آنها نیز از پرتو عزت پروردگار کسب عزت کردهاند، و در مسیر طاعت او گام بر میدارند.
سپس راه وصول به"عزت"را چنین تشریح میکند:"سخنان پاکیزه به سوی او صعود میکند"( إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ ).
"و عمل صالح را او بالا میبرد"( وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ ).
"الکلم الطیب"به معنی سخنان پاکیزه است،و پاکیزگی سخن به پاکیزگی محتوای آن است،و پاکیزگی محتوا به خاطر مفاهیمی است که بر واقعیتهای عینی پاک و درخشان تطبیق میکند،و چه واقعیتی بالاتر از ذات پاک خدا،و آئین حق و عدالت او،و نیکان و پاکانی که در راه نشر آن گام بر میدارند؟ لذا"الکلم الطیب"را به اعتقادات صحیح نسبت به مبدء و معاد و آئین خداوند تفسیر کردهاند.
آری یک چنین عقیده پاکی است که به سوی خدا اوج میگیرد،و دارندهاش را نیز پرواز میدهد،تا در جوار قرب حق قرار گیرد،و غرق در عزت خداوند عزیز شود.
مسلما از این ریشه پاک شاخههایی میروید که میوه آن عمل صالح است، هر کار شایسته و مفید و سازنده،چه دعوت به سوی حق باشد،چه حمایت از مظلوم، .
1) 1) "بحار الانوار"جلد 44 صفحه 139
چه مبارزه با ظالم و ستمگر،چه خودسازی و عبادت،چه آموزش و پرورش،و خلاصه هر چیز که در این مفهوم وسیع و گسترده داخل است اگر برای خدا و به خاطر رضای او انجام شود آن هم اوج میگیرد و به آسمان لطف پروردگار عروج میکند،و مایه معراج و تکامل صاحب آن،و برخورداری از عزت حق میشود.
این همان چیزی است که در سوره ابراهیم آیه 24 به آن اشاره شده أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا :"آیا ندیدی خداوند چگونه برای سخن پاکیزه،مثالی زده است؟همانند درختی پاک که ریشه آن ثابت و برقرار، و شاخه آن در آسمان افراشته،هر زمان میوههای خود را به اذن پروردگارش به مشتاقان میدهد".
از آنچه گفتیم روشن میشود اینکه بعضی از مفسران کلمه طیبه را به لا اله الا اللّٰه،و بعضی دیگر به سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر،و بعضی بعد از توحید محمد،رسول اللّٰه،و علی ولی اللّٰه و خلیفة رسوله،تفسیر کردهاند،و یا در بعضی از روایات"الکلم الطیب"و"العمل الصالح"به ولایت اهل بیت ع یا مانند آن تفسیر شده است،همه از قبیل بیان مصداقهای روشن برای آن مفهوم وسیع و گسترده است،و محدودیتی در مفهوم آن ایجاد نمیکند، چرا که هر سخنی که محتوای پاک و عالی داشته باشد همه در این عنوان جمع است.
به هر حال همان خداوندی که به مقتضای آیه گذشته زمین مرده را با قطرههای حیاتبخش باران زنده میکند،"کلام طیب"و"عمل صالح"را نیز پرورش میدهد،و به جوار قرب و رحمت خود میرساند.
سپس به نقطه مقابل آن پرداخته،میگوید:"کسانی که نقشه سوء میکشند عذاب شدیدی برای آنهاست"( وَ الَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئٰاتِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ ).
"و تلاش و کوشش آلوده و ناپاک و فاسدشان نابود میگردد و به جایی نمیرسد" ( وَ مَکْرُ أُولٰئِکَ هُوَ یَبُورُ ).
گرچه این فاسدان مفسد چنین میپندارند که با ظلم و ستم و دروغ و تقلب میتوانند عزتی برای خود کسب کنند،و مال و ثروت و قدرتی،اما در پایان کار هم عذاب الهی را برای خود فراهم ساختهاند و هم تلاشهای آنها بر باد میرود.
کسانی بودند که به گفته قرآن"خدایان ساختگی را مایه عزت خود میپنداشتند"" وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا "(مریم-81).
و منافقانی بودند که خود را عزیز،و مؤمنان را ذلیل فکر میکردند، و"میگفتند اگر به مدینه باز گردیم،عزیزان،ذلیلان را بیرون خواهند کرد"! " یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ (منافقون-8).
افراد دیگری بودند که قرب فراعنه را مایه عزت خویش تصور میکردند، یا از گناه و ظلم و ستم آبرو میطلبیدند اما همگی سقوط کردند،و تنها ایمان و عمل صالح است که به سوی خداوند عزیز بالا میرود! "مکر"گرچه در لغت به معنی هر گونه چارهاندیشی است،اما در مواردی به معنی چارهاندیشهای توأم با فساد به کار میرود که آیه مورد بحث از آنهاست.
"سیئات"در آیه فوق همه زشتیها و بدیها را اعم از بدیهای عقیدتی یا عملی شامل میشود و اینکه بعضی آن را تفسیر به توطئههای مشرکان برای کشتن یا تبعید کردن پیامبر اسلام ص از مکه تفسیر کردهاند در واقع یکی از مصادیق آن را بیان کردهاند نه تمام مفهوم آن را.
جمله"یبور"از ماده"بوار"و"بوران"در اصل به معنی کسادی مفرط است،و از آنجا که اینچنین کسادی مایه نابودی است این کلمه به معنی هلاک و نابودی به کار میرود،ضرب المثل معرفی است:"کسد حتی فسد":"آن قدر کساد شد که فاسد گردید"!
حقیقت عزت چیست؟آیا چیزی جز رسیدن به مرحله شکستناپذیری میباشد،؟اگر چنین است عزت را در کجا باید جستجو کرد و چه چیز میتواند به انسان عزت دهد؟ در یک تحلیل روشن به اینجا میرسیم که حقیقت عزت در درجه نخست قدرتی است که در دل و جان انسان ظاهر میشود،و او را از خضوع و تسلیم و سازش در برابر طاغیان و یاغیان باز میدارد.
قدرتی که با داشتن آن هرگز اسیر شهوات نمیشود،و در برابر هوا و هوس سر فرود نمیآورد.
قدرتی که او را به مرحله نفوذناپذیری در برابر"زر"و"زور"ارتقا میدهد.
آیا این قدرت جز از ایمان به خدا،یعنی ارتباط با منبع اصلی قدرت و عزت سرچشمه میگیرد؟ این در مرحله فکر و عقیده و روح و جان،و اما در مرحله عمل عزت از اعمالی سرچشمه میگیرد که دارای ریشه صحیح و برنامه و روش حساب شده باشد و به تعبیر دیگر آن را در عمل صالح میتوان خلاصه کرد،این دو است که به انسان سر بلندی و عظمت میدهد و به او عزت و شکستناپذیری میبخشد.
"ساحران دنیاپرست"معاصر فرعون،نیرنگهای خود را به نام و به عزت او آغاز کردند وَ قٰالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْغٰالِبُونَ :"گفتند به عزت فرعون سوگند که ما پیروز خواهیم شد"(شعراء-44).
اما به زودی از عصای چوپانی موسی ع شکست خوردند،ولی همانها
هنگامی که از زیر پرچم مذلت بار فرعون بیرون آمدند،و در سایه توحید قرار گرفتند و ایمان آوردند،چنان نیرومند و شکست ناپذیر شدند که سختترین تهدیدهای فرعون در آنها مؤثر نیفتاد،دست و پا و حتی جان خویش را عاشقانه در راه خدا دادند و شربت شهادت نوشیدند،و با این عمل نشان دادند که در برابر زر و زور تسلیم نمیشوند و شکستناپذیرند و تاریخ پر افتخار آنها امروز برای ما یک دنیا درس آموزنده است.
ممکن است سؤال شود که چرا آیه فوق در مورد"کلام طیب"میگوید:
خودش به سوی پروردگار اوج میگیرد،اما در مورد"عمل صالح"میگوید:
خدا آن را بالا میبرد؟ این سؤال را چنین میتوان پاسخ گفت:کلام طیب همانگونه که گفتیم اشاره به ایمان و اعتقاد پاک است و آن عین اوج گرفتن به سوی خداست که حقیقت ایمان چیزی جز این نیست،ولی عمل صالح را او پذیرا میشود و قبول میکند و اجر مضاعف میدهد و بقاء و دوام میبخشد و اوج میدهد(دقت کنید).
وَ اَللّٰهُ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَکُمْ أَزْوٰاجاً وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثیٰ وَ لاٰ تَضَعُ إِلاّٰ بِعِلْمِهِ وَ مٰا یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لاٰ یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیرٌ (11) وَ مٰا یَسْتَوِی اَلْبَحْرٰانِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ سٰائِغٌ شَرٰابُهُ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ وَ مِنْ کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَی اَلْفُلْکَ فِیهِ مَوٰاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (12)
11-خداوند شما را از خاک آفرید،سپس از نطفه،سپس شما را به صورت همسران یکدیگر قرار داد،هیچ جنس مادهای باردار نمیشود و وضع حمل نمیکند مگر به علم او،و هیچ انسانی عمر طولانی نمیکند،و هیچ کس از عمرش کاسته نمیشود مگر اینکه در کتاب(علم خداوند)ثبت است،اینها همه برای خداوند آسان است.
12-این دو دریا یکسان نیستند:این دریایی که آبش گوارا و شیرین و نوشیدنش خوشگوار است،و این یکی که شور و تلخ و گلوگیر است،(اما)از هر دو گوشت تازه می خورید،و وسائل زینتی استخراج کرده میپوشید،و کشتیها را در آن میبینی
که آنها را میشکافند(و به هر طرف پیش میروند)تا از فضل خداوند بهره گیرید و شاید شکر(نعمتهای او را)بجا آورید.
با توجه به اینکه در آیات گذشته سخن از مساله توحید و معاد و صفات خدا در میان بود،در آیات مورد بحث نیز بخش دیگری از آیات انفسی و آفاقی را که دلیل بر قدرت خدا از یک سو،و علم او از سوی دیگر،و مساله امکان معاد از سوی سوم است شرح میدهد:
نخست به آفرینش انسان در مراحل مختلف اشاره کرده میگوید:"خداوند شما را از خاک آفرید"( وَ اللّٰهُ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ).
"سپس از نطفه"( ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ).
"بعد از آن شما را به صورت همسران یکدیگر در آورد"( ثُمَّ جَعَلَکُمْ أَزْوٰاجاً ).
این سه مرحله از مراحل آفرینش انسان است خاک،و نطفه،و مرحله زوجیت.
مسلم است که انسان از خاک است هم از این نظر که جد انسانها،آدم از خاک آفریده شده،و هم از این نظر که تمام موادی که جسم انسان را تشکیل میدهد و یا انسان از آن تغذیه میکند،و یا نطفه او از آن منعقد میشود همه سرانجام به موادی که در خاکها نهفته است منتهی میشود.
بعضی احتمال دادهاند که آفرینش از خاک تنها اشاره به آفرینش نخستین است،اما آفرینش از نطفه اشاره به مراحل بعد است که اولی مرحله خلقت اجمالی انسانهاست(چرا که وجود همه در وجود آدم خلاصه شده بود)و دومی مرحله تفضیلی است که آنها را از یکدیگر جدا میسازد.
و به هر حال مرحله"زوجیت"مرحله تداوم نسل انسان و تکثیر مثل او است،و اینکه بعضی احتمال دادهاند"ازواج"در اینجا به معنی"اصناف"و یا "روح و جسم"و مانند آن است بسیار بعید به نظر میرسد.
سپس وارد چهارمین و پنجمین مرحله حیات انسان شده،موضوع"بارداری مادران"و"وضع حمل"آنها را پیش کشیده،میگوید:"هیچ جنس مادهای باردار نمیشود و وضع حمل نمیکند مگر به علم پروردگار"( وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثیٰ وَ لاٰ تَضَعُ إِلاّٰ بِعِلْمِهِ ).
آری مساله"بارداری"و تحولات و دگرگونیهای بسیار عجیب و پیچیده جنین،سپس رسیدن به مرحله وضع حمل و دگرگونیهای شگفتانگیزی که در آن لحظه حساس و بحرانی به مادران از یک سو،و به جنین از سوی دیگر دست میدهد،به قدری ظریف و دقیق است که جز به اتکای علم بی پایان خداوند امکان پذیر نیست که اگر نظام حاکم بر آن سر سوزنی اختلال یابد برنامه حمل یا وضع حمل دچار آشفتگی و یا اختلال میگردد،و به فساد و تباهی میکشد.
این پنج مرحله از زندگی انسان هر یک از دیگری عجیبتر و شگفتآورتر است.
خاک بیجان و مرده کجا و انسان زنده عاقل و هوشیار و پر ابتکار کجا؟! نطفه بیارزش که از چند قطره آب متعفن تشکیل شده کجا و انسانی رشید و زیبا و مجهز به حواس مختلف و دستگاههای گوناگون کجا؟! (1).
از این مرحله که بگذریم مساله تقسیم نوع انسان به دو جنس"مذکر" و"مؤنث"با تفاوتهای فراوان در جسم و جان،و مسائل فیزیولوژیکی به میان میآید که از همان آغاز انعقاد نطفه،راه خود را از یکدیگر جدا کرده و هر کدام
1) 1) "نطفه"همانگونه که سابقا گفتهایم در اصل به معنی آب یا آب اندک صاف است سپس به همین مناسبت به آب اندکی که مبدء انعقاد جنین میشود اطلاق شده است.
به سوی رسالتی که بر عهده آنان گذارده شده پیش میروند و تکامل مییابند.
بعد مساله رسالت در مادر قبول و تحمل این بار و حفظ و تغذیه و پرورش آن پیش میآید که قرنها است افکار دانشمندان بزرگ را به خود جلب کرده و معترفند که از عجیبترین مسائل عالم هستی است.
آخرین مرحله در این قسمت که مرحله تولد است یک مرحله انقلابی و کاملا بحرانی است که با عجائب بسیاری همراه است:
چه عواملی به جنین دستور خارج شدن از شکم مادر میدهد؟ چگونه هماهنگی کامل در میان این فرمان و آماده شدن اندام مادر برای اجرای آن برقرار میشود؟ چگونه جنین میتواند وضعی را که نه ماه با آن عادت کرده،درست در یک لحظه به کلی تغییر دهد،رابطه خود را با مادر قطع کند،از هوای آزاد استفاده نمایند،مجرای غذای او از طریق بند ناف ناگهان بسته شود،و مجرای جدید یعنی دهان به کار افتد،محیط ظلمانی شکم مادر را رها ساخته در میان نور و روشنایی غوطهور گردد،و در برابر همه این دگرگونیها مقاومت کند و خود را فورا تطبیق دهد؟! آیا اینها بهترین نشانه قدرت و علم بی پایان خداوند نیست؟و آیا ماده بیشعور و طبیعت بیهدف با استفاده از"تصادفهای کور"امکان تنظیم یک حلقه کوچک از هزاران حلقه زنجیر خلقت را دارد؟زهی بیانصافی که انسانی در باره خلقت خود اینچنین احتمال موهومی را پذیرا شود! بعد به مرحله"ششم"و"هفتم"این برنامه شگرف در حلقه دیگر پرداخته و به مراحل مختلف عمر و فزونی و کاستی آن بر اثر عوامل مختلف اشاره کرده، میگوید:
"هیچ انسانی عمر طولانی نمیکند،و هیچ کس از عمرش کاسته نمیگردد
مگر اینکه در کتاب علم خداوند ثبت است"و از قوانین و برنامههایی تبعیت میکند که حاکم بر آنها علم و قدرت اوست( وَ مٰا یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لاٰ یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ ) (1).
چه عواملی در ادامه حیات انسان مؤثر است؟چه عواملی با ادامه حیات او میجنگد؟و خلاصه چه عواملی باید دست به دست هم بدهد تا انسان بتواند یکصد سال یا کمتر و بیشتر به حیات خود ادامه دهد؟و سرانجام چه عواملی موجب تفاوت عمر انسانها میگردد؟ همه اینها نیز محاسبات دقیق و پیچیدهای دارد که جز خداوند از آن آگاه نیست،و آنچه ما امروز در این زمینهها میدانیم در برابر آنچه نمیدانیم بسیار کم و بیارزش است.
"معمر"از ماده"عمر"در اصل از"عمارت"به معنی آبادی گرفته شده است،و اینکه به مدت حیات انسان"عمر"گفته میشود به خاطر آنست که آبادی و عمارت بدن او در این مدت است.
واژه"معمر"به معنی کسی است که عمر طولانی دارد.
و سرانجام آیه را با این جمله پایان میدهد:"همه اینها بر خداوند آسان است"( إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ ).
آفرینش این موجود عجیب از"خاک"و آغاز خلقت یک انسان کامل از"آب نطفه"و همچنین مسائل مربوط به جنسیت،و زوجیت،و بارداری،و وضع حمل، و افزایش و کاستی عمر،چه از نظر قدرت،و چه از نظر علم و محاسبه همه برای او سهل و ساده است،و اینها گوشهای از آیات انفسی هستند که از یک سو ما را به مبدء عالم هستی مربوط و آشنا میکنند و از سوی دیگر دلائل زندهای بر مساله امکان
1) 1) منظور از"کتاب"همان علم بیپایان خداوند است،و اینکه بعضی آن را به "لوح محفوظ"و یا"نامه حیات انسان"تفسیر کردهاند آنهم به علم خداوند باز میگردد.
معاد محسوب میشوند.
آیا کسی که قادر بر آفرینش نخستین از"خاک"و"نطفه"بود قادر بر تجدید حیات انسانها نیست؟ و آیا کسی که از تمام ریزهکاریهای مربوط به این قوانین با خبر است در نگهداری حساب اعمال بندگان برای صحنه معاد مشکلی دارد؟! ***در آیه بعد به بخش دیگری از آیات آفاقی که نشانههای عظمت و قدرت اویند در مورد آفرینش دریاها و برکات و فوائد آنها اشاره کرده میفرماید:"دو دریا یکسان نیستند،این یکی گوارا و شیرین و برای نوشیدن خوشگوار است،و آن دیگر شور و تلخ"( وَ مٰا یَسْتَوِی الْبَحْرٰانِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ سٰائِغٌ شَرٰابُهُ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ ). (1).
با آنکه هر دو روز نخست به صورت قطرات باران شیرین و گوارا از آسمان بر زمین نازل شدهاند،و هر دو از یک ریشه مشتقند،اما در دو چهره کاملا مختلف با فوائد متفاوت ظاهر گشتهاند.
و عجیب اینکه"از هر دو گوشت تازه میخورید"( وَ مِنْ کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیًّا ).
"و از هر دو وسائل زینتی برای پوشیدن استخراج میکنید"( وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا ).
به علاوه از هر دو میتوانید برای نقل و انتقالات خود و متاعها بهره بگیرید لذا"کشتیها را میبینی که از هر طرف دریاها را میشکافند و پیش میروند،تا از فضل خداوند بهره گیرید،شاید حق شکر او را ادا کنید"( وَ تَرَی الْفُلْکَ فِیهِ
1) 1) "عذب"چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید:به معنی پاکیزه و خنک است،و در"لسان العرب"تنها به معنی آب پاکیزه تفسیر شده(الماء الطیب)که ممکن است خنک و شیرین بودن آن نیز در مفهوم"طیب"جمع باشد.
مَوٰاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ
).
1-"فرات"به گفته"لسان العرب"آبی است که در نهایت"عذوبت"(پاکیزگی و گوارایی)باشد.
"سائغ"به معنی آبی است که به خاطر گوارایی به راحتی از گلو پائین میرود به عکس ملح(آب شور)و اجاج آب تلخ است که گویی گلو را میسوزاند و راه حلق را میبندد! 2-جمعی از مفسران معتقدند که آیه مثالی برای عدم مساوات"مؤمن"و"کافر" است ولی آیات قبل و بعد که همه سخن از آیات خلقت میگوید،و حتی ذیل خود این آیه،گواه بر این حقیقت است که این جمله نیز در زمینه اسرار توحید بحث میکند و اشاره به تنوع آبها و آثار متفاوت و فوائد مشترک آنها است.
3-در این آیه سه فایده از فوائد فراوان دریاها بیان شده است:مواد غذایی وسائل زینتی،و مساله حمل و نقل.
میدانیم دریا منبع مهمی از منابع غذایی بشر است،و همه سال میلیونها تن گوشت تازه از آن گرفته میشود،بی آنکه انسان رنج و زحمتی برای آن متحمل شده باشد،دستگاه آفرینش برنامهریزی دقیقی در این زمینه کرده که انسانها بتوانند با کمترین زحمتی از این خوان نعمت بیدریغ و سفره گسترده الهی بهره گیرند.
وسائل زینتی مختلفی از قبیل"مروارید"و"صدف"و"در"و"مرجان"از آن استخراج میشود،و تکیه قرآن روی این مساله به خاطر آن است که روح انسان بر خلاف چهار پایان دارای ابعاد مختلفی است که یکی از آنها حس زیبایی است که سرچشمه پیدایش مسائل ذوقی و هنری و ادبی میباشد که اشباع آن به صورت صحیح،
و دور از هر گونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر،روح را شاداب میسازد، و به انسان نشاط و آرامش میبخشد،و برای انجام کارهای سنگین زندگی آماده میکند.
و اما مساله حمل و نقل که یکی از مهمترین پایههای تمدن انسانی و زندگانی اجتماعی بشر است با توجه به اینکه دریاها قسمت عمده روی زمین را فرا گرفته و به یکدیگر ارتباط دارند میتوانند مهمترین خدمت را در این زمینه به انسانها کنند.
حجم کالاهایی که وسیله دریاها حمل و نقل میشود،و مسافرانی که با آن جابجا میشوند،به قدری زیاد است که با هیچ وسیله نقلیه دیگر قابل مقایسه نیست،چنان که گاه یک کشتی میتواند به اندازه دهها هزار اتومبیل!بار با خود ببرد (1).
4-البته فوائد دریاها منحصر به مسائل فوق نیست و قرآن نمیخواهد آن را در این امور سه گانه محدود سازد،مساله تشکیل ابرها،مواد دارویی،نفت، وسائل پوششی،مواد تقویتی برای زمینهای بایر،تاثیر در ایجاد بادها،و غیر آن، برکات دیگر دریاها محسوب میشود.
5-تکیه قرآن روی"لحم طری"(گوشت تازه)اشاره پر معنایی به فوائد تغذیه به چنین گوشتها در برابر زیانهای گوشتهای کهنه و کنسرو و امثال آن است.
6-در اینجا سؤالی مطرح است:دریاهای آب شور در سراسر کره زمین گسترده است،اما دریای آب شیرین کجاست؟
1) 1) هم اکنون کشتیهای پانصد هزار تنی ساخته شده که برای نقل و انتقال مواد نفتی مورد استفاده قرار میگیرد که هیچ وسیله نقلیه دیگری ممکن نیست جای آن را بگیرد و هیچ جادهای به جز دریاها قدرت تحمل آن را ندارد و در گذشته نیز قدرت کشتیها نسبت به چهارپایان نیز زیادتر بود.
در پاسخ باید گفت:دریا و دریاچههای آب شیرین نیز در کره زمین کم نیستند مانند دریاچههای آب شیرین ایالات متحده و غیر آن به علاوه نهرهای عظیم را احیانا دریا مینامند همانگونه که در داستان موسی کلمه"بحر"به رود عظیم نیل اطلاق شده است(بقره-50-شعراء-63-اعراف-138).
از این گذشته،پیشرفت آب نهرهای عظیم در دریاها با توجه به اینکه آبهای شور را به عقب میرانند و تا مدتی با آن مخلوط نمیشوند خود دریاهای عظیمی از آب شیرین را تشکیل میدهند.
7-جمله" لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ ""تا از فضل او بهره گیرید"معنی وسیعی دارد که هر گونه فعالیت اقتصادی را که از طریق راههای دریایی صورت گیرد شامل میشود.
و جمله" لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ "برای بیدار ساختن حس شکرگزاری انسانها آمده که وسیلهای است برای خدا جویی و خداشناسی.
1-عوامل معنوی طول عمر و کوتاهی آن
به تناسب بحثی که در آیات فوق درباره افزایش و کاستی عمر به فرمان پروردگار آمده،جمعی از مفسران به پیروی از روایاتی که در این زمینه وارد شده،بحثهایی در زمینه طول عمر و کوتاهی آن کردهاند.
البته یک سلسله عوامل طبیعی در افزایش یا کوتاهی عمر دخالت دارند که بسیاری از آنها برای بشر تا کنون شناخته شده است،همانند تغذیه صحیح دور از افراط و تفریط،کار و حرکت مداوم،پرهیز از هر گونه مواد مخدر و اعتیادهای خطرناک و مشروبات الکلی،دوری از هیجانات مداوم،و داشتن ایمان قوی که بتواند انسان را در ناملایمات زندگی آرامش و قدرت بخشد.
ولی علاوه بر اینها عواملی وجود دارد که ارتباط ظاهری آن با مساله طول عمر بر ما چندان روشن نیست،اما در روایات اسلامی دقیقا روی آن تاکید شده است به عنوان نمونه به چند روایت زیر توجه فرمائید:
الف-پیغمبر گرامی ص میفرماید:
ان الصدقة و صلة الرحم تعمران الدیار،و تزیدان فی الاعمار!: "انفاق در راه خدا و صله رحم خانهها را آباد، و عمرها را طولانی میکند" (1)! ب-در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است:
من سره ان یبسط فی رزقه و ینسی له فی اجله فلیصل رحمه: "کسی که دوست دارد رزقش افزون،و اجلش بتاخیر افتد صله رحم بجا آورد" (2).
ج-در مورد بعضی از معاصی مانند زنا مخصوصا وارد شده است که از عمر انسان میکاهد از جمله در حدیث معروف پیامبر ص که میفرماید:
یا معشر المسلمین ایاکم و الزنا فان فیه ست خصال:ثلاث فی الدنیا،و ثلاث فی الآخره،اما التی فی الدنیا فانه یذهب بالبهاء،و یورث الفقر،و ینقص العمر: "ای مسلمانان از زنا بپرهیزید که شش پیامد سوء دارد:سه چیز در دنیا،و سه چیز در آخرت،اما آن سه که در دنیا است بهاء و نورانیت را از انسان میبرد،فقر و تنگدستی ببار میآورد،و از عمر انسان میکاهد" (3).
د-امام باقر ع میفرماید:
البر و صدقة السر ینفیان الفقر و یزیدان فی العمر و یدفعان عن سبعین میتة سوء: "نیکوکاری و انفاق پنهانی فقر را بر طرف ساخته،عمر را افزون میکند و از هفتاد گونه مرگ و میر بد جلوگیری به عمل میآورد" (4).
در باره بعضی از گناهان دیگر مانند ظلم بلکه مطلق گناهان نیز در احادیث
اشاراتی آمده است.
بعضی از مفسران که نتوانستهاند میان"اجل حتمی"و"اجل معلق"فرق بگذارند به این گونه احادیث حمله کرده و آن را مخالف نصوص قرآنی دانستهاند که حد عمر انسان را ثابت و لا یتغیر میداند (1).
توضیح اینکه:
بدون شک انسان دارای دو گونه سر آمد و اجل است:
سر آمد و اجل حتمی که پایان استعداد جسم انسان برای بقاء است،و با فرا رسیدن آن هر چیز به فرمان الهی پایان میگیرد.
سر آمد و اجل معلق که با دگرگونی شرائط دگرگون میشود،فی المثل انسانی دست به انتحار و خودکشی میزند در حالی که اگر این گناه کبیره را انجام نمیداد سالها زنده میماند،و یا بر اثر روی آوردن به مشروبات الکلی و مواد مخدر و شهوترانی بی حد و حساب توانایی جسمی خود را در مدت کوتاهی از دست میدهد،در حالی که اگر این امور نبود سالیان بسیاری میتوانست عمر کند.
اینها اموری است که برای همه قابل درک و تجربه است،و احدی نمیتواند آن را انکار کند.
در زمینه حوادث ناخواسته نیز اموری وجود دارد که مربوط به اجل معلق است که آن نیز قابل انکار نمیباشد.
بنا بر این اگر در روایات فراوانی آمده است که انفاق در راه خدا یا صله رحم عمر را طولانی و بلاها را بر طرف میسازد در حقیقت ناظر به همین عوامل است.
و هر گاه ما این دو نوع اجل و سرآمد عمر را از هم تفکیک نکنیم درک بسیاری از مسائل در رابطه با"قضا و قدر"و"تاثیر جهاد و تلاش و کوشش
1) 1) تفسیر"آلوسی"جلد 22 صفحه 164(ذیل آیات مورد بحث).
در زندگی انسانها"لا ینحل خواهد ماند.
این بحث را ضمن یک مثال ساده میتوان روشن ساخت،و آن اینکه:
انسان یک دستگاه اتومبیل نو تهیه میکند که طبق پیشبینیهای مختلفی که در ساختمان آن به کار رفته میتواند مثلا بیست سال عمر کند،اما مشروط به اینکه به آن دقیقا برسند،و مراقبتهای لازم را به عمل آورند،در این صورت اجل حتمی این اتومبیل همان بیست سال است که از آن فراتر نمیرود.
ولی اگر مراقبتهای لازم انجام نشود و آن را به دست افراد ناآگاه و لاابالی بسپارند و بیش از قدرت و ظرفیت از آن کار بکشند،و در جادههای پر سنگلاخ همه روزه آن را به کار گیرند ممکن است عمر بیست ساله آن به نصف، یا به عشر تنزل پیدا کند این همان"اجل معلق"آن است.
و ما تعجب میکنیم چگونه بعضی از مفسران معروف به مساله روشنی مانند این مساله توجه نکردهاند.
یُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ یُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ لَهُ اَلْمُلْکُ وَ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مٰا یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ (13) إِنْ تَدْعُوهُمْ لاٰ یَسْمَعُوا دُعٰاءَکُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اِسْتَجٰابُوا لَکُمْ وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَ لاٰ یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ (14)
13-او شب را در روز داخل میکند و روز را در شب،و خورشید و ماه را مسخر(شما) کرده،هر کدام از آنها تا سرآمد معینی به حرکت خود ادامه دهد،این است خداوند،پروردگار شما،حاکمیت(در سراسر عالم)از آن او است،و کسانی را که جز او میخوانید(و میپرستید)حتی به اندازه پوست نازک هسته خرما حاکمیت(و مالکیت)ندارند! 14-اگر آنها را بخوانید صدای شما را نمیشنوند،و اگر بشنوند به شما پاسخ نمیگویند،و روز قیامت شرک(و پرستش)شما را منکر میشوند،و هیچ کس مانند(خداوند آگاه و)خبیر تو را(از حقایق)با خبر نمیسازد!.
این معبودهای دروغین حتی صدای شما را نمیشنوند!
باز در این آیات به قسمت دیگری از آیات توحید و نعمتهای بیپایان پروردگار اشاره میکند تا ضمن آگاهی دادن به انسان حس شکرگزاری آنان را در مسیر شناخت معبود حقیقی برانگیزد،و از هر گونه شرک و پرستشهای خرافی باز دارد، میفرماید:"او کسی است که شب را در روز و روز را در شب داخل میکند" ( یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ یُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ ).
"یولج"از ماده"ایلاج"به معنی داخل کردن است،و ممکن است اشاره به یکی از دو معنی و یا هر دو معنی زیر باشد:افزایش و کاهش تدریجی شب و روز در طول سال که مایه پیدایش فصول مختلف با آن همه آثار و برکات میباشد، انتقال تدریجی از شب به روز و از روز به شب به واسطه وجود شفق و بین الطلوعین که از خطرات انتقال ناگهانی از ظلمت به نور و از نور به ظلمت جلوگیری میکند،و به انسان آمادگی کافی برای انتقال کاملا آرام و بی خطر را از یکی به دیگری فراهم میسازد (1).
بعد به مساله تسخیر خورشید و ماه اشاره کرده میگوید:"او خورشید و ماه را مسخر شما نمود"( وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ).
چه تسخیری از این برتر و بالاتر که همه آنها در مسیر منافع انسان حرکت میکنند،و سرچشمه انواع برکات در زندگی بشرند،و ابر و باد و ماه و خورشید و فلک در کار هستند تا انسان بتواند زندگی خود را تامین کرده و در غفلت فرو برود،و به یاد منبع اصلی این مواهب باشد(در زمینه تسخیر خورشید و ماه بحث مشروحی در جلد دهم ذیل آیه 2 سوره رعد و 33 ابراهیم-صفحه 120 و 354 داشتیم).
1) 1) در زمینه تغییر تدریجی شب و روز در جلد دوم صفحه 367 ذیل آیه 27 سوره آل عمران بحث کردهایم.
اما این خورشید و ماه در عین اینکه به طور کاملا منظم در مسیر خود میگردند و خدمتگزار لایق و خوبی برای انسانند نظامی که حاکم بر آنهاست جاودانی نیست،حتی این سیارات عظیم با آن همه نور و روشنایی سرانجام تاریک میشوند و از کار میافتند، لذا به دنبال بحث تسخیر میافزاید:"هر کدام از این دو،تا زمان مشخصی" که برای آنها تعیین شده به حرکت خود ادامه میدهند"( کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی ).
و به مقتضای اذ الشمس کورت و اذ النجوم انکدرت(سوره تکویر آیه 1 و 2)سرانجام همگی رو به تاریکی و خاموشی خواهند نهاد.
بعضی از مفسران تفسیر دیگری برای اجل مسمی(سرآمد معین)در اینجا کردهاند و آن حرکت دوریه خورشید و ماه است که اولی در یک سال تمام،و دومی در یک ماه پایان میگیرد (1).
ولی با توجه به موارد استعمال این تعبیر در آیات متعددی از آیات قرآن مجید که به معنی پایان عمر آمده است روشن میشود که تفسیر مزبور درست نیست،و حتی همان تفسیر اول یعنی پایان عمر خورشید و ماه است(به آیات 61- نحل 45-فاطر 42-زمر 4-نور و 67-غافر مراجعه فرمائید).
سپس به عنوان نتیجهگیری از این بحث توحیدی میفرماید:"این است خداوند،پروردگار بزرگ شما"( ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ ).
خداوندی که نظام نور و ظلمت و حرکات حساب شده خورشید و ماه را با تمام برکاتشان مقرر فرموده است.
"حاکمیت در عالم مخصوص او است"(له الملک).
"و معبودهایی را که شما جز او میخوانید حتی حاکمیت و مالکیت به اندازه
1) 1) تفسیر"روح البیان"و"ابو الفتوح رازی".
پوست نازکی که روی هسته خرما کشیده شده در سرتاسر عالم هستی ندارند" ( وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مٰا یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ ) (1).
"قطمیر"بنا به گفته"راغب"در"مفردات"اثری است که در پشت هسته خرما وجود دارد،(فرورفتگی کوچکی است)و به گفته"طبرسی"در"مجمع البیان"و"قرطبی"در تفسیرش پوسته نازک سفید رنگی است که سراسر هسته را پوشانده،و در هر حال کنایه از موجودات بسیار کوچک و کم ارزش است.
آری این بتها نه مبدء سودی هستند،و نه منشأ زیانی،نه از شما دفاع میکنند،و نه از خویشتن،نه حاکمیت دارند و نه مالکیت حتی بر پوسته هسته خرمایی!با این حال چگونه شما بیخردان آن را پرستش میکنید و حل مشکلاتتان را از آنها میخواهید؟! ***سپس میافزاید:"اگر آنها را برای حل مشکلات خود بخوانید هرگز صدای شما را نمیشنوند"( إِنْ تَدْعُوهُمْ لاٰ یَسْمَعُوا دعائکم).
چرا که قطعاتی از سنگ و چوب بیش نیستند جمادند و بیشعور! "و به فرض که ناله و اصرار و الحاح شما را بشنوند هرگز توانایی پاسخگویی به نیازهای شما ندارند"( وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجٰابُوا لَکُمْ ).
چرا که روشن شد حتی به اندازه پوست نازک هسته خرمایی مالک سود و زیانی در جهان هستی نیستند،با اینحال چگونه انتظار دارید که برای شما کاری صورت دهند یا گرهی را بگشایند؟ و از این بالاتر"روز قیامت که میشود آنها پرستش و شرک شما را منکر
1) 1) تعبیر به"الذین"که معمولا برای جمع مذکر عاقل است در مورد بتها به خاطر توهمی است که آنها از این موجودات بیجان داشتند که قرآن همان تعبیر آنان را ذکر کرده و سپس شدیدا رد میکند.
میشوند"( وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ ).
و میگویند:خداوندا اینها پرستش ما نمیکردند بلکه هوای نفس خویش را در حقیقت میپرستیدند.
این شهادت و گواهی یا به زبان حال است که هر کس به بتها بنگرد با گوش هوش این سخن را از آنان میشنود،و یا اینکه همان خداوندی که در آن روز اعضاء و جوارح و پوست تن انسان را به سخن در میآورد به آنها فرمان سخن گفتن میدهد،تا شهادت دهند که این بت پرستان منحرف اوهام و شهوات خود را در حقیقت پرستش میکردهاند.
این آیه شبیه چیزی است که در آیه 28 سوره یونس آمده است،آنجا که میفرماید: وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا مَکٰانَکُمْ أَنْتُمْ وَ شُرَکٰاؤُکُمْ فَزَیَّلْنٰا بَیْنَهُمْ وَ قٰالَ شُرَکٰاؤُهُمْ مٰا کُنْتُمْ إِیّٰانٰا تَعْبُدُونَ "به خاطر بیاورید روزی را که همه آنها را جمع میکنیم سپس به مشرکان میگوئیم شما و معبودهایتان در جای خود باشید(تا به حسابتان رسیدگی شود)سپس آنها را از هم جدا میکنیم(تا از هر یک جداگانه سؤال شود)در اینجا معبودهایشان به آنها میگویند:شما هرگز ما را عبادت نمیکردید"؟! جمعی از مفسران احتمال دادهاند که این تعبیرات در مورد معبودهایی همچون فرشتگان و حضرت مسیح ع باشد،چرا که سخن گفتن روز قیامت تنها از آنها ساخته است و جمله" إِنْ تَدْعُوهُمْ لاٰ یَسْمَعُوا دعائکم"اشاره به این است که آنها آن چنان به خود مشغولند که اگر آنها را بخوانید سخنان شما را نمیشنوند (1).
ولی با توجه به وسعت مفهوم وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ظاهر این است که
1) 1) این احتمال در تفسیر"مجمع البیان"و تفسیر"آلوسی"و"قرطبی"آمده است.
منظور بتها است،به خصوص اینکه جمله" إِنْ تَدْعُوهُمْ لاٰ یَسْمَعُوا دعائکم" (اگر آنها را بخوانید صدای شما را نمیشنوند)ظاهرا مربوط به دنیاست.
در پایان آیه برای تاکید بیشتر میفرماید:"هیچکس مانند خداوندی که از همه چیز آگاه است تو را با خبر نمیسازد"( وَ لاٰ یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ ).
اگر میگوید:بتها در قیامت پرستش شما را انکار میکنند،و از شما بیزاری میجویند،تعجب نکنید،زیرا کسی از این موضوع خبر میدهد که از تمام عالم هستی و ذره ذره آن آگاه است آینده همچون گذشته و حال در پیشگاه علم او روشن و آشکار است.
گرچه مخاطب در این جمله ظاهرا شخص پیامبر ص است،ولی پیداست که نظر به همه انسانها است.
سوء استفاده از آیات و تفسیرهای انحرافی
گرچه در خلال تفسیر آیات روشن شد که منظور از آخرین آیه مورد بحث ( إِنْ تَدْعُوهُمْ لاٰ یَسْمَعُوا دُعٰاءَکُمْ ...)بتها است که نه گوش شنوایی برای تقاضاهای عابدان خود دارند،و نه اگر میداشتند قادر بر حل مشکلی بودند،و نه در جهان هستی سر سوزنی مالکیت و حاکمیت دارند.
ولی جمعی از وهابیین قشری،برای بریدن ارتباط مسلمین از پیامبر اسلام و پیشوایان بزرگ از طریق توسل و شفاعت طلبیدن،به این آیه و مانند آن تمسک جستهاند،و گفتهاند قرآن میگوید:تمام کسانی را که غیر از خدا میخوانید -حتی پیامبران!-سخن شما را نمیشنوند و اگر بشنوند اجابت نمیکنند.
و یا چنان که در آیه 197 سوره اعراف آمده وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَکُمْ وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ :"کسانی را که غیر از خدا میخوانید
نمیتوانند شما را یاری کنند و نه حتی خویشتن را در برابر مشکلات یاری دهند" و مانند اینگونه آیات.
و به این ترتیب هر گونه توسل را به ارواح پیامبران و امامان را نفی میکنند،و آن را مخالف توحید میشمرند! در حالی که یک نگاه ساده به آیاتی که قبل از این آیات و بعد از آن است برای درک این حقیقت کافی است که منظور از آن بتها میباشد چرا در همه اینها سخن از بتها در میان است،سخن از سنگ و چوبهایی است که آنها را شریک خدا میپنداشتند و برای آنها قدرتی در برابر قدرت خدا قائل بودند.
ولی چه کسی است که نداند انبیاء و اولیاء،همچون شهدای راه خدا که قرآن با صراحت از حیات آنها سخن میگوید،دارای حیات برزخی هستند، و میدانیم در حیات برزخی فعالیت روح گستردهتر و وسیعتر است،چرا که از حواجب مادی و تعلقات دنیوی رهایی یافته،این از یک سو.
از سوی دیگر بدون شک توسل به این ارواح پاک نه به این معنی است که برای آنها در مقابل خداوند استقلالی قائل شویم،بلکه هدف آن است که از آبرو جاه آنها در پیشگاه خدا مدد بطلبیم و از احترام و عظمتی که در درگاه خدا دارند کمک بخواهیم که این عین توحید و عبودیت پروردگار است(دقت کنید).
بنا بر این همانگونه که قرآن صریحا در مساله شفاعت میگوید آنها به اذن و فرمان خدا شفاعت میکنند( مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ ):
"چه کسی است که بتواند در درگاه خدا جز به فرمان او شفاعت کند"(بقره- 255)همچنین توسل به آنان نیز از همین طریق و همین رهگذر است.
چه کسی میتواند آیات صریح توسل را انکار کند؟و یا آن را شرک بپندارد و در مقابل قرآن بایستد و دم از توحید زند؟جز جاهلان مغروری که این نغمههای شوم را که منجر به ایجاد تفرقه بین مسلمین است سر دادهاند!
لذا در حالات صحابه پیامبر ص میخوانیم که آنها در مشکلات به کنار قبر پیامبر ص میآمدند،و توسل میجستند،و از روح پاک او در درگاه خدا یاری میطلبیدند.
چنان که"بیهقی"محدث معروف اهل سنت نقل میکند که در زمان خلیفه دوم خشکسالی و قحطی شد،بلال به همراهی عدهای از صحابه به کنار قبر پیامبر ص آمد و چنین گفت:(یا رسول اللّٰه استق لامتک...فانهم قد هلکوا...)"ای رسول خدا برای امتت باران بخواه...که هلاک شدند" (1).
بعضی از مفسران اهل سنت مانند"آلوسی"احادیث زیادی در این زمینه نقل کرده،و پس از گفتگو و سختگیری در مورد این احادیث سرانجام چنین میگوید:بعد از تمام این گفتگوها،من مانعی در توسل به پیشگاه خداوند به مقام پیامبر ص نمیبینم،چه در حال حیات و چه بعد از ممات...سپس کسان دیگری را که در پیشگاه خدا مقامی دارند نیز بر آن افزوده و اعتراف به جواز توسل به آنها میکند (2).
بحث مشروح دیگری نیز در این زمینه در جلد چهارم صفحه 366 ذیل آیه 35 سوره مائده داشتهایم.
یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ إِلَی اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ هُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ (15) إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ (16) وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ بِعَزِیزٍ (17) وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلیٰ حِمْلِهٰا لاٰ یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ إِنَّمٰا تُنْذِرُ اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ مَنْ تَزَکّٰی فَإِنَّمٰا یَتَزَکّٰی لِنَفْسِهِ وَ إِلَی اَللّٰهِ اَلْمَصِیرُ (18)
15-ای مردم!شما(همگی)نیازمندان به خدا هستید،تنها خداوند است که بینیاز و شایسته هر گونه حمد و ستایش است.
16-اگر بخواهد شما را میبرد و خلق جدیدی میآورد.
17-و این برای خداوند غیر ممکن(و مشکل)نیست.
18-هیچ گنهکاری بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد،و اگر شخص"سنگین باری" دیگری را برای حمل گناه خود بخواند چیزی از آن را بر دوش نخواهد گرفت، هر چند از نزدیکان او باشد،تو فقط کسانی را انذار میکنی که از پروردگار خود در پنهانی میترسند،و نماز را بر پا میدارند،و هر کس پاکی(و تقوی)
پیشه کند نتیجه آن به خودش باز میگردد و بازگشت(همگان)به سوی خدا است.
در تعقیب دعوت مؤکدی که در آیات گذشته به سوی توحید و مبارزه با هر گونه شرک و بت پرستی آمده بود ممکن است این توهم برای بعضی پیش آید که خداوند چه نیازی بپرستش ما دارد که اینهمه اصرار و تاکید میکند؟لذا در آیات مورد بحث برای بیان این حقیقت که ما نیازمند به عبادت او هستیم نه او نیازمند به عبادت ما،میفرماید:"ای مردم!شما نیازمند به خدا هستید و او از هر نظر بی نیاز و شایسته حمد و ستایش است"( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ إِلَی اللّٰهِ وَ اللّٰهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ ).
چه سخن مهم و پر ارزشی که موقعیت ما را در عرصه عالم هستی در برابر هستی بخش روشن میسازد،و بسیاری از معماها را میگشاید،و به سؤالات زیادی پاسخ میگوید.
آری بینیاز حقیقی و قائم بالذات در تمام عالم هستی یکی است،و او خدا است،همه انسانها بلکه همه موجودات سر تا پا نیازند و فقر و وابسته به آن وجود مستقل که اگر لحظهای ارتباطشان قطع شود هیچند و پوچ.
همانگونه که او بی نیاز مطلق است انسانها فقر مطلقند،و همانگونه که او قائم به ذات است مخلوقات همه قائم به او هستند،چرا که او وجودی است بی نهایت از هر نظر،و واجب الوجود در ذات و صفات.
با اینحال او چه نیازی به عبادت ما ممکن است داشته باشد؟،این ما هستیم که از طریق عبادت و اطاعت او راه تکامل را میپیمائیم و به آن مبدء بیپایان فیض در پرتو عبودیتش لحظه به لحظه نزدیکتر میشویم و از انوار ذات و صفاتش بهره
میگیریم.
در حقیقت این آیه توضیحی است برای آیات قبل که میفرمود: ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ ..."این است خداوند پروردگار شما که مالکیت و حاکمیت در جهان هستی مخصوص او است و دیگران حتی به اندازه پوسته نازک هسته خرما از خود چیزی ندارند".
بنا بر این انسانها نیازمند به او هستند و نه غیر او،و لذا هرگز نباید سر تعظیم و تسلیم بر آستان غیر او بگذارند،و رفع نیازمندی خود را از غیر او بطلبند،که آنها نیز همه مانند خودش نیازمند و محتاجند،حتی بزرگداشت پیامبران الهی و پیشوایان حق به خاطر آن است که فرستادگان و نمایندگان اویند نه اینکه از خود استقلال دارند.
بنا بر این او هم"غنی"است و هم"حمید"یعنی در عین بینیازی آن قدر بخشنده و مهربان است که شایسته هر گونه حمد و سپاسگزاری است،و در عین بخشندگی و بندهنوازی از همگان بینیاز میباشد.
توجه به این واقعیت دو اثر مثبت در انسانهای مؤمن میگذارد،از یک سو آنها را از مرکب غرور و خود خواهی و طغیان پیاده میکند،و به آنها هشدار میدهد که چیزی از خود ندارند که به آن ببالند،هر چه هست امانتهای پروردگار نزد آنهاست.
و از سوی دیگر دست نیاز به درگاه غیر او دراز نکنند،و طوق عبودیت غیر اللّٰه را بر گردن ننهند،از رنگ همه تعلقات آزاد باشند تا همگان غلام همتشان گردند.
مؤمنان با این دید و جهان بینی هر چه در عالم میبینند از پرتو وجود او میدانند،و هرگز توجه به اسباب آنها را از"مسبب الاسباب"غافل نمیکند.
جمعی از فلاسفه این آیه را اشاره به برهان معروف"فقر و امکان"یا"امکان
و وجوب در مورد اثبات واجب الوجود دانستهاند،گرچه آیه در مقام بیان استدلال بر اثبات وجود خدا نیست،بلکه اوصاف او را بازگو میکند ولی برهان مذکور را میتوان به عنوان لازمه مفاد آیه دانست.
تمام موجوداتی که در این جهان میبینیم همه روزی معدوم بودهاند سپس لباس وجود بر تن کردهاند،و یا به تعبیر دقیقتر روزی هیچ نبودهاند و سپس وجود شدهاند،این دلیل بر آن است که آنها"معلول"وجود دیگری هستند و از خود هستی ندارند.
و میدانیم هر وجود معلولی وابسته و قائم به"علت"خویش و سراپا نیاز و احتیاج است،و اگر آن علت نیز معلول علت دیگری باشد او هم به نوبه خود محتاج و نیازمند خواهد بود،و اگر این امر تا بینهایت تسلسل پیدا کند مجموعهای از موجودات نیازمند و فقیر خواهیم داشت،مسلم است که چنین مجموعهای هرگز وجود نخواهد یافت،چرا که بینهایت نیاز،نیاز است،و بینهایت فقر، فقر،هرگز از بی نهایت صفر عددی به وجود نمیآید و از بی نهایت وابسته استقلالی حاصل نمیشود.
از اینجا نتیجه میگیریم که سرانجام باید به وجودی برسیم که قائم به ذات است و مستقل از تمام جهات،و علت است و معلول نیست،و او واجب الوجود است (1).
1) 1) باید توجه داشت برهان امکان و وجوب دو تفسیر دارد زیرا فلاسفه امکان را به دو معنی کردهاند،امکان ماهوی و امکان وجودی،و از آنجا که نظر محققان فلاسفه بر اصالة الوجود است بنا بر این امکان در اینجا باید به صورت امکان وجودی تفسیر شود که نیاز و وابستگی به علت در اصل وجود است(توضیح بیشتر را در این زمینه در کتب فلسفی بخوانید).
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا در آیه فوق تنها سخن از انسانها و نیاز آنان به اللّٰه است؟ در حالی که این فقر جنبه عمومی در عالم هستی دارد.
پاسخ این است که اگر انسان که گل سر سبد موجودات این جهان است سر تا پا نیاز به او است حال بقیه موجودات روشن است و به تعبیر دیگر بقیه نیز در علت فقر که همان امکان وجود باشد با انسان شریکند.
سخن از خصوص انسان به خاطر این است که هدف این بوده که انسان را از مرکب غرور پیاده سازد و به نیازش در همه حال و در همه چیز و در همه جا به خدا توجه دهد،همان توجهی که ریشه اصلی صفات فضیله و ملکات اخلاقی است،همان توجهی که رمز تواضع،ترک ظلم و ستم،ترک غرور و کبر و نخوت،و ترک بخل و حرص و حسد است،و انگیزه تواضع در برابر حق میباشد.
*** در آیه بعد برای تاکید همین فقر و نیاز انسانها به او می فرماید"اگر بخواهد شما را میبرد و خلق جدیدی را میآورد"( إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ ).
بنا بر این او نیازی به شما و عبادتتان ندارد و این شما هستید که به او نیازمندید.
این آیه نظیر مطلبی است که در سوره انعام آمده،آنجا که میفرماید: وَ رَبُّکَ الْغَنِیُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُمْ مٰا یَشٰاءُ کَمٰا أَنْشَأَکُمْ مِنْ ذُرِّیَّةِ قَوْمٍ آخَرِینَ :"پروردگار تو بی نیاز و مهربان است اگر بخواهد شما را میبرد و به جای شما هر کس را بخواهد جانشین میسازد،همانگونه که شما را از نسل اقوام دیگری به وجود آورد"(انعام-133).
او نه نیازی به طاعت شما دارد و نه بیمی از گناهانتان و در عین حال رحمت واسعه او همه شما را در بر گرفته است نه از میان رفتن تمام جهان چیزی از عظمت او میکاهد و نه آفرینش این عالم چیزی بر مقام کبریایی او افزوده.
و در آخرین آیه باز به عنوان تاکید مجدد میفرماید:"و این کار برای خدا ناممکن نیست"( وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ بِعَزِیزٍ ).
آری او هر چه را اراده کند به آن فرمان میدهد موجود باش آن نیز بلافاصله موجود میشود،انسان که سهل است این سخن در باره تمام عالم هستی صادق است.
به هر حال اگر به شما دستور ایمان و اطاعت و پرستش میدهد همه برای خود شما است و سود و برکات آن عائد خود شما میگردد.
***آخرین آیه مورد بحث به پنج"نکته"در ارتباط با آیات قبل اشاره میکند:
نخست اینکه در آیات گذشته آمده بود که"اگر خدا بخواهد شما را میبرد و قوم دیگری را بجای شما میآورد"این سخن ممکن است برای بعضی این سؤال را به وجود میآورد که مخاطبین این آیه همه از افراد گنهکار نیستند، چرا که در هر عصر و زمانی مؤمنان صالحی وجود داشته و دارند،آیا ممکن است آنها نیز گرفتار عواقب گناهان دیگران شوند و محکوم به فنا گردند؟ اینجاست که میفرماید"هیچ گنهکاری بار گناه دیگری را به دوش نمیکشد" ( وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ ).
"وزر"به معنی سنگین است و از"وزر"(بر وزن نظر)گرفته شده که به معنی پناهگاه کوههاست،و گاه به معنی مسئولیت نیز آمده است،چنان که "وزیر"را از این نظر وزیر میگویند که بار مسئولیت سنگینی بر دوش میکشد،"موازره"نیز به معنی معاونت است چرا که هر کسی به هنگام معاونت قسمتی از بار دیگری را بر دوش میکشد.
این جمله که یکی از پایههای اساسی در اعتقادات اسلامی است در حقیقت از یک سو ارتباط به عدل خداوند دارد که هر کس را در گرو کار خود میشمرد،
به سعیها و تلاشهای او پاداش میدهد و به گناهان او کیفر.
و از سوی دیگر به شدت مجازات روز رستاخیز اشاره دارد که احدی حاضر نمیشود بار گناه دیگری را بر دوش گیرد هر چند فوق العاده به او علاقه داشته باشد.
توجه به این معنی تاثیر زیادی در خودسازی انسانها دارد که هر کس مراقب خویش باشد،هرگز به بهانه اینکه اطرافیان او یا جامعه او فاسد است تن به فساد ندهد،و آلودگی محیط را مجوزی بر آلودگی خویش نشمرد چرا که هر کس بار گناه خود را بر دوش میکشد.
و از سوی دیگر این درک و دید را به انسانها میدهد که حساب خداوند با جامعهها حساب مجموع و یکپارچه نیست،بلکه هر کسی مستقلا مورد محاسبه قرار میگیرد،یعنی اگر هم در رابطه با پاکسازی خویشتن و هم مبارزه با فساد انجام وظیفه کرده باشد هیچ ترس و وحشتی بر او نیست هر چند تمام جهانیان غیر از او آلوده کفر و شرک و ظلم و گناه باشد.
اصولا هیچ برنامه تربیتی بدون توجه دادن به این اصل اساسی مؤثر نخواهد افتاد(دقت کنید).
در جمله دوم همین مساله را به صورت دیگری مطرح میکند،میگوید:
"اگر فرد"سنگین باری"دیگری را دعوت به حمل گناهانش کند پاسخ منفی به دعوت او میدهد و چیزی از گناه و مسئولیت او را حمل نخواهد کرد،هر چند از نزدیکان و بستگان او باشد"( وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلیٰ حِمْلِهٰا لاٰ یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ ) (1).
1) 1) "مثقلة"به معنی"سنگین بار"است و منظور در اینجا کسی است که بار گناهان بر دوش میکشد،و"حمل"(بر وزن شعر)به گفته راغب در مفردات باری است که بر پشت حمل میشود،در مقابل"حمل"(بر وزن حمد)که باری است که بر شکم حمل میشود مانند"جنین"و یا آبهایی که در دل ابرها قرار دارد،و یا میوهای که بر درخت است،و چون در آیه مورد بحث،گناه تشبیه به باری شده که بر دوش کشیده میشود حمل به کسر حاء گفته شده.
در حدیثی آمده است که در قیامت مادر و فرزندی را میآورند که هر دو بار سنگینی از گناه بر دوش دارند،مادر از فرزند تقاضا میکند در عوض آن همه زحمات که در دنیا برای تو کشیدم مقداری از بار مسئولیت گناه مرا را بر دوش گیر، فرزند به مادر میگوید از من دور شو که من از تو گرفتارترم"! (1).
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا این آیه با آنچه در روایات فراوان در باره سنت"حسنه"و"سیئة"وارد شده منافات ندارد؟چرا که این روایات میگوید:"هر کس سنت نیکویی بگذارد اجر تمام کسانی که به آن عمل کنند برای او نوشته خواهد شد بیآنکه از پاداش آنها کاسته شود،و کسی که سنت بدی بگذارد وزر کسانی که به آن عمل کنند بر او خواهد بود بی آنکه از گناه آنها کاسته شود".
ولی با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود و آن اینکه در صورتی گناه کسی را بر دیگری نمینویسند که هیچ دخالتی در آن نداشته باشد، اما اگر از طریق ایجاد سنت،یا معاونت و کمک،یا تشویق و ترغیب،سهمی در ایجاد آن عمل داشته باشد،مسلما عمل او محسوب میشود،و در آن شریک و سهیم است.
بالآخره در سومین جمله پرده از این حقیقت بر میدارد که انذارهای پیامبر ص تنها در دلهای آماده اثر میگذارد میفرماید:"تو فقط کسانی را انذار میکنی که از پروردگار خود در غیب و پنهانی میترسند و نماز را بر پا میدارند"
1) 1) گرچه این حدیث در تفاسیر مختلف گاهی از فضیل بن عیاض و گاهی از ابن عباس نقل شده ولی بعید به نظر میرسد که آنها این سخن را از خود گفته باشند ممکن است اصل حدیث از پیامبر(ص)باشد(به تفسیر ابو الفتوح و قرطبی و روح البیان مراجعه شود).
( إِنَّمٰا تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ ).
تا در دلی خوف خدا نباشد،و در نهان و آشکار احساس مراقبت یک نیروی معنوی بر خود نکند،و با انجام نماز که قلب را زنده میکند و به یاد خدا میدارد به این احساس درونی مدد نرساند،انذارهای انبیاء و اولیاء بیاثر خواهد بود.
در آغاز کار که انسان هیچ عقیدهای را انتخاب نکرده و ایمان نیاورده اگر روح حقجویی و حقطلبی نداشته باشد و احساس مسئولیت در برابر شناخت واقعیتها نکند،گوش به دعوت انبیاء فرا نخواهد داد،و در آیات پروردگار در جهان هستی نمیاندیشد! در جمله چهارم باز به این حقیقت بر میگردد که خدا از همگان بینیاز است و میافزاید:"هر کس پاکی و تقوی پیشه کند نتیجه این پاکی به خود او باز میگردد"( وَ مَنْ تَزَکّٰی فَإِنَّمٰا یَتَزَکّٰی لِنَفْسِهِ ).
و سرانجام در پنجمین و آخرین جمله هشدار میدهد که اگر نیکان و بدان به نتائج اعمال خود در این جهان نرسند مهم نیست چرا که"بازگشت همگی به سوی خدا است"و سرانجام حساب همه را خواهد رسید!( وَ إِلَی اللّٰهِ الْمَصِیرُ ).
وَ مٰا یَسْتَوِی اَلْأَعْمیٰ وَ اَلْبَصِیرُ (19) وَ لاَ اَلظُّلُمٰاتُ وَ لاَ اَلنُّورُ (20) وَ لاَ اَلظِّلُّ وَ لاَ اَلْحَرُورُ (21) وَ مٰا یَسْتَوِی اَلْأَحْیٰاءُ وَ لاَ اَلْأَمْوٰاتُ إِنَّ اَللّٰهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشٰاءُ وَ مٰا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی اَلْقُبُورِ (22) إِنْ أَنْتَ إِلاّٰ نَذِیرٌ (23)
19-نابینا و بینا هرگز مساوی نیستند.
20-و نه ظلمتها و روشنایی! 21-و نه سایه(آرامبخش)و باد داغ و سوزان! 22-و هرگز مردگان و زندگان یکسان نیستند،خداوند پیام خود را به گوش هر کس بخواهد میرساند و تو نمیتوانی سخن خود را به گوش آنها که در قبرها خفتهاند برسانی! 23-تو فقط انذار کنندهای(و اگر ایمان نیاورند نگران نباش وظیفهات را انجام ده).
نور و ظلمت یکسان نیست!
به تناسب بحثهایی که پیرامون ایمان و کفر در آیات گذشته بود،در آیات
مورد بحث چهار مثال جالب برای مؤمن و کافر ذکر میکند که آثار"ایمان" و"کفر"به روشنترین وجه در آن مجسم شده است:
در نخستین مثال"کافر"و"مؤمن"را به"نابینا"و"بینا"تشبیه کرده میگوید:"هرگز اعمی و بینا مساوی نیستند"( وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ ).
ایمان نور است و روشنی بخش،و به انسان در جهان بینی،و اعتقاد،و عمل، و تمام زندگی روشنایی و آگاهی میدهد،اما کفر ظلمت است و تاریکی،و در آن نه بینش صحیحی از کل عالم هستی است،و نه از اعتقاد درست و عمل صالح خبری.
قرآن مجید در آیه 257 سوره بقره در همین زمینه حق مطلب را ادا کرده میگوید: اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ :"خداوند ولی و راهنما و سرپرست مؤمنان است،آنها را از تاریکیها به روشنایی،هدایت میکند،اما ولی و سرپرست کافران طاغوت است که آنها را از روشنایی به ظلمتها میکشاند،آنها اصحاب دوزخند،و جاودانه در آن میمانند"! ***و از آنجا که چشم بینا به تنهایی کافی نیست باید روشنایی و نوری نیز باشد، تا انسان با کمک این دو عامل موجودات را مشاهده کند،در آیه بعد میافزاید:
"و نه تاریکها با نور برابرند"(و لا الظلمات و لا النور).
چرا که تاریکی منشأ گمراهی است،تاریکی عامل سکون و رکود است، تاریکی عامل انواع خطرات میباشد،اما نور و روشنایی منشأ حیات و زندگی و حرکت و جنبش و رشد و نمو و تکامل است که اگر نور از میان برود تمام انرژیها در جهان خاموش میشوند،و مرگ سراسر عالم ماده را فرا میگیرد،و چنین است نور ایمان در جهان معنی که عامل رشد و تکامل و سبب حیات و حرکت میباشد.
سپس میافزاید:"هرگز سایه(آرام بخش)با باد داغ و سوزان یکسان نیستند"(و لا الظل و لا الحرور).
مؤمن در سایه ایمانش در آرامش و أمن و امان به سر میبرد،اما کافر به خاطر کفرش در ناراحتی و رنج میسوزد.
"راغب"در"مفردات"میگوید:"حرور"(بر وزن قبول)به معنی باد داغ و سوزان است(بادی مرگبار و خشک کننده).
بعضی آن را به معنی باد سموم دانستهاند و بعضی به معنی شدت حرارت آفتاب.
زمخشری در کشاف میگوید"سموم"به بادهای موذی و کشندهای میگویند که در روز میوزد،اما"حرور"به همین بادها گفته میشود اعم از اینکه در روز باشد یا در شب،به هر حال چنین بادی کجا و سایه خنک و نشاط آفرین که روح و جسم انسان را نوازش میدهد کجا؟ ***و سرانجام در آخرین تشبیه میگوید:"و هرگز زندگان و مردگان یکسان نیستند"!( وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَحْیٰاءُ وَ لاَ الْأَمْوٰاتُ ).
مؤمنان زندگانند،و دارای تلاش و کوشش و حرکت و جنبش،رشد و نمو دارند،شاخه و برگ و گل و میوه دارند،اما کافر همچون چوب خشکیدهای است که"نه طراوتی،نه برگی،نه گلی و نه سایه دارد"و جز برای سوزاندن مفید نیست.
در آیه 122 سوره انعام میخوانیم أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا :
"آیا کسی که مرده بود و ما او را زنده کردیم،و نوری برای او قرار دادیم که در میان مردم با آن راه برود،همچون کسی است که تا ابد در ظلمات غوطهور
است،و هرگز از آن خارج نمیشود"؟! و در پایان آیه میافزاید:"خداوند هر کس را بخواهد شنوا میسازد تا دعوت حق را به گوش جان بشنود،و به ندای منادیان توحید لبیک گوید" ( إِنَّ اللّٰهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشٰاءُ ).
"و تو هرگز نمیتوانی سخن خود را به گوش مردگانی که در قبرها خفتهاند برسانی"!( وَ مٰا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ ).
فریاد تو هر قدر رسا،و سخنانت هر اندازه دلنشین،و بیانت هر مقدار گویا باشد،مردگان از آن چیزی درک نمیکنند،و کسانی که بر اثر اصرار در گناه و غوطهور شدن در تعصب و عناد و ظلم و فساد روح انسانی خود را از دست دادهاند مسلما آمادگی برای پذیرش دعوت تو ندارند. ***بنا بر این از عدم ایمان آنها نگران نباش،و بیتابی مکن،وظیفه تو ابلاغ و انذار است"تو تنها بیم دهندهای"( إِنْ أَنْتَ إِلاّٰ نَذِیرٌ ).
میدانیم قرآن برای مرزهای جغرافیایی و نژادی و طبقاتی و مانند آن که انسانها را از یکدیگر جدا میکند اهمیتی قائل نیست،تنها مرز را مرز "ایمان"و"کفر"شمرده است،و به این ترتیب تمام جامعه انسانی را به دو گروه "مؤمن"و"کافر"تقسیم میکند.
قرآن در معرفی ایمان در موارد متعددی آن را تشبیه به"نور"کرده است،و کفر را به"ظلمت"و تاریکی و این تشبیه زندهترین معرف برای
برداشتی است که قرآن از کفر و ایمان دارد (1).
ایمان یک نوع درک و دید باطنی است،یک نوع علم و آگاهی توأم با عقیده قلبی و جنبش و حرکت است،یک نوع باور که در اعماق جان انسان نفوذ میکند و سرچشمه فعالیتهای سازنده میشود.
اما کفر،جهل است و ناآگاهی و ناباوری که نتیجه آن عدم تحریک و فقدان احساس مسئولیت و حرکتهای شیطانی و مخرب است.
این را نیز میدانیم که"نور"در جهان ماده مبدء هر گونه حیات و حرکت و نمو و رشد در انسان و حیوان و گیاه است،و به عکس ظلمت و تاریکی عامل خاموشی و خواب،و در صورت ادامه موجب مرگ و نابودی حیات است.
بنا بر این جای تعجب نیست که در آیات فوق یک جا"ایمان"و"کفر"به "نور"و"ظلمت"و جای دیگر به"حیات"و"مرگ"یک جا به سایه آرام بخش و باد سموم و جای دیگر"مؤمن"و"کافر"به"بینا"و"نابینا"تشبیه گردیده است.
و همه گفتنیها در ضمن این چهار تشبیه بیان شده.
راه دور نرویم هنگامی که با یک فرد"مؤمن"نشست و برخاست میکنیم اثر این نور را در تمام وجودش احساس مینمائیم،افکارش روشنی بخش است، سخنانش درخشنده است،اعمال و اخلاقش ما را به حقیقت زندگی و حیات واقعی آشنا میسازد.
اما"کافر"از تمام وجودش ظلمت میبارد،جز به منافع مادی و زودگذر خویش نمیاندیشد،فضا و افق فکرش از محدوده زندگی شخصیش فراتر نمیرود،در لابلای شهوات غوطهور است،و همنشینی او قلب و روح انسان را
1) 1) به آیات 257-بقره 15-مائده 16-مائده 1-ابراهیم 5-ابراهیم 22-زمر 9-حدید 11-طلاق مراجعه شود.
در امواج ظلمات فرو میبرد که: همدمی مرده دهد مردگی صحبت افسرده دل افسردگی! و به این ترتیب آنچه را که قرآن در این آیات بیان کرده به طور محسوس و ملموس قابل درک است.
با توجه به آنچه در آیات فوق آمده دو سؤال مطرح میشود:
نخست اینکه:چگونه قرآن میگوید:تو نمیتوانی صدای خود را به گوش مردگان برسانی؟با اینکه در حدیث معروفی آمده است که پیامبر ص در روز جنگ بدر دستور داد اجساد کفار را بعد از پایان جنگ در چاهی بیفکنند، سپس آنها را صدا زد و فرمود:
هل وجدتم ما وعد اللّٰه و رسوله حقا؟فانی وجدت ما وعدنی اللّٰه حقا!: آیا شما آنچه را که خدا و رسولش وعده داده بود به حق یافتید؟من که آنچه را خداوند به من وعده داده بود به حق یافتم".
در اینجا عمر اعتراض کرد و گفت ای رسول خدا!چگونه با اجسادی سخن میگویی که روح در آن نیست؟! پیامبر ص فرمود:
ما انتم باسمع لما اقول منهم،غیر انهم لا یستطیعون ان یردوا شیئا!: "شما سخنان مرا از آنها بهتر نمیشنوید،چیزی که هست آنها توانایی پاسخگویی را ندارند" (1).
و یا اینکه یکی از آداب میت اینست که عقائد حق به او تلقین داده شود،این با آیات مورد بحث چگونه سازگار است؟ پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه آیات مورد
1) 1) تفسیر"روح البیان"ذیل آیات مورد بحث،در صحیح بخاری نیز همین حدیث با اندک تفاوتی آمده است(صحیح بخاری جلد 5 صفحه 97 باب قتل ابی جهل).
بحث سخن از عدم درک مردگان به طور عادی و طبیعی میگوید،اما روایت جنگ بدر یا تلقین میت مربوط به شرائط فوق العاده است که خداوند سخنان پیامبرش را به طور فوق العاده به گوش آن مردگان میرساند.
به تعبیر دیگر ارتباط انسان در جهان برزخ با عالم دنیا قطع میشود جز در مواردی که خداوند فرمان میدهد این ارتباط برقرار گردد،به همین دلیل در شرایط عادی ما نمیتوانیم ارتباط با مردگان پیدا کنیم.
سؤال دیگر اینکه:اگر صدای ما به گوش مردگان نمیرسد سلام بر پیامبر ص و امامان ع و توسل به آنها و زیارت قبورشان و تقاضای شفاعت از آنان در پیشگاه خدا چه مفهومی دارد؟ جمعی از وهابیها که عموما به جمود فکری معروفند نیز با تکیه بر همین پندار از ظواهر ابتدایی بی آنکه آیات دیگر قرآن را بررسی کنند،و برای احادیث بسیاری که از پیامبر ص نقل شده وقعی بنهند،مساله توسل را نفی کرده،و به گمان خود خط بطلان بر آن کشیدهاند.
پاسخ این سؤال نیز از آنچه در پاسخ سؤال اول گفتیم روشن میشود،زیرا حساب پیامبر ص و مردان خدا از دیگران جدا است،آنها همانند"شهداء" (بلکه در صف مقدم بر آنان)قرار دارند و زندگان جاویدند،و به مصداق أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ "از روزیهای پروردگار بهره میگیرند"و به فرمان خداوند ارتباط خود را با این جهان حفظ میکنند،همانگونه که در این جهان میتوانند با مردگان-همچون کشتگان بدر-ارتباط برقرار سازند.
روی همین جهت در روایات فراوانی که در کتب اهل سنت و شیعه آمده است میخوانیم:پیامبر ص و امامان ع سخن کسانی را که از دور و نزدیک بر آنها سلام میفرستند،میشنوند،و به آنها پاسخ میگوید،و حتی اعمال امت
را بر آنها عرضه میدارند (1).
قابل توجه اینکه ما ماموریم که در تشهد نماز سلام بر پیامبر ص بفرستیم و این اعتقاد همه مسلمین اعم از شیعه و اهل سنت است،چگونه ممکن است او را مخاطب سازیم به چیزی که هرگز آن را نمیشنود؟! در روایات متعددی در صحیح مسلم از ابو سعید خدری و ابو هریره از شخص پیامبر ص نقل شده که فرمود:
لقنوا موتاکم لا اله الا اللّٰه: "مردگان خود را تلقین لا اله الا اللّٰه کنید" (2).
در"نهج البلاغه"نیز به مساله بر قرار ساختن ارتباط با ارواح مردگان اشاره شده است که علی ع با ارواح مؤمنانی که در قبرستان پشت کوفه بودند سخن گفت (3).
در تشبیهات چهارگانهای که در آیات فوق آمده تعبیرات کاملا متفاوتی دیده میشود،مثلا"اعمی"و"بصیر"و"ظل"و"حرور"به صورت مفرد آمده، در حالی که"احیاء"و"اموات"هر دو به صورت جمع است و"ظلمات" و"نور"یکی مفرد و دیگری به صورت جمع آمده.
از سوی دیگر در تشبیه اول و دوم آنچه جنبه منفی دارد مقدم داشته شده (اعمی و ظلمات)در حالی که در تشبیه سوم و چهارم آنچه جنبه مثبت دارد تقدم یافته(ظل و احیاء). .
از سوی سوم در تشبیه اول حرف نفی تکرار نشده،در حالی که در تشبیهات سه گانه دیگر تکرار شده است.
از سوی چهارم جمله"ما یستوی"تنها در تشبیه اول و آخر آمده،و در بقیه اثری از آن نیست.
بعضی از مفسران نکاتی برای این تفاوتها ذکر کردهاند که بعضی قابل ملاحظه است و بعضی قابل ایراد.
از جمله نکاتی که قابل ملاحظه است این است که جمع بودن"ظلمات" و مفرد بودن"نور"به خاطر آنست که ظلمت یعنی کفر شعب فراوانی دارد،اما حقیقت ایمان و توحید یکی بیش نیست،ایمان همچون خط مستقیم است که در میان دو نقطه جز یک خط مستقیم وجود ندارد،اما ظلمت کفر همچون خطوط انحرافی است که در میان دو نقطه هزاران هزار خط انحرافی موجود است.
و نیز تقدیم جنبههای منفی در دو مثال اول اشاره به آغاز اسلام است که مردم از نابینایی جاهلیت و ظلمات شرک به روشنایی و بینایی اسلام هدایت یافتند، و اما دو مثال دیگر اشاره به مراحل دیگر است که اسلام ریشههای خود را در سرزمین دلها محکم کرده بود،و جنبههای اثباتی خود را در جامعه گسترده ساخت.
اما از اینها که بگذریم اصولا تنوع در بیان،روح و طراوت خاصی به سخن میدهد،و آن را دلنشین و زیبا و جالب میسازد،در حالی که تکرار یک نواخت -جز در موارد استثنایی-لطافت سخن را میگیرد،به همین دلیل همیشه فصیحان و بلیغان سعی دارند تعبیرات گفتار خود را متنوع و دلنشین سازند،و میدانیم قرآن در اعلی درجه فصاحت و بلاغت است.
بنا بر این اگر نکته دیگری جز رعایت فصاحت در کار نبود همین معنی کافی بود،هر چند ممکن است آیندگان به اسرار دیگری جز آنچه گفتیم در این تعبیرات دست یابند که امروز از ما پوشیده است.
إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ (24) وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْکِتٰابِ اَلْمُنِیرِ (25) ثُمَّ أَخَذْتُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ (26)
24-ما تو را به حق برای بشارت و انذار فرستادیم،و هر امتی در گذشته انذار کنندهای داشته است.
25-هر گاه تو را تکذیب کنند(عجب نیست)کسانی که پیش از آنها بودند(نیز پیامبران خود را)تکذیب کردند،آنها با دلائل روشن و کتابهای پند و موعظه و کتب آسمانی روشنگر(مشتمل بر معارف و احکام)به سراغ آنها آمدند(اما کوردلان ایمان نیاوردند).
26-سپس من کافران را(بعد از اتمام حجت)گرفتم(و سخت مجازات کردم)مجازات من نسبت به آنها چگونه بود؟!
اگر کور دلان ایمان نیاورند عجب نیست
در آیات گذشته به اینجا رسیدیم که افرادی هستند همچون مردگان و نابینایان که سخنان انبیاء در دل آنان کمترین اثری ندارد،به دنبال آن در آیات مورد بحث برای اینکه پیامبر ص را در این زمینه دلداری دهد تا زیاد غمگین و ناراحت نگردد،نخست میفرماید"ما تو را به حق برای بشارت و انذار فرستادیم، و هیچ امتی در گذشته نبود مگر اینکه انذار کنندهای داشت"( إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ ).
همین قدر که در انجام وظیفه"بشارت"و"انذار"کوتاهی نکنی برای تو کافی است،تو ندای خود را به گوش آنان برسان،به پاداشهای الهی بشارت ده،و از کیفرهای پروردگار آنها را بترسان،خواه پذیرا شوند یا بر سر عناد و لجاج بایستند.
قابل توجه اینکه در آخرین آیه بحث گذشته فرمود: إِنْ أَنْتَ إِلاّٰ نَذِیرٌ ، ولی در نخستین آیه مورد بحث میگوید:"ما تو را بشیر و نذیر به حق فرستادیم" اشاره به اینکه اگر تو انذار کنندهای از سوی خودت این کار را نمیکنی، این ماموریتی است که ما بر عهدهات گذاردهایم.
و اگر در آیه گذشته تنها روی انذار تکیه شده بود به خاطر آن بود که سخن از جاهلان لجوجی در میان بود که همچون مردگان قبرستان پذیرای هیچ سخنی نبودند،اما در اینجا وظیفه انبیاء را به طور کلی بیان میکند که دارای هر دو جنبه بشارت و انذار است،منتها در پایان این آیه مجددا روی نذیر تکیه میکند چرا که بخش اصلی دعوت انبیا در برابر مشرکان و ظالمان از طریق"انذار" بوده است.
"خلا"از ماده"خلاء"در اصل به معنی مکانی است که ساتری در آن نباشد این واژه هم در مورد زمان به کار میرود،و هم مکان،و از آنجا که زمان
در گذر است به ازمنه گذشته"ازمنه خالیه"گفته میشود،زیرا اکنون اثری از آنها نیست،و دنیا از آن خالی شده است.
بنا بر این جمله و إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ به این معنی است که هر امتی از امتهای پیشین انذار کنندهای در گذشته داشته است.
این نکته نیز قابل توجه است که بر طبق آیه فوق تمام امتها دارای انذار کننده الهی یعنی پیامبر بودهاند،هر چند بعضی آن را به معنی وسیعتری گرفتهاند که شامل علما و دانشمندانی که مردم را انذار میکنند نیز میشود،ولی این معنی بر خلاف ظاهر آیه است.
اما به هر حال معنی این سخن آن نیست که در هر شهر و دیار پیامبری مبعوث شود،بلکه همین اندازه که دعوت پیامبران و سخنان آنها به گوش جمعیتها برسد کافی است،چرا که قرآن میگوید خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ (در آنها انذار کنندهای بود،و نمیگوید"منها"یعنی از میان خود آنها).
بنا بر این آنچه در آیه فوق میخوانیم منافاتی با آیه 44 سوره سبا ندارد که میگوید: وَ مٰا أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِنْ نَذِیرٍ :"ما قبل از تو هیچ انذارکنندهای به سوی مشرکان مکه نفرستاده بودیم"در اینجا منظور انذارکننده از میان خود آنها است،در حالی که در آیه قبل منظور وصول دعوت پیامبران به آنها است. ***در آیه بعد میافزاید"اگر تو را تکذیب کنند عجب نیست و غمگین مباش زیرا کسانی که قبل از آنها بودند نیز پیامبرانشان را تکذیب کردند،در حالی که فرستادگان آنها با معجزات و دلائل روشن،و کتابهای محتوی پند و اندرز، و کتابهای آسمانی مشتمل بر احکام و قوانین روشنی بخش،به سراغشان آمدند" ( وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْکِتٰابِ الْمُنِیرِ ).
تنها تو نیستی که با داشتن معجزات و کتاب آسمانی مورد تکذیب این قوم جاهل قرار گرفتهای،پیامبران پیشین نیز با این مشکل دست به گریبان بودند بنا بر این غمگین مباش و محکم در مسیر خود گام بردار،و بدان آنها که باید بپذیرند میپذیرند.
در اینکه فرق میان"بینات"و"زبر"و"کتاب منیر"چیست؟مفسران نظرات مختلفی اظهار داشتهاند که از همه روشنتر دو تفسیر زیر است:
1-"بینات"به معنی دلائل روشن و معجزاتی است که حقانیت پیامبر را به ثبوت میرساند،اما"زبر"جمع"زبور"به معنی کتابهایی است که خط آنها با استحکام نوشته شده(همچون نوشته بر سنگ و مانند آن)که در اینجا کنایه از استحکام مطالب آن است (1).
و به هر حال اشاره به کتابهایی است که قبل از موسی ع نازل شده،در حالی که کتاب منیر اشاره به کتاب موسی و کتب آسمانی دیگری است که بعد از آن نازل گردیده(زیرا در قرآن مجید در سوره مائده آیه 44 و 46 از تورات و انجیل به عنوان هدایت و نور یاد شده،و در آیه 15 همان سوره تعبیر به نور در مورد قرآن مجید نیز آمده است.
2-منظور از"زبر"آن قسمت از کتب انبیا است که تنها محتوی پند و اندرز و نصیحت و مناجات بوده(مانند زبور داود)و اما"کتاب منیر"آن دسته از کتابهای آسمانی است که دارای احکام و قوانین و دستورات مختلف اجتماعی و فردی است مانند تورات و انجیل و قرآن و این تفسیر مناسبتر به نظر میرسد. ***در آخرین آیه مورد بحث به کیفر دردناک این گروه اشاره کرده میفرماید:
1) 1) راغب در مفردات میگوید زبرت الکتاب کتبته کتابة عظیمه و کل کتاب غلیظ الکتابه یقال له زبور(مفردات ماده زبر).
چنان نبود که آنها از کیفر الهی مصون بمانند، و دائما به تکذیبهای خود ادامه دهند،"سپس،کافران را گرفتم و سخت و مجازات کردم( ثُمَّ أَخَذْتُ الَّذِینَ کَفَرُوا ) (1).
جمعی را گرفتار طوفان ساختیم،گروهی را گرفتار تندباد ویرانگر، و جمعی را به وسیله صیحه آسمانی و صاعقه و زلزله در هم کوبیدیم! سپس در پایان برای تاکید و بیان عظمت و شدت مجازات آنها میگوید:
"مجازات من نسبت به آنها چگونه بود"؟!( فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ ).
این درست به آن میماند که شخصی عمل مهمی را انجام میدهد و بعد از حاضران سؤال میکند کار من چگونه بود؟ به هر حال این آیات از یک سو به تمام رهروان راه اللّٰه و مخصوصا رهبران و پیشوایان راستین هر امتی در هر عصر و زمان دلداری و دلگرمی میدهد که از نغمههای مخالف دلسرد و مایوس نشوند،و بدانند دعوتهای الهی همیشه با مخالفتهای شدید از سوی متعصبان لجوج و سودجویان ستمگر مواجه بوده،و در عین حال طالبان دلسوز و عاشقان پاکبازی نیز بودهاند که در کنار داعیان راه حق جانفشانی میکردند.
و از سوی دیگر تهدیدی است برای این مخالفان لجوج که بدانند برای همیشه نمیتوانند به اعمال ننگین و مخرب خود ادامه دهند،دیر یا زود کیفرهای الهی دامانشان را خواهد گرفت.
1) 1) "اخذت"از ماده"اخذ"به معنی گرفتن است،ولی در این موارد کنایه از مجازات است،زیرا گرفتن و دستگیر کردن مقدمه مجازات میباشد.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ ثَمَرٰاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهٰا وَ مِنَ اَلْجِبٰالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهٰا وَ غَرٰابِیبُ سُودٌ (27) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ اَلدَّوَابِّ وَ اَلْأَنْعٰامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ کَذٰلِکَ إِنَّمٰا یَخْشَی اَللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ اَلْعُلَمٰاءُ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ (28)
27-آیا ندیدی خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد که به وسیله آن میوههایی(از زمین) خارج ساختیم با الوان گوناگون و از کوهها نیز(به لطف پروردگار)جادههایی آفریده شده به رنگ سفید و سرخ با الوان مختلف،و(گاه)به رنگ کاملا سیاه! 28-و از انسانها و جنبندگان و چهار پایان انواعی با الوان مختلف،(آری)حقیقت چنین است،از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او میترسند،خداوند عزیز و غفور است.
اینهمه نقش عجب بر در و دیوار وجود!
بار دیگر در این آیات به مساله توحید باز میگردد،و صفحه تازهای از کتاب تکوین را در برابر دیدگان انسانها میگشاید،تا پاسخی دندانشکن به مشرکان لجوج و منکران سرسخت توحید باشد.
در این صفحه زیبا از این کتاب بزرگ آفرینش تنوع موجودات بیجان، و چهرههای مختلف و زیبای حیات در جهان نبات و حیوان و انسان،مورد توجه قرار گرفته،که چگونه خداوند"از آب بیرنگ صد هزاران رنگ"پدید آورده،و از عناصر معین و محدود موجودات کاملا متنوع که هر یکی از دیگری زیباتر است آفریده.
این نقاش چیره دست با یک قلم و یک مرکب،انواع نقشها را ابداع کرده که بینندگان را مجذوب و شیفته و مفتون میکند.
نخست میگوید:"آیا ندیدی خداوند از آسمان آبی نازل کرد و به وسیله آن میوههایی به وجود آوردیم با الوان مختلف"( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ ثَمَرٰاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهٰا ).
شروع این جمله با استفهام تقریری ضمن تحریک حس کنجکاوی انسانها اشاره به این است که این مطلب آن چنان روشن و آشکار است که هر کس بنگرد میبیند،آری میبیند که از آب و زمین واحد یکی بیرنگ و دیگری تنها دارای یک رنگ اینهمه رنگهای مختلفی از میوههای گوناگون،گلهای زیبا،برگها و شکوفهها،در چهرههای مختلف به وجود آمده است.
الوان:ممکن است به معنی رنگهای ظاهری میوهها باشد که حتی در یک نوع میوه مانند سیب الوان گوناگونی وجود دارد،تا چه رسد به میوههای مختلف،و ممکن است کنایه از تفاوت در طعم و ساختمان و خواص گوناگون آنها
بوده باشد،تا آنجا که حتی در یک نوع میوه باز اصناف گوناگونی وجود دارد، چنان که مثلا در انگور شاید بیش از 50 نوع،و در خرما حدود 70 نوع وجود دارد! جالب اینکه در آیه فوق به صورت فعل غائب آمده،سپس به صورت متکلم در آغاز میگوید:"خداوند از آسمان آبی فرستاد"سپس اضافه میکند"ما به وسیله آن میوههای رنگارنگی خارج ساختیم"این طرز تعبیر منحصر به این آیه نیست،در مواردی دیگر از قرآن مجید نیز همانند آن دیده میشود،گویی بیان جمله نخست درک و معرفت جدیدی درباره خدا به مخاطب میدهد،و با این درک و شناخت در پیشگاه خدا حاضر میشود،و در حضور سخن با آنها میگوید.
در دنباله آیه به تنوع طرقی که در کوهها وجود دارد،و سبب شناخت جادهها از یکدیگر میشود اشاره کرده میگوید:"از کوهها نیز جادههایی آفریده شده به رنگ سفید و سرخ،با رنگهایی متفاوت و(گاه)به رنگ کاملا سیاه" ( وَ مِنَ الْجِبٰالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهٰا وَ غَرٰابِیبُ سُودٌ ) (1).
این تفاوت الوان از یک سو زیبایی خاصی به کوهها میبخشد،و از سوی دیگر سببی برای پیدا کردن راهها و گم نشدن در جادههای پرپیچ و خم کوهستانی است،و در نهایت دلیل است بر قدرت خداوند بر همه چیز.
"جدد"جمع"جده"(بر وزن غده)به معنی جاده و طریق است.
"بیض"جمع"ابیض"به معنی سفید و"حمر"جمع"احمر"به معنی سرخ است.
"غرابیب"جمع"غربیب"(بر وزن کبریت)به معنی سیاه پر رنگ
1) 1) بعضی این جمله را جمله"استینافیه"دانستهاند("من الجبال"خبر مقدم و"جدد"مبتدای مؤخر است)و بعضی گفتهاند:در تقدیر چنین است:ا لم تر ان من الجبال جدد بیض و حمر مختلف الوانها.
است،و اینکه عرب به کلاغ"غراب"میگوید نیز از همین جهت است،بنا بر این ذکر کلمه"سود"که آن نیز جمع"اسود"به معنی سیاه است پشت سر آن تاکیدی است بر معنی سیاهی شدید بعضی از جادههای کوهستانی (1).
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که خود کوهها همانند خطوط و جادههایی است که بر سطح زمین کشیده شده است که مخصوصا از فاصلههای دور کاملا محسوس است،خطوطی است که بعضی سفید و بعضی سرخ رنگ و بعضی سیاه پر رنگ است،خطوطی است که دست تقدیر پروردگار بر چهره زمین ترسیم کرده (2).
به هر حال ساختمان کوهها با رنگهای کاملا متفاوت از یک سو،و جادههای کوهستانی با الوان گوناگون از سوی دیگر،نشانه دیگری از عظمت و قدرت و حکمت او است که هر لحظه به شکلی در میآید و هر زمان به لباس دگری خود را میآراید. ***در آیه بعد مساله تنوع الوان را در انسانها و جانداران دیگر مطرح کرده میگوید"از انسانها و جنبندگان و چهار پایان نیز افرادی آفریده شده که رنگهای متفاوتی دارند"( وَ مِنَ النّٰاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعٰامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ ).
آری انسانها با اینکه همه از یک پدر و مادرند دارای نژادها و رنگهای کاملا متفاوتند،بعضی سفید همچون برف،بعضی سیاه همچون مرکب،حتی در یک
1) 1) به طوری که بعضی از کتب لغت مانند"لسان العرب"و بعضی از مفسران تصریح کردهاند"سود"در آیه بالا بدل از"غرابیب"است،زیرا در مورد رنگها تاکید مقدم نمیشود(توجه داشته باشید که"غرابیب"تاکید بیشتری از نظر سیاهی در بر دارد تا"سود") لذا گفتهاند در اصل"سود غرابیب"بوده است.
2) 2) تفسیر المیزان جلد 17 صفحه 42.
نژاد نیز تفاوت در میان رنگها بسیار است،بلکه فرزندان دوقلو هم که تمام مراحل جنینی را با یکدیگر طی کرده،و از آغاز در آغوش هم بودهاند با دقت که نگاه کنیم از نظر رنگ کاملا یکسان نیستند،با اینکه از یک پدر و یک مادر و در یک زمان نطفه آنها منعقد شده و از یک نوع غذا تغذیه کردهاند.
گذشته از چهره ظاهری،رنگهای باطنی آنها،و خلق و خوهای آنها، و صفحات و ویژگیهای آنان و استعداد و ذوقهایشان،کاملا متنوع و مختلف است، تا مجموعا یک واحد منسجم با تمام نیازمندیها را به وجود آورد.
در جهان جنبندگان هزاران هزار نوع حشره،پرنده،خزنده،حیوانات دریایی،و حیوانات وحشی بیابانی وجود دارد که هر کدام با ویژگیها و عجائب خلقتشان نشانهای از قدرت و عظمت و علم آفریدگارند.
هنگامی که به یک باغ وحش بزرگ قدم میگذاریم با اینکه بیش از جزئی از هزاران جزء از موجودات زنده جهان در آنجا حضور ندارد چنان مات و مبهوت و مسحور و مجذوب میشویم که بیاختیار لب بستایش خداوندگاری که اینهمه نقش عجب را بر در و دیوار وجود زده است میگشائیم.
پس از بیان این نشانههای توحیدی در پایان به صورت یک جمع بندی میگوید:"آری مطلب چنین است"(کذلک) (1).
و از آنجا که بهرهگیری از این آیات بزرگ آفرینش بیش از همه برای
1) 1) در اینکه"کذلک"چه محلی از اعراب دارد احتمالات مختلفی دادهاند، بعضی آن را یک جمله مستقل دانسته که در تقدیر چنین بوده(الامر کذلک)و ما در تفسیر همین معنی را انتخاب کردیم،چون جالبتر و مناسبتر است،ولی بعضی آن را به جمله قبل زدهاند و گفتهاند:معنی چنین است:"کما ان الثمرات و جدد الجبال مختلف الوانها کذلک الناس و الدواب و الانعام"این احتمال نیز داده شده که مربوط به جمله بعد باشد و معنی چنین است"کذلک تختلف احوال العباد فی الخشیة".
بندگان خردمند و دانشمند است در دنباله آیه میفرماید:"تنها بندگان عالم و دانشمندند که از خدا میترسند"( إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ ).
آری از میان تمام بندگان،دانشمندانند که به مقام عالی خشیت یعنی"ترس از مسئولیت توأم با درک عظمت مقام پروردگار"نائل میگردند،این حالت"خشیت" مولود سیر در آیات آفاقی و انفسی و آگاهی از علم و قدرت پروردگار،و هدف آفرینش است.
"راغب"در"مفردات"میگوید:"خشیت به معنی ترسی است آمیخته با تعظیم،و غالبا در مواردی به کار میرود که از علم و آگاهی به چیزی سرچشمه میگیرد و لذا در قرآن مجید این مقام مخصوص عالمان شمرده شده است".
کرارا گفتهایم ترس از خدا به معنی ترس از مسئولیتهایی است که انسان در برابر او دارد،ترس از اینکه در ادای رسالت و وظیفه خویش کوتاهی کند،و از این گذشته اصولا درک عظمت آن هم عظمتی که نامحدود و بی پایان است برای موجود محدودی همچون انسان خوف آفرین است(دقت کنید).
از این جمله ضمنا این نتیجه به خوبی گرفته میشود که عالمان واقعی آنها هستند که در برابر وظائف خود احساس مسئولیت شدید دارند و به تعبیر دیگر اهل علمند نه سخن چرا که علم بیعمل دلیل بر عدم خشیت است،و صاحبان آن در آیه فوق در زمره علماء محسوب نیستند.
همین حقیقت در حدیثی از امام زین العابدین علی بن الحسین ع آمده است که فرمود:
و ما العلم باللّٰه و العمل الا الفان مؤتلفان فمن عرف اللّٰه خافه،و حثه الخوف علی العمل بطاعة اللّٰه،و ان ارباب العلم و اتباعهم (هم)الذین عرفوا اللّٰه فعملوا له،و رغبوا الیه،و قد قال اللّٰه: إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ : "علم و عمل دو دوست صمیمیاند،کسی که خدا را بشناسد از او میترسد،و همین ترس او را وادار به عمل و اطاعت فرمان خدا میکند،صاحبان
علم و پیروان آنها کسانی هستند که خدا را به خوبی شناختهاند و برای او عمل میکنند،و به او عشق میورزند،چنان که خداوند فرموده: إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ " (1).
و در حدیث دیگری از امام صادق ع در تفسیر همین آیه میخوانیم:
یعنی بالعلماء من صدق قوله فعله و من لم یصدق قوله فعله فلیس بعالم:
"منظور از علما کسانی هستند که اعمال آنها هماهنگ با سخنان آنها باشد کسی که گفتار و کردارش هماهنگ نباشد عالم نیست" (2).
و در حدیث دیگری آمده:اعلمکم باللّٰه اخوفکم للّٰه:"از همه شما عالمتر کسی است که ترسش از خدا از همه بیشتر باشد" (3).
کوتاه سخن اینکه"عالمان"در منطق قرآن کسانی نیستند که مغزشان صندوقچه آراء و افکار این و آن،و انباشته از قوانین و فورمولهای علمی جهان و زبانشان گویای این مسائل،و محل زندگیشان مدارس و دانشگاهها و کتابخانههاست، بلکه علما آن گروه از صاحبنظران و دانشمندانند که نور علم و دانش تمام وجودشان را به نور خدا و ایمان و تقوا روشن ساخته،و نسبت به وظائفشان سخت احساس مسئولیت میکنند و از همه پایبندترند.
در سوره قصص نیز خواندیم که وقتی که قارون مغرور و از خود راضی که مدعی مقام علم نیز بود،ثروت خود را به نمایش گذاشت جمعیت دنیا پرستان که سخت تحت تاثیر آن زرق و برق قرار گرفته بودند آرزو کردند که ای کاش آنها نیز دارای چنین بهرهای از اموال دنیا بودند،ولی"عالمان"بنی اسرائیل بر آنها فریاد زدند وای بر شما پاداش الهی برای کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند بهتر است،و این مقام تنها در اختیار شکیبایان و افراد پر استقامت قرار
میگیرد:و قال الذین اتوا اَلْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوٰابُ اللّٰهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً وَ لاٰ یُلَقّٰاهٰا إِلاَّ الصّٰابِرُونَ (قصص-80).
و در پایان آیه به عنوان یک دلیل کوتاه بر آنچه گذشت میفرماید"خداوند عزیز و غفور است"( إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ ).
"عزت"و قدرت بیپایانش سرچشمه خوف و خشیت اندیشمندان است، و"غفوریتش"که نشانه رحمت بیانتهای او است سبب رجاء و امید آنان است، و به این ترتیب این دو نام مقدس،بندگان خدا را در میان خوف و رجاء نگهمیدارد، و میدانیم حرکت مداوم به سوی تکامل بدون اتصاف به این دو وصف ممکن نیست.
إِنَّ اَلَّذِینَ یَتْلُونَ کِتٰابَ اَللّٰهِ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً یَرْجُونَ تِجٰارَةً لَنْ تَبُورَ (29) لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ (30)
29-کسانی که کتاب الهی را تلاوت میکنند و نماز را بر پا میدارند و از آنچه به آنها روزی دادهایم پنهان و آشکار انفاق میکنند،تجارت(پر سودی)را امید دارند که نابودی و کساد در آن نیست.
30-(آنها این اعمال صالح را انجام میدهند)تا خداوند اجر و پاداش کامل به آنها دهد و از فضلش بر آنها بیفزاید که او آمرزنده و شکرگزار است.
از آنجا که در آیات گذشته به مقام خوف و خشیت عالمان اشاره شده بود در آیات مورد بحث به مقام"امید و رجاء"آنها اشاره میکند،چرا که گفتیم تنها به وسیله این دو بال است که انسان میتواند به اوج آسمان سعادت پرواز کند،و مسیر تکامل را طی نماید،نخست میفرماید:"کسانی که کتاب الهی را
تلاوت میکنند،و نماز را بر پا میدارند،و از آنچه به آنها روزی دادهایم در پنهان و آشکار انفاق میکنند،آنها امید تجارتی دارند که نابودی و فساد و کساد در آن نیست" ( إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتٰابَ اللّٰهِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً یَرْجُونَ تِجٰارَةً لَنْ تَبُورَ ) (1).
بدیهی است که"تلاوت"در اینجا به معنی قرائت سرسری و خالی از تفکر و اندیشه نیست،خواندنی است که سرچشمه فکر باشد،فکری که سرچشمه عمل صالح گردد، عملی که از یک سو انسان را به خدا پیوند دهد که مظهر آن نماز است،و از سوی دیگر به خلق خدا ارتباط دهد که مظهر آن انفاق است، انفاق از تمام آنچه خدا به انسان داده،از علمش،از مال و ثروت و نفوذش،از فکر نیرومندش از اخلاق و تجربیاتش،و خلاصه از تمام مواهب خدا دادی.
این انفاق گاهی مخفیانه صورت میگیرد تا نشانه اخلاص کامل باشد (سرا).
و گاه آشکارا تا مشوق دیگران گردد و تعظیم شعائر شود(علانیة).
آری علمی که چنین اثری دارد مایه رجاء و امیدواری است.
با توجه به آنچه در این آیه و آیه پیشین آمده چنین نتیجه میگیریم که علمای راستین دارای این صفاتند:
از نظر روحی قلبشان مملو از خشیت و ترس آمیخته با عظمت خدا است.
از نظر گفتار زبانشان به تلاوت آیات خدا مشغول است.
از نظر عمل روحی و جسمی نماز میخوانند و او را عبادت میکنند.
از نظر عمل مالی از آنچه دارند در آشکار و پنهان انفاق مینمایند.
و سرانجام از نظر هدف،افق فکرشان آن چنان بالا است که دل از دنیای مادی زودگذر بر کنده،تنها به تجارت پر سود الهی مینگرند که دست فنا به
1) 1) توجه داشته باشید که"یرجون"خبر"ان"است.
دامانش دراز نمیشود.
این نکته نیز قابل توجه است که"تبور"از ماده"بوار"به معنی شدت کسادی است،و از آنجا که شدت کسادی باعث فساد میشود"بوار"به معنی هلاکت آمده،به این ترتیب"تجارت خالی از بوار"تجارتی است که نه کساد دارد و نه فساد! در حدیث جالبی چنین آمده:"مردی خدمت رسول خدا عرض کرد:چرا من مرگ را دوست ندارم؟! فرمود:آیا مال و ثروتی داری؟عرض کرد آری.
فرمود:آن را پیش از خودت بفرست،عرض کرد نمیتوانم! فرمود:
ان قلب الرجل مع ماله ان قدمه احب ان یلحق به،و ان اخره احب ان یتأخر معه: "قلب انسان همراه اموال او است،اگر آن را پیش از خود بفرستد،دوست دارد به آن ملحق شود،و اگر آن را نگهدارد دوست دارد همراه آن بماند"! (1).
این حدیث در حقیقت روح آیه فوق را منعکس ساخته،زیرا میگوید آنها که نماز را برپا میدارند و انفاق در راه خدا میکنند امید و علاقه به سرای دیگر دارند،چرا که نیکها را قبل از خود فرستادهاند و مایلند به آن ملحق شوند.
*** آخرین آیه مورد بحث هدف این مؤمنان راستین را چنین بیان میکند:
"آنها این اعمال صالح را انجام میدهند تا خداوند اجر و پاداششان را به طور کامل بپردازد،و از فضلش بر آنها بیفزاید که او آمرزنده و شکور است"
1) 1) "مجمع البیان"جلد 8 صفحه 407 ذیل آیات مورد بحث.
( لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ ) (1).
این جمله در حقیقت اشاره به نهایت اخلاص آنهاست که در اعمال نیک خود جز به پاداش الهی نظر ندارند،هر چه میخواهند از او میخواهند و برای ریا و تظاهر و تحسین و تمجید این و آن گامی بر نمیدارند،چرا که مهمترین مساله در اعمال صالح همان نیت خالص است.
تعبیر به"اجور"(جمع اجر)به معنی"مزد"در حقیقت لطفی است از سوی پروردگار،گویی بندگان را در مقابل اعمال صالح طلبکار خود میداند، در حالی که بندگان هر چه دارند از اوست،حتی قدرت برای انجام اعمال صالح نیز از سوی او اعطا شده.
و از این تعبیر محبت آمیزتر جمله" وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ "است که به آنان نوید میدهد علاوه بر پاداش معمولی که آن را خود گاهی صدها یا هزاران برابر عمل است از فضل خود بر آنان میافزاید،و مواهبی که در هیچ فکری نمیگنجد و هیچکس در این جهان توانایی تصور آن را ندارد،از فضل گستردهاش به آنها میبخشد.
در حدیثی از ابن مسعود آمده که پیامبر ص در تفسیر همین آیه فرمود:
هو الشفاعة لمن وجبت له النار ممن صنع الیه معروفا فی الدنیا: "منظور مقام شفاعت است که به آنها داده میشود تا در باره کسانی که در دنیا به آنها خوبی کردهاند ولی بر اثر اعمالشان مستحق عذابند شفاعت کنند" (2).
به این ترتیب آنها نه تنها خود اهل نجاتند که برای دیگران نیز به فضل
1) 1) جمله"لیوفیهم"یا متعلق است به جمله" یَتْلُونَ کِتٰابَ اللّٰهِ ..." و بنا بر این مفهومش این میشود که هدف آنها از تلاوت و نماز و انفاق به دست آوردن اجر الهی است،و یا متعلق به لن تبور و مفهومش این خواهد بود که تجارت آنها هرگز به فساد نمیگراید زیرا پاداش دهنده آنها خدا است.
2) 2) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث.
پروردگار مایه نجاتند.
بعضی از مفسران جمله"و یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ "را اشاره به مقام"شهود" دانستهاند که در قیامت برای مؤمنان حاصل میشود که به جمال و جلال پروردگار مینگرند،و برترین لذت را از این تماشا میبرند.
ولی ظاهرا جمله مزبور معنی وسیعی دارد که هم محتوای حدیث را شامل میشود،و هم مواهب ناشناخته دیگر را.
جمله" إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ "نشان میدهد که نخستین لطف پروردگار در حق آنها همان آمرزش گناهان و لغزشهایی است که احیانا از آنها سر زده، چرا که بیشترین نگرانی انسان نگرانی از این ناحیه است.
بعد از آنکه از این نظر آسوده خاطر شدند آنها را مشمول"شکر"خود قرار میدهد یعنی از اعمالشان تشکر میکند،و برترین جزا را به آنها میبخشد.
در تفسیر مجمع البیان ضرب المثل جالبی در اینجا از عرب نقل شده که میگویند:"اشکر من بروقه":"فلان کس از درخت بروقه (1)سپاسگزارتر است" و این اشاره به درخت کوچکی است که در سرزمین عربستان وجود داشته،و اعتقاد اعراب این بوده هنگامی که ابر بر سر آن سایه میافکند به زودی سبز میشود، و برگ بیرون میآورد،بیآنکه ابر ببارد!،و این ضرب المثلی است برای نهایت سپاسگزاری که در برابر کمترین خدمت بزرگترین پاداش را بدهند (2).
البته خالق چنین درختی از آن هم سپاسگزارتر و بخشندهتر است.
شرایط عجیب این تجارت
جالب اینکه در بسیاری از آیات قرآن این جهان به تجارتخانهای تشبیه شده که تاجران آن انسانها،و مشتری پروردگار بزرگ و متاع آن عمل صالح، و بها بهشت و رحمت و رضای او است (1).
و اگر درست بیندیشیم این تجارت عجیب با خداوند کریم بینظیر است، چرا که دارای امتیازاتی است که در هیچ تجارتی وجود ندارد:
1-تمام سرمایه را خودش در اختیار فروشنده گذارده سپس در مقام خریداری بر میآید! 2-او خریدار است در حالی که هیچ نیازی به خریداری این اعمال ندارد، چرا که خزائن همه چیز نزد او است! 3-او"متاع قلیل"را به"بهای گزاف"میخرد"یا من یقبل الیسیر و یعفو عن الکثیر":ای خدایی که عمل کم را میپذیری و گناهان بسیار را میبخشی".
4-حتی متاع بسیار ناچیز را خریدار است" فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ".
5-گاه بها را هفتصد برابر و گاه افزونتر از آن میدهد(بقره-261).
6-علاوه بر پرداخت این بهای عظیم،باز از فضل و رحمتش آنچه در فکر نمیگنجد بر آن میافزاید" وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ "(آیه مورد بحث).
و چه تاسف آور است که انسان خردمند آزاده چشم از چنین تجارتی بر بندد و به غیر آن روی آورد و از آن بدتر که متاع هستی خود را به هیچ بفروشد!
1) 1) سوره صف آیه 1-توبه 111-بقره 207 و نساء 74.
امیر مؤمنان علی ع میفرماید:
"و انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنة فلا تبیعوها الا بها" "بدانید که برای سرمایه هستی شما بهایی غیر از بهشت نیست آن را به غیر این بها نفروشید" (1).
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار-جمله 456.
وَ اَلَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ مِنَ اَلْکِتٰابِ هُوَ اَلْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ إِنَّ اَللّٰهَ بِعِبٰادِهِ لَخَبِیرٌ بَصِیرٌ (31) ثُمَّ أَوْرَثْنَا اَلْکِتٰابَ اَلَّذِینَ اِصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَضْلُ اَلْکَبِیرُ (32)
31-آنچه از کتاب به تو وحی کردیم حق است،و هماهنگ با کتب پیش از آن،خداوند نسبت به بندگانش خبیر و بیناست.
32-سپس این کتاب آسمانی را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم، (اما)از میان آنها عدهای بر خود ستم کردند،و عدهای میانهرو بودند،و عدهای به اذن خدا در نیکیها از همه(پیشی)گرفتند و این فضیلت بزرگی است.
وارثان حقیقی میراث انبیاء
از آنجا که در آیات گذشته سخن از مؤمنان پاکدلی در میان بود که آیات کتاب الهی را تلاوت میکنند و به کار میبندند،در آیات مورد بحث،از این کتاب آسمانی و دلائل صدق آن و همچنین حاملان واقعی کتاب سخن میگوید، و بحثی را که در آیات پیشین پیرامون توحید بود با این بحث که پیرامون نبوت
است تکمیل میکند.
میفرماید:"آنچه از کتاب بر تو وحی فرستادیم حق است،و آنچه را در کتب پیشین آمده تصدیق میکند،خداوند نسبت به بندگانش آگاه و بینا است" ( وَ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ مِنَ الْکِتٰابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ إِنَّ اللّٰهَ بِعِبٰادِهِ لَخَبِیرٌ بَصِیرٌ ).
با توجه به اینکه حق به معنی چیزی است که با واقعیت منطبق و هماهنگ است،این تعبیر دلیلی است برای اثبات این مقصود که این کتاب آسمانی از سوی پروردگار نازل شده،زیرا هر چه بیشتر در محتوای آن دقت میکنیم آن را با واقعیتها هماهنگتر میبینیم.
تناقضی در آن وجود ندارد،دروغ و خرافهای در آن دیده نمیشود،اعتقادات و معارف آن هماهنگ با منطق عقل است،و تواریخش خالی از اسطورهها و افسانهها، و قوانینش موافق با نیازمندیهای انسانها،این حقانیت دلیل روشنی است بر اینکه از سوی خدا نازل شده است.
در اینجا برای تبیین موقعیت قرآن از کلمه"حق"استفاده شده،در حالی که در آیات دیگری از قرآن از کلمه"نور"،"برهان"،"فرقان"،"ذکر"، "موعظه"و"هدی"استفاده گردیده است که هر کدام ناظر به یکی از برکات قرآن و ابعاد آن است و کلمه حق جامع همه آنهاست.
"راغب"در"مفردات"میگوید:اصل"حق"به معنی مطابقت و موافقت است،و این کلمه بر چند معنی اطلاق میشود:
"نخست"کسی که چیزی را بر اساس حکمت ایجاد میکند،و به همین دلیل به خداوند حق گفته میشود فَذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ (یونس-32).
"دوم"به چیزی که بر اساس حکمت ایجاد شده نیز حق گفته میشود،و چون عالم هستی فعل خدا است و موافق با حکمت،تمام آن حق است،چنان که قرآن
میگوید: مٰا خَلَقَ اللّٰهُ ذٰلِکَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ "خداوند این موجودات(خورشید و ماه و منازل آنها)را جز به حق نیافریده(یونس-5).
"سوم"به اعتقاداتی که مطابق واقعیتهاست حق گفته میشود فَهَدَی اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ "خداوند مؤمنان را به سوی آنچه از حق اختلاف کرده بودند رهنمون شد"(بقره-213).
"چهارم"به سخنان و افعالی که بر طبق وظیفه و در وقت مقرر انجام میشود نیز حق گفته میشود،همانگونه که میگوئیم:"سخن تو حق است و کردارت حق" (1).
بنا بر این حق بودن قرآن مجید هم از این نظر است که سخنی است مطابق مصالح و واقعیتها،و هم از این نظر که عقائد و معارف موجود در آن با واقعیت هماهنگ است،و هم کار خداوندی است که آن را بر اساس حکمت آفرید و خود خداوند که عین حق است در آن تجلی کرده و عقل چیزی را که حق و واقعیت است تصدیق میکند.
جمله" مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ "دلیل دیگری بر صدق این کتاب آسمانی است چرا که هماهنگ با نشانههایی است که در کتب پیشین در باره آن و آورندهاش آمده است(در این زمینه بحث مشروحی ذیل آیه 41 از سوره بقره آوردهایم) (2).
جمله" إِنَّ اللّٰهَ بِعِبٰادِهِ لَخَبِیرٌ بَصِیرٌ "بیانگر علت حقانیت قرآن و هماهنگی آن با واقعیتها و نیازها است،چرا که از سوی خداوندی نازل شده که بندگان خود را به خوبی میشناسد و نسبت به نیازهایشان بصیر و بینا است.
در اینکه فرق میان"خبیر"و"بصیر"چیست؟بعضی گفتهاند"خبیر" به معنی آگاهی از بواطن و عقائد و نیات و ساختمان روحی انسان،و"بصیر"
به معنی بینایی نسبت به ظواهر و پدیدههای جسمانی او است (1).
بعضی دیگر"خبیر"را اشاره به اصل آفرینش انسان و"بصیر"را اشاره به اعمال و افعال او میدانند (2).
البته تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد هر چند اراده هر دو معنی از آیه بعید نیست. ***آیه بعد به موضوع مهمی در این رابطه،یعنی حاملان این کتاب بزرگ آسمانی،همان کسانی که بعد از نزول قرآن بر قلب پاک پیامبر ص این مشعل فروزان را در آن زمان و قرون و اعصار دیگر حفظ و پاسداری نمودند،کرده، میفرماید:"سپس این کتاب آسمانی را به گروهی از بندگان برگزیده خود به ارث دادیم"( ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا ).
روشن است که منظور از"کتاب"در اینجا همان چیزی است که در آیه قبل آمده است (قرآن مجید)و به اصطلاح الف و لام در آن الف و لام عهد است.
اینکه بعضی آن را اشاره به همه کتب آسمانی دانسته و الف و لام آن را الف و لام جنس گرفتهاند بسیار بعید به نظر میرسد و تناسبی با آیات قبل ندارد.
تعبیر به"ارث"در اینجا،و موارد دیگری شبیه آن در قرآن مجید، به خاطر آن است که"ارث"به چیزی گفته میشود که بدون دادوستد و زحمت به دست میآید،و خداوند این کتاب بسیار بزرگ را اینگونه در اختیار مسلمانان قرار داد.
در اینجا روایات فراوانی از طرق اهل بیت ع وارد شده که در همه آنها "بندگان برگزیده خدا"به امامان معصوم تفسیر شده است (3).
این روایات چنان که بارها گفتهایم بیان مصادیق روشن و درجه اول است، و مانع از آن نخواهد بود که علما و دانشمندان امت،و صالحان و شهدایی که در طریق پاسداری از این کتاب آسمانی و تداوم بخشیدن به دستورات آن تلاش و کوشش کردند،در عنوان" اَلَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا "(بندگان برگزیده خداوند)داخل باشند.
سپس به یک تقسیم بندی مهم در این زمینه پرداخته،میگوید:
"از میان آنها عدهای به خویشتن ستم کردند،و گروهی راه میانه را در پیش گرفتند،و گروهی به فرمان خدا در نیکیها بر دیگران پیشی گرفتند،و این فضیلت بزرگی است"( فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ ).
ظاهر آیه این است که این گروههای سه گانه در میان"برگزیدگان خداوند"که وارثان و حاملان کتاب الهی هستند میباشند.
به تعبیر روشنتر:خداوند پاسداری این کتاب آسمانی را بعد از پیامبرش بر عهده این امت گذاشته،امتی که برگزیده خدا است،ولی در میان این امت گروههای مختلفی یافت میشود:بعضی به وظیفه بزرگ خود در پاسداری از این کتاب و عمل به احکامش کوتاهی کرده،و در حقیقت بر خویشتن ستم نمودند،اینها مصداق"ظالم لنفسه"میباشند.
گروهی دیگر تا حد زیادی به این وظیفه پاسداری و عمل به کتاب قیام نمودهاند، هر چند لغزشها و نارساییهایی در کار خود نیز داشتهاند،اینها مصداق "مقتصد"(میانه رو)میباشند.
و بالآخره گروه ممتازی وظائف سنگین خود را به نحو احسن انجام داده، و در این میدان مسابقه بزرگ بر همگان پیشی گرفتهاند،این گروه پیشرو همانها هستند که در آیه فوق از آنها به عنوان" سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اللّٰهِ "
تعبیر شده.
ممکن است در اینجا گفته شود که وجود گروه"ظالم"با جمله"اصطفینا" که دلیل بر این است که همه این گروهها برگزیدگان خدا هستند منافات دارد.
در پاسخ میگوئیم این شبیه همان چیزی است که در مورد بنی اسرائیل در آیه 53 سوره مؤمن آمده که میفرماید: وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْهُدیٰ وَ أَوْرَثْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ الْکِتٰابَ "ما به موسی هدایت(و کتاب آسمانی)بخشیدیم و این کتاب آسمانی را به عنوان میراثی به بنی اسرائیل دادیم". در حالی که میدانیم همه بنی اسرائیل وظیفه خود را در برابر این میراث بزرگ انجام ندادند.
و یا نظیر آیه 110 سوره آل عمران است که میگوید: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ "شما مسلمانان بهترین امتی بودید که به سود انسانها قدم به عرصه حیات گذاشتید".
و یا در آیه 16 سوره جاثیه در مورد بنی اسرائیل نیز میگوید: وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ :"ما آنها را بر جهانیان فضیلت بخشیدیم".
همچنین در آیه 26 سوره حدید میخوانیم: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتٰابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ :
"ما نوح و ابراهیم را فرستادیم و در دودمان آنها نبوت و کتاب قرار دادیم،بعضی از آنها هدایت یافتهاند و بسیاری از آنها عصیانگر و فاسقند".
کوتاه سخن اینکه هدف از اینگونه تعبیرات فرد فرد امت نیست،بلکه مجموعه امت است هر چند در میان آنها قشرها و گروههای مختلفی یافت شود (1).
1) 1) اما اینکه بعضی احتمال دادهاند که این تقسیم مربوط به"عبادنا"بوده باشد، نه برگزیدگان از عباد،و بنا بر این این گروههای سه گانه در وارثان کتاب الهی یافت نمیشوند،بلکه آنها در مجموعه بندگان خدا هستند،و برگزیدگان تنها گروه سوم یعنی سابقین بالخیرات هستند،بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا ظاهر این است که این گروهها از کسانی هستند که در آیه مطرح میباشند،و میدانیم سخن در آیه از کل عباد نیست،بلکه از برگزیدگان است،از این گذشته اضافه"عباد"به"نا"خود یک نوع مدح و تمجید را میرساند که با تفسیر دوم سازگار نیست.
در روایات زیادی که از طرق اهل بیت ع رسیده سابق بالخیرات به امام معصوم تفسیر شده است،و ظالم لنفسه به کسانی که معرفت و شناخت امام را ندارند و"مقتصد"به پیروان عارف امام ع (1).
این تفسیرها گواه روشنی است بر آنچه در تفسیر کل آیه برگزیدیم که مانعی ندارد این گروههای سه گانه در میان وارثان کتاب الهی وجود داشته باشند.
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که تفسیر روایات فوق از قبیل بیان مصادیق روشن است یعنی امام معصوم در صف اول"سابقین بالخیرات"است،و علما و دانشمندان و پاسداران آئین الهی در صفوف دیگر جای دارند.
تفسیری که در باره"ظالم"و"مقتصد"در این روایات آمده نیز از قبیل بیان مصداق است.
و اگر میبینیم در پارهای از روایات دخول علما در مفهوم آیه به کلی نفی شده در حقیقت برای توجه دادن به وجود امام معصوم در پیشاپیش این صفوف است.
قابل توجه اینکه جمعی از مفسران گذشته و امروز در تفسیر این گروههای سه گانه فوق احتمالات زیاد دیگری دادهاند که در حقیقت همه آنها از قبیل بیان مصداق است (2).
1) 1) به تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 361 به بعد مراجعه شود و همچنین اصول کافی جلد 1 باب ان من اصطفاه اللّٰه من عباده...
2) 2) بعضی گفتهاند"سابق بالخیرات"یاران پیامبر(ص)و مقتصد طبقه"تابعین" و"ظالم لنفسه"افراد دیگرند! بعضی دیگر"سابق"را به کسانی که باطنشان بهتر از ظاهرشان است تفسیر کردهاند، و"مقتصد"را به آنها که ظاهر و باطنشان یکی است،و"ظالم"را به آنها که ظاهرشان بهتر از باطنشان است! بعضی گفتهاند:"سابقون"صحابهاند و"مقتصدون"تابعان آنها و"ظالمون"منافقانند. بعضی آیه را اشاره به گروههای سهگانهای دانستهاند که در سوره واقعه آیات 7 تا 11 آمده: وَ کُنْتُمْ أَزْوٰاجاً ثَلاٰثَةً فَأَصْحٰابُ الْمَیْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ الْمَیْمَنَةِ وَ أَصْحٰابُ الْمَشْئَمَةِ مٰا أَصْحٰابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ أُولٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ . و در حدیثی"سابق بالخیرات"به ائمه بزرگوار علی(ع)و امام حسن و امام حسین و شهیدان آل محمد(ص)تفسیر شده،و"مقتصد"به متدینان مجاهد،و ظالم به کسانی که اعمال صالح خویش را با اعمال ناصالحی آمیختهاند. همه این تفسیرها به عنوان بیان مصداق قابل قبول است جز تفسیر اول که مفهوم درستی ندارد.
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه:چرا نخست از گروه ظالمان، سپس میانهروان،و بعد سابقین بالخیرات سخن میگوید،در حالی که از جهاتی عکس آن اولی به نظر میرسد؟! بعضی مفسران بزرگ در پاسخ این سؤال گفتهاند که هدف بیان ترتیب مقامات مردم در سلسله تکاملی است،زیرا نخستین مرحله،مرحله عصیان و غفلت است، بعد از آن مقام توبه و انابه،و سرانجام توجه و قرب به خدا،هنگامی که معصیتی از انسان سر میزند او"ظالم"است،و هنگامی که به مقام توبه برمیآید"مقتصد" است،و زمانی که توبه او به مقام قبول رسید و مجاهداتش در راه خداوند افزون گشت به مقام قرب او میرسد و در سلسله"سابقین بالخیرات"قرار میگیرد. (1).
بعضی نیز افزودهاند که این ترتیب به خاطر فزونی و کمی افراد این سه گروه است،ظالمان اکثریت را تشکیل میدهند،و مقتصدان در مرحله بعد، و سابقین بالخیرات که خاصان و پاکانند از همه کمترند،هر چند از نظر کیفیت از
1) 1) "طبرسی"در"مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث.
همه والاترند (1).
جالب اینکه در حدیثی از امام صادق ع نقل شده که فرمود:ظالم را از این نظر مقدم داشته تا از رحمتش مایوس نگردد،و سابقین به خیرات را از این رو مؤخر نموده تا به عملشان مغرور نگردند (2)و هر سه معنی ممکن است منظور باشد.
آخرین سخن در تفسیر این آیه اینکه در جمله ذٰلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ (این فضیلت بزرگی است)در میان مفسران گفتگو است که مشار الیه در آن چیست؟ بعضی گفتهاند همان میراث کتاب الهی است،و بعضی آن را اشاره به توفیقی دانستهاند که شامل حال سابقین بالخیرات میشود،و به اذن خدا این راه را طی میکنند، ولی معنی اول با ظاهر آیه مناسبتر است.
پاسداران کتاب الهی کیانند؟
به گواهی قرآن مجید خداوند بزرگ مواهب عظیمی به امت اسلامی داده که از مهمترین آنها همین میراث بزرگ الهی قرآن است.
امت مسلمان را بر سایر امم برگزیده و این نعمت را به آنها داده،ولی به همان نسبت که آنها را مورد لطف خاص خویش قرار داده،مسئولیت سنگین نیز بر عهده آنها گذارده است.
تنها در صورتی میتوانند حق پاسداری این میراث عظیم را انجام دهند که در صف"سابقین بالخیرات"در آیند.
یعنی از تمام امتها در انجام نیکیها پیشی گیرند،در فراگیری علم و دانش سبقت جویند،در تقوی و پرهیزگاری،در عبادت و خدمت به خلق،در جهاد
و کوشش،در نظم و حساب،و در ایثار و فداکاری،در همه این امور پیشگام باشند در غیر این صورت حق آن را ادا نکردهاند.
مخصوصا تعبیر به"سابقین بالخیرات"آن چنان مفهوم وسیع و گستردهای دارد که تقدم در همه جنبههای مثبت زندگی اعمال نیک را شامل میشود.
آری حاملان چنان میراثی تنها چنین کسانی میتوانند باشند.
حتی آنها که به این هدیه بزرگ آسمانی پشت میکنند و حرمتش را نگاه نمیدارند به مصداق"ظالم لنفسه"بر خویشتن ستم میکنند،چرا که محتوای آن چیزی جز نجات و خوشبختی و پیروزی آنها نیست،آن کس که نسخه شفا بخشی را پشت سر میافکند به ادامه درد و رنج خود کمک کرده است،و آن کس که به هنگام طی طریق ظلمانی چراغ روشن خود را میشکند خویشتن به بیراهه و پرتگاه سوق میدهد چرا که خداوند از همگان بینیاز و مستغنی است.
در عین حال این گروه گنهکار نباید این حقیقت را فراموش کنند که آنها نیز به مضمون آیه فوق در زمره"برگزیدگان پروردگار"بودهاند و بالقوه این استعداد را دارند که مرحله"ظلم"را پشت سر نهاده،به مرحله"مقتصد"و میانهرو گام بگذارند،و از آنجا پرواز کرده به اوج افتخار"سابقین بالخیرات"برسند که آنها نیز از نظر فطرت و ساختمان روحی برگزیدگان حقند.
جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِیهٰا حَرِیرٌ (33) وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا اَلْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنٰا لَغَفُورٌ شَکُورٌ (34) اَلَّذِی أَحَلَّنٰا دٰارَ اَلْمُقٰامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لاٰ یَمَسُّنٰا فِیهٰا نَصَبٌ وَ لاٰ یَمَسُّنٰا فِیهٰا لُغُوبٌ (35)
33-(پاداش آنها)باغهای جاویدان بهشت است که وارد آن میشوند،در حالی که به دستبندهایی از طلا و مروارید آراستهاند و لباسشان در آنجا از حریر است! 34-آنها میگویند حمد(و ستایش)برای خداوندی است که اندوه را از ما برطرف ساخت،چرا که پروردگار ما غفور و شکور است.
35-خداوندی که با فضل خود ما را در این سرای اقامت(جاویدان)جای داد که نه در آنجا رنجی به ما میرسد و نه سستی و واماندگی!
آنجا که نه غمی است،نه رنجی،و نه درماندگی!
این آیات در حقیقت نتیجهای است برای آنچه در آیات گذشته آمده بود، میفرماید:"پاداش پیشگامان در خیرات و نیکیها،باغهای جاویدان بهشت است که همگی در آن وارد میشوند"( جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا ) (1).
"جنات"جمع"جنة"به معنی باغ و"عدن"به معنی استقرار و ثبات است،و معدن را به این جهت معدن میگویند که جایگاه استقرار فلزات و جواهرات است،بنا بر این"جنات عدن"باغهای جاویدان بهشتی است.
به هر حال این تعبیر نشان میدهد که نعمتهای عظیم بهشتی جاودانی و ثابت است،و همچون مواهب دنیای مادی آمیخته به اضطراب ناشی از بیم زوال نیست،بهشتیان نه تنها باغی از بهشت که باغهای بسیاری در اختیار دارند.
سپس به سه بخش از نعمتهای بهشتی که بعضی جنبه مادی دارد و ظاهری، و بعضی جنبه معنوی و باطنی،و قسمتی نیز ناظر به نفی و طرد هر گونه مانع و مزاحم است اشاره کرده،میگوید:
"این پیشگامان در خیرات در آن بهشت جاویدان به دستبندهایی از طلا و مروارید آراستهاند و لباسشان در آنجا حریر است"!( یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِیهٰا حَرِیرٌ ).
آنها در این دنیا به زرق و برقها بیاعتنایی کردند،و خود را اسیر زور زیور
1) 1) جنات عدن...ممکن است خبر مبتدای محذوفی باشد و در تقدیر"جزائهم جنات عدن..."یا-" أُولٰئِکَ لَهُمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ "بوده است(نظیر آیه 31 سوره کهف) بعضی نیز آن را"بدل"از"فضل کبیر"دانستهاند،ولی با توجه به اینکه"فضل کبیر" اشاره به میراث کتاب آسمانی است"جنات"نمیتواند بدل آن بوده باشد،مگر از باب اینکه مسبب را جانشین سبب کرده باشیم.
نساختند،و در حالی که محرومان لباس کرباس هم در تن نداشتند در بند لباسهای فاخر نبودند،خداوند به جبران اینها در جهان دیگر بهترین لباسهای و زیورها را بر آنها میپوشاند.
آنها در این جهان ظاهر خویش را به خیرات آراستند خدا نیز در جهان دیگر که جهان تجسم اعمال است ظاهرشان را به انواع زیورها میآراید.
بارها گفتهایم:الفاظ ما که برای زندگی محدود این جهان وضع شده هرگز نمیتواند بیانگر مفاهیم عالم بزرگ قیامت باشد،برای بیان آن نعمتها الفبای دیگر و فرهنگ و قاموس دیگری لازم است،ولی به هر حال برای اینکه شبحی از آن نعمتهای بزرگ برای ما زندانیان این جهان نشان داده شود باید از توانایی ناچیز همین الفاظ در تبیین آن نعمتها کمک گیریم. بعد از ذکر این نعمت مادی به نعمت معنوی خاصی اشاره کرده میفرماید:
"آنها میگویند حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که غم و اندوه را از ما بر طرف ساخت"( وَ قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ ).
آنها از این موهبت عظیم که نصیبشان شده،و تمام عوامل غم و اندوه به برکت لطف الهی از محیط زندگانیشان دور گشته، و آسمان روحشان از لکههای ابرهای تاریک اندوه پاک شده،خدا را حمد و ستایش میکنند،نه ترسی از عذاب الهی دارند نه وحشتی از مرگ و فنا،نه موجبات ناامنی خاطر فراهم است،و نه آزار بد اندیشان و تحمیلات ناپاکان و جباران و همنشینی بدان و نااهلان.
بعضی از مفسران این حزن و اندوه را اشاره به غمهایی نظیر آنچه در دنیا است دانستهاند،و بعضی اشاره به اندوهی که در محشر در باره نتیجه کار خود دارند میدانند،در حالی که این دو تفسیر با هم تضادی ندارند و میتواند در معنی آیه جمع باشد.
"حزن"(بر وزن عدم)و"حزن"(بر وزن مزد)چنان که در بسیاری
از کتب لغت و تفسیر آمده هر دو به یک معنی است،و در اصل به معنی ناهمواری زمین است،و از آنجا که غم و اندوه روح انسان را ناهموار و خشن میسازد،این تعبیر در این معنی به کار رفته است (1).
سپس این مؤمنان بهشتی میافزایند:"پروردگار ما غفور و شکور است" ( إِنَّ رَبَّنٰا لَغَفُورٌ شَکُورٌ ).
با وصف غفوریتش اندوه سنگین لغزشها و گناهان را بر طرف ساخته،و با وصف شکوریتش مواهب جاودانی که هرگز سایه شوم غم بر آنها نمیافتد به ما ارزانی داشته.
گناهان بسیار ما را غفرانش پوشانده،و اعمال اندک و ناچیز ما را با شکوریتش پاداش فراوان بخشیده. ***سرانجام به سراغ آخرین نعمت که نبودن عوارض ناراحتی و عوامل مشقت و خستگی و رنج و تعب است رفته،از قول آنها میگوید:"ستایش برای آن خدایی است که با فضل خود ما را در این سرای اقامت جاویدان جای داد که نه در آنجا رنج و تعبی به ما میرسد و نه خستگی و واماندگی"!( اَلَّذِی أَحَلَّنٰا دٰارَ الْمُقٰامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لاٰ یَمَسُّنٰا فِیهٰا نَصَبٌ وَ لاٰ یَمَسُّنٰا فِیهٰا لُغُوبٌ ).
از یک سو آنجا سرای اقامت است و چنان نیست که انسان تا میخواهد به محیط آن آشنا شود و به آن دل ببندد بانگ"الرحیل"سر داده شود.
1) 1) در"تاج العروس"از بعضی از علمای ادب نقل شده هنگامی که این کلمه با اعراب رفع و جر به کار میرود با سکون"ز"تلفظ میشود،و هنگامی که به صورت منصوب است با فتح"ز"البته این سخن نمیتواند به صورت یک قانون همیشگی در ادبیات عرب باشد،هر چند غالبا چنین است،زیرا در قرآن مجید در بعضی از موارد در حالت نصبی نیز با سکون"ز"آمده است.
و از سوی دیگر با اینکه عمر طولانی آن به ابدیت میپیوندد و در چنین مدتی قاعدتا انتظار تعب و درد و مشقتی میرود مطلقا در آنجا خبری از این امور نیست،حتی طول مدت نیز باعث ملال و خستگی نمیشود که هر روز نعمت جدید و جلوه تازهای از نعمتها و جلوههای پروردگار به بهشتیان ارائه میشود.
"نصب"(بر وزن حسب)به معنی مشقت و زحمت است و"لغوب" را نیز بسیاری از ارباب لغت و مفسران به همین معنی دانستهاند،در حالی که بعضی میان این دو چنین فرق گذاشتهاند:"نصب"را به مشقتهای جسمانی میگویند، و"لغوب"را به تعب و زحمت روحانی (1).
بعضی نیز"لغوب"را به معنی سستی و واماندگی ناشی از مشقت و رنج دانستهاند،و به این ترتیب"لغوب"نتیجه"نصب"میشود (2).
و به این ترتیب در آنجا نه عوامل مشقتبار جسمانی وجود دارد،نه از اسباب رنج روحی خبری است.
وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ نٰارُ جَهَنَّمَ لاٰ یُقْضیٰ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَ لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذٰابِهٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی کُلَّ کَفُورٍ (36) وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهٰا رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً غَیْرَ اَلَّذِی کُنّٰا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ مٰا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جٰاءَکُمُ اَلنَّذِیرُ فَذُوقُوا فَمٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ (37) إِنَّ اَللّٰهَ عٰالِمُ غَیْبِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (38)
36-کسانی که کافر شدند آتش دوزخ برای آنها است،هرگز فرمان مرگ آنها صادر نمیشود تا بمیرند،و نه چیزی از عذابش از آنها تخفیف داده میشود،اینگونه هر کفران کنندهای را کیفر میدهیم.
37-آنها در دوزخ فریاد میزنند پروردگارا!ما را خارج کن تا عمل صالح بجا آوریم غیر از آنچه انجام میدادیم!(در پاسخ به آنها گفته میشود)آیا شما را به اندازهای
که انسان در آن متذکر میشود عمر ندادیم؟و انذار کننده(الهی)به سراغ شما نیامد؟سپس بچشید که برای ظالمان هیچ یاوری نیست! 38-خداوند از غیب آسمانها و زمین آگاه است و هم او آنچه را در درون دلها است میداند.
ما را باز گردانید تا عمل صالح انجام دهیم!
معمولا قرآن در کنار"وعدهها"به"وعیدها"و در کنار"بشارتها"به "انذارها"میپردازد تا دو عامل خوف و رجاء را که انگیزه حرکت تکاملی است تقویت کند چرا که انسان به مقتضای حب ذات تحت تاثیر غریزه"جلب منفعت" و"دفع ضرر"است،لذا در تعقیب آیات گذشته که از پاداشهای عظیم و روحپرور "مؤمنان پیشی گیرنده در خیرات"سخن میگفت در آیات مورد بحث از مجازات دردناک کافران سخن میگوید.
در اینجا نیز سخن از مجازاتهای مادی و معنوی است.
نخست میفرماید:"آنها که راه کفر را پیش گرفتند آتش دوزخ برای آنها است" ( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ نٰارُ جَهَنَّمَ ).
همانگونه که بهشت دار مقام و سرای جاویدان است،دوزخ نیز برای این گروه جایگاه ابدی است.
سپس میافزاید:"هرگز فرمان مرگ آنها صادر نمیشود تا بمیرند"و از این رنج و الم رهایی یابند( لاٰ یُقْضیٰ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا ) (1).
با اینکه آن آتش سوزان و آن همه عذاب دردناک هر لحظه میتواند آنها را به کام مرگ فرو برد ولی چون فرمان خداوند که همه چیز-و از جمله مرگ و حیات-به دست او است صادر نشده،نمیمیرند،باید زنده بمانند تا عذاب
1) 1) "لا یقضی علیهم"به معنی"لا یحکم علیهم"میباشد.
الهی را بچشند.
مرگ برای این گونه اشخاص یک دریچه نجات است،اما با جمله گذشته این دریچه بسته شده،باقی میماند دریچه دیگر و آن اینکه زنده بمانند و مجازاتشان تدریجا تخفیف یابد،و یا تحمل آنها را بیفزاید تا نتیجه آن تخفیف درد و رنج باشد،این دریچه را نیز با جمله دیگری میبندد و میگوید:"چیزی از عذاب دوزخ از آنها تخفیف داده نخواهد شد"( وَ لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذٰابِهٰا ).
و در پایان آیه به عنوان تاکید بر قاطعیت این وعید الهی میفرماید:"این گونه هر کفران کنندهای را جزا میدهیم"!( کَذٰلِکَ نَجْزِی کُلَّ کَفُورٍ ).
آنها که در درجه اول نعمت وجود انبیا و کتب آسمانی را کفران کردند، سپس سرمایههای خداداد را که میتوانست برای نیل به سعادت به آنها کمک کند به باد فنا دادند،آری جزای کفران کننده سوختن در عذاب دردناک آتش است، آتشی که با دست خود آن را در زندگی دنیا افروخته و هیزمش را افکار و اعمال و وجود او تشکیل میدهد.
و چون"کفور"صیغه مبالغه است معنی عمیقتری از"کافر"دارد،به علاوه واژه"کافر"در مقابل مؤمن به کار میرود ولی کفور در مورد کفران تمام نعمتها، لذا مفهوم آن گستردهتر است،به این ترتیب"کفور"اشاره به کسانی است که همه نعمتهای الهی را کفران کردهاند و تمام درهای رحمت او را در این جهان به روی خود بستهاند،لذا در آخرت نیز خدا تمام درهای نجات را به روی آنها میبندد.
***آیه بعد به قسمت دیگری از عذاب دردناک آنها پرداخته،و انگشت روی بعضی از نکات حساس در این زمینه گذارده،میگوید:"آنها در دوزخ فریاد میزنند که ای پروردگار ما!ما را از اینجا خارج کن تا عمل صالحی بجا بیاوریم
غیر از آنچه انجام میدادیم"( وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهٰا رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنّٰا نَعْمَلُ ) (1).
آری آنها با مشاهده نتائج اعمال سوء خود در ندامت عمیقی فرو میروند، و از پرده دل فریاد میکشند،و تقاضای محالی میکنند،تقاضای بازگشت به دنیا برای انجام اعمال صالح.
تعبیر به"صالحا"(به صورت نکره)اشاره به این است که ما کمترین عمل صالحی انجام ندادیم،و لازمهاش این است که اینهمه عذاب و رنج برای کسانی است که هیچ راهی به سوی خدا در زندگی نداشتهاند و غرق در عصیان و گناه بودند،بنا بر این انجام پارهای از اعمال صالح نیز ممکن است مایه نجات گردد.
تعبیر به"نعمل"که فعل مضارع است و دلیل بر استمرار میباشد نیز تاکیدی بر همین معنی است که ما پیوسته مشغول اعمال ناصالح بودیم.
بعضی از مفسران گفتهاند:توصیف"صالح"به جمله"کنا نعمل"نکته لطیفی در بر دارد،و آن اینکه ما اعمال زشت خود را بر اثر تزیین هوای نفس و شیطان اعمال صالح میپنداشتیم،الان تصمیم داریم بر گردیم و اعمال صالح واقعی غیر از آنچه داشتیم بجا آوریم.
آری گناهکار در آغاز کار طبق فطرت پاک انسانی زشتی اعمال خود را درک میکند،ولی کمکم به آن خو میگیرد و قبح آن در نظرش کاسته میشود،کمکم از این فراتر میرود،و در نظرش خوب جلوه میکند،چنان که قرآن میگوید:
( زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمٰالِهِمْ )"اعمال زشتشان در نظرشان زینت داده شده است" (توبه-37).
و گاه میگوید: وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً :"آنها چنین میپندارند
1) 1) "یصطرخون"از ماده"صراخ"به معنی فریاد شدیدی است که انسان در مقام استغاثه و طلبیدن یار و یاور برای بر طرف ساختن درد و رنج از دل بر میکشد.
که عمل نیکی انجام میدهند"(کهف-104).
به هر حال در برابر این تقاضا یک پاسخ قاطع از سوی خداوند به آنها داده میشود،میفرماید:"آیا به شما به مقدار کافی برای بیداری و تذکر عمر ندادیم"؟! ( أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ مٰا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ ).
"و آیا بیم دهنده الهی به سراغ شما نیامد"؟!( وَ جٰاءَکُمُ النَّذِیرُ ).
اکنون که چنین است و تمام وسائل نجات در اختیارتان بوده و از آن بهره نگرفتید باید در همین جا گرفتار باشید"پس بچشید که برای ستمگران یار و یاوری نیست"!( فَذُوقُوا فَمٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ ).
این آیه با صراحت میگوید:شما چیزی کم نداشتید،زیرا به اندازه کافی فرصت در اختیارتان بود،و به مقدار لازم انذار کننده الهی به سراغ شما آمد، و این دو رکن بیداری و نجات حاصل گشت،بنا بر این عذر و بهانهای برای شما وجود ندارد،اگر مهلت کافی نداشتید عذری بود،و اگر مهلت داشتید و معلم و مربی و رهبر و هادی به سراغ شما نمیآمد باز عذری،اما با وجود این دو دیگر چه عذر و بهانهای؟! "نذیر"(بیم دهنده)معمولا در آیات قرآن اشاره به وجود انبیاء مخصوصا پیامبر اسلام ص است،ولی بعضی از مفسران در اینجا معنی گستردهتری برای آن ذکر کردهاند که هم پیامبران را شامل میشود و هم کتب آسمانی و هم حوادث بیدار کننده همچون مرگ دوستان و نزدیکان و پیری و ناتوانی،بخصوص که در اشعار عرب کلمه"نذیر"در معنی پیری بسیار به کار رفته است مانند شعر زیر: رأیت الشیب من نذر المنایا لصاحبه و حسبک من نذیر!:
"من موی سپید پیری را از انذار کنندگان مرگ برای صاحبش دیدم و همین نذیر برای تو کافی است" (1).
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث.
این نکته نیز شایان توجه است که در روایات اسلامی در باره حدی از عمر که برای بیداری و تذکر انسان کافی است تعبیرات گوناگونی وارد شده است:
در بعضی به شصت سال تفسیر شده،چنان که در حدیثی از پیامبر اسلام ص میخوانیم:
من عمره اللّٰه ستین سنة فقد اعذر الیه: "کسی را که خدا شصت سال عمر به او داده راه عذر را بر او بسته" (1).
همین معنی از امیر مؤمنان علی ع نیز نقل شده است (2).
در حدیث دیگری از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
اذا کان یوم القیامة نودی(این)ابناء الستین؟و هو العمر الذی قال اللّٰه فیه:او لم نعمرکم ما یتذکر فیه من تذکر:
"هنگامی که روز قیامت شود منادی ندا کند انسانهای شصت ساله کجا هستند؟این همان عمری است که خداوند در باره آن فرموده:آیا ما شما را به مقداری که افراد متذکر شوند عمر ندادیم"؟! (3).
ولی در حدیث دیگری از امام صادق ع مقدار آن فقط هیجده سال تعیین شده است (4).
البته ممکن است روایت اخیر اشاره به حد اقل،و روایات قبل اشاره به حد اکثر باشد،بنا بر این منافاتی میان این روایات نیست،حتی بر سنین دیگر نیز-به تفاوت افراد-قابل تطبیق است،و به هر حال گستردهگی مفهوم آیه محفوظ خواهد بود. ***در آخرین آیه مورد بحث به تقاضایی که کفار در دوزخ برای بازگشت به دنیا دارند پاسخ میگوید:"خداوند غیب آسمانها و زمین را میداند،چنین
خدایی مسلما از آنچه در درون دلها است آگاه است"( إِنَّ اللّٰهَ عٰالِمُ غَیْبِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ).
در حقیقت جمله اول دلیلی است بر جمله دوم،یعنی چگونه ممکن است خداوند از اسرار درون دلها بیخبر باشد در حالی که تمام اسرار زمین و آسمان و غیب عالم هستی برای او آشکار است؟ آری او میداند اگر به درخواست دوزخیان پاسخ مثبت گفته شود و باز به دنیا برگردند همان اعمال گذشته را ادامه خواهند داد،همانگونه که در آیه 28 سوره انعام صریحا آمده است: وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ "اگر باز گردند به سراغ همان کارهایی میروند که از آن نهی شده بودند،آنها دروغ میگویند".
علاوه بر این،آیه هشداری است به همه مؤمنان که در اخلاص نیات خویش بکوشند و جز خدا کسی را در نظر نداشته باشند که اگر کمترین ناخالصی در نیت و انگیزه آنها باشد او که از همه غیوب آگاه است آن را میداند و بر طبق آن جزا میدهد.
در آیات بسیاری از قرآن مجید(بیش از 10 آیه)این جمله عینا یا با تفاوت مختصری تکرار شده است: إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ .
واژه"ذات"که مذکر آن"ذو"میباشد در اصل به معنی"صاحب" آمده است،هر چند در تعبیرات فلاسفه به معنی عین و حقیقت و گوهر اشیاء به کار میرود،اما به گفته"راغب"در"مفردات"این اصطلاحی است که در کلام عرب وجود ندارد.
بنا بر این جمله" إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ "مفهومش این میشود که خداوند از صاحب و مالک دلها با خبر است،این جمله کنایه لطیفی از عقائد و نیات انسانها است،چرا که اعتقادات و نیات هنگامی که در دل مستقر شوند گویی مالک قلب انسان میگردند،و بر آن حکومت میکنند،و به همین دلیل این عقائد و نیات صاحب و مالک دل انسانی محسوب میشود.
این همان است که بعضی از بزرگان علما از آن استفاده کرده و در این عبارت آن را مجسم کردهاند:"الانسان آرائه و افکاره،لا صورته و اعضائه"! "انسان همان عقائد و افکارش میباشد نه صورت و اعضاء پیکرش" (1).
مسلما قیامت و زندگی بعد از مرگ یک مرحله تکاملی نسبت به دنیا است و بازگشت از آن به این جهان معقول نیست،آیا ما میتوانیم به دیروز باز گردیم؟آیا نوزاد میتواند به دوران جنینی باز گردد؟و آیا میوهای که از شاخه جدا شده امکان دارد به شاخه باز گردد؟به همین دلیل بازگشت به دنیا برای اهل آخرت ممکن نیست.
تازه به فرض چنین بازگشتی امکان پذیر باشد مسلما انسان فراموشکار به همان روش پیشین خود ادامه خواهد داد! راه دور نرویم،ما بارها خود را آزمودهایم که در شرائط خاصی که در تنگنا قرار میگیریم با خدای خود مخلصانه قرارها میگذاریم،ولی همین که آن شرائط تغییر کرد قول و قرارها را به کلی فراموش میکنیم،مگر کسانی که به راستی تحول عمیقی پیدا میکنند،نه تحولی مشروط به همان شرائط که با عوض شدن آن به حال اول باز میگردد.
1) 1) عالم بزرگوار مرحوم"کاشف الغطا"در"اصل الشیعه و اصولها".
این حقیقت در آیات متعددی از قرآن مجید آمده است،از جمله در آیه 28 سوره انعام که در بالا اشاره شد که قرآن صریحا چنین اشخاصی را تکذیب کرده میگوید:"اگر باز گردند برنامه همان برنامه سابق است".
ولی در آیه 53 اعراف تنها به این قناعت میکند که آنها افراد زیانکاری هستند ولی به درخواستشان برای بازگشت صریحا پاسخی نمیگوید: فَهَلْ لَنٰا مِنْ شُفَعٰاءَ فَیَشْفَعُوا لَنٰا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَیْرَ الَّذِی کُنّٰا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ :
"آیا امروز شفیعانی برای ما پیدا میشود تا برای ما شفاعت کنند؟یا به ما اجازه میدهند که باز گردیم و غیر از آنچه عمل میکردیم انجام دهیم؟آنها سرمایه وجود خویش را از دست دادند و زیان کردند،و افتراهایی را که میبستند همه گم شدند،و اثری از معبودهای ساختگی آنها در آنجا پیدا نمیشود"! همین معنی در آیات 107 و 108 سوره مؤمنون به گونهای دیگر آمده است: رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ قٰالَ اخْسَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تُکَلِّمُونِ :
"پروردگارا ما را از دوزخ خارج کن اگر ما باز گشتیم(و همان اعمال را تکرار کردیم) ما ستمکاریم در پاسخ آنها میفرماید:"دور شوید و با من سخن مگویید"! به هر حال اینها تقاضایی است بیهوده،و آرزوهایی است محال،و شاید خود آنها نیز کم و بیش میدانند اما از شدت استیصال و بیچارگی این تقاضا را تکرار میکنند،باید تا امروز فرصت در دست داریم هر چه میخواهیم انجام دهیم.
هُوَ اَلَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاٰئِفَ فِی اَلْأَرْضِ فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَ لاٰ یَزِیدُ اَلْکٰافِرِینَ کُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاّٰ مَقْتاً وَ لاٰ یَزِیدُ اَلْکٰافِرِینَ کُفْرُهُمْ إِلاّٰ خَسٰاراً (39) قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکٰاءَکُمُ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقُوا مِنَ اَلْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ أَمْ آتَیْنٰاهُمْ کِتٰاباً فَهُمْ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْهُ بَلْ إِنْ یَعِدُ اَلظّٰالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاّٰ غُرُوراً (40) إِنَّ اَللّٰهَ یُمْسِکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ أَنْ تَزُولاٰ وَ لَئِنْ زٰالَتٰا إِنْ أَمْسَکَهُمٰا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کٰانَ حَلِیماً غَفُوراً (41)
39-او کسی است که شما را جانشینان در زمین قرار داد،هر کس کافر شود به زیان خودش خواهد بود و کافران را کفرشان جز خشم و غضب در نزد پروردگار چیزی نمیافزاید،و(نیز)کفرشان جز زیان و خسران چیزی بر آنها اضافه نمیکند.
40-بگو آیا فکر نمیکنید این معبودانی را که شریک خدا قرار دادهاید به من نشان دهید چه چیزی از زمین را آفریدهاند؟یا اینکه شرکتی در(آفرینش و مالکیت)آسمانها دارند؟یا به آنها کتابی(آسمانی)دادهایم و دلیلی از آن برای(شرک)خود دارند؟نه هیچیک از اینها نیست،ظالمان فقط وعدههای دروغین به یکدیگر میدهند! 41-خداوند آسمانها و زمین را نگاه میدارد تا از نظام خود منحرف نشوند و هر گاه منحرف گردند کسی جز او نمیتواند آنها را نگاه دارد او حلیم و غفور است.
آسمانها و زمین با دست قدرت او برپاست!
به دنبال بحثهایی که در آیات گذشته پیرامون سرنوشت کفار و مشرکان آمده بود، در آیات مورد بحث از طریق دیگری آنها را مورد باز خواست قرار داده،بطلان طریقه آنها را با دلائل آشکاری روشن میسازد:
نخست میگوید:"او کسی است که شما را جانشینان در زمین قرار داد" ( هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاٰئِفَ فِی الْأَرْضِ ).
"خلائف"در اینجا خواه به معنی جانشینان و نمایندگان خدا در زمین باشد،خواه به معنی جانشینان اقوام پیشین(هر چند معنی دوم در اینجا نزدیکتر به نظر میرسد)دلیل بر نهایت لطف خداوند بر انسانهاست که همه امکانات زندگی را در اختیار آنها گذاشته است.
او عقل و شعور و فکر و هوش داده،او انواع نیروهای جسمانی را به انسان ارزانی داشته،او صفحه روی زمین را مملو از انواع نعمتها کرده،و او طریقه
استفاده کردن از این امکانات را به انسان آموخته است،با اینحال چگونه ولی نعمت اصلی خود را فراموش کرده،دست به دامن معبودهای خرافی و ساختگی میزند؟! در حقیقت این جمله بیان"توحید ربوبیت"است که خود دلیلی بر"توحید عبادت"میباشد.
این جمله در ضمن هشداری است به همه انسانها که بدانند دوران آنها ابدی و جاودانی نیست،همانگونه که آنها جانشین اقوام دیگر شدند پس از چند روزی آنها نیز میروند و اقوام دیگری جانشین آنها خواهند شد،لذا درست باید بنگرند که در این چند روز زندگی چه میکنند؟چه آیندهای را برای خود رقم میزنند؟ و چگونه تاریخی از آنها در جهان یادگار میماند؟! به همین دلیل بلافاصله میگوید:"هر کس کافر شود کفر او به زیان خودش خواهد بود"( فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ ).
"و کفر کافران در نزد پروردگارشان چیزی جز خشم و غضب نمیافزاید" ( وَ لاٰ یَزِیدُ الْکٰافِرِینَ کُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاّٰ مَقْتاً ).
و به هر حال"کفرشان چیزی جز زیان و خسران به آنان نمیافزاید" ( وَ لاٰ یَزِیدُ الْکٰافِرِینَ کُفْرُهُمْ إِلاّٰ خَسٰاراً ).
در حقیقت دو جمله اخیر تفسیری است بر جمله" فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ "زیرا این جمله میگوید:کفر انسان تنها به زیان خود او تمام میشود،سپس دو دلیل برای این مساله اقامه میکند:
نخست اینکه این کفران و بیایمانی در نزد پروردگار آنها که بخشنده همه نعمتها است چیزی جز خشم و غضب ببار نمیآورد.
دیگر اینکه:علاوه بر خشم الهی این کفر چیزی جز زیان بر آنها نمیافزاید سرمایه عمر و هستی خویش را از کف میدهند،و شقاوت و انحطاط و تاریکی
و ظلمت را برای خود میخرند،چه زیانی از این بالاتر؟! و هر یک از این دو دلیل برای محکوم ساختن این روش نادرست کافی است.
تکرار"لا یزید"(نمیافزاید)آن هم به صورت فعل مضارع که دلیل بر استمرار است اشارهای به این حقیقت است که انسان طبعا در جستجوی افزایش و زیاده است،اگر در مسیر توحید قرار گیرد افزایش سعادت و کمال خواهد داشت،و اگر در مسیر کفر گام نهد افزایش خشم و غضب پروردگار و زیان و خسران نصیبش خواهد شد.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که خشم و غضب در مورد پروردگار نه به آن معنی است که در مورد انسانها میباشد،زیرا خشم در انسان یک نوع هیجان و برافروختگی درونی است که سرچشمه حرکات تند و شدید و خشن میشود،و نیروهای وجود انسان را برای دفاع،یا گرفتن انتقام،بسیج میکند، ولی در مورد پروردگار هیچیک از این مفاهیم که از آثار موجودات متغیر و ممکن است وجود ندارد،بلکه خشم الهی به معنی برچیدن دامنه رحمت و دریغ داشتن لطف از کسانی است که مرتکب اعمال زشتی شدهاند. ***آیه بعد پاسخ قاطع دیگری به مشرکان میدهد و به آنها خاطر نشان میسازد که اگر انسان از چیزی تبعیت میکند یا به آن دل میبندد باید دلیلی از عقل بر آن داشته باشد،یا دلیلی از نقل قطعی،شما که هیچیک از این دو را در اختیار ندارید تکیه گاهی جز فریب و غرور نخواهید داشت.
میفرماید:"به آنها بگو آیا فکر نمیکنید این معبودهای ساختگی که شما آنها را شریک خدا پنداشتهاید به من نشان دهید چه چیزی را از زمین آفریدهاند"؟!( قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکٰاءَکُمُ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ ).
"یا اینکه در آفرینش آسمان شریکند" (1)؟!( أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّمٰاوٰاتِ ).
با این حال پرستش آنها چه دلیلی دارد؟!معبود بودن فرع بر خالق بودن است،اکنون که شما میدانید خالق آسمان و زمین منحصرا خدا است،معبود هم غیر از او نخواهد بود چرا که همیشه توحید خالقیت دلیل در توحید عبودیت است.
حال که ثابت شد هیچ دلیل عقلی برای مدعای شما نیست،آیا دلیلی از نقل در اختیار دارید؟"آیا کتابی(آسمانی)در اختیار آنها گذاردهایم و آنها دلیل روشنی از آن بر کار خود دارند"؟! ( أَمْ آتَیْنٰاهُمْ کِتٰاباً فَهُمْ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْهُ ).
نه آنها هیچ دلیل و بینه و برهان روشنی از کتب الهی در اختیار ندارند.
پس سرمایه آنها چیزی جز مکر و فریب نیست"بلکه این ستمگران به یکدیگر وعدههای دروغین میدهند"( بَلْ إِنْ یَعِدُ الظّٰالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاّٰ غُرُوراً ).
به تعبیر دیگر:اگر بت پرستان و سایر مشرکان از هر گروه و هر صنف ادعا دارند بتها قدرتی در انجام خواستههای آنها در روی زمین دارند باید نمونهای از خلقت زمینی آنها را ارائه دهند.
و اگر معتقدند که این بتها مظهر فرشتگان و ملائکه و مقدسین آسمانی هستند-همانگونه که عقیده جمعی از آنها بود-باید شرکت آنها را در آفرینش آسمانها نشان دهند.
و اگر معتقدند که اینها شریک در خلقت نیستند تنها مقام شفاعت به آنها واگذار شده-همانگونه که بعضی ادعا داشتند-باید سندی از کتب آسمانی برای اثبات این مدعا بیاورند.
1) 1) جمله"ا رأیتم"به معنی آیا نمیبینید؟آیا فکر نمیکنید؟میباشد،ولی بعضی از مفسران آن را به معنی اخبرونی(به من خبر دهید)گرفتهاند،ما بحث مشروحی در این زمینه در جلد 5 صفحه 231 ذیل آیه 40 سوره انعام داشتیم.
حال که هیچیک از این مدارک را در اختیار ندارند پس ستمگران فریبکاری هستند که در گوش یکدیگر سخنان دروغین میگویند.
قابل توجه اینکه منظور از"زمین و آسمان"در اینجا مجموعه مخلوقات زمینی و آسمانی است،و تعبیر به خلقت در مورد زمین و شرکت در مورد آسمان اشاره به این است که شرکت در آسمانها باید از طریق خلقت باشد.
و تعبیر به"کتابا"به صورت نکره آن هم با استناد به پروردگار،اشاره به این است که در هیچیک از کتب آسمانی کوچکترین دلیلی بر مدعای آنها نیست.
تعبیر به"بینة"اشاره به این است که دلیل روشن را از کتب آسمانی میتوان یافت.
تعبیر به"ظالمون"بار دیگر تاکیدی است بر این معنی که"شرک""ظلم" و ستم آشکار است.
تعبیر به وعدههای"غرور"ناظر به این است که بت پرستان این خرافات و اوهام را به صورت وعدههای تو خالی از یکدیگر میگرفتند،و به صورت شایعه و تقلیدهای بیاساس بعضی به بعض دیگر القا میکردند. ***در آیه بعد سخن از حاکمیت خدا بر مجموعه آسمانها و زمین است،و در حقیقت بعد از نفی دخالت معبودهای ساختگی در جهان هستی به اثبات توحید خالقیت و ربوبیت پرداخته،میفرماید:"خداوند آسمانها و زمین را نگه میدارد تا از مسیر خود منحرف نشوند و زائل نگردند"( إِنَّ اللّٰهَ یُمْسِکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولاٰ ) (1).
نه تنها آفرینش در آغاز با خدا است که نگهداری و تدبیر و حفظ آنها نیز به دست قدرت او است،بلکه آنها هر لحظه آفرینش جدیدی دارند،و هر زمان
1) 1) جمله"ان تزولا"در تقدیر چنین بوده لئلا تزولا-یا-کراهة ان تزولا.
خلقت نوینی،و فیض هستی لحظه به لحظه از آن مبدء فیاض به آنها میرسد، که اگر لحظهای رابطه آنها با آن مبدء بزرگ قطع شود راه فنا و نیستی را پیش میگیرند: اگر نازی کند یک دم فرو ریزند قالبها! درست است که آیه روی مساله حفظ نظام عالی هستی تکیه میکند،ولی همانگونه که در بحثهای فلسفی به ثبوت رسیده ممکنات در بقای خود همانگونه نیازمند به مبدء هستند که در حدوث خود،و به این ترتیب حفظ نظام جز ادامه آفرینش جدید و فیض الهی چیزی نیست.
قابل توجه اینکه کرات آسمانی بیآنکه به جایی بسته باشند میلیونها سال در قرارگاه خود یا مداری که برای آنها تعیین شده در حرکتند،بی آنکه کمترین انحراف پیدا کنند،همانگونه که نمونه آن را در منظومه شمسی مینگریم،کره زمین ما میلیونها بلکه میلیاردها سال است بر دور آفتاب در مسیر خود با نظم دقیقی که از تعادل نیروی جاذبه و دافعه سرچشمه میگیرد میچرخد و سر بر فرمان پروردگار دارند.
سپس به عنوان تاکید میافزاید:"و هر گاه بخواهند از محل و مسیر خود خارج شوند کسی غیر از خداوند نمیتواند آنها را نگاهداری کند"( وَ لَئِنْ زٰالَتٰا إِنْ أَمْسَکَهُمٰا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ ).
نه بتهای ساختگی شما،نه فرشتگان،و نه غیر آنها،هیچکس قادر بر این کار نیست.
در پایان آیه برای اینکه راه توبه را به روی مشرکان گمراه نبندد و اجازه بازگشت در هر مرحله به آنها دهد میفرماید:"خداوند همیشه حلیم و غفور است"( إِنَّهُ کٰانَ حَلِیماً غَفُوراً ).
به مقتضای حلمش در مجازات آنها تعجیل نمیکند و به مقتضای غفوریتش
توبه آنها را با شرائطش در هر مرحله که باشد پذیرا میشود.بنا بر این ذیل آیه ناظر به وضع مشرکان و شمول رحمت الهی نسبت به آنان به هنگام توبه و بازگشت است.
بعضی از مفسران این دو وصف را در ارتباط با نگهداری آسمان و زمین دانستهاند،چرا که زوال آنها عذاب و مصیبت است،و خداوند به مقتضای حلم و غفرانش این عذاب و مصیبت را دامنگیر مردم نمیکند،هر چند گفتار و اعمال بسیاری از آنها ایجاب میکند که این عذاب نازل گردد،همانگونه که در آیات 88 تا 90 سوره مریم آمده است وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا تَکٰادُ السَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبٰالُ هَدًّا :"آنها گفتند خداوند رحمان فرزندی برای خود اختیار کرده،چه سخن زشت و زنندهای؟!نزدیک است آسمانها به خاطر این سخن از هم متلاشی گردد،و زمین شکافته شود،و کوهها به شدت فرو ریزد.
این نکته نیز قابل توجه است که جمله و لئن زالتا...به این معنی نیست که اگر آنها زائل شوند کسی جز خداوند آنها را نگهداری نمیکند،بلکه به این معنی است که اگر در آستانه زوال و سقوط قرار گیرند تنها خدا میتواند آنها را حفظ کند،و گرنه حفظ کردن بعد از زوال مفهومی ندارد.
بارها در طول تاریخ بشر این نکته پیش آمده است که بعضی از ستارهشناسان پیش بینی کردهاند که ممکن است فلان ستاره دنباله دار و یا غیر آن در مسیر خود از کنار کره زمین بگذرد و احتمالا با آن تصادف کند،این پیشبینیها افکار تمام جهانیان را در نگرانی فرو برده است،در این شرایط این احساس برای همه پیدا میشده که در مقابل این ماجرا هیچ کاری از هیچکس ساخته نیست،چرا که اگر فلان کره آسمانی به سوی زمین بیاید و تحت تاثیر جاذبه با یکدیگر بر خورد کنند اثری از تمدن چندین هزار ساله بشر،و حتی موجودات زنده دیگر بر صفحه
زمین باقی نخواهد ماند،و هیچ قدرتی جز قدرت پروردگار قادر به جلوگیری از این حادثه نیست.
در این گونه حالات همگان احساس نیاز مطلق به خداوند بینیاز مطلق میکنند،اما هنگامی که خطرات احتمالی بر طرف میشود،فراموشکاری و نسیان بر وجود انسانها سایه میافکند.
نه تنها تصادم سیارات و کرات آسمانی فاجعه آفرین است بلکه مختصر انحراف یک سیاره همچون زمین از مدارش ممکن است فاجعهها بیافریند.
کوچک و بزرگ در برابر قدرت او یکسان است
جالب اینکه در آیات فوق نگاهداری آسمانها بر جای خود به قدرت خدا استناد داده شده در آیات دیگر قرآن همین تعبیر در مورد نگهداری پرندگان بر فراز امواج هوا آمده است: أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ السَّمٰاءِ مٰا یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللّٰهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ: "آیا آنها پرندگانی را که بر فراز آسمان تسخیر شدهاند ندیدند؟هیچکس جز خدا آنها را نگاه نمیدارد، در این امر نشانههایی است از عظمت و قدرت خدا برای آنها که ایمان میآورند" این هماهنگی تعبیرات نشان میدهد که برای قدرت بیانتهای پروردگار نگاهداری مجموعه کرات آسمان و زمین همچون نگاهداری یک پرنده بر فراز امواج هوا است.
در یک جا آفرینش آسمان پهناور را نشانه وجود خود معرفی میکند،و در جای دیگر آفرینش حشره کوچکی همچون پشه را.
گاهی به"خورشید"سوگند یاد میکند که منبع عظیم انرژی در عالم هستی است،و گاه به میوه بسیار سادهای همچون"انجیر"قسم میخورد.
اشاره به اینکه در برابر قدرت او کوچک و بزرگ فرقی ندارند.
امیر مؤمنان علی ع میفرماید:
و ما الجلیل و اللطیف و الثقیل و الخفیف،و القوی و الضعیف،فی خلقه الا سواء:
"کوچک و بزرگ،سنگین و سبک،قوی و ناتوان،همه در برابر توانایی او یکسانند" (1).
دلیل همه این مسائل یک چیز است و آن اینکه وجود خداوند وجودی است بی نهایت از هر جهت،و دقت روی مفهوم"بی نهایت"این حقیقت را به خوبی ثابت میکند که مفاهیمی همچون"سخت"و"آسان"،"کوچک"و"بزرگ"، "پیچیده"و"ساده"،تنها در برابر موجودات محدود قابل طرح است، اما هنگامی که سخن از قدرت نامحدود به میان آید این مفاهیم به کلی تغییر شکل میدهند و همگی در یک صف و یک ردیف قرار میگیرند،بیآنکه کمترین تفاوتی در این مقایسه با هم داشته باشند!(دقت کنید).
1) 1) نهج البلاغه خطبه 185.
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ جٰاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدیٰ مِنْ إِحْدَی اَلْأُمَمِ فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ نَذِیرٌ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ نُفُوراً (42) اِسْتِکْبٰاراً فِی اَلْأَرْضِ وَ مَکْرَ اَلسَّیِّئِ وَ لاٰ یَحِیقُ اَلْمَکْرُ اَلسَّیِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ سُنَّتَ اَلْأَوَّلِینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَبْدِیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَحْوِیلاً (43) أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْءٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی اَلْأَرْضِ إِنَّهُ کٰانَ عَلِیماً قَدِیراً (44)
42-آنها با نهایت تاکید سوگند خوردند که اگر پیامبری انذار کننده به سراغ آنها بیاید هدایت یافتهترین امتها خواهند بود،اما هنگامی که پیامبری برای آنها آمد جز فرار و فاصله گرفتن(از حق)چیزی بر آنها نیفزود! 43-اینها همه به خاطر آن بود که استکبار در زمین جستند و حیلهگریهای سوء داشتند،اما این حیله گریهای سوء تنها دامان صاحبانشان را میگیرد،آیا آنها چیزی جز سنت پیشینیان(و عذابهای دردناک آنها)را انتظار دارند؟هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت،و هرگز برای سنت الهی تغییری نمییابی! 44-آیا آنها سیر در زمین نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنها بودند چگونه شد؟ همانها که از اینان قویتر(و پرقدرتتر)بودند،نه چیزی در آسمان و نه چیزی در زمین از حوزه قدرت او بیرون نخواهد رفت،او دانا و توانا است.
در تفسیر"در المنثور"و"روح المعانی"و"مفاتیح الغیب" و تفاسیر دیگر چنین آمده است که"مشرکان عرب هنگامی که میشنیدند که بعضی از امتهای پیشین همچون یهود پیامبران الهی را تکذیب کردند،و آنها را به شهادت رساندند،میگفتند:ولی ما چنین نیستیم!اگر فرستاده الهی به سراغ ما بیاید ما هدایتپذیرترین امتها خواهیم بود!ولی همانها هنگامی که آفتاب عالمتاب اسلام از افق سرزمینشان طلوع کرد و پیامبر اسلام ص همراه بزرگترین کتاب آسمانی به سراغشان آمد نه تنها نپذیرفتند بلکه در مقام تکذیب و مبارزه و انواع مکر و فریب بر آمدند.
آیات فوق نازل شد و آنها را بر این ادعاهای تو خالی و بیاساس مورد ملامت و سرزنش قرار داد (1).
1) 1) غالب تفاسیر ذیل آیات مورد بحث.
در آیات پیشین سخن از مشرکان و سر نوشت آنها در دنیا و آخرت در میان بود،آیات مورد بحث نیز همین مطلب را ادامه میدهد.
نخستین آیه میفرماید:"آنها با نهایت تاکید سوگند یاد کردند اگر انذار کنندهای به سراغشان بیاید به طور مسلم از همه امتها هدایت یافتهتر خواهند بود" ( وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ جٰاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدیٰ مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ ) (1).
"ایمان"جمع"یمین"به معنی سوگند است،و در اصل یمین به معنی دست راست میباشد،اما از آنجا که به هنگام سوگند و بستن عهد و پیمان دست راست را به هم میدهند،و قسم یاد میکنند،این کلمه تدریجا در معنی سوگند به کار رفته است.
"جهد"از ماده"جهاد"به معنی تلاش و کوشش است،بنا بر این تعبیر "جهد ایمانهم"اشاره به سوگند مؤکد است.
آری آنها هنگامی که تماشاگر صفحات تاریخ گذشته بودند که از بیوفائیها و ناسپاسیها و کارشکنیها و جنایات امتهای پیشین مخصوصا یهود نسبت به پیامبرانشان سخن میگفت،بسیار تعجب میکردند و همه گونه ادعا در باره خود داشتند و لافها میزدند.
1) 1) از آنجا که احدی مفرد است مفهوم آیه در بدو نظر چنین میشود که آنها هدایت یافتهتر از یکی از امتها خواهند بود که احتمالا اشاره به قوم یهود است(چون مفرد در جمله اثباتیه معنی عموم ندارد)ولی به طوری که بعضی از مفسران نیز اشاره کردهاند قرائن حال نشان میدهد که منظور آنها از این مفرد عموم بوده است زیرا آنها در مقام مبالغه و تاکید بودند و میخواستند ادعا کنند در صورت مبعوث شدن پیامبری در میان آنان بر همه امتها پیشی خواهند گرفت.
اما هنگامی که"محک تجربه آمد به میان"و کوره امتحان سخت داغ شد و خواسته آنها عملی شد نشان دادند که آنها نیز از همان قماشند،بطوری که قرآن در دنباله همین آیه فرموده:"هنگامی که انذار کننده الهی آمد جز فرار و فاصله گرفتن از حق چیزی بر آنها نیفزود"!( فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ نَذِیرٌ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ نُفُوراً ).
این تعبیر نشان میدهد که آنها قبلا نیز بر خلاف ادعاهایشان طرفدار حق نبودند،قسمتی از آئین ابراهیم را که در میان آنها وجود داشت محترم نمیشمردند، و هر روز به بهانهای آن را زیر پا میگذاشتند،برای"مستقلات"عقلیه و فرمان خرد نیز ارج و بهایی قائل نبودند،و با قیام پیامبر اسلام ص و جریحه دار شدن تعصب جاهلانه آنها،و به خطر افتادن منافع نامشروعشان فاصله آنها از حق بیشتر شد،آری همیشه از حق فاصله داشتند و اکنون بیش از هر زمان. ***آیه بعد توضیحی است بر آنچه در آیه قبل گذشت،میگوید:"دوری آنها از حق به خاطر این بود که طریق استکبار در زمین را پیش گرفتند،و هرگز حاضر نشدند در برابر حق تسلیم شوند"( اِسْتِکْبٰاراً فِی الْأَرْضِ ) (1).
"و نیز به خاطر آن بود که حیلهگریهای زشت و بد را پیشه کردند" (و مکر السیئ) (2).
1) 1) بسیاری از مفسران گفتهاند که"استکبارا"از نظر ترکیب نحوی"مفعول له" میباشد،و بیان علت"نفور"و فاصلهگیری آنان از حق است،و"مکر السیئ" را عطف بر آن میدانند و بعضی عطف بر"نفورا"دانستهاند.
2) 2) "مکر السیئ"از قبیل اضافه جنس به نوع است،مانند علم الفقه،زیرا مکر به معنی هر گونه چارهاندیشی است خواه بد باشد یا خوب،لذا گاهی به خداوند نیز نسبت داده شده است، وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللّٰهُ (سوره آل عمران 54)ولی"سیئ" نوع خاصی از مکر است که همان حیلهگری باشد.
"ولی این حیلهگریهای سوء تنها دامان صاحبانش را میگیرد" (و لا یحیق المکر السیئ الا باهله).
جمله"لا یحیق"از ماده"حاق"به معنی"نازل نمیشود و اصابت نمیکند و احاطه نمییابد"میباشد،اشاره به اینکه حیلهگریها ممکن است موقتا دامن دیگران را بگیرد،ولی سرانجام به سراغ صاحب آن میآید،او را در برابر خلق خدا رسوا و بینوا،و در پیشگاه الهی شرمسار میکند،همان سرنوشت شومی که مشرکان مکه پیدا کردند.
در حقیقت این آیه میگوید:آنها تنها به دوری کردن از این پیامبر بزرگ الهی قناعت نکردند،بلکه برای ضربه زدن به آن از تمام توان و قدرت خود کمک گرفتند،و انگیزه اصلی آن کبر و غرور و عدم خضوع در مقابل حق بود.
در دنباله آیه این گروه مستکبر مکار و خیانتکار را با جمله پر معنی و تکان دهندهای تهدید کرده،میگوید:"آیا آنها انتظاری جز این دارند که گرفتار همان سرنوشت پیشینیان شوند"؟!( فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ ) (1).
این جمله کوتاه اشارهای به تمام سرنوشتهای شوم اقوام گردنکش و طغیان گری همچون قوم نوح،و عاد،و ثمود،و قوم فرعون است که هر کدام به بلای عظیمی گرفتار شدند،و قرآن بارها به گوشههایی از سرنوشت شوم و دردناکشان اشاره کرده،و در اینجا با همین یک جمله کوتاه،تمام آنها را در مقابل چشم این گروه مجسم میسازد.
سپس برای تاکید بیشتر میافزاید:"هرگز برای سنت الهی تغییر و تبدیلی نمییابی،و هرگز برای سنت الهی دگرگونی نخواهی یافت"( فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّٰهِ تَبْدِیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّٰهِ تَحْوِیلاً ).
1) 1) "نظر"و"انتظار"چنان که راغب در مفردات میگوید گاه به یک معنی میآید.
چگونه امکان دارد خداوند قوم و جمعیتی را به خاطر اعمالی کیفر دهد ولی گروه دیگری را که دارای همان برنامهاند معاف دارد؟مگر او حکیم و عادل نیست؟و همه چیز را از روی حکمت و عدل انجام نمیدهد؟ نوسان و دگرگونی سنتها در باره کسی تصور میشود که آگاهی محدودی دارد،و با گذشت زمان به مسائلی واقف میشود که او را از سنت دیرینهاش باز میدارد،یا کسی که آگاه است اما روی میزان حکمت و عدالت رفتار نمیکند و تمایلات خاصی بر فکر او حاکم است،ولی پروردگاری که از همه این امور منزه و پاک میباشد سنتش در باره آیندگان همانست که در باره پیشینیان بوده است، سنتهایش ثابت و تغییر ناپذیر است.
قرآن در آیات متعددی روی مساله تغییر ناپذیر بودن سنتهای الهی تکیه کرده است که در ذیل آیه 62 سوره احزاب(جلد 17)مشروحا از آن بحث کردیم.
اجمالا در این جهان در عالم تکوین و تشریع قوانین ثابت و لایتغیری است که قرآن از آنها به سنتهای الهی تعبیر کرده که هرگز دگرگونی در آنها راه ندارد، این قوانین همانگونه که بر گذشته حاکم بوده بر امروز و فردا نیز حاکم است، مجازات مستکبران بیایمان هنگامی که اندرزهای الهی سود نبخشد،همچنین یاری رهروان راه حق به هنگامی که دست از تلاش مخلصانه بر ندارند از این سنتها است و هر دو در گذشته و امروز تغییر ناپذیر بوده و هست (1).
قابل توجه اینکه در بعضی از آیات قرآن مجید تنها سخن از عدم تبدیل سنتهای الهی آمده(احزاب-62)و در بعضی دیگر سخن از عدم تحویل آنها (سوره اسراء-77).
1) 1) در این زمینه علاوه بر جلد 17 ذیل آیه 22 سوره احزاب در جلد 12 ذیل آیه 77 سوره اسراء نیز بحث کردهایم(جلد 12 صفحه 218).
ولی در آیه مورد بحث هر دو را به صورت تاکید پشت سر هم آورده، میفرماید:"نه برای سنت الهی تبدیل مییابی و نه تحویلی! آیا این هر دو یک معنی را میرساند که برای تاکید بیان شده است،و یا هر کدام اشاره به معنی مستقلی است؟ با توجه به ریشه این دو واژه ظاهر این است که به دو معنی مختلف اشاره میکند:"تبدیل"آن است که چیزی را به کلی عوض کنند،یعنی آن را بردارند و چیز دیگری جانشین آن نمایند،ولی"تحویل"آن است که همان موجود را از نظر"کیفی"یا"کمی"دگرگون سازند.
به این ترتیب سنتهای الهی نه به کلی عوض میشود،و نه حتی کم و زیاد و ضعیف و شدید میشود،از جمله اینکه خداوند در مورد گناهان و جرائم مشابه مجازاتهای مشابهی از هر جهت قائل میشود،نه اینکه مجازاتی را برای گروهی قائل شود و گروه دیگری را معاف سازد،و نه اینکه مجازات گروهی را کمتر و یا ضعیفتر کند،و چنین است قانونی که از ریشه ثابتی مایه گرفته که نه تبدیل در آن است و نه دگرگونی و تغییر (1).
آخرین نکتهای که در مورد این آیه به نظر میرسد این است که در یک جا "سنت"را به"اللّٰه"اضافه کرده،و در جای دیگر از همین آیه"سنت"را به "اولین"و پیشینیان،ممکن است در بدو نظر منافاتی بین این دو تصور شود،ولی
1) 1) جمعی از مفسران"تحویل"را در اینجا به معنی"نقل مکان عذاب"تفسیر کردهاند به این معنی که خداوند،مجازاتش را از کسی بردارد و بر دیگری بگذارد،با اینکه این تفسیر با آیه فوق مناسب به نظر نمیرسد،سخن از این نیست که کسی را به جای دیگری مجازات کنند،بلکه سخن از این است که مجازات کم و زیاد و تغییر و تبدیل پیدا نمیکند، گویا این مفسران ماده"تحول"را با"تحویل"اشتباه کردهاند،در بعضی از متون لغت مانند"مجمع البحرین"چنین آمده است:التحویل:تصییر الشیء علی خلاف ما کان و التحول:التنقل من موضع الی موضع!
چنین نیست،زیرا در مورد اول اضافه به فاعل است،و در مورد دوم به مفعول، در مورد اول سخن از سنتگذار است،و در مورد دوم سخن از کسی است که این سنت الهی در باره او اجرا میشود.
*** آیه بعد این گروه مشرک و مجرم را به پیگیری آثار گذشتگان و سرنوشتی که به آن گرفتار شدند دعوت میکند،تا آنچه را از تاریخ درباره آنها شنیدهاند با چشم در سرزمینهای متعلق به آنها،و در لابلای آثارشان ببینند،تا بیان به عیان تبدیل گردد.
میفرماید:"آیا سیر در زمین نکردند تا بنگرند عاقبت کار کسانی که پیش از آنها بودند چه شد"؟!( أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
اگر اینها چنین تصور میکنند که از آنان نیرومندترند سخت در اشتباهند، چرا که"آنها از اینها قویتر و پر قدرتتر بودند"( وَ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً ).
فرعونیان که سرزمین مصر را جولانگاه قدرت خویش قرار داده بودند و نمرودیان که با قدرت تمام بر پهنه سرزمین بابل و کشورهای دیگر حکومت میکردند آن چنان قوی بودند که بت پرستان مکه در برابر آنها هیچ به حساب نمیآیند.
به علاوه انسانها هر قدر نیرومند و قوی باشند قدرت آنها در برابر قدرت خداوند صفر است،چرا که"نه چیزی در آسمان،نه در زمین،از حوزه قدرت او فرار نخواهد کرد،و او را عاجز و ناتوان نخواهد ساخت"( وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْءٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ (1).
1) 1) جمله"لیعجزه"همانگونه که قبلا گفتهایم از ماده"اعجاز"به معنی ناتوان ساختن است و به همین علت در بسیاری از موارد به معنی گریختن از قلمرو قدرت یا دست نیافتن بر کسی آمده است.
او هم دانا است و هم توانا،نه چیزی از نظرش مخفی و پنهان میماند، و نه کاری در برابر قدرتش مشکل است،و نه کسی بر او چیره میشود.
این کوردلان مستکبر،و حیلهگران مکار،اگر گمان میکنند از چنگال قدرتش میتوانند بگریزند کور خواندهاند،و اگر دست از اعمال زشت و ننگین خود بر ندارند سرانجام به همان سرنوشت مرگبار گردنکشان پیشین گرفتار خواهند شد.
بارها در قرآن مجید به این مطلب بر خورد میکنیم که خداوند افراد بیایمان و سرکش را به"سیر در ارض"و مشاهده آثار اقوامی که گرفتار عذاب الهی شدهاند دعوت میکند.
در آیه 9 سوره روم چنین آمده است: أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثٰارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوهٰا أَکْثَرَ مِمّٰا عَمَرُوهٰا وَ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ :
"آیا آنها سیر در زمین نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنها بودند به کجا منتهی شد؟همانها که نیرویی بیشتر از اینان داشتند،و زمین را دگرگون ساختند،و بیش از آنچه اینها آباد کردند آنها عمران نمودند،و پیامبرانشان با دلائل آشکار به سراغشان آمدند،اما به خیره سری خود ادامه دادند،و به مجازات دردناک الهی گرفتار شدند،خداوند هرگز به آنها ستم نکرد ولی آنها به خویشتن ستم کردند".
شبیه همین معنی در سوره یوسف-آیه 109.
سوره حج-آیه 46.
سوره غافر آیه 21 و آیه 82.
و سوره انعام-آیه 11 و بعضی دیگر از سورههای قرآن آمده است.
این تاکیدهای مکرر دلیل بر تاثیر فوق العاده این مشاهدات در نفوس انسانها است،آنها باید بروند و آنچه را در تاریخ خواندهاند و یا از مردم شنیدهاند با چشم ببینند.
بروند و فلک بر تاراج رفته فراعنه،کاخهای ویران شده کسراها،قبرهای درهم ریخته قیصرها،و استخوانهای پوسیده و خاک شده نمرودها،و سرزمینهای بلادیده قوم لوط و ثمود را از نزدیک تماشا کنند،و پندهای خموشان را بشنوند، و به خروش خفتگان در دل خاک گوش فرا دهند،و آنچه را سرانجام بر سر خودشان خواهد آمد با چشم خود ببینند! (1).
1) 1) یکی از شعرای معاصر اشعار جالبی در این زمینه سروده این حقیقت قرآنی را بعد از سفر به مصر و مشاهده آثار فراعنه با تعبیرهایی بسیار لطیف و جذاب در اشعار تکان دهنده خود آورده است،میگوید: به مصر رفتم و آثار باستان دیدم به مصر آنچه شنیدم ز داستان دیدم بسی چنین و چنان خوانده بودم از تاریخ به مصر از تو چه پنهان که بر عیان دیدم تو کاخ دیدی و من خفتگان در دل خاک هنوز در طلب ملک جاودان دیدم تو تاج دیدی و من ملک رفته بر تاراج تو عاج دیدی و من مشت استخوان دیدم تو تخت دیدی و من بخت واژگون از تخت تو صخره دیدی و من سخره زمان دیدم گذشته در دل آینده آنچه پنهان داشت به مصر از تو چه پنهان که بر عیان دیدم در زمینه"سیر در ارض"و مطالعه در آثار تکوینی خدا و همچنین آثار گذشتگان و اثرات فوق العاده آن در ساختن روح انسان بحث مشروحی ذیل آیه 137 سوره آل عمران(جلد سوم صفحه 102)داشتهایم.
وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اَللّٰهُ اَلنّٰاسَ بِمٰا کَسَبُوا مٰا تَرَکَ عَلیٰ ظَهْرِهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِعِبٰادِهِ بَصِیراً (45)
45-هر گاه خداوند مردم را به کارهایی که انجام دادهاند مجازات کند جنبندهای را بر پشت زمین باقی نخواهد گذاشت!ولی(به لطفش)آنها را تا سر آمد معینی تاخیر میاندازد(و مهلت میدهد تا خود را اصلاح کنند)اما هنگامی که اجل آنها فرا رسد،(خداوند هر کس را به مقتضای عملش جزا میدهد)که او نسبت به بندگانش بیناست(و از اعمال و نیات همه آگاه است).
اگر لطف او نبود جنبندهای بر پشت زمین نبود!
آیه فوق که آخرین آیه سوره"فاطر"است بحثهای تند و تهدیدهای شدید گذشته این سوره را با بیان لطف و رحمت پروردگار بر مردم روی زمین پایان میدهد،همانگونه که این سوره را با گشایش رحمت خدا بر مردم آغاز کرد.
به این ترتیب آغاز و انجام آن در بیان رحمت الهی متفق و هماهنگ است.
افزون بر این آیه گذشته که مجرمان بیایمان را تهدید به سرنوشت پیشینیان میکرد این سؤال را برای بسیاری از آنها و دیگران مطرح میسازد که اگر سنت الهی در باره همه گردنکشان چنین است پس چرا این قوم مشرک و سرکش مکه را مجازات نمیکند؟! در پاسخ این سؤال میفرماید:"اگر خداوند همه مردم را به خاطر اعمالی
که انجام دادهاند مجازات کند(و هیچ مهلتی برای اصلاح و تجدید نظر و خودسازی به آنان ندهد)جنبندهای را بر پشت زمین باقی نخواهد گذاشت"( وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِمٰا کَسَبُوا مٰا تَرَکَ عَلیٰ ظَهْرِهٰا مِنْ دَابَّةٍ ).
آن چنان مجازاتهای پی در پی نازل میشود و صاعقهها و زلزلهها و طوفانها گنهکاران ظالم را در هم میکوبد که زمین جای زندگی برای کسی نخواهد بود.
"ولی خداوند به لطف و کرمش آنها را تا زمان معینی به تاخیر میاندازد، و به آنها فرصت برای توبه و اصلاح میدهد"( وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ).
اما این حلم و فرصت الهی حسابی دارد،تا زمانی است که اجل آنها فرا نرسیده باشد،"اما هنگامی که اجل آنها فرا رسد هر کس را به مقتضای عملش جزا میدهد چرا که خداوند نسبت به بندگانش بصیر و بیناست"هم اعمال آنها را میبیند و هم از نیات آنها با خبر است( فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِعِبٰادِهِ بَصِیراً ) (1).
در اینجا دو سؤال مطرح میشود که پاسخ آن از آنچه گفتیم روشن میشود:
نخست اینکه این حکم عام(اگر خداوند مردم را به اعمالشان مجازات کند کسی را بر صفحه زمین باقی نخواهد گذاشت)شامل انبیا و اولیا و صالحان نیز میشود؟!
1) 1) جمله فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ شرط است و جزای آن در تقدیر میباشد در واقع چنین بوده است:فاذا جاء اجلهم یجازی کل احد بما عمل،بنا بر این جمله فان اللّٰه از قبیل علت جزاء است که جانشین معلول محذوف شده است. این احتمال نیز وجود دارد که جزاء لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ باشد که در آیات دیگر قرآن مانند آیه 61 سوره نحل آمده،بنا بر این جمله فَإِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِعِبٰادِهِ بَصِیراً اشاره به این است که همه را میشناسد،و میداند اجل کدامین فرا رسیده است تا او را با قدرت خود بگیرد.
پاسخ این سؤال روشن است،زیرا اینگونه احکام نظر به توده انسانها و اکثریت قاطع آنها دارد،و پیامبران و امامان و صالحان که در اقلیتند مسلما از آن خارج میباشند،خلاصه هر حکمی استثنایی دارد و آنها از این حکم مستثنی هستند.
این درست به آن میماند که میگوئیم اهل جهان غافلند،حریصند، و مغرورند،و منظور اکثریت آنها است،در آیه 41 سوره روم میخوانیم: ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی النّٰاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ :"فساد در خشکی و دریا به خاطر اعمال مردم آشکار شد، خدا میخواهد بعضی از نتائج اعمال آنها را به آنها بچشاند،شاید باز گردند"! بدیهی است فساد نتیجه اعمال همه مردم نیست،بلکه نظر به اکثریت است.
آیه 32 همین سوره که انسانها را به سه گروه"ظالم"و"میانهرو"و"سابق بالخیرات"(نیکان و پاکان)تقسیم میکند شاهد دیگری بر این معنی است.
بنا بر این آیه فوق هیچگونه منافاتی با مساله عصمت انبیاء ندارد.
دیگر اینکه:آیا تعبیر به"دابة"(جنبنده)در آیه فوق شامل غیر انسانها نیز میشود،یعنی آنان هم به خاطر مجازات انسانها از میان خواهند رفت؟! پاسخ این سؤال با توجه به این نکته که فلسفه وجود جنبندگان دیگر بهرهگیری انسانها از آنان است و هنگامی که نسل بشر بر چیده شود ضرورتی برای وجود آنها نیست،روشن است (1).
1) 1) "دابه"از ماده"دبیب"به معنی آهسته راه رفتن و گامهای کوتاه برداشتن است،ولی از نظر معنی لغوی معمولا هر جنبندهای را شامل میشود خواه سریع راه برود و یا آهسته،ولی گاهی"دواب"به خصوص حیوانات سواری اطلاق میگردد.
سرانجام این بحث را با حدیثی که از پیامبر ص در تفسیر آیه اخیر وارد شده پایان میدهیم:
طبق این حدیث پیامبر ص میگوید:خداوند عز و جل فرموده:"ای فرزند آدم به وسیله اراده و خواست من است که تو مختار آفریده شدهای،و میتوانی هر چه را بخواهی برای خودت بخواهی،و به اراده من تو صاحب اراده شدهای که میتوانی هر چه را بخواهی برای خویشتن اراده نمایی،با نعمتهایی که به تو دادم نیرو پیدا کردهای و مرتکب معصیت من شدی،و با قدرت و عافیت من توانستی فرایض مرا انجام دهی،بنا بر این من نسبت به حسنات تو از خودت اولی هستم، و تو نسبت به گناهانت از من اولی هستی،پیوسته خیرات از سوی من به وسیله نعمتهایی که به تو دادهام واصل میشود و همواره شر و بدی از سوی تو به خودت به خاطر جنایاتت میرسد...من هرگز از انذار و اندرز تو فروگذار نکردم، و به هنگام غرور و غفلت تو را فورا مورد مجازات قرار ندادم"(بلکه فرصت کافی برای توبه و اصلاح در اختیار تو گذاردم)سپس پیامبر ص فرمود این همانست که خدا میفرماید وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِمٰا کَسَبُوا مٰا تَرَکَ عَلیٰ ظَهْرِهٰا مِنْ دَابَّةٍ (1).
*** پروردگارا!ما را از کسانی قرار ده که قبل از فوت فرصتها بیدار میشوند و به سوی تو باز میگردند،و گذشته تاریک خود را با نور حسنات و جلب رضای تو روشن میسازند.
بارالها!اگر رحمتت شامل حال ما نبود آتشی که از درون اعمال سوء ما زبانه میکشد ما را در کام خود فرو برده بود،و اگر نور و تابش غفرانت بر قلب
1) 1) "تفسیر علی بن ابراهیم"مطابق نقل نور الثقلین جلد 4 صفحه 370.
ما پاشیده نمیشد لشکر شیطان آن را اشغال کرده بود.
خداوندا!ما را از هر گونه شرک برکنار دار،و چراغ ایمان و توحید خالص را در دل ما بیفروز،و فروغ تقوی را در گفتار و اعمال ما افزون گردان.
پایان سوره فاطر 12\رجب\1404
تاریخ شروع 13\رجب الخیر\1404 مصادف با میلاد مولای متقیان امیر المؤمنین علی علیه السلام جعلنا اللّٰه من شیعته و محبیه و رزقنا شفاعته
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم
محتوای سوره"یس"
چنان که میدانیم این سوره در"مکه"نازل شده است،بنا بر این محتوای آن از نظر کلی همان محتوای عمومی سورههای مکی است که از توحید و معاد و وحی و قرآن و انذار و بشارت سخن میگوید،در این سوره چهار بخش عمده مخصوصا دیده میشود:
1-نخست سخن از رسالت پیامبر اسلام ص و قرآن مجید و هدف از نزول این کتاب بزرگ آسمانی و گروندگان به آن است و تا آیه یازده آن را ادامه میدهد.
2-بخش دیگری از این سوره از رسالت سه نفر از پیامبران الهی،و چگونگی دعوت آنها به سوی توحید و مبارزه پیگیر و طاقتفرسای آنها با شرک سخن میگوید که در حقیقت یک نوع تسلی و دلداری به پیامبر ص و ارائه طریق در انجام رسالت بزرگ او است.
3-بخشی از این سوره که از آیه 33 شروع میشود و تا آیه 44 ادامه دارد مملو از نکات جالب توحیدی،و بیان گویا از آیات و نشانههای عظمت پروردگار در عالم هستی است،در قسمتهای اخیر سوره نیز مجددا به همین بحث توحیدی و آیات الهی باز میگردد.
4-بخش مهم دیگری از این سوره در مسائل مربوط به"معاد"و دلائل گوناگون آن و چگونگی حشر و نشر،و سؤال و جواب در روز قیامت،و پایان
جهان،و بهشت و دوزخ سخن میگوید،که در این قسمت نکتههای بسیار مهم و دقیقی نهفته شده است.
و در لابلای این بحثهای چهارگانه آیاتی تکان دهنده برای بیداری و هشیاری غافلان و بیخبران آمده است که اثری نیرومند در دلها و جانها دارد.
خلاصه اینکه:در این سوره انسان با صحنههای مختلفی از آفرینش و قیامت و زندگی و مرگ و انذار و بشارت روبرو میشود که مجموعهای بیدار کننده و نسخهای شفابخش را تشکیل میدهد.
فضیلت سوره"یس"
سوره"یس"به گواهی احادیث متعددی که در این زمینه وارد شده یکی از مهمترین سورههای قرآنی است،به گونهای که در احادیث به عنوان"قلب قرآن"نامیده شده است. در حدیثی از پیامبر اسلام میخوانیم: ان لکل شیء قلبا و قلب القرآن یس: "هر چیز قلبی دارد و قلب قرآن یس است"! 1. در حدیثی از امام صادق ع نیز همین معنی آمده است و در ذیل آن میافزاید: فمن قرء یس فی نهاره قبل ان یمسی کان فی نهاره من المحفوظین و المرزوقین حتی یمسی،و من قرأها فی لیله قبل ان ینام و کل به الف ملک یحفظونه من کل شیطان رجیم و من کل آفة: "هر کس آن را در روز پیش از آنکه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزی خواهد بود،و هر کس آن را در شب پیش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور میکند که او را از هر شیطان رجیم و هر آفتی حفظ کنند..."و به دنبال آن فضائل مهم دیگری نیز بیان میفرماید 1. باز در حدیثی از پیامبر میخوانیم که فرمود: سورة یس تدعی فی التوراة المعمة!قیل و ما المعمة؟قال تعم صاحبها خیر الدنیا و الآخرة... "سوره یس در تورات به عنوان"عمومیت آفرین"نامیده شده،سؤال شد از چه رو به آن عمومیت آفرین گفته میشود؟فرمود:به خاطر اینکه کسی که همدم و همنشین این سوره باشد او را مشمول تمام خیر دنیا و آخرت میکند..." 2. روایات دیگری نیز در این زمینه در کتب شیعه و اهل سنت آمده است که اگر بخواهیم همه آنها را نقل کنیم سخن به درازا میکشد. به این ترتیب باید اعتراف کرد که شاید کمتر سورهای در قرآن مجید دارای اینهمه فضیلت بوده باشد. و همانگونه که بارها گفتهایم این فضیلت برای کسانی نیست که تنها الفاظ آن را بخوانند،و مفاهیم آن را به طاق نسیان زنند،بلکه این عظمت به خاطر محتوای عظیم این سوره است. محتوایی بیدارگر ایمان بخش و مسئولیتآفرین و تقوازا که وقتی انسان در آن اندیشه کند و این اندیشه در اعمال او پرتوافکن گردد خیر دنیا و آخرت را برای او به ارمغان میآورد. فی المثل در آیه 60 این سوره سخن از پیمانی به میان میآورد که خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته که شیطان را پرستش نکنند که شیطان دشمن آشکاری است " أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ". روشن است هر گاه انسان به این پیمان الهی پایبند باشد،همانگونه که در احادیث فوق آمده،از هر شیطان رجیمی در امان خواهد بود ولی اگر این آیه را سرسری میخواند و در عمل از دوستان مخلص و یاران وفادار شیطان است،نمیتواند به این افتخار بزرگ نائل گردد،همچنین درباره فرد فرد آیات و کلمات این سوره باید این محاسبه را انجام داد. ***
چنان که میدانیم این سوره در"مکه"نازل شده است،بنا بر این محتوای آن از نظر کلی همان محتوای عمومی سورههای مکی است که از توحید و معاد و وحی و قرآن و انذار و بشارت سخن میگوید،در این سوره چهار بخش عمده مخصوصا دیده میشود:
1-نخست سخن از رسالت پیامبر اسلام ص و قرآن مجید و هدف از نزول این کتاب بزرگ آسمانی و گروندگان به آن است و تا آیه یازده آن را ادامه میدهد.
2-بخش دیگری از این سوره از رسالت سه نفر از پیامبران الهی،و چگونگی دعوت آنها به سوی توحید و مبارزه پیگیر و طاقتفرسای آنها با شرک سخن میگوید که در حقیقت یک نوع تسلی و دلداری به پیامبر ص و ارائه طریق در انجام رسالت بزرگ او است.
3-بخشی از این سوره که از آیه 33 شروع میشود و تا آیه 44 ادامه دارد مملو از نکات جالب توحیدی،و بیان گویا از آیات و نشانههای عظمت پروردگار در عالم هستی است،در قسمتهای اخیر سوره نیز مجددا به همین بحث توحیدی و آیات الهی باز میگردد.
4-بخش مهم دیگری از این سوره در مسائل مربوط به"معاد"و دلائل گوناگون آن و چگونگی حشر و نشر،و سؤال و جواب در روز قیامت،و پایان
ص :
چنان که میدانیم این سوره در"مکه"نازل شده است،بنا بر این محتوای آن از نظر کلی همان محتوای عمومی سورههای مکی است که از توحید و معاد و وحی و قرآن و انذار و بشارت سخن میگوید،در این سوره چهار بخش عمده مخصوصا دیده میشود:
1-نخست سخن از رسالت پیامبر اسلام ص و قرآن مجید و هدف از نزول این کتاب بزرگ آسمانی و گروندگان به آن است و تا آیه یازده آن را ادامه میدهد.
2-بخش دیگری از این سوره از رسالت سه نفر از پیامبران الهی،و چگونگی دعوت آنها به سوی توحید و مبارزه پیگیر و طاقتفرسای آنها با شرک سخن میگوید که در حقیقت یک نوع تسلی و دلداری به پیامبر ص و ارائه طریق در انجام رسالت بزرگ او است.
3-بخشی از این سوره که از آیه 33 شروع میشود و تا آیه 44 ادامه دارد مملو از نکات جالب توحیدی،و بیان گویا از آیات و نشانههای عظمت پروردگار در عالم هستی است،در قسمتهای اخیر سوره نیز مجددا به همین بحث توحیدی و آیات الهی باز میگردد.
4-بخش مهم دیگری از این سوره در مسائل مربوط به"معاد"و دلائل گوناگون آن و چگونگی حشر و نشر،و سؤال و جواب در روز قیامت،و پایان
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>یس (1) وَ اَلْقُرْآنِ اَلْحَکِیمِ (2) إِنَّکَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (3) عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (4) تَنْزِیلَ اَلْعَزِیزِ اَلرَّحِیمِ (5) لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أُنْذِرَ آبٰاؤُهُمْ فَهُمْ غٰافِلُونَ (6) لَقَدْ حَقَّ اَلْقَوْلُ عَلیٰ أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (7) إِنّٰا جَعَلْنٰا فِی أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِیَ إِلَی اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ (8) وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ (9) وَ سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (10)
1-یس.
2-سوگند به قرآن حکیم.
3-که تو قطعا از رسولان(خداوند)هستی.
4-بر طریقی مستقیم.
5-این قرآنی است که از سوی خداوند عزیز و رحیم نازل شده.
6-تا قومی را انذار کنی که پدران آنها انذار نشدند و لذا آنها غافلند.
7-فرمان(الهی)در باره اکثر آنها تحقق یافته،به همین جهت ایمان نمیآورند.
8-ما در گردنهای آنها غلهایی قرار دادیم که تا چانهها ادامه دارد،و سرهای آنها را به بالا نگاهداشته است.
9-و در پیش روی آنها سدی قرار دادیم،و در پشت سرشان سدی،و چشمان آنها را پوشاندهایم،لذا چیزی را نمیبینند! 10-برای آنها یکسان است،چه انذارشان کنی یا نکنی،ایمان نمیآورند.
این سوره همانند 28 سوره دیگر قرآن مجید با حروف مقطعه آغاز میشود (یا و سین).
در باره تفسیر حروف مقطعه قرآن در آغاز سورههای"بقره"و"آل عمران"
و"اعراف"بحثهای فراوانی داشتهایم (1).
ولی در خصوص سوره"یس"تفسیرهای دیگری نیز برای این حروف مقطعه وجود دارد:
از جمله اینکه:این کلمه مرکب از"یا"(حرف ندا)و"سین"یعنی شخص پیامبر اسلام است،و به این ترتیب پیامبر ص را برای بیان مطالب بعد مخاطب میسازد.
در احادیث مختلفی نیز آمده است که این کلمه یکی از نامهای پیغمبر گرامی اسلام است (2).
دیگر اینکه مخاطب در اینجا انسان است"سین"اشاره به او است، ولی این احتمال با آیات بعد سازگار نیست،زیرا در این آیات روی سخن تنها به پیامبر ص است.
لذا در روایتی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
یس اسم رسول اللّٰه ص و الدلیل علی ذلک قوله تعالی إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ :
"یس نام رسول خداست و دلیل بر آن این است که بعد از آن میفرماید تو از مرسلین و بر صراط مستقیم هستی(نور الثقلین جلد 4 صفحه 375).
*** به دنبال این حروف مقطعه-همانند بسیاری از سورههایی که با حروف مقطعه آغاز شده-سخن از قرآن مجید به میان میآورد،منتها در اینجا به آن سوگند یاد کرده و میگوید"سوگند به قرآن حکیم"( وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ ).
جالب اینکه"قرآن"را به"حکیم"توصیف میکند،در حالی که حکمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است،گویی قرآن را موجودی زنده و عاقل
و رهبر و پیشوا معرفی میکند که میتواند درهای حکمت را به روی انسانها بگشاید،و به صراط مستقیمی که در آیات بعد به آن اشاره کرده راهنمایی کند.
البته خداوند نیازی به سوگند ندارد،ولی سوگندهای قرآن همواره دارای دو فایده مهم است:نخست تاکید روی مطلب،و دیگر بیان عظمت چیزی که به آن سوگند یاد میشود،زیرا هیچکس به موجودات کم ارزش سوگند یاد نمیکند. ***آیه بعد چیزی را که سوگند آیه قبل به خاطر آن بوده است بازگو میکند،میفرماید: "مسلما تو از رسولان خداوند هستی"( إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ). ***"رسالتی که توأم با حقیقت است و بودن تو بر صراط مستقیم"( عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ) (1). ***سپس میافزاید:این قرآنی است که از ناحیه خداوند عزیز و رحیم نازل شده"( تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ ) (2).
تکیه روی"عزیز بودن"خداوند برای بیان قدرت او بر چنین کتاب بزرگ
1) 1) در ترکیب جمله" عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ "در میان مفسران گفتگو است،بعضی جار و مجرور را متعلق به"مرسلین"میدانند،که مفهومش این است"رسالت تو بر جاده مستقیم است"بعضی نیز آن را خبر بعد از خبر دانستهاند،و مفهومش این است که تو بر صراط مستقیم قرار داری،بعضی نیز آن را موضع نصب بنا بر حال بودن گرفتهاند و مفهومش این است که تو از مرسلین هستی در حالی که بر صراط مستقیم میباشی(البته تفاوت چندانی از نظر معنی در این سه احتمال نیست).
2) 2) منصوب بودن"تنزیل"به خاطر آنست که مفعول فعل مقدری است و در تقدیر چنین بوده:"نزل تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ "احتمالات دیگری نیز در نحوه ترکیب این جمله داده شده است.
شکستناپذیری است که در تمام طول اعصار و قرون به صورت یک معجزه جاویدان باقی میماند،و هیچ قدرتی نمیتواند عظمت آن را از صفحه دلها محو کند.
و تکیه روی"رحیمیت"خداوند برای بیان این حقیقت است که رحمت او ایجاب کرده که چنین نعمت بزرگی را در اختیار انسانها بگذارد.
بعضی از مفسران این دو توصیف را برای بیان دو نوع عکس العمل متفاوت میدانند که ممکن است مردم در برابر نزول این کتاب آسمانی و فرستادن این رسول نشان دهند:
اگر به انکار و تکذیب بر خیزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهدید کرده، و اگر از در تسلیم و قبول در آیند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده. (1).
بنا بر این عزت و رحمتش که یکی مظهر"انذار"و دیگری مظهر"بشارت" است با هم آمیخته و این کتاب بزرگ آسمانی را در اختیار انسانها گذارده است.
در اینجا سؤالی مطرح است که مگر میتوان حقانیت یک پیامبر یا کتاب آسمانی را با سوگند و تاکید اثبات کرد؟ ولی پاسخ این سؤال در دل آیات فوق نهفته است،زیرا از یک سو قرآن را توصیف به حکیم بودن میکند،اشاره به اینکه حکمتش بر کسی پوشیده نیست، و خود دلیل بر حقانیت خویش است.
دیگر اینکه پیامبر ص را به ره سپردن بر"صراط مستقیم"توصیف کرده،یعنی محتوای دعوت او خود بیان میکند که مسیر او مسیر مستقیمی است،سوابق زندگی او نیز نشان میدهد که او طریقی جز طریق مستقیم ندارد.
و ما در بحثهای دلائل حقانیت پیامبران این مطلب را اشاره کردهایم که یکی از بهترین طرق برای پی بردن به حقانیت آنها این است که محتوای دعوت آنان دقیقا بررسی شود،هر گاه هماهنگ با فطرت و عقل و و جدان بود و در سطحی
1) 1) "تفسیر کبیر فخر رازی"ذیل آیه مورد بحث.
قرار داشت که از انسان با نیروی بشری امکان پذیر نیست،بعلاوه سوابق زندگی شخص پیامبر چنان بود که نشان میداد مرد امانت و صداقت است،نه دروغ و مکر و تزویر،این امور قرائن زندهای میشود بر اینکه او فرستاده خدا است،و آیات فوق در حقیقت اشارهای به هر دو مطلب است،بنا بر این سوگند و ادعای فوق هرگز بیدلیل نیست.
از این گذشته از نظر فن مناظره،برای نفوذ در دلهای منکران لجوج هر قدر عبارات محکمتر و قاطعتر و توأم با تاکید بیشتر مطرح شود این افراد را بیشتر تحت تاثیر قرار میدهد.
باز سؤال دیگری مطرح میشود که چرا مخاطب را در این جمله شخص پیامبر ص قرار داده است نه مشرکان،و نه عموم مردم؟ پاسخ اینکه هدف این بوده که تاکید کند تو بر حقی و بر صراط مستقیمی خواه آنها بپذیرند و خواه نپذیرند،به همین دلیل در رسالت سنگین خود کوشا باش، و از عدم قبول مخالفان کمترین سستی به خود راه مده. ***آیه بعد هدف اصلی نزول قرآن را به اینگونه شرح میدهد:"قرآن را بر تو نازل کردیم تا قومی را انذار کنی که پدران آنها انذار نشدند و به همین دلیل آنها در غفلت فرو رفتهاند"( لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أُنْذِرَ آبائهم فهم غافلون) (1).
1) 1) در اینکه"ما"در آیه فوق نافیه است یا غیر آن،احتمالات مختلفی داده شده است،بسیاری از مفسران آن را"نافیه"گرفتهاند و ما هم در تفسیر فوق بر همین معنی تکیه کردیم،زیرا اولا جمله"فهم غافلون"گواه بر این معنی است،چون عدم وجود انذار کننده سبب غفلت میگردد،آیه 3 سوره سجده نیز شاهد بر آن است،آنجا که میگوید: لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ "هدف آن است که قومی را انذار کنی پیش از تو انذار کنندهای برای آنها نیامده است شاید هدایت شوند". بعضی"ما"را موصوله دانستهاند که مفهوم جمله این میشود:"آنها را به همان چیزی انذار میکنی که پدرانشان به آن انذار شدند،و بعضی احتمال دادهاند که ما مصدریه باشد و معنی جمله چنین میشود:تا انذار کنی قومی را به همان انذار که پدرانشان شدند ولی این دو احتمال ضعیف است.
مسلما منظور از این قوم همان مشرکان عرب میباشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هیچ امتی بدون انذار کننده نبوده،و زمین هرگز از حجت خدا خالی نخواهد شد،بعلاوه در آیه 24 سوره فاطر خواندیم وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ :
"هیچ امتی نبود مگر اینکه بیم دهندهای در آنها وجود داشت.
در پاسخ میگوئیم منظور از آیه مورد بحث انذار کننده آشکار و پیامبر بزرگی است که آوازه او همه جا بپیچد،و گرنه در هر زمانی حجت الهی برای مشتاقان و طالبان وجود دارد،و اگر میبینیم دوران میان حضرت مسیح ع و قیام پیامبر اسلام ص را دوران فترت شمردهاند نه به این معنی است که مطلقا حجت الهی برای آنها وجود نداشته،بلکه فترت از نظر قیام پیامبران بزرگ و اولو العزم است.
أمیر مؤمنان علی ع در این زمینه میفرماید:
ان اللّٰه بعث محمدا(ص)و لیس احد من العرب یقرأ کتابا و لا یدعی نبوة!: "خداوند هنگامی محمد را مبعوث ساخت که احدی از عرب کتاب آسمانی نمیخواند و ادعای نبوت نمیکرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104).
به هر حال هدف از نزول قرآن این بود که مردم غافل را هشیار،و خوابزدگان را بیدار سازد،و خطراتی که آنها را احاطه کرده و گناهانی که در آن فرو رفتهاند و شرک و فسادی که به آن آلوده شدهاند به آنها یادآوری کند،آری قرآن که پایه آگاهی و بیداری،و کتاب پاکسازی دل و جان است.
سپس قرآن به عنوان یکی پیشگویی درباره سران کفر و سردمداران شرک میگوید:"فرمان و وعده الهی بر اکثر آنها تحقق یافته و به همین دلیل ایمان نمیآورند"( لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلیٰ أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
در اینکه منظور از"قول"در اینجا چیست مفسران احتمالاتی دادهاند، ولی ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم برای پیروان شیاطین است،چنان که در آیه 13 سوره سجده آمده است" وَ لٰکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ ":"ولی سخن من در باره آنها تحقق یافته که دوزخ را از جن و انس پر میکنم"،و در آیه 71 سوره زمر میخوانیم وَ لٰکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذٰابِ عَلَی الْکٰافِرِینَ :"ولی حکم و وعده عذاب در باره کافران محقق شده است".
به هر حال این در مورد کسانی است که تمام خطوط ارتباطی خود را با خدا قطع کرده بودند،پیوندها را گسسته،و تمام دریچههای هدایت را به روی خود بسته بودند،و لجاجت و عناد و خیرهسری را به حد اعلی رساندهاند آری اینها هرگز ایمان نخواهند آورد و راه بازگشتی ندارند چرا که تمام پلها را در پشت سر خود ویران کردهاند.
حقیقت این است که انسان در صورتی اصلاحپذیر و قابل هدایت است که فطرت توحیدی خود را با اعمال زشت و اخلاق آلودهاش به کلی پایمال نکرده باشد و گرنه تاریکی مطلق بر قلب او چیره خواهد شد و تمام روزنههای امید برای او بسته میشود.
ضمنا از این سخن روشن شد که منظور از این اکثریتی که هرگز ایمان نمیآورند سران شرک و کفرند و همین گونه شد که گروهی در جنگهای اسلامی در حال شرک و بت پرستی کشته شدند،و بعضی که باقیماندند تا پایان کار در دل ایمان نداشتند،و گرنه اکثریت مشرکان عرب بعد از فتح مکه به مفاد یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللّٰهِ أَفْوٰاجاً (سوره نصر آیه 2)گروه گروه وارد اسلام شدند.
آیات بعد از آن که سخن از وجود سدی پیش رو و پشت سر آنها میگوید، و چشمهای آنها را نابینا میشمرد،و تصریح میکند که انذار کردن و ناکردن برای آنها یکسان است،شاهد همین معنی است (1).
*** به هر حال آیه بعد ادامه توصیف این گروه نفوذ ناپذیر است،در نخستین توصیف آنها میگوید:"ما در گردنهای آنها غلهایی قرار دادیم که تا چانههای آنها ادامه دارد،و سرهای آنها را به بالا نگاه داشته است"( إِنّٰا جَعَلْنٰا فِی أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِیَ إِلَی الْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ ).
"اغلال"جمع"غل"در اصل از ماده"غلل"به معنی چیزی است که در وسط اشیایی قرار گرفته،مثلا به آب جاری که از لابلای درختان عبور میکند "غلل"میگویند(بر وزن عمل)و"غل"حلقهای بود که بر گردن یا دستها قرار میدادند،سپس آن را با زنجیر میبستند،و از آنجا که گردن یا دست در میان آن قرار گرفته این کلمه در مورد آن به کار رفته است،گاه غلهایی که بر گردن بوده جداگانه به زنجیر بسته میشد،و غلهای بر دست جدا بوده،اما گاهی دستها را در غل میکردند و به حلقهای که بر گردن بود میبستند و شخص زندانی و اسیر را شدیدا در محدودیت فشار و شکنجه قرار میدادند.
و اگر به حالت عطش یا شدت اندوه و خشم"غله"(بر وزن قله)گفته میشود آن نیز به خاطر نفوذ این حالت در درون قلب و جسم انسان است،اصولا ماده(غل بر وزن جد)هم به معنی داخل شدن و هم داخل کردن آمده،لذا در آمد خانه یا زراعت و مانند آن را"غله"میگویند (2).
در هر صورت گاهی طوق"غل"که بر گردن گذارده میشد تا چانه ادامه پیدا میکرد و سر را به بالا نگه میداشت و در حالی که اسیر و زندانی فوق العاده از این جهت شکنجه میدید از مشاهده اطراف خود باز میماند.
و چه جالب است تشبیهی که از حال بت پرستان لجوج به چنین انسانهایی شده،آنها طوق"تقلید"و زنجیر"عادات و رسوم خرافی"را بر گردن و دست و پای خود بستهاند و غلهای آنها آن قدر پهن و گسترده است که سر آنها را بالا نگاهداشته و از دیدن حقایق محروم ساخته،آنها اسیرانی هستند که نه قدرت فعالیت و حرکت دارند و نه قدرت دید! (1).
به هر حال آیه فوق هم میتواند ترسیمی از حال این گروه بیایمان در دنیا باشد،و هم بیان حال آنها در آخرت که تجسمی است از مسائل این جهان،و اگر این جمله به صورت ماضی ذکر شده مشکلی ایجاد نمیکند،زیرا در بسیاری از آیات قرآن مجید حوادث مسلم آینده یا صیغه فعل ماضی بیان شده است،و این همانست که در زبان ادباء معروف است که"مضارع متحقق الوقوع به شکل ماضی در میآید"و نیز میتواند اشاره به هر دو معنی باشد،هم حال آنها در این جهان و هم حالشان در جهان دیگر.
جمعی از مفسران شان نزولهایی برای آیه فوق،و آیه بعد از آن ذکر کردهاند که در باره"ابو جهل"یا مردی از طایفه"بنی مخزوم"یا قبیله"قریش"نازل شده،آنها کرارا تصمیم بر قتل پیغمبر ص گرفتند،ولی خداوند از طریق اعجاز آنها را از این کار بازداشت،و در آن لحظه حساس که به پیامبر ص رسیدند
1) 1) بنا بر آنچه در بالا گفتیم معلوم شد که ضمیر"هی"در فَهِیَ إِلَی الْأَذْقٰانِ به"اغلال"باز میگردد،که تا ذقن و چانه آنها کشیده شده است،و جمله فهم مقمحون تفریع بر آن است،و اینکه جمعی احتمال دادهاند که"هی"به"ایدی"(دستها)بر میگردد که در آیه ذکر نشده بسیار بعید به نظر میرسد.
و میخواستند ضربه کاری بزنند چشمانشان از کار افتاد،یا قدرت حرکت از آنها سلب شد (1).
ولی این شان نزولها مانع از عمومیت مفهوم آیه و گستردگی معنی آن در باره همه سردمداران کفر و متعصبان لجوج نخواهد بود،ضمنا تاییدی است بر آنچه در بالا در تفسیر جمله فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ بیان کردیم که منظور از آن اکثریت مشرکان نیست،بلکه اکثریت سردمداران شرک و کفر و نفاق است.
*** آیه بعد توصیف دیگری از همین افراد است،و ترسیم گویایی از عوامل نفوذناپذیری آنها،میفرماید:"ما در پیش روی آنها سدی قرار دادیم و در پشت سرشان سدی"(و جَعَلْنٰا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا ).
آنها در میان این دو سد چنان محاصره شدهاند که نه راه پیش دارند و نه راه بازگشت! و در همین حال"چشمان آنها را پوشاندیم لذا چیزی را نمیبینند"( فَأَغْشَیْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ ).
عجب ترسیم گویایی؟از یک سو همچون اسیرانی هستند که در غل و زنجیرند.
از سوی دیگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است که سرهای آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چیزی نمیبینند! از سوی سوم سدی از پیش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پیش و پس را بر آنها بسته است.
از سوی چهارم چشمان آنها بسته شده،و قدرت دید و باصره آنها به کلی از کار افتاده است.
1) 1) تفسیر آلوسی جلد 22 صفحه 199.
خوب فکر کنید کسی که دارای چنین اوصافی است چه کاری از او ساخته است؟ چه چیزی میفهمد؟چه چیزی میتواند ببیند؟و چگونه میتواند گام بردارد؟و چنین است حال مستکبران خود خواه و خودبین،و مقلدان کور و کر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقایق! *** به همین دلیل در آخرین آیه مورد بحث صریحا میگوید:"برای آنها یکسان است،چه آنها را انذار کنی،یا نکنی،ایمان نمیآورند"!( وَ سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
گفتار تو هر قدر نافذ،و وحی آسمانی هر قدر مؤثر باشد،تا در زمینه آماده وارد نشود تاثیر نخواهد گذاشت،اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شورهزار بتابد،و بارانهای پر برکت بر آن نازل شود و نسیم بهاری مرتبا از آن بگذرد محصولی جز خس و خاشاک نخواهد داشت که قابلیت قابل در کنار فاعلیت فاعل شرط است.
انسان برای اینکه بتواند از عالم بیرون وجود خود آگاه شود از وسائل و ابزاری بهره میگیرد که به آن ابزار شناخت گفته میشود.
قسمتی از آنها"درون ذاتی"هستند،و قسمتی"برون ذاتی"عقل و خرد و و جدان و فطرت از ابزار شناخت درون ذات است،و حواس ظاهری انسان همچون بینایی و شنوایی و مانند آن ابزار شناخت برون ذاتند.
این وسائل خداداد اگر مورد بهرهبرداری صحیح قرار گیرند روز به روز قویتر و نیرومندتر میشوند،و بهتر و دقیقتر حقایق را نشان میدهند.
اما اگر مدتی در مسیرهای انحرافی قرار گیرند،و یا اصلا از آنها استفاده نشود،تدریجا تحلیل رفته و یا به کلی دگرگون میشوند و حقایق را وارونه نشان میدهند،درست همانند آئینه صافی که گرد و غبار ضخیمی آن را بپوشاند، و یا خراشهای زیاد و عمیقی بر چهره آن وارد شود که دیگر نمیتواند چیزی را نشان دهد،و اگر نشان دهد هرگز با واقعیت آن تطبیق نمیکند.
این اعمال نادرست و موضعگیریهای انحرافی انسان است که نعمت بزرگ ابزار شناخت را از او میگیرد،و به همین دلیل مقصر اصلی خود او و گناه آن نیز بر گردن خود او است.
آیات فوق ترسیم گویایی از همین مساله مهم و سرنوشتساز است،هوسبازان مستکبر،و خود خواهان متعصب،و دنباله روان بی قید و شرط را به کسانی تشبیه میکند که از یک سو در غل و زنجیر گرفتارند،این همان زنجیرهای هوس و کبر و غرور و تقلید کورکورانه است که خود بر دست و گردن خویش نهادهاند، و بر کسانی تشبیه میکند که در محاصره دو سد نیرومند و غیر قابل عبور قرار گرفتهاند.
و از سوی دیگر چشمانشان نیز بسته و نابینا است.
غل و زنجیر به تنهایی برای جلوگیری از حرکت آنها کافی است،آن دو سد عظیم نیز به تنهایی مانع فعالیت آنها است،نداشتن چشم و نابینایی خود نیز عامل مستقلی است.
این دو سد گویی به قدری بلند و نزدیک است که به تنهایی قدرت دید آنها را میگیرد همانگونه که قدرت حرکت را از آنها سلب میکند.
کرارا گفتهایم هدایتپذیری انسان تا زمانی است که به این مرحله نرسیده باشد،اما هنگامی که به این مرحله برسد اگر تمام انبیاء و اولیا نیز جمع شوند و تمام کتب آسمانی را بر او بخوانند مؤثر نخواهد شد!
و اینکه در روایات اسلامی و همچنین در آیات قرآن تاکید شده که اگر لغزشی برای انسان پیدا شد و گناهی از او سر زد فورا توبه کند و به سوی خدا باز گردد،و از"تسویف"و"تاخیر"و"اصرار"و"تکرار"بپرهیزد برای این است که به این مرحله نرسد،زنگارها را بشوید،موانع کوچک را قبل از تبدیل شدن به یک سد بزرگ ویران کند،و راه پیشرفت و حرکت را باز نگهدارد و گرد و غبار را از مقابل دیدگان خود فرو بنشاند"تا نظر تواند کرد".
این سؤال برای بعضی از مفسران مطرح شده است که مانع اصلی برای ادامه حرکت سدهای پیش رو است،سد پشت سر چه معنی دارد؟ بعضی پاسخ گفتهاند:انسان دارای دو گونه هدایت است،هدایت نظری و استدلالی،و هدایت فطری و وجدانی،سد پیش رو اشاره به این است که او از هدایت نظری محروم میگردد،میخواهد به عقب باز گردد و به هدایت فطری نظر بیفکند،سد و مانع پشت سر،او را از بازگشت به فطرت باز میدارد (1).
بعضی دیگر گفتهاند سد پیش رو اشاره به موانعی است که او را از وصول به آخرت و سعادت جاویدان باز میدارد،و سد پشت سر چیزی است که او را حتی از رسیدن به سعادت و آرامش در دنیا مانع میشود (2).
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که انسان هنگامی که در طریق به سوی مقصد به مانعی برخورد کند به عقب بر میگردد،تا راه دیگری به سوی مقصد پیدا کند،اما وقتی در دو طرف سدی ایجاد شده است از پیدا کردن راه به سوی مقصد به هر حال محروم میشود.
ضمنا پاسخ این سؤال که چرا سخنی از سد در طرف راست و چپ به میان نیامده؟نیز روشن شد،زیرا رفتن به راست و چپ هرگز انسان را به مقصد نمیرساند باید راهی به پیش بگشاید.
بعلاوه معمولا سد را در جایی ایجاد میکنند که طرف راست و چپ آن بسته است تنها گذرگاهی میان آن دو قرار دارد که با ایجاد سد آن گذرگاه نیز بسته میشود،و عملا انسان در محاصره قرار میگیرد.
برای شناخت خداوند معمولا دو راه برای مطالعه وجود دارد مطالعه در نشانههای خدا که در جسم و جان انسان است،و آن را"آیات انفسی"مینامند و مطالعه در آیاتی که در بیرون وجود او در زمین و آسمان و ثوابت و سیارات و کوه و دریا وجود دارد،و آن را"آیات آفاقی"میگویند که قرآن مجید در آیه 53 سوره فصلت به آن اشاره کرده،میفرماید سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ "به زودی آیات خود را در"آفاق"و"انفس"به آنها نشان میدهیم تا برای آنها ثابت شود که خداوند حق است".
هنگامی که قدرت شناخت انسان از کار میافتد هم طریق مشاهده آیات انفسی بر او بسته میشود،و هم مشاهده آیات آفاقی.
در آیات فوق جمله إِنّٰا جَعَلْنٰا فِی أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِیَ إِلَی الْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ اشاره به معنی اول است،زیرا غلها چنان سر آنها را به بالا نگاه میدارد که حتی قدرت دیدن خویشتن را ندارند،و سدهای پیش و پس چنان چشم آنها را از مشاهده اطراف خود باز میدارد که هر چه نگاه میکنند جز دیوار سد چیزی را نمیبینند و از مشاهده آیات آفاقی محروم میشوند.
إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اِتَّبَعَ اَلذِّکْرَ وَ خَشِیَ اَلرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ (11) إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِ اَلْمَوْتیٰ وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ (12)
11-تو تنها کسی را انذار میکنی که از این یادآوری الهی پیروی کند،و از خداوند رحمان در پنهان بترسد،چنین کسی را به آمرزش و پاداش پر ارزش بشارت ده! 12-ما مردگان را زنده میکنیم،و آنچه را از پیش فرستادهاند و تمام آثار آنها را مینویسیم،و همه چیز را در"کتاب"احصا کردهایم.
در آیات گذشته سخن از گروهی در میان بود که به هیچوجه آمادگی پذیرش انذارهای الهی را ندارند و انذار و عدم انذار در برابر آنها یکسان است،اما آیات مورد بحث از گروه دیگری که درست در نقطه مقابل آنها قرار گرفتهاند سخن میگوید،تا با مقایسه با یکدیگر-همانگونه که روش قرآن در بحث است- مساله روشنتر شود.
میفرماید"تو تنها کسی را انذار میکنی که از"ذکر"پیروی کند، و از خداوند رحمن در پنهان بترسد"( إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ
الرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ
).
"و کسی که چنین است او را بشارت به مغفرت و پاداش پر ارزش ده" ( فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ ).
1-در این آیه دو وصف برای کسانی که"انذار"و"اندرز"پیامبر ص در آنها مؤثر است ذکر شده:پیروی از ذکر،و خشیت از خداوند در پنهان،البته منظور از بیان این دو وصف همان آمادگی و جنبه"بالقوه"آن است،یعنی انذار تنها در کسانی مؤثر واقع میشود که گوش شنوا و قلب آماده دارند،انذار در آنها دو اثر میگذارد:نخست پیروی از ذکر و قرآن،و دیگر احساس ترس در برابر پروردگار و مسئولیتها.
و به تعبیر دیگر این دو حالت بالقوه در آنها وجود دارد،اما بعد از انذار به فعلیت میرسد بر خلاف کوردلان لجوج و غافل که هرگز نه گوش شنوا دارند نه آماده خشیتاند.
این آیه درست مانند آیات نخستین سوره بقره است که میگوید: ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ :"این کتاب آسمانی شکی در آن نیست و مایه هدایت پرهیزکاران است".
***2-منظور از"ذکر"به عقیده بسیاری از مفسران قرآن مجید است، زیرا این کلمه به همین صورت کرارا در قرآن در همین معنی به کار رفته است (1).
ولی مانعی ندارد که منظور معنی لغوی آن یعنی هر گونه یادآوری بوده
1) 1) نحل-44،فصلت-41،زخرف-44،قمر-25،در عین حال واژه "ذکر"به معنی مطلق یادآوری نیز در قرآن کرارا به کار رفته.
باشد،که شامل آیات قرآن و سایر انذارهای پیامبر ص و رهبران الهی میشود.
***3-"خشیت"،چنان که در گذشته نیز گفتهایم،به معنی ترسی است که آمیخته با احساس عظمت باشد،و تعبیر به"رحمان"که مظهر رحمت عامه خداوند است در اینجا نکته لطیفی در بر دارد،و آن اینکه:در عین ترس از عظمت خداوند باید امید به رحمت او نیز داشته باشند،تا دو کفه"خوف"و"رجا"که عامل حرکت مستمر تکاملی است متوازن گردد.
جالب این است که در بعضی از آیات قرآن در مورد "رجا و امید"نام "اللّٰه"ذکر شده که مظهر هیبت و عظمت است( لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ -احزاب-21)اشاره به اینکه هم رجا باید با خوف آمیخته شود و هم خوف با رجا(دقت کنید).
***4-تعبیر"بالغیب"در اینجا اشاره به شناخت خداوند از طریق استدلال و برهان است،چرا که ذات پاک او از حواس انسان پنهان میباشد،تنها با چشم دل و از لابلای آثارش میتوان جمال و جلال او را مشاهده کرد.
این احتمال نیز وجود دارد که"غیب"در اینجا به معنی پنهان از چشم مردم است،یعنی مقام"خشیت"و ترس او جنبه ریایی و در حضور مردم نداشته باشد، بلکه در نهان نیز دارای خشیت باشد.
بعضی نیز آن را به معنی"قیامت"تفسیر کردهاند،چرا که از مصداقهای روشن اموری است که از حس ما پنهان است،ولی معنی اول از همه مناسبتر به نظر میرسد.
***5-جمله"فبشره"در حقیقت تکمیل"انذار"است،زیرا پیامبر ص
در آغاز انذار میکند،و هنگامی که پیروی از فرمان خدا و ترس آمیخته با عظمت نسبت به او پیدا شد و اثراتش در"قول"و"فعل"انسان ظاهر گشت بشارت میدهد.
به چه چیز بشارت میدهد؟نخست به چیزی که بیشتر از هر موضوع دیگر فکر انسان را به خود مشغول میدارد،و آن لغزشهایی است که احیانا از او سر زده، به او بشارت میدهد که خدای بزرگ همه آنها را بخشوده است،سپس به اجر کریم و پاداش پر ارزش که هیچکس جز خداوند ابعاد آن را نمیداند.
جالب اینکه هم"مغفرت"به صورت نکره ذکر شده،همچنین"اجر کریم" و میدانیم نکره آوردن در اینگونه موارد برای بیان عظمت است.
***6-بعضی از مفسران معتقدند که"فاء"در جمله"فبشره"که برای تفریع است اشاره به این میباشد که آن دو عمل(پیروی از ذکر،و خشیت از پروردگار)نتیجهاش این دو اثر است:مغفرت،و اجر کریم،که اولی از اول سرچشمه میگیرد،و دومی از دوم.
*** سپس به تناسب بحثی که در آیات گذشته پیرامون اجر و پاداش پر ارزش مؤمنان و پذیرندگان انذارهای انبیاء آمده بود در آیه بعد به مساله"معاد و رستاخیز و ثبت و ضبط اعمال برای حساب و جزا"اشاره کرده،میفرماید:"ما مردگان را زنده میکنیم"( إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتیٰ ).
تکیه روی عنوان"نحن"(ما)اشاره به این است که با قدرت عظیمی که همه در ما سراغ دارید دیگر جای بحث و گفتگو نیست که چگونه استخوانهای پوسیده و عظام رمیم از نو جان میگیرد،و لباس حیات در تن میپوشد؟ نه تنها مردگان را زنده میکنیم بلکه"تمام آنچه را از پیش فرستادهاند
و تمام آثار آنها را مینویسیم"( وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ ).
بنا بر این چیزی فروگذار نخواهد شد مگر اینکه در نامه اعمال برای روز حساب محفوظ خواهد بود.
جمله"ما قدموا"(آنچه را از پیش فرستادند)اشاره به اعمالی است که انجام دادهاند و اثری از آن باقی نمانده،اما تعبیر به"و آثارهم"اشاره به اعمالی است که از انسان باقی میماند و آثارش در محیط منعکس میشود،مانند صدقات جاریه(بناها و اوقاف و مراکزی که بعد از انسان باقی میماند و مردم از آن منتفع میشوند).
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که"ما قدموا"اشاره به اعمالی است که جنبه شخصی دارد،و"آثارهم"اشاره به کارهایی است که سنت میشود و بعد از انسان نیز موجب خیر و برکت،و یا شر و زیان و گناه میگردد.
البته مفهوم آیه گسترده است و ممکن است هر دو تفسیر در مفهوم جمع باشد.
و در پایان آیه برای تاکید بیشتر میافزاید"ما همه چیز را در کتاب آشکار احصا کردهایم"( وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ ).
غالب مفسران"امام مبین"را در اینجا به عنوان"لوح محفوظ"همان کتابی که همه اعمال و همه موجودات و حوادث این جهان در آن ثبت و محفوظ است تفسیر کردهاند.
و تعبیر به"امام"ممکن است از این نظر باشد که این کتاب در قیامت رهبر و پیشوا است برای همه ماموران ثواب و عقاب و معیاری است برای سنجش ارزش اعمال انسانها و پاداش و کیفر آنها.
جالب اینکه این تعبیر(امام)در بعضی دیگر از آیات قرآن در مورد "تورات"به کار رفته،آنجا که میفرماید: أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ
وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً :"آیا آن کس که دلیل آشکاری از پروردگار خویش دارد و به دنبال آن شاهدی از سوی او میباشد، و پیش از آن کتاب موسی که امام و رحمت بود گواهی بر آن میدهد(همچون کسی است که چنین نباشد).
اطلاق کلمه"امام"در این آیه بر تورات به خاطر معارف و احکام و دستورات آن است،و همچنین به خاطر نشانههای پیامبر اسلام ص که در آن آمده،و در تمام این امور میتوانست رهبر و پیشوای خلق باشد بنا بر این کلمه مزبور در هر مورد متناسب با آن مفهومی دارد.
از آیات قرآن مجید چنین استفاده میشود که اعمال انسان در چند کتاب ثبت و ضبط میگردد،تا به هنگام حساب هیچگونه عذر و بهانهای برای کسی باقی نماند.
نخست"نامه اعمال شخصی"است که ثبت کننده تمام کارهای یک فرد در سراسر عمر او است،قرآن میگوید:روز قیامت به هر کس گفته میشود: اِقْرَأْ کِتٰابَکَ کَفیٰ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً :"خودت نامه اعمالت را بخوان،کافی است که خود حسابگر خویش باشی"(اسراء-14).
اینجاست که فریاد مجرمان بلند میشود و میگویند:وای بر ما!این چه کتابی است که هیچ گناه کوچک و بزرگی نیست مگر اینکه آن را ثبت و احصا کرده است؟!" یَقُولُونَ یٰا وَیْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا الْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا (کهف-49).
این همان کتابی است که"نیکوکاران آن را در دست راست دارند و بدکاران
در دست چپ"(حاقه-19 و 25).
دوم کتابی است که"نامه اعمال امتها"است،و بیانگر خطوط اجتماعی زندگی آنها میباشد چنان که قرآن میگوید: کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعیٰ إِلیٰ کِتٰابِهَا :"روز قیامت هر امتی به نامه اعمالش فرا خوانده میشود"(جاثیه-28).
و سومین کتاب همان کتاب"نامه جامع و عمومی لوح محفوظ"است که نه تنها اعمال همه انسانها از اولین و آخرین،بلکه همه حوادث جهان در آن یک جا ثبت است،و گواه دیگری در آن صحنه بزرگ بر اعمال آدمی است،و در حقیقت امام و رهبر برای فرشتگان حساب،و ملائکه پاداش و عقاب است (1).
در حدیث گویا و بیدار کنندهای از امام صادق ع میخوانیم:
ان رسول اللّٰه نزل بارض قرعاء،فقال لاصحابه:ائتوا بحطب،فقالوا:یا رسول اللّٰه نحن بارض قرعاء!قال فلیات کل انسان بما قدر علیه،فجاءوا به حتی رموا بین یدیه،بعضه علی بعض،فقال رسول اللّٰه(ص)هکذا تجمع الذنوب ثم قال ایاکم و المحقرات من الذنوب،فان لکل شیء طالبا الاوان طالبها یکتب ما قدموا و آثارهم و کل شیء احصیناه فی امام مبین:
"رسول خدا وارد زمین بیآب و علفی شد،به یارانش فرمود:هیزم بیاورید، عرض کردند:ای رسول خدا!اینجا سرزمین خشکی است که هیچ هیزم در آن نیست،فرمود:بروید،هر کدام هر مقدار میتوانید جمع کنید،هر یک از آنها مختصر هیزم یا چوب خشکیدهای با خود آورد،و همه را پیش روی پیغمبر ص روی هم ریختند(شعلهای در آن افکند و آتشی عظیم از آن زبانه کشید)سپس پیامبر ص فرمود:اینگونه گناهان(کوچک)روی هم متراکم میشوند(و شما برای
1) 1) در باره"لوح محفوظ"در جلد 10 تفسیر نمونه صفحه 241(ذیل آیه 39 سوره رعد)و همچنین در جلد پنجم صفحه 268(ذیل آیه 59 انعام)بحث کردهایم.
تک تک آنها اهمیتی قائل نیستید!)سپس فرمود:بترسید از گناهان کوچک که هر چیزی طالبی دارد،و طالب آنها آنچه را از پیش فرستادند،و آنچه را از آثار باقی گذاشتهاند مینویسد و همه چیز را در کتاب مبین ثبت کرده (1).
این حدیث تکان دهنده ترسیمی است گویا از تراکم گناهان کم اهمیت و آتش عظیمی که از مجموع آنها زبانه میکشد.
در حدیث دیگری آمده است که قبیله"بنو سلمه"در نقطه دور دستی از شهر مدینه قرار داشتند،تصمیم گرفتند به نزدیکی مسجد پیامبر ص نقل مکان کنند،آیه فوق نازل شد إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتیٰ ...و پیامبر ص به آنها فرمود:
ان آثارکم تکتب "آثار شما(گامهای شما به سوی مسجد)در نامه اعمالتان نوشته خواهد شد(و پاداش خواهید گرفت)هنگامی که بنو سلمه این سخن را شنیدند صرفنظر کردند و در جای خود ماندند" (2).
روشن است که آیه مفهوم وسیع و گستردهای دارد که هر یک از این امور مصداقی از آن است.
آنچه ممکن است در بدو نظر ناهماهنگ با تفسیر فوق تصور شود روایاتی است از طرق اهل بیت ع که"امام مبین"در آن به امیر مؤمنان علی ع تفسیر شده است.
از جمله در حدیثی از امام باقر ع از پدرش از جدش ع نقل شده است که فرمود:"هنگامی که این آیه وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ نازل شد
ابو بکر و عمر برخاستند و عرض کردند:ای پیامبر!آیا منظور از آن تورات است؟ فرمود:نه،عرض کردند انجیل است؟فرمود:نه،عرض کردند:منظور قرآن است؟فرمود:نه،در اینحال امیر مؤمنان علی ع به سوی پیامبر ص آمد هنگامی که چشم رسول خدا ص بر او افتاد فرمود:
هو هذا!انه الامام الذی احصی اللّٰه تبارک و تعالی فیه علم کل شیء: "امام مبین این مرد است!او است امامی که خداوند متعال علم همه چیز را در او احصا فرموده"! (1).
در تفسیر علی بن ابراهیم از ابن عباس از خود امیر مؤمنان نیز نقل شده است که فرمود:
انا و اللّٰه الامام المبین،ابین الحق من الباطل ورثته من رسول اللّٰه "به خدا سوگند منم امام مبین که حق را از باطل آشکار میسازم،این علم را از رسول خدا به ارث برده و آموختهام" (2).
گرچه بعضی از مفسران همچون"آلوسی"از نقل این گونه روایات از طریق شیعه وحشت کرده،و آن را به نادانی و بیخبری از تفسیر آیه نسبت دادهاند، ولی با کمی دقت روشن میشود که این گونه روایات منافاتی با تفسیر"امام مبین" به"لوح محفوظ"ندارد،زیرا قلب پاک پیامبر ص در درجه اول و قلب وسیع جانشین او در درجه بعد آیینههایی است که لوح محفوظ را منعکس میکند، و قسمت عظیمی از آنچه در لوح محفوظ است از سوی خدا به آن الهام میگردد، به این ترتیب نمونهای از"لوح محفوظ"میباشد،و بنا بر این اطلاق"امام مبین" بر آن مطلب عجیبی نیست،چرا که فرعی است که از آن اصل گرفته شده،و شاخهای است که به آن ریشه باز میگردد.
از این گذشته وجود انسان کامل-چنان که میدانیم-عالم صغیری است که عالم کبیر را در خود خلاصه کرده است،و طبق شعر معروف منسوب
به علی ع.
ا تزعم انک جرم صغیر؟
و فیک انطوی العالم الاکبر!
آیا گمان میکنی که تو موجود کوچکی هستی در حالی که عالم بزرگ در تو خلاصه شده است؟و نیز میدانیم که عالم هستی از یک نظر صفحه علم خدا و لوح محفوظ است.
عجب اینکه"آلوسی"با اینکه روایات فوق را شدیدا انکار میکند تفسیر اخیر را چندان بعید نشمرده است،و به هر حال در اینکه منظور از امام مبین "لوح محفوظ"است شکی نیست،روایات فوق نیز قابل تطبیق بر آن میباشد (دقت کنید).
وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ اَلْقَرْیَةِ إِذْ جٰاءَهَا اَلْمُرْسَلُونَ (13) إِذْ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمُ اِثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ فَقٰالُوا إِنّٰا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ (14) قٰالُوا مٰا أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا وَ مٰا أَنْزَلَ اَلرَّحْمٰنُ مِنْ شَیْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ تَکْذِبُونَ (15) قٰالُوا رَبُّنٰا یَعْلَمُ إِنّٰا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ (16) وَ مٰا عَلَیْنٰا إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (17) قٰالُوا إِنّٰا تَطَیَّرْنٰا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ (18) قٰالُوا طٰائِرُکُمْ مَعَکُمْ أَ إِنْ ذُکِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (19)
13-برای آنها"اصحاب قریه"را مثال بزن،هنگامی که فرستادگان خدا به سوی آنها آمدند.
14-هنگامی که دو نفر از رسولان را به سوی آنها فرستادیم،اما آنها رسولان(ما)را تکذیب کردند،لذا برای تقویت آن دو،شخص سومی فرستادیم،آنها همگی گفتند ما فرستادگان(خدا)به سوی شما هستیم.
15-اما آنها(در جواب)گفتند:شما جز بشری همانند ما نیستید،و خداوند رحمان چیزی نازل نکرده،شما فقط دروغ میگوئید! 16-آنها گفتند پروردگار ما آگاه است که ما قطعا فرستادگان(او)به سوی شما هستیم.
17-و بر عهده ما چیزی جز ابلاغ آشکار نیست.
18-آنها گفتند ما شما را به فال بد گرفتهایم(و وجود شما شوم است)و اگر از این سخنان دست برندارید شما را سنگسار خواهیم کرد،و مجازات دردناکی از ما به شما خواهد رسید.
19-گفتند شومی شما از خودتان است اگر درست بیندیشید!بلکه شما گروهی اسرافکارید.
سرگذشت"اصحاب القریه"برای آنها عبرتی است
در تعقیب بحثهایی که در زمینه قرآن و نبوت پیامبر اسلام ص و مؤمنان راستین و منکران لجوج گذشت در آیات مورد بحث نمونهای از وضع امتهای پیشین در همین زمینه مطرح شده، و در ضمن این آیات و چندین آیه بعد که مجموعا 18 آیه را تشکیل میدهد سرگذشتی از چند تن از پیامبران پیشین که مامور هدایت قوم مشرک و بت پرستی بودند که قرآن از آنها به عنوان"اصحاب القریه"یاد کرده و آنها به مخالفت برخاستند و آنان را تکذیب کردند و سرانجام به عذاب دردناکی گرفتار شدند بیان میکند،تا هم هشداری باشد برای مشرکان مکه،و هم تسلی و دلداری باشد برای پیامبر و مؤمنان اندک آن روز،به هر حال
تکیه بر این سرگذشت در قلب این سوره که خود قلب قرآن است به خاطر شباهت تمامی است که با موقعیت مسلمانان آن روز دارد.
نخست میفرماید:"برای آنها اصحاب قریه را مثال بزن هنگامی که فرستادگان خدا به سوی آنها آمدند"( وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جٰاءَهَا الْمُرْسَلُونَ ) (1).
"قریه"در اصل نام برای محلی است که مردم در آن جمع میشوند، و گاهی به خود انسانها نیز"قریه"گفته میشود،بنا بر این مفهوم گستردهای دارد که هم شهرها را شامل میگردد و هم روستاها را،هر چند در زبان فارسی معمولی تنها به روستا اطلاق میشود،ولی در لغت عرب و در قرآن مجید کرارا به شهرهای مهم و عمده مانند"مصر"و"مکه"و امثال آن اطلاق شده است.
در اینکه این شهر کدامیک از شهرها بوده است معروف و مشهور در میان مفسران این است که"انطاکیه"از شهرهای شامات بوده است،و این شهر یکی از شهرهای بسیار معروف روم قدیم بوده،و هم اکنون از نظر جغرافیایی جزء قلمرو کشور ترکیه است که شرح بیشتر در باره آن را در نکات بیان خواهیم کرد.
به هر حال از آیات این سوره به خوبی بر میآید که اهل این شهر بتپرست بودند و این رسولان برای دعوت آنها به سوی توحید و مبارزه با شرک آمده بودند.
*** سپس قرآن بعد از این بیان اجمالی و سربسته،به شرح ماجرا پرداخته، چنین میگوید:"در آن زمان که دو نفر از رسولان را به سوی آنها فرستادیم،
1) 1) بعضی معتقدند"اصحاب القریه"مفعول اول"اضرب"و"مثلا"مفعول دوم آنست که مقدم بر مفعول اول شده است و بعضی آن را بدل از"مثلا"گرفتهاند،ولی احتمال اول مناسبتر به نظر میرسد.
اما آنها رسولان ما را تکذیب کردند،لذا برای تقویت آن دو شخص سومی ارسال نمودیم،آنها همگی گفتند ما فرستادگان به سوی شما از طرف پروردگاریم" ( إِذْ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ فَقٰالُوا إِنّٰا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ (1).
به این ترتیب سه نفر از رسولان پروردگار(دو نفر در آغاز و یک نفر در اثناء برای تقویت آنها)به سوی این قوم گمراه آمدند.
در اینکه این رسولان چه کسانی بودند در میان مفسران گفتگو است، جمعی گفتهاند:نام آن دو نفر"شمعون"و"یوحنا"بود و نام سومین"بولس" و بعضی نامهای دیگری برای آنها ذکر کردهاند.
و نیز در اینکه آنها پیامبران و رسولان خداوند بودند و یا فرستادگان حضرت مسیح ع(و اگر خداوند میفرماید ما آنها را فرستادیم به خاطر آنست که رسولان مسیح هم رسولان او هستند)باز در میان مفسران گفتگو است،هر چند ظاهر آیات فوق موافق تفسیر اول است،گرچه تفاوتی در نتیجهای که قرآن میخواهد بگیرد نمیکند.
*** اکنون ببینیم آن قوم گمراه در مقابل دعوت رسولان چه واکنشی نشان دادند،قرآن میگوید:همان بهانهای را که بسیاری از کافران سرکش در برابر پیامبران الهی پیش کشیدند مطرح نمودند"گفتند:شما بشری همانند ما هستید، و خداوند رحمان چیزی نازل نکرده سرمایه شما چیزی جز دروغ نیست"! ( قٰالُوا مٰا أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا وَ مٰا أَنْزَلَ الرَّحْمٰنُ مِنْ شَیْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ تَکْذِبُونَ ).
اگر بنا بود فرستادهای از طرف خدا بیاید باید فرشته مقربی باشد نه انسانی همچون ما،و همین را دلیل برای تکذیب رسولان و انکار نزول فرمان الهی پنداشتند.
1) 1) بعضی از مفسران کلمه"اذ"را در این جا بدل از"اصحاب القریه"دانسته و بعضی آن را متعلق به فعل محذوف یعنی"اذکر"میدانند.
در حالی که شاید خودشان نیز میدانستند که در طول تاریخ همه پیامبران از نسل آدم بودهاند،از جمله ابراهیم را که همگی به رسالت میشناختند مسلما انسان بود،و از این گذشته مگر نیازها و مشکلات و دردهای انسانها را جز انسان میتواند درک کند؟ (1).
در اینکه چرا در آیه روی صفت"رحمانیت"خداوند تکیه شده،ممکن است از این نظر باشد که خداوند ضمن نقل سخن آنها مخصوصا روی این صفت تکیه میکند که پاسخ آنها در نقل گفته خودشان نهفته باشد، زیرا چگونه ممکن است خداوندی که رحمت عامش سراسر عالم را فرا گرفته است پیامبرانی برای تربیت نفوس و دعوت به رشد و تکامل انسان نفرستد؟ این احتمال نیز داده شده است که آنها مخصوصا روی وصف رحمان تکیه کردند که بگویند خداوند مهربان کار بندگان خود را با فرستادن پیامبران و تنظیم تکالیف مشکل نمیکند!آنها را آزاد میگذارد!این منطق سست و بیپایه با سطح افکار این گروه متناسب بود.
*** به هر حال این پیامبران از مخالفت سرسختانه آن قوم گمراه مایوس نشدند و ضعف و سستی به خود راه ندادند،و در پاسخ آنها چنین"گفتند:پروردگار ما میداند که ما قطعا فرستادگان او به سوی شما هستیم"( قٰالُوا رَبُّنٰا یَعْلَمُ إِنّٰا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ ).
*** "و بر عهده ما چیزی جز ابلاغ رسالت به طور آشکار و روشن نیست" ( وَ مٰا عَلَیْنٰا إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ ).
1) 1) در باره فلسفه همگونی پیامبران با امتها در جلد 12 صفحه 289(ذیل آیه 94 اسراء)مشروحا بحث کردهایم.
مسلما آنها تکیه بر ادعا نکردند،و تنها به سوگند قناعت ننمودند،بلکه از تعبیر"بلاغ مبین"اجمالا استفاده میشود که دلائل و معجزاتی از خود نشان دادند،و گرنه ابلاغ آنها مصداق"بلاغ مبین"نبود،زیرا"بلاغ مبین"باید چنان باشد که واقعیت را به همه برساند،و این جز به کمک دلائل متقن و معجزات گویا ممکن نیست.
در بعضی از روایات نیز آمده است که آنها همانند حضرت مسیح ع بعضی از بیماران غیر قابل علاج را به فرمان خدا-شفا دادند.
*** ولی این کوردلان در برابر آن منطق روشن و معجزات تسلیم نشدند،بلکه بر خشونت خود افزودند،و از مرحله تکذیب پا فراتر نهاده به مرحله تهدید و شدت عمل گام نهادند"گفتند:ما شما را به فال بد گرفتهایم،وجود شما شوم است و مایه بدبختی شهر و دیار ما"!( قٰالُوا إِنّٰا تَطَیَّرْنٰا بِکُمْ ) (1).
ممکن است مقارن آمدن این پیامبران الهی بعضی مشکلات در زندگی مردم آن دیار بر اثر گناهانشان و یا به عنوان هشدار الهی حاصل شده باشد، چنان که بعضی از مفسران نیز نقل کردهاند که مدتی نزول باران قطع شد (2)ولی آنها نه تنها عبرتی نگرفتند بلکه این حادثه را به دعوت رسولان پیوند دادند.
باز به این هم قناعت نکردند،بلکه با تهدیدی صریح و آشکار نیات شوم و زشت خود را ظاهر ساختند،و گفتند:"اگر از این سخنان دست برندارید مسلما شما را سنگسار خواهیم کرد،و مجازات دردناکی از ما به شما خواهد رسید"!
( لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
آیا مجازات دردناک(عذاب الیم)تاکیدی است بر مساله سنگسار کردن (رجم)و یا مجازاتی افزون بر آنست؟دو احتمال وجود دارد.
احتمال دوم نزدیکتر به نظر میرسد،چرا که سنگسار کردن که یکی از بدترین انواع عذاب و شکنجههاست که گاهی منتهی به مرگ میشود،ممکن است ذکر"عذاب الیم"اشاره به این باشد که سنگسار نمودن شما را آن قدر ادامه میدهیم تا مایه مرگ شما شود،یا اینکه علاوه بر سنگسار کردن انواع دیگری از شکنجهها را که جنایتکاران پیشین انجام میدادند مانند میلههای داغ در چشم فرو کردن یا فلز گداخته در حلق ریختن و امثال اینها را در باره شما انجام خواهیم داد.
بعضی از مفسران این احتمال را نیز دادهاند که سنگسار کردن عذاب جسمانی بوده،اما"عذاب الیم"عذاب معنوی و روحی بوده است (1).
اما تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد.
آری طرفداران باطل و حامیان ظلم و فساد چون منطق قابل عرضهای ندارند همیشه تکیه بر تهدید و فشار و خشونت میکنند،غافل از آنکه رهروان راه"اللّٰه" هیچگاه در برابر این تهدیدها تسلیم نخواهند شد،بلکه بر استقامتشان خواهد افزود،آن روز که آنها پا به این میدان گذاشتند جان خود را بر کف گرفتند و آماده ایثار گشتند.
*** اینجا بود که رسولان الهی با منطق گویای خود به پاسخ هذیانهای آنها پرداختند،و"گفتند:شومی شما از خود شما است و اگر درست بیندیشید.
1) 1) و این در صورتی است که"لنرجمنکم"از ماده"رجم"به معنی دشنام و ناسزا و تهمت باشد.
به این حقیقت واقف خواهید شد"( قٰالُوا طٰائِرُکُمْ مَعَکُمْ أَ إِنْ ذُکِّرْتُمْ ).
اگر بدبختی و تیره روزی و حوادث شوم محیط جامعه شما را فرا گرفته، و برکات الهی از میان شما رخت بربسته،عامل آن را در درون جان خود،در افکار منحط و اعمال زشت و شومتان جستجو کنید،نه در دعوت ما،این شما هستید که با بت پرستی و هوا پرستی و بیدادگری و شهوترانی فضای زندگی خود را تیره و تار کرده،و برکات خدا را از خود قطع کردهاید.
جمعی از مفسران جمله" أَ إِنْ ذُکِّرْتُمْ "را اشاره به مطلب مستقلی دانستهاند و گفتهاند مفهومش این است که آیا اگر پیامبران الهی بیایند و شما را تذکر دهند و انذار کنند جزایش این است که آنها را تهدید به عذاب و مجازات کنید، و وجودشان را شوم پندارید،آنها برای شما نور و هدایت و خیر و برکت به ارمغان آوردهاند،آیا پاسخ چنین خدمتی آن تهدیدها و سخنان زشت است (1).
و سرانجام آخرین سخن این فرستادگان پروردگار به آنان این بود که "شما گروهی اسرافکار و متجاوزید"( بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ ).
درد اصلی شما همان اسراف و تجاوزگری شما است،اگر توحید را انکار کرده،به شرک روی میآورید،دلیل آن اسراف و تجاوز از حق است،و اگر جامعه شما گرفتار سرنوشت شوم شده است سبب آن نیز اسراف در گناه و آلودگی به شهوات است،بالآخره اگر در برابر خیر خواهی خیر خواهان آنها را تهدید به مرگ میکنید این نیز به خاطر تجاوزگری شما است! پیرامون ماجرای تاریخی این رسولان و محل وقوع این حوادث بعد از تفسیر آیات باقیمانده این داستان مشروحا سخن خواهیم گفت.
1) 1) به هر حال جزای"جمله شرطیه"محذوف است،و در تقدیر چنین است "ا إن ذکرتم قابلتمونا بهذه الامور-یا-أ إن ذکرتم علمتم صدق ما قلنا.
وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا اَلْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعیٰ قٰالَ یٰا قَوْمِ اِتَّبِعُوا اَلْمُرْسَلِینَ (20) اِتَّبِعُوا مَنْ لاٰ یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (21) وَ مٰا لِیَ لاٰ أَعْبُدُ اَلَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (22) أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ یُرِدْنِ اَلرَّحْمٰنُ بِضُرٍّ لاٰ تُغْنِ عَنِّی شَفٰاعَتُهُمْ شَیْئاً وَ لاٰ یُنْقِذُونِ (23) إِنِّی إِذاً لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (24) إِنِّی آمَنْتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ (25) قِیلَ اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ قٰالَ یٰا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ (26) بِمٰا غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ اَلْمُکْرَمِینَ (27) وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلیٰ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا کُنّٰا مُنْزِلِینَ (28) إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ خٰامِدُونَ (29) یٰا حَسْرَةً عَلَی اَلْعِبٰادِ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (30)
20-مردی(با ایمان)از نقطه دور دست شهر با شتاب فرا رسید،گفت:ای قوم من!از فرستادگان خدا پیروی کنید.
21-از کسانی پیروی کنید که از شما اجری نمیخواهند و خود هدایت یافتهاند.
22-من چرا کسی را پرستش نکنم که مرا آفریده است؟و همگی به سوی او بازگشت میکنید.
23-آیا غیر از او معبودانی را انتخاب کنم که اگر خداوند رحمان بخواهد زیانی به من برساند شفاعت آنها کمترین فایدهای برای من ندارد و مرا(از مجازات او)نجات نخواهند داد.
24-اگر چنین کنم من در گمراهی آشکاری خواهم بود.
25-(به همین دلیل)من به پروردگارتان ایمان آوردم،به سخنان من گوش فرا دهید.
26-(سرانجام او را شهید کردند و)به او گفته شد وارد بهشت شو گفت ای کاش قوم من میدانستند.
27-که پروردگارم مرا آمرزیده و از گرامی داشتگان قرار داده است.
28-ما بعد از او بر قوم او هیچ لشکری از آسمان نفرستادیم و هرگز سنت ما بر این نبود.
29-فقط یک صیحه آسمانی بود!ناگهان همگی خاموش شدند!! 30-افسوس بر این بندگان که هیچ پیامبری برای هدایت آنها نیامد مگر اینکه او را استهزاء میکردند.
مجاهدی جان بر کف!
در آیات مورد بحث بخش دیگری از مبارزات رسولانی که در این داستان به آنها اشاره شده،آمده است،و آن مربوط به حمایت حساب شده و شجاعانه مؤمنان اندک از آنها است که در برابر اکثریت کافر و مشرک و لجوج ایستادند و تا سر حد جان از پیامبران الهی دفاع کردند.
نخست میفرماید:"مردی(با ایمان)از نقطه دور دست شهر با سرعت و شتاب به سراغ گروه کافران آمد و گفت:ای قوم من!از فرستادگان خدا پیروی کنید"( وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعیٰ قٰالَ یٰا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ ).
این مرد که غالب مفسران نامش را"حبیب نجار"ذکر کردهاند از کسانی بود که در برخوردهای نخستین با رسولان پروردگار به حقانیت دعوت آنها و عمق تعلیماتشان پی برد،و مؤمنی ثابت قدم و مصمم از کار در آمد،هنگامی که به او خبر رسید که در قلب شهر مردم بر این پیامبران الهی شوریدهاند،و شاید قصد شهید کردن آنها را دارند،سکوت را مجاز ندانست،و چنان که از کلمه "یسعی"بر میآید با سرعت و شتاب خود را به مرکز شهر رسانید و آنچه در توان داشت در دفاع از حق فروگذار نکرد.
تعبیر به"رجل"به صورت ناشناخته،شاید اشاره به این نکته است که او یک فرد عادی بود،قدرت و شوکتی نداشت،و در مسیر خود تک و تنها بود، در عین حال نور و حرارت ایمان آن چنان او را روشن و گرم ساخته بود که بیاعتنا به پیامدهای این دفاع سرسختانه از مبارزان راه توحید،وارد معرکه شد، تا مؤمنان عصر پیامبر ص در آغاز اسلام که عده قلیلی بیش نبودند سرمشق بگیرند و بدانند حتی یک نفر مؤمن تنها نیز دارای مسئولیت است و سکوت برای او جائز نیست.
تعبیر به"اقصی المدینة"نشان میدهد که دعوت این رسولان به نقاط دور دست شهر نیز کشیده شد،و دلهای آماده را تحت تاثیر خود قرار داده بود، گذشته از این نقاط دور دست شهر همیشه مرکز مستضعفانی است که آمادگی بیشتر برای پذیرش حق دارند،به عکس،در قلب شهرها مردم مرفهی زندگی میکنند که جذب آنها به سوی حق به سادگی ممکن نیست.
تعبیر به"یا قوم"(ای قوم من)بیانگر دلسوزی این مرد نسبت به اهل شهر و مردم آن دیار است،و دعوت به پیروی از رسولان دعوتی است خالصانه که هیچ نفعی برای شخص او در آن مطرح نیست.
*** اکنون ببینیم این مؤمن مجاهد به چه منطق و دلیلی برای جلب توجه همشهریانش متوسل گشت؟ نخست از این در وارد شد که:"از کسانی پیروی کنید که از شما اجر و مزدی در برابر دعوت خود نمیخواهند"( اِتَّبِعُوا مَنْ لاٰ یَسْئَلُکُمْ أَجْراً ).
این خود نخستین نشانه صدق آنها است که هیچ منفعت مادی در دعوتشان ندارند،نه از شما مالی میخواهند،و نه جاه و مقام،و نه حتی تشکر و سپاسگزاری و نه هیچ اجر و پاداش دیگر.
این همان چیزی است که بارها در آیات قرآن در مورد انبیای بزرگ به عنوان نشانهای از اخلاص و بینظری و صفای قلب پیامبران روی آن تکیه شده، تنها در سوره شعرا پنج بار این جمله( وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ )تکرار گردیده است (1).
سپس میافزاید:بعلاوه"این رسولان چنان که از محتوای دعوت و سخنانشان بر میآید افرادی هدایت یافتهاند"( وَ هُمْ مُهْتَدُونَ ).
1) 1) آیات:109-127-145-164 و 180 شعرا.
اشاره به اینکه عدم تسلیم در برابر دعوت کسی یا به خاطر این است که دعوتش حق نیست و به بیراهه و گمراهی میکشاند،و یا اینکه حق است اما مطرح کنندگان منافع خاصی در سایه آن کسب میکنند که این خود مایه بدبینی به چنان دعوتی است،اما هنگامی که نه آن باشد و نه این،دیگر چه جای تامل و تردید؟! *** سپس به دلیل دیگری میپردازد و به سراغ اصل توحید که عمدهترین نکته دعوت این رسولان بوده است میرود و میگوید:"من چرا کسی را پرستش نکنم که مرا آفریده است"؟( وَ مٰا لِیَ لاٰ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی ) (1).
کسی شایسته پرستش است که خالق و مالک و بخشنده مواهب باشد نه این بتها که هیچ کاری از آنان ساخته نیست،فطرت سلیم میگوید باید خالق را پرستید، نه این مخلوقات بیارزش را! تکیه روی"فطرنی"(مرا آفریده)ممکن است اشاره به این نکته نیز باشد که من وقتی به فطرت اصلی و سرشت حقیقی خود باز میگردم به خوبی میبینم که از درونم فریادی رسا و گویا بلند است که مرا دعوت به پرستش خالقم میکند،دعوتی که هماهنگ با عقل و خرد است،من چگونه این دعوت مضاعف "فطرت"و"خرد"را نادیده بگیرم؟ جالب اینکه نمیگوید:"ما لکم لا تعبدون الذی فطرکم""چرا خدایی را پرستش نمیکنید که شما را آفریده است"بلکه میگوید:"من چرا چنین نکنم"یعنی در حقیقت از خود شروع میکند تا مؤثرتر واقع شود.
1) 1) جمله"و مالی لا اعبد..."محذوفی دارد و در تقدیر چنین بوده(ای شیء لی اذا لم اعبد خالقی)(مجمع البیان)بعضی از مفسران نیز"مالی"را به معنی"لم" (چرا)گرفتهاند(تبیان ذیل آیه مورد بحث).
و به دنبال آن هشدار میدهد که مراقب باشید"همه شما سرانجام تنها به سوی او باز میگردید"( وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
یعنی نه تنها سر و کار شما در زندگی این جهان با او است که در جهان دیگر نیز تمام سرنوشت شما در دست قدرت او میباشد،آری به سراغ کسی بروید که در هر دو جهان سرنوشت شما را به دست گرفته.
*** و در سومین استدلال خود به وضع بتها پرداخته،و اثبات عبودیت را برای خداوند با نفی عبودیت از بتها تکمیل میکند،میگوید:"آیا غیر از خداوند معبودانی را انتخاب کنم که اگر خداوند رحمن بخواهد زیانی به من برساند شفاعت آنها کمترین فایدهای برای من نخواهد داشت،و مرا از مجازات او هرگز نجات نخواهند داد"( أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ یُرِدْنِ الرَّحْمٰنُ بِضُرٍّ لاٰ تُغْنِ عَنِّی شَفٰاعَتُهُمْ شَیْئاً وَ لاٰ یُنْقِذُونِ ).
باز در اینجا از خودش سخن میگوید تا جنبه تحکم و آمریت نداشته باشد، و دیگران حساب کار خود را برسند.
او در حقیقت انگشت روی بهانه اصلی بت پرستان میگذارد که میگفتند:
"ما اینها را به خاطر این پرستش میکنیم که شفیعان ما در درگاه خدا باشند" میگوید:چه شفاعتی؟و چه کمک و نجاتی؟آنها خود نیازمند به کمک و حمایت شما هستند،در تنگنای حوادث چه کاری از آنها برای شما ساخته است؟! تعبیر به"الرحمن"در اینجا علاوه بر اینکه اشاره به گستردگی رحمت خداوند و بازگشت همه نعمتها و مواهب به سوی او است،و این خود دلیلی بر توحید عبادت میباشد،بیانگر این نکته است که خداوند رحمن ضرر و زیانی برای کسی نمیخواهد،مگر اینکه خلافکاری انسان به منتها درجه خود برسد که او را از محیط گسترده الهی دور و در وادی غضبش گرفتار سازد.
سپس این مؤمن مجاهد برای تاکید و توضیح بیشتر افزود:"هر گاه من چنین بتهایی را پرستش کنم و آنها را شریک پروردگار قرار دهم در گمراهی آشکار خواهم بود"( إِنِّی إِذاً لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ).
کدام گمراهی از این آشکارتر که انسان عاقل و با شعور در برابر این موجودات بی شعور زانو زند و آنها را در کنار خالق زمین و آسمان قرار دهد.
*** این مؤمن تلاشگر و مبارز پس از این استدلالات و تبلیغات مؤثر و گیرا با صدای رسا در حضور جمع اعلام کرد:"همه بدانید من به پروردگار شما ایمان آوردهام،و دعوت این رسولان را پذیرا شدهام"( إِنِّی آمَنْتُ بِرَبِّکُمْ ).
"بنا بر این سخنان مرا بشنوید"و بدانید من به دعوت این رسولان مؤمنم و گفتار مرا به کار بندید که به سود شماست( فَاسْمَعُونِ ).
در اینکه مخاطب در این جمله،و همچنین جمله" إِنِّی آمَنْتُ بِرَبِّکُمْ "کیست؟ ظاهر آیات قبل نشان میدهد که همان گروه مشرکان و بتپرستانی هستند که در آن دیار بودند،تعبیر به ربکم(پروردگار شما)نیز منافاتی با این معنی ندارد،چرا که این تعبیر در آیات زیادی از قرآن مجید در برابر کفار و به هنگام بیان استدلالات توحیدی آمده است (1).
و نیز جمله"فاسمعون"(به سخنان من گوش فرا دهید)مخالفتی با آنچه گفته شد ندارد چرا که این جمله را برای دعوت آنها به پیروی از گفتار خویش ذکر کرده،همانگونه که در داستان مؤمن آل فرعون آمده(آنجا که خطاب به فرعونیان میگوید: یٰا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِکُمْ سَبِیلَ الرَّشٰادِ :ای قوم من از من پیروی کنید تا شما را به راه راست هدایت کنم(غافر-38).
1) 1) به آیات 3-یونس،32-یونس،3-هود،52-هود،24-نحل 29-کهف و غیر آن مراجعه فرمائید.
و از اینجا روشن میشود اینکه بعضی از مفسران گفتهاند مخاطب در این جمله همان رسولانی هستند که از سوی خدا برای دعوت این قوم آمده بودند و تعبیر به"ربکم"و جمله"فاسمعون"را قرینه بر آن گرفتهاند هیچگونه دلیلی برای آن در دست نیست.
*** اما ببینیم عکس العمل این قوم لجوج در برابر این مؤمن پاکباز چه بود؟ قرآن سخنی از آن به میان نمیآورد،ولی از لحن آیات بعد استفاده میشود که آنها بر او شوریدند و شهیدش کردند.
آری سخنان پر شور و هیجانانگیز او که با استدلالاتی قوی و نیرومند و نکاتی جالب و دلنشین همراه بود در آن قلبهای سیاه و سرهای پر از مکر و غرور نه تنها اثر مثبتی نگذاشت بلکه چنان آتش کینه و عداوت را در دلهای آنان برافروخت که از جا برخاستند و با نهایت قساوت و بی رحمی به جان این مرد مؤمن شجاع افتادند،به روایتی او را سنگباران کردند و پیکرش را چنان آماج سنگها ساختند که بر زمین افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد،در حالی که پیوسته این سخن را بر لب داشت که"خداوندا این قوم مرا هدایت کن که آنها نمیدانند" (1).
و به روایت دیگری او را زیر پاها چنان لگدمال کردند که روحش به آسمان پرواز کرد (2).
اما قرآن این حقیقت را با جمله جالب و سربستهای بیان کرده،میگوید:
"به او گفته شد وارد بهشت شو"( قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ ).
این تعبیری است که در باره شهیدان راه خدا در آیات دیگر قرآن آمده است: وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ
یرزقون:"گمان مکن کسانی که در راه خدا کشته شدند مردگانند،بلکه آنها زنده جاویدند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند"(آل عمران-169).
جالب اینکه این تعبیر نشان میدهد که شهادت این مرد مؤمن همان، و داخل شدن او در بهشت همان،آن چنان فاصله میان این دو کم و کوتاه بوده است که قرآن مجید در تعبیر لطیفش به جای ذکر شهادت او دخول او را در بهشت بیان کرده،و چه نزدیک است راه بر شهیدان،راه بهشت و سعادت جاویدان! روشن است منظور از بهشت در اینجا بهشت برزخی است،چرا که هم از آیات و هم از روایات استفاده میشود که بهشت جاویدان در قیامت نصیب مؤمنان خواهد شد همانگونه که دوزخ نیز در مورد بدکاران چنین است.
بنا بر این بهشت و دوزخ دیگری در عالم برزخ است که نمونهای از بهشت و دوزخ رستاخیز میباشد،چنان که در روایت امیر مؤمنان علی ع در مورد قبر وارد شده است:
القبر اما روضة من ریاض الجنة او حفرة من حفر النیران: "قبر یا باغی از باغهای بهشت است یا حفرهای از حفرههای دوزخ"! (1).
و اینکه بعضی احتمال دادهاند این جمله اشاره به خطابی است که در روز قیامت به این مؤمن با شهامت و ایثارگر میشود،و جنبه مستقبل دارد نه حال، بر خلاف ظاهر آیه است.
به هر حال روح پاک این مرد به آسمانها،در جوار قرب رحمت الهی و در نعیم بهشتی،شتافت،و در آنجا تنها آرزویش این بود که"گفت:ای کاش قوم من میدانستند" ( قٰالَ یٰا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ).
*** ای کاش میدانستند که"پروردگارم مرا مشمول آمرزش و عفو خویش قرار
1) 1) "بحار الانوار"جلد 6 صفحه 218.
داد و در صف گرامیان جای داد"( بِمٰا غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ ) (1).
ای کاش چشم حق بینی داشتند،چشمی که با حجابهای ضخیم و سنگین جهان مادی محجوب نگردد،و آنچه را در پشت این پرده است ببینند یعنی تا اینهمه نعمت و اکرام و احترام خدا را بنگرند و بدانند در مقابل اهانتهای آنها خداوند چه لطفی در حق من فرموده است،ای کاش میدیدند و ایمان میآوردند اما افسوس! در حدیث آمده است که پیغمبر گرامی اسلام ص فرمود:
انه نصح لهم فی حیاته و بعد موته "این مرد با ایمان هم در حال حیات خود خیر خواه قوم خویش بود و هم بعد از مرگ آرزوی هدایت آنها را داشت" (2).
جالب توجه اینکه او نخست تکیه بر موهبت غفران الهی میکند،سپس بر اکرام،چرا که نخست باید با آب مغفرت روح و جان انسان از آلودگی گناهان پاک گردد و چون پاک شد بر بساط قرب و اکرام الهی جای گیرد.
این نکته نیز قابل دقت است که اکرام و احترام و بزرگداشت الهی گرچه نصیب بسیاری از بندگان میشود،و اصولا"تقوی"و"اکرام"دوش به دوش هم پیش میروند إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ (حجرات-13)ولی"اکرام" به طور کامل و بدون هیچگونه قید و شرط در قرآن مجید در باره دو گروه آمده است: نخست"فرشتگان مقرب خدا"که قرآن در باره آنها میگوید: بَلْ عِبٰادٌ مُکْرَمُونَ لاٰ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ :"آنها بندگان گرامی خدایند که در سخن بر او پیشی نمیگیرند و فرمانش را به کار میبندند"(انبیا-27)
و دیگر بندگان کامل الایمان که قرآن از آنها به عنوان مخلصین یاد کرده، و در باره آنها میگوید: أُولٰئِکَ فِی جَنّٰاتٍ مُکْرَمُونَ :"آنها در باغهای بهشت گرامی داشته میشوند"(معارج-35) (1).
***به هر حال این پایان کار این مرد مؤمن و مجاهد راستین بود که در انجام رسالت خویش و حمایت از پیامبران الهی کوتاهی نکرد و سرانجام شربت شهادت نوشید و به جوار قرب رحمت خداوند راه یافت.
اما ببینیم سرنوشت آن قوم طاغی و ستمگر به کجا رسید؟ گرچه در قرآن سخنی از پایان کار آن سه نفر پیامبر که به سوی این قوم مبعوث شدند نیامده،ولی جمعی از مفسران نوشتهاند که آن قوم علاوه بر کشتن آن مرد مؤمن پیامبران خویش را نیز به قتل رساندند،در حالی که بعضی دیگر تصریح کردهاند که آن مرد با ایمان جمعیت را به خود مشغول ساخت تا پیامبران بتوانند از توطئهای که برای آنها چیده شده بود رهایی یابند و به نقطه امنتری منتقل شوند،ولی نزول عذاب دردناک الهی بر آنها که در آیات بعد به آن اشاره میشود قرینهای بر ترجیح قول اول است،هر چند تعبیر"من بعده"(بعد از شهادت آن مرد با ایمان)در مورد نزول عذاب نشان میدهد که قول دوم صحیحتر است (دقت کنید).
1) 1) "المیزان"جلد 17 صفحه 82(ذیل آیات مورد بحث).
دیدیم که مردم شهر انطاکیه چگونه به مخالفت با پیامبران الهی قیام کردند اکنون ببینیم سرانجام کارشان چه شد؟ قرآن در این زمینه میگوید:"ما بر قوم او بعد از وی هیچ لشکری از آسمان نفرستادیم،و اصولا سنت ما چنین نیست که برای نابود ساختن این اقوام سرکش متوسل به این امور شویم( وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلیٰ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ مٰا کُنّٰا مُنْزِلِینَ ).
ما نیازی به این امور نداریم،تنها یک اشاره کافی است که همه آنها را خاموش سازیم و به دیار عدم بفرستیم و تمام زندگی آنها را در هم بکوبیم.
تنها یک اشاره کافیست که عوامل حیات آنها تبدیل به عامل مرگشان شود، و در لحظهای کوتاه و زودگذر طومار زندگانیشان را درهم پیچد! *** سپس میافزاید:"تنها یک صیحه آسمانی تحقق یافت،صیحهای تکان دهنده و مرگبار،ناگهان همگی خاموش شدند"!( إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ خٰامِدُونَ ).
آیا این صیحه صدای صاعقهای بود که از ابری برخاست و بر زمین نشست، لرزهای بر همه چیز افکند،و تمام عمارتها را ویران ساخت،و آنها از شدت وحشت تسلیم مرگ شدند؟ یا صیحهای بود که بر اثر یک زمین لرزه شدید از دل زمین برخاست و در فضا طنین افکند و موج انفجارش همه را به کام مرگ کشید؟!
هر چه بود یک صیحه،آن هم در یک لحظه زودگذر،بیش نبود،فریادی بود که همه فریادها را خاموش کرد،و تکانی بود که همه را بیحرکت ساخت، و چنین است قدرت خداوند،و چنان است سرنوشت یک قوم گمراه و بی ثمر! بسوزند چوب درختان بی بر سزا خود همین است مربی بری را! *** در آخرین آیه مورد بحث با لحنی بسیار گیرا و مؤثر بر خورد تمام سرکشان تاریخ را با دعوت پیامبران خدا یک جا مورد بحث قرار داده میگوید:"وا حسرتا بر این بندگان که هیچ پیامبری برای هدایت آنها نیامد مگر اینکه او را به باد استهزا گرفتند"( یٰا حَسْرَةً عَلَی الْعِبٰادِ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
وای بر آنها که دریچههای رحمت خدا را به روی خود بستند! اسفا بر آنها که چراغهای هدایت خویش را شکستند! بیچاره و محروم از سعادت آن گروهی که نه تنها گوش هوش به ندای رهبران ندهند،بلکه به استهزا و سخریه آنها بر خیزند،سپس آنها را از دم شمشیر بگذرانند،در حالی که آنها سرنوشت شوم طغیانگران بیایمان را قبل از خود دیده بودند و سرانجام دردناکشان را با گوش شنیده یا در صفحات تاریخ خوانده بودند اما کمترین عبرتی نگرفتند،و درست در همان وادی گام نهادند و به همان سرنوشت گرفتار شدند! روشن است این جمله گفتار خدا است چون تمام این آیات از سوی او بیان میشود،ولی البته جمله"حسرت"به معنی ناراحتی درونی در برابر حوادثی که کاری از دست انسان در مورد آن ساخته نیست در باره خداوند معنی ندارد،همان گونه که"خشم"و"غضب"و مانند آن نیز به مفهوم حقیقی در مورد او وجود ندارد، بلکه منظور این است که حال این تیره روزان چنان بود که هر انسانی از وضع آنها آگاه میشد متاسف و متاثر میگشت که چرا با این همه وسائل نجات در این
گرداب هولناک غرق شوند؟! (1).
تعبیر به"عباد"(بندگان خدا)اشاره به این است که تعجب از این است که بندگان خدا که غرق نعمتهای او هستند دست به چنین جنایاتی زدند.
"انطاکیه"یکی از قدیمترین شهرهای شام است که به گفته بعضی در سیصد سال قبل از مسیح ع بنا گردید،این شهر در روزگار قدیم از حیث ثروت و علم و تجارت یکی از سه شهر بزرگ کشور روم محسوب میشد.
شهر"انطاکیه"تا"حلب"کمتر از یکصد کیلومتر و تا"اسکندریه"حدود شصت کیلومتر فاصله دارد.
این شهر در زمان خلیفه دوم به دست"ابو عبیده جراح"فتح شد،و از دست رومیان در آمد،مردم آن که مسیحی بودند پرداخت جزیه را پذیرفتند،و بر آئین خود باقی ماندند (2).
بعد از جنگ جهانی اول این شهر به تصرف فرانسویان در آمد،و چون فرانسویان خواستند شام را رها کنند و غالب اهل انطاکیه مسیحی و با فرانسویان همکیش بودند و نخواستند در آشوبهایی که پس از خروج آنها از شام در این کشور اتفاق میافتد به مسیحیان آسیب رسد،آن را به ترکیه دادند! "انطاکیه"برای مسیحیان مانند"مدینه"برای مسلمانان دومین شهر مذهبی محسوب میشود،و شهر اولشان"بیت المقدس"است که حضرت مسیح ع دعوت خود را از آنجا آغاز کرد،و بعدا گروهی از مؤمنان به مسیح ع
به انطاکیه هجرت کردند و پولس و برنابا (1)بدان شهر رفتند و مردم را به این آئین خواندند و از آنجا دین مسیح ع گسترش یافت،و به همین جهت در قرآن مجید از این شهر به خصوص(در آیات مورد بحث)سخن به میان آمده (2).
مفسر عالیقدر"طبرسی"در"مجمع البیان"چنین میگوید:حضرت مسیح ع دو فرستاده از حواریین به شهر انطاکیه فرستاد،هنگامی که آنها به نزدیکی شهر رسیدند پیر مردی را دیدند که چند گوسفند را به چرا آورده بود این همان"حبیب،صاحب یس"بود،آنها بر او سلام کردند پیر مرد جواب داد و پرسید شما کیستید؟گفتند:فرستادگان عیسی هستیم،آمدهایم شما را از عبادت بتها به سوی عبادت خداوند رحمان دعوت کنیم.
پیر مرد پرسید:آیا معجزه و نشانهای هم دارید؟ گفتند:آری بیماران را شفا میدهیم،و نابینای مادرزاد و مبتلا به"برص" را به اذن خداوند بهبودی میبخشیم.
پیر مرد گفت:من فرزند بیماری دارم که سالها در بستر افتاده.
گفتند:با ما بیا تا به خانه تو برویم و از حالش خبر گیریم.
پیر مرد همراه آنها رفت و آنها دستی بر تن فرزند او کشیدند،به فرمان خدا سالم از جای برخاست! این خبر در شهر پخش شد و به دنبال آن خداوند گروه کثیری از بیماران را به دست آنها شفا داد.
1) 1) "پولس"از مبلغان معروف مسیحی است که بعد از او برای گسترش مسیحیت کوشش فراوان کرد و"برنابا"(به فتح با)نام اصلیش"یوسف"و از یاران"پولس" و"مرقس"بوده،انجیل معروفی دارد که در آن بشارات زیادی از ظهور پیامبر اسلام دیده میشود،ولی مسیحیان آن را غیر قانونی میشمرند و میگویند به وسیله یک مسلمان نوشته شده است.
2) 2) تفسیر"ابو الفتوح رازی"پاورقیهای مرحوم عالم بزرگوار"شعرانی".
آنها پادشاهی بتپرست داشتند،خبر به او رسید آنها را فرا خواند و پرسید شما کیستید؟گفتند:فرستادگان عیسی هستیم،آمدهایم تو را از عبادت موجوداتی که نه میشنوند و نه میبینند،به عبادت کسی که هم شنوا و هم بیناست دعوت کنیم.
پادشاه گفت:آیا معبودی جز خدایان ما وجود دارد؟ گفتند:آری همان کسی که تو و معبودهایت را آفرید! پادشاه گفت:برخیزید!تا من در باره شما اندیشه کنم(و این تهدیدی نسبت به آنها بود)سپس مردم آن دو را در بازار گرفتند و زدند.
ولی در روایت دیگری چنین آمده که دو فرستاده عیسی ع دستشان به پادشاه نرسید و مدتی در آن شهر ماندند،روزی پادشاه از قصر خود بیرون آمده بود، آنها صدا را به تکبیر بلند کرده و نام"اللّٰه"را به عظمت یاد کردند،پادشاه در غضب شد و دستور حبس آنها را صادر کرد،و هر کدام را یکصد تازیانه زد.
هنگامی که این دو فرستاده مسیح تکذیب شدند و مضروب گشتند حضرت مسیح ع"شمعون الصفا"را که بزرگ حواریین بود به دنبال آنها فرستاد.
"شمعون"به صورت ناشناخته وارد شهر شد،و طرح دوستی با اطرافیان شاه ریخت،آنها از دوستی او لذت بردند،و خبر را به پادشاه رسانیدند،او نیز از وی دعوت کرد و از همنشینان خود قرار داد و احترام نمود.
"شمعون"روزی گفت:ای پادشاه!من شنیدهام دو نفر در حبس تو زندانی شدهاند،و هنگامی که تو را به غیر آئینت خواندهاند آنها را زدهای؟آیا هیچ به سخنان آنها گوش فرا دادهای؟! شاه گفت:خشم من مانع از این کار شد.
"شمعون"گفت:اگر پادشاه صلاح بداند آنها را فرا خواند،تا ببینیم چه چیز در چنته دارند؟
پادشاه آنها را فرا خواند."شمعون"(گویی هیچ آنها را نمیشناسد)به آنها گفت چه کسی شما را به اینجا فرستاده است؟! گفتند:خدایی که همه چیز را آفریده،و هیچ شریکی برای او نیست.
گفت:نشانه و معجزه شما چیست؟ گفتند هر چه تو بخواهی! شاه دستور داد غلام نابینایی را آوردند و آنها به فرمان خدا او را شفا دادند،پادشاه در تعجب فرو رفت،در اینجا شمعون به سخن در آمد و به شاه گفت آیا اگر چنین درخواستی از خدایانت میکردی آنها نیز قادر بر چنین کاری بودند؟ شاه گفت:از تو چه پنهان که خدایانی که ما میپرستیم نه ضرری دارند، و نه سود و خاصیتی! سپس پادشاه به آن دو گفت:اگر خدای شما بتواند مردهای را زنده کند ما به او و به شما ایمان میآوریم.
گفتند:خدای ما قادر بر همه چیز هست.
شاه گفت:در اینجا مردهای است که هفت روز از مرگ او میگذرد هنوز او را دفن نکردهایم،و در انتظار این هستیم که پدرش از سفر بیاید.
مرده را آوردند و آن دو آشکارا دعا میکردند،و شمعون مخفیانه،ناگهان مرده تکانی خورد و از جا برخاست،و گفت من هفت روز است که مردهام و آتش دوزخ را با چشم خود دیدهام،و من به شما هشدار میدهم همگی به خدای یگانه ایمان بیاورید.
پادشاه تعجب کرد،هنگامی که شمعون یقین پیدا کرد که سخنانش در او مؤثر افتاده،او را به خدای یگانه دعوت کرد و او ایمان آورد،و اهل کشورش نیز به او پیوستند،هر چند گروهی به کفر خود باقی ماندند".
نظیر این روایت در تفسیر عیاشی از امام باقر و امام صادق ع نیز نقل شده است هر چند در میان آنها تفاوتهایی وجود دارد (1).
ولی با توجه به ظاهر آیات گذشته ایمان آوردن اهل آن شهر بسیار بعید به نظر میرسد چرا که قرآن میگوید آنها به وسیله صیحه آسمانی هلاک شدند.
ممکن است در این قسمت از روایت اشتباهی از ناحیه راوی صادر شده باشد.
این نکته نیز قابل توجه است که تعبیر به"مرسلون"در آیات فوق نشان میدهد که آنها پیامبر و فرستاده خدا بودند،بعلاوه قرآن میگوید مردم شهر به آنها گفتند شما جز بشری همانند ما نیستید،و خداوند چیزی نازل نفرموده است.
اینگونه تعبیرات در قرآن مجید معمولا در مورد پیامبران الهی آمده است، مگر اینکه گفته شود که فرستادگان پیامبران نیز فرستاده خدا هستند اما این توجیه بعید به نظر میرسد.
از آنچه در آیات بالا پیرامون این داستان خواندیم مسائل بسیاری میتوان آموخت که از جمله امور زیر است:
الف-افراد با ایمان در راه خدا هرگز از تنهایی وحشت نمیکنند،همانگونه که یک فرد مؤمن همچون"حبیب نجار"از انبوه مشرکان شهر وحشت نکرد، علی ع میفرماید ایها الناس لا تستوحشوا فی طریق الهدی لقلة اهله:
"ای مردم هرگز در طریق هدایت به خاطر کمی نفرات وحشت نکنید" (2).
ب-مؤمن عاشق هدایت مردم است،و از گمراهی آنها رنج میبرد،حتی بعد از شهادتش نیز آرزو میکند ای کاش دیگران مقامات او را میدیدند و ایمان میآوردند!.
ج-محتوای دعوت انبیاء خود بهترین گواه بر هدایت و حقانیت آنهاست (و هم مهتدون).
د-دعوت به سوی اللّٰه باید خالی از هر گونه چشمداشت پاداش باشد تا اثر کند.
ه-گاهی گمراهیها عامل مخفی و پنهانی ندارد بلکه ضلال مبین و آشکار است و بت پرستی و شرک مصداق روشن"ضلال مبین"محسوب میشود.
و-مردان حق بر واقعیات تکیه میکنند و گمراهان بر موهومات و پندارها.
ز-اگر شوم و نکبتی وجود داشته باشد سرچشمه آن خود انسان و اعمال او است.
ح-"اسراف"عامل بسیاری از بدبختیها و انحرافات است.
ط-وظیفه پیامبران و رهروان راه آنها"بلاغ مبین"و دعوت آشکار در همه زمینههاست،خواه مردم پذیرا شوند یا نشوند.
ی-اجتماع و جمعیت از عوامل مهم پیروزی و عزت و قوت است(و عززناهما بثالث).
ک-خداوند برای درهم کوبیدن یاغیان سرکش لشکرهای عظیم آسمان و زمین را بسیج نمیکند،بلکه با یک اشارت همه چیز آنها را در هم میکوبد.
ل-میان شهادت و بهشت فاصلهای وجود ندارد و شهید قبل از آنکه از مرکب بر زمین بیفتد در آغوش حور العین قرار میگیرد (1).
1) 1) در این زمینه روایت مشروحی از پیامبر گرامی اسلام نقل شده که در جلد 3 صفحه 172(ذیل آیه 169 آل عمران)آوردیم.
م-خداوند نخست انسان را از گناه شستشو میکند و بعد او را در جوار رحمتش جای میدهد( بِمٰا غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ ).
ن-از مخالفت و سرسختی دشمنان حق نباید وحشت کرد چرا که این برنامه همیشگی آنها در طول تاریخ بوده است( یٰا حَسْرَةً عَلَی الْعِبٰادِ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
چه حسرتی از این برتر و بالاتر که انسان درهای هدایت را به خاطر تعصب و لجاجت و غرور به روی خود ببندد و آفتاب عالمتاب حق را نبیند.
س-ایمان آورندگان به انبیاء قبل از همه مستضعفان جامعه بودند، ( وَ جٰاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ ).
ع-همانها بودهاند که در راه طلب هرگز خسته نمیشدند،و تلاش و کوشش آنها محدود به هیچ حدی نبود( یَسْعیٰ ).
ف-شیوه تبلیغ را باید از رسولان الهی یاد گرفت که از تمام روشها و تاکتیکهای مؤثر برای نفوذ در دلهای بیخبران استفاده میکرد که نمونهای از آن در آیه فوق و روایاتی که در تفسیر آن آمده است مشاهده میشود.
در آیات بالا آمده بود که"مؤمن"مزبور بعد از شهادت در بهشت الهی جای گرفت و آرزو میکرد ای کاش بازماندگان از سرنوشت او آگاه میشدند، مسلما این آیات همانند آیات مربوط به شهیدان مربوط به بهشت جاویدان رستاخیز نیست که بر طبق آیات ورود در آن بعد از رستاخیز مردگان و حساب محشر صورت خواهد گرفت.
از اینجا روشن میشود که ما بهشت و دوزخی نیز در برزخ داریم که شهیدان در آن متنعم،و طاغیان همچون"آل فرعون"صبح و شام در برابر آتش آن قرار
میگیرند،و با توجه به این مطلب بسیاری از مسائلی که در مورد بهشت و دوزخ وارد شده،همانند آنچه در روایات معراج و امثال آن آمده است،حل میشود.
در تفسیر"ثعلبی"از پیغمبر گرامی اسلام ص چنین نقل شده:
سیاق الامم ثلاثة لم یکفروا باللّٰه طرفة عین:علی بن ابی طالب(ع)و صاحب یس و مؤمن آل فرعون،فهم الصدیقون و علی افضلهم: "پیشگامان امتها سه نفر بودند که هرگز حتی به اندازه یک چشم به هم زدن به خدا کافر نشدند:علی بن ابی طالب،و صاحب یس(حبیب نجار)و مؤمن آل فرعون،آنها پیامبر زمان خود را(قولا و عملا)تصدیق کردند و علی برترین آنهاست" (1).
همین معنی در تفسیر"در المنثور"به عبارت دیگری از رسول اللّٰه ص نقل شده است که فرمود:
الصدیقون ثلاثة:حبیب النجار مؤمن آل یس الذی قال یا قوم اتبعوا المرسلین،و حزقیل مؤمن آل فرعون الذی قال ا تقتلون رجلا ان یقول ربی اللّٰه،و علی بن ابی طالب(ع)و هو افضلهم: "تصدیق کنندگان انبیا سه کس بودند:"حبیب نجار"مؤمن آل یس که صدا زد ای قوم من!از فرستادگان خدا تبعیت کنید،و"حزقیل"مؤمن آل فرعون که(به هنگام دفاع از موسی در برابر توطئه قتل که از سوی فرعونیان ترتیب داده شده بود) گفت:آیا مردی را میخواهید به قتل برسانید که میگوید:پروردگار من اللّٰه است؟!و علی بن ابی طالب که برترین آنهاست" (2).
أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ اَلْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لاٰ یَرْجِعُونَ (31) وَ إِنْ کُلٌّ لَمّٰا جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ (32)
31-آیا ندیدند چقدر از اقوام پیش از آنها(به خاطر گناهانشان)هلاک کردیم،آنها هرگز به سوی ایشان باز نمیگردند.
32-و همه آنها روز قیامت نزد ما حاضر میشوند.
غفلت دائم
در این دو آیه با توجه به بحثی که در آخرین آیات گذشته در باره غفلت مستمر گروه عظیمی از مردم جهان در طول اعصار و قرون پیشین گذشت میفرماید:"آیا آنها ندیدند که ما افراد زیادی از قرون و اقوام پیش از آنها را بر اثر طغیان ظلمشان به هلاکت رساندیم"؟!( أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ ) (1).
اینها نخستین گروهی نیستند که بر روی زمین گام نهادهاند پیش از آن، اقوام سرکش دیگری در این جهان زندگی میکردند،و سرنوشت دردناک آنها که بر صفحات تاریخ ثبت است و آثار غمانگیزشان که در ویرانههای شهرهای
1) 1) استفهام در آیه بالا استفهام تقریری و"کم"خبریه است،و در اینجا به معنی کثرت آمده و مفعول"یروا"میباشد و"من القرون"بیان آنست"قرون"چنان که قبلا گفتهایم جمع"قرن"هم به معنی زمان طولانی آمده،و هم به معنی مردمی که در یک زمان زندگی میکنند.
آباد آنها بر جای مانده در برابر چشم آنها قرار دارد،آیا این مقدار کافی برای درس عبرت نیست؟! در اینکه ضمیر جمع در"ا لم یروا"(آیا ندیدند)به چه کسی بر میگردد؟ مفسران احتمالاتی دادهاند:
نخست اینکه به"اصحاب القریه"که در آیات گذشته سخن از آنها در میان بود باز میگردد،و دیگر اینکه منظور"اهل مکه"است که این آیات برای هشدار آنها نازل شده است.
ولی توجه به آیه گذشته( یٰا حَسْرَةً عَلَی الْعِبٰادِ ...)نشان میدهد که منظور همه انسانهاست،چرا که"عباد"در آیه مزبور تمام انسانها را در طول تاریخ فرا میگیرد که به هنگام آمدن فرستادگان الهی به تکذیب و استهزا برخاستند و در هر حال دعوتی است از همه مردم جهان که تاریخ پیشینیان را دقیقا مطالعه کنند و آثار باقیمانده آنها را بنگرند،و دل عبرت بین را از دیده بیرون فرستند تا خوب نظر کند،و ایوان قصرهای ویران شده گردنکشان را آئینه عبرت بداند.
در پایان آیه میافزاید:"آنها هرگز به سوی ایشان باز گشت نمیکنند" ( أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لاٰ یَرْجِعُونَ ) (1).
یعنی مصیبت بزرگ اینجاست که امکان بازگشت به دنیا و جبران گناهان و بدبختیهای گذشته را ندارند،چنان پلها در پشت سر آنان ویران گشته که بازگشتشان هرگز ممکن نیست! این تفسیر درست همانند سخنی است که علی ع در باره عبرت گرفتن از مردگان در یکی از خطب نهج البلاغه فرموده است:
لا عن قبیح یستطیعون انتقالا و لا فی حسن یستطیعون ازدیادا: "نه امکان این است که از قبائح
1) 1) این جمله بدل از"کم اهلکنا"است و در تقدیر چنین است"ا لم یروا انهم الیهم لا یرجعون"بعضی نیز احتمال دادهاند که جمله حالیه باشد(حال برای هلاک شوندگان).
اعمال خود انتقال یابند،و نه قدرت دارند که بر حسنات خویش بیفزایند"(چرا که راه بازگشت بسته شده و جبران امکان پذیر نیست(نهج البلاغه خطبه 188).
*** در آیه بعد میافزاید:"همه آنها بدون استثنا در روز قیامت نزد ما حاضر میشوند"( وَ إِنْ کُلٌّ لَمّٰا جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ ) (1).
یعنی اینطور نیست که اگر هلاک شدند و نتوانستند به این جهان باز گردند مساله تمام است،نه مرگ در حقیقت آغاز کار است نه پایان،به زودی همگی در عرصه محشر برای حساب گردآوری میشوند،و بعد از آن مجازات دردناک الهی،مجازاتی مستمر و پیگیر در انتظار آنهاست.
آیا با این حال جای این نیست که از وضع آنها عبرت گیرند و خود را به سرنوشت آنان مبتلا نسازند و تا فرصتی باقی مانده از این گرداب هولناک کنار آیند؟ آری اگر مرگ پایان همه چیز بود امکان داشت که بگویند آغاز راحتی ماست،ولی افسوس که چنین نیست و به گفته شاعر: و لو انا اذا متنا ترکنا لکان الموت راحة کل حی و لکنا اذا متنا بعثنا و نسأل بعده عن کل شیء! اگر به هنگامی که میمردیم ما را به حال خود وا میگذاردند،مرگ برای
1) 1) معروف در میان مفسران در ترکیب این آیه چنین است که"ان"نافیه است (و بعضی گفتهاند مخففه است و به همین دلیل ما بعد خود را نصب نمیدهد)و"لما" به معنی"الا"است،زیرا آمدن"لما"به معنی"الا"صریحا در کلمات ادبای عرب آمده است،بنا بر این مخالفت کسایی مشکلی ایجاد نمیکند،و"جمیع"به معنی"مجموع"خبر "کل"میباشد(تنوین کل بدل از مضاف الیه محذوف است و در اصل"کلهم"بوده) و"محضرون"یا خبر بعد از خبر است،و یا صفت برای"جمیع"است،بنا بر این معنی جمله چنین میشود:و ما کلهم الا مجموعون یوم القیامه محضرون لدینا.
همه زندگان مایه راحتی بود.
ولی هنگامی که ما میمیریم بار دیگر زنده میشویم،و بعد از آن از همه چیز از ما سؤال خواهد شد.
وَ آیَةٌ لَهُمُ اَلْأَرْضُ اَلْمَیْتَةُ أَحْیَیْنٰاهٰا وَ أَخْرَجْنٰا مِنْهٰا حَبًّا فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ (33) وَ جَعَلْنٰا فِیهٰا جَنّٰاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ وَ فَجَّرْنٰا فِیهٰا مِنَ اَلْعُیُونِ (34) لِیَأْکُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ مٰا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ (35) سُبْحٰانَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ (36)
33-زمین مرده برای آنها آیتی است،ما آن را زنده کردیم،و دانههایی از آن خارج ساختیم، و آنها از آن میخورند.
34-و در آن باغهایی از نخلها و انگورها قرار دادیم و چشمههایی از آن بیرون فرستادیم.
35-تا از میوه آن بخورند در حالی که دست آنها هیچ دخالتی در ساختن آن نداشته است، آیا شکر خدا را بجا نمیآورند؟ 36-منزه است کسی که تمام"زوجها"را آفرید،از آنچه زمین میرویاند،و از خود آنها
و از آنچه نمیدانند!
از آنجا که بحث در آیات گذشته پیرامون مبارزه فرستادگان پروردگار با شرک و بت پرستی بود،همچنین در آخرین آیه اشارهای به مساله معاد شده بود آیات مورد بحث نشانههایی از توحید و معاد را توأما بیان میکند تا وسیله باشد برای بیداری منکران و ایمان به مبدء و معاد.
نخست از احیای زمینهای مرده و برکاتی که از آن عائد انسانها میشود بحث کرده میفرماید:"زمینهای مرده برای آنها نشانه آشکاری است(از مبدء و معاد) ما آن را زنده کردیم،و دانههایی از آن خارج ساختیم و آنها از آن تغذیه میکنند" " وَ آیَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنٰاهٰا وَ أَخْرَجْنٰا مِنْهٰا حَبًّا فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ " (1).
مساله حیات و زندگی از مهمترین دلائل توحید است،مسالهای است فوق العاده مرموز و پیچیده و شگفتانگیز که عقل همه دانشمندان را به حیرت افکنده،و با تمام پیشرفتهای عظیمی که در علم و دانش نصیب بشر شده هنوز کسی معمای آن را نگشوده است،هنوز کسی به درستی نمیداند تحت تاثیر چه عواملی در روز نخست موجودات بیجان تبدیل به سلولهای زنده شده است؟ هنوز کسی نمیداند که بذرهای گیاهان و طبقات مختلف آن دقیقا چگونه ساخته شده؟و چه قوانین مرموزی بر آن حاکم است که به هنگام فراهم شدن شرائط مساعد به حرکت در میآید،و رشد و نمو را آغاز میکند،و ذرات زمین مرده را جذب وجود خود مینماید،و از این طریق موجودات مرده را تبدیل
1) 1) در ترکیب آیه فوق احتمالات فراوانی دادهاند،ولی آنچه از همه آشکارتر به نظر میرسد این است که"آیة لهم"خبر مقدم و"الارض المیتة"مبتدای مؤخر است و"احیینا"جمله مستانفهای است که توضیح و تفسیری برای جمله قبل میباشد.
به بافتهای موجود زنده میکند،تا هر روز جلوه تازهای از حیات را نشان دهد.
مساله حیات در جهان گیاهان و حیوانات و زنده شدن زمینهای مرده از یک سو دلیل روشنی است بر اینکه علم و دانش عظیمی در آفرینش این جهان به کار رفته،و از سوی دیگر نشانهای آشکار از رستاخیز است.
روشن است که ضمیر در"لهم"به"عباد"بر میگردد که در آیات قبل آمده است،و منظور از"عباد"در اینجا تمام بندگانی است که در مسائل مربوط به مبدء و معاد گرفتار انحراف یا اشتباهند،و قرآن وضع آنها را مایه حسرت و تاسف میشمرد.
تعبیر به"آیة"به صورت"نکره"اشاره به عظمت و اهمیت و وضوح این نشانه توحیدی است.
جمله" فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ "از یک سو اشاره به این است که انسان از بخشی از دانههای گیاهی تغذیه میکند،و بعضی دیگر قابل تغذیه برای انسان نیست، ولی فوائد دیگری دارد مانند تغذیه حیوانات،ساختن مواد رنگی،دارویی، و امور دیگری که در زندگی انسان کاملا مورد استفاده است.
و از سوی دیگر با مقدم داشتن"منه"بر"یاکلون"که معمولا برای حصر میآید این نکته را بیان میکند که بیشترین(و نیز بهترین)تغذیه انسان از مواد گیاهی است آن چنان که گویی تمام غذای انسان را تشکیل میدهد! *** آیه بعد توضیح و تشریحی بر آیه قبل است و چگونگی حیات زمینهای مرده را بیان میکند،میفرماید:"ما در زمین باغهایی از نخلها و انگورها قرار دادیم و چشمههایی از آن بیرون فرستادیم"( وَ جَعَلْنٰا فِیهٰا جَنّٰاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ وَ فَجَّرْنٰا فِیهٰا مِنَ الْعُیُونِ ).
در آیه گذشته سخن از دانههای غذایی در میان بود،اما در اینجا از میوههای
نیرو بخش و مغذی سخن میگوید که دو نمونه بارز و کامل آنها"خرما"و"انگور" است که هر یک غذایی کامل محسوب میشود.
چنان که در گذشته نیز مشروحا گفتهایم مطالعات دانشمندان نشان میدهد که مخصوصا این دو میوه دارای انواع ویتامینهای لازم و مواد مختلف حیاتی برای بدن انسان است،به علاوه این دو میوه در تمام طول سال به صورت تازه یا خشک قابل نگهداری و استفاده برای تغذیه است.
"اعناب"جمع"عنب"و"نخیل"نیز-چنان که راغب در مفردات میگوید-جمع"نخل"است،اما با این تفاوت که"عنب"معمولا به خود "انگور"گفته میشود،و به طور نادر به"درخت انگور"،ولی"نخل"اسم برای درخت است و میوه آن"رطب"و"تمر"(خرمای تازه و خشک)نام دارد. (1)
بعضی معتقدند این تفاوت تعبیر که در یک جا سخن از درخت میگوید، و در جای دیگر از میوه،به خاطر آن است که درخت نخل چنان که معروف است همه چیزش قابل استفاده است،تنه آن،شاخهها و برگهایش،همه مورد استفادههای مختلف میباشد،و میوهاش سرآمد همه اینها است،در حالی که درخت انگور را معمولا برای میوهاش میخواهند و ساقه و شاخه و کنده آن مصرف زیادی ندارد.
و اینکه هر دو به صیغه جمع آمده ممکن است اشاره به انواع مختلف این دو میوه بوده باشد چرا که هر یک از آنها دهها نوع دارد،با ویژگیهای مختلف و باب طبع همه و برای همه ذائقهها! این نکته نیز قابل توجه است که در آیه قبل تنها تعبیر به احیای زمینهای
1) 1) در باره این دو میوه حیاتبخش(انگور و خرما)و گواهی دانشمندان در باره اهمیت غذایی آنها به ترتیب در جلدهای 11 صفحه 175 و جلد 13 صفحه 46(ذیل آیات 11 سوره نحل و 26 سوره مریم)بحث کردهایم.
مرده شده بود که در قرآن مجید معمولا با نزول باران همراه است،ولی در این آیه سخن از چشمههای آب جاری به میان آمده،زیرا برای بسیاری از زراعتها آب باران تنها کافی است،در حالی که درختان میوه معمولا نیاز به آب جاری نیز دارند.
"فجرنا"از ماده"تفجیر"به معنی"ایجاد شکاف وسیع"است،و از آنجا که چشمهها با شکافته شدن زمین بیرون میریزند این تعبیر در مورد بیرون آمدن چشمه از زمین به کار رفته است (1).
*** آیه بعد هدف آفرینش این درختان پر بار را چنین بیان میکند:"غرض این است که از میوه آن بخورند،در حالی که دست آنها در ساختمان آن کمترین دخالتی نداشته،آیا شکر خدا را بجا نمیآورند"!( لِیَأْکُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ مٰا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ ).
آری میوههایی که به صورت غذای کامل بر شاخسار درختان ظاهر میشود بیآنکه کمترین نیازی به پختن و یا تغییرات دیگر داشته باشد به مجرد چیدن از درخت قابل استفاده است،و این نهایت لطف و عظمت پروردگار را در باره انسانها نشان میدهد.
حتی این غذای آماده و لذیذ را آن چنان بستهبندی کرده که برای مدت زیادی قابل نگهداری است،بیآنکه ارزش غذایی خود را از دست دهد،بر خلاف غذاهایی که انسان از مواد طبیعی خدا داد با دست خود میسازد که غالبا به سرعت فاسد میشود! تفسیر دیگری در باره معنی آیه نیز وجود دارد که آنهم قابل ملاحظه است،
1) 1) قابل توجه اینکه صیغه ثلاثی مجرد آن نیز به معنی شکافتن است،ولی هنگامی که به باب تفعیل برده شود(همانند آیه فوق)معنی تکثیر و تشدید را میرساند.
و آن اینکه:قرآن میخواهد هم اشاره به میوههایی کند که به دون تغییر مورد استفاده قرار میگیرد،و هم به انواع غذاهای مختلفی که با انجام عملی روی این میوهها به دست میآید(در تفسیر اول"ما"در جمله ما عملته ایدیهم نافیه است و در صورت دوم موصوله).
در هر صورت،هدف آن است که حس حقشناسی و شکرگزاری انسانها را تحریک کند تا از طریق شکرگزاری قدم در مرحله معرفت پروردگار بگذارند، که شکر منعم نخستین گام معرفت کردگار است.
*** آخرین آیه مورد بحث سخن از تسبیح و تنزیه پروردگار میگوید،خط بطلان بر شرک مشرکان که در آیات گذشته از آن سخن بود میکشد،و راه توحید و یکتا پرستی را به همگان نشان میدهد،میفرماید:"منزه است کسی که تمام زوجها را آفرید،از آنچه زمین میرویاند،و از خود آنان،و از آنچه نمیدانند"! ( سُبْحٰانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ ) (1).
آری خداوندی که اینهمه"زوجها"را در پهنه جهان هستی آفریده علم و قدرتش بیانتهاست،عیب و نقصی در وجودش راه ندارد،لذا شریک و شبیه و نظیر برای او نیست،و اگر گروهی سنگ و چوبهای بیجان و مخلوقات دیگری را
1) 1) "سبحان"به گفته جمعی از مفسران و علماء ادب"علم"برای"تسبیح"است، زیرا علم(اسم خاص)گاهی برای اشخاص میباشد و آن را"علم شخص"مینامند، و گاهی برای جنس و آن را"علم جنس"میگویند،و گاهی برای معنا که"علم معنی" گفته میشود،بنا بر این مفهومش تنزیه و پاک شمردن خداوند از هر چیزی است که عیب و نقص باشد،تنزیهی مناسب مقام با عظمت پروردگار،و علم در هیچ جا اضافه نمیشود جز در"علم معنی"بعضی نیز گفتهاند"سبحان"معنی مصدری دارد،و مفعول مطلق برای فعل مقدری است،و در هر صورت تنزیه الهی را با مؤکدترین وجه بیان میدارد.
شبیه او شمردهاند از این نسبتهای ناروا بر دامان کبریائیش گردی نمینشیند! بدیهی است خداوند نیاز به این ندارد که خویشتن را تسبیح و تنزیه کند،این تعلیمی است برای بندگان و دستور العملی است برای پیمودن خط تکامل.
در اینکه منظور از"ازواج"در اینجا چیست مفسران سخن بسیار دارند:
آنچه مسلم است این است که"ازواج"جمع"زوج"معمولا به دو جنس مذکر و مؤنث گفته میشود،خواه در عالم حیوانات باشد،یا غیر آنها،سپس توسعه داده شده و به هر دو موجودی که قرین یکدیگر و یا حتی ضد یکدیگرند "زوج"اطلاق میشود،حتی به دو اطاق مشابه در یک خانه،یا دو لنگه در، و یا دو همکار و قرین،این کلمه گفته میشود،و به این ترتیب برای هر موجودی در جهان زوجی متصور است.
به هر حال بعید نیست که زوجیت در اینجا به همان معنی خاص یعنی جنس "مذکر"و"مؤنث"باشد،و قرآن مجید در این آیه خبر از وجود زوجیت در تمام جهان گیاهان و انسانها و موجودات دیگری که مردم از آن اطلاعی ندارند میدهد.
این موجودات ممکن است گیاهان باشد که وسعت دایره زوجیت در آن روز هنوز در آنها کشف نشده بود.
یا اشاره به حیوانات اعماق دریاها که در آن روز کسی از آن آگاه نبود، و امروز گوشهای از آن برای انسانها کشف شده است.
یا اشاره به موجودات دیگری که در کرات دیگر آسمانی زندگی میکنند.
و یا موجودات زنده ذره بینی،هر چند امروز دانشمندان،نر و مادهای در آنها سراغ ندارند،ولی دنیای این موجودات زنده آن قدر مرموز و پوشیده از معماهاست که ممکن است علم و دانش انسانها هنوز به این قسمت از آن راه نیافته باشد، حتی وجود زوجیت در جهان گیاهان نیز چنان که گفتیم در عصر نزول قرآن جز
در موارد خاصی مانند درختان نخل و امثال آن ناشناخته بود،و قرآن از آن پرده برداشت،و در قرون اخیر از طرق علمی این معنا به ثبوت رسید که مساله زوجیت در عالم گیاهان یک مساله عمومی و همگانی است.
این احتمال نیز داده شده است که"زوجیت"در اینجا اشاره به وجود ذرات مثبت و منفی در دل تمام اتمها است،زیرا میدانیم همه اشیاء این جهان از"اتم" تشکیل یافته،و اتم در حقیقت همچون آجر برای ساختمان عظیم این کاخ بزرگ عالم ماده است.
تا آن روز که اتم شکافته نشده بود خبری از وجود این زوجیت نبود،ولی بعد از آن وجود زوجهای منفی و مثبت در هسته اتم و الکترونهایی که به دور آن میگردند به ثبوت رسید.
بعضی نیز آن را اشاره به ترکیب اشیاء از"ماده"و"صورت"یا"جوهر" و"عرض"دانسته،و بعضی دیگر کنایه از"اصناف و انواع مختلف"گیاهان و انسانها و حیوانات و سایر موجودات عالم میدانند.
ولی روشن است وقتی ما بتوانیم این الفاظ را بر معنی حقیقی(جنس مذکر و مؤنث)حمل کنیم و قرینهای بر خلاف آن نباشد دلیلی ندارد که به سراغ معانی کنایی برویم،و چنان که دیدیم چندین تفسیر جالب برای معنی حقیقی زوجیت در اینجا وجود دارد.
به هر حال این آیه یکی دیگر از آیاتی است که محدود بودن علم انسان را بیان میکند و نشان میدهد که در این جهان حقایق بسیاری است که از علم و دانش ما پوشیده است (1).
1) 1) در باره"زوجیت موجودات جهان"و مخصوصا در عالم گیاهان در جلد دهم صفحه 115،و جلد 15 صفحه 190 ذیل آیه 7 سوره شعراء بحث کردهایم.
وَ آیَةٌ لَهُمُ اَللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ اَلنَّهٰارَ فَإِذٰا هُمْ مُظْلِمُونَ (37) وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَهٰا ذٰلِکَ تَقْدِیرُ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ (38) وَ اَلْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ حَتّٰی عٰادَ کَالْعُرْجُونِ اَلْقَدِیمِ (39) لاَ اَلشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهٰا أَنْ تُدْرِکَ اَلْقَمَرَ وَ لاَ اَللَّیْلُ سٰابِقُ اَلنَّهٰارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (40)
37-شب برای آنها(نیز)نشانهای است(از عظمت خدا)ما روز را از آن بر میگیریم، ناگهان تاریکی آنها را فرا میگیرد.
38-و خورشید(نیز برای آنها آیتی است)که پیوسته به سوی قرارگاهش در حرکت است،این تقدیر خداوند قادر و دانا است.
39-و برای ماه منزلگاههایی قرار دادیم(و به هنگامی که این منازل را طی کرد)سرانجام به صورت شاخه کهنه(قوسی شکل و زرد رنگ)خرما در میآید.
40-نه برای خورشید سزاوار است که به ماه رسد و نه شب بر روز پیشی میگیرد و هر کدام از آنها در مسیر خود شناورند.
هر یک از خورشید و ماه آیتی هستند
آیات مورد بحث بخش دیگری از نشانههای عظمت خدا را در جهان هستی بیان میکند،و حلقهای دیگر از حلقههای توحید را به دنبال بحثی که در آیات قبل در مورد معاد و احیای زمینهای مرده و پرورش گیاهان و درختان آمده،بیان میدارد.
نخست میفرماید:"شب برای آنها آیه و نشانهای است از عظمت خدا"( وَ آیَةٌ لَهُمُ اللَّیْلُ ).
در حالی که نور آفتاب همه جا را فرا گرفته و سپاه ظلمت به عقب رانده شده"ما نور آفتاب و روز را از آن برمیداریم،ناگهان تاریکی همه آنها را فرا میگیرد"( نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهٰارَ فَإِذٰا هُمْ مُظْلِمُونَ ).
تعبیر"نسلخ"از ماده سلخ(بر وزن بلخ)که در اصل به معنی کندن پوست حیوان است تعبیر لطیفی است،گویی روشنایی روز همچون لباس سفیدی است که بر تن شب پوشانیده شده،به هنگام غروب آفتاب این لباس را از تن او همچون پوستی میکنند،تا باطن و درون او آشکار گردد.
دقت در این تعبیر این نکته را بازگو میکند که طبیعت اصلی کره زمین تاریکی است،نور و روشنایی صفتی است عارضی که از منبع دیگری به او داده میشود،همچون لباس که بر تن کسی بپوشانند که هر گاه آن لباس را بیرون آورد رنگ طبیعی تن آشکار میشود! (1).
1) 1) "راغب"در"مفردات"میگوید:"سلخ"به معنی کندن پوست حیوان است،و به کندن"زره"از تن،و پایان یافتن ماه نیز اطلاق شده است.ولی بعضی از مفسران میگویند این در صورتی است که سلخ با"عن"متعدی شود و اگر با"من"متعدی گردد به معنی خارج ساختن است،ولی دلیل روشنی برای این تفاوت در کتب لغت نیافتیم هر چند در"لسان العرب"آمده است انسلخ النهار من اللیل خرج منه خروجا ولی ظاهر این است که این از همان معنی اول گرفته شده.
در اینجا قرآن مجید روی تاریکی شب انگشت نهاده،گویا میخواهد بعد از بیان زنده کردن زمینهای مرده که به عنوان آیتی از آیات خداوند قبلا گذشت،تبدیل روشنایی روز را به تاریکی شب به عنوان نمونهای از مرگ بعد از حیات بیان کند.
به هر حال هنگامی که انسان در میان ظلمت شب غرق میشود به یاد نور و برکاتش،نور و هیجاناتش،نور و منبع وجودش میافتد،و با یک مقایسه به"خالق نور و ظلمت"آشنا میگردد.
*** سومین آیتی که بعد از آیت شب به آن اشاره شده آیت نور و روشنایی و آفتاب است،میگوید:"خورشید نیز برای آنها آیتی است که پیوسته به سوی قرارگاهش در حرکت است"!( وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَهٰا ) (1).
این آیه به وضوح حرکت خورشید را به طور مستمر بیان میکند،اما در اینکه منظور از این حرکت چیست مفسران بحثهای فراوان دارند:
گروهی آن را اشاره به حرکت ظاهری خورشید بر گرد زمین میدانند که این حرکت تا پایان جهان که در حقیقت قرارگاه خورشید و پایان عمر اوست ادامه دارد.
بعضی دیگر آن را اشاره به میل شمس در تابستان و زمستان به سوی شمال و جنوب زمین دانستهاند،زیرا میدانیم خورشید از آغاز بهار از خط اعتدالی
1) 1) در ترکیب این جمله دو احتمال وجود دارد نخست اینکه عطف بر"اللیل" باشد و معنا چنین میشود و آیة لهم الشمس،دیگر اینکه الشمس مبتدا و تجری خبر آن باشد و ما احتمال اول را برگزیدیم.
به سوی شمال متمایل میشود،و تا مدار 23 درجه شمالی پیش میرود،و از آغاز تابستان به عقب باز میگردد تا در آغاز پائیز باز به خط اعتدالی میرسد،و همین خط سیر را تا آغاز زمستان به سوی جنوب ادامه میدهد،و از آغاز زمستان به سوی خط اعتدال حرکت میکند و در آغاز بهار به آن میرسد.
البته تمام این حرکات در واقع ناشی از حرکت زمین و تمایل محور آن نسبت به سطح مدارش میباشد،هر چند در ظاهر و به حسب حس مربوط به حرکت آفتاب است.
بعضی دیگر آن را اشاره به حرکت وضعی"کره آفتاب"دانستهاند،زیرا مطالعات دانشمندان بطور قطع ثابت کرده که خورشید به دور خود گردش میکند (1).
آخرین و جدیدترین تفسیر برای آیه فوق همانست که اخیرا دانشمندان کشف کردهاند و آن حرکت خورشید با مجموعه منظومه شمسی در وسط کهکشان ما به سوی یک سمت معین و ستاره دور دستی که آن را ستاره"وگا"نامیدهاند میباشد.
این معانی منافاتی با هم ندارند و ممکن است جمله"تجری"اشاره به تمام این حرکتها و حرکتهای دیگری که تا کنون علم و دانش ما به آن نرسیده و شاید در آینده کشف شود بوده باشد.
به هر حال حرکت دادن خورشید این کره بسیار عظیمی که یک میلیون و دویست هزار مرتبه از کره زمین بزرگتر است آن هم با حرکت حساب شده در این فضای بیکران از هیچکس میسر نیست جز از خداوندی که قدرتش فوق همه قدرتها و علم و دانشش بیانتهاست،و به همین جهت در پایان آیه میفرماید:"این تقدیر خداوند قادر و داناست"( ذٰلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ ).
1) 1) مطابق این تفسیر"لام"در"لمستقر لها"به معنی"فی"میباشد.
آخرین سخن در باره این آیه اینکه:در تعبیرات آن اشارهای است پر معنی به نظام سال شمسی که از حرکت خورشید در برجها حاصل میگردد، نظامی که به زندگی بشر نظم و برنامه میدهد،و جنبههای مختلف آن را تنظیم میکند.
*** لذا در آیه بعد برای تکمیل این بحث از حرکت ماه و منازل آن که نظام بخش ایام ماه است،سخن میگوید،و میفرماید:"ما برای ماه منزلهایی قرار دادیم، و به هنگامی که این منزلها را طی کرد سرانجام به صورت شاخه کهنه قوسی شکل زرد رنگ خرما در میآید"!( وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ حَتّٰی عٰادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ ).
منظور از"منازل"همان منزلگاههای بیست و هشتگانهای است که ماه قبل از"محاق"و تاریکی مطلق طی میکند،زیرا هنگامی که ماه،سی روز تمام باشد تا شب بیست و هشتم در آسمان قابل رؤیت است،ولی در این شب بیست و هشتم به صورت هلال بسیار باریک زرد رنگ و کم نور و کم فروغ در میآید،و در دو شب باقیمانده قابل رؤیت نیست که آن را"محاق"مینامند البته در ماههایی که بیست و نه روز است تا شب بیست و هفتم معمولا ماه در آسمان دیده میشود،و دو شب باقیمانده محاق است.
این منزلگاهها کاملا دقیق و حساب شده است،به طوری که منجمان از صدها سال قبل میتوانند طبق محاسبات دقیقی که دارند آن را پیش بینی کنند! این نظام عجیب به زندگی انسانها نظم میبخشد،و یک تقویم طبیعی آسمانی است که با سواد و بیسواد توانایی خواندن آن را دارد،بطوری که اگر انسان کمی دقت و ممارست در وضع ماه در شبهای مختلف کند میتواند با نگاه کردن وضع آن دقیقا و یا تقریبا بداند آن شب کدام شب از ماه است(و ما این امر را آزمودهایم).
زیرا در آغاز ماه نوکهای هلال رو به طرف بالا است،و تدریجا بر حجم ماه افزوده میشود تا هفتم که نیمی از دایره کامل ماه آشکار میشود و باز بر آن افزوده میشود تا چهاردهم که به صورت بدر کامل در میآید.
از آن به بعد از سمت پائین ماه کم میشود تا بیست و یکم که باز به صورت نیم دایره در میآید،همچنین از آن کاسته میشود تا شب بیست و هشتم که به صورت هلال ضعیف کمرنگی در میآید که نوکهای آن رو به طرف پائین است.
آری اساس زندگی انسانها را نظم تشکیل میدهد،و نظم بدون تعیین دقیق زمان امکان پذیر نیست،و خداوند این تقویم دقیق ماهانه و سالانه را در آسمان برای همین هدف قرار داده است.
و از همین جا مفهوم تعبیر لطیف"کالعرجون القدیم" (1)روشن میشود.
زیرا"عرجون"به طوری که غالب مفسران و ارباب لغت گفتهاند آن قسمت از خوشه خرماست که به درخت اتصال دارد،توضیح اینکه:خرما به صورت خوشه بر درخت ظاهر میشود،پایه این خوشه به صورت چوب قوسی شکل زرد رنگی است که به درخت متصل است و نوک آن مانند جارو است،و دانههای خرما همچون دانههای انگور به نخهای آن متصلند،هنگامی که خوشه نخل را میبرند آن پایه قوسی شکل بر درخت باقی میماند که وقتی میخشکد و پژمرده میشود کاملا به هلال قبل از محاق میماند زیرا همانگونه که هلال آخر ماه که در جانب مشرق آسمان نزدیک صبحگاهان ظاهر میشود خمیده و پژمرده و زرد رنگ
1) 1) "عرجون"به عقیده جمعی از ارباب لغت از ماده"انعراج"به معنی "اعوجاج"و"انعطاف"گرفته شده و بنا بر این"نون"آن زائده است،و بر وزن"فعلون" میباشد،ولی به عقیده جمعی دیگر از ماده"عرجن"گرفته شده،و نون آن اصلی است، و به معنی پایه شاخهای است که کج میشود و بر درخت خرما باقی میماند،و"قدیم" به معنی هر چیز کهنه است که زمانی بر آن بگذرد.
و نوکهای آن رو به پائین است، "عرجون قدیم"نیز همین گونه است.
در حقیقت این شباهت در جهان مختلف ظاهر میشود:
از نظر هلالی بودن چوب خوشه خرما،از نظر زرد رنگ بودن،از نظر پژمردگی،از نظر تمایل نوک قوس آن به طرف پائین،و از نظر قرار گرفتن در میان توده سبز رنگ شاخههای درخت نخل که بیشباهت به قرار گرفتن هلال آخرین شب در میان آسمان تیره رنگ نیست.
و توصیف آن به"قدیم"اشاره به کهنگی آن است زیرا هر قدر این شاخهها کهنهتر میشود باریکتر و پژمردهتر و زرد رنگتر میشود و شباهت بیشتری به هلال آخر ماه پیدا میکند،سبحان اللّٰه که در یک تعبیر کوتاه چه ظرافتها و چه زیبائیها نهفته شده است؟! *** آخرین آیه مورد بحث سخن از ثبات و دوام این نظم سال و ماه،و شب و روز، است،پروردگار آن چنان برنامهای برای آنها تنظیم کرده که کمترین دگرگونی در وضع آنها پیدا نمیشود و تاریخ بشر به خاطر همین ثبات کاملا تنظیم میگردد.
میفرماید:"نه برای خورشید سزاوار است که به ماه رسد،و نه شب بر روز پیشی میگیرد،و هر کدام از آنها در مسیر خود شناورند"!( لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهٰا أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سٰابِقُ النَّهٰارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ ).
میدانیم خورشید دوران خود را در برجهای دوازدهگانه در یک سال طی میکند،در حالی که کره ماه منزلگاههای خویش را در یک ماه طی میکند.
بنا بر این حرکت دورانی ماه در مسیرش دوازده بار از حرکت خورشید در مدارش سریعتر است،لذا میفرماید خورشید هرگز در حرکت خود به پای ماه نمیرسد تا حرکت یک ساله خود را در یک ماه انجام دهد و نظام سالیانه بر هم خورد.
همچنین شب بر روز پیشی نمیگیرد که بخشی از آن را در کام خود فرو برد و نظام موجود به هم ریزد،بلکه همه اینها مسیر خود را میلیونها سال بدون کمترین تغییر ادامه میدهند.
از آنچه گفتیم روشن میشود که منظور از حرکت خورشید در این بحث حرکت آن بحسب حس ماست،جالب اینکه این تعبیر حتی بعد از آنکه به ثبوت رسیده که خورشید در جای خود ساکن و زمین در مدت یک سال یک بار به دور آن میگردد نیز به کار میرود،مثلا امروز میگویند تحویل خورشید به برج حمل(رسیدن آن به آغاز فروردین)و یا رسیدن خورشید به دایره نصف النهار، و یا رسیدن به میل کلی(منظور از میل کل رسیدن خورشید به آخرین نقطه ارتفاع خود در نیم کره شمالی در آغاز تابستان و یا به عکس آخرین نقطه انخفاض در آغاز زمستان است).
این تعبیرات همگی نشان میدهد که حتی بعد از کشف حرکت زمین به دور خورشید و سکون آن،تعبیرات گذشته راجع به حرکت خورشید به کار میرود چرا که از نظر حسی چنین به نظر میآید که خورشید در حرکت است،و این تعبیرات از همین جا گرفته میشود.
و به این ترتیب شناور بودن خورشید و ماه در فلکهای خود( کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ )نیز از همین جا ناشی میشود.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از شناور بودن خورشید در فلک خود حرکت آن همراه با منظومه شمسی و همراه با کهکشانی که ما در آن قرار داریم میباشد چه اینکه امروز ثابت شده است که منظومه شمسی ما جزئی از کهکشان عظیمی است که به دور خود در حال گردش است (1).
1) 1) این حرکت غیر از حرکت مجموعه منظومه شمسی در دل کهکشان است که به سوی ستاره"وگا"در حرکت میباشد،و اخیرا به آن اشاره کردیم.
زیرا"فلک"چنان که ارباب لغت گفتند در اصل به معنی بر آمدن پستان دختران و شکل دورانی به خود گرفتن است،سپس به قطعاتی از زمین که مدور است و یا اشیاء مدور دیگر نیز اطلاق شده،و از همین رو به مسیر دورانی کواکب نیز اطلاق میشود.
جمله" کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ "به عقیده بسیاری از مفسران اشاره به هر یک از خورشید و ماه و ستارگان است که برای خود مسیر و مداری دارند،هر چند نام ستارگان قبلا در آیات ذکر نشده،ولی با توجه به ذکر"لیل"(شب) و قرین بودن ستارگان با ماه و خورشید،فهم این معنی از جمله مزبور بعید به نظر نمیرسد،به خصوص که"یسبحون"به صورت صیغه جمع آمده است.
این تفسیر نیز وجود دارد که این جمله اشاره به هر یک از خورشید و ماه و شب و روز بوده باشد،چرا که شب و روز هر کدام برای خود مداری دارند و دقیقا دور کره زمین گردش میکنند،تاریکی نیمی از کره زمین را همیشه پوشانده،و روشنایی نیم دیگر را و این دو در بیست و چهار ساعت یک دور تمام به گردش زمین میگردند.
تعبیر به"یسبحون"از ماده"سیاحت"که طبق نقل راغب در مفردات در اصل به معنی حرکت"سریع"در آب و هوا است (1)اشاره به حرکت سریع کرات آسمانی میکند،و آنها را تشبیه به موجودات عاقلی کرده است که با سرعت به گردش خود ادامه میدهند،امروز نیز این حقیقت ثابت شده که اجرام آسمانی با سرعتهای بسیار عجیب و گاه سرسامآوری در مسیر خود حرکت دارند.
1) 1) اینکه ذکر خدا و عبادت او را"تسبیح"میگویند نیز از همین جا ناشی شده، چرا که آن هم یک نوع حرکت سریع در طریق اطاعت و عبادت پروردگار است(مفردات راغب ماده سبح).
"دوران"در لغت عرب به حرکت دایره مانند گفته میشود،در حالی که "جریان"اشاره به حرکات طولی است،جالب اینکه در آیات فوق برای خورشید هم حرکت جریانی قائل شده،و هم دورانی،یک جا میگوید:و الشمس تجری...
و در جای دیگر از شناور بودن خورشید در فلک(مسیر دایره مانند)سخن میگوید ( کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ ).
آن روز که این آیات نازل شد فرضیه هیئت"بطلمیوس"با قدرت هر چه تمامتر بر محافل علمی حاکم بود،طبق این فرضیه اجرام آسمانی به خودی خود گردشی نداشتند،بلکه در دل افلاک که اجسامی بلورین و متراکم روی هم همچون طبقات پوست پیاز بودند میخکوب شده بودند و حرکت آنها تابع حرکت افلاکشان بود،بنا بر این در آن روز نه شناور بودن خورشید مفهومی داشت،و نه حرکت طولی و جریانی آن.
اما بعد از فرو ریختن پایههای فرضیه بطلمیوس در پرتو کشفیات قرون اخیر، و آزاد شدن اجرام آسمانی از قید و بند افلاک بلورین،این نظریه قوت گرفت که خورشید در مرکز منظومه شمسی ثابت و بیحرکت است،و تمام منظومه شمسی پروانهوار به گرد او میچرخند.
در اینجا باز مفهوم تعبیرات آیات فوق که حرکت طولی و دورانی را به خورشید نسبت میداد روشن نبود.
تا اینکه باز علم به پیشرفت خود ادامه داد و در این اواخر چند نوع حرکت برای خورشید ثابت شد:
حرکت وضعی آن به دور خودش.
حرکت طولی آن همراه منظومه شمسی به سوی نقطه مشخصی از آسمان.
حرکت دورانی آن همراه مجموعه کهکشانی که جزئی از آن است.
و به این ترتیب یک معجزه دیگر علمی قرآن به ثبوت رسید.
برای روشنتر شدن این مساله قسمتی از بحثی را که در یکی از دائرة المعارفها پیرامون حرکت خورشید آمده است در اینجا میآوریم:
در خورشید دارای حرکات"ظاهری"(حرکت یومی و حرکت سالیانه).
و حرکات"واقعی"است.
خورشید در حرکت یومی و حرکت ظاهری کره آسمان شرکت دارد،در نیمکره ما از مشرق طلوع میکند،در طرف جنوب از نصف النهار محل میگذرد و در مغرب غروب میکند،عبور آن از نصف النهار ظهر حقیقی را مشخص میسازد.
خورشید،حرکت(ظاهری)سالیانهای به دور زمین نیز دارد که هر"روز" آن را قریب یک درجه از مغرب به طرف مشرق میبرد،در این حرکت،خورشید سالی یک بار از مقابل برجها میگذرد،مدار این حرکت در صفحه"دائرة البروج" واقع است،این حرکت در تاریخ نجوم اهمیت فراوان داشته است،"اعتدالین" و"انقلاب"و"میل کلی"مربوط به آن،و سال شمسی مبتنی بر آن است.
علاوه بر این حرکات ظاهری حرکت دورانی کهکشان، خورشید را با سرعت حدود یک میلیون و یکصد و سی هزار کیلومتر در ساعت!در فضا میگرداند،اما در داخل کهکشان هم خورشید ثابت نیست،بلکه با سرعتی قریب هفتاد و دو هزار و چهارصد کیلومتر در ساعت!به جانب صورت فلکی"جاثی علی رکبتیه" (1)حرکت میکند.
و اینکه ما از این حرکت سریع خورشید در فضا بیخبریم به سبب دوری اجرام
1) 1) "جاثی علی رکبتیه"مجموعهای از ستارگان است که یک صورت فلکی را تشکیل میدهد و شبیه کسی است که بر سر زانو نشسته و آماده برخاستن است،و این تعبیر از همین معنی گرفته شده است.
فلکی است که ماخذ تشخیص این حرکت وضعی خاص نیز هست.
دوره حرکت وضعی خورشید در استوای آن حدود بیست و پنج شبانه روز میباشد (1)و (2).
تعبیرات قرآن به اندازهای حساب شده است که ریزهکاریها و دقتهای آن قابل احصا نیست،در آیات فوق هنگامی که سخن از حرکت ظاهری ماه و خورشید در مسیر ماهانه و سالیانه در میان است میگوید:"برای خورشید سزاوار نیست که به پای ماه برسد(چرا که ماه مسیر خود را در یک ماه طی میکند و خورشید در یک سال،این تفاوت سرعت به اندازهای است که تعبیر میکند این هرگز به پای او نمیرسد( لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهٰا أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ ).
اما در مورد شب و روز چون با هم فاصله چندانی ندارند و دقیقا پشت سر هم قرار گرفتهاند میگوید"شب از روز پیشی نمیگیرد"میبینیم این دو تعبیر در اینجا بسیار حساب شده است.
در آیات فوق اشاره به دو موضوع که از مهمترین مسائل زندگی انسانهاست به عنوان دو آیت از آیات الهی شده است:موضوع تاریکی شب،و موضوع خورشید و نور آفتاب.
پیش از این گفتهایم که نور لطیفترین و پربرکتترین موجودات جهان ماده است،نه تنها روشنایی و زندگی ما که هر حرکت و جنبشی بستگی به نور آفتاب دارد،نزول قطرات باران،نمو گیاهان،شکفتن غنچهها،رسیدن میوهها،زمزمه جویبارها،رنگین شدن سفره انسانها از انواع مواد غذایی،حتی حرکت چرخهای عظیم کارخانهها،و تولید برق و انواع محصولات صنعتی بازگشت به این منبع بزرگ انرژی یعنی نور آفتاب میکند.
خلاصه اینکه تمام انرژیهای روی کره زمین(جز انرژی ناشی از شکستن هسته اتمها)همه از نور آفتاب مدد میگیرد که اگر او نبود همه جا خاموش و بیروح،بینور و بیحرکت و مرده بود.
تاریکی شب با اینکه بوی مرگ و فنا میدهد از نظر تعدیل نور آفتاب و تاثیر عمیق آن در آرامش جسم و جان و جلوگیری از خطرات تابش یک نواخت نور خورشید نیز یک امر حیاتی برای انسانها محسوب میشود،که اگر تناوب شب و روز نبود حرارت در کره زمین آن چنان بالا میرفت که همه چیز را آتش میزد،چنان که در کره ماه که شبها و روزهای طولانی دارد(هر کدام به اندازه پانزده شبانه روز کره زمین است)روزهایش گرمایی کشنده،و شبهایش سرمایی نابود کننده دارد.
بنا بر این هر یک از این دو(نور و ظلمت)آیتی است عظیم از آیات الهی.
از این گذشته نظم بسیار دقیقی که بر این دو حاکم است به وجود آورنده تاریخ منظم زندگی انسانهاست،تاریخی که اگر نبود روابط اجتماعی به هم میریخت،و زندگی برای انسان بسیار مشکل میشد،از این نظر نیز این دو از آیات الهی هستند.
جالب اینکه قرآن در این آیات میگوید:"شب از روز پیشی نمیگیرد" این تعبیر نشان میدهد که روز قبل از شب آفریده شده،و شب به دنبال آنست
درست است که اگر کسی از بیرون به کره زمین نگاه کند این دو را مانند دو موجود سیاه و سفید میبیند که مرتبا بر گرد کره زمین میچرخند،و در این حرکت دایره مانند قبل و بعدی تصور نمیشود.
اما اگر توجه کنیم که این کره زمین ما نخست جزء آفتاب بوده و در آن روز همه جا روز بود و شبی وجود نداشت اما به محض اینکه از آن جدا و دور شد و سایه مخروطی شکل آن در جهت مخالف نور آفتاب افتاد شب پدید آمد شبی که به دنبال روز در حرکت است،دقت و ظرافت این تعبیر روشن میشود.
و همانگونه که گفتیم نه تنها خورشید و ماه در این فضای بیکران شناورند که شب و روز هم در این فضا بر گرد کره زمین شنا میکنند،و هر یک برای خود مدار و مسیر دورانی دارند.
در روایات متعددی که از طرق اهل بیت نقل شده نیز به این معنی تصریح شده است که خداوند روز را قبل از شب آفرید.
در روایتی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود
خلق النهار قبل اللیل "روز را قبل از شب آفرید" (1).
و در روایت دیگری از امام علی بن موسی الرضا ع آمده است:
"النهار خلق قبل اللیل" سپس امام ع به آیه لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهٰا أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سٰابِقُ النَّهٰارِ در این زمینه استدلال فرمود (2).
همین معنی از امام باقر ع نیز به صورت زیر نقل شده است:
ان اللّٰه عز و جل خلق الشمس قبل القمر،و خلق النور قبل الظلمة: "خداوند بزرگ خورشید را قبل از ماه و نور را قبل از ظلمت آفرید" (3).
وَ آیَةٌ لَهُمْ أَنّٰا حَمَلْنٰا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی اَلْفُلْکِ اَلْمَشْحُونِ (41) وَ خَلَقْنٰا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ مٰا یَرْکَبُونَ (42) وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلاٰ صَرِیخَ لَهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْقَذُونَ (43) إِلاّٰ رَحْمَةً مِنّٰا وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ (44)
41-این نیز برای آنها نشانهای است(از عظمت پروردگار)که ما فرزندانشان را در کشتیهایی که مملو(از وسائل و بارها است)حمل کردیم.
42-و برای آنها مرکبهای دیگری همانند آن آفریدیم.
43-و اگر بخواهیم آنها را غرق میکنیم،به طوری که نه فریادرسی داشته باشند،و نه کسی آنها را از دریا بگیرد.
44-مگر باز هم رحمت ما شامل حال آنها شود و تا زمان معینی از این زندگی بهره گیرند.
حرکت کشتیها در دریاها نیز آیتی است
گر چه بعضی از مفسران مانند قرطبی نخستین آیه مورد بحث را از پیچیدهترین آیات این سوره شمرده،ولی دقت در این آیات و پیوندشان با آیات قبل نشان میدهد پیچیدگی خاصی در تفسیر این آیات نیست،زیرا در آیات پیشین سخن از نشانههای پروردگار در آفرینش آفتاب و ماه و شب و روز و همچنین زمین و برکات زمین بود،و در آیات مورد بحث سخن از دریاها و بخشی از نعمتها و مواهب دریا یعنی حرکت کشتیهای تجاری و مسافربری بر صحنه آنها میباشد.
به علاوه حرکت این کشتیها در دل اوقیانوسها بیشباهت به حرکت کواکب آسمان در اقیانوس فضا نیست.
لذا نخست میفرماید"این نیز برای آنها آیت و نشانهای است از عظمت پروردگار که ما فرزندانشان را در کشتیهایی که مملو از وسائل زندگی است حمل کردیم"( وَ آیَةٌ لَهُمْ أَنّٰا حَمَلْنٰا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ ).
ضمیر"لهم"نه تنها به مشرکان مکه بلکه به همه عباد و بندگان خدا باز میگردد که در آیات گذشته از آنها سخن در میان بود.
"ذریه"چنان که"راغب"در"مفردات"آورده:در اصل به معنی فرزندان کوچک است هر چند گاهی در تعبیرات متعارف به همه فرزندان،اعم از کوچک و بزرگ،اطلاق میشود،این کلمه هم به معنی مفرد استعمال میشود و هم معنی جمع.
و اینکه میگوید:ما فرزندان آنها(یا فرزندان کوچک آنها را)بر این کشتیها حمل کردیم بیآنکه از خودشان سخنی بگوید شاید به این مناسبت است که فرزندان نیاز بیشتری به این مرکب را هوار دارند،چرا که بزرگترها برای پیاده روی و پیمودن سواحل دریاها آمادهترند.
از این گذشته این تعبیر برای تحریک عواطف آنها مناسبتر میباشد.
تعبیر به"مشحون"(پر)اشاره به این است که نه تنها خودشان بر کشتی سوار میشوند بلکه مال التجاره و وسائل مورد نیاز آنها نیز با آن حمل و نقل میگردد.
و اینکه بعضی"فلک"را در آیه فوق به خصوص کشتی نوح تفسیر کردهاند و"ذریه"را به معنی آباء و پدران(از ماده"ذرأ"به معنی آفرینش)تفسیر بعیدی به نظر میرسد،مگر اینکه منظور بیان یک مصداق روشن بوده باشد.
به هر حال حرکت کشتیها که بزرگترین و مهمترین وسیله حمل و نقل بشر میباشد،و کاری که از آنها ساخته است هزاران برابر مرکبهای دیگر است،
نتیجه خواص ویژه آب و وزن مخصوص اجسامی که کشتی از آن ساخته شده، و خاصیت بادها(در کشتیهای بادبانی)و نیروی بخار(در کشتیهای موتوری)و انرژی اتمی(در کشتیهایی که با نیروی اتم کار میکند)میباشد.
و همه اینها قوا و نیروهایی است که خدا مسخر انسان ساخته و هر یک از آنها و نیز مجموعه آنها آیتی از آیات الهی است.
*** و برای اینکه توهم نشود که تنها مرکب خداداد کشتیهاست در آیه بعد میافزاید:"و ما برای آنها مرکبهای دیگری مانند آن آفریدیم"( وَ خَلَقْنٰا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ مٰا یَرْکَبُونَ ).
مرکبهایی که در خشکی یا در هوا و فضا راه میرود،و انسانها و وسائل آنها را بر دوش خود حمل میکند.
گرچه بعضی این آیه را تفسیر به خصوص شتر کردهاند که"کشتی صحرا" نام گرفته،و بعضی به همه چهار پایان،و بعضی به هواپیماها و سفینههای فضایی که در عصر ما اختراع شده(و تعبیر به"خلقنا"در مورد آنها از این نظر است که مواد و وسائل آن قبلا آفریده شده است).
ولی اطلاق تعبیر آیه مفهوم وسیعی را ترسیم میکند که همه اینها و غیر اینها را فرا میگیرد.
البته در بعضی از آیات قرآن کرارا"انعام"(چهار پایان)در کنار"فلک" (کشتیها)قرار گرفته است،مانند وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْفُلْکِ وَ الْأَنْعٰامِ مٰا تَرْکَبُونَ :
"از کشتیها و چهار پایان موجوداتی آفرید که بر آنها سوار میشوید"(زخرف -12)و نیز در آیه 80 سوره مؤمن میخوانیم: وَ عَلَیْهٰا وَ عَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ :
"بر چهار پایان و کشتیها حمل(سوار)میشوید.
ولی این آیات نیز منافاتی با عمومیت مفهوم آیه مورد بحث ندارد.
آیه بعد برای روشنتر ساختن این نعمت بزرگ حالتی را که از دگرگون شدن این نعمت به وجود میآید بیان میکند میگوید:"اگر بخواهیم آنها را غرق میکنیم،آن چنان که نه فریادرسی داشته باشند،و نه کسی که آنها را از دریا بگیرد"( وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلاٰ صَرِیخَ لَهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْقَذُونَ ).
به یک موج عظیم فرمان میدهیم کشتی آنها را واژگون کند! یا به یک گرداب ماموریت میدهیم آنها را در کام خود فرو بلعد! یا به یک طوفان دستور میدهیم آنها را مانند یک پر کاه بردارد و در وسط امواج پرتاب کند! و اگر بخواهیم خاصیت آب و کشتی و نظم وزش باد و آرامش دریا را بر هم میزنیم تا همه چیز آنها به هم ریزد،این مائیم که این نظام را تداوم میبخشیم، تا آنها بهره گیرند،و اگر گهگاه حوادثی از این قبیل میفرستیم برای این است که از روی آن اهمیت نعمتی را که در آن غرقند بدانند.
"صریخ"از ماده"صراخ"به معنی فریادرس است.
و"ینقذون"از ماده"انقاذ"به معنی بر گرفتن و نجات دادن است.
*** و سرانجام آخرین آیه مورد بحث برای تکمیل این سخن میافزاید:"مگر باز هم رحمت ما شامل حال آنها شود،و تا زمان معینی که پایان زندگی آنهاست از این زندگی بهره گیرند"( إِلاّٰ رَحْمَةً مِنّٰا وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ ).
آری با هیچ وسیلهای آنها نمیتوانند نجات یابند جز اینکه نسیم رحمت ما بوزد و لطف ما به یاری آنها بشتابد.
"حین"به معنی وقت،در آیه فوق اشاره به پایان زندگی انسان و اجل او است و بعضی آن را به پایان جهان تفسیر کردهاند.
آری آنها که بر کشتی سوار شدهاند(اعم از کشتیهای بادبانی کوچک قدیم
و یا کشتیهای کوهپیکر اوقیانوسپیمای امروز)به خوبی عمق تعبیر این آیه را درک کردهاند که عظیمترین کشتیهای جهان در برابر امواج عظیم دریا و طوفانهای هولناک اوقیانوسها همچون یک پر کاه است و اگر رحمت الهی شامل حال انسانها نباشد نجات آنها ممکن نیست.
او میخواهد در این باریکهای که در میان مرگ و زندگی است قدرت عظیم خود را به انسانها نشان دهد شاید گمگشتگان راه به خود آیند و از این طریق راهی به سوی او بگشایند.
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اِتَّقُوا مٰا بَیْنَ أَیْدِیکُمْ وَ مٰا خَلْفَکُمْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (45) وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ (46) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اَللّٰهُ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشٰاءُ اَللّٰهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (47)
45-هنگامی که به آنها گفته شود از آنچه پیش رو و پشت سر شما است(از عذابهای الهی) بترسید،تا مشمول رحمت الهی شوید(اعتنا نمیکنند).
46-و هیچ آیهای از آیات پروردگارشان برای آنها نمیآید مگر اینکه از آن روی گردان میشوند.
47-و هنگامی که به آنها گفته شود از آنچه خدا به شما روزی کرده انفاق کنید کافران به مؤمنان میگویند آیا ما کسی را اطعام کنیم که اگر خدا میخواست او را اطعام میکرد(پس خدا خواسته که او گرسنه باشد)شما فقط در گمراهی آشکارید.
تمام آیات الهی را نادیده می گیرند
از آنجا که در آیات گذشته سخن از بحثهای مهمی از آیات پروردگار در پهنه جهان هستی بود،در آیات مورد بحث عکس العمل کفار لجوج را در برابر آیات الهی،و همچنین دعوت پیامبر ص و انذار به عذاب پروردگار بیان میکند.
در نخستین آیه میفرماید:"هنگامی که به آنها گفته میشود از آنچه پیش رو و پشت سر شماست از عذابهای الهی بپرهیزید،تا مشمول رحمت الهی شوید، اعراض میکنند و رویگردان میشوند"( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّقُوا مٰا بَیْنَ أَیْدِیکُمْ وَ مٰا خَلْفَکُمْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ) (1).
در اینکه منظور از" مٰا بَیْنَ أَیْدِیکُمْ "(آنچه پیش روی شماست)"و ما خلفکم"(آنچه پشت سر شما قرار دارد)چیست؟مفسران تفسیرهای بسیاری گفتهاند:
از جمله اینکه منظور از"ما بین ایدیکم"مجازاتهای دنیاست که نمونهای از آن در آیات قبل ذکر شده،و منظور از"ما خلفکم"مجازاتهای آخرت است که در پشت سر دارند،و تعبیر به"پشت سر"به خاطر آنست که هنوز نیامده،گویی پشت سر انسان در حرکت است،و سرانجام روزی به او میرسد و دامانش را میگیرد، و منظور از پرهیز کردن از این مجازاتها این است که عوامل آن را ایجاد نکند و به تعبیر دیگر کاری نکند که مستوجب این عقوبات گردد.
شاهد این سخن اینکه تعبیر به"اتقوا"در آیات قرآن یا در مورد خداوند به کار رفته،و یا در مورد روز قیامت و مجازات الهی که در حقیقت هر دو به یک معنی باز میگردد،چرا که پرهیز از خداوند پرهیز از مجازات اوست.
1) 1) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ ...جمله شرطیه است و جزاء آن محذوف میباشد که از آیه بعد استفاده میشود،و در تقدیر چنین بوده:و اذا قیل لهم اتقوا...اعرضوا عنه.
این خود دلیل بر آنست که در آیه مورد بحث نیز منظور پرهیز از عذاب و مجازات الهی در این جهان و جهان دیگر است.
بعضی آیه را به عکس این معنی تفسیر کردهاند:"ما بین ایدی"را به عذاب آخرت و"ما خلفکم"را به عذاب دنیا،چرا که آخرت در پیش روی ما قرار دارد(این تفسیر تفاوت چندانی از نظر نتیجه با تفسیر اول ندارد).
ولی بعضی گفتهاند منظور از"پیشرو"گناهانی است که قبلا انجام شده که پرهیز از آن به معنی توبه و جبران است،و منظور از"پشت سر"گناهانی است که بعدا انجام میشود.
بعضی دیگر معتقدند که منظور از"پیش رو"گناهان آشکار و"پشت سر" به معنی گناهان پنهان است.
بعضی دیگر"ما بین ایدیکم"را اشاره به انواع عذاب دنیا،و"ما خلفکم" را اشاره به مرگ میدانند(در حالی که مرگ چیزی نیست که قابل پرهیز کردن باشد).
بعضی مانند نویسنده"فی ظلال"این دو تعبیر را کنایه از احاطه موجبات غضب و عذاب الهی دانسته که کافران را از هر سو فرا گرفته است.
آلوسی در"روح المعانی"و فخر رازی در"تفسیر کبیر"هر کدام احتمالات متعددی دادهاند که قسمتی از آن گفته شد،و علامه طباطبائی در"المیزان""ما بین ایدکم"را اشاره به شرک و معاصی در دنیا میداند،و"ما خلفکم"را اشاره به عذاب در آخرت (1).
در حالی که ظاهر آیه اینست که این هر دو از یک جنس میباشند تنها تفاوت زمانی دارند،نه اینکه یکی اشاره به شرک و گناه و دیگری اشاره به مجازات آن باشد.
1) 1) "المیزان"جلد 17 صفحه 96(ذیل آیات مورد بحث).
به هر حال بهترین تفسیر برای این جمله همانست که در آغاز گفته شد و آیات مختلف قرآن نیز گواه بر آن است،و آن اینکه منظور از"ما بین ایدیکم" مجازاتهای دنیاست و"ما خلفکم"مجازاتهای آخرت.
*** در آیه بعد بار دیگر روی همین معنی تاکید میکند و لجاجت و پافشاری این کوردلان را در نادیده گرفتن آیات الهی و تعلیمات پیامبران مشخص ساخته، میفرماید:"هیچ آیهای از آیات پروردگارشان برای آنها نمیآید مگر اینکه از آن رویگردان میشوند"( وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ ).
نه بیان آیات انفسی در آنها مؤثر است،و نه شرح آیات آفاقی،نه تهدید و انذار،و نه بشارت و نوید به رحمت الهی،نه منطق عقل و خرد را میپذیرند و نه فرمان عواطف و فطرت را،آنها به کورانی میمانند که نزدیکترین اشیاء اطراف خود را مشاهده نمیکنند و حتی نور آفتاب را از ظلمت و تاریکی شب فرق نمینهند! *** سپس قرآن انگشت روی یکی از موارد مهم لجاجت و اعراض آنها گذارده میگوید:"هنگامی که به آنها گفته شود از آنچه خدا به شما روزی کرده است در راه او انفاق کنید کافران به مؤمنان میگویند:آیا ما کسی را اطعام کنیم که اگر خدا میخواست او را سیر میکرد،شما تنها در گمراهی آشکارید"! ( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ).
این همان منطق بسیار عوامانهای است که در هر عصر و زمان از ناحیه افراد خود خواه و بخیل مطرح میشود که میگویند:اگر فلانی فقیر است لا بد
کاری کرده که خدا میخواهد فقیر بماند،و اگر ما غنی هستیم لا بد عملی انجام دادهایم که مشمول لطف خدا شدهایم،بنا بر این نه فقر آنها و نه غنای ما هیچکدام بی حکمت نیست!! غافل از اینکه جهان میدان آزمایش و امتحان است،خداوند یکی را با تنگدستی آزمایش میکند،و دیگری را با غنا و ثروت،و گاه یک انسان را در دو زمان با این دو در بوته امتحان قرار میدهد که آیا به هنگام فقر امانت و مناعت طبع و مراتب شکرگزاری را بجا میآورد؟یا همه را زیر پا میگذارد؟ و به هنگام غنا از آنچه در اختیار دارد در راه او انفاق میکند یا نه؟ گرچه بعضی آیه فوق را بر گروه خاصی،مانند یهود یا مشرکان عرب و یا جمعی از ملحدین و منکران آئینهای انبیا،تطبیق کردهاند،ولی ظاهر این است که آیه مفهوم عامی دارد که در هر عصر و زمانی مصداقهایی برای آن میتوان یافت،هر چند مصداق آن در عصر نزول آیه افرادی از یهود یا مشرکان بودهاند، این یک بهانه عمومی در طول اعصار و قرون بوده و هست که میگویند اگر رازق خداوند است پس چرا شما از ما میخواهید که افراد فقیر را روزی دهیم؟و اگر خدا خواسته است آنها محروم بمانند پس چرا ما کسی را بهرهمند سازیم که خدا محرومشان ساخته؟ بیخبر از اینکه گاه نظام تکوین چیزی ایجاب میکند و نظام تشریع چیز دیگر.
نظام تکوین چنین ایجاب کرده که خداوند زمین را با تمام مواهبش در اختیار بشر قرار دهد،و آنها را در اعمال خود برای طی کردن مسیر تکامل آزاد بگذارد،و در عین حال غرائزی در او آفریده که هر کدام او را به سویی سوق میدهد.
و نظام تشریع چنین ایجاب کرده که قوانینی برای کنترل غرائز،تهذیب
نفوس،و تربیت انسانها از طریق ایثار و فداکاری و گذشت و انفاق قرار دهد، و انسان را که استعداد رسیدن به مقام خلیفة اللهی دارد از این طریق به آن مقام منیع برساند،از طریق زکات تطهیر نفوس کند،و از طریق انفاق بخل را از دلها بزداید،و فاصله طبقاتی را که منشأ هزاران فساد در زندگی بشر است از بین ببرد.
این درست به آن میماند که افرادی بگویند چه ضرورتی دارد که ما درس بخوانیم و یا دیگری را درس بدهیم؟اگر خدا میخواست به همه ما علم میداد تا هیچکس نیاز به فرا گرفتن علم نداشته باشد،آیا هیچ عاقلی این منطق را میپذیرد؟ (1).
جمله" قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا "که تکیه روی عنوان کفر آنها کرده با اینکه ممکن بود به جای آن تنها از ضمیر استفاده شود اشاره به این است که این منطقهای خرافی و بهانهجوئیها از"کفر"سرچشمه میگیرد!.
و تعبیر"مؤمنان"به" أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ "(انفاق کنید از آنچه خداوند به شما روزی داده)اشاره به این است که در حقیقت مالک اصلی خداست هر چند این امانت چند روزی به دست ما و شما سپرده شده است،و چقدر بخیلند کسانی که حاضر نیستند حتی مال کسی را به دیگری به فرمان او بدهند؟! در تفسیر جمله" إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ "(شما در گمراهی آشکاری هستید)سه احتمال وجود دارد:
1) 1) جمعی از مفسران این احتمال را نیز دادهاند که عرب در آن زمان به مهماندوستی معروف بود،و از انفاق خود داری نمیکرد،هدف کافران این بود که مؤمنان را استهزا کنند،چرا که آنها همه چیز را به مشیت خدا نسبت میدادند،آنها نیز به عنوان استهزا گفتند:اگر خدا میخواست فقیران را بینیاز میساخت،نیازی به انفاقهای ما نیست، ولی تفسیری که در بالا ذکر کردیم مناسبتر به نظر میرسد(به تفسیر تبیان و قرطبی و روح المعانی ذیل آیات مورد بحث مراجعه شود).
نخست اینکه دنباله گفتار کفار نسبت به مؤمنان است.
دیگر اینکه خطاب خدا نسبت به کفار میباشد.
سوم سخن مؤمنان در برابر کافران است.
ولی تفسیر اول از همه مناسبتر است چرا که ارتباط و اتصال با کلمات کفار دارد در حقیقت آنها میخواستند در برابر مؤمنان مقابله به مثل کنند و آنان را به"ضلال مبین"نسبت دهند! ***
وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (48) مٰا یَنْظُرُونَ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ (49) فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاٰ إِلیٰ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ (50) وَ نُفِخَ فِی اَلصُّورِ فَإِذٰا هُمْ مِنَ اَلْأَجْدٰاثِ إِلیٰ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ (51) قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا مَنْ بَعَثَنٰا مِنْ مَرْقَدِنٰا هٰذٰا مٰا وَعَدَ اَلرَّحْمٰنُ وَ صَدَقَ اَلْمُرْسَلُونَ (52) إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ (53)
48-آنها میگویند اگر راست میگوئید این وعده(قیامت)کی خواهد بود؟! 49-(اما)جز این انتظار نمیکشند که یک صیحه عظیم(آسمانی)آنها را فرو گیرد در حالی که مشغول جدال(در امور دنیا)هستند! 50-(چنان غافلگیر میشوند که حتی)نمیتوانند وصیتی کنند،یا به سوی خانواده خود مراجعت نمایند! 51-(بار دیگر)در صور دمیده میشود ناگهان آنها از قبرها شتابان به سوی(دادگاه) پروردگارشان میروند.
52-میگویند ای وای بر ما!چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟(آری)این همان است که خداوند رحمان وعده داده و فرستادگان(او)راست گفتند.
53-صیحه واحدی بیش نیست(فریادی از این برمیخیزد)ناگهان همگی نزد ما حاضر میشوند.
صیحههای رستاخیز!
به دنبال ذکر منطق سست و بهانهجویانه کفار در مورد انفاقها که در آیات قبل گذشت،در آیات مورد بحث سخن را از استهزاء آنها نسبت به قیام قیامت شروع میکند،و منطق پوسیده آنها را در مورد انکار معاد با جواب قاطع در هم میکوبد.
به علاوه بحثهایی را که در طی آیات پیشین در زمینه توحید بیان شد با بحثهای معاد تکمیل مینماید.
نخست میفرماید"آنها میگویند:اگر راست میگوئید این وعدهای را که شما میدهید کی خواهد آمد"؟!( وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
اینکه شما نمیتوانید تاریخی برای قیام قیامت تعیین کنید دلیل بر این است که در گفتار خود صادق نیستید! ***
آیه بعد به این سؤال توأم با سخریه یک پاسخ محکم و جدی داده میگوید:
قیام قیامت و پایان این جهان برای خدا مساله پیچیده،و کار مشکلی نیست:"آنها جز این انتظار نمیکشند که یک صیحه عظیم آسمانی فرا رسد و آنان را ناگهانی فرو گیرد در حالی که مشغول جنگ و جدال در مورد دنیای خویش هستند"!( مٰا یَنْظُرُونَ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ ).
همین یک فریاد عظیم آسمانی کافی است که همه را در یک لحظه کوتاه،هر کدام در همان مکان و همان حالتی که هستند قبض روح کند،و زندگی پر غوغای مادی آنها که معرکه دعواها و میدان جنگ دائمی آنان است جای خود را به دنیایی خاموش و خالی از هر سر و صدا بدهد.
در روایات اسلامی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده است که این صیحه آسمانی آن چنان غافلگیرانه است که دو نفر در حالی که پارچهای را گشودهاند و مشغول معاملهاند پیش از آنکه آن را برچینند و بپیچند جهان پایان مییابد!و کسانی هستند که در آن لحظه لقمه غذا از ظرف برداشته اما پیش از آنکه به دهان آنها برسد صیحه آسمانی فرا میرسد و جهان پایان مییابد،کسانی هستند که مشغول تعمیر و گل مالی حوضند تا چهار پایان را سیراب کنند پیش از آنکه چهار پایان سیراب شوند قیامت بر پا میشود"!
(تقوم الساعة و الرجلان قد نشرا ثوبهما یتبایعانه فما یطویانه حتی تقوم!،و الرجل یرفع اکلته الی فیه فما تصل الی فیه حتی تقوم!،و الرجل یلیط حوضه لیسقی ماشیته فما یسقیها حتی تقوم!) (1).
جمله"ما ینظرون"در اینجا به معنی"انتظار نمیکشند"آمده است، زیرا ماده"نظر"چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید به معنی گردش فکر
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث-همین روایت با تفاوت مختصری در تفسیرهای دیگر مانند"تفسیر قرطبی"و"روح المعانی"و غیر آن آمده است.
یا اندیشه است برای مشاهده یا ادراک چیزی،و گاه به معنی تامل و جستجوگری، و نیز به معنی معرفت حاصل از جستجوگری آمده است.
"صیحه"در اصل به معنی شکافتن چوب یا لباس و برخاستن صدا از آن است،سپس در هر صدای بلند،و فریاد مانند،به کار رفته،گاه به معنی طول قامت نیز آمده،مثلا گفته میشود:بارض فلان شجر قد صاح!:"در فلان زمین درختی است که فریاد میکشد"یعنی آن چنان طولانی شده که گویی فریاد میزند و مردم را به سوی خود میخواند.
"یخصمون"از ماده خصومت به معنی نزاع و جنگ است.
اما در چه چیز آنها جدال میکنند؟در آیه ذکر نشده است،ولی پیداست که منظور جدال در امر دنیا،و امور زندگی مادی است،ولی بعضی آن را به معنی جدال در امر"معاد"گرفتهاند،در حالی که معنی اول مناسبتر به نظر میرسد، هر چند اراده معنی جامعی که شامل هر دو شود و هر گونه جدال و مخاصمه را در بر گیرد نیز بعید نیست.
قابل توجه اینکه ضمیرهای متعدد موجود در آیه همه،به مشرکان مکه بر میگردد که در امر معاد تردید داشتند،و از روی استهزا میگفتند:قیامت کی بر پا خواهد شد؟ ولی مسلم است منظور شخص آنها نیست،بلکه نوع آنهاست(نوع انسانهای غافل و بیخبر از امر معاد)زیرا آنها مردند و این صیحه آسمانی را هرگز ندیدند (دقت کنید).
به هر حال قرآن با این تعبیر کوتاه و قاطع به آنها هشدار میدهد که اولا قیامت به طور ناگهانی و غافلگیرانه بر پا میشود،و ثانیا موضوع پیچیدهای نیست که آنها در امکانش به بحث و مخاصمه برخیزند،با یک صیحه،همه چیز پایان میگیرد و دنیا به آخر میرسد.
لذا در آیه بعد میگوید:این مساله به قدری سریع و برقآسا و غافلگیرانه است که"حتی توانایی بر وصیت و سفارش نخواهند داشت،و حتی فرصت مراجعت به سوی خانواده و منزلهای خود را پیدا نمیکنند"!( فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاٰ إِلیٰ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ ).
معمولا هنگامی که حادثهای به انسان دست میدهد و انسان احساس میکند پایان عمرش نزدیک شده،سعی میکند هر جا هست خود را به منزل و ماوای خویش برساند،و در میان همسر و فرزندانش قرار گیرد،سپس کارهای نیمه تمام و سرنوشت بازماندگان خود را از طریق وصیت بر عهده این و آن بگذارد و سفارش آنها را به دیگران بکند.
اما مگر صیحه پایان دنیا به کسی مجال میدهد؟و یا به فرض اینکه مجالی باشد مگر کسی زنده میماند که توصیههای انسان را بشنود؟و یا فی المثل زن و فرزند بر بالین همسر و پدر بنشینند و سر او را در آغوش گیرند تا به آرامش جان دهند؟هیچیک از این امور،امکان پذیر نیست.
و اینکه میبینیم"توصیه"به صورت نکره آمده اشاره به این است که حتی مجال یک توصیه و سفارش کوچک را نیز پیدا نمیکنند.
*** سپس به مرحله دیگر که مرحله حیات بعد از مرگ است اشاره کرده، میگوید:"بار دیگر در صور دمیده میشود،ناگهان همه آنها از قبرها بیرون آمده،شتابان به سوی دادگاه پروردگارشان رهسپار میشوند"( وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذٰا هُمْ مِنَ الْأَجْدٰاثِ إِلیٰ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ ).
خاکها و استخوانهای پوسیده به فرمان پروردگار لباس حیات در تن میپوشند،و از قبر سر بر میآورند،و برای محاکمه و حساب در آن دادگاه عجیب حاضر میگردند،همانگونه که با یک"صیحه"همگی مردند با یک(نفخه)
(دمیدن در صور)جان میگیرند و زنده میشوند،نه مرگ آنها برای خدا مشکلی دارد،و نه احیای آنها،درست همانند شیپوری که برای جمع شدن و آماده باش لشکر زده میشود،و در یک لحظه،همه از خواب برمیخیزند،و از خیمهها بیرون میدوند،و در صف حاضر میشوند،زنده کردن مردگان نیز برای خدا همین گونه ساده و سریع است! "اجداث"جمع"جدث"(بر وزن قفس)به معنی قبر است،این تعبیر به خوبی نشان میدهد که معاد علاوه بر جنبه روحانی جنبه جسمانی نیز دارد،و از همان مواد قبلی جسم جدید ساخته و پرداخته میشود.
تعبیر به"نفخ"(دمیده شد)به صورت فعل ماضی به خاطر آنست که عرب معمولا مسائل مسلم آینده را به صورت فعل ماضی بیان میکند،اشاره به اینکه هیچگونه شک و تردیدی در آن راه ندارد گویی قبلا رخ داده است.
"ینسلون"از ماده"نسل"(بر وزن فصل)به معنی راه رفتن سریع است راغب در مفردات میگوید این کلمه در اصل به معنی جدا شدن از چیزی است، و اینکه به فرزندان انسان"نسل"گفته میشود به خاطر آنست که از پدر و مادر جدا شدهاند،(بنا بر این هنگامی که انسان با سرعت دور میشود و جدا میگردد این تعبیر در آن به کار میرود).
تعبیر به"ربهم"(پروردگارشان)گویا اشاره به این است که ربوبیت و مالکیت و تربیت خداوند ایجاب میکند که حساب و کتاب و معادی در کار باشد.
به هر حال از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که پایان این جهان و آغاز جهان دیگر هر دو با یک جنبش انقلابی و ناگهانی صورت میگیرد،و از هر کدام از آنها به"نفخه صور"(دمیدن در شیپور)تعبیر شده است که شرح کامل آن به خواست خداوند در سوره"زمر"ذیل آیه 68 خواهد آمد.
سپس میافزاید:"در این هنگام منکران رستاخیز و معاد میگویند:ای وای بر ما!چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت"؟!( قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا مَنْ بَعَثَنٰا مِنْ مَرْقَدِنٰا ).
"این همان چیزی است که خداوند رحمن وعده داده است،و فرستادگان او راست گفتند"!( هٰذٰا مٰا وَعَدَ الرَّحْمٰنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ ).
آری صحنه آن چنان گویا و دهشتانگیز است که انسان همه مسائل باطل و خرافی را به دست فراموشی میسپرد،و جز اعتراف صریح به واقعیتها راهی نمییابد،قبرها را به خوابگاهی تشبیه میکند،و رستاخیز را به بیدار شدن از خواب،همانگونه که در حدیث معروف نیز وارد شده است:کما تنامون تموتون و کما تستیقظون تبعثون"همانگونه که میخوابید میمیرید و همانگونه که از خواب برمیخیزید زنده میشوید".
در اینجا نخست وحشت میکنند و فریاد میکشند که ای وای بر ما چه کسی ما را از این خواب بیدار کرد؟و از خوابگاهمان برانگیخت؟! اما به زودی متوجه میشوند و به یادشان میآید که پیامبران راستین از سوی خدا در دنیا وعده امروز را به آنها دادهاند،به خودشان پاسخ میگویند:
این وعده خداوند رحمن است،خداوندی که رحمت عامش همگان را فرا گرفته و پیامبرانش راست گفتند،و از این روز ما را آگاه ساختند،اما افسوس که ما همه را به باد سخریه و استهزا گرفتیم.
بنا بر این جمله" هٰذٰا مٰا وَعَدَ الرَّحْمٰنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ "دنباله کلام همان منکران رستاخیز است،ولی بعضی آن را سخن فرشتگان و یا مؤمنان دانستهاند که بر خلاف ظاهر آیه است،و هیچ ضرورتی برای آن نیست،چه اینکه اعتراف منکران در آن روز به حقایق مطلبی نیست که تنها در این آیه آمده باشد،چنان که در سوره انبیاء آیه 97 آمده است وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذٰا هِیَ شٰاخِصَةٌ أَبْصٰارُ
الَّذِینَ کَفَرُوا یٰا وَیْلَنٰا قَدْ کُنّٰا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا بَلْ کُنّٰا ظٰالِمِینَ :"وعده حق (قیامت)نزدیک میشود در آن هنگام چشمهای کافران از شدت وحشت از حرکت باز میماند،میگویند:ای وای بر ما که از این امر در غفلت بودیم،بلکه ما ستمگر بودیم".
به هر حال تعبیر به"مرقد"که به معنی"خوابگاه"و"خواب"میآید (1).
بیانگر این واقعیت است که آنها در عالم برزخ در حالتی شبیه به حالت خواب فرو میروند و چنان که در ذیل آیه 100 سوره مؤمنون گفتهایم"برزخ"نسبت به اکثریت مردم که در حالتی متوسط از ایمان و کفر قرار دارند بیشباهت به حالت خواب نیست،در حالی که مؤمنان پیشرو،و کافران فوق العاده بدکار در آنجا کاملا هوشیارند و متنعم به نعمتها و یا گرفتار انواع عذابند (2).
بعضی نیز احتمال دادهاند که هول و وحشت قیامت به اندازهای است که عذاب برزخی در مقابل آن همانند خواب آرامی بیش نیست.
*** سپس برای توضیح چگونگی سرعت وقوع این نفخ صور میفرماید:"آن صیحه واحدی بیش نیست،فریادی عظیم برمیخیزد و همگی نزد ما حاضر میشوند" ( إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ ).
بنا بر این برای احیای مردگان و برخاستن آنها از قبرها و حضورشان در دادگاه عدل پروردگار زمان زیادی وقت لازم نیست،همانگونه که برای مرگ انسانها زمان طولانی لازم نبود،صیحه اول فریاد مرگ است،و صیحه دوم فریاد زندگی و حیات و حضور در دادگاه عدل پروردگار!
تعبیر به"صیحة"(یک فریاد)و تاکید آن با"واحدة"و سپس تعبیر به"اذا"که در این گونه موارد وقوع ناگهانی چیزی را خبر میدهد،و تعبیر به " هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ "به صورت جمله اسمیه همگی دلیل بر وقوع سریع این مقطع از رستاخیز است.
لحن قاطع این آیات و آهنگ نافذ آنها چنان در قلب انسانها اثر میگذارد که گویی این فریاد را با گوش جان میشنوند که ای انسانهای به خواب رفته! ای خاکهای پراکنده!و ای استخوانهای پوسیده!بپاخیزید،بپاخیزید و برای حساب و جزا آماده شوید،و چه زیباست آیات قرآن و چه گویا انذارات آن؟ ***
فَالْیَوْمَ لاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لاٰ تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (54) إِنَّ أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ اَلْیَوْمَ فِی شُغُلٍ فٰاکِهُونَ (55) هُمْ وَ أَزْوٰاجُهُمْ فِی ظِلاٰلٍ عَلَی اَلْأَرٰائِکِ مُتَّکِؤُنَ (56) لَهُمْ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ لَهُمْ مٰا یَدَّعُونَ (57) سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ (58)
54-امروز به هیچکس ستم نمیشود و جز آنچه را عمل میکردید جزا داده نمیشوید.
55-بهشتیان امروز به نعمتهای خدا مشغول و مسرورند(و از هر اندیشه ناراحت کننده برکنار).
56-آنها و همسرانشان در سایههای(قصرها و درختان بهشتی)بر تختها تکیه کردهاند! 57-برای آنها در بهشت میوه بسیار لذت بخشی است و هر چه بخواهند در اختیار آنها خواهد بود.
58-برای آنها سلام(و درود الهی)است،این سخنی است از ناحیه پروردگار مهربان!
بهشتیان غرق در مواهب مادی و معنوی
در اینجا بحث پیرامون چگونگی حساب در محشر را سربسته گذارده و از آن میگذرد،و به تشریح سرانجام کار مؤمنان صالح و کافران طالح پرداخته، چنین میگوید:"امروز به هیچکس ستم نمیشود"( فَالْیَوْمَ لاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً ).
نه از پاداش کسی کاسته میشود،و نه کیفر کسی افزون میگردد،و حتی به قدر یک سر سوزن کم و زیاد و بیدادگری و ظلم و ستم وجود ندارد.
سپس به بیانی میپردازد که در حقیقت دلیل روشن و زندهای برای عدم وجود ظلم در آن دادگاه بزرگ است میفرماید:"شما جز آنچه را عمل میکردید جزا داده نمیشوید( وَ لاٰ تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
ظاهر این تعبیر بدون آنکه چیزی در تقدیر گرفته شود این است که جزای همه شما همان اعمال خودتان است،چه عدالتی از این بهتر و برتر؟! به عبارت دیگر:اعمالی که از نیک و بد در این عالم انجام میدهید در آنجا همراه شما خواهد بود،همان اعمال تجسم مییابد،و در تمام مواقف محشر و بعد از پایان حساب،همدم و همنشین شماست،آیا محصول اعمال کسی را به او تحویل دادن بر خلاف عدالت است؟و آیا نفس اعمال را تجسم بخشیدن و قرین او ساختن ظلم است؟ و از اینجا روشن میشود که اساسا"ظلم"در آن صحنه مفهوم ندارد و اگر در اینجا در میان انسانها گاهی عدالت است و گاهی ظلم به خاطر آنست که توانایی این را ندارند که اعمال هر کس را به خود او تحویل دهند.
جمعی از مفسران چنین تصور کردهاند که جمله اخیر مخصوص بدکاران و کفار است که به قدر اعمالشان کیفر میبینند،و شامل مؤمنان نمیشود،چرا که خداوند بیش از اعمالشان به آنها پاداش میدهد.
ولی با توجه به یک نکته این اشتباه بر طرف میگردد،و آن اینکه:در اینجا سخن از عدالت در پاداش و کیفر است و گرفتن جزای استحقاقی،این منافات ندارد که خداوند برای مؤمنان از فضل و رحمتش هزاران هزار بیفزاید که آن مساله"تفضل"است و این مساله"استحقاق".
*** سپس به گوشهای از پاداشهای مؤمنان پرداخته،و قبل از هر چیز روی مساله آرامش خاطر انگشت میگذارد و میگوید:"بهشتیان در آن روز چنان به نعمتهای خدا مشغولند که از هر اندیشه ناراحت کننده بر کنار میباشند" ( إِنَّ أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فِی شُغُلٍ ).
"و در نهایت سرور و شادی به سر میبرند"(فاکهون).
"شغل"(بر وزن شتر)و"شغل"(بر وزن قفل)هر دو به معنی حوادث و حالاتی است که برای انسان روی میدهد و او را به خود مشغول میدارد خواه مسرتبخش باشد و یا غمانگیز.
اما از آنجا که بلافاصله پشت سر آن،کلمه"فاکهون"آورده شده و این واژه جمع"فاکه"به معنی مسرور و خوشحال و خندان است،میتواند اشاره به اموری باشد که از فرط شادی انسان را چنان به خود مشغول میدارد که از امور نگرانیزا به کلی غافل میسازد،به طوری غرق در سرور و نشاط خواهد شد که غم و اندوهی بر او چیره نخواهد گشت،و حتی هول و وحشتی را که به هنگام قیام قیامت و حضور در دادگاه عدل الهی به او دست داده به فراموشی میسپارد، که اگر به راستی فراموش نشود همواره سایه نگرانی و غم بر دل او سنگینی خواهد کرد،بنا بر این یکی از آثار این اشتغال ذهن فراموش کردن اهوال محشر است (1).
1) 1) "راغب"در"مفردات"میگوید:"فاکهه"به معنی هر گونه میوه است، و"فکاه"به سخنانی که انسان را مانوس و مشغول میدارد گفته میشود"و ابن منظور" در"لسان العرب"میگوید:"فکاه"به معنی مزاح و"فاکه"به انسان خوش مشرب و مزاح گفته میشود.
به هر حال بعد از نعمت آرامش خاطر که خمیر مایه همه نعمتها،و شرط استفاده از همه مواهب است،به شرح نعمتهای دیگر پرداخته،چنین میگوید:
"آنها و همسرانشان در سایههای لذت بخش،بر تختها،در خلوتگاهها تکیه کردهاند" ( هُمْ وَ أَزْوٰاجُهُمْ فِی ظِلاٰلٍ عَلَی الْأَرٰائِکِ مُتَّکِؤُنَ ) (1).
"ازواج"به معنی همسران بهشتی،و یا همسران با ایمانی است که در این دنیا داشتند و اینکه بعضی احتمال دادهاند به معنی همطرازان بوده باشد(مانند آیه 22 سوره صافات اُحْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْوٰاجَهُمْ -ظالمان و همطرازانشان را محشور کنید)در اینجا بسیار بعید به نظر میرسد،به خصوص اینکه"ارائک" جمع"اریکه"طبق گفته جمع کثیری از مفسران و ارباب لغت به معنی تختهایی است که در حجلهگاه میباشد (2).
تعبیر به"ظلال"(سایهها)اشاره به سایههای درختان بهشتی است که تختهای بهشتیان در لابلای آن قرار گرفته،و یا سایه قصرهای بهشتی است و همه اینها نشان میدهد که در آنجا نیز آفتابی وجود دارد ولی نه آفتابی آزار دهنده، آری آنها در سایه مطبوع درختان بهشتی نشاط و سرور دیگری دارند.
*** علاوه بر این"برای آنها میوه بسیار لذت بخشی است،و هر چه بخواهند در
اختیار آنها خواهد بود"( لَهُمْ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ لَهُمْ مٰا یَدَّعُونَ ).
از آیات دیگر قرآن به خوبی استفاده میشود که غذای بهشتیان تنها میوه نیست،ولی تعبیر آیه فوق نشان میدهد که میوه آن هم میوههای مخصوصی که با میوههای این جهان بسیار متفاوت است برترین غذای بهشتی است،و حتی در این جهان نیز میوه به گواهی غذاشناسان بهترین و مناسبترین غذا برای انسان است.
"یدعون"از ماده"دعایه"به معنی طلب است،یعنی هر چه طلب کنند و تمنا نمایند برای آنها حاصل است،و آرزویی در دل ندارند که انجام نشدنی باشد.
مرحوم طبرسی در"مجمع البیان"میگوید:عرب این تعبیر را در مورد "تمنی"به کار میبرد،میگوید:ادع علی ما شئت یعنی:"هر چه میخواهی از من بخواه و تمنا کن".
و به این ترتیب آنچه امروز در فکر انسان بگنجد و آنچه از فکر او خطور نکند از انواع مواهب و نعمتها در آنجا آماده و مهیاست،و پذیرایی خداوند از میهمانان خود در بالاترین سطح ممکن انجام میشود.
*** اما مهمتر از همه همان مواهب معنوی است که در آخرین آیه مورد بحث به آن اشاره کرده،میفرماید:"برای آنها سلام و تهنیت الهی است،این سخنی است از ناحیه پروردگار رحیم و مهربان آنها"( سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ ) (1).
این ندای روحافزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت او چنان روح انسان را در خود غرق میکند،و به او لذت و شادی و معنویت میبخشد،که با هیچ نعمتی برابر نیست،آری شنیدن ندای محبوب،ندایی آمیخته با محبت،و آکنده
1) 1) در باره محل اعراب"قولا"در میان مفسران گفتگوست،و مناسبتر از همه آنست که گفته شود"مفعول مطلق"برای فعل محذوفی است و در تقدیر"یقول قولا"بوده.
از لطف،سر تا پای بهشتیان را غرق سرور میکند،که یک لحظه آن بر تمام دنیا و آنچه در آن است برتری دارد! در روایتی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده است:"در همان حال که بهشتیان غرق در نعمتهای بهشتی هستند نوری بر بالای سر آنها آشکار میشود،نور لطف خداست که بر آنها پرتو افکنده،ندایی برمیخیزد که سلام بر شما ای بهشتیان و این همان است که در قرآن آمده: سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ ،اینجاست که نظر لطف خداوند چنان آنها را مجذوب میکند که از همه چیز جز او غافل میشوند، و همه نعمتهای بهشتی را در آن حال به دست فراموشی میسپارند،و اینجاست که فرشتگان از هر دری بر آنها وارد میشوند و میگویند درود بر شما" (1).
آری جذبه شهود محبوب،و دیدار لطف یار،آن قدر لذت بخش و شوقانگیز است که یک لحظه از آن با هیچ نعمتی حتی با تمام جهان برابر نیست،و عاشقان دیدار او آن چنانند که اگر این افاضه معنوی از آنها قطع شود قالب تهی میکنند، چنان که در حدیثی از امیر مؤمنان ع آمده است که فرمود:
لو حجبت عنه ساعة لمت!" اگر یک ساعت از دیدار او محجوب بمانم جان میدهم"!! (2).
جالب اینکه ظاهر آیه این است که این سلام پروردگار که نثار مؤمنان بهشتی میشود سلامی است مستقیم و بی واسطه،سلامی است از رب و پروردگار آنهم سلامی که از رحمت خاصه او یعنی مقام رحیمیتش سرچشمه میگیرد و تمام الطاف و کرامات در آن جمع است،وه چه نعمتی؟! ***
انواع سلامهایی که نثار بهشتیان میشود
اصولا بهشت"دار السلام"است همانگونه که در آیه 25 سوره یونس میخوانیم: وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلیٰ دٰارِ السَّلاٰمِ :"خداوند مردم را دعوت به دار السلام و سرزمین سلامت و آرامش میکند"و بهشتیان که ساکنان این سرزمینند گاه با سلام فرشتگان روبرو میشوند که به هنگام ورود در بهشت از هر دری بر آنها وارد میشوند و میگویند:"سلام بر شما به خاطر شکیباییهایی که داشتید و چه پایان خوبی است این سرایی که نصیبتان شده"" وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ "(رعد-24).
و گاه ساکنان اعراف آنها را صدا میزنند و میگویند:"سلام بر شما" ( وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ )(اعراف-46).
گاه پس از ورود در بهشت با سلام و تحیت فرشتگان روبرو میشوند و گاه به هنگام قبض روح این سلام از ناحیه فرشتگان مرگ به آنها نثار میشود و میگویند:"سلام بر شما وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام میدادید" ( اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ )(نحل-32).
و گاه خودشان به یکدیگر سلام و درود میفرستند،و اصولا"تحیت آنها در آنجا همان سلام است"( تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ )(ابراهیم-23).
و بالآخره برتر و بالاتر از همه اینها سلام پروردگار است( سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ ).
خلاصه اینکه"در آنجا نه سخن لغوی شنیده میشود و نه کلام بیهودهای، تنها سلام است سلام"" لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً وَ لاٰ تَأْثِیماً إِلاّٰ قِیلاً سَلاٰماً سَلاٰماً "
(واقعه-26).
اما نه سلامی که تنها در لفظ باشد بلکه سلامی که اثر آرام بخش و سلامت آفرین آن در اعماق روح و جان انسان نفوذ میکند و همه را غرق در آرامش و سلامت میسازد.
وَ اِمْتٰازُوا اَلْیَوْمَ أَیُّهَا اَلْمُجْرِمُونَ (59) أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (60) وَ أَنِ اُعْبُدُونِی هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (61) وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثِیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ (62)
59-جدا شوید امروز ای گنهکاران! 60-آیا با شما عهد نکردم ای فرزندان آدم!که شیطان را پرستش نکنید که او برای شما دشمن آشکاری است؟ 61-و اینکه مرا بپرستید که راه مستقیم این است؟ 62-او افراد زیادی از شما را گمراه کرد،آیا اندیشه نکردید؟
چرا پرستش شیطان میکنید؟!
بخشی از سرگذشت شوقانگیز و پر افتخار بهشتیان در آیات قبل گذشت، و در آیات مورد بحث به قسمتی از سرنوشت دوزخیان و بندگان شیطان اشاره
میکند.
نخست اینکه در آن روز با خطابی تحقیر آمیز مخاطب میشوند و به آنها گفته میشود:"جدا شوید امروز ای گنهکاران"!( وَ امْتٰازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ ).
شما بودید که در دنیا خود را در صفوف مؤمنان جا زده بودید و گاه به رنگ آنها در میآمدید،و از حیثیت و اعتبارشان استفاده میکردید،امروز صفوف خود را از آنها جدا سازید،و در چهره اصلی خود ظاهر شوید! این در حقیقت تحقق همان وعده الهی است که در آیه 28 سوره ص میگوید:
" أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجّٰارِ ":آیا کسانی را که ایمان آورده،و عمل صالح انجام دادهاند، همچون مفسدان در زمین قرار دهیم؟یا پرهیزگاران را همطراز بدکاران"؟! به هر حال ظاهر آیه مورد بحث همان جداسازی صفوف مجرمان از مؤمنان است،هر چند مفسران احتمالات متعدد دیگری نیز دادهاند،از جمله:
جدا شدن صفوف مجرمان از یکدیگر و هر گروهی از آنان در یک رده قرار گرفتن.
یا جدایی آنها از شفیعان و معبودانشان.
و یا جدایی فرد فرد آنها از یکدیگر،به گونهای که علاوه بر درد و رنج عظیم دوزخ،درد و رنج جدایی و فراق از هر کس و هر چیز بر آنها سایه سنگین و شوم افکند.
اما شمول خطاب نسبت به همه آنان،و محتوای جمله"و امتازوا"معنی اول را که گفتیم تقویت میکند.
*** آیه بعد به ملامتها و سرزنشهای پر معنی خداوند نسبت به مجرمان در روز
قیامت اشاره کرده،چنین میگوید:"آیا با شما عهد نکردم ای فرزندان آدم که شیطان را پرستش و اطاعت مکنید که او دشمن آشکار شماست"؟( أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ).
این عهد و پیمان الهی از طرق مختلف از انسان گرفته شده،و بارها این معنی را به او گوشزد کرده است:
نخست آن روز که فرزندان آدم در زمین نشو و نما کردند این خطاب به آنها شد:
" یٰا بَنِی آدَمَ لاٰ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطٰانُ کَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُمٰا لِبٰاسَهُمٰا لِیُرِیَهُمٰا سَوْآتِهِمٰا إِنَّهُ یَرٰاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ إِنّٰا جَعَلْنَا الشَّیٰاطِینَ أَوْلِیٰاءَ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ ":
"ای فرزندان آدم!شیطان شما را نفریبد همانگونه که پدرتان را از بهشت بیرون کرد،و لباسشان را از تنشان خارج ساخت تا عورتشان را برای آنها آشکار کند!چه اینکه او و پیروانش شما را میبینند و شما آنها را نمیبینید،(بدانید) ما شیاطین را اولیای کسانی قرار دادیم که ایمان نمیآورند"(اعراف-27).
سپس همین اخطار به طور مکرر بر زبان رسولان الهی جاری شد،چنان که در آیه 62 سوره زخرف میخوانیم" وَ لاٰ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطٰانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ":
"شیطان شما را از راه حق باز ندارد که او دشمن آشکار شماست".
و در آیه 168-بقره میخوانیم:" وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ":"از گامهای شیطان پیروی نکنید که او برای شما دشمن آشکاری است"! از سوی دیگر این پیمان در عالم"تکوین"به زبان اعطای عقل به انسان نیز گرفته شده است،چرا که دلائل عقلی به روشنی گواهی میدهد انسان نباید فرمان کسی را اطاعت کند که از روز نخست کمر به دشمنی او بسته او را از بهشت بیرون کرده و سوگند به اغوای فرزندانش خورده است.
از سوی سوم با سرشت و فطرت الهی همه انسانها بر توحید،و انحصار اطاعت برای ذات پاک پروردگار،نیز این پیمان از انسان گرفته شده است،و به این ترتیب نه با یک زبان که با چندین زبان این توصیه الهی تحقق یافته و این عهد و پیمان سرنوشتساز امضا شده است.
این نکته نیز قابل توجه است که"عبادت"در جمله"لا تعبدوا الشیطان" به معنی"اطاعت"است،زیرا عبادت همیشه به معنی پرستش و رکوع و سجود نمیآید،بلکه یکی از اشکال آن همان اطاعت کردن است،چنان که در آیه 47 سوره مؤمنون میخوانیم که فرعون و اطرافیانش بعد از مبعوث شدن موسی ع و هارون ع گفتند:( أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنٰا وَ قَوْمُهُمٰا لَنٰا عٰابِدُونَ ).
"آیا ما به دو انسانی که همانند ما هستند ایمان بیاوریم،در حالی که قوم آنها عبادت و اطاعت ما میکردند"؟! و در آیه 31 سوره توبه میخوانیم:خداوند در باره یهود و نصاری میفرماید:
" اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا إِلٰهاً وٰاحِداً ":"آنها دانشمندان و راهبان خود را معبودانی در برابر خدا قرار دادند،همچنین مسیح فرزند مریم را،در حالی که جز به عبادت خداوند یگانه که هیچ معبودی جز او نیست دستور نداشتند".
جالب اینکه در روایتی از امام باقر و امام صادق ع که در ذیل این آیه آمده چنین میخوانیم:
اما و اللّٰه ما دعوهم الی عبادة انفسهم،و لو دعوهم ما اجابوهم و لکن احلوا لهم حراما و حرموا علیهم حلالا فعبدوهم من حیث لا یشعرون!:
"به خدا سوگند آنها(دانشمندان و راهبان)یهود و نصاری را به عبادت خویشتن دعوت نکردند،و اگر دعوت میکردند هرگز یهود و نصاری دعوتشان را اجابت نمینمودند،ولی آنها حرامی را برای ایشان حلال و حلالی را حرام کردند(و آنها
پذیرا شدند)و به این ترتیب بدون توجه آنان را پرستش کردند" (1).
نظیر همین معنی با تفاوت مختصری در روایات دیگر نیز وارد شده است:
از جمله در روایتی از امام صادق ع میخوانیم:
من اطاع رجلا فی معصیة فقد عبده: "کسی که انسانی را در معصیت پروردگار اطاعت کند او را پرستش کرده" (2)! و در حدیث دیگری از امام باقر ع آمده است:
من اصغی الی ناطق فقد عبده،فان کان الناطق یؤدی عن اللّٰه فقد عبد اللّٰه،و ان کان الناطق یؤدی عن الشیطان فقد عبد الشیطان: "کسی که به سخنگویی گوش فرا دهد (و سخنش را بپذیرد)او را پرستش کرده!اگر ناطق حکم خدا را میگوید:
پرستش خدا کرده،و اگر از سوی شیطان سخن میگوید پرستش شیطان کرده است"! (3)*** در آیه بعد برای تاکید بیشتر و بیان آنچه وظیفه فرزندان آدم است میفرماید:"آیا من به شما عهد نکردم که مرا بپرستید و از من اطاعت کنید که راه مستقیم همین است"( وَ أَنِ اعْبُدُونِی هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ ).
از یک سو پیمان گرفته که اطاعت شیطان نکنند،چرا که او دشمنی و عداوت خود را از روز نخست آشکار ساخته،کدام عاقل به فرمان دشمن دیرینه و آشکارش ترتیب اثر میدهد؟ و در مقابل پیمان گرفته که از او اطاعت کنند،و دلیلش را این قرار میدهد که"صراط مستقیم همین است"و این در حقیقت بهترین محرک انسانها است، چرا که فی المثل هر کس در وسط بیابان خشک و سوزانی گرفتار شود و جان خود
و همسر و فرزند و اموالش را در خطر دزدان و گرگان ببیند،مهمترین چیزی که به آن میاندیشد پیدا کردن راه مستقیم به سوی مقصد است،راهی که سریعتر و آسانتر او را به سر منزل نجات برساند.
ضمنا از این تعبیر استفاده میشود که این جهان سرای اقامت نیست،چرا که راه را به کسی ارائه میدهند که از گذرگاهی عبور میکند و مقصدی در پیش دارد.
*** باز برای شناسایی هر چه بیشتر این دشمن قدیمی خطرناک میافزاید:
"او افراد زیادی از شما را گمراه کرد،آیا اندیشه نکردید"؟!( وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثِیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ ).
آیا نمیبینید چه بدبختیهایی شیطان بر سر پیروان خود آورده؟آیا تاریخ پیشینیان را مطالعه نکردید تا ببینید بندگان او به چه سرنوشت شوم و دردناکی گرفتار شدند؟ویرانههای شهرهای بلا دیده آنها در برابر چشم شماست،و عاقبت غمانگیز آنها برای هر کس کمترین تعقل و اندیشهای داشته باشد روشن است.
پس چرا دشمنی را که امتحان عداوت خود را بارها و بارها داده است جدی نمیگیرید؟باز با او طرح دوستی میریزید،و حتی او را رهبر و ولی و راهنمای خویش انتخاب میکنید.
"جبل"(به کسر ج و ب و تشدید لام)چنان که راغب در مفردات گوید به معنی جماعت و گروه است که از نظر عظمت تشبیه به"جبل"(بر وزن عمل) به معنی کوه شده است،و تعبیر"کثیرا"برای تاکید بیشتر در مورد پیروان شیطان است که در هر جامعهای قشر عظیمی را تشکیل میدهند.
بعضی عدد"جبل"را ده هزار نفر یا بیشتر نوشتهاند،و برای کمتر از آن
این تعبیر را مناسب ندانستهاند (1)ولی بعضی این اعداد را لازم نمیدانند (2).
به هر حال عقل سلیم ایجاب میکند که انسان از چنین دشمن خطرناکی که به هیچ انسانی رحم نمیکند و قربانیانش در هر گوشه و کناری بر خاک هلاکت افتادهاند سخت بر حذر باشد،و آنی به خود اجازه غفلت ندهد چنان که امیر مؤمنان علی ع آن پیشوای آگاه و بیدار در یکی از خطبههایش برای توجه به این حقیقت،مردم را مخاطب ساخته میگوید:
فاحذروا عباد اللّٰه!عدو اللّٰه،ان یعدیکم بدائم،و ان یستفزکم بندائه، و ان یجلب علیکم بخیله و رجله،فلعمری لقد فوق لکم سهم الوعید، و اغرق الیکم بالنزع الشدید،و رماکم من مکان قریب،فقال رب بما اغویتنی لازینن لهم فی الارض و لاغوینهم اجمعین:
"ای بندگان خدا!از این دشمن خدا بر حذر باشید،مبادا شما را به بیماری خویش(کبر و غرور)مبتلا سازد،و با ندای خود شما را به حرکت در آورد، و به وسیله لشکریان سواره و پیادهاش شما را جلب کند،به جان خودم سوگند او تیری خطرناک برای شکار کردن شما به چله کمان گذاشته،و آن را با قدرت و شدت تا سرحد توانایی کشیده،و از نزدیکترین مکان شما را هدف قرار داده!، هم او گفته است:پروردگارا به سبب آنکه مرا اغوا کردهای زرق و برق زندگی را در چشم آنها جلوه میدهم،و همه آنها را اغوا خواهم کرد(در حالی که خداوند سبب گمراهیش نبود بلکه هوای نفسش او را گمراه ساخته) (3).
و راستی عجیب است که چنین دشمنی را به دوستی برگزینیم،و به گفته شاعر: کجا بر سر آیم از این عار و ننگ که با او به صلحیم و با حق به جنگ؟
هٰذِهِ جَهَنَّمُ اَلَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (63) اِصْلَوْهَا اَلْیَوْمَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (64) اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنٰا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (65) وَ لَوْ نَشٰاءُ لَطَمَسْنٰا عَلیٰ أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا اَلصِّرٰاطَ فَأَنّٰی یُبْصِرُونَ (66) وَ لَوْ نَشٰاءُ لَمَسَخْنٰاهُمْ عَلیٰ مَکٰانَتِهِمْ فَمَا اِسْتَطٰاعُوا مُضِیًّا وَ لاٰ یَرْجِعُونَ (67) وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی اَلْخَلْقِ أَ فَلاٰ یَعْقِلُونَ (68)
63-این همان دوزخی است که به شما وعده داده میشد.
64-امروز وارد آن شوید و به آتش آن بسوزید به خاطر کفری که داشتید! 65-امروز بر دهان آنها مهر مینهیم،و دستهایشان با ما سخن میگویند و پاهایشان کارهایی را که انجام میدادند شهادت میدهند.
66-و اگر بخواهیم چشمان آنها را محو میکنیم،سپس برای عبور از راه میخواهند
بر یکدیگر پیشی بگیرند اما چگونه میتوانند ببینند؟! 67-و اگر بخواهیم آنها را در جای خود مسخ میکنیم(و به مجسمههایی بی روح مبدل میسازیم)تا نتوانند راه خود را ادامه دهند یا به عقب برگردند.
68-هر کس را که طول عمر دهیم در آفرینش واژگونه میکنیم(و به ناتوانی کودکی باز میگردانیم)آیا اندیشه نمیکنند؟
آیات گذشته بخشی از سرزنشهای خداوند و گفتگوهای او را به مجرمان در قیامت بازگو کرد،آیات مورد بحث همین معنی را در بخش دیگری ادامه میدهد.
آری در آن روز در حالی که آتش سوزان و شعلهور جهنم در برابر دیدگان مجرمان قرار گرفته به آن اشاره کرده خطاب به مجرمان میگوید:"این همان دوزخی است که به شما وعده داده میشد"!( هٰذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ) *** پیامبران الهی یکی بعد از دیگری آمدند و شما را از چنین روز و چنین آتشی بر حذر داشتند،ولی شما همه را به شوخی و مسخره گرفتید.
"امروز در آن وارد شوید،و با آتش سوزان آن بسوزید که این جزای کفری است که داشتید"( اِصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ) (1).
*** سپس به گواهان روز قیامت اشاره میکند،گواهانی که جزء پیکر خود انسانند و جایی برای انکار سخنان آنها نیست،میفرماید:"امروز بر دهان آنها مهر
1) 1) "اصلوا"از ماده"صلی"به معنی آتش افروختن یا به آتش سوختن، و بریان کردن،یا وارد در آتش گشتن و ملازم آن بودن است.
مینهیم،و دستهای آنها با ما سخن میگوید و پاهای آنها کارهایی را که انجام میدادند برای ما شهادت میدهند"( اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنٰا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ).
آری در آن روز دیگر اعضای انسان تسلیم تمایلات او نیستند،آنها حساب خود را از کل وجود انسان جدا کرده تسلیم پروردگار میشوند،و بر آستان مقدس او سر فرود میآورند،و حقایق را با شهادت خود آشکار میسازند،و چه دادگاه عجیبی است که گواه آن اعضای پیکر خود بدن انسان است،همان ابزاری است که گناه را با آن انجام داده! شاید گواهی اعضا بخاطر آن باشد که این مجرمان هنگامی که به آنها گفته میشود کیفر شما در برابر اعمالی که انجام دادید دوزخ است به انکار برمیخیزند، به گمان اینکه دادگاه دنیاست،و حقایق از طریق پشت هم اندازی قابل انکار است، گواهی اعضا شروع میشود،و تعجب و وحشت سراسر وجود او را میگیرد و تمام راههای فرار به روی او بسته میشود.
در اینکه کیفیت نطق اعضا چگونه است؟مفسران احتمالاتی دادهاند:
1-خداوند در آن روز درک و شعور و قدرت سخن گفتن در یک یک اعضا میآفریند،و آنها به راستی سخن میگویند،و چه جای تعجب؟همان کسی که این قدرت را در قطعه گوشتی به نام زبان یا مغز آدمی آفریده میتواند در سایر اعضا نیز بیافریند.
2-آنها از درک و شعوری بهرهمند نمیشوند،ولی خداوند آنها را به سخن گفتن وا میدارد و در حقیقت اعضا محل ظهور سخن خواهند بود، و حقایق را به فرمان خدا آشکار میکنند.
3-اعضای بدن هر انسانی آثار اعمالی را که در تمام طول عمر انجام داده مسلما با خود خواهد داشت،چرا که هیچ عملی در این جهان نابود نمیشود،
مسلما آثار آن روی یک یک اعضای بدن،و در فضای محیط باقی میماند،آن روز که روز به روز و آشکار شدن است،این آثار نیز بر دست و پا و سایر اعضا ظاهر میشود،و ظهور این آثار به منزله شهادت آنها است.
این تعبیر در سخنان روزمره و تعبیرات ادبا نیز فراوان است مثلا میگویند:
عینک تشهد بسهرک:"چشمت گواه بیخوابی تو است"!یا میگوئیم:
الحیطان تبکی علی صاحب الدار:"دیوارها بر صاحب این خانه گریه میکنند"! شاعر فارسی نیز میگوید:"رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون"! به هر حال گواهی اعضا در قیامت مسلم است،اما اینکه هر عضوی خصوص کاری را که انجام داده است بازگو میکند،یا همه کارها را؟بدون شک مناسب احتمال اول است،لذا در آیات دیگر قرآن سخن از شهادت گوش و چشم و پوست بدن به میان آمده است.
چنان که در آیه 20 سوره فصلت میخوانیم: حَتّٰی إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ :"تا آن زمان که در کنار آتش دوزخ قرار گیرند گوش و چشم و پوستهای تن آنها گواهی میدهد به اعمالی که انجام میدادند".
و در آیه 24 سوره نور آمده است: یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ "روزی که زبان و دست و پاهای آنها گواهی میدهد به اعمالی که انجام میدادهاند".
این نکته نیز قابل توجه است که در یک جا میگوید:"زبانهای آنها گواهی میدهد"(مانند آیه سوره نور)و در آیات مورد بحث میفرماید:"ما مهر بر زبانشان مینهیم".
ممکن است این تعبیر به خاطر آن باشد که نخست بر زبان آدمی مهر نهاده میشود و اعضای او به سخن در میآیند،هنگامی که او شهادت اعضا را میبیند
زبانش باز میشود و چون جای انکار نیست زبان نیز اعتراف میکند.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از شهادت زبان تکلم معمولی نباشد بلکه تکلمی همچون تکلم سایر اعضا از درونش بر خیزد نه از برون! (در مورد تعداد گواهان در آن دادگاه عظیم،و چگونگی گواهی آنان به خواست خدا ذیل آیات 19-23 سوره فصلت مشروحتر از این سخن خواهیم گفت).
آخرین سخن اینکه گواهی اعضا مربوط به کفار و مجرمان است،و گرنه مؤمنان حسابشان روشن است،لذا در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:
"لیست تشهد الجوارح علی مؤمن،انما تشهد علی من حقت علیه کلمة العذاب،فاما المؤمن فیعطی کتابه بیمینه،قال اللّٰه عز و جل فَمَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولٰئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتٰابَهُمْ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً ":
"اعضای پیکر انسان بر ضد مؤمن گواهی نمیدهد،بلکه گواهی بر ضد کسی میدهد که فرمان عذاب بر او مسلم شده،و اما مؤمن نامه اعمالش را به دست راست او میدهند(و خودش آن را میخواند)همانگونه که خداوند متعال فرموده:
آنها که نامه اعمالشان به دست راستشان داده شد(با سرفرازی و افتخار)نامه اعمال خود را میخوانند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد" (1).
*** در آیه بعد اشاره به یکی از عذابهایی میکند که ممکن است خداوند در همین دنیا این گروه مجرم را به آن مبتلا سازد،عذابی دردناک و وحشتزا، میفرماید:"اگر بخواهیم چشمان آنها را محو میکنیم"!( وَ لَوْ نَشٰاءُ لَطَمَسْنٰا عَلیٰ أَعْیُنِهِمْ ) (2).
و در این حال وحشتی فوق العاده آنها را فرا میگیرد،"میخواهند از راهی که معمولا از آن میرفتند بروند و بر یکدیگر پیشی گیرند،اما چگونه میتوانند ببینند"؟!( فَاسْتَبَقُوا الصِّرٰاطَ فَأَنّٰی یُبْصِرُونَ ).
آنها حتی از پیدا کردن راه خانه خود عاجز خواهند ماند،تا چه رسد به اینکه راه حق را پیدا کنند و در صراط مستقیم قدم بگذارند! *** مجازات دردناک دیگر اینکه:"اگر بخواهیم آنها را در جای خود مسخ میکنیم(به مجسمههایی بی روح و فاقد حرکت یا اشکال حیوانی افلیج تبدیل مینمائیم)به گونهای که نتوانند راه خود را ادامه دهند و یا به عقب باز گردند" ( وَ لَوْ نَشٰاءُ لَمَسَخْنٰاهُمْ عَلیٰ مَکٰانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطٰاعُوا مُضِیًّا وَ لاٰ یَرْجِعُونَ ) (1).
جمله" فَاسْتَبَقُوا الصِّرٰاطَ "ممکن است به معنی پیشی گرفتن از یکدیگر در پیدا کردن راهی که معمولا از آن میرفتند بوده باشد،و یا به معنی منحرف شدن از راه و پیدا نکردن آن،چرا که بعضی از ارباب لغت گفتهاند جمله"فاستبقوا الصراط"به معنی"جاوزوه و ترکوه حتی ضلوا"است یعنی از راه گذشتند و آن را ترک نمودند تا گمراه شدند (2).
به هر حال طبق این تفسیر که غالب مفسران اسلامی آن را پذیرفتهاند دو آیه فوق مربوط به عذابهای دنیاست،و تهدید کفار و مجرمان به اینکه خدا میتواند آنها را در همین جهان به چنین سرنوشتهای دردناکی مبتلا سازد،ولی به خاطر لطف و رحمتش چنین نکرده است،شاید این لجوجان بیدار شوند و به راه حق باز گردند.
ولی احتمال دیگری نیز وجود دارد،و آن اینکه این آیات ناظر به مجازاتهای الهی در روز قیامت است نه دنیا،در حقیقت به دنبال آیه قبل که میگفت ما در آن روز مهر بر دهانشان میگذاریم در این آیات به دو مجازات دیگر اشاره میکند که اگر خدا بخواهد در باره آنها اجرا خواهد نمود:
نخست اینکه چشمان آنها را نابینا کند تا نتوانند"صراط"یعنی طریق بهشت را بیابند،و دیگر اینکه این افراد را که در دنیا فاقد حرکت در طریق سعادت بودند در آن روز به صورت مجسمههای بیروحی در آورد که در عرصه محشر حیران بمانند،نه راهی به سوی پیش و نه راهی به سوی عقب داشته باشند، البته تناسب آیات تاییدی است برای این تفسیر که گفتیم،هر چند اکثر مفسران تفسیر قبل را پذیرفتهاند (1)*** در آخرین آیه مورد بحث به وضع انسان در پایان عمر از نظر ضعف و ناتوانی عقل و جسم اشاره میکند تا هم هشداری باشد به آنها که برای انتخاب راه هدایت امروز و فردا میکنند،و هم پاسخی باشد به کسانی که تقصیرات خود را به گردن کمی عمر میافکنند،و هم دلیلی باشد بر قدرت خداوند که او همانگونه که میتواند یک انسان نیرومند را به ضعف و ناتوانی یک نوزاد باز گرداند،قادر است بر مساله معاد،و همچنین نابینا ساختن مجرمان و از حرکت باز داشتن آنها.
میفرماید:"هر کس را که طول عمر دهیم در آفرینش واژگونه میکنیم، آیا اندیشه نمیکنند"؟( وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلاٰ یَعْقِلُونَ ).
توضیح اینکه"ننکسه"از ماده"تنکیس"به معنی واژگون ساختن
1) 1) این تفسیر را"فی ظلال"به صورت تنها تفسیر ذکر کرده،در حالی که تفسیر قبل را"مجمع البیان"،"تبیان"،"المیزان"،"صافی"،"روح المعانی""روح البیان"، "قرطبی"و"تفسیر کبیر فخر رازی"برگزیدهاند.
چیزی است به گونهای که سر به جای پا و پا به جای سر قرار گیرد،و در اینجا کنایه از بازگشت کامل انسان به حالات طفولیت است.
چه اینکه آدمی از آغاز خلقت ضعیف است و تدریجا رو به رشد و تکامل میرود، در دوران جنینی هر روز شاهد خلقت تازه و رشد جدیدی است،بعد از تولد نیز مسیر تکاملی خود را در جسم و روح به سرعت ادامه میدهد،و قوا و استعدادهای خدا داد که در درون وجودش نهفته شده یکی بعد از دیگری شکوفا میشود، دوران جوانی،و بعد از آن پختگی فرا میرسد،و انسان در اوج قله تکامل جسمی و روحی قرار میگیرد،در اینجا گاه روح و جسم مسیر خود را از هم جدا میکنند، روح هم چنان به تکامل خویش ادامه میدهد،در حالی که عقبگرد جسم شروع میشود،ولی سرانجام عقل نیز سیر نزولی خود را شروع میکند،و تدریجا و گاه به سرعت به مراحل کودکی باز میگردد،حرکات حرکات کودکانه و تفکر و حتی بهانهجوئیها همچون کودکان میشود،و ضعف جسمانی نیز با آن هماهنگ میگردد، با این تفاوت که این حرکات و روحیات از کودکان شیرین و جذاب است و نویدی است بر شکوفایی امیدبخش و مسرت آفرین آینده،و به همین دلیل کاملا قابل تحمل است،ولی از پیران زننده و نازیبا و گاه تنفر آور و یا ترحمانگیز است.
به راستی روزهایی فرا میرسد بسیار دردناک که عمق ناراحتی آن را به زحمت میتوان تصور کرد.
قرآن مجید در آیه 5 سوره حج نیز به همین معنی اشاره کرده،میگوید: وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاٰ یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً :"بعضی از شما آن قدر عمر میکنند که به بدترین مرحله زندگی و پیری میرسند،آن چنان که چیزی از علوم خود را به خاطر نخواهند داشت"(حتی نزدیکترین افراد خانواده خود را نخواهند شناخت!).
لذا در بعضی از روایات افراد هفتاد ساله به عنوان اسیر اللّٰه فی الارض
(اسیران خدا در زمین)ذکر شدهاند (1).
به هر حال جمله"ا فلا یعقلون"هشدار عجیبی در این زمینه میدهد، و به انسانها میگوید:اگر این قدرت و توانایی که دارید عاریتی نبود به این آسانی از شما گرفته نمیشد،بدانید دست قدرت دیگری بالای سر شماست که بر هر چیز تواناست.
تا به آن مرحله نرسیدهاید خود را دریابید،و پیش از آنکه نشاط و زیبایی به پژمردگی مبدل گردد از این چمن گلها بچینید،و توشه راه طولانی آخرت را از این جهان برگیرید،که در فصل ناتوانی و پیری و درماندگی هیچکاری از شما ساخته نیست! و لذا یکی از پنج چیزی را که پیامبر ص به ابو ذر توصیه فرمود همین بود که دوران جوانی را قبل از پیری غنیمت بشمار:
اغتنم خمسا قبل خمس:شبابک قبل هرمک،صحتک قبل سقمک،و غناک قبل فقرک،و فراغک قبل شغلک و حیاتک قبل موتک: "پنج چیز را قبل از پنج چیز غنیمت بشمر،جوانیت را قبل از پیری،و سلامتت را قبل از بیماری،و بینیازیت را قبل از فقر،و زندگیت قبل از مرگ،و فراغت خاطر را قبل از گرفتاری" (2).
یا به گفته شاعر: چنین گفت روزی به پیری جوانی که چون است با پیریت زندگانی؟ بگفتا در این نامه حرفی است مبهم که معنیش جز وقت پیری ندانی! تو به کز توانایی خویش گویی چه می پرسی از دوره ناتوانی متاعی که من رایگان دادم از کف تو گر می توانی مده رایگانی! ***
وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ اَلشِّعْرَ وَ مٰا یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ (69) لِیُنْذِرَ مَنْ کٰانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ اَلْقَوْلُ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (70)
69-ما هرگز شعر به او نیاموختیم،و شایسته او نیست،این(کتاب آسمانی)تنها ذکر و قرآن مبین است.
70-هدف این است که افرادی را که زندهاند انذار کند و بر کافران اتمام حجت شود و فرمان عذاب بر آنها مسلم گردد.
او شاعر نیست،او انذار کننده زندگان است!
گفتیم در این سوره بحثهای زنده و جامعی پیرامون اصول اعتقادی توحید، معاد،نبوت مطرح شده،و در مقطعهای متفاوتی سخن را از یکی به دیگری منتقل میسازد.
در آیات گذشته بحثهای مختلفی پیرامون توحید و معاد مطرح بود،در دو آیه فوق به بحث نبوت باز میگردد،و یکی از رایجترین اتهاماتی را که برای پیامبر اسلام ص مطرح میکردند عنوان کرده پاسخ دندانشکن و آموزنده به آن میدهد،و آن اتهام شعر و شاعری است،میگوید:"ما به او تعلیم شعر ندادیم و شایسته او نیست که شاعر باشد"( وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ الشِّعْرَ وَ مٰا یَنْبَغِی لَهُ ).
چرا پیامبر ص را به چنین موضوعی متهم میکردند در حالی که او هرگز شعر نسروده بود؟این بخاطر آن بود که جاذبه و نفوذ قرآن در دلها برای همه
کس محسوس بود،و زیبائیهای لفظ و معنا و فصاحت و بلاغت آن قابل انکار نبود، حتی خود مشرکان چنان مجذوب آهنگ و بیان قرآن میشدند که گاه شبانه بطور مخفیانه به نزدیکی منزلگاه پیامبر ص میآمدند تا زمزمه تلاوت او را در دل شب بشنوند.
چه بسیار کسانی که با شنیدن چند آیه از قرآن شیفته و دلباخته آن شدند، و در همان مجلس اسلام را پذیرفتند و به آغوش قرآن پناه بردند.
اینجا بود که برای توجیه این پدیده بزرگ،و اغفال مردم از این وحی آسمانی،زمزمه شعر و شاعری پیامبر ص را در همه جا سر دادند،که این خود اعترافی بود ضمنی به نفوذ فوق العاده قرآن! اما چرا شایسته پیامبر ص نیست که شاعر باشد بخاطر اینکه خط"وحی" از خط"شعر"کاملا جدا است،زیرا:
1-معمولا سرچشمه شعر تخیل و پندار است،شاعر بیشتر بر بال و پر خیال سوار میشود و پرواز میکند،در حالی که وحی از مبدء هستی سرچشمه میگیرد و بر محور واقعیتها میگردد.
2-شعر از عواطف متغیر انسانی میجوشد،و دائما در حال دگرگونی است، در حالی که وحی بیانگر حقایق ثابت آسمانی میباشد.
3-لطف شعر در بسیاری از مواد در اغراقگوئیها و مبالغههای آن است، تا آنجا که گفتهاند:احسن الشعر اکذبه!:"بهترین شعر دروغآمیزترین آن است" در حالی که در وحی جز صداقت چیزی نیست.
4-شاعر در بسیاری از موارد بخاطر زیبائیهای لفظ ناچار است خود را تسلیم الفاظ کند و دنبالهرو آن باشد،و چه بسا حقائقی که در این میان پایمال گردد.
5-سرانجام به تعبیر زیبای یکی از مفسران"شعر"مجموعه شوقهایی
است که از زمین به آسمان پرواز میکند،اما"وحی"مجموعه حقائقی است که از آسمان به زمین نازل میگردد،و این دو خط کاملا متفاوت است! باز در اینجا لازم است برای شاعرانی که در خط اهداف مقدسی گام بر میدارند و از عوارض نامطلوب شعر خود را بر کنار میسازند حساب جداگانهای باز کنیم،و ارزش مقام و هنر آنها را فراموش نکنیم،ولی به هر حال طبیعت غالب شعر آن است که گفته شد.
به همین دلیل قرآن مجید در آخر سوره"شعراء"میگوید: وَ الشُّعَرٰاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغٰاوُونَ :"شعراء کسانی هستند که گمراهان از آنها پیروی میکنند"! سپس در یک عبارت کوتاه و پر معنی به ذکر دلیل آن پرداخته چنین میگوید: أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وٰادٍ یَهِیمُونَ وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ مٰا لاٰ یَفْعَلُونَ :"آیا ندیدی که آنها در هر وادی سرگردانند(همواره غرق پندارها و تشبیهات شاعرانه خویش هستند،تسلیم امواج هیجانات و جهشهای خیالند)و علاوه نمیبینی که سخنانی میگویند که عمل نمیکنند"(سوره شعراء آیه 224-226).
البته در پایان همان آیات نیز شاعران با ایمان و صالح را که هنرشان در مسیر اهدافشان است استثناء میکند و به آنها ارج مینهد و حسابشان را از دیگران جدا میسازد.
ولی به هر حال پیامبر نمیتواند شاعر باشد،و هنگامی که میگوید:خدا به او تعلیم شعر نداده،مفهومش این است که از شعر بر کنار است،چرا که همه تعلیمات به ذات پاک خدا بر میگردد.
جالب اینکه در تواریخ و روایات کرارا نقل شده که هر وقت پیامبر اسلام ص میخواست به شعری تمثل جوید،و آن را شاهد سخن قرار دهد،آن را در هم میشکست تا بهانهای به دست دشمن نیفتد،چنان که روزی پیامبر ص میخواست این شعر معروف عرب را بخواند:
ستبدی لک الایام ما کنت جاهلا
و یاتیک بالاخبار من لم تزود
"به زودی ایام حقایقی را برای تو آشکار میکند که از آن آگاه نبودی -و اخباری را کسانی برای تو میآورند که زاد و توشهای برای آنها تهیه ندیدهای".
پیامبر ص به هنگامی که میخواست شعر فوق را بخواند فرمود
"یاتیک من لم تزود بالاخبار" و جمله را پس و پیش فرمود (1).
قرآن در برابر نفی شعر از پیامبر ص اضافه میکند:این آیات چیزی جز وسیله بیداری و قرآن آشکار نیست"( إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ ).
*** "هدف از آن این است که افرادی را که زندهاند انذار کند،و بر کافران اتمام حجت شود تا فرمان عذاب بر آنها مسلم گردد"( لِیُنْذِرَ مَنْ کٰانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکٰافِرِینَ ) (2).
آری این آیات"ذکر"است و مایه یاد آوری و وسیله بیداری،این آیات "قرآن مبین"است که حق را بدون هیچگونه پردهپوشی با قاطعیت و صراحت بیان میکند،و به همین دلیل عامل بیداری و حیات و زندگی است.
بار دیگر در اینجا میبینیم که قرآن ایمان را به عنوان"حیات"و مؤمنان را"زندگان"و افراد بیایمان را"مردگان"تلقی کرده،در یک سو عنوان"حی" و در سوی مقابل عنوان"کافرین"قرار گرفته،این همان حیات و مرگ معنوی است که از مرگ و حیات ظاهری به مراتب فراتر میرود،و آثار آن گستردهتر و وسیعتر است اگر حیات و زندگی به معنی"نفس کشیدن"و"غذا خوردن" و"راه رفتن"باشد،این چیزی است که همه حیوانات در آن شریکند،این حیات
انسانی نیست،حیات انسانی شکوفا شدن گلهای عقل و خرد و ملکات برجسته در روح انسان و تقوی و ایثار و فداکاری و تسلط بر نفس و فضیلت و اخلاق است،و قرآن پرورش دهنده این حیات در وجود انسانهاست.
به هر حال انسانها در برابر دعوت قرآن به دو گروه تقسیم میشوند:
گروهی زنده و بیدارند که دعوت آن را لبیک میگویند،و به انذارهایش توجه میکنند،گروهی دیگر کفار دل مردهای هستند که هرگز در برابر آن واکنش مثبتی نشان نمیدهند،ولی این انذار مایه اتمام حجت بر آنها و تحقق یافتن فرمان عذاب بر آنان است.
"حیات"و"مرگ"دلها!
انسان دارای چند نوع حیات و مرگ است:
نخست حیات و مرگ"نباتی"که مظهر همان نمو و رشد و تغذیه و تولید مثل است و از این نظر با تمام گیاهان همگام میباشد.
دیگر حیات و مرگ"حیوانی"است که نشانه بارز آن"احساس"و"حرکت" است،و در این دو ویژگی نیز با تمام حیوانات همراه است.
اما نوع سومی از حیات است که مخصوص انسانهاست و آنها را از گیاهان و حیوانات دیگر جدا میکند،و آن حیات"انسانی و روحانی"است،این همان چیزی است که در روایات اسلامی از آن به عنوان"حیات القلوب"تعبیر شده است که منظور از"قلب"در اینجا همان"روح و عقل و عواطف"انسان است.
در سخنان امیر مؤمنان علی ع در خطبهها و کلمات قصار نهج البلاغه روی این مساله بسیار تکیه شده است،در خطبهای درباره قرآن میگوید:
تفقهوا فیه فانه ربیع القلوب "در باره قرآن بیندیشید که بهار حیات بخش
دلها در آنست (1).
و در جای دیگر درباره حکمت و دانش میفرماید
هی حیاة للقلب المیت:
"حکمت مایه حیات دلهای مرده است" (2).
گاه بیماری قلب را در برابر بیماری بدن قرار داده،میفرماید:
و اشد من مرض البدن مرض القلب: "بدتر از بیماری تن بیماری دل است" (3).
و زمانی میگوید:"هر کس روح ورع در او کم شود قلبش میمیرد":
و من قل ورعه مات قلبه
(4) و تعبیرات فراوان دیگری از این قبیل.
از سوی دیگر قرآن مجید برای انسان نوع خاصی از بینایی و شنوایی و درک و شعور غیر از بینایی و شنوایی و شعور ظاهر قائل شده چنان که در باره کافران میفرماید: صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ :"آنها کران و لالان و کورانند و به همین دلیل چیزی نمیفهمند"!(بقره-171).
در جای دیگر منافقان را بیماردلانی مینامد که خداوند بر بیماری آنها میافزاید فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً (بقره-10).
و کسانی را که ترس از خدا در وجودشان نیست سنگدلانی معرفی کرده که قلبشان از سنگ خارا نیز سختتر است:" ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ(مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ) فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً "(بقره-74).
و در باره گروهی از کافران تعبیری دارد که ضمن آن آنها را به عنوان " پاکدلان"معرفی میکند،میگوید:" أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَمْ یُرِدِ اللّٰهُ أَنْ یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ ":"آنها کسانی هستند که خدا نمیخواهد دلهای آنها را پاک
سازد"(مائده-41).
در جای دیگر میگوید:"دعوت تو را تنها زندگانی که گوش شنوا دارند اجابت میکنند نه مردگان"!: إِنَّمٰا یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ یَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتیٰ یَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ ثُمَّ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ :"تنها کسانی که گوش شنوا دارند اجابت دعوت تو را میکنند اما مردگان را خدا در قیامت برمیانگیزد سپس به سوی او باز میگردند" (انعام-36).
از مجموع این تعبیرات و تعبیرات فراوان دیگری که مشابه آن است به خوبی روشن میشود که قرآن محور حیات و مرگ را همان محور انسانی و عقلانی میشمرد،چرا که تمام ارزش انسان نیز در همین قسمت نهفته شده است.
در حقیقت حیات و زندگی و درک و دید و شنود و مانند آنها،در این بخش از وجود انسان خلاصه میشود،گرچه بعضی از مفسران این تعبیرات را مجاز دانستهاند ولی آنها در اینجا با روح قرآن هماهنگ نشدهاند چرا که از نظر قرآن حقیقت همین است،و زندگی و مرگ حیوانی مجازی بیش نیست! عوامل مرگ و حیات روحانی بسیار زیاد است ولی قدر مسلم این است که"نفاق"و"کبر"و"غرور"و"عصبیت"و"جهل"و گناهان بزرگ،"قلب"را میمیراند،چنان که در مناجات تائبین از مناجاتهای پانزدهگانه امام زین العابدین علی بن الحسین ع میخوانیم
و امات قلبی عظیم جنایتی: "جنایت بزرگ من قلب مرا میرانده است" (1).
آیات مورد بحث نیز تاکیدی است بر این حقیقت.
آیا کسانی که تنها از زندگی به این قانع شدهاند که در عالم بیخبری و دائما عیش و نوش بسر برند،نه ناله مظلومی را بشنوند،نه ندای منادیان حق را لبیک گویند،نه از ظلم ظالم ناراحت شوند،و نه از محرومیت مظلومان
1) 1) مناجاتهای پانزدهگانه امام علی بن الحسین(ع)مناجات اول(مناجات تائبین).
تکانی بخورند،تنها به خویشتن بیندیشند،و از غیر خود و حتی از خویشتن خویش بیگانه باشند،زندهاند؟! آیا این زندگی است که محصول آن فقط صرف مقداری غذا و پاره کردن تعدادی لباس و خوابیدنها و بیدار شدنهای تکراری باشد؟ اگر زندگی این است چه تفاوتی میان حیوان و جهان آدمیت است؟ پس باید پذیرفت که در ما ورای این ظاهر زندگی،مغز و حقیقتی است که قرآن روی آن تکیه میکند و از آن سخن میگوید.
جالب اینکه مردگانی که مرگشان دارای آثار حیات انسانی است از نظر قرآن زندگانند اما زندههایی که هیچیک از آثار حیات انسانی در آنها دیده نمیشود در منطق قرآن مردهاند مرگی جانکاه و رقت بار.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا خَلَقْنٰا لَهُمْ مِمّٰا عَمِلَتْ أَیْدِینٰا أَنْعٰاماً فَهُمْ لَهٰا مٰالِکُونَ (71) وَ ذَلَّلْنٰاهٰا لَهُمْ فَمِنْهٰا رَکُوبُهُمْ وَ مِنْهٰا یَأْکُلُونَ (72) وَ لَهُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ وَ مَشٰارِبُ أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ (73) وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ (74) لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ (75) فَلاٰ یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنّٰا نَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ (76)
71-آیا آنها ندیدند که از آنچه با قدرت خود به عمل آوردهایم چهار پایانی برای آنها آفریدیم که آنان مالک آن هستند؟ 72-آنها را رام ایشان ساختیم،هم مرکب آنان از آن است و هم از آن تغذیه میکنند.
73-و برای آنان منافع دیگری در آن(حیوانات)است و نوشیدنیهای گوارایی،آیا با این حال شکرگزاری نمیکنند؟ 74-آنها غیر از خدا معبودانی برای خویش برگزیدند به این امید که یاری شوند.
75-ولی آنان قادر به یاری ایشان نیستند و این(عبادت کنندگان در قیامت)لشکر آنها
خواهند بود که در آتش دوزخ حضور مییابند! 76-بنا بر این سخنان آنها تو را غمگین نسازد،ما آنچه را پنهان میدارند یا آشکار میکنند میدانیم!
بار دیگر قرآن مجید در این آیات به مساله توحید و شرک باز میگردد، و ضمن بر شمردن قسمتی از نشانههای عظمت خدا در زندگی انسانها،و رفع نیازمندیهای آنها از سوی خدا،به ضعف و ناتوانی و بینوایی بتها اشاره کرده، در یک مقایسه روشن،حقانیت خط توحید،و بطلان خط شرک را آشکار میسازد.
نخست میگوید:"آیا آنها ندیدند که از آنچه با قدرت خود به عمل آوردهایم چهار پایانی برای آنها آفریدیم که آنان مالک آن هستند"( أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا خَلَقْنٰا لَهُمْ مِمّٰا عَمِلَتْ أَیْدِینٰا أَنْعٰاماً فَهُمْ لَهٰا مٰالِکُونَ ) (1).
*** و برای اینکه به خوبی بتوانند از این چهار پایان بهره گیرند"آنها را رام ایشان ساختیم"( وَ ذَلَّلْنٰاهٰا لَهُمْ ).
"هم از آنها مرکب را هوار برای خود فراهم میسازند،و هم از آنها تغذیه میکنند"( فَمِنْهٰا رَکُوبُهُمْ وَ مِنْهٰا یَأْکُلُونَ ).
*** منافع آنها به همین جا ختم نمیشود،بلکه"برای آنان منافع دیگر در این حیوانات و نوشیدنیهای گوارایی است"( وَ لَهُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ وَ مَشٰارِبُ ).
1) 1) جمله"او لم یروا..."جملهای است که با واو عطف بر جمله قبل معطوف شده است،منتها از آنجا که همزه استفهام همیشه صدرنشین است بر واو عاطفه مقدم شده، و رؤیت در اینجا ممکن است به معنی دانستن و یا به معنی نگاه کردن بوده باشد.
"آیا با این حال شکر این نعمتها را بجا نمیآورند"؟!شکری که وسیله معرفت اللّٰه و شناخت ولی نعمت است( أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ ).
1-از میان نعمتهای مختلفی که انسان در آن غوطهور است در اینجا انگشت روی نعمت وجود چهارپایان گذارده شده،چرا که آنها در زندگی روزمره انسان حضور دائم دارند،به حدی زندگی انسان با آنها گره خورده که اگر از صفحه زندگی او حذف شوند به راستی کار بر او مشکل و پیچیده خواهد شد، ولی به دلیل حضور دائمشان،کمتر مورد توجه قرار میگیرند.
2-جمله"عملت ایدینا"(دست ما آن را انجام داده)کنایه از اعمال قدرت مستقیم پروردگار است،زیرا انسان مهمترین عضوی که با آن اعمال قدرت میکند دستهای اوست،به همین جهت"ید"(دست)کنایه از قدرت است،مثلا کسی میگوید فلان منطقه در دست من است،یعنی در سیطره قدرت من قرار گرفته، قرآن مجید میگوید یَدُ اللّٰهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ :"دست خدا بالای دست آنهاست" (فتح-10).
به هر حال ذکر"ایدی"به صورت جمع اشاره به مظاهر گوناگون قدرت پروردگار میباشد.
3-جمله" فَهُمْ لَهٰا مٰالِکُونَ "(با فاء تفریع)اشاره به این است چهار پایان را ما به قدرت خویش آفریدهایم اما مالکیتش را به انسانها بخشیدیم،و این نهایت لطف پروردگار را بیان میکند، بنا بر این اشکالی که برای بعضی از مفسران در"فاء تفریع"در اینجا پیدا شده موردی ندارد،این درست به آن میماند که ما به کسی میگوئیم این باغ را ما آباد کردهایم اما تو بهره آن را میبری، و این نشانه نهایت محبت و ایثار و گذشت است.
4-جمله"ذللناها لهم"اشاره به مساله مهم رام شدن چهار پایان برای انسان است،این حیوانات زورمند پر قدرت که گاه به طور نادر،به فرمان خدا ذللناها را فراموش کرده،سر به عصیان و طغیان بر میدارند چنان خطرناک میشوند که دهها نفر در مقابل آنان عاجز میشوند،ولی در حالت عادی گاهی یک قطار شتر را به ریسمانی بسته و به دست کودکی چند ساله میسپارند و"میبرد هر جا که خاطر خواه اوست"!.
به راستی عجیب است،انسانها نه قادرند مگسی را بیافرینند،و نه حتی میتوانند مگسی را رام خویش کنند،اما خداوند قادر منان میلیونها میلیون چهار پایان مختلف را آفریده و رام انسانها ساخته است که دائما در خدمت آنانند.
5-جمله" فَمِنْهٰا رَکُوبُهُمْ وَ مِنْهٰا یَأْکُلُونَ "(با توجه به اینکه رکوب صفت مشبه است و به معنی مرکوب یعنی حیوانی که بر آن سوار میشوند)اشاره به این است که انسانها پارهای از چهار پایان را به عنوان مرکب انتخاب میکنند و بعضی را برای تغذیه.
گرچه گوشت همه چهار پایان معمولی از نظر اسلام حلال است،ولی عملا تنها بخشی از آنها برای تغذیه مورد استفاده قرار میگیرد،فی المثل گوشت الاغ جز در موارد ضرورت کسی از آن استفاده نمیکند.
البته این در صورتی است که"منها"را در هر دو جمله به معنی"تبعیض" در افراد بگیریم،اما اگر اولی تبعیض افرادی و دومی تبعیض اجزایی بوده باشد مفهومش این میشود که بعضی از چهار پایان را مرکوب خویش میسازید و از قسمتی از اجزای تن آنها تغذیه میکنند(چرا که استخوان و مانند آن قابل تغذیه نیست).
6-جمله" لَهُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ "اشاره به فوائد زیاد دیگری است که از چهار پایان عائد انسان میشود،از جمله پشم آنها برای انواع لباسها و فرشها و خیمه،
و پوست آنها برای لباس و کفش و کلاه و وسائل مختلف زندگی،و حتی امروز که صنایع چهره زندگی انسان را به کلی دگرگون ساخته باز نیاز مبرم انسانها هم از نظر تغذیه،و هم از نظر لباس و سایر وسائل زندگی به چهار پایان به قوت باقی است.
حتی امروز انواع سرمها و واکسنها را که برای مبارزه با بیماریها یا پیشگیری، مؤثرترین وسیلهاند با استفاده از چهار پایان و موادی که از خون آنها میگیرند، تهیه میشود.
حتی بیارزشترین امور در زندگی چهار پایان که مدفوعات آنهاست نیز مورد استفاده است،زمینها را به وسیله آن آباد و درختان را پر بار میسازند.
7-تعبیر به"مشارب"اشاره به شیرهایی است که از چهارپایان مختلف گرفته میشود،و قسمت مهمی از مواد غذایی انسان از آن و فراوردههای آن تامین میگردد،به طوری که صنایع شیرسازی و فراوردههای شیری در دنیا، امروز قسمت مهمی از صادرات و واردات کشورها را تشکیل میدهد،همان شیری که یک غذای کامل برای انسان است،و از میان"فرث"و"دم"این"لبن سائغ" و گوارا خارج میگردد که برای نوشندگان مایه لذت،و برای ناتوانها مایه قدرت است (1).
8-جمله" أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ "که به صورت استفهام انکاری مطرح شده، به منظور برانگیختن فطرت و عواطف انسانها برای شکرگزاری در برابر نعمتهای بیپایانی است که گوشهای از آن در آیات فوق آمده است،و چنان که میدانیم "لزوم شکر منعم"پایهای است برای"معرفة اللّٰه"چرا که شکر بدون شناخت
1) 1) در باره خارج شدن شیر از پستان حیوانات و قدرتنمایی خدا در آفرینش این ماده غذایی،و همچنین مواد مهمی که در شیر وجود دارد بحث مشروحی در جلد 11 صفحه 291(ذیل آیه 66 سوره نحل)آوردهایم.
بخشنده نعمت امکان پذیر نیست،بعلاوه مطالعه این نعمتها و اینکه هرگز بتها در آن دخالت و تاثیری ندارند وسیلهای خواهد بود برای ابطال شرک.
*** لذا در آیات بعد به تشریح حال مشرکان پرداخته چنین میگوید:"آنها غیر از خدا معبودانی برای خویش برگزیدند به این امید که از سوی آنها یاری شوند"(و مورد حمایت بتان قرار گیرند)( وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ ).
چه خیال خام و فکر باطلی؟که این موجودات ضعیف را که هیچ قدرتی بر دفاع از خویشتن ندارند تا چه رسد به دیگران،در کنار خالق زمین و آسمان و بخشنده آن همه مواهب قرار دهند،و در حوادث مشکل زندگی از آنان یاری طلبند؟ آری آنها گاه برای این به سراغ بتها میرفتند که مایه عزتشان باشد " وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا "(مریم-81).
و گاه آنها را شفیعان در درگاه خداوند میپنداشتند" وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ " "آنها غیر از خدا موجوداتی را میپرستند که نه زیانی میتوانند به آنها برسانند و نه سودی،میگویند اینها شفیعان ما در درگاه خدا هستند"! به هر حال تمام این پندارها نقش بر آب است،و چنان که قرآن در آیه"192 سوره اعراف"میفرماید:"این بتان نه میتوانند یاری عابدانشان کنند،و نه حتی یاری خودشان"" وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ ".
*** لذا در آیه بعد میافزاید:"آنها قادر به نصرت و یاری عبادت کنندگان خویش نیستند،و این عابدان در قیامت لشکر آنها خواهند بود و همگی در آتش
دوزخ حضور مییابند"( لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ ).
چه دردناک است که این پیروان در آن روز به صورت لشکریانی پشت سر بتها قرار گیرند،و همگی در دادگاه عدل خدا حضور یابند،و بعد از آن همگی به دوزخ فرستاده شوند،بیآنکه بتوانند گرهی را از کار لشکر خود بگشایند.
اصولا تعبیر به"محضرون"در همه جا نشانه تحقیر است و حاضر ساختن افراد بی آنکه خودشان تمایل داشته باشند نشانه حقارت آنها است.
طبق این تفسیر،ضمیر اول"هم"در جمله" وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ " به"عابدها"و ضمیر دوم به"معبودها"بر میگردد،در حالی که بعضی از مفسران احتمال عکس آن را نیز دادهاند که معبودان و بتها لشکر عابدین خود در آن روز خواهند بود،در عین اینکه لشکرند کمترین یاری از آنها ساخته نیست!ولی تفسیر اول مناسبتر است.
به هر حال این تعبیرها تنها در مورد معبودان صاحب شعور مانند شیاطین و گردنکشان جن و انس صادق است،ولی این احتمال نیز وجود دارد که در آن روز خداوند در بتهایی که از سنگ و چوب ساختند نیز عقل و شعوری میآفریند تا عابدان خود را سرزنش کنند،و ضمنا همین سنگ و چوبها به عنوان آتشگیرههای جهنم در کنار آنان خواهند بود،چنان که قرآن در(آیه 98-انبیا)میگوید:
" إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهٰا وٰارِدُونَ ":
"شما و آنچه را غیر از خدا میپرستید هیزم جهنم خواهید بود،و همگی در آن وارد میشوید"!.
*** سرانجام در آخرین آیه مورد بحث به عنوان دلداری پیامبر ص و تقویت روحیه او در برابر اینهمه کارشکنیها و فتنهانگیزیها و افکار و اعمال خرافی،میفرماید:
"اکنون که چنین است سخنان آنها تو را غمگین نکند که گاهی ترا شاعر میخوانند
و گاهی ساحر و گاه تهمتهای دیگری میبندند،چرا که آنچه را آنها در دل مخفی میدارند و یا با زبان آشکار میسازند همه را ما میدانیم"( فَلاٰ یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنّٰا نَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ ).
نه نیات آنها بر ما پوشیده است،و نه توطئههای مخفیانه آنها،و نه تکذیبها و شیطنتهای آشکارشان،همه را میدانیم و حساب آنها را برای روز حساب نگه میداریم و تو را از شر آنها در این جهان نیز در امان خواهیم داشت.
نه تنها پیامبر ص که هر مؤمنی میتواند با این گفتار الهی دلگرم باشد که همه چیز در این عالم در حضور خداوند است و چیزی بر او از مکائد دشمنان مخفی نخواهد بود،او دوستان خود را در لحظات سخت تنها نخواهد گذاشت و همواره حامی و حافظ آنها خواهد بود.
بینش توحیدی برای خدا پرستان خط مشی خاصی در زندگی ایجاد میکند، که آنها را از خطوط شرکآلود که مبتنی بر انتخاب بتها یا پناه بردن به انسانهای ضعیفی همچون خویش است جدا میسازد.
صریحتر بگوئیم:در دنیای امروز که جهان دو قطبی شده و دو قدرت بزرگ شرق و غرب بر آن حاکم است،معمولا این فکر برای بسیاری از کشورهای کوچک و متوسط پیدا میشود،که برای حفظ خویشتن باید به یکی از این دو بت!پناه برد،و در حوزه حمایت او قرار گرفت،در حالی که تجربیات نشان داده است که به هنگام بروز حوادث سخت و مشکلات و بحرانها،این قدرتهای به ظاهر بزرگ نه گرهی از کار خود میتوانند بگشایند،و نه از کار اقمار و پیروانشان، و چه زیبا میگوید قرآن:" لاٰ یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ ""نه توانایی یاری و حمایت از عابدان خود دارند،و نه میتوانند خود را حفظ کنند".
این هشداری است به همه مسلمانان و رهروان توحید خالص که از همه این بتها ببرند،و به سایه لطف الهی پناه ببرند،تنها متکی به خویشتن و نیروی ایمان و معنویت جوامع اسلامی باشند،و هرگز این افکار شرکآلود را که باید برای روز حادثه از این قدرتها کمک گیرند به مغز خود راه ندهند،و اصولا فرهنگ جوامع اسلامی را از اینگونه افکار پاکسازی کنند،و بدانند تا کنون ضربههای فراوانی از این رهگذر-چه در مقابله با اسرائیل غاصب،و چه در برابر دشمنان دیگر-خوردهاند،در حالی که اگر این اصل اصیل قرآنی در میان آنها حاکم بود هرگز گرفتار این شکستهای دردناک نمیشدند،به امید آن روز که همگی در سایه این تعلیم قرآنی افکار خویش را نوسازی کنیم،متکی به خویشتن باشیم،و به سایه لطف"اللّٰه"پناه بریم و سربلند و آزاد زندگی کنیم.
أَ وَ لَمْ یَرَ اَلْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ (77) وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ یُحْیِ اَلْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ (78) قُلْ یُحْیِیهَا اَلَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ (79)
77-آیا انسان ندید(نمیداند)که ما او را از نطفهای بیارزش آفریدیم،و او(چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد که)به مخاصمه آشکار برخاست! 78-و برای ما مثالی زد و آفرینش خود را فراموش کرد،و گفت چه کسی این استخوانها را زنده میکند در حالی که پوسیده است؟ 79-بگو:همان کسی آن را زنده میکند که نخستین بار آن را آفرید،و او به هر مخلوقی آگاه است!
در غالب تفاسیر نقل شده است که"مردی از مشرکان به نام"ابی بن خلف" یا"امیة بن خلف"و یا"عاص بن وائل"قطعه استخوان پوسیدهای را پیدا کرد و گفت با این دلیل محکم به مخاصمه با محمد ص برمیخیزم،و سخن او را در باره
معاد ابطال میکنم آن را برداشت و نزد پیامبر اسلام آمد(و شاید مقداری از آن را در حضور پیامبر نرم کرد و به روی زمین ریخت)و گفت چه کسی میتواند این استخوانهای پوسیده را از نو زنده کند(و کدام عقل آن را باور میکند).
آیات فوق و چهار آیه بعد از آن که مجموعا هفت آیه را تشکیل میدهد نازل شد،و پاسخ منطقی و دندانشکنی به او و همفکران او داد.
آفرینش نخستین دلیل قاطعی است بر معاد
گفتیم بحثهای مربوط به مبدء و معاد و نبوت در سوره"یس"که قلب قرآن است به صورت مقطعهای مختلفی مطرح شده است،این سوره از قرآن مجید و مساله نبوت آغاز شد،و با هفت آیه منسجم که قویترین بیانات را در باره معاد در بر دارد پایان مییابد.
نخست دست انسان را میگیرد و به آغاز حیات خودش در آن روز که نطفه بیارزشی بیش نبود میبرد،و او را به اندیشه وا میدارد،میگوید:"آیا انسان ندید که ما او را از نطفه آفریدیم و او آن چنان قوی و نیرومند و صاحب قدرت و شعور و نطق رشد که حتی به مجادله در برابر پروردگارش برخاست و مخاصمه کننده آشکاری شد"؟!( أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ ) (1).
چه تعبیر زنده و گویایی؟نخست روی عنوان انسان تکیه میکند یعنی هر انسانی با هر اعتقاد و مکتبی و هر مقدار دانشی میتواند این حقیقت را دریابد.
سپس سخن از"نطفه"میگوید که در لغت در اصل به معنی آب ناچیز و بیارزش است،تا این انسان مغرور و از خود راضی کمی در اندیشه فرو برود
1) 1) "خصیم"به معنی کسی است که اصرار بر خصومت و جدال دارد و"رؤیت" در اینجا به معنی دانستن است.
و بداند روز اول چه بود؟و تازه تمام این قطره آب ناچیز مبدء نشو و نمای او نبوده بلکه سلول زنده بسیار کوچکی که با چشم دیده نمیشود از میان هزاران سلول که در آن قطره آب شناور بودند با سلول زنده بسیار کوچکی که در رحم زن قرار داشت با هم ترکیب شدند،و انسان از آن موجود ذره بینی پا به عرصه هستی گذاشت! مراحل تکامل را یکی بعد از دیگری پیمود که شش مرحله آن طبق گفته قرآن در اوائل سوره مؤمنون در درون رحم میباشد(مرحله نطفه،سپس علقه، بعد مضغه،و بعد از آن ظاهر شدن استخوانها،سپس پوشیده شدن استخوانها از گوشت،و سرانجام پیدایش روح یعنی حس و حرکت).
بعد از تولد که نوزادی بسیار ضعیف و ناتوان بود مراحل تکامل را نیز به سرعت پشت سر گذاشت،تا به سر حد بلوغ و رشد جسمانی و عقلانی رسید.
آری این موجود ضعیف و ناتوان آن چنان قوی و نیرومند شد که به خود اجازه داد به پرخاشگری در برابر دعوت"اللّٰه"برخیزد،و گذشته و آینده خویش را به دست فراموشی بسپارد،و مصداق روشن"خصیم مبین"شود.
جالب اینکه:تعبیر"خصیم مبین"(جدال کننده و پرخاشگر آشکار).
دارای یک جنبه قوت است و یک جنبه ضعف که ظاهرا قرآن به هر دو جهت در اینجا ناظر است.
از یک سو این کار جز از انسانی که دارای عقل و فکر و شعور و استقلال اراده و اختیار و قدرت دارد ساخته نیست(و میدانیم مهمترین مساله در زندگی انسان سخن گفتن است،و سخنانی که محتوای آن قبلا در اندیشه حاضر میشود،سپس در قالب جملهها قرار میگیرد،و مانند گلولههایی که مسلسلوار به هدف شلیک میشود از مخارج دهن بیرون میپرد،و این کاری است که از هیچ جانداری جز انسان حاصل نمیشود.
و به این ترتیب قدرتنمایی خدا را در این نیروی عظیمی که به قطره آب ناچیزی داده مجسم میکند.
اما از سوی دیگر:او یک موجود فراموشکار و مغرور است،و این نعمتهایی را که ولی نعمتش به او بخشیده در برابر او به کار میگیرد و به مجادله و مخاصمه برمیخیزد،زهی بیخبری و خیره سری! *** برای بیخبری او همین بس که"او مثلی برای ما زد و به پندار خودش دلیل دندانشکنی پیدا کرد،و در حالی که آفرینش نخستین خود را به دست فراموشی سپرده گفت:چه کسی میتواند این استخوانها را زنده کند در حالی که پوسیده است"؟! ( وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ ) (1).
منظور از ضرب المثل در اینجا ضرب المثل عادی و تشبیه و کنایه نیست، بلکه منظور بیان استدلال و ذکر مصداق به منظور اثبات یک مطلب کلی است.
آری او(ابی بن خلف،یا امیة بن خلف،یا عاص بن وائل)در بیابان قطعه استخوان پوسیدهای را پیدا میکند،و استخوانی که معلوم نبود از چه کسی است؟ آیا به مرگ طبیعی مرده؟یا در یکی از جنگهای عصر جاهلی به طرز فجیعی کشته شده؟یا بر اثر گرسنگی جان داده؟به هر صورت فکر میکرد دلیل دندانشکنی برای نفی معاد پیدا کرده است،با خشم توأم با خوشحالی قطعه استخوان را برداشته، میگوید:لأخاصمن محمدا(من با همین دلیل به خصومت با محمد برمیخیزم) آن چنان که نتواند جوابی دهد! با عجله به سراغ پیامبر اسلام ص آمد و فریاد زد بگو ببینم چه کسی
1) 1) "رمیم"از ماده"رم"به گفته"راغب"در مفردات اصل"رم"بر وزن"ذم" به معنی اصلاح و ترمیم موجود کهنه و پوسیده است،"رمة"بر وزن همت بالخصوص به معنی استخوان پوسیده میآید و"رمة"بر وزن"قبه"به طناب پوسیده گفته میشود.
قدرت دارد بر این استخوان پوسیده لباس حیات بپوشاند؟و سپس قسمتی از استخوان را نرم کرد و روی زمین پاشید،و فکر میکرد پیامبر اسلام ص هیچ پاسخی در برابر این منطق نخواهد داشت.
جالب اینکه قرآن مجید با جمله کوتاه" وَ نَسِیَ خَلْقَهُ "تمام پاسخ او را داده است هر چند پشت سر آن توضیح بیشتر و دلائل افزونتر نیز ذکر کرده.
میگوید:اگر آفرینش خویش را فراموش نکرده بودی هرگز به چنین استدلالی واهی و سستی دست نمیزدی،ای انسان فراموشکار!به عقب باز گرد، و آفرینش خود را بنگر،چگونه نطفه ناچیزی بودی،و هر روز لباس تازهای از حیات بر تن تو پوشانید،تو دائما در حال مرگ و معاد هستی،از جمادی مردی نامی شدی،و از جهان نباتات نیز مردی از حیوان سر زدی،از عالم حیوان نیز مردی انسان شدی،اما توی فراموشکار همه اینها را به طاق نسیان زدی حال میپرسی چه کسی این استخوان پوسیده را زنده میکند؟! این استخوان هر گاه کاملا به پوسد تازه خاک میشود،مگر روز اول خاک نبودی؟! *** لذا بلافاصله به پیامبر اسلام ص دستور میدهد که به این خیره سر مغرور و فراموشکار"بگو:کسی او را زنده میکند که در روز نخست او را ایجاد کرد" ( قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ ).
اگر امروز استخوان پوسیدهای از او به یادگار مانده روزی بود که حتی این استخوان پوسیده هم نبود و حتی خاکی هم وجود نداشت،آری آن کس که او را از کتم عدم آفرید،تجدید حیات استخوان پوسیدهای برایش آسانتر است.
و اگر فکر میکنید این استخوان پوسیده وقتی که خاک شد و در همه جا پراکنده گشت چه کسی میتواند آن اجزا را بشناسد و از نقاط مختلف گرد آوری کند؟
پاسخ آن نیز روشن است،"او از هر مخلوقی آگاه است"و تمام ویژگیهای آنها را میداند( وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ ).
کسی که دارای چنین"علم"و چنان"قدرتی"است مساله معاد و احیاء مردگان مشکلی برایش ایجاد نخواهد کرد.
یک قطعه آهن ربا را اگر در میان خروارها خاک که ذرات کوچکی آهن در آن پراکنده است بگردانیم فورا تمام این ذرات را جمع آوری میکند،در حالی که یک موجود بیجان بیش نیست،خداوند به آسانی میتواند تمام ذرات بدن هر انسانی را در هر گوشهای از کره زمین باشد با یک فرمان جمعآوری نماید.
نه تنها به اصل آفرینش انسان آگاه است که از نیات و اعمال آنها نیز آگاه میباشد،و حساب و کتاب آن نزد او روشن است.
بنا بر این محاسبه اعمال و نیات و اعتقادات درونی نیز مشکلی برای او ایجاد نمیکند چنان که در آیه 284 سوره بقره آمده است" وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اللّٰهُ ":"اگر آنچه را در دل دارید پنهان کنید یا آشکار سازید خدا میداند"و به همین دلیل موسی ع مامور میشود در جواب فرعون که در مساله معاد تردید میکرد و از زنده شدن قرون پیشین و حساب و کتابشان اظهار تعجب مینمود بگوید:"علم و آگاهی آن در پیشگاه پروردگار من در کتابی ثبت است و پروردگار من نه اشتباه مینماید و نه فراموش میکند"( قٰالَ عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی فِی کِتٰابٍ لاٰ یَضِلُّ رَبِّی وَ لاٰ یَنْسیٰ )(طه-52).
اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ اَلشَّجَرِ اَلْأَخْضَرِ نٰاراً فَإِذٰا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ (80)
80-همان کسی که برای شما از درخت سبز آتش آفرید،و شما به وسیله آن آتش میافروزید.
رستاخیز انرژیها!
در تعقیب آیات گذشته که پیرامون معاد بحث میکرد و اشارات پر معنی و زندهای در آن بر مساله امکان معاد و رفع هر گونه استبعاد بود،در آیات مورد بحث که آخرین آیات سوره یس-همان قلب قرآن-است،شرح بیشتر و گویاتری در باره همین مساله مطرح میکند و از سه یا چهار طریق جالب آن را تعقیب مینماید.
نخست میفرماید:"آن خدایی که برای شما از درخت سبز آتش آفرید و شما به وسیله آن آتش میافروزید قادر است که بر این استخوانهای پوسیده بار دیگر لباس حیات بپوشاند"( اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نٰاراً فَإِذٰا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ ).
چه تعبیر عجیب و جالبی که هر قدر در آن بیشتر دقیق شویم معانی عمیقتری به ما ارائه میدهد؟! اصولا بسیاری از آیات قرآن دارای چندین معنی است،بعضی ساده برای فهم عامه مردم در هر زمان و هر مکان،و بعضی عمیق برای خواص،و سرانجام بعضی کاملا عمیق برای زبدههای خواص،و یا اعصار و قرون دیگر و آیندههای دور.
در عین حال این معانی با هم منافاتی ندارد و در آن واحد در یک تعبیر پر معنی
جمع است.
آیه فوق همین گونه است:
نخستین تفسیری که بسیاری از مفسران پیشین برای آن ذکر کردهاند و معنی ساده و روشنی است که برای عموم مردم قابل فهم میباشد این است که:
در اعصار قدیم در میان عربها این امر رائج بود که برای آتش افروختن از چوب درختان مخصوص بنام"مرخ"و"عفار"که در بیابانهای حجاز میروئیده استفاده میکردند.
"مرخ"(بر وزن چرخ)و"عفار"(بر وزن تبار)دو نوع چوب"آتش زنه"بود که اولی را زیر قرار میدادند و دومی را روی آن میزدند،و مانند سنگ آتشزنه جرقه از آن تولید میشد،در واقع بجای کبریت امروز از آن استفاده میکردند.
قرآن میگوید:"آن خدایی که میتواند از این درختان سبز آتش بیرون بفرستد قدرت دارد که بر مردگان لباس حیات بپوشاند".
"آب"و"آتش"دو چیز متضاد است،کسی که میتواند آنها را در کنار هم قرار دهد قدرت این را دارد که"حیات"را در کنار"مرگ"و"مرگ"را در کنار"حیات"قرار دهد! آفرین بر آن هستی آفرین که"آتش"را در دل"آب"و"آب"را در دل "آتش"نگاه میدارد مسلما برای او پوشانیدن لباس زندگی بر اندام انسانهای مرده کار مشکلی نیست.
اگر از این معنی گام فراتر بگذاریم به تفسیر دقیقتری میرسیم و آن اینکه:خاصیت آتشافروزی به وسیله چوب درختان،منحصر به چوبهای"مرخ" و"عفار"نیست،بلکه این خاصیت در همه درختان و تمام اجسام عالم وجود دارد (هر چند دو چوب مزبور بر اثر مواد و وضع مخصوصشان آمادگی بیشتری برای
این کار دارند).
خلاصه اینکه تمام چوبهای درختان اگر محکم به هم بخورند جرقه میدهند حتی"چوب درختان سبز".
به همین دلیل گاه آتشسوزیهای وسیع و وحشتناکی در دل جنگلها روی میدهد که هیچ انسانی عامل آن نبوده،فقط وزش شدید بادها و طوفانهایی که شاخههای درختان را محکم به هم کوفته است و از میان آنها جرقهای در میان برگهای خشک افتاده،سپس وزش باد به آن آتش دامن زده،عامل اصلی بوده است.
این همان جرقه الکتریسته است که بر اثر اصطکاک و مالش آشکار میگردد.
این همان آتشی است که در دل تمامی ذرات موجودات جهان نهفته است، و به هنگام اصطکاک و مالش خود را نشان میدهد،و از"شجر اخضر""نار" میآفریند! این تفسیر وسیعتری است که چشمانداز جمع اضداد را در آفرینش گستردهتر میکند، و"بقا"را در"فنا"واضحتر نشان میدهد.
اما در اینجا تفسیر سومی است که از آن هم عمیقتر است،و به کمک دانشهای امروز بر آن دست یافتهایم که ما نام آن را رستاخیز انرژیها گذاردهایم.
توضیح اینکه:یکی از کارهای مهم گیاهان مساله"کربنگیری"از هوا،و ساختن"سلولز نباتی"است(سلولز همان جرم درختان است که اجزاء عمده آن"کربن"و"اکسیژن"و"ئیدروژن"است.
اکنون ببینیم این سلولز چگونه ساخته میشود؟یاختههای درختان و گیاهان "گاز کربن"را از هوا گرفته و آن را تجزیه میکنند،اکسیژن آن را آزاد ساخته،و کربن را در وجود خود نگهمیدارد،و آن را با آب ترکیب کرده و چوب درختان را از آن میسازد.
ولی مساله مهم این است که طبق گواهی علوم طبیعی هر ترکیب شیمیایی
انجام مییابد یا باید توأم با جذب انرژی خاصی باشد و یا آزاد کردن آن(دقت کنید).
بنا بر این هنگامی که درختان به عمل کربنگیری مشغولند،طبق این قانون احتیاج به وجود یک انرژی دارند،و در اینجا از گرما و نور آفتاب به عنوان یک انرژی فعال استفاده میکنند.
به این ترتیب به هنگام تشکیل چوبهای درختان مقداری از انرژی آفتاب نیز در دل آنها ذخیره میشود و به هنگامی که چوبها را به اصطلاح میسوزانیم همان انرژی ذخیره شده آفتاب آزاد میگردد،زیرا بار دیگر"کربن"با"اکسیژن" هوا ترکیب شده و گاز کربن را تشکیل میدهد،و اکسیژن و ئیدروژن(مقداری آب)آزاد میگردد.
از این تعبیرات اصطلاحی که بگذاریم به عبارت بسیار ساده این نور و حرارت مطبوعی که در زمستان درون کلبه آن روستایی یا کرسی زغالسوز این شهرنشین را گرم و روشن میسازد همان نور و حرارت آفتاب است که در ضمن چند سال یا دهها سال در چوب این درختان ذخیره شده است،و آنچه را درخت در طول یک عمر تدریجا از آفتاب گرفته اکنون بی کم و کاست پس میدهد!! و اینکه میگویند همه انرژیها در کره زمین به انرژی آفتاب باز میگردد یکی از چهرههایش همین است.
اینجاست که به"رستاخیز انرژیها"میرسیم،و میبینیم نور و حرارتی که در این فضا پراکنده میشود و برگ درختان و چوبهای آنها را نوازش و پرورش میدهد هرگز نابود نشده است،بلکه تغییر چهره داده،و دور از چشم ما انسانها در درون ذرات چوب و شاخه و برگ درختان پنهان شده است،و هنگامی که یک شعله آتش به چوب خشکیده میرسد،رستاخیز آنها شروع میشود،و تمام آنچه از انرژی آفتاب در درخت پنهان بود در آن لحظه"حشر و نشورش"ظاهر میگردد، بیآنکه حتی به اندازه روشنایی یک شمع در یک زمان کوتاه از آن کم شده باشد!
(باز هم دقت کنید).
بدون شک این معنی در زمان نزول آیه بر تودههای مردم روشن نبود،ولی همان گونه که گفتیم این موضوع هیچ مشکلی ایجاد نمیکند،زیرا که آیات قرآن دارای معانی چند مرحلهای است،در سطوح مختلف و برای استعدادهای متفاوت.
یک روز از این آیه چیزی میفهمیدند،و امروز ما چیز بیشتری میفهمیم، و شاید آیندگان از اینهم فراتر روند و بیشتر درک کنند و در عین حال همه این معانی صحیح است و کاملا قابل قبول و در معنی آیه جمع است.
گاهی به ذهن میرسد که چرا قرآن در اینجا تعبیر به"شجر اخضر"(درخت سبز)کرده است؟در حالی که آتش افروختن با چوب تر بسیار مشکل است،چه خوب بود به جای آن الشجر الیابس(چوب خشک)میفرمود،تا با این تعبیر سازگار باشد! ولی نکته جالب اینجا است که تنها درختان سبزند که میتوانند عمل کربن- گیری و ذخیره نور آفتاب را انجام دهند،درختان خشک اگر صدها سال در معرض تابش آفتاب قرار گیرند ذرهای به ذخیره انرژی حرارتی آنها افزوده نمیشود، تنها موقعی قادر بر این کار مهم هستند که سبز و زنده باشند.
بنا بر این فقط"شجر اخضر"است که میتواند"آتشگیره"(وقود)برای ما بسازد،و گرما و نور را به شکل مرموزی در چوب سرد و مرطوب خود نگاه دارد،اما به محض اینکه خشکیدند عمل کربنگیری و ذخیره انرژی آفتاب تعطیل میشود.
روی این اصل تعبیر فوق هم ترسیم زیبایی از چهره رستاخیز انرژیها است،
و هم یک معجزه علمی جاویدان از قرآن مجید! از این گذشته اگر به تفسیرهای دیگر که در بالا اشاره کردیم باز گردیم تعبیر"شجر اخضر"باز هم مناسب و زیبا است،زیرا چوبهای درختان سبز هنگامی که با یکدیگر اصطکاک قوی پیدا کنند جرقه بیرون میدهند،جرقهای که میتواند مبدء آتش افروزی شود،و اینجا است که به عظمت قدرت خدا پی میبریم که آتش را در دل آب و آب را در دل آتش حفظ کرده.
"توقدون"از ماده"وقود"(بر وزن قبور)به معنی روشن شدن آتش است،"و ایقاد"به معنی آتش افروختن و"وقود"(بر وزن ثمود)به معنی هیزمی است که برای افروختن آتش مورد استفاده قرار میگیرد.
بنا بر این جمله فَإِذٰا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ (از آن آتش روشن میکنید)اشاره به هیزمهایی است که با آن آتش میافروزند،و به تعبیر دیگر اشاره به"آتشگیره" است نه"آتشزنه".
توضیح اینکه ما در فارسی"هیزم"را"آتشگیره"و"کبریت"یا فندک را "آتشزنه"مینامیم،و در لغت عرب هیزم را"وقود"و کبریت و فندک را"زند" یا زناد (1)مینامند.
بنا بر این قرآن میگوید"آن خدایی که برای شما از درخت سبز آتش قرار داد و شما با آن آتشگیره تهیه میکنید(نمیفرماید آتشزنه)هم او قادر است مردگان را به زندگی باز گرداند"و این تعبیر کاملا با رستاخیز انرژیها
1) 1) "زند"(بر وزن بند)در اصل به معنی چوب بالایی است که با آن آتش میافروزند، و چوب زیرین را"زنده"و هر دو را"زندان"میگویند،و جمع"زند"زناد است.
منطبق است(دقت کنید) (1).
به هر حال مساله آتش افروختن با چوبهای درختان گرچه یک مساله ساده در نظر ما است،ولی با دقت معلوم میشود که از عجیبترین مسائل است،چه اینکه موادی که درخت از آن تشکیل شده قسمت مهمش آب و مقداری اجزاء زمین است،و هیچ کدام از آنها قابل اشتعال نیست این چه قدرتی است که از آب و خاک(و هوا)این ماده انرژیزا را که هزاران سال زندگی انسانها با آن پیوند نزدیک داشته است آفریده؟! ***
1) 1) مگر اینکه"من"را در جمله"منه توقدون"به معنی"با"بگیریم تا با تفسیرهای دیگر هماهنگی کند.
أَ وَ لَیْسَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلیٰ وَ هُوَ اَلْخَلاّٰقُ اَلْعَلِیمُ (81) إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (82) فَسُبْحٰانَ اَلَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (83)
81-آیا کسی که آسمانها و زمین را آفرید قدرت ندارد همانند آنها(انسانهای خاک شده) را بیافریند؟آری(میتواند)و او آفریدگار دانا است! 82-فرمان او تنها این است که هر گاه چیزی را اراده کند به او میگوید:"موجود باش" آن نیز بلافاصله موجود میشود! 83-پس منزه است خداوندی که مالکیت و حاکمیت همه چیز در دست او است،و(همگی) به سوی او باز میگردید.
بعد از ذکر دلائل معاد از طریق توجه دادن به آفرینش نخستین،و آفرینش آتش از درخت سبز در آیات گذشته،در نخستین آیه مورد بحث این مساله را از طریق سومی تعقیب میکند و آن از طریق قدرت بی پایان خدا است.
میفرماید:"آیا کسی که آسمانها و زمین را با آن همه عظمت و عجایب
و نظامات شگفتانگیز آفریده،توانایی ندارد که همانند این انسانهای خاک شده را بیافریند؟(و آنها را به حیات زندگی جدیدی باز گرداند)آری میتواند، و او آفریننده آگاه و دانا است"( أَ وَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلیٰ وَ هُوَ الْخَلاّٰقُ الْعَلِیمُ ).
این جمله که با"استفهام انکاری"شروع شده در حقیقت سؤالی را در برابر وجدانهای بیدار و عقلهای هشیار مطرح میکند که آیا شما به این آسمان عظیم با آن همه ثوابت و سیارات عجیبش و با آن همه منظومهها و کهکشانهایش نگاه نمیکنید که هر گوشهای از آن دنیایی است وسیع؟!کسی که قادر بر آفرینش چنین عوالم فوق العاده عظیم و منظمی است چگونه ممکن است قادر به زنده کردن مردگان نباشد؟! و از آنجا که پاسخ این سؤال در قلب و روح هر انسان بیداری آماده است، در انتظار پاسخ نمیماند،بلافاصله میگوید:"آری او چنین قدرتی را دارد" و به دنبال آن روی دو صفت بزرگ خداوند که در رابطه با این مساله باید مورد توجه قرار گیرد-یعنی صفت خلاقیت و علم بیپایان او-تکیه میکند که در حقیقت دلیلی است بر گفتار پیشین که اگر تردید شما از ناحیه قدرت او بر خلقت است او خلاق است(توجه داشته باشید که خلاق صیغه مبالغه است).
و اگر جمع و جور کردن این ذرات نیاز به علم و دانش داد او از هر نظر عالم و آگاه است.
در اینکه مرجع ضمیر"مثلهم"چیست؟مفسران احتمالات متعددی دادهاند،ولی از همه مشهورتر این است که به"انسانها"باز میگردد،یعنی آفریدگار آسمان و زمین قادر بر آفرینش مثل انسانها میباشد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا نفرموده:"قادر است خود آنها را از نو بیافریند"بلکه گفته است:"مثل آنها را"؟
در برابر این سؤال پاسخهای متعددی مطرح کردهاند آنچه نزدیکتر به نظر میرسد این است که هنگامی که بدن انسان تبدیل به خاک شد،صورت خود را از دست میدهد،و در قیامت که باز میگردد همان مواد پیشین،صورتی مانند صورت اول را به خود میگیرد،یعنی ماده همان ماده است ولی صورت شبیه صورت گذشته،چرا که عین آن صورت مخصوصا با توجه به قید زمان امکان بازگشت ندارد،بخصوص اینکه میدانیم در رستاخیز انسانها با تمام کیفیات گذشته محشور نمیشوند،مثلا پیران به صورت جوان،و معلولان به صورت سالم خواهند بود.
و به تعبیر دیگر:بدن انسانها همانند خشتی است که از هم متلاشی میشود و خاک آن را جمع میکنند و بار دیگر به صورت گل در آورده و در قالب میریزند و خشت تازه از آن میزنند.
این خشت نوین از یک نظر عین همان است و از یک نظر مثل آن(مادهاش همان ماده و صورتش مانند آن صورت است دقت کنید) (1).
*** آیه بعد تاکیدی است بر آنچه در آیات قبل گذشت،تاکیدی است بر این حقیقت که هر گونه ایجادی در برابر اراده و قدرت او سهل و آسان است،ایجاد
1) 1) بعضی از مفسران ضمیر"مثلهم"را به آسمانها و زمین باز گرداندهاند و گفتهاند انتخاب ضمیر جمع عاقل در اینجا به خاطر آن است که در زمین و آسمان موجودات عاقل فراوانی وجود دارند،بعضی دیگر تعبیر به"مثل"را شاهد بر این گرفتهاند که بازگشت عین آن جسم و آن مواد که در دنیا بود ضرورتی ندارد،چرا که شخصیت انسان به روح او است،و این روح به هر مادهای تعلق بگیرد مثل انسان است،ولی باید توجه داشت که این سخن با ظاهر آیات قرآن-حتی با آیات مورد بحث-ابدا سازگار نیست،چرا که قرآن صریحا در همین آیات میگوید:خدا همان استخوان پوسیده را زنده میکند،و لباس حیات بر آنها میپوشاند نه مواد دیگری(دقت کنید).
آسمانهای عظیم،و کره خاکی،با ایجاد یک حشره کوچک برای او یکسان است میفرماید:"فرمان او این است که هر گاه چیزی را اراده کند به آن میگوید "موجود باش"آنهم موجود میشود،همانگونه که خدا خواسته"( إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ).
همه چیز به یک اشاره و فرمان او بسته است و کسی که دارای چنین قدرتی است آیا جای این دارد که در احیاء مردگان به وسیله او تردید شود؟ بدیهی است امر و فرمان الهی در اینجا به معنی امر لفظی نیست،همچنین جمله"کن"(بوده باش)جملهای نیست که خداوند به صورت لفظ بیان کند، چرا که نه او لفظی دارد و نه نیازمند به الفاظ است،بلکه منظور همان تعلق اراده او به ایجاد و ابداع چیزی است،و تعبیر به کلمه"کن"به خاطر آن است که از این تعبیر کوتاهتر و کوچکتر و سریعتر تصور نمیشود.
آری تعلق اراده او به چیزی همان،و موجود شدن آن همان است! و به تعبیر دیگر:هنگامی که خداوند چیزی را اراده کند بلافاصله تحقق مییابد به طوری که در میان"اراده"او و"وجود اشیاء"چیزی فاصله نیست، بنا بر این تعبیر به"امر"و"قول"و جمله"کن"همه توضیحی است برای مساله خلق و ایجاد،و چنان که گفتیم در اینجا امر لفظی و قول و سخن و کلمه"کاف و نون" مطرح نیست،همه اینها بیانگر تحقق سریع اشیاء بعد از تعلق اراده الهی است، او چه حاجتی به الفاظ و کلمات دارد؟و اصولا بعد از تعلق مشیت او بر ایجاد چیزی وساطت الفاظ بیمعنی است.
و باز به تعبیر روشنتر در افعال خداوند دو مرحله بیشتر وجود ندارد:
مرحله اراده،و مرحله ایجاد،که در آیه فوق از مرحله دوم به عنوان امر و قول و جمله"کن"تعبیر شده است.
جمعی از مفسران قدیم پنداشتهاند در اینجا قول و سخنی در کار است،و آن
را یکی از اسرار ناشناخته میدانند،آنها در حقیقت در پیچ و خم لفظ گرفتار شدهاند،و از محتوا و معنی آن بیخبر ماندهاند و کارهای الهی را با مقیاس وجود خود سنجیدهاند.
چه زیبا میفرماید امیر مؤمنان علی ع در یکی از خطبههای نهج البلاغه:
"
یقول لما اراد لما کونه کن فیکون (1)لا بصوت یقرع،و لا بنداء یسمع و انما کلامه سبحانه فعل منه انشاه،و مثله لم یکن من قبل ذلک کائنا،و لو کان قدیما لکان ثانیا: "او هر چه را اراده کند به آن میگوید باش،آن بلا درنگ موجود میشود،اما کلام او نه صوتی است که در گوشها نشیند،نه فریادی است که شنیده شود،بلکه سخن خدا همان فعل او است که ایجاد میکند و پیش از او چیزی وجود نداشته و اگر بود خدای دومی محسوب میشد (2).
از این گذشته اگر پای لفظی در میان آید دو اشکال در برابر ما خودنمایی خواهد کرد:
نخست اینکه این لفظ خود مخلوقی از مخلوقات است و برای ایجاد آن کلمه "کن"دیگر لازم است،این سخن در باره کن دوم نیز تکرار میشود و به صورت تسلسل پیش میرود.
دیگر اینکه هر خطابی مخاطبی میخواهد و هنگامی که چیزی موجود نشده چگونه خداوند آن را با جمله"کن"مخاطب میسازد،مگر معدوم قابل خطاب است؟
در آیات دیگری از قرآن همین معنی با تعبیرهای دیگر آمده است مانند آیه 117 سوره بقره:و إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ :"هنگامی که قضا و حکم او به چیزی تعلق گیرد تنها به او میگوید موجود باش او نیز بلافاصله موجود میشود،و مانند آیه 40 سوره نحل" إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَیْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ :"سخن ما برای چیزی که میخواهیم ایجاد شود همین است که میگوئیم موجود باش بلافاصله موجود میشود (1).
*** آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه سوره"یس"است به صورت یک نتیجهگیری کلی در مساله مبدء و معاد این بحث را به طرز زیبایی پایان میدهد، میگوید:"پس منزه است خداوندی که ملکوت همه چیز در دست قدرت او است و همه شما به سوی او باز میگردید( فَسُبْحٰانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
با توجه به اینکه"ملکوت"از ریشه"ملک"بر وزن(حکم)به معنی حکومت و مالکیت است و اضافه"واو"و"ت"به آن برای تاکید و مبالغه میباشد، مفهوم آیه چنین میشود:حاکمیت و مالکیت بی قید و شرط همه چیز به دست قدرت خدا است،و چنین خداوندی از هر گونه عجز و ناتوانی منزه و مبرا است،و در این صورت احیاء مردگان و پوشیدن لباس حیات بر استخوانهای پوسیده و خاکهای پراکنده مشکلی برای او ایجاد نخواهد کرد چون چنین است بطور یقین همه شما به سوی او باز میگردید و معاد حق است! ***
1) 1) بحث دیگری در باره تفسیر جمله"کن فیکون"در جلد اول ذیل آیه 117 بقره صفحه 418 آمده است.
کرارا در این تفسیر وعده دادهایم که بحث فشردهای پیرامون مسائل معاد در پایان سوره یس بیاوریم اکنون برای وفای به این عهد و ادای گوشهای از حق این مساله نظر خوانندگان عزیز را به مباحث ششگانه زیر جلب میکنیم:
اگر انسان برای فنا آفریده شده بود باید عاشق"فنا"باشد،و از مرگ- هر چند مرگ به موقع-و در پایان عمر لذت برد،در حالی که میبینیم قیافه مرگ به معنی نیستی برای انسان در هیچ زمانی خوشایند نبوده،سهل است، با تمام وجودش از آن میگریزد! کوشش برای باقی نگهداشتن جسم مردگان از طریق مومیایی کردن و ساختن مقابر جاویدانی همچون اهرام مصر،و دویدن دنبال آب حیات،و اکسیر جوانی،و آنچه مایه طول عمر است،دلیل روشنی از عشق سوزان انسان به مساله بقا است.
اگر ما برای فنا آفریده شدیم این علاقه به بقا چه مفهومی میتواند داشته باشد؟جز یک علاقه مزاحم و حد اقل بیهوده و بی مصرف! فراموش نکنید ما بحث معاد را بعد از پذیرش وجود خداوند حکیم و دانا دنبال میکنیم،ما معتقدیم هر چه او در وجود ما آفریده روی حساب است،بنا بر این عشق به بقا نیز باید حسابی داشته باشد،و آن هماهنگی با آفرینش و جهان بعد از این عالم است.
به تعبیر دیگر اگر دستگاه آفرینش در وجود ما عطش را آفرید،دلیل بر این است که آبی در خارج وجود دارد،همچنین اگر غریزه جنسی و علاقه به
جنس مخالف در انسان وجود دارد نشانه این است که جنس مخالفی در خارج هست، و گرنه جاذبه و کشش بدون چیزی که به آن مجذوب گردد با حکمت آفرینش سازگار نیست.
از سوی دیگر هنگامی که تاریخ بشر را از زمانهای دور دست و قدیمیترین ایام بررسی میکنیم نشانههای فراوانی بر اعتقاد راسخ انسان به زندگی پس از مرگ مییابیم.
آثاری که از انسانهای پیشین-حتی انسانهای قبل از تاریخ-امروز در دست ما است،مخصوصا طرز دفن مردگان،کیفیت ساختن قبور،و حتی دفن اشیایی همراه مردگان،گواه بر این است که در درون و جدان ناآگاه آنها اعتقاد به زندگی بعد از مرگ نهفته بوده است.
یکی از روانشناسان معروف میگوید:"تحقیقات دقیق نشان میدهد که طوائف نخستین بشر دارای نوعی مذهب بودهاند،زیرا مردگان خود را به طرز مخصوص به خاک میسپردند و ابزار کارشان را در کنارشان مینهادند،و به این طریق عقیده خود را به وجود دنیای دیگر به ثبوت میرساندند" (1).
اینها نشان میدهد که این اقوام زندگی پس از مرگ را پذیرفته بودند، هر چند در تفسیر آن راه خطا میپیمودند،و چنین میپنداشتند که آن زندگی درست شبیه همین زندگی است.
به هر حال این اعتقاد قدیمی ریشهدار را نمیتوان ساده پنداشت و یا صرفا نتیجه یک تلقین و عادت دانست.
از سوی سوم وجود محکمه درونی به نام"و جدان"گواه دیگری بر فطری بودن معاد است.
هر انسانی در برابر انجام کار نیک در درون وجدانش احساس آرامش میکند،
1) 1) جامعهشناسی ساموئیلکنیک صفحه 192(با کمی تلخیص).
آرامشی که گاه با هیچ بیان و قلمی قابل توصیف نیست.
و به عکس،در برابر گناهان،مخصوصا جنایات بزرگ،احساس ناراحتی میکند،تا آنجا که بسیار دیده شده دست به خودکشی میزند و یا خود را تسلیم مجازات و چوبه دار میکند،و دلیل آن را رهایی شکنجه و جدان میداند.
با اینحال انسان از خود میپرسد چگونه ممکن است عالم کوچکی همچون وجود من دارای چنین دادگاه و محکمهای باشد،اما عالم بزرگ از چنین و جدان و دادگاهی تهی باشد؟ و به این ترتیب فطری بودن مساله معاد و زندگی پس از مرگ از طرق مختلف بر ما روشن میشود.
از راه عشق عمومی انسانها به بقاء.
از طریق وجود این ایمان در طول تاریخ بشر.
و از راه وجود نمونه کوچک آن در درون جان انسان.
اعتقاد به عالم پس از مرگ و بقای آثار اعمال آدمی،و جاودانگی کارهای او اعم از خیر و شر،اثر بسیار نیرومندی بر فکر و اعصاب و عضلات انسانها میگذارد و به عنوان یک عامل مؤثری در تشویق به نیکیها و مبارزه با زشتیها میتواند مؤثر شود.
اثراتی که ایمان به زندگی پس از مرگ میتواند در اصلاح افراد فاسد و منحرف و تشویق افراد فداکار و مجاهد و ایثارگر بگذارد به مراتب بیش از اثرات دادگاهها و کیفرهای معمولی است چرا که مشخصات دادگاه رستاخیز با دادگاههای معمولی بسیار متفاوت است،در آن دادگاه نه تجدید نظر وجود دارد،و نه زر و زور روی فکر ناظرانش اثر میگذارد،نه ارائه مدارک دروغین در آن فایدهای دارد،
و نه تشریفات آن نیازمند به طول زمان است.
قرآن مجید میگوید: وَ اتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ ).
"از روزی بپرهیزید که هیچ کس بجای دیگری جزا داده نمیشود و نه شفاعتی از او پذیرفته خواهد شد و نه غرامت و بدل،و نه کسی به یاری او میآید"(بقره -48).
و نیز میگوید:" وَ لَوْ أَنَّ لِکُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ مٰا فِی الْأَرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ وَ أَسَرُّوا النَّدٰامَةَ لَمّٰا رَأَوُا الْعَذٰابَ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ":
"هر کس از آنها که ظلم و ستم کرده،اگر تمامی روی زمین را در اختیار داشته باشد،در آن روز همه را برای نجات خویش میدهد،و هنگامی که عذاب الهی را میبینند پشیمانی خود را مکتوم میدارند(مبادا رسواتر شوند)و در میان آنها به عدالت داوری میشود و ستمی بر آنها نخواهد رفت"(یونس-54).
و نیز میخوانیم:و لیجزی اَللّٰهُ کُلَّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ :
"هدف این است که خداوند هر کس را به آنچه انجام داده جزا دهد چرا که خداوند سریع الحساب است"(ابراهیم-51).
به قدری حساب او سریع و قاطع است که طبق بعضی از روایات(ان اللّٰه تعالی یحاسب الخلائق کلها فی مقدار لمح البصر!:"خداوند در یک چشم به هم زدن حساب همه را میرسد"! (1).
به همین دلیل در قرآن مجید سرچشمه بسیاری از گناهان فراموش کردن روز جزا ذکر شده،در آیه"14 سوره الم سجده"میفرماید: فَذُوقُوا بِمٰا نَسِیتُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا :"بچشید آتش دوزخ را به خاطر اینکه ملاقات امروز را فراموش کردید".
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه 202 سوره بقره.
حتی از پارهای از تعبیرات استفاده میشود که انسان اگر گمانی در قیامت داشته باشد نیز از انجام بسیاری از اعمال خلاف خود داری میکند،چنان که در باره کمفروشان میفرماید: أَ لاٰ یَظُنُّ أُولٰئِکَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِیَوْمٍ عَظِیمٍ :
"آیا آنها گمان نمیکنند که برای روز بزرگی مبعوث میشوند"(سوره مطففین آیه 4).
حماسههای جاویدانی که مجاهدان اسلام در گذشته و امروز در میدانهای جهاد میآفرینند،و گذشت و ایثار و فداکاری عظیمی که بسیاری از مردم در زمینه دفاع از کشورهای اسلامی و حمایت از محرومان و مستضعفان نشان میدهند،همه بازتاب اعتقاد به زندگی جاویدان سرای دیگر است،مطالعات دانشمندان و تجربیات مختلف نشان داده که اینگونه پدیدهها در مقیاس وسیع و گسترده جز از طریق عقیدهای که زندگی پس از مرگ در آن جای ویژهای دارد امکان پذیر نیست.
سربازی که منطقش این است قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنٰا إِلاّٰ إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ :
"بگو شما دشمنان در باره ما چه میاندیشید؟جز رسیدن به یکی از دو خیر و سعادت و افتخار"(یا پیروزی بر شما و یا رسیدن به افتخار شهادت)(توبه-52) قطعا سربازی است شکست ناپذیر.
چهره مرگ که برای بسیاری از مردم جهان وحشتانگیز است،و حتی از نام آن و هر چیز که آن را تداعی کند میگریزند،برای عقیدهمندان به زندگی پس از مرگ نه تنها نازیبا نیست،بلکه دریچهای است به جهانی بزرگ،شکستن قفس و آزاد شدن روح انسان،گشوده شدن درهای زندان تن،و رسیدن به آزادی مطلق است.
اصولا مساله معاد بعد از مبدء،خط فاصل فرهنگ خدا پرستان و مادیین است،چرا که دو دیدگاه مختلف در اینجا وجود دارد:
دیدگاهی که مرگ را فنا و نابودی مطلق میبیند،و با تمام وجودش از آن میگریزد،چرا که همه چیز با آن پایان میگیرد.
و دیدگاهی که مرگ را یک تولد جدید و گام نهادن به عالمی وسیع و پهناور و روشن،و پر گشودن در آسمان بیکران میشمرد.
طبیعی است که طرفداران این مکتب نه تنها از مرگ و شهادت در راه هدف ترس و وحشتی به خود راه نمیدهند،بلکه با الهام گرفتن از مکتب امیر مؤمنان علی ع که میفرماید:
و اللّٰه لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه: "به خدا سوگند فرزند ابی طالب علاقهاش به مرگ بیشتر است از کودک شیرخوار به پستان مادر" (1)از مرگ در راه هدف استقبال میکنند.
و به همین دلیل هنگامی که ضربه شمشیر جنایتکار روزگار"عبد الرحمن ابن ملجم"بر مغز مبارکش فرو نشست فرمود:
فزت و رب الکعبه: "به خدای کعبه،پیروز و رستگار و راحت شدم".
کوتاه سخن اینکه ایمان به معاد از انسان ترسو و بیهدف،آدم شجاع و با شهامت و هدفداری میآفریند که زندگیش مملو از حماسهها و ایثارها و پاکی و تقوا است.
گذشته از دلائل نقلی فراوانی که برای معاد در قرآن مجید آمده است و شامل صدها آیه در این زمینه میشود دلائل عقلی روشنی نیز بر این امر وجود دارد که به طور فشرده در اینجا قسمتی از آن یادآوری میشود:
اگر زندگی این جهان را بدون جهان دیگر در نظر بگیریم پوچ و بیمعنی خواهد بود،درست به این میماند که زندگی دوران
1) 1) نهج البلاغه خطبه 5.
جنیین را بدون زندگی این دنیا فرض کنیم.
اگر قانون خلقت این بود که تمام جنینها در لحظه تولد خفه میشدند و میمردند چقدر دوران جنینی بیمفهوم جلوه میکرد؟همچنین اگر زندگی این جهان بریده از جهان دیگر تصور شود این سر در گمی وجود خواهد داشت.
زیرا چه لزومی دارد که ما هفتاد سال یا کمتر و بیشتر در این دنیا در میان مشکلات دست و پا زنیم؟مدتی خام و بیتجربه باشیم"و تا پخته شود خامی،عمر تمام است"! مدتی به دنبال تحصیل علم و دانش باشیم هنگامی که از نظر معلومات به جایی رسیدیم برف پیری بر سر ما نشسته! تازه برای چه زندگی میکنیم؟خوردن مقداری غذا و پوشیدن چند دست لباس و خوابیدن و بیدار شدنهای مکرر و ادامه دادن این برنامه خسته کننده تکراری را دهها سال؟! آیا به راستی این آسمان گسترده،این زمین پهناور و این همه مقدمات و مؤخرات و اینهمه استادان و مربیان و اینهمه کتابخانههای بزرگ و این ریزه- کاریهایی که در آفرینش ما و سایر موجودات به کار رفته،همه برای همان خوردن و نوشیدن و پوشیدن و زندگی مادی است؟ اینجا است که آنها که معاد را قبول ندارند،اعتراف به پوچی این زندگی میکنند،و گروهی از آنها اقدام به خودکشی و نجات از این زندگی پوچ و بیمعنی را مجاز و یا مایه افتخار میشمرند! چگونه ممکن است کسی به خداوند و حکمت بیپایان او ایمان داشته باشد و زندگی این جهان را بیآنکه مقدمهای برای زندگی جاویدان جهان دیگر باشد قابل توجه بشمرد؟.
قرآن مجید میگوید: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ
"آیا گمان کردید بیهوده آفریده شدهاید و به سوی ما باز نمیگردید"؟(مؤمنون -115)یعنی اگر بازگشت به سوی خدا نبود زندگی این جهان عبث و بیهوده بود.
آری در صورتی زندگی این دنیا مفهوم و معنی پیدا میکند و با حکمت خداوندی سازگار میشود که این جهان را مزرعهای برای جهان دیگر
(الدنیا مزرعة الآخرة) و گذرگاهی برای آن عالم وسیع
(الدنیا قنطرة) و کلاس تهیه و دانشگاهی برای جهان دیگر و تجارتخانهای برای آن سرا بدانیم، همانگونه که امیر مؤمنان علی ع در کلمات پرمحتوایش فرمود:
ان الدنیا دار صدق لمن صدقها،و دار عافیة لمن فهم عنها،و دار غنی لمن تزود منها،و دار موعظة لمن اتعظ بها،مسجد احباء اللّٰه،و مصلی ملائکة اللّٰه،و مهبط وحی اللّٰه،و متجر اولیاء اللّٰه: "این دنیا جایگاه صدق و راستی است برای آن کس که با آن به راستی رفتار کند و خانه تندرستی است برای آن کس که از آن چیزی بفهمد،و سرای بی نیازی است برای آن کس که از آن توشه بر گیرد،و محل اندرز است،برای آنکه از آن اندرز گیرد،مسجد دوستان خدا است،نماز گاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحی الهی و تجارتخانه اولیاء حق است" (1).
کوتاه سخن اینکه مطالعه و بررسی وضع این جهان به خوبی گواهی میدهد بر اینکه عالم دیگری پشت سر آن است وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ :
"شما نشاه اولی و آفرینش خود را در این دنیا دیدید چرا متذکر نمیشوید که از پی آن جهان دیگری است"؟(واقعه-62).
دقت در نظام هستی و قوانین آفرینش نشان میدهد که همه چیز آن حساب شده است.
در سازمان تن ما آن چنان نظام عادلانهای حکمفرما است که هر گاه کمترین تغییر و ناموزونی رخ میدهد سبب بیماری یا مرگ میشود،حرکات قلب ما،گردش
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار کلمه 131.
خون ما پردههای چشم ما و جزء جزء سلولهای تن ما مشمول همان نظام دقیق است که در کل عالم حکومت میکند و بالعدل قامت السماوات و الارض:آسمانها و زمین به وسیله عدالت بر پا است (1)آیا انسان میتواند یک وصله ناجور در این عالم پهناور باشد؟! درست است که خداوند به انسان آزادی اراده و اختیار داده تا او را بیازماید و در سایه آن مسیر تکامل را طی کند،ولی اگر انسان از آزادی سوء استفاده کرد، چه میشود؟اگر ظالمان و ستمگران،گمراهان و گمراه کنندگان با سوء استفاده از این موهبت الهی به راه خود ادامه دادند عدل خداوند چه اقتضا میکند.
درست است که گروهی از بدکاران در این دنیا مجازات میشوند و به کیفر اعمال خود-یا لا اقل قسمتی از آن-میرسند،اما مسلما چنان نیست که همه مجرمان،همه کیفر خود را ببینند،و همه پاکان و نیکان به پاداش اعمال خود در این جهان برسند،آیا ممکن است این دو گروه در کفه عدالت پروردگار یکسان باشند؟به گفته قرآن مجید أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ مٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ :"آیا کسانی را که در برابر قانون خدا به حق و عدالت تسلیمند همچون مجرمان قرار دهیم،چگونه حکم میکنید"؟(قلم-35 و 36).
و در جای دیگر میفرماید: أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجّٰارِ :"آیا ممکن است پرهیزگاران را همچون فاجران قرار دهیم"؟(ص-28).
به هر حال تفاوت انسانها در اطاعت فرمان حق جای تردید نیست همانگونه که عدم کفایت دادگاه"مکافات این جهان"و"محکمه و جدان"و"عکس العملهای گناهان"برای برقراری عدالت نیز به تنهایی کافی به نظر نمیرسد،بنا بر این باید قبول کرد که برای اجرای عدالت الهی لازم است محکمه و دادگاه عدل عامی باشد که سر سوزن کار نیک و بد در آنجا حساب شود و گرنه اصل عدالت تامین
1) 1) "تفسیر صافی"ذیل آیه 7 سوره رحمن.
نخواهد شد.
بنا بر این باید پذیرفت که قبول عدل خدا مساوی است با قبول وجود معاد و رستاخیز،قرآن مجید میگوید وَ نَضَعُ الْمَوٰازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیٰامَةِ :"ما ترازوهای عدالت را در روز قیامت بر پا میکنیم"(انبیاء-47).
و نیز میفرماید: وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ :"در روز قیامت در میان آنها به عدالت حکم میشود و ظلم و ستمی بر آنها نخواهد شد" (یونس-54).
بر خلاف پندار مادیین،در جهان بینی الهی،برای آفرینش انسان هدفی بوده است که در تعبیرات فلسفی از آن به"تکامل"و در لسان قرآن و حدیث گاهی از آن به"قرب به خدا"و یا"عبادت و بندگی"تعبیر شده است وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ :"من جن و انس را نیافریدم مگر به این منظور که مرا پرستش کنند"(و در سایه عبادت و بندگی کامل شوند و به حریم قرب من راه یابند).
(ذاریات-56).
آیا اگر مرگ پایان همه چیز باشد این هدف بزرگ تامین میگردد؟ بدون شک پاسخ این سؤال منفی است.
باید جهانی بعد از این جهان باشد و خط تکامل انسان در آن ادامه یابد، و محصول این مزرعه را در آنجا درو کند،و حتی چنان که در جای دیگر گفتهایم در جهان دیگر نیز این سیر ادامه یابد تا هدف نهایی تامین شده باشد.
خلاصه اینکه تامین هدف آفرینش بدون پذیرش معاد ممکن نیست،و اگر ارتباط این زندگی را از جهان پس از مرگ قطع کنیم همه چیز شکل معما به خود میگیرد و پاسخی برای چراها نخواهیم داشت.
بی شک همه ما از اختلافاتی که در میان مکتبها
و مذهبها در این جهان وجود دارد رنج میبریم،و همه آرزو میکنیم روزی این اختلافات بر چیده شود در حالی که همه قرائن نشان میدهد که این اختلافات در طبیعت زندگی این دنیا حلول کرده،و حتی از دلائلی استفاده میشود که بعد از قیام حضرت مهدی ع آن بر پا کننده حکومت واحد جهانی هر چند بسیاری از اختلافات حل خواهد شد ولی باز اختلاف مکتبها به کلی بر چیده نمیشود،و به گفته قرآن مجید یهود و نصارا تا دامنه قیامت به اختلافاتشان باقی خواهند ماند فَأَغْرَیْنٰا بَیْنَهُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ (مائده-14).
ولی خداوندی که همه چیز را به سوی وحدت میبرد سرانجام به اختلافات پایان خواهد داد،و چون با وجود پردههای ضخیم عالم ماده این امر بطور کامل در این دنیا امکان پذیر نیست،میدانیم در جهان دیگری که عالم بروز و ظهور است سرانجام این مساله عملی خواهد شد،و حقائق آن چنان آفتابی میگردد که اختلاف مکتب و عقیده به کلی برچیده میشود.
جالب اینکه در آیات متعددی از قرآن مجید روی این مساله تکیه شده است،در یک جا میفرماید: فَاللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ :
"خداوند در روز قیامت در میان آنها داوری میکند در آنچه با هم اختلاف داشتند" (بقره-113).
و در جای دیگر میفرماید:" وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ بَلیٰ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰاذِبِینَ :"آنها سوگند مؤکد یاد کردند که خداوند کسانی را که میمیرند هرگز زنده نمیکند،ولی چنین نیست این وعده قطعی خداست(که همه آنها را زنده کند)ولی اکثر مردم نمیدانند هدف این است که آنچه را در آن اختلاف داشتند برای آنها روشن سازد تا کسانی که منکر شدند بدانند دروغ میگفتند"(نحل-38 و 39).
بعد از مساله توحید که اساسیترین مساله در تعلیمات انبیاء است مساله معاد با ویژگیها و آثار تربیتی و فرهنگیش در درجه اول قرار دارد،لذا در بحثهای قرآنی بیشترین آیات را بعد از توحید و خداشناسی به خود اختصاص داده است.
مباحث قرآنی معاد گاه به صورت استدلالهای منطقی است و گاه به صورت بحثهای خطابی و تلقینات مؤثر و کوبنده که گاه از شنیدن آن مو بر بدن انسان راست میشود،و لحن صادقانه کلام چنان است که همچون استدلالات در اعماق جان و روح انسان نفوذ میکند.
در بخش او،یعنی استدلالات منطقی،قرآن بیشتر روی موضوع امکان معاد تکیه میکند،چرا که منکران غالبا آن را محال میپنداشتند،و معتقد بودند معاد آنهم به صورت"معاد جسمانی"که مستلزم بازگشت اجسام پوسیده و خاک شده به حیات و زندگی نوین است،امکان پذیر نیست.
در این بخش،قرآن از طرق کاملا گوناگون و متنوع وارد میشود،و طرقی که همه به یک جا ختم میگردد و آن مساله"امکان عقلی معاد"است.
گاه زندگی نخستین را در نظر انسان مجسم میکند،و در یک عبارت کوتاه و گویا و روشن میگوید: کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ :"همانگونه که شما را از آغاز آفرید باز میگردید"(اعراف-29).
گاه زندگی و مرگ گیاهان،و رستاخیز آنها را که همه سال با چشم میبینیم مجسم کرده و در پایان آن میگوید:رستاخیز شما نیز همین گونه است: وَ نَزَّلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً مُبٰارَکاً فَأَنْبَتْنٰا بِهِ جَنّٰاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِیدِ ... وَ أَحْیَیْنٰا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذٰلِکَ الْخُرُوجُ :"ما از آسمان آب پر برکتی فرستادیم و به وسیله آن باغهای سر سبز رویاندیم و دانههای درو شده...و به وسیله آن سرزمین مردهای را زنده کردیم،رستاخیز(شما)نیز همین گونه است"؟(سوره ق-9-11).
در جای دیگر میگوید: وَ اللّٰهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیٰاحَ فَتُثِیرُ سَحٰاباً فَسُقْنٰاهُ إِلیٰ بَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَحْیَیْنٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا کَذٰلِکَ النُّشُورُ :"خداوند همان کسی است که بادها را فرستاد تا ابرها را به حرکت در آورند و آن را به سوی سرزمین مرده راندیم و به وسیله آن زمین را بعد از مرگش حیات بخشیدیم،رستاخیز نیز چنین است"!(فاطر-9).
گاه مساله قدرت خداوند را در آفرینش آسمانها و زمین مطرح کرده میگوید:"آیا نمیدانند خداوندی که آسمانها و زمین را آفرید و از آفرینش آنها خسته نشد قادر است که مردگان را زنده کند؟،آری او بر هر چیز تواناست": أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتیٰ بَلیٰ إِنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (احقاف-33).
و گاه رستاخیز انرژیها و بیرون پریدن آتش از درون درخت سبز را به عنوان نمونهای از قدرت او،و قرار گرفتن آتش در دل آب،مطرح کرده، میگوید اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نٰاراً :"آن خدایی مردگان را لباس حیات میپوشاند که از درخت سبز برای شما آتش آفرید"!(یس-80).
گاه زندگی جنینی را در نظر انسان مجسم میسازد،و میگوید:"ای مردم اگر در رستاخیز شک دارید فراموش نکنید که ما شما را از خاک آفریدیم، سپس از نطفه،و بعد از علقه(خون بسته شده)سپس از مضغه(پاره گوشتی همچون گوشت جویده شده)که بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بیشکل، هدف این است که ما برای شما روشن سازیم(که بر هر چیز قادریم)و جنینهایی را که بخواهیم تا مدت معینی در رحم مادران نگاه میداریم،سپس شما را به صورت طفلی به عالم دنیا میفرستیم:" یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی الْأَرْحٰامِ مٰا نَشٰاءُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً (حج-5).
و بالآخره گاه شبح رستاخیز را در خوابهای طولانی-خوابهایی که برادر مرگ است بلکه از جهاتی خود مرگ باشد-مانند خواب سیصد و نه ساله اصحاب کهف نشان میدهد،و بعد از شرح جالب و زیبایی پیرامون خواب و بیداری آنها میفرماید: "این چنین مردم را متوجه حال آنها کردیم تا بدانند وعده رستاخیز خداوند حق است و در قیام قیامت تردیدی نیست" وَ کَذٰلِکَ أَعْثَرْنٰا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السّٰاعَةَ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا (کهف-21).
این شش راه مختلف است که در لابلای آیات قرآن برای بیان امکان معاد مطرح شده است.
علاوه بر این داستان مرغان چهارگانه ابراهیم(بقره-260)و سرگذشت عزیر(بقره-259)و داستان کشتهای از بنی اسرائیل(بقره-73)که هر کدام یک نمونه تاریخی برای این مساله است شواهد و دلائل دیگری است که قرآن در این زمینه ذکر میکند.
کوتاه سخن اینکه ترسیمی که قرآن مجید از معاد و چهرههای آن و مقدمات و نتائج آن دارد،و دلائل گویایی که در این زمینه مطرح کرده است به قدری زنده و قانع کننده است که هر کس کمترین بهرهای از و جدان بیدار داشته باشد تحت تاثیر عمیق آن قرار میگیرد.
به گفته بعضی:حدود یکهزار و دویست آیه از قرآن پیرامون معاد بحث میکند که اگر آنها جمعآوری و تفسیر شود خود کتاب قطوری خواهد شد و ما امیدواریم بعد از پایان نگارش این تفسیر هنگامی که به خواست خدا به بحث"تفسیر موضوعی"میپردازیم این مجموعه را در دسترس علاقمندان قرار دهیم.
منظور از معاد جسمانی این نیست که تنها جسم در جهان دیگر بازگشت
میکند،بلکه هدف این است که روح و جسم تواما مبعوث میشود،و به تعبیر دیگر بازگشت روح مسلم است،گفتگو از بازگشت جسم است.
جمعی از فلاسفه پیشین تنها به معاد روحانی معتقد بودند،و جسم را مرکبی میدانستند که تنها در این جهان با انسان است،و بعد از مرگ از آن بینیاز میشود،آن را رها میسازد و به عالم ارواح میشتابد.
ولی عقیده علمای بزرگ اسلام این است که معاد در هر دو جنبه روحانی و جسمانی صورت میگیرد،در اینجا بعضی مقید به خصوص جسم سابق نیستند، و میگویند:خداوند جسمی را در اختیار روح میگذارد،و چون شخصیت انسان به روح او است این جسم جسم او محسوب میشود! در حالی که محققین معتقدند همان جسمی که خاک و متلاشی گشته،به فرمان خدا جمع آوری میشود،و لباس حیات نوینی بر آن میپوشاند،و این عقیدهای است که از متون آیات قرآن مجید گرفته شده است.
شواهد معاد جسمانی در قرآن مجید آن قدر زیاد است که به طور یقین میتوان گفت:آنها که معاد را منحصر در روحانی میدانند کمترین مطالعهای در آیات فراوان معاد نکردهاند و گرنه جسمانی بودن معاد در آیات قرآن به قدری روشن است که جای هیچگونه تردید نیست.
همین آیاتی که در آخر سوره یس خواندیم به وضوح بیانگر این حقیقت است چرا که مرد عرب بیابانی تعجبش از این بود که این استخوان پوسیده را که در دست دارد چه کسی میتواند زنده کند؟ و قرآن با صراحت در پاسخ او میگوید:" قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ " "بگو همین استخوان پوسیده را خدایی که روز نخست آن را ابداع و ایجاد کرد زنده میکند".
تمام تعجب مشرکان و مخالفت آنها در مساله معاد بر سر همین مطلب بود که
چگونه وقتی ما خاک شدیم و خاکهای ما در زمین گم شد،دوباره لباس حیات در تن میکنیم؟ وَ قٰالُوا أَ إِذٰا ضَلَلْنٰا فِی الْأَرْضِ أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (الم سجده آیه 10).
آنها میگفتند:"چگونه این مرد به شما وعده میدهد وقتی که مردید و خاک شدید بار دیگر به زندگی باز میگردید: أَ یَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذٰا مِتُّمْ وَ کُنْتُمْ تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَنَّکُمْ مُخْرَجُونَ (مؤمنون آیه 35).
آنها به قدری از این مساله تعجب میکردند که اظهار آن را نشانه جنون و یا دروغ بر خدا میپنداشتند:" قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذٰا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ ""کافران گفتند مردی را به شما نشان دهیم که به شما خبر میدهد هنگامی که کاملا خاک و پراکنده شدید دیگر بار آفرینش جدیدی مییابید"(سوره سبا آیه 7 و 8).
به همین دلیل عموما"استدلالات قرآن در باره امکان معاد" بر محور همین معاد جسمانی دور میزند،و بیانات ششگانهای که در فصل قبل گذشت همه شاهد و گواه این مدعا است.
بعلاوه قرآن کرارا خاطر نشان میکند که شما در قیامت از قبرها خارج میشوید(یس 51-قمر 7)قبرها مربوط به معاد جسمانی است.
داستان مرغهای چهارگانه ابراهیم،و همچنین داستان عزیر و زنده شدن او بعد از مرگ،و ماجرای مقتول بنی اسرائیل که در بحثهای گذشته به آن اشاره کردیم همه با صراحت از معاد جسمانی سخن میگوید.
توصیفهای زیادی که قرآن مجید از مواهب مادی و معنوی بهشت کرده است همه نشان میدهد که معاد هم در مرحله جسم و هم در مرحله روح تحقق میپذیرد،و گرنه حور و قصور و انواع غذاهای بهشتی و لذائذ مادی در کنار مواهب معنوی معنی ندارد.
به هر حال ممکن نیست کسی کمترین آگاهی از منطق و فرهنگ قرآن داشته باشد و معاد جسمانی را انکار کند،و به تعبیر دیگر انکار معاد جسمانی از نظر قرآن مساوی است با انکار اصل معاد! علاوه بر این دلائل نقلی،شواهد عقلی نیز در این زمینه وجود دارد که اگر بخواهیم وارد آن شویم سخن به درازا میکشد.
البته اعتقاد به معاد جسمانی پارهای از سؤالات و اشکالات برمیانگیزد مانند شبهه آکل و ماکول که محققان اسلامی از آن پاسخ گفتهاند و ما شرح جامع و فشردهای در همین زمینه در ذیل آیه 260 سوره بقره آوردهایم (1).
بسیاری چنین میپندارند که عالم پس از مرگ کاملا شبیه این جهان است، منتهی در شکلی کاملتر و جالبتر.
ولی قرائن زیادی در دست داریم که نشان میدهد فاصله زیادی از نظر کیفیت و کمیت میان این جهان و آن جهان است،حتی اینکه اگر این فاصله را به تفاوت میان عالم کوچک جنین با این دنیای وسیع تشبیه میکنیم باز مقایسه کاملی به نظر نمیرسد.
طبق صریح بعضی از روایات در آنجا چیزهایی است که چشمی ندیده و گوشی نشنیده،و حتی از فکر انسانی خطور نکرده است،قرآن مجید میگوید: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قریة اعین:"هیچ انسانی نمیداند چه چیزهایی که مایه روشنی چشم است برای او پنهان نگهداشته شده"(سجده آیه 17).
نظامات حاکم بر آن جهان نیز با آنچه در این عالم حاکم است کاملا تفاوت دارد،در اینجا افراد به عنوان شهود در دادگاه حاضر میشوند ولی در آنجا دست
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 228 به بعد مراجعه شود.
و پا و حتی پوست تن شهادت میدهد. اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنٰا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ :(یس آیه 65) وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنٰا قٰالُوا أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (فصلت آیه 21)به هر حال آنچه در باره جهان دیگر گفته شود تنها شبحی از دور در نظر ما مجسم میکند،و اصولا الفبای ما و فرهنگ فکری ما در این جهان قادر به توصیف حقیقی آن نیست،و از اینجا به بسیاری از سؤالات در زمینه بهشت و دوزخ و چگونگی نعمتها و عذابهایش پاسخ داده خواهد شد.
همین قدر میدانیم بهشت کانون انواع مواهب الهی اعم از مادی و معنوی است،و دوزخ کانونی است از شدیدترین عذابها در هر دو جهت.
اما در مورد جزئیات این دو،قرآن اشاراتی دارد که ما به آن مؤمن هستیم اما تفصیل آن را تا کسی نبیند نمیداند! در زمینه وجود بهشت و دوزخ در حال حاضر و اینکه در کجا است بحث نسبتا مشروحی در جلد دوم ذیل آیه 133 سوره آل عمران(صفحه 92 به بعد داشتهایم).
و همچنین در زمینه پاداش و کیفر در عالم قیامت و مساله"تجسم اعمال" و"نامه اعمال"در جلد دوم صفحه 378(ذیل آیه 30 آل عمران)و جلد دوازدهم صفحه 455(ذیل آیه 49 سوره کهف)بحثی داشتهایم.
علاوه بر همه اینها بحثهای مختلف دیگری ذیل آیات مناسب مخصوصا در سورههای اواخر قرآن به خواست خدا در مورد خصوصیات معاد خواهد آمد.
***پروردگارا!در آن روز پر خوف و خطر،در آن رستاخیز بزرگ و دادگاه عدل،ما را به لطفت امنیت و آرامش بخش! خداوندا!اگر داوری بر معیار اعمال باشد دست ما تهی است،با ترازوی
فضل و کرم حسنات ناچیز ما را بسنج،و با رحمت و غفرانت بر سیئات ما پرده بیفکن.
بار الها!آن چنان کن که سرانجام کار هم تو از ما خشنود باشی و هم ما در پیشگاهت رستگار باشیم-آمین یا رب العالمین.
پایان جلد 18 تفسیر نمونه هشتم رمضان المبارک 1404 18\3\1363