ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
محتوای سوره فرقان
این سوره به حکم آنکه از سورههای مکی است (1)بیشترین تکیهاش بر مسائل مربوط به مبدء و معاد،و بیان نبوت پیامبر ص،و مبارزه با شرک و مشرکان و انذار از عواقب شوم کفر و بت پرستی و گناه است.
این سوره در حقیقت از سه بخش تشکیل میشود:
بخش اول که آغاز این سوره را تشکیل میدهد منطق مشرکان را شدیدا در هم میکوبد،و بهانهجوئیهای آنها را مطرح کرده و پاسخ میگوید،و آنها را از عذاب خدا و حساب قیامت و مجازاتهای دردناک دوزخ بیم میدهد،و به دنبال آن قسمتهایی از سرگذشت اقوام پیشین را که بر اثر مخالفت با دعوت پیامبران گرفتار سختترین بلاها و کیفرها شدند،به عنوان درس عبرت،برای این مشرکان لجوج و حق ستیز بازگو میکند.
در بخش دوم برای تکمیل این بحث قسمتی از دلائل توحید و نشانههای عظمت خدا را در جهان آفرینش،از روشنایی آفتاب گرفته،تا ظلمت و تاریکی شب،و وزش بادها،و نزول باران،و زنده شدن زمینهای مرده،و آفرینش آسمانها و زمینها در شش دوران و آفرینش خورشید و ماه و سیر منظم آنها در بروج آسمانی
1) 1) بعضی از مفسران،اصرار بر این دارند که سه آیه از این سوره(68 و 69 و 70) در مدینه نازل شده است،شاید به خاطر اینکه در این چند آیه سخن از احکامی مانند حرمت قتل نفس و زنا مطرح شده،در حالی که دقت در آیات قبل و بعد از آن به خوبی نشان میدهد که یک رشته کاملا متصل و منسجم پیرامون بندگان خاص خدا(عباد الرحمن)و اوصاف آنها را بیان میکند،لذا ظاهر این است که همه سوره در مکه نازل شده است.
و مانند آن سخن میگوید.
در حقیقت بخش اول مفهوم"لا اله"را مشخص میکند و بخش دوم"الا اللّٰه"را.
بخش سوم فشرده بسیار جامع و جالبی از صفات مؤمنان راستین(عباد الرحمن)و بندگان خالص خدا است که در مقایسه با کفار متعصب و بهانهگیر و آلودهای که در بخش اول مطرح بودند،موضع هر دو گروه کاملا مشخص میشود و چنان که خواهیم دید این صفات مجموعهای است از اعتقادات،عمل صالح،مبارزه با شهوات،داشتن آگاهی کافی،و تعهد و احساس مسئولیت اجتماعی.
و نام این سوره از آیه اول آن گرفته شده که از قرآن تعبیر به"فرقان" (جدا کننده حق از باطل)میکند.
فضیلت سوره فرقان
در حدیثی از پیامبر ص چنین آمده است: من قرء سورة الفرقان بعث یوم القیامة و هو مؤمن ان الساعة آتیة لا ریب فیها،و ان اللّٰه یبعث من فی القبور: "کسی که سوره فرقان را بخواند(و به محتوای آن بیندیشد و در اعتقاد و عمل از آن الهام گیرد)روز قیامت مبعوث میشود در حالی که در صف مؤمنان به رستاخیز است،کسانی که یقین داشتند که قیامت فرا میرسد و خداوند مردگان را به زندگی جدید باز میگرداند" 1. در حدیث دیگری از"اسحاق بن عمار"از حضرت ابو الحسن موسی بن جعفر ع چنین نقل شده که به او فرمود: لا تدع قراءة سورة تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده فان من قرأها فی کل لیلة لم یعذبه ابدا و لم یحاسبه و کان منزله فی الفردوس الاعلی: "تلاوت سوره تبارک(فرقان)را ترک مکن چرا که هر کس آن را در هر شب بخواند خداوند او را هرگز عذاب نمیکند و او را مورد حساب قرار نمیدهد،و جایگاهش در بهشت برین است". 2و چنان که در تفسیر این سوره خواهیم دید آن چنان صفات بندگان خالص خدا در آن تشریح شده که هر کس براستی آن را از جان و دل بخواند و صفات و اعمال خود را بر آن منطبق سازد جایگاهش فردوس اعلی است.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>تَبٰارَکَ اَلَّذِی نَزَّلَ اَلْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً (1) اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی اَلْمُلْکِ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً (2)
بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر 1-زوال ناپذیر است و پر برکت است کسی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا جهانیان را انذار کند(و از عذاب و کیفر الهی بترساند).
2-خداوندی که حکومت و مالکیت آسمانها و زمین از آن اوست،و فرزندی برای خود انتخاب نکرد،و شریکی در حکومت و مالکیت ندارد،و همه چیز را آفرید و دقیقا اندازهگیری نمود.
برترین معیار شناخت
این سوره با جمله"تبارک"آغاز میشود که از ماده"برکت"است و میدانیم برکت داشتن چیزی عبارت از آن است که دارای دوام و خیر و نفع کامل باشد.
میفرماید:"پر برکت و زوال ناپذیر است خدایی که"فرقان"را بر بندهاش نازل کرد،تا جهانیان را انذار کند"( تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً ) (1).
جالب اینکه مبارک بودن ذات پروردگار به وسیله نزول فرقان،یعنی قرآنی که جدا کننده حق از باطل است معرفی شده،و این نشان میدهد که برترین خیر و برکت آن است که انسان وسیلهای برای شناخت-شناخت حق از باطل-در دست داشته باشد! این نکته نیز قابل توجه است که"فرقان"گاه به معنی"قرآن"و گاه به معنی معجزاتی که روشنگر حق از باطل است،و گاه در مورد تورات به کار رفته است، ولی در اینجا با قرائنی که در آیه و آیات بعد است منظور قرآن است.
در بعضی از روایات هنگامی که از امام صادق ع میپرسند که آیا میان "قرآن"و"فرقان"فرقی است؟میفرماید:"قرآن اشاره به مجموع این کتاب آسمانی است،و فرقان اشاره به آیات محکمات است" (2).
این سخن منافات با فرقان بودن همه آیات قرآن ندارد و منظور این است که آیات محکمات قرآن مصداق روشنتر و بارزتری برای فرقان و جداسازی
حق از باطل محسوب میشود.
موهبت"فرقان و شناخت"تا آن حد اهمیت دارد که قرآن مجید آن را به عنوان پاداش بزرگ پرهیزکاران ذکر کرده است: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّٰهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقٰاناً :"ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر تقوی پیشه کنید خداوند فرقان در اختیار شما میگذارد" (1).
آری بدون تقوا،شناخت حق از باطل ممکن نیست،چرا که حب و بغضها و گناهان حجاب ضخیمی بر چهره حق میافکند و درک و دید آدمی را کور میکند.
به هر حال قرآن مجید برترین فرقان است.
وسیله شناخت حق از باطل،در تمام نظام حیات بشر است.
وسیله شناخت حق از باطل در مسیر زندگی فردی و اجتماعی است،و معیار و محکی است در زمینه افکار و عقائد،و قوانین و احکام و آداب و اخلاق.
این نکته نیز قابل توجه است که میگوید:"فرقان را بر بندهاش نازل کرد"آری مقام عبودیت و بندگی خالص است که شایستگی نزول فرقان و پذیرا شدن معیارهای شناخت حق از باطل را به وجود میآورد.
و بالآخره آخرین نکتهای که در این آیه مطرح شده این است که هدف نهایی فرقان را انذار جهانیان بیان میکند،انذاری که نتیجهاش احساس مسئولیت در برابر تکالیف و وظائفی است که بر عهده انسان قرار گرفته،و تعبیر"للعالمین" روشنگر این است که آئین اسلام جنبه جهانی دارد و مخصوص به منطقه و نژاد و قوم معینی نیست،بلکه بعضی از آن استفاده خاتمیت پیامبر ص کردهاند،چرا که "عالمین" نه فقط از نظر مکانی محدود نیست که از نظر زمانی هم قیدی ندارد و همه آیندگان را نیز شامل میشود.(دقت کنید).
1) 1) سوره انفال-29.
در دومین آیه مورد بحث خداوند را که نازل کننده فرقان است به چهار صفت توصیف میکند که یکی در حقیقت پایه و بقیه نتیجهها و شاخههای آن است:
نخست میگوید:"او خدایی است که مالکیت و حکومت آسمانها و زمین منحصر به او است"( اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ) (1).
آری او حاکم بر کل عالم هستی و تمام آسمانها و زمین است،و چیزی از قلمرو حکومت او بیرون نمیباشد.با توجه به مقدم شدن"له"بر" مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ "که طبق ادبیات عرب دلیل بر انحصار است چنین استفاده میشود که حکومت واقعی و فرمانروایی آسمانها و زمین،منحصر به او است،چرا که حکومتش کلی و جاودانی و واقعی است بر خلاف حاکمیت غیر او که جزئی و ناپایدار و در عین حال وابسته به او است.
سپس به نفی عقائد مشرکان یکی پس از دیگری پرداخته میگوید:
"خدایی که فرزندی برای خود انتخاب نکرد"( وَ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً ) (2).
اصولا نیاز به فرزند چنان که قبلا هم گفتهایم یا به خاطر استفاده از نیروی انسانی او در کارها است،یا برای یاری گرفتن به هنگام ضعف و پیری و ناتوانی است،و یا برای انس گرفتن در تنهایی است،و مسلم است که هیچیک از این نیازها در ذات پاک او راه ندارد.
و به این ترتیب اعتقاد نصاری را به اینکه حضرت"مسیح" ع فرزند خدا است و یا یهود که"عزیر"را فرزند خدا میدانستند و همچنین اعتقاد مشرکان
1) 1) واژه"ملک"(بر وزن کرک)چنان که"راغب"در"مفردات"گوید:به معنی در اختیار گرفتن چیزی و حاکمیت بر آن است،در حالی که ملک(بر وزن پلک)همیشه دلیل بر حاکمیت و تصرف مالکانه نیست،و به این ترتیب هر ملکی،ملک است،در حالی که هر ملکی،ملک نیست.
2) 2) توضیح بیشتر در باره نفی فرزند از خداوند و دلائل آن در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 116 سوره بقره آمده است.
عرب را نفی مینماید.
سپس میافزاید:"او شریکی در مالکیت و حاکمیت بر عالم هستی ندارد" ( وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ ).
و اگر مشرکان عرب،اعتقاد به وجود شریک یا شریکهایی داشتند،و آنها را در عبادت شریک خدا میپنداشتند،در شفاعت به آنها توسل میجستند و در حاجات خود از آنها کمک میطلبیدند،تا آنجا که با صراحت در هنگام گفتن"لبیک" برای حج این جمله و جملههایی شرکآلود و زشت به این صورت بر زبان جاری میکردند:لبیک لا شریک لک،الا شریکا هو لک،تملکه و ما ملک!:"اجابت دعوت تو را کردم ای خدایی که شریکی نداری،جز شریکی که از آن تو است که تو مالک این شریکی و مالک مملوک او هستی"! قرآن همه این موهومات را نفی و محکوم میکند.
و در آخرین جمله میگوید:"او تمام موجودات را آفریده،نه تنها آفریده بلکه تقدیر و تدبیر و اندازهگیری آنها را دقیقا معین کرده است"( وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً ).
نه همچون اعتقاد ثنویین که بخشی از موجودات این عالم را مخلوق "یزدان"میدانستند و بخشی را مخلوق"اهریمن"!و به این ترتیب آفرینش و خلقت را در میان یزدان و اهریمن تقسیم میکردند،چرا که دنیا را مجموعهای از"خیر"و"شر"و نیکی و بدی میپنداشتند،در حالی که از دیدگاه یک موحد راستین در عالم هستی چیزی جز خیر نیست و اگر شری میبینیم یا جنبه نسبی دارد یا عدمی و یا نتیجه اعمال ما است(دقت کنید).
اندازهگیری دقیق موجودات
نه تنها نظام حساب شده و متقن جهان از دلایل محکم توحید و شناسایی خدا است که اندازهگیری دقیق آن نیز دلیل روشن دیگری میباشد،ما هرگز نمیتوانیم اندازهگیری موجودات مختلف این جهان و کمیت و کیفیت حساب شده آن را معلول تصادف بدانیم که با"حساب احتمالات"سازگار نیست.
دانشمندان در این زمینه مطالعاتی کرده و پرده از روی اسراری برداشتهاند که انسان را در اعجاب عمیقی فرو میبرد آن چنان که بی اختیار زبان او به ستایش از عظمت و قدرت پروردگار مترنم میگردد.
در اینجا گوشهای از آن را از نظر شما میگذرانیم.
دانشمندان میگویند اگر قشر خارجی کره زمین ده پا کلفتتر از آنچه هست میبود اکسیژن یعنی ماده اصلی حیات وجود پیدا نمیکرد،یا هر گاه عمق دریاها چند پا بیشتر از عمق فعلی بود کلیه اکسیژن و کربن زمین جذب میشد، و دیگر امکان هیچگونه زندگی نباتی یا حیوانی در سطح خاک باقی نمیماند، به احتمال قوی کلیه اکسیژن موجود را قشر زمین و آب دریاها جذب میکردند و انسان برای نشو و نمای خود باید منتظر بنشیند تا نباتات برویند و از پرتو وجود آنها اکسیژن لازم بانسان برسد.
با حسابهای دقیقی که بعمل آمده معلوم شده است اکسیژن برای تنفس انسان ممکن است از منابع مختلف به دست آید،اما نکته مهم آنست که مقدار این اکسیژن درست باندازهای که برای تنفس ما لازم است در هوا پخش شده.
اگر هوای محیط زمین اندکی از آنچه هست رقیقتر میبود اجرام سماوی و شهابهای ثاقب که هر روز به مقدار چند میلیون عدد به آن اصابت میکنند و در همان فضای خارج منفجر و نابود میشوند دائما به سطح زمین میرسیدند،و هر
گوشه آن را مورد اصابت قرار میدادند! این اجرام فلکی به سرعت هر ثانیه از 6 تا چهل میل حرکت میکنند و به هر کجا برخورد کنند ایجاد انفجار و حریق مینمایند،اگر سرعت حرکت این اجرام کمتر از آنچه هست میبود،مثلا به اندازه سرعت یک گلوله بود،همه آنها به سطح زمین میریختند،و نتیجه خرابکاری آنها معلوم بود.
اگر خود انسان در مسیر کوچکترین قطعه این اجرام سماوی واقع شود شدت حرارت آنها که با سرعتی معادل نود برابر سرعت گلوله حرکت میکنند او را تکهپاره و متلاشی میسازد.
غلظت هوای محیط زمین به اندازهای است که اشعه کیهانی را تا میزانی که برای رشد و نمو نباتات لازم است به سوی زمین عبور میدهد،و کلیه میکربهای مضر را در همان فضا معدوم میسازد،و ویتامینهای مفید را ایجاد مینماید.
با وجود بخارهای مختلفی که در طی قرون متمادی از اعماق زمین بر آمده و در هوا منتشر شده است،و غالب آنها هم گازهای سمی هستند،معهذا هوای محیط زمین آلودگی پیدا نکرده،و همیشه به همان حالت متعادل که برای ادامه حیات انسانی مناسب باشد باقی مانده است.
دستگاه عظیمی که این موازنه عجیب را ایجاد مینماید و تعادل را حفظ میکند همان دریا و اقیانوس است که مواد حیاتی و غذایی و باران و اعتدال هوا و گیاهان و بالآخره وجود خود انسان از منبع فیض آن سرچشمه میگیرد،هر کس که درک معانی میکند باید در مقابل عظمت دریا سر تعظیم فرود آورد و سپاس گزار موهبتهای آن باشد!...
***تناسب عجیب و تعادل بسیار دقیقی که بین"اکسیژن"و"اسید کربونیک"
بر قرار گردیده تا حیات حیوانی و گیاهی به وجود آید جلب توجه همه متفکرین را کرده،و آنها را به اندیشه واداشته است.
اما اهمیت حیاتی اسید کربونیک هنوز در نظر بسیاری از مردم مکتوم میباشد،ناگفته نماند که اسید کربونیک همان گازی است که نوشابههای گازدار را با آن درست میکنند،و در میان مردم معروف است.
اسید کربونیک گاز سنگین و غلیظی است که خوشبختانه نزدیک به سطح زمین قرار دارد و تجزیه آن از اکسیژن به زحمت و اشکال انجام میگیرد،وقتی آتشی افروخته میشود چوب که خود مرکب از اکسیژن و کربن و ئیدروژن است بر اثر حرارت تجزیه شیمیایی میشود،و کربن با نهایت سرعت با اکسیژن آمیخته و تشکیل اسید کربونیک میدهد،ئیدروژن آن نیز با همان شتاب با اکسیژن آمیخته و تشکیل بخار آب میدهد،دود عبارت از کربن خالص و ترکیب نشده است.
انسان هنگام تنفس مقداری اکسیژن فرو میبرد،و خون آن را در تمام قسمتهای بدن توزیع میکند،و همین اکسیژن غذا را در سلولهای مختلف آهسته و آرام و با حرارتی ضعیف میسوزاند،و اسید کربنیک و بخار آب آن خارج میشود به همین جهت وقتی از راه شوخی گفته میشود فلانی مانند"تنور"آه میکشد حقیقت واقعی اظهار شده است!.
گاز اسید کربونیکی که بر اثر احتراق غذا در سلولها ایجاد میشود داخل ریه میگردد،با تنفسهای بعدی از بدن خارج شده،و به هوای محیط برمیگردد به این ترتیب کلیه جانوران اکسیژن استنشاق میکنند،و اسید کربونیک بیرون میدهند.
***چقدر شگفتآور است طریقه کنترل و موازنه در این عالم در نتیجه همین
موازنه طبیعت مانع آن شده است که حیوانات هر قدر هم بزرگ یا درنده و سبع باشند بتوانند بر دنیا تسلط یابند،فقط انسان این موازنه طبیعت را بهم میزند، و نباتات و حیوانات را از محلی به محل دیگر منتقل مینماید،و اتفاقا به فوریت هم جریمه این شوخ چشمی خود را میپردازد،زیرا آفات نباتی و امراض حیوانی خسارت جبران ناپذیر به او میزند! داستان ذیل مثل بسیار خوبی است که نشان میدهد انسان برای ادامه حیات خود چگونه باید رعایت این کنترل و موازنه را بنماید:
چندین سال قبل در استرالیا نوعی از بوته معروف به"کاکتوس"را کنار نردههای مزارع میکاشتند و چون حشره دشمن این نبات در آن موقع در استرالیا وجود نداشت بوته کاکتوس شروع به ازدیاد و توسعه عجیب نمود،دیری نگذشت که مساحتی به اندازه سطح جزیره انگلستان را فرا گرفت،و مردم را از قرا و قصبات بیرون کرد،و زراعت آنها را منهدم نمود،و امر کشاورزی را مختل و غیر ممکن ساخت.
ساکنین محل آنچه وسیله در دسترس خود داشتند بکار بردند و نتیجه نگرفتند،استرالیا در خطر آن قرار گرفت که قشون بی صدا و لجوج گیاه کاکتوس آن را بالمره در حیطه تصرف خود درآورده!علما و متخصصین در صدد چاره جویی این خطر برآمدند و به این منظور دور عالم را تجسس کردند تا عاقبت حشرهای را یافتند که منحصرا با ساق و برگ و ته کاکتوس تغذیه میکند و جز آن غذای دیگر نمیخورد،و به سهولت هم زاد و ولد میکند و در استرالیا دشمنی ندارد.
در این مورد حیوان بر نبات غلبه کرد و امروز خطر هجوم کاکتوس به کلی بر طرف شده است،و با معدوم شدن کاکتوس حشرات مزبور هم از میان رفتند و فقط عده قلیلی باقی ماند که پیوسته مقدار نمو و توسعه کاکتوس را کنترل کنند! آفرینش این کنترل و تعادل را در طبیعت بر قرار کرده و بسیار هم مفید واقع
گردیده است.
چه شده است که پشه مالاریا سطح زمین را فرا نگرفته،و باعث انهدام نسل انسانی نشده است؟در حالی که پشه معمولی حتی در نواحی قطبی نیز فراوان است؟ یا چه شده است که پشه تب زرد که در موقعی تا نزدیکیهای نیویورک آمده بود دنیا را ویران نکرد؟یا چه شده است که مگس خواب آور طوری آفریده شده که جز در مناطق گرمسیر استوایی نمیتواند زیست نماید نسل آدمی را از روی زمین بر نداشته است؟!(همه اینها از طریق یک نظام کنترل حساب شده جلوگیری گردیده).
کافی است به یاد آوریم که در طول زمان با چه آفات و امراضی دست به گریبان بودهایم،و چگونه تا دیروز وسیله مدافعه در مقابل آنها را نداشته و از هیچ یک از اصول بهداشت نیز اطلاعی نداشتهایم آن وقت متوجه میشویم که وجود ما با چه طرز حیرتآوری محفوظ و مصون مانده است (1).
1) 1) تلخیص از کتاب"راز آفرینش انسان"صفحههای 33 تا 36 و 39 تا 41 و 49 تا 152.
وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً وَ لاٰ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاٰ حَیٰاةً وَ لاٰ نُشُوراً (3) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذٰا إِلاّٰ إِفْکٌ اِفْتَرٰاهُ وَ أَعٰانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جٰاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً (4) وَ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ اِکْتَتَبَهٰا فَهِیَ تُمْلیٰ عَلَیْهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً (5) قُلْ أَنْزَلَهُ اَلَّذِی یَعْلَمُ اَلسِّرَّ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً (6)
3-آنها غیر از خداوند معبودانی برای خود برگزیدند،و معبودانی که چیزی را نمیآفرینند بلکه خودشان مخلوقند،مالک زیان و سود خود نیستند و نه مالک مرگ و حیات و رستاخیزشان.
4-و کافران گفتند این فقط دروغی است که او ساخته و گروهی او را بر این کار یاری دادهاند آنها(با این سخن)ظلم و دروغ بزرگی را مرتکب شدند.
5-و گفتند این همان افسانههای پیشینیان است که وی آن را رونویس کرده،و هر صبح و شام بر او املا میشود.
6-بگو:کسی آن را نازل کرده است که اسرار آسمانها و زمین را میداند،او غفور و رحیم بوده و هست.
تهمتهای رنگارنگ.
این آیات در حقیقت دنبالهای است برای بحثی که در آیات گذشته در مورد مبارزه با شرک و بت پرستی،و سپس ادعاهای بی پایه بت پرستان در باره بتها، و اتهاماتشان درباره قرآن و شخص پیامبر ص آمده است.
آیه نخست مشرکان را در واقع به محاکمه میکشد و برای برانگیختن و جدان آنها، با منطقی روشن و ساده و در عین حال قاطع و کوبنده سخن میگوید میفرماید:"آنها خدایانی غیر از پروردگار عالم که اوصافش قبلا گذشت،انتخاب کردند،خدایانی که مطلقا خالق چیزی نیستند،بلکه خودشان مخلوقند" ( وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ ).
معبود حقیقی،خالق عالم هستی است،در حالی که آنها درباره بتها چنین ادعایی را نداشتند بلکه آنها را"مخلوق"خدا میدانستند.
وانگهی انگیزه آنها برای پرستش بتها چه میتواند باشد؟"بتهایی که حتی مالک سود و زیان خود و مالک مرگ و حیات و رستاخیز خویش نیستند"تا چه رسد به دیگران( وَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً وَ لاٰ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاٰ حَیٰاةً وَ لاٰ نُشُوراً ).
اصولی که برای انسان اهمیت دارد همین پنج امر است:مساله سود و زیان و مرگ و زندگی و رستاخیز.
براستی اگر کسی مالک اصلی این امور نسبت به ما باشد شایسته پرستش
است،اما آیا این بتها هرگز قادر بر این امور در مورد خودشان هستند تا چه رسد به اینکه عابدان خود را بخواهند در این جهات زیر پوشش حمایت خویش قرار دهند؟ این چه منطق رسوایی است که انسان به دنبال موجودی بیفتد و سر بر آستان آن بگذارد که هیچگونه اختیاری از خود در مورد خویشتن ندارد تا چه رسد به دیگران؟! این بتها نه تنها در این دنیا مشکلی را برای بندگان خود حل نمیکند که در قیامت نیز کاری از آنها ساخته نیست.
این تعبیر نشان میدهد که این گروه از مشرکان که مخاطب در این آیات هستند معاد را به نوعی پذیرفته بودند(هر چند معاد روحانی نه جسمانی)یا اینکه قرآن حتی با عدم اعتقاد آنها بمسئله معاد،مطلب را مسلم گرفته،و به طور قاطع در این زمینه با آنها سخن میگوید،و این معمول است که گاهی انسان با کسی که منکر حقیقتی است روبرو میشود اما سخنان خود را بدون اعتنا به افکار او بر طبق افکار خویش قاطعانه بیان میکند،بخصوص اینکه یک دلیل ضمنی نیز در خود آیه برای مساله معاد نهفته شده است،زیرا هنگامی که خالقی، مخلوقی میآفریند،و مالک موت و حیات و سود و زیان او است،باید هدفی از خلقت او داشته باشد، و این هدف در مورد انسانها بدون قبول رستاخیز امکان پذیر نیست،چرا که اگر با مردن انسان همه چیز پایان یابد زندگی پوچ خواهد بود و دلیل بر این است که آن خالق حکیم نبوده است.
ضمنا اگر میبینیم مساله"ضرر"در آیه قبل از"نفع"قرار گرفته برای این است که انسان در درجه اول از زیان وحشت دارد،و جمله"دفع ضرر اولی از جلب منفعت"است،به صورت یک قانون عقلایی درآمده است.
و نیز اگر"ضرر"و"نفع"و"موت"و"حیات"و"نشور"به صورت نکره
آمده،برای بیان این حقیقت است که این بتها حتی در یک مورد مالک سود و زیان و مرگ و زندگی و رستاخیز نیستند.تا چه رسد نسبت به همگان.
و اگر"لا یملکون"و"لا یخلقون"به صورت"جمع مذکر عاقل"ذکر شده(در حالی که بتهای سنگی و چوبی کمترین عقل و شعوری ندارند)به خاطر آن است که هدف از این سخن تنها بتهای سنگ و چوبی نیست،بلکه گروهی است که فرشتگان یا حضرت مسیح را عبادت میکردند و چون عاقل و غیر عاقل در معنی این جمله جمعند،همه را به صورت عاقل ذکر کرده و به اصطلاح ادبی از باب تغلیب است.
و یا در این تعبیر طبق اعتقاد طرف سخن گفته شده تا عجز و ناتوانی آنها را مشخص کند،یعنی شما که اینها را صاحب عقل و شعور میدانید،با این حال چرا نمیتوانند زیانی از خود دفع کنند و یا منفعتی جلب نمایند؟! *** آیه بعد به تحلیلهای کفار و یا صحیحتر بهانهجوئیهای آنها،در برابر دعوت پیامبر ص پرداخته چنین میگوید:"کافران گفتند:این فقط دروغی است که او ساخته و پرداخته است،و گروهی نیز او را بر این کار یاری دادهاند"!( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذٰا إِلاّٰ إِفْکٌ افْتَرٰاهُ وَ أَعٰانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ ).
در واقع آنها برای اینکه شانه از زیر بار حق خالی کنند-همانند همه کسانی که در طول تاریخ تصمیم به مخالفت رهبران الهی داشتند- نخست او را متهم به افترا و دروغگویی کردند و مخصوصا برای اینکه قرآن را تحقیر کنند از کلمه"هذا"(این)استفاده کردند.
سپس برای اینکه اثبات کنند او به تنهایی قادر بر آوردن چنین سخنانی نیست،زیرا آوردن چنین سخنان پرمحتوایی هر چه باشد نیاز به قدرت علمی فراوانی دارد،و آنها مایل نبودند این را بپذیرند و نیز برای اینکه بگویند این
یک برنامه ریشهدار و حساب شده است گفتند:او در این کار تنها نبوده بلکه جمعی وی را یاری کردهاند،و حتما توطئهای در کار است و باید در مقابل آن ایستاد! بعضی از مفسران گفتهاند منظور از قَوْمٌ آخَرُونَ (گروهی دیگر)جماعتی از یهود بودند،و بعضی گفتهاند منظور آنها سه نفر از اهل کتاب به نام"عداس" و"یسار"و"حبر"(یا جبر)بوده.
به هر حال چون این قبیل مطالب در میان مشرکان مکه وجود نداشت، و بخشی از آن مانند سرگذشت پیامبران پیشین نزد یهود و اهل کتاب بود،آنها ناچار بودند در این تهمت پای خود اهل کتاب را نیز به میان کشند،تا موج اعجاب مردم را از شنیدن این آیات فرو بنشانند.
ولی قرآن در جواب آنها فقط یک جمله میگوید و آن اینکه:"آنها با این سخن خود مرتکب ظلم و هم دروغ و باطل شدند"( فَقَدْ جٰاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً ) (1).
"ظلم"از این نظر که مردی امین و پاک و راستگو همچون پیامبر اسلام ص را متهم به دروغ و افترا بر خدا با همدستی جمعی از اهل کتاب کردند، و به مردم و خود نیز ستم نمودند،و دروغ و باطل از این نظر که سخن آنها کاملا بی اساس بود،زیرا بارها پیامبر ص آنها را دعوت به آوردن سورهها و آیاتی همچون قرآن کرده بود و آنها در برابر این تحدی عاجز و ناتوان شده بودند.
این خود نشان میداد که این آیات ساخته مغز بشر نیست،چرا که اگر چنین بود آنها نیز میتوانستند با کمک گرفتن از جماعت یهود و اهل کتاب نظیر
1) 1) "جاءوا"از ماده"مجیء"معمولا به معنی آمدن است،ولی در اینجا به معنی آوردن آمده است،همانگونه که در آیه 81 سوره یونس نیز میخوانیم:که موسی به ساحران گفت مٰا جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ :"آنچه شما آوردهاید سحر است".
آن را بیاورند،بنا بر این عجزشان دلیل بر دروغشان و دروغشان دلیل بر ظلمشان است.
بنا بر این جمله کوتاه" فَقَدْ جٰاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً "پاسخی است رسا و گویا در برابر ادعاهای بی اساس آنان.
واژه"زور"(بر وزن کور)در اصل از"زور"(بر وزن غور)به معنی قسمت بالای سینه،گرفته شده،سپس به هر چیز که از حد وسط متمایل شود،اطلاق گردیده و از آنجا که"دروغ"از حق منحرف شده و به باطل گرائیده به آن زور میگویند.
*** آیه بعد به یکی دیگر از تحلیلهای انحرافی و بهانههای واهی آنان در مورد قرآن پرداخته،میگوید:"آنها گفتند این همان افسانههای پیشینیان است که وی آن را رونویس کرده"!( وَ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهٰا ).
او در واقع از خود چیزی ندارد،نه علم و دانشی و نه ابتکاری،تا چه رسد به وحی و نبوت،او از جمعی کمک گرفته و مشتی از افسانههای کهن را گردآوری نموده و نام آن را وحی و کتاب آسمانی گذارده است.
او برای رسیدن به این مقصد،همه روز از دیگران بهرهگیری میکند "و این کلمات هر صبح و شام بر او املا میشود"!( فَهِیَ تُمْلیٰ عَلَیْهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً ).
او در مواقعی که مردم کمتر در صحنه حضور دارند،یعنی به هنگام صبح و هنگام شام برای منظور خود کمک میگیرد.
این سخن در حقیقت تفسیر و توضیحی است بر تهمتهایی که در آیه قبل از آنها نقل شده بود.
آنها در این چند جمله کوتاه میخواستند،چند نقطه ضعف بر قرآن تحمیل کنند:
نخست اینکه قرآن مطلقا مطلب تازهای ندارد و مشتی از افسانههای پیشین است! دیگر اینکه پیامبر اسلام حتی یک روز بدون کمک دیگران نمیتواند به کار خود ادامه دهد،باید صبح و شام مطالب را بر او املا کنند و او بنویسد.
و دیگر اینکه او خواندن و نوشتن را میداند،و اگر میگوید درس نخواندهام این هم سخن خلافی است! در واقع آنها با این دروغها و تهمتهای واضح میخواستند مردم را از گرد پیامبر ص پراکنده کنند،در حالی که تمام کسانی که عقل داشتند و در آن جامعه مدتی زندگی کرده بودند به خوبی میدانستند پیامبر ص نزد کسی درس نخوانده بود،بعلاوه با جمعیت یهود و اهل کتاب سر و کاری نداشت،و اگر همه روز صبح و شام از دیگران الهام میگرفت چگونه ممکن بود بر کسی مخفی شود؟ از این گذشته آیات قرآن در سفر و حضر در میان جمع و در تنهایی و در همه حال بر او نازل میشد.
علاوه بر همه اینها قرآن مجموعهای بود از تعلیمات اعتقادی،احکام عملی، قوانین،و قسمتی از سرگذشت پیامبران،چنان نبود که همه قرآن را سرگذشت پیامبران تشکیل دهد،و تازه آنچه از سرگذشت اقوام پیشین در قرآن آمده بود شباهتی با آنچه در عهدین(تورات و انجیل تحریف یافته)و افسانههای خرافی عرب موجود بود نداشت،چرا که آنها پر از خرافات بود،و اینها پیراسته از خرافات که اگر این دو را در کنار هم بگذاریم و مقایسه کنیم حقیقت امر به خوبی روشن میشود (1).
1) 1) جمعی از مفسران معتقدند که مراد از جمله"اکتتبها"این است که پیامبر (ص)از دیگران خواست که برای او این آیات را بنویسند،و همچنین جمله" تُمْلیٰ عَلَیْهِ "مفهومش این است که آنها القاء میکردند و او حفظ میکرد ولی با توجه به اینکه دلیلی نداریم که این دو جمله را بر خلاف ظاهر بگیریم تفسیری که در متن گفته شد صحیحتر به نظر میرسد و در واقع آنها میخواستند از این طریق پیغمبر(ص)را متهم کنند که با سواد است و عمدا خود را درس نخوانده معرفی میکند.
لذا آخرین آیه مورد بحث،به عنوان پاسخگویی به این اتهامات بی پایه میفرماید:
"بگو کسی آن را نازل کرده است که اسرار آسمانها و زمین را میداند" ( قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
اشاره به اینکه محتوای این کتاب و اسرار گوناگونی که از علوم و دانشها، تاریخ اقوام پیشین،قوانین و نیازهای بشری،و حتی اسراری از عالم طبیعت و اخباری از آینده در آن است نشان میدهد که ساخته و پرداخته مغز بشر نیست،و با کمک این و آن تنظیم نشده،بلکه مولود علم کسی است که آگاه از اسرار آسمان و زمین است و علم او بر همه چیز احاطه دارد.
ولی با این همه راه بازگشت را به روی این کجاندیشان مغرض و دروغگویان رسوا باز میگذارد و در پایان آیه میگوید:درهای توبه و بازگشت به سوی خدا به روی همه شما باز است"چرا که او غفور و رحیم بوده و هست"( إِنَّهُ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً ).
به مقتضای رحمتش،پیامبران را ارسال و کتب آسمانی را نازل نموده، و به مقتضای غفوریتش گناهان بی حساب شما را در پرتو ایمان و توبه میبخشد.
وَ قٰالُوا مٰا لِهٰذَا اَلرَّسُولِ یَأْکُلُ اَلطَّعٰامَ وَ یَمْشِی فِی اَلْأَسْوٰاقِ لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً (7) أَوْ یُلْقیٰ إِلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهٰا وَ قٰالَ اَلظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً (8) اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ اَلْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً (9) تَبٰارَکَ اَلَّذِی إِنْ شٰاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِنْ ذٰلِکَ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ وَ یَجْعَلْ لَکَ قُصُوراً (10)
7-و گفتند چرا این رسول غذا میخورد؟و در بازارها راه میرود؟(نه سنت فرشتگان دارد و نه روش شاهان!)چرا فرشتهای بر او نازل نشده که همراه وی مردم را انذار کند؟(و گواه صدق دعوت او باشد).
8-یا گنجی از آسمان برای او فرستاده شود یا باغی داشته باشد که از(میوه)آن بخورد
(و امرار معاش کند)و ستمگران گفتند شما تنها از یک انسان مجنون پیروی میکنید! 9-ببین چگونه برای تو مثلها زدند و گمراه شدند،آن چنان که قدرت پیدا کردن راه را ندارند! 10-زوال ناپذیر و بزرگ است خدایی که اگر بخواهد برای تو بهتر از این میدهد، باغهایی که از زیر درختانش نهرها جاری باشد و(اگر بخواهد)برای تو قصرهایی مجلل قرار میدهد.
در روایتی از امام حسن عسکری ع میخوانیم که فرمود:از پدرم امام دهم سؤال کردم:آیا پیامبر اسلام ص با یهود و مشرکان در برابر سرزنشها و بهانهگیریهایشان به بحث و گفتگو و استدلال میپرداخت؟ پدرم فرمود:آری،بارها چنین شد،از جمله اینکه روزی پیامبر ص در کنار خانه خدا نشسته بود،"عبد اللّٰه بن ابی امیه مخزومی"در برابر او قرار گرفت و گفت:"ای محمد تو ادعای بزرگی کردهای،و سخنان وحشتناکی میگویی! تو چنین میپنداری که رسول پروردگار عالمیانی،اما پروردگار جهانیان و خالق همه مخلوقات شایسته نیست،رسولی مثل تو-انسانی همانند ما-داشته باشد، تو همانند ما غذا میخوری،و همچون ما در بازارها راه میروی! پیامبر ص عرضه داشت:بار پروردگارا تو همه سخنان را میشنوی و به هر چیز عالمی،آنچه را بندگان تو میگویند میدانی(خودت پاسخ آنها را بیان فرما)در این هنگام آیات فوق نازل شد و به بهانهگیریهای آنها پاسخ داد (1).
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 6.
چرا این پیامبر گنجها و باغها ندارد؟
از آنجا که در آیات گذشته بخشی از ایرادهای کفار درباره قرآن مجید مطرح گردید و به آن پاسخ داده شد،در آیات مورد بحث بخش دیگری را که مربوط به رسالت شخص پیامبر است مطرح کرده و پاسخ میگوید.
میفرماید:"آنها گفتند چرا این رسول،غذا میخورد و در بازارها راه میرود"؟!( وَ قٰالُوا مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعٰامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْوٰاقِ ).
این چه پیامبری است که همچون افراد عادی نیاز به تغذیه دارد،و در بازارها برای کسب و تجارت،و یا خرید نیازمندیهای خود راه میرود،این نه سنت رسولان است،و نه شیوه ملوک و پادشاهان!در حالی که او میخواهد هم ابلاغ دعوت الهی کند و هم بر همه ما حکومت نماید!.
اصولا آنها معتقد بودند افراد با شخصیت نباید شخصا برای رفع حوائج خود به بازارها گام بگذارند،باید ماموران و خدمتگزاران را به دنبال این کار بفرستند.
سپس افزودند:"چرا لا اقل فرشتهای از سوی خدا بر او فرستاده نشده که به عنوان گواه صدق دعوتش،همراه او،مردم را انذار کند"؟!( لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً ).
*** بسیار خوب به فرض که قبول کنیم رسول خدا میتواند انسان باشد،ولی آخر چرا یک انسان تهی دست و فاقد مال و ثروت؟"چرا گنجی از آسمان برای او نفرستاد،و یا لا اقل چرا باغی ندارد که از آن بخورد و امرار معاش کنند"؟! ( أَوْ یُلْقیٰ إِلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهٰا ).
و باز به اینها قناعت نکردند و سرانجام با یک نتیجهگیری غلط او را متهم به جنون ساختند چنان که در پایان همین آیه میخوانیم:"و ستمگران گفتند ای مردمی که به او ایمان آوردهاید شما تنها از یک انسان مجنون و کسی که مورد سحر ساحران قرار گرفته است پیروی میکنید"!( وَ قٰالَ الظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً ).
چرا که آنها معتقد بودند ساحران میتوانند در فکر و هوش افراد دخالت کنند و سرمایه عقل را از آنها بگیرند!.
از مجموع آیات فوق چنین استفاده میشود که آنها در واقع چند ایراد واهی به پیامبر اسلام ص داشتند که مرحله به مرحله از گفتار خود عقبنشینی میکردند.
نخست معتقد بودند اصلا او باید فرشته باشد،اینکه غذا میخورد و در بازارها راه میرود مسلما فرشته نیست! بعد گفتند:بسیار خوب اگر فرشته نیست لا اقل فرشتهای به عنوان معاونت همراه او از سوی خدا اعزام گردد.
باز هم از این هم تنزل کردند و گفتند به فرض که پیامبر خدا بشر باشد باید گنجی از آسمان به سوی او انداخته شود!،تا دلیل بر این باشد که او مورد توجه خدا است! و در آخرین مرحله گفتند:به فرض که هیچیک از اینها را نداشته باشد لا اقل باید آدم فقیری نباشد،مانند یک کشاورز مرفه،باغی در اختیارش باشد که از آن زندگی خود را تامین کند! اما متاسفانه او فاقد همه اینها است و باز هم میگوید پیغمبرم!! و در پایان نتیجهگیری کردند که این ادعای بزرگ او در چنین شرائطی دلیل بر آن است که عقل سالمی ندارد! ***
آیه بعد پاسخ همه اینها را در یک جمله کوتاه چنین بیان میکند:"ببین چگونه برای تو مثلها زدند،و به دنبال آن گمراه شدند،آن چنان که قدرت پیدا کردن راه را ندارند"( اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً ).
این جمله تعبیر گویایی است از این واقعیت که آنها در مقابل دعوت حق و قرآنی که محتوای آن شاهد گویای ارتباطش با خدا است به یک مشت سخنان واهی و بی اساس دست زده و میخواهند با این حرفهای بی پایه،چهره حقیقت را بپوشانند.
این درست به این ماند که شخصی در مقابل استدلالات منطقی ما به یک مشت بهانهجوئیها که آثار سستی آن کاملا نمایان است دست بزند،ما بی اینکه بخواهیم تک تک از سخنان او را پاسخ دهیم میگوئیم ببین با چه حرفهای واهی میخواهد در مقابل دلیل منطقی بایستد؟! و براستی سخنان آنها در تمام قسمتهایش چنین بود،زیرا:
اولا:چرا پیامبر از جنس فرشتگان باشد؟بلکه به عکس عقل و دانش میگوید باید انسان رهبر انسان باشد،تا همه دردها،خواستها،نیازها،مشکلات و مسائل زندگی او را کاملا درک کند،تا یک سرمشق عملی برای او در همه زمینهها باشد،تا مردم بتوانند از او در همه برنامهها الهام گیرند،اگر فرشتهای نازل میشد مسلما این هدفها تامین نمیگشت،مردم میگفتند:اگر او سخن از زهد و بی اعتنایی به دنیا میگوید فرشته است و نیازی ندارد،اگر دعوت به پاکدامنی و عفت میکند از طوفان غریزه جنسی خبر ندارد،و دهها"اگر"همانند آن.
ثانیا:چه لزومی دارد همراه بشر فرشتهای برای تصدیق او بیاید؟مگر
معجزات،مخصوصا معجزه بزرگی همچون قرآن برای درک این واقعیت کافی نیست؟! ثالثا:غذا خوردن همانند سایر انسانها و راه رفتن در بازارها،سبب میشود که بیشتر با مردم بیامیزد و در اعماق زندگی آنها فرو برود و رسالت خود را بهتر انجام دهد،این ضرری ندارد بلکه کمک او است.
رابعا:عظمت و شخصیت پیامبر ص به گنج و گنجینه نیست،و به باغهای خرم و سرسبز میوه نمیباشد،این طرز تفکر انحرافی کفار است که شخصیت و حتی قرب به خدا را در سرمایهدار بودن میداند،در حالی که پیامبران آمدهاند تا بگویند ای انسان ارزش وجود تو با اینها نیست با علم و ایمان و تقواست.
خامسا:با چه معیاری او را"مسحور"و"مجنون"میدانستند؟!کسی که عقلش به شهادت تاریخ زندگی و انقلاب بزرگ او و بنیانگذاری تمدن اسلامی به وسیله او فوق العاده بود چگونه میتوان او را با این برچسبهای مسخره متهم ساخت؟مگر اینکه بگوئیم بتشکنی کردن و کورکورانه دنبال نیاکان نیفتادن دلیل بر جنون است! بنا بر آنچه گفتیم روشن شد که"امثال"در اینجا،بخصوص با قرائن موجود در آیه،به معنی سخنان سست و بی پایه است،و تعبیر به"امثال"شاید به خاطر آنست که آن را در لباس حق و مثل و مانند دلیل منطقی در آوردهاند در حالی که واقعا چنین نیست (1).
1) 1) بسیاری از مفسران در اینجا"امثال"را به معنی"تشبیهات"گرفتهاند،اما روشن نساختهاند که مشرکان در اینجا چه تشبیهی کردهاند،بعضی دیگر"امثال"را در اینجا به معنی"توصیفها"نمودهاند،زیرا یکی از معانی"مثل"-طبق آنچه راغب در مفردات گفته-"توصیف"است،ولی به هر حال اگر منظور توصیف هم بوده باشد مسلما در اینجا منظور توصیف بی پایه و بی اساس است،چرا که در صدر و ذیل آیه فوق قرائنی است که دلالت بر این معنی میکند،از یک سو به عنوان تعجب میگوید ببین چه مثلهایی میزنند؟و از سوی دیگر میگوید:توصیفهایی که سبب گمراهی غیر قابل بازگشت آنها میشود.
به این نکته نیز باید توجه کرد که دشمنان پیامبر ص گاهی او را به "ساحر بودن"و گاه"مسحور بودن"متهم میکردند،گرچه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که"مسحور"به معنی"ساحر"بوده باشد(زیرا گاه اسم مفعول به معنی فاعل آمده است)ولی ظاهر این است که این دو با هم فرق دارند.
اگر ساحرش میخواندند به خاطر نفوذ فوق العاده کلام او در دلها بود، چون نمیخواستند این حقیقت را بپذیرند متوسل به اتهام ساحر بودن میشدند.
اما"مسحور"به معنی کسی است که ساحران در عقلش دخل و تصرف کرده و مایه اختلال حواس او را فراهم ساختهاند،این اتهام از آنجا ناشی میشد که او سنت شکن بود و مخالف عادات و رسوم خرافی و مصلحتاندیشیهای فردی گام برمیداشت.
اما پاسخ همه این اتهامات از سخنان بالا روشن شد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا میفرماید: فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً (آنها گمراه شدند و قادر بر پیدا کردن راه حق نیستند).
پاسخ این است که انسان در صورتی میتواند به حق راه یابد که خواهان حق و جویای حق باشد،اما آن کس که با پیشداوریهای غلط و گمراه کنندهای که از جهل و لجاج و عناد سرچشمه میگیرد تصمیم خود را قبلا گرفته است،نه تنها حق را پیدا نخواهد کرد بلکه همیشه در برابر آن موضعگیری میکند.
*** آخرین آیه مورد بحث همانند آیه قبل روی سخن را به پیامبر ص کرده- به عنوان تحقیر سخنان آنها،و اینکه قابل جوابگویی نیست-میفرماید:"بزرگ
و پر برکت است خدایی که اگر بخواهد برای تو بهتر از آنچه اینها میگویند قرار میدهد،باغهایی که از زیر درختانش نهرها جاری باشد،و نیز اگر بخواهد برای تو قصرهای مجللی قرار میدهد"( تَبٰارَکَ الَّذِی إِنْ شٰاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِنْ ذٰلِکَ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ وَ یَجْعَلْ لَکَ قُصُوراً ).
مگر باغها و قصرهای دیگران را چه کسی به آنها داده جز خدا؟اصولا چه کسی این همه نعمت و زیبایی را در این عالم آفریده جز پروردگار؟آیا برای چنین خداوند قادر و منانی ممکن نیست که بهتر از اینها را در اختیار تو بگذارد؟! ولی او هرگز نمیخواهد مردم شخصیت تو را در مال و ثروت و قصر و باغ بدانند،و از ارزشهای واقعی غافل شوند.
او میخواهد زندگی تو همانند افراد عادی و مستضعفان و محرومان باشد، تا بتوانی پناهگاهی برای همه اینها و برای عموم مردم باشی.
اما چرا میگوید باغها و قصرها بهتر از آن است که آنان میخواستند،زیرا "گنج"به تنهایی مشکلگشا نیست،بلکه باید پس از زحمات زیاد تبدیل به باغها و قصور شود،از این گذشته آنها میگفتند تو باغی داشته باشی که زندگیت را تامین کند،اما قرآن میگوید:خدا میتواند باغها و قصرها برای تو قرار دهد،اما هدف از بعثت و رسالت تو چیز دیگری است.
در"خطبه قاصعه"از"نهج البلاغه"بیان رسا و گویایی در این زمینه آمده است:آنجا که امام ع میفرماید:
"موسی بن عمران با برادرش(هارون)بر فرعون وارد شدند،در حالی که لباسهای پشمین به تن داشتند،و در دست هر کدام عصائی بود،با او شرط کردند- که اگر تسلیم فرمان پروردگار شوی-حکومت و ملکت باقی میماند،و عزت و قدرتت دوام مییابد،اما او گفت:
آیا از این دو تعجب نمیکنید؟که با من شرط میکنند بقاء ملک و دوام
عزتم بستگی به خواسته آنها داشته باشد،در حالی که خودشان فقر و بیچارگی از سر و وضعشان میبارد(اگر راست میگویند)چرا دستبندهایی از طلا به آنها داده نشده است؟ این سخن را فرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا،و جمع آوری آن و تحقیر پشم و پوشیدن آن گفت.
ولی اگر خدا میخواست،هنگام مبعوث ساختن پیامبرانش،درهای گنجها و معادن طلا و باغهای خرم و سرسبز را به روی آنان بگشاید،میگشود،و اگر میخواست پرندگان آسمان و حیوانات وحشی زمین را همراه آنان گسیل دارد،میداشت، اگر این کار را میکرد،امتحان از میان میرفت،پاداش و جزاء بی اثر میشد، وعده و وعیدهای الهی بیفایده میگردید،و برای پذیرندگان،اجر و پاداش آزمودگان واجب نمیشد،و مؤمنان استحقاق ثواب نیکوکاران را نمییافتند، و اسماء و نامها با معانی خود همراه نبودند،...
اما خداوند پیامبران خویش را از نظر عزم و اراده قوی،و از نظر ظاهر فقیر و ضعیف قرار دارد،ولی توأم با قناعتی که قلبها و چشمها را پر از بی نیازی میکرد،هر چند فقر ظاهری آنها چشمها و گوشها را از ناراحتی مملو میساخت.
اگر پیامبران دارای آن چنان قدرتی بودند کسی خیال مخالفت با آنان را نمیکرد و توانایی و عزتی داشتند که هرگز مغلوب نمیشدند و سلطنت و شوکتی دارا بودند که همه چشمها به آنان دوخته میشد و از راههای دور،بار سفر به سوی آنان میبستند،اعتبار و ارزش آنها برای مردم کمتر و متکبران سر تعظیم در برابرشان فرود میآوردند و اظهار ایمان مینمودند.
اما این ایمان به خاطر علاقه به هدف آنان نبود بلکه به خاطر ترسی که بر آنها چیره میشد و یا به واسطه میل و علاقهای که به مادیات آنها داشتند انجام میگرفت،و در این صورت در نیتهای آنها خلوص یافت نمیشد و غیر از خدا در
اعمالشان شرکت داشت" (1).
توجه به این نکته نیز لازم است که بعضی گفتهاند منظور از باغ و قصر، باغ و قصر آخرت است ولی این تفسیر به هیچوجه با ظاهر آیه سازگار نیست (2).
بَلْ کَذَّبُوا بِالسّٰاعَةِ وَ أَعْتَدْنٰا لِمَنْ کَذَّبَ بِالسّٰاعَةِ سَعِیراً (11) إِذٰا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهٰا تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً (12) وَ إِذٰا أُلْقُوا مِنْهٰا مَکٰاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنٰالِکَ ثُبُوراً (13) لاٰ تَدْعُوا اَلْیَوْمَ ثُبُوراً وٰاحِداً وَ اُدْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً (14) قُلْ أَ ذٰلِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ اَلْخُلْدِ اَلَّتِی وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ کٰانَتْ لَهُمْ جَزٰاءً وَ مَصِیراً (15) لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ خٰالِدِینَ کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُلاً (16)
11-(اینها همه بهانه است)بلکه آنها قیامت را تکذیب کردهاند و ما برای کسی که قیامت را انکار کند آتش سوزانی مهیا کردهایم.
12-هنگامی که این آتش آنها را از دور میبیند صدای وحشتناک و خشمآلود او را که با نفس زدن شدید همراه است میشنوند.
13-و هنگامی که در مکان تنگ و محدودی از آن افکنده میشوند،در حالی که در غل
و زنجیرند،فریاد واویلای آنها بلند میشود! 14-امروز یک بار واویلا نگوئید،بلکه بسیار واویلا سر دهید! 15-بگو آیا این بهتر است یا بهشت جاویدانی که به پرهیزگاران وعده داده شده؟بهشتی که پاداش اعمال آنها و قرارگاهشان است.
16-هر چه بخواهند در آنجا برای آنها فراهم است،جاودانه در آن خواهند ماند،این وعدهای است مسلم که پروردگارت بر عهده گرفته است.
مقایسهای از بهشت و دوزخ
در این آیات-به دنبال بحثی که از انحراف کفار در مساله توحید و نبوت پیامبر ص در آیات قبل بود-سخن از بخش دیگری از انحرافات آنها در زمینه معاد میگوید،و در حقیقت با بیان این بخش روشن میشود که آنها در تمام اصول دین گرفتار تزلزل و انحراف بودند،هم در توحید و هم در نبوت و هم در معاد،که دو قسمت آن در آیات گذشته آمده،و اکنون سومین بخش را میخوانیم.
نخست میگوید:"بلکه آنها قیامت را تکذیب کردند"( بَلْ کَذَّبُوا بِالسّٰاعَةِ ).
ذکر کلمه"بل"که در اصطلاح ادبی برای"اضراب"است به این معنی است که آنها آنچه در زمینه نفی توحید و نبوت میگویند بهانههایی است که در حقیقت از انکار معاد سرچشمه گرفته است،چرا که اگر کسی ایمان به چنان دادگاه عظیم و پاداش و کیفر الهی داشته باشد این چنین بیپروا حقایق را به باد مسخره نمیگیرد و با ذکر بهانههای واهی از دعوت پیامبری که دلائل نبوتش آشکار است سر نمیپیچد،و در برابر بتهایی که با دست خود ساخته و پرداخته،سر تعظیم فرود نمیآورد.
اما قرآن در اینجا به پاسخ استدلالی نپرداخته،چرا که این گروه اهل
منطق و استدلال نبودند،بلکه آنها را با تهدیدهای تکان دهنده و کوبنده مواجه میکند،و آینده شوم و دردناک آنها را در برابر چشمشان مجسم میسازد،که گاه این منطق برای این گونه افراد مؤثرتر است.
نخست میگوید:"ما برای کسی که قیامت را انکار کند آتش سوزانی مهیا کردهایم"( وَ أَعْتَدْنٰا لِمَنْ کَذَّبَ بِالسّٰاعَةِ سَعِیراً ) (1).
*** سپس توصیف عجیبی از این آتش سوزان کرده میگوید:"هنگامی که این آتش آنها را از راه دور ببیند چنان به هیجان میآید که صدای وحشتناک و خشمآلود او را که با نفس زدن شدید همراه است میشنوند"!( إِذٰا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهٰا تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً ).
در این آیه تعبیرات متعدد گویایی است که از شدت این عذاب الهی خبر میدهد:
1-نمیگوید آنها آتش دوزخ را از دور میبینند،بلکه میگوید آتش آنها را میبیند،گویی چشم و گوش دارد،چشم بر راه دوخته و انتظار این گنهکاران را میکشد! 2-نیاز به این ندارد که آنها نزدیک آن شوند تا به هیجان درآید،بلکه از فاصله دور-که طبق بعضی از روایات یک سال راه است-از خشم فریاد میزند.
3-از این آتش سوزان توصیف به"تغیظ"شده است،و آن عبارت از حالتی است که انسان خشم خود را با نعره و فریاد آشکار میسازد.
4-برای آتش دوزخ،"زفیر"قائل شده یعنی شبیه آن حالتی که انسان نفس را در سینه فرو میبرد،آن چنان که دندهها به طرف بالا رانده میشوند و این
1) 1) "سعیرا"از ماده"سعر"(بر وزن قعر)به معنی شعلهور شدن آتش است بنا بر این سعیر به آتش شعلهور و دامنهدار و سوزان گفته میشود.
معمولا در حالی است که انسان بسیار خشمگین میگردد.
مجموع این حالات نشان میدهد که آتش سوزان دوزخ همچون حیوان درنده گرسنهای که در انتظار طعمه خویش است انتظار این گروه را میکشد (پناه بر خدا).
*** این وضع دوزخ است به هنگامی که آنها را از دور میبیند،اما وضع آنها را در آتش دوزخ چنین توصیف میکند:"هنگامی که در مکان تنگ و محدودی از آتش در حالی که در غل و زنجیرند افکنده شوند فریاد واویلاشان بلند میشود" ( وَ إِذٰا أُلْقُوا مِنْهٰا مَکٰاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنٰالِکَ ثُبُوراً ) (1).
این به خاطر کوچک بودن دوزخ نیست چرا که طبق آیه 30 سوره ق"هر چه در قیامت به جهنم میگوئیم آیا پر شدهای؟باز طلب بیشتر میکند"( یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ ).
بنا بر این مکان وسیعی است اما آنها را در این مکان وسیع آن چنان محدود میکنند که طبق بعضی از روایات وارد شدنشان در دوزخ همچون وارد شدن میخ در دیوار است! (2).
ضمنا واژه"ثبور"در اصل به معنی"هلاک و فساد"است،و به هنگامی که انسان در برابر چیز وحشتناک و مهلکی قرار میگیرد گاهی فریاد"وا ثبورا"! بلند میکند که مفهومش"ای مرگ بر من است".
1) 1) "مقرنین"از ماده"قرن"به معنی نزدیکی و اجتماع دو یا چند چیز با هم است و به طنابی که اشیاء را با آن میبندند قرن میگویند و نیز به کسی که با غل و زنجیر دست و پایش را به هم میبندد-به همین مناسبت-مقرن میگویند(برای توضیح بیشتر در باره این لغت به جلد دهم صفحه 386 ذیل آیه 49 سوره ابراهیم مراجعه کنید.
2) 2) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
اما بزودی به آنها گفته میشود:"امروز یک بار"وا ثبورا"نگوئید، بلکه بسیار ناله"وا ثبورا"سر دهید"( لاٰ تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً وٰاحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً ).
و در هر حال این ناله شما به جایی نخواهد رسید و مرگ و هلاکی در کار نخواهد بود،بلکه باید زنده بمانید و مجازاتهای دردناک را بچشید.
این آیه در حقیقت شبیه آیه 16 سوره طور است که میفرماید: اِصْلَوْهٰا فَاصْبِرُوا أَوْ لاٰ تَصْبِرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْکُمْ إِنَّمٰا تُجْزَوْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ :"در آتش دوزخ بسوزید میخواهید شکیبایی کنید یا نکنید،برای شما تفاوتی نمیکند، شما جزای اعمال گذشته خود را میبینید".
در اینکه گوینده این سخن با کافران کیست؟قرائن نشان میدهد فرشتگان عذابند چرا که سر و کارشان با آنها است.
و اما اینکه چرا به آنها گفته میشود یک بار وا ثبورا نگوئید،بلکه بسیار بگوئید،ممکن است به خاطر این باشد که عذاب دردناک آنها موقتی نیست که با گفتن یک"وا ثبورا"پایان یابد،بلکه باید در طول این مدت همواره این جمله را تکرار کنند،بعلاوه مجازات الهی درباره این ستمگران جنایتکار آن چنان رنگارنگ است که در برابر هر مجازاتی مرگ خود را با چشم میبینند و صدای وا ثبورا ایشان بلند میشود و گویی مرتبا میمیرند و زنده میشوند.
*** سپس روی سخن را به پیامبر ص کرده دستور میدهد آنها را به یک داوری دعوت کند،میفرماید:"بگو آیا این سرنوشت دردناک بهتر است،یا بهشت جاویدانی که به پرهیزکاران وعده داده شده است؟بهشتی که هم پاداش اعمال آنها است و هم جایگاه و قرارگاهشان"( قُلْ أَ ذٰلِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ کٰانَتْ لَهُمْ جَزٰاءً وَ مَصِیراً ).
همان بهشتی که"هر چه در آن بخواهند در آنجا برای آنها فراهم است" ( لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ ).
همان بهشتی که"برای همیشه در آن خواهند ماند"( خٰالِدِینَ ).
"این وعدهای است مسلم بر پروردگارتان که آن را بر عهده گرفته است" ( کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُلاً ).
این سؤال و داوری طلبیدن نه به خاطر آن است که کسی تردید در این امر داشته باشد،و نه اینکه آن عذابهای دردناک وحشتناک قابل موازنه و مقایسه با این نعمتهای بی نظیر باشد،بلکه این گونه سؤالها و داوری طلبیدنها برای بیدار ساختن وجدانهای خفته است که آنها را در برابر یک امر بدیهی و بر سر دو راهی قرار دهند.
اگر در پاسخ بگویند آن نعمتها بهتر است و برتر است(که حتما باید بگویند) خود را محکوم کردهاند که اعمالشان بر ضد آن است،و اگر بگویند آن عذاب بر این نعمت برتری دارد سند بی عقلی خود را امضاء نمودهاند،و این درست به آن میماند که ما به جوان گریزپایی که مدرسه و دانشگاه را ترک گفته،هشدار میدهیم و میگوئیم ببین آنها که از علم و دانش فرار کردند و در آغوش فساد افتادند جایشان زندان است آیا زندان بهتر است یا رسیدن به مقامات عالی؟! ***
1-نخست به این نکته باید توجه کرد که در آیات فوق در یک جا"خلد" و جاودانگی را به عنوان صفتی برای بهشت بیان کرده و در جای دیگر"خالد بودن"را حال برای بهشتیان،تا تاکیدی باشد بر این حقیقت که هم بهشت جاودانی است و هم ساکنان آن.
2-جمله" لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ "(هر چه بخواهند در بهشت هست)نقطه
مقابل چیزی است که در مورد دوزخیان در آیه 54 سوره سبا آمده است وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مٰا یَشْتَهُونَ (میان آنها و آنچه میخواهند مانع و حائلی قرار داده شده).
***3-تعبیر به"مصیر"(جایگاه و محل بازگشت)بعد از تعبیر به"جزاء" در مورد بهشت همه جنبه تاکید دارد بر آنچه در مفهوم جزاء افتاده،و همه نقطه مقابلی است در برابر جایگاه دوزخیان که در آیات قبل از آن آمده بود که آنها دست و پا در غل و زنجیر در مکان تنگ و محدودی افکنده میشوند.
***4-جمله" کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُلاً "،اشاره به این است که مؤمنان در دعاهای خود بهشت را با تمام نعمتهایش از خداوند تقاضا کردهاند،آنها سائلند و خدا"مسئول عنه"چنان که در آیه 194 سوره آل عمران از قول مؤمنان میخوانیم: رَبَّنٰا وَ آتِنٰا مٰا وَعَدْتَنٰا عَلیٰ رُسُلِکَ :"پروردگارا آنچه را به رسولانت درباره ما وعده فرمودهای به ما مرحمت فرما".
همه مؤمنان نیز با زبانحال چنین تقاضایی را از خداوند دارند زیرا هر کس اطاعت فرمان او میکند چنین تقاضایی را با زبانحال دارد.
فرشتگان نیز چنین درخواستی را از خدا درباره مؤمنان مینمایند،چنان که (در آیه 8 سوره مؤمن)میخوانیم: رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدْتَهُمْ :
"پروردگارا!مؤمنان را در باغهای جاودانی بهشت که به آنها وعده دادهای داخل کن"! تفسیر دیگری در اینجا نیز وجود دارد و آن اینکه کلمه"مسئولا"تاکیدی است بر این وعده حتمی خداوند،یعنی آن چنان این وعده قطعی است که مؤمنان میتوانند آن را از خدا مطالبه کنند،و درست به این میماند که ما به کسی وعدهای داده و در ضمن به او حق میدهیم که از ما طلبکاری نماید.
البته هیچ مانعی ندارد که همه این معانی در مفهوم وسیع"مسئولا"جمع باشد.
***5-با توجه به جمله لهم ما یشاءون(هر چه بخواهند در آنجا هست)این سؤال برای بعضی پیدا شده که اگر مفهوم گسترده این جمله را در نظر بگیریم، نتیجهاش این میشود که بهشتیان مثلا اگر مقام انبیاء و اولیاء را بخواهند به آنها داده میشود،و یا اگر نجات دوستان و بستگان گنهکارشان را که مستحق دوزخند طلب کنند به آن میرسند،و مانند این خواستهها.
اما با توجه به یک نکته جواب این سؤال روشن میشود و آن اینکه:پردهها از برابر چشمان بهشتیان کنار میرود،حقایق را بخوبی درک میکنند و تناسبها در نظر آنان کاملا واضح میشود،آنها هرگز به فکرشان نمیگذرد که چنین تقاضاهایی از خدا کنند و این درست به این میماند که ما در دنیا تقاضا کنیم که یک کودک دبستانی استاد دانشگاه شود،و یا یک دزد جنایتکار قاضی دادگاه،آیا این گونه امور به فکر هیچ عاقلی در دنیا میرسد؟در آنجا نیز چنین است،از این گذشته آنها تمام خواستههایشان تحت الشعاع خواست خدا است و همان میخواهند که خدا میخواهد.
وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَیَقُولُ أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبٰادِی هٰؤُلاٰءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا اَلسَّبِیلَ (17) قٰالُوا سُبْحٰانَکَ مٰا کٰانَ یَنْبَغِی لَنٰا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِکَ مِنْ أَوْلِیٰاءَ وَ لٰکِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی نَسُوا اَلذِّکْرَ وَ کٰانُوا قَوْماً بُوراً (18) فَقَدْ کَذَّبُوکُمْ بِمٰا تَقُولُونَ فَمٰا تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً وَ لاٰ نَصْراً وَ مَنْ یَظْلِمْ مِنْکُمْ نُذِقْهُ عَذٰاباً کَبِیراً (19)
17-به خاطر بیاور روزی را که همه آنها و معبودانی را که غیر از خدا پرستش میکردند جمع میکند،و به آنها میگوید:آیا شما این بندگان مرا گمراه کردید؟یا خود گمراه شدند؟ 18-آنها(در پاسخ)میگویند منزهی تو،برای ما شایسته نبود که غیر از تو اولیائی برگزینیم،ولی آنان و پدرانشان را از نعمتها برخوردار نمودی تا اینکه آنها(به جای شکر نعمت)یاد تو را فراموش کردند،و هلاک شدند.
19-(خداوند به آنها میگوید ببینید)این معبودان،شما در آنچه میگوئید تکذیب کردند اکنون قدرت ندارید عذاب الهی را بر طرف سازید یا از کسی یاری بطلبید،
و هر کس از شما ظلم و ستم کند عذاب شدیدی به او میچشانیم!
محاکمه معبودان و عابدان گمراه
از آنجا که در آیات گذشته،سخن از سرنوشت مؤمنان و مشرکان در قیامت و پاداش و کیفر این دو گروه بود،آیات مورد بحث همین موضوع را به شکل دیگری ادامه میدهد و سؤالی را که خداوند از معبودهای"مشرکان"در قیامت میکند همراه جواب آنها به عنوان یک هشدار بیان میفرماید:
نخست میگوید:"به یاد آور روزی را که خداوند همه آنها و معبودهایشان را که غیر از"اللّٰه"پرستش میکردند جمع و محشور میکند"( وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
و از آنها"سؤال میکند:آیا شما این بندگان مرا گمراه کردید یا خود آنها راه را گم کردند"؟!( فَیَقُولُ أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبٰادِی هٰؤُلاٰءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ ).
*** اما آنها در پاسخ"میگویند:منزهی تو ای پروردگار برای ما شایسته نبود که اولیائی غیر از تو برگزینیم"( قٰالُوا سُبْحٰانَکَ مٰا کٰانَ یَنْبَغِی لَنٰا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِکَ مِنْ أَوْلِیٰاءَ ).
نه تنها ما آنها را به سوی خود دعوت نکردیم،بلکه ما به ولایت و عبودیت تو معترف بودیم و غیر از تو را معبود برای خود و دیگران برنگزیدیم! علت انحراف آنها این بود که"آنان و پدرانشان را از نعمتها و مواهب دنیا برخوردار نمودی(آنان به جای اینکه شکر نعمتت را بجا آورند در شهوات و کامجوئیها فرو رفتند)تا یاد تو را فراموش کردند"( وَ لٰکِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی نَسُوا الذِّکْرَ ).
"و به همین دلیل فاسد شدند و هلاک گشتند"( وَ کٰانُوا قَوْماً بُوراً ).
*** در اینجا خداوند روی سخن را به مشرکان کرده،میگوید:"این معبودانتان شما را در آنچه میگوئید تکذیب کردند"(میگفتید:اینها شما را از راه منحرف کردند و به سوی عبادت خود دعوت نمودند در حالی که آنها گفته شما را دروغ میشمرند)( فَقَدْ کَذَّبُوکُمْ بِمٰا تَقُولُونَ ).
و چون چنین است و خود مرتکب انحراف خویش بودهاید،"قدرت ندارید عذاب الهی را از خود بر طرف سازید و خویش را یاری کنید و یا از دیگران یاری بطلبید"( فَمٰا تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً وَ لاٰ نَصْراً ).
"و کسی که از شما ستم کند،عذاب شدید و بزرگی به او میچشانیم" ( وَ مَنْ یَظْلِمْ مِنْکُمْ نُذِقْهُ عَذٰاباً کَبِیراً ).
بدون شک"ظلم"مفهوم وسیعی دارد هر چند موضوع بحث در آیه"شرک" است که یکی از مصداقهای روشن ظلم میباشد،اما با این حال کلی بودن مفهوم آیه را از بین نمیبرد.
جالب اینکه" مَنْ یَظْلِمْ "به صورت فعل مضارع آمده است و این نشان میدهد قسمت اول بحث اگر چه مربوط به گفتگوهای رستاخیز است،اما جمله اخیر خطابی است به آنها در دنیا،گویی همین که دلهای مشرکان بر اثر شنیدن "گفتگوهای عابدان و معبودان در قیامت"آماده اثرپذیری میشود سخن را از قیامت به دنیا کشانده و به آنها میگوید"هر کسی ظلم و ستمی انجام دهد او را شدیدا کیفر میدهیم" (1).
1) 1) این احتمال نیز وجود دارد که جمله اخیر نیز دنباله گفتگوی خداوند با مشرکان در قیامت باشد،و مضارع بودن فعل زیانی نمیرساند زیرا جمله" مَنْ یَظْلِمْ ..."به صورت یک قانون کلی(جمله شرطیه)ذکر شده و میدانیم افعال در جمله شرطیه،مفهوم زمانی خود را از دست میدهند و تنها ارتباط شرط و جزا در نظر است.
در پاسخ این سؤال دو تفسیر در میان مفسران معروف وجود دارد:
نخست اینکه منظور معبودهای انسانی(همچون مسیح)یا شیطانی(همچون جن)و یا"فرشتگان"است که هر کدام را گروهی از مشرکان برای پرستش انتخاب کرده بودند.
و از آنجا که آنها دارای عقل و شعور و ادراک هستند میتوانند،مورد این بازپرسی قرار گیرند،و برای اتمام حجت و اثبات دروغ مشرکان که میگویند اینها ما را به عبادت خود دعوت کردند از آنها سؤال میشود آیا چنین سخنی صحیح است؟و آنها صریحا گفتار مشرکان را تکذیب میکنند! تفسیر دوم که جمعی از مفسران آن را ذکر کردهاند،این است که خداوند در آن روز نوعی از حیات و درک و شعور به"بتها"میبخشد به طوری که میتوانند مورد بازپرسی قرار گیرند و پاسخ لازم را بدهند که خدایا ما اینها را گمراه نکردیم،بلکه آنها خودشان بر اثر غرق شدن در شهوات و غرور گمراه شدند.
این احتمال نیز وجود دارد که تمام معبودها را شامل بشود اعم از آنها که دارای عقل و شعورند و به زبان خود واقعیتها را میگویند،و معبودهایی که از عقل و شعور برخوردار نیستند و به زبانحال حقیقت را منعکس میسازند.
ولی قرائن موجود در آیه با تفسیر اول هماهنگتر است،چرا که فعلها و ضمیرها همه نشان میدهد که طرف صحبت صاحبان عقل و شعورند و این متناسب با معبودهایی همچون مسیح و فرشتگان و مانند آنها است.
بعلاوه از جمله فَقَدْ کَذَّبُوکُمْ (آنها شما را تکذیب کردند)چنین برمیآید که مشرکان قبلا ادعا نمودهاند این معبودان ما را گمراه ساختند،و به سوی
خویش دعوت کردند،و بعید است مشرکان این ادعا را در مورد بتهای سنگی و چوبی کرده باشند،زیرا خودشان-آن گونه که در داستان ابراهیم آمده-یقین داشتند که بتها سخن نمیگویند لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ یَنْطِقُونَ (انبیاء-63).
در حالی که مثلا در مورد مسیح در آیه 116 سوره مائده میخوانیم أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلٰهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ :"آیا تو،به مردم گفتی که من و مادرم را دو معبود غیر از خدا انتخاب کنید"؟! و در هر حال مسلم است که ادعای مشرکان و بت پرستان،واهی و بی اساس بوده و آنان ایشان را به عبادت خود دعوت نکردهاند.
جالب اینکه معبودان در جواب نمیگویند:خدایا ما آنها را به عبادت خود دعوت نکردیم،بلکه میگویند:ما غیر از تو معبودی برای خود انتخاب ننمودیم،یعنی وقتی خود ما تنها تو را پرستش میکنیم بطریق اولی برای آنها دیگری را معرفی نکردهایم بخصوص اینکه این سخن با جمله"سبحانک"(منزهی تو)و با جمله" مٰا کٰانَ یَنْبَغِی لَنٰا "(برای ما سزاوار نبود)همراه است که نهایت ادب و تاکید آنها را بر توحید روشن میسازد.
قابل توجه اینکه معبودان،عامل اصلی انحراف این گروه مشرک را"زندگی مرفه"آنها میشمرند،و میگویند:خداوندا آنها و پدرانشان را از نعمتهای این زندگی برخوردار ساختی،و همین باعث فراموشکاری آنها شد،بجای اینکه بخشنده این نعمتها را بشناسند و به شکر و طاعتش پردازند در گرداب غفلت و غرور فرو رفتند،و تو و روز قیامت را به دست فراموشی سپردند.
و به راستی زندگی مرفه برای جمعیتی که ظرفیت کافی ندارند و پایههای ایمانشان سست است از یک سو"غرور آفرین"است،چرا که وقتی به نعمت فراوان
رسیدند خود را گم میکنند و خدا را فراموش مینمایند،حتی گاه فرعونوار کوس"انا اللّٰه"میکوبند! و از سویی دیگر این گونه افراد مایلند هر چه بیشتر آزاد باشند و هیچ محدودیتی در کامجویی از لذائذ در کارشان نباشد،و قید و بندهایی از قبیل حلال و حرام و مشروع و نامشروع آنها را از رسیدن به هدفهایشان منع نکند،و به این دلیل نمیخواهند در برابر قوانین و مقررات دینی سر تعظیم فرود آورند و روز حساب و جزا را بپذیرند.
هم اکنون نیز طرفداران آئین خدا و تعلیمات انبیا در میان مرفهین زیاد نیستند،و این مستضعفینند که طرفداران سرسخت و دوستان با وفاء ایثارگر دین و مذهبند.
البته این سخن در هر دو طرف استثناهایی دارد ولی اکثریت هر دو گروه چنانند که گفتیم.
ضمنا در آیه فوق تنها روی مرفه بودن زندگی خود آنها تکیه نشده،بلکه روی مرفه بودن زندگی نیاکان آنها نیز تکیه شده است،زیرا هنگامی که انسان از کودکی در ناز و نعمت پرورش یافت طبیعی است که میان خود و دیگران غالبا جدایی و امتیاز ببیند و به آسانی حاضر نباشد منافع مادی و زندگی مرفه خود را از دست بدهد.
در حالی که پایبند بودن به فرمان خدا و برنامههای مذهب نیاز به ایثار و گاهی هجرت و حتی جهاد و شهادت دارد،و گاه تن در دادن به انواع محرومیتها و تسلیم دشمن نشدن،و اینها اموری است که با مزاج مرفهین کمتر سازگار است مگر آنها که شخصیتشان فوق زندگی مادیشان است که اگر یک روز بود،شکر خدا میگویند و اگر نبود متزلزل و ناراحت نمیشوند،و به تعبیر دیگر آنها بر زندگی مادیشان حاکمند نه محکوم،امیرند نه اسیر!
ضمنا از این توضیح استفاده میشود که منظور از جمله نسوا الذکر،فراموش کردن یاد خدا است که در آیه 19 سوره حشر بجای آن" وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّٰهَ "آمده است،و یا فراموش کردن روز قیامت و دادگاه عدل پروردگار آن چنان که در آیه 26 سوره ص آمده" لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ ":
برای آنها عذاب شدیدی است بخاطر فراموش کردن روز حساب".
و یا فراموش کردن هر دو و همه برنامههای الهی.
"بور"از ماده"بوار"در اصل به معنی شدت کساد بودن چیزی است و چون شدت کسادی باعث فساد میشود چنان که در ضرب المثل عرب آمده"کسد حتی فسد"این کلمه به معنی فساد،و سپس هلاکت اطلاق شده است.
و از آنجا که زمین خالی از درخت و گل و گیاه در حقیقت فاسد و مرده است به آن"بائر"میگویند.
بنا بر این جمله کٰانُوا قَوْماً بُوراً اشاره به این است که این گروه بر اثر غرق شدن در زندگی مرفه مادی و فراموش کردن خدا و رستاخیز به فساد و هلاکت کشیده شدند و سرزمین دلشان همچون بیابانی خشک و بائر،از گلهای ملکات ارزشمند انسانی و میوههای فضیلت و حیات معنوی خالی گردید.
مطالعه حال ملتهایی که امروز در ناز و نعمت غرقند و از خدا و خلق بی- خبرند عمق معنی این آیه را روشنتر میسازد که چگونه در دریای فساد اخلاقی غرق شدهاند و چگونه فضائل انسانی از سرزمین بایر وجودشان برچیده شده است (1).
1) 1) واژه"بور"را بعضی مصدر میدانند که گاه به معنی اسم فاعل به کار میرود و مفرد و تثنیه و جمع و مذکر و مؤنث در آن یکسانست و بعضی آن را جمع"بائر"شمردهاند.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ مِنَ اَلْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ اَلطَّعٰامَ وَ یَمْشُونَ فِی اَلْأَسْوٰاقِ وَ جَعَلْنٰا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَ تَصْبِرُونَ وَ کٰانَ رَبُّکَ بَصِیراً (20)
20-ما هیچیک از رسولان را پیش از تو نفرستادیم مگر اینکه غذا میخوردند و در بازارها راه میرفتند،و بعضی از شما را،وسیله امتحان بعض دیگر قرار دادیم،آیا صبر و شکیبایی میکنید؟(و از عهده امتحانات بر میآئید)و پروردگار تو بصیر و بینا بوده و هست.
جمعی از مفسران در شان نزول نخستین آیه از آیات فوق چنین آوردهاند که جمعی از سران مشرکان خدمت پیامبر ص آمدند و گفتند:ای محمد تو از ما چه میخواهی؟اگر ریاست میطلبی ما تو را سرپرست خود میکنیم،و اگر علاقه به مال داری از اموال خود برای تو جمع میکنیم،اما هنگامی که دیدند پیامبر ص در برابر این پیشنهادهایشان تسلیم نشد به بهانه جویی پرداختند و گفتند تو چگونه فرستاده خدا هستی با اینکه غذا میخوری و در بازارها توقف میکنی؟! آنها پیامبر ص را به خوردن غذا سرزنش کردند چرا که میخواستند او فرشته باشد،و به راه رفتن در بازارها ملامت کردند چرا که آنها کسراها و قیصرها و پادشاهان جبار را دیده بودند که هرگز گام در بازارها نمیگذاردند،در حالی که پیامبر ص با مردم در بازارها حشر و نشر داشت و با آنها مانوس بود،و امر و نهی الهی را به آنها ابلاغ میکرد،بهانهجویان ایراد کردند و گفتند:او میخواهد
حکمران ما شود،در حالی که روش او مخالف سیره پادشاهان است! آیه فوق نازل شد و این حقیقت را روشن ساخت که روش پیامبر اسلام روش همه پیامبران پیشین بوده است (1).
همه پیامبران چنین بودند
در چند آیه قبل یکی از بهانهجوئیهای مشرکان را به این عنوان که چرا پیامبر اسلام غذا میخورد و در بازارها راه میرود،آمده بود و جوابی اجمالی و سر بسته برای آن گفته شد،آیه مورد بحث به همان مطلب بازگشته و پاسخی صریحتر و مشروحتر به آن میدهد و میگوید:
"ما هیچیک از رسولان را قبل از تو نفرستادیم مگر اینکه همه آنها از جنس بشر بودند،غذا میخوردند و در بازارها راه میرفتند"(و با مردم حشر و نشر داشتند)( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ الطَّعٰامَ وَ یَمْشُونَ فِی الْأَسْوٰاقِ ).
و در عین حال"بعضی از شما را وسیله امتحان بعض دیگر قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً ).
این آزمایش ممکن است از این طریق باشد که انتخاب پیامبران از جنس بشر آن هم از انسانهایی که از میان تودههای جمعیت محروم برمیخیزند خود آزمایش بزرگی است،چرا که گروهی ابا دارند زیر بار همنوع خود بروند بخصوص کسی که از نظر امکانات مادی در سطح پائینی قرار داشته باشد،و آنها از این نظر در سطح بالا و یا سن و سالشان بیشتر و در جامعه سرشناستر باشند.
1) 1) گرچه مضمون روایت فوق در بسیاری از تفسیرها آمده است ولی آنچه ما در بالا ذکر کردیم مطابق روایتی است که قرطبی در جلد 7 تفسیرش صفحه 4721 آورده است.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور آزمودن عمومی مردم به وسیله یکدیگر است،چرا که افراد از کار افتاده و ناتوان و بیمار و یتیم و دردمند،آزمونی هستند برای اقویا و افراد سالم و تندرست،و به عکس افراد تندرست و قوی،آزمونی هستند برای افراد ضعیف و ناتوان،آیا گروه دوم راضی به رضای خدا هستند؟ و آیا گروه اول وظیفه و تعهد انسانی خود را در برابر گروه دوم انجام میدهند یا نه؟ و از آنجا که این دو تفسیر با هم منافاتی ندارند ممکن است هر دو در مفهوم وسیع آیه که امتحان مردم به وسیله یکدیگر است جمع باشد.
و به دنبال این سخن،همگان را مورد خطاب قرار داده و سؤال میکند:
"آیا صبر و شکیبایی پیشه میکنید"؟( أَ تَصْبِرُونَ ).
چرا که مهمترین رکن پیروزی در تمام این آزمایشها صبر و استقامت و پایمردی است،صبر و استقامت در برابر هوسهای سرکشی که مانع از قبول حق میشود،صبر و استقامت در برابر مشکلاتی که در آنجا وظائف و اداء رسالتها وجود دارد،و همچنین شکیبایی در برابر مصائب و حوادث دردناک که زندگی انسان به هر حال خالی از آن نخواهد بود.
خلاصه تنها با نیروی پایداری و صبر است که میتوان از عهده این امتحان بزرگ الهی برآمد (1).
و در پایان آیه به عنوان یک هشدار میفرماید:"پروردگار تو همواره بصیر و بینا بوده و هست"( وَ کٰانَ رَبُّکَ بَصِیراً ).
مبادا تصور کنند چیزی از رفتار شما در برابر آزمونهای الهی از دیده بینا و موشکاف علم خداوند مکتوم و پنهان میماند،او همه را دقیقا میداند و میبیند.
1) 1) برای توضیح بیشتر درباره آزمایشهای الهی،و هدف این آزمایشها،و سایر مشخصات آن در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 55 سوره بقره مشروحا بحث کردهایم.
سؤال:
در اینجا پرسشی پیش میآید و آن اینکه:پاسخ قرآن در آیات فوق به مشرکان دائر بر اینکه همه پیامبران از جنس بشر بودند نه تنها مشکل را حل نمیکند،بلکه به اصطلاح از قبیل تکثیر اشکال است،چرا که ممکن است آنها ایراد خود را به همه پیامبران تعمیم دهند.
پاسخ:آیات مختلف قرآن نشان میدهد که آنها این ایراد را به شخص پیامبر ص داشتند و معتقد بودند که او وضع خاصی به خود گرفته و لذا میگفتند. مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ ...(چرا این پیامبر ص این چنین است...).
قرآن در پاسخ آنها میگوید:این منحصر به پیامبر اسلام ص نیست که غذا میخورد و در بازارها گام بر میدارد همه آنها چنین اوصافی را داشتند،و به فرض که آنها این اشکال را به همه پیامبران تعمیم دهند،قرآن پاسخ آنها را نیز گفته آنجا که میگوید: وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً :"به فرض که پیامبر اسلام ص را فرشته قرار میدادیم باز ناگزیر او را به صورت انسانی در میآوردیم" (تا بتواند سرمشق و الگو در تمام زمینهها برای انسانها باشد)اشاره به اینکه تنها انسان میتواند رهبر انسان باشد که از تمام نیازها و خواستهها و مشکلات و مسائل او آگاه است.
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْنَا اَلْمَلاٰئِکَةُ أَوْ نَریٰ رَبَّنٰا لَقَدِ اِسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیراً (21) یَوْمَ یَرَوْنَ اَلْمَلاٰئِکَةَ لاٰ بُشْریٰ یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَ یَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً (22) وَ قَدِمْنٰا إِلیٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً (23) أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِیلاً (24)
21-و آنها که امیدی به لقای ما ندارند(و رستاخیز را انکار میکنند)میگویند:چرا فرشتگان بر ما نازل نمیشوند؟و یا پروردگارمان را با چشم خود نمیبینیم؟آنها در باره خود تکبر ورزیدند و طغیان بزرگی کردند.
22-(آنها به آرزوی خود میرسند)اما روزی که فرشتگان را میبینند روز بشارت مجرمان نخواهد بود!(بلکه روز مجازات و کیفر آنان است)و میگویند ما را امان دهید ما را معاف دارید! 23-و ما به سراغ اعمالی که آنها انجام دادند میرویم و همه را همچون ذرات غبار پراکنده در هوا میکنیم! 24-بهشتیان در آن روز قرارگاهشان از همه بهتر،و استراحتگاهشان نیکوتر است!
گفتیم مشرکان لجوج برای فرار از زیر بار تعهدات و مسئولیتهایی که ایمان به خدا و رستاخیز بر دوش آنها میگذارد،بهانههایی را مطرح میکردند که یکی از آنها این بود چرا پیامبر مثل ما نیاز به غذا دارد،و در بازارها راه میرود که پاسخ آن را در آیات قبل خواندیم.
آیات مورد بحث دو قسمت دیگر از بهانههای آنها را مطرح کرده پاسخ میگوید، نخست میفرماید:
"آنها که امیدی به لقای ما ندارند(و رستاخیز را انکار میکنند)،میگویند چرا فرشتگان بر ما نازل نمیشوند،و یا پروردگارمان را با چشم خود نمیبینیم" ( وَ قٰالَ الَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلاٰئِکَةُ أَوْ نَریٰ رَبَّنٰا ).
به فرض که ما بپذیریم پیامبر هم میتواند همچون ما زندگی عادی داشته باشد اما این قابل قبول نیست که پیک وحی تنها بر او نازل شود و ما او را نبینیم! چه مانعی دارد فرشته آشکار شود،و بر نبوت او صحه بگذارد،و یا قسمتی از وحی را در حضور ما بازگو کند؟! و یا خدا را با چشم ببینیم که جای هیچ شک و شبههای برای ما باقی نماند؟ اینها است که برای ما سؤالانگیز است و اینها است که مانع از پذیرش دعوت محمد ص میشود! مهم این است که قرآن این بهانهجویان را به عنوان" لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا " توصیف میکند که نشان میدهد سرچشمه این گفتارهای بی اساس،عدم ایمان به آخرت،و عدم قبول مسئولیت در برابر خدا است.
در آیه 7 سوره"حجر"نیز شبیه این سخن را میخوانیم که آنها میگفتند: لَوْ مٰا تَأْتِینٰا بِالْمَلاٰئِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ :"اگر راست میگویی چرا فرشتگان
را برای ما نمیآوری تا تو را تصدیق کنند"؟!در آغاز همین سوره فرقان نیز خواندیم که مشرکان میگفتند: لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً :"چرا فرشتهای همراه او مامور انذار انسانها نشده است"؟ در حالی که یک انسان حق طلب برای اثبات یک مطلب،تنها مطالبه دلیل میکند اما نوع دلیل هر چه باشد،مسلما تفاوت نمیکند،هنگامی که پیامبر اسلام ص با نشان دادن معجزات و از جمله خود قرآن حقانیت دعوت خویش را به وضوح ثابت کرده،دیگر این بهانهها چه معنی دارد؟ و بهترین دلیل برای اینکه این سخنان را به خاطر تحقیق پیرامون نبوت پیامبر نمیگفتند این است که تقاضای مشاهده پروردگار کردند و او را تا سر حد یک جسم قابل رؤیت تنزل دارند،همان تقاضای بی اساسی که مجرمان بنی اسرائیل نیز داشتند،و پاسخ قاطع آن را شنیدند که شرح آن در سوره اعراف آیه 143 آمده است.
لذا قرآن در پاسخ این تقاضاها ذیل آیه مورد بحث میگوید:"آنها در مورد خود تکبر ورزیدند و گرفتار غرور و کبر و خود بینی شدند"( لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ ).
"و طغیان کردند،چه طغیان بزرگی"؟( وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیراً ).
"عتو"(بر وزن غلو)به معنی خودداری از اطاعت و سرپیچی از فرمان توأم با عناد و لجاج است.
تعبیر" فِی أَنْفُسِهِمْ "ممکن است به این معنی باشد که آنها در مورد خود به کبر و خود بینی گرفتار شدند و نیز ممکن است به این معنی باشد که آنها کبر و غرورشان را در دل پنهان کردند و این بهانهها را آشکار! در عصر و زمان ما نیز کسانی هستند که منطق مشرکان پیشین را تکرار میکنند و میگویند تا خدا را در محیط آزمایشگاه خود نبینیم و تا روح را در زیر چاقوی
جراحی مشاهده نکنیم باور نخواهیم کرد!و سرچشمه هر دو یکی است استکبار و سرکشی.
اصولا تمام کسانی که تنها ابزار شناخت را حس و تجربه میدانند به طور ضمنی همین سخن را تکرار میکنند،و همه ماتریالیستها و مادیون در این جمع داخلند،در حالی که حس ما تنها توانایی درک قسمت ناچیزی از ماده این جهان را دارد.
*** سپس به عنوان تهدید میگوید اینها که تقاضا دارند فرشتگان را بهبینند سرانجام خواهند دید"اما روزی که فرشتگان را میبینند روزی است که در آن روز بشارتی برای مجرمان نخواهد بود"(چرا که روز مجازات و کیفرهای دردناک اعمال آنها است)( یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاٰئِکَةَ لاٰ بُشْریٰ یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ ) (1).
آری در آن روز از دیدن فرشتگان خوشحال نخواهند شد،بلکه چون نشانههای عذاب را همراه مشاهده آنان میبینند بقدری در وحشت فرو میروند که همان جملهای را که در دنیا به هنگام احساس خطر در برابر دیگران میگفتند بر زبان جاری میکنند"و میگویند ما را امان دهید،ما را معاف دارید" ( وَ یَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً ).
ولی بدون شک نه این جمله و نه غیر آن اثری در سرنوشت محتوم آنها ندارد چرا که آتشی را که خود افروختهاند خواه و ناخواه دامانشان را میگیرد، و اعمال زشتی را که انجام دادهاند در برابرشان مجسم میگردد و خود کرده را تدبیر نیست!.
1) 1) کلمه"لا"در اینجا ممکن است برای نفی باشد چنان که بسیاری از مفسران گفتهاند،و نیز احتمال دارد در مقام نفرین باشد که در این صورت معنی جمله چنین میشود: در آن روز بشارت بر مجرمان مباد".
واژه"حجر"(بر وزن قشر)در اصل به منطقهای گفته میشود که آن را سنگچین(تحجیر)کرده و ممنوع الورود میساختند،و اگر میبینیم"حجر اسماعیل"را"حجر"میگویند به خاطر دیواری است که اطراف آن کشیده شده و جدا گردیده است،عقل را نیز"حجر"میگویند،چون انسان را از کارهای خلاف منع میکند،لذا در آیه 5 سوره فجر میخوانیم هَلْ فِی ذٰلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ (آیا در این سخن،سوگند قانع کنندهای برای صاحبان عقل وجود دارد؟).
و نیز"اصحاب حجر"،که در قرآن نامشان آمده(آیه 80 سوره حجر) به قوم صالح گفته شده است که خانههای سنگی محکمی در دل کوهها برای خود میتراشیدند و در حفاظت آن قرار میگرفتند.
این در مورد معنی واژه"حجر".
اما جمله" حِجْراً مَحْجُوراً "اصطلاحی بوده است در میان عرب که وقتی به کسی برخورد میکردند که از او میترسیدند برای گرفتن امان این جمله را در برابر او میگفتند.
مخصوصا رسم عرب این بود که در ماههای حرام که جنگ ممنوع بوده هنگامی که کسی با دیگری روبرو میشد و احتمال میداد این سنت شکسته شود و به او صدمهای برسد،این جمله را تکرار میکرد،طرف مقابل نیز با شنیدن آن، او را امان میداد و از نگرانی و اضطراب و وحشت بیرون میآورد،بنا بر این معنی جمله مزبور این است:"امان میخواهم امانی که برگشت و تغییری در آن نباشد" (1).
ضمنا از آنچه در بالا گفتیم روشن شد که در اینجا گوینده این سخن مجرمانند و تناسب افعال موجود در آیه و سیر تاریخی و سابقه این جمله در میان عرب نیز
1) 1) و از نظر ادبی"حجرا"مفعول فعل مقدری است و"محجورا"به عنوان تاکید آمده و در اصل این بوده"اطلب منک منعا لا سبیل الی رفعه و دفعه".
همین اقتضا میکند،هر چند بعضی احتمال دادهاند که گوینده این سخن فرشتگان خواهند بود و هدفشان ممنوع ساختن مشرکان از رحمت خدا است.
و بعضی نیز گفتهاند که گوینده این سخن مجرمانند که به یکدیگر این را میگویند،ولی ظاهر همان معنی اول است که بسیاری از مفسران آن را اختیار کرده و یا به عنوان اولین تفسیر از آن یاد نمودهاند (1).
اما در اینکه آن روز که مجرمان،فرشتگان را ملاقات میکنند کدام روز است؟مفسران دو احتمال دادهاند بعضی گفتهاند روز مرگ است که انسان فرشته مرگ را میبیند چنان که در آیه 97 سوره نساء میخوانیم: وَ لَوْ تَریٰ إِذِ الظّٰالِمُونَ فِی غَمَرٰاتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ بٰاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ :"اگر ظالمان را ببینی هنگامی که در امواج مرگ قرار گرفتهاند و فرشتگان دستها را گشودهاند و میگویند جان خود را بیرون کنید...".
بعضی دیگر این تفسیر را انتخاب کردهاند که منظور روز قیامت و رستاخیز است که مجرمان در برابر فرشتگان عذاب قرار میگیرند و آنها را مشاهده میکنند.
تفسیر دوم با توجه به آیات بعد که سخن از رستاخیز میگوید و مخصوصا جمله یومئذ اشاره به آن میگیرد،نزدیکتر به نظر میرسد.
*** آیه بعد وضع اعمال این مجرمان را در آخرت مجسم ساخته،میگوید:
"ما به سراغ تمام اعمالی که آنها انجام دادند میرویم و همه را همچون ذرات غبار پراکنده در هوا میکنیم"!( وَ قَدِمْنٰا إِلیٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً ).
1) 1) تفسیر المیزان،تفسیر فخر رازی،تفسیر فی ظلال،و تفسیر ابو الفتوح رازی ذیل آیه مورد بحث.
واژه"عمل"به طوری که راغب در مفردات گفته به معنی هر کاری است که با قصد انجام میگیرد،ولی فعل،اعم از آن است،یعنی به کارهایی که با قصد یا بی قصد انجام میگیرد هر دو اطلاق میشود (1).
جمله"قدمنا"از ماده"قدوم"به معنی"وارد شدن"یا"به سراغ چیزی رفتن"است،و در اینجا دلیل بر تاکید و جدی بودن مطلب است،یعنی مسلما و بطور قطع تمام اعمال آنها را که با توجه و از روی اراده انجام دادهاند-هر چند ظاهرا کارهای خیر باشد-به خاطر شرک و کفرشان همچون ذرات غبار در هوا محو و نابود میکنیم.
واژه"هباء"به معنی ذرات بسیار ریز غبار است که در حال عادی،ابدا به چشم نمیآید،مگر زمانی که نور آفتاب از روزنه یا دریچهای به داخل اطاق تاریکی بیفتد و این ذرات را روشن و قابل مشاهده سازد.
این تعبیر نشان میدهد که اعمال آنها بقدری بی ارزش و بی اثر خواهد شد که اصلا گویی عملی وجود ندارد،هر چند سالیان دراز تلاش و کوشش کرده باشند.
این آیه نظیر آیه 18 سوره ابراهیم است که میفرماید: مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ کَرَمٰادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فِی یَوْمٍ عٰاصِفٍ :"اعمال کسانی که به پروردگارشان کافر شدند همچون خاکستری است در برابر تندباد در یک روز
1) 1) این تفاوت را"راغب"در ماده"عمل"میگوید،هر چند در ماده"فعل" خلاف آن را بیان داشته،اما با توجه به موارد استعمال این دو کلمه،این تفاوت صحیح به نظر میرسد،البته ممکن است موارد استثناء نیز داشته باشد چنان که به گاوهایی که کار میکنند،عوامل میگویند.
طوفانی"! دلیل منطقی آن هم روشن است،زیرا چیزی که به عمل انسان شکل و محتوا میدهد،نیت و انگیزه و هدف نهایی عمل است،افراد با ایمان،با انگیزه الهی و توحیدی،هدفهای مقدس و پاک،و برنامه صحیح و سالم به سراغ انجام کارها میروند در حالی که مردم بی ایمان غالبا گرفتار تظاهر ریاکاری و تقلب و غرور و خود بینی هستند،و همین سبب بی ارزش شدن اعمال آنها میشود.
به عنوان نمونه ما مسجدهایی را از صدها سال پیش سراغ داریم که گذشت قرنها کمترین تاثیر بر آنها نگذاشته است،و به عکس خانههایی را میبینیم که با گذشت یک ماه یا یک سال شکستها و نقصهای فراوان در آن ظاهر میشود،اولی چون انگیزه الهی داشت از هر نظر محکم و با بهترین مصالح با پیش بینی تمام حوادث آینده ساخته شده،اما دومی چون هدف تهیه مال و ثروتی از طریق تظاهر و فریب بوده است تنها به رنگ و آبش توجه شده است (1).
اصولا از نظر منطق اسلام،اعمال صالح آفاتی دارد که باید دقیقا مراقب آن بود:گاه از آغاز ویران و فاسد است،همچون عملی که برای "ریا"انجام میگیرد.
گاه انسان در حین عمل گرفتار غرور و عجب و خودبینی میشود و ارزش عملش به خاطر آن از بین میرود.
و گاه بعد از عمل به خاطر انجام کارهای مخالف و منافی،اثرش محو و نابود میگردد،مانند انفاقی که پشت سر آن"منت"باشد،و یا اعمال صالحی که پشت سر آن کفر و ارتداد صورت گیرد.
و حتی طبق بعضی از روایات اسلامی گاه انجام گناهانی قبل از انجام عمل
1) 1) در این زمینه به گونه مشروحتر در جلد دهم تفسیر نمونه صفحه 308 به بعد(ذیل آیه 18 سوره ابراهیم)بحث کردهایم.
روی آن اثر میگذارد،چنان که در مورد شرابخوار میخوانیم که تا چهل روز اعمال او مقبول درگاه خدا نخواهد شد (1).
به هر حال اسلام برنامهای فوق العاده دقیق و باریک و حساب شده در باره خصوصیات عمل صالح دارد.
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:روز قیامت خداوند گروهی را مبعوث میکند در حالی که نوری در مقابل آنان همچون لباسهای سفید و درخشنده است(این نور همان اعمال آنها است)سپس به آن اعمال فرمان میدهد:همگی ذرات پراکنده غبار شوید(و به دنبال آن همه محو میگردند)سپس فرمود:
انهم کانوا یصومون و یصلون و لکن کانوا اذا عرض لهم شیء من الحرام اخذوه و اذا ذکر لهم شیء من فضل امیر المؤمنین انکروه!: "آنها نماز و روزه را بجا میآوردند ولی هنگامی که حرامی به آنها عرضه میشد آن را میچسبیدند و موقعی که از فضائل امیر مؤمنان علی ع برای آنها بیان میگشت انکار میکردند"! (2).
*** و از آنجا که قرآن معمولا نیک و بد را در برابر هم قرار میدهد تا با مقایسه، وضع هر دو روشن شود،آیه بعد،از بهشتیان سخن میگوید و میفرماید:"بهشتیان در آن روز قرارگاهشان بهتر و استراحتگاهشان نیکوتر است"( أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِیلاً ).
معنی این سخن آن نیست که دوزخیان وضعشان خوبست و بهشتیان وضعشان از آنها بهتر،زیرا صیغه"افعل تفضیل"گاه در مواردی به کار میرود که یک طرف به کلی فاقد آن مفهوم است و طرف دیگر واجد،مثلا در سوره فصلت آیه 40
میخوانیم: أَ فَمَنْ یُلْقیٰ فِی النّٰارِ خَیْرٌ أَمْ مَنْ یَأْتِی آمِناً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ :"آیا کسی که در آتش افکنده میشود بهتر است یا کسی که روز قیامت در نهایت امنیت وارد محشر میشود"؟! "مستقر"به معنی قرارگاه و"مقیل"به معنی"محل استراحت در نیمه روز"است(از ماده"قیلوله"به معنی خواب نیم روز آمده است).
وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ اَلسَّمٰاءُ بِالْغَمٰامِ وَ نُزِّلَ اَلْمَلاٰئِکَةُ تَنْزِیلاً (25) اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ لِلرَّحْمٰنِ وَ کٰانَ یَوْماً عَلَی اَلْکٰافِرِینَ عَسِیراً (26)
25-و به خاطر آور روزی را که آسمان با ابرها از هم شکافته میشود،و فرشتگان نازل میگردند.
26-حکومت در آن روز از آن خداوند رحمان است و آن روز روز سختی برای کافران خواهد بود.
آسمان با ابرها شکافته میشود!
باز در این آیات بحث درباره قیامت و سرنوشت مجرمان در آن روز ادامه مییابد نخست میگوید:"روز گرفتاری و اندوه مجرمان،روزی است که آسمان با ابرها از هم میشکافد و فرشتگان پی در پی نازل میشوند"!( وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمٰاءُ بِالْغَمٰامِ وَ نُزِّلَ الْمَلاٰئِکَةُ تَنْزِیلاً ) (1).
"غمام"از"غم"به معنی پوشاندن چیزی است و از آنجا که ابر آفتاب
1) 1) جمله" یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمٰاءُ "در واقع عطف است بر جمله" یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاٰئِکَةَ "که قبلا گذشت،بنا بر این"یوم"در اینجا به همان چیزی تعلق میگیرد که در آیه گذشته بود،یعنی جمله"لا بشری"و جمعی معتقدند که متعلق به فعل مقدری است، همچون اذکر،ضمنا"باء"در"بالغمام"ممکن است به معنی ملابست باشد یا به معنی "عن"و یا برای سببیت که در تفسیر آیات در بالا منعکس است.
را میپوشاند به آن غمام گفته میشود همچنین به اندوه که قلب را میپوشاند غم میگویند.
این آیه در حقیقت پاسخی است به درخواست مشرکان،و یکی دیگر از بهانهجوئیهای آنها زیرا آنها انتظار داشتند خداوند و فرشتگان،طبق اساطیر و افسانههای آنان،در میان ابرها به سراغشان بیایند و آنها را به سوی حق دعوت کنند،در اسطورههای یهود نیز آمده که گاه خداوند در لابلای ابرها ظاهر میشد! (1).
قرآن در پاسخ آنها میگوید:آری فرشتگان(و نه خدا)روزی به سراغ آنها میآیند،اما کدام روز؟روزی که مجازات و کیفر این بدکاران فرا میرسد و بیهودهگوییهای آنها را پایان میدهد.
اکنون ببینیم منظور از شکافته شدن آسمان با ابرها چیست؟با اینکه میدانیم اطراف ما چیزی به نام آسمان که قابل شکافته شدن باشد وجود ندارد.
بعضی از مفسران مانند"علامه طباطبائی"(رضوان اللّٰه علیه)در تفسیر "المیزان"فرمودهاند:منظور شکافته شدن آسمان عالم شهود و کنار رفتن حجاب جهل و نادانی و نمایان گشتن عالم غیب است،یعنی انسان در آن روز درک و دیدی پیدا میکند که با امروز بسیار متفاوت است،پردهها کنار میرود،و فرشتگان را که در حال نزول از عالم بالا هستند میبیند.
تفسیر دیگر این است که منظور از سماء،کرات آسمانی است که بر اثر انفجارات پی در پی از هم متلاشی میشود،و ابری که حاصل از این انفجارات و متلاشی شدن کوهها است صفحه آسمانها را فرا میگیرد،بنا بر این کرات آسمانی شکافته میشود، در حالی که همراه با ابرهای حاصل از آن است (2).
آیات بسیاری از قرآن مجید،مخصوصا آنها که در سورههای کوتاه آخر قرآن آمده،بیانگر این حقیقت است که در آستانه قیامت،دگرگونیهای عظیم و انقلاب و تحول عجیب،سر تا سر عالم هستی را فرا میگیرد،کوهها متلاشی شده و همچون غبار در فضا پخش میگردد،خورشید بی نور،و ستارگان بی فروغ میشود،حتی فاصله ماه و خورشید از بین میرود، و لرزه و زلزله عجیبی سراسر زمین را فرا میگیرد.
آری در چنان روز،متلاشی شدن آسمان،یعنی کرات آسمانی و پوشیده شدن صفحه آسمان از یک ابر غلیظ امری طبیعی خواهد بود.
همین تفسیر را به نحو دیگری میتوان بیان کرد:
شدت دگرگونیها و انفجارات کواکب و سیارات سبب میشود که آسمان از ابری غلیظ پوشیده شود،اما در لابلای این ابر گاه شکافهایی وجود دارد،بنا بر این آسمانی که در حال عادی با چشم دیده میشود به وسیله این ابرهای عظیم انفجاری از هم جدا میشود (1).
تفسیرهای دیگری نیز برای این آیه گفته شده است که با اصول علمی و منطقی سازگار نیست و در عین حال تفسیرهای سهگانه فوق منافاتی با هم ندارد،ممکن است از یک سو پردههای جهان ماده از مقابل چشم انسان کنار برود و عالم ما وراء طبیعت را مشاهده کند،و از سوی دیگر کرات آسمانی متلاشی شوند و ابرهای انفجاری آشکار گردند،و در لابلای آنها شکافهایی نمایان باشد،آن روز،روز پایان این جهان و آغاز رستاخیز است،روز بسیار دردناکی است برای مجرمان بی ایمان و ستمکاران لجوج.
*** سپس به یکی از روشنترین مشخصات آن روز پرداخته،و میگوید:
1) 1) در این صورت"با"در"بالغمام"به معنی سببیت است.
"حکومت در آن روز از آن خداوند رحمان است"( اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمٰنِ ).
حتی آنها که در این جهان نوعی حکومت مجازی و محدود و فانی و زودگذر داشتند نیز از صحنه حکومت کنار میروند،و حاکمیت از هر نظر و در تمام جهات مخصوص ذات پاک او میشود،و به همین دلیل"آن روز روز سختی برای کافران خواهد بود"( وَ کٰانَ یَوْماً عَلَی الْکٰافِرِینَ عَسِیراً ).
آری در آن روز که قدرتهای خیالی به کلی از میان میروند و حاکمیت مخصوص خدا میشود پناهگاههای کافران فرو میریزد،و قدرتهای جبار و طاغوتی محو میشوند،هر چند در این جهان نیز همه در برابر اراده او بی رنگ بودند ولی در اینجا ظاهرا زرق و برقی داشتند اما در قیامت که صحنه بروز واقعیتها، و برچیده شدن مجازها و خیالها و پندارها است،افراد بی ایمان در برابر مجازاتهای الهی چه تکیه گاهی میتوانند داشته باشند و به همین دلیل آن روز فوق العاده بر آنها سخت خواهد گذشت.
در حالی که برای مؤمنان بسیار یسیر و سهل و آسان است.
در حدیثی از ابو سعید خدری نقل شده که وقتی پیامبر ص آیه" فِی یَوْمٍ کٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ "را که نشان میدهد روز قیامت معادل پنجاه هزار سال است تلاوت فرمود،عرض کردم چه روز طولانی و عجیبی است؟! پیامبر ص فرمود:
و الذی نفسی بیده انه لیخفف عن المؤمن حتی یکون اخف علیه من صلاة مکتوبة یصلیها فی الدنیا: "سوگند به آن کسی که جانم به دست او است که آن روز برای مؤمن سبک میشود به مقدار مدت یک نماز فریضه که در دنیا انجام میدهد"! (1).
دقت در سایر آیات قرآن،دلائل سخت بودن آن روز را بر کافران روشن
1) 1) تفسیر قرطبی جلد 7 صفحه 4739.
میسازد،چرا که از یک سو میخوانیم:"در آن روز تمام پیوندها و وسائل عالم اسباب،گسسته میشود"( وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ )(بقره-166).
از سویی دیگر،"نه مال آنها و نه آنچه را اکتساب کردند آنان را سودی نمیدهد"( مٰا أَغْنیٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا کَسَبَ )(سوره تبت آیه 2).
و از سوی سوم"هیچکس در آنجا به داد هیچکس نمیرسد"( یَوْمَ لاٰ یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً )(دخان-41).
حتی شفاعت که تنها راه نجات است در اختیار گنهکارانی است که پیوندی با خدا و دوستان خدا داشتهاند( مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ )(بقره-255).
و نیز"در آن روز به آنها اجازه عذر خواهی داده نمیشود"تا چه رسد به قبول عذرهای غیر موجه( وَ لاٰ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ )(مرسلات-36).
وَ یَوْمَ یَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلیٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِیلاً (27) یٰا وَیْلَتیٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِیلاً (28) لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ اَلذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِی وَ کٰانَ اَلشَّیْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً (29)
27-و به خاطر بیاور روزی را که ظالم دست خویش را از شدت حسرت به دندان میگزد و میگوید:ای کاش با رسول خدا راهی برگزیده بودم.
28-ای وای بر من!کاش فلان(شخص گمراه)را دوست خود انتخاب نکرده بودم! 29-او مرا از یاد حق گمراه ساخت،بعد از آنکه آگاهی به سراغ من آمده بود،و شیطان همیشه مخذول کننده انسان بوده است.
برای این آیات شان نزولی نقل کردهاند که فشردهاش چنین است:
"در عصر پیامبر ص دو نفر دوست در میان مشرکان به نام عقبه و ابی بودند هر زمان عقبه از سفر میآمد غذایی ترتیب میداد و اشراف قومش را دعوت میکرد و در عین حال دوست میداشت به محضر پیامبر ص برسد هر چند اسلام را نپذیرفته بود.
روزی از سفر آمد و طبق معمول ترتیب غذا داد و دوستان را دعوت کرد،
در ضمن از پیامبر اسلام ص نیز دعوت نمود.
هنگامی که سفره را گستردند و غذا حاضر شد پیامبر ص فرمود:من از غذای تو نمیخورم تا شهادت به وحدانیت خدا و رسالت من دهی،"عقبه"شهادتین بر زبان جاری کرد.
این خبر به گوش دوستش"ابی"رسید،گفت ای عقبه از آئینت منحرف شدی؟او گفت نه به خدا سوگند من منحرف نشدم،و لکن مردی بر من وارد شد که حاضر نبود از غذایم بخورد جز اینکه شهادتین بگویم،من از این شرم داشتم که او از سر سفره من برخیزد بی آنکه غذا خورده باشد لذا شهادت دادم! ابی گفت من هرگز از تو راضی نمیشوم مگر اینکه در برابر او بایستی و سخت توهین کنی!، عقبه این کار را کرد و مرتد شد،و سرانجام در جنگ بدر در صف کفار به قتل رسید و رفیقش"ابی"نیز در روز جنگ احد کشته شد (1).
آیات فوق نازل گردید و سرنوشت مردی را که در این جهان گرفتار دوست گمراهش میشود و او را به گمراهی میکشاند شرح داد.
بارها گفتهایم که شان نزولها گرچه خاص است ولی هرگز مفهوم آیات را محدود نمیکند بلکه کلیت آن شامل تمام افراد مشابه میگردد.
دوست بد مرا گمراه کرد!
روز قیامت صحنههای عجیبی دارد که بخشی از آن در آیات گذشته آمد و در آیات مورد بحث بخش دیگری خاطر نشان شده،و آن مساله حسرت فوق العاده ظالمان از گذشته خویش است نخست میفرماید:
"بخاطر آور روزی را که ظالم دست خویش را از شدت حسرت به دندان
1) 1) مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث.
میگزد،میگوید:ای کاش با رسول خدا ص راهی برگزیده بودم"( وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّٰالِمُ عَلیٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً ) (1).
"یعض"از ماده"عض"(بر وزن سد)به معنی گاز گرفتن با دندان است و معمولا این تعبیر در مورد کسانی که از شدت حسرت و تاسف ناراحتند به کار میرود،چنان که در فارسی نیز ضرب المثل است که فلان کس"انگشت حسرت به دندان میگزید"(ولی در عربی به جای انگشت،دست گفته میشود و شاید رساتر باشد چون همیشه انسان در چنین حالاتی انگشت نمیگزد بلکه گاه پشت دست را میگزد،مخصوصا در عربی بسیار میشود که همچون آیه مورد بحث"یدیه" یعنی هر دو دست،گفته میشود که شدت تاسف و حسرت را به طرز گویاتری بیان میکند) (2).
این کار شاید به خاطر این باشد که این گونه اشخاص هنگامی که گذشته خویش را مینگرند خود را مقصر میدانند و تصمیم بر انتقام از خویشتن میگیرند و این نوعی انتقام است تا بتوانند در سایه آن کمی آرامش یابند.
و براستی آن روز را باید"یوم الحسرة"گفت،چنان که در قرآن از روز قیامت نیز به همین عنوان یاد شده است(سوره مریم آیه 39)چرا که افراد خطاکار خود را در برابر یک زندگی جاویدان در بدترین شرائط میبینند،در حالی که میتوانستند با چند روز صبر و شکیبایی و مبارزه با نفس و جهاد و ایثار، آن را به یک زندگی پر افتخار و سعادتبخش مبدل سازند.
حتی برای نیکوکاران هم روز تاسف است،تاسف از اینکه چرا بیشتر از این نیکی نکردند؟! *** سپس اضافه میکند که این ظالم بیدادگر که در دنیایی از تاسف فرو رفته میگوید:"ای وای بر من کاش فلان شخص گمراه را دوست خود انتخاب نکرده بودم" ( یٰا وَیْلَتیٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِیلاً ) (1).
روشن است که منظور از"فلان"همان شخصی است که او را به گمراهی کشانده:شیطان یا دوست بد یا خویشاوند گمراه،و فردی همچون"ابی"برای "عقبه"که در شان نزول آمده بود.
در واقع این آیه و آیه قبل دو حالت نفی و اثبات را در مقابل هم قرار میدهد در یک جا میگوید:"ای کاش راهی به پیامبر ص پیدا کرده بودم"و در اینجا میگوید:"ای کاش فلان شخص را دوست خود انتخاب نکرده بودم"که تمام بدبختی در ترک رابطه با پیامبر ص و قبول رابطه با این دوست گمراه بود.
*** باز ادامه میدهد و میگوید:"بیداری و آگاهی به سراغ من آمده بود (و سعادت در خانه مرا کوبید)ولی این دوست بی ایمان مرا گمراه ساخت" ( لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِی ).
اگر از ایمان و سعادت جاویدان،فاصله زیادی میداشتم،این اندازه جای تاسف نبود،ولی تا نزدیک مرز پیش رفتم،یک گام بیشتر نمانده بود که برای همیشه خوشبخت شوم،اما این کور دل متعصب لجوج مرا از لب چشمه آب حیات
1) 1) "خلیل"به معنی دوست خاص و صمیمی گفته میشود که انسان او را مشاور خود قرار میدهد،البته خلیل معانی دیگری نیز دارد که در جلد چهارم صفحه 145(ذیل آیه 125 سوره نساء)آوردهایم.
تشنه بازگرداند و در گرداب بدبختی فرو برد.
"ذکر"در جمله بالا معنی وسیعی دارد و تمام آیات الهی را که در کتب آسمانی نازل شده شامل میشود،بلکه هر چیز که موجب بیداری و آگاهی انسان باشد در آن جمع است.
و در پایان آیه میگوید:"شیطان همیشه مخذول کننده انسان بوده است" ( وَ کٰانَ الشَّیْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً ).
چرا که انسان را به بیراههها و مناطق خطر میکشاند و بعد او را سرگردان رها کرده و به دنبال کار خود میبرد.
باید توجه داشت که"خذول"صیغه مبالغه است و به معنی بسیار مخذول کننده.
حقیقت خذلان این است که کسی دل به یاری دیگری ببندد ولی او درست در لحظات حساس دست از کمک و یاریش بردارد.
در اینکه جمله اخیر( کٰانَ الشَّیْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً )گفتار خداوند است به عنوان هشدار برای همه ظالمان و گمراهان و یا دنباله گفتار این افراد حسرت زده در قیامت است،مفسران دو تفسیر ذکر کردهاند،و هر دو با معنی آیه متناسب است ولی گفتار خدا بودن تناسب بیشتری دارد.
نقش دوست در سرنوشت انسان
بدون شک عامل سازنده شخصیت انسان-بعد از اراده و خواست و تصمیم او- امور مختلفی است که از اهم آنها همنشین و دوست و معاشر است،چرا که انسان خواه و ناخواه تاثیر پذیر است،و بخش مهمی از افکار و صفات اخلاقی خود را از طریق دوستانش میگیرد،این حقیقت هم از نظر علمی و هم از طریق تجربه
و مشاهدات حسی به ثبوت رسیده است.
این تاثیرپذیری از نظر منطق اسلام تا آن حد است که در روایات اسلامی از پیامبر خدا حضرت سلیمان ع چنین نقل شده:لا تحکموا علی رجل بشیء حتی تنظروا الی من یصاحب،فانما یعرف الرجل باشکاله و اقرانه و ینسب الی اصحابه و اخدانه:"درباره کسی قضاوت نکنید تا به دوستانش نظر بیفکنید چرا که انسان بوسیله دوستان و یاران و رفقایش شناخته میشود" (1).
امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب ع در گفتار گویای خود میفرماید:
و من اشتبه علیکم امره و لم تعرفوا دینه،فانظروا الی خلطائه،فان کانوا اهل دین اللّٰه فهو علی دین اللّٰه،و ان کانوا علی غیر دین اللّٰه فلا حظ له من دین اللّٰه: "هر گاه وضع کسی بر شما مشتبه شد و دین او را نشناختید به دوستانش نظر کنید،اگر اهل دین و آئین خدا باشند او نیز پیرو آئین خدا است،و اگر بر آئین خدا نباشند او نیز بهرهای از آئین حق ندارد" (2).
و براستی گاه نقش دوست در خوشبختی و بدبختی یک انسان از هر عاملی مهمتر است،گاه او را تا سر حد فنا و نیستی پیش میبرد،و گاه او را به اوج افتخار میرساند.
آیات مورد بحث و شان نزول آن به خوبی نشان میدهد که انسان چگونه ممکن است تا مرز سعادت پیش برود،اما یک وسوسه شیطانی از ناحیه یک دوست بد او را به قهقرا بازگرداند و سرنوشتی مرگبار برای او فراهم سازد که از حسرت آن روز قیامت هر دو دست را به دندان بگزد،و فریاد"یا ویلتی"از او بلند شود.
در کتاب العشرة(آداب معاشرت)روایات بسیاری در همین زمینه وارد
شده که نشان میدهد تا چه اندازه اسلام در مساله انتخاب دوست سختگیر و دقیق و موشکاف است.
این بحث کوتاه را با نقل دو حدیث در این زمینه پایان میدهیم،و آنها که اطلاعات بیشتری در این زمینه میخواهند به کتاب العشرة بحار الانوار جلد 74 مراجعه کنند.
در حدیثی از نهمین پیشوای بزرگ اسلام امام محمد تقی الجواد ع میخوانیم:
ایاک و مصاحبة الشریر فانه کالسیف المسلول یحسن منظره و یقبح اثره:
"از همنشینی بدان بپرهیز که همچون شمشیر برهنهاند،ظاهرش زیبا و اثرش بسیار زشت است"! (1).
پیامبر گرامی اسلام ص فرمود:
اربع یمتن القلب:الذنب علی الذنب...
و مجالسة الموتی،و قیل له یا رسول اللّٰه و ما الموتی؟قال کل غنی مترف:
"چهار چیز است که قلب انسان را میمیراند:تکرار گناه-تا آنجا که فرمود:
و همنشینی با مردگان،کسی پرسید ای رسول خدا مردگان کیانند؟!فرمود:
ثروتمندانی که مست ثروت" (2).
وَ قٰالَ اَلرَّسُولُ یٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً (30) وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِنَ اَلْمُجْرِمِینَ وَ کَفیٰ بِرَبِّکَ هٰادِیاً وَ نَصِیراً (31) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ اَلْقُرْآنُ جُمْلَةً وٰاحِدَةً کَذٰلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَکَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِیلاً (32) وَ لاٰ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلاّٰ جِئْنٰاکَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِیراً (33) اَلَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلیٰ وُجُوهِهِمْ إِلیٰ جَهَنَّمَ أُوْلٰئِکَ شَرٌّ مَکٰاناً وَ أَضَلُّ سَبِیلاً (34)
30-پیامبر عرضه داشت:پروردگارا!این قوم من از قرآن دوری جستند.
31-و اینگونه برای هر پیامبری دشمنی از مجرمان قرار دادیم،اما همین بس که خدا هادی و یاور تو است.
32-و کافران گفتند:چرا قرآن یک جا بر او نازل نمیشود؟این بخاطر آنست که قلب تو را محکم داریم،و آن را تدریجا بر تو خواندیم.
33-آنها هیچ مثلی برای تو نمیآورند مگر اینکه ما حق را برای تو میآوریم و تفسیری بهتر(و پاسخی دندانشکن که ناچار به تسلیم شوند).
34-آنها که بر صورتهایشان به سوی جهنم محشور میشوند بدترین محل را دارند و گمراهترین افرادند!
خدایا،مردم قرآن را ترک کردند!
از آنجا که در آیات گذشته انواع بهانهجوئیهای مشرکان لجوج و افراد بی- ایمان مطرح شده بود،نخستین آیه مورد بحث،ناراحتی و شکایت پیامبر اسلام ص را در پیشگاه خدا از کیفیت برخورد این گروه با قرآن بازگو میکند،میگوید:
"پیامبر به پیشگاه خدا عرضه داشت:"پروردگارا!این قوم من قرآن را ترک گفتند و از آن دوری جستند" ( وَ قٰالَ الرَّسُولُ یٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً ) (1).
این سخن و این شکایت پیامبر ص امروز نیز هم چنان ادامه دارد،که از گروه عظیمی از مسلمانان به پیشگاه خدا شکایت میبرد که این قرآن را به دست فراموشی سپردند،قرآنی که رمز حیات است و وسیله نجات،قرآنی که عامل پیروزی و حرکت و ترقی است،قرآنی که مملو از برنامههای زندگی میباشد، این قرآن را رها ساختند و حتی برای قوانین مدنی و جزائیشان دست گدایی به سوی دیگران دراز کردند!
1) 1) ظاهر جمله"قال"فعل ماضی است و نشان میدهد که این سخن را پیامبر (ص)در همین دنیا به عنوان شکایت بازگو کرده است،و اکثر مفسران نیز بر همین عقیدهاند اما بعضی دیگر همچون"علامه طباطبائی"در"المیزان"معتقدند که این سخن مربوط به قیامت است و فعل ماضی در اینجا به معنی مضارع میباشد،مرحوم طبرسی در مجمع البیان نیز آن را به عنوان یک احتمال ذکر کرده ولی آیه بعد که جنبه دلداری به پیامبر(ص) دارد،دلیل بر این است که تفسیر مشهور صحیحتر است.
هم اکنون اگر به وضع بسیاری از کشورهای اسلامی مخصوصا آنها که زیر سلطه فرهنگی شرق و غرب زندگی میکنند نظر بیفکنیم میبینیم قرآن در میان آنها به صورت یک کتاب تشریفاتی درآمده است،تنها الفاظش را با صدای جالب از دستگاههای فرستنده پخش میکنند،و جای آن در کاشی کاریهای مساجد به عنوان هنر معماری است،برای افتتاح خانه نو،و یا حفظ مسافر،و شفای بیماران، و حد اکثر برای تلاوت به عنوان ثواب از آن استفاده میکنند.
حتی گاه که با قرآن استدلال مینمایند هدفشان اثبات پیشداوریهای خود به کمک آیات با استفاده از روش انحرافی تفسیر به رأی است.
در بعضی از کشورهای اسلامی مدارس پر طول و عرضی به عنوان مدارس "تحفیظ القرآن"دیده میشود،و گروه عظیمی از پسران و دختران به حفظ قرآن مشغولند،در حالی که اندیشههای آنها گاهی از غرب و گاه از شرق،و قوانین و مقرراتشان از بیگانگان از اسلام گرفته شده است،و قرآن فقط پوششی است برای خلافکاریهایشان.
آری امروز هم پیامبر ص فریاد میزند:"خدایا!قوم من قرآن را مهجور داشتند"! مهجور از نظر مغز و محتوا،متروک از نظر اندیشه و تفکر و متروک از نظر برنامههای سازندهاش! *** آیه بعد برای دلداری پیامبر گرامی اسلام ص که با این موضعگیری خصمانه دشمنان مواجه بود میفرماید:"و این گونه برای هر پیامبری دشمنی از مجرمان قرار دادیم"( وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ ).
فقط تو نیستی که با عداوت سرسختانه این گروه روبرو شدهای،همه پیامبران در چنین شرائطی قرار داشتند که گروهی از"مجرمان"به مخالفت آنها
برمیخاستند و کمر دشمنی آنان را میبستند.
ولی بدان تو تنها و بدون یاور نیستی"همین بس که خدا هادی و راهنما، و یار و یاور تو است"( وَ کَفیٰ بِرَبِّکَ هٰادِیاً وَ نَصِیراً ).
نه وسوسههای آنها میتواند تو را گمراه سازد چرا که هادیت خدا است، و نه توطئههای آنها میتواند تو را در هم بشکند چرا که یاورت پروردگار است که علمش برترین علمها و قدرتش ما فوق همه قدرتها است.
خلاصه تو باید بگویی: هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک توام چو دوستی از دشمنان ندارم باک *** باز در آیه بعد به یکی دیگر از بهانهجوئیهای این مجرمان بهانهجو اشاره کرده میگوید:"کافران گفتند:چرا قرآن یک جا بر او نازل نمیشود"؟!( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وٰاحِدَةً ).
مگر نه این است که همه آن از سوی خدا است؟آیا بهتر نیست که اول و آخر و تمام محتوای این کتاب یک جا نازل شود تا مردم بیشتر به عظمت آن واقف گردند؟خلاصه چرا این آیات تدریجا و با فواصل مختلف زمانی نازل میگردد؟ البته برای افراد سطحی مخصوصا اگر بهانهجو باشند،این اشکال در کیفیت نزول قرآن پیدا خواهد شد که چرا این کتاب بزرگ آسمانی که پایه و مایه همه چیز مسلمانان و محور همه قوانین سیاسی و اجتماعی و حقوقی و عبادی آنان است یک جا به صورت کامل بر پیامبر اسلام ص نازل نشد،تا مردم پیوسته آن را از آغاز تا انجام بخوانند و از محتوایش آگاه شوند؟ اصولا بهتر بود خود پیامبر ص نیز از تمام این قرآن یک جا با خبر باشد تا هر چه مردم از او میخواهند و میپرسند فورا پاسخ گوید.
ولی در دنباله همین آیه به آنها چنین پاسخ میگوید:
"ما قرآن را تدریجا نازل کردیم تا قلب تو را محکم داریم،و آن را به صورت آیات جداگانه و آرام اما پشت سر هم بر تو وحی کردیم"( کَذٰلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَکَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِیلاً ).
آنها از این واقعیتها بیخبرند که چنان ایرادهایی میکنند.
البته ارتباط نزول تدریجی قرآن با تقویت قلب پیامبر ص و مؤمنان،بحث جالب و مشروحی دارد که در نکات پایان این آیات خواهد آمد.
*** سپس برای تاکید بیشتر روی پاسخ فوق میفرماید:"آنها هیچ مثلی برای تو نمیآورند،و هیچ بحث و سخنی را برای تضعیف دعوت تو طرح نمیکنند مگر اینکه ما سخن حقی را که دلائل سست آنها را در هم میشکنند به قاطعترین وجهی به آنها پاسخ میگوید در اختیار تو میگذاریم و تفسیر بهتر و بیانی جالبتر برای تو میگوئیم"( وَ لاٰ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلاّٰ جِئْنٰاکَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِیراً ).
*** و از آنجا که این دشمنان کینهتوز و مشرکان متعصب و لجوج بعد از مجموعه ایرادات خود چنین استنتاج کرده بودند که محمد و یارانش با این صفات و این کتاب و این برنامههایی که دارند بدترین خلق خدایند(العیاذ باللّٰه)و چون ذکر این سخن با کلام فصیح و بلیغی همچون قرآن تناسب نداشت در آخرین آیه مورد بحث خداوند به پاسخ این سخن میپردازد بی آنکه اصل گفتار آنها را نقل کند، میگوید:
"آنهایی که بر صورتهایشان محشور میشوند و با این وضع به سوی جهنمشان میبرند،آنها بدترین محل را دارند و گمراهترین افرادند"( اَلَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلیٰ وُجُوهِهِمْ إِلیٰ جَهَنَّمَ أُوْلٰئِکَ شَرٌّ مَکٰاناً وَ أَضَلُّ سَبِیلاً ).
آری نتیجه برنامههای زندگی انسانها در آنجا روشن میشود،گروهی قامتهایی همچون سرو دارند و صورتهای درخشانی همچون ماه،با گامهای بلند
به سرعت به سوی بهشت میروند،در مقابل جمعی به صورت بر خاک افتاده و فرشتگان عذاب آنها را به سوی جهنم میکشانند،این سرنوشت متفاوت نشان میدهد چه کسی گمراه و شر بوده و چه کسی خوشبخت و هدایت یافته؟! ***
گاه از این جمله چنین به نظر میرسد که خداوند برای دلداری پیامبر ص میگوید: تنها تو نیستی که دشمن داری بلکه برای هر پیامبری دشمنی از سوی ما قرار داده شده و لازمه این سخن استناد وجود دشمنان انبیا به خدا است که نه با حکمت خدا سازگار است و نه با اصل آزادی اراده انسانها.
مفسران جوابهای متعددی از این سؤال دادهاند.
ولی ما کرارا گفتهایم تمام اعمال انسانها از یک نظر منتسب به خدا است، زیرا همه چیز ما،قدرت ما،نیروی ما،عقل و فکر ما و حتی آزادی و اختیار ما نیز از ناحیه او است،بنا بر این وجود این دشمنان را برای انبیا میتوان از این نظر به خدا نسبت داد،بی آنکه مستلزم جبر و سلب اختیار گردد،و به مسئولیت آنها در مقابل کارهایشان خدشهای وارد شود(دقت کنید).
علاوه بر این وجود این دشمنان سرسخت و مخالفت آنان با پیامبران سبب میشد که مؤمنان در کار خود ورزیدهتر و ثابتقدمتر شوند،و آزمایش الهی در مورد همگان تحقق یابد.
این آیه در حقیقت همانند آیه 112 سوره انعام است که میفرماید: وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیٰاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً :"این گونه در برابر هر پیامبری دشمنی از شیاطین انس و جن قرار
دادیم که سخنان فریبنده و بی اساس را به طور سری به یکدیگر میگویند".
در مقابل گلها،خارها میروید،و در برابر نیکان،بدان قرار دارند،بی آنکه مسئولیت هیچیک از دو دسته از میان برود.
بعضی نیز گفتهاند منظور از"جعلنا"(قرار دادیم)همان اوامر و نواهی و برنامههای سازنده انبیاء است که خواه و ناخواه عدهای را به دشمنی میکشاند و اگر به خدا اسناد داده شده به خاطر آنست که این اوامر و نواهی از سوی او است.
تفسیر دیگر اینکه جمعی هستند که بر اثر اصرار در گناه و افراط در تعصب و لجاجت خداوند بر دلهای آنها مهر میزند و چشم و گوششان را کور و کر میسازد این دسته بر اثر کوردلی سرانجام دشمن انبیاء میشوند اما عوامل آن را خود فراهم ساختهاند.
این سه تفسیر با هم منافاتی ندارد و همه آنها ممکن است در مفهوم آیه جمع باشد.
درست است که طبق روایات(بلکه ظاهر بعضی از آیات)قرآن دو نزول داشته:یکی"نزول دفعی"و یک جا در شب قدر بر قلب پیامبر ص و دیگر "نزول تدریجی"در بیست و سه سال،ولی بدون شک آنچه جنبه رسمیت داشته و پیامبر و مردم با آن روبرو بودهاند نزول تدریجی قرآن است.
و همین نزول تدریجی اسباب ایراد دشمنان بهانهگیر شده بود که چرا قرآن یک مرتبه نازل نمیشود؟و یکباره در اختیار مردم قرار نمیگیرد؟تا آگاهتر و روشنتر شوند و جای شک و تردیدی باقی نماند.
ولی چنان که دیدیم قرآن با جمله کَذٰلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَکَ جواب کوتاه و جامع و پر معنی به آنها داد که هر چه بیشتر روی آن بیندیشیم اثرات نزول تدریجی
قرآن آشکارتر میشود:
1-بدون شک هم از نظر"تلقی وحی"و هم از نظر"ابلاغ به مردم"،اگر مطالب به طور تدریجی و طبق نیازها پیاده شود و برای هر مطلبی شاهد و مصداق عینی وجود داشته باشد،بسیار مؤثرتر خواهد بود.
اصول تربیتی ایجاب میکند که شخص یا اشخاص تربیت شونده قدم به قدم این راه را بپیمایند،و برای هر روز آنها برنامهای تنظیم شود تا از مرحله پائین شروع کرده به مراحل عالی برسند،برنامههایی که این گونه پیاده میشود هم برای گوینده و هم برای شنونده دلچسبتر و عمیقتر است.
2-اصولا آنها که چنین ایرادهایی را به قرآن میکردند به این حقیقت توجه نداشتند که قرآن یک کتاب کلاسیک نیست که درباره موضوع یا علم معینی صحبت کند،بلکه یک برنامه زندگی است برای ملتی که انقلاب کرده و در تمام ابعاد زندگی از آن الهام میگیرد.
بسیاری از آیات قرآن به مناسبتهای تاریخی مانند جنگ"بدر"و"احد" و"احزاب"و"حنین"نازل شده،و دستور العملها یا نتیجهگیریهایی از این حوادث بوده است،آیا معنی دارد که اینها یک جا نوشته شود و به مردم عرضه گردد.
به تعبیر دیگر قرآن مجموعهای است از اوامر و نواهی،احکام و قوانین، تاریخ و موعظه،و مجموعهای از استراتژی و تاکتیکهای مختلف در برخورد با حوادثی که در مسیر امت اسلامی به سوی جلو پیش میآمده است.
چنین کتابی که همه برنامههای خود را،حتی قوانین کلیش را از طریق حضور در صحنههای زندگی مردم تبیین و اجرا میکند امکان ندارد قبلا یک جا تدوین و تنظیم شود،این بدان میماند که رهبر بزرگی برای پیاده کردن انقلاب تمام اعلامیهها و بیانیهها و امر و نهیهایش را که به مناسبتهای مختلف ایراد میشود یک جا بنویسد و نشر دهد،آیا هیچکس میتواند چنین سخنی را عاقلانه بداند؟!
3-نزول تدریجی قرآن سبب ارتباط دائم و مستمر پیامبر ص به مبدء وحی بود،این ارتباط دائمی قلب او را قویتر،و اراده او را نیرومندتر میساخت و تاثیرش در برنامههای تربیتی او انکار ناپذیر بود.
4-از سویی دیگر ادامه وحی بیانگر ادامه رسالت و سفارت پیامبر ص است،و جایی برای وسوسه دشمنان نخواهد گذاشت که بگویند این یک روز از سوی خدا مبعوث شد،سپس خدایش او را ترک گفت!،همانگونه که در تاریخ اسلام میخوانیم که به هنگام تاخیر وحی،در آغاز نبوت پیامبر ص این زمزمه پیدا شد و سوره"و الضحی"برای نفی آن نازل گردید.
5-بدون شک اگر بنا بود برنامههای اسلام همه یک جا نازل شود،لازم بود یک جا نیز اجرا گردد،زیرا نازل شدن بدون اجرا ارزش آن را از بین میبرد، و میدانیم اجرای همه برنامهها اعم از عبادات،زکات و جهاد و رعایت تمام واجبات و پرهیز از تمام محرمات یک جا کار بسیار سنگینی بود که موجب فرار گروه عظیمی از اسلام میشد.
پس چه بهتر که تدریجا نازل شود،و تدریجا مورد عمل قرار گیرد.
و به تعبیر دیگر هر یک از این برنامهها به خوبی جذب شود و اگر سؤال و گفتگویی پیرامون آن است،مطرح گردد و جواب گفته شود.
6-یکی دیگر از اثرات این نزول تدریجی روشن شدن عظمت و اعجاز قرآن است،چرا که در هر واقعه آیاتی نازل میگردد،به تنهایی خود دلیل بر عظمت و اعجاز است و هر قدر تکرار میشود،این عظمت و اعجاز روشنتر میگردد و در اعماق قلوب مردم نفوذ میکند.
واژه"ترتیل"از ماده"رتل"(بر وزن قمر)به معنی منظم بودن
و مرتب بودن است،لذا کسی که دندانهایش خوب و منظم و مرتب باشد،عرب به او "رتل الاسنان"میگوید،روی این جهت ترتیل به معنی پی در پی آوردن سخنان یا آیات روی نظام و حساب گفته شده.
بنا بر این جمله و رتلناه ترتیلا اشاره به این واقعیت است که آیات قرآن گرچه تدریجا و در مدت 23 سال نازل شده است اما این نزول تدریجی روی نظم و حساب و برنامهای بوده،به گونهای که در افکار،رسوخ کند،و دلها را مجذوب خود سازد.
در تفسیر کلمه"ترتیل"روایات جالبی نقل شده که به بعضی از آنها ذیلا اشاره میکنیم:
در تفسیر"مجمع البیان"از پیامبر ص چنین نقل شده که به ابن عباس فرمود:اذا قرأت القرآن فرتله ترتیلا:"هنگامی که قرآن را خواندی آن را با ترتیل بخوان".
ابن عباس میگوید پرسیدم:ترتیل چیست؟ پیامبر ص فرمود:
بینه تبیینا،و لا تنثره نثر الدغل(الرمل)و لا تهذه هذا الشعر،قفوا عند عجائبه،و حرکوا به القلوب،و لا یکونن هم احدکم آخر السورة:
"حروف و کلمات آن را کاملا روشن ادا کن،نه همچون خرمای خشکیده (یا ذرات شن)آن را پراکنده کن،و نه همچون شعر آن را با سرعت پشت سر هم بخوان،به هنگام برخورد با عجائب قرآن توقف کنید و بیندیشید و دلها را با آن تکان دهید،و هرگز نباید همت شما این باشد که به سرعت سوره را به پایان رسانید"(بلکه مهم اندیشه و تدبر و بهرهگیری از قرآن است) (1).
نظیر همین معنی در"اصول کافی"از امیر مؤمنان علی ع نقل شده است (2).
از امام صادق ع نیز چنین نقل شده است:
الترتیل ان تتمکث به و تحسن به صوتک،و اذا مررت بآیة فیها ذکر النار فتعوذ باللّٰه من النار و اذا مررت بآیة فیها ذکر الجنة فاسئل اللّٰه الجنة: "ترتیل آنست که آیات را با تانی بخوانی و با صدای زیبا و هنگامی که به آیهای برخورد میکنی که در آن سخن از آتش دوزخ است به خدا پناه بر،و هنگامی که به آیهای میرسی که در آن بیان بهشت است از خدا بهشت را بطلب(خود را به اوصاف بهشتیان متصف کن و از صفات دوزخیان بپرهیز) (1).
در اینکه منظور از محشور شدن این گروه از مجرمان بر صورتشان چیست در میان مفسران گفتگو بسیار است:
جمعی آن را به همان معنی حقیقیش تفسیر کردهاند و گفتهاند فرشتگان عذاب آنها را در حالی که به صورت به روی زمین افتادهاند کشان کشان به دوزخ میبرند این از یک سو نشانه خواری و ذلت آنها است چرا که آنها در دنیا نهایت کبر و غرور و خود برتربینی نسبت به خلق خدا داشتند،و از سوی دیگر تجسمی است از گمراهیشان در این جهان،چرا که چنین کسی را که به این طریق میبرند به هیچوجه جلو خود را نمیبیند،و از آنچه در اطراف او میگذرد،آگاه نیست.
اما بعضی دیگر آن را به معنی کنائیش گرفتهاند:گاهی گفتهاند این جمله کنایه از تعلق قلب آنها به دنیا است،یعنی آنها به خاطر اینکه صورت قلبشان هنوز هم با دنیا ارتباط دارد به سوی جهنم کشیده میشوند (2).
و گاه گفتهاند:این کنایه مانند تعبیر مخصوصی است که در ادبیات عرب وجود دارد که میگویند:فلان مر علی وجهه یعنی او نمیدانست به کجا میرود؟ ولی روشن است تا دلیلی بر معنی کنایی نداشته باشیم باید به همان معنی اول که معنی حقیقی است تفسیر شود.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ وَ جَعَلْنٰا مَعَهُ أَخٰاهُ هٰارُونَ وَزِیراً (35) فَقُلْنَا اِذْهَبٰا إِلَی اَلْقَوْمِ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَدَمَّرْنٰاهُمْ تَدْمِیراً (36) وَ قَوْمَ نُوحٍ لَمّٰا کَذَّبُوا اَلرُّسُلَ أَغْرَقْنٰاهُمْ وَ جَعَلْنٰاهُمْ لِلنّٰاسِ آیَةً وَ أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِینَ عَذٰاباً أَلِیماً (37) وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحٰابَ اَلرَّسِّ وَ قُرُوناً بَیْنَ ذٰلِکَ کَثِیراً (38) وَ کُلاًّ ضَرَبْنٰا لَهُ اَلْأَمْثٰالَ وَ کُلاًّ تَبَّرْنٰا تَتْبِیراً (39) وَ لَقَدْ أَتَوْا عَلَی اَلْقَرْیَةِ اَلَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ اَلسَّوْءِ أَ فَلَمْ یَکُونُوا یَرَوْنَهٰا بَلْ کٰانُوا لاٰ یَرْجُونَ نُشُوراً (40)
35-ما به موسی کتاب آسمانی دادیم،و برادرش هارون را برای کمک همراهش ساختیم.
36-و گفتیم به سوی این قوم که آیات ما را تکذیب کردند بروید(اما آنها به مخالفت برخاستند)و ما شدیدا آنها را در هم کوبیدیم و نابود کردیم.
37-و قوم نوح را هنگامی که تکذیب رسولان کردند غرق نمودیم،و آنها را درس عبرتی برای مردم قرار دادیم،و برای ستمگران عذاب دردناکی فراهم ساختیم.
38-(همچنین)قوم عاد و ثمود و اصحاب الرس(گروهی که درخت صنوبر را میپرستیدند) و اقوام بسیار دیگری را که در این میان بودند هلاک کردیم.
39-و برای هر یک از آنها مثلها زدیم و(چون سودی نداد)هر یک از آنها را در هم شکستیم و هلاک کردیم.
40-آنها از کنار شهری که باران شر(بارانی از سنگهای آسمانی)بر آن باریده بود (دیار قوم لوط)گذشتند،آیا آن را ندیدند؟(آری دیدند)ولی آنها به رستاخیز ایمان ندارند.
اینهمه درس عبرت و اینهمه بیخبری!
در این آیات،قرآن مجید برای دلداری پیامبر ص و مؤمنان از یک سو و تهدید مشرکان بهانهجو که نمونه سخنانشان در آیات پیشین گذشت از سوی دیگر به تاریخ اقوام گذشته و سرگذشت شوم آنها اشاره کرده و مخصوصا روی شش قوم (فرعونیان،قوم نوح،قوم عاد،ثمود،اصحاب الرس،و قوم لوط)تکیه میکند و درسهای عبرتی که از سرگذشت این اقوام به طور کاملا فشرده و گویا منعکس میکند.
نخست میفرماید:"ما به موسی،کتاب آسمانی دادیم،و برادرش هارون را برای کمک،همراهش ساختیم"( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ وَ جَعَلْنٰا مَعَهُ أَخٰاهُ هٰارُونَ وَزِیراً ).
زیرا آنها برنامه سنگینی برای مبارزه در برابر فرعونیان بر دوش داشتند و میبایست،این کار انقلابی مهم را با کمک یکدیگر به ثمر بنشانند.
ما به آن دو خطاب کردیم"و گفتیم:به سوی این قوم بروید که آیات ما را تکذیب کردند"( فَقُلْنَا اذْهَبٰا إِلَی الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا ).
آنها از یک سو آیات و نشانههای خدا را که در آفاق و انفس و در تمام عالم هستی وجود دارد عملا تکذیب نمودند،و راه شرک و بت پرستی را پیش گرفتند، و از سوی دیگر تعلیمات انبیای پیشین را نیز نادیده گرفته،و آنها را تکذیب نمودند.
ولی با تمام تلاش و کوششی که موسی و برادرش انجام دادند،و با دیدن آن همه معجزات عظیم و متنوع و روشن،باز راه کفر و انکار را پیش گرفتند،لذا "ما آنها را شدیدا در هم کوبیدیم و نابود کردیم"( فَدَمَّرْنٰاهُمْ تَدْمِیراً ).
واژه"تدمیر"از ماده"دمار"به معنی هلاکت از یک طریق اعجابانگیز است و براستی هلاکت قوم فرعون در امواج خروشان نیل،با آن کیفیتی که میدانیم از عجائب تاریخ بشر است.
*** همچنین"قوم نوح را هنگامی که تکذیب رسولان الهی کردند،غرق نمودیم و سرنوشت آنها را نشانه روشنی برای عموم مردم قرار دادیم،و برای همه ستمگران عذاب دردناکی فراهم ساختیم"( وَ قَوْمَ نُوحٍ لَمّٰا کَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنٰاهُمْ وَ جَعَلْنٰاهُمْ لِلنّٰاسِ آیَةً وَ أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِینَ عَذٰاباً أَلِیماً ).
جالب توجه اینکه میگوید:آنها تکذیب رسولان کردند(نه تنها یک رسول)چرا که در میان رسل و پیامبران خدا در اصول دعوت،تفاوتی نیست، و تکذیب یکی از آنها تکذیب همه آنها است،بعلاوه آنها اصولا با دعوت همه پیامبران الهی مخالفت داشتند و منکر همه ادیان بودند.
*** همچنین"قوم عاد و ثمود و اصحاب الرس و اقوام بسیار دیگری را که در این میان بودند هلاک کردیم"( وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحٰابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَیْنَ ذٰلِکَ
کَثِیراً
) (1).
قوم عاد همان قوم هود پیامبر بزرگ خدا هستند،که از سرزمین احقاف (یا یمن)مبعوث شد،و قوم ثمود،قوم پیامبر خدا صالح هستند که از سرزمین وادی القری(میان مدینه و شام)مبعوث گردید،و اما درباره"اصحاب رس"، در پایان این سخن بحث خواهیم کرد.
"قرون"جمع"قرن"در اصل به معنی جمعیتی است که در یک زمان با هم زندگی میکنند،سپس به یک زمان طولانی(چهل سال یا یکصد سال نیز اطلاق شده است).
*** ولی ما هرگز آنها را غافلگیرانه مجازات نکردیم،بلکه"برای هر یک از آنها مثلها زدیم"( وَ کُلاًّ ضَرَبْنٰا لَهُ الْأَمْثٰالَ ).
به ایرادهای آنها پاسخ گفتیم،همچون پاسخ ایرادهایی که به تو میکنند، احکام الهی را برای آنها روشن ساختیم و حقایق دین را تبیین نمودیم.
اخطار کردیم،انذار نمودیم،و سرنوشت و داستانهای گذشتگان را برای آنها بازگو کردیم.
اما هنگامی که هیچیک از اینها سودی نداد"هر یک از آنها را در هم شکستیم و هلاک کردیم"( وَ کُلاًّ تَبَّرْنٰا تَتْبِیراً ) (2).
*** و سرانجام در آخرین آیه مورد بحث،اشاره به ویرانههای شهرهای قوم لوط
میکند که در سر راه مردم حجاز به شام قرار گرفته،و تابلو زنده و گویایی از سرنوشت دردناک این آلودگان و مشرکان است،میفرماید:"آنها از کنار شهری که باران شر و بدبختی(بارانی از سنگهای نابود کننده)بر سرشان ریخته شد گذشتند آیا آنها(در سفرهایشان به شام)این صحنه را ندیدند و در زندگی آنها نیندیشیدند"؟!( وَ لَقَدْ أَتَوْا عَلَی الْقَرْیَةِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَ فَلَمْ یَکُونُوا یَرَوْنَهٰا ).
آری این صحنه را دیده بودند،ولی هرگز درس عبرت نگرفتند چرا که "آنها به رستاخیز ایمان و امید ندارند"!( بَلْ کٰانُوا لاٰ یَرْجُونَ نُشُوراً ).
مرگ را پایان این زندگی میشمرند،و اگر به زندگی پس از مرگ هم معتقد باشند اعتقادی بسیار سست و بی پایه دارند،آن چنان که در روح آنها و به طریق اولی در برنامههای زندگیشان اثر نمیگذارد، به همین دلیل همه چیز را بازیچه میگیرند و جز به هوسهای زود گذر خود نمیاندیشند.
واژه"رس"در اصل به معنی اثر مختصر است،مثلا گفته میشود رس الحدیث فی نفسی(کمی از گفتار او را به خاطر دارم)یا گفته میشود وجد رسا من حمی(اثر مختصر از تب در خود یافت) (1).
و جمعی از مفسران بر این عقیدهاند که"رس"به معنی چاه است.
به هر حال نامیدن این قوم به این نام یا به خاطر آنست که اثر بسیار کمی از آنها بجای مانده یا به جهت آنست که آنها چاههای آب فراوان داشتند،و یا به واسطه فروکشیدن چاههایشان هلاک و نابود شدند.
1) 1) مفردات راغب.
در اینکه این قوم چه کسانی بودند؟در میان مورخان و مفسران گفتگو بسیار است:
1-بسیاری عقیده دارند که"اصحاب رس"طایفهای بودند که در"یمامه" میزیستند و پیامبر بنام"حنظله"بر آنها مبعوث شد و آنان وی را تکذیب کردند و در چاهش افکندند،حتی بعضی نوشتهاند که آن چاه را پر از نیزه کردند و دهانه چاه را بعد از افکندن او با سنگ بستند تا آن پیامبر شهید شد (1).
2-بعضی دیگر"اصحاب رس"را اشاره به مردم زمان"شعیب"میدانند که بتپرست بودند،و دارای گوسفندان بسیار و چاههای آب،و رس نام چاه بزرگی بود که فروکش کرد و اهل آنجا را فرو برد و هلاک کرد.
3-بعضی دیگر عقیده دارند که رس،قریهای در سرزمین"یمامه"بود که عدهای از بقایای قوم ثمود در آن زندگی میکردند و در اثر طغیان و سرکشی هلاک شدند.
4-بعضی میگویند:عدهای از عربهای پیشین بودند که میان"شام"و"حجاز" میزیستند (2).
5-بعضی از تفاسیر اصحاب رس را از بقایای عاد و ثمود میشناسد" وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ "(آیه 45 سوره حج)را نیز مربوط به آن میداند و محلشان را در"حضرموت"ذکر کرده،و"ثعلبی"در"عرائس التیجان"این قول را معتبرتر دانسته.
بعضی دیگر از مفسران که با نام"ارس"آشنا شدهاند،"رس"را بر"ارس" (در شمال آذربایجان)منطبق کردهاند! 6-مرحوم طبرسی در مجمع البیان و فخر رازی در تفسیر کبیر و آلوسی در
روح المعانی از جمله احتمالاتی که نقل کردهاند این است که آنها مردمی بودند که در انطاکیه شام زندگی میکردند و پیامبرشان"حبیب نجار"بود.
7-در عیون اخبار الرضا از امام علی بن موسی الرضا ع از امیر مؤمنان حدیثی طولانی درباره اصحاب رس نقل شده که فشرده آن چنین است:
"آنها قومی بودند که درخت صنوبری را میپرستیدند و به آن"شاه درخت" میگفتند،و آن درختی بود که"یافث"فرزند"نوح"بعد از طوفان در کنارهای به نام"روشن آب"غرس کرده بود،آنها دوازده شهر آباد داشتند که بر کنار نهری به نام"رس"بود،این شهرها به نامهای:آبان،آذر،دی،بهمن،اسفندار فروردین،اردیبهشت،خرداد،تیر،مرداد و شهریور و مهر نام داشت که ایرانیان نامهای ماههای سال خود را از آنها گرفتهاند.
آنها به خاطر احترامی که به آن درخت صنوبر میگذاشتند،بذر آن را در مناطق دیگر کاشتند و نهری برای آبیاری آن اختصاص دادند به گونهای که نوشیدن آب آن نهر را بر خود و چهارپایانشان ممنوع کرده بودند،حتی اگر کسی از آن میخورد او را به قتل میرساندند،و میگفتند این مایه حیات خدایان ما است و شایسته نیست کسی از آن چیزی کم کند! آنها در هر ماه از سال،روزی را در یکی از این شهرهای آباد عید میگرفتند و به کنار درخت صنوبری که در خارج شهر بود میرفتند،قربانیها برای آن میکردند و حیواناتی سر میبریدند و سپس آنها را به آتش میافکندند، هنگامی که دود از آنها به آسمان برمیخاست در برابر درخت به سجده میافتادند و گریه و زاری سرمیدادند! عادت و سنت آنها در همه این شهرها چنین بود تا اینکه نوبت به شهر بزرگی که پایتخت پادشاهشان بود و نام اسفندار داشت میرسید،تمامی اهل آبادیها همه در آن جمع میشدند و دوازده روز پشت سر هم عید میگرفتند و آنچه در توان
داشتند قربانی میکردند و در برابر درخت سجده مینمودند.
هنگامی که آنها در کفر و بت پرستی فرو رفتند،خداوند پیامبری از بنی اسرائیل به سوی آنها فرستاد تا آنها را به عبادت خداوند یگانه و ترک شرک دعوت کند، اما آنها ایمان نیاوردند،پیامبر ص برای قلع ماده فساد از خدا تقاضا کرد، آن درخت بزرگ خشکید،آنها هنگامی که چنین دیدند سخت ناراحت شدند و گفتند این مرد خدایان ما را سحر کرده!بعضی دیگر گفتند:خدایان به خاطر این مرد که ما را دعوت به کفر میکند بر ما غضب کردند!.
و به دنبال این بحثها همگی تصمیم بر کشتن آن پیامبر گرفتند،چاهی عمیق کندند و او را در آن افکندند و سر آن را بستند و بر بالای آن نشستند و پیوسته ناله او را شنیدند تا جان سپرد،خداوند به خاطر این اعمال زشت،و این ظلم و ستمها آنها را به عذاب شدیدی گرفتار کرد و نابود ساخت" (1).
قرائن متعددی مضمون این حدیث را تایید میکند زیرا با وجود ذکر "اصحاب الرس"در برابر عاد و ثمود،احتمال اینکه گروهی از این دو قوم باشند بسیار بعید به نظر میرسد.
همچنین وجود این قوم در جزیره عربستان و شامات و آن حدود که بسیاری احتمال دادهاند نیز بعید است،چرا که قاعدتا باید در تاریخ عرب انعکاسی داشته باشد در حالی که ما کمتر انعکاسی از اصحاب الرس در تاریخ عرب میبینیم.
از این گذشته با بسیاری از تفاسیر دیگر قابل تطبیق است از جمله اینکه "رس" نام چاه بوده باشد(چاهی که آنها پیامبرشان را در آن افکندند)و یا اینکه آنها صاحب کشاورزی و دامداری بودند و مانند اینها.
و اینکه در روایتی از امام صادق ع میخوانیم:که زنان آنها دارای انحراف
1) 1) "عیون اخبار الرضا"(ع)طبق نقل و تلخیص تفسیر المیزان ج 15 ص 237.
همجنسگرایی بودند نیز با این حدیث منافات ندارد (1).
ولی از عبارت نهج البلاغه(خطبه 180)برمیآید که آنها تنها یک پیامبر نداشتند زیرا میفرماید:
این اصحاب مدائن الرس الذین قتلوا النبیین و أطفئوا سنن المرسلین و احیوا سنن الجبارین؟!: "کجایند اصحاب شهرهای رس، آنهایی که پیامبران را کشتند و سنن رسولان خدا را خاموش کردند و سنتهای جباران را احیاء نمودند"؟! اما این تعبیر با روایت بالا نیز منافات ندارد،زیرا ممکن است روایت تنها اشاره به بخشی از تاریخ آن کند که پیامبری در میان آنها مبعوث شده بود.
شش گروهی که در آیات فوق،از آنها نام برده شده است:فرعونیان،قوم متعصب نوح،زورمندان عاد،و ثمود،آلودگان اصحاب الرس،و قوم لوط هر کدام به نوعی از انحراف فکری و اخلاقی گرفتار بودند که آنها را به بدبختی کشاند.
فرعونیان مردمی ظالم و ستمگر و استعمار کننده و استثمارگر و خود خواه بودند.
قوم نوح نیز،چنان که میدانیم،مردمی سخت لجوج و متکبر و خود برتربین بودند.
و قوم عاد و ثمود تکیه بر قدرت خویشتن داشتند.
اصحاب الرس در گردابی از فساد مخصوصا همجنسگرایی زنان و قوم لوط در منجلابی از فحشاء مخصوصا همجنسگرایی مردان غوطهور بودند،و همگی از جاده توحید،منحرف و در بیراههها سرگردان.
قرآن میخواهد به مشرکان عصر پیامبر ص و همه انسانها در طول تاریخ
1) 1) کافی(طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 19).
هشدار دهد هر قدر قدرت داشته باشید و توانایی و مکنت،و هر اندازه مال و ثروت و زندگی مرفه،آلودگی به شرک و ظلم و فساد،طومار زندگانیتان را در هم خواهد پیچید،و همان عوامل پیروزی شما عامل مرگتان میشود!.
فرعونیان و قوم نوح با آبی که مایه حیات بود،نابود شدند،قوم عاد به وسیله طوفان و بادها که آنهم در شرائط خاصی مایه حیات است،قوم ثمود با ابری صاعقهبار،و قوم لوط با بارانی از سنگ که بر اثر صاعقه و یا به گفته بعضی آتشفشان به وجود آمده بود،و اصحاب الرس طبق ذیل همان روایت فوق،به وسیله آتشی که از زمین برخاست و شعلهای که از ابری مرگبار فرو ریخت نابود گشتند،تا این انسان مغرور به خود آید و راه خدا و عدالت و تقوا پیش گیرد.
وَ إِذٰا رَأَوْکَ إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاّٰ هُزُواً أَ هٰذَا اَلَّذِی بَعَثَ اَللّٰهُ رَسُولاً (41) إِنْ کٰادَ لَیُضِلُّنٰا عَنْ آلِهَتِنٰا لَوْ لاٰ أَنْ صَبَرْنٰا عَلَیْهٰا وَ سَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلاً (42) أَ رَأَیْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً (43) أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً (44)
41-و هنگامی که تو را میبینند تنها به باد استهزایت میگیرند(سخن منطقی که ندارند میگویند:)آیا این کسی است که خدا او را به عنوان رسول مبعوث کرده است؟! 42-اگر ما بر پرستش خدایانمان استقامت نکنیم بیم آن میرود که او ما را گمراه سازد! اما هنگامی که عذاب الهی را دیدند به زودی میفهمند چه کسی گمراه بوده است؟! 43-آیا دیدی کسی را که هوای نفس خویش را معبود خود برگزیده است؟آیا تو میتوانی او را هدایت کنی؟یا به دفاع از او برخیزی؟ 44-آیا گمان میبری اکثر آنها میشنوند یا میفهمند؟آنها فقط همچون چهار پایانند بلکه گمراهتر!
گمراهتر از چهارپایان
جالب اینکه قرآن مجید در آیات این سوره،سخنان مشرکان را یک جا نقل نمیکند بلکه بخشی از آن را نقل کرده به پاسخگویی و اندرز و انذار میپردازد سپس بخش دیگری را به همین ترتیب ادامه میدهد.
آیات مورد بحث بازگو کننده نمونه دیگری از منطق مشرکان و کیفیت برخورد آنها با پیامبر اسلام و دعوت راستین او است.
نخست میگوید:"آنها هنگامی که تو را میبینند،تنها کاری که انجام میدهند این است که به باد مسخرهات گرفته میگویند آیا این همان کسی است که خدا او را به عنوان پیامبر مبعوث کرده است"( وَ إِذٰا رَأَوْکَ إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاّٰ هُزُواً أَ هٰذَا الَّذِی بَعَثَ اللّٰهُ رَسُولاً ) (1).
چه ادعای بزرگی میکند؟چه حرف عجیبی میزند؟راستی مسخره است! ولی نباید فراموش کرد که پیامبر اسلام ص همان کسی بود که قبل از رسالت،چهل سال در میان آنها زندگی کرد،به امانت و صداقت و هوش و درایت معروف بود،اما هنگامی که سران کفر،منافعشان به خطر افتاد همه این مسائل را به دست فراموشی سپردند،و با سخریه و استهزاء،مساله دعوت پیامبر اسلام ص را با آن همه شواهد و دلائل گویا به باد مسخره گرفتند و حتی او را متهم به جنون کردند! ***
1) 1) "هزوا"مصدر است،و در اینجا به معنی مفعول آمده،این احتمال نیز هست که مضاف در تقدیر باشد(موضع هزو)ضمنا تعبیر به"هذا"برای تحقیر و کوچک شمردن پیامبر است.
سپس قرآن در ادامه گفتار مشرکان و از زبان آنها چنین نقل میکند:
"اگر ما استقامت و پایداری بر پرستش خدایانمان نکنیم بیم آن میرود که این مرد ما را گمراه سازد"و ارتباطمان را با آنها قطع کند( إِنْ کٰادَ لَیُضِلُّنٰا عَنْ آلِهَتِنٰا لَوْ لاٰ أَنْ صَبَرْنٰا عَلَیْهٰا ) (1).
ولی قرآن از چند راه به آنها پاسخ میگوید نخست با یک جمله کوبنده به این گروه که اهل منطق نبودند چنین پاسخ میدهد:"هنگامی که عذاب الهی را دیدند به زودی میفهمند چه کسی گمراه بوده است"؟!( وَ سَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ الْعَذٰابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلاً ).
این عذاب ممکن است اشاره به عذاب قیامت باشد چنان که بعضی از مفسران مانند طبرسی در مجمع البیان گفتهاند،و یا عذاب دنیا همچون شکست دردناک روز"بدر"و امثال آن،چنان که قرطبی در تفسیر معروف خود گفته است.
و نیز ممکن است اشاره به هر دو باشد.
جالب اینکه این گروه گمراه در این سخنان خود به دو کار ضد و نقیض دست زدند،از یک سو پیامبر و دعوتش را به باد مسخره میگرفتند،اشاره به اینکه آن قدر ادعای او بی اساس است که ارزش برخورد جدی ندارد،و از سوی دیگر معتقد بودند که اگر دو دستی به آئین نیاکان خود نچسبند،امکان دارد سخنان پیامبر ص آنها را نیز از آن بازگرداند،و این نشان میدهد که سخنانش را فوق العاده جدی و مؤثر و حساب شده و دارای برنامه میدانستند این پریشان گویی از افراد سرگردان و لجوج بعید نیست.
بعلاوه بسیار دیده شده است که منکران حق هنگامی که در برابر امواج خروشان منطق رهبران الهی قرار میگیرند گاهی استهزاء را به عنوان یک تاکتیک
1) 1) کلمه"ان"در إِنْ کٰادَ لَیُضِلُّنٰا ،"مخففه"است و برای تاکید است و در تقدیر انه کاد بوده،و ضمیر آن ضمیر شان است.
برای کوچک نشان دادن و محو آن،انتخاب میکنند در حالی که در باطن چنین عقیدهای ندارند،و گاه آن را جدی گرفته با تمام وجود با آن مبارزه میکنند.
*** دومین پاسخی که قرآن از سخنان آنها میگوید در آیه بعد آمده است، روی سخن را به پیامبر کرده به عنوان دلداری و تسلی خاطر و هم به عنوان بیان دلیل اصلی عدم پذیرش دعوت پیامبر از سوی آنان میفرماید:
"آیا دیدی کسی که معبود خود را هوای نفس خویش برگزیده"؟!( أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ ).
"آیا با این حالت تو قادر به هدایت او و دفاع از او هستی"؟!( أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً ).
یعنی اگر آنها در برابر دعوت تو دست به استهزاء و انکار و انواع مخالفتها زدند نه به خاطر آن بوده که منطق تو ضعیف و دلائل تو غیر قانع کننده و در آئینت جای شک و تردید است بلکه به خاطر این است که آنها پیرو فرمان عقل و منطق نیستند،معبود آنها هوای نفسشان است،آیا انتظار داری چنین کسانی تو را پذیرا شوند،یا بتوانی در آنها نفوذ کنی؟! در معنی جمله أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ ،مفسران بزرگ بیانات گوناگونی دارند.
جمعی همانگونه که در بالا گفتیم گفتهاند منظور آنست که آنها یک بت دارند و آن هوای نفس آنها است و تمام کارهایشان از آن سرچشمه میگیرد.
در حالی که جمع دیگری معتقدند منظور آنست که آنها حتی در انتخاب کردن بتها هیچگونه منطقی را رعایت نمیکنند،بلکه هر گاه چشمشان به قطعه سنگ یا درخت جالبی میافتاد یا چیز دیگر که هوس آنها را برمیانگیخت آن را به عنوان"معبود"برمیگزیدند، در برابر آن زانو میزدند،قربانی میکردند
و حل مشکلات خود را از آن میخواستند!.
اتفاقا در شان نزول آیه فوق روایتی نقل کردهاند که مؤید این معنی است و آن اینکه:در یکی از سالها کار بر قریش در مکه سخت شد و در اطراف پراکنده شدند،بعضی از آنها همین که به درخت زیبا و یا سنگ جالبی برخورد میکردند آن را میپرستیدند،نام آن را اگر سنگ بود"صخره سعادت"گذاشته،برایش قربانی میکردند و خون قربانی را بر آن میپاشیدند،و حتی درمان بیماریهای حیوانات خود را از آن میخواستند! اتفاقا روزی عربی آمد و میخواست شترهای خود را به آن صخره بمالد و تبرک جوید شترها رم کردند و در بیابان پراکنده شدند او شعری گفت که مضمونش این بود:
"من به سراغ صخره سعادت آمدم تا پراکندگی ما را جمع کند،اما او جمع ما را به پراکندگی کشاند"! سپس گفت این سنگ سعادت چیست جز یک قطعه سنگ همسان زمین،نه انسان را به گمراهی میکشاند و نه به هدایت!.
مرد دیگری از عرب یکی از این قطعه سنگها را دید در حالی که روباهی بر آن بول میکرد،او این شعر را سرود: أ رب یبول الثعلبان برأسه لقد ذل ما بالت علیه الثعالب! :"آیا معبود است موجودی که روباه بر آن بول میکند؟*مسلما ذلیل است کسی که روباهان بر آن بول میکنند"! (1).
دو تفسیر بالا با هم منافاتی ندارند،اصل بت پرستی که زائیده خرافات است یک نوع هواپرستی است،و انتخاب بتهای گوناگون بدون هیچ منطقی،آن نیز شاخه دیگری از هوا پرستی است.
1) 1) تفسیر علی بن ابراهیم طبق نقل نور الثقلین جلد 4 صفحه 20.
در زمینه"بت هوا و هوس"در نکتهها،به خواست خدا،بحث مشروحی خواهد آمد.
*** بالآخره سومین پاسخی که قرآن از این گروه گمراه میگوید این است که میگوید:"آیا تو گمان میکنی که اکثر آنها گوش شنوا دارند،یا میفهمند"؟! ( أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ ).
"نه آنها تنها مانند چهارپایانند،بلکه گمراهتر"!( إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ).
یعنی سخریهها و سخنان زننده و غیر منطقی آنها هرگز تو را ناراحت نکند چون آدمی یا باید خود دارای عقل باشد و آن را به کار گیرد(و مصداق"یعقلون" گردد) و یا اگر از علم و دانش برخوردار نیست از دانایان سخن بشنود(و مصداق یسمعون باشد)اما این گروه نه آنند و نه این،و به همین دلیل با چهار پایان تفاوتی ندارند،و روشن است که از چهارپا نمیتوان توقعی داشت،جز نعره کشیدن و لگد زدن،و کارهای غیر منطقی انجام دادن.
بلکه اینها از چهارپایان نیز بدبختتر و بینواترند که آنها امکان تعقل و اندیشه ندارند،و اینها دارند و به چنان روزی افتادهاند!.
قابل توجه اینکه باز در اینجا قرآن،تعبیر به"اکثرهم"میکند و این حکم را به همه آنها تعمیم نمیدهد،چرا که ممکن است در میان آنها افرادی واقعا فریب خورده باشند که وقتی در مقابل حق قرار گرفتند تدریجا پردهها از مقابل چشمشان کنار میرود و پذیرای حق میشوند و این خود دلیل بر رعایت انصاف در بحثهای قرآنی است.
بی شک در وجود انسان،غرائز و امیال گوناگونی است که همه آنها برای ادامه حیات او ضرورت دارد:خشم و غضب،علاقه به خویشتن،علاقه به مال و زندگی مادی و امثال اینها،و بدون تردید دستگاه آفرینش همه اینها را برای همان هدف تکاملی آفریده است.
اما مهم این است که گاه اینها از حد تجاوز میکنند و پا را از گلیمشان فراتر مینهند و از صورت یک ابزار مطیع در دست عقل در میآیند و بنای طغیان و یاغیگری میگذارند،عقل را زندانی کرده و بر کل وجود انسان حاکم میشوند و زمام اختیار او را در دست میگیرند.
این همان چیزی است که از آن به"هوا پرستی"تعبیر میکنند که از تمام انواع بت پرستی خطرناکتر است،بلکه بت پرستی نیز از آن ریشه میگیرد.
بی جهت نیست که پیامبر گرامی اسلام ص بت"هوی"را برترین و بدترین بتها شمرده است در آنجا که میفرماید:
ما تحت ظل السماء من اله یعبد من دون اللّٰه اعظم عند اللّٰه من هوی متبع: "در زیر آسمان هیچ بتی بزرگتر در نزد خدا از هوی و هوسی که از آن پیروی کنند وجود ندارد"! (1).
و در حدیث دیگری از بعضی پیشوایان اسلام میخوانیم:
ابغض اله عبد علی وجه الارض الهوی: "مبغوضترین و منفورترین بتی که در زمین پرستش شده است بت هوی است"! و اگر نیک بیندیشیم به عمق این سخن به خوبی واقف میشویم،چرا که هواپرستی سرچشمه غفلت و بی خبری است،چنان که قرآن میگوید:
1) 1) تفسیر"در المنثور"در ذیل آیه مورد بحث به نقل از تفسیر المیزان ج 15 ص 257.
وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ :"از کسی که قلب او را غافل از یاد خود کردهایم و پیرو هوای خویش است اطاعت مکن"(کهف آیه 28).
از سوی دیگر هواپرستی سرچشمه کفر و بی ایمانی است،چنان که قرآن گوید: فَلاٰ یَصُدَّنَّکَ عَنْهٰا مَنْ لاٰ یُؤْمِنُ بِهٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ :"تو را از ایمان به قیامت باز ندارد کسی که ایمان به آن ندارد و پیرو هوای خویش است"(طه آیه 16).
از سوی سوم هواپرستی بدترین گمراهی است،قرآن میگوید: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ :"چه کسی گمراهتر است از آن کس که از هوای نفس خویش پیروی میکند و هدایت الهی نیافته است"(قصص آیه 50).
از سوی چهارم هواپرستی نقطه مقابل حقطلبی است و انسان را از راه خدا بیرون میبرد،چنان که در قرآن میخوانیم: فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ :"در میان مردم به حق داوری کن و پیرو هوی مباش که تو را از راه خدا گمراه میکند"(ص آیه 26).
از سوی پنجم هواپرستی مانع عدالت و دادگری است،چنان که در قرآن میخوانیم: فَلاٰ تَتَّبِعُوا الْهَویٰ أَنْ تَعْدِلُوا :"پیروی هوی مانع اجرای عدالت شما نگردد"(نساء-135).
بالآخره اگر نظام آسمان و زمین بر محور هوی و هوس مردم بگردد فساد سرتاسر پهنه هستی را خواهد گرفت: وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ :"اگر حق از هوی و هوس آنها پیروی کند آسمانها و زمین و تمام کسانی که در آنها هستند فاسد میشوند"(مؤمنون آیه 71).
در روایات اسلامی نیز تعبیرات تکان دهندهای در این زمینه به چشم میخورد:
در روایتی از علی ع میخوانیم:
الشقی من انخدع لهواه و غروره :
"بدبخت کسی است که فریب هوی و غرور خویش را بخورد" (1).
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم که:"هواپرستی دشمن عقل است"
(الهوی عدو العقل)
(2) .
و نیز میخوانیم:"هواپرستی اساس تمام رنجها است"
(الهوی اس المحن)
(3) .
و همان حضرت میفرماید:"هرگز نه دین با هواپرستی جمع میشود و نه عقل"
(لا دین مع هوی)
(4) (و لا عقل مع هوی)
(5) .
خلاصه آنجا که هواپرستی است نه پای دین در میان است و نه پای عقل،در آنجا چیزی جز بدبختی و رنج و بلا نیست،در آنجا جز بیچارگی و شقاوت و فساد نخواهد بود.
رویدادهای زندگی ما و تجربیات تلخی که در دوران عمر در مورد خویش و دیگران دیدهایم شاهد زنده تمام نکتههایی است که در آیات و روایات فوق در زمینه هواپرستی وارد شده است.
افرادی را میبینیم که چوب یک ساعت هواپرستی را تا آخر عمر میخورند!.
جوانانی را سراغ داریم که بر اثر پیروی از هوی چنان در دام اعتیادهای خطرناک و انحرافات جنسی و اخلاقی گرفتار شدهاند که تبدیل به موجودی زبون، ناتوان و بی ارزش گردیده،و تمام نیروها و سرمایههای خویش را از کف دادند.
در تاریخ معاصر و گذشته به نام کسانی برخورد میکنیم که به خاطر هوا- پرستیشان هزاران و گاه میلیونها انسان بی گناه را به خاک و خون کشیدهاند و نام ننگینشان تا ابد به زشتی برده میشود.
این اصل استثنا پذیر نیست حتی دانشمندان و عابدان پرسابقهای همچون "بلعم باعورا"بر اثر پیروی از هوای نفس چنان از اوج عظمت انسانیت سقوط کردند که قرآن مثل آنها را به سگ پلیدی میزند که همواره پارس میکند (آیه 176 سوره اعراف).
بنا بر این جای تعجب نیست که"پیامبر"ص و"امیر مؤمنان" ع میفرمایند:
"خطرناکترین پرتگاهی که بر سر راه سعادت شما قرار گرفته هواپرستی و آرزوهای دور و دراز است چرا که پیروی از هوی شما را از حق باز میدارد و آرزوهای دراز آخرت را به دست فراموشی میسپارد"
(ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان اتباع الهوی و طول الامل اما اتباع الهوی فیصد عن الحق و اما طول الامل فینسی الآخرة)
(1) .
تعبیراتی که در نقطه مقابل یعنی ترک هویپرستی در آیات و روایات وارد شده نیز عمق این مساله را از دیدگاه اسلام روشن میسازد،تا آنجا که کلید بهشت را ترس از خدا و مبارزه با هوای نفس میشمرد: وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَویٰ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْویٰ :"اما کسی که از مقام پروردگار بترسد و نفس خویش را از هواپرستی نهی کند بهشت جایگاه او است"(سوره نازعات آیه 40).
علی ع میفرماید:"شجاعترین مردم کسی است که بر هوای خویش پیروز شود"
(اشجع الناس من غلب هواه)
(2) .
در حالات دوستان حق و اولیای پروردگار و علما و بزرگان داستانهای زیادی نقل شده که بر اثر ترک هواپرستی به مقامات بلندی نائل شدند که از طرق عادی غیر ممکن بود.
در آیات فوق برای منعکس کردن اهمیت مطلب،نخست میفرماید:آنها که معبودشان هوای نفسشان است همچون چهارپایانند،بعد از آن ترقی کرده و اضافه میکند:بلکه از آنها گمراهترند! شبیه این تعبیر در آیه 172 سوره اعراف نیز آمده است که درباره دوزخیانی که به حکم استفاده نکردن از گوش و چشم و عقل خود،به چنان سرنوشتی گرفتار میشوند، میفرماید: أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ :"آنها همچون چهارپایانند بلکه گمراهتر"! گرچه گمراهتر بودن آنها اجمالا روشن است،ولی مفسران بحثهای جالبی روی این مساله کردهاند که با تحلیل و اضافاتی میتوان چنین گفت:
1-اگر چهارپایان،چیزی نمیفهمند و گوش شنوا و چشم بینایی ندارند، دلیلش عدم استعداد آنها است،اما از آنها بیچارهتر انسانی است که خمیره همه سعادتها در وجود او نهفته است و آن قدر خدا به او استعداد داده که میتواند نماینده و خلیفه اللّٰه در زمین گردد،ولی کارش به جایی میرسد که تا سر حد یک چهارپا سقوط میکند،تمام شایستگیهای خود را به هدر داده،و از اوج مسجود بودن فرشتگان به حضیض نکبت بار شیاطین سقوط میکند،این راستی دردناک است و گمراهی آشکار.
2-چهارپایان تقریبا حساب و کتابی ندارند و مشمول مجازاتهای الهی نیستند در حالی که آدمیان گمراه باید بار تمام اعمال خود را بر دوش کشند و کیفر اعمال خویش را بی کم و کاست ببینند.
3-چهارپایان برای انسانها خدمات زیادی دارند و کارهای مختلفی انجام میدهند،اما انسانهای طاغی و یاغی خدمتی که نمیکنند هیچ،هزاران بلا و مصیبت نیز میآفرینند.
4-چهارپایان خطری برای کسی ندارند و اگر هم داشته باشند،خطرشان محدود است اما ای وای از انسان بی ایمان مستکبر هویپرست که گاه آتش جنگی را روشن میکند که میلیونها نفر در آن خاکستر میشوند.
5-چهارپایان اگر قانون و برنامهای ندارند،ولی مسیری که آفرینش را در شکل"غرائز"برای آنان تعیین کرده است پیروی میکنند و در همان خط حرکت مینمایند،اما انسان قلدر سرکش،نه قوانین تکوین را به رسمیت میشناسد و نه قوانین تشریع را و هوی و هوسهای خود را حاکم بر همه چیز میشمرد.
6-چهارپایان هرگز برای کارهای خود توجیهگری ندارند،اگر خلافی کنند خلاف است و اگر راه خود را بروند،که میروند،همانست که هست اما یک انسان خود خواه خونخوار هویپرست بسیار میشود که تمام جنایات خود را آن چنان توجیه میکند که گویی دارد وظائف الهی و انسانی خویش را انجام میدهد! و به این ترتیب هیچ موجودی خطرناکتر و زیانبارتر از یک انسان هوی- پرست بی ایمان و سرکش نیست،و به همین دلیل در آیه 22 سوره انفال عنوان "شر الدواب"(بدترین جنبندگان)به او داده شده است،و چه عنوان مناسبی؟ ***
أَ لَمْ تَرَ إِلیٰ رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ اَلظِّلَّ وَ لَوْ شٰاءَ لَجَعَلَهُ سٰاکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا اَلشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً (45) ثُمَّ قَبَضْنٰاهُ إِلَیْنٰا قَبْضاً یَسِیراً (46) وَ هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَللَّیْلَ لِبٰاساً وَ اَلنَّوْمَ سُبٰاتاً وَ جَعَلَ اَلنَّهٰارَ نُشُوراً (47) وَ هُوَ اَلَّذِی أَرْسَلَ اَلرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً طَهُوراً (48) لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً وَ نُسْقِیَهُ مِمّٰا خَلَقْنٰا أَنْعٰاماً وَ أَنٰاسِیَّ کَثِیراً (49) وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا فَأَبیٰ أَکْثَرُ اَلنّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً (50)
45-آیا ندیدی چگونه پروردگارت سایه را گسترده؟و اگر میخواست آن را ساکن قرار میداد،سپس خورشید را بر وجود آن دلیل قرار دادیم.
46-سپس آن را آهسته جمع میکنیم.
47-او کسی است که شب را برای شما لباس قرار داد و روز را مایه حرکت و حیات! 48-و او کسی است که بادها را بشارتگرانی پیش از رحمتش فرستاد و از آسمان آبی پاک کننده نازل کردیم.
49-تا به وسیله آن سرزمین مرده را زنده کنیم،و آن را برای نوشیدن در اختیار مخلوقاتی که آفریدهایم-چهارپایان و انسانهای بسیار-بگذاریم.
50-ما این آیات را به صورتهای گوناگون در میان آنها قرار دادیم تا متذکر شوند ولی بیشتر مردم جز انکار و کفر کاری نکردند.
حرکت سایهها!
در این آیات سخن از قسمتهای مهمی از نعمتهای الهی به عنوان بیان اسرار توحید و خداشناسی است،اموری که اندیشه در آنها ما را به خالقمان آشناتر و نزدیکتر میسازد و با توجه به اینکه در آیات گذشته گفتگوهای فراوانی با مشرکان بود پیوند و ارتباط این آیات با گذشته روشن میشود.
در این آیات سخن از نعمت"سایهها"و سپس اثرات و برکات"شب"و"خواب و استراحت"و"روشنایی"روز و"وزش بادها"و"نزول باران"و"زنده شدن زمینهای مرده"و"سیراب شدن"چهارپایان و انسانها است.
نخست میگوید:"آیا ندیدی چگونه پروردگارت سایه را گسترده است"؟ ( أَ لَمْ تَرَ إِلیٰ رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ ).
"و اگر میخواست آن را ساکن قرار میداد"(سایهای همیشگی و جاودانی) ( وَ لَوْ شٰاءَ لَجَعَلَهُ سٰاکِناً ).
بدون شک این قسمت از آیه اشارهای است به اهمیت نعمت سایههای گسترده و متحرک،سایههایی که یک نواخت باقی نمیماند بلکه در حرکت است و نقل مکان میدهد،ولی در اینکه منظور از این سایه کدام یک از سایهها است در میان مفسران
گفتگو است:جمعی میگویند این سایه کشیده و گسترده همان سایهای است که بعد از طلوع فجر و قبل از طلوع آفتاب بر زمین حکمفرما است و لذتبخشترین سایهها و ساعات همان است،این نور کم رنگ و سایهگستر،از لحظه طلوع فجر شروع میشود و به هنگام طلوع آفتاب روشنایی جایگزین آن میگردد.
بعضی دیگر گفتهاند منظور تمام سایه شب است که از لحظه غروب شروع میشود و به لحظه طلوع آفتاب منتهی میگردد،زیرا میدانیم شب در حقیقت سایه نیمکره زمین است که در برابر آفتاب قرار گرفته،سایهای است مخروطی که در طرف مقابل در فضا گسترده میشود و این سایه مخروطی دائما در حرکت است و با طلوع آفتاب در یک منطقه پایان میگیرد و در منطقه دیگر تشکیل میشود.
بعضی نیز گفتهاند منظور سایهای است که بعد از ظهر برای اجسام پیدا میشود و تدریجا کشیدهتر و گستردهتر میگردد.
البته اگر جملههای بعد نبود ما از این جمله معنی وسیعی میفهمیدیم که تمام سایههای گسترده را در برمیگرفت ولی سایر قرائنی که به دنبال آن آمده نشان میدهد که تفسیر اول از همه مناسبتر است.
زیرا به دنبال آن میفرماید"سپس خورشید را بر وجود این سایه گسترده دلیل قرار دادیم"( ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً ).
اشاره به اینکه اگر آفتاب نبود مفهوم سایه روشن نمیشد،اصولا سایه از پرتو آفتاب به وجود میآید،زیرا"سایه"معمولا به تاریکی کم رنگی گفته میشود که برای اشیاء پیدا میشود و این در صورتی است که نور به جسمی که قابل عبور از آن نباشد بتابد و در طرف مقابل سایه آشکار شود،بنا بر این نه فقط طبق قانون تعرف الاشیاء باضدادها سایه را با نور باید تشخیص داد بلکه وجود آن نیز از برکت نور است.
بعد میفرماید:"سپس ما آن را آهسته جمع میکنیم"( ثُمَّ قَبَضْنٰاهُ إِلَیْنٰا قَبْضاً یَسِیراً ).
میدانیم هنگامی که خورشید طلوع میکند تدریجا سایهها برچیده میشود تا به هنگام ظهر که در بعضی از مناطق سایه به کلی معدوم میشود،زیرا آفتاب درست بالای سر هر موجودی قرار میگیرد،و در دیگر مناطق به حد اقل خود میرسد،و به این ترتیب سایهها نه یک دفعه ظاهر میگردند،و نه یک دفعه برچیده میشوند،و این خود یکی از حکمتهای پروردگار است،چرا که اگر انتقال از نور به ظلمت و بالعکس ناگهانی صورت میگرفت برای همه موجودات زیانآور بود،اما این نظام تدریجی در این حالت انتقالی چنان است که بیشترین فائده را برای موجودات دارد بی آنکه ضرری داشته باشد.
تعبیر به یسیرا اشاره به جمع شدن تدریجی سایه است،و یا اشاره به اینکه نظام ویژه نور و ظلمت در برابر قدرت پروردگار چیز ساده و آسانی است،و کلمه "الینا"نیز تاکید بر همین قدرت الهی است.
به هر حال جای تردید نیست همانگونه که انسان در زندگی خود نیاز به تابش"نور"دارد برای تعدیل و جلوگیری از زمانهای شدت نور،نیاز به "سایه"دارد،تابش نور یک نواخت زندگی را مختل میکند،همانگونه که سایه یک نواخت و ساکن،مرگبار است.
در صورت اول همه موجودات زنده میسوزند و در صورت دوم همه منجمد میشوند این نظام متناوب"نور"و"سایه"است که زندگی را برای انسان ممکن و گوارا ساخته.
لذا آیات دیگر قرآن وجود شب و روز را به دنبال یکدیگر از نعمتهای بزرگ الهی میشمرد،در یک جا میفرماید: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّٰهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِضِیٰاءٍ أَ فَلاٰ تَسْمَعُونَ :"بگو
اگر خداوند شب را برای شما جاویدان تا روز قیامت قرار میداد کدام معبود غیر اللّٰه بود که شعاعی از نور برای شما بیاورد آیا نمیشنوید"(قصص-71).
و بلافاصله میافزاید: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّٰهُ عَلَیْکُمُ النَّهٰارَ سَرْمَداً إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ :"بگو هر گاه خداوند روز را جاویدان تا روز قیامت قرار میداد کدام معبود غیر اللّٰه بود که برای شما شبی آورد که در آن آرام بگیرید،آیا نمیبینید"؟ (قصص-72).
و به دنبال این سخن نتیجهگیری میکند که این از رحمت خدا است که برای شما شب و روز قرار داد که هم در آن بیارامید و بیاسائید و هم از فضل او برای تحصیل معاش استفاده کنید شاید شکرگزاری نمائید وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (قصص-73).
و به همین دلیل قرآن یکی از نعمتهای بهشتی را"ظل ممدود"(سایه گسترده)میشمرد که نه نور خیره کننده و خستگیآور است و نه تاریکی وحشت آفرین.
*** بعد از ذکر نعمت سایهها،به شرح دو نعمت دیگر که کاملا متناسب با آن است پرداخته و گوشه دیگری از اسرار نظام هستی را که بیانگر وجود خدا است روشن میسازد،میفرماید"او کسی است که شب را برای شما لباس قرار داد" ( وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِبٰاساً ).
چه تعبیر زیبا و جالبی،"شب را لباس قرار داد"...این پرده ظلمانی نه تنها انسانها که تمام موجودات روی زمین را در خود مستور میسازد و آنها را همچون لباس،محفوظ میدارد و همچون پوششی که انسان به هنگام خواب برای ایجاد تاریکی و استراحت از آن استفاده میکند،او را در برمیگیرد.
بعد اشاره به نعمت خواب میکند:"او خواب را برای شما مایه راحت قرار داد"( وَ النَّوْمَ سُبٰاتاً ).
"سبات"در لغت از ماده"سبت"(بر وزن وقت)به معنی قطع نمودن است، سپس به معنی تعطیل کردن کار به منظور استراحت آمده،و اینکه"روز شنبه" را در لغت عرب"یوم السبت"مینامند به خاطر آنست که نامگذاری آن از برنامه یهود گرفته شده چرا که روز شنبه،روز تعطیلی آنها بود.
در حقیقت این تعبیر اشارهای به تعطیل تمام فعالیتهای جسمانی به هنگام خواب است،زیرا میدانیم در موقع خواب،قسمت مهمی از کارهای بدن به کلی تعطیل میشوند،و قسمت دیگر همچون کار قلب و دستگاه تنفس،برنامه عادی خود را بسیار کم کرده و به صورت آرامتر ادامه میدهند تا رفع خستگی و تجدید قوا شود.
خواب به موقع و به اندازه،تجدید کننده تمام نیروهای بدن است و نشاط آفرین و مایه قدرت،و بهترین وسیله برای آرامش اعصاب است،به عکس،قطع خواب مخصوصا برای یک مدت طولانی،بسیار زیانبار و حتی مرگ آفرین است و به همین دلیل یکی از مهمترین شکنجهها برای شکنجهگران قطع برنامه خواب است که مقاومت انسان را به سرعت در هم میشکند.
در پایان آیه به نعمت"روز"اشاره کرده،میفرماید:"و خداوند روز را مایه حرکت و حیات قرار داد"( وَ جَعَلَ النَّهٰارَ نُشُوراً ).
واژه"نشور"در اصل از نشر به معنی گستردن،در مقابل پیچیدن است این تعبیر ممکن است اشاره به گسترش روح به هنگام بیداری در سراسر بدن باشد که بی شباهت به زنده شدن بعد از مرگ نیست،و یا اشاره به گسترش انسانها در صحنه اجتماع و حرکت برای کارهای مختلف زندگی در روی زمین.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم که همه روز صبحگاهان
این جمله را میفرماید:
الحمد للّٰه الذی احیانا بعد ما اماتنا و الیه النشور: "ستایش مخصوص خداوندی است که ما را بعد از مرگ زنده کرد و حیات نوین بخشید، و سرانجام به سوی او محشور خواهیم شد" (1).
و براستی روشنایی روز از نظر روح و جسم انسان،حرکت آفرین است همانگونه که تاریکی،خوابآور و آرامبخش است.
در جهان طبیعت نیز به هنگام درخشش اولین اشعه خورشید جنب و جوش عظیمی همه موجودات زنده را فرا میگیرد،رستاخیزی در میان آنها بر پا میشود و هر یک به دنبال برنامه خویش به حرکت در میآیند،و حتی گیاهان نیز در برابر نور به سرعت تنفس و تغذیه و رشد و نمو میکنند،در حالی که با غروب آفتاب گویی شیپور خاموشی در سراسر جهان طبیعت زده میشود،پرندگان به لانهها بازمیگردند و موجودات زنده به استراحت و خواب میپردازند،حتی گیاهان در نوعی خواب فرو میروند.
*** بعد از بیان این مواهب عظیم که از اساسیترین پایههای زندگی انسانها است به موهبت بسیار مهم دیگری پرداخته میفرماید:"او کسی است که بادها را بشارتگرانی پیش از رحمتش فرستاد،و از آسمان آبی پاک کننده نازل کردیم" ( وَ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً طَهُوراً ).
نقش بادها به عنوان پیشقراولان نزول رحمت الهی بر کسی پوشیده نیست چرا که اگر آنها نبودند هرگز قطره بارانی بر سرزمین خشکی نمیبارید،درست است که تابش آفتاب،آب دریاها را تبخیر کرده به بالا میفرستد و تراکم این بخارها در قشر سرد بالای هوا تشکیل ابرهای بارانزا میدهد،ولی اگر بادها این ابرهای پر بار را از بالای اقیانوسها به سوی زمینها خشک نرانند،بار دیگر ابرها
1) 1) تفسیر قرطبی جلد 7 صفحه 4455.
تبدیل به باران میگردد و در همان دریا فرو میریزد.
خلاصه وجود این مبشران رحمت که به طور دائم در سرتاسر زمین در حرکتند سبب آبیاری خشکیهای روی زمین و نزول باران حیاتبخش و تشکیل رودها و چشمهها و چاههای پر آب و پرورش انواع گیاهان میگردد.
همیشه قسمتی از این بادها که در پیشاپیش تودههای ابر در حرکتند و آمیخته با رطوبت ملایمی هستند،نسیم دلانگیزی ایجاد میکنند که از درون آن بوی باران به مشام میرسد،اینان همچون بشارت دهندهای هستند که از قدوم مسافر عزیزی خبر میدهند.
تعبیر به"ریاح"(بادها)به صورت جمع شاید اشاره به انواع مختلف آنها باشد که بعضی شمالی،بعضی جنوبی،بعضی از شرق به غرب،و بعضی از غرب به شرق میوزد،و طبعا سبب گسترش ابرها در کل مناطق روی زمین میشود (1).
قابل توجه اینکه در اینجا"ماء"(آب)توصیف به"طهور"شده است که صیغه مبالغه از طهارت و پاکیزگی است،و به خاطر همین معنی مفهوم آن پاک بودن و پاک کردن است،یعنی آب هم ذاتا پاک است و هم اشیاء آلوده را پاک میکند اما غیر از آب،بسیاری از اشیاء پاکند،ولی هرگز نمیتوانند آلودهای را پاک کنند.
و به هر حال آب علاوه بر خاصیت حیاتبخشی،خاصیت فوق العاده مهم پاک کننده را دارد،اگر آب نبود در یک روز سر تا سر جسم و جان و زندگی ما کثیف و آلوده میشد،گرچه آب معمولا میکرب کش نیست ولی به خاطر خاصیت حلال بودن فوق العادهاش انواع میکربها را میتواند در خود حل کند و بشوید و از بین ببرد،و از این نظر کمک بسیار مؤثری به سلامت انسان و مبارزه با انواع بیماریها
1) 1) باید توجه داشت که"بشرا"به سکون شین مخفف"بشرا"(به ضم شین) جمع"بشور"(بر وزن قبول)به معنی مبشر و بشارت دهنده است.
میکند.
بعلاوه میدانیم پاکیزه کردن روح از آلودگیها به وسیله غسل و وضو نیز با آب انجام میگیرد پس این مایع حیاتبخش هم پاک کننده روح است و هم جسم.
*** اما این خاصیت پاک کننده بودن با تمام اهمیتی که دارد در درجه دوم قرار داده شده،لذا در آیه بعد اضافه میکند"هدف ما از نزول باران این است که سرزمین مرده را به وسیله آن زنده کنیم"( لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً ) (1).
و نیز"این آب حیاتبخش را برای نوشیدن در اختیار مخلوقانی که آفریدهایم:
چهارپایان و انسانهای بسیار،بگذاریم"( وَ نُسْقِیَهُ مِمّٰا خَلَقْنٰا أَنْعٰاماً وَ أَنٰاسِیَّ کَثِیراً ).
در اینجا چند نکته قابل توجه است:
1-در این آیه سخن از چهارپایان و انسانهای بسیار به میان آمده،هر چند تمام حیوانات و انسانها از آب باران استفاده میکنند.
این به خاطر آن است که اشاره به بیابانگردان و چادرنشینانی کند که مطلقا آبی در اختیار ندارند و به طور مستقیم از آب باران استفاده میکنند،این نعمت بزرگ برای آنها محسوستر است،هنگامی که قطعه ابری در آسمان ظاهر میشود،رگباری میزند و گودالها پر از آب زلال باران میشود حیواناتشان سیراب و خودشان نیز از آن مینوشند،جنبش حیات و زندگی را در وجود خود و چهارپایانشان به خوبی احساس میکنند.
2-جمله"نسقیه"از ماده"اسقاء"است،و تفاوت آن با"سقی"،چنان که
1) 1) باید توجه داشت که"بلدة"در اینجا به معنی بیابان و صحرا است،و با اینکه این لفظ مؤنث است صفت آن که"میتا"میباشد به صورت مذکر آمده به خاطر اینکه به معنی مکان است و مکان مذکر میباشد.
راغب در مفردات و بعضی دیگر از مفسران گفتهاند،این است که اسقاء به معنی آماده ساختن آب و در اختیار گذاردن است که هر موقع انسان اراده کند از آن بنوشد،در حالی که ماده"سقی"به معنی آن است که ظرف آب را به دست کسی بدهند،تا بنوشد و به تعبیر دیگر اسقاء معنی وسیعتر و گستردهتری دارد.
3-در این آیه،نخست سخن از زمینهای مرده به میان آمده،بعد چهارپایان و بعد انسانها،این تعبیر ممکن است به خاطر این باشد که تا زمینها بوسیله باران زنده نشوند چهارپایان غذایی نخواهند داشت،و تا چهارپایان جان نگیرند انسان نمیتواند از آنها تغذیه کند.
4-مطرح کردن مساله حیات بخشی آب بعد از مساله پاکسازی ممکن است اشاره به ارتباط نزدیک این دو با هم باشد(درباره اثرات حیاتبخش آب به طور مشروح در جلد 13 ذیل آیه 30 سوره انبیاء بحث کردهایم).
*** در آخرین آیه مورد بحث اشاره به"قرآن"کرده،میگوید:"ما این آیات را به صورتهای گوناگون و مؤثر در میان آنها قرار دادیم تا متذکر شوند و از آن به قدرت پروردگار پی برند،اما بسیاری از مردم جز انکار و کفر کاری در برابر آن نشان ندادند"( وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا فَأَبیٰ أَکْثَرُ النّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً ).
گرچه بسیاری از مفسران،مانند مرحوم طبرسی و شیخ طوسی در تبیان و علامه طباطبائی در المیزان و بعضی دیگر،ضمیر در جمله"صرفناه"را به باران بازگرداندهاند که مفهومش چنین میشود ما قطرات باران را در جهات مختلف روی زمین و مناطق گوناگون میفرستیم و آن را در میان انسانها تقسیم میکنیم تا متذکر این نعمت بزرگ خدا بشوند، ولی حق این است که این ضمیر به قرآن و آیات آن باز میگردد چرا که این تعبیر(به صورت فعل ماضی و مضارع)در ده
مورد از قرآن مجید آمده که در 9 مورد صریحا به آیات قرآن و بیانات آن باز میگردد،و در موارد متعددی جمله"لیذکروا"یا مانند آن،پشت سر آن قرار گرفته،بنا بر این بسیار بعید به نظر میرسد که در این یک مورد،این تعبیر، مفهوم دیگری داشته باشد.
اصولا ماده"تصریف"که به معنی تغییر دادن و دگرگون ساختن است تناسب چندانی با نزول آب باران ندارد،در حالی که با آیات قرآن که در لباسهای مختلف،گاه به صورت وعد و گاهی به صورت وعید،گاه به صورت امر و گاهی به صورت نهی و گاه به صورت سرگذشت پیشینیان میآید مناسبتر است.
وَ لَوْ شِئْنٰا لَبَعَثْنٰا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَذِیراً (51) فَلاٰ تُطِعِ اَلْکٰافِرِینَ وَ جٰاهِدْهُمْ بِهِ جِهٰاداً کَبِیراً (52) وَ هُوَ اَلَّذِی مَرَجَ اَلْبَحْرَیْنِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ وَ جَعَلَ بَیْنَهُمٰا بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً (53) وَ هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ مِنَ اَلْمٰاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ کٰانَ رَبُّکَ قَدِیراً (54) وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُهُمْ وَ لاٰ یَضُرُّهُمْ وَ کٰانَ اَلْکٰافِرُ عَلیٰ رَبِّهِ ظَهِیراً (55)
51-و اگر میخواستیم در هر شهر و دیاری پیامبری میفرستادیم.
52-بنا بر این از کافران اطاعت مکن و به وسیله قرآن با آنها جهاد بزرگی بنما.
53-و او کسی است که دو دریا را در کنار هم قرار داد یکی گوارا و شیرین و دیگری شور و تلخ و در میان آنها برزخی قرار داد تا با هم مخلوط نشوند(گویی هر یک به دیگری میگوید)دور باش و نزدیک نیا! 54-او کسی است که از آب انسانی را آفرید او را نسب و سبب قرار داد(و نسل او را از این دو طریق گسترش داد)و پروردگار تو همواره قادر است.
55-آنها غیر از خدا چیزهایی را میپرستند که نه به آنها سودی میرساند و نه زیانی، و کافران در برابر پروردگارشان(در طریق کفر)کمک کار یکدیگرند.
دو دریای آب شیرین و شور در کنار هم
نخستین آیه مورد بحث،اشاره به عظمت مقام پیامبر ص است،میفرماید:
"اگر ما میخواستیم در هر شهر و دیاری،پیامبری میفرستادیم"(اما چنین نکردیم و مسئولیت هدایت جهانیان را بر دوش تو افکندیم)( وَ لَوْ شِئْنٰا لَبَعَثْنٰا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَذِیراً ).
در واقع همانگونه که خداوند-طبق آیات گذشته-قدرت دارد دانههای باران حیاتبخش را به تمام سرزمینهای مرده بفرستد،این توانایی را نیز دارد که وحی و نبوت را در هر شهر و دیاری بر قلب پیامبری نازل کند،و برای هر امتی انذار کننده و بیم دهندهای بفرستد،اما خداوند آنچه را شایستهتر است برای بندگان برمیگزیند،زیرا تمرکز نبوت در وجود یک فرد باعث وحدت و انسجام انسانها و جلوگیری از هر گونه تفرقه و پراکندگی میشود.
این احتمال نیز وجود دارد که بعضی از مشرکان در کنار بهانههای دیگر این بهانه را نیز داشتند و میگفتند آیا بهتر نبود خدا در هر شهر و آبادی،پیامبری مبعوث میکرد؟ولی قرآن در پاسخ آنها میگوید:خدا اگر میخواست میتوانست چنین کند،اما قطعا صلاح امتها و ملتها این پراکندگی نبود.
به هر حال این آیه هم دلیلی است بر عظمت مقام پیامبر،و هم لزوم وحدت رهبری و هم سنگین بودن بار مسئولیت او.
*** به همین دلیل در آیه بعد دو دستور مهم را که دو برنامه اساسی پیامبران
را تشکیل میدهد بیان میکند،نخست روی سخن را به پیامبر اسلام ص کرده میفرماید:"بنا بر این از کافران اطاعت مکن"( فَلاٰ تُطِعِ الْکٰافِرِینَ ).
در هیچ قدم راه سازش با انحرافات آنها را پیش مگیر که سازشکاری با منحرفان،آفت دعوت به سوی خدا است،در برابر آنها محکم بایست و به اصلاح آنها بکوش،ولی مراقب باش ابدا تسلیم هوسها و خرافات آنها نشوی.
و اما دستور دوم اینکه"به وسیله قرآن با آنها جهاد بزرگی کن"( وَ جٰاهِدْهُمْ بِهِ جِهٰاداً کَبِیراً ).
جهادی بزرگ به عظمت رسالتت،و به عظمت جهاد تمام پیامبران پیشین، جهادی که تمام ابعاد روح و فکر مردم را در بر گیرد و جنبههای مادی و معنوی را شامل شود.
بدون شک منظور از جهاد در این مورد جهاد فکری و فرهنگی و تبلیغاتی است،نه جهاد مسلحانه،چرا که این سوره مکی است و میدانیم دستور جهاد مسلحانه در مکه نازل نشده بود.
و به گفته مرحوم"طبرسی"در مجمع البیان این آیه دلیل روشنی است بر اینکه جهاد فکری و تبلیغاتی در برابر وسوسههای گمراهان و دشمنان حق از بزرگترین جهادها است،و حتی ممکن است حدیث معروف پیامبر ص:
رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر: "ما از جهاد کوچک به سوی جهاد بزرگ بازگشتیم"اشاره به همین جهاد و عظمت کار دانشمندان و علما در تبلیغ دین باشد".
این تعبیر عظمت مقام قرآن را نیز بازگو میکند،چرا که وسیلهای است برای این جهاد کبیر،و سلاحی است برنده،که قدرت بیان و استدلال و تاثیر عمیق و جاذبیتش ما فوق تصور و قدرت انسانها است.
وسیله مؤثری است به درخشندگی آفتاب و روشنایی روز،به آرامبخشی پردههای شب،به حرکت آفرینی بادها،به عظمت ابرها و به حیاتبخشی قطرههای
باران که در آیات گذشته به آن اشاره رفته بود.
*** و پس از فاصله مختصری،باز به استدلال بر عظمت خداوند از طریق بیان نعمتهای او در نظام آفرینش میپردازد،و به تناسب بیان نزول قطرات حیاتبخش باران که در آیات قبل گذشت اشاره به مخلوط نشدن آبهای شیرین و شور کرده میفرماید:"او کسی است که دو دریا را در کنار هم قرار داد،یکی گوارا و شیرین و دیگری شور و تلخ،و در میان آنها برزخی قرار داد،گویی هر یک از آنها به دیگری میگوید:دور باش و نزدیک شدن تو به من حرام است"!( وَ هُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ وَ جَعَلَ بَیْنَهُمٰا بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً ).
"مرج"از ماده"مرج"(بر وزن فلج)به معنی مخلوط کردن و یا ارسال و رها نمودن است و در اینجا به معنی در کنار هم قرار گرفتن آب شیرین و شور است.
"عذب"به معنی گوارا و پاکیزه و خنک،و"فرات"به معنی خوش طعم و خوشگوار است،"ملح"به معنی شور،و"اجاج"به معنی تلخ و گرم است(بنا بر این ملح و اجاج نقطه مقابل عذب و فرات است).
"برزخ"به معنی حجاب و حائل میان دو چیز است.
و جمله" حِجْراً مَحْجُوراً "چنان که سابقا هم(ذیل آیه 22 همین سوره)اشاره کردیم جملهای بوده است که در میان عرب به هنگامی که با کسی روبرو میشدند و از او وحشت داشتند برای گرفتن امان،این جمله را میگفتند،یعنی"ما را معاف و در امان دارید و از ما دور باشید".
به هر حال این آیه یکی دیگر از مظاهر شگفتانگیز قدرت پروردگار را در جهان آفرینش ترسیم میکند که چگونه یک حجاب نامرئی،و حائل ناپیدا
در میان دریای شور و شیرین قرار میگیرد و اجازه نمیدهد آنها با هم آمیخته شوند.
البته امروز ما این را میدانیم که این حجاب نامرئی همان"تفاوت درجه غلظت آب شور و شیرین"و به اصطلاح تفاوت"وزن مخصوص"آنها است که سبب میشود تا مدت مدیدی به هم نیامیزند.
گرچه جمعی از مفسران برای پیدا کردن چنین دو دریایی در روی کره زمین به زحمت افتادهاند که در کجا دریای آب شیرین در کنار آب شور قرار گرفته و مخلوط نمیشود،ولی این مشکل نیز برای ما حل شده است،زیرا میدانیم تمام رودخانههای عظیم آب شیرین که به دریاها میریزند در کنار ساحل،دریایی از آب شیرین تشکیل میدهند و آبهای شور را به عقب میرانند و تا مدت زیادی این وضع ادامه دارد،و به خاطر تفاوت درجه غلظت آنها از آمیخته شدن با یکدیگر ابا دارند،و هر یک به دیگری"حجرا مهجورا"میگوید! جالب اینکه بر اثر جزر و مد آب دریاها که در شبانه روز دو مرتبه بر اثر جاذبه ماه صورت میگیرد سطح آب دریا به مقدار زیادی بالا و پائین میرود،این آبهای شیرین که دریایی را تشکیل دادهاند در مصب همان رودخانهها و نقاط اطراف آن در خشکی پیش میروند و انسانها از زمانهای قدیم از این موضوع استفاده کرده،نهرهای زیادی در این گونه مناطق دریا کندهاند و زمینهای فراوانی را زیر کشت درختان بردهاند که وسیله آبیاری آنها همین آب شیرین است که به وسیله جزر و مد بر مناطق وسیع گسترش مییابد.
هم اکنون در جنوب ایران شاید ملیونها نخل وجود دارد که ما قسمتی از آن را از نزدیک مشاهده کردهایم که تنها با همین وسیله آبیاری میشوند،و در فاصله زیادی از ساحل دریا قرار گرفتهاند،در سالهایی که بارندگی کم و آب رودخانههای عظیمی که به دریا میریزد تقلیل پیدا کند گاهی آب شور غلبه میکند که مردم کشاورز این سامان از آن سخت نگران میشوند زیرا به زراعت آنها لطمه میزند.
ولی معمولا چنین نیست و این آب"عذب و فرات"که در کنار آن آب"ملح و اجاج"قرار گرفته،به آن آمیخته نمیشود،سرمایه بزرگی برای آنها محسوب میشود.
ناگفته پیدا است وجود علل طبیعی در اینگونه مسائل هرگز از ارزش آنها نمیکاهد مگر طبیعت چیست؟جز فعل خدا و اراده و مشیت پروردگار است که این خواص را به این موجودات داده؟! جالب اینکه هنگامی که انسان با هواپیما از این مناطق میگذرد،منظره این دو آب که رنگهای متفاوتی دارند و با هم آمیخته نمیشوند به خوبی نمایان است که انسان را به یاد این نکته قرآنی میاندازد.
ضمنا قرار گرفتن این آیه در میان آیات مربوط به"کفر"و"ایمان"ممکن است اشاره و تشبیهی در این امر نیز باشد که گاهی در یک جامعه،در یک شهر،و گاه حتی در یک خانه افرادی با ایمان که همچون آب عذب و فراتند در کنار افراد بی ایمان که همچون آب ملح و اجاجند،با دو طرز تفکر،دو نوع عقیده،و دو نوع عمل پاک و ناپاک،قرار میگیرند،بی آنکه بهم آمیخته شوند.
*** در آیه بعد به مناسبت بحث نزول باران و همچنین دریاهای آب شور و شیرین که در کنار هم قرار میگیرند سخن از آفرینش انسان از آب به میان آورده میگوید:"او کسی است که از آب انسانی را آفرید"( وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمٰاءِ بَشَراً ).
و به راستی صورتگری کردن در آب و چنین نقش بدیعی را بر آب زدن دلیل بر نهایت قدرت پروردگار است،در حقیقت در آیات گذشته سخن از پرورش گیاهان به وسیله باران در میان بود و در اینجا سخن از مرحله عالیتری یعنی آفرینش انسان از آب در میان است.
در اینکه منظور از آب در اینجا کدام آب است در میان مفسران گفتگو است:
جمعی معتقدند منظور از"بشر"نخستین انسان یعنی آدم ع است چرا که آفرینش او از"طین"یعنی معجونی از آب و خاک بود،بعلاوه طبق بعضی از روایات اسلامی نخستین موجودی که خدا آفرید آب بود و انسان را از آن آب آفرید.
نکره بودن"بشرا"(انسانی را)گواه این معنی است.
اما جمعی دیگر معتقدند که منظور از"ماء"آب نطفه است که همه انسانها به قدرت پروردگار توسط آن به وجود میآیند،و با آمیزش نطفه مرد"اسپر" که در آب شناور است با"اوول"نطفه زن،نخستین جوانه حیات انسان یعنی اولین سلول زنده آدمی به وجود میآید.
اگر انسان مراحل انعقاد نطفه را از آغاز تا پایان دوران جنینی تحت بررسی و مطالعه دقیق قرار دهد آن قدر آیات عظمت حق و قدرت آفریدگار را در آن مشاهده میکند که به تنهایی برای شناخت ذات پاک او کافی است.
گواه این تفسیر جملهای است که در ذیل آیه آمده و شرح آن را خواهیم داد ( فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً ).
از این گذشته بدون شک بیشترین قسمت وجود انسان را آب تشکیل میدهد به طوری که میتوان گفت ماده اصلی وجود هر انسانی آب است،و به همین دلیل مقاومت انسان در برابر کمبود آب بسیار کم است،در حالی که انسان در برابر کمبود مواد غذایی میتواند روزها و هفتهها مقاومت کند.
البته این احتمال نیز وجود دارد که همه این معانی در مفهوم آیه جمع باشد یعنی هم بشر نخستین از آب آفریده شده،و هم پیدایش تمام افراد انسان از آب نطفه است،و هم آب مهمترین ماده ساختمان بدن انسان را تشکیل میدهد،آبی که از سادهترین موجودات این جهان محسوب میشود چگونه مبدء پیدایش چنین
خلق شگرفی شده است؟!این دلیل روشن قدرت او است.
به دنبال آفرینش انسان،سخن از گسترش نسلها به میان آورده،میگوید:
"خداوند این انسان را از دو شاخه گسترش داد:شاخه نسب و صهر"( فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً ).
منظور از"نسب"پیوندی است که در میان انسانها از طریق زاد و ولد به وجود میآید،مانند ارتباط پدر و فرزند یا برادران به یکدیگر،اما منظور از "صهر"که در اصل به معنی"داماد"است،پیوندهایی است که از این طریق میان دو طایفه بر قرار میشود،مانند پیوند انسان با نزدیکان همسرش،و این دو،همان چیزی است که فقهاء در مباحث نکاح از آن تعبیر به"نسب"و"سبب"میکنند.
در قرآن مجید در سوره نساء به هفت مورد از محارم که از طریق نسب به وجود میآیند اشاره شده(مادر،دختر،خواهر،عمه،خاله،دختر برادر و دختر خواهر)و به چهار مورد از موارد سبب و صهر(دختر همسر،مادر همسر همسر فرزند،و همسر پدر).
البته در تفسیر این جمله نظرات دیگری از سوی مفسران اظهار شده اما آنچه گفتیم روشنتر و قویتر از همه است.
از جمله اینکه:جمعی"نسب"را به معنی فرزندان پسر،و"صهر"را به معنی فرزندان دختر دانستهاند،چرا که پیوندهای نسبی روی پدران حساب میشود، نه روی مادران.
ولی به طوری که در تفسیر نمونه جلد 2 ذیل آیه 61 سوره آل عمران مشروحا گفتهایم این یک اشتباه بزرگ است که از سنتهای دوران قبل از اسلام سرچشمه گرفته است که نسب را تنها از طریق پدر میدانستند،و مادر هیچ نقشی نداشت، در حالی که در فقه اسلامی و در میان همه دانشمندان اسلام مسلم است که احکام محرم بودن نسبی هم از ناحیه پدر و هم از ناحیه مادر است(برای توضیح بیشتر
به تفسیر نمونه جلد 2 صفحه 437 مراجعه فرمائید).
قابل توجه اینکه حدیث معروفی در اینجا داریم که در کتب شیعه و اهل تسنن نقل شده است،طبق این حدیث آیه فوق درباره پیامبر ص و علی ع نازل شده،چرا پیامبر ص دخترش فاطمه ع را به همسری علی ع در آورد و به این ترتیب علی ع هم پسر عموی پیامبر ص و هم همسر دخترش بود،و این است معنی"نسبا و صهرا" (1).
اما همانگونه که بارها گفتهایم این گونه روایات بیان مصداقهای روشن است و مانع از عمومیت مفهوم آیه نیست،آیه هر گونه پیوندی را که از طریق نسب و دامادی به وجود میآید شامل میشود که یکی از مصداقهای روشنش پیوند علی ع با پیامبر ص از دو جهت بود.
در پایان آیه به عنوان تاکید بر مسائل گذشته میفرماید:"پروردگار تو همواره قادر بوده و هست"( وَ کٰانَ رَبُّکَ قَدِیراً ).
*** سرانجام در آخرین آیه مورد بحث،انحراف مشرکان را از اصل توحید، از طریق مقایسه قدرت بتها با قدرت پروردگار که نمونههای آن در آیات قبل گذشت روشن میسازد،میگوید:"آنها معبودهایی جز خدا میپرستند که نه سودی به آنها میرساند و نه زیانی"( وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُهُمْ وَ لاٰ یَضُرُّهُمْ ).
مسلم است تنها وجود سود و زیان نمیتواند معیار پرستش باشد،ولی قرآن با این تعبیر بیانگر این نکته است که آنها هیچ بهانهای برای این پرستش ندارند چرا که بتها موجوداتی هستند کاملا بی خاصیت و فاقد هر گونه ارزش و تاثیر مثبت یا منفی.
و در پایان آیه اضافه میکند:"کافران در برابر پروردگارشان(در طریق
1) 1) مجمع البیان و تفسیر روح المعانی ذیل آیه.
کفر)به یکدیگر کمک میکنند"( وَ کٰانَ الْکٰافِرُ عَلیٰ رَبِّهِ ظَهِیراً ).
آنها در مسیر انحرافیشان تنها نیستند،و بطور قاطعی یکدیگر را تقویت مینمایند،نیروهایی را که میبایست در مسیر"اللّٰه"بسیج کنند،بر ضد آئین خدا و پیامبرش و مؤمنان راستین بسیج مینمایند.
و اگر میبینیم بعضی از مفسران،"کافر"را در اینجا منحصرا به"ابو جهل" تفسیر کردهاند از باب ذکر مصداق واضح است،و گرنه کافر در همه جا معنی وسیعی دارد که همه کفار را شامل میشود.
در نخستین آیه مورد بحث این سخن پروردگار را خواندیم که"اگر میخواستیم در هر شهر و دیاری،پیامبری انذار کننده مبعوث میکردیم ولی چنین نکردیم.
این مسلما به خاطر آنست که پیامبران رهبران امتها هستند و میدانیم تفرقه در مساله رهبری موجب تضعیف هر امت و ملت است،مخصوصا در آنجا که سخن از خاتمیت در میان است و باید رهبری تا پایان جهان تداوم یابد اهمیت تمرکز و وحدت آشکارتر میشود.
رهبر واحد میتواند تمام نیروها را متحد سازد،و به آنها انسجام و وحدت برنامه دهد،و در حقیقت مساله وحدت رهبری،انعکاسی است از حقیقت توحید در اجتماع انسانی که نقطه مقابل آن یک نوع شرک و تفرقه و نفاق است.
و اگر در آیه 24 سوره فاطر میخوانیم وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ :
"هر امتی پیامبری انذار کننده داشته"هیچ گونه منافاتی با بحث فوق ندارد، زیرا سخن از امت است،نه از اهل هر شهر و هر دیار.
از مقام پیامبران که بگذریم در ردههای پائینتر رهبری نیز همین اصل
حاکم است،و ملتهایی که از نظر رهبری گرفتار تجزیه شدهاند علاوه بر ضعف و زبونی به تجزیه در سایر شؤونشان انجامیده است.
"جهاد کبیر"تعبیر گویایی است از اهمیت برنامه یک مبارزه سازنده الهی.
جالب اینکه در آیات فوق،این عنوان به قرآن داده شده است،و یا به تعبیر دیگر به عمل کسانی که به وسیله قرآن با کژیها و انحرافات و آلودگیها مبارزه میکنند.
این تعبیر از یک سو اهمیت مبارزات منطقی و عقیدتی را روشن میسازد،و از سوی دیگر عظمت مقام قرآن را.
در بعضی از روایات آمده است که"ابو سفیان"و"ابو جهل"و بعضی دیگر از سران شرک شبی از شبها جداگانه برای شنیدن آیات قرآن به طور مخفیانه،هنگامی که پیامبر ص مشغول نماز بود آمدند و هر یک بدون اینکه دیگری بداند در محلی پنهان شده آن شب مدتی طولانی آیات قرآن را از پیامبر ص شنیدند،هنگامی که پراکنده شدند سفیده صبح دمیده بود،و اتفاقا به هنگام بازگشت از یک راه آمدند و سرشان فاش شد و به سرزنش همدیگر پرداختند و تاکید کردند چنین کاری نباید تکرار شود،چرا که اگر بعضی از جاهلان این صحنه را ببینند باعث شک و تردیدشان خواهد شد! ولی در شب دوم همین برنامه تکرار شد و باز به هنگام بازگشت با یکدیگر روبرو شدند و ناراحت و نگران گشتند و همان سخنان قبل را تکرار و تاکید نمودند.
شب سوم نیز همان برنامه تجدید شد و به هنگامی که یکدیگر را دیدند گفتند:ما از اینجا نباید حرکت کنیم تا عهد و پیمان ببندیم که دیگر این کار
تکرار نشود،عهد و پیمان بستند و از هم جدا شدند.
فردا صبح یکی از مشرکان به نام"اخنس بن شریق"عصای خود را برگرفت و به سوی خانه"ابو سفیان"آمد،و به او گفت بگو ببینم:عقیده تو در باره آنچه از محمد ص شنیدی چیست؟ابو سفیان گفت:به خدا قسم مطالبی شنیدم که معنای آن را به خوبی درک کردم ولی مسائلی را هم شنیدم که معنا و مراد آن را نفهمیدم!.
"اخنس"از نزد ابو سفیان بیرون آمد،و به سراغ خانه"ابو جهل"رفت و به او گفت:تو درباره آنچه از محمد شنیدی چه میگویی؟! ابو جهل گفت:چه شنیدم؟مطلب این است که ما و فرزندان ابو عبد مناف در افتخارات با هم رقابت داریم،آنها گرسنگان را اطعام کردند ما هم کردیم، بی مرکبان را مرکب دادند،ما هم دادیم،بخشیدند و انفاق کردند،ما هم کردیم،و دوش به دوش هم جلو میآمدیم،اما آنها ادعا کردند که از ما پیامبری برخاسته که وحی آسمانی به او میرسد،ما چگونه میتوانیم در این امر با آنها رقابت کنیم؟ حال که چنین است به خدا سوگند به او ایمان نمیآوریم و هرگز او را تصدیق نخواهیم کرد! "اخنس"برخاست و او را ترک گفت (1).
آری جاذبه قرآن آنها را شبهای متوالی به سوی خود میکشاند و تا سفیده صبح غرق این جاذبه الهی بودند،ولی خود خواهی و تعصب و حفظ منافع مادی آن چنان بر آنها مسلط بود که مانع از پذیرش حق میشد.
بدون تردید این نور الهی،این قدرت را دارد که هر قلب آمادهای را هر جا باشد به سوی خود جذب کند و به همین دلیل در آیات مورد بحث،قرآن وسیله جهاد کبیر معرفی شده است.
1) 1) "سیره ابن هشام"جلد اول صفحه 337 و"تفسیر فی ظلال"جلد 6 صفحه 172.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً (56) قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلیٰ رَبِّهِ سَبِیلاً (57) وَ تَوَکَّلْ عَلَی اَلْحَیِّ اَلَّذِی لاٰ یَمُوتُ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَ کَفیٰ بِهِ بِذُنُوبِ عِبٰادِهِ خَبِیراً (58) اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ اَلرَّحْمٰنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبِیراً (59)
56-ما تو را جز به عنوان بشارت دهنده و انذار کننده نفرستادیم.
57-بگو من در برابر ابلاغ این آئین هیچگونه پاداشی از شما مطالبه نمیکنم،تنها پاداش من این است که کسانی بخواهند راهی به سوی پروردگارشان برگزینند.
58-و توکل بر خداوندی کن که هرگز نمیمیرد،و تسبیح و حمد او به جای آور،و همین بس که او از گناهان بندگانش آگاه است.
59-او خدایی است که آسمانها و زمین و آنچه را در میان ایندو است در شش روز(شش دوران)آفرید،سپس بر عرش قدرت قرار گرفت(و به تدبیر جهان پرداخت) او خداوند رحمن است،از او بخواه که از همه چیز آگاه است.
پاداش من هدایت شماست!
از آنجا که در آیات گذشته سخن از اصرار بت پرستان بر پرستش بتهایی بود که مطلقا سود و زیانی ندارند،در نخستین آیات مورد بحث اشاره به وظیفه پیامبر ص در برابر این متعصبان لجوج کرده میگوید:"ما تو را جز به عنوان
بشارت دهنده و انذار کننده نفرستادیم"( وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً ) (1).
اگر آنها دعوت تو را نپذیرفتند ایرادی بر تو نیست،تو وظیفه خود را که بشارت و انذار است انجام دادی،و دلهای آماده را به سوی خدا دعوت کردی.
این سخن هم وظیفه پیامبر را مشخص میکند و هم تسلی خاطری برای او است،و هم نوعی تهدید و بی اعتنایی به این گروه گمراه میباشد.
*** سپس به پیامبر ص دستور میدهد که به آنها"بگو من از شما در برابر این قرآن و ابلاغ این آئین آسمانی هیچ گونه اجر و پاداشی مطالبه نمیکنم" ( قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ ).
بعد اضافه میکند:"تنها اجری که من میخواهم این است که مردم بخواهند راهی به سوی پروردگارشان برگزینند"( إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلیٰ رَبِّهِ سَبِیلاً ).
یعنی تنها اجر و پاداش من هدایت شما است،آنهم از روی اراده و اختیار نه اکراه و اجبار،و این تعبیر جالبی است که نهایت لطف و محبت پیامبر ص را نسبت به پیروانش روشن میسازد،چرا که اجر و مزد خود را سعادت و خوشبختی آنان میشمرد (2).
بدیهی است هدایت امت اجر معنوی فوق العادهای برای پیامبر ص دارد چرا که"الدال علی الخیر کفاعله":هر کس راهنمای کار خیری باشد همچون رهرو آن راه است.
1) 1) "نذیر"به اعتقاد بعضی صیغه مبالغه است،در حالی که"مبشر"تنها اسم فاعل میباشد،این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر این باشد که پیامبر(ص)در برابر گروهی بی ایمان قرار گرفته بود که در انحراف خود سخت اصرار داشتند و طبعا او باید آنها را بسیار انذار کند(روح المعانی ذیل آیه مورد بحث).
2) 2) بنا بر این استثناء در آیه فوق"استثنای متصل"است،هر چند در بدو نظر منقطع جلوه میکند.
در تفسیر این آیه احتمالات دیگری نیز دادهاند،از جمله:
جمعی از مفسرین معتقدند که معنی آیه چنین است:"من از شما هیچگونه پاداشی نمیخواهم مگر اینکه خود بخواهید اموالی در راه خدا به نیازمندان انفاق کنید که آن بسته به میل خود شما است" (1).
ولی تفسیر اول بسیار نزدیکتر به معنی آیه است.
از آنچه در بالا گفتیم روشن شد که ضمیر در"علیه"به قرآن و تبلیغ آئین اسلام باز میگردد چرا که سخن از عدم مطالبه اجر و پاداش در برابر این دعوت است.
این جمله علاوه بر اینکه بهانههای مشرکان را قطع میکند،روشن میسازد که قبول این دعوت الهی بسیار سهل و ساده و آسان و برای همه کس بدون هیچ زحمت و هزینهای امکان پذیر است.
و این خود گواهی است بر صدق دعوت پیامبر ص و پاکی فکر و برنامه او چرا ک مدعیان دروغین حتما برای اجر و پاداشی خواه مستقیم یا غیر مستقیم دست به این کار میزنند.
*** آیه بعد تکیهگاه اصلی پیامبر را روشن میسازد و میفرماید:"توکل بر خداوندی کن که زنده است و هرگز نمیمیرد"( وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لاٰ یَمُوتُ ).
و با داشتن تکیهگاه و پناهگاه و سرپرستی که همیشه زنده است و همیشه زنده خواهد بود نه نیازی به اجر و پاداش آنها داری،و نه وحشتی از ضرر و زیان و توطئه آنان.
و اکنون که چنین است"تسبیح و حمد او بجا آور"از نقصها منزه بشمر،و در
1) 1) در این صورت استثناء،"استثناء منقطع"خواهد بود.
برابر همه کمالات او را ستایش کن( وَ سَبِّحْ بِحَمْدِهِ ).
در حقیقت این جمله را میتوان به منزله تعلیل بر جمله قبل دانست،زیرا هنگامی که او از هر عیب و نقص پاک و به هر کمال و حسنی آراسته است،چنین کسی شایسته توکل میباشد.
سپس اضافه میکند:از کارشکنی و توطئههای دشمنان نگران مباش"همین بس که خداوند از گناهان بندگانش آگاه است"و به موقع حساب آنها را میرسد ( وَ کَفیٰ بِهِ بِذُنُوبِ عِبٰادِهِ خَبِیراً ).
*** آیه بعد بیان قدرت پروردگار در پهنه جهان هستی است و توصیف دیگری است از این تکیهگاه مطمئن،میفرماید:"او کسی است که آسمانها و زمین و آنچه را در میان این دو است در شش روز(شش دوران)آفرید"( اَلَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ).
"سپس بر عرش قدرت قرار گرفت"،و به تدبیر عالم پرداخت( ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ ).
کسی که دارای این قدرت وسیع است میتواند متوکلان بر خود را در برابر هر خطر و حادثهای حفظ کند،که هم آفرینش جهان به وسیله او بوده و هم اداره و رهبری و تدبیر آن در اختیار ذات پاک او است.
ضمنا آفرینش جهان به صورت تدریجی اشارهای به این واقعیت است که خدا در هیچ کاری عجله ندارد،اگر دشمنان تو را سریعا مجازات نمیکند برای همین است که به آنها میدان و مهلت میدهد تا به اصلاح خویش بپردازند،بعلاوه کسی عجله میکند که از فوت فرصت،خوف دارد،و این درباره خداوند قادر متعال متصور نیست.
درباره آفرینش جهان هستی در شش روز و این که"روز"در این گونه
موارد به معنی"دوران"است،دورانی که ممکن است میلیونها و یا میلیاردها سال طول بکشد،و شواهد این معنی از ادبیات عرب،و ادبیات زبانهای دیگر، به طور مشروح در جلد ششم تفسیر نمونه آیه 54 سوره اعراف(صفحه 200 به بعد) بحث کردهایم،و این دورانهای ششگانه را نیز مشخص نمودهایم.
و نیز معنی"عرش"و جمله" اِسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ "در همانجا آمده است.
و در پایان آیه اضافه میکند"او خداوند رحمان است"( اَلرَّحْمٰنُ ).
کسی که رحمت عامش همه موجودات را در برگرفته،و مطیع و عاصی و مؤمن و کافر از خوان نعمت بی دریغش بهره میگیرند.
اکنون که خدایی داری بخشنده و قادر و توانا،"اگر چیزی میخواهی از او بخواه که از خواست همه بندگانش آگاه است"( فَسْئَلْ بِهِ خَبِیراً ).
در حقیقت این جمله نتیجه مجموع بحثهای گذشته است که میگوید به آنها اعلام کن که من از شما پاداش نمیخواهم و بر خدایی توکل کن که جامع اینهمه صفات است،هم قادر است،هم رحمن،هم خبیر است و هم آگاه،حال که چنین است هر چه میخواهی از او بخواه.
مفسران در تفسیر این جمله بیانات دیگری دارند و غالبا سؤال را در اینجا به معنی پرسش کردهاند(نه تقاضا)و گفتهاند مفهوم جمله این است که اگر میخواهی درباره آفرینش هستی و قدرت پروردگار سؤال کنی از خود او بهپرس که از همه چیز با خبر است.
بعضی علاوه بر این که"سؤال"را به"پرسش"تفسیر کردهاند گفتهاند منظور از"خبیر"جبرئیل و یا پیامبر است یعنی صفات خدا را از آنها بپرس.
البته تفسیر اخیر بسیار بعید به نظر میرسد،و تفسیر قبل از آن نیز چندان متناسب با آیات گذشته نیست و آنچه در معنی آیه گفتیم که منظور از سؤال تقاضا
و درخواست از خدا است نزدیکتر به نظر میرسد (1).
در بسیاری از آیات قرآن میخوانیم که پیامبران الهی با صراحت این حقیقت را بیان میکردند که ما هیچ اجر و پاداشی از هیچ کس نمیطلبیم بلکه اجر ما تنها بر خداوند بزرگ است.
آیات 109 و 127 و 145 و 164 و 180 سوره شعراء،همچنین آیات 29 و 51 سوره هود،و آیه 72 سوره یونس،و 47 سبا،بر این معنی دلالت دارد بدون شک این عدم مطالبه اجر هر گونه اتهامی را از پیامبران راستین دفع میکند،بعلاوه میتوانند با آزادی کامل به کار خود ادامه دهند و قفل و بندهایی که بر اثر رابطه مادی ممکن است بر زبان آنها گذاشته شود از بین میرود.
اما جالب اینکه در مورد پیامبر اسلام سه تعبیر مختلف دیده میشود:
1-تعبیری که در آیات فوق آمده که میگوید:"اجر و پاداش من تنها این است که شما هدایت شوید"!این تعبیری است فوق العاده پر معنی و جذاب.
2-تعبیری که در آیه 23 سوره شوری آمده است" قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ ":"من از شما پاداشی نمیطلبم جز دوستی بستگانم"! 3-تعبیری که در آیه 47 سوره سبا آمده است( قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ ):بگو پاداشی را که از شما خواستم تنها به سود شما است اجر و پاداش من تنها بر خداوند میباشد.
1) 1) طبق این تفسیر"با"در"به"زائده است،اما طبق تفاسیر دیگر با به معنی "عن"میباشد.
از ضمیمه کردن این سه تعبیر بهم چنین نتیجه میگیریم که: اگر در مورد پیامبر اسلام ص اجر رسالت مودت ذی القربی شمرده شده است،این مودت از یک سو به سود خود مؤمنان است،نه به سود پیامبر،و از سوی دیگر این محبت وسیلهای است برای هدایت یافتن به راه خدا.
بنا بر این مجموع این آیات نشان میدهد که مودت ذی القربای رسول خدا ص تداوم برنامه رسالت و رهبری آن پیامبر است،و به تعبیر دیگر برای ادامه راه پیامبر ص و هدایت و رهبری او باید دست به دامن ذوی القربی زد،و از رهبری آنها استمداد جست،این همان چیزی است که شیعه در مسئله امامت از آن جانبداری میکند،و معتقد است رشته رهبری بعد از پیامبر نه در شکل نبوت که در شکل امامت برای همیشه ادامه خواهد داشت.
توجه به این نکته نیز لازم است که محبت عامل مؤثری است برای پیروی کردن،همانگونه که در سوره آل عمران آیه 31 میخوانیم: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی :"بگو اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید"چرا که من مبلغ فرمان او هستم.
اصولا پیوند محبت با کسی انسان را به سوی محبوب و خواستههای او میکشاند و هر چه رشته محبت قویتر باشد این جاذبه قویتر است،مخصوصا محبتی که انگیزه آن کمال"محبوب"است،احساس این کمال سبب میشود که انسان سعی کند خود را به آن مبدء کمال و اجرای خواستههای او نزدیکتر گرداند (1).
در آیات فوق هنگامی که به پیامبر فرمان توکل میدهد که از همه مخلوقات
1) 1) برای توضیح بیشتر در این زمینه به جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 384(ذیل آیه 31 سوره آل عمران)مراجعه فرمائید.
نظر بر گیرد و تنها به ذات پاک خداوند چشم دوزد،اوصافی برای این ذات پاک برمیشمرد که در حقیقت شرائط اساسی کسی است که میتواند پناهگاه واقعی و مطمئن انسانها گردد.
نخست اینکه زنده باشد چرا که یک موجود مرده و بی خاصیت همچون بتها هرگز نمیتوانند تکیهگاه کسی شوند.
دیگر اینکه حیاتش جاودانی باشد بطوری که احتمال مرگ او تزلزلی در فکر متوکلان ایجاد نکند.
سوم اینکه علم و آگاهیش همه چیز را در برگیرد،هم از نیازهای متوکلان با خبر باشد و هم از توطئهها و نقشههای دشمنان.
چهارم اینکه قدرت بر همه چیز،هر گونه عجز و ناتوانی را که موجب تزلزل این تکیهگاه است کنار زند.
پنجم اینکه حاکمیت و تدبیر و اداره همه امور در کف با کفایت او باشد، و میدانیم این صفات تنها در ذات پاک خدا جمع است،و به همین دلیل تنها تکیهگاه اطمینان بخش و تزلزل ناپذیر در برابر همه حوادث ذات او است.
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اُسْجُدُوا لِلرَّحْمٰنِ قٰالُوا وَ مَا اَلرَّحْمٰنُ أَ نَسْجُدُ لِمٰا تَأْمُرُنٰا وَ زٰادَهُمْ نُفُوراً (60) تَبٰارَکَ اَلَّذِی جَعَلَ فِی اَلسَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِیهٰا سِرٰاجاً وَ قَمَراً مُنِیراً (61) وَ هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یَذَّکَّرَ أَوْ أَرٰادَ شُکُوراً (62)
60-و هنگامی که به آنها گفته شود برای خداوند رحمان سجده کنید میگویند رحمان چیست؟!(ما اصلا رحمن را نمیشناسیم)ما برای چیزی سجده کنیم که تو به ما دستور میدهی.(این سخن را میگویند)و بر نفرتشان افزوده میشود! 61-جاودان و پر برکت است آن خدایی که در آسمانها برجهایی قرار داد،و در میان آن چراغ روشن و ماه نور بخشی آفرید.
62-او کسی است که شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد برای آنها که بخواهند متذکر شوند یا شکرگزاری کنند.
برجهای آسمانی
از آنجا که در آیات پیشین سخن از عظمت و قدرت خدا بود و هم وسعت رحمت
او در نخستین آیه مورد بحث میافزاید:"هنگامی که به آنها گفته شود برای خداوند رحمان که سراسر وجود شما غرق رحمت او است سجده کنید آنها از روی کبر و غرور،و یا از سر استهزاء میگویند:رحمان چیست"؟!( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمٰنِ قٰالُوا وَ مَا الرَّحْمٰنُ ).
ما اصلا"رحمان"را نمیشناسیم و این کلمه برای ما مفهوم روشنی ندارد.
"آیا ما برای چیزی سجده کنیم که تو به ما دستور میدهی"؟!( أَ نَسْجُدُ لِمٰا تَأْمُرُنٰا ).
ما زیر بار هیچکس نمیرویم و تابع فرمان این و آن نخواهیم شد!.
"این سخن را میگویند و بر نفرت و دوریشان از خدا افزوده میشود" ( وَ زٰادَهُمْ نُفُوراً ).
بدون شک مناسبترین نام از نامهای خدا برای دعوت به خضوع و سجده در برابر او همان نام پر جاذبه رحمان با مفهوم رحمت گستردهاش میباشد،ولی آنها بخاطر کوردلی و لجاجت نه تنها انعطافی در برابر این دعوت نشان ندادند،بلکه به سخریه و استهزاء پرداخته و از روی تحقیر گفتند رحمان چیست؟همانگونه که فرعون در برابر دعوت موسی ع گفت:و ما رب العالمین:"پروردگار جهانیان چیست"؟(آیه 23 سوره شعراء)آنها حتی حاضر نبودند بگویند کیست؟! گرچه جمعی از مفسران معتقدند که نام"رحمان"برای خدا در میان عرب جاهلی نامانوس بود،و هنگامی که این توصیف را از پیامبر ص شنیدند واقعا از روی تعجب به این سؤال پرداختند،حتی بعضی از آنها میگفتند:ما کسی را به نام رحمان نمیشناسیم تنها کسی را که به این نام میدانیم همان کسی است که در سرزمین"یمامه"است!(منظورشان مسیلمه کذاب بود که به دروغ دعوی نبوت کرد و مردم او را به این نام رحمان میشناختند).
ولی این سخن بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا ماده این اسم و صیغهاش
هر دو عربی است،و همیشه پیامبر ص در آغاز سورههای قرآن در آیه بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ این نام را برای آنها بیان میکرد،بنا بر این هدف آنها جز بهانه- جویی و سخریه نبوده است.
جمله بعد نیز گواه این حقیقت است،زیرا آنها میگویند:آیا ما مطیع فرمان تو شویم و به دستور تو سجده کنیم( أَ نَسْجُدُ لِمٰا تَأْمُرُنٰا ).
اما به حکم آنکه تبلیغات رهبران الهی تنها در دلهای آماده اثر میگذارد کوردلان لجوج نه تنها بهرهای نمیگیرند بلکه بر نفرتشان افزوده میشود،چرا که آیات قرآن همچون دانههای حیات بخش باران است که در باغ سبزه و گل میرویاند و در شورهزار خس!لذا جای تعجب نیست که بگوید:" وَ زٰادَهُمْ نُفُوراً " (1).
*** آیه بعد در حقیقت پاسخی است به سؤال آنها که میگفتند رحمان چیست؟- هر چند آنها این سخن را از روی سخریه میگفتند اما قرآن پاسخ جدی به آنها میگوید-میفرماید:"پر برکت و با عظمت است آن خدایی که در آسمان برجهایی قرار داد"( تَبٰارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّمٰاءِ بُرُوجاً ).
"بروج"جمع"برج"در اصل به معنی"ظهور"است،و لذا آن قسمت از دیوار اطراف شهر یا محل اجتماع لشگر را که بلندتر و آشکارتر است"برج" مینامند،و نیز به همین دلیل هنگامی که زن زینت خود را آشکار سازد"تبرجت المرأة"میگویند.
1) 1) بنا بر این فاعل"زاد"همان امر به سجده است که اثر معکوس در آن بیماردلان گذاشت،هر چند بعضی از مفسرین نقل کردهاند که پیامبر(ص)بعد از این سخن سجده کرد و مؤمنان نیز سجده کردند و این سبب دوری بیشتر آنها گشت،بنا بر این فاعل زاد سجده است اما معنی اول صحیحتر به نظر میرسد.
این کلمه به قصرهای بلند نیز اطلاق میشود.
به هر حال برجهای آسمانی اشاره به صورتهای مخصوص فلکی است که خورشید و ماه در هر فصل و هر موقعی از سال در برابر یکی از آنان قرار میگیرند مثلا میگویند خورشید در برج"حمل"قرار گرفته،یعنی محاذی"صورت فلکی حمل"میباشد،و یا"قمر"در"عقرب"است،یعنی کره ماه برابر صورت فلکی "عقرب"واقع شده(صور فلکی به مجموعهای از ستارگان گفته میشود که شکل خاصی در نظر ما دارند).
به این ترتیب آیه اشاره به منزلگاههای آسمانی خورشید و ماه کرده،و به دنبال آن اضافه میکند:"و در این برجها چراغ روشن و ماه نور بخشی قرار داد" ( وَ جَعَلَ فِیهٰا سِرٰاجاً وَ قَمَراً مُنِیراً ) (1).
در حقیقت این آیه بیانگر نظم دقیق سیر خورشید و ماه در آسمان(البته در نظر ما هر چند این تغییرات حقیقتا مربوط به گردش زمین دور آفتاب است) و نظام فوق العاده دقیقی است که میلیونها سال بی کم و کاست بر آنها حکم فرما است به گونهای که منجمان آگاه میتوانند از صدها سال قبل وضع حرکت خورشید و ماه را در روز و ساعت معین نسبت به صدها سال بعد پیش بینی کنند،این نظامی که حاکم بر این کرات عظیم آسمانی است شاهد گویایی بر وجود پروردگاری است که مدبر و اداره کننده عالم بزرگ هستی میباشد.
آیا با اینهمه نشانههای روشن،با این منازل بدیع و دقیق خورشید و ماه باز او را نمیشناسید و میگوئید:"ما الرحمن"؟! اما اینکه چرا خورشید را"سراج"نامیده؟و ماه را با صفت"منیر"
1) 1) مطابق تفسیر فوق ضمیر فیها به بروج برمیگردد نه به سماء و باید هم چنین باشد چرا که موضوع مهم گردش خورشید و ماه با نظام مخصوص در بروج است نه تنها وجود بروج در آسمان.
همراه نموده؟ممکن است دلیلش این باشد که"سراج"به معنی چراغ است که نور از درون خودش سرچشمه میگیرد،و این متناسب با وضع خورشید است که طبق تحقیقات مسلم علمی نورش از خود او است،بر خلاف ماه که نورش از پرتو خورشید است،و لذا آن را با"منیر"توصیف کرده،یعنی"روشنی بخش"هر چند نورش از دیگری گرفته شده باشد.(در جلد 8 تفسیر نمونه ذیل آیه 5 و 6 سوره یونس- صفحه 226 به بعد-در این زمینه مشروحا سخن گفتهایم).
*** در آخرین آیه مورد بحث باز به معرفی پروردگار عالم ادامه داده و بخش دیگری از نظام هستی را بازگو میکند میگوید:"او کسی است که شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد،برای آنها که بخواهند متذکر شوند و یا شکرگزاری کنند"( وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یَذَّکَّرَ أَوْ أَرٰادَ شُکُوراً ).
این نظام بدیع که بر شب و روز حاکم است،و متناوبا جانشین یکدیگر میشوند و میلیونها سال این نظم ادامه دارد،نظمی که اگر نبود زندگی انسان بر اثر شدت نور و حرارت یا تاریکی و ظلمت به تباهی میکشید،برای آنها که میخواهند خدا را بشناسند دلیل جالبی است.
میدانیم پیدایش نظام"شب"و"روز"بر اثر گردش زمین به دور خویش است،و تغییرات تدریجی و منظم آن که دائما از یکی کاسته و بر دیگری افزوده میشود بخاطر تمایل محور آن نسبت به مدارش میباشد که باعث وجود فصلهای چهارگانه است.
اگر کره زمین ما در حرکت دورانی تندتر و یا کندتر از امروز میچرخید در یک صورت شبها آن قدر طولانی میشد که همه چیز منجمد میگشت و روزها آن قدر طولانی که نور آفتاب همه چیز را میسوزاند،و در صورت دیگر فاصله
کوتاه شب و روز تاثیر آنها را خنثی میکرد،بعلاوه قوه گریز از مرکز آن قدر بالا میرفت که موجودات زمینی را به خارج از کره زمین پرتاب مینمود! خلاصه،مطالعه این نظام از یک سو فطرت خداشناسی را در انسان بیدار میسازد،(و شاید تعبیر به تذکر و یاد آوری اشاره به همین حقیقت است)و از سوی دیگر روح شکر گذاری را در او زنده میکند با جمله" أَوْ أَرٰادَ شُکُوراً "به آن اشاره شده است.
قابل توجه اینکه در بعضی از روایات که از پیامبر ص و یا ائمه معصومین ع در تفسیر آیه نقل شده چنین میخوانیم:"جانشین شدن شب و روز نسبت به یکدیگر برای آن است که اگر انسان در یکی از وظائف خویشتن در عبادت پروردگار کوتاهی کرده در دیگری جبران یا قضا کند این معنی ممکن است تفسیر دومی برای آیه باشد و از آنجا که آیات قرآن دارای بطون است منافات با معنی اول نیز ندارد.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:"هر عبادت و اطاعتی که در شب از تو فوت شد در روز قضا کن،خداوند تبارک و تعالی میفرماید: وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یَذَّکَّرَ أَوْ أَرٰادَ شُکُوراً :"یعنی انسان وظائف فوت شده در شب را در روز و وظائف فوت شده در روز را در شب قضا کند" (1).
نظیر همین معنی را"فخر رازی"از پیغمبر اکرم ص نقل کرده است.
1) 1) "من لا یحضره الفقیه"طبق نقل نور الثقلین جلد 3 ذیل آیه.
وَ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ اَلَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً (63) وَ اَلَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیٰاماً (64) وَ اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اِصْرِفْ عَنّٰا عَذٰابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذٰابَهٰا کٰانَ غَرٰاماً (65) إِنَّهٰا سٰاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً (66) وَ اَلَّذِینَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کٰانَ بَیْنَ ذٰلِکَ قَوٰاماً (67)
63-بندگان خاص خداوند رحمن آنها هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه میروند و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام میگویند(و با بی اعتنایی و بزرگواری میگذرند).
64-آنها کسانی هستند که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام میکنند.
65-آنها کسانی هستند که میگویند پروردگارا عذاب جهنم را از ما بر طرف گردان که عذابش سخت و پر دوام است! 66-آن بد جایگاه و بد محل اقامتی است.
67-آنها کسانی هستند که هر گاه انفاق کنند نه اسراف میکنند و نه سختگیری،بلکه در میان ایندو حد اعتدالی دارند.
صفات ویژه بندگان خاص خدا
از این آیات به بعد بحث جامع و جالبی پیرامون صفات ویژه بندگان خاص پروردگار که تحت عنوان"عباد الرحمن"آمده،مطرح میشود،و در حقیقت تکمیلی است برای آیات گذشته که مشرکان لجوج هنگامی که نام خداوند رحمان برده میشد از سر استهزاء و غرور میگفتند:رحمان چیست؟و دیدیم که قرآن ضمن دو آیه خداوند"رحمان"را به آنها معرفی کرد،اکنون نوبت این رسیده است به بندگان خاص این خداوند رحمان را معرفی کند،جایی که بندگان او این قدر عالی مقام و با شخصیتند عظمت خدای رحمان را بهتر میتوان درک کرد.
این آیات دوازده صفت از صفات ویژه آنان را بیان میکند که بعضی به جنبههای اعتقادی ارتباط دارند،و برخی اخلاقی،و پارهای اجتماعی،قسمتی جنبه فردی دارد و بخش دیگری جمعی است،و رویهم رفته مجموعهای است از والاترین ارزشهای انسانی.
نخست میگوید:"بندگان خاص خداوند رحمان کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر روی زمین راه میروند"( وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً ) (1).
در واقع نخستین توصیفی که از" عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ "شده است،نفی کبر و غرور و خودخواهی است که در تمام اعمال انسان و حتی در کیفیت راه رفتن او آشکار میشود زیرا ملکات اخلاقی همیشه خود را در لابلای اعمال و گفتار و حرکات انسان نشان
1) 1) "هون"مصدر است و به معنی نرمش و آرامش و عدم تکبر میباشد،و استعمال مصدر در معنی اسم فاعل در اینجا برای تاکید است،یعنی آنها آن چنانند که گویی عین آرامش و نفی تکبرند!
میدهند،تا آنجا که از چگونگی راه رفتن یک انسان میتوان با دقت و موشکافی به قسمت قابل توجهی از اخلاق او پیبرد.
آری آنها متواضعند،و تواضع کلید ایمان است،در حالی که غرور و کبر کلید کفر محسوب میشود،در زندگی روزمره با چشم خود دیدهایم و در آیات قرآن نیز کرارا خواندهایم که متکبران مغرور حتی حاضر نبودند به سخنان رهبران الهی گوش فرا دهند،حقایق را به باد مسخره میگرفتند،و دید آنها فراتر از نوک بینی آنها نبود،آیا با این حالت کبر ایمان آوردن امکان پذیر است؟! آری این مؤمنان بنده خداوند رحمانند،و نخستین نشانه بندگی همان تواضع است.تواضعی که در تمام ذرات وجود آنان نفوذ کرده و حتی در راه رفتن آنها آشکار است.
و اگر میبینیم یکی از مهمترین دستوراتی که خداوند به پیامبرش میدهد این است که وَ لاٰ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبٰالَ طُولاً :در روی زمین از سر کبر و غرور گام بر مدار چرا که نمیتوانی زمین را بشکافی و طول قامتت هرگز به کوهها نمیرسد.(سوره اسراء آیه 37) نیز به خاطر همین است که روح ایمان تواضع میباشد.
راستی اگر انسان کمترین شناختی از خود و جهان هستی داشته باشد میداند در برابر این عالم بزرگ چه اندازه کوچک است؟حتی اگر گردنش همطراز کوهها شود تازه بلندترین کوههای زمین در برابر عظمت زمین کمتر از برآمدگیهای پوست نارنج نسبت به آن است،همان زمینی که خود ذره ناچیزی است در این کهکشانهای عظیم.
آیا با این حال کبر و غرور دلیل جهل و نادانی مطلق نیست؟! در حدیث جالبی از پیامبر ص میخوانیم که روزی از کوچهای عبور میکردند جمعی از مردم را در یک نقطه مجتمع دیدند از علت آن سؤال کردند
عرض کردند دیوانهای است که اعمال جنونآمیز و خندهآورش مردم را متوجه خود ساخته پیامبر آنها را به سوی خود فرا خواند و فرمود:میخواهید دیوانه واقعی را به شما معرفی کنم؟همه خاموش بودند و با تمام وجودشان گوش میدادند:
فرمود:
المتبختر فی مشیه،الناظر فی عطفیه،المحرک جنبیه بمنکبیه الذی لا یرجی خیره و لا یؤمن شر،فذلک المجنون و هذا مبتلی!: "کسی که با تکبر و غرور راه میرود و پیوسته به دو طرف خود نگاه میکند،پهلوهای خود را با شانه خود حرکت میدهد(غیر از خود را نمیبیند و اندیشهاش از خودش فراتر نمیرود)کسی که مردم به خیر او امید ندارند و از شر او در امان نیستند دیوانه واقعی او است اما این را که دیدید تنها یک بیمار است".
دومین وصف آنها حلم و بردباری است چنان که قرآن در ادامه همین آیه میگوید:"و هنگامی که جاهلان آنها را مورد خطاب قرار میدهند و به جهل و جدال و سخنان زشت میپردازند در پاسخ آنها"سلام"میگویند"( وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً ).
سلامی که نشانه بی اعتنایی توأم با بزرگواری است،نه ناشی از ضعف، سلامی که دلیل عدم مقابله به مثل در برابر جاهلان و سبک مغزان است،سلام وداع گفتن با سخنان بی رویه آنها است،نه سلام تحیت که نشانه محبت و پیوند دوستی است،خلاصه سلامی که نشانه حلم و بردباری و بزرگواری است.
آری یکی دیگر از پدیدههای با عظمت روحی آنها تحمل و حوصله است که بدون آن هیچ انسانی راه دشوار و پر فراز و نشیب عبودیت و بندگی خدا را طی نخواهد کرد مخصوصا در جوامعی که افراد فاسد و مفسد و جاهل و نادان در آن فراوان است.
*** در دومین آیه به سومین ویژگی آنها که عبادت خالصانه پروردگار است
پرداخته میگوید"آنها کسانی هستند که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام میکنند"( وَ الَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیٰاماً ).
در ظلمت شب که چشم غافلان در خواب است و جایی برای تظاهر و ریا وجود ندارد خواب خوش را بر خود حرام کرده و به خوشتر از آن که ذکر خدا و قیام و سجود در پیشگاه با عظمت او است میپردازند،پاسی از شب را به مناجات با محبوب میگذرانند،و قلب و جان خود را با یاد و نام او روشن میکنند.
گرچه جمله"یبیتون"دلیل بر این است که آنها شب را با سجود و قیام به صبح میآورند ولی معلوم است که منظور بخش قابل ملاحظهای از شب است،و یا اگر تمام شب باشد در بعضی از مواقع چنین است.
ضمنا تقدیم"سجود"بر"قیام"به خاطر اهمیت آن است هر چند در موقع نماز عملا قیام مقدم بر سجود است (1).
*** چهارمین صفت ویژه آنان خوف و ترس از مجازات و کیفر الهی است:"آنها کسانی هستند که پیوسته میگویند پروردگارا عذاب جهنم را از ما بر طرف گردان که عذابش سخت و شدید و پر دوام است"( وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنّٰا عَذٰابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذٰابَهٰا کٰانَ غَرٰاماً ).
*** "چرا که جهنم بد جایگاه و بد محل اقامتی است"( إِنَّهٰا سٰاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً ).
با اینکه آنها شبها به یاد خدا هستند و به عبادتش مشغول،و روزها در مسیر انجام وظیفه گام برمیدارند باز هم قلوبشان مملو از ترس مسئولیتها است،همان ترسی که عامل نیرومندی برای حرکت به سوی انجام وظیفه بیشتر و بهتر است،
1) 1) باید توجه داشت که"سجد"جمع"ساجد"و"قیام"جمع"قائم"است.
همان ترسی که به سان یک پلیس نیرومند از درون،انسان را کنترل میکند، و بی آنکه مامور و مراقبی داشته باشد وظائف خود را به نحو احسن انجام میدهد و در عین حال خود را در پیشگاه خدا مقصر میشمرد.
واژه"غرام"در اصل به معنی مصیبت و ناراحتی شدیدی است که دست از سر انسان برندارد،و اگر به شخص طلبکار غریم (1)گفته میشود به خاطر آن است که دائما برای گرفتن حق خویش ملازم انسان است،به عشق و علاقه سوزانی که انسان را با اصرار به دنبال کار یا چیزی میفرستد نیز"غرام"گفته میشود اطلاق این واژه بر جهنم به خاطر آن است که عذابش شدید،پیگیر و پر دوام است.
تفاوت"مستقر"و"مقام"شاید از این نظر بوده باشد که دوزخ برای کافران جایگاه همیشگی(مقام)است،و برای مؤمنان مدتی قرارگاه(مستقر) میباشد،و به این ترتیب به هر دو گروهی که وارد دوزخ میشوند اشاره شده است.
روشن است که دوزخ بد قرارگاه و محل اقامتی است،آتش سوزان کجا و قرار گرفتن کجا؟ شعلههای کشنده کجا و اقامت و آسایش کجا؟ این احتمال نیز وجود دارد که"مستقر"و"مقام"هر دو به یک معنا باشد و تاکیدی است بر دوام مجازات دوزخ،درست در مقابل بهشت که درباره آن ذیل همین آیات میخوانیم" خٰالِدِینَ فِیهٰا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً ":"مؤمنان جاودانه در غرفههای بهشتی میمانند چه جایگاه خوب و چه محل اقامت نیکویی است)(فرقان-76).
*** در آخرین آیه مورد بحث به پنجمین صفت ممتاز"عباد الرحمن"که اعتدال
1) 1) "غریم"هم به"طلبکار"گفته میشود و هم به"بدهکار"(لسان العرب ماده غرم).
و دوری از هر گونه افراط و تفریط در کارها مخصوصا در مساله انفاق است اشاره کرده میفرماید:"آنها کسانی هستند که به هنگام انفاق نه اسراف میکنند و نه سختگیری،بلکه در میان این دو حد اعتدالی را رعایت میکنند"( وَ الَّذِینَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کٰانَ بَیْنَ ذٰلِکَ قَوٰاماً ).
جالب توجه اینکه اصل انفاق کردن را مسلم میگیرد بطوری که نیاز به ذکر نداشته باشد چرا که انفاق یکی از وظائف حتمی هر انسانی است،لذا سخن را روی کیفیت انفاق آنان میبرد و میگوید:انفاقی عادلانه و دور از هر گونه اسراف و سختگیری دارند،نه آن چنان بذل و بخششی کنند که زن و فرزندشان گرسنه بمانند،و نه آن چنان سختگیر باشند که دیگران از مواهب آنها بهره نگیرند.
در تفسیر"اسراف"و"اقتار"که نقطه مقابل یکدیگرند مفسران سخنان گوناگونی دارند که روح همه به یک امر بازمیگردد و آن اینکه"اسراف" آن است که بیش از حد و در غیر حق و بیجا مصرف گردد،و"اقتار"آن است که کمتر از حق و مقدار لازم بوده باشد.
در یکی از روایات اسلامی تشبیه جالبی برای اسراف و"اقتار"و حد اعتدال شده است و آن اینکه هنگامی که امام صادق ع این آیه را تلاوت فرمود مشتی سنگریزه از زمین برداشت و محکم در دست گرفت،و فرمود این همان"اقتار" و سختگیری است،سپس مشت دیگری برداشت و چنان دست خود را گشود که همه آن به روی زمین ریخت و فرمود این"اسراف"است،بار سوم مشت دیگری برداشت و کمی دست خود را گشود به گونهای که مقداری فرو ریخت و مقداری در دستش بازماند،و فرمود این همان"قوام"است (1).
واژه"قوام"(بر وزن عوام)در لغت به معنی عدالت و استقامت و حد وسط
1) 1) کافی-بنا بر نقل تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 29.
میان دو چیز است و"قوام"(بر وزن کتاب)به معنی چیزی است که مایه قیام و استقرار بوده باشد.
در آیات فوق خواندیم که یکی از نشانههای بندگان خاص خدا تواضع است،تواضعی که بر روح آنها حکومت میکند و حتی در راه رفتن آنها نمایان است،تواضعی که آنها را بر تسلیم در برابر حق وامیدارد،ولی گاه ممکن است بعضی تواضع را با ضعف و ناتوانی و سستی و تنبلی اشتباه کنند که این طرز فکر خطرناکی است.
تواضع در راه رفتن به این نیست که سست و بی رمق گام بردارند،بلکه در عین تواضع گامهایی محکم و حاکی از جدیت و قدرت بردارند.در حالات پیامبر ص میخوانیم که یکی از اصحاب میگوید:
ما رایت احدا اسرع فی مشیته من رسول اللّٰه(ص)کانما الارض تطوی له و انا لنجهد انفسنا و انه لغیر مکترث: "من کسی را سریعتر در راه رفتن از پیامبر ندیدم،گویی زمین زیر پای او جمع میشد،و ما به زحمت میتوانستیم به او برسیم و او اهمیتی نمیداد" (1).
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر آیه" اَلَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً "فرمود:
و الرجل یمشی بسجیته التی جبل علیها، لا یتکلف و لا یتبختر: "منظور این است که انسان به حال طبیعی خودش راه برود و تکلف و تکبر در آن نداشته باشد (2).
در حدیث دیگری در حالات پیامبر ص آمده:
قد کان یتکفا فی مشیه کانما یمشی فی صبب: "هنگامی که پیامبر اسلام ص راه میرفت در عین اینکه عجولانه نبود با سرعت گام برمیداشت گویی از یک سرازیری پائین میرفت (1).
به هر حال همان گونه که گفتیم کیفیت راه رفتن به تنهایی مطرح نیست، بلکه دریچهای است برای پیبردن به وضع روحیات یک انسان،و در حقیقت آیه اشارهای به نفوذ روح تواضع و فروتنی در جان و روح عباد الرحمن میکند.
بدون شک اسراف یکی از مذمومترین اعمال از دیدگاه قرآن و اسلام است، و در آیات و روایات نکوهش فراوانی از آن شده،اسراف یک برنامه فرعونی است ( وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعٰالٍ فِی الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِینَ )(یونس 83).
اسراف کنندگان اصحاب دوزخ و جهنمند( وَ أَنَّ الْمُسْرِفِینَ هُمْ أَصْحٰابُ النّٰارِ )(غافر 43).
و با توجه به آنچه امروز ثابت شده که منابع روی زمین با توجه به جمعیت انسانها آن قدر زیاد نیست که بتوان اسراف کاری کرد،و هر اسراف کاری سبب محرومیت انسانهای بی گناهی خواهد بود،بعلاوه روح اسراف معمولا توأم با خودخواهی و خودپسندی و بیگانگی از خلق خدا است.
در عین حال بخل و سختگیری و خسیس بودن نیز به همین اندازه زشت و ناپسند و نکوهیده است،اصولا از نظر بینش توحیدی مالک اصلی خدا است و ما همه امانتدار او هستیم و هر گونه تصرفی بدون اجازه و رضایت او زشت و ناپسند است و میدانیم او نه اجازه اسراف میدهد و نه اجازه بخل و تنگ چشمی.
1) 1) تفسیر روح المعانی ذیل آیه مورد بحث.
وَ اَلَّذِینَ لاٰ یَدْعُونَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ وَ لاٰ یَقْتُلُونَ اَلنَّفْسَ اَلَّتِی حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ یَزْنُونَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثٰاماً (68) یُضٰاعَفْ لَهُ اَلْعَذٰابُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهٰاناً (69) إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (70) وَ مَنْ تٰابَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اَللّٰهِ مَتٰاباً (71)
68-آنها کسانی هستند که معبود دیگری را با خداوند نمیخوانند،و انسانی را که خداوند خونش را حرام شمرده جز به حق به قتل نمیرسانند،و زنا نمیکنند،و هر کس چنین کند مجازاتش را خواهد دید.
69-چنین کسی عذاب او در قیامت مضاعف میگردد،و با خواری همیشه در آن خواهد ماند.
70-مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد که خداوند گناهان این گروه را به حسنات تبدیل میکند.و خداوند آمرزنده و مهربان است.
71-و کسی که توبه کند و عمل صالح بجا آورد به سوی خدا بازگشت میکند(و پاداش خود را از او میگیرد).
ششمین ویژگی"عباد الرحمن"که در آیات مورد بحث آمده توحید خالص است که آنها را از هر گونه شرک و دوگانه و یا چند گانه پرستی دور میسازد، میفرماید:"آنها کسانی هستند که معبود دیگری را با خداوند نمیخوانند" ( وَ الَّذِینَ لاٰ یَدْعُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ ).
نور توحید سراسر قلب آنها و زندگی فردی و اجتماعیشان را روشن ساخته و تیرگی و ظلمت شرک از آسمان فکر و روح آنها به کلی کنار و رخت بر بسته است.
هفتمین صفت،پاکی آنها از آلودگی به خون بیگناهان است:"آنها هرگز انسانی را که خداوند خونش را حرام شمرده،جز به حق،به قتل نمیرسانند" ( وَ لاٰ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ) (1).
از آیه فوق به خوبی استفاده میشود که تمام نفوس انسانی در اصل محترمند و ریختن خون آنها ممنوع است،مگر عواملی پیش آید که این احترام ذاتی را تحت الشعاع قرار دهد و مجوز ریختن خون گردد.
هشتمین وصف آنها این است که:دامان عفتشان هرگز آلوده نمیشود"و زنا نمیکنند"( وَ لاٰ یَزْنُونَ ).
آنها بر سر دو راهی کفر و ایمان،ایمان را انتخاب میکنند،و بر سر دو راهی امنیت و ناامنی جانها،امنیت را،و بر سر دو راهی پاکی و آلودگی،پاکی را،آنها محیطی خالی از هر گونه شرک و ناامنی و بیعفتی و ناپاکی با تلاش و کوشش خود فراهم میسازند.
1) 1) استثناء در جمله بالا به اصطلاح"استثناء مفرغ"است،و در تقدیر چنین بوده" لاٰ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ بسبب من الاسباب الا بالحق".
و در پایان این آیه برای تاکید هر چه بیشتر اضافه میکند:"و هر کس یکی از این امور را انجام دهد عقوبت و مجازاتش را خواهد دید"( وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثٰاماً ).
"اثم"و"اثام"در اصل به معنی اعمالی است که انسان را از رسیدن به ثواب دور میسازد،سپس به هر گونه گناه اطلاق شده است،ولی در اینجا به معنی جزای گناه است.
بعضی نیز گفتهاند که"اثم"به معنی گناه و"اثام"به معنی کیفر گناه است (1).
و اگر میبینیم بعضی از مفسران آن را به معنی بیابان یا کوه یا چاهی در جهنم ذکر کردهاند در واقع از قبیل بیان مصداق است.
درباره فلسفه تحریم زنا در جلد 12 صفحه 103 به بعد(ذیل آیه 33 سوره اسراء)مشروحا بحث کردهایم.
قابل توجه اینکه در آیه فوق،نخست از مساله شرک،سپس قتل نفس، و بعد از آن زنا سخن به میان آمده،از بعضی از روایات استفاده میشود که این سه گناه از نظر ترتیب اهمیت به همین صورت که در آیه آمدهاند میباشد.
ابن مسعود از پیامبر گرامی اسلام ص چنین نقل میکند عرض کردم:
ای الذنب اعظم؟قال ان تجعل للّٰه ندا و هو خلقک،قال قلت ثم ای؟قال ان تقتل ولدک مخافة ان یطعم معک،قال قلت:ثم ای؟قال ان تزانی حلیلة جارک،فانزل اللّٰه تصدیقها وَ الَّذِینَ لاٰ یَدْعُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ -الی آخر الایه:
"کدام گناه از همه گناهان بزرگتر است؟فرمود:این که برای خدا شبیهی قرار دهی در حالی که او تو را آفرید،عرض کردم بعد از آن کدام گناه؟فرمود:
اینکه فرزند خود را از ترس اینکه مبادا با تو هم غذا شود به قتل برسانی!،باز
1) 1) تفسیر فخر رازی ذیل آیه مورد بحث.
عرض کردم بعد از آن کدام گناه؟فرمود:اینکه به همسر همسایهات خیانت کنی در این هنگام خداوند تصدیق سخن پیامبر ص را در این آیه نازل کرد: وَ الَّذِینَ لاٰ یَدْعُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ ... (1).
گرچه در این حدیث سخن از نوع خاصی از قتل و زنا به میان آمده،ولی با توجه به اطلاق مفهوم آیه،این حکم درباره همه انواع آن میباشد و مورد روایت مصداق واضحتری از آن است.
*** از آنجا که این سه گناه نهایت اهمیت را دارد باز در آیه بعد روی آن تکیه کرده میگوید:"کسانی که مرتکب این امور شوند عذاب آنها در قیامت مضاعف میگردد،و با خواری،جاودانه در عذاب خواهد ماند"( یُضٰاعَفْ لَهُ الْعَذٰابُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهٰاناً ).
در اینجا دو سؤال پیش میآید:نخست اینکه چرا عذاب این گونه اشخاص مضاعف میگردد؟چرا به اندازه گناهشان مجازات نشوند؟آیا این با اصول عدالت سازگار است؟ دیگر اینکه در اینجا سخن از خلود و عذاب جاویدان است،در حالی که میدانیم خلود تنها مربوط به کفار است،و از سه گناهی که در این آیه ذکر شده تنها گناه اول کفر میباشد،و اما قتل نفس و زنا نمیتواند سبب خلود گردد؟ مفسران در پاسخ سؤال اول،بحث بسیار کردهاند،آنچه صحیحتر به نظر میرسد این است که منظور از مضاعف شدن عذاب این است که بر هر یک از این گناهان سهگانه که در این آیه مذکور است مجازات جداگانهای خواهد شد که مجموعا عذاب مضاعف است.
از این گذشته گاه یک گناه سرچشمه گناهان دیگر میشود،مانند کفر که
1) 1) صحیح"بخاری"و"مسلم"طبق نقل مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
سبب ترک واجبات و انجام محرمات میگردد،و این خود موجب مضاعف شدن مجازات الهی است.
به همین جهت بعضی از مفسران این آیه را دلیل بر این اصل معروف گرفتهاند که"کفار همانگونه که مکلف به اصول دین هستند،به فروع نیز مکلف میباشند" (الکفار مکلفون بالفروع کما انهم مکلفون بالاصول).
و اما در پاسخ سؤال دوم میتوان گفت که بعضی از گناهان به قدری شدید است که سبب بی ایمان از دنیا رفتن میشود،همانگونه که درباره قتل نفس در ذیل آیه 93 سوره نساء گفتهایم (1).
در مورد زنا مخصوصا اگر زنای محصنه باشد نیز ممکن است چنین باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که"خلود"در آیه فوق در مورد کسانی است که هر سه گناه را با هم مرتکب شوند،هم شرک،هم قتل نفس و هم زنا،شاهد بر این معنی آیه بعد است که میگوید إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً :"مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد"و به این ترتیب مشکلی باقی نخواهد ماند.
بعضی از مفسران نیز"خلود"را در اینجا به معنی مدت طولانی گرفتهاند نه جاودانی،ولی تفسیر اول و دوم صحیحتر به نظر میرسد.
قابل توجه اینکه در اینجا علاوه بر مساله مجازات معمولی،کیفر دیگری که همان تحقیر و مهانت است و جنبه روانی دارد نیز ذکر شده است که خود میتواند تفسیری بر مساله مضاعف بودن عذاب بوده باشد،چرا که آنها هم عذاب جسمی دارند و هم روحی.
*** ولی از آنجا که قرآن مجید هیچگاه راه بازگشت را به روی مجرمان نمیبندد و گنهکاران را تشویق و دعوت به توبه میکند،در آیه بعد چنین
1) 1) تفسیر نمونه جلد 4 صفحه 68.
میگوید:"مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد که خداوند گناهانشان را میبخشد و سیئات اعمال آنها را تبدیل به حسنات میکند، و خداوند آمرزنده و مهربان است"( إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً ).
همانگونه که دیدیم در آیه قبل،سه گناه از بزرگترین گناهان ذکر شده بود جایی که در توبه را به روی این گونه افراد باز بگذارد دلیل بر این است که هر گنهکار پشیمانی میتواند به سوی خدا بازگردد،مشروط به اینکه توبهاش حقیقی باشد که نشانه آن عمل صالح جبران کننده است که در آیه آمده،و گرنه مجرد استغفار به زبان،با پشیمانی زودگذر به قلب،هرگز دلیل توبه نیست.
مساله مهم در مورد آیه فوق این است که چگونه خداوند"سیئات"آنها را تبدیل به"حسنات"میکند؟ ***
در اینجا چند تفسیر است که همه میتواند قابل قبول باشد:
1-هنگامی که انسان توبه میکند و ایمان به خدا میآورد دگرگونی عمیقی در سراسر وجودش پیدا میشود،و به خاطر همین تحول و انقلاب درونی سیئات اعمالش در آینده تبدیل به حسنات میشود،اگر در گذشته مرتکب قتل نفس میشد در آینده دفاع از مظلومان و مبارزه با ظالمان را جای آن میگذارد، و اگر زناکار بود بعدا عفیف و پاکدامن میشود و این توفیق الهی را در سایه ایمان و توبه پیدا میکند.
2-دیگر اینکه خداوند به لطف و کرمش و فضل و انعامش بعد از توبه کردن سیئات اعمال او را محو میکند،و به جای آن حسنات مینشاند،چنان که در روایتی از ابو ذر از پیامبر اسلام ص میخوانیم:روز قیامت که میشود بعضی از افراد
را حاضر میکنند خداوند دستور میدهد گناهان صغیره او را به او عرضه کنید و کبیرهها را بپوشانید،به او گفته میشود تو در فلان روز فلان گناه صغیره را انجام دادی،و او به آن اعتراف میکند،ولی قلبش از کبائر ترسان و لرزان است.
در اینجا هر گاه خدا بخواهد به او لطفی کند دستور میدهد بجای هر سیئه حسنهای به او بدهید،عرض میکند پروردگارا!من گناهان مهمی داشتم که آنها را در اینجا نمیبینم.
ابو ذر میگوید:در این هنگام پیامبر ص تبسم کرد که دندانهایش آشکار گشت سپس این آیه را تلاوت فرمود" فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ " (1).
3-سومین تفسیر اینکه منظور از سیئات نفس اعمالی که انسان انجام میدهد نیست،بلکه آثار سویی است که از آن بر روح و جان انسان نشسته،هنگامی که توبه کند و ایمان آورد آن آثار سوء از روح و جانش برچیده میشود،و تبدیل به آثار خیر میگردد،و این است معنی تبدیل سیئات به حسنات.
البته این سه تفسیر-منافاتی با هم ندارند و ممکن است هر سه در مفهوم آیه جمع باشند.
*** آیه بعد در حقیقت چگونگی توبه صحیح را تشریح کرده و میگوید:
"کسی که توبه کند و عمل صالح انجام دهد،به سوی خدا بازگشت میکند" (و پاداش خود را از او میگیرد)( وَ مَنْ تٰابَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللّٰهِ مَتٰاباً ) (2).
یعنی توبه و ترک گناه باید تنها به خاطر زشتی گناه نباشد بلکه علاوه بر آن
انگیزهاش خلوص نیت و بازگشت به سوی پروردگار باشد.
بنا بر این فی المثل ترک شراب یا دروغ به خاطر ضررهایی که دارد هر چند خوب است ولی ارزش اصلی این کار در صورتی است که از انگیزه الهی سرچشمه گیرد.
بعضی از مفسران تفسیر دیگری برای آیه فوق ذکر کردهاند و آن اینکه:
این جمله پاسخی است برای تعجبی که احیانا آیا گذشته در بعضی از اذهان برمیانگیزد و آن اینکه چگونه ممکن است خداوند سیئات را به حسنات تبدیل کند؟این آیه پاسخ میدهد هنگامی که انسان به سوی خداوند بزرگ بازگردد این امر تعجب ندارد.
تفسیر سومی برای آیه ذکر شده و آن اینکه:هر کس از گناه توبه کند به سوی خدا و پاداشهای بی حساب او بازمیگردد.
گرچه این تفسیرهای سهگانه منافاتی با هم ندارد ولی تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد به خصوص اینکه با روایتی که در تفسیر علی ابن ابراهیم ذیل آیه مورد بحث نقل شده هماهنگ است.
وَ اَلَّذِینَ لاٰ یَشْهَدُونَ اَلزُّورَ وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً (72) وَ اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِّرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهٰا صُمًّا وَ عُمْیٰاناً (73) وَ اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اِجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً (74) أُوْلٰئِکَ یُجْزَوْنَ اَلْغُرْفَةَ بِمٰا صَبَرُوا وَ یُلَقَّوْنَ فِیهٰا تَحِیَّةً وَ سَلاٰماً (75) خٰالِدِینَ فِیهٰا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً (76)
72-آنها کسانی هستند که شهادت به باطل نمیدهند(و در مجالس باطل شرکت نمیکنند) و هنگامی که با لغو و بیهودگی برخورد کنند بزرگوارانه از آن میگذرند.
73-آنها کسانی هستند که هر گاه آیات پروردگارشان به آنها گوشزد شود کر و کور روی آن نمیافتند! 74-آنها کسانی هستند که میگویند پروردگارا از همسران و فرزندان ما،مایه روشنی چشم ما قرار ده و ما را پیشوای پرهیزگاران بنما!
75-آنها هستند که درجات عالی بهشت در برابر شکیباییشان به آنان پاداش داده میشود.
و در آن با تحیت و سلام روبرو میشوند.
76-جاودانه در آن خواهند ماند،چه قرارگاه خوب و چه محل اقامت جالبی!
پاداش عباد الرحمن(بندگان ویژه خدا)
در تعقیب آیات گذشته که بخشی از ویژگیهای"عباد الرحمن"را بازگو کرد آیات مورد بحث بقیه این اوصاف را شرح میدهد.
نهمین صفت برجسته آنان احترام و حفظ حقوق دیگران است"آنها کسانی هستند که هرگز شهادت به باطل نمیدهند"( وَ الَّذِینَ لاٰ یَشْهَدُونَ الزُّورَ ).
مفسران بزرگ این آیه را دو گونه تفسیر کردهاند:
بعضی همانگونه که در بالا گفتیم،شهادت"زور"را به معنی"شهادت به باطل"دانسته،زیرا"زور"در لغت به معنی تمایل و انحراف است،و از آنجا که دروغ و باطل و ظلم از امور انحرافی است،به آن"زور"گفته میشود.
این تعبیر(شهادت زور)در کتاب شهادات در فقه ما به همین عنوان مطرح است،و در روایات متعددی نیز از آن نهی شده،هر چند در آن روایات،استدلالی به آیه فوق ندیدیم.
تفسیر دیگر اینکه:منظور از"شهود"همان"حضور"است،یعنی بندگان خاص خداوند در مجالس باطل،حضور پیدا نمیکنند.
و در بعضی از روایات که از طرق ائمه اهل بیت ع رسیده است به مجلس "غناء"تفسیر شده،همان مجالسی که در آنها خوانندگی لهوی توأم با نواختن آلات موسیقی یا بدون آن انجام میگیرد.
بدون شک منظور از این گونه روایات این نیست که مفهوم وسیع"زور" را محدود به"غنا"کند بلکه غنا یکی از مصادیق روشن آن است،و سایر مجالس
لهو و لعب و شرب خمر و دروغ و غیبت و امثال آن را نیز در برمیگیرد.
این احتمال نیز دور به نظر نمیرسد که هر دو تفسیر در معنی آیه جمع باشد و به این ترتیب عباد الرحمن و بندگان خاص خدا نه شهادت به دروغ میدهند، و نه در مجالس لهو و باطل و گناه حضور مییابند،چرا که حضور در این مجالس علاوه بر امضای گناه،مقدمه آلودگی قلب و روح است.
سپس در ذیل آیه به همین صفت برجسته آنان که داشتن هدف مثبت در زندگی است اشاره کرده میگوید:"آنها هنگامی که با لغو و بیهودگی برخورد کنند، بزرگوارانه از کنار آن میگذرند"( وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً ).
در حقیقت آنها نه در مجلس باطل حضور پیدا میکنند و نه آلوده لغو و بیهودگی میشوند.
و با توجه به اینکه"لغو"شامل هر کاری که هدف عاقلانهای در آن نباشد میگردد،نشان میدهد که آنها در زندگی همیشه هدف معقول و مفید و سازندهای را تعقیب میکنند، و از بیهودهگرایان و بیهودهکاران متنفرند،و اگر این گونه کارها در مسیر زندگی آنان قرار گیرد،چنان از کنار آن میگذرند که بی اعتنایی آنها خود دلیل عدم رضای باطنیشان به این اعمال است،و آن چنان بزرگوارند که هرگز محیطهای آلوده در آنان اثر نمیگذارد،و رنگ نمیپذیرند.
بدون شک بی اعتنایی به این صحنهها در صورتی است که راهی برای مبارزه با فساد و نهی از منکر،بهتر از آن نداشته باشند،و گرنه بدون شک آنها میایستند و وظیفه خود را تا آخرین مرحله انجام میدهند.
*** دهمین توصیف این گروه از بندگان خاص خدا،داشتن چشم بینا،و گوش شنوا به هنگام برخورد با آیات پروردگار است،میفرماید:"آنها کسانی هستند که هر گاه آیات پروردگارشان به آنها یاد آوری شود کر و کور روی آن نمیافتند"!
( وَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِّرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهٰا صُمًّا وَ عُمْیٰاناً ).
مسلما منظور اشاره به عمل کفار نیست،چرا که آنها به آیات الهی اصلا اعتنایی ندارند،بلکه منظور گروه منافقان یا به ظاهر مسلمانان قشری است که چشم و گوش بسته بر آیات خدا میافتند بی آنکه حقیقت آن را درک کنند،به عمق آن برسند،و مقصود و منظور خدا را بدانند و به آن بیندیشند و در عمل از آن الهام گیرند.
راه خدا را با چشم و گوش بسته نمیتوان پیمود،قبل از هر چیز گوش شنوا و چشم بینا برای پیمودن این راه لازم است،چشمی باطننگر و ژرفبین و گوشی حساس و نکتهشناس.
و اگر درست بیندیشیم زیان این گروه که چشم و گوش بسته به گمان خود دنبال آیات الهی میروند کمتر از زبان دشمنانی که آگاهانه ضربه بر پایه آئین حق میزنند نیست بلکه گاه به مراتب بیشتر است.
اصولا درک آگاهانه از مذهب سرچشمه اصلی مقاومت و پایداری و ایستادگی است،چرا که چشم و گوش بستگان را به آسانی میتوان فریب داد،و با تحریف مذهب از مسیر اصلی منحرف ساخت،و آنها را به وادی کفر و بی ایمانی و ضلالت کشاند.
این گونه افراد آلت دست دشمنان و طعمه خوبی برای شیطانند،تنها مؤمنان ژرفاندیش و بصیر و سمیعاند که چون کوه ثابت میمانند و بازیچه دست این و آن نمیشوند.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم هنگامی که از تفسیر این آیه از محضرش سؤال کردند فرمود:
مستبصرین لیسوا بشکاک: "منظور این است که آنها از روی آگاهی گام برمیدارند نه از روی شک و تردید"! (1).
1) 1) نور الثقلین جلد 4 صفحه 43.
یازدهمین ویژگی این مؤمنان راستین آن است که توجه خاصی به تربیت فرزند و خانواده خویش دارند و برای خود در برابر آنها مسئولیت فوق العادهای قائلند"آنها پیوسته از درگاه خدا میخواهند و میگویند پروردگارا از همسران و فرزندان ما کسانی قرار ده که مایه روشنی چشم ما گردد"!( وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْیُنٍ ).
بدیهی است منظور این نیست که تنها در گوشهای بنشینند و دعا کنند، بلکه دعا دلیل شوق و عشق درونیشان بر این امر است،و رمز تلاش و کوشش.
مسلما چنین افرادی آنچه در توان دارند در تربیت فرزندان و همسران و آشنایی آنها به اصول و فروع اسلام و راههای حق و عدالت،فروگذار نمیکنند و در آنجا که دستشان نمیرسد دست به دامن لطف پروردگار میزنند و دعا میکنند اصولا هر دعای صحیحی باید این گونه باشد،به مقدار توانایی تلاش کردن و خارج از مرز توانایی دعا نمودن.
"قرة عین"معادل نور چشم است که در فارسی میگوئیم،کنایه از کسی که مایه سرور و خوشحالی است این تعبیر در اصل از کلمه قر(بر وزن حر) گرفته شده که به معنی سردی و خنکی است،و از آنجا که معروف است(و بسیاری از مفسران به آن تصریح کردهاند)اشگ شوق همواره خنک،و اشکهای غم و اندوه داغ و سوزان است،لذا قرة عین به معنی چیزی است که مایه خنک شدن چشم انسان میشود،یعنی اشک شوق از دیدگان او فرو میریزد،و این کنایه زیبایی است از سرور و شادمانی (1).
1) 1) شاهد این سخن شعری است که قرطبی در تفسیرش از یکی از شعرای عرب نقل کرده است: فکم سخنت بالامس عین قریرة و قرت عیون دمعها الیوم ساکب: "دیروز چشمان خنکی داغ و سوزان شد*ولی امروز چشمهایی خنک شد که اشکش ریزان است"!
مساله تربیت فرزند و راهنمایی همسر،و وظیفه پدران و مادران در برابر کودکان خود از مهمترین مسائلی است که قرآن روی آن تکیه کرده و به خواست خدا شرح آن را ذیل آیه 6 سوره تحریم بیان خواهیم کرد.
و بالآخره دوازدهمین وصف برجسته این بندگان خالص خدا که از یک نظر مهمترین این اوصاف است اینکه آنها هرگز به این قانع نیستند که خود راه حق را بسپرند بلکه همتشان آن چنان والا است که میخواهند امام و پیشوای جمعیت مؤمنان باشند و دیگران را نیز به این راه دعوت کنند.
آنها چون زاهدان گوشهگیر و منزوی،تنها گلیم خویش را از آب بیرون نمیکشند،بلکه سعیشان این است که بگیرند غریق را! لذا در پایان آیه میفرماید:آنها کسانی هستند که میگویند:"پروردگارا ما را امام و پیشوای پرهیزگاران قرار ده"( وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً ).
باز توجه به این نکته لازم است که آنها فقط دعا نمیکنند که تکیه بر جای بزرگان به گزاف زنند بلکه اسباب بزرگی و امامت را آن چنان فراهم میکنند که صفات شایسته یک پیشوای راستین در آنها جمع باشد،و این کاری است بسیار مشکل با شرائطی سخت و سنگین.
حتما فراموش نکردهایم که این آیات صفات همه مؤمنان را بیان نمیکند بلکه اوصاف گروه ممتاز مؤمنان را که در صف مقدم قرار دارند تحت عنوان "عباد الرحمن"شرح میدهد،آری آنها بندگان خاص رحمانند،و همانگونه که رحمت عام خدا همگان را فرا میگیرد،رحمت این بندگان خدا نیز از جهاتی عام است،علم و فکر و بیان و قلم و مال و قدرتشان پیوسته در مسیر هدایت خلق خدا کار میکند.
آنها الگوها و اسوههای جامعه انسانی هستند.
آنها سرمشقهایی برای پرهیزگاران محسوب میشوند.
آنها به چراغهای راهنمایی در دریاها و صحراها میمانند که گم گشتگان را به سوی خود میخوانند و از فرو غلتیدن در گرداب،و افتادن در پرتگاهها رهایی میبخشند.
در روایات متعددی میخوانیم که این آیه درباره علی ع و ائمه اهل بیت ع وارد شده،و یا در روایت دیگری از امام صادق ع میخوانیم که:"منظور از این آیه مائیم" (1).
بدون تردید ائمه اهل بیت ع از روشنترین مصداقهای آیه میباشند،اما این مانع از گسترش مفهوم آیه نخواهد بود که مؤمنان دیگر نیز هر کدام در شعاعهای مختلف امام و پیشوای دیگران باشند.
بعضی از مفسران از این آیه چنین استفاده کردهاند که تقاضای ریاست معنوی و روحانی و الهی نه تنها مذموم نیست،بلکه مطلوب و مرغوب نیز میباشد (2).
ضمنا باید توجه داشت که واژه"امام"هر چند مفرد است گاه به معنی جمع میآید و در آیه مورد بحث چنین است.
*** بعد از تکمیل این اوصاف دوازدهگانه اشاره به این بندگان خاص خدا با تمام این ویژگیها کرده و در یک جمع بندی کوتاه پاداش الهی آنان را چنین بیان میکند:
"آنها کسانی هستند که درجات عالی بهشت در برابر صبر و استقامتشان به آنها پاداش داده میشود"( أُوْلٰئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمٰا صَبَرُوا ).
"غرفة"از ماده"غرف"(بر وزن حرف)به معنی برداشتن چیزی و تناول آن است،و غرفه به چیزی میگویند که برمیدارند و تناول میکنند(مانند
آبی که انسان از چشمه برای نوشیدن برمیگیرد)سپس به قسمتهای فوقانی ساختمان و طبقات بالای منازل اطلاق شده است،و در اینجا کنایه از برترین منزلگاههای بهشت است.
و از آنجا که"عباد الرحمن"با داشتن این اوصاف در صف اول مؤمنان قرار دارند درجه بهشتی آنان نیز باید برترین درجات باشد.
قابل توجه اینکه میگوید:این مقام عالی به خاطر این به آنها داده میشود که در راه خدا صبر و استقامت به خرج دادند،ممکن است چنین تصور شود که این وصف دیگری از اوصاف آنان است،ولی در حقیقت این وصف تازهای نیست بلکه ضامن اجرای تمام اوصاف گذشته است،مگر بندگی پروردگار،مبارزه با طغیان شهوات،ترک شهادت زور،قبول تواضع و فروتنی،و غیر این صفات بدون صبر و استقامت،امکان پذیر است؟ این بیان انسان را به یاد حدیث معروف امیر مؤمنان علی ع میاندازد که میفرماید:
و الصبر من الایمان کالرأس من الجسد: "صبر و استقامت نسبت به ایمان همچون سر است نسبت به تن"که بقای تن با بقای سر است چرا که مقام فرماندهی تمام اعضاء در مغز انسان قرار دارد.
بنا بر این صبر در اینجا مفهوم وسیعی دارد که شکیبایی و استقامت در برابر مشکلات راه اطاعت پروردگار و جهاد و مبارزه با هوسهای سرکش و ایستادگی در مقابل عوامل گناه همه در آن جمع است و اگر در بعضی از اخبار تنها به فقر و محرومیت مالی تفسیر شده مسلما از قبیل بیان مصداق است.
سپس اضافه میکند:"در آن غرفههای بهشتی با تحیت و سلام روبرو میشوند" ( وَ یُلَقَّوْنَ فِیهٰا تَحِیَّةً وَ سَلاٰماً ).
بهشتیان به یکدیگر تحیت و سلام میگویند و فرشتگان به آنها،و از همه بالاتر خداوند به آنها سلام و تحیت میگوید،چنان که در آیه 58 سوره یس
میخوانیم: سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ :"برای آنها سلامی است از سوی پروردگار رحیم"و در آیه 23 و 24 سوره یونس میخوانیم: وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ :"فرشتگان از هر دری بر آنها وارد میشوند و به آنها میگویند سلام بر شما".
در اینکه آیا"تحیت"و"سلام"در اینجا دو معنی دارد یا یک معنی؟در میان مفسران گفتگو است،ولی با توجه به اینکه"تحیت"در اصل به معنی دعا برای زندگی و حیات دیگری است،و"سلام"از ماده سلامت است،و به معنی دعا برای کسی است،بنا بر این چنین نتیجه میگیریم که واژه اول به عنوان درخواست حیات است و واژه دوم برای توأم بودن این حیات با سلامت است،هر چند گاهی ممکن است این دو کلمه به یک معنی بیاید.
البته"تحیت"در عرف معنی وسیعتری پیدا کرده و آن هر گونه سخنی است که در آغاز ورود به کسی میگویند و مایه خوشحالی و احترام و اظهار محبت نسبت به او میباشد.
*** سپس برای تاکید بیشتر میفرماید:"جاودانه در آن خواهند ماند،چه قرارگاه خوب و چه محل اقامت زیبایی"؟( خٰالِدِینَ فِیهٰا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً ).
قُلْ مٰا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لاٰ دُعٰاؤُکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یَکُونُ لِزٰاماً (77)
77-بگو پروردگار من برای شما ارجی قائل نیست اگر دعای شما نباشد،شما(آیات خدا و پیامبران را)تکذیب کردید و دامان شما را خواهد گرفت و از شما جدا نخواهد شد.
اگر دعای شما نبود ارزشی نداشتید!
این آیه که آخرین آیه سوره فرقان است در حقیقت نتیجهای است برای تمام سوره،و هم برای بحثهایی که در زمینه اوصاف"عباد الرحمن"در آیات گذشته آمده است،روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید:"بگو پروردگار من برای شما ارج و وزنی نیست اگر دعای شما نباشد"( قُلْ مٰا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لاٰ دُعٰاؤُکُمْ ).
"یعبؤا"از ماده"عبا"(بر وزن عبد)به معنی سنگینی است،بنا بر این جمله لا یعبأ یعنی وزنی قائل نیست،و به تعبیر دیگر اعتنایی نمیکند.
گرچه درباره معنی دعا در اینجا احتمالات زیادی داده شده ولی ریشه همه تقریبا به یک اصل بازمیگردد.
بعضی گفتهاند دعا به همان معنی دعا کردن معروف است.
بعضی دیگر آن را به معنی ایمان،و بعضی به معنی عبادت و توحید،و بعضی به معنی شکر، و بعضی به معنی خواندن خدا در سختیها و شدائد،تفسیر کردهاند اما ریشه همه اینها همان ایمان و توجه به پروردگار است.
بنا بر این مفهوم آیه چنین میشود:آنچه به شما وزن و ارزش و قیمت در پیشگاه خدا میدهد همان ایمان و توجه به پروردگار و بندگی او است.
سپس میافزاید:"شما تکذیب آیات پروردگار و پیامبران خدا کردید، و این تکذیب دامان شما را خواهد گرفت،و از شما جدا نخواهد شد"( فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یَکُونُ لِزٰاماً ).
ممکن است چنین تصور شود که میان آغاز و پایان آیه تضادی وجود دارد و یا حد اقل ارتباط و انسجام لازم دیده نمیشود،ولی با کمی دقت روشن میشود که منظور اصلی این است شما در گذشته آیات خدا و پیامبران او را تکذیب کردید اگر به سوی خدا نیائید و راه ایمان و بندگی او را پیش نگیرید هیچ ارزش و مقامی نزد او نخواهید داشت،و کیفرهای تکذیبتان قطعا دامانتان را خواهد گرفت (1).
از جمله شواهد روشنی که این تفسیر را تایید میکند حدیثی است که امام
1) 1) آیه فوق از آیاتی است که میان مفسران بسیار مورد گفتگو است،و آنچه در تفسیر آن گفتیم روشنترین تفسیر به نظر میرسد،ولی جمعی از مفسران معروف تفسیر دیگری برای آن ذکر کردهاند که خلاصهاش چنین است: خداوند به شما اعتنایی ندارد چرا که تکذیب آیات او کردید،مگر اینکه شما را دعوت به سوی ایمان میکند(طبق این تفسیر"دعائکم"از قبیل اضافه مصدر به مفعول است،و فاعل آن ضمیری است که به"ربی"برمیگردد،اما طبق تفسیری که ما انتخاب کردیم دعائکم از قبیل اضافه مصدر به فاعل است و ظاهر اضافه مصدر به ضمیر این است که اضافه به فاعل باشد مگر قرینهای بر خلاف پیدا شود)در اینجا تفسیر سومی نیز برای آیه گفته شده است و آن اینکه هدف بیان این منظور است که شما نوع بشر که غالبا راه تکذیب را پیش گرفتهاید نزد خدا ارج و وزنی ندارید مگر به خاطر آن اقلیتی همچون"عباد الرحمن" که به سوی خدا میآیند و با اخلاص او را میخوانند(این تفسیر گرچه از نظر معنی و محتوی صحیح است ولی با ظاهر آیه چندان سازگار نیست چرا که ضمیر در دعاؤکم و کذبتم ظاهرا به یک گروه بازمیگردد نه دو گروه)(دقت کنید).
باقر ع نقل شده:از آن حضرت سؤال کردند:
کثرة القراءة افضل او کثرة الدعاء؟: "آیا بسیار تلاوت قرآن کردن افضل است یا بسیار دعا نمودن"؟ امام در پاسخ فرمود:
کثرة الدعا افضل و قرء هذه الایة: "بسیار دعا کردن افضل است و سپس آیه فوق را تلاوت فرمود" (1).
دعا راه خودسازی و خداشناسی
میدانیم در آیات قرآن و روایات اسلامی اهمیت زیادی به مساله دعا داده شده که نمونه آن آیه فوق بوده ولی ممکن است قبول این امر برای بعضی در ابتدا سنگین باشد که دعا کردن کار بسیار آسانی است و از همه کس ساخته است،و یا قدم را از این فراتر نهند و بگویند دعا کار افراد بیچاره است!این که اهمیتی ندارد!.
ولی اشتباه از اینجا ناشی میشود که دعا را خالی و برهنه از شرائطش مینگرند در حالی که اگر شرائط خاص دعا در نظر گرفته شود این حقیقت به وضوح ثابت میشود که دعا وسیله مؤثری است برای خودسازی و پیوند نزدیکی است میان انسان و خدا.
نخستین شرط دعا شناخت کسی است که انسان او را میخواند.
شرط دیگر شستشوی قلب و دل،و آماده ساختن روح برای تقاضای از او است،چرا که انسان هنگامی که به سراغ کسی میرود باید آمادگی لقای او را
1) 1) "تفسیر صافی"ذیل آیه مورد بحث-این روایت را تفاسیر دیگر نیز با کمی تفاوت نقل کردهاند.روایات دیگری که بعضی از امالی شیخ و بعضی از تفسیر علی بن ابراهیم ذیل آیه مورد بحث نقل شده نیز شاهد تفسیر فوق است.
داشته باشد.
شرط سوم دعا جلب رضا و خشنودی کسی است که انسان از او تقاضایی دارد چرا که بدون آن احتمال تاثیر بسیار ناچیز است.
و بالآخره چهارمین شرط استجابت دعا آن است که انسان تمام قدرت و نیرو و توان خویش را به کار گیرد و حد اکثر تلاش و کوشش را انجام دهد،و نسبت به ما ورای آن دست به دعا بردارد و قلب را متوجه خالق کند.
زیرا در روایات اسلامی صریحا آمده است کاری را که انسان خود میتواند انجام دهد اگر کوتاهی کند و به دعا متوسل شود دعایش مستجاب نیست! به این ترتیب دعا وسیلهای است برای شناخت پروردگار و صفات جمال و جلال او، و هم وسیلهای است برای توبه از گناه و پاکسازی روح،و هم عاملی است برای انجام نیکیها،و هم سببی است برای جهاد و تلاش و کوشش بیشتر تا آخرین حد توان.
به همین دلیل تعبیرات مهمی درباره دعا دیده میشود که جز با آنچه گفتیم مفهوم نیست،مثلا:
در روایتی از پیامبر ص میخوانیم
"الدعاء سلاح المؤمن،و عمود الدین،و نور السماوات و الارض" :"دعا اسلحه مؤمن،و ستون دین و نور آسمانها و زمین است (1).
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
الدعاء مفاتیح النجاح،و مقالید الفلاح،و خیر الدعاء ما صدر عن صدر نقی و قلب تقی:
"دعا کلید پیروزی و مفتاح رستگاری است و بهترین دعا دعائی است که از سینه پاک و قلب پرهیزگار برخیزد" (2).
و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم
"الدعاء انفذ من السنان" "دعا نافذتر از نوک نیزه است"! (3).
گذشته از همه اینها اصولا در زندگی انسان حوادثی رخ میدهد که از نظر اسباب ظاهری او را در یاس فرو میبرد،دعا میتواند دریچهای باشد به سوی امید پیروزی،و وسیله مؤثری برای مبارزه با یاس و نومیدی.
به همین دلیل دعا به هنگام حوادث سخت و طاقتفرسا به انسان قدرت و نیرو و امیدواری و آرامش میبخشد،و از نظر روانی اثر غیر قابل انکاری دارد.
در زمینه مساله دعا،و فلسفه،و شرائط،و نتائج آن،به طور مشروح در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 186 سوره بقره بحث کردهایم،برای توضیح بیشتر به آنجا مراجعه فرمائید.
***پروردگارا!ما را از بندگان خاصت قرار ده و توفیق کسب ویژگیهای صفات عباد الرحمن را به ما مرحمت کن.
خداوندا!درهای دعا را به روی ما بگشا و آن را سبب ارزش وجود ما در پیشگاهت قرار ده.
خدایا!توفیق دعاهایی که مطلوب درگاه تو است به ما مرحمت فرما و از اجابت آن ما را محروم مکن انک علی کل شیء قدیر،و بالاجابة جدیر.
پایان سوره فرقان 15\12\1361 شمسی 20 جمادی الاولی 1403 قمری
محتوای سوره شعراء
معروف در میان مفسران این است که تمام آیات 227 گانه این سوره جز چهار آیه آخر آن،در مکه نازل شده است (1).
لحن آیات این سوره نیز با دیگر سورههای مکی کاملا هماهنگ است، و میدانیم در سورههای مکی که در آغاز دعوت اسلام نازل گردید بیشتر روی اصول اعتقادی،توحید و معاد و دعوت پیامبران خدا و اهمیت قرآن تکیه میشد،و تقریبا تمام بحثهای سوره شعراء پیرامون همین مسائل دور میزند.
در حقیقت میتوان محتوای این سوره را در چند بخش خلاصه کرد:
بخش اول طلیعه سوره است که از حروف مقطعه،و سپس عظمت مقام قرآن و تسلی خاطر پیامبر ص در برابر پافشاری و خیره سری مشرکان و اشارهای به بعضی از نشانههای توحید و صفات خدا سخن میگوید.
بخش دوم فرازهایی از سرگذشت هفت پیامبر بزرگ و مبارزات آنها را با قومشان،و لجاجتها و خیرهسریهای آنان را در برابر این پیامبران بازگو میکند،که بعضی مانند داستان موسی و فرعون مشروحتر،و بعضی دیگر مانند سرگذشت ابراهیم و نوح و هود و صالح و لوط و شعیب کوتاهتر است.
مخصوصا در این بخش،اشاره به منطق ضعیف و تعصب آمیز مشرکان در هر عصر
1) 1) تفسیر"مجمع البیان"،تفسیر"فخر رازی"و تفسیر"قرطبی"و تفسیر"تبیان" در تفسیر"روح المعانی"پنج آیه را استثناء کرده است،ولی بعضی از مفسران همچون علامه طباطبائی در"المیزان"استثناء این آیات را نپذیرفتهاند،و بخواست خدا در ذیل همان آیات بحث بیشتری خواهیم داشت.
و زمان در برابر پیامبران الهی شده است که شباهت زیادی با منطق مشرکان عصر پیامبر اسلام ص داشته و این مایه تسلی خاطر برای پیامبر ص و مؤمنان اندک نخستین بود که بدانند تاریخ از این گونه افراد و منطقها بسیار به خاطر دارد و ضعف و فتوری به خود راه ندهند.
و نیز مخصوصا روی عذاب دردناک این اقوام و بلاهای وحشتناکی که بر آنها فرود آمد تکیه شده است که خود تهدید مؤثری برای مخالفان پیامبر اسلام در آن شرائط است.
بخش سوم که در حقیقت جنبه نتیجهگیری از بخشهای گذشته دارد پیرامون پیامبر اسلام ص و عظمت قرآن و تکذیب مشرکان و دستوراتی به آن حضرت در زمینه روش دعوت،و چگونگی برخورد با مؤمنان سخن میگوید،و سوره را با بشارت به مؤمنان صالح و تهدید شدید ستمگران پایان میدهد.
ضمنا نام این سوره از چند آیه آخر که پیرامون شعرای بی هدف سخن میگوید گرفته شده است.
این نکته نیز قابل توجه است که این سوره از نظر تعداد آیات بعد از سوره بقره بر همه سورههای قرآن فزونی دارد،هر چند از نظر تعداد کلمات چنین نیست، بلکه از بسیاری از آنان کوتاهتر است.
فضیلت سوره شعراء
در حدیثی از پیامبر اسلام ص در اهمیت تلاوت این سوره چنین میخوانیم: من قرء سورة شعراء کان له من الاجر عشر حسنات،بعدد کل من صدق بنوح و کذب به و هود و شعیب و صالح و ابراهیم،و بعدد کل من کذب بعیسی و صدق بمحمد(ص): "کسی که سوره شعرا را بخواند به عدد هر کسی که نوح را تصدیق و یا تکذیب کرده است ده حسنه برای او خواهد بود،و همچنین هود،شعیب،و صالح ابراهیم،و به عدد تمام کسانی که تکذیب عیسی و تصدیق محمد ص کردهاند" 1. ناگفته روشن است که این همه اجر و پاداش تنها برای تلاوت منهای اندیشه و عمل نیست،بلکه قرائن متعددی در روایات فضائل سورهها است که نشان میدهد منظور تلاوتی است که مقدمه تفکر و سپس اراده و عمل باشد و در گذشته به آن اشاره کردهایم. اتفاقا تعبیری که در حدیث فوق آمده نیز مؤید همین مطلب است،زیرا استحقاق حسنات به تعداد تصدیق کنندگان و تکذیب کنندگان انبیاء بخاطر قرار گرفتن در خط تصدیق کنندگان و بیگانگی با خط تکذیب کنندگان است. ***
معروف در میان مفسران این است که تمام آیات 227 گانه این سوره جز چهار آیه آخر آن،در مکه نازل شده است (1).
لحن آیات این سوره نیز با دیگر سورههای مکی کاملا هماهنگ است، و میدانیم در سورههای مکی که در آغاز دعوت اسلام نازل گردید بیشتر روی اصول اعتقادی،توحید و معاد و دعوت پیامبران خدا و اهمیت قرآن تکیه میشد،و تقریبا تمام بحثهای سوره شعراء پیرامون همین مسائل دور میزند.
در حقیقت میتوان محتوای این سوره را در چند بخش خلاصه کرد:
بخش اول طلیعه سوره است که از حروف مقطعه،و سپس عظمت مقام قرآن و تسلی خاطر پیامبر ص در برابر پافشاری و خیره سری مشرکان و اشارهای به بعضی از نشانههای توحید و صفات خدا سخن میگوید.
بخش دوم فرازهایی از سرگذشت هفت پیامبر بزرگ و مبارزات آنها را با قومشان،و لجاجتها و خیرهسریهای آنان را در برابر این پیامبران بازگو میکند،که بعضی مانند داستان موسی و فرعون مشروحتر،و بعضی دیگر مانند سرگذشت ابراهیم و نوح و هود و صالح و لوط و شعیب کوتاهتر است.
مخصوصا در این بخش،اشاره به منطق ضعیف و تعصب آمیز مشرکان در هر عصر
ص :
1) 1) "مجمع البیان"آغاز سوره شعراء.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>طسم (1) تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ اَلْمُبِینِ (2) لَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ أَلاّٰ یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (3) إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْنٰاقُهُمْ لَهٰا خٰاضِعِینَ (4) وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنَ اَلرَّحْمٰنِ مُحْدَثٍ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهُ مُعْرِضِینَ (5) فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیَأْتِیهِمْ أَنْبٰؤُا مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (6)
بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر 1-طسم 2-این آیات کتاب مبین است.
3-گویی میخواهی جان خود را از شدت اندوه از دست دهی بخاطر اینکه آنها ایمان نمیآورند.
4-اگر ما اراده کنیم از آسمان بر آنها آیهای نازل میکنیم که گردنهایشان در برابر آن خاضع گردد! 5-و هر ذکر تازهای از سوی خداوند رحمان برای آنها بیاید از آن اعراض میکنند.
6-آنها تکذیب کردند،اما به زودی اخبار آنچه را به استهزاء میگرفتند به آنان میرسد (و از مجازاتش با خبر خواهند شد).
آنها از هر تازهای وحشت دارند!
باز در آغاز این سوره با نمونه دیگری از حروف مقطعه قرآن روبرو میشویم ( طسم ).
در تفسیر این حروف مقطعه و نظائر آن در آغاز سورههای بقره و آل عمران و اعراف بحثهای مشروح و جداگانهای داشتهایم که نیازی به تکرار آن نمیبینیم.
آنچه باید در اینجا اضافه کنیم این است که روایات متعددی از پیامبر اکرم ص یا بعضی از صحابه در تفسیر"طسم"نقل شده که همه نشان میدهد این حروف علامتهای اختصاری از نامهای خدا،یا نامهای قرآن،و یا مکانهای مقدس و یا بعضی از درختان بهشتی و مانند آن است.
این روایات تفسیری را که در آغاز سوره اعراف جلد ششم در این زمینه نقل کردیم تایید میکند،و در عین حال با آنچه در آغاز سوره بقره آوردیم که
منظور بیان اعجاز و عظمت قرآن است که این کلام بزرگ از حروف ساده و کوچکی ترکیب شده است منافاتی ندارد.
*** آیه بعد عظمت قرآن را این چنین بیان میکند:"اینها آیات کتاب مبین است"( تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ ).
البته"تلک"از نظر ادبیات عرب اشاره به دور است،و به معنی"آن"یا "آنها"میباشد،و همانگونه که سابقا هم اشاره کردهایم در کلام عرب و گاه در زبان فارسی برای بیان عظمت چیزی از اسم اشاره دور استفاده میشود،یعنی موضوع به قدری مهم و بلند مرتبه است که گویی از دسترس ما بیرون و در اوج آسمانها قرار داد.
قابل توجه اینکه این آیه به همین صورت بی کم و کاست در آغاز سوره"یوسف" و"قصص"نیز آمده است،و در همه این موارد بعد از حروف مقطعه واقع شده، که نشان دهنده ارتباط این"حروف"با"عظمت قرآن"است.
توصیف"قرآن"به"مبین"که در اصل از ماده"بیان"است اشاره به آشکار بودن عظمت و اعجاز آن میباشد که هر چه انسان در محتوای آن بیشتر دقت کند به معجزه بودنش آشناتر میشود.
از این گذشته قرآن بیان کننده"حق"از"باطل"و آشکار کننده راه سعادت و پیروزی و نجات از گمراهی است.
*** سپس به دلداری پیامبر ص پرداخته،میگوید:"گویی میخواهی جان خود را به خاطر اینکه آنها ایمان نمیآورند از شدت اندوه بر باد دهی"!( لَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ أَلاّٰ یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ ).
"باخع"از ماده"بخع"(بر وزن بخش)به معنی هلاک کردن خویشتن
از شدت غم و اندوه است.این تعبیر نشان میدهد که تا چه اندازه پیامبر اسلام ص نسبت به مردم دلسوز و در انجام رسالت خویش اصرار و پافشاری داشت،و از اینکه میدید تشنهکامانی در کنار چشمه آب زلال قرآن و اسلام نشستهاند و باز از تشنگی فریاد میکشند ناراحت بود.
ناراحت بود که چرا انسان عاقل با داشتن اینهمه چراغ روشن باز از بیراهه میرود؟و در پرتگاه فرو میغلطد و نابود میشود؟ آری همه پیامبران الهی این چنین دلسوز بودند مخصوصا پیامبر اسلام که این تعبیر کرارا در قرآن در مورد او آمده است.
بعضی از مفسران چنین میگویند که سبب نزول آیه فوق این بود که پیامبر ص مرتبا اهل مکه را به توحید دعوت میکرد،اما آنها ایمان نمیآوردند، پیامبر ص آن قدر ناراحت شده بود که آثار آن در چهرهاش آشکار بود،آیه فوق نازل شد و پیامبر ص را دلداری داد (1).
*** آیه بعد برای اثبات این حقیقت که خداوند بر هر چیز قادر است حتی میتواند همه آنها را به اجبار وادار به ایمان کند چنین میگوید:"اگر ما بخواهیم از آسمان آیهای بر آنها نازل میکنیم که گردنهایشان در برابر آن خاضع گردد" ( إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّمٰاءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْنٰاقُهُمْ لَهٰا خٰاضِعِینَ ).
اشاره به اینکه ما این قدرت را داریم که معجزه خیره کننده،یا عذاب شدید و وحشتناکی بر آنها فرو بفرستیم که همگی بی اختیار سر تعظیم در برابر آن فرود آورند و تسلیم شوند، ولی این ایمان اجباری ارزشی ندارد،مهم آنست که آنها از روی اراده و تصمیم و درک و اندیشه در برابر حق خاضع گردند.
ناگفته پیدا است که منظور از خضوع کردن گردنها،خضوع کردن صاحبان
1) 1) تفسیر ابو الفتوح رازی جلد 8 ذیل آیه مورد بحث.
آنها است،منتها گردن در فارسی،و"رقبه"و"عنق"در عربی به خاطر اینکه عضو مهم بدن انسان است به صورت کنایه از خود انسان ذکر میشود،فی المثل افراد یاغی را گردنکش و افراد زورگو را گردن کلفت،و افراد ناتوان را گردن شکسته میگویند! البته در تفسیر"اعناق"در اینجا احتمالات دیگری نیز دادهاند:از جمله اینکه"اعناق"به معنی"رؤسا"،یا به معنی"گروهی از مردم"میباشد که همه این احتمالات ضعیف است.
*** سپس به موضعگیری مشرکان و کافران در برابر قرآن اشاره کرده، میفرماید:"هر ذکر تازهای از سوی خداوند رحمان برای آنها بیاید از آن اعراض میکنند"( وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنَ الرَّحْمٰنِ مُحْدَثٍ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهُ مُعْرِضِینَ ).
تعبیر به"ذکر"اشاره به این واقعیت است که قرآن بیدار کننده و آگاه کننده است،در تمام آیات و سورههایش،اما این گروه از بیداری و آگاهی فرار میکنند!.
و تعبیر به"الرحمن"اشاره به این است که نزول این آیات از سوی پروردگار از"رحمت عامه"او سرچشمه میگیرد که همه انسانها را بدون استثناء به سعادت و کمال دعوت میکند.
و نیز ممکن است برای تحریک حس شکرگزاری مردم باشد که این سخنان از سوی خداوندی است که نعمتهایش سر تا پای شما را فرا گرفته،چگونه در برابر ولی نعمت خود این چنین اعراض میکنید،و اگر او در مجازات شما عجله نمیکند آنهم از رحمت او است.
تعبیر به"محدث"(تازه و جدید)اشاره به این است که آیات قرآن یکی پس از دیگری نازل میگردد،و هر کدام محتوای تازهای دارد،اما چه سود که
اینها با این حقایق تازه ناسازگارند،گویی با همان خرافات نیاکان پیوند همیشگی بستهاند،و با هیچ قیمتی حاضر نیستند با جهل و گمراهی و خرافات وداع گویند اصولا همیشه افراد نادان و متعصب و لجوج با تازهها،هر چند موجب هدایت و آگاهی و نجات باشد،مخالفند.
در آیه 68 سوره مؤمنون میخوانیم أَ فَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جٰاءَهُمْ مٰا لَمْ یَأْتِ آبٰاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ: "آیا آنها تدبر در این سخن نکردند یا اینکه این آیات چیز تازهای است که برای نیاکانشان نیامده"(و به بهانه تازه بودن با آن مبارزه میکنند).
*** سپس اضافه میکند اینها تنها به"اعراض"قناعت نمیکنند،بلکه به مرحله"تکذیب"و از آن بدتر"استهزاء"میرسند،میفرماید:"آنها تکذیب کردند اما به زودی اخبار آنچه را به استهزاء میگرفتند به آنان میرسد"و از مجازات دردناک کار خود با خبر میشوند( فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیَأْتِیهِمْ أَنْبٰؤُا مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
"انباء"جمع"نبا"به معنی خبر مهم است،و منظور در اینجا کیفرهای سختی است که در این جهان و جهان دیگر دامنگیر آنها میشود،گرچه بعضی از مفسران مانند"شیخ طوسی"در"تبیان"این کیفرها را منحصر به کیفر آخرت دانستهاند،ولی غالب مفسران آن را مطلق و شامل هر دو نوع کیفر دانستهاند، و در واقع چنین است،چرا که آیه اطلاق دارد و از این گذشته کفر و انکار بازتاب وسیع و گسترده وحشتناکی در تمام زندگی انسان دارد،چگونه میتوان از آن صرف نظر کرد.
بررسی این آیه و آیه قبل نشان میدهد که انسان به هنگام قرار گرفتن در جادههای انحرافی به طور دائمالتزایدی فاصله خود را از حق بیشتر میکند:
نخست مرحله اعراض و روی گرداندن و بی اعتنایی نسبت به حق است،اما تدریجا به مرحله تکذیب و انکار میرسد،باز از این مرحله فراتر میرود و حق را به باد سخریه میگیرد،و به دنبال آن مجازات الهی فرا میرسد(نظیر این تعبیر در آغاز سوره انعام آیه 4 و 5 نیز آمده است).
1-در یکی از خطبههای معروف"نهج البلاغه" علی ع به این واقعیت اشاره فرموده که خداوند پیامبران را آن چنان فرستاده است که مردم بتوانند آزادانه برای ایمان آوردن تصمیمگیری کنند که اگر غیر آن بود،ایمان اجباری میشد و سودی نداشت،میفرماید:
"اگر خداوند میخواست به هنگام مبعوث ساختن پیامبرانش،درهای گنجها و معادن طلا و باغهای خرم و سرسبز را به روی آنان بگشاید میگشود، و اگر میخواست پرندگان آسمان و حیوانات وحشی زمین را همراه آنان گسیل دارد میداشت،اما اگر این کار را میکرد امتحان از میان میرفت،و پاداش و جزا بی اثر میشد" (1).
در کتاب کافی ذیل آیه مورد بحث چنین آمده که:"اگر خدا میخواست از آسمان نشانهای نازل میکرد که گردنهای آنها در برابر آن خاضع گردد، و اگر چنین میکرد آزمون از همه مردم ساقط میشد" (2).
قابل توجه اینکه در کتب معروفی مانند"ارشاد مفید"و"روضه کافی" و"کمال الدین صدوق"و"تفسیر قمی"آمده است که امام صادق ع در تفسیر
آیه إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّمٰاءِ آیَةً ...فرمود:"منظور طغیانگران بنی امیه هستند که به هنگام قیام مهدی ع آیه آسمانی میبینند و در برابر آن ناچار به تسلیم میشوند" (1).
روشن است که منظور از این روایات،بیان مصداقی از مفهوم وسیع آیه است که سرانجام به هنگام ظهور حضرت مهدی ع رهبر حکومت جهانی،تمام حکومتهای ظلم و جور که خط بنی امیه را ادامه میدهند به حکم اجبار در برابر قدرت مهدی و حمایتهای الهی او سر تسلیم فرود میآورند.
***2-میدانیم یکی از بحثهای دامنهدار در قرون نخستین اسلام بحث پیرامون حادث بودن و یا قدیم بودن"کلام اللّٰه"بود که دامنه این بحث به کتب تفسیر نیز کشانده شده،و جمعی از مفسران به تعبیری که در آیات فوق آمده(محدث)بر حادث بودن قرآن استدلال کردهاند.
ولی چنان که قبلا نیز اشاره کردهایم اساس این بحث به هیچوجه نمیتواند منطقی بوده باشد،و به نظر میرسد که زمامداران آن زمان از بنی امیه و بنی عباس در دامن زدن به اینگونه بحثهای انحرافی که افکار مسلمانان را از مسائل مهم و جدی منحرف میساخته دخالت داشتهاند،آنها این مسائل را به عنوان سرگرم ساختن علمای اسلام و ادامه حکومت خودکامه خود میخواستند.
زیرا اگر منظور از"کلام اللّٰه"همان محتوای قرآن است که آن از ازل در علم خدا بوده و خدا از همه آن آگاهی داشته است،و اگر منظور نزول وحی است و کلمات و حروف قرآن مسلما حادث است،بنا بر این در یک صورت قدیم بودن و در یک صورت حادث بودن قطعی است و جای بحث و گفتگو نیست.جامعه اسلامی مخصوصا علماء و دانشمندان باید بیدار باشند و گرفتار بحثهای انحرافی که به دست جباران و دشمنان ایجاد شده است نگردند.
1) 1) تفسیر"المیزان"و"نور الثقلین"ذیل آیات مورد بحث.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلَی اَلْأَرْضِ کَمْ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ (7) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ (8) وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (9)
7-آیا آنها به زمین نگاه نکردند،چه اندازه در آن از انواع گیاهان آفریدیم.
8-در این نشانه روشنی است(بر وجود خدا)ولی اکثر آنها هرگز مؤمن نبودهاند.
9-پروردگار تو عزیز و رحیم است.
زوجیت در گیاهان
در آیات گذشته سخن از اعراض کافران،از آیات تشریعی یعنی قرآن مجید بود،و در آیات مورد بحث سخن از اعراض آنها از آیات تکوینی و نشانههای خدا در پهنه آفرینش است،آنها نه تنها،گوش جان خود را بر سخنان پیامبر ص میبستند، بلکه چشمهای خود را نیز از دیدن نشانههای حق در اطراف خود محروم میساختند.
نخست میگوید:"آیا آنها به زمین نگاه نکردند چه بسیار گیاهان از انواع مختلف،نر و ماده،زیبا و جالب و پرفایده در آن آفریدیم"( أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الْأَرْضِ
کَمْ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ
) (1).
در اینجا تعبیر به"زوج"در مورد گیاهان قابل دقت است،گرچه غالب مفسران زوج را به معنی نوع و صنف،و ازواج را به معنی انواع و اصناف گرفتهاند،ولی چه مانعی دارد که زوج را به معنی معروفش که قبل از هر معنی دیگر به ذهن میآید بگیریم و اشاره به زوجیت در جهان گیاهان باشد؟! در گذشته انسانها کم و بیش فهمیده بودند که بعضی از گیاهان دارای نوع نر و نوع ماده است،و برای بارور ساختن گیاهان از طریق تلقیح استفاده میکردند این مساله در مورد درختان نخل کاملا شناخته شده بود،ولی نخستین بار"لینه" دانشمند و گیاهشناس معروف سوئدی،در اواسط قرن 18 میلادی،موفق به کشف این واقعیت شد که مساله زوجیت در دنیای گیاهان تقریبا یک قانون عمومی است و گیاهان نیز همانند غالب حیوانات از طریق آمیزش نطفه نر و ماده بارور میشوند و سپس میوه میدهند.
ولی قرآن مجید قرنها قبل از این دانشمند کرارا در آیات مختلف به زوجیت در جهان گیاهان اشاره کرده(در آیات مورد بحث،و در سوره رعد آیه 4،و لقمان آیه 10 و سوره ق آیه 7)و این خود یکی از معجزات علمی قرآن است.
واژه"کریم"در اصل به معنی هر چیز پر ارزش است،گاه در مورد انسان به کار میرود و گاه گیاهان،و گاهی حتی نامه توصیف به"کریم" میشود مانند سخن ملکه سبا در مورد نامه سلیمان: إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتٰابٌ کَرِیمٌ (نمل-29).
1) 1) معمولا ماده رؤیت بدون"الی"متعدی به مفعول میشود و حتی گاه دو مفعول میگیرد و اگر میبینیم در اینجا با"الی"متعدی شده به خاطر این است که به معنی نظر میباشد که اشاره به نگاه دقیق و غیر سطحی است.
و منظور از گیاه کریم گیاهان پرفایده است و البته هر گیاهی دارای فوائدی است که با پیشرفت علم این حقیقت روز به روز آشکارتر میشود.
*** در آیه بعد به عنوان تاکید و تصریح بیشتر میفرماید:"در این خلقت گیاهان ارزشمند نشانه روشنی بر وجود خدا است"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً ).
آری توجه به این واقعیت که این خاک ظاهرا بی ارزش با داشتن یک ترکیب معین مبدء پیدایش انواع گلهای زیبا و درختان پر ثمر و میوههای رنگارنگ با خواص کاملا متفاوت است بیانگر نهایت قدرت خدا است،اما این کوردلان آن چنان غافل و بیخبرند که این گونه آیات الهی را میبینند،باز هم در غفلتند، چرا که کفر و لجاج در قلب آنها رسوخ کرده،لذا در پایان آیه میفرماید:"اکثر آنها هرگز مؤمن نبودهاند"( وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ ).
یعنی این بی ایمانی همچون یک صفت راسخ در آنها شده،و چه جای تعجب که از این آیات بهره نگیرند،زیرا قابلیت محل نیز از شرائط اصلی تاثیر است همانگونه که در مورد قرآن میخوانیم هُدیً لِلْمُتَّقِینَ :"مایه هدایت پرهیزکاران است"(بقره-2).
*** در آخرین آیه مورد بحث با تعبیری که هم نشانه تهدید است و هم تشویق، هم بیم است و هم امید،میفرماید:"پروردگار تو عزیز و رحیم است"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ).
"عزیز"به معنی قدرتمندی است که شکست ناپذیر است،هم توانایی بر ارائه آیات بزرگ دارد،و هم در هم کوبنده تکذیب کنندگان است،ولی با این حال"رحیم"است و رحمت واسعهاش همه جا را فرا گرفته،و بازگشت جدی
به سوی او در یک لحظه کوتاه کافی است که تمام نظر لطف او را متوجه انسان سازد و بر گناهان گذشتهاش قلم عفو کشد.
ممکن است مقدم داشتن صفت"عزیز"بر"رحیم"در اینجا به خاطر این باشد که اگر رحیم را مقدم میداشت ممکن بود از آن احساس ضعف شود،اما عزیز را مقدم میدارد تا روشن گردد که در نهایت قدرت،بسیار مهربان است.
وَ إِذْ نٰادیٰ رَبُّکَ مُوسیٰ أَنِ اِئْتِ اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (10) قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَ لاٰ یَتَّقُونَ (11) قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یُکَذِّبُونِ (12) وَ یَضِیقُ صَدْرِی وَ لاٰ یَنْطَلِقُ لِسٰانِی فَأَرْسِلْ إِلیٰ هٰارُونَ (13) وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنْبٌ فَأَخٰافُ أَنْ یَقْتُلُونِ (14) قٰالَ کَلاّٰ فَاذْهَبٰا بِآیٰاتِنٰا إِنّٰا مَعَکُمْ مُسْتَمِعُونَ (15)
10-به خاطر بیاور هنگامی که پروردگارت موسی را ندا داد که به سراغ آن قوم ستمگر برو.
11-قوم فرعون،آیا آنها(از مخالفت فرمان پروردگار)پرهیز نمیکنند؟! 12-(موسی)عرض کرد پروردگارا من از آن بیم دارم که مرا تکذیب کنند.
13-و سینهام تنگ میشود،و زبانم به قدر کافی گویا نیست(به برادرم)هارون نیز رسالت ده(تا مرا یاری کند).
14-و آنها(به اعتقاد خودشان)بر من گناهی دارند میترسم مرا به قتل برسانند(و این رسالت به پایان نرسد).
15-فرمود چنین نیست(آنها کاری نمیتوانند انجام دهند)شما هر دو با آیات ما(برای هدایت آنان)بروید ما با شما هستیم و(سخنانتان را)میشنویم.
آغاز رسالت موسی(ع)
گفتیم در این سوره سرگذشت هفت تن از پیامبران بزرگ به عنوان درس آموزندهای برای عموم مسلمانان مخصوصا مسلمانان نخستین بیان شده است.
نخست از موسی ع شروع میکند و بخشهای مختلفی از زندگی او و درگیریش را با فرعونیان تا هنگام غرق این قوم ظالم و ستمگر شرح میدهد.
تا کنون در سورههای متعددی از قرآن(سوره بقره و مائده و اعراف و یونس و اسراء و طه)سخن از بنی اسرائیل و موسی و فرعونیان به میان آمده و در بعضی از سورههای بعد نیز در این باره بحثهایی میآید.
این بحثها گرچه بظاهر مکرر است،اما دقت در آنها نشان میدهد که در هر مورد روی بخش خاصی از این سرگذشت پر ماجرا،و برای هدف مخصوصی، تکیه شده است.
فی المثل آیات مورد بحث هنگامی نازل شد که مسلمانان سخت در اقلیت قرار داشتند و دشمنان آنها بسیار قوی و نیرومند،به گونهای که هیچگونه موازنه قدرت در میان آنها نبود،در اینجا لازم است خداوند سرگذشتهای مشابهی را از اقوام پیشین بیان کند تا بدانند این قدرت عظیم دشمن و ضعف ظاهری آنها هرگز سبب شکست نخواهد شد،تا روحیه آنها قوی گردد و بر استقامت و پافشاری خود بیفزایند،و جالب اینکه:بعد از سرگذشت هر یک از این پیامبران هفتگانه جمله " وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ""اکثر آنها ایمان نیاوردند و پروردگار تو توانا و رحیم است"تکرار شده،درست همان عبارتی که در آغاز همین سوره در مورد پیامبر اسلام ص خواندیم،این هماهنگی شاهد زندهای بر این حقیقت است که ذکر این بخش از داستانهای انبیاء به خاطر شرائط
خاص روانی و اجتماعی مسلمانان در آن مقطع خاص زمانی و مشابه آن بوده است.
نخست میگوید:"به خاطر بیاور هنگامی که پروردگارت موسی را ندا کرد که به سراغ آن قوم ستمگر برو"( وَ إِذْ نٰادیٰ رَبُّکَ مُوسیٰ أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ ).
*** "همان قوم فرعون،آیا آنها از ظلم و ستم و مخالفت فرمان پروردگار پرهیز نمیکنند"( قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَ لاٰ یَتَّقُونَ ).
این نکته قابل توجه است که تنها صفتی را از فرعونیان که بر آن تکیه کرده ظلم است و میدانیم ظلم معنی جامع و گستردهای دارد که شرک یکی از مصادیق بارز آن است،( إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ -لقمان آیه 13)و استثمار و استعباد بنی اسرائیل با آن همه زجر و شکنجه نیز مصداق دیگری از آن میباشد،از این گذشته آنها با اعمال خلافشان قبل از هر کس بر خودشان ستم میکردند،و به این ترتیب میتوان هدف دعوت انبیاء را در مبارزه با ظلم و ستم در تمام ابعاد خلاصه کرد!.
*** در این هنگام موسی مشکلات عظیم خود را به پیشگاه پروردگار عرض میکند و از او تقاضای قوت و قدرت بیشتر برای تحمل این رسالت عظیم مینماید:
"عرض کرد پروردگارا!من از آن بیم دارم که مرا تکذیب کنند"( قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یُکَذِّبُونِ ).
و پیش از آنکه بتوانم رسالتم را به آخر برسانم با جار و جنجال و تکذیبهای خود مرا از صحنه بیرون کنند،و این بار به مقصد نرسد.
موسی ع در ذکر این سخن کاملا حق داشت چرا که فرعون و دار و دستهاش آن قدر مسلط بر اوضاع کشور مصر بودند که احدی یارای مخالفت با آنها را نداشت و هر گونه نغمه مخالفی را با شدت و بی رحمی سرکوب میکردند.
بعلاوه"سینه من برای انجام این رسالت وسعت کافی ندارد"( وَ یَضِیقُ صَدْرِی ).
از این گذشته"زبان من به قدر کافی گویا نیست"( وَ لاٰ یَنْطَلِقُ لِسٰانِی ).
به همین جهت تقاضای من این است"به(برادرم)هارون نیز رسالت بدهی تا به همراه من مامور ادای این رسالت گردد"( فَأَرْسِلْ إِلیٰ هٰارُونَ ) (1).
تا با معاضدت یکدیگر بتوانیم این فرمان بزرگ را در برابر آن ستمگران خیره سر به اجرا در آوریم.
*** از همه اینها گذشته"آنها بر من(به اعتقاد خودشان)گناهی دارند"( وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنْبٌ ).
من یکی از این فرعونیان ستمگر را به هنگامی که با یک مرد بنی اسرائیلی مظلوم درگیر بوده با ضربه قاطع خود کشتهام.
از این نظر"میترسم به عنوان قصاص مرا به قتل برسانند"و این رسالت عظیم به پایان نرسد"( فَأَخٰافُ أَنْ یَقْتُلُونِ ).
در حقیقت موسی چهار مشکل بزرگ بر سر راه این ماموریت بزرگ میدید و از خدا تقاضای حل آنها را کرد(مشکل تکذیب-مشکل ضیق صدر- مشکل عدم فصاحت کافی-و مشکل قصاص).
ضمنا روشن شد که موسی ترسی برای شخص خود نداشت بلکه از این بیم داشت که قبل از رسیدن به مقصد از پای درآید،لذا از خداوند تقاضای نیروی بیشتر برای این مبارزه میکند.
نوع وسیلهای که موسی در این زمینه از خداوند تقاضا کرد،شاهد گویای
1) 1) این جمله در حقیقت تقدیری دارد و در تقدیر چنین است"فارسل جبرئیل الی هارون".
این حقیقت است،او تقاضای شرح صدر(روح وسیع و گشاده)کرد،و همچنین تقاضای گشوده شدن هر گونه عقده از زبانش،و ماموریت دادن به برادرش هارون برای شرکت در این کار بزرگ،چنان که در سوره طه به صورت مشروحتر آمده است، رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی هٰارُونَ أَخِی اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً وَ نَذْکُرَکَ کَثِیراً :"پروردگارا سینهام را گشاده دار،و کار را بر من آسان کن،گره از زبانم بگشای تا سخنم را درک کنند،و برای من وزیری از خاندانم قرار ده،برادرم هارون را،به وسیله او پشتم را محکم کن و در کار من شریکش گردان،تا تو را بسیار تسبیح گوئیم و تو را بسیار یاد کنیم"(سوره طه آیه 25 تا 34).
*** خداوند این تقاضای صادقانه موسی را اجابت کرد"فرمود این چنین نیست که بتوانند تو را به قتل برسانند و یا سینهات تنگی کند و زبانت گره داشته باشد و گویا نگردد"( قٰالَ کَلاّٰ ).
دعای تو را در مورد برادرت نیز اجابت کردم و به او هم ماموریت دادم"شما" هر دو با آیات ما بروید"(و فرعون و قوم گمراهش را به سوی من دعوت کنید) ( فَاذْهَبٰا بِآیٰاتِنٰا ).
و فکر نکنید من از شما دورم و جریان امر شما بر ما مخفی است،بلکه"ما با شما هستیم و به خوبی مطالب را میشنویم"( إِنّٰا مَعَکُمْ مُسْتَمِعُونَ ).
هرگز شما را تنها نخواهم گذارد و در حوادث سخت یاریتان خواهم کرد با اطمینان خاطر پیش بروید و محکم در این راه گام بردارید.
و به این ترتیب در ضمن سه جمله خداوند به موسی ع اطمینان کافی داد و به درخواستش جامه عمل پوشانیده با تعبیر"کلا"اطمینان داد که قدرت بر قتل او پیدا نخواهند کرد،و نیز از نظر ضیق صدر و عدم گشایش زبان،مشکلی در کار
او پیدا نخواهد شد،و با جمله فَاذْهَبٰا بِآیٰاتِنٰا برادرش را به کمک او فرستاد و بالآخره با جمله إِنّٰا مَعَکُمْ مُسْتَمِعُونَ به آنها وعده داد که آنها را همه جا در زیر چتر حمایت خود خواهد گرفت.
قابل توجه اینکه در آخرین جمله ضمیر،به صورت جمع آورده شده و فرموده " إِنّٰا مَعَکُمْ "(ما با شما هستیم)ممکن است این تعبیر اشاره به این باشد که در تمام جلسات و میدانهایی که شما با این گروه جبار و طغیانگر روبرو هستید،ما حضور داریم و سخنان همه شما را میشنویم،و شما دو برادر را یاری کرده بر آنها پیروز میکنیم.
و اینکه بعضی گمان کردهاند چون کلمه"مع"دلیل بر حمایت و مساعدت است و این شامل فرعونیان نمیشود اشتباه است،بلکه این کلمه به معنی حضور دائم پروردگار در همه صحنهها است او حتی با گنهکاران و حتی با موجودات بی جان همه جا بوده و هست و جایی از او خالی نیست.
تعبیر به"استماع"که گوش دادن توأم با توجه است،نیز تاکیدی است بر این واقعیت.
فَأْتِیٰا فِرْعَوْنَ فَقُولاٰ إِنّٰا رَسُولُ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (16) أَنْ أَرْسِلْ مَعَنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ (17) قٰالَ أَ لَمْ نُرَبِّکَ فِینٰا وَلِیداً وَ لَبِثْتَ فِینٰا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ (18) وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَکَ اَلَّتِی فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ اَلْکٰافِرِینَ (19) قٰالَ فَعَلْتُهٰا إِذاً وَ أَنَا مِنَ اَلضّٰالِّینَ (20) فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمّٰا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَ جَعَلَنِی مِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (21) وَ تِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهٰا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ (22)
16-به سراغ فرعون بروید و بگوئید ما فرستاده پروردگار جهانیان هستیم.
17-بنی اسرائیل را با ما بفرست.
18-(فرعون)گفت:آیا ما تو را در کودکی در میان خود پرورش ندادیم؟و سالهایی از عمرت را در میان ما نبودی؟ 19-و(سرانجام)آن کارت را(که نمیبایست انجام دهی)انجام دادی(و یک نفر از ما را کشتی)و تو از کافران بودی! 20-(موسی)گفت:من آن کار را انجام دادم در حالی که از بیخبران بودم.
21-و به دنبال آن هنگامی که از شما ترسیدم فرار کردم و پروردگار من به من دانش بخشید و مرا از پیامبران قرار داد.
22-آیا این منتی است که تو بر من میگذاری که بنی اسرائیل را برده خود ساختهای؟!
برخورد منطقی و قاطع با فرعون
در آیات گذشته"نخستین مرحله ماموریت موسی ع یعنی دریافت وحی و رسالت و تقاضای وسائل نیل به این هدف بزرگ،پایان یافت.
به دنبال آن در آیات مورد بحث"مرحله دوم"یعنی روبرو شدن با فرعون و گفتگوی سرنوشتسازی که در آن میان انجام گرفت مطرح شده.
نخست به عنوان مقدمه میفرماید:"اکنون که همه چیز روبراه است به سراغ فرعون بروید،و به او بگوئید ما رسول پروردگار جهانیان هستیم" ( فَأْتِیٰا فِرْعَوْنَ فَقُولاٰ إِنّٰا رَسُولُ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
جمله"فاتیا"نشان میدهد که باید به هر قیمتی هست با خود او تماس بگیرید،و تعبیر به"رسول"به صورت مفرد-با اینکه هر دو پیامبر بودند- اشاره به یگانگی و وحدت دعوت آنها است،گویی آنها دو روحند در یک بدن،با یک برنامه،و یک هدف (1).
1) 1) "راغب"در"مفردات"میگوید:"رسول"از کلماتی است که هم بر "مفرد"و هم بر"جمع"اطلاق میگردد،هر چند گاهی آن را جمع میبندند و"رسل" میگویند بعضی نیز آن را مصدر و به معنی رسالت دانستهاند،و میدانیم در مصدر تثنیه و جمع نیست(در لسان العرب میخوانیم:الرسول بمعنی الرسالة)ولی مسلما این واژه معمولا معنی وصفی را میرساند و لذا در بسیاری از موارد تثنیه و جمع بسته شده و در همین داستان موسی و هارون در سوره طه آیه 47 میفرماید" إِنّٰا رَسُولاٰ رَبِّکَ "(ما دو فرستاده پروردگار توایم).
و به دنبال بیان رسالت خود،آزادی بنی اسرائیل را مطالبه کنید و"بگوئید ما ماموریم از تو بخواهیم که بنی اسرائیل را با ما بفرستی"( أَنْ أَرْسِلْ مَعَنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ ).
بدیهی است منظور این بوده که زنجیر اسارت و بردگی از آنها بردار تا آزاد شوند،و بتوانند با آنها بیایند،نه اینکه تقاضای فرستادن آنها به وسیله فرعون شده باشد.
*** در اینجا فرعون زبان به سخن گشود و با جملههایی حساب شده،و در عین حال شیطنتآمیز،برای نفی رسالت آنها کوشید.نخست رو به موسی کرد و چنین گفت:"آیا ما تو را در کودکی در دامان مهر خود پرورش ندادیم"؟! ( قٰالَ أَ لَمْ نُرَبِّکَ فِینٰا وَلِیداً ).
تو را از آن امواج خروشان و خشمگین نیل که وجودت را به نابودی تهدید میکرد گرفتیم،دایهها برایت دعوت کردیم،و از قانون مجازات مرگ فرزندان بنی اسرائیل معافت نمودیم،در محیطی امن و امان در ناز و نعمت پرورش یافتی! و بعد از آن نیز"سالهای متمادی از عمرت در میان ما بودی"!( وَ لَبِثْتَ فِینٰا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ ).
*** سپس به ایراد دیگری نسبت به موسی پرداخته و میگوید:"تو آن کار مهم (کشتن یکی از قبطیان و طرفداران فرعون)را انجام دادی"( وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ ).
اشاره به اینکه تو چگونه میتوانی پیامبر باشی که دارای چنین سابقهای هستی.
و از همه اینها گذشته"تو کفران نعمتهای ما میکنی"( وَ أَنْتَ مِنَ الْکٰافِرِینَ ).
سالها بر سر سفره ما بودی،نمک خوردی و نمکدان را شکستی!،با چنین کفران نعمت چگونه میتوانی پیامبر باشی؟ در حقیقت میخواست با این منطق و این گونه پروندهسازی موسی را به پندار خود محکوم کند.
منظور از داستان قتل همان است که در سوره قصص آیه 15 آمده است که موسی ع دو نفر را که یکی از فرعونیان و دیگری از بنی اسرائیل بود در حال جنگ و دعوا دید،به حمایت مظلوم یعنی مرد بنی اسرائیلی برخاست و به ظالم حمله کرد،ضربهای بر او فرود آورد که با همان یک ضربه از پا درآمد.
*** موسی ع بعد از شنیدن سخنان شیطنتآمیز فرعون به پاسخ از هر سه ایراد پرداخت،ولی از نظر اهمیت پاسخ ایراد دوم فرعون را مقدم شمرد(و یا اصولا ایراد اول را درخور پاسخ نمیدانست،چرا که پرورش دادن کسی هرگز دلیل آن نمیشود که اگر شخص پرورش دهنده گمراه بود او را به راه راست هدایت نکنند).
به هر حال چنین"گفت:من این کار را انجام دادم در حالی که از بیخبران بودم"( قٰالَ فَعَلْتُهٰا إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضّٰالِّینَ ) در اینجا در مورد تعبیر"ضالین"در میان مفسران گفتگو بسیار شده است زیرا از یک سو میدانیم که سابقه سوء برای پیامبر ص حتی قبل از رسیدن به مقام نبوت قابل قبول نیست،چرا که موقعیت او را در افکار عمومی متزلزل میکند و هدف بعثت ناقص و ناتمام میماند به همین دلیل دامنه عصمت انبیاء قبل از نبوت را نیز شامل میشود.
و از سوی دیگر باید این سخن پاسخی باشد که فرعون نتواند در برابر آن، سخنی بگوید.
لذا جمعی از مفسران معتقدند که منظور از"ضال"در اینجا خطای در موضوع است،یعنی من ضربهای را که به آن مرد قبطی زدم به قصد قتل نبود بلکه به عنوان حمایت از مظلوم بود،و نمیدانستم منجر به قتل او میشود، بنا بر این"ضال"در اینجا به معنی"غافل"و منظور غفلت از عاقبت کار است.
بعضی دیگر گفتهاند منظور این است که خطایی در قتل آن مرد ظالم رخ نداده چرا که او مستحق بوده است،بلکه منظور این است که من نمیدانستم عاقبت این کار چنین خواهد بود که من نتوانم در مصر بمانم و مدتی از وطن آواره شوم و برنامههایم به تاخیر افتد.
ولی ظاهرا این پاسخی نبوده است که موسی بتواند به فرعون بگوید،مطلبی بوده که میتوانسته برای دوستانش بیان کند نه پاسخی قابل قبول برای فرعون.
تفسیر سومی که شاید از جهاتی مناسبتر با مقام موسی ع و عظمت کیان او باشد این است که موسی ع در اینجا یک نوع توریه به کار برده است،سخنی گفته که ظاهرش این بوده من در آن زمان راه حق را پیدا نکرده بودم بعدا خداوند راه حق را به من نشان داد و مقام رسالت بخشید،ولی در باطن مقصود دیگری داشته و آن اینکه من نمیدانستم که این کار مایه این همه دردسر میشود و گرنه اصل کار حق بود و مطابق قانون عدالت(و یا اینکه من آن روز که این حادثه واقع شد راه را گم کرده بودم و به آنجا رسیدم که این حادثه رخ داد).
و میدانیم منظور از"توریه"این است که انسان سخنی بگوید که باطنش مطلب حقی باشد،ولی طرف مقابل از ظاهر آن چیز دیگری استفاده کند و این مخصوص مواردی است که انسان در تنگنا قرار بگیرد که میخواهد دروغ نگوید و در عین حال،حفظ ظاهر نیز داشته باشد (1).
1) 1) این سخن موافق مضمون حدیثی است که از"امام علی بن موسی الرضا"(ع) در تفسیر آیه در کتاب عیون اخبار الرضا طبق نقل نور الثقلین ج 4 ص 48 آمده است.
سپس موسی اضافه میکند:"من به دنبال این حادثه هنگامی که از شما ترسیدم فرار کردم،و خداوند به من علم و دانش بخشید،و مرا از رسولان قرار داد"( فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمّٰا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ ).
در اینکه منظور از"حکم"در این آیه چیست؟و آیا همان مقام نبوت است یا مقام علم و دانش و آگاهی؟در میان مفسران گفتگو است،اما با توجه به ذیل خود این آیه که مقام"رسالت"را در برابر مقام"حکم"قرار داده روشن میشود چیزی غیر از رسالت و نبوت است.
شاهد دیگر این موضوع آیه 79 سوره آل عمران است که میگوید: مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّٰهُ الْکِتٰابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّٰاسِ کُونُوا عِبٰاداً لِی مِنْ دُونِ اللّٰهِ :"برای هیچ انسانی شایسته نیست که خداوند به او کتاب و حکم و نبوت بخشد،سپس به مردم بگوید غیر از خدا مرا پرستش کنید و بندگان من باشید".
اصولا واژه"حکم"از نظر لغت در اصل به معنی منع کردن به منظور اصلاح است،و لذا به"لگام حیوان""حکمة"(بر وزن صدقه)گفته میشود،سپس این کلمه به بیان چیزی مطابق حکمت،اطلاق شده،و همچنین به علم و عقل نیز با همین تناسب"حکم"گفتهاند ممکن است گفته شود که از آیه 14 سوره قصص برمیآید که موسی قبل از این ماجرا به مقام"حکم و علم"رسیده بود،آنجا که میگوید: وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَویٰ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً :"هنگامی که موسی به حد رشد رسید ما به او حکم و علم بخشیدیم"(سپس ماجرای درگیری با مرد قبطی را در آیات بعد از آن ذکر میکند).
در پاسخ میگوئیم:علم و حکمت دارای مراحل مختلف است،موسی یک مرحله را قبلا یافته بود،و مرحله کاملتری را به هنگام نبوت و رسالت پیدا کرد.
سپس"موسی"به پاسخ منتی که فرعون در مورد پرورشش در دوران طفولیت و نوجوانی بر او گذارد پرداخته،و با لحن قاطع و اعتراض آمیزی میگوید:"آیا این منتی است که تو بر من میگذاری که بنی اسرائیل را بنده و برده خود ساختی"؟! ( وَ تِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهٰا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ ).
درست است که دست حوادث مرا در کودکی به کاخ تو کشانید و به ناچار در دامان تو پرورش یافتم و در این امر قدرتنمایی خدا بود،اما ببین عامل این ماجرا چه بود؟چرا من در خانه پدرم و در آغوش مادرم پرورش نیافتم،چرا؟.
آیا جز این بود که تو بنی اسرائیل را به زنجیر اسارت کشیدی،تا آنجا که به خود اجازه دادی نوزادان پسر را به قتل برسانی،و دختران را برای کنیزی و خدمت زنده بگذاری؟.
این ظلم بی حساب تو سبب شد که مادرم برای حفظ جان نوزادش مرا در صندوق بگذارد،و به امواج نیل بسپارد،و خواست الهی این بود که آن کشتی کوچک در کنار کاخ تو لنگر بیندازد،آری ظلم بی اندازه تو بود که مرا رهین این منت ساخت،و مرا از خانه پاک پدرم محروم ساخت و در کاخ آلوده تو قرار داد! و با این تفسیر ارتباط این پاسخ موسی با سؤال فرعون کاملا روشن میشود.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که منظور موسی ع این بوده که اگر پرورش من نعمتی از ناحیه تو باشد در برابر آن همه ظلم و ستمی که به بنی اسرائیل کردی،قطرهای در برابر دریا است،این چه نعمتی است که تو بیان میکنی در حالی که آن همه ظلم و ستم در کنار آنست؟! تفسیر سومی که میتوان برای پاسخ موسی ع از گفته فرعون بیان کرد این است که:اگر من در کاخ تو پرورش یافتم و از نعمتهای رنگارنگ برخوردار شدم فراموش نکن سازندگان اصلی آن کاخ،بردگان قوم من بودند،و به وجود آورندگان آن همه نعمت اسیران بنی اسرائیل بودند،چگونه به استفاده از دسترنج
قوم من بر من منت مینهی؟! این سه تفسیر در عین حال با هم منافاتی ندارد هر چند تفسیر اول از بعضی جهات روشنتر به نظر میرسد.
ضمنا تعبیر به" مِنَ الْمُرْسَلِینَ "اشاره به این حقیقت است که من تنها رسول و فرستاده خدا نیستم،قبل از من نیز پیامبران بسیار آمدهاند و من یکی از آنها هستم، و تو همه را فراموش کردهای.
قٰالَ فِرْعَوْنُ وَ مٰا رَبُّ اَلْعٰالَمِینَ (23) قٰالَ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمَا إِنْ کُنْتُمْ مُوقِنِینَ (24) قٰالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَ لاٰ تَسْتَمِعُونَ (25) قٰالَ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبٰائِکُمُ اَلْأَوَّلِینَ (26) قٰالَ إِنَّ رَسُولَکُمُ اَلَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ (27) قٰالَ رَبُّ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (28) قٰالَ لَئِنِ اِتَّخَذْتَ إِلٰهَاً غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ اَلْمَسْجُونِینَ (29)
23-فرعون گفت پروردگار عالمیان چیست؟! 24-(موسی)گفت پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان این دو است،اگر اهل یقین هستید.
25-(فرعون)به اطرافیانش گفت،آیا نمیشنوید این مرد چه میگوید؟
26-(موسی)گفت پروردگار شما و پروردگار نیاکان شما.
27-(فرعون)گفت پیامبری که به سوی شما فرستاده شده دیوانه است.
28-(موسی)گفت او پروردگار مشرق و مغرب و آنچه در میان این دو است میباشد اگر شما عقل و اندیشه خود را به کار میگرفتید.
29-(فرعون)خشمگین شد و گفت:اگر معبودی غیر از من برگزینی تو را از زندانیان قرار خواهم داد.
تهمت جنون و تهدید به زندان
هنگامی که موسی با لحن قاطع و کوبندهای سخنان فرعون را پاسخ گفت و فرعون از این نظر در مانده شد،مسیر کلام را تغییر داد و موسی را که گفته بود"من رسول و فرستاده رب العالمینم"مورد سؤال قرار داد و"گفت:پروردگار عالمیان چیست"؟( قٰالَ فِرْعَوْنُ وَ مٰا رَبُّ الْعٰالَمِینَ ).
بسیار بعید است که فرعون این سخن را واقعا برای فهم مطلب گفته باشد بلکه بیشتر به نظر میرسد که برای تجاهل و تحقیر،این سؤال را مطرح کرد.
*** ولی به هر حال موسی همانند همه بحث کنندگان بیدار و آگاه راهی جز این نداشت که مطلب را جدی بگیرد و به پاسخ جدی بپردازد،و از آنجا که ذات خدا از دسترس افکار انسانها بیرون است،دست به دامان آثار او در پهنه آفرینش زند،و از آیات آفاقی سخن به میان آورد"گفت او پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو قرار گرفته است میباشد،اگر شما راه یقین میپوئید"( قٰالَ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمَا إِنْ کُنْتُمْ مُوقِنِینَ ).
آسمانها با آن عظمتش،و زمین با آن وسعت و گستردگی و موجودات رنگارنگش که تو و دستگاه تو در برابر آن ذره ناچیزی بیش نیست،آفرینش
پروردگار من است،چنین آفریدگار و مدبر و نظم دهندهای شایسته پرستش است نه موجود ضعیف و ناچیزی همچون تو! توجه به این حقیقت نیز لازم است که بت پرستان معتقد بودند هر یک از موجودات این عالم،ربی دارد،و جهان را ترکیبی از نظامات پراکنده میشمردند، اما سخن موسی ع اشاره به این حقیقت است که این نظام واحد که بر مجموعه عالم هستی حکمفرما است دلیل بر این است که"رب واحدی"دارد.
جمله" إِنْ کُنْتُمْ مُوقِنِینَ "ممکن است اشاره به این مطلب باشد که موسی میخواهد تلویحا به فرعون و یارانش بفهماند که من میدانم هدف شما از این سؤال،درک حقیقت نیست اما اگر در جستجوی حقیقت باشید و صاحب عقل و شعور،همین استدلال که کردم کافی است،کمی چشمتان را بگشائید و ساعتی در این آسمانهای وسیع و زمین گسترده و آثارش بیندیشید تا دانستنیها را بدانید و جهانبینی خود را تصحیح کنید.
*** اما فرعون با این بیان محکم معلم بزرگ آسمانی،از خواب غفلت بیدار نشد،باز به استهزاء و سخریه ادامه داد،و از روش دیرینه مستکبران مغرور پیروی کرد"رو به اطرافیان خود کرده گفت:آیا نمیشنوید این مرد چه میگوید"؟! ( قٰالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَ لاٰ تَسْتَمِعُونَ ).
پیدا است اطراف فرعون را چه افرادی گرفتهاند،اشخاصی از قماش خود او،گروهی از صاحبان زر و زور و همکاران ظلم و ستم.
ابن عباس میگوید:اطرافیان او در آنجا پانصد نفر بودند که از خواص قوم او محسوب میشدند (1).
هدفش این بود که این سخن منطقی و دلنشین موسی در قلب تاریک این گروه
1) 1) تفسیر ابو الفتوح رازی ذیل آیه مورد بحث.
کمترین اثری نگذارد،و آن را یک سخن بی محتوی که مفهومش قابل درک نیست معرفی کند.
*** ولی باز موسی ع به سخنان منطقی و حساب شده خود بدون هیچگونه ترس و واهمه ادامه داد و"گفت:او پروردگار شما و پدران نخستین شما است" ( قٰالَ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبٰائِکُمُ الْأَوَّلِینَ ).
در حقیقت موسی که در مرحله نخست از"آیات آفاقی"شروع کرده بود در مرحله دوم به"آیات انفسی"اشاره کرد و به اسرار آفرینش در وجود خود انسانها و آثار پرورش الهی و ربوبیت پروردگار در روح و جسم بشر پرداخت،تا این مغروران بیخبر لا اقل درباره خود بیندیشند و کمی خود را بشناسند و به دنبال آن،خدای خود را.
*** ولی فرعون به خیره سری هم چنان ادامه داد،و از مرحله استهزاء و سخریه پا را فراتر نهاده نسبت جنون و دیوانگی به موسی داد و"گفت:پیامبری که به سوی شما آمده قطعا مجنون است"!( قٰالَ إِنَّ رَسُولَکُمُ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ ).
همان نسبتی که همه جباران تاریخ به مصلحان الهی میدادند.
جالب اینکه این فریبکار مغرور حتی حاضر نبود بگوید"فرستاده ما" و"به سوی ما"بلکه میگوید"پیامبر شما"که"به سوی شما"فرستاده شده است،چرا که حتی تعبیر"پیامبر شما"جنبه سخریه داشت،سخریهای توأم با خود برتر بینی که من بالاتر از آنم که پیامبری،برای دعوتم بیاید،و هدفش از نسبت جنون به موسی ع این بود که اثر منطق نیرومند او را در افکار حاضران خنثی کند.
اما این نسبت ناروا در روح بلند موسی ع اثری نگذاشت و هم چنان خط اصلی توحید را از طریق آثار خدا در پهنه آفرینش،در آفاق و انفس،ادامه داد و"گفت:او پروردگار مشرق و مغرب و آنچه در میان این دو است میباشد اگر شما عقل و اندیشه خود را به کار میگرفتید"( قٰالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ ).
اگر تو در محدوده کوچکی به نام مصر،یک حکومت ظاهری داری،حکومت واقعی پروردگار من تمام شرق و غرب جهان و هر چه میان آنها است در بر گرفته، و آثارش در همه جا در جبین موجودات میدرخشد،اصولا همین طلوع و غروب خورشید در خاور و باختر،و نظامی که بر آن حاکم است،خود نشانهای از عظمت او است،اما عیب کار اینجا است که شما تعقل نمیکنید و اصلا عادت به اندیشیدن ندارید(توجه داشته باشید که جمله إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ اشاره به همین است که شما اگر برنامه تعقل در گذشته و حال در زندگانیتان بود این حقیقت را درک میکردید).
در واقع موسی ع نسبت جنون را به طرز زیبایی پاسخ گفت که من دیوانه نیستم،دیوانه و بی عقل کسی است که این همه آثار پروردگار را نمیبیند،و این همه نقش عجب که بر در و دیوار وجود است هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار! درست است که موسی ع نخستین بار اشاره به تدبیر آسمانها و زمین کرد ولی از آنجا که آسمان بسیار بالا است و زمین،بسیار اسرارآمیز،لذا در آخرین مرحله انگشت روی نقطهای گذاشت که هیچکس را یارای انکار آن نیست،و انسان همه روز با آن سر و کار دارد،و آن نظام طلوع و غروب آفتاب و برنامه دقیقی که در آن وجود دارد،و احدی نمیتواند ادعا کند من تنظیم کننده آنم.
تعبیر به" مٰا بَیْنَهُمٰا "(آنچه میان این دو است)اشاره به وحدت و ارتباط در میان شرق و غرب است همانگونه که این تعبیر در مورد آسمانها و زمین نیز چنین بود،و در مورد رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبٰائِکُمُ الْأَوَّلِینَ نیز ارتباط و وحدت نسلها را
بیان میکند.
*** این منطق نیرومند و شکست ناپذیر،فرعون را سخت خشمگین ساخت و سرانجام به حربهای متوسل شد که همه زورمندان بی منطق به هنگام شکست و ناکامی به آن متوسل میشوند و چنین"گفت:اگر معبودی غیر من انتخاب کنی تو را از زندانیان قرار خواهم داد"( قٰالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلٰهَاً غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ ).
من این سخنان تو را نمیفهمم،همین میدانم که یک اله و معبود بزرگ وجود دارد و آن منم!و هر کس غیر از این بگوید محکوم به مرگ،یا زندان مرگ آفرین است!.
بعضی از مفسران معتقدند که الف و لام در"المسجونین"الف و لام عهد است، و اشاره به زندان مخصوصی است که هر کس را به آن میافکندند،برای همیشه در آن میماند تا جنازه او را از زندان بیرون آورند (1).
در واقع فرعون با این سخن تند و تهدید ظالمانه میخواست موسی ع را خاموش کند چرا که ادامه این بحثها سبب بیداری مردم میشد،و برای جباران چیزی خطرناکتر از بیداری و هشیاری مردم نیست!.
1) 1) تفسیر"المیزان"و"فخر رازی"و"روح المعانی"ذیل آیه مورد بحث.
قٰالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ (30) قٰالَ فَأْتِ بِهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (31) فَأَلْقیٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِیَ ثُعْبٰانٌ مُبِینٌ (32) وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذٰا هِیَ بَیْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِینَ (33) قٰالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِیمٌ (34) یُرِیدُ أَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِ فَمٰا ذٰا تَأْمُرُونَ (35) قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ وَ اِبْعَثْ فِی اَلْمَدٰائِنِ حٰاشِرِینَ (36) یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَحّٰارٍ عَلِیمٍ (37)
30-(موسی)گفت:حتی اگر نشانه آشکاری برای رسالتم برای تو بیاورم؟ 31-گفت:اگر راست میگویی آن را بیاور! 32-در این هنگام موسی عصای خود را افکند و مار عظیم و آشکاری شد.
33-و دست خود را در گریبان فرو برد و بیرون آورد در برابر بینندگان سفید و روشن بود.
34-(فرعون)به گروهی که اطراف او بودند گفت:این ساحر آگاه و ماهری است!.
35-او میخواهد شما را از سرزمینتان با سحرش بیرون کند،شما چه نظر میدهید؟ 36-گفتند:او و برادرش را مهلت ده و به تمام شهرها ماموران برای بسیج اعزام کن.
37-تا هر ساحر ماهری را نزد تو آورند.
کشور شما در خطر است بهپاخیزید!
در آیات قبل دیدیم که چگونه موسی ع برتری خود را از نظر منطق بر فرعون حفظ کرد،و به حاضران نشان داد که تا چه حد آئین او متکی به منطق و عقل اوست، و ادعای فرعون،سست و واهی است،گاهی مسخره کردن،گاه نسبت جنون دادن و سرانجام تکیه بر قدرت و تهدید به زندان و مرگ نمودن.
اینجا است که صحنه برمیگردد و موسی ع نیز باید روش تازهای در پیش گیرد که فرعون در این صحنه نیز ناتوان و درمانده شود.
موسی نیز باید تکیه بر قدرت کند قدرتی الهی که از معجزهای چشمگیر سرچشمه میگیرد،رو به سوی فرعون کرد و گفت:"آیا اگر من نشانه آشکاری برای رسالتم ارائه دهم باز مرا زندان خواهی کرد"؟!( قٰالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ ).
*** فرعون در اینجا سخت در بن بست واقع شد چرا که موسی ع اشاره سر بستهای به یک برنامه فوق العاده کرده و فکر حاضران را متوجه خود ساخته است،اگر فرعون بخواهد سخن او را نادیده بگیرد همه بر او اعتراض میکنند، و میگویند باید بگذاری موسی ع کار مهمش را ارائه دهد،اگر توانایی داشته باشد که معلوم میشود،نمیتوان با او طرف شد،و الا گزافهگوئیش آشکار میگردد،در هر حال نمیتوان از این سخن موسی ع به سادگی گذشت.
ناچار"گفت اگر راست میگویی آن را بیاور"!( قٰالَ فَأْتِ بِهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ ).
*** "در این هنگام موسی ع عصائی را که به دست داشت افکند،و(به فرمان
پروردگار)مار عظیم و آشکاری شد"( فَأَلْقیٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِیَ ثُعْبٰانٌ مُبِینٌ ).
*** "سپس دست خود را در گریبان فرو برد و بیرون آورد ناگهان در برابر بینندگان سفید و روشن بود"!( وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذٰا هِیَ بَیْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِینَ ).
در حقیقت این دو معجزه بزرگ،یکی مظهر بیم بود و دیگری مظهر امید اولی مناسب مقام انذار است،و دومی بشارت،یکی بیانگر عذاب الهی است و دیگری نور است و نشانه رحمت،چرا که معجزه باید هماهنگ با دعوت پیامبر باشد.
"ثعبان"به معنی مار عظیم است که از آن در فارسی تعبیر به"اژدها" میشود.
"راغب"در"مفردات"احتمال داده که این واژه از ماده"ثعب"به معنی جریان آب گرفته شده باشد،زیرا حرکت این حیوان به نهرهایی شباهت دارد که به صورت مارپیچ حرکت میکند.
تعبیر به"مبین"ممکن است اشاره به این حقیقت باشد که راستی عصا تبدیل به مار عظیم شده بود و چشمبندی و تردستی و عملی همچون سحر ساحران در کار نبود.
ذکر این نکته نیز لازم است که در اینجا تعبیر به"ثعبان"شده،و در آیه 10 سوره نمل و 31 قصص تعبیر به"جان"(مارهای کوچکی که با سرعت و چابکی حرکت میکنند)و در سوره طه آیه 20 تعبیر به"حیة"(به معنی مار است و از ماده حیات گرفته شده).
این تفاوت تعبیرها در بدو نظر سؤالانگیز است،ولی در واقع برای بیان یکی از دو مطلب است:
ممکن است اشاره به حالات مختلف آن مار باشد که در آغاز"عصا"به صورت مار کوچک و باریکی در میآمد و تدریجا بزرگ میشد و مبدل به اژدهایی میگشت.
و یا اینکه هر یک از این لغات سهگانه به یکی از خصائص آن مار اشاره میکند"ثعبان"اشاره به عظمت آن،و"جان"اشاره به سرعت و چابکی،و"حیة" اشاره به زنده بودن آن میباشد.
*** فرعون از مشاهده این صحنه،سخت جا خورد و در وحشت عمیقی فرو رفت اما برای حفظ قدرت شیطانی خویش که با ظهور موسی ع،سخت به خطر افتاده بود و همچنین برای حفظ اعتقاد اطرافیان و روحیه دادن به آنها در صدد توجیه معجزات موسی برآمد،نخست"به اطرافیان خود چنین گفت:این مرد ساحر آگاه و ماهری است"!( قٰالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِیمٌ ).
همان کسی را که تا چند لحظه قبل مجنونش میخواند اکنون به عنوان "علیم"از او نام میبرد!و چنین است راه و رسم جباران که گاه در یک جلسه چندین بار چهره عوض میکنند،و هر زمان برای رسیدن به مقصد خود به دستاویز تازهای متشبث میشوند.
فرعون فکر میکرد چون در آن زمان سحر رایج بود،این اتهام و برچسب بهتر از هر چیز به موسی بعد از نشان دادن این معجزات میچسبد.
*** سپس برای اینکه جمعیت را بر ضد او بسیج کند چنین ادامه داد:"او میخواهد شما را از سرزمینتان با سحرش بیرون کند"!( یُرِیدُ أَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِ ).
"شما چه میاندیشید و چه دستور میدهید"؟!( فَمٰا ذٰا تَأْمُرُونَ ).
این همان فرعونی است که قبلا تمام مصر را ملک مسلم خود میدانست، و میگفت أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ :"آیا حکومت و مالکیت این سرزمین مصر از آن من نیست؟"اکنون که پایههای تخت خود را لرزان میبیند،مالکیت مطلقه این
سرزمین را به کلی فراموش کرده،و آن را ملک مردم میشمرد میگوید:سرزمین شما به خطر افتاده،چارهای بیندیشید! فرعونی که تا یک ساعت پیش از این حاضر نبود گوش به سخن کسی بدهد و همیشه فرمان دهنده مطلق العنان بود و آمر بلا منازع،اکنون چنان درمانده شده است که به اطرافیان میگوید شما چه امر میکنید؟!مشورتی بسیار عاجزانه و از موضع ضعف!.
از آیه 110 سوره اعراف چنین برمیآید که اطرافیان نیز در میان خود به مشورت پرداختند،و آن چنان دستپاچه شده بودند که قدرت تفکر را از دست داده و هر یک رو به دیگری میکرد و میگفت:تو چه دستور میدهی؟! آری چنین است سنت جباران در هر عصر و هر زمان،به هنگامی که بر اوضاع مسلطند همه چیز را مال خود میشمرند،و همه را بردگان خویش،و جز منطق استبداد چیزی نمیفهمند.
اما به هنگامی که پایههای تخت بیدادگری خود را لرزان و حکومت خویش را در خطر بینند موقتا از تخت استبداد پائین آمده دست به دامن مردم و آراء و افکار آنها میشوند،مملکت را مملکت مردم،و آب و خاک را از آنان دانسته،و آراء آنها را محترم میشمرند،اما با فرو نشستن طوفان باز همان کاسه است و همان آش.
در عصر و زمان خود نیز باز مانده سلاطین پیشین را دیدیم که چگونه زمانی که دنیا به کامش میگشت سراسر کشور را ملک طلق خود میدانست،و حتی به کسانی که مایل نبودند در حزب او وارد شوند فرمان خروج از مملکت میداد که زمین خدا وسیع است و هر کجا میخواهید بروید،اینجا همین برنامه است که من میگویم و لا غیر!اما دیدیم به هنگام وزیدن طوفان انقلاب تا چه حد در پیشگاه مردم سر تعظیم فرود آورد و حتی از گناهان گذشته خویش توبه و تقاضای عفو کرد، ولی در برابر مردمی که سالیان دراز او را به خوبی شناخته بودند،سودی نداد.
بعد از مشورتها سرانجام اطرافیان به فرعون"گفتند:موسی و برادرش را مهلتی ده و در کار آنها عجله مکن و به تمام شهرهای مصر ماموران برای بسیج اعزام کن"( قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ وَ ابْعَثْ فِی الْمَدٰائِنِ حٰاشِرِینَ ) (1).
*** "تا هر ساحر ماهر و کهنهکاری را نزد تو آورند"( یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَحّٰارٍ عَلِیمٍ ).
در واقع اطرافیان فرعون یا اغفال شدند و یا آگاهانه تهمت او را به موسی پذیرا گشتند،و برنامه را چنین تنظیم کردند که او"ساحر"است،و در مقابل ساحر باید دست به دامان"سحار"یعنی ساحران ماهرتری زد! و گفتند خوشبختانه در کشور پهناور مصر،اساتید فن سحر بسیارند،اگر موسی ساحر است ما"سحار"در برابر او قرار میدهیم،و آن قدر ساحران وارد به فوت و فن سحر را جمع میکنیم تا راز موسی را افشا کنند!.
"حاشرین"از ماده"حشر"به معنی بسیج کردن گروهی از مردم به سوی میدان جنگ یا مانند آن است،و به این ترتیب ماموران میبایست ساحران را به هر قیمتی که ممکن است برای مبارزه با موسی ع بسیج کنند.
1) 1) "ارجه"از ماده"ارجاء"به معنی به تاخیر انداختن و عجله نکردن در قضاوت است،و ضمیر در آخر آن به موسی برمیگردد و در اصل"ارجئه"بوده و همزه برای تخفیف حذف شده است.
فَجُمِعَ اَلسَّحَرَةُ لِمِیقٰاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (38) وَ قِیلَ لِلنّٰاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ (39) لَعَلَّنٰا نَتَّبِعُ اَلسَّحَرَةَ إِنْ کٰانُوا هُمُ اَلْغٰالِبِینَ (40) فَلَمّٰا جٰاءَ اَلسَّحَرَةُ قٰالُوا لِفِرْعَوْنَ أَ إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً إِنْ کُنّٰا نَحْنُ اَلْغٰالِبِینَ (41) قٰالَ نَعَمْ وَ إِنَّکُمْ إِذاً لَمِنَ اَلْمُقَرَّبِینَ (42)
38-سرانجام ساحران برای وعدهگاه روز معینی جمعآوری شدند.
39-و به مردم گفته شد آیا شما نیز(در این صحنه)اجتماع میکنید.
40-تا اگر ساحران پیروز شوند ما از آنان پیروی کنیم.
41-هنگامی که ساحران آمدند،به فرعون گفتند:آیا اگر پیروز شویم پاداش مهمی خواهیم داشت؟ 42-گفت آری،و شما در این صورت از مقربان خواهید بود!
ساحران از همه جا گرد آمدند
در این آیات صحنه دیگری از این داستان پر ماجرا نشان داده میشود:
به دنبال پیشنهاد اطرافیان فرعون جمعی از ماموران زبده به شهرهای مختلف مصر روان شدند و در هر جا ساحران ماهر را جستجو کردند،"سرانجام جمعیت ساحران برای وعدهگاه روز معین جمع آوری شدند"( فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِمِیقٰاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ ).
و به تعبیر دیگر آنها را برای چنان روزی از قبل آماده کردند تا در موعد معین به میدان مبارزه گسیل شوند.
منظور از" یَوْمٍ مَعْلُومٍ "آن چنان که از آیات سوره اعراف استفاده میشود یکی از روزهای عید معروف مصریان بوده که موسی ع آن را برای مبارزه تعیین کرد،و هدفش این بود که مردم فرصت بیشتری برای حضور در صحنه داشته باشند،زیرا اطمینان به پیروزی خود داشت، و میخواست قدرت آیات الهی، و ضعف فرعون و دستیارانش بر همگان آشکار گردد،و نور ایمان در دلهای گروه بیشتری بدرخشد.
*** از مردم نیز برای حضور در این میدان مبارزه دعوت شد:"و به مردم گفته شد آیا شما در این صحنه اجتماع میکنید"؟!( وَ قِیلَ لِلنّٰاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ ).
این تعبیر نشان میدهد که ماموران فرعون در این زمینه بسیار حساب شده کار میکردند،آنها میدانستند اگر مردم را اجبار به حضور کنند،ممکن است واکنش منفی نشان دهند،چرا که هر کس فطرتا از اجبار گریزان است، لذا گفتند چنان که تمایل داشته باشید در این جلسه حضور پیدا کنید و قطعا این طرز بیان افراد زیادتری را به آن جلسه کشانید.
*** و به مردم گفته شد"هدف این است که اگر ساحران پیروز شوند که پیروزی آنها پیروزی خدایان ما است ما از آنان پیروی کنیم"،و آن چنان صحنه
را گرم و داغ نمائیم که دشمن خدایان ما برای همیشه از میدان بیرون رود! ( لَعَلَّنٰا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إِنْ کٰانُوا هُمُ الْغٰالِبِینَ ).
روشن است که وجود تماشاچیان بیشتر که ارتباط و پیوند با یک طرف مبارزه دارند هم مایه دلگرمی آنها است و به آنها روحیه میدهد،و هم سبب میشود که آنان نهایت کوشش خود را به کار گیرند،و هم در موقع پیروزی توانایی دارند چنان جنجالی بر پا کنند که حریف برای همیشه منزوی شود،و هم میتوانند از آغاز مبارزه در طرف مقابل ایجاد وحشت کنند.
آری ماموران فرعون با این امیدها مایل بودند مردم را در صحنه حاضر کنند و موسی نیز حضور چنین جمعی را از خدا میخواست که بتواند منظور خود را به عالیترین وجهی پیاده کند.
*** اینها همه از یک سو،از سوی دیگر"هنگامی که ساحران نزد فرعون آمدند و او را سخت در تنگنا دیدند به این فکر افتادند که برترین بهرهگیری را کرده و امتیازهای مهمی از او بگیرند،به فرعون گفتند:آیا برای ما پاداش قابل ملاحظهای خواهد بود اگر پیروز شویم"( فَلَمّٰا جٰاءَ السَّحَرَةُ قٰالُوا لِفِرْعَوْنَ أَ إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً إِنْ کُنّٰا نَحْنُ الْغٰالِبِینَ ).
*** فرعون که سخت در این بن بست گرفتار و درمانده بود حاضر شد برترین امتیازها را به آنها بدهد،بلا فاصله"گفت:آری هر چه بخواهید میدهم،بعلاوه شما در این صورت از مقربان درگاه من خواهید بود"!( قٰالَ نَعَمْ وَ إِنَّکُمْ إِذاً لَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ ).
در واقع فرعون به آنها گفت شما چه میخواهید؟یا مال است و یا مقام من هر دو را در اختیار شما میگذارم!
این تعبیر نشان میدهد که قرب به فرعون تا چه حد در آن محیط و جامعه دارای اهمیت بوده که او به عنوان یک پاداش بزرگ از آن یاد میکند، و در حقیقت پاداشی از این بالاتر نیست که انسان به قدرت مطلوبش نزدیک گردد.
اگر گمراهان قرب فرعون را برترین پاداش میشمردند،خدا پرستان آگاه پاداشی را بالاتر از قرب پروردگار نمیشمرند،حتی بهشت با تمام نعمتهایش را با یک جلوه ذات پاک او،معامله نمیکنند.
به همین دلیل شهیدان راه"اللّٰه"که باید برترین پاداشها را در برابر آن ایثار بزرگشان دریافت دارند به گواهی قرآن پاداش قرب الهی را مییابند، و تعبیر" عِنْدَ رَبِّهِمْ "شاهد گویای این واقعیت است.
و نیز به همین دلیل هر مؤمن پاکدل به هنگام انجام عبادت تنها چیزی را که میطلبد"قربة الی اللّٰه"است.
قٰالَ لَهُمْ مُوسیٰ أَلْقُوا مٰا أَنْتُمْ مُلْقُونَ (43) فَأَلْقَوْا حِبٰالَهُمْ وَ عِصِیَّهُمْ وَ قٰالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنّٰا لَنَحْنُ اَلْغٰالِبُونَ (44) فَأَلْقیٰ مُوسیٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِیَ تَلْقَفُ مٰا یَأْفِکُونَ (45) فَأُلْقِیَ اَلسَّحَرَةُ سٰاجِدِینَ (46) قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (47) رَبِّ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ (48) قٰالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ اَلَّذِی عَلَّمَکُمُ اَلسِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاٰفٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ (49) قٰالُوا لاٰ ضَیْرَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبُونَ (50) إِنّٰا نَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لَنٰا رَبُّنٰا خَطٰایٰانٰا أَنْ کُنّٰا أَوَّلَ اَلْمُؤْمِنِینَ (51)
43-(روز موعود فرا رسید و همگی جمع شدند،موسی رو به ساحران کرد و)گفت:آنچه را میخواهید بیفکنید،بیفکنید! 44-آنها طنابها و عصاهای خود را افکندند و گفتند به عزت فرعون،قطعا پیروزیم! 45-سپس موسی عصایش را افکند،ناگهان تمام وسایل دروغین آنها را بلعید! 46-ساحران همگی فورا به سجده افتادند.
47-گفتند ما به پروردگار عالمیان ایمان آوردیم.
48-پروردگار موسی و هارون.
49-(فرعون)گفت:آیا به او ایمان آوردید پیش از آن که به شما اجازه دهم؟!مسلما او بزرگ و استاد شما است که به شما سحر آموخته!،اما به زودی خواهید دانست که دستها و پاهای شما را به طور مختلف قطع میکنم،و همه شما را به دار میآویزم.
50-گفتند:مهم نیست(هر کار از دستت ساخته است بکن)ما به سوی پروردگارمان بازمیگردیم! 51-ما امیدواریم پروردگارمان خطاهای ما را به بخشد،که ما نخستین ایمان آورندگان بودیم.
نور ایمان در قلب ساحران درخشیدن گرفت
هنگامی که ساحران قول و قرارهای خود را با فرعون گذاردند او وعده پاداش و تقرب به درگاهش به آنان داد و آنها را دلگرم و مطمئن ساخت،به دنبال تهیه مقدمات کار رفتند،و در خلال مدتی که فرصت داشتند،طنابها و عصاهای بسیار فراهم ساختند که ظاهرا درون آنها را خالی کرده و ماده شیمیایی مخصوصی (همچون جیوه) که در برابر تابش آفتاب سبک و فرار میشود در آن ریختند.
سرانجام یوم موعود فرا رسید،و انبوه عظیمی از مردم در آن صحنه جمع شدند تا شاهد این مبارزه تاریخی باشند،فرعون و اطرافیانش از یک سو و ساحران از سوی دیگر،و موسی و برادرش هارون از سوی سوم،در آنجا حضور یافتند.
اما همانگونه که معمول قرآن است،این مقدمات را که از لابلای بحثهای آینده روشن میشود حذف کرده وارد اصل سخن میگردد،در اینجا به ترسیم این صحنه سرنوشتساز پرداخته میگوید:
"موسی رو به سوی ساحران کرد و گفت:آنچه را میخواهید بیفکنید بیفکنید و هر چه دارید به میدان آورید"( قٰالَ لَهُمْ مُوسیٰ أَلْقُوا مٰا أَنْتُمْ مُلْقُونَ ).
از آیه 115 سوره اعراف استفاده میشود این سخن را موسی هنگامی گفت که ساحران به او گفتند آیا تو پیشقدم میشوی و میافکنی یا ما؟!.
این پیشنهاد موسی ع که از اطمینان خاطر او به پیروزی سرچشمه میگرفت و دلیل خونسردی او در برابر انبوه عظیم دشمنان و حامیان سرسخت فرعون بود، نخستین ضربه را بر پیکر ساحران وارد ساخت و نشان داد که موسی از آرامش روانی خاصی بهرهمند است و به جای دیگری دل بسته و پشتگرم است.
*** ساحران که غرق غرور و نخوت بودند و حد اکثر توان خود را به کار گرفته و به پیروزی خود امیدوار بودند"طنابها و عصاهای خود را افکندند و گفتند:
به عزت فرعون ما قطعا پیروزیم"!( فَأَلْقَوْا حِبٰالَهُمْ وَ عِصِیَّهُمْ وَ قٰالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْغٰالِبُونَ ) (1).
آری آنها همانند همه متملقان چاپلوس با نام فرعون شروع کردند و تکیه بر قدرت پوشالی او نمودند.
در این هنگام چنان که قرآن در جایی دیگر بیان کرده،عصاها و طنابهای مخصوص به صورت مارهای کوچک و بزرگ به حرکت در آمدند(سوره طه آیه 66)،آنها مخصوصا بخشی از وسائل سحر خود را از عصاها انتخاب کرده بودند
1) 1) "حبال"جمع"حبل"(بر وزن طبل)به معنی طناب است،و"عصی"جمع "عصا"میباشد.
تا به پندارشان با عصای موسی رقابت کنند و طنابها را هم بر آن افزوده بودند که برتری خود را به ثبوت رسانند! در این هنگام غریو شادی از مردم برخاست و برق امید در چشمان فرعون و اطرافیانش درخشیدن گرفت،به گونهای که از خوشحالی در پوست نمیگنجیدند و از مشاهده این صحنه لذت بخش به وجد و سرور آمده بودند!.
*** اما موسی چندان مهلت نداد که این وضع ادامه یابد،جلو آمد"و عصای خود را افکند،ناگهان ثعبان و مار عظیمی شد و با سرعت شروع به بلعیدن وسائل دروغین ساحران کرد!و آنها را یکی بعد از دیگری در کام خود فرو برد"! ( فَأَلْقیٰ مُوسیٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِیَ تَلْقَفُ مٰا یَأْفِکُونَ ) (1).
در اینجا نخست سکوت زود گذری بر مردم حکم فرما شد،دهانها از تعجب بازماند چشمها از حرکت ایستاد،گویی در آنجا خشک شده بودند،ولی به زودی جای این سکوت را فریادهای وحشتناک گرفت،گروهی پا به فرار گذاشتند، گروهی منتظر بودند پایان کار به کجا میرسد،و جمعی بی هدف فریاد میکشیدند و دهان ساحران از تعجب بازمانده بود.
*** در اینجا همه چیز عوض شد،ساحران که تا آن لحظه در خط شیطنت و همکاری با فرعون و مبارزه با موسی ع قرار داشتند یک مرتبه به خود آمدند و چون از تمام ریزهکاریها و فوت و فن سحر با خبر بودند،یقین پیدا کردند که این
1) 1) "تلقف"از ماده"لقف"(بر وزن سقف)به معنی برگرفتن چیزی به سرعت است خواه با دست باشد یا با دهان،و معلوم است که در اینجا منظور گرفتن با دهان است، و"یافکون"از ماده"افک"(بر وزن کذب)به معنی دروغ است،و در اینجا اشاره به وسائل دروغین است که آنها آن را به جای مارهای کوچک و بزرگ غالب کرده بودند.
مساله قطعا سحر نیست،این یک معجزه بزرگ الهی است"ناگهان همه آنها به سجده افتادند"( فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سٰاجِدِینَ ).
جالب اینکه قرآن تعبیر به"القی"میکند که مفهومش"افکنده شدند" میباشد،اشاره به اینکه آن چنان تحت تاثیر جاذبه معجزه موسی ع قرار گرفتند که گویی بی اختیار بر زمین افتاده و سجده کردند.
*** و همراه با این عمل که دلیل روشن ایمان آنها بود با زبان نیز"گفتند:ما به پروردگار عالمیان ایمان آوردیم"!( قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
*** و برای اینکه جای هیچ ابهام و تردید باقی نماند و فرعون نتواند این سخن را تفسیر دیگری کند،اضافه کردند"به پروردگار موسی و هارون"( رَبِّ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ ).
و این نشان میدهد که برنامه افکندن عصا و گفتگوی با ساحران را هر چند موسی انجام داد اما برادرش هارون در کنار او ایستاده و آماده هر گونه پشتیبانی از برادر بود.
این دگرگونی عجیب که در روحیه ساحران پیدا شد،و در یک لحظه کوتاه از ظلمت مطلق به روشنایی خیر کنندهای گام نهادند،و به تمام منافعی که از فرعون انتظار داشتند پشت پا زدند-سهل است-جان خود را نیز به خطر افکندند،همه به خاطر این بود که آنها علم و دانشی داشتند،و در پرتو آن توانستند حق را از باطل بشناسند و دست به دامن حق زنند.
آنها باقیمانده راه را با پای"عقل"نمیپیمودند که بر مرکب راهوار"عشق" سوار شده بودند،و بوی گلشان آن چنان مست کرده بود که دامن از دست داده بودند،و خواهیم دید به همین دلیل در برابر شدیدترین تهدیدهای فرعون
شجاعانهترین استقامت را نشان دادند!.
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:
ما من قلب الا بین اصبعین من اصابع الرحمن ان شاء اقامه و ان شاء ازاغه: "هر دلی در پنجه قدرت خداوند رحمان است،اگر بخواهد آن را به راه راست میدارد و اگر اراده کند منحرف میسازد" (1)(بدیهی است خواست خدا در این دو مرحله از آمادگیهای افراد سرچشمه میگیرد،و این توفیق و سلب توفیق به خاطر زمینههای مختلف دلها است و بی حساب نیست).
*** در این هنگام فرعون که از یک سو روحیه خود را پاک باخته بود،و از سوی دیگر تمام قدرت و موجودیت خویش را در خطر میدید،و مخصوصا میدانست ایمان آوردن ساحران چه تاثیر عمیقی در روحیه مردم خواهد گذارد و ممکن است گروه عظیمی به پیروی از ساحران به سجده بیفتند،به گمان خود دست به ابتکار تازهای زد رو به ساحران کرد و گفت:"آیا به او ایمان آوردید پیش از آنکه من به شما اجازه دهم"( قٰالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ ) (2).
او که سالیان دراز بر تخت استبداد تکیه کرده بود نه تنها انتظار داشت که مردم بی اذن او عملی انجام ندهند بلکه انتظارش این بود که قلب و عقل و فکر مردم نیز به اختیار و اجازه او باشد تا او فرمان ندهد نیندیشند!،و تا اجازه ندهد تصمیم نگیرند!
و چنین است راه و رسم جباران.
این مغرور سرکش حاضر نبود حتی نام پروردگار یا نام موسی را بر زبان جاری کند،بلکه تنها با ضمیر"له"که در اینجا به منظور تحقیر است اکتفاء میکرد.
ولی فرعون به این هم قناعت نکرد،و دو جمله دیگر گفت تا هم موقعیت خویش را به پندار خود تثبیت کند،و هم جلو افکار بیدار شده مردم را سد نماید و بار دیگر به خواب فرو برد:
نخست ساحران را متهم ساخت که این یک تبانی و توطئه قبلی است که میان شما و موسی صورت گرفته،توطئهای است بر ضد تمام مردم مصر!گفت:"او بزرگ و استاد شما است که به شما سحر آموخته،و شما همگی سخر را از مکتب او فرا گرفتهاید"! ( إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ ).
شما با قرار قبلی این صحنهسازی را به وجود آوردهاید تا ملت بزرگ مصر را گمراه سازید و زیر سیطره حکومت خود درآورید!،شما میخواهید صاحبان اصلی این کشور را از شهر و دیارشان آواره کنید و بردگان را بجای آن بنشانید.
اما من به شما اجازه نخواهم داد که در این توطئه پیروز شوید،من این توطئه را در نطفه خفه میکنم!"به زودی خواهید دانست شما را چنان مجازاتی میکنم که درس عبرتی برای همگان گردد،دستها و پاهای شما را به طور مختلف قطع میکنم(دست راست و پای چپ یا دست چپ و پای راست)و همگی را بدون استثناء به دار میآویزم"!( فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاٰفٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ ).
یعنی نه تنها همه شما را به قتل میرسانم بلکه قتلی توأم با زجر و شکنجه آنهم در ملا عام و بر فراز درختان بلند نخل،زیرا بریدن دست و پا به طور مخالف سبب میشود که احتمالا انسان دیرتر بمیرد و زجر و شکنجه بیشتر شود.
و چنین است طریقه زمامداران زورگو و ستمکار در هر عصر و زمان،نخست مردان مصلح الهی را متهم به توطئه بر ضد مردم میکنند،و پس از استفاده از حربه تهمت،حربه شمشیر را به کار میبرند،تا موقعیت حقطلبان و پشتوانه مردمی آنها نخست تضعیف شود،سپس آنها را از سر راه خود بردارند.
*** اما فرعون در اینجا کور خوانده بود،زیرا ساحران یک لحظه پیش،و مؤمنان این لحظه،آن چنان قلبشان به نور ایمان روشن شده بود و در آتش عشق خدا داغ گشته بودند که این تهدید فرعون را در حضور جمعیت به طرز بسیار قاطعی پاسخ گفتند و نقشه شیطانی او را نقش بر آب کردند.
"گفتند:هیچ مانعی ندارد،و هیچگونه زیانی از این کار به ما نخواهد رسید هر کار میخواهی بکن ما به سوی پروردگارمان بازمیگردیم"( قٰالُوا لاٰ ضَیْرَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبُونَ ).
تو با این کار نه تنها چیزی از ما کم نمیکنی،بلکه ما را به لقای معشوق حقیقی و معبود واقعی میرسانی،آن روز که این تهدیدها در ما اثر میگذاشت ما خویشتن را نمیشناختیم،با خدای خود آشنا نبودیم،و راه حق را گم کرده در بیابان زندگی سرگردان بودیم،اما امروز گم شده خود را یافتهایم،هر کار میتوانی بکن! *** سپس افزودند ما در گذشته گناهانی مرتکب شدهایم و در این صحنه سردمدار مبارزه با پیامبر راستین خدا موسی ع شدیم،و در ستیز با حق پیشقدم بودیم، اما"ما امیدواریم که پروردگارمان خطاهای ما را ببخشد چرا که ما نخستین ایمان آورندگان بودیم"( إِنّٰا نَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لَنٰا رَبُّنٰا خَطٰایٰانٰا أَنْ کُنّٰا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ ).
ما امروز از هیچ چیز وحشت نداریم،نه از تهدیدهای تو،و نه از دست و پا زدن در خون بر فراز شاخههای بلند نخل!.
اگر ترسی داشته باشیم تنها از گناهان گذشته خویش است و امیدواریم آن نیز در سایه ایمان و امید به لطف حق بر طرف گردد.
این چه نیرویی است که وقتی در قلب انسان پیدا میشود بزرگترین قدرتها در نظرش کوچک،و در برابر سختترین شکنجهها مقاوم،و نسبت به ایثار جان سخاوتمند میگردد؟ این نیروی ایمان است.
این شعله چراغ فروزان عشق است،که شهد شهادت در راه خدا را در کام انسان شیرینتر از عسل میکند،و وصال محبوب را برترین هدف میسازد.
این همان نیرویی بود که پیامبر اسلام ص از آن کمک گرفت و مسلمانان نخستین را با آن پرورش داد و به سرعت ملتی عقب افتاده را به اوج افتخار رسانید، مسلمانانی که تاریخشان مایه اعجاب جهانیان شد.
ولی به هر حال این صحنه برای فرعون و دستگاهش بسیار گران تمام گشت هر چند طبق بعضی از روایات تهدیداتش را عملی نمود و ساحران مؤمن را شهید کرد،اما این کار نه تنها عواطف مردم را که به نفع موسی ع تحریک شده بود خاموش نکرد،بلکه به آن دامن زد.
همه جا سخن از پیامبر نو ظهور در میان بود،و همه جا از نخستین شهیدان با ایمان بحث میشد،گروهی به این وسیله ایمان آوردند که بعضی از یاران نزدیک فرعون و حتی همسرش در این صف قرار گرفتند.
در اینجا سؤالی مطرح است که ساحران توبهکار و مؤمن چگونه خود را نخستین مؤمنان نامیدند؟ آیا منظورشان این بوده که نخستین مؤمنان در آن صحنه بودند؟
یا نخستین مؤمنان از حامیان فرعون؟ یا نخستین مؤمنانی که شربت شهادت نوشیدند؟ همه اینها محتمل است و در عین حال منافاتی با یکدیگر ندارد.
این تفاسیر در صورتی است که ما معتقد باشیم قبل از آنها کسان دیگری از بنی اسرائیل یا غیر بنی اسرائیل به موسی ایمان آورده باشند،اما اگر بگوئیم آنها پس از بعثت ماموریت یافتند که مستقیما با خود فرعون تماس گیرند و نخستین ضربه را بر پیکر او وارد کنند،بعید نیست که این گروه به راستی اولین مؤمنان بودهاند و نیاز به تفسیر دیگری نیست.
وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبٰادِی إِنَّکُمْ مُتَّبَعُونَ (52) فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی اَلْمَدٰائِنِ حٰاشِرِینَ (53) إِنَّ هٰؤُلاٰءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ (54) وَ إِنَّهُمْ لَنٰا لَغٰائِظُونَ (55) وَ إِنّٰا لَجَمِیعٌ حٰاذِرُونَ (56) فَأَخْرَجْنٰاهُمْ مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (57) وَ کُنُوزٍ وَ مَقٰامٍ کَرِیمٍ (58) کَذٰلِکَ وَ أَوْرَثْنٰاهٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ (59)
52-ما به موسی وحی فرستادیم که بندگان مرا شبانه از مصر کوچ ده،و آنها شما را تعقیب خواهند کرد.
53-فرعون(از این ماجرا آگاه شد و)ماموران به شهرها فرستاد تا نیرو جمع کند.
54-(و گفت)اینها گروهی اندکند.
55-و اینها ما را به خشم آوردهاند.
56-و ما همگی آماده پیکاریم.
57-ولی ما آنها(فرعونیان)را از باغها و چشمهها بیرون کردیم.
58-از گنجها و قصرهای مجلل! 59-آری،این چنین کردیم و بنی اسرائیل را وارث آنها ساختیم.
آنها را از گنجها و قصرهای مجللشان بیرون راندیم!
در آیات گذشته دیدیم که سرانجام موسی در آن صحنه سرنوشتساز پیروز از میدان بیرون آمد.گرچه فرعون و فرعونیان به او ایمان نیاوردند،ولی این ماجرا چند اثر مهم داشت که هر کدام پیروزی مهمی محسوب میشد:
1-بنی اسرائیل به رهبر و پیشوای خود مؤمن و دلگرم شدند،و یکدل و یک جان گرد او را گرفتند،چرا که بعد از سالها بدبختی و تیرهروزی و دربدری پیامبری آسمانی در میان خود میبینند که هم ضامن هدایت آنها است،و هم رهبر انقلاب و آزادی و پیروزی آنان خواهد شد.
2-موسی در میان مردم مصر و قبطیان جایی برای خود باز کرد،جمعی به او تمایل پیدا کردند و یا لا اقل از مخالفت با او وحشت داشتند،و صدای دعوت موسی در تمام مصر پیچید.
3-از همه مهمتر اینکه فرعون نه از نظر افکار عمومی،نه از نظر وحشت بر جان خود،قدرت مزاحمت با مردی که عصائی این چنین در دست دارد و زبانی آن چنان گویا در دهان،در خود نمیدید.
مجموع این امور زمینه مساعدی را برای اینکه موسی بتواند در میان آن مردم بماند و به دعوت و تبلیغ بپردازد و اتمام حجت کند فراهم ساخت.
سالیان دراز به این منوال گذشت،و موسی معجزات دیگری که در سوره اعراف ذیل آیات 130 تا 135 به آن اشاره کردیم-در کنار منطق و بیان خود-
به آنها نشان داد،و حتی خداوند مردم مصر را سالها به قحطی و خشکسالی مبتلا ساخت تا آنها که شایسته بیداریاند بیدار شوند(شرح بیشتر در این زمینه را در جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 313 به بعد مطالعه فرمائید).
هنگامی که موسی ع حجت را بر آنها تمام کرد،و صفوف مؤمنان و منکران مشخص شد،دستور کوچ کردن بنی اسرائیل به موسی داده شد،آیات مورد بحث این صحنه را مجسم میسازد.
نخست میگوید:"ما به موسی وحی فرستادیم که شبانه بندگان مرا کوچ ده،و(از مصر)خارج کن و آنها شما را تعقیب خواهند کرد"( وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبٰادِی إِنَّکُمْ مُتَّبَعُونَ ).
این یک برنامه الهی است که شما شبانه حرکت کنید و آنها نیز آگاه شوند و به تعقیب شما بپردازند و آنچه باید در این میان بشود،بشود.
تعبیر"عبادی"(بندگان من)با اینکه قبل از آن جمله"اوحینا" (وحی فرستادیم)به صورت جمع آمده برای بیان نهایت محبت خدا به بندگان با ایمان است.
*** موسی ع این فرمان را اجرا کرد،و دور از چشم دشمنان،بنی اسرائیل را بسیج کرده فرمان حرکت داد،و مخصوصا شب را به دستور خدا برای این کار انتخاب نمود تا برنامهاش حساب شدهتر باشد.
اما بدیهی است حرکت یک گروه با این عظمت،چیزی نیست که بتوان آن را برای مدت زیادی پنهان نگه داشت،به زودی جاسوسان فرعون،مطلب را به او گزارش دادند،و چنان که قرآن میگوید:"فرعون ماموران به شهرها فرستاد تا نیرو جمع کنند"( فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدٰائِنِ حٰاشِرِینَ ).
البته در شرائط آن روز،رسیدن پیام فرعون به همه شهرهای مصر،زمان
قابل ملاحظهای لازم داشت،ولی طبیعی است که این خبر به شهرهای نزدیک به سرعت میرسد و نیروهای آماده فورا حرکت میکنند و مقدمه لشگر و گروه ضربت را تشکیل میدهند،اما نیروهای دیگر تدریجا به آنها میپیوندند.
*** ضمنا برای اینکه زمینه روانی مردم برای این بسیج عمومی آماده شود دستور داد اعلان کنند"اینها گروه اندکی هستند"(اندک از نظر تعداد در مقابل فرعونیان و اندک از نظر قدرت)( إِنَّ هٰؤُلاٰءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ ).
بنا بر این در مبارزه با این گروه با آن همه قدرتی که ما داریم جای هیچگونه نگرانی نیست که برنده مائیم.
"شرذمة"در اصل به معنی گروه اندک و باقیمانده چیزی است،و به لباس پاره پاره،"شراذم"گفته میشود،بنا بر این علاوه بر معنی اندک بودن،پراکندگی نیز در مفهوم آن افتاده است،گویا فرعون با این تعبیر میخواست عدم انسجام بنی اسرائیل را از نظر نفرات لشکر نیز مجسم کند.
*** سپس افزود:ما چقدر حوصله کنیم؟و تا چه اندازه با این بردگان سرکش مدارا نمائیم؟!"اینها ما را به خشم و غضب آوردهاند"( وَ إِنَّهُمْ لَنٰا لَغٰائِظُونَ ).
فردا مزارع مصر را چه کسی آبیاری میکند؟خانههای ما را چه کسی مرمت میکند؟بارهای سنگین را در این کشور پهناور چه کسی از زمین برمیدارد؟ چه کسی خدمتکار ما خواهد بود؟ *** بعلاوه"ما از توطئه این گروه(چه در اینجا باشند و چه بروند)بیمناکیم، و برای مقابله با آنها آمادگی کامل و هوشیاری لازم داریم"( وَ إِنّٰا لَجَمِیعٌ حٰاذِرُونَ ).
بعضی از مفسران"حاذرون"را از ماده"حذر"به معنی خوف و ترس
از توطئه آنها تفسیر کردهاند،و بعضی از"حذر"به معنی هوشیاری و بیداری و آمادگی از نظر نیرو و سلاح،ولی این دو تفسیر با هم منافاتی ندارد،ممکن است فرعونیان هم بیمناک بودند و هم آمادگی برای مقابله داشتند.
*** سپس قرآن به ذکر نتیجه کار فرعونیان میپردازد،و به طور اجمال زوال حکومت آنها و زمامداری بنی اسرائیل را بیان میکند،میگوید:"ما آنها را از باغهای سرسبز و چشمههای پر آب بیرون راندیم"( فَأَخْرَجْنٰاهُمْ مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ ).
*** "و از گنجها و قصرهای زیبا و مساکن مرفه خارج ساختیم"( وَ کُنُوزٍ وَ مَقٰامٍ کَرِیمٍ ).
*** آری"این چنین کردیم و آنها را بدون زحمت به بنی اسرائیل دادیم و آنها را وارث فرعونیان ساختیم"( کَذٰلِکَ وَ أَوْرَثْنٰاهٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ ).
در تفسیر" مَقٰامٍ کَرِیمٍ "در میان مفسران گفتگو است،بعضی آن را به معنی قصرهای مجلل و مساکن پر ارزش دانستهاند،و بعضی مجالس پر سرور و نشاطانگیز و بعضی مجالس حکمرانان و زمامداران که اطرافشان را ماموران سر بر فرمان گرفته بودند،و بعضی نیز آن را به معنی منبرهایی که خطیبان بر آن سخنرانی میکردند تفسیر نمودهاند(منابری که در آن به نفع فرعون و حکومت و دستگاه او تبلیغات و سخنرانی میشد).
البته معنی اول از همه مناسبتر به نظر میرسد،هر چند این معانی با هم تضادی ندارند،و ممکن است همه در مفهوم آیه جمع باشند،هم قصرهایشان از آنها گرفته شد و هم موقعیت حکومت و قدرتشان،و هم جلسات جشن و سرورشان.
بر اساس تعبیری که در آیات بالا گذشت که خداوند میفرماید:"ما بنی- اسرائیل را وارث فرعونیان ساختیم"جمعی از مفسران بر این عقیدهاند که آنها به مصر بازگشتند و زمام حکومت را در دست گرفتند، و مدتی بر آن سرزمین حکمرانی کردند (1).
البته ظاهر آیات فوق با این تفسیر مناسب است.
در حالی که بعضی دیگر معتقدند که آنها بعد از هلاک فرعونیان راهی سرزمینهای مقدس شدند،ولی بعد از مدتی به مصر بازگشتند و حکومتی در آنجا تشکیل دادند (2).
فصول تورات کنونی که مربوط به این قسمت است با این تفسیر مطابقت دارد.
بعضی دیگر احتمال دادهاند که بنی اسرائیل دو گروه شدند،گروهی از آنان در مصر باقی ماندند و حکومت کردند،و گروهی همراه موسی ع به سوی سرزمینهای مقدس روانه شدند.
این احتمال نیز داده شده که منظور از وارث شدن بنی اسرائیل این است که آنها بعد از موسی ع و در زمان سلیمان بر سرزمین پهناور مصر حکمرانی کردند.
ولی با توجه به اینکه موسی ع یک پیامبر انقلابی بزرگ بود،بسیار بعید به نظر میرسد که چنین سرزمینی را که ارکان حکومتش فرو ریخته و در بست
در اختیار او قرار داشت به کلی رها سازد،و بی آنکه تصمیمی برای آنجا بگیرد روانه به سوی بیابانها شود،بخصوص اینکه سالیان دراز صدها هزار نفر از بنی- اسرائیل در آنجا ساکن بودند و با مسائل آن محیط آشنایی داشتند.
بنا بر این از دو حال خارج نیست یا بنی اسرائیل همگی به مصر بازگشتند و حکومتی را تشکیل دادند،و یا جمعی از آنها به فرمان موسی ع در آنجا ماندند و این برنامه را اجرا کردند،در غیر این صورت بیرون راندن فرعونیان و وارث ساختن بنی اسرائیل که در آیات آمده مفهوم روشنی نخواهد داشت.
قرآن در آیات بعد چگونگی غرق فرعونیان را شرح میدهد،این امر سبب این سؤال میشود که چرا قرآن،نخست بیرون راندن فرعونیان را از قصرها و کاخها و املاکشان و وارث شدن بنی اسرائیل را ذکر کرده،سپس چگونگی غرق فرعونیان را،در حالی که ترتیب طبیعی غیر از آن است.
این امر ممکن است از قبیل بیان"اجمال"و"تفصیل"باشد،یعنی نخست مطلب را به طور سربسته بازگو کرده و بعد به شرح آن در آیات بعد پرداخته است.
و نیز ممکن است از قبیل ذکر نتیجه و سپس شرح مقدمات بوده باشد.
(دقت کنید) ***
فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِینَ (60) فَلَمّٰا تَرٰاءَا اَلْجَمْعٰانِ قٰالَ أَصْحٰابُ مُوسیٰ إِنّٰا لَمُدْرَکُونَ (61) قٰالَ کَلاّٰ إِنَّ مَعِی رَبِّی سَیَهْدِینِ (62) فَأَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنِ اِضْرِبْ بِعَصٰاکَ اَلْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَکٰانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ اَلْعَظِیمِ (63) وَ أَزْلَفْنٰا ثَمَّ اَلْآخَرِینَ (64) وَ أَنْجَیْنٰا مُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِینَ (65) ثُمَّ أَغْرَقْنَا اَلْآخَرِینَ (66) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ (67) وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (68)
60-آنها(فرعونیان)به تعقیب بنی اسرائیل پرداختند و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسیدند.
61-هنگامی که هر دو گروه یکدیگر را دیدند،یاران موسی گفتند:ما در چنگال فرعونیان گرفتار شدیم.
62-(موسی)گفت:چنین نیست،پروردگار من با من است،به زودی مرا هدایت خواهد کرد.
63-و به دنبال آن به موسی وحی کردیم عصایت را به دریا زن،دریا از هم شکافته شد، و هر بخشی همچون کوه عظیمی بود! 64-و در آنجا دیگران را نیز به دریا نزدیک ساختیم.
65-موسی و تمام کسانی را که با او بودند نجات دادیم.
66-سپس دیگران را غرق کردیم.
67-در این جریان نشانه روشنی است(برای آنها که حقطلبند)ولی اکثر آنها ایمان نیاوردند.
68-و پروردگار تو عزیز و رحیم است.
عاقبت دردناک فرعونیان!
در این آیات آخرین صحنه از این بخش از داستان موسی و فرعون مطرح است،و آن چگونگی نابودی فرعونیان و پیروزی و نجات بنی اسرائیل است.
چنان که در آیات گذشته خواندیم،فرعون ماموران خود را به شهرهای مصر گسیل داشت،و به اندازه کافی لشکر و نیرو آماده ساخت،بعضی از مفسران نوشتهاند ششصد هزار نفر را به عنوان مقدمه لشکر فرستاد و خود با یک ملیون نفر به دنبال آنها به راه افتاد! شب را با سرعت به دنبال آنها حرکت کردند،و به هنگام طلوع آفتاب به
لشکر موسی رسیدند چنان که نخستین آیه مورد بحث میگوید:"فرعونیان آنها را تعقیب کردند و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسیدند"( فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِینَ ) (1). "هنگامی که دو گروه یکدیگر را دیدند،یاران موسی گفتند:به طور قطع ما در چنگال فرعونیان گرفتار شدیم و راه نجاتی وجود ندارد"!( فَلَمّٰا تَرٰاءَا الْجَمْعٰانِ قٰالَ أَصْحٰابُ مُوسیٰ إِنّٰا لَمُدْرَکُونَ ).
در پیش روی ما دریا و امواج خروشان آب،و در پشت سر ما دریایی از لشکر خونخوار با تجهیزات کامل،جمعیتی که سخت از ما خشمگینند و امتحان خونخواری خود را در کشتن فرزندان بیگناه ما سالیان دراز دادهاند و خود فرعون نیز بقدر کافی مردی خیرهسر و ستمگر و خونخوار است،بنا بر این به سرعت همه ما را محاصره میکنند و از دم تیغ و شمشیر میگذرانند،یا اسیر کرده و با شکنجه بازمیگرداند و تمام قرائن نشان میداد که مطلب همین گونه است.
در اینجا لحظات دردناکی بر بنی اسرائیل گذشت،لحظاتی که تلخی آن غیر قابل توصیف است،شاید جمع زیادی در ایمان خود متزلزل شده،و سخت روحیه خود را باخته بودند.
*** اما موسی ع هم چنان آرام و مطمئن بود،و میدانست وعدههای خدا درباره نجات بنی اسرائیل و نابودی قوم سرکش تخلف ناپذیر است.
لذا با یک دنیا اطمینان و اعتماد رو به جمعیت وحشتزده بنی اسرائیل کرد و"گفت:چنین نیست آنها هرگز بر ما مسلط نخواهند شد،چرا که پروردگار
1) 1) بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از"مشرقین"حرکت بنی اسرائیل به سوی شرق و پیروزی فرعونیان از آنها در همین جهت بوده است،زیرا میدانیم سرزمین "بیت المقدس"نسبت به مصر منطقه شرقی محسوب میشود.
من با من است و به زودی مرا هدایت خواهد کرد"( قٰالَ کَلاّٰ إِنَّ مَعِی رَبِّی سَیَهْدِینِ ).
این تعبیر ممکن است اشاره به همان وعدهای بوده باشد که خداوند به هنگام ماموریت دادن به موسی و هارون فرمود: إِنَّنِی مَعَکُمٰا أَسْمَعُ وَ أَریٰ :"من همه جا با شما هستم میشنوم و میبینم"(سوره طه آیه 46).
او میداند خدا همه جا با او است مخصوصا تکیه روی نام"رب"(خداوند مالک و مصلح)نشان میدهد که او میدانست که این راه را نه با پای خود میپیماید که با لطف خداوند قادر مهربان طی میکند.
*** در این هنگام که شاید بعضی با ناباوری سخن موسی را شنیدند و هم چنان در انتظار فرا رسیدن آخرین لحظات زندگی بودند فرمان نهایی صادر شد،چنان که قرآن میگوید:"ما به موسی وحی کردیم که عصایت را به دریا زن"! ( فَأَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنِ اضْرِبْ بِعَصٰاکَ الْبَحْرَ ).
همان عصائی که یک روز آیت انذار است و روز دیگر نشانه رحمت و نجات.
موسی ع چنین کرد و عصا را به دریا زد،در اینجا صحنه عجیبی نمایان گشت که برق شادی در چشمهای و دلهای بنی اسرائیل نمایان گردید:"ناگهان دریا شکافته شد،آبها قطعه قطعه شدند،و هر بخشی همچون کوهی عظیم روی هم انباشته گشت"!و در میان آنها جادهها نمایان شد( فَانْفَلَقَ فَکٰانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ ).
"انفلق"از ماده"فلق"(بر وزن فرق)به معنی شکافته شدن است، و"فرق"(بر وزن رزق)از ماده"فرق"(بر وزن حلق)به معنی جدا شدن است، به تعبیر دیگر(به گونهای که راغب در مفردات گوید)فرق"فلق"و"فرق"این است که اولی اشاره به شکافتن میکند و دومی جدا شدن،و لذا"فرقه"
و"فرق"به قطعه یا جماعتی گفته میشود که از بقیه جدا گردد.
"طود"به معنی کوه عظیم است،و توصیف مجدد آن به عظیم در آیه فوق تاکیدی بر این معنی است.
به هر حال خداوندی که فرمانش بر همه چیز نافذ است و آبها اگر طغیان میکنند به فرمان او است،و طوفانها اگر به حرکت در میآیند به امر او است همان خدایی که نقش هستی نقشی از ایوان او است،و آب و باد و خاک سرگردان او است،چنین فرمانی را به امواج دریا داد،و امواج به سرعت پذیرا گشتند و روی هم انباشته شدند،و در میان آنها جادهها نمایان گشت و هر گروهی از بنی- اسرائیل در جادهای روان شدند.
*** فرعون و فرعونیان که از دیدن این صحنه،مات و مبهوت شده بودند و چنین معجزه روشن و آشکاری را میدیدند باز هم از مرکب غرور پیاده نشدند،باز هم به تعقیب موسی و بنی اسرائیل پرداختند و به سوی سرنوشت نهایی خود پیش رفتند، چنان که قرآن میگوید:"و در آنجا دیگران را نیز به دریا نزدیک ساختیم" ( وَ أَزْلَفْنٰا ثَمَّ الْآخَرِینَ ).
و به این ترتیب فرعونیان نیز وارد جادههای دریایی شدند،و هم چنان مغرورانه به دنبال بردگان قدیمی خود که سر به طغیان برافراشته بودند میدویدند، غافل از اینکه لحظات آخر عمر آنها فرا رسیده و فرمان عذاب به زودی صادر میشود.
*** آیه بعد میگوید"ما موسی و تمام کسانی را که با او بودند نجات دادیم" ( وَ أَنْجَیْنٰا مُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِینَ ).
درست هنگامی که آخرین نفر از بنی اسرائیل از دریا بیرون آمد و آخرین نفر از فرعونیان داخل دریا شد فرمان دادیم آبها به حال اول بازگردند،امواج خروشان یک مرتبه فرو ریختند و سر بر هم نهادند،فرعون و لشکرش را همچون پرهای کاه با خود به هر جا بردند،در هم کوبیدند و نابود کردند.
قرآن در یک عبارت کوتاه این ماجرا را بیان کرده میگوید:"سپس دیگران را غرق کردیم"( ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِینَ ).
و به این ترتیب همه چیز در یک لحظه پایان گرفت،بردگان اسیر آزاد شدند و جباران مغرور گرفتار و نابود گشتند،تاریخ و رق خورد،تمدنی خیره کننده که بر ویرانههای خانههای مستضعفان پیریزی شده بود از صفحه عالم محو گشت، دوران آن مستکبران پایان گرفت و مستضعفان وارث ملک و حکومت آنها شدند.
*** آری"در این ماجرا نشانه روشن و درس عبرت بزرگی است،اما اکثر آنها ایمان نیاوردند"گویی چشمها بسته و گوشها کر و قلبها در خواب فرو بسته است ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ ).
جایی که فرعونیان با دیدن آن صحنههای عجیب ایمان نیاوردند از این قوم مشرک تعجب مکن،و از عدم ایمانشان نگران مباش که تاریخ از این صحنهها بسیار به خاطر دارد.
تعبیر به"اکثر"اشاره به این است که گروهی از فرعونیان دست به دامن آئین موسی زدند و به جمع یاران او پیوستند،نه تنها"آسیه"همسر فرعون و دوست با وفای موسی که در قرآن از او به عنوان"مؤمن آل فرعون"یاد شده،بلکه جمع دیگری همانند ساحران توبهکار به او پیوستند.
*** آخرین آیه مورد بحث در یک جمله کوتاه و پر معنی به قدرت و رحمت
بی پایان خدا اشاره کرده میگوید"پروردگار تو هم عزیز است و هم رحیم" ( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ).
از"عزت"او است که هر زمان اراده کند فرمان نابودی اقوام یاغی را صادر میکند،و برای نابود کردن یک قوم جبار نیاز به این ندارد که لشکر فرشتگان را از آسمان اعزام کند به همان آبی که مایه حیات آنها است فرمان مرگ آنها را میدهد،و همان دریای نیل که مایه ثروت و قدرت فرعونیان بود قبرستان آنها میشود!.
و از"رحمت"او است که در این کار هرگز عجله نمیکند،بلکه سالها مهلت میدهد،معجزه میفرستد،اتمام حجت میکند،و نیز از رحمت او است که این بردگان ستمدیده را از چنگال آن اربابان قلدر و زورگو رهایی میبخشد.
در قرآن مجید بارها این مطلب تکرار شده است که موسی بنی اسرائیل را به فرمان خدا از"بحر"عبور دارد (1)و در چند مورد تعبیر به"یم"شده است (2).
اکنون سخن در این است که منظور از"بحر"و"یم"در اینجا چیست؟آیا اشاره به رود پهناور و عظیم نیل است که تمام آبادی سرزمین مصر از آن سرچشمه میگرفته،یا اشاره به دریای احمر(و به تعبیر دیگر بحر قلزم)است.
از تورات کنونی و همچنین کلمات بعضی از مفسران چنین برمیآید که اشاره به"دریای احمر"است،ولی قرائنی در دست داریم که نشان میدهد منظور همان نهر
عظیم نیل است زیرا"بحر"در لغت-چنان که راغب در مفردات میگوید-در اصل به معنی آب فراوان و وسیع است،و"یم"نیز همین معنی را میرساند،بنا بر این اطلاق این دو کلمه بر"نیل"هیچ مانعی ندارد،و اما قرائنی که این نظر را تایید میکند:
1-محل سکونت فراعنه که مرکز آباد شهرهای مصر بوده حتما نقطهای بوده است که با رود نیل فاصله زیادی نداشته،و اگر معیار را محل فعلی اهرام یا حوالی آن بگیریم بنی اسرائیل ناچار بودند برای رسیدن به سرزمین مقدس نخست از نیل عبور کنند،زیرا این منطقه در غرب نیل واقع شده و برای رسیدن به سرزمین مقدس باید آنها به سوی شرق بروند(دقت کنید).
2-فاصله مناطق آباد مصر که طبعا در نزدیکی نیل است با دریای احمر به قدری است که بسیار بعید به نظر میرسد بنی اسرائیل بتوانند آن را در یک شب و یا نصف یک شب طی کنند(از آیات گذشته این مطلب روشن شد که آنها شبانه سرزمین فراعنه را پشت سر گذاشتند و قاعدتا در دل شب این کار را کردند و لشکر فرعون نیز به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسیدند).
3-برای گذشتن از سرزمین مصر و رسیدن به اراضی مقدس نیازی نیست که از دریای احمر بگذرند،چرا که قبل از حفر کانال سوئز باریکه خشک قابل ملاحظهای در آنجا وجود داشته است،مگر اینکه دست به دامن این فرضیه بزنیم که در زمانهای بسیار قدیم دریای احمر با دریای مدیترانه متصل بوده و در اینجا خشکی وجود نداشته است و این فرضیه به هیچ وجه ثابت نیست.
4-قرآن در داستان افکندن موسی به آب تعبیر به"یم"کرده است (طه 39)و چنان که گفتیم در مورد غرق فرعونیان نیز تعبیر به"یم"کرده است و با توجه به اینکه هر دو در یک داستان،و حتی در یک سوره(سوره طه)است،و هر دو بطور مطلق نقل شده به نظر میرسد که هر دو یکی باشد.و با توجه به اینکه
مادر موسی قطعا او را به دریا نیفکند بلکه طبق تواریخ و همچنین قرائن عادی به نیل سپرد بنا بر این معلوم میشود غرق فرعونیان در نیل بوده است(دقت کنید).
بعضی از مفسران که مایل نیستند زیر بار معجزات بروند اصرار دارند که حادثه غرق فرعونیان و نجات بنی اسرائیل را که در آیات گذشته بود به نحوی توجیه کنند که با اسباب طبیعی و عادی بسازد! لذا گاه گفتهاند که این امر قابل تطبیق با پلهای متحرک است که امروز معمول میباشد (1).
بعضی دیگر گفتهاند که موسی ع به راهها آشنایی داشته و از برزخهایی که در دریای"سوف"(خلیج سوئز)وجود داشته میتوانسته بگذرد،و به"جزیره سینا"وارد گردد،و انفلاق بحر که در آیات آمده نیز اشاره به همین است (2).
بعضی دیگر شاید این احتمال را تقویت کردهاند که موسی درست به هنگام پایان جزر دریا به آن نقطه رسید،و توانست که از نقاط خشک بگذرد،اما بلافاصله مد شروع شد و فرعونیان در امواج آب فرو غلطیدند و هلاک شدند! ولی حق این است که هیچ یک از این احتمالات با ظاهر آیات قرآن،اگر نگوئیم با صریح آن،سازگار نیست،و با قبول مساله اعجاز که بارها در شرح حالات پیامبران در قرآن آمده خصوصا داستان همین عصای موسی هیچ لزومی بر چنین توجیهات وجود ندارد،چه مانعی دارد که به فرمان خدا که حاکم بر قانون علیت در جهان هستی است آبهای نیل بعد از نواختن عصا تحت جاذبه مرموزی به فرمان الهی جمع و متراکم گردند،به گونهای که راه قابل عبور در میان آن آشکار شود،و بعد از مدتی این جاذبه خنثی گردد و آبها به حال طبیعی
اول بازگردند.این استثناء در قانون علیت نیست،بلکه اعتراف به تاثیر علل غیر عادی میباشد که برای ما-با معلومات محدودی که داریم-ناشناخته است.
این نکته نیز قابل دقت است آخرین آیه مورد بحث که یک نوع نتیجهگیری از مجموع کار موسی و فرعون و پیروزی لشکر حق و نابودی لشکر باطل است خداوند را به"عزت"و"رحمت"توصیف میکند،اولی اشاره به شکستناپذیری قدرت او است و دومی وسعت رحمتش را نسبت به همه بندگان میرساند،و مخصوصا "عزیز"را بر"رحیم"مقدم داشته،تا این توهم پیش نیاید که رحمتش از موضع ضعف است،بلکه در عین قدرت رحیم است.
البته بعضی از مفسران معتقدند که توصیف به عزت اشاره به شکست دشمنان و توصیف به رحمت اشاره به پیروزی دوستان او است،ولی هیچ مانعی ندارد که هر دو صفت شامل هر دو گروه گردد،چرا که همه از رحمتش استفاده میکنند حتی گناهکاران و همه از سطوتش بیمناکند حتی نیکوکاران! ***
وَ اُتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرٰاهِیمَ (69) إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا تَعْبُدُونَ (70) قٰالُوا نَعْبُدُ أَصْنٰاماً فَنَظَلُّ لَهٰا عٰاکِفِینَ (71) قٰالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ (72) أَوْ یَنْفَعُونَکُمْ أَوْ یَضُرُّونَ (73) قٰالُوا بَلْ وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا کَذٰلِکَ یَفْعَلُونَ (74) قٰالَ أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ (75) أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمُ اَلْأَقْدَمُونَ (76) فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلاّٰ رَبَّ اَلْعٰالَمِینَ (77) اَلَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ (78) وَ اَلَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ (79) وَ إِذٰا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ (80) وَ اَلَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ (81) وَ اَلَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ اَلدِّینِ (82)
69-و بر آنها خبر ابراهیم را بخوان.
70-هنگامی که به پدرش و قومش گفت:چه چیز را پرستش میکنید؟ 71-گفتند:بتهایی را میپرستیم و همه روز ملازم عبادت آنانیم.
72-گفت:آیا هنگامی که آنان را میخوانید صدای شما را میشنوند؟ 73-یا سودی به شما میرسانند،یا زیانی؟! 74-گفتند:فقط ما نیاکان خود را یافتیم که چنین میکنند.
75-گفت:آیا دیدید چیزی را که شما عبادت میکردید؟ 76-شما و پدران پیشین شما.
77-همه آنها دشمن منند مگر پروردگار عالمیان! 78-آن کسی که مرا آفرید و هدایت میکند.
79-و کسی که مرا غذا میدهد و سیراب مینماید.
80-و هنگامی که بیمار شوم مرا شفا میدهد.
81-و کسی که مرا میمیراند و سپس زنده میکند.
82-و کسی که امید دارم گناهانم را در روز جزا به بخشد.
من چنین خدایی را پرستش میکنم:
چنان که در آغاز این سوره گفتیم خداوند شرح حال هفت تن از پیامبران بزرگ و مبارزات آنها را برای هدایت اقوام گمراه بازگو کرده،تا هم مایه
تسلی خاطر پیامبر ص و مؤمنان اندک در آن ایام باشد،و هم هشداری به همه دشمنان حق و مستکبران.
لذا به دنبال داستان عبرتانگیز موسی و فرعون به سرگذشت الهام بخش ابراهیم ع و مبارزاتش با مشرکان میپردازد،و این مطلب را از گفتگوی ابراهیم به عمویش آذر و قوم گمراه آغاز میکند (1).
نخست میگوید:"خبر ابراهیم را بر آنها بخوان"( وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرٰاهِیمَ ).
*** و از میان تمام اخبار مربوط به این پیامبر بزرگ روی این قسمت تکیه میکند:"هنگامی که به پدر و قومش گفت:چه چیز را شما میپرستید"؟! ( إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا تَعْبُدُونَ ).
مسلما ابراهیم میدانست آنها چه میپرستند هدفش این بود که آنها را به سخن در آورد و به کار خود اعتراف کنند،ضمنا تعبیر به"ما"(چه چیز)بیانگر یک نوع تحقیر است.
*** آنها بلافاصله در پاسخ"گفتند:ما بتهایی را میپرستیم و همه روز به آنها توجه داریم و با نهایت احترام ملازم عبادت آنانیم"( قٰالُوا نَعْبُدُ أَصْنٰاماً فَنَظَلُّ لَهٰا عٰاکِفِینَ ).
این تعبیر نشان میدهد که آنها نه تنها احساس شرمندگی از کار خود نداشتند بلکه بسیار به کار خود افتخار میکردند که بعد از جمله نعبد اصناما(ما بتهایی را
1) 1) کرارا گفتهایم که واژه"اب"در لغت عرب،و در قرآن مجید گاه به پدر اطلاق شده و گاه به عمو،و در اینجا معنی دوم است(برای توضیح بیشتر به جلد 5 صفحه 303 به بعد مراجعه فرمائید).
میپرستیم)که برای بیان مقصودشان کافی بود اضافه کردند: فَنَظَلُّ لَهٰا عٰاکِفِینَ (ما همه روز سر بر آستان آنها میسائیم).
جمله"نظل"معمولا به کارهایی که در روز انجام میشود اطلاق میگردد و ذکر آن به صورت صیغه مضارع اشاره به استمرار و دوام است.
"عاکف"از ماده"عکوف"است که به معنی توجه به چیزی و ملازمت آمیخته با احترام نسبت به آن است و تاکید بیشتری بر معنی سابق است.
"اصنام"جمع"صنم"به معنی مجسمهای بوده است که از طلا و نقره یا چوب و مانند آن میساختند و به پرستش آن میپرداختند،و آن را مظهر مقدسین و مقدسات میپنداشتند.
*** به هر حال ابراهیم ع با شنیدن این سخن آنها را زیر رگبار اعتراضات شدید خود قرار داد و با دو جمله کوبنده آنها را با یک بن بست منطقی رو به رو ساخت.
"گفت:آیا آنها سخن شما را میشوند هنگامی که آنها را میخوانید"؟! ( قٰالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ ).
*** "یا اینکه آنها سودی به شما میرسانند یا زیانی"؟!( أَوْ یَنْفَعُونَکُمْ أَوْ یَضُرُّونَ ).
حد اقل چیزی که در معبود لازم است این است که ندای عابد خویش را بشنود، و در گرفتاریها به یاریش بشتابد،یا لا اقل از مخالفت فرمان او واهمهای باشد.
اما در این بتها چیزی که نشان دهد آنها کمترین درک و شعوری دارند، و یا کمترین تاثیری در سرنوشت انسانها،به چشم نمیخورد،فلزات یا سنگ و چوبهای بی ارزشی هستند که خرافات و نیروی توهم و پندار به آنها چنین موقعیتی
بخشیده است.
*** ولی بت پرستان متعصب در برابر این سؤال منطقی به همان پاسخ قدیمی و تکراری خود پرداختند و"گفتند:این مسائل مطرح نیست،مهم آن است که ما نیاکان خود را یافتیم که چنین میکنند"!( قٰالُوا بَلْ وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا کَذٰلِکَ یَفْعَلُونَ ).
این پاسخ که بیانگر تقلید کورکورانه آنها از نیاکان جاهل و نادانشان بود تنها پاسخی بود که میتوانستند به گفته ابراهیم ع بدهند،پاسخی که دلیل بطلانش در آن نهفته است و هیچ عاقلی به خود اجازه نمیدهد چشم و گوش بسته به دنبال دیگران بیفتد،به خصوص اینکه معمولا تجربیات آیندگان از گذشتگان بیشتر است،و دلیلی بر تقلید کورکورانه از آنان وجود ندارد.
تعبیر به کَذٰلِکَ یَفْعَلُونَ :"آنها چنین میکردند"تاکید بیشتری بر تقلید آنها است،یعنی هر چه آنها میکردند ما میکنیم،عبادت بت باشد یا چیز دیگر! *** در این هنگام ابراهیم لبه تیز حمله خود را متوجه بتها کرد و"گفت آیا این چیزی را که شما پیوسته عبادت میکردید مشاهده نمودید؟"( قٰالَ أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ ).
*** "هم شما و هم پدران پیشین شما"( أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمُ الْأَقْدَمُونَ ).
*** "همه آنها دشمن منند مگر پروردگار عالمیان"( فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلاّٰ رَبَّ الْعٰالَمِینَ ).
آری همه آنها با من دشمنند و من با آنها دشمن آشتی ناپذیر.
قابل توجه اینکه ابراهیم میگوید:"آنها با من دشمنند"هر چند لازمه آن این است که من نیز با آنها عداوت دارم،ولی این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که عبادت بتها مایه بدبختی و گمراهی و عذاب دنیا و آخرت انسان است.
و این در حکم عداوت آنها محسوب میشود،بعلاوه از آیات متعددی از قرآن استفاده میشود که بتها در قیامت از عابدان خود بیزاری میجویند و به دشمنی آنها برمیخیزند،به فرمان خدا به سخن درمیآیند و تنفر خود را ابراز میدارند (1).
استثناء" رَبَّ الْعٰالَمِینَ "با اینکه در معبودهای آنها وارد نبود(و به اصطلاح استثنای منقطع است)به منظور تاکید بر توحید خالص است،این احتمال نیز وجود دارد که در میان آنها کسانی بودند که علاوه بر بتها خدا را نیز پرستش میکردند،ابراهیم برای رعایت این موضوع،پروردگار جهانیان را استثناء میکند.
ذکر ضمیر"هم"که معمولا برای جمع عاقل است در مورد بتها به همان دلیل است که در بالا اشاره شد.
*** سپس ابراهیم ع به توصیف پروردگار جهانیان و ذکر نعمتهای معنوی و مادی او میپردازد تا با مقایسه با بتها که نه دعای عابدان را میشنوند،و نه سود و زیانی دارند مطلب کاملا روشن شود.
نخست از نعمت آفرینش و هدایت،شروع کرده،میگوید:"او کسی است که مرا آفرید،و هم او مرا هدایت میکند"( اَلَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ ).
1) 1) برای توضیح بیشتر در این زمینه به جلد 13 تفسیر نمونه ذیل آیه 82 سوره مریم مراجعه فرمائید.
هم در عالم تکوین هدایت کرده و وسائل حیات مادی و معنوی در اختیارم گذارده،و هم در عالم تشریع،وحی و کتاب آسمانی،برای من فرستاده است.
ذکر کلمه"فاء"بعد از آفرینش،اشاره به این است که هدایت از خلقت جدا نیست و دوش به دوش آن،همه جا پیش میرود،و جمله"یهدین"که به صورت "فعل مضارع"آمده است دلیل روشنی بر استمرار هدایت و نیاز انسان به او در تمام عمر است.
گویی ابراهیم ع با این سخن،بیانگر این حقیقت است که من از لحظه خلقتم،همیشه با او بودهام و در همه حال با اویم،حضور او را در زندگی خود احساس میکنم،او دوستی است که رشتهای در گردنم افکنده و میبرد هر جا که خاطر خواه او است! *** پس از بیان نخستین مرحله ربوبیت،یعنی هدایت بعد از آفرینش،به نعمتهای مادی پرداخته میگوید:"او کسی است که مرا غذا میدهد و سیراب میکند" ( وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ ).
آری من همه نعمتها را از او میبینم،پوست و گوشت من،آب و غذای من، همه از برکات او است.
*** نه تنها در حالت صحتم مشمول نعمتهای اویم،بلکه"هنگامی که بیمار شوم او است که مرا شفا میدهد"( وَ إِذٰا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ ).
با اینکه بیماری نیز گاهی از ناحیه او است،اما برای رعایت ادب در سخن آن را به خود نسبت میدهد.
سپس از مرحله زندگی دنیا پا را فراتر گذارده،به زندگی جاویدان در سرای آخرت میپردازد تا روشن سازد که من همه جا بر سر خوان نعمت او نشستهام نه فقط در دنیا که در آخرت نیز هم.
میگوید:"او کسی است که مرا میمیراند و بار دیگر زنده میکند" ( وَ الَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ ).
آری هم مرگ من از او است و هم بازگشت مجدد به زندگی از ناحیه او است.
*** و هنگامی که وارد عرصه محشر شوم،چشم امیدم به او دوخته شده چرا که "او کسی است که طمع دارم گناهم را در روز جزا بیامرزد"( وَ الَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ ).
بدون شک پیامبران معصومند و گناهی ندارند که بخشوده شود،ولی چنان که در گذشته هم گفتهایم گاهی حسنات نیکان،گناه مقربان محسوب میشود،و در مقام والای آنان گاه انجام یک کار خوب نیز قابل بازخواست است،چرا که از کار نیکوتری جلوگیری کرده،و لذا ترک اولایش مینامند.
او هرگز تکیه بر اعمال نیک خود نمیکند که اینها در جنب کرم الهی، هیچ است و در مقابل نعمتهایش قابل ذکر نیست،بلکه تنها تکیهاش بر لطف خدا است،و این آخرین مرحله انقطاع الی اللّٰه است.
کوتاه سخن اینکه:ابراهیم برای مشخص ساختن معبود حقیقی،نخست به سراغ"خالقیت"پروردگار میرود،سپس مقام ربوبیت او را در همه مراحل روشن میسازد.
نخست مرحله هدایت است،سپس مرحله"نعمتهای مادی"-اعم از ایجاد
شرائط و دفع موانع-و سرانجام مرحله"زندگی جاودانی"در سرای دیگر که در آنجا نیز ربوبیتش در چهره بخشش مواهب و آمرزش گناه جلوهگر میشود، و به این ترتیب بر پندار خرافی خدایان متعدد و ارباب انواع خط بطلان میکشد و سر تعظیم بر آستان پروردگار فرود میآورد.
رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ (83) وَ اِجْعَلْ لِی لِسٰانَ صِدْقٍ فِی اَلْآخِرِینَ (84) وَ اِجْعَلْنِی مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ اَلنَّعِیمِ (85) وَ اِغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کٰانَ مِنَ اَلضّٰالِّینَ (86) وَ لاٰ تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ (87)
83-پروردگارا!به من علم و دانش مرحمت فرما،و مرا به صالحان ملحق کن.
84-و برای من در میان امتهای آینده زبان صدق(و ذکر خیر)قرار ده.
85-و مرا از وارثان بهشت پر نعمت گردان.
86-و پدرم(عمویم)را بیامرز که او از گمراهان بود.
87-و مرا در روزی که مردم مبعوث میشوند،شرمنده و رسوا مکن
دعاهای پر بار ابراهیم(ع)
در اینجا دعاهای ابراهیم و تقاضاهای او از پیشگاه خدا شروع میشود، گویی پس از دعوت آن قوم گمراه به سوی پروردگار،و بیان جلوههای ربوبیت او در عالم هستی یکباره از آنها بریده و رو بدرگاه خدا میآورد و هر چه میخواهد از او میخواهد تا به قوم بتپرست نشان دهد هر چه برای دنیا و آخرت میخواهید باید از او بطلبید ضمنا تاکید دیگری است بر ربوبیت مطلقه خداوند.
نخستین تقاضایی که از پیشگاهش میکند این است:"پروردگارا!به من علم و دانش و حق بینی مرحمت فرما و مرا به صالحان ملحق کن"( رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ ).
در اینجا نخست مقام"حکم"میخواهد،و سپس"ملحق شدن به صالحان".
"حکم"و"حکمت"از یک ریشه است،و حکمت همانگونه که راغب در مفردات گفته رسیدن به حق از طریق علم و آگاهی است و شناخت موجودات و افعال نیک،و به تعبیر دیگر معرفت ارزشها و معیارهایی که انسان به وسیله آن بتواند،حق را هر کجا هست بشناسد،و باطل را در هر لباس تشخیص دهد،این همان چیزی است که بعضی از فلاسفه از آن به عنوان"کمال قوه نظریه"تعبیر کردهاند.
این همان حقیقتی است که"لقمان"از ناحیه خدا دریافت داشته بود: وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ الْحِکْمَةَ (لقمان-12)و به عنوان"خیر کثیر"در آیه 269 سوره بقره از آن یاد شده است: وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً و به نظر میرسد که"حکم"مفهومی برتر از"حکمت"داشته باشد،یعنی آگاهی توأم با آمادگی برای اجرا،و به تعبیر دیگر قدرت بر داوری صحیح که خالی از هوا- پرستی و خطا باشد.
آری ابراهیم ع قبل از هر چیز از خدا"شناخت عمیق و صحیح"توأم با حاکمیت تقاضا میکند،چرا که هیچ برنامه عملی بدون چنین زیر بنائی امکان پذیر نیست.
و به دنبال آن ملحق شدن به صالحین را از خدا تقاضا میکند که اشاره به جنبههای عملی و به اصطلاح"حکمت عملی"است،در مقابل تقاضای قبل که ناظر به"حکمت نظری"بود.
بدون شک ابراهیم ع هم دارای مقام"حکم"بود و هم در زمره"صالحان" پس چرا چنین تقاضایی از خدا میکند؟ پاسخ این است که نه حکمت دارای حد معینی است و نه صالح بودن،او تقاضا میکند روز به روز به مراتب بالاتر و والاتر از علم و عمل برسد، حتی به موقعیت
یک پیامبر اولوا العزم در این جنبهها قانع نیست! بعلاوه او میداند همه اینها از ناحیه خدا است و هر لحظه امکان لغزش و سلب این مواهب وجود دارد،لذا ادامه آن را علاوه بر تکامل از خدا میطلبد،همانگونه که ما-با اینکه انشاء اللّٰه در صراط مستقیم ایمان گام برمیداریم-همه روز از خدا هدایت به"صراط مستقیم"را در نمازهایمان میطلبیم،و تقاضای ادامه این راه و تکامل داریم.
*** بعد از این دو تقاضا،درخواست مهم دیگری با این عبارت میکند:"خداوندا برای من در میان امتهای آینده لسان صدق و ذکر خیر قرار ده"( وَ اجْعَلْ لِی لِسٰانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ ).
آن چنان کن که یاد من در خاطرهها بماند و خط و برنامه من در میان آیندگان ادامه یابد،"اسوه"و الگویی باشم که به من اقتدا کنند،و پایهگذار مکتبی باشم که بوسیله آن راه تو را بیاموزند،و در خط تو حرکت کنند.
خداوند این دعای ابراهیم را نیز به اجابت رساند همانگونه که قرآن میگوید: وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِیًّا :"ما برای ابراهیم و اسحاق و یعقوب ذکر خیر و لسان صدق برجسته و والایی قرار دادیم"(مریم-50).
بعید نیست که این تقاضا شامل همان چیزی باشد که ابراهیم بعد از بنای خانه کعبه از خدا خواست و عرض کرد: رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ :"پروردگارا در میان فرزندان ما(من و اسماعیل)پیامبری مبعوث کن که آیات تو را بر آنها بخواند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد و آنها را پاکیزه کند و رشد دهد"(بقره-129).
و میدانیم این تقاضا با ظهور پیامبر اسلام ص تحقق یافت و ذکر خیر ابراهیم از این طریق در این امت بزرگ تداوم گرفت.
*** سپس افق دید خود را از این دنیا برگرفته و متوجه سرای جاودانه آخرت میکند و به دعای چهارمی پرداخته چنین میگوید:"خداوندا مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار ده"( وَ اجْعَلْنِی مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ ).
بهشتی که نعمتهای معنوی و مادی در آن موج میزند،نعمتهایی که نه زوالی دارد، و نه ملالی،نعمتهایی که برای ما زندانیان جهان دنیا حتی قابل درک نیست نه از مغزهایمان گذشته و نه چشمهایمان دیده و نه گوشهایمان شنیده است!.
سابقا گفتهایم تعبیر به"ارث"در مورد بهشت یا به خاطر آنست که ارث به معنی دستیابی به نعمتی است بی رنج و تعب و مسلما آن همه نعمتهای بهشتی در برابر طاعات ناچیز ما موهبتی بی رنج و تعب است،و یا به خاطر آنست که طبق روایات هر انسانی خانهای در بهشت و خانهای در دوزخ دارد هنگامی که دوزخی شود خانه بهشتیش به دیگران میرسد.
*** در پنجمین دعا نظرش را متوجه عموی گمراهش کرده و طبق وعدهای که به او قبلا داده بود که من برای تو استغفار میکنم چنین میگوید:"خداوندا! پدرم(عمویم)را بیامرز که او از گمراهان بود"( وَ اغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کٰانَ مِنَ الضّٰالِّینَ ).
این وعده را ابراهیم طبق صریح آیه 114 سوره توبه" وَ مٰا کٰانَ اسْتِغْفٰارُ إِبْرٰاهِیمَ لِأَبِیهِ إِلاّٰ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهٰا إِیّٰاهُ "قبلا به او داده بود و هدفش این بود که از این طریق بتواند در قلب او نفوذ کند،و او را به سوی ایمان بکشاند، لذا به او چنین قولی داد و به این قول نیز عمل کرد،و طبق روایتی از ابن عباس نقل شده کرارا برای"آزر"استغفار نمود،اما هنگامی که"آزر"در حال کفر از دنیا رفت و دشمنی او در برابر آئین حق مسلم شد ابراهیم استغفار را قطع کرد
چنان که در ذیل همان آیه فوق میخوانیم فَلَمّٰا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ :
"هنگامی که آشکار شد که او دشمن خدا است از او بیزاری جست" (1).
*** سرانجام ششمین و آخرین دعای خود را که آن هم پیرامون روز بازپسین است این چنین به پیشگاه خدا عرضه میدارد:"خداوندا مرا در روزی که مردم برانگیخته میشوند رسوا مکن"( وَ لاٰ تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ ).
"لا تخزنی"از ماده"خزی"(بر وزن حزب)به طوری که راغب در مفردات گوید به معنی"شکست روحی"(و شرمساری)است که یا از ناحیه خود انسان است که به صورت حیاء مفرط جلوهگر میشود،و یا از ناحیه دیگری است که بر انسان تحمیل میکند.
این تعبیر از ناحیه ابراهیم ع،علاوه بر اینکه درس و سرمشقی است برای دیگران،نشانه نهایت احساس مسئولیت و اعتماد بر لطف پروردگار است.
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد 8 تفسیر نمونه صفحه 160 ذیل آیه 114 سوره توبه مراجعه فرمائید.
یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ (88) إِلاّٰ مَنْ أَتَی اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (89) وَ أُزْلِفَتِ اَلْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ (90) وَ بُرِّزَتِ اَلْجَحِیمُ لِلْغٰاوِینَ (91) وَ قِیلَ لَهُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ (92) مِنْ دُونِ اَللّٰهِ هَلْ یَنْصُرُونَکُمْ أَوْ یَنْتَصِرُونَ (93) فَکُبْکِبُوا فِیهٰا هُمْ وَ اَلْغٰاوُونَ (94) وَ جُنُودُ إِبْلِیسَ أَجْمَعُونَ (95) قٰالُوا وَ هُمْ فِیهٰا یَخْتَصِمُونَ (96) تَاللّٰهِ إِنْ کُنّٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (97) إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (98) وَ مٰا أَضَلَّنٰا إِلاَّ اَلْمُجْرِمُونَ (99) فَمٰا لَنٰا مِنْ شٰافِعِینَ (100) وَ لاٰ صَدِیقٍ حَمِیمٍ (101) فَلَوْ أَنَّ لَنٰا کَرَّةً فَنَکُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (102) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ (103) وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (104)
88-در آن روزی که مال و فرزندان سودی نمیبخشد.
89-مگر کسی که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید.
90-(در آن روز)بهشت برای پرهیزگاران نزدیک میشود.
91-و دوزخ برای گمراهان آشکار میگردد.
92-و به آنها گفته میشود کجا هستند معبودانی که آنها را پرستش میکردید؟ 93-معبودهایی غیر از خدا،آیا آنها شما را یاری میکنند؟یا کسی بیاری آنها میآید؟ 94-در این هنگام همه آن معبودان با عابدان(گمراه)به دوزخ افکنده میشوند.
95-و همچنین لشکریان ابلیس عموما.
96-آنها در آنجا به مخاصمه برمیخیزند و میگویند:
97-به خدا سوگند که ما در گمراهی آشکار بودیم.
98-چون شما را با پروردگار عالمیان برابر میشمردیم.
99-اما کسی جز مجرمان ما را گمراه نکرد.
100-(افسوس که امروز)شفاعت کنندهگانی برای ما وجود ندارد.
101-و نه دوست گرم و پر محبتی.
102-اگر بار دیگر(به دنیا)بازگردیم از مؤمنان خواهیم بود.
103-در این ماجرا آیت(و عبرتی)است ولی اکثر آنها مؤمن نبودند.
104-و پروردگار تو عزیز و رحیم است.
مخاصمه معبودان و عابدان گمراه!
در آخرین آیه بحث گذشته،اشاره کوتاهی به روز قیامت و مساله معاد بود در آیات مورد بحث،ترسیم جامعی از چگونگی روز رستاخیز ضمن چندین آیه بیان شده،و مهمترین متاعی که در آن بازار خریدار دارد و همچنین سرنوشت مؤمنان و کافران و گمراهان و لشکر شیطان بازگو شده است،و ظاهر آیات نشان میدهد که این توصیف و توضیح از کلام ابراهیم ع و دنباله آخرین دعای او است و غالب مفسران نیز چنین گفتهاند،هر چند بعضی احتمال دادهاند که آیات مورد بحث تماما سخن الهی است که در تعقیب سخنان ابراهیم و برای توضیح و تکمیل آن آمده است ولی این احتمال ضعیف است.
به هر حال نخست میگوید:"روز رستاخیز روزی است که هیچ مال و فرزندی سودی نمیدهد"( یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ ).
در حقیقت این دو سرمایه مهم زندگی دنیا،اموال و نیروهای انسانی در آنجا کمترین نتیجهای برای صاحبانش نخواهد داشت،و به طریق اولی سایر سرمایههای این جهان که در رتبههای بعد از این دو قرار دارند سودی نخواهد بخشید.
بدیهی است منظور در اینجا از مال و فرزندان،مال و فرزندانی نیست که در طریق جلب رضای خدا به کار گرفته شده باشند،بلکه تکیه روی جنبههای مادی مساله است،منظور این است که سرمایههای مادی در آن روز مشکلی را حل نمیکند،اما در صورتی که در طریق اطاعت فرمان پروردگار قرار گیرند سرمایه مادی نخواهند بود،رنگ الهی و صبغه اللّٰه به خود میگیرند و"الباقیات
الصالحات"محسوب میشوند.
*** سپس به عنوان استثناء بر این سخن میافزاید:"مگر کسی که به حضور خدا بیاید در حالی که قلب سلیم(سالم از هر گونه شرک و کفر و آلودگی به گناه)داشته باشد"( إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ).
و به این ترتیب تنها سرمایه نجاتبخش در قیامت،قلب سلیم است،چه تعبیر جامع و جالبی؟تعبیری که هم ایمان خالص و نیت پاک در آن وجود دارد،و هم هر گونه عمل صالح،چرا که چنین قلب پاکی،ثمرهای جز عمل پاک نخواهد داشت،و به تعبیر دیگر همانگونه که قلب و روح انسان در اعمال انسان مؤثر است اعمال او نیز بازتاب وسیعی در قلب و جان دارد و آن را به رنگ خود-خواه رحمانی یا شیطانی-درمیآورند.
*** سپس به شرح بهشت و دوزخ پرداخته چنین میگوید:"در آن هنگام بهشت به پرهیزگاران نزدیک میگردد"( وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ ) (1).
*** "و دوزخ برای گمراهان آشکار میشود"( وَ بُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغٰاوِینَ ).
این در حقیقت قبل از ورود آنها به بهشت و دوزخ است که هر یک از این دو گروه منظره جایگاه خود را از نزدیک میبینند:مؤمنان مسرور و گمراهان وحشت زده میشوند،و این نخستین برنامههای پاداش و کیفر آنها است.
جالب اینکه نمیگوید:پرهیزگاران را به بهشت نزدیک میکنند،بلکه میگوید بهشت را به آنها نزدیک میسازند و این اشاره به مقام بسیار با عظمت و پرارزش آنها است.
1) 1) "ازلفت"از ماده"زلفی"(بر وزن کبری)به معنی قرب و نزدیکی است.
این نکته نیز قابل دقت است که تعبیر به"غاوین"(گمراهان)همان تعبیری است که در داستان شیطان بعد از آنکه از درگاه خدا رانده شد آمده است آنجا که خداوند میفرماید: إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغٰاوِینَ :"تو بر بندگان من سلطهای نخواهی داشت مگر گمراهانی که پیروی تو میکنند"(سوره حجر آیه 42).
*** سپس به گفتگوهای سرزنش بار و عتاب آمیزی که در این هنگام با این گروه گمراه میشود پرداخته چنین میگوید:"و به آنها گفته میشود کجا هستند معبودهایی را که پیوسته عبادت میکردید"؟( وَ قِیلَ لَهُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ ).
*** "معبودهایی که غیر از خدا بودند"( مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
"آیا آنها در برابر این شدائد و سختیها که اکنون با آن روبرو هستید شما را یاری میکنند"؟!( هَلْ یَنْصُرُونَکُمْ ).
"یا میتوانند کسی را به یاری شما دعوت کنند،و یا حتی کسی به یاری خود آنها میآید"؟!( أَوْ یَنْتَصِرُونَ ) (1).
ولی آنها جوابی در برابر این سؤال ندارند و کسی هم چنین انتظاری از آنها ندارد.
*** "در این هنگام همه معبودان را جمع کرده با عابدان گمراهشان به دوزخ میافکنند"( فَکُبْکِبُوا فِیهٰا هُمْ وَ الْغٰاوُونَ ).
1) 1) "ینتصرون"ممکن است اشاره به کمک خواستن برای خویشتن یا برای دیگری و یا هر دو باشد،زیرا در آیات بعد میخوانیم که معبودان و عابدان هر دو به آتش دوزخ افکنده میشوند.
و به گفته بعضی از مفسران هر یکی بر روی دیگری افکنده خواهد شد! *** "و همچنین لشکریان ابلیس عموما"( وَ جُنُودُ إِبْلِیسَ أَجْمَعُونَ ).
در حقیقت این سه گروه،بتها،و پرستش کنندگان بتها،و لشکریان شیطان که دلالان این گناه و انحراف بودند،همگی در دوزخ جمع میشوند،اما به این صورت که آنها را یکی پس از دیگری به آن میافکنند.
چون"کبکبوا"در اصل از ماده"کب"است،"کب"به معنی افکندن چیزی به صورت در گودال آمده است،و تکرار آن(کبکب)،تکرار این سقوط را میرساند و این نشان میدهد که آنها به هنگام سقوط در دوزخ همانند سنگی میباشند که از بالای بلندی به درهای پرتاب میشود نخست به نقطهای افتاده و از آنجا به نقطه دیگر تا در قعر دره قرار گیرد (1).
*** ولی سخن به اینجا پایان نمیگیرد بلکه به دنبال آن صحنهای از نزاع و جدال این سه گروه دوزخی را مجسم میسازد:
"آنها در جهنم به مخاصمه و جدال پرداخته،میگویند"( قٰالُوا وَ هُمْ فِیهٰا یَخْتَصِمُونَ ). آری عابدان گمراه میگویند:"به خدا سوگند ما در گمراهی آشکاری بودیم"( تَاللّٰهِ إِنْ کُنّٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ) (2).
1) 1) در فارسی امروز"کبکبه"به گروهی از سواران یا صدای پای ستوران و آدمیان به طور دستجمعی گفته میشود،و کنایه از جاه و جلال و شکوه و شوکت است(فرهنگ معین)بعید نیست این تعبیر از"کبکوبة"(با ضم هر دو کاف)گرفته شده باشد که در عربی به معنی گروهی از انسانها یا ستوران است،و گاهی آن را در فارسی با"دبدبه"همراه میآورند که آن نیز به معنی صدای پای جمعیت مردم و یا صدای دهلها است.
2) 2) "ان"در"ان کنا"مخففه از مثقله است و در اصل"انا کنا"بوده است.
"زیرا شما معبودان دروغین را با پروردگار عالمیان برابر میپنداشتیم"! ( إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعٰالَمِینَ ) (1).
*** "اما هیچکس ما را گمراه نکرد مگر مجرمان"( وَ مٰا أَضَلَّنٰا إِلاَّ الْمُجْرِمُونَ ).
همان مجرمانی که رؤسای جامعه ما بودند و برای حفظ منافع خویش ما را به این راه کشاندند و بدبخت کردند.
این احتمال نیز دارد که منظور از مجرمان،شیاطین یا نیاکان گمراهشان باشند که آنها را به این راه کشاندند.
*** ولی افسوس که امروز"شفاعت کنندگانی برای ما وجود ندارد"( فَمٰا لَنٰا مِنْ شٰافِعِینَ ).
*** "و نه دوست گرم و پر محبتی"که بتواند ما را یاری کند( وَ لاٰ صَدِیقٍ حَمِیمٍ ) خلاصه نه معبودان به شفاعت ما میپردازند،آن چنان که ما در دنیا میپنداشتیم، و نه دوستان قدرت یاری ما را دارند.
قابل توجه اینکه"شافعین"در آیه گذشته به صورت جمع"صدیق" به صورت مفرد آمده،این تفاوت ممکن است به خاطر آن باشد که این گروه از گمراهان با چشم خود میبینند مؤمنانی که لغزشهایی داشتهاند از شفاعت جمعی از شفاعت کنندگان همچون انبیاء و اوصیاء و فرشتگان،و شفاعت بعضی از دوستان صالح برخوردار میشوند،آنها نیز آرزو میکنند که ای کاش شفاعت کننده و دوستی داشتند.
1) 1) "اذ"در اینجا ممکن است به معنی ظرفیه یا تعلیلیه بوده باشد.
بعلاوه"صدیق"و"عدو"به طوری که بعضی از مفسران تصریح کردهاند هم بر مفرد اطلاق میشود،هم بر جمع.
*** اما به زودی متوجه این واقعیت میشوند که نه تاسف در آنجا سودی دارد و نه آنجا دار عمل و جبران است،لذا آرزوی بازگشت به دنیا میکنند و میگویند:
"اگر بار دیگر به دنیا برگردیم از مؤمنان خواهیم بود"!( فَلَوْ أَنَّ لَنٰا کَرَّةً فَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ).
درست است که آنها در آنجا و در آن روز،ایمان پیدا کردهاند،ولی این یک نوع ایمان اضطراری است،ایمانی مؤثر و سازنده است که اختیاری و در این جهان باشد،ایمانی که سرچشمه هدایت و اعمال صالح گردد.
ولی به هر حال این آرزو نیز مشکلی را حل نمیکند،و سنت الهی اجازه بازگشت را به هیچکس نمیدهد،و خود آنها نیز این حقیقت را میدانند و کلمه "لو"دلیل بر آن است (1).
*** سرانجام در پایان این بخش از سرگذشت ابراهیم،و گفتگوهایش با قوم گمراه و دعاهایش در پیشگاه خدا،و توصیفهایش از وضع روز قیامت، خداوند به عنوان یک نتیجهگیری برای همه بندگان،همان دو آیه تکان دهنده را که در پایان داستان موسی و فرعون آمده بود و در پایان داستان انبیاء دیگر نیز در همین سوره خواهد آمد،تکرار میفرماید:
"در این ماجرا نشانه بزرگی است بر عظمت و قدرت خدا و بر سرانجام دردناک گمراهان و پیروزی مؤمنان،اما اکثر آنها مؤمن نبودند"
1) 1) "لو"از حروف شرط است که معمولا در مواردی که شرط محال است به کار میرود.
( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ ).
*** "و پروردگار تو پیروز و شکست ناپذیر و رحیم و مهربان است"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ).
تکرار این جملهها دلداری مؤثری است برای پیامبر ص و مؤمنان اندک در آن روز،و همچنین اقلیتهای مؤمن در هر عصر و زمان تا از اکثریت گمراه وحشت نکنند و به عزت و رحمت الهی دلگرم باشند،و هم تهدیدی است برای گمراهان و اشارهای است به اینکه اگر مهلتی به آنها داده میشود،نه از جهت ضعف است بلکه به خاطر رحمت است.
در لابلای سخنان ابراهیم ع در آیات فوق خواندیم که در توصیف قیامت میگوید در آنجا چیزی به کار نمیآید جز"قلب سلیم".
"سلیم"که از ماده سلامت است مفهوم روشنی دارد یعنی قلبی که از هر گونه بیماری و انحراف اخلاقی و اعتقادی دور باشد.
مگر نه این است که قرآن درباره منافقان میگوید:" فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً ":"در دلهای آنها یک نوع بیماری است و بر اثر لجاجتشان خدا بر این بیماری میافزاید"!(سوره بقره آیه 10).
در چند حدیث پر معنی قلب سلیم به خوبی معرفی شده:
1-در حدیثی از امام صادق ع در ذیل آیه مورد بحث میخوانیم
و کل قلب فیه شرک او شک فهو ساقط: "هر قلبی که در آن شرک و شکی است
آن قلب سقوط میکند و بی ارزش است" (1).
2-از سویی دیگر میدانیم علائق شدید مادی،و دنیا پرستی انسان را به هر انحراف و گناه میکشاند،چرا که
حب الدنیا رأس کل خطیئة: "عشق به دنیا سرچشمه هر گناهی است" (2)و لذا قلب سلیم،قلبی است که خالی از"حب دنیا"باشد،همانگونه که امام صادق ع در حدیث دیگری در ذیل همین آیه فرمود:
هو القلب الذی سلم من حب الدنیا: "این قلبی است که از عشق دنیا سالم باشد" (3).
با توجه به آیه 197 سوره بقره" وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّٰادِ التَّقْویٰ ".
"توشه برگیرید که بهترین توشه برای آن جهان پرهیزگاری است"روشن میشود که قلب سلیم قلبی است که بر اثر سلامت سرچشمه تقوای الهی گردد.
3-آخرین سخن اینکه قلب سلیم قلبی است که جز خدا در آن نباشد،آن گونه که امام صادق در پاسخ سؤالی پیرامون این آیه فرمود:
القلب السلیم الذی یلقی ربه و لیس فیه احد سواه: "قلب سلیم قلبی است که خدا را ملاقات کند در حالی که غیر از او در آن نباشد" (4).
ناگفته پیدا است که منظور از"قلب"در این گونه موارد روح و جان آدمی است.
در روایات اسلامی پیرامون قلب و سلامت آن و آفاتی که بر آن وارد میشود و راه مبارزه با این آفات مطالب فراوانی آمده است که از مجموع آنها این منطق اسلامی کاملا آشکار است که اسلام قبل از هر چیز به زیر بنای فکری و عقیدتی
و اخلاقی اهمیت میدهد،چرا که تمامی برنامههای عملی انسان بازتابی از آن است.
همانگونه که سلامت قلب ظاهری،عامل سلامت جسم و بیماری آن سبب بیماری همه اعضاء است،چرا تغذیه تمام سلولهای بدن بوسیله خونی انجام میگیرد که به کمک قلب به تمام نقاط کشور تن فرستاده میشود،همین گونه سلامت و فساد برنامههای زندگی انسان جلوه و بازتابی است از سلامت و فساد عقیده و اخلاق.
این بحث را با سخنی از امام صادق ع پایان میدهیم آنجا که فرمود:
قلبها چهار گونه است:
قلبی که در آن نفاق و ایمان است.
و قلبی که وارونه است.
و قلبی که مهر بر آن خورده،هیچ حقی بر آن وارد نمیشود.
و قلبی که نورانی است و خالی(از غیر خدا).
سپس افزود:قلب نورانی قلب مؤمن است،هر گاه خدا نعمتی به او بخشد شکر میگوید و هر گاه مصیبتی به او رسد صبر و شکیبایی میکند،اما قلب وارونه قلب مشرکان است همانگونه که خداوند فرموده: أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلیٰ وَجْهِهِ أَهْدیٰ أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ :"آیا کسی که به صورت بر زمین راه میرود هدایت یافتهتر است یا کسی که راست قامت بر صراط مستقیم گام برمیدارد"؟! اما قلبی که در آن ایمان و نفاق است قلب کسانی است که در برابر حق و باطل بی تفاوتند،اگر در محیط حق قرار گیرند تابع حق میشوند و اگر در محیط باطل باشند گرایش به باطل پیدا میکنند،و اما قلب مهر خورده قلب منافقان است" (1).
1) 1) "اصول کافی"ج 2 صفحه 309-باب فی ظلمة قلب المنافق(با کمی نقل به معنی).
2-در روایات متعددی که از امام باقر و امام صادق ع در ذیل آیه فَکُبْکِبُوا فِیهٰا هُمْ وَ الْغٰاوُونَ رسیده چنین میخوانیم:هم قوم وصفوا عدلا بالسنتهم ثم خالفوه الی غیره:"این آیه درباره کسانی است که حق و عدالتی را با زبان توصیف میکنند اما در عمل مخالف آن را انجام میدهند" (1).
این نشان میدهد که گفتار بدون عمل تا چه حد زشت و مذموم است که گوینده،آن را به طرز دردناکی در آتش دوزخ میافکند،آنها کسانی هستند که هم گمراهند و هم گمراه کننده،سخنشان مردم را به سوی حق میخواند و عملشان به باطل،بلکه عملشان بیانگر عدم ایمانشان به گفتارشان است.
ضمنا باید توجه داشت"غاوون"که از ماده"غی"گرفته شده به معنی هر گونه گمراهی نیست،بلکه به گفته"راغب"در"مفردات"،آن نوع جهل و گمراهی است که از فساد عقیده سرچشمه گیرد.
***3-در ذیل آیه فَمٰا لَنٰا مِنْ شٰافِعِینَ وَ لاٰ صَدِیقٍ حَمِیمٍ :(ما نه شفاعت- کنندگانی داریم و نه دوست پر محبتی)روایات متعددی نقل شده و در بعضی صریحا آمده است:
الشافعون الأئمة،و الصدیق من المؤمنین: "شافعان امامان هستند، و دوستان مؤمنانند" (2).
در حدیث دیگری از جابر بن عبد اللّٰه میخوانیم که از رسول خدا ص چنین شنیدم که میفرمود:
ان الرجل یقول فی الجنة ما فعل صدیقی فلان، و صدیقه فی الجحیم،فیقول اللّٰه اخرجوا له صدیقه الی الجنة فیقول من بقی
فی النار فَمٰا لَنٰا مِنْ شٰافِعِینَ وَ لاٰ صَدِیقٍ حَمِیمٍ : "بعضی از بهشتیان میگویند چه بر سر دوست ما آمد،در حالی که دوستشان در جهنم است،خداوند برای اینکه قلب این مؤمن را شاد کند فرمان میدهد دوستش را از دوزخ خارج کنند و به بهشت بفرستند،اینجا است که باقیماندگان در دوزخ میگویند وای بر ما که نه شفاعت کنندهای داریم نه دوست مهربانی!" (1).
بدیهی است نه شفاعت بدون معیار و ملاک است و نه تقاضا درباره دوستشان بیحساب،باید یک نوع پیوند و ارتباط معنوی در میان شفاعت کننده و شفاعت شونده وجود داشته تا این هدف تحقق یابد(شرح مفصل این موضوع را در بحث شفاعت در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 48 سوره بقره آوردهایم).
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث.
کَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ اَلْمُرْسَلِینَ (105) إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ (106) إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (107) فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (108) وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (109) فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (110) قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ لَکَ وَ اِتَّبَعَکَ اَلْأَرْذَلُونَ (111) قٰالَ وَ مٰا عِلْمِی بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (112) إِنْ حِسٰابُهُمْ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّی لَوْ تَشْعُرُونَ (113) وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ اَلْمُؤْمِنِینَ (114) إِنْ أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ (115)
105-قوم نوح رسولان را تکذیب کردند.
106-هنگامی که برادرشان نوح به آنها گفت،آیا تقوی پیشه نمیکنید؟ 107-من برای شما رسول امینی هستم.
108-تقوای الهی پیشه کنید،و مرا اطاعت نمائید.
109-من هیچ مزدی در برابر این دعوت از شما نمیخواهم،اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است.
110-بنا بر این تقوای الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
111-گفتند آیا ما به تو ایمان بیاوریم در حالی که افراد پست و بی ارزش از تو پیروی کردهاند؟! 112-(نوح)گفت،من چه میدانم آنها چه کاری داشتهاند.
113-حساب آنها تنها بر پروردگار من است،اگر شما میفهمیدید؟ 114-و من هرگز مؤمنان را طرد نخواهم کرد.
115-من تنها انذار کننده آشکاری هستم.
ای نوح!چرا بی سر و پاها گرد تو را گرفتهاند؟
قرآن بعد از پایان ماجرای ابراهیم و گفتگوهایش با قوم گمراه سخن از قوم نوح به عنوان یک ماجرای آموزنده دیگر به میان میآورد،و لجاجت و سرسختی و بی شرمی آنها را با عاقبت دردناکشان ضمن چند آیه بازگو میکند.
نخست میگوید:"قوم نوح،رسولان را تکذیب کردند"( کَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِینَ ) (1).
1) 1) مؤنث بودن"کذبت"به خاطر این است که قوم به معنی"جماعت"است و جماعت تانیث لفظی دارد،بعضی نیز گفتهاند"قوم"ذاتا کلمه مؤنثی است زیرا در مصغر آن"قویمة"گفته میشود(اولی را طبرسی در مجمع البیان و دومی را فخر رازی در تفسیرش بیان کرده است)ولی آلوسی در روح المعانی میگوید:لفظ قوم هم به صورت مذکر هم به صورت مؤنث استعمال میشود.
معلوم است که قوم نوح تنها نوح را تکذیب کردند اما از آنجا که دعوت همه پیامبران از نظر اصول یکی بود،تکذیب نوح تکذیب همه رسولان محسوب میشد،و لذا میفرماید قوم نوح"مرسلین"را تکذیب کردند.
این احتمال نیز وجود دارد که اصولا قوم نوح،منکر همه ادیان و مذاهب بودند و تمام پیامبران الهی را چه قبل از ظهور نوح و چه بعد از ظهورش تکذیب میکردند.
*** سپس به این فراز از زندگی او که شبیه فرازهایی است که در گذشته از ابراهیم و موسی نقل شد اشاره کرده میگوید:"به خاطر بیاور هنگامی که برادرشان نوح به آنها گفت:آیا پرهیزگاری پیشه نمیکنید"( إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ).
تعبیر به"برادر"تعبیری است که نهایت پیوند محبت آمیز را بر اساس مساوات و برابری مشخص میکند،یعنی نوح بی آنکه بخواهد تفوقی بر آنان بجوید با نهایت صفا و صمیمیت آنها را دعوت به پرهیزکاری کرد.
تعبیر به اخوت و برادری که نه تنها در مورد نوح بلکه درباره بسیاری دیگر از پیامبران(مانند هود و صالح و لوط)آمده است به همه رهبران راه حق الهام میبخشد که باید در دعوت خود نهایت محبت و صمیمیت توأم با دوری از هر گونه تفوقطلبی را رعایت کنند،تا دلهای رمیده جذب آئین حق گردد،و هیچ سنگینی احساس نکنند.
*** پس از دعوت به تقوی که خمیر مایه هر گونه هدایت و نجات است اضافه میکند"من برای شما فرستاده امینی هستم"( إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ ).
"از خدا بترسید و تقوا پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید"که اطاعت من اطاعت خدا است( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ ).
این تعبیر نشان میدهد که نوح ع سابقه ممتدی از امانت در میان قوم خود داشت و او را با این صفت والا میشناختند لذا میگوید:به همین دلیل من در ادای رسالت الهی امینم و خیانتی از من نخواهید دید.
مقدم داشتن"تقوا"بر"اطاعت"به خاطر این است که تا ایمان و اعتقادی نسبت به"اللّٰه"و ترس از او در میان نباشد،اطاعت از فرمان پیامبرش صورت نخواهد گرفت. دگر بار نوح به دلیل دیگری بر حقانیت خود،تمسک میجوید،دلیلی که زبان بهانهجویان را کوتاه میسازد،میگوید:"من از شما در برابر این دعوتم مزدی نمیطلبم"( وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ ).
"اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالمیان است"( إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
روشن است انگیزههای الهی معمولا دلیل بر صداقت مدعی نبوت است،در حالی که انگیزههای مادی به خوبی نشان میدهد که هدف سودجویی است،مخصوصا اعراب آن عصر با این مساله در مورد کاهنان و افرادی شبیه آنان آشنا بودند.
*** باز به دنبال این جمله همان جملهای را میگوید که بعد از تاکید بر رسالت و امانت خویش بیان کرده بود،میگوید:"از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید" ( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ ).
*** اما مشرکان لجوج و مستکبران خیرهسر هنگامی که راههای بهانهجویی را به روی خود مسدود دیدند،به این مساله چسبیدند"و گفتند که آیا ما به تو
ایمان بیاوریم در حالی که افراد پست و بی ارزش از تو پیروی کردهاند"؟!( قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ لَکَ وَ اتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ ).
ارزش یک پیشوا را باید از پیروانش شناخت،و به اصطلاح امامزاده را از زوارش میشناسند،ما وقتی به پیروان تو نگاه میکنیم مشتی بی سر و پا گمنام و فقیر،تهیدست و پا برهنه که کسبهای ضعیف و ناچیزی دارند اطرافت را گرفتهاند با این حال چگونه انتظار داری ثروتمندان سرشناس و اشراف با نام و نشان سر تسلیم بر آستان تو بسایند؟! اصلا هرگز آب ما با این جمعیت در یک جو نمیرود،ما هیچگاه بر سر یک سفره ننشستهایم و در زیر یک سقف اجتماع نکردهایم،چه انتظار نامعقولی داری؟.
درست است آنها در این تشخیص صائب بودند که پیشوا را باید از طریق پیروان شناخت،ولی اشتباه بزرگشان این بود که آنها مفهوم و معیار شخصیت را گم کرده بودند،آنها معیار سنجش ارزشها را مال و ثروت،لباس و خانه و مرکب زیبا و گرانقیمت قرار داده بودند،و از پاکی و تقوا و حق جویی و صفات عالی انسانیت که در طبقات کم درآمد بسیار بود و در اشراف بسیار کم،غافل بودند.
روح طبقاتی در بدترین اشکالش بر فکر آنها حاکم بود به همین دلیل طبقه تهیدست را"اراذل"میشمردند!(اراذل جمع ارذل-بر وزن اهرم-و آن نیز جمع رذل به معنی پست و حقیر است)و اتفاقا آنها اگر از زندان جامعه طبقاتی بیرون میآمدند به خوبی میتوانستند درک کنند که ایمان این گروه خود بهترین دلیل بر حقانیت و اصالت دعوت این پیامبر است.
*** ولی نوح آنها را در اینجا فورا خلع سلاح کرد و"گفت:وظیفه من دعوت همگان به سوی حق و اصلاح جامعه است،من چه میدانم آنها چه کاری داشتهاند"؟!
( قٰالَ وَ مٰا عِلْمِی بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
گذشته آنها هر چه بوده گذشته،مهم امروز است که دعوت رهبر الهی را "لبیک"گفتهاند و در مقام خودسازی برآمده و قلب و دل خود را در اختیار حق گذاشتهاند.
*** اگر آنها در گذشته کار خوب یا بدی کردهاند"حسابشان بر پروردگار من است اگر شما میفهمیدید"و درک و تشخیص میداشتید( إِنْ حِسٰابُهُمْ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّی لَوْ تَشْعُرُونَ ).
از این سخن ضمنا استفاده میشود که آنها میخواستند علاوه بر مساله تهیدستی این گروه از مؤمنان را به سوء سابقه اخلاقی و عملی متهم سازند،در حالی که معمولا فساد و آلودگی در طبقات مرفه به درجات بیشتر است،آنها هستند که همه رقم وسائل فساد در اختیار دارند و مست مقام و مالند و کمتر خدا را بندهاند! ولی نوح بی آنکه در این مساله با آنها گلاویز شود،میگوید من از آنها چیز بدی سراغ ندارم و اگر هم چنین باشد که شما میگوئید حسابشان با خدا است! *** آنچه وظیفه من است این است که من پر و بال خود را برای همه حقجویان بگشایم"من هرگز ایمان آورندگان را طرد نخواهم کرد"( وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الْمُؤْمِنِینَ ).
این جمله در حقیقت پاسخ به درخواست ضمنی این ثروتمندان مغرور است که از نوح خواسته بودند این گروه را از خود براند و طرد کند، تا نزد او حاضر شوند! ***
تنها وظیفه من این است که من مردم را انذار کنم"من فقط بیم دهنده آشکاری هستم"( إِنْ أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ ).
هر کس این هشدار مرا بشنود و از راه انحراف به صراط مستقیم،بازگردد پیرو من است،هر که باشد و در هر وضع مادی و شرائط اجتماعی.
قابل توجه اینکه این ایراد را نه تنها بر نوح ع گرفتند که نخستین پیامبران اولوا العزم است به پیامبر اسلام ص نیز که خاتم انبیاء است و همچنین به سایر پیامبران نیز گرفتند،آنها با عینک سیاهی که بر چشم داشتند منظره این سپید جامگان را تاریک میدیدند و همواره خواهان طرد و رد آنها بودند،و اصلا خدا و پیامبرانی را که چنین بندگان و پیروانی داشته باشند نمیپسندیدند! اما قرآن چه زیبا در سوره کهف به پیامبر اسلام ص میفرماید: وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لاٰ تَعْدُ عَیْنٰاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً :"با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر میخوانند،و تنها ذات او را میطلبند،هرگز چشمهای خود را به خاطر زینتهای دنیا از آنها برمگیر،و از کسانی که قلبشان را از یاد خود غافل ساختهایم اطاعت مکن،همانها که پیروی هوای نفس کردهاند و کارهایشان افراطی است"!.
و حتی این ایراد را به رهبران راه حق در عصر و زمان ما نیز میکنند که بیشترین رقم طرفداران شما را"مستضعفین"و پابرهنهها تشکیل میدهند.
آنها میخواهند با این سخن عیبی بگذارند در حالی که ناآگاهانه مدح و تمجید میکنند و اصالت مکتب را امضا مینمایند.
قٰالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ یٰا نُوحُ لَتَکُونَنَّ مِنَ اَلْمَرْجُومِینَ (116) قٰالَ رَبِّ إِنَّ قَوْمِی کَذَّبُونِ (117) فَافْتَحْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ فَتْحاً وَ نَجِّنِی وَ مَنْ مَعِیَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (118) فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِی اَلْفُلْکِ اَلْمَشْحُونِ (119) ثُمَّ أَغْرَقْنٰا بَعْدُ اَلْبٰاقِینَ (120) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ (121) وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (122)
116-گفتند:ای نوح اگر خودداری نکنی،سنگباران خواهی شد.
117-گفت:پروردگارا:قوم من،مرا تکذیب کردند.
118-اکنون میان من و اینها جدایی بیفکن(و داوری کن).
119-ما،او و کسانی را که با او بودند در کشتی که مملو(از انسان و انواع حیوانات) بود رهایی بخشیدیم.
120-سپس بقیه را غرق کردیم.
121-در این ماجرا نشانه روشنی است،اما اکثر آنها ایمان نیاوردند.
122-و پروردگار تو عزیز و رحیم است.
نجات نوح و غرق مشرکان خودخواه
عکس العمل این قوم گمراه و لجوج در برابر نوح همان بود که همه زورگویان در طول تاریخ داشتند،و آن تکیه بر قدرت و زور و تهدید به نابودی بود"گفتند:
ای نوح بس است اگر از این سخنان خودداری نکنی و فضای جامعه ما را با گفتگوهایت تلخ و تاریک سازی به طور قطع سنگسار خواهی شد"!( قٰالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ یٰا نُوحُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِینَ ).
تعبیر" مِنَ الْمَرْجُومِینَ "نشان میدهد که سنگسار کردن در میان آنها در مورد مخالفین سابقه داشته،در حقیقت به نوح میگویند:اگر به این گفتگوها و دعوت به سوی توحید و آئینت ادامه دهی بر سر تو همان خواهد آمد که بر سر سایر مخالفین ما آمد، و آن سنگسار کردن است که یکی از بدترین انواع قتل میباشد (1).
*** "نوح"که میبیند این دعوت مستمر و طولانی با این منطق روشن و با آن همه صبر و شکیبایی جز در عده قلیلی تاثیر نگذارده،سرانجام شکایت به درگاه خدا میبرد و ضمن شرح حال خود تقاضای جدایی و نجات از چنگال این ستمگران بی منطق میکند.
"عرض کرد پروردگارا قوم من مرا تکذیب کردند"( قٰالَ رَبِّ إِنَّ قَوْمِی کَذَّبُونِ ).
1) 1) "رجم"در اصل از"رجام"(بر وزن کتاب)جمع"رجمة"(بر وزن لقمه)به معنی قطعه سنگی است که روی قبر میگذارند و یا بت پرستان گرد آن میگردند و نیز رجم به معنی زدن با سنگ تا سر حد قتل است و گاه نیز به معنی قتل به هر شکل و هر نوع باشد آمده است،زیرا کشتارشان با سنگ بوده.
درست است که خداوند از همه چیز آگاه است ولی به هنگام طرح شکایت و به عنوان مقدمه برای تقاضای بعدی،این سخن را مطرح میکند.
قابل توجه اینکه نوح از مصائبی که بر شخص او گذشته اظهار ناراحتی نمیکند بلکه تنها از این ناراحت است که او را تکذیب کردهاند و پیام الهی را نپذیرفتهاند.
*** سپس عرض میکند:اکنون که هیچ راهی برای هدایت این گروه باقی نماند"میان من و اینها جدایی بیفکن"و میان ما خودت داوری کن( فَافْتَحْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ فَتْحاً ).
"فتح"در اصل-همانگونه که ارباب لغت گفتهاند-به معنی گشودن و از بین بردن بستگی است،و آن دو گونه است،گاهی جنبه حسی دارد،مانند فتح الباب(گشودن در)و گاه جنبه معنوی دارد مانند فتح الهم(گشودن غم و از بین بردن اندوه)و فتح المستغلق من العلوم به معنی گشودن رازهای دانش و فتح القضیة به معنی داوری کردن و پایان دادن به نزاع و دعوا است.
سپس اضافه میکند:"و من و مؤمنانی را که با من هستند نجات ده" ( وَ نَجِّنِی وَ مَنْ مَعِیَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ).
*** در اینجا رحمت الهی به یاری نوح آمد و مجازات دردناکش به سراغ تکذیب کنندگان،چنان که میفرماید:"ما او و تمام کسانی را که با او همراه بودند در کشتی که مملو از انسان و انواع حیوانات بود رهایی بخشیدیم"( فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ ).
*** "سپس بقیه را غرق و نابود کردیم"( ثُمَّ أَغْرَقْنٰا بَعْدُ الْبٰاقِینَ ).
"مشحون"از ماده"شحن"(بر وزن صحن)به معنی پر کردن است،و گاه به معنی مجهز ساختن نیز آمده است،و"شحناء"به عداوتی گفته میشود که تمام وجود انسان را پر کند،و منظور در اینجا این است که آن کشتی مملو از نفرات و همه وسائل بود،و کمبودی نداشت،یعنی خداوند بعد از آنکه کشتی از هر نظر مهیا و آماده حرکت شد،طوفان را فرستاد تا نوح و سایر سرنشینانش گرفتار ناراحتی نشوند،و این خود یکی از نعمتهای الهی بر آنها بود.
*** و در پایان این سخن همان میگوید که در پایان ماجرای موسی ع و ابراهیم ع بیان کرد،میفرماید:"در ماجرای نوح و دعوت پیگیر و مستمر او صبر و شکیباییش،و سرانجام غرق و نابودی مخالفانش،آیت و نشانهای است برای همگان ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً ).
"هر چند اکثر آنها ایمان نیاوردند"( وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ ).
بنا بر این تو ای پیامبر از اعراض و سرسختی مشرکان قومت نگران مباش، ایستادگی به خرج ده که سرنوشت تو و یارانت سرنوشت نوح و یاران او است، و سرانجام گمراهان همان سرانجام شوم غرق شدگان است.
*** و بدان"پروردگار تو شکست ناپذیر و رحیم است"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ).
رحمتش ایجاب میکند که به آنها فرصت کافی و مهلت دهد و اتمام حجت کند،و عزتش سبب میشود که سرانجام تو را پیروز و آنها را مواجه با شکست نماید.
کَذَّبَتْ عٰادٌ اَلْمُرْسَلِینَ (123) إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ (124) إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (125) فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (126) وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (127) أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ (128) وَ تَتَّخِذُونَ مَصٰانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ (129) وَ إِذٰا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّٰارِینَ (130) فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (131) وَ اِتَّقُوا اَلَّذِی أَمَدَّکُمْ بِمٰا تَعْلَمُونَ (132) أَمَدَّکُمْ بِأَنْعٰامٍ وَ بَنِینَ (133) وَ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (134) إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (135)
123-قوم عاد رسولان(خدا)را تکذیب کردند.
124-هنگامی که برادرشان هود گفت:آیا تقوی پیشه نمیکنید؟ 125-من برای شما فرستاده امینی هستم.
126-تقوی الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
127-من هیچ اجر و پاداشی در برابر این دعوت از شما نمیطلبم،اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالمیان است.
128-آیا شما بر هر مکان مرتفعی نشانهای از روی هوی و هوس میسازید؟ 129-و قصرها و قلعههای زیبا و محکم بنا میکنید،آن چنان که گویی در دنیا جاودانه خواهید ماند.
130-و هنگامی که کسی را مجازات میکنید همچون جباران کیفر میدهید.
131-تقوی الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
132-از خدایی بهپرهیزید که شما را به نعمتهایی که میدانید امداد کرده.
133-شما را به چهارپایان و نیز پسران(لایق و برومند)امداد فرموده.
134-همچنین به باغها و چشمهها 135-(اگر کفران کنید)من بر شما از عذاب روز بزرگ میترسم.
جنایات و اعمال بی رویه قوم عاد
اکنون نوبت به قوم"عاد"و پیامبرشان"هود"میرسد که گوشهای از زندگی
و سرنوشت آنها و درسهای عبرتی را که در آن نهفته است ضمن هیجده آیه بیان میکند.
قوم"عاد"،چنان که قبلا هم گفتهایم،جمعیتی بودند که در سرزمین "احقاف"در ناحیه"حضرموت"،از نواحی"یمن"،در جنوب جزیره"عربستان" زندگی داشتند.
"قوم سرکش عاد-چنان که قرآن میگوید-فرستادگان خدا را تکذیب کردند"( کَذَّبَتْ عٰادٌ الْمُرْسَلِینَ ) (1).
گرچه آنها تنها هود را تکذیب کردند اما چون دعوت هود دعوت همه پیامبران بود در واقع همه انبیا را تکذیب کرده بودند.
*** بعد از ذکر این اجمال به تفصیل پرداخته میگوید:"در آن هنگام که برادرشان هود گفت:آیا تقوی پیشه نمیکنید"؟( إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ).
او در نهایت دلسوزی و مهربانی همچون یک"برادر"آنها را به توحید و تقوی دعوت کرد و به همین دلیل کلمه"اخ"بر او اطلاق شده.
*** سپس افزود"من برای شما فرستاده امینی هستم"( إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ ).
سابقه زندگی من در میان شما گواه این حقیقت است که هرگز راه خیانت نپوئیدم و جز حق و صداقت در بساط نداشتم.
*** باز تاکید میکند اکنون که چنین است و شما هم به خوبی آگاهید"از
1) 1) از آنجا که"عاد"،"جماعت"و"قبیله"ای را تشکیل میدادند به همین مناسبت فعل"کذبت"با تاء تانیث آمده است زیرا این دو لفظ مؤنث لفظی است.
خدا بترسید و پرهیزگاری پیشه کنید و از من اطاعت نمائید"که اطاعتم اطاعت خدا است( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ ). و اگر فکر میکنید من سودای مال در سر میپرورانم و اینها مقدمه رسیدن به مال و مقامی است بدانید"من کوچکترین اجری در برابر این دعوت از شما نمیخواهم"( وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ ).
"اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالمیان است"( إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
همه برکات و نعمتها از او است و من اگر چیزی میخواهم از او میخواهم، که پروردگار همه ما او است.
*** قرآن در این بخش از سرگذشت هود و قوم عاد بر چهار قسمت به ترتیب تکیه کرده است:نخست محتوای دعوت هود را که توحید و تقوی بوده مشخص میکند که در ضمن آیات گذشته خواندیم.
سپس به انتقاد از کژیها و اعمال نادرست آنها پرداخته و سه موضوع را به آنها یادآور میکند،و در لباس استفهام انکاری آنها را مخاطب ساخته چنین میگوید:"آیا شما بر هر مکان مرتفعی نشانهای از روی هوی و هوس میسازید"؟! ( أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ ).
واژه"ریع"در اصل به معنی مکان مرتفع است و"تعبثون"از ماده "عبث"به معنی کاری است که هدف صحیح در آن تعقیب نمیشود،و با توجه به واژه"آیه"که به معنی نشانه است روشن میشود که این قوم متمکن و ثروتمند برای خودنمایی و تفاخر بر دیگران بناهایی بر نقاط مرتفع کوهها و تپهها،(همچون برج و مانند آن)میساختند که هیچ هدف صحیحی برای آن نبود جز اینکه توجه دیگران را به آن جلب کنند و قدرت و نیروی خود را به رخ سایرین بکشند.
و اینکه بعضی از مفسران گفتهاند منظور از این سخن،کلبههایی بوده که بر فراز بلندیها میساختند و مرکز لهو و لعب و هوسرانی و عیاشی بوده-همانگونه که در عصر ما در میان طاغوتیان مرسوم است-بعید به نظر میرسد،زیرا با کلمه"آیة"و"عبث"سازگار نیست.
این احتمال را نیز بعضی از مفسران دادهاند که قوم عاد،این ساختمانها را مشرف بر جادهها میساختند تا از فراز آن به استهزاء و مسخره راهروان بپردازند ولی از این سه تفسیر،تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد.
*** بار دیگر به انتقادگری از آنها پرداخته،میگوید:"شما قصرها و قلعههای زیبا و محکم میسازید،آن چنان که گویی در دنیا جاودانه خواهید ماند"( وَ تَتَّخِذُونَ مَصٰانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ ).
"مصانع"جمع"مصنع"به معنی مکان و ساختمان مجلل و محکم است.
"هود"به این اعتراض نمیکند که چرا شما دارای خانههای مناسبی هستید بلکه میگوید شما آن چنان غرق دنیا شدهاید و به تجمل پرستی و محکم کاری بیحساب در کاخها و قصرها پرداختهاید که سرای آخرت را به دست فراموشی سپردهاید، دنیا را نه به عنوان یک گذرگاه که به عنوان یک سرای همیشگی پنداشتهاید، آری چنین ساختمانهای غفلتزا و غرور آفرین مسلما مذموم است.
در حدیثی از پیامبر اسلام ص میخوانیم:که روزی از گذرگاهی میگذشت چشمش به قبه و بارگاهی افتاد که مشرف بر جاده بود، پرسید:این چیست؟ یاران عرض کردند متعلق به یکی از انصار است،حضرت کمی توقف کرد صاحب آن فرا رسید و سلام کرد،پیامبر ص صورت از او گرداند...
مرد انصاری این مطلب را با یاران خود در میان گذاشت و گفت:به خدا سوگند من نظر رسول اللّٰه را نسبت به خودم ناخوش آیند میبینم،نمیدانم درباره
من چه اتفاقی افتاده و من چه کردهام؟! گفتند:پیامبر ص آن ساختمان مجلل تو را دیده و ناراحت شده.
مرد انصاری رفت و آن قبه و بارگاه را با خاک یکسان کرد،یک روز پیامبر ص آمد و آن را ندید،فرمود چه بر سر این ساختمان که اینجا بود آمد؟جریان را عرض کردند:فرمود:
ان لکل بناء یبنی وبال علی صاحبه یوم القیامة الا ما لا بد منه: "هر بنائی در روز قیامت وبال صاحب آن است،مگر آن مقدار که انسان از آن ناگزیر است"! (1).
از این روایت و روایات مشابه آن بینش اسلام کاملا روشن میشود که با ساختمانهای طاغوتی و غافل کننده که توأم با اسراف و زیاده روی است مخالف است و به مسلمانان اجازه نمیدهد همچون مستکبران مغرور و از خدا بی خبر-آنهم در محیطهایی که معمولا محرومان و نیازمندان مسکن فراوانند-اقدام به چنین ساختمانهایی کنند.
ولی جالب اینکه پیامبر اسلام ص برای رسیدن به این هدف انسانی متوسل به زور نشد،و هرگز دستور تخریب چنان ساختمانی را نداد،بلکه از طریق یک واکنش اخلاقی لطیف-رو ترش کردن و بی اعتنایی نمودن-هدف خود را تامین فرمود.
*** سپس به انتقاد دیگر در رابطه با بی رحمی قوم عاد به هنگام نزاع و جدال پرداخته میگوید:"شما به هنگامی که کسی را مجازات میکنید از حد تجاوز کرده و همچون جباران کیفر میدهید"( وَ إِذٰا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّٰارِینَ ).
ممکن است کسی کاری کند که مستوجب عقوبت باشد،اما هرگز نباید قدم از جاده حق و عدالت فراتر نهید،و برای کمترین جرم،سنگینترین
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث.
جریمه را قائل شوید و به هنگام خشم و غضب خون افراد را بریزید و با شمشیر به جان آنها بیفتید که این کار جباران و ستمگران و طاغیان روزگار است.
"راغب"در"مفردات"میگوید:"بطش"(بر وزن نقش)به معنی گرفتن چیزی است با قدرت و برتری.
در حقیقت هود این دنیاپرستان را از سه طریق مورد سرزنش قرار میدهد:
نخست به نشانههایی که از روی خودخواهی و خودنمایی بر فراز بلندیها میساختند که بر دیگران تفاخر کنند.
سپس به ساختمانهایی چون قصرهای محکم جباران که نشانه آرزوهای دور و دراز و غفلت از این نکته که دنیا"دار ممر است و نه دار مقر"انتقاد میکند.
و سرانجام زیاده روی آنها را به هنگام مجازات مورد انتقاد قرار میدهد، که قدر جامع بین امور سهگانه همان حس برتری جویی و حب بقاء است،و این نشان میدهد که آن چنان عشق دنیا بر آنها مسلط شده بود که از راه و رسم بندگی خارج شده و در دنیا پرستی غرق بودند و تا سر حد دعوی الوهیت پیش رفته بودند و اینها بار دیگر این حقیقت را اثبات میکند که
حب الدنیا رأس کل خطیئه (1).
*** بعد از بیان این انتقادهای سهگانه بار دیگر آنها را به تقوا دعوت کرده میگوید:"اکنون که چنین است تقوا پیشه کنید و از خدا بترسید و دستور مرا اطاعت نمائید"( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ ).
*** سپس به بخش سوم از بیان هود میرسیم که تشریح نعمتهای الهی بر بندگان
1) 1) تفسیر فخر رازی ذیل آیه مورد بحث.
است،تا از این راه،حس شکرگزاری آنها را تحریک کند،شاید به سوی خدا آیند.
و در این زمینه از روش اجمال و تفصیل که برای دلنشین کردن بحثها بسیار مفید است استفاده میکند،نخست روی سخن را به آنها کرده میگوید:"از خدایی بپرهیزید که شما را به نعمتهایی که میدانید امداد کرد"و به طور مداوم و منظم آنها را در اختیار شما نهاد( وَ اتَّقُوا الَّذِی أَمَدَّکُمْ بِمٰا تَعْلَمُونَ ) (1).
*** سپس بعد از این بیان کوتاه به شرح و تفصیل آن پرداخته میگوید:
"شما را به چهارپایان و پسران(لایق و برومند)امداد کرد"( أَمَدَّکُمْ بِأَنْعٰامٍ وَ بَنِینَ ).
از یک سو سرمایههای مادی که قسمت مهمی از آن-مخصوصا در آن عصر- چهارپایان و دامها بودند در اختیار شما گذاشت،و از سوی دیگر نیروی انسانی کافی که بتواند آن را حفظ و نگاهداری کند و پرورش دهد.
این تعبیر در آیات مختلف قرآن تکرار شده است که به هنگام برشمردن نعمتهای مادی نخست به"اموال"اشاره میکند،بعد به"نیروی انسانی"که حافظ و نگاهبان و پرورش دهنده اموال است،و این یک ترتیب طبیعی به نظر میرسد نه اینکه اموال از اهمیت بیشتری برخوردار باشد.
در آیه 6 سوره اسراء میخوانیم: وَ أَمْدَدْنٰاکُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْنٰاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً :"ما شما را بوسیله اموال و فرزندان امداد کردیم و جمعیت شما را
1) 1) "امدکم"از ماده"امداد"در اصل به این گفته میشود که اموری را پشت سر هم و به طور منظم قرار دهند،و از آنجا که خداوند نعمتهایش را به طور دائم و تحت نظام خاصی به بندگان ارزانی میدارد از آن تعبیر به"امداد"شده.
بیشترین قرار دادیم".
*** بعد میافزاید:"باغهای خرم و سرسبز و چشمههای آب جاری در اختیارتان قرار دادیم"( وَ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ ).
و به این ترتیب زندگی شما را هم از نظر نیروی انسانی،هم کشاورزی و باغداری،و هم دامداری و وسائل حمل و نقل پر بار ساختیم،به گونهای که در زندگی خود احساس کمترین کمبود و ناراحتی نداشته باشید.
ولی چه شد که بخشنده این همه نعمتها را فراموش کردید،شب و روز بر سر سفره او نشستید و او را نشناختید. سپس به آخرین مرحله از سخنانش پرداخته و آنها را تهدید و انذار به کیفر الهی میکند،و میگوید:اگر کفران کنید"من بر شما از عذاب روز بزرگ میترسم"( إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ).
روزی که نتیجه آن همه ظلم و ستم و غرور و استکبار و هواپرستی و بیگانگی از پروردگار را با چشم خود خواهید دید.
معمولا" یَوْمٍ عَظِیمٍ "(روز بزرگ)در قرآن به قیامت اطلاق میشود که از هر نظر عظمت دارد،ولی گاه در آیات قرآن به روزهای سخت و وحشتناکی که بر امتها گذشته،نیز اطلاق شده است،آن چنان که در همین سوره در داستان شعیب میخوانیم که پس از سرسختی و لجاجت در مقابل حق،خداوند آنها را با مجازات دردناکی(صاعقهای که از قطعه ابری فرود آمد)کیفر داد،و سپس از این روز به عنوان"یوم عظیم"یاد میکند: فَأَخَذَهُمْ عَذٰابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ کٰانَ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ .
بنا بر این در آیه مورد بحث،نیز ممکن است"یوم عظیم"اشاره به روزی باشد که گردنکشان قوم عاد،گرفتار مجازات دردناک طوفان درهم کوبنده گشتند گواه این معنی بیان کیفر آنها در چند آیه بعد از این است.
و نیز ممکن است اشاره به کیفر روز قیامت و یا هر دو کیفر باشد که تاریخ هر دو روز عظیم است.
قٰالُوا سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُنْ مِنَ اَلْوٰاعِظِینَ (136) إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ خُلُقُ اَلْأَوَّلِینَ (137) وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ (138) فَکَذَّبُوهُ فَأَهْلَکْنٰاهُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ (139) وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (140)
136-آنها(قوم عاد)گفتند:برای ما تفاوت نمیکند چه ما را اندرز بدهی یا ندهی (بیهوده خود را خسته مکن)! 137-این همان روش و اخلاق پیشینیان است.
138-و ما هرگز مجازات نخواهیم شد.
139-آنها هود را تکذیب کردند،ما هم نابودشان کردیم و در این آیت و نشانهای است (برای آگاهان)ولی اکثر آنها مؤمن نبودند.
140-و پروردگار تو عزیز و رحیم است.
ما را انذار مده که در ما اثر نمیکند!
در آیات پیشین گفتگوهای پر مغز پیامبر دلسوز،"هود"را با قوم سرکش
"عاد"دیدیم،اکنون پاسخهای نامعقول و موذیانه آن قوم را بررسی کنیم قرآن میگوید:"آنها در پاسخ گفتند:زیاد خود را خسته مکن،برای ما هیچ تفاوت نمیکند چه موعظه و اندرز بدهی و چه ندهی،در دل ما کمترین اثری نخواهد گذارد"!( قٰالُوا سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُنْ مِنَ الْوٰاعِظِینَ ).
*** اما آنچه را تو به ما ایراد میکنی جای ایراد نیست"این روش و اخلاق پیشینیان است"( إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ خُلُقُ الْأَوَّلِینَ ).
*** و بر خلاف گفته تو"ما هرگز مجازات نخواهیم شد،نه در این جهان و نه در جهان دیگر"!( وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ ).
"خلق"(به ضم خ و ل)به معنی عادت و روش و اخلاق است،زیرا این کلمه به صورت مفرد و به معنی خلق و خوی و عادت اخلاقی آمده است و در این صورت اشاره به اعمالی است که آنها مرتکب میشدند مانند بت پرستی و ساختن قصرهای محکم و زیبا و خودنمایی از طریق ساختن برجها بر نقاط مرتفع و همچنین خشونت در مجازات و کیفر،یعنی آنچه را ما انجام میدهیم همانست که پیشینیان ما انجام میدادند و مطلب قابل ایرادی نمیتواند باشد.
بعضی آن را به معنی دروغ و کذب تفسیر کردهاند یعنی سخنان تو در باره خدا و قیامت سخنان دروغینی است که از قبل نیز گفته شده(اما این در صورتی است که خلق(بر وزن حلق)بخوانیم ولی قرائت مشهور چنین نیست).
*** و به دنبال این سخن،قرآن سرنوشت دردناک این قوم را چنین بیان میکند:
"آنها هود را تکذیب کردند،ما هم نابودشان کردیم"( فَکَذَّبُوهُ فَأَهْلَکْنٰاهُمْ ).
و در پایان این ماجرا همان دو جمله پر محتوای عبرتانگیزی را میگوید
که در پایان داستان نوح و ابراهیم و موسی بیان شد.
میفرماید:"در این سرگذشت،آیه و نشانه روشنی است از قدرت خدا، از استقامت پیامبران،و از سرانجام شومی که دامنگیر سرکشان و جباران گردید ولی با این همه باز بیشتر آنها ایمان نیاوردند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ ).
*** "و پروردگار تو قدرتمند و شکست ناپذیر،و رحیم و مهربان است"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ).
به اندازه کافی مدارا میکند،فرصت میدهد،دلائل روشن برای هدایت گمراهان ارائه میکند،اما به هنگام مجازات چنان محکم میگیرد که مجال فرار برای احدی باقی نمیماند! ***
کَذَّبَتْ ثَمُودُ اَلْمُرْسَلِینَ (141) إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صٰالِحٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ (142) إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (143) فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (144) وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (145) أَ تُتْرَکُونَ فِی مٰا هٰاهُنٰا آمِنِینَ (146) فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (147) وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُهٰا هَضِیمٌ (148) وَ تَنْحِتُونَ مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً فٰارِهِینَ (149) فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (150) وَ لاٰ تُطِیعُوا أَمْرَ اَلْمُسْرِفِینَ (151) اَلَّذِینَ یُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ یُصْلِحُونَ (152)
141-قوم ثمود رسولان(خدا)را تکذیب کردند.
142-هنگامی که صالح به آنها گفت:آیا تقوی پیشه نمیکنید؟ 143-من برای شما فرستاده امینی هستم.
144-تقوی الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
145-من اجر و پاداشی در برابر این دعوت از شما نمیطلبم،اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است.
146-آیا شما تصور میکنید همیشه در نهایت امنیت،در نعمتهایی که اینجاست میمانید؟ 147-در این باغها و چشمهها! 148-در این زراعتها و نخلهایی که میوههایش شیرین و رسیده است.
149-شما از کوهها خانههایی میتراشید و در آن به عیش و نوش میپردازید.
150-از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید.
151-و اطاعت فرمان مسرفان نکنید.
152-همانها که در زمین فساد میکنند و اصلاح نمیکنند.
از مسرفان مفسد اطاعت نکنید
پنجمین بخش از داستان انبیاء که در این سوره آمده،سرگذشت فشرده و کوتاهی از قوم"ثمود"و پیامبرشان"صالح"است که در سرزمینی به نام "وادی القری"میان"مدینه"و"شام"میزیستند،و زندگی مرفهی داشتند اما بر اثر سرکشی و طغیان،چنان از میان رفتند که امروز اثری از آنها باقی نیست.
سرآغاز این داستان کاملا شبیه داستان"قوم عاد"و"نوح"است،و نشان میدهد چگونه تاریخ تکرار میگردد،میفرماید:"قوم ثمود رسولان خدا را تکذیب کردند"( کَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِینَ ).
چرا که همه دعوت واحدی داشتند و تکذیب پیامبرشان صالح در حقیقت تکذیب همه رسولان بود.
*** و بعد از ذکر این اجمال به تفصیل پرداخته،میگوید:"در آن هنگام که برادر دلسوزشان صالح به آنها گفت:آیا پرهیزگاری پیشه نمیکنید"؟!( إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صٰالِحٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ).
او که هادی و راهنمای مهربانی همچون یک برادر بود،برتری جویی و منافع مادی در نظر نداشت،و به همین جهت قرآن از او تعبیر به"اخوهم" کرده،دعوت خود را مانند همه انبیای الهی از تقوی و احساس مسئولیت آغاز کرد.
*** سپس برای معرفی خویش میگوید:"من برای شما فرستادهای امینم"، و سوابق من در میان شما شاهد گویای این مدعا است( إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ ).
*** "بنا بر این تقوا پیشه کنید و از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید"که جز رضای خدا و خیر و سعادت شما چیزی برای من مطرح نیست( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ ).
*** و به همین دلیل"من مزد پاداشی در برابر این دعوت از شما نمیطلبم" و چشم داشتی از شما ندارم( وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ ).
من برای دیگری کار میکنم و پاداشم بر اوست،آری"اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالمیان است"( إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
این نخستین بخش سرگذشت صالح بود که در طرح دعوت و بیان رسالت او خلاصه میشود.
سپس در بخش دیگری انگشت روی نقطههای حساس و قابل انتقاد زندگی آنها گذارده،و آنان را در یک محاکمه وجدانی محکوم میکند.
میگوید:"آیا شما چنین تصور میکنید که همیشه در نهایت امنیت در این ناز و نعمت خواهید ماند"؟!( أَ تُتْرَکُونَ فِی مٰا هٰاهُنٰا آمِنِینَ ).
آیا چنین میپندارید که این زندگی مادی و غفلتزا جاودانی است،و دست مرگ و انتقام و کیفر گریبانتان را نخواهد گرفت؟! *** سپس با استفاده از روش اجمال و تفصیل جمله سر بسته گذشته خود را چنین تشریح میکند،میگوید:"شما گمان میکنید در این باغها و چشمهها..." ( فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ ).
*** "در این زراعتها و نخلها که میوههای شیرین و شاداب و رسیده دارند"برای همیشه خواهید ماند؟( وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُهٰا هَضِیمٌ ) (1).
1) 1) "طلع"از ماده"طلوع"معمولا به شکوفه خرما گفته میشود که قبل از ظاهر شدن میوه طلوع میکند،و مانند دو کفهای است که روی هم قرار گرفته و در درون آن خوشه خرما است که در آن هنگام بسیار کوچک است.این پوسته میشکافد و خوشه ظاهر میشود،گاهی واژه"طلع"به نخستین میوه این درخت نیز گفته میشود،و اما "هضیم"از ماده"هضم"معانی مختلفی دارد:گاه به معنی درهم فرو رفته به کار میرود،و گاه به معنی میوه رسیده،و گاه لطیف و نرم و کاملا قابل هضم،و گاه نیز به معنی هضم شده آمده است،و در آیه مورد بحث اگر"طلع"به معنی شکوفههای خرما باشد "هضیم"به معنی درهم فرو رفته است که نشانه پر بار بودن درخت است،و اگر طلع به معنی نخستین ثمره این درخت باشد هضیم به معنی شاداب و نرم و لطیف و رسیده است.
*** سپس به خانههای محکم و مرفه آنها پرداخته میگوید:شما از کوهها خانههایی میتراشید و در آن به عیش و نوش میپردازید"( وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً فٰارِهِینَ ).
"فاره"از ماده"فره"(بر وزن فرح)در اصل به معنی شادی توأم با بی خبری و هواپرستی است،گاهی نیز به معنی مهارت در انجام کاری آمده است، گرچه هر دو معنی با آیه فوق متناسب است،اما با توجه به ملامت و سرزنش حضرت صالح،معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
از مجموع این آیات با مقایسه به صفاتی که در آیات گذشته درباره قوم عاد گفته شد چنین استفاده میشود که قوم عاد بیشتر بر"خودخواهی"و"مقامپرستی" و"خودنمایی"تکیه داشتند،در حالی که قوم ثمود بیشتر اسیر شکم،و زندگی مرفه و پرناز و نعمت بودند،ولی هر دو در یک سرنوشت شوم اشتراک پیدا کردند که دعوت انبیاء را برای بیرون آمدن از زندان"خودپرستی"و رسیدن به"خدا پرستی"زیر پا گذاشتند،و به کیفر اعمالشان رسیدند.
*** حضرت صالح بعد از ذکر این انتقادها به بخش سوم از سخنانش پرداخته و به آنها هشدار میدهد:
"از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید و مرا اطاعت کنید"( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ ).
*** "و فرمان مسرفان را اطاعت نکنید"( وَ لاٰ تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ ).
"همانها که در زمین فساد میکنند و هرگز اصلاح نمیکنند"( اَلَّذِینَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ یُصْلِحُونَ ).
رابطه اسراف و فساد در ارض
میدانیم اسراف همان تجاوز از حد قانون آفرینش و قانون تشریع است، این نیز روشن است که در یک نظام صحیح هر گونه تجاوز از حد موجب فساد و از هم گسیختگی میشود،و به تعبیر دیگر سرچشمه فساد،اسراف است و نتیجه اسراف فساد.
البته باید توجه داشت که اسراف معنی گستردهای دارد،گاه در مسائل سادهای مانند خوردن و آشامیدن است(چنان که در آیه 31 سوره اعراف آمده).
و گاه در انتقامگیری و قصاص بیش از حد(چنان که در آیه 33 سوره اسراء آمده است).
و گاه در انفاق و بذل و بخشش بیش از اندازه(چنان که در آیه 67 سوره فرقان آمده).
و گاه در داوری کردن و قضاوت نمودنی که منجر به کذب و دروغ میشود، (چنان که در آیه 28 سوره غافر،"مسرف و کذاب"در ردیف هم قرار گرفته).
و گاه در اعتقادات است که منتهی به شک و تردید میشود(همانگونه که در آیه 34 سوره غافر"مسرف و مرتاب"با هم آمده است).
و گاه به معنی برتری جویی و استکبار و استثمار آمده(چنان که درباره فرعون در آیه 31 سوره دخان میخوانیم: إِنَّهُ کٰانَ عٰالِیاً مِنَ الْمُسْرِفِینَ :"او برتریجوی و مسرف بود").
و بالآخره گاه به معنی هر گونه گناه میآید(چنان که در آیه 53 زمر میخوانیم: قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً :"بگو ای بندگان من که بر خود اسراف کردید از رحمت خدا مایوس نشوید که خداوند همه گناهان را میبخشد"(.
با توجه به آنچه گفتیم رابطه اسراف و فساد به خوبی آشکار میشود.
به گفته"علامه طباطبائی"در"المیزان"عالم هستی یک پارچه نظم و صلاح است و حتی با تضادی که احیانا در میان اجزای آن دیده میشود تالیف و التیام و هماهنگی فراوان دارد،این نظام به سوی اهداف صالحی در جریان است،و برای هر یک از اجزای خود،خط سیری تعیین میکند،حال اگر یکی از این اجزاء از مدار خود خارج شود و راه فساد را پیش گیرد،میان آن و سایر اجزای این جهان درگیری ایجاد میشود،اگر توانستند این جزء نامنظم اسرافکار را به مدار اصلیش بازگردانند چه بهتر،و الا نابودش میکنند،تا نظام به خط سیر خود ادامه دهد!.
انسان که یکی اجزای این عالم هستی است از این قانون عمومی مستثنی نیست،اگر بر اساس فطرت،بر مدار خود حرکت کند و هماهنگ نظام هستی باشد به هدف سعادتبخش که برای او مقدر شده است میرسد،اما اگر از حد خود تجاوز کند و قدم در جاده"فساد در ارض"بگذارد،نخست خداوند او را گوشمالی داده،و با حوادث سخط و دردناک او را هشدار میدهد،چنان که در آیه 41 سوره روم میخوانیم ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی النّٰاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ :"فساد بر صفحه دریا و صحرا بر اثر اعمال مردم آشکار گشت خدا میخواهد نتیجه سوء پارهای از اعمال مردم را به آنها بچشاند شاید بازگردند".
اما اگر این هم مؤثر نیفتاد و فساد در اعماق جان او ریشه دوانید، خداوند با عذاب"استیصال"صفحه زمین را از لوث وجود چنین کسانی پاکسازی میکند (1).
و از اینجا روشن میشود که چرا در آیات فوق،خداوند"اسراف"را با"فساد در ارض"و عدم اصلاح هماهنگ ذکر کرده است.
1) 1) المیزان جلد 15 صفحه 333.
قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مِنَ اَلْمُسَحَّرِینَ (153) مٰا أَنْتَ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا فَأْتِ بِآیَةٍ إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (154) قٰالَ هٰذِهِ نٰاقَةٌ لَهٰا شِرْبٌ وَ لَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (155) وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابُ یَوْمٍ عَظِیمٍ (156) فَعَقَرُوهٰا فَأَصْبَحُوا نٰادِمِینَ (157) فَأَخَذَهُمُ اَلْعَذٰابُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ (158) وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (159)
153-گفتند(ای صالح)تو عقل خود را از دست دادهای.
154-تو فقط بشری همچون ما هستی اگر راست میگویی آیت و نشانهای بیاور.
155-گفت این ناقهای است که برای او سهمی(از آب قریه)است و برای شما سهم روز معینی.
156-کمترین آزاری به آن نرسانید که عذاب روز عظیم شما را فرو خواهد گرفت.
157-سرانجام بر آن(ناقه)حمله نموده او را از پای درآوردند،سپس از کرده خود پشیمان شدند.
158-عذاب الهی آنها را فرو گرفت،در این آیت و نشانهای است ولی اکثر آنها مؤمن نبودند.
159-پروردگار تو عزیز و رحیم است.
لجاجت و سرسختی قوم صالح
در آیات گذشته منطق مستدل و خیرخواهانه صالح را در برابر قوم گمراه شنیدید،اکنون در این آیات،منطق قوم را در برابر او بشنوید.
آنها گفتند:ای صالح تو مسحور شدهای و عقل خود را از دست دادهای، لذا سخنان ناموزون میگویی"!( قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ ).
*** از این گذشته"تو فقط بشری همچون مایی"و هیچ عقلی اجازه نمیدهد از انسانی همچون خودمان اطاعت کنیم!( مٰا أَنْتَ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا ).
"اگر راست میگویی آیت و نشانهای بیاور تا ما به تو ایمان بیاوریم" ( فَأْتِ بِآیَةٍ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ ).
جمله"مسحر"از ماده"سحر"به معنی کسی است که مسحور شده باشد آنها معتقد بودند که ساحران گاه از طریق سحر،عقل و هوش افراد را از کار میاندازند،این سخن را نه تنها به حضرت صالح ع گفتند که به گروهی دیگر از پیامبران نیز این تهمت را وارد ساختند،حتی به پیامبر اسلام ص چنان که در آیه 8 سوره فرقان میخوانیم: إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً :"ستمگران گفتند شما تنها از مردی پیروی میکنید که بر اثر مسحور شدن،عقل خود را از دست داده است"!
آری آنها عقل را در این میدیدند که انسان همرنگ محیط باشد،نان را به نرخ روز بخورد،و خود را با همه مفاسد تطبیق دهد،اگر مردی الهی و انقلابی برای درهم ریختن عقائد و نظام فاسد قیام میکرد،طبق این منطق او را دیوانه و مجنون و مسحور میخواندند.
بعضی از مفسران در معنی"مسحرین"احتمالات دیگری دادهاند که چندان مناسب نیست لذا از آن صرف نظر کردیم.
*** به هر حال این گروه سرکش،نه به خاطر حقطلبی که به خاطر بهانه جویی تقاضای معجزه کردند،و باید به آنها اتمام حجت میشد،لذا صالح به دستور خداوند"گفت:این ناقهای است که برای او سهمی از آب قریه است،و برای شما سهم روز معینی"( قٰالَ هٰذِهِ نٰاقَةٌ لَهٰا شِرْبٌ وَ لَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَعْلُومٍ ).
"ناقة"به معنی شتر ماده است،و قرآن درباره خصوصیات این شتر که وضع اعجاز آمیزی داشته سربسته سخن گفته است،و ویژگیهای آن را نشمرده، ولی میدانیم یک شتر عادی و معمولی نبوده است،به گفته جمعی از مفسرین این ناقه به طرز معجزهآسایی از دل کوه برآمد،و از ویژگیهای آن این بود که یک روز آب آبادی را به خود تخصیص میداد و مینوشید،چنان که در آیه فوق،و آیه 28 سوره قمر به آن اشاره شده است.
البته خصوصیات دیگری نیز در پارهای از روایات درباره آن گفته شده است (1).
1) 1) برای توضیح بیشتر در این زمینه به جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 155 ذیل آیه 61 سوره هود مراجعه فرمائید.
به هر حال صالح مامور بود که به آنها اعلام کند این شتر عجیب و خارق- العاده را که نشانهای از قدرت بی پایان خدا است به حال خود رها کنند،و دستور داد:"کمترین آزاری به آن نرسانید که اگر چنین کنید عذاب روز عظیم شما را فرو خواهد گرفت"( وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابُ یَوْمٍ عَظِیمٍ ).
*** البته قوم سرکشی که حاضر به بیداری فریبخوردگان نبودند و آگاهی مردم را مزاحم منافع خود میدانستند،توطئه از میان بردن ناقه را طرح کردند و"سرانجام بر آن حمله نموده و با یک یا چند ضربه آن را از پای درآوردند، و سپس از کرده خود نادم و پشیمان شدند"چرا که عذاب الهی را در چند قدمی خود احساس میکردند"( فَعَقَرُوهٰا فَأَصْبَحُوا نٰادِمِینَ ) (1).
*** چون طغیانگری آنها از حد گذشت و عملا نشان دادند که آماده پذیرش حق نیستند اراده خدا بر این قرار گرفت که زمین را از لوث وجودشان پاک کند:
"در این هنگام عذاب الهی آنها را فرو گرفت"( فَأَخَذَهُمُ الْعَذٰابُ ).
و به طوری که در سوره اعراف آیه 78 و سوره هود آیه 67 اجمالا آمده است نخست زلزله شدیدی سرزمین آنها را تکان داد،هنگامی که از خواب بیدار شدند و بر سر زانو نشستند حادثه آنها را مهلت نداد،صاعقهای مرگبار که با زلزله همراه بود دیوارها را بر سرشان فرود آورد،و در همان حال جان خود را در میان وحشتی عجیب از دست دادند.
1) 1) "عقروها"از ماده"عقر"(بر وزن قفل)در اصل به معنی ریشه و اساس چیزی است،گاه به معنی سر بریدن،و گاه به معنی پی کردن حیوان(پائین پای او را قطع کردن و به زمین افکندن)نیز آمده است.
قرآن در پایان این ماجرا همان میگوید که در پایان ماجرای قوم هود و قوم نوح و قوم ابراهیم بیان کرد،میفرماید:"در این سرگذشت قوم صالح و آن همه پایمردی و تحمل این پیامبر بزرگ و آن منطق شیوا،و نیز سرسختی و لجاجت و مخالفت آن سیهرویان با معجزه بیدارگر و سرنوشت شومی که به آن گرفتار شدند آیت و درس عبرتی است،اما اکثر آنها ایمان نیاوردند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ ).
*** آری هیچکس نمیتواند بر قدرت خدا چیره شود همانگونه که این قدرت عظیم مانع رحمت او نسبت به دوستان و حتی نسبت به دشمنان نیست"پروردگار تو عزیز و رحیم است"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ) (1).
1) 1) طبق روایات کسی که ناقه ثمود را به قتل رسانید یک نفر بیشتر نبود،در حالی که این عمل در قرآن به صورت"فعل جمع"آمده،این به خاطر آن است که دیگران با او همعقیده و همصدا،و به عملش راضی بودند،و از اینجا دریچهای به یک اصل اساسی گشوده میشود که پیوندهای فکری و مکتبی،سرنوشت افراد را با هم گره میزند،شرح بیشتر این موضوع را در جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 158(ذیل آیه 65 سوره هود)بررسی فرمائید.
کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ اَلْمُرْسَلِینَ (160) إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ (161) إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (162) فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (163) وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (164) أَ تَأْتُونَ اَلذُّکْرٰانَ مِنَ اَلْعٰالَمِینَ (165) وَ تَذَرُونَ مٰا خَلَقَ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عٰادُونَ (166)
160-قوم لوط فرستادگان(خدا)را تکذیب کردند.
161-هنگامی که برادرشان لوط به آنها گفت"آیا تقوی پیشه نمیکنید؟" 162-من برای شما رسول امینی هستم.
163-تقوی الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
164-من از شما اجری نمیخواهم اجر من فقط بر پروردگار عالمیان است.
165-آیا در میان جهانیان،شما به سراغ جنس ذکور میروید؟(این زشت و ننگین نیست؟).
166-و همسرانی را که خدا برای شما آفریده است رها میکنید؟شما قوم تجاوزگری هستید.
قوم ننگین و متجاوز! [(قوم لوط)]
ششمین پیامبری که گوشهای از زندگی او و قوم گمراهش در این سوره آمده حضرت لوط ع است،با اینکه او در عصر ابراهیم ع میزیست،ولی بیان ماجرای زندگی او بعد از ابراهیم نیامده،چرا که قرآن یک کتاب تاریخی نیست که حوادث را به ترتیب وقوع بیان کند،بلکه جنبههای تربیتی و انسانسازی را مورد توجه قرار میدهد که تناسبهای دیگری را ایجاب میکند،و زندگی لوط و ماجرای قومش هماهنگی بیشتری با زندگی پیامبرانی دارد که اخیرا سخن از آنها به میان آمد.
نخست میگوید:"قوم لوط فرستادگان خدا را تکذیب کردند"( کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِینَ ).
همانگونه که قبلا هم اشاره کردهایم ذکر"مرسلین"به صورت جمع،یا به خاطر وحدت دعوت انبیا است که تکذیب یکی از آنها تکذیب همه آنها محسوب میشود،و یا اینکه واقعا به هیچیک از پیامبران پیشین نیز ایمان نداشتند.
*** سپس اشارهای به دعوت حضرت لوط میکند که هماهنگ با کیفیت دعوت دیگر پیامبران گذشته است میگوید:"در آن هنگام که برادرشان لوط به آنها گفت:آیا تقوا پیشه نمیکنید"؟!( إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ).
*** لحن گفتار او و دلسوزی عمیق و فوق العادهاش نشان میداد که همچون یک برادر سخن میگوید.
سپس افزود:"من برای شما رسول امینی هستم"( إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ ).
تا کنون خیانتی از من دیدهاید؟و از این به بعد نیز نسبت به وحی الهی
و رساندن پیام پروردگار شما قطعا رعایت امانت را خواهم کرد.
*** "اکنون که چنین است:پرهیزکاری پیشه کنید،و از خدا بترسید و مرا اطاعت نمائید"که رهبر راه سعادت شما هستم( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ ).
*** فکر نکنید این دعوت،وسیلهای برای آب و نان است و یک هدف مادی را تعقیب میکند،نه،"من کمترین پاداشی از شما نمیخواهم،اجر و پاداشم تنها بر پروردگار عالمیان است"( وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
*** سپس به انتقاد از اعمال ناشایست و بخشی از انحرافات اخلاقی آنها میپردازد و از آنجا که مهمترین نقطه انحراف آنها،انحراف جنسی و همجنسگرایی بود روی همین مساله تکیه کرد و چنین گفت:"آیا شما در میان جهانیان به سراغ جنس ذکور میروید"؟!( أَ تَأْتُونَ الذُّکْرٰانَ مِنَ الْعٰالَمِینَ ).
یعنی با اینکه خداوند اینهمه افراد از جنس مخالف برای شما آفریده و میتوانید با ازدواج صحیح و سالم با آنان زندگی پاک و آرامبخشی داشته باشید، این نعمت پاک و طبیعی خدا را رها کرده،و خود را به چنین کار پست و ننگینی آلوده ساختهاید!.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که" مِنَ الْعٰالَمِینَ "به صورت قید برای خود قوم بوده باشد،یعنی تنها شما از میان جهانیان این انحراف را پیش گرفتهاید،و این با بعضی از تواریخ نیز هماهنگ است که نخستین قومی که همجنسگرایی را به صورت وسیعی مرتکب شدند قوم لوط بودند (1)ولی
1) 1) در مورد علت انحراف این قوم ننگین در تواریخ داستانی آمده است که ما در جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 197(ذیل آیه 81 سوره هود)آوردیم.
تفسیر اول با آیه بعد مناسبتر است.
*** سپس افزود:"شما همسرانی را که خدا برایتان آفریده است رها میکنید"؟ ( وَ تَذَرُونَ مٰا خَلَقَ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ ).
"شما قوم تجاوزگری هستید"!( بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عٰادُونَ ).
هرگز نیاز طبیعی،اعم از روحی و جسمی،شما را به این کار انحرافی نکشانده است،بلکه تجاوز و طغیان است که دامانتان را به چنین ننگی آلوده کرده.
کار شما به آن میماند که انسان میوههای خوشبو،غذاهای نیروبخش و سالم و طبیعی را رها کرده،و به سراغ غذای مسموم،آلوده و مرگ آفرین برود،این نیاز طبیعی نیست،این تجاوز و طغیانگری است.
در قرآن مجید در سورههای"اعراف"،"هود"،"حجر"،"انبیاء"، "نمل"و"عنکبوت"اشاراتی به وضع قوم لوط و گناه شنیع آنها شده است، منتها در هر مورد تعبیرش با مورد دیگر متفاوت است،در حقیقت هر کدام از این تعبیرات به یکی از ابعاد شوم این عمل ننگین اشاره میکند:
در اعراف میخوانیم که لوط به آنها میگوید: بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ "شما جمعیتی اسرافکارید"(اعراف-81).
در سوره انبیاء میخوانیم: وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کٰانَتْ تَعْمَلُ الْخَبٰائِثَ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فٰاسِقِینَ :"ما لوط را از قریهای که"خبائث"انجام میداد رهایی بخشیدیم،آنها قوم بد و فاسقی بودند"(انبیاء-74).
و در آیه مورد بحث نیز خواندیم که لوط به آنها میگوید: بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ
عٰادُونَ
:"شما جمعیت تجاوزگری هستید".
و در سوره نمل آمده است: بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ :"شما قومی جاهل و نادانید"(نمل-55).
و در سوره عنکبوت آیه 29 از زبان لوط چنین آمده است که به آنها میگوید: إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ :"شما به سراغ مردان میروید و راه فطرت و نسل انسان را قطع میکنید" (1).
به این ترتیب این عمل زشت تحت عنوان"اسراف"،"خبیث"،"فسق"، "تجاوز"،"جهل"،"قطع سبیل"مطرح شده است.
"اسراف"از این نظر که آنها نظام آفرینش را در این امر فراموش کرده و از حد تجاوز نمودند و تعدی نیز به همین خاطر بر آن اطلاق شده است.
"خبیث"به معنی کار یا چیز آلودهای است که طبع سالم آدمی از آن تنفر دارد،و چه عملی از این عمل تنفر آمیزتر است.
"فسق"به معنی خروج از اطاعت پروردگار و برهنگی از شخصیت انسانی است که از لوازم حتمی این کار است.
"جهل"به خاطر بی خبری از عواقب شومی است که این عمل برای فرد و جامعه دارد.
و بالآخره"قطع سبیل"نتیجه شوم این عمل را که در صورت گسترش منتهی به قطع نسل انسانی میگردد،چرا که تدریجا علاقه به جنس موافق جانشین علاقه طبیعی به جنس مخالف میشود میباشد.
گرچه در جلد نهم تفسیر نمونه(در شرح آیات 81-83 سوره هود)بحث
1) 1) بعضی جمله" تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ "را چنین تفسیر کردهاند که قوم لوط دزد و راهزن نیز بودهاند.
مشروحی در زمینه زیانهای این عمل داشتهایم،ولی از نظر اهمیت موضوع باز هم لازم است مطالبی بر آن افزوده شود.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
لا یجد ریح الجنة زنوق،و هو المخنث!: "بوی بهشت به مشام کسی که مورد همجنسگرایی واقع میشود نخواهد رسید"! (1)در حدیث دیگری از علی ع میخوانیم که"لواط را در سر حد کفر معرفی فرموده است" (2).
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع در فلسفه تحریم همجنسگرایی چنین آمده است:
علة تحریم الذکران للذکران،و الاناث للاناث،لما رکب فی الاناث و ما طبع علیه الذکران،و لما فی اتیان الذکران،الذکران و الاناث للاناث،من انقطاع النسل،و فساد التدبیر،و خراب الدنیا: "فلسفه تحریم مردان بر مردان و زنان بر زنان این است که این امر بر خلاف طبیعتی است که خداوند برای زن و مرد قرار داده(و مخالفت با این ساختمان فطری و طبیعی،سبب انحراف روح و جسم انسان خواهد شد)و به خاطر این است که اگر مردان و زنان همجنسگرا شوند،نسل بشر قطع میگردد،و تدبیر زندگی اجتماعی به فساد میگراید،و دنیا به ویرانی میکشد" (3).
این مساله تا به آنجا از دیدگاه اسلام زشت و ننگین است که در ابواب حدود اسلامی حد آن بدون شک اعدام شمرده شده است،و حتی برای کسانی که مراحل پائینتر همجنسگرایی را انجام میدهند مجازاتهای شدیدی ذکر شده،از جمله در حدیثی از پیامبر اسلام ص میخوانیم:
من قبل غلاما من شهوة ألجمه اللّٰه یوم القیامة بلجام من نار: "کسی که پسری را از روی شهوت ببوسد خداوند
در روز قیامت لجامی از آتش بر دهان او میزند"! (1).
مجازات کسی که مرتکب چنین عملی شود از سی تا 99 تازیانه ذکر شده است.
به هر حال شک نیست که انحراف جنسی از خطرناکترین انحرافاتی است که ممکن است در جوامع انسانی پیدا شود،چرا که سایه شوم خود را بر همه مسائل اخلاقی میافکند و انسان را به انحراف عاطفی میکشاند(در این زمینه بحث مشروحی در جلد 9 صفحه 194 به بعد ذیل آیه 81 سوره هود آوردهایم).
1) 1) بحار الانوار ج 79 ص 72.
قٰالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ یٰا لُوطُ لَتَکُونَنَّ مِنَ اَلْمُخْرَجِینَ (167) قٰالَ إِنِّی لِعَمَلِکُمْ مِنَ اَلْقٰالِینَ (168) رَبِّ نَجِّنِی وَ أَهْلِی مِمّٰا یَعْمَلُونَ (169) فَنَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ (170) إِلاّٰ عَجُوزاً فِی اَلْغٰابِرِینَ (171) ثُمَّ دَمَّرْنَا اَلْآخَرِینَ (172) وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَسٰاءَ مَطَرُ اَلْمُنْذَرِینَ (173) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ (174) وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (175)
167-گفتند:ای لوط اگر از این سخنان خودداری نکنی از اخراج شوندگان خواهی بود.
168-گفت:من(به هر حال)دشمن اعمال شما هستم.
169-پروردگارا!من و خاندانم را از آنچه اینها انجام میدهند رهایی بخش.
170-ما او و خاندانش را همگی نجات دادیم.
171-جز پیر زنی که در میان آن گروه باقی ماند.
172-سپس دیگران را هلاک کردیم.
173-و بارانی(از سنگ)بر آنها فرو فرستادیم،چه باران بدی بود این باران انذار شدگان.
174-در این(ماجرای قوم لوط و سرنوشت شوم آنها)آیتی است،اما اکثر آنها ایمان نیاوردند.
175-و پروردگار تو عزیز و رحیم است.
سرانجام قوم لوط
قوم لوط که سرگرم باده شهوت و غرور بودند بجای اینکه اندرزهای این رهبر الهی را با جان و دل پذیرا شوند،و خود را از منجلابی که در آن غوطهور بودند رهایی بخشند به مبارزه با او برخاستند،و"گفتند:ای لوط!بس است،خاموش باش،اگر از این سخنان خودداری نکنی از اخراج شوندگان این شهر و دیار خواهی بود"( قٰالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ یٰا لُوطُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِینَ ).
سخنان تو فکر ما را به هم میریزد و آرامش ما را به هم میزند،ما حتی حاضر به شنیدن این حرفها نیستیم،و اگر هم چنان ادامه دهی،کمترین مجازات تو تبعید از این سرزمین است.
در جای دیگر از آیات قرآن میخوانیم که این تهدید را در آستانه عمل قرار دادند،و دستور دادند خاندان لوط را از شهر بیرون کنید،چرا که آنها افرادی پاکند و گناه نمیکنند"!( أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ یَتَطَهَّرُونَ ).
کار مردم گمراه و آلوده بجایی میرسد که پاکی و تقوا در میان آنها بزرگترین عیب است،و ناپاکی و آلودگی افتخار!،و این است سرنوشت شوم جامعهای که با سرعت به سوی فساد میرود.
از جمله" لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِینَ "چنین استفاده میشود که این جمعیت فاسد،گروهی از افراد پاک را که مزاحم اعمال زشت خود میدیدند،قبلا از شهر
و آبادی خود بیرون رانده بودند،لوط را نیز تهدید کردند که اگر راه خود را ادامه دهی،تو نیز به همان سرنوشت گرفتار خواهی شد.
در بعضی از تفاسیر تصریح شده است که آنها افراد پاکدامن را با بدترین وضعی بیرون میراندند (1).
*** اما لوط بی آنکه به تهدیدهای آنها اعتنا کند به سخنان خود ادامه داد و"گفت:من دشمن اعمال شما هستم"( قٰالَ إِنِّی لِعَمَلِکُمْ مِنَ الْقٰالِینَ ).
یعنی من به اعتراضهای خودم هم چنان ادامه خواهم داد،هر کاری از دست شما ساخته است انجام دهید،من در راه خدا و مبارزه با زشتیها از این تهدیدها پروا ندارم! تعبیر"من القالین"باز نشان میدهد که جمع دیگری از مؤمنان نیز با لوط هم صدا شده و زبان به اعتراض شدید گشوده بودند،هر چند قوم سرکش آنها را سرانجام از صحنه بیرون کردند.
"قالین"جمع"قال"از ماده"قلی"(بر وزن حلق و بر وزن شرک) به معنی عداوت شدیدی است که در اعماق دل و جان انسان اثر میگذارد،و این تعبیر شدت نفرت لوط را نسبت به اعمال آنها روشن میسازد.
جالب اینکه لوط ع میگوید:من دشمن اعمال شما هستم،یعنی عداوت و خرده حسابی با شخص شما ندارم،عملتان ننگین است،اگر این اعمال را از خود دور کنید من دوست صمیمیتان خواهم بود.
*** سرانجام آن همه اندرزها و نصیحتها اثر نگذارد،فساد سراسر جامعه آنها را به لجنزار متعفنی مبدل ساخت،اتمام حجت به اندازه کافی شد.رسالت لوط ع
1) 1) تفسیر روح المعانی و تفسیر کبیر فخر رازی ذیل آیات مورد بحث.
به آخر رسیده است،در اینجا است که باید از این منطقه آلوده،خود و کسانی را که به دعوت او ایمان آوردهاند نجات دهد،تا عذاب مرگبار الهی قوم ننگین را در هم کوبد.
در مقام نیایش و تقاضا به پیشگاه خداوند برآمده چنین عرض کرد:"پروردگارا! من و خاندانم را از آنچه اینها انجام میدهند رهایی بخش"( رَبِّ نَجِّنِی وَ أَهْلِی مِمّٰا یَعْمَلُونَ ).
گرچه بعضی احتمال دادهاند که منظور از اهل همه کسانی باشند که به او ایمان آوردند،اما آیه 36 سوره ذاریات میگوید:"تنها یک خانواده بود که ایمان آورده بودند" فَمٰا وَجَدْنٰا فِیهٰا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ .
ولی چنان که قبلا هم اشاره کردیم،بعضی از تعبیرها که در آیات مورد بحث آمده نشان میدهد که قبلا نیز جمعی به او ایمان آورده بودند که از آن سرزمین تبعید شدند.
ضمنا از آنچه گفته شد،این واقعیت روشن میشود که دعای لوط برای خاندانش روی جنبههای عاطفی و پیوند خویشاوندی نبود،بلکه به خاطر ایمانشان بود.
*** خداوند این دعا را اجابت کرد،چنان که میفرماید:"ما لوط و خاندانش را همگی نجات دادیم"( فَنَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ ).
*** "جز پیر زنی که در میان آن گروه گمراه باقی ماند"( إِلاّٰ عَجُوزاً فِی الْغٰابِرِینَ ) (1).
1) 1) "غابر"از ماده"غبور"به معنی باقیمانده چیزی است،و هر گاه جمعیتی از نقطهای حرکت کنند و کسی باقی بماند به او"غابر"میگویند،و نیز به همین جهت باقیمانده خاک را"غبار"مینامند،و"غبره"به باقیمانده شیر در پستان حیوان گفته میشود.
این پیر زن کسی جز همسر لوط نبود که از نظر عقیده و مذهب،هماهنگ با آن قوم گمراه بود،و هرگز به لوط ایمان نیاورد،و سرانجام به همان سرنوشت گرفتار شد، که شرح این مطلب در جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 178 به بعد آمده است.
*** آری خداوند،لوط و مؤمنان اندک را با او نجات داد،آنها شبانه به فرمان خدا از دیار آلودگان رخت سفر بربستند،و آنها را که غرق فساد و ننگ بودند به حال خود رها ساختند،در آغاز صبح،فرمان عذاب الهی فرا رسید،زلزله وحشتناکی سرزمین آنها را فرا گرفت،شهرهای آباد و قصرهای زیبا و زندگی مرفه و آلوده به ننگ آنها را به کلی زیر و رو کرد،چنان که قرآن در اینجا در یک جمله کوتاه میفرماید"سپس ما آن جمعیت را هلاک و نابود کردیم"( ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ ).
*** "و بارانی بر آنها فرستادیم"(اما چه بارانی،بارانی از سنگ که حتی ویرانههای آنها را از نظرها محو کرد!)( وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ مَطَراً ).
"چه باران بدی بود این باران که این گروه تهدید شدگان را فرو گرفت" ( فَسٰاءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِینَ ).
بارانهای معمولی حیاتبخش است و زنده کننده،اما این باران،وحشتناک و نابود کننده بود و ویرانگر.
از آیه 82 سوره هود استفاده میشود که نخست شهرهای قوم لوط زیر و رو شدند،سپس بارانی از سنگریزه متراکم بر آنها فرود آمد،و چنان که در تفسیر همان آیه گفتیم باران سنگ شاید برای این بوده که آثار آنها نیز محو گردد، تلی از سنگ و خاک به جای آن شهرهای آباد باقی بماند.
آیا این سنگها بر اثر طوفان عظیم از بیابانها کنده شده و بر سر آنها فرود آمد؟یا از سنگهای سر گردان آسمانی بود،که به فرمان الهی آنجا فرو ریختند؟ یا به گفته بعضی،آتشفشان خاموشی در آن نزدیکی بود که به فرمان خدا به خروش آمد و بارانی از سنگ بر آنها فرو ریخت؟دقیقا معلوم نیست،مسلم این است که این باران مرگبار اثری از حیات در آن سرزمین آلوده باقی نگذاشت.
(شرح مفصل ماجرای قوم لوط در جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 178 تا 198 و در جلد 11 از صفحه 104 تا 118 با نکات مختلف آن آمده است).
*** باز در پایان این ماجرا به همان دو جملهای میرسیم که در پایان ماجراهای مشابهش در این سوره درباره پنج پیامبر بزرگ دیگر آمده است،میفرماید:
"در ماجرای این قوم ستمگر و ننگین و عاقبت شوم و مرگبار آنها،آیت و نشانه و درس عبرتی است"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً ).
"اما اکثر آنها ایمان نیاوردند"( وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ ).
چه آیت و نشانهای از این روشنتر که شما را به مسائل مهم و سرنوشت سازی آشنا میکند،بی آنکه نیاز به تجربه شخصی داشته باشید.
آری تاریخ گذشتگان عبرتی است و آیتی برای آیندگان،حتی تجربه هم نیست،زیرا در تجربه باید انسان متحمل ضایعاتی شود تا نتائجی بگیرد،اما در اینجا از ضایعات دیگران نتیجه عاید ما میشود.
*** "و پروردگار تو عزیز و رحیم است"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ).
چه رحمتی از این برتر که اقوامی چنین آلوده را فورا مجازات نمیکند و به آنها مهلت کافی برای هدایت و تجدید نظر میدهد.
و نیز چه رحمتی از این برتر که مجازاتش خشک و تر را با هم نمیسوزاند
حتی اگر یک خانواده با ایمان در میان هزاران هزار خانواده آلوده باشد آنها را نجات میبخشد.
و چه عزت و قدرتی از این بالاتر که در یک چشم بر هم زدن چنان دیار آلودگان را زیر و رو میکند که اثری از آن باقی نمیماند،زمینی را که گاهواره آسایش آنها بود،مامور مرگشان میکند،و باران حیاتبخش را تبدیل به باران مرگ میسازد!.
کَذَّبَ أَصْحٰابُ اَلْأَیْکَةِ اَلْمُرْسَلِینَ (176) إِذْ قٰالَ لَهُمْ شُعَیْبٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ (177) إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (178) فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (179) وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (180) أَوْفُوا اَلْکَیْلَ وَ لاٰ تَکُونُوا مِنَ اَلْمُخْسِرِینَ (181) وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ اَلْمُسْتَقِیمِ (182) وَ لاٰ تَبْخَسُوا اَلنّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی اَلْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (183) وَ اِتَّقُوا اَلَّذِی خَلَقَکُمْ وَ اَلْجِبِلَّةَ اَلْأَوَّلِینَ (184)
176-اصحاب ایکه(شهری نزدیک مدین)رسولان(خدا)را تکذیب کردند.
177-هنگامی که شعیب به آنها گفت،آیا تقوی پیشه نمیکنید؟ 178-من برای شما رسول امینی هستم.
179-تقوی الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
180-من در برابر این دعوت پاداشی از شما نمیطلبم،اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است.
181-حق پیمانه را ادا کنید(و کمفروشی نکنید)و مردم را به خسارت نیفکنید.
182-با ترازوی صحیح وزن کنید.
183-و حق مردم را کم نگذارید و در زمین فساد ننمائید.
184-از کسی که شما و اقوام پیشین را آفرید بپرهیزید.
"شعیب"و اصحاب"ایکه"
این هفتمین و آخرین حلقه از داستانهای پیامبران است که در این سوره آمده،و آن داستان پیامبر بزرگ خدا"شعیب"و قوم سرکش او است.
این پیامبر در سرزمین"مدین"(شهری در جنوب شامات)و"ایکه" (بر وزن لیله)(آبادی معروفی نزدیک مدین)زندگی داشت.
آیه 79 سوره حجر گواه بر این است که سرزمین"ایکه"در مسیر راه مردم حجاز به سوی شام بوده است.
نخست میگوید:"اصحاب ایکه رسولان خدا را تکذیب کردند"( کَذَّبَ أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ الْمُرْسَلِینَ ).
نه تنها شعیب پیامبری که مبعوث بر آنها بود مورد تکذیب آنها قرار گرفت که دیگر پیامبران هم از نظر وحدت دعوت،مورد تکذیب آنان بودند،و یا اصولا هیچ مذهبی از مذاهب آسمانی را پذیرا نشده بودند.
"ایکه"در اصل به معنی محلی است که درختان در هم پیچیده دارد که
در فارسی از آن به"بیشه"تعبیر میکنیم،سرزمینی که نزدیک"مدین"قرار داشت به خاطر داشتن آب و درختان زیاد"ایکه"نام گرفت،قرائن نشان میدهد که آنها زندگی مرفه،و ثروت فراوان داشتند،و شاید به همین دلیل غرق غرور و غفلت بودند! *** سپس به شرح این اجمال پرداخته،میگوید:"هنگامی که شعیب به آنها گفت:آیا تقوا را پیشه نمیکنید"؟( إِذْ قٰالَ لَهُمْ شُعَیْبٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ).
در حقیقت دعوت شعیب از همان نقطه شروع شد که سایر پیامبران میکردند دعوت به تقوی و پرهیزگاری که ریشه و خمیر مایه همه برنامههای اصلاحی و دگرگونیهای اخلاقی و اجتماعی است.
قابل توجه اینکه در این داستان تعبیر"اخوهم"که در داستان صالح و هود و نوح و لوط آمده بود دیده نمیشود،شاید به خاطر اینکه شعیب اصلا اهل مدین بود و تنها با مردم آنجا خویشاوندی داشت نه با مردم"ایکه"لذا در سوره هود آیه 84 هنگامی که فقط سخن از"مدین"میگوید این تعبیر آمده است: وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً ولی چون در آیه مورد بحث سخن از اصحاب"ایکه"است و آنها با شعیب خویشاوندی نداشتند لذا این تعبیر ذکر نشده است.
*** سپس افزود:"من برای شما رسول امینی هستم"( إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ ).
*** "تقوا را پیشه کنید و از خدا بپرهیزید و مرا اطاعت نمائید"(که اطاعتم اطاعت او است)( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ ).
این را نیز بدانید که"من در برابر این دعوت از شما اجر و پاداشی نمیطلبم تنها اجر و مزد من بر پروردگار عالمیان است"( وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
همان جملههای متحد المال و کاملا حساب شده که در آغاز دعوت سایر پیامبران آمده است:دعوت به تقوی،تاکید بر سابقه امانت در میان مردم،و تاکید بر این مساله که این دعوت الهی تنها انگیزه معنوی دارد و هیچ چشم داشت مادی از هیچکس در آن نیست،تا بهانهجویان و بدبینان آن را وسیله فرار خود قرار ندهند.
*** "شعیب"نیز مانند سایر پیامبرانی که گوشهای از تاریخشان در این سوره قبلا آمده است بعد از دعوت کلی خود به تقوی و اطاعت فرمان خدا،در بخش دوم از تعلیماتش روی انحرافات اخلاقی و اجتماعی آن محیط انگشت گذارد، و آن را به زیر نقد کشید،و از آنجا که مهمترین انحراف این قوم مرفه نابسامانیهای اقتصادی،و ظلم فاحش و حق کشی و استثمار بود،بیش از همه روی این مسائل تکیه کرد.
نخست میگوید:"حق پیمانه را ادا کنید"(کمفروشی ننمائید).
( أَوْفُوا الْکَیْلَ ).
"و مردم را به خسارت و زیان میفکنید"( وَ لاٰ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ ).
*** "با ترازوی مستقیم و صحیح،وزن کنید"( وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ الْمُسْتَقِیمِ ) (1)
1) 1) "قسطاس"(بر وزن مقیاس)به معنی ترازو است،بعضی آن را یک واژه رومی و بعضی عربی میدانند،بعضی معتقدند که قسطاس ترازوی بزرگ را میگویند،و میزان ترازوی کوچک و اینکه قسطاس ترازویی است که زبانه دارد،و به همین دلیل وزن را دقیقا نشان میدهد.
"حق مردم را کم نگذارید،و بر اشیاء و اجناس مردم،عیب ننهید" ( وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ ).
و در روی زمین فساد مکنید( وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ ).
در این سه آیه اخیر،شعیب"پنج دستور"در عباراتی کوتاه و حساب شده به این قوم گمراه میدهد،بعضی از مفسران چنین تصور کردهاند که اینها غالبا تاکید یکدیگر است در حالی که دقت کافی نشان میدهد این پنج دستور در واقع اشاره به پنج مطلب اساسی و متفاوت است و یا به تعبیر دیگر چهار دستور است و یک جمع بندی کلی.
برای روشن شدن این تفاوت توجه به این حقیقت لازم است که قوم شعیب (مردم"ایکه"و"مدین")در یک منطقه حساس تجاری بر سر راه کاروانهایی که از حجاز به شام،و از شام به حجاز و مناطق دیگر رفت و آمد میکردند قرار داشتند.
میدانیم این قافلهها در وسط راه،نیازهای فراوانی پیدا میکنند که گاهی مردم شهرهایی که در مسیر قرار دارند از این نیازها حد اکثر سوء استفاده را میکنند،اجناس آنها را به کمترین قیمت میخرند و اجناس خود را به گرانترین قیمت میفروشند(توجه داشته باشید که در آن زمان بسیاری از معاملات به صورت معامله جنس با جنس انجام میشد).
گاه بر اجناسی که میخرند هزار عیب میگذارند،و جنسی را که در مقابل آن میفروشند صد گونه تعریف میکنند،و هنگام وزن و پیمانه جنس خود را دقیقا میسنجند و گاه کمفروشی میکنند ولی جنس دیگران را با بی اعتنایی وزن مینمایند و گاهی بیشتر از مقدار لازم برمیدارند،و چون طرف مقابل به هر حال محتاج و نیازمند است ناچار است به تمام این مسائل تن در دهد! گذشته از کاروانهایی که در مسیر راه هستند اهل خود منطقه نیز آنها که
ضعیفتر و کمدرآمدترند و مجبورند جنس خود را با سرمایهداران گردن کلفت معامله کنند سرنوشتی بهتر از این ندارند.
قیمت متاع،اعم از جنسی را که میخرند و جنسی را که میفروشند به میل آن ثروتمندان تعیین میشود،پیمانه و وزن نیز در هر حال در اختیار آنها است و این بینوای مستضعف باید مانند"مردهای در دست غسال"تسلیم باشد!.
با توجه به آنچه گفتیم:به تعبیرات گوناگون آیات فوق باز میگردیم:
در یک مورد آنها را دستور به ادا کردن حق پیمانه میدهد،و در جای دیگر توزین با ترازوی درست،و میدانیم که سنجش کالاها یا از طریق کیل است و یا وزن،مخصوصا روی هر یک از این دو جداگانه انگشت میگذارد،تا تاکید بیشتری باشد بر این دستور که در هیچ موردی اقدام به کمفروشی نکنند.
تازه کمفروشی هم طرقی دارد،گاهی ترازو و پیمانه درست است ولی حق آن ادا نمیشود،و گاه ترازو خراب و پیمانه نادرست و قلابی است،و در آیات فوق به همه اینها اشاره شده است.
پس از روشن شدن این دو تعبیر به سراغ"لا تبخسوا"که از ماده"بخس" گرفته شده است میرویم،و آن در اصل به معنی کم گذاردن ظالمانه از حقوق مردم، و گاه به معنی تقلب و نیرنگی است که منتهی به تضییع حقوق دیگران میگردد، بنا بر این جمله فوق دارای معنی وسیعی است که هر گونه غش و تقلب و تزویر و خدعه در معامله،و هر گونه پایمال کردن حق دیگران را شامل میشود.
و اما جمله" لاٰ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ "با توجه به اینکه"مخسر"به معنی کسی است که شخص یا چیزی را در معرض خسارت قرار میدهد،آن نیز معنی وسیعی دارد که علاوه بر کمفروشی،هر عاملی را که سبب زیان و خسران طرف در معامله بشود در برمیگیرد.
به این ترتیب تمام سوء استفادهها و ظلم و خلافکاری در معامله و هر گونه تقلب و کوشش و تلاش زیانبار،چه در کمیت و چه در کیفیت همه در دستورهای فوق داخل است.
و از آنجا که نابسامانیهای اقتصادی سرچشمه از هم گسیختگی نظام اجتماعی میشود،در پایان این دستورات به عنوان یک جمع بندی میگوید ( وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ ":"در زمین فساد نکنید،و جامعهها را به تباهی نکشانید"و به هر گونه استثمار و بهرهکشی ظالمانه و تضییع حقوق دیگران پایان دهید.
اینها نه تنها دستوراتی کارساز برای جامعه ثروتمند و ظالم عصر شعیب بود که برای هر عصر و زمانی کارساز و کارگشا است و سبب عدالت اقتصادی میشود.
*** سپس شعیب در آخرین دستورش در این بخش از سخن بار دیگر آنها را به تقوی دعوت میکند،و میگوید:"از خدایی بپرهیزید که شما و اقوام پیشین را آفرید"( وَ اتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِینَ ).
شما تنها قوم و جمعیتی نیستید که روی این زمین گام نهادهاید،قبل از شما پدرانتان و اقوام دیگر آمدند و رفتند،گذشته آنها،و آینده خویش را فراموش نکنید.
"جبلة"از"جبل"به معنی کوه است،به جماعت زیاد که در عظمت همچون کوهند گفته شده،بعضی عدد آن را ده هزار ذکر کردهاند.
و نیز به طبیعت و فطرت انسان"جبلة"اطلاق شده چرا که غیر قابل تغییر است همچون کوه که نمیتوان آن را جابجا کرده.
تعبیر فوق ممکن است اشاره به این حقیقت نیز باشد که آنچه من درباره ترک ظلم و فساد و ادای حقوق مردم و رعایت عدالت گفتم در درون فطرت انسانها از روز نخست بوده،و من برای احیای فطرت پاک شما آمدهام.
اما متاسفانه سخنان این پیامبر دلسوز و بیدارگر در آنها مؤثر نیفتاد و پاسخ تلخ و زشت آنها را در برابر این گفتار منطقی در آیات آینده خواهیم دید.
قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مِنَ اَلْمُسَحَّرِینَ (185) وَ مٰا أَنْتَ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا وَ إِنْ نَظُنُّکَ لَمِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (186) فَأَسْقِطْ عَلَیْنٰا کِسَفاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (187) قٰالَ رَبِّی أَعْلَمُ بِمٰا تَعْمَلُونَ (188) فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذٰابُ یَوْمِ اَلظُّلَّةِ إِنَّهُ کٰانَ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (189) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ (190) وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (191)
185-گفتند تو فقط دیوانهای! 186-(بعلاوه)تو تنها بشری مثل ما هستی،تنها گمانی که درباره تو داریم اینست که دروغگو میباشی! 187-اگر راست میگویی،سنگهایی از آسمان بر سر ما فرو ریز! 188-(شعیب)گفت:پروردگار من به اعمالی که شما انجام میدهید آگاهتر است.
189-سرانجام او را تکذیب کردند و عذاب روز"ابر سایهافکن"آنها را فرو گرفت، که این عذاب روز بزرگی بود.
190-در این ماجرا آیت و نشانهای است ولی اکثر آنها ایمان نیاوردند.
191-و پروردگار تو عزیز و رحیم است.
سرنوشت این قوم خیره سر!
جمعیت ظالم و ستمگر که خود را در برابر حرفهای منطقی شعیب بی دلیل دیدند برای اینکه به خودکامگی خود ادامه دهند،سیل تهمت و دروغ را متوجه او ساختند.
نخست همان برچسب همیشگی را که مجرمان و جباران به پیامبران میزدند به او زدند و گفتند:"تو فقط دیوانهای"!( قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ ) (1).
تو اصلا یک حرف منطقی در سخنانت دیده نمیشود،و گمان میکنی با این سخنان میتوانی ما را از آزادی عمل در اموالمان بازداری؟!.
*** بعلاوه تو فقط بشری هستی همچون ما،چه انتظاری داری که ما پیرو تو شویم،اصلا چه فضیلت و برتری بر ما داری؟( وَ مٰا أَنْتَ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا ).
"ما تنها گمانی که درباره تو داریم این است که فرد دروغگویی هستی"! ( وَ إِنْ نَظُنُّکَ لَمِنَ الْکٰاذِبِینَ ).
*** بعد از گفتن این سخنان ضد و نقیض که گاهی او را دروغگو و انسانی فرصت
1) 1) "مسحر"چنان که قبلا هم گفتهایم به معنی کسی است که مکرر مورد"سحر" واقع شده و ساحران در عقل او نفوذ کرده و آن را از کار انداختهاند.
طلب که میخواهد با این وسیله بر آنها برتری جوید،و گاه او را مجنون خواندند، آخرین سخنشان این بود که بسیار خوب"اگر راست میگویی سنگهای آسمانی را بر سر ما فرو ریز"و ما را به همان بلائی که به آن تهدیدمان میکنی مبتلا ساز تا بدانی ما از این تهدیدها نمیترسیم!( فَأَسْقِطْ عَلَیْنٰا کِسَفاً مِنَ السَّمٰاءِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ ).
"کسف"(بر وزن پدر)جمع کسفة(بر وزن قطعه)و به معنی قطعه است، و منظور از قطعههای آسمان،قطعههای سنگهایی است که از آسمان فرود میآید.
و به این ترتیب بی شرمی و وقاحت را به آخر رساندند و کفر و تکذیب را به بدترین صورتی نشان دادند.
*** "شعیب"در برابر این سخنان ناموزون،و تعبیرات زشت و زننده،و تقاضای عذاب الهی،تنها پاسخی که داد این بود"گفت پروردگار من به اعمالی که شما انجام میدهید آگاهتر است"( قٰالَ رَبِّی أَعْلَمُ بِمٰا تَعْمَلُونَ ).
اشاره به اینکه این امر از اختیار من بیرون است،و فرو باریدن سنگهای آسمانی و عذابهای دیگر به دست من سپرده نشده که از من میخواهید،او اعمال شما را میداند و از میزان استحقاقتان با خبر است،هر زمان شما را مستحق مجازات دید و انذارها و اندرزها سودی نداد و به قدر کافی اتمام حجت شد،عذاب را نازل کرده،و ریشه شما را قطع خواهد نمود.
این تعبیر و مانند آن که در بعضی دیگر از داستانهای انبیاء به چشم میخورد به خوبی نشان میدهد که آنها همه چیز را موکول به اذن و فرمان خدا میکردند و هرگز ادعا نداشتند که از خودشان چیزی دارند.
*** ولی به هر حال زمان پاکسازی صفحه زمین از این آلودگان فرا رسید،
و چنان که قرآن در آیه بعد میگوید:"آنها شعیب را تکذیب کردند و به دنبال آن عذاب روز"ابر سایهافکن"آنها را فرو گرفت"!( فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذٰابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ ).
و"این عذاب،عذاب روز بزرگی بود"( إِنَّهُ کٰانَ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ).
"ظله"در اصل به معنی قطعه ابری است که سایه میافکند،بسیاری از مفسرین در ذیل آیه چنین نقل کردهاند که هفت روز،گرمای سوزانی سرزمین آنها را فرا گرفت،و مطلقا نسیمی نمیوزید،ناگاه قطعه ابری در آسمان ظاهر شد و نسیمی وزیدن گرفت،آنها از خانههای خود بیرون ریختند و از شدت ناراحتی به سایه ابر پناه بردند.
در این هنگام صاعقهای مرگبار از ابر برخاست،صاعقهای با صدای گوش خراش،و به دنبال آن آتش بر سر آنها فرو ریخت،و لرزهای بر زمین افتاد،و همگی هلاک و نابود شدند.
میدانیم"صاعقه"که نتیجه مبادله الکتریسته نیرومند در میان ابر و زمین است هم صدای وحشتناکی دارد،و هم جرقه آتشبار بزرگی،و گاهی با لرزه شدیدی نیز در محل وقوع صاعقه همراه است،به این ترتیب تعبیرات گوناگونی که راجع به عذاب قوم شعیب در سورههای مختلف قرآن آمده،همه به یک حقیقت بازمیگردد،در سوره اعراف آیه 91 تعبیر به"رجفة"(زمین لرزه)و در سوره هود آیه 94 تعبیر به"صیحة"(فریاد عظیم)و در آیات مورد بحث،تعبیر به " عَذٰابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ "آمده است.
هر چند بعضی از مفسرین مانند"قرطبی"و"فخر رازی"احتمال دادهاند که اصحاب"ایکه"و"مدین"دو گروه بودند و هر کدام عذاب جداگانهای داشتند، ولی با دقت در آیات مربوط به این قسمت روشن میشود که این احتمال چندان قابل ملاحظه نیست.
در پایان این داستان همان را میگوید که در پایان شش داستان گذشته از انبیاء بزرگ آمده بود:
میفرماید:"در سرگذشت مردم سرزمین"ایکه"و دعوت پر مهر پیامبرشان شعیب،و لجاجتها و سرسختیها و تکذیبهای آنان،و سرانجام نابودی این قوم ستمگر با صاعقه مرگبار،نشانه و درس عبرتی است"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً ).
"اما اکثر آنها ایمان نیاوردند"( وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ ). با این حال خداوند رحیم و مهربان به آنها مهلت کافی داد تا به خود آیند و خویشتن را اصلاح کنند،و هنگامی که مستوجب عذاب شدند با قدرت قهاریش آنها را گرفت،آری"پروردگار تو شکست ناپذیر و رحیم است"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ).
در پایان سرگذشت این هفت پیامبر بزرگ که یک حلقه کامل را از نظر درسهای تربیتی تشکیل میدهد،توجه به این نکته لازم است که سرگذشت این پیامبران در سورههای دیگری از قرآن نیز آمده است،ولی در هیچ موردی به این شکل مطرح نشده که آغاز دعوت همه آنها هماهنگ،و پایان همه آنها نیز هماهنگ بیان شده باشد.
در پنج قسمت از این داستانها محتوای دعوت،تقوی است،و سپس روی امانت پیامبر و عدم مطالبه اجر و پاداش تکیه شده است.
و بعد از آن از مهمترین انحرافاتی که در آن محیط رواج داشته با لحنی
دوستانه و منطقی انتقاد شده.
و بعد عکس العمل زشت و زننده اقوام منحرف مطرح گردیده،و سرانجام عذاب دردناک آنها که در هر مورد به صورتی بوده نازل گردیده است.
و در پایان همه این داستانهای هفتگانه به آیت و عبرت بودن آن،و عدم ایمان اکثریت این اقوام گمراه،اشاره شده است.
و باز در پایان همه اینها روی"قدرت"و"رحمت"خدا تکیه گردیده است.
این هماهنگی قبل از هر چیز انعکاس"توحید"را در دعوت انبیاء نشان میدهد،که دارای برنامه واحدی بودند که آغاز و پایانش یکی بود،همه معلمهای کلاسهای انسانسازی بودند،هر چند با گذشت زمان و پیشرفت جامعه انسانی محتوای این کلاسها میبایست تغییر یابد،اما اصول و اساس و نتیجه همه یکسان بود از این گذشته تسلی خاطری بود برای پیامبر و مؤمنان اندک نخستین،و برای مؤمنان در هر عصر و زمان که از انبوه مخالفان و اکثریت قوم گمراه وحشتی به خود راه ندهند،و به نتیجه کار خود صد در صد امیدوار باشند.
و نیز هشدار و انذاری است برای جباران و ستمگران و گمراهان در هر عصر و زمان که مجازات الهی را از خود دور نبینند،عذابهایی همچون زمین لرزه، صاعقه،طوفان مرگبار،آتشفشان،شکافتن زمین،باران سیلآسا که انسانهای امروز در برابر آن به همان اندازه ناتوانند که انسانهای گذشته!،چرا که انسان امروز با تمام قدرت و پیشرفت صنعتیش هنوز در برابر طوفان و سیل و صاعقه و زمین لرزه سخت ضعیف و آسیبپذیر و بیچاره است.
اینها همه به خاطر آن است که هدف از داستانهای قرآن رشد و تکامل انسانها است،هدف نور و روشنایی در جانها است و کنترل هوسهای سرکش، بالآخره هدف مبارزه با ظلم و ستم و انحراف است.
قابل توجه اینکه قسمت مهمی از همین داستانهای انبیاء در سوره هود و اعراف آمده اما در آغاز آنها معمولا دعوت به توحید و یگانگی خدا است،و با جمله " یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ ""ای قوم من خدا را بپرستید که جز او معبودی برای شما نیست"آغاز شده.
ولی در این سوره(شعراء)همانگونه که ملاحظه کردید نخستین دعوت تقوا بود( أَ لاٰ تَتَّقُونَ )اما در حقیقت هر دو به یک نتیجه بازمیگردد،زیرا تا حد اقل تقوا یعنی حقطلبی و حقجویی در انسان نباشد نه دعوت به توحید در او مؤثر است،و نه چیز دیگر،لذا در آغاز سوره بقره خواندیم" ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ ":"این کتاب آسمانی شک و تردیدی در آن نیست،و مایه هدایت پرهیزگاران است".
البته تقوا مراتبی دارد و هر مرتبه پایهای است برای مرتبه دیگر.
باز این تفاوت در میان سوره مورد بحث(سوره شعراء)و سوره"اعراف" و سوره"هود"دیده میشود:در آنجا بیشتر روی مساله مبارزه با بتپرستی تکیه شده بود و مسائل دیگر تحت الشعاع بود،اما در اینجا روی انحرافهای اخلاقی و اجتماعی مانند تفاخر و برتری جویی،اسراف و هوسبازی،انحرافات جنسی، استثمار و کمفروشی و تقلب تکیه شده،و این نشان میدهد که تکرار این سرگذشتها در قرآن حساب دقیقی دارد و در هر مورد هدفی را دنبال میکند.
*** 3-قابل توجه اینکه اقوامی که در فرازهای مختلف این سوره از آنها یاد شده است علاوه بر انحراف از اصل توحید به سوی شرک و بتپرستی که قدر مشترک میان همه آنها بود دارای انحرافات اخلاقی و اجتماعی خاصی بودند که آنها را از هم جدا میکرد:
بعضی اهل تفاخر و تکبر بودند(قوم هود).
بعضی اهل اسراف و عیش و نوش(قوم صالح).
بعضی دارای انحرافات جنسی(قوم لوط).
بعضی مالپرستی بیحساب که آنها را به انواع تقلب در معاملات دعوت میکرد داشتند(قوم شعیب).
و بعضی دارای غرور ثروت بودند(قوم نوح).
ولی مجازات همه آنها کم و بیش شباهت به یکدیگر داشت،جمعی بوسیله صاعقه و زلزله نابود شدند(قوم شعیب و لوط و صالح و هود).
و بعضی بوسیله طوفان و سیلاب(قوم نوح).
در حقیقت زمینی که مهد آسایش آنها بود مامور نابودیشان شد و"آب"و "هوا"که حیات آنها را تامین میکرد،فرمان مرگشان را پذیرا گشت،و چه عجیب است وضع انسان که زندگیش در دل مرگ و مرگش در دل زندگی،قرار گرفته،و باز هم غافل است و مغرور.
وَ إِنَّهُ لَتَنْزِیلُ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (192) نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِینُ (193) عَلیٰ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ اَلْمُنْذِرِینَ (194) بِلِسٰانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ (195) وَ إِنَّهُ لَفِی زُبُرِ اَلْأَوَّلِینَ (196) أَ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ آیَةً أَنْ یَعْلَمَهُ عُلَمٰاءُ بَنِی إِسْرٰائِیلَ (197)
192-و این(قرآن)از سوی پروردگار جهانیان نازل شده است.
193-روح الامین آن را نازل کرده است...
194-بر قلب(پاک)تو،تا(مردم را)انذار کنی.
195-آن را به زبان عربی آشکار نازل کرد.
196-و توصیف آن در کتب پیشینیان نیز آمده است.
197-آیا همین نشانه برای آنها کافی نیست،که علمای بنی اسرائیل به خوبی از آن آگاهند.
عظمت قرآن در کتب پیشین
بعد از بیان هفت داستان از ماجرای انبیای پیشین و درسهای عبرتانگیزی که در تاریخ آنها نهفته بود بار دیگر قرآن به همان بحثی بازمیگردد که سوره با آن
آغاز شده بود،بحث عظمت قرآن و حقانیت این کلام مبین الهی،میگوید:
"این از سوی پروردگار عالمیان نازل شده است"( وَ إِنَّهُ لَتَنْزِیلُ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
اصولا بیان قسمتهای گوناگون سرگذشت پیامبران پیشین با اینهمه دقت و ظرافت،و خالی بودن از هر گونه خرافه و افسانههای دروغین،آنهم در محیطی که محیط افسانهها و اساطیر بود،و آنهم از سوی کسی که مطلقا درسی نخوانده بود، این خود دلیلی است که این کتاب از سوی رب العالمین نازل شده است،و این خود نشانه اعجاز قرآن است.
*** لذا اضافه میکند:"آن را روح الامین از سوی خداوند آورده است" ( نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ).
اگر آن فرشته وحی،و آن"روح امین پروردگار"،آن را از سوی خداوند نیاورده بود،این چنین درخشان و پاک و خالی از آلودگی به خرافات و اباطیل نبود.
قابل توجه اینکه فرشته وحی در اینجا با دو عنوان توصیف شده،عنوان "روح"و عنوان"امین"روحی که سرچشمه حیات است،و امانتی که شرط اصلی هدایت و رهبری.
*** آری این"روح الامین"قرآن را"بر قلب تو از سوی پروردگار نازل کرد، تا مردم را انذار کنی"( عَلیٰ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ ) (1).
1) 1) روشن است که منظور از"قلب"در اینجا همان روح پاک پیامبر(ص)است، نه این قلبی که تلمبهای است برای گردش خون،و انتخاب این تعبیر در اینجا اشاره به این است که تو با روح و جان خود قرآن را پذیرا شدی،و این معجزه بزرگ آسمانی پایگاهش قلب و دل تو است.
هدف این بوده که تو مردم را انذار کنی و از سرنوشت خطرناکی که بر اثر انحراف از توحید دامانشان را میگیرد آگاه سازی،هدف بیان تاریخ گذشتگان به عنوان سرگرمی و داستانسرایی نبوده هدف ایجاد احساس مسئولیت و بیداری است،هدف تربیت و انسانسازی است.
*** و برای اینکه جای هیچگونه عذر و بهانهای برای کسی باقی نماند"آن را به زبان عربی آشکار نازل کرد"( بِلِسٰانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ ).
این قرآن به زبان عربی فصیح و خالی از هر گونه ابهام نازل شد،تا برای انذار و بیدار ساختن،مخصوصا در آن محیط که مردمی بسیار بهانهجو و لجوج داشت به قدر کافی گویا باشد.
همان زبان عربی که از کاملترین زبانها،و از پربارترین و غنیترین ادبیات، مایه میگیرد.
توجه به این نکته لازم است که یکی از معانی"عربی"همان فصاحت و بلاغت است-قطع نظر از کیفیت لسان-چنان که راغب در مفردات میگوید:و العربی، الفصیح البین من الکلام:"عربی سخن فصیح و آشکار را میگویند"(این منظور در"لسان العرب"نیز این معنی را آورده است).
در این صورت هدف تکیه روی زبان عرب نیست،بلکه روی صراحت قرآن و روشنایی مفاهیم آن است،آیات آینده نیز این معنی را تایید میکند، و در آیه 44 سوره فصلت نیز آمده است: وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا لَقٰالُوا لَوْ لاٰ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ :"اگر این قرآن را گنگ و مبهم نازل میکردیم میگفتند چرا آیاتش روشن و مشروح بیان نشده است"در اینجا اعجمی به معنی کلام غیر فصیح است.
*** سپس به یکی دیگر از دلائل حقانیت قرآن اشاره کرده میگوید:"وصف این کتاب در کتب پیشینیان نیز آمده است و از ظهور آن در آینده بشارت دادهاند" ( وَ إِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ ) (1).
مخصوصا در تورات موسی،به اوصاف این پیامبر و هم اوصاف این کتاب آسمانی اشاره شده بود،به گونهای که علمای بنی اسرائیل از آن بخوبی آگاهی داشتند،حتی گفته میشود ایمان دو قبیله"اوس"و"خزرج"به پیامبر اسلام ص بر اثر پیشبینیهایی بود که علمای یهود از ظهور این پیامبر و نزول این کتاب آسمانی میکردند.
*** لذا قرآن در اینجا اضافه میکند:"آیا همین نشانه برای آنها کافی نیست که علمای بنی اسرائیل بخوبی از آن آگاهند"؟!( أَ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ آیَةً أَنْ یَعْلَمَهُ عُلَمٰاءُ بَنِی إِسْرٰائِیلَ ).
روشن است در محیطی که آن همه دانشمندان بنی اسرائیل وجود داشتند و با مشرکان کاملا محشور بودند ممکن نبود چنین سخنی را قرآن به گزاف درباره خودش بگوید،چرا که فورا از هر سو بانگ انکار برمیخاست،این خود نشان میدهد که در محیط نزول آیات بقدری این مساله روشن بوده که جای انکار نداشته است.
در آیه 89 سوره بقره نیز میخوانیم:
1) 1) "زبر"جمع"زبور"به معنی کتاب است و در اصل از ماده زبر(بر وزن ابر) به معنی نوشتن است.
وَ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ :"آنها(یهود)پیش از این در برابر تجاوز مشرکان امید فتح و پیروزی(با ظهور پیامبر اسلام ص)را داشتند اما هنگامی که کتاب و پیامبری را که از قبل شناخته بودند،نزد آنها آمد به آن کافر شدند".
اینها همه گواه روشنی بر صدق گفته قرآن و حقانیت دعوت آن است.
وَ لَوْ نَزَّلْنٰاهُ عَلیٰ بَعْضِ اَلْأَعْجَمِینَ (198) فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ (199) کَذٰلِکَ سَلَکْنٰاهُ فِی قُلُوبِ اَلْمُجْرِمِینَ (200) لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهِ حَتّٰی یَرَوُا اَلْعَذٰابَ اَلْأَلِیمَ (201) فَیَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (202) فَیَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ (203)
198-هر گاه ما آن را بر بعضی از عجم(غیر عرب)نازل میکردیم.
199-و او آن را برایشان میخواند به آن ایمان نمیآوردند.
200-(آری)این گونه قرآن را در دلهای مجرمان وارد میکنیم.
201-آنها به آن ایمان نمیآورند تا عذاب دردناک را با چشم خود بهبینند.
202-ناگهان(عذاب الهی)به سراغ آنها میآید،در حالی که توجه ندارند.
203-و در این هنگام میگویند:آیا به ما مهلتی داده خواهد شد؟
اگر قرآن بر عجم نازل شده بود!...
در این آیات نخست به یکی دیگر از بهانههای احتمالی کفار و پیشگیری از آن پرداخته و بحثی را که در آیات گذشته درباره نزول قرآن به زبان عربی مبین
آمده است تکمیل میکند.
میفرماید:"اگر ما این قرآن را بر بعضی از مردم عجم(غیر عرب و غیر فصیح)نازل میکردیم"...( وَ لَوْ نَزَّلْنٰاهُ عَلیٰ بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ ).
*** "و او این آیات را بر آنها میخواند هرگز به وی ایمان نمیآوردند" ( فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ ).
قبلا گفتیم واژه"عربی"گاه به معنی کسی میآید که از نژاد عرب باشد، و گاه به معنی"کلام فصیح"است،و عجمی در مقابل آن نیز دو معنی دارد:نژاد غیر عرب،و کلام غیر فصیح،و در آیه فوق هر دو معنی محتمل است،ولی بیشتر به نظر میرسد که اشاره به"نژاد غیر عرب"بوده باشد.
یعنی نژادپرستی و تعصبهای قومی آنها بقدری شدید است که اگر قرآن بر فردی غیر عرب نازل میشد،امواج تعصبها مانع از پذیرش آن میگردید، تازه حالا که بر مردی شریف از خانواده اصیل عربی،و با بیانی رسا و گویا،نازل شده،و در کتب آسمانی پیشین نیز بشارت آن آمده،و علمای بنی اسرائیل نیز به آن گواهی دادهاند،بسیاری از آنها ایمان نمیآورند،چه رسد اگر پیامبرشان اصلا چنین شرائطی را نداشت.
*** سپس برای تاکید بیشتر میافزاید:"این گونه ما قرآن را در دلهای مجرمان وارد میکنیم"( کَذٰلِکَ سَلَکْنٰاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ ).
با بیانی رسا،و با زبان مردی که از میان خودشان برخاسته،و به اخلاق و آهنگ سخن او آشنا هستند،و با محتوایی که تایید آن در کتب پیشین آمده است،خلاصه آن را با تمام شرائطی که پذیرش آن را سهل و آسان و مطبوع سازد به دلهای این قوم گنهکار میفرستیم،ولی این دلهای بیمار از پذیرش آن،امتناع میکنند،
همانند غذای سالم و حیاتبخشی که معده ناسالم،آن را باز پس میگرداند(توجه داشته باشید که"سلکناه"از ماده"سلوک"به معنی"عبور از راه"است،از سویی آمدن و از سوی دیگر خارج شدن.
*** لذا میفرماید:با این حال این قوم لجوج"به آن ایمان نمیآورند،تا عذاب دردناک را با چشم خود ببینند"( لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهِ حَتّٰی یَرَوُا الْعَذٰابَ الْأَلِیمَ ).
بعضی از مفسران احتمال دیگری در تفسیر آیه گفتهاند و آن اینکه:منظور از" کَذٰلِکَ سَلَکْنٰاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ "این است که ما این عصبیت و لجاجت و نفوذناپذیری را در دلهای مجرمان بر اثر جرم و گناهشان وارد ساختیم.
طبق این معنی آیه فوق شبیه آیه خَتَمَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ :"خداوند بر دلهای آنها مهر نهاده"خواهد بود.
ولی تفسیر اول با آیات قبل و بعد هماهنگتر است،لذا جمع عظیمی از مفسران نیز آن را برگزیدهاند (1).
*** آری آنها ایمان نمیآورند"تا عذاب الهی ناگهانی و بطور غافلگیرانه و در حالی که آنها توجه ندارند دامانشان را فرو گیرد"( فَیَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ ) (2).
بدون شک منظور از این عذاب الهی که آنها را ناگهانی فرو میگیرد،
1) 1) در چند آیه فوق،پنج ضمیر مفرد در جملههای"نزلناه"-"قرأه"-"ما کانوا به" "سلکناه"-"لا یؤمنون به"-وارد شده که طبق تفسیر اول همه آنها به قرآن بازمیگردد، اما مطابق تفسیر دوم بعضی به قرآن و بعضی به تعقیب و لجاجت و حالت نفوذناپذیری بازمیگردد،و این بدون وجود قرینه مشکل است.
2) 2) باید توجه داشت که جمله"فیاتیهم"منصوب است و معطوف بر جمله"حتی یروا"میباشد،و معنی آن را در همین رابطه باید بیان کرد.
عذابهای دنیا و بلاهای نابود کننده و مجازات"استیصال"است.
*** لذا به دنبال آن میفرماید:در این حال آنها به خود میآیند و از گذشته ننگین خود پشیمان،و از آینده وحشتناک خویش سخت نگران میشوند و"میگویند آیا به ما مهلت داده میشود"تا ایمان بیاوریم و گذشته خراب خود را آباد سازیم؟! ( فَیَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ ).
بدون شک انسان به هر سرزمین یا قبیله و نژادی تعلق داشته باشد نسبت به آن عشق میورزد،و این پیوند علاقه او با سرزمین و قوم و نژادش نه تنها عیب نیست بلکه عامل سازندهای برای همکاریهای اجتماعی او است،ولی این امر حسابی دارد،اگر از حد بگذرد به صورت مخرب و گاه فاجعه آفرین درخواهد آمد،و منظور از تعصب نژادی و قبیلگی که مورد نکوهش قرار میگیرد همین "افراط"است.
"تعصب"و"عصبیت"در اصل از ماده"عصب"به معنی پیهایی است که مفاصل را به هم ارتباط میدهد،سپس هر گونه ارتباط و به هم پیوستگی را تعصب و عصبیت نامیدهاند،اما معمولا این لفظ در مفهوم افراطی و مذموم آن به کار میرود.
دفاع افراطی از قوم و قبیله و نژاد و وطن،سرچشمه بسیاری از جنگها در طول تاریخ بوده است،و عاملی برای انتقال خرافات و زشتیها-تحت عنوان آداب و سنن قبیله و نژاد-به اقوام دیگر شده است.
این دفاع و طرفداری افراطی گاه به جایی میرسد که بدترین افراد قبیله در نظر او زیبا،و بهترین افراد قبیله دیگر در نظر او زشت و شوم است،و همچنین آداب و سنتهای زشت و زیبا،و به تعبیر دیگر تعصب نژادی پردهای است از خود خواهی و جهل که بر روی افکار و درک و عقل انسان قرار میگیرد،و قضاوت صحیح را از کار میاندازد.
این حالت عصبیت در میان بعضی اقوام صورت حادتری دارد،از جمله گروهی از عرب که به تعصب،معروف و مشهورند و در آیات فوق خواندیم،تعصب عربی جاهلی تا آن حد بود که اگر قرآن بر غیر عرب نازل میشد هرگز به آن ایمان نمیآوردند.
در روایات اسلامی نیز از موضوع تعصب به عنوان یک اخلاق مذموم،شدیدا نکوهش شده است تا آنجا که در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
من کان فی قلبه حبة من خردل من عصبیة بعثه اللّٰه یوم القیامة مع اعراب الجاهلیة: "کسی که در قلبش به اندازه دانه خردلی عصبیت باشد خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیت محشور میکند" (1).
و در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
من تعصب او تعصب له فقد خلع ربقة الایمان من عنقه: "کسی که تعصب به خرج دهد یا برای او تعصب داشته باشند پیوند ایمان را از گردن خویش برداشته است" (2).
از روایات اسلامی نیز استفاده میشود که:ابلیس نخستین کسی بود که تعصب به خرج داد.
علی ع-چنان که در نهج البلاغه آمده-بحث گویا و رسا و کوبندهای در خطبه قاصعه در زمینه تعصب بیان فرموده است که گوشهای از آن را ذیلا
ملاحظه میکنید.
"اما ابلیس فتعصب علی آدم لاصله و طعن علیه فی خلقته،فقال انا ناری و انت طینی" :"ابلیس در برابر آدم به خاطر اصل و اساس خویش تعصب ورزید و آدم را مورد طعن قرار داد و گفت:"من از آتشم تو از خاک"! و سپس اضافه میفرماید:
فان کان لا بد من العصبیة فلیکن تعصبکم لمکارم الخصال و محامد الافعال و محاسن الامور: "اگر قرار هست تعصبی داشته باشید این تعصب شما به خاطر اخلاق پسندیده،افعال نیک و کارهای خوب باشد" (1).
ضمنا از این حدیث بخوبی روشن میشود که ایستادگی سرسختانه برای طرفداری از یک واقعیت مطلوب،نه تنها تعصب مذموم نیست،بلکه میتواند خلاء روحی انسان را در پیوندهای نادرست جاهلی پر کند.
لذا در حدیثی از امام علی بن الحسین ع میخوانیم که از آن حضرت درباره "تعصب"سؤال کردند فرمود:
العصبیة التی یاثم علیها صاحبها ان یری الرجل شرار قومه خیرا من خیار قوم آخرین،و لیس من العصبیة ان یحب الرجل قومه،و لکن من العصبیة ان یعین قومه علی الظلم:
"تعصبی که انسان به خاطر آن گناهکار میشود این است که اشرار قومش را بهتر از نیکان قوم دیگر بداند،اما اینکه انسان قوم و قبیله خویش را دوست دارد عصبیت نیست،عصبیت آن است که انسان قوم و قبیله خود را در ستمگری یاری دهد" (2).
تعبیر دیگر که از عصبیت در آیات و روایات آمده"حمیت"یا"حمیت جاهلیت"است.
گرچه سخن در این زمینه بسیار است گفتار خود را با دو حدیث پایان میدهیم.
امیر مؤمنان علی ع فرمود:
ان اللّٰه عز و جل یعذب ستة بست:العرب بالعصبیة،و الدهاقنة بالکبر،و الامراء بالجور،و الفقهاء بالحسد،و التجار بالخیانة،و اهل الرستاق بالجهل: "خداوند شش گروه را به خاطر شش صفت عذاب میکند،عرب را به خاطر تعصبش،کدخدایان(و صاحبان زمین و ثروت) را به خاطر کبرشان،زمامداران را به خاطر ستمشان،فقهاء را به خاطر حسدشان تجار را به خاطر خیانتشان،و روستائیان را به خاطر جهل" (1).
پیامبر ص همه روز از شش چیز به خدا پناه میبرد:از شک و شرک و حمیت (تعصب)و غضب و ظلم و حسد"کان رسول اللّٰه(ص)یتعوذ فی کل یوم من ست من الشک و الشرک و الحمیة و الغضب و البغی و الحسد" (2).
از لحظه مرگ،آه و حسرت افراد مجرم شروع میشود و آرزوی بازگشت در روح آدمی شعلهور میگردد،آه و فریادهای بیفایده و دعاهای نامستجاب در این زمینه سرمیدهند.
در آیات قرآن نمونههای زیادی از آن به چشم میخورد که سادهترین آن را در آیات مورد بحث خواندیم: هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ :"آیا به ما مهلتی داده خواهد شد"؟! در سوره انعام آیه 27 میخوانیم: یٰا لَیْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُکَذِّبَ بِآیٰاتِ رَبِّنٰا :
"ای کاش ما بازمیگشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمیکردیم.
و در سوره احزاب آیه 66 آمده است: یٰا لَیْتَنٰا أَطَعْنَا اللّٰهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ :
"ای کاش ما خدا و پیامبرش را اطاعت کرده بودیم".
در سوره مؤمنون آیه 99 و 100 آمده است" حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ ":"وضع مجرمان هم چنان ادامه دارد تا زمانی که مرگ به سراغ یکی از آنان بیاید،میگوید:پروردگارا مرا بازگردانید تا گذشته تاریکم را جبران کنم و عمل صالحی را انجام دهم"! این وضع هم چنان ادامه دارد حتی هنگامی که گنهکاران در کنار آتش دوزخ قرار میگیرند باز این سخن را تکرار میکنند،چنان که در سوره انعام آیه 27 میخوانیم" وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَی النّٰارِ فَقٰالُوا یٰا لَیْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُکَذِّبَ بِآیٰاتِ رَبِّنٰا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ":"اگر مجرمان را هنگامی که در کنار آتش قرار گرفتهاند بهبینی که میگویند ای کاش ما بازمیگشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمیکردیم و از مؤمنان بودیم"! ولی بدیهی است این بازگشت در سنت الهی امکان پذیر نیست،اگر میوه نارسی که از درخت جدا شده به درخت بازگردد،و جنینی که ناقص متولد شده به رحم مادر بپیوندد چنین بازگشتی امکان پذیر است".
بنا بر این تنها راه معقول پیشگیری از این تاسفها با انجام اعمال صالح و توبه از گناه به هنگامی که فرصت در دست است میباشد،و گرنه بقیه بیهوده است.
در حدیثی از امام صادق ع که در تفسیر علی بن ابراهیم ذیل آیات مورد بحث آمده است میخوانیم:
لو نزل القرآن علی العجم ما آمنت به العرب،و قد نزل علی العرب فامنت به العجم،فهذه فضیلة العجم: "اگر قرآن بر عجم نازل شده بود عرب به آن ایمان نمیآورد،ولی قرآن بر عرب نازل شد و عجم
به آن ایمان آورد و این فضیلتی است برای عجم (1).
در این زمینه در جلد چهارم تفسیر نمونه صفحه 418(ذیل آیه 54 سوره مائده)نیز اشاراتی آمده است.
1) 1) جلد چهارم نور الثقلین صفحه 165.
أَ فَبِعَذٰابِنٰا یَسْتَعْجِلُونَ (204) أَ فَرَأَیْتَ إِنْ مَتَّعْنٰاهُمْ سِنِینَ (205) ثُمَّ جٰاءَهُمْ مٰا کٰانُوا یُوعَدُونَ (206) مٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یُمَتَّعُونَ (207) وَ مٰا أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّٰ لَهٰا مُنْذِرُونَ (208) ذِکْریٰ وَ مٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ (209) وَ مٰا تَنَزَّلَتْ بِهِ اَلشَّیٰاطِینُ (210) وَ مٰا یَنْبَغِی لَهُمْ وَ مٰا یَسْتَطِیعُونَ (211) إِنَّهُمْ عَنِ اَلسَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ (212)
204-آیا برای عذاب ما عجله میکنند؟ 205-اگر ما سالیان دیگری آنها را از این زندگی بهرهمند سازیم...
206-سپس عذابی که به آنها وعده داده شده به سراغشان بیاید.
207-این تمتع و بهرهگیری از دنیا برای آنها سودی نخواهد داشت.
208-ما هیچ شهر و دیاری را هلاک نکردیم مگر اینکه انذار کنندگانی برای آنها بود.
209-تا متذکر شوند،و ما هرگز ستمگر نبودیم.
210-شیاطین و جنیان این آیات را نازل نکردند.
211-و برای آنها سزاوار نیست،و قدرت ندارند.
212-آنها از استراق سمع(و شنیدن اخبار آسمانها)برکنارند.
تهمتی دیگر بر قرآن
از آنجا که آیات گذشته با این جمله ختم شد که مجرمان و گنهکاران،بعد از مشاهده عذاب الهی و هنگامی که در آستانه مرگ قرار میگیرند،تقاضای مهلت و بازگشت برای جبران میکنند،آیات مورد بحث از دو راه به آنها پاسخ میگوید:
نخست اینکه:"آیا آنها برای عذاب ما عجله میکنند"( أَ فَبِعَذٰابِنٰا یَسْتَعْجِلُونَ ).
اشاره به اینکه شما بارها با سخریه و استهزاء،از پیامبرتان میخواستید هر چه زودتر عذابی را که وعده میداد بیاورد،اما هنگامی که در چنگال آن، گرفتار میشوید تقاضای مهلت میکنید تا گذشته را جبران نمائید،یک روز همه اینها را شوخی میپنداشتید اما روز دیگر میبینید جدیتر از جدی است.
به هر حال سنت پروردگار این است که تا اتمام حجت نکند و مهلت کافی ندهد،هیچ قومی را گرفتار عذاب نخواهد کرد،اما به هنگامی که گفتنیها گفته شد و به مقدار لازم فرصت یافتند و به راه نیامدند،آن گاه مجازاتی دارد که راه بازگشت در آن نیست.
*** دیگر اینکه:"اگر ما سالیان دیگری آنها را از این زندگی دنیا بهرهمند سازیم"...( أَ فَرَأَیْتَ إِنْ مَتَّعْنٰاهُمْ سِنِینَ ).
"سپس عذابی را که به آنها وعده داده میشد دامانشان فرا گیرد"...
( ثُمَّ جٰاءَهُمْ مٰا کٰانُوا یُوعَدُونَ ).
*** "این تمتع و بهرهگیری از دنیا برای آنها سودی نخواهد داشت"( مٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یُمَتَّعُونَ ).
به فرض که به آنها مهلت جدیدی داده شود-که بعد از اتمام حجت داده نخواهد شد-و به فرض که سالیان دیگری در این جهان بمانند و غرق غرور و غفلت گردند،آیا کاری جز تمتع و بهرهگیری بیشتر از مواهب مادی خواهند داشت؟آیا آنها به جبران گذشته خواهند پرداخت؟مسلما نه،آیا اینها میتواند به هنگام نزول مجدد عذاب گرهی از کار آنها بگشاید و یا تغییری در سرنوشت آنها ایجاد کند؟ این احتمال نیز در تفسیر آیات فوق وجود دارد که آنها تقاضای مهلت برای بازگشت به سوی حق و جبران گذشته نمیکنند بلکه برای بهرهگیری بیشتر و تمتع فزونتر از نعمتهای ناپایدار این جهان است،ولی این تمتع سودی برای آنها نخواهد داشت و دیر یا زود باید از این سرای ناپایدار به سرای جاویدان بشتابند و با نتائج اعمالشان روبرو شوند.
*** در اینجا سؤال یا سؤالهایی پیش میآید که آیات بعد به پاسخ آن میپردازد و آن اینکه:اصولا با توجه به علم خداوند به آینده هر قوم و گروه چه نیازی به مهلت است؟ بعلاوه با اینکه امتهای گذشته پی در پی به تکذیب انبیاء برخاستند،و به مقتضای مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ که در پایان داستان بسیاری از آنها تکرار شده اکثریت آنها ایمان نیاوردند،باز چرا پیامبران پشت سر هم میآیند و انذار
و تبلیغ میکنند؟ قرآن در پاسخ میگوید:این سنت ما است"ما هیچ شهر و دیاری را هلاک نکردیم مگر اینکه انذار کنندگانی برای آنها بود"و پیامبرانی به اتمام حجت و موعظه و اندرز کافی برخاستند( وَ مٰا أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّٰ لَهٰا مُنْذِرُونَ ).
*** "تا متذکر شوند و بیدار گردند،و امکان برای بازگشت داشته باشند ( ذِکْریٰ ) (1).
و اگر بدون اتمام حجت وسیله بیم دهندگان الهی و بیدار باش رسولان پروردگار،آنها را مجازات میکردیم،ظلم بود،در حالی که"ما هرگز ستمگر نبودیم و اصلا ظلم و ستم شایسته ما نیست"( مٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ ).
این ظلم است که گروهی غیر ظالمان را هلاک کنیم،و یا ظالمان را بدون اتمام حجت کافی.
آنچه در این آیات آمده است در حقیقت بیان همان قاعده عقلی معروف یعنی "قاعده قبح عقاب بلا بیان"است،و شبیه آن در آیه 15 سوره اسراء نیز آمده است وَ مٰا کُنّٰا مُعَذِّبِینَ حَتّٰی نَبْعَثَ رَسُولاً :"ما هرگز جمعیتی را عذاب نمیکنیم تا رسولی در میان آنها برانگیزیم و حقایق را بازگو کنیم".
آری مجازات بدون بیان کافی قبیح است و ظلم،و خداوند حکیم و عادل هرگز چنین نمیکند،و این همان است که در علم اصول از آن تعبیر به"اصل برائت"میکنند،یعنی هر حکمی که دلیل کافی بر ثبوت آن نباشد،بوسیله این
1) 1) در اینکه"ذکری"در اینجا چه محلی از اعراب دارد،مفسران چهار احتمال دادهاند:نخست اینکه"مفعول لاجله"برای"منذرون"باشد(تفسیر بالا نیز بر همین اساس است)دیگر اینکه"مفعول مطلق"برای"منذرون"باشد،زیرا انذار با تذکرة قریب المعنی است،سوم اینکه"حال"برای ضمیر در"منذرون"باشد،و چهارم"خبر" مبتدای محذوفی(هذه ذکری).
اصل،نفی میشود(برای توضیح بیشتر به جلد 12 تفسیر نمونه صفحه 57 ذیل آیه 15 سوره اسراء مراجعه فرمائید).
*** سپس به پاسخ یکی دیگر از بهانهها،یا تهمتهای ناروای دشمنان قرآن میپردازد که میگفتند:محمد ص با فردی از جن!مربوط است،و او این آیات را تعلیمش میدهد!در حالی که قرآن تاکید میکند این آیات"تنزیل رب العالمین"است.
در اینجا اضافه میکند:"شیاطین و جنیان این آیات را نازل نکردند" ( وَ مٰا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیٰاطِینُ ).
*** سپس به بیان پاسخ این تهمت واهی دشمنان پرداخته میگوید:"برای جنیان و شیاطین،هرگز سزاوار نیست که چنین کتابی را نازل کنند"( وَ مٰا یَنْبَغِی لَهُمْ ).
یعنی محتوای این کتاب بزرگ که در مسیر حق و دعوت به پاکی و عدالت و تقوی و نفی هر گونه شرک است بخوبی نشان میدهد که با افکار شیطانی و القائات شیاطین هیچگونه شباهت ندارد،و شیاطین جز شر و فساد کاری ندارند،و این کتاب خیر و صلاح است بنا بر این بررسی محتوای آن به تنهایی بیانگر اصالت آن است بعلاوه"آنها توانایی بر چنین کاری ندارند"( وَ مٰا یَسْتَطِیعُونَ ).
اگر آنها چنین قدرتی میداشتند باید سایر کسانی که در محیط نزول قرآن همانند"کاهنان"با شیاطین مربوط بودند(یا لا اقل مشرکان ارتباطشان را مسلم میدانستند)بتوانند همانند آن را بیاورند،با اینکه همگی عاجز ماندند و با عجزشان ثابت کردند که این آیات ما فوق توان آنها است.
*** بعلاوه"کاهنان"خود معترف بودند که بعد از تولد پیامبر ص،رابطه
شیاطینی که با آنها در ارتباط بودند از اخبار آسمانها قطع شد"و آنها از شنیدن (اخبار آسمان)معزول و برکنارند"( إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ ).
از سایر آیات قرآن برمیآید،شیاطین قبلا به آسمانها میرفتند و استراق سمع میکردند و مطالبی را که در میان فرشتگان منعکس بود احیانا به دوستان خود منتقل میساختند،اما با تولد و ظهور پیامبر اسلام ص استراق سمع به کلی قطع شد و آن ارتباط خبری از میان رفت،این مطلب را خود مشرکان نیز میدانستند،و به فرض که مشرکان هم نمیدانستند،قرآن از آن خبر میداد (1).
به همین دلیل قرآن در آیات فوق به عنوان یک دلیل روی آن تکیه کرده است.
و به این ترتیب از سه طریق به این اتهام پاسخ گفته شده است:
عدم تناسب محتوای قرآن با القائات شیطانی-عدم قدرت شیاطین بر چنین کار-و ممنوع بودن شیاطین از استراق سمع! ***
1) 1) برای توضیح بیشتر در مورد ممنوع شدن شیاطین از"استراق سمع"به جلد اول سیره ابن هشام صفحه 217 به بعد مراجعه فرمائید-و ما شرح این موضوع را از نظر تفسیری و معنی رانده شدن شیاطین بوسیله"شهاب ثاقب"از"استراق سمع در آسمانها" در جلد 11 تفسیر نمونه صفحه 42 به بعد بیان کردهایم.
فَلاٰ تَدْعُ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتَکُونَ مِنَ اَلْمُعَذَّبِینَ (213) وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اَلْأَقْرَبِینَ (214) وَ اِخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِمَنِ اِتَّبَعَکَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (215) فَإِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تَعْمَلُونَ (216) وَ تَوَکَّلْ عَلَی اَلْعَزِیزِ اَلرَّحِیمِ (217) اَلَّذِی یَرٰاکَ حِینَ تَقُومُ (218) وَ تَقَلُّبَکَ فِی اَلسّٰاجِدِینَ (219) إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (220)
213-هیچ معبودی را با خداوند مخوان که از معذبین خواهی بود.
214-خویشاوندان نزدیکت را انذار کن.
215-و بال و پر خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی میکنند بگستر.
216-اگر آنان نافرمانی تو کنند،بگو:من از کار شما بیزارم.
217-و بر خداوند عزیز و رحیم توکل نما.
218-همان کسی که تو را به هنگامی که(برای عبادت)برمیخیزی میبیند.
219-و حرکت تو را در میان سجده کنندگان مشاهده میکند.
220-او است خدای شنوا و دانا.
اقوام نزدیکت را به اسلام دعوت کن
در تعقیب بحثهایی که در آیات گذشته در زمینه موضعگیریهای مشرکان در برابر اسلام و قرآن آمد،خداوند در آیات مورد بحث،برنامه و خط مشی پیامبر اسلام ص را در ضمن بیان پنج دستور،در مقابل آنان مشخص میکند.
قبل از هر چیز،شخص پیامبر را دعوت به اعتقاد هر چه راسختر به توحید میکند توحیدی که ریشه و اساس همه دعوت پیامبران را تشکیل میدهد،میگوید:
"هیچ معبود دیگری را با خداوند مخوان که مجازات خواهی شد"!( فَلاٰ تَدْعُ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتَکُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِینَ ).
با اینکه مسلما پیامبر اسلام ص منادی توحید بود، و هرگز انحراف از این اصل درباره او متصور نبود،ولی اهمیت این مساله بقدری است که قبل از هر چیز شخص او را در این زمینه مخاطب میسازد،تا دیگران حساب خویش را برسند،بعلاوه ساختن دیگران باید از طریق خودسازی شروع شود.
*** سپس به مرحلهای فراتر از آن پرداخته چنین دستور میدهد:"خویشاوندان نزدیکت را انذار کن،و از شرک و مخالفت فرمان پروردگار بترسان"( وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ) (1).
بدون شک برای دست زدن به یک برنامه انقلابی گسترده باید از حلقههای کوچکتر و فشردهتر شروع کرد،و چه بهتر اینکه پیامبر ص نخستین دعوت
1) 1) "عشیرة"در اصل از ماده"عشرة"(عدد ده)گرفته شده و از آنجا که عدد ده در حد خود یک عدد کامل محسوب میشود،به جمعیت بستگان نزدیک که انسان بوسیله آنها جمع کاملی را تشکیل میدهد عشیرة گفتهاند،ماده معاشرت نیز ممکن است از همین معنی گرفته شده باشد،چرا که انسانها را به صورت مجموعه کاملی در میآورد.
خود را از بستگانش شروع کند که هم سوابق پاکی او را بهتر از همه میشناسند و هم پیوند محبت خویشاوندی نزدیک ایجاب میکند که به سخنانش بیش از دیگران گوش فرا دهند،و از حسادتها و کینهتوزیها و انتخاب موضع خصمانه، دورترند.
بعلاوه این امر نشان میدهد که پیامبر ص هیچگونه مداهنه و سازشکاری با هیچکس ندارد حتی بستگان مشرک خود را از دعوت به سوی توحید و حق و عدالت استثنا نمیکند.
به هنگامی که این آیه نازل شد،پیغمبر گرامی اسلام ص برای اجرای این فرمان برنامهای ترتیب داد که شرح آن را در نکات همین آیات به خواست خدا میخوانید.
*** در مرحله سوم دایره وسیعتری مورد توجه قرار گرفته،میفرماید:با محبت و تواضع از مؤمنانی که پیروی تو میکنند استقبال کن،"و بال و پر خود را برای آنها بگستر"( وَ اخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ).
این تعبیر زیبا کنایه از تواضع توأم با محبت و مهر و ملاطفت است،همانگونه که پرندگان هنگامی که میخواهند به جوجههای خود اظهار محبت کنند، بالهای خود را گسترده و پائین آورده و آنان را زیر بال و پر میگیرند،تا هم در برابر حوادث احتمالی مصون مانند و هم از تشتت و پراکندگی حفظ شوند،پیامبر ص نیز مامور است مؤمنان راستین را زیر بال و پر خود بگیرد.
این تعبیر پر معنی دقایق مختلفی را در مورد محبت با مؤمنان بیان میکند که با کمی دقت روشن میشود.
ضمنا ذکر این جمله بعد از مساله انذار و بیم دادن بیانگر این واقعیت است که اگر یک جا به خاطر مسائل تربیتی تکیه بر خشونت و بیم شده است بلافاصله
تکیه بر محبت و مهر و عاطفه میشود تا از این دو معجون مناسبی فراهم گردد.
*** سپس به چهارمین دستور پرداخته میگوید:"اگر آنان دعوت تو را نپذیرفتند و به مخالفت برخاستند نگران نباش ولی به آنها بگو من از کار شما بیزارم"و به این ترتیب موضع خویش را در برابر آنان آشکار کن( فَإِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تَعْمَلُونَ ).
ظاهر این است که ضمیر در جمله"عصوک"به بستگان نزدیک پیامبر ص باز میگردد،یعنی اگر پس از دعوت آنان به سوی حق در برابر تو تسلیم نشدند،و به شرک و مخالفت ادامه دادند،موضع خود را در مقابل آنان مشخص کن،این پیش بینی قرآن چنان که در بحث نکات خواهد آمد به وقوع پیوست و همه آنان جز علی ع از قبول دعوت پیامبر ص خودداری کردند،بعضی با سکوت برگزار کردند و بعضی از طریق سخریه و استهزاء مخالفت خود را آشکار ساختند.
*** سرانجام در پنجمین دستور برای تکمیل برنامههای گذشته به پیامبر ص چنین گوید:"و بر خداوند عزیز و رحیم توکل نما"( وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ ).
این مخالفتها هرگز تو را دلسرد نکند و کمی دوستان و پیروان در عزم آهنین تو اثر نگذارد،تو تنها نیستی،تکیهگاهت خداوندی است شکست ناپذیر و بسیار رحیم و مهربان.
همان خداوندی که توصیف او را به عزیز و رحیم در پایان سرگذشت انبیای پیشین شنیدی.
همان خداوندی که با قدرتش،ظلم فرعونیان و غرور نمرودیان و خودخواهی و کبر قوم نوح و دنیاپرستی قوم عاد و هوسبازی قوم لوط را در هم شکست،و این
انبیای بزرگ و مؤمنانی را که در اقلیت قرار گرفته بودند،رهایی بخشید و مشمول رحمتش ساخت.
*** "همان خدایی که تو را به هنگامی که برمیخیزی میبیند"( اَلَّذِی یَرٰاکَ حِینَ تَقُومُ ).
*** "و حرکت تو را در میان سجده کنندگان مشاهده میکند"( وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّٰاجِدِینَ ).
*** آری"او است خدای شنوا و دانا"( إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ).
و به این ترتیب بعد از توصیف خداوند به عزیز و رحیم،سه وصف دیگر که هر یک از دیگری دلگرم کنندهتر،و امیدبخشتر است در این آیات آمده است:خدایی که زحمات پیامبر ص را میبیند،و از قیام و سجده و حرکت و سکون او با خبر است.
خدایی که صدای او را میشنود.
و خدایی که از خواستهها و نیازهای او آگاه است.
آری بر چنین خدایی باید تکیه کنی و زمام کار خویش را به او بسپاری.
در اینکه منظور از دو جمله اَلَّذِی یَرٰاکَ حِینَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّٰاجِدِینَ چیست؟مفسران تفسیرهای گوناگونی بیان کردهاند.
ظاهر آیه همان است که بالا گفتیم:خداوند هنگامی که تو قیام میکنی
میبیند و گردش و حرکتت را در میان سجده کنندگان مشاهده میکند.
این قیام ممکن است قیام برای نماز باشد،یا قیام از خواب برای عبادت، و یا قیام به معنی"نماز فرادی"در برابر" تَقَلُّبَکَ فِی السّٰاجِدِینَ "که اشاره به نماز جماعت است و یا همه اینها.
"تقلب"به معنی گردش و حرکت و از حالی به حالی منتقل شدن است، این تعبیر ممکن است اشاره به سجده پیامبر ص در میان سجده کنندگان در حال نماز باشد،و یا گردش پیامبر ص در میان یارانش که مشغول عبادت بودند و از حال آنها جستجو میکرد.
و در مجموع اشاره به این است که هیچ حالی از حالات تو،و هیچ تلاشی از تلاشهایت،چه آنها که جنبه فردی دارد،و چه آنها که همراه سایر مؤمنان به صورت جمعی برای سامان بخشیدن به امور بندگان و نشر آئین حق انجام میگیرد،بر خداوند مخفی نیست(توجه داشته باشید که فعلهایی که در آیه آمده مضارع است و معنی حال و آینده را میرساند).
ولی در اینجا دو تفسیر دیگر نیز ذکر شده که با ظاهر آیه چندان هماهنگ نیست و ممکن است از بطون آیه باشد.
نخست نگاههای پیامبر ص به نمازگزارانی که پشت سر او قرار میگرفتند به خاطر اینکه آن حضرت همانگونه که از پیش رو میتوانست اجسام را ببیند،از پشت سر نیز توانایی دید اشخاص و موجودات را داشت،چنان که در حدیثی آمده است که فرمود:
لا ترفعوا قبلی و لا تضعوا قبلی،فانی اراکم من خلفی کما اراکم من امامی!: "پیش از من سر از سجده برندارید،و قبل از من به سجده نروید که من شما را از پشت سر میبینم همانگونه که از پیش رو میبینم،سپس پیامبر ص آیه فوق را به عنوان شاهد سخن تلاوت فرمود" (1).
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
دیگر اینکه منظور،نقل و انتقال رسول خدا ص در صلب پیامبران از آدم تا عبد اللّٰه همه تحت نظر لطف پروردگار صورت گرفته،یعنی هنگامی که نطفه پاک تو از پیامبر موحد و ساجدی به پیامبر دیگری منتقل میشد،خدا از همه آگاه بود.
در تفسیر علی بن ابراهیم از امام باقر ع در تفسیر جمله وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّٰاجِدِینَ چنین آمده است:
فی اصلاب النبیین صلوات اللّٰه علیهم "یعنی در صلب پیامبران که درود خدا بر آنها باد" (1).
و در تفسیر"مجمع البیان"در توضیح همین جمله از امام باقر ع و امام صادق ع چنین آمده است:
فی اصلاب النبیین نبی بعد نبی،حتی اخرجه من صلب ابیه عن نکاح غیر سفاح من لدن آدم :یعنی"در صلب پیامبران قرار داشت، پیامبری بعد از پیامبر دیگر،تا اینکه خداوند او را از صلب پدرش از ازدواجی پاک،و دور از هر گونه ناپاکی از زمان آدم به بعد،بیرون فرستاد" (2).
البته قطع نظر از آیات فوق و تفسیر آن دلائلی در دست داریم که نشان میدهد پدر و اجداد پیامبران خدا هرگز مشرک نبودند و در محیطی پاک از آلودگیهای شرک و بیعفتی تولد یافتند(برای توضیح بیشتر به جلد 5 تفسیر نمونه صفحه 305 ذیل آیه 74 سوره انعام مراجعه فرمائید)ولی تفسیرهای فوق جزء بطون آیه است.
بر اساس آنچه در تواریخ اسلامی آمده،پیامبر ص در سال سوم بعثت مامور ابلاغ این دعوت شد زیرا تا آن زمان،دعوت مخفیانه انجام میگرفت،
و تعداد کمی اسلام را پذیرا شده بودند،امام هنگامی که آیه وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ -و آیه- فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ (سوره حج آیه 94)نازل گردید پیغمبر ص مامور شد دعوت خود را آشکار سازد،و نخست از خویشاوندان شروع کند (1).
اما کیفیت این ابلاغ و انذار به طور اجمال چنین بوده که پیامبر ص بستگان نزدیکش را به خانه ابو طالب دعوت کرد،آنها در آن روز حدود چهل نفر بودند،و از عموهای پیامبر ص ابو طالب و حمزه و ابو لهب حضور داشتند، پس از صرف غذا هنگامی که پیامبر ص میخواست وظیفه خود را ابلاغ کند، ابو لهب با گفتههای خود زمینه را از میان برد،لذا فردای همان روز پیامبر ص آنها را دعوت دیگری به غذا کرد.
بعد از صرف غذا چنین فرمود:"ای فرزندان عبد المطلب!من به خدا سوگند هیچ جوانی را در عرب نمیشناسم که برای قومش چیزی بهتر از آنچه من آوردهام آورده باشد،من خیر دنیا و آخرت را برای شما آوردهام،و خداوند به من دستور داده است که شما را دعوت به این آئین کنم،کدامیک از شما مرا در این کار یاری خواهید کرد،تا برادر من و وصی و جانشین من باشید؟.
جمعیت همگی سر باز زدند جز علی ع که از همه کوچکتر بود برخاست و عرض کرد:ای پیامبر خدا!من در این راه یار و یاور توام،پیامبر ص دست بر گردن علی ع نهاد و فرمود:
ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و اطیعوه: "این برادر و وصی و جانشین من در شما است،سخن او را بشنوید و فرمانش را اطاعت کنید".
جمعیت از جابر خاستند در حالی که خنده تمسخرآمیزی بر لب داشتند و به ابو طالب میگفتند:به تو دستور میدهد که گوش به فرمان پسرت کنی،و از وی
1) 1) سیره ابن هشام جلد 1 صفحه 280.
اطاعت نمایی! این حدیث را بسیاری از دانشمندان اهل سنت،همچون"ابن ابی جریر" و"ابن ابی حاتم"و"ابن مردویه"و"ابو نعیم"و"بیهقی"و"ثعلبی"و"طبری"نقل کردهاند،و"ابن اثیر"در جلد دوم کتاب"کامل"این سخن را آورده است، همچنین"ابو الفداء"در جلد اول تاریخش و گروهی دیگر (1).
این حدیث نشان میدهد تا چه اندازه پیامبر ص در آن روز تنها بود، و چگونه در پاسخ دعوتش جز استهزاء و سخریه عکس العملی نداشتند،و چگونه علی ع از نخستین روزهای دعوت پیامبر ص که از تنهایی،سخت رنج میبرد در کنار حضرتش ایستاد و مدافع او بود.
در حدیث دیگری آمده است که پیامبر ص یک،یک از طوائف قریش را صدا زد،و آنها را از آتش الهی بر حذر داشت گاه میفرمود:
"یا بنی کعب انقذوا انفسکم من النار" :"ای طائفه بنی کعب خود را از آتش رهایی بخشید".
و گاه همین خطاب را به طائفه"بنی عبد الشمس"و"بنی عبد مناف"و"بنی- هاشم"و"بنی عبد المطلب"میکرد و میفرمود
انقذوا انفسکم من النار! "خویشتن را از آتش الهی نجات دهید"که من قادر بر دفاع از شما در صورت کفر نیستم (2)
هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلیٰ مَنْ تَنَزَّلُ اَلشَّیٰاطِینُ (221) تَنَزَّلُ عَلیٰ کُلِّ أَفّٰاکٍ أَثِیمٍ (222) یُلْقُونَ اَلسَّمْعَ وَ أَکْثَرُهُمْ کٰاذِبُونَ (223) وَ اَلشُّعَرٰاءُ یَتَّبِعُهُمُ اَلْغٰاوُونَ (224) أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وٰادٍ یَهِیمُونَ (225) وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ مٰا لاٰ یَفْعَلُونَ (226) إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ ذَکَرُوا اَللّٰهَ کَثِیراً وَ اِنْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا وَ سَیَعْلَمُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ (227)
221-آیا به شما خبر بدهم،شیاطین بر چه کسی نازل میشوند؟ 222-بر هر دروغگوی گنهکار نازل میگردند.
223-آنها آنچه را میشنوند(به دیگران)القا میکنند و اکثرشان دروغگو هستند.
224-(پیامبر شاعر نیست)شعرا کسانی هستند که گمراهان از آنان پیروی میکنند! 225-آیا نمیبینی آنها در هر وادی سرگردانند؟
226-و سخنانی میگویند که عمل نمیکنند! 227-مگر کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام میدهند و یاد خدا بسیار میکنند و به هنگامی که مورد ستم واقع میشوند به دفاع از خویشتن(و مؤمنان) برمیخیزند(و از ذوق شعری خود کمک میگیرند)و بزودی آنها که ستم کردند میدانند که بازگشتشان به کجاست.
پیامبر(ص)شاعر نیست
آیات فوق که آخرین آیات سوره شعراء است،بار دیگر به بحث آیات قبل پیرامون تهمت دشمنان به پیامبر ص درباره اینکه قرآن القائات شیاطین است بازمیگردد و با بیانی رسا و کوبنده مجددا به آنها پاسخ میدهد.
میگوید:"آیا به شما خبر بدهم شیاطین بر چه کسی نازل میشوند"؟! ( هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلیٰ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیٰاطِینُ ).
*** "آنها بر هر دروغگوی گنهکار نازل میگردند"؟( تَنَزَّلُ عَلیٰ کُلِّ أَفّٰاکٍ أَثِیمٍ ) (1).
*** "شیاطین آنچه را میشنوند توأم با دروغهای بسیار به دوستان خود القاء میکردند،و اکثرشان دروغگو هستند"( یُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَکْثَرُهُمْ کٰاذِبُونَ ).
کوتاه سخن اینکه القائات شیطانی،نشانههای روشنی دارد که با آن نشانهها میتوان آن را بازشناخت،شیطان وجودی است ویرانگر و موذی و مخرب
1) 1) "افاک"از ماده"افک"(بر وزن پلک)به معنی دروغ بزرگ است،بنا بر این "افاک"به معنی کسی است که فراوان دروغهای بزرگ میگوید،و"اثیم"از ماده "اثم"(بر وزن اسم)در اصل به معنی کاری است که انسان را از ثواب به تاخیر میاندازد و معمولا به معنی گناه به کار میرود،بنا بر این"اثیم"یعنی گنهکار.
و القائات او در مسیر فساد و تخریب است و مشتریان او دروغگویان گنهکارند، هیچیک از این امور بر قرآن و آورنده آن تطبیق نمیکند،و کمترین شباهتی با آن ندارد.
مردم آن محیط راه و رسم محمد ص را در صدق و امانت و صلاح شناخته بودند،محتوای قرآن نیز چیزی جز دعوت به توحید و حق و عدالت،و اصلاح در تمام زمینهها ندارد،بنا بر این شما چگونه آن را متهم به القائات شیطان میکنید.
منظور از" أَفّٰاکٍ أَثِیمٍ "همان کاهنانی بودند که با شیاطین ارتباط داشتند و شیاطین گاه از طریق استراق سمع سخنان حقی از فرشتگان میشنیدند،و با اباطیل فراوانی میآمیختند،و به کاهنان منتقل میساختند،آنها نیز دروغهایی بر آن نهاده و به مردم میگفتند و در کنار یک سخن راست،دهها دروغ میبافتند! مخصوصا بعد از نزول وحی و محروم گشتن،شیاطین از صعود به آسمانها و استراق سمع،آنچه را به کاهنان القاء میکردند،مشتی دروغ و اراجیف بود، با این حال چگونه میشد محتوای قرآن را با آن مقایسه کرد؟،و پیامبر امین راستگو را با مشتی کاهنان کذاب افاک سنجید؟! برای جمله" یُلْقُونَ السَّمْعَ "تفسیرهای گوناگونی کردهاند:
نخست اینکه ضمیری که در آن است به شیاطین بازمیگردد،و"سمع" به معنی مسموعات است،یعنی شیاطین،مسموعات خود را به دوستان خویش القا میکردند و اکثر آنها کاذبند(و دروغ فراوانی بر آن مینهند).
دیگر اینکه ضمیر آن،به دروغگویان گنهکاری بازمیگردد که گوش به سخنان شیاطین میدادند و یا آنچه را از شیاطین شنیده بودند به توده مردم القا میکردند.
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد (1).
*** در چهارمین آیه مورد بحث به پاسخ یکی دیگر از تهمتهای کفار به پیامبر اسلام ص که او را شاعر میخواندند میپردازد،زیرا همانگونه که در آیه 5 سوره انبیاء آمده است،گاه میگفتند: بَلْ هُوَ شٰاعِرٌ (او شاعر است)و حتی گاهی "شاعر مجنونش"میخواندند،چنان که در آیه 36 سوره صافات آمده: وَ یَقُولُونَ أَ إِنّٰا لَتٰارِکُوا آلِهَتِنٰا لِشٰاعِرٍ مَجْنُونٍ :"آنها میگویند آیا ما خدایان خود را به خاطر شاعر دیوانهای رها کنیم"؟! قرآن در آیه مورد بحث با بیانی بسیار منطقی میگوید:خط مشی پیامبر از خط شعرا جدا است،شعرا در عالم خیال و پندار حرکت میکنند و او در عالمی مملو از واقع بینی برای نظام بخشیدن به جهان انسانی.
شعراء غالبا طالب عیش و نوشند،و در بند زلف و خال یار(مخصوصا شاعرانی که در آن عصر و در محیط حجاز میزیستند چنان که از نمونه اشعارشان پیدا است).
به همین دلیل"شعرا کسانی هستند که گمراهان از آنها پیروی میکنند" ( وَ الشُّعَرٰاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغٰاوُونَ ).
*** سپس به دنبال آن این جمله را اضافه میکنند:"آیا ندیدی که آنها در هر وادی سرگردانند"؟!( أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وٰادٍ یَهِیمُونَ ) (2).
آنها غرق پندارها و تشبیهات شاعرانه خویشند،حتی هنگامی که قافیهها
1) 1) زیرا"یلقون"از ماده"القاء"در این موارد به معنی منتقل ساختن اخبار و مطالب است،همانگونه که در آیه 53 سوره حج آمده" لِیَجْعَلَ مٰا یُلْقِی الشَّیْطٰانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ و جمله" أَکْثَرُهُمْ کٰاذِبُونَ "نیز تناسب با کار شیاطین دارد،و گرنه آنها که"افاک و دروغگو"هستند همهشان کاذبند نه اکثرشان(دقت کنید).
2) 2) "یهیمون"از ماده هیام(بر وزن قیام)به معنی راه رفتن بدون هدف است!
آنها را به این سمت و آن سمت بکشاند،در هر وادی سرگردان میشوند.
آنها غالبا در بند منطق و استدلال نیستند،و اشعارشان از هیجاناتشان تراوش میکند،و این هیجانات و جهشهای خیالی هر زمان،آنان را به وادی دیگری سوق میدهد.
هنگامی که از کسی راضی و خشنود شوند او را با مدائح خود به اوج آسمانها میبرند،هر چند مستحق قعر زمین باشد،و از او فرشته زیبایی میسازند هر چند شیطان لعینی باشد! و هنگامی که از کسی برنجند چنان به هجو او میپردازند که گویی میخواهند به اسفل السافلینش بکشانند،هر چند موجودی آسمانی و پاک باشد.
آیا محتوای حساب شده قرآن با زمینههای فکری شاعران،مخصوصا با شاعران آن محیط که کاری جز وصف شراب و جمال معشوق و خط یار و مدح قبیلههای مورد نظر و ذم و هجو دشمنان نداشتند،هیچ شباهتی دارد.
*** بعلاوه شاعران معمولا مردان بزمند نه جنگاوران رزم،اهل سخنند نه عمل،لذا در آیه بعد اضافه میکند:"آیا نمیبینی که آنها سخنانی میگویند که عمل نمیکنند"( وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ مٰا لاٰ یَفْعَلُونَ ).
اما پیامبر اسلام ص سر تا پا عمل است،و حتی دشمنان او وی را به عزم راسخ و استقامت عجیبش و اهمیت دادن به جنبههای عملی مسائل میستایند شاعر کجا و پیامبر اسلام کجا؟ از جمع بندی بیانات فوق چنین استفاده میشود که قرآن سه نشانه برای این گروه از شعراء بیان کرده است:
نخست اینکه پیروان آنها گروه گمراهانند،و با الگوهای پنداری و خیالی از واقعیتها میگریزند.
دیگر آنکه آنها مردمی بی هدفند و خط فکری آنها به زودی دگرگون میشود،و تحت تاثیر هیجانها به آسانی تغییر میپذیرند.
سوم اینکه آنها سخنانی میگویند که به آن عمل نمیکنند،حتی در آنجا که واقعیتی را بیان میدارند خود مرد عمل نیستند.
اما هیچیک از این اوصاف سهگانه بر پیامبر اسلام ص تطبیق نمیکند،او درست نقطه مقابل این حرفها است.
*** ولی از آنجا که در میان شاعران افراد پاک و هدفداری پیدا میشوند که اهل عمل و حقیقتند،و دعوت کننده به راستی و پاکی(هر چند از این قماش شاعران در آن محیط کمتر یافت میشد)قرآن برای اینکه حق این هنرمندان با ایمان و تلاشگران صادق،ضایع نگردد،با یک استثناء صف آنها را از دیگران جدا کرده،میگوید:"مگر کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند" ( إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ).
شاعرانی که هدف آنها تنها شعر نیست،بلکه در شعر،هدفهای الهی انسانی میجویند،شاعرانی که غرق در اشعار نمیشوند و غافل از خدا،بلکه"خدا را بسیار یاد میکنند"و اشعارشان مردم را به یاد خدا وا میدارد( وَ ذَکَرُوا اللّٰهَ کَثِیراً ).
"و به هنگامی که مورد ستم قرار میگیرند،از این ذوق خویش،برای دفاع از خویشتن و مؤمنان به پا میخیزند"( وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا ).
و اگر به هجو و ذم گروهی با اشعارشان میپردازند،به خاطر این است که از حق در برابر حمله و هجوم شعری آنان دفاع میکنند.
و به این ترتیب چهار صفت برای این شاعران با هدف بیان کرده:"ایمان"،"عمل صالح""بسیار به یاد خدا بودن"و"در برابر ستمها بپا خواستن و از نیروی شعر برای دفع آن کمک گرفتن"است.
و از آنجا که بیشتر آیات این سوره دلداری به پیامبر ص و مؤمنان اندک آن روز در برابر انبوه دشمنان است،و نیز از آنجا که بسیاری از آیات این سوره در مقام دفاع از پیامبر ص در برابر تهمتهای ناروا نازل شده،سوره را با یک جمله پر معنی تهدید آمیز به این دشمنان لجوج پایان داده،میگوید:
"به زودی آنها که ستم کردند میدانند که بازگشتشان به کجا است و سرنوشتشان چگونه است"؟!( وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ ).
گرچه بعضی از مفسران،خواستهاند این بازگشت و سرنوشت را منحصرا همان آتش دوزخ،معرفی کنند،ولی هیچگونه دلیلی برای محدود ساختن آن نداریم،بلکه ممکن است شکستهای پی در پی که در جنگهای بدر و مانند آن دامن آنها را گرفت و ضعف و ذلتی که سرانجام در این دنیا نصیبشان شد علاوه بر شکست آخرت در مفهوم این تهدید جمع باشد.
چنان که گفتیم از آیات مختلف قرآن استفاده میشود که یکی از تهمتهای رایج که به پیامبر اسلام ص میبستند،شعر و شاعری بود و آیات فوق نیز پاسخی بود به چنین اتهامی.
آنها به خوبی میدانستند که قرآن کمترین شباهت به شعر ندارد،نه از نظر ظاهر یعنی نظم و وزن و قافیه شعری،و نه از نظر محتوا،تشبیهات و تخیلات و تغزلات شاعرانه.
ولی آنها چون جاذبه فوق العاده قرآن را در افکار مردم میدیدند،و آهنگ دلنشین آن را در درون جان خویش احساس میکردند،برای پرده افکندن بر این
نور الهی گاه آن را سحر مینامیدند،چرا که نفوذ مرموز در افکار داشت،و گاه شعر میخواندند،چرا که دلها را تکان میداد و به همراه خود میبرد! آنها در حقیقت میخواستند مذمت کنند،اما با این سخن مدح میکردند و این گفتارشان سند زندهای بود بر نفوذ خارق العاده قرآن در افکار و دلها.
قرآن درباره پیامبر اسلام ص میفرماید: وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ الشِّعْرَ وَ مٰا یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ لِیُنْذِرَ مَنْ کٰانَ حَیًّا :"ما شعر به او نیاموختیم و شعر و شاعری شایسته او نیست،بلکه این ذکر و بیداری است و قرآنی است آشکار تا افرادی که روح حیات در کالبدشان است انذار کند"(یس-69).
بدون شک ذوق شعر،و هنر شاعری مانند همه سرمایههای وجودی انسان در صورتی ارزشمند است که در یک مسیر صحیح به کار افتد و از آن بهرهگیری مثبت و سازنده شود،اما اگر به عنوان یک وسیله مخرب برای ویران کردن بنیان اعتقاد و اخلاق جامعه و تشویق به فساد و بی بند و باری مورد استفاده واقع شود، و یا انسانها را به پوچی و بیهودگی و خیالپروری سوق دهد،یا تنها یک سرگرمی بی محتوی تلقی گردد،بی ارزش و حتی زیانبار است.
و با این جمله پاسخ این سؤال روشن میشود که بالآخره از آیات فوق چنین میفهمیم که شاعر بودن خوبست یا بد؟زشت است یا زیبا؟و اسلام با شعر موافق است یا مخالف؟.
پاسخ این سخن آن است که ارزیابی اسلام در این زمینه روی"هدفها" و"جهتگیریها"و"نتیجهها"است،به گفته امیر مؤمنان علی ع هنگامی که گروهی از یارانش در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان به هنگام افطار،سخن به شعر و شاعران کشیدند،آنها را مخاطب ساخته فرمود:
اعلموا ان ملاک امرکم
الدین،و عصمتکم التقوی،و زینتکم الادب،و حصون اعراضکم الحلم:
"بدانید ملاک کار شما دین است،و مایه حفظ شما تقوی است،زینت شما ادب و دژهای محکم آبروی شما،حلم و بردباری است" (1).
اشاره به اینکه شعر وسیلهای است و معیار ارزیابی آن هدفی است که شعر در راه آن به کار گرفته میشود.
اما متاسفانه در طول تاریخ ادبیات اقوام و ملل جهان،از شعر سوء استفاده فراوان شده است،و این ذوق لطیف الهی در محیطهای آلوده آن چنان به ننگ کشیده شده است که گاه از مؤثرترین عوامل فساد و تخریب بوده است،مخصوصا در عصر جاهلیت که دوران انحطاط فکری و اخلاقی قوم عرب بود،"شعر"و"شراب" و"غارت"همواره در کنار هم قرار داشتند! ولی چه کسی میتواند این حقیقت را انکار کند که اشعار سازنده و هدفدار در طول تاریخ حماسههای فراوان آفریده است،و گاه قوم و ملتی را در برابر دشمنان خونخوار و ستمگر آن چنان بسیج کرده که بیپروا از همه چیز بر صف دشمن زده و قلب او را شکافتهاند.
در دورانی که شاهد و ناظر بارور شدن انقلاب اسلامی بودیم با چشم خود دیدیم که اشعار موزون و شعارهایی که در قالب شعر ریخته میشد چه شور و هیجان و جنبشی میآفرید و چگونه خونها را در رگها به جوش میآورد،و صفوف انسانها را به خروش وامیداشت،و چگونه این اشعار کوتاه و ساده،اما حماسی و هیجانانگیز لرزه بر اندام دشمن میانداخت،و پایههای کاخشان را متزلزل میساخت.
و نیز چه کسی میتواند انکار کند که گاه یک شعر اخلاقی آن چنان در اعماق جان انسان نفوذ میکند که یک کتاب بزرگ و پر محتوا کار آن را انجام نمیدهد.
آری همانگونه که در حدیث معروف از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده:
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 20 ص 461.
ان من الشعر لحکمة،و ان من البیان لسحرا: "بعضی از اشعار،حکمت است، و پارهای از سخنان،سحر" (1)!گاهی اشعار غوغا به پا میکند.
گاه کلمات موزون شاعرانه،برندگی شمشیر،و نفوذ تیر را در قلب دشمن دارد،چنان که در حدیثی از پیامبر اسلام ص میخوانیم در مورد چنین اشعاری فرمود:
و الذی نفس محمد بیده فکانما تنضهونهم بالنیل!: "به آن کسی که جان محمد ص در دست قدرت او است،با این اشعار گویی تیرهایی به سوی آنها پرتاب میکنید"! (2).
این سخن را آنجا فرمود:که دشمن با اشعار هجوآمیزش برای تضعیف روحیه مسلمانان تلاش میکرد،پیامبر ص دستور داد که در مذمت آنان و تقویت روحیه مؤمنین،شعر بسرایند.
و در مورد یکی از شعرای مدافع اسلام فرمود:
اهجهم فان جبرئیل معک!:
"آنها را هجو کن که جبرئیل با تو است" (3).
مخصوصا هنگامی که"کعب بن مالک"شاعر با ایمانی که در تقویت اسلام شعر میسرود از پیامبر ص پرسید یا رسول اللّٰه درباره شعر،این آیات مذمت آمیز نازل شده،چه کنم؟فرمود:
ان المؤمن یجاهد بنفسه و سیفه و لسانه:
"مؤمن با جان و شمشیر و زبانش در راه خدا جهاد میکند" (4).
از ائمه اهل بیت ع نیز توصیف فراوانی درباره اشعار و شعرای با هدف، و دعا در حق آنان،و جایزه فراوان به آنها،رسیده است که اگر بخواهیم به نقل
آنها بپردازیم سخن به درازا میکشد.
ولی افسوس که در طول تاریخ،گروهی این هنر بزرگ و ذوق لطیف ملکوتی را که از زیباترین مظاهر آفرینش است آلوده کردهاند،و از اوج آسمان به حضیض مادیگری سقوطش دادند،آن قدر دروغ گفتند که ضرب المثل معروف "احسنه اکذبه"(بهترین شعر دروغترین آن است)به وجود آمد.
گاه آن را در خدمت ظالمان و جباران درآوردند و به خاطر صله ناچیزی آن چنان تملق و چاپلوسی کردند که نه کرسی فلک را اندیشه آنان به زیر پای نهاد،"تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند"! و گاه در وصف عیش و شراب و رسوایی و ننگ آن قدر پیش رفتند که قلم از ذکر آن شرم دارد.
گاه آتش جنگهایی با اشعار خود برافروختند،و انسانها را برای غارت و کشتار به جان هم انداختند و صفحه زمین را از خون بی گناهان رنگین ساختند.
ولی در مقابل،شعرای با ایمان و پر همتی بودند که باج به فلک نمیدادند،و این قریحه ملکوتی را در طریق آزادگی انسانها و پاکی و تقوا،و مبارزه با دزدان و غارتگران و جباران به کار گرفتند و به اوج افتخار رسیدند.
گاهی در دفاع از حق،اشعاری گفتند که با هر بیتی،بیتی در جنت برای خود خریدند (1)و گاه در دورانهای خفقان باری که حکام بیدادگر همچون"بنی امیه" و"بنی عباس"،نفسها را در سینهها حبس کرده بودند با گفتن قصیدهای همچون قصیده"مدارس آیات"قلبها را جلا دادند،و پردههای دروغ و تزویر را کنار
1) 1) از امام صادق(ع)نقل شده که فرمود: من قال فینا بیت شعر بنی اللّٰه له بیتا فی الجنة: "هر کسی درباره ما بیت شعری بگوید خدا خانهای در بهشت برای او بنا میکند"(الغدیر ج 2 ص 3).
زدند،گویی روح القدس این اشعار را بر زبان آنها جاری میساخت (1).
و گاه برای ایجاد حرکت در تودههای رنجدیده که احساس حقارت میکردند اشعاری میسرودند و شور و حماسه و هیجان میآفریدند.
و قرآن درباره اینها میگوید: إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ ذَکَرُوا اللّٰهَ کَثِیراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا .
جالب اینکه این گروه از شاعران،گاهی چنان آثار جاودانهای از خود به یادگار گذاشتند که پیشوایان بزرگ اسلام،طبق بعضی از روایات،مردم را به حفظ اشعار آنها توصیه میفرمودند،چنان که درباره اشعار"عبدی" از"امام صادق" ع نقل شده که فرمود:
یا معشر الشیعة علموا اولادکم شعر العبدی،فانه علی دین اللّٰه: "به فرزندان خود،اشعار عبدی را بیاموزید که او بر دین خدا است" (2).
این بحث را با یکی از اشعار معروف عبدی که در زمینه خلافت و جانشینی پیامبر اسلام ص سروده پایان میدهیم: و قالوا رسول اللّٰه ما اختار بعده اماما و لکنا لأنفسنا اخترنا! اقمنا اماما ان اقام علی الهدی اطعنا،و ان ضل الهدایة قومنا! فقلنا اذا انتم امام امامکم بحمد من الرحمن تهتم و لا تهمنا و لکننا اخترنا الذی اختار ربنا لنا یوم خم ما اعتدینا و لا حلنا! و نحن علی نور من اللّٰه واضح فیا رب زدنا منک نورا و ثبتنا! :"آنها گفتند رسول خدا ص برای بعد از خود کسی را به عنوان امام انتخاب نکرده است ولی ما خود انتخاب میکنیم.
ما امامی برمیگزینیم اگر بر طریق هدایت بود اطاعتش میکنیم،و اگر از طریق گمراهی رفت او را صاف میکنیم!(و یا کنار میگذاریم).
ما به آنها گفتیم در این صورت شما امام خود هستید،شما سرگردان شدید و ما سرگردان نیستیم.
ولی ما همان را برگزیدیم که پروردگار ما برای ما روز غدیر خم برگزیده و از آن کمترین انحراف و عدولی نخواهیم داشت.
ما بر نور واضح الهی هستیم،پروردگارا بر نورانیت ما بیفزا و ما را ثابت قدم بدار" (1).
در آیات فوق خواندیم که یکی از ویژگیهای شاعران با هدف این است که خدا را بسیار یاد میکنند.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:مراد از
"ذکر کثیر" تسبیح فاطمه زهرا(سلام اللّٰه علیها)است(که مشتمل بر تکبیر و حمد و تسبیح است).
و در حدیث دیگری از همان امام ع میخوانیم که فرمود:"یکی از سختترین و مهمترین اموری که خدا بر خلق،فرض کرده است،ذکر کثیر خدا است، سپس فرمود:منظورم این نیست که
"سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر" بگویند،اگر چه این هم جزئی از آن است،و لکن:
ذکر اللّٰه عند ما احل و حرم،فان کان طاعة عمل بها،و ان کان معصیة ترکها: "منظور یاد کردن خدا است به هنگامی که انسان با حلال و حرام مواجه میشود،اگر اطاعت خدا باشد آن را انجام دهد و اگر معصیت باشد ترک گوید" (2).
پروردگارا!قلب ما را از یاد خودت سرشار کن تا در هر جریانی آنچه رضای تو است برگزینیم و از آنچه موجب خشم و غضب تو است چشم بپوشیم.
خداوندا:زبان ما را گویا،قلم ما را توانا،و قلب ما را پر اخلاص گردان، تا همه را در راه تو،و برای رضای تو به کار گیریم-آمین رب العالمین.
پایان سوره شعراء دهم رجب 1403 هجری قمری سالروز تولد حضرت امام جواد(ع) اردیبهشت 1362 هجری شمسی
محتوای سوره نمل
این سوره-چنان که گفتیم-در مکه نازل شده،و معروف این است بعد از سوره شعراء بوده است.
محتوای این سوره از نظر کلی همان محتوای سورههای مکی است،از نظر اعتقادی بیشتر روی مبدء و معاد تکیه میکند،و از قرآن و وحی و نشانههای خدا در عالم آفرینش و چگونگی معاد و رستاخیز،سخن میگوید و از نظر مسائل عملی و اخلاقی،بخش قابل ملاحظهای از سرگذشت پنج پیامبر بزرگ الهی،و مبارزات آنها با اقوام منحرف بحث میکند،تا هم دلداری و تسلی خاطر برای مؤمنانی باشد که مخصوصا در آن روز در مکه در اقلیت شدید قرار داشتند،و هم هشداری باشد برای مشرکان لجوج و بیدادگر که سرانجام کار خویش را در صفحه تاریخ طاغیان گذشته ببینند،شاید بیدار شوند و به خود آیند.
یکی از امتیازات این سوره بیان بخش مهمی از داستان"سلیمان"و"ملکه سبأ"و چگونگی ایمان آوردن او به توحید،و سخن گفتن پرندگانی،همچون هدهد،و حشراتی همچون مورچه،با سلیمان است.
این سوره به خاطر همین معنی،سوره"نمل"(مورچه)نامیده شده، و عجب اینکه در بعضی از روایات به نام سوره سلیمان آمده است،(گاه سوره سلیمان و گاه مورچه!)و چنان که خواهیم دید این نامگذاریها بسیار حساب شده است،این نامگذاریها که از تعلیمات پیامبر ص سرچشمه میگرفته،گاهی بیانگر واقعیات مهمی است که در شرایط عادی،مردم از آن غافلند.
ضمنا این سوره از علم بی پایان پروردگار،و نظارت او بر همه چیز در عالم هستی،و حاکمیت او در میان بندگان که توجه به آن،اثر تربیتی فوق العادهای در انسان دارد سخن میگوید.
این سوره با"بشارت"شروع میشود،و با"تهدید"پایان مییابد،بشارتی که قرآن برای مؤمنان آورده،و تهدید به اینکه خداوند از اعمال شما بندگان غافل نیست.
فضیلت سوره نمل
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص چنین آمده است: من قرء طس سلیمان کان له من الاجر عشر حسنات،بعدد من صدق سلیمان،و کذب به، و هود و شعیب و صالح و ابراهیم و یخرج من قبره و هو ینادی لا اله الا اللّٰه: "هر کس سوره طس سلیمان(سوره نمل)را بخواند خداوند به تعداد کسانی که سلیمان را تصدیق و یا تکذیب کردند،و همچنین هود و شعیب و صالح و ابراهیم را،ده حسنه به او میدهد،و به هنگام رستاخیز که از قبرش بیرون میآید،ندای لا اله الا اللّٰه سر میدهد" 1. هر چند در این سوره،سخن از موسی و سلیمان و داود و صالح و لوط است و سخنی از هود و شعیب و ابراهیم به میان نیامده،ولی از این جهت که همه انبیاء از نظر دعوت یکسانند،این تعبیر جای تعجب نیست. در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:هر کس طواسین ثلاث (سوره شعراء و نمل و قصص که همه با طس شروع شدهاند)را در شب جمعه بخواند از اولیاء اللّٰه خواهد بود،و در جوار او و سایه لطف و حمایتش قرار میگیرد" 2. ***
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>طس تِلْکَ آیٰاتُ اَلْقُرْآنِ وَ کِتٰابٍ مُبِینٍ (1) هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ (2) اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ (3) إِنَّ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنّٰا لَهُمْ أَعْمٰالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ (4) أُوْلٰئِکَ اَلَّذِینَ لَهُمْ سُوءُ اَلْعَذٰابِ وَ هُمْ فِی اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْأَخْسَرُونَ (5) وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی اَلْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (6)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-طس،این آیات قرآن،و کتاب مبین است.
2-وسیله هدایت و بشارت برای مؤمنان است.
3-همان کسانی که نماز را بر پا میدارند و زکات را ادا میکنند و به آخرت یقین دارند.
4-کسانی که ایمان به آخرت ندارند اعمال(سوء)آنها را برای آنان زینت میدهیم به طوری که آنها سرگردان میشوند.
5-آنها کسانی هستند که عذاب بد(و دردناک)برای آنها است و آنها در آخرت زیانکارترین مردمند.
6-و بطور مسلم این قرآن از سوی حکیم و دانایی بر تو القا میشود.
قرآن از سوی حکیم دانایی است
باز در آغاز این سوره به"حروف مقطعه"قرآن برخورد میکنیم،و با توجه به اینکه بلافاصله بعد از آن از عظمت قرآن سخن میگوید به نظر میرسد که یکی از اسرار آن این باشد که این کتاب بزرگ و آیات مبین از حروف ساده الفباء تشکیل یافته،و زیبنده ستایش آن آفریدگاری است که چنین اثر بدیعی را از چنان مواد سادهای به وجود آورده،و ما در این زمینه بحثهای مشروحی در آغاز سوره بقره و آل عمران و اعراف داشتهایم،(به جلد اول و دوم و ششم تفسیر نمونه مراجعه کنید).
سپس میافزاید:"این آیات قرآن و کتاب مبین است"( تِلْکَ آیٰاتُ الْقُرْآنِ وَ کِتٰابٍ مُبِینٍ ).
اشاره به دور(با لفظ"تلک")برای بیان عظمت این آیات آسمانی است و تعبیر به"مبین"تاکیدی است بر اینکه قرآن،هم آشکار است و هم آشکار
کننده حقایق (1).
گرچه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که تعبیر به"قرآن"و"کتاب مبین"اشاره به دو معنی جداگانه باشد،و دومی"لوح محفوظ"را بیان میکند ولی ظاهر آیه نشان میدهد که هر دو بیان یک واقعیت است،یکی در لباس الفاظ و تلاوت،و دیگری در لباس نوشتن و کتابت.
*** در دومین آیه مورد بحث،دو توصیف دیگر برای قرآن بیان شده:"قرآنی که مایه هدایت،و وسیله بشارت برای مؤمنان است"( هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ ).
*** "همان کسانی که نماز را بر پا میدارند و زکات را ادا میکنند و به آخرت یقین دارند( اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ ).
و به این ترتیب،هم اعتقاد آنها به مبدء و معاد محکم است،و هم پیوندشان با خدا و خلق،بنا بر این اوصاف فوق اشارهای به اعتقاد کامل و برنامه عملی جامع آنها است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر این گروه از مؤمنان،هم از نظر مبانی اعتقادی و هم عملی راه صاف را برگزیدهاند دیگر چه نیازی است که قرآن برای هدایت آنها بیاید.
ولی با توجه به اینکه هدایت دارای مراحل مختلف است که هر مرحلهای مقدمهای است برای بالاتر،و بالاتر،پاسخ این سؤال،روشن میشود.
بعلاوه تداوم هدایت خود مساله مهمی است و همان چیزی است که ما شب
1) 1) مبین از ماده ابانه است و به طوری که بعضی از مفسران(آلوسی در روح المعانی) گفتهاند این ماده گاهی به معنی فعل لازم و گاهی متعدی آمده،در صورت اول مفهوم کلمه مبین همان آشکار خواهد بود،و در صورت دوم آشکار کننده.
و روز در نمازهای خود با گفتن" اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ "از خدا میخواهیم که ما را در این مسیر ثابت دارد و تداوم بخشد که بی لطف او این تداوم ممکن نیست.
از این گذشته،استفاده از آیات قرآن و کتاب مبین،تنها برای کسانی میسر است که روح حقیقتطلبی و حق جویی در آنها باشد،هر چند هنوز به هدایت کامل نرسیده باشند،و اگر میبینیم در یک جا قرآن مایه هدایت"پرهیزگاران"معرفی شده(بقره آیه 2)و در جای دیگر مایه هدایت"مسلمین"(سوره نحل آیه 102) و در اینجا مایه هدایت"مؤمنین"،یک دلیلش همین است که لا اقل تا مرحلهای از تقوی و تسلیم و ایمان به واقعیتها در دل انسان نباشد به دنبال حق نمیرود،و از نور این کتاب مبین،بهره نمیگیرد که قابلیت محل نیز شرط است.
از همه اینها گذشته،"هدایت"و"بشارت"توأم با یکدیگر تنها برای مؤمنان است و دیگران را چنین بشارتی نیست.
و از اینجا روشن میشود که اگر در بعضی از آیات قرآن،هدایت به طور وسیع و گسترده برای عموم مردم شمرده است( هُدیً لِلنّٰاسِ )(بقره-185) منظور همه کسانی است که زمینه مساعدی برای پذیرش حق دارند،و گرنه لجوجان متعصب و سرسخت،کوردلانی هستند که اگر بجای یک خورشید هزاران آفتاب بر آنها بتابد،کمترین بهرهای از آن نمیگیرند.
*** سپس به بیان حال گروهی که در نقطه مقابل مؤمنان قرار دارند پرداخته و یکی از خطرناکترین حالاتشان را چنین بازگو میکند:"کسانی که ایمان به آخرت ندارند اعمال سوئشان را برای آنها زینت میدهیم و در طریق زندگی حیران و سرگردان میشوند"( إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنّٰا لَهُمْ أَعْمٰالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ ).
آلودگی در نظر آنها پاکی،زشتیها نزد آنها زیبا،پستیها افتخار،و بدبختیها و سیهروزیها سعادت و پیروزی محسوب میشود.
آری چنین است حال کسانی که در طریق غلط گام مینهند و بر آن ادامه میدهند،واضح است وقتی انسان کار زشت و نادرستی را انجام داد تدریجا قبح و زشتیش در نظر او کم میشود،و به آن عادت میکند،پس از مدتی که به آن خو گرفت،توجیهاتی برای آن میتراشد،کم کم به صورت زیبا و حتی به عنوان یک وظیفه در نظرش جلوه میکند،و چه بسیارند افراد جنایتکار و آلودهای که به راستی به اعمال خود افتخار میکنند و آن را نقطه مثبتی میشمرند.
این دگرگونی ارزشها،و بهم ریختن معیارها در نظر انسان،که نتیجهاش سرگردان شدن در بیراهههای زندگی است از بدترین حالاتی است که به یک انسان دست میدهد.
جالب اینکه در آیه مورد بحث و یکی دیگر از آیات قرآن(انعام-108) این"تزیین"به"خدا"نسبت داده شده است،در حالی که در هشت مورد به"شیطان"،و در ده مورد به صورت فعل مجهول(زین)آمده است،و اگر درست بیندیشیم همه بیانگر یک واقعیت است.
اما اینکه به خدا نسبت داده شده است به خاطر آنست که او"مسبب الاسباب" در عالم هستی است،و هر موجودی تاثیری دارد به خدا منتهی میشود،آری این خاصیت را خداوند در تکرار عمل قرار داده که انسان تدریجا به آن خو میگیرد،و حس تشخیص او دگرگون میشود،بی آنکه مسئولیت انسان از بین برود و یا برای خدا ایراد و نقصی باشد(دقت کنید).
و اگر به شیطان یا هوای نفس نسبت داده شود به خاطر این است که عامل نزدیک و بدون واسطه،آنها هستند.
و اگر گاه به صورت فعل مجهول آمده اشاره به این است که طبیعت عمل
چنین اقتضا میکند که بر اثر تکرار،ایجاد"حالت"و"ملکه"و"عشق"و علاقه میکند.
*** سپس به نتیجه"تزیین اعمال"پرداخته و سرانجام کار چنین کسانی را این گونه بیان میکند:"آنها کسانی هستند که عذابی بد و شدید و دردناک دارند" ( أُوْلٰئِکَ الَّذِینَ لَهُمْ سُوءُ الْعَذٰابِ ).
در دنیا سرگردان و مایوس و پریشان خواهند بود،و در آخرت گرفتار مجازاتی هولناک.
"و آنها در آخرت زیانکارترین مردمند"( وَ هُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ ).
دلیل بر اینکه آنها از همه زیانکارترند همان است که در"سوره کهف آیه 103"آمده است: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً :"بگو آیا زیانکارترین مردم را به شما معرفی کنم؟آنها هستند که تلاشها و کوششهایشان در زندگی دنیا نابود شده در عین حال گمان میکنند عمل نیک انجام میدهند"! چه زیانی از این بالاتر که انسان اعمال زشتش را زیبا ببیند و تمام نیروی خود را برای آن به کار گیرد به گمان اینکه کار مثبتی انجام میدهد،اما سرانجام ببیند جز بدبختی و سیهروزی ببار نیاورده است.
*** و در آخرین آیه مورد بحث به عنوان تکمیلی بر اشارات گذشته در زمینه عظمت محتوای قرآن،و مقدمهای برای داستانهای انبیاء که بلافاصله بعد از آن شروع میشود میفرماید:"بطور مسلم این قرآن از سوی حکیم و دانایی بر تو القا میشود"( وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ ).
گرچه"حکیم"و"علیم"هر دو اشاره به دانایی پروردگار است،ولی"حکمت"
معمولا جنبههای عملی را بیان میکند،و"علم"جنبههای نظری را،به تعبیر دیگر"علیم"از آگاهی بی پایان خدا خبر میدهد،و"حکیم"از نظر و حساب و هدفی که در ایجاد این عالم و نازل کردن قرآن به کار رفته است.
و چنین قرآنی که از ناحیه چنان پروردگاری نازل میشود،باید کتاب مبین و روشنگر باشد،و مایه هدایت و بشارت مؤمنان،و داستانهایش خالی از هر گونه خرافه و تحریف (1).
واقع نگری و ایمان
مساله مهم در زندگی انسان این است که واقعیات را آن چنان که هست درک کند،و در برابر آن موضعگیری صریح داشته باشد،پندارها،پیشداوریها، و تمایلات انحرافی،حب و بغضها،مانع از درک و دید واقعیات آن چنان که هست نگردد،و مهمترین تعریفی که برای فلسفه شده است همین است،"درک حقایق اشیاء آن چنان که هست".
به همین دلیل یکی از مهمترین تقاضاهایی که معصومین از خدا داشتند این بود اللهم ارنی الاشیاء کما هی:"خداوندا واقعیتها و موجودات را آن گونه که هست به من نشان ده"(تا ارزشها را به درستی بشناسم و حق آن را ادا کنم).
1) 1) "تلقی"مضارع مجهول از باب"تفعیل"است ثلاثی مجرد آن متعدی به یک مفعول میشود(لقی)و ثلاثی مزید آن متعدی به دو مفعول،در آیه مورد بحث خداوند فاعل است و القاء کننده قرآن،پیامبر مفعول اول،و قرآن مفعول ثانی،و در اینجا چون به صورت فعل مجهول آمده مفعول اول به جای فاعل نشسته،و مفعول دوم صریحا در کلام آمده است.
و این حالت بدون"ایمان"میسر نیست،چرا که هوا و هوسهای سرکش، و تمایلات نفسانی بزرگترین حجاب و سد این راه است،و رفع این حجاب جز در پرتو تقوی و کنترل هوای نفس،امکان پذیر نیست.
لذا در آیات فوق خواندیم:"کسانی که به آخرت ایمان ندارند،اعمال زشتشان را برای آنها زینت میدهیم،و سرگردان میشوند".
نمونه آشکار و عینی این معنی را در زندگی گروهی از دنیا پرستان زمان خود به روشنی میبینیم.
آنها به مسائلی افتخار میکنند،و جزء تمدنش میشمارند که در واقع چیزی جز ننگ و آلودگی و رسوایی نیست.
لجام گسیختگی و بی بند و باری را نشانه"آزادی".
برهنگی و آلودگی زنان را دلیل بر"تمدن".
مسابقه در تجمل پرستی را نشانه"شخصیت".
غرق شدن در انواع فساد را،مظهر"حریت".
آدم کشی و جنایت و ویرانگری را دلیل بر"قدرت".
خرابکاری و غصب سرمایههای دیگران را،"استعمار"(آبادسازی!).
به کار گرفتن وسائل ارتباط جمعی را در مسیر زنندهترین برنامههای ضد اخلاقی دلیل بر"احترام به خواست انسانها".
زیر پا گذاردن حقوق محرومان را،نشانه"احترام به حقوق بشر"! اسارت در چنگال اعتیادها،هوسها،ننگها و رسواییها را،"شکلی از آزادی" تقلب و تزویر و بدست آوردن اموال و ثروت از هر طریقی که باشد دلیل بر "استعداد و لیاقت"! رعایت اصول عدل و داد و احترام به حق دیگران نشانه"بیعرضگی و عدم لیاقت".
دروغ و پیمانشکنی دو رویی و تزویر را نشان"سیاست".
خلاصه اعمال سوء و ننگینشان آن چنان در نظرشان زینت داده شده است که نه تنها از آن احساس شرم نمیکنند بلکه به آن افتخار و مباهات نیز میکنند، و پیدا است چهره چنین جهانی چگونه خواهد بود،و راهی را که به سوی آن میرود کدام سو است؟! ***
إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نٰاراً سَآتِیکُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهٰابٍ قَبَسٍ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (7) فَلَمّٰا جٰاءَهٰا نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِی اَلنّٰارِ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (8) یٰا مُوسیٰ إِنَّهُ أَنَا اَللّٰهُ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (9) وَ أَلْقِ عَصٰاکَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ کَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یٰا مُوسیٰ لاٰ تَخَفْ إِنِّی لاٰ یَخٰافُ لَدَیَّ اَلْمُرْسَلُونَ (10) إِلاّٰ مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ (11) وَ أَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ فِی تِسْعِ آیٰاتٍ إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ (12) فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ آیٰاتُنٰا مُبْصِرَةً قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ (13) وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اِسْتَیْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِینَ (14)
7-به خاطر بیاور هنگامی را که موسی به خانواده خود گفت:من آتشی از دور دیدم (همین جا توقف کنید)من به زودی خبری برای شما میآورم یا شعله آتشی تا گرم شوید.
8-هنگامی که نزد آتش آمد ندایی برخاست که مبارک باد آن کس که در آتش است و کسی که در اطراف آن است!،و منزه است خداوندی که پروردگار جهانیان است.
9-ای موسی!من خداوند عزیز و حکیم.
10-و عصایت را بیفکن،هنگامی که آن را مشاهده کرد دید(با سرعت)همچون مارهای کوچک به هر سو میدود(ترسید و)به عقب برگشت و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد،ای موسی!نترس،که رسولان در نزد من نمیترسند.
11-مگر کسی که ستم کند،سپس بدی را به نیک تبدیل نماید که(توبه او را میپذیرم و) من غفور و رحیمم.
12-و دستت را در گریبانت داخل کن هنگامی که خارج میشود نورانی و درخشنده است بی آنکه عیبی در آن وجود داشته باشد،این در زمره معجزات نهگانهای است که تو با آنها به سوی فرعون و قومش فرستاده میشوی که آنها قومی فاسق و طغیانگرند.
13-و هنگامی که آیات روشنی بخش ما به سراغ آنها آمد،گفتند،این سحری است آشکار.
14-و آن را از روی ظلم و سرکشی انکار کردند در حالی که در دل به آن یقین داشتند.
موسی اینجا به امید قبسی میآید!
چنان که گفتیم در این سوره،بعد از بیان اهمیت قرآن،گوشهای از سرگذشت پنج تن از پیامبران بزرگ و قوم آنها به میان آمده است،و وعده پیروزی مؤمنان
و مجازات کافران در آنها به روشنی بازگو شده.
نخست از پیامبر اولوا العزم موسی ع شروع میکند و مستقیما به سراغ حساسترین لحظات زندگانی او،یعنی لحظهای که نخستین جرقه وحی در دل او درخشید،و با پیام و سخن الهی آشنا شد،میرود،و میگوید:"به خاطر بیاور هنگامی را که موسی به خانواده خود گفت:"من آتشی از دور دیدم"!( إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نٰاراً ) (1).
"همین جا توقف کنید،من به زودی خبری برای شما میآورم و یا شعلهای از آتش،تا گرم شوید"( سَآتِیکُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهٰابٍ قَبَسٍ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ ) (2).
و این در همین شبی بود که موسی با همسرش دختر شعیب در طریق مصر در بیابانی تاریک و ظلمانی گرفتار آمد،راه را گم کرد،و باد و طوفان وزیدن گرفت،و در همین حال درد وضع حمل به همسرش دست داد،موسی احساس نیاز شدیدی به افروختن آتش و استفاده از گرمای آن میکرد،ولی در آن بیابان چیزی پیدا نبود.
همین که شعله آتشی را از دور دید خوشحال شد،و آن را دلیل بر وجود
1) 1) "آنست"از ماده"ایناس"به معنی مشاهده کردن و دیدنی که توأم با یک نوع آرامش باشد،و اینکه به انسان گفته میشود به خاطر همین معنی است.
2) 2) "شهاب"به معنی نوری است که همچون یک عمود از آتش میدرخشد و هر نوری که امتدادی همچون عمود دارد شهاب نامیده میشود،و در اصل به همان سنگهای سرگردان آسمانی گفته میشود که به هنگام برخورد به هوای فشرده اطراف زمین بر اثر سرعت سرسامآورش مشتعل میگردد،و یک خط عمودی از آتش در هوا ترسیم میکند. "قبس"(بر وزن قفس)به معنی شعلهای از آتش است که از مجموعهای جدا میشود. "تصطلون"از ماده"اصطلاء"به معنی گرم شدن با آتش است.
انسان یا انسانهایی گرفت،و گفت میروم،یا برای شما خبری میآورم و یا شعله آتشی که با آن گرم شوید.
قابل توجه اینکه:موسی میگوید:من برای"شما"خبری میآورم یا شعله آتشی(ضمیر شما به صورت جمع است)این تعبیر ممکن است به خاطر این بوده که علاوه بر همسرش فرزند یا فرزندانی نیز با او همراه بوده است،چرا که ده سال از ازدواج او در مدین گذشته،و یا به این جهت که در بیابان وحشتناک این تعبیر آرامش بیشتری به مخاطب میدهد.
*** موسی خانوادهاش را در همانجا گذاشت و از آن سو که آتش دیده بود حرکت کرد"هنگامی که نزد آتش رسید،ندایی برخاست که مبارکباد آن کس که در آتش است،و کسی که در اطراف آن است،و منزه است خداوندی که پروردگار عالمیان است"( فَلَمّٰا جٰاءَهٰا نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِی النّٰارِ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ سُبْحٰانَ اللّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
در اینکه منظور از"کسی که در آتش است"و"کسی که در اطراف آن" کیست؟مفسران احتمالات گوناگونی بیان کردهاند،آنچه نزدیکتر به نظر میرسد این است که منظور از کسی که در آتش است موسی ع بوده که به آن شعله آتش که از میان درخت سبز نمایان شده بوده،آن قدر نزدیک گردیده که گویی در درون آن قرار داشت،و منظور از کسی که اطراف آن قرار دارد فرشتگان مقرب پروردگار است که در آن لحظه خاص،آن سرزمین مقدس را احاطه کرده بودند.
و یا اینکه به عکس منظور از کسانی که در آتشند فرشتگان الهی میباشند و کسی که در گرد آن قرار دارد موسی ع.
به هر حال در پارهای از روایات آمده است که وقتی موسی ع به نزدیکی آتش رسید ایستاد و خوب دقت کرد،دید از درون شاخه سبزی شعله آتش میدرخشد
شعله لحظه به لحظه پرفروغتر و درخت سبزتر و زیباتر میگردد،نه حرارت آتش درخت را میسوزاند،و نه رطوبت درخت شعله آتش را خاموش میکند!تعجب کرد،با شاخه کوچکی که در دست داشت،خم شد تا کمی از آن بگیرد،آتش به سوی او آمد،او وحشت کرد و عقب رفت،گاه او به سوی آتش میآمد و گاه آتش به سوی او،که ناگهان ندایی برخاست و بشارت وحی به او داده شد.
منظور این است آن قدر موسی به آتش نزدیک شد که با جمله" مَنْ فِی النّٰارِ " تناسب پیدا کرد.
تفسیر سومی که برای این جمله گفتهاند این است که منظور از" مَنْ فِی النّٰارِ "نور خدا است که در شعله آتش خودنمایی میکرد،و منظور از"من حولها"موسی است که نزدیکی آن قرار داشت،ولی در هر صورت برای اینکه توهمی در مورد"جسمیت"خداوند در اینجا پیدا نشود،در آخر آیه جمله" سُبْحٰانَ اللّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ "آمده که منزه بودن خدا را از هر گونه عیب و نقص و جسمیت و عوارض جسم،روشن میسازد.
*** بار دیگر ندایی برخاست و موسی را مخاطب ساخته گفت:"ای موسی من خداوند عزیز و حکیمم"( یٰا مُوسیٰ إِنَّهُ أَنَا اللّٰهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
این جمله برای این بود که هر گونه شک و تردید از موسی،بر طرف شود، و بداند که این خداوند عالمیان است که با او سخن میگوید نه شعله آتش یا درخت.، خداوندی که"شکست ناپذیر"و "صاحب حکمت و تدبیر"است.
این تعبیر در حقیقت مقدمهای است برای بیان معجزهای که در آیه بعد میآید،چرا که اعجاز از این دو صفت پروردگار سرچشمه میگیرد،"قدرت" و"حکمت"او،ولی قبل از آنکه به آیه بعد برسیم این سؤال در اینجا مطرح است که موسی از کجا یقین پیدا کرد که این ندا،ندای الهی است و نه غیر آن.
در پاسخ این سؤال میتوان گفت که توأم بودن این صدا با یک اعجاز روشن یعنی درخشیدن آتش از درون شاخه درخت سبز،گواه زندهای بود که این یک امر الهی است.
بعلاوه چنان که در آیه بعد خواهیم دید،به دنبال این ندا دستوری به موسی داده شد که معجزه عصا و ید بیضاء را در برداشت،و این دو گواه صادق دیگر بر واقعیت این ندا بود.
از همه اینها گذشته قاعدتا ندای الهی ویژگی و خصوصیتی دارد که آن را از هر ندای دیگر ممتاز میکند و به هنگامی که انسان آن را میشنود چنان در قلب و جانش اثر میگذارد که هیچگونه شک و تردیدی در اینکه این ندا، از سوی خداوند است باقی نمیماند.
*** از آنجا که ماموریت رسالت آن هم در برابر ظالم و جباری همچون فرعون نیاز به قدرت و قوت ظاهری و باطنی و سند حقانیت محکم دارد،در اینجا به موسی ع دستور داده شد"عصایت را بیفکن"( وَ أَلْقِ عَصٰاکَ ).
موسی عصای خود را افکند،ناگاه تبدیل به مار عظیمی شد"هنگامی که موسی نظر به آن افکند،دید با سرعت همچون مارهای کوچک به هر سو میدود و حرکت میکند،ترسید و به عقب برگشت و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد"( فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ کَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ ) (1).
این احتمال نیز وجود دارد که عصا در آغاز کار تبدیل به مار کوچکی شد و در مراحل بعد تبدیل به اژدهایی عظیم!
1) 1) بعضی از مفسران معتقدند که"جان"از همان"جن"به معنی موجود ناپیدا است،زیرا مارهای کوچک و باریک غالبا به صورت مخفیانه و ناپیدا در لابلای علفها و شیارهای باریک زمین حرکت میکنند و خود را مخفی میدارند.
در اینجا بار دیگر به موسی خطاب شد"ای موسی نترس که رسولان در نزد من ترس و وحشتی ندارند"( یٰا مُوسیٰ لاٰ تَخَفْ إِنِّی لاٰ یَخٰافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ ).
اینجا مقام قرب است،و حریم امن پروردگار قادر متعال،اینجا جایی نیست که ترس و وحشتی وجود داشته باشد،یعنی ای موسی تو در حضور پروردگار بزرگ هستی،و حضور او ملازم با امنیت مطلق است!.
نظیر این تعبیر را در سوره قصص آیه 31 نیز میخوانیم: یٰا مُوسیٰ أَقْبِلْ وَ لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ: "ای موسی نترس و برگرد که تو در امنیتی".
*** اما در آیه بعد استثنایی برای جمله إِنِّی لاٰ یَخٰافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ بیان کرده میگوید:"مگر کسانی که ستم کردهاند و سپس در مقام توبه و جبران برآیند و بدی را تبدیل به نیکی کنند که من غفور و رحیمم"،توبه آنها را پذیرا میشوم و به آنان نیز امنیت میبخشم( إِلاّٰ مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
در اینکه این استثناء چگونه با جمله قبل ارتباط دارد دو نظر متفاوت از سوی مفسران ابراز شده است.
نخست اینکه در ذیل آیه گذشته محذوفی وجود دارد و آن اینکه:غیر پیامبران در امان نیستند،سپس استثناء کرده میگوید:مگر کسانی که بعد از ظلم و گناه توبه و اصلاح کنند که آنها نیز مشمول امنیت الهی هستند.
دیگر اینکه استثناء از خود جمله مزبور باشد و ظلم اشاره به ترک اولایی که گاهی از پیامبران سرمیزند و با مقام عصمت منافات ندارد،یعنی اگر پیامبران ترک اولایی انجام دهند،آنها نیز در امنیت نیستند،و خداوند بر آنها سخت میگیرد همانگونه که درباره"آدم"و"یونس"در آیات قرآن آمده است.
مگر آن دسته از پیامبران که به زودی متوجه ترک اولای خویش شوند،
و به دامان پر مهر پروردگار درآیند و با اعمال صالح و حسنات خود آن را جبران کنند،چنان که در مورد موسی در داستان کشتن آن مرد قبطی آمده است که موسی به ترک اولای خود اعتراف کرد و عرض نمود: رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی :
"پروردگارا من بر خویشتن ستم کردم و مرا ببخش"(قصص-16).
*** سپس دومین معجزه موسی ع را به او ارائه کرد و فرمود:"دستت را در گریبانت داخل کن و هنگامی که خارج میشود،نورانی و درخشنده است بی آنکه عیبی در آن،وجود داشته باشد"( وَ أَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ ).
اشاره به اینکه این سفیدی،سفیدی ناشی از بیماری برص نیست،بلکه نورانیت و درخشندگی و سفیدی جالبی است که خود بیانگر وجود یک معجزه و امر خارق عادت است.
باز برای اینکه به موسی ع لطف بیشتری کند و به منحرفان امکان بیشتری برای هدایت دهد،میگوید:معجزات تو منحصر به این دو نیست،بلکه"این دو معجزه در زمره نه معجزه قرار گرفته که تو همراه با آنها به سوی فرعون و قومش فرستاده میشوی چرا که آنها قوم یاغی و فاسقی بودهاند"و نیاز به راهنمایی دارند مجهز با معجزات بزرگ فراوان( فِی تِسْعِ آیٰاتٍ إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ ) (1).
از ظاهر این آیه چنین استفاده میشود که این دو معجزه جزء نه معجزه
1) 1) جار و مجرور در" فِی تِسْعِ آیٰاتٍ "با متعلق به جمله"اذهب"یا یکی از افعال عموم است که در تقدیر میباشد،و ممکن است"فی"به معنی"مع"باشد،"و الی فرعون"نیز متعلق به همین جمله مقدر و یا جمله"انت مرسل بها"میباشد که آن نیز در تقدیر است.
معروف موسی بوده است و در بحث مشروحی که در تفسیر سوره اسراء آیه 101 داشتیم چنین نتیجه گرفتیم که هفت معجزه دیگر عبارتند از:"طوفان"،"آفات گیاهان"، "ملخ خوراکی"،"فزونی قورباغه"،"دگرگون شدن رنگ رود نیل به شکل خون" که هر یک از این پنج حادثه،به عنوان یک هشدار،دامن فرعونیان را میگرفت، هنگامی که در تنگنا قرار میگرفتند دست به دامن موسی میزدند تا رفع بلا کند.
و دو معجزه دیگر"خشکسالی"و"کمبود انواع میوهها"بود که در آیه 130 سوره اعراف به آن اشاره شده است: وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ :"ما آل فرعون را گرفتار خشکسالی و کمبود انواع میوهها کردیم،شاید بیدار شوند"(برای توضیح بیشتر در این زمینه به جلد 12 صفحه 309 به بعد مراجعه نمائید).
*** بالآخره موسی ع با قویترین سلاح معجزه،مسلح شد،و به سراغ فرعون و فرعونیان آمد و آنها را به سوی آئین حق دعوت کرد قرآن در آیه بعد میگوید:"هنگامی که آیات روشنی بخش ما به سراغ آنان آمد گفتند:این سحر آشکاری است"( فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ آیٰاتُنٰا مُبْصِرَةً قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ ).
و میدانیم این تهمت تنها در مورد موسی ع نبود،بلکه متعصبان لجوج برای توجیه مخالفتهای خود با انبیاء و برای اینکه سدی بر سر راه دیگران ایجاد کنند تهمت سحر را مطرح مینمودند که خود نشان روشنی بر عظمت کار خارق- العاده آنها بود.
در حالی که میدانیم پیامبران مردانی وارسته و حق طلب و پارسا بودند و ساحران افرادی منحرف،مادی و واجد تمام صفاتی که یک انسان"تزویرگر"دارد.
بعلاوه ساحران همیشه قدرت بر انجام کارهای محدودی داشتند اما پیامبران که محتوای دعوت و همچنین راه و رسم آنها بیانگر حقانیتشان بود و به گونهای
نامحدود دست به اعجاز میزدند و هیچ شباهتی به ساحران نداشتند.
*** جالب اینکه در آخرین آیه مورد بحث قرآن اضافه میکند،این اتهامها به خاطر آن نبود که راستی در شک و تردید باشند،بلکه آنها"معجزات را از روی ظلم و برتری جویی انکار کردند،در حالی که در دل به آن یقین و اطمینان داشتند"( وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَیْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا ).
و از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که ایمان واقعیتی غیر از علم و یقین دارد،و ممکن است کفر از روی جحود و انکار در عین علم و آگاهی سر زند.
و به تعبیر دیگر حقیقت ایمان"تسلیم در ظاهر و باطن"در برابر حق است، بنا بر این اگر انسان به چیزی یقین دارد اما در باطن یا ظاهر تسلیم در مقابل آن نیست ایمان ندارد،بلکه دارای کفر جحودی است،و این مطلبی است دامنهدار که فعلا با همین اشاره از آن میگذریم.
لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که ضمن برشمردن اقسام پنجگانه کفر یکی از اقسام آن را"کفر جحود"میشمرد،و یکی از شعبههای جحود را چنین بیان میفرماید:
هو ان یجحد الجاحد و هو یعلم انه حق قد استقر عنده" :"آن عبارت از چیزی است که انسان آن را انکار کند در حالی که میداند حق است و نزد او ثابت است"سپس به آیه مورد بحث استشهاد میکند (1).
قابل توجه اینکه قرآن انگیزه انکار فرعونیان را دو چیز میشمرد:یکی "ظلم"و دیگری"برتری جویی".
ممکن است ظلم اشاره به غصب حقوق دیگران باشد،و برتری جویی اشاره به تفوقطلبی آنها نسبت به بنی اسرائیل،یعنی آنها میدیدند اگر در برابر آیات
1) 1) کافی جلد 2 باب وجوه الکفر صفحه 287.
و معجزات موسی سر تسلیم فرود آورند هم منافع نامشروعشان به خطر میافتد، و هم باید همردیف بردگانشان بنی اسرائیل قرار گیرند،و هیچ یک از این دو برای آنها قابل تحمل نبود.
و یا منظور از ظلم،ظلم بر خویشتن یا ظلم بر آیات بوده و منظور از علو ظلم بر دیگران،همانگونه که در سوره اعراف آیه 9 آمده بما کانوا بآیاتنا یظلمون "به خاطر آنکه آنها به آیات ما ستم میکردند".
به هر حال در پایان این آیه به عنوان یک درس عبرت با یک جمله کوتاه و بسیار پر معنی به سرانجام شوم فرعونیان و غرق و نابودی آنها اشاره کرده چنین میگوید "بنگر عاقبت مفسدان چگونه بود"؟( فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ ).
قرآن در اینجا پرده از روی این مطلب برنمیدارد،چرا که سرگذشت دردناک این قوم کافر را در آیات دیگر خوانده بودند،و با همین اشاره کوتاه آنچه باید بفهمند میفهمیدند.
ضمنا در اینجا از تمام صفات زشت آنها روی عنوان"مفسد"تکیه میکند که مفهوم جامعی دارد هم افساد در عقیده را شامل میشود و هم در گفتار و عمل، هم افساد در فرد و هم در نظام جامعه و در حقیقت تمام اعمال آنها در واژه افساد جمع است.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ عِلْماً وَ قٰالاَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی فَضَّلَنٰا عَلیٰ کَثِیرٍ مِنْ عِبٰادِهِ اَلْمُؤْمِنِینَ (15) وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ وَ قٰالَ یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ اَلطَّیْرِ وَ أُوتِینٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْفَضْلُ اَلْمُبِینُ (16)
15-ما به داود و سلیمان علم قابل ملاحظهای بخشیدیم،و آنها گفتند حمد از آن خداوندی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید.
16-و سلیمان وارث داود شد،و گفت ای مردم!به ما سخن گفتن پرندگان تعلیم داده شده است و از هر چیز به ما عطا گردیده این فضیلت آشکاری است.
حکومت داود و سلیمان
به دنبال نقل گوشهای از داستان موسی ع به بحث پیرامون دو تن دیگر از پیامبران بزرگ الهی،"داود"و"سلیمان"میپردازد،البته در مورد او اشارهای بیش نیست،اما در مورد سلیمان،بحث مشروحتری آمده است.
ذکر گوشهای از داستان این دو پیامبر،بعد از داستان موسی ع به خاطر آن است که اینها نیز از پیامبران بنی اسرائیل بودند،و تفاوتی که تاریخ آنها با تواریخ پیامبران دیگر دارد این است که اینها بر اثر آمادگی محیط فکری و اجتماعی بنی اسرائیل توفیق یافتند دست به تاسیس حکومت عظیمی بزنند،و آئین الهی
را با استفاده از نیروی حکومت،گسترش دهند،لذا از لحن سرگذشت پیامبران دیگر که با مخالفت شدید قوم خود روبرو میشدند و گاه آنها را از شهر و دیارشان بیرون میکردند،در اینجا خبری نیست،و تعبیرات به کلی با آنها فرق دارد.
این به خوبی نشان میدهد که اگر دعوت کنندگان الهی توفیقی برای تشکیل حکومت بیابند تا چه اندازه مشکلات حل میشود،و راه آنها صاف و هموار میگردد.
به هر حال در اینجا سخن از علم و قدرت و توانایی و عظمت است،سخن از تسلیم و اطاعت دیگران حتی جن و شیاطین در برابر حکومت الهی است،سخن از تسلیم پرندگان هوا و موجودات دیگر است،و بالآخره سخن از مبارزه شدید با بتپرستی از طریق دعوت منطقی و سپس بهرهگیری از قدرت حکومت است.
و اینها است که داستان این دو پیامبر را از دیگر پیامبران جدا میسازد.
جالب اینکه قرآن سخن را از مساله"موهبت علم"که زیر بنای یک حکومت صالح و نیرومند است شروع کرده میگوید:"ما به داود و سلیمان علم قابل ملاحظهای بخشیدیم"( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ عِلْماً ).
گرچه بسیاری از مفسران در اینجا خود را به زحمت انداختهاند که ببینند این کدام علم بوده که در اینجا به صورت سربسته بیان شده،و خداوند به داود و سلیمان عطا فرموده،بعضی آن را به قرینه آیات دیگر علم قضاوت و داوری دانستهاند وَ آتَیْنٰاهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطٰابِ :"ما به داود،حکمت و راه پایان دادن به نزاعها آموختیم"(سوره ص-آیه 20) وَ کُلاًّ آتَیْنٰا حُکْماً وَ عِلْماً :"ما به هر یک از داود و سلیمان مقام داوری و علم عطا کردیم"(انبیاء-79).
بعضی نیز به قرینه آیات مورد بحث که از منطق طیر(گفتار پرندگان) سخن میگوید:این علم را،علم گفتگوی با پرندگان دانستهاند،و بعضی دیگر
به قرینه آیاتی که از علم بافتن زره و مانند آن سخن میگوید خصوص این علم را مورد توجه قرار دادهاند.
ولی روشن است که"علم"در اینجا معنی گسترده و وسیعی دارد که علم توحید و اعتقادات مذهبی و قوانین دینی،و همچنین علم قضاوت،و تمام علومی را که برای تشکیل چنان حکومت وسیع و نیرومندی لازم بوده است در برمیگیرد،زیرا تاسیس یک حکومت الهی بر اساس عدل و داد،حکومتی آباد و آزاد،بدون بهرهگیری از یک علم سرشار امکان پذیر نیست،و به این ترتیب قرآن مقام علم را در جامعه انسانی و در تشکیل حکومت به عنوان نخستین سنگ زیر بنا مشخص ساخته است.
و به دنبال این جمله از زبان داود و سلیمان چنین نقل میکند:"و آنها گفتند حمد و ستایش از آن خداوندی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید"( اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی فَضَّلَنٰا عَلیٰ کَثِیرٍ مِنْ عِبٰادِهِ الْمُؤْمِنِینَ ).
جالب اینکه بلافاصله بعد از بیان موهبت بزرگ"علم"سخن از"شکر" به میان آمده،تا روشن شود هر نعمتی را شکری لازم است،و حقیقت شکر آن است که از آن نعمت در همان راهی که برای آن آفریده شده است استفاده شود و این دو پیامبر بزرگ از نعمت علمشان در نظام بخشیدن به یک حکومت الهی حد اکثر بهره را گرفتند.
ضمنا آنها معیار برتری خود را بر دیگران در"علم"خلاصه کردند،نه در قدرت و حکومت،و شکر و سپاس را نیز در برابر علم شمردند نه بر مواهب دیگر چرا که هر ارزشی است برای علم است و هر قدرتی است از علم سرچشمه میگیرد.
این نکته نیز قابل توجه است که آنها از حکومت بر یک ملت با ایمان شکر میکنند چرا که حکومت بر گروهی فاسد و بی ایمان افتخار نیست.
در اینجا سؤالی پیش میآید و آن اینکه چرا آنها در مقام شکرگزاری
گفتند ما را بر بسیاری از مؤمنان فضیلت بخشیده،نه بر همه مؤمنان؟با اینکه آنها پیامبرانی بودند که افضل مردم عصر خویش بودند.
این تعبیر ممکن است برای رعایت اصول ادب و تواضع باشد که انسان در هیچ مقامی خود را برتر از همگان نداند.
و یا بخاطر این است که آنها به یک مقطع خاص زمانی نگاه نمیکردند،بلکه کل زمانها را در نظر داشتند،و میدانیم پیامبرانی از آنها بزرگتر در طول تاریخ بشریت بودهاند.
*** در آیه بعد،نخست اشاره به ارث بردن سلیمان از پدرش داود کرده،میگوید:
"سلیمان وارث داود شد"( وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ ).
در اینکه منظور از"ارث"در اینجا ارث چه چیز است؟در میان مفسران گفتگو بسیار است.
بعضی آن را منحصر به میراث علم و دانش دانستهاند،چرا که به پندار آنها پیامبران ارثی از اموال خود نمیگذارند.
بعضی دیگر منحصرا میراث مال و حکومت را ذکر کردهاند،چرا که این کلمه قبل از هر چیز آن مفهوم را به ذهن تداعی میکند.
و بعضی علم سخن گفتن با پرندگان را(منطق الطیر).
ولی با توجه به اینکه آیه مطلق است و در جملههای بعد هم سخن از علم به میان آمده و هم از تمام مواهب( أُوتِینٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ )دلیلی ندارد که مفهوم آیه را محدود کنیم،بنا بر این سلیمان وارث همه مواهب پدرش داود شد.
در روایاتی که از منابع اهل بیت ع به ما رسیده نیز به این آیه در برابر کسانی که میگفتند پیامبران ارثی نمیگذارند و به حدیث"نحن معاشر الانبیاء لا نورث" "ما پیامبران ارثی نمیگذاریم"،تکیه میکردند استدلال شده،و دلیل بر این
گرفته شده که حدیث مزبور چون مخالف کتاب اللّٰه است از درجه اعتبار ساقط است.
در حدیثی که از طرق اهل بیت نقل شده چنین میخوانیم:هنگامی که ابو بکر تصمیم گرفت فدک را از فاطمه ع بگیرد این سخن به فاطمه س رسید،نزد ابو بکر آمده و چنین گفت:
ا فی کتاب اللّٰه ان ترث اباک و لا ارث ابی، لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا ،فعلی عمد ترکتم کتاب اللّٰه و نبذتموه وراء ظهورکم اذ یقول: وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ : "آیا در کتاب خدا است که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟این چیز عجیبی است!آیا کتاب خدا را فراموش کرده و پشت سر افکندهاید آنجا که میفرماید:سلیمان از داود ارث برد"؟ (1).
***سپس قرآن میافزاید:"سلیمان گفت:ای مردم!به ما سخن گفتن پرندگان تعلیم شده"( وَ قٰالَ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ ).
"و از همه چیز به ما داده شده است،و این فضیلت آشکاری است" ( وَ أُوتِینٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ ).
گرچه بعضی مدعی هستند که تعبیر نطق و سخن گفتن در مورد غیر انسانها جز به عنوان مجاز ممکن نیست،ولی اگر غیر انسان نیز اصوات و الفاظی از دهان بیرون بفرستد که بیانگر مطالبی باشد دلیل ندارد که آن را نطق نگوئیم،چرا که "نطق"هر لفظی است که بیانگر حقیقتی و مفهومی باشد (2).
1) 1) کتاب احتجاج طبرسی مطابق نقل تفسیر نور الثقلین ج 4 صفحه 75.
2) 2) "ابن منظور"در"لسان العرب"میگوید:نطق همان تکلم کردن است سپس میافزاید:و کلام کل شیء منطقه و منه قوله تعالی عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ :تکلم هر چیزی نطق او است،و آیه عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ نیز از همین باب است سپس از یکی دیگر از علمای ادب یعنی"ابن سیده"نقل میکند(بر خلاف آنچه بعضی گفتهاند که نطق مخصوص انسان است)گاهی نطق در غیر انسان نیز به کار میرود-توجه به این نکته نیز لازم است که علمای منطق و فلاسفه،نطق را به قدرت تفکر که به انسان توانایی برای سخن گفتن میدهد اطلاق کردهاند.
البته نمیخواهیم بگوئیم که آن صداهای مخصوصی که گاه بعضی از حیوانات به هنگام خشم و غضب،یا رضایت و خشنودی،یا از درد و رنج،و یا اظهار و اشتیاق نسبت به بچههای خود سرمیدهند نطق است،نه اینها اصواتی است که مقارن با حالتی از دهان آنها برمیخیزد،ولی به طوری که در آیات بعد مشروحا خواهد آمد میبینیم که سلیمان با"هدهد"مطالبی را رد و بدل میکند،پیامی به وسیله او میفرستد،و بازتاب پیامش را از او جویا میشود.
این نشان میدهد که حیوانات علاوه بر اصواتی که بیانگر حالات آنها است توانایی دارند که به فرمان خدا در شرایط خاصی سخن بگویند،همچنین است بحثی که درباره سخن گفتن"مورچه"در آیات آینده خواهد آمد.
البته گاه نطق در معنی وسیعی در قرآن به کار رفته است که در حقیقت روح و نتیجه"نطق"را بیان میکند،و آن"بیان ما فی الضمیر"است،خواه از طریق الفاظ و سخن باشد و خواه از طریق حالات دیگر،مانند آیه هٰذٰا کِتٰابُنٰا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ :"این کتاب ما است که به حق برای شما سخن میگوید"(جاثیه- 29)ولی نیازی نیست که ما نطق را در مورد گفتگوی سلیمان با پرندگان به این معنی تفسیر کنیم،بلکه سلیمان طبق ظاهر آیات فوق میتوانست الفاظ خاص پرندگان را که برای انتقال مطالب به کار میبرند تشخیص دهد،و با آنها سخن بگوید.
در این باره در بحث نکات نیز به خواست خدا سخن میگوئیم.
اما جمله" أُوتِینٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ ":(از همه چیز به ما داده شده)بر خلاف محدودیتهایی که گروهی از مفسران برای آن قائل شدهاند،مفهوم وسیع و گستردهای دارد و تمام وسائلی را که از نظر معنوی و مادی برای تشکیل آن حکومت الهی لازم بوده است شامل میشود،و اصولا بدون آن این کلام ناقص خواهد بود، و پیوند روشنی با گذشته نخواهد داشت.
در اینجا"فخر رازی"سؤالی عنوان کرده و آن اینکه آیا تعبیر"علمنا" و"اوتینا"(به ما تعلیم داده شده و به ما بخشیده شده)آیا از قبیل کلام متکبران نیست؟ سپس چنین پاسخ میگوید:منظور از ضمیر"جمع"در اینجا،خود سلیمان و پدرش،یا خود او و معاونانش در حکومت است،و این معمول است که هر گاه کسی در رأس تشکیلاتی قرار گیرد با ضمیر جمع از خود یاد میکند.
بر خلاف آنچه بعضی از کوتهبینان میاندیشند دین مجموعهای از اندرزها و نصایح و یا مسائل مربوط به زندگی شخصی و خصوصی نیست،دین مجموعهای از قوانین حیات و برنامه فراگیری است که تمام زندگی انسانها مخصوصا مسائل اجتماعی را در بر میگیرد.
بعثت انبیاء برای"اقامه قسط و عدل"است(سوره حدید آیه 25).
دین برای گسستن زنجیرهای اسارت انسان و تامین آزادی بشر است(سوره اعراف آیه 157).
دین برای نجات"مستضعفان"از چنگال"ظالمان و ستمگران"و پایان دادن به دوران سلطه آنها است.
و بالآخره دین مجموعهای است از تعلیم و تربیت در مسیر تزکیه و ساختن انسان کامل(سوره جمعه آیه 2).
بدیهی است این هدفهای بزرگ بدون تشکیل حکومت امکان پذیر نیست.
چه کسی میتواند با توصیههای اخلاقی اقامه قسط و عدل کند، و دست ظالمان را از گریبان مظلومان کوتاه سازد؟
چه کسی میتواند زنجیرهای اسارت را از دست و پای انسانهای در بند بردارد و بشکند،بی آنکه متکی به قدرت باشد؟ و چه کسی میتواند در جامعهای که وسائل نشر فرهنگ و تبلیغ در اختیار فاسدان و مفسدان است اصول صحیح تعلیم و تربیت را پیاده کند؟و ملکات اخلاقی را در دلها پرورش دهد؟ و این است که ما میگوئیم"دین"و"سیاست"دو عنصر تفکیک ناپذیر است اگر دین از سیاست جدا شود بازوی اجرایی خود را بکلی از دست میدهد، و اگر سیاست از دین جدا گردد مبدل به یک عنصر مخرب در مسیر منافع خود- کامگان میشود.
اگر پیامبر اسلام ص موفق شد این آئین آسمانی را با سرعت در جهان گسترش دهد دلیل آن این بود که در اولین فرصت دست به تاسیس حکومت زد، و از طریق حکومت اسلامی هدفهای الهی را تعقیب نمود.
بعضی از پیامبران دیگر که نیز چنین توفیقی یافتند،بهتر موفق به نشر دعوت الهی خود شدند،اما آنها که در تنگنا قرار گرفتند و شرائط به آنها اجازه تشکیل حکومت نداد موفق به کار زیادی نشدند.
جالب اینکه در داستان سلیمان و داود به خوبی میبینیم که آنها به سرعت آثار شرک و بتپرستی را ریشه کن ساختند،و نظامی الهی بر پا کردند،نظامی که ابزار اصلیش طبق آیات مورد بحث علم و دانش و آگاهیها در زمینههای مختلف بود.
نظامی که نام"خدا"در سر لوحه همه برنامههایش قرار داشت.
نظامی که تمام نیروهای لایق را به کار میگرفت،حتی از نیروی یک پرنده
برای رسیدن به اهدافش استفاده میکرد.
نظامی که دیوها را دربند کرده و ظالمان را بر سر جای خود نشانده بود.
و بالآخره نظامی که هم قدرت نظامی کافی داشت، و هم دستگاه اطلاعاتی،و هم افرادی که در زمینههای مختلف اقتصادی و تولید تخصص و آگاهی کافی داشتند، و همه اینها را زیر چتر ایمان و توحید قرار داده بود.
در آیات فوق،و آیاتی که بعد از این در داستان"هدهد"و"سلیمان"خواهد آمد صریحا اشاره به نطق پرندگان و میزانی از درک و شئون برای آنان شده است.
بی شک پرندگان-مانند سایر حیوانات-در حالات مختلف صداهای گوناگونی از خود ظاهر میسازند که با دقت و بررسی،میتوان از نوع صدا به وضع حالات آنها پی برد،کدام صدا مربوط به حالات خشم است و کدام رضا، کدام صدا دلیل بر گرسنگی است،و کدام نشانه تمنی؟با کدام صدا بچههای خود را فرا میخواند و با کدام صدا آنها را از بروز حادثه وحشتناکی خبر میدهد؟ این قسمت از صدای پرندگان،مورد هیچگونه شک و تردید نیست،و همه کم و بیش با آن آشنا هستیم.
ولی آیات این سوره ظاهرا مطلبی بیش از این را بیان میکند،بحث از سخن گفتن آنان به نحو مرموزی است که مطالب دقیقتری در آن منعکس است،و بحث از تفاهم و گفتگوی آنها با یک انسان است،گرچه این معنی برای بعضی عجیب میآید،ولی با توجه به مطالب مختلفی که دانشمندان در کتابها نوشتهاند و مشاهدات شخصی بعضی در مورد پرندگان مطلب عجیبی نیست.
ما از هوش حیوانات مخصوصا پرندگان مطالبی عجیبتر از این سراغ داریم.
بعضی از آنها چنان مهارتی در ساختن خانه و لانه دارند که گاه از مهندسین ما پیشی میگیرند!
بعضی از پرندگان چنان اطلاعاتی از وضع نوزادان آینده خود و نیازها و مشکلات آنها دارند و چنان دقیقا برای حل آنها عمل میکنند که برای همه ما اعجابانگیز است!.
پیش بینی آنها درباره وضع هوا حتی نسبت به چند ماه بعد،و آگاهی آنها از زلزلهها قبل از وقوع آن،و حتی پیش از آنکه زلزلهسنجهای ما خفیفترین لرزشها را ثبت کنند معروف است.
تعلیماتی که در عصر ما به حیوانات داده میشود،و کارهای خارق العاده آنها را در سیرکها بسیاری دیدهاند،که حاکی از هوش شگفتانگیز آنها است.
کارهای شگفتآور"مورچگان"و تمدن شگرف آنها.
عجائب زندگی"زنبوران عسل"و ردیابی حیرتانگیز آنها.
آگاهی"پرندگان مهاجر"که گاه فاصله میان قطب شمال و جنوب را طی میکنند،از وضع راهها در این مسیر فوق العاده طولانی.
اطلاعات فوق العاده"ماهیان آزاد"در مهاجرت دستجمعی در اعماق دریاها عموما از مسائلی است که از نظر علمی مسلم و دلیل بر وجود مرحله مهمی از درک و یا غریزه و یا هر چه آن را بنامیم در این حیوانات است.
وجود حواس فوق العادهای در حیوانات همچون دستگاه رادار مانند شبپره و شامه بسیار قوی بعضی از حشرات،و دید فوق العاده نیرومند بعضی از پرندگان و امثال آن نیز دلیل دیگری است بر اینکه آنها در همه چیز از ما عقبماندهتر نیستند! با در نظر گرفتن این امور جای تعجب نیست که آنها تکلم مخصوصی نیز داشته باشند،و بتوانند با کسی که از الفبای کلام آنها آگاه است،سخن گویند.
در آیات قرآن نیز به عناوین مختلف به این امر اشاره شده است از جمله در آیه 38 سوره انعام میخوانیم: وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ یَطِیرُ
بِجَنٰاحَیْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُکُمْ :"هیچ جنبندهای در زمین و پرندهای که با دو بال خود پرواز میکند نیست مگر اینکه امتهایی همانند شما هستند"! (1).
در روایات اسلامی نیز مطالب زیادی وجود دارد که بیانگر نطق حیوانات و مخصوصا پرندگان است،و حتی برای هر یک از آنها سخنی شعار مانند نقل شده است که شرح آنها به درازا میکشد (2).
در روایتی از امام صادق ع میخوانیم که امیر مؤمنان علی ع به ابن عباس فرمود:
ان اللّٰه علمنا منطق الطیر کما علم سلیمان ابن داود،و منطق کل دابة فی بر او بحر: "خداوند سخن گفتن پرندگان را به ما آموخت همانگونه که به سلیمان بن داود،و سخن گفتن هر جنبندهای را در خشکی و دریا" (3).
اهل سنت حدیثی در کتابهای مختلف خود از پیامبر اسلام ص به این مضمون نقل کردهاند که فرمود:
نحن معاشر الانبیاء لا نورث ما ترکناه صدقة:
"ما پیامبران ارثی از خود به یادگار نمیگذاریم،و آنچه از ما بماند باید به عنوان صدقه در راه خدا مصرف شود"و گاه آن را با حذف جمله اول، به صورت"ما ترکناه صدقة"نقل کردهاند.
سند این حدیث غالبا در کتب معروف اهل سنت به"ابو بکر"منتهی میشود که بعد از پیامبر ص زمام امور مسلمین را به دست گرفت،و هنگامی که حضرت فاطمه ع و یا بعضی از همسران پیامبر میراث خود را از او خواستند او به استناد
این حدیث از دادن میراث به آنان سر باز زد! این حدیث را"مسلم"در صحیح خود(جلد 3-کتاب الجهاد و السیر- صفحه 1379)و"بخاری"در جزء هشتم"کتاب الفرائض"(صفحه 185)و گروهی دیگر در کتابهای خود آوردهاند.
قابل توجه اینکه در مدرک اخیر در حدیثی از عایشه چنین میخوانیم:
"فاطمه ع و عباس(بعد از وفات پیامبر ص نزد ابو بکر آمدند و میراثشان از پیامبر را میخواستند،و آنها در آن موقع زمینشان را در"فدک"و سهمشان را از "خیبر"مطالبه میکردند،ابو بکر گفت:من از رسول خدا ص شنیدم که گفت:
ما چیزی را به ارث نمیگذاریم و آنچه از ما بماند صدقه است...هنگامی که فاطمه ع این سخن را شنید با حالتی خشمگین ابو بکر را ترک کرد و تا آخر عمر با او یک کلمه سخن نگفت" (1).
البته این حدیث از جهات مختلفی قابل نقد و بررسی است ولی آنچه در حوصله این تفسیر میگنجد امور زیر است:
1-این حدیث با متن قرآن سازگار نیست،و طبق قواعد اصولی که در دست داریم هر حدیثی که موافق"کتاب اللّٰه"نباشد از درجه اعتبار ساقط است،و نمیتوان به عنوان حدیث پیامبر ص و یا سائر معصومین ع روی آن تکیه کرد.
در آیات فوق خواندیم سلیمان از داود ارث برد،و ظاهر آیه مطلق است و اموال را نیز شامل میشود.و در مورد"یحیی"و"زکریا"میخوانیم: یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ :"فرزندی به من عنایت کن که از من و از آل یعقوب ارث برد"(مریم-6).
مخصوصا در مورد"زکریا"بسیاری از مفسران روی جنبههای مالی تکیه کردهاند.
1) 1) صحیح بخاری جزء 8 صفحه 185.
بعلاوه ظاهر آیات"ارث"در قرآن مجید عام است و همه را شامل میشود.
و شاید به همین دلیل"قرطبی"از دانشمندان معروف اهل سنت ناچار شده است که حدیث را به عنوان فعل غالب و اکثر بگیرد نه عام و گفته است این مانند جملهای است که عرب میگوید انا معشر العرب اقری الناس للضیف:"ما جمعیت عرب از همه مردم مهماننوازتریم(در حالی که این یک حکم عمومی نیست) (1).
ولی روشن است که این سخن ارزش این حدیث را نفی میکند،زیرا اگر در مورد سلیمان و یحیی به این عذر متوسل شویم مشمول آن نسبت به موارد دیگر نیز قطعی نیست.
2-روایت فوق معارض با روایات دیگری است که نشان میدهد ابو بکر تصمیم گرفت"فدک"را به"فاطمه"(سلام اللّٰه علیها)بازگرداند،ولی دیگران مانع شدند،چنان که در"سیره حلبی"میخوانیم:
"فاطمه دختر پیامبر ص نزد ابو بکر آمد در حالی که او بر منبر بود، گفت:ای ابو بکر آیا این در کتاب خدا است که دخترت از تو ارث ببرد و من از پدرم ارث نبرم،ابو بکر گریه کرد و اشکش جاری شد،سپس از منبر پائین آمد، و نامهای دایر به واگذاری فدک به فاطمه(سلام اللّٰه علیها)نوشت،در این حال عمر وارد شد گفت:این چیست؟گفت:نامهای نوشتم که میراث فاطمه س را از پدرش به او واگذارم،عمر گفت:اگر این کار را کنی از کجا هزینه نبرد با دشمنان را فراهم میسازی در حالی که عرب بر ضد تو قیام کرده است؟سپس عمر نامه را گرفت و پاره کرد"! (2).
چگونه ممکن است نهی صریحی از پیامبر ص باشد و ابو بکر به خود جرات مخالفت را بدهد؟و چرا عمر استناد به نیازهای جنگی کرد و استناد به
روایت پیامبر ص ننمود؟ بررسی دقیق روایت فوق نشان میدهد که مساله نهی پیامبر ص مطرح نبوده،مهم در اینجا مسائل سیاسی روز بوده است،و همینها است که انسان را به یاد گفتار ابن ابی الحدید دانشمند معتزلی میاندازد،میگوید:از استادم"علی بن فارقی"پرسیدم:آیا فاطمه ع در ادعای خود راست میگفت؟پاسخ داد آری گفتم پس چرا ابو بکر فدک را به او نداد،با اینکه وی را صادق و راستگو میشمرد؟! استادم تبسم پر معنایی کرد و سخن لطیف زیبایی گفت،با اینکه او عادت به مزاح شوخی نداشت گفت:لو اعطاها الیوم فدک بمجرد دعواها لجائت الیه غدا و ادعت لزوجها الخلافة!و زحزحته عن مقامه و لم یمکنه الاعتذار و الموافقة بشیء:
"اگر امروز فدک را به ادعای فاطمه ع به او میداد،فردا میآمد و خلافت را برای همسرش ادعا میکرد!و ابو بکر را از مقامش متزلزل میساخت و او نه عذری برای بازگو کردن داشت و نه امکان موافقت"! (1).
3-روایت معروفی از پیامبر ص در بسیاری از کتب اهل سنت و شیعه آمده است که
العلماء ورثة الانبیاء: "دانشمندان وارثان پیامبرانند" (2).
و نیز از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده که:
ان الانبیاء لم یورثوا دینارا و لا درهما: "پیامبران درهم و دیناری از خود بیادگار نگذاردند" (3).
از مجموع این دو حدیث چنین به نظر میرسد که هدف اصلی این بوده که روشن سازند افتخار انبیاء و سرمایه آنها علم و دانش بوده است،و مهمترین چیزی که از خود به یادگار گذاشتند،برنامه هدایت بود،و کسانی که سهم بیشتری از
این علم و دانش را بر گرفتند،وارثان اصلی پیامبرانند،بی آنکه نظر به اموالی داشته باشد که از آنان به یادگار باقی میماند،بعدا این حدیث نقل به معنی شده و سوء تعبیر از آن گردیده و احتمالا جمله ما ترکناه صدقه که استنباط بعضی از روایت بوده است بر آن افزودهاند.
برای اینکه سخن به درازا نکشد گفتار خود را با بحثی از مفسر معروف اهل سنت"فخر رازی"که در ذیل آیه 11 سوره نساء آورده است پایان میدهیم:
او میگوید:یکی از تخصیصهایی که بر این آیه(آیه ارث فرزندان)وارد شده است،چیزی است که مذهب اکثر مجتهدین(اهل سنت)است،که پیامبران علیهم السلام چیزی به ارث نمیگذارند و شیعه(عموما)در این بحث مخالفت کردهاند روایت شده است هنگامی که"فاطمه" ع میراث خود را مطالبه کرد،آنها به استناد حدیثی از پیامبر ص نحن معاشر الانبیاء لا نورث ما ترکناه صدقه، او را از ارث خود باز داشتند،در این هنگام فاطمه ع به عموم آیه فوق (آیه ارث فرزندان)استدلال کرد،گویی میخواست به این حقیقت اشاره کند که عموم قرآن را نمیشود با خبر واحد تخصیص زد.
سپس"فخر رازی"میافزاید:شیعه میگویند:به فرض که تخصیص قرآن به خبر واحد جایز باشد در اینجا به سه دلیل جایز نیست:
نخست اینکه این بر خلاف صریح قرآن است که میگوید"زکریا"از خدا تقاضا کرد فرزندی به او بدهد که از وی و"آل یعقوب"ارث ببرد،و همچنین قرآن میگوید:سلیمان از داود ارث برد،زیرا نمیتوان این آیات را حمل بر وراثت علم و دین کرد،چون این یک نوع وراثت مجازی است،چرا که این پیامبران،علم و دین را به فرزندان خود آموختند نه آنکه از خود گرفتند و به آنها واگذار کردند،وراثت حقیقی تنها در مال تصور میشود(که از کسی بگیرند و به دیگری بدهند).
دیگر اینکه چگونه ممکن است"ابو بکر"از این مساله که نیازی به آن نداشته است آگاه باشد،اما فاطمه و علی و عباس که از بزرگترین زاهدان و دانشمندان بودند و با مساله وراثت پیامبر ص سر و کار داشتند از آن بیخبر بمانند؟چگونه ممکن است پیامبر ص این حدیث را به کسی تعلیم کرده باشد که نیازی نداشته و از کسی که نیاز داشته دریغ دارد؟.
سوم اینکه:جمله"ما ترکناه صدقه"دنباله"لا نورث"است و مفهومش این است اموالی را که به عنوان صدقه اختصاص دادهایم در دائره میراث قرار نمیگیرد نه غیر آن...".
سپس فخر رازی جواب کوتاهی به استدلال مشهور فوق میدهد و میگوید:
"فاطمه ع بعد از گفتگو با ابو بکر،به آن گفتگو راضی شد،علاوه بر این اجماع بر این منعقد شده است که سخن ابو بکر درست است! (1)".
ولی روشن است که پاسخ فخر رازی درخور استدلالهای فوق نیست،زیرا همانگونه که از منابع معروف و معتبر اهل سنت در بالا نقل کردیم فاطمه ع نه تنها راضی نشد بلکه چنان خشمگین گشت که تا پایان عمر یک کلمه با ابو بکر سخن نگفت.
از این گذشته چگونه ممکن است اجماعی در این مساله باشد با اینکه شخصیتی همچون علی و فاطمه ع و عباس که در کانون وحی پرورش یافتهاند با آن مخالفت کرده باشند؟!.
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 9 صفحه 210.
وَ حُشِرَ لِسُلَیْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ وَ اَلطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ (17) حَتّٰی إِذٰا أَتَوْا عَلیٰ وٰادِ اَلنَّمْلِ قٰالَتْ نَمْلَةٌ یٰا أَیُّهَا اَلنَّمْلُ اُدْخُلُوا مَسٰاکِنَکُمْ لاٰ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (18) فَتَبَسَّمَ ضٰاحِکاً مِنْ قَوْلِهٰا وَ قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ اَلَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلیٰ وٰالِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ وَ أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبٰادِکَ اَلصّٰالِحِینَ (19)
17-لشکریان سلیمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند آن قدر زیاد بودند که باید توقف کنند تا به هم ملحق شوند.
18-تا به سرزمین مورچگان رسیدند،مورچهای گفت:ای مورچگان!به لانههای خود بروید تا سلیمان و لشکرش شما را پایمال نکنند در حالی که نمیفهمند!.
19-(سلیمان)از سخن او تبسمی کرد و خندید و گفت:پروردگارا!شکر نعمتهایی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشتهای به من الهام فرما و توفیق مرحمت کن تا عمل صالحی که موجب رضای تو گردد انجام دهم و مرا در زمره بندگان صالحت داخل نما.
سلیمان در وادی مورچگان!
از آیات این سوره،و همچنین از آیات سوره سبا به خوبی استفاده میشود که داستان حکومت حضرت سلیمان جنبه عادی نداشت،بلکه توأم با خارق عادات و معجزات مختلفی بود که قسمتی از آن(مانند حکومت سلیمان بر جن و پرندگان و درک کلام مورچگان،و گفتگوی با هدهد)در این سوره،و بخشی دیگر از آن در سوره سبا آمده است.
در حقیقت خداوند قدرت خود را در ظاهر ساختن این حکومت عظیم و قوایی که مسخر آن بود نشان داد،و میدانیم از نظر یک فرد موحد،این امور در برابر قدرت خداوند سهل و ساده و آسان است.
در آیات مورد بحث نخست میگوید:"لشکریان سلیمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند"( وَ حُشِرَ لِسُلَیْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ ).
جمعیت لشکریانش به قدری زیاد بود که برای نظم سپاه"دستور داده میشد که صفوف اول را متوقف کنند و صفوف آخر را حرکت دهند تا همه به هم برسند"( فَهُمْ یُوزَعُونَ ).
"یوزعون"از ماده"وزع"(بر وزن جمع)به معنی بازداشتن است، این تعبیر هر گاه در مورد لشکر به کار رود به این معنی است که اول لشکر آن را نگاه دارند تا آخر لشکر به آن ملحق گردد و از پراکندگی و تشتت آنها جلو- گیری شود.
واژه"وزع"به معنی حرص و علاقه شدید به چیزی آمده است که انسان را از امور دیگر بازمیدارد.
از این تعبیر استفاده میشود که لشکریان سلیمان،هم بسیار زیاد بودند و هم تحت نظام خاص.
"حشر"از ماده"حشر"(بر وزن نشر)به معنی بیرون ساختن جمعیت از قرارگاه و حرکت دادن آنها به سوی میدان مبارزه و مانند آن است،از این تعبیر و همچنین از تعبیری که در آیه بعد میآید استفاده میشود که سلیمان به سوی نقطهای لشکرکشی کرده بود،اما این کدامیک از لشکرکشیهای سلیمان است؟ به درستی معلوم نیست،بعضی از آیه بعد که سخن از رسیدن سلیمان به"وادی نمل" (سرزمین مورچگان)میگوید چنین استفاده کردهاند که آن منطقهای بوده است در نزدیکی طائف،و بعضی گفتهاند منطقهای بوده است در نزدیک شام.
ولی به هر حال چون بیان این موضوع تاثیری در جنبههای اخلاقی و تربیتی آیه نداشته،سخنی از آن به میان نیامده است.
ضمنا این بحث که میان جمعی از مفسران درگیر شده که آیا همه انسانها و جن و پرندگان از لشکریان او بودهاند(بنا بر این کلمه"من"بیانیه است)و یا اینکه قسمتی از آنها لشکر او را تشکیل میدادهاند"و در این صورت"من"تبعیضیه است)تقریبا بحث زائدی به نظر میرسد،چون بدون شک،سلیمان بر کل روی زمین حکومت نداشت و قلمرو حکومتش منطقه شام و بیت المقدس و احتمالا بعضی نواحی اطراف بود.
و حتی از آیات بعد استفاده میشود که او سلطهای بر سرزمین یمن هنوز پیدا نکرده بود و بعد از ماجرای"هدهد"و تسلیم ملکه سبأ بر آنجا تسلط یافت.
جمله"تفقد الطیر"در آیات بعد نشان،میدهد که در میان پرندگانی که سر بر فرمان او بودند،یک هدهد وجود داشت که وقتی سلیمان او را ندید جویای حالش شد،اگر تمام پرندگان بودند و از جمله هزاران هدهد،این
تعبیر صحیح نبود(دقت کنید).
*** به هر حال،سلیمان با این لشکر عظیم حرکت کرد"تا به سرزمین مورچگان رسیدند"( حَتّٰی إِذٰا أَتَوْا عَلیٰ وٰادِ النَّمْلِ ).
در اینجا مورچهای از مورچگان،همنوعان خود را مخاطب ساخت و گفت:
"ای مورچگان داخل لانههای خود شوید تا سلیمان و لشکریانش شما را پایمال نکنند در حالی که نمیفهمند"!( قٰالَتْ نَمْلَةٌ یٰا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسٰاکِنَکُمْ لاٰ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ ) (1).
در اینکه چگونه این مورچه از حضور سلیمان و لشکریانش در آن سرزمین آگاه شد و چگونه صدای خود را به گوش دیگران رسانید سخن داریم که در نکتهها بخواست خدا خواهد آمد.
ضمنا از این جمله استفاده میشود که عدالت سلیمان حتی بر مورچگان ظاهر و آشکار بود چرا که مفهومش این است که اگر آنها متوجه باشند حتی مورچه ضعیفی را پایمال نمیکنند،و اگر پایمال کنند بر اثر عدم توجه آنها است.
*** "سلیمان با شنیدن این سخن تبسم کرد و خندید"( فَتَبَسَّمَ ضٰاحِکاً مِنْ قَوْلِهٰا :
در اینکه چه چیز سبب خنده سلیمان شد مفسران سخنان گوناگونی دارند:
ظاهر این است که نفس این قضیه مطلب عجیبی بود که مورچهای همنوعان خود را از لشکر عظیم سلیمان بر حذر دارد و آنها را به عدم توجه نسبت دهد،این امر عجیب سبب خنده سلیمان شد.
بعضی نیز گفتهاند این خنده شادی بود چرا که سلیمان متوجه شد حتی
1) 1) بعضی از مفسران تصریح کردهاند که"تاء"در"نملة"برای بیان وحدت است و مؤنث آوردن فعل نیز برای مراعات ظاهر کلمه است.
مورچگان به عدالت او و لشکریانش معترفند و تقوای آنها را میپذیرند!.
و بعضی گفتهاند شادی او از این جهت بود که خداوند چنین قدرتی به او داده بود که در عین شور و هیجان عظیم لشکر از صدای مورچهای نیز غافل نمیماند!.
به هر حال در اینجا سلیمان رو به درگاه خدا کرد و چند تقاضا نمود.
نخست اینکه"عرضه داشت پروردگارا راه و رسم شکر نعمتهایی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشتهای به من الهام فرما"( وَ قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلیٰ وٰالِدَیَّ ) (1).
تا بتوانم اینهمه نعمتهای عظیم را در راهی که تو فرمان دادهای و مایه خشنودی تو است به کار گیرم و از مسیر حق منحرف نگردم که ادای شکر اینهمه نعمت جز به مدد و یاری تو ممکن نیست.
دیگر اینکه"مرا موفق دار تا عمل صالحی بجای آورم که تو از آن خشنود میشوی"( وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ ).
اشاره به اینکه آنچه برای من مهم است بقای این لشکر و عسکر و حکومت و تشکیلات وسیع نیست،مهم این است که عمل صالحی انجام دهم که مایه رضای تو گردد،و از آنجا که"اعمل"فعل مضارع است دلیل آن است که او تقاضای استمرار این توفیق را داشت.
و بالآخره سومین تقاضایش این بود که عرضه داشت پروردگارا!"مرا به رحمتت در زمره بندگان صالحت داخل گردان"( وَ أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبٰادِکَ الصّٰالِحِینَ ).
1) 1) "اوزعنی"از ماده"ایزاع"به معنی الهام،یا به معنی بازداشتن از انحراف و یا به معنی ایجاد عشق و علاقه است،ولی بیشتر مفسران معنی اول را برگزیدهاند.
ما از جهان حیوانات اطلاعات زیادی در دست نداریم،و با تمام پیشرفتهایی که در این زمینه شده،هنوز ابهامهای فراوانی بر روی آن سایه افکنده است.
ما آثار هوش و دقت و ذکاوت و مهارت در کارهای بسیاری از آنها میبینیم:
خانهسازی زنبوران عسل،نظمی که بر کندو حکم فرما است،دقت مورچگان در جمع آوری نیازمندیهای زمستان،طرز ذخیره و انبار آنها،دفاع کردن حیوانات از خود در برابر دشمن،و حتی آگاهی آنها از درمان بسیاری از بیماریها،پیدا کردن لانه و خانه خود از فاصلههای بسیار دور دست،و پیمودن راههای طولانی و رسیدن به مقصد،پیش بینی آنها از حوادث آینده،و مانند آن همه از چیزهایی است که نشان میدهد،در دنیای مرموز حیوانات بسیاری از وسائل هنوز برای ما لا ینحل است.
از این گذشته بسیاری از حیوانات بر اثر آموزش و تربیت،کارهای شگفت انگیزی انجام میدهند که حتی انسانها از آن عاجزند.
اما بدرستی روشن نیست که آنها تا چه حد از دنیای انسانها با خبرند؟آیا واقعا آنها میدانند که ما کیستیم و چه میکنیم؟ممکن است ما در آنها چنین هوش و ادراکی را سراغ نداشته باشیم،ولی آیا این به معنی نفی آن است؟! روی این حساب اگر در داستان فوق خواندیم که مورچگان از آمدن لشکر سلیمان به آن سرزمین با خبر شدند و اعلام رفتن به لانهها نمودند تا زیر دست و پای لشکر له نشوند،و سلیمان نیز از این ماجرا آگاه شد زیاد جای تعجب نیست.
از این گذشته،حکومت سلیمان-همانگونه که گفتیم-توأم با خارق عادات و کارهای اعجاز آمیزی بود،روی همین اصل،بعضی از مفسران اظهار عقیده کردهاند
که دارا بودن این سطح آگاهی از ناحیه قشری از حیوانات در عصر سلیمان خود یک اعجاز و خارق عادت بوده است،و مانعی ندارد که عین آن را در سایر اعصار و قرون احیانا نبینیم.
غرض این است که هیچ دلیلی در کار نیست که ما داستان سلیمان و مور یا سلیمان و هدهد را بر کنایه و مجاز و یا زبانحال،و مانند آن حمل کنیم،هنگامی که حفظ ظاهر آن و حمل بر معنی حقیقی امکان پذیر است (1).
یکی از بهترین نشانهها برای شناخت حاکمان الهی از حکمرانان جبار،این است که دسته دوم به هنگام رسیدن به قدرت،غرق غرور و غفلت میشوند و همه ارزشهای انسانی را به دست فراموشی سپرده،در خودکامگی،سخت فرو میروند.
اما حاکمان الهی به هنگام نیل به قدرت،بار سنگینی از مسئولیتها را بر دوش خود احساس میکنند،بیش از همیشه به درگاه خدا روی میآورند، و توانایی بر ادای رسالت خویش را از او میطلبند،همانگونه که سلیمان بعد از آن همه قدرت مهمترین چیزی که از خدا تقاضا میکند ادای شکر او و استفاده از این مواهب در مسیر رضای او و آسایش بندگان خدا است.
جالب اینکه با جمله"اوزعنی"این تقاضا را شروع میکند که مفهومش الهامی از درون و جمع کردن تمام نیروهای باطنی برای انجام این هدف بزرگ است یعنی خدایا آن چنان قدرتی به من عنایت کن تا تمام نیروهای درونیم را برای ادای شکر و انجام وظیفه بسیج کنیم،و راه را نیز تو به من نشان ده که راهی است بسیار سخت و طولانی و پر خوف و خطر،راه ادای حقوق همه مردم،در چنان حکومت
1) 1) در جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 224(ذیل آیه 38 سوره انعام)نیز در این زمینه سخن گفتهایم.
وسیع و گسترده!.
او نه تنها تقاضای توانایی بر شکر نعمتهایی که به خود او داده شده است میکنند،بلکه در عین حال تقاضا دارد که ادای شکر مواهبی که بر پدر و مادرش ارزانی شده بود انجام دهد،چرا که بسیاری از مواهب وجود انسان از پدر و مادر به ارث به او میرسد،و بدون شک امکاناتی که خداوند به پدر و مادر میدهد کمک مؤثری برای فرزندان در راه نیل به هدفها میکند.
جالب اینکه سلیمان با داشتن آن قدرت و حکومت بی نظیر،تقاضایش از خدا این است که عمل صالح را به طور مداوم انجام دهد،و از آن بالاتر در زمره بندگان صالح خدا باشد.
از این تعبیر روشن میشود که اولا هدف نهایی بدست آوردن قدرت،انجام عمل صالح است،عملی شایسته و ارزشمند،و بقیه هر چه هست مقدمهای برای آن محسوب میشود.
عمل صالح نیز مقدمهای است برای جلب خشنودی و رضای خدا که هدف نهایی و غایة الغایات همین است.
ثانیا داخل بودن در زمره صالحان مرحلهای است فراتر از انجام عمل صالح که اولی صلاح ذاتی است و دومی صلاح عمل(دقت کنید).
به تعبیر دیگر گاه انسان عمل صالحی را انجام میدهد،اما این معنی جزء ذات و روح او و بافت وجودش نشده است،سلیمان از خدا این میخواهد که آن قدر مشمول عنایت پروردگار قرار گیرد که صالح بودن از عملش فراتر رود و در درون جان و اعماق وجودش نفوذ کند و این جز به رحمت الهی امکان پذیر نیست.
راستی بنده صالح خدا بودن چه گرانبها و گرانقدر است که سلیمان با آن حشمت و جاه و جلالش که برای احدی جای شک نبوده باز تقاضایش این است که خدا به رحمتش او را در خط بندگان صالح قرار دهد،و از لغزشهایی که هر زمان برای انسان مخصوصا انسانی که در رأس یک تشکیلات عظیم باشد امکان پذیر است او را حفظ کند.
وَ تَفَقَّدَ اَلطَّیْرَ فَقٰالَ مٰا لِیَ لاٰ أَرَی اَلْهُدْهُدَ أَمْ کٰانَ مِنَ اَلْغٰائِبِینَ (20) لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ (21) فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقٰالَ أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ (22) إِنِّی وَجَدْتُ اِمْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِیمٌ (23) وَجَدْتُهٰا وَ قَوْمَهٰا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ زَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ اَلسَّبِیلِ فَهُمْ لاٰ یَهْتَدُونَ (24) أَلاّٰ یَسْجُدُوا لِلّٰهِ اَلَّذِی یُخْرِجُ اَلْخَبْءَ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ یَعْلَمُ مٰا تُخْفُونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ (25) اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِیمِ (26)
20-(سلیمان)در جستجوی پرنده(هدهد)برآمد و گفت چرا هدهد را نمیبینم یا اینکه او از غایبان است.
21-من او را قطعا کیفر شدیدی خواهم داد و یا او را ذبح میکنم و یا دلیل روشنی(برای غیبتش)برای من بیاورد.
22-چندان طول نکشید(که هدهد آمد و)گفت من بر چیزی آگاهی یافتم که تو بر آن آگاهی نیافتی من از سرزمین سبا یک خبر قطعی برای تو آوردهام.
23-من زنی را دیدم که بر آنها حکومت میکند و همه چیز در اختیار داشت(مخصوصا) تخت عظیمی دارد.
24-(اما)من او و قومش را دیدم که برای غیر خدا-خورشید-سجده میکنند و شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داده آنها را از راه بازداشته و آنها هدایت نخواهند شد.
25-چرا برای خداوندی سجده نمیکنند که آنچه در آسمانها و زمین پنهان است خارج میکند؟ و آنچه را مخفی میکنید و آشکار نمیسازید،میداند؟ 26-خداوندی که معبودی جز او نیست،و پروردگار و صاحب عرش عظیم است.
داستان هدهد و ملکه سبا
در این قسمت از آیات به فراز دیگری از زندگی شگفتانگیز سلیمان اشاره کرده،و ماجرای هدهد و ملکه سبا را بازگو میکند.
نخست میگوید:"سلیمان هدهد را ندید،و در جستجوی او برآمد" ( وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ ).
این تعبیر به وضوح بیانگر این حقیقت است که او به دقت مراقب وضع کشور و اوضاع حکومت خود بود و حتی غیبت یک مرغ از چشم او پنهان نمیماند!.
بدون شک منظور از پرنده در اینجا همان هدهد است،چنان که در ادامه سخن،قرآن میافزاید،سلیمان"گفت:چه شده است که هدهد را نمیبینم" ( فَقٰالَ مٰا لِیَ لاٰ أَرَی الْهُدْهُدَ ).
"یا اینکه او از غائبان است"( أَمْ کٰانَ مِنَ الْغٰائِبِینَ ).
در اینکه سلیمان از کجا متوجه شد که هدهد در جمع او حاضر نیست؟ بعضی گفتهاند به خاطر این بود که به هنگام حرکت کردن او،پرندگان بر سرش سایه میافکندند،و او از وجود روزنهای در این سایبان گسترده از غیبت هدهد آگاه شد.
و بعضی دیگر ماموریتی برای هدهد در تشکیلات او قائل شدهاند،و او را مامور یافتن مناطق آب میدانند،و به هنگام نیاز به جستجوگری برای آب او را غائب دید.
به هر حال این تعبیر که ابتدا گفت:"من او را نمیبینم"سپس افزود"یا اینکه او از غائبان است"ممکن است اشاره به این باشد که آیا او بدون عذر موجهی حضور ندارد و یا با عذر موجهی غیبت کرده است؟ در هر صورت یک حکومت سازمان یافته و منظم و پر توان،چارهای ندارد جز اینکه تمام فعل و انفعالاتی را که در محیط کشور و قلمرو او واقع میشود زیر نظر بگیرد،و حتی بود و نبود یک پرنده،یک مامور عادی را از نظر دور ندارد،و این یک درس بزرگ است.
*** "سلیمان"برای اینکه حکم غیابی نکرده باشد،و در ضمن غیبت هدهد روی بقیه پرندگان،تا چه رسد به انسانهایی که پستهای حساسی بر عهده داشتند اثر نگذارد افزود:"من او را قطعا کیفر شدیدی خواهم داد"!( لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِیداً ).
"و یا او را ذبح میکنم"!( أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ ).
"یا برای غیبتش باید دلیل روشنی به من ارائه دهد"( أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ ).
منظور از"سلطان"در اینجا،دلیلی است که مایه تسلط انسان،بر اثبات مقصودش گردد،و تاکید آن بوسیله"مبین"برای این است که این فرد متخلف حتما باید دلیل کاملا روشنی بر تخلف خود اقامه کند.
در حقیقت سلیمان ع بی آنکه غائبانه داوری کند تهدید لازم را در صورت ثبوت تخلف نمود،و حتی برای تهدید خود دو مرحله قائل شد که متناسب با مقدار گناه بوده باشد:مرحله مجازات بدون اعدام،و مرحله مجازات اعدام.
ضمنا نشان داد که او حتی در برابر پرنده ضعیفی تسلیم دلیل و منطق است و هرگز تکیه بر قدرت و تواناییش نمیکند.
*** "ولی غیبت هدهد،چندان به طول نیانجامید"( فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ ).
بازگشت و رو به سلیمان کرد و چنین"گفت:من بر چیزی آگاهی یافتم که تو بر آن آگاهی نداری،من از سرزمین سبأ یک خبر قطعی(و دست اول) برای تو آوردهام"؟( فَقٰالَ أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ ).
"هدهد"گویا آثار خشم را در چهره سلیمان مشاهده کرد،و برای بر طرف کردن ناراحتی او نخست به صورت کوتاه و سربسته خبر از مطلب مهمی داد که حتی سلیمان با تمام علم و دانشش از آن آگاهی ندارد!و هنگامی که خشم سلیمان فرو نشست،به شرح آن پرداخت که در آیات بعد خواهد آمد.
قابل توجه اینکه:لشکریان سلیمان و حتی پرندگانی که مطیع فرمان او بودند آن قدر عدالت سلیمان به آنها آزادی و امنیت و جسارت داده بود،که هدهد بدون ترس بی پرده و با صراحت به او میگوید:"من به چیزی آگاهی یافتم که
تو از آن آگاه نیستی".
بر خورد او با سلیمان،همچون برخورد درباریان چاپلوس با سلاطین جبار نبود،که برای بیان یک واقعیت،نخست مدتی تملق میگویند،و خود را ذره ناچیزی قلمداد کرده سپس به خاک پای ملوکانه،مطلب خود را در لابلای صد گونه چاپلوسی عرضه میدارند و هرگز در سخنان خود صراحت به خرج نمیدهند و همیشه از کنایههای نازکتر از گل استفاده میکنند،مبادا گرد و غباری بر قلب سلطان بنشیند! آری هدهد با صراحت گفت:غیبت من بی دلیل نبوده،خبر مهمی آوردهام که تو از آن با خبر نیستی! ضمنا این تعبیر درس بزرگی است برای همگان که ممکن است موجود کوچکی چون هدهد مطلبی بداند که داناترین انسانهای عصر خویش از آن بیخبر باشد تا آدمی به علم و دانش خود مغرور نگردد،هر چند سلیمان باشد و با علم وسیع نبوت.
*** به هر حال هدهد در شرح ماجرا چنین گفت:"من به سرزمین سبا رفته بودم زنی را در آنجا یافتم که بر آنها حکومت میکند،و همه چیز را در اختیار دارد مخصوصا تخت عظیمی داشت"!( إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِیمٌ ).
"هدهد"با این سه جمله تقریبا تمام مشخصات کشور سبا و طرز حکومت آن را برای سلیمان بازگو کرد.
نخست اینکه کشوری است آباد دارای همه گونه مواهب و امکانات.
دیگر اینکه یک زن بر آن حکومت میکند،و درباری بسیار مجلل دارد حتی شاید مجللتر از تشکیلات سلیمان چرا که هدهد تخت سلیمان را مسلما دیده بود،با اینحال از تخت ملکه سبا به عنوان"عرش عظیم"یاد میکند!.
و با این سخن به سلیمان فهمانید مبادا تصور کنی تمام جهان در قلمرو حکومت تو است و تنها عظمت و تخت بزرگ در گرو تو میباشد.
*** سلیمان از شنیدن این سخن در فکر فرو رفت ولی هدهد به او مجال نداد و مطلب دیگری بر آن افزود مساله عجیب و ناراحت کنندهای که من در آنجا دیدم این بود که:"مشاهده کردم آن زن و قوم و ملتش در برابر خورشید-نه در برابر اللّٰه-سجده میکنند"!( وَجَدْتُهٰا وَ قَوْمَهٰا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
"شیطان بر آنها تسلط یافته و اعمالشان را در نظرشان زینت داده"(و افتخار میکنند که در برابر آفتاب سجده مینمایند!)( وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ ).
و به این ترتیب"شیطان آنها را از راه حق باز داشته"( فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ ).
آنها چنان در بت پرستی فرو رفتهاند که من باور نمیکنم به آسانی از این راه برگردند"آنها هدایت نخواهند شد"( فَهُمْ لاٰ یَهْتَدُونَ ).
و به این ترتیب وضع مذهبی و معنوی آنها را نیز مشخص ساخت که آنها سخت در بتپرستی فرو رفتهاند و حکومت ترویج آفتاب پرستی میکند و مردم بر دین ملوکشاناند.
بتکدههای آنها و اوضاع دیگرشان چنان نشان میدهد که آنان در این راه غلط پافشاری دارند، و به آن عشق میورزند و مباهات میکنند،و در چنین شرائطی که توده مردم و حکومت در یک خط قرار گرفتهاند هدایت یافتن آنها بسیار بعید است.
*** سپس افزود"آنها چرا برای خداوندی سجده نمیکنند که آنچه در آسمانها و زمین پنهان است خارج میکند،و آنچه را مخفی میدارید و آشکار میسازید
میداند"( أَلاّٰ یَسْجُدُوا لِلّٰهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ یَعْلَمُ مٰا تُخْفُونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ ) (1).
واژه"خبا"(بر وزن صبر)به معنی هر چیز پنهانی و پوشیده است و در اینجا اشاره به احاطه علم پروردگار به غیب آسمان و زمین است،یعنی چرا برای خداوندی سجده نمیکنند که غیب آسمان و زمین و اسرار نهفته آن را میداند.
و اینکه بعضی آن را به خصوص باران(در مورد آسمانها)و گیاه(در مورد زمین)تفسیر کردهاند،در حقیقت از قبیل بیان مصداق روشن است.
و همچنین آنها که به معنی خارج ساختن موجودات از غیب عدم به وجود تفسیر کردهاند.
جالب اینکه نخست از علم خدا به اسرار نهفته زمین و آسمان سخن میگوید و سپس از اسرار نهفته درون قلب انسانها! اما اینکه چرا هدهد از تمام صفات پروردگار روی مساله عالم بودن او به غیب و شهود در جهان کبیر و صغیر،تکیه کرد،ممکن است به تناسب این باشد که سلیمان با همه توانایی قدرتش از وجود کشور"سبا"با آن ویژگیهایش بیخبر بود،او میگوید باید دست به دامن لطف خدایی زد که چیزی از او پنهان نیست.
و یا به تناسب اینکه-طبق معروف-هدهد دارای حس ویژهای بود که از وجود آب در درون زمین با خبر میشد،لذا سخن از خداوندی میگوید که از
1) 1) کلمه"الا"به عقیده جمعی از مفسران در اینجا مرکب از"ان"و"لا" است و آن را متعلق به جمله"صدهم"یا"زین لهم"دانسته و"لام"در تقدیر گرفتهاند که مجموعا چنین میشود:"صدهم عن السبیل لئلا یسجدوا للّٰه"ولی ظاهر این است که "الا"در اینجا حرف تحضیض است و معنی"هلا"دارد،و همانگونه که در بالا گفتیم این جمله ظاهرا دنباله کلام هدهد است هر چند بعضی آن را جمله استینافیه و از کلام خدا دانستهاند.
همه آنچه در عالم هستی پنهان است آگاهی دارد.
*** و سرانجام سخن خود را چنین پایان میدهد:"همان خداوندی که معبودی جز او نیست و پروردگار و صاحب عرش عظیم است"( اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ).
و به این ترتیب روی"توحید عبادت"و"توحید ربوبیت"پروردگار، و نفی هر گونه شرک تاکید کرده و سخن خود را به پایان میبرد.
آنچه در این بخش از آیات خواندیم،نکتههای فراوانی دارد که میتواند در زندگی همه انسانها و روند همه حکومتها مؤثر باشد:
1-رئیس حکومت یا یک مدیر باید آن چنان در سازمان تشکیلاتی خود دقیق باشد که حتی غیبت یک فرد عادی و کوچک را احساس و پیگیری کند.
2-مراقب تخلف یک فرد باشد و برای اینکه روی دیگران اثر نگذارد، محکم کاری کند،و پیشگیری لازم را به عمل آورد.
3-هرگز نباید کسی را غیابا محاکمه کرد،باید اجازه داد در صورت امکان از خودش دفاع کند.
4-باید جریمه به مقدار جرم باشد،و برای هر جرمی مجازات متناسبی در نظر گرفته شود،و سلسله مراتب رعایت گردد.
5-باید هر کس و لو بزرگترین قدرتهای اجتماعی،تسلیم دلیل و منطق باشند هر چند دلیل از دهان فرد کوچکی بیرون آید.
6-در محیط جامعه باید آن قدر صراحت و آزادی حکمفرما گردد حتی یک
فرد عادی بتواند در موقع لزوم به رئیس حکومت بگوید:"من از چیزی آگاهم که تو نمیدانی"! 7-ممکن است کوچکترین افراد از مسائلی آگاه شوند که بزرگترین دانشمندان و قدرتمندان از آن بیخبر باشند تا انسان هرگز به علم و دانش خود مغرور نگردد.
8-در سازمان اجتماعی بشر،نیازهای متقابل آن قدر زیاد است که گاه سلیمانها محتاج یک پرنده میشوند.
9-گرچه در جنس زنان شایستگیها بسیار است،و حتی خود این داستان نشان میدهد که ملکه سبا از فهم و درایت فوق العادهای برخوردار بود،ولی با اینهمه رهبری حکومت چندان با وضع روح و جسم آنها سازگار نیست که هدهد نیز از این مساله تعجب کرد و گفت:"من زنی را بر آنها حکمران دیدم"! 10-مردم غالبا بر همان آئینی هستند که زمامدارانشان میباشند،لذا در این داستان میخوانیم که هدهد میگوید من آن زن و قوم و ملت او را دیدم که برای خورشید سجده میکنند(نخست سخن از سجده ملکه سپس از ملتش میگوید).
بعضی از مفسران در اینجا سؤالاتی مطرح کردهاند:
از جمله اینکه:سلیمان با آن علم و دانش و امکانات حکومتش چگونه از وجود چنین کشوری بی اطلاع بود،وانگهی فاصلهای میان یمن و مرکز حکومت سلیمان را که ظاهرا سرزمین شام بوده،چگونه هدهد پیمود،و از این گذشته هدهد، راه را گم کرده بود که به آنجا رفت یا منظور دیگری داشته؟ در مورد سؤال اول ممکن است چنین پاسخ گفت که:سلیمان قاعدتا از وجود
چنین کشوری با خبر بوده ولی ویژگیها و خصوصیات آن را نمیدانسته است، بعلاوه بیابان حجاز میان این دو کشور فاصله بوده، و وسائل ارتباطی در آن زمان هرگز مانند زمان ما نبوده است(البته آگاهی از طریق علم غیب و الهام الهی مساله دیگری است).
و اما طی این مسافت برای هدهد مساله غیر ممکن نیست،چرا که ما پرندگانی را سراغ داریم که فاصله قطب شمال و قطب جنوب زمین را طی میکنند در حالی که فاصله یمن تا شام در برابر آن فاصله ناچیزی است.
آمدن هدهد به این سرزمین ممکن است به این جهت بوده باشد که طبق بعضی از تواریخ سلیمان از سرزمین شام برای زیارت خانه خدا به سرزمین"مکه" آمده بود،تا آئین ابراهیم(حج)را بجا آورد،سپس در مسیر خود متمایل به طرف جنوب شد به حدی که فاصله زیادی تا سرزمین یمن نداشت و هدهد در هنگامی که سلیمان در استراحت به سر میبرد از فرصت استفاده کرد و به نزدیکی قصر ملکه سبا آمد و این صحنه عجیب توجه او را به خود جلب کرد (1).
1) 1) برای توضیح بیشتر در مورد این ماجرا به"دائرة المعارف فرید و جدی"جلد 10 صفحه 470(ماده هدهد)مراجعه کنید،هر چند روایت مشروح آن خالی از مبالغههایی نیست.
قٰالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (27) اِذْهَبْ بِکِتٰابِی هٰذٰا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ مٰا ذٰا یَرْجِعُونَ (28) قٰالَتْ یٰا أَیُّهَا اَلْمَلَأُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتٰابٌ کَرِیمٌ (29) إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ (30) أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ (31) قٰالَتْ یٰا أَیُّهَا اَلْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مٰا کُنْتُ قٰاطِعَةً أَمْراً حَتّٰی تَشْهَدُونِ (32) قٰالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَ اَلْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانْظُرِی مٰا ذٰا تَأْمُرِینَ (33) قٰالَتْ إِنَّ اَلْمُلُوکَ إِذٰا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهٰا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهٰا أَذِلَّةً وَ کَذٰلِکَ یَفْعَلُونَ (34) وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَنٰاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ اَلْمُرْسَلُونَ (35)
27-(سلیمان)گفت:ما تحقیق میکنیم ببینیم راست گفتی یا از دروغگویان هستی؟!.
28-این نامه مرا ببر و بر آنها بیفکن سپس برگرد(و در گوشهای توقف کن)ببین آنها چه عکس العملی نشان میدهند.
29-(ملکه سبا)گفت:ای اشراف!نامه پر ارزشی به سوی من افکنده شده!.
30-این نامه از سلیمان است و چنین میباشد:به نام خداوند بخشنده مهربان...
31-توصیه من این است برتری جویی نسبت به من نکنید و به سوی من آئید در حالی که تسلیم حق هستید.
32-(سپس)گفت:ای اشراف(و ای بزرگان)نظر خود را در این امر مهم بازگو کنید که من هیچ کار مهمی را بدون حضور شما انجام ندادهام.
33-گفتند:ما دارای نیروی کافی و قدرت جنگی فراوان هستیم،ولی تصمیم نهایی با تو است ببین چه دستور میدهی؟ 34-گفت:پادشاهان هنگامی که وارد منطقه آبادی شوند آن را به فساد و تباهی میکشند و عزیزان آنجا را ذلیل میکنند،(آری)کار آنها همین گونه است.
35-و من(اکنون جنگ را صلاح نمیبینم)هدیه گرانبهایی برای آنها میفرستم تا ببینم فرستادگان من چه خبر میآورند.
پادشاهان ویرانگرند!
سلیمان با دقت به سخنان هدهد گوش فرا داد،و در فکر فرو رفت،ممکن است بیشترین گمان سلیمان این بوده که این خبر راست است،و دلیلی بر دروغی به این بزرگی وجود ندارد،اما از آنجا که مساله سادهای نبود و با سرنوشت یک
کشور و یک ملت بزرگ گره میخورد،میبایست تنها به گفتار یک مخبر اکتفاء نکند،بلکه باید تحقیقات بیشتری در زمینه این موضوع حساس به عمل آورد.
لذا چنین"گفت:ما تحقیق به عمل میآوریم ببینیم تو راست گفتی یا از دروغگویان هستی"؟!( قٰالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْکٰاذِبِینَ ).
این سخن به خوبی ثابت میکند که در مسائل مهم و سرنوشتساز باید حتی به اطلاعی که از ناحیه یک فرد کوچک میرسد توجه کرد و به زودی (همانگونه که سین در جمله"سننظر"اقتضا میکند)پیرامون آن تحقیقات لازم را به عمل آورد.
سلیمان نه هدهد را متهم ساخت و محکوم کرد،و نه سخن او را بی دلیل تصدیق نمود،بلکه آن را پایه تحقیق قرار داد.
*** به هر حال سلیمان نامهای بسیار کوتاه و پر محتوی نوشت و به هدهد داد و گفت:"این نامه مرا ببر و نزد آنها بیفکن،سپس برگرد و در گوشهای توقف کن ببین آنها چه عکس العملی نشان میدهند"؟( اِذْهَبْ بِکِتٰابِی هٰذٰا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ مٰا ذٰا یَرْجِعُونَ ) (1).
از تعبیر"القه الیهم"(به سوی آنها بیفکن)چنین استفاده میشود که آن را به هنگامی که ملکه سبا در میان جمع خویش حضور دارد بر آنها افکن،تا جای فراموشی و کتمان باقی نماند،و از اینجا روشن میشود اینکه بعضی از مفسران گفتهاند هدهد وارد قصر ملکه سبا و خوابگاه او شد و نامه را بر سینه یا گلوی او
1) 1) بعضی از مفسران گفتهاند"جمله ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ "در معنی مؤخر است و در عبارت مقدم،و در تقدیر چنین بوده:"فانظر ما ذا یرجعون ثم تول عنهم"این به خاطر آن است که این جمله را به معنی بازگشت کردن از آن قوم گرفتهاند در حالی که ظاهر آیه این است که از آنها روی بگردان سپس در گوشهای منتظر باش ببین چه واکنشی نشان میدهند.
افکند!چندان دلیلی ندارد،هر چند با جملهای که در آیه بعد میآید إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتٰابٌ کَرِیمٌ :"نامهای به سوی من افکنده شده"بی تناسب نیست. ملکه سبا نامه را گشود و از مضمون آن آگاهی یافت و چون قبلا اسم و آوازه سلیمان را شنیده بود و محتوای نامه نشان میداد که سلیمان تصمیم شدیدی درباره سرزمین سبا گرفته،سخت در فکر فرو رفت،و چون در مسائل مهم مملکتی با اطرافیانش به شور مینشست از آنها دعوت کرد،رو به سوی آنها نموده"گفت:
ای اشراف و بزرگان!نامه ارزشمندی به سوی من افکنده شده است"( قٰالَتْ یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتٰابٌ کَرِیمٌ ).
آیا به راستی ملکه سبا پیک نامهرسان را ندیده بود،ولی از قرائن که در نامه وجود داشت اصالت نامه را احساس کرد،و هیچ احتمال نداد که نامه مجعولی باشد؟ و یا به چشم خودش پیک را دید و وضع اعجاب آور او خود دلیل بر این بود که واقعیتی در کار است و مساله یک مساله عادی نیست،هر چه بود با اطمینان روی نامه تکیه کرد.
و اینکه ملکه میگوید:این نامه کریم و پر ارزشی است ممکن است به خاطر محتوای عمیق آن،یا اینکه آغازش به نام خدا،و پایانش به مهر و امضای صحیح بود (1)یا فرستنده آن که شخص بزرگواری بوده-که هر یک از اینها را بعضی از مفسران احتمال دادهاند-و یا همه اینها زیرا هیچگونه منافاتی بین این امور نیست و ممکن
1) 1) در حدیث آمده است:کرامت و ارزش نامه به مهر کردن آن است(تفسیر مجمع البیان و المیزان و قرطبی)و در حدیث دیگری آمده هنگامی که پیامبر اسلام خواست نامهای برای عجم بنویسد به او عرض کردند آنها نامه را بدون مهر نمیپذیرند،پیامبر دستور داد انگشتری ساختند که نقش نگین آن لا اله الا اللّٰه محمدا رسول اللّٰه بود و نامه را با آن مهر فرمود(قرطبی ذیل آیه مورد بحث).
است همه در این مفهوم جامع جمع باشد.
درست است که آنها آفتابپرست بودند،ولی میدانیم بسیاری از بت پرستان نیز به"اللّٰه"اعتقاد داشتند و او را"رب الارباب"مینامیدند و تعظیم و احترام او را مهم میشمردند.
*** سپس"ملکه سبأ"به ذکر مضمون نامه پرداخت و گفت:"این نامه از سوی سلیمان است و محتوایش چنین است:به نام خداوند بخشنده مهربان"...
( إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ).
*** "توصیهام به شما این است برتری جویی در برابر من نکنید،و به سوی من آئید و تسلیم حق شوید"( أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ ) (1).
بعید به نظر میرسد که سلیمان نامه را با همین عبارات و الفاظ عربی نوشته باشد،بنا بر این جملههای فوق میتوانند نقل به معنی و یا به صورت خلاصهگیری و فشرده نامه سلیمان بوده باشد که ملکه سبا برای ملت خود بازگو کرد.
جالب اینکه:مضمون این نامه در واقع سه جمله بیش نبود:
یک جمله نام خدا و بیان وصف رحمانیت و رحیمیت او.
جمله دوم توصیه به کنترل هوای نفس و ترک برتری جویی که سرچشمه بسیاری از مفاسد فردی و اجتماعی است.
و سوم تسلیم در برابر حق شدن!.
و اگر دقت کنیم چیز دیگری وجود نداشت که نیاز به ذکر داشته باشد.
1) 1) جمله" أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَیَّ "ممکن است مجموعا بدل"کتاب"و بیان محتوای آن باشد،و ممکن است"ان"در اینجا به معنی"ای"و برای تفسیر بوده باشد،این احتمال نیز وجود دارد که متعلق به جمله محذوفی باشد مانند"اوصیکم"باشد.
بعد از ذکر محتوای نامه سلیمان،برای ملت خود رو به سوی آنها کرده چنین"گفت ای اشراف و صاحبنظران!رأی خود را در این کار مهم برای من ابراز دارید که من هیچ کار مهمی را بی حضور شما و بدون نظر شما انجام ندادهام"! ( قٰالَتْ یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مٰا کُنْتُ قٰاطِعَةً أَمْراً حَتّٰی تَشْهَدُونِ ).
او میخواست با این نظر خواهی موقعیت خود را در میان آنها تثبیت کرده و نظر آنها را به سوی خویش جلب نماید،ضمنا میزان هماهنگیشان را با تصمیمات خود مورد مطالعه و بررسی قرار دهد.
"افتونی"از ماده"فتوا"است،در اصل به معنی حکم کردن دقیق و صحیح در مسائل پیچیده است،"ملکه سبا"با این تعبیر،هم پیچیدگی مساله را به آنها گوشزد کرد،و هم آنها را به این نکته توجه داد که باید در اظهار نظر دقت به خرج دهند تا راه خطا نپویند.
"تشهدون"از ماده"شهود"به معنی"حضور"است،حضوری که توأم با همکاری و مشورت بوده باشد.
*** "اشراف قوم"در پاسخ او چنین"گفتند:ما قدرت کافی داریم و مرد جنگیم اما تصمیم نهایی با تو است،ببین چه فرمان میدهی"؟( قٰالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانْظُرِی مٰا ذٰا تَأْمُرِینَ ).
به این ترتیب هم تسلیم خود را در برابر دستورات او نشان دادند،و هم تمایل خود را به تکیه بر قدرت و حضور در میدان جنگ! *** ملکه هنگامی که تمایل آنها را به جنگ مشاهده کرد،در حالی که خود باطنا تمایل به این کار نداشت برای فرونشاندن این عطش،و هم برای اینکه حساب شده با این جریان برخورد کند،چنین"گفت:پادشاهان هنگامی که وارد منطقه
آبادی شوند آن را به فساد و ویرانی میکشانند"!( قٰالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذٰا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهٰا ).
و عزیزان اهل آن را به ذلت مینشانند"( وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهٰا أَذِلَّةً ).
جمعی را میکشند،عدهای را اسیر میکنند،و گروهی را آواره و بی خانمان،و تا آنجا که میتوانند دست به غارت و چپاول میزنند.
سپس برای تاکید بیشتر گفت:"آری این چنین میکنند"( وَ کَذٰلِکَ یَفْعَلُونَ ).
در حقیقت ملکه سبا که خود پادشاهی بود،شاهان را خوب شناخته بود که برنامه آنها در دو چیز خلاصه میشود:"فساد و ویرانگری"و"ذلیل ساختن عزیزان"،چرا که آنها به منافع خود میاندیشند،نه به منافع ملتها و آبادی و سر بلندی آنها و همیشه این دو بر ضد یکدیگرند.
*** سپس ملکه افزود:ما باید قبل از هر کار سلیمان و اطرافیان را بیازمائیم و ببینیم به راستی چه کارهاند؟سلیمان پادشاه است یا پیامبر؟ویرانگر است یا مصلح؟ ملتها را به ذلت میکشانند یا عزت؟و برای این کار باید از هدیه استفاده کرد، لذا"من هدیه قابل ملاحظهای برای آنها میفرستم تا ببینم فرستادگان من چه واکنشی را از ناحیه آنها برای ما میآورند"( وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَنٰاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ ).
پادشاهان علاقه شدیدی به"هدایا"دارند،و نقطه ضعف و زبونی آنها نیز همین جا است،آنها را میتوان با هدایای گرانبها تسلیم کرد،اگر دیدیم سلیمان با این هدایا تسلیم شد،معلوم میشود"شاه"است!در برابر او میایستیم و تکیه بر قدرت میکنیم که ما نیرومندیم،و اگر بی اعتنایی به ما نشان داد و بر سخنان خود و پیشنهادهایش اصرار ورزید معلوم میشود،پیامبر خدا است در این صورت
باید عاقلانه برخورد کرد.
در اینکه"ملکه سبا"چه هدایایی برای سلیمان فرستاد،قرآن سخنی نگفته و تنها با نکره آوردن کلمه"هدیه"،عظمت آن را نشان داده،ولی مفسران مسائل زیادی ذکر کردهاند،که گاه خالی از اغراق و افسانه نیست.
بعضی نوشتهاند پانصد غلام و پانصد کنیز ممتاز برای سلیمان فرستاد،در حالی که به غلامها لباس زنانه و به کنیزها لباس مردانه پوشانیده بود،در گوش غلامان گوشواره و در دستشان دستبند و بر سر کنیزان کلاههای زیبا گذارده بود،و در نامه خود تاکید کرده بود تو اگر پیامبری غلامان را از کنیزان بشناس! و آنها را بر مرکبهای گرانبها که با زر و زیور آراسته بودند سوار کرد، و مقدار قابل ملاحظهای از جواهرات نیز همراه آنها فرستاد.
ضمنا به فرستاده خود سفارش کرد،اگر به محض ورود نگاه سلیمان را به خود خشمآلود دیدی بدان این ژست پادشاهان است،و اگر با خوشرویی و محبت با تو برخورد کرد بدان پیغمبر است! ***
آنچه در آیات فوق در مورد نامه سلیمان به مردم سبا آمده الگویی است برای طرز نامهنگاری که گاه از مسائل مهم و سرنوشتساز است،با نام خداوند رحمان و رحیم شروع میشود و با دو جمله حساب شده جان سخن را بیان میکند.
از تواریخ اسلامی و روایات به خوبی بر میآید که پیشوایان بزرگ ما همیشه اصرار داشتند نامهها را فشرده و مختصر،خالی از حشو و زوائد و کاملا حساب شده بنگارند.
امیر مؤمنان علی ع به کارمندان و نمایندگانش در یک بخشنامه چنین نوشت:
ادقوا اقلامکم،و قاربوا بین سطورکم،و احذفوا عنی فضولکم و اقصدوا قصد المعانی،و ایاکم و الاکثار،فان اموال المسلمین لا تحتمل الاضرار:
"نوک قلمها را تیز کنید،و سطرها را به هم نزدیک سازید،و مطالب زائد و اضافی را از نامههایتان برای من حذف کنید،بیشتر به معنی توجه کنید،و از پر گویی بپرهیزید که اموال مسلمانان توانایی این هزینه و ضرر را ندارد" (1).
تیز کردن نوک قلمها که سبب میشود کلمات را کوچکتر بنویسند و نزدیک ساختن سطور به یکدیگر و حذف تشریفات و اضافات،نه تنها صرفهجویی در اموال بیت المال یا اموال خصوصی است که صرفهجویی در وقت نویسنده و خواننده نیز هست و حتی گاه سبب میشود که هدف اساسی نامه در لابلای جمله بندیهای تشریفاتی از بین برود و نویسنده و خواننده به هدف خود نرسند.
در این اواخر معمول شده بود که بر خلاف رویه صدر اسلام،نامهها را با القاب فراوان و الفاظ زیاد و مقدمات و حواشی و اضافات پر میکردند،و چه وقتهای گرانبهایی که بیهوده از این راه تلف میشد و چه سرمایههایی که از بین میرفت.
مخصوصا این نکته قابل توجه است که در شرائط آن زمان که فرستادن یک نامه بوسیله یک پیک مخصوص،گاه هفتهها طول میکشید و هزینهها داشت تا به مقصد برسد،در عین حال نهایت اختصار به کار میرفت که نمونههای آن را در نامههای پیامبر اسلام به خسروپرویز و قیصر روم و مانند آن میتوان ملاحظه کرد.
اصولا نامه انسان دلیل بر چگونگی شخصیت او است همانگونه که پیام آور و رسول انسان چنین است،چنان که در نهج البلاغه از علی ع میخوانیم:
رسولک ترجمان عقلک و کتابک ابلغ من ینطق عنک: "فرستاده تو
1) 1) خصال صدوق(طبق نقل بحار جلد 76 صفحه 49).
بازگو کننده عقل تو است و نامهات گویاترین چیزی است که از تو سخن میگوید (1).
امام صادق ع میفرماید:
یستدل بکتاب الرجل علی عقله،و موضع بصیرته،و برسوله علی فهمه و فطنته: "نامه انسان دلیلی است بر میزان عقل او و مقدار بصیرت او و فرستاده او نشانهای است از مقدار فهم و ذکاوت او" (2).
ذکر این نکته نیز لازم است که از روایات اسلامی استفاده میشود که پاسخ نامه لازم است همانگونه که پاسخ سلام.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
رد جواب الکتاب واجب کوجوب رد السلام: "پاسخ نامه واجب است همانگونه که پاسخ سلام واجب میباشد" (3).
و از آنجا که هر نامهای معمولا با تحیتی همراه است بعید نیست مشمول آیه شریفه إِذٰا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهٰا أَوْ رُدُّوهٰا :"هنگامی که به شما تحیتی گفته شود پاسخ آن را به صورت بهتر یا همانند آن بدهید"(سوره نساء آیه 86)بوده باشد.
بعضی از مفسران گویا از ظاهر نامه سلیمان چنین استفاده کردند که او میخواست مردم کشور سبا را به پذیرش دعوت خود بدون ذکر دلیل وادارد.
سپس پاسخ دادهاند که آمدن هدهد به آن صورت معجزهآسا خود دلیلی بر حقانیت دعوت او بوده است (4).
ولی ما فکر میکنیم نیازی به این گونه جوابها نیست،وظیفه پیامبر دعوت است،و وظیفه دیگران تحقیق کردن،و به تعبیر دیگر:دعوت انگیزهای برای تحقیق است،همانگونه که ملکه سبأ این کار را انجام داد،و در مقام تحقیق و آزمایش سلیمان برآمد تا روشن شود آیا او یک پادشاه است یا پیامبر؟! ***
در این بخش از داستان سلیمان نیز اشارات کوتاه،به مطالب مهمی دیده میشود:
1-روح دعوت انبیاء در نفی برتری جویی که نفی هر گونه استعمار و تسلیم در برابر قانون حق است خلاصه میشود.
2-در حالی که اطرافیان ملکه سبأ،اعلام آمادگی برای جنگ کردند طبع ظریف زنانه او موافق جنگ نبود،لذا نظر آنها را به مسائل دیگر معطوف داشت! 3-از این گذشته اگر او تسلیم جنگطلبی اطرافیان خود میشد از حقیقت دور میماند و خواهیم دید که اقدام او برای آزمایش سلیمان از طریق فرستادن هدیه،نتیجه بسیار خوبی برای خودش و هم برای مردم کشور سبا بار آورد و سبب شد که آنها راه حق را بیابند و متوسل به خونریزی نشوند.
4-ضمنا از این ماجرا روشن میشود که برنامههای شورایی چنان نیست که همیشه به حق منتهی شود،چرا که در اینجا عقیده اکثریت اطرافیان او این بود که توسل به نیروی نظامی مقدم است در حالی که عقیده ملکه سبأ بر عکس آن بود،و در پایان ماجرا میبینیم که حق با او بوده است.
و میتوان گفت که این نوع مشورت غیر از آن است که امروز در میان ما رائج است،ما نظریه اکثریت را معیار قرار میدهیم و حق تصمیمگیری را برای
آنها قائل هستیم،در حالی که در این نوع مشورت حق تصمیمگیری با رهبر جمعیت است و مشاورین تنها اظهار نظر میکنند،و آیه" شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ ":"با آنها در کارها مشورت کن و به هنگامی که تصمیم گرفتی بر خدا توکل نما"(آل عمران-159)نیز اشاره به این قسم دوم از شورا است در حالی که آیه 38 شوری" وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ "کار مؤمنان باید به صورت مشورت انجام یابد ظاهرا اشاره به قسم اول است (1).
5-مشاوران ملکه سبا به او گفتند:"ما صاحبان قوة و صاحبان باس شدید هستیم ممکن است تفاوت این دو در این باشد که"قوة"اشاره به کمیت عظیم لشکر و" بَأْسٍ شَدِیدٍ "اشاره به کیفیت کار آزمودگی و روح شجاعت و شهامت لشکریان باشد،یعنی ما هم از نظر"کمیت"لشکر و هم از نظر"کیفیت"آمادگی کامل برای رزم با دشمن داریم.
از این آیات به خوبی استفاده میشود که سلطنت و حکومت استبدادی همه جا مایه فساد و تباهی،و ذلیل کردن عزیزان یک قوم است،چرا که افراد با شخصیت را کنار میزنند،و متملقان چاپلوس را به خدمت دعوت میکنند،و در همه چیز منفعت و سود خود را میجویند،اهل هدیه و رشوه و زر و زیورند و طبعا ظالمان زورگو که دسترسی به این امور دارند نزد آنها محبوبترند.
شاهان،فکر و قلبشان در گرو مقام و هدایا و زر و زیورها است،در حالی که پیامبران جز به صلاح امتها نمیاندیشند.
1) 1) برای توضیح بیشتر درباره"مشورت"به جلد 3 تفسیر نمونه صفحه 142 تا 149 مراجعه فرمائید.
فَلَمّٰا جٰاءَ سُلَیْمٰانَ قٰالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمٰالٍ فَمٰا آتٰانِیَ اَللّٰهُ خَیْرٌ مِمّٰا آتٰاکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ (36) اِرْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لاٰ قِبَلَ لَهُمْ بِهٰا وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهٰا أَذِلَّةً وَ هُمْ صٰاغِرُونَ (37)
36-هنگامی که(فرستادگان ملکه سبا)نزد سلیمان آمدند گفت:میخواهید مرا با مال کمک کنید(و فریب دهید!)آنچه خدا به من داده از آنچه به شما داده بهتر است بلکه شما هستید که به هدایایتان خوشحال میشوید.
37-به سوی آنها بازگرد(و اعلام کن)با لشکرهایی به سراغ آنها میآئیم که قدرت مقابله با آن را نداشته باشند،و آنها را از آن(سرزمین آباد)به صورت ذلیلان و در عین حقارت بیرون میرانیم.
مرا با مال نفریبید!
فرستادگان ملکه سبا با کاروان هدایا،سرزمین یمن را پشت سر گذاشتند و به سوی شام و مقر سلیمان حرکت کردند،به گمان اینکه سلیمان از مشاهده منظره این هدایا خوشحال میشود،و به آنها شاد باش میگوید.
اما همین که با سلیمان روبرو شدند،صحنه عجیبی در برابر آنان نمایان گشت،سلیمان نه تنها از آنها استقبال نکرد بلکه گفت:"آیا شما میخواهید مرا با مال(خود)کمک کنید؟در حالی که این اموال در نظر من بی ارزش است،
آنچه خداوند به من بخشیده،از آنچه به شما داده است بهتر و پرارزشتر است" ( أَ تُمِدُّونَنِ بِمٰالٍ فَمٰا آتٰانِیَ اللّٰهُ خَیْرٌ مِمّٰا آتٰاکُمْ ).
مال چه ارزشی در برابر مقام نبوت و علم و دانش و هدایت و تقوا دارد؟ "شما هستید که به هدایای خود خوشحال میشوید"( بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ ).
آری شما هستید که هر گاه یک چنین هدایای پر زرق و برق و گرانقیمتی برای هم بفرستید، چنان مسرور میشوید که برق شادی در چشمانتان ظاهر میگردد اما اینها در نظر من کم ارزش و بی مقدار است.
و به این ترتیب سلیمان،معیارهای ارزش را در نظر آنها تحقیر کرد و روشن ساخت که معیارهای دیگری برای ارزش در کار است،که معیارهای معروف نزد دنیا پرستان در برابر آن،بی رنگ و بی بها است.
*** سپس برای اینکه قاطعیت خود را در مساله"حق و باطل"نشان دهد به فرستاده مخصوص ملکه سبا چنین گفت:"به سوی آنان بازگرد(و این هدایا را نیز با خود ببر)اما بدان ما به زودی با لشکرهایی به سراغ آنها خواهیم آمد که توانایی مقابله با آن را نداشته باشند"( اِرْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لاٰ قِبَلَ لَهُمْ بِهٰا ).
"و ما آنها را از آن سرزمین آباد با ذلت خارج میکنیم در حالی که کوچک و حقیر خواهند بود"( وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهٰا أَذِلَّةً وَ هُمْ صٰاغِرُونَ ).
"اذلة"در حقیقت حال اول است،و" هُمْ صٰاغِرُونَ "،حال دوم،اشاره به اینکه نه تنها آنها را از سرزمینشان بیرون میرانیم بلکه با وضع ذلتبار،و توأم با حقارت،به گونهای که تمام کاخها و اموال و جاه و جلال خود را از دست خواهند داد،چرا که در برابر آئین حق،تسلیم نشدند و از در مکر و فریب وارد گشتند.
البته این تهدید،برای فرستادگانی که وضع سلیمان را از نزدیک دیدند و لشکر و عسکر او را تماشا کردند،یک تهدید جدی و قابل ملاحظه بود.
با توجه به آنچه در آیات قبل خواندیم که سلیمان دو چیز از آنها خواسته بود"ترک برتری جویی"،"تسلیم در برابر حق"و پاسخ ندادن آنها به این دو امر و توسل به ارسال هدیه دلیل بر امتناع آنها از پذیرش حق و ترک استعلاء بود و به این دلیل آنها را تهدید به فشار نظامی میکند.
هر گاه ملکه سبا و اطرافیان او،تقاضای دلیل و مدرک یا معجزه و مانند آن کرده بودند،به آنها حق میداد که بیشتر تحقیق کنند،اما فرستادن هدیه،ظاهرش این بود که آنها در مقام انکارند.
این را نیز میدانیم که مهمترین خبر ناگواری که هدهد به سلیمان درباره این قوم و جمعیت داد،این بود که آنها آفتابپرستند،و خداوند بزرگ را که بر غیب و شهود آسمان و زمین سلطه دارد رها کرده،در برابر مخلوقی به خاک میافتند.
سلیمان از این مساله ناراحت شد،و میدانیم بت پرستی چیزی نیست که آئینهای الهی در برابر آن سکوت کند،و یا بت پرستان را به عنوان یک اقلیت مذهبی تحمل نماید،بلکه در صورت لزوم با توسل به زور بتکدهها را ویران خواهد کرد و آئین شرک و بت پرستی را برمیچیند.
از توضیحاتی که در بالا دادیم روشن میشود که تهدید سلیمان با اصل اساسی " لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ "تضادی ندارد که بت پرستی دین نیست بلکه یک خرافه و انحراف است.
1-قابل توجه اینکه زهد در منطق ادیان الهی این نیست که انسان از مال و ثروت و امکانات دنیا،بی بهره باشد،بلکه حقیقت زهد آن است که"اسیر"اینها نگردد،بلکه"امیر"بر آن باشد،و سلیمان این پیامبر بزرگ الهی با رد کردن هدایای گرانبهای ملکه سبا نشان داد که"امیر"است نه"اسیر"! در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم
الدنیا اصغر قدرا عند اللّٰه و عند انبیائه و اولیائه من ان یفرحوا بشیء منها،او یحزنوا علیه فلا ینبغی لعالم و لا لعاقل ان یفرح بعرض الدنیا ":"دنیا در پیشگاه خدا و نزد انبیاء و اولیای الهی کوچکتر از آن است که آنها را خوشحال و ذوق زده کند،یا با از دست رفتن آن غمگین شوند،بنا بر این برای هیچ عالم و عاقلی سزاوار نیست که از متاع ناپایدار دنیا خوشحال گردد (1).
*** 2-باز در این بخش از داستان سلیمان درسهای قابل ملاحظهای است که در لابلای تعبیرات پر معنی آیات نهفته است:
الف:هدف از لشکر کشی کشتار انسانها نیست،بلکه هدف آن است که دشمن خود را در موضع ضعیفی بداند و قدرت مقابله در خود نبیند( بِجُنُودٍ لاٰ قِبَلَ لَهُمْ بِهٰا ).
این تعبیر نظیر همان چیزی است که به مسلمانان دستور داده شده که "آن چنان نیرو فراهم سازید که دشمن را بترسانید"( وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ... تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ )(انفال-60).
ب:سلیمان مخالفان خود را تهدید به قتل نمیکند،بلکه تهدید به بیرون
1) 1) تفسیر"روح البیان"ذیل آیه مورد بحث.
راندن از کاخها و قصرها با ذلت و خواری میکند و این قابل توجه است.
ج:سلیمان مخالفان خود را غافلگیر نمیسازد بلکه قبلا با صراحت آنها را در جریان حمله خویش میگذارد.
د:سلیمان چشم داشتی به اموال دیگران ندارد،بلکه میگوید آنچه خدا به من داده است بهتر است،او مواهب الهی را در قدرت مادی و مالی خلاصه نمیکند،او به علم و ایمان و مواهب معنوی مفتخر است.
قٰالَ یٰا أَیُّهَا اَلْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهٰا قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ (38) قٰالَ عِفْرِیتٌ مِنَ اَلْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقٰامِکَ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ (39) قٰالَ اَلَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْکِتٰابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قٰالَ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ (40)
38-(سلیمان)گفت،ای بزرگان!کدامیک از شما توانایی دارید تخت او را پیش از آنکه خودشان نزد من آیند برای من بیاورید؟! 39-عفریتی از جن گفت:من آن را نزد تو میآورم پیش از آنکه از مجلست برخیزی و من نسبت به آن توانا و امینم! 40-(اما)کسی که دانشی از کتاب(آسمانی)داشت گفت،من آن را پیش از آنکه چشم بر هم زنی نزد تو خواهم آورد!و هنگامی که(سلیمان)آن را نزد خود مستقر دید گفت:این از فضل پروردگار من است تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را بجا میآورم یا کفران میکنم؟
در یک چشم بر هم زدن تخت او حاضر است!
سرانجام فرستادگان ملکه سبا هدایا و بساط خود را برچیدند و به سوی کشورشان بازگشتند و ماجرا را برای"ملکه"و اطرافیان او شرح دادند،همچنین عظمت اعجاز آمیز ملک سلیمان و دستگاهش را بیان داشتند که هر یک از اینها دلیلی بود بر اینکه او یک فرد عادی و پادشاه نیست،او به راستی فرستاده خدا است و حکومتش نیز یک حکومت الهی است.
در اینجا برای آنها روشن شد که نه تنها قادر بر مقابله نظامی با او نیستند بلکه اگر فرضا بتوانند مقابله کنند به احتمال قوی مقابله با یک پیامبر پر قدرت الهی است.
لذا ملکه سبا با عدهای از اشراف قومش تصمیم گرفتند به سوی سلیمان بیایند و شخصا این مساله مهم را بررسی کنند تا معلوم شود سلیمان چه آئینی دارد؟ این خبر از هر طریقی که بود به سلیمان رسید،و سلیمان تصمیم گرفت در حالی که ملکه و یارانش در راهند قدرتنمایی شگرفی کند تا آنها را بیش از از پیش به واقعیت اعجاز خود آشنا،و در مقابل دعوتش تسلیم سازد.
لذا سلیمان رو به اطرافیان خود کرد و"گفت:ای گروه بزرگان!کدامیک از شما توانایی دارید تخت او را پیش از آنکه خودشان نزد من بیایند و تسلیم شوند برای من بیاورید؟( قٰالَ یٰا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهٰا قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ ).
گرچه بعضی از مفسران برای پیدا کردن دلیل احضار تخت ملکه سبا خود را به زحمت افکندهاند،و گاه احتمالاتی ذکر کردهاند که به هیچ وجه با مفاد آیات سازگار نیست،ولی روشن است که هدف سلیمان از این برنامه چه بود؟او به اصطلاح میخواست ضرب شستی نشان دهد و کار فوق العاده مهمی انجام گیرد،
تا راه را برای تسلیم بی قید و شرط آنها و ایمانشان به قدرت اللّٰه هموار سازد،و نیاز به حضور در میدان نبرد و خونریزی نباشد.
او میخواست ایمان به اعماق وجود ملکه سبا و اطرافیانش راه یابد تا سایرین را نیز دعوت به تسلیم و پذیرش ایمان کنند.
*** در اینجا دو نفر اعلام آمادگی کردند که یکی از آنها عجیب و دیگری عجیبتر بود.
نخست"عفریتی از جن رو به سوی سلیمان کرد و گفت من تخت او را پیش از آنکه مجلس تو پایان گیرد و از جای برخیزی نزد تو میآورم"( قٰالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقٰامِکَ ) (1).
من این کار را با زحمت انجام نمیدهم و در این امانت گرانقیمت نیز خیانتی نمیکنم،چرا که"من نسبت به آن توانا و امینم"!( وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ ).
"عفریت"به معنی فرد گردنکش و خبیث است،و جمله" إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ "که از جهات مختلفی توام با تاکید است(ان-جمله اسمیه- لام)نیز نشان میدهد که بیم خیانت در این عفریت میرفته،لذا در مقام دفاع از خود برآمده و قول امانت و وفاداری داده است.
به هر حال سرگذشت سلیمان مملو است از شگفتیها و خارق عادات، و جای تعجب نیست که عفریتی اینچنین بتواند در یک مدت کوتاه یعنی یک یا چند ساعت که سلیمان در مجلس خویش برای داوری میان مردم،یا رسیدگی به امور مملکت،یا نصیحت و ارشاد،نشسته است چنین امر مهمی را انجام دهد.
1) 1) کلمه"آتی"ممکن است"اسم فاعل"باشد و ممکن است"فعل مضارع" از ماده"اتی"ولی احتمال اول مناسبتر به نظر میرسد(دقت کنید).
دومین نفر مرد صالحی بود که آگاهی قابل ملاحظهای از"کتاب الهی" داشت،چنان که قرآن در حق او میگوید:"کسی که علم و دانشی از کتاب داشت گفت من تخت او را قبل از آنکه چشم بر هم زنی نزد تو خواهم آورد"!!( قٰالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ ).
و هنگامی که سلیمان با این امر موافقت کرد او با استفاده از نیروی معنوی خود تخت ملکه سبا را در یک"طرفة العین"نزد او حاضر کرد:"هنگامی که سلیمان آن را نزد خود مستقر دید زبان به شکر پروردگار گشود و گفت:
این از فضل پروردگار من است،تا مرا بیازماید که آیا شکر نعمت او را بجا میآورم یا کفران میکنم"؟!( فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قٰالَ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ ).
سپس افزود:"هر کس شکر کند به سود خویش شکر کرده است،و هر کسی کفران کند پروردگار من غنی و کریم است"( وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ ).
در اینکه این شخص که بوده؟و این قدرت عجیب را از کجا به دست آورده؟ و منظور از علم کتاب چیست؟مفسران گفتگو بسیار کردهاند.
ولی ظاهر این است که این شخص یکی از نزدیکان با ایمان،و دوستان خاص سلیمان بوده است،و غالبا در تواریخ نام او را"آصف بن برخیا"نوشتهاند،و میگویند وزیر سلیمان و خواهرزاده او بوده است (1).
و اما"علم کتاب"منظور آگاهی او بر کتب آسمانی است،.آگاهی عمیقی که به او امکان میداد که دست به چنین کار خارق عادتی بزند،و بعضی احتمال دادهاند منظور لوح محفوظ است،همان لوح علم خداوند که این مرد به گوشهای
1) 1) و اینکه بعضی او را جبرئیل و یا خود سلیمان دانستهاند بدون دلیل است،و در مورد اینکه او خود سلیمان باشد قطعا مخالف ظاهر آیات است.
از آن علم آگاهی داشت،و به همین دلیل توانست تخت"ملکه سبا"را در یک چشم بر هم زدن نزد سلیمان حاضر کند.
بسیاری از مفسران و غیر آنها گفتهاند این مرد با ایمان از"اسم اعظم الهی" با خبر بود،همان نام بزرگی که همه چیز در برابر آن خاضع میگردد،و به انسان قدرت فوق العاده میبخشد.
ذکر این نکته نیز لازم است که آگاهی بر اسم اعظم بر خلاف آنچه بسیاری تصور میکنند مفهومش این نیست که انسان کلمهای را بگوید و آن همه اثر عجیب و بزرگ داشته باشد،بلکه منظور تخلق به آن اسم و وصف است،یعنی آن نام الهی را در درون جان خود پیاده کند و آن چنان از نظر آگاهی و اخلاق و تقوا و ایمان تکامل یابد که خود مظهری از آن اسم گردد،این تکامل معنوی و روحانی که پرتوی از آن اسم اعظم الهی است قدرت بر چنین خارق عاداتی را در انسان ایجاد میکند (1).
در مورد جمله قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ نیز مفسران احتمالات گوناگونی دادهاند،اما با توجه به آیات دیگر قرآن حقیقت آن را میتوان دریافت:در سوره ابراهیم آیه 43 میخوانیم: لاٰ یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ :"در روز رستاخیز مردم آن چنان وحشتزده میشوند که چشمهایشان خیره میگردد،و حتی پلکها به هم نمیخورد(میدانیم در حالت وحشت چشم انسان به حالت یک نواخت و خیره همچون چشم مردگان باز میماند).
بنا بر این منظور این بوده پیش از آنکه چشمت را بر هم زنی من تخت ملکه سبا را نزد تو حاضر میکنم (2).
1) 1) در باره"اسم اعظم خدا"در جلد هفتم تفسیر نمونه صفحه 30(ذیل آیه 180 سوره اعراف)نیز بحث کردهایم.
2) 2) اینکه بعضی گفتهاند منظور از جمله" یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ "نظر افکندن به چیزی و بازگشت نظر به انسان و آگاهی او از آن است هیچگونه دلیلی ندارد،همانگونه که این تعبیر گواه بر نظریه خروج شعاع از چشم که در فلسفه قدیم آمده است نخواهد بود (دقت کنید).
از سؤالاتی که در ارتباط با آیات فوق مطرح میشود این است که چرا سلیمان شخصا اقدام به این کار خارق العاده نکرد؟او که پیامبر بزرگ خدا بود و دارای اعجاز،چرا این ماموریت را به"آصف بن برخیا"داد؟ ممکن است به خاطر این بوده که"آصف"وصی او بوده است،و سلیمان میخواسته در این لحظه حساس موقعیت او را به همگان معرفی کند (1)بعلاوه مهم این است که استاد شاگردان خود را در مواقع لازم بیازماید و شایستگیهای آنها را به دست آورد،و اصولا شایستگی شاگردان دلیل بزرگی بر شایستگی استاد است، اگر شاگردان کار فوق العادهای انجام دهند مهم است.
سؤال دیگر اینکه:سلیمان چگونه تخت ملکه سبا را بدون اجازه او نزد خود آورد؟ ممکن است به دلیل هدف بزرگتری مانند مساله هدایت و راهنمایی آنها و نشاندادن یک معجزه بزرگ بوده است،از این گذشته میدانیم شاهان از خود مالی ندارند و اموال آنها معمولا از غصب حقوق دیگران به دست میآید!
سؤال دیگر اینکه:عفریت جن چگونه توانایی بر چنین خارق عادتی دارد؟
1) 1) در روایت مشروحی که در تفسیر عیاشی از امام دهم علی بن محمد الهادی(ع) نقل شده همین پاسخ را در جواب یحیی بن اکثم میخوانیم(تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 91).
پاسخ این سؤال را در بحثهای مربوط به اعجاز گفتهایم که گاهی حتی افراد غیر مؤمن بر اثر ریاضتهای پرمشقت و مبارزه با نفس،توانایی بر پارهای از خارق عادات پیدا میکنند ولی تفاوت آن با معجزات این است کار آنها چون متکی به قدرت محدود بشری است همیشه محدود است،در حالی که معجزات متکی بر قدرت بی پایان خدا است و قدرت او همچون سایر صفاتش نامحدود میباشد.
لذا میبینیم عفریت توانایی خود را محدود میکند برآوردن تخت ملکه سبا در مدت توقف سلیمان در مجلس داوری و بررسی امور کشور،در حالی که "آصف بن برخیا"هیچ حدی برای آن قائل نمیشود و محدود ساختن به یک چشم بر هم زدن در حقیقت اشاره به کمترین زمان ممکن است،و مسلم است که سلیمان از چنین کاری که معرفی یک فرد صالح است حمایت میکند،نه از کار عفریتی که ممکن است کوتهنظران را به اشتباه بیفکند و آن را دلیل بر پاکی او بگیرند.
بدیهی است که هر کس کار مهمی در جامعه انجام دهد و مورد قبول واقع شود خط فکری و اعتقادی خود را در لابلای آن تبلیغ کرده است،و نباید در حکومت الهی سلیمان،ابتکار عمل به دست عفریتها بیفتد،بلکه باید آنها که علمی از کتاب الهی دارند بر افکار و عواطف مردم حاکم گردند.
در آیات فوق و همچنین"آیه 26 سوره قصص"مهمترین شرط برای یک کارمند یا کارگر نمونه دو چیز بیان شده:نخست قوت و توانایی،و دیگر امانت و درستکاری.
البته گاه مبانی فکری و اخلاقی انسان ایجاب میکند که دارای این صفت باشد(همانگونه که در مورد موسی در سوره قصص آمده است)و گاه نظام جامعه و حکومت صالح ایجاب میکند که حتی عفریت جن به این دو صفت الزاما متصف
شود،اما به هر حال هیچ کار بزرگ و کوچکی در جامعه بدون دارا بودن این دو شرط انجام پذیر نیست،خواه از تقوا سرچشمه گیرد،و خواه از نظام قانونی جامعه(دقت کنید).
در آیات مورد بحث درباره کسی که تخت ملکه سبأ را در کمترین مدت نزد سلیمان آورد،به عنوان"من عنده علم من الکتاب"(کسی که بخشی از علم کتاب را دارا بود)تعبیر شده است،در حالی که در سوره رعد آیه 43 در مورد پیامبر ص و گواهان بر حقانیت او چنین آمده است قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ :"بگو کافی است برای گواهی میان من و شما، خداوند و کسی که در نزد او"علم کتاب"است".
در حدیثی از"ابو سعید خدری"از"پیامبر"ص چنین آمده است که ابو سعید میگوید:من از معنی" اَلَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ "(که در داستان سلیمان آمده)از محضرش سؤال کردم فرمود:او وصی برادرم سلیمان بن داود بود،عرض کردم" وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ "از چه کسی سخن میگوید،فرمود:
ذاک اخی علی بن ابی طالب: "او برادرم علی بن ابی طالب است"! (1).
توجه به تفاوت"علم من الکتاب"که علم جزئی را میگوید،و"علم الکتاب" که"علم کلی"را بیان میکند روشن میسازد که میان"آصف"و"علی" ع چه اندازه تفاوت بوده است؟!.
لذا در روایات بسیاری میخوانیم که اسم اعظم الهی هفتاد و سه حرف است که یک حرف آن نزد"آصف بن برخیا"بود،و چنان خارق عادتی را انجام داد،
1) 1) این حدیث را گروهی از مفسران و علمای اهل سنت به همین عبارت یا شبیه آن نقل کردهاند،برای توضیح بیشتر به احقاق الحق جلد سوم صفحه 280 و 281 مراجعه شود.
و نزد امامان اهل بیت ع هفتاد و دو حرف آن است،و یک حرف آن مخصوص به ذات پاک خدا است (1).
دنیا پرستان مغرور،هنگامی که به قدرت میرسند،همه چیز را جز خود فراموش میکنند،و تمام امکاناتی را که بدست آوردهاند، قارونوار که میگفت: إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی :"آنچه را دارم بر اثر علم و دانش من است"(سوره قصص آیه 78)از ناحیه خودشان میدانند لا غیر،در حالی که بندگان خاص خدا به هر جا برسند میگویند: هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی :"این از فضل خدا است بر ما".
جالب اینکه سلیمان نه تنها این سخن را به هنگام مشاهده تخت ملکه سبأ در برابرش بیان کرد،بلکه افزود این برای این است که خدا مرا بیازماید،آیا شکر گذارم یا نه؟.
قبلا نیز در همین سوره خواندیم که سلیمان نعمتهای خود را همه از خدا میداند،و خاضعانه رو به درگاهش میکند که پروردگارا!شکر اینهمه نعمت را به من الهام کن و توفیقی عطا فرما که بتوانم در پرتو آن،جلب رضای تو کنم.
آری این است معیار شناخت موحدان خالص از دنیا پرستان مغرور،و این است راه و رسم مردان پرظرفیت و با شخصیت در برابر کمظرفیتان خودخواه.
گرچه معمول شده است که بعضی از متظاهران فقط این جمله پر معنی سلیمان( هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی )را بر سر در کاخهای طاغوتی خود مینویسند بی آنکه به آن اعتقادی داشته باشند و در عملشان کمتر انعکاسی داشته باشد ولی مهم آنست که هم بر سر در خانه باشد،هم در پیشانی تمام زندگی انسان و در قلب او،عملش
1) 1) به اصول کافی و تفسیر نور الثقلین مراجعه شود.
نشان دهد که همه را از فضل خدا میداند،و در مقام شکر آن برآید،نه شکر با زبان که شکر با عمل و با تمام وجود (1).
این اولین خارق عادتی نیست که در داستان سلیمان،و یا در زندگی پیامبران به طور کلی میبینیم،و آنها که فکر میکنند باید این گونه تعبیرات را با توجیهها و تفسیرهایی از ظاهرش دگرگون ساخت،و جنبههای کنایی و معنوی به آن داد، باید حساب خود را یک جا با معجزات انبیاء روشن سازند.
آیا آنها به راستی انجام کارهای خارق عادت از پیامبران یا جانشینان آنها را محال میدانند و آن را به کلی منکرند؟! چنین چیزی نه با اصل توحید و قدرت پروردگار که حاکم بر قوانین هستی است سازگار است،و نه با صریح قرآن در آیات بسیار.
اما اگر بپذیرند که چنین چیزی ممکن است تفاوتی نمیکند که بحث از زنده کردن مردگان و شفای کور مادرزاد وسیله حضرت مسیح ع باشد،و یا حاضر کردن تخت ملکه سبا،وسیله آصف بن برخیا.
بدون شک در اینجا روابط مرموز و علل ناشناخته در کار است که ما با علم محدودمان از آن آگاه نیستیم،ولی همین قدر میدانیم که این کار محال نیست.
آیا آصف با قدرت معنوی خود تخت ملکه سبا را تبدیل به امواج نور کرد و در یک لحظه در آنجا حاضر کرد و بار دیگر آن را مبدل به ماده اصلی ساخت؟ بر ما درست روشن نیست.
1) 1) درباره اهمیت شکر و تاثیر آن در فزونی نعمت و اقسام شکر(شکر تکوینی و تشریعی)بحث مشروحی در جلد دهم صفحه 278 به بعد(ذیل آیه 7 سوره ابراهیم) آمده است.
همین قدر میدانیم که امروز انسان از طرق علمی متداول روز،کارهایی انجام میدهد که دویست سال قبل،ممکن بود جزء محالات محسوب شود،فی- المثل اگر به کسی در چند قرن قبل میگفتند،زمانی فرا میرسد که انسانی در شرق دنیا سخن میگوید و در غرب جهان،درست در همان لحظه،سخنانش را میشنوند و چهرهاش را همگان مینگرند،آن را هذیان یا خواب آشفته میپنداشتند.
این به خاطر آن است که انسان میخواهد همه چیز را با علم و قدرت محدود خود ارزیابی کند،در حالی که در ما وراء علم و قدرت او،اسرار فراوانی نهفته است.
قٰالَ نَکِّرُوا لَهٰا عَرْشَهٰا نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِی أَمْ تَکُونُ مِنَ اَلَّذِینَ لاٰ یَهْتَدُونَ (41) فَلَمّٰا جٰاءَتْ قِیلَ أَ هٰکَذٰا عَرْشُکِ قٰالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِینَا اَلْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهٰا وَ کُنّٰا مُسْلِمِینَ (42) وَ صَدَّهٰا مٰا کٰانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنَّهٰا کٰانَتْ مِنْ قَوْمٍ کٰافِرِینَ (43) قِیلَ لَهَا اُدْخُلِی اَلصَّرْحَ فَلَمّٰا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ سٰاقَیْهٰا قٰالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوٰارِیرَ قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمٰانَ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (44)
41-(سلیمان)گفت،تخت او را برایش ناشناس سازید بهبینم آیا متوجه میشود یا از کسانی است که هدایت نخواهند شد.
42-هنگامی که او آمد گفته شد آیا تخت تو اینگونه است؟(در پاسخ)گفت:گویا خود آن است!و ما پیش از این هم آگاه بودیم و اسلام آورده بودیم!...
43-و او را از آنچه غیر از خدا میپرستید بازداشت که او از قوم کافران بود.
44-به او گفته شد داخل حیاط قصر شو،اما هنگامی که نظر به آن افکند پنداشت نهر آبی است و ساق پاهای خود را برهنه کرد(تا از آب بگذرد اما سلیمان)گفت(این آب نیست)بلکه قصری است از بلور صاف،(ملکه سبا)گفت پروردگارا! من به خود ستم کردم،و با سلیمان برای خداوندی که پروردگار عالمیان است اسلام آوردم.
نور ایمان در دل ملکه سبا
در این آیات به صحنه دیگری از ماجرای عبرتانگیز"سلیمان" ع و"ملکه سبا"برخورد میکنیم.
سلیمان برای اینکه میزان عقل و درایت ملکه سبا را بیازماید،و نیز زمینهای برای ایمان او به خداوند فراهم سازد،دستور داد تخت او را که حاضر ساخته بودند دگرگون و ناشناس سازند"گفت:تخت او را برایش ناشناس سازید ببینیم آیا هدایت میشود یا از کسانی خواهد بود که هدایت نمییابند"( قٰالَ نَکِّرُوا لَهٰا عَرْشَهٰا نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِی أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لاٰ یَهْتَدُونَ ).
گرچه آمدن تخت ملکه از کشور سبأ به شام،کافی بود که به آسانی نتواند آن را بشناسد،ولی با این حال سلیمان دستور داد تغییراتی در آن نیز ایجاد کنند، این تغییرات ممکن است از نظر جابجا کردن بعضی از نشانهها و جواهرات و یا تغییر بعضی از رنگها و مانند آن بوده است.
اما این سؤال پیش میآید که هدف سلیمان از آزمایش هوش و عقل و درایت ملکه سبأ چه بود؟ ممکن است آزمایش به این منظور انجام شده که بداند با کدامین منطق
باید با او روبرو شود؟و چگونه دلیلی برای اثبات مبانی عقیدتی برای او بیاورد.
و یا در نظر داشته پیشنهاد ازدواج به او کند و میخواسته است ببیند آیا راستی شایستگی همسری او را دارد یا نه؟و یا واقعا میخواسته مسئولیتی بعد از ایمان آوردن به او بسپارد،باید بداند تا چه اندازه استعداد پذیرش مسئولیتهایی را دارد.
برای جمله"ا تهتدی"(آیا هدایت میشود)نیز دو تفسیر ذکر کردهاند، بعضی گفتهاند مراد شناختن تخت خویش است،و بعضی گفتهاند منظور هدایت به راه خدا به خاطر دیدن این معجزه است.
ولی ظاهر همان معنی اول است هر چند معنی اول خود مقدمهای برای معنی دوم بوده است.
*** به هر حال"هنگامی که ملکه سبا وارد شد،کسی اشارهای به تخت کرد و گفت:"آیا تخت تو این گونه است"؟( فَلَمّٰا جٰاءَتْ قِیلَ أَ هٰکَذٰا عَرْشُکِ ).
ظاهر این است که گوینده سخن خود سلیمان نبوده است و گرنه تعبیر به "قیل"(گفته شد)مناسب نبود،زیرا نام سلیمان قبلا و بعدا آمده و سخنان او به عنوان"قال"مطرح شده است.
بعلاوه مناسب ابهت سلیمان نبوده است که در بدو ورود او چنین سخنی را آغاز کند.
اما به هر صورت"ملکه سبا"زیرکانهترین و حساب شدهترین جوابها را داد و"گفت گویا خود آن تخت است"!( قٰالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ ).
اگر میگفت:شبیه آن است،راه خطا پیموده بود،و اگر میگفت عین خود آن است،سخنی بر خلاف احتیاط بود،چرا که با این بعد مسافت،آمدن تختش به سرزمین سلیمان،از طرق عادی امکان نداشت،مگر اینکه معجزهای صورت
گرفته باشد.
از این گذشته در تواریخ آمده است که او تخت گرانبهای خود را در جای محفوظی،در قصر مخصوص خود در اطاقی که مراقبان زیاد از آن حفاظت میکردند و درهای محکمی داشت،قرار داده بود.
ولی با این همه،ملکه سبا با تمام تغییراتی که به آن تخت داده بودند توانست آن را بشناسد.
و بلافاصله افزود:"و ما پیش از این هم آگاه بودیم و اسلام آورده بودیم"! ( وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهٰا وَ کُنّٰا مُسْلِمِینَ ).
یعنی اگر منظور سلیمان از این مقدمه چینیها این است که ما به اعجاز او پی ببریم ما پیش از این با نشانههای دیگر از حقانیت او آگاه شده بودیم و حتی قبل از دیدن این خارق عادت عجیب ایمان آورده بودیم،و چندان نیازی به این کار نبود.
*** و به این ترتیب سلیمان"او را از آنچه غیر از خدا میپرستید بازداشت" ( وَ صَدَّهٰا مٰا کٰانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ) (1).
هر چند"قبل از آن از قوم کافر بود"( إِنَّهٰا کٰانَتْ مِنْ قَوْمٍ کٰافِرِینَ ).
1) 1) در اینکه فاعل"صد"کیست؟و همچنین"ما"در"ما کانت"موصوله است یا مصدریه؟مفسران سخن بسیار گفتهاند،جمعی فاعل آن را چنان که در بالا گفتیم سلیمان دانستهاند،و بعضی خداوند که تفاوت زیادی از نظر نتیجه ندارد مطابق این دو تفسیر"ها" مفعول اول است،و"ما کانت"در جای مفعول دوم با حذف"جار"،و تقدیر چنین است(صدها سلیمان)-یا-صدها اللّٰه عما کانت تعبد من دون اللّٰه-ولی جمعی دیگر ما کانت... را فاعل صد دانستهاند که معنی چنین میشود:معبودهای ملکه او را از پرستش حق بازداشته بود-اما با توجه به اینکه در اینجا سخن از ایمان او است نه از کفر او تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد-و کلمه"ما"ممکن است موصوله یا مصدریه باشد.
آری او با دیدن این نشانههای روشن با گذشته تاریک خود وداع گفت و در مرحله تازهای از زندگی که مملو از نور ایمان و یقین بود گام نهاد.
*** در آخرین آیه مورد بحث صحنه دیگری از این ماجرا بازگو میشود، و آن ماجرای داخل شدن ملکه سبأ در قصر مخصوص سلیمان است.
سلیمان دستور داده بود،صحن یکی از قصرها را از بلور بسازند و در زیر آن،آب جاری قرار دهند.
هنگامی که ملکه سبا به آنجا رسید"به او گفته شد داخل حیاط قصر شو"( قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ ) (1).
ملکه آن صحنه را که دید،گمان کرد نهر آبی است،ساق پاهای خود را برهنه کرد تا از آن آب بگذرد(در حالی که سخت در تعجب فرو رفته بود که نهر آب در اینجا چه میکند؟)( فَلَمّٰا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ سٰاقَیْهٰا ) (2).
اما"سلیمان به او گفت:که حیاط قصر از بلور صاف ساخته شده"(این آب نیست که بخواهد پا را برهنه کند و از آن بگذرد)( قٰالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوٰارِیرَ ) (3).
در اینجا سؤال مهمی پیش میآید و آن اینکه:سلیمان که یک پیامبر بزرگ الهی بود چرا چنین دم و دستگاه تجملاتی فوق العادهای داشته باشد؟درست است
1) 1) "صرح"(بر وزن طرح)گاه به معنی فضای وسیع گسترده آمده،و گاه به معنی بنای مرتفع و قصر بلند،و در اینجا ظاهرا به معنی حیاط قصر است.
2) 2) "لجه"در اصل از ماده"لجاج"به معنی سرسختی در انجام کاری است،سپس به رفت و آمد صدا در گلو،لجة(بر وزن ضجه)اطلاق شده،و امواج متراکم دریا که در حال رفت و آمد هستند نیز لجه(بر وزن جبه)نامیده شدهاند و در آیه مورد بحث اشاره به آب متراکم و متلاطم است.
3) 3) "ممرد"به معنی صاف و"قواریر"جمع"قاروره"به معنی بلور و شیشه است.
که او سلطان بود و حکمروا،ولی مگر نمیشد بساطی ساده همچون سایر پیامبران داشته باشد؟ اما چه مانعی دارد که سلیمان برای تسلیم کردن ملکه سبا که تمام قدرت و عظمت خود را در تخت و تاج زیبا و کاخ باشکوه و تشکیلات پر زرق و برق میدانست صحنهای به او نشان دهد که تمام دستگاه تجملاتیش در نظر او حقیر و کوچک شود،و این نقطه عطفی در زندگی او برای تجدید نظر در میزان ارزشها و معیار شخصیت گردد؟! چه مانعی دارد که به جای دست زدن به یک لشکرکشی پر ضایعه و توأم با خونریزی،مغز و فکر ملکه را چنان مبهوت و مقهور کند که اصلا به چنین فکری نیفتد،بخصوص اینکه او زن بود و به این گونه مسائل تشریفاتی اهمیت میداد.
مخصوصا بسیاری از مفسران تصریح کردهاند که سلیمان پیش از آنکه ملکه سبا به سرزمین شام برسد دستور داد چنین قصری بنا کردند،و هدفش نمایش قدرت برای تسلیم ساختن او بود؟این کار نشان میداد قدرت عظیمی از نظر نیروی ظاهری در اختیار سلیمان است که او را به انجام چنین کارهایی موفق ساخته است.
به تعبیر دیگر این هزینه در برابر امنیت و آرامش یک منطقه وسیع و پذیرش دین حق،و جلوگیری از هزینه فوق العاده جنگ،مطلب مهمی نبود.
و لذا هنگامی که ملکه سبأ،این صحنه را دید"چنین گفت:پروردگارا! من بر خویشتن ستم کردم"!( قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی ).
"و با سلیمان در پیشگاه اللّٰه،پروردگار عالمیان،اسلام آوردم"( وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمٰانَ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
من در گذشته در برابر آفتاب سجده میکردم،بت میپرستیدم،غرق تجمل و زینت بودم،و خود را برترین انسان در دنیا میپنداشتم.
اما اکنون میفهمم که قدرتم تا چه حد کوچک بوده و اصولا این زر و زیورها
روح انسان را سیراب نمیکند.
خداوندا!من همراه رهبرم سلیمان به درگاه تو آمدم،از گذشته پشیمانم و سر تسلیم به آستانت میسایم.
جالب اینکه:او در اینجا واژه"مع"را به کار میبرد(همراه سلیمان) تا روشن شود در راه خدا همه برادرند و برابر،نه همچون راه و رسم جباران که بعضی بر بعضی مسلط و گروهی در چنگال گروهی اسیرند،در اینجا غالب و مغلوبی وجود ندارد و همه بعد از پذیرش حق در یک صف قرار دارند.
درست است که ملکه سبأ،قبل از آن هم ایمان خود را اعلام کرده بود زیرا در آیات گذشته از زبان او شنیدیم: وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهٰا وَ کُنّٰا مُسْلِمِینَ (ما پیش از اینکه تخت را در اینجا ببینیم آگاهی یافته بودیم و اسلام را پذیرا شده بودیم).
ولی در اینجا اسلام ملکه به اوج خود رسید لذا با تاکید بیشتر،اسلام را اعلام کرد.
او نشانههای متعددی از حقانیت دعوت سلیمان را،قبلا دیده بود.
آمدن هدهد با آن وضع مخصوص.
عدم قبول هدیه کلان که از ناحیه ملکه فرستاده شده بود.
حاضر ساختن تخت او از آن راه دور در مدتی کوتاه.
و سرانجام مشاهده قدرت و عظمت فوق العاده سلیمان و در عین حال اخلاق مخصوصی که هیچ شباهتی با اخلاق شاهان نداشت.
آنچه در قرآن مجید پیرامون ملکه سبأ آمده همان مقدار است که در بالا خواندیم،سرانجام ایمان آورد و به خیل صالحان پیوست،اما اینکه بعد از ایمان به کشور خود بازگشت و به حکومت خود از طرف سلیمان ادامه داد؟یا نزد سلیمان ماند و با او ازدواج کرد؟یا به توصیه سلیمان با یکی از ملوک یمن که به عنوان "تبع"مشهور بودند پیمان زناشویی بست؟در قرآن اشارهای به اینها نشده است چون در هدف اصلی قرآن که مسائل تربیتی است دخالتی نداشته،ولی مفسران و مورخان،هر کدام راهی برگزیدهاند که تحقیق در آن ضرورتی ندارد،هر چند طبق گفته بعضی از مفسران،مشهور و معروف همان ازدواج او با سلیمان است (1)ولی یاد آوری این مطلب را لازم میدانیم که پیرامون سلیمان و لشکر و حکومت او و همچنین خصوصیات ملکه سبا و جزئیات زندگیش افسانهها و اساطیر فراوانی گفتهاند که گاه تشخیص آنها از حقایق تاریخی برای توده مردم مشکل میشود، و گاه سایه تاریکی روی اصل این جریان تاریخی افکنده و اصالت آن را خدشهدار میکند و این است نتیجه شوم خرافاتی که با حقایق آمیخته میشود که باید کاملا مراقب آن بود.
بخشی از حالات سلیمان که در 30 آیه فوق آمده بیانگر مسائل بسیاری است که قسمتی از آن را در لابلای بحثها خواندیم،و به قسمت دیگری اشاره گذرایی
1) 1) آلوسی در روح المعانی.
ذیلا میکنیم.
1-این داستان از موهبت علم وافری که خداوند در اختیار سلیمان و داود گذاشته است شروع میشود،و به توحید و تسلیم در برابر فرمان پروردگار ختم میگردد،آن هم توحیدی که پایگاهش نیز"علم"است.
2-این داستان نشان میدهد که گاه غائب شدن یک پرنده،و پرواز استثنایی او بر فراز یک منطقه ممکن است مسیر تاریخ ملتی را تغییر دهد،و آنها را از شرک به ایمان و از فساد به صلاح بکشاند،و این است نمونهای از قدرتنمایی پروردگار و نمونهای از حکومت حق! 3-این داستان نشان میدهد که نور توحید در تمام دلها پرتوافکن است و حتی یک پرنده ظاهرا خاموش از اسرار عمیق توحید خبر میدهد.
4-برای توجه دادن یک انسان به ارزش واقعیش،و نیز هدایت او به سوی اللّٰه باید نخست غرور و تکبر او را در هم شکست تا پردههای تاریک از جلو چشم واقع بین او کنار برود همانگونه که سلیمان با انجام دو کار غرور ملکه سبا را درهم شکست:حاضر ساختن تختش،و به اشتباه افکندن او در برابر ساختمان قسمتی از قصر! 5-هدف نهایی در حکومت انبیاء،کشورگشایی نیست،بلکه هدف همان چیزی است که در آخرین آیه فوق خواندیم که سرکشان به گناه خود اعتراف کنند و در برابر رب العالمین سر تعظیم فرود آورند،و لذا قرآن با همین نکته داستان فوق را پایان میدهد.
6-روح"ایمان"همان"تسلیم"است،به همین دلیل هم سلیمان در نامهاش روی آن تکیه میکند،و هم ملکه سبا در پایان کار.
7-گاه یک انسان با دارا بودن بزرگترین قدرت ممکن است نیازمند به موجود ضعیفی همچون یک پرنده شود،نه تنها از علم او که از کار او نیز کمک
میگیرد و گاه مورچهای با آن ضعف و ناتوانی وی را تحقیر میکند! 8-نزول این آیات در مکه که مسلمانان،سخت از سوی دشمنان در فشار بودند و تمام درها به روی آنان بسته بود،مفهوم خاصی داشت،مفهومش تقویت روحیه و دلداری به آنان و امیدوار ساختن آنان به لطف و رحمت پروردگار و پیروزیهای آینده بود.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ فَإِذٰا هُمْ فَرِیقٰانِ یَخْتَصِمُونَ (45) قٰالَ یٰا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ اَلْحَسَنَةِ لَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرُونَ اَللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (46) قٰالُوا اِطَّیَّرْنٰا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ قٰالَ طٰائِرُکُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ (47)
45-ما به سوی ثمود برادرشان"صالح"را فرستادیم که خدای یگانه را بپرستید،اما آنها به دو گروه تقسیم شدند و به مخاصمه پرداختند.
46-(صالح)گفت:ای قوم من!چرا برای بدی قبل از نیکی عجله میکنید؟(و عذاب الهی را میطلبید نه رحمت او را)چرا از خداوند تقاضای آمرزش نمیکنید شاید مشمول رحمت شوید؟ 47-آنها گفتند:ما تو و کسانی را که با تو هستند به فال بد گرفتیم(صالح)گفت:فال بد(و نیک)نزد خداست(و همه مقدراتتان به قدرت او تعیین میگردد)شما گروهی هستید که مورد آزمایش قرار گرفتهاید.
صالح در برابر قوم ثمود
بعد از ذکر قسمتی از سرگذشت"موسی"و"داود"و"سلیمان"در آیاتی که
گذشت چهارمین پیامبری که بخشی از زندگی او و قومش در این سوره مطرح میگردد حضرت"صالح"و قوم ثمود است.
نخست میفرماید:"ما به سوی قوم ثمود،برادرشان صالح را فرستادیم، و به او دستور دادیم که آنها را به عبادت اللّٰه دعوت کند"( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ ) (1).
همانگونه که قبلا نیز گفته شد تعبیر به"اخاهم"(برادرشان)که در داستان بسیاری از انبیاء آمده اشاره به نهایت محبت و دلسوزی آنان نسبت به اقوامشان میباشد،و در بعضی از موارد علاوه بر این،اشاره به نسبت خویشاوندی آنها با این اقوام نیز بوده است.
به هر حال تمام رسالت و دعوت این پیامبر بزرگ در جمله" أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ "خلاصه شده است،آری بندگی خدا که عصاره همه تعلیمات فرستادگان پروردگار است.
سپس میافزاید"آنها در برابر دعوت صالح به دو گروه مختلف تقسیم شدند و به مخاصمه برخاستند"(مؤمنان از یک سو و منکران لجوج از سوی دیگر) ( فَإِذٰا هُمْ فَرِیقٰانِ یَخْتَصِمُونَ ) (2).
در سوره اعراف آیه 75 از این دو گروه به عنوان"مستکبرین"و"مستضعفین" یاد شده: قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ قٰالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا بِالَّذِی آمَنْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ :
1) 1) جمله" أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ "مجرور با حرف جری است که در تقدیر است،و در اصل چنین بوده:"و لقد ارسلنا الی ثمود اخاهم صالحا بعبادة اللّٰه".
2) 2) با اینکه"فریقان"تثنیه است فعل آن که"یختصمون"است به صورت جمع آمده به خاطر اینکه هر فریقی از گروهی تشکیل میشود و روی هم رفته مجموعهای را به وجود میآورد.
"اشراف مستکبر قوم صالح به مستضعفانی که ایمان آورده بودند گفتند آیا شما یقین دارید صالح از طرف پروردگارش فرستاده شده و آنها جواب دادند آری ما به آنچه او ماموریت یافته ایمان آوردیم،ولی مستکبران گفتند ما به آنچه شما ایمان آوردهاید کافریم"(اعراف- 75 و 76).
البته این درگیری دو گروه مؤمن و کافر در مورد بسیاری از پیامبران صدق میکند هر چند بعضی از آنها از این مقدار طرفدار هم محروم ماندند و همگی تقریبا به صف منکران پیوستند.
*** صالح برای بیدار ساختن آنها به انذارشان پرداخت و از عذابهای دردناک الهی آنها را بر حذر داشت،اما آنها نه تنها پند نگرفتند و بیدار نشدند،بلکه همین مطلب را مستمسکی برای لجاجت خویش ساخته و با اصرار از او خواستند که اگر راست میگویی چرا مجازات الهی دامان ما را فرو نمیگیرد(این مطلب در آیه 77 سوره اعراف صریحا آمده است).
ولی صالح به آنها"گفت ای قوم من!چرا پیش از تلاش و کوشش برای جلب نیکیها عجله برای عذاب و بدیها دارید"؟( قٰالَ یٰا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ ).
چرا تمام فکر خود را روی فرا رسیدن عذاب الهی متمرکز میکنید،اگر عذاب الهی شما را فرو گیرد،به حیاتتان خاتمه میدهد و مجالی برای ایمان باقی نخواهد ماند،بیائید صدق گفتار مرا در برکات و رحمت الهی که در سایه ایمان به شما نوید میدهد بیازمائید"چرا از پیشگاه خدا تقاضای آمرزش گناهان خویش نمیکنید تا مشمول رحمت او واقع شوید"( لَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرُونَ اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ).
چرا فقط دنبال بدیها و تقاضای نزول عذاب هستید؟این لجاجت و خیرهسری برای چیست؟ تنها قوم صالح نبودند که در مقام انکار دعوت او،تقاضای عذاب موعود را میکردند،در قرآن مجید کرارا این مطلب دیده میشود از جمله در مورد قوم هود(اعراف-70).
در مورد پیامبر اسلام ص و بعضی از مشرکان متعصب و سرسخت میخوانیم: وَ إِذْ قٰالُوا اللّٰهُمَّ إِنْ کٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنٰا حِجٰارَةً مِنَ السَّمٰاءِ أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ :"به خاطر بیاور هنگامی که آنها گفتند پروردگارا!اگر این دعوت محمد حق است و از ناحیه تو،بارانی از سنگ بر ما فرو فرست و یا ما را به عذاب دردناکی مبتلا کن"!(انفال-32).
و این راستی عجیب است که انسان بخواهد صدق مدعی نبوت را از طریق مجازات نابود کننده بیازماید نه از طریق تقاضای رحمت،در حالی که یقینا احتمال صدق این پیامبران را در قلبشان میدادند،هر چند با زبان منکر بودند.
این درست به آن میماند که شخصی دعوی طبابت کند و بگوید این دارو شفابخش است،و این دارو کشنده،و ما برای آزمایش او به سراغ دارویی که کشندهاش توصیف کرده است برویم،نه داروی شفا بخش.
این نهایت جهل و نادانی و تعصب است،اما جهل از این فراوردهها بسیار دارد.
*** به هر حال این قوم سرکش به جای اینکه اندرز دلسوزانه این پیامبر بزرگ را به گوش جان بشنوند و به کار بندند با یک سلسله سخنان واهی و نتیجه- گیریهای بیپایه به مبارزه با او برخاستند،از جمله اینکه"گفتند ما هم خودت و هم کسانی را که با تو هستند به فال بد گرفتهایم"( قٰالُوا اطَّیَّرْنٰا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ ).
گویا آن سال خشکسالی و کمبود محصول و مواد غذایی بود،آنها گفتند این گرفتاریها و مشکلات ما همه از قدوم نامیمون تو و یاران تو است،شما مردم شومی هستید و برای جامعه ما بدبختی به ارمغان آوردهاید،و با توسل به حربه فال بد که حربه افراد خرافی و لجوج است میخواستند منطق نیرومند او را درهم بکوبند.
اما او در پاسخ"گفت:فال بد(و بخت و طالع شما)در نزد خدا است" ( قٰالَ طٰائِرُکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ ).
او است که شما را به خاطر اعمالتان گرفتار این مصائب ساخته و اعمال شما است که در پیشگاه او چنین مجازاتی را سبب شده.
این در حقیقت یک آزمایش بزرگ الهی برای شما است آری"شما گروهی هستید که آزمایش میشوید"( بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ ).
اینها آزمایشهای الهی است،اینها هشدارها و بیدارباشها است،تا کسانی که شایستگی و قابلیت دارند،از خواب غفلت بیدار شوند،و مسیر نادرست خود را اصلاح کنند و به سوی خدا آیند.
"تطیر"و"تفال"
"تطیر"چنان که میدانیم از ماده"طیر"به معنی پرنده است،و چون عرب فال بد را غالبا بوسیله پرندگان میزد،عنوان"تطیر"به معنی فال بد زدن آمده است،در برابر"تفال"که به معنی فال نیک زدن است.
در قرآن کرارا این معنی مطرح شده است که مشرکان خرافی در برابر پیامبران الهی به این حربه متوسل میشدند،چنان که در مورد موسی ع و یارانش
میخوانیم وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُ :"هر گاه ناراحتی به فرعونیان میرسید آن را از شوم بودن موسی و همراهانش میدانستند"(اعراف-131).
در آیات مورد بحث نیز همین عکس العمل را مشرکان قوم ثمود در برابر صالح نشان دادند.
و در سوره یس میخوانیم که در برابر رسولان مسیح(به انطاکیه)نیز مشرکان آنها را متهم به شوم بودن کردند(یس-18).
اصولا انسان نمیتواند در برابر علل حوادث بی تفاوت بماند،سرانجام باید برای هر حادثهای علتی بجوید،اگر موحد باشد و خداپرست و علل حوادث را به ذات پاک او که طبق حکمتش همه چیز را روی حساب انجام میدهد بازگرداند و از نظر سلسله علل و معلول طبیعی نیز تکیه بر علم کند مشکل او حل شده است و گرنه یک سلسله علل خرافی و موهوم و بی اساس برای آنها میتراشد،موهوماتی که حد و مرزی برای آنها نیست و یکی از روشنترین آنها همین فال بد زدن است.
فی المثل عرب جاهلی حرکت پرندهای را که از طرف راست به چپ میرفت به فال نیک میگرفت،و دلیل بر پیروزی،و اگر از طرف چپ به راست حرکت میکرد به فال بد میگرفت و دلیل بر شکست و ناکامی!و از این خرافات و موهومات بسیار داشتند.
امروز نیز در جوامعی که به خدا ایمان ندارند-هر چند از نظر علم و دانش روز پیروزیهای فراوانی کسب کردهاند-این قبیل خرافات و موهومات فراوان است تا آنجا که گاهی افتادن یک نمکپاش بر زمین آنها را سخت ناراحت میکند، و منزل و اطاق یا صندلی که شماره آن سیزده باشد سخت در وحشتشان فرو میبرد، و هنوز هم بازار رمالان و فالگیران در میان آنها گرم و داغ است،و مساله موهوم بخت و طالع در میان آنها مشتری فراوان دارد.
ولی قرآن با یک جمله کوتاه میگوید:" طٰائِرُکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ ": بخت و طالع
و پیروزی و شکست و موفقیت و ناکامی شما همه نزد خدا است،خدایی که حکیم است و مواهبش را طبق شایستگیها،شایستگیهایی که بازتاب ایمان و عمل و گفتار و کردار انسانها است تقسیم میکند.
و به این ترتیب اسلام پیروان خود را از وادی خرافه به حقیقت،و از بیراهه به صراط مستقیم دعوت میکند(در زمینه فال نیک و بد بحث مشروحی در جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 316 تا 319-ذیل آیه 131 سوره اعراف داشتهایم).
وَ کٰانَ فِی اَلْمَدِینَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ یُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ یُصْلِحُونَ (48) قٰالُوا تَقٰاسَمُوا بِاللّٰهِ لَنُبَیِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّهِ مٰا شَهِدْنٰا مَهْلِکَ أَهْلِهِ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (49) وَ مَکَرُوا مَکْراً وَ مَکَرْنٰا مَکْراً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (50) فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ مَکْرِهِمْ أَنّٰا دَمَّرْنٰاهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ (51) فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خٰاوِیَةً بِمٰا ظَلَمُوا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (52) وَ أَنْجَیْنَا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ (53)
48-در آن شهر نه گروهک بودند که فساد در زمین میکردند و مصلح نبودند.
49-آنها گفتند:بیائید قسم یاد کنید به خدا که بر او(صالح)و خانوادهاش شبیخون میزنیم و آنها را به قتل میرسانیم سپس به ولی دم او میگوئیم ما هرگز از هلاکت خانواده او خبر نداشتیم و در این گفتار خود صادق هستیم! 50-آنها نقشه مهمی کشیدند و ما هم نقشه مهمی،در حالی که آنها خبر نداشتند.
51-بنگر عاقبت توطئه آنها چه شد؟که ما آنها و قومشان را همگی نابود کردیم! 52-این خانههای آنهاست که به خاطر ظلم و ستمشان خالی مانده،و در این نشانه روشنی است برای کسانی که آگاهند.
53-ما کسانی را که ایمان آورده و تقوا پیشهکرده بودند نجات دادیم.
توطئه نه گروهک مفسد در وادی القری
در اینجا بخش دیگری از داستان صالح و قومش را میخوانیم که بخش گذشته را تکمیل کرده و پایان میدهد،و آن مربوط به توطئه قتل صالح از ناحیه 9 گروهک کافر و منافق و خنثی شدن توطئه آنها است.
میگوید"در آن شهر(وادی القری)نه گروهک بودند که فساد در زمین میکردند و اصلاح نمیکردند"( وَ کٰانَ فِی الْمَدِینَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ یُصْلِحُونَ ).
با توجه به اینکه"رهط"در لغت به معنی جمعیتی کمتر از ده یا کمتر از چهل نفر است روشن میشود که این گروههای کوچک که هر کدام برای خود خطی داشتند،در یک امر مشترک بودند و آن فساد در زمین و به هم ریختن نظام اجتماعی و مبادی اعتقادی و اخلاقی بود،و جمله"لا یصلحون"تاکیدی بر این امر است چرا که گاه انسان فسادی میکند و بعد پشیمان میشود و در صدد اصلاح برمیآید ولی مفسدان واقعی چنین نیستند،دائما به فساد ادامه میدهند و هرگز در صدد اصلاح نیستند.
مخصوصا با توجه به اینکه"یفسدون"فعل مضارع است و دلالت بر استمرار
میکند نشان میدهد که این کار همیشگی آنها بود.
هر یک از این نه گروهک،رئیس و رهبری داشتند و احتمالا هر کدام به قبیلهای منتسب بودند.
*** مسلما با ظهور صالح و آئین پاک و مصلح او،عرصه بر این گروهکها تنگ شد، اینجا بود که طبق آیه بعد"گفتند:بیائید قسم یاد کنید به خدا که بر او و خانوادهاش شبیخون میزنیم و آنها را بقتل میرسانیم،سپس به ولی دم آنها میگوئیم که ما هرگز از هلاکت خانواده آنها خبر نداشتیم و در این گفتار خود صادق هستیم"! ( قٰالُوا تَقٰاسَمُوا بِاللّٰهِ لَنُبَیِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّهِ مٰا شَهِدْنٰا مَهْلِکَ أَهْلِهِ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ ).
"تقاسموا"فعل امر است،یعنی همگی شرکت کنید در سوگند یاد کردن و تعهد کنید بر انجام این توطئه بزرگ،تعهدی که بازگشت و انعطافی در آن نباشد.
جالب اینکه آنها به"اللّٰه"قسم یاد کردند،که نشان میدهد آنها غیر از پرستش بتها معتقد به اللّٰه خالق زمین و آسمان نیز بودند،و در مسائل مهم به نام او سوگند یاد میکردند،و نیز نشان میدهد که آنها آن قدر مست و مغرور بودند که این جنایت بزرگ خود را با نام خدا انجام دادند!گویی میخواهند عبادت و یا خدمتی خداپسندانه انجام دهند،و این است راه و رسم مغروران از خدا بیخبر و گمراه.
"لنبیتنه"از ماده"تبییت"به معنی شبیخون زدن و حمله غافلگیرانه شبانه است،این تعبیر نشان میدهد که آنها در عین حال از طرفداران صالح بیم داشتند و از قوم و قبیلهاش وحشت میکردند،لذا برای اینکه به مقصود خود برسند و در عین حال گرفتار خشم طرفداران او نشوند،ناچار نقشه حمله شبانه را طرح
کردند و تبانی کردند که هر گاه به سراغ آنها بیایند-چون مخالفت آنها با صالح از قبل معلوم بود-متفقا سوگند یاد کنند که در این برنامه مطلقا دخالتی نداشته و حتی شاهد و ناظر صحنه هم نبودهاند!.
*** در تواریخ آمده است که توطئه آنها به این ترتیب بود که در کنار شهر کوهی بود و شکافی داشت که معبد صالح در آنجا بود،و گاه شبانه به آنجا میرفت و به عبادت و راز و نیاز با پروردگار میپرداخت.
آنها تصمیم گرفتند که در آنجا کمین کنند و به هنگامی که صالح به آنجا آمد او را به قتل رسانند،و پس از شهادتش به خانه او حملهور شوند و شبانه کار آنها را نیز یکسره کنند،و سپس به خانههای خود برگردند و اگر سؤال شود اظهار بیاطلاعی کنند.
اما خداوند توطئه آنها را به طرز عجیبی خنثی کرده و نقشههایشان را نقش بر آب ساخت.
هنگامی که آنها در گوشهای از کوه کمین کرده بودند کوه ریزش کرد و صخره عظیمی از بالای کوه سرازیر شد و آنها را در لحظهای کوتاه درهم کوبید و نابود کرد! لذا قرآن در آیه بعد میگوید:"آنها نقشه مهمی کشیدند و ما هم نقشه مهمی کشیدیم،در حالی که آنها خبر نداشتند"!( وَ مَکَرُوا مَکْراً وَ مَکَرْنٰا مَکْراً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ ).
*** سپس میافزاید:"بنگر که عاقبت توطئه و مکر آنها چگونه بود که ما همه آنها و تمام قوم و طرفداران آنها را نابود کردیم"؟!( فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ مَکْرِهِمْ أَنّٰا دَمَّرْنٰاهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ ).
واژه"مکر"چنان که قبلا(در جلد 2 صفحه 226)نیز گفتهایم در ادبیات عرب به معنی هر گونه چارهاندیشی است،و اختصاصی به نقشههای شیطانی و زیانبخش که در فارسی امروز در آن استعمال میشود ندارد،بنا بر این هم در مورد نقشههای زیانبخش بکار میرود،و هم چارهاندیشیهای خوب.
"راغب"در"مفردات"میگوید:"المکر صرف الغیر عما یقصده".
"مکر آن است که کسی را از رسیدن مقصودش باز دارند".
بنا بر این هنگامی که این واژه در مورد خداوند بکار میرود به معنی خنثی کردن توطئههای زیانبار است، و هنگامی که درباره مفسدان بکار میرود به معنی جلوگیری از برنامههای اصلاحی است.
*** سپس قرآن در مورد چگونگی هلاکت و سرانجام آنها چنین میگوید:
"ببین این خانههای آنها است که به خاطر ظلم و ستمشان خالی مانده"!( فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خٰاوِیَةً بِمٰا ظَلَمُوا ).
نه صدایی از آنها به گوش میرسد.
نه جنب و جوشی در آنجا وجود دارد.
و نه از آن همه زرق و برقها و ناز و نعمتها و مجالس پر گناه اثری باقی مانده است.
آری آتش ظلم و ستم در آنها افتاد و همه را سوزانید و ویران کرد.
"در این ماجرا درس عبرت و نشانه روشنی است از پایان کار ظالمان و قدرت پروردگار برای کسانی که میدانند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ).
*** اما در این میان خشک و تر با هم نسوختند و بی گناه به آتش گنهکار نسوخت "ما کسانی را که ایمان آورده،و تقوا پیشه کرده بودند نجات دادیم"و آنها هرگز
به سرنوشت شوم بدکاران گرفتار نشدند( وَ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ ).
در آیات قرآن گاهی در مورد این قوم طغیانگر میگوید:"زلزله آنها را فرو گرفت و درهم کوبید"" فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ "(اعراف 78).
و گاه میگوید:"صاعقه آنها را فرو گرفت"" فَأَخَذَتْهُمُ الصّٰاعِقَةُ " (ذاریات-44).
و گاه میگوید:"صیحه آسمانی دامانشان را گرفت"" وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ "(هود-67).
اما هیچ منافاتی بین این تعبیرات سهگانه نیست،چرا که صاعقه همان جرقه بزرگ الکتریکی است که در میان قطعات ابر و زمین مبادله میشود،هم با صدای عظیم و صیحه همراه است،و هم با لرزش شدید زمینهای اطراف(در مورد صیحه آسمانی توضیحات بیشتری در جلد 9 صفحه 164 ذیل آیه 67 سوره هود دادهایم).
*** 2-بعضی از مفسران روایت کردهاند که یاران حضرت صالح که با او نجات یافتند چهار هزار نفر بودند،آنها به فرمان پروردگار از آن منطقه آلوده مملو از فساد بیرون رفته،به سوی حضرموت کوچ کردند (1).
***3-"خاویه"از ماده"خواء"(بر وزن هواء)گاه به معنی ساقط گشتن و ویران شدن است،و گاه به معنی خالی شدن،این تعبیر در مورد ستارگان
1) 1) "طبرسی"در مجمع البیان،"آلوسی"در روح المعانی و"قرطبی"در تفسیر معروفش،ذیل آیات مورد بحث.
(شهب)که سقوط میکند نیز آمده،میگویند"خوی النجم"یعنی ستاره سقوط کرد.
راغب در مفردات میگوید:معنی اصلی"خوی"خالی شدن است،این تعبیر در مورد شکمهای گرسنه،گردوی پوک و ستارگان خالی از باران گفته شده است(عرب جاهلی معتقد بود که هر ستارهای در افق ظاهر میشود بارانی همراه دارد).
***4-از ابن عباس چنین روایت شده که میگوید:"من از قرآن به خوبی استفاده کردهام که ظلم و ستم خانهها را ویران میکند"سپس به آیه فوق" فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خٰاوِیَةً بِمٰا ظَلَمُوا "استدلال کرد (1).
و براستی تاثیر ظلم در ویران کردن شهرها و جامعهها با هیچ چیز قابل مقایسه نیست،ظلم صاعقه مرگبار است،ظلم زلزله ویرانگر است،ظلم همچون صیحه مرگ آفرین آسمانی است و تاریخ بارها و بارها این حقیقت را اثبات کرده است که دنیا ممکن است با کفر ادامه یابد اما با ظلم قابل دوام نیست.
***5-بدون شک مجازات عمومی قوم ثمود،بعد از قتل ناقه صالح بوده است همانگونه که در آیه 65 تا 67 سوره هود میخوانیم: هنگامی که ناقه را از پای درآوردند به آنها گفت:"سه روز در خانههایتان،بهره گیرید و بعد از آن، عذاب الهی به طور قطع فرا خواهد رسید،و هنگامی که فرمان ما فرا رسید، صالح و کسانی را که با او ایمان آورده بودند رهایی بخشیدیم و ظالمان را صیحه آسمانی فرو گرفت و در خانههایشان بروی زمین افتادند و مردند".
بنا بر این تنها بعد از توطئه قتل صالح نبود که عذاب فرود آمد،بلکه به
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
احتمال قوی در ماجرای توطئه قتل این پیامبر،فقط گروه توطئهگران نابود شدند،و باز به آنها مهلت داده شد و بعد از قتل ناقه همه ظالمان و گنهکاران بی ایمان از میان رفتند،و این است نتیجه جمع میان آیات این سوره و آنچه در سوره هود و سوره اعراف آمده است.
به تعبیر دیگر در آیات مورد بحث،نابودی آنها به دنبال توطئه قتل صالح و خانواده او آمده است،و در آیات سوره اعراف و هود،نابودی آنها بعد از قتل ناقه صالح،نتیجه این دو چنین میشود که آنها نخست توطئه قتل او را چیدند و هنگامی که موفق نشدند اقدام به قتل ناقه که معجزه بزرگ او بود کردند، و بعد از سه روز مهلت،عذاب دردناکشان فرا رسید.
این احتمال نیز وجود دارد که آنها نخست ناقه را به قتل رساندند و چون صالح آنها را تهدید به مجازات الهی بعد از سه روز کرد به فکر نابود کردن خود او افتادند که موفق نشدند و نابود شدند (1).
1) 1) تفسیر"روح البیان"ذیل آیه مورد بحث.
وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ اَلْفٰاحِشَةَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ (54) أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ اَلرِّجٰالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ اَلنِّسٰاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ (55)
54-و لوط را به یاد آور هنگامی که به قومش گفت آیا شما به سراغ کار بسیار قبیح میروید در حالی که(زشتی و نتایج شوم آن را)میبینید؟ 55-آیا شما بجای زنان به سراغ مردان از روی شهوت میروید؟شما قومی جاهل هستید.
انحراف قوم لوط
بعد از ذکر گوشههایی از زندگی موسی و داود و سلیمان و صالح با اقوامشان پنجمین پیامبری که در این سوره به زندگی او اشاره شده است،پیامبر بزرگ خدا حضرت لوط است.
این چندمین بار است که قرآن به این موضوع پرداخته و قبلا در سوره"حجر" و"هود"و"شعراء"و"اعراف"مطالبی در این زمینه آمده است:
این تکرار و مشابه آن به خاطر این است که قرآن یک کتاب تاریخی نیست که یک بار یک حادثه را کلا بیان کرده و دیگر به سراغ آن نرود،بلکه یک کتاب تربیت و انسانسازی است،و میدانیم در مسائل تربیتی گاه شرائط ایجاب میکند که یک حادثه را بارها و بارها یاد آور شوند،از زوایای مختلف به آن بنگرند و در جهات گوناگون نتیجهگیری کنند.
به هر حال زندگی قوم لوط که به انحراف جنسی و همجنسگرایی و عادات زشت و ننگین دیگر در دنیا مشهورند،و همچنین پایان دردناک زندگی آنها میتواند تابلوی گویایی برای کسانی که در منجلاب شهوت غوطهورند بوده باشد،و گسترش این آلودگی در میان انسانها ایجاب میکند که این ماجرا بارها خاطر نشان گردد.
در آیات مورد بحث نخست میگوید:"لوط را به یاد آور هنگامی که به قومش گفت:آیا شما به سراغ کار بسیار زشت و قبیح میروید در حالی که(زشتی و نتائج شوم آن را)میبینید( وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفٰاحِشَةَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ ) (1).
"فاحشه"چنان که قبلا هم اشاره کردهایم به معنی کارهایی است که زشتی و قباحت آن روشن و آشکار است و در اینجا منظور همجنسگرایی و عمل ننگین "لواط"است.
جمله انتم تبصرون اشاره به این است که شما زشتی و شناعت این عمل و عواقب شوم آن را با چشم خود میبینید که چگونه جامعه شما را سر تا پا آلوده کرده،و حتی بچهها و کودکان شما در امان نیستند،چرا میبینید باز هم بیدار نمیشوید؟! و اما اینکه بعضی احتمال دادهاند اشاره به این باشد که در مقابل چشم یکدیگر مرتکب چنین کاری میشوند با ظاهر عبارت چندان سازگار نیست،چرا که لوط میخواهد و جدان آنها را بیدار کرده و ندای درونشان را به گوششان برساند،سخن لوط از بصیرت است و دیدن عواقب مرگبار این عمل و بیدار شدن.
1) 1) "لوطا"ممکن است منصوب به فعل"ارسلنا"باشد که در آیات قبل آمده و یا به فعل مقدری همچون"اذکر"ولی احتمال دوم با توجه به جمله اذ قال... مناسبتر به نظر میرسد.
سپس میافزاید:"آیا شما بجای زنان به سراغ مردان از روی شهوت میروید" ( أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّسٰاءِ ).
در حقیقت نخست به عنوان"فاحشه"(کار زشت)از این عمل یاد کرده، سپس آن را روشنتر بیان میکند تا جای هیچ ابهامی باقی نماند،و این یکی از فنون بلاغت برای بیان مسائل مهم است.
و برای اینکه روشن سازد انگیزه این عمل جهالت و نادانی است میافزاید:
"بلکه شما قومی جاهل و نادان هستید"( بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ).
جهل به خداوند،و جهل به هدف آفرینش،و نوامیس خلقت،و جهل به آثار شوم این گناه ننگین،و اگر خودتان خوب بیندیشید به این حقیقت میرسید که این عمل تا چه حد جاهلانه است.و ذکر این جمله به صورت"استفهامیه" برای این است که پاسخ را از درون و جدان خود بشنوند تا مؤثرتر باشد.
آغاز جزء 20 قرآن مجید (بقیه سوره نمل)
فَمٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ یَتَطَهَّرُونَ (56) فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاّٰ اِمْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰاهٰا مِنَ اَلْغٰابِرِینَ (57) وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَسٰاءَ مَطَرُ اَلْمُنْذَرِینَ (58) قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ وَ سَلاٰمٌ عَلیٰ عِبٰادِهِ اَلَّذِینَ اِصْطَفیٰ آللّٰهُ خَیْرٌ أَمّٰا یُشْرِکُونَ (59)
56-آنها پاسخی جز این نداشتند که به یکدیگر گفتند:خاندان لوط را از شهر و دیار خود بیرون کنید که اینها افرادی پاکدامن هستند! 57-ما او و خانوادهاش را نجات دادیم،بجز همسرش که مقدر کردیم جزء باقیماندگان باشد.
58-سپس بارانی(از سنگ)بر آنها فرستادیم(که همگی زیر آن مدفون شدند)و چه بد است باران انذار شدگان.
59-بگو حمد مخصوص خداست و سلام(و درود)بر بندگان برگزیدهاش،آیا خداوند بهتر است یا بتهایی را که شریک او قرار میدهند؟
آنجا که پاکدامنی عیب بزرگی است!
در بحثهای گذشته منطق نیرومند پیامبر بزرگ خدا"لوط"را در مقابل منحرفان آلوده ملاحظه کردیم که با چه بیان شیوا و مستدل آنها را از عمل ننگین همجنسگرایی باز میدارد و به آنها نشان میدهد که این کار نتیجه جهل و نادانی و بیخبری از قانون آفرینش و از همه ارزشهای انسانی است.
اکنون ببینیم این قوم کثیف و آلوده در پاسخ این گفتار منطقی لوط چه گفتند؟!.
قرآن میگوید:"آنها پاسخی جز این نداشتند که به یکدیگر گفتند:
خاندان لوط را از شهر و دیار خود بیرون کنید،چرا که اینها افرادی پاکند" و حاضر نیستند خود را با ما هماهنگ کنند!!( فَمٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ یَتَطَهَّرُونَ ).
جوابی که بیانگر انحطاط فکر و سقوط فوق العاده اخلاقی آنها بود.
آری در محیط آلودگان،پاکی جرم است و عیب!یوسفهای پاکدامن را به جرم عفت و پارسایی به زندان میافکنند،و خاندان پیامبر بزرگ خدا "لوط"را به خاطر پرهیزشان از آلودگی و ننگ،تبعید میکنند،اما زلیخاها آزادند و صاحب مقام!و قوم لوط باید در شهر و دیار خود آسوده بمانند! و این است مصداق روشن سخنی که قرآن درباره گمراهان میگوید که:
بر دلهای آنها-به خاطر اعمالشان-مهر مینهیم،و بر چشمشان پرده میافکنیم،
و در گوششان سنگینی است.
این احتمال نیز در جمله اناس یتطهرون وجود دارد که آنها به خاطر فرو رفتن در این منجلاب فساد و خو گرفتن به آلودگی،این سخن را از روی مسخره به خاندان لوط میگفتند که اینها تصور میکنند کار ما ناپاکی است و پرهیز آنها پاکدامنی!چه چیز عجیب و مسخرهای؟! و این شگفتآور نیست که حس تشخیص انسان بر اثر خو گرفتن به یک عمل ننگین دگرگون شود،داستان معروف"مرد دباغی که دائما با پوستهای متعفن سر و کار داشت و شامه او با آن خو گرفته بود و گذشتن او از بازار عطاران و بیهوش شدن از بوی نامناسب عطر!و دستور آن مرد حکیم که وی را به بازار دباغان ببرید تا به هوش آید و از مرگ نجات یابد"شنیدهایم و مثال حسی جالبی است برای این مطلب منطقی.
*** در روایات آمده است که لوط حدود سی سال آنها را تبلیغ کرد ولی جز خانوادهاش(آنهم به استثنای همسرش که با مشرکان هم عقیده شد)به او ایمان نیاوردند (1).
بدیهی است چنین گروهی که امید اصلاحشان نیست جایی در عالم حیات ندارند و باید طومار زندگانیشان در هم پیچیده شود،لذا در آیه بعد میگوید:
"ما لوط و خاندانش را رهایی بخشیدیم بجز همسرش که مقدر کردیم جزء باقیماندگان باشد"( فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاّٰ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰاهٰا مِنَ الْغٰابِرِینَ ) (2).
*** و پس از بیرون آمدن آنها در موعد معین(در سحرگاه شبی که شهر غرق
فساد و ننگ بود)پس از آنکه صبحگاهان فرا رسید"بارانی(از سنگ)بر آنها فرستادیم"(که همگی زیر آن مدفون شدند،و این بعد از آن بود که زلزله وحشتناکی سرزمین آنها را به کلی زیر و رو کرد)( وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ مَطَراً ).
"و چه سخت و ناگوار و بد است باران انذار شدگان"( فَسٰاءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِینَ ).
درباره قوم لوط و سرنوشت آنها و اثرات شوم همجنسگرایی بحثهای مشروحی در جلد نهم تفسیر نمونه صفحه 178-198(ذیل آیات 77-83 سوره هود) داشتیم که نیاز به تکرار آن نیست.
تنها ذکر یک نکته را ضروری میدانیم و آن اینکه:
قانون خلقت برای ما مسیری تعیین کرده است که پیمودنش مایه تکامل و حیات ما،و مخالفتش مایه سقوط و مرگ ما است.
قانون خلقت جاذبه جنسی را-به عنوان عامل بقای نسل انسان و آرامش روح او-میان دو جنس مخالف قرار داده،و تغییر مسیر آن به سوی"همجنس گرایی"هم آرامش روحی را بر هم میزند،و هم آرامش اجتماعی را،و از آنجا که این قوانین اجتماعی ریشهای در فطرت دارد این تخلف سبب ناهماهنگی در سازمان وجود انسان میشود.
لوط پیامبر بزرگ خدا قوم منحرف را متوجه همین ریشه فطری کرده و به آنها میگوید آیا به سراغ کار زشتی میروید با اینکه میبینید،این جهل و بیخبری از قانون حیات و جهل به مفهوم سفاهت است که شما را به این بیراهه کشانده.
و جای تعجب نیست که سائر قوانین خلقت نیز در باره این قوم دگرگون گردد،و بجای بارانی از آب حیاتبخش،بارانی از سنگ بر سر آنان فرود آید، و سرزمین آرامشان با زلزلهها زیر و رو گردد،و نه تنها نابود شوند که آثارشان نیز محو گردد.
در آخرین آیه مورد بحث بعد از پایان شرح حال پنج پیامبر بزرگ الهی و سرنوشت قوم آنها، روی سخن را به پیامبر گرامی اسلام ص کرده و به عنوان یک نتیجهگیری از گذشته،و مقدمهای برای طرح گفتگو با مشرکان،چنین میفرماید:"بگو حمد و ستایش مخصوص خدا است"( قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ ).
ستایش مخصوص خداوندی است که اقوام ننگینی همچون قوم لوط را نابود کرد،مبادا دامنه آلودگیهای آنها سراسر زمین را فرا گیرد.
حمد و ستایش برای کسی است که فاسدان مفسدی همچون قوم ثمود و فرعونیان گردنکش را به دیار عدم فرستاد تا راه و رسمشان سنت و الگویی برای دیگران نشود.
و سرانجام حمد و ستایش از آن کسی است که اینهمه قدرت و نعمت به بندگان با ایمانی همچون داود و سلیمان ع بخشید و گمراهانی همچون قوم سبا را به وسیله آنها هدایت کرد.
سپس میافزاید"و سلام و درود بر بندگان برگزیدهاش"( وَ سَلاٰمٌ عَلیٰ عِبٰادِهِ الَّذِینَ اصْطَفیٰ ).
سلام بر موسی و صالح و لوط و سلیمان و داود ع و سلام بر همه انبیاء و پیروان راستینشان.
بعد میگوید:"آیا خداوندی که اینهمه توانایی و قدرت و موهبت و نعمت دارد بهتر است یا بتهایی را که آنها شریک خدا قرار میدهند و مطلقا مبدأ اثر نیستند"؟! ( آللّٰهُ خَیْرٌ أَمّٰا یُشْرِکُونَ ) (1).
1) 1) "آلله"در اصل أ الله بوده که یکی از دو همزه آن تبدیل به الف و نتیجتا به صورت مد در آمده است و جمله" أَمّٰا یُشْرِکُونَ "در اصل ام ما یشرکون بوده که "ام"برای استفهام و"ما"موصوله است که در هم ادغام گردیده.
در این سرگذشتهای پیامبران پیشین دیدیم که بتها هرگز نتوانستند به هنگام نزول بلاها کمترین کمک به عابدان خود کنند،در حالی که خداوند مؤمنان را در هیچیک از این مشکلات تنها نگذارد،و لطف بیپایانش به یاری آنها آمد.
أَمَّنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا بِهِ حَدٰائِقَ ذٰاتَ بَهْجَةٍ مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَهٰا أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ یَعْدِلُونَ (60) أَمَّنْ جَعَلَ اَلْأَرْضَ قَرٰاراً وَ جَعَلَ خِلاٰلَهٰا أَنْهٰاراً وَ جَعَلَ لَهٰا رَوٰاسِیَ وَ جَعَلَ بَیْنَ اَلْبَحْرَیْنِ حٰاجِزاً أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (61) أَمَّنْ یُجِیبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ یَکْشِفُ اَلسُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفٰاءَ اَلْأَرْضِ أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ قَلِیلاً مٰا تَذَکَّرُونَ (62) أَمَّنْ یَهْدِیکُمْ فِی ظُلُمٰاتِ اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ مَنْ یُرْسِلُ اَلرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ تَعٰالَی اَللّٰهُ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (63) أَمَّنْ یَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (64)
60-آیا بتهایی که معبود شما هستند بهترند یا کسی که آسمان و زمین را آفریده؟،و برای شما از آسمان آبی فرستاد که با آن باغهایی زیبا و سرورانگیز رویاندیم،و شما قدرت نداشتید درختان آن را برویانید،آیا معبود دیگری با خداست؟نه،آنها گروهی هستند که(از روی نادانی)مخلوقات خدا را در ردیف او قرار میدهند.
61-یا کسی که زمین را مستقر و آرام قرار داد،و در میان آن نهرهایی روان ساخت،و برای زمین کوههای ثابت و پا بر جا ایجاد کرد،و میان دو دریا مانعی قرار داد(تا با هم مخلوط نشوند،با این حال)آیا معبودی با خدا است؟،نه بلکه اکثر آنها نمیدانند(و جاهلند).
62-یا کسی که دعای مضطر را اجابت میکند و گرفتاری را برطرف میسازد،و شما را خلفای زمین قرار میدهد،آیا معبودی با خداست؟کمتر متذکر میشوید! 63-یا کسی که شما را در تاریکیهای صحرا و دریا هدایت میکند،و کسی که بادها را بشارت دهندگان پیش از نزول رحمتش میفرستد،آیا معبودی با خداست؟ خداوند برتر است از اینکه شریک برای او قرار دهند.
64-یا کسی که آفرینش را آغاز کرد،و سپس آن را تجدید میکند،و کسی که شما را از آسمان و زمین روزی میدهد،آیا معبودی با خداست؟بگو دلیلتانرا بیاورید اگر راست میگوئید.
با اینهمه دلیل باز مشرک میشوید؟
در آخرین آیه بحث گذشته-بعد از ذکر بخشهای تکان دهندهای از زندگی پنج پیامبر بزرگ-سؤال کوتاه و پر معنایی مطرح شد که"آیا خداوند با اینهمه
قدرت و توانایی بهتر است یا بتهای بی ارزشی که آنها ساختهاند".
در آیات مورد بحث به شرح آن پرداخته و ضمن پنج آیه که با پنج سؤال حساب شده شروع میشود مشرکان را تحت بازپرسی و محاکمه قرار میدهد،و روشنترین دلائل توحید را در پنج آیه ضمن اشاره به دوازده نمونه از مواهب بزرگ خداوند بیان میکند.
نخست به خلقت آسمانها و زمین و نزول باران و برکات ناشی از آن پرداخته چنین میگوید:"آیا بتهایی که معبود شما هستند بهترند یا کسی که آسمانها و زمین را آفریده و برای شما از آسمان آبی فرستاد که با آن باغهای زیبا و سرورانگیز رویاندیم"( أَمَّنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا بِهِ حَدٰائِقَ ذٰاتَ بَهْجَةٍ ) (1).
"حدائق"جمع"حدیقه"به طوری که بسیاری از مفسران گفتهاند به معنی باغی است که اطراف آن دیوار کشیده باشند و از هر نظر محفوظ باشد، همچون"حدقه"چشم که در میان پلکها محصور شده است و"راغب"در"مفردات" میگوید:"حدیقه در اصل به زمینی میگویند که آب در آن جمع شده است، همچون حدقه چشم که همیشه آب در آن قرار دارد".
از مجموع این دو سخن میتوان چنین نتیجه گرفت که حدیقه باغی است که هم دیوار دارد و هم آب کافی.
"بهجة"(بر وزن لهجه)به معنی زیبایی رنگ و حسن ظاهر است که
1) 1) این آیه در حقیقت محذوفی دارد و تقدیر چنین است:"ما یشرکون خیر امن خلق السماوات و الارض"در حقیقت در آیه قبل سؤال چنین بود آیا خداوند که مبدأ نجات بندگان است بهتر است یا بتهایی را که شریک او قرار میدهند؟ولی در این آیه سؤال را از بتها شروع میکند،میگوید:"آنها بهترند یا خداوندی که خالق آسمانها و زمین است"؟
بینندگان را غرق سرور میکند (1).
و در پایان آیه روی سخن را به بندگان کرده میگوید:"شما قدرت نداشتید که درختان این باغهای زیبا را برویانید"( مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَهٰا ).
کار شما تنها بذر افشانی و آبیاری است،اما کسی که حیات را در دل این بذر آفریده،و به نور آفتاب و قطرات حیاتبخش باران و ذرات خاک فرمان میدهد که این دانه را برویانید،تنها خدا است.
اینها حقائقی است که هیچکس نمیتواند منکر آن شود،و یا آن را به غیر خدا نسبت دهد،او است که آفریننده آسمانها و زمین است،و او است که نازل کننده باران است،او مبدأ اینهمه زیبایی و حسن و جمال در عالم حیات است.
حتی دقت در رنگ آمیزی یک گل زیبا و برگهای لطیف و منظمی که در درون یکدیگر اطراف هسته مرکزی گل حلقه زدهاند،و آوای حیات سردادهاند کافی است که انسان را به عظمت و قدرت و حکمت آفریدگار آن آشنا سازد،اینها است که قلب انسان را تکان میدهد و به سوی او میخواند.
به تعبیر دیگر:توحید در خلقت(توحید خالق)و توحید در ربوبیت (توحید تدبیر کننده این جهان)پایهای برای"توحید معبود"شمرده شده است.
و لذا در پایان آیه میگوید:"آیا معبود دیگری با خدا است"( أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ ).
"ولی آنها گروهی نادان هستند که از پروردگار عدول کرده و غیر او را که هیچگونه قدرتی ندارد شریک او قرار میدهند"( بَلْ هُمْ قَوْمٌ یَعْدِلُونَ ) (2).
1) 1) کلمه"ذات"در" ذٰاتَ بَهْجَةٍ "به صورت مفرد آمده در حالی که"حدائق" که موصوف آن است جمع است،این به خاطر آن است که"حدائق"جمع مکسر است، و جمع مکسر گاهی به مفهوم"جماعت"که مفرد است میآید،و صفت آن نیز مفرد خواهد بود.
2) 2) "یعدلون"ممکن است از ماده"عدول"به معنی انحراف و بازگشت از حق به سوی باطل باشد،و نیز ممکن است از ماده"عدل"(بر وزن قشر)به معنی معادل و شبیه و نظیر باشد،در صورت اول مفهومش این است که آنها از خداوند واحد یکتا به غیر او عدول میکنند،و در صورت دوم مفهومش این است که برای او عدیل و نظیر قائل میشوند.
در دومین سؤال به بحث از موهبت آرامش و ثبات زمین و قرارگاه انسان در این جهان پرداخته میگوید:"آیا معبودهای ساختگی آنها بهتر است یا کسی که زمین را مستقر و آرام قرار داد،و در میان آن،نهرهای آب جاری،روان ساخت، و برای زمین،کوههای ثابت و پا بر جا ایجاد کرد"؟!(تا همچون زرهی قشر زمین را از لرزش نگاه دارند)( أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَرٰاراً وَ جَعَلَ خِلاٰلَهٰا أَنْهٰاراً وَ جَعَلَ لَهٰا رَوٰاسِیَ ) (1).
و نیز"میان دو دریا(از آب شیرین و شور)مانعی قرار داد"تا با هم مخلوط نشوند( وَ جَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حٰاجِزاً ).
به این ترتیب،چهار نعمت بزرگ در این آیه آمده است که سه قسمت از آن سخن از آرامش میگوید:
آرامش خود زمین که در عین حرکت سریع به دور خودش و به دور آفتاب و حرکت در مجموعه منظومه شمسی،آن چنان یک نواخت و آرام است که ساکنانش به هیچوجه آن را احساس نمیکنند،گویی در یک جا میخکوب شده و ثابت ایستاده است و کمترین حرکتی ندارد.
و دیگر وجود کوهها-که سابقا گفتیم دور تا دور زمین را فرا گرفتهاند و ریشههای آنها به هم پیوسته و زره نیرومندی را تشکیل داده است،و در برابر فشارهای داخلی زمین و حرکات جزر و مد خارجی که بر اثر جاذبه ماه پیدا میشود
1) 1) "خلال"در اصل به معنی شکاف میان دو چیز است،و"رواسی"جمع "راسیه"به معنی ثابت و پا بر جا میباشد.
مقاومت میکند،و هم مانعی است برای طوفانهای عظیم که آرامش زمین را بر هم میزنند (1).
و دیگر حجاب و حایل طبیعی است که میان بخشهایی از آب شیرین و آب شور اقیانوسها قرار داده،این حجاب نامرئی چیزی جز تفاوت درجه غلظت آب شور و شیرین،و به اصطلاح تفاوت"وزن مخصوص"آنها نیست که سبب میشود که آب نهرهای عظیمی که به دریا میریزند تا مدت زیادی،در آب شور حل نشوند و در نتیجه جزر و مد دریا آنها را بر بخش عظیمی از سواحل آماده کشت و زرع مسلط میسازد،و آنها را آبیاری میکند،که شرح این سخن را ذیل آیه 53 سوره فرقان در همین جلد آوردهایم.
و در عین حال در لابلای بخشهای مختلف زمین،نهرهایی از آب که مایه حیات و زندگی و سرچشمه طراوت و خرمی،و مزارع آباد و باغهای پر ثمر است، قرار داده،بخشی از منابع این آبها در کوهها است،و بخشی در لابلای قشرهای زمین.
آیا این نظام میتواند مولود تصادف کور و کر و مبدئی فاقد عقل و حکمت باشد؟ آیا بتها نقشی در این نظام بدیع و شگفتانگیز دارند؟! حتی بت پرستان چنین ادعایی نمیکنند.
لذا در پایان آیه بار دیگر این سؤال را تکرار میکند که"آیا معبودی با اللّٰه هست"؟( أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ ).
نه"بلکه اکثر آنها نادانند و بیخبر"( بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
1) 1) درباره نقش کوهها در ثبات زمین و برکات دیگر آن،در جلد دهم صفحه 113 (ذیل آیه 3 سوره رعد)نیز بحث کردهایم.
در سومین سؤال،از این سؤالات پنجگانه که مجموعهای از یک بازپرسی و محاکمه معنوی را تشکیل میدهد،سخن از حل مشکلات،و شکستن بنبستها و اجابت دعاها است،میگوید:
"آیا معبودهای بی ارزش شما بهترند یا کسی که دعای مضطر و درمانده را به اجابت میرساند و گرفتاری و بلا را بر طرف میکند"؟!( أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ ).
آری در آن هنگام که تمام درهای عالم اسباب به روی انسان بسته میشود کارد به استخوانش میرسد،و از هر نظر درمانده و مضطر میگردد،تنها کسی که میتواند قفل مشکلات را بگشاید،و بنبستها را بر طرف سازد،و نور امید در دلها بپاشد،و درهای رحمت به روی انسانها درمانده بگشاید،تنها ذات پاک او است و نه غیر او.
از آنجا که این واقعیت به عنوان یک احساس فطری در درون جان همه انسانها است،بت پرستان نیز به هنگامی که در میان امواج خروشان دریا گرفتار میشوند تمام معبودهای خود را فراموش کرده،دست به دامن لطف"اللّٰه"میزنند همانگونه که قرآن میگوید: فَإِذٰا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ :"هنگامی که سوار کشتی میشوند خدا را میخوانند در حالی که پرستش را مخصوص او میدانند(عنکبوت-65).
سپس میافزاید:
نه تنها مشکلات و ناراحتیها را بر طرف میسازد بلکه"شما را خلفای زمین قرار میدهد"( وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفٰاءَ الْأَرْضِ ).
"آیا با اینهمه معبودی با خدا است"؟( أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ ).
"ولی شما کمتر متذکر میشوید"و از این دلائل روشن پند و اندرز نمیگیرید
( قَلِیلاً مٰا تَذَکَّرُونَ ) (1).
پیرامون مفهوم"مضطر"و مساله استجابت دعا و شرائط آن بحثهایی است که در نکتهها در پایان همین آیات خواهد آمد.
منظور از" خُلَفٰاءَ الْأَرْضِ "ممکن است به معنی ساکنان زمین و صاحبان آن باشد،چرا که خدا با آن همه نعمت و اسباب رفاه و آسایش و آرامش که در زمین قرار داده انسان را حکمران این کره خاکی ساخته،و او را برای سلطه بر آن آماده کرده است.
مخصوصا هنگامی که انسان در اضطرار فرو میرود و به درگاه خدا رو میآورد و او به لطفش بلاها و موانع را بر طرف میسازد،پایههای این خلافت مستحکمتر میشود(و از اینجا رابطه میان این دو بخش از آیه روشن میگردد).
و نیز ممکن است اشاره به این باشد که خدا ناموس حیات را چنین قرار داده که دائما اقوامی میآیند و جانشین اقوام دیگر میشوند که اگر این تناوب نبود تکاملی صورت نمیگرفت (2).
*** در چهارمین سؤال مساله هدایت را مطرح کرده میگوید:"آیا این بتها بهترند یا کسی که شما را در تاریکیهای صحرا و دریا(بوسیله ستارگان)هدایت میکند"؟( أَمَّنْ یَهْدِیکُمْ فِی ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ).
"و کسی که بادها را به عنوان بشارت دهندگان پیش از نزول رحمتش میفرستد"( وَ مَنْ یُرْسِلُ الرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ ).
بادهایی که بیانگر نزول بارانند و همانند پیک مخصوص بشارت،پیشاپیش
آن حرکت میکنند،در حقیقت کار آنها نیز هدایت مردم است به نزول باران.
تعبیر"بشرا"(بشارت دهندگان)در مورد بادها و تعبیر به"رحمت" در مورد باران هر دو جالب است،چرا که بادها هستند که رطوبت هوا و قطعات ابر را از صفحه اقیانوسها برداشته و بر دوش خود حمل میکنند،و به نقاط خشک و تشنه میبرند و از قدوم باران خبر میدهند.
همچنین باران است که نغمه حیات را در سراسر کره خاک سر میدهد و هر جا نازل شود خیر و رحمت و برکت و زندگی میآفریند (1).
(شرح بیشتر درباره نقش بادها در نزول باران در سوره اعراف ذیل آیه 57 جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 214 آمده است).
و در پایان آیه،بار دیگر،مشرکان را مخاطب ساخته میگوید:"آیا معبود دیگری با خدا است"؟!( أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ ).
سپس بی آنکه منتظر جواب آنها باشد اضافه میکند:"خداوند برتر و بالاتر است از آنچه برای او شریک قرار میدهند"( تَعٰالَی اللّٰهُ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
*** در آخرین آیه مورد بحث پنجمین سؤال را که در مورد مبدء و معاد است به این صورت مطرح میکند:"آیا معبودان شما بهترند یا کسی که آفرینش را آغاز کرد و سپس آن را اعاده میکند"؟!( أَمَّنْ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ).
"و کسی که در میان این آغاز و انجام،شما را از آسمان و زمین روزی میدهد"( وَ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ ).
آیا با این حال باز هم معتقدید که"معبودی با خدا است"؟( أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ ).
1) 1) "بشر"(بر وزن عشر)چنان که قبلا هم گفتهایم مخفف"بشر"(بر وزن کتب) جمع"بشور"(بر وزن قبول)به معنی مبشر و بشارت دهنده است.
"به آنها بگو اگر چنین اعتقادی دارید دلیلتان را بیاورید اگر راست میگوئید"( قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
در واقع آیات گذشته همه سخن از مبدء و نشانههای عظمت خدا در عالم هستی و مواهب و نعمتهای او میگفت،ولی در آخرین آیه،بحث را از یک گذرگاه ظریف به مساله معاد منتقل میکند،چرا که آغاز آفرینش خود دلیلی بر انجام آن است و قدرت بر خلقت دلیل روشنی بر معاد محسوب میشود.
و از اینجا پاسخ سؤالی که بسیاری از مفسران مطرح کردهاند معلوم میشود و آن اینکه مشرکان که مخاطب این آیات هستند غالبا عقیده به معاد(معاد جسمانی) نداشتند با این حال چگونه ممکن است از آنها سؤال کنیم و اقرار بخواهیم؟ پاسخ اینکه این سؤال،توأم با دلیلی است که طرف را وادار به اقرار میکند زیرا همین که معترف باشند که آغاز آفرینش از او است،و اینهمه روزیها و مواهب از ناحیه او میباشد،کافی است که قبول کنند امکان بازگشت مجدد به زندگی در قیامت موجود است.
ضمنا منظور از"رزق آسمان"،باران و نور آفتاب و مانند آن است،و منظور از"رزق زمین"گیاهان و مواد غذایی مختلفی است که مستقیما از زمین میروید یا به طور غیر مستقیم از زمین نشات میگیرد همچون دامها،همچنین معادن و مواد گوناگونی که انسان در زندگی خود از آن بهره میگیرد.
گرچه خداوند دعای همه را-هر گاه شرائطش جمع باشد-اجابت میکند ولی در آیات فوق مخصوصا روی عنوان"مضطر"تکیه شده است،به این دلیل که یکی از شرائط اجابت دعا آن است که انسان چشم از عالم اسباب بکلی برگیرد
و تمام قلب و روحش را در اختیار خدا قرار دهد،همه چیز را از آن او بداند و حل هر مشکلی را به دست او ببیند،و این درک و دید در حال اضطرار دست میدهد.
درست است که عالم،عالم اسباب است،و مؤمن نهایت تلاش و کوشش خود را در این زمینه به کار میگیرد ولی هرگز در جهان اسباب گم نمیشود،همه را از برکت ذات پاک او میبیند"دیدهای نافذ و سبب سوراخ کن دارد که اسباب را از بیخ و بن بر میکند"و در پشت حجاب اسباب ذات"مسبب الاسباب"را میبیند و همه چیز را از او میخواهد.
آری اگر انسان به این مرحله برسد مهمترین شرط اجابت دعا را فراهم ساخته است.
جالب اینکه در بعضی از روایات این آیه تفسیر به قیام حضرت مهدی -صلوات اللّٰه و سلامه علیه-شده.
در روایتی از امام باقر میخوانیم که فرمود:
و اللّٰه لکأنی انظر الی القائم و قد اسند ظهره الی الحجر ثم ینشد اللّٰه حقه...قال هو و اللّٰه المضطر فی کتاب اللّٰه فی قوله: أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفٰاءَ الْأَرْضِ :
"به خدا سوگند گویا من مهدی ع را میبینم که پشت به حجر الاسود زده و خدا را به حق خود میخواند...سپس فرمود:به خدا سوگند مضطر در کتاب اللّٰه در آیه أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ ...او است" (1).
در حدیث دیگری از امام صادق ع چنین آمده:
نزلت فی القائم من آل محمد علیهم السلام هو و اللّٰه المضطر اذا صلی فی المقام رکعتین و دعا الی اللّٰه عز و جل فاجابه و یکشف السوء و یجعله خلیفة فی الارض:
1) 1) تفسیر"نور الثقلین"جلد 4 صفحه 94.
"این آیه در مورد مهدی از آل محمد ع نازل شده،به خدا سوگند مضطر او است،هنگامی که در مقام ابراهیم دو رکعت نماز بجا میآورد و دست به درگاه خداوند متعال بر میدارد دعای او را اجابت میکند،ناراحتیها را بر طرف میسازد،و او را خلیفه روی زمین قرار میدهد" (1).
بدون شک منظور از این تفسیر-همانگونه که نظائر آن را فراوان دیدهایم- منحصر ساختن مفهوم آیه به وجود مبارک مهدی ع نیست،بلکه آیه مفهوم گستردهای دارد که یکی از مصداقهای روشن آن وجود مهدی ع است که در آن زمان که همه جا را فساد گرفته باشد،درها بسته شده،کارد به استخوان رسیده بشریت در بن بست سختی قرار گرفته،و حالت اضطرار در کل عالم نمایان است در آن هنگام در مقدسترین نقطه روی زمین دست به دعا برمیدارد و تقاضای کشف سوء میکند و خداوند این دعا را سرآغاز انقلاب مقدس جهانی او قرار میدهد و به مصداق وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفٰاءَ الْأَرْضِ او و یارانش را خلفای روی زمین میکند (2).
درباره اهمیت"دعا"و"شرائط اجابت آن"و اینکه چرا گاهی بعضی از دعاها به اجابت نمیرسد،به طور مشروح در جلد اول ذیل آیه 186 سوره بقره بحث کردهایم.
کرارا در آیات قرآن میخوانیم که از مخالفان مطالبه دلیل میشود،مخصوصا جمله هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ :"دلیل خود را بیاورید"در چهار مورد از قرآن مجید آمده است(بقره-111 و انبیاء-24 و نمل-64 و قصص-75)و در موارد دیگری
نیز روی کلمه"برهان"مخصوصا تکیه شده است(برهان به معنی محکمترین دلیلی است که همواره با صدق همراه است).
این منطق"برهانطلبی"اسلام حکایت از محتوای قوی و غنی آن میکند چرا که سعی دارد با مخالفان خود نیز برخورد منطقی داشته باشد،چگونه ممکن است از دیگران مطالبه برهان کند و خود نسبت به آن بی اعتنا باشد؟آیات قرآن مجید مملو است از استدلالات منطقی و براهین علمی در سطوح مختلف برای مسائل گوناگون.
این درست بر خلاف چیزی است که مسیحیت تحریف یافته امروز روی آن تکیه میکند و مذهب را تنها کار"دل"میداند،و عقل را از آن بیگانه معرفی میکند،و حتی تضادهای عقلی(همچون توحید در تثلیث)را در مذهب میپذیرد و به همین دلیل انواع خرافات را اجازه ورود به مذهب میدهد،در حالی که اگر مذهب از عقل و استدلال جدا شود هیچ دلیلی بر حقانیت آن وجود نخواهد داشت و آن مذهب و ضد آن یکسان خواهد بود.
عظمت این برنامه اسلامی(تکیه بر برهان و دعوت مخالفان به استدلال منطقی)هنگامی آشکارتر میشود که توجه کنیم اسلام از محیطی آشکار شد که بیشترین محتوای فکری محیط را خرافات بی پایه و مسائل غیر منطقی تشکیل میداد.
در آیاتی که گذشت قرآن برای اثبات"توحید معبود"روی"توحید خالق" و"توحید رب"(توحید آفرینش و توحید تدبیر)تکیه داشت و از دوازده نشانه بزرگ خدا در عالم هستی سخن میگفت(آسمان و زمین،نزول باران،آثار حیاتی
آن،آرامش قرارگاه انسان،نهرهای آب جاری،کوههای عظیم و پا بر جا،حایل و مانع در میان آب شور و شیرین،اجابت دعوت بندگان،هدایت آنها در تاریکی بر و بحر،بادهای پیام آور از نزول باران،تجدید حیات موجودات،و روزی دادن به انسان از آسمان و زمین).
این مواهب دوازدهگانه در طی پنج آیه و تحت پنج سؤال بیان شد که به ترتیب مسائل پنجگانه زیر را بیان میکرد:خلقت،آرامش، حل مشکلات، هدایت،و بازگشت به حیات مجدد.
و در ذیل هر یک از این سؤالهای پنجگانه این جمله تکرار میشد"( أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ ).
"آیا معبودی با خدا وجود دارد"؟ و به دنبال این سؤال در آیه اول اشاره به انحراف آنها از حق و در آیه دوم جهل آنها،و در آیه سوم عدم اندیشه کردن آنان،و در آیه چهارم انحطاط فکری آنها،و در آیه پنجم مطالبه استدلال از آنها آمده است که رویهمرفته مجموعه جامع و منسجمی را ارائه میکند.
قُلْ لاٰ یَعْلَمُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلْغَیْبَ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ (65) بَلِ اِدّٰارَکَ عِلْمُهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْهٰا بَلْ هُمْ مِنْهٰا عَمُونَ (66) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً وَ آبٰاؤُنٰا أَ إِنّٰا لَمُخْرَجُونَ (67) لَقَدْ وُعِدْنٰا هٰذٰا نَحْنُ وَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (68)
65-بگو کسانی که در آسمان و زمین هستند از غیب آگاهی ندارند جز خدا،و نمیدانند کی برانگیخته میشوند.
66-این مشرکان اطلاع صحیحی درباره آخرت ندارند،بلکه در اصل آن شک دارند، بلکه نابینا و اعمی هستند.
67-کافران گفتند:آیا هنگامی که ما و پدرانمان خاک شدیم باز هم از دل خاک بیرون میآئیم.
68-این وعدهای است که به ما و پدرانمان از پیش داده شده اینها همان افسانههای خرافی پیشینیان است.
از آنجا که در آخرین آیات بحث گذشته سخن از قیامت و رستاخیز به میان آمد آیات مورد بحث این مساله را از جوانب مختلف مورد بررسی قرار میدهد.
نخست به پاسخ سؤالی میپردازد که مشرکان بارها آن را مطرح کرده بودند و میگفتند قیامت کی بر پا میشود؟ میفرماید:"هیچ کس از کسانی که در آسمان و زمین هستند از غیب آگاه نیستند،و نمیدانند کی برانگیخته میشوند"( قُلْ لاٰ یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللّٰهُ وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ ).
بدون شک آگاهی از غیب-و از جمله تاریخ وقوع قیامت-مخصوص خدا است ولی این منافات با آن ندارد که خداوند بخشی از علم غیب را در اختیار هر کس بخواهد بگذارد،چنان که در آیه 26 و 27 سوره جن میخوانیم: عٰالِمُ الْغَیْبِ فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ :"عالم به غیب او است و هیچکس را از غیب خود آگاه نمیکند،مگر رسولی که مورد رضایت او است و برای نبوت برگزیده است".
و به تعبیر دیگر علم غیب بالذات و استقلالا و به صورت نامحدود مخصوص خدا است و دیگران آنچه میدانند از ناحیه او است ولی به هر حال مساله تاریخ وقوع قیامت از این امر هم مستثنی است و هیچکس بر آن آگاه نیست (1).
*** سپس درباره عدم آگاهی مشرکان از قیامت و شک و تردید و بیخبریشان میفرماید:"آنها اطلاع صحیحی از عالم پس از مرگ ندارند بلکه در اصل آن در شکند،بلکه نابینا و اعمی هستند"!
1) 1) درباره علم غیب بحثهای مشروحی در جلد پنجم صفحه 245 و جلد هفتم صفحه 46 به بعد داشتهایم.
( بَلِ ادّٰارَکَ عِلْمُهُمْ فِی الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْهٰا بَلْ هُمْ مِنْهٰا عَمُونَ ).
"ادارک"در اصل"تدارک"بوده که به معنی پشت سر هم قرار گرفتن است بنا بر این مفهوم جمله" اِدّٰارَکَ عِلْمُهُمْ فِی الْآخِرَةِ "این است که آنها تمام معلومات خود را در مورد آخرت به کار گرفتند اما به جایی نرسیدند،لذا بعد از آن میفرماید:"آنها از آن در شکند،بلکه نابینا هستند"چرا که نشانههای آخرت در زندگی همین دنیا نمایان است:بازگشت زمین مرده به حیات در فصل بهار، بارور شدن درختانی که در فصل زمستان از کار افتاده بود و مشاهده عظمت قدرت خدا در مجموعه آفرینش،همگی دلیل بر امکان زندگی پس از مرگ است،اما آنها همچون نابینایان از کنار این صحنهها میگذرند.
البته تفسیرهای دیگری برای جمله بالا ذکر کردهاند از جمله اینکه:
منظور از" اِدّٰارَکَ عِلْمُهُمْ فِی الْآخِرَةِ "این است که اسباب به دست آوردن علم درباره آخرت فراوان است و پشت سر یکدیگر قرار گرفته اما آنها چشم باز ندارند که ببینند.
بعضی نیز گفتهاند منظور این است که آنها در جهان دیگر که پردهها کنار میرود به حد کافی از حقایق با خبر میشوند.
ولی از میان این سه تفسیر،تفسیر اول با جملههای دیگر آیه و با بحثهایی که در آیات بعد میآید هماهنگتر است.
به این ترتیب برای جهل منکران آخرت سه مرحله ذکر شده:
نخست اینکه انکار و ایراد آنها به خاطر آن است که از خصوصیات آخرت بیخبرند"و چون ندیدند حقیقت ره افسانه میزنند".
دیگر اینکه آنها در اصل وجود آخرت شک دارند و سؤال از زمان تحقق آن از این شک ریشه میگیرد.
و دیگر اینکه این جهل و شک آنها نه به خاطر اینست که دلیل کافی بر آخرت
در اختیار ندارند،بلکه دلائل بسیار است اما آنها چشم بر هم نهاده نمیبینند.
*** آیه بعد منطق منکران رستاخیز را در یک جمله بیان میکند:"کافران گفتند آیا هنگامی که ما و پدرانمان خاک شدیم باز هم از دل خاک بیرون فرستاده خواهیم شد"؟( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً وَ آبٰاؤُنٰا أَ إِنّٰا لَمُخْرَجُونَ ).
آنها به همین اندازه قناعت کردند که این مساله بعیدی است که انسان خاک شود و دوباره به زندگی برگردد،در حالی که روز اول خاک بودند و از خاک برخاستند،چه مانعی دارد که باز به خاک برگردند و سپس حیات جدیدی پیدا کنند.
جالب اینکه در هشت مورد از قرآن به همین گونه تعبیر برخورد میکنیم که آنها به مجرد استبعاد راه انکار را در مورد قیامت پوییدهاند.
*** سپس آنها میافزایند:"این وعده بی پایهای است که به ما و پدرانمان از پیش داده شده"و هرگز اثری از آن نمایان نبوده و نیست( لَقَدْ وُعِدْنٰا هٰذٰا نَحْنُ وَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ ).
"اینها همان افسانههای پیشینیان است"،اینها اوهام و خرافاتی بیش نیست ( إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ ).
بنا بر این نخست از استبعاد شروع میکردند و بعد آن را پایه انکار مطلق قرار میدادند،گویی انتظار داشتند رستاخیز به زودی متحقق شود و چون در عمر خود شاهد و ناظر آن نبودند آن را نفی میکردند.
به هر حال این تعبیرات همگی نشانه غرور و غفلت آنهاست.
ضمنا آنها با این تعبیر میخواستند سخن پیامبر را در مورد قیامت تحقیر کنند و بگویند این از وعدههای کهنه و بی اساسی است که دیگران هم به نیاکان ما دادهاند و مطلب تازهای به نظر نمیرسد که قابل بررسی و مطالعه باشد.
قُلْ سِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِینَ (69) وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ تَکُنْ فِی ضَیْقٍ مِمّٰا یَمْکُرُونَ (70) وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (71) قُلْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ رَدِفَ لَکُمْ بَعْضُ اَلَّذِی تَسْتَعْجِلُونَ (72) وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَشْکُرُونَ (73) وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَعْلَمُ مٰا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مٰا یُعْلِنُونَ (74) وَ مٰا مِنْ غٰائِبَةٍ فِی اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ (75)
69-بگو در روی زمین سیر کنید،ببینید عاقبت کار مجرمان به کجا رسید؟ 70-از تکذیب و انکار آنها غمگین مباش،و اینهمه غصه آنها را مخور،و سینهات از توطئه آنها تنگ نشود.
71-میگویند این وعده(عذاب را که به ما میدهی)اگر راست میگوئید کی خواهد آمد؟ 72-بگو شاید پارهای از آنچه را عجله میکنید نزدیک و در کنار شما باشد! 73-پروردگار تو نسبت به مردم فضل و رحمت دارد ولی اکثر آنها شکرگزار نیستند.
74-و پروردگارت آنچه را در سینههاشان پنهان میدارند و آنچه را آشکار میکنند بخوبی میداند.
75-و هیچ موجودی پنهان در آسمان و زمین نیست مگر اینکه در کتاب مبین(در لوح محفوظ و علم بی پایان پروردگار)ثبت است.
از توطئههای آنها نگران نباش
در آیات گذشته سخن از انکار معاد از سوی کفار متعصب بود که با سخریه و استهزاء رستاخیز را تکذیب میکردند.
از آنجا که بحث منطقی با چنین قوم لجوجی بیهوده بوده است،بعلاوه دلائل فراوانی برای معاد در آیات دیگر قرآن اقامه شده،دلائلی که حتی در زندگی روزمره در جهان گیاهان،در عالم جنین و مانند آن مشاهده میشود،لذا در آیات مورد بحث، بجای اینکه دلیلی برای آنها ذکر کند آنها را به مجازاتهای الهی که در پیش دارند تهدید و انذار میکند.
روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید:"بگو در روی زمین سیر کنید و آثار گذشتگان را ببینید،و بنگرید عاقبت کار مجرمان و گنهکاران به کجا رسید"؟( قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ ).
شما میگوئید این وعدهها به نیاکان ما نیز داده شد و آنها نیز به آن اعتنا نکردند و ضرری هم ندیدند،اما اگر کمی در جهان سیر کنید و آثار این گذشتگان مجرم و گنهکار و منکر توحید و معاد را که مخصوصا در اطراف همین سرزمین حجاز شما قرار دارد بنگرید میدانید مطلب چنین نیست.
نوبت شما هم میرسد،عجله نکنید،شما هم اگر مسیر خود را اصلاح
نکنید به همان سرنوشت شوم گرفتار خواهید شد.
قرآن مجید کرارا مردم را به سیر در ارض و مشاهده آثار گذشتگان، سرزمینهای ویران شده اقوامی که به عذاب گرفتار شدهاند،کاخهای در هم شکسته شاهان،قبرهای در هم ریخته و استخوانهای پوسیده مستکبران،اموال و ثروتهای بی صاحب مانده ثروتمندان مغرور،دعوت کرده است،مخصوصا تصریح میکند که مطالعه این آثار که تاریخ زنده و گویا و ملموس پیشینیان است دلها را بیدار و چشمها را بینا میکند و به راستی چنین است،گاهی مشاهده یکی از این آثار آن چنان طوفانی در دل و جان انسان بر پا میکند که مطالعه چندین کتاب تاریخ قطور چنان اثری ندارد.
و ما در این زمینه بطور مشروح ذیل آیه 137 سوره آل عمران(جلد سوم صفحه 102 به بعد)بحث کردهایم.
قابل توجه اینکه در این آیه بجای"مکذبین"(تکذیب کنندگان معاد) "مجرمین"گفته شده،اشاره به اینکه تکذیب آنها به خاطر آن نبود که در تحقیق و بررسی اشتباه کرده باشند،بلکه سرچشمه آن لجاجت و عناد و آلوده شدن به انواع جرمها بود.
*** و از آنجا که پیامبر اسلام ص از انکار و مخالفت آنها رنج میبرد و به راستی دلش برای آنها میسوخت و عاشق هدایت و بیداری آنها بود و از سوی دیگر،همواره با توطئههای آنها مواجه بود آیه بعد،پیامبر ص را دلداری داده میگوید:
"از تکذیب و انکار آنها غمگین مباش و زیاد غصه آنها را مخور"( وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ ).
و از توطئههای آنها نگران مباش،"و سینهات بخاطر آن تنگی نکند"که ما پیشینیان و یار و یاور توایم( وَ لاٰ تَکُنْ فِی ضَیْقٍ مِمّٰا یَمْکُرُونَ ).
*** ولی این منکران لجوج بجای اینکه از این هشدار پیامبر دلسوز و مهربان و ملاحظه عاقبت کار مجرمان،پند و اندرز گیرند،باز در مقام سخریه و استهزاء برآمده "میگویند اگر راست میگوئید این وعده عذاب الهی،کی واقع خواهد شد"؟! ( وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
با اینکه مخاطب،پیامبر بود ولی مطلب را به صورت جمع میآورند، بخاطر اینکه مؤمنان راستین نیز با پیامبر ص در این سخن همصدا بودند،و طبعا آنها نیز مخاطبند.
*** در اینجا قرآن به پاسخ این گفتار سخریه آمیز آنها با لحنی کاملا واقعبینانه پرداخته میگوید:"به آنها بگو شاید بعضی از آنچه را عجله میکنید نزدیک و در کنار شما باشد"!( قُلْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ رَدِفَ لَکُمْ بَعْضُ الَّذِی تَسْتَعْجِلُونَ ).
چرا عجله میکنید؟چرا مجازات الهی را کوچک میشمرید؟چرا به خود رحم نمیکنید؟آخر عذاب خدا شوخی نیست!احتمال بدهید به خاطر همین سخنانتان قهر و غضب خدا بر سر شما سایه افکنده باشد و به همین زودی بر شما فرود آید و نابودتان کند،اینهمه سرسختی برای چیست؟ "ردف"از ماده"ردف"(بر وزن حرف)به معنی قرار گرفتن پشت سر چیزی است،لذا به کسی که پشت سر اسب سوار مینشیند،"ردیف"گفته میشود،همچنین در مورد افراد و اشیایی که پشت سر یکدیگر قرار میگیرند این کلمه به کار میرود.
در اینکه منظور از این عذاب چه بوده؟بعضی میگویند همان ضربه شدیدی است که بر پیکر این مجرمان لجوج در جنگ بدر،نخستین پیکار مسلمانان با کفار وارد شد،هفتاد نفر از سردمداران آنها به خاک افتادند و هفتاد نفر اسیر شدند.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور مجازات دردناک عمومی باشد ولی سرانجام به خاطر وجود پیامبر که"رحمة للعالمین"بود از آنها دفع شد،و آیه 33 سوره انفال شاهد بر آنست( وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ ).
تعبیر به"عسی"(شاید)از زبان پیامبر است،و حتی در کلام الهی نیز این تعبیر-بر خلاف آنچه بعضی پنداشتهاند-هیچ اشکالی ندارد،چرا که اشاره به وجود مقدمات و مقتضی چیزی است،هر چند ممکن است این مقدمات مقرون به مانع گردد و به نتیجه نهایی نرسد(دقت کنید).
*** سپس به بیان این واقعیت میپردازد که اگر خداوند در مجازات شما عجله نمیکند،به خاطر فضل و رحمتش بر شما است،تا برای اصلاح خویش و جبران گذشته به قدر کافی مهلت داشته باشید میگوید:"پروردگار تو نسبت به همه مردم فضل و رحمت دارد،ولی اکثر آنها شکرگزار نیستند"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَشْکُرُونَ ).
*** و اگر تصور میکنند تاخیر مجازات آنها به خاطر آنست که خداوند از نیات سوء و اندیشههای زشتی که در سر میپرورانند بیخبر است،اشتباه بزرگی است چرا که"پروردگار تو آنچه را در سینههاشان پنهان میدارند و آنچه را آشکار میکنند به خوبی میداند"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَعْلَمُ مٰا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مٰا یُعْلِنُونَ ) (1).
او به همان اندازه از خفایای درونشان آگاه است که از اعمال برون، و اصولا پنهان و آشکار و غیب و شهود برای او یکسان است،این علم محدود ما است
1) 1) "تکن"از ماده"کن"(بر وزن جن)به چیزی گفته میشود که اشیاء را در آن محفوظ و مستور میدارند و منظور در اینجا،رازها و اندیشهها و توطئههایی است که کفار در دل پنهان میداشتند.
که این مفاهیم را ساخته و پرداخته،و گرنه در مقابل یک وجود نامحدود،این مفاهیم،به سرعت رنگ خود را میبازند.
در اینجا علم خداوند به اسرار درون دلها،مقدم بر علم به افعال برون،ذکر شده،این به خاطر اهمیت نیت و اراده است،و نیز ممکن است به خاطر این باشد که افعال برون از نیات نهفته درون سرچشمه میگیرد و علم به علت مقدم بر علم به معلوم است.
*** سپس میافزاید:نه تنها خداوند،اسرار درون و برون آنها را میداند، بلکه علم او بقدری وسیع و گسترده است که"هیچ موجودی در آسمان و زمین،پنهان و مکتوم نیست مگر آنکه در کتاب آشکار(علم پروردگار)ثبت است"( وَ مٰا مِنْ غٰائِبَةٍ فِی السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ ) (1).
روشن است که"غائبة"معنی وسیعی دارد که هر آنچه را از حس ما پنهان است در بر میگیرد،اعم از اعمال مخفی بندگان،و نیات باطنی آنها،و نیز اسراری که در پهنه آسمان و زمین نهفته است،و همچنین قیام رستاخیز و زمان نزول عذاب و مانند اینها،و دلیلی ندارد که مانند بعضی از مفسران،آن را به خصوص یکی از این امور تفسیر کنیم.
منظور از" کِتٰابٍ مُبِینٍ "،لوح محفوظ،همان صفحه علم بی پایان خدا است که در ذیل آیه 59 سوره انعام از آن بحث کردهایم(به جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 271 مراجعه فرمائید).
1) 1) "غائبه"جنبه وصفی دارد و به عقیده گروهی،تاء در آن برای تانیث نیست بلکه برای مبالغه است،و اشاره به اشیایی است که فوق العاده مستور و پنهان میباشد،ولی این احتمال نیز وجود دارد که"تاء"آن برای تانیث باشد و موصوف آن،"اشیاء"یا"خصلت" و مانند آن است که محذوف گردیده است.
بررسی آیات فوق نشان میدهد که منکران معاد برای اینکه از زیر بار ایمان به رستاخیز و مسئولیتهای ناشی از آن،شانه خالی کنند،از سه طریق وارد میشدند:
1-استبعاد بازگشت به زندگی بعد از خاک شدن،چرا که خاک به اعتقاد آنها نمیتوانست،سرچشمه حیات گردد.
2-کهنه بودن این عقیده و عدم تازگی آن.
3-عدم نزول عذاب برای منکران معاد،زیرا:اگر براستی منکران میبایست به عذابی در این دنیا مبتلا شوند،چرا این عذاب دامان آنها را نمیگیرد؟ اما قرآن پاسخ اول و دوم را به وضوح آن واگذار کرده،چرا که همواره با چشم میبینیم خاک سرچشمه حیات میشود،و در آغاز خاک بودیم و سپس به صورت موجود زندهای درآمدیم.
قدیمی بودن چیزی نیز هرگز از اهمیت آن نمیکاهد،چرا که قوانین اصلی این عالم از ازل تا ابد ثابت و برقرار است،در اصول فلسفی و مسائل ریاضی و علوم دیگر،اصول ثابت فراوان میباشد،آیا قدیمی بودن امتناع اجتماع نقیضین یا جدول ضرب فیثاغورث دلیل بر ضعف آن است؟و یا اگر میبینیم عدالت خوب است و ظلم بد و همیشه چنین بوده و چنین خواهد بود،دلیل بر بطلان آن است، اصولا بسیار میشود که قدمت دلیل بر اصالت چیزی است.
و در مورد ایراد سوم،پاسخ میدهد:که در فرا رسیدن عذاب عجله نکنید این لطف خدا است که به شما مهلت میدهد و به سرعت مجازاتتان نمیکند،ولی به هوش باشید"عذاب الهی گرچه دیر آید بیاید"! ***
إِنَّ هٰذَا اَلْقُرْآنَ یَقُصُّ عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ أَکْثَرَ اَلَّذِی هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (76) وَ إِنَّهُ لَهُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ (77) إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ بِحُکْمِهِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْعَلِیمُ (78) فَتَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ إِنَّکَ عَلَی اَلْحَقِّ اَلْمُبِینِ (79) إِنَّکَ لاٰ تُسْمِعُ اَلْمَوْتیٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ اَلدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ (80) وَ مٰا أَنْتَ بِهٰادِی اَلْعُمْیِ عَنْ ضَلاٰلَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّٰ مَنْ یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنٰا فَهُمْ مُسْلِمُونَ (81)
76-این قرآن اکثر چیزهایی را که بنی اسرائیل در آن اختلاف دارند برای آنها بیان میکند.
77-و مایه هدایت و رحمت برای مؤمنان است.
78-پروردگار تو میان آنها در قیامت به حکم خود داوری میکند و اوست قادر و دانا.
79-پس بر خدا توکل کن که تو بر طریقه حق آشکار هستی.
80-تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمیتوانی کران را هنگامی که روی برمیگردانند و پشت میکنند صدا کنی!
81-و نیز نمیتوانی کوران را از گمراهی برهانی،تو فقط میتوانی سخن خود را به گوش کسانی برسانی که آماده پذیرش ایمان به آیات ما هستند و در برابر حق تسلیمند.
کوران و کران سخن تو را پذیرا نیستند!
در آیات گذشته سخن از"مبدء"و"معاد"،در میان بود و آیات مورد بحث با طرح مساله"نبوت"و حقانیت قرآن،این بحث را تکمیل میکند.
از سوی دیگر در بحثهای گذشته سخن از علم بیکران خداوند بود،و در آیات مورد بحث شرح بیشتری از علم او آمده است.
بعلاوه در گذشته روی سخن با مشرکان بود،و در اینجا از کفار دیگر همچون یهود و اختلافات آنها سخن میگوید.
نخست میفرماید"این قرآن،اکثر چیزهایی را که بنی اسرائیل در آن اختلاف دارند برای آنها بیان میکند"( إِنَّ هٰذَا الْقُرْآنَ یَقُصُّ عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ أَکْثَرَ الَّذِی هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ).
بنی اسرائیل در مسائل زیادی با هم اختلاف داشتند،در مورد"مریم"و"عیسی" و در مورد پیامبری که بشارتش در تورات داده شده،و اینکه او چه کسی است؟ و همچنین در بسیاری از احکام دینی و مذهبی با یکدیگر اختلافاتی داشتند قرآن آمد و در این زمینه حق مطلب را ادا کرد،و گفت:مسیح ع خودش با صراحت خود را معرفی کرده که من بنده خدایم،او کتاب آسمانی به من داده،و مرا پیامبر قرار داده است قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا (مریم-30).
و نیز روشن ساخت که مسیح،تنها از مادر و بدون پدر تولد یافته و این امر محالی نیست،چرا که خداوند آدم را بدون پدر و مادر و تنها از خاک آفرید إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ (آل عمران-59).
و در مورد پیامبری که اوصافش در تورات آمده آن را به روشنی بر پیامبر
اسلام ص منطبق میداند چرا که بر هیچکس همچون او منطبق نمیشود.
به هر حال یکی از رسالتهای قرآن مبارزه با اختلافاتی است که بخاطر آمیخته شدن"خرافات"با"حقایق تعلیمات انبیاء"به وجود آمده بود،و هر پیامبری وظیفه دارد که به اختلافات ناشی از تحریفها و آمیختن حق و باطل پایان دهد،و چون چنین کاری از یک فرد درس نخوانده برخاسته از محیط جهل ممکن نیست روشن میشود که از سوی خدا است.
*** و از آنجا که مبارزه با هر گونه اختلاف،مایه هدایت و رحمت است در آیه بعد به صورت یک اصل کلی میفرماید:"قرآن،هدایت و رحمت است برای مؤمنان" ( وَ إِنَّهُ لَهُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ ).
آری هدایت و رحمت است از نظر اختلافزدایی،و مبارزه با خرافات.
هدایت و رحمت است از این نظر که دلیل حقانیتش در عظمت محتوایش نهفته شده است.
هدایت و رحمت است از این جهت که هم راه را نشان میدهد و هم طرز پیمودن راه را.
و ذکر"مؤمنین"در اینجا بخصوص،بخاطر همانست که قبلا هم گفتهایم که تا مرحلهای از ایمان یعنی آمادگی برای پذیرش حق و تسلیم در برابر پروردگار در انسان نباشد از این منبع پر فیض الهی بهره نخواهد برد.
*** و از آنجا که گروهی از بنی اسرائیل در برابر حقایقی که قرآن بازگو کرده بود باز مقاومت به خرج دادند و تسلیم نشدند،در آیه بعد میافزاید:
"پروردگار تو میان آنها در روز قیامت به حکم خود داوری میکند،و او توانا و دانا است"( إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ بِحُکْمِهِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ ).
گرچه در آیه فوق صریحا این معنی ذکر نشده که داوری نهایی در روز قیامت است،ولی به قرینه دو آیه دیگر که درست از اختلافات بنی اسرائیل و داوری خداوند در میان آنها سخن میگوید،و صریحا روز قیامت در آن آمده روشن میشود که هدف در آیه مورد بحث،نیز همین است.
در آیه 17 سوره جاثیه چنین آمده: إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ :"پروردگار تو در قیامت در میان آنها در آنچه اختلاف کردند،داوری میکند".
نظیر همین معنی در آیه 93 سوره یونس نیز آمده است.
توصیف خداوند به"عزیز"و"علیم"اشاره به دو وصفی است که در قاضی و داور لازم است:آگاهی به حد کافی،و قدرت برای اجرای حکم،خدا از همه آگاهتر است و از همه تواناتر.
*** و از آنجا که این سخنان علاوه بر بیان عظمت قرآن و تهدید بنی اسرائیل، وسیلهای برای آرامش و آسودگی خاطر پیامبر ص است در آیه بعد میافزاید "بنا بر این بر خداوند تکیه کن"( فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ ).
توکل بر خدایی که عزیز است و شکست ناپذیر،و به هر چیز عالم و آگاه، توکل بر خدایی که قرآنی با این عظمت در اختیار تو گذارده است.
بر او توکل کن و از مخالفتهای آنها نترس"چرا که تو بر حق آشکار هستی" ( إِنَّکَ عَلَی الْحَقِّ الْمُبِینِ ).
*** در اینجا این سؤال مطرح میشود اگر قرآن حق آشکار است،پس چرا اینهمه با آن مخالفت میکنند، آیات بعد در واقع جوابگوی این سؤال است.
میگوید:اگر آنها این حق مبین را پذیرا نمیشوند،و سخنان گرم تو
در قلب سرد آنها اثر نمیکند جای تعجب نیست"چرا که تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی"!( إِنَّکَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتیٰ ) (1).
مخاطب تو زندگانند،آنها که روحی زنده و بیدار و حق طلب دارند،نه مردگان زندهنما که تعصب و لجاجت و استمرار بر گناه،فکر و اندیشه آنها را تعطیل کرده است.
"حتی کسانی که زندهاند اما گوشهای آنها کر است نمیتوانی سخن خود را به آنها برسانی،مخصوصا هنگامی که پشت کنند و از تو دور شوند"( وَ لاٰ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ ).
باز اگر نزدیک تو بودند،ممکن بود سر در گوش آنها بگذاری و فریاد کشی و کمی از امواج صوت تو در سامعه سنگین آنها منعکس گردد اما آنها کرانی هستند که رو بر تافته و مرتبا دور میشوند.
*** باز اگر آنها بجای گوش شنوا چشم بینایی داشتند،در این صورت گرچه صدا به گوش آنها نمیرسید،اما ممکن بود با علامت و اشاره صراط مستقیم را پیدا کنند،اما افسوس که آنها نابینا هم هستند"و تو نمیتوانی نابینایان را از گمراهیشان بازگردانی و هدایت کنی"( وَ مٰا أَنْتَ بِهٰادِی الْعُمْیِ عَنْ ضَلاٰلَتِهِمْ ).
و به این ترتیب تمام راههای درک حقیقت به روی آنها بسته است،قلبهاشان مرده،گوشهاشان کر و چشمهاشان نابینا است.
تو"تنها سخنان حق خود را به گوش کسانی میتوانی برسانی که به آیات ما ایمان میآورند و روح تسلیم و خضوع در برابر حق دارند"( إِنْ تُسْمِعُ إِلاّٰ مَنْ یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنٰا فَهُمْ مُسْلِمُونَ ).
1) 1) جمعی از مفسران این جمله و جملههای بعد را به عنوان دلیلی بر لزوم توکل و عدم یاس پیامبر گرفتهاند،در حالی که ظاهر این است که پاسخ به سؤالی است که در مورد "حق مبین"بودن قرآن مطرح میگردد.
در حقیقت دو آیه فوق،مجموعه روشنی را از عوامل شناخت و طرق ارتباط انسان با جهان خارج را بازگو میکند.
"حس تشخیص"،و عقل بیدار،در مقابل دلمردگی.
"گوش شنوا"برای جذب سخنان حق از طریق سمع.
و چشم بینا"برای مشاهده چهره حق و باطل از طریق بصر.
اما لجاجت و خودسری و تقلید کورکورانه و گناه،چشم حقیقت بین انسان را نابینا و گوش او را کر و گاه عقل و قلب او را نیز از کار میاندازد،و چنین کسانی اگر تمام انبیاء و اولیاء و فرشتگان برای هدایتشان بسیج شوند بی اثر خواهد بود،چرا که ارتباطشان با عالم بیرون وجودشان به کلی قطع است و تنها در خود فرو رفتهاند!.
نظیر این تعبیر در سوره بقره و سوره روم و بعضی دیگر از سورههای قرآن آمده است و ما درباره اهمیت"نعمت ابزار شناخت"بحث دیگری در تفسیر سوره نحل ذیل آیه 78 داشتهایم(جلد 11 صفحه 336).
ضمنا این نکته را مجددا یادآور میشویم که منظور از ایمان و تسلیم این نیست که حقایق دین را قبلا پذیرفته باشند تا تحصیل حاصل شود،بلکه هدف این است که انسان تا روح حقطلبی و خضوع در برابر فرمان خدا،نداشته باشد هرگز گوش به سخنان پیامبران نخواهد داد.
"توکل"از ماده"وکالت"در منطق قرآن به معنی اعتماد و تکیه کردن بر خدا است و او را ولی و وکیل خود قرار دادن و بر اثر آن از حجم مشکلات و انبوه
موانع نهراسیدن،و این یکی از نشانههای مهم ایمان است و از عوامل پیروزی و موفقیت در مبارزهها.
جالب اینکه در آیات فوق دلیل توکل را دو چیز شمرده:یکی قدرت و علم و آگاهی کسی که انسان بر او اعتماد میکند، و دیگر روشن بودن راهی که انسان برگزیده است.
در حقیقت میگوید:دلیلی ندارد که ضعف و سستی و ترس و وحشتی به خود راه دهی،تکیهگاه تو خداوندی است که هم عزیز و شکست ناپذیر و هم علیم و آگاه است و از سوی دیگر تو بر طریقه حق مبین هستی،کسی که از حق مبین دفاع میکند چرا ترس و وحشتی داشته باشد؟ و اگر میبینی جمعی با تو مخالفند هرگز نگران مباش،آنها چشم بینا و گوش شنوا و قلب زنده ندارند،و اصلا از محدوده تبلیغ و هدایت خارجند،تنها حقطلبان و عاشقان خدا و تشنگان عدالت به دنبال سرچشمه زلال قرآن تو میآیند تا از آن سیراب شوند.
بسیاری از الفاظ با بینشهای متفاوت معانی گوناگونی را میبخشد از جمله لفظ"حیات"و"مرگ"است که در بینش مادی تنها به معنی حیات و مرگ فیزیولوژیکی است یعنی هنگامی که قلب کار میکند و خون به اعضاء میرسد و حس و حرکت و جذب و دفعی در بدن انسان است زنده است،اما هنگامی که این حرکات خاموش شد دلیل بر مرگ قطعی است که با یک آزمایش دقیق در چند لحظه میتوان آن را دریافت.
اما از دیدگاه قرآن افراد بسیاری هستند که از نظر فیزیولوژیکی زندهاند
ولی در شمار مردگانند،همچون کسانی که در آیات فوق به آنها اشاره شد و به عکس کسانی هستند که ظاهرا مردهاند اما زندگان جاویدند همانند شهیدان.
علت این برداشت متفاوت به خاطر آن است که اسلام علاوه بر اینکه معیار حیات و شخصیت انسان را در ارزشهای روحانی او میشمرد مساله وجود و عدم تاثیر و فایده را معیاری برای وجود و عدم حیات میشناسد.
کسی که ظاهرا زنده است اما آن چنان در شهوات فرو رفته که نه ناله مظلومی را میشنود،نه صدای منادی حق را،نه چهره بینوایی را میبیند و نه آثار عظمت پروردگار در صحنه آفرینش را،و نه حتی یک لحظه به آینده و گذشته خویش میاندیشد،چنین کسی در منطق قرآن مرده است،اما کسانی که بعد از مرگ آثارشان،جهانی را فرا گرفته و افکار و خط و راهشان،رهبر و راهنما و الگو و اسوه است چنین کسانی زنده جاویدانند (1).
از همه اینها گذشته طبق مدارک بسیاری که در دست داریم اسلام قائل به حیات برزخی انسانها است.عجب اینکه جمعی از"وهابیین"بی اطلاع اصرار دارند که هر گونه حیات و علم و آگاهی را حتی از پیامبر اسلام ص بعد از وفات نفی کنند،و یکی از دلائل آنها برای نفی توسل همین است،میگویند:او مرده است و از مرده کاری ساخته نیست و عجبتر اینکه از آیات مورد بحث نیز برای این منظور کمک میگیرند! در حالی که بعضی دیگر از آنها تصریح کردهاند که پیامبر ص بعد از وفاتش دارای یک نوع حیات برزخی است،حیاتی برتر از حیات شهدا که در قرآن تصریح به آن شده است،و حتی گفتهاند سلام کسانی را که به او سلام میدهند میشنود (2).
روایات فراوانی در کتب شیعه و اهل سنت،در این زمینه آمده است که پیامبر ص(و امامان)سخن کسانی را که بر آنها از دور و نزدیک سلام میدهند میشنوند،و به آنها پاسخ میگویند،و حتی اعمال امت را بر آنها عرضه میدارند (1).
در حدیثی که در صحیح بخاری در مورد داستان جنگ بدر آمده چنین میخوانیم:بعد از شکست کفار و پایان گرفتن جنگ،پیامبر ص با جمعی از یارانش به کنار چاهی آمد که اجساد کشتگان مشرکان را در آن افکنده بودند، و آنها را با نامهایشان صدا زد و گفت:"آیا بهتر نبود که شما اطاعت خدا و پیامبرش را میکردید؟ما آنچه را خدا وعده داده بود یافتیم، آیا شما آنچه را پروردگارتان وعده داده بود یافتید"؟! در اینجا عمر گفت:ای رسول خدا!تو با اجسادی سخن میگویی که روح ندارند، رسول اللّٰه فرمود:
و الذی نفس محمد بیده ما انتم باسمع لما اقول منهم:
"سوگند به کسی که جان محمد در دست او است،شما نسبت به آنچه میگویم از آنها شنواتر نیستید" (2).
در سرگذشت جنگ جمل میخوانیم که بعد از شکست اصحاب جمل،علی ع در میان کشتگان عبور میکرد به کشته"کعب بن سور"قاضی بصره رسید فرمود او را بنشانید او را نشاندند،فرمود:وای بر تو ای کعب!علم و دانش داشتی اما برای تو سودی نداشت و شیطان تو را گمراه کرد و به آتش دوزخ فرستاد (3)در نهج البلاغه نیز میخوانیم به هنگامی که علی ع از صفین بازمیگشت
در کنار قبرستانی که پشت دیوار شهر کوفه قرار داشت رسید،آنها را مخاطب ساخته،سخنانی در ناپایداری دنیا به آنها گفت،سپس فرمود:"این خبری است که نزد ما است،نزد شما چه خبر"؟بعد افزود:
اما لو اذن لهم فی الکلام لاخبروکم ان خیر الزاد التقوی: "اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود به شما خبر میدهند که بهترین زاد و توشه آخرت تقوی است".
این خود دلیل بر آن است که آنها سخنان را میشنوند و قادر بر پاسخ گویی هستند اما اجازه ندارند (1).
همه این تعبیرات اشاره به حیات برزخی انسانها است.
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار جمله 130.
وَ إِذٰا وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنٰا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ اَلْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ اَلنّٰاسَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا لاٰ یُوقِنُونَ (82) وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیٰاتِنٰا فَهُمْ یُوزَعُونَ (83) حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُ قٰالَ أَ کَذَّبْتُمْ بِآیٰاتِی وَ لَمْ تُحِیطُوا بِهٰا عِلْماً أَمّٰا ذٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (84) وَ وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَیْهِمْ بِمٰا ظَلَمُوا فَهُمْ لاٰ یَنْطِقُونَ (85)
82-هنگامی که فرمان عذاب آنها رسد(و در آستانه رستاخیز قرار گیرند)جنبندهای را از زمین برای آنها خارج میکنیم که با آنها تکلم میکند و میگوید:مردم به آیات ما ایمان نمیآورند.
83-به خاطر بیاور روزی را که ما از هر امتی گروهی را از کسانی که آیات ما را تکذیب میکردند محشور میکنیم و آنها را نگه میداریم تا به یکدگر ملحق شوند.
84-تا زمانی که(به پای حساب)میآیند به آنها میگوید آیا آیات مرا تکذیب کردید و در صدد تحقیق برنیامدید شما چه اعمالی انجام میدادید.
85-در این هنگام فرمان عذاب بر آنها واقع میشود و آنها سخنی ندارند که بگویند.
از آنجا که در آیات گذشته سخن از استعجال کفار در مورد عذاب و یا تحقق رستاخیز بود و با بی صبری انتظار وقوع آن را داشتند،و به پیامبر میگفتند:چرا این عذابها را که به ما وعده میدهی دامن ما را نمیگیرد؟!چرا قیامت بر پا نمیشود؟! در آیات مورد بحث اشاره به قسمتی از حوادثی که در آستانه رستاخیز صورت میگیرد کرده،و سرنوشت دردناک این منکران لجوج را مجسم میسازد.
میگوید:"هنگامی که فرمان عذاب فرا میرسد و آنها در آستانه رستاخیز قرار میگیرند،جنبندهای را از زمین،برای آنان خارج میکنیم که با آنها سخن میگوید،و سخنش این است که مردم به آیات خدا ایمان نمیآورند" ( وَ إِذٰا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنٰا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النّٰاسَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا لاٰ یُوقِنُونَ ).
منظور از" وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ "صدور فرمان خدا و مجازاتی است که به آنها قول داده شده،یا وقوع رستاخیز و حضور نشانههای آن است،نشانههایی که با مشاهده آن هر کس خاضع و تسلیم میشود و یقین پیدا میکند که وعدههای الهی هم حق بوده و قیامت نزدیک است،و در آن حال درهای توبه بسته میشود، چرا که ایمان در چنین شرائطی جنبه اضطراری خواهد داشت.
البته این دو معنی از یکدیگر جدا نیست،زیرا نزدیک شدن قیامت با عذاب و مجازات گنهکاران توأم است.
اما در اینکه این"جنبنده زمینی"چیست و کیست؟و برنامه و رسالت او چگونه است؟قرآن به صورت سربسته بیان کرده،و گویی میخواسته است به اجمال از آن بگذرد که گاهی تاثیر سخن در آن است که مطلب هولانگیز را در پرده بگویند.
همین اندازه میگوید:موجود متحرک و جنبندهای است که خدا او را از زمین در آستانه رستاخیز،ظاهر میسازد،او با مردم سخن میگوید،و سخنش این است که مردم به آیات خدا ایمان نمیآورند.
به تعبیر دیگر کار او این است صفوف را از هم جدا میکند و منکران و منافقان را از مؤمنان مشخص میسازد،این است برنامه او.
بدیهی است منکران با دیدن این صحنه به خود میآیند و از گذشته تاریک خویش پشیمان میشوند ولی چه سود که راه بازگشت بسته است.
درباره جزئیات"دابة الارض"و صفات و مشخصات دقیقش در روایات اسلامی، در کتب تفسیر و حدیث شیعه و اهل سنت،مطالب بسیاری وارد شده است که ما در ذیل همین آیات در بحث نکات به خواست خدا به آن اشاره خواهیم کرد.
*** سپس به یکی دیگر از نشانههای رستاخیز اشاره کرده میگوید:"بخاطر بیاور روزی را که ما از هر امتی گروهی را از کسانی که آیات ما را تکذیب میکردند محشور میکنیم،و آنها را نگه میداریم تا به یکدیگر ملحق شوند"( وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیٰاتِنٰا فَهُمْ یُوزَعُونَ ).
"حشر"به معنی کوچ دادن و خارج کردن گروهی از مقرشان و حرکت دادن آنها به سوی میدان جنگ یا غیر آن است.
"فوج"چنان که راغب در مفردات میگوید،به معنی گروهی است که به سرعت حرکت میکنند.
"یوزعون"به معنی نگهداشتن جمعیت است بطوری که گروهی به گروه دیگر ملحق شوند،و این تعبیر معمولا در مورد جمعیتهای زیاد گفته میشود، همانگونه که نظیر آن را در مورد لشکریان سلیمان در این سوره خواندیم.
بنا بر این از مجموع آیه چنین استفاده میشود که روزی فرا خواهد رسید
که از هر قوم و جمعیتی خداوند گروهی را محشور میکند و آنها را برای مجازات و کیفر اعمالشان آماده میسازد.
بسیاری از بزرگان این آیه را اشاره به مساله رجعت و بازگشت گروهی از بدکاران و نیکوکاران به همین دنیا در آستانه رستاخیز میدانند،چرا که اگر اشاره به خود رستاخیز و قیامت باشد،تعبیر به" مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً "(از هر جمعیتی، گروهی)صحیح نیست،زیرا در قیامت،همه محشور میشوند،چنان که قرآن در آیه 47 سوره کهف میگوید: وَ حَشَرْنٰاهُمْ فَلَمْ نُغٰادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً :"ما آنها را محشور میکنیم و احدی را ترک نخواهم گفت".
شاهد دیگر این است که قبل از این آیه سخن از نشانههای رستاخیز در پایان این جهان بود،در آیات آینده نیز به همین موضوع اشاره میشود،بنا بر این بعید به نظر میرسد که آیات قبل و بعد از حوادث پیش از رستاخیز سخن گوید، اما آیه وسط از خود رستاخیز،هماهنگی آیات ایجاب میکند که همه درباره حوادث قبل از قیامت باشد.
در این زمینه روایات فراوانی نیز داریم که در بحث نکات ضمن تفسیر معنی"رجعت" به آن اشاره خواهد شد.
ولی مفسران اهل سنت معمولا آیه را ناظر به قیامت میدانند،و ذکر کلمه "فوج"را اشاره به رؤساء و سردمداران هر گروه و جمعیت میشمرند و در مورد ناهماهنگی آیات که از این تفسیر برمیخیزد گفتهاند آیات در حکم تاخیر و تقدیم است و گویی آیه 83 بعد از 85 قرار گرفته باشد! ولی میدانیم هم تفسیر"فوج"به معنی مزبور خلاف ظاهر است،و هم تفسیر ناهماهنگی آیات به تقدیم و تاخیر.
*** "سرانجام،این گروه را به پای محاسبه میآورند و خداوند به آنها میگوید
آیا آیات مرا تکذیب کردید در حالی که آگاهی از آن نداشتید و در صدد تحقیق از آن برنیامدید"؟!( حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُ قٰالَ أَ کَذَّبْتُمْ بِآیٰاتِی وَ لَمْ تُحِیطُوا بِهٰا عِلْماً ) "و چه اعمالی انجام میدادید"( أَمّٰا ذٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ) (1).
گوینده این سخن خداوند است و منظور از آیات،معجزات پیامبران و یا فرمانهای الهی و یا همه اینها است.
و منظور از جمله" وَ لَمْ تُحِیطُوا بِهٰا عِلْماً "یعنی بدون آنکه از آن تحقیق کنید و به حقیقت امر آگاهی یابید به تکذیب آن پرداختید و این نهایت جهل و نادانی است که انسان بدون تحقیق و احاطه علمی به چیزی در صدد انکار آن برآید.
در حقیقت از آنها دو چیز سؤال میشود یکی از تکذیب بدون تحقیقشان، و دیگر از اعمالی که انجام میدادند.
اگر آیه فوق درباره قیامت و رستاخیز باشد،مفهومش معلوم است و اما اگر اشاره به مساله رجعت باشد-چنان که هماهنگی آیات ایجاب میکند-اشاره به این است که به هنگام بازگشت گروهی از بدکاران به این جهان،کسی که نماینده خدا و ولی امر است،آنها را مورد بازپرسی قرار میدهد،سپس به مقدار استحقاقشان آنها را مجازات دنیوی میکند،و این مانع از عذاب آخرت آنها نخواهد بود،چنان که بسیاری از مجرمان،حد شرعی در این جهان میخورند و در صورت عدم توبه در آخرت نیز مجازاتشان محفوظ است.
*** بدیهی است این مجرمان در مقابل هیچیک از این دو سؤال پاسخی ندارند
1) 1) جمله" أَمّٰا ذٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ "جمله استفهامیه است و"اما"مرکب از"ام" که حرف عطف است و معمولا بعد از همزه استفهام برای معادله دو چیز میآید و"ما" استفهامیه است و مجموع آن چنین معنی میدهد"او ای شیء کنتم تعملونه".
که بدهند لذا در آخرین آیه مورد بحث،اضافه میکند:"فرمان عذاب الهی در مورد آنها صادر میشود و آنها سخنی ندارند که بگویند"!( وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ بِمٰا ظَلَمُوا فَهُمْ لاٰ یَنْطِقُونَ ).
این عذاب به معنی عذاب دنیا است هر گاه آیه را به معنی رجعت بدانیم،و به معنی عذاب آخرت است اگر آیه را به معنی قیامت بدانیم.
"دابه"به معنی"جنبنده"و"ارض"به معنی"زمین"است،و بر خلاف آنچه بعضی میپندارند"دابه"تنها به جنبندگان غیر انسان اطلاق نمیشود، بلکه مفهوم وسیعی دارد که انسانها را نیز در بر میگیرد،چنان که در آیه 6 سوره هود میخوانیم: وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا :"هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر اینکه روزی او بر خدا است".
و در آیه 61 سوره نحل آمده: وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّةٍ "اگر خداوند مردم را به خاطر ستمهایشان مجازات میکرد،جنبندهای را بر صفحه زمین باقی نمیگذاشت".
و در آیه 22 سوره انفال میخوانیم: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ :"بدترین جنبندگان نزد خداوند افراد کر و گنگی هستند که چیزی نمیفهمند".
اما در مورد تطبیق این کلمه،همانگونه که در تفسیر آیه بیان کردیم، قرآن بطور سر بسته از آن گذشته،گویی بنا بر اجمال و ابهام بوده،تنها وصفی که برای آن ذکر کرده این است که با مردم سخن میگوید،و افراد بی ایمان را اجمالا مشخص میکند،ولی در روایات اسلامی و سخنان مفسرین،بحثهای زیادی در این
زمینه دیده میشود که در یک جمع بندی میتوان آن را در دو تفسیر خلاصه کرد:
1-گروهی آن را یک موجود جاندار و جنبنده غیر عادی از غیر جنس انسان با شکلی عجیب دانستهاند،و برای آن عجائبی نقل کردهاند که شبیه خارق عادات و معجزات انبیاء است.
این جنبنده در آخر زمان ظاهر میشود،و از کفر و ایمان سخن میگوید و منافقین را رسوا میسازد و بر آنها علامت مینهد.
2-جمعی دیگر به پیروی از روایات متعددی که در این زمینه وارد شده او را یک انسان میدانند،یک انسان فوق العاده،یک انسان متحرک و جنبنده و فعال که یکی از کارهای اصلیش جدا ساختن صفوف مسلمین از منافقین و علامتگذاری آنها است،حتی از پارهای از روایات استفاده میشود که عصای موسی و خاتم سلیمان با او است،و میدانیم عصای موسی،رمز قدرت و اعجاز،و خاتم سلیمان،رمز حکومت و سلطه الهی است،و به این ترتیب او یک انسان قدرتمند و افشاگر است! در حدیثی از حذیفه از پیامبر ص در توصیف"دابة الارض"چنین آمده است
لا یدرکها طالب و لا یفوتها هارب فتسم المؤمن بین عینیه،و یکتب بین عینیه مؤمن و تسم الکافر بین عینیه و تکتب بین عینیه کافر،و معها عصا موسی و خاتم سلیمان: "او به قدری نیرومند است که هیچکس به او نمیرسد و کسی از دست او نمیتواند فرار کند،در پیشانی مؤمن علامت میگذارد و مینویسد مؤمن و در پیشانی کافر علامت میگذارد و مینویسد کافر!با او عصای موسی و انگشتر سلیمان است (1).
و در روایات متعددی بر شخص امیر مؤمنان علی ع تطبیق شده است:
در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق ع میخوانیم:"مردی به عمار یاسر گفت آیهای در قرآن است که فکر مرا پریشان ساخته و مرا در شک انداخته
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
است،عمار گفت:کدام آیه؟گفت:آیه وَ إِذٰا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنٰا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النّٰاسَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا لاٰ یُوقِنُونَ این کدام جنبنده است؟ عمار میگوید:به خدا سوگند من روی زمین نمینشینم،غذایی نمیخورم و آبی نمینوشم تا دابة الارض را به تو نشان دهم!سپس همراه آن مرد به خدمت علی ع آمد،در حالی که غذا میخورد هنگامی که چشم امام ع به عمار افتاد، فرمود بیا،عمار آمد و نشست و با امام ع غذا خورد.
آن مرد سخت در تعجب فرو رفت و با ناباوری به این صحنه مینگریست، چرا که عمار به او قول داده بود و قسم خورده بود که تا به وعدهاش وفا نکند غذا نخورد،گویی قول و قسم خود را فراموش کرده است. هنگامی که عمار برخاست و با علی ع خدا حافظی کرد،آن مرد رو به او کرده گفت:عجیب است تو سوگند یاد کردی که غذا نخوری و آب ننوشی و بر زمین ننشینی مگر اینکه"دابة الارض"را به من نشان دهی؟عمار در جواب گفت:
اریتکها ان کنت تعقل!:"من او را به تو نشان دادم اگر میفهمیدی"! (1)نظیر همین حدیث در تفسیر عیاشی از"ابو ذر"رحمة اللّٰه علیه نقل شده است (2).
علامه مجلسی در بحار الانوار با سند معتبری از امام صادق ع چنین نقل میکند که علی ع در مسجد خوابیده بود،پیامبر ص آنجا آمد،علی ع را بیدار کرد و فرمود قم یا دابة اللّٰه!:"برخیز ای جنبنده الهی"کسی از یاران عرض کرد ای رسول خدا آیا ما حق داریم یکدیگر را بر چنین اسمی بنامیم؟ پیامبر فرمود:نه این نام مخصوص او است،و او است"دابة الارض"که خداوند در قرآن فرموده: وَ إِذٰا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنٰا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ ...سپس فرمود:ای علی!در آخر زمان خداوند تو را در بهترین صورت زنده میکند
و وسیلهای در دست تو است که دشمنان را با آن علامت مینهی" (1).
طبق این روایات،آیه فوق مربوط به"رجعت"است و با آیهای که بعدا درباره رجعت میآید هماهنگ میباشد.
مرحوم ابو الفتوح رازی در تفسیر خود ذیل آیه فوق مینویسد:بر طبق اخباری که از طریق اصحاب ما نقل شده،"دابة الارض"کنایه از حضرت مهدی صاحب الزمان ع است (2).
با در نظر گرفتن این حدیث و احادیث فوق،میتوان از"دابة الارض"مفهوم کلیتری را استفاده کرد که بر هر یک از پیشوایان بزرگ که در آخر زمان قیام و حرکت فوق العاده میکنند و حق و باطل و مؤمن و کافر را از هم مشخص میسازند منطبق میشود.
این تعبیر که در روایات وارد شده که عصای موسی و انگشتر سلیمان که رمز قدرت و پیروزی و حکومت است با او است قرینهای است بر اینکه دابة الارض یک انسان بسیار فعال است نه یک حیوان.
و نیز اینکه در روایات وارد شده که مؤمن و کافر را نشانهگذاری میکند و صفوفشان را مشخص میسازد با انسان سازگار است.
سخن گفتن با مردم که در متن آیه قرآن به عنوان توصیف او آمده نیز مناسب همین معنی است.
در یک جمع بندی به اینجا میرسیم که از یک سو واژه"دابه"بیشتر در غیر انسانها به کار میرود(هر چند در قرآن کرارا در مفهوم اعم و یا در مورد انسانها استعمال شده)از سوی دیگر قرائن متعدد در خود آیه وجود دارد،و روایات فراوانی در تفسیر آیه وارد شده است که نشان میدهد منظور از"دابة الارض"
در اینجا انسانی است با ویژگیهایی که در بالا ذکر کردیم،انسانی است بسیار فعال،مشخص کننده خط حق و باطل،مؤمن و منافق و کافر،انسانی است که در آستانه رستاخیز ظاهر میشود و خود یکی از آیات عظمت پروردگار است.
از مسائلی که در آیات مورد بحث قابل ملاحظه است،ظهور بعضی از این آیات در مساله رجعت است.
"رجعت"از عقائد معروف شیعه است و تفسیرش در یک عبارت کوتاه چنین است:بعد از ظهور مهدی ع و در آستانه رستاخیز گروهی از"مؤمنان خالص" و"کفار و طاغیان بسیار شرور"به این جهان بازمیگردند،گروه اول مدارجی از کمال را طی میکنند،و گروه دوم کیفرهای شدیدی میبینند.
مرحوم"سید مرتضی"که از بزرگان شیعه است چنین میگوید:"خداوند متعال بعد از ظهور حضرت مهدی گروهی از کسانی که قبلا از دنیا رفتهاند به این جهان بازمیگرداند،تا در ثواب و افتخارات یاری او و مشاهده حکومت حق بر سراسر جهان شرکت جویند،و نیز گروهی از دشمنان سرسخت را بازمیگرداند تا از آنها انتقام گیرد.
سپس میافزاید:دلیل بر صحت این مذهب این است که هیچ عاقلی نمیتواند قدرت خدا را بر این امر انکار کند چرا که این مساله محالی نیست،در حالی که بعضی از مخالفین ما چنان این موضوع را انکار میکنند که گویی آن را محال و غیر ممکن میشمرند.
بعد اضافه میکند:دلیل بر اثبات این عقیده اجماع امامیه است زیرا احدی از آنها با این عقیده مخالفت نکرده است" (1).
1) 1) "سفینة البحار"جلد 1 صفحه 511(ماده رجع).
البته از کلمات بعضی از قدمای علمای شیعه و همچنین از سخنان مرحوم طبرسی در مجمع البیان برمیآید که اقلیت بسیار کوچکی از شیعه با این عقیده مخالف بودند،و رجعت را به معنی بازگشت دولت و حکومت اهل بیت ع تفسیر میکردند،نه بازگشت اشخاص و زنده شدن مردگان،ولی مخالفت آنها طوری است که لطمهای به اجماع نمیزند.
به هر حال در اینجا بحثهای فراوانی است که برای خارج نشدن از طرز بحث تفسیری به صورت فشرده در اینجا میآوریم:
1-بدون تردید احیای گروهی از مردگان در این دنیا از محالات نیست، همانگونه که احیای جمیع انسانها در قیامت کاملا ممکن است و تعجب از چنین امری همچون تعجب گروهی از مشرکان جاهلیت از مساله معاد است و سخریه در برابر آن همانند سخریه آنها در مورد معاد میباشد،چرا که عقل چنین چیزی را محال نمیبیند،و قدرت خدا آن چنان وسیع و گسترده است که همه این امور در برابر آن سهل و آسان است.
2-در قرآن مجید،وقوع رجعت اجمالا در پنج مورد از امتهای پیشین آمده است.
الف-در مورد"پیامبری که از کنار یک آبادی عبور کرد در حالی که دیوارهای آن فرو ریخته بود و اجساد و استخوانهای اهل آن در هر سو پراکنده شده بود،و از خود پرسید چگونه خداوند اینها را پس از مرگ زنده میکند، اما خدا او را یکصد سال میراند و سپس زنده کرد و به او گفت چقدر درنگ کردی؟ عرض کرد یک روز یا قسمتی از آن،فرمود نه بلکه یکصد سال بر تو گذشت" (آیه 259 سوره بقره).
این پیامبر،عزیر باشد یا پیامبر دیگری تفاوت نمیکند،مهم صراحت قرآن در زندگی پس از مرگ است در همین دنیا( فَأَمٰاتَهُ اللّٰهُ مِائَةَ عٰامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ ).
ب-قرآن در آیه 243 همین سوره بقره سخن از جمعیت دیگری به میان میآورد که"از ترس مرگ(و طبق گفته مفسران به بهانه بیماری طاعون از شرکت در میدان جهاد خودداری کردند و)از خانههای خود بیرون رفتند خداوند فرمان مرگ به آنها داد و سپس آنها را زنده کرد"( فَقٰالَ لَهُمُ اللّٰهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیٰاهُمْ ).
گرچه بعضی از مفسران که نتوانستهاند وقوع چنین حادثه غیر عادی را تحمل کنند آن را تنها بیان یک مثال شمردهاند،ولی روشن است که این گونه تاویلات در برابر ظهور بلکه صراحت آیه در وقوع این مساله،قابل قبول نیست.
ج-در آیه 55 و 56 سوره بقره درباره"بنی اسرائیل"میخوانیم که گروهی از آنها بعد از تقاضای مشاهده خداوند گرفتار صاعقه مرگباری شدند و مردند، سپس خداوند آنها را به زندگی بازگرداند تا شکر نعمت او را بجا آورند ( ثُمَّ بَعَثْنٰاکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
د-در آیه 110 سوره مائده ضمن بر شمردن معجزات عیسی ع میخوانیم: وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتیٰ بِإِذْنِی :"تو مردگان را به فرمان من زنده میکردی".
این تعبیر نشان میدهد که مسیح ع از این معجزه خود(احیای موتی) استفاده کرد،بلکه تعبیر به فعل مضارع(تخرج)دلیل بر تکرار آن است و این خود یک نوع رجعت برای بعضی محسوب میشود.
ه:بالآخره در سوره بقره در آیه 73 در مورد کشتهای که در بنی اسرائیل برای پیدا کردن قاتلش نزاع و جدال برخاسته بود،قرآن میگوید:"دستور داده شد گاوی را با ویژگیهایی سر ببرند و بخشی از آن را بر بدن مرده زنند تا به حیات بازگردد(و قاتل خود را معرفی کند و نزاع خاتمه یابد)( فَقُلْنٰا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا کَذٰلِکَ یُحْیِ اللّٰهُ الْمَوْتیٰ وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ) علاوه بر این پنج مورد،موارد دیگری در قرآن مجید دیده میشود همچون
داستان اصحاب کهف که آن نیز چیزی شبیه به رجعت بود،و داستان مرغهای چهارگانه ابراهیم ع که بعد از ذبح بار دیگر به زندگی بازگشتند تا امکان معاد را در مورد انسانها برای او مجسم سازند که در مساله رجعت نیز قابل توجه است.
به هر حال چگونه ممکن است کسی قرآن را به عنوان یک کتاب آسمانی بپذیرد و با اینهمه آیات روشن باز امکان رجعت را انکار کند؟اساسا مگر رجعت چیزی جز بازگشت به حیات بعد از مرگ است؟ مگر رجعت نمونه کوچکی از رستاخیز در این جهان کوچک محسوب نمیشود؟ کسی که رستاخیز را در آن مقیاس وسیعش میپذیرد،چگونه میتواند خط سرخ بر مساله رجعت بکشد؟و یا آن را بباد مسخره گیرد؟و یا همچون احمد امین مصری در کتاب فجر الاسلام بگوید:الیهودیة ظهرت بالتشیع بالقول بالرجعة!:
"آئین یهود دیگری در مذهب شیعه به خاطر اعتقاد به رجعت ظهور کرده است"! (1).
راستی چه فرقی میان این گفتار احمد امین،و تعجب و انکار اعراب جاهلیت در مقابل معاد جسمانی است؟! 3-آنچه تا به اینجا گفتیم امکان رجعت را ثابت میکرد آنچه وقوع آن را تایید میکند روایات زیادی است که از جمعی از ثقات از ائمه اهل بیت ع نقل شده است،و از آنجا که بحث ما گنجایش نقل آنها را ندارد کافی است آماری را که مرحوم علامه مجلسی از آن جمع آوری کرده است بازگو کنیم او میگوید:
چگونه ممکن است کسی به صدق گفتار ائمه اهل بیت ع ایمان داشته باشد و احادیث متواتر رجعت را نپذیرد؟احادیث صریحی که شماره آن به حدود
1) 1) "عقائد الامامیه"از شیخ محمد رضا المظفر صفحه 71.
دویست حدیث میرسد که چهل و چند نفر از راویان ثقات،و علمای اعلام،در بیش از پنجاه کتاب آوردهاند...اگر این احادیث متواتر نباشد چه حدیثی متواتر است"؟! (1).
مهمترین سؤالی که در برابر این عقیده مطرح میشود این است که هدف از رجعت قبل از رستاخیز عمومی انسانها چیست؟ با توجه به آنچه از روایات اسلامی استفاده میشود این موضوع جنبه همگانی ندارد،بلکه اختصاص به مؤمنان صالحالعملی دارد که در یک مرحله عالی از ایمان قرار دارند،و همچنین کفار و طاغیان ستمگری که در مرحله منحطی از کفر و ظلم قرار دارند،چنین به نظر میرسد که بازگشت مجدد این دو گروه به زندگی دنیا به منظور تکمیل یک حلقه تکاملی گروه اول و چشیدن کیفر دنیوی گروه دوم است.
به تعبیر دیگر گروهی از مؤمنان خالص که در مسیر تکامل معنوی با موانع و عوائقی در زندگی خود روبرو شدهاند و تکامل آنها ناتمام مانده است حکمت الهی ایجاب میکند که سیر تکاملی خود را از طریق بازگشت مجدد به این جهان ادامه دهند،شاهد و ناظر حکومت جهانی حق و عدالت باشند و در بنای این حکومت شرکت جویند،چرا که شرکت در تشکیل چنین حکومتی از بزرگترین افتخارات است.
و بعکس گروهی از منافقان و جباران سرسخت علاوه بر کیفر خاص خود در رستاخیز باید مجازاتهایی در این جهان،نظیر آنچه اقوام سرکشی مانند فرعونیان و عاد و ثمود و قوم لوط دیدند ببینند،و تنها راه آن رجعت است.
1) 1) بحار الانوار جلد 53 صفحه 122.
امام صادق ع در حدیثی میفرماید،
ان الرجعة لیست بعامة،و هی خاصة، لا یرجع الا من محض الایمان محضا،أو محض الشرک محضا: "رجعت عمومی نیست بلکه جنبه خصوصی دارد،تنها گروهی بازگشت میکنند که ایمان خالص یا شرک خالص دارند" (1).
ممکن است آیه 95 سوره انبیاء: وَ حَرٰامٌ عَلیٰ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا أَنَّهُمْ لاٰ یَرْجِعُونَ :"حرام است بر شهرهایی که بر اثر گناه نابودشان کردیم که بازگردند آنها هرگز بازنمیگردند"نیز اشاره به همین معنی باشد،چرا که عدم بازگشت را در مورد کسانی میگوید که در این جهان به کیفر شدید خود رسیدند و از آن روشن میشود گروهی که چنین کیفرهایی را ندیدند باید بازگردند،و مجازات شوند(دقت کنید).
این احتمال نیز وجود دارد که بازگشت این دو گروه در آن مقطع خاص تاریخ بشر به عنوان دو درس بزرگ و دو نشانه مهم از عظمت خدا و مساله رستاخیز (مبدء و معاد)برای انسانها است،تا با مشاهده آن به اوج تکامل معنوی و ایمان برسند و از هیچ نظر کمبودی نداشته باشند.
***5-بعضی تصور کردهاند اعتقاد به رجعت با اصل آزادی اراده و اختیار بشر سازگار نیست.
از آنچه در بالا گفتیم روشن میشود که این اشتباه محض است زیرا بازگشت آنها به این جهان در یک شرائط عادی است و از آزادی کامل برخوردارند.
و اینکه بعضی میگویند ممکن است جباران و کفار سرسخت بعد از رجعت توبه کنند و به سوی حق بازگردند،جوابش این است که این گونه افراد آن چنان در ظلم و فساد و کفر فرو رفتهاند که این امور جزء بافت وجودشان شده و بازگشتی
1) 1) بحار الانوار جلد 53 صفحه 39.
در آن متصور نیست.
همانگونه که قرآن در پاسخ جمعی از دوزخیان که در قیامت تقاضای بازگشت به دنیا برای جبران خطاهای خود میکنند میگوید: وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ :"اگر آنها بازگردند دگربار همان اموری را که از آن نهی شدهاند انجام میدهند"(انعام آیه 28).
و نیز اینکه بعضی گفتهاند:رجعت با آیه 100 سوره مؤمنون سازگار نیست، زیرا طبق این آیه مشرکان تقاضای بازگشت به جهان میکنند تا عمل صالح انجام دهند و میگویند:" رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ "اما به آنها پاسخ منفی داده میشود و گفته میشود" کَلاّٰ إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا " پاسخ آن با توجه به اینکه این آیه عام است و رجعت خاص است روشن میگردد.
(دقت کنید).
***6-آخرین سخن اینکه شیعه در عین اعتقاد به رجعت که آن را از مکتب ائمه اهل بیت ع گرفته است،منکران رجعت را کافر نمیشمرد،چرا که رجعت از ضروریات مذهب شیعه است،نه از ضروریات اسلام،بنا بر این رشته اخوت اسلامی را با دیگران به خاطر آن نمیگسلد ولی به دفاع منطقی از عقیده خود ادامه میدهد.
این نیز قابل توجه است که احیانا خرافات بسیاری با مساله رجعت آمیخته شده که چهره آن را در نظر بعضی دگرگون ساخته است،لازم است پایه را بر احادیث صحیح بگذاریم و از احادیث مخدوش و مشکوک بپرهیزیم.
آنچه در اینجا گفتیم فشردهای بود از مباحث مربوط به"رجعت"و برای اطلاع از خصوصیات و جزئیات دیگر باید به کتبی که در این زمینه نوشته شده
است مراجعه شود.
با توجه به همین مقدار که در اینجا آوردیم پاسخ حملات ناآگاهانه بعضی از مفسران اهل تسنن به شیعه(همانند آنچه آلوسی در روح المعانی ذیل آیات مورد بحث آورده)روشن میشود که این ایراد کنندگان"چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند"!.
أَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا جَعَلْنَا اَللَّیْلَ لِیَسْکُنُوا فِیهِ وَ اَلنَّهٰارَ مُبْصِراً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (86) وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی اَلصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اَللّٰهُ وَ کُلٌّ أَتَوْهُ دٰاخِرِینَ (87) وَ تَرَی اَلْجِبٰالَ تَحْسَبُهٰا جٰامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحٰابِ صُنْعَ اَللّٰهِ اَلَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ إِنَّهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَفْعَلُونَ (88)
86-آیا آنها ندیدند ما شب را قرار دادیم که در آن بیارامند و روز را روشنی بخش،در این امور نشانههای روشنی است برای کسانی که آماده پذیرش ایمانند.
87-به خاطر بیاورید روزی را که در صور دمیده میشود و تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند در وحشت فرو میروند جز کسانی که خدا به خواهد و همگی با خضوع در پیشگاه او حاضر میشوند.
88-کوهها را میبینی و آنها را ساکن و جامد میپنداری در حالی که مانند ابر در حرکتند این صنع و آفرینش خداوندی است که همه چیز را متقن آفریده او از کارهایی که شما انجام میدهید آگاه است.
حرکت زمین-یک معجزه علمی قرآن
بار دیگر در این آیات به مساله مبدء و معاد و نشانههای قدرت و عظمت
خداوند در عالم هستی،و همچنین حوادث رستاخیز پرداخته چنین میگوید:"آیا آنها ندیدند که ما شب را برای آرامش آنها قرار دادیم"( أَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِیَسْکُنُوا فِیهِ ).
"و روز را روشنی بخش"( وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً ).
"در این امور نشانهها و دلائل روشنی است از قدرت و حکمت پروردگار برای کسانی که آماده پذیرش ایمانند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
این نخستین بار نیست که قرآن از آثار حیاتبخش شب و روز و نظام نور و ظلمت سخن میگوید،همانگونه که آخرین بار نیز نمیباشد،این به خاطر آنست که قرآن یک کتاب تعلیم و تربیت و انسانسازی است و میدانیم اصول تعلیم و تربیت گاه ایجاب میکند که یک موضوع را در فواصل مختلف تکرار کنند و به یاد آورند تا کاملا خاطر نشان گردد و به اصطلاح جا بیفتد.
آرامشی که از تاریکی شب به وجود میآید یک واقعیت مسلم علمی است پردههای تاریک شب نه تنها یک وسیله اجباری برای تعطیل فعالیتهای روزانه است،بلکه اثر عمیقی روی سلسله اعصاب انسان و سایر جانداران میگذارد و آنها را در استراحت و خواب عمیق-و به تعبیر قرآن"سکوت"-فرو میبرد.
همچنین رابطه روشنایی روز،و تلاش و حرکت و جنبشی که خاصیت تابش نور است نیز از نظر علمی جای تردید نیست،نه فقط نور آفتاب،صحنه زندگی را روشن و چشم انسان را فعال میسازد،بلکه تمام ذرات وجود انسان را بیدار کرده و به فعالیت وا میدارد.
این آیه گوشهای از"توحید ربوبی"را روشن میسازد و از آنجا که معبود واقعی همان رب و مدبر عالم هستی است خط بطلان بر چهره بتها میکشد و مشرکان را به تجدید نظر در عقائد خود وا میدارد.
توجه به این نکته نیز لازم است که انسان باید خود را با این نظام هماهنگ
سازد،شب را استراحت کند،و روز را به تلاش و کوشش بپردازد،تا همیشه سالم و فعال باشد نه همچون هوسرانانی که شب را بیدار میمانند و روز را تا نزدیکی ظهر در خواب فرو میروند.
جالب اینکه"مبصر"که در اصل به معنی"بینا"است صفت روز قرار داده شده است،در حالی که وصف انسانها در روز میباشد،این یک نوع تاکید زیبا است همانگونه که گاه شب را توصیف به خواب رفتن میکنند و میگویند "لیل نائم"!.
و این تفاوت تعبیر که در بیان فائده شب و روز در آیه مشاهده میشود که در یک جا" لِیَسْکُنُوا فِیهِ "میگوید و در جای دیگر"مبصرا"،ممکن است اشاره به این باشد که هدف اصلی شب سکونت و آرامش است،ولی هدف روشنایی روز دیدن نیست،بلکه دیدن ابزاری است برای رسیدن به مواهب حیات و بهرهگیری از آن(دقت کنید).
به هر حال این آیه گرچه مستقیما سخن از توحید و تدبیر عالم هستی میگوید ولی میتواند اشاره لطیفی به مساله معاد نیز در برداشته باشد،چرا که خواب همچون مرگ است،و بیداری همچون زندگی پس از مرگ.
*** آیه بعد به رستاخیز و مقدمات آن میپردازد و میگوید:"به خاطر بیاورید روزی را که در صور دمیده میشود و تمام کسانی که در آسمانها و در زمین هستند در وحشت فرو میروند،جز کسانی که خدا بخواهد،و همگی با خضوع در پیشگاه او حاضر میشوند"( وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ وَ کُلٌّ أَتَوْهُ دٰاخِرِینَ ).
از مجموعه آیات قرآن استفاده میشود که دو یا سه بار"نفخ صور"میشود:
یک بار در پایان دنیا و آستانه رستاخیز،که وحشت همه را فرا میگیرد.
بار دوم همگی با شنیدن آن قالب تهی میکنند و میمیرند(این دو نفخه ممکن است یکی باشد).
بار سوم به هنگام بعث و نشور و قیام قیامت است که با نفخ صور همه مردگان به حیات بازمیگردند و زندگی نوینی را آغاز میکنند.
در اینکه آیه فوق اشارهای به نفخه اول و دوم است یا نفخه سوم میان مفسران گفتگو است،قرائنی در خود آیه و آیات بعد بر هر دو نظر وجود دارد،بعضی نیز آن را اشاره به همه این نفخهها دانستهاند.
ولی ظاهر آیه نشان میدهد که اشاره به نفخه اولی است که در پایان جهان صورت میگیرد زیرا"فزع"که به معنی ترس و وحشتی است که تمام قلب انسان را فرا میگیرد از آثار این نفخه شمرده شده،و میدانیم در نفخه قیامت ترس و وحشت به خاطر اعمال است و حساب و جزا،نه به خاطر تاثیر نفخه.
به تعبیر دیگر ظاهر"فاء تفریع"در"ففزع"این است که این فزع و وحشت ناشی از نفخه صور است و این مخصوص نفخه اولی است،زیرا نفخه آخر نه تنها فزع آفرین نیست،بلکه مایه حیات و حرکت و جنبش است و اگر وحشتی باشد از اعمال خود انسان است.
و اما مفهوم"نفخه صور"،"نفخ"به معنی"دمیدن"،"و"صور"به معنی شیپور است و در اینکه منظور از این تعبیر در اینجا چیست؟گفتگوهای فراوانی است که به خواست خدا در ذیل آیه 68 سوره زمر خواهد آمد.
و اما جمله إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ که به صورت استثناء از این ترس و وحشت عمومی ذکر شده اشاره به نیکان و پاکان،اعم از فرشتگان و مؤمنانی است که در آسمانها و زمینند آنها در پرتو ایمان،آرامش مخصوصی دارند،نه نفخه اول صور آنها را متوحش میسازد،و نه نفخه آخر،و در آیات بعد نیز میخوانیم کسانی که با دست پر از حسنات به پیشگاه خدا بروند از وحشت و فزع آن روز در امن و امانند.
مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهٰا وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ
اما جمله کل آتوه داخرین:"همگی با خضوع و ذلت در پیشگاه او حاضر میشوند"ظاهرا عام است و هیچ استثنایی در آن نیست زیرا حتی انبیاء و اولیا در پیشگاه او خاضع و کوچکند،و اگر میبینیم در آیه 127 سوره صافات میفرماید: فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ :"همگان در پیشگاه او حاضر میشوند مگر بندگان مخلص پروردگار"منافاتی با عمومیت آیه مورد بحث ندارد،چرا که آیه مورد بحث اشاره به اصل حضور در محشر و پیشگاه خدا است و دوم اشاره به حضور در صحنه حساب و بررسی اعمال است.
*** آیه بعد اشاره به یکی دیگر از آیات عظمت خداوند در پهنه عالم هستی کرده میگوید:"کوهها را میبینی و آنها را ساکن و جامد میپنداری در حالی که مانند ابر در حرکتند"( وَ تَرَی الْجِبٰالَ تَحْسَبُهٰا جٰامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحٰابِ ).
"این صنع و آفرینش خداوندی است که همه چیز را متقن آفریده" ( صُنْعَ اللّٰهِ الَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ ) (1).
کسی که این همه حساب و نظم در برنامه آفرینش او است"مسلما از کارهایی که شما انجام میدهید آگاه است"( إِنَّهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَفْعَلُونَ ).
بسیاری از مفسران معتقدند که آیه فوق اشاره به حوادث آستانه رستاخیز است،چرا که میدانیم در پایان این جهان و آغاز جهان دیگر زلزلهها و انفجارها
1) 1) صنع اللّٰه منصوب به فعل مقدری است همچون انذر یا صنع.
و دگرگونیهای عظیم واقع میشود،و کوهها از هم متلاشی میگردند،این نکته در بسیاری از سورههای آخر قرآن صریحا آمده است.
قرار گرفتن این آیه در میان آیات رستاخیز،دلیل و گواه این تفسیر است.
ولی قرائن فراوانی در آیه وجود دارد که تفسیر دیگری را تایید میکند و آن اینکه آیه فوق از قبیل آیات توحید و نشانههای عظمت خداوند در همین دنیا است و به"حرکت کره زمین"که برای ما محسوس نیست اشاره میکند.
***توضیح اینکه:
1-آیه فوق میگوید:"گمان میکنی کوهها جامد و ساکنند،در حالی که همچون ابر در حرکتند"معلوم است این تعبیر با حوادث آغاز رستاخیز سازگار نیست،چرا که این حوادث به قدری آشکار است که به تعبیر قرآن"از مشاهده آنها مادران کودکان شیرخوار خود را فراموش میکنند و زنان باردار سقط چنین مینمایند،و مردم از شدت وحشت همچون مستانند در حالی که مست نیستند"!(سوره حج آیه 2).
2-تشبیه به حرکت ابرها متناسب حرکات یک نواخت و نرم و بدون سر و صدا است،نه انفجارهای عظیمی که صدای رعد آسایش،گوشها را کر میکند.
3-تعبیر بالا نشان میدهد،در عین اینکه ظاهرا کوهها ساکنند در واقع در همان حال به سرعت حرکت میکنند(یعنی دو حالت از یک شیء را در آن واحد بیان میکند).
4-تعبیر به"اتقان"که به معنی منظم ساختن و محکم نمودن است نیز تناسب با زمان برقراری نظام جهان دارد،نه زمانی که این نظام فرو میریزد و متلاشی و ویران میگردد.
5-جمله" إِنَّهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَفْعَلُونَ "مخصوصا با توجه به اینکه"تفعلون"
فعل مضارع است نشان میدهد که مربوط به این دنیا است چرا که میگوید:
"او از اعمالی که شما در حال و آینده انجام میدهید با خبر است"و اگر مربوط به پایان این جهان بود میبایست گفته شود"ما فعلتم"(کاری که انجام دادید) (دقت کنید).
از مجموع این قرائن دقیقا چنین استفاده میشود که این آیه یکی دیگر از عجائب آفرینش را بیان میکند و در واقع شبیه چیزی است که در دو آیه قبل آمده( أَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِیَسْکُنُوا فِیهِ ).
و بنا بر این آیات مورد بحث،قسمتی درباره توحید و بخشی درباره معاد است.
نتیجهای که از این تفسیر میگیریم این است که این کوهها که ما آنها را ساکن میپنداریم با سرعت زیاد در حرکتند،مسلما حرکت کوهها بدون حرکت زمینهای دیگر که به آنها متصل است معنی ندارد،و به این ترتیب معنی آیه چنین میشود که زمین با سرعت حرکت میکند همچون حرکت ابرها! طبق محاسبات دانشمندان امروز سرعت سیر حرکت زمین به دور خود نزدیک به 30 کیلومتر در هر دقیقه است و سرعت سیر آن در حرکت انتقالی به دور آفتاب از این هم بیشتر است.
اما چرا قرآن"کوهها"را مرکز بحث قرار داده شاید به این جهت است که کوهها از نظر سنگینی و وزن و پا بر جایی ضرب المثلند و برای تشریح قدرت خداوند نمونه بهتری محسوب میشوند،جایی که کوهها با این عظمت و سنگینی به فرمان خدا(همراه زمین)حرکت کنند قدرت او بر هر چیز به ثبوت میرسد.
به هر حال آیه فوق از معجزات علمی قرآن است،زیرا میدانیم نخستین دانشمندانی که حرکت کره زمین را کشف کردند،"گالیله"ایتالیایی و"کپرنیک" لهستانی بودند که در اواخر قرن 16 و اوائل 17 میلادی این عقیده را برملا
ساختند،هر چند ارباب کلیسا شدیدا آنها را محکوم کرده و تحت فشار گذاشتند!.
ولی قرآن مجید حدود یکهزار سال قبل از آنها،پرده از روی این حقیقت برداشت،و حرکت زمین را به صورت فوق به عنوان یک نشانه توحید مطرح ساخت.
بعضی از فلاسفه اسلامی در عین قبول تفسیر دوم یعنی اشاره به حرکت کوهها در این جهان،آیه را ناظر به"حرکت جوهری"اشیاء دانستهاند و آن را هماهنگ و مؤید نظریه معروف حرکت جوهری میدانند (1).
در حالی که تعبیرات،آیه با آن سازگار نیست،زیرا تشبیه به حرکت ابرها تناسب با حرکت در مکان(حرکت در این)دارد نه حرکت در جوهر، بنا بر این ظاهر آیه فقط یک تفسیر را میپذیرد و آن حرکت میکانیکی زمین (به دور خویش یا به دور خورشید)است.
1) 1) منظور از"حرکت جوهری"آنست که اشیاء عالم ماده علاوه بر تغییرات مختلفی که در کیفیت و کمیت و مکان و مانند آن پیدا میکند حرکتی در درون ذات دارند،یعنی ذات آنها یک وجود سیال و متحرک است،و تغییرات ظاهری پرتوی از تغییرات مستمر درونی آنها است،و به تعبیر دیگر ما دو نوع وجود داریم که ذاتا با هم مختلفند،وجود ثابت(وجود ما وراء مادی)و وجود سیال و متحرک(وجود مادی)و مهمترین دلیل بر اثبات این نظریه را مساله زمان داشتن موجودات مادی و همچنین جدایی ناپذیری تغییرات ظاهری از تغییرات درونی دانستهاند که شرح آن از موضوع بحث ما خارج است.
مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهٰا وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ (89) وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی اَلنّٰارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (90) إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هٰذِهِ اَلْبَلْدَةِ اَلَّذِی حَرَّمَهٰا وَ لَهُ کُلُّ شَیْءٍ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ (91) وَ أَنْ أَتْلُوَا اَلْقُرْآنَ فَمَنِ اِهْتَدیٰ فَإِنَّمٰا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمٰا أَنَا مِنَ اَلْمُنْذِرِینَ (92) وَ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ سَیُرِیکُمْ آیٰاتِهِ فَتَعْرِفُونَهٰا وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (93)
89-کسانی که کار نیکی انجام دهند پاداشی بهتر از آن خواهند داشت و آنها از وحشت آن روز در امانند.
90-و آنها که اعمال بدی انجام دهند به رو در آتش افکنده میشوند آیا جزائی جز آنچه عمل میکردید خواهید داشت.
91-(بگو)من مامورم پروردگار این شهر(مقدس مکه)را عبادت کنم همان کسی که این شهر را حرمت بخشیده و همه چیز از آن اوست و من مامورم که از مسلمین باشم.
92-و اینکه قرآن را تلاوت کنم هر کس هدایت شود برای خود هدایت شده و هر کس گمراه گردد(گناهش به گردن خود اوست)بگو من فقط از انذار کنندگانم.
93-بگو حمد و ستایش مخصوص ذات خداست به زودی آیاتش را به شما نشان میدهد تا آن را بشناسید و پروردگار تو از آنچه انجام میدهید غافل نیست.
آخرین ماموریت پیامبر(ص)
در آیات گذشته سخنی از اعمال بندگان و آگاهی خداوند نسبت به آن در میان بود و در نخستین آیات مورد بحث سخن از پاداش عمل و ایمنی آنها از فزع روز قیامت است.
میفرماید:"کسانی که حسنه و کار نیکی انجام دهند پاداشی بهتر از آن خواهند داشت و از وحشت آن روز در امان خواهند بود"( مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهٰا وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ ).
در اینکه منظور از"حسنه"چیست؟مفسران تعبیرات گوناگونی دارند:
بعضی آن را به کلمه توحید و"لا اله الا اللّٰه"و ایمان به خدا تفسیر کردهاند.
و بعضی آن را اشاره به ولایت امیر مؤمنان علی ع و ائمه معصومین میدانند، و در روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع رسیده بر این معنا تاکید شده است، از جمله:در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که یکی از یاران علی ع بنام"ابو عبد اللّٰه جدلی"خدمتش آمد امام فرمود آیا از معنی این سخن خداوند مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهٰا ...(تا پایان آیه بعد)به تو خبر دهم؟عرض کرد آری فدایت شوم ای امیر مؤمنان!فرمود:
الحسنه معرفة الولایة و حبنا اهل البیت و السیئة انکار الولایة و بغضنا اهل البیت: "حسنه شناخت ولایت و دوستی ما
اهل بیت است،و سیئه انکار ولایت و دشمنی ما اهل بیت میباشد" (1).
البته همانگونه که بارها گفتهایم معنی آیات وسیع و گسترده است"حسنه" و"سیئه"نیز در اینجا مفهوم وسیعی دارند که همه اعمال نیک را در بر میگیرد، از جمله ایمان به خدا و پیامبر اسلام و ولایت ائمه ع که در رأس هر کار نیک قرار دارد و مانع از آن نیست که اعمال صالح دیگر نیز در آیه جمع باشد.
اما اینکه بعضی از این عمومیت بخاطر کلمه"خیر"نگران شدهاند و گفتهاند مگر چیزی بهتر از ایمان به خدا پیدا میشود که پاداش آن باشد؟پاسخش روشن است:زیرا رضا و خشنودی پروردگار از ایمان هم والاتر است،و به تعبیر دیگر همه اینها مقدمه برای آن است و ذی المقدمه برتر از مقدمه باشد.
سؤال دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که ظاهر بعضی از آیات (مانند آیه 2 سوره حج)این است که وحشت رستاخیز همگان را فرا میگیرد، چگونه صاحبان حسنات از آن مستثنی هستند؟.
آیه 103 سوره انبیاء پاسخ این سؤال را بیان میکند چرا که میگوید "مؤمنان صالح از وحشت بزرگ در امانند".
و میدانیم که وحشت بزرگ همان وحشت روز قیامت است وحشت ورود در دوزخ،نه وحشتی که به هنگام نفخه صور پیدا میشود(دقت کنید).
*** سپس به نقطه مقابل این گروه پرداخته،میگوید:کسانی که"سیئه" و کار بدی انجام دهند به رو در آتش افکنده میشوند"!( وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النّٰارِ ).
و جز این توقعی نمیتوانند داشته باشند"آیا جزائی جز آنچه عمل میکردید
1) 1) "اصول کافی"طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 104.
خواهید داشت"؟!( هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
"کبت"از ماده"کب"(بر وزن جد)در اصل به معنی افکندن چیزی به صورت بر زمین است و بنا بر این ذکر"وجوه"(صورتها)در آیه فوق از باب تاکید است.
افکندن این گروه را به صورت در آتش به عنوان بدترین نوع عذاب است.
بعلاوه چون آنها هنگامی که مواجه با حق میشدند،صورت خود را بر میگرداندند و با همان صورت از گناه استقبال میکردند اکنون باید گرفتار چنین مجازاتی شوند.
جمله" هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ "ممکن است پاسخ سؤالی باشد که در اینجا مطرح میشود و آن اینکه اگر کسی بگوید این مجازات،مجازات شدیدی است،در پاسخ گفته میشود این همان اعمال شما است که دامانتان را گرفته شما جزائی جز اعمالتان ندارید؟(دقت کنید).
*** سپس در سه آیه آخر این سوره،روی سخن را به پیامبر گرامی اسلام ص کرده و حقایقی را بازگو میکند که در واقع بیانگر این واقعیت است که به آنها بگو من وظائف خودم را انجام میدهم،چه شما مشرکان لجوج ایمان بیاورید و چه نیاورید.
نخست میفرماید:"من مامورم پروردگار این شهر مقدس(شهر مکه) را عبادت کنم"!( إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هٰذِهِ الْبَلْدَةِ ).
این شهر مقدسی که تمام افتخار شما و موجودیتتان در آن خلاصه میشود، شهر مقدسی که خدا آن را با برکاتش به شما ارزانی داشته ولی شما بجای شکر نعمتش کفران میکنید.
شهر مقدسی که حرم امن خداست و شریفترین نقطه روی زمین،و قدیمیترین معبد توحید است.
آری من مامورم"پروردگاری را عبادت کنم که این شهر را حرمت نهاده" ( اَلَّذِی حَرَّمَهٰا ).
ویژگیهایی برای آن قرار داده،و احترامات و احکام خاص،و ممنوعیتهایی که برای شهرهای دیگر در جهان نیست.
اما تصور نکنید که فقط این سرزمین ملک خدا است بلکه"همه چیز در عالم هستی به او تعلق دارد"( وَ لَهُ کُلُّ شَیْءٍ ).
و دومین دستور که به من داده شده این است:"من مامورم که از مسلمین باشم"تسلیم مطلق در برابر فرمان پروردگار و نه غیر او( وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ).
و به این ترتیب دو ماموریت اصلی خود را که"پرستش خداوند یگانه" و"تسلیم مطلق در برابر فرمان"او است بیان میدارد.
*** سپس ابزار وصول به این دو هدف را چنین بیان میکند:"من مامورم قرآن را تلاوت کنم"( وَ أَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ ).
از فروغ آن شعله گیرم،و از چشمه آب حیاتش جرعهها بنوشم،و در همه برنامهها بر راهنمایی آن تکیه کنم،آری این وسیله من است برای رسیدن به آن دو هدف مقدس،و مبارزه با هر گونه شرک و انحراف و گمراهی.
و به دنبال آن اضافه میکند:تصور نکنید ایمان آوردن شما سودی به حال من و یا از آن بالاتر سودی برای خداوند بزرگ دارد،نه"هر کس هدایت شود برای خود هدایت شده"( فَمَنِ اهْتَدیٰ فَإِنَّمٰا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ ).
و تمام منافع هدایت چه در این جهان و چه در جهان دیگر عائد خود او
میشود.
"و هر کس گمراه شود،وزر و وبالش به گردن خود او است،بگو من فقط از انذار کنندگان و بیم دهندگانم( وَ مَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمٰا أَنَا مِنَ الْمُنْذِرِینَ ).
و عواقب شوم آن دامن مرا نمیگیرد،وظیفه من بلاغ مبین و ابلاغ آشکار است،وظیفه من ارائه طریق و اصرار بر پیمودن راه است،اما آن کس که مایل است در گمراهی بماند،تنها خویشتن را بدبخت کرده.
جالب اینکه در مورد هدایت میگوید هر کسی هدایت شود به سود خویش است ولی در مورد ضلالت نمیگوید به زیان خود او است،بلکه میگوید:"من از منذرین هستم"این تفاوت تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که من در برابر گمراهان هرگز سکوت نمیکنم،و آنها را به حال خود رها نمیسازم،بلکه پیوسته انذار میکنم و به این کار ادامه میدهم و خسته نمیشوم،چرا که من انذار کنندهام.(البته در بعضی دیگر از آیات قرآن هر دو تعبیر،مشابه آمده است ولی میدانیم تفاوت تعبیرات هماهنگ با تفاوت مقامات است و گاه برای القای معانی مختلف و متفاوت میباشد).
قابل توجه اینکه این سوره با ذکر اهمیت قرآن آغاز شده و با تاکید بر تلاوت قرآن پایان میگیرد و ابتدا و انتها،قرآن است.
*** و سرانجام در آخرین آیه به پیامبر دستور میدهد که خدا را در برابر اینهمه نعمتهای بزرگ مخصوصا نعمت هدایت حمد و ستایش کند میفرماید:"بگو حمد برای خدا است"( وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ ).
این حمد و ستایش هم به نعمت قرآن بازمیگردد،هم هدایت الهی و هم میتواند مقدمهای برای جمله بعد باشد که میگوید:
"به زودی خداوند آیاتش را به شما نشان میدهد تا آن را بشناسید"
( سَیُرِیکُمْ آیٰاتِهِ فَتَعْرِفُونَهٰا ).
این تعبیر اشاره به آن است که با گذشت زمان و پیشرفت علم و دانش و خرد آدمی،هر روز پرده از آیات جدید و اسرار تازهای از عالم هستی برداشته میشود، و روز به روز به عظمت قدرت و عمق حکمت پروردگار آشناتر میشوید،و این ارائه آیات هرگز قطع نمیشود و در طول عمر بشر هم چنان ادامه دارد.
اما اگر با اینهمه،باز راه خلاف و انحراف بهپیمائید،بدانید"پروردگار شما هرگز از کارهایی که انجام میدهید غافل نیست"( وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ).
گمان نکنید اگر خداوند کیفر شما را به لطفش تاخیر میاندازد دلیل این است که از اعمالتان آگاه نیست و یا حساب و کتاب آن محفوظ نمیماند.
جمله" وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ "که عینا-یا با کمی تفاوت- در نه مورد از قرآن مجید تکرار شده جملهای است کوتاه و تهدیدی است پر معنا و هشداری است به همه انسانها.
***با آخرین آیه سوره نمل جلد 15 تفسیر نمونه پایان میگیرد و الان غروب آخرین روز ماه شعبان 1403 و نزدیک طلوع هلال ماه مبارک رمضان است.
پروردگارا:به حرمت این ماههای عزیزت سوگندت میدهیم که توفیق بندگی خالص و تسلیم مطلق در برابر فرمانت و تلاوت آیات قرآن مجیدت را به ما مرحمت فرما.
خداوندا!هر روز گوشه تازهای از آیات عظمتت را بما نشان ده تا تو را هر روز بهتر و بیشتر بشناسیم،و به شکر اینهمه مواهبی که نصیب ما کردهای بپردازیم.
بارالها!انبوهی از مشکلات جامعه اسلامی ما را فرا گرفته و دشمنان
در داخل و خارج سخت تلاشی میکنند تا نور تو را خاموش سازند.
تویی که به سلیمان آن همه قدرت بخشیدی و به موسی در برابر فرعونیان آن همه قوت دادی،ما را بر این دشمنان پیروز بگردان و آنها را که قابل هدایت نیستند همچون قوم عاد و هود و ثمود و قوم لوط در هم بشکن! و الحمد للّٰه رب العالمین 30 شعبان سال 1403.
22\3\1362 پایان جلد 15 تفسیر نمونه