ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -، توشیحگر
عنوان قراردادی:مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه .شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور ،محمدجواد صابریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۶ - ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴.
شابک:۷۰۰۰۰۰ ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.۱ : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.۲ : 978-964-96392-7-7 ؛ ۷۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.۴ 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.۵ 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.۶ 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.۷ : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.۸ : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.۹ : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.۱۰ 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.۱۱ : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.۱۲ 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-13-8 :
یادداشت:ج.۲ - ۵، ۹ و ۱۱ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۲ - ۱۵ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست میباشند.
یادداشت:ج.۷ - ۹ (چاپ دوم:۱۳۸۷).
یادداشت:ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۰ - ۱۵ (چاپ دوم:۱۳۸۸).
یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
یادداشت:کتابنامه.
عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه -- نقد و تفسیر
موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن ۲ ق.
موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار
شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه . شرح
رده بندی کنگره:BP۲۴۸/ج۷م۶۰۴۲۲۱۸۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۸۲۵۶۰
آوردهاند که محنتزدهای در راهی میرفت،مخدّرهای بس با جمال پیشش آمد، چشمش بر کمال حسن او افتاد،دلش صید آن جمال گشت،بر پی آن مخدّره میرفت، چون آن مخدّره به در سرای خود رسید،التفاتی کرد،آن محنتزده را دید بر پی وی، گفت:مقصود چیست ؟ گفت:سلطان جمال تو بر نهادِ ضعیفم سلطنت رانده است و در کمند قهر خویش آورده است،با توام دعوی عشقبازی است و این دعوی نه مجازی است.
آن مخدّره را بر کسوت جمال،حلیّت عقل بر کمال بود،گفت:این مسئله تو را فردا جواب دهم و این اشکال تو حل کنم.روز دیگر آن ممتحن منتظر نشسته بود و دیده گشاده،تا جمال بر کمال مقصود کی آشکار گردد و واقعه او چون حل کند ؟
آن مخدّره میآمد و از پی او پرستاری آیینه در دست،گفت:ای پرستار ! آن آینه فراروی او دار تا به آن سر و روی،او را رسد که با ما عشقبازی کند و تمنّای وصال ماش بود ؟!!
دلْ مشتاق جمال دل دیگر است و روحش روحی غیر از ارواح،مشتاق در سلطه عشق حق است،مشتاق عاشق عبادت و دوری از گناه است،عارف دلخستۀ یار و جان نثار محبوب است،اهل حال فرمودهاند:
قُلُوبُ الْمُشْتاقینَ مُنَوَّرَة بِنُورِ اللّه فَإِذا تَحَرَّکَ اشْتِیاقَهُمْ أَضاءَ النُّورُ ما بَیْنَ السَّماءِ وَ الأَرْضِ، فَیَعْرِضَهُمُ اللّه عَلَی الْمَلائِکَةِ وَ یَقُولُ:هؤلاءِ المُشْتاقُونَ إِلَیَّ،أُشْهِدُکُمْ أَنّی إِلَیْهِمْ أَشْوَق.
دلهای مشتاقان حق و حقیقت روشن به نور خداست،چون شوقشان به حرکت آید،بین آسمان و زمین نور بدرخشد.حضرت حق آنان را به ملائکه نشان میدهد و میفرماید:اینان مشتاق منند،
شاهد باشید که من به آنان مشتاقترم (1).
یکی از تربیتشدگان این مکتب میگوید:
در بعضی از سفرها به بزرگی برخوردم که سیمایش به سیمای عارفان میماند.با او همراه شده در عرض طریق بدو گفتم:«کَیْفَ الطّریقُ إِلی اللّه»؟ راه به سوی خدا چگونه است ؟
گفت:«لَوْ عَرَفْتَ اللّهَ لَعَرَفْتَ الطَّریقَ».اگر او را یافته بودی راه به سوی او را نیز آگاه میشدی.
پس گفت:ای مرد سالک ! بگذار و دور کن از خود خلاف و اختلاف را.
گفتم:علما را چگونه خلاف و اختلافی خواهد بود ؟ چه آنها مؤیّد از جانب حقّند.
گفت:چنین است که میگویی الّا فی التجرید التوحید.
بدو گفتم:معنای این جمله چیست ؟
گفت:«فِقْدانُ رُؤْیَةِ ما سواهُ لِوِجْدانه».با بودن او غیر را ندیدن.
که منظور از این جمله نفی هر معبود باطل و مقیّد بودن به طاعت و عبادت حق است.
بدو گفتم:«هَلْ یَکُونُ الْعارِفُ مَسْروراً»؟ آیا عارف را خوشحالی هست ؟
جواب داد:عارف را با اتّصال به خدا اندوه هست ؟
گفتم:«أَ لَیْسَ مَنْ عَرَفَ اللّهَ طالَ هَمُّهُ»؟ نه این است که هرکس او را شناخت دچار اندوه همیشگی میگردد ؟
گفت:«مَنْ عَرَفَ زالَ هَمُّهُ».هرکس او را شناخت اندوهش برای همیشه برطرف میشود که اهل معرفت را [فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ] .
1) 1) -عرفان اسلامی:94/1.
گفتم:«هَلْ تُغَیِّرُ الدُّنْیا قُلُوبَ الْعارِفینَ»؟ آیا دنیا دلهای عارفان را تغییر و تحوّل میدهد؟
گفت:«هَلْ تُغَیِّرُ العُقْبیٰ قُلُوبَ الْعارِفینَ حَتّی تُغَیِّرَها الدُّنْیا»؟ آیا آخرت دل آنان را حالی به حالی میکند تا چه رسد به دنیا ؟!
گفتم:«أَ لَیْسَ مَنْ عَرَفَ اللّهَ صارَ مُسْتَوْحِشاً»؟ کسی که خدا را شناخت آیا دچار وحشت نمیگردد ؟
گفت:«مَعاذَ اللّه أَنْ یَکُونَ الْعارِفُ مُسْتَوْحِشاً».محال است عارف با شناختن معبود حقیقی دچار وحشت و ترس شود.«وَ لکِنْ یَکُونُ مُهاجِراً مُتَجَرّداً».اما عارف در عین تنهایی مسافر به سوی دوست است.
گفتم:«هَلْ یَتَأَسَّفُ الْعارِفُ عَلی شَیْءٍ غَیْرَ اللّه»؟ آیا عارف به چیزی غیر خدا تأسّف میخورد ؟
جواب داد:«هَلْ یَعْرِفُ العارِفُ غَیْرَ اللّهِ فَیَتَأَسَّفُ عَلَیْهِ»؟ آیا عارف غیر خدا چیزی میشناسد تا بر او غصّه بخورد ؟
گفتم:«هَلْ یَشْتاقُ الْعارِفُ إِلی رَبِّهِ»؟ آیا عارف مشتاق به حضرت ربّ است ؟
گفت:«هَلْ یَکُونُ الْعارِفُ غائِباً طَرْفَةً حَتّی یَشْتاقَ إِلَیْهِ»؟ آیا عارف یک چشم به هم زدن از او غائب است تا مشتاق او باشد ؟!
گفتم:«مَا اسْمُ اللّهِ الأَعْظَمُ»؟ اسم اعظم خدا چیست ؟
گفت:«أَنْ تَقُولَ اللّهَ وَ أَنْتَ تَهابَهُ».آن است که بگویی اللّه و از او در دلت دارای مهابت شوی.
گفتم:«کَثیراً ما أَقُولُ وَ لا تُداخِلُنی الْهِیْبَةَ».زیاد خدا میگویم ولی در دلم مهابت پیدا نمیشود.
گفت:«لِأَنَّکَ تَقُولُ مِنْ حَیْثُ أَنْتَ لا مِنْ حَیْثُ هُوَ».برای آن که نامش را آن چنان که هستی میگویی نه آن چنان که هست.
گفتم:ای بزرگ ! دیگر بار مرا موعظتی فرمای،از گفتههای تو پند بلیغ بگیرم.
گفت:کفایت است از برای موعظت و نصیحت تغییراتی که در روزگار میبینی،نیک
بنگر و آن را به جهت خود پندی بزرگ دان (1).
یکی از سالکان راه و حقیقتجوی دل آگاه میگوید:
وقتی صفت یکی از بزرگان را که ساکن یمن بود شنیدم که به افتادگی و فروتنی موصوف و به عقل و حکمت و فضل معروف،در ظاهر متلبّس به لباس اهل جهاد،در باطن از اهل سیر و صلاح و سداد.
چون زمان حج نزدیک شد و از اعمال و عبادات آن سال فراغتی حاصل گشت،قاصد دیدار او شدم تا کلام او را شنیده و مواعظ او را اصغا نموده که فایدتی حاصل نمایم.
چون جماعتی از قصد من آگاهی پیدا نمودند،مرا همراهی کردند و در میان آن جماعت جوانی بود که سیمای صالحان داشت و منظر خائفان،رویی بود او را زرد بدون امراض جسمانی و چشمی سرخ و پر آب بیعلّت دمعه و رمد،پیوسته دوست خلوت بود و انیس تنهایی،از حالتش چنان ظاهر بود که او را در همان نزدیکی مصیبتی روی داده.
پس نزدیک وی رفته کلمات محبّتآمیز گفتم که با من موافقت نماید و مرافقت جوید، قبول ننمود و از آن حالت او را هرچند ملامت نمودم و به صبر ترغیبش کردم سودی نبخشید و هر لحظه سیلاب اشک از دیده جاری میساخت و لسان حالش به اشعاری مترنّم بود که مضمونش این است:
ای کسانی که مرا ملامت میکنید ! بدانید که از عشق او هرگز دست برنداشته و تسلّی نخواهم یافت،چگونه خود را تسلّی دهم که هر لحظه اندوه من رو به ازدیاد است
1) 1) -عرفان اسلامی:95/1.
و عظمتم در این راه مبدل به خواری شده ؟ میگویند:استخوانهای آدمی خواهد پوسید و من میگویم:که اگر استخوانهایم در وسط گور بپوسند دوستی تو از دل زائل نخواهد شد،دل من از زمانهای پیش شراب محبّت تو مینوشید،حتّی در ایّام صباوت و کودکی.
در سرم فتنهای و سودایی است***در سرم شورشیّ و غوغایی است
هر دم از ترک چشم غمّازی*** در دلم غارتی و یغمایی است
پس این پرده دلربایی هست*** دل زجا رفتن من از جایی است
ساقیی هست زیر پرده غیب ***که به هر گوشه مست و شیدایی است
در درون هست خمر و خمّاری*** کز برون مستیی و هی هایی است
از تو ای آرزوی دل شدگان ***در دل هر کسی تمنایی است
بدین حال و حالت،آن جوان همراه میآمد تا بدان شهر از یمن که مقصود ما بود رسیدیم.
آن کس را که طالب دیدارش بودیم از مأوای او پرسیده،به در خانهاش رفتیم.در بکوفتیم،فی الحال یکی در باز کرد،مانند کسی بود که گویی اهل قبور است،ما را به درون خانه دعوت کرد.آن جوان بر همه سبقت نموده سلام کرد و با او مصافحه نمود.وی جواب سلام داد و با او با نحو دیگری مکالمه کرد و بشارت داد به زبان حال او را به امری که گویا نسبت به او روی خواهد داد.
پس آن جوان سبقت در کلام کرده بدو گفت:ای سیّد من ! خدای تعالی شما و امثال شما را پزشک بیماریهای دل و معالجه کنندۀ دردهای گناه قرار داده،مرا در محلّی زخمی است که گوشت و پوست آن محل را خورده و دردی است در تن که جایگیر و مزمن شده، این دردی که از من شناختی به پارهای از مراهم محبّت و داروی توجّه آن را علاج کن.
آن بزرگ به وی گفت:بپرس آنچه را میخواهی از علاج این مرض تا من جواب آن را یک یک به تو باز گویم.
پرسید:«ما عَلامَةُ الْخُوفِ مِنَ اللّهِ تعالی».نشانۀ ترس از خدا چیست ؟
جواب داد:«أَنْ یُؤمِنَکَ خَوْفُ اللّهِ تَعالی مِنْ کُلِّ خَوْفٍ عَنْ غَیْرِ خَوْفِهِ».این که تو را از هر ترسی جز ترس از مقام خودش ایمنی دهد.
چون این بیان از آن بزرگ شنید،در حالش تغیر کلّی پدید آمد،نعرهای زد و بیهوش بیفتاد،پس از ساعتی به هوش آمد،از آن عارف پرسید:چگونه در دل بنده خوف پروردگار پدید آید ؟
گفت:چون انسان از عوالم دیگر پای بدین عالم نهد،از هیچ راه تندرستی نخواهد داشت،به منزلۀ علیل و سقیم خواهد بود و علیل دفع علّت را به ناچار با غذا خوردن کند و بر کراهت دارو صبر نماید از خوف گزیدن فنا بر بقا.
چون این الفاظ از شیخ بشنید،چنان فریادی کشید که جالسین مجلس را گمان این شد که روح از بدنش مفارقت نمود،پس از لحظهای سر برداشت پرسید:
«ما عَلامَةُ الُْمحَبَّةِ لِلّهِ تَعالی»؟ علامت عشق به خدا چیست ؟
گفت:«یا حَبیبی إِنَّ دَرَجَةَ الَْمحَبَّةِ لِلّهِ رَفیعَة».ای دوست جانی،مقام دوستی با خدا بس بلند است.
آنگاه از شیخ تمنّا کرد آنچه را گفتی برای من توضیح بده گفت:
«یا حَبیبی إِنَّ الُْمحِبِّینَ لِلّهِ تَعالی شَقَّ لَهُمْ عَنْ قُلُوبِهِمْ فَأَبْصَرُوا بِنُورِ الْقُلُوبِ إِلی جَلالِ عَظَمَةِ الإِلهِ الَْمحْبُوبِ،فَصارَتْ أَرْواحُهُمْ رُوحانِیَّةً،وَ قُلُوبُهُمْ حُجُبِیّةً،وَ عُقُولُهُمْ سَماویّةً تَشَرَّحُ بَیْنَ صُفُوفِ الْملائِکَةِ الْکِرامِ،وَ تُشاهِدُ تِلْکَ الأُمُورِ بِالْیَقینِ وَ الْعَیانِ فَعَبَدُوهُ بِمَبْلَغِ اسْتِطاعَتِهِمْ لَهُ طَمَعاً فی جَنَّتِهِ وَ لا خَوْفاً مِنْ نارِهِ».
قلوب دوستان حق میشکافد،قدر و بزرگی و عظمت آن محبوب را به روشنایی دل میگیرند، جانهایشان صافی شده و دل آنان پردهدار عظمت حق گردد و عقلهایشان آسمانی شود،در میان صفوف ملائکه بزرگوار میروند و هرچه خواهند به یقین و عیان مشاهده کنند،در حدّ طاقت بندگی کنند و بندگی آنان خالص برای خدا باشد،نه به طمع بهشت و نه به خاطر ترس از جهنّم.
جوان چون این حقایق بشنید فریادی زد و گریه راه گلویش را گرفت و سپس بیفتاد.
چون نیک بدیدند،از دنیا رفته بود.آن بزرگ سر آن عاشق جان باخته را به زانو گرفته رویش را بوسه داد و گفت:این است حال اهل ترس و این است مرتبۀ عاشقان و دوستداران (1).
عاشق سالک و عارف الهی میگوید:
وقتی در یکی از ممالک گذارم افتاد.طبیبی را که آثار دانش و آیات بینش از او ظاهر و هویدا بود در کویی دیدم به معالجت مشغول است.
جمعی کثیر از مرد و زن بر گرد او نشستهاند و منتظر گرفتن نسخه برای علاج دردند.
من نیز در گوشهای نشستم.چون از دستورالعمل بیماران خلاصی یافت روی به من کرده و گفت:
اگر تو را نیز مطلبی هستی بگوی.
گفتم:سالهاست به مرضی مبتلا هستم،اگر توانی آن را معالجت نمای.
گفت:آن کدام است ؟
گفتم:مرض گناه،اگر از برای آن دوایی داری از برای من بیان کن.
طبیب لحظهای سر به زیر افکند،پس قلم برداشت و گفت:از برای تو نسخهای بنویسم آن را نیکو فهم نمای و بدان عمل کن.
آنگاه قلم و کاغذ برداشت و این کلمات نوشت:
ریشههای فقر را برگیر،با برگهای صبر و هلیلۀ فروتنی و بلیلۀ افتادگی و روغن گل
1) 1) -عرفان اسلامی:98/1.
بنفشۀ ترس،با گل خطمی دوست و تمر هندی قرار،با گل سرخ راستی،چون این دواها را به میزان خود گرفتی،محل آن را در دیگ دانش قرار ده و آب بردباری و حقیقت به روی آن بریز و آتش آرزومندی زیر آن دیگ برافروز و سوزندگی بر آن بیفزای و آن را با ستام خشنودی حرکت ده و سمقونیای زاری و بازگشت بر آن اضافه کن و به روی آن مقّل طاعت بریز،سپس در عمل بکوش و آن شربت را در دکان خلوت بنوش،پس از نوشیدن تلخی دهان را با آب وفا مضمضه کن و نیکو کن مزۀ دهان خود را به مسواک ترس و گرسنگی، سپس به جهت آن که قی عارض نگردد،سیب قناعت را ببوی و لبهای خود را به دستمال بازگشت از غیر خدا پاک نمای،پس این شرکت که از ترکیب آن دواها ساخته شد،گناهان را بَرد و تو را به خدای بزرگ و دانای رازها نزدیک میکند.
چون این کلمات را از آن طبیب دانشمند شنیدم،تغییر کلّی در حالت من پدید گشت و من نیز قلم برداشته این کلمات را برای وی نگاشتم:
خداوند را بندگانی است که درختان گناه را در دیده مینشانند و آنها را به آب توبه بازگشت سیراب میکنند،بار آنها اندوه و پشیمانی است،میوۀ آن را بیجنون میچینند و بلادت و بلاهت را بر خود بسته،بیآن که درماندگی در کردار یا گنگی در گفتار آنها باشد،این گروه از دانشمندانند و معرفت دار به خدا و رسول،از جام پاک وحدت مینوشند و بر درازی بلا توانایی پیدا میکنند،دلهای آنها در عالم ملکوت سرگشته و ترسان میشود و بین پردههای جبروت خیالاتشان حرکت میکند.
پناه میبرند به سایۀ برگهای پشیمانی و مطالعه میکنند کتاب گناهان خود را و روح آنان دمساز شکیبایی و ترس میگردد،تا وقتی که به اعلا درجه زهد برسند و همآغوش با نردبان ورع شوند.
شکنجه و تلخی ترک دنیا را به خود میخرند و آنگاه به ریسمان رهایی پیروز گردند و به گوشۀ آسایش و تندرستی میرسند،روحشان به بلندیها رسد،تا وقتی که به باغهای
فراخی و آسودگی اقامت کنند،فرو روند در دریای حیات الهی و محکم سازند خندقهای شکیبایی و بگذارند از پلهای نهرهای بزرگ هواهای نفسانی،آنگاه که منزل کنند به سرچشمۀ بادبانهای آن کشتیهای مراد و حرکت کنند در دریای بهبودی،تا وقتی که برسند به سواحل آسایش و معدن و محلّ بزرگی و جلالت.
یافعی میگوید:من نیز نثراً و نظماً در این معانی چیزی نگاشتهام که قسمتی از آن بدین شرح است:
چون از جانب حق به عباد،امور معنوی و ترقّیات روحی و عنایات و الطاف خاصه برسد،از خود آنچه غیر اوست دور کنند و به طرف مقامات پیوستگی سفر کرده و با کرامت و زهد و تقوا یاری جویند،تقوایی که گویا اجزائش به آب پاکی و یگانگی و پسندیدگی خمیر شده،اسبهایشان در باغ ریاضت در حرکتند و پنهان مینماید.
توسن سرکش نفس را آن چنان لجام میزنند که به غیر صاحب خود نتواند به جایی بنگرد و آنها را به تازیانۀ ترس بازدارند و به اسباب آرزومندی حرکت دهند و آنها را به منتهای آرزومندی که رسیدن به حق است،در پهنۀ سختی و رنج برانند،تا آنگاه که به جای پاکیزۀ با عظمتی برسند و دست یابند به مراتب عالی باز نیتهای سپیدی و عرایس انوار در باغات خوشی و معارف اسرار.
این راهی که طی میکنند پر است از لشکرهای آرزوهای نفسانی،ولی اینان بازدارند آن لشکرها را از هجوم به خود و بکشند نفوس آرزوها را به شمشیرهای خلاف نفس و بزنند سواران طبع سرکش را به نیزههای ترک عادات گذشته و پاکیزه کنند به آب دیده ناپاکی گناهان خود را و بدیها و سایر برنامههای زشت را،تا بیعیب شود عبادت آنها و نیاز آنان فقط نیاز به پاکیزگی جان و نماز شود،از دردهای دوستی غلط دل آنان علاج شود، درختهای بدی طبع را به آتش اندوه دل غمین بسوزانند و با گلاب اوراد و اذکار خود را
خوشبو نمایند و به نام خدا مردگان خود را زنده کنند (1).
عارفی وارسته گفت:
جوان عربی را در طواف کعبه با تنی نزار و زرد و ضعیف دیدم که گویی استخوانهایش را گداخته بود.نزدیک رفتم و به او گفتم:گمانم این است که تو محبّی و از محبّت بدینسان سوختهای.گفت:آری.گفتم:محبوب به تو نزدیک است یا دور ؟ گفت:نزدیک،گفتم:
مخالف است یا موافق ؟ گفت:موافق و مهربان.گفتم:«سبحان اللّه !»محبوب به تو نزدیک و موافق و مهربان و تو بدینسان زار و نحیف ؟ گفت:
ای بطّال ! مگر تو ندانستهای که آتش قربت و موافقت بسی سوزندهتر از آتش دوری و مخالفت است ؟ چه،در قرب او بیم فراق است و زوال و در بُعد او امید وصال.مرا از گفته وی تغییر حالت پدید گشت.
این حکایت میخواهد بگوید:انسان ممکن است بعد از رسیدن به مقامات الهیّه، خدای ناخواسته دچار غرور و عجب شود و به سراشیبی سقوط افتد و آنچه را به دست آورده از دست بدهد (2)!!
[کَمَثَلِ الشَّیْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اکْفُرْ فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِینَ ] .
[ داستان منافقان که کافران از اهل کتاب را با وعدههای دروغ فریفتند ] چون داستان شیطان است که به انسان گفت:کافر شو.هنگامی که کافر شد،گفت:من از تو بیزارم،من از خدا که پروردگار جهانیان است،میترسم.
اکثر مفسرین قرآن عقیده دارند،این آیه نمایشگر سوء عاقبت مردی از بنی اسرائیل به نام برصیصا است.
داستان او بدین قرار است:
مدتی طولانی خدای بزرگ را بندگی کرد،این بندگی و عبادت کارش را به جایی رساند که صاحب نفس شد و نسبت به پارهای از امور،دارای بصیرت گشت.
آنان که دچار مرض اعصاب و حالات غیر عادی روانی میگشتند معالجه میکرد و از این راه شهرتی بهسزا یافت.
زنی صاحب جمال و دارای اصل و نسب و اصالت خانواده به چنان مرضی دچار شد، وقتی از علاجش به وسیلۀ طب ناامید شدند،به توسط برادران نیرومندش به محضر عابد آورده شد،شیطان که در این موقعیّتها،برای جدا کردن انسان از خدا تمام نیرویش را به کار میبرد،به وسوسه آن مرد پرداخت !! و بالاخره او را وادار به عمل قبیح آن هم با یک زن مریض کرد !!
خبر این برنامه به شهر رسید،او را به محاکمه کشیدند و طبق قانون آن روز محکوم به مرگ شد،به هنگامی که بر بالای دار قرار گرفت،شیطان در نظرش مجسم شد و به او گفت:این خط سیری بود که من برایت فراهم آوردم،هم اکنون اگر میخواهی نجات یابی بر من سجده کن ! گفت:در حالی که بر دارم چگونه سجدهات کنم ؟ پاسخ داد:با حالت اشاره،چون به اشاره چشم و ابرو شروع به سجده کرد،طنابدار را کشیدند و با وجود سالها عبادت این گونه به سوء عاقبت و عذاب الیم دچار شد (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:164/1.
[ وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصّٰالِحِینَ* فَلَمّٰا آتٰاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ* فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلیٰ یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمٰا أَخْلَفُوا اللّٰهَ مٰا وَعَدُوهُ وَ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ ] .
از منافقان کسانی هستند که با خدا پیمان بستند،چنان چه خدا از فضل و احسانش به ما عطا کند،یقیناً صدقه خواهیم داد و از شایستگان خواهیم شد.*هنگامی که خدا از فضل و احسانش به آنان عطا کرد نسبت به [ هزینه کردن ] آن [ در راه خدا ] بخل ورزیدند و اعراضکنان [ از پیمانشان ] روی گرداندند.*پس برای آن که به وعدههای خود با خدا وفا نکردند،و به سبب آن که همواره دروغ میگفتند،نفاقی [ ثابت ] را در دلهایشان تا روزی که خدا را ملاقات کنند،باقی گذاشت.
مفسران نوشتهاند،این آیات دربارۀ«ثعلبة بن حاطب»که فردی از انصار بود نازل شده است و داستان او چنین است:
ثعلبه که مردی فقیر بود و از ثروت بهرهای نداشت روزی به پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت:
ای رسول خدا ! برایم دعا کن،خداوند به من ثروتی عنایت کند.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:ای ثعلبه ! مقدار مالی که در اختیار توست،اگر به ادای شکرش برخیزی؛برای تو بهتر است از ثروتی که نتوانی مسئولیت آن را تحمل کنی.آیا دوست نداری از زندگی پیامبرت درس بگیری ؟
ای ثعلبه ! به خدا اگر اراده کنم کوهها برایم طلا و نقره میشود؛امّا بهترین زندگی آن است که در آن عفاف و کفاف باشد و بهترین مال آن است که انسان
بتواند شکرش را به جای آورد.
ثعلبه به بیان رسول خدا صلی الله علیه و آله قانع نشد و با اصرار از پیامبر صلی الله علیه و آله تقاضای دعا کرد و به حضرت عرضه داشت:به آن خدایی که تو را مبعوث به رسالت کرده است،اگر ثروتی به من عطا شود،به هر کس در ثروت من حق دارد حقّش را ادا خواهم کرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله،به دنبال اصرار ثعلبه دعا کرد.پس از دعای رسول خدا صلی الله علیه و آله زندگی مادی ثعلبه دگرگون و روز به روز ثروتش زیادتر شد.اوّل چند گوسفند تهیّه کرد و مشغول دامداری شد.به مرور زمان دامنۀ اموالش چنان وسعت گرفت که به تدریج شهر مدینه از پاسخ گفتن به نیاز او عاجز شد.به همین علت از شهر به بیابان رفت و در آنجا به کار دامداری مشغول شد و چنان سرگرم ادارۀ کار خود شد که بر اثر کثرت کار از جمعه و جماعت و زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله محروم ماند.پس از نزول حکم زکات،به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله،مأموران جمعآوری زکات به سراغ ثعلبه رفتند و برابر حکم خدا و رسول،از او طلب زکات کردند؛امّا او از دادن زکات بخل ورزید و در جواب گفت:زکات در ردیف جزیهای است که از اقلیّتهای مذهبی میگیرند و این برنامه،زوری است که بر ما ثروتمندان تحمیل میشود و من از دادن اینگونه مالیاتها خود را معذور میبینم !.
چون خبر بخلورزی او به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید دو بار فرمودند:وای بر ثعلبه،وای بر ثعلبه.
او هم چنان به جمع ثروت و اضافه کردن آن مشغول بود،تا تمام ثروت از کفش رفت و هم چنان که قرآن فرموده به سوء عاقبت دچار شد (1).
«زبیر»یکی از رجال برجستۀ اسلام بود،او در یاری پیامبر صلی الله علیه و آله و جهاد فی سبیل اللّه سهمی به سزا داشت.
در یکی از جنگها شمشیرش شکست،پیامبر صلی الله علیه و آله بلافاصله چوبی را برداشت و به دو طرف آن دست کشید،با عنایت خدا تبدیل به شمشیری شد و آن را به زبیر سپرد.زبیر به
1) 1) -عرفان اسلامی:165/1.
وسیلۀ آن در راه اسلام و پیش برد اهداف رسالت،رشادتها به خرج داد.
میگویند بهترین دفاع کنندگان از اسلام چهار نفر بودند:علی بن ابی طالب،زبیر بن العوام،ابو دجانه انصاری،سلمان فارسی.
زبیر یکی از چند نفری بود که بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله،دعوت امیر مؤمنان علیه السلام را برای دفاع از حق،بدون قید و شرط قبول کرد.
زبیر از چهار نفری بود که علی علیه السلام پس از وفات نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله در دفاع از حق نفر پنجمی برای آن نیافت،سه نفر دیگر سلمان و ابو ذر و مقداد بودند.
زبیر در روز شورا،حق خود را به امام علی علیه السلام واگذار کرد و خودش هم مصمّم بود با امام بیعت کند.
وی از افرادی بود که دختر پیامبر بزرگ اسلام علیها السلام وصیت کرد،باید از افرادی باشد که در مراسم تشییع من شرکت کند !
علی علیه السلام در نامهای به اصحابش نوشت:زبیر یکی از شجاعترین افراد امّت است.
اما با آن همه کرامت و فضیلت،با آن همه شجاعت و رشادت زحماتی که در راه اسلام و خاندان پیامبر کشید،در پایان کار دچار جاهطلبی شد و این مسئله او را از مدار حق خارج کرد و به دشمنی با بهترین خلق خدا واداشت.
او عاقبت با فریب معاویه و تشویق عایشه به گمراه کردن مردم بصره و سایر شهرها برخاست و چندین هزار نفر را علیه امیر مؤمنان علیه السلام که میرفت فرهنگ اصیل اسلام را پس از مدّتها به مسیر اصلی برگرداند،تحریک کرد و مدّتی آن امام بزرگوار را در میدان جنگ «جمل»به دفع دشمن گرفتار و پس از آن دچار جنگ صفّین و سپس نهروان نمود و آن امام همام آخر در میدان محراب به شرف شهادت نایل آمد و به آرزوی خود که اصلاح امت اسلامی بود،نرسید.
زبیر در میدان جنگ جمل خون هزاران بیگناه را به هدر داد و مزاحمت سختی برای
دولت حق به وجود آورد و بدون این که از این آشوب کمترین بهره مادی و دنیایی ببرد؛در بیابانی به دست مردی به قتل رسید و آن چنان به سوء عاقبت گرفتار شد که در کتب اسلامی از او به عنوان فردی از پیشوایان ضلالت و کفر نامبرده میشود.
آری،بیداران راه خدا و عاشقان حضرت حق،تا زندهاند،با توجه به زندگی چنین انسانهایی که در قرآن و تاریخ از آنان یاد شده است،از عاقبت خود در ترس و وحشتند، آری،از برکت چنین خوفی است که همیشه مراقب خود هستند و برای دفع خطر از حیات روحانی خود،در کوشش و فعالیّتاند.
بنابراین خوف از سوء عاقبت،واقعیّتی است که انسان مؤمن به آن نیازمند است و اگر با انسان نباشد،به برطرف نمودن موانع حُسن عاقبت اقدام نمیکند (1).
امام باقر علیه السلام میفرماید:
زنی بدکاره،به قصد آلوده کردن عدهای از جوانان بنی اسرائیل،مشغول فعالیت شد، زیبایی زن آن چنان خیره کننده بود که گروهی از جوانان گفتند:اگر فلان عابد او را ببیند تسلیم او خواهد شد.
زن سخن آنان را شنید،گفت:به خدا قسم به خانه نمیروم مگر این که آن عابد را گرفتار بند شهوت کنم.
به هنگام شب بر در خانه عابد رفت و گفت:مرا راه بده،عابد از پذیرفتن آن زنِ تنها، در آن وقت شب امتناع کرد.زن فریاد برآورد:گروهی از مردان هرزه به دنبال منند و اگر مرا نپذیری کارم به رسوایی میکشد.
1) 1) -عرفان اسلامی:167/1.
عابد چون سخن او را شنید،به خاطر نجات او در را باز کرد.همین که آن زن وارد خانه شد،لباس از بدن درآورد.جمال زن و بدن خیره کنندۀ همراه با عشوه و نازش عابد را مسحور کرد.پس دست به بدن زن زد،ولی ناگهان دست خود را کشید و در برابر آتشی که زیر دیگ روشن بود قرار داد.زن به او گفت:چه میکنی ؟ جواب داد:دستی که برخلاف خدا به اجرای عملی برخیزد سزاوار آتش است.زن از خانه بیرون دوید،گروهی از مردم بنی اسرائیل را دید،پس فریاد زد:عابد را دریابید که خود را هلاک کرد.مردم به سراغ آن بنده خائف حق رفتند و با کمال تعجّب دیدند از ترس عذاب الهی دست خود را به آتش سوزانده است (1).
شیخ صدوق از پدر بزرگوارش نقل میکند:
یحیی بن زکریّا،آنقدر نماز خواند و گریه کرد که صورتش آسیب دید.پارچهای از کرک به جای آسیب صورت گذاردند،تا اشک دیدگانش بر آن بریزد.او به خاطر خوف از مقام الهی این چنین گریه میکرد و بسیار کم خواب شده بود،پدر بزرگوارش به او گفت:پسرم از خدا خواستهام چنان لطف و عنایتی به تو کند که خوشحال شوی و چشمت به محبّت حق روشن گردد،عرض کرد:پدر ! جبرئیل به من گفت:قبل از آتش جهنم صحرای سوزانی است که از آن عبور نمیکند مگر کسی از خوف حق زیاد گریه کند.فرمود:پسرم گریه کن؛ زیرا گریه از خوف خدا،حق توست (2).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
عابدی در بنی اسرائیل زنی را مهمان کرد و در آن شب نسبت به آن زن به قصد سوء نشست؛امّا بیدرنگ دست به آتش نزدیک کرد و از قصد خویش برگشت.دوباره نیّت سوء بر او غلبه کرد،باز دست به آتش برد،تا صبح همین برنامه را داشت.هنگام صبح به زن گفت:از خانۀ من بیرون شو که بد مهمانی بودی (1)!
یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید:
در یکی از روزها که هوا بسیار گرم بود،من و گروهی از دوستان با رسول خدا صلی الله علیه و آله در سایۀ درختی نشسته بودیم.ناگهان جوانی از راه رسید،لباسهای خود را از بدن بیرون آورده و با پشت و روی بدن و صورت خود بر ریگهای داغ بیابان غلتید و در حال غلتیدن میگفت:ای نفس بچش؛زیرا عذابی که نزد خداست،خیلی بزرگتر از اعمال توست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله این منظره را تماشا میکرد،چون کار جوان تمام شد و لباس پوشید و قصد حرکت کرد،حضرت او را به حضور طلبید و فرمود:ای بندۀ خدا ! کاری از تو دیدم که از کسی سراغ نداشتم،چه علّتی سبب این برنامه بود ؟
عرض کرد:خوف از خدا.فرمود:حق خوف را به جای آوردی،خداوند به سبب تو به اهل آسمانها مباهات میکند،سپس رو به یاران کرد و فرمود:هرکس در این محل حاضر است به نزد این مرد برود تا او برایش دعا کند.همه نزد او آمدند و او هم بدین گونه دعا کرد:خداوندا تمام برنامههای ما را در گردونه هدایت قرار ده و پرهیز از گناه را توشه ما کن و بهشت را نصیب ما فرموده و جایگاه ما قرار بده (2).
امام زین العابدین علیه السلام میفرماید:
مردی با خانواده خود سوار کشتی شد در میان راه،دریا به حرکت آمد و کشتی شکست و از سرنشینان آن جز همسر آن مرد کسی نجات نیافت.زن بر تخته پارهای قرار گرفت و موج دریا وی را به یکی از جزیرههای اطراف دریا برد.در آن جزیره مرد راهزنی زندگی میکرد که هر حرامی را مرتکب میشد و به هر کار زشتی دست میزد.ناگهان آن زن را بالای سر خود دید به او گفت:آدمیزادی یا پری ؟ زن گفت:آدمم.آن مرد دیگر سخنی نگفت،برخاست و با زن درافتاد و قصد کرد با او درآمیزد.زن بر خود لرزید.راهزن سبب وحشت و ترس آن را پرسید.آن زن با دست اشاره کرد و گفت:از خدا میترسم.راهزن گفت:تاکنون چنین عملی مرتکب شدهای ؟ زن پاسخ داد:به عزّتش سوگند،هرگز به چنین عملی دامن آلوده نکردهام.مرد راهزن گفت:با این که تو مرتکب چنین عمل خلافی نشدهای از خدا میترسی،در حالی که من این کار را به زور به تو تحمیل میکنم،به خدا قسم من برای ترس از حقّ سزاوارتر از تو هستم.
راهزن پس از این جرقّۀ بیدار کننده برخاست و در حالی که همّتی به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد.در راه به راهبی برخورد و به عنوان رفیق راه با او همراه گشت، آفتاب هر دوی آنان را آزار میداد،راهب به راهزن جوان گفت:دعا کن تا خدا به وسیلۀ ابری بر ما سایه افکند وگرنه آفتاب هر دوی ما را از پای خواهد انداخت.
جوان گفت:من در پیشگاه خدا برای خود حسنهای نمیبینم،تا جرأت کرده از حضرتش طلب عنایت کنم.راهب گفت:پس من دعا میکنم و تو آمین بگو.جوان پذیرفت پس راهب دعا کرد و جوان آمین گفت.در همان لحظه ابری بر آنان سایه انداخت و هر دو در سایه ابر بسیاری از راه را رفتند.تا به جایی رسیدند که باید از هم جدا میشدند،همین که از یکدیگر جدا شدند ابر بالای سر جوان قرار گرفت.راهب گفت:تو
از من بهتری؛زیرا دعا به خاطر تو به اجابت رسید،اینک داستانت را به من بگو.جوان ماجرای برخورد خود را با آن زن گفت.راهب به او گفت:به خاطر ترسی که از خدا به دل راه دادی تمام گناهانت بخشیده شد،سپس مواظب باش اینک بنگر که در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهی بود (1).
از امام صادق علیه السلام روایت شده:عابدی از عابدان بنی اسرائیل آن چنان عبادت کرده که به سختی لاغر شد،خداوند به پیامبر زمانش وحی کرد به او بگو:به عزّت و جلال و جبروتم سوگند،اگر مرا آن چنان عبادت کنی که به مانند چربی درون دیگ آب شوی،از تو نمیپذیرم مگر به آن صورتی که خودم معیّن کردهام به بندگی من برخیزی و از آن دری که دستور دادهام وارد شوی.
آری،عبادت واقعی،عبادتی است که براساس فرمانهای الهی استوار باشد،عبادت بیدستور و برنامههای منهای فرمان حق بدعت است و بدعت ضلالت است و اهل بدعت در آتشند (2).
ابی حمزه میگوید:حضرت علی بن الحسین علیه السلام از ما پرسید:برترین سرزمینها کدام است ؟ گفتم:خدا و رسول و فرزند رسول بهتر میداند،فرمود:بهترین مکانها بین رکن و مقام است،اگر مردی به مانند نوح،نهصد و پنجاه سال در آن مکان روز را به روزه و شب را به عبادت سپری کند؛ولی عبادتش همراه پذیرش ولایت ما نباشد،از عبادات خود
بهرهای نخواهد برد (1).
ابو بصیر میگوید:به خاطر تسلیت نسبت به شهادت حضرت صادق علیه السلام با ام حمیده ملاقات کردم،بس ام حمیده گریه کرد من نیز از گریه او گریستم،به من گفت:اگر به وقت شهادت امام حاضر بودی برنامۀ عجیبی میدیدی،حضرت به هنگام انتقال از این عالم، دیده باز کرد و فرمود:بین من و هرکس خویشاوندی هست در کنار من حاضر کنید،همه را حاضر کردیم،رو به همۀ آنان فرمود:کسی که نماز را سبک بشمارد به شفاعت ما نمیرسد (2).
زراره میگوید:از حضرت باقر علیه السلام شنیدم که فرمود:مردی وارد مسجد شد و در نماز خود آن چنان که لازم بود سجود را رعایت نکرد،پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:مانند کلاغ نوک به زمین زد،اگر با این وضع بمیرد به دین محمّد نمرده است (3).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
عیسی بن مریم با یارانش بر شهری گذشتند که مردم آن کوچهها و خانهها مرده بودند.
فرمود:اینان به سخط الهی دچار شدهاند،اگر به مرگ طبیعی مرده بودند دفن میشدند.
یاران گفتند:علاقهمندیم داستان آنان را بدانیم.پروردگار به عیسی فرمود:با مردگان صحبت کن،عیسی فریاد زد:ای اهل قریه ! یکی از کسانی که مرده بود لبیک گفت.عیسی پرسید داستان شما چیست ؟ گفت:در خوشی زیستیم و به بدبختی دچار هاویه شدیم.
عیسی پرسید هاویه چیست ؟ آن مرد گفت:دریاهایی از آتش که در آن کوههایی از عذاب قرار دارد !
فرمود:چرا گرفتار آنجا شدید ؟ گفت:به خاطر دو گناه،بندگی طاغوت و عشق به دنیا.فرمود:محبّت به دنیا تا کجا ؟ گفت:همانند کودکی که به مادر عشق ورزد.تا دنیا به ما رو میکرد خوشحال میشدیم،تا از ما برمیگشت محزون میگشتیم.
فرمود:پیروی شما از طاغوت چگونه بود ؟ عرضه داشت:از تمام برنامهها و دستورهایش شنوایی داشتیم.
فرمود:تو چگونه به من جواب دادی ؟ گفت:بقیه اهل شهر دهانشان به وسیلۀ دهانهبند و لجام آتشین بسته است و ملائکه غلاظ و شداد مواظب آنانند.من گرچه در بین آنان بودم ولی در عمل با آنها نبودم؛امّا وقتی عذاب آمد مرا هم گرفت و فعلاً با مویی معلّقم و میترسم که در آتش قرار بگیرم ! عیسی فرمود:خوابیدن در مزبلهها و خوردن نان جو،در صورتی که دین انسان برای انسان سالم بماند،برای انسان آسان است.البته آیات و روایاتی که کیفر گناهان را بیان میکند بیش از این است،شما میتوانید مفصّل آن را در کتابهای«بحار الأنوار»،«عقاب الأعمال»،«الکافی»،«محجّة البیضاء»ببینید.
آری،وقتی انسان از طریق قرآن و روایات رسیدۀ از منابع وحی،از کیفر و عذاب گناهان آگاه میشود،به خوف شدیدی دچار شده و این خوف بهترین عامل بازدارندۀ انسان از گناه و وسیلهای برای تدارک خطاهای گذشته است و این همان خوفی است که در قرآن و روایات به آن اشاره شده که برای هر انسانی لازم و ضروری است:
[وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَویٰ* فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْویٰ] .
و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است؛*پس بیتردید جایگاهش بهشت است (1).
از«فضل بن ربیع»نقل است:
با هارون الرشید به زیارت حج رفتم.هنگام شب که من استراحت میکردم صدای دق الباب شنیدم،پرسیدم کیست ؟ پاسخ آمد:امیر را اطاعت کن،من با شتاب بیرون آمدم و او به راستی هارون بود !
گفتم:ای امیر ! اگر کسی را به دنبالم میفرستادی نزد تو میآمدم.گفت:هیجان مرا گرفته است که فقط مردی خردمند میتواند آن را فرو نشاند؛مردی را به من بنمای که بتوانم از او سؤالی کنم.
گفتم:«سفیان بن عیینه»همینجاست،گفت:مرا به نزد او راهنمایی کن-ما به طرف خانۀ او رفتیم من در زدم،پرسید:کیست که در میکوبد ؟ پاسخ دادم:از امیر اطاعت کن او با شتاب بیرون آمد و گفت:ای امیر ! اگر تو کسی از پی من میفرستادی،نزدت میآمدم، او گفت:ما برای امر مهمّی نزد تو آمدیم،آنگاه هارون زمانی با وی گفتگو کرد و سپس پرسید:آیا تو به کسی بدهکاری ؟ وی پاسخ داد:آری،هارون گفت:عباسی بدهکاریهای او را بپرداز.
از نزد او بیرون آمدیم،هارون گفت:آشنای تو به هیچ کار من نیامد ! مردی را به من بنمای که از او سؤالی کنم،گفتم:«عبد الرزّاق بن حمام»اینجاست،گفت:ما را نزد وی ببر تا از او سؤالی کنیم.نزد وی رفتیم و من در زدم،پرسید:کیست ؟ گفتم:از امیر اطاعت
1) 1) -عرفان اسلامی:205/1.
کن،وی با شتاب بیرون آمد و گفت:ای امیر ! اگر مرا خبر کرده بودی خود نزدت میآمدم هارون جواب داد:ما برای امر مهمّی نزد تو آمدهایم،ساعتی با وی به گفتگو نشست و سپس پرسید:آیا تو به کسی بدهکاری ؟ گفت:آری،هارون گفت:عباسی بدهکاریهای او را بپرداز.
سپس بیرون آمدیم،هارون گفت:آشنای تو به هیچ کار من نیامد ! مردی را به من بنمای که از او سؤالی کنم،گفتم:«فضیل بن عیاض»اینجاست،گفت:ما را نزد او راهنمایی کن.
نزد او رفتیم،در جایی بلند ایستاده بود و عبادت میکرد و آیاتی از کتاب خدا را به تکرار میخواند،من در کوفتم،پرسید:کیست ؟ گفتم:از امیر اطاعت کن.در پاسخ گفت:
مرا با امیر کاری نیست !! گفتم:اللّه اکبر آیا تو نباید از او اطاعت کنی ؟ جواب داد:آیا خبر نداری که پیامبر صلی الله علیه و آله گفته است:مؤمن نباید خوار شود،فضیل پایین آمد در گشود،سپس بالا رفت شمع را خاموش کرد و در گوشهای نشست.
ما در جایی که از تاریکی جایی را نمیدیدیم به جستجوی او پرداختیم،دست رشید بر دست فضیل رسید فضیل گفت:چه نرم دستی است؛امّا آیا فردا از عذاب الهی خلاصی مییابد یا نه ؟ راوی میگوید:با خود گفتم امشب وی با او با زبانی پاک و قلبی صاف گفتگو خواهد کرد.
هارون گفت:ما برای امر مهمّی نزد تو آمدهایم،رحمت خدای بر تو باد،فضیل لب به سخن گشود و گفت:آنچه تو را به اینجا کشانید خلاف میل تو بود و همراهانت نیز برای آمدن با تو رغبتی نداشتند و اگر پرده میان تو و آنان را برگیرند و تو از آنان بخواهی که اندکی از گناهان تو را بپذیرند،آنها گردن نخواهند نهاد و در واقع از اینان آن کس که تو را بیشتر دوست دارد،بیشتر خواهد گریخت !!
ای هارون ! همین که عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید،«سلیم بن عبد اللّه» و«محمّد بن کعب»و«رجاء بن حیات»را فرا خواند و به آنان گفت:من به زشتیهایی
مبتلا شدم تدبیر من چیست ؟ او خلافت را بلیّه و زشتی میدانست بلیّه و زشتی تو و یارانت آن را سعادت و نعمت میدانید.سلیم بن عبد اللّه به او گفت:اگر میخواهی فردا از عذاب الهی رهایی یابی،چون روزهدار دست از دنیا بکش و با مرگ افطار کن.
محمّد بن کعب به او گفت:اگر میخواهی فردا از عذاب الهی رهایی یابی،پیران مؤمنان را پدر دان،مردان میانه سال را برادر و کوچکترها را فرزند،به والدین احترام بگذار،با برادران مهربان باش و به فرزندان نیکویی کن.
رجاء بن حیات به او گفت:اگر میخواهی فردا از عذاب الهی رهایی یابی،آنچه را که برای خود دوست داری برای مؤمنان دوست بدار و آنچه را بر خود نمیپسندی بر مؤمنان نیز مپسند و سپس هرگاه خواستی بمیر.
اکنون من نیز همین را به تو میگویم و میترسم از روزی که پاهایت خواهند لرزید،چه بر سرت خواهد آمد ؟ آیا در کنار تو این مردم خواهند بود که تو را یاری دهند ؟
هارون چنان تحت تأثیر قرار گرفت که از شدت گریه از هوش رفت.من به فضیل گفتم:
با امیر نرمتر باش.پاسخ داد:من با او نرمی میکنم؛امّا تو و یارانت امیر را هلاک میکنید.
چون هارون به هوش آمد،به فضیل گفت:باز بگو،فضیل گفت:ای امیر ! شنیدهام که یکی از دست نشاندههای«عمر بن عبد العزیز»از بیخوابی شکایت کرد،عمر به او نوشت:ای برادر من ! بیخوابی گناهکاران را در کام آتش دوزخ و طول ابدیّت به یاد آر،تا در خواب و بیداری راهنمای تو به سوی خدایت باشد.امّا مواظب باش که پای تو از این راه نلغزد؛زیرا خدا به تو وعده بیشتری نمیدهد و بر تو رحم نخواهد آورد.هنگامی که حاکم نامه او را خواند،از سرزمینهای بسیاری گذشت و نزد عمر آمد،عمر از او پرسید چه چیز تو را نزد من آورد ؟ پاسخ داد:تو با نامه خود به دل من نیرو بخشیدی،من دیگر تا به خدا نرسم ولایت تو را اداره نخواهم کرد،هارون سخت گریست و گفت:باز بگو، فضیل گفت:
ای امیر ! بدان که عبّاس (عموی رسول خدا) نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت:یا رسول اللّه ! مرا منصب امارت ده پیامبر صلی الله علیه و آله گفت:ای عبّاس و ای عموی پیامبر ! نفسی را که تو زنده میداری بهتر از امارتی است که آن را حتّی نمیتوانی بخوری،در واقع امارت یعنی ندامت و پشیمانی در روز رستاخیز و اگر بتوانی امیر نباشی امیر مباش هارون دوباره سخت گریست و گفت:باز بگو خدا تو را رحمت کند.
فضیل گفت:ای امیر ! پروردگار در روز قیامت،دربارۀ همۀ این مردم از تو بازخواست خواهد کرد،اگر میتوانی روی خود را از آتش دوزخ حفظ کنی دریغ مکن.هشیار باش که هیچ وقت در دلت نسبت به رعایا فریب نباشد که پیامبر صلی الله علیه و آله گفته است:آن که بامداد با نیّت فریب نسبت به مردم برخیزد بوی خوش باغ بهشت به او نرسد.هارون گریان شد و سپس گفت:آیا تو به کسی بدهکاری ؟ پاسخ داد:آری،دَیْن من نزد پروردگار است که هنوز به حساب درنیامده است،وای بر من اگر او حساب کند،وای بر من اگر نتوانم پاسخ گویم.باز گفت:دَیْن خود را در عبادت میدانم.باز گفت:راستی که پروردگار چنین امری به من نکرده است؛بلکه،بل امر کرده که وعدههای او را باور کنم و از ارادۀ او اطاعت.
و پروردگار گفته است:من جن و انس را خلق نکردهام مگر آن که از من اطاعت کنند و من از آنها قوّت و خوراک نمیخواهم.به راستی خداوند است که روزی میدهد و صاحب نیرو و قدرت است.
هارون به او گفت:این هزار دینار را صرف عیال و اولاد کن و با خیالی آسوده به عبادت پروردگار مشغول باش.فضیل گفت:من راه رستگاری به تو نمایاندم،تو اینها را به من میدهی ؟!
آنگاه خاموش شد و دیگر سخنی نگفت.از نزد او بیرون آمدیم،هارون به من گفت:از این پس اگر تو کسی را به من مینمایی،مردی همانند این باشد.
حکایت کنند:زنی از زنان فضیل نزد وی رفت و گفت:میبینی که ما چه تنگدستیم،
اگر این پول را میگرفتی میتوانستیم کار خود را سروسامان دهیم !
فضیل در پاسخ گفت:من و شما همانند مردمی هستیم که شتری داشتند و از کار او نان به دست میآوردند،هنگامی که شتر پیر شد او را کشتند و گوشتش را خوردند،ای عیال ! از گرسنگی بمیر اما فضیل را نکش.
همین که این خبر به هارون رسید،گفت:نزد او برویم شاید پولها را بپذیرد.فضل بن ربیع میگوید:ما رفتیم،همین که فضیل ما را شناخت،بیرون آمد و به روی خاک نشست.
هارون نیز نزد او نشست و لب به سخن گشود؛اما وی پاسخ نمیداد،ما در این حالت بودیم که کنیزکی زنگی بیرون آمد و فریاد زد:از دیشب شیخ را آزار میدهید،برخیزید و بروید،ما برخاستیم و رفتیم (1).
«ابو المحاسن»دربارۀ ترس فُضِیل،از مقام خدا،حکایتی از«بُشْر حافی»بدین مضمون نقل کرده است:
من با فضیل در حج بودیم،تا نیمه شب با هم مینشستیم،سپس او برخاست و تا بامداد به طواف میپرداخت.گفتم:ای ابو علی ! آیا قصد خوابیدن نداری ؟ گفت:وای بر تو آیا کسی که ذکر آتش دوزخ را میشنود،روحش آرام است که بخوابد ؟! (2)
تیمور گورکانی یکی از خواصّ خود را نزد«شیخ زین الدین تایبادی»فرستاد و استدعای ملاقات کرد.شیخ پاسخ داد:مرا با امیر کاری نیست،تیمور به ناچار خود به
زیارت شیخ رفت.در این ملاقات شیخ زبان به نصیحت او گشود.تیمور گفت:ای شیخ ! چرا پادشاه خود«مَلِک غیاث الدین»را ارشاد نکردی ؟ شیخ گفت:او را نصیحت کردم نشنید،به ناچار خدای تعالی تو را بر وی گماشت و اگر تو نیز با بندگان خدا به عدل رفتار نکنی دیگری بر تو مسلّط خواهد شد.تیمور پرسید:آن کیست که بر من مسلّط شود،شیخ گفت:عزرائیل ؟! (1)
معاویه به ضرار گفت:علی را برایم توصیف کن،ضرار گفت:مرا از این برنامه معاف بدار،معاویه گفت:هیچ راهی جز توصیف علی نداری،ضرار گفت:اکنون که ناچارم میگویم:
به خدا قسم،شناخت علی از درک عقل و اندیشه ما بسیار دور بود.بر همه چیز توان داشت،گفتارش میزان شناخت حق و باطل بود و جز به عدالت حکمی از حضرتش صادر نگشت.
از سراسر وجود او دانش و علم میریخت و تمامی نواحی هویّت و ماهیّتش گویای حکمت بود.
از دنیا و شکوهش وحشت داشت و با تاریکی شب انسی عجیب برقرار میکرد اشکش به خاطر ترس از عظمت حق،فراوان بود.
همیشه در اندیشه و تفکّر به سر میبرد و لباس زبر و خشن را دوست داشت و غذایش را جز نان جوین و مواد بسیار عادی که لذّتی در آن نبود چیزی تشکیل نمیداد.
به هنگامی که بین ما بود با ما فرقی نمیکرد.از جواب هر خواسته مشروعی که داشتیم
1) 1) -عرفان اسلامی:211/1.
امتناع نداشت،وقتی از او دعوت میکردیم اجابت میفرمود.
به خدا قسم با این که به او نزدیک بودیم و او هم با ما نزدیک بود،ولی انگار از عظمت و بزرگیاش یارای سخن گفتن با او را نداشتیم.
اهل دین را فوق العاده گرامی میداشت و با افتادگان نشست و برخاست مینمود.
در زمان حکومتش هیچ قدرتمندی از ترس عدالتش جرأت اعمال زور و سلطهاش را نداشت و هیچ ضعیفی از رسیدن به عدل علی مأیوس نبود.
خدا را به شهادت میطلبم که شاهد شبهای علی بودم،زمانی که پرده تاریک شب به رخسار جهان در میافتاد و ستارگان در آسمان دنیا به جلوهگری مینشستند،او محاسن خود را به دست میگرفت و چون آدم مار گزیده به خود میپیچید و چون انسان غصهدار اشک میریخت و میگفت:دنیا برو غیر مرا گول بزن.خود را به من عرضه مکن و برای جلب من،متوسّل به هفت قلم آرایش مشو.چه دور است،چه دور است که بتوانی مرا فریب دهی،من تو را سهطلاقه کردهام و جای هیچگونه رجوعی برای تو باقی نگذاشتهام مدّت تو بسیار کوتاه و خطرت برای فرزند آدم بزرگ است و عیش و خوشیت اندک.
آه که توشهام برای سفر آخرت کم است وای که عبادتم برای دفع وحشت از راهی که در پیش دارم اندک است.
ناگهان معاویه گریست و گفت:خدا رحمت کند ابوالحسن را؛که به خدا قسم این چنین بود.سپس گفت:ای ضرار ! حزن و اندوهت نسبت به او چگونه است ؟ گفت:مانند کسی که فرزندش را در لانهاش سر بریده و گریه گلوگیر او شده و از غصه آرام نمیگیرد و اندوهش به پایان نمیرسد !! (1)
1) 1) -عرفان اسلامی:213/1.
نوشتهاند:
حضرت سکینه جابر بن عبد اللّه انصاری را طلبید و به او فرمود:شما مورد محبّت و احترام خانواده ما هستی،از شما میخواهم با برادرم حضرت سجّاد علیه السلام ملاقات کرده و از خودت از او بخواهی در گریه و عبادتش تخفیف دهد؛زیرا همه ما بر جان او ترسناکیم !!
جابر میگوید:به محضر حضرت زین العابدین علیه السلام مشرف شدم و خواسته خود را با آن بزرگوار در میان گذاشتم.امام به خدمتکار خانه فرمود،آن کتاب را بیاور خدمتکار کتاب را به امام داد و حضرت سجاد علیه السلام هم کتاب را در برابر من گذاشت و فرمود:در این کتاب از عبادات پدرم علی یاد شده است،آن را بخوان تا از من تقاضای کم کردن عبادت نکنی، ای جابر ! عبادت من کجا و عبادت پدرم علی کجا (1).
در شب عرفات از فضیل پرسیدند:حال این مردمان را چگونه میبینی ؟ گفت:همه آمرزیدهاند اگر من در میان ایشان نبودمی !! (2)
استاد اخلاق،مرحوم حاج شیخ محمود یاسری رحمه الله میفرمود:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به جبرئیل فرمود:از عجایبی که دیدهای برایم بازگو.
امین وحی گفت:در زمانهای گذشته،در حالی که بنا بود به یکی از انبیای خدا نازل
شوم،عابدی را در جزیرهای دیدم که با کمال شوق به عبادت حق مشغول بوده و از خدا میخواست مرگش در حال سجده بر حق فرا رسد !
عبادتش را نیکو یافتم،زمان بندگیش را چهارصد سال دیدم،دعایش را مستجاب مشاهده کردم،علاقهمند شدم وضع قیامتش را ببینم،برایم اعجابآور بود !
روز قیامتش نشان میداد که اعمالش مورد قبول حق واقع شده است،به او خطاب میرسد:
«أُدْخُلْ جَنَّتی بِرَحْمَتی» (1).
عرضه میدارد:
«أَدْخُلُ جَنَّتَکَ بِعَمَلی» (2).
من به بهشت میروم ولی با دلگرمی به عمل و عبادتم !
خطاب میرسد:ای قاضیان دادگاه ! اکنون که پای معامله به میان آمده است،تمام نعمتهای مادّی و معنویم را که به این عابد عنایت کردم با عبادتش بسنجید،چنانچه عبادت او گرانتر آمد به بهشت رود و اگر نعمتهای من گرانتر شد به جهنم رود !!
از نعمت بینایی شروع کردند،این نعمت از نظر ارزش خدایی بر تمام عبادتش سنگینتر آمد،چون او را به سوی دوزخ بردند،عرضه داشت:خدایا ! برنامههای دیگری نیز داشتم که محاسبه نشد،خطاب میرسد چیست؟ میگوید:امید بر کرم تو،حسن ظنّ بر عنایت تو و از همه بالاتر نیاز و فقر و ناچیزی خودم.خطاب میرسد او را از مسیر عذاب برگردانده و به خاطر امید و حسن ظنّش به بهشت ببرید،چون در مسیر بهشت قرار میگیرد عرضه میدارد:
«أَدْخُلُ جَنَّتَکَ بِرَحْمَتِکَ»به خاطر رحمت تو داخل بهشت میشوم.
آری،بندگیهای ما هر چند زیاد باشد،باز معلول لطف،توفیق و عنایت اوست و بندگی ما کجا و عظمت و بزرگی و جلال او کجا ؟! (1)
مرحوم«ملا احمد نراقی»آن عاشق وارسته،در کتاب«طاقدیس»در باب گریههای اعجاب انگیز حضرت شعیب علیه السلام چنین میگوید:
گریه کرد از بس شعیب تاجدار*** روزهای روشن و شبهای تار
هر دو چشمش کور و نابینا نشست***باز دادش چشم سلطان الست
آن که او را دیده از آغاز داد***کور چون شد باز چشمش باز داد
داد چشمش هین به عبرت کن نظر*** باز باید دیده عبرت نگر
باز گاه و بیگه و شام و سحر*** این قدر بگریست کافتاد از نظر
کور شد باز آن دو چشم پاک بین*** باز دادش چشم آن چشم آفرین
بار سیم گریههای زار زار*** کرد اندر شهر و دشت و کوهسار
روز و شب بگریست تا بار دگر*** کور شد نورش نماند اندر بصر
کور گشت و گریه او کم نشد*** ساعتی بیسوز و بیماتم نشد
شامها در گریههای های های*** روزها در نالههای وای وای
این قدر بگریست تا طیر و وحوش*** آمدند از گریهاش اندر خروش
تا شبی او را ندایی شد زغیب*** تا به کی میگریی آخر ای شعیب
گریه تو خلق را گریان کند*** سوز جان مر جسم را سوزان کند
تو چو جانی و رعیت جسم تو*** تو چو معنی این خلایق اسم تو
1) 1) -عرفان اسلامی:216/1.
هرکسی از بهر یک چیزی گریست*** ای شعیب این گریههایت بهر چیست
گر زبیم دوزخ است و آن جحیم*** ما در دوزخ به تو بربستهایم
آتش دوزخ بود بر تو حرام*** همچو آن جنّت به کفّار لئام (1)
ور بود این گریهات بهر بهشت*** شوق وصل حوریان خوش سرشت
ما بهشت از بهر تو آمادهایم*** حوریان را زیب و زینت دادهایم
حوریان از بهر تو در روز و شب ***چشم بر راهند و دلها در طرب
این بهشت این حور این تو ای شعیب*** هر زمان خواهی برو بیمنع و ریب
چون شعیب از عالم غیب این شنید*** از دل پر درد آهی برکشید
کای خدا آرام جان مستهام (2)*** من که و دوزخ چه و جنّت کدام
دل کجا تا فکر این و آن کنم *** یا از آن غمگین به آن شادان دلم
چیست دوزخ تا از آن ترسان شوم *** تا زبیم تفّ آن گریان شوم
من خود اندر آتش استم سالها *** اندر آتش کرده ام نشو و نما
من که عمری شد در این آتش خوشم *** کی زدوزخ روی درهم می کشم(3)
راستی چه قدر عجیب است و چه لطف و کرامتی است،کسی که همه عمر را به کفر و روگردانی از حق گذرانده و لحظهای یاد خدا نبوده و عملی برابر با خواسته الهی از او سر نزده،به محض برخورد با هدایت و قبول ایمان،تمام گذشتۀ او به احترام این ارتباط آمرزیده شده و مورد عنایت حق قرار میگیرد.به طوری که اگر در حال ایمان آوردن بمیرد اهل بهشت است ؟! آه راستی چگوه به چنین خدایی نباید امید بست ؟
در آثار اسلامی آمده است:
حضرت ابراهیم علیه السلام آتشپرستی را به مهمانی دعوت کرد.هنگام خوردن غذا به او فرمود:اگر مسلمان شوی در غذا مهمان من خواهی بود.آن مردِ گبر از جا برخاست و از خانۀ ابراهیم بیرون رفت.خطاب رسید:ابراهیم ! غذایش ندادی مگر به شرط تغییر مذهبش امّا من هفتاد سال است او را با کفرش روزی میدهم.ابراهیم به دنبال او رفت و وی را به خانه آورد و برایش سفره طعام حاضر کرد،گبر به ابراهیم گفت:چرا از شرط خود پیشمان شدی ؟ ابراهیم داستان حضرت حق را برای او گفت.آتشپرست فریاد برآورد:اینگونه خداوند مهربان با من معامله میکند ؟ ابراهیم ! اسلام را به من تعلیم کن، سپس قبل از خوردن غذا به خاطر آن لطف و عنایت حق مسلمان شد (1).
عارف بزرگ مرحوم نراقی در کتاب ارزشمند«طاقدیس»سلوک حق را نسبت به یکی از گنهکاران در زمان موسی چنین بیان میکند:
دید موسی کافری اندر رهی ***پیره گبری کافری و گمرهی
گفت ای موسی از این ره تا کجا*** میروی و با که داری مدعا
گفت موسی میروم تا کوه طور*** میروم تا لُجهی ی دریای نور
میروم تا راز گویم با خدا*** عذر خواهم از گناهان شما
گفت ای موسی توانی یک پیام*** با خدای خود ز من گویی تمام
گفت موسی هان پیامت چیست او ***گفت از من با خدای خود بگو
که فلان گوید که چندین گیر و دار *** هست من را از خدایی تو عار
1) 1) -عرفان اسلامی:243/1.
گر تو روزی میدهی هرگز مده *** من نخواهم روزیات منت منه
زین سخن آمد دل موسی بجوش *** گفت با خود تا چه گوید حق خموش
شد روان تا طور با حق راز گفت*** راز با یزدان بی انباز گفت
اندر آن خلوت به جز او کس ندید***با خدا بس رازها گفت و شنید
چون که فارغ شد در آن خلوت ز راز *** خواست تا گردد به سوی شهر باز
شرمش آمد از پیام آن عنود *** دم زند از آنچه از او بشنیده بود
گفت حق گو آن پیام بندهام*** گفت موسی من از آن شرمندهام
شرم دارم تا بگویم این پیام *** چون تو دانایی همه دانی تمام
گو از من رو بر آن تندخو *** پس ز من او را سلامی باز گو
پس بگو گفتت خدای دلخراش*** گر ترا عار است ز ما عار باش
ما نداریم از تو عار و ننگ نیز *** نیست ما را با تو خشم و جنگ نیز
گر نمیخواهی تو ما را گو مخواه*** ما ترا خواهیم با صد عز و جاه
روزیات را گر نخواهی من دهم *** روزیات از سفره فضل و کرم
گر نداری منت روزی ز من*** من ترا روزی رسانم بی منن
فیض من عام است فضل من عمیم*** لطف من بی انتها جودم قدیم
خلق طفلانند و باشد فیض او *** دایهای بس مهربان و نیکخو
چون که موسی بازگشت از کوه طور*** طور نی بل قلزم ذخار نور
گفت کافر با کلیم اندر ایاب*** گو پیامم را اگر داری جواب
گفت موسی آنچه حق فرموده بود*** زنگ کفر از خاطر کافر زدود
جان او آیینه پر زنگ بود*** آن جوابش صیقل خوش رنگ بود
بود گمراهی ز راه افتاده بس*** آن جوابش بود آواز جرس
سر به زیر افکند و لختی شرمگین*** آستین بر چشم و چشمش بر زمین
سر بر آورد آنگهی با چشم تر *** با لب خشک و درون پر شرر
گفت با موسی که جانم سوختی*** آتش اندر جان من افروختی
من چه گفتم ای که روی من سیاه*** وا حیاه ای خدا واخجلتاه
موسیا ایمان بر من عرضه کن*** کودکم من بر دهانم نه سُخُن
موسیا ایمان مرا بر یاد ده*** ای خدا پس جان من بر باد ده
موسی او را یک سخن تعلیم کرد*** آن بگفت و جان به حق تسلیم کرد
ای صفایی هان و هان تا چند صبر*** یاد گیر ایمان خود زان پیر گبر
گرچه گفتار تو ایمان پرور است***هم سخن هایت همه نغزتر است
ریزد از نطقت مسلمانی همه***هست گفتار تو سلمانی همه
لیک زاعمال تو دارد عار وننگ***کافر بتخانه ترسای فرنگ(1)
مردی در بنی اسرائیل چهل سال کارش دزدی بود.روزی عیسی با عابدی از عبّاد بنی اسرائیل که از یاران و ملازمان بود بر او گذشت در حالی که عابد پشت سر عیسی در حرکت بود،دزد پیش خود گفت:این پیامبر خداست و در کنار او یکی از حواریین است،
1) 1)- عرفان اسلامی: 244/1
اگر من هم با آنان حرکت کنم نفر سوم آنها خواهم شد،پس به دنبال آنان به راه افتاد، میخواست به دوست عیسی نزدیک شود؛امّا سخت خودش را خوار شمرد و گفت:من کجا و او کجا.آن حواری با مشاهدۀ آن مرد با خود گفت:شخصیّتی مثل من نباید با او در حرکت باشد پس او را عقب انداخت و خود در کنار عیسی قرار گرفت.مرد دزد در حرکتش تنها شد،خداوند به عیسی وحی کرد:به هر دو نفر اینان بگو اعمال خود را از سر بگیرند،امّا حواری به خاطر عجبی که کرد،اعمالش حبط شد و اما دیگری را به خاطر خوار شمردن نفسش بخشیدم.عیسی این واقعه را به هر دو گفت و دزد را با خود همراه کرد.او نیز با جبران گذشتۀ خود،از اصحاب و یاران عیسی شد (1).
مردی که در شرابخواری افراط داشت،روزی دوستان شرابخوار را دعوت کرد و برای عیش و نوش بیشتر،چهار درهم به غلام خود داد و گفت:با این مبلغ مقداری میوه بخر.غلام در حال عبور به درب خانۀ«منصور بن عمار»رسید.منصور برای نیازمندی مستحق،پول طلب میکرد و میگفت:هرکس به این فقیر چهار درهم بدهد،برایش چهار برنامه از خدا میطلبم،غلام هر چهار درهم را به آن مستحق داد.منصور به غلام گفت:
چه میخواهی ؟ گفت:اربابی دارم،علاقهمندم از دست او رها شوم.دیگر این که خداوند مالی روزی من کند تا با او زندگی خود را اداره کنم.سوم این که خداوند ارباب معصیتکار مرا ببخشد.چهارم پروردگار بزرگ من و ارباب من و تو و این قوم را مورد رحمت خود قرار دهد.منصور هر چهار برنامه را از خدای مهربان درخواست کرد وقتی غلام به منزل اربابش بازگشت،ارباب به او گفت:چرا دیر آمدی ؟ داستان را گفت،مولایش پرسید:به چه دعا
1) 1) -عرفان اسلامی:246/1.
میکردی ؟ گفت:اوّل آزادی خود را خواستم،ارباب گفت:در راه خدا آزادی.گفت:دوّم برای خود مالی خواستم تا با آن زندگی خود را اداره کنم،ارباب گفت:چهار هزار درهم از مال من برای تو.گفت:سوّم خواستم خدا از سر تقصیرات تو بگذرد و توفیق توبه به تو عنایت کند،ارباب گفت:توبه کردم.چهارم:خواستم من و تو و منصور بن عمار و مردم را بیامرزد،مولایش گفت:آه که من مستحق این برنامه چهارم نیستم.چون شب رسید و به بستر خواب رفت در خواب شنید گویندهای میگوید:ای مرد ! آنچه وظیفۀ تو بود انجام دادی،آیا در وجود من که خدای مهربان هستم میبینی آنچه مربوط به خدایی من است انجام ندهم ؟ من تو را و غلامت،منصور بن عمّار و مردم را بخشیدم (1).
«معمّر»از«زُهیر»روایت کند:
روزی یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که میگریست به محضر آن جناب آمد،شدّت گریه او به حدّی بود که رسول اکرم صلی الله علیه و آله از او سؤال کرد چرا گریه میکنی ؟ عرض کرد:جوانی بر در ایستاده و چنان گریه میکند که مرا نیز به گریه درآورده است.
فرمود:او را به نزد من آورید.رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود:چرا گریه میکنی ؟ گفت:از گناه خود و خشم الهی میترسم،فرمود:موحّدی یا مشرک ؟ عرض کرد:موحّد،فرمود:گریه مکن که خداوند تو را میآمرزد،اگر چه گناهانت همانند هفت آسمان و هفت زمین باشد ؟!
عرض کرد:گناهم از آن عظیمتر است.رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:گناه عظیم را خدای کریم بیامرزد،سپس فرمود:مگر گناهت چیست ؟ عرض کرد:از آن شرمندهام؛زیرا از
1) 1) -عرفان اسلامی:247/1.
عرش عظیمتر و از کرسی سنگینتر است ؟! فرمود:گناه تو بزرگتر است یا خدا ؟ عرضه داشت:خدا،فرمود:ای جوان ! خدای عظیم گناه بزرگ را میآمرزد،این چه گناهی است که تو را به نومیدی کشانده است ؟ گفت:نبّاش بودم و هفت سال گور مردگان را میشکافتم و کفن آنان را میربودم،روزی دختری از انصار مُرد،من گورش را شکافته و کفنش را باز کردم سپس شهوت به من غلبه کرد و بر آن گناه بزرگ واداشت،پس از انجام گناه گویی ندایی شنیدم که میگفت:ای جوان ! وای بر تو،از حساب روز قیامت اندیشه نکردی که مرا برهنه گذاشتی و این رسوایی به من نمودی ؟ پیش خدا و رسول اسلام صلی الله علیه و آله چه خواهی گفت ؟ چون نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله این موضوع را شنید فرمود:این فاسق را بیرون کنید که کسی به دوزخ نزدیکتر از او نیست.آن جوان از مسجد بیرون آمد و روی به بیابان نهاد و روز و شب زاری کرد.یک روز عرضه داشت:الهی به حق پیامبران برگزیدهات توبۀ مرا بپذیر و از من درگذر.اگر توبه من قبول است آن را به رسولت خبر ده و الّا آتشی در من انداز تا نابود شوم.جبرئیل نازل شد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت:خدای متعال میفرماید:من توبۀ آن جوان را قبول کردم و از جمیع گناهان او گذشتم.او را بطلب و آتش سینه او را خاموش کن و مرهم مغفرت بر جراحتش بگذار (1).
روایت است:
در ایام«مالک بن دینار»مردی بود که تمام عمر خود را در خرابات به سر برده و روی به خیر نیاورد و اندیشۀ نیکی بر او نگذشت.نیکان روزگار از او حذر کردند،تا وقتی که فرشتۀ مرگ دست مطالبه به دامن عمرش دراز کرد.او چون دریافت وقت مرگ فرا رسیده
1) 1) -عرفان اسلامی:248/1.
نظر در جراید اعمال خود کرد،نقطۀ امیدی در آن ندید.به جویبار عمر نگریست شاخی که دست امید بر آن توان زد نیافت،آهی از عمق جان کشید و به سوی ربّ الارباب روی کرد و گفت:
«یا مَنْ لَهُ الدُّنْیا وَ الآخِرَةُ ارْحَمْ مَنْ لَیْسَ لَهُ الدُّنْیا وَ الآخِرَةُ» (1).
این را گفت و جان داد.
اهل شهر به مرگ او شادی کردند و بر جنازۀ او به شادی گذشتند،او را به بیرون شهر برده به مزبله انداختند و خاک و خاشاک بر جنازهاش ریختند.
مالک بن دینار را در خواب گفتند:فلانی درگذشته و به مزبلهاش افکندهاند،برخیز او را از آنجا بردار غسل بده و در مقبرۀ نیکان دفن کن.گفت:پروردگارا ! او در میان خلق به بدکاری معروف بود؛مگر چه چیز به درگاه کبریای تو آورده که سزای چنین کرامتی شده است ؟
جواب آمد:چون به حالت جان دادن رسید که نامۀ عمل خود را نظر کرد و چون همه را خطا دید،مُفلسانه به درگاه ما نالید و عاجزانه به بارگاه ما نظر کرد،چون دست بر دامن فضل ما زد،بر دردمندی او رحم کردیم و چنان او را بخشیدم که انگار گناهی نداشته بود، از عذاب نجاتش دادیم و به نعمتهای پایدارش رساندیم،کدام درد زده به درگاه ما نالید که او را شفا ندادیم ؟ و کدام غمگین از ما خلاصی طلبید که خلعت شادکامی بر او نپوشاندیم؟! (2)
در«مجمع البیان»در ذیل آیۀ:
[ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ ] .
مسلماً خدا این که به او شرک ورزیده شود نمیآمرزد،و غیر آن را برای هر کس که بخواهد میآمرزد.و هر که به خدا شرک بیاورد،مسلماً گناه بزرگی را مرتکب شده است.
آمده است:
وحشی و یارانش پس از به شهادت رساندن«حمزه»عموی پیامبر به مکّه فرار کردند، سرانجام از عمل خود پشیمان شدند،نامهای به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نوشتند که ما بر کرده خود پشیمانیم و علاقهمندیم به آیین اسلام رو کنیم؛ولی یکی از آیات قرآن مانع ماست آنجا که میفرماید:
[ وَ الَّذِینَ لاٰ یَدْعُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ وَ لاٰ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ یَزْنُونَ ] .
و آنان که معبود دیگری را با خدا نمیپرستند،و کسی را که خدا خونش را حرام کرده است،جز به حق نمیکشند،و زنا نمیکنند.
چون ما مرتکب گناهِ شرک و قتل و زنا شدهایم،امید به رحمت نداریم.
در جواب نامۀ وحشی این آیه نازل شد:
[ إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ ] .
مگر آنان که توبه کنند و ایمان آورند و کار شایسته انجام دهند که خدا بدیهایشان را به خوبیها تبدیل میکند.
پیامبر صلی الله علیه و آله شخصی را مأمور کرد تا به مکّه رفته و این آیه را برای وحشی و یارانش بخواند.پس از آن که از آیۀ مورد نظر با خبر شدند گفتند:این شرطی شدید و تکلیفی دشوار است،ما میترسیم از عمل کنندههای این آیه نشویم.
حق تعالی این آیه را فرستاد:
[ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ ] .
مسلماً خدا این که به او شرک ورزیده شود نمیآمرزد،و غیر آن را برای هر کس که بخواهد میآمرزد.
چون پیامبر صلی الله علیه و آله این آیه را فرستاد گفتند:میترسیم از گروه [لِمَنْ یَشٰاءُ] (برای کسی که بخواهد) نباشیم.
در این هنگام این آیه نازل شد:
[ قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ] .
بگو:ای بندگان من که [ با ارتکاب گناه ] بر خود زیاده روی کردید ! از رحمت خدا نومید نشوید، یقیناً خدا همۀ گناهان را میآمرزد؛زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است (1).
در ذیل آیۀ شریفه:
[ وَ عَلَی الثَّلاٰثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتّٰی إِذٰا ضٰاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ وَ ضٰاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لاٰ مَلْجَأَ مِنَ اللّٰهِ إِلاّٰ إِلَیْهِ ثُمَّ تٰابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ ] .
و [ نیز رحمتش ] شامل حال آن سه نفری [ بود ] که [ با بهانه تراشیِ واهی از شرکت در جنگ ] بازمانده بودند [ و همه مسلمانان به دستور پیامبر با آنان قطع رابطه کردند ] تا جایی که زمین با همه وسعت و فراخیاش بر آنان تنگ شد و [ از شدت غصه،اندوه و عذاب وجدان ] دلهایشان هم در تنگی و مضیقه قرار گرفت،و دانستند که هیچ پناهگاهی از خدا جز به سوی او نیست؛پس خدا به رحمتش بر آنان توجه کرد تا توبه کنند؛زیرا خدا بسیار توبهپذیر و مهربان است.
در شأن نزول این آیه داستان سه نفر متخلّف از جهاد را میخوانیم که از عمل بسیار بد خود سخت پشیمان شدند و خدای مهربان پس از توبه و انابه،از کردار زشت آنان درگذشت.
1) 1) -عرفان اسلامی:250/1.
آن سه نفر از مردم مدینه و از طایفه انصار به نامهای:کعب بن مالک،فزارة بن ربیع و هلال بن امیّه بودند.
داستان آنان با کمی اختلاف که در بعضی از تفاسیر دیده میشود بدین قرار است:
جنگی به نام«تبوک»برای مسلمانان پیش آمد.در آن جنگ به مسلمانان خیلی سخت گذشت و به فرمودۀ قرآن در آیۀ 119 سورۀ توبه برای مسلمانان ساعت عسرت و هنگامۀ سختی بود،جابر بن عبد اللّه میگوید:
ما در این جنگ گرفتار سه نوع سختی شدیم،سختی زاد و توشه،کمبود آب،گرسنگی و تشنگی چهارپایان و پیاده ماندن مردم.رهبر اسلام به فرمان خداوند از مردم برای شرکت در آن جهاد مقدّس دعوت کرد.منافقان و در مدینه و اطراف آن مشغول تبلیغات سوء شدند و برای سست کردن ارادۀ مسلمانان از شرکت در جنگ،به فعالیّت پرداختند و گفتند:این چه بساطی است که هر ماه و هر هفته باید به جهاد رفت و مال و جان به هدر داد،این چه آیینی است که ما را از زندگی بازداشته و راحتی را از ما سلب کرده است.
تبلیغات آنان در عدّهای از مردم اثر گذاشت و ایشان بدون عذر شرعی از شرکت در آن جهاد مقدّس خودداری کردند.و اگر پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله با تبلیغات غلط آنان و خودداری آن سه چهرۀ مشهور مبارزه نمیکرد در آینده،سنّت ناپسندی گذاشته میشد و هر کسی به کمترین بهانهای از شرکت در جنگ فرار میکرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بازگشت از جهاد،مورد استقبال مردمی که از شرکت در جهاد معذور بودند قرار گرفت.آن سه نفر هم که به بهانۀ جمع کردن میوه و انجام کارهای عقب افتاده،در واقع به خاطر سستی و تنبلی در جهاد شرکت نداشتند به استقبال آمدند.رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور اکید دادند که احدی از مسلمانان حق معاشرت و رفت و آمد با آنان را ندارد ؟!
تمام مردم مدینه علیه آنان بسیج شدند.فروشندگان به آنان جنس نفروختند،معاشران
از معاشرت با آنان پرهیز کردند،دوستان نسبت به آنان آهنگ جدایی زدند،زن و فرزند نیز از ایشان روی گرداندند.حتّی زنان آنان به مسجد آمدند و به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه داشتند:چنانچه خداوند به ما اجازه معاشرت با آنان را نمیدهد،ما را طلاق بگویید.
پیامبر صلی الله علیه و آله رضایت به جدایی ندادند،ولی فرمودند:ترک معاشرت را نسبت به آنان ادامه دهید.
راستی زمین با همۀ وسعتش بر آنان تنگ شد و از این بیتوجّهی جانشان به لب آمد.
آری،آنان گناهی بزرگ مرتکب شده بودند،گناه تخلّف از فرمان حق و خودداری از شرکت در جهاد با کفر.
چون وضع را بدین صورت دیدند،از شهر و دیار دست کشیده و رهسپار بیابان شدند.
چهل شبانه روز گریستند و در آن مدّت همسرانشان به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله وسائل لازم را برای آنان میبردند.پس از آن همه گریه و زاری و عذر آوردن به پیشگاه حق،خبری از عفو و مغفرت نشنیدند.«کعب»دو رفیق خود را صدا زد و گفت:علّت عدم پذیرش توبۀ ما دوستی ما با یکدیگر است حال که همه از ما بریدهاند بیایید ما هم از یکدیگر کناره گرفته و هریک به بدبختی و روسیاهی خود در پیشگاه حق بنالیم.بدین گونه عمل کردند.
سرانجام خدای مهربان آیۀ 118 سورۀ توبه را نازل نمود پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله مردم را مأمور بازگرداندن آنان کرد و خود،در جلوی مسجد به انتظار آنان قرار گرفت.مردم با احترام ایشان را وارد مدینه کردند،چون چشم پیامبر صلی الله علیه و آله به«کعب»افتاد او را در آغوش محبّت گرفت و فرمود:ای کعب ! در تمام مدّت عمرت ساعتی به ارزش و قیمتِ ساعت قبولی توبهات وجود ندارد (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:252/1.
ابو ذر غفاری از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند:مردی یک روز گفت:به خدا قسم خدا فلانی را نمیبخشد،خداوند فرمود:چه کسی قسم خورد که من فلانی را نمیبخشم ؟ حتماً او را آمرزیدم و عمل آن قسم خورده را به خاطر آن کلمه بیجایی که گفته بود حبط کردم (1).
«شیخ مفید»به اسنادش از ابو جعفر طایی واعظ و او از وهب بن مُنَبَّه نقل میکند:
جملاتی در زبور داود خواندم،قسمتی از آن را از یاد بردم و جملاتی از آن را به یاد دارم،آنچه به یاد دارم این است:هرکس به من وارد شود در حالی که علاقهمند به من است او را به بهشت میبرم،ای داود ! کلامم را بشنو که حق است کسی که بر من وارد شود و از گناهانی که کرده خجالت زده است او را ببخشم و گناهانش را از یاد محافظانش ببرم.
ای داود ! از من بشنو که قول من حق است،هرکس با یک خوبی بر من وارد گردد،او را به بهشت میبرم،داود گفت:این خوبی و حسنه چیست ؟ فرمود:گرهای از کار بنده مسلمانی گشوده باشد،داود گفت:پروردگار من به همین عنایات تو است که هرکس تو را شناخت سزاوار نیست امیدش از تو قطع گردد !! (2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردی وارد شد که در حال جان دادن بود،فرمود:تو را چگونه ببینم ؟ عرضه داشت:در ترس از گناهانم و امید به رحمت پروردگارم،حضرت فرمود:در این هنگامه این دو در دل مؤمن قرار نمیگیرد مگر این که خداوند به سبب این دو واقعیّت
با بندهاش عمل میکند،به آنچه امید دارد میرسد و از آنچه میترسد به او ایمنی میدهد (1).
امیر مؤمنان به مردی که زیادی گناهش او را به ناامیدی کشیده بود فرمود:ناامیدی تو از رحمت الهی از گناهانت بزرگتر است (2).
امام باقر علیه السلام میفرماید:آدم به حضرت حق عرضه داشت:شیطان بر من تسلّط دارد و چون خونی که در بدن من روان است به من راه دارد،برنامهای برای من قرار بده، پروردگار فرمود:عنایت من به شما آدمیان این است که هرگاه گناهی را نیّت کنید من در نامه شما نمینویسم،اگر به آن نیّت عمل کردید نوشته میشود و هرکدام از شما اراده کار خیری کردید مینویسم اگرچه عمل نکنید و در صورت عمل ده برابر مینویسم،عرضه داشت:عنایت بیشتری به من بفرما،خطاب رسید:چنانچه پس از گناه توبه کنید من توبۀ شما را قبول میکنم و از کردههای بد شما گذشت مینمایم،عرض کرد:عنایت بیشتری نیازمندم،خطاب رسید:برای شما توبه را قرار دادم و برنامه توبه بر شما آن چنان گسترده کردم که تا هنگام خروج روح از بدن توبه را میپذیرم (3).
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:مردی به جهنّم میرود و دو هزار سال در آنجا فریاد
میکند:یا حنّان یا منّان،پروردگار به جبرئیل میفرماید:برو بنده مرا از جهنّم بیاور.او را میآورد.خطاب میرسد:جایت را چگونه دیدی ؟ عرضه میدارد:بدترین جایگاه، خطاب میرسد:او را به همان جا ببرید،در حالی که او را میبرند به عقب نظر میکند، خطاب میرسد:دنبال چه هستی ؟ عرضه میدارد:امید به این داشتم که مرا دوباره به جهنّم نبری،فرمان میرسد:او را به بهشت هدایت کنید !!» (1).
عربی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت:فردا حساب مردم با کیست ؟ فرمود:با خدای تبارک و تعالی،عرضه داشت:با خود اوست ؟ فرمود:آری،عرب خندید،پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
برای چه خندیدی ؟ عرض کرد:کریم به هنگام قدرت،گذشت میکند و زمان حساب سهلانگاری مینماید.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:اعرابی راست گفت،بدانید کریمی کریمتر از خدا نیست و اوست بخشندهترین بخشندگان،سپس فرمود:اعرابی به نهایت فهم رسید (2).
امام صادق علیه السلام میفرماید:رسول خدا صلی الله علیه و آله به اصحابش فرمود:کدام یک از دستاویزهای ایمان محکمتر است،گفتند:خدا و رسولش داناترند،بعضی گفتند:نماز، گروهی گفتند:زکات،عدّهای گفتند:روزه،قومی گفتند:حج و عمره و دستهای گفتند جهاد.رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:برای هریک از اینها که گفتید فضیلتی است؛ولی پاسخ پرسش من نیست.محکمترین دستاویزهای ایمان دوستی برای خدا و دشمنی به خاطر
اوست و پیروی از اولیای خدا و بیزاری از دشمنان الهی است (1).
امام سجاد علیه السلام فرمود:چون خدای عزّ و جلّ اوّلین و آخرین را در محشر گرد آورد،ندا کنندهای که صدایش را همه بشنوند فریاد میزند:آنان که برای خدا دوستی کردند کجایند؛گروهی از مردم برخیزند،به آنها گفته شود بدون حساب وارد بهشت شوید.
فرشتگان در برخورد با آنها میگویند:کجا میروید ؟ جواب میدهند به بهشت بدون حساب،میپرسند:مگر شما دارای چه عملی هستید ؟ میگویند:برای خدا دوستی کردیم و به خاطر او دشمنی ورزیدیم،فرشتگان میگویند چه نیکوست پاداش اهل عمل (2).
جابر جعفی (که از بزرگان اصحاب و یاران حضرت باقر و صادق علیهما السلام است) از امام باقر علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمود:هرگاه خواستی ببینی که اهل خیر هستی یا نه،به دلت نظر کن،اگر اهل طاعت را دوست داری و از آلودگان به گناه متنفری خوبی و خدا دوستدار توست و اگر از اهل طاعت متنفری و علاقهمند به اهل گناهی در تو خیری نیست و خدا دشمن توست و مرد با هرکه مورد علاقه اوست محشور میشود (3).
امام باقر علیه السلام فرمود:بنده از خدا حاجتی میخواهد که اقتضا دارد دیر یا زود برآورده
شود سپس آن بنده دچار گناهی میشود و خدای تبارک و تعالی به فرشته مأمور برآوردن حاجت میفرماید:حاجتش را اجابت مکن و او را از آن محروم دار؛زیرا خود را در معرض خشم من قرار داد و سزاوار محرومیّت شد (1).
حضرت رضا علیه السلام فرمود:خداوند یک منادی دارد،یک شب و روز فریاد میزند:ای بندگان خدا ! از حرکت به سوی نافرمانیها بایستید،بایستید که اگر چهارپایان چرنده و کودکان شیرخوار و پیران رکوع کننده نبودند،عذابی بر شما فرو میریخت که نرم و کوبیده شوید (2).
خثیمۀ جعفی میگوید:به محضر حضرت صادق علیه السلام مشرّف شدم در حالی که قصد رفتن از مدینه و خداحافظی داشتم،امام فرمود:دوستان ما را سلام برسان و آنان را به خویشتنداری از گناه سفارش کن و این که دارای آنان از فقیرشان دستگیری کند و قدرتدار آنان از ضعیفشان حمایت داشته باشد و سالم آنان مریضشان را ببیند و زنده آنان مردگانشان را تشییع جنازه کنند و یکدیگر را در خانههاشان دیدن نمایند؛زیرا این دیدار باعث حیات فرهنگ ماست،خداوند مورد رحم قرار دهد آن بندهای که به زنده کردن امر ما اقدام نماید.ای خثیمه ما بجز با عمل صالح شما در پیشگاه حق برای شما کاری نمیتوانیم انجام دهیم،به ولایت ما نمیرسد مگر به ورع، حسرتخورترین مردم در قیامت کسی است که از عدل تعریف کند؛ولی خودش در اجرای آن نسبت به مردم تخلف کند (3).
رسول خدا صلی الله علیه و آله از گروهی از اصحابش سؤال کرد:کیستید ؟ گفتند:مردمی مؤمن، فرمود:علامت ایمان شما چیست ؟ گفتند:صبر به هنگام بلاء،شکر به وقت خوشی، رضا به هنگام قضای الهی،فرمود:به پروردگار کعبه قسم ! مؤمنید (1).
پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فرمود:دوستم جبرئیل گفت:مَثَل دین مانند درخت ثابت است، ایمان ریشه آن،نماز رگهای آن،زکات آب آن،روزه شاخه آن،نیک خلقی برگ آن، خودداری از گناه میوه آن و درخت بدون میوه درخت نیست،هم چنین ایمان،بدون خودداری،از گناه ایمان نیست (2).
ابو بصیر میگوید:مردی به امام باقر علیه السلام گفت:من در عمل ضعیفم و روزه هم کم دارم، اما امیدم به این است که جز حلال نخورم،امام فرمود:کدام کوشش بالاتر از حفظ شکم و شهوت از حرام است ؟ (3).
زمانی که فرزندان آدم و فرزندان فرزندانش زیاد شدند در کنار او با هم سخن میگفتند ولی آدم ساکت بود،به او گفتند؛پدر چرا سخن نمیگویی،پاسخ داد:فرزندانم زمانی که
خداوند بزرگ مرا از جوار رحمتش اخراج کرد با من قرارداد بست در زندگی دنیا سخن کم بگو تا به جوارم بازگردی (1).
عیسی بن مریم به سه نفر گذشت،لاغر اندام و رنگ پدیده،فرمود:
این چه وضعی است ؟ گفتند:از ترس آتش جهنم،گفت:بر خدا حق است که خائف را امان دهد.
سپس بر سه نفر دیگر گذشت که لاغری و رنگپریدگی آنان بیش از سه نفر اوّل بود، پرسید:
شما را چه شده است ؟ گفتند:اشتیاق به بهشت ما را به این وضع کشانده است،گفت:
بر خدا حق است که آنچه را شما به آن امید دارید به شما عنایت کند.
سپس به سه نفر دیگر گذشت که لاغری و رنگپریدگی آنان بیش از سه نفر دوم بود، پرسید:
شما را چه شده که به اینگونه تغییر بدن و رنگ مبتلا شدهاید ؟ گفتند:عشق خدا، گفت:شما بندگان مقرّبید،شما بندگان مقرّبید (2).
در اخبار داود آمده است:خدا به او فرمود:به آنان که روی به عشق من دارند بگو:با برداشته شدن حجاب بین من و شما و این که میتوانید مرا با چشم دل ببینید جدایی خلق از شما به شما ضرری نمیرساند و با سایه انداختن دینم بر سر شما،رویگردانی دنیا
برایتان ضرر ندارد و در صورت طلب خشنودی من خشم خلق در حق شما کاری نمیتواند بکند (1).
خدای متعال در قرآن مجید،از«اصحاب اخدود»یاد کرده است.از نظر قرآن کریم اینان جرمی جز ایمان به خدا نداشتند.
داستان آنان بنا به نقل تفاسیر چنین است:
مردی وارد شهر«صنعا»پایتخت یمن شد و به سوی کاخ حکومتی«ذونواس»حرکت کرد،دربان کاخ از ورودش جلوگیری نمود و گفت:در این گرمای سوزان به چه علت به درب این خانه آمدهای ؟ گفت:خطر بزرگی پیش آمده است باید ذونواس را از این خطر آگاه کنم.
دربان گفت:پادشاه الآن از پذیرفتن تو معذور است،فعلاً قتلی را پشت سر گذاشته و از اضطراب شهر«صنعا»کاسته و مسئله یهودیّت را به مانند زمان تبّع رسانده و اکنون آماده است،تا در جنگی که در شرق و غرب روی میدهد شرکت کند،او قصد دارد یهودیّت را دین عمومی نموده و حکم تورات را در زمین حاکم کند.
در هر صورت پادشاه نزدیک غروب آماده ملاقات است،مسافر گفت:خبر من با برنامۀ شاه فاصله زیادی ندارد و مربوط به همین دین است.دربان گفت:لحظهای صبر کن تا شاه وارد باغ شود.پس از آن که ذونواس بیرون آمد دربان به او گفت:مردی از«نجران» واقع در کشور حجاز برای ملاقات با شما آمده است و میخواهد خبر از دین جدیدی بدهد که خطر بزرگی برای یهودیّت است.
1) 1) -عرفان اسلامی:356/1.
ذونواس گفت:دین جدید ! کدام دین ؟ او را پیش من آورید،مرد آمد و پس از احترام گفت:ای پادشاه ! من برای درخواست کمک نزد تو نیامدهام؛بلکه برای حادثۀ بزرگی که در«نجران»پیش آمده است به حضورت رسیدهام.
ذونواس گفت:منظورت چیست ؟ گفت:مدّتی است در نجران دین جدیدی پیدا شده و به نام عیسی مسیح بشارت میدهد،بتپرستان نجران آسایش فکر خود را در این مسلک یافته و دسته دسته به این دین میگروند.آنچه مهم است این است که عدّهای از یهودیان از دین خود دست کشیده و داخل دینی میگردند که بتپرستان با کمال اشتیاق به آن روی میآورند؛اگر پادشاه یهودیّت را حفظ نکند به زودی آثار آن از نجران معدوم میگردد.
ذونواس گفت:این دین چگونه به«نجران»راه یافت ؟ گفت:در میان عدّهای که به «نجران»آمده بودند دو نفر وارد شدند،یک مرد رومی به نام«فیمیون»و دیگری مردی به نام«صالح»یکی از بتپرستانی که درخت خرما میپرستید فیمیون را خرید،او را شخص بزرگواری یافت،میدید در کار خستگی ندارد و هیچگونه شکایتی از سنگینی کار نمیکند،تمام روز را کار کرده و شب را به اتاقی برای عبادت پناه میبرد.یک روز او را در حال نماز دید،از اتاقش بدون چراغ نوری مشاهده کرد،از کارش تعجّب کرد،از او پرسید:آیا غیر از آن درخت خرما را عبادت میکنی ؟ فیمیون گفت:من خدایی را پرستش میکنم که مالک عالم و اداره کنندۀ آن است،همان خدایی که مسیح به وجودش راهنمایی کرده و قدرتش را به ما نمایانده است.این درخت مالک نفع و ضرر نیست؛بلکه خودش را نمیتواند حفظ کند و ضرری را از خود دور نماید.اگر من بخواهم میتوانم از خداوند تقاضا کنم بادی بفرستد و آن را خشک نماید،یا آتشی فرستاده آن را بسوزاند.
ارباب گفت:آیا میتوانی چنین کاری را انجام دهی ؟ گفت:آری،اگر انجام دهم به آیین حق میگروی ؟ گفت:بلی،فیمیون نماز خواند و از خدا خواست تا دعایش را
مستجاب کند؛بادی بر درخت وزید و درخت خشک شد.در این هنگام ارباب فیمیون به حق ایمان آورد،این مسئله در نجران منتشر شد و بسیاری از مردم آیین مسیح را پذیرفتند.
سپس آن مرد مطالب دیگری دربارۀ فیمیون گفت در حدّی که غضب و خشم ذونواس به جوش آمد و با لشکری انبوه به سوی نجران حرکت کرد،شهر را محاصره کرد بزرگان و صاحبان رأی را جمع نمود و گفت:قبل از این که دست به کشتار شما بزنم به شما مهلت میدهم که یا یهودیت را قبول کنید و یا اعدام و شکنجه در انتظار شماست.
مردمی که حق را یافته بودند،مردمی که لذّت حقپرستی را چشیده بودند،مردمی که از معرفت الهی برخوردار شده بودند.مردمی که میدانستند در این دنیا جز وجود او چیزی اصالت ندارد،در پاسخ آن ستمگر گفتند:این دین جدید با جان ما درهم آمیخته و به تار و پود وجود ما راه یافته است،ما از آن دست برنمیداریم چه به ما مهلت دهی، چه ما را به کام مرگ دراندازی.
ما با خدای خود معامله کردهایم و هرگز او را به هیچ چیز ترجیح نمیدهیم.دنیا محلّی است زودگذر و سهم ما از آن بسیار اندک است و ما همه چیز خود را که خداست با این سهم اندک عوض نمیکنیم.
ذونواس که پافشاری مؤمنان را به این دین ملاحظه کرد،دستور داد خندقی حفر کنند و آتشی سهمگین برافروزند،از پیرمرد زمینگیر و پیرهزن قد خمیده،از جوان رشید و طفل شیرخوار از خرد و کلان،چشم نپوشید و همه را در کام آتش افکند و آنان نیز از حقّ دست برنداشته،کشته شدن را بر ننگ دنیا ترجیح دادند و جان خود را نثار معشوق حقیقی کردند.
و به فرمودۀ امام صادق علیه السلام از آنان شدند که ایثار محبوب بر ما سوا کردند:وَ دَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلیٰ ما سِواهُ (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:362/1.
زنی عارفه و آگاه،از جماعتی پرسید:به نظر شما سخا چیست ؟ گفتند:بخشیدن مال.
گفت:این کار اهل دنیاست،سخای خواص کدام است ؟ گفتند:بذل طاقت در طاعت، گفت:به امید ثواب،گفتند:آری،گفت:این معامله یک برده است با وجود آیۀ:
[مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا] .
هر کس کار نیک بیاورد،پاداشش ده برابر آن است.
سخا کجاست ؟
گفتند:عقیدۀ تو چیست ؟ گفت:به نظر من سخا یعنی معاملۀ با خدا نه برای بهشت نه جهنم،نه برای ثواب نه خوف از عقاب (1).
در تفسیر«روح البیان»آمده است:
در زمانهای دور ستمگری قصر با شکوهی بنا کرد،آنگاه از باب تکبّر و غرور فرمان داد کسی به آن قصر نزدیک نشود و گفت:مجازات تخلّف از این فرمان قتل است.
او تصوّر میکرد،جز آشنایان،هر کس به آن قصر نزدیک شود،قصد سویی دارد،از این رو آن فرمان ظالمانه را صادر کرده بود.
یکی از مردان الهی با زحمت زیاد به او راه یافت و او را نصیحت کرده از عقوبت آن همه ظلم ترساند،ولی نصایح آن سالک راه در او اثری نکرد،آن مرد از آن شهر که در آن،آن همه ظلم میدید و توان جلوگیری از آن را نداشت هجرت کرد و در منطقهای خارج از آن محدوده از نی و چوب اتاقی برای عبادت و خدمت بنا کرد.
1) 1) -عرفان اسلامی:365/1.
روزی آن ستمگر با یارانش در قصر بود،فرشتۀ مرگ به صورت جوانی در برابر دیدگان آنان ظاهر شد و دور قصر میگشت و به آنان چشم میدوخت،بعضی از نزدیکان گفتند:ما جوانی را در حال گردش به دور کاخ میبینیم،ستمگر جلوی پنجره آمد و او را دید گفت:
این راهگذر دیوانه و حتماً غریب است،یکی برود و او را از زندگی راحت کند.
یک نفر از آنان برای اجرای فرمانِ شاه حرکت کرد،به محض حمله،قبض روح شد و مُرد.به آن ستمگر گفتند:ندیم کشته شد،سخت برافروخته شد،فرمان داد یکی برود و او را بکشد،دوّمی هم قبض روح شد.
ستمگر سخت عصبانی شد و خودش رفت،فریاد زد:کیستی که علاوه بر نزدیک شدن به قصر من دو نفر از یاران ما را کشتی ؟ گفت:مگر مرا نمیشناسی،گفت:نه،گفت:من فرشتۀ مرگم.
سلطان از شنیدن نام او بر خود لرزید و شمشیر از کفش افتاد،خواست فرار کند فرشتۀ مرگ گفت:کجا میروی ؟ من مأمور گرفتن جان توام،گفت:به من مهلت بده،برای وصیت و خداحافظی نزد اهل و عیالم بروم،ملکالموت گفت:چرا کارهای نیکو را در زمانی که مهلت داشتی انجام ندادی ؟ این را گفت و جان آن ظالم را گرفت.
از آنجا نزد آن مرد خدا رفت و گفت:بشارت که من عزرائیل هستم شر آن ستمگر را از سر مردم بریدم ! آنگاه خواست برگردد خطاب رسید:ای ملک الموت ! عمر بندۀ صالح من سر آمده است،او را نیز قبض روح کن.ملک الموت گفت:هماکنون من مأمور قبض روح تو شدم،گفت:مرا مهلت میدهی تا به شهر رفته با زن و فرزندانم عهدی تازه کنم و با آنان خداحافظی نمایم ؟ خطاب رسید:به او مهلت بده،فرمود:مهلت داری،قدم اول را که برداشت لحظهای در فکر رفت و از رفتن پشیمان شد،گفت:ای ملک الموت ! من میترسم با دیدن زن و بچه تغییری در من حاصل شود و به خاطر آن تغییر از عنایت حق محروم شوم،من نمیخواهم ملاقات با زن و فرزند را به لقای او ترجیح دهم؛مرا قبض
روح کن که خدا برای زن و فرزند من از من بهتر است (1)!
هم چنین در آن تفسیر آمده است:
یکی از اولیای خدا برای انجام فریضۀ حج عازم سفر شد طفل ده یا دوازده سالهاش گفت:کجا میروی ؟ گفت:بیت اللّه،طفل در عالم کودکی تصوّر کرد هرکس بیت را ببیند صاحب آن را نیز خواهد دید،روی شوق و عشق به پدر گفت:چرا مرا با خود نمیبری ؟ پدر گفت:زمان حجِّ تو نرسیده است.طفل به شدت گریست و با اصرار از پدر خواست تا او را همراه خود ببرد.
سرانجام پدر پذیرفت و او را با خود همراه کرد.چون به میقات رسیدند مُحْرم شدند و سپس به سوی کعبه حرکت کردند،هنگام ورود به مسجد الحرام طفل،نالۀ جانسوزی کرد و جان داد،پدر به سوگ او نشست و فریاد میزد:آه کودکم کجا رفت،ناگهان از گوشۀ خانه خدا ندایی شنید که گفت:تو خانه خواستی خانه را یافتی او صاحب خانه خواست صاحب خانه را یافت (2).
نوشتهاند:
«شقیق بلخی»سه روز بیغذا ماند،پس از سه روز در حالی که از زیادی عبادت و گرسنگی،ضعف گرفته بود،دست به درگاه حق برداشت و عرضه داشت:«اطْعَمَنِی» خدایا ! گرسنهام غذایم بده.
پس از فراغت از دعا شخصی را دید که به طرف او میآید،به شقیق سلام کرد و گفت:
همراه من بیا،شقیق حرکت کرد و به خانهای رسید.در آن خانه ظروفی از طعامهای رنگارنگ و کارگرانی مشغول پذیرایی را دید چون از غذا خوردن فارغ شد و قصد رفتن کرد صاحب خانه پرسید:کجا ؟ گفت:مسجد،گفت:ممکن است نامت را بگویی ؟ گفت:
شقیق،ناگهان فریاد زد:این خانه خانۀ توست و اینان کارگران تواند،من خدمتکار و بندۀ پدرت بودم،از طرف پدرت تجارت رفتم،چون برگشتم مرده بود،تو را نمییافتم تا آنچه هست به تو بدهم،اکنون که تو را یافتم مال خود و غلامانت را برگیر.
شقیق گفت:اگر اینان غلامان منند همه در راه خدا آزادند و اگر مال از من است، بردارید و بین خود تقسیم کنید تا هریک از نداری درآیید،من نیازی به آنچه در زندگیام زیاد است ندارم،نیاز من به بینیاز است (1).
ذکر حقیقی است که هرکس به آن آراسته گردد،جز به او نیندیشد و جز به خاطر او کاری نکند و اخلاقی جز اخلاق او نداشته باشد.
ابو عبد اللّه راضی گفت:
پیش«ولید سقّا»رفتم و میخواستم که در فقیر از او سؤال کنم،سربرآورد و گفت:فقیر به کسی گفته میشود که هرگز جز حق در خاطره او نیامده و در قیامت از عهدۀ آن برآید (2).
در تفسیر قسمتی از آیات سورۀ«یس»آمده است:
چون حبیب نجّار خبر رنج و مشقّت رسولان خدا را از دست مردم«انطاکیه»شنید به شتاب،از منزل خود که در نقطهای دور دست از شهر قرار داشت،به سوی مردم آمد،این انسان فداکار از مؤمنان واقعی بود.وی از درآمد کسب و کار خود قسمتی را برای اهل و عیال و قسمتی را نیز برای دادرسی تهیدستان خرج میکرد.
هنگامی که با مردم روبرو شد فریاد زد:ای مردم ! از رسولان الهی و انسانهای پاکی که در برابر این همه زحمت و رنج،کمترین پاداشی از شما طلب نمیکنند پیروی کنید.
چگونه مرا به خدایان دروغین دعوت میکنید ؟ چرا باید من خدای آفرینندۀ خود را نپرستم؛در صورتی که بازگشت شما به سوی اوست ؟ آیا من به جای خدای آفریننده، خدایی را برگزینم که اگر خدای واقعی بخواهد به من ضربهای بزند،(مرا در قیامت، عذاب دهد یا در دنیا دچار گرفتاری کند) شفاعت آن خدایان ضرری را از من دفع نکرده و نمیتوانند نجاتم دهند ؟ در این صورت آیا من از زیانکاران نخواهم بود ؟ ای رسولان الهی ! گواه باشید؛به خدای فرستندۀ شما ایمان آوردم.
امّا با این که میدانست پیروی از رسولان و دفاع از آنان مشقت زیادی به دنبال دارد،در عین حال خدا و اهداف الهی را مقدم داشت و در میدان مبارزه قدم گذاشت و محبوب خود را بر زن و فرزند و مال و جان و همه هستی خود مقدّم داشت.سرانجام بر اثر حمله مردم که با سنگ و آلات قتاله به او هجوم بردند کشته شد،سپس جنازه او را به دیوار شهر برای تماشای مردم آویختند،خدای بزرگ در سورۀ مبارکۀ«یس»از او تجلیل کرده و آن چهرۀ پاک را یکی از ستارگان درخشان بهشت معرفی کرده است.آری،اینگونه مردمان که در راه حق از همه چیز گذشتند در ادّعای محبّت راستگوترین مردم بودند و چنان بودند که محبوب را بر همه ما سوا ترجیح دادند.و به فرمودۀ امام صادق علیه السلام:وَ دَلیلُ الحُبّ إیثارُ
الْمَحْبُوبِ عَلیٰ ما سِواهُ (1).
حرّ بن یزید در روز عاشورا بر سر دو راه قرار گرفته بود:یکی سپهسالاری، ثروتاندوزی،زن و فرزند،مقام و منزلت مادّی و دیگر جان باختن و از هستی گذشتن؛ امّا آن انسان عاقل پس از اندکی تأمّل حق تعالی را در پرتو امامت حضرت سیّدالشهدا علیه السلام بر ما سوا ترجیح داده و با خدای عزّ و جلّ معامله کرد.
در این زمینه در کتاب«نقد و تحلیل و تفسیر مثنوی»میخوانیم:
انسانی که دارای ادب درونی است،هرچند که مرتکب تبهکاری شود،هرچند که خود را گاهی ببازد؛ولی سرانجام آن ادب روحی او را از سقوط نجات خواهد داد.
در داستان حرّ بن یزید ریاحی میخوانیم:
این مرد به عنوان مبارزه و دستگیری حسین بن علی علیهما السلام و سپردن آن به دست خونخوار تاریخ بشری یعنی«ابن زیاد»بیرون آمد و در برابر حسین علیه السلام قرار گرفت.آن چنان که دو دشمن خونی رو در روی یکدیگر میایستند،بر سر راهش ایستاد.
هنگام نماز حسین علیه السلام فرمود:تو برو یک طرف و با لشکرت نماز بخوان تا ما نیز نماز خود را بخوانیم حرّ گفت:شما جلو بایست تا نمازمان را به امامت تو بخوانیم.حر بن یزید آن روز نماز را پشت سر حسین بن علی علیهما السلام خواند،سپس هنگامی که امام علیه السلام قصد حرکت داشت حرّ بن یزید مخالفت کرد و حسین علیه السلام با جمله تندی (مادر به عزایت گریه کند) حرّ را مخاطب قرار داد.
1) 1) -عرفان اسلامی:370/1.
حرّ بن یزید بدون کوچکترین جسارتی گفت:شما میتوانید به من این جمله را بگویید؛ولی من با نظر به شخصیت شما نمیتوانم چنین جمله را بگویم ؟
این ادب روحی و این شخصیت عالی حرّ بن یزید باعث شد که در روز خونین دشت نینوا سرانجام حقیقت را تشخیص داده و از پایینترین درجه به بالاترین درجه ترقی کرده و جانب حسین علیه السلام که جانب حق و حقیقت و اللّه است را گرفته و جان خود را در راه او نثار نماید (1).
«محمّد بن ابی عمیر»یکی از برجستهترین افرادی است که تاریخ نمونه او را کمتر به یاد دارد.کتب رجالی از او مسائل مهمّی نقل کردهاند که در اینجا به ترجمه مقالۀ«رجال الکشی»دربارۀ او اکتفا میکنیم:
علی بن الحسن میگوید:
ابن ابی عمیر به خاطر جانبداری از حق گرفتار و به حبس محکوم و از نابسامانی وضع زندان و شکنجه دچار بلاهای زیادی شد.
آنچه داشت به حکم خلیفه ستمگر مصادره شد،از میان اموال او کتابهای گرانبهایی که در حدیث تألیف کرده بود نیز به غارت رفت.او نزدیک به چهل جلد از نوشتههایش را از حفظ داشت که از بازگوشدههای آن کتب،تحت عنوان«نوادر»یاد میشود.
فضل بن شاذان که خود از کمنظیرترین عاشقان بود میگوید:از محمّد بن ابی عمیر نزد حاکم وقت شکایت شد که او نام تمام شیعیان را در عراق میداند،او را گرفتند و گفتند از تشکیلات شیعه پردهبردار،امتناع کرد،عریانش کردند و او را بین دو درخت آویختند و صد ضربه تازیانه زدند،فضل میگوید:ابن ابی عمیر گفت:وقتی مرا میزدند و تازیانهها
1) 1) -عرفان اسلامی:371/1.
را یکی پس از دیگری فرود میآوردند درد شدیدی مرا گرفت،کم مانده بود که اسرار شیعه را فاش کنم؛امّا ناگهان ندای«محمّد بن یونس بن عبد الرحمن»را شنیدم که گفت:ای محمّد بن ابی عمیر ! به یاد ایستادن در برابر محضر الهی باش.از این ندا قوّت گرفتم و بر آنچه بر من رفت استقامت کردم و از این بابت خدای بزرگ را شکر میکنم.فضل بن شاذان میگوید:بر اثر آن گرفتاری بیش از صد هزار درهم به او زیان وارد شد.
هم چنین فضل بن شاذان میگوید:وارد عراق شدم،کسی را دیدم شخصی را مورد عتاب قرار داده و میگوید:تو مرد صاحب عیالی و کسب و درآمد تو برای آنان از راه نوشتن است،میترسم که طول سجدههایت به دیدگانت ضربه وارد کند !!
چون او سخن خود را تکرار و بر آن اصرار ورزید گفت:چقدر با من حرف میزنی وای بر تو،اگر بنا بود با سجدۀ طولانی چشم کسی از بین برود؛باید تاکنون چشم ابن ابی عمیر از بین رفته باشد !!
چه گمان داری دربارۀ کسی که بعد از نماز صبح سجده شکر میکند و تا هنگام زوال آفتاب سر برنمیدارد.
آری،اینان از بینظیرترین افرادی بودند که محبوبی به جز خدا نداشتند و هر محبّتی را برای او میخواستند و هیچگاه با همه پیشامدها و سختیها چیزی را بر حضرت او ترجیح نمیدادند (1).
ملّا فتح اللّه کاشانی در تفسیر خود چنین میگوید:
آسیه به جهت خلوص ایمان رستگار شد و وصلت او با فرعون به او ضرری نرسانید
1) 1) -عرفان اسلامی:372/1.
و نقصی در قرب و منزلت او در نزد حضرت حق پیدا نشد.
نقل است:وقتی که ساحران سحر خود را نمایش دادند و موسی علیه السلام عصایش را انداخت و اژدها شد و سحر ساحران را باطل کرد آسیه ایمان آورد.و مدّتی ایمان خود را از فرعون پنهان میداشت،چون فرعون بر آن مطلّع شد،به او گفت:از دین موسی علیه السلام برگرد،امّا برنگشت بنابراین فرعون امر کرد تا او را چار میخ کرده در آفتاب بینداختند...
آنگاه فرعون دستور داد:تا سنگی آوردند تا بر سینه وی نهند،آسیه چون آن سنگ را دید؛نجات از فرعون و دخول در جنّت را از خدای متعال درخواست کرد:
[ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ] .
و خدا برای مؤمنان همسر فرعون را مثل زده است هنگامی که گفت:پروردگارا ! برای من نزد خودت خانهای در بهشت بنا کن و مرا از فرعون و کردارش رهایی بخش و مرا از مردم ستمکار نجات ده.
خدای بزرگ دعای وی را مستجاب کرد و حجاب از پیش وی برداشت.پیش از آن که سنگ بر او واقع شود خانه وی به وی نمود که از یک درّ سپید بود،وی خوشحال شد بعد از آن روح وی قبض کرد و آن سنگ بر جسد بیجان آمد و عذاب فرعون را نچشید (1).
1) 1) -داستان حضرت«آسیه»که افتخار کنیزی حضرت صدیقۀ کبریٰ فاطمه زهرا علیها السلام را در قیامت دارد،این گونه نیز نقل شده است: زنی در دربار فرعون به عنوان آرایشگر دختر فرعون خدمت میکرد.روزی هنگام آرایشِ دختر فرعون شانه از دستش رها شد و روی زمین افتاد.او هنگامی که خواست شانه را بردارد نام خدا را بر زبان جاری کرد.دختر فرعون پرسید:مگر خدایی جز پدرم است ؟ زن آرایشگر گفت:آری،خدای من مالک تمام جهان و خالق آن است؛حتّی پدر تو.دختر فرعون ماجرا را برای پدرش بازگو کرد به دنبال این خبر،فرعون دستور داد تا زن آرایشگر را گرفتند و او را با میخ به زمین دوخته و زیر ضربات تازیانه گرفتند.هر چه فرعون میگفت:بگو من خدای توام،زن آرایشگر مقاومت میکرد. فرعون دستور داد:تا دو فرزند این زن موحّد عاشق را در کورهای از آتش بیاندازند ولی او هم چنان بر عقیدۀ خود استوار و پا برجا بود.در این هنگام«آسیه»همسر فرعون جلو آمد و او را به باد توبیخ گرفت. فرعون گفت:آخر این زن خدایی مرا قبول ندارد،آسیه گفت:خوب من نیز قبول ندارم.تو خدا نیستی و مخلوق خدایی.در اینجا بود که فرعون دستور داد:آسیه را نیز با میخ به زمین دوختند و سرانجام با شکنجۀ فراوانی به شهادت رساندند.
راستی اینگونه ایمانها در میان اینگونه بشرها از عجایب است،انسانی که مقام دوم مادی و ریاستی مملکتی است،زنی که به انواع زیور و آرایش دنیا آراسته است،فردی که همهگونه وسائل عیش و نوش مادی برایش فراهم است؛پس از درک حقیقت و یافتن محبوب واقعی،او را بر هر چیزی ترجیح دهد و به آن چه وابسته و تعلّق قلبی دارد در راه او از آن بگذرد و انواع رنجها و مشقتها را تحمل کرده و حتّی جان شیرین خود را در شیرینترین دوران زندگی یعنی جوانی نثار محبوب خود کند (1).
در روزگار عیسی بن مریم علیه السلام،زنی بود صالحه و عابده،چون وقت نماز فرا میرسید، هر کاری که داشت رها و به نماز و طاعت مشغول میشد.
روزی هنگام پختن نان،مؤذّن بانگ اذان داد،او نان پختن را رها کرد و به نماز مشغول شد؛چون به نماز ایستاد،شیطان در وی وسوسه کرد«تا تو از نماز فارغ شوی نانها همه سوخته میشود»زن به دل جواب داد:اگر همه نانها بسوزد بهتر است که روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد.
دیگر بار شیطان وسوسه کرد:پسرت در تنور افتاد و سوخته شد،زن در دل جواب داد:اگر خدای تعالی قضا کرده است که من نماز کنم و پسرم به آتش دنیا بسوزد من به قضای خدای تعالی راضی هستم و از نماز فارغ نمیشوم که اللّه تعالی فرزند را از آتش نگاه دارد.
1) 1) -عرفان اسلامی:374/1.
شوهر زن از در خانه درآمد،زن را دید که به نماز ایستاده است.در تنور دید همه نانها به جای خویش ناسوخته و فرزند را دید در آتش بازی همی کرد و یک تار موی وی به زیان نیامده بود و آتش بر وی بوستان گشته،به قدرت خدای عزّ و جلّ.
چون زن از نماز فارغ گشت،شوهر دست وی بگرفت و نزدیک تنور آورد و در تنور نگریست،فرزند را دید به سلامت و نان به سلامت هیچ بریان ناشده،عجب ماند و شکر باری تعالی کرد و زن سجده شکر کرد خدای را عز و جلّ،شوهر فرزند را برداشت و به نزدیک عیسی علیه السلام برد و حال قصّه با وی نگفت.عیسی گفت:برو از این زن بپرس تا چه معاملت کرده است و چه سرّ دارد از خدای ؟ چه اگر این کرامت آن مردان بودی او را وحی آمدی و جبرئیل وحی آوردی او را.
شوهر پیش زن آمد و از معاملت وی پرسید،این زن جواب داد و گفت:کار آخرت پیش داشتم و کار دنیا باز پس داشتم و دیگر تا من عاقلم هرگز بیطهارت ننشستم الّا در حال زنان و دیگر اگر هزار کار در دست داشتم چون بانگ نماز بشنیدم همۀ کارها به جای رها کردم و به نماز مشغول گشتم و دیگر هرکه با ما جفا کرد و دشنام داد،کین و عداوت وی در دل نداشتم و او را جواب ندادم و کار خویش با خدای خویش افکندم و قضای خدای را تعالی راضی شدم و فرمان خدای را تعظیم داشتم و بر خلق وی رحمت کردم وسائل را هرگز بازنگردانیدم اگر اندک و اگر بسیار بودی بدادمی و دیگر نماز شب و نماز چاشت رها نکردمی،عیسی علیه السلام گفت:اگر این زن مرد بودی پیغامبر گشتی.
مسئله نسوختن طفل در تنور آتش مسئلهای است که دو بار قرآن مجید بر آن شهادت داده است،یکی ابراهیم علیه السلام در زمان نمرود و دیگر موسی علیه السلام در دوران کودکی در عصر فرعون و البته هرکس با تمام وجود تسلیم حق گردد،خداوند هر مشکلی را برایش سهل و هر چیزی را به فرمان او قرار خواهد داد.چنانچه فرمودهاند:اَلْعَبُودِیَّةُ جُوْهَرَةٌ کُنْهُهُ الرُّبُوبِیَّةُ
بندگی حقیقتی است که در ذات آن مالکیت بر هر چیز نهفته است.
در این زمینه حکایات بیشماری از انبیا و اولیا نقل شده است که آیات قرآن مجید هم آن حکایات را تصدیق میکند.از جمله یکی از بزرگان گوید:
وقتی در بادیه میرفتم از کاروان بازماندم و راه گم کردم،در بادیه میگشتم چند روز برآمد،امید از خود برداشتم،ناگاه یکی پی دیدم که در آن وقت در روم بود از پی میرفتم تا رسیدم به پشتهای از ریگ.بر آن پشته رفتم محرابی دیدم در او آدمی دیدم نشسته، شادمانه شدم که آدمی دیدم،آنجا نشستم و زمانی ببودم آفتاب فرو شد.
وقت نماز شام درآمد،جوانی دیدم میآمد نیکو روی جامههای نیکو پوشیده و بر این بالا برآمد و پای بر زمین زد،چشمه آب روان گشت از آن ریگ،این جوان مرد بدان آب طهارت کرد و پارهای آب بخورد،بدان محراب باز رفت من نیز برخاستم فراز شدم از آن آب بخوردم،همه تشنگی از من بشد و هم گرسنگی و هم ماندگی از من زایل شد،پس آب دست بکردم و بایستادم و نماز کردن گرفتم چون جوان،از نماز فارغ شدم قصد رفتن کرد، من دست بر وی زدم،گفتم:از بهر خدای تعالی مرا راه بنمای که من راه گم کردهام،گفت:
بیا از پس بر اثر وی برفتم هنوز گامی چند نرفته بودم که بانگ اشتر شنیدم و روشنایی مشعلهای دیدم،روی از پس کرد و مرا گفت:کاروان اینک ! گفتم:به خدای که بر نگویی که تو کیستی ؟ گفت:من زین العابدینام... (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز بامداد را با مردم گزارد و به جوانی در مسجد نگاه کرد که چرت میزد و سر به زیر داشت،رنگش زرد شده بود و تنش لاغر و دیدههایش به گودی نشسته بود.
1) 1) -عرفان اسلامی:376/1.
به او فرمود:چگونه صبح کردی ؟ گفت:یا رسول اللّه در حال یقین.
رسول خدا صلی الله علیه و آله از گفته او در شگفت شد و فرمود:برای هر یقینی حقیقت و علامتی است،حقیقت یقین تو چیست ؟ جواب داد:یقین من آن است که مرا در غم فرو برده و شبم را به بیخوابی کشیده و روز گرمم را به تحمّل تشنگی واداشته،جانم از دنیا و آنچه در اوست به تنگ آمده و رویگردان شده تا جایی که میبینم عرش خداوندم برای حساب برپاست و همه مردم بر آن محشورند و من در میان آنانم،گویا مینگرم به اهل بهشت که در نعمتاند و با یکدیگر در تعارف و به پشتیها تکیه زدهاند و گویا مینگرم دوزخیان را که زیر شکنجهایند و فریاد میکنند ! خیال میکنی من الآن لغزه آتش دوزخ را میشنوم که در گوشم میگردد و میچرخد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به اصحابش فرمود:این بندهای است که خدا دلش را به نور ایمان روشن کرده.سپس فرمود:ای جوان ! آنچه داری از آن با شدت نگهداری کن.
سپس جوان گفت:یا رسول اللّه ! دعا کن که به همراه تو شربت شهادت بنوشم، پیامبر صلی الله علیه و آله برایش دعا کرد،چیزی نگذشت که در یکی از جنگها پس از نه تن شهید شد و او نفر دهم بود (1).
مولوی در توضیح مسئلۀ رضا میگوید:
بهلول به یک مرد الهی میرسد و از او میپرسد:در چه حالی ؟ مرا هم از حالت خود آگاه کن.آن مرد الهی میگوید:شما از حال کسی میپرسید که همواره جهان به مراد او میگردد این است حال من،آن همه سیلابها و جویبارها و ستارگان فروزان طبق خواستۀ
1) 1) -عرفان اسلامی:393/1.
او حرکت میکنند،زندگی و مرگ نمودهای هستی مانند مأموران عالی رتبۀ او هستند که کو به کو و نقطه به نقطه به حرکت درآمدهاند،حال کسی را میپرسی که هرجا بخواهد دلداری،و هرجا که بخواهد تبریک و تهنیت میفرستد.
سالکان راه حق و حقیقت مطابق خواستۀ او سیر میکنند و درماندگان راه تکامل هم در دام او محبوسند،هیچ دندانی بدون رضا و فرمان او در دهان کسی نمیجنبد و بدون میل او برگی از درخت به زمین نمیافتد و بدون ارادۀ او هیچکس رهسپار دیار مرگ نمیگردد.
بهلول میگوید:ای مرد الهی ! راست میگویی،از شکوه و حشمت و قیافۀ تو پیداست،تو همان شخصی که میگویی،بلکه صد مرتبه بالاتر،ولی برای من هم چگونگی و علّت این حالت شگفتانگیز روحی را روشن کن تا مردم با فضل و فضول پیشهگان هم از دل و جان این وضع را که توصیف کردی بپذیرند.
اگر گوینده کامل سفرۀ حقایق را باز کند،هرگونه غذا در سفرۀ او پیدا خواهد شد،تا هیچ میهمانی بیغذا نماند و هرکس خوراک شایستۀ خود را بخورد،مانند قرآن که دارای هفت بطن است و همۀ مردم از خاص و عام میتوانند غذای روح خود را از آن هفت بطن دریابند.
آن مرد الهی گفت:این مسئله پیش عموم مردم یقین است که هستی پیرو امر الهی است،هیچ برگی بدون قضا و حکم آن خداوند بزرگ بر زمین نمیافتد،او خدایی است که تا به غذا دستور ورود به گلو ندهد،لقمه به گلو وارد نمیگردد.
جنبش و فعالیت تمایلات و میخواهمها که زمام امور آدمی را به دست گرفتهاند در مقابل امر آن خدای بینیاز رام و تسلیماند،بدون فرمان ازلی نافذ خداوند،امکان ندارد که ذرهای در زمین و آسمانها به حرکت درآید و یا چرخی به گردش آید.
کیست که بتواند همۀ رگهای درختان را بشمارد ؟ هیچکس؛زیرا بینهایت در گفتگوی محدود هرگز نمیگنجد.به طور خلاصه بگویم:هیچ کاری به جز با امر پروردگار صورت
نمیگیرد.وقتی که قضای حق مورد رضای بندهاش قرار گرفت،در مقابل تمام فرمانهای حق مانند یک بنده ناچیز مقهور اراده او میگردد.
این بندگی را از راه تکلّف و با انگیزۀ مزد و پاداش به دست نمیآورد،بلکه طبیعت حیوانی خود را از دست داده،طبع جدیدی به دست آورده است که به مقام بندگی نایل آمده است.او دیگر زندگی را برای خود نمیخواهد،بلکه محکوم به حکم خداوند بینظیر است.
در هرجا دستور ازلی الهی راهی را معین کرده است،چه زندگی و چه مرگ آن راه را خواهد رفت.
زندگی او برای خداست،نه برای به دست آوردن گنج.مرگ او از اشتیاق به خداست نه از ترس رنج و بیماری.
ایمان و عباداتش انگیزهای جز دریافت شایستگی خدا به ایمان و پرستش چیز دیگری نیست،او برای رسیدن به بهشت و درختان و جویبارهای بهشتی کاری نمیکند،چنان که ترک کفر و معاصی برای او انگیزهای جز وجه اللّه الاعظم ندارد.ترس از آتش نمیتواند محرّک او به برکناری از کفر و معصیت بوده باشد.
خندۀ او موقعی است که در مقابل قضای الهی،رضا و تسلیم را مانند حلوای شکرین میچشد.
آیا بندهای که به این حال روحی باعظمت نایل شود،جهان به امر و فرمان او نمیگردد ؟
مرگ او و مرگ فرزندانش در راه خدا و طبق مشیّت او مانند حلوایی است که در گلویش فرو میرود.جان کندن فرزندان از نظر آن انسان با وفا و جنازۀ آن فرزندان مانند میوههای چیده شده از درخت در مقابلش جلوه میکند،پس چنین شخصی به دعا کردن نیازی ندارد،مگر این که رضای خدا را در دعا و نیایش ببیند.
آری،رضای در برابر مولا و خواستهها و تقدیرات و قضایش،شیرینترین میوه برای سالک راه است و رضای نسبت به حق از بهترین حالات پرارزش قلب انسانی است و فتح و گشایش دل به حال رضاست.وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فی الرِّضا عَنِ اللّهِ (1).
عاشقی در موج دریایی فتاد*** عاقلی از دور آوازیش داد
گفت کای مسکین برون آرم تو را*** یا چنین سر گشته بگذارم تو را
پاسخ این دادش که ای روشن روان*** گر ز من پرسی نه این خواهم نه آن
بر مراد خود نخواهم یک نفس*** چون که مقصودم مرا دادست و بس
چون ز حق گشتی رضای او طلب*** میل حق را هم رضا ده روز و شب
گر رضای خویش میجویی خطاست ***چون توراضی گشتی اوراهم رضاست(2)
در متون اسلامی آمده:
امام باقر علیه السلام به دیدار جابر بن عبد اللّه آمده،در حالی که جابر نزدیک بر مرگ بود.
فرمود:چگونهای ؟ عرض کرد:مرض را بهتر از سلامت،فقر را بهتر از غنی،موت را بهتر از حیات میخواهم.حضرت فرمود:ما این گونه نیستیم،بلکه راضی به قضای حقّیم !
یکی درد و یکی درمان پسندد***یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران*** پسندم آنچه را جانان پسندد
و به قول فیض کاشانی آن مست بادۀ ازل:
گر کُشی و گر بخشی هرچه میکنی خوب است***کشتن از تو می زیبد بخشش از تو محبوب است
گر نوازی از لطفم و رگدازی از قهرم*** هرچه می کنی نیکوست التفات مطلوب است
دم به دم زنی برهم آن دو زلف خم*** در خم عالمی کنی ویران شیوه تو آشوب است
یوسف زمانی تو زبده جهانی*** تو هرکه قدر تو دانست در غم تو یعقوب است
دل به عشق ده زاهد دل فسردگی عیب است*** حق به هیچ نستاند آن دلی که معیوب است
وه چه میکند با دل نالۀ دردآلود*** در غمش بنال ای«فیض»نالۀ تو مرغوب است (1)
1) 1) -عرفان اسلامی:65/2.
اسامة بن زید چیزی به دو ماه نسیه خریده بود،رسول صلی الله علیه و آله میفرماید:از اسامه عجب نمیدارید که تا به دو ماه خریداری میکند.اسامه دراز امل است (1).
زرارة بن ابی اوفی رحمة اللّه علیه را در خواب دیدند بعد از رحلت از دنیا،پرسیدند:
کدام کار بلیغتر است به نزدیک شما ؟ گفت:رضا و کوتاهی امل.
پس ای برادر ! مجهود خویش بذل کن،در این اصل بزرگ که در اصلاح دل و نفس، عظیم مهم است (2).
در تفسیر بعضی از آیات قرآن مجید آمده:
زمانی که نوح سوار کشتی شد و به دستور خداوند از هر نوع موجود زنده جفتی را در کشتی آورد،ناگهان چشمش به پیرمردی خورد که او را نشناخت،فرمود:چه کسی تو را داخل کشتی کرد ؟ پاسخ داد:خودم آمدم و آمدنم برای این است که به قلب یارانت دستاندازی کنم تا جایی که قلبشان با من و بدنهایشان با تو باشد.
نوح فریاد زد:ای دشمن خدا ! از کشتی بیرون شو،تو موجودی هستی که خدایت از پیشگاه رحمت و مغفرتش طرد کرده است.
ابلیس به نوح گفت:
پنج چیز مردم را به هلاکت مینشاند،سه مرحلۀ آن را برایت میگویم و از دو قسمت
دیگرش که ابزار مهم من برای به دام انداختن فرزندان آدم است چشم میپوشم !!
خداوند به نوح فرمود:
احتیاجی به بیان آن سه قسمت نیست،از او بخواه آن دو قسمت را برایت بگوید.
شیطان گفت:دو برنامهای است که مرا تکذیب نمیکنند و دو مسئله است که به آن دو با من مخالفت نمیورزند.ای نوح ! حرص و حسد،مردم را هلاک کرد،به خاطر آتش حسد خرمن عبادتم سوخت و ملعون شده و از پیشگاه محبّت حق رانده شدم و با حرص بود که درخت ممنوع بهشت را بر آدم مباح کردم و به وسیلۀ حرص بود که آدم را از بهشت محروم نموده و به حاجتم رسیدم !! (1)
شیطان،موسی را ملاقات کرد و به حضرت عرضه داشت:ای موسی ! تویی آن انسانی که خداوند مهربان تو را به رسالت برگزیده و بیواسطه با تو سخن میگوید،روی این حساب از آبروی فوقالعادهای برخورداری،من یکی از مخلوقات خدایم و گناهی را مرتکب شدم و علاقه دارم از آن گناه به درگاه حضرت حق توبه کنم !! به پیشگاه محبوب عالمیان واسطه شو تا توبهام را بپذیرد.
موسی بزرگوار قبول کرد،از خداوند مهربان درخواست کرد:الهی ! توبهاش را بپذیر.
خطاب رسید:موسی ! خواستهات را قبول کردم،به شیطان امر کن به قبر آدم سجده کند، چرا که توبه از گناه،جبران عمل فوت شده است.
موسی،ابلیس را دید و پیشنهاد مقصود خلقت را به او گفت.سخت عصبانی و خشمگین شد و با تکبّر گفت:ای موسی ! من به زندۀ او سجده نکردم،توقّع داری به
1) 1) -عرفان اسلامی:119/2.
مردۀ او سجده کنم !!
سپس گفت:ای موسی ! به خاطر این که به درگاه حق جهت توبۀ من شفاعت کردی بر من حقدار شدی،به تو بگویم که در سه وقت مواظب ضربۀ من باش که هرکس در این سه موضع،مواظب من باشد از هلاکت مصون میماند.
1-به هنگام خشم و غضب،مواظب فعالیت من باش که روحم در قلب تو و چشمم در چشم تو است و همانند خون در تمام وجودت میچرخم،تا به وسیلۀ تیشۀ خشم، ریشهات را برکنم.
2-به وقت قرار گرفتن در میدان جهاد،متوجّه باش که در آن وقت من مجاهد فی سبیل اللّه را به یاد فرزندان و زن و اهلش انداخته،تا جایی که رویش را از جهاد فی اللّه برگردانم !
3-بترس از این که با زن نامحرم خلوت کنی که من در آنجا واسطۀ نزدیک کردن هر دو به هم هستم !
در این داستان عجیب،شیطان به سه برنامۀ خطرناک اشاره دارد:شهوت،غضب و حرص.
در هر صورت باید گفت:بدون شک،فرار انسان از جهاد،ریشهای جز حرص به دنیا ندارد و امتناع ابلیس از سجدۀ به آدم منشأی غیر حسد نمیتواند داشته باشد و این حسد، درب بسیار بزرگی است که شیطان با ورودش،قدرت تسخیر قلب را پیدا میکند (1).
میگویند:ابلیس در برابر بندهای از بندگان خالص حق ظاهر شد؛آن عبد بیدار از او پرسید:در کدام یک از اخلاقیات انسان کمک مؤثّرتری برای تو است که او را به بدبختی
1) 1) -عرفان اسلامی:121/2.
بنشانی ؟ گفت:خشم،چون انسانی به غضب گرفتار شود او را به بازی میگیرم چنان که کودک توپ را میگیرد (1)!
پرخوری و سیری از غذا،یکی از راههای تسلط شیطان بر قلب است.هر چند غذای حلال باشد؛زیرا پرخوری و سیری علّت تقویت شهوات است و شهوات از برّندهترین اسلحههای ابلیس ملعون است.
میگویند:یحیی،ابلیس را با قفلهای متعدّدی دید،از او پرسید:اینها چیست ؟ گفت:شهواتی که به وسیلۀ آنها انسان را از بندگی بازمیدارم.
یحیی گفت:در این قفلها برای من هم چیزی هست ؟ گفت:آری،زمانی که پر بخوری تو را نسبت به نماز و ذکر سنگین کرده و آنطور که باید نمیتوانی نماز بخوانی و شیرینی ذکر حق را بیابی.یحیی گفت:غیر از این هم چیزی هست ؟ گفت:نه.
یحیی گفت:از این پس تعهد خدایی بر من است که شکم خود را از غذا پر نکنم.
ابلیس هم گفت:به خدا قسم از این به بعد،هرگز مسلمانی را نصیحت نخواهم کرد (2).
نقل میکنند:
ابلیس به نظر عبد اللّه بن حنظله آمد و گفت:میخواهم چیزی به تو بیاموزم ! عبد اللّه گفت:هیچ حاجتی به آموختن از تو ندارم.گفت:عبد اللّه ! دقت کن اگر مطلبم خیر بود قبول کن ورنه مرا از خود بران.ای پسر حنظله ! از غیر خدا تقاضا و تمنّا نداشته باش و به
هنگام خشم مواظب باش که به کجا کشیده میشوی (1)!
روایت شده:
به وقت ولادت عیسی،فرزندان ابلیس به پدر خود گفتند:امروز سر بتها و اصنام افتاد،چه خبر شده ؟ گفت:نمیدانم.دوری زد و برگشت و از ولادت عیسی،خبر داد و گفت:دورۀ بتپرستی تمام شد،انسان را از راه عجله و سبک گرفتن کار گمراه کنید.
از دیگر راههای غلبۀ شیطان درهم و دینار و طلا و نقره و توابع این دو فلز است،آن چنان دل را به مال پیوند میدهد که برای انسان همّت و اراده و محبّت و عشقی جز به مال نماند و از این راه تمام وقت گرانبها و عمر پر قدرش صرف شود تا جایی که چشم باز کند، خود را در عمق جهنّم ببیند (2)!!
از قول شیطان نقل میکنند که گفته:در سه جا به طور حتم انسان مغلوب من است:به دست آوردن مال نامشروع،خرج مال در غیر جای خودش و منع حقوق مالی (3).
[ وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لاٰ تَعْدُ عَیْنٰاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً ] .
با کسانی که صبح و شام،پروردگارشان را میخوانند در حالی که همواره خشنودی او را میطلبند، خود را پایدار و شکیبا دار و در طلب زینت و زیور زندگی دنیا دیدگانت [ از التفات ] به آنان [ به سوی ثروتمندان ] برنگردد و از کسی که دلش را [ به سبب کفر و طغیانش ] از یاد خود غافل کردهایم و از هوای نفسش پیروی کرده و کارش اسراف و زیادهروی است،اطاعت مکن.
در«تفسیر برهان»از علی بن ابراهیم روایت است که این آیه در برخورد یک متکبّر ثروتمند با سلمان نازل شد.
داستان از این قرار است که سلمان،پوششی از پشم داشت که از آن برای سفره و پوشش استفاده میکرد روزی بود به شدّت گرم،سلمان در آن پوشش پشمی عرق کرده بود،مردی به نام عیینة بن حصین وارد بر پیامبر صلی الله علیه و آله شد،در حالی که سلمان خدمت حضرت بود.فریاد زد:یا رسول اللّه ! وقتی ما بر تو وارد میشویم این مرد و همنوعانش را از نزد خود بیرون کن،پس از رفتن ما هرکس را میخواهی بپذیر !!
برای این گونه مردمان بیخبر از حقایق که جز با دید مادّی به جهان و حوادثش نمینگرند و از عالم پر شکوه خلقت جز ظاهری نمیبینند و همه چیز را با ترازوی مادّیگری میسنجند،این آیه نازل شد و دید مادّی این ظاهرپرستان را معلول غفلت دل آنان و فراموشی خدا دانست و اعلام کرد:اینان از خطّ حق خارجند و انسان نباید از مردان الهی و پیروان راه عشق دست برداشته و با اینان همنشین و مصاحب گردد،ارزش از آنِ رهروان طریق اوست،گرچه دستشان از مال دنیا به کلّی تهی باشد (1).
از حسن بصری در حدیثی روایت شده:امیر المؤمنین علیه السلام وارد بازار بصره شد و دید
1) 1) -عرفان اسلامی:166/2.
مردم مشغول خرید و فروشند،پس به شدّت گریست،سپس گفت:ای بندگان دنیا و عملههای دنیاپرستان،روز خود را که به خرید و فروش تمام میکنید و شب را در رختخواب به صبح میرسانید و در خلال این امور از آخرت غافل هستید،پس چه وقت برای آخرت زاد و توشه برمیدارید و کی به فکر معاد میافتید ؟!
هست این دنیا چَه و عمرت رسن***روز و شب هستند موشان بی سخن
رشته عمر تو را لیل و نهار***پاره سازد لحظه لحظه تار تار
اژدها قبر است بُگشوده دهان*** منتظر تا پاره گردد ریسمان
مرگ باشد شیر مست پر غرور*** تا کشد جان تو را از تن به زور
مال دنیا انگبین و اهل آن ***جمله زنبورند نی بل برغمان
از پی این شهد زهرآلوده چند ***در جدل با ریش مالان ای لوند
شهد نبود زهر جان فرساست این*** نوش نبود نیش درد افزاست این
مهر تابان نیستند این دوستان ***دشمنانند ای برادر دشمنان
زاهل دنیا تا توانی ای عزیز*** می گریز و می گریز و می گریز(1)
مرحوم ملا احمد نراقی در اشعاری پر محتوا با بیان تمثیلی،حال غافلان را بیان میکند که مضمون اشعار به این صورت است:
ای غافل بیخبر ! داستان بیخبری و غفلت داستان آن مردی را میماند که در بیابانی هولناک شیر درنده مستی به او حمله برد.
آری،کسی که از خدا و حق دور بماند در بیابان زندگی با صد خطر روبرو میشود.
1) 1)- عرفان اسلامی: 181/2
آن مرد برای نجات از حملۀ شیر به چاهی پناه برد که طنابی در آن آویخته بود،طناب را گرفت و وارد چاه شد و شیر هم سر چاه متوقف گشت تا با بیرون آمدن او به او حمله کند.
در وسط چاه چشمش به اژدهایی افتاد که در عمق چاه برای طعمه دهان گشوده است.
در حالی که غرق ترس و وحشت شده بود،صدایی توجه او را جلب کرد.دید دو موش مشغول جویدن طناباند.آن مرد خود را از بالا و پایین چاه و در کنار کار آن دو موش در خطر حتمی دید،ناگهان چشمش به انبوهی زنبور افتاد که در کمر گاه چاه عسل اندوختهاند،با دیدن عسل شیرین خاکآلود که در حقیقت زهر تلخ دنیای هلاککننده بود به سوی عسل دست برد تا از آن عسل تناول کند و در حال خوردن عسل از شیر و اژدها و دو موش که رشتۀ عمرش را قطع میکردند،غافل و بیخبر ماند؛با خوردن عسل از نیش زنبورها هم در امان نبود.
هست این دنیا چَه و عمرت رسن***روز و شب هستند موشان بی سخن
رشته عمر تو را لیل و نهار***پاره سازد لحظه لحظه تار تار
اژدها قبر است بُگشوده دهان*** منتظر تا پاره گردد ریسمان
مرگ باشد شیر مست پر غرور*** تا کشد جان تو را از تن به زور
مال دنیا انگبین و اهل آن*** جمله زنبورند نی بل برغمان
از پی این شهد زهرآلوده چند*** در جدل با ریش مالان ای لوند
شهد نبود زهر جان فرساست این*** نوش نبود نیش درد افزاست این
مهر تابان نیستند این دوستان*** دشمنانند ای برادر دشمنان
زاهل دنیا تا توانی ای عزیز*** می گریز و می گریز و می گریز
آری،غفلت از خدا و بیتوجهی به آخرت و فراموشی حقایق و دوری از صفات عالی انسانی،آدمی را-مرحوم ملا احمد نراقی در اشعار بالا فرمود-گرفتار دام خطر کرده
و دست انسان را از دامن سعادت جدا خواهد کرد (1).
در کتاب با ارزش«نهج البلاغة»نقل شده است که:
جنازهای را به گورستان میبردند،حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام شنید مردی میخندد،خندهای که ناشی از غفلت بود.فرمود:گویا مردن بر غیر ما نوشته شده و خیال میکنی که حق در این دنیا بر غیر ما لازم گشته و میپنداری مردههایی که میبینیم مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما بازمیگردند،ایشان را در قبرهایشان میگذاریم و اموالشان را میخوریم مثل این که ما پس از آنها جاوید خواهیم ماند.وای بر ما،مرگ مردم که برای ما پند و عبرت است فراموش کردهایم و به هر آفت و زیانی گرفتار آمدهایم.
خوش به حال کسی که نفسش رام شد و عمل و کردارش پاک و شایسته و قصدش پسندیده و اخلاقش نیکو گشت و زیادی مالش را در راه خدا صدقه داد و زیادهگویی زبانش را مهار نمود،از آزار مردم خودداری کرد و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله بر او سخت نیامد و به بدعت نسبت داده نشد (2).
جنید بغدادی،مریدی داشت که او را از همه عزیزتر میداشت.دیگران را غیرت آمد.
شیخ به فراست بدانست،گفت:ادب و فهم او از همه زیادت است،ما را نظر بر آن است، امتحان کنیم تا شما را معلوم شود.
فرمود:تا بیست مرغ آورید و گفت:هر مریدی یکی را بردارید و جایی که کس شما را نبیند بکشید و بیاورید،همه برفتند و بکشتند و باز آمدند،الّا آن مرید که مرغ زنده بیاورد.
شیخ پرسید:چرا نکشتی ؟ گفت:از آن که شیخ فرموده بود که جایی باید که کس نبیند و من هرجا که میرفتم حق تعالی میدید.جنید گفت:دیدید که فهم او چگونه است و از آن دیگران چگونه ؟ ! همه استغفار کردند (1).
شیخ کبیر ابو عبد اللّه محمّد بن الخفیف گفته:
یکبار شنیدم که در مصر پیری و جوانی به مراقبت نشستهاند بر دوام،آنجا رفتم دو شخص را دیدم روی به قبله کرده سه بار سلام کردم،جواب ندادند؛گفتم:به خدای بر شما که سلام مرا جواب دهید.
آن جوان سر برآورد و گفت:یا ابن خفیف ! دنیا اندک است و از این اندک اندکی مانده است،از این اندک نصیب بسیار بستان.یا ابن خفیف ! مگر فارغی که به سلام ما میپردازی.
این بگفت و سر فرود برد و من گرسنه و تشنه بودم،گرسنگی را فراموش کردم،توقف کردم و با ایشان نماز پیشین گزاردم و نماز دیگر گزاردم و گفتم:مرا پندی ده.گفت:یا ابن خفیف ! ما اهل مصیبتیم،ما را زبان پند نبود،کسی باید که اصحاب مصیبت را پند دهد.
سه روز آنجا بودم با خود گفتم:چه سوگند دهم تا مرا پندی دهند.آن جوان سربرآورد و گفت:صحبت کسی طلب،که دیدن او تو را از خدای یاد دهد و هیبت او بر دل تو افتد و تو را به زبان فعل پند دهد نه به زبان گفتار (2)!!
در روایتی آمده:
در هر بیست و چهار ساعت برای عبد بیست و چهار خزانۀ مرتب قرار داده میشود، درب یکی از آن خزانهها باز میشود،آن را پر از نور عمل نیکش میبیند،عملی که آن را در یک ساعت از بیست و چهار ساعت انجام داده،به مشاهدۀ آن نور،چنان انبساط و خوشحالی به او دست میدهد،که اگر بر اهل جهنّم پخش کنند،شگفتزده میشوند.
سپس خزانهای را باز میکنند تاریک و سیاه،بوی بدی از آن میآید و این نتیجۀ ساعتی است که در آن معصیت خدا را کرده،به فزع و ترسی گرفتار میشود که اگر بر اهل بهشت تقسیم کنند عیش آنها را ناقص میکند.خزانۀ دیگری بر او میگشایند که از دیدن آن نه خوشحال میشود نه بدحال و آن ساعتی است که در آن خواب بوده،یا غافل از برنامه بوده،یا به کاری از مباحات دنیا مشغول بوده است،از خالی بودن آن خزانه دچار اندوه میشود که چرا در حالی که قدرت داشته آن ساعت را به منافع الهی پر نکرده و از آن غفلت ورزیده !!
و به همین صورت خزانۀ طول عمر را حساب کنید که چه چیزی در آن قرار دادهاید،آیا به حق پر کردهاید،یا از باطل و لهو و لعب آن را آلوده نمودهاید ؟
ای نفس ! امروز که فرصت داری کوشش کن که خزانههای ساعاتت را آباد کنی و آنها را از گنجهای الهی بیبهره مگذاری.جایی که اسباب بزرگی تو است،میل به کسالت مکن و با استراحت و غفلت،بهرههای الهی را از دست مده.مواظب باش از درجات علیّین محروم مشوی و حسرت و اندوه همیشگی برایت نماند (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:195/2.
میگویند:گروهی به عیادت مریضی رفتند،در میان آنان جوان لاغر اندامی بود، مریض به او گفت:این لاغری تو از چیست ؟ پاسخ داد:علّتش امراض و اسقام است.
گفت:تو را به خدا قسم حقیقت حالت را به من بگو.جوان گفت:شیرینی دنیا را چشیدم تلخ بود،زر و زیورش نزدم کوچک است،طلا و سنگش پیشم یکسان است،گویی عرش حق را برای تماشایم ظاهر کردهاند و من آن را آن چنان که هست میبینم،رفتن مردم را به سوی بهشت و جهنّم مشاهده میکنم،با تماشای این حقایق روزم به روزه میگذرد و شبم به بیداری،در آنچه هستم،از عبادت و عمل به چشمم نمیآید؛زیرا عملم در برابر ثواب حق بسیار کم است 1!!
میگویند:گروهی برای مقصدی بار سفر بستند،راه را گم کردند؛به محلّ بندهای از بندگان حق رسیدند که از دیوان و غولان آدمنما فرار کرده و به کنجی به عبادت و تصفیه باطن مشغول بود.فریاد زدند ای بندۀ حق ! ما راه را گم کردهایم،چنانچه میدانی بنمایان !
با سر به سوی آسمان اشاره کرد،مردم قصدش را درک نکردند.گفتند:ما راه را از تو میپرسیم آیا جواب ما را میدهی یا نه ؟ گفت:بپرسید اما زیادهروی در سخن نداشته باشید،روز رفته برنمیگردد و عمر گذشته بدست نمیآید،طالب حق باید سرعت در بدست آوردن داشته باشد.
قوم از سخن او تعجّب کردند،گفتند:ای بندۀ حق ! خلایق بر چه مبنایی نزد پروردگار محشور میشوند ؟ گفت:بر نیّاتشان،گفتند:ما را وصیّت کن.گفت:به اندازۀ سفرتان
توشه بردارید که بهترین توشه،آن است که انسان را به خواستهاش برساند.آن گاه راه را به آنان نشان داد و به محل عبادت خود برگشت (1)!!
عبد الواحد بن زید میگوید:
به محل عبادت عابدی از وارستگان سرزمین چین گذر کردم صدا زدم:ای راهب ! جواب نداد،دو مرتبه صدا کردم پاسخ نداد.بار سوّم صدا زدم.سر بیرون کرد و گفت:من راهب نیستم،راهب کسی است که از خدا بترسد و کبریاییش را تعظیم کند؛بر بلایش صبر و به قضایش راضی شود،بر آلائش حمد و بر نعمتهایش شکر گزارد؛در برابر بزرگی و جلالش تواضع کند و در پیشگاه عزّتش،صورت ذلّت به خاک بگذارد؛به قدرتش تسلیم شود و در برابر مهابتش خضوع کند؛در حساب آن حضرت اندیشه کرده و در عقابش تعقّل کند؛روزش را روزه بدارد و شبش را به عبادت بیدار باشد؛آتش فردا را فراموش نکرده و جبّاریّت حق را از یاد نبرد.این صفات در هرکس باشد راهب است.اما من سگ هاری هستم که نفسم را در این صومعه حبس کردهام،تا مردم را گاز نگیرد و زخمی نکند !!
به او گفتم:چه چیزی عباد را از اللّه-پس از این که او را شناختند-جدا میکند.گفت:
ای برادر ! علّتی برای جدایی خلق از خدا جز حبّ دنیا و زینت آن نیست؛زیرا دنیا محل معاصی و گناهان است و عاقل کسی است که عشق دنیا از دل پاک کند و از گناه به خدا توبه آرد و به آنچه او را به حق نزدیک میکند روی آرد (2).
دربارۀ اویس قرنی نوشتهاند:
چون شب میرسید میگفت:این است شب رکوع.آن گاه تمام شب را به رکوع میگذراند و چون شب بعد میآمد میگفت:این است شب سجود،آن شب را به سجده بر عظمت دوست تمام میکرد (1).
مردی از اصحاب امیر المؤمنین علیه السلام میگوید:
نماز صبح را با امام خواندم،پس از نماز از دست راست مردم رو کرد،در حالی که افسرده و دل شکسته بود،آن قدر صبر کرد تا آفتاب طلوع کرد در حالی که دست به دست میزد گفت:من یاران پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده بودم،امروز در بین شما چیزی که شبیه آنان باشد نمیبینم،آنان صبح میکردند در حالی که پریشان و ژولیده و گرد و غبارآلوده و زرد رنگ بودند [ کنایه از فعالیت شدید الهی و عبادت سنگین آنان ] شب را به سجده و قیام برای خدا بسر میبردند،کتاب خدا را آن طور که باید میخواندند،با قدم و پیشانی غرق در بندگی بودند،هرگاه ذکر خدا میگفتند همانند درخت در برابر باد از شدت اتصال به حق و مهابت حضرت او مضطرب میشدند،دیدگان آنان اشک میریخت،آن چنان که اشک آنان را لباسشان قطع میکرد (لباسشان خیس میشد)،اما اطرافیان امام جمعیتی غافل و بیتوجه بودند (2).
یکی از شایستگان عباد خدا میگوید:مسیرم به بعضی از کوههای بیت المقدس افتاد، به یکی از وادیهای آنجا فرود آمدم،با صدای بلندی روبرو شدم،صدایی که در کوه
میپیچید و کوه آن صدا را به طور واضح برگشت میداد،دنبال صدا رفتم،به چمنزاری رسیدم که درخت پیچیدهای در آن بود،مردی را دیدم ایستاده و مرتب میخواند:
[ یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً... وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ ] .
روزی که هر کس آنچه را از کار نیک انجام داده حاضر شده مییابد..و خدا شما را از [ عذاب ] خود برحذر میدارد و خدا به بندگان مهربان است.
پشت سرش نشستم،کلامش را گوش میدادم،مرتب این آیه را میخواند،ناگهان نالهای زد و غش کرد،من فریاد زدم اندوه حسرت بر من از بدبختیم !!
منتظر شدم تا پس از ساعتی به هوش آمد،شنیدم میگفت:از برنامه دروغگویان به تو پناه میبرم،از اعمال اهل بطالت و آنان که عمر به بیهوده تلف میکنند،از رویگردانی اهل غفلت به تو پناهنده میشوم.
دلهای خائفان خاشع به پیشگاه توست،پناهگاه آمال مقصّرین تویی،قلوب عارفان، ذلیل توست.آن گاه دستش را حرکت داد و گفت:مرا با دنیا چه کار،دنیا را با من چه کار ؟ ! ای دنیا ! با تمام دارائیت و هزاران نعمتت به سوی عاشقان دلباختهات برو و با آنان مکر و حیله کن.سپس گفت:گذشتهها کجاست،آنان که در زمانهای قبل زندگی میکردند چه شدند ؟ خاک آنها را پوشاند،زمان آنان را نابود کرد !!
از پشت سر او فریاد زدم:ای بندۀ خدا ! من امروز پشت سر تو هستم و در انتظار تمام شدن کارت بسر میبرم تا با تو صحبتی بدارم.گفت:کار چه کسی تمام شود،آن که به سوی اوقات شتابان و اوقات هم به سوی او در شتاب است،میترسد قبل از این که وقت را غنیمت بداند،مرگ او را بگیرد؛یا چه کسی از عمل و مناجات با محبوبش فارغ شود، کسی که روزگارش گذشت و گناهانش باقی مانده ؟! !
سپس گفت:کجایی ؟ نزول مرگ و هر شدت و محنتی را در انتظارم.آن گاه ساعتی از من غافل ماند سپس خواند:
[ وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ ] .
و از سوی خدا آنچه را که [ از عذابهای گوناگون ] نمیپنداشتند،آشکار میشود.
پس از خواندن این آیه شدیدتر از مرتبۀ قبل فریاد زد و غش کرده به روی زمین افتاد.
گفتم:از دنیا رفت،نزدیک شدم دیدم میلرزد،چون به هوش آمد گفت:
بدیهایم را به فضلت ببخش،پردۀ لطفت را به من بپوش،به کرم وجهت از گناهم عفو کن،زمانی که در برابرت قرار گرفتم از من چشم بپوش.
به او گفتم:به آن کسی که به او نسبت به خودت امید داری و بر او تکیه کردهای با من حرف بزن.گفت:برو دنبال کسی که سخنش برای تو منفعت دارد،چه کار داری با کسی که گناهانش او را هلاک کرده،من در اینجا تا خدا بخواهد هستم،با ابلیس میجنگم،او هم با من در جنگ است،من کمکی برای پیروزی جز تو ندارم.
سپس به من گفت:مرا رها کن،زبانم به خاطر تو از مناجات بازماند و قسمتی از قلبم به گفتگوی با تو میل پیدا کرد،از شرّ تو به خدا پناه میبرم.آن گاه گفت:ای خدا ! مرا از سخطت پناه بده و به رحمتت بر من تفضّل کن.
به خود گفتم:این عاشق خداست،میترسم او را از حال خوشش باز بدارم و به این خاطر دچار عقاب حق شوم او را رها کرده و از آن مکان گذشتم (1)!!
از یکی از نیکان و شایستگان نقل شده که میگوید:
در مسیری میرفتم،به درختی رسیدم،خواستم قدری استراحت کنم،بزرگی بالای سرم رسید و گفت:برخیز که مرگ نمرده.سپس بیهدف و بدون توجه به مقصدی شروع
1) 1) -عرفان اسلامی:220/2.
به رفتن کرد،او را دنبال کردم،شنیدم میگفت:
کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ اللَّهُمَّ بارِکْ لِیَ فی الْمَوْتِ.
هر نَفْسی مرگ را میچشد،ای خدا ! مرگ را بر من مبارک کن.
به او گفتم:بعد از موت چه ؟ گفت:هرکس به بعد از مرگ یقین داشته باشد،محکم دامن ترس از عقاب را میچسبد و دنیا را جای ماندن نمیبیند.سپس گفت:ای کسی که در برابر وجهت،هر وجهی هلاک است،با توفیق نظر به وجهت مرا سپید روی کن،دلم را غرق عشق خود نما و مرا از ذلّت سرزنش فردا پناهم بده،محقّقاً وقت حیای از تو رسیده و زمان توبه آمده.سپس گفت:اگر گذشت تو نبود،اجل به من مهلت نمیداد،و اگر عفوت نبود،نسبت به آنچه نزد تو است آرزو پیدا نمیکردم،آن گاه از من دور شد و گذشت 1.
از زنی از شایستگان از عباد حق نقل شده:
چون نماز شب را بجای میآورد بالای بام میرفت،پیراهن و روبند بر خود محکم میکرد و میگفت:خدایا ! ستارگان در آمدند و به تاریکی شب هجوم آوردند،چشمها خوابید،پادشاهان در به روی همه بستند،هر عاشقی با معشوق خلوت کرد و من در برابر حضرت تو ایستادهام.آن گاه به نماز روی میکرد تا سحر میرسید و صبح صادق از پی آن آشکار میگشت،میگفت:ای خدای من ! امشب گذشت و امروز آمد،ای کاش میدانستم دیشبم را قبول کردی تا به خود تهنیت بگویم،یا نپذیرفتی تا عزا بگیرم،من تا هستم همینم چنانچه تو همانی،به عزّتت قسم اگر از پیشگاهت مرا برانی من از این در
نمیروم؛زیرا آن اطلاعی که من از جود و کرم تو دارم نمیگذارد از این در ناامید شوم !! 1
میگویند:زنی کور همه شب تا وقت سحر برای عبادت بیدار بود.چون سحر میرسید،با صدایی حزین میگفت:الهی ! بندگانت شب را گذراندند و به رحمت و فضل و مغفرتت سبقت گرفتند،تو را به تو میخوانم نه به غیر تو،مرا در گروه سبقت گیرندگان به رحمتت قرار ده،مقامم را در بهشت در زمرۀ مقرّبین بالا بر،به بندگان شایستهات ملحقم کن،تو ارحم الراحمین و اعظم العظماء و اکرمالکرمایی،ای کریم ! آن گاه به حالت سجده بر زمین میافتاد که صدای افتادنش شنیده میشد سپس تا طلوع فجر در گریه و مناجات بود 2.
یحیی بن بسطام میگوید:
شاهد مجلس شعوانه-آن زنی که به حقیقت توبه کرده بود-بودم،گریه و نالهاش شنیده میشد،به دوستم گفتم:او را تنها ببینم و بگویم:به خود رحم کن و این قدر نفس را آزار مده ! گفت:این تو و این هم این زن عابده.به نزد او آمدیم،من به او گفتم:اگر با نفس مدارا میکردی و از گریهات میکاستی بهتر بود.گریه کرد و گفت:دوست دارم آن قدر گریه کنم تا اشکم تمام شود،آن گاه خون بگریم تا حدّی که قطرهای خون در جوارحم نماند،من کجا و گریه ؟ من کجا و گریه ؟ آن قدر گفت تا غش کرد !! 3
عبد اللّه بن حسن میگوید:
کنیزی رومی داشتم که از حالات او تعجّب میکردم،بعضی از شبها نزدیک من میخوابید،چون بیدار میشدم او را نمییافتم،به دنبالش میگشتم،میدیدم در جایی از خانه سر به سجده گذاشته و میگوید:به محبّتی که بر من داری مرا بیامرز.به او گفتم:نگو به محبّتی که بر من داری،بگو به محبّتی که بر تو دارم.گفت:نه،او بود که به محبّتش مرا از شرک نجات داد،او بود که به عشقش بر من دیدهام را در این دل شب بیدار نگاه داشت، در حالی که چشمها به خواب است !! 1
ابو هاشم قرشی میگوید:
زنی از یمن به منطقۀ ما آمد و بر دیار ما وارد شد.او را سریّه میگفتند،به وقت شب از او ناله و زاری میشنیدم،به خدمتکار خانه گفتم:در احوال این زن دقت کن ببین چه میکند ؟
او را دید چشم از آسمان برنمیدارد و همان گونه که به سوی قبله قرار گرفته میگوید:
خداوندا ! سریّه را آفریدی و او را با نعمتهایت تغذیه کردی و از حالی به حالی سیر دادی،تمام برنامههایت نیکو و بلاهایت بر من زیبا بود،با این همه من با چنگ زدن به دامن گناه،خود را در معرض سخط تو قرار دادم،میبینی مرا،انگار خیال میکنم که تو مرا در بدکرداریم نمیبینی در حالی که تو عظیم و خبیر و بر هر چیز توانایی 2.
شیخ کلینی از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
در زمان بنی اسرائیل مردی دارای منصب قضاوت بود،قاضی را برادری بود شایسته و صالح و او دارای زنی بود متدیّن که بعضی از انبیای بنی اسرائیل از نوادهها و نتیجههای او بودند !
امیر بنی اسرائیل جهت انجام کاری به شخص مطمئنّی نیازمند شد،چنین شخصی را از قاضی خواست قاضی گفت:امروز موثّقتر از برادرم کسی را نمیشناسم امیر او را خواست،آن مرد از اجابت خواسته امیر کراهت داشت؛به قاضی گفت:از این که امر همسرم را ضایع بگذارم ناراحتم.امّا عذر او قبول نشد و مجبور به انجام مأموریت گشت.
به برادر گفت:امروز چیزی در زندگی من از وضع همسرم مهمتر نیست،بجای من از او نگهداری کن و به برنامههای زندگی این زن خدایی توجّه داشته باش،تا من از سفر برگردم !
مرد به سفر رفت.زن از شدّت اتصال به حق از خانه خارج نمیشد.قاضی گاه به گاهی به درب خانه مراجعه کرده و نیازهای منزل را رسیدگی میکرد.
روزی از آن زن متدیّن درخواست نامشروع کرد.زن با کمال شدّت به او پاسخ منفی داد.قاضی او را تهدید کرد که اگر خواستهام را نپذیری به امیر میگویم زن در غیبت برادرم خیانت کرد.زن به او گفت:آنچه از دستت برآید کوتاهی مکن !!
قاضی شقی نزد امیر،از آن صالحۀ عابده شکایت کرد.امیر گفت:هرچه حکم شرع اقتضا میکند در حق او اجرا کن !
قاضی نزد زن آمد و گفت:دستور رجم تو را دارم،یا خواستهام را اجابت کن یا برای سنگسار شدن آماده باش.گفت:من به خاطر مولایم از اجابت خواستۀ تو معذورم،آنچه از دستت برآید انجام بده !
زن را از خانه بیرون کشید،گودالی آماده کرد و با گروهی از مردم او را به عنوان زن زناکار سنگسار کرد،به خیال خودشان زن از شدت سنگسار مرد؛او را رها کرده و به خانهها برگشتند.شب فرا رسید،زن در خود رمقی حس کرد،از گودال درآمد و از شهری که در آن
زندگی میکرد دور شد،به دیر راهبی رسید،کنار در دیر خوابید.راهب پس از طلوع آفتاب او را دید،داستانش را پرسید،زن آنچه بر او رفته بود بیان کرد !
راهب را فرزندی بود که تازه از مرض خوب شده بود و نیاز به سرپرستی مطمئن داشت،طفل را برای تربیت به آن زن سپرد.خدمتکاری که برای راهب خدمت میکرد، پس از دیدن آن زن به او چشم طمع دوخت،خواستۀ نامشروعش را اظهار کرد،زن به او پاسخ منفی داد،زن را تهدید به قتل کودک کرد،جواب داد:آنچه از دستت برآید کوتاهی مکن که من دامن به ننگ گناه آلوده نکنم !!
خدمتکار ضربهای به کودک زد که منجر به قتل او شد،با عجله نزد راهب آمده گفت:
طفلت را به زن بدکاری واگذاشتی،او هم طفل را کشت.راهب آمد به آن زن گفت:این مزد خدمت من است ؟ پاسخ داد:من دست به خون این بیگناه نیاوردم،داستان من این نیست که برای تو گفتهاند،سپس ماجرای خود را شرح داد.راهب گفت:علاقه به ماندن تو در اینجا ندارم،این بیست درهم را بگیر و از این ناحیه برو !!
از آنجا حرکت کرد،به دهی رسید که مردی را زنده به دار آویخته بودند،سبب پرسید ؟ گفتند:در اینجا رسم است بدهکار را به چوب میبندند تا تسویه حساب کند ! بیست درهم را داد و گفت:این مدیون را آزاد کرده و از این بلا نجاتش دهید.
چون از دار به زیر آمد به آن زن گفت:کسی هم چون تو بر من منّت دارد،مرا از دار و از مرگ نجات دادی،هماکنون با تو هستم هرجا که بخواهی بروی.
با هم آمدند تا به ساحل دریا رسیدند،جمعی را با یک کشتی دیدند،به زن گفت:در اینجا باش تا من برای اهل کشتی کار کرده و درهمی فراهم آورم.به کنار ساحل آمد،از آنان پرسید:کیستید ؟ گفتند:جماعتی تاجریم.گفت:چه دارید ؟ گفتند: مالالتجاره،عنبر و اشیای دیگر.گفت:با من گوهر گرانبهایی است که به همۀ مالالتجاره شما میارزد.
گفتند:چیست ؟ گفت:کنیزی ماهرو که همانندش را تاکنون ندیدهاید.گفتند:به ما
بفروش.گفت:به شرط این که بروید از نزدیک او را ببینید،سپس دربارۀ قیمتش با هم گفتگو میکنیم !!
رفتند و او را دیدند و گفتند:جنس ارزندهای است به ده هزار درهم او را فروخت، پولش را گرفت و فرار کرد.تاجران نزد زن آمدند و گفتند:به درون کشتی آی.گفت:چرا ؟ گفتند:تو را از مولایت خریدهایم.گفت:من مولایی ندارم.گفتند:حرف بیهوده نزن یا برخیز و سوار کشتی شو یا تو را میبریم !
برای این که کسی به او چشم طمع نیندازد او را در سفینهای که جای مالالتجاره بود جای دادند و خود به کشتی مسافری سوار شدند.بادی وزید،کشتی مسافربری غرق شد،کشتی مالالتجاره در دریاها گشته و سپس به جزیرهای از جزایر دریا رسید.آن زن بزرگوار از کشتی پیاده شد،جزیرهای دید دارای آب خوشگوار و میوههای گوناگون،گفت:
در اینجا میمانم،از آب و میوۀ این سرزمین الهی بهره گرفته و خدایم را در این گوشۀ خلوت عبادت میکنم.
خداوند بزرگ به پیامبری از رسولان بنی اسرائیل وحی کرد:نزد امیر شهر رو و به او بگو:مرا در یکی از جزیرههای این دریا خلقی است،تو و همۀ افراد منطقه به آنجا روید و نزد او به گناهانتان اقرار کنید و از او بخواهید از شما درگذرد،اگر او از شما گذشت من هم میگذرم !!
پادشاه مملکت با اهل آن دیار به آن جزیره رفتند،تنها زنی را دیدند که در آنجا مشغول عبادت است.امیر نزد زن آمد و گفت:قاضی شهر نزد من آمد و از زنی سعایت کرد،من او را امر به سنگسار آن زن کردم،در حالی که در آن داستان تحقیق ننمودم،از گناهم میترسم مرا ببخش.زن گفت:تو را بخشیدم بنشین.سپس شوهر زن آمد،در حالی که همسر خود را نشناخت داستان خود را گفت و ترس خویش را از این که حق زن در جنب او ضایع شده باشد اعلام کرد و طلب آمرزش نمود.زن گفت:تو را بخشیدم نزد امیر بنشین.
آن گاه قاضی آمد و از زن طلب بخشش کرد او هم بخشیده شد.سپس راهب آمد، راهب را هم بخشید.آن گاه آن ناپاک نمک به حرام ناموس فروش آمد و از آن زن طلب عفو کرد.زن گفت:برو خدا تو را نبخشد.سپس زن نزد شوهر خود آمد و خویش را معرّفی کرده آن گاه گفت:من از این پس حاجت به مردی ندارم،دیدی که از مردم بیتقوا چه دیدم،مرا در این مکان رها کنید تا بقیّۀ عمر به عبادت حق مشغول باشم 1.
نوشتهاند:در بنی اسرائیل زنی زناکار بود،که هرکس با دیدن جمال او،به گناه آلوده میشد ! درب خانهاش به روی همه باز بود،در اطاقی نزدیک در،مشرف به بیرون نشسته بود و از این طریق مردان و جوانان را به دام میکشید،هرکس به نزد او میآمد،باید ده دینار برای انجام حاجتش به او میداد !
عابدی از آنجا میگذشت،ناگهان چشمش به جمال خیره کنندۀ زن افتاد،پول نداشت،پارچهای نزدش بود فروخت،پولش را برای زن آورد و در کنار او نشست،وقتی چشم به او دوخت،آه از نهادش برآمد که ای وای بر من که مولایم ناظر به وضع من است، من و عمل حرام،من و مخالفت با حق ! با این عمل تمام خوبیهایم از بین خواهد رفت !!
رنگ از صورت عابد پرید،زن پرسید این چه وضعی است.گفت:از خداوند میترسم،زن گفت:وای بر تو ! بسیاری از مردم آرزو دارند به اینجایی که تو آمدی بیایند.
گفت:ای زن ! من از خدا میترسم،مال را به تو حلال کردم مرا رها کن بروم،از نزد زن خارج شد در حالی که بر خویش تأسف و حسرت میخورد و سخت میگریست !
زن را در دل ترسی شدید عارض شد و گفت:این مرد اولین گناهی بود که میخواست
مرتکب شود،این گونه به وحشت افتاد؛من سالهاست غرق در گناهم،همان خدایی که از عذابش او ترسید،خدای من هم هست،باید ترس من خیلی شدیدتر از او باشد؛در همان حال توبه کرد و در را بست و جامۀ کهنهای پوشید و روی به عبادت آورد و پیش خود گفت:خدا اگر این مرد را پیدا کنم،به او پیشنهاد ازدواج میدهم،شاید با من ازدواج کند ! و من از این طریق با معالم دین و معارف حق آشنا شوم و برای عبادتم کمک باشد.
بار و بنۀ خویش را برداشت و به قریۀ عابد رسید،از حال او پرسید،محلّش را نشان دادند؛نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با آن مرد الهی گفت،عابد فریادی زد و از دنیا رفت،زن شدیداً ناراحت شد.پرسید از نزدیکان او کسی هست که نیاز به ازدواج داشته باشد ؟ گفتند:برادری دارد که مرد خداست ولی از شدت تنگدستی قادر به ازدواج نیست،زن حاضر شد با او ازدواج کند و خداوند بزرگ به آن مرد شایسته و زن بازگشته به حق پنج فرزند عطا کرد که همه از تبلیغ کنندگان دین خدا شدند !! (1)
در تفسیر عرفانی«روح البیان»آمده است:
مردی دچار پا درد سخت شد،طبیب گفت:اگر پایش را قطع نکنند،برای او خطر جانی دارد،مریض رضایت به قطع پا داد،ولی به طبیب گفت:وقتی آمادۀ قطع کردن شدی،من ذکری را شروع میکنم از مرتبۀ سه به بعد مشغول قطع کردن شو.طبیب آمادگی خود را اعلام کرد؛مرد شروع به یا رب یا رب گفتن کرد،در حال ذکر بود که طبیب پایش را قطع کرد،او هنوز مشغول ذکر بود،به او خبر دادند کار طبیب تمام شد.گفت:پای بریده را با احترام ببرید و در قبرستان دفن کنید و علّت این که میگویم به این پای بریده احترام
1) 1) -عرفان اسلامی:229/2.
کنید،برای این است که از ابتدای تکلیف این پای من قدمی خلاف خدا برنداشته است ! ! (1)
صاحب«راز آفرینش انسان»در مقالۀ نهم از کتاب خود میگوید:
جای شگفتی است که در میان این همه انواع مختلف حیوانی که بر روی کرۀ ارض ظاهر شدهاند،اعم از آنها که فعلاً وجود دارند،یا آنها که منقرض گردیده و نابود شدهاند غیر از شعور حیوانی هیچگونه قوای دماغی دیگری مشاهده نشده است،تا ظهور شخص انسان،از هیچ حیوانی اثری بر جا نمانده است که توانسته باشد قطعه سنگی را بتراشد،یا ارقام را تا ده بشمرد یا اصلاً معنی رقم را فهمیده باشد.
در گیر و دار عرصۀ خلقت پارهای مخلوقات به ظهور رسیدهاند که عالیترین درجۀ شعور حیوانی یا هوش یا حسیّات دقیقۀ دیگر را از خود ظاهر ساختهاند.
زنبور قرمز،ملخ را شکار میکند و آن را در گودالی میاندازد و به نقطۀ مناسبی از بدن ملخ شروع به تخمگذاری میکند و همین که بچهها از تخم در آمدند از گوشت بدن ملخ تغذیه میکند بدون آن که یک دفعه او را بکشد؛زیرا در این صورت خود آنها هم تلف خواهند شد.
زنبور این عمل را هر مرتبه باید با نهایت صحّت و دقّت انجام داده باشد و الّا نسلی به وجود نمیآید.
علم هنوز نتوانسته است توجّهی بر این عمل بکند،ولی با وجود این نمیتوان این اقدام عجیب را حمل بر تصادف و اتّفاق کرد.
1) 1) -عرفان اسلامی:231/2.
پس از آن زنبور سوراخی در زمین میکند و خود با نهایت خوشوقتی وارد آن شده در همانجا جان میسپارد،نه خود زنبور و نه اخلاف آن سر از کاری که میکنند در نمیآورند و نمیدانند بچههای آنها پس از تولد چه میکنند و اصلاً نمیدانند دارای فرزندی هستند،زنبور حتّی نمیداند که خود او به وجود آمده و زندگی کرده و مرده است.
زنبوران عسل و مورچگان تشکیلاتی به وجود آورده و حکومتی برای خود ساختهاند و در دستگاه خود او نوع سرباز و کارگر و غلام و خدمتکار،افرادی میگمارند.
در میان یک طایفه از مورچگان رسم است که کارگران دانه جمع میکنند و به لانه میآورند تا در زمستان سایرین از آن تغذیه کنند،برای این منظور حجرههای مخصوص آسیاب تعبیه کردهاند که مورچگان مخصوصی که دارای فکهای بزرگ و قوی هستند دانهها را در آنجا آسیاب کنند و برای غذای سایرین آماده سازند.
شغل منحصر به فرد این کارگران آسیاب کردن دانههاست و همین که فصل پائیز فرا رسید و دانهها همه آسیاب شد،آن وقت مصالح عمومی اقتضا میکند که حتّی المقدور در مصرف آذوقه صرفهجویی شود و چون عدّۀ آسیابان در نسل جدید رو به افزایش میگذارد،به منظور همین صرفهجویی مورچگان نظامی شروع به اعدام آسیابانان میکنند.
برخی از مورچگان به سائقۀ طبیعی یا از روی فهم و شعور حقیقی مزارع مخصوصی ترتیب میدهند و قارچ در آن میکارند و به مصرف غذای خود میرسانند،همین جماعت پارهای کرمها و شتههای درخت را به دام آورده آنها را اهلی میکنند و به جای گاو ماده و بز از آنها استفاده میکنند و از شیرۀ شیرینی که از آنها میدوشند تغذیه مینمایند،هم چنین مورچگان افرادی را اسیر کرده و به نام غلام و خدمتگزار نگاه میدارند.
بعضی از مورچگان برای ساختن لانه،اوّل برگها را به قطعات مرتب میبُرند و کارگران
آن قطعات را به جای خود نگاه میدارند و بعد برای آن که آنها را به هم متّصل سازند، اطفال خود را در حالی که هنوز به صورت تخم هستند مثل دوک پشمریسی از میان این برگها میگذرانند و با لعابی که از تن این اطفال خارج میشود،گوشۀ برگها را بهم میدوزند،بدین ترتیب بچۀ مورچه،ناکام از تولید پیله در اطراف بدن خود،محروم میماند ولی در عوض نفع اجتماع را ملحوظ کرده و به جامعۀ خود خدمتی میکند.
چطور میتوان باور کرد که اتمها و ذرات بیجان که وجود مورچه را تشکیل میدهند قادر به اجرای این همه عملیات غامض و عجیب باشند و آیا نباید گفت عقلی و شعوری در میان هست که آنها را به چنین کارهایی وامیدارد ؟! (1)آری،عقل آنها خدا است و خود آنها از عقل بیبهرهاند،ولی از میان جانوران تنها انسان است که رشد قوای دماغی او به حدّی رسیده که میتواند تعقّل و استدلال کند، [ و هموست که لیاقت دارا شدن عقل را به او عطا کردند ] (2).
1) 1) -امیر المؤمنین علیه السلام در خطبۀ 227 نهج البلاغه دربارۀ مورچه میفرماید:مورچه را بنگرید که با این کوچکی جثّه و نازکی اندامش که شکل آن را به چشم میتوان دریافت و به اندیشه میتوان درک کرد چسان راه زمین خویش را پیموده و بر رویش شتابان است،دانه به لانهاش میکشد و آن را در سوراخش تهیه دیده برای زمستان و هنگام گرما برای آمدن سرما دانه جمع میکند،خداوند ضامن روزیش بوده،مناسب حال راه روزی برایش گشاده پروردگار مهربان از آن غافل نیست،اگر در سنگ سخت و خشکی باشد خداوند بخشایشگر محروم و بیبهرهاش نخواهد گذاشت و اگر در مجاری هاضمۀ آن و در پست و بلند و اطراف اضلاع شکم و آنچه از چشم و گوش که در سر آن است بیندیشی از آفرینشش دچار شگفتی شده و از وصفش به رنج اندر آیی،بزرگ است خداوندی که مور را بر دست و پا نگهداشته و به روی ستونهای تنش بنایش فرموده،تا آنجا که میفرماید:شوربخت آن که وجود مقدّر و گرداننده را منکر شود.اینان گمان میکنند که همچون گیاه خودروی،زارع و برزگری ندارند و صور گوناگون و رنگارنگشان را پدید آورنده و نقاشی نمیباشد،اینان در مدّعایشان تکیه بر برهان نمیکنند،آیا ممکن است بنایی را بنا کننده و گناه و جنایتی را جنایت کننده نباشد ؟!
2) 2) -عرفان اسلامی:283/2.
وقتی در موضوع جنگهای صلیبی،با کمال دقّت و بیطرفی،به بررسی میپردازیم، میبینیم جنگهای صلیبی که محصولی جز ریخته شدن خون میلیونها بیگناه و خرابی هزاران مسکن و مأوا و به غارت رفتن اموال میلیونها مظلوم و سوختن و خاکستر شدن کاشانه و اثاث مردم نداشت،بر هیچ منطق و فلسفۀ الهی و اجتماعی استوار نبود،بلکه ریشه و علّت آن هویپرستی یک عالم مسیحی و پاپی خائن بود !!
او ادّعا داشت که تربت عیسی در دست مسلمانان است و از مسلمانان تعبیر به کفّار کرد و قیام مسیحیّت را که به اصطلاح او مؤمن بودند علیه کفّار یعنی مسلمانان برای نجات تربت عیسی واجب دانست !! و مسیحیان هم به فتوای او و اربابان بعدی نسبت به مسلمانان از هیچ جنایتی فروگذار نکردند.
در حالی که میدانست قرآن مجید،کتاب آسمانی مسلمانان،از مریم به عنوان دارندۀ مقام عصمت و از عیسی مسیح به بهترین صورت یاد کرده و حتّی کشته شدن عیسی را با کمال صراحت نفی نموده و هیچ دلیلی برای کشته شدن عیسی در اختیار مسیحیان نیست و قبری که برای عیسی در بیت المقدس ادّعا میکنند ریشه و اصل ندارد،ولی از باب هوس و هویپرستی و به خاطر حفظ ریاست پوشالی و بدست آوردن مال و منال،تحت پوشش نجات قبر عیسی فتوای ریخته شدن خون مسلمانان و به غارت رفتن اموالشان را صادر میکند !! بدون شک بازگو کردن تمام جوانب جنگهای صلیبی کتابی جداگانه میخواهد،در این قسمت که ضرر علم آلوده به هوی مورد بحث است،فقط به اقرار جنگجویان وحشی مسیحی با استناد به نوشتههای آلبرماله که خود یک فرد مسیحی است اکتفا میشود.
او مینویسد:پاپ اوربن دوّم که فرانسوی بود،مجمعی در کلرمون منعقد نموده مشغول اصلاح امور اهل علم فرانسه بود،روز 28 نوامبر 1095 که باید مجمع ختم شود،
با حضور جمع کثیری از روحانیون و امنای دین و سرکردگان مرکز و جنوب فرانسه شرحی از صدمات زوّار ارض اقدس بیان کرده امت نصاری را دعوت نمود که اسلحه بردارند و تربت عیسی را نجات دهند...
بعد از خاتمۀ مجمع کلرمون،پاپ در مرکز و جنوب فرانسه به گردش پرداخت،مردم را به جنگ ترغیب میکرد و ضمناً به عموم اسقفها نامه کرده آنها را دعوت نمود که برای جنگ صلیب به وعظ بپردازند و دیگران را نیز به وعظ وادارند،ضمناً وعده داد که هرکس در اردوکشی شرکت کند تمام معاصی و گناهانش بخشیده و آمرزیده خواهد شد و مادامی که اردوکشی خاتمه نیافته زن و فرزند و داراییاش از تعرّض مصون و در امان دیانت خواهد بود.
یکی از یاران پرشور پاپ در شمال فرانسه راهبی بود اصلاً از حوالی آمین موسوم به پطروس و ملقّب به ناسک؛راهب مزبور از هرجا گذر کرد شور بزرگی برای جنگ صلیبی درانداخت.
بنابه روایت گیبر دونوژان،حکّام و سواران جنگی هنوز در باب تدارک سفر رأی میزدند که فقرا به شوق و شعف به تهیه و تدارک پرداختند،همه کس خانه و مُوِستان و ما یملک خود را انداخته یا آنها را به ثمن بخس میفروخت و به وجد و سرور عازم میشد.
آنچه را که میدیدند به کار سفر نمیرود به عجله تمام پول میکردند،فقرا گاو خود را مانند اسب نعل کرده به ارّابه میبستند و آذوقه و فرزندان خردسال خود را بر ارابه نهاده از دنبال خود میکشیدند،اطفال خردسال به هر محکمه یا خانهای که میرسیدند، میپرسیدند:بیت المقدس اینجاست ؟!!
هنوز از دعوت اوربن دوّم در کلرمون سه ماه نگذشته بود،که یک دستۀ چهل پنجاه هزار نفری از زن و مرد از جا کنده شده به هدایت پطرس ناسک و سواری جنگی موسوم به
گوتیه بینوا به راه افتاد و چون از رود رن گذشت،دستۀ دیگری شبیه به آن از زوار آلمان به وی ملحق شدند،این عدّه برای گذران خود هرجا میرسید غارت میکرد و انواع ظلمها را مرتکب میشد.
در هر صورت قشون صلیبی پس از طی جادههای طولانی و جنایات بیشمار به بیت المقدس رسید و پس از مدّتی وارد شهر شده خونریزی سختی به پا کرد !!
گود فروآدوبویون به پاپ نوشت:اگر میخواهید بدانید با دشمنانی که در بیت المقدس به دست ما افتادند چه معامله شد،همین قدر بدانید که کسان ما در رواق سلیمان و در معبد در لجّهای از خون مسلمانان میتاختند و خون تا زانوی مرکب میرسید !!
عموم روایات بر قتل عام شهادت میدهد،تقریباً در آن ناحیه دههزار مسلمان در معبد قتل عام شد و هرکس در آنجا راه میرفت تا بند پایش را خون میگرفت !
از کفّار هیچکس جان نبرد و حتّی زن و اطفال خردسال را هم معاف ننمودند،پس از کشتار نوبت به غارت رسید،کسان چون از خونریزی سیر شدند به خانهها ریختند و هرچه به دستشان افتاد ضبط کردند،هرکس چه فقیر چه غنی به هرجا وارد میشد،آن را ملک طلق خود میدانست و این رسم چنان ساری بود که گویی قانونی است که باید مو به مو رعایت شود !! (1)
به موازات رشد عقلی انسان،علم در همۀ جوانبش در حال پیشرفت بود،عقلا و دانشمندان،برای کشف حقایق به تکاپو افتاده بودند؛اروپا طبق نظریۀ محقّقین خود آنها با اثرگیری از علوم اسلامی،در راه تحقیق مسائل علمی افتاده بود،ولی پیشرفت
1) 1) -عرفان اسلامی:321/2.
دانش به صلاح کلیسا و اربابانش نبود؛زیرا بیداری ملّتها،به حکومت شیطانیشان-که زیر پردۀ دین پنهان شده بود-خاتمه میداد.پاپها و کشیشان چندی پس از عیسی به کتمان حق عادت کرده بودند و تحریف حقایق طبیعت دوّم آنان شده بود،اینان به هنگام ظهور اسلام هم،از این دو جنایت فروگذار نبودند،به وقت حرکت علمی اروپا،بنا گذاشتند با علم و عالم به مخالفت برخیزند و هرچه را مطابق کتب دینی تحریف شدۀ خود ندیدند نابود کنند؛اگر کتمان حق و تحریف حقایق در کار نبود،مخالفت با علم هم پیش نمیآمد و وضع تاریخ غیر از این بود،آنها باعث شدند که چهرۀ دین به طور مطلق مورد نفرت قرار بگیرد،آنها اکثریّت مردم روی زمین را به مسئلۀ خدا و قیامت و اخلاق بدبین کردند و اسلام هم در بین مسلمانان از خطر و جنایت آنان در امان نماند؛آنها کاری کردند که در دنیا وانمود شد دین با علم و پیشرفت و تمدّن مخالف است؛این عقیده که محصول مظالم کلیسا بود به ممالک اسلامی هم سرایت کرد و جامعه اسلامی را از اسلام دور کرد، مسلمانان هم تصوّر کردند راه رسیدن به تمدّن جدایی از دین است؛گرمی و حرارت این عقیده به آنان اجازه نداد که فکر کنند،کدام دین مانع علم و پیشرفت است،دین خالص یا دین تحریف شده.
اسلام -که به طور خالص در قرآن و روایات صحیح منعکس است -علّت بیداری، علم،استقلال،آزادی،شرف،آبرو،خیر دنیا و آخرت است،ولی دین تحریف شده به طور صددرصد مانع ترقّی و پیشرفت و بلکه علّت بدبختی است !!
ولی پاپها و کشیشها به غارت،شهوت،حکومت،خیانت و پلیدی خو کرده بودند،هوی بر آنان حاکم بود،هوسپرستی دین آنان بود و به فرمودۀ قرآن معبود، معشوقی جز هوی نداشتند،با این که عالم به بعضی از حقایق بودند،ولی هوی مانع از این بود که بتوانند به علم خود عمل کنند !!
به خاطر هوی و هوس به برپا شدن محاکم تفتیش عقاید دستور دادند و به عنوان
نماینده خدا و مالک رقاب عباد الهی،بیداران و صاحبان علم را به محاکمه کشیده و به خاطر این که علومشان با کتب مذهبی تحریفی و عقاید کلیسا موافق نبود محاکمه و محکوم کردند.
در کتاب«رویدادهای مهمّ تاریخ»جهان آمده است:
بزرگترین بدبختی در آن روزگار غمآلود و ترسناک این بود که انسان از شکنجۀ انسان غرق شور و شعف و نشاط میشد،انسان عطشی فوقالعاده برای کشتن انسان در وجود خود احساس میکرد.
آیا انسان ممکن است اسیر و گرفتار شادیها باشد و آیا ممکن است این شادیها را با دیدن انسان دیگری در غل و زنجیر دو چندان کند ؟
آیا ممکن است آیین (به اصطلاح) مذهبی طریق کشتار و خونریزی را به بشریّت بیاموزد و دانشمندان و متفکّران را در میان شعلههای سوزان آتش با تشریفات خاصّی بسوزاند ؟
خمیرمایۀ نانی که پاپ در دورۀ انگیزیسیون به مردم پیشنهاد کرده بود این بود که افکار آنها مانند موم باید در دست کشیشان کلیسا باشد.
مارسل کاشن مینویسد:
در دورۀ انگیزیسیون پنج میلیون تن انسان را به اتّهام فکر کردن و نپذیرفتن فرمان پاپ به صلیب کشیدند،تنها سالهای 1481-1499 به دستور دادگاههای تفتیش عقاید 1020 نفر را زنده در آتش افکندند و 6860 تن را شقّه کردند و 97023 نفر را آن قدر زجر دادند تا زیر ضربات شکنجۀ شلّاق،دنیا را وداع گفتند؛مردم را دسته دسته به اتّهامات واهی دستگیر و سنگسار میکردند.
ولتر نویسندۀ فرانسوی حق داشت که بگوید:
آیین اسلام وجود خود را به حدّ اعلای انسانیّت و جوانمردیهای بنیانگذارش مدیون
است،در صورتی که مسیحیان با شمشیر و زجر و آتش،دین خود را تحمیل کردهاند !!
کاس مینسکی در کتاب«تاریخ قرون وسطی»نوشته است:
در اسپانیا اعدام رافضیان (مخالفان کلیسا) به جشن رسمی مبدّل میشد و نام (آوت دافه) یعنی کار عقیده به خود گرفت.سوزاندن رافضیان در میدانهای شهر و در حضور دربار پادشاه اشراف و شهریان انجام میگرفت،در این مراسم روحانیون کلیسایی در حالی که آوازهای مذهبی میخواندند،به صحنه میآمدند و محکومین را به سوی جایگاه اعدام میبردند.
غالباً اعدام دستهجمعی صورت میگرفت.ترک مادام مفتّش عقاید که به هنگام ریاست بر کرسی انگیزیسیون هشت هزار نفر از کفّار و مرتدّان را به آتش انداخت،شهرت مخوفی کسب کرده است.
دیوان تفتیش عقاید در فرانسه به فرمان پاپ گرگوار نهم،شروع به کار کرد و مدّت هیجده سال مردم جنوب فرانسه در ترس و وحشت زندگی میکردند.
پاپ مأمورانی به نواحی مختلف جنوب اعزام کرد و به آنها اختیارات تام عطا کرد تا هرکس را مظنون بدانند به حبس محکوم کنند،اگر متّهم انکار میکرد،از او با شکنجههای مخوف و طاقتفرسا اعتراف میگرفتند،اگر در پایان اعتراف،متّهم توبه میکرد،به مجازات محکوم میشد؛ولی اگر حاضر به انجام مراسم توبه نمیشد،یا آن که قبلاً توبه کرده و توبه را شکسته بود،به دستور نمایندگان پاپ زنده در آتش میسوخت.
در زمان سنلویی یکی از کسانی که در شامپانی مأمور تعقیب مظنونین بود،دستور داد که در یک جلسه 183 نفر کافر را سوزاندند.
شب بارتولومی یکی از شبهای بسیار آشفتۀ تاریخ است،در این شب هزاران زن و مرد و کودک به خاک و خون غلتیدند،تصویر زندهای از این شب وحشتناک در نوشتههای مورّخان نقش بسته است.
در این شب مخوف،کاتولیکهای فرانسه عزم جزم کردند به زندگی مخالفان خود (کالوینیزمها) خاتمه دهند.آنان در این شب به ناله پیرهزنان،گریۀ کودکان و استغاثۀ مادران گوش نمیدادند،حکم تکفیر و کشتار مخالفان صادر شده بود و انسان وقتی فجایع آن شب را مطالعه میکند بیاختیار با خود میگوید:
قلب بشر از چه جنون وحشیانهای آکنده است ؟ و این است ماجرای مخوف در شب بیست و سوّم و بیست و چهارم اوت در عرفه،روز سن بارتلمی نوای شوم مصیبت از تمام ناقوسهای پاریس طنین افکند؛با این علامت قتل عام هوگنوها که در خواب غافلگیر شده بودند آغاز شد،جنگ در روزهای بعد ادامه یافت و به ولایات کشیده شد،بنا به تخمین معاصران در این واقعه بیش از سی هزار تن کشته شدند.
قتل عام هوگنوها و سوختن خانههای آنها و غارت اموال سه روز ادامه داشت، کوچهها از اجساد مردان،زنان و کودکان پوشیده بود !!
پاپ رم از شوق به هیجان آمد و دستور داد به شکرانۀ پیروزی بر کافران،رم را آذین بندند و چراغان کنند !! (1)
کسی نیست که بنی امیه را از پلیدترین چهرههای ننگین بشری نداند؛کسی نیست که از جنایات و مظالم این وحشیان خطرناک خبر نداشته باشد؛کسی نیست که نداند،بنی امیه مسیر قسمت مهمّی از تاریخ حیات بشر را از پاکی به ناپاکی منحرف کردند؛کسی نیست که نداند،عزیزترین چهرههای پاک تاریخ به دست این جانیان به فجیعترین وضعی کشته شدند و یا در سیاهچالها،از شدت شکنجه و رنج قالب تهی کردند !
1) 1) -عرفان اسلامی:324/2.
معاویه پایهگذار حکومت اموی،با تکیه بر عالمان هویپرست،خود را مسلمان جا زده بود و تمام جنایات خود را در پوشش فتواهای عالمان کثیف و پستی همچون سمرة بن جندب و ابو هریره تصحیح میکرد و به محض این که بر اثر مظالم و خیانتهایش،مورد سؤال مسلمانان قرار میگرفت،از آنگونه عالمان برای تبرئۀ خود کمک میخواست؛آنها هم با گرفتن اندکی رشوه به عنوان این که سالها در مصاحبت رسول اکرم صلی الله علیه و آله بودند، احادیثی برابر با مذاق حکومت معاویه و برای پاک کردن او از قول پیامبر صلی الله علیه و آله جعل میکردند و به خورد تودۀ مردم که از خط تحقیق و علم جدا بودند،میدادند و با استفاده از ایمان مردم به پیامبر صلی الله علیه و آله،اینچنین وانمود میکردند که معاویه کارهایش بر طبق اصول اسلام و سنّت رسول اللّه صلی الله علیه و آله است و از همین راه بود که پایههای حکومت اموی،به عنوان حکومت مذهبی و جانشینی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله محکم و استوار میشد و با تکیه بر آن عالمان هویپرست بود که هر جنایتی خواست،خود و دودمانش مرتکب شدند، جنایاتی که از نظر کمیّت و کیفیّت در تاریخ سابقه ندارد.راستی اگر گفته شود آلودگی آن عالمان از معاویه بیشتر بود و عذاب آنان در قیامت سختتر خواهد بود،سخنی به گزاف گفته نشده است.
رشوه دادن معاویه،برای جعل حدیث از قول پیامبر،آن هم در جهت استحکام پایههای حکومت اموی در جامعه و کوبیدن بهترین عباد خدا،آن قدر بالا گرفت که پس از سمره و ابو هریره،عدّهای بیکار و شکمپرست به فکر جعل حدیث افتادند و از این راه به نان و نوایی رسیدند.جعل حدیث از قول پیامبر صلی الله علیه و آله و پخش آن در میان مردم پس از مدّتی،شناخت اسلام راستین را با مشکل عجیبی روبرو کرد !!
بیداران راه خدا،با راهنمایی قرآن و ائمۀ طاهرین،برای بازشناساندن اسلام محمّدی، از اسلام اموی چه رنجها که نبردند،چه زندانها که نرفتند،چه شکنجهها که نشدند و چه شهدای والا مقامی که تقدیم مکتب پاک اسلام نکردند !!
راستی اگر ایستادگی امامان شیعه و یاران با وفای آنان نبود،احدی تا قیامت موفّق به یافتن اسلام صحیح نمیشد.
منصفین اهل سنّت عقیده دارند که گرچه نویسندگان شش کتاب اصولی اهل سنّت برای بازشناساندن احادیث صحیح رنج زیادی بردند؛باز در همین کتب،احادیثی یافت میشود که با اصول اسلام راستین موافق نیست و دست آلودۀ جعل حدیث از آنها پیداست.
سه نفر از علمای اولیّۀ اهل سنّت،که صاحب سه کتاب از شش کتاب معروفند،برای تهذیب احادیث مورد قبول خودشان زحمت زیادی کشیدند !!
محمّد بن اسماعیل بخاری (194-256 ق)،هزار شب تا صبح بیدار ماند تا توانست از میان 600 هزار حدیث 591000 حدیث را مردود کرده و تنها نه هزار حدیث انتخاب کند و با آن نه هزار جامع خود را نوشت !!
مسلم بن حجاج قشیری (متوفّای 261) از 300 هزار حدیث 293 هزار آن را کنار زد و تنها هفت هزار حدیث برای نوشتن کتاب صحیح خود انتخاب کرد !!
احمد بن حنبل (متوفّای 241) با زیر و رو کردن یک میلیون حدیث 960 هزار آن را مردود دانست و چهل هزار آن را قبول کرد و مسند خود را به وجود آورد.
مهم اینجا است که وقتی شیعه احادیث مورد قبول این کتب اهل سنّت را با شرایط الهی و قرآنی خودش به میزان سنجش میکشد،چیزی به عنوان خبر و حدیث صحیح و مورد قبول جز قسمتی خیلی محدود باقی نمیماند و از همین مرحله شما حساب کنید ببینید، به دست عالمان هویپرست چه بلاها به سر اسلام آمده است ؟!!
آنان با جعل آن همه حدیث،از چهرۀ معاویه که بویی از اسلام نبرده بود یک مسلمان راستین و یک انسان لایق جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله ساخته بودند !! و او را در کلیۀ برنامههایش مجتهدی اسلامی معرفی نموده و میگفتند:اگر هم خطایی از او سربزند در اجتهاد اشتباه
کرده و خطای در اجتهاد در پیشگاه خدا گناه و عیب نیست !
جرج جرداق لبنانی در«صوت العدالة»مینویسد:
بهترین فردی که اخلاق و مشخّصات بنی امیه را مجسّم میکند،معاویه فرزند ابو سفیان است.
اوّلین مطلبی که از صفات معاویه به هنگام بررسی دقیق از اخلاق او به دست میآوریم،این است که بویی از انسانیّت و اسلام به مشامش نخورده است.
اگر ما اسلام را انقلابی علیه اکثر رسوم و عقاید گذشتۀ عرب بدانیم که از جمله آنها - سودجویی،کار برای نفع شخصی،مردم را ساز و برگ جنگ دانستن،ملّت را سرچشمۀ قدرت و ثروت برای صاحبان نفوذ و مال شمردن،میباشد-در این صورت باید به طور جزم بگوییم که معاویه هیچ ارتباطی با اسلام نداشت !!
از طرف دیگر،اگر اسلام را آیینی بدانیم که به اوامر و نواهی خود میکوشد،تا اخلاق فردی و روش شخصی را مستقیماً اصلاح کند و میکوشد که افراد اجتماع را از راه ارتباط با خدا و ترساندن کافرین از آتش و بشارت مؤمنان به بهشت،افرادی شایسته نماید،برای ما این مطلب یقینی میگردد که معاویه هیچ ربطی به اسلام نداشته است.
معاویه آن گاه که بُسر بن ارطاة را به مدینه میفرستد که علیه علی علیه السلام اخلالگری کند این توصیه را سرمایۀ راه او قرار میدهد:
به سوی مدینه روانه شو،مردم را متواری کن،به هرکس برخوردی او را بترسان،اموال کسانی را که از دستورات ما اطاعت نمیکنند غارت کن.
و وقتی سفیان بن عوف غامدی را به عراق برای مخالفت با علی علیه السلام میفرستد،این جملات را توشۀ راه او قرار میدهد:
ای سفیان ! حملههای ما به عراق،رعبی در دلشان ایجاد میکند و علاقمندان ما را خوشحال میسازد و افراد ترسو را برای ما جلب میکند،هرکه را همعقیدۀ خود نیافتی به
قتل برسان،به هر مرکز عمرانی رسیدی آن را ویران کن،اموال مردم را به غارت ببر؛زیرا چپاول کردن اموال برای مردم همانند قتل بلکه برای قلب دردناکتر است.
معاویۀ خونخوار وقتی ضحاک بن قیس فهری را برای حمله به حوزۀ حکومت علی علیه السلام میفرستد،همین دستورات را میدهد،ضحّاک نیز این سفارشها را همانند دیگران انجام میدهد،غارت میکند،میکُشد و در تجاوز و افترا فروگذاری نمیکند.بعضی میگویند:
معاویه مرد با حلمی بوده،اگر این مطلب راست است،آن قدر حلم معاویه وسعت داشت که حق زندگی مردم مصر را ضمیمۀ سرزمین مصر میکند و به عنوان هدیۀ مخصوص به آلودهتر از خودش عمرو عاص میبخشد !!
روش معاویه همانند روش مایکاول است و از تفاصیل جنایتآمیز آن شخص جنایتکار چیزی کم ندارد.چپاول،ایجاد وحشت،کشتار،شکنجه از سیاستهای کهنۀ معاویه است؛تطمیع،تهدید،ریختن خون نیکوکاران و آزادگان،پذیرفتن خیانتکاران و مزدوران و ستمگران از کارهای معاویه است !!
استخدام سخنگویانی که آسمان را زمین معرفی کنند و زمین را آسمان،از برنامههای معاویه است،حیلهگری علیه ارزشهای انسانی به قصد کسب و استفاده و خرید افراد سیاهدل برای مبارزه با حق و عدالت از روشهای معاویه است،معاویه از افرادی خونخوار که خود را وقف خدمت او کرده بودند تقدیر میکرد و با آنها انس میگرفت و خدمتشان وقتی صحیح و مورد قبول بود،که در غارت اموال مردم و سرکوب کردن آزادیها و برده ساختن مردم برای زمامدار خود مهارت داشته باشند !!
تمام جنایات دورۀ معاویه یک طرف و مسئلۀ سپردن حکومت برای پس از خودش به یزید یک طرف !!
هنوز ریاست او استوار نگردیده بود که شروع به ثبت رساندن ملک مردم و اموالشان، به عنوان میراث فرزند بیبند و بارش یزید نمود.
معاویه برای تثبیت جانشینی یزید،لباسهای رنگارنگی که مناسب مصلحت یزید بود به خود میپوشید و بالاخره آن جانی سگباز و شرابخوار و قاتل را برای بعد از خودش به جان و مال و ناموس و آبروی مردم مسلّط کرد !! و آن همه جنایات خودش و جانشینی یزید را فقط با کمک عالمان هویپرست انجام داد !!
حاکمان دیگری که پس از معاویه و یزید،روی کارآمدند،به برنامههای آن دو نفر عمل میکردند و گاهی به جنایات آنان میافزودند؛عمّال بنی امیّه مردم را به انواع ناراحتیها و شکنجهها مبتلا میساختند،این شکنجهها ملّتهای غیر عرب را هم میگرفت، بنی امیۀ غیر عرب را با کمال ذلّت و در نهایت سختی به بندگی و اسارت میکشیدند.
هر عربی که از روی میل حاضر نبود که گوشت و خون خود را در اختیار بنی امیه بگذارد به قتل میرسید؛بنی امیه افرادی را برای دریافت مالیات بر سر مردم گمارده بودند،که بر انواع و مقدار آن بیفزایند و با شدیدترین شکنجه و سنگدلی آن را وصول کنند.
عبد الملک بن مروان در حکومت خود برای جان و مال مردم ارزشی قائل نبود،او دستور داد چاهها و چشمههای بحرین را ویران کنند تا اهالی آن به فقر و فلاکت بیفتند و در برابر حکّام تسلیم شوند و حکومت حجاز و عراق را بدست خونخوار بینظیری چون حجّاج بن یوسف سپرد !!
یزید بن عبد الملک بن مروان روزی سخت در مستی فرو رفت،در حالی که یکی از کنیزانش به نام حبابه پیش او بود،موقعی که به طرب آمد گفت:بگذارید پرواز کنم.حبابه گفت:مردم را به چه کسی میسپاری ؟ یزید پاسخ داد:به تو !!
بنی امیه روی منبرها و در خطبههای نماز جمعه و در قنوت نماز،دستور اکید داده بودند که به بهترین خلق خدا وجود مقدّس امیر المؤمنین علیه السلام دشنام و ناسزا بدهند !!
و البته حکّام بنی امیّه تمام این برنامهها را با دلگرمی به عالمان هویپرست انجام میدادند؛زیرا عالمان درباری و وعّاظ سلاطین،تمام این جنایات را در نظر تودۀ عوام
اموری اسلامی و برنامههایی شرعی جلوه میدادند !!
دقت در شرح زندگی خلفای عباسی و عمّال آنان نیز نشان میدهد که آن ستمگران یاغی و آن یاغیان طاغی کمتر از بنی امیه نبودند و بلکه در بعضی از موارد،بدتر از بنی امیه بودند؛شما زحمت مراجعه به تاریخ را بر خود هموار سازید تا چهرۀ آن خطاکاران پلید را آنگونه که بود بشناسید و عجیب این است که حکّام بنی عباس بیش از بنی امیه زیر پوشش فتوا و دستورهای عالمان اهل هوی بودند.
بدبختی در این بود که عالمان اهل هوی،برای پیشبرد اهداف امویان و عبّاسیان هم خود جعل حدیث میکردند و هم به احادیثی که اسلاف خائن آنان جعل کرده بودند تکیه مینمودند و با پخش و شرح و ذکر آن احادیث قلّابی و دروغ،اکثریّت مردم را،که خود آنان از اسلام بیاطّلاع نگاه داشته بودند،نسبت به وضع بنی امیّه و بنی عبّاس تسلیم و راضی مینمودند و اگر هم اعتراضی از سوی مردم میشد،بلافاصله توجیه میکردند و از این طریق بزرگترین ضربهها را در مقابل دریافت دینار و درهمی ناقابل به اسلام و انسانیّت میزدند !!
به چند نمونه از آن احادیث ساخته شده،که به بزرگان دین نسبت دادهاند از کتاب «عوامل تحریف»-که نویسندهاش یکی از بهترین و کمنظیرترین متخصّصین حدیثشناس و تاریخشناس است و بزرگان شیعه و سنّی به فضل او در این زمینه اعتراف دارند-اشاره کنم:
اینان (برخلاف منطق قرآن و عقل) یکسری روایات،در معتبرترین کتب خویش از برجستهترین راویان نقل میکنند و براساس آن میگویند که امام و خلیفۀ مسلمانان هر کاری انجام بدهد،هر ظلم و جور و اجحاف و فسق مرتکب گردد،جایز نیست که بر روی او شمشیر کشید و با او مخالفت کرد و بر او خروج نمود.
از قول حذیفه از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کردهاند که فرمود:
«یَکُونُ بَعْدی أَئِمَّةً لا یَهْتَدُونَ بِهُدایَ وَ لا یَسْتَنُّونَ بِسُنَّتی وَ سَیَقُومَ فِیهِمْ رِجالٌ قُلُوبُهُمْ قُلُوبُ الشَّیاطینَ فی جُثْمانِ إِنْسٍ قالَ:قُلْتُ:کَیْفَ أَصْنَعُ یا رَسُولَ اللّهِ إِنْ أَدْرَکْتُ ذلِکَ ؟ قالَ:تَسْمَعْ وَ تُطِعْ لِلْأَمیرِ وَ إِنْ ضَرَبَ ظَهْرَکَ وَ أَخَذَ مالَکَ فَاْسمَعْ وَ أَطِعْ».
پس از من پیشوایانی خواهند بود که بر راه من نمیروند،و به روش من عمل نمیکنند،پارهای از ایشان دلهایی همچون دل شیاطین دارند،اگرچه به ظاهر انسانند.حذیفه میگوید:گفتم:یا رسول اللّه ! اگر من آن زمان را درک کردم چه عکسالعملی نشان بدهم ؟ فرمود:شنوایی صددرصد و اطاعت مطلق،اگر او بر پشتت بکوبد و مالت را ببرد تو باید فرمان بری و گوش به دستورش بسپاری !!
از قول ابن عبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکنند:
«مَنْ رَأیٰ مِنْ إِمامِهِ شَیْئاً یُکْرِهُهُ فَلْیَصْبِرْ فَإِنَّهُ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةَ شِبْراً فَماتَ میتَةً»جاهِلِیَّةً.
اگر کسی از پیشوا و زمامدار خویش چیز ناخوشآیندی مشاهده کرد باید صبر کند،اگر کسی از دستگاه خلافت و جمع مسلمانان پیرو آن یک وجب دور شود و بر آن بمیرد،مانند مردگان جاهلیّت مرده است !
در روایات دیگر از ابن عبّاس چنین نقل شده:
«لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ خَرَجَ مِنَ السُّلْطانِ شِبْراً فَماتَ عَلَیْهِ إِلّا میتَةً جاهِلیّةً».
هیچکس از حکومتی دوری نمیگزیند حتّی یک وجب که اگر در این حالت بمیرد،به مردن جاهلیّت و شرک از دنیا رفته است.
یکی از دانشمندان بزرگ اهل سنّت در ذیل این احادیث در بابی به عنوان«لزوم طاعة الامراء»میگوید:
عموم اهل سنّت یعنی فقها و محدّثین و متکلّمین میگویند:حاکم با فسق و ظلم و زیر پا گذاشتن حقوق مردم معزول نمیشود و نه میتوان او را خلع نمود و اصولاً جایز و روا نیست که علیه او قیام شود،بلکه واجب است او را پند و اندرز دهند و از خداوند و قیامت بترسانند؛زیرا در این زمینه احادیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله به دست ما رسیده است که ما را از
خروج علیه زمامدار باز میدارد،خلاصۀ سخن این که قیام بر ضد پیشوایان و زمامداران به اجماع همه مسلمانان حرام است،اگرچه فاسق و ستمگر هم باشد !!
بنابراین نظر خروج بر یزید بن معاویۀ شراب خوار و سگباز و قاتل و جانی و قیام علیه عبد الملک که سربازانش خانۀ کعبه را زیر منجنیق خراب میکنند و جنگ بر ضد ولید که قرآن کریم را هدف قرار میدهد و قیام علیه حکّام خائن بنی عبّاس در آن روز و قیام برعلیه حاکمان ظالم و جائر فعلی نه این که جایز نیست،بلکه حرام است !!
به راستی لعنت بر این منطق باد و نفرین خدا بر جاعلین حدیث و نویسندگان و پخش کنندگان و تفسیر کنندگان و عملکنندگانش باد (1).
آنان که آتش جنگ جهانی اوّل را برافروختند و میلیونها انسان بیگناه را به کام آتش جنگ کشتند،از فارغالتحصیلهای دانشگاهها و دانشکدهها بودند !!
آنان که آتش جنگ جهانی دوّم را شعلهور کردند و نزدیک به سی میلیون انسان را در آتش خودخواهی و هوی و هوس خود خاکستر کرده و هزاران خانه و مدرسه و کودکستان و بیمارستان را با اهلش نابود نمودند،تحصیل کردههای دانشگاه و دانشکده بودند !!
آنان که از فرانسه به الجزائر رفتند و در مدّت هفت سال نزدیک به یک میلیون مسلمان را که جرمی جز طلب آزادی از شرّ استعمار نداشتند،کشتند و هزاران مرد و زن را در زندانها به انواع شکنجهها مبتلا کردند،پایاننامۀ تحصیل خود را از دانشگاههای فرانسۀ متمدّن و آزادیخواه و مبتکر منشور آزادی و حقوق بشر گرفته بودند !!!
آنان که نزدیک به چهارصد سال،از انگلستان برای غارت نزدیک به صد کشور در آسیا
1) 1) -عرفان اسلامی:328/2.
و آفریقا و آمریکای لاتین رخت سفر میبستند و محرومان و مستضعفان را به جرم آزادیخواهی قطعه قطعه میکردند همه از دانشمندان اقتصاد،روانشناسی،سیاست و علوم دیگر بودند !!
قاتلان امیرکبیرها،سیّد جمالالدینها،لومومبوها و هزاران دلسوزی که برای نجات ملّتهای خود قیام کرده بودند،با کمال تأسّف از دانشمندان علوم مادّی و تجربی بودند !!
جنایات هولناک و غارتگریهای وحشتناک و ستمگریها و بیدادگریهای خطرناک این فارغالتحصیلهای دانشگاههای دنیا،در صدها کتاب قطور،بدون شک قابل بازگو کردن نیست !!
کارگردانان دولت غاصب و خائن اسرائیل که بیش از پنجاه سال از کشتن مردم مسلمان اعمّ از زنان،مردان و کودکان و بمبارانهای ویرانگر و شکنجههای بدتر از قرون وسطی در زندان رویگردان نیستند،از فارغالتحصیلهای رشتههای گوناگون علمی از دانشگاههای غرب هستند !!
این جنایات باور نکردنی مخصوص به عالمان غربی نیست،اعمال کمونیستهای شرقی و عمّالشان نشان میدهد که اینان هم در پایمال کردن حقوق انسان بیگناه دستکمی از غربیها ندارند.
«اسرار مرگ استالین»کتاب بسیاری مهمّی است که نویسندۀ آن ع-آوتور خانوف،یکی از کارکنان کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست شوروی سابق بوده است.
وقتی تمام این کتاب را به دقّت مطالعه میکنیم،به این نتیجه میرسیم که استالین و اطرافیانش که خود را پیامبران بیدار کمونیست میدانستند،تنها به خاطر سوء ظن،یا به خاطر این که فلان نفر یا فلان گروه و جمعیّت،با استالین موافق نبودند،دستور قتل آنها را میدادند و در مدّت کوتاه حکومت خود،نزدیک به بیست میلیون نفر را شبانه بازداشت
و بلافاصله اعدام کردند !! (1)
حاج میرزا محمّدحسین یزدی که در سال 1307 از دنیا رفت و در قسمت غربی قبرستان حافظیّۀ شیراز دفن شد،از علما و دانشمندان بزرگ شیعه و از زهّاد و عبّاد عالیقدر عصر خود بود.
او انسان خود ساختهای بود،چهرۀ پاک اعمال او نشان میداد که انگار هوی و هوس در او وجود ندارد،در تمام برنامهها و روابط و اخلاقیّات،آداب اسلامی را مراعات میکرد.
در زمان او برای استان فارس،استانداری فرستادند.استاندار برای آشنایی با وضع استان و به خصوص شهر شیراز،در روز پنجشنبه از بزرگان قوم و رؤسای اصناف،در باغ حکومتی دعوتی به عمل آورد،عدّهای از سران بازار شیراز که لباس و چهرۀ آنان از همه مذهبیتر بود نیز در آن مجلس شرکت داشتند،پس از صرف نهار،یک گروه مطرب کلیمی،برنامه اجرا کردند،فضای آن مجلس را فسق و فجور آلوده کرد !!
داستان آن مجلس و شرکتکنندگان و برنامههایش را برای حاج میرزا محمّد حسین نقل کردند،پس از نماز عصر روز جمعه به منبر رفت،در حالی که از شدّت اندوه و غصّه بلند بلند میگریست.فرمود:چگونه ممکن است،کسانی که با اهل علم رابطه دارند و قیافۀ چهرۀ آنان نمایشگر دین است،در مجلسی شرکت کنند که از شرایط دین خدا دور بوده و در آنجا لهو و لعب رواج داشته،آیا این شرکت و عدم ترک آن و نهی از منکر نکردن کار صحیحی بوده است ؟!
1) 1) -عرفان اسلامی:338/2.
وای بر شما که از عمل شما جگر من سوراخ و دلم آتش گرفت،من از شنیدن این خبر وحشتناک دلم گرفت،من اگر بمیرم خونم به گردن شماست،از منبر به زیر آمد و به خانه رفت و سخت مریض شد !!
طبیب از او عیادت کرد و گفت:برای این مریض تغییر آب و هوا لازم است؛او را به باغ سالاری در بیرون شهر شیراز منتقل کردند.
در همان اوقات مرتاضی هندی به شیراز آمد،میگفتند:متخصّص رمل و اسطرلاب است و احیاناً پیشگویی هم میکند.یکی از تجّار متدیّن بازار که از ارادتمندان میرزا بود، به نزد مرتاض آمد و گفت: مالالتجارهای دارم که به قران برخورده،میخواهم ببینم این قران از او برطرف میشود یا نه ؟
مرتاض،ساعتی غرق در اندیشه شد.تاجر گفت:اگر نمیدانی معطّلم نکن.مرتاض گفت:آنچه به زبان گفتی در دلت نیست.تاجر گفت:پس چیست ؟ مرتاض گفت:
زاهدترین خلق زمانه بیمار است،میخواهی بدانی وضعش به کجا میکشد،او بیش از شش ماه مهمان شما نخواهد بود.حاجی پس از شش ماه از دنیا رفت.
شما را به خدا قسم بین این مرد،که عمری با هوی مبارزه کرد و به پاکترین صورت زیست،در حدی که از شنیدن خبر گناه دیگران،از شدّت حسرت و اندوه از دنیا رفت و عالمانی که در صفحات گذشته به چهرۀ پلیدشان اشارت رفت،مقایسه کنید و ببینید که تفاوت ره از کجا تا به کجاست؛عالمی که عمری در طریق تهذیب نفس بوده،از علمش برای ایجاد تربیت و نورانیّت در مردم استفاده میکند و عالم هویپرست حق مردم و ملتها را پایمال کرده و برای هوی و هوس خود از نابود کردن بیگناهان در هر تعدادی که باشند،باک ندارد !! (1)
1) 1) -عرفان اسلامی:340/2.
فقیه بزرگ شیعه،حاج سید حسین کوهکمرهای-که شخصیّت علمی فوقالعادهای بود و بدون شک پس از فقیه کمنظیر،مرحوم صاحب«جواهر»،لیاقت رهبری و مرجعیّت شیعه برازندۀ او بود-میگوید:
به دیدن یکی از علما رفته بودم،میخواستم پس از زیارت آن عالم به منزل رفته، سپس به درس حاضر شوم،امّا وقت زیادی نمانده بود؛از همانجا به مسجدی که برای طلّاب درس میگفتم رفتم،هنوز وقت درس نشده بود و شاگردانم نیامده بودند،در گوشۀ مسجد شیخی را با لباس مندرس و عمامۀ ژولیده مشاهده کردم که برای چند نفر درس میگفت.ابتدا توجّهی نکردم،ولی کمکم متوجّه درس او شدم،دیدم درس پردقّت و پرمایهای است،بنا گذاشتم فردا زودتر بیایم و به درس او بیشتر دقّت کنم،آمدم و درس او برایم اعجابانگیز بود؛روز دیگر هم آمدم و جدّاً او را در فقه و اصول،پرمایهتر و پردقتتر از خود دیدم؛هنگام بیرون رفتنش از مسجد،از اسم و رسمش پرسیدم.
گفت:اسمم مرتضی،فامیلم انصاری و اهل دزفول هستم.وقتی تمام شاگردانم جمع شدند،به آنها گفتم:من در پیشگاه خداوند مسؤولم که شما را به آنچه نفع شما در آن است راهنمایی نکنم،شیخی به نام شیخ مرتضی انصاری جدیداً به نجف آمده و فقه و اصول درس میدهد،او در این دو علم شخصیّت کمنظیری است و من وی را از خود بالاتر یافتم،شما اگر در علم بهرۀ بیشتری میخواهید،از امروز به درس او حاضر شوید، من نیز برای استفاده از دریای دانش او،همچون شما به درس او حاضر خواهم شد !!
حاج سید حسین از فردا به درس شیخ اعظم رفت و با این که در مرز مرجعیّت بود از آن مقام به خاطر خدا گذشت کرد؛پس از صاحب«جواهر»،شیخ مرجع شیعه شد.وقتی برای گرفتن فتاوای او مراجعه کردند،فرمود:با شخصی هم مباحثه بودم،که در روزگار مباحثه،از من عالمتر بود و او امروز در ایران است،به او نامه بنویسید به نجف بیاید و بر
کرسی مرجعیّت بنشیند.به او نامه نوشتند،در پاسخ نوشت:سخن شیخ به حق است، ولی من مدّتهاست از حوزه و مباحثه دورم و بدون شک امروز شیخ از من عالمتر است و بدین ترتیب مرجعیّت و ریاست معنوی برای او مسلّم گشت.وه که چه مردان پاک و با صفا و با تربیتی بودند،چه انسانهای ساخته شدهای بودند،چه شخصیّت الهی عظیمی داشتند،ایمان اینان به خدا و قیامت در حدّ باور بود،اینان گویی قیامت را میدیدند، اینان از شدّت تربیت،حاضر نبودند چند روزۀ ناقابل دنیا را با آخرت ابدی معامله کنند، ای کاش نسیمی از پاکی و درستی آنان نصیب ما میشد،ای کاش ما هم برای حفظ حق در همۀ جوانبش مانند آنان توفیق رفیق راهمان میشد (1).
نیمه شبی در اهواز،به زیارت مرحوم شیخ ابوالحسن انصاری نبیرۀ دختری شیخ مشرف شدم.شیخ ابوالحسن صاحب رسالۀ عملیه و تألیفات گرانبهای علمی بود؛از نوادر حالات جدّش شیخ انصاری پرسیدم،این واقعۀ عجیب را برایم نقل کرد:
حاج میرزا حسن شیرازی صاحب فتوای معروف تحریم تنباکو میفرمود:در حالی که مجتهد بودم و خویش را از حضور در هر درسی مستغنی میدیدم،از اصفهان به قصد زیارت حضرت مولی الموحدّین به نجف رفتم؛بزرگان نجف از من دیدن کردند،به بازدید همه رفتم،طلّاب و دوستان گفتند:چه وقت به بازدید شیخ انصاری میروید ؟ گفتم:یک روز به عنوان بازدید در درس او شرکت میکنم.میرزا به درس شیخ رفت،شیخ به احترام سیّد،از دادن درس ابا کرد،سیّد او را قسم داد،شیخ به صورت هر روز یعنی بدون به نمایش گذاشتن علم خود،درس گفت،میرزا بعد از اتمام درس به خانه برگشت،از او
1) 1) -عرفان اسلامی:342/2.
سؤال کردند:درس شیخ را چگونه دیدی ؟ پاسخ داد:از رفتن به ایران منصرف شدم؛زیرا خود را نیازمند به شرکت در درس شیخ میدانم؛پانزده سال به درس شیخ رفت و محرم سرّ شیخ شد.مادر شیخ روزی در غیبت شیخ،سیّد را به حضور طلبید و گفت:فرزندم از نظر امور اقتصادی و وضع مادّی،خیلی به ما سختگیری میکند،از او بخواه با این همه مالی که به دست او میرسد،در زندگی من و زن و فرزندانش گشایشی بدهد.میرزا از خدمت مادر شیخ به سوی صحن امیر المؤمنین علی علیه السلام حرکت کرد،شیخ میخواست نماز مغرب را با مردم بخواند؛سیّد به محضر شیخ آمد و عرضه داشت:مادر شما کمی از شما دلگیر بود،من میخواهم با شما نماز بخوانم،آیا میتوانم بخوانم ؟ شیخ فرمود:
آری،ولی پس از نماز،بدون شک من مسئلۀ دلگیری مادر را برای شما توضیح خواهم داد.پس از نماز،دست سیّد را گرفت و به حرم مطهّر امیر المؤمنین برد و به او گفت:این قبر کیست ؟ سیّد گفت:قبر امیر المؤمنین.شیخ گفت:من امروز در مسند مرجعیّت هستم،یعنی در جایی که حق مولاست،به اندازهای که در زندگی داخلی خود گشایش ایجاد کنم پول هست؛ولی علاقه دارم مادر و زن و فرزندانم اوّلاً به اندازۀ لازم و ضروری خرج کنند،ثانیاً در شکل زندگی از همۀ مردم عادیتر زندگی کنند که دل افراد فقیر دچار رنج و غصّه نباشد و بتوانند بگویند مرجع ما هم مانند ما زندگی میکند،امّا اگر شما بگویید در زندگی داخلی خویش وسعت ایجاد کنم،خواهم پذیرفت به شرط آن که در محکمۀ عدل حق،با حضور امیر المؤمنین،این مسئله را شما به عهده بگیری و جواب اضافه شدن به خرج خانهام را شما بدهی !! سیّد به شیخ گفت:من چنین مسؤولیّتی نمیپذیرم.شیخ فرمود:پس گلۀ مادر من،ضربهای به عدالت من نیست و گلۀ با موردی هم نمیباشد !!
بیهوایی سیّد را ببینید که در عین مجتهد بودن،به سلک شاگردان شیخ درمیآید و مدت پانزده سال به عنوان یک شاگرد از مکتب شیخ کسب فیض میکند !! و پاکی شیخ را
ببینید که حاضر نیست بیش از حدّ لازم به زندگی خود گشایش و وسعت بدهد !!
راستی اوج پاکی و فضیلت تا کجا ؟ اینان فارغ التحصیل کدام دانشگاه بودند و چه علمی خوانده بودند و کجا خوانده بودند ؟
داستان زندگی اینان شبیه فرشتگان است،خیال میکنی این گونه افراد،از تمام ابعاد مادّی عاری بودند،خدای مهربان در قیامت با این گونه بندگان بر همگان اتمام حجّت خواهد کرد !! (1)
یکی از بزرگان دین میگوید:
از گورستانی میگذشتم،زنی را دیدم میان چند قبر نشسته و زبانش مترنّم اشعاری بدین مضمون است:
صبر کردم در حالی که میدانم عاقبت صبر خوب است،آیا بیتابی بر من سزاوار است که بیتابی کنم؟ صبر کردم بر امری که اگر قسمتی از آن به کوهها وارد میشد،متزلزل میگردید.
اشک به دیدگانم وارد شد،آن اشکها را به دیده برگرداندم،من در عمق قلب گریانم.
آن شخص میگوید:از آن زن پرسیدم:تو را چه شده که میگویی صبر کردم به طوری که هیچکس به آن نحو نمیتوانست صبر کند ؟!
جواب داد:روزی شوهرم گوسپندی را در برابر کودکانم ذبح کرد و پس از آن کارد را به گوشهای پرتاب نمود،چون از منزل خارج شد،یکی از آن دو فرزندم که بزرگتر بود به تقلید از شوهرم دست و پای برادر کوچک خود را بسته و خوابانید و به او گفت:میخواهم
1) 1) -عرفان اسلامی:344/2.
به تو نشان بدهم که پدر چگونه گوسپند را ذبح کرد و در نتیجه برادر بزرگتر سر برادر کوچکتر را برید و من تا آمدم بفهمم کار از کار گذشته بود؛به پسرم سخت خشمناک شدم بر او حمله بردم که او را بزنم،به سوی بیابان فرار کرد،وقتی شوهرم به خانه برگشت و از جریان مطّلع شد به دنبال پسر رفت،پسرم را در بیابان دچار حملۀ حیوانات درنده دید و ملاحظه کرد آن پسر هم مرده،جنازهاش را به زحمت به خانه حمل کرد و خود از شدّت سوز عطش به زمین افتاد و از پای درآمد.
من سراسیمه به سوی شوهر و جنازۀ طفل دویدم،در این اثنا کودک خردسالم خود را به دیگ غذا که در حال جوشیدن بود رساند و به دیگ دست زند،دیگ به روی او واژگون شده او را کشت.
خلاصه من در ظرف یک روز تمام عزیزانم را از دست داده و در این حال فکر کردم که اگر برای خدا در این حوادث سنگین صبر و شکیبایی کنم مأجور خواهم بود،از این جهت شکیبایی به خرج میدهم و حتّی اشک دیدگان را پنهان میکنم و به دنبال آن گفت:تمام امور از جانب خداست و همه چیز واگذار به حضرت اوست و امری را نمییابم که واگذار به بنده باشد (1).
قرآن مجید در سورۀ مبارکۀ کهف داستان غرور مرد ناسپاس و بیخبری را به خاطر مال در برابر مردی مؤمن و فقیر برای عبرت امّت بدین گونه نقل میکند:
ای رسول ما ! داستان دو مرد مؤمن و ناسپاس را برای امّت مثل بزن که ما به یکی از آنها دو باغ انگور دادیم و اطرافش را به نخل خرما پوشاندیم و عرصۀ میان آنها را
1) 1) -عرفان اسلامی:355/2.
مخصوص کشتزار قرار دادیم.آن دو باغ میوههای خود را به طور کامل و بدون آفت و نقصان تحویل میداد،در وسط آنها نیز جوی آبی روان ساختیم.
این مرد که باغش دارای میوۀ بسیار بود،در مقام گفتگو و مفاخرت با رفیقش که مردی مؤمن و فقیر بود برآمد و گفت:من از تو به خاطر دارایی بیشتر و خدم و حشم،محترمتر و عزیزترم.
روزی در حالی که به نفس خود ستمکار بود و عمر را به گناه و غفلت سپری کرده بود با کمال غرور وارد باغ شد و گفت:گمان نمیکنم این باغ و دارایی من نابود شود !!
و نیز گمان نمیکنم روز قیامتی برپا شود،اگر هم به سوی خدا بازگردم،در آن جهان نیز از این باغ منزلی بهتر خواهم یافت.
رفیق با ایمان و فقیر در مقام اندرز و نصیحت او برآمد و گفت:آیا به پروردگاری که تو را نخست از خاک،سپس از نطفه آفرید،آن گاه مردی کامل و آراسته ساخت،کافر شدی ؟ زهی جهل و نادانی !
لکن پروردگار من همان خدای یکتاست و هرگز به او شرک نخواهم آورد؛ای رفیق ! تو چرا وقتی به باغ درآمدی نگفتی که همه چیز به خواست خداست و جز قدرت خدا قوّهای نیست و اگر تو مرا به خاطر مال و فرزندت از خود کمتر دانی به خود مغرور مباش که ارزش انسان بر انسان به مال و منال و فرزند نیست.
امید است خداوند مهربان در دنیا و آخرت،بهتر از باغ تو به من عطا کند و بر بوستان تو مرد کافرکیش آتشی از آسمان فرستد که با خاک یکسان شود و یکسره نابود گردد،یا صبحگاهی جوی آبش به زمین فرو رود به طوری که دیگر نتوانی آب به دست آری و باغت خشک شود؛یا آن که ثمره و میوههایش نابود گردد،تا صبح دمی از شدّت حزن و اندوه بر آنچه در باغ کردی دست بر دست زنی و ببینی که بنا و اشجارش همه از بین رفته،آن گاه بر کفرت پشیمان گردی و بگویی:ای کاش من به خدای خود مشرک نمیشدم و به
خودپرستی و غرور دچار نمیگشتم.
تمام آن بلاهایی که مؤمن فقیر پیشبینی میکرد به سر آن بدبخت درآمد و ابداً جز خدا هیچکس نباشد که آن گنهکار کافر را از قهر و خشم خدا یاری و حمایت کند که خدا هم دشمن کافران است نه یار آنها.
در آن روز و آنجا ولایت و حکمفرمایی خاصّ خداست که به حق فرمان دهد و بهترین ثواب آخرت و عاقبت نیکو را هم او به هرکه خواهد عطا نماید.
ای رسول ما ! برای امّت،چنین زندگانی تمام دنیا را مثل بزن که ما آب بارانی از آسمان نازل کردیم و به آن آب درختان و نباتات گوناگون زمین،درهم پیچیده و خرّم بروید،سپس صبحگاهی همه درهم شکسته و خشک شود و به دست بادهای حوادث زیر و زبر گردد و خدا بر همه چیز اقتدار کامل دارد (1).
گفتهاند:عیسی مردی را دید.به او گفت:کارت چیست ؟ گفت:عبادت.عیسی پرسید:چه کسی تو را اداره میکند ؟ گفت:برادرم.فرمود:برادرت از تو عابدتر است (2).
اوزاعی،ابراهیم ادهم را دید بستهای هیزم بر گردنش گذاشته و برای فروش میبرد.
گفت:ای ابا اسحاق ! تو کجا و هیزمکشی ؟ تمام برادرانت حاضرند مخارج تو را به گردن گرفته و زندگیت را اداره کنند.ابراهیم گفت:ای اوزاعی ! این سخن را بگذار که به من
رسیده،هرکس برای طلب حلال خود را به ذلت افکند بهشت بر او واجب میشود (1).
ثوبان میگوید،به پیامبر خدا گفتم:از دنیا چه مقدار مرا کفایت میکند ؟ فرمود:به اندازهای که گرسنگیات را برطرف کرده و بدنت را بپوشاند و اگر خانهای داشته باشی، پس خوشا به حالت،خوشا به حالت و اگر مرکبی برای سواری بگیری خوب است و ما زاد بر این چهار برنامه را در قیامت باید پاسخ بگویی (2).
از نکات بسیار مهمّی که پیرامون اثر مال حلال میتوان بیان کرد قضیۀ مرحوم ملا کاظم است که اهل اراک و انسانی متدیّن به حقایق و عامل به دستورهای حضرت حق بود.
تنها چیزی که آن مرد با صفا را رنج میداد،بیسوادی او بود،به خصوص وقتی سخن قرآن به میان میآمد،به خاطر این که سواد خواندن و نوشتن نداشت،سخت رنجیده خاطر میشد.
او با تمام وجود عاشق قرآن بود و میل داشت مانند کسانی که قرآن میخوانند،قرآن بخواند.
او نمیتوانست قرآن بخواند،ولی آنچه از قرآن به وسیلۀ علمای ربّانی شنیده بود به آن آراسته بوده؛ملا کاظم رفتار و کردار و اخلاقش قرآن بود و به خصوص مسئلۀ حلال و حرام در اعمال و مخصوصاً در کسب و کار و خوراک را رعایت میکرد !!
شبی در عالم رؤیا به حضور یکی از معصومین علیهم السلام (1)مشرّف میشود.حضرت به او میفرماید:قرآن بخوان.عرضه میدارد:نمیتوانم.حضرت میفرماید:میتوانی،در محضر رهبر اسلام چند آیهای قرائت میکند و از شدّت شوق از خواب بیدار شده حس میکند تمام قرآن بر قلب او تجلّی کرده و نقش بسته است !!
فردای آن شب به دیدن مرحوم نوّاب صفوی رسیده،داستان رؤیای صادقۀ خود را بیان میکند،آن مرحوم از او امتحان به عمل میآورد و میبیند عین حقیقت است !!
ایشان نه تنها قرآن را از حفظ میخواند،بلکه با حسّ سرانگشت خود آیات قرآن را از سایر جملات عربی تشخیص میداد و هم چنین با تمام آیات که در چه جزء یا در چه سورهای است آشنا بود.
گاهی صفحهای از مفاتیح را جلوی او میگذاشتند و از او میپرسیدند:این قسمت در کجای قرآن است ؟ انگشت روی کلمات میگذاشت و میگفت:این قرآن نیست و گاهی از او میپرسیدند:فلان آیه در کجاست ؟ قرآن را باز میکرد و با انگشت خود آیه را پیدا کرده و نشان میداد !!
این مجموعه از عنایات به مرحوم ملا کاظم به تایید حضرت آیت الله العظمی بروجردی و بعضی از علمای وقت نیز رسید.
بی تردید غذای حلال آثار مهمّی دارد،که از جمله آثار آن باز شدن قلب و روشنی جان و غرق شدن دل در حکمت الهی است (2).
میگویند:حجّاج بن یوسف ثقفی که در پلیدی و خباثت نظیر نداشت به کوفه آمد
و آنجا را از طرف عبد الملک مقرّ حکومت خود قرار داد،به او گفتند:در این شهر،افرادی مستجاب الدعوه هستند.گفت:همۀ آنها را کنار سفرۀ من حاضر کنید،همه را آوردند.به آنان گفت:غذا بخورید،آنها هم از آن سفره خوردند.سپس به آنان گفت:بروید.چون رفتند،به اطرافیانش گفت:با این غذای حرامی که اینان خوردند،مطمئن باشید که دیگر دعایشان مستجاب نخواهد شد !! (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:قومی وارد قیامت میشوند که حسنات آنها مانند کوههای تهامه است،ولی آنان را به آتش میبرند.عرض کردند:در پروندۀ آنان نماز هست ؟ فرمود:آری.گفتند:روزه دارند ؟ فرمود:آری؛حتّی در پروندۀ خود نماز شب هم دارند، ولی آنچه باعث به آتش رفتن آنها است،این است که در برخورد به مال دنیا رعایت حلال و حرام خدا را ننمودند !! (2)
یزید بن مذعور میگوید:
اوزاعی را پس از مرگ به خواب دیدم و به او گفتم:بهترین عملی که به آن تقرّب جویم چیست ؟ گفت:درجهای بلندتر از درجۀ اهل معرفت ندیدم (3).
عالم بزرگ شیعه،شیخ مفید در کتاب«الارشاد»حدیثی از حضرت صادق علیه السلام در
توضیح عبادت امیر المؤمنین علیه السلام بدین مضمون نقل میکند:
و اللّه قسم علی بن ابی طالب علیه السلام تا از دنیا رفت هرگز حرامی نخورد و دو امری از اوامر حق بر او عرضه نشد،مگر این که سختترین آن دو را برای عمل اختیار کرد و بر پیامبر صلی الله علیه و آله شدّتی نازل نشد مگر این که علی را از باب اطمینانی که به او داشت خبر کرد؛ زیرا در امّت جز امیر المؤمنین کسی طاقت عمل کردن به مانند پیغمبر نداشت،علی عمل میکرد عمل شخص ترسناک،آن حضرت خود را بین بهشت و جهنّم میدید،امید ثواب و ترس از عقاب داشت،از کارکرد دست خود و محصول رنجی که در کار کردن کشیده بود،هزار بنده در راه خدا آزاد کرد.
قوت اهل بیتش را روغن و سرکه و خرما قرار داده بود،لباسش از کرباس بود و اگر آستینش بلند میآمد،قیچی میخواست و آن را قطع میکرد.
کسی از اولادش در این امور شبیهتر از امام سجّاد علیه السلام نبود،حضرت باقر علیه السلام وارد بر پدر بزرگوار شد،دید پدر مهربانش به حدّی از عبادت رسیده که کسی به آن حد نرسیده، رنگش از بیداری شب زرد شده بود و چشمانش گویی از شدّت گریه سوخته بود و جبههاش جراحت داشت،بینی آن جناب از کثرت سجود گویی پاره شده بود،ساق پای آن حضرت از زیادی ایستادن در نماز ورم کرده بود.
امام باقر علیه السلام میفرماید:از دیدن حال پدرم نتوانستم از گریه خودداری کنم،گریه کردم در حالی که پدر مشغول فکر بود،پس به من توجّه کرد و فرمود:پسرم ! صحیفههایی که عبادت امیر المؤمنین در آن است به من بده،آنها را به دست حضرت دادم،مقدار کمی قرائت کرد،سپس آن را گذاشت و در حال ناراحتی و غصّه فرمود:چه کسی قدرت عبادت علی بن ابی طالب را دارد ؟ !
عزیزان ! علی علیه السلام با آن کثرت عبادات،که در طاقت هیچ بشری نیست،در پیشگاه حضرت حق در نیمه شب،هم چون مار گزیده به خود میپیچید و میگفت:
آه مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ.
وای بر من از کمی توشه و دوری سفر.
اگر علی علیه السلام در برابر عظمت حق،با داشتن آن همه عبادت بنالد و بگوید:آه از قلّت زاد،ما باید با این اعمال ناقص و پر از رعبت خود بگوییم:آه من عدم الزاد؛بار خدایا ! ما چیزی نداریم.
امّا با این همه نباید از کرم و رحمت و عنایت دوست ناامید بود که حضرت یار،همین عبادات ناقابل را که به توفیق خود او،انجام دادهایم با قیمت گران خواهد خرید،ما باید در همۀ لحظات در حال شکر او و عذرخواهی از جناب او باشیم (1).
در کتب تاریخ و اخبار آوردهاند:
در عهد قدیم بازرگانی بود بسیار متموّل و صاحب ثروت و اکثر اوقاتش مستغرق جمع مال و در فکر به دست آوردن ثروت بود.
بعد از انقضای مدّت اجلش روزی ملک موت به در خانۀ خواجه آمد و درب خانه را کوفت،غلامان در گشودند.شخص مهیبی را دیدند.به او گفتند:که را میخواهی ؟ گفت:
خواجه را.گفتند:خواجه از برای چون تو کسی بیرون نمیآید برو.در را ببستند و رفتند.
دیگر بار محکمتر از اوّل در کوفت،این مرتبه خواجهها رفتند و چماقها کشیدند که تو کیستی که این چنین گستاخانه در میکوبی و پاس عزّت خواجه نمیداری ؟ گفت:من ملک موتم که به قبض روح خواجه آمدهام.ملازمان از این حرف متأثّر شده به خدمت خواجه آمده ماجرا به عرض وی رسانیدند.خواجه از استماع این حرف بر خود لرزید
1) 1) -عرفان اسلامی:485/2.
و گفت:بروید و به زبان خوش بگویید که شاید اشتباه کرده باشی و به قبض روح دیگری مأمور باشی.رفتند و گفتند،گفت:نه من غلط نمیکنم،بگویید آماده باشد.غلامان خبر آوردند.خواجۀ بیچاره غیر تسلیم چارهای ندید و به جز تسلیم علاجی نداشت،به صندوقهای زر و جواهر خطاب کرد:من از برای جمع شما عمر عزیز خود تلف کردم و سرمایۀ وجود و هستی خود باختم و برای شما به زحمت و ریاضت هرچه تمامتر شبها به روز و روزها به شب رسانیدم،حالا برای من چه میکنید و چه کمکی به من مینمایید.
ثروت هنگفت او به زبان حال گفتند:زمام اختیار ما به دست تو بود،و میتوانستی که آخرت خود را به وسیلۀ ما آباد کنی،اما به فکر این حقیقت نیفتادی و اکنون از ما به جز یک کفن نفعی نداری !!
به زن و فرزند خود خطاب کرد:من از برای شما به توهّم باطل و تخیّل عاطل که شما به زحمت نیفتید،در راحت به روی خود بستم و این همه مال جمع کردم که لحظات دیگر به شما میرسد،اکنون برای من بیچاره چه میکنید ؟
زن و فرزند به زبان حال گفتند:از ما به جز این که تو را به لوازم تغسیل و تکفین و تدفین برسانیم کاری برنمیآید،غرض این که از هر کدام سؤالها کرد و جوابهای رد شنید تا به هزار حسرت و ندامت شربت تلخ مرگ را چشید !!
حاصل آن که،چنان که طول امل موجب به زحمت افتادن و ندامت و پشیمانی است و علت گرفتار شدن انسان در زندان دنیاست،قصر امل باعث راحت دنیا و خوشحالی در زندگی و نجات ابدی در عالم آخرت است (1).
پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله فرمود:
1) 1) -عرفان اسلامی:498/2.
عبد،اعمال نیکویی به جا میآورد و ملائکه آن اعمال را در دفتر مهر شدهای به حضرت حق ارائه میدهند،خطاب میرسد:این دفتر را بیندازید؛زیرا صاحبش در اعمالی که داشته به جلب رضایت من و رسیدن به قرب من کار نداشته و نیّتش در این اعمال برای من نبوده است.آنگاه به ملائکه خطاب میرسد:برایش فلان چیز و فلان چیز را بنویسید.عرضه میدارند:این اعمالی که میفرمایی در حقّ او بنویسیم،انجام نداده است.خطاب میرسد.به درستی که نیّت کرده،به تحقیق که نیّت کرده (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:کسی که برای خدا بوی خوش استعمال کند،قیامت میآید در حالی که بویش از مشک پاکیزهتر است و هرکس نیّتش در استعمال بوی خوش غیر خدا باشد،قیامت بویش از بوی مردار بدتر است (2).
روایت شده:مردی در حالی که گرسنه بود به ریگ زاری عبور کرد.پیش خود گفت:
اگر این رملها طعام بود،همه را بین مردم قسمت میکردم.خداوند به پیامبر زمان وحی کرد:به آن مرد بگو صدقۀ تو و شکر نیّت پاکت را قبول کردم و ثواب اطعام طعام اگر به مانند این ریگها نموده بودی به تو عنایت کردم (3).
امام کاظم علیه السلام به علی بن ابی حمزه فرمود:خدا فلانی را رحمت کند،به تشییع جنازۀ
او نیامدی ؟ گفتم:دوست داشتم مثل چنین شخصی را تشییع کنم.فرمود:برای تو ثواب آنچه نیّت داشتی نوشته شد (1).
عبد اللّه بن موسی بن جعفر از پدرش پرسید:
دو فرشتهای که مأمور ثبت اعمالند،از نیّت ثواب و گناه آدمی آگاهند ؟ حضرت فرمود:بوی مستراح و عطر یکی است ؟ گفتم:نه.فرمود:چون عبد قصد کار نیک کند، نفس او خوشبو برآید،فرشتۀ دست راست که مأمور ثبت نیکیهاست به فرشتۀ دست چپ گوید:برخیز زیرا او قصد کار خوب دارد،چون عبد کار خوب را انجام دهد زبانش قلم و آب دهانش مرکب و بدین وسیله نیکی در دفترش ثبت شود و چون قصد گناه کند، نفسش بدبو در آید،فرشتۀ دست چپ به دست راست گوید او قصد کار بد دارد،چون عملی سازد آن را ثبت نماید !! (2)
از حضرت امام رضا علیه السلام روایت شده:
در قیامت نامۀ سیئات مؤمن را نشانش میدهند و او دچار ترس و لرز میشود، حسناتش را نشانش دهند،چشمش روشن و خوشحال گردد،آنگاه خداوند میفرماید:
دفتری که حسنات به جا نیاوردهاش در اوست نشان او دهید،چون ببیند گوید:پروردگارا ! به بزرگیت قسم من این حسنات را به جا نیاوردهام.خداوند میفرماید:راست میگویی ولی چون نیّت آنها را داشتی من برای تو ثبت کردم،آنگاه ثواب آن حسنات نیّت شده را
به او میدهند (1).
امام رضا علیه السلام به ریان بن شبیب فرمود:
اگر علاقه داری در ثواب شهدای کربلا شریک باشی،هرگاه یاد کردی بگو:ای کاش با آنها بودم و به سعادت بزرگی میرسیدم (2).
جابر در زیارت اربعین حضرت حسین علیه السلام خطاب به شهدای کربلا گفت:
ما با شما در ثواب شریکیم.عطیۀ کوفی گفت:ای جابر ! چگونه با آنان شریکیم در حالی که ما کاری نکردهایم و رنجی ندیدهایم،آنها از زن و فرزند جدا شده و زخم برداشتند تا کشته شدند !!
جابر گفت:از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:
هرکه قومی را دوست دارد،با آنها محشور میشود و هرکه کار قومی را دوست دارد با آنها در ثواب آن کار شریک است،به خدا قسم نیّت من و اصحاب من بر همان است که حسین و اصحابش بر آن رفتند (3).
پس از پیروزی امام علی علیه السلام در جمل،یکی از یارانش گفت:دوست داشتم برادرم با ما
در این صحنه میبود.حضرت فرمود:آیا میل و نیّت قلبی برادرت با ماست عرضه داشت:آری.امام فرمود:حقیقتاً با ما حاضر است و آنان که هنوز در پشت پدران و رحم مادرانند و به دنیا نیامدهاند نیز با ما هستند،به همین زودی،زمان آنان را آشکار میکند، ایمان،به آنان نیرو میگیرد و اهل طغیان به دست آنان نابود گردند (1).
پس از پایان جنگ جمل یا یکی از جنگها،امام علی علیه السلام به تقسیم غنائم مشغول شدند،هر نفری از برابر حضرت عبور کرد،مشتی درهم به او عنایت فرمود.چون گیرندۀ غنیمت درهمهای گرفته را میشمرد ششصد درهم بود،به تمام افراد ارتش ششصد درهم رسید و برای خود حضرت هم ششصد درهم ماند.ناگهان یکی از سربازان آه کشید، حضرت سبب آه او را پرسید،عرضه داشت:وقتی خواستم در رکاب مبارک شما شرکت کنم دنبال برادرم رفتم،او را مریض یافتم،در موقع خداحافظی شنیدم که میگفت:ای کاش از سلامت برخوردار بودم،تا میتوانستم در کنار علی با دشمنان حق بجنگم.
حضرت بلافاصله ششصد درهم سهم خود را به آن سرباز داد و فرمود:چون به دیدار برادرت رفتی این سهم را به او بده و بگو به خاطر نیّتت انگار با ما بودی و این سهم حق توست (2).
معلم اخلاق،شهید دستغیب در یکی از کتابهایش از جلد سیزده«بحار الأنوار»از کتاب«کشف الغمة»اربلی نقل میکند:
محی الدین اربلی گفت:روزی در خدمت پدرم بودم.مردی نزد او بود و چرت میزد.
در آن حال عمامه از سرش افتاد و جای زخم بزرگی در سرش نمایان شد.پدرم علت آن زخم را پرسید،گفت:این زخم را در جنگ صفین برداشتم.گفتند:تو کجا و جنگ صفین کجا ؟!
گفت:وقتی به مصر میرفتم،مردی از اهل غزه با من همسفر شد،در بین راه دربارۀ جنگ صفین صحبت شد،همسفرم گفت:اگر من در صفین بودم شمشیرم را از خون علی و یارانش سیراب میکردم.من هم گفتم:اگر من در میدان صفین بودم شمشیر خود را از خون معاویه و یارانش سیراب میکردم و اینک من و تو از یاران علی و معاویۀ ملعون هستیم بیا با هم جنگ کنیم،در آن حال با هم در آویختیم و زد و خورد مفصلی کردیم،یک وقت متوجه شدم که بر اثر زخمی که به سرم رسیده از هوش میروم،در آن اثنا دیدم شخصی مرا با گوشۀ نیزهاش بیدار میکند،چون چشم گشودم از اسب فرود آمد و دست روی زخم سرم کشید،در آن حال بهبودی یافت و فرمود:همین جا بمان و سپس ناپدید شد،آنگاه در حالی که سر بریده همسفرم را در دست داشت ظاهر شد و فرمود:این سر دشمن توست،تو به یاری ما برخاستی ما هم تو را یاری کردیم چنان که هرکس خدا را یاری کند خدا او را نصرت میدهد،پرسیدم:شما کیستید ؟ فرمود:صاحب الامر علیه السلام.
آنگاه فرمود:هرکس از تو پرسید این زخم چه بوده ؟ بگو:این ضربتی است که در صفین برداشتهام (1)!!
استادی که نزد او قسمتی از مکاسب شیخ و کفایۀ آخوند را تلمّذ میکردم میفرمود:
1) 1) -عرفان اسلامی:59/3.
طلبهای از ایران جهت تحصیل به سامرا رفت و در یکی از مدارس آن شهر مقیم شد.
پس از مدتی خبر فوت پدرش را شنید،از یاران مدرسه سؤال کرد که در این مدرسه مرد خدا کیست ؟ به او گفتند:آن شخصی که در کنار حوض مشغول آب برداشتن است مرد خداست.نزد او آمد در حالی که مشغول پر کردن آفتابه بود.عرضه داشت:پدرم از دنیا رفته،خواهش میکنم از درگاه خدا برای او طلب مغفرت کنید؛آن مرد خدا گفت:وضو ندارم،ولی این مستراح رفتن و قدمهایی که در این مسیر بر میدارم برای خدا نیّت میکنم و ثوابش را هدیۀ پدر تو میکنم !!
آن طلبه سخت رنجیده شد،ولی همان شب پدر خویش را در خواب دید که به او گفت:فرزندم ! از برکت قدمهایی که آن مرد خدا در طریق مستراح برای خدا برداشت،من از ثواب آن قدمها در عالم برزخ بهرهمند شدم (1).
امام باقر و امام صادق علیهما السلام به فضیل بن یسار فرمودند:از نمازت آنچه توجه قلبت با آن بوده از آن توست،مکلّف اگر تمام نماز را غلط به جا آورد،یا از آداب آن غافل گردد،آن نماز را میپیچیند و سپس به صورت صاحبش میزنند (2).
ابو حمزۀ ثمالی میگوید:
حضرت سجاد علیه السلام را دیدم نماز میخواند،عبای آن جناب از شانهاش افتاد،حضرت تا از نماز فارغ نشد به عبا دست نزد.پس از نماز پرسیدم:چرا به عبا توجه نفرمودی ؟
فرمود:وای بر تو آیا میدانی در حضور که بودم ؟ همانا از عبد قبول نمیشود نمازی مگر آنچه توجه قلب به آن بوده.عرض کردم:پس ما هلاک شدیم ؟ فرمود:هرگز همانا نقص عبادات را خداوند با نافلهها برای مؤمنان تمام میکند (1).
شنیدستم زنی صاحب جمالی***فقیری بی نوا در قحط سالی
به دامان کودکانی داشت مضطر***که نانشان بود از آب دیده تر
ز بهرِ کودکان با فکر و تشویش***روان شد بر درِ همسایه خویش
مگر همسایه اش آهنگرِ راد***به بخشد قوت و از غم گردد آزاد
کز آن دارا برآید آرزویش***شود نانِ یتیمان آبرویش
قضا را چشم آن همسایه ناگاه***به هنگام حدیث افتاد بر ماه
چه آهنگر به رخسارش نظر کرد***طمع بر حسنِ آن رشک قمر کرد
به جانش آتشِ شهوت بر افروخت***که این آتش هزاران خانمان سوخت
دلش در دام زلف آن گل اندام ***مسخر شد چو مرغ خسته در دام
شده شیری شکار آهوی چشم***معاذ الله ز دست شهوت و خشم
بسا دل کز نگاهی رفته از دست***سپرلطف حق است ازتیر این شست
نگاه دیده جانها داده بر باد***ز جور دیده دلها گشته ناشاد
غرض مرغ خرد صید هوس گشت***عجب عنقای جان صیدمگس گشت
دلش شد پای بند آن پری چهر***تعالی الله چه زنجیری بود مهر
بداد از کف همه دین و دلش را***که سوزد برق شهوت حاصلش را
1) 1) -عرفان اسلامی:74/3.
چه حاجات زن غمدیده بشنید***به پاسخ با نوید و وجد و امید
بگفت ای جان اگر کامم برآری***تو را بخشم هر آن حاجت که داری
بگفتا شرمی ای منعم خدا را***بگفت ایزد ببخشد جرم ما را
بگفت از شرع و آئین یاد کن یاد***بگفت این دل به وصلت شاد کن شاد
بگفت از راه شیطان باز شو باز***بگفت ای نازنین کم ناز شو ناز
بگفتا پند قرآن گوش کن گوش***بگفت از جام غفران نوش کن نوش
بگفت از آب چشمانم بیندیش***بگفت آتش مزن بر این دل ریش
بگفت آهنگرا آهندلی چند***بترس از آتش قهر خداوند
صفا کن دامن پاکم به یزدان***گناه آلوده شهوت مگردان
جوانمردا جوانمردی کن امروز***بکش نفس آتش عصیان میفروز
جوابش داد کی ماهِ گل اندام***گنه را توبه عذر آمد سرانجام
به آب توبه چشم ای یار مهوش***نشاند شعله صد دوزخ آتش
چو دید از پند و استعفاف و زاری***نپوشد خیره چشم از نابکاری
زن از بیم هلاک کودکانش***مهیا شد و لیک افسرد جانش
بگفتا حاضرم لکن بدین عهد***که در خلوت تو با من گستری عهد
بجز ما هیچ کس دیگر نباشد***که چشم ناظری بر در نباشد
بگفت ای جان یقین دار کین چنین کار***بخلوت باید از هر یار و اغیار
بساط عیش چو کرد او مهیا***بخلوت خانه با آن یار زیبا
بگفت آن ماه کی مرد وفادار***تو گفتی نیست جز ما و تو دیار
در این محفل کنون الا تو و من***بود ناظر خدای پاک ذو المن
در آن خلوت که حاضر باشد آن شاه***نشاید این عمل ای مرد آگاه
چه بشنیداین سخن زود آن جوانمرد***برآورد آتشین آه از دل سرد
چنان این پند بر جانش اثر کرد***که آن مشتاق را زیر و زبر کرد
پشیمان گشت و افغان کرد و احسان***بر آن نیکو زن پاکیزه دامان
خدایش هم جزای مخلصان داد***به رویش در ز لطف خاص بگشاد
هم آتش رابه دستش سردو خوش کرد***هم آهن برد فرمان در کف مرد
کرامت را وی از ترک هوا یافت***ز بیم آتش قهر خدا یافت (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله به اصحاب خود فرمود:
بر شما باد که در روضههای بهشت بخرامید.گفتند:یا رسول اللّه ! روضههای بهشت کدام است ؟ فرمود:مجالس ذکر.
پس بر شما باد که پیوسته یاد کنندۀ حق باشید،بامداد و شامگاه زبان را جز به ذکر خداوند مرانید (2).
جبرئیل به نزدیک رسول صلی الله علیه و آله آمد و گفت:
حق تعالی سلام میگوید و میفرماید:امت تو را عطایی دادم که هیچ امت را ندادم.
گفت:این چیست ؟ گفت ذکر حق تعالی در همۀ اوقات و در همه احوال (3).
از قضا مجنون ز تب شد ناتوان ***فصد فرمودی طبیب مهربان
آمد آن فصاد(1)و پهلویش نشست ***نشتری(2)بگرفت و بازویش ببست
گفت مجنون با دو چشم خون چکان ***بر کدامین رگ زنی تیغ ای فلان
گفت این رگ، گفت از لیلی پر است ***این رگم پر گوهر است و پر در است
تیغ بر لیلی کجا باشد روا ***جان مجنون باد لیلی را فدا
گفت فصاد آن رگ دیگر زنم ***جانت از رنج و عنا فارغ کنم
گفت آن هم جای لیلای من است***منزل آن سرو بالای من است
میگشایم گفت ز آن دست دگر***گفت لیلی را در آن باشد مقر
درهمی آن گه به آن فصّاد داد***گفت اینک مزدت ای استاد راد
دارد اندر هر رگم لیلی مقام***هر بن مویم بود او را کنام (3)
من چه گویم رگ چه و پی چیست آن***سر چه و جان چیست مجنون کیست آن
من خود ای فصّاد مجنون نیستم***هرچه هستم من نیم لیلیستم
از تن من رگ چو بگشایی ز تیغ***تیغ تو بر لیلی آید بیدریغ
گو تن من خسته و رنجور باد***چشم بد از روی لیلی دور باد
گو بسوز از تاب و تن ای جان من***تب مبادا بر تن جانان من
گر من و صد هم چو من گردد هلاک***چون که لیلی را بقا باشد چه باک
من اگر مردم از این ضیق النفس***گو سر لیلی سلامت باش و بس
ساختم من جان خود قربان او***جان صد مجنون فدای جان او(4)
قصۀ پندآموز مجادلۀ نقاشان رومی و چینی را نشنیدهاید که هر دسته مدعی شدند که ما هنرمندتریم.
امیر مملکت برای امتحان به هر دسته اطاقی داد که نقاشی کنند،تا از روی کار آنها قضاوت شود.
این دو اطاق مقابل و رو به روی یکدیگر بودند،دو دستۀ مزبور مشغول کار شدند.
نقاشان چینی هر روز انواع و اقسام رنگها،از امیر میگرفتند و نقاشی میکردند،ولی نقاشان رومی در به روی خود بسته بودند و به هیچ رنگی توسل نجستند و فقط دیوار را صیقل میزدند.چون روز موعود و زمان امتحان فرا رسید،امیر حاضر شد.نقاشی چینیها را دید،ولی بهتر از آن عکسهای تصاویری بود که رومیها بر دیوارهای صیقل خورده و صاف شده پدیدار ساخته بودند.
مولانا در این زمینه میگوید:
رومیان آن عارفانند ای پسر***نی ز تکرار و کتاب و نی هنر
لیک صیقل کردهاند آن سینهها***پاک از آز و حرص و بخل و کینهها
اهل صیقل رستهاند از بوی و رنگ***دمی بینند خوبی بیدرنگ
نقش و قشر و علم را بگذاشتند***رایت عین الیقین افراشتند(1)
آن یکی الله میگفتی شبی *** تا که شیرین میشد از ذکرش لبی
گفت شیطان آخر ای بسیارگو *** این همه الله را لبیک کو
1) 1)عرفان اسلامی:3/140
این همه اللّه گفتی از عتو***خود یکی الله را لبیک گو
مینیاید یک جواب از پیش تخت *** چند الله میزنی با روی سخت
او شکستهدل شد و بنهاد سر *** دید در خواب او خضر را در خضر
گفت هین از ذکر چون وا ماندهای *** چون پشیمانی از آن کش خواندهای
گفت لبیکم نمیآید جواب *** زان همیترسم که باشم رد باب
گفت آن الله تو لبیک ماست *** و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
حیلهها و چارهجوییهای تو *** جذب ما بود و گشاد این پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماست *** زیر هر یا رب تو لبیکهاست
جان جاهل زین دعا جز دور نیست *** زانک یا رب گفتنش دستور نیست
بر دهان و بر دلش قفل است و بند*** تا ننالد با خدا وقت گزند (1)
شیر خدا شاه ولایت علی***صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت***تیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچهی پیکان به گل او نهفت***صد گل راحت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی مهراب کرد***پشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بفراختند***چاک بر آن چون گلاش انداختند
غرقه به خون غنچهی زنگارگون***آمد از آن گلبن احسان برون
1) 1) -عرفان اسلامی:145/3.
گل گل خونش به مصلا چکید***گفت: چو فارغ ز نماز آن بدید
«اینهمه گل چیست ته پای من***ساخته گلزار، مصلای من؟»
صورت حالاش چو نمودند باز***گفت که: «سوگند به دانای راز،
کز الم تیغ ندارم خبر***گرچه ز من نیست خبردار تر(1)
یکی از دانشمندان در مقاله کوتاهی که به عنوان یک مقدمه بر یک کتاب علمی نوشته میگوید:
یک برگ ناچیز و یک برگ خشکیدهای که از درخت افتاده آن را با دقت نظر بنگرید و آن را بشکافید و به آثار حیات آن تفکر نمایید؛ممکن است در وهلۀ اوّل پیشنهاد من بر شما خوش نیاید،ولی افرادی که با نظر دقیق سالها به پشت و روی آن خیره شده و عمری را به مطالعه و پژوهش شگفتیهای طبیعت و آزمایش گیاهان گذراندهاند و از بیاطلاعی و کوتاهی فکر بشر رنج میبرند،برای وقوف به اسرار حیاتی آن برگ کوشش دارند.
این برگها که زیر پای ما لگدکوب میشوند و خروارها از آن پراکنده و در زیر خاک مستور میگردد،همین برگ بیمقدار را خداوند،زندگی و حیات و هدایت داده و چه فوائد و خواصی در آن موجود است که گشایش رموز آن با عقل کوتاه ما مقدور نیست.
سالها و قرنهاست که گیاه شناسان و دانشمندان زمان،راجع به آزمایش نباتات کتابها نوشتهاند،با وسایل و روشهای علمی برای کشف و درک آثار حیاتی آن کوشیدهاند.
با میکروسکوپها یاختههای آن،با آزمایشها ترکیبات آن،با اعمال شیمیایی
1) 1)- عرفان اسلامی: 147/3
محتویات آن،با برق و حرارت خواص آن را سنجیده و در تحقیق آن رنجها بردهاند.
با این وضع و با تمام کتابهایی که راجع به این موضوع نوشتهاند،چه فهمیدهاند ؟ چه حقایقی را برای ما عیان ساختهاند ؟ کدام رمزی از اسرار زندگی نهفتۀ نباتات را فاش نمودهاند ؟
هنوز هیچ؛زیرا آنچه بشر فهمیده و به دست آورده سطحی و ظاهری است،از حقیقت گیاه،کیفیت،علت رشد و نمو آن و بالاخره از جریان مبهمی که روزانه و هر لحظه در درون آن انجام میگیرد،خبری و نشانی ندادهاند.
میدانیم که گیاه میروید،سبز میشود،رشد میکند،شکوفه میدهد،میوه میسازد،در حدّ معینی از رشد که رسید میایستد،ولی چه کسی میتواند حقیقت این مسئله و تغییر و تحولات آن را به خوبی درک کرده و بیان کند،تنها چیزی که میتوان گفت این است که سراسر دنیای باعظمت گیاهان را نور هدایت روشن کرده و این همه آثار اعجابانگیز وجود گیاهان اشعهای از نور بینهایت هدایت الهی است (1).
یکی از دانشمندان مینویسد:موش نر و ماده و عقرب نر و مادهای را گرفتم و هریک را در جایی دور از یکدیگر قرار دادم.
پس از مدتی هر دو جفتگیری کردند و مولود هریک پا به عرصۀ وجود گذاشت بلافاصله نر و مادۀ موش و عقرب را از آن محل بردم.
بچۀ هر دو در آن محل،جدای از یکدیگر رشد کردند،در حالی که جایی و چیزی جز همان جایی که رشد کرده بودند،ندیدند.
1) 1) -عرفان اسلامی:154/3.
سپس شیشهای تهیه کردم و بچه موش را در آن انداختم و شیشه را با پارچهای پوشاندم،تا جایی را نبیند،آنگاه بچه عقرب را گرفته و در آن شیشه کردم،سپس به تماشای اوضاع درون شیشه نشستم،در چند لحظۀ بسیار کوتاه موش که چیزی در عالم ندیده بود و اولین بار بود که چشمش به موجود دیگری افتاد به عقرب خیره شد و قبل از این که عقرب به خود بجنبد،ناگهان موش با عجله و سرعت به سوی او دوید و دندان تیزش بند آخر دم عقرب را چید و سپس به کناری نشست !!
این مسئله چیست ؟ چرا موش،عقرب را نبلعید ؟ چرا او را از وسط نصف نکرد ؟ چرا دم عقرب را از بیخ دم دندان نگرفت ؟ چرا سر عقرب را جدا نکرد ؟ آیا جز هدایت حضرت حق چیز دیگری در این داستان حکم فرماست ؟ مگر هوش حیوانات چقدر است و تازه این هوش را از کجا آوردهاند ؟! (1)
بدن برخی از حیوانات دارای قوۀ برق است،آن هم در حدی که اگر به دشمن بزند او را خشک میکند،ولی این حیوانات در تمام برخوردها از این قوه استفاده نمیکنند،تنها وقتی به دشمن خود برخورد میکنند،آن هم وقتی که حس کنند که دشمن قصد سویی دارد،به مقدار لازم از بدن خویش برق بیرون میدهند و از چند قدمی با فرستادن الکتریسته به سوی دشمن،کار دشمن را ساخته و او را از پای در میآورند.
اینان چرا همه را دشمن خود نمیدانند ؟ دشمن را از کجا میشناسند ؟ از قصد دشمن چه گونه خبر میشوند ؟ به چه صورت به اندازهای که دشمن نابود شود برق از بدن خود بیرون میفرستند ؟ مولد و کارخانه این برق در کجای بدن آنهاست ؟ بدن آنها که همانند
1) 1) -عرفان اسلامی:158/3.
سایر حیوانات،گوشت و پوست و خون و استخوان و رگ و پی است ! شما از وضع این نوع حیوانات جز کارگردانی عالمی مدبر،حکیمی آگاه،قادری توانا،چیز دیگری میفهمید ؟ آیا اسم این برنامه و حرکت را جز هدایت الهی چیز دیگری میگذارید ؟!!
بعضی از حیوانات که در دریا زندگی میکنند،در مقابله با دشمن از خود رنگ پخش میکنند،در حالت عادی در آب میگردند،همین که از دور،چشمشان به دشمن میافتد و حس میکنند که دشمن به سوی آنها هدفگیری کرده در اطراف خود رنگ سیاه پخش میکنند و خویش را در لابهلای رنگ از دسترس دشمن دور نگاه داشته و از منطقه دور میشوند !
اینان از کجا دشمن را میشناسند ؟ در حالی که در اطراف آنان هزاران هزار جانور زندگی میکنند و برای هیچیک رنگ پخش نمیکنند.
کارخانۀ رنگ سازی در کجای بدن آنهاست ؟ این همه معلومات را از کجا آموختهاند ؟ آیا مسئلهای جز هدایت الهی در این نوع از حیوانات و ماهیان دریا چیز دیگری هست ؟!
برخی از ماهیان دریا که در اعماق آب در آنجایی که نور خورشید نمیرسد زندگی میکنند،اینان برای یافتن طعمه از پس گردن خود تولید روشنایی میکنند،به این معنی که وقتی نیازمند به غذا میشوند،به اندازۀ کمی گردن خود را پایین میاندازند،اطراف آنان از نوری که از پس گردنشان میدرخشد روشن میشود؛در سایۀ این روشنایی شروع به صید میکنند،چون دشمن را ببینند،سر خود را به سرعت بالا برده و اطراف خود را تاریک کرده و در تاریکی فرار میکنند.
کارخانۀ مولد نور در کجای بدن آنهاست ؟ از کجا به این نور پی بردهاند و از کجا فهمیدهاند که وقتی سر خود را به طرف بالا ببرند،اتصالی حاصل شده و نور میدرخشد ؟ و از کجا دانستهاند که با بالا بردن سر،اتصال قطع میشود و چراغ خاموش میگردد ؟ دوست و دشمن را از کجا به این خوبی تشخیص میدهند ؟ آیا جز هدایت الهی منبع
دیگری برای فهم این همه مسائل برای آنها هست ؟! (1)
یکی از کوهنوردان میگوید:
در تمام مدت سال از منزلم تا بالاترین نقطۀ تپهای که در محیط زندگیم بود،راهپیمایی میکردم.
زمستان بسیار سردی بود،برف سنگینی زمین را پوشانده بود،از محلی که رفته بودم بر میگشتم،در مسیر راهم در بالای تپه حوضچهای پر آب بود.گنجشکهای زیادی هر روز پس از خوردن دانه به کنار آن حوضچه برای آب خوردن میآمدند؛آن روز سطح حوضچه را یخ ضخیمی پوشانده بود،گنجشکها به عادت هر روز کنار حوضچه آمدند نوک زدند، سطح محل را یخ زده یافتند،ایستادم تا ببینم که این حیوانات کوچک ولی با حوصله چه میکنند.
ناگهان یکی از آنها روی یخ آمد و به پشت بر سطح یخ خوابید،پس از چند ثانیه به کناری رفت،دیگری به جای او خوابید و پس از چند لحظه دومی برخاست،سومی به جای او قرار گرفت،همین طور مسئله تکرار شد تا با حرارت بدن خود آن قسمت را آب کردند؛وقتی نازک شد با نوک خود شکستند آب بیرون زد،همه خود را سیراب کردند و رفتند؛راستی این عمل اعجابانگیز چیست ؟ از کجا فهمیدند که یخ با حرارت آب میشود سپس از کجا فهمیدند که بدن خود آنها حرارت مناسب را دارد و از کجا دانستند که باید این حرارت با خوابیدن روی یخ به یخ برسد و از کجا فهمیدند که با خوابیدن یک نفر مشکل حل نمیشود،بلکه باید به نوبت این برنامه را دنبال کرد ؟ آیا جز هدایت
1) 1) -عرفان اسلامی:160/3.
حضرت حق اسم دیگری بر این داستان میتوان گذاشت ؟! (1)
در کتابی که دربارۀ اسرار حیات حیوانات برّی و بحری و جوّی نگاشته شده بود خواندم:
یکی از کشاورزان میگفت:یک روز صبح زود در منزلم که در نزدیکی مزارع قریه بود نشسته بودم،صدای گربهای توجه مرا جلب کرد،در خانه را باز کردم و دیدم گربه پشت در خانه من در حال فریاد کردن است،به تصور این که گرسنه است برای او غذا آوردم، ولی نخورد؛گوشت و شیر آوردم،لب نزد؛دنبال او حرکت کردم،آرام شد؛او را تعقیب کردم و به کلبهای گلی در وسط مزرعه که پر از کاه بود رسیدم.گربه وارد کلبه شد و من هم دنبال او رفتم؛ناگهان چشمم به چند بچه گربه افتاد که هنوز چشم باز نکرده بودند،اطراف مادر را گرفتند و در آغوش او رفتند،چیزی از این مسئله دستگیرم نشد.به خانه برگشتم تا فردا صبح شد،به یاد داستان دیروز افتادم،به خود گفتم:به کلبه سری بزنم و احوال مادر و بچههای او را بگیرم،شاید احتیاجی به غذا داشته باشند،مقداری غذا با خود بردم؛ وقتی به کلبه رسیدم،دیدم بچهها به سینه مادر چسبیدهاند و سینه خشک مادر را میمکند در حالی که مادر آنها مرده،بلافاصله سرپرستی بچهها را به عهده گرفتم و عهد کردم آنان را بزرگ کنم.گربۀ مادر یک روز قبل از مرگ،چگونه از کجا از تمام شدن عمرش خبردار شد ؟ و چگونه برای ادامه حیات فرزندانش به این فکر افتاد که به دنبال سرپرستی گشته و بچههای خود را به او بسپارد و سپس راه خانۀ کشاورز را از کجا پیدا کرد و چگونه او را به کلبه آورد ؟ این عملیات حیرتانگیز واقعاً جوشش وجودی خود حیوان است ؟ این را
1) 1) -عرفان اسلامی:161/3.
میتوان باور کرد ؟ این برنامههای اعجابآور-به فرمودۀ قرآن مجید-جز هدایت حضرت حق چیز دیگری هست ؟! (1)
از محبت تلخها شیرین شود*** وز محبت مسها زرین شود
ازمحبت دُردها صافی شود ***وز محبت دَردها شافی شود
از محبت خارها گل می شود ***وز محبت سرکه ها مل می شود
از محبت دار تختی می شود ***وز محبت بار بختی می شود
از محبت سجن گلشن می شود ***بی محبت روضه گلخن می شود
از محبت نار نوری می شود ***وز محبت دیو حوری می شود
از محبت سنگ روغن می شود ***بی محبت موم آهن می شود
از محبت حزن شادی می شود ***وز محبت غول هادی می شود
از محبت نیش نوشی می شود ***وز محبت شیر موشی می شود
از محبت سُقم صحت می شود ***وز محبت قهر رحمت می شود
از محبت مرده ، زنده می شود ***وز محبت شاه بنده می شود(2)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
شخصی به تنگدستی مبتلا شد،هر چه فعالیت کرد،موفق به اصلاح معاش مادی خود به نحوی که میخواست نشد،شیطان او را وسوسه کرد تا پایه گذار دینی شود و از
این راه به نان و نوایی برسد.
دینی را از پیش خود اختراع کرد و مردم ساده دل و عوام را به آن دعوت کرد و بیش از آنچه که میخواست به نان و نوا رسید،پس از مدتی پشیمان شد و تصمیم به توبه گرفت، پیش خود گفت:آنان که به من ایمان آوردند،باید همه را جمع کنم و اعلام نمایم که من در تمام برنامههایم دروغ گفتم.همه را جمع کرد و به آنها اعلام نمود،ملت در جوابش گفتند:نه،دین تو دین صحیحی است،ولی خود تو در آیینت دچار شک و وسوسه شدهای ! چون این وضع را دید،زنجیر غل داری تهیه کرد و به گردن انداخت و پیش خود گفت:از گردنم بر نمیدارم تا خدای مهربان مرا بیامرزد.به پیامبر زمانش خطاب رسید که به او بگو:به عزتم قسم اگر توبهات تا قطع شدن تمام اعضایت ادامه پیدا کنند قبول نخواهم کرد مگر کسانی که به آیین تو مردهاند.زنده کنی و آنها را از این گمراهی برهانی !! (1)
از عارف بزرگی پرسیدند:در حق فلان عارف چه میگویی ؟ گفت:هرکس او را ببیند، هدایت میشود و متّصل به سعادت میگردد.گفت:چه گونه است که ابوجهل، پیامبر صلی الله علیه و آله را دید و متّصل به سعادت نشد و از شقاوت نجات نیافت ؟! آن عارف آگاه گفت:ابوجهل،رسول اللّه صلی الله علیه و آله را ندید بلکه محمد یتیم عبد اللّه را میدید،اگر رسول اللّه صلی الله علیه و آله را میدید بدون شک از شقاوت میرهید و به سعادت میرسید» (2).
مادر موسی چو موسی را به نیل***در فکند از گفتۀ رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه***گفت کای فرزند خرد بیگناه
گر فراموشت کند لطف خدای***چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت بیاد***آب خاکت را دهد ناگه بباد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است***رهرو ما اینک اندر منزل است
پردهٔ شک را برانداز از میان***تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی***دست حق را دیدی و نشناختی
در تو، تنها عشق و مهر مادری است***شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق، خود را مباز***آنچه بردیم از تو، باز آریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است***دایهاش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان میکنند***آنچه میگوئیم ما، آن میکنند
ما، بدریا حکم طوفان میدهیم***ما، بسیل و موج فرمان میدهیم
نسبت نسیان بذات حق مده***بار کفر است این، بدوش خود منه
به که برگردی، بما بسپاریش***کی تو از ما دوستتر میداریش
نقش هستی، نقشی از ایوان ماست***خاک و باد و آب، سرگردان ماست
قطرهای کز جویباری میرود***از پی انجام کاری میرود
ما بسی گم گشته، باز آوردهایم***ما، بسی بی توشه را پروردهایم
میهمان ماست، هر کس بینواست***آشنا با ماست، چون بی آشناست
ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند***عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند
سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت***زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت
کشتیئی زاسیب موجی هولناک***رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
تند بادی، کرد سیرش را تباه***روزگار اهل کشتی شد سیاه
طاقتی در لنگر و سکان نماند***قوتی در دست کشتیبان نماند
ناخدایان را کیاست اندکی است***ناخدای کشتی امکان یکی است
بندها را تار و پود، از هم گسیخت***موج، از هر جا که راهی یافت ریخت
هر چه بود از مال و مردم، آب برد***زان گروه رفته، طفلی ماند خرد
طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت***بحر را چون دامن مادر گرفت
موجش اول، وهله، چون طومار کرد***تند باد اندیشهٔ پیکار کرد
بحر را گفتم دگر طوفان مکن***این بنای شوق را، ویران مکن
در میان مستمندان، فرق نیست***این غریق خرد، بهر غرق نیست
صخره را گفتم، مکن با او ستیز***قطره را گفتم، بدان جانب مریز
امر دادم باد را، کان شیرخوار***گیرد از دریا، گذارد در کنار
سنگ را گفتم بزیرش نرم شو***برف را گفتم، که آب گرم شو
صبح را گفتم، برویش خنده کن***نور را گفتم، دلش را زنده کن
لاله را گفتم، که نزدیکش بروی***ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی
خار را گفتم، که خلخالش مکن***مار را گفتم، که طفلک را مزن
رنج را گفتم، که صبرش اندک است***اشک را گفتم، مکاهش کودک است
گرگ را گفتم، تن خردش مدر***دزد را گفتم، گلوبندش مبر
بخت را گفتم، جهانداریش ده***هوش را گفتم، که هشیاریش ده
تیرگیها را نمودم روشنی***ترسها را جمله کردم ایمنی
ایمنی دیدند و ناایمن شدند***دوستی کردم، مرا دشمن شدند
کارها کردند، اما پست و زشت***ساختند آئینهها، اما ز خشت
تا که خود بشناختند از راه، چاه***چاهها کندند مردم را براه
روشنیها خواستند، اما ز دود***قصرها افراشتند، اما به رود
قصهها گفتند بیاصل و اساس***دزدها بگماشتند از بهر پاس
جامها لبریز کردند از فساد***رشتهها رشتند در دوک عناد
درسها خواندند، اما درس عار***اسبها راندند، اما بیفسار
دیوها کردند دربان و وکیل***در چه محضر، محضر حی جلیل
سجدهها کردند بر هر سنگ و خاک***در چه معبد، معبد یزدان پاک
رهنمون گشتند در تیه ضلال***توشهها بردند از وزر و وبال
از تنور خودپسندی، شد بلند***شعلهٔ کردارهای ناپسند
وارهاندیم آن غریق بینوا***تا رهید از مرگ، شد صید هوی
آخر، آن نور تجلی دود شد***آن یتیم بیگنه، نمرود شد
رزمجوئی کرد با چون من کسی***خواست یاری، از عقاب و کرکسی
کردمش با مهربانیها بزرگ***شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ
برق عجب، آتشبسی افروخته***وز شراری، خانمانها سوخته
خواست تا لاف خداوندی زند***برج و باروی خدا را بشکند
رای بد زد، گشت پست و تیره رای***سرکشی کرد و فکندیمش ز پای
پشهای را حکم فرمودیم؛خیز***خاکش اندر دیدهٔ خودبین بریز
تا نماند باد عجبش در دماغ***تیرگی را نام نگذارد چراغ
ما که دشمن را چنین میپروریم***دوستان را از نظر، چون میبریم
آنکه با نمرود، این احسان کند***ظلم، کی با موسی عمران کند
این سخن پروین نه از روی هواست ***هرکجا نوری است ز انوار خداست (1)
اگر چنین مسیری را حرکت نکنی و ذکر بر این اساس نباشد،در ذکر تو بهرهای که نیست هیچ،بلکه ذکرت باعث ایجاد فتنه و فساد است،همانند ذکری که فرقههای صوفیه این فرق باطل و دور از حقایق دینی و فقه اهل بیت علیهم السلام دارند؛ولی اثری مثبت از ذکر گویی آنان در زندگی و حیاتشان نمیبینی،من خود برخی از این فرقهها را بعد از انقلاب به وسیلۀ مدارک به دست آمده شناختم که با دولت ظالم و خائن قاجار و پهلوی و با سفارتخانههای خارجی که لانۀ جاسوسی استعمارگران بود همکاری داشتند و گاهی منشأ کثیفترین کارها بودند که ملّت مظلوم شیعه چه ضربهها از آنان دیدند.
مرد خبیث و کثیفی چون سپهبد نعمت اللّه نصیری،رئیس سازمان امنیّت زمان محمدرضا شاه پهلوی که پانزده سال بر ملّت مسلمان ایران و مال و نوامیسشان مسلّط بود و جنایات او را فقط خدا میداند و بس،جنایات ناموسی و مالی و آلوده بودن دستش به خون هزاران انسان مظلوم به خاطر شهوترانی خاندان پهلوی و آمریکاییان از یک خانوادۀ صوفی و درویش مسلک بود و خود او هم ادّعای صوفیگری و درویشی داشت و در سلک این فرقههای ضالّه بود.
صوفیان دیگری را میشناسم که مصدر کار دولتی نبودند و نیستند؛اما دچار انواع منکرات و از همه بدتر دچار بیحجابی زنان و دختران خود بودند و هستند،حجابی که به بیان صریح چند آیۀ قرآن از ضروریات دین خداست،این گمراهان از خدا بیخبر که یک خط پلیدشان عقیدۀ ننگین جدایی دین از سیاست است؛یعنی بازگذاشتن دست شاهان
1) 1) -عرفان اسلامی:227/3.
و استعمارگران در همۀ شؤون مسلمانان و به انواع معاصی،عدّۀ بسیاری از آنان آلوده بودند و هستند که اهل ذکرند،دور هم حلقه زده و حلقۀ ذکر تشکیل میدهند.
رئیس طایفۀ نوربخشیه در زمان ما برابر با اسناد از همکاران حکومت پهلوی بوده و ادّعای قطبیّت داشت و دارد و مقالههایی دربارۀ ذکر نوشته که این ذکرها گرچه زیباست، اما به فرمودۀ ائمۀ طاهرین علیهم السلام ذکر شیطانی است و نظیر داستانی است که در کتب روایی نوشتهاند:
شیطان به موسیٰ گفت:بگو:«لا إله إلاّ اللّه»گفت:نمیگویم؛زیرا ذکری که به دستور تو است زیر کاسهاش نیم کاسهای وجود دارد و جز گمراهی و ضلالت و فتنه و فساد در زیر آن چیزی نیست (1)!
امام صادق علیه السلام فرمود:
خداوند به عیسی فرمود:ای عیسی ! در ذاتت مرا یاد کن تا در ذاتم تو را یاد کنم،در آشکارت مرا یاد کن تا در آشکاری بهتر از آشکار آدمیان تو را یاد کنم،عیسی ! قلبت را برای من نرم کن،در خلوتها زیاد مرا یاد کن،خوشحالی من به این است که تملّق کنان به سویم آیی،در این زمینه زنده باش و از مردگی و پژمردگی بپرهیز (2).
امام ششم فرمود:پدرم حضرت باقر علیه السلام کثیر الذّکر بود،من با او در راه رفتن همراه میشدم،در حالی که او ذکر میگفت و با او طعام میخوردم در حالی که او در ذکر بود،
هرگاه مردم در حضور آن جناب گفت و گو میکردند،گفتار مردم آن حضرت را از یاد خدا باز نمیداشت.
میدیدم که زبان مبارکش به سقف دهانش متصل بود و میگفت:«لا إله إلاّ اللّه»آن حضرت پس از نماز صبح همۀ ما را جمع میکرد و تا بیرون آمدن آفتاب امر به ذکر خدا میفرمود و هریک از ما میتوانست قرآن بخواند میفرمود:قرآن بخوان و هرکس نمیتوانست به او میفرمود:ذکر خدا بگو (1).
از امام صادق علیه السلام است که فرمود:خداوند به موسی وحی کرد:به زیادی مال خوشحال مباش و یادم را در هیچ حال از دست مده،به حق که زیادی مال گناهان را از یادت میبرد و تو را غفلت میدهد و ترک یاد من برای تو،سخت دلی میآورد (2).
امام باقر علیه السلام فرمودند:در توراتِ واقعی که به موسی نازل شده آمده است که موسی از خداوند پرسید:ای پروردگار من ! به من نزدیکی تا با تو مناجات کنم یا دوری تا صدایت بزنم.وحی شد:من همنشین کسی هستم که در ذکر من است،موسی گفت:روزی که پوششی نیست،کدام بنده در پوشش تواست فرمود:آنان که یاد من هستند و من یاد آنانم و به خاطر من با هم در محبّتاند و من عاشق آنها هستم،اینان کسانی هستند که هرگاه اراده کنم عذابی به اهل زمین بدهم از آنان یاد میکنم تا عذاب از آنان دفع شود (3).
برای خداوند ملائکهای است غیر از نویسندگان عمل که در سطح زمین در گردشاند، چون قومی را بیابند که در حال ذکر خدایند،فریاد میکنند:برای یافتن آرزوی خود بشتابید،پس به نزد اهل ذکر آیند و آنان را تا آسمان دنیا محاصره کنند،پس خداوند به آنان میفرماید:چه گونه و در چه حالت بندگانم را ترک کردید ؟ جواب میدهند:در حالی که حمد و مجد تو را به جا میآوردند و تو را تسبیح میگفتند،خداوند میفرماید:آیا مرا دیدند ؟ (رؤیت به قلب)،عرضه میدارند:نه،میفرماید:اگر میدیدند ؟ عرض میکنند:تسبیح و تحمید و تمجید آنان فوق العاده شدید میشد،به ملائکه میفرماید:از چه پناه میبردند ؟ عرض میکنند:از آتش،خطاب میرسد:آتش را دیده بودند ؟ عرض میکنند:نه،میفرماید:اگر میدیدند ؟ عرضه میدارند:هر آینه با شدت هرچه تمامتر از آن فراری و متنفّر میشدند،سپس میفرماید:چه میخواستند ؟ عرض میکنند:بهشت، میفرماید:بهشت را دیدهاند ؟ عرض میکنند:نه،میفرماید:اگر میدیدند ؟ میگویند:
به شدّت به آن حرص میورزیدند،خطاب میرسد:من شما را شاهد میگیرم که همۀ آنها را آمرزیدم،ملائکه میگویند:فلان کس اهل مجلس آنها نبود،بلکه به خاطر حاجتی نزد آنها آمده بود آیا او هم آمرزیده شده ؟ خطاب میرسد:اهل ذکر به آن درجه هستند که همنشین آنها هم از سعادت آنان فیض میبرد و از شقاوت دور است (1).
اسحاق بن راهویه گفت:چون حضرت ابوالحسن علی بن موسی الرّضا علیهما السلام در سفر خراسان به نیشابور رسید،پس از آنکه اراده رفتن به سوی مأمون کرد،محدثین جمع
1) 1) -عرفان اسلامی:146/3.
شدند و عرض کردند:ای پسر پیامبر ! از شهر ما تشریف میبرید و برای استفاده ما حدیثی بیان نمیفرمایید ؟ پس از این تقاضا،حضرت سر خود را از عماری بیرون آورد و فرمود:
شنیدم از پدرم موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود:شنیدم از پدرم جعفر بن محمد علیهما السلام، فرمود:شنیدم از پدرم محمد بن علی علیهما السلام فرمود:شنیدم از پدرم علی بن الحسین علیهما السلام فرمود:شنیدم از پدرم حسین بن علی علیهما السلام،فرمود:شنیدم از پدرم امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام،فرمود:شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله،فرمود:شنیدم از جبرییل،گفت:
شنیدم از پروردگار عز و جل فرمود:کلمه«لا إله إلاّ اللّه»دژ و حصار من است،پس هرکس داخل دژ و حصار من شود از عذاب من ایمن خواهد بود،پس هنگامی که مرکب حضرت حرکت کرد با آواز بلند فرمود:با شروط آن و من خود یکی از شروط میباشم.
ابو سعید خدری میگوید:روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود و تنی چند از یارانش از جمله علی بن ابی طالب گرد او بودند،حضرت فرمود:هرکس بگوید:«لا إله إلاّ اللّه» داخل بهشت خواهد شد،پس دو تن از یاران گفتند:ما نیز میگوییم:«لا إله إلاّ اللّه»، حضرت فرمود:همانا«لا إله إلاّ اللّه»؛یعنی شهادت به یگانگی خدا از این شخص«اشاره به علی بن ابی طالب علیه السلام»و از شیعیانش قبول میشود،باز آن دو تن تکرار کرده گفتند:ما نیز میگوییم:«لا إله إلاّ اللّه»،پیامبر صلی الله علیه و آله دست بر سر علی بن ابی طالب علیه السلام گذاشت آنگاه بر آن دو نفر فرمود:نشانۀ پیروی از او این است که بیعت او را نشکنید و در مسند و مقام او ننشینید و گفتار و کلام او را تکذیب ننمایید.
از مضمون عالی اینگونه روایات استفاده میشود که هر گویندۀ«لا إله إلاّ اللّه»اهل
نجات نیست،این ذکر مقدّمات روحی و اخلاص و جمع بودن شرایط میخواهد (1).
و باز به روایت بسیار مهمّ زیر توجه کنید:
ابو الجارود از امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده:
هرکس بگوید:«سبحان اللّه»،خداوند درختی در بهشت برای او مینشاند،و هرکس بگوید:«الحمد للّه»،برای او نیز درختی در بهشت میکارد و هرکس بگوید:«لا إله إلاّ اللّه»،برای او نیز همین طور و هرکس بگوید:«اللّه اکبر»،برای او نیز درختی در بهشت میکارد.
پس مردی از قریش گفت:یا رسول اللّه ! سپس درختان ما در بهشت زیاد است.
فرمود:بلی،و لکن بترسید از این که آتشی بفرستید و آن درختان را بسوزانید و این فرمایش خدای متعال است که میفرماید:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لاٰ تُبْطِلُوا أَعْمٰالَکُمْ ] .
ای اهل ایمان ! پیامبر را اطاعت کنید و اعمالتان را [ با تخلف از دستورهای خدا و پیامبر،شرک، نفاق،منت گذاری و ریا ] باطل مکنید (2).
در«من لا یحضره الفقیه»شیخ صدوق رحمه الله نقل شده توجه فرمایید:
عبد اللّه بن علی میگوید:متاع خود را از بصره به مصر بردم تا به فروش برسانم،روزی
در یکی از کوچههای مصر،پیری را دیدم بلند بالا،سبز چهره که تمام موهای سر و صورتش سپید بود،جامهای از دو قطعۀ سیاه و سپید بر تن داشت،سؤال کردم:
کیست ؟ گفتند:بلال،مؤذّن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است.
همین که او را شناختم،با لوحههایی که همیشه برای نوشتن مسائل مهم همراه داشتم به نزد او شتافتم و به او سلام کردم،جواب داد:«علیک السلام».
گفتم:ای مرد بزرگوار ! قسمتی از آنچه از رسول اللّه صلی الله علیه و آله شنیدهای برای من بگو.
گفت:تو چه میدانی من کیستم ؟
گفتم:بلال،مؤذّن رسول اسلامی.
چون نام رسول خدا صلی الله علیه و آله را بردم،گویی خاطرات الهی زمان آن حضرت برای بلال تجدید شد و او را به یاد نوازشهای جانفزا و محبّتهای بیشمار رسول خدا صلی الله علیه و آله انداخت.او به یاد سیمای ملکوتی پیامبر صلی الله علیه و آله،شروع به گریه کرد،من هم تحت تأثیر گریههای او ناله سر دادم،مردم به تماشای ما آمدند و ما دو نفر هم چنان میگریستیم.
آنگاه گفت:ای پسر ! از کجایی ؟
گفتم:از مردم عراق،گفت:به به !
سپس ساعتی خاموش شد و پس از سکوت فرمود:ای برادر عراقی ! بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم میفرمود:اذان گویان،امین مؤمنان بر نمازها و روزههاشان هستند،و بر گوشتهایی که مصرف میکنند و بر جانهاشان که در پناه اسلام محفوظ است و خواستهای از حضرت حق نخواهند مگر آنکه خداوند برآورده کند و دربارۀ هیچ کس شفاعت نکنند مگر این که مورد پذیرش واقع شود.
امام خمینی رحمه الله در ذیل جملات بالا از یکی از دانشمندان معاصر در توضیح امین بودن مؤذّن،مطلب زیر را نقل میکند:قبول شدن شفاعت و درخواست مؤذن در برابر تکلیف سنگینی است که بر عهدۀ او است.مانند این که پلیس در شهر و ژاندارم در بیابان،پاس اموال و نفوس مردم را میدهند و این پاسداری،وظیفۀ بسیار سخت و سنگینی است؛
ولی در مقابل این مسؤولیت سنگین،امضا و تصدیق پلیس و ژاندارم در مقامات بالای مملکت دارای ارزش و اعتبار است.مؤذّن هم همین طور است،او با اذان خود در شهر یا بخش یا ده و دهکده به سپاه اسلام یا به مردمی که از آن ناحیه عبور میکنند،اعلام میکند که مردم این ناحیه مسلماناند،ای روندگان ! شما میتوانید گوشت بازار اینان را مصرف کنید و از پوست و کفشی که میفروشند به عنوان جنس حلال بخرید و تمام مردم با اعلام اذان مؤذن در ماه رمضان امساک کرده یا افطار میکنند و با اعلام اذان او،نماز پنچگانه را به وقت معیّن آن میخوانند،اینان که اینگونه بر امور مسلمانان امین هستند باید تحمّل بیخوابی و نظم در امور را همواره برنامۀ خود قرار دهند و این برای مؤذّن دارای رنج و مشقّت است و در مقابل این رنج است که خدای عزیز،شفاعت و درخواست آنان را قبول مینماید.
شیخ صدوق در دنبالۀ روایت میفرماید:
عبد اللّه به بلال گفت:خدایت رحمت کند،بیشتر بگو.
فرمود:بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم فرمود:هرکس چهل سال برای خدا و به حساب خدا اذان گوید،خداوند در محشر او را بیاورد،در حالی که برای او همانند عمل چهل صدیق است آن هم عمل مبرور مستقبل که خداوند مهربان آن عمل را با اشتیاق از او میپذیرد.
گفتم:بیشتر بگو.
گفت:بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:هرکس بیست سال اذان بگوید،خداوند در قیامت او را همراه نوری هم وزن با آسمان محشور میکند؛آری،بیست سال تلقین عظمت و توحید خداوند آن هم هر روز پنج نوبت، آنچنان در نفوس تأثیری میگذارد که با آسمان نورانی به رقابت میافتد.
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد*** باللّه کز آفتاب فلک خوبتر شوی
گفتم:بیشتر بگو،خداوند تو را رحمت کند.
گفت:بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،از رسول اسلام صلی الله علیه و آله شنیدم:هرکس ده سال اذان بگوید،خداوند او را با حضرت ابراهیم خلیل در بارگاه او یا درجۀ او جای دهد.
گفتم:خداوند تو را رحمت کند،بیشتر بگو.
گفت:بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم فرمود:هرکس یک سال اذان بگوید،در روز قیامت برانگیخته شود،در حالی که همۀ گناهانش آمرزیده شود،اگرچه همانند کوه احد باشد.
گفتم:خدا تو را رحمت کند،بیشتر بگو.
گفت:چشم،پس تو نیز یاد بگیر و عمل کن و به حساب خدا منظور بدار،شنیدم از رسول الهی که فرمود:هرکس در راه خدا،از روی ایمان و به حساب خدا و به منظور نزدیک شدن به حضرت حق برای یک نماز اذان بگوید،خداوند همۀ گناهان گذشتۀ او را میآمرزد و در باقیماندۀ عمر بر او منّت نهاده و نیروی خویشتن داری از گناه به او مرحمت نماید و او را با شهیدان و فداکاران راه حق در بهشت یکجا جمع کند.
گفتم:بیشتر بگو،خدای تو را رحمت کند،ای بلال ! بهترین سخنی که از رسول اسلام صلی الله علیه و آله شنیدهای برای من بگو.
فرمود:ای وای ای پسر ! بند دلم را بریدی،آنگاه گریه سر داد،او گریست و من اشک ریختم تا جایی که به خدا قسم دلم به حالش سوخت.
معلوم نیست جذبۀ بلال از چه بود،آیا از مضمون حدیث ذیل بود ؟ یا کیفیت سؤال، خاطرات دیگری در او زنده کرد و او را آتش زد،به هر حال پس از آنکه از حال جذبه باز آمد،فرمود:بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم فرمود:چون روز قیامت فرا رسد و خداوند همه را یک جا جمع کند،فرشتگانی از نور برای اذان گویان برانگیزد که پرچمها و شعارهایی از نور به همراه دارند و مرکبهایی به یدک میکشند که
زمامشان از زبرجد سبز و پای آنها از مشک اذفر است.
«اهمیّت در معرفی زمام و پا،در آن است که پا و سر رمز مبدأ و منتها است،اذانی که با تعظیم خدا شروع و با کلمۀ توحید ختم میگردد،در عالم تجسّم اعمال و تبدّل اعراض به جواهر،بسیار مناسب است که به صورت مرکبی از نور گردد که زمام و آغازش،جوهری پرارزش و با عظمت هم چون زبرجد آن هم با رنگ سبز که رنگ نخستین تحوّل جماد به عالم حیات و منتها و پایش از مشک اذفر باشد که رمز عطر افشانی گل توحید در فضای جان است».
مؤذّنها بر مرکبهای نور سوار و با طرز بسیار با شکوهی بر فراز آن مرکبها میایستند که اذان را ایستاده گفتهاند و فرشتگان خدا،جلودار آنانند و به صدای بلند اذان میگویند.
سپس بلال،سخت به گریه افتاد و شیون کنان گریست و من نیز گریستم،همین که از گریه آرام گرفت،گفتم:سبب گریهات چه بود ؟ گفت:آه که تو چیزی را به یاد من آوردی.
از حبیبم شنیدم که میفرمود:به حقّ آنکه مرا به پیامبری برانگیخت که مؤذّنها بر زبر مرکبها ایستاده و«اللّه اکبر»گویان بر مردم گذر میکنند،همین که این را گویند،من صدای ضجّه و نالهای از امّتم میشنوم،اسامة بن زید پرسید:آن ضجّه و ناله چیست ؟ فرمود:غلغلۀ تسبیح و تحمید و تهلیل است و چون گویند:«اشهد ان لا اله الا اللّه»،امّت من میگوید:ما در دنیا تنها همان خدای یکتا را میپرستیدیم،پس به آنها گفته میشود راست گفتید.همین که گفتند:«اشهد ان محمداً رسول اللّه»امت من میگویند:این همان است که پیام پروردگار ما را برای ما آورد و ما هم با آنکه او را از نزدیک ندیدیم به او ایمان آوردیم.
پس گفته میشود:راست گفتید،این همان است که وظیفۀ پیامبری را که از پروردگار شما داشت انجام داد و شما به او ایمان داشتید.پس بر خداست که میان شما و او جمع فرماید،سپس آنان را به منزلهایشان میرسانند و در آن منازل چیزهایی است که نه
چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه بر دل آدمزادهای خطور کرده است.
سپس نگاه پر معنایی به من کرد و گفت:اگر بتوانی نمیری،مگر آنکه اذان بگویی،این کار را بکن و با افتخارِ منصبِ اذانگویی بمیر (1).
در حدیث است که:در روز قیامت،شخصی را به میزان حساب،حاضر میکنند که در مدّت عمر خود ظاهراً اعمال نیکی انجام داده،عملهای او را به جناب حق عرضه میکنند،حضرت باری،هریک از اعمال او را به عیبی و تقصیری برمیگرداند،آنگاه دستور میرسد که آن عبد باید به جهنّم برود،یک موی از مژۀ چشم او پس از اذن حضرت حق عرضه میدارد:خداوندا ! این شخص در شبی از شبها یاد تقصیرات خود کرد و دلش سوخت و اشک ندامتش بر چهره جاری گشت به حدّی که من در آن اشک غرق شدم،خداوند مهربان به قیمت آن اشک از بندهاش بگذرد و او را از جهنّم نجات دهد (2).
از عطای سلمی که یکی از مشاهیر اهل حال است نقل شده که:
در اوایل حال،نساجی داشته و از آن شغل کسب معاش مینموده.
روزی پارچهای بافت،پارچهای که برای بافت آن وقت بسیار صرف کرده بود و نهایت دقّت را در آن به کار برده بود و اعتقاد داشت در نهایت محکمی و خوبی است.
پارچه را به بازار میبرد و به بزّازی که متخصّص پارچه و قیمت بود ارائه میکند،بزّاز از قیمتی که عطا در نظر داشت کمتر قیمت میکند؛زیرا عیوبی در پارچه بود که بزاز به آن
اشاره میکند در حالی که آن عیوب از دید عطا دور مانده بود.
عطا پس از علم به عیوب،در وسط بازار،شروع میکند به بلند گریه کردن،بزّاز از کرده پشیمان میشود و به عطا میگوید:مرا ببخش به هر قیمتی که میخواهی از تو میخرم، عطا میگوید:گریۀ من از کمی قیمت پارچه نیست،بلکه از این است که من با وجود سعی بسیاری که در بافت این پارچه کردهام و به اعتقاد خود آن را بیعیب میدانستم،معیوب از آب در آمد و من از عیب آن غافل بودم،شاید عملهای من هم مثل این پارچه پر از عیب باشد و چون روز قیامت به نظر خبیر بصیر برسد،عیبهایش ظاهر گردد،در حالی که من از آن غافل بودم و آن روز چه کنم ؟! (1)
آیت اللّه بروجردی،یکی از اعاظم علمای شیعه و فقهای بزرگ مذهب بود،شخصیّت ممتاز علمی و عملی ایشان باعث گشت که در زمان وی،حوزۀ علمیۀ قم از چنان عظمتی برخوردار شود که صدای دانش و مذهب شیعه به بسیاری از کشورها برسد.
امام خمینی رحمه الله برای حضرت آیت اللّه بروجردی رحمه الله اهمیّت و احترام خاصی قائل بودند.
نقل میکنند:یک روز عدّهای از علمای بلاد در محضر آیت اللّه بروجردی جمع بودند،در برابر ایشان صحبت از خدمات ارزندۀ آن جناب به میان آمد و هرکسی گوشهای از برنامههای پراهمیّت ایشان را اعم از پربار کردن فقه،عظمت دادن به حوزه،چاپ کتب علمی،تأسیس دار التّقریب،ساختن مساجد و مدارس،فرستادن مبلغ به ممالک خارجی،گوشزد میکرد و آن جناب با دقت به آن مسائل گوش میدادند،تنها پیرمرد
1) 1) -عرفان اسلامی:286/3.
عالمی که اکثر حضار او را نمیشناختند و معلوم بود از گوشهای از کشور به دیدن آن جناب آمده ساکت بود.
آیت اللّه بروجردی به او فرمودند:شما هم چیزی بگو،ناگهان پیرمرد با حالی پر از خضوع و انکسار عرضه داشت:
أَخْلِصِ الْعَمَلَ فَإِنَّ النَّاقِدَ بَصیرٌ.
حضرت آیت اللّه،آنچه گفتند به درد شما نمیخورد،عمل خالص کن که زرگری که بناست اعمال را محک بزند،بیدار بیدار است.
نوشتهاند بهت مجلس را گرفت و به پهنای صورت،اشک از دو دیدگان حضرت آیت اللّه بروجردی سرازیر شد (1).
یکی از شاگردان با معرفت عارف ربانی،الهی قمشهای نقل کرد:آن جناب سفری به آستانه بوسی عبد راضی حضرت رضا علیه السلام به مشهد مشرّف شد.
شبی در حرم حضرت رضا عرضه میدارد:یا ابن رسول اللّه ! شما دارای مقام رضای کامل هستید،از حضرت حق بخواهید ذرّهای از این مقام به این فقیر عنایت کند.
وقتی از حرم خارج میشود،ماشینی در خیابان به او میزند،وقتی چشم باز میکند خود را روی تخت بیمارستان میبیند،سؤال میکند:چه شده ؟ میگویند:تصادف کردهاید و رانندهای که به شما زده دستگیر شده و اینجاست،میگوید:کاغذ و قلمی به من بدهید،یک رضایتنامۀ کامل مینویسد و دستور میدهد راننده را آزاد کنید؛زیرا من چند لحظۀ قبل در حرم حضرت رضا از خداوند عزیز طلب مقام رضا کردم و این مصیبت، برق اوّل این مقام جهت امتحان استعداد و ادعای من است،اگر در همین مرحلۀ اوّل زبان
1) 1) -عرفان اسلامی:287/3.
و دل به گله و شکایت باز کنم از به دست آوردن این عنایت محروم خواهم شد !! (1)
سالی برای زیارت عارف کامل،حضرت آیت اللّه حاج آقا رحیم ارباب که از حسنات روزگار بود،به اصفهان رفتم.من زمانی خدمت این مرد بزرگ رسیدم که نزدیک به هفت سال بود چشمش را بر اثر کهولت سن از دست داده بود،مردی در همان وقت به محضر ایشان مشرّف شد و گفت:فلان آشنا از حال شما و چشم شما جویا شد،فرمود:حالم بسیار عالی است و چشمم مربوط به او نیست،محبوب من علاقه داشت هشتاد سال ببینم و اکنون مصلحت دیده بدون بینایی باشم و من صد در صد به مصلحت محبوبم راضی هستم !! (2)
داوود پیامبر از خدا پرسید:ای مولای من ! اگر بخواهم شکر تو را در آن حدّی که خشنودی تو در آن است انجام دهم چه کنم ؟
جواب آمد:آنچه نعمت به تو عنایت کردم در همان راهی خرج کن که به آن دستور دادهام که خرج نعمت در جایی که برای آن معیّن شده عین شکر من است (3).
نوشتهاند:وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله از امور دنیا بینیاز بود میگفت:«الحمد للّه رب العالمین»
و وقتی دچار تنگدستی سخت بود میگفت:«الحمد للّه علی کل حال».
در هر حالی که بود شاکر بود،خدای مهربان هم در هر حال نسبت به آن جناب،ربّ کریم بود و کرم او با هرکه باشد،اقتضا میکند که آن شخص از نظر دین در عین سلامت بود و از شرّ هر گناه و پلیدی در امان باشد و تنگی معیشت یا ناراحتیهای دیگر او را از یاد خدا غافل نکند !! (1)
در روایت آمده:وقتی ابو ذر غفاری به مکۀ مکرمه آمد کنار درب بیت اللّه ایستاد و از مردمی که از اطراف ممالک اسلامی به حج آمده بودند دعوت کرد برای شنیدن سخنان او اجتماع کنند.
پس از اجتماع مردم فرمود:ای مردم ! میدانید که من جُندبِ غفاری هستم و نسبت به شما خیرخواه و مهربانم.ای مردم ! هرگاه یکی از شما ارادۀ سفر کند،همانا از زاد و توشه آن قدر بردارد که در آن سفر به آن محتاج و نیازمند است و از برداشتن زاد و راحله و بردن با خود هیچ چارهای ندارد،هرگاه امر سفر دنیا که خیلی معمولی است چنین باشد،پس برداشتن زاد و توشه برای سفر آخرت سزاوارتر است !
مردی در میان جمعیت گفت:ابو ذر ! ما را به زاد و توشۀ سفر آخرت راهنمایی کن.
فرمود:برای دفع رنج روز نشور،روزه بگیرید و برای عظائم امور،حج واقعی گذارید و برای برطرف کردن وحشت قبر،در دل شب دو رکعت نماز خالص برای حضرت رب به جای آورید (2).
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی***فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم***کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست***پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت***این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است***این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است***آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن***تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود***کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست(1)
در«تفسیر ابو الفتوح رازی»آمده:مردی به بازار برده فروشان رفت برای خرید برده،
1) 1)- عرفان اسلامی: 37/4
بردهای را در مغازهای دید و قبل از خرید از او سؤال کرد که غذا و لباس و اندازۀ کار تو چیست ؟ او به سؤالات پاسخ گفت:خریدار او را نپسندید،به مغازۀ دیگر رفت بردهای را دید از او پرسید:چه نوع غذایی خوراک تو است ؟ گفت:هرچه مولا محبت کند.پرسید:
چه اندازه کار میکنی ؟ پاسخ داد:آنچه مولا بخواهد.سؤال کرد:چه لباسی میپوشی ؟ جواب داد:آنچه مولا بپسندد (1).
به درویشی، بزرگی جامهای داد***که این خلقان بنه، کز دوشت افتاد
چرا بر خویش پیچی ژنده و دلق***چو میبخشند کفش و جامهات خلق
چو خود عوری، چرا بخشی قبا را***چو رنجوری، چرا ریزی دوا را
کسی را قدرت بذل و کرم بود***که دیناریش در جای درم بود
بگفت ای دوست، از صاحبدلان باش***بجان پرداز و با تن سرگران باش
تن خاکی به پیراهن نیرزد***وگر ارزد، بچشم من نیرزد
1) 1) -عرفان اسلامی:38/4.
ره تن را بزن، تا جان بماند***ببند این دیو، تا ایمان بماند
قبائی را که سر مغرور دارد***تن آن بهتر که از خود دور دارد(1)
ملل بیخبر از مکتب وحی دربارۀ زن میگفتند:زن وسیلهای است برای ادارۀ زندگی مرد که هم چون یکی از وسایل در اختیارش گذاشته شده و وظیفۀ او تهیه کردن اسباب خوشی و هوسرانی مرد و زاییدن فرزند و خدمت در خانواده است !!
برای این جنس،خواندن و نوشتن،تعلیم و تعلم و فهمیدن خطرناک است،از خانه بیرون رفتن او مطلقاً موجب فساد است،برای او جایی بهتر از چهار دیوار خانه نیست، نباید هیچ گونه اختیاری داشته باشد،در برابر مرد-که فعال ما یشاء است-باید موجودی بیاراده باشد !
در ممالک مسیحی کار تفریط در نظریه نسبت به جنس زن به جایی رسیده بود که میگفتند:
زن را باید مانند دهان سگ دهنه بند زد و میگفتند:روح زن از روح ملکوتی جداست و بحث داشتند که آیا روح او بشری هست یا نه ؟!
در آفریقا زن،حکم کالا و ثروت را داشت و برای مرد به منزلۀ گاو و گوسفند بود.
هرکس زن بیشتری داشت در حقیقت ثروتمندتر بود،خرید و فروش زن و بکار گرفتن او برای شخم زدن زمین امری عادی بود !
1) 1)- عرفان اسلامی: 39/4
در کلده و بابل،زنان را مانند سایر کالاها میفروختند و هر سال بازاری برای این کار داشتند که دختران به سن ازدواج رسیده را بفروشند.
در ایران تنها معادل بیست من جو برای زن،حقّ ملکیت بود و از حقّ دیگری جز بهرهکشی مرد برخوردار نبود !
در هندوستان،دختر را از سن پنج سالگی شوهر میدادند و برای آنها حقّی قائل نبودند،حیات زن و هستی او از طفیل حیاتِ مرد بود و گاهی او را با جسد شوهرش یک جا میسوزاندند !!
در چین و تبت،زن را به جز کارهای سنگین در خانه حقّی نبود و برای کم کردن قدرت راه رفتن او از ابتدا پایش را در قالب آهنی میگذاشتند که از رشد و نمو باز بماند !!
در یونان،جنس زن وضع بسیار بدی داشت،در صورت سه بار پشت سر هم دختر زاییدن محکوم به اعدام گشته و به چوبۀ دار سپرده میشد !!
در عربستان که بعداً نور اسلام از آن تابید و بزرگترین کانونهای دینی شد،زن پستترین مخلوق بود و اصولاً دختر ننگی بود که دامنگیر پدر میشد و باید با کشتن یا زنده به گور کردن او این ننگ شسته میشد:
[ وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ* یَتَوٰاریٰ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ أَ یُمْسِکُهُ عَلیٰ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرٰابِ ] .
و چون یکی از آنان را به [ ولادت ] دختر مژده دهند [ از شدت خشم ] چهرهاش سیاه گردد و درونش از غصه و اندوه لبریز و آکنده شود ! ! به سبب مژدۀ بدی که به او دادهاند،از قوم و قبیلهاش [ در جایی که او را نبینند ] پنهان میشود [ و نسبت به این پیشآمد در اندیشهای سخت فرو میرود که ] آیا آن دختر را با خواری نگه دارد یا به زور،زنده به گورش کند ؟ !
تعدد زوجات بسته به تمکّن و اندازۀ شهوترانی مرد بود،زن از ارث و تمام حقوق
محروم بود و چون شوهرش میمرد خود او جزء ما ترک میت به پسر بزرگ میرسید و او اختیار داشت که زن پدر را برای خود بگیرد،یا به هرکس میل دارد ببخشد.مردم عرب برای این موجود بزرگ ارزشی بیش از اسب و شتر قائل نبودند،زن در این قوم یکی از آلات آسایش و وسایل خوش گذرانی و عیش و عشرت مرد بود !! (1)
زن در قرون اخیر فقط و فقط به منظور کالای شهوت و بهره گرفتن از او برای جاسوسی و پر کردن جیب بیغیرتان ملل و ستمگران و زورمندان مورد توجه قرار گرفت،آزادی بدون قید و شرط به او داده شد،از خانه برای ارضای اهداف شیطانی به کوچه و بازار،به مدرسه و اداره و به مراکز خوشگذرانی و عیش و نوش کشیده شد !! برای انواع بهرهکشیها به رادیو،تلویزیون،تأتر،پردۀ سینما کشیده شد،به عالیترین برنامۀ الهی او که حجاب و پوشیده بودن از نامحرمان بود و در سایۀ این حقیقت شرف و غیرت و عفت و حیا و پاکی و ادب و وقار او حفظ میشد،حمله شدید شد و بی فضیلتان و بیغیرتان هم چون خوک و گرگ گرسنه به پردۀ الهی حجاب او حمله کردند و از این رهگذر ضربات غیر قابل جبران به تمام شؤون آدمیت زدند؛فساد را از طریق بیحجابی و بی عفتی به تمام شؤون حیات کشاندند و نظام عالی حیات را از این رهگذر دستخوش انواع خطرات قرار دادند،هجومی که تمدن جاهلی از طریق بیحجابی به انبیا و فرهنگ الهی برد در تمام ادوار تاریخ بیسابقه بود،بسیاری از شکستهای مادی و معنوی بشر معلول بیبند و باری جنس زن شد و ای کاش در تمام جهان این جنس والای به پستی کشیده بفهمد که چه بلای بزرگی به سر او آمده ؟!
1) 1) -عرفان اسلامی:46/4.
محمد قطب-که از دانشمندان معروف کشور مصر است و در بسیاری از مسائل اسلامی تألیفات ارزندهای دارد و مردی دنیا دیده و بینا بود-در این زمینه در کتاب پر ارزش «جاهلیت قرن بیستم»که یکی از بهترین نوشتههای اوست مینویسد:
در این زمانهای اخیر فساد اخلاقی در زمینۀ مسائل جنسی تا اعماق پی و درون استخوان اجتماع فرانسوی نفوذ کرده و جنگ جهانی دوّم به هنگامی شروع شد که کشور فرانسه به صورت مرکز فحشای بزرگی در مرداب فساد جنسی غوطه ور شده بود و در نتیجۀ بروز چنین وضع اسف بار بود که فرانسه در ظرف چند روز از پا در آمد و این سقوط و زبونی نه از آن جهت بود که فرانسه اسلحه و ساز و برگ جنگ نداشت؛زیرا در آن تاریخ تازهترین و مؤثرترین سلاحهای جنگی در اختیار آن کشور بود و استحکامات خط«ماژینو» استوارترین سدی بود که تا آن زمان پدید آمده بود،آری،این سقوط ارتباطی به ساز و برگ جنگ و استحکامات جنگی نداشت،بلکه مربوط به فقدان روحیۀ رزم جویی و ضعف احساس شرف و غیرت و عزت بود،مربوط به ترس و وحشت از ویران شدن رقاصخانهها و کابارههای پاریس زیر بمبهای نیروی هوایی آلمان بود و به همین جهت در ظرف مدتی کوتاه که از دو هفته تجاوز نمیکرد،به زانوی خضوع و تسلیم درآمد.
اما آمریکا:کندی رئیس جمهور ایالات متحده در تصریح خطیر خود (در سال 1962 م) خاطر نشان ساخت که آمریکا در خطر است؛زیرا نسل جوان این سرزمین سست و تنبل و فاسد و مستغرق در غرقابۀ شهوات است و قدرت تحمل بار مسؤولیتی را که بر دوش آن نهادهاند ندارند و در میان هر هفت جوانی که برای سربازی عرضه میشود،شش تن از آن هفت تن فاقد صلاحیتند؛زیرا شهوترانی لیاقت مزاجی و روحی ایشان را تباه کرده است.
اما انگلستان:شاید برای نشان دادن شاخص فساد در این امپراتوری اشاره به لایحۀ قانونی شناختن هم جنس بازی و به خطر افکندن اسرار نظامی دولت در برابر کام گرفتن
وزیر جنگ بریتانیا از زنی روسپی کافی باشد !!
اما روسیه:رئیس جمهور روسیه (در سال 1962 م) خاطر نشان ساخت که آیندۀ روسیه در خطر است و آیندۀ جوانان روس اطمینانبخش نیست؛زیرا نسل جوان در این مملکت دستخوش سستی و فساد شده و در منجلاب شهوات غوطهور گشته است.
اما مترقیترین کشورهای جهان یعنی دولتهای شمال اروپا:در این کشورها با جوانانی عاصی و بی بند و بار مواجه میشویم که با استعمال حشیش و افیون قدرتهای خلاقۀ خود را تباه میسازند و با تشکیل باندهای خطرناک به منظور دزدی و قتل و هتک ناموس امنیت دولت و خاطر علمای اجتماع را پریشان میکنند.
این مفاسد که نمونههایی از آن را مورد اشاره قرار دادیم تنها در یک جنبه از جوانب حیات،یعنی جنبۀ جنسی بود،ولی از این رهگذر خطرناک این مفاسد از این حد و جنبه گذشته و به سائر شؤون حیات هم سرایت کرده است.
در آمریکا باندهایی از بزرگان و دانشمندان از طبقۀ وکلای دادگستری و پزشکان و نویسندگان و رجال قانون وجود دارند که کار و برنامۀ ایشان فراهم ساختن وسایل زنا برای مقاصد و اغراض قانونی است.
چنان که میدانیم در استیتهای کاتولیکی آمریکا اقدام به طلاق جز در مورد ارتکاب زنا از طرف زن یا شوهر روا نیست و تنها در این صورت است که زن یا شوهر به استناد آنکه همسرش مرتکب آن عمل ناروا شده میتواند مطالبۀ طلاق کند.
روی همین اصل،هریک از زوجین که مایل به ادامۀ زندگی زناشویی نباشد متوسل به آن باندها میشود تا همسرش را به ارتکاب زنا وادارند و در همان حال او را تسلیم پلیس کنند و مدارک قانونی طلاق گرفتن را در اختیار او قرار دهند و دستمزد خود را در برابر انجام آن خدمت دریافت نمایند.
هم چنین در آمریکا باندهایی وجود دارند که کارشان فروختن دختران است،فروختن
دختران به توانگران و ثروتمندان از اهالی اروپا که طالب این متاعند و ثمن مطلوب و مرغوبی در برابر آن میپردازند.
و این همه از برکات هجوم به شخصیت والای زن و دریدن پردۀ عفت و عصمت و حیا و شرم و حجاب او نصیب بشریت در این دورهها گشته،انقلاب صنعتی و آثار و تبعات آن، از قبیل پاشیده شدن خانواده و نظامات خانوادگی،هجرت جوانان مجرّد از ده به شهر و از میان رفتن حدود و قیود سابق و عدم قدرت جوانان بر تشکیل خانواده به علت کمی درآمد و سقوط جوانان در ورطۀ زنا به علت سهولت این عمل قبیح و دشواری ازدواج از عوامل مهمی است که فساد را توسعه داد و در این زمینه از جنس زن کمک مهمی گرفته شد !!
ورود و شرکت زن در کارها و کارخانهها و ابتذال اخلاقی و آلودگی زن در راه تحصیل معیشت ضروری و مبارزهاش در راه تأمین مساوات کامل با مرد حتی مساوات در فسق و فجور این وضع خطرناک را برای بشریت به ارمغان آورد،صهیونیزم بین المللی با فراهم آوردن انواع و به خصوص با کمکگیری از جنس زن چه در عالم نظریات و چه در زندگی واقع بر ابعاد فساد و جنایت افزود !!
مارکس و فروید و درکایم که از این باند مخوف بودند،به عنوان ارائۀ نظریات علمی به فرو کاستن و خوار شمردن اخلاق همت گماشتند و هریک به نوبۀ خود و از طریق مخصوص به خود زن را به بیرون شدن از حریم حیا و فعالیت جنسی فرا خواندند تا او را به آسانی در دسترس مرد قرار دهند و در منجلاب شهوات حیوانی غوطهور سازند.
سپس سینما که خود اساساً صنعتی یهودی است با همکاری تلویزیون و رادیو در افزایش انواع بیبند و باری جنسی و سقوط در غرقابۀ شهوات حیوانی نقش مؤثر را ایفا نمود و سالنهای مد و آرایش و آداب اجتماعی قائم بر اساس اختلاط و آمیزش پسران و دختران، لاابالیگری و عنان گسیختگی را به منتهای شدت و حدت خود رهبری کرد !!
آمار خودکشیها بر اثر شکست در روابط عشق،آمار فحشا و منکرات،آمار زنا،فرار
دختران و پسران از خانه و خانواده،به هم پاشیدن نظامات خانوادگی،روابط نامشروع زنان شوهردار با مردان بیغیرت،سقط جنین،اعتیادهای خطرناک و بسیاری از مفاسد و بلاهای خانمان سوز،نود و نه درصدش معلول وضع غیر الهی و غیر انسانی زن در ممالک عالم است و این وضع خطرناکی که برای زن پیش آمده معلول فرهنگ قرون اخیر و بی بند و باری این جنس لطیف و شریف در جوامع است (1).
حضرت علی علیه السلام در زمانی که عهده دار امور مملکت پهناور اسلامی بود،به قنبر فرمود:
برای من و تو پیراهن لازم است،چون لباس هر دو نفر ما در حدی کهنه شده که قابل استفاده نیست.پس به بازار پیراهن فروشان رفتند و دو پیراهن قیمت کردند یکی به دو درهم و یکی به سه درهم و هر دو را خریدند،چهار درهمی را به قنبر مرحمت کرد و فرمود:بپوش.عرض کرد:علی جان ! شما عهده دار ریاست کل کشوری پیراهن قیمتیتر زیبندۀ شماست.فرمود:قنبر ! من به پیری نزدیک شدهام و تو جوانی،پیراهن کمقیمتتر برازندۀ من و پرقیمتتر زیبندۀ تو است !! (2)
داود پیغمبر علیه السلام گفت:
الهی ! تو را کجا طلب کنم و تو کجا باشی ؟ جواب داد:
أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسَرَةِ قَلْبُهُمْ لِأَجْلی؛
من نزد آنانم که دلشان برای خاطر من شکست (1).
در روایت آمده است:حضرت آدم دچار ترک اولایی شد،به محض ارتکاب ترک اولی،تمام لباسهایش که زینت بدن او بود از او جدا شد و عریان گشت،آن گاه امین وحی آمد و تاج کرامت را از سر او برداشت و زیور طرفین بدنش را از او گرفت،از فوق عرش ندا آمد که از جوارم به زمین روید که عاصی و گناهکار،حق مجاورت مرا ندارد.آدم به گریه به حوا رو کرد و گفت،این اولین بد یُمنی و نحسی گناه بود که گریبان ما را گرفت و ما را از جوار حبیب دور کرد.
به آدم خطاب رسید:من چگونه هم جواری برای تو بودم ؟ عرضه داشت:هم جواری نیک؛خطاب رسید:از جوارم بیرون رو و تاج عظمت از سرت بردار که عاصی نمیتواند مجاور من باشد.روایت شده که آدم دویست سال بر همان ترک اولی گریست تا توبهاش قبول شد (2).
امام صادق علیه السلام در زمینه،استدراج که یکی از شدیدترین عوامل هلاکت است-یعنی در وسایل عیش و نوش غرق بودن و مرتکب هر گناهی شدن و توجه نداشتن-میفرماید:
ملکی از جانب حق روزگاری دراز در زمین زیست،سپس به مقام بلند خویش برگشت، به او گفته شد:چه دیدی ؟ گفت:عجایب زیادی مشاهده کردم،عجیبترین چیزی که دیدم،عبدی را غرق در نعمت یافتم،رزقت را میخورد و ادعای خدایی داشت،از
جرأت او نسبت به تو و حلم تو نسبت به او تعجب کردم.خداوند جلّ و علا فرمود:از حلم من تعجب کردی ؟ عرضه داشت:آری.خطاب رسید:چهارصد سال به او مهلت دادم،رگی از او زده نشد و چیزی از دنیا نخواست مگر اینکه به او عنایت کردم،طعم غذا و آشامیدنی را در مذاق او بر نگرداندم !! (1)
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در برابر حضرت حق آنقدر گریه میکرد،تا جایی که از حال میرفت !!
در روایت آمده:ابو ذر از خشیت حضرت رب به حدی گریه کرد که چشم درد گرفت.
گفتند:اگر از خدا رفع چشم دردت را میخواستی،شفا مییافت.گفت:از چشم منصرفم و درد چشم غصۀ بزرگ من نیست.گفتند:چه علتی تو را از درد چشم منصرف کرده ؟ گفت:دو موضوع بزرگ:بهشت و جهنم !! (2)
امام صادق علیه السلام میفرماید:خداوند عزّ و جل به موسی خطاب کرد:میدانی چرا از میان این همه افراد خلقم تو را به صحبت خود انتخاب کردم ؟ عرضه داشت:یا رب ! برای چه ؟ پاسخ شنید:ای موسی ! بندگانم را زیر و رو کردم،کسی را در مقام نفس متذللتر از تو نسبت به خودم نیافتم،ای موسی ! هرگاه نماز میخواندی صورتت را بر خاک میگذاشتی (3).
علی علیه السلام اعبد مردم و سید عابدین و مصباح متهجدین بود،نمازش از همه کس بیشتر و روزهاش فزونتر بود،تمام بندگان الهی از آن جناب نماز شب و ملازمت در اقامت نوافل را آموختند و شمع یقین را در راه دین از مشعل او افروختند.پیشانی نورانیاش از کثرت سجود پینه کرده بود و محافظت آن بزرگوار بر ادای نوافل به حدی بود که نوشتهاند:
در لیلة الهریر در جنگ صفین در بین دو لشکر نطعی برایش گسترده بودند و بر آن نماز میکرد و تیر از راست و چپ او میگذشت و بر زمین میآمد و ابداً آن حضرت را تزلزلی نبود و وحشتی در ساحت وجود مقدسش راه نداشت؛به هنگام شب آن چنان در عبادت و گریه غرق بود که گاهی غش میکرد (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:امام حسن علیه السلام در زمان خود از همۀ اهل زمان عبادت و زهدش بیشتر بود.
هرگاه یاد مرگ و قبر و بعث و نشور و گذشتن بر صراط میکرد،گریه میکرد و چون عرض اعمال را بر حضرت حق توجه مینمود،نعره میکشید و مدهوش میگشت و چون به نماز میایستاد،بندهای بدنش میلرزید؛برای اینکه خود را در برابر حضرت ذو الجلال میدید و چون یاد بهشت و دوزخ میکرد،مضطرب میشد،مانند اضطراب کسی که دچار گزش مار و عقرب شده،در آن حال از خداوند طلب بهشت میکرد و به حضرت او از عذاب جهنم پناه میبرد (2).
ابن بابویه به سند معتبر از امام مجتبی علیه السلام روایت میکند که حضرت فرمود:
در شب جمعه مادرم فاطمه علیها السلام در محراب خود ایستاده و مشغول بندگی حق تعالی گردید و پیوسته در رکوع و سجود و قیام و دعا بود تا صبح طالع شد (1).
ابن عبد ربه -که از علمای بزرگ اهل سنت است -در کتاب«عقد الفرید»روایت کرده که:
خدمت حضرت علی بن الحسین عرض شد:چرا اولاد پدر شما کم است ؟ فرمود:
تعجب است که چگونه مثل من اولادی از برای او باشد ؟ چه آن که پدرم در هر شبانه روز هزار رکعت نماز میگذارد،پس چه زمان فرصت رفتن پهلوی زن داشت ؟ (2)
امام چهارم علیه السلام عابدترین مردم اهل روزگار بود و کسی از مردم عالم طاقت عبادت او را نداشت !!
آن حضرت در شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند و به وقت نماز بر بدنش لرزه میافتاد و رنگش زرد میشد و چون به نماز میایستاد،مانند ساق درخت بیحرکت بود و چون به [مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ] میرسید چندان آن را تکرار میکرد که نزدیک بود قالب تهی کند و وقتی که به سجده میرفت،سر بر نمیداشت تا عرق از جبین مبارکش جاری شود
و شبها را به عبادت به روز میآورد (1).
از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که پدرم امام باقر علیه السلام فرمود:
روزی که بر پدرم علی بن الحسین علیه السلام وارد شدم،دیدم که عبادت در آن حضرت بسیار تأثیر کرده و رنگ مبارکش از بیداری زرد گردیده و دیدهاش از بسیاری گریه مجروح گشته و پیشانی نورانیش از کثرت سجود پینه کرده و قدم شریفش از زیادی قیام در نماز ورم کرده،چون او را بر این حال مشاهده کردم،خودم را نتوانستم از گریه حفظ کنم،بسیار گریستم،آن حضرت متوجه تفکر بودند،بعد از زمانی به من نظر انداختند و فرمودند که بعضی از کتاب ها که عبادت علی علیه السلام در آنجا نوشته شده به من ده،چون بیاوردم و پارهای بخواندند،بر زمین گذاشتند و فرمودند:چه کسی یارای آن را دارد که مانند علی بن ابی طالب عبادت کند (2).
دربارۀ ابو اسحاق سبیعی از اصحاب حضرت زین العابدین علیه السلام و اوثق ثقات و خواهر زادۀ بریر که یکی از شهدای کربلا بود،نوشتهاند:
در زمان وی عابدتر و صادقتر از او نبود و چهل سال تمام با وضوی شام نماز صبح را خواند !! (3)
رسول خدا صلی الله علیه و آله سه بار علی علیه السلام را در یک مجلس سفارش به نماز شب کردند و فرمودند:
آیا به آنان که نماز شب میگزارند نمینگرید ؟ اینان زیباترین مردم هستند؛زیرا که آنها در شب برای پروردگار نمازگزاردند و خداوند هم از نور خود بر آنها پوشاند (1).
در آیات نود و هفت و نود و هشت سورۀ یوسف،امام صادق علیه السلام میفرمایند:
تأخیر استغفار برای رسیدن سحر شب جمعه بود.
[ قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ* قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ] .
گفتند:ای پدر ! آمرزش گناهانمان را بخواه،بیتردید ما خطاکار بودهایم.*گفت:برای شما از پروردگارم درخواست آمرزش خواهم کرد؛زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.
در روایت و حدیثی که«منهج الصادقین»نقل میکند آمده:
یعقوب بیش از بیست سال در هر شب جمعه برای فرزندان استغفار میکرد تا حق تعالی از گناهان آنان گذشت (2).
بعضی از علمای تفسیر میگویند:چون یعقوب به مصر آمد و از عفو یوسف نسبت به برادران آگاه شد،شب به نماز برخاست و بعد از تهجد رو به قبله ایستاد و یوسف را در
پشت سر خود و برادران را پشت سر یوسف قرار داد و دعا کرد و آنان آمین گفتند و خداوند،دعای آنان را مستجاب کرد (1).
امیر المؤمنین علیه السلام درباره مردمی که از تربیت الهی دورند و همتی جز شکم و شهوت ندارند و از هر راهی که قدرتشان اقتضا میکند،پیدا میکنند و میخورند میفرماید:
قیمت اینان با آنچه از شکمشان میریزد،مساوی است !! (2)
ابو سعید ابو الخیر با جمعی از اصحاب از کنار دهی در نیشابور به طرف مقصدی میگذشتند.
مردی کنّاس مشغول خالی کردن چاه مستراح بود،اصحاب از بوی تعفن کثافات دماغ خود را گرفتند و به سرعت از آن محل گذشتند،ولی مشاهده کردند شیخ نیامد.
چون نظر کردند دیدند شیخ با حالت تفکر کنار کثافات ایستاده.فریاد زدند:استاد ! بیا.
فرمود:میآیم،پس از مدتی تأمل در کنار کثافات به سوی اصحاب روان شد،چون به آنان رسید،عرضه داشتند:ای راهنما ! برای چه کنار کثافات ایستادی ؟
فرمود:چون شما دماغ خود گرفتید و به سرعت حرکت خود افزودید،آوازی از کثافات و فضولات برخاست که هان ای روندگان ! دیروز ما با حالتی طیب و طاهر و پاکیزه و رنگ و بویی بسیار عالی بر سر بازار به صورت سبزیجات و میوهجات و حبوبات قرار داشتیم و شما بنیآدم به خاطر به دست آوردن ما،بر سر و بار یکدیگر میزدید و به انواع
حیلهها و خدعهها متوسل میگشتید و از هیچ گونه تقلب و زوری خودداری نمیکردید، چون ما را به دست آوردید خوردید،ما بر اثر چند ساعت همنشینی با شما تبدیل به این حال گشته و به این سیه روزی افتادیم،به جای اینکه ما از شما فرار کنیم،شمایی که باعث این تیرهبختی برای ما شدید،شما از ما فرار میکنید ؟ ! ای اف بر شما !!
من کنار کثافات ایستاده و به پند و نصیحت آنان گوش فرا داده تا شاید عبرتی از آنان بگیرم ! (1)
جد تو آدم، بهشتش جای بود***قدسیان کردند پیش او سجود
یک گنه چون کرد، گفتندش: تمام***مذنبی، مذنب، برو بیرون خرام!
تو طمع داری که با چندین گناه***داخل جنت شوی، ای روسیاه!(2)
عمرو لیث صفاری با چند صد هزار نیروی رزمی و هزاران آمال و آرزو برای جنگ با امیر اسماعیل سامانی از خانه بیرون رفت.
هنوز آتش جنگ شعلهور نشده بود که اسب عمرو سرکشی کرده او را نزدیک اردوی امیر اسماعیل آورد و به چنگ سربازان امیر اسماعیل سپرد !!
به دستور امیر اسماعیل،عمرو را در خیمهای در کنار لشگر زندانی کردند،چون شب شد،از امیر اسماعیل دستور غذا برای عمرو خواستند،بنا شد غذایی گرم در یک سطل معمولی برای عمرو ببرند،سطلی از غذای داغ در حالی که بخار از آن برمیخاست برابر
عمرو گذاشتند،در این حال سگی گرسنه سر رسید،سر به سطل برد،از داغی غذا پوزهاش بسوخت،با عجله سر از سطل بیرون کرد،دسته سطل به گردن سگ افتاد،سطل را با خود برداشته و با شتاب به بیابان روان شد عمرو خندۀ بلند و تلخی کرد،زندانبان از او سبب خنده پرسید،پاسخ گفت:شب قبل رئیس آشپزخانهام از کمبود مرکب جهت حمل آشپزخانه ناله داشت،دستور دادم صد شتر برای حمل وسایل به شترانش اضافه کنند، شب گذشته دویست شتر از حمل آشپزخانهام عاجز بودند،امشب سگی ظرف غذایم را به راحتی برد،از این جهت خندهام گرفت،عمرو مدت کمی اسیر امیر بود تا کشته شد و دیگر به خانه برنگشت (1).
علی علیه السلام در بصره برای عیادت علاء بن زیاد آمد،چون خانۀ وسیع او را دید،فرمود:
چنین خانۀ وسیعی را در دنیا برای چه میخواهی ؟ تو در آخرت به خانۀ وسیع محتاجتری.
آری،اگر به وسیلۀ این خانه وسعت خانۀ آخرت بخواهی،در آن از مهمان پذیرایی کن و صلۀ رحم بجای آر و حقوق شرعیه را از آن آشکار کن،چون چنین عمل کنی به خانۀ وسیع آخرت رسیدهای (2).
مسمع که یکی از یاران حضرت صادق علیه السلام است میگوید:امام صادق علیه السلام نامهای به من نوشت که دوست دارم در بعضی از اتاقهایت در منزل جایی را به عنوان مسجد
انتخاب و اتخاذ کنی،آنگاه دو جامۀ کهنه زبر بپوشی سپس آزادی از آتش جهنم و ورود به بهشت را از خداوند بخواهی و در آنجا کلمۀ باطل و سخن خارج از حدود شرعی از تو صادر نشود (1).
یکی از بزرگان داستان مهمی برایم نقل کرد از اوایل جنگ جهانی اوّل در تهران که در آن درس و عبرت و پند برای همگان است.
مردی بود متقی،با فضیلت،بزرگوار و آراسته به تربیت الهی و دارای روح ملکوتی که در بازار تهران دارای یک مغازه بود.
درآمد مالی خود را دو تقسیم کرده بود،قسمتی را برای مخارج خانۀ خود گذاشته بود و سهم دیگر را برای رفع نیاز نیازمندان.
بدون انجام کار خیر راحت نبود،دلش مالامال از غم برای مسلمانان بود،کار نیکی نبود مگر آنکه در آن سهم داشته باشد.از خانه جز برای کار خیر و طاعت حق و امری از امور اسلام خارج نمیگشت.
روزی از خانه مطابق با نیت همیشگی خود خارج شد،ولی آن روز به کار خیری برنخورد،با کمال اندوه و تأسف به خانه برگشت،به همین سبب میلی به غذا نداشت، خوابش نمیبرد،ناراحت و رنجیده بود.
ساعتها از شب میگذشت،شهر به خواب رفته بود،اما دیدۀ او بیدار بود،لباس پوشید و به همسرش گفت:من به قصد حل مشکل مسلمانی یا انجام کار خیری از خانه خارج میشوم.
1) 1) -عرفان اسلامی:265/4.
خانه را ترک کرد و از این کوچه به آن کوچه،از این محل به آن محل،از این خیابان به آن خیابان در حرکت بود،از خدای مهربان توقع داشت در آن وقت شب کار خیری نصیبش شود !!
ناگهان صدای نالهای توجه او را جلب کرد،به سوی صاحب ناله رفت،جوانی را دید سر به دیوار گذاشته،آه میکشد و اشک میریزد.
به جوان سلام کرد،دردش را پرسید،از گفتن درد و رنجش ابا داشت،به او گفت:جز برای رفع حاجت و برطرف کردن درد دردمند از خانه بیرون نیامدهام،دردت را بگو.
جوان در پاسخ گفت:اینجا نزدیک محلۀ بدکاران است،مرا قدرت ازدواج نیست،به تازگی دختر جوان زیبارویی را به این خانه که خانۀ بدکاران است آوردهاند،من مایل به آن دخترم،به خاطر پول کم من،رئیس این خانه که خانم نسبتاً مسنی است از ورود من به خانه و دیدار دختر جلوگیری میکند !
آن مرد بافضیلت به جوان گفت:اکنون که دختر در معرض فساد مفسدین قرار نگرفته، اگر به او علاقۀ شدید داری و حاضر به ازدواج با او هستی،من وسائلش را فراهم کنم.
جوان باور نمیکرد،بهت زده شده بود،در پاسخ آن مرد گفت:اگر این خدمت را نسبت به من انجام دهی،کار بزرگی کردهای.
آن مرد با کرامت در خانه را زد،خانم رئیس در را باز کرد،چشمش به قیافهای الهی و چهرهای ملکوتی افتاد،سخت تعجب کرد،فریاد زد:ای مؤمن ! میدانی اینجا کجاست ؟ اینجا محله بدکاران است،شما را چه شده به این ناحیه گذر کردهای ؟
جواب داد:دختری را که جدیداً به خانۀ شما آوردهاند،برای این پسر میخواهم، چنانچه میسر است این خدمت را انجام داده و دلی را از اندوه و رنج به در آر.
جواب داد:این دختر جهت ماندن در این خانه نزدیک به پنجاه تومان ضمانت سپرده، شما حاضری آن پنجاه تومان را بپردازی ؟
گفت:آری،با آنکه پنجاه تومان در آن زمان پول زیادی بود و با آن میتوانستند کار عمدهای انجام دهند،ولی آن مرد بزرگوار در راه رضای محبوب حاضر به پرداخت آن پول بود.
آری،عاشق اللّه جان و مال را فقط برای حضرت او میخواهد،مال و جان اگر در راه او نباشد،مال و جان نیست و بال و بار شیطانی است.
عاشق جز به معشوق و محب جز به محبوب فکر نمیکند،جان و مال عنایت خداست و باید خرج خدا شود.
در صورتی که مال در راه دوست مصرف شود،برای انسان سودمند است ورنه در برزخ و قیامت جز بار سنگین و عذاب مهلک چیز دیگری برای انسان نیست.
اهل حال و اهل خدا جز خدا نمیشناسند و سراپایی جز دلبر نمیدانند،آنان هرچه میخواهند برای او میخواهند و هرچه انجام میدهند برای او انجام میدهند.
عمر و وقت و زمان را فقط برای او میخواهند،فدا کردن مال و جان در راه او برای آنان سهل است.عشق برای آنان چیزی جز خدا باقی نگذاشته،آنچه مربوط به محبوب آنان نیست از آن روی گردانند و هرچه در ارتباط با محبوب آنان است،به جان و دل به طرف آن میدوند.
به قول یکی از شعرای معاصر:
به جان دوست که گر عالم و هر آنچه در اوست***دهند من ندهم نقد دولت غم دوست
نهاده پا به ره پیشگاه عشق کسی ***که پشت پا زده بر روزگار و آنچه در اوست
تفاوتی نکند خواه درد، خواه دوا ***ز دوست هرچه رسد در مذاق جان نیکوست
وجود دلبر و من حکم جان و تن دارد***تمام قدرت من در کف اراده اوست
به روی دوست گر افتد نگاه عاشق مست*** عجیب نیست نگنجد گر از شعف در پوست
چه غم که دود غم عشق را دوایی نیست*** که دردمند تو را درد بی دوا داروست
تو دوست باش چه پروا زیک جهان دشمن*** تو یار باش چه اندیشه از ملامت گوست
آن مرد کریم و بافضیلت پنجاه تومان را داد و آن دختر را گرفت و همراه پسر به خانۀ خود برد،از پسر درخواست کرد جهت کار نزد خودم باش و از همسرش درخواست نمود به دختر تعالیم اسلامی بیاموزد.
پس از مدت کمی که دختر آراسته به فضایل شد و پسر رموز کار را یاد گرفت،عروسی مفصلی جهت آنان برگزار کرد.
مدتها گذشت،روزی پسر به نزد آن مرد باکرامت آمد،عرضه داشت:تو مانند یک پدر جهت من حق پدری به جای آوردی و بالاترین خدمت را نسبت به من انجام دادی، هم اکنون از تو میخواهم به من اجازه دهی همراه همسرم از تهران کوچ کرده و به محل اصلی خود شهر منجیل بروم.
آن مرد بزرگوار به او رخصت سفر داد،پسر همراه با همسرش به شهر اصلی خود آمد، در آنجا ماندگار شد،رابطۀ او با آن مرد بزرگ توسط نامه بود.
سالها گذشت،برای آن مرد باکرامت سفری به سوی رشت و بندر انزلی اتفاق افتاد، هنگام غروب به شهر منجیل رسید،جمعیت کثیری را کنار نانوایی دید که همه جهت نان
گرفتن گرد آمده ولی نان کم و مقداری گران بود.
سؤال کرد:چه خبر است ؟ گفتند:ایام جنگ جهانی اوّل است،آذوقه خیلی کم شده، به علاوه مهاجرین زیادی در مساجد و حسینیههای شهر مقیم شده و از کمبود نان رنج میبرند !!
پرسید:گندم و آرد این ناحیه در اختیار کیست ؟ گفتند:فلان شخص،به محض شنیدن نامش معلوم شد،همان جوانی است که سال ها پیش آن خدمت بزرگ را در حق او کرده، نشانۀ خانۀ او را پرسید،به خانۀ او رفت،در زد،خدمتکار گفت:کیست ؟ گفت:صاحب خانه را میخواهم.صاحب خانه در را باز کرد،تا چشمش به آن مرد باکرامت افتاد از شوق فریادی کشید و او را در آغوش گرفت و زن و فرزندش را به دیدار او دعوت کرد.به آن مرد خوشآمد گفت و از او دعوت کرد به درون خانه بیاید،ولی او گفت:من قدم به این خانه نمیگذارم مگر اینکه مشکل نان در این منطقه حل شود !!
آن پسر به انباردار خبر داد در انبارها را باز کن و نثار قدم این عزیز،گندم و آرد را به نازلترین قیمت ممکن همین امشب در اختیار نانوایان شهر قرار بده و به نانوایان از قول من بگو امشب تا نیمه شب یا سحر پخت کنند،اگر مخارج اضافی در برداشت به عهدۀ من، شب به نیمه نرسیده بود که بر تخت نانوایان منجیل نان فراوانی قرار داده شد،ولی مشتری برای بردن نداشت (1).
سلمة الاحمر میگوید:بر هارون الرشید وارد شدم،او را در کنار کاخ ها و قصرها دیدم،این شعر را خواندم:
1) 1) -عرفان اسلامی:280/4.
اما بیوتک فی الدنیا فواسعة*** فلیت قبرک بعد الموت یتسع
خانههایت در دنیا وسیع است،ای کاش بعد از مرگت نیز خانۀ قبرت وسیع باشد.
هارون گریه کرد و گفت:ای سلمه ! به نحو مختصر مرا موعظه کن.گفتم:ای هارون ! اگر در بیابانی خشک و بی آب و علف قرار بگیری و تشنگی تو را تا سرحد مرگ ببرد،با چه قیمتی حاضری آب بخری آن هم به اندازۀ یک شربت ؟ گفت:با نصف آنچه در اختیار دارم !
گفتم:اگر آب را به این قیمت خریدی و خوردی،ولی از تو دفع نشد و دچار مرض حبس البول شدی،چه قیمت حاضری بپردازی که از این رنج راحت شوی ؟ گفت:نصف دیگر ثروتم را،گفتم:خدا لعنت کند دنیایی را که به شربت آب و بولی از دست میرود !! (1)
بعضی از یاران ابو الدرداء به درب خانهاش آمدند و از همسر او پرسیدند که او کجاست ؟ گفت:بیرون رفته است.گفتند:کی میآید ؟ گفت:چه سؤالی است ؟ کسی که روحش و جانش به دست دیگری است،کی بر میگردد ؟ کسی که مالک خود نسبت به نفع و ضرری نیست ؟ ! (2)
امام صادق علیه السلام برای قضای حاجت یک مؤمن،به ابان بن تغلب دستور قطع طواف داد
و فرمود:ثواب قضای حاجت مؤمن از ثواب هفتاد طواف برتر است (1).
راوی میگوید:سالی برای حج آماده شدم،خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدم.
فرمود:قصد کجا داری ؟ گفتم:حج.فرمود:میدانی برای حاجی چه اندازه از ثواب است ؟ عرضه داشتم:نمیدانم برایم بگو.فرمود:هرگاه عبد هفت مرتبه خانه را طواف کند و دو رکعت نماز به جای آورد و صفا و مروه را سعی کند،خداوند بزرگ شش هزار حسنه به او عنایت میکند و شش هزار سیئه از او محو مینماید و شش هزار درجه به او میافزاید و شش هزار حاجت از او روا میکند،آن هم حاجت دنیا و آخرت.عرض کردم:
فدایت شوم،خیلی ثواب است.فرمود:به ثواب بیشتر از این تو را خبر دهم ؟ عرض کردم:آری.فرمود:قضای حاجت انسان مؤمنی بالاتر از حج و حج و حج و خلاصه تا ده برابر حج است !! (2)
گرسنگی بر دودمان پیغمبر اسلام حکومت میکرد،روزها میگذشت و گردۀ نانی که خود را به آن سیر کنند،یافت نمیشد.
دیر زمانی بود که نان گندم از میان ایشان سفر کرده بود،اخیراً هم نان جو در پی برادر ارجمندش روان شده بود !! فشار گرسنگی روز به روز افزوده میگشت و خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله هم چنان استقامت میورزیدند و خم به ابرو نمیآوردند.
لبخند شیرین هم چنان بر لبهای مقدس پیغمبر رحمت باقی بود،چهرۀ مبارک هنوز میدرخشید،کسانی که از نزدیک با حضرتش سر و کار نداشتند گمان نمیکردند خود و خاندانش در جوع به سر میبرند.
نادانانی که صورت ظاهر را ملاک تشخیص قرار میدهند،احتمال نمیدادند که پیغمبر بزرگ چنین وضعیتی دارد.
چیزی که کار را بر حضرتش بسیار دشوار و سخت میکرد،این بود که دستهای امید نیازمندان به سویش دراز بود،درماندگان امیدوار بودند که حضرتش به آنها نظر مرحمتی کند.بیچارگان به کویش سفر میکردند و از راه دور و نزدیک به خدمتش میرسیدند،تا از خرمن احسانش خوشهای برگیرند.
گاه گرسنگی بر وجود مقدسش آن قدر فشار میآورد که شکمش به پشت میچسبید که بر آن سنگ میبست،ولی ابداً به آن توجهی نداشت.چیزی که روان نازنینش را میآزرد، گرسنگی خاندان بود،گرسنگی یاران بود و تقاضای امیدواران.
با این حال کسی از در خانهاش ناامید بر نمیگشت،بزرگواریش اجازه نمیداد که نیازمندی از کویش دست خالی برگردد و بیچارهای وا بماند.
حضرتش نماز عصر را به جای آورده بود و در مسجد نشسته بود،مسجدی که دیوارهایش از خشت و گل بالا رفته بود و بیش از یک قامت انسان ارتفاع نداشت،سقف مسجد از پوشال خرما و شاخههای آن پوشیده بود و کمتر گل در آن به کار رفته بود.
سقف فقط نمازگزاران را از آفتاب محفوظ میداشت،ولی از ریزش باران نمیتوانست جلوگیر باشد، ستونهای مسجد را الوارهای درخت خرما تشکیل میداد.
حضرتش هرچند روی زمین مینشست و میز نداشت،ولی نشستن آن حضرت با یاران به طور میزگرد بود و شخصیتش در موقع نشستن از دگران ممتاز نبود،ناشناسی که وارد میشد میپرسید که کدامیک از شماها محمد میباشید ؟
پیرمردی ژولیده مو،گردآلود،رنگ پریده،وارد مسجد شد،جامهای کهنه بر تن
داشت،ضعف و ناتوانی چنان بر وی چیره شده بود که خویشتن داری نمیتوانست، حالش حکایت میکرد که راه دوری را پیموده است.
پیامبر مهربان صلی الله علیه و آله با لبخند مهر،پرسش حالش کرد،پیرمرد بینوا نفس زنان با سه جملۀ کوتاه،حقیقت حال خود را بیان داشت:گرسنهام،برهنهام،بینوایم !
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:چیزی در دست ندارم،ولی نشان دادن خیر مانند انجام دادن آن است.برو به سراغ دخترم فاطمه.
آن گاه به بلال روی کرده فرمود:او را به در خانۀ فاطمه برسان.خانۀ فاطمه کنار مسجد قرار داشت و درش به مسجد باز میشد،برای پیرمرد بینوا زحمت راه پیمایی نداشت، ولی فاطمه سه روز بود که با شوهرش علی و فرزندانش نانی به دست نیاورده بود و به گرسنگی به سر برده بودند.
مرد بینوا که با استراحتی توانسته بود،اندک قدرتی به دست آورد،همراه بلال به در خانه فاطمه رسید،سلام داد و گفت:ای دودمان پیغمبر ! شما مردمی هستید که فرشتگان نزد شما رفت و آمد میکنند،جبرئیل کتاب خدا را در خانۀ شما فرود آورده است.
جواب آمد:و علیک السلام ای مرد ! که هستی و از کجایی ؟ گفت:از عرب هستم و از تنگی و سختی گریختهام،به کوی پدرت پناه آوردهام،شکمی گرسنه دارم،بدنی برهنه دارم به من رحم کن خدای به تو رحم کند.
دختر پیغمبر،گلوبندی در گردن داشت که دختر عمویش حمزه برایش هدیه آورده بود،به زودی از گردن باز کرد به او داد و گفت:
این را بگیر و بفروش،امید است که خدای به تو بهتر از این بدهد.مرد بینوا از در خانۀ فاطمه بازگشت،چشمانش میدرخشید،چهرهاش خندان بود و قیافۀ پژمردهاش عوض شده بود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله هنوز در مسجد بود و یاران در حضورش بودند،همه میدانستند که زن
و فرزند علی در گرسنگی به سر میبرند،حس کنجکاوی در آنها تحریک شده و میخواستند بدانند که این مرد چگونه بازگشته و چه آورده است ! چگونه رسول خدا صلی الله علیه و آله وی را به خانه علی هدایت کرد ؟ فاطمه چگونه با وی رفتار کرد ؟ چرا به این زودی بازگشت ؟ پرسشهایی بود که به خاطر همه میرسید.
زود بازگشتن نشانۀ نومیدی است،لبخندی که آن مرد بر لب داشت نشانۀ موفقیت بود.
تحیری فوق العاده به همه دست داده بود،تا خطاب مرد بینوا به رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را برطرف کرد:
یا رسول اللّه ! دخترت گردن بندش را داده که بفروشم...
آیا منظور از این سخن،استجازۀ فروش گردن بند بود،یا منظور عرضه کردن آن برای فروش بود ؟ روشن نشد؛زیرا پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فوری جواب داد:بفروش.آیا ممکن است خدای بدین وسیله برای تو خیری فراهم نسازد ؟ در صورتی که دخترم فاطمه آن را به تو بخشیده و او پیشوای همۀ دختران آدم میباشد.
به زودی مردی از میان حلقۀ یاران برخاست،مردی که دارای قامتی کشیده،چهرهای گندم گون،چشمانی شهلا بود،قامت رسا و شانههای پهن او توجه بینوا را جلب کرد و به او نگریست دید موهای سرش ریخته و فقط چند دانه مو در پیش سر و چند دانه در پشت سر دارد و حکایت میکند که رنج بسیار دیده است.
مرد بینوا او را نشناخت و ندانست که برای چه از جای برخاسته،ولی یاران همگی او را میشناختند و به خوبی از سوابق درخشانش آگاه بودند.
آنها میدانستند که در میان خودشان،کسی به اندازۀ او در راه حق رنج نبرده و استقامت به خرج نداده است.
هنوز آثار شکنجههایی که دست تبهکاران بر او وارد کرده در پیکرش باقی است،بدن او
از بیرحمی بشر داستان ها دارد.
آنها میدانستند که خاندان این مرد از نخستین کسانی هستند که به اسلام گرویدهاند وقتی که اسلام ناتوان بود و همه از آن روی گردان بودند.
در آن موقع کسی که اسلام میآورد در خطر قرار میگرفت،نخستین مردمی که اسلام را پذیرفتند،ناتوانان و ستم کشان بودند،قدرتمندان قریش آنچه نیرو داشتند در شکنجه و آزار آنان به کار میبردند !!
اصحاب پیغمبر میدانستند که این خانواده،چه رنجها دیده و چه شکنجهها چشیدهاند و چه قربانی ها دادهاند.
پدر و مادر عمار نخستین مرد و زنی بودند که در راه خدا شهید شدند،ابوجهل این خانواده ضعیف و بینوا را در آفتاب سوزان حجاز،لخت و عریان به روی سنگریزههایی که از حرارت آفتاب گداخته شده بود میخوابانید و بر سینههای آنها سنگهای بسیار بزرگی مینهاد،تا از ایمان به خدا و رسول دست بردارند !!
گاه بر پیکر برهنۀ آنها آنقدر تازیانه مینواخت که گوشت بدنشان به این سو و آن سو میپرید.
وقتی آتش خشمش شعلهور گردید،زوبینی به دست گرفت و در پیش مادر عمار فرود کرد و آن زن با ایمان را شهید ساخت !! آن گاه یاسر پدر عمار را به شهادت رساند و عبد اللّه برادر عمار را از بام خانه بر زمین پرتاب کرد،پیکر جوان خورد شد و از دنیا رفت.
خود عمار که در آفتاب سوزان در زیر شکنجه قرار داشت،همۀ این جنایات را به چشم میدید و ناظر بود که با پدر و مادر و برادرش چه کردند،او منتظر بود که نوبت وی کی رسد ؟
در این موقع ظرف بزرگی را آوردند که از پوست بود،آن را پر از آب کردند و عمار را با پیکر مجروح در میان آن انداختند و سپس از این سو به آن سویش میکشیدند و هل میدادند،گاه عمار را در میان آب فرو میکردند،ولی عمار استقامت میکرد.
اکنون سال ها از آن روزهای سیاه میگذرد و هنوز آثار آن شکنجهها که بزرگترین نشان افتخار است،در تن عمار باقی میباشد.
عمار بسیار مورد لطف و عنایت رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و در میان مسلمانان موقعیتی به سزا داشت و همه با دیدۀ تقدیس و احترام به او مینگریستند.
وقتی که از جای برخاست چشم ها به او دوخته شد تا بدانند چه میخواهد بکند و چه میخواهد بگوید.
عمار عرض کرد:یا رسول اللّه ! اجازه میفرمایید که من این گردن بند را بخرم ؟ پیغمبر فرمود:بخر و هرکس با تو در خرید آن شرکت کند،خدای در آتش دوزخ عذابش نخواهد کرد.
عمار به مرد بینوا رو کرد و پرسید:گردن بند را چند میفروشی ؟
بینوا گفت:به غذایی که از نان و گوشت باشد و سیرم کند و پارچهای که تنم را بپوشاند و دیناری که به منزلم برساند.
عمار گفت:هشت دینار زر و دویست درهم سیم،بُردی از یمن،چارپایی که تو را به خانه برساند میدهم و تو را از نان و گوشت سیر خواهم کرد.
مرد بینوا از این نیکوکاری عمار در تعجب شده گفت:ای مرد ! تو چقدر جوانمرد هستی !!
عمار و مرد بینوا از مسجد خارج شدند...
این بار سومی بود که بینوا،حضور پیغمبر مهربان شرفیاب میشد،در هر بار حالش از گذشته بهتر بود،اکنون شکمش سیر است،جامهای از بُرد یمانی به تن کرده،زر و سیم بسیاری همراه دارد و زبانش به ثنای رسول خدا صلی الله علیه و آله گویاست.
عرض میکند:
یا رسول اللّه ! گرسنه بودم سیرم کردی،برهنه بودم پوشیدهام کردهای،پیاده بودم
سوارهام نمودی،بینوا بودم توانگرم کردی.پدر و مادرم به قربانت.آن گاه دست به دعا برداشت و چنین گفت:
پروردگارا ! جز تو کسی را نمیپرستم،تویی که روزی رسانی؛پروردگارا ! به فاطمه پاداشی بده که چشمش ندیده باشد و گوشی نشنیده باشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:آمین.
آن گاه به یاران روی کرده فرمود:
خدای به فاطمه چنین چیزی داده است؛من پدر فاطمه هستم و پدری مانند پدر فاطمه نمیباشد،علی شوهر فاطمه میباشد و اگر علی نبود،فاطمه را شوهری نبود، خدای حسن و حسین را به فاطمه داده که سرور اهل بهشتند و مانند آنها کسی یافت نمیشود.
جبرئیل به من خبر داد:
وقتی که فاطمه از دنیا میرود و به خاک سپرده میشود،دو فرشته به قبرش میآیند و از او میپرسند:خدای تو کیست ؟ فاطمه میگوید:اللّه خدای من است.
میپرسند:پیغمبرت کیست ؟ میگوید:پدرم.میپرسند:امام تو کیست ؟ میگوید:
این کسی که سر قبر من ایستاده علی بن ابی طالب.
عمار گردن بند مقدس را به مشک آلود و در بردی از یمن پیچید و به غلامش داده گفت:
برو حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله،این را و تو را نثار مقدمش کردم...
غلام،شرفیاب شد و پیام خواجۀ خود را حضور خواجۀ کاینات رسانید،حضرتش فرمود:
برو نزد دخترم تو را و گردن بند را به وی بخشیدم.
غلام به سوی دخت رسول رفته و سخن پدر را به دختر ابلاغ کرد.فاطمه گلوبند را بگرفت و به غلام گفت:برو تو را در راه خدا آزاد کردم.
غلام میخندید و میرفت،از وی سبب پرسیدند،گفت:خندهام از این گردن بند است که چقدر بابرکت بود...
گرسنهای را سیر کرد،برهنهای را پوشانید،پیادهای را سوار کرد،بینوایی را به نوا رسانید،بندهای را آزاد کرد و خود به جای خویش بازگشت.
عارف واصل،آیت الله غروی اصفهانی در مدح بانوی دوسرا چنین سروده است:
وهم به اوج قدس ناموس اله کی رسد***فهمِ که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
بسمله صحیفه فضل و کمال و معرفت ***بلکه گهی تجلی از نقطه تحت «با» کند
«مفتقرا» متاب رو از در او به هیچ سوی***زان که مس وجود را، فضه او طلا کند(1)
ساده مردی بود در یک مدرسه***احمقی بی حاصلی پر وسوسه
روز و شب در حجره گفتی ای خدا*** عالمم گردان و بر من در گشا
دیگران در حجره ها پهلوی او***جمله در تکرار بودند و غلو
پر شده از بانگ هریک صحن و بام*** جمله در بحث اصولین و کلام
بحث ایشان را مدرس می شنید*** بر در و بر بام هریک می دوید
روز و شب تا بیند ایشان در جهاد*** چون همی کوشند در علم و رشاد
حرصشان چونست در تحصیل ها*** تا از ایشان کیست افزون در ذکا
او همی گفتی همه شب کای خدا*** عالمم ساز و بزرگ و مقتدا
پس مدرس گفتش از روزن که هان ***روز و شب تکرار کن درست بخوان
او چنان پنداشت کان گفت از خداست*** حرص تحصیلش ز جان چون موج هاست
1) 1)عرفان اسلامی:4/307
گشت از آن پس روز و شب مشغول او***همچو یاران دیگر در جستجو
خواندن و تکرار او بسیار کرد ***پند را بشنید و با آن کار کرد
بعد اندک مدت اندر علم دین*** گشت او دانا و استاد گزین(1)
خواجهای برای خریدن غلام به بازار رفت،یکی از غلامان،بسیار از خود تعریف کرد و گفت:من محاسن زیادی دارم و یکی از آنها این است که نیازهای خواجه را بدون آنکه بگوید درک میکنم.
خواجه او را خرید و به خانه برد.پس از چند روزی خواجه تشنه شد،اما هرچه منتظر نشست غلام آبی نیاورد.بر غلام بانگ زد که تشنهام آبی بیاور،اما او پاسخ نداد و حرکتی نکرد،تا آن که خواجه از تشنگی برخاست و کوزهای آب را به چنگ آورد و نوشید،آن گاه غلام گفت:ای خواجه ! اکنون بر من معلوم شد که تشنهای زیرا علامت نیاز به چیزی حرکت در رفع آن است (2).
سلیمان بن سفیان میگوید:ابو علی قصاب گفت:در محضر حضرت صادق علیه السلام بودم،پس گفتم:حمد خدای را به منتهای علمش.حضرت فرمود:اینگونه مگو؛زیرا برای علم او نقطۀ منتها نیست (3).
صاحب کتاب با عظمت«مکاتیب الائمه»،مرحوم فیض کاشانی،داستانی را نقل میکند که هر انسانی نسبت به آن مات و مبهوت میشود:
زمانی که عثمان کشته شد و از دار دنیا به عالم بقا منتقل گشت،مردم با امیر المؤمنین علی علیه السلام بیعت کردند.
مردی بود به نام حبیب بن منتجب که از طرف عثمان فرماندار قسمتی از نواحی یمن بود،امام علیه السلام او را بر مقامش ابقا کرد و نامهای به این مضمون به او نوشت:
به نام خداوند بخشایندۀ مهربان
از بندۀ خدا امیر مؤمنان علی بن ابی طالب به حبیب بن منتجب:
درود بر تو،من خدایی را که جز او خدایی نیست سپاس میگویم و بر عبد و فرستادهاش محمد صلی الله علیه و آله صلوات میفرستم.
ای حبیب بن منتجب ! تو را بر کاری که داری ابقا میکنم،بر عمل و برنامهات پابرجا باش و سفارشم به تو این است که با رعیت به عدالت رفتار کن و اهل مرز و بومت را زیر پوشش احسان بگیر و بدان که اگر کسی سرپرست ده مسلمان شود و عدالت را در میان آنان رعایت نکند،در قیامت در حالی که دو دستش به گردنش بسته،محشور میشود و تنها راه نجات در این مهلکه عدالت است،چون نامهام به تو رسید بر کسانی که از اهل یمن میپذیرند بخوان و از آنان برای من بیعت بگیر،اگر همانند بیعت رضوان با تو عمل شد،بر فرمانداریت پابرجا باش،ده نفر از عقلا و فصحا و افراد مورد اطمینان و آنان که در فهم و شجاعت بهترین کمک مردمند و عارف به حق و عالم به دین و آگاه به نفع و ضرر و خوش رأیترین آنان است به سوی من گسیل کن،بر تو و بر ایشان سلام.
نامه را بست و مهر کرد و به دست عربی داد تا به والی یمن برساند.او نامه را رساند، حبیب نامه را گرفت و آن را بوسید و بر چشم و سرش گذاشت،آن گاه بر فراز منبر قرار
گرفت،پس از حمد و ثنای حضرت حق و درود بر پیامبر و آلش گفت:
ای مردم ! عثمان از دار دنیا درگذشت،مردم پس از او با عبد صالح،امام ناصح،برادر و خلیفۀ رسول اکرم صلی الله علیه و آله که از همه سزاوارتر به خلافت بود،آن کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله با او عقد اخوت بست،آن مردی که غم و رنج از چهرۀ پیامبر صلی الله علیه و آله دور کرد،شوهر دخترش و وصیش و پدر دو سبطش امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام بیعت کردند،اکنون شما مردم یمن نسبت به این بیعت چه میگویید و چه نظر دارید ؟
راوی میگوید:صدای نالۀ مردم برخاست،اشک شوق بر چشمشان دوید،از شدت خوشحالی به صدای بلند گریه کردند و گفتند:
«سمعاً و طاعة و حباً و کرامة للّه و لرسوله و لاخی رسوله»! !
مردم به عنوان علی علیه السلام با حبیب بیعت کردند،پس از بیعت از آنان خواست طبق شرایط امیر المؤمنین علیه السلام ده نفر را انتخاب کنند،شرایط اینچنین بود:
عاقل،فصیح،ثقه،فهیم،شجاع،عارف باللّه،عالم به دین،آگاه به نفع و ضرر،تیز رأی،تا پس از انتخاب از یمن به مدینه روند و محضر مقدس مولای عاشقان را جهت دستور گرفتن برای اوضاع یمن درک کنند.
انتخابات شروع شد،از میان تمام مردم صد نفر واجد شرایط انتخاب شدند،از صد نفر هفتاد نفر،از هفتاد نفر سی نفر،از سی نفر ده نفر که در میان آن ده نفر یکی از چهرههای شاخص عبد الرحمن بن ملجم مرادی بود !
و او هم به عنوان سخنگوی هیئت ده نفره شناخته شد،از یمن حرکت کردند و در مدینه به حضور پیشوای پرهیزکاران رسیدند و بر او به خلافت و حکومت سلام کرده و تهنیت گفتند.حضرت جواب آنان را داد و به همه خوشآمد گفت،آن گاه پسر مرادی از جای برخاست و به عنوان سخنگوی هیئت چنین گفت:
سلام بر تو ای امام عدالت پیشه و چهرۀ نورانی کامل و شیر بیشۀ شجاعت و سخاوت !
و ای قهرمان نیرومند و ای سوار دریادل و ای کسی که خداوند بزرگ او را بر تمام مردم برتری داده ! درود خدا بر تو و آل بزرگوارت،به صدق و حقیقت شهادت میدهم که تو پیشوای تمام مؤمنانی و تو جانشین پیامبری و خلیفۀ پس از اویی و وارث علم رسول اسلامی،خدا لعنت کند کسی که حق تو را انکار کند و مقامت را منکر باشد،چه نیکوست که امروز امیر مردم و پایۀ حیات و زندگی هستی،عدلت در میان مردم چون خورشید میدرخشد و فضل و عنایتت چون باران پی در پی بر مردم میبارد،ابر رحمت و رأفتت بر سر مردم سایه افکنده،حبیب بن منتجب ما را به سوی تو فرستاده و ما از این آمدن سخت خوشحالیم و امید است در این دیدار برای ما و تو مبارک باشد.
امیر المؤمنین علیه السلام پس از شنیدن این سخنرانی و بیانات جالب و فصیح،دو چشم بر پسر مرادی دوخت،آن گاه نظری به هیئت انداخت،سپس به آنان خیلی نزدیک شد و نامه فرماندار خود را از آنان گرفت و باز کرد و خواند و خوشحال شد،آن گاه امر کرد به هریک از آن ده نفر یک حلۀ یمانی و ردای عدنی عنایت شود و دستور داد آن ده نفر را با کمال محبت پذیرایی کنند،وقتی هیئت از نزد امام برخاست ابن ملجم بلافاصله سه خط شعر عالی در مدح حضرت سرود که مضمونش این است:
تو بزرگوار و پاکیزه و صاحب بخششی و فرزند شیران نر در مرحلۀ عالی و بلند شجاعتی،ای وصی محمد ! خداوند تو را به واقعیتهای مختص فرموده و فضل و مقام تو را در قرآن مجیدش ستوده،زهرا علیها السلام آن بلند مرتبه عالی همت و دختر نبیّ گرامی را خداوند بزرگ جهت همسری تو قرار داده.
سپس گفت:یا علی ! آنچه از برنامههای الهی و اجتماعی از ما میخواهی بخواه،تا ببینی که چگونه اطاعت ما از تو باعث خوشحالی تو خواهد شد،به خدا قسم در بین ما نیست مگر قهرمان پر قوت و با اندیشۀ زرنگ و رزم جوی پیکارگر،ما این صفات را از آبا و اجداد خود به ارث برده و به فرزندان شایستۀ خویش به ارث دادهایم.امام در میان آن
هیئت ده نفره از سخنرانی او بسی خشنود شد و کلام او را در تمام زمینهها پسندید،سپس به او فرمود:نامت چیست ؟ گفت:نامم عبد الرحمن است.فرمود:فرزند کیستی ؟ گفت:
پسر ملجم مرادی هستم.حضرت فرمود:تو مرادی هستی ؟ عرض کرد:آری یا امیر المؤمنین.امام فرمود:« إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ ،وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللّه الْعَلِیِّ الْعَظیم».
حضرت مرتب چهرۀ او را نگریست و دست روی دست زد و کلمۀ استرجاع بر زبان جاری کرد،سپس فرمود:آه تو مرادی هستی ؟ عرضه داشت:آری !!
راستی چه اندازه عجیب است،فردی از اهل یمن،اینگونه نسبت به علی علیه السلام دارای معرفت باشد و از این طریق تمام وسایل سعادت و هدایت در اختیارش باشد،ولی در عاقبت کار نام نجس و کثیفش در دیوان اشقیا آن هم تحت عنوان اشقی الاشقیا ثبت شود و برای او شقاوت ابدی و ننگ همیشگی بماند !! (1)
دنیا محیط بسیار عجیبی است،وقایع فوقالعاده مهمی که در آن اتفاق افتاده برای اهل دل بهترین عبرت و پند است گاهی افرادی بسیار نیک و آراسته به صلاح و سداد و عفت و تقوا دچار شقاوت ابدی و ننگ همیشگی شدند و گاهی افراد شقی و آلوده به فساد و افساد،اتصال به سعادت ابدی و آبروی دنیا و آخرت پیدا کردند !
در داستان بهتانگیز و حیرتآور کربلا با وضوحی چون روز روشن این دو نوع چهره را میبینیم.
افرادی که مرغ سعادت ابدی بر بالای سرشان پرواز میکرد و درهای بهشت به روی
1) 1) -عرفان اسلامی:406/4.
آنان باز بود و بلکه در یک قدمی بهشت بودند،ولی با سر به درکات جهنم درافتادند !
و افرادی که باز شکاری و پر قدرت شقاوت برای ربودن آنان آماده بود،ولی با نهیب عشق و ایمان و بیداری و بصیرت از خطر آن جستند و برای ابد نامی پاک و جاویدان از خود باقی گذاشتند.
به این داستان عبرتانگیز توجه کنید:
حسین علیه السلام پس از تنها شدن و از دست دادن بهترین یاران و عزیزانش یک تنه بر سپاه دشمن زد و جناح راست کوفیان را مورد حمله قرار داد و فریاد زد:
مرگ از زندگی ننگین بهتر است و ننگ از دوزخی شدن برتر...چون شیر ژیان میغرید و شمشیر میزد.
سربازان دشمن چون مور و ملخ از پیش تیغش میگریختند.ابن عمار میگوید:
حسین علیه السلام را دیدم وقتی که یکه و تنها شده بود و کوفیان گردش را گرفته بودند،چنان سخت بر جناح راست سپاه کوفه بتاخت که همگی گریختند،به خدا سوگند رنج کشیده و مصیبت چشیدهای چون حسین علیه السلام ندیدم که فرزندانش جلو رویش کشته شده باشند و یارانش همگی کشته شده باشند و این قدر نیرومند و قوی قلب باشد !!
حسین علیه السلام دگرباره حمله کرد و این بار بر جناح چپ دشمن بتاخت،در جنگ هم عدالت را پیشه ساخت،دوباره به جناح راست حمله نکرد،حضرتش رجز میخواند و فریاد میکرد:
من حسین هستم پسر علی،سوگند میخورم که راه خود را ادامه خواهم داد،سپاه دشمن بر وی حمله کرد،همه را با شمشیر پراکنده گردانید و گروهشان را تار و مار کرد و به جای خود بازگشت و گفت:«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظیمِ».
حسین علیه السلام که تنها ماند،ندا در داد:آیا کسی هست مرا یاری کند ؟ آیا کسی هست از حرم رسول خدا دفاع کند ؟
این ندا ابو الحتوف و برادرش سعد را به خود آورد،آن دو از فرقۀ خوارج و دشمن امام علی علیه السلام بودند که با سپاه یزید برای کشتن حسین علیه السلام به کربلا آمده بودند.
با خود گفتند:شعار ما این است:«لا حکم الا للّه و لا طاعة لمن عصی اللّه»،این حسین است پسر پیغمبر،در قیامت امید شفاعت جدش داریم،چرا با او بجنگیم ؟
آیا شایسته است یکّه و تنها در برابر دشمنش قرار دهیم،به حضور حسین علیه السلام شرفیاب شده اجازه جهاد گرفتند،پس شمشیر کشیده به جهاد پرداختند،عدهای را کشتند و عدهای را زخمی کردند،تا به شهادت رسیدند !!
آری،این است سعادت ابدی که گاهی در لحظات آخر عمر انسان نصیب فرزند آدم میشود.
در واقعهای دیگر میخوانیم:
مسعود تیمی از شیعیان به نام بود،پسرش عبد الرحمن نیز،پدر و پسر از شخصیتهای برجسته کوفه بودند،هر دو شجاع،هر دو دلیر و در جنگهای مسلمانان از خود نامی به یادگار گذارده بودند،خواستند به سوی حسین علیه السلام شتابند راه را بسته یافتند، نقشهای طرح کرده و آن را خوب پیاده کردند و خود را به حسین علیه السلام رسانیدند؛یاران حسین علیه السلام زیرک بودند و هشیار و مردم با ایمان چنین بوده و هستند.
خود را در زمرۀ سپاه یزید قرار دادند،از کوفه با سپاه بیرون شدند،به کربلا رسیدند و در برابر سپاه حسین علیه السلام قرار گرفتند و منتظر فرصت بودند و غفلت همکاران را خواهان، تا آن ساعت فرا رسید و فرصت پیدا شد و آن سه روز قبل از شهادت بود،فرصت را مغتنم شمرده به سوی حسین علیه السلام دویدند و به خدمتش رسیدند.
فرصت را مغتنم شمردن از شایستگیهای عالی انسانیت است،بیشتر موفقیت کسان در اثر بهره برداری از فرصت است،بسیاری از شکستها در اثر غفلت از فرصت میباشد.
وقتی که پسر و پدر شرفیاب شدند،سلام کردند،حسین علیه السلام جواب داد،این سلام و جواب نشانۀ موفقیت در نقشه بود،آمادگی خود را برای شهادت عرضه داشتند و در خدمت حسین علیه السلام بماندند.
روز شهادت به جانبازی پرداختند،آن دو در زمرۀ مدافعان نخستین حملۀ سپاه یزید قرار داشتند،سخت کوشیدند،پایداری کردند،تا شربت شهادت نوشیدند.
جابر بن حجاج تیمی نیز چنین کرد،از کوفه به کربلا آمد،در زمرۀ سپاه یزید قرار گرفت و به کوی شهادت رهسپار شد،در ساعت فرصت خود را به حسین علیه السلام رسانید و در خدمتش بماند تا شهید گردید !!
از دو نفر دیگر بشنوید که یکی نامش را در دفتر نیک بختان برای ابد ثبت کرد و دیگری اسمش را با ننگی بزرگ در دفتر اشقیا در حالی که هر دو برادر بودند آن هم از یک پدر و مادر !
یکی به نام عمرو و دیگری به نام علی،پدرشان قرظۀ انصاری از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و پس از وفات آن حضرت در زمرۀ یاران امیر المؤمنین علیه السلام شد و در رکاب علی جهاد کرد و از طرف آن حضرت به فرمانفرمایی فارس منصوب گردید،هر دو برادر از کوفه به کربلا آمدند،راه هر دو یکی بود ولی هدف آنها دو تا !!
عمرو به سوی حسین علیه السلام آمد و علی به سوی یزید ! آن برای خدا گام برداشت و این برای خرما !
عمرو،تحت فرماندهی عباس قرار گرفت و علی تحت فرماندهی عمر سعد ! آن بهشت را برگزید و این به دوزخ رفت !!
برادری دوستی متقابل است،از شدت دوستی دو تن که بخواهند خبر دهند،گویند:
برادرند،برادرها از یک ریشه و جداییناپذیر و هر کدام یار دیگری است.
عرب به نژاد و تبار پایبند است و تعصب نژادی در وی قوی است و برادری در میان
عرب استحکامی بیشتر و نفوذی عمیقتر دارد.
عمرو و علی از این قانون جدا بودند و تبصرۀ استثنایی آن هستند،هر دو برادر بودند ولی در دو صف قرار گرفتند،صف حق و صف باطل.
قضیۀ کربلا نمونهای از اجتماع بزرگ بشری است و الگویی است از آزادی مذهب و راهنمایی است برای نشان دادن آنکه سعادت و شقاوت هرکس در دست خود اوست تا کدام را بخواهد و میلش به چه باشد و مذهب جبر باطل است.
عمرو به سپاه حسین علیه السلام ملحق شد و در خدمتش بماند تا به شهادت رسید،در آغاز از طرف آن حضرت به مأموریت سیاسی رفت و پیامبر حسین علیه السلام به سوی عمر سعد بود و چند بار میان دو لشکر کوفه و حجاز رفت و آمد داشت و وظیفۀ سیاسی انجام میداد.
روز شهادت اجازت گرفت و به میدان شتافت و ساعتی بجنگید؛پس به سوی حسین علیه السلام بازگشت و خود را در برابر تیرها سپر حسین علیه السلام قرار داد و نگذاشت تیری به پیشوای شهیدان اصابت کند.
عمرو سراپا سپر حسین علیه السلام بود،سپر زنده،سپر به پای خود ایستاده،سپر با اراده، چهرهاش سپر بود،دستش سپر بود،تنش سپر بود،جانش سپر بود،تیر میخورد ولی شمشیر نمیزد،زخمی فراوان برداشت،مقاومتش که پایان یافت بر زمین افتاد و عرض کرد:ای فرزند رسول خدا ! آیا من وفا کردم ؟!!
حسین علیه السلام فرمود:آری تو در بهشت پیش روی من خواهی بود،سلام مرا به جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله برسان و بگوی من از پی تو خواهم آمد،عمرو به زودی جان داد تا سلام حسین علیه السلام و پیام حسین علیه السلام را به نیای حسین علیه السلام برساند.
اینجا نیز پیامبر حسین علیه السلام بود،پیامبری که رفت و برنگشت،چقدر زود ترفیع درجه یافت ! و یکشبه ره صد ساله رفت،نخست پیامبر حسین علیه السلام به سوی عمر به سوی جهنم بود،پس پیامبر حسین علیه السلام به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی بهشت شد،سرعت سیری از
سرعت نور بیشتر از آخرین نقطۀ بینهایت به اولین نقطۀ بینهایت !!
برادرش علی از شهادت برادر آگاهی یافت،به میدان آمد و فریاد زد:حسین ! ای کذاب ! برادرم را گول زدی و کشتی !!
پاسخ حسین علیه السلام چنین بود:من برادرت را گول نزدم،خدای او را هدایت کرد و تو را گمراه ساخت.
علی گفت:خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم و یا کشته شوم و سوی حسین علیه السلام تاخت آورد،یکی از یاران حسین علیه السلام راه بر او گرفت و با نیزه به او حمله کرد و بر زمینش انداخت کوفیان رسیدند و از مرگ نجاتش دادند و بردند و زخمش را درمان کردند.
آن برادر زخمی برداشت و این برادر زخمی،درمان آن برادر گونهای بود و درمان این برادر گونهای،صدها سال از هر دو میگذرد.آن در خوشبختی به سر میبرد،خوشبختی ابدی و جاویدان،این در بدبختی به سر میبرد بدبختی پایدار و همیشگی.
هر دو برادر بودند،و هر دو نام اسلام بر خود نهاده بودند،هر دو کربلا آمده بودند،هر دو با حسین علیه السلام سخن گفته بودند،ولی این کجا و آن کجا ؟ !
عقل و عشق و دین و معرفت و بینایی وقتی به هم درآمیزند،انسان را از حضیض عالم خاک تا آخرین مرحلۀ عالم پاک میبرند و وقتی حماقت بر انسان مسلط شود و بند هوا و هوس و لذتگرایی بر گردن جان بیفتد،آدمی را از عالم پاک به آخرین مرحلۀ درکات جهنم میکشاند (1).
«تفسیر علی بن ابراهیم قمی»،در توضیح آیۀ:
1) 1) -عرفان اسلامی:411/4.
[ فَتَلَقّٰی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمٰاتٍ ] .
پس آدم کلماتی را [ مانند کلمۀ استغفار و توسّل به اهل بیت علیهم السلام که مایۀ توبه و بازگشت بود ] از سوی پروردگارش دریافت کرد.
روایتی را از قول پدرش ابراهیم قمی،از ابن ابی عمیر،از ابان بن عثمان از امام صادق علیه السلام نقل میکند که مورد اعتماد کتب رجالی شیعه از قبیل:«معجم الرجال»، «قاموس الرجال»،«رجال الکشی»،«جامع الرواة»قرار گرفته که این اعتماد نمایشگر این معنی است که مسئلۀ نماز از جانب حضرت ذو الجلال به عنوان عبادتی بزرگ و طاعتی عظیم در عصر حضرت آدم ابو البشر مطرح شده و پروردگار عزیز آیین و مکتب مربوط به آدم را همراه با نماز قرار داده است ! !
ترجمۀ فارسی روایت،تا آنجا که لازم میباشد از نظر خوانندگان عزیز میگذرد.
آدم پس از اینکه بر اثر نزدیک شدن به درخت منهیه،از بهشت رانده میشود و به زمین هبوط میکند،به مدت چهل شبانهروز در کوه صفا واقع در مکه نزدیک به محل بیت اقامت مینماید.
در آن مدت به خاطر دوری از بهشت،در حالی که سر به سجده داشت سرشک از دیده میسفت و به خاطر دوری از جنت و به خصوص دچار شدن به مقام فراق از محبوب به شدت میگریست ! !
او شب و روز سر به زانوی غم داشت و آتش دل در سرشک دیده آشکار میساخت و گاهی جبین بر خاک درگاه حضرت معبود ساییده به عنوان اظهار فقر و عجز در پیشگاه آن غیاث مستغیثین عرضه میداشت: ای خدا ای رهنمای گمرهان
الغیاث ای بیکران دریای لطف***الغیاث ای موج توفان خیز لطف
دور گشتم گم شد آواز جرس*** ای امیر کاروان فریادرس
در میان رهزنان ماندم اسیر ***گه به بالا می کشندم گه به زیر
آن چنان از عمق دل ناله کرد و خاک زیر صورت،از اشک دیده تر نمود که امین وحی بر او نازل شد و سبب نالۀ جانسوز او را از او پرسید ؟ در پاسخ فرشته حق گفت:
چرا نگریم ؟ برای چه ننالم ؟ که من باید تا جان در بدن دارم در آتش اشک بسوزم و از حسرت جان بکاهم،مگر نه این است که مولای عزیز من و یار دلنواز من حضرت حق به خاطر عصیان من،مرا از جوار قرب بیرون کرده و از بهشت عنبر سرشت خود که جایگاه عزیزان اوست رانده و از پیشگاه رحمت بینهایتش محروم نموده و جایم را بر فراز خاک تیره در این بیابان پر از سنگ و خار قرار داده و از من ضعیف ناتوان و فقیر دل شکسته روی برگردانده.بر من است که تا میتوانم بنالم و تا قدرت دارم اشک بریزم و در آتش حسرت و اندوه و پشیمانی بسوزم ! !
فرشتۀ وحی به او گفت:
به پیشگاه لطف حق برگرد و وجود خویش را به زینت توبه بیارای که توبه جبران کنندۀ گناه گذشته است و علت جذب عنایت حق به سوی تائب،رو به پیشگاه او کن و با زبان حال و قلبی سوزان به حضرت او عرضه بدار:
ای به ازل بوده و نابوده ما***وی به ابد زنده و فرسوده ما
حلقه زن خانه به دوش توایم*** چون در تو حلقه به گوش توایم
بی طمعیم از همه سازنده ای*** جز تو نداریم نوازنده ای
از پی توست این همه امید و بیم ***هم تو ببخشای و ببخش ای کریم
خداوند مهربان چون ارادۀ آدم را بر جبران گذشته راسخ دید و میل او را به بازگشت و توبه،میل حقیقی یافت،قبهای از نور که جایگاه بیت را مشخص میکرد و تابش نورش
حدود جغرافیایی حرم را معلوم مینمود،فرو فرستاد و به امین وحی فرمان داد که محل بیت را نشانهگذاری کند.
چون به وسیلۀ آن نور الهی،محل بیت و حدود و حرم معلوم شد،فرشتۀ وحی از آدم خواست آماده شود تا مراسمی را به جای آورده و در ضمن آن مراسم دست نیاز به سوی بینیاز برای توبه بردارد.
آدم روز اول ذوالقعده هبوط داشت و پس از طی مقدماتی روز ترویه برنامۀ لازم را شروع کرد.
پدر آدمیان به فرمان فرشتۀ وحی،غسل کرد و احرام بست،پس از آن در روز هشتم ذوالحجه به سرزمین منی رفت و دستور گرفت که شب را در منی بماند.
صبح روز نهم به عرفات آمد در حالی که زبان پاکش مترنّم به تلبیه بود و آفتاب عرفات از ظهر میگذشت؛امین وحی به او گفت که از ادامۀ تلبیه خودداری کن و دو مرتبه خود را به غسل،زینت ده و مشغول نماز عصر شو.پس از نماز خواندن،فرشتۀ حق به وی گفت:
در این سرزمین بپاخیز:چون برخاست،کلمات توبه را به دستور حق به وی تعلیم کرد، آن گاه آدم به شرف با عظمت توبه،پس از ادای فریضۀ عصر مشرف شد و عظمت از دست داده را بازیافت.
از این روایت پر ارزش که علاوه بر«تفسیر علی بن ابراهیم»،کتابهای دیگر هم نقل کردهاند،استفاده میشود که فرهنگ آدم و آیین این پیامبر بزرگ،دارای نماز بوده،ولی چگونگی و کیفیت و شرایط و عدد رکعات و اوقات آن چسان بوده،از ما پوشیده است و دانستن آن هم برای ما چندان لزومی ندارد،مهم آن است که معارف اسلامی به طور قاطع میگویند:آدم برای به جای آوردن نماز دارای مسؤولیت بوده است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
به هنگامی که آدم ابو البشر از دنیا رفت،فرزندانش از جانب حق دستور گرفتند که قبل
از دفن آدم بر او نماز بگزارند.
فرزندش هبة اللّه به امین وحی گفت:ای فرستاده حق ! پیشقدم شو تا بر جنازۀ این مرد نماز گزارده شود،فرشته پاسخ داد:خداوند،ما را به سجده بر پدرت امر کرد و هم اکنون در شأن ما نیست که بر نیکوترین فرزند وی مقدم شویم،شما بر ما پیشی گیر و پنج تکبیر بر جنازه بخوان؛پس از عمل هبة اللّه،نماز خواندن بر جنازۀ تمام انسانها در همۀ ادیان الهی واجب شد.
در هر صورت مسئلۀ نماز-حتی بر جنازه انسان-جزء واجبات دینی و فرایض الهی بوده و این برنامه از مهمترین برنامههای حضرت حق در میان عبادات و برنامههاست (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:به وقت ورود به شهر کوفه از مسجد سهله دیدن کن و در آن جایگاه با عظمت،نماز بگزار و حل مشکلات دینی و دنیوی خود را از خدای مهربان بطلب.
مسجد سهله خانۀ ادریس است،پیامبری که در آنجا به پیشۀ خیاطی مشغول بود و نمازش را در آن جایگاه اقامه میکرد.
آری،کسی که در آنجا دست نیاز به سوی بینیاز بردارد،بیجواب نمیماند و در قیامت در جنب حضرت ادریس از مقام بلندی برخوردار خواهد بود و به خاطر عبادت و نیازمندی در آن محل مقدس از رنج دنیا و شر دشمنان،در پناه حق قرار خواهد گرفت.
ادریس از قدیمیترین پیامبران خداست و مفسر بزرگ قرآن مرحوم طبرسی او را جدّ پدری نوح میداند (2).
امام محمد باقر علیه السلام میفرماید:
پرستش خداوند بزرگ و اخلاص به پیشگاه او و بیهمتا دانستن حضرت حق که خداوند فطرت مردم را بر آن قرار داده،اصول آیین نوح را تشکیل میداد و پروردگار مهربان از نوح و همۀ انبیا پیمان گرفت که او را فرمان ببرند و از شرک دوری جویند و خداوند عزیز،حضرت نوح را به نماز و امر به معروف و نهی از منکر و رعایت حلال و حرام دعوت کرد (1).
ابراهیم خلیل که از او به عنوان قهرمان توحید و پیامبر بتشکن یاد میشود،به فرمان الهی،هاجر و اسماعیل را حرکت داد و به دلالت حضرت حق راه پیمود،تا به جایگاه کعبه رسید؛آن طفل شیرخوار و مادرش را بنا به خواست خدا،در آن سرزمین بیآب و علف با مختصری طعام و پیمانهای از آب پیاده کرد.
سپس از همسر مهربان خود خداحافظی کرد و ارادۀ باز گشت نمود؛در این وقت، هاجر دامن ابراهیم را گرفت و عرضه داشت:چرا میروی و به کجا میروی و به کجا خواهی رفت ؟ ما را در این دشت هولناک و زمین بیآب و علف به که وامیگذاری؟!
ابراهیم،زاری هاجر را ندیده گرفت و با آرامشی که خاص مردان خداست به هاجر گفت:اینکه تو و این طفل گرسنه را در این بیابان میگذارم،فرمان خداست.هاجر چون این آهنگ گرم و دلپذیر را شنید به جای خویش بازگشت و در برابر حکم حکیمانۀ حق تسلیم شد و پیش خود گفت:اگر ماندن من با این کودک در این بیابان وحشتزا فرمان
1) 1) -عرفان اسلامی:17/5.
خداست،باک ندارم؛زیرا او حافظ و نگهبان من و کودک من است.
حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نیست*** آنجا که جود اوست مجال سؤال نیست
از پیشگاه عشق مثالی رسیده است***جستم زعقل چاره به جز امتثال نیست
دل داده ایم سر به کمندت نهاده ایم***سر را مجال از تو و دل را ملال نیست
سرتاسر جهان همه دشمن اگر بود*** ما را به غیر دوست، کسی در خیال نیست
این یار پنج روزه غم آرد نشاط او*** دل با کسی سپار که او را زوال نیست
ابراهیم بازگشت و فراق فرزند-که تنها چراغ زندگی او بود-قلبش را سخت میفشرد، اما ایمان به خداوند او را از آن منطقه با کمال اطمینان دور میساخت و در حالی که مرکب به جلو میراند،دست به سوی حق برداشت و فرمود:
[ رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا الصَّلاٰةَ ] :
پروردگارا ! من برخی از فرزندانم را در درّهای بیکشت و زرع نزد خانۀ محترمت سکونت دادم؛ پروردگارا ! برای اینکه نماز را بر پا دارند.
و نیز حضرت ابراهیم به حضرت حق عرضه داشت:
[ رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاٰةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنٰا وَ تَقَبَّلْ دُعٰاءِ ] .
پروردگارا ! مرا بر پادارندۀ نماز قرار ده،و نیز از فرزندانم [ برپادارندگان نماز قرار ده ].
و پروردگارا ! دعایم را بپذیر (1).
قرآن مجید در سورۀ مریم میفرماید:
[ وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِسْمٰاعِیلَ إِنَّهُ کٰانَ صٰادِقَ الْوَعْدِ وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا* وَ کٰانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا ] :
و در این کتاب،[ سرگذشتِ ] اسماعیل را یاد کن،که او وفا کننده به وعده و فرستادهای پیامبر بود.
*و همواره خانوادهاش را به نماز و زکات فرمان میداد،و نزد پروردگارش پسندیده بود (2).
قرآن کریم در سورۀ انبیا میفرماید:
[ وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ نٰافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا صٰالِحِینَ* وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ ] :
و اسحاق و یعقوب را به عنوان عطایی افزون،به او بخشیدیم و همه را افرادی شایسته قرار دادیم.
*و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [ مردم را ] هدایت میکردند،و انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم،و آنان فقط پرستش کنندگان ما بودند (3).
تذکر این نکته لازم است که حضرت یعقوب بنابر آیات قرآن،فرزندانش را به هنگام
مرگ سفارش به آیین اسلام-که آیین ابراهیم بود-نمود و در جملات گذشته دیدید که آیین ابراهیم همراه با نماز بود،بنابراین آیین یوسف و تمام پیامبران از نسل او دارای نماز بود و هیچ کدام از انبیا و امت انبیا از اجرای این حکم با عظمت الهی استثنا نشده بودند.
نماز،حقیقت جامعی است که دین الهی بدون آن ناقص و بندگی بندگان،منهای این اصل عالی ناتمام است.
قسمت عمدهای از رشد و کمال انسان در پرتو نماز تأمین میشود و انسان بینماز،در حقیقت از اصل عالم دور و از رحمت حضرت دوست مهجور است.
نماز،راه مستقیم انسان به سوی او و علامت عشق عبد به مولا و مرکب تندرو روح به سوی عالم ملکوت و حقیقتی است که تمام موجودات هستی به وسیلۀ آن به جانب حضرت حق در حرکتاند.
در سورۀ مبارکۀ هود چنین میخوانیم:
[ وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ وَ لاٰ تَنْقُصُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ وَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ* وَ یٰا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ* بَقِیَّتُ اللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ* قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ ] :
و به سوی [ مردم ] مَدین،برادرشان شعیب را [ فرستادیم.] گفت:ای قوم من ! خدا را بپرستید، شما را جز او هیچ معبودی نیست و از پیمانه و ترازو مکاهید،همانا من شما را در توانگری و نعمت[ی که بینیاز کننده از کم فروشی است ] میبینم و بر شما از عذاب روزی فراگیر بیمناکم.*و ای قوم من، پیمانه و ترازو را عادلانه [ و منصفانه ] کامل و تمام بدهید،و اجناس مردم را [ هنگام خریدن ] کمشمارتر و کمارزشتر [ از آنچه که هست ] به حساب نیاورید و در زمین تبهکارانه فتنه و آشوب
برپا نکنید.*آنچه خدا [ در کسب و کارتان از سود و بهره پس از پرداخت حق مردم ] باقی میگذارد،برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید،و من بر شما نگهبان نیستم.*گفتند:ای شعیب ! آیا نمازت به تو فرمان میدهد که آنچه را پدرانمان میپرستیدند رها کنیم ؟ یا از اینکه در اموالمان به هر کیفیتی که میخواهیم تصرف کنیم دستبرداریم ؟ به راستی که تو [ انسانی ] بردبار و راهیافتهای [ پس چرا میخواهی در برابر آزادی ما نسبت به بتپرستی و هزینه کردن اموالمان به هر کیفیتی که بخواهیم بایستی؟ ! ] !
آری،نماز شعیب،نماز بازدارنده از فحشا و منکرات بود و نمازگزاری چون شعیب نمیتوانست در برابر کفر و شؤون آن بیتفاوت باشد؛به همین خاطر نمازگزار واقعی بری از انواع منکرات و جهادگری استوار در برابر آلودگیهاست و بر مبنای همین حساب،مردم مدین امر به معروف و نهی از منکر شعیب را به نماز او نسبت میدادند (1).
در کتاب الهی،سورۀ طه میخوانیم:
[فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِیَ یٰا مُوسیٰ* إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوٰادِ الْمُقَدَّسِ طُویً* وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا یُوحیٰ* إِنَّنِی أَنَا اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِذِکْرِی] .
پس چون به آن آتش رسید،ندا داده شد:ای موسی !*به یقین این منم پروردگار تو،پس کفش خود را از پایت بیفکن؛زیرا تو در وادی مقدس طوی هستی.*و من تو را [ به پیامبری ] برگزیدم، پس به آنچه وحی میشود،گوش فرا دار.*همانا ! من خدایم که جز من معبودی نیست،پس مرا بپرست و نماز را برای یاد من برپا دار.
امام باقر علیه السلام میفرماید:
1) 1) -عرفان اسلامی:21/5.
خداوند به موسی فرمود:میدانی چرا از میان بندگانم تو را برای شنیدن کلامم به نحو مستقیم انتخاب کردم ؟ عرضه داشت:نه.خطاب رسید:به خاطر اینکه در عبادت و بندگی همانندت را نیافتم که نسبت به من در نفس خود به این اندازه با تواضع باشد.ای موسی ! تو بندهای هستی که در پیشگاه من به وقت نماز صورت بر خاک میگذاشتی.
به قول فروغی:
گر ز غلامیش نشانت دهند***سلطنت کون و مکانت دهند
بنده او شو که به یک التفات*** خواجگی هر دو جهانت دهند
سر به خط ساقی گلچهره نه*** تا زقضا خط امانت دهند
باده مستانه بنوش آشکار*** تا خبر از راه نهانت دهند
تا نرسد جان تو بر لب کجا ***نوشی از آن کنج دهانت دهند(1)
زمانی که عبد را در قبرش بگذارند و کسانش او را رها کرده و برگردند،میت صدای کفش آنان را در بازگشتشان میشنود؛در این وقت دو ملک حق برای رسیدگی به حساب او سر میرسند،اگر او بندۀ مؤمن خدا باشد،مکانش را در بهشت به او نشان میدهند و اگر بندهای باشد که نسبت به نعمتهای الهی ناسپاسی کرده و راه کفر پیش گرفته با پتکی از آهن جهنم بین دو گوشش میزنند که هر چه جز جن و انس است،صدای وحشتآور و دهشتزای آن را میشنوند!! (2)
امام باقر علیه السلام میفرماید:پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله در مسجد نشسته بودند که مردی وارد
شد و به نماز ایستاد،ولی رکوع و سجودش را آن چنان به سرعت خواند که در حقیقت رکوع و سجود نبود.پیامبر فرمود:همانند کلاغی که نوک بزند نماز را بجای آورد،اگر با این نماز از دنیا برود بر غیر دین من از دنیا رفته ! (1)
امام صادق علیه السلام میفرماید:پیرمردی را در قیامت حاضر میکنند،سپس پروندۀ او را به دستش میدهند،پرونده به صورتی است که مردم آن را میبینند و در آن جز بدیهای او را نمینگرند؛این برنامه به طول میانجامد تا پیرمرد به حضرت حق میگوید:امر میکنی که مرا به آتش ببرند ؟ خطاب میرسد:ای پیرمرد ! من حیا میکنم که تو را عذاب کنم در حالی که در دنیا برای من نماز خواندی،ای ملائکۀ من ! بندۀ مرا به بهشت ببرید (2).
دربارۀ زکریا بن آدم که از اصحاب بزرگوار حضرت رضا علیه السلام است میخوانیم که:
علی بن مسیب به حضرت رضا علیه السلام عرضه داشت:راهم به شما دور است و هر وقت بخواهم دسترسی به شما ندارم،معالم دینم را از چه کسی تعلیم بگیرم ؟ حضرت فرمودند:از زکریا بن آدم قمی که بر دین و دنیای شما از جانب من امین است.
زکریا بن آدم به حضرت رضا علیه السلام عرضه داشت:
یا ابن رسول اللّه ! تصمیم دارم از مردم شهرم جدایی کرده و به جای دیگر روم؛زیرا در میان آنان نادان زیاد است.حضرت فرمود:این کار را نکن؛زیرا به احترام تو بلا از اهل قم دفع میشود،چنانچه به احترام حضرت موسی بن جعفر بلا از اهل بغداد دفع
میگردد (1).
در روایت آمده:روزی پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله همراه جمعی از اصحاب از راهی میگذشتند،ناگهان سگی شروع به پارس کرد.حبیب خدا ایستاد تا سر و صدای آن حیوان تمام شد،آن گاه روی مبارک به جانب یاران کرد و فرمود:دانستید این سگ چه گفت ؟ عرضه داشتند:نه.فرمود:این حیوان گفت:یا رسول اللّه ! من همیشه خدای مهربان را شکر میکنم که بهرهام از هستی،سگ شدن بود،اگر انسان بینماز بودم چه میکردم ؟ ! (2)
در کتاب«اللآلی»در باب نماز آمده:یک کشتی با جمعی سرنشین در زمان انبیای بنی اسرائیل بر دریای نیل در حرکت بود،ناگهان ماهیان دریا احساس حرارت و فشار کردند،به درگاه حضرت حق نالیدند و عرضه داشتند:الهی ! مگر قیامت رسیده ؟ خطاب رسید:نه،در میان مسافران این کشتی که به روی آب در حرکت است یک بینماز نشسته، دندان او درد گرفت و سپس از دهانش جدا شد و او آن دندان را در آب انداخت،نحسی و نجسی دندان یک بینماز باعث شد که بر شما هم فشار وارد شود ! ! (3)
در حدیثی از حضرت باقر علیه السلام آمده:
انَّ تٰارِکَ الْفَریضَةِ کٰافِرٌ:
به حق که ترک کنندۀ نماز واجب کافر است.
شخصی از حضرت صادق علیه السلام پرسید:
چرا زناکار را با آن گناه بزرگ کافر نمیگویند،ولی تارک الصلاة را کافر میگویند ؟ دلیل بر این مسئله چیست ؟
حضرت فرمود:
زناکار و هر کس مشابه با اوست،عملش را به خاطر شهوت و فشار و غلبۀ هوا انجام میدهد،ولی کسی که ترک نماز میکند به خاطر سبک گرفتن این امر عظیم الهی آن را ترک میکند؛زناکار در بستر یک زن به خاطر لذت شرکت میکند،ولی بینماز ترک نمازش برای لذت بردن نیست،چون ترک عمل لذت ندارد،بلکه به خاطر استخفاف به نماز است،وقتی لذت نبود،پس سبک انگاشتن است و وقتی سبک گرفتن عمل باعث ترک شد،این حالت سبک گرفتن کفر است (1).
ابلیس شبی رفت بالین جوانی***آراسته با شکل مهیبی سر و بر را
گفتا که منم مرگ اگر خواهی زنهار***باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار*** یا بشکنی از مادر خود سینه و سر را
1) 1) -عرفان اسلامی:103/5.
یا آن که بنوشی دو سه جامی تو از این می***تا آن که بپوشم زهلاک تو نظر را
لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت*** کز ترس فتد لرزه به تن ضیغم نر را
گفتا پدر و مادر من هر دو عزیزند*** هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را
لکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد*** نوشم دو سه جامی و کنم دفع خطر را
نوشید دو جامی و چو شد خیره زمستی ***هم مادر خود را زد و هم کشت پدر را
ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند*** زین مایه شر حفظ کند نوع بشر(1)
شهر قم در گیر و دار جنگ جهانی دوم از قحطی و خشکسالی ناله داشت،زمینها خشک بود،باغات در شرف انهدام قرار داشت،مردم دچار مضیقه و سختی بودند، عوامل مادی از حل مشکل به عجز نشسته بودند،تنها راهی که برای نزول باران وجود داشت،یکی از دستورهای مهم اسلامی بود و آن هم نماز باران.
کمتر کسی به خود جرأت میداد که به این مهم اقدام کند،کسی را میخواست که قلبش به نور یقین منور و جانش در اتصال با عالم ملکوت باشد.
1) 1)- عرفان اسلامی: 111/5
آن کس که به خویش با کمال اطمینان جرأت قدم نهادن در این میدان را داد،مرجع بزرگ آن زمان مرحوم آیتاللّه العظمی حاج سید محمد تقی خوانساری بود،مردی که بارها برای دفع استعمارگران،به میدان جهاد رفته بود و برای احقاق حق مسلمانان پافشاری داشت.
جمعیت زیادی با چشم گریان و دلی بریان و سر و پای برهنه به رهبری و پیشوایی آن مرد الهی به سوی خاک فرج قم حرکت کردند.
زمانی است که متفقین در شهر قم قوا دارند و از نزدیک ناظر اوضاعند؛ارتش کفر تصور دیگر داشت و حزب حق مقصدی دیگر؛قوای کفر پس از خبر شدن از حقیقت حال، سخت در تعجب شد،مگر ممکن است جمعیتی به سرپرستی یک مردی عالم با انجام عملیاتی چند از آسمان باران به زمین بیاورد ؟ !
پس از انجام مراسم باران در سه روز،اشک آسمان بر زمین هم چون سیل باریدن گرفت،به عنوان خبری مهم در همه جا پخش شد،من خودم چند نفر از آنهایی را که در آن نماز شرکت داشتند،دیدهام و از زبان آنان داستان را شنیدهام،بر سنگ مزار او در مسجد بالای سر حرم حضرت معصومه علیها السلام این واقعه را ثبت کردهاند،تا همه بدانند که نماز این دستور مهم الهی قدرت حل بسیاری از مشکلات را دارد،چه اگر نداشت خدای متعال امر نمیفرمود:
[ وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ ] .
از صبر و نماز یاری بخواهید (1).
مرحوم ملا احمد نراقی در کتاب پرنور«طاقدیس»داستانی را در محور نماز به مضمون
1) 1) -عرفان اسلامی:126/5.
زیر به صورت نظم نقل کرده:
در کنار شهری خارکنی زندگی میکرد که فقر و فاقه او را به شدت محاصره کرده بود.
روزها در بیابان گرم،همراه با زحمت فراوان و بیدریغ خود مشغول خارکنی بود و پس از به دست آوردن مقداری خار،آن را با پشت خود به شهر میآورد و به ثمن بخس به خریداران میفروخت.
روزی در ضمن کار صدای«دور شو،کور شو»شنید،جمعیتی را با آرایش فوقالعاده در حرکت دید،برای تماشا به کناری ایستاد،دختر زیبای امیر شهر به شکار میرفت و آن دستگاه و عظمت از آن او بود.
در گیر و دار حرکت دختر امیر،چشم جوان خارکن به جمال خیره کنندۀ او افتاد و به قول معروف دل و دین یکجا در برابر زیبایی خیره کنندۀ او سودا کرد.
مأموران شاه سر رسیدند،به او نهیب زدند که از سر راه کناری برو،اما جوان خارکن که طاقتش را از دست داده بود به حرف آنان توجهی نکرد.
قافله عبور کرد و جوان ساعتها در سنگر اندوه و حسرت میسوخت و توان کار کردن نداشت و لنگلنگان به طرف شهر حرکت کرد.
آمد اندر شهر با صد درد و سوز***روز آوردی به شب، شب را به روز
یک دو روزی با غم و اندوه ساخت*** روزها می سوخت شب ها می گداخت
عقلش از سر برگ رفتن ساز کرد*** صحتش از تن سفر آغاز کرد
پایش از رفتار و دست از کار ماند*** جای سبحه بر کفش زنار ماند
به حال اضطراب افتاد،دل خسته و افسرده شد،راه به جایی نداشت،میل داشت بدون هیچ شرطی،وسیلۀ ازدواج با دختر شاه برایش فراهم شود.دانشوری آگاه او را دید،از احوال درونش باخبر شد،تا میتوانست او را نصیحت کرد،پند دانشور بیفایده بود،نصیحت آن آگاه اثر نداشت آنچه او را آرام میکرد فقط رسیدن به وصال محبوب بود.
دانشور به او گفت:باید چه کرد ؟ تو که از حسب و نسب،جاه و مال،شهرت و اعتبار و به خصوص جمال و زیبایی بهرهای نداری،این خواستۀ تو از جمله برنامههایی است که تحققش محال است،اکنون که راه به بنبست رسیده،برای پیدا شدن فرج و چاره شدن دردت،راهی جز رفتنت به مسجد و قرار گرفتن در محراب عبادت نمیبینم،مقیم عبادتگاه شو،شاید از این طریق به کسب اعتبار و شهرت نایل شوی و فرجی در کارت حاصل شود.
من نمیبینم غمت را چارهای***جز نماز و خلوت و سی پاره ای
رشته تسبیح در گردن فکن*** دست اندر دامن سجاده زن
خرقه صد وصله و تحت الحنک*** بوریای کهنه و نان و نمک
تا مگر بفریبی از این عامه ای*** گرم سازی بهر خود هنگامه ای
خارکن فقیر پند دانشور را به کار بست،کوه و دشت و کار و کسب خویش را رها کرد و به مسجدی که نزدیک شهر بود و از صورت آن جز ویرانهای باقی نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب انظار در آنجا پهن کرد.
روزها در روزه شبها در نماز***در دعا گه آشکار و گه به راز
خرقهاش پشمینه و نانش جوین*** از سجودش داغها بس بر جبین
جز رکوع و جز سجودش کار نه*** جز ضرورت با کسش پیکار نه
کثرت عبادت و به خصوص نمازهای پی در پی به تدریج او را در میان مردم مشهور کرد،آهسته آهسته ذکر خیرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن از او به میان آمد.
ذکر خیرش آیۀ هر محفلی***طالب او هر کجا اهل دلی
شد دعایش دردمندان را دوا*** منزلش بیچارگان را مرتجا
کلبه اش شد قبله حاجات خلق*** او همی خندید بر خود زیر دلق
تا شد آگه پادشه از کار او ***شد زهر سو طالب دیدار او
آری،سخن از عبادت و پاکی و رکوع و سجود او در میان مردم آن چنان شهرت گرفت که آوازهاش به گوش شاه رسید و شاه با کمال اشتیاق قصد دیدار با او کرد ! !
شاه روزی از شکار بازمیگشت،مسیرش به کلبۀ عابد افتاد،برای دیدن او عزم خود را جزم کرد و بالاخره همراه با ندیمان،با کبکبۀ شاهی قدم در مسجد خرابه گذاشت.
آمد و دید آن جوان را در نماز***عالمی برگرد او با صد نیاز
محو طاعت گشته چون عشاق مست*** ملتفت نی تا که رفت و گه نشست
بر سرش مو افسر و خاکش سریر*** نی خبر از شاه او را نی وزیر
جلوه کرد اندر بر شه حال او*** مرغ جانش شد اسیر چال او
گاه و بیگاهش زیارت می نمود*** وز زیارت بر خلوصش می فزود
پس سر صحبت بر او باز کرد*** گفتگو از هر طرف آغاز کرد
عاقبت گفتش که ای زیبا جوان*** ای تو را در قاف طاعت آشیان
هر چه آداب سنن شد از تو راست*** غیر یک سنت که تا اکنون بجاست
مصطفی گفت النکاح سنتی*** من رغب عن سنتی لا امتی
پادشاه در ضمن زیارت خارکن فقیر و دیدن وضع عبادتی او،به ارادتش افزوده شد.
شاه تصور میکرد به خدمت یکی از اولیای بزرگ الهی رسیده،تنها کسی که خبر داشت این همه عبادت و آه و ناله قلابی و تو خالی است،خود خارکن بود.
در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز کرد و کلام را به مسئلۀ ازدواج کشید، سپس با یک دنیا اشتیاق داستان دختر خود را مطرح کرد که ای عابد شبزندهدار ! تو تمام سنتهای اسلامی را رعایت کردهای مگر یک سنت مهم و آن هم ازدواج است،میدانی که رسول اسلام صلی الله علیه و آله بر مسئلۀ ازدواج چه تأکیدی داشت،من از تو میخواهم به اجرای این سنت هم برخیزی و فراهم آوردن وسیلۀ آن هم با من،علاوه بر این من میل دارم که تو را به دامادی خود بپذیرم؛زیرا در پردۀ خود دختری دارم آراسته به کمالات و از لطف الهی از
زیبایی خیرهکنندهای هم برخوردار است،من از تو میخواهم به قبول پیشنهاد من تن در دهی،تا من آن پریروی را با تمام مخارج لازم در اختیار تو قرار دهم ! !
چون جوان خارکن این را شنید***هوشش از سر رفت و دل در پر تپید
آنچه دیدم آندم جوان خارکن ***من چه گویم چون تو می دانی و من
آری آن داند که بعد از انتظار ***مژده ای او را رسد از وصل یار
جوان پس از شنیدن سخنان شاه در حیرت فرو رفت؛در جواب شاه سکوت کرد؛شاه به تصور اینکه حجب و حیا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چیزی نگفت،از جوان خارکن خداحافظی کرد و به کاخ خود رفت.
او تمام شب در این فکر بود که چگونه با این مرد الهی وصلت کند و چگونه این مرد را به ازدواج با دخترش حاضر نماید ؟ !
صبح شد،شاه یکی از دانشوران تیزبین و با بصیرت را خواست و داستان عابد را با او در میان گذاشت و گفت:به خاطر خدا و برای اینکه از قدم او زندگی من غرق برکت شود، نزد او رو و وی را به این ازدواج و وصلت راضی کن.
عالم آمد و پس از گفتگوی بسیار و اقامۀ دلیل و برهان و خواندن آیه و خبر،جوان را راضی به ازدواج کرد.
سپس نزد شاه آمد و قبولی عابد را به سلطان خبر داد،سلطان از این مسئله آن چنان خوشحال شد که در پوست نمیگنجید.
با بشارت باز گردید آن رسول***کرد آگه پادشه را از قبول
پس به امر شاه بزم آراستند*** هم خطیب و شیخ و قاضی خواستند
در زمانی از نحوست ها بری*** عقد زهره بسته شد با مشتری
پس به خلوتگاه خاص از بهر سور***زیب و زیور یافت کاخی از بلور
تخت زرین اندر آن بگذاشتند*** پرده های زرنگار افراشتند
شهر را بهر قدوم آن جوان***داده زینت جمله بازار و دکان
شمع و مشعل هر قدم افروختند*** عود و صندل را به هر ره سوختند
مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس شاهی به او پوشاندند و او را در محاصره مأموران با کبکبه و دبدبۀ شاهی به قصر آوردند،در آنجا غلامان و کنیزان دست به سینه برای استقبال او صف کشیده بودند و امیران و دبیران و سپاهیان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ایستاده بودند !
وقتی قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شکوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حیرت شد و ناگهان برق اندیشه درون جان تاریکش را روشن کرد و به این مسئله توجه نمود که من همان جوان فقیر و بدبختم،من همان خارکن مسکین و دردمندم،من همانم که مردم عادی حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند،من همان گدای دل سوختهام که از تهیۀ قرص نانی جوین و پارچهای کهنه عاجز بودم،من همان پریشان عاجز و بینوای مستمندم ! !
چون قدم در بارگاه شه نهاد***آمدش از روزگار خویش یاد
روزگار ذلت و پستی خویش ***بینوایی و تهیدستی خویش
روزهای گرم و آن هیزم کشی*** شامهای سرد و آن بی آتشی
پادشاهی از پس هیزم کشی*** از پس آن ناخوشی ها این خوشی
زین تفکّر روزنی بر دل گشاد*** نوری از آن روزنش بر دل فتاد
فکرت آمد قفل دل ها را کلید*** در گشاید چون کلید آمد پدید
فکرت آمد همچو باران بهار***ساحت دلها بود چون کشت زار
زین سبب گفت آن رسول سرفراز*** فکر یک ساعت بِهْ از سالی نماز
بلکه باشد بهتر از هفتاد سال*** این سخن مهمل ندانی ای همال
آری،جوان بر اساس آیات الهی به فکر فرو رفت.اندیشه در امور درون انسان ایجاد
قدرتی میکند که آدمی با آن قدرت میتواند از صفحۀ خاک به عالم پاک پرواز کند.اندیشه در امور،انسان را از ذلّت به عزّت،از پستی به بلندی،از مذلّت به رفعت،از جهنّم به بهشت میبرد.
اندیشه در امور،عالیترین حال الهی است که به انسان دست میدهد و بهترین کمک برای انسان جهت رهایی از هلاکت و حرکت به سوی سعادت است.
آری،فکر کرد که من همان خارکنم که بر اثر عبادت و طاعت ریایی به این مقام رسیدم، آه بر من،حسرت و اندوه بر من،اگر به عبادت حقیقی و طاعت خالص اقدام میکردم چه میشدم ؟ ! !
پس دل بیهوش او آمد به هوش***گفت در گوش دلش آنگه سروش
کانچه می بینی زعزّ و مال و جاه*** وصل معشوق و نیاز پادشاه
قیمت کالای روی اندود توست*** اجرت سعی غرض آلود توست
هیچ کاری نزد ما بی اجر نیست ***هیچ صبحی نه که او را فجر نیست
گرچه کالای تو بس نابود بود*** لیک نزد ما کجا مردود بود
خویشتن را وانمودی آن ما آن ما*** کی رفته بی احسان ما
گر نه از ما بودی اما ای فتی*** پیش مردم خویش را خواندی زما
هین بگیر این مزد صورت کاریت*** این ثواب و اجر ظاهر داریت
در غوغای دربار،چشم دیگر خارکن باز شد،جمال دوست در آیینه دلش تجلی کرد، با قدم اراده و عزم استوار،پای از دربار بیرون گذاشت و از کنار آغوش آن پریوش کناره گرفت و برای آراستن وجودش به علم و عمل واقعی به سوی زیبای مطلق به حرکت آمد.
وقتی نماز میان تهی و الفاظ بیمعنا و نیت آمیخته با شائبۀ ریا،اینگونه برای حل
مشکل مدد کند،نماز واقعی و عبادات خالصانه و طاعت بیریا چه خواهد کرد ؟ (1)
مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه علیه السلام،نیازمند به مسجدی آبرومند،جهت عبادت زائران و طاعت مطیعان و تدریس مدرسان بود.
قرعۀ این فال الهی به نام خانمی دیندار و آگاهی دلسوز،موسوم به گوهرشاد خانم همسر شاهرخ میرزا افتاد.
او تمام خانهها و زمینهای اطراف را جهت ساختن مسجد خرید،تنها یک پیرزن حاضر نشد که محل مسکونی خود را بفروشد درحالیکه منزل او وسط مسجد میافتاد، گوهرشاد خانم از خرید آن منصرف شد؛زیرا نمیخواست در ساخته شدن مسجد به احدی کمترین ظلمی شود.
پس از ساخته شدن مسجد،آن پیرزن هم خانۀ خود را به عنوان محل عبادت وقف کرد و سالیان دراز در وسط مسجد گوهرشاد به نام مسجد پیرزن تجلی داشت.از طرفی دستور داد،در آوردن مصالح ساختمانی،کسی حق ندارد حیوان بارکشی را تند براند،یا با تازیانه و چوب بزند،هم چنین دستور داد در مسیر آوردن مصالح ساختمانی جهت حیوانات باربر،آب و علوفه بگذارند و به معماران و استادکاران دستور داد با کارگران و زیردستان در کمال محبت رفتار کنند و به زیردستان خود در برنامۀ کار تحکّم نکنند و سعی کنند کارگران را آزاد بگذارند.
آری،برای ساختن خانۀ خدا،باید تمام جهات حقوق خدایی و مردمی را رعایت
1) 1) -عرفان اسلامی:127/5.
کرد؛به همین خاطر است که این مسجد یکی از پر برکتترین مساجد روی زمین است و ساعتی در شبانهروز نیست مگر اینکه خداوند مهربان،در آن مسجد به وسیلۀ مردم و اولیای خدا به وسیلۀ نماز و قرآن و دعا و تعلیم و تعلم عبادت نشود.
در هر صورت،ساختن مسجد شروع شد،گوهرشاد خانم هر چند روز یکبار جهت سرکشی ساختمان به محوطۀ کار میآمد و دستورهای لازم را به معماران و استادکاران میداد.
روزی برای سرکشی ساختمان آمد،باد مختصری وزیدن گرفت،گوشۀ چادر خانم به وسیلۀ باد کنار رفت.یکی از عملهها چهرۀ او را دید،دلباخته آن زن شد.جرأت اظهار نظر برای او نبود؛زیرا بیم آن داشت که او را اعدام کنند،عمله و اظهار عشق به ملکۀ مملکت ! !
دو سه روزی نگذشت که عملۀ بیچاره مریض شد،پرستارش تنها مادر دردمندش بود.
طبیب از علاج او عاجز شد،مادر مهربان کنار بستر تنها فرزندش گریه میکرد،فرزند چارهای ندید جز اینکه دردش را به مادر اظهار کند.مادر ساده دل و ساده لوح،برای رفع این مشکل به گوهر شاد خانم مراجعه کرد و درد فرزندش را با او در میان گذاشت و علاج را از آن زن بزرگوار خواست و به او گفت:اگر اقدام نکنی تنها پسرم از دستم میرود و در قیامت دامن تو را جهت خونخواهی فرزندم خواهم گرفت.
گوهر شاد خانم،از این داستان بسیار ناراحت شد و به آن مادر دلسوخته گفت:چرا این مشکل را زودتر با من در میان نگذاشتی تا بندهای از بندگان خدا را از گرفتاری نجات دهیم ؟ آن گاه گفت:ای مادر ! به خانه برو و سلام مرا به فرزندت برسان و بگو:من حاضرم با تو ازدواج کنم،ولی شرطی را باید من رعایت کنم و شرطی را تو باید رعایت کنی،اما شرطی که من باید رعایت کنم جدایی از شاهرخ میرزاست،اما شرطی که تو باید رعایت کنی پرداختن مهریه به من است،قبل از اینکه در خط این ازدواج قرار بگیری و آن مهریه این است که چهل شبانهروز در محراب زیر گنبد مسجد نماز بخوانی و ثوابش را به عنوان
مهریه من قرار دهی.
مادر،به خانه برگشت و تمام مسائل را با پسر خود در میان گذاشت،پسر از شدت تعجب خیره شد و از این خبر آن چنان شادمان شد که به زودی از بستر رنج برخاست و با کمال اشتیاق پرداخت این مهریه را به عهده گرفت و پیش خود گفت:چهل روز که چیزی نیست،اگر چند سال به من پیشنهاد میشد حاضر به اجرای آن بودم.
در هر صورت به محراب عبادت رفت،چهل شبانه روز نماز خواند،برای رسیدن به وصال گوهرشاد خانم،ولی به تدریج به توفیق حضرت الهی به راه دیگر افتاد.
پس از چهل شبانهروز،نمایندۀ گوهرشاد خانم،به محراب عبادت آمد،تا از حال او خبردار شود،چون با او سخن گفت،ملاحظه کرد که اهمیتی به مسئله نمیدهد.گفت:
من نمایندۀ گوهرشاد هستم،جهت خبر گرفتن از حال تو و گزارش به خانم آمدهام.گفت:
به خانم بگو:من نمیتوانم برای رسیدن به وصال تو،دست از محبوب واقعی عالم بردارم برو به او بگو: اگر لذت ترک لذت بدانی*** دگر لذت نفس لذت نخوانی
راستی عجیب است،راهنمایی آن زن بزرگوار را ببینید که برای علاج هوای نفس چه نسخهای میدهد و اثر نماز را ببینید،با اینکه در اول کار از معنی دور است،ولی در عاقبت کار چه نتیجۀ خوشی میدهد (1).
او انسان بزرگواری بود که وی را از زهاد ثمانیه دانستهاند و پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله سخت مشتاق ملاقات با او بود و در حق او فرمود:
1) 1) -عرفان اسلامی:133/5.
بوی خدا را از جانب یمن استشمام میکنم ! !
کارش شتربانی بود که اجرت آن را صرف نفقۀ مادر پیر و نابینای خود میکرد؛زمانی که در طلب صحبت رسول خدا صلی الله علیه و آله شد و عشق آن جناب او را مهیای سفر مدینه کرد،نزد مادر رفت و اجازت سفر گرفت.مادر گفت:تو را اذن میدهم که به دیدار معشوقت بشتابی و بیش از نیم روز در مدینه نمانی و اگر حضرت را در مدینه نیافتی بیش از این اجازت ماندن نمیدهم.
اویس به مدینه آمد و یار خود را ندید و چون روز به نیمه رسید،برگشت.وقتی نبی اسلام صلی الله علیه و آله از سفر آمد فرمود:
این نور چیست که در اینجا مینگرم ؟
عرضه داشتند:شترچرانی به نام اویس بدین سرا آمد و مشتاق زیارت جنابت بود، چون تو را نیافت مراجعت کرد.
حضرت فرمود:این نور را در این خانه به هدیه گذاشت و برفت.
سلمان عرضه داشت:او کیست که دارای چنین منزلت است ؟
فرمود:مردی است در یمن به نام اویس قرن که چون قیامت شود یک تنه برانگیخته شود و به شمار موی مواشی و گوسپندان قبیلۀ ربیعه و مضر از مردمان شفاعت کند،هر کس از شما او را دیدار کرد سلام مرا به او برساند و از وی دعای خیر خواستار شود و بُردی به امیر المؤمنین علیه السلام عنایت کردند و فرمودند:بعد از من اویس به مدینه آید،این جامه را بر او بپوشان.
در زمان حکومت عمر به مدینه آمد،جناب ولایت مآب او را به خلعت پیامبر بپوشاند.
عمر او را ستود و نزد وی اظهار زهد کرد و گفت،کیست که این خلافت را از من به یک قرص نان جو بخرد ؟ اویس گفت:آن کس را که عقل نباشد و اگر تو راست میگویی چرا
میفروشی ؟ بگذار و برو تا حق هر کس هست برگیرد،عمر گفت:مرا دعایی کن.اویس گفت:از پس هر نماز مؤمنان و مؤمنات را دعا میکنم،اگر با ایمان باشی دعایم شامل حالت میشود وگرنه دعایم ضایع نکنم.عمر گفت:مرا وصیتی کن.گفت:ای عمر ! خدای را شناسی و او تو را آگاه است.گفت:آری.گفت:اگر غیر او را نشناسی و به جز او، دیگری تو را نداند بهتر است.عمر گفت:زیادت کن.گفت:قیامت نزدیک است و من به ساختن زاد آن روز مشغولم.این بگفت و برفت.
چون از مدینه بازگشت اهل یمن از حال او آگاه شدند و عظمت و شخصیت الهی او را یافتند و نسبت به او از در احترام برآمدند و او از آنجا که طالب این شؤونات نبود از یمن گریخت و به کوفه آمد و هویت خویش را از خلق پنهان داشته،مشغول بندگی حق در همۀ شؤون و استفاده کردن از فیض وجود مولای عارفان شد.
حرم بن حیان-که او نیز از زهاد ثمانیه و از اتقیا و عاشقان حضرت امیر المؤمنین علیه السلام بوده-میگوید:
چون من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که درجۀ شفاعت اویس تا چه مرتبه است،پیوسته جویای او بودم و آرزوی زیارت او بر من غالب شده بود،تا نشان وی را به کوفه یافتم و به طلب وی شتافتم.
روزی در کنار فرات شخصی را دیدم،جامۀ خود میشوید،سخت ضعیف و لاغر اندام،از روی نشانههایی که داشتم وی را شناختم و بر او سلام کردم.جواب باز داد که:
«علیک السلام یا حرم».خواستم دستش ببوسم،نگذاشت،لختی بر ضعف او گریستم.
گفت:تو را که به من راه نمود ؟ گفتم:آن کس که نام من و پدر من به تو آموخت یا اویس.
گفت:ای پسر حیان ! تو را بدین جایگاه چه آورد ؟ گفتم:آمدهام تا با تو انس گیرم و بیاسایم.گفت:هرگز خبر نداشتم که کسی حقشناس شود و با غیر او انس گیرد و بیاساید.گفتم:مرا وصیتی فرما.گفت:ای پسر حیان ! فریفتۀ دنیا مشو و خویشتن را
دریاب و ساختۀ مرگ باش و اعداد زاد و راحله کن که سفری بس دراز در پیش داری.گفتم:
ای اویس ! ارادۀ کجا داری ؟ گفت:در طلب من خویش را به زحمت میفکن و نشان مکان من مجوی.گفتم:معیشت تو چگونه باشد ؟ گفت:اُف باد بر این دلها که شک بر آنها غالب است و پند نپذیرد.
دیگر بار از او تمنای وصیت کردم.گفت:تا توانی در تحصیل معرفت سعی کن و برای یافتن حقیقت کوشش نمای که لحظهای از پروردگار غافل نباشی که اگر خدای را به عبادت آسمانیان و زمینیان پرستش کنی تا به او یقین نداشته باشی از تو پذیرفته نخواهد شد.
گفتم:چگونه باورش کنم ؟ گفت:ایمن باشی بدانچه تو را موجود است و در پرستش او به چیز دیگر مشغول نباشی.
این بگفت و روانه شد و من از قفای او همی نگریستم و همی گریستم تا از نظر من غایب گشت و دیگر کسی او را دیدار نکرد تا زمانی که علی علیه السلام آهنگ جنگ با معاویۀ ستمپیشه کرد،آن وقت در لشکرگاه حاضر شد و به ملازمت مولای عارفان درآمد.علی علیه السلام به قدوم او شاد خاطر گشت.در رکاب امیر المؤمنین علیه السلام به جهاد و پیکار در راه خدا برخاست تا به فیض عظیم شهادت در راه دوست نایل آمد.
این مرد بزرگ الهی و تربیت شدۀ مکتب رسول اسلام صلی الله علیه و آله و فیض گرفته از امیر مؤمنان در معرفت و شناسایی حضرت رب العزه به جایی رسیده بود که بعضی از شبها را به رکوع بسر برد و برخی از شبها را به سجود به پایان رساند.به او گفتند:این چه زحمت است که بر خود میداری ؟ گفت:این راحت من است.ای کاش از ازل تا ابد یک شب بودی و من به یک رکوع یا به یک سجود به پایان میبردمی و این به این خاطر میکنم که شاید مثل آسمانیان خدا را پرستش کرده باشم (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:145/5.
فیلسوف بزرگ،مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی،درسی از حکمت الهی و عرفان اشراقی در منزل داشت،بیش از شش نفر را در این درس نپسندیده بود،دو نفر از آنان یکی حضرت آیت اللّه العظمی سید محمد هادی میلانی بود که این فقیر از محضر اخلاق و عرفانش استفادهها برده و از او دارای اجازۀ روایی هستم و دیگر مرحوم ایروانی بود که من خدمت فرزند عالم و دانشمندش رسیدهام؛فرزند مرحوم ایروانی از پدرش و از پنج شاگرد دیگر غروی نقل کرد که:
شبی برای حضور در درس به خانۀ استاد رفتیم،ظاهراً از وقت مقرر زودتر رسیدیم، استاد در جنب اطاق درس مشغول نماز بود؛ناگهان متوجه شدیم،آنچه در حول و حوش ماست،با استاد بزرگوار ما در نماز همآهنگ شده و آهنگ نماز از تمام اشیای اطاق و در و دیوار،به دنبال نماز استاد به گوش ما میرسد (1).
یکی از تربیت شدگان علمی و عملی مرحوم آخوند کاشی،فقیه بزرگ مرحوم حاج آقا رحیم ارباب بود.
این فقیر دو بار برای زیارت این مرد بزرگ به اصفهان رفت و هر بار از خرمن فیض آن جناب بهرهها گرفت.
این مرد بزرگ از حالات معنوی و روحی استاد عالیقدرش مرحوم آخوند کاشی مسائلی بس مهم نقل میکرد.
یکی از طلبههای مدرسۀ صدر (محل سکونت آخوند کاشی) که دارای حالات معنوی
1) 1) -عرفان اسلامی:183/5.
و عرفانی بود میگوید:شبی برای عبادت و مناجات با قاضی الحاجات از خواب برخواستم،وقتی وضو گرفتم و آماده برنامۀ شدم،ناگهان دیدم تمام در و دیوار مدرسه و سنگریزهها و برگ درختان در پاسخ نالۀ انسانی دل سوخته که به نوای«سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَ الرُّوحِ»مترنم است،در ترنمند.
خداوندا ! اصل ناله و صدا از کیست و این چه صدایی است که تمام موجودات مدرسه با او همآهنگند ؟
مشغول تحقیق شدم نزدیک حجرۀ آخوند رسیدم،دیدم محاسن سپید را روی خاک گذاشته، درحالیکه چون سیلاب از دو دیده اشک میبارد،این ذکر شریف را میگوید:«سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَ الرُّوحِ»و در و دیوار مدرسه و درختان و نباتات به دنبال او این ذکر را میگویند؛از هیبت ذاکر و ذکر و مذکور،نعرهای زدم و غش کردم،چون به هوش آمدم به حجرۀ خود برگشتم؛وسط روز خدمت استاد رسیدم،با حالتی پر از اعجاب و بهت و حیرت به حضرت استاد عرضه داشتم که داستان دیشب چه بود که مرا سخت به تعجب انداخت ؟ آخوند کاشی در کمال سادگی به من گفت:تعجب از توست که به چه علت گوش تو باز شد،تا چنین برنامهای را شنیدی ! هان تو چه کرده بودی که در برابر این برنامه توفیق شنیدن یافتی ؟ ! (1)
در آثار اسلامی آمده که:مردی مؤدب به آداب،در بازار بغداد بر سقط فروشی وارد شد و از او طلب کافور کرد.
سقط فروش پاسخ داد:کافور ندارم.آن مرد الهی گفت:داری ولی فراموش کردهای،
1) 1) -عرفان اسلامی:184/5.
در فلان بسته و در کنار فلان قفسه است.
مرد سقط فروش برابر با گفتار آن چهرۀ پاک به سراغ کافور رفت و آن را به همان صورتی که آن رجل نورانی فرموده بود یافت.
از این معنی تعجب کرد پرسید:شما از کجا دانستید در مغازۀ من کافور هست،در صورتی که من مدتهاست به خیال اینکه این جنس را ندارم،مشتریان خود را جواب میکنم !
آن مرد الهی فرمود:یکی از دوستان وجود مبارک حضرت ولی عصر علیه السلام از دنیا رفته و حضرت اراده دارند خود متکفل غسل و دفن باشند،مرا به حضور خواستند و فرمودند که در تمام بازار بغداد به یک نفر اطمینان هست و او کافور دارد،ولی داشتن کافور را فراموش کرده،شما برای خرید کافور به نزد او برو و آدرس کافور فراموش شده را در اختیار او بگذار،من هم به نشانیهای ولی امر به مغازه تو آمدم ! !
سقط فروش بنای گریه و زاری گذاشت و از آن مرد الهی به التماس درخواست کرد که مرا برای دیدار مولایم،گرچه یک لحظه باشد با خود ببر ! !
آن مرد الهی درخواست او را پذیرفت و وی را همراه خود برد،به بیابانی رسیدند که خیمۀ یوسف عدالت در آنجا برپا بود.قبل از رسیدن به خیمه،هوا ابری شد و نمنم باران شروع به فرو ریختن کرد،ناگهان سقط فروش به یاد این معنی افتاد که مقداری صابون ساخته و برای خشک شدن بر بام خانه ریخته اگر این باران ببارد،وضع صابون چه خواهد شد ؟ در این حال بود که ناگهان صدای حضرت حجت حق برخاست که صابونی را برگردانید که با این حال،لایق دیدار ما نیست ! ! (1)
1) 1) -عرفان اسلامی:190/5.
از امام باقر علیه السلام روایت شده:امیر المؤمنین علی علیه السلام آن گاه که در عراق بود،روزی پس از نماز صبح،به وعظ و نصیحت پرداخت و از خوف خدا گریست و دیگران هم از گریۀ حضرت به گریه نشستند،آن گاه فرمود:
به خدا قسم که از زمان دوستم رسول خدا صلی الله علیه و آله اقوامی را به یاد دارم که صبح مینمودند و شب میکردند،در حالی که چهرهها گرفته و احوالشان پریشان و شکمها از گرسنگی به پشت چسبیده و پیشانی آنان از اثر سجده چون زانوی شتر بود ! ! شب را در حال سجده و قیام برای پروردگارشان به روز میآوردند،گاهی میایستادند و گاهی پیشانی به خاک مینهادند و با خدای خود سرگرم گفتگو و مناجات بودند و آزادی خویش را از آتش جهنم از حضرت او میخواستند،به خدا سوگند با همۀ این احوال آنان را میدیدم که بیمناک و هراسانند ! !
و در بعضی از روایات به دنبالۀ این گفتار آمده که:
آنان چنان بودند که گویا صدای افروخته شدن آتش در گوش آنها است،هرگاه نزد آنان نام خدا برده میشد،چون درخت خم میشدند و چنان بودند که گویا شب را در غفلت به روز آوردهاند.
راوی میگوید:پس از این سخنان،دیگر آن حضرت را خندان ندیدند،تا به جوار رحمت حضرت حق منتقل شد (1).
روایت شده که:در غزوۀ بنی المصطلق بود که شبانگاهی آیۀ اول سورۀ حج بر
1) 1) -عرفان اسلامی:191/5.
پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد،در حالی که مسلمانان در حال حرکت بودند:
[ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السّٰاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ* یَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا وَ تَرَی النّٰاسَ سُکٰاریٰ وَ مٰا هُمْ بِسُکٰاریٰ وَ لٰکِنَّ عَذٰابَ اللّٰهِ شَدِیدٌ ] .
ای مردم ! از پروردگارتان پروا کنید،بیتردید زلزلۀ قیامت،واقعهای بزرگ است.*روزی که آن را ببینید [ مشاهده خواهید کرد که ] هر مادر شیر دهندهای از کودکی که شیرش میدهد،بیخبر میشود،و هر مادۀ بارداری بار خود را سقط میکند،و مردم را مست میبینی در حالی که مست نیستند،بلکه عذاب خدا بسیار سخت است.
پیامبر ندا داد و مردم را امر به ایستادن کرد،تا اینکه گرد شمع وجود مقدسش جمع شدند،آیه را بر آنان قرائت کرد؛راوی میگوید:من هیچ وقت به اندازۀ آن شب گریه کننده ندیدم،چون صبح شد زین از چهارپایان نمیگرفتند و خیمه برپا نمینمودند، مسلمانان را میدیدی که یا گریه میکنند یا محزون و غمگین به فکر فرو رفتهاند ! (1)
در احادیث قدسیه آمده که خداوند به موسی بن عمران فرمود:به فلان کس بگو:تو را دچار چنان بلایی کردهام که ما فوق آن نیست.عرضه داشت:خداوندا ! من او را بر بلایی ندیدم،خطاب رسید:لذت مناجاتم را از او گرفتهام ! ! (2)
داستانی آموزنده به این مضمون در کتابهای عرفانی نوشتهاند:
پادشاهی در راه شکار درحالیکه وزیرش او را همراهی میکرد،دیوانهای را دید که سگی را پهلوی خود بسته و با او خوش و خرم نشسته.
به وزیرش گفت:بیا لختی با دیوانه دل خوش کنیم.وزیر گفت:ای پادشاه ! این مرد از اطوارش پیداست دیوانه است،ممکن است به ساحت شاهی جسارت ورزد و این از شأن سلطنت به دور است !
شاه گفت:باکی نیست،نزدیک دیوانه شدند.شاه گفت:ای مرد ! این سگ بهتر است یا تو ؟
دیوانه جواب داد:این سگ هرگز از فرمان من بیرون نیست،پس شاه و گدا اگر از حضرت حق اطاعت کنند،از سگ بهترند،وگرنه سگ از هر دو آنها بهتر ! (1)
نقل است که بشر حافی در ابتدا که مست بادۀ دنیا بود،روزی در بین راه میرفت، کاغذی یافت،روی آن نوشته بودبسم اللّه الرحمن الرحیم،عطری خرید و آن کاغذ را معطر کرد و آن را در جای محترمی نهاد،بزرگی آن شب به عالم خواب دید که گفتند بشر را بگو:
طَیَّبْتَ إسْمَنٰا طَیَّبْنٰاکَ وَ بَجَّلْتَ إسْمَنٰا فَبَجَّلْنٰاکَ وَ طَهَّرْتَ إسْمَنٰا فَطَهَّرْنٰاکَ فَبِعِزَّتی لَأُطَیِّبَنَّ إسْمَکَ فی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ.
نامم را معطر کردی،معطرت کردیم،بزرگ دانستی،بزرگت شمردیم،پاکیزه کردی،پاکیزهات کردیم،به عزتم قسم نامت را در دنیا و آخرت پاکیزه گردانم.
آن بزرگ پیش خود گفت:بشر،مردی فاسق است مگر به غلط دیدهام،وضو گرفت
1) 1) -عرفان اسلامی:228/5.
و نماز بگزارد و به خواب رفت،باز همان خواب را دید،تا بار سوم که مسئله را مطمئن شد،صبح به در خانه بشر رفت و او را طلبید.گفتند به مجلس لهو و لعب رفته،به در آن مجلس رفت و بشر را خواست.گفتند:مشغول است گفت او را بگویید پیغامی دارم.به بشر خبر دادند.گفت:بپرسید از که پیغام داری ؟ جواب داد:از خداوند !
بشر گریان شد گمان کرد پیام عذاب و عقاب است؛پس برخاست و روی به یاران کرد و با همه خداحافظی نمود و گفت:هرگز مرا در مجلس معصیت نخواهید دید،پس به نزد آن شخص آمد و پیغام را شنید و مستعد توبه و انابه گشت و به دست حضرت موسی بن جعفر علیه السلام راه خدا یافت (1).
از سلطان العارفین پرسیدند که اسم اعظم کدام است ؟ گفت:شما اصغر به من نمایید تا من اعظم به شما نمایم،کدام نامست که نه در عظمت تمام است،چه قطره در نظر آید که نه از بحر محیط بزرگتر آید (2).
در اخبار آمده که روزی عیسی علیه السلام با جمعی از حواریان به راهی میگذشت،ناگاه گناهکاری و تباه روزگاری که در آن عصر به فسق و فجور معروف و مشهور بود ایشان را بدید،آتش حسرت در سینهاش افروخته گشت،آب ندامت از دیدهاش روان شد،از صفای وقت عیسی علیه السلام و مصاحبان او بر اندیشید،تیرگی روزگار و تاریکی حال خود را معاینه دید،آه جگرسوز از دل پر خون برکشید و با زبان حال گفت:
یا رب که منم دست تهی چشم پر آب***جان خسته و دل سوخته و سینه کباب
نامه سیه و عمر تبه، کار خراب*** از روی کرم به فضل خویشم دریاب
پس با خود اندیشه کرد که هر چند در همۀ عمر قدمی به خیر برنداشتهام و با این آلودگی قابلیت همراهی پاکان ندارم،اما چون این قوم دوستان خدایند،اگر به موافقت ایشان دو سه گامی بروم ضایع نخواهد بود،پس خود را سگ اصحاب ساخت و بر پی آن جوانمردان فریادکنان میرفت،یکی از اصحاب باز نگریست و آن شخص را که به نابکاری و بدکاری شهره شهر و دهر بود دید که بر عقب ایشان میآید گفت:یا روح اللّه ! ای جان پاک ! این مرده دل بیباک را چه لایق همراهی ماست و بودن این پلید ناپاک در عقب ما در کدام طریق رواست ؟ ای عیسی ! او را بران تا از قفای ما بازگردد که مبادا شومی گناهان او در ما رسد.عیسی علیه السلام متأمل شد تا به آن شخص چه گوید و به چه نوع عذر او را خواهد که ناگاه وحی الهی در رسید که:یا روح اللّه ! یار با عُجب و پندار خود را بگوی تا کار از سر گیرد که هر عمل خیری که تا امروز از او صادر شده بود به یک نظر حقارت که بدان مفلس بدکار کرد،مجموع را از دیوان او محو کردیم (1).
آرای علما و دانشمندان دربارۀ ربیع مختلف است،گروهی او را شیعه واقعی و مخلص و از موثقین شمردهاند مانند مولا سلطان حسین واعظ استرآبادی که معاصر با شیخ بهایی بوده.
او در کتاب فارسی خود موسوم به«تحفة المؤمنین»میگوید:
او از اصحاب امام حسن علیه السلام است و چون خبر شهادت آن حضرت به او رسید چندان گریست که چشمانش معیوب شد،یکی به او گفت:چرا علاج چشمان خود نکنی ؟
1) 1) -عرفان اسلامی:361/5.
گفت:من مشغول از ایشانم،آن شخص گفت:دعا کن تا بینا شوی،ربیع گفت:اهم از این مطلب هست که در آن باب دعا کنم و گفتهاند:ربیع بن خثیم سخن کم میگفت و به هر فضولی در محاورات دنیا متکلم نمیشد،هر چه میفرمود همه موعظه بود و نصیحت و چون خبر شهادت شاه شهیدان امام حسین علیه السلام را شنید سه مرتبه از دل پاک آه دردناک کشید و بیخود افتاد و کسی دیگر تا آخر عمر او را سخنگو و خندهروی ندید و الحق جای آن بوده (1).
معاذ بن جبل میگوید:در غزوۀ تبوک خدمت رسول اللّه صلی الله علیه و آله بودیم،گرمای سختی بود،در حدی که مردم از هم جدا شده بودند،من از همه به پیامبر نزدیکتر بودم، نزدیکتر شدم و گفتم:یا رسول اللّه ! عملی به من بیاموز که داخل بهشت شوم و از آتش دوزخ دور گردم،فرمود:مسئله بزرگی پرسیدی،ولی آسان است در صورتی که خداوند بر بندهاش آسان کند،آن گاه فرمود:خدا را عبادت کن و به او شرک نورز،نماز واجب را ادا کن و زکات مفروضه را بپرداز و روزه ماه رمضان را بگیر.
آن گاه فرمود:تو را به درهای بهشت آگاهی دهم ؟ عرضه داشتم:آری،فرمود:روزه سپر است،صدقه کفارۀ عطا است و برخاستن مرد در دل تاریک شب جهت کسب رضایت حق،سپس آیۀ شریفۀ [ تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ ] را قرائت کرد (2).
محمد بن ابی عمیر ثقۀ جلیل القدر که از فضل بن شاذان روایت شده که گوید:به عراق
رسیدم و دیدم کسی رفیق خود را سرزنش میکند و میگوید:تو مرد عایلهداری هستی و برای معیشت آنان به کسب و کار نیاز داری و من بیم آن دارم که بر اثر طول سجدههایت نور چشمت از دست برود.
چون اینگونه فراوان سخن گفت،فریاد زد:مرا فراوان سرزنش کردی،وای بر تو ! اگر چشم کسی در اثر سجده از دست میرفت.هر آینه چشم ابن ابی عمیر از دستش رفته بود،چه گمان داری به مردی که پس از نماز صبح به سجده شکر میرفت،پس برنمیداشت مگر به هنگام ظهر.
فضل گوید:نزد محمد بن ابی عمیر رفتم دیدم به سجده است،پس سجده را طولانی کرد،چون سرش را برداشت و فضل طولانی شدن سجده را تذکر داد،گفت:اگر جمیل دراج را میدیدی چه میکردی ؟
میگوید:به نزد جمیل دراج رفتم،او را در سجده یافتم،سجدهاش را طولانی نمود، چون جمیل سر از سجده برداشت،گفتم:محمد بن ابی عمیر مرا گفته که سجده را طولانی میکنی،جمیل در جواب گفت:اگر معروف بن خرَّبوذ را میدیدی چه ؟ (1)
شخصی به رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:بهشت را برای من به عهده بگیر،حضرت فرمود:
تو نیز مرا با زیاد سجده کردن یاری کن (2).
در روایت صحیح رسیده:چون عبد نماز بجای آورد،سپس به شکرانه سر بر زمین
نهد،خدای تبارک و تعالی حجاب میان بنده و فرشتگان را برمیدارد،سپس میفرماید:
ای فرشتگان من ! بندۀ مرا بنگرید که وظیفهای را که بر او قرار داده بودم ادا کرده و عهدی که با او بسته بودم تمام نموده،سپس به شکرانۀ این نعمت که به او عنایت کردهام به سجده افتاده است.فرشتگان من به نظر شما او را چه پاداشی نزد من است ؟
فرشتگان میگویند:پروردگار ما ! پاداش او رحمت توست.سپس خداوند بزرگ میفرماید:پس از آن چه ؟
عرضه میدارند:کفایت مهماتش.میفرماید:پس از آن چه ؟
امام میفرماید:چیزی از خیر نمیماند،مگر آن که فرشتگان میگویند و خداوند میفرماید:پس از آن چه ؟
پس فرشتگان عرضه میدارند:پروردگارا ! ما دیگر چیزی نمیدانیم،خداوند میفرماید:به پاداش او،همان گونه که او مرا سپاس گفت،من نیز او را سپاس گویم و رو به او کنم و وجه خود را به او بنمایانم ! (1)
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله به امام علی علیه السلام فرمود:مرگ برای عاشقان ما،مانند آب سرد گوارایی است که تشنه در تابستان گرم آن را بنوشد ! (2)
از حضرت امام صادق علیه السلام سؤال شد:مرگ از برای مؤمن چگونه است ؟ فرمود:خروج روح از بدن برای مؤمن سهلتر و آسانتر است از کشیدن مو از آرد،و در روایت دیگر مو از
ماست (1).
از حضرت سید الساجدین پرسیدند:مرگ برای مؤمن چیست ؟ فرمود:مثل آدم چرکی که به حمام رود و خود را شستشو دهد و پس از بیرون آمدن جامههای خوشبو و نظیف بپوشد.
و در روایت دیگر از امام محمد باقر علیه السلام دربارۀ مرگ سؤال کردند،فرمود:
مانند خوابی است که هر شب شما را میگیرد،مگر آن که مدت آن طولانیتر است (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:مرگ برای مؤمن مانند بوی خوشی است که استشمام کند و عطسهای بزند،بدین نحو روح از بدنش مفارقت کند و از الم و درد دنیا راحت شود ! (3)
در روایت آمده است که:حضرت امام علی النقی علیه السلام به عیادت یکی از شیعیان خود آمد و حال او را مشرف به موت دید،ولی در چهرهاش حزن و افسردگی بود،حضرت فرمودند:
از مرگ میترسی و از ملاقات با موت افسرده خاطری ؟ مگر نمیدانی مرگ برای مؤمن مثل آن است که با بدن چرکین وارد حمام شود و پس از تمیز کردن بدن لباسی نظیف
بپوشد،آیا کسی از تمیز شدن و لباس نظیف پوشیدن ناراحت است ؟ بدان که مرگ برای تو چنین است،آن شخص صورتش برافروخته شد و ترسش مرتفع گشت و چشم برهم گذاشت،چون او را حرکت دادند از دنیا رفته بود (1).
در روایت آمده:حضرت ابراهیم به ملک الموت فرمود:دوست دارم تو را به آن صورتی که نزد مؤمن میآیی ببینم،عرضه داشت:صورت برگردان.سپس گفت:مرا ببین.چون ابراهیم وی را دید،صورتی زیبا به مانند یک جوان مشاهده کرد که در بهترین لباسها آراسته شده،ابراهیم علیه السلام فرمود:اگر برای مؤمن لذتی نباشد مگر جمال تو، سزاوار است که تقاضای مرگ کند تا جمال تو را مشاهده کند (2).
مؤمن ممکن است از مرگ کراهت داشته باشد،برای رفع کراهت او در حدیث مهمی مسائلی ذکر شده به این صورت:
به ملکالموت میفرمایند:مانند بندهای که جلوی آقای خود حاضر شود،به بالین بندۀ من حاضر شو و از طرف من به او سلام برسان و به او بگو:خداوند منتظر لقای روح توست،اگر بندۀ من به مرگ راضی شد و اجازۀ قبض روح داد او را به عالم بعد منتقل کن، ورنه برای عبورش از عالم مادی به عالم آخرت و جلب رضایت او وسیلۀ دیگر فراهم کنم.
چون ملکالموت به بالین مؤمن محتضر آید و سلام حق را برساند و از او اجازۀ قبض روح خواهد،مؤمن میگوید:میل دارم در دنیا بمانم و به عبادت حق مشغول باشم.
ملکالموت عرض مؤمن را به حق عرضه میدارد،خداوند میفرماید:از جای او در بهشت دستۀ گلی چیده و برای بو کردن به او عطا کن،سپس پرده را کنار بزن تا جای خویش را در بهشت ببیند،اگر به مشاهده کردن مقام خود و بوییدن بوی گل از گلستان بهشتی راضی به موت شد او را قبض روح کن ورنه وسیلۀ دیگری برای رضایتش فراهم کنم.
مؤمن چون آن اوضاع را ببیند راضی به موت شود،ولی بعضی از مؤمنان که از مقامات روحی بلندتری برخوردارند با دیدن بهشت و بوییدن آن دسته گل راضی به موت نمیشوند و علاقه دارند جهت تهیۀ توشۀ بیشتر برای آخرت خود در دنیا به مانند.
چون ملکالموت عدم رضایت آنان را به موت اعلام میکند خداوند میفرماید:به بالینش حاضر شو که این بار برای حرکت به آخرت آمده است ! چون ملکالموت برای مرتبۀ سوم به بالین مؤمن میآید،میبیند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از طرف راست و علی علیه السلام از طرف چپ و حسن و حسین علیهما السلام از دو طرف پای محتضر و حضرت زهرا علیها السلام و سایر ائمه علیهم السلام گرداگرد او صف کشیده و روح پاک افرادی چون سلمان و ابو ذر آنجا حاضر است،ملکالموت میگوید:خوشا بحال تو ای مؤمن که پیامبر و اوصیای او همه به دیدنت آمدهاند،اگر اجازه دهی تو را قبض روح کنم که با آنها در بهشت برین قدم گذاری، محتضر میگوید:زود مرا قبض روح کن؛زیرا با آمدن موالیانم موت بر من گوارا است،پس ملک الموت در کمال محبت و آسانی وی را قبض روح میکند ! (1)
«سفینة البحار»از حارث اعور همدانی نقل شده است که:
1) 1) -عرفان اسلامی:105/6.
در نخلستان کوفه حضور مبارک امام علی علیه السلام مشرف شدم و پیرمردی را حضور آن جناب دیدم،از حضرت پرسیدم:این پیرمرد کیست که تاکنون او را ندیدهام ؟ فرمود:
خضر است از من میپرسد از عمر دنیا چقدر باقی مانده و من از او سؤال میکنم از عمر دنیا چه اندازه رفته و من به آنچه از آن پرسید داناترم.
ای حارث ! خداوند مهربان طبق رطبی برای ما فرستاد،خضر هر چه از خرماها میخورد هستههای آن را به دور میافکند،ولی من هستههای آن را در کف خود جمع نمودم.حارث عرض کرد:به من عنایت کنید.حضرت هستهها را به من داد و من آنها را کاشتم پس از اندک مدتی تبدیل به نخل بارآور شد که هرگز مانند آن را کسی ندیده بود.
سپس به حضرت علی علیه السلام عرض کردم:دوست دارم به من لطف و محبت کرده در منزل من صرف غذایی بنمایید،حضرت فرمود:میآیم به شرط آن که خود را به زحمت نیندازی،به طوری که خواسته باشی از خارج چیزی تهیه کنی !
حارث میگوید:قبول کردم.حضرت با یک دنیا صفا و صمیمیت به خانۀ من آمد، مقداری نان خشکیده جلوی حضرت گذاشتم،حضرت مشغول خوردن شد،سپس مقداری پول از آستین خود بیرون آوردم،عرض کردم:اگر اجازه بدهید با این وجه چیزی تهیه کنم.فرمود:عیبی ندارد این وجه از چیزهایی است که در خانه توست.گفتم:از خارج خودت را به زحمت نیندازی ! آن گاه عرض کردم:ای مولای من ! از آنچه از مردم دربارۀ شما میشنوم خیلی ناراحت هستم.فرمودند:چه میشنوی ؟ عرضه داشتم:مردم نسبت به شما سه دستهاند:
1-دستهای غلو کنند و نسبت به شما قائل به الوهیتاند !
2-دستهای شما را به امامت و خلافت قبول ندارند !
3-و یک دسته از مردم مانند من،شما را جانشین پیامبر و حجت خدا میدانند.
حضرت فرمود:ای حارث ! بهترین این سه دسته آنانی میباشند که قدم در حد وسط
گذارده و از افراط و تفریط در پرهیزند،مرا از حد بندگی خدا بالا نمیآورند و از مقام خلافت الهی و امامت پایین نمیبرند مانند تو و امثال تو.
بعد فرمود:ای حارث ! تو را بشارت باد که در نزد مرگ و نزد صراط و نزد کوثر و نزد مقاسمه مرا خواهی دید.
عرض کردم مقاسمه کدام است ؟ فرمود:نزد جهنم؛زیرا من مردم را به دو قسمت تقسیم میکنم،به آتش میگویم بگیر این را که دشمن من است و رها کن آن را که دوست و ولی من است.
ای حارث ! چنانچه من دست تو را گرفتهام روزی پیامبر صلی الله علیه و آله دست مرا گرفته بود و به من فرمود:
چون روز قیامت شود من دست میاندازم و قائمه عرش حق را میگیرم و تو دست میاندازی و دامن مرا میگیری و اولاد تو دست میاندازند و دامن تو را میگیرند و شیعیان دست میاندازند و دامن اولاد تو را میگیرند،پس خداوند به پیامبر خود را با آنهایی که به او متمسکاند امر مینمانید داخل بهشت شوند.
چون حارث این حدیث را از امام علی علیه السلام شنید،از خدمت او مرخص شد در حالی که از شدت خشنودی دامن قبای او به زمین کشیده میشد و میگفت:دیگر مرا باکی نیست که چه وقت مرگ به سراغم بیاید ! (1)
در«الکافی»آمده که:حضرت صادق علیه السلام فرمودند:
مؤمن در وقت مرگ چشمش اشک آلود میشود،آن وقتی است که چشم او به
1) 1) -عرفان اسلامی:106/6.
پیامبر صلی الله علیه و آله میافتد،آیا شما ندیدهاید هرگاه کسی چشمش به محبوبی که سالها او را ندیده بیفتد بیاختیار گریه میکند (1).
در«کشف الغمة»از حضرت باقر علیه السلام روایت شده که فرمود:
حرام است روحی از جسدی مفارقت کند تا آن که پنج تن آل عبا،محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را نبیند،اگر محتضر از دوستان آنها باشد به ملکالموت میگویند با او مدارا کن که از موالیان ماست و اگر از دشمنان باشد میگویند به او در قبض روح سختگیری کن ! (2)
در آسمان ملکی است به نام حزقائیل دارای هیجده هزار بال پر قدرت،ما بین هر بال او تا بال دیگر پانصد سال راه ملکوتی است.
روزی به خاطرش گذشت آیا در فوق عرش چیزی هست،خداوند قادر بالهای او را دو چندان کرد و به او امر به پرواز فرمود،آن ملک راه پریدن گرفت بیست هزار سال به سالهای ملکوتی پرید بجایی نرسید،باز بالها و قدرت او مضاعف شد و به امر حق به پریدن ادامه داد،سی هزار سال ملکوتی دیگر پرید ولی به سر یک ستون از ستونهای بیشمار عرش نرسید،خداوند عالم به او وحی کرد اگر تا قیامت دنبال پریدن خود را ادامه دهی به آخر یک قائمه عرش نخواهی رسید،ناگهان ملک فریاد زد:
سُبْحٰانَ رَبِّیَ الْأعْلیٰ وَ بِحَمْدِهِ (1).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از حضرت احدیت نقل میکند که فرمود:هرگاه من مطلع شوم بر دل مؤمن و بدانم که او بندگی مرا دوست میدارد و در اطاعت من ثابت و راسخ است،من مباشر تقویم و سیاست او میشوم یعنی او را در نظر خلائق عزیز و محترم میدارم و هیبت و سیاست او را در نظر خلائق عزیز و محترم میدارم و هیبت و سیاست او را در دل مردم میاندازم،یا آن که متکفل احوال او شده و جمیع ما یحتاج او را از قلیل و کثیر و جلیل و حقیر،در دنیا و آخرت برایش مقرر مینمایم.
و هر کس در نماز مشغول به غیر من باشد و از یاد من در غفلت بسر برد گویا به من استهزا کرده ولی بداند که خودش را مسخره کرده و باعث شده از رحمت من دور بماند و نیز باید بداند که من چنین غافل و بیخبری از حقایق نماز را در دیوان زیانکاران مینویسم و در قیامت با اهل خسران محشور میکنم (2).
شب عاشورا را در نظر بیاورید،گرگان درندۀ صحرای ضلالت و سگان وادی ظلمت و وحشیان بیابان پستی و دنائت،گروه گروه برای کشتن بهترین فرزند آدم وارد کربلا میشوند،در خیام عاشقان الهی و تربیت یافتگان مکتب ربوبی قحط آب است،صدایی جز صدای اسلحهها و عربدههای دشمن و مناجات و گریههای دوستان حق و ناله زن و فرزند پیامبر شنیده نمیشود،بر حسین عزیز این عارف عاشق و محب صادق
و سرحلقۀ شهیدان و یارانش مسلم است که از طلوع آفتاب فردا تا بعد از ظهر قطعه قطعه خواهند شد و بدن عریان آنان در تَفْ آفتاب خواهد ماند و زن و بچۀ آنان که عیال و ناموس خدای جهان آفریناند به اسارات برده خواهند شد،در وسط چنین دریای پر موج و بیابان پر حادثهای،در کمال انبساط و نشاط و عشق و محبت و رضایت و خشنودی از مولا و محبوب خود و یاران و زن و فرزندش تا صبح به نماز ایستادند و حتی نماز شب خود را پس از این که شب از نیمه گذشت به بهترین وجه ادا کردند و این پاکان و هماهنگان با حق و عاشقان جان برکف،در تشهّد تمام رکعات به عالیترین وجه ممکن به این معنی شهادت دادند که معبودی به حقیقت جز وجود مقدس خدای عالم آفرین وجود ندارد و وحدانیت و بیشریکی مخصوص ذات اقدس اوست و به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام:در این ورطۀ هولناک با تمام وجود و از سر عشق و محبت و سوز و ساز ثنای خدا گفتند و معرفت والا و عمل خالص و اقرار به وحدانیت حق را نثار پیشگاه معشوق کرده و با نماز اول شب تا سحرشان رضایت و خشنودی خود را نسبت به آن همه ابتلا و مصیبت که عامل رشد و کمال آنان و بیداری جهانیان تا قیامت بود اعلام نمودند (1).
راوی میگوید:به امام باقر علیه السلام عرض کردم:برترین عبادت کدام است ؟ فرمود:چیزی نزد خداوند افضل از این نیست که از او از آنچه نزد اوست در خواست شود و کسی نزد خداوند مبغوضتر نیست از انسانی که از عبادت حق کبر ورزد و از آنچه نزد اوست نخواهد (2).
میسر میگوید:حضرت صادق علیه السلام به من فرمود،در پیشگاه حضرت حق دعا کن و مگو کار از کار گذشته،آنچه مقدر شده همان میشود و برای دعا اثری نیست.
همانا نزد خداوند عز و جل منزلت و مقامی است که به آن نتوان رسید مگر به دعا و گدایی،اگر بندهای دهان خود را ببندد و دعا نکند چیزی نصیبش نمیشود،پس دعا کن تا به تو عنایت شود،ای میسر هیچ دری نیست که کوبیده شود مگر این که امید آن هست که به روی کوبنده باز شود (1).
دوستی داشتم عاشق دین و دلسوز مسائل الهی،دارای هفتاد سال عمر،به من گفت:
وقتی که عمرم قریب به ده سال بود،گرفتار تب سوزنده سختی شدم،طب و طبیب از علاجم عاجز شد،پدرم مرا در آغوش گرفت و نزد سیدی بیدار و صاحب نفسی با حال برد و داستان رنج مرا برای او بازگفت،آن مرد سری به جانب آسمان برداشت،آن گاه روی به من کرد و گفت:ای تب سوزنده ! او را رها کن.لحظهای نگذشت که تب مرا رها کرد و تا این زمان که هفتاد سال از عمرم گذشته تب به سراغم نیامده (2).
فرزند مرحوم محدث قمی صاحب کتب ارزندهای چون«سفینة البحار»،«مفاتیح الجنان»و«الکنی و الالقاب»و...برایم نقل کرد،پدرم دچار چشم درد شدیدی شد، اطبای عراق از علاجش عاجز شدند،روزی از مادرم خواست کتاب«الکافی»را به او
بدهد،کتاب را از دست همسرش گرفت و گفت:این کتاب مایه از اهل بیت رسول اللّه علیهم السلام دارد و امکان ندارد خداوند به وسیلۀ مالیدن این کتاب به چشم مرا از درد دیده خلاص نکند،چشم به حق دوخت و با دلی سوخته کتاب«الکافی»را بر چشم مالید،دیدۀ او از درد و الم رهایی یافت.
دیگر این که:پدرم دچار مرض سختی شد،دارو نسبت به او از اثر افتاده بود،پس از رنج بسیار به مادرم گفت:این انگشتان من سالهاست که آثار اهل بیت علیهم السلام را مینویسد، اگر اثری الهی در این انگشتان نباشد باید آن را قطع کرد،ظرفی پاک بیاورد و مقداری آب در کنار آن بگذارد،آب و ظرف را به حضور آن مرد الهی آورد،انگشتانش را در آن ظرف گرفت و آب بر روی آن ریخت و آن آب را درحالیکه به سبب آن از خداوند طلب شفا کرده بود خورد و از بیماری برخاست (1).
حضرت صادق علیه السلام فرمود:خدای عز و جل به موسی علیه السلام وحی فرمود:که همانا بندگان من به چیزی محبوبتر از سه خصلت به من تقرب نجستند،عرضه داشت:خداوندا ! کدام است ؟
فرمود:زهد در دنیا،ورع و پارسایی در برابر معاصی و گریه از خوف من،عرضه داشت:خداوندا ! پاداش دارنده این سه خصلت چیست ؟
خداوند فرمود:ای موسی ! اما آنان که در دنیا زهد ورزیدند در بهشت باشند و اما آنان که از ترس من گریه کنند در بلندترین منازلند و احدی با آنان در آن منازل شریک نباشد و اما آنها که از نافرمانیهای من بپرهیزند،پس من به وقتی که در قیامت همه مردم را تفتیش
1) 1) -عرفان اسلامی:202/6.
و بازرسی کنم،از آنان بازرسی و تفتیش نکنم (1).
اسحاق بن عمار میگوید:به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم:من دعا میکنم و میل دارم گریه کنم،ولی گریهام نمیآید و چه بسا به یاد برخی از مردگان خانوادهام میافتم پس رقت میکنم و اشک میریزم،آیا این کار درست است ؟ فرمود:آری،آنها را به یاد آر و چون رقت کردی گریه کن و پروردگار تبارک و تعالی را بخوان و به درگاه حضرتش دعا کن (2).
علی بن ابی حمزه میگوید:حضرت صادق علیه السلام به ابی بصیر فرمود:
اگر از وقوع چیزی ترس داشته باشی،یا حاجتی خواستی،به نام خدا دعا آغاز کن و او را چنانچه شایسته اوست تمجید و ستایش کن و بر پیامبر صلی الله علیه و آله صلوات فرست و حاجت خود را بخواه و خود را به گریه وادار کن اگر چه بسا اندازه سر مگسی باشد،همانا پدرم همیشه میفرمود:نزدیکترین حالی که عبد به پروردگار عز و جل دارد آن زمانی است که در سجده باشد در حالی که اشک میریزد (3).
حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
هیچ چهل نفری برای دعا نزد هم اجتماع نکنند و خدای عز و جل را در کاری نخوانند جز این که خداوند دعای آنها را مستجاب کند،پس اگر چهل نفر نبودند و چهار نفر بودند نزد هم جمع شوند و ده بار خدای عز و جل را بخوانند،خداوند دعایشان را اجابت کند و اگر چهار نفر با هم نباشند و یک نفر باشد که چهل مرتبه خدا را بخواند،خدای عزیز جبار دعایش را اجابت کند (1).
امام صادق از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند:هرگاه یکی از شما دعا کرد،همه را دعا کند،زیرا به اجابت نزدیکتر است (2).
احمد بن محمد بن ابی نصر میگوید:به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم:
قربانت،من چند سال است،از خداوند حاجتی خواستهام،از تأخیر اجابتش در دلم شبهه و نگرانی آمده،فرمود:ای احمد ! مبادا شیطان بر دلت راهی باز کند،تا تو را به میدان ناامیدی ببرد،همانا امام باقر علیه السلام فرمود:
هر آینه مؤمن از خدا حاجتی بخواهد و اجابت آن تأخیر افتد،این تأخیر برای محبوبیت آواز و صدای گریه او در نزد خداست،سپس فرمود:به خدا سوگند آنچه خدای عز و جل برای مؤمنان از آنچه خواهند پسانداز کند بهتر است برای آنان از آنچه زود عطا شود،دنیا مگر چه اندازه ارزش دارد ؟
امام باقر علیه السلام میفرمود:
سزاوار است دعای مؤمن در حال آسایش همانند دعای او در حال سختی باشد و آنچه به او داده شد او را از دعا سست نکند،پس تو از دعا خسته مشو؛زیرا دعا در نزد خدا منزلتی بس بزرگ دارد.
بر تو باد به شکیبایی و دنبال روزی حلال رفتن و صلۀ رحم،مبادا با مردم اظهار دشمنی کنی؛زیرا ما خاندانی هستیم که پیوند کنیم با هر که از ما ببرد و نیکی کنیم هر که به ما بدی کند،پس به خدا سوگند در این کار سرانجام نیکویی ببینم چه در دنیا چه در آخرت.
همانا کسی که در این دنیا دارای نعمت است اگر هرگاه درخواست چیزی از خدا کند و به او داده شود حرصش زیاد گردد و جز آن را نیز بخواهد و در نتیجه نعمت خداوند در چشم او کوچک و خوار گردد و از هیچ چیز سیر نشود و چون نعمت فراوان شود مسلمان از این راه به خطر افتد و این خطر به خاطر آن حقوقی است که بر او واجب شود و به خاطر آن چیزی است که بیم رود بواسطۀ این حقوق در فتنه و آزمایش افتد و در ادای آنها کوتاهی نماید.
بگو بدانم:اگر من به تو چیزی گفتم به آن اعتماد داری ؟ عرض کردم:فدایت گردم،اگر به گفتۀ شما اعتماد نکنم پس به گفتار چه کسی اعتماد کنم ؟ با این که شما حجت خداوند بر خلق او هستی.
فرمود:پس تو به خدا و وعدهها و گفتارهای او اعتمادت بیشتر باشد؛زیرا خداوند به تو وعدۀ اجابت داده است،یا این که اجابت دعای تو به موعدی واگذار شده.
آیا خداوند نفرموده:
هرگاه بندگانم مرا از تو بپرسند،پس همانا من نزدیکم و اجابت کنم دعای آن که مرا بخواند.
و هم چنین فرمود:
از رحمت خدا نومید مباشید.
و در سورۀ بقره فرموده:
خداوند به فضل و آمرزش نویدتان دهد.
پس تو به خدای عز و جل اعتمادت از دیگران بیشتر باشد و در دل خود جز خوبی راه ندهید که آمرزیدهاید (1).
حضرت صادق علیه السلام میفرماید:همانا مؤمن خداوند را در حاجتش بخواند و خدای عز و جل فرماید:اجابت او را به تأخیر اندازید که به صدا و دعای او شوق دارم،چون روز قیامت شود خدای عز و جل فرماید:ای بندۀ من ! مرا خواندی و من اجابت دعایت را به تأخیر انداختم،اکنون به جای آن تأخیر،ثواب تو چنین و چنان است و باز دربارۀ فلان چیز و فلان چیز مرا خواندی ولی من اجابت دعایت را عقب انداختم،اکنون پاداش تو چنین و چنان است،سپس حضرت صادق علیه السلام فرمود:مؤمن آرزو میکند ای کاش هیچ دعایی از او در دنیا مستجاب نمیشد،به خاطر آن ثوابی که در آخرت میبیند (2).
از رسول اکرم صلی الله علیه و آله پرسیدند:اسم اعظم کدام است ؟ فرمود:نامهای حضرت او همه عظیم و بزرگ است،تو خاطرت را از ما سوی اللّه خالی کن،سپس به هر اسمی که خواستی او را بخوان که برای او نامی عظیمتر از نام دیگر نیست،تفاوت در نامها به اعتبار زیادتی و کمی توجه توست و تأثیر و عدم تأثیر دعا بستگی به توجه و عدم توجه تو دارد، او واحد قهار است (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:
یک بار مولایم را برای مطالبی خواند،پیش از آن که در دعایم عرض حاجت کنم از وجود مقدس او جواب شنیدم،از لذت این جواب،به حاجتم به اتمام وجودم بیتوجه گردیدم،چرا که اقبال مولا به عبد،به وقت دعای عبد بزرگتر و برتر از آن چیزی است که عبد میخواهد،گر چه بهشت و نعیم ابد آن باشد.کلمه«نسیت»در روایت به معنای بیتوجهی و خالی کردن ذهن از مطلوب است نه به معنای فراموشی (1)!
هشام بن حکم فلسفه روزه را از حضرت صادق علیه السلام پرسید،حضرت فرمود:وجوب روزه برای ایجاد مساوات بین غنی و فقیر است،به این معنا که غنی تا شدت نبیند،در گذرگاه رحمت نسبت به فقیر قرار نمیگیرد،این غنی است که هر چه بخواهد برایش فراهم است،باید مزه سختی را بچشد تا به عنایت خدا بین او و فقیر فاصله کم شود،رنج گرسنگی و تشنگی را به او میچشاند تا بر ضعیف رقت آرد و بر گرسنه ترحم کند (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:هرگاه روزه گرفتی باید گوش و چشم و مو و پوستت روزه باشد، اعضا و جوارح دیگر را نیز شمرد و فرمود روز روزه داشتنت مانند روز عادی و خوردنت نباشد (3).
امام باقر علیه السلام فرمود:پیامبر صلی الله علیه و آله به جابر بن عبد اللّه گفتند:ای جابر ! این است ماه رمضان،هر کس روزش را روزه بگیرد و شبش را به عبادت برخیزد و شکم و شهوتش دارای عفت باشد و زبانش را از تمام گناهان زبان حفظ کند،مانند بیرون آمدن از ماه از گناهانش بیرون میرود،جابر عرضه داشت:چه حدیث خوبی است،پیامبر فرمود:چه شرایط شدید و سنگینی است (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:
روزه،فقط روزه از خوردن و آشامیدن نیست،برای روزه شرط هست که باید آن را حفظ کنی تا روزهات روزۀ تمام و کاملی شود و آن شرط سکوت وجود توست،نشنیدی مریم بنت عمران گفت:نذر کردم روزه باشم و با انسانی امروز سخن نگویم.یعنی در حال سکوتم،پس چون روزه گرفتید،زبان از دروغ حفظ کنید و چشم از نامحرمان ببندید،با هم دعوا نکنید،به هم حسد نبرید،از هم غیبت نکنید،با یکدیگر دشمنی ننمائید،به هم دروغ نگوئید،مباشرت خلاف نداشته باشید،با هم مخالفت نکنید،از غضب و ناسزا و شماتت و مسخره کردن و جدال و دشمنی و ظلم و سبک سری و زجر دادن به یکدیگر بپرهیزید.
از یاد خدا و نماز غفلت نکنید،صمت و سکوت از هر گناه مربوط به زبان را رعایت نمایید،بردباری و استقامت و صدق را مراعات کنید و دوری از شر و اجتناب از قول زور و کذب و افترا و خصومت و ظن سوء و غیبت و سخنچینی را نصب العین خود قرار دهید.
1) 1) -عرفان اسلامی:253/6.
خود را مشرف به آخرت ببینید و منتظر آن ایام باشید،چشم داشت به وعده خدا داشته و در راه رسیدن به لقای او قرار گیرید،آرامش و وقار و خشوع و خضوع به خرج دهید و ذلت عبد خائف از مولا را در خود تحقق دهید،در مقام خوف و رجا و رغبت و رهبت باشید،به نحوی که دلهای خود را از عیوب پاک کرده و درون را از حقه بازی پیراسته و جسم را از آلودگیها شسته باشید،تا از ما سوی اللّه آزاد شده و با این روزه که دارای چنین سکوتی از همه گناهان است به ولایت خدا پیوسته باشید،گناهانی که خداوند شما را در ظاهر و باطن از آن نهی کرده است.
حق خشیت او را در نهان و آشکار به جای آر و در ایام روزه وجودت را به حق ببخش، به نحوی که قلب را برای او فارغ کنی و دل را برای اجرای امر او منصوب نمایی،چون چنین کردی به حقیقت روزهدار شدی و امر مولایت را اطاعت کردی و هر چه از این برنامه کم بگذاری به مقدار آن از ارزش روزهات کم میشود،تا این که حضرت صادق علیه السلام فرمود:
روزه فقط خودداری از خوردن و آشامیدن نیست،خداوند روزه را حجاب بین عبد و تمام گناهان فعلی و قولی قرار داد،آن کس که این شرایط را عمل کند روزه را افطار کرده که روزه داران چقدر اندکاند و گرسنگان چه زیادند (1).
امام باقر علیه السلام فرمود:
خداوند تعالی را ملائکهای است که موکل بر روزهداراناند،از روز اول ماه تا آخر آن برای روزهداران طلب مغفرت کنند و هر شب به وقت افطار فریاد میزنند،ای بندگان خدا ! شما را بشارت باد که گرسنگی کمی کشیدید و به دنبال آن سیری شما زیاد است،
1) 1) -عرفان اسلامی:254/6.
مبارک شدید و مبارک شد در شما،چون شب آخر شود فریاد کنند،ای عباد خدا ! بر شما بشارت باد که خداوند شما را آمرزید و توبه شما را قبول کرد،بنگرید که پس از این ماه زندگی را چگونه از سر میگیرید (1).
نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله به اصحاب فرمودند:
شما را به چیزی خبر دهم که اگر عمل کردید شیطان از شما دور شود به مانند دوری مشرق از مغرب ؟ عرضه داشتند:آری،فرمودند:روزه رویش را سیاه میکند،صدقه پشتش را میشکند،حب فی اللّه و کمک به عمل صالح او را مستأصل و بیچاره میکند، استغفار رگ قلبش را میگیرد و برای هر چیزی زکات است زکات بدنها روزه است (2).
سال 1364 هجری شمسی در اصفهان برای سخنرانی دعوت شده بودم.
میدانستم اصفهان روزگاری مرکز زندگی بسیاری از اولیای خدا و عالمان کامل بود.
شهر،شهر حکیمان،فقیهان،فیلسوفان،عارفان،عاشقان،کاملان و شهیدان خداست،بر همگان لازم است که این حیثیات و سرمایههای این شهر را حفظ کنند.
در مدت اقامتم،عاشقانه به دنبال زیارت قبور مردان الهی،یا آنان که چهرههای الهی را زیارت کرده،بودم.
بیشتر گشتم،کمتر موفق شدم،سرمایههای عظیم از دنیا رفته بودند،در گوشه و کنار شهر به ندرت کسانی پیدا میشدند که یا خود اهل حال بودند یا با اهل حال گذشته سر
و سرّی داشتند.
یک شب چهرهای نورانی در جلسهای که برای تبلیغ بپا بود حضور یافت،قیافه ملکوتی او مرا جذب کرد،از احوالش پرسیدم،گفتند:عالمی بزرگوار و سیدی کریم النفس و شخصیتی گمنام است که سی سال محضر فیلسوف بزرگ مرحوم حاج آقا رحیم ارباب را درک کرده است.گرچه خودم دو بار آن مرد بزرگ را دیده بودم ولی از حالات و روحیات و اخلاقیاتش آن چنان که باید آگاه نبودم.
به زیارت آن مرد شتافتم،تا با یک تیر دو نشان زده باشم.هم از معنویت او بهره ببرم، هم از اوصاف و کمالات استادش بشنوم.
مجالسی با او نشستم،گفتگوها بین این شرمنده و او رفت،میگفت:معمولاً یک هنرمند به خصوص یک عالم مشهور علاقهمند است بیش از پیش شناخته شود و چهره کند،طبع علم طبع خودنمایی،غرور،خودشناساندن و شهرت است،یک عالم میخواهد تمام مردم از علمش،از تألیفاتش،از حسن عملش و به خصوص از قدرت درس دادنش مطلع شوند،تا از این اطلاع لذت ببرد و نیز سبیلی از چربی مادیت چرب کند،دنبال جایی میگردد که درسش و حضور شاگردانش در برابر دیدگان مردم چشمگیر باشد،تا در بین مردم مشهور گردد،ولی استادم حضرت حاج آقا رحیم ارباب به مدت پنجاه سال در مسجدی برای بهترین فضلا و طالبان علم درس میگفتند،اما وقت درس اکیداً دستور میدادند پرده کنار درب مسجد را بیفکنند و آن چنان با صدای آرام درس میگفت که فقط صدایش را طلاب بشنوند،تا کسی نفهمد و نبیند که چه کسی در این مسجد درس میدهد،این اخلاق مردی بود که در زمان خودش در علوم اسلامی به خصوص فقه و تفسیر و فلسفه و در عمل و اخلاص و در خدمت به جهان علم و تربیت
و در مایههای الهی و عرفانی کم نظیر بود ! (1)
عیسی بن مریم علیه السلام،شبی در شهر ناصریه بود،صاحب خانه به محضر حضرت عرضه داشت:شهر را بیمارانی است که طبیبان مادی از علاج آنان عاجزند،اگر اجازه دهید، همه را برای شفا به خدمت شما بیاورند.عیسی علیه السلام قبول کرد.چون صبح شد،بیماران را به سر راه عیسی علیه السلام آوردند تا آنان را با دم الهی خود شفا دهد.تعداد آنان را حدود ده نفر دید،فرمود:بیماران شما همین ده نفر هستند ؟ عرضه داشتند:آری،فرمود:اگر سالمهای این شهر به این تعداد باشند برایم اعجابآور است ! (2)
از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله شخصی در جبهه جهاد شهید شد،زنی بر او نگریست و فریاد زد:وا شهیداه ! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:از کجا میدانی شهید است،شاید سخن بیمعنی گفته باشد یا از آنچه که از او کم نمیشد بخل ورزیده باشد ! (3)
در روایت آمده:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خانه خدا را طواف میکردند،ناگهان مردی را دیدند به پرده کعبه
آویخته و میگوید:الهی ! به حرمت این خانه،مرا بیامرز.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:گناهت چیست ؟ عرض کرد:بالاتر از این است که برای شما بگویم !
فرمود:وای بر تو گناه تو بزرگتر است یا زمینها ؟ گفت:گناه من،فرمود:وای بر تو گناه تو بزرگتر است یا کوهها ؟ گفت:گناه من !
فرمود:گناه تو بزرگتر است یا دریاها ؟ گفت:گناه من !
فرمود:گناه تو بزرگتر است یا آسمانها ؟ گفت:گناه من !
فرمود:گناه تو بزرگتر است یا عرش ؟ گفت:گناه من !
فرمود:گناه تو بزرگتر است یا خدا ؟ گفت:خدا بزرگتر و برتر و جلیلتر است.
فرمود:وای بر تو گناهت چیست ؟ گفت:مردی ثروتمندم،هرگاه نیازمندی به من مراجعه کند گویی شعلهای از آتش به استقبالم میآید !
حضرت فرمود:مرا واگذار،به آتشت مرا دچار مکن،به خدایی که مرا به هدایت و کرامت مبعوث کرد،اگر قائم بین رکن و مقام باشی و سپس هزار هزار سال نماز بخوانی و آن قدر گریه کنی که از گریهات چشمهها راه افتند و درختان سیراب شوند آن گاه بمیری و در لئامت و پستی این چنین باشی،خداوند با رویت به آتش درافکند،وای بر تو قول حق را نشنیدی که فرمود:
[وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّمٰا یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ ] .
و هر که بخل پیشه کند،فقط نسبت به [ سعادت و خوشبختی] خود بخیل است
و در قرآن فرموده:
[وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] .
و کسانی را که از بخل و حرصشان بازداشتهاند،اینان همان رستگارانند (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:296/6.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
فلسفه وجوب زکات آزمایش اغنیا و باز شدن در کمک و یاری به روی محتاجان است.
اگر تمام مردم ادای زکات کنند،مسلمان فقیر و نیازمندی پیدا نمیشود و هر محتاجی به آنچه خداوند واجب کرده بینیاز خواهد شد.
فقر و احتیاج و گرسنگی و برهنگی مردم معلول گناه ثروتمندان است،آن کس که حقوق الهی را از داراییاش منع کند،بر خدا سزاوارست که وی را از رحمتش محروم نماید !
قسم به خدایی که مخلوق را آفرید و سفره روزی را گستراند،در خشکی و دریا مالی از بین نمیرود مگر به ترک زکات و صیدی در دریا و خشکی صید نمیشود مگر به ترک تسبیح حق در آن روز.
محبوبترین مردم در پیشگاه خدا،سخیترین و دست بازترین آنان است و سخیترین مردم ادا کننده زکات مال است.
آن کس که از پرداخت حقوق مالیاش به مؤمنان بخل نورزد،سخیترین انسانهاست (1).
زمان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است،مکتب الهی با تمام قامت رو در روی کفر قرار گرفته،از هر طرف دشمنان غدار قصد نابودی آیین الهی را دارند،مسلمانان با کمال قدرت و قوت و صبر و استقامت در برابر کفر مبارزه میکنند،استقامت آن روز مردم مؤمن باعث
1) 1) -عرفان اسلامی:309/6.
پابرجایی دین خدا شد،اگر آن روز در برابر آن همه حوادث و پیشآمدهای تلخ صبر نمیکردند،امروز صدای اسلام و ندای حق شنیده نمیشد.
بین مسلمانان و کفار درگیری شدیدی در شرف وقوع بود،سردار رشید اسلام ابو قدامه از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور بسیج نیرو و تدارکات جهت آرایش جبهه مسلمانان بود.
میگوید:برای اعلام برنامه و جمع نیرو و فراهم آوردن تدارکات در حرکت بودم،زنی مرا صدا زد،اهمیت ندادم،دوباره صدا کرد گوش نکردم،بار سوم کلماتی گفت که مرا مجبور به ایستادن کرد.
نزدیکم آمد،بستهای را به من داد،گفت:ای ابو قدامه! کمک به جبهه حق علیه باطل را واجب میدانم،دستم به کلی از مال دنیا تهی است،در کمال مشقت و سختی بسر میبرم،یارای تحمل عدم کمک به جبهه را نداشتم،بالاخره قسمتی از موی سرم را چیده و آن را هم چون طناب به هم تنیدهام،شاید در جبهه جهت بستن رکاب یا دهنه مرکب رزمندهای به کار رود،آن را قبول کن و با خود همراه داشته باش تا به موقع لازم از آن استفاده کنی ! !
ابو قدامه میگوید:به جبهه رفتم،آتش جنگ شعلهور شد،در گرماگرم حملات طرفین طفلی در حدود ده یا یازده ساله به نزد من آمد،گفت:تیرهایم تمام شده سه چوبه تیر به من قرض بده،تا در قیامت در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله تحویلت دهم،پرسیدم کیستی گفت:
اهل مدینهام،گفتم:چرا به جبهه آمدی ؟ گفت:عشق خدا مرا به جبهه کشید،سه تیر به او دادم با هر یک سربازی از دشمن را کشت،تیری از جانب کفر بر پیشانیش نشست،به سرعت بالای سر او آمدم،بستهای را به من داد،گفت:مدینه به مادرم برسان،همان زنی که قسمتی از موی سرش را جهت کمک به جبهه به تو داد،نشانی منزلش را گفت و در لحظات آخر اصرار کرد به محض رسیدن به مدینه سلام مرا به رسول اکرم صلی الله علیه و آله برسان، چون به مدینه برگشتم،در خانه او را دق الباب کردم،دختر کوچکی از خانه در آمد به او
گفتم:مادر را بگو ابو قدامهام،زنی موقر بیرون آمد،به محض دیدن به من گفت:برای تبریک یا تسلیت آمدهای،گفتم:کدام یک را به محضر شما تقدیم کنم،گفت:اگر فرزندم زنده برگشته تسلیت بگو و اگر شربت شیرین شهادت را از دست ساقی عالم نوشیده تبریک بگو ! !
با عرض تبریک خبر شهادت عزیزش را اعلام کردم،مرا به داخل خانه دعوت کرد، اطاقی را نشان داد که از وسایل خالی بود،زنجیری کنار اطاق افتاده بود،در حالی اشک میریخت گفت:این اطاق فرزند من است،پدر او در جبهه شهید شد،پس از شهادت پدر هر شب به این اطاق آمده،زنجیر به گردن میانداخت و پس از فصلی عبادت و گریه از خدای خودش طلب شهادت در عرصۀ پیکار میکرد و اکنون به آرزویش رسید ! (1)
راوی به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد:
وقتی قادر به زیارت شما نباشم چه کنم ؟ فرمود:اگر نتوانستی بیایی روز جمعه غسل کن یا وضو بگیر و بر بام خانه برو و دو رکعت نماز بخوان و به طرف من توجه کن که هر کس مرا در حیاتم زیارت کند،پس در مماتم زیارت کرده و هر کس در مماتم مرا زیارت کند، مانند این است که در حیاتم زیارتم کرده است (2).
دوستانم را از جانب من سلام برسانید،من میگویم خدا رحمت کند آن بندهای که با دیگری بنشیند و در مسائل ما سخن بگوید که سومی آنها ملکی است که جهت آنان
استغفار کند،در نشستن شما با یک دیگر و سخن در فرهنگ ما احیای دین ماست،بهترین مردم بعد از ما کسانی هستند که در امر ما سخن بگویند و به امر ما برگردند (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
هر که راهی رود که در آن دانشی جوید،خداوند او را به راه بهشت برد و به راستی فرشتهها برای طالب علم پرها و بالهای خود را فرو نهند به نشانۀ رضایت از او و این محقق است که برای طالب علم هر که در آسمان و زمین است آمرزش خواهد،تا برسد به ماهیان دریا (2).
منصور دوانیقی به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشت:
حدیثی در صلۀ رحم بگو تا مهدی پسرم را از آن خبر دهم،فرمود:پدرانم از جدم علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردند:مردی سه سال بیشتر از عمرش باقی نیست صلۀ رحم بجا میآورد،خداوند آن را سی سال قرار میدهد و مردی سی سال از عمرش باقی است قطع رحم میکند خداوند آن را سه سال قرار میدهد.سپس این آیه را تلاوت فرمود:
[ یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ ] .
خدا هر چه را بخواهد محو میکند و هر چه را بخواهد ثابت و پابرجا مینماید و "امّ الکتاب "نزد اوست.
منصور عرضه داشت:این حدیث منظورم نبود.
فرمود:همان گونه پدرانم از علی علیه السلام از رسول اسلام صلی الله علیه و آله نقل کردهاند:
صلۀ رحم آباد کنندۀ دیار و اضافه کنندۀ عمرهاست اگر چه اهلش از اخیار و خوبان نباشند.
گفت:حدیث خوبی است ولی این را منظور نداشتم.
فرمود:پدرانم از علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردهاند:
صلۀ رحم حساب را آسان و آدمی را از بد مردن حفظ میکند.
منصور گفت:آری،این حدیث را میخواستم (1).
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:رحم ریسمانی کشیده از زمین به آسمان است میگوید:هر کس مرا قطع کند ! خدا قطعش کند و هر کس مرا وصل کند خدا وصلش کند (2).
در روایت آمده:
مردی از انصار فوت کرد در حالی که دو دینار بدهکار بود،نبی اکرم صلی الله علیه و آله بر او نماز نخواند،تا بعضی از اقوامش ضامن ادای دین او شدند،آن گاه رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر او نماز خواند (3).
أبو ثمامه یکی از شیعیان حضرت جواد علیه السلام است،به آن جناب عرضه داشت:
میخواهم معتکف مکه و مدینه شوم،ولی بدهکارم،حضرت فرمود:
به منطقۀ خود برگرد تا بدهی خود را بپردازی،سعی کن خدا را با قرض داشتن ملاقات نکنی که مؤمن خیانت نمیکند (1).
عارف بزرگوار،مرحوم حاج شیخ محمود یاسری که بارها برای استفادۀ معنوی به محضر او مشرف شدم،میفرمودند:
در محل ما مردی زندگی میکرد که به حسنات اخلاقی آراسته بود و دارای یک زندگی سالم و با نشاط بود،تنها چیزی که او را رنج میداد نداشتن اولاد بود.
سالها به پیشگاه مقدس حضرت حق ناله کرد تا خداوند مهربان پسری به او عنایت کرد.از این نعمت بسیار دلشاد شد،هفت بهار از عمر طفل گذشت،او را به مدرسه فرستاد،تا سال چهارم دبستان را طی کرد.
این پسر برای خانواده هم چون چراغ روشنی بود که پدر و مادر در کنارش فوقالعاده در خوشحالی بودند،ولی دست تقدیر آن طفل را به آستانۀ مریضی کشید.
اطبای زمان از علاجش عاجز شدند.کودک در سن بین یازده و دوازده از دنیا رفت و او را در ابن بابویه نزدیک مرقد شیخ صدوق دفن کردند.پدر بر اثر شدت علاقه به فرزند، یکی از قاریان قرآن را برای قرآن خواندن جهت شادی روح طفل اجیر کرد.
پدر هر روز کنار مرقد فرزند میرفت،ساعتی را بر سر خاک طفل میگریست سپس
1) 1) -عرفان اسلامی:21/7.
برمیگشت.یک روز وقتی به سر قبر فرزند رفت قاری قرآن به او گفت:شب گذشته فرزندت را به خواب دیدم،گفت:به پدرم بگو:در مدرسه یک خودنویس از یکی از بچهها گرفتم،نه آن را به او دادم و نه پولش را و اکنون به خاطر آن قلم مورد مؤاخذهام،مرا نجات بده.
پدر از شنیدن این خواب فوقالعاده ناراحت شد به سرعت به تهران آمد و به مدرسۀ کودک رفت و از مدیر مدرسه تقاضا کرد طفلی را که با فرزندش دوست بوده و خودنویس به کودکش داده معرفی کند،طفل معرفی شد،پدر صاحب قلم را خواستند و از حق آن قلم، کودک خویش را پاک کرد،تا در آخرت از مؤاخذه راحت شود ! !
آری،طبق فرهنگ با کمال اسلام حق الناس ارتباطی به ایام تکلیف ندارد،بلکه از هر زمان انسان دست به مال مردم ببرد،حق مردم بر عهدهاش تعلق میگیرد،اگر در ایام کودکی ولیّ آدمی مال مردم را به مردم برگرداند انسان از حق مردم پاک میشود و اگر خود آدمی در همان ایام یا ولیّ انسان اقدام به برگرداندن حق نکرد،وقتی انسان به تکلیف رسید واجب است دینی که بر عهدهاش آمده ادا کند،اسلام هیچگونه رضایت به بودن مال مردم نزد انسان ندارد،چه نیکوست مسلمان از ابتدا تا آخر عمر خود را گرفتار حقالناس نکند (1).
دوستی داشتم دارای کمالات ایمانی و فوق العاده عاشق حضرت سیدالشهداء علیه السلام، نزدیک عید غدیر از دنیا رفت،خودم متکفل کفن و دفن و غسل او بودم.
با وصیت جالبی که داشت تصور میکردم در عالم برزخ از هر جهت آزاد است،ولی
1) 1) -عرفان اسلامی:22/7.
چند روز پس از مرگش،به خواب یکی از عاشقان حق که وصیّ او نیز بود آمد و به او گفت:گوشۀ یکی از دفاتر مغازهام هفده ریال مربوط به حساب فلان شخص است که از قلم افتاده،آن را بپردازید،دفاتر را بررسی کردند همانطور بود که گفته بود؛هفده ریال را به صاحبش برگرداندند و او را از رنج آن راحت کردند (1).
شبی در مجلس فرزند بزرگوار محدث قمی صاحب«سفینة البحار»و«مفاتیح الجنان» بودم،میفرمودند:
روزی که پدرم از دنیا رفت و او را در کنار مرقد مطهر حضرت شاه اولیا امیر المؤمنین علیه السلام دفن کردیم،شب آن روز برادرم پدر را در خواب دید که فرمود:یک جلد از کتاب«بحار الأنوار»علامۀ مجلسی رحمه الله متعلق به فلان عالم پیش من امانت بود،آن را به صاحبش ندادهام،هر چه سریعتر آن را به مالکش بدهید،صبح آن شب در حالی که کتاب را برای تحویل به صاحبش میبردیم،کنار درب خانه از دست ما روی زمین افتاد،آن را برداشته و گرد و غبار از روی جلدش زدوده سپس به صاحبش برگرداندیم،شب آن روز پدر بزرگوار در عالم خواب به ما فرمودند:امروز«بحار الأنوار»از دست شما افتاد و بر جلد آن خراش وارد شد،روزی که من آن را به امانت گرفتم جلد آن سالم بود،مسئلۀ خراش روی جلد را حتماً از صاحب آن حلالیت بطلبید ! ! (2)
در اکثر سخنرانیهای مذهبی خود،پیرمرد سالخوردهای را میدیدم که چهرۀ شکسته
او نشان دهندۀ مسائل بسیار مهمی بود !
یک روز در کنار او نشستم و از او خواهش کردم قسمتی از حقایقی که در مدت حیات خویش آموخته برایم بازگو کند.
پاسخ داد نزدیک به صد سال عمر دارم،شصت سال قبل وجه مختصری فراهم کردم و به زیارت عتبات مشرف شدم.
سه ماه بنا داشتم در نجف اشرف بمانم،پولم تمام شده بود،با خود وسایل پینهدوزی همراه داشتم،به مغازهداری در بازار نجف گفتم:اجازه بده در کنار جرز مغازهات مدتی مشغول کسب باشم،با خوشرویی پذیرفت.
چند روزی گذشت،بین من و صاحب مغازه دوستی گرمی برقرار شد،روزی از او پرسیدم:نکتۀ مهمی که در مدت عمرت بیاد داری برایم بگو،گفت:دوستی داشتم کامل و جامع،با یکدیگر بنا گذاشتیم هر یک زودتر از دنیا رفت،به خواب دیگری بیاید و از اوضاع برزخ خبری بدهد.
او زودتر از دنیا رفت.شبی او را به خواب دیدم،در حالی که از چهرۀ او رنج و ناراحتی میبارید،سبب پرسیدم،گفت:یک بار به قصابی محل رفتم و چند لاشۀ گوشت او را با دست ارزیابی کردم،هیچ قسمتی را نپسندیدم،بدون این که به صاحب مغازه بگویم از چربی گوشت مغازهات به دستم رسیده از مغازه بیرون رفتم.اکنون در برزخ ناراحت آن مقدار چربی منتقل شده به دستم هستم،از تو میخواهم دوستی خود را با رضایت گرفتن از قصاب،در حق من کامل کنی (1).
یکی از عباد شهر کربلا،پس از انتقال به عالم برزخ،به خواب دوستش آمد و به او گفت:
1) 1) -عرفان اسلامی:25/7.
روزی از یک مهمانی برمیگشتم،ذرهای از غذا در لابهلای دندانم مرا رنج میداد،از حصیر خرما فروشی که روی سکوی درب صحن امام حسین علیه السلام جای داشت به اندازۀ یک خلال برداشتم،دندان خود را پاک کرده،سپس خلال را به زمین انداختم،صاحب حصیر حاضر نبود که از او حلالیت بطلبم،از مسئله غافل ماندم تا از دنیا رفتم،اکنون ناراحت آن خلال هستم،از آن خرما فروش جهت من رضایت بگیر تا با رضایت او از رنج و سوز رهایی یابم (1).
در کتاب«الواعظ»نوشتۀ عالم بافضیلت حاج شیخ محمّد علی ربانی اصفهانی که در چند جلد تدوین شده و محصولی از آیات قرآن و روایات است،خواندم:
دو نفر تصمیم قطعی گرفتند خود را برای دیدن ولیّ زمان امام دوازدهم آماده کنند،به تزکیۀ نفس مشغول شدند،چون در خود لیاقت زیارت آن جناب را یافتند به مکه شتافتند، یکی از آنان به وقت طواف به محضر مقدس ولی امر رسید،عرضه داشت:اگر اجازه بفرمایید دوستم نیز خدمت شما برسد،حضرت فرمود:او لایق دیدار من نیست؛زیرا در راه سفر به مکه به زمین گندمزاری رسیدید،او یک دانه گندم از خوشه چید برای این که ببیند گندم رسیده یا هنوز خام است،پس از بررسی کردن،آن یک دانه گندم را به همان زمین انداخت،کسی که بدون اذن صاحب مال به مال دستدرازی کند لایق دیدار حجت خدا نیست ! ! (2)
دو نفر از عباد حضرت حق با یکدیگر پیمان بستند هر یک زودتر از دنیا رفت،خبری از
عالم برزخ در عالم خواب به دوست خود بدهد.یکی از آنان از دنیا رفت،پس از مدتی به خواب دوستش آمد،به او گفت:در برزخ گرفتارم،علت گرفتاریم این است که روزی به مغازۀ عطاری محل رفته بودم،ساعتی کنار عطار نشستم در جنب من یک ظرف گندم بود، ناخودآگاه یک عدد گندم برداشتم و با دندان پیشین خود آن را نصف کردم سپس هر دو نصفه را به ظرف برگرداندم،این مسئله را با صاحب گندم در میان نگذاشتم،اکنون در برزخ ناراحت آن مسئلهام،برای خدا پیش صاحب مغازه برو و برای رهایی من از او رضایت بگیر (1).
محدث خبیر،مرحوم علّامۀ مجلسی رحمه الله در«بحار الأنوار»به نقل از«الکافی»از علی بن أبی حمزه حکایت میکند:
دوستی داشتم از کاتبان حکومت ننگین بنی امیه بود،روزی به من گفت:علاقه دارم شرفیاب محضر مقدس حضرت صادق شوم،برای من جهت زیارت آن جناب از آن حضرت اجازه بگیر.
از امام صادق علیه السلام اجازه گرفتم،حضرت اجازه دادند،مشرف حضور حضرت صادق شد و پس از سلام نشست،سپس گفت:فدایت شوم،من دفتردار این قوم بودم و از این راه به ثروت سنگینی رسیدهام و در تحصیل این ثروت حلال و حرام خدا را رعایت نکردهام.
امام صادق علیه السلام فرمود:اگر برای بنی امیه کاتب و آورندۀ غنیمت و مدافع نبود،حق ما از بین نمیرفت،اگر مردم آنان را رها میکردند آنان به چیزی از مال و حکومت نمیرسیدند.
1) 1) -عرفان اسلامی:27/7.
آن مرد به حضرت عرضه داشت:تکلیف من چیست ؟ آیا برای من راه نجاتی هست ؟
حضرت فرمود:اگر تو را راهنمایی کنم به راهنمایی من توجه میکنی ؟
گفت:آری.
حضرت فرمود:از آنچه با تکیه بر بنی امیه جمع کردهای خود را آزاد کن،هر کس را میشناسی،مالی از او پیش تست آن را به او برگردان و هر که را نمیشناسی از جانب او در راه خدا صدقه بده،اگر این چنین برنامهای که گفتم انجام دهی بهشت را برای تو ضامن میشوم.
علی بن ابی حمزه میگوید:آن جوانمرد با ما به کوفه برگشت و چیزی در دست خود بفرمان حضرت صادق علیه السلام باقی نگذاشت،حتی لباس بدن خود را هم از خود دور کرد.
من چیزی به او دادم و لباسی برای او خریدم و برایش خرجی فرستادم،چیزی بر او نگذشت که مریض شد،از او عیادت کردیم،پس از آن روزی به سراغش آمدم که در حالت نزع بود،چشمش را گشود و گفت:ای علی بن حمزه ! به خدا قسم امام صادق به عهدش وفا کرد،آن گاه از دنیا رفت،تا دفن او متولی امرش شدیم،پس از مدتی به محضر امام صادق علیه السلام شتافتم،به من نظر کرد و فرمود:و اللّه نسبت به دوستت به عهدم وفا کردم.
عرضه داشتم:فدایت درست میگویی،به خدا قسم همین مسئله را وقت مرگش گفت.
ای کسانی که ارادۀ حج دارید،هم چون این جوانمرد،خود را از حقوق معنوی و مالی مردم پاک کنید که پاک شدن از حق مالی مردم ثوابش بسیار عظیم و اجرش بسیار بزرگ است و نیز مقدمهای برای قبولی حج است (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:27/7.
حاج میرزا حسین نوری صاحب«مستدرک الوسائل»از دارالسلام نوری حکایت میکند:
از عالم زاهد سید هاشم حائری که مبلغ یک صد دینار که معادل ده قران عجمی بود از یک نفر یهودی به عنوان قرض گرفتم که پس از بیست روز به او برگرداندم،نصف آن را پرداختم و برای پرداخت بقیۀ آن او را ندیدم جستجو کردم،گفتند:به بغداد رفته.
شبی قیامت را در خواب دیدم،مرا در موقف حساب حاضر کردند،خداوند مهربان به فضلش مرا اذن رفتن به بهشت داد.
چون قصد عبور از صراط کردم،زفیر و شهیق جهنم مرا بر صراط نگاه داشت و راه عبورم را بست،ناگاه طلبکار یهودی چون شعلهای از جهنم خارج شد و راه بر من گرفت و گفت:بقیۀ طلب مرا بده و برو.من تضرع کردم و به او گفتم:من در جستجویت بودم تا بقیۀ طلبت را بپردازم ولی تو را نیافتم.گفت:راست گفتی ولی تا طلب مرا ندهی از صراط حق عبور نداری.گریه کردم و گفتم:من که در اینجا چیزی ندارم که به تو بدهم.یهودی گفت:پس بجای طلبم بگذار انگشت خود را بر یک عضو تو بگذارم.به این برنامه راضی شدم تا از شرش خلاص شوم،چون انگشت بر سینهام گذاشت از شدت سوزش آن از خواب پریدم ! ! (1)
مرحوم علامۀ مجلسی رحمه الله از شهید اول از احمد بن ابی الجوزی نقل میکند که:
آرزو داشتم در عالم خواب ابو سلیمان دارانی را که از عباد و زهاد بود ببینم،پس از
1) 1) -عرفان اسلامی:29/7.
گذشت یک سال از فوتش او را دیدم و گفتم:خداوند با تو چه معامله کرد ؟ گفت:ای احمد ! وقتی در دنیا بودم از باب صغیر میآمدم بار شتری را دیدم یک چوب کوچک به اندازۀ خلال از آن گرفتم،نمیدانم با آن خلال کردم یا دور افکندم،اکنون یک سال است که مبتلا به سختی حساب آن هستم.
آری،امیر المؤمنین علیه السلام در نامهای به محمد بن ابی بکر به این حقیقت اشاره میفرماید:
وَ اعْلَمُوا عِبٰادَ اللّهِ انَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سٰائِلُکُمْ عَنِ الصَّغیرِ مِنْ عَمَلِکُمْ وَ الْکَبیرِ مِنْ عَمَلِکُمْ:
ای بندگان خدا ! بدانید که خداوند عز و جل از کوچک و بزرگ عمل شما در قیامت خواهد پرسید (1).
شهید بزرگوار مرحوم دستغیب از جناب سید حسن بن سید علی اصفهانی نقل میکند که فرمود:
هنگام فوت پدرم در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم و کارهای پدرم بدست بعضی از برادرانم برگزار شده بود و مرا هیچ اطلاعی از گزارش آنها نبود.چون هفت ماه از فوت پدرم گذشت،مادرم در اصفهان درگذشت و جنازهاش را به نجف اشرف حمل کردند.
در آن اوقات،شبی پدرم را در خواب دیدم و گفتم:شما در اصفهان فوت کردید، اکنون در نجف هستید ؟ فرمود:بلی،پس از فوت مرا اینجا جای دادند.
پرسیدم:مادرم نزد شماست ؟ فرمود:در نجف است اما در مکان دیگری است، دانستم که هم درجۀ پدرم نیست.
گفتم:پدر حال شما چگونه است؟ فرمود:در شدت و سختی بودم و الان بحمد اللّه راحتم.
1) 1) -عرفان اسلامی:30/7.
تعجب کردم،گفتم:آیا مثل شما گرفتار بودید ؟ فرمود:آری،حاج رضا پسر آقا بابا مشهور به نعلبند از من طلبی داشت و مطالبه میکرد به آن خاطر حالم بد بود.
از ترس بیدار شدم و به برادرم که وصی پدر بود صورت خواب را نوشتم و سفارش کردم تحقیق کند چنین شخصی از پدرم طلب داشته یا نه.در جواب نوشت:دفترها را تفتیش کردم،اسم حاج رضا جزء طلبکاران نبود.
دوباره نوشتم آن شخص را پیدا کن و از خودش سؤال نما آیا از پدرم طلبی داشته ؟ در جواب نوشت:او را یافتم و از او پرسیدم،گفت:آری،مبلغ هیجده تومان از پدر شما طلب داشتم و جز خداوند کسی را بر آن اطلاع نبود،پس از فوت آن مرحوم از شما سؤال کردم نام من جزء طلبکاران هست ؟ شما گفتید:نه،من هم سندی برای اثبات نداشتم از این که چرا نام مرا در دفتر ننوشته دلتنگ شدم.
خواستم هیجده تومان را به او بدهم قبول نکرد،گفت:پدر شما را از بدهیای که بمن داشت حلال کردم (1).
تاریخ آل برمک را بخوانید تا بر شما معلوم شود که دوستیهایی که بر اساس مسائل الهی پایدار نیست چه اندازه سست و بیپایه است،آل برمک هارون و حکومت او را برای خویش قویترین تکیهگاه میدانستند،ولی شمشیر تیز هارون در چند شبانه روز به عمر آنان بیرحمانه خاتمه داد که گویی چنین خاندانی اصلاً وجود خارجی نداشتند.
قائم مقام فراهانی آن مرد سیاست و کیاست،برای به سلطنت رساندن محمد شاه قاجار به اندازۀ یک عمر خون دل خورد،ولی پس از این که محمد شاه بر تخت سلطنت
1) 1) -عرفان اسلامی:31/7.
استقرار یافت،وزیر دانشمند خود را در باغ نگارستان با کمال شقاوت خفه کرد و آن چراغ روشن سیاست و درایت را از لباس هستی عریان نمود.
میرزا تقی خان امیرکبیر برای به تخت نشاندن ناصر قاجار کمال زحمت و مشقت را بر خود هموار کرد،اما ناصر قاجار در همان اوائل صدارت امیر در کمال ناجوانمردی آن مرد بزرگ را در حمام فین کاشان کشت.
اینگونه مسائل در تاریخ بشر آنقدر زیاد است که برای بازگو کردن آنها دفاتری جداگانه و کتابهایی مفصل لازم است (1).
محدث خبیر،مرحوم حاج میرزا حسین نوری در کتاب«مستدرک الوسائل»خبر مهمی نقل میکند که در آن خبر وجود مقدس حضرت زین العابدین علیه السلام به توضیح حج حقیقی و معنای مناسک برخاسته و از این راه زائران خانۀ حق را به بسیاری از واقعیتها آشنا فرموده است.
زائر با توجه به این روایت تکلیفی دیگر پیدا میکند و سعی مینماید قبل از رفتن به این سفر با آب توبه غسل حقیقی کند و وجود خویش را به لباس صدق و صفا و خضوع و خشوع بپوشاند.
چهارمین رهبر بزرگ شیعه،گهر گرانبهای صدف هستی،زینتبخش عبادت عباد، حضرت سجاد علیه السلام پس از ادای مراسم حج به مدینه باز میگشتند،مردی به نام شبلی به استقبال آن پیشوای عارفان و امام آگاهان آمد و پس از ادای احترام،این چنین از طرف امام مورد پرسش قرار گرفت:
1) 1) -عرفان اسلامی:35/7.
آیا هیچ به حج خانه رفتهای ؟
عرضه داشت:آری.
فرمود:در آن هنگام که به میقات رفتی و از لباسهای دوختۀ خود درآمدی و غسل کردی،در نیتت بود که خود را از اشتباهات و لغزشها در دو مرحلۀ ظاهر و باطن برای همیشه پاک کنی ؟گفت:نه.
فرمود:آه،پس نه به میقات وارد شدی و نه از لباس دوخته بیرون آمدی و نه غسل حقیقی بجای آوردی ! !
فرمود:آیا خود را پاکیزه کردی و سپس احرام بستی و پیوند خود را مبدأ عالم به وسیلۀ حج استوار نمودی ؟ گفت:آری.
فرمود:در آن هنگام در نیت داشتی که خود را از تمام آلودگیها به نور توبه برهانی ؟ گفت:نه.
فرمود:بوقت احرام هر برنامهای را که دوست نمیپسندد و به خاطر مصلحت بر بندگانش ممنوع نموده بر خود حرام دانستی ؟ گفت:نه.
فرمود:به وقت بستن پیوند حج و هنگامی که آن را با عمره محکم میکردی در نیت داشتی که هر عقد و پیمان و هرگونه قرارداد غیر خدایی را از برنامههایت باز کرده و جز با حضرت دوست پیوند و قرارداد نداشته باشی ؟ گفت:نه.
فرمود:پس در حقیقت خود را پاکیزه نکرده و احرام نبسته و پیمان حج را محکم و استوار نکردی ! !
فرمود:به میقات وارد شدی و دو رکعت نماز احرام به جای آوردی و تلبیه گفتی ؟ عرض کرد:آری.
فرمود:به هنگام ورود به میقات در نیت تو بود که به زیارت حق آمدهای و این نماز و احرام و تلبیه،مقدمات لقای اوست ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی دو رکعت نماز خواندی در اراده داشتی که به ارزندهترین برنامهها و بزرگترین حسنات و بهترین اعمال وسایل قرب به آن حضرت را آماده کنی ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی تلبیه گفتی در نیت داشتی که به هر برنامۀ صحیحی در پیشگاه حق به اقرار آمدهای در حال پیمان بستن با اویی که در تمام جوانب حیات از فرمانش پیروی کنی و از هر معصیت و خطایی روی بگردانی ؟گفت:نه.
فرمود:پس در حقیقت وارد میقات نگشته و نماز احرام بجای نیاورده و تلبیه نگفتی ! !
سپس فرمود:آیا وارد مسجد الحرام شدی و پای در حرم مبارک حق گذاشتی و کعبه را با دیدۀ خود دیدی و در برابر آن نماز گزاردی ؟گفت:آری.
فرمود:به هنگام ورود در حرم آیا در ضمیرت بود که از هر گونه بدگویی پشت سر برادران مسلمان دوری جویی و عیب گفتن اهل قبله را ترک نمایی ؟گفت:نه.
فرمود:زمانی که وارد مسجد خیف شدی و نماز خواندی آیا اراده کردی که از هیچ برنامهای جز مخالفت با امر خداوند نترسی و به چیزی جز رحمت الهی امید نداشته باشی ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی گوسپند قربانی را سر بریدی آیا نیت کردی که حلقوم طمع را جدا کنی و آیا به هنگام قربانی توجه داشتی که راه ابراهیم را میروی آن بزرگ انسانی که یگانه فرزند عزیز خود را به قربانگاه آورد تا برای محبوب خود فدا کند ؟گفت:نه.
فرمود:هنگام بازگشت به مکه و طواف بیت در قصد و نیت داشتی که از دریای عنایت حق بهره برده و به مسیر بندگی و عبودیت روی آورده و به رشتۀ محبت و ولایت او دست آویخته و واجبات حضرتش را ادا کرده به مقام قدس و رحمت او تقرب جویی ؟ گفت:نه.
در این حال بود که صدای گریۀ امام بلند شد و شدت تأثر و ناراحتی او به اندازهای بود که گویا مفارقت روح از بدنش نزدیک شده،میگریست و پی در پی میگفت:آه آه !
آن گاه فرمود:ای شبلی ! آن کس که دست به حجر الأسود بگذارد به مانند آنست که با
خدای خود دست داده.
نکو بنگر ای بندۀ ناچیز شکسته ! و ای موجود ضعیف افتاده ! که کجایی و چه میکنی، پاداشی را که خدای بزرگ بر این برنامۀ عالی قرار داده ضایع مکن و عهدی که با دوست بستهای مشکن،آگاهی و میدانی که روی گردانی از امر او گناه و معصیت است و مخالفت با فرمانش بزرگترین عامل شکستن پیمان تو با اوست.
سپس فرمود:ای شبلی ! آن زمان که در مقام ابراهیم ایستادی،اراده داشتی که از آن هنگام به بعد کنار هر فرمانی از فرامین الهی ایستادی مقاومت کنی و تا فرمانش را نبری از پای ننشینی و از هر گناهی دوری جسته و خویشتندار باشی ؟گفت:نه.
فرمود:به هنگام نماز در آن مقام بزرگ عزم داشتی که از خطوط بندگی ابراهیم پیروی کنی و دماغ شیطان را به خاک بمالی ؟ گفت:نه.
فرمود:پس در حقیقت در مقام ابراهیم نایستاده و در آن جای مقدس نماز بجا نیاوردهای.
فرمود:کنار آب زمزم رفتی و از آن چشمۀ آب نوشیدی ؟گفت:آری.
فرمود:نیت داشتی که هم اکنون کنار مرز عبادت رسیده و باید از آن پس چشم از گناه پوشید ؟ گفت:نه.
فرمود:در واقع بر سر آن چاه نرفته و از آبش نیاشامیدهای.
آن گاه فرمود:بین صفا و مروه سعی کردی ؟ گفت:آری.
فرمود:در آن وقت نیت داشتی که در حال بیم و امید در پیشگاه الهی قدم میزنی،در اندیشۀ این که آیا مرا میپذیرند یا نه رفت و آمد میکردی ؟گفت:نه.
فرمود:در حقیقت سعی صفا و مروه نکرده و در آن جایگاه باعظمت قدم نزدهای.
سپس فرمود:ای شبلی ! آیا به سرزمین منی رفتی ؟گفت:آری.
فرمود:در آنجا توجه داشتی که مردم مسلمان را از خطر دست و زبانت ایمن
بداری ؟گفت:نه.
فرمود:پس به منی نرفتی.
آن گاه فرمود:به زمین عرفات وقوف کردی و خود را آمادۀ پذیرفتن رحمت الهی نمودی و وادی نمره را شناختی و حضرت دوست را در نزد علائم و نشانهها خواندی ؟گفت:آری،این برنامهها را انجام دادم.
فرمود:آیا موقف عرفات که مقام عرفان و شناسایی است دانستی که خدای عزیز چه برنامههای فوق العادهای از علوم و معارف را برای رشد و تکامل انسان قرار داده و بیدار بودی که یار بر تمام اسرار تو آگاه است و فرداست که نامۀ اعمال و پروندۀ کردارت را به دستت خواهد داد ؟ گفت:نه.
فرمود:چون کنار جبل رحمت رفتی،به نظر آوردی که خدای مهربان هر مرد و زن با ایمان را مورد لطف قرار میدهد و مشمول عنایت خود میکند و همۀ مردم مؤمن را دوست دارد ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی وارد وادی نمره شدی به این مسئله توجه داشتی تا خود بندۀ حق نباشی دیگری را به بندگی او مخوان و تا خود از گناه باز نایستی دیگری را نهی مکن ؟ گفت:نه.
پرسید:به هنگامی که نزد نشانهها و علائم،توقف کردی،هیچ در نظر آوردی که خالق عالم و نگهبان آفرینش،آسمان و زمین و ملائکه مأمور برنامههای هستی را مراقب برنامههای تو قرار داده ؟ گفت:نه.
فرمود:در حقیقت به عرفات وقوف نکرده و به جبل رحمت برنیامده و وادی نمره را نشناخته و خدای مهربان را نخواندهای ! !
سپس فرمود:آیا در وادی مزدلفه وارد شدی و سنگریزههای جمره را از آنجا برداشتی و به سرزمین مشعر درآمدی ؟ گفت:آری.
فرمود:در آنجا نماز خواندی و متوجه بودی که آن شب،لیلۀ عید است و نماز
مخصوص به آن شب کلید حل هر مشکلی است ؟ گفت:نه.
فرمود:زمانی که بین دو شانه راه میرفتی و از منحرف شدنت به جانب راست و چپ نگران بودی و سعی داشتی مستقیم حرکت کنی،در نظر داشتی که از راه حق انحراف حاصل نکرده و از دل و دست و زبانت خطایی سر نزند ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی در وادی مزدلفه قدم میزدی و سنگریزههای جمره را جمع میکردی توجه داشتی که خود را از هر گناه و پلیدی برکنار داشته و در تمام برنامههای حق ثابت و استوار بمانی ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی وارد مشعر شدی آیا درونت را به شعار اهل تقوی بیدار کردی ؟ گفت:نه.
فرمود:پس در واقع به نشانههای حرم مرور نکرده و در آن بقاع متبرکه نماز بجای نیاورده و از آن سرزمین مقدس سنگریزه برنچیده و به مشعر گذر نکردهای.
سپس فرمود:به زمین منی رفتی و رمی جمرات کردی و سر خود را تراشیدی و قربانی نمودی و در مسجد خیف نماز خواندی و برای بقیۀ اعمال به مکه بازگشتی ؟ گفت:آری.
فرمود:چون به منی رسیدی و رمی جمرات کردی،به نظر آوردی که به هدف خود رسیده و هر خواستۀ صحیحی داشتی خدایت اجابت فرمود ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی رمی جمره میکردی،در نیت داشتی که دشمن دیرین خود ابلیس و سپاهش را از خود میرانی ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی موی سر را زدی توجه داشتی که خود را از هرگونه پلیدی و ناپاکی تمیز کرده و از گناهان بیرون آیی،آن چنان که فرزند از مادر متولد میشود ؟ گفت:نه.
فرمود:در حقیقت به منی نرفتی و رمی جمرات نکرده و حلق رأس ننمودهای و قربانی سر نبریده و در مسجد خیف نماز نخواندهای و به سوی حضرت حق حرکت ننمودهای ! !
فرمود:پس از بازگشت به مکه آیا در دل این چنین قصد داشتی که به سوی او در حرکتی و به خاطر تقرب به مقام او از خانۀ خود بیرون آمدهای ؟ گفت:نه.
فرمود:پس در حقیقت وارد حرم نشده و خانۀ کعبه را ندیده و در آنجا نماز بجای نیاوردی ؟
فرمود:پس از ورود به مکه طواف خانه نمودی و دست بر ارکان گذاشتی و آخرین سعی صفا و مروه نمودی ؟ گفت:آری.
فرمود:وقت سعی در نظر داشتی که از همه روی تافته و به سوی او گریخته و به بارگاه قدس او آمد و شد میکنی ؟ گفت:نه.
فرمود:در حقیقت طواف خانه نکرده و استلام ارکان ننموده و سعی صفا و مروه بجای نیاوردهای،برگرد دوباره حج بجای آر؛زیرا تو این سفر را به آن معنایی که از تو خواستهاند نرفتهای و مطابق با اهداف عالیۀ این برنامۀ بزرگ الهی قدم برنداشتهای و خود را مستعد و آمادۀ ورود به حریم قدس یار ننمودهای ! !
شبلی سخت گریست و از آن ساعت به کوشش برخاست تا خدایش برای سال بعد موفق به آن سفر روحانی و سیر الهی و مشی ملکوتی کرد و به آنچه به وسیلۀ حضرت زین العابدین علیه السلام آگاه شده بود در آن سفر عمل کرد (1).
مردی از امیر المؤمنین علیه السلام پرسید:آیا اولین خانۀ خدا کعبه بوده است ؟ آن حضرت فرمودند:نه،پیش از کعبه خانههایی برای عبادت ساخته شده است ولی کعبه اولین خانۀ مبارک و وسیلۀ هدایت و رحمت و برکت است و اولین کسی که آن را بنا نموده است ابراهیم خلیل بوده،سپس جرهم از قبیلۀ عرب آن را تجدید بنا کرد و بار دیگر منهدم شد و عمالقه آن را تجدید کردند (2).
شیخ طوسی در کتاب باعظمت«تهذیب»در حدیث صحیحی از امام صادق علیه السلام روایت کرده که:
شخصی به دیدن رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت:من برای انجام حج حرکت کردم اما به مقصد نرسیدم و از این بهرۀ بزرگ محروم شدم،اکنون ثروت هنگفتی در اختیار من است، مال خود را در چه برنامهای خرج کنم تا تلافی حج شود و سودی همانند ثواب حج ببرم ؟
رسول اسلام صلی الله علیه و آله به او نگاهی کرد و فرمود:به کوه ابو قبیس بنگر،اگر این کوه برایت طلای احمر شود و آن را در راه خدا خرج کنی به ثواب یک حاجی نخواهی رسید،حاجی به هنگام تدارک سفر هرچه از جای بردارد و آنچه بر زمین بگذارد،برای او ده حسنه نوشته میشود و ده گناه بخشیده میگردد و ده درجه به او میرسد و همین که سوار مرکب گردد، به هر گامی که برمیدارد خداوند برایش به مثل آنچه گفتم مینویسد (1).
محدث خبیر،صدوق بزرگوار در«من لا یحضره الفقیه»از طریق صحیح از کتاب حسن بن محجوب از کتاب محمّد بن قیس روایت کردهاند که محمّد بن قیس میگوید:شنیدم از ابو جعفر محمّد بن علی الباقر علیهما السلام که در مکه این حدیث را برای مردم میفرمود:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نماز صبح را با مردم خواند،سپس با آنان به گفتگو نشست تا آفتاب طلوع کرد،مردم یک یک از مجلس برخاسته و رفتند بجز دو نفر یکی از انصار و یکی از اعراب بادیه از طایفۀ ثقفی.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن دو نفر فرمود:میدانم شما را حاجتی است و آن پرسش از یک
1) 1) -عرفان اسلامی:69/7.
مسئله است،اگر بخواهید من قبل از سؤال شما به پاسخ اقدام کنم،اگر نه بپرسید تا به شما جواب بگویم.
گفتند:شما ما را خبر ده؛زیرا گفتن شما بدون پرسش ما بهتر چشم کور را روشنی است و از شک و تردید دورتر و ایمان ما را نسبت به آنچه باید مؤمن باشیم راسختر میکند.
رسول اسلام صلی الله علیه و آله از آن مرد انصاری خواست تا نوبتش را به آن مرد بیابانی بدهد و فرمود:ای برادر انصاری ! شما نوبت خود را به دوستت واگذار؛زیرا تو از قومی هستی که دیگران را بر خود مقدم داشته و ایثار میکنند.
در هر صورت آیا حاضری او حاجتش را بر تو مقدم بدارد،چون تو اهل شهری و او از بادیه؛مرد انصاری گفت:با کمال رغبت حاضرم.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله روی به آن بیاباننشین کرد و فرمود:اما تو آمدهای از من دربارۀ وضو و نماز بپرسی که چه اندازه بهره دارد،جوابش را گفت و سپس به مرد انصاری فرمود:اما پرسش تو دربارۀ حج و عمره است که برای آن چه اندازه ثواب قرار داده شده،آگاه باش چون عزم حج کردی و توجهت به زیارت خانۀ حق قرار گرفت و خود را برای رفتن آماده کردی و بر مرکب سوار شدی و به نام خدا آغاز سفر نمودی،به هر قدمی که مرکب از زمین بر میدارد و بر زمین میگذارد،خدای بزرگ برای تو حسنهای نوشته و سیئهای محو میکند و همین که احرام بستی و لبیک گفتی،خداوند به هر لبیک ده حسنه قرار داده و ده سیئه دور میکند.
چون طواف بیت کردی برای تو نزد حق به خاطر آن،عهد و پیمانی ذخیره شده که حضرت حق از عذاب تو حیا خواهد داشت و همین که در مقام ابراهیم به دو رکعت نماز قیام کردی،به خاطر آن دو رکعت ثواب دو هزار رکعت نماز قبول شده به تو عنایت میشود.
و چون به سعی صفا و مروه برآمدی و هفت بار آن راه را طی کردی،برایت نزد حق اجر
کسی است که از شهر خود پیاده به حج آمده باشد و همانند کسی است که هفتاد بندۀ مؤمن را از بردگی رهانده باشد.
و چون وقوف به عرفات را تا غروب انجام دادی،اگر خطایت به عدد ریگ صحرای عالج عربستان و به عدد کف دریاها باشد خدایت میآمرزد و همین که به منی آمدی و سنگریزهها را به جمرات زدی برای تو به خاطر هر ریگ ده حسنه نوشته میشود و این ثواب برای تو در بقیۀ عمرت همواره ثبت میگردد.
و چون سر تراشیدی برای تو به عدد هر مویی که جدا شود،حسنهای نوشته و این ثواب در آیندۀ عمر نیز برایت محفوظ خواهد بود.
و چون قربانی کردی،یا به نحر شتر برخاستی به عدد هر قطره خونی که از او به زمین میرسد برایت حسنهای ثبت و مشابه آن هم برای آیندۀ عمرت هست.
و همین که از منی بازگشتی و طواف بیت را به جا آورده و در مقام ابراهیم نماز خواندی ملکی به پشت شانهات زده میگوید:اما از گذشتۀ عمرت هر چه بود آمرزیده شد،پس عمل خود را از سر گیر اکنون تا صد و بیست روز.
آری،خداوند عزیز برای مهمانش اینگونه تدارک دیده و این از آقایی صاحب بیت است و این ثوابها برای عموم مردم است،اما آنان که اهل معرفت هستند و عاشقوار به دیار معشوق آمدهاند برای آنان ثواب لقای حق است و کسی از عهدۀ بیان یا شمارش اینگونه ثواب بر نمیآید (1).
صدوق بزرگوار روایت کرده:
1) 1) -عرفان اسلامی:72/7.
چون موسی بن عمران حج کرد،از امین وحی پرسید:برای کسی که بدون نیت پاک و مال حلال حج انجام دهد چه بهرهایست ؟
به جبرئیل خطاب رسید بگو:حق خود را به او بخشیده و خلق خود را از وی خشنود کنم.
پرسید:برای کسی که با قصد صحیح و مال حلال این برنامه را عمل کند چه سودیست ؟
خداوند پاسخ گفت:او را در رفیع اعلا با پیامبران و راستین مردم و شهدا و صالحان قرار دهم و اینان نیکو رفیقانند (1).
صدوق بزرگوار از اسحاق بن عمار روایت میکند که:
به امام صادق علیه السلام گفتم:مردی دربارۀ حج با من مشورت کرد،به خاطر این که ضعیف الحال بود به او گفتم:از این سفر صرفنظر کن،امام فرمود:سزاوار و مستحقی که به خاطر جلوگیری از حج او تا یک سال در بستر بیماری افتی،اسحاق میگوید:یک سال تمام مریض شدم (2).
پیشوای هفتم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام میفرمودند:
سه چیز را از اصل مال خود،یا خالص در اختیار خود میپردازیم:
1-مهریۀ زنان.
2-پول کفن.
3-خرج سفر حج.
این جملات را هنگامی فرمود که مبلغی در حدود چهارصد درهم در یک کیسۀ چرمی، برای بانویی پرهیزکار و مؤمنه به نام شطیطه به وسیلۀ نمایندۀ مردم خراسان ابو جعفر محمّد بن علی فرستاد و فرمود:
این مقدار از خالص مال ماست که برای خرج کفن و دفن جهت آن بانوی مؤمنه اختصاص میدهم.
مقداری از این پول را تا وقتی زنده است مصرف کند و بقیه را جهت کفن و دفن بگذارد،ما اهل بیت پول کفن و دفن و مهریۀ زنان و مصرف حج را از مال خالص و طاهر خود خرج میکنیم.
هان ! ای ابو جعفر ! چون به نیشابور رسیدی،به فاصلهای کوتاه در حدود چند روز بعد از ورود تو آن بانو از دنیا میرود و من قبل از دفن برای نماز بر او حاضر خواهم شد.
به آن هنگام که برای نماز بر جنازۀ او حاضر شوم تو مرا خواهی دید،این توجه فوق العادۀ امام نسبت به شطیطه و سهیم کردن او در شؤون زندگانی خصوصی خود و خانوادهاش،پاداش اخلاص آن بانو بوده که از زحمت چرخریسی خود به قدر یک دستمال،یا یک کلاف نخ،یا یک سکۀ طلا از سهم امام به وسیله ابو جعفر محمد بن علی از نیشابور به مدینه فرستاد،تا خمس دسترنج خود را به دستور خدا به امام رد کرده باشد.
ابو جعفر که امین مردم خراسان بود،گو این که در ابتدای امر کلاف و سکۀ او را نمیپذیرفت،به عذر این که اندک است و برای یک سکه نمیتوان کیسه جداگانه ساخت، ولی آن بانو در آن وقت گفت:گر چه مال من اندک است ولی چه کنم سهم امام است و مرا همین مقدار میرسیده.
ابو جعفر آن مال ناچیز را گرفت و سکه را برای نشاندار بودنش مقداری کج کرد و در
کیسهای که سکۀ دیگران را ریخته بود انداخت و از خراسان به مدینه آمد.
همین که به محضر امام مشرف شد،امانات مردم خراسان را بر حضرت عرضه کرد.
امام هیچ کدام را قبول نکرد و فرمود:مال ما نیست،اینها را به صاحبانش بازگردان، اما امانتی نزد تو دارم از بانویی به نام شطیطه آن را جدا کن و به من بده.
ابو جعفر کیسه را گشود و در صدد جستجوی سکۀ شطیطه برآمد آن سکهها را روی هم میغلطاند تا آن را بیابد؛امام،خودش آن را در میان نشان داد و هم اینطور بقچهها را گشود و دستمال یا کلاف را نیز تقدیم کرد.
محمد بن علی میگوید:وقتی به وطن بازگشتم تمام صاحبان آن کالاها را فطحی مذهب دیدم،آنجا دریافتم که امام فرمود:آنها مال من نیست.
در این گیرودار مواظب وضع آن بانو بودم که سیزده روز پس از ورود من به نیشابور درگذشت،ما جنازۀ او را به صحرا بردیم،در جمعیت انبوهی که در بیابان برای نماز بر جنازۀ او حاضر بودند توجه داشتم امام را ببینم،ناگاه دیدم شتر سواری از جانب بیابان آمد،از شتر پیاده شد در حالی که سر و صورت خود را پیچیده و پوشیده بر جنازه نماز گزارد،من نزدیک شدم تا ببینم،امام را شناختم که برگشت و بر شتر سوار شده در صفحۀ بیابان از نظر غایب شد ! ! (1)
حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام در سفرهای حج خود که بیست و پنج مرتبه بود، خاکسارانه پیاده راه میپیمود و این پیادهروی نه از راه نداشتن مال سواری بوده و نه از دریغ و مضایقه از بذل مال در راه آن،بلکه دستور میدادند مرکبهای سواری را جلو جلو یدک
1) 1) -عرفان اسلامی:78/7.
میکشیدهاند و خود برای تواضع پیاده میرفتند،حتی آن قدر یدکیها زیاد بود که موکب خیل باعظمت مینمود و آن قدر در شخص خواجه تواضع بود که خاکسارانه مینمود.
به احترام حضرت امام حسن علیه السلام برادر عظیمالقدرش امام حسین علیه السلام هم پیاده میشد،حسنین علیهما السلام برای تواضع و درک ثواب پیاده به راه میرفتند ولی مرکبهای آنان که یدک کشیده میشد جلو جلو میرفت همین که خلایق میدیدند که حسنین علیهما السلام از عقب موکب قدم میزدند آن ها هم پیاده میشدند.
آری،هر کس معرفتش به صاحب این بیت بیشتر باشد تواضع و انکسارش و خشوع و خاکساریش نسبت به صاحب بیت بیشتر و عشق و علاقهاش به محبوب عالم وافرتر و کاملتر است (1).
امام جعفر صادق علیه السلام در سفری از سفرهای حج خود افتخار هم سفری خود را به مالک بن انس داد.
وقتی که به میقاتگاه رسیدند مالک میگوید:
هنگام احرام که راحلۀ شتر امام علیه السلام به صحرا برسید هرچه میخواست لبیک را به صدای بلند بگوید صدا در گلوی او گلوگیر و متقطع میشد و نزدیک بود از راحله بیفتد.
من گفتم:ای پسر رسول خدا ! لبیک بگو،چارهای نیست از این که بگویی،فرمود:
ای پسر ابو عامر ! چسان جسارت و جرأت کنم که بگویم:«لَبَّیْکَ اللّهُمَّ لَبَّیْکَ».ترس و هراس و وحشت از آن دارم که خدای عزت و جلال به من بگوید:«لا لَبَّیْکَ» (2).
امام صادق علیه السلام در سفر حج دیگر،افتخار همکجاوگی خود را به ابان بن تغلب داده بودند-که بزرگ اصحاب امام باقر علیه السلام بود و سی هزار حدیث از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده وقتی به مدینه وارد میشده یک ستون از مسجد الرسول را اختصاص به او میدادهاند که جلوس کرده،تدریس کند،امام علیه السلام به او فرموده بود:ای ابان ! در مسجد مدینه جلوس کن و فتوی بده که من دوست دارم مثل تو در شیعیان من باشد-ابان میگوید:
وقتی که امام صادق علیه السلام به سرحد حرم رسید،میلههای اعلام حرم پیدا شد،دستور فرمود:
شتر را نگه داشتند و پیاده شد،ابان هم پیاده شد،ابان میگوید:امام برای ورود به حرم غسل کرد،من هم غسل کردم،بعد امام دعای ورود به حرم را خواند و گریست، سپس برای ورود به حرم پاها را برهنه کرد و با پای برهنه در حال تواضع قدم در حرم نهاد و قدم برداشت و فرمود:
ای ابان ! هر کس این عمل را بجا آورد،برای خدا،اینطور که من بجا آوردم و تو دیدی، خدای سبحان صد هزار سیئه از او محو میکند و صد هزار حسنه برای او مینویسد و صد هزار درجه برای او ترفیع دهد و صد هزار حاجت او را برآورد (1).
برادر مؤمنی داشتم که از هر جهت مورد اطمینان بود،بیست و پنج سال خدمتگزاری زائران خانۀ حق را به عهده داشت،نیکان و پاکان سعی داشتند در این سفر ملکوتی در
1) 1) -عرفان اسلامی:85/7.
معیت او باشند.
روزی در محضر او از این مقوله سخن بود،داستان اعجابانگیزی در یکی از سفرهایش برایم تعریف کرد.
گفت:تعدادی زائر در یکی از سالها برای رفتن به حج از طریق عراق همراه من شدند، همه در اتوبوس مستقر گشته،تا طی راه نمایند،در این میان یک زن و شوهر که از چهرۀ آنان آثار عظمت و ادب و عبودیت میدرخشید برای سوار شدن به اتوبوس نزدیک شدند و این دو نفر آخرین مسافران من بودند و هر دو از اصفهان در کاروان من نامنویسی داشتند.
با احترام هر دو را سر جای مخصوص به خودشان نشاندم،یکی از بدرقهکنندگان سفارش هر دو را با حالتی خاص به من داشت.
زیارت عالی عتبات را در عراق طی کردیم،پس از آن عازم حج شدیم،به مدینه رسیده مدتی در آنجا اقامت کردیم،سپس آمادۀ رفتن به میقات شدیم،در بین مسافران آن سال من،آن مرد و زن حال دیگری داشتند،انقلاب حال به آنان مهلت نمیداد،تا به مسجد شجره رسیدیم،جمعیت در آن ناحیه موج میزد،هر کس با سرعت هرچه تمامتر به فکر محرم شدن بود،پیرمرد از من مهلت خواست تا غسل کند،وسائل غسلش را فراهم کردم،غسل کرد و دو پارچۀ احرام را بر خود بست،گریه به او مهلت نمیداد،او را برای گفتن تلبیه حاضر کردم،سؤال کرد:معنای تلبیه چیست ؟ عرضه داشتم:یعنی:ای خدای مهربان ! مرا دعوت کردی به حریم قرب تو درآیم،آمدم؛گفت:آه معنای تلبیه این است ؟ ! یکی دو بار در شدت انقلاب حال گفت:خدایا آمدم،آمدم و ناگهان نقش زمین شد؛با کمال حیرت بالای سرش قرار گرفتم،دیدم از دنیا رفته است (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:128/7.
مردی به موسی گفت:تو میگویی در اثر گناه قلب آدمی سیاه میشود،پس چرا من هر اندازه گناه میکنم قلبم سیاه نمیشود ؟
موسی گفت:سیاهی و تیرگی دل از این بالاتر چیست که سیاهی و تیرگی قلب خود را درک نمیکنی ! (1)
ابو المؤید موفق بن احمد اخطب الخطبای خوارزمی در کتاب«المناقب»به سند خود از ابو سلیمان راعی نقل میکند که گفت:
شنیدم از آن حضرت که میفرمود:
در شب معراج خدای متعال به من وحی فرمود که:یا محمد ! نظر کردم به سوی اهل زمین و ترا از میان ایشان برگزیدم و نامی از نامهای خود برای تو جدا کردم.
در جایی یاد نشوم،مگر این که تو با من یاد شوی،من محمودم و تو محمد،بعد از تو علی را از میان اهل زمین برگزیدم و نامی از نامهای خود برای او جدا کردم،منم اعلی و اوست علی،یا محمد ! تو و علی و فاطمه و حسن و حسین و امامان از اولاد حسین را آفریدم از نور خود و ولایت شما را بر آسمانها و زمینها عرض کردم،پس هر کس قبول کرد از مؤمنان است و هر کس انکار کرد از کافران است،یا محمد ! میخواهی ایشان را ببینی ؟ عرض کردم:بلی،خطاب فرمود:
انْظُرْ إلیٰ یَمینِ الْعَرْشِ،فَنَظَرْتُ فَإذاً:عَلیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ وَ عَلیُّ بْن مُوسیٰ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ
1) 1) -عرفان اسلامی:202/7.
وَ مُحَمَّدٌ الْمَهْدیُّ ابْنُ الْحَسَنِ کَأَنَّهُ کَوْکَبٌ دُرّیٌّ.
به طرف راست عرش بنگر،چون نظر کردم،ناگهان علی و حسن و حسین و علی بن حسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و محمد مهدی بن الحسن [ علیهم السلام ] را هم چون ستارۀ درخشان دیدم.
آن گاه خطاب الهی رسید:
یا مُحَمَّدُ ! هؤُلاءِ حُجَجی عَلیٰ عِبادی وَ هُمْ أوْصِیاءُکَ.
ای محمد ! اینان حجج من بر بندگان و جانشینان بعد از تو هستند (1).
مسئلۀ حفظ سلامت دین و پابرجا ماندن این سلامت آن قدر مهم است که امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
به وقت خطبه خواندن رسول اسلام صلی الله علیه و آله در جهت معرفی عظمت ماه مبارک رمضان از جای برخاستم و عرضه داشتم:
یا رَسُولَ اللّهِ ! ما أفْضَلُ الْأعْمالِ فی هذا الشَّهْرِ ؟ فَقالَ:یا أبا الْحَسَنْ ! أفْضَلُ الأعْمالِ فی هذا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحارِمِ اللّهِ،ثُمَّ بَکیٰ،فَقُلْتُ:یا رَسُولَ اللّهِ ما یُبْکیکَ فَقالَ:یٰا عَلی ُّ ابْکی لِمٰا یُسْتَحَلُّ مِنْکَ فی هٰذَا الشَّهْرِ کَأَنّی بِکَ وَ انْتَ تُصَلَّی لِرَبِّکَ وَ قَدْ انْبَعَثَ اشْقَی الأَوَّلینَ وَ أَشْقَی الآخرینَ شَقی قُ عٰاقِرِ نٰاقَةِ ثَمُودُ فَضَرَبَکَ ضَرْبَةً عَلیٰ قَرَنِکَ فَخَضَبَ مِنهٰا لِحْیَتِکَ...؟
ای رسول خدا ! بهترین عمل در این ایام چیست ؟ فرمود:ای ابا الحسن ! بهترین عمل در این ماه ورع از محرمات الهی است،سپس پیامبر اسلام گریه کرد،گفتم:یا رسول اللّه ! علت گریۀ شما چیست ؟
فرمود:برای این است که در این ماه تو را در حال نماز در پیشگاه پروردگارت میبینم،در حالی که
1) 1) -عرفان اسلامی:208/7.
شقیترین اولین و آخرین،رفیق پی کنندۀ ناقۀ ثمود،پشت سرت ایستاده و شمشیری بر فرقت میزند که محاسن تو به خون آن رنگین میشود.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:عرضه داشتم:
یا رَسُولَ اللّهِ ! وَ ذلِکَ فی سَلامَةٍ مِنْ دینی ؟ فَقالَ:فی سَلامَةٍ مِنْ دینِکَ.
ای رسول خدا ! کشته شدنم در حال سالم بودن دینم انجام میگیرد ؟ فرمود:آری،در عین سلامت دینت از دنیا میروی (1).
موسی بن عمران علی نبینا و علیه السلام به پروردگار عرضه داشت:خداوندا ! برگزیدگان از خلقت کیانند ؟
پاسخ شنید:آن کس که دارای سخاوت بسیار است،قول صادقانه دارد،متواضعانه حرکت میکند،کوه از جا کنده میشود و اینگونه عبادم از راه من منحرف نمیگردند.
عرضه داشت:کدام یک از بندگانت در دار قدس بر تو وارد میشود ؟ خطاب رسید:
آنان که به دنیا نظر ندارند،اسرار دینشان فاش نمیشود،بر حکومت خویش رشوه نمیگیرند،حق در قلب آنان است،صدق بر زبانشان تجلی دارد،اینان در دنیا زیر پوشش من و در آخرت در دار قدس نزد من هستند (2).
قمی،در تفسیر خود از پدرش از سلیمان بن مسلم خشاب از عبد اللّه بن جریح مکی از عطاء بن ابی ریاح از عبد اللّه بن عباس نقل کرده است:
در حجة الوداع با پیامبر صلی الله علیه و آله حج نمودیم،پیامبر صلی الله علیه و آله درب کعبه را گرفته و با صورت خود به سوی ما توجه نموده و فرمود:شما را به علائم قیامت خبر ندهم ؟
سلمان که آنجا نزدیکتر از همه به آن حضرت بود گفت:چرا یا رسول اللّه،فرمود:
از علائم قیامت،ضایع کردن نماز و پیروی از شهوات و میل به هواها و بزرگداشت مال و فروش دین به دنیاست.
آن گاه دل و اندرون مؤمن از آن منکراتی که میبیند و نمیتواند تغییر دهد،هم چون نمک در آب گداخته و آب میشود.
سلمان عرض کرد:یا رسول اللّه ! این برنامهها حتماً شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،در آن وقت فرماندهانی ستمگر و وزیرانی فاسق و عارفانی ظالم و امینانی خائن بر ایشان حکومت میکنند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن زمان بد،خوب و خوب،بد شده و خائن مورد امانت قرار گیرد و امین خیانت ورزد و دروغگو تصدیق و راستگو تکذیب میشود.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این حتماً شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن زمان زن با شوهرش در تجارت شرکت میکند و باران در تابستان میبارد !
شرافتمندان به غضب میآیند،فقیر اهانت میشود،بازارها نزدیک میشود،آن وقت این میگوید چیزی نفروختهام،آن میگوید سودی نبردهام،میبینی همه مذمّت خدا میکنند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن گاه زنان فرمانده و کنیزان طرف مشورت میشوند،بچهها روی منبر میروند،دروغ زیبا و زکات ضرر و غنیمت و فیء مسلمانان تاراج میشود،مرد به
پدر و مادر خود جفا و به دوستش نیکی میکند و ستارۀ دنبالهدار ظاهر میشود.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن گاه طلاق زیاد میشود و برای خدا حدی به پا نمیشود و به خدا ضرری نمیزند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،قسم به آن که جانم به دست اوست،آن گاه زنان آوازه خوان و ملاهی زیاد میشود و بدان امتم بر ایشان مسلط میشوند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن گاه ثروتمندان امتم برای تفریح به مکه میروند و متوسطین ایشان برای تجارت و فقیران برای نشان دادن و شنواندن به مردم،آن گاه مردمی پیدا میشوند که قرآن را برای غیر خدا یاد میگیرند و آن را مزمار میکنند،مردمی پیدا میشوند که فقه دینی را برای غیر خدا یاد میدهند،اولاد زنا بسیار میشود،با قرآن تغنی و آوازهخوانی میکنند و به دنیا افتخار و مباهات مینمایند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این میشود ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،این در آن وقتی است که پردۀ حرامها دریده شود،گناهها کسب گردد، بدان بر نیکان مسلط شوند،دروغ زیاد و لجاجت پیدا و فقر رایج شود.
مردم در لباس به هم مباهات کنند،باران بیوقت بر ایشان ببارد،طبل و شیپورها را بپسندند،امر به معروف و نهی از منکر را انکار میکنند،تا آنجا که مؤمن در آن وقت ذلیلترین مردم شود،میان عابدان و قاریانشان بدگویی پیدا میشود و این ها در ملکوت آسمانها،پلید و نجس خوانده میشوند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن گاه ثروتمندان از فقر میترسند،به طوری که سائل از جمعه تا
جمعۀ دیگر سؤال میکند و کسی را نمییابد که چیزی در دستش بگذارد.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این میشود ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،رویبضه سخن میگوید؛سلمان گفت:یا رسول اللّه رویبضه چیست، پدر و مادرم فدایت باد ؟ فرمود:کسی که در امور مردم حرفی نمیزد حرف میزند،سپس جز اندکی درنگ نکنند که زمین صدایی کند و هر دستهای گمان کنند در ناحیۀ آن ها صدا کرده،سپس آنچه خدا خواهد درنگ میکنند و در آن مدت زمین را میشکافند و زمین پارههای جگر خود«طلا و نقره»را بیرون میافکند،سپس با دست خود به ستونها اشاره کرده فرمود:مانند این،آن روز طلا و نقره سودی ندارد این است معنای:
[ فَقَدْ جٰاءَ أَشْرٰاطُهٰا] .
پس هنگامی که قیامت بر آنان فرا رسد (1).
مردم«افسوس»-منطقهای در یونان یا به گفتۀ گروهی لبنان-به وقت عید،در جشنی که جهت خدایان خود ساختۀ خود برپا کرده بودند،با مراسم مخصوصی به آن معبودها تقرب میجستند.
مردی بزرگزاده و کریم،مراسم مردم برایش اطمینانآور نبود و توجهش به دین و مکتب مردم جلب نمیشد،در مسئلۀ بتها تردید داشت و در تحیر و اضطراب بود.
او از میان جمع مردم بیرون رفت تا این که به درختی رسید و در زیر سایۀ آن درخت،با غم و اندوه و تردید و حیرانی سر به گریبان شد.
چند لحظهای نگذشت که فرد دیگری به او پیوست؛زیرا او هم در عقیدۀ مردم تردید
1) 1) -عرفان اسلامی:228/7.
پیدا کرده بود و حیران شده بود.
سپس دیگری آمد و دیگری آمد،تا هفت نفر شدند،جمعی که دربارۀ وضع عقیدهای مردم در تردید بودند.
به زودی روح این افراد با یکدیگر آشنا شد و عقایدشان به یکدیگر نزدیک گشت و نقش واحدی آنان را متحد ساخت،گرچه خویشاوندی قریبی نداشتند،ولی با یکدیگر مأنوس شدند و تردید و شک خود را آشکار ساختند و مخالفت خود را با خدایان قلابی مردم،اظهار داشتند.
سپس با فکر نافذ و فطرت سلیم خویش به تحقیق در جهان و موجودات پرداختند،تا این که افکارشان به نور توحید روشن گردید و بر ایجاد کنندۀ موجودات و رمز وجود راهنمایی شدند و به توحید توجه نموده،روحشان از آسایش و اطمینان برخوردار شد.
این بزرگواران و کریمان،تصمیم گرفتند که خدا را در اعماق قلب خود مخفی دارند و در باطن جان او را حفظ نمایند؛زیرا سلطان مملکت بتپرست و در دین خود پابرجا بود و با تمام وجود از مشرکان پشتیبانی میکرد.
جوانان خدایافته و خداپرست،مانند مردم دیگر در کارهای عمومی و ناراحتیها شرکت میکردند،ولی آن گاه که به خلوتگاه خود میرفتند و به خود میآمدند به عبادت و نماز و ذکر خدا میپرداختند.
تا این که در یکی از شبها که گرد یکدیگر جمع بودند و انجمن آنان آراسته بود،یکی از جوانان با صدای آهسته و ترس و تردید گفت:
ای دوستان ! دیروز خبری شنیدم که اگر صحیح باشد و من اعتقاد به راستگویی آورندۀ خبر دارم،در این خبر نابودی دین و یا از دست دادن جان ما موجود است.
من شنیدهام سلطان از امر ما آگاه گردیده و عقیده و دین ما در نظر او مفتضح آمده،او از دست ما ناراحت شده و دچار هیجان گشته و تهدید نموده که اگر از عقایدی که با جان ما
عجین است و با وجود ما یکی شده،دست برنداریم ما را تحت تعقیب قرار دهد.
احتمال میرود که ما را فردا احضار کند و از دم شمشیر آبدار،همۀ ما را بگذراند،در کار خود فکر کرده و تصمیم بگیرید.
نفر دوم گفت:من این خبر را قبلاً شنیده بودم و فکر میکردم از حرفهای دروغپردازان و شایعهافکنی نادانان است،ولی معلوم میشود این مطلب را اغلب مردم میدانند و علامت صحت خبر و یا امکان وقوع آن به دست آمده است.
من معتقدم بر دین خود استوار باشیم و برای قتلی که در کمین ما نشسته است استقامت داشته باشیم،محال است که ما در برابر این مجسمههایی که این نادانان پرستش میکنند، سر تعظیم فرود آریم؛زیرا ما فساد و بطلان این مجسمهها را به دست آوردهایم و غیر ممکن است که دست از عبادت حضرت معبود برداریم،هر روزی که خورشید طلوع میکند دلیل وجود خدا را به همراه دارد و در هر جولان فکر،دلیلی برای عظمت خدا موجود است.
شایعهها راست بود،اخبار درست بود،آنان را از منازلشان و از میان جمع بستگانشان بیرون کشیدند و همه را در مقابل پادشاه ستمگر قرار دادند.
سلطان ظالم به جوانان گفت:میخواستید مطلبی را مخفی بدارید،ولی نتوانستید، کوشیدید که دین خود را پنهان دارید ولی پیروز نشدید و کارتان به آنجا رسیده که گاهی مخفی هستید و گاهی آشکار،از اخبار کم و بیش آگاهید،به من خبر رسیده که از دین پادشاه و رعیت خارج شده و به دینی روی کردهاید که من نمیدانم آن را از کجا آوردهاید ؟
برای من آسان است که شما را رها کنم که در دین خود سرگردان باشید و اختیارتان را به دست خودتان بگذارم،ولی این کار در صورتی بود که من نمیدانستم از بزرگان قوم خود هستید و از افراد برجستۀ طائفۀ خویش میباشید.
اگر مردم از وضع شما آگاه گردند،ممکن است به زودی به دین شما بیایند و آیین شما
را قبول کنند و از عقاید شما پیروی نمایند و به دنبال آن رژیم و تاج و تخت من متلاشی شود و امنیت از دست برود.
من در شکنجۀ شما عجله نمیکنم،کیفر شما را به زودی متوجه شما نمیسازم،تا این که در کار خود که بر آن اقدام میکنید فکر نمایید و به ملت و آیین مردم بازگردید و به عقاید مردم معتقد شوید و یا این که رهگذران،ناگهان میبینند سرهایی آویزان است و بدنهایی قطعه قطعه است و خون شما بر زمین جاری است.
خداوند عزیز دلهای آن خداپرستان را محکم کرد و در ایمانشان تأییدشان نمود، گفتند:ای پادشاه ! در دینی که ما وارد شدهایم از روی تقلید نبوده است و از روی اکراه و اجبار بندۀ دین نشدهایم،فطرت ما از ما دعوت کرد و ما هم پاسخ دادیم،عقل به ما روشنی بخشید و ما در کنار روشنی آن گردش نمودیم،ما را به سوی خدای یکتا دعوت کردند و ما غیر از او خدای دیگری قبول نمیکنیم.
قوم ما که به عبادت بت پرداختهاند،از روی نادانی و تقلید است،دلیلی برای کار خود ندارند،برهانی آن ها را راهنمایی نکرده است،این است آنچه ما به آن علم پیدا کردهایم و فکر ما به آن رسیده است،هر چه میخواهی دربارۀ ما انجام بده.
پادشاه گفت:امروز بروید ولی به شرط آن که فردا بیایید تا دربارۀ شما فکر و در داستان شما قضاوت کنم.
جوانان خداپرست در خود فرو رفتند و در کار خویش به مشورت و تبادل نظر پرداختند که چه عملی انجام دهند،یکی از جوانان گفت:پادشاه از وضع ما آگاه گردیده و ما دیگر نمیتوانیم در مقابل وعده و تهدیدهای او و نوید و بیم او استقامت کنیم،ما باید دین خود را حفظ نموده و به شکاف این کوه پناه ببریم؛زیرا گاهی در تاریکی شکاف کوه و تنگی آن، آسایش خاطر است و برای انسان وسعت بیشتری از این زمین پهناور که نمیتواند خدا را مطابق میل خود عبادت کند،وجود دارد.
مکانی که ما را به دینی که مورد اعتمادمان نیست دعوت مینمایند برای ما قابل زندگی نمیباشد و در مملکتی که ما را مجبور سازند،تسلیم فکری شویم که عقیده به آن نداریم احترام و توجهی نیست.
خداپرستان بار سفر بستند و دست از وطن شستند و به خاطر حفظ دین خود،راه اعتزال و گوشهگیری و مهاجرت اختیار نمودند.
در کنار راه سگی به آنان پیوست و با ایشان همراه شد،جوانان دیدند مانعی نیست که سگ به همراهشان بیاید و از آنان نگهبانی کند،جوانان آن قدر راه رفتند تا به شکاف کوه رسیدند،در شکاف کوه خوراکهایی به دست آوردند که خوردند و آبی که نوشیدند، سپس برای این که خستگی راه را از خود بگیرند و پاهایشان آمادۀ حرکت گردد دراز کشیدند،تا سلامتی خود را بازیابند ولی هنوز سر را زمین نگذاشته بودند که چرت مختصری بر چشمانشان احساس شد و بر پلکهای آنان سنگینی کرد،بلافاصله به خواب عمیقی فرو رفتند.
شب به دنبال روز آمد و سالی پس از سال دیگر آمد و آنان در خواب بودند،گوش و چشم آنان را خواب فرو گرفته بود،بادهای هولناک و رعد و برق آن ها را بیدار نمیساخت،خورشید طلوع میکند و از روزنهای درون شکاف را روشن میسازد و نور و حرارت میبخشد،ولی اشعۀ زرین خورشید به بدن آنان نمیرسد،این مسائل پی در پی و مرتب است تا ارادۀ خدا به آن زمانی که تعلق گرفته،تمام شود.
اگر کسی در وضع آنان دقت میکرد،میدید گاهی از طرف راست به چپ و از چپ به راست میغلطند.
سیصد و نه سال از خوابشان گذشت،ناگهان از خواب برخاسته و متوجه شدند که گرسنگی سختی بر آنان غالب شده است.
یکی از آنان گفت:من گمان میکنم که ساعتهای طولانی در خواب بودهایم،نظر شما چیست ؟
یکی از آنان پاسخ داد:من گمان میکنم یک روز خوابیده باشیم؛زیرا این گرسنگی دلیل گمان من است.
سومی گفت:ما صبح خوابیدیم و این خورشید هنوز به غروب نزدیک نشده،من گمان میکنم قسمتی از یک روز را خوابیده باشیم.
چهارمی گفت:سخن را رها کنید،خدا به مدت خواب ما آگاهتر است.من آن چنان گرسنهام که گویی چند روز است غذا نخوردهام،باید یکی از ما به شهر برود و برای جمع ما غذا تهیه کند،ولی باید هشیاری به خرج دهد که کسی او را نشناسد؛زیرا اگر مردم «افسوس»بر ما دست یابند و به مکان ما پی ببرند،ما را میکشند یا به ایمان ما ضربه زده، آن را از ما سلب میکنند.
یکی از خداپرستان به شهر رفت تا خوراک تهیه کند،چون نزدیک شهر رسید اوضاع شهر را بگونهای دیگر دید.
بناها عوض شده،خرابهها آباد و آبادیها ویران گشته،به هیچ عنوان قیافۀ شهر آشنا نیست ! !
نگاهش حیرتآمیز است،اضطراب در راه رفتن دارد،توجه مردم به او جلب شد، پرسیدند:غریبی ؟
گفت غریب نیستم،در جستجوی غذا آمدهام،ولی جایگاه فروش آن را نمیدانم.
مردی دستش را گرفت و به محل غذا فروشی برد،برای تهیۀ غذا پول به صاحب مغازه داد،صاحب فروشگاه با کمال تعجب پول را ضرب بیش از سیصد سال پیش دید،فکر کرد جوان گنجی پرقیمت یافته،اطراف جوان از طرف مردم محاصره شد،از گنج پیدا شده سؤال کردند،پاسخ داد اشتباه میکنید،این پولها از گنجی بدست نیامده،این
پولها از معاملهای است که دیروز انجام دادهام و امروز برای خرید غذا با خودم آوردهام، چرا به من تهمت میزنید و با گمان سوء با من معامله میکنید،وضع عجیبی بود، خواست به سرعت برگردد،مردم مانع شدند،با مهر و محبت با او به سخن نشستند و فهمیدند که این شخص یکی از همان اشخاصی است که سیصد و نه سال قبل از شرّ زمامدار کافر منطقه،به شکاف کوه پناه بردهاند.
جوان چون دانست،مردم فهمیدهاند اینان همان فراریان هستند،بر جان خود و دوستانش ترسید و خواست فرار کند،یکی از آنان که اطراف او بودند گفت:ای مرد ! وحشت مکن،آن زمامداری که از او میترسی،سیصد سال پیش مرده است و زمامدار فعلی ایمانش همانند ایمان شماست،به ما بگو باقی دوستان تو کجا هستند ؟
جوان تازه به واقعیت مسئله پی برد و فهمید که شکاف عمیقی از تاریخ بین آنان و مردم به وجود آمده است و اکنون به صورت شبحی بیش نیست که راه میرود و یا سایهایست که حرکت میکند،لذا به طرف گفت:مرا واگذار تا بروم و به دوستان غار داستانمان را بیان کنم؛زیرا انتظارشان طول کشیده و اضطرابشان شدید گردیده است.
سلطان وقت،از وضع آنان آگاه شد و برای دیدار آنان شتافت و به سوی شکاف کوه رهسپار گردید،در میان کوه مردمی را دید که زنده هستند و نور زندگی در پیشانی آنان میدرخشد،خون در رگهای آنان جاری است،با آنان دست داد و به آغوششان کشید و به مرکز شهر آنان را دعوت کرد که بیایند و در محل زندگی او زندگی کنند.
آنان گفتند:ما علاقهای به ادامۀ حیات نداریم؛زیرا فرزندان و بازماندگان ما از دست رفتهاند و خانه و منزل ما خراب شده و رشتۀ زندگی ظاهر ما گسیخته است،سپس به سوی خدا توجه کردند و از خداوند خواستند آنان را برای خود برگزیند و رحمت خود را شامل حالشان گرداند،هنوز چشمی بهم نخورده بود که مانند جسدهای بیجان روی زمین افتادند.
مردم شهر گفتند:ما که این بزرگان را با این وضع یافتهایم،برای این جهت بوده که بدانیم وعدۀ حق نسبت به روز قیامت متین و صحیح است و در برپا شدن محشر شکی نیست،سپس به اختلاف نظر پرداختند؛عدّهای گفتند:ساختمانی به روی آنان بنا کنیم، گروهی که زمام کار را در دست داشتند،نظر دادند که مسجدی روی بدن آنان بنا شود، ولی خداوند از وضع آنان آگاهتر است (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
به یکی از انبیای بنی اسرائیل وحی شد:اگر لقای مرا در فردای قیامت در حظیرۀ قدس دوست داری،در دنیا تنها،غریب،غصه دار و وحشتزده از مردم باش،همانند پرندهای تنها که در سرزمین بیآب و علف پر میزند و از سر درختان میخورد و از آب چشمهها میآشامد و چون شب میرسد به لانۀ تنهایی میرود و از بودن با طیور میپرهیزد،با پروردگارش انس میگیرد و از طیور وحشت میکند.
این تنهایی و غربت و حزن و غصه و وحشت که در روایت دستور داده شده در برابر بدکاران جامعه است،یعنی آنان که یک پیامبر صلی الله علیه و آله یا یک انسان صالح از هدایت آنان مأیوس است و بودن با آن ها،جز ضرر و خسارت،سودی برای انسان ندارد (2).
من شخصی را میشناختم که به انواع معاصی آلوده بود،امر به معروف و نهی از منکر در او اثر نداشت،از دین بیخبر و نسبت به هر گناهی،اهل عمل بود.
سالها او را ندیدم،تا در ماه رمضانی،دیدم انسانی با وقار و با تربیت در حالی که از احوالات الهی بهرهمند بود و از ایمان و عمل صالح وجودی سرشار داشت به نزدم آمد و پرسید:مرا میشناسی ؟ گفتم:نه،گفت:من همانم که مدتی از عمر گرانمایه را در باطل سپری کردم.
گفتم:وسیلۀ بیداریت چه بود ؟ گفت:دوستی داشتم از دنیا رفت تا نزدیک قبر،جنازۀ او را مشایعت کردم،به فکر افتادم که بالای سر قبر بایستم و آنچه با مرده معامله میشود، ببینم.
دیدم بند کفنش را گشودند،به زیر صورتش خاک ریختند بالای سرش لحد چیدند و قبر را با گل و خاک پوشاندند،آنوقت به مشایعت کنندگان گفتند:به خانههایتان برگردید.
ناگهان از این مناظر عجیب و غریب تکان شدیدی خورده به خود آمدم و با خود گفتم:
برخورد به تمام این واقعیتها برای تو هم خواهد بود،آن وقت در جواب حضرت حق که عمری به تو احسان داشت و تو در مقابل احسانش،عمری اسائۀ ادب داشتی،چه خواهی گفت ؟
از همان زمان به توفیق الهی تمام معاصی و خطاها را ترک گفتم و اکنون از برکت آن روز، به ادامۀ زندگی هماهنگ با قواعد الهی مشغولم (1).
ضرار که از دلباختگان امیر المؤمنین علیه السلام بود میگوید:
به خدا قسم که امیر المؤمنین را دیدم که در محراب ایستاده،نزد پروردگار خود تضرع
1) 1) -عرفان اسلامی:363/7.
و استغاثه میکرد،مانند کسی که او را مار گزیده باشد و میگریست،مانند کسی که مصیبت عظیمی به او رسیده باشد و گویا در گوش من است که مکرر میفرمود:
آه،آه،از کمی توشه و طول سفر و وحشت و تنهایی؛آه،آه از عظمت شدت اهوالی که ناچار باید وارد آن ها شد (1).
و از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام مروی است که:مردی به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت:
فلانی به خانۀ همسایه نگاه میکند و از دیدن نامحرم مضایقه ندارد،آن حضرت خشمناک شده فرمود:بیاورید او را،کسی گفت:یا رسول اللّه ! او از شیعۀ شماست و اعتقاد به نبوت شما و ولایت علی دارد و از دشمنان شما بیزاری میجوید.فرمود:مگو آن شیعۀ ماست،پس به تحقیق دروغ میگوید،آگاه باش ! شیعۀ ما کسی است که ما را در اعمال ما متابعت کند و آنچه ذکر کردی از اعمال ما نیست (2).
از حضرت شیخ الانبیا وجود مقدس نوح مرویست که میفرمود:دنیا در نظر من، همانند خانهای دو در است که از یکی داخل شدم و از دیگری بیرون روم،این است حال کسی که گفتهاند:نزدیک به دو هزار سال و کسری طول عمر داشته،وقتی نظر چنین بیداری به دنیا چنین باشد،وای به حال کسی که با عمری بسیار کم،دل به دنیا بسته باشد،آن چنان دلبستنی که انگار،جز دنیا جایی نیست و گویا یک در برای دنیا،جز در
ورود نبوده و برای این منزل در خروجی نهاده نشده ! ! (1)
فضیل که به خاطر قدرت زیاد و شغل کاروان زنی،جوی از ترس و وحشت برای دولت عباسی فراهم آورده بود و امنیت جادههای تجارتی و مسافرتی را بهم ریخته بود،عاشق زنی صاحب جمال گشت،قسمتی از اموال به دست آورده را،برای او میفرستاد و گاهی برای کامجویی از او به نزدیک خانۀ او میرفت،ولی زمینۀ دسترسی به آن زن برایش میسر نمیگشت.
تصمیمش برای رسیدن به وصال معشوقۀ سختگیر قطعی شد،خانوادۀ زن،در ترس و وحشت بودند،ولی از ضعف اراده و عدم توانایی،چارهای جز تسلیم در برابر آن قدرت شیطانی،در خود نمیدیدند.
کاروانی به وقت شب از نزدیکیهای محل زندگی فضیل،در بیابان مرو یا باورد عبور میکرد،یکی از کاروانیان با صدای خوش ولی آمیخته با حزن این آیه را قرائت مینمود:
[ أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ ] .
آیا برای اهل ایمان وقت آن نرسیده که دلهایشان برای یاد خدا و قرآنی که نازل شده،نرم و فروتن شود ؟
آیۀ شریفه چون تیری بود که بر جان فضیل نشست،گویی آیۀ کریمه به او گفت:
ای فضیل ! تا کی تو راه مردم زنی ؟ گاه آن آمد که ما راه تو زنیم،فضیل لحظهای در آیه و در کار خود و در کار مردم و عاقبت برنامه اندیشید،بیدار شد،خجل و گریان روی به
1) 1) -عرفان اسلامی:379/7.
ویرانه نهاد،کاروانی در آنجا اطراق داشت،عدهای میگفتند:برویم،یکی میگفت:
نتوان رفت که فضیل بر سر راه است ! !
فضیل چون این مسئله بشنید،فریاد زد:بشارت باد شما را که آن دزد خطرناک و آن منبع شرّ با خدا آشتی کرد،دیگر بیم راه نیست.
پس از آشتی با حق همه روزه،روزه گرفت و به تدریج رضایت صاحبان مال را جلب کرد و عاقبت از عارفان و عاشقان و ناصحان شد و گروهی از نفس الهی او به مدار تربیت قرار گرفتند ! ! (1)
در کتاب«اسرار معراج»این حدیث بسیار مهم و جالب و حیرتآور را میخوانیم:
در زمان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در شهر مدینه،شخصی بود بسیار ظاهر الصلاح،به طوری که کسی در حق او در هیچ موردی،گمان سوء و ظن خلاف نداشت.
شاید بسیاری از مردم در برخورد با او از وی طلب دعا میکردند،ولی او بدون توجه به ظاهر آراستۀ خویش،در بعضی از شبها به خانۀ مردم مدینه،دستبرد میزد ! !
شبی برای دزدی از دیوار خانهای بالا رفت،اثاث زیادی در آن خانه بود و در میان خانه به غیر از یک زن جوان تنها کسی نبود،عجیب خوشحال شد که امشب علاوه بر به چنگ آوردن مال فراوان،در رختخواب عیش و عشرت هم شرکت خواهم کرد.
همان طور که در دل تاریکی بر سر دیوار،منظرۀ فریبندۀ اثاث خانه و چهرۀ دلربای زن را مینگریست،به فکر فرو رفت:دزدی تا کی،ننگ تا چه مدت،برای چه باید زحمات انبیا و اولیا را از یاد برد،عاقبت این همه گناه و فساد چه خواهد شد،مگر برای من مرگ و برزخ و قیامت و محاکمات الهیه نیست،در پیشگاه حق و در دادگاه عدل،جواب این
1) 1) -عرفان اسلامی:384/7.
همه ظلم و جنایت را چگونه باید داد ؟ ! !
آری،با ادامۀ این اعمال به روزی خواهم رسید که برای من راه گریز و فرار از چنگال عدالت نخواهد بود،آن روز پس از اتمام حجت حق،مبتلا به غضب خداوندی میشوم و از پس آن به زندان آتش خواهم افتاد و در آن صورت انتقام آلودگیهایم را پس خواهم داد ! !
پس از اندکی تأمل و فکر،از دزدی و تجاوز به آن زن،سخت پشیمان شد و با دست تهی به خانه بازگشت.
به وقت صبح خود را به لباس آراستگان و صلحا آراست و به مسجد به محضر مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمد و در حضور آن جناب نشست !
ناگهان دید،زن صاحب خانهای که شب گذشته برای دزدی اثاث آن،در نظر گرفته بود به محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمد،عرضه داشت:ای رسول خدا ! زن بیشوهری هستم همراه با ثروتی زیاد،پس از چند ازدواج دیگر قصد شوهر کردن نداشتم،اما دیشب به نظرم رسید که دزدی به خانهام راه پیدا کرده،گر چه چیزی نبرده،ولی مرا وحشت زده کرده،از این پس میترسم در تنهایی ادامۀ زندگی دهم،اگر صلاح میدانید برای من همسری انتخاب کنید.
حضرت اشاره به آن مرد-یعنی به دزد شب گذشته-کردند و فرمودند:اگر میل داری، تو را به آن شخص تزویج کنم،زن به چهرۀ مرد خیره شد،او را پسندید و نسبت به او اظهار میل و رغبت کرد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله عقد آن زن را برای آن مرد بست،سپس هر دو به منزل آمدند،دزد در کمال نشاط و شادی داستان خود را برای آن زن تعریف کرد و به او گفت:اگر شب گذشته ثروتت را میبردم و دامن عفتت را آلوده میکردم،علاوه بر این که یک شب بیشتر در کنار تو نبودم،آتش غضب همیشگی حق را،برای خود برمیافروختم،ولی در عاقبت کار فکر
کردم و بر هجوم هوای نفس صبر و استقامت ورزیدم و در نتیجه برای همیشه به ثروت حلال و زوجۀ صالحه و عاقبت خوش و سعادت ابد رسیدم ! ! (1)
عثمان بن عیسی میگوید:خدمت حضرت ابوالحسن علیه السلام بودم که مردی به آن جناب گفت:به من توصیهای بنما،حضرت فرمودند:
زبانت را نگهدار تا عزیز باشی و مهار خود را به دست مردم مده تا از خواری و ذلّت دور بمانی (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردی که برای زیارت آن حضرت آمده بود فرمود:
تو را به چیزی راهنمایی نکنم که به خاطر آن خداوند تو را به بهشت برد ؟ عرضه داشت:چرا یا رسول اللّه.فرمود:از آنچه خدا به تو مرحمت فرموده،بپرداز.گفت:اگر خودم محتاجتر باشم چه کنم ؟ فرمود:ستمدیدهای را یاری کن.گفت:اگر ناتوانتر از آن ستمدیده باشم.فرمود:بیخردی را هدایت کن.گفتم:اگر خود بدبخت و بیخرد باشم بیش از آن که محتاج به راهنمایی است.فرمود:زبانت را جز از خیر حفظ کن،آیا شاد نیستی که یکی از این صفات در تو باشد و تو را به بهشت کشد (3).
امام سجاد علیه السلام فرمود:هر بامداد زبان آدمی بر همۀ اعضای تنش سرکشد و گوید:
حالتان چطور است ؟ گویند:اگر ما را رها کنی بخیر است،و میگویند:خدا را خدا را دربارۀ ما و او را قسم میدهند و میگویند:همانا به خاطر تو یا ثواب گیریم یا به عذاب الهی دچار شویم (1).
وَشّاء میگوید:از حضرت رضا علیه السلام شنیدم میفرمود:هر مردی از بنی اسرائیل میخواست عابد شود،پیش از آن ده سال خاموشی اختیار میکرد (2).
ربیع بن خثیم در ابتدای هر روز کاغذی در پیش روی مینهاد و هر چه از دهانش خارج میشد مینوشت،چون شب میرسید نوشته را میخواند و نفس خود را با آن نوشته محاسبه میکرد و میگفت:آه ! خاموشان نجات یافتند و ما بسیار گویان در بدبختی ماندیم (3).
بعضی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله سنگریزهای در دهان میگذاشتند و چون میخواستند حرف بزنند فکر میکردند،اگر آن حرف برای خدا و در راه خدا و لوجه اللّه بود،سنگریزه را در آورده و آن حرف الهی را میزدند و سپس به خاموشی فرو میرفتند و اگر پس از فکر مییافتند که آن حرف برای خدا نیست، سنگریزه را بیرون نمیآوردند
و به خاموشی ادامه میدادند (1).
در حدیث قدسی آمده:بندگان من در این جهان به دنبال یافتن چیزی هستند که من خلق نکردهام و آن راحتی است (2).
از عارفی روایت کردهاند که گفت:
از خال خود شنیدم که میگفت:ای جوانان ! بکوشید و سعی کنید پیش از آن که هم چون من ضعیف شوید و در تقصیر بمانید.
و آن عارف گفت:
در آن وقت که او این سخن میگفت،هیچ جوانی در عبادت کردن به وی نمیرسید و طاقت مجاهدۀ وی نداشت ! ! (3)
1-حاتم طایی را گفتند:از خود بلند همّتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای ؟ گفت:
بلی،روزی چهل شتر قربان کرده بودم و امرای عرب را به مهمانی خوانده،پس به گوشۀ صحرایی به حاجتی رفته بودم خارکنی را دیدم پشته خاری فراهم آورده،گفتمش:به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمدهاند ؟ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد*** منّت از حاتم طایی نبرد
انصاف دادم و او را به همّت و جوانمردی بیش از خود دیدم.
2-بازرگانی را دیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار،شبی در جزیرۀ کیش مرا به حجرۀ خویش برد و همه شب نیارامید،از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبارم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این کاغذ قبالۀ فلان زمین و فلان چیز را فلان ضمین،گاه گفتی که خاطر اسکندریّه دارم که هوایی خوش است و گاه گفتی که دریای مغرب مشوش است و باز گفت:سعدیا ! سفری دیگر در پیش است،اگر آن کرده شود،بقیّت عمر خویش به گوشهای بنشینم و ترک تجارت کنم،گفتم:آن سفر کدام است ؟
گفت:گوگرد پارسی به چین خواهم برد،شنیدم که آنجا قیمت عظیم دارد و از آنجا کاسۀ چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و پولاد هندی به حلب و آبگینۀ حلبی به یمن و بُرد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کرده به دکّانی بنشینم،چندان از این مالیخولیا فرو خواند که بیش از آن طاقت گفتنش نماند ! !
پس گفت:ای سعدی ! تو نیز سخنی بگوی از آنچه دیده و شنیدهای.
گفتم:
آن شنیدستی که در اقصای غور***بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را ***یا قناعت پر کند یا خاک گور
3-موسی علیه السلام درویشی را دید که از برهنگی به ریگ اندر شده گفت:ای موسی ! دعایی کن،تا خداوند عزّ و جل مرا کفافی دهد که از بیطاقتی به جان آمدهام،موسی علیه السلام دعا کرد و رفت،پس از چند روز که باز آمد،او را دید گرفتار و خلقی انبوه بروی گرد آمده، حالش پرسید.گفتند:خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته و اکنون به قصاص او وی را داشتهاند.
آن که هفت اقلیم عالم را نهاد***هر کسی را هر چه لایق بود داد
گربه مسکین اگر پر داشتی*** تخم گنجشک از جهان برداشتی
وان دو شاخ گاو اگر خر داشتی*** آدمی را نزد خود نگذاشتی
موسی علیه السلام به حکمت و عدل جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.
[ وَ لَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ ].
و اگر خدا روزی را بر بندگانش وسعت دهد،در زمین سرکشی و ستم کنند (1).
عوف بن مالک میگوید:
نزدیک رسول صلی الله علیه و آله بودیم،هفت یا هشت کس،گفت:بیعت کنید با رسول خدای، گفتیم:بر چه بیعت کنیم ؟ گفت:بیعت کنید که خدای را بپرستید و پنج نماز بجای آرید و هر چه فرماید به سمع طاعت پیش روید و یک سخن آهسته گفت:و از هیچ کس سؤال مکنید و همین است حقیقت قناعت که هر کس به دادۀ حق قانع و راضی باشد،محتاج به سؤال نخواهد شد و این هفت یا هشت نفر پس از آن چنان بودند که اگر تازیانه از دست ایشان بیفتادی،فرا کس نگفتندی که به من ده (2).
موسی علیه السلام گفت:یا رب ! از بندگان تو که توانگرتر است ؟ گفت:آن که قناعت کند به آنچه من دهم،گفت:عادلتر ؟ گفت:آن که انصاف از خود بدهد (3).
محمد بن واسع رحمه الله نان خشک در آب کردی و میخوردی و میگفتی:
هر که بدین قناعت کند از همۀ خلق بینیاز بود (1).
ابن مسعود گفت:
هر روز فرشتهای ندا کند:ای پسر آدم ! اندکی که تو را کفایت کند بهتر از بسیاری که تو را کفایت نبود و از آن بطر و غفلت زاید (2).
یکی از حکما گوید:
هیچ کس به رنج صبورتر از حریص مطمع نبود و هیچ کس را عیش خوشتر از قانع نبود و هیچ کس اندوهگینتر از حسود نبود و هیچ کس سبک بارتر از آن کس نبود که ترک دنیا گوید و هیچ کس پشیمانتر از عالم بد کردار نبود (4).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:یک چیز را هر کس از من بپذیرد،بهشت را برای او میپذیرم، ثوبان عرضه داشت:من میپذیرم،فرمود:از کسی چیزی نخواه،به آنچه داری و به آنچه میتوانی،قانع باش.
از آن پس هرگاه تازیانۀ ثوبان از دستش میافتاد،خود برمیداشت و از کسی تمنا و خواهش نمیکرد (1).
عامر بن قیس عنبری میگفت:
چهار آیه در قرآن است،چون شب بخوانم،باکی برایم نیست که چگونه شب را به سر برم و چون روز بخوانم باکی ندارم که روز را چگونه بگذرانم.
[ مٰا یَفْتَحِ اللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا وَ مٰا یُمْسِکْ فَلاٰ مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ] .
چون خدا رحمتی را برای مردم بگشاید،بازدارندهای برای آن نیست،و چون بازدارد،بعد از او فرستندهای برایش وجود ندارد،و او توانای شکستناپذیر و حکیم است.
[ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاٰ رَادَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَنْ
یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ] .
و اگر خدا گزند و آسیبی به تو رساند،آن را جز او برطرف کنندهای نیست،و اگر برای تو خیری خواهد،فضل و احسانش را دفع کنندهای نیست؛خیرش را به هر کس از بندگانش بخواهد میرساند و او بسیار آمرزنده و مهربان است.
[ وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهٰا وَ مُسْتَوْدَعَهٰا کُلٌّ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ ] .
و هیچ جنبدهای در زمین نیست،مگر این که روزیِ او بر خداست،و [ او ] قرارگاه واقعی و جایگاه موقت آنان را میداند؛همه در کتابی روشن ثبت است.
[ سَیَجْعَلُ اللّٰهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً ] .
خدا به زودی پس از سختی و تنگنا،فراخی و گشایش قرار میدهد (1).
امام علی علیه السلام در«نهج البلاغة»به زهد چند نفر از انبیا بدین قرار اشاره دارند:
اگر خواهی از موسی کلیم اللّه سخن بگو که به پروردگار عرضه داشت:
[ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ ] .
پروردگارا ! به آنچه از خیر بر من نازل میکنی،نیازمندم.
به خدا قسم به وسیلۀ این دعا قرص نانی از خدا میخواست؛زیرا خوراکش سبزی و گیاه زمین بود و به علّت لاغری و کمی گوشت بدن،سبزی گیاه از نازکی پوست درونی شکمش،دیده میشد.
1) 1) -عرفان اسلامی:88/8.
و اگر خواهی از داود سخن به میان آر که دارای مزامیر و زبور بود و خوانندۀ اهل بهشت است،به دست خود از لیف خرما زنبیلها میبافت و به همنشینان خود میگفت:کدامتان در فروختن این زنبیلها به من کمک میکنید،از بهای فروش آنها خوراکش یک عدد نان جو بود.
و اگر خواهی داستان زندگی عیسی بن مریم علیه السلام را به میان آر که سنگ را زیر سر خود بالش قرار میداد و جامۀ زبر میپوشید و طعام خشن میخورد و خورش او گرسنگی بود و چراغ شب او ماه بود و سایهبان او در زمستان جایی بود که آفتاب میتابید یا فرو میرفت و میوه و سبزی خوشبوی او گیاهی بود که زمین برای چهارپایان میرویانید،نه زنی داشت که او را به فتنه و تباهکاری افکند و نه فرزندی که او را اندوهگین سازد و نه دارایی که او را از توجه به حق برگرداند و نه طمعی که او را خوار کند،مرکب او دو پایش بود و خدمتکار او دو دستش.
بیا و در مسئلۀ زهد به پیامبر خود که از همه نیکوتر و پاکیزهتر است،اقتدا نموده،از آن بزرگوار پیروی کن؛زیرا آن حضرت برای کسی که بخواهد پیروی کند،سزاوار پیروی کردن است و انتساب شایستۀ اوست برای کسی که بخواهد به او نسبت داشته باشد و محبوبترین بندگان نزد خداوند کسی است که پیرو پیغمبر خود بوده و دنبال نشانۀ او برود.
لقمۀ دنیا را زیادتر از آنچه لازم نداشت نمیخورد،به دنیا به هیچ عنوان دل نبسته بود، از جهت پهلو لاغرتر و از جهت شکم گرسنهترین اهل دنیا بود.
دنیا،با همه محتویاتش به او پیشنهاد شد،از قبول آن امتناع کرد،دانست خداوند مهربان از باب مصلحت انسان،علاقه و دل بستن به دنیا را دشمن داشته،او هم به پیروی از مولایش علاقه به دنیا را دشمن میداشت.و میدانست حق تعالی دنیا را خوار دانسته او هم خوار میدانست و آن را کوچک قرار داده،او هم کوچک شمرد.
اگر نبود در وجود ما،مگر دوستی آنچه که خدا و رسول دشمن داشته و بزرگ شمردن آن را که خدا و رسول کوچک شمرده،همین مقدار برای سرکشی از خدا و مخالفت فرمان او بس بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله،به روی زمین طعام میخورد و مانند بنده مینشست و به دست خود پارگی کفشش را دوخته و جامهاش را وصله میکرد و بر خر برهنه سوار میشد و دیگری را هم سوار میکرد.
بر در خانهاش پردهای که در آن نقشهای نقش شده آویخته بود،پس به یکی از زنهایش فرمود:این پرده را از نظر من پنهان کن؛زیرا وقتی به آن چشم میاندازم دنیا و آرایشهای آن را به یاد میآورم،پس از روی دل از دنیا دوری گزیده،یاد آن را از خود دور میساخت و دوست داشت که آرایش آن از جلوی چشمش پنهان باشد،تا از آن جامه زیبا فرا نگرفته باور نکند که آنجا جای آرمیدن است و امیدواری و درنگ کردن در آنجا را نداشته باشد، پس علاقه و بستگی به این دنیای از دست رفتنی را از خود بیرون و از دل دور کرده و آرایشهای آن را از جلوی چشم پنهان گردانید و چنین است کسی که چیزی را دشمن میدارد و بدش میآید،به آن چشم اندازد و نام آن در حضورش برده شود ! !
زهد،مورث معنویت،آزادگی و ایثار و خصایل دیگر انسانی و الهی است،زاهد به حقیقت اهل معناست و از قید تعلقات مادی و شیطانی با تمام وجود آزاد است و پیش انداختن محرومان و مستمندان و دردمندان را نسبت به خودش،کار بسیار آسانی است.
شدت زهد پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت علی و خاندانش و ائمۀ طاهرین علیهم السلام و پس از آنان یاران و اصحاب خالص آن بزرگواران چیزی نیست که نیاز به شرح داشته باشد (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:145/8.
آری،اگر عزیزان به خون آغشتۀ سال شصت و یک را که در محضر امام عاشقان حضرت سیدالشهداء،آگاهانه جان خود را با آن وضع،نثار حضرت حق کردند و با شهادت خود دوام قرآن و نبوت و امامت را برای ابد تضمین نمودند،پیشوای تمام زاهدان تاریخ و بلکه پیشوای تمام مردان راه حق بدانیم،کلمۀ مهمی در حق آنان نگفتهایم که آنان از تمام تصورات و خیالات ما نسبت به هر امر مثبتی،برتر و بالاترند.
«عنصر شجاعت»که نوشتۀ فقیه فرزانه مرحوم حاج میرزا خلیل کمرهای است،معارف و آثاری از اهل بیت علیهم السلام و بزرگان در توضیح حقیقت آن شهیدان نقل میکند که به قسمتی از آن اشاره میرود:
حضرت علی علیه السلام کفی از خاک کربلا بویید،به جای تعقیب نماز ذکری گفت:وه شگفتا ! از تو ای خاک اسرارآمیز،از تو در رستاخیز گروه گروه بر میخیزند که بیحساب داخل بهشت خواهند شد.
حضرت علی علیه السلام به کربلا گذر کرد و فرمود:
خوابگاهی است از سوارانی،قتلگاهی است از عشّاقی،این کوی،کوی شهیدانی است که گذشتگان از آنان پیشی ندارند و آیندگان به آنان نمیرسند ! ! !
حضرت باقر علیه السلام میفرماید:
علی علیه السلام با دو تن از یاران خود به کربلا گذشت،هنگامی که به آن سرزمین گذر کرد، چشمانش پر از اشک شده گفت:این خوابگاهی است از سواران آنها،این باراندازی برای بنۀ آنها است،در این جایگاه خون آنان به زمین ریخته میشود،خوشا به تو پاکیزه خاکی که بر فراز تو خون احبا خواهد ریخت.
ربیع بن خیثم یکی از زهاد ثمانیه است،از نظر حفظ زبان از ناروا بیست سال درنگ کرده سخن نمیگفت،خاموش بود،تا حسین علیه السلام شهید شد از او یک جمله شنیده شد.
باز به سکوت خود برگشت تا مرد.
آنها را به سنان نیزه زده و آوردید.به خدا سوگند ! گزیدگانی را کشتهاید که اگر پیامبر خدا خود را به آنان میرسانید البته دهن آنان را میبوسید و آنان را در دامن و در کنار خود مینشاند،بار خدایا ! تو سرشت آسمان و زمین را پدید آوردهای،آگاه به نهان و آشکاری، تو به دادگری بین بندگان خود در اختلاف،حکم خواهی کرد.
کعب الاحبار از دانشمندان است که به او خوشبین نیستم و با این وضع این جملۀ زیر را میگفته،گویا این نغمه را از حنجرۀ دیگران آموخته بود،سالم بن ابی جعبره میگوید:از او شنیدم که میگفت:
مردی از اولاد رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته میشود و هنوز عرق اسبهای یاران او خشک نشده،داخل بهشت خواهند شد و با حور العین دست به گردن خواهند بود،میگوید:در این گفتگو بودیم که حسین علیه السلام بر ما گذر کرد گفتیم:او همین است ؟ گفت:آری.
کشّی،رجالی معروف میگوید:
حبیب از آن هفتاد و دو تن مردانی بود که حسین علیه السلام را یاری دادند و به کوه کوه آهن برخورد کردند و به استقبال سرنیزهها با سینه و شمشیرها با رخسار رفتند،بر آنان پیشنهاد امان و مال و منال میشد،زیر بار نمیرفتند و میگفتند:
عذری پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله برای ما نیست،اگر حسین او علیه السلام کشته شود و از ما مژگانی بهم بخورد،ایستادند تا در پیرامون او تمام کشته شدند (1).
یکی از بزرگان شام از امیر المؤمنین علیه السلام پرسید:بهترین مردم نزد خدا کیست ؟ فرمود:
1) 1) -عرفان اسلامی:169/8.
آن که برای اخذ از همه ترس بیشتر دارد.ترس از مقام حق و عملاً به پرهیزکاری پایبندتر است و نسبت به دنیا بیرغبتتر (1).
امام باقر علیه السلام فرمود:در ضمن آنچه خداوند با موسی مناجات فرمود این بود:ای موسی ! به قوم خود بگو:تقرّب جویندگان به من به چیزی مانند گریستن از خوف من به من تقرب نخواهند جست و بندگان فرمانبردارم به چیزی چون پرهیز از محرّمات مرا بندگی نخواهند کرد و خود ساختگان و آراستگان برای دیدار من به چیزی چون زهد و بیرغبتی به دنیا،خویشتن را نخواهند آراست.
موسی عرض کرد:ای بهترین بخشندگان ! جزای ایشان را چه خواهی داد ؟ فرمود:اما آنان که به ریختن سرشک از ترس هیبت من به من تقرب جویند مقامشان در رفیق اعلی که محل انبیاست باشد و کسی را در این مقام با آنها شرکت نیست ! !
و اما پارسایانی که با دوری از گناه مرا پرستیدند و به من تقرب جستند،پس من همۀ مردم را بازجویی کنم و اعمال همه را باز رسم،جز آنان که نسبت به بازرسیشان شرم دارم و اما کسانی که به زهد در دنیا و بیرغبتی به زاید بر هزینۀ زندگی به من تقرّب جستند،پس بهشت را به جملگی بر ایشان ارزانی دارم تا هر کجا که خواهند منزل گزینند ! (2)
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به گوسفند مردهای گذشت،فرمود:میبینید که این گوسفند چگونه از نظر صاحبش افتاده و از شدت سبکی قیمتی برایش نیست.
عرضه داشتند:آری،به همین خاطر هم هست که صاحبش از آن دست برداشته.
فرمود:به خدایی که جانم در اختیار اوست،این دنیا در پیشگاه حضرت حق از این گوسفند مرده،نزد صاحبش بیارزشتر است،اگر این چنین دنیا به اندازۀ بال مگسی ارزش داشت،به اندازۀ شربت آبی به کافر داده نمیشد،از این که قسمتی از این دنیا با تمام زرق و برقش در اختیار دشمنان اوست،معلوم است در نزد حضرتش ارزشی ندارد، برای آن دنیایی است که به دستور خود او به دست آمده باشد و در راه او به خرج گذاشته شود به همین خاطر فرمود:
الدُّنْیا مَلْعُونَةٌ مَلْعُونٌ ما فیها إلّا ما کانَ لِلّهِ مِنْها.
دنیا از نظر خدا مطرود است و آنچه در اوست نیز مطرود است،مگر آنچه برای خداست.
و نیز فرمود:
الدُّنْیا سِجْنُ الْمُؤمِنِ وَ جَنَّةُ الْکافِرِ.
دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است (1).
سلیمان با مرکب حکومتی در حرکت بود،پرندگان بر سرش سایه داشتند،اجنه و مردم از دو طرفش در حرکت بودند،به عابدی از عباد بنی اسرائیل گذشت،عابد گفت:
پسر داود ! به خدا قسم،خداوند ملک عظیمی به تو عنایت کرده.
سلیمان فرمود:یک تسبیح در نامۀ عمل مؤمن بهتر است از ظواهری که به فرزند داود داده شده،آنچه به پسر داود دادهاند از دست میرود،ولی تسبیح خدا در نامه انسان باقی میماند (2).
عیسی علیه السلام دنیا را دید در مکاشفات خویش در صورت پیرزنی گفت:چند شوهر داری گفت:در عدد نیاید از بسیاری،گفت:بمردند یا طلاق دادند،گفت:نه که همه را بکشتم، گفت:پس عجب از این احمقان دیگر،میبینند که با دیگران چه میکنی و آنگه در تو رغبت میکنند و عبرت نمیگیرند ! (1)
روزی حضرت داود علیه السلام از منزل خود بیرون رفت و زبور میخواند و چنان بود که هرگاه آن حضرت زبور میخواند از حسن صوت او جمیع وحوش و طیور و جبال و صخور حاضر میشدند و گوش میکردند و هم چنان میرفت تا به دامنۀ کوهی رسید که به بالای آن کوه پیغمبری بود حزقیل نام و در آن جا به عبادت مشغول بود.
چون آن پیغمبر صدای مرغان و وحوش و حرکت کوهها و سنگها دید و شنید، دانست که داود است که زبور میخواند.
حضرت داود به او گفت:ای حزقیل ! اجازه میدهی که بیایم پیش تو ؟ عابد گفت:نه، حضرت داود به گریه افتاد،از جانب حضرت باری به او وحی رسید:داود را اجازه ده، پس حزقیل دست داود را گرفت و پیش خود کشید.
حضرت داود از او پرسید:هرگز قصد خطیئه و گناهی کردهای ؟ گفت:نه،گفت:هرگز عجب کردهای ؟ گفت:نه،گفت:هرگز تو را میل به دنیا و لذات دنیا به هم میرسد ؟ گفت:به هم میرسد،گفت:چه میکنی که این را از خود سلب میکنی و این خواهش را از خود سرد مینمایی ؟ گفت:هرگاه مرا این خواهش میشود،داخل این غار میشوم که
1) 1) -عرفان اسلامی:214/8.
میبینی و به آنچه در آنجاست نظر میکنم،این میل از من برطرف میشود.
حضرت داود به رفاقت او داخل آن غار شد،دید که یک تختی در آنجا گذاشته است و در روی آن تخت،کلّۀ آدمی و پارهای استخوانهای نرم شده گذاشته و در پهلوی او لوحی دید از فولاد و در آنجا نقش است که من فلان پادشاهم که هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا کردم و چندین بواکر ازاله بکارت کردم و آخر عمر من این است که میبینی که خاک فراش من است و سنگ بالش من و کرمان و مارها همسایه منند،پس هر که زیارت من میکند،باید فریفتۀ دنیا نشود،گول او نخورد ! ! (1)
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
شب معراج به من خطاب رسید:ای احمد ! دنیا و اهل آن را دشمن دار و آخرت و اهل آن را عاشق باش،پرسیدم اهل دنیا کیانند و اهل آخرت چه مردمی هستند ؟
خداوند خطاب فرمود:
این است نشانههای اهل دنیا:
پرخوری،خندۀ زیاد،خواب بیاندازه،کثرت خشم،قلّت رضا و خشنودی نسبت به حق و خلق و عدم عذرخواهی در برابر رفتار سویی که نسبت به دیگران داشته،قبول نکردن عذر خواه،کسالت در طاعت،بیباکی در معصیت،آرزوی دراز،نزدیکی مرگ، عدم محاسبۀ نفس،کم سود،پر حرف،کم ترس،خوشحالی زیاد به وقت خوردن،عدم شکر به هنگام راحتی،بیصبری به وقت بلا و آزمایش،بسیاری مردم به پیش نظرشان کم است و به آنچه که انجام ندادهاند از خویش ستایش میکنند،نسبت به آنچه ندارند ادعا
1) 1) -عرفان اسلامی:226/8.
میکنند،احسان خود را بازگو کرده و از گفتن بدیهای مردم پروا ندارند،نیکی مردم را از نظر دور داشته و پنهان میکنند !
عرضه داشتم:غیر از این عیوب،برای اهل دنیا عیب دیگری هم هست ؟ خطاب رسید:عیب اهل دنیا زیاد است،جهل و حماقتشان بسیار و نسبت به استادان خود متکبر و پیش خود عاقل،ولی نزد عارفان احمقند.
اما اهل آخرت:
دارای چهرههایی شرمگین،کثیر الحیا،کم حمق و وجودشان پرمنفعت و مکرشان کم است.
مردم از آنان در راحت،ولی آنان برای راحت مردم در رنج،دارای کلامی موزون و سنگین و حسابگر نفس،در مسیر برنامههای مثبت،اهل رنج و زحمت.
چشمشان خواب،ولی دلشان بیدار است،دیدگانی پر اشک و قلبی ذاکر دارند.
به وقتی که نام مردم را در دیوان غفلت مینویسند،آنان را در دفتر ذاکران ثبت نام میکنند.
در ابتدای نعمت سپاس گزارند و در انتهای آن شاکرند،دعایشان مرفوع و سخنشان مسموع است،ملائکه به آنان شادند،خواستههاشان در سراپردۀ ملکوت در گردش و خداوند عاشق شنیدن گفتار آنان است،چنانچه پدر عاشق شنیدن کلام فرزند.
چشم به هم زدنی از یاد حق باز نمیمانند و به زیادی غذا میل ندارند،از پرحرفی گریزانند و لباس آنان اندک است،مردم نزد آنان مرده و حضرت حق پیش آنان زنده و پایدار و کریم است.
فراریان را با آقایی و کرامت میخوانند و برگشتگان را با مهربانی میخواهند.
دنیا و آخرت نزدشان یکی است،مردم یکبار میمیرند،ولی آنان به خاطر ریاضت و مجاهدۀ نفس و مخالفت با هوا،روزی هفتاد بار با مرگ روبرو میشوند،از حرکت باد
پریشان خاطر شده،به خدا پناه میبرند که نکند بلایی آسمانی باشد.
چون در برابر من قیام میکنند،گویی بنایی بسیار محکم سر پا ایستاده،در دل ایشان مشغولیّتی به خلق نمیبینی،به عزت و جلالم آنان را به حیات طیبه زنده میکنم،به وقت مفارقت روح از بدنشان،ملک الموت را به آنان کاری نیست که جز من کسی از آنان قبض روح نمیکند،تمام درهای آسمان را به روی آنان باز کرده و کلیۀ حجابها را از پیش نظرشان بردارم،بهشت را امر میکنم جهت آنان آرایش شود و حورالعین را دستور میدهم خود را در اختیار آنان بگذارد.
ملائکه را میگویم به آنان درود فرستند و درختان برای آنان میوه دهند و اثمار جنّت بر آنان بریزد،به نسیم زیر عرش دستور میدهم کوهها از کافور و مشک با خود حمل کرده و با درخشش چشمگیر بر او وارد کنند،بین من و روحش پوششی نیست،به وقت قبض روحش میگویم:به آمدنت نزد من خوش آمدی و صفا آوردی،با کرامت و بشارت و رحمت و رضوان به سویم حرکت کن،در جنات نعیم مقیم باش و در آنجا به طور ابد قرار بگیر که نزد من دارای اجر عظیمی،اگر بینی ملائکه با او چه میکنند ؟ یکی روحش را پس از مرگ میگیرد،دیگری بخششهایم را به او میپردازد ! ! اینان از وقتی خدا را شناختند آن طور که باید از غذاهای خوشمزه لذت نبردند و از وقتی به سیئات گذشته خود توجه کردند مصائب در آنان اثری نکرد،بر گناهانشان گریه میکنند،بر نفسشان سخت میگیرند،راحت اهل بهشت در مرگ و آخرت استراحتگاه بندگان من است،مونسشان اشک چشم و جلوسشان با ملائکۀ دست راست و چپ است،مناجاتشان با خدا است، قلوبشان جریحهدار و مرتب میپرسند چه وقت با رفتن از دار فنا به خانۀ بقا راحت میشویم (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:228/8.
فیلسوف بزرگ،صدر المتألهین ملا صدرای شیرازی،در ضمن توضیح یکی از آیات سورۀ یس به نقل از«رسائل اخوان الصفا»گفتگوی دو رفیق را در زمینۀ برخوردشان به حال و وضع دنیا این چنین نقل میکند:
دوستی به یکی از دوستانش رسید و از او پرسید:حال و وضعت در این دنیا چگونه است ؟
جواب داد:خوب است،البته اگر از آفات و بلیّاتش در امان بمانم،به غیر از خیر و خوشی و عافیت،امید دیگری از دنیا ندارم،این حال من است،اکنون تو وضع خود را برای من بگو،جواب داد:میخواهی چه باشد،حال کسی که در این خانۀ غربت گرفتار و فقیر است،برای جلب منفعت،ضعیف و برای دفع ضرر،ناتوان و بیقدرت است.
پرسید:چگونه در این حالی ؟ گفت:در این دنیا در عذابیم،ولی در قیافه دارندۀ نعمت،دست بستهایم ولی در شکل موجود آزاد،مغروریم به صورت خوشبخت،آزاد محترمیم در شکل برده پست،پنج حکومت بر ما حاکم است که فشار این پنج حکومت به سختی بر گردۀ ماست،احکام خود را بر ما جاری میکنند،بخواهیم یا نخواهیم.
دوستش گفت:از این پنج حاکم و حکومتشان مرا خبر ده،پاسخ داد:بشنو:
اوّل: جهان و این فلک گردان است که ما در درون او هم چون اسیر زندانی،محبوسیم.
انجم و ستارگانش به طور دائم در حرکتند،توقف و سکونی بر آنان نیست،گاهی شب را با ظلمت و تاریکیاش برای ما میآورند و زمانی روز را با نور و روشناییش،زمانی تابستان را با حرارتش و وقتی زمستان را با سرمایش،گاهی بادهای تند و وزنده را پدیدار میکنند و زمانی ابر و باران و برق جهنده را،وقتی صاعقۀ مهیب و زلزلۀ ویران کننده و علل وحشت و گرفتگی ماه و خورشید و زمانی قحطی و گرانی و دورهای امراض کشندۀ حیوانات و وبا و زمانی جنگ و فتنه و بلا و وقتی غم و غصۀ دائمی که از ضربه و ضرر و شر
این امور و این همه تیر بلا،راه نجاتی جز مرگ نیست ! !
دوّم: طبیعت و اموری که ذاتی اوست،از حرارت گرسنگی و آتش تشنگی و سوز و شراره شهوات و آلام و امراض و کثرت حاجات که انسانی نسبت به این برنامهها، چارهای جز جلب منفعت و دفع ضرر ندارد،برنامههایی که یک چشم زدن به یک حالت نیست،به طور دائم نفس انسان در برخورد با این مسائل در مشقت و رنج و بلا و عذاب و گرفتاری و ناراحتی است و راحت انسان از این امور،جز به مرگ میسر نخواهد بود !
سوّم: قواعد عظیم و عجیب الهی است،از احکام و حدود و اوامر و نواهی و بشارت و انذار،تهدید و توبیخ،رنج رمضان و مشقت بدن در قیام به واجبات و مبارزۀ با نفس به وقت ادای واجبات مالی و رنج سفر حج و مشقت کشیدن در وقت مهاجرت و زخم برداشتن در میدان جهاد با کفر و مسائل دیگر از قبیل:ترک لذات حرام و اجتناب از شهوات و محرمات.
چهارم: روبرو شدن با حکومت ستمگران،آن زورگویانی که خود را مالک رقاب مردم دانسته و بندگان حق را به زور به بردگی میبرند که اگر مطیع آنان بشوی،جز همّ و غم و رنج و مشقت و ضایع کردن عمر و از همه بدتر،غضب و انتقام و سخط حضرت حق را در پی نداری و بین تو و طاعت حق حجابی بدتر از خدمت به دولت ستمگر نیست و اگر از اطاعت آنان،شانه خالی کنی ظاهر زندگیت تباه و جز ناراحتی محصولی برایت نیست و از طرفی هم انسان در دنیا به تعاون و تمدن و سیاست و ریاست محتاج است ! !
پنجم: نیاز شدید به مواد و عناصر و اغذیه و اشربه و اطعمه و لباس و مسکن برای قوام بدن و ادارۀ امور زندگی که فراهم آوردنش در گرو کار طاقت فرسا و دویدن و عرق ریختن در شب و روز و یاد گرفتن صنعت و تجارت و کشاورزی و دامداری و خرید و فروش و سر و کله زدن با مردم و گرفتار شدن به حرص و طمع برای جمع مال و حفظ آن از دستبرد رندان و آفات و عوارض است،این است حال و احوال و وضع و اوضاع ما و اکثر مردم
روزگار و خلاصه فرزندان این دنیای تنگ و تاریک،آنان که با این همه آفات و بلیّات و آلام و اسقام و امراض و رنجها و اختلافات و نزاعها و طوفانها و حوادث،آرزوی ماندن و خوشی دارند،یا ایمان به خدا و آخرت ندارند،یا تصور میکنند پس از مرگ خبری نیست.در هر دو حالت،هم چون کفار مردمی پست و غافل از حقیقتند.
و اما آنان که به آخرت و معاد و عظمت جهان دیگر و شرف و سرور اهلش و لذّت نیکبختان و نعمت و ملکت عالم بعد توجه دارند،برای دلبستگی به دنیا و مغرور شدن به آن و آرزوی خلود،در این مجلس و دویدن دنبال تکاثر و تفاخر و ریاست چه عذری دارند،باید گفت:اینان در عقل دچار خلل و در ایمان و عقیده دچار فسادند و به فرمودۀ قرآن.
[ وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ ] .
و بیشترشان به خدا ایمان نمیآورند مگر آن که [ برای او ] شریک قرار میدهند (1).
ابن سیرین مردی بزّاز بود،میگوید:
در بازار شام در مغازۀ خود برای فروش پارچه نشسته بودم،زنی جوان وارد مغازه شد در حالی که حجاب کامل اسلامی را رعایت کرده بود !
از من درخواست چند نوع پارچه کرد،آنچه میخواست به او عرضه کردم،گفت:پسر سیرین ! اینبار پارچه سنگین است و مرا طاقت حمل آن به منزل نیست،شما اینبار را به خانۀ من بیاور و در آنجا قیمتش را از من بستان.
من بیخبر از نقشه شومی که او برای من کشیده،بار پارچه را به دوش گذاشته و به
1) 1) -عرفان اسلامی:236/8.
دنبال او روان شدم،چون وارد دالان خانه گشتم درب را قفل زد و حجاب از روی و موی برداشت و در برابر من کمال طنازی و عشوهگری آغاز نمود،تازه بیدار شدم که به دام خطرناکی گرفتار آمدهام،بدون این که خود را ببازم،همراهش به اطاق رفتم،او را خام کردم،سپس محل قضای حاجت را از او پرسیدم،گفت:گوشۀ حیات است،به محل قضای حاجت رفتم،در آنجا از افتادن به خطر زنا به حضرت دوست نالیدم،آن گاه تمام هیکل و لباسم را به نجاست آلوده کردم و با همان منظره نفرتآور بیرون آمدم.
چون زن جوان مرا به این حال دید سخت عصبانی شد و انواع ناسزاها را نثار من کرد.
سپس درب خانه را گشود و مرا از خانه بیرون کرد،به منزل خود رفتم،لباسهایم را عوض کردم و بدن را از آلودگی شستم،عنایت خدا به خاطر و رعی که به خرج دادم هم چنان که به خاطر ورع یوسف،شامل حال یوسف شد شامل حالم شد و از آن پس در غیب به روی دلم باز شد و علم تعبیر خواب به من مرحمت شده و بخشیده شد (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
در زمانهای گذشته جوانی بود وارسته،از گناه پیراسته،به حسنات الهی آراسته.
اهل محل به خصوص جوانان معصیت کار را به طور دائم امر به معروف و نهی از منکر میکرد،بیادبان و دریدگان تحمّل امر به معروف وی را نداشتند،نقشهای خائنانه برای ضربه زدن به شخصیّت او طرح کردند و آن این بود که زن بدکارۀ جوانی را دیدند،پولی در اختیارش گذاشتند و به او گفتند:به وقت تاریکی شب با اضطراب و ناراحتی در این خانه را بزن،چون در باز شد بدون معطلی به درون خانه برو و بگو زنی شوهر دارم،عدهای از
1) 1) -عرفان اسلامی:255/8.
جوانان مرا دنبال کردهاند،به من پناه بده،چون به اطاق رفتی خود را به او عرضه کن تا ما اهل محل را خبر کنیم به خانۀ او بیایند و ببینند که این عابد مقدس چون به خلوت میرود آن کار دیگر میکند ! !
نقشه عملی شد،جوان عابد که در خلوت آن خانه،شبها را به عبادت قیام داشت، زن را پذیرفت،هوا سرد بود،جوان منقل آتش آورد،زن بیحیا از حجاب خارج شد، چشم جوان به جمالی به مثال حور افتاد،آتش شهوت شعله کشید،ولی او برای خدا و فرو نشاندن شعلۀ خطرناک آتش غریزه دو دست خود را روی آتش منقل گرفت بوی سوزش و سوختن و کباب شدن بلند شد.
زن فریاد زد:چه میکنی ؟ گفت:مزۀ این آتش را در برابر خطر آتش شهوت به خود میچشانم تا از عذاب قیامت در امان باشم.
زن با عجله از خانه خارج شد،در میان کوچه داد و فریاد کرد،قبل از این که جوانان بیتربیت مردم را خبر کنند تا آبروی آن عبد حق را ببرند،زن مردم را با فریاد خود جمع کرد و گفت:با عجله به خانۀ جوان عابد بروید که خود را سوزاند.
مردم به خانه ریختند جوان را از کنار آتش کنار کشیدند،چون سرّ قضیه و علت داستان فاش شد آبروی آن جوان بزرگوار و کریم در میان مردم دو چندان شد و از آن شب احترام او در میان مردم شهر افزوده گشت (1).
ایامی که در قم تحصیل میکردم در مسجدی برای نماز حاضر میشدم که امام مسجد از مدرسان بزرگ و از مجتهدان عالی مقام و صاحب صد و چند جلد تألیف علمی بود
1) 1) -عرفان اسلامی:256/8.
و زهد و ورع و پارسایی و فرار از ریاست و هوا از وجود او میبارید و جز اهل علم او را نمیشناختند.
به تدریج با او آشنا شدم،پارهای از مشکلات روحیم را با او در میان میگذاشتم از او سؤال کردم این همه دانش وافر را چگونه و در چند سال آموختید و این همه توفیق برای تألیف از کجا یافتید ؟ !
فرمود:در شهر خود که زمستان کم نظیر دارد،در سن جوانی و در بحبوحۀ شهوت طلبه بودم،برف زیادی باریده بود،سرما کولاک میکرد،هوا تازه تاریک شده بود،زن جوانی درب حجرهام را زد،باز کردم،گفت:از قریۀ چند فرسخی برای خرید به شهر آمده بودم وقت گذشت،اگر بخواهم تنها برگردم خطر دچار شدن به گرگ و دیگر خطرها در پی دارم،امشب مرا بپذیر،پس از نماز صبح میروم.
راست میگفت،دلم به حالش سوخت.او را پذیرفتم،زیر کرسی نشست و پس از مدتی خوابش برد.
شیطان به سختی وسوسهام کرد،برای رضای خدا با عبایی پاره از حجره بیرون آمدم و به مسجد مدرسه رفتم.سرما سنگ را متلاشی میکرد تا صبح در مسجد به سر بردم،از شدت برف و کولاک و سرما خوابم نبرد،اذان صبح را گفتند،نماز خواندم،در حالی که چند بار هیولای مرگ را بالای سرم دیده بودم به حجره رفتم،زن بیدار شده بود،از من تشکّر کرد و رفت.
از آن روز به بعد عقلی دیگر و نفس و روحی دیگر پیدا کردم علوم را به سرعت درس میگرفتم و به سرعت میفهمیدم و ترقی میکردم و از لطف خداوند این همه تألیف به یادگار گذاشتم (1)! !
1) 1) -عرفان اسلامی:258/8.
ابن بطوطه در سفرنامۀ خود مینویسد:
در طول سفر خود گذرم به شهر ساوه افتاد،گروهی را دیدم که از نظر قیافه و اطوار بر سایر مردم برتری دارند،سؤال کردم:اینان کیانند ؟ گفتند:مریدان و شاگردان شیخ جمال،پرسیدم شیخ جمال کیست ؟ گفتند:مدرسی بود عالم و شخصیتی بود با کمال، در عین داشتن زیبایی باطن از جمال ظاهر هم برخوردار بود،به همین خاطر به او میگفتند شیخ جمال.
از منزل تا مدرسهای که درس میداد مقداری راه بود و او هر روز آن راه را طی میکرد، زنی شوهردار او را دید و عاشق او شد،اندکی حوصله کرد تا شوهرش به سفر رود، میدانست که شیخ جمال با قدرت و قوت ایمانی که دارد به دام نمیافتد،نقشهای خائنانه طرح کرد،پیر زنی را دید،پولی در اختیار او گذاشت به او گفت:درب خانۀ من بایست، چون شیخ به اینجا رسید به او بگو:جوانی دارم مدتهاست به سفر رفته،نامهای از او برای من رسیده این نامه را برای من بخوان ولی سعی کن او را به دهلیز خانه بیاوری،نقشه عملی شد،شیخ وارد دهلیز شد درب خانه را زن جوان قفل کرد و به شیخ گفت:اگر در برابر من مقاومت کنی به بام رفته و اهل محل را خبر میکنم که در نبود شوهر من،این مرد به من قصد خیانت دارد !
شیخ وقار خویش را حفظ کرد و با زن به اطاق رفت،چون او را به خود دلگرم نمود، محل قضای حاجت را از وی پرسید،زن محل قضای حاجت را نشان داد،شیخ به آنجا رفت و با قلم تراش خود موی سر و صورت و ابروان خود را از بیخ و بن تراشید،شکل کریهی پیدا کرد،از محل قضای حاجت بیرون آمد،زن با دیدن او سخت متنفر شد،قفل درب را گشود و وی را از خانه بیرون کرد داستان ورع و پاکدامنی او در میان مردم پیچید، گروهی برای اتصال به رشتۀ هدایت به او گرویدند و هم اکنون در این شهر به شاگردان
و مریدان شیخ جمال مشهورند.
آری،مردان خدا،محبوب خود را همه جا حاضر و ناظر میبینند و آخرت ابدی و نعمت مقیم و سرمدی را با لذت چند لحظهای دنیا معامله نمیکنند،کمال لذت آنان در اطاعت و اجتناب از محرمات است و راز و نیازشان با معشوق حقیقی عالم (1).
در کتابی که فیلسوف بزرگ،علامه طباطبایی مقدمهای بر آن نگاشته بود خواندم:
شاه عباس صفوی در شهر اصفهان با اندرونی خود سخت عصبانی شده و خشمگین میشود،در پی غضب او،دخترش از خانه خارج شده و شب بر نمیگردد،خبر بازنگشتن دختر به شاه میرسد،بر ناموس خود که از زیبایی خیره کنندهای بهره داشت سخت به وحشت میافتد،ماموران تجسّس در تمام شهر به تکاپو افتاده ولی او را نمییابند.
دختر به وقت خواب وارد مدرسۀ طلّاب میشود و از اتفاق به درب حجره محمد باقر استرآبادی که طلبهای جوان و فاضل بود میرود،درب حجره را میزند،محمد باقر درب را باز میکند،دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او میگوید:از بزرگزادگان شهرم و خانوادهام صاحب قدرت،اگر در برابر بودنم مقاومت کنی تو را به سیاست سختی دچار میکنم.طلبۀ جوان از ترس او را جا میدهد،دختر غذا میطلبد،طلبه میگوید:جز نان خشک و ماست چیزی ندارم،میگوید:بیاور،غذا میخورد و میخوابد،وسوسه به طلبه حمله میکند،ولی او با پناه بردن به حق دفع وسوسه میکند،آتش غریزه شعله میکشد،او آتش غریزه را با گرفتن تکتک انگشتانش به روی آتش چراغ خاموش میکند،
1) 1) -عرفان اسلامی:259/8.
مأموران تجسّس به وقت صبح گذرشان به مدرسه میافتد،احتمال بودن دختر را در آنجا نمیدادند،ولی دختر از حجره بیرون آمد،چون او را یافتند با صاحب حجره به عالیقاپو منتقل کردند.
عباس صفوی از محمد باقر سؤال میکند که شب گذشته در برخورد با این چهرۀ زیبا چه کردی ؟ انگشتان سوخته را نشان میدهد،از طرفی خبر سلامت دختر را از اهل حرم میگیرد،چون از سلامت فرزندش مطلع میشود،بسیار خوشحال میشود،به دختر پیشنهاد ازدواج با آن طلبه را میدهد،دختر از شدت پاکی آن جوانمرد بهت زده بود، قبول میکند،بزرگان را میخوانند و عقد دختر را برای طلبۀ فقیر مازندرانی میبندند و از آن به بعد است که او مشهور به میر داماد میشود و چیزی نمیگذرد که اعلم علمای عصر گشته و شاگردانی بس بزرگ هم چون ملا صدرای شیرازی تربیت میکند ! (1)
نقل کردهاند از ابو ذر غفاری رحمه الله که:
او وقتی شتر خود را آب میداد بر کنار حوض،کسی دیگر خواست که شتر خود را آب دهد و صبر نکرد تا او فارغ شود و شتر خود را بر سر شتر او راند و حوض بشکست !
ابو ذر رضی الله عنه از آن در خشم شد،زود برکناری رفت و بنشست و بعد از آن به پشت باز خفت تا از وی پرسیدند:چرا چنین کردی ؟ گفت:رسول صلی الله علیه و آله ما را چنین فرموده است که چون شخص در خشم شود باید که بنشیند اگر خشم وی باز نشست و الّا باید که به پشت بازخسبد تا خشم وی بازنشیند (2).
نقل کردهاند:
ابراهیم بن ادهم رحمه الله وقتی به راهی میرفت،سواری پیش وی باز آمد و پرسید از وی که آبادانی کجاست ؟ ابراهیم اشارت کرد به گورستان و گفت:آبادانی آن است.
ترک پنداشت که وی افسوس میدارد،در خشم شد و او را میزد تا سر وی بشکست، چون از وی درگذشت با وی گفتند که این کس که تو او را بزدی خواجه ابراهیم بن ادهم بود،ترک بیامد و عذر از وی میخواست،ابراهیم گفت:آن وقت که تو مرا میزدی،من تو را از خدای عز و جل درخواستم تا تو را اهل بهشت گرداند.
گفت:از بهر چه چنین کردی با وجود چنین کاری که من با تو کردم ؟ !
ابراهیم گفت:از بهر آن که من دانستم که بدین که تو مرا میزدی من ثواب یابم،پس نخواستم که نصیب من از تو خیر باشد و نصیب تو از من شر ! ! (1)
و از ابو عثمان حیری-که از جمله مشایخ خراسان بوده است-نقل کردهاند که:
کسی خواست که او را امتحان کند در خُلق،پیش او آمد و گفت:من میخواهم که تو به خانۀ من آیی تا تو را ضیافت کنم،ابو عثمان با وی برفت،چون به در خانۀ وی رسید گفت:ای استاد ! مرا چیزی در خانه نیست و من پشیمان شدم از این کار،ابو عثمان بازگشت چون به خانۀ خود رسید دیگر بار آن مرد بیامد و گفت:ای استاد ! من بد کردم و پشیمان شدم از آن و عذر میخواست و گفت:این ساعت بیا تا به خانۀ ما رویم،دیگر بار ابو عثمان بازگشت چون به در خانه رسید آن شخص هم بر آن طریق پیش آمد که اول
1) 1) -عرفان اسلامی:275/8.
و گفت:در خانه چیزی نیست و هم چنین میکرد تا سه بار و بر وی هیچ تغیّری نیافت، بعد از آن به مدح او در آمد و خُلق او بستود،ابو عثمان گفت:مرا مدح مکن به خُلقی که در همه سگان یافت میشود؛زیرا که سگ را نیز چون بخوانند بیاید و چون برانند و زجر کنند بازگردد ! !
و لقمان حکیم با فرزند خود گفته است:
سه کس را در سه وقت بتوان شناخت:حلیم را در وقت غضب و شجاع را در وقت جنگ و دوست را در وقت حاجت.
و از احادیث ربانی که در انجیل آمده است یکی این است که:
بندۀ من اگر تو مرا یاد کنی در آن وقت که تو در خشم روی،من نیز تو را یاد کنم و آن وقت که من در خشم باشم با تو.
و طریق طالب صادق آن است که در این ادب،نفس خود را ریاضت دهد و در این وصف به غایت بکوشد؛زیرا که خوش خویی در این طریق اصلی عظیم است و در رتبتی تمام،در دنیا و آخرت و بدخویی نقصانی قوی است و عیبی زشت در دنیا و آخرت (1).
ماه شوال سال سوم هجرت،در شهر مدینه در میان مسلمانان رفت و آمدهای غیر عادی دیده میشود؛زیرا همه احساس میکنند که به همین زودی جنگی در شرف اتفاق است،ولی در انجام آن تردید دارند،هر وقت به همدیگر میرسند،دربارۀ جنگ احتمالی سخن میگویند و از همه خبر میگیرند،ولی جواب اکثریت معمولاً این است «خدا و رسولش بهتر میدانند»و این حرف کافی است که مسلمانان را قانع و آرام کند.
1) 1) -عرفان اسلامی:275/8.
بالاخره تصمیم اهل مکه برای جنگ با مسلمانان در تمام شهر مدینه پیچید و این همان چیزی بود که مردم مؤمن مدتها انتظارش را میکشیدند.
شکستی که کفار در جنگ بدر خورده بودند،نه تنها حسّ حماسی آنها را جریحه دار ساخته بود،بلکه راه کاروان و تجارت را بر آنها بسته،از این طریق ضربههای مادی غیر قابل جبرانی به آنها وارد میآمد.
آنها میخواستند با شروع یک جنگ جدید،از کشتگان خود در بدر انتقام کشیده و منافع بازرگانی خویش را تأمین کنند و در اثر تطمیع و وعدۀ غنایم بسیار،عدۀ کثیری از بدویان را که مدتها بود در اثر اشعار شاعرانی چون کعب بن اشرف تحریک شده بودند با خود همراه نمودند.
نیمۀ شوال فرا رسید،روزی به اهالی مدینه خبر دادند که عدۀ کثیری مرکب از سه هزار نفر مسلح با تجهیزات کامل به سرپرستی ابو سفیان به سوی مدینه میآیند و چیزی به مدینه راه ندارند.
در میان این عده مردان شجاعی بودند که حس انتقامجویی آنها را همچون درنده کرده بود،از قبیل صفوان پسر امیه و عکرمه پسر ابو جهل که از گذشتگان کفار در بدر بودند،به علاوه عدهای زن برای تحریک و تشویق سربازان به سرپرستی هند زن ابو سفیان با ارتش کفر پیش میآمدند.
مؤمنان که در اثر فتح بدر تشویق به مبارزه شده و تعلیمات اسلام آنها را تشنۀ شهادت کرده بود،به قدری از خود اشتیاق و تمایل نشان دادند که حضرت به درخواست آنان برای کشاندن جنگ به بیرون مدینه پاسخ مثبت دادند،گرچه خود حضرت از نظر نظامی صلاح را در این میدانستند که تمام دروازههای مدینه را بسته،دشمن را از محاصرۀ شهر خسته کنند و نومیدانه آنان را به پراکندگی بکشند و از این طریق به آنان ضربۀ کاری بزنند.
در همین حال که آمد و رفت و تکاپو به خاطر این اتفاق بزرگ در مدینه جاری بود،در
یک خانه از اهالی همین شهر،جشن و سرور بر پا گشته و تعدادی در آن مجلس شرکت کرده بودند.
این خانه در حقیقت،خانۀ ابو عامر راهب است که اخیراً از مخالفان خدا و رسول شده و همان کسی است که به حضرت رسول نفرین کرد که در غربت بمیرد،ولی حضرت فرمود:
خداوند،نسبت به مردم دروغگو چنین جزا میدهد و بالاخره خود او در یکی از شهرهای روم،بیکس و تنها جان داد.
این شخص بدبخت و منافق و جاسوس زودتر و بیشتر از همۀ اهالی مدینه از وضع کفار نسبت به جنگ با مسلمانان آگاه شد و برای این که دشمنی خود را با رسول حق و راه الهی به نهایت برساند،پنجاه تن از کسان خود را اغوا کرد و به همراه خود برداشت و به ارتش کفر پیوست،بنا بر این در مجلس جشنی که امشب در خانۀ او برپاست خود او حضور ندارد.
این جشن برای کیست و به خاطر چیست ؟ برای پسر ابو عامر حنظله و به خاطر عروسی این جوان پاک و برومند ! !
در مقابل،چنین پدری که دشمن رسول خداست و خود را برای نابودی دین اسلام آماده کرده،این پسر جزء مؤمنان و از فدائیان و مشتاقان جانباز در راه خداست.
این پسر خلف صالح،بیدار بینا،مؤمن واقعی،دارنده یقین و عاشق خدا و رسول و شیفتۀ خدمت و علاقمند به جهاد و شهادت در راه محبوب حقیقی عالم است ! !
من مبتلای عشق و دلم دردمند توست***از پای تا سرم همه صید کمند توست
زلف بلند توست که افتاده تا به ساق*** یا ساق فتنه از سر زلف بلند توست
ای شهسوار عرصه سرمد رکاب زن***ملک وجود نعل بهای سمند توست
گفتی زعشق ره به سلامت بری زدرد ***عشق تو در دل است و دلم دردمند توست
حنظله،جوانی است هیجده ساله،زیبا،ورزیده،صادق،مؤمن،پاک و بینهایت مورد لطف و مهر حضرت رسول.
نبی بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله این جوان دلیر و آراسته را که پدرش جزء دشمنان سرسخت اسلام است،ولی خود او با چنین صداقت و مشتاقی به اسلام خدمت میکند دوست دارد.
مدتی است گفتگوی ازدواج حنظله در افواه است و اقدامات جهت این امر به عمل میآید،نامزد او نجمة الصباح دختر سعد بن معاذ که از بزرگان اصحاب و از چهرههای سرشناس مدینه است میباشد،اقدامات به نتیجه رسیده به طوری که قبلاً چنین شبی را برای عروسی و زفاف تعیین کرده بودند،بدون این که خبر شوند که فردای این شب، جنگ بین مسلمانان و کفار درخواهد گرفت.
حنظله،نسبت به نجمه علاقه و عشق شدیدی میورزد و مدتها صحبت و آمد و رفت و اقدامات نسبت به قبول پدر او و خود نجمه به برگزیدن وی به همسری،آتش اشتیاق او را تیزتر کرده است.
روزهای مدیدی است که انتظار شب عروسی را میکشد و چشم به راه دقیقهای است که از وصل محبوبه سیراب شود.
نجمه هم چنین است،علاقۀ شدیدی به جوان شجاع و با صداقتی چون حنظله پیدا کرده،دقایقی را که به طور قطع حنظله متعلق به او خواهد شد انتظار میبرد،خانواده طرفین نیز که تاریخ عروسی را تعیین کردهاند،اصراری دارند که حتماً در شب معین،این امر مهم انجام پذیرد.
اما تاریخی که معین شده،مصادف با شب جنگ است،دو نیروی بسیار قوی در درون قلب حنظله در مبارزهاند:
از طرفی عشق به همسر زیبا و ارضای غریزه و از طرف دیگر شدت ایمان و علاقۀ به اسلام و مانعی که از برگزاری عروسی در شبی که باید فردای آن تمام مردان مؤمن به جنگ روند،در پیش دارد.
این دو فکر متضاد،چنان مغز و قلبش را در معرض تهاجم قرار داده بود که وجودش سخت گرفتار شده و انگار قوۀ اخذ تصمیم از وی سلب گردیده بود.
از یک طرف،گاهی تسلیم عشق و علاقه به هوای نفس شده،میخواهد قبول کند که عروسی سر بگیرد و از جانب دیگر حس ایمان آتشین او پشت پا به تمام علایق دنیایی زده،میخواهد برای ظهور اوج زهد،همه را رها کند و خود را به دامان رسول خدا صلی الله علیه و آله انداخته تا فردا از او جدا نگردد،مبادا کشش،جسم او را از آن چنان عظیمی بازدارد.
هر چند از پدر اجازه عروسی گرفته،ولی میخواهد مطمئن شود در این شبی که فردای آن باید به جنگ روند،صبح عروسی او چه خواهد شد ؟ !
بالاخره،کشمکش این دو نیرو چنان او را در عذاب گذاشت که کسی را خدمت رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرستاد که برای عروسیش از حضرت اجازه مخصوص دریافت کند !
نبی عزیز صلی الله علیه و آله،آن فرشتۀ رحمت الهی،اجاز داد،از شنیدن خبر اجازه برقی از شعف در چشمان حنظله درخشید و این بار از شدت شعف میلرزید،در حالی که روحش از دستوری که آمده بود به خشنودی نشست و دیگر میتوانست هماهنگ با جسم باشد و با آن مبارزه نکند.
نجمه را به منزل او آوردند،جشن مختصری که قبلاً به آن اشاره رفت تمام شد، مدعوین یکی یکی به خانۀ خود بازگشتند.
شب زفاف تمام شد،دو دلداده از هم کام گرفتند،هر لحظه که میخواهد به وضع حال
دل خوش شود،ناگهان جمال فردا و وصال محبوب ابدی و تصمیمی که نسبت به رفتن جنگ باید بگیرد در نظرش مجسم میشود.
او با زبان حال به معشوق واقعی میگوید:
افلاک را جلالت تو پست میکند***املاک را مهابت تو پست می کند
هر جا دلی که عشق تو در وی کند نزول*** هوشش رباید و خردش مست می کند
مر پست را عبادت تو می کند بلند ***مر نیست را ارادت تو هست می کند
حنظله،از بیان فکر خود به نجمه احتراز میکند،مبادا عیش او منغص شود،او عزم دارد که تا آخرین لحظه،به نجمه چیزی نگوید !
لحظات خوشی و کامرانی مثل برق میگذرد،آن چنان سریع که عشّاق،ناگهان متوجه میشوند که دو ساعت از نیمه شب گذشته و هنوز به راز و نیاز و گفتگوی آینده،مشغولند.
بالاخره،خستگی چیره میشود و ابتدا چشمان نجمه و بعد دیدگان حنظله را به هم میدوزد.
آرامش شب،به علت وجود حالت جنگ در شهر نیست،به این لحاظ هنوز یک ساعت از خواب این دو دلدادۀ تازه به هم رسیده نگذشته که صدای همهمهای که پشت در منزل برخاسته بود،حنظله را سراسیمه از خواب بیدار کرد،فوراً به یاد ما وقع افتاد،از بستر برخاست و خود را به پنجره رسانید و شخصی را که به شتاب عبور میکرد صدا زد:
چه خبر است و رو به کجا میروید ؟ !
مگر از جریان جنگ بیخبر هستی ؟
مقصودت از این سؤال چیست ؟ من هم مسلمانم و میخواهم به ارتش اسلام ملحق شوم.
چطور،هنوز از منزل بیرون نیامدهای،همه حرکت کرده و رفتهاند و من آخرین آنها هستم که باید به سرعت حرکت کنم،مبادا عقب بمانم.
خدا تو را اجر دهد،من هم عازم آمدنم،ولی شب گذشته به اجازۀ رسول اللّه صلی الله علیه و آله جریان زفاف خود را طی کردم و حالا از تو خواهش میکنم وضع را برایم تشریح کنی،تا من هم به شما ملحق شوم.
به به ! عجب همتی،بسیار خوب،حالا که تو این قدر مؤمن هستی به تو میگویم و از خدا خواهانم تو را توفیق جهاد مرحمت کند.
دیشب،ارتش اسلام به سرپرستی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله در حالی که به سه دسته مهاجر و اوس و خزرجی قسمت شده بودند به شکل ستون به طرف شمال حومۀ شهر رفته،آنجا را دور زدهاند و چند نفری که عقب ماندهاند در ساعات مختلف شب به آنها پیوستهاند.
در موقع خروج از دیوارهای شهر،عبد اللّه بن ابی سلول آن رئیس منافقان با ششصد نفر یهودی در حین خروج از شهر،خدمت رسول اسلام صلی الله علیه و آله رسید و پیشنهاد کرد به همراهی مسلمانان به جنگ بیاید،ولی حضرت از آنها تشکر کرد و فرمود:کمک خدا برای من کافی است.
عجب ! ! آری،خداوند به رسول خود وحی کرده بود که اینان به قصد تخریب و خیانت این پیشنهاد را کردهاند و حضرت نیز خوب جلوی آنان را گرفت.
اما رئیس منافقان از این مسئله که آن را توهینی تلقی کرد،برآشفت و به طرف سربازان مسلمان رفته،در بین آنان تخم اضطراب و نگرانی پاشید و گفت:
من به محمد گفتم که از مدینه خارج مشو،ولی او به حرف اشخاص بیفکر و کم ظرفیت از مدینه بیرون شد،چرا شما خود را به دهان یک مرگ حتمی میاندازید و به این ترتیب توانست یک ثلث از ارتش را از رفتن بازدارد و ارتش اسلام تقریباً به هفتصد تن
رسید و رئیس منافقان هم با فراریان از جنگ،راه مدینه را پیش گرفت.
خوب بعد چه شد ؟
دیگر چه میخواهی بشود،به قدری مؤمنان و مجاهدان الهی،این گروه پست و منافق ترسو را،مسخره کردند که رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:بس است.
خداوند اجر نیکوکاران را بهتر میداند و از حال کسانی که از زیر بار وظیفه،شانه خالی میکنند بهتر میداند و اینها خیال میکنند با فرار از جنگ در امن خواهند بود ولی از راه سعادت برگشته،به سوی تاریکی میروند.
ای برادر اسلامی ! گفتی که اکنون ارتش اسلام در شمال شهر خیمه زدهاند،چه وقت حرکت خواهند کرد ؟
این طور مذاکره شده که قبل از سحر حرکت کنند،بنا بر این جز چند دقیقه وقت نیست،باید هر چه زودتر حرکت کرد،مبادا عقب بمانیم.
مردی که این گونه با حنظله صحبت کرد با عجله خداحافظی نمود و دوان دوان به سوی جبهه حرکت کرد.
حنظله حالتی پیدا کرد که قلم از شرح آن عاجز است،او مانند مرغ سرکنده که در میان خون خود دست و پا میزند به جوش و خروش افتاد !
نمیگویم که تردید داشت آیا بماند یا به جنگ برود ؟ خیر،تصمیم خود را از همان لحظۀ اول گرفته بود،از همان ساعتی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه گرفت،لحظهای تردید به او دست نداد اما اکنون اضطرابش از دو چیز است:
اولاً فرصت از دست میرود و چون چند دقیقه دیگر،قشون حرکت میکند،ممکن است عقب بماند و هرگز به فیض عظیم همراهی با ارتش اسلام نرسد.
از جانب دیگر بدنش با یک عمل حیوانی مشروع کثیف شده و احتیاج به غسل دارد، چگونه غسل نکرده به جنگ برود ؟ نماز خود را چگونه بخواند ؟ اگر هم تیمّم کند،اما
چگونه روح و فکرش راحت است و از کثافت تن،در عذاب نیست،چطور محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله را با این حالت درک نماید،اگر به فیض بزرگ شهادت برسد،تکلیف او با این بدن ناپاک چیست ؟
این افکار بود که او را سخت عذاب میداد و از طرفی به علت نبودن آب و کمی وقت، نمیتوانست راه حلی پیدا کند.
در این چند لحظه مغزش مانند ساعتی که چرخهایش در رفته باشد و به سرعت کار کند،هر آن،یک نوع میاندیشید و از این فکر به فکر دیگر میجهید،چه کند ؟
از عمر بسی نماند ما را***در سر هوسی نماند ما را
رُفتیم زدل غبار اغیار ***جز دوست کسی نماند ما را
خیر،حتماً باید غسل کند،آری،ولی با چه،وقت کجاست،آب کجاست،پس غسل چطور میشود،چگونه برود ؟ !
خلاصه روحیۀ او در این لحظه به قدری شگفت آور بود که قابل شرح و بیان نیست و اگر یک روانشناسی بخواهد نهایت درجۀ اضطراب را به صورت تجسم درآورد،باید حالت حنظله را در این چند دقیقه شرح بدهد !
فکر را با عمل توام کرد،دوان دوان این طرف و آن طرف منزل میدوید،یک جا کوزۀ آبی دید برداشت و خواست آن را بر سر خود بریزد،ترسید لباسهایش هم ناپاک شود و بد از بدتر گردد،در را باز کرده هراسان بیرون رفت؛ولی هنوز چند قدم نرفته برگشت؛ زیرا میدانست که در این حوالی نه آب هست و نه حمام و اگر هم حمام در فاصلۀ دوری هست با این وقت کم به درد او نمیخورد،بدون قصد مانند دیوانگان این طرف و آن طرف میرفت و هر جا میرسید،لحظهای ایستاده نمیتوانست تصمیمی بگیرد و باز آنجا را ترک میگفت.
بالاخره،در اثر رفت و آمد او نجمه از خواب بیدار شد و چشمانش را باز کرده،به
محض این که حنظله را دید،یک مرتبه حدقه از هم گشود و نگاهی به سر تا پای او انداخته گفت:
عزیزم ! چرا از جا برخاستهای،بیا بنشین تا خوابی که دربارۀ تو دیدهام تعریف کنم، نمیدانی چه خوابی است،ولی نه میترسم بگویم،نخواهم گفت،ممکن است خواب شومی باشد،نه نه باور نمیکنم،ای شوهر مهربان ! چرا از جای برخاستهای ؟
نجمه عزیز ! نگران مباش،من برای انجام وظیفهای برخاستهام.
بالاخره،باید به تو بگویم،آیا میدانی که ارتش اسلام برای جنگ با دشمن از شهر بیرون رفته ؟ بسیار خوب...من هم باید بروم و به آنها ملحق شوم.
در این میان نجمه سخن او را بریده،گفت:مگر دیوانه شدهای چطور ممکن است بروی،کسی که دیشب عروسی کرده،چطور در سحر زفاف خود به جنگ میرود،بیا و به جایت بخواب و این افکار را از سرت بیرون کن.
نجمه،بیهوده اصرار مکن،من خودم هم میدانم که چقدر این رفتن من بر تو سخت است،بر من هم فراق تو بسیار گران است و تاکنون سابقه ندارد که دامادی از حجلۀ دامادی به صحنۀ جنگ برود،اما چه باید کرد،اسلام از همۀ اینها عزیزتر و نیکوتر است، جان همۀ ما فدای اسلام باد،خود را راضی کن که بروم و ان شاء اللّه به زودی ارتش اسلام با فتح و ظفر بازمیگردد و من هم دوان دوان به خانۀ معشوق عزیز خود میآیم و تو را در آغوش گرفته،در سایۀ پیروزی دین،عمری را در خوشی و رفاه به سر خواهیم برد،کمی فکر کن،ثواب من از این جهاد چقدر زیاد خواهد بود،خود رسول اللّه صلی الله علیه و آله با دهان مبارکش مژدۀ ثواب چند برابر فرمود،پس برای خاطر من و بهرهای که از این اقدام میبرم، دست از اصرار باز دار.
عزیزم ! اینها که تو گفتی صحیح است و جانب اسلام از هر چیز گرامیتر،سر و جان من و همه کسانم فدای اسلام باد،ولی با نرفتن تو لطمه به اسلام نمیخورد و قریب هزار
تن در این جنگ شرکت میکنند،بگذار تو یک نفر کم باشی به علاوه شاید جنگ چندین روز طول بکشد و تو همیشه فرصت آن را خواهی داشت که به ارتش اسلام بپیوندی.
نه،نجمه مرا منصرف مکن،اگر اکنون نروم،دیگر فرصت از دست میرود و ممکن است ارتباط ارتش با شهر قطع گردد،به علاوه نرفتن فوری موجب دلسردی و انصراف کلی خواهد شد،درست است که من یک نفر در برابر هفتصد نفری که اکنون به جنگ میروند چیزی نیستم،ولی نسبت به وظیفۀ خودم چه باید بکنم،آیا حاضری در پیش خدا و رسول او شرمنده باشم ؟
شرمنده نیستی،عذر خوبی داری و خواهی گفت:شب زفاف من بوده و حق داشتهام چند روزی با تازه عروس خود بمانم.
نه،نه این حرف را نزن،حق ندارم،حق اسلام و دفاع از آن بالاتر و بهتر است،به علاوه ای محبوبۀ عزیز ! دیشب که رسول اسلام صلی الله علیه و آله اجازۀ عروسی به من عطا فرمود،با خود عهد کردم که به جنگ بروم و این امر بستگی به ایمان من دارد،چه شده که من ایمانم از دیگران کمتر باشد نه،نه دیگر حرفی نزن و مرا منصرف مکن،حتماً خواهم رفت و چنان که گفتم،به خواست خدا با روی سفید و دلی خوشحال به سوی تو بازگشت خواهم نمود !
نجمه چند دقیقه دیگر اصرار کرد و هر چه گفت با عزم آهنین و ارادۀ خللناپذیر حنظله مواجه شد،بالاخره چون از انصراف او مأیوس گردید،گفت:
حالا که میروی پس بگذار خوابی را که دیدهام برایت تعریف کنم،برای خاطر همین خواب بود که نمیخواستم حرکت کنی.
آری،همین خواب مرا مضطرب و پریشان کرده است،اما حالا که میروی خداوند بهتر به کار خود بیناست.
دیشب در خواب دیدم شکافی در آسمان پیدا شد و تو از روی زمین بالا رفتی که به
شکاف رسیدی و داخل آن شدی و از آن هم گذشتی و به درون آسمان وارد گشتی و پس از رفتن تو،شکاف بسته شد.
اکنون بر تو میترسم،مبادا این خواب تعبیری داشته باشد و تعبیر آن شهید شدن تو باشد و هنوز کام از حیات برنگرفته از آن بگریزی !
در حالی که کلمات نجمه راجع به خواب از دهانش بیرون میآمد،حنظله سراپا گوش بود و هر سخنی که از دهان نو عروس به او میرسید وی را چنان تکان میداد که اعصابش مثل کسی که در زمستان آب یخ بر تن ریزد کشیده میشد و بالاخره چون کلام معشوقه به پایان رسید رنگ حنظله برافروخته بود،اما لحظهای بیش نگذشت که تبسمی بر لبان او ظاهر شد و روی به طرف نجمه کرده و خنده کنان گفت:
عزیزم ! اگر خواب تو راست باشد و من این طور به داخل آسمانها روم چه سعادتی بالاتر از این است،مگر نه ما همۀ مسلمانان باور داریم که شهادت،بزرگترین کامیابی جهان است،پس مژدهای که تو به من دادی بالاترین مژدههاست،چرا نگرانی ؟ !
گر عشق رفیق راه من گردد***خار ره من گل و سمن گردد
هر گوشه ز ریگزار گل روید ***هر شاخه ز خار من چمن گردد
گنجینه روح را شود گوهر ***سنگی که عقیق این یمن گردد
در این حال نجمه گفت:بسیار خوب،برو خدا به همراهت.
حنظله،پس از این کلام در حالی که چند دقیقه بود موضوع غسل را فراموش کرده بود به محض شنیدن رخصت همسرش به یاد غسل افتاد و با حالتی زار و پریش گفت:
ای نجمۀ زیبا ! با این چند دقیقه حرف زدن فرصت احتمال غسل کردن را از من سلب کردی خداوند تو را ببخشد،ولی چه باید کرد قسمت این بود و با تقدیر چارهسازی نتوان کرد،من همین الان میروم شاید رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم و عذر خود را به او گفتم از او طلب چاره کردم و شاید برای من دعایی کند که خداوند از این گناه من درگذرد.
در حالی که این سخن را گفت قدمی جلو گذارد که نجمه را برای آخرین بار در آغوش گرفته و با او خداحافظی کند که ناگاه نجمه گفت:ای حنظله ! ای شوهر مهربان من ! آیا حاضر هستی نام من به بدنامی شهره شود ؟ !
البته نه نجمه عزیزم این چه سؤالی است که میکنی ؟ هیچ میدانی اگر بر نگردی کسی از من باور نخواهد کرد که در همین چند ساعت زن تو شده و گوهر دوشیزگی را از دست دادهام،مردم بعد از این به من چه خواهند گفت،آیا در معرض تیر ملامت واقع نخواهم شد.
نجمه ممکن است ولی چاره چیست و چه فکری به نظرت میرسد ؟ تو را به خدا قسم زود بگو که وقت میگذرد و میترسم که ارتش حرکت کند ! ! نجمه به عجله لباسش را پوشید و در حالی که قصد خود را به حنظله میگفت،شتابان از خانه بیرون رفت و در خانه چند همسایه را کوفت و پس از چند دقیقه،چهار نفر زن را در اطاق حاضر کرد،آن گاه در برابر آنان روی به حنظله نمود و گفت:
ای شوهر عزیز من ! آیا اقرار داری که دیشب عمل زفاف واقع شد و من زن شرعی تو شدهام ؟
حنظله پاسخ داد:بلی،ای نجمه عفیفه و پاک !
آن گاه نجمه روی به طرف شاهدان کرده و گفت:
گواه باشید و این سخن را به یاد داشته باشید؛زیرا من خوابی دیدهام و پیش خود تعبیر آن را به شهید شدن حنظله و برنگشتن او از جبهه دانستهام،پس اگر روزی طعنه زنان و بدگویان،تیر زبان آلودۀ خود را متوجه من کردند،شما شاهد و گواه و مدافع من باشید.
هر چهار نفر با نهایت صداقت و لحنی که همراه با تحسین بود،حمل شهادت را قبول کردند و در حالی که به شجاعت و جوانمردی و ایمان حنظله و عفت دوستی و پاکی و مآلاندیشی نجمه،آفرین گفتند از در خارج شدند.
پس از خروج آنها حنظله جلو رفت و سر نجمه را در سینه گرفته در حالی که آن را به خود میفشرد گفت:
ای بنت سعد ! ای محبوبۀ عزیز ! ای معشوقۀ گرامی و ای همسر ارجمند ! خداحافظ، دربارۀ من دعا کن و مرا هرگز فراموش مکن و از یاد مبر که من تو را از دل و جان دوست دارم،گرچه اسلام را بر تو مقدم داشتهام،ولی میدانم که مرا ملامت نخواهی کرد و از این که رضای خدا را بر خشنودی تو اختیار کردم،ناراضی نخواهی بود.
اگر از من گله داری مرا ببخش،از این که نتوانستم کام دل تو را چنان که معمول است برآورم،مرا عفو کن،ای عزیز ! اگر پیروز برگشتم تو برای همیشه از آن من خواهی بود و تا آخر عمر با لذت و سعادت زندگی خواهیم کرد و اگر به فیض شهادت رسیدم در آن دنیا مراقب تو خواهم بود و برای تو پیش خدای خود دعا خواهم کرد و طلب مغفرت خواهم نمود،صبر داشته باش شکیبا باش،عزم و اراده به خرج بده،چرا گریه میکنی،یک مسلمان باید بیشتر از اینها مقاومت داشته باشد،همسر عزیزم ! مگر فراموش کردهای که تو هم امت رسول خدا صلی الله علیه و آله هستی ؟
پس گریه نکن اگر به گریه ادامه دهی مرا هم گریه میاندازی،آن وقت ممکن است در من سستی راه پیدا کند و این سستی دل در من باقی بماند و رشادت لازم در مقابل دشمن خدا،از من ظهور نکند.
نجمه که مثل ابر بهار میگریست چون سخن اخیر را از دهان حنظله شنید خودداری کرد و با صدایی که نیمه بریده بود و درست از گلو در نمیآمد و گاهی با ترکیدن بغض قطع میشد،گفت:
برو عزیزم ! خدا همراه تو باشد،از این که گریه میکنم مرا ببخش،زنم و زن رقیق القلب است،به علاوه میدانی که تو را بسیار دوست دارم از جان خودم بیشتر،پس حق دارم که با از دست دادن تو،این طور بیتابی کنم.
در اینجا حنظله خود را از آغوش نجمه خارج کرده در حالی که از او جدا میشد، گفت:
بس است عزیزم ! اگر این طور بخواهیم پیش هم باشیم فرصت از دست میرود،خدا حافظ.
تا پای خود را از آستان در بیرون گذاشت،نجمه به دنبال او دویده گفت:حنظله یک کلمه دیگر با تو دارم،آیا راهی هست که در صورت شهادت تو من هم به تو بپیوندم؛زیرا پس از تو زندگی بر من حرام است ! حنظله ندانست در مقابل این کلام که از دل صادقی بیرون میآید چه بکند پس روی خود را برگرداند و در حالی که اشکی از شوق در گوشۀ چشمش پیدا شده بود،گفت:
الحق که لایق حنظله هستی،خداوند تو را جزای خیر دهد،پاداش دهندۀ ما اوست و ان شاء اللّه پاداشی که در انتظار داری خواهی گرفت،پس از آن بدون این که بیش از این خود را تسلیم احساسات کند دوان دوان شروع به رفتن کرد.
دلش میخواست بال درآورد و به فاصلۀ چند لحظه به لشکر اسلام برسد.
در حالی که دیوانهوار بر سرعت قدمهای خود میافزود و هر لحظه نزدیک بود پایش به سنگ خورده و بر زمین افتد و چند مرتبه نیز سکندری خورد،سرعت حرکت،مجال تفکر را از او سلب کرده بود،فقط مانند گرسنهای که تنها فکرش به سفرۀ طعام است اندیشهای،جز رسیدن به اردوگاه نداشت و چون چراغی که در انتهای بیابانی دیده شود مشتاقانه فقط آن را میدید،به سوی آن میرفت.
او که در لحظات جدایی از محبوبه،خود را نگهداشته و ابداً نگریسته بود،اکنون مانند سیل،اشک از چشمش جاری بود.
هایهای میگریست،به طوری که اگر کسی در راه به او برمیخورد و حوصلۀ نگاه کردن به این جوان را داشت،منظرۀ عجیب وی-در حالی که عرق سراپایش را فراگرفته
بود و به سرعت میدوید و صورتش از اشک شسته شده و بغض گلویش چنان بلند بود که به گوش دیگران میرسید-او را مبهوت میکرد.
چرا گریه میکرد ؟ آیا حالا به یاد معشوقه و جدا شدن از او افتاده بود،آیا به خاطر نجمه عزیز میگریست ؟ نه،علت گریۀ او این نبود.
این چشمان التماسآمیز آغشته به اشک که هر لحظه به سوی آسمان دوخته میشد و با تضرع و لابه به مبدأ میگردید،از عشق مجازی چنین گریان شده بود ؟ !
گریهاش از این بود که میترسد مبادا فرصت از دست رفته باشد و به موقع به میدان نرسد،میترسید وقتی آنجا برسد که قشون رفته باشد،آن وقت جواب خدا را چه خواهد داد،به رسول خدا صلی الله علیه و آله چه خواهد گفت ! !
علت دیگر گریهاش وضع ناپاکی بدن که بالاخره از حل کردن آن عاجز مانده بود که چه خواهد شد،اگر چنان که نجمه خواب دیده و گفته بود،کشته میشود،تکلیف او با این تن غسل نکرده،چیست ؟ چطور اذن دخول به ملکوت معنوی خواهد یافت،آیا او را مانند موجود پلیدی طرد نخواهند کرد،آیا با بدن ناپاکش چه معامله میکنند ؟
این افکار هر لحظه شدت میگرفت و از یک طرف به سرعت پاهایش میافزود که زودتر به اضطرابش خاتمه داده شود و از جانب دیگر صدای گریهاش را بلندتر میکرد.
بالاخره،از دور صدای اذان صبح به گوشش خورد،دریافت که صدا از لشکر اسلام است،چون این حالت را دید سر را به علامت شکر به سوی آسمان بلند کرد،گریهاش قطع شد و پا را آهستهتر کرد و بالاخره آن قدر از حالت دویدن کاست تا به راه رفتن معمولی رسید،عرق بدن او سرازیر بود،اما کم کم خشک میشد،چون به اردوگاه رسید صف نماز بسته شده بود،مسلمانان پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاده،میخواستند عبادت خدا را به جا آورند.
حنظله،به عجله تیمم کرد و در صف آخر قرار گرفت و نماز را با خلوص کامل بجای آورد.
پس از خاتمۀ نماز که به واسطۀ جنگ به سرعت برگزار شد،حنظله صفوف برادران را آهسته شکافت و به سوی خیمۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله شتافته بالاخره به حضرت رسید،در برابر حضرت سیل اشک از چشمش ریخت،حضرت با ملاطفت و نهایت مهربانی دست خود را روی پیشانی او گذارد و سرش را بلند کرد و فرمود:
حنظله تویی،خدا تو را اجر دهد بالاخره آمدی،من حدس میزدم که ایمان عظیم تو، تو را راحت نخواهد گذارد و بالاخره تو هم به جبهه حق علیه باطل،خواهی آمد !
ای رسول اللّه ! آمدم ولی چه آمدنی...بسیار پریشان و ملول و افسردهام و نمیدانم تکلیفم چیست ؟ شرم دارم از این که در مقابل خدا ایستادهام و خجلم از آن که اکنون این طور در حضور توام.
چرا ؟ علت خجلت تو چیست ؟
ای رسول خدا ! میدانی که دیشب،شب زفاف من بود و من آب نیافتم که غسل کنم و اکنون با این بدن ناپاک،چگونه به جهاد روم ؟
حضرت فرمود:بر خیز،مگر نمیدانی که تکلیف به قدر وسع است،چون آب نیافتهای بر تو باکی نیست و دل چرکین مکن.
پس ای رسول خدا ! آیا به من اطمینان میدهی،اگر به فیض شهادت برسم از ناپاکی بدن پیش خدا مسئول نیستم ؟ فرمود:برو اطمینان داشته باش،خدا تو را بیامرزد !
مقدمات جنگ فراهم شد،برنامه در ابتدای کار به نفع مسلمانان بود،نزدیک بود وضع دشمن به هم به پاشد،نسیم پیروزی به مشام میخورد،در این وقت نیروی جناح چپ که به فرمان مؤکد رسول خدا صلی الله علیه و آله،حافظ گردنه عنین بودند به اشتباه بزرگی دچار شدند که باعث تغییر سرنوشت جنگ شد ! !
ابن جبیر رئیس این قسمت به خیال این که دیگر پیروزی اسلام کامل شده و کفار شکست خوردهاند،برای استفاده از غنیمت،تصمیم گرفت به داخل میدان بیاید و با
دشمنان بجنگد و سفارش اکید رسول اللّه صلی الله علیه و آله را دایر به ماندن در آنجا،فراموش کرد و به داخل میدان آمد.
این اشتباه که اشتباه عمدی بود به ضرر مسلمانان تمام شد،خالد جنگجوی متهور قریشی،متوجه خالی شدن جناح چپ شد،به باقی ماندگان نیروی جبیر که به سفارش پیامبر مانده بودند تاخت و پس از قتل عام آنان از پشت به مسلمانان حمله کرد،در این حال یک زن کافر به نام عمره بنت علقمه،پرچمی را که مدتها بود از ترس بر زمین مانده بود برداشت و کفار را مخاطب قرار داده،آنها را از ترس و بزدلی سرزنش کرد و با این کار جسارت مکیّون را تحریک نمود،از طرف دیگر خبر شوم قتل پیامبر که همه جا منتشر شده بود به درهم ریخته شدن وضع مسلمانان،کمک کرد،به طوری که عدهای از آنان به طرف مدینه گریختند.عدهای از جنگجویان نجیب و فعال و مؤمن که از آن جمله حنظله بود در بحبوحۀ جنگ به زمین افتاده،شربت شهادت نوشیدند.
حنظله در لحظات آخر به محبوب ابدی روی کرد و عرضه داشت:
ای خداوند قادر متعال و ای بخشندۀ مهربان ! با بدن پاره پاره و خونین به سوی تو میآیم در حالی که تن،ناپاک است،ولی رسول تو گفت:مرا از این حالت خواهی بخشید.
ای خدای مهربان ! مرا ببخش...نتوانستم آب بیابم تا خود را پاکیزه کنم و به این ضیافت عظیمی که مرا به سوی آن میخوانی بیایم،تقصیر از من نبود و اگر بود از رحمت بیپایان و لا یتناهی تو امید عفو دارم.
مرا ببخش و از رحمت خود مأیوس مساز...این شهادت را که با رضایت کامل و اشتیاق انجام گرفته،قبول کن و مرا از لطف و عنایت خویش محروم مفرما.
خدای من ! خانوادۀ خود و این تازه عروس را که دیشب با یک دنیا امید و آرزو جا گذاشتم به تو سپردم،تو برای روزی دادن و نگاهداریش شایستهتری.
ای خدا ! آمدم مرا از خود مران که دری دیگر جز این نمیشناسم،این بگفت و چشم بر هم گذاشت،تا از هر چه غیر اوست،چشم پوشیده باشد و تنها به وجه او نظر داشته باشد.
آری،حنظله تازه داماد که با این اشتیاق به جانب شهادت شتافته بود،بالاخره به آرزوی خودش رسید و خواب تازه عروس او به حقیقت پیوست.
در این حال نبی اسلام صلی الله علیه و آله به دیدار جنازۀ پاک شهدا شتافت،پس از عبور از جلوی چند نفر چشمش به حنظله افتاد،نگاهی بر او انداخته مدتی بر بدن خونین آن جوان رشید خیره شد،پس از آن رو به طرف مؤمنان که در اطراف حلقه زده بودند کرده فرمود:
این همان جوانی است که دیشب عروسی کرد و از بستر زفاف مستقیماً به میدان جنگ شتافت و امروز او را در این حال میبینید،این جوان از شدت ورع و تقوا،مدتها در تب و تاب و التهاب گذراند که مبادا با بدن غسل نکرده کشته شود،اما اکنون دیدم که ملائکه بین زمین و آسمان او را غسل میدهند ! !
در این وقت نجمه که او هم مانند اهل مدینه میخواست خبری از محبوب خود بگیرد جلو رسید و چون بدن خونین آن شهید عزیز را نگریست،زانویش تاب مقاومت نیاورد، به زمین نشست و نگاهی به روی او افکند و در حالی که میگریست گفت:
ای حنظله ! محبوب من ! خدا تو را بیامرزد،چه خوب شجاعانه جان سپردی،چه ایمان بزرگی از خود نشان دادی.
گویی مرگ را چون هدف روشنی در مقابل خود میدیدی و رقصکنان به سوی آن شتافتی.
ای نجمه به فدای تو باد،برو که سعادتمند رفتی،ولی فراموش نکن که به من وعده کردی که در آن دنیا مرا از یاد نبری و همان طور که حین وداع با تو گفتم،دعا کن که من هم به زودی به دنبال تو بیایم تا جشن عروسی خود را آنجا یعنی در عالم پاک و بیآلایش
تکمیل کنیم.
حضار از این سخنرانی عالی،تعجب کرده و از جهتی متأثر شدند و بر شجاعت و محبت این زن به دیدۀ احترام نگریستند (1).
خواجۀ کائنات دربارۀ این شترچران یمنی که مردی گمنام و شخصی ساده بود،ولی بر اثر درس گرفتن از اسلام،خیمۀ زندگی به بارگاه قدس کشیده،فرمود:
اویس از بهترین تابعین است به احسان و عطوفت.
خواجۀ انبیا گاه گاهی رو به سوی یمن میکرد و میفرمود:
إنّی لَأجِدُ نفَسَ الرَّحْمٰنِ مِنْ جَانِبِ الْیَمَنْ !
به حقیقت که بوی رحمان از جانب یمن به مشام جانم میرسد.
و باز آن سرور کائنات میفرمود:
آه که مرا چه اشتیاق فراوانی به دیدار آن عزیز الهی است.
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی***چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای و ببینم*** همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
غم و رنج و درد و محنت همه مستعد قتلم*** تو ببُر سر از تن من ببر از میانه گویی
1) 1) -عرفان اسلامی:149/8.
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ***تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی
رسول عزیز اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
در امت من مردی است که به عدد موی گوسپندان ربیعه و مضر در قیامت شفاعت کند و گویند در عرب هیچ قبیلهای به اندازۀ آن دو قبیله گوسپند نداشت،صحابه گفتند:این کیست ؟ فرمود:عبد من عبید اللّه،گفتند:ما همه بندگان خداییم نام او چیست ؟ فرمود:
اویس،گفتند:او کجاست ؟ گفت:به قرن،گفتند:او تو را دیده است ؟ گفت:به دیدۀ ظاهر ندیده،گفتند:عجب چنین عاشق تو و او به خدمت تو نشتافته ؟ فرمود:او را به دو حالت چنین مقامی است:یکی غلبه حال،دوم تعظیم شریعت من،او را مادری پیر است که همانند فرزندش ایمان آورده،از چشم علیل و از دست و پای سست است،اویس به وقت روز شترچرانی میکند و مزد آن،بر خود و مادر خرج کند،سپس به امیر المؤمنین فرمود:علی جان ! تو او را خواهی دید،از من او را سلام برسان و بگو بر امت من دعا کن.
هرم بن حیان میگوید:چون حدیث رسول دربارۀ شفاعت اویس شنیدم،آرزوی دیدار او کردم،به کوفه شدم و وی را طلب کردم تا او را در کنار فرات باز یافتم،وضو میگرفت و جامه میشست،وی را از صفتی که دربارۀ او شنیدم شناختم،سلام کردم جواب داد و در من نگریست،خواستم دستش را بگیرم دست نداد،گفتم:رَحِمَکَ اللّهُ یا اوَیْسُ وَ غَفَرَ لَکَ (1).چگونهای ؟ آن گاه گریستم،اویس نیز بگریست و گفت:حَیّاکَ اللّهُ یا هَرَمَ بْنَ حَیّانَ (2).
چگونهای ای برادر من و تو را که به من راه نمود ؟ گفتم:ای اویس ! نام من و پدر من چون دانستی و مرا به چه شناختی که مرا هرگز ندیدهای ؟ !
گفت:ای هرم ! علیم و خبیر به من خبر داده است که روح من روح تو را شناخت که روح مؤمنان با یکدیگر آشناست،اگر چه همدیگر را ندیده باشند.
گفتم:ای اویس ! آیتی از قرآن بر من بخوان که علاقه دارم از زبان تو آیهای بشنوم، دستم گرفت و گفت:أعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ (1).سپس زار زار بگریست و گفت:چنین گوید خدای تعالی:
[ وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ] .
و جن و انس را جز برای این که مرا بپرستند نیافریدیم.
[ وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ ] .
و ما آسمان و زمین و آنچه را میان آن دو قرار دارد به بازی نیافریدهایم.
[ مٰا خَلَقْنٰاهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ] .
ما آن دو را جز به درستی و راستی به وجود نیاوردهایم،ولی بیشترشان [ به حقایق ] معرفت و آگاهی ندارند.
آن گاه یک بانگ کرد،پنداشتم که عقل او زایل شد،پس گفت:ای پسر حیان ! چه تو را اینجا آورد ؟ گفتم:تا با تو انس گیرم و به تو بیاسایم،گفت:من هرگز ندانستم که کسی که خدای را بشناخت،به هیچ چیز دیگر انس تواند گرفت و به کسی دیگر تواند آسود.
گفتم:مرا وصیتی کن،گفت:مرگ را زیر بالین دار،چون که نخفتی و پیش چشمدار که برخیزی و در خُردی گناه منگر،در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه خرد داری خداوند را خرد داشته باشی و اگر بزرگ داری خداوند را بزرگ داشته باشی.
گفتم:اویس مرا دیگر وصیتی کن،گفت:ای پسر حیان ! پدرت بمرد،آدم و حوا بمرد، نوح و ابراهیم خلیل بمردند،موسی بن عمران و داود خلیفۀ خدای بمردند،محمد رسول
1) 1) -پناه میبرم به خداوند از شر شیطان رانده شده.
اللّه بمرد،سپس گفت:من و تو از جملۀ مردگانیم،آن گاه صلوات فرستاد و دعایی سبک کرد و گفت:وصیت این است که کتاب خدای و راه صلاح فرا پیشگیری و یک ساعت از یاد مرگ غافل نباشی و چون به نزدیک قوم و خویش رسی،ایشان را پند ده و نصیحت از خلق خدای باز مگیر.
از سخنان اوست:
عَلَیْکَ بِقَلْبِکَ.بر تو باد بر دل.
به این معنی که دایم دل حاضر داری تا غیر در او راه نیابد که دل اگر به راه سلامت رود، همۀ اعضا و جوارح به دنبال آن به راه سلامت روند و اگر دل را مرضی حاکم گردد،همۀ موجودیّت انسان را به مرض کشد.
و هم سخن اویس است که فرمود:
طَلَبْتُ الرَّفْعَةَ فَوَجَدْتُهُ فِی التَّواضُعِ،وَ طَلَبْتُ الرّیاسَةَ فَوَجَدْتُهُ فی نَصیحَةِ الْخَلْقِ،وَ طَلَبْتُ الْمُرُوَّةَ فَوَجَدْتُهُ فِی الصِّدْقِ،وَ طَلَبْتُ الْفَخْرَ فَوَجَدْتُهُ فِی الْفَقْرِ،وَ طَلَبْتُ النِّسْبَةَ فَوَجَدْتُهُ فی التَّقْویٰ وَ طَلَبْتُ الشَّرَفَ فَوَجَدْتُهُ فِی الْقَناعَةِ وَ طَلَبْتُ الرّاحَةَ فَوَجَدْتُهُ فِی الزُّهْدِ وَ طَلَبْتُ الْإسْتِغْناءَ فَوَجَدْتُهُ فی التَّوَکُّلِ.
در طلب بزرگی و شخصیّت شدم،آن را در تواضع یافتم،در جستجوی ریاست شدم،آن را در نصیحت مردم یافتم،جوانمردی خواستم،آن را در راستی ظاهر و باطن پیدا کردم،در طلب فخر و افتخار برآمدم،آن را در اندک مال حلال خود یافتم،در جستجوی نسب برآمدم آن را در پرهیزکاری دیدم،در مقام شرف برآمدم آن را در قناعت یافتم،به جستجوی راحتی برخاستم آن را در زهد دیدم،در مقام بینیازی برآمدم،آن را در اعتماد به حضرت رب العزه یافتم.
این چنین چهرههای پاک و گوهرهای تابناک بر فراز این خاک بسیارند که مردم باید از
زندگی آنان درس گرفته و از حال و وضع آنان عبرت گیرند (1).
وقتی نزاعی دربارۀ یک قطعه ملک وقفی به حضورش آوردند،عدهای مدعی بودند که این ملک وقف نیست،در حالی که وقف نامۀ آن را در صندوقچهای گذاشته و در محلی مخصوص که از هر چشمی دور بود دفن کرده بودند.و گروهی مدعی وقف بودند ولی سند و مدرکی در دست نداشتند،چند روز این مرد بزرگ الهی در حکم این واقعۀ مادی حیران و سرگردان بود و نمیدانست به کدام طرف حکم کند،طرفین دعوا هم اصرار داشتند مسئله با حکم سید پایان پذیرد.
رفت و آمد هر روز طرفین دعوا،برای سید ایجاد مشکل و ناراحتی کرده بود،تا روزی کسی به سوی خانۀ سید رفت و در زد،از افراد خانه به پشت در آمد و گفت:کیستی ؟
آن مرد گفت:به آقا خبر بده مردی به نام ملا قلی جولا میخواهد شما را ببیند،درب را باز کردند،ملا قلی وارد خانه شد و به نزد سید رفت و گفت:
آمدهام به شما بگویم باید از اینجا سفر کرده و شوشتر را رها نموده به نجف بروی و در آنجا برای همیشه اقامت کنی و بدان که وقف نامۀ ملک مورد دعوا در صندوقچهای در فلان مکان دفن است.
سید علی شوشتری،ملا قلی را تا آن وقت ندیده بود و او را به هیچ عنوان نمیشناخت،از دستورهایش یکه خورد،دستور داد موضعی که گفته بود حفر کردند و وقف نامه را آوردند،پس از این واقعۀ عجیب از قضا و قبول مرافعه دست کشید
1) 1) -عرفان اسلامی:286/8.
و شوشتر را به دستور آن مرد الهی ترک کرده رهسپار نجف شد تا در آنجا برای همیشه اقامت کند.
در نجف با کمال تواضع به درس فقه استاد بزرگ،فقیه سترک،خاتم المجتهدین مرحوم شیخ مرتضی انصاری حاضر شد و مرحوم شیخ هم متواضعانهتر به درس اخلاق سید حاضر میشد.
برنامه به همین صورت ادامه داشت،تا این که مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی به دنبال حقیقت برخاست و در طی راه دنبال هادی راه قرار گرفت،از شهر همدان کوچ کرد، چندی نزد یکی از علما به سر برد ولی از او چیزی نیافت،به سوی نجف رخت کشید،در محضر شیخ انصاری و سید علی شوشتری حاضر شد و از محضر هر دو بزرگوار استفاده کرد و آنچه خواست نزد آن دو یافت.
به هنگامی که شیخ انصاری از دنیا رفت،آخوند ملا حسینقلی همدانی در پی نوشتن مطالب اصول و فقه شیخ برآمد.
سید شوشتری وی را از این کار منع کرد و فرمود:این کار تو نیست،دیگران هستند که فقه و اصول بنویسند،شما باید مستعدان در راه خدا را دریابید،آخوند به دستور سید، تمام نوشتهها را کنار گذاشت و از این مسئله قطع علاقه کرد و در پی تربیت قابلین برآمد.
آن مرد بزرگ الهی،عدهای را از صبح تا طلوع آفتاب و گروهی را از طلوع خورشید تا مقداری از برآمدن روز و جمعی را از سر شب،تا این که با لطف و مرحمت و عنایت حضرت ذو الجلال توانست سیصد نفر را تربیت کند به طوری که هر یک از آن تربیتشدگان به مقام با عظمت اولیای اللهی رسیدند.
از جمله تربیت شدگان ملا حسینقلی همدانی میتوان مرحوم شیخ محمد بهاری،سید احمد کربلایی،حاج میرزا جواد ملکی تبریزی،شیخ علی زاهد قمی و سید عبد الغفار مازندرانی را نام برد.
صاحب«تفسیر المیزان»مرحوم علامه طباطبایی دربارۀ سید احمد کربلایی میگوید:
مرحوم سید اصلاً اصفهانی بوده،ولی نشو و نمای وی در کربلای معلا بود و بعد از ادراک و رشد به تحصیل ادبیات پرداخته و چنانچه از انواع مراسلاتی که به شاگردان و ارادت کیشان خویش نگاشته،پیداست قلمی شیوا و بیانی معجزآسا داشته.
پس از تکمیل ادبیات وارد علوم دینیه گردیده و سرانجام به حوزه درس مرحوم آخوند ملا کاظم خراسانی رضوان اللّه علیه ملحق شده و دورۀ تعلم علوم ظاهری را در تحت تربیت ایشان انجام داده و اخیراً در بوتۀ تربیت و تهذیب مرحوم آیة الحق و استاد وقت، شیخ بزرگوار آخوند ملا حسینقلی همدانی قدس سره قرار گرفته و سالیان دراز در ملازمت مرحوم آخوند بوده و از همگنان گوی سبقت ربوده و بالاخره در صف اول و طبقه نخستین تلامذه و تربیت یافتگان ایشان مستقر گردید و در علوم ظاهری و باطنی مکانی مکین و مقامی امین اشغال نمود و بعد از درگذشت مرحوم آخوند،در عتبه مقدس نجف اشرف اقامت گزیده و به درس فقه اشتغال ورزیده و در معارف الهیه و تربیت و تکمیل مردم ید بیضا نشان میداد.
جمع کثیری از بزرگان و وارستگان به یمن تربیت و تکمیل آن بزرگوار،قدم در دائره کمال گذاشته،پشت پای به بساط طبیعت زده و از سکانداران خلد و محرمان حریم قرب شدند که از آن جمله است سید اجل آیت حق و نادره دهر،عالم عابد فقیه محدث شاعر مفلق مرحوم حاج میرزا علی قاضی طباطبایی تبریزی که در معارف الهیه و فقه و حدیث و اخلاق،استاد این ناچیز میباشد ! !
خوانندگان ارجمند ! با تمام وجود به این داستان عجیب دقت کنید،عاشق شایقی مثل ملا قلی جولا از سید شوشتری میخواهد به نجف برو،سید با کمال شوق و عشق به درس فقه شیخ انصاری میرود،شیخ با محبتی جانانه به درس اخلاق سید میرود،شیخ و سید با آن شوق و عشق،آخوند ملا حسین قلی همدانی را تربیت میکنند.او با کمال شوق و در عین عشق سیصد نفر را تا سر حد اولیای خدایی به کمال میرساند،یکی از
آنان سید احمد کربلایی میشود،او تعداد زیادی را در دایره شوق و عشق به مقامات الهیه میرساند،یکی از آنان مرحوم قاضی میشود،قاضی بسیاری از قابلین را تربیت مینماید،یکی از آنان علامه طباطبایی صاحب«تفسیر المیزان»میشود،علامه از نجف به قم میآید،بالاترین تحول را در حوزه علمیه در معارف الهیه و در توجه به قرآن ایجاد میکند،تا جایی که در بحرانیترین شرایط یعنی در زمان هجوم مکاتب مادی که نزدیک بود مانند سیل،اسلام و مسلمانان را در کام خود فرو برد،با قدرت حکمت و دانش و بینش خود و تربیت شدگانش در برابر آن طوفان به مبارزه برخاسته و برای همیشه خیمه لامذهبی و مادیگری را از این مرز و بوم بر میچینند !
علامه شاگردانی بزرگ چون متفکر شهید مرحوم استاد مطهری تربیت کرد که منافع وجودی آن شهید بزرگ گمان نمیرود بر کسی پوشیده باشد،نوشتهها و نزدیک به هزار سخنرانی استاد،در طول سی سال در دفاع از اسلام و ملت اسلام در سطح بسیار وسیعی غوغا برپا کرد،نوشتهها و سخنرانیهای آن شهید هم چون بنیانی مرصوص به سوی ابدیت راه میپیمایند و در هر عصری از اعصار آینده،تشنگان حقیقت را سیراب خواهد کرد.
استاد علامه طباطبایی نزدیک به هزار نفر از مستعدان و قابلان را در مدرسۀ تربیتی خود به رشد و کمال رساند که هر یک جهانی از علم و اخلاقند،این فرومایۀ ناچیز وقتی که در قم مشغول تحصیل بودم،در موقعیت و سنّی نبودم که مستقیماً از محضر پر نور او درک فیض کنم،من جز دیدار او در حرم حضرت معصومه و حضرت رضا علیهما السلام بهرۀ دیگری نداشتم اما نزد تربیت شدگان آن استاد،مقداری فقه و اصول و حکمت و عرفان خواندم و به همین مقدار فیض که از خرمن تربیت شدههای مستقیم او بردم از شکرش در پیشگاه
حضرت حق عاجزم (1).
و امیر المؤمنین علی میگوید:
نیستم من و نفس من،مگر شبانی که گوسفند را میچراند،هرگاه که از جایی گوسفندان را به هم میآورد،از دیگر جانب پراکنده میشود (2).
امراض روحانی هم بیرادع قوی از نفس سلب نمیشود،چنان که این ضعیف،از مؤمنی شنیدم که میگفت:
از من در اوایل سنّ خلاف شرعی واقع شد و از آن عمل توبه کردم و بعد از چند شب به خواب دیدم که کسی نامۀ عمل را به من مینمایاند و آن عمل در آنجا نوشته است؛من به خود گفتم:سبحان اللّه من از آن عمل توبه کردم چرا در اینجا باشد ؟ آن شخص گفت:اگر تو این نوشته را میتوانی محو کرد به حیثیّتی که اثر از او نباشد،توبۀ تو قبول است،وگرنه، نه و این کنایه از گریه و استغاثه است (3).
علامۀ خویی در«شرح نهج البلاغة»میگوید:
منصور دوانیقی شبی در طواف خانۀ کعبه بود،گویندهای را شنید که چنین مینالد:
بار خدایا ! به درگاه تو شکایت آرم از ظهور ستم و تباهی و از طمعی که میان مردم و حق سایه افکنده،منصور از مطاف به در آمده و در گوشهای از مسجد نشست و به دنبال آن مرد فرستاد و او را پذیرفت.
آن مرد نماز خواند و پس از استلام حجر نزد منصور آمد و سلام کرد،منصور بدو گفت:
این فریاد که از ظهور ستم و بیدادت از تو بگوشم رسید چه بود ؟ و مقصودت از طمعکار حایل میان مردم و حق که بود ؟ به خدا هر چه گوش دادم از درد و الم سخن گفتی.
گفت:اگر بر جانم امان بخشی از ریشۀ هر کارت آگاه سازم و گرنه از اظهار حقیقت دریغ نمایم و خود را نگهدارم که با خود کارها دارم.
منصور گفت:جان تو در امان است،هر چه داری بگو،در پاسخ گفت:
آن که طمعش میان مردم و حق حایل است و از اصلاح ستم و تباهی مانع،خودت هستی.منصور گفت:وای بر تو چگونه طمع به من آید که همه سیم و زر جهان در دست دارم و هر ترش و شیرینم فراهم است ؟ در پاسخ گفت:هیچ کس را چون تو طمع در نگرفته،فعلاً قدرت،تو را سرپرست جان و مال مسلمانان ساخته و تو از کارهای آنان به غفلت اندری و به چپاول اموالشان چیره و خودسر،در این میان پردهها از گچ و آجر برآوردی و درهای آهنین بر آنها نهادی و دربانان مسلّح برگماشتی و خویش را در درون آن زندانی ساختی و کارمندانت را به گرد آوردن اموال و انباشتن آن گسیل نمودی و با اسلحه و دژبانانِ وسایل نقلیه،نیرومندشان ساختی و دستور دادی جز فلان و فلان که نام بردهای به حضورت نرسند و از پذیرش ستمدیده و درمانده و گرسنه و درویش و ضعیف و برهنه دریغ داری و اینان که حق در بیتالمال دارند دور نگهداشتی !
همیشه آن چند نفر مخصوصانت که از همۀ رعیت برگزیده داشتی و حجاب از پیش آنان برداشتی،اموال را بگیرند و گرد کنند و انباشته و پسانداز خویش سازند.
گویند:این مرد،خود به خدا خائن است،چرا ما به او خیانت نکنیم با این که مسخّر او
شدیم،اینان میان خود سازش کردند،نگذارند وضع مردم و احوال آنان به تو گوشزد شود،مگر آنچه را بخواهند و به سود خود دانند و هر کار گذاری از درت برآید و با آنان مخالفت آغازد،او را پیش تو مبغوض سازند و از در برانند و برای او پرونده بسازند تا از نظر بیفتد و خوار گردد.
چون این وضع میان تو و آنان گوشزد همگان شده،مردم آنان را بزرگ شمارند و از آنها بهراسند و نخستین دستهای که به سازش با آنها بشتابند کارگزاران تو باشند که بدانها هدیه برند و رشوه دهند تا دست ستمشان بر سر رعایا باز باشد و سپس مردم با نفوذ و ثروتمند از طبقۀ رعیت با آنها سازش کنند تا بر دیگران ستم نمایند و سراسر بلاد خدا پر از طمع و ستم و تباهی شود.
این چند نفر با تو شریک سلطنت شده و تو در غفلت اندری.اگر دادخواهی به درگاه آید نگذارند بر تو درآید،اگر خواهد هنگام خروج از خانهات به تو شکایت برد مانع گماشتی،بهانه این که برای مردم بازرس مظالم مقرّر داشتی و چون متظلّمی آید هم آنان به بازرسی مظالم فرستند که به شکایت او گوش ندهد و عرض حالش را به تو نرساند و بازرس از بیم آنان و ترس تو بپذیرد و پیوسته مظلوم بیچاره نزد او رفت و آمد کند و بدو پناه برد و استغاثه نماید و او امروز و فردا کند و بهانه بتراشد و چون به جان آید و تو بیرون آیی برابرت فریاد کشد و ناله سر دهد،دربانانت او را به سختی بزنند و برانند تا عبرت دیگران شود و تو به چشم بنگری و مانع نشوی،با این وضع چگونه مسلمانی بیاید.
من در روزگار جوانی به چین مسافرت میکردم،در یک سفری پادشاهشان به کری دچار شده بود و سخت میگریست،ندیمانش او را دلداری میدادند و به شکیبایی میکشانیدند،گفت:
من از درد به خود گریه ندارم،ولی بر مظلومان دربارم گریه میکنم که مینالند و آواز نالهشان را نمیشنوم،سپس گفت:اگر گوشم رفته چشمم برجاست،میان مردم جار بزنید
که جز مظلوم جامه سرخ نپوشد و هماره بامداد و پسین بر فیل سوار میشد و گردش میکرد تا مظلومی را به چشم خود بیند و دادخواهی کند.
این مردی است مشرک به خدا که با مشرکان چنین مهربان است و از خود دریغمند و نگران،تو مردی هستی خداپرست و از خاندان نبوت،مهر تو بر مسلمانان جلو خودخواهیت را نباید بگیرد ؟
اگر برای فرزندانت مال جمع میکنی،خدا به تو نموده است که کودکی از شکم مادر درافتد،در روی زمین پشیزی ندارد و بر هر مالی دست بخیلی گذاشته است که نگهش دارد،ولی خدا پیوسته لطف خود را شامل حال کودک سازد،تا مردم را بدو راغب کند، تو نیستی که عطا میکنی،ولی خداست که هر چه به هر که خواهد عطا میکند و اگر بگویی جمع مال برای تقویت سلطنت توست،خدا برای تو وسیله عبرت از بنی امیه فراهم کرده است که جمع زر و سیم و آماده کردن ساز و برگ و لشگر و اسب و استر و شتر در برابر ارادۀ الهی به زوال ملکشان فایده نداشت.
و اگر بگویی جمع مال برای یک هدف عالیتر از مقامی است که داری،به خدا بالاتر از مقام تو مقامی هست ولی ادراک آن میسر نیست مگر از راهی که مخالف راه توست.
تو نگاه کن آیا مخالف خود را به بدتر از کشتن مجازات توانی کرد ؟ گفت:نه،در پاسخ گفت:آن پادشاهی که به تو عطا کرده است آنچه عطا کرده،گنهکار را به کشتن شکنجه ندهد.
او به خوبی میداند چه در دل داری و در چه کاری،چشمت به کجا است و دستت چه کار میکند و پایت به چه سوی میرود،بنگر که هر آنچه از دنیا را خاص خود کردی،چون از دستت گرفت چه فایدهای برایت دارد در موقعی که تو را پای حساب کشید !
منصور گریست و گفت:کاش آفریده نبودم،وای بر تو ! چگونه چارۀ کار خود کنم !
گفت:همۀ مردم را رهبرانی است که در دیانت خود بدانها پناهنده و به گفتارشان رضا
دهند،تو آنان را محرمان خود بساز تا راه به تو بنمایند و در کارهایت با آنها مشورت کن، منصور گفت:من به دنبال آنان فرستادم از من گریختند گفت:آری،ترسیدند آنها را به راه خودت ببری،ولی در خانهات را باز گذار و حجاب را بردار و هموار ساز تا مظلوم را باشی و ظالم را از بن براندازی،صدقات را از راه حلال و پاک بگیر و به حق و عدالت بر مستحقانش پخش کن،در این صورت من ضامنم که رهبران حق و مخلص نزد تو آیند و در اصلاح کار امت به تو کمک کنند.
مؤذنان سر رسیدند و سلامش دادند و اعلام به نماز کردند،برخاست نماز گذارد و بجای خود برگشت و هر چه آن مرد را جستند نیافتند.
خوانندگان عزیز ! این موعظه بلیغ و نصیحت عمیق که به گوش منصور خوانده شد،اگر به کوه خوانده میشد از کوه جز گرد و غباری باقی نمیماند،اما این مرد پلید به بغداد برگشت و به ظلم خود ادامه داد و از خون بیگناهان جویها به راه انداخت و دست به کشتن حضرت صادق علیه السلام آلوده کرد و میلیون میلیون درهم و دینار از حق مردم محروم سرقت کرد و برای بازماندگان،ظالمتر از خودش به جای گذاشت،آری،غرور این صفت زشت و پلید به فرمودۀ حضرت علی علیه السلام حجاب بین مغرور و موعظه الهی است ! ! (1)
عدی از باوفاترین یاران امیر المؤمنین علیه السلام و از عاشقان دلباختۀ آن حضرت بود.
عدی به دست پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد و در جمل و صفین و نهروان در رکاب امام علی علیه السلام برای اعتلای کلمۀ حق جنگید و در جمل یک چشمش را در راه خدا از دست داد.
1) 1) -عرفان اسلامی:47/9.
زمانی بین او و معاویه ملاقات دست داد،معاویه به او گفت:فرزندانت چه شدند ؟ گفت:همۀ آنها در رکاب علی شهید شدند.معاویه گفت:علی در حق تو انصاف روا نداشت که فرزندانش زنده ماندند،ولی فرزندان تو در رکابش کشته شدند.عدی گفت:آه که من انصاف را در حق علی رعایت نکردم که او در محراب عبادت شهید شد و من هنوز زندهام ! !
معاویه گفت:بدان که هنوز قطرهای از خون عثمان باقی است و آن قطره خونخواهی نشود مگر به خون شریفی از اشراف یمن.
عدی گفت:سوگند به خدای،آن دلها که از خشم و غضب نسبت به تو آکنده بود هنوز در سینههای ماست و آن شمشیرها که با آنها با تو میجنگیدیم اکنون بر دوشهای ماست،اگر قدمی از طریق خدیعت به ما نزدیک شوی قدمی برای ریشه کن کردن شرّت به تو نزدیک شویم،دانسته باش که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسانتر است از این که سخن ناهموار در حق محبوبمان علی بشنویم (1).
در عصر معتضد عباسی مأمور بیت المال از دنیا رفت و قرض بسیاری از خود به جا گذاشت،در حدی که تمام ما ترک میت به تمام قرضهایش فراگیر نبود !
معتضد،عبد اللّه سلیمان را نزد ابو حازم قاضی فرستاد که خلیفه چهل هزار دینار از مأمور طلبکار است،طلبش را از ما ترک عنایت کن.
عبد اللّه پیام معتضد را به ابو حازم رساند،ابو حازم به فکر فرو رفت،سپس سر برداشت و گفت:تأدیه این چهل هزار دینار به یک نفر کمال بیانصافی است،خلیفه هم یکی از
1) 1) -عرفان اسلامی:96/9.
طلب کارهاست باید دید چه مقدار به او میرسد،انصاف آن است که ما ترک بین تمام طلبکارها به نسبت تقسیم شود،عبد اللّه متحیر شد و به قاضی گفت:خونت را هدر منما.
قاضی گفت:من از طریق انصاف دوری نکنم و راه خطا نپیمایم،عبد اللّه نزد معتضد آمد و جریان را بیان کرد،معتضد قدری فکر کرد،سپس گفت:ابو حازم راست گفته است که من هم یکی از طلبکارانم،او انصاف داده من نیز از طریق انصاف بیرون نروم (1).
ابن سکیت دانشمندی بزرگ و شجاع شیعه معاصر متوکّل عباسی است،متوکّل از جانیان و بیرحمان به نام روزگار است.
متوکّل به وقت مستی و شرابخواری کارهای بسیار زشتی انجام میداد،از جمله شیر گرسنهای را به جان بیگناهی میانداخت و گاهی مار خطرناکی را در آستین افراد جای میداد و بسیاری از اوقات کوزه و سبوهای پر عقرب به گفته او در مجلسش میشکستند تا عقربها به جان مردم بیفتند ! !
ابن سکّیت از ائمه شعر و ادب و نحو و لغت و حامل لوای علوم غریبه و از ثقات و افاضل امامیه بغداد و مورد تصدیق و توثیق علمای رجال و ارباب سیر و با خبر از علوم قرآنیه و از شاگردان فراء و ابن الاعرابی و ابو عمرو شیبانی بود.
دارای چهارده تألیف در علوم مختلفه است،او نسبت به امیر المؤمنین علیه السلام شدیداً عشق میورزید و از خواص اصحاب حضرت جواد و هادی علیهما السلام بود.
یک روز متوکل از او پرسید:دو فرزند مرا بیشتر میپسندی یا حسن و حسین و فاطمه را ؟ !
1) 1) -عرفان اسلامی:97/9.
ابن سکّیت در برابر این موجود باطل و باطل گوییش با کمال شجاعت و به خاطر حفظ دینش فریاد زد:قنبر،غلام علی نزد من از تو و پسرانت افضل است،متوکل دستور داد زبان از پس حلقش بیرون کشند و غلامان وی را زیر پای خود لگدمال نمایند.
او پس از تحمل این مصیبت به رضوان الهی واصل شد و درس حفظ دین را گرچه به قیمت از دست رفتن دنیا تمام شود برای روزگار به یادگار گذاشت (1).
پس از حادثه جمل که در بیابانهای بصره بین سپاه حضرت علی علیه السلام و آتشافروزان داخلی اتفاق افتاد و در پی آن طلحه و زبیر کشته شدند و عاقبت پیروزی نصیب حق شد، پسر ابو سفیان که نمونۀ کاملی از عناد و نفاق و پلیدی و کفر بود و در برابر امیر مؤمنان شورش داشت،نامهای خطاب به امام علی علیه السلام به مضمون زیر نوشت:
ای پسر ابو طالب ! به راهی رفتی که به زیان توست و آنچه را که به سود تو بود رها کردی و با کتاب و سنت رفتار صحیحی نداشتی و کار را به جایی رساندی که با صحابه پیامبر، طلحه و زبیر آن چنان کردی،به خدا قسم تیری به سویت پرتاب کنم که نه آب آن را فرو نشاند و نه باد برطرف سازد،چون تیر برسد به هدف اصابت کند و چون در هدف قرار گیرد به خوبی کارگر افتد و چون کارگر شود شعلهور گردد،فریفته یاران و لشکریان خود مباش و آمادۀ جنگ شو،من با سپاهی در برابر قرار گیرم که تاب دیدارش را نداری !
چون این نامه به جناب مولا رسید،در پاسخش چنین نوشت:این نامهای است از بندۀ خدا علی بن ابی طالب برادر رسول خدا و پسر عم و جانشین و غسل دهنده و کفن کنندۀ او و ادا کننده قرضش و داماد و پدر فرزندانش حسن و حسین که برای معاویه میفرستد.
1) 1) -عرفان اسلامی:99/9.
ای معاویه ! من همانم که در جنگ بدر خویشان بتپرست و جانی تو را به دیار عدم فرستادم و عمو و دایی و جد مادری و برادرت را به قتل رساندم،با آن شمشیر که آنها را کشتم و هم اکنون در دست من است،امروز هم مانند روزی که پیامبر آن را به دستم داد قوی دل و نیرومندم و با یاری خدا هم آغوش پیروزی.
به خدا قسم ! من مانند شما هیچگاه پرستش بت نکردم و چیزی را از اسلام و کسی را بر پیامبر خدا محمّد صلی الله علیه و آله برتر ندانستم و شمشیری جز آن که پیغمبر به من داد انتخاب نکردم، پس نیک بیندیش و هر چه خواهی کن،من به خوبی میدانم که شیطان بر تو چیره گشته و دستخوش نادانی و سرکشی شدهای،درود بر آن کس که از حقیقت پیروی کند و در اندیشۀ عواقب وخیم باشد.
حضرت مُهر فرمود و به یکی از یاران خود به نام طرمّاح تسلیم کرد که رهسپار شام شود و آن را شخصاً به دست معاویه دهد.
طرماح بن عدی قوی هیکل و بلند بالا و سخنور بود،از پیشگاه حضرت امیر مؤمنان علیه السلام رخصت طلبید و بر شتر خود سوار شد،آن گاه راه شام را پیش گرفت و با سرعت بر آمد تا وارد شام شد و یک راست به ملاقات معاویه رفت.
دربان از وی پرسید:کیستی و کجایی و که را میخواهی ؟ طرماح گفت:با یاران نزدیک معاویه ابو الاعور اسلمی و ابو هریره و عمرو عاص و مروان حکم کار دارم.
دربان گفت:اینان در باب الخضرا میباشند،طرماح برای دیدار آنها به باب الخضرا رفت،چون نامبردگان طرماح را با هیکل درشت و اندام بلند دیدند با خود گفتند:خوب است که این مرد را طلبیده لحظهای را به گفتگو و مزاح و تفریح بگذرانیم،همین که طرماح به نزدیک آنها رسید،پرسیدند:ای اعرابی ! آیا از آسمانها خبری نزد تو هست که به اطلاع ما برسانی ؟
طرماح گفت:آری،بیخبر نیستم،خداوند حاکم بر آسمان است و فرشتۀ مرگ در هوا
و امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام از قفا میآید،پس ای مردم بدبخت ! منتظر بلایی باشید که هم اکنون بر سرتان فرود میآید.
گفتند:از کجا میآیی ؟ گفت:از نزد آزاد مردی پاک و پاکیزه سرشت،نیکو خصال و با ایمان.
گفتند:با که کار داری ؟ گفت:میخواهم با این بدگهری که شما او را پیشوای خود میدانید ملاقات کنم.
حضار دانستند که وی فرستادۀ امیر مؤمنان علیه السلام است،از این رو گفتند:ای اعرابی ! امیر ما معاویه با اطرافیان خود سرگرم مشورت در امور مملکت است و امروز نمیتوانی به حضور او باریابی.
گفت:خاک بر سر او کنند،او را با رسیدگی به امور مسلمانان چه کار ؟ در آن وقت حضار،نامهای به معاویه نوشتند که قاصدی سخنور و حاضر جواب از کوفه آمده و از طرف علی بن ابی طالب حامل پیامی است برای تو،به هوش باش که در جواب او چه خواهی گفت ؟ آن گاه طرماح را از شتر فرود آوردند و در مجلس خود جای دادند تا از معاویه خبر برسد.
چون نامه به معاویه رسید و از موضوع مطلع شد،فرزندش یزید را خواست و دستور داد مجلسی را بیاراید و آنچه لازمۀ شوکت و حشمت دربار یک سلطان مقتدر است فراهم کند.
یزید بن معاویه صدایی گوش خراش داشت و روی بینی و چهرهاش علامت زخمی بود،چون مجلس آراسته گردید،طرماح را بار دادند تا به مجلس در آید.
چون به در کاخ رسید و دید تمام کارکنان لباس سیاه به تن کردهاند گفت:اینها کیستند که مثل موکّلین جهنم در تنگنای راه دوزخ میباشند ؟ و چون چشمش به یزید افتاد،گویی او را شناخت،به همین جهت گفت:این تیره بخت،گردن کلفت بینی بریده کیست ؟
کارکنان کاخ گفتند:ای اعرابی ! ساکت باش،این یزید شاهزاده ماست.
گفت:یزید کیست ؟ خداوند روزی او را زیاد نگرداند و امید او را از همه جا قطع کند، ای وای که او و پدرش روزی مطرود اسلام بودند،ولی امروز بر تخت سلطنت نشستهاند.
چون یزید این سخنان را از طرماح شنید،چنان در خشم شد که خواست او را به قتل برساند،ولی چون از پدرش معاویه اجازه نداشت خشم خود را فرو خورد و گفت:ای اعرابی ! حاجت خود را بگو.معاویه به من دستور داده حاجت تو را برآورم.
گفت:حاجت من این است که معاویه از منصب خود دست بردارد و خلافت را به کسی که شایستۀ آن است واگذار کند.
یزید گفت:این حرفها سودی ندارد،حاجت خود را بگو،گفت:حاجت من آن است که معاویه را ملاقات کنم و پیام امیر المؤمنین علی علیه السلام را به او ابلاغ کنم.
ناچار او را به مجلس معاویه درآوردند،طرماح با نعلین وارد مجلس شد و کنار در نشست،گفتند:نعلین خود را از پا بیرون آور،گفت:مگر اینجا سرزمین مقدس است که مانند موسی نعلین از پا درآورم ! !
سپس رو به معاویه کرد و گفت:ای امیر گناهکار اسلام ! عمرو عاص که سمت مشاورت معاویه را داشت گفت:ای اعرابی ! معاویه را امیر گناهکار و بزهکار خواندی و امیر المؤمنین نگفتی ؟
گفت:مادرت به عزایت بنشیند،مؤمنان ما هستیم،چه کسی معاویه را امیر ما نموده ؟ !
معاویه با خونسردی مخصوص به خود گفت:ای اعرابی ! چه پیامی برای من آوردهای ؟
گفت:نامۀ مختومی از جانب امام معصومی آوردهام،گفت:آن را به من بده،گفت:
نمیخواهم قدم روی فرشهای تو بگذارم،معاویه گفت:به وزیر من عمرو عاص تسلیم
کن تا به دست من بدهد،گفت:نه نه نمیدهم؛زیرا او وزیر پادشاه ظالم خائن است.
گفت:به فرزندم یزید بسپار تا به من تسلیم کند،گفت:ما که از شیطان خشنود نیستیم چگونه میتوانیم به فرزندش دلخوش باشیم.
معاویه گفت:غلام خاص من پهلوی تو ایستاده است،نامه را به او بده تا به من برساند،گفت:این غلام را با پول حرام خریدهای و به کار حرام واداشتهای،به او هم نمیدهم.
معاویه سرگردان شده گفت:پس چگونه این نامه باید به دست من برسد ؟
گفت:باید از جای خویش برخیزی و بدون رنجش با دست خود از من بگیری؛زیرا این نامۀ مردی کریم و از آقایی دانا و دانشمندی بردبار است که نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
معاویه ناچار از جای برخاست و نامه را از وی گرفت و خواند،سپس طرماح را مخاطب ساخت و گفت:علی را در چه حالی وداع نمودی ؟
گفت:در حالی که مانند ماه شب چهارده بود و یارانش هم چون ستارگان فروزان اطرافش را گرفته بودند،یارانی که هرگاه آنان را به کاری فرمان دهد بر یکدیگر پیشی گیرند و چنانچه از چیزی نهی کند همگی دوری کنند.
ای معاویه ! علی مردی دلاور و سروری برومند است،با هر سپاهی که روبرو شود آن را درهم شکند و طومارش را در هم پیچد و با هر دلیری که مواجه گردد او را به خاک هلاک افکند و به دیار نیستی فرستد و اگر دشمنی ببیند طعمۀ شمشیر آبدار خویش سازد، معاویه گفت:حسن و حسین فرزندان علی در چه حالی بودند ؟
گفت:آنها دو جوان پاکیزه و پاکسرشت،نیکو خصلت و سالم و دو آقای پاک دامن و دانا و دانشمند عاقل هستند که سعی در اصلاح امور دنیا و آخرت مسلمانان دارند.
معاویه سر به زیر انداخت و لحظهای به فکر فرو رفت و گفت:ای اعرابی ! راستی تو
مرد سخنوری هستی،گفت:ای معاویه ! اگر به حضور امیر المؤمنین علیه السلام شرفیاب شوی، سخنوران زبان آور خیلی بهتر از من خواهی دید و مردانی میبینی که در پیشانی آنها آثار سجود نمایان است،در عین حال همین که آتش جنگ شعلهور شود،خویش را در آن آتش اندازند و سخت قوی دل باشند،شبها تا صبح نمازگزارند و روزها روزه بدارند و هیچگاه در راه خدا مورد ملامت واقع نمیشوند،ای معاویه ! اگر آنها را ببینی در گرداب مرگ فرو روی و راه نجات نیابی آری،ای معاویه: حرف حق گفتن و بر دار شدن پیشۀ ماست***این شرابی است که بی واهمه در شیشه ماست
تا که پروانه آن شمع شب افروز شدیم ***ساختن چاره ما سوختن اندیشه ماست
دل ما با دل او الفت دیرین دارد*** آن که با سنگ بسازد به جهان شیشه ماست
ساعتی نیست که فارغ زخیالت باشیم*** روی و موی تو شب و روز در اندیشه ماست
مکن اندیشه زدل سنگی اغیار ای دل*** کانچه بر سنگ اثر بخش بود تیشه ماست
رنجی این جان و سر ما و حقیقت گویی*** حرف حق گفتن و بر دار شدن پیشه ماست
در این هنگام عمرو عاص آهسته به معاویه گفت:اگر این مرد عرب را مورد نوازش و عطا قرار دهی،بلند نظری تو را به بهترین وجه شرح خواهد داد.
معاویه گفت:ای اعرابی ! اگر چیزی به تو بدهم از من قبول میکنی ؟ گفت:من که میخواهم جان تو را از کالبدت درآورم چگونه عطای تو را نگیرم،معاویه دستور داد ده
هزار درهم به او بدهند و گفت:اگر کم است بگو تا افزون کنم.
گفت:دستور بده بیشتر بدهند؛زیرا که تو از مال پدرت نمیدهی،معاویه گفت:ده هزار درهم دیگر بر آن افزودند.
طرماح گفت:ای معاویه ! دستور ده تا ده هزار درهم دیگر اضافه کنند تا سی هزار درهم گردد؛زیرا که خداوند یک و یکتاست و یک را دوست میدارد.
معاویه دستور داد چنین کنند،ولی طرماح هر چه انتظار کشید از درهم خبری نشد،از این رو گفت:ای پادشاه ! با این مقامی که داری مرا مسخره میکنی ؟ گفت:چطور ؟ گفت:
برای این که گفتی عطایی به من بدهند که نه تو و نه من آن را نمیبینیم،تو گویی بادی بود از فراز کوهی وزید.
معاویه دستور داد عطای او را حاضر کردند و به وی تسلیم نمودند و سپس ساکت نشست،در این وقت عمرو عاص گفت:ای اعرابی ! جایزۀ امیر المؤمنین را چگونه میبینی ؟
طرماح گفت:این مال مسلمانان است و مربوط به معاویه نیست و از خزینۀ الهی است که نصیب یکی از بندگان خدا شده است.در این موقع معاویه گفت:این مرد عرب،دینار را در نظر من تاریک ساخت،آن گاه کاتب را طلبید و جواب نامه حضرت را دستور داد چنین بنویسد:
لشگری از شام به جنگ تو میفرستم که ابتدای آن کوفه و انتهایش به ساحل دریا برسد،هزار شتر با این لشگر خواهم فرستاد که بار آنها خردل و به عدد هر خردلی هزار مرد جنگجو باشد.
طرماح گفت:ای معاویه ! علی را به جنگ تهدید میکنی ؟ آیا مرغابی را به آب میترسانی ؟ به خدا قسم امیر مؤمنان خروس بزرگی دارد که تمام این دانهها را که گفتی به آسانی برمیچیند و در چینه دان انباشته کند،معاویه گفت:به خدا قسم راست میگوید،
او مالک اشتر است.
سرانجام طرماح جواب نامه را گرفت و پولها را برداشت و به جانب کوفه شتافت،بعد از رفتن او معاویه به اطرافیان خود گفت:اگر من آنچه را دارم به شما بدهم یک دهم خدمتی را که این عرب بیابانی به علی نمود نخواهید کرد.
عمرو عاص گفت:آری،اگر آن فضیلت و نسبتی که علی با پیغمبر دارد تو هم میداشتی ما به مراتب بیش از این عرب برای تو فداکاری مینمودیم.
معاویه گفت:خداوند دهن تو را بشکند و لبهایت را پاره کند،به خدا قسم این حرف تو برای من گرانتر از سخنان آن عرب است و از شنیدن آن دنیا بر من تنگ شد (1).
حضرت آخوند،از نجم آباد بدون این که کسی او را بشناسد به تهران آمده و از طلبهای ساکن در یکی از حجرههای مدرسه میپرسد:هم حجره میخواهی ؟
آن مرد که ظاهری بیپیرایه و افتادهوار میدید،گمان آن که با فردی از بزرگان علما روبروست نبرده،گفت:اگر کسی باشد که به خدمت حجره مدد نموده،سبب آلودگی و فراغت من گردد خواهم ساخت ! آخوند به فروتنی و خاموشی مثل یک نفر خادم به کار پرداخت و دو هم حجره با یک دیگر روز و شب میگذاشتند به حدی که تازه وارد از حد دانش و مایۀ مصاحب خود آگاه و دیگری بیخبر بود.
تا آن که شبی صاحب حجره در مطالعۀ کتابی از معقول که به درس میخواند دیر وقت فرو ماند و حضرت آخوند را روشنی چراغ مانع خواب آمده خسته ساخت،پس سر برآورد و فرمود:شما را چیست که امشب از مطالعه بس نمیکنید و نمیخوابید !
1) 1) -عرفان اسلامی:101/9.
طلبه مغرور با بیاعتنایی گفت:تو را چه کار ؟ پس از چند کلمه گفتگو که به این روش در میان رفت،آخوند فرمود:میبینم که فلان کتاب در پیش داری و در فهم فلان عبارت درماندهای،چه آن را غلط میخوانی.
آن گاه برخاست و محل اشکال را صحیح خوانده،مطلب را به بیانی روشن و وافی تقریر فرموده گفت:حال مشکل حل شد برخیز و آسوده بخواب،اما با این شرط و عهد که آنچه امشب گذشت نادیده انگاری و به زبان نیاری،من همان خادم باشم و تو همان مخدوم که بودی.
بیچاره صاحب حجره در گرداب حیرت فرو رفت و تا صبح در این خیال که این چه حکایت بود ؟ ! خواب نکرد.
فردا که از درس مقرر برگشت کتاب را نزد آن مصاحب ناشناختۀ خویش گذاشته تقریر روز را طلبید و بیانی بهتر و کاملتر از استاد خود شنید.
از آن وقت خاضع گشته به استفاده پرداخت و آخر بر حفظ عهد خاموشی تاب نیاورد همدرسان را خبر کرد و عاقبت کار به آنجا کشید که حضرت آخوند به درس گفتن وادار و مشهور که به تازگی ابراهیم نامی در تهران مشغول به تدریس معقول شده است ! ! (1)
این وجود مبارک و منبع فیض و محلّ رحمت،فرزند خان قشقایی بود.
در ایام جوانی به دنبال اسبسواری و کشاورزی و تربیت حشم و غنم پرداخت و به دنبال جمعی رفیق از طایفۀ خود،روزگار به خوشی میگذارند.
در همان ایام به تارزنی شوق وافر پیدا کرد و پس از مدتی هنر تار زدن بیاموخت و در
1) 1) -عرفان اسلامی:117/9.
جمع دوستان به تارزنی اشتغال میورزید.
شنیده بود در اصفهان در این زمینه استاد بسیار ماهری هست،برای فروش اجناس ایلاتی و اصلاح تارش که خراب شده بود و تکمیل تحصیل موسیقی به اصفهان روی آورد.
در بازار اصفهان گذرش به مدرسه صدر افتاد،از حال و هوای آنجا خوشش آمد، صبح و عصر برای تفنّن به آنجا میرفت.
روزی به وقت رفتن به مدرسه صدر از کنار مغازهای در جنب مدرسه میگذرد، ژندهپوش درویشی که صاحب نفس بود او را صدا میزند،فرزند خان وارد مغازه میگردد،ژندهپوش از وطن و حرفت و نسب او جویا میشود.جهانگیر،شرح حال خود و علاقهاش را به تکمیل تحصیل موسیقی و به خصوص تار با او در میان میگذارد،چون گفتارش به پایان میرسد،درویش در او خیره میشود و میگوید:
گرفتم در این فن،فارابی وقت شدی،ولی بدان که مطربی بیش،از کار در نخواهی آمد !
جهانگیر خان فریاد زد:مرا از خواب غفلت بیدار کردی،هان بگو اکنون چه باید کرد که خیر دنیا و آخرت من در آن باشد ؟ درویش الهی در پاسخش چنین گفت:
این گونه استنباط کردهام که تو را فضای این مدرسه پسند افتاده،در همین جا حجره گرفته به تحصیل علوم الهی مشغول باش !
جهانگیر خان میگوید:از همت نَفَس آن ژنده پوش و یمن راهنماییش بدین مقام رسیدم.
جهانگیر خان در تحصیل علوم الهی به مقامات ارجمندی رسید،شاگردان زیادی از محضر پر فیضش به درجات عالی فقهی و اخلاقی و عملی رسیدند.
یکی از شاگردان او مرحوم آیت اللّه العظمی حاج آقا حسین بروجردی طباطبایی است
که پس از مرحوم آیت اللّه حایری به تقویت حوزه پر برکت قم برخاست و از تأثیر نفس گرم او حوزه هفتصد نفری قم دارای ده هزار محصّل در رشتههای گوناگون علوم اسلامی شد.
حوزۀ قم پس از آن،صدای اسلام را به گوش جهانیان رساند و چشمهای اهل دل را از اطراف و اکناف جهان بدین ناحیه دوخت.
در این حوزه دانشمندان بزرگی در علوم فقه،اصول،ادب،کلام،تفسیر،تاریخ، خطابه و نویسندگی تربیت شدند.
مرحوم فسایی دربارۀ جهانگیرخان میگوید:
با این که در مراتب علمیه سرآمد ارباب عمائم است،از لباس بزرگان ایلات از سر تا پا بیرون نرفت،او مانند افراد ایل کلاه و زلف دارد.
حاج شیخ عیسی بن فتح اللّه شاگرد خان میگوید:سرکار خان،موی بلند میداشتی و به حنا خضاب میفرمودی.
جناب خان به حاج شیخ عیسی فرموده بود:زمینی دارم به قشقایی و از مال الاجاره آن چهل تومان است به یک سال،زندگی خویش را تأمین میکنم.
استاد جلال الدین همایی که به یک واسطه،شاگرد آن مرحوم بود دربارۀ خان میگفته:
جهانگیرخان در اثر شخصیت بارز علمی و تسلّم مقام قدس و تقوا و نزاهت اخلاقی و حسن تدبیر حکیمانه که همه در وجود او مجتمع بود،تحصیل فلسفه را که ما بین علما و طلاب قدیم سخت موهون و با کفر و الحاد مقرون بود از آن بدنامی به کلّی نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق،چندان رایج و مطلوب ساخت که نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت نبود،بلکه مایۀ افتخار و مباهات میشد.
وی معمولاً یکی دو ساعت از آفتاب برآمده در مسجد جارچی سه درس پشت سر هم میگفت که درس اولش شرح لمعه و بعد از آن شرح منظومه و سپس درس اخلاق بود و بدین ترتیب فلسفه را در حشو فقه و اخلاق به خورد طلاب میداد.
جابری گوید:
اگر شارب مسکری یا فاعل منکری را شبانه گرفته به مدرسه آورده برای اجرای حد،آن مرحوم میفرمود:حبسش کنند تا به هوش آید.بعد خود آن جناب نیمه شب رفته او را رها و از مدرسه بیرونش برده و با اندرز حکیمانه به راه راستش میآورد.
وحید گوید:من از جهانگیرخان با این که چندین سال در محضر درسش حاضر بودم، هیچگاه دعوی شعر و شاعری نشنیدم و پس از رحلت وی از شاعری و شعر وی به وسیله شیخ محمد حکیم که به وی محرمترین اشخاص بود آگاه شدم که این اشعار از اوست:
تا یاد چین زلف تو شد پای بست ما***رفت اختیار عقل و سلامت ز دست ما
از صرف نیستی چو کسی را خبر نشد*** عشقت چگونه کرد حکایت زهست ما
غمگین مشو گر از ستمش دل شکسته ای*** کار زد به صدهزار درست این شکست ما
از دشمنان ملامت و از دوستان جفا*** بودست سرنوشت ز روز الست ما
گشتم زهجر غرقه دریای اشک خویش*** تا ماهی وصال کی افتد به شصت ما
از آقا محمد جعفر دهاقانی خادم مدرسه صدر در مسئله فوت خان منقول است که:
بیماری ایشان در کبد بود،میرزا مسیح خان دکترش بود،وقتی خان بیماریش شدید شد،من رفتم دنبال دکتر میرزا مسیح خان،گفت:شما چه نسبتی با خان دارید ؟ گفتم:
خادمش هستم،دکتر گفت:من نمیآیم،خان آدم کوچکی نیست،من برای عیادت میآیم.آمدم جریان را برای خان گفتم،خان فهمید گفت:برو بگو برای عیادتم بیاید،
آن گاه طبیب به خدمتش آمد،خان تبسم کرد و به او گفت:هر چه تو میدانی من هم میدانم من چاق شدنی نیستم.
میرزا مسیح خان رفت،دکتر شافتر خارجی را آورد،دکتر شافتر نسخه نوشت،دواهای نسخه را از مریضخانه انگلیسیها تهیه کردیم،ولی خان آنها را نخورد ! !
سه چهار ساعت از شب گذشته بود که خان گفت رختخواب را رو به قبله کنید،سپس یک لیوان آب خورد و پس از خوردن آن به ذکر حق مشغول شد و چند لحظه بعد از دام تن و دنیا خلاص شد.
تمام علما در آن شب حاضر شدند،جماعت انبوهی آمده بودند،تشییع مفصلی از او شد و آیت اللّه آقا نجفی بر او نماز گذارد و در تکیۀ ترک دفنش کردند رحمة اللّه علیه رحمة واسعة.
مؤلف کتاب«تاریخ حکما و عرفای متأخر صدر المتألهین»نزدیک به پنجاه و دو نفر از شاگردان خان را نام میبرد که هر یک از اعاظم مراجع تقلید و حکما و عرفا و فلاسفه الهی بوده و هر کدام منشأ آثار و برکات عظیمی در پیشبرد فرهنگ الهی و نبوت انبیا و امامت امامان علیهم السلام بودند (1).
این مرد بزرگ از حکما و اولیای الهی بود،سالها در نجف اشرف مدرسۀ آقا سید کاظم یزدی اقامت داشت و برای عاشقان علم،حکمت الهی و فلسفه و معقول میگفت، قسمتی از حالات آن بزرگ مرد الهی را از زبان شاگرد حکیمش آقای محمد تقی جعفری عنایت کنید:
1) 1) -عرفان اسلامی:118/9.
آن بزرگ به حالی که برای من اسفار همی گفت،اگر از او میخواستندی از گفت امثله - اولین کتاب حوزه-نیز ابا نمیفرمودی ! !
ایّام چهارشنبه را قبول کس نکردی و خود با خود همی گذراندی و مرا فرمود:که من روزگاری دراز به طالقان شبانی همی کردم،مگر روزی به بیابان آوای قرآن شنودم و حالی یافتم و گفتم:پروردگارا ! تو نامۀ خویش با ما فرو فرستادی،من باید تا آخر عمر آن را در نیابم ؟
و در وقت در آبادی شدم و حشم و غنم مردمان با آنان سپردم و به اصفهان شدم تحصیل را و پنج سال ببودم و آن گاه به نجف شدم و چندی به درس آخوند صاحب کفایه مینشستم و همی دیدم که فایدتی از آن درس مرا متصور نیست و نیز شنیدم از حکیم متأله آقای جعفری که من بگاه تحصیل به حضرت آقا بزرگ،روزی دو مانده بود محرم سنه ارتحال وی،جری عادت را به خدمت او شدم و شنیدم که میگوید:
«بلند شوید بروید آقا،برای چه آمدهاید آقا»و چون گفتم برای درس آمدهام گفت:
درس تمام شد،آقا پنداشتم که آن بزرگوار از سر این خیال که محرم درآمده است این سخن میگوید و گفتم:هنوز حوزهها تعطیل نکردهاند که فرمود:میدانم آقا من مسافرم من مسافرم،خر طالقان رفته پالانش باقی مانده،روح رفته جسدش مانده«لا اله الّا الله» و اشک از دیده ببارید به شدت و دریافتم که اخبار از ارتحال میفرماید به حالی که مزاج او را ادنی انحرافی از صحبت نبود.
پس گفتم:با من سخنی فرمایید.گفت:آفرین آقا جان ! حالا متوجه شدید حالا متوجه شدید و این بیت بر خواند:
تا رسد دستت به خود شو کارگر*** چون فتی از کار خواهی زد به سر
و تهلیل برگرداند و نورانیتی سخت بر چهرۀ او پدیدار آمد و برخاستم و دو روز بر نیامد که خبر ارتحال آن بزرگ بیاوردند و با اسفها به مدرسۀ آقا سید کاظم شدیم که مقام او بود
و شنیدم که سحرگاه عادت قدیم خویش را بر بام برآمد و مناجاتی گفته و چون باز آمده است و دوگانه به درگاه یگانه گذاشته به حجره شده است و دیگر بر نیامده و از آن روی که پیوسته قبل از آفتاب باز از حجره برمیآمده است و به صحن مدرسه راهی میرفته و امروز را بر نیامده است مضطرب گشتهاند و در حجره شده و دیدهاند که به حال مراقبه تکیه فرموده است و جان با جان آفرین باز داده و عالم از او یتیم مانده است و من به مشارکت مرحوم مبرور آقا سید محمد طالقانی رحمه اللّه متکفل غسل شدم و عطری شدید به مغسل میشنودم و آن پیکر پاک و نور تابناک به وادی السلام نهادیم (1).
حاجی سبزواری از حکما و فقها و عرفای اسلامی بود،در حق آن بزرگ مرد الهی میتوان گفت:
او از اولیای الهی و انسانی خود ساخته و مردی در میان بزرگان اسلامی کمنظیر است.
من قسمتی از احوالات آن عارف عاشق را مستقیماً از نبیرۀ او آقای اسراری که از علمای مهم سبزوارند به وقتی که در سبزوار برای تبلیغ رفته بودم و همانجا قسمت عمدهای از جلد اول عرفان را نوشتم در دو جلسه شنیدم که آن را برای عزیزان نقل میکنم و قسمتهای دیگر را از کتاب«ریحانة الادب»،«تاریخ حکما و عرفای متأخر صدر المتألهین»و مقدمه مجموع رسایل حکیم بازگو میکنم.
آقای اسراری میگوید:
چون واجب الحج شد،فرزند چهار ساله خود ملا محمد را نزد اقوام گذاشت و با همسر خود عازم حج شد.
1) 1) -عرفان اسلامی:123/9.
در بازگشت از سفر حج،همسر مهربانش از دنیا میرود،حاجی به تنهایی از راه آب به بندرعباس میآید و از آنجا وارد شهر کرمان میشود.
از آنجا که لباس و عمامهاش همانند دهاتیهای سبزوار بود،کسی آن چراغ فروزان را باور نمیکرد که از رجال شایسته علمی و از اولیای خداست.
با وضعی که داشت وارد مدرسۀ معصومیۀ کرمان شد و از خادم آنجا درخواست حجرهای کرد که چند شبی را در آنجا بماند،سپس به سبزوار حرکت کند.
خادم عرضه داشت:واقف این مدرسه،حجرهها را وقف بر طالبان علم نموده و ماندن کاسب یا فرد معمولی در این مدرسه جایز نیست،مگر این که شما با من عهد کنی چند روزی که در اینجا هستی در امور نظافت مدرسه و طلاب به من کمک دهی ! !
حاجی جواب مثبت میدهد و برای تأدیب نفس به کمک خادم جهت امور طلاب و نظافت مدرسه اقدام میکند.
حاجی در آن مدرسه قصد میکند تا ریشهکن شدن هوای نفس به کار خادمی ادامه دهد،از این جهت عزم بر ماندن مینماید.
مدّتی که میگذرد خادم از او میپرسد:عیال داری ؟ میگوید:نه،میپرسد اگر وسیله ازدواج برایت فراهم باشد ازدواج میکنی ؟ حاجی پاسخ مثبت میدهد،خادم مدرسه میگوید:دختری دارم اگر میل داشته باشی با او ازدواج کن،حاجی بدون چون و چرا با دختر خادم ازدواج میکند،خدمت حاجی در آن مدرسه نزدیک به سه سال طول میکشد !
در آن زمان عالم و پیشوای روحانی کرمان آقا سید جواد امام جمعه شیرازی بود.
این امام جمعه از دانشمندان و علمای جامع علوم عقلی و نقلی عصر خود به شمار میرفت که علاوه بر مقامات علمی و واجدیت مراتب معقول و منقول پیشوایی وارسته و روشن ضمیر و دانشمندی متقی و صاحب ورع بود.
یک روز حاج سید جواد مشغول گفتن منظومۀ حکمت حاجی برای شاگردان بود،در حالی که حاجی در کار نظافت و جاروکشی مدرسه بود.سید در حال درس به نکتهای مهم از مسائل عالی حکمت رسید،آن چنان که باید مسئله بیان نشد،پس از اتمام درس در حالی که سید به طرف منزل میرفت حاجی در طریق منزل با بیانی وافی نکته را شرح داد، سید ابتدا اعتنایی نکرد،ولی وقتی به منزل رفت و در آن نکته غور کرد،بیان حاجی را بهترین بیان دید.خادم منزل را دنبال کمک خادم مدرسه فرستاد،ولی حاجی از ترس شناخته شدن با همسر کرمانی از خادم مدرسه که پدرزنش بود خداحافظی کرده و رفته بود،پس از چند سال دو طلبه کرمانی برای تکمیل تحصیل حکمت به سبزوار آمدند، چون وارد مدرسه شدند و حکیم سبزواری را در محل درس حکمت دیدند بهت زده شدند که آه آن فردی که سه سال در مدرسه به عنوان شاگرد خادم خدمت میکرد این مرد بود.حاجی از تغییر چهره آن دو قضیه را یافت،آنان را خواست و وضع خود را در کرمان به عنوان امانت و سرْ اعلام کرد و راضی نشد آن دو نفر طلبه داستان کرمان را بازگو کنند ! !
عشق تو سراسر همه سوز و همه در دست***وین شیوه به اندازه مردی است که مردست
آن کس که درین صرف نکردست همه عمر ***بیچاره ندانم که همه عمر چه کردست
زاهد چه عجب گر کند از عشق تو پرهیز*** کس لذت این باده چه داند که نخوردست
عاشق که نه گرمست چو شمع از سر سوزی*** گر آتش محض است به جان تو که سر دست
بس شب که بر آن در بن خاکی زضعیفی*** بنشستم و پنداشت رقیب تو که گردست
اشکی که بود سرخ چو رخسار تو داریم***ما را زتو تشریف نه تنها رخ زرد است
گر هست کمال از دو جهان فرد عجب نیست*** این نیز کمالی است که آزاده و فردست
شرح حال حاجی را دو فرزندش آقا محمد اسماعیل و آقا عبد القیوم و عیال کرمانیش چنین بازگو کردهاند:
مرحوم حاجی هر شب در زمستان و تابستان و بهار و پاییز ثلث آخر شب را بیدار بودند و در تاریکی عبادت مینمودند تا اول طلوع آفتاب.دو ساعت از روز گذشته به مدرسه تشریف میبردند و چهار ساعت تمام در مدرسه بودند،بعد به خانه مراجعت کرده ناهار میخوردند،ناهار ایشان معمولاً یک قرص نان بود که معمولاً یک سیر بیشتر از آن نمیخوردند،یک کاسه دوغ کمرنگ که خودشان در وصف آن میفرمودند دوغ آسمان گون،یعنی دوغی که از کمی ماست به رنگ کبود آسمانی باشد.
شب بعد از سه ساعت عبادت در تاریکی شام میل میکردند،شام آن جناب مقداری برنج و اسفناج بود،بعد از کمی راه رفتن در یک بستر ناراحتی که غالباً تشک نداشت میخوابیدند و متکای غیر نرمی از پنبه یا پشم زیر سر میگذاشتند.
لباس مرحوم حاجی چند سال یک عبای سیاه مازندرانی بود و یک قبای قدک سبز رنگی که به قدری آن را شسته بودند که آرنجهای قبا پاره شده و چندین وصله برداشته بود.
در زمستان قبای برک شکری رنگ و شلوار برک میپوشیدند،کتابخانهای نداشتند، کتاب ایشان منحصر به چند جلد کتاب بود !
معاشش از این راه بود:یک روز از قنات عمید آباد داشتند و یک شبانه روز در قنات قصبه و باغی که در بیرون پشت ارک واقع است که سالی چهل تومان فایده و حاصل باغ
بود و از دو قنات مذکور نیز سی خروار غله و ده بار پنبه عاید میگردید.
قسمتی از این دخل را با کمال قناعت صرف معاش میفرمودند و ما بقی را به فقرا ایثار و انفاق مینمودند.
هر سال در عشر آخر صفر سه شب روضه خوانی میکردند و یک نفر روضهخوان کریه الصوتی که در سبزوار بود و کمتر او را دعوت میکردند دعوت مینمودند و شبی پنج قران به روضه خوان میدادند و نان و آبگوشت به فقرایی که شل و کور و عاجز بودند میخورانیدند و نفری یک قران به آنها مبذول میداشتند و خمس و زکات مال خود را هر سال به دست خود به سادات و ارباب استحقاق میرسانیدند و در این موقع جنس خود را وزن میکردند و نقد خود را میشمردند.
همۀ بزرگان دین بالاتفاق،آن بزرگوار را به اتصاف به ورع حقیقی و ترفع از دنیا و دنیاوی وصف کردهاند و فی الحقیقة هم سخن به راست گفتهاند.
بدین گفته از کیوان قزوینی بنگرید:
اولاً میگویم:هیچ کس اسباب قطبیت را مانند حاج ملّا هادی نداشت،از علم و حکمت و زهد بیپایان،او از راه علم دخلی ننموده و معاشش منحصر به اجارۀ ملک موروثیاش بود.
و امتیازهای تاریخی او آن بود که با توفر و تسهل اسباب ریاست،ترک هرگونه ریاستی نمود،حتی پیش نمازی نکرد و به مهمانی نرفت و با رؤسای بلدش هم بزم نشد تا از آنها پیش افتد و در صدرنشینی و سفره چینی و مجموعه غذا گذاردن و برداشتن و غلیان و دعا کردن روضه خوان و دست بوسیدن عوام رعونتی ظاهر سازد.
یک زندگی سادۀ بیآلایش بیخودنمایی نمود که امتیاز برای خود قائل نشد و هیچ استفاده از توجهات کاملۀ مردم به خودش ننمود و ثروتی نیندوخت و اولادش را متجّملاً بار نیاورد و آنها را عادت به رعیتی نداد.
آن جناب دارای کراماتی بود که آن کرامات معلول مبارزههای جانانه او با هوای نفس و ریاضات و عبادات آن بزرگوار بود.
آخوند همدانی که از مشایخ اجازۀ این افتادۀ مسکین است،برای این فقیر نقل کرد، زمانی که نزد آیت اللّه حاج شیخ عبد النبی نوری تلمذ داشتم فرمودند،در ایام جوانی که در مدرسۀ مروی درس میخواندم علاقۀ عجیبی به علم کیمیا پیدا کردم،در پستوی حجره کتب مربوطه را گرد آورده و سرگرم مطالعه در آن دانش بودم،پس از چندی قافلهای از نور مازندران برای رفتن به مشهد به تهران آمد،از اهل قافله خواهش کردم مرا هم با خود ببرند،اهل قافله پذیرفتند،در مسیر راه خرجی خود را برآورد کردم دیدم چند قران کم خواهم آورد.چون به سبزوار رسیدیم اطراق کردیم،چند نفر از اهل قافله در شهر سبزوار مصمم به دیدن حاجی شدند،من هم همراه آنان رفتم،به وقت خداحافظی حاجی مرا نگاه داشت،کمبود خرجی مرا مرحمت کرده سپس فرمود:از آنچه میخوانی دست بردار که بهترین کیمیا دانش امام صادق علیه السلام است ! !
حکیم متأله آقا سید کاظم عصار میگوید:
از کسانی که درک محضر حاجی کرده بودند و ما محضر آنان را دریافتیم و اگر تعیین نمیداشتی نقل نمیکردمی که روزی فقیری به حضرت آن بزرگوار شد و خواستار مقداری سرکه گردید و حاجی با آن که سخن کوتاه میگفت به بلندی فرمود که نداریم و فقیر گفت:
به فلان گوشۀ زیر زمین سرکهای هست و حاجی فرمود که درویش ! از چشم تو پردهای برگرفتهاند که چنین میکنی،پردهها هست که باید برگیرندش ! !
ناصر قاجار که از متکبران دوران و دارای اخلاق فرعونی بود میگوید:
به هر شهری که وارد شدم صغیر و کبیر،عالم و عامی از من استقبال کردند،تا در شهر سبزوار که معلوم شد همۀ افراد هر طبقه وظیفۀ لازم خود را معمول داشته و فقط حاجی ملّا هادی که استقبال سهل است به دیدن شاه هم نیامده است به علّت این که او شاه و وزیر نمیشناسد.
من این اخلاق را پسندیدم گفتم:اگر او شاه نمیشناسد،شاه او را میشناسد.
یک روز در حدود وقت ناهار،فقط با یک نفر پیشخدمت که اسباب زحمت اهل علم نباشد و در آنجا ناهاری صرف کرده باشم رفته و پس از پارهای از مذاکرات متفرقه گفتم:از شما خواهش دارم که مرا خدمتی محول فرمایید که آن را انجام دهم.
حاجی اظهار غنا و بیحاجتی کرد،اصرار کردم مفید فایده نبود،گفتم:شنیدهام شما یک زمین زراعتی دارید،خواهش میکنم که مالیات آن را ندهید.آن را نیز با عذر موجهی رد نمود.عرضه داشتم:بفرمایید ناهاری بیاورند تا خدمت شما صرف کنم،بدون این که از محل خود حرکت کند،خادم خویش را امر به ناهار آوردن کرده،خادم در دم یک طبق چوبینه با نمک و دوغ و چند دانه قاشق و چند قرص نان پیش دست ما گذاشت.
حاجی نخست آن قرص نانها را با کمال ادب بوسیده و بر رو و پیشانی گذاشته و شکرها از ته دل به جا آورد،سپس آنها را ریز کرده در میان دوغ ریخت و یک قاشق هم پیش من گذاشت و فرمود:بخور که نان حلال است و زراعت و جفت کاری آن دسترنج خودم است،من یک قاشق خوردم،دیدم خوردن آن ناهار از عهدۀ من بیرون است ! !
ناصر قاجار پس از رفتن پانصد تومان به خدمت حاجی فرستاد که حاجی از قبول آن پول ابا کرد و فرمود:نصف آن را به فقرا و بقیه را به سایر مستحقان برسانید ! ! (1)
مولی محمد بن علی اردبیلی مؤلف«جامع الرواة»میگوید:
این مرد بزرگ و راوی عظیم القدر اصلاً از اهالی بغداد و در همان شهر سکونت داشت، از ائمه طاهرین علیهم السلام سه نفر آنان را زیارت و افتخار شاگردی و نصرت و یاری آنان را داشت
1) 1) -عرفان اسلامی:126/9.
و فرهنگ الهی آن بزرگواران را با کمال جدیّت به دیگران تعلیم میداد.
از وجود مبارک حضرت ابوالحسن موسی بن جعفر امام هفتم علیه السلام با دو گوش خودش احادیثی را شنیده بود و از آن بزرگوار معارف عالی الهیه را شنیده و تعلیم گرفته بود.
او به خدمت عالم آل محمّد،راضی به قضای الهی،چهرۀ پاک امامت،شمس فضای ولایت،اسوۀ عبادت،بحر معرفت،عالم باللّه و انسان آگاه،سرّ اسرار،جامع انوار، دریای ذخّار،شجرۀ طیّبه حضرت رضا علیه السلام رسیده بود.
او با اختر برج کرامت و سرچشمۀ فضیلت و کوه حلم و علم حضرت جواد الائمه ملاقات داشت و از آن جناب نقل روایت کرده است:کتب رجالی در نشان دادن شخصیت پر ارزش ابن ابی عمیر و تقوای آن چهرۀ پاک و با برکت نوشتهاند:
او انسانی است که قدر و شأنش بسیار بزرگ و منزلت و موقعیتش نزد شیعه و سنی فوق العاده عظیم است.
او مردی است از هر جهت ثقه و مورد اطمینان که تمام علما و دانشمندان و فقها و مفسران و خطبا و نویسندگان کتب حدیث به وی اعتماد دارند و نزد خاصه و عامّه از مطمئنترین و موثقترین انسانهاست.
جاحظ ادیب بزرگ عرب دربارۀ آن بزرگوار میگوید:
نسبت به حضرت حق از فرمانبردارترین فرمانبرداران و در عبادت و بندگی از قویترین بندگان و در پاکدامنی و ورع از بهترین آنان است.
مطلب بسیار عجیبی در کتب رجالی دربارۀ آن بزرگ مرد الهی نقل میکنند که انسان از تعجب و حیرت بهتزده میشود و به این عظمت و بزرگی اللّه اکبر میگوید و به فرمودۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله که:
مؤمن از ملک مقرب بالاتر است.
با تمام وجود اقرار میکند و آن این است که:
آن جناب در تمام امور حیات اعم از جهات اعتقادی و عملی و اخلاقی و عرفی و اقتصادی و فردی و اجتماعی،انسانی تک و موجودی بینظیر در میان مردم زمانش بود و احدی نبود مگر این جلالت قدر و عظمت شأن او را میستود و وی را در جمیع جهات انسانی عنصری کمنظیر و منبعی الهی و محوری خدایی و والا میدانست.
رجال زمان ائمه دربارۀ این عارف سترگ گفتهاند:
محمد بن ابی عمیر این اسوۀ حسنات از یونس بن عبد الرحمن که خود محدّثی جلیل القدر است از هر جهت شایستهتر و صالحتر و از آن جناب در امور دینی فقیهتر و در دانش و بینش افضل بود.
حسودان بیدین و متکبران بیانصاف و دنیاپرستان بیشخصیت و آنان که خالی از مردانگی بودند نزد هارون از وی سعایت کردند.
او را در عین مصادره تمام اموال به زندان بردند و از وی خواستند یاران و دوستداران ائمه علیهم السلام و شیعیان فعال و مجاهدان بزرگ را به دولت ظالم بنی عباس معرفی کند و برای اقرار او از هر جهت بر وی سخت گرفتند.
در زندان از ضرب و شتم و آزار او فروگذار نکردند،به وی گرسنگی و تشنگی سخت دادند،ولی تقوای بالای وی و عقل مستقیم او و جهاد جانانهاش با هوای نفس وی را از افشای اسرار حفظ کرد،تا او را به حیاط زندان بردند و از پا به وسیلۀ طناب بین دو درخت آویختند و صد ضربه تازیانه سخت به او زدند تا جایی که میگوید:نزدیک بود در امتحان رفوزه شوم،ندای محمد بن یونس را شنیدم:دادگاه قیامتت را به یاد آور،بر آن ضربتها صبر کردم و از دادن اطلاعات به دولت هارون خودداری نمودم و بر این تقوا و استقامت، خدا را شکر کردم (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:134/9.
آقا میرزا حسن کرمانشاهی،علاوه بر احاطه به علوم متداول عصر از علوم ریاضی و طب و حکمت مشّا و اشراق و فلسفه و عرفان و فقه،در عمل و اخلاق فرید عصر خود بود.
نجابت و عفت نفس و بیتوجهی او به دنیا و اهل پلید آن زبانزد خاص و عام بود،با این که در کمال عسرت زندگی مینمود،از احدی پول قبول نمیکرد و با همان حق تدریس مدرسۀ سپهسالار قدیم زندگی مینمود.
ابتلا به فقر و تنگدستی شدید هرگز در روحیۀ او تزلزل وارد نکرد و از روزگار شکایت نداشت و با شداید میساخت.
هیچ چیز مانع او از تدریس و تربیت شاگرد نمیشد،یکی از اکابر میگفت:گاهی در اثنای درس و دیگر اوقات که به حال خود فکر میکرد آهی از عمق دل برمیآورد که از آن نور میبارید ! !
خدایا ! چه بندگان بزرگوار و پاکی داشتی و داری،خداوندا ! ما افتادگان در چاه طبیعت و مادیگری را نجات بده،الهی ! دردمندان را از در دوری از مقام قرب علاج کن،خداوندا ! مستمندان را از ذلت بدر آر،پروردگارا ! مهجوران را از درد هجر به مقام وصل رهنمون شو،الهی ! کام ناکامان را از شراب عشقت پر گردان،خداوندا ! خاکنشینان را به عالم پاک برسان.
حاج میرزا حسن کرمانشاهی این مرد بزرگ الهی میگوید:
روزی در مدرسۀ سید نصیر الدین نشسته بودم،طلبهای ژندهپوش و ژولیده موی مستقیم به نزد من آمد و گفت:آقای میرزا ! کلید حجرۀ شانزده را به من بده و از امروز منطق بو علی برایم بگو،من خواهی نخواهی در برابر او تسلیم شدم،کلید آن حجره را به او واگذار کردم و منطق بو علی برایش شروع نمودم در حالی که منطق گفتن کار یک طلبه فاضل
بود و من سالها بود از گفتن آن فارغ بودم.
مدتی برای او درس گفتم،یک شب خانوادهام از کثرت مطالعه من ناراحت شد به ناراحتی او پاسخ نگفتم.ولی شب بعد هر چه دنبال منطق گشتم آن را نیافتم.دو سه روزی بیمطالعه درس گفتم،یک روز به من پرخاش کرد که ای شیخ ! چرا بیمطالعه درس میگویی ؟ به او گفتم:کتابم را گم کردهام،گفت:در محل رختخواب زیر رختخواب سوم است،از اطلاع او به داستانم شگفتزده شدم.به او گفتم:کیستی ؟ گفت:کسی نیستم، گفتم:روزی که آمدی مستقیم به نزد من آمدی و نام مرا گفتی.سپس کلید حجرۀ شانزده را که خالی بود از من خواستی،آن گاه درخواست منطق بو علی کردی و امروز از جای کتاب خبر میدهی و این همه بیعلّت نیست داستانت را بیان کن.
گفت:طلبهای هستم از اهالی دهات شاهرود،پدرم عالمی زاهد و خدمتگزاری با واقعیت بود،تمام امور دینی اهل ده بر عهده او بود،میل زیادی به درس خواندن من داشت،ولی من بر خلاف میل او روزگار به عیش و نوش میگذراندم.پدرم پس از سالیان درازی خدمت به مردم از دنیا رفت.پس از گذشت مراسمش،مردم لباس او را به من پوشانده و مسجد و محرابش را واگذارم نمودند.
دو سه سالی نماز خواندم،سهم امام گرفتم،هدایای مردم از قبیل گوسفند و روغن و ماست و پنیر و پول قبول کردم و غاصبانه و بدون استحقاق خوردم،مسائل دینی را برای مردم از پیش خود گفتم،روزی به فکر فرو رفتم که طی طریق به این اشتباه تا کی ؟ چند روز دیگر عمرم به سر میآید و به دادگاه برزخ و قیامت میروم.جواب حق را در برابر این وضع چه خواهم داد ؟ !
از تمام مردم دعوت کردم روز جمعه برای امر مهمّی به مسجد بیایند،همه آمدند،به منبر شدم و وضع خود را بازگو نمودم،مرا از منبر به زیر آوردند و تا قدرت داشتند از ضرب و شتم فروگذار نکردند،پس از آن کتک مفصّل با لباسی پاره و مندرس،بدون داشتن
وسیله،با پای پیاده به تهران حرکت کردم.
در سرازیری راه تهران به شخص محترمی که آثار بزرگی از ناصیت او پیدا بود برخوردم با اسم مرا صدا کرد و آدرس شما و مدرسه شما را به من داد،من اکثر روزها او را میبینم و با او هم غذا میشوم،مسئله کتاب منطق و جایش را او به من گفت،میرزای کرمانشاهی که از گفتههای او متعجب شده بود و آثار الهی مبارزه با نفس و ترک هوا را در آن طلبه میدید،دریافت که این شخص با وجود مقدس امام عصر علیه السلام روبرو شده درحالیکه آن جناب را نشناخته،میرزا به او فرمود:ممکن است از دوست خود اجازه بگیری تا لحظهای به شرف ملاقات او نایل گردم،طلبه شاهرودی گفت:این کار مشکلی نیست،من او را میبینم و زمینۀ ملاقات تو را با وی فراهم میکنم.
چون روز دیگر شد طلبه شاهرودی گفت:دوست من به تو سلام رساند و گفت:شما مشغول تدریس باش !
به او گفتم:اگر او را دیدی اجازه بگیر من از دور جمال مبارکش را زیارت کنم،گفت:
مانعی ندارد.رفت که اجازه بگیرد،دیگر باز نگشت و مرا در حسرت دیدارش خونجگر کرد ! ! (1)
سید جلوه از اعاظم حکما و اساتید حکمت و معقول در عصر قاجاریه بود.
سید به عزم رفتن سبزوار جهت استفاده از حاجی از اصفهان خارج شد،ولی در تهران عزم سفرش به قصد اقامت تبدیل شد و ساکن مدرسۀ دارالشفا گشت.
مدت چهل و یک سال در آن مدرسه به تدریس و تربیت شاگردان مستعد پرداخت و تا
1) 1) -عرفان اسلامی:137/9.
آخر عمر مجرّد زیست.
میرزا مورد احترام تمام طبقات بود،ولی آن مرد بزرگ که عمری را برای خدا به ریاضت گذراند از مقام و عنوان خویش به هیچ عنوان استفاده نکرد.
ناصر قاجار در حالی که میرزا کراهت داشت در همان حجره از آن سید بزرگ دیدار کرد،در حالی که میرزا به بازدید او نرفت (1).
این شخصیت والا که بر بسیاری از اساتید حکمت و عرفان برتری داشت و شاگردان بنامی در مکتب او تربیت علمی و عملی یافتند برای شکایت از خوانین اطراف اصفهان که مختصر ملک او را تصاحب کرده بودند به تهران آمد و چون کسی به شکایت او ترتیب اثر نداد،به اصرار طلاب در مدرسۀ صدر شروع به درس کرد و تا آخر عمر در همان حجرهای که بالای آب انبار مدرسه بود سکونت اختیار نمود.
با این که در اوایل زندگی تمکّن مالی قابل توجه داشت،در اواخر عمر که نیازش بیشتر بود به حال تجرد با نان و پنیر ساخت،در حالی که میتوانست از پرتو شخصیتش بهرههای مادی فراوان ببرد.
این مرد بزرگ در حالاتش آمده:
یک لحظه به غفلت نگذراند،یا تدریس میکرد و یا به عبادت مشغول میشد و در بیست و چهار ساعت بیش از پنج ساعت نمیخوابید،اغلب روزها روزه داشت و بیشتر ساعات شب عبادت میکرد،با آن که دائماً در خود سیر داشت و همیشه حزن قلبی داشت،هیچگاه تبسّم از لبش دور نمیشد ! (2)
مجاهد مقری گوید:
پیش ابو عمرو بن علاء بودم و او هرگز به اختیار خود امامت در نماز نکردی،در روزی او را به زور به امامی داشتند و پیش فرستادند،چون پیش اندر آمد و مردم را گفت:
«اسْتَووا»چنان که بر شریعت آمده است که مصطفی صلوات اللّه علیه و آله فرمود:چون صف گیرید راست بایستید که هرگاه مخالف ایستید دلهاتان مخالف گردد و کتفها اندر دوزید تا دیو میان شما راه نیابد و چشمها به سجدهگاه دارید تا دلهاتان پراکنده نگردد.
پس چون ابو عمرو گفت:«استووا»بیهوش گشت و بیفتاد و تا دیگر روز به هوش نیامد،پرسیدند که تو را چه افتاده ؟ گفت:من شما را گفتم که راست بایستید،بر دل من خاطری آمد از حق تعالی که ای بنده ! تو با من طرفة العینی راست بودهای تا خلق مرا همی گویی که راست باشید ؟ ! (1)
زیباترین و رساترین کلامی که به این حقیقت بسیار عالی دلالت دارد،کلام وجود مقدّس حضرت حق است.
[ فَقُلْنٰا یٰا آدَمُ إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلاٰ یُخْرِجَنَّکُمٰا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقیٰ* إِنَّ لَکَ أَلاّٰ تَجُوعَ فِیهٰا وَ لاٰ تَعْریٰ* وَ أَنَّکَ لاٰ تَظْمَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تَضْحیٰ* فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطٰانُ قٰالَ یٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلیٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لاٰ یَبْلیٰ ] .
پس گفتیم:ای آدم ! مسلماً این [ ابلیس ] دشمنی است برای تو و همسرت،پس شما را از بهشت بیرون نکند که در مشقت و رنج افتی.*قطعاً برای تو [ در این مکان موقعیتی است که ] است که نه
1) 1) -عرفان اسلامی:174/9.
گرسنه شوی و نه برهنه گردی.*و نه در آن تشنه شوی و نه دچار آفتابزدگی گردی.*پس شیطان او را وسوسه کرد،گفت:ای آدم ! آیا تو را به درخت جاودان و سلطنتی که کهنه نمیشود،راهنمایی کنم ؟
سپس قرآن مجید میفرماید:
آدم و همسرش به وسوسه این دشمن غذا را از درخت نهی شده خوردند،تا جایی که لباسهای بهشتی از تنشان ریخت عورت آنان در نظرشان آشکار شد،آنها خواستند تا با ساتری از برگ درختان خود را بپوشانند،آدم از خدا نافرمانی کرد پس به غوایت افتاد، ولی خداوند مهربان وی را از رحمت بیمنتهای خود محروم نکرد،توبۀ او را پذیرفت.
قرآن مجید در بسیار از آیات خود تمام فرزندان آدم را همانند پدرشان از ابلیس و جنود او که در لباسهای گوناگونی در زندگی آدمیان ظهور میکنند برحذر میدارد و خلاصه پند و درسش این است که این دشمن نابکار و این موجود خطرناک تنها هدفش به هم ریختن اساس سعادت دنیا و آخرت آدمیان است،در اینجا نمونهای از آن آیات الهی را ملاحظه کنید:
[ الشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ] .
شیطان،شما را [ به هنگام انفاق مال با ارزش ] از تهیدستی و فقر میترساند،و شما را به کار زشت [ چون بخل و خودداری از زکات و صدقات ] امر میکند،و خدا شما را از سوی خود وعدۀ آمرزش و فزونی رزق میدهد؛و خدا بسیار عطا کننده و داناست (1).
[ أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحٰاکَمُوا إِلَی الطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَ یُرِیدُ الشَّیْطٰانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِیداً ] .
1) 1) -عرفان اسلامی:178/9.
آیا به کسانی که گمان میکنند به آنچه بر تو و پیش از تو نازل شده ایمان آوردهاند،ننگریستی که میخواهند [ در موارد نزاع و اختلافشان ] داوری و محاکمه نزد طاغوت برند ؟ [ همان حاکمان ستمکار و قاضیان رشوهخواری که جز به باطل حکم نمیرانند،] در حالی که فرمان یافتهاند به طاغوت کفر ورزند،و شیطان [ با سوق دادنشان به محاکم طاغوت ] میخواهد آنان را به گمراهی دوری [ که هرگز به رحمت خدا دست نیابند ] دچار کند.
در شأن نزول این آیه در تفسیر«مجمع البیان»آمده:
یکی از یهودیان مدینه،با یکی از مسلمانان منافق اختلافی داشت،قرار گذاشتند یک نفر را به داوری بین خود انتخاب کنند،شخص یهودی چون به عدالت و بینظری رهبر اسلام صلی الله علیه و آله اطمینان داشت گفت:من به داوری پیامبر شما راضیم،ولی مرد منافق یکی از بزرگان یهود به نام کعب بن اشرف را انتخاب کرد؛زیرا میدانست که میتواند با هدیه نظر او را به سوی خود جلب کند و به این ترتیب با داوری پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مخالفت کرد،این آیه شریفۀ نازل شد و چنین افرادی را که بردۀ شیطاناند و به پیروی از او به دنیا و آخرت خود لطمه میزنند به شدّت سرزنش کرد (1).
[ وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّٰالِمُ عَلیٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً* یٰا وَیْلَتیٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِیلاً* لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِی وَ کٰانَ الشَّیْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً ] .
و روزی که ستمکار،دو دست خود را [ از شدت اندوه و حسرت به دندان ] میگزد [ و ] میگوید:
ای کاش همراه این پیامبر راهی به سوی حق برمیگرفتم،*ای وای،کاش من فلانی را [ که سبب بدبختی من شد ] به دوستی نمیگرفتم،*بیتردید مرا از قرآن پس از آن که برایم آمد گمراه کرد.
1) 1) -عرفان اسلامی:183/9.
و شیطان همواره انسان را [ پس از گمراه کردنش تنها و غریب در وادی هلاکت ] وامیگذارد؛
برای این آیه شأن نزولی به مضمون زیر آوردهاند:
در میان مشرکان مکه دو دوست بودند به نام عُقبه و ابی،هر زمان عقبه از مسافرت میآمد سفرهای میانداخت و بزرگان قومش را برای صرف غذا دعوت میکرد،در عین حال هم علاقه داشت از محضر پیامبر صلی الله علیه و آله بهرهمند شود گرچه اسلام را قبول نکرده بود.
روزی از سفر آمد و طبق معمول غذا آماده کرد و دوستان را برای صرف غذا وعده گرفت،در ضمن از پیامبر صلی الله علیه و آله هم دعوت کرد.
وقتی غذا حاضر شد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
تا شهادت به وحدانیت حق و رسالت من ندهی دست به سفره نمیبرم !
عقبه شهادتین گفت،این خبر به گوش دوستش ابی رسید،نزد عقبه آمد و گفت:از مسیرت منحرف شدهای ؟ پاسخ داد:نه به خدا سوگند،من منحرف نشدهام،و لکن مردی مهمان من بود که جز با شهادتین من غذا نمیخورد،من شرم داشتم او گرسنه از خانه من برود به این خاطر شهادت به حق و رسالت دادم.
این شیطان خطرناک به عقبه گفت:از تو راضی نمیشوم مگر در برابر او بایستی و آب دهن به صورتش بیندازی ! !
عقبه بدبخت به پیروی از شیطان این کار را کرد و مرتد شد و سرانجام هم در جنگ بدر در صف کفار کشته شد و رفیقش ابی هم در جنگ احد به جهنم رفت،از پی این واقعه آن آیات نازل شد و هشدار داد که شیطان جز خذلان آدمی چیزی نخواهد،بنابراین از این دشمن خطرناک سخت بپرهیزید (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:185/9.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
تعجّب است از کسی که به کارکرد خود عجب دارد و عمل خود را با شوق و ذوق پسندیده و آن را بسیار مهم به حساب آورده،در حالی که نمیداند خاتمه کار او چیست، سعادت است یا شقاوت ! (1)
حضرت رضا علیه السلام میفرماید:
مردی در بنی اسرائیل چهل سال خدا را عبادت کرد،عبادتش مقبول حضرت دوست نیفتاد،به خود گفت:بدبختی از خود توست و علّت منع قبولی در وجود توست،از جانب حق ندا آمد،این سرزنشی که از خود کردی،از عبادت چهل سالهات بالاتر است (2).
عالمی نزد عابدی رفت و از او پرسید:نمازت چگونه است ؟ گفت:از مثل منی که عبادتم از خورشید روشنتر است چنین سؤالی درست است ؟ من از فلان سال تاکنون مشغول عبادتم،گفت:گریهات چگونه است ؟ پاسخ داد:چشمی اشکریز دارم،عالم به او گفت:اگر میخندیدی و میترسیدی از گریۀ با عجبت بهتر بود که عمل نازفروش به پیشگاه حق نمیرسد (3).
قٰالَ رَسُول اللّهِ صلی الله علیه و آله فی حدیث مَجیءِ ابْلیسَ الیٰ موسیَ بنِ عِمْرانَ:فَقٰالَ لَهُ مُوسیٰ:فَأخْبِرنی بِالذَّنْبِ الَّذی اذٰا أذْنَبَهُ ابْنُ آدَمَ اسْتَحْوذْتَ عَلَیْهِ،قٰالَ:اِذا أعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ،وَ اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ،وَ صَغُرَ فی عَیْنِهِ ذَنْبُهُ.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در روایت آمدن ابلیس نزد موسی و سؤال موسی از او که در وقت چه گناهی بر فرزند آدم تسلّط پیدا میکنی فرمودند:ابلیس به موسی گفت:به وقت سه گناه:
1-عجب.
2-زیاد دیدن عمل.
3-کوچک دیدن گناه (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:
راه و روش عیسی در تبلیغ دین گردش در شهرها بود،در یکی از گردشهایش بیرون شد در حالی که مرد کوتاه قدی از یارانش به همراهش بود.
چون عیسی به دریا رسید،از روی یقین نام خدا را برد و روی آب به راه افتاد،چون آن مرد عیسی را این چنین دید او هم با یقین کامل نام حضرت حق را به زبان جاری کرد و دنبال عیسی به روی آب به راه افتاد تا به عیسی رسید.
در این حال عجب و خودبینی او را گرفت،با خود گفت:این عیسی روح اللّه است که به روی آب راه میرود و من همانند او،پس او را بر من چه برتری است ؟ امام فرمود:به محض این اندیشه به زیر آب رفت،در آن حال عیسی را به عنوان کمک صدا زد،آن حضرت وی را از آب بیرون آورده سپس به او فرمود:چه گفتی ؟ در پاسخ عیسی،
1) 1) -عرفان اسلامی:217/9.
اندیشهاش را بیان کرد و این که آلودگی عجب گریبانش را گرفت،عیسی فرمود:خود را به جایی واداشتی جز آنجا که خدایت واداشته و بدین جهت مورد خشم خدا شدی،از آنچه که گفتی به درگاه حضرت حق توبه کن.سپس امام صادق علیه السلام فرمود:آن مرد توبه کرد و به مقامی که خدا به او داده بود بازگشت (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
دو نفر وارد مسجد شدند،یکی عابد و دیگری فاسق،پس از مدتی از مسجد خارج گشتند در حالی که فاسق صدیق شده بود و عابد فاسق و این به خاطر این بود که عابد در مسجد به عبادتش نازید و فاسق در مسجد بر فسقش پشیمان شد و به راه توبه رفت (2).
از امام صادق علیه السلام روایت شده:
خداوند به داود خطاب کرد:ای داود ! گناهکاران را بشارت ده و صدیقان را بترسان، عرضه داشت:چگونه ؟ !
خطاب رسید به گناهکاران بگو:توبه را قبول میکنم و از گناه میگذرم و به نیکان بگو:
بترسید از این که به اعمالتان بنازید؛زیرا بندهای نیست که عجب او را آلوده کند مگر این که هلاک گردد (3).
ابو حمزه ثمالی از حضرت سجّاد علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمود:
از متکبّر فخر فروش عجب دارم که دیروز نطفه بود و فردا جیفه است،عجب از کسی که در حق خدا شک دارد در حالی که این همه مخلوقات الهی را میبیند،عجب از کسی که منکر مرگ است،در حالی که هر شب و روزی میمیرد و عجب از کسی که جهان بعد را منکر است،در حالی که جهان فعلی را مینگرد و عجب از کسی که برای خانۀ فنا کار میکند،در حالی که عمل برای خانۀ بقا را ترک کرده است (1).
و رسول صلی الله علیه و آله منع کرد از فخر نسب گفت:همه از آدمند و آدم از خاک.
و چون بلال بانگ نماز کرد،بزرگان قریش گفتند:این غلام سیاه را چه محل بود که این وی را مسلم بود ؟ این آیت بیامد که:
[ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ ] .
بیتردید گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست (2).
نقل صحیح است که علّامۀ حلّی علیه رحمة الخفیّ و الجلیّ در وقت احتضار کلمات فرج به او تلقین میکردهاند میگفته:لا،پسرش بسیار مضطرب شده و از غایت اضطراب به جناب احدیت استغاثه کرد و درخواست نمود که شیخ را افاقه حاصل شود تا حقیقت حال ظاهر گردد،شیخ را از استغاثۀ پسر فی الجمله افاقه حاصل شد،از او پرسید که من
هر چند شهادتین به تو عرض میکردم میگفتی:لا وجه این چیست ؟
شیخ فرمود:تو شهادتین عرضه میکردی و شیطان لعین خلاف او را تلقین میکرد من به او میگفتم:لا،نه به تو،هرگاه علامۀ حلّی با وجود مناعت شأن در آن وقت از دست او خلاصی نداشته باشد وای به حال دیگران که چه شود و چه خواهد شد ؟ ! (1)
امام صادق علیه السلام از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند:وقتی چهار برنامه در طعام باشد آن طعام کامل است:
از حلال به دست آمده باشد،خورندهاش زیاد باشد،در ابتدایشبسم اللّه و در پایانش حمد حضرت حق باشد (2).
دربارۀ موریانه نوشتهاند که:
چون کمبود نفرات در یکی از قسمتها (سرباز،انباردار،نظافتچی) مشاهده کند با دادن غذای مخصوص همان عده به وجود میآیند و امروز این فرضیه مطرح است که آیا بشر میتواند با غذا به دلخواه خود فرزندانی هوشیارتر،شجاعتر به وجود آورد ؟
اما در اسلام این موضوع حل شده و سابقه چهارده قرنی دارد که انسان میتواند با انتخاب بعضی از غذاها اوصاف مخصوصی برای فرزندان خود در نظر بگیرد.
نوع غذا با طول قامت نسبت و اثر مخصوص دارد،در ممالک اسکاندیناوی که اندامها بلندتر شدهاند،این مسئله را پذیرفته و هم چنین بر روی اشخاصی که در یک محل مجاور
یکدیگر بودهاند (در مدرس از شهرهای هندوستان) بر روی سیکها و پاتانها آزمایش به عمل آمده و سرانجام علّت غایی بلندتر بودن قد سیکها را تغذیه مخصوص آنها دانستهاند.
آدمی را غدد کوچکی است که اثرات بزرگی دارند،یکی از آنها تیرویید است که اگر خوب کار نکند شخص کودن و خمود بوده،به گوشهنشینی و عزلت رغبت میکند و به نظافت خود نمیپردازد و در نقاطی که آب و غذایشان یُد ندارد این ابتلا پیش میآید.
هر غدهای اثر مخصوصی داشته و اعمال چندی از بدن با آنهاست و چون میتوان بر هر کدام از غدد و اعصاب به نوعی به وسیلۀ غذای مخصوصی اثری گذاشت،لذا غذا اثر غیر قابل انکاری بر شخصیت و دگرگونی آن دارد.
خلق و خوی بیارزش هیتلر را کارشناسان تغذیه و روانپزشکان از افراط در خوردن شیرینیجات دانسته و در کتابهای چندی که دربارۀ زندگی وی نوشتهاند،مانند ظهور و سقوط رایش سوم و مذاکرات محرمانه هیتلر و...به علاقه بیحد و حصرش به شیرینی اشاره گردیده است.
میدانیم رژیم قندی نامبرده ذخایر ویتامینی گروه ویتامینهای«ب»را از بین برده و در نتیجه با انهدام عناصر آرامبخش اعصاب که قسمتی از آن ویتامینهای گروه ب هستند، شاید علت هیجان و ستیزهخویی وی بوده باشد.
ایوان مخوف«ایوان چهارم»تزار روسیه که در کودکی به بزرگواری و انصاف معروف بود،پس از رسیدن به قدرت بتدریج به عدم تعادل روحی و خونخواری دچار گردید و علّتش را چنین دانستهاند که در کودکی با از دست دادن پدر که سرپرستش بود،تغذیه ساده و متناسبی داشت و پس از کسب قدرت با افراط در غذا بویژه شیرینیجات و مواد چرب آن چنان شد که در چهل سالگی آثار پیری در او ظاهر گشت و روز به روز بر بیرحمی و خونریزیش افزوده شد تا آن گاه که پسر خود را به قتل رسانید به بهانه این که
چرا از همسر خود در برابر پدرش«ایوان»که لباس او را جلف خوانده دفاع نموده است و بالاخره در پنجاه و یک سالگی وفات یافت و نظایر مشاهیر فوق که هر کدام به علت تغذیۀ نامناسب موجبات ناراحتی اجتماع و خود را فراهم کردهاند،فراوان بودهاند.
[ فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ إِلیٰ طَعٰامِهِ ] .
پس انسان باید به خوراکش با تأمل بنگرد (1).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
خداوند نزد ملائکه به آدم کمخور مباهات میکند و میفرماید:به بندهام بنگرید طعام و نوشیدنی در اختیارش گذاشتم و او به خاطر من ترک کرد،ای ملائکه من ! شاهد باشید، لقمهای را ترک نمیکند مگر این که به خاطر آن درجهای در بهشت به او مرحمت میکنم (2).
لقمان به فرزندش فرمود:
وقتی معده پر شد سه آفت متوجهت خواهد شد.
1-از تفکّر باز میمانی.
2-زبان حکمت لال میشود.
3-اعضایت از عبادت باز میمانند (3).
حضرت داود علیه السلام فرمود:
ترک لقمهای ضروری نزد من از قیام بیست شب برای عبادت محبوبتر است (2).
حضرت عیسی علیه السلام فرمود:
هیچ مرضی برای نفس انسان دشوارتر و بدتر از علاقه به پرخوری و بغض گرسنگی نیست و این دو بیماری دو مهارند برای مطرود شدن انسان از رحمت الهی و نزدیک شدنش به شقاوت و گمراهی ! (3)
قرآن مجید با کمال شدت،از انسان دعوت میکند به سیر و سفر در روی زمین بپردازد،آن گاه با دیدن خرابهها و ویرانههایی که از گذشتگان باقی مانده و امروز از آن آثار تعبیر به آثار باستانی میکنند،به یاد ملّتها و دولتها و اقوامی بیفتد که از نظر مالی و سیاسی و قدرت و قوت و طول عمر فوقالعاده برجسته بودند،ولی با این همه نعمت که
بر سر سفرۀ آنان بود به تکذیب آیات حق و واقعیتها برخاسته و راه اسراف و تبذیر و ظلم و فساد و جرم پیش گرفتند و خیال نمیکردند که بر اثر آن همه جنایت،روزی به دست انتقام مالک ارض و سما بیفتند و دماغ آنان با رسیدن عذاب سخت الهی به خاک مذلّت مالیده شود ! ! (1)
در اینجا لازم است از بینادلی که دو چشم خود را در جبهۀ حق علیه باطل از دست داده بود و در عین نابینایی ظاهر،به دفاع از حق تا لحظات آخر عمر ادامه میداد و یک لحظهاش از هزاران چشمدار بیتوجه برتر بود یاد شود.
او عبد اللّه عفیف آن مرد عاشق و فرزانه و آن مجاهد بزرگوار و کریم است که فیض محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله را یافته بود.
پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله هماره با علی مرتضی علیه السلام بود تا جایی که در راه حمایت از حق یک چشمش را در جمل و دیدۀ دیگرش را در صفین از دست داد.
او با دل نورانی و روشنش شب و روز در کوفه به عبادت خدا مشغول بود و از این که به خاطر نابینایی نتوانست برای یاری حضرت سیدالشهدا در کربلا حاضر شود سخت ناراحت بود،ولی عاقبت در راه امام مظلومان و سرور شهیدان شهید شد و نام مبارک خود را جاودانه کرد.
چگونگی شهادتش بدین قرار است:پس از شهادت امام و اسارت اهل بیت علیهم السلام روزی به عادت همیشگیاش برای عبادت به مسجد کوفه آمد،در این وقت احساس کرد گروهی وارد مسجد شدند.آن گاه پسر زیاد آن جرثومه آلودگی به منبر رفت و در کمال بیشرمی
1) 1) -عرفان اسلامی:285/9.
و وقاحت چنین گفت:ستایش خدایی که حق و اهل حق را غلبه داد و امیر المؤمنین یزید بن معاویه را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو را به قتل رساند !
عبد اللّه چون این سخنان یاوه را شنید فریاد برآورد-فریادی در سختترین فضای اختناق-:ای فرزند مرجانه ! ای دشمن خدا ! دروغگو و پسر دروغگو تو هستی و آن که به تو این پست و مقام را واگذار کرد،تو دستور میدهی فرزندان پیامبر را بکشند سپس بر منبر مسلمانان رفته و این چنین دهن کجی میکنی ؟ !
ابن زیاد از شنیدن این سخنان سخت ناراحت شد و فریاد زد:این گوینده که بود ؟
عبد اللّه فریاد زد:ای دشمن خدا ! ای دروغگو ! پسر دروغگو ! من بودم،آیا دودمان پاک پیامبر را که خداوند رجس و پلیدی را از ساحت مقدس آنان دور کرده به قتل میرسانی و ادعای اسلام مینمایی،ای داد ! کجایند فرزندان مهاجران و انصار،چرا از این متجاوز لعنت شدۀ فرزند لعنت شده به زبان رسول اکرم،انتقام نمیکشند ؟ !
این سخنان،پسر زیاد را تبدیل به یک آتش پاره کرد،همان وقت دستور دستگیری عبد اللّه را داد،گروهی از ماموران به طرف او آمدند،عدهای از طایفۀ عبد اللّه به حمایت برخاستند،با ایجاد شدن کشمکش سخت،عبد اللّه را از دست ماموران نجات داده و به خانهاش بردند.
سرانجام محمد اشعث به دستور ابن زیاد با گروهی زیاد برای دستگیری او حرکت کردند،در این موقعیت گروه عبد اللّه مغلوب شده و عدهای کشته شدند،فاجران به در خانه عبد اللّه رسیدند،در را شکسته و وارد خانه شدند ! !
عبد اللّه به دختر با شهامتش گفت:شمشیر مرا بده و از هر طرف به من حمله شد مرا راهنمایی کن تا شرّ آنان را دفع کنم.
دختر شمشیر پدر را به دست او داد و به راهنمایی آن مرد بینادل مشغول شد،عبد اللّه با خواندن رجز به دشمن عنود حملهور شد و به دفع جنایت آنان شمشیر زد،دختر گفت:
ای پدر ! کاش مرد جنگاوری بودم تا پیش روی تو با این فاسقان میجنگیدم ؟
دشمن به سوی عبد اللّه میآمد او شمشیرش را با کمال شجاعت و قوت میگرداند و با قدرت شگفتآوری آنان را میکشت،پنجاه سوار و بیست و دو پیاده کشته شدند تا دستگیر شد و نزد ابن زیاد قرار گرفت،ابن زیاد گفت:شکر خدای را که تو را رسوا کرد، عبد اللّه گفت:ای دشمن خدا ! به چه چیز مرا رسوا کرد،به خدا سوگند ! اگر چشم داشتم جهان را بر تو تاریک میکردم،آن گاه پسر زیاد برای جواز قتل عبد اللّه چنین گفت:ای عبد اللّه ! دربارۀ عثمان چه میگویی ؟ عبد اللّه گفت:ای ملعون ! ای پسر مرجانه ! مرا با عثمان چه کار ؟ خوب کرد یا بد،خداوند به عدل بین او و مردم داوری خواهد کرد،تو از خودت و پدرت و یزید و پدرش سؤال کن.
ابن زیاد گفت:به هیچ وجه از تو پرسشی نمیکنم جز این که شربت مرگ را به تو بچشانم.
عبد اللّه گفت:پیش از این که به دنیا بیایی از خداوند خواستهام که فیض شهادت را نصیب من کند،در جنگ جمل و صفین از این برنامه محروم شدم ولی امروز دانستم که دعای سابقم مستجاب شده.
در این هنگام قصیدهای که حاوی 29 بیت بود با کمال فصاحت انشا کرد که مضمونش نکوهش بنی امیه و مدح اهل بیت علیهم السلام و امام حسین علیه السلام و ترغیب مردم به خونخواهی حضرت حسین علیه السلام و مذمت مردم بیوفای کوفه بود.
ابن زیاد بیچاره شد دیگر مهلت نداد،دستور داد سر مبارک او را از بدن جدا کرده به دار آویختند،سپس دستور داد دختر او صفیه را گرفته به زندان ببرند.
این دختر در زندان بود تا مردی به نام طارق به دستور سلیمان بن صرد او را از زندان نجات داد تا آن که محمد بن سلیمان با او ازدواج کرد و از او شش پسر و چهار دختر به
وجود آمد که همه از شیعیان شجاع امیر المؤمنین علیه السلام بودند (1).
حضرت یحیی علیه السلام فرمود:
مرگ برای من بهتر است از نگاهی که واجب و لازم نباشد (2).
عبد اللّه مسعود به مردی که از زنی عیادت کرده و به صورت او نگاه نموده بود گفت:
اگر دیدهات از بین میرفت بهتر از این عیادت بود ! (3)
حیوانات نه تنها به انواع خود انس میورزند و محبت میکنند،بلکه به انسان و حیواناتی که دشمن آنها به شمار میروند محبت میکنند.
همۀ افراد کم و بیش از وفای سگ و علاقه اسب و اطاعت گوسفند و انس گربه و علاقه کبوتر به انسان مطالبی شنیده و یا خود دیدهاند،ولی این تنها انسان نیست که حیوانات را رام خویش میکند،بلکه شیر به بره که طعمه اوست محبت میورزد و سگ با روباه یا گرگ در یک جا با مسالمت زندگی میکنند و موش با گربه هم کاسه میشود و...
طرز رفتار و حرکات درندگان دلالت دارد که این جانوران ذاتاً درنده و خونخوار نیستند،
بلکه تا سر حد احتیاج برای نجات خود از مرگ شکار میکنند.
مثلاً شیر که سلطان حیوانات نام گرفته،جانوری است که به هنگام سیری به هیچ حیوانی ضرر نمیرساند،به همین دلیل حیواناتی که از قبیل گوراسب،آهو و گورخر که شیر از گوشت آنها تغذیه میکند دارای حسّ مخصوصی هستند و بر اثر غریزه یا عادت میفهمند که شیر گرسنه است یا نه،اگر گرسنه باشد فرار میکنند و الا در اطراف شیر به چرا مشغول میشوند.
رام شدن شیر که از قویترین حیوانات است به انسان،خود دلیل دیگری است که اگر این درنده و سایر درندگان مهربانی ببینند از گربه هم رامتر خواهند شد و اگر این نوع حیوانات به شکار میپردازند برای بقای نسل سالم جانوران میباشد و ادامۀ حیات حیوانات ضروری است.
همان طور که انسان زباله و اشیای زاید را از محیط زندگی خود دور میکند حتی اگر دو سه روز رفتگر برای تحویل گرفتن زباله مراجعه ننماید،زبان به اعتراض میگشاید،اگر جانوران نیز که رفتگران دنیا هستند از بین بروند یا وظیفۀ خود را انجام ندهند،حیات از صفحۀ گیتی برداشته خواهد شد.
مثلاً شیری به گله گورخر حمله میکند،مسلماً گورخران همگی فرار میکنند،چون خداوند شیر را طوری آفریده که برای مدت طولانی نمیتواند به سرعت بدود،همیشه حیوانی را انتخاب میکند که شکار و دسترسی به آنان آسانتر باشد.
پس در گلۀ گورخر آن که از همه ضعیفتر و ناتوانتر است و در عقب گله میدود نصیب شیر میشود.با این ترتیب حیوان بیمار یا لنگ و یا ضعیف و ناتوان از بین همنوعانش جمعآوری میگردد و از انتشار بیماری و همهگیری جلوگیری میشود و نسل حیوان مورد حمله،سالم میماند.
بعد از شکار نیز موضوعات جالبی رخ میدهد،مثلاً پسمانده شیر خوراک کفتار و شغال و روباه و نظایر آنها میشود،بعد لاشخورها و کرکسها فرا میرسند،آن گاه
نوبت به حشرات میرسد که حسابی اسکلت حیوانات را پاک و صاف میکنند،تنها استخوانها باقی میماند که کربنات کلسیم و فسفاتهای آن نصیب زمین میشود، بنابراین حتّی ذرهای از حیواناتی که قربانی گشتهاند به هدر نخواهد رفت !
علفها در جایی که خون آنها ریخته است بهتر رشد میکنند،این رفتگران،طبیعت زمین را از آلودگی پاک کرده،از شیوع بیماریها بین انسان و حیوان جلوگیری میکنند و ازدیاد بیرویۀ نسل را هم کنترل مینمایند.
خلاصه همان طور که انسان با کشتن مرغ و خروس که بر سفرۀ رنگین خود مینهد، خویش را بیعاطفه و فاقد محبت نمیداند و یا گاو و گوسفندی را کشته،خود و همنوعان و حتی حیواناتی که در دسترس او هستند سیر میکند و عمل خویش را منصفانه و عاطفی میشمرد و در حقیقت صحیح هم هست،اعمال جانورانی که حیوانات یا حشرات را شکار میکنند مانند اعمال انسان منطقی و درست میباشد،پس حیوانات را نمیتوان فاقد عاطفه و محبت دانست،به خصوص که در بعضی موارد اعمال عاطفی و مهرورزی عجیب آنها باعاطفهترین انسانها را به اعجاب وامیدارد.
انس سگ به گربه،شیر به بره و مهر گربه به موش و پذیرایی کلاغ از سگ مجروح و نظایر آنها از موضوعات تازه و نو نیست که فقط بر اثر تربیت و تعلیم جانورشناسان به وجود آمده باشد،بلکه این خوی و عادت در خلقت جانوران وجود داشته و دارد و به همین جهت در اثر تربیت زودتر نمایان میگردد.
در میان حیوانات کمک به هم نوع زیاد رایج است،مثلاً گنجشکها جوجههای گرسنۀ گنجشکان دیگر را که به عللی پدر و مادر خود را از دست دادهاند غذا میدهند و پرواز میآموزند و کلاغها با یکدیگر همکاری و معاضدت شدید دارند،لکلکها نیز چنیناند.
پنگوئنها روی تخمهای یکدیگر خوابیده،آنها را شکوفانیده و از بچههای بیگانه دقیقاً پرستاری کرده و به آنها شدیداً عشق میورزند.
گوزن،آهو و میمون به صورت دستهجمعی و قبیلهای زندگی میکنند،حتی حشرات با هم زندگی مشترک دارند،مانند پروانهها که گاهی اجتماع آنها به قدری زیاد است که مانند ابر متراکم در آسمان جلوهگری میکنند.
همکاری و محبت به هم نوع در میان جنبندگان موضوع روشن و غیر قابل انکاری است،اما آنچه بیشتر جالب است محبتورزی به دشمن است.
سگ ماده برای بچۀ شیر مادر مهربانی است،از او به اندازۀ بچۀ خود پرستاری میکند و به او شیر میدهد و نوازشش میدهد و بچۀ شیر هم پس از این که بزرگ شد به سگ ماده که برایش مادری کرده احترام میگذارد و هرگز او را نمیآزارد.
بین مرغ هوا و خرس جنگل تجانسی نیست ولی این حیوانها با همدیگر به بازی و تفریح میپردازند و محبت خود را به همدیگر ابراز میکنند و به این وسیله به ما میفهمانند که خداوند مهربان بین همۀ جانوران مهر و الفت نهاده و هر دارندۀ دل را صاحب دل کرده و تمام موجودات را به یکدیگر پیوند داده است.
ای فروغ جمال تو خوبان***پرتو خوبی تو محبوبان
جلوه حسن تو کجاست که نیست*** جذبه عشق تو کراست که نیست
همه ذرات مست عشق تواند*** پای کوبان زدست عشق تواند(1)
در خبر است که:
یکی پیش رسول صلی الله علیه و آله آمد گفت:یا رسول اللّه ! از جهادها کدام فاضلتر است تا آن کنم ؟ فرمود:
1) 1)- عرفان اسلامی: 313/9
انَّ أفْضَلَ الجِهٰادِ مَنْ جٰاهَدَ نَفْسَهُ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْهِ.
مسلماً بهترین جهاد،جهاد کسی است که با تمایلات غیر منطقی خود مبارزه کند.
آن عارف بزرگ گفت:
حق سبحانه و تعالی بندۀ خود را هیچ عزّی ندهد ورای آن که او دلالت کند بر خوار کردن نفس خود در چشم خود،از آن که شرع نفس را دشمنترین دشمنان خوانده است:
أعْدیٰ عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْکَ.
دشمنترین دشمن تو،تمایلات غیر منطقی توست.
که مذّلت جستن دشمن،رعایت جانب دوست و بجای آوردن حرمت حریم محبوب است (1).
خداوند به موسی فرمود:آنچه خیر است بیاموز و به آن که نمیداند یاد بده،من قبور معلمان و دانشآموزان خیر را روشن میکنم تا از جای برزخی خود وحشت نکنند (2).
ذو القرنین که نامش در قرآن مجید آمده با لشگر فراوانی از بیابانی عبور میکرد، پیرمردی را دید مشغول نماز است و به عظمت ذو القرنین توجهی نکرد،ذو القرنین از بزرگی روح او در تعجّب شد،پس از تمام شدن نمازش به او گفت:چگونه با دیدن خدم و حشم بزرگی دستگاه من نهراسیدی و در حال تو تغییری پیدا نشد،عرضه داشت:با کسی مشغول مناجات بودم که قدرت و لشگرش بینهایت است،ترسیدم از او منصرف
شوم و به تو متوجه گردم از عنایتش محروم گردم و دیگر دعایم را اجابت ننماید !
ذو القرنین فرمود:اگر مرا همراهی کنی تمام خواستههایت را اجابت میکنم،عرضه داشت:من حاضرم همه جا با تو باشم به شرط آن که چهار چیز برایم ضمانت کنی:
اول: صحتی که هرگز بیماری از پس آن نباشد.
دوم: نعمتی که زوال نداشته باشد.
سوم: جوانی و قدرتی که پیری و سستی در آن دیده نشود.
چهارم: حیاتی که مرگ نداشته باشد.
ذو القرنین گفت:مرا هرگز بر این امور قدرت نیست،عابد گفت:پس من از کسی که تمام امور در تحت قدرت اوست دست برنمیدارم و به شخصی که مثل خود من عاجز و محتاج به غیر است تکیه نمینمایم (1).
حضرت ذو القرنین عبورش به مردمی افتاد که هر کس مردگان خود را جلوی خانهاش دفن کرده است،سبب این کار را پرسید؛گفتند:برای آن است که هر صبح و شام نظرمان بر قبور اشخاصی که مثل ما بودهاند و با آنها زندگی کرده بودیم بیفتد تا از مرگ غفلت نکنیم و به فکر عاقبت کار خویش باشیم؛زیرا میدانیم که یک روزی ما هم مانند آنان مقیم برزخ خواهیم شد ! !
از طرفی دید منازل آنان درب ندارد،پرسید این چه وضع است ؟ جواب دادند:برای آن که بین ما دزد و خائن نیست،خداوند به هر کس هر چه عطا کرده به همان قانع است و هرگز دست به طرف مال کسی دراز نمیکند و ما را حاکم و پادشاه نیست؛زیرا همۀ ما
1) 1) -عرفان اسلامی:364/9.
موظف به رفع نزاعیم و از طرفی نزاعی بین ما رخ نمیدهد،بلکه آن قدر با هم مهربانیم که وقتی زندگی ما را نظر میکنی انگار همه با هم یکی هستیم و آن چنان بر هوای نفس غالبیم که نفعی را به غیر حق به طرف خود نمیکشیم و بین ما دروغ وجود ندارد؛زیرا دروغ مقدمۀ جلب نفع از برای خود و ضرر به دیگری است و ما نفع غیر را به منفعت خود ترجیح میدهیم و ما پدران خود را نیز این چنین یافتیم.
ذو القرنین گفت:چگونه است که همه شما را خرسند و خندان میبینیم و مثل این که غم و اندوهی در بین شما وجود ندارد،گفتند:برای این است که هر چه پیش آید از خدا میدانیم و او هم هر چه صلاح ماست برای ما مقرّر میدارد و هر کس را هر چه صلاح اوست پیش آید باید خندان و خرسند باشد نه غمناک و اندوهگین (1).
موسی علیه السلام از جانب حضرت حق به چهار چیز وصیت شد که بر تمام مردم واجب است به این چهار حقیقت توجّه کنند:
1-تا نمیدانی خداوند تو را آمرزیده به عیوب مردم کار نداشته باش بلکه در فکر وسیلۀ آمرزش خویش باش.
2-تا نمیدانی گنجهای خزائن من تمام شده از برای روزی غصه مخور که آنچه مقدر توست به آن میرسی.
3-تا نمیدانی سلطنت و حکومت من خاتمه پیدا کرده به کسی امیدوار مباش.
4-تا خبر مرگ شیطان این دشمن خطرناک به تو نرسیده از مکر او ایمن مباش.
به حضرت وحی شد:
1) 1) -عرفان اسلامی:365/9.
مرا دوست داشته باش و مردم را نیز به محبت من آراسته کن.
عرضه داشت:تو میدانی که تو را از همه بیشتر دوست دارم،اما بندگانت را چگونه به محبتت بخوانم؛پاسخ آمد نعمتهایی را که به آنها دادهام به یاد آنان آر تا قدردان نعمت شوند و از این طریق به من علاقهمند گردند؛زیرا دلها به احسان صید میشود (1).
حضرت موسی شخصی را در سایۀ عرش آرمیده دید،عرضه داشت:خدایا ! این عبد با کدام عمل به این مقام رسیده ؟
جواب شنید به دو عمل:
1-مصونیت از عقوق پدر و مادر.
2-نداشتن حسد.
عرضه داشت:الهی ! ثواب کسی که عیادت مریض کند چیست ؟ فرمود:بوقت بیرون آمدن از قبر ملکی را میفرستم تا او را در ظلمات قیامت راهنمایی کرده به محشر واردش کند.
عرضه داشت:ثواب شستن میت چیست ؟ فرمود:وی را از گناهان بیرون میآورم همانند روز تولد از مادر.
عرضه داشت:ثواب تشیع جنازه چیست ؟ فرمود:ملائکه را میفرستم تا وی را از قبر به محشر مشایعت کنند.
عرض کرد:ثواب تسلیت دادن به مصیبتزده چیست ؟ فرمود:در قیامت که سایهای نیست وی را در سایه عرش قرار میدهم.
1) 1) -عرفان اسلامی:369/9.
ای موسی ! سائل را گرامی دار،گرچه به انفاق چیز کمی به او باشد و یا با زبان خوش او را دور کن که گاهی ملکی را به صورت سائل برای امتحان مردم به سوی مردم میفرستم تا ببینم چه میکنند ؟ (1)
در حدیث معتبر آمده:
روزی موسی برای مناجات به کوه طور میرفت،شیطان هم به دنبالش روان بود،یکی از اعوان آن رجیم درگاه،به او گفت:مگر به اغوای موسی هم امید داری ؟ گفت:پدرش را از بهشت راندم،امید است که بتوانم وی را نیز گمراه کنم ! !
خود را به حضرت موسی رساند،موسی وی را با کلاهی هزار رنگ دید،از رنگهای کلاهش سؤال کرد،پاسخ داد:به این رنگها دل مردم را برده و آنان را میفریبم،ای موسی ! برای تو هزار و پنج کلمه نصیحت دارم،گوش کن تا برایت بگویم که تو را در این مواعظ منفعت هست.
حضرت فرمودند:مرا به موعظۀ تو نیازی نیست،جبرئیل نازل شد و عرضه داشت:
پنج کلمه او را بشنو و از بقیه صرفنظر کن که در بقیه گفتارش اغوا دارد،موسی ایستاد و فرمود بگو.
شیطان گفت:پنج عمل است که خود من در آن پنج عمل متصدی فریب و اغوای مردمم و به اعوان و انصارم وانمیگذارم که از عهده آن برنیایند.
1-به وقت غضب خود را به اولاد آدم میرسانم که هیچ زمانی به اندازۀ وقت غضب تسلّط بر آنان ندارم،ممکن است به دو دقیقه غضب آنان را به قتل و یا گناهان دیگر
1) 1) -عرفان اسلامی:370/9.
بیندازم،پس در حال غضب خود را حفظ کن مبادا که به هلاکت افتی.
2-در خود عجب و خود پسندی راه مده؛زیرا عجب و تکبر مرا به این تیرهبختی نشاند،در حدی که رانده درگاه حق شدم و مورد لعن او و بندگانش قرار گرفتم.
3-با زن اجنبیه خلوت مکن که من تمام قدرتم را برای به عصیان کشیدن تو به کار میگیرم و کمتر کسی میتواند در خلوت خود را حفظ کند.
4-تا میتوانی با خدای خویش عهد و نذری مبند که من تا جایی که قدرت دارم نمیگذارم کسی به عهدش پای بند باشد و مخالفت نذر علاوه بر این که عصیان کرده مورد غضب خدا هم هست.
5-چون قصد دادن صدقه کردی عجله کن ورنه تو را از فضیلت آن محروم خواهم کرد (1).
سلیمان نبی-که خداوند بزرگ در قرآن مجید در سورۀ نمل از حشمت و جلالش خبر میدهد-سراسر زندگی پر فیضش برای هر انسانی بهترین درس است.
اما با همۀ بزرگی و عظمتش با دست خود گندم یا جو میکوبید و از آن نان به دست آورده و میخورد و هرگز علاقه نداشت از بیتالمال و یا زحمات دیگران ارتزاق کند.
لباس آن حضرت در عین این که بر اریکه سلطنت فلسطین تکیه داشت از مو بود و به دست خویش روزی یک قطعه حصیر کوچک میبافت و آن را میفروخته و از وجه آن برای خود و عیالش تهیۀ روزی میکرد،چون شب فرا میرسید به محراب عبادت میرفت و تا صبح به تضرع و زاری به پیشگاه حق اشتغال داشت،حکومت را فقط برای دعوت به
1) 1) -عرفان اسلامی:371/9.
خداپرستی و خدمت به خلق میخواست و علاقه داشت بنی آدم از روش او درس گرفته و پا به پای او تا رسیدن به مقام قرب حرکت کنند (1).
از ابن عباس پرسیدند:
بهترین روزها و بهترین ماهها و بهترین اعمال کدام است ؟ پاسخ داد:بهترین روزها روز جمعه و بهترین ماهها ماه رمضان،و بهترین اعمال نمازهای پنجگانه است آن هم به وقت.
چون این مسائل به امیر المؤمنین علیه السلام رسید فرمود:اگر از علما و حکمای مشرق و مغرب این سؤالات میشد غیر این جواب نمیگفتند،اما جواب من این است:
بهترین عمل عملی است که خداوند بپذیرد و بهترین ماهها ماهی است که در آن توبه کنی و بهترین روزها،روزی است که مؤمن از دنیا خارج شوی (2).
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند:
قیامت در اطراف عرش برای عدّهای کرسیها گذاشته میشود که رویشان چون ماه شب چهارده است،مردم در فزعند آنان راحتند،خلق در وحشتند آنان در امانند،اینان اولیای حقند که خوف و حزن ندارند،پرسیدند:یا رسول اللّه ! اینها چه کسانی هستند ؟ فرمود:آنان که در راه خدا دوستی داشتند ! (3)
مردی دوستش را برای خدا ملاقات کرد،خدا ملکی را در راه او قرار داد،از او پرسید:
کجا بودی ؟ گفت:به زیارت برادرم رفته بودم،پرسید:به خاطر حاجتی ؟ گفت:نه، گفت:قوم و خویش بودی ؟ گفت:نه،گفت:چیزی نزد او داشتی ؟ گفت:نه،گفت:پس برای چه به دیدار او شتافتی ؟ گفت:فقط به خاطر خدا،گفت:ای مرد ! خداوند مرا فرستاده که به تو بگویم خدا به خاطر این گونه دوستی تو را دوست دارد و بهشت را برای تو واجب کرد (1).
عیسی فرمود:با دشمنی با اهل معصیت خود را محبوب خدا کنید و با دوری از آنان خویش را به خدا نزدیک کنید و با خشم با آنان رضای خدا را بجویید،گفتند:ای روح خدا ! با که معاشرت کنیم ؟ فرمود:با کسی که دیدارش شما را به یاد خدا اندازد و کلامش به علم شما بیفزاید و عملش شما را به آخرت رغبت دهد (2).
امام سجاد علیه السلام میفرماید:
هنگامی که خداوند اولین و آخرین را جمع کند ندا کنندهای فریاد میزند:کجایند آنان که در راه خدا دوستی و معاشرت داشتند ؟ پس گروهی برمیخیزند،به آنان خطاب میکنند،بدون حساب به بهشت بروید،ملائکه در راه بهشت به آنان برخورد میکنند و میپرسند:کجا ؟ میگویند:بهشت بدون حساب،میپرسند:از چه حزبی هستید ؟
جواب میگویند:دوستی کنندگان در راه خدا،میگویند:عملشان چیست ؟ پاسخ میدهند:در راه خدا دوستی و دشمنی داشتیم.ملائکه میگویند:چه نیکوست اجر عمل کنندگان (1).
امام باقر علیه السلام میفرماید:
اگر بخواهی خود را امتحان کنی که در تو خیری هست،به قلبت مراجعه کن،اگر عاشق اهل طاعت و دشمن اهل معصیتی در تو خیر هست و خداوند دوستت دارد و اگر دشمن مردم مؤمنی و علاقهمند به اهل معصیت در تو خیری نیست و خداوند دشمن توست و مرد با همان است که به آن علاقهمند است (2).
معاویة بن وهب میگوید:به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم:ما در میان خود و هم مذهبیان و با مردم دیگری که با ما معاشرت دارند چگونه رفتار کنیم ؟ حضرت فرمود:
امانت آنان را بپردازید،به سود و زیانشان گواهی به حق دهید،بیمارانشان را عیادت کنید و بر جنازۀ مردههاشان حاضر گردید (3).
راوی میگوید:
نزد حضرت صادق آمدم اطاق از حاضران پر بود،از اهل خراسان و شام و دیگر شهرها،من برای نشستن جایی نیافتم،امام صادق علیه السلام که تکیه داده بود روی پا نشست و فرمود:
ای شیعه آل محمد ! راستش این است که از ما نیست کسی که هنگام خشم خوددار نباشد و با دوست خود خوش صحبتی نکند و با هم خُلق خود خوش خلقی نکند و با کسی که با او رفیق است رفاقت نکند و هم جوار او هم جوار خود نباشد و خوشمزگی نکند با کسی که با او خوشمزگی کند،ای شیعه آل محمد ! تقوا پیشه کنید«و لا حول و لا قوة الّا باللّه» (1).
امام صادق علیه السلام از علی بن الحسین علیهما السلام روایت میکند که به امام باقر علیه السلام فرمود:
فرزندم ! با پنج کس همنشین مباش و گفتگو مکن و رفیق راه مشو،من گفتم:پدر جان ! آنها کیانند به من معرفی کن.
فرمود:از همنشینی با دروغگو بپرهیز که چون سراب است دور را به تو نزدیک و نزدیک را به تو دور میکند،از رفاقت با فاسق بپرهیز؛زیرا او تو را به یک خوراک یا کمتر از آن میفروشد،با بخیل رفاقت مکن؛زیرا او مال خود را به وقت سختی تو از تو دریغ کند،با بیخرد دوستی نداشته باش؛زیرا میخواهد به تو سود رساند،ضرر میرساند،با کسی که قطع رحم میکند همنشین مباش؛زیرا من او را در سه جای کتاب خدا ملعون یافتم سوره محمد 23-24،سوره رعد 25،سوره بقره 27 (2).
در کتاب«الکافی»و«التهذیب»آمده است:
مردی بر امیر المؤمنین علیه السلام وارد شد و چند روزی در میهمانی آن حضرت بزیست،پس آن گاه برای محاکمهای که آن را با امیر المؤمنین علیه السلام در میان بنهاده بود در معیّت طرف دعوی به محضر قضا درآمد.
حضرت امیر علیه السلام چون او را در آن محضر یافت فرمود:آیا برای محاکمه اینجا آمدهای ؟
مرد گفت:آری،حضرت امیر علیه السلام فرمود:هم اکنون از میهمانی من رخت بردار؛زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله از پذیرایی یکی از متخاصمان بدون آن دیگر نهی فرموده است:
شاید محتاج به توضیح نباشد که راندن مهمان برای شخص کریم تا چه اندازه دشوار و ناگوار است،آن هم برای کریمی مانند امیر المؤمنین علیه السلام که فرمود:
یک صاع طعام پیش برادران نهم دوستر دارم از آن که بندهای آزاد کنم.
ولی حرمت عدالت در قضا از نظر اسلام به درجهای از اهمیت است که امیر المؤمنین علیه السلام با چنین کرم و میهمان دوستی،میهمان خود را چون یکی از دو طرف دعواست از خانۀ خویش میراند؛زیرا رعایت تساوی کامل میان متداعیان از جمله اصولی است که امیر المؤمنین علیه السلام در تثبیت و تأکید آن کوشش فراوان کرده است (1).
ابن ابی الحدید در«شرح نهج البلاغة»این گونه آورده است:
مردی نزد عمر بن خطاب بر علی علیه السلام اقامۀ دعوا کرد در حالتی که علی علیه السلام نیز در مجلس حضور داشت.
1) 1) -عرفان اسلامی:30/10.
در این هنگام عمر رو به علی علیه السلام کرد و گفت:یا ابا الحسن ! برخیز دوشادوش مدّعی بنشین.
علی علیه السلام برخاست و در کنار مدّعی بنشست و طرفین دعوی،دفاع و حجّتهای خویش را تقریر کردند تا کار محاکمه به پایان رسید و مدّعی از پی کار خود روان شد و علی علیه السلام به جای نخستین بازگشت.
در این موقع عمر آثار خشمی در سیمای علی علیه السلام دید و برای کشف علّت گفت:آیا این پیشآمد را ناگوار داشتی.
علی علیه السلام گفت:آری.
عمر موجب ناگواری را بجست.
علی علیه السلام گفت:موجب ناگواری آن بود که تو مرا در حضور مدّعی با کُنیه خطاب کردی در صورتی که حق آن بود که مرا به نام میخواندی و امتیازی میان من و او قائل نمیشدی ! !
عمر چون این سخن بشنید،علی علیه السلام را در آغوش کشید و صورتش را بوسهباران کرد و گفت:پدرم به فدای شما که خدا ما را در پرتو وجودتان هدایت فرمود و از ظلمت به نور آورد (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله مردی به نام ابن اللُّتْبیَّه از طایفه«ازْد»را به جمعآوری زکات فرستاد و چون آن مرد از مأموریت خود بازگشت مبلغی از اموال را که همراه آورده بود تسلیم پیغمبر صلی الله علیه و آله کرد و مبلغی را برای خود برداشت و گفت:آن قسمت مال شما و این قسمت هدیهای
1) 1) -عرفان اسلامی:31/10.
است که مردم به من اهدا کردهاند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:چرا در خانۀ پدر و مادرت ننشستی تا ببینی هدیه برایت میآورند یا نه ؟ !
سپس به سخن برخاست و فرمود:
چگونه است که ما مردمانی را مأمور جمعآوری زکات میسازیم پس میگویند:این قسمت مال شما و این قسمت هدیهای است که به ما اهدا شده،چرا چنین مأمور در خانه پدر و مادرش نمینشیند تا ببیند هدیه برایش میبرند یا نه.
گاهی نفس انسانی در اثر جنبش و هیجان حرص و طمع دستخوش نوع خاصی از وسوسه میشود که تحت تأثیر آن میخواهد میان گرفتن رشوه و رعایت جانب حق جمع کند،در صورتی که چنین امری هیچگاه میسّر نیست؛زیرا وقتی شخص پذیرای رشوه شد دیگر عقل او در اثر مداخله هوای نفس،قدرت حکومت را از دست خواهد داد و قادر به تمیز حق از باطل نخواهد بود،چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله در مقام اشاره به همین حقیقت فرمود:
اللّٰهُمَّ لٰا تَجْعَلْ لِفاجِرٍ عَلَیَّ یَداً وَ لا مِنَّةً.
بار خدایا ! برای فاجری حقی و منتی بر ذمّه من احراز مکن (1).
عاقبة بن یزید که در عصر مهدی عبّاسی عهدهدار قضای بغداد بود،یک روز به هنگام ظهر نزد خلیفه شد و تقاضا کرد که دیگری را به جای او در منصب قضا بگمارد تا بیدرنگ صندوق اسناد و محفظۀ مدارک مربوطه به ارباب دعوی و دفاع را به او تسلیم کند.
مهدی چون سخن او بشنید،پنداشت که یکی از رجال دولت با وی به معارضه
1) 1) - عرفان اسلامی:33/10.
برخاسته و او را آزرده خاطر و خشمگین ساخته.
از اینرو علّت استعفایش را بخواست و گفت:اگر علّت آزردگیت این است که کسی با تو معارضه کرده بازگوی تا هم اکنون به تأدیبش فرمان دهم،قاضی گفت:چنین اتفاقی نیفتاده است.
مهدی گفت:در این صورت علت استعفا چیست ؟
قاضی گفت:یک ماه پیش از این،دو تن از مراجعان در خصوص قضیّهای دشوار به محضر قضا حاضر شدند و هر یک ادلّه و شهودی بر صدق اظهارات خود در مورد نزاع اقامه کرد و حجّتها آورد که جای تأمّل و درخور مطالعه و تحقیق بود.
من در برابر این قضیۀ دشوار فرو ماندم و چندین بار تجدید جلسه کردم و امید داشتم که آن قضیه را به اصلاح میان طرفین پایان بخشم،یا به وسیلۀ تحقیق بیشتری حقیقت امر را دریابم.
قضا را در این میان یکی از طرفین دعوی خبر یافته بود که من رطب دوست دارم،از اینرو برای جلب عواطف من در چنین موسم که فصل نوبر رطب است،مقداری از بهترین قسم آن را که من هرگز نظیرش را ندیده بودم و حتّی برای خلیفه نیز در چنین فصلی میسور نیست فراهم ساخت و با پرداختن چند درهم رشوه،دربان سرای را بر آن داشت که طبق رطب را نزد من آورد،در این هنگام دربان طبق را در برابر من بر زمین نهاد و گفت:این هدیه فلان است،من از مشاهدۀ آن وضع سخت آزردهخاطر و خشمگین شدم،چندان که دربان را از خدمت براندم و ظرف رطب را به آورندۀ آن بازگرداندم ولی روز دیگر چون متداعیان محضر قضا در آمدند نتوانستم آن دو را به یک چشم بنگرم و در دل خود به یک منزلت قرار دهم؛زیرا طبق رطب،هر چند که من آن را مسترد داشته بودم اثر خود را در نفس من باقی گذاشته بود.
اکنون بیندیش تا اگر آن را پذیرفته بودم و کام خویش را با آن شیرین ساخته بودم حال
من بر چه منوال بود ؟ !
سپس قاضی با لحنی حاکی از خشم و تأثّر گفت:در چنین روزگاری که خلق آن بر این گونه دستخوش فساد شدهاند من بر دین خود میترسم و بیم آن دارم که از سر غفلت به دام حیلۀ ایشان در افتم و نقد ایمان و سرمایۀ تقوای خود را بر سر کار قضا نهم.
آن گاه قاضی از سر تضرّع گفت:مرا از بند این مسئولیت برهان که خدای تو را از هر بند برهاند و از ادامۀ این خدمت معذور دار که خدای عذرهای تو را بپذیرد (1).
بهلول آن دانای آگاه و حکیم بزرگ چون از طرف هارون عباسی به منصب قضا دعوت شد و وی را برای پذیرفتن این شغل خطیر در فشار قرار داد ناگزیر خود را به دیوانگی زد و بر نی پارهای سوار شد تا کودکان در پی او افتادند.
مصادف با همین ایام مردی قسم یاد کرده بود که ازدواج نکند مگر آن که با نخستین کسی که در راه ببیند دراینباره مشورت نماید.اتفاقاً نخستین کسی که در راه با او مواجه شد همان خردمند دیوانهنما بود.
مرد به حکم سوگندی که یاد کرده بود قضیۀ خود را با او در میان نهاد نظرش را در کار خویش بخواست،خردمند دیوانهنما گفت:اگر دوشیزهای را به همسری بر گزینی سراسر سود است و هیچ گونه زیانی ببار نخواهد آورد و اگر بیوهای را اختیار کنی نیمی سود و نیمی زیان است،لکن اگر زن بچّهداری به همسری برداری سراسر زیان است و هیچ گونه سودی در بر نخواهد داشت.
آن گاه مرکب چوبین را به جنبش آورد و گفت:از سر راه اسب من به یک سو شو که لگد
1) 1) -عرفان اسلامی:34/10.
بر تو ننوازد.
مرد از مقایسه آن گفتار حکیمانه با رفتار جنونآمیز در حیرت شد و از داستان او جویا گشت.
خردمند دیوانه نما گفت:این گروه میخواستند تا دین مرا تباه کنند امّا من تباهی عقل خویش را بهانه کردم تا دین خود را محفوظ دارم (1).
خلیفۀ دوم،عمرو بن العاص حاکم مصر را فرمان داد تا کعب بن ضنّه را به مقام قضای آن سامان بگمارد،حاکم مصر چون فرمان خلیفه را دریافت کرد عین نامه را نزد کعب فرستاد.
کعب چون از مضمون نامه آگاه شد گفت:به خدا قسم ! کسی که خدای او را از جاهلیت و مهالک نجات بخشیده هرگز دوباره خویش را به آن ورطه در نمیافکند،سپس با کمال صراحت اقتراح خلیفه را ردّ کرد (2).
قاسم بن ولید هَمْدانی چون از طرف یوسف بن عمر حاکم عصر و ناحیه خود به قضا فرا خوانده شد،چارهای جز اظهار جنون ندید و برای فرار از این مسؤولیت در میان کوی و برزن موی ریش خود را یک سر بکند و روغن در چشمان خود ریخت و در چنین وضع و حالت نزد حاکم شد،حاکم چون موضوع را بدید گفت:این مرد دیوانه است و در خور
مقام قضا نیست،سپس فرمان داد تا او را از حضور برانند ! (1)
وقتی حاکم عراق ابو قلابه را برای تصدّی کرسی قضای بغداد فرا خواند،ابو قلابه دعوت حاکم را نپذیرفت و در پنهانی به سرزمین شام گریخت.
قضا را در همان ایام قاضی شام از منصب خویش معزول شد و چون ابو قلابه از این داستان خبر یافت احساس خطر کرد و از شام متواری شد و هم چنان در بیابانها سرگردان بود تا به سرزمین یمامه درآمد و روزگاری دراز،خویش را از انظار پوشیده داشت تا اوضاع دگرگون شد و خاطرش از خطر بیاسود و بار دیگر آهنگ عراق کرد.
یکی از دوستان گفت:چه بودی اگر منصب قضای مسلمانان را میپذیرفتی تا عدالت را در میان ایشان بکار میبستی و از این رهگذر اجر و ثواب میاندوختی،ابو قلابه گفت:
چون شناوری به دریا درافتد تا چند یارای شنا کردن دارد (2).
عبد الرحمن بن حُجْیره به سال هفتادم هجری به کرسی قضای مصر بنشست چون پدرش از این انتصاب خبر یافت گفت:
[ إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ ] .
ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمیگردیم.
فرزندم هلاک شد و خلق را نیز به مهلکه افکند (3).
قاضی شریک در روزگار مهدی عباسی به اصرار او منصب قضا را پذیرفت،نوبتی چند برای مطالبه ماهانه خود با صرّاف شهر سختگیری کرد،صرّاف گفت:تو در مقابل این نقدینه قماش نفروختهای که چنین سخت میگیری.
شریک گفت:ای مردم ! قسم به خدا کالایی گرانبهاتر از قماش فروختهام،ای مرد ! من در برابر این نقدینه دین خود را فروختهام ! ! (1)
مردی مهار دابّه رسول خدا صلی الله علیه و آله را گرفت و گفت:ای رسول خدا ! کدام عمل بالاتر است ؟ حضرت فرمود:خوراندن غذا و دستگیری از مستمندان و دردمندان و بیچارگان و سخن پاکیزه گفتن (2).
سلیمان بن مهران میگوید:بر حضرت صادق علیه السلام وارد شدم عدهای شیعه نزد آن حضرت بودند.شنیدم فرمود:زینت ما باشید و موجب وهن ما نگردید.
با مردم سخن خوب بگویید،زبان را حفظ کنید و زبان را از زیادی سخن و کلام قبیح نگهدارید (3).
در روایت مهمّی آمده:
از حضرت سجّاد علیه السلام پرسیدند:کدامیک از سکوت و کلام بهتر است ؟ حضرت فرمود:
هر کدام را آفاتی است.وقتی هر دو از آفت سالم باشند گفتار از سکوت بهتر است.
عرضه داشتند:چگونه ؟ فرمود:خدای عز و جل انبیا و اوصیا را به سکوت نفرستاد، بلکه آمدند تا بگویند،بهشت معلول سکوت نیست،ولایت حق محصول سکوت نمیباشد،با سکوت رهایی از جهنم معنا ندارد،بلکه بهشت و آزادی از عذاب و کسب ولایت حق به سخن است (1).
از ابوالقاسم قشیری نقل شده:
در بادیه زنی را تنها دیدم.گفتم:کیستی ؟ جواب داد:
[ وَ قُلْ سَلاٰمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ] .
بنابراین از آنان روی بگردان و سلام جدایی [ را به آنان ] بگو،پس [سرانجام شقاوت بار خود و نتیجه کفر و عنادشان را ] خواهند دانست.
از قرائت آیه فهمیدم که میگوید:اول سلام کن سپس سؤال کن که سلام علامت ادب و وظیفه وارد بر مورود است.
به او سلام کردم و گفتم:در این بیابان آن هم با تن تنها چه میکنی ؟ پاسخ داد:
[ مَنْ یَهْدِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُضِلٍّ ] .
و هر که را خدا هدایت کند،او را هیچ گمراهکنندهای نخواهد بود.
از آیۀ شریفه دانستم راه را گم کرده ولی برای یافتن مقصد به حضرت حق جلّ و علا امیدوار است.
1) 1) -عرفان اسلامی:44/10.
گفتم:جنّی یا آدم ؟ جواب داد:
[ یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ ] .
ای فرزندان آدم ! [ هنگام هر نماز و ] در هر مسجدی،آرایش و زینتِ [ مادی و معنوی خود را متناسب با آن عمل و مکان ] همراه خود برگیرید.
از قرائت این آیه درک کردم که از آدمیان است.
گفتم:از کجا میآیی ؟ پاسخ داد:
[ یُنٰادَوْنَ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ ] .
اینانند که [ گویی ] از جایی دور ندایشان میدهند.
از خواندن این آیه پی بردم که از راه دور میآید.
گفتم:کجا میروی ؟ جواب داد:
[ وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً] .
و خدا را حقّی ثابت و لازم بر عهدۀ مردم است که [ برای ادای مناسک حج ] آهنگ آن خانه کنند، [ البته ] کسانی که [ از جهت سلامت جسمی و توانمندی مالی و باز بودن مسیر ] بتوانند به سوی آن راه یابند.
فهمیدم قصد خانه خدا دارد.
گفتم:چند روز است حرکت کردهای ؟ پاسخ داد:
[ وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ] .
همانا ما آسمان ها و زمین و آنچه را میان آنهاست در شش روز آفریدیم،و هیچ رنج و درماندگی به ما نرسید.
فهمیدم شش روز است از شهر خود حرکت کرده و به سوی مکه معظّمه میرود.
پرسیدم:غذا خوردهای ؟ جواب داد:
[ وَ مٰا جَعَلْنٰاهُمْ جَسَداً لاٰ یَأْکُلُونَ الطَّعٰامَ ] .
و آنان را جسدهایی که غذا نخورند قرار ندادیم،و جاویدان هم نبودند [ که از دنیا نروند.].
پی بردم که در این چند روز غذا نخورده است.
به او گفتم:عجله کن تا تو را به قافله برسانم جواب داد:
[ لاٰ یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا ] .
خدا هیچ کس را جز به اندازۀ تواناییاش تکلیف نمیکند.
فهمیدم که به اندازۀ من در مسئلۀ حرکت و تندروی قدرت ندارد.
به او گفتم:بر مرکب من در ردیف من سوار شو تا به مقصد برویم پاسخ داد:
[ لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا ] .
اگر در آسمان و زمین معبودانی جز خدا بود بیتردید آن دو تباه میشد.
معلومم شد که تماس بدن زن و مرد در یک مرکب یا یک خانه یا یک محل موجب فساد است،به همین خاطر از مرکب پیاده شدم.
به او گفتم:شما به تنهایی بر مرکب سوار شو.
چون بر مرکب قرار گرفت گفت:
[ سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ ] .
منزّه [ از هر عیب و نقصی ] است کسی که این [ وسایل سواری ] را برای ما مسخّر و رام کرد،در حالی که ما را قدرت مسخّر کردن آنها نبود.
چون این آیه را قرائت کرد فهمیدم در مقام شکر حق برآمده و از عنایت خداوند عزیز، سخت خوشحال است.
وقتی به قافله رسیدیم گفتم:در این قافله آشنایی داری جواب داد:
[ وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ] .
و محمّد جز فرستادهای از سوی خدا که پیش از او هم فرستادگانی [ آمده و ] گذشتهاند.
[ یٰا یَحْییٰ خُذِ الْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ ] .
ای یحیی ! کتاب را به قوت و نیرومندی بگیر.
[ یٰا مُوسیٰ إِنِّی أَنَا اللّٰهُ ] .
ای موسی ! یقیناً منم خدا پروردگار جهانیان.
[ یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ ] .
[و گفتیم:] ای داود ! همانا تو را در زمین جانشین [ و نمایندۀ خود ] قرار دادیم.
از قرائت این چهار آیه دانستم چهار آشنا به نامهای محمد و یحیی و موسی و داود در قافله دارد.
چون آن چهار نفر نزدیک آمدند،این آیه را خواند:
[ الْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ] .
مال و فرزندان،آرایش و زیور زندگی دنیا هستند.
فهمیدم این چهار نفر پسران اویند.
به آنان گفت:
[ یٰا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ ] .
ای پدر ! او را استخدام کن؛زیرا بهترین کسی که استخدام میکنی آن کسی است که نیرومند و امین باشد [ و او دارای این صفات است.]
از قرائت این آیه فهمیدم به فرزندانش میگوید:به این مرد زحمت کشیدۀ امین مزد بدهید.
چون فرزندانش به من مقداری درهم و دینار دادند و او حس کرد کم است این آیه را خواند:
[ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ ] .
و خدا برای هر که بخواهد چند برابر میکند.
یعنی به مزد او اضافه کنید.
از وضع آن زن،سخت به تعجّب آمده بودم.به فرزندانش گفتم:این زن با کمال که نمونۀ او را ندیده بودم و نشنیده بودم کیست ؟ جواب دادند:ای مرد ! این زن حضرت فضّه خادمه حضرت زهرا علیها السلام است که بیست سال است خارج از قرآن سخن نگفته است ! !
آری،قرآن،احسن سخن و احسن قصص و احسن قانون است که هر کس در تمام امور زندگی هماهنگ با این کتاب باشد دارای احسن قول و احسن عمل و احسن اخلاق و احسن اجر و مزد است (1).
با کمال تأسف بسیاری از شعرا که از نظر هنر شعری بسیار عالی بودند،مغز خدا دادۀ خود را بجای این که صرف معارف بلند الهی و حکمتهای خداوندی کنند،صرف مدح شاهان و امیران و دبیران و وزیرانی کردند که یا از بزرگترین ستمکاران و ظالمان تاریخ بودند و یا نوکر و برده و دست نشاندۀ ظالمان روی زمین بودند.
مداحیهایی که برای شاهان قاجار شده برای هیچ پیغمبر و امامی نشده است.
اینان در اشعار خود آنان را سایۀ خدا،مالک رقاب خلق،موجود عدالتگستر،خلیفۀ الهی،موجود ما فوق موجودات،اسلام پناه و...به حساب کشیدند و از این طریق بر غرور و کبرشان افزودند و ملّت و مملکتی را به خاک سیاه نشاندند،در حالی که آنان یا سایۀ شیطان یا خود شیطان بودند و با کمال ذلت بردۀ نفس خویش و ظلمگستر و خلیفۀ ابلیس و ما دون حیوان و مخرّب دین خدا به حساب میآمدند که عمل و کردارشان جز این عنوانهای منفی را به دنبال نمیکشید !
1) 1) -عرفان اسلامی:48/10.
لازم است برای نمونه،مدح یکی از شاهان را که در ستمکاری دست کمی از اسطورههای ظلم و ستم نداشته از قول یکی از شاعران که در شعر مقام برجستهای داشته، بیاید تا ببینید مغزهای فعّال و اصیل چه بیجا و بیمورد صرف شده است.
راستی،انسان در برابر این همه ذلت و پستی از یک شاعر برجسته به دریای تعجّب غرق میگردد ! ! ای که قبای سلطنت بر قد توست در جهان***سکه به نام خود بزن خطبه به نام خود بخوان
ملک تن و روان تویی تاج سر کیان تویی*** خسرو خسروان تویی افسر و افسر کیان
جان جهان وجود تو بحر خجل ز جود تو*** در نفس حسود تو تفته آتش دخان
شاه جهان جلال دین صاحب افسر و نگین*** در خور ملک مصر و چین خسرو عادل جهان
شاه شجاع تاجور قبله نصرت و ظفر ***کرده به سوی او نظر دولت و بخت هر زمان
فرق عدو شکافتی پنجه خصم تافتی ***همچو مسیح یافتی دولت و عمر جاودان
تیغ تو هم چو لاله شد اشک عدو چو ژاله شد*** زان که به تو حواله شد نصرت صاحب الزمان
حصن جلال تو حصین پهلوی ملک تو ثمین***خاتم جم تو را نگین تخت کیان تو را مکان
در هر بیت این قصیده دقت کنید،سراسر دروغ و چاپلوسی و تملّق است و کلمهای از
این مدح،زیبندۀ آن شاه ممدوح نیست،مطالب قصیده سراسر بوی شرک و کفر و نفاق دارد و گاهی مسائلی در آن است که تنها در خور حضرت حقّ است و بس.
رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
اذا رأَیتُم الْمَدّاحِینَ فَاحْثوا فی وُجوهِهِمُ التُّرابَ.
چون ستایشگران را دیدید،خاک بر صورتشان بپاشید (1).
عدهای در برابر امیر المؤمنین علیه السلام حضرت را مدح کردند،امام علیه السلام به پیشگاه حق عرضه داشتند:
خدایا ! تو از من بر من داناتری و من از آنان بر خود آگاهترم،خدایا ! مرا به آنچه بر من گمان دارند بهتر قرار ده و از آنچه از من نمیدانند بر من ببخش (2).
عدم پذیرش حق نوعی از تکبّر است و مراء و جدال مستلزم چنین حالتی است.
از ابی دردا و واثله و انس روایت شده:
روزی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر ما وارد شد،در حالی که ما راجع به یکی از مسائل دینی سرگرم بحث و مجادله و ستیزهجویی بودیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان خشمگین شد که شدّت خشم او برای ما بیسابقه بود،سپس فرمود:
ملّتهایی پیش از شما به علّت جدال و ستیزهجویی گرفتار انحطاط و نابودی شدند،از
این عمل دست بردارید؛زیرا یک فرد با ایمان با کسی به جدال و ستیزهجویی برنمیخیزد،ستیزهجویی نکنید،چون ستیزهجو سخت زیانکار است،جدال را کنار بگذارید؛زیرا من در روز قیامت از ستیزهگر شفاعت و وساطت نمیکنم.
با هم به ستیز برنخیزید،چون من برای کسی که از جدال گرچه حق با اوست دست بردارد سه خانه در بوستانهای بهشت ضمانت میکنم،از مراء و جدال دست بردارید؛ زیرا نخستین کاری که خدای من پس از منع از بتپرستی مرا از آن نهی فرموده ستیزهجویی با مردم است (1).
یکی از انبیا به کسانی که با او مصاحبت داشتند فرمود:
چه کسی با من پیمان میبندد که خشمگین نشود،تا بدین وسیله از لحاظ مقام و مرتبت نبوت با من هم طراز گردد و پس از من جانشینم باشد ؟
یکی از جوانان مجلس گفت:من چنین تعهدی را قبول میکنم،سپس آن پیامبر سخن و پیشنهاد خود را تکرار کرد،باز هم آن جوان گفت:من این مسؤولیّت انسانی را به عهده میگیرم و او عملاً نسبت به تعهدش وفادار ماند،وقتی آن پیامبر از دنیا رفت،جوان مذکور به مقام و مرتبت او نایل شد و آن جوان همان ذو الکفل نبی است که متکفل و متعهد شد غضب نکند و به تعهدش نیز وفادار ماند (2).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
هیچ وقت دو فرد مسلمان از هم قهر و دوری نمیکنند مگر آن که یکی از آنها مستوجب برائت و بیزاری از خداوند و مستحق لعنت اوست و گاهی هر دو مستحق چنین کیفری هستند.
راوی عرض کرد:این یکی که قهر کرد و در قطع رابطه پیش قدم شد ظالم و متجاوز است،پس بنابراین به چه دلیل آن دیگری که مظلوم است باید کیفر ببیند ؟ ! فرمود:
چون او برادرش را به ارتباط و آشتی دعوت نکرد و از سخنش چشم پوشی ننمود،از پدرم شنیدم که میفرمود:اگر دو فرد با هم درگیر شوند و با هم به نزاع برخیزند و یکی از آنها به دیگری چشم زخمی وارد سازد باید مظلوم به رفیق خود بازگردد و به او بگوید:
برادر من به تو ستم کردم و مرا عفو کن،تا بدین وسیلۀ خلأ قهر و قطع رابطه میان او و رفیقش جبران گردد؛زیرا خداوند متعال داور عادل و دادگستری است که حق مظلوم را از ظالم میستاند (1).
ابو بصیر از امام صادق علیه السلام روایت کرده:
تا آن وقتی که دو فرد مسلمان از هم دوری میجویند شیطان همواره خرسند و شادمان است و وقتی به هم میرسند و دوستی خود را تجدید میکنند زانوهای شیطان سست میگردد به گونهای که نمیتواند در جایی قرار بگیرد و رگ و پیوندش از هم گسیخته میشود و فریاد میزند:وای بر من که نابود شدم (2).
مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
اگر کسی راجع به مؤمن مطالبی را بازگو کند که بدان وسیلۀ آبروی او را از میان ببرد و حیثیت او را لکه دار سازد تا آن که از دیدگاه مردم سقوط کند،خداوند متعال وی را از حدود مرزهای ولایت و دوستی خود بیرون میراند و در حوزۀ ولایت و دوستی شیطان وارد میسازد و شیطان هم از او استقبال نمیکند (1).
مولا محمد تقی بن مقصود علی مجلسی از اعاظم علما و دارای کرامات و خوارق عادات بوده است و استجابت دعایش دربارۀ فرزندش ملا محمد باقر مجلسی که در تاریخ بشر موجودی کمنظیر بوده مشهور آفاق است.
مرحوم میرزا محمد تنکابنی مینویسد:
شیخ اسد اللّه کاظمینی در مقدمۀ«مقابیس»نوشته است:
آن بزرگوار را کرامات باهره است،آن گاه شرح حالی از خود ایشان حکایت میکند که در شرح فقیه فرموده است و حاصلش این که:
چون خداوند مهربان توفیق زیارت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام را به من عنایت فرمود،از برکات آن حضرت مکاشفات بسیاری مرا روی داد که عقول ضعیفه را تحمّل آن نیست و اگر بخواهم توضیح دهم باید بگویم:بین خواب و بیداری بود،ناگاه دیدم که در سامرّا هستم و بارگاه عسگریین در نهایت عظمت و زینت است و بر روی قبر عسگریین علیهما السلام پارچۀ سبزی از پارچههای بهشتی انداخته شده بود که در دنیا مثل آن را ندیده بودم،در آن حال مولایم حضرت صاحبالامر را دیدم که روی بر جانب در نشسته و بر قبر تکیه زده است،پس چون چشمم بر آن حضرت افتاد با صدای بلند،مانند مدّاحان به خواندن
1) 1) -عرفان اسلامی:98/10.
زیارت جامعه شروع کردم،چون تمام کردم آن حضرت فرمود:خوب زیارتی است، عرض کردم مولای من ! جانم به فدایت،زیارت جدّ شماست و اشاره به سوی قبر کردم، آن حضرت فرمود:بلی داخل شو،چون داخل شدم نزدیک در ایستادم،حضرت فرمود:
پیش بیا،عرضه داشتم:ترس آن دارم که ترک ادب شود و به خاطر ترک ادب کافر شوم ! ! آن جناب فرمود:چون ما اذن دهیم ترک ادب نیست،پس اندکی پیش رفتم در حالی که از شدت ترس و هیبت بر خود میلرزیدم.
باز آن جناب فرمود:پیش بیا و من پیش رفتم تا نزدیک آن حضرت رسیدم.فرمود:
بنشین.عرض کردم:میترسم،فرمود:مترس بنشین،من هم چون غلامی که در مقابل مولایش بنشیند نشستم،آن بزرگوار فرمود:راحت باش و چهار زانو بنشین که تو زحمت کشیدهای و پیاده و پای برهنه آمدهای و بالجمله از آن جناب نسبت به این بنده الطاف عظیمه و مکالمات لطیفه واقع شد که اکثر آن را فراموش نمودم،چون از آن حالت به خود آمدم همان روز اسباب زیارت و تشرّف به سامرّا فراهم شد با آن که مدّتی بود که راه مسدود بود،پس من با پای برهنه و پیاده به زیارت آن جناب مشرف شدم و شبی در روضۀ مقدّسه مکرر زیارت جامعه را خواندم و در اثنای راه کرامتهای عظیمه و معجزات غریبه ظاهر شد ! !
راستی،مگر بدون ادای واجبات و به خصوص ترک محرّمات و منهای تزکیه نفس و تجلیه وجود،میتوان به مقام قرب رسید و شیرینی وصال را چشید ؟ (1)
فاضل تنکابنی میگوید:
1) 1) -عرفان اسلامی:115/10.
در ابتدای امر که هنوز آخوند ملا محمد تقی مجلسی شهرت کافی نداشت،شخصی از ارادتمندان آن جناب نزد ایشان شکایت برد که من همسایۀ بدی دارم و از سوء خلق او به تنگ آمدهام،شبها دوستان نااهل خود را جمع کرده و تا صبح به شرابخواری و لهو و لعب مشغولاند و آسایش مرا سلب کردهاند،اگر ممکن است در این زمینه علاجی کنید، ایشان فرمودند:امشب همۀ آنان را به خانهات به میهمانی دعوت کن،من نیز میآیم شاید خدای تعالی بدین وسیله او را هدایت فرماید.
آن مرد ایشان را به مهمانی خواست،همسایهاش که سردستۀ اشرار و اوباش بود گفت:
چه شد که تو نیز به جرگۀ ما و حلقۀ ما درآمدی ؟ گفت:فعلاً چنین پیش آمده،آنان از دعوتش به گرمی استقبال کردند،پس آن شخص،آخوند ملا محمد تقی را خبر کرد و آخوند پیش از همۀ آنان به خانۀ آن شخص رفت و در گوشهای قرار گرفت !
همین که سردستۀ اوباش با دوستانش وارد شد و چشمش به آخوند افتاد که در گوشهای نشسته ناراحت شد،چرا که آخوند هم مسلک آنان نبود و وجودش باعث منغص شدن عیش آنان میشد،اما به حکم اجبار با دوستانش نشستند و برای این که آخوند را از آن مجلس براند سر صحبت را این چنین باز کرد و گفت:راهی که شما در پیش گرفتهاید بهتر است یا شیوهای که ما داریم ؟
آخوند فرمود:برای روشن شدن این مطلب باید هر کدام خواص و لوازم کار خود را بیان کنیم تا ببینیم کدام یک از این دو بهتر و خوشتر است ؟
سردستۀ اشرار گفت:انصاف دادی و سخن به حقّی گفتی،یکی از اوصاف ما این است که چون ما نمک کسی را خوردیم به اصطلاح نمکدان نمیشکنیم و به صاحب نمک خیانت نمینماییم،آخوند فرمود:این چنین که میگویی نیست و من حرف تو را به هیچ وجه قبول ندارم که شما این چنین هستید.آن شخص گفت:انکار شما بیمورد است؛زیرا این امر از مسلّمات این طایفه است،آخوند فرمود:اگر چنین است من از شما میپرسم آیا
شما هرگز نمک خدا را خوردهاید ؟ !
آن شخص چون این سخن بشنید سر به زیر انداخت و پس از اندکی از مجلس برخاست و با همراهانش بیرون رفت.
صاحب خانه به آخوند عرض کرد:کار بدتر شد؛زیرا اینان به قهر از خانۀ من رفتند،آن جناب فرمود:فعلاً که کار به اینجا کشید،صبر کن ببینیم در آینده چه میشود ؟
چون صبح شد رئیس اشرار به در خانۀ ملا محمّد تقی مجلسی آمد و با دنیایی عجز و التهاب و لابه و ناله عرضه داشت:سخن دیشب شما سخت در من اثر گذاشت و خواب از چشمم ربود،اکنون توبهکارم،غسل کرده و به خدمت آمدهام تا شرایع دین را به من بیاموزی و پس از آن از مخلصان حقّ و هدایتیافتگان به راه خدا گردید (1).
در سال هزار و سیصد و پنجاه شمسی در ایام ولادت مولا امام عصر عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف در شهر همدان جهت تبلیغ دین دعوت شدم.در آن زمان بیش از بیست و شش بهار از عمرم نگذشته بود،جذبۀ مهمی که مرا به آن شهر کشاند وجود مبارک مردی چون حضرت آیت اللّه آخوند ملا علی معصومی که به حقیقت از اولیای الهی بود،او در آن شهر منشأ آثار بسیار مهمی از قبیل مسجد،کتابخانه،مدرسۀ علوم دینیه،درمانگاه، بیمارستان،صندوق قرضالحسنه و دار الایتام بود و وجودش برای مردم آن ناحیه شمعی پرفروغ در راه هدایت الهی مینمود و در جنب مدارس علمیۀ آن جناب،صدها محصل علوم دینی به کمالات علمی و اخلاقی رسیدند که هر کدام به هر ناحیه که رفتند منشأ برکات شدند،آن مرد بزرگ به سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت به جوار رحمت حقّ
1) 1) -عرفان اسلامی:117/10.
شتافت و سراسر آن نواحی را از وجود مقدسش محروم کرد رحمة اللّه علیه رحمة واسعة.
در همان سال که در آن شهر منبر میرفتم برای دستبوسی و زیارتش رفتم.آن حضرت اجازۀ علمی و روایی مفصّلی کتباً و شفاهاً به من مرحمت فرمود و این مسئله برای من که فاقد هر نوع صلاحیّت بوده و هستم جز عنایت و رحمت الهی چیزی نبود.
آن مرد بزرگ در هر مجلسی که از اهل علم و غیر اهل علم در خانهاش برقرار میشد به بیان معارف الهیّه و مسائل ربانیّه و احادیث مأثوره و شرح حالات اولیا و بزرگان میپرداخت،تا نشستگان در محضرش از فیض آن مطالب به قیام روحی و قلبی اقدام کرده و خانۀ هستی خود را به نور معرفت و عمل بیارایند،در آن مجلسی که این فقیر فیض حضور آن جناب را داشت فرمودند:مولی محمّد تقی مجلسی در امر به معروف و نهی از منکر مردی شدید،دلسوز،دلسوخته و برافروخته بود.
به هرجا قدم میگذاشت،به هرکس که میرسید و هر موضوعی را میدید،از امر به معروف و نهی از منکر دست برنمیداشت و در این زمینه از هیچ کس پروا نداشت و از ملامت ملامتکنندگان ترس و اضطراب و رنجی به خود راه نمیداد.
چندین بار به سردستۀ اوباش و اشرار محلّی برخورد و عاشقانه و جانانه وی و همراهانش را نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر کرد.
آنان از برخورد مولا محمّد تقی سخت آزرده و آشفته بودند،برای ساکت نمودن وی نقشهای طرح کردند و آن این بود که یکی از مریدان مخلص او را وادار کنند که در شب جمعه او را به مهمانی دعوت کند،ولی از افشای داستان خودداری نماید که خانه در آن شب بدون صاحب خانه باید در اختیار اوباش باشد،چنانچه افشای سرّ کند به بلای سخت دچار گردد،صاحب خانۀ ترسو برای شب جمعه از آن مرد بزرگ الهی دعوت کرد و خود از خانه رفت.
مجلسی به دعوت آن مرد مؤمن به آن خانه آمد،اما صاحب خانه را ندید،جلسه از
اشرار و سردستۀ آنان تشکیل شده بود،مجلسی دانست که نقشهای جهت او کشیده شده، از نقشه خبر نداشت ولی نقشه این بود که چون مجلس آراسته شد،زنی عشوهگر و مطربه با روی باز و لباس رقص وارد مجلس شود و با زدن و کوبیدن آلات موسیقی به رقص مشغول شود،آن گاه یکی از اوباش مردم محلّه را خبر کند تا بیایند وضع آن روحانی را ببینند،چون مردم بیایند آبرویش برود و زبانش از امر به معروف و نهی از منکر بسته شود ! !
مجلس آماده شد،ناگهان زن وارد گشت و با خواندن این شعر شروع به رقصیدن کرد: در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
چون آن مرد وارسته و آن عبد خالص و آن منور به نور معرفت آن اوضاع را مشاهده کرد با دلی سوخته و چشمی گریان به وجود مقدس حضرت روی آورد و عرضه داشت:
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
ناگهان دیدند آن زن پردۀ اطاق را به در آورد و بر خود پیچید و به خاک افتاد و به یا رب یا رب مشغول شده و در مقام توبه و انابه برآمد و به دنبال او همۀ اوباش سر به خاک گذاشته و به درگاه دوست نالیدند و همۀ آنان به دست آن مرد الهی توبه کردند و از صلحای زمان شدند ! (1)
مجلسی اوّل مولا محمّد تقی میگوید:
روزی به همراه استادم شیخ بهایی به زیارت قبر بابا رکن الدین در مقبرۀ تخت فولاد اصفهان رفته بودیم که ناگاه شیخ صدایی از قبر بابا میشنود،شیخ رو به من کرد و گفت:
1) 1) -عرفان اسلامی:119/10.
این صدا را شنیدید ؟ گفتیم:نه،شیخ شروع به گریه و ناله کرد،پس از این که اصرار فراوانی کردیم که چه صدایی شنیدید ؟ فرمود:به من هشدار داد که مرگم نزدیک است و باید آمادۀ سفر آخرت باشم و این جریان شش ماه پیش از وفات آن بزرگوار اتفاق افتاد.
محدّث نوری میگوید:
از بعضی از افراد با اطلّاع شنیدم که گفت:آنچه شیخ شنیده بود این جمله بوده است:
شیخنا ! در فکر خود باش (1).
یکی از نوادههای عالم بزرگ،آقا باقر بهبهانی برای این فقیر نقل کرد که:
از طرف بزرگان ایران نامههای مفصّلی برای جناب آقا باقر به نجف فرستاده شد که آن حضرت برای زندگی و به دست گرفتن تمام امور مذهبی و فکری رخت اقامت به ایران کشد،حتی برای تحقّق این امر به سلاطین و امرای زمان متوسل شدند،ولی آن مرد بزرگ از آمدن به ایران خودداری کرد.
شاگرد او،علّامۀ بحر العلوم میگوید:
چون استاد از طریق آن همه نامه تحت فشار شدید قرار گرفت،از میان شاگردان شش نفر اهل حال و مورد اعتماد را انتخاب کرد که من هم یکی از آنان بودم.
ما شش نفر را به حرم مطهر حضرت امیر المؤمنین علیه السلام برد و به ما شش نفر خطاب کرد، ای یاران ! من شما را به عنوان گواه عادل به این حرم مقدس آوردهام تا در حضور شما از حضرت مولا وظیفهام را بپرسم چنانچه مرا امر به رفتن فرمودند بروم ورنه بمانم و من میخواهم گواهی شما را در پاسخ نامههای ایران بنویسم.
1) 1) -عرفان اسلامی:122/10.
آن گاه به طرف حضرت مولی الموحدین توجه کرد.عرضه داشت:ای سید من و مولای من و تکیهگاه دنیا و آخرت من ! از ایران نامههای زیادی برای من آمده و مصرّانه از من درخواست شده به آن ناحیه بروم و من در مسئلۀ تکلیف و وظیفۀ خود مردّد و دودل هستم،چارهای جز رجوع به باب علم نبی ندیدم،تکلیف من چیست که سخت سرگردانم ؟
علامۀ بحر العلوم میگوید:ناگهان صدایی از قبر مطهر آمد که همۀ ما شش نفر شنیدیم که:
یا شَیْخُ لا تَخْرُجْ مِنْ بِلادِنا.
ای مرد بزرگ ! از منطقۀ ما بیرون مرو.
آقا باقر به ما شش نفر روی آورد و فرمود:شنیدید مولای من چه فرمود ؟ عرضه داشتیم:آری،فرمود:گواه باشید که طبق فرمان مولا وظیفۀ من ماندن در این منطقه است، آن گاه برای این که مردم ایران از فیض الهی محروم نباشند به فرزند ارجمند و عالمش آقا محمد علی امر کرد به طرف ایران حرکت کند و آن جناب به امر پدر به سوی ایران آمد و در شهر کرمانشاه اقامت جست و در آن ناحیه منشأ آثار و خدمات مهم علمی و اجتماعی شد.
آری،با ترک گناه و ادای فرایض به شرطی که نور خلوص در عمل تجلّی داشته باشد میتوان به مقامات عالیه الهیّه رسید (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:از غیبت برحذر باشید که غیبت از زنا شدیدتر است،مرد زنا میکند
1) 1) -عرفان اسلامی:123/10.
و از عملش سخت پشیمان شده به خداوند باز میگردد و خدا وی را میپذیرد،اما غیبتکننده تا غیبت شونده را راضی نکند آمرزیده نمیشود (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:شب معراج گروهی را دیدم که با ناخنهای خود چنگ به صورت میزنند و روی خود را خراش میدهند.به جبرائیل گفتم:اینان کیانند ؟ گفت:
کسانی هستند که از مردم غیبت میکردند و عرض مردم را به باد میدادند (2).
سلیم بن جابر میگوید:به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردم:چیزی به من بیاموز که نفع خدایی برم،حضرت فرمود:چیزی از خوبی را کوچک مشمار گرچه ریختن جرعۀ آبی از دلوت در ظرف تشنه باشد و با برادرت با حُسن خلق روبرو شو و چون غایب شد از وی غیبت مکن (3).
انس بن مالک میگوید:روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله امر به روزه فرمود و دستور داد کسی بدون اجازۀ من افطار نکند.
مردم روزه گرفتند،چون غروب شد هر روزهداری برای اجازۀ افطار به محضر آن جناب آمد و آن حضرت اجازۀ افطار داد.
در آن وقت مردی آمد و عرضه داشت:دو دختر دارم تاکنون افطار نکردهاند و از آمدن به محضر شما حیا میکنند اجازه دهید هر دو افطار نمایند حضرت جواب نداد،آن مرد گفتهاش را تکرار کرد،حضرت پاسخ نگفت،چون بار سوم گفتارش را تکرار کرد،حضرت فرمود:روزه نبودند،چگونه روزه بودند در حالی که گوشت مردم را خوردهاند،به خانه برو و به هر دو بگو استفراغ کنند،آن مرد به خانه رفت و دستور استفراغ داد،آن دو استفراغ کردند در حالی که از دهان هر یک قطعهای از خون بسته بیرون آمد،آن مرد در حال تعجب به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و داستان را گفت،حضرت فرمود:به آن کسی که جانم در دست اوست اگر این گناه غیبت بر آنان باقی مانده بود اهل آتش بودند ! ! (1)
زمانی که رسول اسلام صلی الله علیه و آله زناکاری را رجم کرد مردی در آن محل نزد دوستش از کسی غیبت کرد،حضرت گوشت مردار گندیدهای را آورد و به هر دو گفت:نیش بزنید.عرضه داشتند:این جیفۀ بدبو را ؟ حضرت فرمود:کاری که شما کردید گند و بویش از این بدتر بود ! ! (2)
مالک دینار میگوید:عیسی با حواریون بر مرده سگی گذشتند،حواریون گفتند:
عجب بوی بدی دارد،عیسی فرمود:عجب دندانهای سفیدی در دهان اوست،انگار میخواست حواریون را از بدگویی از سگ منع کرده و به آنان تعلیم دهد که همیشه
خوبیهای خلق را بگویید (1).
خداوند عزّ و جل به موسی بن عمران فرمود:غیبت کننده اگر توبه کند آخرین کسی است که وارد بهشت میشود و اگر توبه نکند اول کسی است که به آتش جهنم میرود (2).
غزالی میگوید:جوانی شب هنگام به دامن زنی در آویخت،زن گفت:حیا نمیکنی ؟ گفت:از که ؟ که بجز ستارگان چشمک زن آسمان کسی چشم بر ما ندوخته است.زن گفت:پس ستاره آفرین کجا شد ؟ ! ! (3)
یکی پرسید از رسول خدا صلی الله علیه و آله که رستگاری چیست ؟ گفت:اندر آن که طاعت خدای تعالی کنی و ریای مردمان نکنی و گفت:روز قیامت یکی را بیاورند و گویند:چه طاعت داری ؟ گوید:جان خود اندر راه حق تعالی فدا کردهام تا اندر غزا مرا بکشتند،گویند:
دروغ گویی برای آن کردی تا گویند:فلان مرد مردانه است،بگیرید و وی را به دوزخ برید.
دیگری را بیاورند و گویند:چه طاعت داری ؟ گوید:هر چه داشتم به صدقه بدادم، گوید:دروغ گویی برای آن بکردی تا بگویند:فلان مرد سخی است،بگیرید وی را به
دوزخ برید.
دیگری را بیاورند و گویند:چه طاعت داری ؟ گوید:علم و قرآن بیاموختم و رنج بسیار بردم،گویند:دروغگویی،برای آن آموختی تا گویند:فلان مرد عالم است،بگیرید وی را به دوزخ ببرید (1).
رسول صلی الله علیه و آله گفت:خدای نپذیرد کرداری که اندر وی یک ذره ریا بود.معاذ همی گریست،عمر گفت:چرا همی گریی ؟ گفت:از رسول صلی الله علیه و آله شنیدم اندک ریا شرک است و گفت:مرائی را روز قیامت ندا کنند و آواز دهند یا مرائی یا نابکار یا غدّار ! کردارت ضایع شد و مزدت باطل شد برو و مزد از آن کس طلب کن که کار برای وی کردی (2).
شداد بن اوس گوید:رسول صلی الله علیه و آله را دیدم که همی گریست.گفتم:یا رسول اللّه ! چرا همی گریی ؟ گفت:همی ترسم که امت من شرک آورند نه آن که بت پرستند یا ماه و آفتاب لیکن عبادت بر او به ریا کنند (3).
رسول صلی الله علیه و آله گفت:چون حق تعالی زمین را بیافرید بلرزید کوه را بیافرید تا وی را فروگرفت ملایک گفتند:هیچ چیز نیافرید حق تعالی قویتر از کوه.
پس آهن را بیافرید تا کوه را ببرید،گفتند:آهن قویتر است،آتش را بیافرید تا آهن را
بگداخت،پس آب را بیافرید تا آتش را بکشت،پس باد را بفرمود تا آب را برجای بداشت.پس ملایک خلاف کردند و گفتند:بپرسیم از حق تعالی که چیست از آفریدههای تو که هیچ چیز از آن قویتر نیست ؟ گفت:آدمی که صدقه بدهد به دست راست که دست چپ وی خبر ندارد،هیچ آفریدهای قویتر از وی نیست و نیافریدهام (1).
معاذ همی گوید که رسول صلی الله علیه و آله گفت:که حقّ عزّ و جلّ هفت فرشته پیش از آفریدن آسمانها بیافرید،پس از آن آسمانها بیافرید و هر یک را کرد موکّل بر آسمانی و دربانی آن آسمان به وی داد.
چون فرشتگان زمین که کردار خلق نویسند و آنان حفظهاند عمل بنده که از بامداد تا شب کرده باشد رفع کنند تا آسمان اول برند و بر طاعت وی ثنای بسیار گویند و چندان عبادت کرده باشد که نور وی چون نور آفتاب بود آن فرشته که موکل بود بر آسمان اول گوید:این طاعت ببرید و بر روی وی باز زنید که من نگهبان اهل غیبتم.مرا حق تعالی فرموده است که هر که غیبت کند مگذار که عمل وی بر تو بگذرد.
پس عمل دیگر رفع کنند که غیبت نکرده باشد تا به آسمان دوم آن فرشته گوید:ببرید و بر روی وی باز زنید که این برای دنیا کرده است و اندر مجالس بر مردمان فخر کرده است و مرا فرمودهاند که عمل وی را منع کنم.
پس عمل دیگری رفع کنند که اندر وی صدقه باشد و روزه و نماز و حفظه عجب بمانده باشند از نور روی و چون به آسمان سیم رسد آن فرشته گوید:من موکلّم بر کبر که من عمل متکبران را منع کنم و وی بر مردمان تکبر کردی.
1) 1) -عرفان اسلامی:149/10.
پس عمل دیگری رفع کنند تا به آسمان چهارم آن فرشته گوید:من موکل عُجبم و عمل وی بر عجب نبودی نگذارم که عمل وی از من بگذرد.
پس عمل دیگری رفع کنند و آن عمل چون عروسی بود که به شوهر تسلیم خواهند کرد تا به آسمان پنجم برند آن فرشته گوید:آن عمل بر روی وی باز زنید و بر گردن وی نهید که من موکّل حسدم هر که در علم و عمل به درجۀ وی رسیدی او را حسد کردی !!
پس عمل دیگری رفع کنند و هیچ منع نبود تا به آسمان ششم آن فرشته گوید:این عمل ببرید و بر روی وی باز زنید که وی بر هیچ کس که وی را بلایی و رنجی رسیدی رحمت نکردی بلکه شادی کردی و من فرشته رحمتم مرا فرمودهاند تا عمل بیرحم منع کنم.
پس عمل دیگری رفع کنند که نور وی چون نور آفتاب بود و بانگ آن در آسمانها افتاده باشد و هیچ کس منع نتواند کرد چون به آسمان هفتم رسد آن فرشته گوید:این عمل بر روی وی باز زنید که وی بدین عمل خدای را نخواست بلکه مقصود وی حشمت بود نزدیک علما و نام و بانگ بود اندر شهرها و هر چه چنین بود ریا باشد و خدای تعالی عمل مرائی نپذیرد.
پس عمل دیگری رفع کنند و از آسمان هفتم بر گذرانند و اندر وی همۀ خُلق نیکو بود و ذکر و تسبیح و همۀ فرشتگان آسمان گواهی دهند که این عمل پاک است و به اخلاص است حق تعالی گوید:شما نگهبان عملید و من نگاهبان دل،وی این عمل را نه برای من کرده است و اندر دل نیّت دیگری داشت،لعنت من که خدایم بر وی باد،فرشتگان همه لعنت گویند و گویند:لعنت تو و لعنت ما بر وی باد.آسمانها گویند:لعنت ما بر وی باد و هفت آسمان و هر چه اندر هفت آسمان است بر وی لعنت کنند و امثال این اندر ریا بسیار است (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:148/10.
نقل میکنند که:علامۀ بحر العلوم بیست و پنج سال خنده نکرد و شاگردان آن بزرگوار در همه حال وی را مغموم و مهموم میدیدند،پس از بیست و پنج سال تبسّمی بر لبان مبارکشان نقش بست،یکی از شاگردان که محرم سرّ بود از سبب آن تبسّم پس از بیست و پنج سال پرسید؛آن جناب جواب داد:بیست و پنج سال برای ریشه کن کردن ریا از خانه قلب در تلاش بودم تا امروز به توفیق خدا و به کمک عنایت و رحمت او متوجه شدم که ریشۀ این رذیلت از قلبم کنده شده،بدین سبب از شدّت خوشحالی خندیدم (1).
سعدی در گلستان میگوید:عابدی مهمان امیر شهر شد،چون از مهمانی برگشت به فرزندش گفت:سفرۀ غذا بیاور که گرسنهام.گفت:پدر مگر در خانۀ امیر غذا نخوردی ؟ گفت:چرا ولی به اندازه نخوردم.گفت:پدر به قضای تمام عباداتت اقدام کن که در مجلس کم خوردی تا بگویند کمخور است و زیاد عبادت کردی تا بگویند عابد است و تو در این مسیر جز زیان و خسارت سودی نبردهای ! (2)
یکی از دوستان اهل علم نقل میکرد:در شهر مقدس مشهد مسجدی بنا شد و در آن مسجد نماز و جلسات مذهبی برپا گشت،ولی مسجد از فرش لازم و وسایل مورد نیاز جلسات خالی بود،در یک نیمه شب که تمام مردم محل،خواب بودند و خادم مسجد در آن شب در مسجد نبود،شخصی میآید و تمام مسجد را با بهترین فرش زینت کرده و به
اندازۀ نیاز چهارصد نفر وسایل در آن مسجد میگذارد و میرود و عاقبت هم بر کسی معلوم نگشت که این عمل خیر کار کدام خیّر خالص و بندۀ مخلص بوده ؟! (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:آتش و اهل آن از اهل ریا به فریاد میآیند،عرضه داشتند:
فریاد آتش چگونه است ؟ فرمود:حرارت و داغی آن که مردم به آن معذّبند (2).
امام صادق علیه السلام میفرماید:بندهای را روز قیامت میآورند که دارای نماز است،عرضه میدارد:ای پروردگارم ! برای رضای تو نماز خواندم،به او گفته میشود:نه،تو نماز خواندی برای این که مردم بگویند فلان کس چه نماز نیکویی دارد (3).
به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتند:مردی عمل خیری انجام میدهد و مردم وی را به آن خیر میستایند،حضرت فرمودند:این خیر گویی مردم بشارت دنیایی اوست،بشارت آخرتش در این آیۀ شریفه است:
[ بُشْرٰاکُمُ الْیَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ] .
[ به آنان میگویند:] امروز شما را مژده باد به بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است (4).
خداوند بزرگ به موسی بن عمران نصیحت میکند-که در حقیقت تمام عبادش را موعظه نموده-میفرماید:
بر آنچه از فضلم به مردم دادهام حسد مبر و چشم طمع و تعجب به آنچه در دست مردم است مدوز،در این زمینهها دنبالهرو نفس مباش که حسود بر نعمت من خشمناک است و بر قسمت من مانع،قسمتی که به ارادهام بین بندگانم تقسیم کردهام (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:ابلیس به لشگرش میگوید:بین مردم حسد و تجاوز از حدود الهی بیندازید که این دو صفت نزد خداوند همسنگ شرک است (2).
هشام بن حکم میگوید:از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم،مردم زمان امام علی علیه السلام پس از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله تا شهادت مولا آیا آن جناب را به عنوان اعلم و اقضی و اعدل و احکم و اشجع و اعبد و ازهد نمیشناختند ؟
امام صادق علیه السلام فرمود:چرا،وجود مقدس حضرت مولا در کمالات معنوی و الهی برای تمام مردمان زمان از سقیفه تا نهروان به طور کامل شناخته شده بود،هشام میگوید:
به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم:پس چرا این همه بلا و مصیبت که در حقیقت مصیبت و بلا برای اسلام و مردم تاریخ تا روز قیامت بود به سر آن حضرت آوردند ؟ حضرت در
پاسخ من گفتند:حسد ! (1)
امام صادق علیه السلام میفرماید:طمع،شراب شیطان است که به دست آن دشمن خطرناک به کام دوستان خاصّش ریخته میشود و هر کس از این شراب مست شود،به هوش نمیآید تا در جهنم و عذاب الیم حق،در کنار شیطان دیده بگشاید و به هوش آید و معلومش گردد که چه بلای غیر قابل جبرانی بسرش آمده (2).
عوف بن مالک گفت:نزدیک رسول صلی الله علیه و آله بودیم هفت یا هشت کس گفت:بیعت کنید با رسول خدای،گفتیم:بر چه بیعت کنیم ؟ گفت:بیعت کنید که خدای را بپرستید و پنج نماز بپای دارید و هر چه فرماید به سمع و طاعت پیش روید و یک سخن آهسته گفت:و از هیچ کس سؤال مکنید و این قوم پس از آن چنان بودند که اگر تازیانه از دست ایشان بیفتادی فراکس نگفتندی که به من ده (3).
موسی علیه السلام گفت:یا ربّ از بندگان تو که توانگرتر ؟ گفت:آن که قناعت بکند بدانچه من دهم،گفت:که عادلتر ؟ گفت:آن که انصاف از خود بدهد (4).
شعبی رحمة اللّه علیه همی گوید:صیادی گنجشکی بگرفت،گفت:مرا چه خواهی کرد ؟ گفت:بکشم و بخورم،گفت:از خوردن من چیزی نیاید،اگر مرا رها کنی سه سخن به تو آموزم که تو را بهتر از خوردن من،گفت:بگوی،مرغ گفت:یک سخن در دست تو بگویم و یکی آن وقت که مرا رها کنی و یکی آن وقت که بر کوه شوم.گفت:اوّل بگویی، گفت:هر چه از دست تو بشد بدان حسرت مخور،رها کرد و بر درخت نشست گفت:
دیگری بگوی.گفت:محال هرگز باور مکن و پرید بر سر کوه نشست و گفت:ای بدبخت ! اگر مرا بکشتی اندر شکم من دو دانه مروارید بود هر یکی بیست مثقال،توانگر میشدی که هرگز درویشی به تو راه نیافتی.
مرد انگشت در دندان گرفت و دریغ و حسرت همی خورد و گفت:باری بگوی.گفت:
تو آن دو سخن فراموش کردی چه کنی ؟ تو را گفتم:بر گذشته اندوه مخور و محال باور مکن،بدان که پر و بال و گوشت من ده مثقال نباشد اندر شکم من دو مروارید چهل مثقال چگونه صورت بندد و اگر بودی چون از دست تو بشد غم خوردن چه فایده.این بگفت و بپرید و این مَثَل برای آن گفته همی آید تا معلوم شود که چون طمع پدید آید همۀ محالات باور کند (1).
در جنگی عدهای اسیر شدند،نبی اسلام صلی الله علیه و آله فرمان اعدام اسیران را داد،چون نوبت اعدام به یکی از اسرا رسید،حضرت فرمود:او را نکشید که خدای من به خاطر پنج صفت که در اوست او را بخشید:سخا،صدق لسان،حُسن خلق،غیرت بر ناموس،شجاعت.
1) 1) -عرفان اسلامی:192/10.
اسیر از این معنا تعجب کرد،به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه داشت:ایمان بر من تعلیم کن، حضرت وی را به عرصۀ اسلام هدایت کرد،پس از مدتی در یکی از جنگها در رکاب پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله به شرف شهادت نایل شد (1).
در ایّام تحصیل به وسیلۀ یکی از نیک مردان که دستش از مال دنیا تهی بود از فقر شدید خانواده محترمی باخبر شدم،به توسّط آن نیک مرد،ماه به ماه یا چند هفته به چند هفته کمک ناچیزی به آن خانواده میکردم.
یک روز مبلغ بیست و پنج تومان که در آن روز مخارج چند روز یک خانواده را اداره میکرد برای آن خانواده به توسط آن مرد پاک فرستادم ولی پس از چند لحظه آن مقدار را برگرداند،در حالی که میدانستم با داشتن عایله سنگین به آن محتاج است،سبب برگشت دادن پول را از واسطه پرسیدم پاسخ گفت:سرپرست خانواده فقیر گفت:من مخارج امروز و فردا را دارم این مقدار پول را به کسی بدهید که خرج امروز و امشبش را ندارد.
راستی،پاکدامنی و ورع و عفت نفس و دیگر دوستی چه میکند و چه نقش پاک و ارزندهای را در زندگی ایفا مینماید (2).
دوستی داشتم که در کار خیر و گرهگشایی از زبدههای این روزگار بود،در بنای بسیاری از مساجد و بیمارستانها و مدارس و خانهسازیها برای مستحقّان و مشاهد مشرفه و حوزههای علمیه سهم به سزایی داشت،میگفت:هر شب جمعه برای رسیدگی به
بناهایی که در جهت خیر داشتم به قم میرفتم،در این رفت و آمد از فقر دهها خانواده مطلع شدم،برای هر یک به فراخور حالشان سهمی قرار دادم،عصر پنجشنبهای نزدیک حرم نشسته بودم،پیرهزنی سراغم را میگرفت،یکی از خادمان حرم وی را به سوی من هدایت کرد،یازده ریال به من داد،به او گفتم:چیست ؟ پاسخ داد:من از آن خانوادههایی هستم که از اعطای شما سهم دارد،با زحمت به شناخت شما نایل شدم،تا دیروز بیخرجی بودم،دیروز پسرم از سربازی آمد و همان دیروز سرکار رفت و شب با گرفتن مزد به خانه آمد این یازده ریال از کمک شما باقی مانده بود که من با کمک پسرم نسبت به آن بینیاز شدم،خرج کردن آن را حرام دانستم،به این خاطر پس آوردم تا به مستحق دیگر برسد ! ! (1)
عبد الاعلی میگوید:به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم:مرا موعظهای کن که از آن بهرهمند شوم.فرمود:مردی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و همین سؤال را کرد حضرت فرمود:برو و عصبانی مشو،برگشت و دوباره سؤالش را تکرار کرد،حضرت فرمود؛برو و عصبانی مشو،دوباره آمد همان سؤال را کرد حضرت بار سوم همان پاسخ را داد (2).
حضرت باقر علیه السلام میفرمایند:مردی به پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت:چیزی به من یاد بده، حضرت فرمود:برو و عصبانی مشو.
آن مرد میگوید:به همان موعظه اکتفا کرده به سوی اهلم روانه شدم،مدتی گذشت
برای قبیلۀ آن مرد جنگی پیش آمد،آمادۀ کارزار شدند،آن مرد هم سلاح برداشته به میان قوم آمد،ناگهان سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله به یادش آمد که فرمود:از خشم و غضب بپرهیز.
سلاح را گذاشت و به میان دشمن آمد و فریاد زد،از زخم و قتل و زدن اثر و سودی برای طرفین نیست،من بر ذمه میگیرم که از مال و منالم به شما بدهم،تا دست از درگیری بردارید،دشمن گفت:آنچه تو میگویی ما به آن سزاوارتریم،آن گاه هر دو قوم با هم آشتی کرده و آتش غضب بین آنان خاموش شد (1).
حکایت کنند که:یکی از رؤسای یونان بر غلام حکیمی افتخار نمود،غلام گفت:اگر موجب مفاخرت تو بر من این جامههای نیکوست که خویشتن را بدان آراستهای،حسن و زینت در جامۀ است نه در تو و اگر موجب فضل تو این اسب را است که بر او نشستهای، چابکی و فراهت در اسب است نه در تو و اگر فضل پدران است،صاحب فضل ایشان بودهاند نه تو و چون از این فضایل هیچ کدام حق تو نیست،اگر صاحب هر یکی حظّ خویش استرداد کند بلکه خود فضیلت هیچ کدام از او به تو انتقال نکرده است تا بر او حاجت افتد پس تو که باشی ؟ (2)
حکیمی نزد صاحب ثروتی بود که به زینت و تجمل و کثرت مال و عدّت مباهات نمودی،در اثنای محاوره خواست که آب دهن بیفکند از راست و چپ نگریست موضعی نیافت که آن را شاید بزاقی که در دهن جمع کرده بود به روی صاحب خانه افکند،
حاضران عتاب و ملازمت نمودند،حکیم گفت:ادب نه چنان بود که آب دهن به اخس و اقبح مواضع افکنند،من چندان که از چپ و راست نگاه کردم هیچ موضع خسیستر و قبیحتر از روی این شخص که جهل موسوم است نیافتم (1).
محدّث قمی در کتاب پر ارزش«سفینة البحار»میگوید:افضل حکما و متکلّمین، سلطان علما و محقّقان بزرگ وزیر خواجه نصیر الملّة والدین قدس اللّه روحه در اخلاق و بردباری و در حلم و حوصله اقتدای به حضرت باقر العلوم علیه السلام کرده،آنجا که یک مرد نصرانی در رهگذر به آن جناب گفت:انت بقر ؟ حضرت فرمود:نه،من بقر نیستم باقرم، گفت:تو پسر زنی هستی که شغلش نانوایی است،حضرت فرمود:اشتباه کردی.گفت:
تو فرزند زن سیاه چهرۀ بد زبانی،حضرت فرمود:اگر راست میگویی خدا مادرم را رحمت کند،اگر دروغ میگویی خدا تو را بیامرزد،نصرانی از شدّت حلم و بردباری حضرت مسلمان شد.
خواجه به پیروی از این حلم است که وقتی در زمان قدرت و سطوت و وزارتش نامهای برایش آمد،در آن نامه به خواجه خطاب شده بود ای سگ ! پسر سگ ! آن جناب جواب نوشت این موضوعی که برای من نوشتهای صحیح نیست؛زیرا سگ از حیوانات چهار پاست و پارس کننده و دارای ناخنهای بزرگ است ولی من قامتم موزون،پوستم روشن، ناخنم کوتاه و دارای نطق و ضحکم و این از امتیازات انسان است،خواجه در جواب آن مرد یک کلمه زشت ننوشت،به همین خاطر است که علامه حلی آن بزرگ مرد جهان دانش در اجازهاش برای خواجه نوشت:شیخ ما خواجه طوسی برترین فرد اهل زمان در
1) 1) -عرفان اسلامی:276/10.
علوم عقلیه و نقلیه است،در علوم فلسفی و احکام شرعی بر وفق مذهب امامیه دارای تألیفات زیادی است،شریفترین کسی که در این زمان در اخلاق دیدهام اوست،خداوند قبرش را نورانی کند (1).
حضرت آیت اللّه العظمی سید ابوالحسن اصفهانی از مراجع بزرگ تقلید و مقیم نجف اشرف بود،از شاگردان آن جناب سه داستان در حلم و بردباری و کرامت نفسش شنیدهام که دانستنش برای همه سودمند است.
1-از هندوستان از آن حضرت عالمی فقیه و دانشمندی بصیر جهت سرپرستی شیعیان آن سامان درخواست کردند،سید یکی از فضلای نجف را خواست،برای او اجازه مفصّلی در علم و دانش و فقه و بینش نوشت و از شیعیان آن سامان درخواست کرد که وجود آن عالم بزرگ را مغتنم بشمارند،آن عالم متن اجازه را خواند،سپس با چهرهای جدّی رو به سید کرد و گفت:بدان که من از جانب تو به بلاد هند میروم اما اگر از من مسئله مرجع تقلید را بپرسند من دیگری را برای مرجعیت معرفی میکنم؛زیرا شما را اعلم نمیدانم !
سید با کمال متانت و بردباری فرمودند،من شما را جهت تبلیغ اسلام و حلال و حرام خدا به هندوستان میفرستم نه برای تبلیغ شخصیت و مرجعیت خودم. ای خوش آن سر که در او نشئه سودایی هست داغ آشوب از او بر دل شیدایی هست
1) 1) -عرفان اسلامی:279/10.
نیکبخت آن دل آشفته که از روزن داغ***بر گلستان غمش چشم تمنّایی هست
مژده ای خار ره عشق که این شیفته را*** طرف دامانی اگر نیست کف پایی هست
اجل اینک بسرم تاخته جان می طلبد*** نا امیدش نکنم گر زتو ایمایی هست
عشق بی جلوه حسنی نکشد ناز وجود*** یوسفی هست به هر جا که زلیخایی هست
2-طلبهای فقیر برای رفع نیازمندی خود به آن جناب رجوع کرد،آن حضرت به او وعدۀ کمک داد،در بین نماز عشای آن شب،ستمگری بیرحم با خنجری تیز به فرزند جوان سید حملهور شد و سر او را از بدن جدا کرد،فردای آن روز برای تشییع جنازه تمام شهر نجف تعطیل شد،سید بزرگوار به دنبال جنازۀ فرزندش حرکت کرد،آن طلبه میگوید:من هم در تشییع شرکت داشته و درد خود را فراموش کرده بودم عبور جنازه به رهگذری تنگ افتاد که جای عبور دو سه نفر بیشتر نبود،ناگهان با سیّد بزرگوار که داغی سنگین بر جگرش نشسته بود مواجه شدم،بدون این که کسی بفهمد کمک لازم را نسبت به من رعایت فرمود،از قدرت صبر و حوصله و مقاومت و بردباری آن حضرت تعجب کردم که با چنین مصیبت سنگینی چگونه آرامش و حلم خود را حفظ کرده است ؟ ! !
آری،تجلّی ایمان و قدرت معرفت و اوصاف حسنه در اولیای الهی چنان قوی است که هیچ حادثهای نمیتواند بین آنان و بین حقایق حجاب شود !
با مهرش از دام علایق دل گسستم***وز شهپر جان این قفس درهم شکستم
در عرصه باغ ابد پرواز کردم ***وز دام پر پیچ و خم گردون بجستم
دیدی درآمد یوسف جانم از این چاه*** وز مکر اخوان حسود تن برستم
دیدی که چون رنج خمارم دید ساقی***داد از کرم جامی زصهبای الستم
دیدی که لطفش حاجت ما را روا کرد ***داد اختیار نفس سرکش را بدستم
3-عربی خشن و بیسواد به محضر مقدس سید آمد و با تندی از آن حضرت طلب کمک کرد،آن جناب با کمال متانت به او فرمود:اکنون چیزی در بساط من برای کمک به تو نیست،عرب به آن حضرت پرخاش کرد و ناسزا گفت و در عین خشم و غضب خانه سید را ترک کرد.
چند روزی از این ماجرا گذشت،سید در شب تاریک و در حال تنهایی به در خانۀ عرب رفته و دق الباب کرد،همسر عرب به پشت درآمد و گفت:کیست ؟ سید فرمود:
ابوالحسنم،اگر آقای شما در خانه هست به او بگویید چند لحظهای با او کار دارم،زن پیغام آن مرد بزرگ را رساند،عرب به در خانه آمد و با سید با تندخویی برخورد کرد،سید اجازه ورود خواست،به تلخی به سید اجازه ورود داد،سید پس از چند لحظه،کمک قابل توجهی به او نمود و از نداشتن آن روز عذرخواهی کرد،عرب از خواب غفلت بیدار شد،خنجری آورد و به سید گفت:یا با پای کفشدار بر صورتم بگذار یا با این خنجر سینهام را میشکافم،سید آنچه اصرار کرد،عرب نپذیرفت برای حفظ جان عرب آهسته به صورتش پای گذاشت آن گاه از خانۀ او رفت ! ! (1)
کاشف الغطا از بزرگترین فقهای شیعه و از علمای به نام مکتب اسلام است،او در دانش فقه مردی کم نظیر و دانشمندی بیبدیل بود.بسیاری از فقها و دانشمندان از شاگردان و تربیتشدگان آن فقیه بزرگ و عالم سترگ هستند.
1) 1) -عرفان اسلامی:280/10.
روز عید فطر با هزاران نفر نماز عید را در صحن مطهر حضرت مولی الموحدین بجای آورد،فقیری دل شکسته که از شدّت فقر و نداری کارد به استخوانش رسیده بود به محضر او آمد و اظهار حاجت کرد و گفت:از فطریهای که مردم نزد شما آوردهاند به من کمک کن که سخت محتاجم.
آن جناب فرمود:من تمام فطریهها را به محلّ خودش رساندم و اکنون از آن پول چیزی نزد من نیست،نیازمند دچار عصبانیت شد،آب دهن به روی آن مرجع بزرگ انداخت و گفت:تو که از کمک به هم چون منی عاجزی چرا بر این مسند نشستهای ؟ !
کاشف الغطا آب دهان آن مرد را به روی و به محاسن خود کشید،آن گاه برخاست و عبا از دوش خویش برداشت و روی به جانب نمازگزاران کرد و گفت:هر کس مرا دوست دارد به اندازۀ وسعش در این عبا پول بریزد،آن گاه خود آن جناب در صف نمازگزاران گشت و برای آن فقیر کمک قابل توجهی از مردم گرفت ! ! (1)
پس از آن که ملا مهدی کتاب با ارزش«جامع السعادات»را در اخلاق نوشت و نسخههای آن در مناطق مسلماننشین پخش شد،نسخهای از آن کتاب به دست بزرگ مرد شیعه،جامع فضایل و کمالات سید مهدی بحر العلوم که در نجف اشرف محور علم و تقوا و زهد و عبادت و کیاست و مرجعیت بود رسید.
سید از دیدن آن کتاب در شگفت شد و آرزو کرد روزی به دیدار مؤلف آن گنجینۀ قیمت موفق گردد.
ملا مهدی نراقی در آتش اشتیاق زیارت ائمۀ طاهرین علیهم السلام میسوخت،از خدای بزرگ
1) 1) -عرفان اسلامی:283/10.
میخواست که به اعتاب مقدسه مشرف شود،حضرت حق توفیق زیارت عتبات عالیات را نصیب آن عبد صالح کرد.
آن انسان والا و وارسته وارد نجف شد،بر اساس رسوم دیرینۀ تمام مراجع و علما و دانشمندان و طلّاب،از آن حضرت دیدن کردند و آن جناب به بازدید همه شتافت،تنها کسی که از آن مجسّمه اخلاق دیدن نکرد سید مهدی بحر العلوم بود ! !
نجف از این واقعه شگفت زده شده بود،همه از هم میپرسیدند که علّت این که بحر العلوم به دیدن نراقی نرفت چه بود ؟ !
نراقی بزرگوار احوال سید را پرسید و از خانه او نشانی خواست و سپس فرمود:بر ما لازم است از این بزرگ مرد علم و عمل دیدن کنیم.
از این که نراقی میخواست به دیدن بحر العلوم برود همه تعجب کردند،آن جناب به منزل سید رفت،در آنجا جمعی از علما و طلّاب حضور داشتند،نراقی وارد مجلس شد همه ورود او را گرامی داشتند ولی بحر العلوم به نراقی توجهی نکرد و حتی از جهت احترام در برابر او از جای خود برنخاست و تا پایان مجلس نسبت به نراقی از رعایت احترام و ادب خودداری کرد ! !
نراقی با رعایت دقت و موقعیت مجلس بدون این که خم به ابرو بیاورد از سید خداحافظی کرد و به خانۀ خود رفت،قضیه برخورد بحر العلوم با نراقی در نجف اشرف با اعجاب بسیار شدید علما و طلاب روبرو شد،آری،برای همگان این موضوع بیسابقه بسیار سنگین بود،تنها کسی که از آن مجلس کمترین اثری برنداشت نراقی بزرگ بود.
پس از چند روز که از بازدید بحر العلوم خبری نشد،باز وجود مبارک نراقی به دیدار او شتافت و سید به گونه مجلس اوّل و شاید کمی سردتر با نراقی برخورد کرد،مجلس دوم هم بدون این که در نراقی اثر سوء بگذارد تمام شد،باز هم سید به بازدید نراقی نرفت.
سفر نراقی رو به پایان بود،نجف از آن پیش آمد در بهت و حیرت بود،نراقی در
روزهای آخر سفر باز هم به دیدار سید میل کرد و برای بار سوم به زیارت آن مرد الهی شتافت،چون وارد منزل شد علما و طلاب دیدند سید بحر العلوم با حالی عجیب تا درب منزل به استقبال نراقی شتافت و آن جناب را چون بندهای در برابر مولا در آغوش گرفت و عجیب و غریب نسبت به آن حضرت رعایت ادب و احترام کرد و وی را تا داخل منزل برد و چون شاگردی در برابر استاد مقابل نراقی نشست و در کمال خضوع و تواضع از آن حضرت پذیرایی کرد.
پس از پایان مجلس سبب برخوردهای اول و برخورد اخیر را از علّامه بحر العلوم پرسیدند،آن جناب جواب داد:من کتاب«جامع السعادات»را مطالعه کردم و آن را در نوع خود بینظیر دیدم،آرزو داشتم مؤلف آن را ببینم و وی را آزمایش کنم که آیا آنچه در آن کتاب در باب فضایل اخلاقی نوشته در خود او هست یا نه که وی را در آن دو مجلس امتحان کردم و دیدم از ایمان و اخلاق و حلم و تواضع و صبر و عاقبتبینی بالایی برخوردار است و از این جهت در مجلس سوّم کمال احترام و ادب و خشوع و خضوع را نسبت به وی مراعات کردم که او مرد دین و پیکرۀ اخلاق و مجسمۀ عمل صالح است (1).
علاء میگوید:یا امیر المؤمنین ! از دست برادرم عاصم بن زیاد به تو شکایت میکنم.
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:عاصم چه کرده است ؟ عرض کرد:عبایی پوشیده و از دنیا کناره گرفته است.فرمود:او را نزد من بیاورید،هنگامی که عاصم به نزد امیر المؤمنین علیه السلام آمد حضرت فرمود:ای دشمن جان خود ! آیا به خانوادۀ خود رحم نکردی از خدمت آنها سرباز زدی،شیطان تو را گیج کرده (2).
در حدیث آمده:دو برادر مؤمن یک پدر و یک پسر به عنوان مهمان وارد بر امیر المؤمنین علیه السلام شدند،با آنان غذا خورد و این برنامه در عصر ریاست حضرت بود.چون از غذا فارغ شدند،قنبر طشت و ابریق و حولهای آورد،تا مهمانان دست خود را بشویند، حضرت از جا برخاست و ظرف آب را از قنبر گرفت و به طرف پدر آمد و فرمود:دستت را بشوی،آن مرد سر به زیر انداخت و عرضه داشت:یا علی ! تو با این عظمت و من با این مسکنت،چگونه دستم را بگیرم و تو آب بریزی ؟
حضرت فرمود:بنشین و دستت را بشوی که خداوند ناظر این معناست که برادری به خدمت برادرش برخاسته و به این خاطر در بهشت ده برابر مزد برایش معین فرموده که کارگران بهشت به خدمتش برخیزند.
سپس فرمود:تو را به عظمت حقی که دارم قسم میدهم به آن حقی که میشناسی و بزرگ میدانی که آن چنان دست بشوی که انگار قنبر بر دستت آب میریزد،بالاخره آن مرد با کمک حضرت مولا دست خود را شست،سپس ابریق و طشت را به محمّد حنفیه داد و فرمود:اگر پسر به تنهایی مهمانم بود دستش را میشستم اما خداوند دوست ندارد بین پسر و پدر فرقی نگذارم،پدرت دست آن پدر را آب ریخت،تو دست پسر را آب بریز.
امام عسکری علیه السلام که این داستان را نقل میکند میفرماید:
هر کسی در تواضع و فروتنی از علی پیروی کند به حق که شیعه واقعی است (1).
ملا فتح اللّه کاشانی در«تفسیر منهج»در ذیل آیه شریفۀ:
1) 1) -عرفان اسلامی:317/10.
[ وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ ] .
و یقیناً تو بر بلندای سجایای اخلاقی عظیمی قرار داری.
نقل میکند:
پیرزنی چادرنشین که راهش به مدینۀ منوره دور بود علاقه عجیبی به اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله داشت.
چند بار به فرزندانش گفته بود مرا به مدینه ببرید تا به شرف زیارت محبوب خدا، رسول اسلام صلی الله علیه و آله مشرّف شوم،ولی فرزندان او موفّق به این سفر نشده بودند،پیرزن در آتش فراق رسول خدا صلی الله علیه و آله میسوخت و در اشتیاق دیدار پیامبر صلی الله علیه و آله در حسرت و اندوه و غم و غصه به سر میبرد.
دیدار رسول خدا صلی الله علیه و آله را برای خود بهشت برین میدانست و زیارت حضرتش را بهترین عبادت به حساب میآورد.
دلش آرام نداشت،قلبش مضطرب بود،آتش عشقش هر لحظه زبانۀ بیشتر میکشید، ولی راه بجایی نداشت.
فرزندانش هر روز به صحرا میرفتند و او در تهیۀ وسایل استراحت و فراهم آوردن آب و غذا میکوشید و در قلب خود هم با خدای مهربان برای پیدا کردن توفیق زیارت حبیب خدا مناجات میکرد.
روزی برای آوردن آب همراه با یک مشک به سر چاهی که در بیابان بود آمد،از عنایت خدا،رسول اکرم صلی الله علیه و آله با دو سه نفر از یاران و اصحاب از آن منطقه عبور میکرد چون به سر چاه رسید و پیر زن را دید که بند مشک به دست دارد و برای آب کشیدن از چاه آماده میشود،به او فرمود:این کار برای تو زحمت دارد،مشک را به من بده تا از چاه به کمک تو آب بیرون بیاورم،پیرزن در پاسخ گفت:اگر این زحمت را از دوش من برداری برایت دعا میکنم.
پیامبر صلی الله علیه و آله مشک را پر از آب کرد،سپس به دوش مبارک قرار داد و راهی به سوی خیمه و چادر آن زن شد،هوا در گرما بیداد میکرد،بار سنگین بود،عرق بر پیشانی رسول خدا صلی الله علیه و آله جاری شده بود،یاران به آن جناب عرضه داشتند:مشک را به ما بده تا به در خیمه این پیرزن برسانیم،در پاسخ آنان با یک دنیا عاطفه و محبت فرمودند:دوست دارم بار امتم را خود به دوش بکشم ! !
به خیمه رسیدند،مشک را بر زمین نهادند،از صاحب خیمه خداحافظی کرده و به سوی مقصد به حرکت آمدند،فرزندان پیرزن از راه رسیدند،به آنان گفت:آن مردی که به این علامت در بین آن چند نفر است به من کمک کرد و آب از چاه کشید و تا درون خیمه آورد،بروید و از وی سپاس گزاری کنید،بچهها دویدند،چشمشان به دیدار جمال الهی رسول خدا صلی الله علیه و آله روشن شد،به آن جناب عرضه داشتند:مادر ما در آتش شوق دیدار شما میسوزد،برگردید تا وجود مبارکتان را زیارت کند،او شما را نشناخته،حضرت برگشتند،فرزندان آن زن به سوی وی دویدند و فریاد زدند:مادر ! آن که برای آب کشیدن از چاه و آوردن به خیمه به تو کمک کرد محبوب تو رسول خدا صلی الله علیه و آله بود،پیرزن نزدیک بود از شوق این خبر قالب تهی کند،به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و خدای را بر این نعمت آسمانی و معنوی و ملکوتی شکر کرد ! (1)
امام باقر علیه السلام میفرمایند:جوانی بود یهودی که بسیاری از اوقات خدمت رسول خدا میرسید،رسول الهی رفت و آمد زیادش را مشکل نمیگرفت و چه بسا او را دنبال کاری میفرستاد یا به وسیلۀ او نامهای را به جانب قوم یهود میفرستاد.
1) 1) -عرفان اسلامی:321/10.
چند روزی از جوان خبری نشد،پیامبر عزیز سراغ او را گرفت،مردی به حضرت عرضه داشت:امروز او را دیدم در حالی که از شدّت بیماری باید روز آخر عمرش باشد.
پیامبر با عدّهای از یارانش به عیادت جوان آمد،از برکات وجود نازنین پیامبر این بود که با کسی سخن نمیگفت مگر اینکه جواب حضرت را میداد،پیامبر جوان را صدا زد،جوان دو دیدهاش را گشود و گفت:لبیک یا ابا القاسم،فرمودند بگو:«اشهد ان لا اله الَّا اللّٰه و انی رسول اللّٰه».
جوان نظری به چهرۀ عبوس پدرش انداخت و چیزی نگفت،پیامبر دوباره او را دعوت به شهادتین کرد،باز هم به چهرۀ پدرش نگریست و سکوت کرد،رسول خدا برای مرتبۀ سوم او را دعوت به توبه از یهودیّت و قبول شهادتین کرد،جوان باز هم به چهرۀ پدرش نظر انداخت،پیامبر فرمودند:اگر میل داری بگو و اگر علاقه نداری سکوت کن.جوان با کمال میل و بدون ملاحظه کردن وضع پدر،شهادتین گفت و از دنیا رفت ! پیامبر به پدر آن جوان فرمودند:او را به ما واگذار.سپس به اصحاب دستور داد او را غسل دهید و کفن کنید و نزد من آورید تا بر او نماز بخوانم،آنگاه از خانۀ یهودی خارج شد در حالی که میگفت:خدا را سپاس میگویم که امروز انسانی را به وسیلۀ من از آتش جهنم نجات داد ! (1)
حبیب خدا پولی در اختیار یکی از اصحاب گذاشت که برای آن حضرت پیراهنی بخرد،او به بازار رفت و برای پیامبر صلی الله علیه و آله یک پیراهن به دوازده درهم بخرید،حضرت فرمودند:پیراهن دوازده درهمی لازم نیست،بدن را با پارچه ارزانتر هم میتوان پوشاند !
1) 1) -عرفان اسلامی:323/10.
0خود به بازار رفتند و پیراهن را با یک پیراهن چهار درهمی عوض کرده و هشت درهم بقیّه را پس گرفتند،در مسیر راه به نیازمندی رسیدند که لباس نداشت چهار درهم برای خرید یک پیراهن به او مرحمت فرمودند و گذشتند،در اثنای حرکت به کنیزی برخوردند که در گوشهای نشسته و گریه میکند،سبب اندوه و نالۀ او را پرسیدند،پاسخ داد:خانم خانه چهار درهم در اختیارم گذاشت که برای خانه خرید کنم گم کردهام،حضرت جهت خرید چهار درهم باقی مانده را به او عنایت کرد،عرضه داشت:احسان خود را دربارۀ من کامل کنید،فرمود:چه کنم ؟ گفت:با من تا درب منزل اربابم بیا و برای من به خاطر دیر کردن شفاعت کن،حضرت در کمالِ فروتنی با او همراه شد تا به درب خانۀ ارباب کنیز رسید،زن خانه در به روی رسول خدا صلی الله علیه و آله گشود و عرضه داشت:من کجا و شما،چه شد که به درب این خانه قدم رنجه کردید،حضرت فرمود:کنیزت دیر کرده وی را ببخش، عرضه داشت:او را به شما بخشیدم،حضرت رو به کنیز فرمود:من هم تو را در راه خدا آزاد کردم،سپس در حال برگشتن فرمود:چه پول با برکتی بود،بدن من و یک مستحق را پوشاند و بردهای را در راه خدا آزاد کرد (1).
آیت اللّه العظمی بروجردی از بزرگترین علما و مراجع دینی عصر اخیر است.
آن جناب در زمان خود از اعلمیت در فقه و اصول و رجال و فلسفه برخوردار بود و آثار با منفعت زیادی از تألیف و چاپ کتب بزرگان و بیمارستان و مسجد و مدرسه از آن حضرت باقی ماند.
در هر صورت آیت اللّه بروجردی در عین قدرت و سطوت و در عین تکیه داشتن به
1) 1) -عرفان اسلامی:324/10.
مقام مرجعیت از حالات اخلاقی برخوردار و در کمال تواضع و فروتنی بود.
روزی در مسیر حرکت آن جناب به سوی درس،طلبهای از طلّاب به آن حضرت عرضه داشت که مشکلات اقتصادی مرا در فشار قرار داده و کارد به استخوانم رسیده،آن جناب فرمودند:پس از درس به من مراجعه کن،باشد که گره از کارت به خواست خدا گشوده شود.
آن مرجع دوران وقتی به کرسی درس نشست و درس و مباحثه را شروع کرد،بر اساس جوّ آزادی که بر درس شیعه حکم فرماست شاگردان در مقام ردّ و ایراد درس برآمدند و آن جناب به هر کدام پاسخ مناسبی عنایت میفرمود،آن طلبهای هم که اظهار حاجت کرده بود،اشکالی به درس کرد،از آنجا که قوه شنوایی آیت اللّه بروجردی ضعیف بود،به خیال این که آن طلبه یادآوری حاجتش را نمود با کمی تلخی فرمود:گفتم بعد از درس، طلاب تعجب کردند،یکی از آنان که جلوی کرسی درس بود عرضه داشت:ایشان اشکال علمی کردند و پاسخ اشکال جایش همین جاست نه بعد از درس،ایشان متوجه شدند که برداشتشان صحیح نبوده درس را خاتمه داده و پس از درس به میان جمعیت طلاب رفتند تا به آن طلبه رسیدند و دست مبارک خود را به عنوان مصافحه به سوی او دراز کردند،او هم به آن جناب دست داد،ناگهان طلاب دیدند وجود مبارک آیت اللّه بروجردی خم شد و دست آن طلبه را بوسید و از وی عذرخواهی کرده و او را همراه خود به خانه برد و به دور از چشم دیگران مشکل او را حل کرد و حاجت وی را روا فرمود ! ! (1)
در روایت آمده:حارث همدانی که از محبان و عاشقان امیر مؤمنان است و اکثر اوقات
1) 1) -عرفان اسلامی:325/10.
در ملازمت آن منبع سعادت بود،به آن جناب عرضه داشت:من از دو حالت ترسان و هراسانم،یکی حالت نزع و جان دادن،دیگر حالت گذشتن از صراط.
آن حضرت فرمود:ای حارث ! بشارت باد تو را که من دوستان خود را در این دو حالت فرو نگذارم و در این دو وقت خود را به ایشان رسانم که من ایشان را میشناسم و آنان نیز مرا میشناسند و من شفیع آنان باشم و به آتش دوزخ گویم که ایشان را بگذار که از محبان و مخلصان منند و آنان را به مقصدشان که بهشت است رسانم (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:بهشت الهی عاشق چهار زن است:مریم دختر عمران،آسیه دختر مزاحم همسر فرعون،خدیجه دختر خویلد همسر رسول خدا در دنیا و آخرت و فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله (2).
از محمد حنفیه پرسیدند:ادب از که آموختی ؟ گفت:از پروردگارم فرا گرفتم،به این صورت که مولایم به من قوتی در عقل و روح کرامت کرد که با آن قوت بین حق و باطل و خوب و بد را تمیز میدهم،به همین خاطر هر چه از صاحبان بینش و بصیرت میبینم همان را درس عمل برای خود قرار میدهم و به روش پاک و پسندیدۀ آنان اقتدا میکنم و هر چه از جاهلان و بیخبران مشاهده میکنم به نظرم ناپسند و قبیح میآید به همین خاطر از وضع آنان در عین نفرت دوری مینمایم و من به لطف حضرت حق از این راه به
خزانههای دانش رسیدهام (1).
مردی از آزار خدمهاش به رسول خدا صلی الله علیه و آله شکایت برد،حضرت فرمود:از آنان گذشت کن که گذشت باعث اصلاح دل آنان است،عرض کرد:در بیادبی متفاوتند.فرمود:برو از آنان بگذر (2).
او انسانی والا و موجودی الهی و وجودی ملکوتی و مجسّمۀ اعتقاد و اخلاق و عمل صالح بود و آنچه امیر المؤمنین علیه السلام در کرامت و بزرگواری آن جناب فرموده دربارۀ کمتر کسی گفته شده است.
به هنگامی که در اوج قدرت و اقتدار و عظمت بود و فرماندهی لشگر عراق را به عهده داشت و نام مبارکش لرزه به تن مخالفان میانداخت وارد بازار کوفه شد،چون همیشه در لباس مساکین و فقرا بود و نشانی برای شناخته شدن نداشت در جمع کسانی که او را نمیشناختند مورد توجه قرار نمیگرفت.
شخصی برای بازیگری و خنداندن دیگران آن جناب را مورد اذیت و آزار و توهین قرار داد،آن مرد با کرامت و صاحب دل بدون این که به شوخی کننده توجه کند راهش را ادامه داد.مردی که ناظر بیتربیتی آن شخص بود جلو آمد و وی را گفت:این شخص را شناختی ؟ گفت:نه،گفت:این انسان بینظیر و گوهر گرانبهای صدف دین مالک اشتر
نخعی بود،آزارکننده از پی مالک روان شد و از هر کس که امکان داشت خط سیر مالک را پرسید تا آن منبع فیض را در مسجد یافت که مشغول نماز است،صبر کرد تا مالک به نمازش خاتمه داد،به محضرش عرضه داشت:اسائۀ ادب مرا ببخش و بر من کرم نموده از من گذشت کن،مالک در برابر اصرار او فرمود:من از تو نگرانی ندارم چون آن عمل تحقیر کننده را انجام دادی و بر تو گناه بود،من به این مسجد آمدم و این دو رکعت نماز را محض جلب رضای حق و غفران الهی به سوی تو بجا آوردم ! ! (1)
عیسی علیه السلام فرمود:سنگی را دیدم که روی آن نوشته بود:مرا برگردان،چون برگرداندم در باطن سنگ نوشته بود:هرکه بر آنچه دانسته عمل نکرد،طلب آنچه را نمیداند برای او شوم است و دنبال کردن علم برای او سودی ندارد که زحمت تحصیل علم بیعمل مردود و بدون اجر و مزد است (2).
به داود خطاب شد:آسانترین عذابی که بر عالم بیعمل روا میدارم از هفتاد شکل عذاب باطنی سختتر است و آن این است که شیرینی یاد خود را از او میگیرم (3).
زرارة بن اعین از حضرت امام باقر علیه السلام چنین روایت کرده است:از آن حضرت پرسیدم:
حق خداوند متعال بر بندگانش چیست ؟
فرمود:آنچه را که میدانند بگویند و بر زبان آرند و راجع به چیزی که نمیدانند توقف و درنگ نموده و سخنی دربارۀ آن به میان نیاورند (1).
ابی شبرمه فقیه بزرگ اهل سنت میگوید:هر زمان حدیثی را که از جعفر بن محمد میشنیدم به یاد میآورم میخواهد قلبم از هم بشکافد که آن حضرت فرمود:
پدرم از جدم و او از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده است-و سوگند به خداوند متعال که پدرش بر جدش و جدش بر رسول خدا دروغ نبسته است-که آن حضرت فرمود:
هر کس به قیاس و معیارهای شخصی عمل کند،خود دچار نابودی گشته و دیگران را به نابودی کشانده و آن که ندانسته به مردم فتوا دهد و با آن که احکام ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه را شناسایی نکرده،دست به صدور فتوا زند،موجبات هلاکت و نابودی خود و دیگران را فراهم میآورد (2).
از یکی تابعین چنین آوردهاند که گفت:من محضر صد و بیست نفر از انصار را درک کردم که همگی آنها از اصحاب و یاران رسول خدا بودند،اگر یکی از آنان از دیگری دربارۀ مسئلهای پرسش میکرد این یکی به آن دیگری و آن دیگر به شخص دیگر پاسخ این پرسش را ارجاع میداد،تا آن گاه که ادای پاسخ به همان فرد اول باز میگشت.
هم او اضافه میکند:من در همین مسجد صد و بیست نفر از اصحاب رسول خدا را درک نمودم،هیچ یک از آنها حدیثی را بازگو نمیکرد مگر آن که علاقهمند بود برادر
دینی او بجای او سخن بگوید و هیچ کسی نیز راجع به فتوایی پرسش نمیکرد مگر آن که میخواست برادر ایمانی او پاسخ آن فتوا را بیان کند.
براء میگوید:
من سیصد نفر از یاران پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را در جنگ بدر دیدم،همۀ آنها به گونهای به سر میبردند که مایل بودند یار و رفیقش به جای آنها فتوا صادر کند (1).
یکی از بزرگان به یکی از اصحاب فتوا گفت:چنان میبینم که به مردم فتوا میدهی، آن گاه که شخصی نزد تو میآید و دربارۀ مسئلهای از تو سؤال میکند،اهتمام و کوشش تو نباید در این جهت محدود و مصروف گردد که او را صرفاً از آن حالتی که دچار آن است رهایی بخشی،بلکه باید سعی و همت تو در آن جهت صرف گردد که خویشتن را نیز از آنچه راجع به آن سؤال شده نجات دهی ! (2)
عطاء بن سائب تابعی گفته است:من گروهی از بزرگان دین را چنین یافته بودم که اگر از آنها راجع به موضوعی سؤال میکردند اندامشان به لرزه میافتاد (3).
از عبد اللّه بن مسعود است که میگفت:ممکن است کسی بگوید خداوند چنین دستور
داده است ولی خدا به او بگوید:دروغ میگویی ! (1)
از یحیی بن سعید نقل شده است که میگفت:سعید بن مسیب هرگز فتوایی صادر نمیکرد مگر آن که میگفت:بار خدایا ! مرا سالم نگهدار و حفظ کن،دیگران را نیز از لغزش و نادرستی رأیم و نظرم حفظ بفرما (2).
از مالک بن انس دربارۀ چهل و هشت مسئله سؤال شد در پاسخ آنها گفته بود:
جواب سی و دو مسئله را نمیدانم.
و در روایت دیگری آمده است که:
از او راجع به پنجاه مسئله و موضوع پرسش شد ولی دربارۀ هیچ یک از آنها پاسخ نگفت و چنین اظهار کرد:هر که میخواهد دربارۀ مسئلهای پاسخ ایراد کند شایسته است پیش از ایراد جواب،خویشتن را بر بهشت و دوزخ عرضه کرده و کیفیت رهایی خود را از دوزخ در نظر بگیرد و سپس به آن مسئله پاسخ گوید.
روزی از مالک بن انس دربارۀ مسئلهای سؤال کردند؛او در پاسخ گفت:
نمیدانم.به وی گفتند:مسئله ساده و آسانی است،چرا پاسخ نمیدهی ؟ انس خشمگین شد و گفت:در محدوده و حوزۀ علم و دانش هیچ مسئلۀ ساده و آسانی وجود ندارد،مگر گفتار خداوند به گوش تو نرسیده که فرمود:
[ إِنّٰا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً ] .
به یقین ما به زودی گفتاری سنگین [ چون آیات قرآن ] به تو القا خواهیم کرد.
بنابراین علم و دانش و دین اصولاً سنگین و تمام قسمت آن مشکل و دشوار میباشد (1).
از قاسم بن محمد بن ابی بکر-که یکی از فقهای مدینه بوده-دربارۀ مطلبی سؤال کردند،وی گفت:
جواب صحیح این مسئله را نمیدانم،سائل گفت:من بدین منظور به سوی تو شتافتم که غیر از تو شخص دیگری را به شایستگی نمیشناسم.
قاسم گفت:به طول لحیه و بلندی محاسن و کثرت مردم در پیرامون من منگر.به خداوند متعال قسم ! که من پاسخ پرسش تو را نمیدانم.
در این اثنا یکی از بزرگان افراد سالمند قریش به او گفت:برادرزاده در کنار این شخص بنشین و جواب مسئله را برای او بیان کن،سوگند به خداوند در هر مجلسی که تو را در جمع دیگران مشاهده کردم،کسی را فاضلتر و دانشورتر از تو باشد تاکنون ندیدهام.
قاسم گفت:به خدا قسم ! اگر زبانم را از بیخ و بن برکنند برای من محبوبتر از آن است که دربارۀ چیزی سخن بگویم که بدان علم و آگاهی ندارم (2).
دربارۀ حسن بن محمد بن شرف شاه استرآبادی چنین آوردهاند که:
روزی زنی بر او وارد شد و راجع به مسائل مشکل و پیچیده حیض و عادت ماهانه
سؤالاتی مطرح ساخت ولی او نتوانست پاسخ دهد،آن زن به حسن گفت:پتههای عمامه تو به کمرت رسیده،لکن از ایراد پاسخ به سؤال یک زن عاجز هستی ؟ حسن به او گفت:
ای خاله ! اگر من پاسخ هر مسئلهای را میدانستم پتههای عمامۀ من قعر زمین را نیز درمینوردید و به ژرفای آن راه مییافت ! ! (1)
یکی از فقهای بزرگ را به خواب دیدند و از کیفیت حالش پرسیدند:
جواب داد:دو چیز برای سرعت نجات من کمک کرد و گرنه مسئله فتواها مرا معطّل میکرد:یکی نوشتن کتابی در دو هزار دلیل بر حقانیت ولایت و خلافت بلافصل حضرت مولی الموحّدین و دوم زیارت حضرت سیدالشهدا علیه السلام (2).
سفیان بن عُیَیْنَه گفت:از دانش من دیگران چگونه بهرهمند شوند در حالی که نفس من از آن منتفع نباشد و به آنچه میگویم عمل نمیکنم ؟ (3)
امیر المؤمنین علیه السلام از یک قاضی پرسید:ناسخ و منسوخ قرآن و حدیث را میشناسی ؟ قاضی گفت:نه،حضرت هم فرمود:هم خود را هلاک کردهای،هم آنان را که به فتوایت
عمل میکنند (1).
از بعضی عرفای بزرگ پرسیدند:راه به سوی خدا کدام است ؟ جواب داد:دو قدم:
قدمی بر سر نفس و قدمی بر سر دنیا.چون این پاسخ به عارفی با معرفتتر و عاشقتر رسید فرمود:آنچه را خدا کوتاه کرده طولانی کردند،راه رسیدن به خدا یک قدم است و آن هم گذشت از خود که دنیا به واسطۀ نفس حجاب بین عبد و حق میشود (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:حتماً امر به معروف و نهی از منکر کنید و گرنه بدان و اشرار بر شما مسلّط میشوند،در آن وقت خوبان شما دعا میکنند ولی مستجاب نمیشود (3).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:در میان کوچه و محل رفت و آمد مردم منشینید،مگر با رعایت سه خصلت:
غَضُّ الْأَبصار و ردُّ السّلام و ارْشادُ الضالّ.
چشم فرو انداختن از حرام و سلام کردن به مردم و راهنمایی گمراهان (4).
و نیز پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:تمام سخنان فرزندان آدم به ضرر اوست نه به سودش مگر امر به معروف و نهی از منکر و ذکر خدا (1).
ابن عباس میگوید:به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند:آیا خداوند محلّی را که در آن عباد شایسته هستند هلاک و نابود میکند ؟ فرمود:آری،عرضه داشتند:برای چه ؟ فرمود:به خاطر سستی و سکوت ایشان در برابر معاصی (2).
در پایانِ یک روایت طولانی به نقل«الکافی»از حضرت باقر علیه السلام آمده:
خداوند به شعیب پیغمبر فرمود:
صد هزار نفر از قوم تو را عذاب میکنم،چهل هزار نفر اشرار و شصت هزار نفر از اخیار و خوبان،عرضه داشت:اشرار بجای خود اما خوبان را چرا ؟ خطاب رسید:به خاطر این که خوبان از بدی بدان نهی نمیکنند و اشرار را نصیحت نمینمایند و بر آنان چون من خشم نمیگیرند (3).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
خداوند دو ملک را مأمور زیر و رو کردن شهری فرمود،چون به آخر آن شهر رسیدند مردی را در حال دعا و زاری دیدند،یکی از آن دو ملک گفت:این دعاکننده را تماشا کن، آن دیگری گفت:من گوشم بدهکار به هیچ مسئلهای نیست،برای من آنچه مهم است امر الهی است،آن ملک دیگر گفت:من دست به کاری نمیزنم تا از حضرت حق بپرسم، سپس عرضه داشت:خداوندا ! فلان بندهات را در حال دعا و زاری دیدم،خطاب رسید:
به آنچه شما را امر کردم عمل کنید؛زیرا او مردی است که هیچ گاه در برابر معصیتکاران به خشم و غضب تغییر صورت نداد ! (1)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
مردی از خثعم خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد گفت:برترین برنامۀ اسلام چیست ؟ فرمود:ایمان به خدا.عرضه داشت:پس از آن ؟ فرمود:صلۀ رحم.عرضه داشت:بعد از آن ؟ فرمود:امر به معروف و نهی از منکر.
آن مرد گفت:چه عملی بدترین عمل است ؟ فرمود:شرک به خدا،عرضه داشت:
بعد از آن ؟ فرمود:قطع رحم،عرضه داشت:پس از آن ؟ فرمود:امر به منکر و نهی از معروف (2).
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:پیامبر ما را امر فرمود با اهل معصیت با چهرۀ گرفته و عبوس
روبرو شویم (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:امر به معروف و نهی از منکر دو مخلوق خداوندند،هرکس آنان را یاری کند،خدا او را عزیز مینماید و هرکس آنان را خوار کند،خداوند او را خوار میکند (2).
از حضرت صادق علیه السلام حکایت میکنند که وقتی به جمعی میگذشت و آنان را در خصومت و دعوا میدید نمیگذشت تا سه مرتبه فریاد میزد:تقوای خدا را مراعات کنید (3).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:خداوند دشمن مؤمن ضعیف بیدین است،گفتند:مؤمن بیدین کیست ؟ فرمود:کسی که نهی از منکر نمیکند (4).
عابدی تارک الصلاتی را به مواعظ و نصایح ترغیب به نماز کرد و آداب نماز به او تعلیم داد و گفت:چند روزی در اوقات نماز با من باش و وظایف واجبات سنن با من به جای آر تا خوب به آداب نماز از جهت علمی و عملی باخبر شوی.آن شخص قبول کرد.
اوّل طلوع فجر که شد تائب را بیدار کرد که برخیز نماز کن،تائب از خواب برخاست و با عابد به نماز ایستاد،بعد از نماز او را به تعقیب نماز مشغول کرد تا قریب به چاشت شد، تائب برخاست تا بر سر کاری رود و تحصیل معاشی کند.
هنوز کاری فیصل نداده بود که پیشین شد،آواز داد که ای تائب ! بیا که وقت نماز است.تائب کار را ناقص گذاشته به خدمت عابد آمد.عابد او را به نماز نافله مشغول کرد و بعد از نافله به واجب و بعد از واجب به سنّت عصر و بعد از آن به واجب و بعد به تعقیب تا قریب پسین شده و هم چنین مغرب و نافلهها تا قریب به نصف شب.
حاصل آن که جمیع کارهای تائب منحصر شد به نماز و تعقیب و اوراد و از سایر کارها و تحصیل معاش باز ماند.
در این وقت به عابد گفت:نماز کار بیکاران است نه کار من که من طاقت اینگونه عبادت ندارم.این بگفت و عابد را رها کرد و به حال اول خود که بینمازی بود برگشت (1).
حکما گفتهاند:به مال و جمال خود مبال که آن به شبی میرود و این به تبی و هم چنین است امر در سایر شؤون و اعتبارات دنیوی که گفتهاند:
به عزّت مبال وز ذلّت منال ***که این هر دو را زود باشد زوال (2)
عیسی بن مریم فرمود:شقیترین و بدبختترین مردم کسی است که در میان مردم مشهور به علم است ولی از نظر عمل بین خود و خدا سست و تنبل و بیحال است (1).
امام باقر علیه السلام میفرماید:رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:اولین کسی که در قیامت بر خدا وارد میشود من هستم،سپس کتاب خدا و اهل بیتم آن گاه امّتم،از امت میپرسم که با کتاب خدا و اهل بیتم چه کردید ؟ ! (2)
امام باقر علیه السلام میفرماید:قرآن مجید به زیباترین صورت وارد قیامت میشود،چون بر مسلمانان میگذرد،گویند:از ماست،بر انبیا میگذرد،گویند:از ماست،بر ملائکه مقرب میگذرد،گویند:از ماست،تا به پیشگاه حضرت عزّت رسد،عرضه بدارد:فلان پسر فلان تابستان بسیار گرم را روزه گرفت و شب را به بیداری در عبادت به سر برد و فلان پسر فلان تابستان را به نافرمانی گذراند،شب را به خواب به پایان برد،خطاب میرسد:
هر مطیعی را در بهشت در جای مخصوص خودش قرار بده.قرآن در آن وقت حرکت میکند و مردم مؤمن به دنبال او،سپس به مؤمن میگوید:مرا بخوان و به منازل و درجات بهشت بالا برو،پس مؤمن میخواند و براساس اندازۀ معرفت و عملش به قرآن،درجات بهشت را طی میکند و خلاصه هرکس در جای معین خودش با کمک قرآن قرار میگیرد (3).
زید بن ثابت به فرزندش میگفت:آن چنان کن که خدایت تو را در دیوان قرّاء ضبط نکند،قرّایی که ظاهر قرآن را میخوانند ولی از باطن و مفهوم قرآن بیخبرند (1).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
روزگاری بر امتم میآید که اسم کسی را بشنوی بهتر از دیدن اوست و وی را ببینی بهتر از معاشرت با اوست،چرا که ظاهر اکثر مردم با باطنشان یکی نیست (2).
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:بیشتر منافقان و دوزخیان امت من قاریانند که آنچه از قرآن میخوانند عمل نمیکنند و گفتارشان موافق کردارشان نیست،سعی کن کردارت موافق گفتارت باشد و به مضمون آیه شریفۀ: [ فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ] عمل کنی (3).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:راستترین سخنی که عرب گفته کلام لبید شاعر است:اَلٰا کُلُّ شَیْءٍ مٰا سِوَی اللّهِ باطِلٌ وَ کُلُّ نَعیمٍ لا مَحٰالَةَ زائِلٌ
به حقیقت بدانید که هر چیز جز خدا باطل و ضایع است و هر چه از نعمت در عرصۀ حیات و میدان زندگی است در معرض زوال است.
پس چرا باید دل به چیزی ببندی که از ثبات و بقا عاری و دل بستن به آن موجب دوری از جناب الهی است (1).
یوسف چون به چاه شد به نقل حسن بن محبوب،از حسن بن عماره،از مِسمَع ابی سیّار از امام صادق علیه السلام در آن تاریکی و خلوت و وحشت چاه با کمال ایمان و اطمینان به الهام حضرت دوست عرضه داشت:
اللّهُمَ انّی اسْئَلُکَ بِاَنَّ لَکَ الْحَمْدُ لا الهَ الّا انْتَ الحَنّانُ المَنّانُ،بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ ذُو الْجَلالِ وَ الْاِکْرامِ انْ تُصَلّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ انْ تَجْعَلَ لی مِنْ امْری فَرَجاً مَخْرَجاً وَ تَرْزُقَنی مِنْ حَیْثُ احْتَسِبُ وَ مِنْ حَیْثُ لا احْتَسِبُ.
پروردگارا ! تو را میخوانم به این که سپاس و شکر مخصوص توست،معبودی جز تو،مهربان و نیکی دهنده وجود ندارد،به وجود آورنده آسمانها و زمینی،ای صاحب جلال و اکرام ! بر محمّد و آل محمد درود فرست و در کار من گشایشی آر و مرا از جایی که گمان دارم و ندارم روزی بخش.
چون کاروان وی را از چاه بیرون کشیدند خود را معرفی نکرد و نگفت که من یوسف پسر یعقوبم و منزل و مکانم در همین نزدیکی است،بلکه سکوت کرد و خود را تسلیم کاروانیان نمود؛زیرا با فراست ایمانی و نور قلبی دریافته بود که این بلا و مصیبت و این ابتلا و آزمایش گرچه ظاهری تلخ دارد ولی عاقبتش شیرین و الهی است و این آزمایش مقدمهای ملکوتی برای رسیدن به مقامی الهی است که در آن مقام خیر او و ملّتهای تاریخ لحاظ شده است !
روح با عظمت او در عین این که کودکی چند ساله بود از قبول تزویر،تلبیس،تمویه،
1) 1) -عرفان اسلامی:116/11.
تخیلات،دروغ،حیله،مکر،کید،توهمات و تسویلات نفسانیه با کمال قدرت ابا داشت.
چون در برابر وسوسههای خطرناک آن زن زیبای مصری در کاخ عزیز و در خلوت خانۀ کاخ قرار گرفت و هجوم و وسوسههای او به مدّت هفت سال طول کشید و در آن ایام یوسف به بلوغ رسیده بود،در برابر او بر اساس قرآن مجید فقط گفت:معاذ اللّه.
عجیب کلمهای است،معنای این کلمه این است که خیال نکنی من از ترس آبرویم در دنیا،یا جریمه شدن به خاطر جرم،یا به زندان افتادن،یا به عذاب آخرت دچار شدن به تو نزدیک نمیشوم بلکه از این خواسته تو فقط و فقط به خاطر عزیزم و محبوبم و معشوقم حضرت اللّه سرباز میزنم و محال است در این زمینه حتّی فکری آلوده در قلب پاک من خطور کند.
ابن عباس شاگرد امیر المؤمنین علیه السلام میگوید:
بزرگان برای ما حکایت کردند که زلیخا هفت سال برای خواستۀ خود یوسف را در شدیدترین مضیقه قرار داد ولی آن حضرت یک بار به چهرۀ او چشم ندوخت،روزی در کمال زاری به آن حضرت عرضه داشت:یک بار دیده به سویم بردار،پاسخ داد:اگر تو را ببینم از دیدن حق محروم و کور میشوم !
گفت:ای یوسف ! چه چشم زیبایی داری،جواب داد:اوّل عضوی است که در خانۀ تاریک قبر بر رویم فرو ریزد !
گفت:چه بوی خوشی داری،گفت:پس از سه روز از مرگم چون قبرم را باز کنی به شدت از بوی تعفن جنازه فرار میکنی.
گفت:چرا به من نزدیک نمیشوی،پاسخ داد:نزدیکی به تو باعث دوری از خدا است !
گفت:فرشم از حریر خالص است برخیز و حاجتم را بر آور،جواب داد:اگر به
خواستهات عمل کنم نصیبم را در بهشت الهی از دست میدهم.
گفت:تو را به شکنجهگران زندان میسپارم،جواب داد:در آن وقت است که خداوند مهربان و مولای عزیزم مرا میخرد.
چون به زندان افتاد عرضه داشت:
[ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ ] .
یوسف گفت:پروردگارا ! زندان نزد من محبوبتر است از عملی که مرا به آن میخوانند.
چون پس از نُه سال به عللی که قرآن ذکر کرده از زندان آزاد شد و سلطان مصر به وی احترام کرد و به او گفت:امروز مقامت نزد ما معلوم شد و تو در این دستگاه امین و صاحب منزلتی،میتوانست بگوید:من فرزند یعقوبم و منزل ما شهر کنعان است؛اکنون اسب تیز پایی به من بده تا به دیار خود روم و به دیدار پدر و مادرم خوشحال شوم،ولی این معنا را نگفت؛زیرا ملت مصر را اسیر کاخنشینان دید و عباد خدا را دچار مردم ظالم و ستمگر مشاهده کرد،پیش خود گفت:در این دستگاه نفوذ کنم،باشد که روزی در سایۀ به دست آوردن آبروی مردمی و قدرت بتوانم این جامعۀ شیطان زده و گرفتار طاغوت و طاغوتیان را نجات دهم ! !
به عزیز مصر گفت:
[ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ ] .
یوسف گفت:مرا سرپرست خزانههای این سرزمین قرار ده؛زیرا من نگهبان دانایی هستم.
چون مدتی در آن پُست خدمت کرد و امانت و لیاقت و کفایت خود را نشان داد به مقام رهبری مملکت مصر رسید و به تمام اوضاع و احوال آن مملکت مسلّط شد،در این زمینه قرآن مجید میفرماید:
[ وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ] :
اینگونه یوسف را در [ آن ] سرزمین مکانت و قدرت دادیم که هر جای آن بخواهد اقامت نماید.
رحمت خود را به هر کس که بخواهیم میرسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمیکنیم.
چون برادران در سفر سوّم به حضورش رسیدند برای این که از شدت شرم و خجالت آنان بکاهد و بار سنگین روح آنان را از عملی که کرده بودند کم کند به آنان فرمود:
[ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ ] .
گفت:آیا زمانی که نادان بودید،دانستید با یوسف و برادرش چه کردید ؟
آنان ناگهان به خود آمده و پس از اندکی تأمل گفتند:
آیا تو همان یوسف هستی که چهل سال قبل دچار خطای ما شدی ؟
گفت:آری،من یوسفم و این برادر من است،این خداوند مهربان است که بر ما منت گذاشت و به خاطر تقوا و صبر،ما را به این مقام و منزلت رساند که خداوند عزیز اجر و مزد نیکوکاران را ضایع نمیکند.
برادران گفتند:به خداوند قسم که حضرت حق تو را بر ما به«مُلک و عزّت و عقل و حسن و کمال»برگزید و ما در عدم شناخت حق تو،مقصر و خطاکاریم.
یوسف عزیز با کمال مهربانی در برابر آن همه ظلم و ستم برادران فرمود:
[ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ ] .
گفت:امروز هیچ ملامت و سرزنشی بر شما نیست،خدا شما را میآمرزد و او مهربانترین مهربانان است.
یوسف عزیز بر اثر پاکی جان و نور قلب،چون خود را در والاترین مقام در روی زمین دید به پیشگاه مقدس حضرت حق عرضه داشت:
[ رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ ] .
پروردگارا ! تو بخشی از فرمانروایی را به من عطا کردی و برخی از تعبیر خوابها را به من
آموختی.ای پدید آورندۀ آسمانها و زمین ! تو در دنیا و آخرت سرپرست و یار منی در حالی که تسلیم [ فرمانهای تو ] باشم جانم را بگیر،و به شایستگان مُلحقم کن (1).
امیر المؤمنین علیه السلام برای عبرت گرفتن از گذشتگان میفرماید:
اهل گورستان همسایگانی هستند که با هم انس نمیگیرند و دوستانی که به دیدار یکدیگر نمیروند،نسبتهای آشنایی بینشان کهنه و سببهای برادری از آنها بریده شده است،با این که همه در یک جا جمعند تنها و بیکسند و در عین این که دوستان هم بودند از هم دورند،برای شب صبح و برای صبح شب نمیشناسند،هر یک از شب و روز که در آن کوچ کردهاند برایشان همیشگی است.
سختیهای آن جهان را سختتر از آنچه میترسیدند مشاهده کردند و آثار آن جهان را بزرگتر از آنچه تصور مینمودند دیدند،اگر بعد از مرگ به زبان میآمدند،نمیتوانستند آنچه را به چشم دیده و دریافتهاند بیان کنند،اگر چه نشانههای آنان ناپدید شده و خبرهایشان قطع گردیده،ولی چشمهای عبرتپذیر،آنان را مینگرد و گوشهای خرد از آنها میشنود که از راه غیر گویایی یعنی به زبان عبرت میگویند:
آن چهرههای شکفته و شاداب بسیار گرفته و زشت شد و آن بدنهای نرم و نازک بیجان افتاده،جامههای کهنه و پاره و کفن پوسیده در برداریم و تنگی گور ما را سخت به مشقت انداخته،وحشت و ترس را به ارث بردیم و منزلهای خاموش به روی ما خراب شد.
اندام نیکوی ما نابود و صورتهای خوش آب و رنگ ما زشت و اقامت ما در قبور
1) 1) -عرفان اسلامی:162/11.
ترسناک طولانی شد،از اندوه،رهایی و از تنگی،فراخی نیافتیم !
زمین چه بسیار بدن ارجمند و صاحب رنگ شگفتآوری را خورده است که در دنیا متنعّم به نعمت و پروردۀ خوشگذرانی و بزرگواری بوده،هنگام اندوه به شادی میگراییده و به جهت بخل ورزیدن به نیکویی و حرص به کارهای بیهوده و بازیچه،چون مصیبت و اندوهی به او وارد میگشت متوجّه لذت و خوشی شده خود را از اندوه منصرف مینمود،پس در حالی که او به دنیا و دنیا به او میخندید،در سایۀ خوشی زندگانی که همراه با بسیاری غفلت بود،ناگهان روزگار او را با خار خود لگدکوب کرد و قوایش را درهم شکست و از نزدیک ابزار مرگ و علل موت به سویش نگاه میکرد،پس او به اندوهی آمیخته شد که با آن آشنا نبود و با رنج پنهانی همراز گشت که پیش از این آن را نیافته بود و بر اثر بیماریها ضعف و سستی بسیار در او به وجود آمد،در این حال هم به بهبودی خود انس و اطمینان کامل داشت و هراسان رو آورد به آنچه اطبّا او را به آن عادت داده بودند از قبیل علاج گرمی به سردی و برطرف شدن سردی به گرمی،پس داروی سرد، بیماری گرمی را خاموش نساخت و بلکه به آن افزود و داروی گرم بیماری سردی را بهبودی نداده،جز آن که آن را به هیجان آورده سخت کرد،با داروی مناسب که با طبایع و اخلاط درآمیخت مزاج معتدل نگشت مگر آن که طبایع هر دردی را کمک کرده میافزود،تا این که طبیب او سست شد و از کار افتاد و پرستارش او را فراموش کرد و زن و فرزند و غمخوارش از بیان درد او خسته شدند و در پاسخ پرسش کنندگان حال او گنگ گشتند و نزد او از خبر اندوهآوری که پنهان مینمودند با یکدیگر گفتگو کردند،یکی میگفت:حال او همین است که هست و دیگری به خوب شدن او امیدوارشان میکرد و دیگری بر مرگ او دلداریشان میداد،در حالی که پیروی از گذشتگانِ پیش از آن بیمار را به یادشان میآورد که آنان رفتند ما هم باید برویم.
پس در اثنای این که او با این حال بر بال مفارقت دنیا و دوری دوستان سوار است ناگاه
اندوهی از اندوههایش به او هجوم آورد،پس زیرکیها و اندیشههای او سرگردان مانده از کار بیفتد و رطوبت زبانش خشک شود و چه بسیار پاسخ پرسش مهمی را دانسته ولی از بیان آن عاجز و ناتوان است و چه بسیار آواز سخنی که دل او را دردناک میکند میشنود، ولی خود را کر مینمایاند و آن آواز یا سخن از بزرگی است که او را احترام مینموده یا از خردسالی که به او مهربان بوده است.
به حقیقت مرگ را سختیهایی است که دشوارتر است از آن که همۀ آنها بیان شود یا عقول مردم دنیا آن را درک کرده و بپذیرد (1).
کعب الاحبار میگوید:سلیمان در مسیرش به یمن به مدینه طیّبه رسید،به همراهانش گفت:اینجا شهر هجرت پیامبر آخر زمان است،خوشا بحال کسی که به او مؤمن شود و از وی پیروی کرده،در تمام امور حیات به او اقتدا کند.
وقتی به مکّه گذشت گفت:پیامبر عربی از این شهر به مدینه میرود،خداوند یاریکنندگانش را یاری دهد،دور و نزدیک در پیشگاه حضرت او در مسئله حق مساویند،در راه حق از ملامت کنندگان باک ندارد.
گفتند:ای پسر داود ! دین او چیست ؟ فرمود:آیین حنیف.
پرسیدند:بین ما و او چه زمانی فاصله است ؟ فرمود:بیش از هزار سال،من به شما بگویم و بر شما واجب است به دیگران برسانید که او آقای همه انبیا و خاتم رسولان است و نامش در کتب انبیا ثبت است.
چون سلیمان از مکه گذشت،فریاد مکه به جانب حق برخاست،خطاب رسید سبب
1) 1) -عرفان اسلامی:177/11.
گریهات چیست ؟ عرضه داشت:الهی ! تو بهتر میدانی که سلیمان یکی از رسولان توست،بر من گذشت و برای نماز و عبادت پیاده نشد و به نزد من ذکر تو نگفت،من دچار بتهای بت پرستانم،خداوند وحی فرمود:در آیندۀ نزدیک تو را از سجده کنندگان پُر کنم،قرآن را در ابتدای امر در تو نازل کنم،پیامبری در کنار تو مبعوث کنم که محبوبترین پیامبران من است،قومی را در تو قرار دهم که مرا عبادت کنند،واجباتی بر عبادم تکلیف کنم که برای انجامش در نزد تو با سرعت زیاد به سویت بشتابند و در کنار تو نالهها و ضجّهها و نوبهها به سویم برخیزد،همانند نالۀ ناقه برای فرزندش و کبوتر برای جوجهاش،دامنت را از بت و بت پرستی پاک کنم و تو را برای تمام جهانیان از برکت پیامبرم قبله سازم (1).
جاحظ،دانشمند و ادیب بسیار مشهور عرب در کتاب«البیان و التبیین»میگوید:
قُسّ بن ساعدۀ ایادی از علما و حکمای بزرگ عصر جاهلیّت بود،در میان مردم قسم خورد و گفت:در قسمم دروغگو نیستم،برای خدا دینی است بهتر از دینی که برای شماست.
او با آن که رسول اسلام را درک نکرد ولی ایمان به او را در عصر جاهلیت اعلام داشت، میگویند عمر درازی بر او گذشت،نبی اسلام صلی الله علیه و آله را به اسم و نسب میشناخت،خبر بعثتش را به مردم بشارت میداد،اهل تقوا بود و مردم را به تقوا دعوت میکرد،مطالبی میگفت که عوام از درک آن مطالب عاجز بودند،جز خواص از عقلا سخنانش را نمیفهمیدند،پیامبر بعد از ظهور رسالت و بعثتش به وی دعا کرد و فرمود:روز قیامت هم
1) 1) -عرفان اسلامی:189/11.
چون یک امت به محشر میآید (1).
از یکی از شاگردان مؤمن و با تقوای حضرت آیت اللّه العظمی حایری مؤسّس حوزۀ علمیۀ قم شنیدم که در شب ولادت رسول اسلام صلی الله علیه و آله شب هفدهم ربیع الاول مجلس جشنی در یکی از محلات قم برپا بود،آیت اللّه حایری در آن مجلس شرف حضور داشت،آهی از دل پرشوق کشید و گفت:
در این مجلس جای حاج سید علی اصغر اراکی خالی است که با آن صدای گرم و دلنوازش اشعار ادیب الممالک را در ولادت رسول اسلام صلی الله علیه و آله بخواند و به مجلس حال و نورانیت ببخشد،ساعتی نگذشت که حاج سید علی اصغر وارد مجلس شد،به محضر آیت اللّه حایری سلام کرد و ولادت خاتم انبیا را تبریک گفت،آیت اللّه حایری فرمود:تو کجا و شهر قم و این مجلس ؟ ! !
عرضه داشت:از اراک قصد تهران داشتم،چون ماشین به قم رسید خراب شد،راننده گفت:احتمالاً تا صبح در قم بمانیم،من بسیار خوشحال شدم پیش خود گفتم در این شب ولادت به زیارت بروم سپس مجلس جشن و سروری را پیدا کرده در آنجا شرکت کنم تا از معنویت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بهرهمند شوم،آیت اللّه حایری فرمود:این همه از فضل و عنایت خداست برخیز و میلادیه ادیب را در این مجلس بخوان ! ! (2)
وقتی حلیمۀ سعدیه پس از ولادت از آمنه وی را برای شیر دادن به دامن پاکش گذاشت
و خواست از طرف چپ سینهاش وی را شیر بدهد چون طرف راستش سالیان دراز بود خشک شده بود شیر نگرفت،چون شکوه به خانوادهاش برد،به او گفتند:از طرف راست شیرش بده،جواب داد:آن طرف به علّت مرض از بین رفته،گفتند:همان طرف خشک را در دهانش بگذار،باشد تا با گرفتن آن به گرفتن طرف دیگر میل پیدا کند،چون او را برگرداند دهان مبارک به سینۀ خشک شده گذاشت،ناگهان مانند چشمۀ اول بهار شیر شیرین جوشیدن گرفت،با این معجزۀ الهی خواست سه مطلب را به جهانیان اعلام کند:
1-من نیامدهام تا چیزی از کسی بگیرم،آمدهام تا شما تهیدستان جهان را غنی کنم که من نیازمند به شما نیستم،ولی شما در تمام زمینهها محتاج من هستید !
2-من چپگرا نیستم،راهم از هم اکنون راه راست و صراط مستقیم است و در این راه راهبر و راهنمایم !
3-شما را ای حلیمه سعدیه ! فرزندی نوزاد است که باید از سینهات سیر و سیراب شود و با یک جانب سینه فقط یک نوزاد را میتوان اداره کرد،من نیامدهام حق کسی را گرچه به اندازۀ ذرّهای باشد پایمال کنم که من آمدهام تا حقوق به غارت رفتۀ همۀ انسانها را به صاحبان حق برگردانم ! ! (1)
قسمتی از اخلاق الهی او را سیرههای متعدد و کتب حدیث از قول امیر المؤمنین و فاطمۀ زهرا و حسن و حسین علیهم السلام و سلمان و مقداد و ابو ذر چنین نقل کردهاند:
بردبارترین و شجاعترین و عادلترین و عفیفترین مردم دهر بود،در تمام مدت عمر شصت و سه سالهاش دست مبارکش نامحرمی را لمس نکرد.
1) 1) -عرفان اسلامی:200/11.
او سخیترین مردم روزگار بود،چون به خانه میآمد درهم و دیناری نزد او نمانده بود، اگر شب میرسید و درهمی نزد او مانده بود،به خانه نمیرفت تا آن را در جایی که خدا میخواست بپردازد.
پارگی کفشش را وصله میزد،لباسش را میدوخت،در کار و برنامۀ خانه به زن و فرزند کمک میکرد،کسی در تمام روزگار باحیاتر از او نبود،چشم به صورت کسی نمیدوخت، دعوت آزاد و بنده را قبول میکرد،هدیۀ مردم را گرچه جرعهای شیر بود میپذیرفت و میل میکرد و به نیکوترین صورت تلافی میفرمود،از مال صدقه مصرف نمیکرد و از اجابت دعوت مسکین و کنیز تکبّر نداشت.
برای خدا به خشم میآمد ولی در تمام عمرش برای یک بار به خاطر خودش خشمگین نشد،بر حقّ پافشاری داشت اگر چه به ضرر خود و یارانش تمام میشد،بسیار اتّفاق افتاد که در سختیها و تنهاییها از طرف مشرکان پیشنهاد یاری و کمک به او شد ولی نپذیرفت، گاهی از شدّت گرسنگی و نیافتن خوراک سنگ به شکم مبارک میبست و هرگز خم به ابرو نمیآورد،اگر چیزی از حلال مییافت میخورد وگرنه صبر و حوصله میکرد،از حلال خدا بدون علت پرهیز نمیکرد،خوراکش یا خرمای تنها یا شیر،یا نان جو یا شیرینی یا عسل بود و اگر مدتی هیچ کدام از آنها را نمییافت فقط خدا را عاشقانه شکر میکرد ! !
دعوت برای ولیمۀ ولادت یا عروسی،یا خانه،یا سفر را قبول میکرد،به تشییع جنازه حاضر میشد و بدون پاسدار در بین مردم رفت و آمد داشت و در این زمینه از دشمنانش هراسی به خود راه نمیداد،متواضعتر از او کسی نبود،بدون کبر با مردم نشست و برخاست داشت،خوش رفتار بود و از چهرۀ پاکش صفا و صمیمیت و خوبی میبارید.
چیزی از امور دنیا وی را دستپاچه و مضطرب و هولناک نمیکرد،از لباس حلال آنچه مییافت میپوشید،مرکب سواری برای او تفاوت نداشت که چه باشد،استر یا اسب یا الاغ،هر کدام را مییافت سوار میشد.
در دورترین نقطۀ شهر از مریض عیادت میکرد،بوی خوش را دوست داشت و از بوی نامناسب در کراهت بود.
عشق عجیبی در نشستن با فقرا داشت و با مساکین همسفره میشد،اهل فضل را سخت احترام میکرد و دل اهل شرف را با نیکی به آنان به دست آورده با آنان رفیق میشد،اقوام را دیدن میکرد و در صلۀ رحم امتیازی برای کسی قائل نبود،بر احدی جفا روا نمیداشت و عذر معذرت خواه را با کمال بزرگواری میپذیرفت.
خوش گفتار و خوشمزه بود،ولی از حق تجاوز نمیکرد،در خنده از قهقهه پرهیز داشت،آن قدر عزیز و کریم و بزرگوار بود که با اصحابش در بازی و ورزش شرکت میکرد و با آنان مسابقه میداد،چون بر سرش به خاطر عدم معرفت و ادب داد میکشیدند صبر میکرد و حوصله میفرمود.
دارای بز و گوسپند بود،خود شیرش را میدوشید و با اهل خانه در خوردن آن شرکت میجست،در لباس و خوراک بین خود و کلفت و نوکر فرق نمیگذاشت.
وقت خود را در غیر رضای خدا صرف نمیکرد،به باغ دوستانش در مدینه میرفت و قلب آنان را خوشحال میکرد،به احدی به خصوص فقرا و مساکین به چشم حقارت نمینگریست و از صاحب قدرتی یک ذرّه ترس نداشت.
درس نخوانده بود و چیزی حتی یک کلمه ننوشته بود،در سرزمین جهل و صحرای فقر و در میان عدهای گوسپند چران نشو و نما کرده بود،ولی خداوند عزیز وی را به جمیع محاسن اخلاقی و طرق حمیده و اخبار اولین و آخرین و آنچه مایۀ نجات و فوز در آخرت و صلاح و سداد در دنیا است آراسته فرموده بود.
در سلام به همگان پیشی میجست،تا حاجت و نیاز کسی را برطرف نمیساخت از پای نمینشست،چون دست به دست یاران میداد،دست مبارکش را نمیکشید تا طرف مقابل دست از دستش بردارد،در مصافحه و معانقه پیش قدم بود،نشست و برخاستش
توأم با یاد خدا بود،وقتی کسی به آن جناب وارد میشد و آن حضرت در حال نماز بود، نمازش را خفیف کرده و زود تمام میکرد و به وارد میفرمود:تو را نیاز و حاجتی است ؟ اگر حاجتمند بود،حاجتش را روا میکرد و دوباره به نماز برمیگشت.
به هر واردی احترام میگذاشت تا جایی که عبا یا ردا یا لباسش را برای نشستن وارد پهن میکرد،مجلسش برای همه یکسان بود،در حدی که کسی تصور میکرد از طرف آن جناب بیشترین احترام و اکرام به او شده،مجلس او مجلس حیا و تواضع و امانت بود، مردم را با کنیه و لقب صدا میکرد و هرگز نسبت به کسی بیاحترامی روا نداشت،از خشم مبرّا و نسبت به مقصر سریع الرضا بود،رقّت قلبش را نسبت به مردم کسی نداشت، بهترین و با منفعتترین مردم برای مردم بود،هرگاه از جای خود برمیخاست میگفت:
سُبْحٰانَکَ اللّهُمَّ وَ بِحَمْدِکَ،اشْهَدُ انْ لٰا الٰهَ الّا انْتَ اسْتَغْفِرُکَ وَ اتُوبُ الَیْکَ.
منزهی تو و سزاوار ستایشی ای خدا،شهادت میدهم که غیر از تو خدایی نیست،طلب آمرزش دارم از تو و به سوی تو توبه و بازگشت میکنم.
میفرمود:این دعا را امین وحی به من تعلیم داد.
فصیحترین و بلیغترین مردم روزگار بود،تا جایی که نوشتهاند:
اهل بهشت به زبان او سخن میگویند.
کلامش کوتاه و پر مغز و پر معنی بود و هر چه میخواست بگوید در همان کلام مختصر میگنجاند،بدون نیاز سخن نمیگفت و ابتدای به کلام نداشت،هرگز بد نگفت و در رضا و غضب از حق گویی تجاوز نکرد.
آن حضرت نسبت به پروردگارش باخشیتترین و باتقواترین و داناترین و در طاعت و صبر بر عبادت قویترین و در عشق به رب عاشقترین و در زهد از غیر دوست زاهدترین مردم بود.
در تمام عمرش به جنگ ابتدا نکرد،ولی در هر میدانی که برای رزم قدم گذاشت سر
سوزنی از حق روی گردان نشد و یارانش را نیز سفارش میکرد:
جنگ را برای خدا انجام دهید و سخت مواظبت کنید که ذرهای ظلم از شما نسبت به دشمن سر نزند،آن وجود مبارک جهادی را بالاتر از جهاد با هوای نفس نمیدانست (1).
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:کسی که برای زنده شدن حق یک مسلمان به شهادت حقّی اقدام کند،روز قیامت تا جایی که چشم خلایق کار میکند نوری از چهرهاش میدرخشد که تمام مردم به وسیلۀ آن نور وی را به اسم و نسب میشناسند (2).
به رسول الهی صلی الله علیه و آله عرضه داشتند:چه ایمانی افضل است ؟ فرمود:هجرت،عرضه داشتند:هجرت چیست ؟ فرمود:دست برداشتن از بدی،گفتند:چه هجرتی افضل است ؟ فرمود:جهاد (3).
او انسان با کرامتی است که از سرزمین ایران به عشق رسیدن به حقیقت به عنایت و هدایت حق به مدینه آمد و در آنجا به محضر منوّر رسول خدا صلی الله علیه و آله مشرّف و قلب الهیاش به نور اسلام منوّر و پس از مدتی اندک مراحل ایمان و منازل عرفان را طی کرد و به حقایق قرآن مجید آراسته شد.
پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله دربارۀ آن مرد الهی فرمود:
سَلْمانُ مَنَّا اهْلَ الْبَیْتِ.
سلمان از ما اهل بیت است.
و نیز در روح او و شخصیت والای قلبی و فکریش فرمود:
سَلْمانُ بَحْرٌ لا یُنْزَفُ وَ کَنْزٌ لا یَنْفَدُ.
سلمان دریایی است که خشک شدنی نیست و گنجی است که تمام نمیشود.
امیر المؤمنین علیه السلام او را لقمان امت و حضرت صادق علیه السلام وی را برتر از لقمان حکیم دانسته است.
از برای ایمان ده درجه است و سلمان وجود خود را به درجۀ دهم رساند و مقامی برتر از مقام اصحاب همۀ انبیا به دست آورد.
برای او علم بلایا و منایا بود و بارها امین وحی به وسیلۀ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله سلام حضرت احدیّت را به وی ابلاغ کرد.
او در راه ایمان به انواع شداید و حوادث و بلاها دچار شد،ولی خم به ابرو نیاورده و در راه دوست با تمام وجود صبر کرد و استقامت ورزید.
او وقتی در جمعی نسبت به اصل و نسبش مورد پرسش واقع شد در جواب فرمود:
من سلمان فرزند بندۀ خدایم،گمراه بودم به برکت محمّد هدایت یافتم،فقیر بودم به برکت محمد غنی شدم،برده بودم به برکت محمّد آزاد شدم،این است حسب و نسب من ! (1)
آن جناب جزء آن چهار نفری است که خداوند عزیز،پیامبرش را به عشق و محبت آنان
1) 1) -عرفان اسلامی:214/11.
امر فرموده است و آن چهار نفر عبارتند از:
امیر المؤمنین علیه السلام،سلمان،ابو ذر،مقداد.
رسول اسلام صلی الله علیه و آله وی را صدّیق امت و در زهد شبیه عیسی بن مریم به حساب آورده است.
ملّا محمد باقر مجلسی رحمه الله میگوید:
پس از معصومین،در میان امّت کسی به جلالت قدر سلمان و ابو ذر و مقداد نیست.
امام کاظم حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرماید:
در روز قیامت منادی از جانب ربّ العزّه ندا کند:کجایند حواریون و مخلصون محمد بن عبد اللّه که بر طریقۀ او مستقیم بودند و پیمان وی را نشکستند ؟ پس سلمان و ابو ذر و مقداد برخیزند.
پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
هر کس میخواهد به زهد عیسی بن مریم نگاه کند.به زهد و تقوای ابو ذر نظر کند.
او چندی در شهر شام و اطراف آن به امر به معروف و نهی از منکر و مبارزۀ جانانه با معاویه و معرفی شخصیت امیر المؤمنین علیه السلام مشغول بود،تا جائی که گروهی به دلالت او به شرف تشیع نایل آمدند.
او بر اثر امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با خلافکاریهای دستگاه سلطنت عثمان به رَبَذه تبعید و در آنجا به داغ فرزندش ذَر که بر اثر گرسنگی و تشنگی مُرد مبتلا و خود او هم از فرط بیآبی و گرسنگی به شرف لقاء اللّه مشرف و به دست پاک مالک اشتر نخعی عاشق امیر المؤمنین علیه السلام با آب زمزم غسل داده شد و سپس دفن گردید،من به زیارت قبر او مشرف و در لحظۀ تشرّف نور خدا را از آن قبر به جانب عرش در حرکت دیدم ! ! (1)
1) 1) -عرفان اسلامی:216/11.
از سابقین در اسلام و در عظمت قدر و جلالت شأن فروزندهتر از ستارگان فروزان است.
امام صادق علیه السلام در حق او فرمود:
خدا رحمت کند بلال را که به ما اهل بیت عشق میورزید و او بندۀ صالح بود.
چون اذان از جانب حق نازل شد،پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله اعلامش را به آن جناب واگذار کرد و در طرد آنان که نمیخواستند صدای او را بشنوند آیۀ شریفۀ [ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ ] در حق او نازل شد !
آن جناب پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله حاضر به اذان گفتن نشد؛زیرا اذان گفتن خود را کمک به ستم ستمگران دوران میدانست ! تنها یک بار به درخواست دختر گرامی پیامبر اسلام اذان گفت و سپس به شام هجرت کرده و در آنجا درگذشت.
من قبر آن جناب را در باب صغیر واقع در بیرون شهر شام زیارت کردهام و از آن قبر با حقیقت تبرک جستم (1).
آن جناب صحابی جلیل القدر و از اصحاب بدر است،در مدح و ثنایش روایات زیادی وارد شده و هم اوست که سلام رسول خدا صلی الله علیه و آله را به امام باقر علیه السلام رساند و آن جناب اوّل کسی است که در روز اربعین به زیارت حضرت سیدالشهدا موفق شد و هم آن بزرگوار است که لوح آسمانی را که نص امامت ائمه علیهم السلام در اوست نزد حضرت زهرا علیها السلام زیارت کرد و از آن نسخه برداشت.
1) 1) -عرفان اسلامی:217/11.
امام سجاد علیه السلام با فرزندش حضرت باقر علیه السلام که در آن وقت طفلی خردسال بود به دیدن جابر رفتند،چون کنار او نشستند،امام سجاد علیه السلام به حضرت باقر علیه السلام فرمود:
سر عمویت را ببوس،چون امام سر جابر را بوسید عرضه داشت:این کیست ؟ حضرت سجاد علیه السلام فرمود:فرزندم محمد،پس جابر آن حضرت را به آغوش گرفت و گفت:یا محمد ! محمّد رسول خدا تو را سلام رساند،آن گاه به حضرت باقر علیه السلام عرضه داشت:ضامن شفاعت من شوید،حضرت پذیرفتند.
جابر در بسیاری از غزوات رسول خدا صلی الله علیه و آله حاضر بود و در غزوه صفین حضرت مولی الموحدین را همراهی کرد و لحظهای از متابعت امام عارفان درنگ نکرد و پیوسته مردم را به محبت و عشق آن حضرت ترغیب مینمود و در کوچه و بازار عبور کرده با صدای بلند میخواند:
«عَلِیٌّ خَیْرُ الْبَشَر فَمَنْ ابیٰ فَقَدْ کَفَر»
علی علیه السلام بهترین بشر است پس کسی که از او برگردد کافر است (1).
دختر گرامی نبی اسلام در شب بیستم جمادی الثانی به سال پنجم بعثت از مادری بینظیر چون خدیجۀ کبری که روایات بسیاری در مدحش از پیامبر و ائمه علیهم السلام رسیده متولد شد.
فاطمه علیها السلام براساس آیۀ تطهیر دارای مقام عصمت و براساس آیات سورۀ انسان از نظر ایمان و عمل و اخلاق بر تمام زنان آفرینش یگانه و یکتاست.
دختر رسول اسلام علیها السلام در دانش و بینش سرآمد زنان روزگار و در پیشگاه حضرت حق
1) 1) -عرفان اسلامی:218/11.
از اعتبار و ارزشی ما فوق تمام اعتبارات و ارزشها برخوردار است.
در مسئلۀ ولادت آن جناب در روایات چنین آمده:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله همراه علی علیه السلام و عمّار و حمزه و منذر و عباس و دیگر صحابه در ابطح نشسته بود،ناگاه جبرییل به صورت اصلی خود در حالی که بالهایش مشرق و مغرب را پُر کرده بود بر حضرت نازل شد و ندا داد:یا محمّد ! علیّ اعلیٰ تو را سلام میرساند و امر میکند چهل شبانه روز از خدیجه دوری کن.
آن حضرت در آن چهل شبانه روز به امر حضرت ربّ العزّه روزها را روزه میداشت و شبها را تا صبح به عبادت مشغول بود.
در آن هنگام به خدیجه مرضیه پیام داد که نیامدن من نزد تو به دستور خداست،بر خود گمان بد مبر که خداوند عزیز روزی چند بار به وجود تو بر ملائکه مباهات مینماید ! !
چون چهل شبانه روز تمام شد امین وحی نزد آن جناب آمد و عرضه داشت:
خداوندت سلام میرساند و میفرماید:برای تحفه و کرامت من مهیا شو،پس میکاییل بر آن حضرت نازل شد و طبقی آورد که پارچهای از سُندس بهشت روی آن بود و عرضه داشت:پروردگار میفرماید:امشب به این طعام افطار کن،علی علیه السلام میفرماید:در آن چهل شب هرگاه وقت افطار میشد،پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه میدادند هرکس بخواهد آن حضرت را ملاقات نماید ولی در شب چهلم فرمود:یا علی ! کنار در خانه بنشین و از ورود افراد ممانعت کن که این طعام بر غیر من حرام است،چون افطار شد طبق را گشود و در میان آن خوشهای از خرما و انگور و جامی از آب دید،به اندازۀ لازم میل فرمود،آن گاه جبرییل به آب بهشت دستش را شست سپس به آن جناب گفت:امشب وظیفه داری به منزل خدیجه بروی،از آن طرف خدیجه میگوید:من در آن چهل شب با تنهایی ساختم، چون شب میرسید درها را میبستم و پرده را میآویختم و چراغ را خاموش و پس از عبادت میخوابیدم،شب چهلم خوابیده بودم که صدای در بلند شد،برخاستم و گفتم:
کیست که جز محمّد را نیاید درِ این خانه را بزند که ناگهان صدای دلنواز رسول اسلام صلی الله علیه و آله را شنیدم که میگوید:خدیجه منم ! با عجله در را باز کرده و از آن جناب استقبال کردم و همان شب به نور مقدس دخترم زهرا منوّر شده و حامل آن امانت بزرگ الهی شدم !
شیخ صدوق به سند معتبر از مفضل روایت میکند که:
چون خدیجه با رسول اسلام صلی الله علیه و آله ازدواج کرد،زنان مکه بر اثر عداوتی که با پیامبر صلی الله علیه و آله داشتند از خدیجه جدا شدند و رفت و آمد با آن حسنۀ روزگار را ترک کردند،خدیجۀ کبریٰ از این جهت در غم و غصه بود تا به زهرا حامله شد،از آن وقت به بعد شادی عجیبی برای او آمد و با حمل خود به انس نشست و این معنا را از رسول خدا صلی الله علیه و آله پنهان میداشت.
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله بر او وارد شد،شنید خدیجه سخن میگوید،پرسید:با که سخن میگفتی ؟ عرضه داشت:با فرزندی که در شکم دارم،حضرت فرمود:آری،ای خدیجه ! اینک جبرییل به من خبر داد که این طفلی که در رحم داری دختر است و اوست نسل طاهر با میمنت و برکت که خداوند نسل مرا از او به وجود میآورد و از او امامان و پیشوایان دین به هم رسند و حق تعالی پس از انقطاع وحی آنان را خلیفههای خود گرداند.
چون موقع به دنیا آمدن فاطمه رسید،خدیجه کبری به سوی زنان قریش فرستاد تا نزد او حاضر شوند،ایشان در جواب گفتند:ما را با تو کاری نیست،چون همسر یتیم فقیری هستی،خدیجه از جواب متکبران دوران سخت اندوهگین شد،در این حالت چهار زن را نزد خود دید،از دیدن آنان وحشت کرد،ایشان گفتند:مترس که ما رسولان پروردگاریم، منم ساره زوجۀ ابراهیم،دوم آسیه بنت مزاحم که رفیق تو در بهشت است،سوم مریم دختر عمران،چهارم کلثوم خواهر موسی بن عمران.خداوند،ما را برای کمک به تو فرستاده،در آن وقت زهرا علیها السلام متولد شد،در حالی که تمام هویت او را پاکی و پاکیزگی گرفته بود و نوری از او درخشیدن داشت که تمام جهان را روشن کرد،پس آن جناب به
سخن آمد و گفت:
اشْهَدُ انْ لا الٰهَ الّاَ اللّهُ وَ انَّ ابی رَسُولُ اللّهِ سَیِّدُ الْاَنْبِیاءِ وَ انَّ بَعْلی سَیِّدُ الْاَوْصِیاءِ وَ وُلْدی سادَةُ الْاَسْباطِ.
شهادت میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست،مسلماً پدرم رسول خدا سرور همه پیامبران دست و همسرم سرور همۀ اوصیاست و فرزندانم سرور همۀ نسلها هستند.
ابن بابویه از حضرت صادق علیه السلام روایت میکند که:
فاطمه را نزد حضرت حق نُه نام است:
فاطمه،صدیقه،مبارکه،طاهره،زکیّه،راضیه،مرضیه،محدّثه،زهرا.
امام صادق علیه السلام به یونس بن ظبیان فرمود:
میدانی تفسیر فاطمه چیست ؟ عرضه داشت:مرا خبر دهید،فرمود:
فُطِمَتْ مِنَ الشَّرِّ.
بریده شده از تمام آلودگیهای باطن و ظاهر.
سپس حضرت فرمود:
اگر امیر المؤمنین علیه السلام او را تزویج نمیکرد برایش در تمام جهان کفو و نظیری نبود.
علامۀ مجلسی رحمه الله در ترجمۀ اسامی آن حضرت فرموده:
صدّیقه: معصومه.
مبارکه: دارندۀ کمالات و معجزات و اولاد کرام.
طاهره: پاکیزه از نقایص.
زکیّه: نموکننده در کمالات.
راضیه: خشنود به قضای حق.
مرضیه: اسوه مردان راه حق و پسندیدۀ اولیای الهی.
محدَّثه: کسی که هم سخن با ملک است.
زهرا: نورانی به نور صوری و معنوی.
شیخ مفید و شیخ طوسی از عامّه روایت کردهاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
فاطمه پارۀ تن من است،هر که او را شاد گرداند مرا شاد گردانده و هر که او را بیازارد مرا آزرده.
و نیز آن حضرت فرمود:
فاطمه عزیزترین مردم نزد من است.
شیخ طوسی از عایشه نقل میکند:
کسی را در گفتار و سخن شبیهتر از زهرا به رسول خدا صلی الله علیه و آله ندیدم،چون فاطمه به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله میآمد او را خوش آمد میگفت و دستهای زهرا را میبوسید و وی را بجای خود مینشاند.
ابن بابویه از حضرت مجتبی علیه السلام نقل میکند:
شب جمعه مادرم را در محراب عبادت دیدم،پیوسته در رکوع و سجود بود تا صبح طالع شد،دائم برای مؤمنین و مؤمنات به اسم دعا میکرد،به مادر گفتم:چرا برای خود دعا نمیکنی فرمود:
یا بُنَیَّ الْجارُ ثُمَّ الدّارُ.
ای فرزندم ! اوّل همسایه سپس خود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله به خانۀ فاطمه آمد،جامهاش را از جُل شتر دید و دستهایش را در حال آسیا کردن و بچهاش را در حال شیر دادن،اشک چشم رسول خدا صلی الله علیه و آله جاری شد و فرمود:ای دختر با ارزشم ! تلخیهای امروز دنیا را برای به دست آوردن حلاوت آخرت بچش.
حضرت زهرا علیها السلام عرضه داشت:
یا رسول اللّه ! خدا را حمد میکنم بر نعمتهایش و شکر میکنم بر کرامتهایش؛
پس خداوند این آیه را فرستاد:
[ وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ ] (1).
و به زودی پروردگارت بخششی به تو خواهد کرد تا خشنود شوی.
حسن بصری میگوید:
فاطمه علیها السلام عابدترین فرد امّت بود،در عبادت حق آنقدر بر پای میایستاد تا پای مبارکش ورم میکرد !
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود:برای زن چه چیزی بهتر است ؟ عرضه داشت:نبیند مردی را و نبیند مردی او را،حضرت وی را به سینه گرفت و فرمود:
[ ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ ] (2).
برخی از [ آنان از نسل ] برخی دیگرند.
راوندی در«نوادر»از امیر المؤمنین علیه السلام آورده:
شخص نابینایی از دختر پیامبر اذن خواست وارد خانه شود،زهرا خود را از او پوشاند، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:به چه سبب خود را از او مستور کردی او که کور بود ؟ عرض کرد:اگر او کور است ولی من بینا هستم،علاوه اگر در پرده نباشم رایحۀ مرا استشمام مینماید، حضرت فرمود:شهادت میدهم که تو پارۀ تن منی (3).
در روایات بسیار مهم در کتب معتبر آمده که:مردی از سر کار بازار به خانه رفت،
همسرش وی را پریشان حال دید،سبب پریشانی وی را که از چهرهاش آشکار بود پرسید، در پاسخ زن گفت:امروز در میان مغازه برای مدّتی به فکر عاقبت و قیامت خود افتادم که در آن روز جای من کجاست:بهشت یا جهنم ؟ برایم معلوم نشد،مرا سخت افسرده کرد، اکنون با اضطراب و وحشت و پریشانی و ناراحتی به خانه آمدهام و از تو میخواهم مرا از این رنج نجات دهی،زن به همسرش گفت:از دست من برای تو چه کاری برمیآید ؟ جواب داد:نزد حضرت زهرا علیها السلام برو که آن مخدّره عالم به حقایق است و از آن حضرت عاقبت مرا بپرس !
زن به خانۀ حضرت زهرا علیها السلام رفت و عین گفتار شوهرش را به آن بانوی عصمت عرضه داشت،حضرت در پاسخ وی گفت:به همسرت بگو:اگر در امور حیات مادی و معنوی هماهنگ با قرآن زندگی کرده باشی مسلماً اهل بهشت ورنه به عذاب الهی دچار خواهی شد (1).
شیخ سلیمان بلخی حنفی در کتاب پر قیمت«ینابیع المودّة»و شیخ صدوق در«اکمال الدّین»و فیض کاشانی در«علم الیقین»با سند متین و محکم از جابر بن عبد اللّه انصاری نقل میکنند که گفت:
وقتی آیه شریفه:
[یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ] .
ای اهل ایمان ! از خدا اطاعت کنید و [ نیز ] از پیامبر و صاحبان امر خودتان [ که امامان از اهل بیتاند و چون پیامبر دارای مقام عصمت میباشند ] اطاعت کنید.
1) 1) -عرفان اسلامی:231/11.
بر پیامبر بزرگ نازل شد،من به آن حضرت عرضه داشتم:خدا و رسول را شناختیم، اولیالامری که در این آیه پروردگار عالم طاعتشان را با طاعت از رسول یکی قرار داده کیستند ؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:اینان جانشینان من و رهبران جامعه اسلامی پس از من هستند اوّل آنان:
علی ابن ابی طالب و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی در تورات معروف به باقر که ای جابر او را میبینی و چون دیدی سلامم را به او برسان.
سپس صادق جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علی و علیّ بن محمد و حسن بن علی.
سپس هم نام و هم کنیت من حجت خدا در زمین و بقیّت عباد پسر حسن بن علی است.
یاد و نام خدا به دست او در مشارق و مغارب طنین انداز میشود،او از شیعیان و دوستدارانش غایب است و آن که خدا دلش را به ایمان امتحان کرده بر امامتش اقرار دارد.
جابر میگوید:از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدم:شیعیانش در زمان غیبت از او سود میبرند ؟ فرمود:به آن کسی که مرا به رسالت فرستاده از نورش بهره میگیرند و از رهبریش سود میبرند،چنانچه مردم از آفتاب پشت ابر بهره میبرند ! (1)
من از میان صدها کتاب علمی و تحقیقی و روایی و تاریخی که در امر ولایت و امامت
1) 1) -عرفان اسلامی:239/11.
و جانشینی پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نوشته شده فقط یک سخن از حضرت علی بن موسی الرضا عالم آل محمد علیهم السلام نقل میکنم باشد که اهل انصاف به انصاف خود تکیه کنند.
عبد العزیز بن مسلم که از یاران و ارادتمندان و مخلصان حضرت رضاست میگوید:
در ابتدای ورودمان به مرو در خدمت امام رضا علیه السلام در روز جمعه در جامع مرو بودیم، بین مردم در امر امامت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله سخنان زیادی رد و بدل شد و اختلاف زیادی که بین مردم در مسئلۀ امامت بود مورد مذاکره قرار گرفت پس از آن جلسه به خدمت مولایم حضرت رضا علیه السلام رسیدم و داستان مردم را بازگو کردم،حضرت لبخندی زد و فرمود:ای عبد العزیز ! این مردم جاهل و نادانند و در رأی و عقیده خود کلاه سرشان رفته،به حقیقت خداوند عزّ و جلّ جان رسول خدا صلی الله علیه و آله را نگرفت مگر این که دین را برای او کامل کرد و قرآنی به او عنایت فرمود که شرح هر چیز در آن است،حلال و حرام و حدود و احکام و آنچه مردم بدان نیاز دارند همه را در آن بیان کرد و فرمود:
[ مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ ] .
ما چیزی را در کتاب [ تکوین از نظر ثبت جریانات هستی و برنامههای آفرینش ] فروگذار نکردهایم.
در سفر حجة الوداع که آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله بود آیۀ سوم سورۀ مائده را نازل کرد:
[ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً ] .
امروز [ با نصبِ علی بن ابی طالب به ولایت،امامت،حکومت و فرمانروایی بر امت ] دینتان را برای شما کامل،و نعمتم را بر شما تمام کردم،و اسلام را برایتان به عنوان دین پسندیدم.
امر امامت از تمام نعمت است،پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا نرفت تا برای همگان همۀ معالم دین را بیان کرد و راه را برای آنان روشن ساخت و آنها را بر جادۀ حق واداشت و علی علیه السلام را بر آنان رهبر و پیشوا نمود و از چیزی که مورد نیاز امت باشد صرف نظر نکرد مگر این که بیان فرمود،هر که خیال کند که خداوند دینش را کامل نکرده،کتاب خدا را رد نموده و هرکس
کتاب خدا را رد کند به آن کافر است ! !
آیا قدر و موقعیت امامت را در امت میدانند تا اختیار و انتخاب آنان در آن روا باشد ؟ !
به راستی ! امامت اندازهای فراتر و مقامی والاتر و موقعی ارزندهتر و آستانی منیعتر و ژرفایی فروتر از آن دارد که مردم با عقل خود به آن رسند،یا با رأی و نظر خود درک کنند یا به انتخاب خود امامی بگمارند.
امامت مقامی است که حضرت ابراهیم پس از آن که مقام نبوت و خُلّت را پابرجا کرد بدان رسید،این امامت سومین درجه و فضیلتی بود که خدایش بدان مشرف کرد و نامش را به وسیلۀ آن بلند نمود و فرمود:
[ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً ] .
من تو را برای همۀ مردم پیشوا و امام قرار دادم.
خلیل از شادمانی به این نعمت عرضه داشت:
این مقام در ذرّیه و نژاد من هم هست ؟
خداوند فرمود:
[ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ] .
پیمان من [ که امامت و پیشوایی است ] به ستمکاران نمیرسد.
این آیه امامت و رهبری هر ظالمی را تا روز قیامت باطل ساخت و آن را مخصوص برگزیدگان پاک ساخت (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:روایت شده به سند صحیح از سلمان فارسی رضی الله عنه که گفت:بر رسول خدا وارد شدم،به من توجه فرمود و چنین گفت:ای سلمان ! خداوند پیامبری را
1) 1) -عرفان اسلامی:242/11.
نفرستاد مگر این که برای او دوازده نقیب بوده است،عرضه داشتم:این حقیقت را از پیروان تورات و انجیل شنیدهام،فرمود:ای سلمان ! آیا نقبای دوازدهگانه مرا که خداوند متعال آنان را برای مقام امامت و وصایت انتخاب فرموده میشناسی ؟
گفتم:خدا و رسول او به این حقیقت آگاهترند.
فرمود:خداوند مرا از نور خالص و صاف خود به وجود آورد و سپس مرا برای اطاعت و بندگی خود دعوت کرد و من اجابت نمودم و از نور من علی بن ابی طالب را آفرید و او را به مقام اطاعت و پیروی خود خواند و او قبول کرد و از نور من و علی،دخترم فاطمه را آفرید و او را نیز به اطاعت دستورهای خود دعوت نمود و او پذیرفت و از نور من و علی بن ابی طالب و فاطمه دخترم،حسن و حسین فرزندانم را آفرید و آنها نیز دعوت حق را به اطاعت اجابت نمودند و از این جهت ما را با پنج اسم از اسمای خود نامید.
پس خداوند متعال محمود و من محمد هستم و او علی و بلند مقام و این پسر عمویم علی است و خداوند فاطر و شکافنده حق از باطل و نور از ظلمت است و دخترم فاطمه قطع کننده و جدا سازنده است و حضرت او صاحب نیکیها و احسان و فرزندم حسن است و دیگری حسین !
و خداوند بزرگ از نور فرزندم حسین نُه فرزند آفرید که پیشوایان دین من هستند و ایشان را برای بندگی و اطاعت اوامر خود دعوت فرمود و آنان قبول کردند و این برنامه پیش از آفرینش خلق بود و در آن وقت ساختمان آسمان و گسترش زمین و وجود هوا و مَلَک و انسان صورت نگرفته بود،ما در آن هنگام انواری بودیم که پروردگار بزرگ را تسبیح و تقدیس کرده و فرمان او را شنیده و پیروی مینمودیم.
سلمان گوید:گفتم:یا رسول اللّٰه،پدر و مادرم به فدایت،برای کسی که ایشان را آن طور که باید بشناسد چه پاداشی است ؟ فرمودند:ای سلمان ! هر کس آنان را آن طور که باید،بشناسد و از آنان پیروی کند و آنان را دوست بدارد و از دشمنانشان بیزاری جوید،به
خدا سوگند از ماست،هر جا ما وارد شویم وارد میشود،هر جا ما ساکن شویم سکونت کند.
فرمود:پس از او علی سید العابدین است و بعد از او فرزندش محمد که شکافنده علوم اولین و آخرین از میان انبیا و مرسلین است،و سپس فرزندش جعفر است که لسان صادق پروردگار خواهد شد و بعد از او فرزندش موسی است که فرد برنده خشم و غضب خویش میباشد از لحاظ صبر و بردباری در راه پروردگار و پس از او فرزندش علی الرضاست که در برابر تقدیر و حکمهای الهی که پوشیده است راضی است.
بعد از او فرزندش محمد است که برگزیده خلق اوست و پس از او فرزندش علی است که هدایت کننده به سوی خداست و سپس فرزند او حسن است که صامت و نگهدارنده و امین اسرار الهی است و بعد از او فرزندش فلان است که نام او را ذکر فرمودند و او گوینده به حق و قیام کننده در راه الهی است.
سلمان گفت:من گریه کردم و سپس عرضه داشتم:یا رسول اللّٰه ! آیا من تا زمان آنان باقی خواهم بود ؟
فرمودند:بخوان آیه شریفه را:«و حکم کردیم به بنی اسرائیل که هر آینه فساد و شر برمیانگیزید در دو مرحله و در روی زمین بزرگی و بلندی میطلبید و چون وعدۀ مرحله اول فرا رسید،مبعوث میکنیم بندگانی را که شدت و حدّت دارند،پس نفوذ میکنند در خلال محوطهها،و وعده پروردگار متعال واقع و محقق خواهد شد،سپس برمیگردانیم قوت و عظمت و بلندبی شما را و مسلط میکنیم شما را بر دیگران و تأیید میکنیم شما را به اموال و فرزندان و قرار میدهیم شما را پرجمعیتترین گروهها.
سلمان گفت:گریهام شدید شد و شوقم به دیدار آن اولیا الهی بیشتر گشت،عرض کردم:یا رسول اللّٰه ! آیا این جریان و مغلوبیت و مظلومیت با سابقه عهدی خود شما میباشد ؟
فرمودند:آری،سوگند به خداوند بزرگ این جریان را با سابقه عهدی من و علی بن ابی طالب و دخترم فاطمه و فرزندانم حسن و حسین و نُه فرزند از اولاد فرزندم حسین و آن کسی که از ماست و هر شخصی که در راه ما مظلوم میباشد و هر کسی که به مرتبۀ خلوص ایمان نائل باشد،صورت گرفته است !
آری،سوگند به پروردگار بزرگ ای سلمان،پس از این در مرحله دوم حاضر میشود و روی کار میآید.ابلیس و پیروان و یاران او و آن کسانی که عناد و کفر خود را به درجۀ کامل رسانیدهاند،و در پایان این مرحله باز خداوند آنان را میگیرد،و در مقابل اعمال ناشایست و کفر و الحاد و تجاوز و عصیان،آنان را مؤاخذه و قصاص و عقاب نمایند و خداوند هرگز به کسی ستم روا نمیدارد.
و ما هستیم مصداق تأویل این آیه شریفه:«ما میخواهیم احسان کنیم به آن کسانی که ضعیف شدهاند در روی زمین و آنان را پیشوایان مردم قرار داده و پس از هلاک دیگران وارثین آنان گردند،و ما آنان را در روی زمین نیرومند کرده و برقرار میکنیم،و فرعون و هامان و پیروان آنها را نشان میدهیم آنچه را که وحشت داشته و از آن پرهیز میکردند».
سلمان گفت:من از خدمت حضرت رسول برخاستم،ولی به اندازهای غرق فکر و اندیشه شدم که هیچگونه باک نداشته و متوجه نبودم که مرگ در کجا و چه وقت مرا میرسد،یا من به چه هنگام به مرگ خواهم رسید ؟ ! (1)
دوران با عظمت رسالت و نبوت پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله در میان دریایی از مصایب و شداید و سختیها و بلاها و طوفانهای سهمگین اجتماعی،همراه با هشتاد و چند
1) 1) -عرفان اسلامی:251/11.
جنگ به حجة الوداع رسید.
در آن برهۀ طاقت فرسا که هماهنگ با بیست و سه سال زمان بود،رسول بزرگ الهی صلی الله علیه و آله به توفیق حضرت رب الارباب موفّق به ابلاغ تمام واقعیتهای ظاهری و باطنی اسلام شد.
اکنون از حج برمیگردد،تا یکی دو ماه باقیماندۀ عمر گرانمایهاش را سپری کرده به ملاقات حضرت محبوب نایل گردد.
در مرحلۀ اوّل عقل سلیم حکم میکند که محصول زحمات طاقتفرسایش را که امتی مسلمان و جوان است و هم چنین قرآن مجید را که سرمایۀ بینظیر عالم ملکوت است بدست کسی بسپارد که هم چون خود او دارای روحی بلند و قلبی سلیم و عقلی فعال و ارادهای الهی باشد و در مرحلۀ بعد تمام معارف و آثار شرعی و به خصوص آیات کتاب چنین مسئلۀ مهمی را اقتضا میکند،او اگر دست به چنین برنامۀ بسیار مهمی نزند،امت را پس از خود دچار اختلاف میکند و اختلاف،هزاران حادثه و پیآمد را به دنبال خود برای امت خواهد آورد و از این رهگذر ضربههای جبران ناپذیری به مسؤولیت او متوجه قرآن و جامعۀ اسلامی خواهد گشت و جامعۀ او از انحراف مصون نخواهند ماند !
به همین خاطر در راه بازگشت از حجة الوداع غرق در این اندیشۀ الهی است که در آیندۀ نزدیک که خورشید جهانافروز وجودش در پس ابرهای تیره و تار مرگ از دیدگان پنهان خواهد شد،بعد از او چه کسی میتواند حافظ این همه قوانین و سنن بوده،اداره کننده و رهبر تودۀ عظیم انسانیت به سوی کمال و رستگاری باشد ؟
آیا آن کس که بعد از او با پاکترین سابقۀ قومی و نژادی و گذشته نیالوده به شرک و گناه، وظیفۀ تهذیب اخلاق را به عهده خواهد گرفت کیست و شخصی که در میان مردم به حق و عدالت قضاوت خواهد کرد کدام است ؟
آیا آن فکر بلندی که از سرچشمۀ علم الهی سیراب خواهد شد،از آنِ چه کسی است
و آن روح قوی و منطق بلیغی که افکار مردم را به خدا و روز جزا سوق خواهد داد و در نشر تعلیمات دین و اعتلای اسلام حقیقی خواهد کوشید به کدام انسان واقعی متعلّق است ؟
آیا آن کس که پس از او خواهد توانست آیینۀ تمامنمای او در میان قوم باشد کیست ؟
آیا آن عنصر شایستهای که در ارحام و اصلاب پاک پرورش یافته،دارای سرشتی با صفا و روحی تابناک چونان خودش پذیرای حقایق است پیشوای خلق خواهد بود ؟
و سرانجام جانشین و خلیفۀ او کدام انسان کامل است ؟
هرچند برای وی از روز روشن آشکارتر است که پس از او سزاوار رهبری و پیشوایی کیست و خوب میداند که جامۀ امامت بر چه اندامی برازنده و رساست،با این حال منتظر فرمان الهی است و چشم به راه رسول پروردگار است که به نص صریح خداوند این موضوع را برای اجتماع مسلمانان آشکار کند.
برای او به سابقۀ قبلی نزول وحی،مسلم است که پروردگارش در این موضوع مهم او را بلاتکلیف نخواهد گذاشت و برای پرورش درخت برومند و بارآور دین باغبانی کارآزموده و مجرّب و پرورشدهندهای شایسته و کاردان انتخاب خواهد کرد،چون میداند منصب عالی خلافت همانند مقام شامخ نبوت موهبتی است الهی و خداوند به اقتضای حکمت هر که را شایسته داند برای آن برخواهد گزید و وظیفۀ مسلمانان را پس از وی در مورد امام و رهبر با نزول وحی معین خواهد کرد.
اینک به ناحیهای نزدیک شدهاند که«غدیر خم»نام دارد و این جایگاهی است که از آنجا راه اهل مدینه و مصریان و عراقیان از یکدیگر جدا میشود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هم چنان سرگرم اندیشههای خویش است،دل بر مبدأ وحی گمارده و چشم به سوی ملکوت دوخته و با دیدگان جذاب خود که دنیایی از عواطف و بشر دوستی و آثار جهانبینی در بردارد،به دامنۀ ابهامآمیز افق خیره مینگرد و گویی از مشرق انوار وحی منتظر فرمانی بزرگ و امری خطیر است.
انتظار محمّد چندان نمیپاید،خداوند خواستۀ حبیبش را برآورده آخرین و مهمترین موضوع اساسی اسلام را که پیامبرش مدّتهاست چشم به راه اعلام آن از جانب خداست با فرستادن وحی آشکار میکند.
در این گیرودار اطرافیان پیامبر صلی الله علیه و آله نیک میبینند که ناگهان چهرۀ گردآلود او برافروخته میشود،پلکهایش را برهم میگذارد،سنگینی مخصوصی بر او چیره میگردد دانههای عرق از پیشانی بلندش فرو میچکد و ناگهان چون کوهی در جای خود میایستد و در این حال کلماتی را زیر لب زمزمه میکند،این حالت نزول وحی است که به محمد دست داده است.
به اشارۀ او شترش را میخوابانند،صدایش کم کم بلند میشود،اطرافیانش به خوبی میشنوند که این نغمۀ آسمانی را جبرییل امین فرشتۀ وحی بر او نازل کرده است با لهجۀ گیرا و محکم خویش تلاوت میکند:
[ یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ ] .
ای پیامبر ! آنچه از سوی پروردگارت [ دربارۀ ولایت و رهبری علی بن أبی طالب امیر المؤمنین علیه السلام ] بر تو نازل شده ابلاغ کن؛و اگر انجام ندهی پیام خدا را نرساندهای.و خدا تو را از [ آسیب و گزند ] مردم نگه میدارد؛قطعاً خدا گروه کافران را هدایت نمیکند.
فرشتۀ وحی به امر خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید که آنچه دربارۀ ولایت و امامت و خلافت بلافصل علی بن ابی طالب علیه السلام و واجب بودن پیرویش بر هر فرد مسلمان بر او نازل شده است به همه بگوید و به دستور خداوند بزرگ علی را فرد شاخص و پایگاه عالی دین و رهبر مطلق مسلمانان جهان بگرداند.
توقف محمد همهمهای در میان کاروانیان برپا ساخته است،هیاهویی که با شیهۀ اسبان عربی و زنگ شتران قافلهها آمیخته است،سرها از هر سو کشیده و جملاتی بین افراد رد
و بدل میشود:
چه اتفاقی افتاده است ؟
اینجا ؟ اینجا که جای فرود آمدن نیست !
این بیابان آتشزا که از تابش آفتاب سراسر آن زبانه میکشد در این کوهسار تفتیده،در این بیابان بیآب و علف،در اینجا چه میخواهند بکنند،برای چه توقف کردهاند ؟
کاش زودتر به راه ادامه دهیم شاید از نسیم دشتهایی که در پیش است برخوردار شویم و به منزلگاه مناسبی برسیم.
آیا چه پیش آمده که محمد مهربان را وادار کرده است ما را در این سرزمین ملتهب و ظهر گرمابار امر به توقف دهد ؟
آیا باز چه فرمانی از خداوند بر محمّد نازل گشته است ؟
در این هنگام از جمعیّتی که با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله همراهند جلودارانشان مسافتی از صحرای جحفه را پیمودهاند و عقبداران هنوز با نقطۀ توقف او فاصله دارند،به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را که جلو رفتهاند بازمیگردانند و آنان را که از عقب میرسند نگاه میدارند و محل اجتماع نزدیک بر که غدیر معیّن میگردد.
نبی اکرم صلی الله علیه و آله نماز ظهر را با افراد کاروان از مرد و زن بجای میآورند و پس از فراغ از نماز برای ابلاغ امر مهمّی که خداوند او را برای آن مأمور به توقف در این سرزمین کرده است به وسیلۀ منادیانی چند مردم را خبر میدهد که همگی گرد او جمع شوند.
محمد بر جهاز به پا خاسته و در برابر دیدگان هزاران تن مسلمان چنین آغاز سخن میکند:
سپاس و ستایش مخصوص خداوند است و ما از او کمک میخواهیم و به او ایمان میآوریم و بر او توکّل میکنیم.
ما از بدیهای نفس و زشتیهای کردارمان به پروردگار خود پناه میبریم،او خداوندی
است که اگر کسی را گمراه کند آن کس راهنمایی نمییابد و اگر کسی را هدایت کند آن کس گمراهکنندهای نخواهد داشت و من گواهی میدهم که معبودی نیست جز آفریدگار یکتا که بخشنده و مهربان است و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستادۀ اوست.
باری ای مردم ! خدای مهربان آگاه مرا خبر داده است که عمر هر پیغمبر طبق سنّتی است که از آن جهت میدانم نزدیک است مرا داعی الهی و پیک اجل در رسد،من مسؤولم و شما نیز مسؤولیت دارید،از شما سؤال میکنم در پیشگاه خداوند،دربارۀ من چه خواهید گفت ؟ آیا وظیفۀ رسالت را ادا کردهام و شما را به راه راست و دین خدا فرا خواندهام ؟
مردم یک آواز جواب دادند:ما گواهی میدهیم که تو همانا تبلیغ کردهای و اندرز گفتی و فراوان کوشیدهای،خداوند به تو پاداش خیر دهد.
بار دیگر برای توضیح و تأیید میگوید:آیا شما شهادت نمیدهید که معبودی جز خدای یکتا و بیهمتا نیست و محمد بنده و رسول اوست و بهشت و دوزخ و مرگ و قیامت حق و مسلم است و بدون شک و تردید خواهد آمد ؟
باز همگی میگویند:چرا به اینها گواهی میدهیم،پیامبر صلی الله علیه و آله در آن حال میگوید:
خداوندا ! گواه باش.سپس گفتارش را چنین ادامه میدهد:همگی سخن مرا میشنوند ؟
بدانید:من در رستاخیز پیش از شما کنار حوض کوثر میرسم،شما بر من وارد خواهید شد و آن حوضی است پهناور که بر لب جامهای بیشماری است.
اکنون که داستان چنین است و روز پاداشی در پیش و میبایست روز قیامت به پیامبر خود ملحق شوید ببینید،نگاه کنید که در مورد دو شیء گرانقدر و دو جانشینی که میان شما میگذارم چگونه رفتار میکنید ؟ !
در این هنگام از میان انبوه جمعیت شخصی فریاد میکشد:ای محمّد این دو جانشین
که میگویی چیست ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ میدهد:
کتاب خداوند که رشتهای است پیوسته از یک سر به دست اوست و از سر دیگر به دست شما،پس به کتاب خدا چنگ زنید و عترت و خانوادۀ من.
پروردگار مهربان آگاه مرا خبر داده است که این دو شیء گران ارج:قرآن مجید و عترت من هرگز از یکدیگر جدا نخواهند گشت تا در قیامت پهلوی کوثر بر من وارد شوند و من نیز همین را آرزو داشته از خداوند بزرگ درخواست کردهام،پس به شما سفارش میکنم که این دو امانت گرانمایه و پرارج را پشت سر مگذارید که به هلاکت و شقاوت خواهید رسید و از آن دو نیز فاصله مگیرید که سرانجامی بد خواهید داشت.
در هر صورت کلام نبی اکرم صلی الله علیه و آله و طنین آهنگ محکم و رسای او در فضای درۀ غدیر هم چون نواهای آسمانی دلها را میلرزاند و مانند آب زلالی جانهای ملتهب را خنک و شادمان میساخت.
خطبۀ آن حضرت نزدیک به چهار ساعت طول کشید و در فاصلۀ این مدت امور مختلفی را یادآور شد و آیات بسیاری از قرآن را به مناسبت مطالب خود قرائت کرد،سپس اندکی درنگ نمود و در حالی که به اطراف خود در میان تودۀ مردم مینگریست به آواز بلند علی را نزد خود فرا خواند و او را ابتدا یک پله پایینتر از خویش بر فراز منبر نشاند و خطاب به جمعیت کرده چنین گفت:
ای گروه مسلمانان ! تاکنون سه نوبت جبرییل امین از جانب خداوند به من وحی آورد که تمام انبیای پیش از تو خلفا و جانشینان خود را معرفی کردهاند و چون در این روز ولایت و امامت علی از طرف آفریدگار کاینات بر تمام موجودات عالم عرضه شده است تو نیز باید ولایت و پیشوایی او را به مردم ابلاغ کنی.
ولی چون میدانم منافق بسیار و مؤمن یکدل کم است در اجرای این فرمان خداوند سه مرتبه عذر آوردم تا این آیه: [ یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ ] هم اکنون بر من نازل شد و مرا مجبور کرد تا
شما را آگاه کنم که خلیفه و مولا و امیر بعد از من علی است.
سپس پیشوای اسلام با وجود کهولت سن و خستگی سفر کمربند علی را گرفت و با نیرویی فوقالعاده او را بر فراز سر بلند کرد و در حالی که زانوهای علی محاذی با سینۀ پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت و سپیدی زیر بغل او نمایان شد آن گاه به دنبال سخنان خود چنین فرمود:
ای مردم ! از شما میپرسم:نسبت به مؤمنان حتی از خودشان سزاوارتر به تصرف در امور و سنجش مصلحتها کیست ؟
مردم یک آواز جواب دادند:خدا و رسول داناترند.
آیا من سزاوارتر به شما از خود شما نیستم ؟ چنین است.
آن گاه منشور آسمانی خلافت را خواند:
مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهٰذا عَلِیٌّ مَوْلاهُ اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ
وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
هرکس من مولای اویم،علی مولای اوست،پروردگارا ! دوستی کن با آن کس که علی را دوست دارد و پیرو باشد،دشمن بدار آن را که علی را دشمن بدارد ! یاری کن هرکس یاریش کند یاری مکن کسی را که بییاریش گذارد.
پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله نزدیک به یک ساعت علی را هم چنان بر سر دست داشت و با تمام خصوصیات و مشخصات به مردم معرفی کرد،پیامبر صلی الله علیه و آله ضمن بیاناتش در حدود هفتاد و سه مرتبه مردم را به عنوان معاشر الناس مورد خطاب قرار داد و آنان را از مخالفت با علی ترسانید و پی در پی مخالفان او را به عذاب دردناک ابدی و قهر و خشم خداوندی بیم داد و برای دوستانش سعادت جاودانی و بهشت موعود را ضمانت کرد و همی یادآور شد که در پیروی علی بزرگی و سیادت مسلمانان مصون میماند و اعتلای جهانی دین اسلام مسلم است و گرنه جز تباهی و فساد اجتماع و روشهای غلط و دوری از علوم قرآن
و محرومیت از تربیت صحیح چیز دیگر عایدشان نخواهد گشت.
رسول الهی صلی الله علیه و آله طی این سخنرانی چند ساعته خود حجت را بر امت تمام کرد و موضوع خطیر خلافت و امامت را از جانب خداوند به مردم ابلاغ نمود،تا آنجا که خطبۀ او به پایان نزدیک شد و هنوز دریای جمعیت احاطهاش کرده بود که فرشتۀ وحی این آیه را فرود آورد و او را مأمور ساخت که برای مردم بخواند:
[ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً ] .
امروز [ با نصبِ علی بن ابی طالب به ولایت،امامت،حکومت و فرمانروایی بر امت ] دینتان را برای شما کامل،و نعمتم را بر شما تمام کردم،و اسلام را برایتان به عنوان دین پسندیدم.
سپس با صدایی که گویی از اعماق طبیعت بر میخاست فریاد کشید«اللّه اکبر»دین کامل گشت،نعمت خداوند اتمام پذیرفت و پروردگار به رسالت من و امامت علی پس از من خشنود شد.
آن گاه در برابر گروهی متجاوز از صد و بیست هزار نفر مسلمان از منبر فرود آمد در حالتی که به قول یکی از فصحای عرب که در آن روز حاضر بود،محمّد در حال پایین آمدن به قدری شادمان و فرحناک بود که گفتی مهمترین وظیفه را انجام داده و بزرگترین فرمان الهی را ابلاغ کرده است.
بدین ترتیب فصل نوینی در تاریخ اسلام گشوده شد؛زیرا با شخصیتترین مرد نامی دنیای اسلام یعنی فاتح جنگهای خیبر و بدر و خندق،یار وفادار و شجاع رسول خدا صلی الله علیه و آله و پسر عم و داماد او،درِ شهر علم نبوی و مجسّمۀ تمامنمای اخلاق نبی معظم صلی الله علیه و آله،از امروز تاج امامت را به فرمان پروردگار عالمیان به ابلاغ رسولش بر سر میگذارد و منبر و محراب پیامبر صلی الله علیه و آله بدو تفویض میگردد.
آری،او شایستهترین انسانی است که سزاوار است بر کرسی جانشین نبی اکرم صلی الله علیه و آله جای گیرد و بر مسند رهبری مسلمانان تکیه زند.
علی به پیشوایی مسلمانان برگزیده شد،چه مژدهای بزرگ و چه انتخابی شایسته.
در این هنگام دسته دسته مردم به حضورش میرسیدند و دست مردانه او را به عنوان پیشوایی خویش میفشردند.
رؤسای قبایل،سران عشایر و طوایف و بزرگان مهاجر و انصار به خدمتش بار مییافتند و رهبریش را تهنیت میگفتند.
کسانی هم چون ابو بکر بن ابی قحافه،طلحه،زبیر و عمر بن خطاب از امامتش اظهار خوشوقتی میکردند !
مخصوصاً ابو بکر و عمر به وی چنین اظهار میکردند:
به به ای پسر ابو طالب ! تهنیت باد تو را که مولای ما و مولای هر مرد و زن مؤمن شدی.
حسّان شاعر معروف پیامبر صلی الله علیه و آله میگفت:
ای بزرگان قریش ! من پس از بیعت در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله گواهی میدهم که ولایت و امامت علی ثابت شد،آن گاه به عرض رسول اسلام صلی الله علیه و آله رسانید که اجازه دهید اشعاری دربارۀ علی بگویم و شما بشنوید،با کسب اجازه از رسول اسلام صلی الله علیه و آله قصیدۀ شیوایی همان هنگام به مبارکی آن روز فرخنده سرود و در برابر جمع خواند و در آن قصیده گفت:یُنادیهِمْ یَوْمَ الْغَدیرِ نَبِیُّهُمْ بِخُمٍّ وَ اسْمَعْ بِالرَّسولِ مُنادِیا فَقالَ:فَمَنْ مَوْلاکُمُ وَ نَبِیُّکُمُ فَقالوا وَ لَمْ یُبْدوا هُناکَ التَّعامِیا الٰهُکَ مَوْلانا وَ انْتَ نَبِیُّنا وَ لَمْ تَلْقَ مِنّا فِی الْوِلایَةِ عاصِیا فَقالَ لَهُ قُمْ یا عَلِیُّ فَاِنَّنی رَضیتُکَ مِنْ بَعْدی اماماً وَ هادِیا فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهٰذا وَلِیُّهُ فَکونوا لَهُ اتْباعَ صِدْقٍ مُوالِیا هُناکَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَلِیَّه وَ کُنْ لِلَّذی عادیٰ عَلِیًّا مُعادِیا
مضمون این اشعار به فارسی چنین است:
پیامبر صلی الله علیه و آله روز غدیر به آواز رسا آنان را فراخواند و شگفتا ! چگونه گفتارش را به گوش
همگان رسانید.
همانا فرشتۀ وحی به امر خداوند بر او نازل شد که تو در پناه آفریدگاری از دشمنان مترس و امر ولایت را که خدا بر تو نازل کرده ابلاغ کن.
او در کنار بر که غدیر بپا ایستاد و دست علی را گرفت و بلند کرد و به آوازی بلند از مردم پرسید:
سرپرست شما و سزاوار شما کیست ؟ پیشوا و راهنمایتان چه کسی است ؟ در آنجا همه بدون هیچگونه ابهامی گفتند:خدای تو مولای ماست و تو پیغمبر و رهبر ما هستی و هرگز کسی نسبت به تو عصیان نخواهد ورزید و از گفتۀ تو سر باز نخواهد زد.
آن گاه به علی گفت:برخیز و در برابر مردم بایست،چون همانا دوست دارم و خشنودم که تو بعد از من امام و رهبر باشی،پس هر کس من مولای اویم همانا این علی مولا و ولی اوست و شما ای مسلمانان ! نسبت به علی یارانی وفادار و صادق باشید و از سر صدق و دوستی او را یاری کنید.
در آنجا دعا کرد که خداوندا ! دوست علی را دوست بدار و با آن کس که با علی دشمنی کند دشمن باش.
حدیث غدیر را به عنوان آیینۀ منعکس کنندۀ خلافت و امامت و رهبری علی علیه السلام از روز غدیر راویان و محدثان و مورخان و مفسران و ادیبان و حکیمان و شاعران تا به امروز در مهمترین کتب خود نقل کرده و در محور این حدیث کتبی گران و جاوید نوشتهاند.
شمار این راویان و بازگوکنندگان و کتب آنان متجاوز از هفتصد نفر است که در مستدرکات و اضافات«الغدیر»علامۀ امینی آمده است.
مورخان اهل سنت
نام وفات کتاب
حافظ بلاذری 279 انساب الاشراف
حافظ طبری 310 الولایة فی طرق حدیث الغدیر
حافظ ابن زولاق مصری 387 تاریخ ابن زولاق
حافظ خطیب بغدادی 463 تاریخ بغداد
حافظ ابن عبد البرّ قُرطُبی 463 الاستیعاب
ابو الفتح شهرستانی 548 المِلَل و النحل
حافظ ابن عساکر دمشقی 571 التاریخ الکبیر
یاقوت حموی 626 معجم الادباء
حافظ ابوالحسن ابن اثیر 630 اسد الغابة
ابن خلّکان 681 وفیات الاعیان
زین الدین شافعی 749 تتمة المختصر
حافظ ابن کثیر شامی 774 البدایة و النهایة
ابن خلدون اشبیلی 808 مقدمة التاریخ
ابن حجر عسقلانی 852 الاصابة
نور الدین سمهودی 911 جواهر العقدین
ابو العباس قرمانی 1019 اخبار الدول
نور الدین حلبی 1044 سیرة الحلبیه
ابو العرفان صبان 1026 اسعاف الراغبین
زینی دحلان مکی 1304 فتوحات الاسلامیه
شیخ یوسف نبهانی معاصر شرف المؤبّد
محدّثان
نام وفات کتاب
محمد بن مسلم زُهری 124 اسد الغابة
حافظ ابو هشام 133 مسند احمد
یحیی بن سعید تَیْمی 145 زین الفتی
حافظ عبد الملک عرزمی 145 مسند احمد
حافظ ابو عروه ازدی 153 البدایة و النهایة
حافظ شعبة بن حجاج 160 البدایة و النهایة
حافظ ابو یوسف سَبیعی 162 کفایة الطالب
حافظ ابو سلمه بصری 167 مسند احمد
حافظ ابو عبد الرحمن مصری 174 البدایة و النهایة
حافظ ابو هشام خارفی 199 مسند احمد
حافظ ابو احمد زبیری 203 مسند احمد
حافظ ابو زکریا قرشی 203 البدایة و النهایة
محمد بن ادریس شافعی 204 نهایة ابن اثیر
حافظ ابو عمرو فزاری 206 مسند احمد
حافظ عبد الرزاق صنعانی 211 البدایة و النهایة
حافظ ابو محمد انماطی 217 الکشف و البیان
احمد بن حنبل 241 مسند و مناقب
حافظ بخاری 256 تاریخ بخاری
حافظ ابن ماجه 273 سنن ابن ماجه
حافظ ترمذی 279 صحیح ترمذی
حافظ نسایی 303 خصایص و سنن
حافظ ابو یعلی موصلی 307 مسند الکبیر
حافظ ابوالقاسم بَغَوی 317 معجم الحدیث
ابو بِشر دولابی 320 الکنی و الاسماء
حافظ ابو جعفر طحاوی 321 مشکل الآثار
حافظ ابوالقاسم طبرانی 360 معجم الکبیر
حافظ ابن بطّه عُکبری 387 الاِبانه
حافظ ابو بکر احمد فارسی 407 ما نزل من القرآن فی امیر المؤمنین
حافظ ابو بکر بیهقی 458 سنن الکبری
ابن مغازلی 483 المناقب
حافظ ابو سعد سمعانی 562 فضایل الصحابة
حافظ ضیاء الدین مقدسی 643 فصول المختاره
حافظ گنجی شافعی 658 کفایة الطالب
حافظ نَوَوی 676 ریاض الصالحین
حافظ محب الدین طبری 696 ریاض النضره
شیخ الاسلام حموینی 722 فرائد السمطین
حافظ ابو الحجاج شافعی 742 تحفة الاشراف
حافظ جمال الدین زرندی حدود750 نظم دُرَر السِّمطین
ابن شهاب همدانی 786 مودّة القربی
حافظ ابوالحسن هیثمی 807 مجمع الزوائد
ابو عبد اللّه وشتانی 827 شرح صحیح مسلم
قاضی بدر الدین عینی 855 عمدة القاری
ابو عبد اللّه سَنوسی 895 شرح صحیح مسلم
ابو العباس قسطلانی 926 مواهب
متقی هندی 975 کنز العمّال
جمال الدین شیرازی 1000 الاربعین
قاری هروی 1014 المِرقاة
زین الدین مناوی 1031 فیض القدیر
شهاب الدین خفاجی 1069 نسیم الریاض
برهان الدین مصری 1106 فتوحات وهبیه
ابن حمزه حرّانی 1120 البیان و التعریف
ابو عبد اللّه زرقانی مصری 1122 شرح مواهب
شیخ محمد بیرونی شافعی 1276 اسنی المطالب
حافظ ناصر السنة معاصر تشنیف الآذان
مفسران،عقاید شناسان و سایر دانشمندان
نام وفات کتاب
قاضی ابو بکر باقلانی 403 التمهید
ابو اسحاق ثعلبی 427 الکشف و البیان
ابوالحسن واحدی 468 اسباب النزول
ابن سعدون قرطبی 567 التفسیر الکبیر
فخر رازی 606 مفاتیح الغیب
قاضی بیضاوی 685 طوالع الأنوار
سعد الدین فرغانی حدود 700 شرح قصیدۀ تائیه
قاضی عبد الرحمن ایجی 756 المواقف
سعد الدین تفتازانی 792 شرح المقاصد
نجم الدین ابن عجلون 876 بدیع المعانی
علاء الدین قوشجی 879 شرح التجرید
شربینی قاهری 977 السراج المنیر
عبد الحق دهلوی 1052 لمعات
حامد عمادی دمشقی 1171 الصلاة الفاخره
عبد العزیز دهلوی 1176 ازالة الخفا
قاضی محمد شوکانی 1250 فتح القدیر
مولوی محمد سالم سده 13 اصول الایمان
شیخ محمد عبده مصری 1323 المنار
آلوسی بغدادی 1324 نثر اللآلی
دکتر احمد فرید رفاعی معاصر تعلیقات معجم الادباء
دکتر احمد زکی مصری معاصر تعلیقات اغانی
استاد احمد نسیم مصری معاصر تعلیقات دیوان مهیار
استاد رافعی مصری معاصر شرح هاشمیات کمیت
استاد محمد شاکر نابلسی معاصر شرح هاشمیات
استاد عبد الفتاح مقصود معاصر تقریظ الغدیر
دکتر صفا خلوصی معاصر تقریظ الغدیر
و اینک ناقلان حدیث غدیر و نص پیامبر صلی الله علیه و آله بر رهبری و امامت مولا علی از بزرگان شیعه:
ابو عبد اللّه محمد بن احمد مفجّع
ابو جعفر محمد بن جریر بن رستم
شیخ شیعه ابو جعفر الصدوق
شریف رضی صاحب«نهج البلاغة»
معلم امت شیخ مفید
شریف مرتضی علم الهدی
شیخ عبید اللّه بن عبد اللّه
شیخ طوسی
ابو الفتوح خزاعی رازی
شیخ فتّال نیشابوری
ابو علی فضل بن حسن طبرسی
ابن شهرآشوب
ابو زکریا یحیی بن حسن حلّی
رضی الدین علی بن طاووس
بهاء الدین اربلی
عماد الدین طبری
شیخ یوسف بن ابی حاتم شامی
قاضی نور اللّه مرعشی
مولانا المحقق ملّا محسن فیض کاشانی
بحرانی صاحب«الحدائق».
و صدها نفر دیگر از محدثان و مورخان و مفسران و عقایدشناسان شیعه که کتب آنان در این زمینه اگر یک جا جمع شود کتابخانۀ عظیمی خواهد شد.
برای من تعجبآور است که با بودن هزاران راوی در این خبر عظیم و هزاران کتاب موثق و مطمئن و صحیح در این داستان و از همه مهمتر با بودن آیاتی در قرآن در امر رهبری و امامت و به خصوص شرایط الهی آن،چرا گروهی کثیر از امت اسلام به رهبری و پیشوایی غیر علی و فرزندان معصوم او گردن نهاده و از صراط مستقیم حضرت حق منحرف شدهاند ؟ ! !
اگر پس از درگذشت پیامبر،حکومت و ولایت و رهبری امت به دست علی علیه السلام قرار میگرفت،بدون شک پس از مرگ پیامبر تا به امروز ملّت اسلام این همه دچار بلا و مصیبت نمیشدند و احزابی چون سقیفه و حزب اموی و عباسی و عالمان درباری و دولتهای بیدین و بیبند و بار بر سر مردم مسلمان مسلّط نمیگشتند و پدیدهای کثیف به نام استعمار و استثمار به جان و ناموس و فرهنگ ملّتها حاکم نمیگشت ! !
اگر میگذاشتند حضرت مولی الموحدین که اعلم و اشجع و اتقی و اعدل و اعبد و ازهد امت بود همان طوری که رسول اکرم صلی الله علیه و آله از جانب حق وی را به زمامداری معرفی کرد زمام امور را به دست میگرفت به حق حق قسم ! امروز در کرۀ زمین ملّتی به جز ملت اسلام و فرهنگی به جز فرهنگ قرآن حاکم نبود،اما افسوس که دنیاپرستان برای ریاست چند روزه با کنار زدن علی،جهان بشریت را تا ظهور مهدی از فیوضات الهیه و خیر دنیا و آخرت محروم کردند !
حضرت علی علیه السلام که واجد تمام شرایط رهبری بود و لیاقت آن وجود مقدس را برای امر
امامت خدای بزرگ امضا کرده بود،درد جانگداز غارت حکومت و ولایت را به دست آنان که از اوصاف امامت عاری بودند و عملشان سختترین ضربه را به پیکر اسلام و وحدت امت تا قیامت زد،در خطبۀ شقشقیه که علمای اهل سنت و شیعه در معتبرترین کتب خود نقل کردهاند بازگو میکند،چه نیکوست که در ترجمۀ این خطبه دقّت شود.تا بدانید دخالت غیر متخصص در امور الهی و انسانی و به خصوص امر حکومت و ولایت چه بلای غیر قابل جبرانی است (1)!
بیان شخصیت معنوی امیر المؤمنین علیه السلام فقط و فقط در قدرت خدا و رسول گرامی اوست.
یا علی ! کسی تو را جز خدا و من نشناخت !
او انسان والایی است که در خزانۀ آفرینش گوهری یکتا و در صدف خلقت لؤلؤی والاست،در خرابۀ جهان چون او گنجی نیست و در تاریخ حیات هم چون او انسانی یافت نمیشود.
تمام فضایل و حسنات در او جمع است و به قول خلیل بن احمد:
بینیازی او از کلّ و احتیاج کلّ به او دلیل بر این است که او امام کلّ است !
زبانها از تعریفش عاجز و قلمها در ترجمهاش شکسته و دفتر هستی از بازگو کردن شخصیتش ناتوان و چشمها از تماشای نورش بینور است.
یک شب خوابیدن او در بستر پیامبر مساوی با مرضات اللّه و یک ضربت شمشیرش در راه اسلام افضل از عبادت ثقلین.
1) 1) -عرفان اسلامی:258/11.
یقینش به حقایق افضل یقین و زحمتش در راه اسلام ما فوق طاقت و عبادتش در پیشگاه حق ما فوق همۀ عبادتها و قلبش مرکز همۀ اسرار و روحش جامع همۀ ارواح است !
من ار به قبله رو کنم به عشق روی او کنم***اقامه صلاة را به گفتگوی او کنم
گر از وطن سفر کنم سفر به سوی او کنم*** ز حج بیت بگذرم طواف کوی او کنم
کز احترام مولدش حرم شدست محترم
الا که رحمت آیتی ز رحمت علی بود***همه کتاب انبیا حکایت علی بود
بهشت و هرچه اندرو عنایت علی بود ***اجلّ نعمت خدا ولایت علی بود
در این و لا بگو نَعَم که هست اعظم نِعَم
بهشت را بهشتهام بهشت من علی بود***علی است آن که از رخش بهشت منجلی بود
به غیرْ دیده داشتن نشان احْولی بود ***کسی است عاشق ولی که ناظر ولی بود
به دست دیگران دهد کلید گلشن ارم
او گرچه از ازل در علم حق اول مسلمان حقیقی بود،در ظاهر حیات هم در برگشت رسول الهی از غار حرا به روز اوّل بعثت اول شخص از مردان بود که به رهبر اسلام تسلیم شد و در آن وقت سیزده بهار از عمر گرانمایه او بیشتر نگذشته بود.
ایمانش به خدا و رسول و معاد خالصترین ایمان و باورش شدیدترین باور و در برابر
هیبت و عظمت حضرت حق خائفترین انسان و در اعتلای کلمۀ اللّه پرزحمتترین مردم و به پیامبر و معنویت او نزدیکترین موجود و در آراستگی به مناقب آراستهترین بشر و در سابقۀ خدمت به دین خدا پرسابقهترین مؤمن و در درجات انسانی والاترین بندۀ حق و در قدر و منزلت بینظیر و از کرامت نفسی کریمترین مخلوق خدا پس از پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله بود.
بر خاک درگهت به ارادت نشستهایم***در انتظار چشم عنایت نشسته ایم
شاهان عالمیم و گدایان کوی تو*** رندانه بر سریر قناعت نشسته ایم
چشم طمع به غیر تو از غیر بسته ایم ***تا در قصور عزّ و مناعت نشسته ایم
ما را به بارگاه سلیمان نیاز نیست*** ما دیو نفس کشته و راحت نشسته ایم
ما تشنگان چشمه فیض ولایتیم*** با اشتیاق جام ولایت نشسته ایم
در آستان مهر و ولای تو یا علی*** عمریست مستحق کرامت نشسته ایم
در دادگاه عدل از اعمال زشت خویش*** شرمنده ایم و بهر شفاعت نشسته ایم
ما سر سپرده ایم به جانان ز جان و دل*** در پاش تا قیام قیامت نشسته ایم
آن زمان که همه از کمک به حق مینشستند او قیام میکرد و وقتی همه از سخن گفتن در راه خدا باز میایستادند او فریاد میزد و هرگاه همه متوقف میشدند او با کمک نور حق حرکت میکرد،سخن بیجا نمیگفت،کلامش محکمترین و پرمنفعتترین کلام بود، رأیش بهترین رأی و از تمام جهانیان در شجاعت قلب شجاعتر و عملش نیکوترین عمل و از تمام انسانهای تاریخ به امور ظاهر و باطن عارفتر بود ! !
پادشاه ملک دین بود،ایستادگیش برای کمک به حق از همه بیشتر بود،برای مردم مؤمن پدری مهربان و برای برداشتن بار ضعیفان انسانی دلسوز و چون او کسی حامی و حافظ منافع مردم مستضعف نبود.
بر مردم کافر و معاند عذاب سخت و برای اهل ایمان باران رحمت و بر پویندگان راه
حجّتی قوی و برای سالکان مسلک عشق بهترین راهنما بود.
او کوهی بود که هیچ طوفان و بادی وی را نلرزاند و به فرمودۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله:از نظر بدن معمولی بود ولی در امر حق بسیار قوی و نیرومند جلوه میکرد.خود را کوچک میشمرد ولی در پیشگاه حق بسیار بزرگ بود،زمین مهمانی عزیزتر و از نظر معنویت بزرگتر از او به یاد نداشت،در کار حق اهمال نمیکرد و پناه طمع زورمندان و زورگویان نبود،ضعیف ذلیل نزدش قوی و عزیز بود و تا حقش را از ستمگر نمیگرفت از پای نمینشست قوی عزیز که بیجهت قوی بود نزدش ذلیل مینمود و تا حق مظلوم را از وی نمیستاند او را رها نمیکرد،نزدیک و دور نزدش مساوی بودند،شخصیت آن حضرت حق و صدق و رفق بود،قولش حکمت و کارش بردباری و احتیاط و رأیش دانش و بینش و برای اسلام بهترین تکیهگاه و برای حلّ مشکلات بهترین حلّال و برای خاموش کردن شعلههای سرکش کفر و بیدینی قویترین خاموش کننده و برای ایمان و اسلام و مردم مؤمن پناهگاه و برای دشمنان غیظ و غلظت بود.
هرکس تو را شناخت غم از جان و سر نداشت***سر داد و سر زپای تو یک لحظه برنداشت
عشق رخت به خرمن عشاق بی قرار*** افروخت آتشی که خموشی دگر نداشت
داند خدا که شعله عشق تو گر نبود*** کانون پر شراره هستی شرر نداشت
ای ماه من زمانه پس از ختم انبیا***بهتر ز ذات پاک تو دیگر پسر نداشت
باشد خدا علیّ و تو را نیز نام اوست ***شاخ حیات از تو گلی خوب تر نداشت
رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود:
یا علی ! آن چنان که خداوند تو را مزیّن فرموده،احدی از بندگانش را زینت نداده آن هم زینتی که از هر زینتی در نزد او محبوبتر است.
نسبت به دنیایی که نردبان آخرت نیست قلبت را به زهد و بیرغبتی آراسته و آن چنان دنیا را مبغوض تو قرار داده،فقرا و نیازمندان و محتاجان و آنان را که دستشان از به دست آوردن دنیای زیاد کوتاه است محبوب تو قرار داده،تا جائی که دل نورانیت به داشتن چنان پیروانی که دنبال حرام نیستند و هم چون خود تو زاهدند خوشحال و قلب آنان نیز از داشتن چون تو امامی خشنود است.
یا علی ! خوشا به حال آنان که عاشق تواند و با تو برخوردی صادقانه و راستین دارند و وای به حال کسانی که دشمن تواند و آنان را با تو برخوردی غیر صادقانه است، عاشقانت برادران دینی تواند و در همنشینی با تو در بهشت،دشمنانت در قیامت در جایگاه دروغگویانند و اهل عذاب (1).
حضرت علی علیه السلام با این که دستش از مال دنیا تهی نبود و در امر فلاحت و تجارت سرآمد مردم روزگار مینمود و مدتی که رهبری جامعه را به عهده داشت خزانۀ مملکتش انباشته از درهم و دینار بود،در عین حال از نظر پوشاک و خوراک،روزگارش را در کمال سادگی و بیرغبتی به لذایذ جسمی میگذراند و آنچه از فضل حضرت دوست نصیبش میشد پس از قناعت کردن به ضروری زندگی با دوست معامله میکرد.
عبد اللّه بن ابی هذیل میگوید:
1) 1) -عرفان اسلامی:281/11.
پیراهن بیقدر و قیمت و بیارزشی را بر تن مبارکش دیدم،چون آستینش را میکشید به سر انگشتان میرسید،چون رها میکرد تا نصف بازویش را بیشتر نمیپوشاند !
عمر بن عبد العزیز که سعی داشت در میان مردم نمایانگر زهد باشد،میگفت:
پس از پیامبر در این امت زاهدتر از علی نیست.
سُوَید بن غَفَله میگوید:
به محضر انور علی رسیدم،او را نشسته دیدم و در برابرش ظرفی ماست ترشیده که از شدّت ترشی بویش به مشام میرسید،در دست مبارکش نان جوینی بود که پوستهای جوی آن نان به صورتش پاشیده بود،با دستش آن نان جوین را تکه میکرد و چون به جای محکم نان میرسید که تکه کردنش کار دست نبود با زانویش آن را میشکست و در آن ماست میریخت،به من تعارف کرد که بیا با من هم غذا شو،عرضه داشتم روزهام !
فرمود:از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم هرگاه روزه کسی را از غذایی که به آن اشتها دارد باز بدارد،بر خداست که وی را از طعام بهشت بخوراند و از آب بهشت سیراب نماید.
من از آن غذا آن هم برای رهبر حکومت غرق حیرت شده بودم و از طرف دیگر عصبانی،بر سر فضه خادمه آن حضرت فریاد زدم:وای بر تو ! آیا نسبت به این پیرمرد از خدا پروا نمیکنی ؟ چرا آردی را الک نمیکنی تا نان نرمی نصیب آن حضرت شود ؟ این چه نانی است که پر از سبوس است ؟ فضه در پاسخ من گفت:حضرت مولا اجازۀ الک کردن آرد به ما نمیدهد !
در آن هنگام حضرت به من فرمود:به فضه چه گفتی ؟ گفتارم را بازگو کردم،امام فرمود:پدر و مادرم فدای آن انسان با کرامتی که به عمرش آرد برایش الک نشد و اتفاق نیفتاد که سه روز متوالی شکم مبارکش از نان خالی سیر شود،تا مرغ جانش به سوی معبودش به پرواز آمد !
چه شود که ای شه لافتی نظری به جانب ما کنی***که به کیمیای نظاره مس قلب تیره طلا کنی
یمن از عقیق تو آیتی چمن از رخ تو روایتی***شکر از لب تو حکایتی اگرش چو غنچه واکنی
به نماز لب تو تکلّمی به نماز غنچه تو تبسّمی*** به تکلّمی و تبسمی همه دردها تو دوا کنی
تو شه سریر ولایتی تو مه منیر هدایتی ***چه شود گهی به عنایتی نگهی به سوی گدا کنی
تو به شهر علم نبی دری تو ز انبیا همه بهتری***تو غضنفری و تو صفدری چه میان معرکه جا کنی
تو زنی به دوش نبی قدم فکنی بتان همه از حرم*** حرم از وجود تو محترم تو لوای دین بپراکنی
بنگر وفایی با خطا همه حرف او بود از خدا***که مباد دست وی از رجا ز عطای خویش رها کنی
وجود مقدّسش به بازار آمد،در حالی که ریاست جامعۀ اسلامی در کف با کفایت او بود،پیراهنی را برای پوشیدن به سه درهم و نیم خرید،در همان بازار پوشید،آستینش بلند بود،به خیاط فرمود:این آستین را همان طور که به دست من است با قیچی کوتاه کن، خیاط هر دو آستین را با قیچی برید،سپس به حضرت عرضه داشت:از تن بیرون کنید تا سر آستینها را بدوزم،فرمود:احتیاج نیست،سپس به حرکت آمد و در حال حرکت دو بار به خود خطاب کرد:یا علی همین پیراهن با این وضع برای تو کافی است ! !
روزی از خانه درآمد،پیراهن وصلهداری به تن داشت،به آن حضرت ایراد گرفتند،در پاسخ انتقادکنندگان فرمود:پوششی است که به قلب خشوع میدهد و مؤمن را با دیدن
امامش در پوشیدن چنین لباسی راحت مینماید.
روزی به بازار آمد و شمشیرش را در معرض فروش گذاشت و فریاد زد:چه کسی این شمشیر را از من میخرد ؟ شمشیری که در طول این مدت غم و غصه از چهرۀ پیامبر زدود، اگر نزد من پولی برای خرید یک پیراهن بود،این شمشیر را نمیفروختم.
هارون بن غنتره میگوید:
پدرم برای من حکایت کرد،در قریۀ خَوَرْنَق خدمت مولا رسیدم جز قطیفۀ کهنهای به بدن نداشت و از شدت سرما میلرزید ! !
عرضه داشتم:برای تو و عیالت در این بیت المال حق وسیعی است چرا این چنین به خود سخت میگیری ؟ فرمود:به خدا قسم دست به بیت المال شما نبردهام،این قطیفه را از خانۀ خود در مدینه برداشته و از آن استفاده میکنم و فعلاً جز این لباسی ندارم ! !
واحدی در تفسیرش مینویسد:
از سر شب تا صبح در مقابل مقداری جو به عنوان اجرت برای آب دادن به نخلستان اجیر مردم شد،چون آن مقدار جو را دریافت کرد یک ثلث آن را آرد کرده و طعام درست کرد،چون طعام حاضر شد مسکینی به طلب طعام در زد،آن حضرت همۀ طعام را به مسکین بخشید،یک سوم دیگر را مبدل به طعام کرد،یتیمی به در خانه آمد باز غذا را در راه خدا عنایت به یتیم فرمود و یک ثلث باقی مانده را شب سوم به اسیر مرحمت کرد و این تنها غذای خودش نبود که به مسکین و یتیم و اسیر داد،بلکه به دنبال او حضرت زهرا و حسن و حسین علیهم السلام هم در راه دوست غذای خود را ایثار کردند،آنان این برنامه را بدون چشمداشت به جزا و تشکر انجام دادند،خداوند مهربان هم آیاتی در این زمینه در قرآن مجید به وصف آنان نازل فرمود و ایشان را به احسان خود مخصوص کرد و نام مبارکشان را در دفتر هستی جاوید و بلند آوازه فرمود و به عوض آن،طعام بهشت و حور و ولدان نصیب آن اهل کرامت نمود که یکی از آن آیات آیۀ شریفۀ:
[ وَ یُطْعِمُونَ الطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً ] .
و غذا را در عین دوست داشتنش،به مسکین و یتیم و اسیر انفاق میکنند.
در سورۀ مبارکه دهر است.
تا صورت پیوند جهان بود علی بود***تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود*** سلطان سخا و کرم و جود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی بود*** آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود
هم آدم و هم شیث و هم ایوب و هم ادریس*** هم یوسف و هم یونس و هم هود علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس*** هم صالح پیغمبر و داوود علی بود
آن شیر دلاور که ز بهر طمع نفس***در خوان جهان پنجه نیالود علی بود
آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن*** کردش صفت عصمت و بستود علی بود
آن عارف سجّاد که خاک درش از قدر*** از کنگره عرش برافزود علی بود
آن شاه سرافراز که اندر ره اسلام*** تا کار نشد راست نیاسود علی بود
آن قلعهگشایی که در قلعۀ خیبر***برکند به یک حمله و بگشود علی بود
چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم*** از راه یقین در همه موجود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است*** تا هست علی باشد و تا بود علی بود
سرّ دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان ***شمس الحق تبریز که بنمود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است
واحدی باز در تفسیرش مینویسد:
چهار درهم نصیب علی علیه السلام شد،یک درهمش را شب و یک درهمش را روز و یک درهم را در پنهانی و درهم دیگر را آشکار به راه خداوند صدقه داد،از پی این واقعیت که همراه با نّیتی صادقانه و الهی بود این آیت نازل گشت:
[ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ] .
کسانی که [ چون علی بن أبی طالب علیه السلام ] اموالشان را در شب و روز و پنهان و آشکار انفاق میکنند،برای آنان نزد پروردگارشان پاداشی شایسته و مناسب است؛و نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
هرکس که میخواهد آدم را در علمش و نوح را در فهمش و یحیی بن زکریا را در زهدش و موسی را در شجاعت و دلیریش بنگرد،پس باید به علی نظر کند.
امام مجتبی علیه السلام یک روز پس از درگذشت آن حضرت در بین مردم حاضر شد و فرمود:
دیروز مردی از میان شما رفت که در علم و دانش در سابقین نظیر نداشت و در عمل
و کوشش در آیندگان نمونه نخواهد داشت،پیامبر او را برای جنگ با دشمنان میفرستاد، در حالی که جبرییل در طرف راستش و میکاییل در طرف چپ او حرکت میکردند،او از جبهه برنمیگشت تا پیروزی را نصیب اسلام مینمود.
آن جناب در دانش و بینش پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله،یگانۀ دستگاه با عظمت خلقت بود،دانشی که از جانب حق به او عطا شده بود هم چون دریای بیساحل بود،خطبۀ اوّل «نهج البلاغة»در توحید و جهانبینی نشانهای از علم بینظیر او نسبت به حقایق عالم خلقت و صاحب آفرینش است.
صدوق بزرگوار از اصبغ بن نُباته نقل میکند:
چون امر خلافت بر او مستقر شد عمامۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله به سر گذاشت و بُرد آن جناب را پوشید و نعلین آن حضرت را به پا کرد و شمشیر آن بزرگ مرد الهی به کمر بست،سپس به مسجد آمد و بر منبر قرار گرفت و فرمود:
دانش اولین و آخرین نزد من است آنچه میخواهید از من بپرسید،به خدا قسم اگر بخواهم اهل تورات را از تورات فتوا دهم فتوا میدهم تا جایی که تورات بگوید حرف راست در جنب من از علی است و اگر بخواهم اهل انجیل را از انجیل فتوا دهم،میدهم تا جایی که انجیل بگوید حق با علیست و اگر بخواهم اهل قرآن را از قرآن حکم دهم،حکم میدهم تا حدی که قرآن فریاد بزند علی راستگوست،شما شب و روز قرآن میخوانید، آیا در میان شما کسی هست که ادعا کند قرآن میفهمد ؟ !
آیهای در کتاب خدا نیست مگر آن که به وسیلۀ آن از ما کان و ما یکون و ما هو کائن تا به پا شدن قیامت خبر دارم و آن آیه:
[ یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ ] .
خدا هر چه را بخواهد محو میکند و هر چه را بخواهد ثابت و پابرجا مینماید،و "امّ الکتاب "نزد اوست.
است.قبل از آن که مرا نیابید از من بپرسید به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید اگر از آیهای از آیات قرآن از من سؤال کنید که شب نازل شده یا روز،مکّی است یا مدنی،در حضر آمده یا در سفر،ناسخ است یا منسوخ،محکم است یا متشابه،تأویلی است یا تنزیلی خبر میدهم.
صدوق در«معانی الاخبار»آورده،در خطبهای فرمود:
من هادیم،من مهدیم،پدر یتیمان و مساکین و شوهر بیوه زنانم،تکیهگاه هر ضعیف و پناه هر ترسویم،راهبر مؤمنان به بهشت و ریسمان محکم خدایم،عروة الوثقی و کلمۀ تقوایم،عین اللّه و لسان اللّه و ید اللّهام،جنب اللّهی هستم که در قرآن فرموده:
[ أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ ] .
تا مبادا آن که کسی بگوید:دریغ و افسوس بر اهمالکاری و تقصیری که دربارۀ خدا کردم.
من دستگاه گشادۀ رحمت و مغفرت خدا بر بندگانم.من باب حطّهام،هر کس مرا و حقّم را شناخت خدایش را شناخته؛زیرا من وصی پیامبر در روی زمین و حجّت خدا بر خلقم،مرا انکار نمیکند مگر آن کس که خدا و رسولش را منکر شود ! !
شما برای شناخت بهتر حضرت میتوانید به کتب«احقاق الحق»و«الغدیر» و«عبقات»و«بحار الأنوار»و«الامام علی»عبد الفتاح و«صوت العدالة»جرج جرداق و«شروح نهج البلاغة»به خصوص مقدمۀ ابن ابی الحدید و صدها کتاب معروف و مشهور دیگر مراجعه کنید،تا گوشهای از شخصیت امام علی علیه السلام برای شما روشن شود و معلوم گردد که در روز غدیر،پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله بیجهت و بدون دستور وی را برای رهبری مسلمانان تا قیامت معرفی نکرد،آری،تنها او از همه جهت و از هر حیث لایق جانشینی رسول اعظم صلی الله علیه و آله و امامت و رهبری بود و معقول و منطقی نبود که با بودن او دیگری پس از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله عهدهدار سرپرستی امت شود،در حالی که نه از قرآن مجید که قانون اساسی اسلام بود آگاهی داشت و نه از علم عادی بهرهمند بود !
آنان که میگویند که پیامبر صلی الله علیه و آله برای بعد از خود جانشین معین نکرد و امر خلافت را به انتخاب ملت گذاشت،دروغی میگویند که گوش آفرینش تاکنون نمونۀ این دروغ را نشنیده است و بعد از این هم نخواهد شنید و بدون شک آنچه ظلم و جنایت و خیانت و گناه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله در تمام جهان تا قیامت واقع میشود به گردن آن دروغ زنهای بینظیر است،من نمیدانم کوری چشم و کری گوش و سنگینی و تاریکی قلب در اینان چه مقدار است،آیا اینان این هزاران کتاب شیعه و سنّی را در این زمینه ندیدهاند که اگر بگوییم ندیدهاند ما هم مانند آنان دروغ گفتهایم،دیدهاند ولی به خدا قسم از شدّت حسد و کینه و نفاق نسبت به حق و حقیقت بدون شک و تردید عناد میورزند ! !
آنچه از حسنات و فضایل و کمالات و حقایق در علی علیه السلام تجلی دارد در امامان بعد از او که یازده فرزند اویند تجلّی دارد،شما برای تماشای چهرۀ نورانی آن بزرگواران میتوانید به کتب مربوطه مراجعه کنید که این جزوه ناچیز استعداد بازگو کردن شخصیت والای آنان را ندارد.
در حقیقت جان ندارد هرکسی جانان ندارد***هرکسی جانان ندارد در حقیقت جان ندارد
کیست دلبر آن که بی عشقش دلی تسکین نیابد*** کیست جانان آن که بی مهرش کسی ایمان ندارد
مرتضی شاه ولایت شیر یزدان زوج زهرا ***کاسمان بیّن چو رویش افسری تابان ندارد
درد جسم است آن که درمانش بود نزد طبیبان*** درد روح الّا تولای علی درمان ندارد
زانبیا و اولیا و اوصیای پاک دامن*** کیست آن که مرتضی را دست بر دامان ندارد
بیعلی فلک بشر غرق است در بحر طبیعت***کی به ساحل می رسد کشتی که کشتیبان ندارد
راستی بعد از قضایای غدیر از بهر احمد***هر که نشناسد علی را جانشین وجدان ندارد(1)
ابو المأمون حارثی میگوید:
به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم:حق مؤمن بر مؤمن چیست ؟
حضرت فرمود:
به راستی از حق مؤمن بر مؤمن این است که او قلباً دوست دارد و با او در مال همراهی نماید و به جای او از خانوادهاش سرپرستی کند و بر کسی که بر برادر مؤمنش ستم کرده به خاطر یاری برادرش بتازد تا ستمش دفع شود و اگر غنیمتی در مسلمانان دارد و برادرش حاضر نیست،بهره او را دریافت کند و چون بمیرد قبرش را زیارت نماید،به او ستم روا ندارد،گولش نزند،به او خیانت نورزد،وی را در شداید و غیر شداید وانگذارد،او را تکذیب نکند،به وی اف نگوید که اگر حرف اف بگوید رابطۀ معنویش بریده شود،هرگاه به او بگوید:دشمن منی،کافر شود و هر زمان وی را متهم سازد،ایمان در دلش هم چون نمک در آب حل شود و از بین برود!! (2)
محمد بن عجلان میگوید:
در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم،مردی وارد شد و سلام کرد،آن حضرت از او پرسید:برادرانی که دنبال خود گذاردی چگونهاند ؟ آن مرد همشهریانش را ستود و به پاکی یاد کرد و از آنان تعریف زیادی نمود،حضرت فرمود:ثروتمندان آنان از بینوایان چگونه دیدار کنند ؟ گفت:اندک،فرمود:توانگرشان از نیازمندشان چه اندازه سرکشی و بازرسی نماید ؟ عرضه داشت:کم،فرمود:پولدارشان از مستمندانشان چقدر دستگیری کند ؟ جواب داد:شما اخلاقی را یادآوری میکنید که بسیار کم است،آن هم در مردمی که ما داریم،حضرت فرمود:پس تو چگونه معتقدی که آنان به راستی شیعه هستند ؟ ! ! (1)
امام صادق علیه السلام فرمود:مردی به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرضه داشت:
یا رسول اللّه ! به چه کسی نیکی کنم ؟ فرمود:مادرت.دوباره پرسید:به که نیکی کنم ؟ فرمود:مادرت.باز پرسید:به که خوبی کنم ؟ فرمود:مادرت.سپس پرسید:به چه کسی نیکی نمایم ؟ فرمود:پدرت (2).
جابر میگوید:مردی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت:جوان بانشاطی هستم و عاشق جهاد ولی مادری دارم که از جهت رفتن من ناراحت است،فرمود:برگرد نزد مادرت،به آن خدایی که مرا به حق مبعوث کرد،انس یک شب او به تو از جهاد یک سال در راه خدا برای تو بهتر است (3).
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در روایتی به دورنمایی از وضع جریح اشاره مینماید که:
مادرش وی را صدا زد و او در نماز بود و از جواب مادر سرباز زد،دوباره صدا زد و او پاسخ نداد و به همین خاطر دچار زن بدکارهای شد و آن جریمۀ پاسخ ندادن به مادر بود.
فقهای عظام عقیده دارند اگر انسان به نماز مستحبی ایستاد و در آن هنگام مادر او را صدا زد لازم است پاسخ مادر را بدهد.
از امام باقر علیه السلام به سند معتبر روایت شده که:
جریح عابدی بود در جامعۀ بنی اسرائیل،در صومعهاش مشغول عبادت بود،مادرش به نزد وی آمد و او را طلبید،او جواب نداد،مادر دوباره وی را خواست او پاسخ نداد،بار سوم او را صدا زد و او از جواب خودداری کرد،مادر فریاد زد:از خداوند میخواهم تو را از یاریش محروم کند !
چون روز دیگر شد زن زناکاری به کنار صومعه او آمد و در آنجا وضع حمل کرد و گفت:
این بچه از جریح است،مردم گفتند:آه ! کسی که ما را از زنا منع میکرد خود آلوده به زنا شد،امر شد وی را به دار زنند،در این وقت مادر آمد در حالی که طپانچه به صورت خود میزد،جریح گفت:ای مادر ! آرام باش که من از اثر نفرین تو به این بلا مبتلا شدم،مردم به او گفتند که از کجا بدانیم راست میگویی ؟ گفت:طفل را بیاورید ؟ چون آوردند از خدا خواست طفل را به زبان بیاورد،آن کودک به قدرت الهی به سخن آمد و خود را از جریح نفی کرد،چون از جریح ردّ افترا شد نجات پیدا کرد و سوگند خورد که از خدمت به مادر لحظهای درنگ نکند (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:331/11.
شخصی با فضیلت که از بندگان خالص حق بود هر روز پای مادر خود را میبوسید، روزی دیرتر از موقع معین به نزد برادران خود رفت،گفتند:چه میکردی که دیر آمدی ؟ جواب داد:در باغهای بهشت غلطان بودم؛زیرا به ما رسیده است که بهشت زیر پای مادران است که خداوند به حضرت موسی سه هزار و پانصد کلمه سخن گفت،آخر کلامش این بود که ای موسی ! به مادر نیکی کن و هفت مرتبه این سفارش تکرار شد، عرضه داشت:مرا کفایت کرد،پس از آن فرمود:ای موسی ! خشنودی مادر خشنودی من است و غضب او غضب من است ! ! (1)
از زمخشری پرسیدند که علّت قطع پای تو چه بود ؟ گفت:به هنگام کودکی گنجشکی را به دست آوردم و پرهایش را کندم و سپس به پایش نخی بستم،روزی گنجشک فرار کرد و در سوراخی فرو رفت،از پی او دویدم مقداری از نخ باقی مانده بود،آن را گرفتم و آن قدر کشیدم که یک پای آن حیوان قطع شد،مادرم چون این داستان را بدید برآشفت و گفت:خداوند پایت را قطع کند چنان که پای این زبان بسته بیگناه را قطع کردی !
چون به سن جوانی رسیدم در سفر بخارا از اسب فرو افتادم و پایم شکست،هرچند معالجه کردم فایده نبخشید ناگزیر به قطع پا شدم (2).
شیخ کلینی در کتاب شریف«الکافی»در باب احسان به پدر و مادر از زکریا بن ابراهیم
نقل میکند که زکریا گفت:
من نصرانی بودم مسلمان شدم و به حج رفتم و خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و به آن حضرت گفتم:به حقیقت من به کیش ترسایان بودم و از روی صدق و راستی مسلمان شدم،فرمود:در اسلام چه خوبی دیدی و چه دلیلی را در اسلام مشاهده کردی که آن را بر آیین ترسا برگزیدی ؟ گفتم:قول خدای عزّ و جل را:
[ مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ ] .
تو [ پیش از این ] نمیدانستی کتاب و ایمان چیست ؟ ولی آن [ کتاب ] را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیلۀ آن هدایت میکنیم؛بیتردید تو [ مردم را ] به راهی راست هدایت مینمایی.
امام صادق علیه السلام فرمود:
به راستی که خدا تو را هدایت کرده است،سپس سه بار فرمود:خداوندا ! او را هدایت فرما ؟ آن گاه بدو گفت:ای پسر جانم ! از هرچه خواهی بپرس.
گفتم:پدر و مادرم و فامیلم همه ترسا هستند و مادرم نابینا است،من با آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم ؟
فرمود:آنها گوشت خوک میخورند ؟ گفتم:نه،بلکه به آن دست نمیزنند.فرمود:
باکی نیست به مادرت توجه کن و به او احسان کن و چون بمیرد او را به دیگری وامگذار و خودت به کارهای او قیام کن و وسایل وی را فراهم آور و به کسی خبر مده که مرا دیدهای تا در مِنیٰ به نزد من آیی ان شاء اللّه.
زکریا میگوید:در منی نزد آن حضرت رفتم،مردم دورش جمع بودند.او هم به مانند یک معلم کودکان با آنان رفتار میکرد،این یک پرسش میکرد و آن یک چیزی میپرسید، چون به کوفه برگشتم به مادرم مهربانی میکردم و به دست خودم به او خوراک میدادم و جامه و سر او را جستجو میکردم و جانوران را دور مینمودم و به او خدمت فوقالعاده
داشتم،مادرم به من گفت:پسر جانم ! تو با من چنین رفتار نمیکردی آن زمان که هم کیش من بودی،پس این چه خوشرفتاری است که از تو میبینم،آیا به خاطر هجرت تو و متدین شدنت به آیین اسلام است ؟
گفتم:یکی از فرزندان پیغمبر به ما چنین دستور داده است ! گفت:این مرد پیغمبر است ؟ گفتم:نه پیامبر زاده است.گفت:پسر جانم ! او پیغمبر است اینها سفارشهای انبیاست،گفتم:مادر جان ! مسئله این است که پس از پیغمبر اسلام پیامبری نیست،ولی این پسر آن پیامبر است.گفت:پسر جانم ! دین تو بهترین دین است آن را به من عرضه کن، من آن را به او عرضه کردم و او هم اسلام آورد.من دستورهای اسلام را به او آموختم و او نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را خواند،سپس در شب برای او عارضهای رخ داد،به من گفت:پسرم ! آنچه را بر من آموختی برایم اعاده کن.من برای او باز گفتم و او بدان اعتراف کرد و از دنیا رفت.چون صبح شد همان مسلمانان که او را غسل دادند و همان بودم که بر او نماز خواندم و دفنش کردم (1).
وجود مبارک ابو یوسف یعقوب بن اسحاق دورقی اهوازی از بزرگان طایفۀ امامیه و از دانشمندان بنام علوم عربیّت و معروف به ابن سکیّت است.
بزرگان دین وی را مردی موثّق و از اصحاب حضرت امام جواد و امام هادی علیهما السلام میدانند.
او پرچمدار علم عربیّت و ادب و شعر و لغت و نحو بود و تألیفات زیادی در آن علوم داشت.
متوکّل عباسی وی را به جبر و زور وادار به تعلیم فرزندانش کرد.روزی از وی پرسید:
1) 1) -عرفان اسلامی:339/11.
دو پسرم نزد تو عزیزترند یا حسن و حسین علیهما السلام ؟
ابن سکیّت با توجه به قوّت ایمان و قدرت تقوا و این که مجلس جای اظهار حق و کوبیدن باطل است فریاد زد:
به خدا قسم،قنبر خادم علی بن ابی طالب بهتر از تو و دو فرزند تو معتز و مؤیّد است ! ! این جواب جانانه و به موقع همانند پتکی بود که بر سر متوکّل و دستگاه بنی عباس فرود آمد،متوکّل پست و متکبّر فریاد زد:بیایید و زبانش را از پس گردنش بیرون بکشید، غلامان متوکّل مرتکب آن جنایت عظیم شدند و آن مرد بزرگ در راه اظهار حق به ملکوت اعلا پیوست.
ممکن است بعضی گفته باشند،یا بگویند که اینجا جای تقیه بود و لازم بود ابن سکّیت برای حفظ جانش از اظهار حق خودداری کند.
عالم بزرگ ملّا محمّد تقی مجلسی رحمه الله در جواب اینان میگوید:
اینگونه مردان بزرگ،مسئله تقیه و وجوب آن را خیلی خوب میدانستند،ولی در اینگونه موارد آن چنان در برابر باطل به غضب میآمدند که گویی اختیار از کفشان میرفت و تحمّل شنیدن اباطیل مردم پست را علیه حق از دست میدادند و درحالیکه میدانستند دفاع آنان از حق منجر به شهادت آنان میشود،اقدام به بیان حق مینمودند چنان که ابن سکّیت اقدام کرد.
کتاب گرانقدر«روضات الجنّات»از شهید ثانی آن فقیه بزرگ نقل میکند:
خود را در راه خدا به اختیار در معرض کشته شدن قرار دادن،در حالی که این قتل سبب سربلندی و عزّت اسلام باشد از برنامههای نیکوست.
آنجا که دین و اصول آن در معرض خطر است،یا آنجا که مقاومت انسان سبب تداوم فرهنگ حق و کرامت اسلام است جای تقیّه نیست،بلکه جای امر به معروف و نهی از منکر و ترک صلح و سازش است،در این زمینه روایت مهمّی وارد شده به این مضمون:
قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:اِنَّ اللّهَ تَعالی ذِکْرُهُ لَمْ یَرْضَ مِنْ اوْلِیائِهِ انْ یُعْصیٰ فِی الْاَرْضِ وَ هُمْ سُکُوتٌ مُذْعِنونَ لا یَأْمُرُونَ بِمَعْروفٍ وَ لا یَنْهَوْنَ عَنْ مُنْکَرٍ.
امیر المؤمنین علیه السلام فرموده:خداوند تعالی،به اولیایش سکوت در برابر گناه و ترک امر به معروف و نهی از منکر را رضایت نداده است (1).
یکی از علمای تهران که سالیان دراز در زمان مرجعیّت حضرت آیت اللّه حاج شیخ عبد الکریم حایری در قم مشرف بود،برای این فقیر حکایت کرد:
زمانی که محدّث قمی صاحب«مفاتیح»و«سفینه»به قم آمد،مرحوم حاج شیخ برای ده شب از وی جهت سخنرانی برای بعد از نماز مغرب و عشا دعوت کرد و آن مرد شایسته و با تقوا دعوت آن جناب را پذیرفت و شبها در صحن حرم حضرت معصومه جهت مردم و طلّاب به وعظ و موعظه پرداخت.
به خدمت مرحوم حایری عرضه داشتند که نظر شما نسبت به منابر حاج شیخ عباس چیست ؟
با یک دنیا ادب فرمودند:هر طلبهای را کنار منبر او ببینم و نشستن او را پای موعظه محدّث مشاهده کنم تا سه روز حاضرم تمام نمازهای واجب خود را به او اقتدا کنم؛زیرا منابر و مواعظ این مرد در شنونده ایجاد روح عدالت میکند ؟ ! (2)
یکی از علما از شهید ثالث-مدفون در قزوین که به دست ناپاک حزب ننگین بهائیّت در
محراب عبادت به وقت سحر به شرف شهادت رسید-حکایت میکنند که:
وقتی شیخ جعفر کبیر-معروف به کاشف الغطا-وارد قزوین شد،به منزل برادرم حاج ملّا محمد صالح منزل کرد و آن مکان بستان بزرگی بود.
مهمانان هر یک در جایی خوابیدند،من هم در گوشۀ باغ به استراحت پرداختم.چون پاسی از شب گذشت،حس کردم شیخ مرا آواز میدهد که برخیز و نماز شب بجای آر، عرضه داشتم که برمیخیزم،پس شیخ از من گذشت و من دیگر بار چشمم گرم شد،ناگاه حس کردم احوالم متغیّر شد و گویی درد دلی عارض من گشت،از شدّت درد برخاستم، معلومم شد این تغییر حال به جهت آوازی است که میشنوم،از پی آن صدا و آواز روانه شدم،چون به نزدیک منبع صدا رسیدم،دیدم شیخ جعفر کاشف الغطا با نهایت خضوع و خشوع و تضرع به مناجات با قاضی الحاجات مشغول است،نالۀ پاک او آن چنان در قلب من اثر کرد که مدت بیست و پنج سال است از پی آن ناله،به نیمه شب برمیخیزم و با حضرت دوست به مناجات مینشینم ! ! (1)
از محقّق خراسانی-که مردی وارسته و دانشمند بود و در سن هشتاد سالگی منبر میرفت-شنیدم که:
واتیکان برای تبلیغ مسیحیّت مبلّغان فراوانی تربیت کرد و هر یک را به زبان مخصوص منطقهای که منظور داشت آراسته نمود،یکی از آن مبلّغان را برای یکی از مرزهای شمالی ایران فرستاد،قبل از رسیدن آن مبلّغ مسیحی،خانهای را در ده مرزی خریداری کرده و به عنوان کلیسا قرار داده بود تا مبلّغ پس از ورودش به محل برای تبلیغاتش جا و مکان داشته باشد.
1) 1) -عرفان اسلامی:357/11.
مبلّغ مسیحی به حدود ده رسید.کودکی سیزده،چهارده ساله با تعدادی گوسپند رهسپار صحرا بود،کشیش با او برخوردی محبّتآمیز کرد و آدرس کلیسا را در ده از او خواست،کودک آدرس محل را به او داد،کشیش گفت:آفرین فرزندم،چه نوجوان عزیز و با کرامتی هستی،من از تو دعوت میکنم به وقت غروب به کلیسا بیا تو را زیارت کنم، نوجوان پرسید:برای چه ؟ گفت:برای این که راه بهشت را به تو نشان دهم،کودک نظری به چهرۀ کشیش انداخت و گفت:برو بیچارۀ بدبخت،تو که از پیدا کردن کلیسا در گوشۀ یک ده عاجز بودی و آدرس آن را از من خواستی چگونه قدرت داری آدرس بهشت حق را که در فضایی بینهایت از معنویت است در اختیار من بگذاری ؟ !
کشیش با قوت فراست دریافت که عالمی بیدار و ناصحی دلسوز و واعظی بینا بر این ده اشراف دارد و با بودن او امکان تبلیغ مسیحیّت نیست،از همانجا بازگشت (1).
عالم ربانی مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی صاحب کتاب«بیان الفرقان»و مردی که در مدرّسان خراسان کمنظیر بود میفرمودند:
زمانی که میرزا مهدی اصفهانی به مشهد مشرف شدند و درس معارف الهی را بر مذاق قرآن و اهل بیت علیهم السلام شروع کردند،همدرسی خود آقا شیخ هاشم قزوینی را به آن جلسه با برکت و پرفیض دعوت کردم.
به مجلس درس آمد،ولی آن مجلس وی را جذب نکرد،چون جلسه درس میرزا را آسان و ساده گرفت،دیگر میل به آمدن او در آن درس نداشتم،ولی او پس از مدتی به درس آمد،در بین درس بیش از اندازه به میرزا اشکال میکرد،میرزا یک شب وسط درس
1) 1) -عرفان اسلامی:358/11.
به او خطاب کرد:«راقِبِ اللّه».
شیخ هاشم به کلّی آرام شد،چون از جلسه بیرون آمدیم به او گفتم:آقا میرزا هاشم ! من از آمدن شما به درس میرزا مهدی کراهت داشتم؛زیرا در خواب دیدم زیاد به استاد ایراد میگرفتی استاد با کاردی به تو حمله کرد و سرت را برید.
آری،کارد مراقبت،سر هوای نفس را میبرد و انسان را از حرکات غیر خدایی باز میدارد.
شیخ هاشم در اواخر عمر میفرمود:
جملۀ«راقِبِ اللّه»آن شب میرزا مهدی پنجاه سال است مرا از برنامههای غیر حق بازداشته !
راستی،نفس پاک عجب تأثیری بر قلوب مستعده و ارواح آماده دارد که با یک نهیب الهی،پنجاه سال یک انسان را در مدار حق حفظ میکنند (1).
آوردهاند که:
واعظ عامل حاج شیخ جعفر شوشتری از تهران عازم زیارت حضرت رضا علیه السلام شد و جمعی از علما و طلّاب با اجازۀ وی،او را در آن سفر همراهی کردند.
قافله حرکت کرد،به مسجدی رسیدند که کار بنایی آن مسجد نیمه تمام بود و کارگران در آنجا مشغول کار بودند،ناگهان دیدند شیخ جعفر روی زمین نشست و شدیداً مشغول گریه شد.از او سبب گریهاش را پرسیدند،فرمود:به اینجا که رسیدم،دیدم کارگران بار الاغی را که سنگ و خاک بود خالی کردند و پالان آن الاغ را از پشت الاغ جهت استراحت
1) 1) -عرفان اسلامی:360/11.
آن حیوان برداشتند.الاغ روی زمین دراز کشید و به خاراندن بدن خود به وسیله حرکاتش بر زمین مشغول شد و در این میان به من نظر انداخت و فریاد زد:آشیخ ! من بار صاحبم را به منزل و مقصد رساندم،تو که بیش از پنجاه سال از عمرت میگذرد آیا بار امانت صاحبت حضرت حق را به منزل رساندهای یا نه ؟ از این هشداری که این حیوان به من داد بیطاقت شدم و نتوانستم از گریه خودداری کنم ! ! (1)
در یکی از شهرستانها در ایام ولادت حضرت حسین علیه السلام جهت سخنرانی دعوت داشتم،در آنجا با عالمی بزرگوار آشنا شده و با وی تا پایان اقامتم همصحبت بودم،نکات ارزندۀ توحیدی و اخلاقی برایم میگفت و گاهی به مسائلی اشاره میکرد که جنبۀ پند و موعظه داشت.
میفرمود:من نام مبارک حاج شیخ غلامرضای یزدی معروف به فقیه خراسانی را زیاد شنیده بودم و اوصاف آن مرد را از زبان اهل دین یافته بودم که وی مردی بزرگ،با حال و خدمتگزار به اسلام بود و به خصوص در ایام محرم و صفر و ماه رمضان برای وعظ و تبلیغ با اسب و قاطر و یا الاغ به مناطق دوردست یزد و جندق و بیابانک و کرمان و سیرجان و خلاصه مناطقی که پای عالم به آنجا نرسیده بود میرفت و گاهی مخارج سفر و حتی جلسه وعظ و تبلیغ را از خود مرحمت میفرمود،علت سفرش با مرکب حیوانی به این خاطر بود که در روزگار وی در آن مناطق ماشین نبود،یا به قدری کم بود که رفع حاجت نمیکرد.
علاقه داشتم آن بزرگ انسان با فضیلت را زیارت کنم،ولی توفیق رفیق راه نمیشد،تا
1) 1) -عرفان اسلامی:365/11.
سفری به مشهد مقدّس مشرف شدم،یک شب پس از زیارت در شبستان نهاوندی در مسجد گوهرشاد جمعیّتی را دیدم که با جان و دل به سخنان مردی که نور خدا از چهرهاش آشکار بود توجه دارند،از خادم شبستان پرسیدم:گوینده و واعظ کیست ؟ پاسخ داد:
حاج شیخ غلامرضا یزدی معروف به فقیه خراسانی.
در آن مجلس پرفیض شرکت کردم،با لهجۀ شیرین یزدی در حالی که گاهی اشک از دیدگان مبارکش بر چهرۀ نورانیش جاری میشد مشغول موعظه بود در حال موعظه این حکایت را نقل کرد:
با مردی در یزد آشنا بودم که از هر جهت مورد اعتمادم بود،یک شب مرا به منزلش جهت صرف شام دعوت کرد،به من گفت:علّت این دعوت این است که در امر کسب طرفی در کرمان دارم برای رسیدگی به حساب به یزد آمده و در خانۀ من مهمان است و شدیداً علاقه دارد شما را زیارت کند،به او گفتم:پس از نماز و منبر خواهم آمد،چون برنامه مسجد تمام شد،سوار الاغ شدم و به طرف خانۀ آن مرد حرکت کردم،باران میآمد کوچهها پر از گل و لای بود،وارد کوچه معهود شدم،پای الاغ به سوراخی که آب باران در آن میرفت فرو رفت و من به زمین افتادم و عمامه و عبایم گل شد،صاحبخانه آمد مرا کمک کرد و به خانه برد.فرستادم از خانهام عمامه و عبا آوردند و مهمانی را طی کردم و نزدیک نیمه شب به خانهام بازگشتم،یک سال از این ماجرا گذشت دوباره دوستم مرا دعوت کرد و این بار به عروسی پسرش،چون مردی مذهبی و فوق العاده باتقوا بود پذیرفتم.پس از نماز مغرب و عشا و وعظ و موعظه با همان الاغ به سوی خانۀ آن مرد حرکت کردم،وقتی به سر کوچه رسیدم الاغ از ادامه راه ایستاد،هرچه کردم داخل کوچه نرفت ناگاه به این حقیقت پی بردم که سال گذشته الاغ من در این کوچه به خاطر درافتادن در سوراخ آب به زمین افتاد و اکنون با دیدن کوچه به یاد خطر سال گذشته افتاده و به همین علّت از رفتن به داخل کوچه خودداری میکند.
چون این حکایت را گفت با چشم گریان خطاب به مردم کرد و فرمود:حیوانی با توجه به برخورد به یک خطر،پس از یک سال امتناع از حرکت داشت،شما با دیدن این همه ضرر گناه و زیان معصیت بازهم دست به گناه میبرید و دامن به معصیت آلوده مینمایید ؟ ! ! (1)
به عیسی بن مریم گفتند:چگونهای ؟ فرمود:آنچه را آرزو دارم مالک نیستم و بر هرچه میترسم قدرت دفعش را ندارم،در عین حال مأمور به وظایف و تکالیفم و دستور دارم از منهیّات حق بپرهیزم،پس کدام نیازمندی از من نیازمندتر است ؟ ! (2)
از اویس قرن پرسیدند:چگونهای ؟ فرمود:چگونه است حال کسی که وارد صبح میشود نمیداند به شب میرسد یا نه و چون وارد شب شود نمیداند به صبح میرسد یا نه ؟ ! (3)
ابو ذر فرمود:صبح میکنم در حالی که از جناب حق شاکرم و از خود بیزار و شاکی، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:آن کس که صبح کند و همت و فکرش غیر خدا باشد هر آینه از
خاسران و از دور شدگان از رحمت خداست (1).
[ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] .
یقیناً کسانی که ایمان آورده،و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد برخاستند،به رحمت خدا امید دارند؛و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
در مورد نزول این آیۀ شریفه گفتهاند:
قبل از وقوع واقعۀ بدر،پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله عبد اللّه بن جَحش را خواست و نامهای به او داد و حدود هشت نفر از مهاجران را همراه وی نمود و به او دستور داد پس از دو روز راه پیمودن نامه را بگشاید و بر اساس آن عمل کند.
عبد اللّه پس از دو روز راهپیمایی نامه را گشود و چنین یافت:چون نامه را باز کردی تا نخله«زمین بین مکه و طائف»برو و در آنجا اوضاع قریش را زیر نظر بگیر و تمام جریان را به ما گزارش کن.
عبد اللّه جریان را با دوستانش در میان گذاشت و اضافه کرد:رسول الهی مرا از مجبور ساختن شما در این مسیر منع فرموده،بنابراین هرکس آمادۀ شهادت است با من بیاید و دیگران بازگردند،همه با او حرکت کردند،وقتی که به نخله رسیدند به قافلهای از قریش برخورد کردند که عمرو بن حضرمی در آن بود.چون روز آخر رجب یکی از ماههای حرام بود،در مورد حمله به آنها به مشورت نشستند.
1) 1) -عرفان اسلامی:55/12.
عدهای گفتند:
اگر امروز دست از آنان برداریم وارد محیط حرم میشوند دیگر نمیتوان متعرض آنها شد،سرانجام شجاعانه به آنان حمله بردند و عمرو بن حضرمی را کشته و قافلۀ او را با دو اسیر به محضر رسول خدا آوردند.
پیامبر الهی به آنان فرمود:
من به شما دستور نداده بودم که در ماههای حرام نبرد نکنید ؟
آن گاه از دخالت در غنایم خودداری فرمود،مجاهدان ناراحت شدند و مؤمنان به سرزنش آنان پرداختند،مشرکان نیز زبان به طعن گشودند که محمّد صلی الله علیه و آله جنگ و خونریزی و اسارت را در ماههای حرام حلال شمرده آیه نازل شد که:
از تو دربارۀ جنگ کردن در ماه حرام میپرسند،بگو:جنگ در آن گناه بزرگی است، ولی جلوگیری از راه خدا و گرایش مردم به فرهنگ حق و کفر ورزیدن نسبت به اللّه و هتک احترام مسجد الحرام و اخراج ساکنان آن در پیشگاه خدا مهمتر از آن است و ایجاد فتنه حتی از قتل بالاتر است.مشرکان پیوسته با شما میجنگند،تا اگر بتوانند شما را از آیین خود برگردانند ولی کسی که از دین حق برگردد و در حال کفر بمیرد،تمام اعمال نیک او در دنیا و آخرت بر باد میرود و آنان اهل جهنّماند و همیشه در آن خواهند بود.
پس از این که آیه مفصل بالا نازل شد عبد اللّه بن جحش و همراهانش گفتند:ما برای درک ثواب،در این راه جهاد کردهایم و از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند:آیا اجر مجاهدان را دارند یا نه ؟ آیۀ شریفۀ [ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا ] نازل شد.
راستی سر و کار گنهکاران با چه وجود مبارک و مقدس و غفور و ودود و کریم و رحیمی است ! چه اندازه بیانصافی میخواهد که انسان برای جبران گناهانش به درگاه رحمت او بازنگردد ! ! (1)
1) 1) -عرفان اسلامی:65/12.
معاویه بن وهب میگوید:از حضرت صادق علیه السلام شنیدم میفرمود:به هنگامی که عبد توبه خالص کند توبهای که بر آن استقامت ورزد،محبوب خدا میشود و در دنیا و آخرت در پوشش حضرت حق قرار میگیرد،عرضه داشتم:این پوشش چگونه است ؟ فرمود:
دو ملک نویسنده،گناه را از گناه بندهاش فراموشی میدهد و به جوارحش فرمان میدهد معاصی بندهام را کتمان کنید و به زمینهایی که در آنها معصیت کرده وحی میکند:
گناهان بندهام را بپوشان،پس وارد قیامت میشود،در حالی که شاهدی ندارد بر گناهانش شهادت دهد ! ! (1)
امام باقر علیه السلام میفرماید:
جوانی بود یهودی که بسیاری از اوقات به محضر مبارک رسول الهی مشرف میشود، به اندازهای که حضرت او را به کارهای ساده و آسان میگماشت و وی را به دنبال بعضی از امور میفرستاد و چه بسا به وسیلۀ او برای قوم یهود جهت هدایت آنان نامه میفرستاد.
مدتی از آن جوان خبری نشد،رسول خدا صلی الله علیه و آله از حالش جویا شد،مردی به آن جناب عرضه داشت،تا جایی که اطلاع دارم باید بیش از امروز زنده نماند چون به مرض سختی دچار آمده !
حضرت ختمی مرتبت با عدهای از اصحاب به ملاقات وی رفتند،معنویت و کرامت و برکت و واقعیّت آن جناب چنان بود که با هرکس سخن میگفتند جواب میداد،آن جوان را صدا زدند،دیده گشود و عرضه داشت:«لبیک یا ابا القاسم»حضرت به او فرمود:
1) 1) -عرفان اسلامی:68/12.
بگو:«اشْهَدُ انْ لٰا الهَ الّا اللّهُ و انّی رَسُولُ اللّه».جوان به چهره پدرش که یهودی متعصّبی بود نگریست و چیزی نگفت،حضرت بار دوم او را صدا زد و شهادتین را به او تلقین کرد باز به پدرش نظر کرد و چیزی نگفت،بار سوّم او را صدا زد باز از ترس پدر لب فرو بست، حضرت فرمود:اگر میل داری بگو ورنه ساکت باش،جوان که زمینۀ حقیقت خواهی در وی تجلّی داشت شهادتین را گفت و به عبارت دیگر از تمام گذشتۀ خویش به حضرت محبوب بازگشت و سپس به کام مرگ افتاد،حضرت به پدرش فرمود:به این جوان دست مزن و کاری به او نداشته باش آن گاه به اصحابش فرمود:او را غسل داده و کفن کنید و سپس نزد من آورید تا بر وی نماز بگزارم،آن گاه از منزل یهودی درآمد در حالی که میفرمود:
خدای را سپاس گزارم که به وسیلۀ من بندهای از بندگانش را از آتش نجات داد (1).
عارفی بیدار دل و عاشقی سوخته پیاده به سوی بیت اللّه در حرکت بود،شتر سواری عرب که دل به دنیا و مال و منال آن داشت به او گفت:کجا ؟ جواب داد بیت اللّه،گفت:
پیاده و بیتوشه ؟ گفت نه،هرگاه مصیبتی به من رسید بر مرکب صبر مینشینم و چون نعمتی بر من آید بر مرکب شکر قرار میگیرم و هرگاه قضای الهی رسد،بر مرکب رضا برآیم و چون هوا و هوسی در نفس پدید آید،میدانم که باقی مانده کمتر از گذشته است و دنبال هوا و هوس رفتن صرف ندارد و معاملۀ خسارتباری است.شتر سوار گفت:ای بینای راه و سالک آگاه ! تو سواری و من پیاده ! (2)
شیخ مفید از کلینی روایت میکند:
جماعتی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله در جلسهای که با هم نشسته بودند به حسب و نسب افتخار میکردند،سلمان در آن جلسه شرکت داشت،عمر به او گفت:نسب تو چیست و اصل و ریشهات کدام است ؟
گفت:من سلمان پسر بندۀ خدایم،گمراه بودم وجود مقدّس حق به برکت رسول الهی صلی الله علیه و آله مرا هدایت کرد،فقیر بودم به وسیلۀ محمّد صلی الله علیه و آله غنی شدم،برده بودم،به وسیلۀ آن جناب آزاد شدم،ای عمر ! این است حسب و نسب من.
سلمان پس از آن جلسه گفتگوی بین خود و عمر را برای رسول اسلام صلی الله علیه و آله نقل کرد، رسول خدا صلی الله علیه و آله رو به مردم کرد و فرمود:ای جمعیّت قریش ! حسب مرد دین اوست، اخلاق حسنه مردانگی اوست،عقل ریشه اوست،خداوند فرموده:ما شما را از مرد و زن آفریده و برای آشنایی با یکدیگر قبیله قبیله قرارتان دادهایم،گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست،سپس رو به سلمان کرد فرمود:هیچ یک از اینان بر تو جز به تقوا برتری ندارند،اگر از آنان پرهیزکارتری پس تو برتری (1).
در این باب به دو آیه از آیات کتاب الهی و چند روایت از مهمترین روایات این باب که توضیحی بر آن دو آیه است اشاره میشود.
[ یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً* فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی* وَ ادْخُلِی جَنَّتِی ] .
1) 1) -عرفان اسلامی:153/12.
ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته !*به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است،باز گرد.*پس در میان بندگانم در آی و در بهشتم وارد شو.
سدیر صیرفی میگوید:
به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم:آیا مؤمن نسبت به جان دادنش ناراحت است ؟ فرمود:نه و اللّه،زمانی که ملک الموت برای قبض روحش میآید،به جزع برمیخیزد، ملک الموت به او میگوید:ای ولیّ خدا و یار حق ! ناراحت نباش،به آن خدایی که محمّد را به رسالت فرستاد،من به تو از پدر مهربان اگر در کنارت حاضر بود مهربانتر و مشفقترم،دیده باز کن و ببین،حضرت فرمود:چون دیده بگشاید میبیند رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیر مؤمنان و فاطمه زهرا و حسن و حسین و ائمه بعد از حسین علیهم السلام در برابر او قرار دارند،پس به او گفته میشود،این است رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و ائمه علیهم السلام که رفقا و دوستان تو در جهان بعدند،پس دیده باز میکند و مینگرد که یک منادی از جانب ربّ العزّه فریاد میکند:
[ یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً* فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی* وَ ادْخُلِی جَنَّتِی ] .
ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته !*به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است،باز گرد.*پس در میان بندگانم در آی و در بهشتم وارد شو.
یعنی در جمع محمد و آل محمد و سپس داخل بهشت شو.در این هنگام چیزی برای او شیرینتر و محبوبتر از جان دادن و ملحق شدن به اولیایش و ورود به بهشت نیست (1).
در کیفیّت مرگ مؤمن در روایات بسیار عالی و پر اهمیّت ائمه معصومین علیهم السلام آمده:
1) 1) -عرفان اسلامی:178/12.
خداوند به ملک الموت میفرماید:مثل عبدی که در برابر مولایش حاضر میشود در برابر بندۀ محتضر من حاضر شو و از جانب من به او سلام برسان و بگو:حضرت احدیّت در انتظار ملاقات با روح توست،اگر عبدم به مرگ راضی شد او را قبض روح کن ورنه وی را رها کن تا به وسیلۀ دیگر رضایت او را فراهم کنم.
چون ملک الموت به بالین محتضر آید و سلام محبوب را به وی ابلاغ نماید و از او اجازۀ قبض روح خواهد،میگوید:من میل دارم در دنیا بمانم و به عبادت حضرت دوست مشغول باشم،ملک الموت خواستۀ عبد را به حضرت رب عرضه میدارد، خدای مهربان میفرماید:
از جای وی در بهشت دسته گلی به دستش بده و پرده از نظر او برگیر تا جایش را ببیند، اگر به بوی گل بهشتی و دیدن جایگاهش راضی به آمدن شد وی را قبض روح کن ورنه دست از او بردار تا وسیلۀ دیگر برایش فراهم آورم ! !
چون ملک الهی به دستورهای حضرت دوست عمل کرد و باز مؤمن اجازۀ قبض روح نداد و ملک الموت بجای خویش برگشت،خطاب میرسد این بار به بالین بندهام برو که در این نوبت با تمام وجود به مرگ خود راضی است.
چون ملک الموت به بالین محتضر میآید میبیند خاتم انبیا در دست راست و علی مرتضی در طرف چپ و حسن و حسین از دو طرف پای محتضر و فاطمه علیها السلام و سایر ائمه علیهم السلام بلکه اصحاب مانند سلمان و ابو ذر و امثال آنان به دور محتضر صف زدهاند، ملک الموت میگوید:خوشا به حال تو ای مؤمن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و اوصیای او به دیدنت آمدهاند،اگر اجازه دهی تو را قبض روح کنم که با آنها در بهشت برین قدم گذاری، محتضر میگوید:زود مرا قبض روح نما؛زیرا با تشریف فرمایی موالیان عزیزم موت بر من
گواراست،پس ملک الموت در کمال سهولت و آسانی وی را قبض روح میکند ! ! (1)
آیات و روایاتْ برزخ مؤمن را برزخی خوش و وضع او را در آن عالم وضعی بسیار عالی توصیف میکنند،برای نمونه به چند آیه و روایت اشاره میشود.
[ وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ* فَرِحِینَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ* یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ ] .
و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند مردهاند،بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.در حالی که خدا به آنچه از بخشش و احسان خود به آنان عطا کرده شادمانند،و برای کسانی که از پی ایشانند و هنوز به آنان نپیوستهاند [ و سرانجام به شرف شهادت نایل میشوند ] شادی میکنند که نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.[شهیدان] به نعمت و فضلی از سوی خدا و این که خدا پاداش مؤمنان را تباه نمیکند،شادمان و مسرورند.
مضمون و محتوای آیات بالا تعمیم دارد و شامل تمام شهدای راه حق است.علّت نزول این آیات را چنین نوشتهاند:
ابن مسعود از رسول الهی صلی الله علیه و آله نقل میکند که خداوند به ارواح شهیدان احد خطاب کرد و از آنها پرسید:چه آرزویی دارید ؟ آنها گفتند:پروردگارا ! ما بالاتر از این چه آرزویی میتوانیم داشته باشیم که غرق نعمتهای جاویدان توایم و در سایۀ عرشت مسکن داریم،تنها تقاضای ما این است که بار دیگر به جهان برگردیم و مجدداً در راه تو شهید
1) 1) -عرفان اسلامی:182/12.
شویم،خداوند فرمود:فرمان غیر قابل تغییر من است که کسی به دنیا برنگردد،عرض کردند:حالا که چنین میباشد تقاضای ما این است که سلام ما را به پیامبر برسانی و به بازماندگانمان حال ما را بگویی و از وضع ما به آنها بشارت دهی که هیچگونه نگران نباشند،در این هنگام آیات فوق نازل شد.
چنین به نظر میرسد که جمعی از افراد سست ایمان بعد از حادثۀ احد مینشستند و بر دوستان و بستگان خود که در احد شهید شده بودند تأسّف میخوردند که چرا آنها مردند و نابود شدند،مخصوصاً هنگامی که به نعمتی میرسیدند و جای آنها را خالی میدیدند بیشتر ناراحت میشدند،با خود میگفتند:ما این چنین در ناز و نعمتیم اما برادران و فرزندان ما در قبرها خوابیدهاند و دستشان از همه جا کوتاه است.
این گونه افکار و سخنان علاوه بر این که نادرست بود و با واقعیّت تطبیق نمیکرد،در تضعیف روحیه بازماندگان بیاثر نبود.
آیات فوق خط بطلان بر اینگونه افکار کشیده و مقام شامخ و بلند شهیدان را یاد کرده است.
ای پیامبر ! هرگز گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شدند مردهاند،بلکه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان متنعّمند.
منظور از حیات و زندگی در اینجا همان حیات و زندگی برزخی است که ارواح در عالم پس از مرگ دارند،نه زندگی جسمانی و مادی،گرچه زندگی برزخی اختصاصی به شهیدان ندارد،بسیاری دیگر از مردم نیز دارای حیات برزخی هستند،ولی از آنجا که حیات شهیدان یک حیات فوق العاده عالی و آمیخته با انواع نعمتهای معنوی است و به علاوه چون موضوع سخن در آیه آنها هستند تنها نام از آنها برده شده است،آنها به قدری غرق مواهب حیات معنوی هستند که گویا زندگی سایر برزخیان در مقابل آنها چیزی نیست.
آنها به خاطر نعمتهای فراوانی که خداوند از فضل خود به آنها بخشیده است
خوشحالند،یکی دیگر از خوشحالی آنها به خاطر برادران مجاهد آنهاست که در میدان جنگ شربت شهادت ننوشیدهاند و به آنها ملحق نشدهاند؛زیرا مقامات و پاداشهای آنها را در آن جهان به خوبی میبینند و از این جهت شاد میشوند.
شهیدان در عالم برزخ احساس میکنند که برادران مجاهد آنها،پس از مرگ هیچ گونه اندوهی نسبت به آنچه در دنیا گذراندهاند ندارند و نه هیچگونه ترسی از روز رستاخیز و حوادث وحشتناک آن.
آنها میبینند که خدا پاداش مؤمنان و شهیدان و مجاهدان راستینی را که شربت شهادت ننوشیدند ضایع نمیکند (1).
امام صادق از پدرانش علیهم السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که:
عیسی بن مریم به قبری گذشت در حالی که صاحبش معذّب به عذاب برزخی بود، پس از مدّتی به آن قبر گذشت صاحبش را آزاد از عذاب دید.عرضه داشت:خدایا ! سال گذشته بر این قبر گذشتم صاحبش را در عذاب دیدم،امسال او را راحت میبینم،خطاب رسید:ای روح اللّه ! او را فرزندی شایسته بود که راهی را برای رفت و آمد مردم ساخت و یتیمی را سرپرستی کرد،به خاطر عمل فرزندش او را آمرزیدم (2).
موسی بن جعفر علیهما السلام از حضرت صادق علیه السلام نقل میکند که:
چون مؤمن بمیرد هفتاد هزار ملک او را تا قبرش مشایعت میکنند،چون در قبر قرار
گیرد نکیر و منکر میآیند و از وی دربارۀ خدا و رسول و دینش سؤال میکنند او همه را به درستی جواب میدهد،پس قبرش را تا چشم کار میکند وسیع مینمایند و برایش از بهشت طعام میآورند و رَوْح و ریحان بر او عرضه میکنند (1).
چون مؤمن را در قبر گذاردند و روی او را بپوشانند و تشییع کنندگان برگردند و مؤمن تنها ماند ذات حق به او خطاب کند:
عَبْدی بَقیتَ وَحیداً فَریداً وَ تَرکوکَ فی ظُلمَةِ القبرِ وَ قَد عَصَیْتَنی لِأجلِهِم ارْحَمکَ رحمةً یَتَعَجَّبُ مِنها الخَلائِق وَ انا اشْفَقُ عَلَیْکَ مِنَ الوَالِدةٍ بِوَلَدِها.
بندۀ من تنهای تنها شدی و [ دوستانت ] تو را در تاریکی قبر ترک کردند و در حالی که تو به خاطر ایشان معصیت من میکردی،رحم میکنم به تو رحمی که مخلوقات حیرت زده شوند و من مهربانتر به تو هستم از مادر به فرزند.
سپس خداوند به ملائکه خطاب میکند به سوی بندۀ من بروید و او را تسلّی دهید و دری از بهشت به سوی قبر او بگشایید تا این که نسیم بهشتی در قبر او وارد شود (2).
برقی در کتاب با قیمت«المحاسن»از امام صادق علیه السلام به روایت ابو بصیر نقل میکند:
هرگاه میّت را در قبر بگذارند،شش صورت همراه وی وارد قبر میشوند که یکی از آنها از همه نیکوتر و خوشبوتر میباشد،یکی از آن صورتها در طرف راست و دیگری در سمت چپ و یکی جلوی رو و دیگری پشت سر و یکی بالای سر و دیگری پایین پا قرار میگیرد.
پس صورت بالای سر از سایر صورتها میپرسد شما کیستید ؟ صورت دست راست میگوید:نمازم،دست چپ میگوید:زکاتم،صورت جلوی رو میگوید:روزهام، صورت پشت سر میگوید:حجّ و عمرهام،صورت پایین پا میگوید:نیکی و خوبیام، پس همه از صورت بالای سر میپرسند تو کیستی که از ما خوشروتر و خوشبوتری ؟ میگوید:من عشق و محبّت و دوستی و ولایت آل محمّدم (1).
در«الکافی»از حبّۀ عُرنی نقل شده:
با علی علیه السلام از کوفه خارج شدم ناگاه دیدم حضرت شروع کرد با اشخاصی سخن گفتن.
امّا من کسی را نمیدیدم،به اندازهای سرپا ایستادم که خسته شدم،از خستگی نشستم،از نشستن هم خسته شدم،برخاستم و عبای خود را روی زمین انداختم و عرضه داشتم:
مولای من ! از طول قیام شما متأثّر شدم.برای رفع خستگی بنشینید با که سخن میگویید من که کسی را نمیبینم فرمودند:ای حبّه ! اگر پرده از چشم تو برداشته میشد میدیدی که ارواح مؤمنان در این سرزمین حلقه به حلقه گرد هم نشستهاند و با هم سخن میگویند و من با آنها مشغول خوشآمد میباشم،هیچ مؤمنی نیست که در شرق و یا غرب زمین بمیرد مگر آن که به روح او گفته شود ملحق شو به وادی السلام زیرا این زمین بقعهای است از بهشت عدن (2).
ملا مهدی نراقی-که از اعاظم علما و فلاسفه و عرفای شیعه است-میگوید:
سالی در نجف اشرف قحطی فوق العادهای پیش آمد که جمعی از مردم از گرسنگی تلف شدند.من دارای عایلهای سنگین بودم و امر معاش بر من خیلی سخت شد،روزی از برای رفع هم و غم خود در وادی السلام به زیارت قبور مؤمنان رفتم،در این اثنا دیدم جنازهای را آوردند و در وادی دفن نمودند و رفتند.من مشغول گردش و زیارت قبور بودم که ناگاه باغ با عظمتی که وصف آن به زبان ممکن نیست به نظرم آمد در آن باغ مشغول گردش شدم از هر جهت آن را آراسته دیدم و نهرهای آب زلال در زیر اشجار مثمرۀ آن جاری بود.
در این هنگام تختی مرصّع به جواهرات دیدم و جوانی در کمال حسن صورت بر روی آن تخت مشاهده کردم،چون مرا دید از من استقبال نمود و بسیار احترام کرد،به من گفت:مرا نمیشناسی ؟ گفتم:نه.فرمود:من صاحب آن جنازه میباشم که الآن دفن کردند ! از او گذشتم مشغول گردش بودم ناگاه شنیدم مرا به اسم صدا میزنند چون نظر کردم دیدم پدر و مادرم با بعضی از اقوام و ارحامم که از دنیا رفته بودند در کمال خشنودی و مسرت کنار هم نشستهاند،احوال مرا پرسیدند،گفتم:از فقر و بیچارگی به ما بسیار سخت میگذرد،پدرم اشاره به اطاقی کرد و گفت:هرچه میخواهی از آن برنجها بردار و برای عیالات خود ببر.
چون وارد اطاق شدم در آن برنجهای خوب دیدم،عبای خود را پهن کردم و از برنج هرچه خواستم برداشتم و از شدّت شوق از باغ بیرون آمدم خود را در وادی السلام دیدم در حالتی که عبایم پر برنج بود،آن را به خانه آوردم و مدت زیادی از آن استفاده میکردیم و تمام نمیشد،تا این که همسر من اصرار کرد این برنج را از کجا آوردی که هرچه مصرف میکنیم تمام نمیشود،پس از اصرار زیاد قصّه عجیب کشف شدن برزخ را برای خود
گفتم ولی پس از نقل داستان حبّهای از آن برنج باقی نماند ! ! (1)
ملا مهدی نراقی-که از شدّت ورع و پاکی و سلامت و تقوا،چشم برزخی پیدا کرده بود - میگوید:
روز عیدی به قبرستان به زیارت اموات رفتم،بر سر قبر مردهای ایستادم و گفتم:عیدی من کو ؟
شب آن روز چهرهای باصفا و نورانی را در عالم خواب مشاهده کردم به من گفت:فردا کنار قبر من بیا تا تو را عیدی دهم.
صبح از پی آن خواب رفتم،چون به سر آن قبر رسیدم عالم برزخ برای من کشف شد، در این هنگام باغی عجیب با دار و درختی که هرگز چشمم نظیرش را ندیده بود مشاهده کردم،وسط باغ قصری بسیار با عظمت قرار داشت.مرا به درون قصر دعوت کردند،چون وارد شدم شخصی با عظمت بر تختی مرصع دیدم،بدو گفتم:از کدام طایفهای ؟ پاسخ داد:از گروه عبادتکنندگان،گفتم:کیستی ؟ جواب داد:از قصابان منطقۀ نراق،بدو گفتم:از کجا به این مقام رسیدی ؟ گفت:سلامت در کسب و نماز جماعت اوّل وقت ! ! (2)
حاج میرزا محمود شیخ الاسلام از سادات محترم آذربایجان و از بزرگترین علمای آن ناحیه در شهر تبریز بود و دارای یازده کتاب علمی.
در سنّ هفتاد سالگی به مکّه مشرف شد،شبی به دوستانش گفت:من اینجا ماندنی هستم،دوستانش متوجه نشدند چه میگوید،تا در آن دیار که دیار ابراهیم و میعادگاه عاشقان است از دنیا رفت و در قبرستان ابو طالب دفن شد.
یکی از مشایخ و اهل دل تبریز میگوید:شبی باغی عجیب در خواب دیدم پرسیدم از کیست ؟ گفتند:مجلسی رحمه الله،کنار آن باغی دیدم مهّم دارای دری بلوری،قصری در میان آن روضه باصفا بود سؤال کردم این باغ از کیست ؟ گفتند:حاج میرزا محمود شیخ الاسلام و آن کسی که کنار اوست مجلسی رحمه الله است،گفتم:حاج میرزا محمود از کجا به این مقام رسیده ؟ گفتند:مقام رفیع علمی و دیگر صبر بر توهین و تهمت و غیبتهای مردم (1).
مرحوم حاج میرزا حسین نوری که از بزرگترین محدّثان جهان تشیّع است در کتاب «دار السلام»نقل میکند:
حاج میرزا خلیل طهرانی در اوایل طلبگی در شهر قم در مدرسه دارالشفا به تحصیل اشتغال داشت و از حیث فقر و تهیدستی در سختی و مضیقه بود،به طوری که بعضی شبها را گرسنه میخوابید.
شبی در فصل زمستان از مدرسه بیرون رفت تا قدری ذغال تهیه کند،به خانمی برخورد که با دو بچه کوچک کنار کوچه نشسته و با چشم گریان به آنها میگوید:من به هرکجا رفتم که منزل گرمی از برای شما تهیه کنم ممکن نشد،میترسم امشب در آغوش من از سرما تلف شوید ! !
حاج میرزا خلیل میگوید:از دیدن وضع آن زن زانوهایم از کار افتاد و به دیوار کوچه تکیه دادم و به فکر شدم که چگونه جان این زن و بچههایش را از خطر تلف شدن برهانم،
1) 1) -عرفان اسلامی:193/12.
چون چاره ندیدم فوراً به مدرسه بازگشتم و چند جلد کتاب نفیسی که داشتم به کتاب فروشی بردم و به هر قیمت که او خواست به او فروختم،با پول آن چند من ذغال تهیه کردم و به مسافرخانهای که نزدیک مدرسه بود بردم و اطاقی با رختخواب و کرسی گرم در آن مکان تهیه کرده آن زن و بچههایش را به آنجا منتقل کردم،سپس قدری غذای گرم با همان پول خریداری نموده برای آن بندگان خدا بردم و گفتم که تا فردا عصر این اطاق در اختیار شماست،جایی نروید تا باز من به سراغ شما بیایم.
آن گاه به حجره بازگشتم و مقداری از ذغال را که آورده بودم برای کرسی خود روشن کردم،در این حال دیدم دو نفر با چراغ دستی وارد مدرسه شدند و به نزد من آمده گفتند:
مریضی داریم که به دل درد سخت مبتلاست،معالجه به او فایده نداده،اکنون از حیاتش ناامید شده به ما گفته یکی از طلّاب را بالای سرش ببریم شاید از برکت قدم و دعای او شفا بگیرد،ما به مدرسه آمدیم دیدیم تمام حجرات چراغش خاموش است مگر حجرۀ شما، تقاضا داریم زودتر به بالین آن مریض بیایید و در حق او دعا کنید،من به اتّفاق آن دو نفر به بالین مریض رفتم و حالش را بسیار سخت دیدم ! این حدیث شریف به نظرم آمد که حضرت مجتبی علیه السلام در طفولیّت دچار ناراحتی سختی شد،حضرت زهرا علیها السلام او را به نزد پدر برد و از آن جناب چاره خواست،حضرت فرمود:قدح آبی بیاورید،چون آوردند چهل مرتبه سورۀ حمد بر آن خواندند و آب آن را به فرزند دلبندش پاشیدند بلافاصله تب قطع شد و آثار بهبودی در وی ظاهر گشت،من هم قدح آبی طلبیدم و همان برنامه را اجرا کردم و به اطاقک خود در مدرسه بازگشتم !
طولی نکشید که باز دیدم آن دو نفر به مدرسه آمدند و وجه قابلی به من دادند و گفتند:
از برکت دعای شما مریض ما شفا یافت و این وجه را او برای شما فرستاده،من از آن روز در فکر تحصیل علم طب افتادم و پس از گذراندن دورهای از علوم طب،مطبی در شهر قم باز کردم و از آن راه ثروت قابل ملاحظهای نصیبم شد،تا این که برای زیارت عتبات به
عراق رفتم،جاذبه و معنویّت حضرت مولا مرا وادار به اقامت در نجف کرد.
در آنجا هم به تحصیل علوم دینیه مشغول شدم و هم با بازکردن مطبّی منظم به مداوای بیماران پرداختم.
روزی زنی علویه به مطب آمد و از کسالت خود سخن گفت،من پس از معاینه وی اعلام کردم علاج بیماری تو از اختیار من خارج است،بناگاه به این حقیقت متوجه شدم که دانش طب من و ثروت دنیایی و مادّیام نتیجۀ رهانیدن یک زن و فرزندان سرمازدهاش در قم بود،چرا این زن علویه را ناامید کنم،با تکیه بر فضل حق او را معالجه میکنم،دنبالش دویدم و وی را به مطب بازگردانده به او گفتم:گرچه علاج بیماری شما برای من خیلی سخت است،ولی امیدوارم بتوانم شما را معالجه کنم گرچه مخارج علاج شما از طرف خودم پرداخت شود،پس از مدتی با خریدن داروهای گران قیمت از پول خودم او را معالجه کردم چون از بیماری سختش به بهبودی رسید به من گفت:من از جبران خدمات تو عاجزم اکنون به حرم جدّم علی علیه السلام مشرف میشوم و از وی تقاضای عوض دنیا و آخرت برای شما میکنم.
حاج میرزا خلیل میگوید:خود من هرگاه به مرض سخت و درد صعب العلاجی دچار میشدم دنبال آن علویه میفرستادم و پیغام میدادم امروز وقت تلافی است،او به حرم میرفت و در حق من دعا میکرد و من شفا مییافتم.
پس از فوت حاج میرزا خلیل،آن زن علویه بر سر مزارش میآمد و پس از دعا و طلب مغفرت عرضه میداشت خدایا ! مقام حاجی را به من بنمایان !
پس از مدّتی خواب دید وارد وادی السلام شده و آنجا همانند بهشت عنبر سرشت، همراه با قصرهای عالی است،چشمش به قصری زیبا افتاد،پرسید این قصر از کیست ؟ گفتند:از حاج میرزا خلیل،نزدیک قصر آمد جوانی را با صورتی بسیار زیبا مشاهده کرد، از او سراغ حاجی را گرفت،آن جوان خوشسیما گفت:حق داری مرا نشناسی،من حاج
میرزا خلیلم که بر اثر دعای تو و کارهای خیرم به این مقام رسیدم و به تو اعلام میکنم که حقّاً خدمت مرا تلافی کردی ! ! (1)
در کتاب«روض الرّیاحین»آمده است که:
زنی بود به نام باهیه،چون از دنیا رفت،فرزندش تمام شبهای جمعه به زیارت قبرش میرفت و از برای او و اهل قبرستان قرآن میخواند،تا شبی مادر را در خواب دید و حال او را بسیار خوب یافت،گفت:ای مادر ! از اوضاع مرگ برایم بگو،مادر گفت:ای پسر ! مرگ را عقباتی سخت است،اما من بر اثر عبادت راحت گذشتم و اکنون در عالم برزخ در بستانی هستم که از هر جهت راحتم و محل من به فرشهای ابریشمی مفروش است، پسرم ! از زیارت قبر من و دعا و قرآن دست بر مدار؛زیرا من به آمدن تو خوشحال میشوم (2).
حاج ملا هاشم در«منتخب»از عالم بزرگوار سید نعمت اللّه جزایری نقل میکند که:
در ایام اقامتم در اصفهان به حضور استاد عزیزم علّامۀ مجلسی رحمه الله عرضه داشتم:
جمیع افعال و گفتار شما مورد رضای من است مگر یک صفت و آن مقیّد بودن شما به تشریفات و ریاست میباشد،شما دستور دادهاید قبل از رفتن به مسجد و موقع ورود به بازار شخصی در جلو شما آیۀ نور را بخواند و با این برنامه تمام مردم را متوجه نمایند که هنگام ورود شما درب مغازههایشان بایستند تا شما عبور کنید،من از این معنی آن هم از
شخصی چون شما ناراحتم !
علّامه مجلسی رحمه الله فرمودند:من علاقمند به مقام و ریاست نیستم،منظور من از این برنامه نشان دادن عظمت مقام علم در بین مردم است،تا بدین وسیله بتوانم حقی را اجرا و باطلی را از بین ببرم که بدون قدرت احقاق حق و زدودن باطل کاری محال است.
من به سخنان استاد قانع نشدم،با یکدیگر قرار گذاشتیم هریک زودتر از دنیا رفت دیگری را به توسط خواب از اوضاع خود آگاه کند.
استادم مجلسی رحمه الله زودتر از من از دنیا رفت،در مدت یک سال غالباً بر سر مزارش رفتم و جهت او قرآن خواندم و از وی تقاضای ملاقات کردم،شبی وی را در خواب دیدم و از مسئلهای که بین من و او بود پرسیدم،جواب داد:حق به جانب من بود؛زیرا دنبال ریاست رفتن برای ادای حق و از بین بردن باطل از نظر شرع مطهّر بیاشکال است و بلکه ممدوح و پسندیده است،چون مرا در قبر گذاشتند پس از سؤالات ملائکۀ الهی از طرف حق خطاب شد چه آوردهای ؟ من تمام تألیفات و صدقات و خیرات خود را بازگو کردم، سؤال شد دیگر چه آوردی ؟ عرضه داشتم:بندهای از بندگانت در شکنجۀ طلبکار بود،با قدرتی که داشتم وی را نجات دادم و از طلبکار برای وی مهلت خواستم و سپس آنچه را مدیون قدرت بر ادا نداشت من از مال خودم پرداختم،دیگر از من سؤالی نشد و پس از آن مورد عنایت واقع شدم،اگر من آن عظمت را نداشتم برای حل مشکلات مردم کاری از دستم برنمیآمد و اکنون این همه عنایت نصیبم نمیشد ! ! (1)
شیخ کلینی در کتاب«الکافی»از علی بن ابراهیم از پدرش از نوفلی از سَکونی از
1) 1) -عرفان اسلامی:197/12.
حضرت صادق علیه السلام روایت میکند که:
چشم دردی عارض امیر المؤمنین علیه السلام شد.رسول خدا صلی الله علیه و آله به عیادت آن جناب آمد و دید از شدّت درد فریاد میکشد،فرمودند:یا علی ! جزع و فزع داری یا شدّت درد و ناراحتی تو را بدین صورت درآورده ؟
عرضه داشت:یا رسول اللّه ! به مدّت عمرم به دردی به این شدت مبتلا نشده بودم، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:یا علی ! چون ملک الموت برای قبض روح کافر حاضر شود با او سَفودی از آتش است و با آن سفود روحش را قبض میکند و اینگونه قبض روح برای کافر آن چنان دشوار است که از شدت آن،جهنّم به فریاد میآید ! !
امیر المؤمنین علیه السلام از جای برخاست و نشست و عرض کرد:یا رسول اللّه ! این حدیث را برای من تکرار کن،این گفتارت موجب شد که درد خود را فراموش کردم و سپس عرض کرد:آیا این گونه قبض روح اختصاص به کافر دارد یا به کسی از امت تو ممکن است برسد ؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:آری،به سه دسته:حاکمی که بر مردم ستم روا دارد،کسی که مال یتیم را به ظلم ببرد و شاهدی که در محکمۀ قاضی به باطل و دروغ گواهی دهد (1).
مرحوم حاج شیخ عبّاس قمی-که در ورع و تقوا و صداقت و پاکی زبانزد خاص و عام است-به افراد مورد اطمینان فرمودهاند:
روزی در نجف اشرف برای زیارت اهل قبور و ارواح مؤمنان رفته بودم،در این میان از ناحیهای دور نسبت به جایی که ایستاده بودم صدای شتری که گویی میخواهند او را داغ
1) 1) -عرفان اسلامی:207/12.
کنند بلند شد،به طوری که انگار تمام زمین وادی السلام از صدای نعرۀ او متزلزل و مرتعش بود،من برای استخلاص آن شتر به سرعت بدان جهت رفتم،چون نزدیک شدم دیدم شتر نیست،بلکه جنازهای را برای دفن آوردهاند و این نعره از این جنازه بلند است و آن افرادی که متصدّی دفن او بودند ابداً اطّلاعی نداشته و با کمال خونسردی و آرامش مشغول کار خود بودند.
بدون شک صاحب جنازه مرد ظالم و ستمگری بوده که در اولین وهله از ارتحال به چنین عقوبتی دچار شده است،یعنی قبل از دفن و عذاب قبر از دیدن صور برزخیّه وحشتناک گردیده و فریاد برآورده است (1).
مرحوم آیتاللّه آقا سید جمال الدین گلپایگانی از علما و مراجع بزرگ اواسط قرن چهاردهم بود،در علمیّت و عمل و از جهت قدر و کرامت و پاکی نفس و تقوا مورد تصدیق همگان بود و در مقامات معنوی وی احدی تردید نداشت،آن جناب در امر مراقبت نفس و اجتناب از هوا مقام اوّل را حایز بود،از صدای مناجات و گریههای نیمه شبش همسایگان وی حکایاتی دارند،همیشه با«صحیفۀ سجادیه»مأنوس بود،آهش سوزان، اشکش روان و سخنش مؤثّر و دلی سوخته داشت.
در زمان جوانی در اصفهان تحصیل مینمود و با مرحوم آیتاللّه العظمی حاج آقا حسین بروجردی همدرس و هممباحثه بود و آیت اللّه بروجردی چه در زمانی که در بروجرد بودند و چه وقتی که در قم سکونت داشتند،نامههایی به ایشان مینوشتند و دربارۀ بعضی از مسائل غامضه و حوادث واقعه استمداد مینمودند ! !
1) 1) -عرفان اسلامی:208/12.
این مرد بزرگ میفرمودند:
من در دوران جوانی که در اصفهان بودم نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشی و جهانگیرخان قشقایی درس اخلاق و سیر و سلوک میآموختم و آنها در این امور مربّی من بودند.
به من دستور داده بودند که شبهای پنجشنبه و جمعه به بیرون شهر اصفهان به قبرستان تختفولاد بروم و قدری در عالم مرگ و ارواح تفکّر کرده و مقداری هم به عبادت بپردازم و صبح برگردم.
عادت من این بود که شب پنج شنبه و جمعه میرفتم و مقدار یکی دو ساعت در بین قبرها و در مقبرهها حرکت میکردم و تفکّر مینمودم و بعد از چند ساعت استراحت کرده، سپس برای نماز شب و مناجات برمیخاستم آن گاه نماز صبح را خوانده به اصفهان مراجعت میکردم.
شبی از شبهای زمستان هوا بسیار سرد بود،برف هم میآمد،من برای تفکّر در ارواح و ساکنان وادی آن عالم از اصفهان حرکت کرده و به تخت فولاد آمدم و در یکی از حجرات رفتم،خواستم دستمال خود را باز کرده چند لقمهای غذا بخورم و بعد بخوابم تا در حدود نیمه شب بیدار شده،مشغول کارهای خود از عبادت و مناجات شوم.
در این حال درب مقبره را زدند،تا جنازهای را که از ارحام و بستگان صاحب مقبره بود و از اصفهان آورده بودند آنجا بگذارند و شخص قاری قرآن که متصدّی مقبره بود مشغول تلاوت قرآن شود و آنان صبح بازگشته و جنازه را دفن کنند.
آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند و قاری قرآن مشغول تلاوت آیات حق شد.
همین که من سفرۀ خود را باز کردم تا مشغول غذا خوردن شوم دیدم ملائکۀ عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن آن میّت شدند.
عین عبارت مرحوم گلپایگانی این است:چنان گرزهای آتشین بر سر او میزدند که
آتش به آسمان زبانه میکشید و فریادهایی از این مرده برمیخاست که گویی تمام این قبرستان عظیم را متزلزل میکرد،نمیدانم اهل چه معصیتی بود ؟ از حاکمان جایر و ظالم بود که اینطور مستحق عذاب بود ؟ ! و ابداً قاری قرآن اطلاعی نداشت؛آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت قرآن اشتغال داشت.
من از مشاهدۀ این منظره از حال رفتم،بدنم لرزید،رنگم پرید،هرچه به صاحب مقبره اشاره میکنم که در را باز کن من میخواهم بروم او نمیفهمید،هرچه میخواستم بگویم زبانم بند آمده بود و حرکت نمیکرد،بالاخره به او فهماندم،چفت در را باز کن من میخواهم بروم،گفت:آقا هوا سرد است،برف روی زمین را پوشانیده،در راه گرگ هست تو را آسیب میرساند،هرچه میخواستم به او بفهمانم که من طاقت ماندن ندارم او ادراک نمیکرد.
به ناچار خود را به در اطاق کشاندم،قاری قرآن در را باز کرد و من بیرون آمدم،با آن که تا اصفهان مسافت زیادی نبود به سختی خود را به شهر رساندم،در مسیر راه چندین مرتبه زمین خوردم،به حجرۀ مدرسه آمدم،یک هفته مریض بودم مرحوم آخوند و جهانگیرخان به اطاقم میآمدند و از من پذیرایی کرده برای علاجم به من دوا میدادند،جهانگیرخان برای من گوشت میپخت و به زور به حلق من میکرد تا کم کم قوّه گرفتم و برایم بهبودی حاصل شد ! !
و نیز آن جناب میفرمودند:روزی در هوای بسیار گرم برای فاتحۀ اهل قبور به وادی السّلام نجف رفتم،برای فرار از گرما به زیر طاقی نشستم،عمامه را برداشته و عبا را کنار زدم که قدری استراحت کرده برگردم،در این حال جماعتی از مردگان با لباسهای پاره و مندرس و وضعی بسیار کثیف به سوی من آمدند و از من طلب شفاعت میکردند که وضع ما بد است،از خداوند بخواه ما را عفو کند !
من به ایشان پرخاش کردم و گفتم:هرچه در دنیا به شما گفتند گوش نکردید و حالا که
کار از کار گذشته طلب عفو میکنید ؟ بروید ای مستکبران،سپس فرمودند:این مردگان شیوخی از عرب بودند که در دنیا مستکبرانه زندگی میکردند و قبورشان در اطراف قبری بود که من روی آن نشسته بودم ! ! (1)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
هنگامی که روز قیامت شود،نامۀ اعمال آدمی را به دست او میدهند،سپس گفته میشود بخوان.
راوی خبر میگوید:از حضرت پرسیدم:آیا آنچه را در نامه است میشناسد و به خاطر میآورد ؟
امام فرمود:
همه را به خاطر میآورد هر چشم به هم زدنی،کلمهای،جابجا کردن قدمی و خلاصه هر کاری انجام داده است و لذا فریادشان بلند میشود و میگویند:ای وای بر ما ! این چه کتابی است که هیچ کار کوچک و بزرگی نیست مگر آن که آن را احصا و شماره کرده است (2).
مؤمن آل فرعون مردی بود از فرعونیان که به نوشتۀ کتب مذهبی پسر عمو،یا پسر خالۀ فرعون بود و تعبیر به آل فرعون را در قرآن نیز شاهد بر این معنا گرفتهاند.
او در بحرانیترین لحظات به موسی بن عمران پیامبر بر حق خدا ایمان آورد و برای
حفظ و حراست جان موسی و پیشرفت فرهنگ حضرت حق در عین بودن مشکلات فراوان پیشگام و پیشقدم بود.
او مدتی در سنگر الهی تقیه و پنهانکاری مذهبی دست به عالیترین برنامهها جهت پیشرفت برنامههای الهی موسی در میان فرعونیان و دربار طاغوت زمان زد ولی در آخرین مرحله بنا به فرمودۀ قرآن مجید پردهها را کنار زد و آنچه گفتنی بود به طور صریح گفت و دشمنان هم دربارۀ او تصمیمات خطرناکی گرفتند.
آن قوم لجوج و مغرور و خودخواه در برابر سخنان این مرد شجاع و با ایمان سکوت نکردند و متقابلاً در جهت شرک و دعوت او به بتپرستی سخن گفتند.
او با تمام وجود فریاد زد:ای قوم ! چرا من شما را به سوی نجات دعوت میکنم اما شما مرا به سوی آتش میخوانید،من سعادت شما را میطلبم و شما بدبختی مرا،من شما را به هدایت میخوانم و شما مرا به بیراهه.
شما مرا دعوت میکنید که به خدای یگانه کافر شوم و شریکهایی که به آن علم ندارم برای حضرت حق قرار دهم،در حالی که من شما را به سوی خداوند عزیز غفّار دعوت میکنم.
مؤمن آل فرعون در یک مقایسه روشن به آنها یادآوری کرد که دعوت شما دعوت به سوی شرک است،چیزی که حدّ اقل دلیلی بر آن وجود ندارد و راهی است تاریک و خطرناک،اما من شما را به راهی روشن،راه خداوند عزیز و توانا،راه خداوند غفار و بخشنده دعوت میکنم.
بتهایی که مرا به آن دعوت میکنید صاحب هیچ دعوتی در دنیا و آخرت نیستند،این موجودات بیحسّ و شعور هرگز مبدأ حرکتی نبودهاند و نخواهند بود،نه سخنی میگویند،نه رسولانی دارند و نه دادگاه و محکمهای،خلاصه نه گرهی از کار کسی میگشایند نه میتوانند گرهی در کار کسی بزنند.
به همین دلیل باید بدانید،تنها بازگشت ما در قیامت به سوی خداست،اوست که رسولان خود را برای هدایت انسانها فرستاده و اوست که آنها را در برابر اعمالشان پاداش و کیفر میدهد و نیز باید بدانید که اسرافکاران و متجاوزان اهل دوزخند.
به این ترتیب مؤمن آل فرعون سرانجام ایمان خود را آشکار ساخت و خط توحیدی خویش را از خط شرک آلود آن قوم جدا کرد،دست ردّ به سینۀ نامحرمان زد و یک تنه با منطق گویایش در برابر تمام کفر ایستاد.
در آخرین سخنش با تهدیدی پرمعنی گفت:به زودی آنچه را من امروز به شما میگویم به خاطر خواهید آورد و هنگامی که آتش خشم و غضب الهی دامنتان را در این جهان و آن جهان میگیرد به صدق گفتار من پی میبرید.
اما افسوس که آن زمان دیر است،اگر در آخرت باشد راه بازگشت وجود ندارد و اگر در دنیا باشد به هنگام نزول عذاب تمام درهای توبه بسته میشود.
آن گاه افزود:من تمام کارهای خود را به خداوند یگانۀ یکتا واگذار میکنم که او نسبت به بندگانش بیناست.
[ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ ] .
و من کارم را به خدا وامیگذارم؛زیرا خدا به بندگان بیناست.
به همین دلیل نه از تهدیدهای شما میترسم و نه کثرت و قدرت شما و تنهایی من مرا به وحشت میافکند،چرا که سر تا پا خود را به کسی سپردهام که قدرتش بیانتهاست و از حال بندگانش به خوبی آگاه است.
این تعبیر ضمناً دعای مؤدبانهای بود از این مرد با ایمان که در چنگال قومی زورمند و بیرحم گرفتار بود،تقاضایی بود از پیشگاه پروردگار که در این شرایط او را در کنف حمایت خویش قرار دهد.
خداوند مهربان هم این بندۀ مؤمن مجاهد را تنها نگذاشت و چنانچه در قرآن مجید
میخوانیم خداوند او را از نقشههای شوم و سوء آنها حفظ فرمود.
[ فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِ مٰا مَکَرُوا وَ حٰاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذٰابِ ] .
پس خدا او را از آسیبهای آنچه بر ضد او نیرنگ میزدند،نگه داشت و عذاب سختی فرعونیان را احاطه کرد.
تعبیر«سَیّئاتِ ما مَکَروا»نشان میدهد که اجمالاً توطئههای مختلف بر ضد او چیدند اما این توطئهها چه بود ؟ قرآن سربسته بیان کرده است،طبعاً انواع مجازاتها و شکنجهها و سرانجام قتل و اعدام بوده است،اما لطف الهی همۀ آنها را خنثی کرد.
در«مجمع البیان»آمده که:
او با استفاده از یک فرصت مناسب خود را به حضرت موسی رسانید و همراه بنی اسرائیل از دریا عبور کرد.
و نیز گفتهاند:
وقتی تصمیم بر قتل او گرفتند به کوهی متواری شد و از نظرها پنهان گشت (1).
از عارفی پرسیدند که«ما تُریدُ»چه میخواهی ؟ فرمود:«أُریدُ أَنْ لا أُریدَ».میخواهم که مرا هیچ خواست نباشد و ارادۀ من در ارادۀ اللّه محو باشد تا مراد من مراد حق باشد (2).
به حضرت امام حسن علیه السلام عرضه داشتند که ابا ذر فرموده:
نزد من درویشی بهتر از توانگری و بیماری بهتر از تندرستی است.امام فرمود که
رحمت بر ابا ذر باد،امّا من میگویم که هر که کار خویش با خدا گذارد،هرگز تمنّا نکند جز آنچه را که خدا از برای او اختیار فرموده است (1).
آوردهاند که:
شاگردی از استاد خود پرسید که بنده میداند که حضرت حق از وی راضی است یا نمیداند ؟ استاد فرمود که نمیداند،چون رضای حق امر غیبی است،شاگرد گفت که بنده رضای حق در خود میداند،استاد گفت:چگونه میداند ؟ شاگرد گفت:هرگاه که بنده خود را از حق راضی مییابد،باید بداند که حق از او راضی است،استاد فرمود که احسنت یا غلام (2).
از یکی از بزرگان دین نقل شده که:
از گورستانی میگذشتم،زنی را دیدم میان چند قبر نشسته و اشعاری میخواند بدین مضمون:
صبر کردم در حالی که عاقبت صبر را میدانم عالی است،آیا بیتابی بر من سزاوار است که من بیتابی کنم ؟
صبر کردم بر امری که اگر قسمتی از آن به کوههای شروری وارد میشد متزلزل میگردید.اشک به چشمانم وارد شد،سپس آن اشکها را به دیدگان خود بر گرداندم و اکنون در قلب گریانم.
آن مرد دین میگوید:از آن زن پرسیدم بر تو چه شده و چه مصیبتی وارد گردیده که میگویی صبری که کردم در عهدۀ همه کس نیست.
در جواب گفت:روزی شوهرم گوسپندی را برای کودکانم ذبح نمود و پس از آن کارد را به گوشهای پرتاب کرد و از منزل خارج شد،یکی از دو فرزندم که بزرگتر بود به تقلید شوهرم دست و پای برادر کوچک خود را بسته و خوابانید و به او گفت:میخواهم به تو نشان دهم که پدرم این طور گوسپند ذبح کرد،در نتیجه برادر بزرگتر سر برادر کوچکتر را برید و من پس از این که کار از کار گذشته بود فهمیدم،از دست پسرم سخت خشمگین شدم به او حمله بردم که وی را بزنم به بیابان فرار کرد،چون شوهرم به خانه برگشت و از جریان آگاه شد به دنبال پسر رفت و او را در بیابان دچار حمله حیوانات دید که مرده است،جنازۀ او را به زحمت به خانه آورد و از شدّت عطش و رنج جان سپرد،من خود را سراسیمه به جنازۀ شوهر و پسرم رساندم،در این اثنا کودک خردسالم خود را به دیگ غذا که در حال جوش بود میرساند و دیگ به روی او واژگون شده او را میکشد.خلاصه من در ظرف یک روز تمام اعضای خانوادهام را از دست دادم،در این حال فکر کردم که اگر برای خدا در این حوادث عظیم صبر کنم مأجور خواهم بود.آن گاه دنبالۀ اشعار شعری را به مضمون زیر خواند:
تمام امور از جانب خداست و واگذار به اوست و هیچ امری واگذار به عبد نیست (1).
ژندهپوشی در مجلس موسای کلیم نعره کشید،موسی از سر تندی بر وی بانگ زد، جبرئیل آمد که ای موسی ! خدا گوید:در مجلس تو صاحب درد و خداوند دل همان یک
1) 1) -عرفان اسلامی:334/12.
مرد بود که برای ما به مجلس تو آمد،تو بانگ بر وی زدی،هرچند عزیزی و کلیمی امّا سرّی که ما در زیر گلیم نهادهایم دیده نمیشود،آن اشتیاق به جمال ماست که دوستان را به وجد آورد،تقاضای جمال ماست که دلهاشان در عالم خوف و رجا و قبض و بسط کشد،هر دیده که از دنیا پر شد صفت عقبی در وی نگنجد و هر دیده که صفت عقبیٰ در وی قرار گرفت از جلال قرب ما و عزّ وصال بیخبر بود،نه دنیا و نه عقبی بلکه وصال مولا (1).
1) 1) -عرفان اسلامی:380/12.