ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
محتوای سوره حجر
سوره حجر بنا بر مشهور میان مفسران از سورههای مکی است،و بنا به نقل از فهرست ابن ندیم در تاریخ القرآن پنجاه و دومین سورهای است که در سرزمین مکه بر پیامبر اکرم ص نازل شده است و مجموع آیات آن به اتفاق همه مفسران 99 آیه است.
به همین دلیل همان آهنگ و لحن سورههای مکی کاملا در آن منعکس است،زیرا همانگونه که سابقا گفتهایم سورههای مکی بیشتر روی چند موضوع تکیه میکند:روی معارف اسلامی مخصوصا توحید و معاد،و روی انذار مشرکان و گنهکاران و ستمگران،و روی درسهای عبرتی که در تاریخ پیشینیان وجود داشته است.
لذا میتوان محتوای این سوره را در هفت بخش خلاصه کرد:
1-آیات مربوط به مبدء عالم هستی و ایمان به او از طریق مطالعه در اسرار آفرینش.
2-آیات مربوط به معاد و کیفر بدکاران.
3-اهمیت قرآن و عظمت این کتاب آسمانی.
4-داستان آفرینش آدم و سرکشی ابلیس و سرانجام کار او،و به عنوان یک هشدار و بیدار باش برای همه انسانها! 5-اشاره به سرگذشت اقوامی همچون قوم لوط و صالح و شعیب،برای تکمیل این هشدار.
6-انذار و بشارت و اندرزهای مؤثر و تهدیدهای کوبنده و تشویقهای جالب.
7-دعوت از پیامبر به مقاومت و دلداری او در برابر توطئههای شدید مخالفان که مخصوصا در محیط مکه بسیار زیاد و خطرناک بود.
نام این سوره از آیه هشتادم که در باره اصحاب حجر(قوم صالح)سخن میگوید انتخاب شده است،چرا که در این سوره پنج آیه در باره اصحاب حجر است،و تنها سورهای است که از قوم صالح به عنوان اصحاب حجر نام میبرد،که شرح آن در تفسیر آیات 80 تا 84 به خواست خدا خواهد آمد.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِینٍ (1) رُبَمٰا یَوَدُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کٰانُوا مُسْلِمِینَ (2) ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (3) وَ مٰا أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّٰ وَ لَهٰا کِتٰابٌ مَعْلُومٌ (4) مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ (5)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-الر-این آیات کتاب و قرآن مبین است.
2-کافران(هنگامی که آثار شوم اعمال را ببینند)چه بسا آرزو میکنند مسلمان بودند! 3-بگذار آنها بخورند و بهره گیرند و آرزوها آنان را غافل سازد،ولی به زودی خواهند فهمید 4-ما(اهل)هیچ شهر و دیاری را هلاک نکردیم مگر اینکه اجل معین(و زمان تغییر ناپذیری)داشتند.
5-هیچ گروهی از اجل خود پیشی نمیگیرد و از آن عقب نخواهد افتاد.
آرزوهای بیجا!
باز در آغاز این سوره با حروف مقطعه"الف،لام،راء"برخورد میکنیم، که نمایانگر ترکیب این کتاب بزرگ آسمانی که راهگشای همه انسانها به سوی سعادت میباشد،از حروف ساده الفباء است،همین ماده خامی که در اختیار همه افراد بشر حتی کودکان دو سه ساله قرار دارد،و این نهایت درجه اعجاز است که از چنان مصالحی چنین محصول بینظیری ساخته شود.
و لذا بلا فاصله بعد از آن میگوید:"اینها آیات کتاب آسمانی و قرآن آشکار است"( تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِینٍ ).
میدانیم"تلک"اسم اشاره به دور است،در حالی که قاعدتا باید در اینجا "هذه"(اسم اشاره به نزدیک)به کار رود، ولی چنان که سابقا هم گفتهایم در ادبیات عرب(و حتی در زبان فارسی)گاهی برای بیان عظمت چیزی از اسم اشاره به دور استفاده میشود،یعنی آن چنان عظمت دارد که گویی در آسمانها در یک فاصله دور دست،از ما قرار گرفته و این درست به آن میماند که گاهی در حضور شخص بزرگی میگوئیم"اگر آن سرور اجازه دهند ما دست به چنین اقدامی میزنیم"کلمه"آن"در اینجا برای بیان عظمت مقام او است،همانگونه که ذکر"قرآن"به صورت"نکره"نیز برای بیان عظمت است.
و به هر حال ذکر"قرآن"بعد از"کتاب"در حقیقت به عنوان تاکید است،و توصیف آن به"مبین"برای این است که بیان کننده حقایق و روشنگر حق از باطل میباشد.
و اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند"کتاب"در اینجا اشاره به تورات و انجیل است،بسیار بعید به نظر میرسد.
*** سپس به آنها که در لجاجت و مخالفت با این آیات روشن الهی اصرار میورزند هشدار میدهد روزی فرا میرسد که اینها از نتائج شوم کفر و تعصب کورکورانه و لجاجت خویش پشیمان خواهند شد و"چه بسا این کافران آرزو میکنند که ای کاش مسلمان بودند"( رُبَمٰا یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کٰانُوا مُسْلِمِینَ ).
بنا بر این منظور از"یود"(دوست میدارند)-همانگونه که در تفسیر "المیزان"بیان شده دوست داشتن به معنی"تمنی"و آرزو کردن است،و ذکر کلمه"لو"دلیل بر آنست که آنها آرزوی اسلام را در زمانی میکنند که قدرت بازگشت به سوی آن را ندارند،و این خود قرینهای خواهد بود بر اینکه این تمنی و آرزو در جهان دیگر و پس از مشاهده نتائج اعمالشان است.
حدیثی که از امام صادق ع در این زمینه نقل شده نیز کاملا این معنی را تایید میکند
ینادی مناد یوم القیامة یسمع الخلائق انه لا یدخل الجنة الا مسلم فثم یود سائر الخلائق انهم کانوا مسلمین: "روز قیامت که میشود کسی صدا میزند به گونهای که همه مردم میشنوند(که امروز)جز افرادی که اسلام آوردهاند داخل بهشت نمیشوند در این هنگام سایر مردم آرزو میکنند که ای کاش مسلمان بودند (1)".
و نیز از پیامبر بزرگ اسلام ص نقل شده هنگامی که دوزخیان در دوزخ گرد میآیند و گروهی از مسلمانان خطا کار را،با آنها قرار میدهند،کفار به مسلمین میگویند مگر شما مسلمان نبودید؟در پاسخ میگویند:آری بودیم، و آنها در جواب میگویند پس اسلام شما هم نیز به حالتان سودی نداشت!چون
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث-حدیث اول در تفسیر نور الثقلین از تفسیر عیاشی نیز نقل شده و فخر رازی در تفسیر خود حدیثی شبیه حدیث دوم(البته با کمی تفاوت) نقل کرده است.
شما هم با ما در یک جا هستید!.
آنها میگویند:ما گناهان(بزرگی)داشتیم که به خاطر آن به این سرنوشت گرفتار شدیم(این اعتراف به گناه و تقصیر و آن سرزنش دشمن سبب میشود که) خداوند دستور میدهد هر فرد با ایمان و مسلمانی در دوزخ است خارج سازید در این هنگام کفار میگویند ای کاش ما نیز اسلام آورده بودیم (1).
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که در میان کافران افرادی هستند که هنوز پرتوی از و جدان بیدار در دلهای آنها هست و هنگامی که دعوت پیامبر اسلام و این آیات کتاب مبین با آن محتوای دلپسند را میبینند در اعماق دل به آن علاقمند میشوند و آرزو میکنند که ای کاش مسلمان بودند،ولی تعصبها و لجاجتها و یا منافع مادی به آنها اجازه نمیدهد که این واقعیت بزرگ را بپذیرند و لذا هم چنان در زندان کفر و بی ایمانی محصور میمانند.
یکی از دوستان با ایمان و مجاهد ما که به اروپا رفته بود میگفت هنگامی که من مزایای اسلام را برای یکی از مسیحیان میشمردم او که آدم منصفی بود در پاسخ به من گفت:من براستی به شما تبریک میگویم که پیرو چنین مذهبی هستید،ولی چه کنیم که شرائط زندگی ما به ما اجازه نمیدهد که دست از آئین خود برداریم! جالب اینکه در بعضی از روایات اسلامی میخوانیم هنگامی که فرستاده پیامبر ص نامه آن حضرت را برای قیصر روم آورد،او به طور خصوصی در برابر فرستاده پیامبر ص اظهار ایمان نمود و حتی میل داشت رومیان را به آئین توحید بخواند،اما فکر کرد قبلا آنها را آزمایش کند همین که لشکریانش احساس
1) 1) در تفسیر طبری نیز چند حدیث به همین مضمون در ذیل آیه نقل شده است.
کردند که او میخواهد آئین نصرانیت را ترک گوید، قصر او را محاصره کردند او فورا به آنها اظهار داشت که منظورم آزمایش شما بود بجای خود برگردید،سپس بفرستاده پیامبر گفت من میدانم که پیامبر شما از ناحیه خدا است.و همانست که ما انتظار او را داشتیم ولی چه کنم که من میترسم حکومتم از دستم برود و جانم در خطر است (1).
ولی به هر حال باید توجه داشت که این دو تفسیر هیچگونه تضادی با هم ندارند و ممکن است آیه اشاره به پشیمانی گروههایی از کافران در آن جهان و این جهان باشد،در حالی که نه آنجا و نه اینجا قدرت بازگشت-به جهات متفاوتی- ندارند!(دقت کنید).
*** سپس با لحنی بسیار کوبنده میگوید:ای پیامبر"اینها را به حال خود بگذار(تا همچون چهار پایان)بخورند،و از لذتهای این زندگی ناپایدار بهره گیرند،و آرزوها آنها را از این واقعیت بزرگ غافل سازد ولی بزودی خواهند فهمید"( ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ).
اینها چون حیواناتی هستند که جز اصطبل و علف،و جز لذت مادی چیزی نمیفهمند و هر حرکتی دارند برای رسیدن به همینها است.
پردههای غرور و غفلت و آرزوهای دور و دراز چنان بر قلب آنها افتاده، و آنها را به خود مشغول ساخته که دیگر توانایی درک واقعیتی را ندارند.
اما آن گاه که سیلی اجل به صورت آنها نواخته شود،و پردههای غفلت و غرور از مقابل چشمانشان کنار رود،و خود را در آستانه مرگ و یا در عرصه قیامت ببینند،آری آن گاه میفهمند که چه اندازه در غفلت و تا چه حد زیانکار
1) 1) مکاتیب الرسول جلد اول صفحه 112.
و بدبخت بودهاند،و چگونه گرامیترین سرمایهها را برای هیچ از دست دادند؟! *** در آیه بعد برای اینکه گمان نکنند این مهلت و تمتع از لذائذ دنیا پایان ناپذیر است،اضافه میکند:"ما هیچ گروهی را در هیچ شهر و آبادی نابود نکردیم مگر اینکه آنها،اجل معین و زمان تغییرناپذیری داشتند"( وَ مٰا أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّٰ وَ لَهٰا کِتٰابٌ مَعْلُومٌ ). و"هیچ امت و جمعیتی از اجل معین خود پیشی نمیگیرد،و هیچیک نیز عقب نخواهد افتاد"( مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ ).
سنت الهی همه جا این بوده که به قدر کافی مهلت برای تجدید نظر و بیداری و آگاهی بدهد،حوادث دردناک،و وسائل رحمت را یکی پس از دیگری میفرستد، تهدید میکند،تشویق میکند،اخطار مینماید تا حجت بر همه تمام شود.
ولی هنگامی که این مهلت به پایان رسید سرنوشت قطعی دامنشان را خواهد گرفت،دیر و زود،به خاطر مصالح تربیتی،ممکن است اما به اصطلاح سوخت و سوز ندارد! آیا توجه به همین واقعیت کافی نیست تا همگان از سرنوشت گذشتگان عبرت گیرند،و از مدت مهلت الهی برای بازگشت و اصلاح،استفاده کنند؟آیا باید باز هم نشست تا سرنوشت شوم اقوام گمراه و ستمگر پیشین درباره خود ما نیز تکرار گردد،و بجای اینکه از پیشینیان عبرت گیریم،عبرتی شویم برای آیندگان؟! ضمنا از دو آیه اخیر فلسفه بیان"تاریخ گذشتگان به طور مکرر"در آیات قرآن حتی در همین سورهای که از آن بحث میکنیم روشن میشود.
آرزوهای دراز عامل بزرگ غفلت
بدون شک امید و آرزو و یا به تعبیر عرب"امل"عامل حرکت چرخهای زندگی انسانها است،که حتی اگر یک روز از دلهای مردم جهان برداشته شود، نظام زندگی به هم میریزد،و کمتر کسی دلیلی بر فعالیت و تلاش و جنب و جوش خود پیدا میکند.
حدیث معروفی که از پیامبر ص نقل شد
الامل رحمة لامتی و لو لا الامل ما رضعت والدة ولدها و لا غرس غارس شجرا: "امید مایه رحمت امت من است،اگر نور امید نبود هیچ مادری فرزند خود را شیر نمیداد، و هیچ باغبانی نهالی نمیکاشت" (1)اشاره به همین واقعیت است.
ولی همین عامل حیات و حرکت اگر از حد بگذرد و به صورت"آرزوی دور و دراز"در آید بدترین عامل انحراف و بدبختی است،و درست همانند آب باران است که مایه حیات است اما این آب اگر از حد گذشت مایه غرق شدن و نابودی خواهد شد.
این آرزوی کشنده همان است که آیات فوق روی آن تکیه کرده و آن را مایه بی خبری از خدا و حق و حقیقت میشمارد،این آرزوها و امیدهای دور و دراز چنان انسان را به خود مشغول میدارد و غرق در عالمی از تخیل میسازد،که از زندگی و هدف نهائیش به کلی بیگانه میشود.
حدیث معرفی که در نهج البلاغه از علی ع نقل شده نیز بیان گویایی برای این واقعیت است:
ایها الناس ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان:اتباع الهوی و طول الامل،اما اتباع الهوی فیصد عن الحق،و اما طول الامل فینسی الآخرة: "ای مردم مخوفترین چیزی که بر شما از آن میترسم دو چیز است:
1) 1) سفینة البحار جلد اول صفحه 30(ماده امل).
پیروی از هوا و هوسها،و آرزوهای دراز،چرا که پیروی از هوسها شما را از حق باز میدارد،و آرزوی دراز آخرت را بدست فراموشی میسپارد" (1).
و براستی چه افراد با استعداد و شایسته و لایقی که بر اثر گرفتاری در دام آرزوی دراز به موجودات ضعیف و مسخ شدهای مبدل گشتند که نه تنها به حال جامعهشان مفید نیفتادند،بلکه منافع شخصی خود را نیز پایمال کردند،و از هر گونه تکامل نیز بازماندند آن چنان که در دعای کمیل میخوانیم و حبسنی عن نفعی بعد املی:"آرزوی دراز مرا از منافع واقعیم محروم ساخت"! اصولا آرزو که از حد گذشت،دائما انسان را در رنج و تعب وا میدارد، شب و روز باید تلاش کند به گمان خود دنبال سعادت و رفاه میرود در حالی که چیزی جز بدبختی و شقاوت برای او فراهم نمیشود،و این گونه افراد غالبا در همین حال جان میدهند و زندگی دردناک و غمانگیزشان مایه عبرت است برای آنها که چشم و گوش بینا و شنوا دارند.
1) 1) نهج البلاغه خطبه 42.
وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ اَلذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ (6) لَوْ مٰا تَأْتِینٰا بِالْمَلاٰئِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (7) مٰا نُنَزِّلُ اَلْمَلاٰئِکَةَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ (8)
6-و گفتند ای کسی که"ذکر"(قرآن)بر تو نازل شده،مسلما دیوانهای!! 7-اگر راست میگویی چرا فرشتگان را برای ما نمیآوری؟! 8-(اما اینها باید بدانند)ما فرشتگان را جز به حق نازل نمیکنیم و هر گاه نازل شوند دیگر به اینها مهلت داده نمیشود(و در صورت انکار به عذاب الهی نابود میگردند)
تقاضای نزول فرشتگان
در این آیات نخست به موضعگیریهای خصمانه کفار در مقابل قرآن و پیامبر ص اشاره کرده،میگوید:آنها گفتند ای کسی که قرآن بر تو نازل شده به طور قطع سوگند یاد میکنیم که دیوانهای"!( وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ ).
و این تعبیر نهایت گستاخی و جسارت آنها را در برابر پیامبر ص مجسم میکند.
از یک سو تعبیر به یٰا أَیُّهَا الَّذِی (ای کسی که!...)از سوی دیگر تعبیر به نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ که به عنوان استهزاء و انکار قرآن میگفتند،و از سوی سوم تاکید آنها بر جنون پیامبر ص بوسیله"ان"و"لام قسم".
آری افراد لجوج و بی مایه هنگامی که در برابر یک عقل بزرگ و بی مانند
قرار بگیرند یکی از نخستین وصلههایی که به او میچسبانند جنون است،چرا که مقیاس را عقل کوچک و ناتوان خودشان قرار میدهند و هر چه به این مقیاس نگنجد در نظر آنها بی عقلی و دیوانگی است!.
اینگونه افراد،تعصب خاصی روی مسائل موجود محیطشان دارند هر چند گمراهی و ضلالت باشد،لذا با هر دعوت تازهای به عنوان دعوت غیر عاقلانه مبارزه میکنند،از نوآوریها وحشت دارند،و سخت به سنتهای غلط پایبندند.
علاوه بر این،دنیا پرستان که همه چیز را با معیارهای مادی میسنجند، اگر با انسانی برخورد کنند که حاضر است همه منافع مادی خویش و حتی جان خود را در راه رسیدن به یک هدف معنوی از دست دهد باور نمیکنند که او عاقل باشد،چرا که عقل در عرف آنها،تهیه اموال بیشتر،همسر زیباتر و زندگی مرفهتر و مقام و منصب ظاهری بالاتر است! کاملا روشن است که با این تفکر اگر ببینند کسی در برابر بهترین اموال و زنان و پستها میگوید"اگر خورشید آسمان را در یک دست من،و ماه را در دست دیگرم قرار دهید،و به جای حکومت بر محیط کوچک شما بر تمام منظومه شمسی حکومت کنم،دست از دعوت خویش بر نخواهم داشت"جز اینکه او را مجنون خطاب کنند،کار دیگری نخواهند داشت.
و عجب اینکه این نابخردان وصلههایی به رهبران الهی میچسباندند که گاهی کاملا با هم ضد و نقیض بود،گاهی آنها را"دیوانه"میخواندند و گاهی "ساحر"،با اینکه ساحر کسی است که باید از زیرکی و هوشیاری خاصی برخوردار باشد و درست در نقطه ضد دیوانه است.
*** آنها نه تنها چنین نسبتهای نابخردانهای به پیامبر ص میدادند بلکه برای بهانه جویی میگفتند:"اگر راست میگویی چرا فرشتگان را برای ما نمیاوری"!
تا تصدیق گفتار تو کنند و ما ایمان بیاوریم( لَوْ مٰا تَأْتِینٰا بِالْمَلاٰئِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ ).
*** خداوند به آنها چنین پاسخ میگوید:"ما ملائکه را جز به حق نازل نمیکنیم"( مٰا نُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ).
"و اگر فرشتگان نازل شوند(و حقیقت برای آنها جنبه شهود و حسی پیدا کند)و بعد ایمان نیاورند،دیگر به آنها مهلت داده نخواهد شد"و به عذاب الهی نابود میگردند( وَ مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ ).
در تفسیر جمله مٰا نُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ مفسران،بیانات مختلفی دارند:
1-بعضی گفتهاند منظور این است که ما نازل کردن فرشتگان را به عنوان اعجاز تنها برای آشکار شدن حق انجام خواهیم داد،نه به عنوان بهانه جویی که ببینند و باز هم ایمان نیاورند،و به تعبیر دیگر اعجاز بازیچه نیست که جنبه اقتراحی داشته باشد،بلکه برای اثبات حق است،و این امر به قدر کافی برای آنها که خواهان حقند ثابت شده،چرا که پیامبر اسلام ص با در دست داشتن این قرآن و اعجازهای دیگر رسالت خود را به ثبوت رسانده است.
2-منظور از"حق"،همان مجازات نهایی دنیوی و بلای نابود کننده و به تعبیر دیگر"عذاب استیصال"است،یعنی اگر فرشتگان نازل شوند و آنها هم ایمان نیاورند-که با لجاجتی که در آنها هست نخواهند آورد-توأم با نابودی آنها خواهد بود.
جمله دوم آیه( وَ مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ )نیز تاکیدی بر همین معنی است، اما بنا به تفسیر اول مطلب تازهای را میگوید.
3-احتمال دیگر اینکه"حق"به معنی"مرگ"است،یعنی فرشتگان تنها به هنگام مرگ و قبض روح نازل میگردند نه زمان دیگر.
ولی این تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد،چرا که ما در قرآن در داستان ابراهیم و لوط و حتی در مورد مسلمانان در بعضی جنگها میخوانیم که فرشتگان بر آنها نازل شدند.
4-"حق"به معنی شهود است یعنی تا در این عالم دنیا است پردهها جلو چشم او را گرفته،و از دیدن اینگونه حقایق که مربوط به جهان ما وراء ماده است ناتوان است،تنها در جهان دیگر که پردهها کنار میرود و عالم شهود است، میتواند فرشتگان الهی را ببیند.
این تفسیر نیز همان اشکال تفسیر سوم را دارد،چرا که حتی قوم لوط که افراد بی ایمان و گمراهی بودند،فرشتگان مامور عذاب را در این دنیا دیدند (1)بنا بر این تنها دو تفسیر اول و دوم با ظاهر آیه سازگار است.
اما اینکه در ذیل این آیه میخوانیم اگر بعد از اینهمه دلائل روشن باز هم به تقاضای آنها دائر بر ارائه معجزه حسی ترتیب اثر داده شود دیگر به آنها مهلت داده نخواهد شد،برای این است که در چنین حالتی به تمام معنی برای آنها اتمام حجت میگردد،و تمام بهانهها قطع،میشود،و چون مهلت زندگی به منظور اتمام حجت و احتمال تجدید نظر و بازگشت به سوی حق است،و چنین چیزی در مورد اینگونه افراد معنی ندارد پایان عمر آنها اعلام میگردد و به مجازاتی که استحقاق آن را دارند میرسند(دقت کنید).
1) 1) سوره هود آیه 81.
إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (9)
9-ما قرآن را نازل کردیم،و ما بطور قطع آن را پاسداری میکنیم.
به دنبال بهانهجوئیهای کفار و حتی استهزای آنها نسبت به پیامبر ص و قرآن که در آیات گذشته آمده بود،در آیه مورد بحث یک واقعیت بزرگ و پر اهمیت را به عنوان دلداری به پیامبر از یک سو و اطمینان خاطر همه مؤمنان راستین از سوی دیگر بیان میکند و آن اینکه:
"ما این قرآن را که مایه تذکر است نازل کردیم،و ما به طور قطع آن را حفظ خواهیم کرد"( إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ).
چنان نیست که این قرآن بدون پشتوانه باشد،و آنها بتوانند آفتاب وجودش را با گل بپوشانند و یا نور و شعاعش را با پف کردن خاموش کنند که این چراغی است که ایزد آن را برافروخته است،و این آفتابی است که غروب و افول نخواهد داشت.
این گروه اندک و ناتوان که سهل است،اگر همه جباران و زورمندان و سیاستمداران ستمگر و اندیشمندان منحرف و رزمآوران جهان دست به دست هم بدهند که نورش را خاموش کنند،توانایی نخواهند داشت،چرا که خداوند حفظ و پاسداری از آن را به عهده گرفته است.
در اینکه منظور از محافظت و پاسداری قرآن در برابر چه اموری است، باز مفسران تفسیرهای گوناگونی دارند:
1-بعضی گفتهاند در برابر تحریف و تغییر و زیاده و نقصان است.
2-بعضی دیگر گفتهاند در برابر فنا و نابودی تا آخر جهان.
3-بعضی دیگر گفتهاند در برابر منطقهای گمراه کننده ضد قرآنی.
ولی این تفاسیر نه تنها با هم تضادی ندارند بلکه در مفهوم عام" إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ " داخلند چرا این محافظت و پاسداری را که به صورت مطلق و به اصطلاح با حذف متعلق آمده است در یک بعد خاص محصور و محدودش کنیم.
حق این است که،خداوند طبق ظاهر آیه فوق وعده داده که آن را از هر نظر حفظ و پاسداری کند:محافظت از هر گونه تحریف و محافظت از فنا و نابودی و محافظت از سفسطههای دشمنان وسوسهگر.
اما اینکه بعضی از قدمای مفسرین احتمال دادهاند که منظور،محافظت شخص"پیامبر"است و ضمیر"له"به پیامبر ص باز میگردد،زیرا کلمه "ذکر"به شخص پیغمبر در بعضی از آیات قرآن(سوره طلاق آیه 10)اطلاق شده بسیار بعید به نظر میرسد.
زیرا در آیات قبل آیه مورد بحث کلمه"ذکر"صریحا به معنی"قرآن" آمده و این آیه که به دنبال آن آمده مسلما به همان معنی اشاره میکند.
معروف و مشهور در میان همه دانشمندان شیعه و اهل تسنن اینست که هیچگونه تحریفی در قرآن روی نداده است،و قرآنی که امروز در دست ماست درست همان قرآنی است که بر پیامبر اکرم ص نازل شده،و حتی کلمه و حرفی از آن کم و زیاد نگردیده است.
در میان علمای بزرگ شیعه از قدماء و متاخرین از جمله کسانی را که به این حقیقت تصریح کردهاند دانشمندان زیر را میتوان نام برد:
1-مرحوم شیخ طوسی که به شیخ الطائفه معروف است،او در اول تفسیر
معروفش(تبیان)بحث روشن و صریح و قاطعی در این زمینه دارد.
2-سید مرتضی که از اعاظم علمای امامیه در قرن چهارم هجری است.
3-رئیس المحدثین مرحوم صدوق محمد بن علی بن بابویه او در بیان عقائد امامیه میگوید:"اعتقاد ما اینست که هیچگونه تحریفی در قرآن رخ نداده است".
4-مفسر بزرگ مرحوم طبرسی نیز در مقدمه تفسیرش بحث گویایی در این زمینه دارد.
5-مرحوم کاشف الغطاء که از بزرگان علمای متاخرین است.
6-مرحوم محقق یزدی در کتاب عروة الوثقی عدم تحریف قرآن را از جمهور مجتهدین شیعه نقل میکند.
7-و نیز این عقیده از بسیاری از بزرگانی دیگر مانند"شیخ مفید"و شیخ بهایی""قاضی نور اللّٰه"و سایر محققین شیعه نقل شده است.
بزرگان و محققین اهل سنت نیز غالبا بر همین عقیدهاند.
هر چند وقوع تحریف در قرآن از بعضی از محدثین شیعه و اهل سنت که اطلاعات ناقصی در باره قرآن داشتهاند نقل شده که با روشنگری بزرگان دانشمندان دو مذهب این عقیده ابطال و به دست فراموشی سپرده شده است.
تا آنجا که مرحوم سید مرتضی در جواب"المسائل الطرابلسیات" میگوید:"صحت نقل قرآن آن قدر واضح و روشن است که مانند اطلاع ما از شهرهای معروف دنیا و حوادث بزرگ تاریخی و کتب مشهور و معروف است".
آیا فی المثل هیچکس میتواند در وجود شهرهایی همچون مکه و مدینه و یا همچون لندن و پاریس شک کند هر چند هرگز به هیچیک از این شهرها مسافرت نکرده باشد؟!و آیا کسی میتواند مساله حمله مغول را به ایران و یا
انقلاب کبیر فرانسه و یا جنگ جهانی اول و دوم را منکر شود؟! چرا نمیتواند بخاطر اینکه همه اینها بتواتر بما رسیده است،آیات قرآن نیز همین گونه است به شرحی که بعدا بیان خواهیم کرد.
و اگر افراد مغرضی خواستهاند برای تفرقه میان شیعه و اهل تسنن اعتقاد به تحریف را به شیعه نسبت دهند دلیل بر باطل بودن ادعایشان کتب بزرگ علمای تشیع است.
این عجیب نیست که فردی همچون"فخر رازی"-که میدانیم در مسائل مربوط به"شیعه"حساسیت و تعصب خاصی دارد-در ذیل آیه مورد بحث-بگوید این آیه( إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ )دلیل بر ابطال قول شیعه است که قائل به تغییر و زیاده و نقصان در قرآن شدهاند! صریحا باید گفت:اگر منظور او،بزرگان و محققان شیعه است که هیچیک چنین اعتقادی را نداشته و ندارند،و اگر منظور وجود قول ضعیفی در این زمینه در میان شیعه است،نظیر آن در میان اهل سنت نیز وجود دارد که نه آنها به آن اعتنا کردهاند و نه ما.
محقق معروف"کاشف الغطاء"در کتابش کشف الغطاء چنین میگوید:
لا ریب انه(ای القرآن)محفوظ من النقصان بحفظ الملک الدیان کما دل علیه صریح القرآن و اجماع العلماء فی کل زمان و لا عبرة بنادر:
"شک نیست که قرآن از هر گونه کمبود(و تحریف)در پرتو حفظ خداوند محفوظ مانده است،همانگونه است که صریح قرآن و اجماع علما در هر عصر و زمان به این امر گواهی میدهد و مخالفت افراد نادری اصلا قابل ملاحظه نیست(تفسیر آلاء الرحمن صفحه 35).
تاریخ اسلام از اینگونه نسبتهای ناروا که سرچشمهای جز تعصب ندارد فراوان دیده است،و ما میدانیم عامل پیدایش قسمتی از این سوء تفاهمها دشمنانی
بودهاند که به اینگونه مسائل دامن میزدند و سعی داشتند که هرگز وحدتی میان صفوف مسلمین برقرار نشود.
کار به آنجا رسیده که نویسنده معروف حجازی"عبد اللّٰه علی القصیمی" در کتاب خود"الصراع"ضمن مذمت از شیعه میگوید:
"شیعهها همواره از دشمنان مساجد بودهاند!و به همین دلیل کسی که در شهرهای شیعهنشینی حرکت کند از شمال تا به جنوب،و از شرق تا به غرب! کمتر مسجد میبیند! (1).
خوب فکر کنید ما از شمارش اینهمه مساجد در خیابانها و کوچهها و بازارها و حتی پس کوچهها در شهرهای شیعهنشین خسته میشویم،گاهی آن قدر مسجد در یک نقطه زیاد است که صدای عدهای بلند میشود و میگویند بس است بیائید به کارهای دیگر بپردازیم،ولی با اینحال میبینیم که نویسنده معروفی با این صراحت سخنی میگوید که برای ما که در این مناطق زندگی میکنیم تنها اسباب خنده است،بنا بر این از نسبت دادن فخر رازی نیز نباید زیاد تعجب کرد.
1-در مورد عدم تحریف قرآن دلائل فراوانی در دست داریم که از همه روشنتر،بعد از آیه فوق و بعضی دیگر از آیات قرآن،سیر تاریخی این کتاب بزرگ آسمانی است.
مقدمة این نکته لازم به یادآوری است که آن اقلیت ضعیفی که احتمال تحریف قرآن را دادهاند تنها در مورد کم شدن آنست و گر نه احدی این احتمال
1) 1) و الشیعة هم ابدا اعداء المساجد و لهذا یقل ان یشاهد الضارب فی طول بلادهم و عرضها مسجدا(الصراع جلد 2 صفحه 23-طبق نقل علامه امینی در الغدیر جلد 3 صفحه 300).
را نداده که بر قرآن موجود چیزی افزوده شده باشد(دقت کنید).
از این که بگذریم اگر به این موضوع دقت کنیم که قرآن برای مسلمانان همه چیز بوده قانون اساسی،دستور العمل زندگی،برنامه حکومت،کتاب مقدس آسمانی،و رمز عبادت،روشن میشود که اصولا کم و زیاد در آن امکان نداشته است.
قرآن کتابی بود که مسلمانان نخستین همواره در نمازها،در مسجد،در خانه،در میدان جنگ،بهنگام روبرو شدن با دشمنان و بعنوان استدلال بر حقانیت مکتب از آن استفاده میکردند حتی از تواریخ اسلامی استفاده میشود که تعلیم قرآن را مهر زنان قرار میدادند!،و اصولا تنها کتابی که در همه محافل مطرح بوده و هر کودکی را از آغاز عمر با آن آشنا میکردند و هر کس میخواست درسی از اسلام به خواند آن را به او تعلیم میدادند همین قرآن مجید بود.
آیا با چنین وضعی کسی احتمال میدهد که دگرگونی در این کتاب آسمانی رخ دهد،بخصوص اینکه ما در آغاز جلد اول همین تفسیر ثابت کردیم که قرآن به صورت یک مجموعه با همین شکل فعلی در عصر خود پیامبر جمعآوری شده بود،و مسلمانان سخت به یاد گرفتن و حفظ آن اهمیت میدادند،و اصولا شخصیت افراد در آن عصر تا حد زیادی به این شناخته میشد که چه اندازه از آیات قرآن را حفظ کرده بودند.
عدد حافظان قرآن به اندازهای زیاد بود که در تواریخ میخوانیم در یکی از جنگها که زمان ابو بکر واقع شد چهارصد نفر از قاریان قرآن به قتل رسیدند (1).
و در داستان"بئر معونه"(یکی از آبادیهای نزدیک مدینه)و جنگی که در آن منطقه در حیات پیامبر ص اتفاق افتاد میخوانیم که جمع کثیری
1) 1) منتخب کنز العمال بنا به نقل البیان فی تفسیر القرآن صفحه 260.
از قاریان قرآن از اصحاب پیامبر در حدود 70 نفر شربت شهادت نوشیدند (1).
از اینها و نظائر اینها روشن میشود که حافظان و قاریان و معلمان قرآن آن قدر زیاد بودند که تنها در یک میدان جنگ این تعداد از آنها شربت شهادت نوشیدند.
و باید چنین باشد چرا که گفتیم قرآن فقط قانون اساسی برای مسلمانان نبود،بلکه همه چیز آنها را تشکیل میداد،مخصوصا در آغاز اسلام هیچ کتابی جز آن نداشتند و تلاوت و قرائت و حفظ و تعلیم و تعلم مخصوص به قرآن بود.
قرآن یک کتاب متروک در گوشه خانه و یا مسجد که گرد و غبار فراموشی روی آن نشسته باشد نبود تا کسی از آن کم یا بر آن بیافزاید.
مساله حفظ قرآن بعنوان یک سنت و یک عبادت بزرگ همیشه در میان مسلمانان بوده و هست،حتی پس از آنکه قرآن به صورت یک کتاب تکثیر شد و در همه جا پخش گردید و حتی بعد از پیدایش صنعت چاپ که سبب شد این کتاب بعنوان پرنسخهترین کتاب در کشورهای اسلامی چاپ و نشر گردد،باز مساله حفظ قرآن بعنوان یک سنت دیرینه و افتخار بزرگ موقعیت خود را حفظ کرد، بطوری که در هر شهر و دیار همیشه جمعی حافظ قرآن بوده و هست.
هم اکنون در حجاز و بعضی دیگر از کشورهای اسلامی مدارسی بعنوان مدرسه تحفیظ القرآن الکریم یا نامهای دیگر وجود دارد که برنامه شاگردان آن در درجه اول مساله حفظ قرآن است.
در ملاقاتی که در سفر مکه با رؤسای این مدارس در آن شهر مقدس روی داد معلوم شد گروه بسیار زیادی از پسران و دختران جوان در مکه در این مدارس نامنویسی کرده و مشغول تحصیل هستند.
یکی از مطلعین میگفت هم اکنون در کشور پاکستان در حدود یک میلیون
1) 1) سفینة البحار جلد اول صفحه 57
و پانصد هزار نفر حافظ قرآن وجود دارد! یکی از شرائط امتحان ورودی دانشگاه اسلامی الازهر مصر(طبق نقل دائرة المعارف فرید وجدی)حفظ تمام قرآن است که از چهل نمره حد اقل باید بیست نمرده بگیرند!.
کوتاه سخن اینکه سنت حفظ قرآن از عصر پیامبر ص و به دستور و تاکید خود آن حضرت که در روایات زیادی وارد شده در تمام قرون و اعصار ادامه داشته است.
آیا با چنین وضعی هیچگونه احتمالی در مورد تحریف قرآن امکان پذیر است؟!.
2-علاوه بر همه اینها مساله"نویسندگان وحی"است،یعنی کسانی که بعد از نزول آیات قرآن بر پیامبر آن را یاد داشت میکردند که عدد آنها را از چهارده نفر تا چهل و سه نفر نوشتهاند.
ابو عبد اللّٰه زنجانی در کتاب ذیقیمت خود"تاریخ قرآن"اینچنین میگوید (کان للنبی کتابا یکتبون الوحی و هم ثلاثة و اربعون اشهرهم الخلفاء الاربعة و کان الزمهم للنبی زید بن ثابت و علی بن ابی طالب علیه السلام):
"پیامبر ص نویسندگان متعددی داشت که وحی را یادداشت میکردند و آنها چهل و سه نفر بودند که از همه مشهورتر خلفای چهار گانه نخستین بودند،ولی بیش از همه زید بن ثابت و امیر مؤمنان علی بن ابی طالب ع ملازم پیامبر در این رابطه بودند (1).
کتابی که اینهمه نویسنده داشته چگونه ممکن است دست تحریف کنندگان به سوی آن دراز شود؟!
1) 1) تاریخ القرآن صفحه 24.
3-دعوت همه پیشوایان اسلام به قرآن موجود-قابل توجه اینکه بررسی کلمات پیشوایان بزرگ اسلام نشان میدهد که از همان آغاز اسلام همه یک زبان مردم را به تلاوت و بررسی و عمل به همین قرآن موجود دعوت میکردند، و این خود نشان میدهد که این کتاب آسمانی بصورت یک مجموعه دست نخورده در همه قرون از جمله قرون نخستین اسلام بوده است.
سخنان علی ع در نهج البلاغة گواه زنده این مدعا است:
در خطبه 133 میخوانیم
و کتاب اللّٰه بین اظهرکم،ناطق لا یعیا لسانه،و بیت لا تهدم ارکانه،و عز لا تهزم اعوانه: "کتاب خدا در میان شما است،سخنگویی است که هرگز زبانش به کندی نمیگراید،و خانهای است که هیچگاه ستونهایش فرو نمیریزد،و مایه عزت است آن چنان که یارانش هرگز مغلوب نمیشوند". در خطبه 176 میفرماید:
و اعلموا ان هذا القران هو الناصح الذی لا یغش و الهادی الذی لا یضل: "بدانید که این قرآن نصیحت کنندهای است که هرگز در نصیحت خود غش و خیانت نمیکند،و هدایت کنندهای است که هیچگاه گمراه نمیسازد.
و نیز در"همین خطبه"میخوانیم:
و ما جالس هذا القرآن احد الا قام عنه بزیادة او نقصان:زیادة من هدی،او نقصان من عمی: "هیچکس با این قرآن همنشین نمیشود مگر اینکه از کنار آن با فزونی یا نقصان برمیخیزد:
فزونی در هدایت و نقصان از گمراهی"!.
در دنباله همین خطبه باز میخوانیم:"
ان اللّٰه سبحانه لم یعظ احدا بمثل هذا القرآن،فانه حبل اللّٰه المتین و سببه الامین: "خداوند پاک احدی را بمانند این قرآن اندرز نداده است،چرا که این ریسمان محکم الهی است،
و وسیله مطمئن او است".
و در خطبه 198 میخوانیم:"
ثم انزل علیه الکتاب نورا لا تطفا مصابیحه،و سراجا لا یخبو توقده،...و منهاجا لا یضل نهجه...و فرقانا لا یخمد برهانه: "سپس خداوند کتابی بر پیامبرش نازل کرد که نوری است خاموشنشدنی،و چراغ پرفروغی است که به تاریکی نمیگراید،طریقهای است که رهروانش گمراه نمیشوند،و مایه جدایی حق از باطل است که برهانش خاموش نمیگردد".
مانند این تعبیرات در سخنان علی ع و سایر پیشوایان دین فراوان است.
آیا اگر فرض کنیم دست تحریف به دامن این کتاب آسمانی دراز شده بود امکان داشت اینگونه به سوی آن دعوت بشود؟و به عنوان راه و روش و وسیله جدایی حق از باطل و نوری که هرگز خاموش نمیشود و چراغی که به خاموشی نمیگراید و ریسمان محکم خدا و سبب امین و مطمئن او معرفی گردد؟ 4-اصولا پس از قبول خاتمیت پیامبر ص و اینکه آئین اسلام آخرین آئین الهی است و رسالت قرآن تا پایان جهان برقرار خواهد بود چگونه میتوان باور کرد که خدا این یگانه سند اسلام و پیامبر خاتم را پاسداری نکند؟!آیا تحریف قرآن با جاودانگی اسلام طی هزاران سال و تا پایان جهان مفهومی میتواند داشته باشد؟! 5-روایات ثقلین که با طرق معتبر و متعدد از پیامبر ص نقل شده خود دلیل دیگری بر اصالت قرآن،و محفوظ بودن آن از هر گونه دگرگونی است، زیرا طبق این روایات پیامبر میفرماید:"من از میان شما میروم و دو چیز گرانمایه را برای شما بیادگار میگذارم:نخست قرآن،و دیگری اهل بیت من
است که اگر دست از دامن این دو برندارید هرگز گمراه نخواهید شد" (1).
آیا این تعبیر در مورد کتابی که دست تحریف به دامان آن دراز شده میتواند صحت داشته باشد؟ (2).
6-علاوه بر همه اینها قرآن بعنوان یک معیار سنجش مطمئن اخبار صدق و کذب به مسلمانان معرفی شده و در روایات زیادی که در منابع اسلامی آمده میخوانیم که در صدق و کذب هر حدیثی شک کردید آن را به قرآن عرضه کنید، هر حدیثی موافق قرآن است حق است و هر حدیثی مخالف آن است نادرست! اگر فرضا تحریفی در قرآن حتی بصورت نقصان رخ داده بود،هرگز ممکن نبود به عنوان معیار سنجش حق از باطل و حدیث درست از نادرست معرفی گردد.
مهمترین دستاویزی که بعضی برای مساله تحریف بدست آوردهاند روایات مختلفی است که بر اثر عدم درک مفهوم واقعی آن،و یا عدم بررسی سند آنها چنین سوء تعبیری به وجود آمده است.
این روایات بر چند گونه است:
1-قسمتی از این روایات،روایاتی است که میگوید علی ع بعد از وفات پیامبر ص به جمعآوری قرآن پرداخت،و هنگامی که آن را جمع کرد و بر گروهی از صحابه که اطراف مقام خلافت را گرفته بودند عرضه فرمود،آنها از آن استقبال نکردند و علی ع گفت دیگر آن را نخواهید دید!.
ولی با دقت در همین روایات روشن میشود که قرآن نزد علی ع با دیگر قرآنها ابدا تفاوت نداشت بلکه این تفاوت در سه چیز بود:نخست اینکه آیات و سورهها به ترتیب نزول تنظیم شده بود،و دیگر اینکه شان نزول هر آیه و سوره در کنار آن قید شده بود،سومین امتیاز اینکه تفسیرهایی که از پیامبر ص شنیده بود و همچنین آیات ناسخ و منسوخ در آن درج شده بود.
بنا بر این قرآنی که علی ع به جمعآوری آن پرداخت چیزی جز این قرآن نبود و مازادش"تفسیرها"و"تاویلها"و"شان نزولها"و"تمیز ناسخ و منسوخ"و مانند آن بوده است،و به تعبیر دیگر هم قرآن بود،و هم تفسیر اصیل قرآن.
در کتاب سلیم بن قیس میخوانیم:ان امیر المؤمنین(ع)لما رای غدر الصحابة و قلة وفائهم لزم بیته،و اقبل علی القرآن،فلما جمعه کله،و کتابه بیده،و تاویله الناسخ و المنسوخ،بعث الیه ان اخرج فبایع،فبعث الیه انی مشغول فقد آلیت علی نفسی لا ارتدی بردائی الا لصلاة حتی اؤلف القرآن و اجمعه (1):"هنگامی که امیر مؤمنان علی ع بی وفایی صحابه را مشاهده کرد خانه را ترک نگفت،و به قرآن روی آورد،و مشغول جمعآوری همه قرآن، و نوشتن آن با دست خود شد،و حتی تاویل و ناسخ و منسوخ آن را جمع آوری فرمود،در این هنگام به سراغ امام فرستادند که از خانه بیرون آی و بیعت کن! او در پاسخ پیغام فرستاد که من مشغولم،سوگند یاد کردهام که عبا بر دوش نگیرم مگر برای نماز تا همه قرآن را گرد آوری کنم.
2-قسمتی دیگر از این روایات روایاتی است که اشاره به تحریف معنوی قرآن میکند.
زیرا میدانیم تحریف بر سه گونه است:"تحریف لفظی"و"تحریف معنوی"
1) 1) بحار الانوار جلد 19 صفحه 11.
و"تحریف عملی".
منظور از تحریف لفظی آنست که در الفاظ و عبارات قرآن کم و زیاد و تغییر داده شود(این همان چیزی است که ما و همه محققان اسلام آن را شدیدا انکار میکنیم).
ولی"تحریف معنوی"آنست که آیهای را آن چنان معنی و تفسیر کنند که خلاف مفهوم واقعی آن باشد.و نیز"تحریف عملی"آنست که آن را بر خلاف عمل کنند.
مثلا در تفسیر علی بن ابراهیم از"ابو ذر"چنین میخوانیم:هنگامی که آیه یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ (آل عمران 106)نازل شد پیامبر ص فرمود روز قیامت از مردم سؤال میکنند که با ثقلین(قرآن و عترت پیامبر) چه کردید؟میگویند:اما الاکبر فحرفناه،و نبذناه و راء ظهورنا...:
"ما ثقل اکبر(قرآن)را تحریف کردیم و پشت سر انداختیم (1)پیداست که منظور از تحریف در اینجا همان دگرگون ساختن مفهوم قرآن و پشت سر انداختن آنست.
3-قسمت دیگری از این روایات روایاتی است که قطعا مجعول است و برای بیاعتبار ساختن قرآن بدست دشمنان و منحرفان یا افراد نادان ساخته و پرداخته شده است.
مانند روایات متعددی که از احمد بن محمد بن سیاری نقل شده است که عدد این روایات به صد و هشتاد و هشت روایت!بالغ میشود (2)و مرحوم حاجی نوری در کتاب"فصل الخطاب"فراوان از او نقل کرده است.
"سیاری"راوی این احادیث به گفته بسیاری از بزرگان علم رجال کسی بوده است فاسد المذهب،غیر قابل اعتماد،و ضعیف الحدیث،و به گفته بعضی، اهل غلو،منحرف،معروف به تناسخ و کذاب بوده،و به گفته کشی صاحب رجال معروف،امام جواد ع در نامه خود ادعاهای سیاری را باطل و بی اساس خواند.
البته روایات تحریف منحصر به سیاری نیست ولی قسمت مهمش به او بر میگردد!.
در میان این روایات مجعول روایات مضحکی دیده میشود که هر کس مختصر اهل مطالعه باشد فورا به فساد آن پی میبرد.
مانند روایتی که میگوید در آیه 3 سوره نساء و إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِی الْیَتٰامیٰ فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ مِنَ النِّسٰاءِ )در میان شرط و جزا بیش از یک سوم قرآن ساقط شده است!!! در حالی که ما در تفسیر سوره نساء گفتیم که شرط و جزاء در آیه فوق کاملا یا یکدیگر مربوطند و حتی یک کلمه در میان این دو اسقاط نشده است.
بعلاوه بیش از یک سوم قرآن حد اقل معادل چهارده جزء قرآن میشود! این بسیار خندهآور است که کسی ادعا کند قرآن با آن همه نویسندگان و کتاب وحی و آن همه حافظان و قاریان از زمان پیامبر ص به بعد چهارده جزاش بر باد رفته و کسی آگاه نشده؟این دروغگویان و دروغپردازان توجه به این واقعیت تاریخی نکردهاند که قرآن که قانون اساسی و همه چیز مسلمانان را از آغاز تشکیل میداد،شب و روز در همه خانهها و مساجد تلاوت میشد،چیزی نبود که حتی یک کلمه آن را بتوان اسقاط کرد تا چه رسد به چهارده جزء!دروغی به این بزرگی دلیل روشنی بر ناشیگری جاعلان اینگونه احادیث است.
بسیاری از بهانهجویان در اینجا به سراغ کتاب"فصل الخطاب"که در بالا
اشاره کردیم(نوشته مرحوم حاجی نوری)میروند که در زمینه تحریف نگاشته است.
ولی این کتاب علاوه بر اینکه با توجه به آنچه در بالا گفتیم وضعش روشن میشود،مرحوم حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی که شاگرد مبرز مرحوم حاجی نوری است در شرح حال استادش در جلد اول"مستدرک الوسائل"میگوید:
اما در مورد کتاب"فصل الخطاب"کرارا از استادم شنیدم میفرمود مطالبی که در فصل الخطاب است عقیده شخصی من نیست،بلکه این کتاب را برای طرح بحث و اشکال نوشتم،و اشارتا عقیده خودم راجع به عدم تحریف را آوردهام،و بهتر بود نام کتاب را"فصل الخطاب فی عدم تحریف الکتاب"میگذاردم.
سپس مرحوم"محدث تهرانی"میگوید:"ما از نظر عمل روش استاد خودمان را به خوبی میدیدیم که هیچگونه وزن و ارزشی برای اخبار تحریف قائل نبود،بلکه آنها را از اخباری میدانست که باید بر دیوار کوبند،تنها کسی میتواند نسبت تحریف را به استاد ما بدهد که به مرام و عقیده او آشنا نبوده است".
آخرین سخن اینکه آنها که نمیتوانستند و یا که نمیخواستند عظمت این کتاب آسمانی را برای مسلمانان احساس کنند کوشش کردند که با اینگونه خرافهها و اباطیل قرآن را از اصالت بیندازند،و دستهای زیادی در گذشته و امروز در این زمینه کار کرده و میکند.
چندی قبل در جراید خواندیم چاپ جدیدی از قرآن وسیله ایادی اسرائیل و صهیونیسم منتشر شده که آیات فراوانی از آن را تغییر دادهاند،ولی آنها کور خوانده بودند،دانشمندان اسلامی بزودی از این توطئه دشمن آگاه شدند،و آن نسخهها را جمعآوری کردند،این دشمنان سیاه دل نمیدانستند که حتی اگر یک نقطه از قرآن تغییر یابد مفسران و حافظان و قاریان قرآن فورا آگاه خواهند شد.
"آنها میخواهند نور خدا را خاموش کنند،ولی هرگز نمیتوانند" یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ (توبه آیه 32).
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ اَلْأَوَّلِینَ (10) وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (11) کَذٰلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ اَلْمُجْرِمِینَ (12) لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ اَلْأَوَّلِینَ (13) وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ (14) لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (15)
10-ما پیش از تو(نیز)پیامبرانی در میان امتهای نخستین فرستادیم.
11-هیچ پیامبری به سراغ آنها نمیآمد مگر اینکه او را به باد استهزاء میگرفتند.
12-ما اینچنین(و با استفاده از تمام وسائل)قرآن را به درون دلهای مجرمان راه میدهیم.
13-(اما با این حال)آنها به آن ایمان نمیآورند،و سنت اقوام پیشین نیز چنین بود.
14-و اگر دری از آسمان به روی آنان بگشائیم و آنها مرتبا در آن بالا روند...
15-باز میگویند:ما را چشم بندی کردهاند!بلکه ما(سر تا پا)سحر شدهایم!!
لجاجت و انکار محسوسات
در این آیات به عنوان دلداری پیامبر و مؤمنان در برابر مشکلاتی که در
دعوت خود با آن مواجه بودند اشاره به زندگی انبیای پیشین و گرفتاریهای آنها در مقابل اقوام گمراه و متعصب میکند.
نخست میگوید:"ما پیش از تو در میان امتهای نخستین نیز پیامبرانی فرستادیم( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ الْأَوَّلِینَ ).
*** ولی آنها چنان لجوج و سرسخت بودند که"هر پیامبری به سراغشان میآمد او را به باد استهزاء و سخریه میگرفتند"( وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
این استهزاء و سخریه به خاطر اموری بود:
-برای شکستن ابهت پیامبران و متفرق ساختن افراد حقجو و حق طلب از گرد آنان.
-برای ضعف و ناتوانیشان در مقابل منطق نیرومند رسولان الهی،چون نمیتوانستند پاسخی به دلائل دندانشکن آنان بدهند متوسل به استهزاء یعنی حربه نادانهای بی منطق میشدند.
-برای اینکه پیامبران سنتشکن بودند و با وضع نابسامان محیط به مبارزه برمیخاستند،اما جاهلان متعصب که این سنتهای غلط را جاودانی و ابدی میپنداشتند از این کار تعجب میکردند و به استهزاء برمیخاستند.
-برای اینکه سرپوشی بر و جدان خفته خود بگذارد،مبادا بیدار شود و تعهد و مسئولیت بیافریند.
-برای اینکه بسیاری از پیامبران دستشان از مال دنیا تهی و زندگانیشان بسیار ساده بود،آنها که شخصیت را بر اثر کوردلی در لباس نو،و مرکب زیبا، و زندگانی مجلل،میدانستند،تعجب میکردند که آیا یک انسان فقیر و تهیدست ممکن است رهبر و راهنمای اینهمه جمعیت ثروتمند و مرفه گردد؟!،و به دنبال
آن به استهزاء برمیخاستند.
-و سرانجام برای اینکه میدیدند قبول دعوت پیامبران آنها را در برابر شهواتشان محدود میسازد و آزادیهای حیوانیشان را سلب میکند و برای آنها وظائف و مسئولیتهایی ایجاد مینماید به استهزاء برمیخاستند تا خود را از این وظائف راحت کنند! *** سپس میفرماید:آری"ما این چنین آیات قرآن را به دلهای این مجرمان میفرستیم"( کَذٰلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ ).
*** اما با اینهمه تبلیغ و تاکید و بیان منطقی و ارائه معجزات باز هم این متعصبان استهزاء کننده"به آن ایمان نمیآورند"( لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهِ ) ولی این منحصر به آنها نیست"پیش از آنها سنت اقوام اولین نیز چنین بود" ( وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ ).
*** اینها بر اثر غوطهور شدن در شهوات و اصرار و لجاجت در باطل، کارشان به جایی رسیده که"اگر دری از آسمان را بروی آنها بگشائیم و آنها مرتبا به آسمان صعود و نزول کنند..."( وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ ).
*** "میگویند ما را چشم بندی کردهاند"( لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا ).
"بلکه ما را سحر کردهاند"و آنچه میبینیم ابدا واقعیت ندارد!( بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ ).
این جای تعجب نیست که انسان به چنین مرحلهای از عناد و لجاج برسد، برای اینکه روح پاک و فطرت دست نخورده انسان که قادر به درک حقائق و مشاهده
چهره اصلی واقعیات است،بر اثر گناه و جهل و دشمنی با حق تدریجا به تاریکی میگراید،البته در مراحل نخستین پاک کردن آن کاملا امکان پذیر است،اما اگر خدای نکرده این حالت در انسان راسخ شود و به صورت"ملکه"در آید دیگر به آسانی نمیتوان آن را شست،و در اینجا است که چهره حق در نظر انسان دیگرگون میشود تا آنجا که محکمترین دلائل عقلی،و روشنترین دلائل حسی، در دل او اثر نمیگذارد و کار او به انکار معقولات و محسوسات،هر دو،میرسد.
1-"شیع"جمع"شیعه"به جمعیت و گروهی گفته میشود که دارای خط مشترکی هستند،"راغب"در کتاب مفردات میگوید:"شیع از ماده شیاع به معنی"انتشار و تقویت"است،و شاع الخبر هنگامی گفته میشود که خبری متعدد و قوی شود و شاع القوم هنگامی گفته میشود که جمعیتی منتشر و فراوان گردند،و"شیعه"به کسانی میگویند که انسان بوسیله آنها قوی میشود".
مرحوم"طبرسی"در مجمع البیان اصل آن را از مشایعت"به معنی"متابعت" دانسته و میگوید شیعه به معنی پیرو و تابع است،و شیعه علی ع به پیروان او و آنهایی که اعتقاد به امامتش دارند گفته میشود،و حدیث معروف ام سلمه از پیامبر ص
شیعة علی هم الفائزون یوم القیامة (نجات یابندگان در قیامت، پیروان علی ع هستند)نیز اشاره به همین معنی میکند.
و به هر حال چه اصل این کلمه را از شیاع به معنی انتشار و تقویت بدانیم، یا از مشایعت به معنی متابعت،دلیل بر وجود یک نوع همبستگی فکری و مکتبی در مفهوم شیعه و تشیع است.
ضمنا تعبیر به شیع درباره اقوام گذشته دلیل بر این است که آنها در مبارزه
خود با پیامبران به صورت پراکنده عمل نمیکردند،بلکه دارای خط مشترک و برنامه واحدی بودند که با عملکردهای هماهنگ تقویت میشد،جایی که گمراهان برای خود چنین برنامهای داشته باشند آیا پیروان راستین راه حق نباید در مسیر خود از طرحهای هماهنگ و مشترک پیروی کنند.
این جمله اشاره به آن میکند که خداوند آیات خود را از طرق مختلف آن چنان به مجرمان و مخالفان تفهیم میکند که گویی در دل آنها وارد شده است اما متاسفانه عدم قابلیت و ناآمادگی محل،سبب بیرون راندن آن و جذب نشدن در درون جانشان میگردد،درست مانند غذای مقوی و مفیدی که معده ناسالم، آن را جذب نکرده و به بیرون باز میگرداند(و این حقیقت درست از ماده سلوک که ماده اصلی نسلکه میباشد فهمیده میشود).
بنا بر این ضمیر"نسلکه"به"ذکر"(قرآن)که در آیات قبل آمده باز میگردد،و همچنین ضمیر"به"در جمله بعد،جمله"لا یؤمنون به"نیز به همین معنی باز میگردد،یعنی با اینهمه آنها ایمان به این آیات نمیآورند.
بنا بر این هماهنگی در میان دو ضمیر کاملا برقرار است،نظیر همین تعبیر با همین معنی در سوره شعراء آیه 200 و 201 دیده میشود).
ولی بعضی احتمال دادهاند که ضمیر در"نسلکه"به استهزاء که از آیه قبل استفاده میشود باز گردد،بنا بر این معنی جمله چنین میشود ما این استهزاء و مسخره کردن را(به خاطر گناهان و لجاجتهایشان)در قلب آنها داخل میکنیم.
ولی این تفسیر اگر هیچ ایراد دیگری نداشته باشد حد اقل هماهنگی را در میان دو ضمیر از میان میبرد و برای تضعیف آن همین کافی است(دقت کنید).
ضمنا از جمله بالا استفاده میشود که وظیفه مبلغان تنها این نیست که مسائلی
را به گوش مردم بخوانند،بلکه باید از تمام وسائل استفاده کنند تا سخن حق را به دل آنها نفوذ دهند آن چنان که دلنشین گردد،حقطلبان ارشاد شوند و نسبت به لجوجان اتمام حجت گردد.
یعنی از تمام وسائل سمعی،بصری،برنامههای عملی،قصص،داستانها،ادبیات شعر و هنر به معنی اصیل و سازنده باید استفاده کرد تا کلمات حق به دلها راه یابد.
موضعگیریهای طرفداران باطل در برابر پیامبران،و طرح نقشههای همه جانبه برای تحمیق مردم،و پراکندن آنها از اطراف مردان الهی نه چیز تازهای است و نه منحصر به زمان و مکان خاصی بوده است.
بلکه همانگونه که از تعبیر بالا استفاده میشود،از قدیم الایام و دورترین زمانها،این توطئهها در میان اقوام گمراه بوده است.
و به همین دلیل هرگز نباید از آن وحشت کرد و یا نومیدی و یاس به خود راه داد،و یا از انبوه مشکلاتی که بدست دشمنان فراهم میشود هراسید،این یک دلداری مؤثر برای همه رهروان راه حق است.
اگر تصور کنیم در زمان یا مکانی میتوانیم دعوت حق را نشر و گسترش دهیم،و پرچم عدل و داد را برافرازیم،بیآنکه با عکس العمل منفی دشمنان لجوج و مخالفان سرسخت مواجه باشیم سخت اشتباه کردهایم،پیامبران الهی و همه پیروان راستین آنها از این مخالفتها هرگز مایوس نشدند و ما نیز باید مایوس نگردیم،بلکه باید هر روز بر عمق دعوت خود بیفزائیم.
این جمله و جملههای بعد که در آیات فوق آمده به خوبی نشان میدهد که
منظور آن است اگر دری از آسمان بر آنها گشوده شود(آسمان در اینجا ظاهرا اشاره به جو متراکم اطراف زمین است که خارج شدن از آن به سادگی ممکن نیست)و مرتبا روز روشن در آن رفت و آمد کنند،باز هم از شدت لجاجت میگویند چشم بندی و سحر شدهایم.
توجه داشته باشید"ظلوا"دلیل بر استمرار کاری در روز میباشد،و عرب این تعبیر را در مورد شب نمیکند،بلکه به جای آن باتوا که از ماده بیتوته است،میگوید.
این تفسیر همان چیزی است که غالب مفسرین آن را برگزیدهاند،ولی عجب این است که بعضی از مفسران احتمال دادهاند که ضمیر در"ظلوا"به فرشتگان باز میگردد،یعنی اگر آنان فرشتگان را با چشم خود ببینند که به آسمان میروند و باز میگردند باز ایمان نمیآورند.
این تفسیر علاوه بر اینکه با آیات قبل و بعد که عموما سخن از مشرکین میگوید سازگار نیست(زیرا ملائکه تنها در شش آیه قبل آمده،و بازگشت ضمیر به آن بسیار بعید است)از بلاغت سخن نیز میکاهد،زیرا قرآن میخواهد بگوید حتی اگر خودشان به صورت اعجاز آمیزی در روز روشن کرارا به آسمان بروند و باز گردند باز هم تسلیم حق نمیشوند.(دقت کنید).
"سکرت"از ماده"سکر"به معنی پوشاندن است،یعنی کافران لجوج میگویند چشم حقیقت بین ما گویی پوشانده شده و اگر ببینیم که به آسمان عروج میکنیم یک سلسله مسائل خیالی و توهمی است،و این درست همان چیزی است که از آن در فارسی تعبیر به چشم بندی میکنیم،که بر اثر تردستی طرف مقابل، انسان نمیتواند حقیقت را درست ببیند،بلکه خلاف آن را احساس میکند.
و اینکه بعد از آن،جمله بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (بلکه ما گروهی هستیم که سحر شدهایم)آمده با اینکه همین چشم بندی نیز از انواع سحر است شاید اشاره به این باشد که از چشم بندی هم فراتر رفته،سر تا پای ما سحر شده،نه تنها چشممان بلکه تمام وجودمان بر اثر سحر احساس واقعی خود را از دست داده است و آنچه حس میکند بر خلاف واقعیت است.
به عبارت دیگر هر گاه انسانی را با وسیلهای بالا ببریم و فرود بیاوریم این حالت را نه تنها با چشم خود بلکه با تمام وجود احساس میکند،به همین دلیل اگر چشم شخص را محکم هم ببندیم باز عروج و نزول خود را احساس میکند.
یعنی اگر،فرضا این مشرکان را به آسمان ببریم،نخست میگویند چشم بندی شدهایم بعد که متوجه میشوند که این حالت با غیر چشم هم قابل احساس است میگویند اصولا ما سر تا پای وجودمان سحر شده است.
وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِی اَلسَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِینَ (16) وَ حَفِظْنٰاهٰا مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ (17) إِلاّٰ مَنِ اِسْتَرَقَ اَلسَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ (18)
16-ما در آسمان برجهایی قرار دادیم،و آن را برای بینندگان تزیین کردیم.
17-و آن را از هر شیطان مطرودی حفظ نمودیم.
18-مگر آنها که استراق سمع کنند که"شهاب مبین"آنان را تعقیب میکند(و میراند)
این آیات اشاره به گوشهای از نظام آفرینش به عنوان دلیلی بر توحید و شناخت خدا است و بحثهایی را که در زمینه قرآن و نبوت در آیات گذشته آمد تکمیل میکند.
نخست میگوید:"ما در آسمان برجهایی قرار دادیم"( وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِی السَّمٰاءِ بُرُوجاً ).
"بروج"جمع"برج"در اصل به معنی"ظهور"است،و به همین جهت آن قسمت مخصوصی از دیوار اطراف شهر یا محل اجتماع لشکر که بروز و ظهور خاصی دارد،برج نامیده میشود،و نیز به همین جهت هنگامی که زن، زینت خود را آشکار سازد تبرجت المرأة میگویند.
به هر حال برجهای آسمانی اشاره به منزلگاههای خورشید و ماه است، و به تعبیر دقیقتر هنگامی که ما از کره زمین به ماه و خورشید نگاه میکنیم در هر فصل و موقعی از سال آنها را در مقابل یکی از صورتهای فلکی(صورتهای فلکی
مجموعه ستارگانی است که شکل خاصی را به خود گرفتهاند)میبینیم و میگوئیم خورشید مثلا در برج حمل یا ثور یا میزان و عقرب و قوس است (1).
بدیهی است وجود این برجهای آسمانی و منزلگاههای ماه و خورشید و آن نظام خاصی که برای حرکت آنها در این برجها وجود دارد که تقویم مجسم جهان هستی ما را تشکیل میدهد دلیل روشنی است بر علم و قدرت آفریدگار،این نظام شگرف با این حساب دقیق و مستمر بیانگر نقشه و هدفی است که در آفرینش این جهان بوده و هر چه در آن بیشتر بیندیشیم ما را به آفریننده جهان نزدیکتر میسازد.
سپس اضافه میکند"ما آسمان و این صورتهای فلکی را برای بینندگان زینت بخشیدیم"( وَ زَیَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِینَ ) (2).
در یک شب تاریک و پر ستاره نظری به آسمان بیفکنید،ستارگانی که در هر گوشه و کنار به صورت گروه گروه دور هم جمع شدهاند،گویی هر دسته برای خود انجمنی دارند،و آهسته نجوی میکنند،بعضی خیره خیره به ما نگاه کرده اصلا چشمک نمیزنند و بعضی مرتبا چشمک میزنند،گویی ما را به سوی خود میخوانند،بعضی آن چنان میدرخشند که خیال میکنیم دارند به ما نزدیک میشوند،و بعضی با نور کمرنگ خود گویی از آن اعماق آسمانهای دور فریاد بیصدایی میکشند که ما هم اینجائیم! این منظره زیبای شاعرانه که شاید برای بعضی بر اثر تکرار مشاهده،عادی جلوه کند بیش از آنچه فکر کنیم دیدنی و جالب و شوقانگیز است.
گاهی که ماه با اشکال مختلفش در جمع آنها ظاهر میشود،چهره تازه و اعجابانگیز دیگری به خود میگیرند.
بعد از غروب آفتاب یکی بعد از دیگری ظاهر میشوند،گویی از پشت پرده بیرون میدوند و به هنگام طلوع صبح فرار کرده و در برابر نیروی خیره کننده آفتاب خود را پنهان میکنند.
از این گذشته،از نظر زیبائیهای علمی و اسرار بسیار فراوان،چهره آسمان آن چنان زیبا است که هزاران سال است چشم همه دانشمندان را به خود مشغول داشته به ویژه امروز که با نیرومندترین تلسکوپها و دوربینهای عظیم نجومی به سوی آن خیره میشوند و هر زمان اسرار تازهای از این عالم پر غوغا،و در عین حال خاموش،برای مردم جهان کشف میکنند.
راستی"چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی"!...
*** در آیه بعد اضافه میکند"ما این آسمان را از هر شیطان رجیم و شوم و ملعون محفوظ داشتهایم"( وَ حَفِظْنٰاهٰا مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ ).
*** "مگر آن شیطانهایی که هوس"استراق سمع"(و خبرگیری دزدکی) کنند،که شهاب آشکار آنها را تعقیب میکند و به عقب میراند"( إِلاّٰ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ ).
***چگونه شیاطین بوسیله شهب از آسمان رانده میشوند؟! آیه اخیر از آیاتی است که مفسران در تفسیر آن بسیار سخن گفتهاند و هر یک مسیر خاصی را پیموده و برداشت معینی از آن دارند.
و از آنجا که عین همین مضمون در سوره صافات(آیه 6 و 7)و سوره جن
(آیه 9)آمده و از مسائلی است که ممکن است برای افراد ناآگاه سؤالهای بدون جوابی ترسیم کند لازم است نخست نظری به آراء مفسران بزرگ اسلامی بیفکنیم،سپس آنچه را که ترجیح میدهیم بیان کنیم.
1-بعضی مانند نویسنده"تفسیر فی ظلال"به راحتی از این آیات و مانند آن گذشته و به عنوان اینکه اینها حقایقی است که درک آن برای ما ممکن نیست و باید به آنچه در عمل واقعی ما در این زندگی مؤثر است بپردازیم به تفسیر اجمالی قناعت کرده،و از توضیح و تبیین این مساله صرف نظر نموده است.
او چنین مینویسد:شیطان چیست؟و چگونه میخواهد استراق سمع کند؟ و چه چیز را استراق میکند؟همه اینها از غیبهای الهی است که از خلال نصوص نمیتوان به آن دست یافت،و پرداختن به آن نتیجهای ندارد،زیرا بر عقیده ما چیزی نمیافزاید،و جز اشتغال فکر انسان به امری که به او ارتباط خاصی ندارد و او را از انجام عمل حقیقیش در این زندگی باز میدارد ثمرهای نخواهد داشت، به علاوه درک تازهای نسبت به حقیقت جدیدی به ما نمیدهد"! (1).
ولی نباید تردید داشت که قرآن یک کتاب بزرگ انسانسازی و تربیت و حیات است،اگر چیزی ارتباط به حیات انسانها نداشته باشد مطلقا در آن مطرح نخواهد شد،همه آن درس است،درس زندگی،به علاوه هیچکس نمیتواند این سخن را بپذیرد که در قرآن حقایق ناگشودنی باشد،مگر قرآن نور و کتاب مبین نیست؟و مگر برای فهم و تدبر و هدایت مردم نازل نشده؟چگونه فهم این آیات به ما ارتباط ندارد؟ به هر حال ما این طرز موضعگیری را در برابر این گونه آیات و مانند آن نمیپسندیم.
2-جمع قابل توجهی از مفسران،مخصوصا مفسران پیشین،اصرار دارند
1) 1) تفسیر فی ظلال جلد 5 صفحه 396.
که معنی ظاهری آیات را کاملا حفظ کنند:
"سماء"اشاره به همین آسمان است،و"شهاب"اشاره به همین شهاب است(همین سنگریزههای سرگردانی است که در این فضای بیکران در گردشند و گاه گاه که در حوزه جاذبه زمین قرار میگیرند و به سوی زمین کشیده میشوند و بر اثر سرعت برخورد با امواج هوا،داغ و سوزان و شعلهور و خاکستر میشوند).
و"شیطان"همان موجودات خبیثه متمردند که میخواهند به آسمانها بروند و گوشهای از اخبار این عالم ما که در آسمانها منعکس است،از طریق استراق سمع(گوش دادن مخفیانه)در یابند،و به دوستان خود در زمین برسانند،ولی شهابها همچون تیر به سوی آنها پرتاب میشوند و آنها را از رسیدن به این هدف باز میدارند (1).
3-جمعی دیگر از مفسران مانند مفسر عالیقدر"مؤلف المیزان"و"طنطاوی" در تفسیر"الجواهر"تعبیرات آیات فوق را از قبیل تشبیه و کنایه و ذکر امثال و به اصطلاح بیان"سمبولیک"دانسته،و این تشبیه و کنایه را به صورتهای گوناگونی بیان داشتهاند:
الف:در تفسیر المیزان چنین میخوانیم:"توجیهات مختلفی را که مفسران برای استراق سمع کردن شیاطین،و رانده شدن آنها بوسیله شهب بیان کردهاند،مبتنی بر چیزی است که احیانا از ظاهر آیات و روایات به ذهن میرسد که افلاکی محیط به زمین است و در آنها گروههایی از فرشتگان قرار دارند و هر کدام از این افلاک درهایی دارند که جز از آنها نمیتوان وارد شد،و گروهی از این فرشتگان،
1) 1) "فخر رازی"در تفسیر کبیر خود و همچنین"آلوسی"در"روح المعانی"بعد از ذکر این تفسیر اشکالات مختلفی را که با در نظر گرفتن هیئت قدیم و افلاک پوست پیازی و امثال آن متوجه این تفسیر میشده مشروحا بیان کرده و به پاسخ آن پرداختهاند که با توجه به هیئت امروز،نیازی به ذکر آنها نمیبینیم.
شهابها را بر دست دارند،و منتظر شیاطین استراق سمع کننده هستند تا آنها را با آن بکوبند و برانند! در حالی که امروز روشن شده است این گونه نظریات بی اساس است،نه چنان افلاکی وجود دارد و نه آن درها و نه مانند آن.
آنچه به عنوان یک احتمال میتوان در اینجا گفت این است این گونه بیانات در کلام الهی از قبیل امثالی است که برای روشن شدن حقایق غیر حسی در لباس حسی ذکر میشود،همانگونه که خداوند میفرماید وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ :"اینها مثلهایی است که برای مردم میزنیم و جز عالمان آنها را درک نمیکنند"(عنکبوت-43)و امثال این تعبیرات در قرآن فراوان است،مانند عرش،کرسی،لوح،کتاب.
بنا بر این منظور از آسمان که جایگاه فرشتگان است،یک عالم ملکوتی و ما وراء طبیعی است،که از این جهان محسوس،برتر و بالاتر است،و منظور از نزدیک شدن شیاطین به این آسمان برای استراق سمع و پرتاب کردن شهب به آنها آنست که آنها میخواهند به جهان فرشتگان نزدیک شوند تا از اسرار خلقت و حوادث آینده آگاهی یابند،ولی آنها شیاطین را با انوار معنوی ملکوتی که تاب تحمل آن را ندارند میرانند (1).
ب:"طنطاوی"در تفسیر معروف خود،گاه میگوید:
"آن گروه از دانشمندان حیلهگر و ریاکار و مردم عوامی که از آنها پیروی میکنند شایستگی و اهلیت آن را ندارند که از عجائب آسمانها و شگفتیهای عالم بالا و کرات بیکرانش و نظم و حسابی که بر آنها حکومت میکند،آگاه شوند، خداوند این علم و دانش را از آنها ممنوع ساخته،و این آسمان پر ستاره زیبا و مزین را با آن همه اسرارش در اختیار کسانی گذاشته که عقل و هوش و اخلاص
1) 1) المیزان جلد 17 صفحه 130(ذیل آیات سوره صافات).
و ایمان دارند.
طبیعی است که گروه اول از نفوذ در اسرار این آسمان منع میشوند،و هر شیطان رانده شده درگاه الهی،خواه از جنس بشر باشد یا غیر بشر،حق وصول به این حقایق را ندارد،و هر گاه به آن نزدیک شود رانده و مطرود میگردد، این گونه افراد ممکن است سالها زندگی کنند و بعد بمیرند ولی هرگز به این اسرار،دست نیابند،آنها چشمهای باز دارند و لیکن چشم آنها قدرت دید این حقایق را ندارد،مگر نه این است که علم را جز عاشقانش و جمال را جز عارفانش درک نمیکنند و نمیبینند" (1).
در جای دیگر میگوید:"چه مانعی دارد این تعبیرات کنایه باشد؟منع حسی اشاره به منع عقلی گردد،در حالی که کنایات از زیباترین انواع بلاغت است،آیا نمیبینیم بسیاری از مردم که در اطراف شما زندگی میکنند در محدوده همین زمین محبوس و زندانیند و هیچگاه چشمشان به جهان بالا دوخته نمیشود، و به آوای آن گوش فرا نمیدهند،و از امور این جهان و شگفتیهایش خبری ندارند، آنها بوسیله(شهاب)خودخواهی و شهوت و کینهتوزی و طمع و حرص و جنگهای خانمانسوز از درک آن معانی والا مطرودند"(و اگر روزی هم چنین هوسی کنند به خاطر آن همه آلودگی که بر دل و جان دارند رانده میشوند) (2).
ج-در جای دیگر سخنی دارد که خلاصهاش چنین است:ارواح انسانها هنگامی که از این دنیا به جهان برزخ منتقل میشوند،علاقه و ارتباطی به ارواح زندگان دارند،و هر گاه میان آنها تناسب و همانندی باشد،و بتوانند از طریق احضار ارواح و غیر آن با آنها ارتباط و تفاهم برقرار کنند، مسائلی را در اختیار آنان میگذارند که گاهی حق است و گاهی باطل زیرا آنها نمیتوانند به عوالم
اعلی دسترسی پیدا کنند بلکه تنها به عوالم پائینتر دسترسی مییابند،مثلا همانگونه که ماهی نمیتواند از محیط خود بیرون بیاید و در هوا پرواز کند،آنها نیز قدرت ندارند از محدوده جهان خود بالاتر روند.
د:بعضی دیگر گفتهاند که اکتشافات اخیر نشان داده که یک سلسله امواج نیرومند رادیویی از فضاهای دور دست،مرتبا پخش میشود که میتوان آنها را در کره زمین با دستگاههای گیرنده مخصوص به خوبی گرفت،هیچکس بدرستی نمیداند سرچشمه این امواج فوق العاده نیرومند کجاست؟ولی دانشمندان میگویند احتمال قوی دارد که در کرات دور دست آسمانی موجودات زنده فراوانی هستند که از نظر تمدن از ما بسیار پیشرفتهترند و به همین دلیل میخواهند اخبارشان را در جهان پخش کنند و در آن اخبار مسائلی است که برای ما تازگی دارد،موجوداتی که آنها را پری مینامیم میکوشند،از این امواج استفاده کنند،ولی اشعه نیرومندی آنها را بدور میراند (1).
این بود نظرات گوناگون مفسران و دانشمندان.
بحثها در تفسیر این آیات به درازا کشید اکنون باید برای نتیجهگیری کامل مقدمتا به چند نکته توجه کنیم:
1-کلمه"سماء"(آسمان)در بسیاری از آیات قرآن به معنی همین آسمان مادی است در حالی که در بعضی دیگر از آیات قطعا به معنی آسمان معنوی و مقام بالا است.
مثلا در آیه 40 سوره اعراف میخوانیم إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ السَّمٰاءِ :"آنها که آیات ما را تکذیب کردند
1) 1) ترجمه قرآن بر فراز اعصار نوشته ع-نوفل صفحه 258.
و در برابر آن تکبر ورزیدند درهای آسمان به رویشان گشوده نمیشود".
ممکن است منظور از آسمان در اینجا کنایه از مقام قرب خدا بوده باشد همانگونه که در آیه 10 سوره فاطر میخوانیم إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ :"سخنان پاکیزه به سوی او بالا میروند و عمل صالح را ترفیع میدهد".
روشن است که اعمال صالح و سخنان پاکیزه چیزی نیستند که به سوی این آسمان بالا روند بلکه به سوی مقام قرب خدا پیش میروند و عظمت و رفعت معنوی مییابند.
اصولا تعبیر به"انزل"و"نزل"در مورد آیات قرآن به روشنی این معنی را میرساند،که منظور"نزول"و"فرود آمدن"از مقام قدس پروردگار بر قلب پیامبر ص است.
در تفسیر آیه 24 سوره ابراهیم أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ خواندیم:که این درخت پاکیزه که خداوند آن را به عنوان مثال بیان کرده،پیامبر ریشه آن است،و علی ع شاخه آن(همان شاخهای که سر بر آسمان کشیده)و امامان شاخههای کوچکترند (1).
مخصوصا در یکی از آن احادیث میخوانیم"کذلک الکافرون لا تصعد اعمالهم الی السماء":"همین گونه هستند کافران،اعمال به آسمان بالا نمیرود".
روشن است که آسمان در این گونه احادیث،اشاره به این آسمان حسی نیست و از اینجا نتیجه میگیریم که آسمان هم در مفهوم مادی آن استعمال میشود و هم در مفهوم معنوی آن.
2-نجوم(ستارگان)نیز یک مفهوم مادی دارد که همین ستارگانی هستند
1) 1) تفسیر برهان جلد 2 صفحه 310.
که در آسمان دیده میشوند،و یک مفهوم معنوی که اشاره به دانشمندان و شخصیتهایی است که روشنی بخش جوامع انسانی هستند،و همان گونه که مردم راه خود را در شبهای تاریک در بیابانها و بر صفحه اقیانوسها بوسیله ستارگان پیدا میکنند، تودههای جمعیت در اجتماعات انسانی نیز راه زندگی و سعادت و حیات را به کمک این دانشمندان و رهبران آگاه و با ایمان مییابند.
حدیث معروفی که از پیامبر ص نقل شده
مثل اصحابی فیکم کمثل النجوم بایها اخذ اهتدی...: "یاران من همچون ستارگانند که به هر کدام اقتدا شود مایه هدایت است" (1)نیز اشاره به همین معنی میکند.
در تفسیر علی بن ابراهیم در ذیل آیه وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهٰا فِی ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ :"او کسی است که ستارگان را برای شما قرار داد تا در تاریکیهای خشکی و دریا بوسیله آنها هدایت شوید"(آیه 97 سوره انعام)چنین نقل شده که امام فرمود:النجوم آل محمد:"منظور از ستارگان خاندان پیامبرند" (2).
3-از روایات متعددی که در تفسیر آیات مورد بحث وارد شده استفاده میشود که ممنوع شدن شیاطین از صعود به آسمانها و رانده شدنشان بوسیله نجوم هنگام تولد پیامبر بود،و از بعضی از آنها استفاده میشود که به هنگام تولد عیسی تا حدی ممنوع شدند و پس از تولد پیامبر بطور کامل ممنوع گشتند (3).
از مجموعه آنچه گفتیم چنین میتوان حدس زد که"سماء"در اینجا به مفهوم معنوی اشاره میکند و کنایه از آسمان حق و ایمان و معنویت است.
و همواره شیاطین در تلاشند تا به این محدوده راه یابند و از طریق انواع
وسوسهها در دل مؤمنان راستین و حامیان حق نفوذ کنند.
اما مردان الهی و رهبران راه حق از پیامبران و امامان گرفته تا دانشمندان متعهد،با امواج نیرومند علم و تقوایشان بر آنها هجوم میبرند و آنان را از نزدیک شدن به این آسمان میرانند.
و در اینجا است که میتوان رابطه و پیوندی میان تولد حضرت مسیح و از آن بالاتر تولد حضرت محمد ص و طرد این شیاطین از آسمان پیدا کرد.
و نیز اینجا است که میتوان ارتباط میان صعود به آسمان و آگاهی از اسرار را یافت-زیرا میدانیم در این آسمان مادی اخبار خاصی وجود ندارد جز شگفتیهای خلقت که حتی از روی زمین نیز قابل مطالعه است،امروز دیگر این مساله قطعی شده است که این کرات آسمانی در این فضای بیکران پخش شدهاند، قسمتی از آنها کرات مردهای هستند،و بعضی زندهاند،و ساکنانی دارند،ولی شاید زندگی آنها با ما تفاوت بسیار داشته باشد.
این موضوع نیز بسیار قابل ملاحظه است که پیدایش شهاب تنها در جو زمین است که بر اثر برخورد قطعات سنگ به هوای اطراف زمین و شعلهور شدن آنها پیدا میشود و الا در بیرون جو زمین شهابی وجود ندارد البته در بیرون جو زمین سنگهای سرگردانی در حرکتند ولی به آنها شهاب گفته نمیشود مگر زمانی که وارد جو زمین گردد و داغ و شعلهور شود،و در برابر چشم انسان به صورت خط آتشی نمایان گردد به گونهای که تصور میشود ستارهای است در حال حرکت و این را نیز میدانیم که انسان امروز بارها از این جو زمین به خارج عبور کرده و بسیار از آن فراتر رفته و تا کره ماه رسیده است(توجه داشته باشید که جو زمین صد الی دویست کیلومتر بیشتر نیست،در حالی که کره ماه بیش از سیصد هزار کیلومتر با ما فاصله دارد).
بنا بر این اگر منظور همین شهاب مادی و آسمان مادی باشد،باید پذیرفت
که این منطقه برای دانشمندان بشر کشف شده و مطلب اسرار آمیزی در آن وجود ندارد.
***کوتاه سخن اینکه با قرائن و شواهد فراوانی که ذکر کردیم به نظر میرسد که منظور از آسمان آسمان حق و حقیقت است،و شیاطین همان وسوسهگران هستند که میکوشند به این آسمان راه یابند و استراق سمع کنند و به اغوای مردم بپردازند،اما ستارگان و شهب یعنی رهبران الهی و دانشمندان با امواج نیرومند قلمشان آنها را به عقب میرانند و طرد میکنند.
ولی قرآن دریای بیکران است و ممکن است دانشمندان آینده در زمینه این آیات به حقایق تازهای دست یابند که امروز به آن دست نیافتهایم.
وَ اَلْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا وَ أَلْقَیْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ (19) وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ (20) وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (21)
19-و زمین را گستردیم،و در آن کوههای ثابتی افکندیم،و از هر گیاه موزون در آن رویاندیم.
20-و برای شما انواع وسایل زندگی در آن قرار دادیم،و همچنین برای کسانی که شما نمیتوانید به آنها روزی دهید.
21-خزائن همه چیز نزد ما است ولی ما جز به اندازه معین آن را نازل نمیکنیم.
گنجینه همه چیز نزد ما است
در اینجا به بخشی از آیات آفرینش،و نشانههای عظمت خدا در زمین، میپردازد تا بحث پیشین تکمیل گردد.
نخست از خود زمین شروع کرده میفرماید:"ما زمین را گسترش دادیم" ( وَ الْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا ).
"مد"در اصل به معنی گسترده ساختن و بسط دادن است،و به احتمال قوی در اینجا اشاره به سر برآوردن خشکیهای زمین از زیر آب است،زیرا میدانیم
در آغاز تمام سطح کره زمین بر اثر بارانهای سیلابی زیر آب پنهان بود،و سالیان درازی بر این منوال گذشت،بارانهای سیلابی فرو نشستند،آبها در گودالهای زمین جای گرفتند،و خشکیها تدریجا از زیر آب نمایان گشتند،این همان چیزی است که در روایات اسلامی عنوان"دحو الارض"معروف شده است.
و از آنجا که آفرینش کوهها با آن فوائد زیادی که دارند یکی از نشانههای توحید است،به ذکر آن پرداخته و اضافه میکند"ما در زمین کوههای مستقر و ثابتی انداختیم"( وَ أَلْقَیْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ ).
تعبیر به القاء(افکندن)در مورد کوهها با اینکه میدانیم کوهها همان چینخوردگیهای زمین هستند که بر اثر سرد شدن تدریجی پوسته زمین و یا به خاطر مواد آتشفشانی به وجود آمدهاند ممکن است از این نظر باشد که"القاء" به معنی ایجاد نیز آمده است،در زبان روز مره خود نیز میگوئیم که ما برای فلان زمین طرحی ریختیم و چند اطاق در آن انداختیم یعنی بنا کردیم و ایجاد نمودیم.
به هر حال این کوهها علاوه بر اینکه از ریشه به هم پیوستهاند و همچون زرهی زمین را در برابر فشار درونی از لرزشها حفظ میکنند،و علاوه بر اینکه قدرت طوفانها را در هم شکسته و وزش باد و نسیم را به دقت کنترل مینمایند، محل خوبی برای ذخیره آبها به صورت برف و یا چشمهها میباشند.
مخصوصا تکیه روی کلمه"رواسی"جمع"راسیه"به معنی ثابت و پا بر جا،اشاره لطیفی است به آنچه در بالا بیان کردیم که آنها هم خودشان ثابتند و هم مایه ثبات پوسته زمین و زندگی انسانها میباشند.
به سراغ مهمترین عامل زندگی بشر و همه جانداران یعنی گیاهان میرود، و میفرماید:"ما در روی زمین از هر گیاه موزون رویاندیم( وَ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ ).
چه تعبیر زیبا و رساییای است تعبیر به"موزون"که در اصل از ماده "وزن"به معنی شناسایی اندازه هر چیز گرفته شده است (1)و اشاره به حساب دقیق و نظم شگرف و اندازههای متناسب در همه اجزای گیاهان است که هر یک از آنها بلکه هر یک از اجزاء آنها از ساقه و شاخه و برگ و گلبرگ و تخم و میوه حساب و کتاب معینی دارد.
در کره زمین شاید صدها هزار نوع گیاه داریم با خواص مختلف و آثار متنوع و گوناگون که شناخت هر یک دریچهای است برای شناخت"اللّٰه"و برگ هر کدام از آنها دفتری است از"معرفت کردگار".
این احتمال نیز در معنی این جمله داده شده است که منظور روئیدن معادن مختلف در کوهها میباشد زیرا عرب کلمه"انبات"را درباره معدن نیز به کار میبرد.
در بعضی از روایات نیز اشاره به این معنی شده است،در روایتی از امام باقر ع میخوانیم:که تفسیر این آیه را از حضرتش پرسیدند،فرمود:"منظور این است که خداوند در کوهها معادن طلا و نقره و جواهرات و سایر فلزات آفریده است" (2).
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از انبات(رویاندن)در اینجا معنی وسیعی است که همه مخلوقاتی را که خداوند در زمین ایجاد کرده است،فرا میگیرد،در سوره نوح از قول این پیامبر بزرگ میخوانیم که به مردم میگفت وَ اللّٰهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَبٰاتاً :"خداوند شما را همچون گیاهی از زمین رویانید" (نوح-17).
و به هر حال هیچ مانعی ندارد که آیه مفهوم گستردهای داشته باشد که گیاهان و انسانها و معادن و مانند آن را شامل شود.
*** و از آنجا که وسائل زندگی انسان منحصر به گیاهان و معادن نیست در آیه بعد به تمام این مواهب اشاره کرده میگوید:"ما انواع وسائل زندگی را برای شما در زمین قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ ).
نه تنها برای شما بلکه برای همه موجودات زنده"و کسانی که شما روزی آنها را نمیدهید"و از دسترس شما خارجند( وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ ).
آری برای همه آنها نیازمندیهایشان را فراهم ساختیم.
"معایش"جمع"معیشة"و آن وسیله و نیازمندیهای زندگی انسان است،که گاهی خود به دنبال آن میرود،و گاهی آن به سراغ او میآید.
گرچه بعضی از مفسران کلمه"معایش"را تنها تفسیر به زراعت و گیاهان و یا خوردنیها و نوشیدنیها کردهاند،ولی پیدا است که مفهوم لغت کاملا وسیع است و تمام وسائل حیات را شامل میشود.
مفسران در جمله" مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ "دو تفسیر گفتهاند:
نخست اینکه همانگونه که در بالا گفتیم خداوند میخواهد مواهب خویش را هم درباره انسانها و هم درباره حیوانات و موجودات زندهای که انسان توانایی تغذیه آنها ندارد بیان کند.
دیگر اینکه خداوند میخواهد به انسانها گوشزد نماید که ما هم وسیله زندگی برای شما در این زمین قرار دادیم و هم موجودات زندهای در اختیارتان گذاردیم(مانند چهار پایان)که شما توانایی بر روزی دادن آنها ندارید،خداوند
آنها را روزی میدهد هر چند این کار بدست شما انجام پذیرد (1).
ولی به نظر ما تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد و دلیل ادبی آن را نیز در ذیل صفحه آوریم.
در حدیثی که از تفسیر علی بن ابراهیم نقل شده نیز تاییدی برای این تفسیر مییابیم آنجا که در معنی جمله" مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ "میگوید:لکل ضرب من الحیوان قدرنا شیئا مقدرا:"برای هر یک از حیوانات چیزی مقدر داشتیم" (2).
*** و در آخرین آیه مورد بحث،در حقیقت به پاسخ سؤالی میپردازد که برای بسیاری از مردم پیدا میشود و آن اینکه چرا خداوند آن قدر از ارزاق و مواهب در اختیار انسانها نمیگذارد که بی نیاز از هر گونه تلاش و کوشش باشند.
میفرماید:"خزائن و گنجینههای همه چیز نزد ما است،ولی ما جز به اندازه معین آن را نازل نمیکنیم"( وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ )
1) 1) بنا بر تفسیر"من"در جمله" مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ "عطف بر ضمیر"لکم" میباشد و بنا بر تفسیر دوم عطف بر"معایش"-بعضی از مفسران نسبت به تفسیر اول ایراد کردهاند که اسم ظاهر مجرور عطف بر ضمیر مجرور نمیشود مگر با تکرار حرف جر، یعنی در اینجا لازم بود لام بر سر"من"نیز وارد شود،دیگر اینکه چگونه کلمه"من"به غیر انسان از موجودات زنده اطلاق شده ولی هیچیک از این دو ایراد وارد نیست زیرا عدم تکرار حرف جر در عبارات عرب شاهد و مثال دارد،و همچنین اطلاق من بر موجودات غیر عاقل،از طرفی بر تفسیر دوم نیز میتوان این خرده را گرفت که کلمه معایش آن چنان مفهوم وسیعی دارد که همه وسائل زندگی حتی چهارپایان و مانند آنها را شامل میشود بنا بر این بعد از ذکر معایش نیازی به ذکر آن نبوده است و به همین دلیل ما تفسیر اول را ترجیح دادیم.
2) 2) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 9.
.
بنا بر این چنان نیست که قدرت ما محدود باشد و از تمام شدن ارزاق وحشتی داشته باشیم،بلکه منبع و مخزن و سرچشمه همه چیز نزد ما است،و ما توانایی بر ایجاد هر مقدار در هر زمان داریم،ولی همه چیز این عالم حساب دارد و ارزاق و روزیها نیز به مقدار حساب شدهای از طرف خدا نازل میگردد.
لذا در جای دیگر از قرآن میخوانیم: وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَ لٰکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا یَشٰاءُ :"اگر خداوند روزی را بیحساب برای بندگانش بگستراند از جاده حق منحرف میشوند و لکن به اندازهای که میخواهد نازل میگرداند"(شوری-27).
کاملا روشن است که تلاش و کوشش برای زندگی علاوه بر اینکه تنبلی و سستی و دل مردگی را از انسانها دور میسازد:و حرکت و نشاط میآفریند، وسیله بسیار خوبی برای اشتغال سالم فکری و جسمی آنها است،و اگر چنین نبود و همه چیز بی حساب در اختیار انسان قرار داشت معلوم نبود دنیا چه منظرهای پیدا میکرد؟ یک مشت انسانهای بیکار،با شکمهای سیر،و بدون هیچگونه کنترل، غوغایی به پا میکردند،چرا که میدانیم مردم این جهان همچون انسانهای بهشتی نیستند که هر گونه شهوت و خودخواهی و غرور و انحراف از دل و جانشان شسته شده باشد،بلکه انسانهایی هستند با همه صفات نیک و بد که باید در کوره این جهان قرار گیرند و آبدیده شوند،و چه چیز بهتر از تلاش و حرکت و اشتغال سالم میتواند آنان را آبدیده کند.
بنا بر این همانگونه که فقر و نیاز،انسان را به انحراف و بدبختی میکشاند بی نیازی بیش از حد نیز منشا فساد و تباهی است.
در آیات متعددی از قرآن میخوانیم که:خداوند خزائنی دارد،خزائن آسمانها و زمین از آن خدا است،و یا خزائن هر چیز نزد او است.
"خزائن"جمع"خزانه"به معنی محلی است که انسان اموالش را برای حفظ در آن جمعآوری میکند،و در اصل از ماده خزن(بر وزن وزن) به معنی حفظ و نگاهداری چیزی است، بدیهی است،کسی اقدام به جمع آوری و اندوختن و حفظ چیزی میکند که قدرتش نامحدود باشد و نتواند در هر عصر و زمانی آنچه میخواهد فراهم سازد،لذا در موقع توانایی،آنچه لزومش را احساس میکند برای موقع ضرورت میاندوزد و در خزانه گردآوری میکند.
ولی آیا این مفاهیم در مورد خداوند تصور میشود؟مسلما نه،به همین دلیل جمعی از مفسران مانند طبرسی در مجمع البیان،و فخر رازی در تفسیر کبیر، و راغب در مفردات،خزائن اللّٰه را به معنی"مقدورات الهی"تفسیر کردهاند، یعنی همه چیز در خزانه قدرت خدا جمع است و هر مقدار از آن را لازم و صلاح بداند ایجاد میکند.
ولی بعضی دیگر از مفسران بزرگ گفتهاند منظور از"خزائن خداوند" مجموعه اموری است که در عالم هستی و جهان ماده وجود دارد،اعم از عناصر و اسباب ایجاد آنها،در این مجموعه همه چیز به حد زیاد وجود دارد،ولی هر یک از فرآوردهها و موجودات خاص این عالم به مقدار محدودی ایجاد میشود، بیآنکه امکان وجود تنها منحصر به آن باشد (1).
این تفسیر گرچه از نظر اصولی مساله قابل قبولیست،ولی تعبیر به عندنا
1) 1) المیزان جلد 12 صفحه 148.
(نزد ما)بیشتر با تفسیر اول هماهنگ است.
و به هر حال انتخاب تعبیراتی مانند" خَزٰائِنُ اللّٰهِ "با این که با مفهوم معمولیش در مورد خداوند صادق نیست،به خاطر آن است که خداوند میخواهد با زبان خود مردم با آنها سخن بگوید.
از آنچه گفتیم ضمنا این نکته روشن شد که تفسیر بعضی از مفسران،خزائن را به خصوص"آب و باران"و محدود ساختن آن در این مصداق معین،نه تنها دلیلی ندارد،بلکه متناسب با وسعت مفهوم آیه نیز نیست.
همانگونه که سابقا هم اشاره کردهایم،نزول همیشه به معنی نزول مکانی یعنی از بالا به پائین آمدن بلکه گاهی به معنی نزول مقامی است،مثلا هر گاه نعمتی از شخص بزرگی به زیر دستان میرسد از آن تعبیر به نزول میشود،به همین جهت در قرآن مجید این کلمه در مورد نعمتهای خداوند به کار رفته،اعم از آنهایی که از آسمان نازل میشود،مانند باران،و یا در زمین پرورش پیدا میکند مانند حیوانات همانگونه که در آیه 6 سوره زمر میخوانیم: وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعٰامِ ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ و در مورد آهن در سوره حدید آیه 25 میخوانیم وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ و مانند اینها.
خلاصه"نزول"و"انزال"در اینجا به معنی وجود و ایجاد و خلقت است،منتها چون از ناحیه خداوند نسبت به بندگان میباشد چنین تعبیری از آن شده است.
وَ أَرْسَلْنَا اَلرِّیٰاحَ لَوٰاقِحَ فَأَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَسْقَیْنٰاکُمُوهُ وَ مٰا أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِینَ (22) وَ إِنّٰا لَنَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ وَ نَحْنُ اَلْوٰارِثُونَ (23) وَ لَقَدْ عَلِمْنَا اَلْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا اَلْمُسْتَأْخِرِینَ (24) وَ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (25)
22-ما بادها را برای تلقیح(ابرها و بهم پیوستن و بارور ساختن آنها)فرستادیم،و از آسمان آبی نازل کردیم با آن سیراب ساختیم،در حالی که شما توانایی حفظ و نگهداری آن را نداشتید.
23-مائیم که زنده میکنیم و میمیرانیم و وارث(همه جهان)ما هستیم.
24-ما هم پیشینیان شما را دانستیم و هم متاخران را.
25-پروردگار تو قطعا همه را(در قیامت)جمع و محشور میکند چرا که حکیم و دانا است.
در تعقیب بیان قسمتی از اسرار آفرینش و نعمتهای خدا در آیات گذشته، مانند آفرینش زمین،کوهها،گیاهان،وسائل زندگی،در نخستین آیه مورد بحث به وزش بادها و نقش مؤثر آنها در نزول بارانها اشاره کرده میگوید:"ما بادها را فرستادیم در حالی که بارور کنندهاند"(قطعات ابر را به هم میپیوندند و بارور
میسازند)( وَ أَرْسَلْنَا الرِّیٰاحَ لَوٰاقِحَ ).
"و به دنبال آن از آسمان آبی فرو فرستادیم"( فَأَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ).
"و بوسیله آن همه شما را سیراب کردیم"( فَأَسْقَیْنٰاکُمُوهُ ).
"در حالی که شما توانایی بر حفظ و نگهداری آن نداشتید"( وَ مٰا أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِینَ ).
"لواقح"جمع"لاقح"به معنی بارور کننده است،و در اینجا اشاره به بادهایی است که قطعات ابر را به هم پیوند میدهد،و آنها را آماده باران میسازد.
گرچه بعضی از دانشمندان معاصر خواستهاند این آیه را اشاره به تلقیح گیاهان بوسیله بادها و گردافشانی بگیرند:و از این راه به یکی از مسائلی علمی که در عصر نزول قرآن مورد توجه جوامع بشری نبود تفسیر کنند،و از دلائل اعجاز علمی قرآن بشمارند،ولی در عین قبول این واقعیت که وزش بادها اثر عمیقی در جابجا کردن گردههای نطفه نر و بارور ساختن گیاهان دارند نمیتوان آیه فوق را اشاره به آن دانست.
چرا که بعد از این کلمه بلافاصله،نازل شدن باران از آسمان(آنهم با فاء تفریع)آمده است،که نشان میدهد تلقیح کردن بادها مقدمهای برای نزول باران است.
به هر حال تعبیر فوق از زیباترین تعبیراتی است در مورد ابرها و تولد باران از آنها ممکن است گفته شود.ابرها را به مادران و پدرانی تشبیه کرده که به کمک بادها آمیزش میکنند و باردار میشوند و فرزندان خود،دانههای باران،را به زمین مینهند.
جمله:ما أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِینَ (شما توانایی حفظ و ذخیره کردن این آبها را ندارید)ممکن است اشاره به ذخیره کردن آب باران قبل از نزولش باشد،یعنی
شما نمیتوانید این ابرها که منابع اصلی بارانند در اختیار بگیرید،و نیز ممکن است اشاره به ذخیره کردن باران بعد از نزولش باشد،یعنی شما نمیتوانید حتی بعد از نزول باران آن را بمقدار زیاد گرد آوری و حفظ کنید،این خدا است که از طریق منجمد ساختن آنها در قله کوهها به صورت برف و یخ،و یا فرستادن آنها به اعماق زمین که بعدا به صورت چشمهها و کاریزها و چاهها ظاهر میشوند،آنها را گردآوری و ذخیره میکند.
*** سپس به دنبال بحثهای توحیدی به معاد و مقدمات آن اشاره کرده،میگوید:
"مائیم که زنده میکنیم و مائیم که میمیرانیم"( وَ إِنّٰا لَنَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ ).
"و وارث همه روی زمین و تمام این جهان مائیم"( وَ نَحْنُ الْوٰارِثُونَ ).
اشاره به مساله حیات و مرگ که در واقع مهمترین و قطعیترین مسائل است هم میتواند مقدمه برای بحث معاد باشد و هم تکمیلی برای بحث توحید، چرا که پدیده حیات شگرفترین پدیده عالم هستی است،و بررسی این پدیده به خوبی میتواند ما را به آفریننده حیات آشنا سازد،اصولا نظام مرگ و زندگی نظامی است که بدون اتکاء بر یک قدرت و علم بی پایان امکان پذیر نیست.
از سوی دیگر وجود مرگ و زندگی خود دلیل بر این است که موجودات این عالم از خود چیزی ندارد و هر چه دارند از ناحیه دیگری است،و سرانجام وارث همه آنها خدا است!.
*** بعد اضافه میکند"ما هم پیشینیان شما را میدانیم و هم متاخران را" ( وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِینَ ).
بنا بر این هم خود آنها و هم اعمالشان در برابر علم ما روشن و آشکارند،و از
این نظر معاد و رستاخیز و محاسبه اعمال همه آنها کاملا در برابر ما سهل است.
*** و لذا بلافاصله به دنبال این سخن میگوید:"پروردگار تو به طور قطع همه آنها را به زندگی جدید در رستاخیز باز میگرداند و جمع و محشور میکند" ( وَ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ ).
"چرا که او هم حکیم است و هم عالم"( إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ ).
"حکمت"او ایجاب میکند که مرگ پایان همه چیز نباشد،زیرا اگر زندگی منحصر به همین چند روز حیات این جهان بود آفرینش جهان بیهوده و بی محتوا میشد،و از خداوند حکیم دور است که یک چنین آفرینش بینتیجهای داشته باشد.
ولی هنگامی که این آفرینش مقدمهای برای آمادگی جهت یک سیر دائمی به سوی بینهایت،و یا به تعبیر دیگر مقدمهای برای زندگانی ابدی و جاویدان باشد کاملا مفهوم و معنی پیدا میکند،و هماهنگ با حکمت او است.زیرا حکیم بی حساب کاری نمیکند.
و علیم بودنش سبب میشود که در امر معاد و حشر،مشکلی ایجاد نشود، هر ذره خاکی که از انسانی به گوشهای پرتاب شده جمعآوری میکند و حیات جدید به آن میبخشد،و از سوی دیگر پرونده اعمال همگی هم در دل این جهان طبیعت و هم در درون جان انسانها ثبت است.و او از همه اینها آگاه است.
بنا بر این حکیم و علیم بودن خدا دلیل فشرده و پر مغزی بر مساله حشر و معاد محسوب میشود.
پیشینیان و متاخران کیانند؟
در تفسیر آیه و لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِینَ مفسران احتمالات زیادی دادهاند مرحوم طبرسی در مجمع البیان شش تفسیر و قرطبی هشت احتمال،و ابو الفتوح رازی حدود ده احتمال ذکر کرده است، ولی بررسی دقیق آنها نشان میدهد که همه را میتوان در یک تفسیر واحد جمع کرد زیرا:
کلمه"مستقدمین"و"مستاخرین"معنی وسیعی دارد که هم شامل پیشگامان و متاخران در زمان میشود،و هم شامل پیشگامان در اعمال خیر،و یا جهاد و مبارزه با دشمنان حق،و یا حتی صفوف نماز جماعت،و مانند اینها.
و با توجه به این معنی جامع،تمام احتمالاتی را که در"تقدم"و"تاخر" در آیه بالا دادهاند میتوان جمع کرد و پذیرفت.
در حدیثی میخوانیم که پیامبر ص تاکید فراوانی در زمینه شرکت در صف اول نماز جماعت فرمود،و گفت:"خداوند و فرشتگان درود میفرستند بر آنهایی که پیشگامند در این صفوف"و به دنبال این تاکید مردم برای شرکت در صف اول فشار آوردند،قبیله بنام"بنی عذره"بودند که خانههایشان از مسجد دور بود گفتند ما خانههایمان را میفروشیم و خانههایی نزدیک مسجد پیامبر ص خریداری میکنیم تا به صف اول برسیم،آیه فوق نازل شد(و به آنها گوشزد کرد که خدا نیات شما را میداند حتی اگر در صف آخر قرار گیرید چون تصمیم بر این دارید که در صف اول باشید پاداش نیت خود را خواهید داشت) (1).
مسلم است که محدودیت این شان نزول هرگز سبب محدودیت مفهوم وسیع آیه نخواهد شد.
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (26) وَ اَلْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ اَلسَّمُومِ (27) وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (28) فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ (29) فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (30) إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِینَ (31) قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِینَ (32) قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (33) قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ (34) وَ إِنَّ عَلَیْکَ اَللَّعْنَةَ إِلیٰ یَوْمِ اَلدِّینِ (35) قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (36) قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ اَلْمُنْظَرِینَ (37) إِلیٰ یَوْمِ اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومِ (38) قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (39) إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ (40) قٰالَ هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ (41) إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اِتَّبَعَکَ مِنَ اَلْغٰاوِینَ (42) وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ (43) لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (44)
26-ما انسان را از گل خشکیدهای که از گل بدبوی(تیره رنگی)گرفته شده بود آفریدیم.
27-و جن را پیش از آن از آتش گرم و سوزان خلق کردیم.
28-بخاطر بیاور هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت من بشر را از گل خشکیدهای که از گل بدبویی گرفته شده بود خلق میکنم.
29-هنگامی که کار آن را بپایان رسانیدم و در او از روح خود(یک روح شایسته و بزرگ) دمیدم همگی برای او سجده کنید.
30-فرشتگان همگی و بدون استثناء سجده کردند.
31-جز ابلیس که ابا کرد از اینکه با سجده کنندگان باشد.
32-(خداوند)فرمود ای ابلیس چرا با سجده کنندگان نیستی.
33-گفت من هرگز برای بشری که او را از خاک خشکیدهای که از گل بدبویی گرفته شده است آفریدهای سجده نخواهم کرد! 34-فرمود از صف آنها(فرشتگان)بیرون رو که رانده درگاه مایی.
35-و لعنت(و دوری از رحمت حق)بر تو خواهد بود تا روز قیامت.
36-گفت پروردگارا!مرا تا روز رستاخیز مهلت ده(و زنده بگذار).
37-فرمود تو از مهلت یافتگانی.
38-(اما نه تا روز رستاخیز بلکه)تا روز و وقت معینی.
39-گفت پروردگارا!بخاطر اینکه مرا گمراه ساختی من نعمتهای مادی را در زمین در نظر آنها تزیین میدهم و همگی را گمراه خواهم ساخت! 40-مگر بندگان مخلصت، 41-فرمود این راه مستقیم من است(و سنت همیشگیم)...
42-که بر بندگانم تسلط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو پیروی میکنند.
43-و جهنم میعادگاه همه آنها است.
44-هفت در دارد و برای هر دری گروه معینی از آنها تقسیم شدهاند!
به مناسبت آیات گذشته که قسمتهایی از آفرینش خداوند و نظام هستی را بیان میکرد،در این آیات به شاهکار بزرگ خلقت یعنی آفرینش انسان پرداخته و طی آیات متعدد و پرمحتوایی بسیاری از جزئیات این آفرینش را بازگو میکند که ما در اینجا نخست به تفسیر اجمالی آیات میپردازیم،سپس نکات مهم را مورد بحث جداگانهای قرار میدهیم.
نخست میفرماید:"ما انسان را از"صلصال"(خاک خشکیدهای که به هنگام برخورد با چیزی صدا میکند)که از"حمإ مسنون"(گل تیره رنگ و متغیر و بدبو)گرفته شده بود آفریدیم"( وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ).
*** "و طایفه"جان"را پیش از آن از آتش گرم و سوزان آفریدیم"( وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ ).
"سموم"در لغت به معنی باد سوزانی است که گویی در تمام روزنههای پوست بدن انسان نفوذ میکند زیرا عرب به سوراخهای بسیار ریز پوست بدن، مسام،میگوید و سموم نیز به همین مناسبت بر چنین بادی اطلاق میشود و ماده سم نیز از همان است چرا که در بدن نفوذ کرده و انسان را میکشد یا بیمار میسازد.
*** مجددا به آفرینش انسان باز میگردد و گفتگوی خداوند را با فرشتگان که قبل از آفرینش انسان روی داد،چنین بیان میکند:
"به خاطر بیاور هنگامی که پروردگارت به فرشتگان فرمود:من بشر
را از خاک خشکیدهای که از گل تیره رنگ بد بو گرفته شده میآفرینم" ( وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ).
*** "و هنگامی که خلقت آن را به پایان و کمال رساندم و از روح خود(یک روح شریف و پاک و با عظمت)در آن دمیدم همگی به خاطر آن سجده کنید" ( فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ ).
*** آفرینش انسان پایان پذیرفت و آنچه شایسته جسم و جان انسان بود به او داده شد و همه چیز انجام یافت:"در این هنگام همه فرشتگان بدون استثناء سجده کردند"( فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ).
*** تنها کسی که اطاعت این فرمان را نکرد"ابلیس"بود،لذا اضافه میکند "به جز ابلیس که خودداری کرد از اینکه همراه سجده کنندهگان باشد" ( إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ ).
*** اینجا بود که ابلیس مورد بازپرسی قرار گرفت و خدا"به او گفت:ای ابلیس چرا تو با سجده کنندگان نیستی؟"( قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ ).
*** ابلیس که غرق غرور و خودخواهی خویش بود آن چنان که عقل و هوش او را پوشانده بود گستاخانه در برابر پرسش پروردگار به پاسخ پرداخت و"گفت:
من هرگز برای بشری که او را از خاک خشکیدهای که از گل بدبویی گرفته
شده است آفریدهای سجده نخواهم کرد"( قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ).
آتش نورانی و فروزنده کجا،و خاک تیره و متعفن کجا؟آیا موجود شریفی همچون من در برابر موجود پستتری باید خضوع و تواضع کند؟!این چه قانونی است؟!.
*** او که از اسرار آفرینش بر اثر خودخواهی و غرور بی خبر مانده بود و برکات خاک را که منبع هر خیر و برکتی است بدست فراموشی سپرده بود و از آن مهمتر آن روح شریف و عظیم الهی را که در آدم وجود داشت نادیده میگرفت،ناگهان از اوج مقامی که داشت سقوط کرد،دیگر شایسته نبود که او در صف فرشتگان باشد،لذا بلافاصله"خدا به او فرمود از آن(از بهشت یا از آسمانها و یا از صفوف فرشتگان)بیرون رو که تو رجیم و رانده شده درگاه مایی"( قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ ).
*** و بدان که این غرورت مایه کفرت شد و این کفر برای همیشه تو را مطرود کرد،"لعنت و دوری از رحمت خدا تا روز رستاخیز بر تو خواهد بود"! ( وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ ).
*** ابلیس که در این هنگام خود را رانده درگاه خدا دید،و احساس کرد که آفرینش انسان سبب بدبختی او شد،آتش کینه در دلش شعلهور گشت،تا انتقام خویش را از فرزندان آدم بگیرد،هر چند مقصر اصلی خود او بود،نه آدم،و نه فرمان خدا،ولی غرور و خود خواهی توام با لجاجتش اجازه نمیداد این واقعیت را درک کند.
لذا"عرض کرد:پروردگارا اکنون که چنین است مرا تا روز رستاخیز مهلت ده"!( قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ).
نه برای اینکه توبه کند،یا از کرده خود پشیمان باشد و در مقام جبران برآید،بلکه برای اینکه به لجاجت و عناد و دشمنی و خیره سری ادامه دهد! *** خداوند هم این خواسته او را پذیرفت و"فرمود مسلما تو از مهلت یافتگانی" ( قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ ).
*** ولی نه تا روز مبعوث شدن خلایق در رستاخیز،چنان که خواستهای، بلکه"تا وقت و زمان معینی"( إِلیٰ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ ).
در اینکه منظور از یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ ،چه روزی است،مفسران احتمالات متعددی دادهاند:
بعضی گفتهاند منظور پایان این جهان و بر چیده شدن دوران تکلیف است، چرا که بعد از آن،طبق ظاهر آیات قرآن،همه جهانیان از بین میروند و تنها ذات پاک خداوند باقی میماند،بنا بر این تنها به مقداری از درخواست ابلیس موافقت شد.
بعضی دیگر احتمال دادهاند که منظور از"وقت معلوم"زمان معینی است که تنها خدا میداند،و جز او هیچکس از آن آگاه نیست،چرا که اگر آن وقت را آشکار میساخت ابلیس تشویق به گناه و سرکشی بیشتر شده بود.
بعضی نیز احتمال دادهاند منظور روز قیامت است چرا که او میخواست تا آن روز زنده بماند تا از حیات جاویدان برخوردار گردد و با نظر او موافقت گردید،به خصوص اینکه تعبیر به یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ در آیه 50 سوره واقعه درباره روز قیامت نیز آمده است.
ولی این احتمال بسیار بعید است،چرا که اگر چنین میبود باید خداوند به طور کامل با درخواست او موافقت کرده باشد،در حالی که ظاهر آیات فوق این است که بطور کامل با درخواست او موافقت نشده و تنها تا" یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ " موافقت شده است.
و به هر حال تفسیر اول با روح و ظاهر آیه از همه موافقتر است،و در بعضی از روایات که از امام صادق ع نقل شده نیز به این معنی تصریح گردیده است (1).
*** در اینجا ابلیس نیت باطنی خود را آشکار ساخت هر چند چیزی از خدا پنهان نبود و"عرض کرد:پروردگارا!به خاطر اینکه مرا گمراه ساختی(و این انسان زمینه بدبختی مرا فراهم ساخت)من نعمتهای مادی روی زمین را در نظر آنها زینت میدهم،و انسانها را به آن مشغول میدارم و سرانجام همه را گمراه خواهم ساخت"( قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ).
*** اما او به خوبی میدانست که وسوسههایش در دل"بندگان مخلص خدا" هرگز اثر نخواهد گذاشت،و دامهایش آنها را به خود مشغول نخواهد کرد، خلاصه بندگان خالص و مخلص آن چنان نیرومندند که زنجیرهای اسارت شیطان را از هم میگسلند،لذا بلافاصله برای سخن خود استثنایی قائل شد و گفت:"مگر آن بندگان خالص شده تو"( إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ ).
بدیهی است که خدا هرگز شیطان را گمراه نساخته بود،بلکه این نسبت شیطنتآمیز بود که از ابلیس صادر شد،برای اینکه خود را به اصطلاح تبرئه کند و توجهی برای اغواگری خود ترتیب دهد،و این رسم همه ابلیسها و شیاطین
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 13 حدیث 45.
است که اولا گناهان خویش را به گردن دیگران میافکنند،و ثانیا همه جا میکوشند تا اعمال زشت خود را با منطقهای غلطی توجیه کنند،نه تنها در برابر بندگان خدا،حتی در برابر خود خدا که از همه چیز آگاه است؟ ضمنا باید توجه داشت"مخلصین"جمع"مخلص"(بفتح لام)همانگونه که در تفسیر سوره یوسف بیان کردیم کسی است که به مرحله عالی ایمان و عمل پس از تعلیم و تربیت و مجاهده با نفس رسیده باشد که در برابر وسوسههای شیطان و هر وسوسهگر نفوذ ناپذیر شود (1).
*** خداوند به عنوان تحقیر شیطان و تقویت قلب جویندگان راه حق و پویندگان طریق توحید"فرمود:این راه مستقیم من است..."و این سنت فناناپذیری است که من آن را بر عهده گرفتهام...( قٰالَ هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ ).
*** که"تو هیچگونه تسلط و قدرتی بر بندگان من نداری مگر گمراهانی که شخصا بخواهند از تو پیروی کنند"( إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغٰاوِینَ ).
یعنی در واقع این تو نیستی که میتوانی مردم را گمراه کنی،بلکه این انسانهای منحرفند که با میل و اراده خویش دعوت تو را اجابت کرده،پشت سر تو گام بر میدارند.
و به تعبیر دیگر این آیه اشارهای است به آزادی اراده انسانها،و اینکه ابلیس و لشکر او هرگز نمیتوانند کسی را اجبارا به راه فساد بکشانند،بلکه این خود انسانها هستند که دعوت او را لبیک گفته و دریچههای قلب خویش را به روی او میگشایند،و به او اذن دخول میدهند!
1) 1) به جلد نهم تفسیر نمونه صفحه 377 مراجعه کنید.
خلاصه اینکه وسوسههای شیطان گرچه مؤثر است ولی تصمیم نهایی با شیطان نیست،با خود انسانها هست،چرا که انسان میتواند در برابر وسوسههای او بایستد و دست رد بر سینه او بگذارد.
در واقع خداوند میخواهد این خیال باطل و پندار خام را از مغز شیطان بیرون کند که او حکومت بلامنازعی بر انسانها پیدا خواهد کرد.
*** سپس صریحترین تهدیدهای خود را متوجه پیروان شیطان کرده میگوید:
"جهنم میعادگاه همه آنها است"( وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ ).
گمان نکنند که آنها از چنگال مجازات میتوانند فرار کنند و یا به حساب آنها رسیدگی نمیشود،حساب همه آنها یک جا و در یک محل رسیدگی خواهد شد.
*** "همان دوزخی که هفت در دارد،و برای هر دری گروهی از پیروان شیطان تقسیم شدهاند"( لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ ).
این در در حقیقت درهای گناهانی است که به وسیله آن،افراد وارد دوزخ میشوند،هر گروهی بوسیله ارتکاب گناهی و از دری،همانگونه که درهای بهشت،طاعات و اعمال صالح و مجاهدتهایی است که بوسیله آن بهشتیان وارد بهشت میشوند.
مهمترین نکته تربیتی که از داستان ابلیس و آفرینش آدم که در سورههای مختلف قرآن آمده استفاده میشود همان سقوط وحشتناک ابلیس از آن مقام
والایی که داشت به خاطر کبر و غرور است! میدانیم ابلیس از فرشتگان نبود(همانگونه که از آیه 50 سوره کهف استفاده میشود)و آن چنان ارتقاء مقام در سایه اطاعت فرمان خدا پیدا کرده بود که در صفوف فرشتگان قرار داشت،حتی بعضی میگویند معلم فرشتگان بود، و طبق آنچه از خطبه قاصعه در نهج البلاغه استفاده میشود هزاران سال پرستش خدا کرده بود.
اما همه این مقامات را به خاطر یک ساعت تکبر و غرور از دست داد،و آن چنان گرفتار تعصب و خودپرستی شد که حتی در مقام عذرخواهی و توبه برنیامد، بلکه هم چنان به کار خود ادامه داد و در جاده لجاجت آن چنان ثابت قدم ماند که تصمیم گرفت مسئولیت شرکت در جرم همه ظالمان و گنهکاران از فرزندان آدم را به عنوان یک وسوسهگر بپذیرد،و معادل کیفر و عذاب همه آنها را یک جا تحمل کند! این است نتیجه خودخواهی و غرور و تعصب و خودپسندی و استکبار.
نه تنها ابلیس که،با چشم خود انسانهای شیطان صفتی را دیدهایم،یا شرح حال آنها را در صفحات سیاه تاریخ مطالعه کردهایم که هنگامی که بر مرکب غرور و تکبر و خودخواهی سوار شدند دنیایی را به خاک و خون کشیدند،گویی پردهای از خون و جهل،چشمان ظاهر و باطن آنها را از کار انداخته،و هیچ حقیقتی را مشاهده نمیکنند،دیوانهوار در راه ظلم و بیدادگری گام بر میدارند و سرانجام خود را در بدترین پرتگاهها ساقط میکنند.
این استکبار و غرور،آتش سوزان و وحشتناکی است،همانگونه که انسان ممکن است سالیان دراز زحمت بکشد و خانه و وسائل و سرمایهای برای زندگی فراهم سازد،ولی محصول آن را تنها با یک شعله آتش در چند لحظه تبدیل به خاکستر کند،همچنین کاملا امکان پذیر است که محصول اطاعت هزاران سال را با ساعتی استکبار و غرور در برابر خدا از دست دهد،چه درسی از این گویا
و تکان دهندهتر؟!.
عجب اینکه او حتی به این نکته روشن نیز توجه نداشت که آتش بر خاک برتری ندارد چرا که منبع همه برکات:گیاهان،حیوانات،معادن،محل ذخیره آبها خلاصه سرچشمه پیدایش هر موجود زندهای خاک است،ولی کار آتش سوزندگی و در بسیاری از مواقع ویرانگری است.
علی ع در همان خطبه قاصعه(خطبه 192 نهج البلاغه)از ابلیس به عنوان عدو اللّٰه(دشمن خدا)و امام المتعصبین و سلف المستکبرین(پیشوای متعصبان لجوج،و سر سلسله مستکبران)نام برده و میگوید"به همین جهت خداوند لباس عزت را از اندام او بیرون کرد،و چادر مذلت بر سر او افکند"سپس اضافه میکند:"آیا نمیبینید چگونه خداوند او را به خاطر تکبرش کوچک کرد؟ و به خاطر برتریجوئیش پست ساخت؟در دنیا رانده شد و عذاب دردناک در سرای دیگر برای او فراهم ساخت(الا ترون کیف صغره اللّٰه بتکبره،و وضعه بترفعه،فجعله فی الدنیا مدحورا و أعد له فی الآخرة سعیرا).
ضمنا همانگونه که اشاره کردیم ابلیس نخستین پایهگذار مکتب جبر بود،همان مکتبی که بر خلاف و جدان هر انسانی است و یکی از دلائل مهم پیدایش آن،تبرئه کردن انسانهای گنهکار در برابر اعمالشان است،در آیات فوق خواندیم ابلیس برای تبرئه خویش و اثبات اینکه حق دارد در گمراهی فرزندان آدم بکوشد به همین دروغ بزرگ متوسل شد،و گفت:خداوندا تو مرا گمراه کردی و من هم به همین خاطر فرزندان آدم را جز مخلصان گمراه خواهم کرد! ***
باز هم ذکر این نکته را ضروری میدانیم که نفوذ وسوسههای شیطانی در انسان یک نفوذ ناآگاه و اجباری نیست،بلکه ما به میل خویش وسوسه او را به دل
راه میدهیم،و گرنه حتی خود شیطان میداند که بر مخلصان-آنها که خویشتن را در پرتو تربیت خالص کردهاند و زنگار شرک را از روح و جان زدودهاند-راه ندارد.
به تعبیر رساتر-همان تعبیری که از آیات فوق استفاده میشود-رابطه شیطان و گمراهان،رابطه"پیشوا"و"پیرو"است،نه رابطه"اجبار کننده" "و اجبار شونده".
در آیات فوق خواندیم،جهنم هفت در دارد(بعید نیست عدد هفت در اینجا عدد تکثیر باشد،یعنی درهای بسیار و فراوان دارد،همانگونه که در آیه 27 سوره لقمان نیز عدد هفت به همین معنی آمده است).
ولی واضح است این تعدد درها(مانند تعدد درهای بهشت)نه به خاطر کثرت واردان است به طوری که از یک در کوچک نتوانند وارد شوند،و نه جنبه تشریفاتی دارد،بلکه در حقیقت اشاره به عوامل گوناگونی است که انسان را به جهنم میکشاند،هر نوع از گناهان دری محسوب میشود.
در خطبه جهاد در نهج البلاغه میخوانیم
ان الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه اللّٰه لخاصة اولیائه: "جهاد دری از درهای بهشت است که آن را به روی بندگان خاصش گشوده است" (1).
و در حدیث معروف میخوانیم
ان السیوف مقالید الجنة: "شمشیرها کلیدهای بهشتند"این گونه تعبیرات به خوبی منظور از درهای متعدد بهشت و دوزخ را روشن میسازد.
قابل توجه اینکه در حدیث امام باقر ع میخوانیم"بهشت،هشت در
1) 1) نهج البلاغه خطبه 27.
دارد" (1)در حالی که آیات فوق میگوید:جهنم هفت در دارد،این تفاوت اشاره به این است که هر چند درهای ورود به بدبختی و عذاب فراوان باشد،ولی با این حال درهای وصول به سعادت و خوشبختی از آن افزونتر است(در ذیل آیه 23 سوره رعد نیز در این زمینه صحبت کردیم).
جالب اینکه از این آیات به خوبی استفاده میشود که انسان از دو چیز مختلف آفریده شده که یکی در حد اعلای عظمت،و دیگری ظاهرا در حد ادنی از نظر ارزش.
جنبه مادی انسان را گل بد بوی تیره رنگ(لجن)تشکیل میدهد، و جنبه معنوی او را چیزی که به عنوان روح خدا از آن یاد شده است.
البته خدا نه جسم دارد و نه روح،و اضافه روح به خدا به اصطلاح"اضافه تشریفی"است و دلیل بر این است که روحی بسیار پر عظمت در کالبد انسان دمیده شده،همانگونه که خانه کعبه را به خاطر عظمتش"بیت اللّٰه"میخوانند، و ماه مبارک رمضان را به خاطر برکتش"شهر اللّٰه"(ماه خدا)مینامند.
و به همین دلیل قوس صعودی این انسان آن قدر بالا است که بجایی میرسد که جز خدا نبیند،و قوس نزولیش آن قدر پائین است که از چهار پایان هم پائینتر خواهد شد( بَلْ هُمْ أَضَلُّ )و این فاصله زیاد میان"قوس صعودی" و"نزولی"خود دلیل بر اهمیت فوق العاده این مخلوق است.
و نیز این ترکیب مخصوص دلیل بر آن است که عظمت مقام انسان به خاطر جنبه مادی او نیست،چرا که اگر به جنبه مادیش باز گردیم لجنی بیش نمیباشد.
1) 1) خصال صدوق ابواب الثمانیة.
این روح الهی است که با استعدادهای فوق العادهای که در آن نهفته است و میتواند تجلیگاه انوار خدا باشد،به او اینهمه عظمت بخشیده و برای تکامل او تنها راه این است که آن را تقویت کند و جنبه مادی را که وسیلهای برای همین هدف است در طریق پیشرفت این مقصود به کار گیرد(چرا که در رسیدن به آن هدف بزرگ میتواند کمک مؤثری کند).
از آیات خلقت آدم در آغاز سوره بقره نیز استفاده میشود که سجده فرشتگان در برابر آدم به خاطر علم خاص الهی او بود، و اما این سؤال که چگونه سجده برای غیر خدا امکان پذیر است و آیا براستی فرشتگان برای خدا به خاطر این آفرینش عجیب سجده کردند،و یا سجده آن برای آدم بود،پاسخ آن را در ذیل همان آیات مربوط به آفرینش آدم در سوره بقره بیان کردیم(به جلد اول تفسیر نمونه صفحه 127 مراجعه فرمائید) ***
کلمه"جن"در اصل به معنی چیزی است که از حس انسان پوشیده باشد، مثلا میگوئیم جنة اللیل-یا -فَلَمّٰا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ یعنی هنگامی که پرده سیاه شب او را پوشاند و به همین جهت"مجنون"به کسی که عقلش پوشیده و"جنین"به طفلی که در رحم مادر پوشانده شده و"جنت"به باغی که زمینش را درختان پوشاندهاند،و"جنان"به قلب که در درون سینه پوشانده شده و"جنة"به معنی سپر که انسان را از ضربات دشمن میپوشاند،آمده است.
البته از آیات قرآن استفاده میشود که"جن"یک نوع موجود عاقلی است که از حس انسان پوشیده شده،و آفرینش آن در اصل از آتش یا شعلههای صاف آتش است، و ابلیس نیز از همین گروه است.
بعضی از دانشمندان از آنها تعبیر به نوعی از"ارواح عاقله"میکنند که
مجرد از ماده میباشد،(البته پیدا است تجرد کامل ندارد چرا که چیزی که از ماده آفریده شده است مادی است،ولی نیمه تجردی دارد،چرا که با حواس ما درک نمیشود،و به تعبیر دیگر یک نوع جسم لطیف است).
و نیز از آیات قرآن بر میآید که آنها مؤمن و کافر دارند،مطیع و سرکش دارند و آنها نیز دارای تکلیف و مسئولیتند.
البته شرح این مسائل و همچنین هماهنگی آنها با علم امروز،احتیاج به بحث بیشتری دارد که ما به خاطر رعایت تناسب-به خواست خدا-در تفسیر سوره جن که در جزء 29 قرآن است بحث خواهیم کرد.
نکتهای که در اینجا اشاره به آن لازم است،این است که در آیات فوق کلمه"جان"آمده است که از همان ماده"جن"است.
آیا این دو کلمه(جن و جان)هر دو به یک معنی است،و یا چنان که بعضی از مفسران گفتهاند جان نوع خاصی از جن است.
اگر آیات قرآن را که در این زمینه وارد شده در برابر هم قرار دهیم روشن میشود که هر دو به یک معنی میباشد،چرا که در قرآن گاهی"جن" در مقابل انسان قرار داده شده و گاهی"جان"در مقابل انسان.
مثلا در آیه 88-سوره اسراء میخوانیم قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ و یا در آیه 56 سوره ذاریات میخوانیم وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ .
در حالی که در آیه 15 سوره رحمان میخوانیم خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ کَالْفَخّٰارِ وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مٰارِجٍ مِنْ نٰارٍ و باز در همین سوره آیه 39 میخوانیم فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ .
از مجموع آیات فوق و آیات دیگر قرآن به خوبی استفاده میشود که جان و جن هر دو به یک معنی است،و لذا در آیات فوق گاهی"جن" در برابر انسان قرار گرفته گاهی"جان".
البته"جان"به معنی دیگری نیز در قرآن آمده است،که آن نوعی از مار است،چنان که در داستان موسی میخوانیم" کَأَنَّهٰا جَانٌّ "(قصص-31) ولی آن از بحث ما خارج است.
همانگونه که در آیات فوق دیدیم قرآن بحث فشردهای در زمینه خلقت انسان دارد که تقریبا به طور سر بسته و اجمالی،از آن گذشته است چرا که منظور اصلی مسائل تربیتی بوده است،و نظیر این بحث در چند مورد دیگر از قرآن مانند سوره سجده،مؤمنون،سوره ص،و غیر آن آمده است.
البته میدانیم قرآن یک کتاب علوم طبیعی نیست،بلکه یک کتاب انسان- سازی است،و بنا بر این نباید انتظار داشت که جزئیات این علوم از قبیل مسائل مربوط به تکامل،تشریح،جنینشناسی،گیاهشناسی و مانند آن در قرآن مطرح شود،ولی این مانع از آن نخواهد بود که به تناسب بحثهای تربیتی اشاره کوتاهش به قسمتهایی از این علوم در قرآن بشود.
به هر حال بعد از توجه به این مقدمه کوتاه در اینجا دو بحث داریم که طرح آنها لازم به نظر میرسد:
1-تکامل انواع از نظر علمی 2-تکامل انواع از دیدگاه قرآن نخست به سراغ بحث اول میرویم و منهای آیات و روایات و تنها با تکیه بر معیارهای خاص علوم طبیعی روی این مساله بحث میکنیم:
میدانیم در میان دانشمندان علوم طبیعی دور فرضیه درباره آفرینش موجودات زنده،اعم از گیاهان و جانداران،وجود داشته است:
الف:فرضیه تکامل انواع یا"ترانسفورمیسم"که میگوید انواع
موجودات زنده در آغاز به شکل کنونی نبودند،بلکه آغاز موجودات تک سلولی در آب اقیانوسها و از لابلای لجنهای اعماق دریاها با یک جهش پیدا شدند،یعنی موجودات بی جان در شرائط خاصی قرار گرفتند که از آنها نخستین سلولهای زنده پیدا شد.
این موجودات ذرهبینی زنده تدریجا تکامل یافتند و از نوعی به نوع دیگر تغییر شکل دادند،از دریاها به صحراها و از آن به هوا منتقل شدند،و انواع گیاهان و انواع جانوران آبی و زمینی و پرندگان به وجود آمدند.
کاملترین حلقه این تکامل همین انسانهای امروزند که از موجوداتی شبیه به میمون،و سپس میمونهای انساننما ظاهر گشتند.
ب-فرضیه ثبوت انواع یا"فیکسیسم"که میگوید انواع جانداران هر کدام جداگانه از آغاز به همین شکل کنونی ظاهر گشتند،و هیچ نوع به نوع دیگر تبدیل نیافته است،و طبعا انسان هم دارای خلقت مستقلی بوده که از آغاز به همین صورت آفریده شده است.
دانشمندان هر دو گروه برای اثبات عقیده خود مطالب فراوانی نوشتهاند و جنگها و نزاعهای زیادی در محافل علمی بر سر این مساله در گرفته است، تشدید این جنگها از زمانی شد که لامارک(دانشمند جانورشناس معروف فرانسوی که در اواخر قرن 18 و اوائل قرن 19 میزیست)و سپس داروین دانشمند جانورشناس انگلیسی که در قرن نوزدهم میزیست نظرات خود را در زمینه تکامل انواع با دلائل تازهای عرضه کرد.
ولی در محافل علوم طبیعی امروز شک نیست که اکثریت دانشمندان طرفدار فرضیه تکاملند.
به آسانی میتوان استدلالات آنها را در سه قسمت خلاصه کرد:
نخست دلائلی است که از دیرینشناسی و به اصطلاح مطالعه روی فسیلها، یعنی اسکلتهای متحجر شده موجودات زنده گذشته،آوردهاند آنها معتقدند مطالعات طبقات مختلف زمین نشان میدهد که موجودات زنده،از صورتهای سادهتر به صورتهای کاملتر و پیچیدهتر تغییر شکل دادهاند.
تنها راهی که اختلاف و تفاوت فسیلها را میتوان با آن تفسیر کرد،همین فرضیه تکامل است.
دلیل دیگر قرائنی است که از"تشریح مقایسهای"جمعآوری کردهاند، آنها طی بحثهای مفصل و طولانی میگویند هنگامی که استخوان بندی حیوانات مختلف را تشریح کرده،با هم مقایسه کنیم شباهت زیادی در آنها میبینیم که نشان میدهد همه از یک اصل گرفته شدهاند.
بالآخره سومین دلیل آنها قرائتی است که از"جنینشناسی"بدست آوردهاند و معتقدند اگر حیوانات را در حالت جنینی که هنوز تکامل لازم را نیافتهاند در کنار هم بگذاریم خواهیم دید که جنینها قبل از تکامل در شکم مادر، یا در درون تخم تا چه اندازه با هم شباهت دارند،این نیز تایید میکند که همه آنها در آغاز از یک اصل گرفته شدهاند.
ولی طرفداران فرضیه ثبوت انواع یک پاسخ کلی به تمام این استدلالات دارند و آن اینکه هیچیک از این قرائن قانع کننده نیست،البته نمیتوان انکار کرد که هر یک از این قرائن سهگانه احتمال تکامل را در ذهن به عنوان یک "احتمال ظنی"توجیه میکند،ولی هرگز یقین آور نخواهد بود.
به عبارت روشنتر اثبات فرضیه تکامل،و تبدیل آن از صورت یک فرضیه
به یک قانون علمی و قطعی،یا باید از طریق دلیل عقلی بوده باشد،و یا از طریق آزمایش و حس و تجربه،و غیر از این دو راهی نیست.
اما از یک سو میدانیم دلائل عقلی و فلسفی را به این مسائل،راهی نیست، و از سوی دیگر دست تجربه و آزمایش از مسائلی که ریشههای آن در میلیونها سال قبل نهفته است کوتاه است!.
آنچه ما با حس و تجربه درک میکنیم این است تغییرات سطحی با گذشت زمان به صورت جهش"موتاسیون"در حیوانات و گیاهان رخ میدهد،مثلا از نسل گوسفندان معمولی ناگهان گوسفندی متولد میشود که پشم آن با پشم گوسفندان معمولی متفاوت است،یعنی بسیار لطیفتر و نرمتر میباشد،و همان سرچشمه پیدایش نسلی در گوسفند بنام"گوسفند مرینوس"میشود،با این ویژگی در پشم.
و یا اینکه حیواناتی بر اثر جهش،تغییر رنگ چشم یا ناخن و یا شکل پوست بدن و مانند آن پیدا میکند.
ولی هیچکس تا کنون جهشی ندیده است،که دگرگونی مهمی در اعضای اصلی بدن یک حیوان ایجاد کند و یا نوعی را به نوع دیگر مبدل سازد.
بنا بر این ما تنها میتوانیم حدس بزنیم که تراکم جهشها ممکن است یک روز سر از تغییر نوع حیوان در بیاورد،و مثلا حیوانات خزنده را تبدیل به پرندگان کند،ولی این حدس هرگز یک حدس قطعی نیست،بلکه تنها یک مساله ظنی است چرا که ما هرگز با جهشهای تغییر دهنده اعضاء اصلی به عنوان یک حس و تجربه روبرو نشدهایم.
از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه میگیریم که دلائل سه گانه طرفداران ترانسفورمیسم نمیتواند این نظریه را از صورت یک فرضیه فراتر برد،و به همین دلیل آنها که دقیقا روی این مسائل بحث میکنند،همواره از آن به عنوان
"فرضیه تکامل انواع"سخن میگویند نه قانون و اصل.
با اینکه بسیاری کوشش دارند میان این فرضیه و مساله خداشناسی یک نوع تضاد قائل شوند و شاید از یک نظر حق داشته باشند،چرا که پیدایش عقیده داروینیسم جنگ شدیدی میان ارباب کلیسا از یک سو،و طرفداران این فرضیه از سوی دیگر به وجود آورد،و روی این مساله در آن عصر به دلائل سیاسی،اجتماعی که اینجا جای شرح آن نیست تبلیغات وسیعی در گرفت که داروینیسم با خداشناسی سازگار نمیباشد.
ولی امروز این مساله برای ما روشن است که این دو با هم تضادی ندارند یعنی ما چه فرضیه تکامل را قبول کنیم و چه آن را بر اثر فقدان دلیل رد نمائیم در هر دو صورت میتوانیم خداشناس باشیم.
فرضیه تکامل اگر فرضا هم ثابت شود،شکل یک قانون علمی که از روی علت و معلول طبیعی پرده بر میدارد به خود خواهد گرفت،و فرقی میان این رابطه علت و معلولی در عالم جانداران و دیگر موجودات نیست،آیا کشف علل طبیعی نزول باران و جزر و مد دریاها و زلزلهها و مانند آن مانعی بر سر راه خداشناسی خواهد بود؟مسلما نه،بنا بر این کشف یک رابطه تکاملی در میان انواع موجودات نیز هیچگونه مانعی در مسیر شناخت خدا ایجاد نمیکند.
تنها کسانی که تصور میکردند کشف علل طبیعی با قبول وجود خدا منافات دارد میتوانند چنین سخنی را بگویند،ولی ما امروز به خوبی میدانیم که نه تنها کشف این علل ضرری به توحید نمیزند بلکه خود دلائل تازهای از نظام آفرینش برای اثبات وجود خدا پیش پای ما میگذارد.
جالب اینکه خود داروین در برابر اتهام الحاد و بیدینی قد علم کرده،و در
کتابش(اصل انواع)تصریح میکند که من در عین قبول تکامل انواع،خدا پرستم،و اصولا بدون قبول وجود خدا نمیتوان تکامل را توجیه کرد.
به این عبارت دقت کنید:"او با وجود قبول علل طبیعی برای ظهور انواع مختلف جانداران،همواره به خدای یگانه،مؤمن باقی میماند،و تدریجا که سن او افزایش حاصل میکند احساس درونی مخصوصی به درک قدرتی ما فوق بشر در او تشدید میگردد،به حدی که معمای آفرینش را برای انسان لا ینحل مییابد" (1).
اصولا او معتقد بود که هدایت و رهبری انواع،در این پیچ و خم عجیب تکامل،و تبدیل یک موجود زنده بسیار ساده به این همه انواع مختلف و متنوع جانداران بدون وجود یک نقشه حساب شده و دقیق از طرف یک عقل کل امکان پذیر نیست! راستی هم چنین است آیا از یک ماده واحد و بسیار ساده و پست،اینهمه مشتقات شگفتانگیز و عجیب،که هر کدام برای خود تشکیلات مفصلی دارد، به وجود آوردن بدون تکیه بر یک علم و قدرت بی پایان امکان پذیر است؟ نتیجه اینکه:غوغای تضاد عقیده تکامل انواع با مساله خداشناسی یک غوغای بیاساس و بی دلیل بوده است(خواه فرضیه تکامل را بپذیریم یا نپذیریم).
تنها این مساله باقی میماند که آیا فرضیه تکامل انواع با تاریخچهای که قرآن برای آفرینش آدم ذکر کرده است تضادی دارد یا نه؟!که ذیلا از آن بحث میشود.
جالب اینکه هم طرفداران تکامل انواع و هم منکران آن یعنی آنها که در
1) 1) داروینیسم نوشته محمود بهزاد صفحه 75 و 76.
میان مسلمین بودهاند به آیات قرآن برای اثبات مقصد خویش تمسک جستهاند، ولی شاید هر دو گروه گاهی تحت تاثیر عقیده خود به آیاتی استدلال کردهاند که کمتر ارتباطی با مقصود آنها داشته است، لذا ما از هر دو طرف آیاتی را انتخاب میکنیم که قابل بحث و مذاکره باشد.
مهمترین آیهای که طرفداران تکامل روی آن تکیه میکنند،آیه 33 سوره آل عمران است إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی الْعٰالَمِینَ :"خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید".
آنها میگویند همانگونه که نوح و آل ابراهیم و آل عمران در میان امتی زندگی میکردند و از میان آنها برگزیده شدند،همچنین آدم نیز باید چنین باشد،یعنی در عصر و زمان او انسانهایی که نام"عالمین"(جهانیان)بر آنها گزارده شده،حتما وجود داشتهاند و آدم برگزیده خدا از میان آنهاست،و این نشان میدهد که آدم اولین انسان روی زمین نبوده است،بلکه قبل از او انسانهای دیگری بودهاند و امتیاز آدم همان جهش فکری و معنوی او است که سبب برگزیده شدنش از افراد همسانش شد.
آیات متعدد دیگری نیز ذکر کردهاند،که بعضی از آنها اصلا ارتباط با مساله تکامل ندارد،و تفسیر آن به تکامل بیشتر از قبیل تفسیر به رای است، و قسمتی دیگر،هم با تکامل انواع سازگار است،و هم با ثبوت آنها و خلقت مستقل آدم،و به همین دلیل بهتر دیدیم که از ذکر آنها صرف نظر کنیم.
اما ایرادی که به این استدلال میتوان کرد این است که"عالمین"اگر به معنی مردم معاصر بوده باشد و اصطفاء(برگزیدن)حتما باید از میان چنین اشخاصی صورت گیرد،این استدلال قابل قبول خواهد بود،اما اگر کسی بگوید "عالمین"اعم از معاصران و غیر معاصران است،همانگونه که در حدیث معروف در
فضیلت بانوی اسلام حضرت فاطمه(سلام اللّٰه علیها)از پیامبر اسلام ص نقل شده که میفرماید:اما ابنتی فاطمه فهی سیدة نساء العالمین من الاولین و الآخرین:"دخترم فاطمه بانوی زنان جهان از اولین و آخرین است".در این صورت آیه فوق دلالتی بر این مقصود نخواهد داشت و درست به این میماند که کسی بگوید خداوند،عدهای را از میان انسانها(انسانهای تمام قرون و اعصار) برگزید که یکی از آنها آدم است در این صورت هیچ لزومی ندارد که در عصر و زمان آدم،انسانهای دیگری وجود داشته باشند که نام عالمین بر آنها اطلاق گردد و یا آدم از میان آنها برگزیده شود.
به خصوص اینکه سخن در برگزیدن خدا است خدایی که از آینده و نسلهایی که در زمانهای بعد میآیند به خوبی آگاه بوده است (1).
***و اما مهمتر دلیلی که طرفداران ثبوت انواع از آیات قرآن،انتخاب کردهاند،آیات مورد بحث و مانند آن است که میگوید:
خداوند انسان را از گل خشک که از گل تیره رنگ بد بوی گرفته شده بود آفریده جالب اینکه این تعبیر هم در مورد خلقت"انسان"گفته شده ( وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ -آیه 26 حجر)و هم درباره "بشر"( وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ - آیه 28 حجر)و هم به قرینه ذکر سجده فرشتگان بعد از آن در مورد شخص آدم آمده است(به آیات 29 و 30 و 31 سوره حجر که در بالا آوردیم دقت کنید).
ظاهر این آیات در بدو نظر چنین میگوید که آدم نخست از گل تیره رنگی آفریده شد و پس از تکمیل اندام،روح الهی در آن دمیده شد و به دنبال آن
1) 1) این احتمال نیز وجود دارد که فرزندان آدم در مدتی نه چندان طولانی جامعه کوچکی تشکیل دادند که آدم برگزیده آنان بود.
فرشتگان در برابر او به سجده افتادند،بجز ابلیس.
طرز بیان این آیات چنین نشان میدهد که میان خلقت آدم از خاک و پیدایش صورت کنونی انواع دیگری وجود نداشته است.
و تعبیر به"ثم"که در بعضی از آیات فوق آمده و در لغت عرب برای "ترتیب با فاصله"آورده میشود،هرگز دلیل بر گذشتن ملیونها سال و وجود هزاران نوع نمیباشد،بلکه هیچ مانعی ندارد که اشاره به فاصلههایی باشد که در میان مراحل آفرینش آدم از خاک و سپس گل خشک و سپس دمیدن روح الهی وجود داشته.
لذا همین کلمه"ثم"درباره خلقت انسان در عالم جنین و مراحلی را که پشت سر هم طی میکند آمده است،مانند: یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ ... ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ :"ای مردم اگر تردید در رستاخیز دارید (به قدرت خدا در آفرینش انسان بیندیشید)که ما شما را از خاک آفریدیم سپس از نطفه.سپس از خون بسته شده،سپس از مضغه(پاره گوشتی که شبیه گوشت جویده است)...سپس شما را به صورت طفلی خارج میسازیم،سپس به مرحله بلوغ میرسید"(سوره حج آیه 5).
ملاحظه میکنید که هیچ لزومی ندارد"ثم"برای یک فاصله طولانی باشد،بلکه همانگونه که در فواصل طولانی به کار میرود در فاصلههای کوتاه هم استعمال میشود.
از مجموع آنچه در بالا گفتیم چنین نتیجه میگیریم که آیات قرآن هر چند مستقیما در صدد بیان مساله تکامل یا ثبوت انواع نیست،ولی ظواهر آیات(البته در خصوص انسان)با مساله خلقت مستقل سازگارتر است،هر چند کاملا صریح نیست اما ظاهر آیات خلقت آدم بیشتر روی خلقت مستقل دور میزند،اما در مورد سایر جانداران قرآن سکوت دارد.
إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (45) اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِینَ (46) وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ (47) لاٰ یَمَسُّهُمْ فِیهٰا نَصَبٌ وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ (48) نَبِّئْ عِبٰادِی أَنِّی أَنَا اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (49) وَ أَنَّ عَذٰابِی هُوَ اَلْعَذٰابُ اَلْأَلِیمُ (50)
45-پرهیزگاران در باغها(ی سرسبز بهشت)و در کنار چشمههای آن هستند.
46-(فرشتگان الهی به آنها میگویند)داخل این باغها شوید با سلامت و امنیت.
47-هر گونه غل(حسد و کینه و عداوت و خیانت)از سینه آنها بر میکنیم(و روحشان را پاک میکنیم)در حالی که همه برادرند و بر سریرها روبروی یکدیگر قرار دارند.
48-هرگز خستگی و تعب به آنها نمیرسد و هیچگاه از آن اخراج نمیگردند.
49-بندگانم را آگاه کن که من غفور و رحیمم.
50-(و نیز آنها را آگاه کن که)عذاب و کیفر من عذاب دردناکی است.
نعمتهای هشتگانه بهشت
در آیات گذشته دیدیم که چهسان خداوند نتیجه کار شیطان و یاران و
همگامان و پیروان او را شرح داد،درهای هفتگانه جهنم را به روی آنها گشود.
طبق روش قرآن که از مساله مقابله و تقارن،برای تعلیم و تربیت،بهره گیری میکند،در این آیات سخن از"بهشت و بهشتیان"و نعمتهای مادی و معنوی،جسمی و روحانی به میان آمده است.
و در حقیقت هشت نعمت بزرگ مادی و معنوی به تعداد درهای بهشت در این آیات بیان شده است.
1-در آغاز به یک نعمت مهم جسمانی اشاره کرده،میگوید:"پرهیزکاران در باغهای سر سبز بهشت،و در کنار چشمههای زلال آن خواهند بود"( إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ ).
جالب اینکه از میان تمام صفات روی"تقوا"تکیه شده است، همان تقوا و پرهیزکاری و تعهد و مسئولیت که جامع تمام صفات برجسته انسانی است.
ذکر جنات و عیون به صیغه جمع،اشاره به باغهای متنوع و چشمههای فراوان و گوناگون بهشت است که هر کدام لذت تازهای میآفریند و ویژگی خاصی دارد.
*** 2 و 3 سپس به دو نعمت مهم معنوی که"سلامت"و"امنیت"است اشاره میکند،سلامت از هر گونه رنج و ناراحتی،و امنیت از هر گونه خطر، میگوید:"فرشتگان الهی به آنها خوش آمد میگویند و میگویند که داخل این باغها شوید با سلامت و امنیت کامل"( اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِینَ ).
*** در آیه بعد سه نعمت مهم معنوی دیگر با صراحت بیان شده است:
4-"ما هر گونه حسد و کینه و عداوت و خیانت را از سینههای آنها
میشوئیم و بر میکنیم"( وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ ) (1).
5-"در حالی که همه برادرند"و نزدیکترین پیوندهای محبت در میان آنها حکمفرما است(اخوانا).
6-"در حالی که بر سریرها روبروی یکدیگر قرار گرفتهاند"( عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ ) (2).
آنها در جلسات اجتماعیشان گرفتار تشریفات آزار دهنده این دنیا نیستند و مجلسشان بالا و پائین ندارد،و از اصول زندگی طبقاتی رنج آور این دنیا در آنجا خبری نیست،همه برادرند،همه روبروی یکدیگر و در یک صف،نه یکی بالای مجلس و دیگری در کفش کن.
البته این منافات با تفاوت مقام آنها از نظر درجات معنوی ندارد،این مربوط به جلسات اجتماعی آنها است و گر نه هر کدام بر حسب درجه تقوا و ایمان مخصوص به خود دارد.
*** 7-سپس به هفتمین نعمت مادی و معنوی اشاره کرده میگوید:"هرگز خستگی و تعب به آنها نمیرسد"( لاٰ یَمَسُّهُمْ فِیهٰا نَصَبٌ ).
و همانند زندگی این دنیا که رسیدن به یک روز آسایش،خستگیهای
1) 1) "غل"در اصل به معنی نفوذ مخفیانه چیزی است و به همین جهت به حسد و کینه و دشمنی که به طرز مرموزی در جان انسان نفوذ میکند"غل"گفته میشود،بنا بر این غل مفهوم وسیعی که دارد که بسیاری از صفات زشت و مزاحم اخلاقی را شامل میگردد (برای توضیح بیشتر به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 52 پاورقی مراجعه فرمائید).
2) 2) "سرر"جمع"سریر"در اصل به معنی تخت یا صندلی و مانند آن است که روی آن مینشینند و مجالس پر سروری را برگزار مینمایند(توجه داشته باشید"سرر" و"سرور"از یک ماده است).
فراوانی قبل و بعد از آن دارد که فکر آن،آرامش انسان را بر هم میزند، نیست.
8-همچنین فکر فنا و نابودی و پایان گرفتن نعمت،آنان را آزار نمیدهد، چرا که"آنها هرگز از این باغهای پر نعمت و سرور اخراج نمیشوند" ( وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ ).
*** اکنون که نعمتهای فراوان و دلانگیز بهشتی به طرز مؤثری بیان گردید، و در بست در اختیار پرهیزکاران و متقین قرار داده شد"ممکن است افراد گنهکار و آلوده در هالهای از غم و اندوه فرو روند که ای کاش ما هم میتوانستیم به گوشهای از این همه موهبت دست یابیم،در اینجا خداوند رحمان و رحیم درهای بهشت را به روی آنها نیز میگشاید،اما به صورت مشروط.
با لحنی مملو از محبت و عالیترین نوازش،روی سخن را به پیامبرش کرده میگوید"پیامبرم!بندگانم را آگاه کن که من غفور و رحیمم،گناه بخش و پر محبتم" ( نَبِّئْ عِبٰادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ).
تعبیر به عبادی(بندگان من)تعبیری است،لطیف که هر انسانی را بر سر شوق میآورد،و دنبال آن توصیف خدا به آمرزنده مهربان این اشتیاق را به اوج میرساند.
*** اما از آنجا که قرآن،همیشه جلو سوء استفاده از مظاهر رحمت الهی را با جملههای تکان دهندهای که حاکی از خشم و غضب او است میگیرد،تا تعادل میان خوف و رجاء که رمز تکامل و تربیت است بر قرار گردد،بلا فاصله اضافه میکند که به بندگانم نیز بگو که"عذاب و کیفر من همان عذاب دردناک است"( وَ أَنَّ عَذٰابِی هُوَ الْعَذٰابُ الْأَلِیمُ ).
گرچه برای ما که در این جهان محدود دنیا هستیم درک ابعاد نعمتهای بهشتی،بسیار مشکل بلکه غیر ممکن است،چرا که نعمتهای این جهان در برابر آن نعمتها تقریبا در حکم صفر در برابر یک عدد فوق العاده بزرگ است،ولی این مانع از آن نیست که پرتوهایی از آن را با فکر و جان خود احساس کنیم.
قدر مسلم این است که نعمتهای بهشتی بسیار متنوع است، و تعبیر به جنات (باغها)که در آیات فوق و بسیاری دیگر از آیات دیگر آمده و همچنین تعبیر به عیون(چشمهها)گواه این حقیقت است.
البته در قرآن(در سورههای انسان-الرحمن-و دخان و محمد و غیر آن) اشاره به انواع مختلفی از این چشمهها شده است،و با اشارات کوتاهی تنوع آنها مجسم گردیده،که شاید تجسمی از انواع کارهای نیک و اعمال صالح در این جهان باشد،و ان شاء اللّٰه در تفسیر این سورهها به شرح آنها اشاره خواهیم کرد.
بر خلاف آنچه بعضی تصور میکنند،قرآن در همه جا مردم را به نعمتهای مادی بهشت بشارت نداده،بلکه از نعمتهای معنوی نیز کرارا سخن به میان آورده است،که آیات فوق نمونه روشنی از آنهاست،بطوری که نخستین خوش آمد و بشارتی را که فرشتگان به بهشتیان در هنگام ورود به این کانون بزرگ نعمت، میگویند بشارت سلامت و امنیت،است.
شسته شدن کینهها از سینهها،و صفات زشتی همچون حسد و خیانت و مانند آن که روح اخوت و برادری را به هم میزند،و همچنین حذف امتیازات تشریفاتی غلط که آرامش فکر و جان را در هم میریزد،نیز از نعمتهای دیگر معنوی
روحانی است که در آیات بالا به آنها اشاره رفته است.
این نکته نیز شایان توجه است که"سلامت"و"امنیت"که سر آغاز نعمتهای بهشتی قرار داده شده پایه هر نعمت دیگری است،که بدون این دو هیچ نعمتی قابل بهرهگیری نیست،حتی در این دنیا نیز سر آغاز همه نعمتها نعمت سلامت و امنیت میباشد.
جالب اینکه:بعد از ذکر نعمت سلامت و امنیت در آیات فوق و قبل از بیان نعمت اخوت و برادری،مساله ریشهکن شدن انواع صفات مزاحم،همچون کینه و حسد و غرور و خیانت ذکر شده و با کلمه"غل"که مفهوم وسیعی دارد، به همه آنها اشاره گردیده است.
در حقیقت اگر قلب انسان از این"غل"شستشو نشود،نه نعمت سلامت و امنیت فراهم خواهد شد و نه برادری و اخوت،بلکه همیشه جنگ است و ستیز، و همیشه دعوا و کشمکش،و به دنبال آن بریدن رشتههای اخوت و سلب سلامت و امنیت.
به گفته بعضی از مفسران پاداش و ثواب در صورتی کامل میشود که چهار شرط در آن جمع گردد:
منفعت قابل ملاحظهای باشد-با احترام مقرون باشد-از هر گونه ناراحتی خالی باشد-و جاودانی و همیشگی باشد.
در آیات فوق،در زمینه نعمتهای بهشتی به هر چهار قسمت اشاره شده است.
جمله إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ اشاره به قسمت اول است.
جمله اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِینَ دلیل بر احترام و تعظیم است.
جمله وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ ، اشاره به نفی هر گونه ناراحتی و ضررهای روحانی،و جمله لاٰ یَمَسُّهُمْ فِیهٰا نَصَبٌ ، اشاره به نفی زیانهای جسمانی است.
اما جمله وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ بیانگر آخرین شرط،یعنی دوام و بقاء این نعمتهاست و به این ترتیب،این پاداش از هر نظر کامل خواهد بود (1).
آنچه در آیات فوق از نعمتهای مادی و معنوی بهشتی تصویر شده،در حقیقت اصول نعمتهای مهم این جهان را نیز همانها تشکیل میدهد،و گویا میخواهد به ما این نکته را نیز تفهیم کند که شما با فراهم ساختن این نعمتها در زندگی دنیا میتوانید بهشت کوچکی بسازید که نمونهای از آن بهشت بزرگ باشد.
اگر کینهها و عداوتها را از سینهها بشوئیم.
اگر اصول اخوت و برادری را تقویت کنیم.
اگر تشریفات زائد و تفرقهافکن را از زندگی و مخصوصا اجتماعاتمان حذف کنیم.
اگر سلامت و امنیت را به جامعه خود باز گردانیم.
و اگر به همه مردم این اطمینان داده شود که کسی مزاحم آبرو،شخصیت، موقعیت اجتماعی و منافع مشروع آنها نیست،تا اطمینان به بقاء مواهب خویش پیدا کنند.
آن روز است،که نمونهای از بهشت در مقابل چشم شما قرار خواهد داشت.
1) 1) تفسیر کبیر فخر رازی جلد 19 صفحه 193.
وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ (51) إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ إِنّٰا مِنْکُمْ وَجِلُونَ (52) قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ (53) قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلیٰ أَنْ مَسَّنِیَ اَلْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ (54) قٰالُوا بَشَّرْنٰاکَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ اَلْقٰانِطِینَ (55) قٰالَ وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ اَلضّٰالُّونَ (56) قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا اَلْمُرْسَلُونَ (57) قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ (58) إِلاّٰ آلَ لُوطٍ إِنّٰا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ (59) إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ اَلْغٰابِرِینَ (60)
51-و به آنها(بندگانم)از میهمانهای ابراهیم خبر ده.
52-هنگامی که بر او وارد شدند و سلام گفتند(ابراهیم)گفت ما از شما بیمناکیم! 53-گفتند نترس ما تو را به پسری دانا بشارت میدهیم.
54-گفت آیا به من بشارت میدهید با اینکه پیر شدهام؟به چه چیز بشارت میدهید؟ 55-گفتند تو را به حق بشارت دادیم،از مایوسان مباش! 56-گفت چه کسی جز گمراهان از رحمت پروردگارش مایوس میشود.
57-(سپس)گفت ماموریت شما چیست ای فرستادگان خدا؟ 58-گفتند ما به سوی یک قوم گنهکار ماموریت پیدا کردهایم(تا آنها را هلاک کنیم).
59-مگر خاندان لوط که همگی آنها را نجات خواهیم داد...
60-بجز همسرش که مقدر داشتیم از بازماندگان(در شهر و هلاک شوندگان)باشد.
میهمانان ناشناس؟
از این آیات به بعد.قسمتهای آموزندهای را از تاریخ پیامبران بزرگ و اقوام سرکش به عنوان نمونههای روشنی از بندگان مخلص،و پیروان شیطان، بیان میکند.
جالب اینکه نخست از داستان مهمانهای ابراهیم شروع میکند(همان فرشتگانی که در لباس بشر به سراغ او آمدند نخست بشارت به تولد فرزند برومندی و سپس خبر از مجازات دردناک قوم لوط دادند).
چرا که در دو آیه قبل به پیامبر اسلام ص دستور داده شد که هم مقام رحمت خدا را برای بندگان بازگو کند،و هم عذاب الیم او را،و در داستان مهمانهای ابراهیم،دو نمونه زنده از دو صفت فوق دیده میشود،و به این ترتیب پیوند میان این آیات گذشته مشخص میگردد.
نخست میگوید:"به بندگانم از مهمانهای ابراهیم خبر ده"( وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ ).
گرچه"ضیف"در اینجا به صورت مفرد است،ولی همانگونه که بعضی از مفسران بزرگ گفتهاند"ضیف"هم معنی مفرد دارد و هم معنی جمع(مهمان
و مهمانان). این مهمانهای ناخوانده همان فرشتگانی بودند که"به هنگام وارد شدن بر ابراهیم،به صورت ناشناس،نخست بر او سلام گفتند"( إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً ).
ابراهیم آن گونه که وظیفه یک میزبان بزرگوار و مهربان است برای پذیرایی آنها آماده شد و غذای مناسبی فورا فراهم ساخت،اما هنگامی که سفره غذا گسترده شد میهمانهای ناشناس دست به غذا دراز نکردند،او از این امر وحشت کرد و وحشت خود را کتمان ننمود،با صراحت به آنان"گفت ما از شما ترسانیم"( قٰالَ إِنّٰا مِنْکُمْ وَجِلُونَ ) (1).
این ترس به خاطر سنتی بود که در آن زمان و زمانهای بعد و حتی در عصر ما در میان بعضی از اقوام معمول است که هر گاه کسی نان و نمک کسی را بخورد به او گزندی نخواهد رساند و خود را مدیون او میداند و به همین دلیل دست نبردن به سوی غذا دلیل بر قصد سوء و کینه و عداوت است.
*** ولی چیزی نگذشت که فرشتگان ابراهیم را از نگرانی بیرون آوردند، و"به او گفتند ترسان مباش،ما تو را به فرزند دانایی بشارت میدهیم"( قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ ).
در اینکه منظور از غلام علیم(پسر دانا)کیست؟با توجه به آیات دیگر قرآن شک نیست که منظور،"اسحاق"است چرا که هنگامی که فرشتگان این بشارت را به ابراهیم دادند،همسر ابراهیم"ساره که ظاهرا زن عقیمی بود حاضر
1) 1) گرچه در آیات فوق اشارهای به پذیرایی ابراهیم و دست نزدن مهمانها به غذا نشده ولی همانگونه که در ذیل آیه 69 و 70 سوره هود خواندیم این دو مطلب وجود داشته است(تفسیر نمونه جلد 9 صفحه 168 و 169).
بود و این بشارت به او نیز داده شد،چنان که در آیه 71 سوره هود میخوانیم: وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ :"همسر او ایستاده بود،خندید و ما او را بشارت به اسحاق دادیم".
این را نیز میدانیم ساره مادر اسحاق است و ابراهیم قبلا از هاجر(همان کنیزی که به همسری انتخاب کرده بود)صاحب پسری بنام اسماعیل شده بود.
*** ولی ابراهیم به خوبی میدانست که از نظر موازین طبیعی تولد چنین فرزندی از او بسیار بعید است،هر چند در برابر قدرت خدا هیچ چیزی محال نیست، ولی توجه به موازین عادی و طبیعی تعجب او را برانگیخت،لذا"گفت:آیا چنین بشارتی به من میدهید در حالی که من به سن پیری رسیدهام"؟!( قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلیٰ أَنْ مَسَّنِیَ الْکِبَرُ ).
"راستی به چه چیز مرا بشارت میدهید"؟( فَبِمَ تُبَشِّرُونَ ).
آیا به امر و فرمان خدا است این بشارت شما یا از ناحیه خودتان؟صریحا بگوئید تا اطمینان بیشتر پیدا کنم! تعبیر به" مَسَّنِیَ الْکِبَرُ "(پیری مرا لمس کرده است)اشاره به این است که آثار پیری از موی سپیدم،و از چینهای صورتم،نمایان است،و آثار آن را در تمام وجود خود به خوبی لمس میکنم.
ممکن است گفته شود که ابراهیم از این نظر آدم خوشسابقهای بود چرا که در همین سن پیری فرزندش اسماعیل متولد شده بود،و با توجه به آن نباید دیگر در مورد مولود جدید یعنی اسحاق تعجب کند،ولی باید دانست که اولا در میان تولد اسماعیل و اسحاق به گفته بعضی از مفسران بیش از ده سال فاصله بود و با گذشتن ده سال آن هم در سن بالا،احتمال تولد فرزند بسیار کاهش مییابد، ثانیا وقوع یک مورد بر خلاف موازین عادی که ممکن است جنبه استثنایی داشته
باشد مانع از تعجب در برابر موارد مشابه آن نخواهد بود،زیرا به هر حال تولد فرزند در چنین سن و سال امر عجیبی است (1).
*** ولی به هر حال فرشتگان مجال تردید یا تعجب بیشتری به ابراهیم ندادند، با صراحت و قاطعیت به او"گفتند که ما تو را به حق بشارت دادیم"( قٰالُوا بَشَّرْنٰاکَ بِالْحَقِّ ).
بشارتی که از ناحیه خدا و به فرمان او بود و به همین دلیل،حق است و مسلم.
و به دنبال آن برای تاکید-به گمان اینکه مبادا یاس و ناامیدی بر ابراهیم غلبه کرده باشد-گفتند"اکنون که چنین است از مایوسان مباش"( فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْقٰانِطِینَ ).
*** ولی ابراهیم بزودی این فکر را از آنها دور ساخت که یاس و نومیدی از رحمت خدا بر او چیره شده باشد،بلکه تنها تعجبش روی حساب موازین طبیعی است،لذا با صراحت"گفت:چه کسی از رحمت پروردگارش مایوس میشود جز گمراهان"؟! ( قٰالَ وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضّٰالُّونَ ).
همان گمراهانی که خدا را بدرستی نشناختهاند و پی به قدرت بیپایانش نبردهاند،خدایی که از ذرهای خاک،انسانی چنین شگرف میآفریند،و از نطفه ناچیزی فرزندی برومند به وجود میآورد،درخت خشکیده خرما به فرمانش به بار مینشیند،و آتش سوزانی را به گلستانی تبدیل میکند،چه کسی میتواند
1) 1) بعضی از مفسران گفتهاند ابراهیم به هنگام تولد نخستین فرزندش اسماعیل 99 ساله بود و به هنگام تولد اسحاق 112 سال داشت!
در قدرت چنین پروردگاری شک کند یا از رحمت او مایوس گردد؟! *** ولی به هر حال ابراهیم ع پس از شنیدن این بشارت،در این اندیشه فرو رفت که این فرشتگان با آن شرائط خاص،تنها برای بشارت فرزند نزد او نیامدهاند،حتما ماموریت مهمتری دارند و این بشارت تنها گوشهای از آن را تشکیل میدهد،لذا در مقام سؤال بر آمد"و از آنها پرسید شما ای رسولان خداوند بگوئید ببینم برای چه ماموریت مهمی فرستاده شدهاید:( قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ ).
*** "گفتند ما به سوی یک قوم گنهکار فرستاده شدهایم"( قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ ).
*** و از آنجا که میدانستند ابراهیم با آن حس کنجکاویش مخصوصا در زمینه این گونه مسائل به این مقدار پاسخ قناعت نخواهد کرد،فورا اضافه کردند که این قوم مجرم کسی جز قوم لوط نیست ما ماموریم این آلودگان بیآزرم را در هم بکوبیم و نابود کنیم"مگر خانواده لوط که ما همه آنها را از آن مهلکه نجات خواهیم داد"( إِلاّٰ آلَ لُوطٍ إِنّٰا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ ).
*** ولی از آنجا که تعبیر به آلَ لُوطٍ آن هم با تاکید به اجمعین شامل همه خانواده او حتی همسر گمراهش که با مشرکان هماهنگ بود میشد،و شاید ابراهیم نیز از این ماجرا آگاه بود،بلافاصله او را استثناء کردند و گفتند:
"بجز همسرش که ما مقدر ساختهایم از بازماندگان در شهر محکوم به فنا باشد" و نجات نیابد( إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ الْغٰابِرِینَ ).
تعبیر به قدرنا(ما مقدر ساختیم)اشاره به ماموریتی است که از ناحیه خداوند در این زمینه داشتند.
در مورد ملاقات فرشتگان با ابراهیم،و داستان بشارت تولد اسحاق به او، و همچنین گفتگو با آنها در زمینه قوم لوط،مشروحا در ذیل آیات 69 تا 76 سوره هود بحث کردیم(به جلد نهم تفسیر نمونه صفحه 167 به بعد مراجعه کنید)!
فَلَمّٰا جٰاءَ آلَ لُوطٍ اَلْمُرْسَلُونَ (61) قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ (62) قٰالُوا بَلْ جِئْنٰاکَ بِمٰا کٰانُوا فِیهِ یَمْتَرُونَ (63) وَ أَتَیْنٰاکَ بِالْحَقِّ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (64) فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اَللَّیْلِ وَ اِتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ وَ اُمْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ (65) وَ قَضَیْنٰا إِلَیْهِ ذٰلِکَ اَلْأَمْرَ أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ (66) وَ جٰاءَ أَهْلُ اَلْمَدِینَةِ یَسْتَبْشِرُونَ (67) قٰالَ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ ضَیْفِی فَلاٰ تَفْضَحُونِ (68) وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ (69) قٰالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ اَلْعٰالَمِینَ (70) قٰالَ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (71) لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ (72) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَةُ مُشْرِقِینَ (73) فَجَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ (74) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (75) وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ (76) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (77)
61-هنگامی که فرستادگان(خدا)به سراغ خاندان لوط آمدند...
62-(لوط)گفت شما گروه ناشناسی هستید! 63-گفتند ما همان چیزی را برای تو آوردهایم که آنها(کافران)در آن تردید داشتند (ما مامور عذابیم).
64-ما واقعیت مسلمی را برای تو آوردهایم و راست میگوئیم.
65-بنا بر این خانوادهات را در اواخر شب با خود بردار و از اینجا ببر،تو بدنبال سر آنها حرکت کن،احدی از شما به پشت سر خویش ننگرد.و به همانجا که مامور هستید بروید.
66-و ما به لوط این موضوع را وحی فرستادیم که صبحگاهان همه آنها ریشه کن خواهند شد.
67-(از سوی دیگر)اهل شهر(با خبر شدند و به سوی خانه لوط)آمدند در حالی که به یکدیگر بشارت میدادند.
68-(لوط)گفت اینها میهمانان منند،آبروی مرا نریزید! 69-و از خدا بپرهیزید و مرا شرمنده نسازید! 70-گفتند مگر ما تو را از جهانیان نهی نکردیم(و نگفتیم احدی را به میهمانی نپذیر!).
71-گفت دختران من حاضرند اگر میخواهید کار صحیحی انجام دهید(با آنها ازدواج کنید و از گناه و آلودگی بپرهیزید).
72-بجانت سوگند اینها در مستی خود سرگردانند(و عقل و شعور خود را از دست دادهاند).
73-سرانجام بهنگام طلوع آفتاب صیحه(مرگبار،بصورت صاعقه یا زمین لرزه)آنها را فرو گرفت.
74-سپس(شهر و آبادی آنها را زیر و رو کردیم)بالای آن را پائین قرار دادیم و بارانی از سنگ بر آنها فرو ریختیم.
75-در این(سرگذشت عبرتانگیز)نشانههایی است برای هوشیاران.
76-و ویرانههای سرزمین آنها بر سر راه(کاروانها)همواره ثابت و برقرار است.
77-در این نشانهای است برای مؤمنان.
سرنوشت گنهکاران قوم لوط
در آیات گذشته داستان ملاقات فرشتگان مامور عذاب قوم لوط را با ابراهیم خواندیم،و در این آیات داستان خارج شدن آنها از نزد ابراهیم و آمدن به ملاقات لوط را میخوانیم.
نخست میگوید:"هنگامی که فرستادگان خداوند نزد خاندان لوط آمدند"( فَلَمّٰا جٰاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ... ) ***
لوط"به آنها گفت شما افرادی ناشناختهاید"( قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ ) مفسران میگویند این سخن را به این جهت به آنها گفت که آنان به صورت جوانانی خوش صورت و زیبا نزد او آمدند،او که میدانست محیطش تا چه حد آلوده گناه انحراف جنسی است،فکر میکرد مبادا ورود این میهمانان مایه دردسر برای او گردد،از یک سو میهمان است و محترم و قدومش مبارک،و از سوی دیگر محیطی است ننگین و آلوده و پر از مشکلات.
لذا در آیات سوره هود که همین داستان به مناسبت دیگری در آن آمده است،تعبیر به" سِیءَ بِهِمْ "میکند،یعنی این موضوع بر لوط پیامبر بزرگ خدا سخت ناگوار آمد،و از آمدنشان ناراحت شد،سپس گفت امروز روز سختی در پیش دارم!.
*** ولی فرشتگان زیاد او را در انتظار نگذاردند،با صراحت"گفتند:ما چیزی را برای تو آوردهایم که آنها در آن تردید داشتند"( قٰالُوا بَلْ جِئْنٰاکَ بِمٰا کٰانُوا فِیهِ یَمْتَرُونَ ).
یعنی مامور مجازات دردناکی هستیم که تو کرارا به آنها گوشزد کردهای ولی هرگز آن را جدی تلقی نکردند؟ *** سپس برای تاکید گفتند"ما واقعیت مسلم و غیر قابل تردیدی را برای تو آوردهایم"یعنی عذاب حتمی و مجازات قطعی این گروه بیایمان منحرف ( وَ أَتَیْنٰاکَ بِالْحَقِّ ).
باز برای تاکید بیشتر اضافه کردند"ما مسلما راست میگوئیم"( وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ ).
یعنی این گروه تمام پلها را پشت سر خود خراب کردهاند و جایی برای
شفاعت و گفتگو در مورد آنها باقی نمانده است،تا لوط حتی به فکر شفاعت نیفتد و بداند اینها ابدا شایستگی این امر را ندارند.
*** و از آنجا که باید گروه اندک مؤمنان(خانواده لوط بجز همسرش)از این مهلکه جان به سلامت ببرند دستور لازم را به لوط چنین دادند:"تو شبانه هنگامی که چشم مردم گنهکار در خواب است و یا مست شراب و شهوت،خانوادهات را بر دار و از شهر بیرون شو"( فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ ).
ولی"تو پشت سر آنها باش"تا مراقب آنان باشی و کسی عقب نماند ( وَ اتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ ).
ضمنا"هیچیک از شما نباید به پشت سرش نگاه کند"( وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ ).
"و به همان نقطهای که دستور به شما داده شده است(یعنی سرزمین شام یا نقطه دیگری که مردمش از این آلودگیها پاک بودهاند)بروید"( وَ امْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ ).
*** سپس لحن کلام تغییر مییابد و خداوند میفرماید"ما به لوط چگونگی این امر را وحی فرستادیم که به هنگام طلوع صبح همگی ریشهکن خواهند شد، به گونهای که حتی یک نفر از آنها باقی نماند"( وَ قَضَیْنٰا إِلَیْهِ ذٰلِکَ الْأَمْرَ أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ ).
*** (دقت کنید)سپس قرآن داستان را در اینجا رها کرده و به آغاز باز میگردد،و بخشی را که در آنجا ناگفته مانده بود به مناسبتی که بعدا اشاره خواهیم کرد بیان میکند و میگوید:
"مردم شهر از ورود میهمانان تازه وارد لوط آگاه شدند و به سوی خانه او حرکت کردند،و در راه به یکدیگر بشارت میدادند"( وَ جٰاءَ أَهْلُ الْمَدِینَةِ یَسْتَبْشِرُونَ ).
آنها در آن وادی گمراهی و ننگین خود فکر میکردند طعمه لذیذی به چنگ آوردهاند،جوانانی زیبا و خوشرو،آنهم در خانه لوط! تعبیر به" أَهْلُ الْمَدِینَةِ "نشان میدهد که حد اقل گروه زیادی از مردم شهر به سوی خانه لوط حرکت کردند و این امر روشن میسازد که آنها تا چه حد وقیح و رسوا و جسور شده بودند،مخصوصا که جمله یستبشرون(یکدیگر را بشارت میدادند)حکایت از عمق آلودگی آنها میکند،چرا که این عمل ننگین را شاید کمتر کسی در میان حیوانات و چارپایان نظیرش را دیده است،اگر کسی هم انجام دهد،لا اقل با کتمان و اختفاء و احساس شرمساری است اما این ملت زشتکار و فرومایه آشکارا به یکدیگر تبریک میگفتند!! *** "لوط"که سر و صدای آنها را شنید در وحشت عجیبی فرو رفت و نسبت به میهمانان خود بیمناک شد،زیرا هنوز نمیدانست که این میهمانان ماموران عذابند و فرشتگان خداوند قادر قاهرند،لذا در مقابل آنها ایستاد و"گفت:اینها میهمانان منند،آبروی مرا نریزید"( قٰالَ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ ضَیْفِی فَلاٰ تَفْضَحُونِ ).
یعنی از مساله خدا و پیغمبر و جزا و کیفر،اگر صرف نظر کنیم،حد اقل این مساله انسانی و سنتی که میان همه افراد بشر اعم از مؤمن و کافر وجود دارد میگوید که به میهمان احترام باید گذارد شما چگونه بشری هستید که حتی سادهترین مسائل انسانی را نمیفهمید،اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید! ***
سپس اضافه کرد بیائید و"از خدا بترسید و مرا در برابر میهمانانم شرمنده نسازید"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ ) (1).
*** ولی آنها چنان جسور و به اصلاح پر رو بودند که نه تنها احساس شرمندگی در خویش نمیکردند بلکه از لوط پیامبر،چیزی هم طلبکار شده بودند،گویی جنایتی انجام داده،زبان به اعتراض گشودند و"گفتند:مگر ما به تو نگفتیم احدی را از مردم جهان به مهمانی نپذیری و به خانه خود راه ندهی"( قٰالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعٰالَمِینَ ) چرا خلاف کردی،و به گفته ما عمل ننمودی؟! و این به خاطر آن بود که قوم و جمعیت مزبور افرادی خسیس و بخیل بودند، و هرگز کسی را به خانه خود میهمان نمیکردند،و اتفاقا شهرهای آنها در مسیر قافلهها بود و میگویند آنها برای اینکه کسی در آنجا توقف نکند،این عمل شنیع را با بعضی از واردین انجام داده بودند،و کم کم برای آنها عادتی شده بود، لذا گویا هر گاه لوط پیامبر با خبر میشد که شخص غریبی به آن دیار گام نهاده برای اینکه گرفتار چنگال آنها نشود وی را به خانه خود دعوت میکرد اما آنها پس از آنکه از این جریان آگاه شدند خشمگین گشتند و به او صریحا گفتند حق نداری بعد از این میهمانی به خانه خود راه دهی!
1) 1) در آیات فوق لوط از این قوم بیآزرم گاهی میخواهد که او را به"فضیحت" نکشند و گاهی به"خزی"،فضیحت در اصل لغت به معنی منکشف شدن چیزی است و سپس به معنی ظهور عیب آمده است و معادل آن در فارسی رسوا کردن است(گویا لوط میخواهد به آنها بفهماند که این کار شما آبروی مرا در برابر این میهمانان میبرد و میفهمند که اهل شهر من تا چه حد آلودهاند). اما خزی در اصل به معنی دور ساختن است و سپس به معنی شرمندگی آمده است(گویی لوط میخواهد بگوید مرا در برابر این میهمانها شرمنده و از آنها دور نسازید).
بنا بر این به نظر میرسد که کلمه"عالمین"در آیه فوق اشاره به رهگذران و افرادی است که اهل آن شهر و دیار نبودند و گذارشان به آنجا میافتاد.
*** به هر حال لوط که این جسارت و وقاحت را دید از طریق دیگری وارد شد، شاید بتواند آنها را از خواب غفلت و مستی انحراف و ننگ،بیدار سازد،رو به آنها کرده گفت:چرا شما راه انحرافی میپوئید،اگر منظورتان اشباع غریزه جنسی است چرا از طریق مشروع و ازدواج صحیح وارد نمیشوید"اینها دختران منند (آمادهام آنها را به ازدواجتان در آورم)اگر شما میخواهید کار صحیحی انجام دهید راه این است"( قٰالَ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ ).
بدون شک دختران لوط تعداد محدودی بودند،و آن جمعیت افراد زیادی، ولی هدف لوط این بود که به آنها اتمام حجت کند و بگوید من تا این حد نیز آماده فداکاری برای حفظ حیثیت مهمانان خویش،و نجات شما از منجلاب فساد هستم.
بعضی نیز گفتهاند منظور از" هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی "اشاره به دختران شهر است،که به عنوان یک پدر روحانی و معنوی همه را دختر خویش میخواند(ولی تفسیر اول به معنی آیه نزدیکتر است).
ناگفته پیدا است که لوط نمیخواست دختران خود را به ازدواج مشرکان گمراه در آورد بلکه هدفش این بود که بیائید و ایمان بیاورید و بعد هم دختران خودم را به ازدواج شما در میآورم.
*** اما وای از مستی شهوت،مستی انحراف،و مستی غرور و لجاجت،اگر ذرهای از اخلاق انسانی و عواطف بشری در آنها وجود داشت،کافی بود که آنها را در برابر چنین منطقی شرمنده کند،لا اقل از خانه لوط باز گردند و حیا کنند،
اما نه تنها منفعل نشدند،بلکه بر جسارت خود افزودند و خواستند دست به سوی میهمانان لوط دراز کنند!! اینجاست که خدا روی سخن را به پیامبر اسلام کرده،میگوید:"قسم به جان و حیات تو که اینها در مستی خود سخت سرگردانند"!( لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ ).
و در سوره هود به دنبال بحثی مشابه همین بحث خواندیم که فرشتگان پرده از روی کار خود برداشتند،رو به سوی لوط کرده،گفتند:نترس آنها به تو آسیبی نمیرسانند.و در آیه 37 سوره قمر میخوانیم:هنگامی که آنها بر جسارت خویش افزودند و تصمیم بر تجاوز به میهمانان گرفتند چشمانشان را نابینا ساختیم وَ لَقَدْ رٰاوَدُوهُ عَنْ ضَیْفِهِ فَطَمَسْنٰا أَعْیُنَهُمْ و چنان که در بعضی از روایات آمده یکی از فرشتگان مشتی خاک به صورت آنها پاشید،همه نابینا شدند،(و فریاد زنان باز گشتند).
*** در اینجا سخن الهی درباره این قوم اوج میگیرد و در دو آیه فشرده و کوتاه سرنوشت شوم آنها را به صورتی قاطع و کوبنده و بسیار عبرتانگیز بیان میکند، و میگوید:"سرانجام فریاد تکان صیحه وحشتناکی به هنگام طلوع آفتاب،همه را فرا گرفت"( فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُشْرِقِینَ ).
این صیحه ممکن است صدای یک صاعقه عظیم و یا صدای یک زلزله وحشتناک بوده باشد،و به هر حال فریادی بود که از وحشت آن همگی بیهوش شدند،و یا جان خویش را از دست دادند،و میدانیم امواج صوتی هنگامی که از حد معینی بگذرد،آزار دهنده و وحشتانگیز،و از آنهم که فراتر برود انسان را مدهوش میکند،و یا ارگانهای حیاتی را به کلی از کار میاندازد،و حتی
ممکن است ساختمانها را ویران سازد.
*** ولی به این اکتفاء ننمودیم بلکه شهر آنها را به کلی زیر و رو کردیم"بالای آن را پائین و پائین را بالا قرار دادیم"!( فَجَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا .) این مجازات نیز برای آنها کافی نبود"به دنبال آن بارانی از سجیل(گلهای متحجر شده)بر سر آنان فرو ریختیم"!( وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ ).
ریزش این باران سنگ،ممکن است برای هدفگیری کسانی بوده باشد که از آن صیحه وحشتناک نابود نشده و یا زیر آوار نرفته بودند،و نیز ممکن است برای محو اجساد پلید و آثار این قوم بوده است،آن چنان که پس از این باران سنگ اگر کسی از آن دیار میگذشت نمیتوانست به آسانی باور کند که روزی در این منطقه شهرهای آبادی بوده است! نازل شدن این عذابهای سه گانه(صیحه وحشتناک-زیر و رو شدن-بارانی از سنگ)هر کدام به تنهایی کافی بود که قومی را به هلاکت برساند،اما برای شدت گناه و جسور بودن آنها در تن دادن به آلودگی و ننگ،و همچنین برای عبرت دیگران،خداوند مجازات آنها را مضاعف کرد.
*** اینجاست که قرآن به نتیجهگیری تربیتی و اخلاقی پرداخته میگوید "در این داستان نشانههایی است برای افراد با هوش"!( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ )، آنها که با فراست و هشیاری و بینش مخصوص خود از هر علامتی جریانی را کشف میکنند و از هر اشارهای حقیقتی و از هر نکتهای،مطلب مهم و آموزندهای را (1).
1) 1) متوسم از ماده وسم(بر وزن رسم)به معنی اثر گذاردن است.و"متوسم" به کسی میگویند که از کمترین اثر،پی به واقعیتهایی میبرد،و معادل آن در فارسی،هوشیار، با فراست و با ذکاوت است.
*** اما تصور نکنید که آثار آنها به کلی از میان رفته،نه"بر سر راه کاروانیان و گذر کنندگان همواره ثابت و برقرار است"( وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ ).
اگر باور ندارید برخیزید و بروید و ویرانههای این شهرهای بلا دیده را که بر سر راه مسافران در طریق شام(از سوی مدینه قرار دارد بنگرید و بیندیشید، بیندیشید و عبرت گیرید،عبرت گیرید و به سوی خدا باز گردید،و راه توبه را پیش گیرید،و آلودگیها را از دل و جان خود بشوئید.
*** باز هم به عنوان تاکید بیشتر و دعوت افراد با ایمان به تفکر و اندیشه در این داستان عبرتانگیز اضافه میکند که در این داستان نشانهای است برای افراد با ایمان( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ ).
چگونه ممکن است انسان ایمان داشته باشد و این سرگذشت تکان دهنده را بخواند و عبرتها نگیرد؟! ***درباره معنی"سجیل"و اینکه چرا بر این قوم آلوده،بارانی از سنگ فرود آمد،و چرا شهر آنها زیر و رو شد،و چرا لحظه نزول عذاب،صبحگاهان بود و چرا به خانواده لوط دستور داده شد که به پشت سر خود نگاه نکنند،و همچنین در زمینه تحریم همجنسگرایی در ادیان آسمانی،و فلسفه آن،و نیز اخلاق قوم لوط،در ذیل آیات سوره هود بحث کافی کردیم(به جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 189 تا 198 مراجعه فرمائید).
ولی باز نکتههایی باقی مانده که ذیلا از نظرتان میگذرد.
"قطع"به معنی تاریکی شب است،مرحوم طبرسی در مجمع البیان میگوید:گویا"قطع"جمع"قطعه"است،و به همین دلیل از این تعبیر در آیه فوق گذشتن قسمت عمده شب را فهمیده است، ولی از گفته"راغب"در"مفردات"بر میآید که"قطع"به معنی"قطعه" و مفرد است.
اما بسیاری از مفسران این کلمه را به معنی اواخر شب و هنگام سحر گرفتهاند،شاید این تفسیر به خاطر بعضی دیگر از آیات قرآن است که صریحا درباره آل لوط میگوید: نَجَّیْنٰاهُمْ بِسَحَرٍ (ما آنان را سحرگاهان نجات بخشیدیم سوره قمر آیه 34).
یعنی در همان هنگام که شهوت پرستان آلوده دامان در خواب غفلت فرو رفته بودند و مستی شراب و غرور و شهوت در وجودشان بهم آمیخته بود،و شهر برای خارج شدن خاندان لوط کاملا آماده بود خارج شدند.
و عجب اینکه شروع مجازات کوبنده آنها نیز در هنگام صبح،وقت طلوع آفتاب بود،و شاید انتخاب این وقت به خاطر آن بوده است که گروه مهاجم هنگامی که نابینا شدند و به خانههای خود بازگشتند کمی در فکر فرو رفتند به همین جهت آن شب را به آنها مهلت داد شاید توبه کنند و باز گردند،و در مقام جبران بر آیند.
از بعضی از روایات نیز استفاده میشود بعضی از آنها هنگامی که به خانههای خود بازگشتند سوگند یاد کردند که ما صبحگاهان حتی یک نفر از خانواده
لوط را زنده نخواهیم گذارد،اما پیش از آنکه بتوانند گامی در این راه بردارند عذاب الهی آنها را درو کرد! (1)***
گفتیم فرشتگان به خاندان لوط توصیه کردند که در آخر شب به همان نقطهای که به شما دستور داده شده است حرکت کنید،ولی در آیات قرآن توضیح بیشتری درباره این نقطه دیده نمیشود،به همین دلیل مفسران بیانات گوناگونی دارند:بعضی گفتهاند آنها مامور بودند به سوی سرزمین شام بروند که محیط آن نسبتا پاک بود.
بعضی دیگر گفتهاند که فرشتگان قریه معینی را مشخص کردند و به آنها توصیه نمودند به آنجا بروید،و در تفسیر المیزان همین قدر از این جمله استفاده شده که آنها یک نوع هدایت الهی و راهنمای واقعی در مسیرشان با خود داشتند و طبق آن رفتار نمودند.
در آیات فوق دیدیم که گاهی میگوید"در سرگذشت عبرتانگیز قوم لوط،نشانههایی برای متوسمین است"و گاه میگوید"برای مؤمنین است"جمع میان این دو تعبیر به ما میفهماند که مؤمنان راستین،متوسم هستند یعنی با فراست، سریع الانتقال و کاملا هوشیار.
در روایتی از امام باقر ع میخوانیم:که تفسیر إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ را از آن حضرت سؤال کردند،فرمود:"منظور امت اسلام است" سپس اضافه کرد"
قال رسول اللّٰه اتقوا فراسة المؤمن،فانه ینظر بنور اللّٰه عز و جل! "پیامبر فرمود:از فراست مؤمن بپرهیزید چرا که به نور خدا
1) 1) نور الثقلین جلد 2 صفحه 385.
میبیند"! (1).
در روایت دیگری میخوانیم که امام صادق ع فرمود:متوسمین،امامانند" (2).
و از امیر مؤمنان علی ع نقل شده که فرمود:"متوسم،پیامبر بود،و من بعد از او و سپس امامان از دودمان من" (3).
گر چه مستی شراب مشهور است ولی مستیهایی بدتر از مستی شراب نیز پیدا میشود که از آن جمله مستی مقام و مستی شهوت است،در آیات فوق خواندیم که خداوند به جان پیامبرش سوگند یاد میکند که این گروه در مستی خود سرگردان و حیرانند،آن چنان که روشنترین جاده نجات را نمیبینند،کار به جایی میرسد که پیامبر بزرگی همچون لوط حاضر میشود دختران خود را به ازدواج آنها در آورد تا از طریق حلال و مشروع اشباع شوند و از گناه و آلودگی و ننگ رهایی یابند اما باز هم آنها دست رد بر سینه او میگذارند! ضمنا این پیامبر بزرگ،این درس آموزنده را به ما میدهد که برای مبارزه با مفاسد تنها روی نفی تکیه نکنید،بلکه روی اثبات هم باید تکیه کرد، یعنی باید غرائز بشر را از طریق صحیح اشباع نمود تا به فساد نگراید،گرچه قوم لوط افراد فاسد استثنایی بودند که این برنامه در آنها مؤثر نیفتاد،ولی معمولا این روش یکی از مؤثرترین روشهاست.
هنگامی که بخواهیم با سرگرمیهای غیر سالم مبارزه کنیم باید در درجه اول بکوشیم و سرگرمی سالم برای مردم فراهم سازیم،همین گونه در برنامههای دیگر.
جالب اینکه در بعضی از روایات میخوانیم،لوط این پیامبر پر استقامت
حدود سی سال در میان این جمعیت پست و فرومایه به تبلیغ مشغول بود اما هیچکس جز خانوادهاش به او ایمان نیاوردند(به استثنای همسرش) (1).
چه پرشکوه است اینهمه استقامت،آنهم در میان این چنین فرومایگان که انسان حتی از یک ساعت زندگی در میان آنها به ستوه میآید،و چه درد آور است با چنین همسری ساختن! در سوره ذاریات آیه 35 و 36 میخوانیم: فَأَخْرَجْنٰا مَنْ کٰانَ فِیهٰا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فَمٰا وَجَدْنٰا فِیهٰا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ؟"ما تمام کسانی را که ایمان داشتند از آن سرزمین قبل از نزول بلا بیرون بردیم،اما جز یک خانواده با ایمان در آن وجود نداشت!.
و از اینجا نیز روشن میشود که مجازات الهی خشک و تر را هرگز با هم نمیسوزاند،حتی اگر یک نفر مؤمن راستین و وظیفهشناس باشد او را نجات میبخشد.
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 382.
وَ إِنْ کٰانَ أَصْحٰابُ اَلْأَیْکَةِ لَظٰالِمِینَ (78) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ (79) وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحٰابُ اَلْحِجْرِ اَلْمُرْسَلِینَ (80) وَ آتَیْنٰاهُمْ آیٰاتِنٰا فَکٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ (81) وَ کٰانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً آمِنِینَ (82) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَةُ مُصْبِحِینَ (83) فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (84)
78-اصحاب الایکه(صاحبان سرزمینهای پر درخت-قوم شعیب)مسلما قوم ستمگری بودند.
79-ما از آنها انتقام گرفتیم و این دو(قوم لوط و اصحاب ایکه)شهرهای ویران شدهشان بر سر راه آشکار است! 80-اصحاب الحجر(قوم ثمود)پیامبران را تکذیب کردند.
81-ما آیات خود را برای آنهای فرستادیم ولی آنها از آن روی گرداندند.
82-آنها خانههای امن و امانی در دل کوهها میتراشیدند.
83-اما سرانجام صیحه(مرگبار)صبحگاهان آنها را فرو گرفت.
84-و آنچه را بدست آورده بودند آنان را از عذاب الهی نجات نداد.
در این آیات،قرآن به دو بخش دیگر از سرگذشت اقوام پیشین تحت عنوان " أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ "و" أَصْحٰابُ الْحِجْرِ "اشاره میکند،و بحثهای عبرتانگیزی را که در آیات پیشین پیرامون قوم لوط بود تکمیل مینماید.
نخست میگوید:"اصحاب الایکه مسلما مردمی ظالم و ستمگر بودند" ( وَ إِنْ کٰانَ أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ لَظٰالِمِینَ ) (1).
*** "و ما از آنها انتقام گرفتیم"و در برابر ظلمها و ستمگریها و سرکشیها، مجازاتشان نمودیم( فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ ).
و سرزمینهای این گروه و قوم لوط که داستانشان گذشت،بر سر راه شما قرار داد و آشکار است،( وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ ).
چشم باز کنید و سرنوشت آنها را بنگرید سپس عبرت گیرید.
أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ
کیانند؟
بسیاری از مفسران و ارباب لغت گفتهاند که"ایکه"به معنی درختان در هم پیچیده و یا بیشه است"و أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ "همان قوم شعیبند که در سرزمینی پر آب و مشجر در میان حجاز و شام زندگی میکردند.
آنها زندگی مرفه و ثروت فراوانی داشتند و به همین جهت،غرور و غفلت آنها را فرا گرفته بود و مخصوصا دست به کمفروشی و فساد در زمین زده بودند.
شعیب آن پیامبر بزرگ،آنها را از این کارشان بر حذر داشت و دعوت به توحید
1) 1) کلمه"ان"در این آیه"ان"شرطیه نیست،بلکه"ان مخففه از مثقله"میباشد و در تقدیر چنین بوده"انه کان اصحاب الایکة للظالمین".
و راه حق نمود،اما همانگونه در آیات سوره هود دیدیم،آنها تسلیم حق نشدند و سرانجام بر اثر مجازات دردناکی نابود گشتند،گرمای شدیدی چندین روز پی در پی آنها را فرو گرفت،و در آخرین روز ابر بزرگی در آسمان نمایان شد، آنها به سایه ابر پناه بردند،اما صاعقهای فرود آمد،و آن بیدادگران را نابود کرد.
شاید تکیه کردن قرآن روی کلمه" أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ "(صاحبان سرزمینهای پر درخت)به خاطر این باشد که میخواهد بگوید با اینهمه نعمتی که به آنها بخشیده بودیم باز بجای شکران،کفران کردند،و ظلم و ستم بنیاد نمودند و صاعقه آنها و درختانشان را از میان برد.
شرح بیشتر حالات آنها-با تصریح بنام شعیب-در سوره"شعراء"از آیه 176 تا 190 آمده است.
ضمنا باید توجه داشت که جمله" فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ "(آنها را مجازات کردیم)ممکن است اشاره هم به قوم لوط باشد و هم اصحاب الایکه،زیرا بلافاصله بعد از این جمله میخوانیم،" وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ ":"سرزمینهای این دو بر سر راه شما آشکار است".
در تفسیر جمله" إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ "مشهور و معروف همین است که اشاره به شهر قوم لوط و شهر اصحاب الایکه میباشد،و کلمه"امام"به معنی راه و جاده است(زیرا از ماده"ام"بی معنی قصد کردن گرفته شده،چون انسان برای رسیدن به مقصد،از راهها عبور میکند).
این احتمال را نیز بعضی دادهاند که منظور از" لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ "همان لوح محفوظ باشد به قرینه آیه 12 سوره یس،ولی این احتمال بسیار بعید است،چرا که قرآن میخواهد برای مردم درس عبرت بیان کند،و بودن نام این دو شهر،
در لوح محفوظ نمیتواند تاثیری در عبرتگیری مردم داشته باشد،در حالی که بودن این دو شهر بر سر راه کاروانها و سایر رهگذران میتوانست اثر عمیقی در آنها بگذارد،لحظهای در آنجا درنگ کنند،و بیندیشند و دل عبرتبینشان از دیده نظر کند،و این سرزمین بلا دیده را آینه عبرت داند،گاهی در کنار سرزمین قوم لوط و گاهی در کنار سرزمین اصحاب الایکه،سرانجام سیلاب اشک را بر سرنوشت آنها از دیده روان سازند! *** و اما در مورد" أَصْحٰابُ الْحِجْرِ "،همان قوم سرکشی که در سرزمینی به نام "حجر"،زندگی مرفهی داشتند و پیامبر بزرگشان"صالح"برای هدایت آنها مبعوث شد،چنین میگوید:
"اصحاب حجر،فرستادگان خدا را تکذیب کردند"( وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحٰابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ )! در اینکه این شهر در کجا واقع شده بود،بعضی از مفسران و مورخان چنین نگاشتهاند که شهری بود در مسیر کاروان مدینه و شام در یک منزلی"وادی القری"و در جنوب"تیمه"و امروز تقریبا اثری از آن نیست.
میگویند این شهر در گذشته یکی از شهرهای تجاری عربستان بوده،و تا آنجا اهمیت داشته که"بطلمیوس"در نوشتههایش به عنوان یک شهر تجاری از آن نام برده است،و"پلین"جغرافیدان رومی از آن بنام"حجری"یاد میکند.
در روایتی میخوانیم که در سال نهم هجرت که پیامبر برای دفع سپاه روم به تبوک لشگر کشی کرد،سربازان اسلام میخواستند در این منزل توقفی کنند، پیامبر ص مانع آنها شد و فرمود:اینجا همان منطقه قوم ثمود است که عذاب الهی
بر آنها فرود آمد (1).
این نکته نیز قابل توجه است که قرآن در مورد اصحاب الحجر(و همچنین در مورد قوم نوح و قوم شعیب و قوم لوط در آیات سوره شعراء به ترتیب آیه 105 و 123 و 160 و بعضی دیگر از اقوام پیشین)میگوید آنها"پیامبران"را تکذیب کردند،در حالی که ظاهر امر چنین نشان میدهد که هر کدام یک پیامبر بیشتر نداشتند و تنها او را تکذیب نمودند.
این تعبیر شاید به خاطر آنست که برنامه و هدف پیامبران،آن چنان با یکدیگر پیوستگی دارد که تکذیب یکی از آنها تکذیب همه آنها خواهد بود.
این احتمال را نیز دادهاند که این اقوام پیامبران متعددی داشتهاند که از میان آنها یک نفر سرشناستر و معروفتر بود،ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد.
*** به هر حال قرآن درباره" أَصْحٰابُ الْحِجْرِ "چنین ادامه میدهد:"ما آیات خود را برای آنها فرستادیم ولی آنها از آن روی گرداندند"( وَ آتَیْنٰاهُمْ آیٰاتِنٰا فَکٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ ).
تعبیر به اعراض(روی گرداندن)نشان میدهد که آنها حتی حاضر نبودند این آیات را بشنوند و یا به آن نظر بیفکنند.
*** اما به عکس در کار زندگی دنیایشان آن قدر سختکوش بودند که:"برای خود خانههای امن و امانی در دل کوهها میتراشیدند"( وَ کٰانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً آمِنِینَ ).
و این نشان میدهد که اولا منطقه آنها یک منطقه کوهستانی بوده،و ثانیا
1) 1) اعلام القرآن خزائلی صفحه 292.
تمدن مادی پیشرفتهای داشتند که به آنها امکان میداد در درون کوهها خانههای امن تهیه کنند که در برابر طوفانها و سیل و حتی زلزلهها کاملا،مقاومت داشته باشد.
عجیب است که انسان برای چند روز زندگی دنیا اینهمه محکم کاری میکند،ولی برای زندگی جاویدان و ابدیش آن چنان سهلانگار است که حتی گاهی حاضر به شنیدن سخن خدا و نظر افکندن در آیات او نیست! *** خوب،چه انتظاری درباره چنین قومی میتوان داشت،جز اینکه طبق قانون"انتخاب اصلح الهی"و ندادن حق ادامه حیات به اقوامی که به کلی فاسد و مفسد میشوند،بلای نابود کنندهای بر سر آنها فرود آید و نابودشان سازد،لذا قرآن میگوید:"سرانجام صیحه آسمانی صبحگاهان دامانشان را گرفت" ( فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُصْبِحِینَ ).
این صیحه صدای صاعقه مرگباری بوده که بر خانههای آنها فرود آمد و آن چنان کوبنده و تکان دهنده و وحشتناک بود که اجساد بی جانشان را به روی زمین افکند.
شاهد این سخن آیه 13 سوره فصلت میباشد فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ .
*** نه آن کوههای سر به آسمان کشیده و نه آن خانههای امن و امان و نه اندام نیرومند این قوم سرکش و نه آن ثروت سرشار،هیچکدام نتوانستند در برابر این عذاب الهی مقاومت کنند،لذا در پایان داستان آنها میفرماید:"آنچه را بدست آورده بودند،آنان را از عذاب الهی نجات نداد"( فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ).
در سوره شعراء ضمن آیاتی از 141 تا 158 حالات آنها به طور مشروحتر بیان شده است که بخواست خدا در تفسیر این آیات خواهد آمد.
وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ اَلسّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ اَلصَّفْحَ اَلْجَمِیلَ (85) إِنَّ رَبَّکَ هُوَ اَلْخَلاّٰقُ اَلْعَلِیمُ (86) وَ لَقَدْ آتَیْنٰاکَ سَبْعاً مِنَ اَلْمَثٰانِی وَ اَلْقُرْآنَ اَلْعَظِیمَ (87) لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ اِخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ (88) وَ قُلْ إِنِّی أَنَا اَلنَّذِیرُ اَلْمُبِینُ (89) کَمٰا أَنْزَلْنٰا عَلَی اَلْمُقْتَسِمِینَ (90) اَلَّذِینَ جَعَلُوا اَلْقُرْآنَ عِضِینَ (91)
85-ما آسمان و زمین و آنچه میان آن دو است،جز به حق نیافریدیم،و ساعت موعود
(قیامت)قطعا فرا خواهد رسید،از آنها(دشمنان)به خوبی صرفنظر کن(و آنها را به نادانیهایشان ملامت ننما).
86-پروردگار تو آفریننده آگاه است.
87-ما به تو سوره حمد و قرآن عظیم دادیم.
88-(بنا بر این)هرگز چشم خود را به نعمتهای(مادی)که به گروههایی از آنها (کفار)دادیم میفکن،و بخاطر آنچه آنها دارند غمگین مباش و بال و پر خود را برای مؤمنین فرود آر.
89-و بگو من انذار کننده آشکارم.
90-(ما بر آنها عذابی میفرستیم)همانگونه که بر"تجزیهگران"(آیات الهی) فرستادیم.
91-همانها که قرآن را تقسیم کردند(آنچه را به سودشان بود پذیرفتند،و آنچه بر خلاف هوسهایشان بود ترک نمودند)!
تجزیهگران و التقاطیها!
از آنجا که گرفتاری همیشگی انسان به خاطر نداشتن یک ایدئولوژی و عقیده صحیح و خلاصه پای بند نبودن به مبدء و معاد است،پس از شرح حالات اقوامی همچون قوم لوط و قوم شعیب و صالح که گرفتار آن همه بلا شدند،به مساله "توحید"و"معاد"باز میگردد و در یک آیه به هر دو اشاره میکند"ما آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است جز به حق نیافریدیم"( وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ ).
هم نظام حاکم بر آنها حق است و حساب شده،و هم هدف آفرینش آنها حق است،و به همین دلیل این نظم شگرف،و آفرینش دقیق و منظم دلیل روشنی است بر آفریدگار دانا و توانایی که او هم حق است،بلکه حقیقت حق او است، و هر حقی تا آنجا حق است که با وجود بیپایانش هماهنگ است و هر چه جز او
است و با او پیوندی ندارد باطل و بیهوده است.
این در مورد توحید،سپس در رابطه با معاد میگوید:"ساعت موعود سرانجام به طور مسلم خواهد آمد"( وَ إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ ).
و اگر دیر آید عاقبت بیاید.
بعید نیست که جمله اول به منزله دلیلی بر جمله دوم بوده باشد چرا که حق بودن این جهان پهناور در صورتی خواهد بود که تنها برای این چند روز زندگی مملو از ناراحتیها آفریده نشده باشد،بلکه هدفی عالیتر که بتواند این آفرینش بزرگ را توجیه کند در نظر باشد،بنا بر این حق بودن آفرینش آسمان و زمین و عالم هستی خود دلیلی است بر اینکه رستاخیزی در پیش خواهیم داشت و گرنه آفرینش بیهوده بود.(دقت کنید).
و به دنبال آن به پیامبرش دستور میدهد که در برابر لجاجت،نادانیها، تعصبها،کارشکنیها و مخالفتهای سرسختانه آنان،ملایمت و محبت نشان ده،و "از گناهان آنها صرف نظر کن،و آنها را ببخش،بخششی زیبا که حتی توام با ملامت نباشد"( فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ ).
زیرا تو با داشتن دلیل روشن در راه دعوت و رسالتی که به آن ماموری، برای تحکیم پایههای مبدء و معاد در قلوب مردم،نیازی به خشونت نداری،چرا که منطق و عقل با تو است،به علاوه خشونت در برابر جاهلان،غالبا موجب افزایش خشونت و تعصب آنها است.
"صفح"به معنی روی هر چیزی است مانند صفحه صورت (1)و به همین جهت"فاصفح"به معنی روی بگردان و صرف نظر کن آمده است و از آنجا که
1) 1) فیروزآبادی در قاموس میگوید:دامنه کوه را"صفح"و پهنی شمشیر را نیز "صفح"و صورت را نیز"صفح"گویند و"صفح"به معنی طرف و روی هر چیزی است.
روی گرداندن از چیزی گاهی به خاطر بیاعتنایی و قهر کردن و مانند آنست، و گاهی به خاطر عفو و گذشت بزرگوارانه،لذا در آیه فوق بلافاصله آن را با کلمه جمیل(زیبا)توصیف میکند تا معنی دوم را برساند.
در روایتی از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
العفو من غیر عتاب: "منظور،عفو کردن خالی از مؤاخذه و سرزنش است" (1).
نظیر این حدیث از امام زین العابدین ع نیز نقل شده است (2).
*** آیه بعد-به طوری که جمعی از مفسران گفتهاند-در واقع به منزله دلیلی بر لزوم گذشت و عفو و صفح جمیل است،میگوید:"پروردگار،آفریننده و آگاه است"( إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلاّٰقُ الْعَلِیمُ ).
او میداند که همه مردم یکسان نیستند،او از اسرار درون و طبایع و میزان رشد فکری و احساسات مختلف آنها با خبر است،نباید از همه آنها انتظار داشته باشی که یکسان باشند بلکه باید با روحیه عفو و گذشت با آنها برخورد کنی تا تدریجا تربیت شوند،به راه حق آیند.
البته این سخن به آن معنی نیست که مردم در راه و روش خود و اعمالی که انجام میدهند مجبورند بلکه صرفا اشاره به یک دستور تربیتی است که مربوط به تفاوت تفکر و استعدادها میباشد.
ذکر این نکته نیز لازم است که بعضی تصور کردهاند،این دستور مخصوص دوران زندگی پیامبر ص در مکه بوده است،و پس از آنکه به مدینه هجرت نمود و مسلمانان قدرت یافتند این دستور نسخ شد و دستور جهاد جای آن را گرفت.
ولی با توجه به اینکه این دستور در سورههای مدنی نیز آمده(مانند سوره
بقره و سوره نور و سوره تغابن و سوره مائده که در بعضی به پیامبر ص دستور صفح و عفو داده شده و در بعضی به مؤمنان،روشن میشود که این یک دستور عمومی و ابدی است،و اتفاقا هیچ منافاتی با دستور جهاد ندارد،زیرا هر یک از این دو جای مخصوص به خود دارند،در جایی باید با عفو و گذشت پیشرفت کرد،و به هنگامی که عفو و گذشت سبب جرات و جسارت و سوء استفاده طرف گردد چارهای جز شدت عمل نیست.
*** سپس به پیامبر خود دلداری میدهد که از خشونت دشمنان و انبوه جمعیت آنها و امکانات فراوان مادی که در اختیار دارند،هرگز نگران نشود،چرا که خداوند مواهبی در اختیار او گذارده که هیچ چیز با آن برابری نمیکند میگوید:"ما به تو سوره حمد و قرآن عظیم دادیم"!( وَ لَقَدْ آتَیْنٰاکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ ).
میدانیم"سبع"در لغت به معنی"هفت"و"مثانی"به معنی"دو تاها" است،و بیشتر مفسران و روایات، سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی را کنایه از سوره"حمد" گرفتهاند،زیرا سوره حمد بنا بر معروف،هفت آیه است و از این نظر که به خاطر اهمیت این سوره و عظمت محتوایش دو بار بر پیامبر ص نازل گردیده و یا اینکه از دو بخش تشکیل شده(نیمی از آن حمد و ثنای خدا است و نیمی از آن تقاضاهای بندگان است)و یا اینکه دو بار در هر نماز خوانده میشود،به این جهات،کلمه مثانی یعنی دو تاها بر آن اطلاق شده است (1)(2).
بعضی از مفسران نیز این احتمال را دادهاند که"سبع اشاره به هفت سوره
بزرگ آغاز قرآن است،و مثانی کنایه از خود قرآن،،چرا که قرآن دو بار بر پیامبر ص نازل شد یک بار به طور جمعی،و یک بار تدریجی و به حسب نیازها و در زمانهای مختلف،بنا بر این سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی یعنی هفت سوره مهم،از مجموعه قرآن.
ضمنا آیه 23"سوره زمر"را نیز شاهد بر این معنی گرفتهاند اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِیَ :"خداوند همان کسی است که بهترین حدیث را نازل فرمود،کتابی که محتوایش هماهنگ و شبیه یکدیگر،کتابی که دو بار بر پیامبر ص نازل گردید".
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد بخصوص اینکه در روایاتی که از ائمه اهل بیت ع نقل شده کرارا به همین معنی یعنی سوره حمد تفسیر شده است.
"راغب"در"مفردات"اطلاق کلمه مثانی را بر قرآن از این نظر میداند که به طور مکرر آیات آن خوانده میشود و همین تجدید و تکرار،آن را از دستبرد حوادث،محفوظ میدارد(به علاوه حقیقت قرآن در هر زمان،تکرار و تجلی تازهای دارد که همه اینها ایجاب میکند به آن مثانی گفته شود)و به هر حال ذکر کلمه"قرآن عظیم"بعد از ذکر سوره حمد با اینکه همه جزء قرآن است،دلیل بر اهمیت و عظمت این سوره میباشد،چرا که بسیار میشود جزئی از کل را به خاطر اهمیتش به طور مستقل،در برابر کل ذکر میکنند،و این تعبیر در ادبیات عربی و فارسی و مانند آن فراوان است.
خلاصه اینکه خداوند به پیامبرش این واقعیت را بازگو میکند که تو دارای چنین سرمایه عظیمی هستی،سرمایهای همچون قرآن به عظمت تمام عالم هستی،سرمایهای که تمامش نور است و برکت،درس است و برنامه،راهنماست و راهگشا،مخصوصا سوره حمد که چنان محتوایش عالی است که در یک لحظه
کوتاه انسان را به خدا پیوند داده و روح او را در آستانش به تعظیم و تسلیم و راز و نیاز وا میدارد.
*** و به دنبال بیان این موهبت بزرگ چهار دستور مهم به پیامبر ص میدهد،نخست میگوید،"هرگز چشم خود را به نعمتهای مادی که به گروههایی از کفار دادهایم میفکن"( لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ ) (1).
این نعمتهای مادی نه پایدارند،نه خالی از درد سر،حتی در بهترین حالاتش نگاهداری آن سخت مشکل است،بنا بر این چیزی نیست که چشم تو را به سوی خود جلب کند و در برابر آن موهبت بزرگ معنوی(قرآن)که خدا به تو داده است،قابل اهمیت باشد،سپس اضافه میکند"هرگز به خاطر این مال و ثروت و نعمتهای مادی که در دست آنهاست،غمگین مباش"( وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ ).
در حقیقت دستور اول راجع به چشم ندوختن به نعمتهای مادی است، و دستور دوم درباره غم نخوردن در برابر محرومیت از آنست.
این احتمال نیز در تفسیر جمله و لا تحزن علیهم داده شده است که اگر آنها به تو ایمان نمیآورند غمگین مباش،زیرا ارزشی ندارند و لیاقتی،ولی تفسیر اول با جملههای قبل مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال نظیر همین مضمون در سوره طه آیه 131 به طور واضحتر آمده است: وَ لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ :"چشم خود را به نعمتهایی که به گروههایی از آنها دادهایم نیفکن،اینها گلهای زندگی دنیا است(گلهایی ناپایدار که
1) 1) "ازواجا"مفعول"متعنا"و"منهم"جار و مجرور،متعلق به فعل عموم مقدر میباشد و مجموعا چنین معنی میدهد:"گروههای مختلفی از کفار...".
زود پژمرده و پرپر میشوند)اینها به خاطر آن است که میخواهیم آنها را با آن بیازمائیم،آنچه خدا به تو روزی داده است برای تو بهتر و پایدارتر است".
دستور سومی که به پیامبر میدهد در زمینه تواضع و فروتنی و نرمش در برابر مؤمنان است میفرماید:"بالهای خود را برای مؤمنان بگستر و پائین بیاور" ( وَ اخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ ).
این تعبیر کنایه زیبایی از تواضع و محبت و ملاطفت است همانگونه که پرندگان به هنگامی که میخواهند نسبت به جوجههای خود اظهار محبت کنند آنها را زیر بال و پر خود میگیرند،و هیجانانگیزترین صحنه عاطفی را مجسم میسازند،آنها را در مقابل حوادث و دشمنان حفظ میکنند و از پراکندگی نگه میدارند! در حقیقت این تعبیر کنایی فشرده کوتاه مطالب فراوانی را در خود نهفته دارد!.
ضمنا ممکن است ذکر این جمله بعد از دستورات فوق اشاره به این باشد مبادا در مقابل کفار متنعم به خاطر دارا بودن نعمتهای مادی،تواضع و فروتنی کنی بلکه تواضع و فروتنی و محبت و عواطفت را متوجه مؤمنان ساز،هر چند دستشان از مال دنیا تهی باشد.
*** سرانجام دستور چهارم را به پیامبر ص میدهد و میگوید در برابر این افراد بیایمان و ثروتمند محکم بایست"و صریحا بگو من انذار کننده آشکارم" ( وَ قُلْ إِنِّی أَنَا النَّذِیرُ الْمُبِینُ ).
*** بگو:من به شما اعلام خطر میکنم که خدا فرموده عذابی بر شما فرو میفرستم"آن گونه که بر تقسیم کنندگان فرستادم"( کَمٰا أَنْزَلْنٰا عَلَی الْمُقْتَسِمِینَ ) ***
"همان تقسیم کنندگانی که آیات الهی را تجزیه کردند"( اَلَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ ) (1).
آنچه به سودشان بود گرفتند و آنچه به زیانشان بود کنار گذاشتند،در حقیقت بجای اینکه کتاب الهی و دستوراتش رهبر و راهنمای آنها باشد به صورت آلت دست در آوردند و آن را وسیلهای برای رسیدن به مقاصد شومشان ساختند، اگر یک کلمه به نفعشان بود به آن چسبیدند و اگر هزاران کلمه به زیانشان بود کنار گذاشتند! ***
خدا در آیات فوق،به پیامبرش-به عنوان اخطار به همه مسلمانان جهان- اعلام میکند که این کتاب بزرگ آسمانی،سرمایه عظیم و بزرگی است،موهبتی است بی نظیر که در اختیار شما مسلمین قرار داده شده است،برنامهای است جاودانی که اگر در زندگی انسانها پیاده شود دنیایی آباد،آزاد،و امن و امان،و مملو از معنویت خواهد ساخت.
این حقیقت است که حتی دیگران هم به آن معترفند و معتقدند اگر مسلمانان این قرآن و معارف آن را زنده میکردند،و به فرمانهای آن گردن مینهادند،آن چنان نیرومند و پیشرفته بودند که هیچکس نمیتوانست سلطه خود را بر آنها بیفکند.
این سوره حمد( سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی )که فاتحة الکتاب و آغازگر و فهرست قرآن نامیده شده یک دوره درس زندگی است:
1) 1) "عضین"جمع"عضه"به معنی متفرق ساختن است و به هر بخش از چیزی نیز گفته میشود بنا بر این عضین یعنی بخشها و قسمتها.
توجه به مبدء بزرگی که همه جهانیان را در مسیر تکاملی پرورش میدهد، رحمت خاص و عامش همه را فرا گرفته،توجه به دادگاه بزرگی که ایمان به آن دقیقترین کنترل را روی اعمال انسان میگذارد.
عدم اتکاء به غیر اللّٰه،و عدم خضوع و تسلیم در برابر غیر او،و بالآخره گام نهادن در صراط مستقیم که نه انحراف در آن است،نه به شرق میگراید و نه به غرب،نه به افراط و نه به تفریط،نه گمراهی در آن است و نه خشم و غضب پروردگار.
اینها مجموعهای را تشکیل میدهند که پیاده شدنش در روح انسان برای ساختن یک شخصیت والا و تکامل یافته کافی است.
اما افسوس که این سرمایه بزرگ به دست کسانی افتاده که نه به عمق آن راه یافتهاند،و نه به ارزش والای آن،حتی گاهی ناآگاهانی در میان آنها پیدا میشوند که آیاتش را رها کرده و دست نیاز به قوانین و برنامههای ساخت انسانهایی که خود اسیر چنگال شهواتند و حد اقل پر از نارساییهای فکری هستند دراز میکنند،و یا تعلیماتش را به"ثمن بخس"و بهای ناچیزی میفروشند،یا مختصر پیشرفت تمدن مادی دیگران چنان توجه آنها را به خود جلب میکند که از آنچه خود دارند غافل میشوند.
مفهوم این سخن آن نیست که ما پیشرفت مادی را نادیده بگیریم بلکه هدف این است که همه چیز خود را در آن منحصر و محصور نسازیم،و اتفاقا قرآن نه تنها سرچشمه پر بار و غنی از نظر معنویات است بلکه برنامه مؤثری برای پیشرفت و رفاه مادی نیز محسوب میشود که در آیات مناسب در گذشته شرح دادهایم و در آینده نیز به خواست خدا خواهیم داد.
بسیارند افراد تنگنظری که همیشه مراقب این و آن هستند که اینها چه دارند و آنها چه دارند؟ و مرتبا وضع مادی خویش را با دیگران مقایسه میکنند،و از کمبودهای مادی در این مقایسه رنج میبرند هر چند آنها این امکانات را به بهای از دست دادن ارزش انسانی و استقلال شخصیت به دست آورده باشند.
این طرز تفکر که نشانه عدم رشد کافی و احساس حقارت درونی و کمبود همت میباشد،یکی از عوامل مؤثر عقبماندگی در زندگی-حتی در زندگی مادی-خواهد بود.
کسی که در خود احساس شخصیت میکند به جای اینکه گرفتار چنین مقایسه زشت و رنجآوری شود،نیروی فکری و جسمانی خویش را در راه رشد و ترقی خویشتن به کار میگیرد، و به خود میگوید من چیزی از دیگران کمتر ندارم و دلیلی ندارد که نتوانم از آنها پیشرفت بیشتری کنم،من چرا چشم بمال و مقام آنها بدوزم من خودم بهتر و بیشتر تولید میکنم.
اصلا زندگی مادی هدف و همت او نیست،او آن را میخواهد اما تا آنجا که به معنویت او کمک کند و به دنبال آن میرود اما تا آنجا که استقلال و آزادگی او را حفظ کند،نه حریصانه به دنبال آن میدود و نه همه چیزش را با آن مبادله میکند که این مبادله آزاد مردان و بندگان خدا نیست،و نه کاری میکند که نیازمند دیگران گردد.
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم
من رمی ببصره ما فی ید غیره کثر همه و لم یشف غیضه: "کسی که چشم خود را به آنچه در دست دیگران است بدوزد،همیشه اندوهگین و غمناک خواهد بود و هرگز آتش خشم در دل او فرو نمینشیند"! (1).
1) 1) تفسیر صافی ذیل آیات مورد بحث.
در آیات قرآن کرارا به پیامبر ص توصیه شده است که نسبت به مؤمنان متواضع،مهربان و نرم و ملایم باشد،این منحصر به پیامبر اسلام نیست،هر کس در شعاع وسیع یا محدودی وظیفه رهبری بر دوش دارد این اصل را که از اصول اساسی مدیریت صحیح است باید به کار بندد،چرا که سرمایه بزرگ یک رهبر محبت و پیوند معنوی پیروانش با او است،و این بدون تواضع و خوشرویی و خیر خواهی حاصل نمیشود،همیشه خشونت و قساوت رهبران عامل مهم تفرقه و پراکندگی مردم از گرد آنان است.
امیر مؤمنان علی ع در نامه خود به محمد بن ابی بکر چنین میفرماید
فاخفض لهم جناحک و الن لهم جانبک و ابسط لهم وجهک و آس بینهم فی اللحظة و النظرة: "بالهای خود را برای آنها فرود آر!و در برابر آنها نرمش کن و چهره خود را گشاده دار،و میان آنان حتی در نگاه کردن مساوات کن" (1).
برنامههای الهی بدون شک عموما حافظ منافع همه انسانها است ولی در ظاهر و نظر ابتدایی معمولا بعضی مطابق میل ما است،و بعضی بر خلاف میل ما است، و اینجاست که مؤمنان راستین از مدعیان دروغین شناخته میشوند،گروه اول همه را در بست میپذیرند حتی آنجا که ظاهرا به سود آنها نیست و میگویند: کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا "همه از ناحیه خدا است"،و هیچگونه تجزیه و تقسیم و تبعیض در میان احکام الهی قائل نیستند.
اما آنها که دلهای بیماری دارند و حتی میخواهند دین و حکم خدا را
1) 1) نهج البلاغه بخش نامهها نامه 27.
به خدمت منافع خویش گیرند،تنها آن قسمتی را میپذیرند که به سود آنهاست و بقیه را پشت سر میافکنند،آنها آیات قرآن و حتی گاهی یک آیه را تجزیه میکنند، بخشی را که در مسیر تمایل خود میبینند قبول کرده،و بخش دیگر را کنار میگذارند.
این افتخار نیست که همچون بعضی از اقوام گذشته نغمه" نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ "ساز کنیم چرا که همه دنیا پرستان همین کار را میکنند،آنچه معیار شناخت پیروان حق از طرفداران باطل است،همان تسلیم در مقابل آن بخش از فرمانها است که با تمایلات و هوسها و منافع ظاهری ما هماهنگ نیست،اینجاست که سره از ناسره،و مؤمن از منافق،شناخته میشوند.
علاوه بر آنچه در بالا گفتیم تفسیرهای دیگری نیز برای"مقتسمین"ذکر کردهاند،حتی قرطبی در تفسیرش هفت تفسیر برای این کلمه ذکر کرده که بسیاری از آنها نامناسب به نظر میرسد ولی بعضی را که بیمناسبت نیست ذیلا میآوریم.
از جمله اینکه جمعی از سران مشرکان در ایام حج بر سر جادهها و کوچههای مکه میایستادند و هر کدام از آنها به واردین سخنی درباره پیامبر و قرآن میگفتند که آنها را بد بین سازند،بعضی میگفتند او مجنون است و آنچه میگوید ناموزون،بعضی میگفتند او ساحر است و قرآنش نیز بخشی از سحر او است،بعضی او را شاعر میخواندند و آهنگ روح بخش این آیات آسمانی را به دروغ،شعر میشمردند،بعضی پیامبر را کاهن معرفی میکردند،و اخبار غیبی قرآن را،یک نوع کهانت،و از این رو آنها را"مقتسمین"نامیدند چرا که جاده و گذرگاههای مکه را میان خود با برنامه حساب شدهای تقسیم کرده بودند.
و مانعی ندارد که هم این تفسیر و هم تفسیری که گفتیم هر دو،در مفهوم آیه جمع باشد.
فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (92) عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (93) فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِکِینَ (94) إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ اَلْمُسْتَهْزِئِینَ (95) اَلَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (96) وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ (97) فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ اَلسّٰاجِدِینَ (98) وَ اُعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ اَلْیَقِینُ (99)
92-به پروردگارت سوگند از همه آنها سؤال خواهیم کرد...
93-از آنچه عمل میکردند! 94-آشکار آنچه را ماموریت داری بیان کن و از مشرکان روی گردان(و به آنها اعتنا نکن) 95-ما شر استهزا کنندگان را از تو دفع خواهیم کرد.
96-آنها که با خدا معبود دیگری قرار دادند اما به زودی میفهمند.
97-ما میدانیم سینه تو از آنچه آنها میگویند تنگ میشود(و تو را سخت ناراحت میکنند).
98-(برای دفع ناراحتی آنان)پروردگارت را تسبیح و حمد گو،و از سجده کنندگان باش.
99-و پروردگارت را عبادت کن تا یقین(مرگ)فرا رسد.
مکتبت را آشکارا بگو!
در این آیات که آخرین آیات سوره"حجر"است نخست به سرنوشت "مقتسمین"(تجزیهگران)که در آیات قبل از آنها سخن به میان آمده بود میپردازد و میگوید:"سوگند به پروردگارت که ما بطور قطع از همه آنها سؤال خواهیم کرد"( فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ... ) *** "از تمام کارهایی که انجام میدادند"( عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
روشن است که سؤال خداوند برای کشف مطلب پنهان و پوشیدهای نیست، چرا که او از اسرار درون و برون آگاه است،و ذرهای در آسمان و زمین از علم بیپایان او مخفی نیست،بنا بر این سؤال مزبور به خاطر تفهیم به خود طرف است تا به زشتی اعمالش پی ببرد،و یا به عنوان یک نوع مجازات روانی است،چرا که بازجویی از کارهای خلاف،آنهم توام با سرزنش و ملامت،آنهم در جهانی که انسان به حقایق نزدیکتر و آگاهتر میشود،دردناک و زجرآور است، بنا بر این، در حقیقت این پرسشها بخشی از مجازات آنهاست.
ضمنا عمومیت" عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ "نشان میدهد که از همه اعمال آدمی بدون استثناء سؤال خواهد شد و این خود درسی است برای همه انسانها که لحظهای از اعمال خود غافل نمانند،و اینکه بعضی از مفسران این سؤال را محدود مساله توحید و ایمان به انبیاء و یا مربوط به معبودهای مشرکان دانستهاند سخنی است بیدلیل بلکه مفهوم آیه کاملا تعمیم دارد.
و اما این سؤال که چگونه در آیه فوق خداوند تاکید بر مساله سؤال میکند در حالی که در سوره الرحمن آیه 39 میخوانیم فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ :"در آن روز از هیچکس نه انسان و نه جن سؤالی نمیشود" پاسخش را سابقا گفتهایم که خلاصه آن این است:در قیامت مراحلی است،در بعضی از مراحل،از مردم سؤال میشود،و در بعضی از مراحل سؤال و جوابی در کار نیست،و مسائل خود بخود روشن است،و یا اینکه سؤال زبانی وجود ندارد، چرا که طبق آیه 65 سوره یس بر دهانها مهر گذارده میشود،و تنها سؤال از اعضای پیکر و حتی پوست بدن میشود (1).
*** سپس فرمان قاطعی به پیامبر ص میدهد و میگوید:در برابر هیاهوی مشرکان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستی به خود راه مده و ساکت مباش، بلکه"آشکار آنچه را ماموریت داری بیان کن"و حقایق دین را با صراحت برملا ساز( فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ ).
"و از مشرکان،روی گردان و نسبت به آنها بیاعتنایی کن"( وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ ).
"فاصدع"از ماده"صدع"در لغت به معنی شکافتن به طور مطلق،و یا شکافتن اجسام محکم است،و از آنجا که با شکافتن چیزی درونش آشکار میشود، این کلمه به معنی اظهار و افشا و آشکار کردن آمده است،و به درد سر شدید هم "صداع"میگویند،به خاطر اینکه گویی میخواهد سر را از هم بشکافد!.
به هر حال اعراض از مشرکان در اینجا یا به معنی بیاعتنایی است،و با ترک مبارزه و پیکار با آنها،زیرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحلهای نرسیده بود که در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند.
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد 6 صفحه 88 تفسیر نمونه مراجعه فرمائید.
سپس خداوند برای تقویت قلب پیامبر ص به او اطمینان میدهد که در برابر استهزاء کنندگان از وی حمایت میکند،میفرماید."ما شر استهزاء کنندگان را از تو دفع کردیم"( إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ ).
ذکر این جمله بصورت"فعل ماضی"با اینکه مربوط به آینده است ظاهرا اشاره بر حتمی بودن این حمایت است،یعنی بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهیم کرد،و این مسالهای است حتمی و تمام شده.
البته بعضی از مفسران،حدیثی نقل کردهاند،که شش گروه(یا کمتر) هر کدام به نوعی پیامبر ص را به باد استهزاء میگرفتند و هر گاه او به دعوت برمیخاست،با سخنان خود تلاش میکردند که مردم از اطراف وی متفرق شوند،ولی خداوند هر یک از آنها را به بلائی مبتلا ساخت و آن چنان در خود فرو رفتند که پیامبر را فراموش کردند(شرح ابتلای آنها در بعضی از تفاسیر آمده است).
*** سپس"مستهزءین"را چنین توصیف میکند:"آنها کسانی هستند که با خدا معبود دیگری قرار میدهند،ولی به زودی از نتیجه شوم کار خود آگاه خواهند شد"( اَلَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ).
ممکن است این تعبیر اشاره به آن باشد که اینها کسانی هستند که افکار و اعمالشان خود مسخره است،چرا که آن قدر نادانند که در برابر خداوندی که آفریننده جهان هستی است معبودی از سنگ و چوب تراشیدهاند،با این حال میخواهند تو را استهزاء کنند! *** بار دیگر به عنوان دلداری و تقویت هر چه بیشتر روحیه پیامبر ص اضافه میکند:"ما میدانیم که سخنان آنها سینه تو را تنگ و ناراحت میسازد"
( وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ ).
روح لطیف تو و قلب حساست،نمیتواند اینهمه بدگویی و سخنان کفر و شرک آمیز را تحمل کند و به همین دلیل ناراحت میشوی.
*** ولی ناراحت مباش برای زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان"به تسبیح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاکش سجده کن"( فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ السّٰاجِدِینَ )! چرا که این تسبیح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهای مشتاقان اللّٰه میزداید،و از آن گذشته به تو نیرو و توان میبخشد،نور و صفا میدهد، روشنایی و جلا میآفریند،پیوندت را با خدا محکم میکند،ارادهات را نیرومند میسازد،و به تو قدرت تحمل بیشتر و جهاد پیگیرتر و قدم را سختر میبخشد.
لذا در روایات از ابن عباس میخوانیم:هنگامی که پیامبر(ص)غمگین میشد به نماز برمیخاست و"آثار این حزن و اندوه را در نماز از دل میشست" *** و سرانجام آخرین دستور را در این زمینه به او میدهد که دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار"و همواره او را بندگی کن تا یقین فرا رسد" ( وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ ).
معروف و مشهور در میان مفسران این است که منظور از"یقین"در اینجا همان مرگ است و به این جهت مرگ،یقین نامیده شده که یک امر مسلم است، و انسان در هر چیز شک کند در مرگ نمیتواند تردید به خود راه دهد.
و یا اینکه به هنگام مرگ پردهها کنار میرود و حقایق در برابر چشم انسان آشکار میشود،و حالت یقین برای او پیدا میگردد.
در سوره مدثر آیه 46 و 47 از قول دوزخیان میخوانیم: وَ کُنّٰا نُکَذِّبُ
بِیَوْمِ الدِّینِ حَتّٰی أَتٰانَا الْیَقِینُ "ما همواره روز رستاخیز را تکذیب میکردیم تا اینکه یقین(مرگ ما)فرا رسید".
از اینجا روشن میشود که آنچه از بعضی از صوفیه نقل شده که آیه فوق را دستاویزی برای ترک عبادت قرار دادهاند و گفتهاند"آیه میگوید:عبادت کن تا زمانی که یقین فرا رسد،بنا بر این بعد از حصول یقین نیازی به عبادت نیست"! گفتار بی اساس و بیپایهای است،چرا که اولا:به شهادت بعضی از آیات قرآن که در بالا اشاره کردیم یقین به معنی مرگ است،که هم برای مؤمنان و هم برای دوزخیان،برای همه خواهد بود.
ثانیا:مخاطب به این سخن،پیامبر ص است،و مقام یقین پیامبر بر همه محرز است آیا کسی میتواند ادعا کند که دارای مقام یقین از نظر ایمان نبوده است.
و ثالثا:تواریخ متواتر نشان میدهد که پیامبر ص تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترک نگفت و علی ع در محراب عبادت کشته شد،و همچنین سایر امامان.
به طوری که از بعضی از روایات استفاده میشود آیات" فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ "در مکه نازل شد،بعد از آن که پیامبر اسلام سه سال مخفیانه دعوت کرد و عده قلیلی از نزدیکان پیامبر ص به او ایمان آوردند که نخستین آنها،از زنان خدیجه.و از مردان علی ع بود.
بدیهی است دعوت به توحید خالص و در هم ریختن نظام شرک و بت پرستی در آن زمان و در آن محیط کار عجیب و وحشتناکی بود و به همین جهت از همان آغاز این مساله نمایان بود که گروهی به استهزاء برمیخیزند به همین جهت خداوند به پیامبرش قوت قلب میدهد که از انبوه دشمنان و استهزاء کنندگان نهراسد و دعوت خود را آشکارا و علنی سازد،و به یک مبارزه پیگیر منطقی در این راه دست بزند (1).
در زندگی انسان همیشه مشکلاتی بوده و هست و این طبیعت زندگی دنیا است،و هر قدر انسان بزرگتر باشد این مشکلات بزرگتر است،و از این رو میتوان به عظمت مشکلاتی که پیامبر در آن دعوت بزرگش با آن روبرو بود پی برد.
ولی میبینیم خداوند به پیامبرش دستور میدهد که برای کسب نیرو و سعه صدر بیشتر در برابر انبوه این مشکلات،به تسبیح پروردگار و نیایش و سجده بر آستانش روی آورد،این نشان میدهد که عبادت اثر عمیقی در تقویت روح و ایمان و اراده آدمی دارد.
از روایات مختلف نیز استفاده میشود که پیشوایان بزرگ هنگامی که با بحرانها و مشکلات عظیم روبرو میشدند به در خانه خدا میرفتند و در پرتو عبادتش آرامش و نیرو مییافتند.
میدانیم انسان موجودی است که بالاترین استعداد تکامل را دارد،از نقطه عدم آغاز به حرکت کرده،و به سوی بینهایت هم چنان پیش میرود و هرگز
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد سوم صفحه 32.
چرخ تکامل او(هر گاه در مسیر باشد)متوقف نخواهد شد.
از طرفی میدانیم عبادت مکتب عالی تربیت است،اندیشه انسان را بیدار و فکر او را متوجه بینهایت میسازد،گرد و غبار گناه و غفلت را از دل و جان میشوید،صفات عالی انسانی را در وجود او پرورش میدهد،روح ایمان را تقویت و آگاهی و مسئولیت به انسان میبخشد.
و به همین دلیل ممکن نیست انسان لحظهای در زندگی از این مکتب بزرگ تربیتی بینیاز گردد،و آنها که فکر میکنند،انسان ممکن است به جایی برسد که نیازی به عبادت نداشته باشد یا تکامل انسان را محدود پنداشتهاند، و یا مفهوم عبادت را درک نکردهاند.
علامه طباطبائی در تفسیر"المیزان"در این زمینه بیانی دارد که فشرده و خلاصه آن را ذیلا میآوریم:"همه موجودات این جهان به سوی تکامل میروند،و نوع انسان تکاملش در دل اجتماع صورت میگیرد،به همین دلیل ذاتا اجتماعی آفریده شده است.
از طرفی اجتماع در صورتی میتواند پرورش و تکامل انسان را تضمین کند که دارای احکام و قوانین منظمی باشد،و افراد مجتمع در پرتو احترام به آن قوانین،امور خود را سامان دهند و از تصادمها پیشگیری کنند و حدود مسئولیتها را مشخص نمایند.
و به تعبیر دیگر اگر جامعه انسانی صالح گردد،افراد میتوانند به هدف نهایی خویش در آن برسند و اگر فاسد شود افراد از این تکامل باز میمانند.
این احکام و قوانین،اعم از قوانین اجتماعی و یا عبادی،در صورتی مؤثر خواهد بود که از طریق نبوت و وحی آسمانی گرفته شود.
این را نیز میدانیم که احکام عبادی بخشی از این تکامل فردی و اجتماعی را تشکیل میدهد:
و از اینجا روشن میشود،تا جامعه انسانی بر پا است و زندگی او در این جهان ادامه دارد تکالیف الهی هم ادامه خواهد داشت،و بر چیده شدن بساط تکلیف از انسان مفهومش فراموش کردن احکام و قوانین و نتیجهاش فساد مجتمع انسانی است!.
این نکته نیز قابل توجه است که اعمال نیک و عبادات سرچشمه حصول ملکات فاضله نفسانی است،و هنگامی که این اعمال به حد کافی انجام گرفت و آن ملکات فاضله در نفس انسان قوت یافت،آن ملکات نیز به نوبه خود سرچشمه اعمال نیک بیشتر و اطاعت و بندگی خدا خواهد شد.
و از اینجا روشن میشود آنها که گمان کردهاند هدف از تکلیف،تکمیل انسان است بنا بر این هنگامی که انسان به کمال خود رسید،بقاء تکلیف معنی ندارد مغالطهای بیش نیست چرا که اگر انسان دست از انجام تکالیف بردارد فورا جامعه رو به فساد خواهد گذاشت،و در چنان جامعهای چگونه یک فرد کامل میتواند زندگی کند و اگر با داشتن ملکات فاضله دست از عبادت و بندگی خدا بردارد مفهومش تخلف این ملکات از آثار قطعی آنها است(دقت کنید) (1).
***پایان سوره حجر
1) 1) تفسیر المیزان جلد 12 صفحه 210.
محتوای سوره
گرچه بعضی از مفسران تمام آیات این سوره را مکی میدانند،ولی بیشتر مفسران عقیده دارند که قسمتی از آیات آن در مکه و قسمتی در مدینه نازل شده است،و با توجه به آنچه از محتوای سورههای مکی و مدنی میدانیم،این سخن صحیحتر به نظر میرسد بخصوص که در بعضی از آیات آن مانند آیه 41 ( وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی اللّٰهِ... و آیه 110( ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا... )صریحا بحث از"هجرت"و یا"هجرت" و"جهاد"هر دو به میان آمده،و میدانیم این دو موضوع تناسب با حوادث بعد از هجرت پیامبر ص دارد.
و اگر هجرت را که در آیه 41 به آن اشاره شده مربوط به هجرت نخستین یعنی هجرت گروهی از مسلمانان به سرپرستی جعفر بن ابی طالب از مکه به حبشه بدانیم،هجرت و جهاد که در آیه 101 با هم ذکر شده است بسیار بعید است که اشاره به این هجرت بوده باشد و جز بر هجرت پیامبر ص به مدینه قابل تطبیق نیست.
به علاوه معروف در تفسیر آیه 126 وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ... این است که در جریان جنگ احد نازل گردیده است و جنگ احد بعد از هجرت است.
روی این جهات،بعضی از مفسران گفتهاند که چهل آیه نخستین این سوره در مکه نازل شده است و بقیه آن در مدینه،در حالی که بعضی دیگر همه آیات آن را مکی میدانند،جز سه آیه آن را که میگویند در رابطه با غزوه احد نازل
گردیده است:
قدر مسلم این است که این سوره را باید ترکیبی از آیات"مکی و مدنی" دانست،هر چند دقیقا نمیتوان-جز در موارد معینی-مکی و مدنی بودن یک یک آیات آن را مشخص ساخت.
و به هر حال در آیات این سوره هم بحثهای خاص سورههای مکی دیده میشود(مانند بحث قاطع از توحید و معاد و مبارزه شدید با شرک و بت پرستی) و هم بحثهای مخصوص سورههای(مدنی مانند بحث از احکام اجتماعی و مسائل مربوط به جهاد و هجرت).
و بطور کلی میتوان گفت که محتوای این سوره را امور زیر تشکیل میدهد که به شکل جالب و متناسبی با هم آمیخته شده است:
1-بیش از همه بحث از نعمتهای خداوند در این سوره به میان آمده و آن چنان ریزهکاریهای آن تشریح گردیده که حس شکرگزاری هر انسان آزادهای را بیدار میکند،و از این راه او را به آفریننده اینهمه نعمت و موهبت نزدیک میسازد.
این نعمتها شامل نعمتهای مربوط به باران،نور آفتاب،انواع گیاهان و میوهها و مواد غذایی دیگر،و حیواناتی که خدمتگزار انسانها هستند و منافع و برکاتی که از این حیوانات عائد انسان میشود و انواع وسائل زندگی و حتی نعمت فرزند و همسر،و خلاصه شامل"انواع طیبات"میگردد.
و درست به همین علت است که بعضی آن را سوره"نعم"(جمع نعمت) نامیدهاند.
ولی مشهور و معروف در نامگذاری این سوره همان سوره نحل است،چرا که ضمن بر شمردن نعمتهای گوناگون الهی اشارهای کوتاه و پر معنی و عجیب به زنبور عسل کرده،مخصوصا روی ماده غذایی مهمی که از آن عائد انسانها
میشود،و نشانههای توحیدی که در زندگی این حشره وجود دارد تکیه نموده است.
2-بخش دیگری از آن از دلائل توحید و عظمت خلقت خدا،و معاد، و تهدید مشرکان و مجرمان بحث میکند.
3-قسمت دیگری از آن از احکام مختلف اسلامی همانند دستور به عدل و احسان و هجرت و جهاد و نهی از فحشاء و منکر و ظلم و ستم و پیمانشکنی و همچنین دعوت به شکرگزاری از نعمتهای او سخن میگوید،و در همین رابطه از ابراهیم قهرمان توحید به عنوان یک بنده شکرگزار در چند آیه نام میبرد.
4-بخش دیگری از بدعتهای مشرکان سخن میگوید و در همین رابطه، مثلهای حسی جالبی ذکر میکند.
5-و بالآخره در قسمت دیگری انسانها را از وسوسههای شیطان بر حذر میدارد.
فضیلت سوره
در بعضی از روایات از پیامبر ص در فضیلت این سوره چنین نقل شده که فرمود: من قراها لم یحاسبه اللّٰه تعالی بالنعم التی انعمها علیه فی دار الدنیا: "کسی که این سوره را بخواند خداوند او را در برابر نعمتهایی که در این جهان به او بخشیده محاسبه نخواهد کرد" 1. روشن است تلاوت این آیات که قسمت مهمی از نعمتهای الهی را بر شمرده، آنهم تلاوتی توام با تفکر و سپس تصمیمگیری و عمل،و گام نهادن در طریق شکرگزاری،سبب میشود که هر نعمتی را درست در هدفی که برای آن آفریده شده است مصرف کنند،و با چنین حالی دیگر چه محاسبهای از او خواهند کشید مگر نعمت را بجا مصرف ننموده است؟!.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>أَتیٰ أَمْرُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (1) یُنَزِّلُ اَلْمَلاٰئِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاتَّقُونِ (2)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-فرمان خدا(دائر به مجازات مشرکان و مجرمان)فرا رسیده است برای آن عجله نکنید منزه و برتر است خداوند از اینکه شریک برای او قائل میشوند.
2-فرشتگان را با روح الهی به فرمانش بر هر کس از بندگانش بخواهد نازل میکند(و به آنها دستور میدهد)که مردم را انذار کنید(و بگوئید)معبودی جز من نیست بنا بر این از مخالفت(دستور)من بپرهیزید.
فرمان عذاب نزدیک است
همانگونه که قبلا گفته شد قسمت مهمی از آیات آغاز این سوره در مکه نازل شده است،در همان ایام که پیامبر ص درگیری شدیدی با مشرکان و بت پرستان داشت،و هر روز در برابر دعوت حیات آفرین و آزادیبخش او به بهانههایی متوسل میشدند،از جمله اینکه هر گاه پیامبر ص آنها را تهدید به عذاب الهی میکرد بعضی از لجوجان میگفتند اگر این عذاب و کیفر که میگویی راست است پس چرا به سراغ ما نمیآید؟!
و شاید گاهی اضافه میکردند که اگر فرضا عذابی در کار باشد ما دست به دامن بتها میشویم تا در پیشگاه خدا شفاعت کنند تا این عذاب را از ما بردارد، مگر نه این است که آنها شفیعان درگاه اویند؟! نخستین آیه این سوره،خط بطلان بر این اوهام کشیده و میگوید:"عجله نکنید فرمان خدا برای مجازات مشرکان و مجرمان،قطعا فرا رسیده است" ( أَتیٰ أَمْرُ اللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ ).
و اگر فکر میکنید بتان شفیعان درگاه اویند سخت در اشتباهید"خداوند منزه و برتر از آنست که آنها برای او شریک میسازند"( سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
بنا بر این" أَمْرُ اللّٰهِ "در آیه فوق اشاره به فرمان خداوند در مورد عذاب مشرکان است،و کلمه"اتی"هر چند فعل ماضی است و به معنی تحقق این فرمان در گذشته است،اما مفهوم آن مضارعی است که قطعا تحقق مییابد،و این در قرآن فراوان است که مضارع قطعی الوقوع با صیغه ماضی ذکر میشود.
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که امر اللّٰه اشاره به خود عذاب است نه فرمان عذاب،و بعضی نیز آن را به معنی"روز قیامت"گرفتهاند،ولی تفسیری که ذکر کردیم از همه اینها نزدیکتر به نظر میرسد.
*** و از آنجا که هیچ مجازات و کیفری بدون بیان کافی و اتمام حجت عادلانه نیست،در آیه بعد اضافه میکند"خداوند فرشتگان را با روح الهی به فرمانش بر هر کس از بندگانش که بخواهد نازل میکند"( یُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ ) (1).
1) 1) "من"در"من امر"به معنی"ب"میباشد و در اینجا معنی سببیت را میرساند.
"و به آنها دستور میدهد که مردم را انذار کنید و از شرک و بت پرستی بترسانید،و بگوئید معبودی جز من نیست"( أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا ).
"بنا بر این تنها از مخالفت من بپرهیزید"و در برابر من احساس مسئولیت کنید( فَاتَّقُونِ ).
در اینکه منظور از"روح"در این آیه چیست؟مفسران گفتگوی بسیار کردهاند،ولی ظاهر این است که منظور از آن،وحی و قرآن و نبوت است که مایه حیات و زندگی انسانها است.
گرچه بعضی از مفسران،وحی را از قرآن،و هر دو را از نبوت در اینجا جدا کردهاند و به صورت سه تفسیر بیان داشتهاند،ولی ظاهر این است که همه به یک حقیقت باز میگردد.
و به هر حال"روح"در اینجا جنبه معنوی دارد،و اشاره به هر چیزی است که مایه حیات دلها است و سبب تربیت نفوس و هدایت عقلها میگردد،همانگونه که در آیه 24 سوره انفال میخوانیم: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ :"ای کسانی که ایمان آوردهاید اجابت کنید دعوت خدا و پیامبرش را هنگامی که شما را به چیزی فرا میخواند که مایه حیات و زندگی شما است".
و در سوره غافر آیه 15 میخوانیم یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ :"او روح را به فرمانش بر هر کس از بندگانش که بخواهد القا میکند" و در سوره شوری آیه 52 چنین آمده: وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ :"این گونه،روحی را به فرمان خود بر تو وحی فرستادیم،تو پیش از آن،از کتاب و ایمان آگاه نبودی"! روشن است که"روح"در این آیات به معنی"قرآن"و"محتوای وحی"
و"فرمان نبوت"است.
گرچه روح در سایر آیات قرآن به معانی دیگری نیز آمده است ولی با توجه به قرائنی که ذکر شد مفهوم روح در آیه مورد بحث،قرآن و محتوای وحی میباشد.
ذکر این نکته نیز لازم است جمله" عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ "(بر هر کس از بندگانش بخواهد)هرگز به این معنی نیست که موهبت وحی و نبوت بی حساب و کتاب است،زیرا"مشیت"الهی هرگز از"حکمت"او جدا نمیباشد، و به مقتضای حکیم بودنش این موهبت را در محل شایسته و لایق قرار میدهد: اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ :"خداوند میداند رسالت خود را در کجا قرار دهد"(انعام-124).
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که اگر نخستین فرمان الهی به پیامبران،به مقتضای جمله" أَنْ أَنْذِرُوا "انذار و بیم دادن است،به خاطر این است که برای بیدار کردن یک قوم گمراه و آلوده به شرک و فساد هیچ چیز مؤثرتر از انذار نیست،انذاری بیدار کننده،آگاه کننده و حرکت آفرین!.
درست است که انسان هم طالب سود است،و هم دافع زیان،ولی تجربه نشان داده که تشویق در افراد آمادهتر اثر میگذارد،در حالی که اثر تهدید در آنها که آلودهترند بیشتر است،و برای آغاز نبوت باید انذارهای کوبنده در راس برنامه باشد.
خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (3) خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ (4) وَ اَلْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَکُمْ فِیهٰا دِفْءٌ وَ مَنٰافِعُ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (5) وَ لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ (6) وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ إِلیٰ بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بٰالِغِیهِ إِلاّٰ بِشِقِّ اَلْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (7) وَ اَلْخَیْلَ وَ اَلْبِغٰالَ وَ اَلْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهٰا وَ زِینَةً وَ یَخْلُقُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (8)
3-آسمانها و زمین را به حق آفرید،او برتر است از اینکه شریک برای او میسازند 4-انسان را از نطفه بیارزشی خلق کرد و سرانجام او موجودی فصیح و مدافع آشکار از خویشتن گردید.
5-و چهار پایان را آفرید در حالی که برای شما در آنها وسیله پوشش و منافع دیگر است و از گوشت آنها میخورید.
6-و در آنها برای شما زینت و شکوه است به هنگامی که به استراحتگاهشان باز میگردانید و هنگامی که(صبحگاهان)آنها را به صحرا میفرستید.
7-آنها بارهای سنگین شما را به شهری که جز با مشقت زیاد به آن نمیرسید حمل میکنند چرا که پروردگارتان رءوف و رحیم است.
8-(و همچنین)اسبها و استرها و الاغها را آفرید تا بر آنها سوار شوید و هم مایه زینت شما باشد و چیزها(وسائل نقلیه دیگری)میآفریند که شما نمیدانید!
از آنجا که در آیات گذشته،سخن از نفی شرک به میان آمد در این آیات برای ریشه کن ساختن شرک و توجه به خداوند یکتا از دو راه وارد میشود:نخست از طریق دلائل عقلی بوسیله نظام شگرف آفرینش و عظمت خلقت،و دیگر از طریق عاطفی و بیان نعمتهای گوناگون خداوند نسبت به انسان،تا حس شکر- گزاری او تحریک گردد و سرانجام وی را به خدا نزدیک سازد.
در آغاز میگوید:"خداوند آسمانها و زمین را بحق آفرید"( خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ ).
حقانیت آسمان و زمین هم از نظام عجیب و آفرینش منظم و حساب شده آن روشن است و هم از هدف و منافعی که در آنها وجود دارد.
و به دنبال آن اضافه میکند:"خدا برتر از آن است که برای او شریک میسازند"( تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
آیا بتهایی که آنها را شریک او قرار دادهاند هرگز قادر به چنین خلقتی هستند؟و یا حتی میتوانند پشه کوچک و یا ذره غباری بیافرینند!،با این حال چگونه آنها را شریک او قرار میدهند؟! جالب اینکه خود مشرکان این نظام عجیب و خلقت بدیع را که بیانگر علم و قدرت خالق است تنها از"اللّٰه"میدانستند،ولی با این حال به هنگام عبادت در برابر بتها به خاک میافتادند.
بعد از اشاره به مساله آفرینش آسمان و زمین و اسرار بیپایان آنها،سخن از خود انسان میگوید،انسانی که به خودش از هر کس نزدیکتر است،میفرماید:
"انسان را از نطفه بیارزشی آفرید،اما سرانجام به جایی رسید که موجودی متفکر و فصیح و بلیغ و مدافع از خویشتن و سخنگوی آشکار شد"( خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ ).
"نطفه"در اصل به معنی آب کم یا آب صاف است،سپس به قطرات آبی که از طریق"لقاح"سرچشمه پیدایش انسان میشود،اطلاق شده است،در حقیقت با این تعبیر میخواهد عظمت قدرت خدا را مجسم کند که از قطره آب بیارزشی چه آفرینش عجیبی کرده است که میان قوس نزول و صعودی او اینهمه فاصله است.
این در صورتی است که"خصیم"را به معنی"مدافع و بیانگر درون خویش"بدانیم،همانگونه که در آیه 105 سوره نساء میخوانیم وَ لاٰ تَکُنْ لِلْخٰائِنِینَ خَصِیماً :"ای پیامبر مدافع خائنان مباش".
ولی در مقابل این تفسیر که مورد قبول گروهی از مفسران است،تفسیر دیگری از سوی جمع دیگری از مفسران اظهار شده است،و آن اینکه"خداوند انسان را با قدرت کاملهاش از نطفه بی ارزش آفرید ولی این انسان ناسپاس، به مجادله و مخاصمه آشکار در برابر خدا برخاست"(آیه 77 سوره یس را گواه بر این تفسیر گرفتهاند).
ولی معنی اول صحیحتر به نظر میرسد زیرا آیات فوق در مقام بیان عظمت آفرینش خدا است و عظمت آن گاه آشکار میشود که از موجود ظاهرا ناچیزی موجود بسیار پر ارزشی بسازد:
در تفسیر علی بن ابراهیم نیز چنین میخوانیم:خلقه من فطرة من ماء منتن فیکون خصیما متکلما بلیغا:"خداوند انسان را از قطره آب بدبویی
آفرید و سرانجام سخنگوی بلیغی شد" (1).
*** پس از آفرینش انسان به نعمت مهم دیگری یعنی خلقت چهار پایان،و فوائد مختلفی که از آنها عاید میشود اشاره کرده میگوید"خداوند چهار پایان را آفرید در حالی که در آنها وسیله پوشش برای شما است و منافع دیگر و از گوشت آنها میخورید"( وَ الْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَکُمْ فِیهٰا دِفْءٌ وَ مَنٰافِعُ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ ).
در این آیه نخست به مساله خلقت چهار پایان که دلیلی بر علم و قدرت خدا است،پرداخته،سپس به بیان نعمتهای مختلفی که در آنها وجود دارد میپردازد، و از میان این نعمتها به سه قسمت اشاره کرده نخست مساله"دفء"که به معنی هر گونه پوشش است میباشد،(با استفاده از پشم و پوست آنها)مانند لباس و لحاف و کفش و کلاه و خیمه،و دیگر"منافع"که اشاره به شیر و مشتقات آنست،و سوم گوشت که با جمله وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ بیان شده است:
جالب اینکه در میان اینهمه فوائد،قبل از هر چیز مساله پوشش و مسکن را مطرح میکند،زیرا بسیاری از مردم(بخصوص بادیهنشینان)هم لباسشان از پشم و مو یا پوست تهیه میشود،و هم خیمههایشان که آنها را از سرما و گرما حفظ میکند،و به هر حال این دلیل بر اهمیت پوشش و مسکن و مقدم بودن آن بر هر چیز دیگر است.
نکته دیگر اینکه آن را قبل از"منافع"ذکر کرده،اشاره به اینکه پوشش در واقع برای دفع ضرر است،و دفع ضرر مقدم بر جلب منفعت میباشد.
ممکن است کسانی که مخالف گوشتخواری هستند،این استفاده را از آیه فوق نیز بکنند که خداوند مساله خوردن گوشت حیوانات را جزء منافع آنها نشمرده،لذا بعد از ذکر"منافع"با جمله" وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ "(از آن حیوانات
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد سوم صفحه 39.
میخورید)از آن یاد شده،حد اقل این استفاده را از تعبیر فوق میتوان کرد که اهمیت لبنیات بمراتب بیشتر است.
*** جالب اینکه تنها به منافع معمولی و عادی این چهار پایان سودمند اکتفاء نمیکند بلکه روی جنبه استفاده روانی از آنها در آیه بعد تکیه کرده میگوید:
"در این حیوانات برای شما زینت و شکوهی است به هنگامی که آنها را به استراحتگاهشان باز میگردانید،و هنگامی که صبحگاهان به صحرا میفرستید"( وَ لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ ).
"تریحون"از ماده"اراحه"به معنی باز گرداندن حیوانات به هنگام غروب به آغلها و استراحتگاهشان است،لذا محلی را که در آن استراحت میکنند "مراح"میگویند.
"تسرحون"از ماده"سروح"به معنی بیرون کردن چهار پایان به هنگام صبح به سوی چراگاه است.
منظره جالب حرکت دستجمعی گوسفندان و چهارپایان به سوی بیابان و چراگاه،سپس بازگشتشان به سوی آغل و استراحتگاه که قرآن از آن تعبیر به"جمال"کرده تنها یک مساله ظاهری و تشریفاتی نیست،بلکه بیانگر واقعیتی است در اعماق جامعه،و گویای این حقیقت است که چنین جامعهای خودکفا است،فقیر و مستمند و وابسته به این و آن نمیباشد،خودش تولید میکند، و آنچه را خود دارد مصرف مینماید!.
این در واقع جمال استغناء و خودکفایی جامعه است،جمال تولید و تامین فرآوردههای مورد نیاز یک ملت است،و به تعبیر گویاتر جمال استقلال اقتصادی و ترک هر گونه وابستگی است!.
این واقعیت را روستائیان و روستازادگان بهتر از مردم شهرنشین درک
میکنند که مشاهده رفت و آمد این چهار پایان سودمند چگونه به آنها آرامش خیال میدهد،آرامشی که از احساس بینیازی برمیخیزد،آرامشی که از انجام مؤثر یک وظیفه اجتماعی حاصل میشود.
و جالب اینکه در آیه فوق،نخست به بازگشت آنها از صحرا اشاره میکند چرا که در هنگام بازگشت پستانهایشان پر شیر،شکمهایشان سیر،و در چهرههایشان نشانههای رضایتمندی دیده میشود،به همین دلیل از آن حرص و ولع و عجلهای که صبح به هنگام حرکت به صحرا دارند در آنها خبری نیست،آرام و مطمئن گام بر میدارند و به استراحتگاه نزدیک میشوند و از مشاهده منظره پستانهای پر شیرشان هر کس احساس بینیازی میکند.
*** در آیه بعد به یکی از منافع مهم این حیوانات اشاره کرده میگوید:
"آنها بارهای سنگین شما را بر دوش خود حمل میکنند و به سوی شهر و دیاری که جز با مشقت زیاد به آن نمیرسیدید میبرند"( وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ إِلیٰ بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بٰالِغِیهِ إِلاّٰ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ ).
این نشانه رحمت و رافت خداوند است که این چهار پایان را با این قدرت و نیرو آفریده است،و آنها را رام و تسلیم شما نیز گردانیده،"چرا که پروردگار شما رءوف و رحیم است( إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ ).
"شق"از ماده"مشقت"است،ولی بعضی از مفسران احتمال دادهاند که به معنای شکافتن و نصف کردن باشد،یعنی شما نمیتوانید خودتان این بارها را بر دوش کشیده و به مقصد برسانید مگر اینکه نیمی از قوت شما از میان برود و به اصطلاح نیم جان شوید،ولی تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد.
به این ترتیب این چهار پایان در درجه اول،پوشش و وسائل دفاعی برای انسان در برابر گرما و سرما تولید میکنند،و در درجه بعد از فرآوردههای لبنیاتی
آنها استفاده میشود،و سپس از گوشتشان،و بعد آثار روانی که در دلها میگذارند، مورد توجه قرار گرفته و سرانجام باربری آنها.
قابل توجه اینکه حتی در عصر و زمان ما که عصر ماشین و وسائل ماشینی است،باز در بسیاری موارد تنها باید از همین چهار پایان استفاده کرد،و راه دیگری ندارد.
*** آن گاه به سراغ گروه دیگری از حیوانات میرود که برای سواری انسان از آنها استفاده میشود میفرماید"خداوند اسبها و استرها و الاغها را آفرید تا شما بر آن سوار شوید،و هم مایه زینت شما باشد"( وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغٰالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهٰا وَ زِینَةً ).
بدیهی است زینت در اینجا باز یک مساله تشریفاتی نیست و برای کسی که با محتوای تعلیمات قرآن آشنا است این مطلب روشن است،بلکه یک نوع زینت است که اثر آن در زندگی اجتماعی ظاهر میگردد،برای پی بردن به این حقیقت کافی است است منظره و حال کسی که با پای پیاده یک راه طولانی بیابانی را پیموده،و خسته و کوفته و ناتوان به مقصد رسیده،به طوری که تا مدتی هیچ کاری از او ساخته نیست و نشاطی در او دیده نمیشود،با منظره کسی مقایسه کنیم که بر یک مرکب را هوار سوار شده زودتر به مقصد رسیده نیروی خود را از دست نداده،نشاط خود را کاملا حفظ کرده و آماده انجام هدفهای خود و استفاده از وقت و نیروی خویش است،آیا این زینت نیست؟ در پایان آیه به مساله مهمتری اشاره کرده و افکار را به وسائل نقلیه و مرکبهای گوناگونی که در آینده در اختیار بشر قرار میگیرد و بهتر و خوبتر از این حیوانات میتواند استفاده کند متوجه میسازد،و میگوید"خداوند چیزها(وسائل نقلیه دیگری)میآفریند که شما نمیدانید"( وَ یَخْلُقُ مٰا لاٰ
تَعْلَمُونَ
).
گر چه بعضی از مفسران پیشین این جمله را اشاره به حیواناتی گرفتهاند که در آینده آفریده میشود و رام بشر میگردد.
ولی همانگونه که در تفسیر"مراغی"و تفسیر"فی ظلال"آمده است درک مفهوم این جمله برای ما که در عصر ماشین و وسائل و مرکبهای سریع السیر زندگی میکنیم،ساده و آسان است.
و اگر ملاحظه میکنید که تعبیر به یخلق(میآفریند)کرده است دلیلش واضح است،زیرا کار انسان در این اختراعات در حقیقت چیزی جز جفت و جور کردن و به هم پیوستن نیست،اساس آنها که مواد اصلی را تشکیل میدهد،تنها با آفرینش خداوندی است،از این گذشته آن ابتکاری که بشر در طریق اختراع این وسائل به کار میبرد آن هم مولود استعدادی است که خدا به او داده است.
حتی امروز که دستگاههای تولیدی،ماشینی آن قدر گسترده شده که همه چیز را تحت الشعاع قرار داده باز دامداری و کشاورزی مهمترین بخش تولید زندگی انسان را تشکیل میدهد،چرا که میدانیم پایه اصلی تغذیه در این دو قسمت نهفته شده،و به همین دلیل رسیدن به حد خودکفایی در قسمت دامداری و کشاورزی نه تنها ضامن استقلال اقتصادی است که استقلال سیاسی نیز تا حد زیادی به آن مربوط است.
بنا بر این جای تعجب نیست که تمام ملتهای دنیا کوشش میکنند که صنعت کشاورزی و دامداری خود را تا سر حد امکان توسعه دهند و از صنایع مدرن برای این توسعه کمک گیرند.
نیاز به این دو،تا آن حد اساسی است که گاه کشورهای به اصطلاح
ابر قدرتی همچون روسیه برای رفع نیازمندی خود در این زمینه ناچار میشوند با دادن امتیازهای سیاسی دست نیاز خود را به سوی کشورهایی که درست در قطب مخالفند دراز کنند! و به همین جهت در اسلام و تعلیمات حیات آفرین آن اهمیت فوق العاده زیادی به مساله دامداری و کشاورزی داده شده است و با استفاده از هر فرصت مسلمانان را تشویق به این دو نموده:
در آیات فوق دیدیم که با چه لحن تشویق آمیزی از موضوع دامها سخن میگوید و منافع آن را اعم از منافع غذایی و پوششی بر میشمرد و حتی رفت و آمد آنها را به صحرا با تعبیر زیبایی که بسیار شوقانگیز است بیان میکند.
همچنین درباره اهمیت زراعت و میوههای مختلف،و کشاورزی بطور کلی، در آیات آینده سخن به میان خواهد آمد.
در روایات اسلامی در زمینه دامداری تعبیرات جالبی دیده میشود و همچنین در زمینه کشاورزی که به عنوان نمونه احادیث زیر را از منابع مختلف یادآور میشویم:
1-پیامبر به یکی از بستگانش فرمود چرا در خانهات"برکت" نمیآوری؟عرض کرد منظورتان از برکت چیست؟فرمود:شاة تحلب:"گوسفند شیرده"!سپس اضافه فرمود:
انه من کانت فی داره شاة تحلب او نعجة او بقرة فبرکات کلهن: "هر کس در خانه خود گوسفند شیرده یا گاو ماده داشته باشد سر تا پا برکت است" (1).
2-و نیز از پیامبر ص نقل شده که درباره اهمیت گوسفند فرمود:
نعم
1) 1) بحار الانوار جلد 14 صفحه 686 ط قدیم-در حدیث فوق علاوه بر شاة (گوسفند)و بقره(گاو)به نعجه نیز اشاره شده که در لغت برای آن چند معنی ذکر شده است:گاو وحشی،گوسفند کوهی و گوسفند ماده.
المال الشاة "گوسفند سرمایه بسیار خوبی است" (1).
3-در تفسیر نور الثقلین ذیل آیات مورد بحث از امام امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
افضل ما یتخذه الرجل فی منزله لعیاله الشاة فمن کان فی منزله شاة قدست علیه الملائکة مرتین فی کل یوم: "بهترین چیزی که انسان در خانه برای خانواده خود تهیه میکند گوسفند است،هر کس در منزل خود گوسفندی داشته باشد در هر روز فرشتگان خدا دو بار او را تقدیس میکنند" اشتباه نشود ممکن است شرائط تربیت کردن گوسفند در خانه برای بسیاری فراهم نباشد ولی هدف اصلی این است که به تعداد خانوادهها تولید و تربیت گوسفند بطور مستمر انجام گیرد(دقت کنید).
4-در اهمیت زراعت همین بس که امیر مؤمنان علی ع میفرماید:
من وجد ماء و ترابا ثم افتقر فابعده اللّٰه: "هر کس آب و خاکی داشته باشد و با این حال فقیر باشد،خدا او را از رحمت خویش دور کند" (2).
بدیهی است این گفتار بزرگ همانگونه که درباره یک فرد صادق است در باره یک ملت نیز صدق میکند،مردمی که آب و خاک بقدر کافی دارند،باز هم نیازمند به دیگران هستند،مسلما از رحمت خدا دورند! 5-و نیز از پیامبر ص نقل شده است که فرمود
علیکم بالغنم و الحرث فانهما یروحان بخیر و یغدوان بخیر :وظیفه شماست که به تربیت گوسفند و کشاورزی بپردازید که رفت و آمد هر دو خیر و برکت است" (3).
6-از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
ما فی الاعمال شیء احب
الی اللّٰه من الزراعة: "هیچ عملی نزد خدا از زراعت محبوبتر نیست" (1).
بالآخره در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم
الزارعون کنوز الانام تزرعون طیبا اخرجه اللّٰه عز و جل و هم یوم القیامة احسن الناس مقاما و اقربهم منزلة یدعون المبارکین: "کشاورزان گنجهای مردمند،غذای پاکیزه را که خداوند ارزانی داشته زراعت میکنند و آنها در روز قیامت برترین مقام را دارند و به خدا نزدیکترند و آنها را بنام"مبارکها"صدا میزنند" (2).
وَ عَلَی اَللّٰهِ قَصْدُ اَلسَّبِیلِ وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ (9) هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ (10) یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ اَلزَّرْعَ وَ اَلزَّیْتُونَ وَ اَلنَّخِیلَ وَ اَلْأَعْنٰابَ وَ مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (11) وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ وَ اَلنُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (12) وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ (13)
9-و بر خداست که راه است را به بندگان نشان دهد،اما بعضی از راهها بیراهه است و اگر خدا بخواهد همه شما را(به اجبار)هدایت میکند(ولی اجبار سودی ندارد).
10-او کسی است که از آسمان آبی فرستاد که شرب شما از آن است،و گیاهان و درختان که حیوانات خود را در آن به چرا میبرید نیز از آن است.
11-خداوند با آن(آب باران)برای شما زراعت و زیتون و نخل و انگور میرویاند، و از همه میوهها،مسلما در این نشانه روشنی است برای گروهی که تفکر میکنند
12-او شب و روز و خورشید و ماه را مسخر شما ساخت،و نیز ستارگان به فرمان او مسخر شمایند،در این نشانههایی است(از عظمت خدا)برای گروهی که عقل خود را بکار میگیرند.
14-(علاوه بر این)مخلوقاتی را که در زمین آفریده نیز مسخر(فرمان شما)ساخت، مخلوقاتی با رنگهای مختلف در این نشانه روشنی است برای گروهی که متذکر میشوند.
همه چیز در بند تسخیر تو است ای انسان
به دنبال نعمتهای مختلفی که در آیات گذشته بیان شد،قسمت دیگری از نعمتهای مهم الهی در آیات مورد بحث آمده است نخست به یکی از نعمتهای بسیار مهم معنوی اشاره کرده میفرماید:"بر خدا است که راه راست و صراط مستقیم را که هیچگونه انحراف و کژی در آن نیست در اختیار بندگان بگذارد" ( وَ عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ ) "قصد"به معنی صاف بودن راه است،و بنا بر این قَصْدُ السَّبِیلِ به معنی راه راست میباشد راهی که انحراف و ضلالت در آن وجود ندارد (1).
در اینکه این راه راست اشاره به جنبه تکوینی یا تشریعی میکند،مفسران تفسیرهای مختلفی دارند،ولی هیچ مانعی ندارد که هر دو جنبه را شامل شود.
توضیح اینکه:خداوند انسان را با نیروهای مختلفی مجهز ساخته،و استعدادهای گوناگونی به او داده تا در مسیر تکامل که هدف آفرینش است به او کمک کند،و از این نظر همانند گیاهان و یا انواع جانداران است،که نیروها و غرائز لازم برای رسیدن به این هدف در اختیارشان گذارده شده است،با این تفاوت که انسان
1) 1) بعضی از مفسران بزرگ مانند علامه طباطبائی در المیزان،"قصد"را به معنی "قاصد"گرفتهاند که نقطه مقابل"جائر"یعنی منحرف از حق است.
با اراده خود و آزادانه تصمیم میگیرد ولی حیوانات و گیاهان بیاختیار به سوی هدفشان پیش میروند،و قوس صعودی تکامل انسان نیز قابل مقایسه با جانداران دیگر نیست به این ترتیب از نظر خلقت و آفرینش و تکوین انسان را مجهز به عقل و استعداد و نیروهای لازم برای پیمودن این صراط مستقیم کرده است.
و از سوی دیگر،خدا پیامبران را با وحی آسمانی و تعلیمات کافی و قوانین مورد نیاز انسان فرستاده است،تا از نظر تشریع،راه را از چاه مشخص کرده و با انواع بیانها او را تشویق به پیمودن این راه کنند و از مسیرهای انحرافی باز دارند.
و جالب اینکه خداوند در آیه فوق این امر را به عنوان فریضهای بر خود لازم شمرده و با کلمه عَلَی اللّٰهِ (بر خدا لازم است)از آن یاد کرده است که همانند آن را در آیات دیگر قرآن نیز میخوانیم إِنَّ عَلَیْنٰا لَلْهُدیٰ :"بر ما است که انسان را هدایت کنیم"(لیل-12)، اگر ما،در وسعت مفهوم عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ و مجموعه نیروهای مادی و معنوی که در آفرینش انسان و تعلیم و تربیت او به کار رفته دقیق شویم، به عظمت این نعمت بزرگ که از همه نعمتها برتر است،آگاه خواهیم شد.
سپس از آنجا که راههای انحرافی فراوان است،به انسانها هشدار میدهد و میگوید"بعضی از این راهها منحرف و بیراهه است"( وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ ) (1).
و از آنجا که نعمت اختیار و آزادی اراده و انتخاب،یکی از مهمترین عوامل تکامل انسان میباشد با یک جمله کوتاه به آن اشاره کرده میگوید"اگر خدا میخواست همه شما را به اجبار به راه راست هدایت میکرد"به گونهای که نتوانید گامی از آن فراتر بگذارید( وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ ).
1) 1) ضمیر"منها"به سبیل باز میگردد،و سبیل مؤنث مجازی است.
ولی این کار را نکرد،چرا که هدایت اجباری،نه افتخار است و نه تکامل، بلکه به شما آزادی داد تا این راه را با پای خود بپیمائید و به بالاترین اوج تکامل برسید.
جمله فوق ضمنا به این واقعیت اشاره میکند که گام نهادن گروهی از انسانها در طریق جائر و راه منحرف،نباید این توهم را ایجاد کند که خدا در برابر آنها مغلوب شده است بلکه این خواست او است و مقتضای حکمت است که انسانها آزاد باشند.
*** در آیه بعد باز به سراغ مادی میرود تا حس شکرگزاری انسانها را برانگیزد،آتش عشق خدا را در دلهایشان بیفروزد،و آنها را به شناخت بیشتر بخشنده این نعمتها دعوت کند.
میگوید:"او کسی است که از آسمان آبی فرو فرستاد"( هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ).
آبی حیاتبخش،زلال،شفاف،و خالی از هر گونه آلودگی"که شما از آن مینوشید"( لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ ).
"و نیز گیاهان و درختانی از آن به وجود میآید که حیوانات خود را در آن به چرا میفرستید"( وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ ).
"تسیمون"از ماده"اسامه"به معنی چراندن حیوانات است و میدانیم حیوانات هم از گیاهان زمین استفاده میکنند هم از برگهای درختان،و اتفاقا "شجر"در لغت عرب معنی وسیعی دارد که هم به درخت گفته میشود و هم به گیاه.
بدون شک منافع آب باران تنها نوشیدن انسان و روئیدن درختان و گیاهان نیست،بلکه شستشوی زمینها،تصفیه هوا،ایجاد رطوبت لازم برای طراوت پوست
تن انسان و راحتی تنفس او،و مانند آن همه از فوائد باران است،ولی از آنجا که دو قسمت یاد شده،از اهمیت بیشتری برخوردار بوده روی آن تکیه شده.
*** باز همین مساله را چنین ادامه میدهد"به وسیله این آب باران برای شما زراعت را میرویاند،و همچنین زیتون و نخل و انگور را"( یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخِیلَ وَ الْأَعْنٰابَ ).
"و خلاصه از تمام میوهها"( وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ ).
"مسلما در آفرینش این میوههای رنگارنگ و پر برکت و این همه محصولات کشاورزی نشانه روشنی است از خدا برای کسانی که اهل تفکرند" ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ).
"زرع"هر گونه زراعتی را شامل میشود،"زیتون"هم نام آن درخت مخصوص است و هم نام میوه آن(ولی به گفته بعضی از مفسران"زیتون"فقط نام درخت است،و"زیتونه"نام میوه آن در حالی که در آیه 35 سوره نور زیتونه به خود درخت اطلاق شده است).
"نخیل"(درخت خرما)هم به معنی مفرد و هم به معنی جمع استعمال میشود،و اعناب جمع"عنبه"به معنی انگور است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا از میان همه میوهها،قرآن مجید، تنها روی این سه میوه تکیه کرده است،زیتون و خرما و انگور،دلیل آن را به خواست خدا در ذیل همین آیات میخوانید.
*** سپس به نعمت تسخیر موجودات مختلف جهان در برابر انسان اشاره کرده، میفرماید:"خداوند شب و روز را برای شما مسخر کرد و همچنین خورشید و ماه را" ( وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ).
"ستارگان نیز به فرمان او مسخر شما هستند"( وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ ).
"مسلما در این امور نشانههایی است از عظمت خدا و بزرگی آفرینش برای آنها که اندیشه میکند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ).
در ذیل آیات سوره رعد و ابراهیم گفتیم که مفهوم واقعی تسخیر موجودات برای انسان آنست که در خدمت منافع او باشند،و به نفع او کار کنند، و به او امکان بهرهگیری دهند،به همین جهت شب و روز و خورشید و ماه و ستارگان که هر کدام به نوعی در زندگی انسان اثر دارند و مورد بهره برداری او قرار میگیرند در تسخیر اویند.
این تعبیر جالب(مسخر بودن موجودات برای انسان به فرمان خدا) علاوه بر اینکه شخصیت و عظمت واقعی انسان را از دیدگاه اسلام و قرآن روشن میسازد،و به او عظمتی میبخشد که درخور مقام خلیفة اللهی است،نعمتهای گوناگون خدا را به خاطرش میآورد،حس قدردانی را در او برمیانگیزد، و از نظام بدیعی که در چگونگی این تسخیر به کار رفته،وی را به خدا نزدیک میسازد.
و به همین جهت در پایان آیه میگوید:در این تسخیر نشانههایی است برای آنها که اندیشه میکنند.
برای آگاهی بیشتر از اسرار این تسخیر به شرح مبسوطی که در سوره ابراهیم آیات 32 و 33 آوردیم مراجعه فرمائید.
*** علاوه بر اینها"مخلوقاتی را که در زمین آفریده نیز مسخر فرمان شما ساخت" ( وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ ).
"مخلوقاتی گوناگون و رنگارنگ"( مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ ).
از انواع پوششها،غذاها،همسران پاک،وسائل رفاهی گرفته تا انواع معادن و منابع مفید زیر زمینی و روی زمینی و سایر نعمتها.
"در اینها نیز نشانهای است آشکار برای مردمی که متذکر میشوند" ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ ) ***
جالب اینکه در آیات فوق نعمتهای مادی و معنوی آن چنان به هم آمیخته شده است که نمیتوان آنها را از یکدیگر تفکیک کرد،با این حال لحن آیات مزبور در زمینه نعمتهای معنوی با مادی متفاوت است.
در هیچ مورد نمیگوید بر خدا است که فلان رزق و روزی را برای شما بیافریند،اما در مورد هدایت،راه راست میگوید"بر خدا است که راه راست را به شما نشان دهد"،و نیروهای لازم را برای پیمودن این راه از نظر تکوین و تشریع در اختیارتان بگذارد.
اصولا بحثهای یک بعدی از روش قرآن دور است،حتی آنجا که سخن از آفرینش درختان و میوهها و تسخیر خورشید و ماه به میان میآورد باز آن را در مسیر یک هدف معنوی قرار میدهد و میگوید:"این نعمتهای مادی نیز نشانهای است از عظمت آفرینش و آفریدگار".
ممکن است چنین به نظر آید که اگر قرآن در آیات فوق از میان انواع میوهها روی زیتون و خرما و انگور تکیه کرده به خاطر وجود آنها در محیط نزول
قرآن بوده است،ولی با توجه به جهانی و جاودانی بودن قرآن،و عمق تعبیراتش روشن میشود که مطلب از این فراتر است.
غذاشناسان و دانشمندان بزرگی که سالیان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون میوهها صرف کردهاند به ما میگویند کمتر میوهای است که برای بدن انسان از نظر غذایی به اندازه این سه میوه،مفید و مؤثر باشد.
همانها میگویند"روغن زیتون"برای تولید سوخت بدن ارزش بسیار فراوان دارد،کالری حرارتی آن بسیار بالا است،و از این جهت یک نیروبخش است و آنها که میخواهند همواره سلامت خود را حفظ کنند،باید به این اکسیر علاقمند شوند.
روغن زیتون دوست صمیمی کبد آدمی است،و برای رفع عوارض کلیهها و سنگهای صفراوی و قولنجهای کلیوی و کبدی و رفع یبوست بسیار مؤثر است.
به همین دلیل در روایات اسلامی نیز از آن مدح و تمجید فراوان شده،در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع درباره زیتون چنین میخوانیم:"غذای خوبی است،دهان را خوشبو و بلغم را بر طرف میسازد،صورت را صفا و طراوت میبخشد،اعصاب را تقویت نموده و بیماری و درد را از میان میبرد و آتش خشم و غضب را فرو مینشاند" (1).
و از آن مهمتر اینکه در خود قرآن از درخت زیتون به عنوان شجره مبارکه(درخت پر برکت)یاد شده است.
با پیشرفت دانش پزشکی و غذاشناسی اهمیت دارویی"خرما"نیز به ثبوت رسیده است.در خرما کلسیم وجود دارد که عامل اصلی استحکام استخوانها است و نیز فسفر وجود دارد که از عناصر اصلی تشکیل دهنده مغز و مانع ضعف اعصاب
1) 1) اسلام پزشک بی دارو،
و خستگی است،و قوه بینایی را میافزاید.
و نیز پتاسیم موجود است که فقدان آن را در بدن علت حقیقی زخم معده میدانند،و وجود آن برای ماهیچهها و بافتهای بدن بسیار پر ارزش است.
این سخن امروز در میان غذاشناسان معروف است که خرما از سرطان جلوگیری میکند،زیرا آمارهایی که در این زمینه تهیه شده نشان میدهد در مناطقی که خرما بیشتر میخورند ابتلای به سرطان کمتر است،و اعراب و صحرا نشینانی که در فقر غذایی به سر میبرند بواسطه خوردن خرما هرگز مبتلا به سرطان نمیشوند،عامل این موضوع را وجود"منیزیم"میدانند.
قند فراوانی که در خرما وجود دارد از سالمترین قندها است که حتی در بسیاری از موارد مبتلایان به بیماری قند نیز میتوانند براحتی از آن استفاده کنند.
دانشمندان در خرما سیزده ماده حیاتی و پنج نوع ویتامین کشف کردهاند که آن را به صورت یک منبع غذایی غنی و بسیار پر ارزش در آورده است (1).
به همین دلیل در روایات اسلامی نیز روی این ماده غذایی تاکید فراوان دیده میشود،از علی ع نقل شده که فرمود:
کل التمر فان فیه شفاء من الادواء :"خرما بخورید که شفای بیماریها است".
و نیز روایت شده که در بسیاری از اوقات غذای علی ع را نان و خرما تشکیل میداد.
و در روایت دیگر میخوانیم:"خانهای که در آن خرما نیست اهل آن
1) 1) اولین دانشگاه و آخرین پیامبر جلد 7 صفحه 65-جالب اینکه جلد هفتم این کتاب از آغاز تا به آخر پیرامون خواص غذایی و درمانی خرما و انگور سخن میگوید که مطالعه آن انسان را به اهمیت این دو غذا آشنا میسازد.
خانه در واقع گرسنهاند"! (1).
در آیات سوره مریم نیز خواهد آمد که خداوند مریم را در آن بیابان که فاقد وسیله بود هنگامی که عیسی را به دنیا آورده بود از رطب تازه روزی داد، و این اشارهای است به اینکه یکی از بهترین غذاها برای مادری که فرزند به دنیا آورده رطب تازه است،و حتی در روایاتی که ذیل آیه آمده میخوانیم بهترین دارو برای چنین زنان همین میوه است (2).
و اما در مورد"انگور"به گفته دانشمندان غذاشناس بقدری عوامل مؤثر دارد که میتوان گفت،یک داروخانه طبیعی است؟علاوه بر این انگور از نظر خواص،بسیار نزدیک به شیر مادر است،یعنی یک غذای کامل محسوب میشود انگور دو برابر گوشت،در بدن حرارت ایجاد میکند،و علاوه بر این ضد سم است،برای تصفیه خون،دفع رماتیسم،نقرس،و زیادی اوره خون، اثر درمانی مسلمی دارد،انگور معده و روده را لایروبی میکند،نشاط آفرین و بر طرف کننده اندوه است،اعصاب را تقویت کرده،و ویتامینهای مختلف موجود در آن به انسان نیرو و توان میبخشد.
انگور علاوه بر اینکه غذای بسیار پر ارزشی است قدرت میکرب کشی قابل ملاحظهای دارد و حتی عامل مؤثری است برای مبارزه با بیماری سرطان (3).
به همین دلیل در حدیثی از پیامبر ص:
خیر طعامکم الخبز و خیر فاکهتکم العنب: "بهترین طعام شما نان و بهترین میوه شما انگور است" (4).
اگر ما بخواهیم آنچه را غذاشناسان در زمینه این میوهها گفتهاند و روایات
فراوانی که در منابع اسلامی در این رابطه نقل شده در اینجا بیاوریم مسلما از روش تفسیر خارج خواهیم شد،مقصود این بود روشن سازیم که تکیه کردن قرآن بر این سه نوع میوه بی دلیل نیست،و شاید در آن روز قسمت مهمی از آن بر مردم پوشیده بوده است.
در آیات فوق،بعد از بیان سه بخش از نعمتهای الهی مردم را دعوت به اندیشه کرده منتها در یک مورد میگوید:در اینها نشانههایی است برای قومی که تفکر میکنند،در مورد دیگر میگوید برای قومی که تعقل دارند،و در مورد سوم برای قومی که متذکر میشوند.
این اختلاف تعبیر مسلما جنبه تفنن در عبارت ندارد،بلکه آنچه از روش قرآن میدانیم هر کدام اشاره به نکتهای است،و شاید نکته این تفاوت آن باشد که در مورد الوان نعمتهای موجود در زمین آن قدر مساله روشن است که تنها تذکر و یادآوری کافی است،ولی در مورد زراعت و زیتون و نخل و انگور و به طور کلی میوهها کمی بیشتر اندیشه لازم است،تا به خواص غذایی و درمانی آنها آشنا شویم،به همین جهت تعبیر به"تفکر"میکند.
اما در مورد تسخیر خورشید و ماه و ستارگان و اسرار شب و روز باز هم اندیشه بیشتری لازم است،لذا تعبیر به"تعقل"که گویای سطح بالاتری از اندیشه است فرموده.
در هر حال روی سخن قرآن همه جا با اندیشمندان و متفکران و صاحبان مغز و عقل است،و با توجه به اینکه قرآن از محیطی بر خاسته که در آنجا جز جهل حکومت نمیکرد،عظمت این تعبیرات آشکارتر میشود و هم پاسخی است دندانشکن به آنها که به خاطر بعضی از مذاهب خرافی خط سرخ روی همه
مذاهب راستین کشیدهاند و میگویند مذهب،وسیله تخدیر و از کار انداختن اندیشهها است و ایمان به خدا مولود جهل آدمی است!.
اینگونه آیات قرآن تقریبا در همه سورهها گسترده است،به وضوح میگوید مذهب راستین زائیده اندیشه و تفکر و تعقل است و اسلام در همه جا سر و کار با متفکران و اندیشمندان و اولوا الالباب دارد،نه با جاهلان و خرافاتیان، یا روشنفکر نمایان بی منطق.
وَ هُوَ اَلَّذِی سَخَّرَ اَلْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَی اَلْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (14) وَ أَلْقیٰ فِی اَلْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ أَنْهٰاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (15) وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ (16) أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (17) وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (18)
14-او کسی است که دریا را مسخر(شما)ساخت تا از آن گوشت تازه بخورید و وسائل زینتی برای پوشش از آن استخراج نمائید،و کشتیها را میبینید که سینه دریا را میشکافند تا شما(به تجارت پردازید)و از فضل خدا بهره گیرید، شاید شکر نعمتهای او را بجا آورید.
15-و در زمین کوههای ثابت و محکمی افکند تا لرزش آن را نسبت به شما بگیرد، و نهرها ایجاد کرد،و راههایی تا هدایت شوید.
16-و(نیز)علاماتی قرار داد و(شب هنگام)آنها بوسیله ستارگان هدایت میشوند.
17-آیا کسی که میآفریند همچون کسی است که نمیآفریند؟آیا متذکر نمیشوید!! 18-و اگر نعمتهای خدا را بشمارید هرگز نمیتوانید آن را احصا کنید،خداوند غفور و رحیم است.
نعمت کوهها و دریاها و ستارگان
این آیات به سراغ بخش مهم دیگری از نعمتهای بیپایان خداوند در مورد انسانها میرود و نخست از دریاها که منبع بسیار مهم حیات و زندگی است آغاز میکند و میگوید:
"و او کسی است که دریاها را برای شما تسخیر کرد و به خدمت شما گمارد" ( وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ ).
میدانیم قسمت عمده روی زمین را دریاها تشکیل میدهند،و نیز میدانیم نخستین جوانه حیات در دریاها آشکار شده،و هم اکنون نیز دریا منبع مهمی برای ادامه حیات انسان و همه موجودات روی زمین است،و قرار دادن آن در خدمت بشر یکی از نعمتهای بزرگ خدا است:
سپس به سه قسمت از منافع دریاها اشاره کرده میفرماید:
"تا از آن گوشت تازه بخورید"( لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا ).
گوشتی که زحمت پرورش آن را نکشیدهاید تنها دست قدرت خدا آن را در دل اقیانوسها پرورش داده و رایگان در اختیارتان گذارده است.
مخصوصا تکیه روی طراوت و تازگی این گوشت،با توجه به اینکه در آن عصر و زمان از یک جهت،و در عصر و زمان ما از جهت دیگر،گوشتهای کهنه فراوان بوده و هست،اهمیت این نعمت را آشکارتر میسازد،و هم اهمیت تغذیه از گوشت تازه را.
با تمام پیشرفتی که در زندگی و تمدن مادی بشر به وجود آمده،هنوز دریا یکی از مهمترین منابع تغذیه انسان را تشکیل میدهد،و همه سال صدها هزار تن از گوشت تازهای که دست لطف پروردگار برای انسانها پرورش داده،از دریا صید میشود.
لذا اکنون که جمعیت کره زمین رو به افزایش است و بعضی در مطالعات ابتدایی خود احساس میکنند خطر کمبود مواد غذایی مردم جهان را برای آینده تهدید میکند،افکار دانشمندان متوجه دریاها شده و چشم امید خود را به آن دوختهاند تا از طریق پرورش و تکثیر نسل انواع ماهیها بتوانند این کمبود را به مقدار قابل ملاحظهای بر طرف سازند.
این از یک سو،از سوی دیگر مقرراتی برای جلوگیری از آلوده شدن آب دریاها و از میان رفتن نسل ماهیها وضع کردهاند که از مجموع آن اهمیت جمله فوق که در چهارده قرن قبل در قرآن نازل شده است روشنتر میشود.
دیگر از منافع آن مواد زینتی است که از دریاها استخراج میشود لذا اضافه میکند:"تا از آن زینتی برای پوشیدن استخراج کنید"( وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا ).
انسان مانند چهارپایان نیست که ذوق نداشته باشد،بلکه یکی از ابعاد معروف چهارگانه روح انسان را حس زیبایی تشکیل میدهد که سرچشمه پیدایش شعر و هنر اصیل و مانند آنها است.
بدون شک این بعد از روح انسانی نقش مؤثری در حیات بشر دارد،لذا باید بطرز صحیح و سالمی-دور از هر گونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر- اشباع گردد.
آنها که غرق در تجمل پرستی و انواع زینتند به همان گونه گمراهند که افراد خشک و مخالف هر گونه زینت چرا که یکی در طرف افراط و مایه نابودی
سرمایهها و ایجاد فاصله طبقاتی و کشتن معنویات است،و دیگری در طرف تفریط و باعث خمودی و رکود.
به همین دلیل در اسلام،استفاده از زینت به صورت معقول و خالی از هر گونه اسراف مانند بهرهگیری از لباسهای خوب،انواع عطریات،بعضی سنگهای قیمتی و مانند آن-مخصوصا در مورد زنان-که نیاز روحیشان به زینت بیشتر است توصیه شده است،ولی باز تاکید میکنیم که باید خالی از اسراف و تبذیر باشد.
بالآخره سومین نعمت دریا را حرکت کشتیها به عنوان یک وسیله مهم برای انتقال انسان و نیازمندیهای او،ذکر میکند،و میفرماید:"کشتیها را میبینی که آبها را بر صفحه اقیانوسها میشکافند"( وَ تَرَی الْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ ).
صحنهای که در برابر سرنشینان کشتی به هنگام حرکت بر صفحه اقیانوسها ظاهر میشود چقدر دیدنی است"خدا این نعمت را به شما داد تا از آن بهره گیرید و از فضل او در مسیر تجارت خود از کشتیها استفاده کنید"( وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ ) (1).
با توجه به اینهمه نعمت،حس شکرگزاری را در شما زنده کند"شاید شکر نعمتهای او را بجا آورید"( وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
"فلک"(کشتی)هم به معنی مفرد آمده و هم به معنی جمع.
"مواخر"جمع"ماخرة"از ماده"مخر"(بر وزن فخر)به معنی شکافتن آب از چپ و راست است،و به صدای وزش بادهای شدید نیز گفته میشود،
1) 1) جمله"و لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ "با واو عطف ذکر شده باید معطوف علیه داشته باشد که قاعدتا در تقدیر است و در تقدیر چنین بوده"لتنتفعوا بها و لتبتغوا من فضله":کشتیها را میبینی که با سینه خود آبها را میشکافند تا از آنها استفاده مختلف کنید و تا برای تجارت از آن بهره گیرید.
و از آنجا که کشتیها به هنگام حرکت آبها را با سینه خود میشکافند به آنها "ماخر"یا"ماخره"میگویند.
اصولا چه کسی این خاصیت را در مادهای که کشتی را از آن میسازند قرار داد تا روی آب بایستد،آیا اگر همه چیز از آب سنگینتر بود و فشار مخصوص آب نیز نبود،هرگز میتوانستیم بر صفحه بیکران اقیانوسها حرکت کنیم؟ به علاوه چه کسی بادهای منظم را بر صفحه اقیانوسها به حرکت در آورد؟ و یا چه کسی در بخار آن همه قدرت آفرید تا با نیروی آن کشتیهای موتوری را بر صفحه اقیانوسها به حرکت در آوریم؟آیا هر یک از اینها نعمت بزرگی نیست؟ توجه به این نکته که راههای دریایی از جادههای خشکی بسیار وسیعتر، کمخرجتر و آمادهتر است،و نیز توجه به اینکه کشتیهای غولپیکر که گاهی به عظمت یک شهر میباشند،عظیمترین وسیله نقلیه بشر را تشکیل میدهند عظمت نعمت دریاها را برای کشتیرانی واضحتر میکند.
*** پس از بیان نعمت دریاها،به سراغ کوههای سخت و سنگین میرود و میگوید:"در زمین کوههای ثابت و مستقری افکند تا از لرزش و حرکت آن جلوگیری کند،و به شما آرامش بخشد"( وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ ) (1).
در گذشته نیز گفتهایم کوهها از ریشه به هم پیوستهاند و همچون زرهی کره زمین را در بر گرفتهاند،و این سبب میشود که از لرزشهای شدید زمین که بر اثر فشار گازهای درونی هر لحظه ممکن است رخ دهد تا حد زیادی جلوگیری شود.
1) 1) أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ در تقدیر"لئلا تمید بکم"یا"کراهة ان تمید بکم" بوده است.
از این گذشته وضع خاص کوهها مقاومت پوسته زمین را در مقابل جاذبه ماه(جزر و مد)زیاد میکند و اثر آن را به حد اقل میرساند.
از سوی سوم از قدرت طوفانهای شدید و حرکت دائمی بادها بر پوسته زمین میکاهد چرا که اگر کوهها نبودند سطح هموار زمین دائما در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشی متصور نبود.
و از آنجا که کوهها یکی از مخازن اصلی آبها(چه به صورت برف و یخ و چه به صورت آبهای درونی)میباشند بلافاصله بعد از آن،نعمت وجود نهرها را بیان کرده،میگوید"و برای شما نهرهایی قرار دادیم"( وَ أَنْهٰاراً ).
و از آنجا که وجود کوهها ممکن است این توهم را به وجود آورد که بخشهای زمین را از یکدیگر جدا میکند،و راهها را میبندد،چنین اضافه میکند"و برای شما راهها قرار داد تا هدایت شوید"( وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ) (1).
این مساله قابل توجه است که در میان بزرگترین سلسله جبال دنیا غالبا بریدگیهایی وجود دارد که انسان میتواند راه خود را از میان آنها پیدا کند، و کمتر اتفاق میافتد که این کوهها به کلی بخشهای زمین را از هم جدا کنند.
*** و از آنجا که راه بدون نشانه و علامت و راهنما،انسان را به مقصد نمیرساند بعد از ذکر نعمت"راه"به این"نشانهها"اشاره کرده میگوید:
"و علاماتی قرار داد"( وَ عَلاٰمٰاتٍ ).
این علامتها انواع زیادی دارد:شکل کوهها و درهها و بریدگیهای آنها،
1) 1) به هر حال آیه فوق یکی از معجزات علمی قرآن مجید است که حد اقل در آن روز برای انسانها کشف نشده بود،شرح بیشتر در این زمینه را در بخش معجزات علمی قرآن در کتاب ما"قرآن و آخرین پیامبر"بخوانید.
فراز و نشیبهای قطعات مختلف زمین،رنگ خاکها و کوهها،و حتی چگونگی وزش بادها هر یک،علامتی برای پیدا کردن راههاست.
برای اینکه بدانیم وجود این علامات تا چه حد به رهروان کمک میکند و آنها را از دور گشتن و گم شدن رهایی میبخشد،کافی است وضع بعضی از بیابانهای یک نواخت را که در پارهای از مناطق وجود دارد در نظر بگیریم که عبور از آنها فوق العاده مشکل و خطرناک است،و چه بسیار کسانی که از آنها رفتند و هیچگاه باز نگشتند،فکر کنید اگر همه روی زمین این چنین یک نواخت بود کوهها به یک اندازه،دشتها یک رنگ،درها شبیه هم،آیا انسانها میتوانستند به آسانی راه خود را پیدا کنند؟! ولی از آنجا که در پارهای از اوقات در بیابانها،در شبهای تاریک، یا هنگامی که انسان شبانه در دل اقیانوسها سفر میکند از این علامات خبری نیست، خداوند علامات آسمانی را به کمک فرستاده تا اگر در زمین علامتی نیست،از علامت آسمان استفاده کنند و گمراه نشوند!لذا اضافه میکند"و بوسیله ستارگان، مردم هدایت میشوند"( وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ ).
البته این یکی از فوائد ستارگان است،آنها فوائد بسیاری دارند ولی اگر تنها همین فایده بود باز مهم بود،مخصوصا پیش از آنکه قطبنما اختراع شود و کشتیها بتوانند بوسیله آن طبق نقشهها راه خود را به سوی مقصد باز یابند، حرکت در روی دریاها بدون استفاده از ستارگان امکان پذیر،نبود،و به همین جهت شبهایی که ابر آسمان را میپوشانید کشتیها از حرکت باز میماندند،و اگر به راه خود ادامه میدادند خطر مرگ آنها را تهدید میکرد.
البته میدانیم ستارگانی که در نظر ما در آسمان جابجا میشوند پنج ستاره بیشتر نیستند که آنها را سیارات میگویند،(البته سیارات بیش از اینند،اما بقیه با چشم کمتر دیده میشوند)باقی ستارهها جای نسبی خود را حفظ میکنند،
گویی همچون مرواریدهایی هستند که به روی پارچه تیره رنگی دوخته شدهاند این پارچه را از یک طرف افق میکشند و به سوی دیگر میبرند،و به تعبیر دیگر حرکت ثوابت حرکت گروهی و دستجمعی است،اما حرکت سیارات حرکت انفرادی میباشد بطوری که فاصلههایشان با بقیه ستارهها تغییر میکند.
علاوه بر این،ستارههای ثوابت شکلهای مخصوصی را تشکیل دادهاند که به"اشکال فلکی"معروفند،و شناخت آنها برای پیدا کردن جهات چهارگانه (شمال و جنوب و مشرق و مغرب)بسیار مؤثر است.
*** پس از بیان آن همه نعمتهای بزرگ و الطاف خفی پروردگار،و جدان انسانها را به داوری میطلبد و میگوید:"آیا کسی که میآفریند همچون کسی است که نمیآفریند،آیا متذکر نمیشوید"؟! ( أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ ).
این یک روش مؤثر تربیتی است که قرآن در بسیاری از موارد از آن استفاده کرده است،مسائل را بصورت استفهامی طرح،و پاسخ آن را بر عهده وجدانهای بیدار میگذارد،و حس خود جوشی مردم را به کمک میطلبد تا پاسخ از درون جانشان بجوشد و همچون فرزندشان به آن عشق ورزند،و آن را پذیرا گردند.
اصولا از نظر روانی ثابت شده که برای تعلیم و تربیت صحیح باید حد اکثر کوشش را به کار برد تا طرف مقابل،مطالب را از خود بداند یعنی احساس کند از درون خودش جوشیده،نه چیزی که از بیرون به او القا شده است تا با تمام وجودش آن را قبول کند و از آن دفاع نماید.
تکرار این نکته نیز لازمست که مشرکانی که در برابر انواع بتها به سجده میافتادند هرگز معتقد نبودند بت آفریننده و خالق است،بلکه آفرینش را مخصوص"اللّٰه"میدانستند،اینجاست که قرآن میگوید آیا باید در برابر خالق
اینهمه نعمتها سجده کرد؟یا موجوداتی که خود مخلوق ناچیزی بیش نیستند و هرگز خلقتی نداشته و ندارند.
*** سرانجام برای اینکه هیچکس تصور نکند نعمت خدا منحصر به اینها است میگوید:"و اگر بخواهید نعمتهای خدا را شماره کنید قادر بر احصای آن نیستید"( وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا ).
سر تا پای وجود شما غرق نعمتهای او است،در هر نفس که فرو میرود و بر میآید نه تنها دو نعمت که هزاران نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب،هر دقیقهای که از عمر ما میگذرد حیات و سلامت ما مدیون فعالیت ملیونها موجود زنده در درون بدنمان و ملیونها موجود جاندار و بیجان در بیرون بدنمان است که بدون فعالیت آنها ادامه حیات حتی یک لحظه ممکن نیست.
اصولا ما از وجود همه نعمتها،آگاه نیستیم و هر قدر دامنه علم و دانش بشری گستردهتر میشود افقهای تازهای از این نعمتها بر ما گشوده خواهد شد، افقهایی که کرانههای آنها هم چنان ناپیدا است،آیا با این حال قدرت احصای نعمتهای خدا را داریم؟! اکنون این سؤال پیش میآید که پس ما چگونه میتوانیم حق شکر او را ادا کنیم؟آیا با این حال در زمره ناسپاسان نیستیم؟ پاسخ این سؤال را قرآن در آخرین جمله این آیه بیان میکند و میگوید "خداوند غفور و رحیم است"( إِنَّ اللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ ).
آری خدا مهربانتر و بزرگوارتر از آنست که شما را به خاطر عدم توانایی بر شکر نعمتهایش مؤاخذه یا مجازات کند،همین قدر که بدانید سر تا پای شما غرق نعمت او است و از ادای حق شکرش عاجزید و عذر تقصیر به پیشگاهش برید،نهایت شکر او را انجام دادهاید.
و رنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که بجا آورد!
ولی اینها همه مانع از آن نیست که ما به مقدار توانایی به احصای نعمتهایش بپردازیم،چرا که این توجه هم درجه معرفت و جهان بینی و جهانشناسی توحید ما را بالا میبرد و هم شعله عشق خدا را در اعماق قلب ما فروزانتر میکند،و هم حس شکرگزاری را در ما تحریک مینماید.به همین دلیل پیشوایان و بزرگان دین در سخنان خود و حتی در دعاها و مناجاتهایشان به شمردن گوشهای از نعمتهای بیپایانش میپرداختند تا درسی باشد برای دیگران.
(در زمینه شکر نعمت و عدم توانایی انسان بر احصای نعمتهای پروردگار در ذیل آیه 34 سوره ابراهیم نیز بحث کردهایم).
راه،نشانه،رهبر
گرچه در آیات فوق سخن از راهها و طریق زمین به عنوان یک نعمت الهی به میان آمده،چرا که راهها مهمترین وسیله ارتباط پیشرفت تمدن انسانی هستند و به همین دلیل در برنامههای سازندگی قبل از هر چیز به سراغ ایجاد راه مناسب میروند،زیرا بدون آن هیچ فعالیت عمرانی ممکن نیست.
ولی به هر حال بیان قرآن در این زمینه میتواند الگویی برای"زندگی معنوی"انسانها نیز باشد چرا که برای رسیدن به هر هدف مقدس قبل از هر چیز انتخاب راه صحیح لازم است،و علاوه بر راه وجود علامات و نشانهها نیز اهمیت حیاتی دارند،زیرا راههای مشابه هم بسیارند،و گم کردن راه اصلی در میان آنها کاملا ممکن است، اینجا است که نقش"علامات"مشخص میشود.
مخصوصا مؤمنان که در آیات قرآن به عنوان متوسمان(هوشیاران)
توصیف شدهاند باید به دقت مراقب این نشانهها باشند.
مکتبها،سنتها،دعوتها و حتی اشخاص را با نشانهها بشناسند،و حق را در سایه نشانههایش از باطل تشخیص دهند.
و اهمیت مساله رهبر نیز احتیاجی به توضیح ندارد.
جالب توجه اینکه روایات بسیار از ائمه اهل بیت ع وارد شده که در آنها "نجم"(ستاره)به پیامبر و علامات به امامان تفسیر شده است،و در بعضی نجم و علامات هر دو به امامان و رهبران راه حق تفسیر شدهاند که به عنوان نمونه به چند حدیث اشاره میشود:
1-در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق ع چنین میخوانیم:"
النجم رسول اللّٰه و العلامات الأئمة علیهم السلام": "ستاره اشاره به پیامبر است و علامات امامان هستند" (1).
عین همین مضمون از امام علی بن موسی الرضا ع نیز نقل شده است.
2-در حدیث دیگری از امام باقر میخوانیم که در تفسیر آیه فوق فرمود:
"
نحن النجم" :"ستاره مائیم" (2).
3-و نیز در حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده که پیامبر ص به علی ع فرمود:"
انت نجم بنی هاشم ":تو ستاره بنی هاشمی (3).
و در روایت دیگری فرمود:"
انت احد العلامات ":تو یکی از آن نشانهها هستی (4).
اینها همه اشاره به تفسیر معنوی آیات فوق است.
وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُسِرُّونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ (19) وَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ (20) أَمْوٰاتٌ غَیْرُ أَحْیٰاءٍ وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ (21) إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَالَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ (22) لاٰ جَرَمَ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُسْتَکْبِرِینَ (23)
19-خداوند آنچه را پنهان میدارید و آنچه را آشکار میسازید میداند.
20-معبودهایی را که غیر از خدا میخوانند چیزی را خلق نمیکنند بلکه خودشان هم مخلوقند.
21-آنها موجودات مردهای هستند که هرگز استعداد حیات ندارند،و نمیدانند در چه زمانی عبادت کنندگانشان محشور میشوند.
22-معبود شما خداوند یگانه است،اما آنها که به آخرت ایمان ندارند دلهایشان حق را انکار میکند،و مستکبرند.
23-قطعا خداوند از آنچه پنهان میدارند و آنچه آشکار میسازند با خبر است او مستکبران را دوست نمیدارد.
معبودهای مرده و فاقد شعور!
از آنجا که در آیات گذشته به دو قسمت از مهمترین صفات خدا اشاره شد که هیچیک از آن در بتها و معبودهای ساختگی نیستند(خالقیت موجودات، و بخشیدن نعمتها)در نخستین آیات مورد بحث به سومین صفت"معبود حقیقی" اشاره میشود که علم و دانایی است،میگوید:"و خداوند میداند آنچه را پنهان میدارید و آنچه را آشکار میسازید"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُسِرُّونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ ).
پس چرا به دنبال بتها میروید که نه کمترین سهمی در خالقیت جهان دارند،نه کوچکترین نعمتی به شما بخشیدهاند، و نه از اسرار درون و اعمال برون شما آگاهند؟اینها چگونه معبودی هستند که فاقد همه صفات لازم و ارزشمندند؟! *** بار دیگر روی مساله خالقیت تکیه میکند،ولی از آیه مشابه آن که قبلا داشتیم فراتر میرود و میگوید:"معبودهایی را که آنها میخوانند نه تنها چیزی را خلق نمیکنند بلکه خودشان مخلوقند"( وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ ).
تا کنون بحث در این بود که اینها خالق نیستند و به همین دلیل لایق عبادت نمیباشند اکنون میگوید آنها خود مخلوقند،نیازمند و محتاجند،با اینحال چگونه میتوانند تکیه گاه انسانها گردند و گروهی از کارشان بگشایند؟این چه داوری ابلهانهای است؟! ***
از این گذشته"آنها موجودات مردهای هستند که هرگز بویی از حیات نبرده و نه استعداد آن را دارند"( أَمْوٰاتٌ غَیْرُ أَحْیٰاءٍ ).
آیا نباید معبود حد اقل موجود زندهای باشد،و از نیاز یا عبادت عابدانش آگاه گردد؟بنا بر این چهارمین صفت معبود حقیقی یعنی"حیات"نیز در آنها به کلی منتفی است.
سپس اضافه میکند"این بتها اصلا نمیدانند در چه زمانی عبادت کنندگانشان معبوث خواهند شد"( وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ ).
اگر پاداش و جزا به دست آنها بود حد اقل باید از"رستاخیز بندگان خود"با خبر باشند،با این نادانی چگونه لائق عبادتند؟ و این پنجمین صفتی است که معبود به حق باید داشته باشد و آنها فاقد آنند (1).
شاید بارها تا کنون گفتهایم که بت و بت پرستی در منطق قرآن مفهوم وسیعی دارد،بسیار وسیعتر از خدایان ساختگی از سنگ و چوب و فلزات.
هر موجود و هر کسی را که تکیه گاه خود در برابر خدا قرار دهیم و سر نوشت خود را دست او بدانیم او بت ما محسوب میشود،به همین دلیل تمام آنچه در آیات فوق آمده درباره کسانی که امروز ظاهرا خداپرستند اما استقلال یک فرد مؤمن راستین را از دست داده و تکیهگاهی برای خود از بندگان ضعیف
1) 1) در تفسیر آیه" أَمْوٰاتٌ غَیْرُ أَحْیٰاءٍ وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ "مفسران غیر از آنچه در بالا گفتیم احتمالات دیگری هم دادهاند،از جمله اینکه منظور این است که بتها نمیدانند کی مبعوث میشوند سپس به بعضی از آیات استشهاد کردهاند که میگوید:"مشرکان و بتهایشان هر دو در جهنم خواهند بود"(سوره انبیاء 68). ولی روشن است که اگر منظور این باشد ارتباط قابل ملاحظهای با محتوای آیات قبل و بعد نخواهد داشت،بنا بر این صحیح همان تفسیری است که در بالا آوردهایم(دقت کنید).
انتخاب کردهاند و به صورت وابسته زندگی میکنند،شامل میشود.
آنهایی که تصور میکنند قدرتهای بزرگ جهان میتوانند تکیهگاه روزهای تاریکشان باشند،هر چند این قدرتها جهنمی هستند و بیگانه از خدا، آنها نیز عملا بتپرست و مشرکند و باید به آنها گفت آیا این معبودهای شما چیزی آفریدهاند؟آیا سرچشمه نعمتی هستند؟آیا از اسرار درون و برون شما آگاهند؟و آیا میدانند شما چه زمانی مبعوث میشوید تا جزا و کیفرتان بدهند؟ پس چرا آنها را همچون بت میپرستید؟ *** به دنبال این استدلالات زنده و روشن بر نفی صلاحیت بتها،چنین نتیجهگیری میکنند؟بنا بر این"معبود شما معبود واحدی است"( إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ).
و از آنجا که ایمان به مبدء و معاد همه جا با یکدیگر قرین و لازم و ملزوم یکدیگرند بلافاصله اضافه میکند:"آنها که ایمان به آخرت ندارند(و طبعا ایمان درستی به مبدء نیز ندارند)دلهایشان حقیقت را انکار میکند و در برابر حق مستکبرند"( فَالَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ ) (1).
و گرنه دلائل توحید برای آنها که حقجو و متواضع در مقابل حقیقتند آشکار است،و هم دلائل معاد،ولی خوی استکبار و عدم تسلیم در برابر حق سبب میشود که آنها دائما حالت انکار و نفی به خود بگیرند،حتی حقائق حسی را نیز منکر شوند تا آنجا که این معنی به صورت حالت و ملکهای در میآید و با وجود آن هیچ سخن حق و دلیل و منطقی در آنها نفوذ نمیکند.
1) 1) کلمه"ف"در" فَالَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ "چنان که میدانیم برای تفریع است،یعنی انکار قیامت و رستاخیز که از استکبار سرچشمه میگیرد به خاطر انکار مبدء است.
آیا دلائل زندهای که در آیات قبل در زمینه عدم شایستگی بتها برای پرستش گذشت کافی نیست که هر ذی شعوری تصدیق کند بت لایق پرستش نیست؟ ولی باز میبینیم این جمعیت با کمال تعجب از پذیرفتن این حقیقت آشکار خودداری میکردند.
*** آخرین آیه مورد بحث بار دیگر روی علم خدا به غیب و شهود و پنهان و آشکار مجددا تکیه کرده،میگوید:قطعا خداوند از آنچه پنهان میدارند و آنچه آشکار میسازند با خبر است"( لاٰ جَرَمَ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ ).
این جمله در واقع تهدیدی است در برابر کفار و دشمنان حق که خدا از حال آنها هرگز غافل نیست،نه تنها برون بلکه درونشان را هم میداند و به موقع به حسابشان خواهد رسید.
آنها مستکبرند،و"خداوند مستکبران را دوست نمیدارد"( إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ ).
چرا که استکبار در برابر حق اولین نشانه بیگانگی از خدا است.
کلمه"لا جرم"کلمهای است مرکب از"لا"و"جرم"که معمولا برای تاکید و به معنی"قطعا"به کار میرود،و گاهی به معنی"لا بد"(ناچار) و حتی گاهی به معنی"قسم"استعمال میشود،مثل این که میگوئیم"لا جرم لافعلن""سوگند میخورم که این کار را انجام میدهم".
و اما اینکه چگونه این معانی از"لا جرم"استفاده شده از این جهت است که"جرم"در اصل به معنی چیدن و قطع کردن میوه از درخت است،و هنگامی که"لا"بر سر آن در آید مفهومش این میشود که هیچ چیزی نمیتواند این موضوع را قطع کند،و از آن جلوگیری نماید و به این ترتیب معنی"مسلما" و"ناچار"و گاهی"سوگند"از آن استفاده میشود.
مستکبران کیانند؟!
در چندین آیه از آیات قرآن"استکبار"به عنوان یک صفت ویژه کفار به کار رفته،و از همه آنها استفاده میشود،که منظور از آنها تکبر از قبول حق است.
در سوره نوح آیه 7 میخوانیم: وَ إِنِّی کُلَّمٰا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصٰابِعَهُمْ فِی آذٰانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیٰابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبٰاراً :
هنگامی که من این گروه بیایمان را دعوت میکنم تا مشمول عفو تو شوند انگشتها را در گوش گذارده و در زیر لباس خود را پنهان میکنند،و در گمراهی اصرار میورزند و در برابر حق استکبار دارند.
و در سوره"منافقین"آیه 5 میخوانیم: وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّٰهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ :"و هنگامی که به آنها بگویی بیائید تا رسول خدا برای شما آمرزش بطلبد،سرپیچی میکنند و آنها را میبینی که مردم را از راه حق باز میدارند و استکبار میورزند".
و در سوره"جاثیه"آیه 8 درباره همین گروه میخوانیم: یَسْمَعُ آیٰاتِ اللّٰهِ تُتْلیٰ عَلَیْهِ ثُمَّ یُصِرُّ مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا :"آیات خدا را که بر او خوانده میشود میشنود،اما چنان با حالت استکبار اصرار بر کفر دارد که گویی آن آیات را هرگز نشنیده است"! و در حقیقت بدترین استکبار همان تکبر از قبول حق است،چرا که تمام راههای هدایت را به روی انسان میبندد و تمام عمر در بدبختی و گناه و بیایمانی میماند.
علی ع"در نهج البلاغه"در خطبه"قاصعه"صریحا شیطان را
به عنوان"سلف المستکبرین""پیشکسوت و سر سلسله مستکبران)معرفی میکند،چرا که او نخستین گام را در مخالفت با حق و عدم تسلیم در مقابل این واقعیت که آدم از او کاملتر است برداشت.
و به این ترتیب تمام کسانی که از پذیرش حق سر باز میزنند،خواه از نظر مالی تهیدست باشند یا متمکن،مستکبرند،ولی نمیتوان انکار کرد که در بسیاری از اوقات تمکن زیاد مالی سبب میشود که انسان از پذیرش حق خودداری کند.
در روضه کافی از امام صادق ع میخوانیم:
و من ذهب یری ان له علی الآخر فضلا فهو من المستکبرین،فقلت انما یری ان له علیه فضلا بالعافیة اذا رآه مرتکبا للمعاصی؟فقال هیهات هیهات!فلعله ان یکون قد غفر له، ما اتی،و انت موقوف تحاسب،أ ما تلوت قصة سحرة موسی(ع) (1).
"کسی که برای خود بر دیگری امتیاز قائل است،از مستکبران است- راوی حدیث میگوید از امام پرسیدم که آیا مانعی دارد اگر انسان کسی را مشغول گناه ببیند،برای خود که مرتکب گناه نیست امتیازی بر او قائل باشد؟ امام فرمود اشتباه کردی!چه بسا خدا سرانجام گناه او را ببخشد،ولی تو را در پای حساب حاضر سازد،آیا قصه ساحران زمان موسی را در قرآن نخواندی" (که یک روز به خاطر پاداش فرعون و تقرب به دربار او حاضر شدند در برابر پیامبر اولوا العزم پروردگار قیام کنند،ولی با دیدن چهره حق ناگهان تغییر مسیر دادند تا آنجا که در برابر تهدید فرعون به کشتن نیز مقاومت کردند و خدا آنها را مشمول عفو و رحمت خود قرار داد؟!).
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 48.
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (24) لِیَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ کٰامِلَةً یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ اَلَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ (25) قَدْ مَکَرَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَی اَللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ مِنَ اَلْقَوٰاعِدِ فَخَرَّ عَلَیْهِمُ اَلسَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ أَتٰاهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ (26) ثُمَّ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ یُخْزِیهِمْ وَ یَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ اَلَّذِینَ کُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِیهِمْ قٰالَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ إِنَّ اَلْخِزْیَ اَلْیَوْمَ وَ اَلسُّوءَ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (27) اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا اَلسَّلَمَ مٰا کُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلیٰ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (28) فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَلَبِئْسَ مَثْوَی اَلْمُتَکَبِّرِینَ (29)
24-و هنگامی که به آنها گفته شود پروردگار شما چه نازل کرده است!میگویند اینها(وحی الهی نیست)همان افسانههای دروغین پیشینیان است.
25-آنها باید روز قیامت بار گناهان خود را بطور کامل بر دوش کشند،و هم سهمی از گناهان کسانی را که بخاطر جهل گمراهشان ساختند،بدانید آنها بار سنگین بدی بر دوش میکشند.
26-کسانی که قبل از ایشان بودند(نیز)از این توطئهها داشتند،ولی خداوند به سراغ شالوده(زندگی)آنها رفت و آن را از اساس ویران کرد،و سقف بر سرشان از بالا فرو ریخت،و عذاب(الهی)از آنجایی که نمیدانستند به سراغشان آمد!.
27-سپس روز قیامت خدا آنها را رسوا میسازد،و میگوید شریکانی که شما برای من ساختید،و بخاطر آنها با دیگران دشمنی میکردید کجا هستند؟(در این هنگام) عالمان میگویند:رسوایی و بدبختی،امروز بر کافران است.
28-همانها که فرشتگان(قبض ارواح)روحشان را میگیرند در حالی که به خود ظلم کرده بودند،در این هنگام آنها تسلیم میشوند(و میگویند)ما کار بدی انجام نمیدادیم،آری خداوند به آنچه انجام میدادید عالم است.
29-اکنون از درهای جهنم وارد شوید در حالی که جاودانه در آن خواهید بود،چه جای بدی است جایگاه مستکبران؟!
در تفسیر مجمع البیان میخوانیم که بر طبق بعضی از روایات آیه نخست درباره مقتسمین(تبعیضگران)که قبلا درباره آنها بحث شد نازل گردیده است، آنها 16 نفر بودند که به چهار گروه تقسیم شدند و هر گروه چهار نفری بر سر راه مردم در یکی از جادههای مکه در ایام حج ایستادند تا پیش از آنکه مردم وارد شوند ذهن آنها را نسبت به قرآن و اسلام بدبین سازند،و بگویند محمد ص دین و آئین تازهای نیاورده بلکه همان افسانههای دروغین پیشینیان است.
آنها که بار گناه دیگران را بر دوش میکشند
در آیات گذشته سخن از مستکبران بود که هرگز در برابر حق تسلیم نمیشدند،بلکه کوشش داشتند به نحوی از زیر بار آن شانه خالی کنند.
و در این آیات منطق همیشگی این گروه بیایمان منعکس شده است، میگوید:"هنگامی که به آنها گفته شود پروردگار شما چه چیز نازل کرده است؟در پاسخ میگویند اینها وحی الهی نیست،همان افسانههای دروغین پیشینیان است"( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ ).
و با این تعبیر موذیانه دو مطلب را بیان میداشتند نخست اینکه سطح فکر ما از این مسائل بسیار برتر است،اینها افسانهای بیش نیست که بر سرگرمی عوام الناس ساخته شده،و از این گذشته تازگی ندارد زیرا اولین بار نیست که انسانی چنین سخنانی را اظهار میدارد،حتی"محمد"از خود ابتکاری به خرج نداده همان اسطورههای گذشتگان را تکرار میکند.
"اساطیر"جمع"اسطوره" (1)به حکایات و داستانهای خرافی و دروغین گفته میشود،و این کلمه 9 بار در قرآن از زبان کفار بی ایمان در برابر انبیاء نقل شده است که غالبا برای توجیه مخالفت خود با دعوت رهبران الهی به این بهانه متوسل میشدند،و عجب اینکه همیشه کلمه"اساطیر"را با "اولین"توصیف میکردند،تا ثابت کنند اینها تازگی ندارد،و حتی گاه میگفتند"اینها مهم نیست ما هم اگر بخواهیم میتوانیم مانند آن را بیاوریم"
1) 1) بعضی آن را جمع جمع دانستهاند به این ترتیب که"اساطیر"را جمع "اسطار"و"اسطار"را جمع"سطر"دانستهاند و بعضی معتقدند اساطیر از جمعهایی است که مفرد از جنس خود ندارد ولی مشهور همان است که ما در متن تفسیر آوردیم.
(آیه 31-انفال).
جالب اینکه مستکبران امروز نیز غالبا موذیانه برای فرار از حق و همچنین برای گمراه ساختن دیگران متوسل میشوند،حتی در کتب جامعهشناسی شکل به اصطلاح علمی به آن دادهاند و مذهب را زائیده جهل بشر و تفسیرهای مذهبی را اسطورهها مینامند! اما اگر درست به اعماق فکر آنها نفوذ کنیم میبینیم مساله چیز دیگر است،آنها با مذاهب خرافی و ساختگی هرگز جنگ و ستیز ندارند،بلکه خود عامل پیدایش یا نشر آنند،مخالفت آنها تنها با مذاهب راستین است که افکار انسانها را بیدار میکند،و زنجیرهای استعمار را در هم میشکند و سد راه مستکبران و استعمارگران است.
آنها میبینند قبول تعلیمات مذهبی که اصول عدل و انصاف را پیشنهاد میکند و با تبعیض و ستمگری و هر گونه خودکامگی میجنگد با نقشههای آنها مخالف است.
آنها میبینند پذیرش دستورات اخلاقی مذهب با هوسهای سرکش و آزادیهایی که مورد نظر آنها است سازگار نیست،مجموع این جهات سبب میشود که این سد و مانع را از سر راه خود بردارند،و حتما باید پاسخی برای مردم درست کنند،چه پاسخی از این بهتر که آنها را به نام اسطوره و افسانه دروغین معرفی کنند.
آنچه متاسفانه آنها را در این برچسب زدن به مذهب تا حدی موفق میکند خرافاتی است که گاهی افراد نادان و بیاطلاع ساخته و پرداخته و به نام مذهب قالب میزنند،بر همه طرفداران مذهب راستین لازم است شدیدا با اینگونه خرافات به مبارزه برخیزند،و دشمنان را خلع سلاح کنند،این حقیقت را همه جا بنویسند و بگویند که اینگونه خرافات هیچگونه ارتباطی به مذاهب راستین
ندارد و دشمن نباید آن را دستاویز قرار دهد،و گرنه تعلیمات پیامبران هم در زمینه اصول عقائد مذهبی،و هم در زمینه مسائل عملی آن چنان با عقل و منطق هماهنگ است که جایی برای اینگونه تهمتها وجود ندارد.
*** آیه بعد نتیجه اعمال این کوردلان را چنین بیان میکند:"اینها باید روز رستاخیز هم بار گناهان خود را به طور کامل بر دوش بکشند و هم سهمی از گناهان کسانی را که بخاطر جهل گمراه کردهاند"!( لِیَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ کٰامِلَةً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ ).
"بدانید آنها بدترین وزر و مسئولیت را بر دوش میکشند"( أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ ).
چرا که گاهی گفتار آنها سبب گمراهی هزاران نفر میشود،چقدر دشوار است که انسان هم بار گناهان خود را بر دوش کشد و هم بار گناهان هزاران نفر دیگر را،و هر گاه سخنان گمراه کننده آنها باقی بماند و سرچشمه گمراهی نسلها شود بار آنها نیز بر دوششان سنگینی میکند! جمله"لیحملوا"(باید این بار را بر دوش کشند)به صورت امر است، مفهومش بیان نتیجه و عاقبت کار است،درست همانند اینکه به کسی میگوئیم اکنون که این عمل خلاف را انجام دادی باید نتیجه آن را تحمل کنی و تلخی آن را بچشی(بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که"لام"لیحملوا لام عاقبت باشد).
"اوزار"جمع"وزر"به معنی بار سنگین و نیز به معنی گناه آمده است و اینکه به وزیر،"وزیر"گفته میشود برای اینکه مسئولیت سنگینی به دوش میکشد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه قرآن گفته است"قسمتی از بار گناهان کسانی را که گمراه کردهاند بر دوش دارند"و نگفته همه بار گناهان آنها را،با اینکه در روایات میخوانیم اگر کسی سنت بدی بگذارد تمام گناهان کسانی که به آن عمل کردهاند بر دوش میکشد.
بعضی از مفسران در پاسخ این سؤال گفتهاند که"پیروان گمراه"دو نوع گناه دارند گناهانی را که به عنوان پیروی از رهبرانشان مرتکب میشوند، و گناهانی را که مستقلا دارند،آنچه بر دوش رهبران سنگینی میکند نوع اول است.
و بعضی"من"را در آیه فوق برای تبعیض نگرفتهاند بلکه برای بیان اینکه گناهان پیروان بر دوش رهبران است دانستهاند.
ولی تفسیر دیگری به نظر میرسد که از همه اینها دلچسبتر است،و آن اینکه پیروان گمراه دو حالت دارند،گاهی آگاهانه به دنبال این رهبران منحرف میافتند که نظیرش را در طول تاریخ فراوان دیدهایم،در این صورت عامل گناه هم دستور رهبران است و هم تصمیم خودشان، و در اینجا است که یک سهم از مسئولیت گناهانشان بر دوش رهبران است(بی آنکه چیزی از گناهان آنها کاسته شود).
اما گاه میشود که پیروان بدون اینکه مایل باشند اغفال میشوند و تحت تاثیر وسوسههای رهبران گمراه قرار میگیرند که نمونه آن در میان مردم عوام در بسیاری از جوامع دیده میشوند،آنها حتی ممکن است با قصد"تقرب الی اللّٰه" به دنبال چنین برنامههایی حرکت کنند،در این صورت همه بار گناهانشان بر دوش پیشوایان گمراه است،و خودشان اگر در تحقیق کوتاهی نکرده باشند مسئولیتی ندارند،ولی دسته اول که با علم و آگاهی تبعیت کردهاند مسلما سر سوزنی از گناهشان کم نمیشود در عین اینکه پیشوایانشان سهمی از مسئولیت را
بر دوش میکشند.
ذکر این نکته نیز لازم است که تعبیر" بِغَیْرِ عِلْمٍ "دلیل بر آن نیست که پیروان این گمراهان هیچگونه آگاهی از وضع رهبرانشان نداشتند و به طور کلی اغفال شده بودند تا هیچگونه مسئولیتی شخصا نداشته باشند،بلکه این تعبیر همانند آنست که میگوئیم افراد جاهل و نادان زود به دام اغواگران میافتند،اما افراد دانا بسیار دیر.
لذا قرآن در آیات دیگر این پیروان را تبرئه نکرده و سهمی از مسئولیت را نیز برای آنان قائل شده است،چنان که در آیه 47 و 48 سوره مؤمن میخوانیم وَ إِذْ یَتَحٰاجُّونَ فِی النّٰارِ فَیَقُولُ الضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا نَصِیباً مِنَ النّٰارِ- قٰالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُلٌّ فِیهٰا إِنَّ اللّٰهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ الْعِبٰادِ :"گمراه کنندگان و گمراه شوندگان در دوزخ با هم بحث و جدل میکنند،پیروان نادان و ضعیف به مستکبرین میگویند ما پیرو شما بودیم،آیا سهمی از آتش را به جای ما میپذیرید؟!آنها پاسخ میدهند ما همگی در دوزخیم خداوند حکم(عادلانهای)بین بندگانش کرده است"! *** آیه بعد به بیان این نکته میپردازد که این اولین بار نیست که مستکبران به رهبران الهی تهمت میزنند و وحی آسمانی را اساطیر اولین میشمارند،بلکه "آنهایی که قبل از اینها بودند نیز از این گونه توطئهها داشتند،ولی خداوند به سراغ شالوده زندگی آنها رفت و از اساس آن را ویران نمود،و سقف بر سرشان از بالا فرود آمد"!( قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَی اللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ مِنَ الْقَوٰاعِدِ فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ ).
"و عذاب و مجازات الهی از آنجا که باور نمیکردند و نمیدانستند به سراغشان آمد"( وَ أَتٰاهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ ).
گر چه بعضی از مفسران آیه فوق را به جریان کار"نمرود"و ساختمانی که به پندارش برای صعود به آسمان و مبارزه با خدای آسمان!!ساخته بود تفسیر کردهاند،و بعضی دیگر به جریان بختالنصر،ولی مسلم است که مفهوم آیه عام است،و توطئههای همه مستکبران و رهبران گمراه را در بر میگیرد.
جالب اینکه قرآن میگوید:خداوند برای بر هم زدن توطئههای این مستکبران اقدام روبنایی نمیکند،بلکه به سراغ ریشه و زیربنای کار آنها رفته، تشکیلاتشان را از اساس به هم میریزد،و سقفها را بر سرشان فرود میآورد.
آری چنین است مجازات الهی درباره این گونه افراد.
مسلما ریشه کن کردن ساختمان و فرود آمدن سقف،ممکن است اشاره به ساختمان و سقف ظاهری آنها باشد که بر اثر زلزلهها و صاعقهها در هم کوبیده شد و بر سر آنان فرود آمد،و ممکن است کنایه از سازمان و تشکیلات آنها باشد که به فرمان خدا از ریشه بر کنده شد،و نابود گشت،ضمنا مانعی ندارد که آیه اشاره به هر دو معنی باشد.
این نکته نیز قابل ملاحظه است که قرآن بعد از ذکر کلمه"سقف"تعبیر به" مِنْ فَوْقِهِمْ "میکند،با اینکه مسلما سقف همیشه در طرف بالا است،این ممکن است به خاطر تاکید باشد و هم به خاطر بیان این نکته که گاهی ممکن است سقف فرود آید ولی صاحب خانه در آنجا نباشد اما در مورد این تبهکاران سقف فرود آمد و آنها زیر آن بودند و نابود شدند تاریخ امروز و گذشته چقدر زنده و روشن صحنههای این مجازات الهی را نشان میدهد،زورمندان و جبارانی بودهاند که دستگاه خویش را آن چنان مستحکم میپنداشتند که نه برای خود بلکه برای آینده فرزندانشان در آن دستگاه نقشه میکشیدند و طرح میریختند و ظاهرا تمام مقدمات برای حفظ قدرت و ثبات نظامشان را فراهم ساخته بودند،ولی ناگهان از همانجا که آنها
هیچ فکرش را نمیکردند عذاب الهی به سراغشان آمد و سقف بارگاهشان را بر سرشان فرو ریخت،آن چنان نابود یا پراکنده شدند که گویی هرگز بر صفحه زمین نبودند! *** آنچه گفته شد عذاب دنیای آنها است ولی مجازات آنها به همین جا پایان نمیگیرد،بلکه"بعد از این در روز رستاخیز خدا آنها را رسوا میسازد" ( ثُمَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یُخْزِیهِمْ ).
و آنها را مورد سؤال قرار میدهد"و میگوید کجا هستند آن شریکانی که شما برای من ساخته بود،و به آنها عشق میورزیدید،و به خاطر آنها با دیگران به مجادله و حتی دشمنی برمیخاستید"؟!( وَ یَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ الَّذِینَ کُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِیهِمْ ) (1).
در اینجا آنها پاسخی برای این سؤال مسلما ندارند ولی"عالمان در آنجا زبان به سخن میگشایند و میگویند شرمندگی و رسوایی و همچنین بدبختی امروز برای کافران است"( قٰالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ إِنَّ الْخِزْیَ الْیَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَی الْکٰافِرِینَ ).
و از اینجا روشن میشود که سخنگویان در قیامت،عالمان و دانشمندانند چرا که در آن محضر بزرگ باید سخنی گفت که خلافی در آن نباشد و این از کسی جز عالمان با ایمان ساخته نیست.
و اگر میبینیم در بعضی از روایات اهل بیت ع تفسیر به امامان معصوم شده است،به خاطر آن است که آنها مصداق اتم و اکمل عالمان باایمانند (2).
ذکر این نکته نیز لازم است که منظور از این سؤال و جواب که میان مشرکان و عالمان رد و بدل میشود کشف مطلب پنهان و مکتومی نمیباشد،بلکه این خود یک نوع مجازات و کیفر روانی است،به خصوص اینکه مؤمنان آگاه در این جهان همواره مورد ملامت و سرزنش این مشرکان مغرور بودند،و در آنجا باید این مغروران کیفر خود را از همین راه ببینند و مورد ملامت و شماتت واقع شوند در جایی که هیچ راه انکار و نجات برای آنها نیست.
*** آیه بعد توصیفی از کافران میکند که آیه قبل با نام آنها پایان یافته بود با تعبیری که درس تکان دهندهای برای بیدار کردن غافلان و بیخبران است میگوید "آنها کسانی هستند که فرشتگان مرگ روح آنها را میگیرند،در حالی که به خود ظلم کرده بودند"( اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ ).
زیرا انسان هر ظلم و ستمی کند در درجه اول به خودش باز میگردد و خانه خویشتن را قبل از خانه دیگران ویران میسازد،چرا که گام اول ظلم گام اول ویرانگری ملکات درونی و صفات برجسته خود انسان است،و از این گذشته بنیاد ظلم در هر جامعهای بر قرار شود،با توجه به پیوندهای اجتماعی،سرانجام دور میزند و به خانه ظالم بر میگردد.
اما آنها هنگامی که خود را در آستانه مرگ میبینند و پردههای غرور و غفلت از مقابل چشمانشان کنار میرود"فورا تسلیم میشوند،و میگویند ما کار بدی انجام نمیدادیم"!( فَأَلْقَوُا السَّلَمَ مٰا کُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ ).
چرا آنها انجام هر گونه کار بد را انکار میکنند؟آیا دروغ میگویند، به خاطر اینکه دروغ بر اثر تکرار،صفت ذاتی آنها شده است؟و یا میخواهند بگویند ما میدانیم این اعمال را انجام دادهایم ولی اشتباه کردهایم و سوء نیت نداشتهایم،ممکن است هر دو باشد.
ولی بلافاصله به آنها گفته میشود شما دروغ میگوئید،اعمال زشت فراوانی انجام دادید"آری خداوند از اعمال و همچنین از نیتهای شما با خبر است"( بَلیٰ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
بنا بر این جای انکار کردن و حاشا نمودن نیست! *** "اکنون که چنین است از درهای جهنم وارد شوید در حالی که جاودانه در آن خواهید بود"( فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا ).
"چه جای بدی است جایگاه متکبران"( فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ ).
برای انجام یک عمل قطعا مقدمات زیادی لازم است،و در این میان نقش رهبران و ارشاد کنندگان و یا وسوسهگران،نقش مهمی است،همچنین نقش سنتهای خوب یا زشت و ننگین که زمینه فکری و اجتماعی را برای این گونه اعمال فراهم میکند نمیتوان از نظر دور داشت،بلکه گاه میشود که نقش رهبران، و یا سنتگذاران بر همه عوامل دیگر پیشی میگیرد.
از این رو هیچ دلیلی ندارد که آنها شریک جرم و یا شریک در نیکیها نباشند.
روی همین منطق در آیات قرآن و روایات اسلامی به مساله"دلالت بر نیکی و بدی"و یا"سنت گذاردن،اعم از نیک و بد"تکیه فراوان شده است.
در آیات فوق خواندیم که مستکبران گمراه و اغواگر،هم بار گناهان خویش را بر دوش میکشند و هم سهمی از بار گناهان پیروانشان را(بی آنکه از مسئولیت پیروان کاسته شود).
این موضوع تا آنجا مورد اهمیت،که به گفته پیامبر اسلام ص
الدال علی الخیر کفاعله: "آن کس که دعوت به نیکی میکند همانند فاعل آنست" (1).
در حدیثی که در ذیل آیات فوق،از پیامبر ص نقل شده میخوانیم:
ایما داع دعی الی الهدی فاتبع،فله مثل اجورهم،من غیر ان ینقص من اجورهم شیئا و ایما داع دعی الی ضلالة فاتبع علیه،فان علیه مثل اوزار من اتبعه،من غیر ان ینقص من اوزارهم شیئا!: "هر کسی دعوت به هدایت کند و از او پیروی کنند،پاداشی همچون پاداش پیروانش خواهد داشت،بی آنکه از پاداش آنها چیزی کاسته شود.و هر کس دعوت به ضلالت کند و از او پیروی کنند همانند کیفر پیروانش را خواهد داشت،بی آنکه از کیفر آنها کاسته شود" (2).
و از امام باقر ع چنین نقل شده:
من استن بسنة عدل فاتبع کان له اجر من عمل بها،من غیر ان ینتقص من اجورهم شیء و من استن سنة جور فاتبع کان علیه مثل وزر من عمل به،من غیر ان ینتقص من اوزارهم شیء:
"کسی که سنت عدلی ایجاد کند و از آن پیروی شود همانند پاداش کسانی را که به آن عمل میکنند خواهد داشت،بی آنکه از پاداش آنها کم شود و کسی که سنت ظلمی بگذارد و از آن پیروی شود همانند گناه کسانی که به آن عمل میکنند خواهد داشت،بی آنکه چیزی از گناهان آنها کاسته شود" (3).
به همین مضمون روایات متعدد دیگری از پیشوایان معصوم نقل شده که شیخ حر عاملی(ره)در جلد یازدهم وسائل"کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر"
باب شانزدهم،آنها را جمعآوری کرده است.
در صحیح مسلم نیز حدیثی از پیامبر اسلام ص به مضمون زیر آمده است:
پیامبر ص در میان یاران نشسته بود،جمعی پا برهنه و فاقد لباس خدمتش رسیدند در حالی که شمشیرها را بر کمر بسته بودند(و آماده جهاد بودند)از مشاهده فقر آنها،چهره پیامبر ص دگرگون شد،به خانه رفت و سپس برگشت و به بلال دستور داد مردم را دعوت به اجتماع و نماز کند،بعد از برگزاری نماز پیامبر خطبهای خواند و فرمود:ای مردم از خدا بترسید همان خدایی که شما را همگی از یک نفس آفرید و بدانید خدا مراقب شما است،مردم!تقوا پیشه کنید و به فکر فردای قیامت باشید،هر کدام بتوانید از دینار،درهم،لباس،گندم، خرما،حتی بخشی از یک دانه خرما به نیازمندان کمک کنید.
در این هنگام مردی از انصار،کیسه پولی آورد که در دستش جای نمیگرفت این امر سبب تشویق مردم شد و پشت سر هم کمکهای مختلف فراهم کردند بحدی که دو کوپه از مواد غذایی و لباس جمع شد،آثار سرور در چهره پیامبر ص نمایان گشت در این هنگام فرمود:
من سن فی الاسلام سنة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها بعده من غیر ان ینقص من اجورهم شیء و من سن فی الاسلام سنة سیئة کان علیه وزرها و وزر من عمل بها من بعده من غیر ان ینقص من اوزارهم شیء (1).
معنی این بخش از حدیث همانند احادیث سابق است.
در اینجا سؤالی پیش میآید که این احادیث و مانند آن از آیات قرآن، با آیه 164 انعام وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ (کسی گناه دیگری را بر دوش نمیکشد)چگونه سازگار است؟ پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته کاملا روشن است،و آن اینکه اینها
1) 1) صحیح مسلم جلد 2 صفحه 704(باب الحث علی الصدقة و لو بشق تمره).
مسئول گناهان دیگری نیستند بلکه مسئول گناهان خویشند،زیرا در تحقق گناه دیگران شرکت داشتند و از یک نظر گناه خودشان محسوب میشود.
کمتر کسی پیدا میشود که حقیقت را در مرحله شهود ببیند و باز هم آن را انکار کند،به همین دلیل گنهکاران و ستمگران هنگامی که در آستانه مرگ قرار میگیرند و پردههای غفلت و غرور کنار میرود و چشم برزخی پیدا میکنند اظهار ایمان میکنند،همانگونه که در آیات فوق خواندیم" فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ".
منتها در این هنگام سخنان مختلفی دارند،بعضی اعمال زشت خود را حاشا میکنند و میگویند:ما عمل بدی انجام ندادیم(همانگونه که در آیات فوق آمده)یعنی آن قدر دروغ گفتند که دروغ جزء خمیره وجودشان شده و با اینکه میدانند جای دروغ نیست باز هم دروغ میگویند!،حتی از بعضی آیات قرآن استفاده میشود که در رستاخیز نیز جمعی دروغ میگویند قٰالُوا وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ :"مشرکان میگویند سوگند به پروردگار که ما مشرک نبودیم"! (سوره انعام آیه 23).
بعضی دیگر اظهار ندامت میکنند و تقاضای بازگشت به دنیا (سوره سجده آیه 12).
بعضی دیگر تنها ابراز ایمان میکنند مانند فرعون(سوره یونس-90) ولی به هر حال هیچیک از این سخنان پذیرفته نخواهد شد،چرا که وقت آن گذشته است و این گونه ابراز ایمان جنبه اضطراری دارد و کرارا گفتهایم که ایمان اضطراری بی اثر است.
وَ قِیلَ لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا خَیْراً لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا حَسَنَةٌ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ اَلْمُتَّقِینَ (30) جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ کَذٰلِکَ یَجْزِی اَللّٰهُ اَلْمُتَّقِینَ (31) اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (32)
30-و هنگامی که بپرهیزگاران گفته میشد پروردگار شما چه نازل کرده است؟میگفتند:
خیر(و سعادت)برای کسانی که نیکی کردند در این دنیا نیکی است،و سرای آخرت از آنهم بهتر است،و چه خوب است سرای پرهیزکاران.
31-باغهایی از بهشت جاویدان است که همگی وارد آن میشوند،نهرها از زیر آن جریان دارد و هر چه را بخواهند در آنجا هست! 32-همانها که فرشتگان(قبض ارواح)روحشان را میگیرند در حالی که پاک و پاکیزهاند به آنها میگویند سلام بر شما باد،وارد بهشت شوید بخاطر اعمالی که انجام میدادید!
سرنوشت پاکان و نیکان
در آیات گذشته اظهارات مشرکان درباره قرآن و نتائج آن را خواندیم، اما در آیات مورد بحث،اعتقاد مؤمنان را با ذکر نتائجش میخوانیم:
نخست میگوید:"هنگامی که به پرهیزگاران گفته میشود پروردگار شما چه چیز نازل کرده است؟میگویند خیر و نیکی"( وَ قِیلَ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا خَیْراً ).
در تفسیر قرطبی میخوانیم در آن هنگام که پیامبر ص در مکه بود،در موسم حج که از اطراف جزیره عربستان مردم گروه گروه وارد مکه میشدند، چون جسته گریخته مطالبی درباره پیامبر اسلام ص به گوششان رسیده بود، با افراد مختلف که روبرو میشدند از آنها پیرامون این موضوع سؤال میکردند، هر گاه از مشرکان این سؤال را میکردند آنها میگفتند:چیزی نیست،همان افسانههای خرافی و اسطورههای پیشینیان، و هر گاه با مؤمنان روبرو میشدند و این سؤال را مطرح میکردند و میگفتند پروردگار ما جز خیر و نیکی نازل نکرده است.
چه تعبیر رسا و زیبا و جامعی؟"خیر"آنهم خیر مطلق،که مفهوم گستردهاش همه نیکیها،سعادتها و پیروزیهای مادی و معنوی را در بر میگیرد، خیر در رابطه با دنیا،خیر در رابطه با آخرت،خیر برای فرد و خیر برای جامعه،خیر در زمینه تعلیم و تربیت و در زمینه سیاست و اقتصاد و امنیت و آزادی خلاصه خیر از هر نظر(زیرا میدانیم هنگامی که متعلق یک کلمه را حذف کنیم مفهوم آن عمومیت پیدا خواهد کرد).
ذکر این نکته نیز لازم است که درباره قرآن تعبیرات گوناگونی در خود
قرآن وارد شده است،تعبیر به نور،شفاء،هدایت،فرقان(جدا کننده حق از باطل)حق،تذکره و مانند اینها،ولی شاید این تنها آیهای است که در آن تعبیر به"خیر"شده است و میتوان گفت همه آن مفاهیم خاص،در این مفهوم عام جمع است.
ضمنا تفاوت تعبیری که مشرکان و مؤمنان درباره قرآن میکردند،قابل ملاحظه است:مؤمنان میگفتند:خیرا یعنی انزل خیرا(خداوند خیر و نیکی نازل کرده است)و به این وسیله ایمان خود را به وحی بودن قرآن آشکار میساختند (1).
اما هنگامی که از مشرکان سؤال میکردند پروردگارتان چه چیز نازل کرده،آنها میگفتند اینها اساطیر الاولین است،و به این ترتیب،وحی بودن قرآن را به کلی انکار میکردند (2).
سپس همانگونه که در آیات گذشته،نتیجه اظهارات مشرکان،به صورت کیفرهای مضاعف دنیوی و اخروی،مادی و معنوی،بیان شد،در آیه مورد بحث نتیجه اظهارات مؤمنان به این صورت بیان شده است:"برای کسانی که نیکی کردند در این دنیا نیکی است"( لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةٌ ).
جالب اینکه"حسنة"که پاداش آنها همانند خیر که"اظهار"آنها بوده، مطلق گذاشته شده است و انواع حسنات و نعمتهای این جهان را در بر میگیرد، این پاداش دنیای آنها است،سپس اضافه میکند"سرای آخرت از این هم بهتر است،و چه خوبست سرای پرهیزکاران"؟
( وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ الْمُتَّقِینَ ).
باز در این تعبیر به کلمه"خیر"و جمله" لَنِعْمَ دٰارُ الْمُتَّقِینَ "برخورد میکنیم که هر دو،مطلقند با مفهوم گستردهشان،و باید هم چنین باشد چرا که پاداشها،بازتابهایی هستند از اعمال انسانها،در کیفیت و کمیت آنها!.
ضمنا از آنچه گفتیم روشن شد که جمله لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا... تا آخر آیه ظاهرا کلام خدا است،و قرینه مقابله میان این آیات و آیات گذشته،این معنی را تقویت میکند،هر چند بعضی از مفسران،در تفسیر آن دو احتمال دادهاند، نخست اینکه کلام خدا باشد،و دیگر اینکه دنباله کلام پرهیزکاران است.
*** آیه بعد سرای پرهیزکاران را که قبلا بطور سربسته بیان شد،توصیف کرده میگوید:"سرای پرهیزکاران باغهای جاویدان بهشت است که همگی وارد آن میشوند"( جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا ).
"نهرهای جاری از پای درختان آنها میگذرد"( تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
تنها مساله باغ و درخت مطرح نیست،بلکه"هر چه بخواهند در آنجا هست" ( لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ ).
آیا تعبیری از این وسیعتر و مفهومی از این جامعتر درباره نعمتهای بهشتی پیدا میشود؟ حتی این تعبیر از تعبیری که در آیه 71 سوره زخرف آمده است وسیعتر به نظر میرسد آنجا که میگوید وَ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ :"در بهشت هر آنچه دلها بخواهد و چشمها از آن لذت برد وجود دارد"آنجا سخن از خواست دلها است و اینجا سخن از خواست مطلق(یشاءون).
بعضی از مفسران از مقدم بودن" لَهُمْ فِیهٰا "بر" مٰا یَشٰاؤُنَ "انحصار
استفاده کردهاند یعنی تنها در آنجا است که انسان هر چه را بخواهد مییابد و گرنه چنین امری در دنیا غیر ممکن است!.
*** گفتیم آیات مورد بحث که توضیحی از چگونگی زندگی و مرگ پرهیزکاران است هماهنگ و همقرینه با آیات گذشته است که از مشرکان مستکبر سخن میگفت،در آنجا خواندیم که فرشتگان مرگ آنها را قبض روح میکنند در حالی که ستمگرند و مرگ آنها آغاز دوران جدیدی از بدبختی آنهاست و سپس به آنها فرمان داده میشود که به درهای جهنم ورود کنید.
اما در اینجا میخوانیم که"پرهیزکاران کسانی هستند که فرشتگان قبض ارواح،روح آنان را میگیرند در حالی که پاک و پاکیزهاند"( اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ ).
پاکیزه از آلودگی شرک پاکیزه از ظلم و استکبار و هر گونه گناه.
در اینجا فرشتگان"به آنها میگویند سلام بر شما باد"( یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ ).
سلامی که نشانه امنیت و سلامت و آرامش کامل است.
سپس میگویند"وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام میدادید" ( اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
تعبیر به"تتوفاهم"(روح آنها را دریافت میدارند)تعبیر لطیفی است درباره مرگ،اشاره به اینکه مرگ به معنی فنا و نیستی و پایان همه چیز نیست، بلکه انتقالی است از یک مرحله به مرحله بالاتر.
در تفسیر المیزان میخوانیم که در این آیه،سه موضوع مطرح است:
1-طیب و پاکیزه بودن 2-سلامت و امنیت از هر نظر 3-راهنمایی به بهشت.
این سه موهبت همانست که در آیه 82 سوره انعام نظیر آن را میخوانیم اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ :"آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم و ستمی نیالودند،امنیت برای آنها است، و هدایت میشوند".
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ کَذٰلِکَ فَعَلَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اَللّٰهُ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (33) فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (34) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ کَذٰلِکَ فَعَلَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَی اَلرُّسُلِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (35) وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ اِجْتَنِبُوا اَلطّٰاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اَللّٰهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ اَلضَّلاٰلَةُ فَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُکَذِّبِینَ (36) إِنْ تَحْرِصْ عَلیٰ هُدٰاهُمْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ یُضِلُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (37)
33-آیا آنها جز این انتظاری دارند که فرشتگان(قبض ارواح)به سراغشان بیایند یا فرمان پروردگارت(دائر بمجازاتشان)فرا رسد(آن گاه توبه کنند،که توبه آنها در آن زمان بی اثر است؟آری)آنها که پیش از ایشان بودند نیز چنین کردند،خداوند به آنها ستم نکرد،ولی آنان به خویشتن ستم نمودند.
34-و سرانجام سیئات اعمالشان به آنها رسید و آنچه را استهزا میکردند(از وعدههای عذاب)بر آنها وارد شد.
35-مشرکان گفتند:اگر خدا میخواست نه ما،و نه پدران ما غیر او را عبادت نمیکردند و چیزی را بدون اجازه او تحریم نمینمودیم(آری)آنها که قبل از ایشان بودند نیز همین کارها را انجام دادند،ولی آیا پیامبران وظیفهای جز ابلاغ آشکار دارند؟! 36-ما در هر امتی رسولی فرستادیم که خدای یکتا را بپرستید،و از طاغوت اجتناب کنید خداوند گروهی را هدایت کرد،و گروهی ضلالت و گمراهی دامانشان را گرفت پس در روی زمین سیر کنید و ببینید عاقبت تکذیب کنندگان چگونه بود؟ 37-هر قدر بر هدایت آنها حریص باشی(سودی ندارد)چرا که خداوند کسی را که گمراه ساخت هدایت نمیکند و یاورانی نخواهند داشت.
وظیفه پیامبران ابلاغ آشکار است
بار دیگر به تجزیه و تحلیل،پیرامون طرز فکر و برنامه مشرکین و مستکبرین
پرداخته و با زبان تهدید میگوید:
آنها چه انتظاری میکشند؟"آیا انتظار این را دارند که فرشتگان مرگ به سراغشان بیایند،درهای توبه بسته شود،پرونده اعمال پیچیده گردد و راه بازگشت باقی نماند"؟!( هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ).
و یا اینکه انتظار میکشند"فرمان پروردگارت دائر به عذاب و مجازات آنها صادر گردد"؟!( أَوْ یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ ).
که در این حال نیز درهای توبه بسته خواهد شد و راه بازگشت و جبران نیست،این چه طرز تفکری است که آنها دارند،و چه لجاجت و سرسختی ابلهانهای؟ در اینجا"ملائکه"گرچه بطور مطلق ذکر شده ولی با توجه به آیات گذشته که سخن از فرشتگان قبض ارواح مینمود اشاره به همین مطلب است.
و جمله یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ (فرمان خدا فرا رسد)گرچه احتمالات مختلفی را میپذیرد،اما با توجه به اینکه این تعبیر در آیات مختلفی از قرآن به معنی نزول عذاب آمده است در اینجا نیز همین معنی را میرساند،و به هر حال مجموع این دو جمله تهدیدی است برای این مستکبران که اگر اندرزهای الهی و پیامبران او شما را بیدار نکند تازیانههای عذاب و مرگ بیدار خواهد ساخت، اما در آن زمان دیگر بیدار شدن سودی ندارد.
سپس اضافه میکند تنها این گروه نیستند که این چنین میکنند بلکه "مشرکان و مستکبرین پیشین نیز چنین کردند"( کَذٰلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
"خداوند به آنها ستم نکرد ولی آنها به خویشتن ستم کردند"( وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اللّٰهُ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ).
چرا که آنها در حقیقت تنها نتیجه اعمال خود را باز مییابند.
این جمله بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که هر ظلم و ستم و شری
از انسان سر میزند سرانجام دامن خودش را میگیرد،بلکه قبل از همه به آنها میرسد،زیرا عمل بد،آثار شوم خود را در روح و جان فاعلش میپاشد،قلبشان تاریک و روحشان آلوده و آرامششان نابود خواهد شد.
*** باز به نتیجه اعمال آنها میپردازد و میگوید:"سرانجام،سیئات اعمالشان به آنها رسید"( فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا ).
"و آنچه را استهزاء میکردند(از وعدههای عذاب الهی)بر آنها وارد شد" ( وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
جمله"حاق بهم"به معنی"وارد شد بر آنها"میباشد،اما بعضی مانند قرطبی در ذیل آیه مورد بحث،و فرید و جدی در تفسیرش به معنی احاطه کردن گرفتهاند،و میتوان معنی جامعی برای آن ذکر کرد که هم وارد شدن را بگیرد و هم احاطه کردن را.
و به هر حال تعبیر آیه فوق که میگوید"سیئات اعمالشان به آنها رسید"باز این واقعیت را تاکید میکند که این اعمال انسان است که دامان او را در این جهان و آن جهان میگیرد و در چهرههای مختلف تجسم مییابد و او را رنج و آزار و شکنجه میدهد نه چیز دیگر (1).
*** آیه بعد به یکی از منطقهای سست و بی اساس مشرکان اشاره کرده میگوید:"مشرکان گفتند اگر خدای میخواست نه ما و نه نیاکان ما غیر او را عبادت نمیکردیم"و به سراغ بتها نمیرفتیم( وَ قٰالَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا ).
1) 1) بنا بر این هیچ لزومی ندارد که ما کلمه"جزاء"را قبل از"سیئات"در تقدیر بگیریم.
"و چیزی را بدون اذن او تحریم نمینمودیم"( وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ ).
این جمله اشاره به قسمتی از چهارپایانی است که مشرکان در عصر جاهلیت،از پیش خود تحریم کرده بودند،و به خاطر آن شدیدا مورد انتقاد از طرف پیامبر اسلام واقع شدند.
خلاصه اینکه آنها میخواستند ادعا کنند که آنچه ما انجام میدهیم،از پرستش بتها،و حرام و حلال کردنها،همه مورد رضای خدا است و بدون اذن او نیست.
این سخن ممکن است به این معنی باشد که آنها عقیده به"جبر"داشتند، و همه چیز را بسته به فرمان سرنوشت میدانستند(همانگونه که بسیاری از مفسران فهمیدهاند).
ولی این احتمال نیز وجود دارد که آنها این سخن را به خاطر اعتقاد به جبر نمیدانستند بلکه میخواستند چنین استدلال کنند که اگر اعمال ما مورد رضای خدا نیست پس چرا قبلا پیامبرانی نفرستاده و از آن نهی نکرده است،چرا از همان روز اول به نیاکان ما نگفت من به این کار راضی نیستم،این سکوت او دلیل بر رضای او است! این تفسیر با ذیل این آیه و آیات بعد سازگارتر است.
لذا بلافاصله میفرماید:"پیشینیان آنها نیز همین کارها را انجام دادند (و به همین بهانهها متوسل شدند)ولی آیا پیامبران الهی وظیفهای جز ابلاغ آشکار دارند؟"( کَذٰلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ ).
یعنی اولا اینکه میگوئید خداوند سکوت کرده هرگز سکوت نکرده است،و هر پیامبری آمده آشکارا دعوت به توحید و نفی شرک نموده است،ثانیا
وظیفه خدا و پیامبر مجبور ساختن نیست،بلکه نشان دادن راه و ارائه طریق است و این کار انجام شده است.
ضمنا جمله کَذٰلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ (کسانی که قبل از آنها بودند نیز همین گونه انجام دادند)یک نوع دلداری برای پیامبر است که بداند این کارهایی که آنها میکنند همانست که بر سر همه پیامبران آوردهاند،محزون مباش و سخت استقامت کن و بایست که خدا یار و یاور تو است.
*** به دنبال اعلام این واقعیت که وظیفه پیامبران تنها ابلاغ آشکار است،آیه بعد اشاره کوتاه و جامعی به وضع دعوت پیامبران کرده،میگوید:"ما در هر امتی رسولی فرستادیم"( وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً ).
"امت"از کلمه"ام"به معنی مادر و یا به معنی هر چیزی که دیگری را به خود ضمیمه میکند آمده است،و از این رو به هر جماعتی که در میان آنها یک نوع وحدت،از نظر زمان یا مکان یا تفکر و یا هدف بوده باشد امت میگویند، و از بررسی موارد استعمال آن در قرآن که به 64 مورد بالغ میشود این واقعیت تایید میگردد.
سپس اضافه میکند که محتوای دعوت همه این رسولان این بود"خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید"( أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّٰاغُوتَ ) (1).
به این ترتیب دعوت به سوی"توحید"و"مبارزه با طاغوت"اساس دعوت تمام پیامبران را تشکیل میداده،و نخستین چیزی بوده است که همه بدون استثناء به آن دعوت میکردند،چرا که اگر پایههای توحید محکم نشود،و طاغوتها از جوامع انسانی و محیط افکار طرد نگردند،هیچ برنامه اصلاحی قابل پیاده کردن نیست.
1) 1) این جمله در تقدیر چنین بوده است لیقول لهم اعبدوا اللّٰه...
"طاغوت"،همانگونه که قبلا نیز گفتهایم،صیغه مبالغه از ماده طغیان به معنی متجاوز و متعدی از حد و مرز است،و به هر چیزی که وسیله تجاوز از حد گردد نیز گفته میشود،از این جهت به شیطان،بت،حاکم جبار و ستمگر و مستکبر،و بالآخره مسیری که به غیر حق منتهی گردد،طاغوت گفته میشود.
این کلمه هم به معنی مفرد و هم به معنی جمع استعمال میشود،هر چند گاهی آن را به"طواغیت"جمع میبندند.
اکنون ببینیم نتیجه دعوت انبیا به توحید به کجا رسید،در اینجا قرآن میگوید:
"گروهی از آن امتها کسانی بودند که خدایشان هدایت کرد"( فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اللّٰهُ ).
"و گروهی از آنان ضلالت و گمراهی دامانشان را گرفت"( وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلاٰلَةُ ).
گرچه باز در این آیه پیروان مکتب جبر سر و صدا بلند کردهاند این هم دلیل دیگری بر مکتب ما!ولی کرارا گفتهایم اگر آیات هدایت و ضلالت را در کنار هم بچینیم هیچگونه ابهامی در آنها نیست،و نه تنها اشارهای به جبر نمیکند بلکه به وضوح مساله اختیار و اراده و آزادی انسان را بیان میدارد،چرا که بسیاری از آیات قرآن میگوید هدایت و ضلال الهی به دنبال شایستگیها یا ناشایستگیهایی است که در انسانها بر اثر اعمالشان پیدا میشود.
خداوند ظالمان،مسرفان،دروغگویان و مانند آنها را،طبق صریح آیات قرآن،هدایت نمیکند،ولی به عکس آنهایی که در راه خدا جهاد و تلاش و کوشش میکنند و آنهایی که دعوت پیامبران را میپذیرند،همه را مشمول الطاف خود قرار داده و در مسیر پر فراز و نشیب تکامل و سیر الی اللّٰه هدایتشان میکند،ولی گروه اول را به حال خود وا میگذارد،تا نتیجه اعمالشان دامان آنها را بگیرد
و در بیراههها سرگردان شوند.
و از آنجا که خاصیت اعمال اعم از نیک و بد از ناحیه خدا است،نتائج آنها را میتوان به خدا نسبت داد.
آری سنت خداوند بر این است که نخست اقدام به هدایت تشریعی میکند، یعنی پیامبران را مبعوث میدارد تا هماهنگ با فطرت،مردم را به توحید و نفی طاغوت دعوت کنند،و به دنبال این هدایت تشریعی،هر شخص و گروهی لیاقت و شایستگی از خود نشان داد مشمول لطف او و هدایت تکوینیاش میگردد.
آری این است سنت همیشگی خدا،نه آن گونه که فخر رازی و امثال او از طرفداران مکتب جبر گفتهاند که خداوند نخست به وسیله انبیاء دعوت میکند، و بعد خودش ایمان و کفر را جبرا در افراد(بدون هیچ دلیلی)میآفریند و عجب اینکه هیچ سؤال و پرسشی از خدا در این زمینه نمیتوان کرد؟راستی چه ترسیم وحشتناکی از خدا کردهاند که با هیچ عقل و عاطفه و منطقی سازگار نیست.
جالب توجه اینکه تعبیر آیه فوق در مورد هدایت و ضلالت متفاوت است:
در مورد اول میگوید"گروهی را خدا هدایت کرد"اما در مورد دوم نمیگوید "گروهی را خدا گمراه ساخت"بلکه میگوید حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلاٰلَةُ (گمراهی برای آنها ثابت شد و دامانشان را چسبید!).
این تفاوت در تعبیر ممکن است اشاره به واقعیتی باشد که در آیات دیگر قرآن و بعضی از روایات وارد شده است که خلاصهاش چنین است:
در رابطه با مساله هدایت بیشترین سهم مربوط به مقدماتی است که خدا آفریده،عقل داده،فطرت را برای توحید بسیج کرده،پیامبران را فرستاده، آیات تشریعی و تکوینی را ارائه نموده است،تنها یک تصمیمگیری آزادانه از ناحیه بندگان کافی است که آنها را به سر منزل مقصود برساند.
ولی در مساله ضلالت تمام سهم را بندگان گمراه دارند،زیرا بر ضد
مسیر حوادث تکوین و تشریع حرکت میکنند،فطرت الهی را زیر پا میگذارند، قوانین او را نادیده میگیرند،آیات تشریعی و تکوینی را پشت سر قرار میدهند، چشم و گوش دل را بر دعوت انبیاء میبندند،و خلاصه با توسل به اینهمه تخریب و تحریف در وادی ضلالت گام مینهند آیا همه این امور از ناحیه خودشان نیست؟ این همان چیزی است که آیه 79 سوره نساء به آن اشاره میکند مٰا أَصٰابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ :"هر نیکی به تو برسد از ناحیه خدا است و هر بدی بتو برسد از ناحیه خود تو است".
در اصول کافی حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده که این مطلب را روشنتر میسازد که به یکی از یارانش که از مساله جبر و اختیار سؤال کرد چنین فرمود:
بنویس:"
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم قال علی بن الحسین قال اللّٰه عز و جل یا بن آدم بمشیتی کنت انت الذی تشاء،و بقوتی ادیت الی فرائضی،و بنعمتی قویت علی معصیتی،جعلتک سمیعا بصیرا، مٰا أَصٰابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ و ذلک انی اولی بحسناتک منک، و انت اولی بسیئاتک منی" (1): "بنام خداوند بخشنده مهربان امام زین العابدین ع فرمود:خداوند(در حدیث قدسی)چنین میفرماید:ای فرزند آدم به اراده من است که تو میتوانی اراده کنی(من آزادی اراده به تو دادهام)و به نیروی من است که میتوانی واجبات را انجام دهی،و با سوء استفاده از نعمت من است که قدرت بر معصیتم را پیدا کردهای!،من ترا شنوا و دانا آفریدم(و راه و چاه را به تو نشان دادم)آنچه از نیکی به تو میرسد از ناحیه خدا است،و آنچه بدی به تو میرسد از ناحیه خود تو است،و این بخاطر آنست که من نسبت به کارهای
1) 1) اصول کافی جلد 1 صفحه 160(باب الجبر و القدر حدیث 12).
نیکی که انجام میدهی از تو اولی هستم،و تو نسبت به کارهای بدی که مرتکب میشوی از من اولی هستی".
و در پایان آیه برای بیدار کردن گمراهان و تقویت روحیه هدایت یافتگان این دستور عمومی را صادر میکند در روی زمین سیر کنید و آثار گذشتگان را که بر صفحه زمین و در دل خاک نهفته است بررسی نمائید و ببینید سرانجام کار کسانی که آیات خدا را تکذیب کردند به کجا کشید"( فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ ).
این تعبیر خود دلیل زندهای بر آزادی اراده انسان است،چرا که اگر هدایت و ضلالت اجباری بود،سیر در ارض و مطالعه حالات پیشینیان بیهوده بود،و این دستور خود تاکیدی است بر اینکه سرنوشت هیچکس به طور اجباری قبلا تعیین نشده است بلکه بدست خود او است.
قرآن مجید درباره"سیر در ارض"و مطالعه آثار پیشینیان بحثهای فراوان و جالبی دارد که ما در جلد سوم تفسیر نمونه ذیل آیه 137 سوره آل عمران مشروحا بیان کردیم(به جلد سوم صفحه 102 مراجعه فرمائید).
*** در آخرین آیه مورد بحث ضمن دلداری به پیامبر ص تاکید میکند که سرانجام کار این گروه گمراه و لجوج به جایی میرسد که هر قدر"بر هدایت آنها حریص باشی و تلاش کنی فایدهای ندارد زیرا خداوند کسی را که گمراه کرد هدایت نمیکند"!( إِنْ تَحْرِصْ عَلیٰ هُدٰاهُمْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ یُضِلُّ ).
"و برای آنها هیچ یار و یاوری نیست"( وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ ).
"تحرص"از ماده"حرص"به معنی طلب کردن چیزی با جدیت و کوشش است!.
بدیهی است این جمله در حق همه منحرفان نیست،زیرا وظیفه پیامبر ص
تبلیغ و هدایت است و میدانیم و تاریخ نیز گواهی داده که این تبلیغ و هدایت در مورد بسیاری از گمراهان اثر میگذارد و به آئین حق میپیوندند و عاشقانه از آن دفاع میکنند.
بنا بر این جمله فوق مخصوص آن گروه است که خیره سری و لجاجت را به حد اعلا رسانده،و آن چنان در استکبار و غرور و غفلت و گناه غرقند که دیگر درهای هدایت به روی آنها گشوده نخواهد شد،اینها هستند که هر چند پیامبر ص برای هدایت آنها بکوشد نتیجهای ندارد،زیرا به خاطر اعمالشان آن چنان گمراه شدهاند که دیگر قابل هدایت نیستند.
طبیعی است چنین افرادی یار و یاوری نیز نمیتوانند داشته باشند زیرا هر ناصر و یاور در زمینه مناسب اقدام میکند.
ضمنا این تعبیر خود دلیلی بر نفی جبر است،چرا که"ناصر"مربوط به جایی است که جوششی از درون خود انسان باشد و نقش او نقش کمک و یاری باشد(دقت کنید).
تعبیر به"ناصرین"به صورت جمع شاید اشاره به آنست که گروه مؤمنان بر عکس این گروه نه یک یار بلکه یاران و یاوران متعدد دارند،خدا یار آنهاست، پیامبران و بندگان صالح خدا یار آنها هستند و فرشتگان رحمت نیز یاورشان محسوب میشوند:
در سوره مؤمن آیه 51 میخوانیم إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ :"ما پیامبران خویش و همچنین مؤمنان را در زندگی این جهان،و در روز قیامت،روزی که شاهدان برای شهادت قیام میکنند یاری خواهیم کرد".
و در سوره فصلت آیه 30 میخوانیم إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ
تُوعَدُونَ :"کسانی که بگویند پروردگار ما اللّٰه است و در راه این عقیده، استقامت به خرج دهند،فرشتگان آسمان بر آنها نازل میشوند و میگویند نترسید و محزون نباشید و بشارت باد بر شما،بهشتی که به آن وعده داده شدهاید".
در آیات فوق دیدیم که وظیفه اصلی همه پیامبران بلاغ مبین است( فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ ).
یعنی رهبران الهی نمیتوانند مخفیانه به دعوت خود ادامه دهند مگر اینکه برای مدتی محدود و موقت باشد،برنامه مخفی کاری آنهم در عصر دعوت رسالت چیزی نیست که قابل قبول و نتیجه بخش باشد،صراحت توام با رشادت و قاطعیت، همگام با تدبیر،شرط این دعوت است.
به همین دلیل در تاریخ همه پیامبران میخوانیم که آنها با اینکه غالبا تنها بودند با بیانی صریح و عریان و آشکار،دعوت خود را ابراز میداشتند،و به تمام پی آمدهای آن تن در میدادند.
و این چنین است راه و رسم همه رهبران راستین(اعم از پیامبران و غیر آنها) که در اصل دعوت هرگز به اصطلاح دندان روی حرف نمیگذارند،و از سخنان دو پهلو استفاده نمیکنند،در بیان حقیقت چیزی فرو گذار نمینمایند و تمام عواقب این صراحت و قاطعیت را نیز به جان پذیرا هستند.
در آیات فوق خواندیم که خداوند میگوید:"در میان هر امتی،رسولی
مبعوث کردیم"و به دنبال آن این سؤال پیش میآید که اگر در هر امتی رسولی فرستاده شده باشد،باید پیامبران از تمام کشورهای جهان برخاسته باشند، زیرا هر یک از آنها حد اقل امتی هستند،در حالی که تاریخ چنین چیزی به ما نشان نمیدهد؟! پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه هدف از فرستادن پیامبران این است که دعوت الهی به گوش امتها برسد،و گرنه میدانیم مثلا در زمانی که پیامبر اسلام در مکه یا مدینه قیام کرد،در شهرهای دیگر حجاز پیامبری نبود،ولی فرستادگان رسول اللّٰه به آن مناطق گسیل شدند و صدای پیامبر را به گوش همگان رساندند.
علاوه بر این خود پیامبر ص نامههایی نوشت و با رسولانی به کشورهای مختلف مانند ایران و روم و حبشه فرستاد و پیام الهی را به آنها ابلاغ کرد.
هم اکنون ما امتی هستیم که دعوت پیامبر اسلام ص را از وراء اعصار و قرون وسیله دانشمندان که پیامآوران آن پیامبرند شنیدهایم و منظور از مبعوث ساختن رسول در هر امتی چیزی غیر از این نیست.
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اَللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ بَلیٰ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (38) لِیُبَیِّنَ لَهُمُ اَلَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ وَ لِیَعْلَمَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰاذِبِینَ (39) إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَیْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (40)
38-آنها مؤکدا سوگند یاد کردند که خدا آنها را که میمیرند هرگز مبعوث نمیکند، آری این وعده قطعی خدا است(که همه مردگان را به زندگی باز میگرداند) ولی اکثر مردم نمیدانند.
39-هدف اینست که آنچه را در آن اختلاف داشتند برای آنها روشن سازد تا کسانی که منکر شدند بدانند دروغ میگفتند.
40-(معاد برای ما مشکل نیست چرا که)هنگامی که چیزی را اراده میکنیم فقط به آن میگوئیم موجود باش،بلافاصله موجود میشود!
مفسران در شان نزول آیه نخستین چنین نقل کردهاند که مردی از مسلمانان از یکی از مشرکان طلبی داشت،هنگامی که از او مطالبه کرد او در پرداخت دین خود تعلل ورزید،مرد مسلمان ناراحت شد و ضمن سخنانش چنین سوگند یاد کرد:قسم به چیزی که بعد از مرگ در انتظار او هستم...(و هدفش قیامت
و حساب خدا بود)مرد مشرک گفت:گمان میبری ما بعد از مرگ زنده میشویم؟! سوگند به خدا که او هیچ مردهای را زنده نخواهد کرد(این سخن را به این جهت گفت که آنها بازگشت مردگان را به حیات و زندگی مجدد،محال،یا بیهوده میپنداشتند)آیه فوق نازل شد و به او و مانند او پاسخ گفت،و مساله معاد را با دلیل روشنی بیان کرد،در حقیقت گفتگوی این دو نفر سببی بود برای طرح مجدد مساله معاد (1).
معاد و پایان گرفتن اختلافها
در تعقیب بحثهایی که در آیات گذشته پیرامون مساله"توحید"و رسالت پیامبران"آمد این آیات با ذکر گوشهای از مباحث"معاد"،این بحثها را تکمیل میکند.
نخست میگوید:"آنها مؤکدا سوگند یاد کردند که خداوند کسانی را که میمیرند هرگز مبعوث نمیکند"،و به زندگی جدید باز نمیگرداند( وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ ).
این انکار بیدلیل،آنهم انکاری توام با قسمهای مؤکد،نشانهای از نادانی آنها و بیخبریشان بود،لذا قرآن در پاسخ آنها چنین میگوید:
"این وعده قطعی خداوند است(که همه مردگان را به حیات جدید باز میگرداند تا نتیجه اعمالشان را ببینند)ولی غالب مردم نمیدانند"و بر اثر ناآگاهی دست به انکار میزنند( بَلیٰ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
1) 1) تفسیر مجمع البیان،و قرطبی و ابو الفتوح رازی ذیل آیه مورد بحث.
تعبیر به"بلی"(آری)و"حقا"و سپس ذکر وعده،آنهم وعدهای که بر خدا است همگی نشانه تاکید و قطعیت مساله معاد است.
اصولا در مقابل کسی که حقیقتی را با قاطعیت انکار میکند باید با قاطعیت سخن گفت،تا آثار سوء روانی آن نفی قاطع با اثبات قاطع بر چیده شود،و مخصوصا باید روشن کرد که این نفی،از بیاطلاعی و نادانی است تا اثر خود را به کلی از دست دهد.
*** سپس به بیان یکی از هدفهای معاد،و بعد از آن به ذکر قدرت خدا بر این کار،میپردازد،تا نشان دهد اگر سرچشمه انکار آنها این است که بازگشت به حیات مجدد را از قدرت خدا دور میدانند این اشتباه بزرگی است،و اگر منشا این کار بیهدف بودن معاد است آن نیز اشتباه دیگری است.
نخست میگوید"خداوند مردگان را مبعوث میکند تا برای همگان روشن سازد آنچه را که در آن اختلاف داشتند"( لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ ).
"و تا کسانی که این واقعیت را انکار کردند بدانند دروغ میگفتند" ( وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰاذِبِینَ ).
چرا که آن جهان،جهان کشف غطاء،و کنار رفتن پردهها،و آشکار شدن حقایق است،چنان که در سوره ق آیه 22 میخوانیم: لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا فَکَشَفْنٰا عَنْکَ غِطٰاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ :"به انسان گفته میشود تو در غفلت از چنین روزی بودی،ولی ما پرده را از برابر دیدگانت بر داشتیم و امروز بسیار تیز بین هستی"! و در آیه 9 سوره طارق میخوانیم یَوْمَ تُبْلَی السَّرٰائِرُ :"رستاخیز روزی است که اسرار درون آشکار میگردد"و در آیه 48 سوره ابراهیم میخوانیم
وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ :"در آن روز همگی در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر میشوند".
بالآخره آن روز،روز شهود،و کشف اسرار،و آشکار شدن پنهانیها، و ظهور و بروز است،و در چنین شرایط و محیطی اختلاف در عقیده معنی ندارد، هر چند ممکن است بعضی از منکران لجوج برای تبرئه خویش به دروغ در بعضی از مواقف قیامت متوسل شوند،ولی آن یک امر استثنایی و زودگذر است! این درست به آن میماند که مجرمی را در پای میز دادگاه حاضر کنند، او همه چیز را منکر شود،ولی بلافاصله نوار ضبط صوت و دستخط او و سایر مدارک زنده و حسی را به او ارائه دهند،و به اتفاق او تمام آثار جرم را از درون خانه و اطاقش بیرون بیاورند،اینجا است که دیگر جایی برای گفتگو باقی نمیماند و تسلیم میشود ظهور حقایق در عالم قیامت حتی از این هم واضحتر و آشکارتر است! گرچه حیات پس از مرگ و رستاخیز،اهداف متعددی دارد که در آیات قرآن بطور پراکنده به آنها اشاره شده است:تکامل انسان،اجرای عدالت،هدف دادن به زندگی این جهان،ادامه فیض خداوند و مانند آن.
ولی آیه مورد بحث به هدف دیگری اشاره میکند،و آن بر طرف کردن اختلافات و بازگشت به توحید است.
میدانیم مهمترین اصلی که در عالم حکومت میکند اصل توحید است این اصل فراگیر هم در ذات و صفات و افعال خدا صادق است و هم در مجموعه عالم آفرینش و قوانینی که بر آن حکومت میکند،و هر چیز باید سرانجام به این اصل باز گردد.
و لذا ما معتقدیم که این اختلافها و جنگها و ستیزها روزی همگی پایان میگیرد و همه مردم جهان در زیر پرچم حکومت واحدی،حکومت مهدی ع
جمع میشوند،چرا که آنچه بر خلاف روح عالم هستی یعنی توحید است باید سرانجام روزی بر چیده شود.
ولی اختلاف عقیدهها هرگز بطور کامل در این دنیا،از بین نخواهد رفت چرا که عالم غطاء و پوشش است،ولی سرانجام روزی فرا میرسد که این پوششها و پردهها از میان خواهد رفت و یوم البروز و یوم الظهور است.
بنا بر این بازگشت به وحدت و پایان گرفتن اختلافات عقیدتی یکی از اهداف معاد را تشکیل میدهد که در آیه فوق به آن اشاره شده است.
در آیات فراوانی از قرآن مجید این مساله تکرار و تاکید شده که خداوند در روز قیامت در میان مردم داوری میکند و اختلافات بر طرف میشود (1).
*** سپس به دومین نکته یعنی بیان این حقیقت میپردازد که اگر آنها بازگشت انسان را به زندگی جدید محال میشمرند باید بدانند که قدرت خداوند برتر و بالاتر از اینها است،"هنگامی که ما چیزی را اراده کنیم فقط به آن میگوییم موجود باش!آن نیز بلافاصله موجود میشود"( إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَیْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ).
با چنین قدرت کاملهای که تنها فرمان موجود باش،برای وجود هر چیز کافی است،دیگر چه جای شک و تردید در قدرت خدا بر بازگشت مردگان به زندگی باقی میماند.
شاید نیاز به توضیح نداشته باشد که تعبیر به"کن"(موجود باش)نیز به اصطلاح از ضیق بیان و عدم گنجایش الفاظ است،و الا حتی نیاز به جمله"کن" نیست،اراده خدا همان و تحقق یافتن همان.
1) 1) در این باره به آیات 55 آل عمران،48 مائده،164 انعام،92 نحل و 69 حج مراجعه فرمائید.
اگر بخواهیم مثال کوچک و ناقصی برای این مساله در زندگی خود بزنیم میتوانیم آن را تشبیه به ایجاد تصورات در مغز به مجرد اراده کنیم،آیا هنگامی که ما تصمیم میگیریم تصوری از یک کوه عظیم یا یک اقیانوس پهناور،یا یک باغ وسیع با اشجار فراوان،و مانند اینها در مغز خود داشته باشیم هیچگونه مشکلی برای ما وجود دارد؟و اصلا نیاز به جمله و کلمهای داریم؟بلکه به محض اراده تصویر این موجودات ذهنی در افق ذهن ما نمایان میگردد.
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا(ع)میخوانیم که یکی از یاران پرسید درباره اراده خدا و اراده خلق توضیحی بفرمائید،امام گفت:"اراده از خلق همان تصمیم باطنی و سپس افعالی است که بعد از آن آشکار میشود،ولی اراده خدا همان ایجاد کردن او است و نه غیر آن،زیرا که در خداوند نه اندیشهای وجود دارد و نه تصمیم و نه تفکری،این صفات(که همگی زائد بر ذات است)درباره خدا مفهوم ندارد،اینها صفات مخلوقات است،بنا بر این اراده خدا همان ایجاد افعال است لا غیر،خداوند میگوید:موجود باش،آنهم موجود میشود بیآنکه حتی نیاز به لفظ و سخن گفتن به زبان و تصمیم گرفتن و تفکر داشته باشد،و این اراده خدا همچون ذاتش غیر قابل توصیف است" (1).
1) 1) اصول کافی جلد اول باب الاراده حدیث 3.
وَ اَلَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ اَلْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (41) اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (42)
41-آنها که مورد ستم واقع شدند سپس برای خدا هجرت کردند در این دنیا جایگاه (و مقام)خوبی به آنها میدهیم و پاداش آخرت،اگر بدانند،از آنهم بزرگتر است.
42-آنها کسانی هستند که صبر و استقامت پیشه کردند و تنها توکلشان بر پروردگارشان است.
بعضی از مفسران در شان نزول این آیات چنین نقل کردهاند که گروهی از مسلمانان مانند"بلال"و"عمار یاسر"و"صهیب"و"خباب"پس از اسلام آوردن در مکه سخت تحت فشار بودند،و برای تقویت اسلام و رساندن صدای خود به دیگران،پس از هجرت پیامبر ص به مدینه هجرت کردند،هجرتی که باعث پیروزی آنها و دیگران شد،در این میان صهیب که مرد مسنی بود به مشرکان مکه چنین پیشنهاد کرد:من پیر مردم و بودن من با شما سودی به حال شما ندارد،و اگر مخالفتان باشم قدرت بر زیان زدن به شما ندارم،بیائید اموال مرا بگیرید و بگذارید به"مدینه"بروم،آنها موافقت کردند.
صهیب تمام اموال خود را به آنها داد و به سوی پیامبر ص هجرت کرد، بعضی به صهیب گفتند معامله پر سودی کردی!آیات فوق نازل شد و پیروزی او
و امثال او را در این جهان و جهان دیگر بازگو کرد.
در تواریخ آمده است که در زمان خلفاء هنگامی که اموال بیت المال تقسیم میشد،و نوبت به مهاجرین میرسید به آنها میگفتند:سهم خود را بگیرید، این همانست که خدا در این دنیا به شما وعده داده و آنچه در انتظار شما در جهان دیگر است بیشتر است،سپس آیه فوق را میخواندند (1).
پاداش مهاجران
بارها گفتهایم یکی از مؤثرترین روشها در برنامههای تربیتی که قرآن از آن استفاده میکند روش مقایسه و مقارنه است که هر چیزی را با ضدش در برابر هم قرار دهند تا موضع هر کدام به روشنی مشخص شود،در تعقیب آیات گذشته که از منکران قیامت و مشرکان لجوج سخن میگفت،آیات مورد بحث از مهاجران راستین و پاکباز سخن میگوید،تا وضع دو گروه در مقایسه با یکدیگر روشن گردد.
نخست میگوید:"کسانی که مورد ستم واقع شدند سپس برای خدا هجرت کردند،در این دنیا جایگاه و مقام خوبی به آنها میدهیم"( وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً ).
این پاداش دنیای آنهاست"اما پاداش آخرت،اگر بدانند،بسیار بزرگتر است"( وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ ).
*** در آیه بعد این مهاجران راستین و پر استقامت و با ایمان را با دو صفت
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه
توصیف میکند میگوید:"آنها کسانی هستند که شکیبایی و صبر و استقامت را پیشه خود ساخته،و توکل و تکیه آنها بر پروردگارشان است"( اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ).
1-هر چند مسلمانان دو هجرت داشتند که هجرت اول در محدوده نسبتا کوچکی بود(هجرت گروهی از مسلمانان و در رأس آنها جعفر بن ابی طالب به حبشه)و هجرت دوم هجرت عمومی و همگانی پیامبر و مسلمین از مکه به مدینه، ولی ظاهر آیات فوق هجرت دوم را بیان میکند و شان نزول نیز آن را تایید مینماید.
درباره اهمیت و نقش هجرت در زندگی و تاریخ مسلمانان در گذشته و حال، و تداوم این مساله در هر عصر و زمان،بحث مشروحی در ذیل آیه 100 سوره نساء و همچنین ذیل آیه 75 سوره انفال داشتیم (1).
و به هر حال مقام مهاجران در اسلام مقام فوق العاده پر ارجی است،هم خود پیامبر و هم مسلمانان بعد،همگی برای آنها احترام خاصی قائل بودند،چرا که آنها به تمام زندگی خویش،برای گسترش دعوت اسلام،پشت پا زدند،بعضی جان خود را به خطر انداختند،و بعضی مانند صهیب از همه اموال خود چشم پوشیدند،و جالب اینکه خود را در این معامله نیز برنده میدانستند.
اگر فداکاری آن مهاجران در آن روزها نبود،محیط خفقان بار مکه و عناصر شیطانی که بر آن حکومت میکردند هرگز اجازه نمیدادند صدای
1) 1) به جلد چهارم تفسیر نمونه صفحه 89 تا 94 و جلد هفتم صفحه 261 تا 263 مراجعه فرمائید.
اسلام به گوش کسی برسد،و این صدا را برای همیشه در گلوی مؤمنان خفه میکردند،اما آنها با این جهش حساب شده،نه تنها مکه را زیر سیطره خود درآوردند،بلکه صدای اسلام را به گوش جهانیان رساندند و این سنتی است برای همه مسلمانان،در چنین شرائطی،و در همه تاریخ.
2-تعبیر به هٰاجَرُوا فِی اللّٰهِ که حتی کلمه"سبیل"هم در آن ذکر نشده اشاره به نهایت اخلاص این مهاجران است که تنها برای خدا و در مسیر اللّٰه و به خاطر رضای او و حمایت و دفاع از آئینش دست به چنین هجرتی زدند،نه برای نجات جان خود و یا استفاده مادی دیگر.
***3-جمله" مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا "نشان میدهد که نباید فورا میدان را خالی کرد،بلکه باید تا آنجا که ممکن است ایستاد و تحمل نمود،اما هنگامی که تحمل آزار دشمن جز جرأت و جسارت او و تضعیف مؤمنان ثمری نداشته باشد، در اینجا باید دست به هجرت زد،تا با کسب قدرت بیشتر و فراهم ساختن سنگرهای محکمتر،جهاد در تمام زمینهها از موضع بهتری تعقیب شود،و به پیروزی طرفداران حق در زمینههای نظامی،فرهنگی،تبلیغاتی منتهی گردد.
***4-جمله" لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً "که از ماده"بوأت له مکانا" (مکانی برای او آماده ساختم و او را در آن جای دادم)گرفته شده نشان میدهد که مهاجران راستین اگر چه در آغاز کار،امکانات مادی خود را از دست میدهند، ولی سرانجام حتی از نظر زندگی دنیا پیروزی با آنها است (1).
1) 1) " لَنُبَوِّئَنَّهُمْ "در اصل از ماده"بواء"به معنی تساوی اجزای مکان است، به عکس"نبوه"(بر وزن مبدء)که به معنی عدم تساوی اجزاء مکان است،بنا بر این جمله بوأت له مکانا یعنی محل را برای اوصاف کردم و سپس به معنی آماده ساختن محلی برای کسی آمده است.
چرا انسان زیر فشار ضربات دشمن بماند و ذلیلانه بمیرد،چرا با شجاعت مهاجرت نکند و از موضع تازهای به مبارزه بر نخیزد تا حق خویش را بگیرد؟! در سوره نساء آیه 100 همین مساله با صراحت بیشتری بیان شده است وَ مَنْ یُهٰاجِرْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرٰاغَماً کَثِیراً وَ سَعَةً :"کسانی که در راه اللّٰه هجرت کنند در این دنیای پهناور خدا،نقاط فراوان امن و وسیعی پیدا میکنند که میتوانند در آنجا بینی مخالفان را به خاک بمالند"! ***5-انتخاب دو صفت"صبر"و"توکل"برای مهاجران،دلیلش روشن است،زیرا در چنین حوادث سخت و طاقتفرسا که در زندگی انسان پیش میآید در درجه اول شکیبایی و صبر و استقامت لازم است،استقامتی به عظمت حادثه و یا برتر و بیشتر،سپس توکل و اعتماد بر خدا،و اصولا اگر انسان در این گونه حوادث تکیه گاه محکم و مطمئن معنوی نداشته باشد،صبر و استقامت برای او ممکن نیست.
بعضی گفتهاند انتخاب"صبر"بخاطر این است که در آغاز این مسیر به سوی اللّٰه شکیبایی و استقامت در برابر خواستههای نفس،لازم است،و انتخاب توکل به خاطر آن است که پایان این مسیر به انقطاع و بریدن از هر چه غیر خدا است و پیوستن به او میانجامد،بنا بر این صفت اول آغاز راه است و دوم پایان آن (1).
و به هر حال هجرت در بیرون،بدون هجرتی در درون،ممکن نیست، انسان نخست باید از علائق پست مادی درونی ببرد،و به سوی فضائل اخلاقی هجرت کند تا بتواند در بیرون دست به چنین هجرتی بزند و از دار الکفر-با پشت پا زدن به همه چیز-به دار الایمان منتقل گردد.
1) 1) تفسیر کبیر فخر رازی ذیل آیه.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (43) بِالْبَیِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ اَلذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (44)
43-ما پیش از تو جز مردانی که به آنها وحی میکردیم نفرستادیم،اگر نمیدانید از اهل اطلاع سؤال کنید.
44-(از آنها که آگاهند)از دلائل روشن و کتب(پیامبران پیشین)و ما این ذکر(قرآن) را بر تو نازل کردیم تا آنچه به سوی مردم نازل شده است برای آنها تبیین کنی،شاید اندیشه کنند.
اگر نمیدانید بپرسید!
گرچه دو آیه اخیر به تناسب بحثهای مربوط به مشرکان سخن از مهاجران راستین داشت،ولی آیات مورد بحث بار دیگر به بیان مسائل گذشته در رابطه با اصول دین میپردازد،و به یکی از اشکالات معروف مشرکان پاسخ میگوید:
آنها میگفتند:چرا خداوند فرشتهای را برای ابلاغ رسالت نازل نکرده است(و یا میگفتند چرا پیامبر ص مجهز به یک نیروی فوق العاده نیست که ما را مجبور به ترک کارهایمان بنماید).
خداوند در پاسخ آنها میگوید:"ما پیش از تو نیز رسولانی فرستادیم و این رسولان جز مردانی که وحی به آنها فرستاده میشد نبودند"( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ ).
آری این مردان از جنس بشر بودند،با تمام غرائز و عواطف انسانی، دردهای آنها را از همه بهتر تشخیص میدادند،و نیازهای آنها را به خوبی درک میکردند،در حالی که هیچ فرشتهای نمیتواند از این امور به خوبی آگاه گردد، و آنچه را در درون یک انسان میگذرد به وضوح درک کند.
مسلما مردان وحی وظیفهای جز ابلاغ رسالت نداشتند،کار آنها گرفتن وحی و رساندن به انسانها و کوشش از طرق عادی برای تحقق بخشیدن به اهداف وحی بود،نه اینکه با یک نیروی خارق العاده الهی،و بر هم زدن همه قوانین طبیعت، مردم را مجبور به قبول دعوت و ترک همه انحرافات کنند،که اگر چنین میکردند ایمان آوردن افتخار و تکامل نبود.
سپس برای تاکید و تایید این واقعیت اضافه میکند:"اگر این موضوع را نمیدانید بروید و از اهل اطلاع بپرسید"( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ).
"ذکر"به معنی آگاهی و اطلاع است و اهل ذکر مفهوم وسیعی دارد که همه آگاهان و اهل اطلاع را در زمینههای مختلف شامل میشود،و اگر بسیاری از مفسرین اهل ذکر را در اینجا به معنی علمای اهل کتاب تفسیر کردهاند نه به این معنی است که اهل ذکر مفهوم محدودی داشته باشد بلکه در واقع از قبیل تطبیق کلی بر مصداق است زیرا سؤال درباره پیامبران و رسولان پیشین و اینکه آنها مردانی از جنس بشر با برنامههای تبلیغی و اجرایی بودند قاعدتا میبایست از دانشمندان اهل کتاب و علمای یهود و نصاری بشود،درست است که آنها با مشرکان در تمام جهات هم عقیده نبودند،ولی همگی در این جهت که با
اسلام مخالفت داشتند،هماهنگ بودند،بنا بر این علمای اهل کتاب برای بیان حال پیامبران پیشین منبع خوبی برای مشرکان محسوب میشدند.
راغب در"مفردات"میگوید:ذکر دو معنی دارد گاهی به معنی حفظ و گاهی به معنی یادآوری است،البته این یادآوری ممکن است بوسیله دل بوده باشد(که ذکر درونی و باطنی محسوب میشود)و ممکن است بوسیله زبان باشد (که ذکر لفظی محسوب میگردد)و اگر میبینیم به قرآن،ذکر گفته شده است به خاطر همانست که حقایقی را بازگو میکند.
*** آیه بعد میگوید"اگر شما آگاه از دلائل روشن پیامبران و کتب آنها نیستید به آگاهان مراجعه کنید"( بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ ) (1).
بینات جمع"بینة"به معنی دلائل روشن است،و ممکن است در اینجا اشاره به معجزات و سایر دلائل اثبات حقانیت انبیاء باشد،"زبر"جمع"زبور" به معنی کتاب است،در واقع"بینات"،دلائل اثبات نبوت را میگوید،و"زبر" اشاره به کتابهایی است که تعلیمات انبیاء در آن جمع بوده است.
سپس روی سخن را به پیامبر کرده و میگوید:"ما این ذکر را(قرآن را)بر تو نازل کردیم تا آنچه به سوی مردم نازل شده است برای آنها تبیین کنی"
1) 1) در اینکه بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ از نظر ترکیب،متعلق به کدام فعل است،مفسران احتمالات متعددی دادهاند،بعضی آن را متعلق به"لا تعلمون"دانستهاند(همانگونه که ما در بالا گفتیم و با ظاهر آیات سازگارتر است-توجه داشته باشید که علم هم بدون باء و هم بوسیله"باء"متعدی میشود)بعضی دیگر گفتهاند که جمله"ارسلنا"قبل از آن در تقدیر است و در اصل چنین بوده ارسلنا هم بالبینات و الزبر،بعضی دیگر گفتهاند متعلق آن جمله وَ مٰا أَرْسَلْنٰا در آیه قبل است،و بعضی دیگر آن را متعلق به جمله نُوحِی إِلَیْهِمْ دانستهاند،روشن است که طبق هر کدام از اینها معنی آیه مفهوم خاصی خواهد داشت ولی در مجموع تفاوت زیادی ایجاد نمیکند.
( وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ ).
"و تا اینکه آنها در این آیات،و وظائفی که در برابر آن دارند،بیندیشند" ( وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ).
در واقع دعوت و برنامه رسالت تو از نظر اصولی چیز نو ظهور و بیسابقهای نیست همانگونه که بر رسولان پیشین،کتب آسمانی نازل کردیم تا مردم را به وظائفشان در برابر خدا و خلق و خویشتن آشنا سازند بر تو نیز این قرآن را نازل کردیم،تا به تبیین مفاهیم و تعالیم آن بپردازی و اندیشه انسانها را بیدار سازی، تا با احساس تعهد و مسئولیت(نه از طریق اجبار و قوه قهریه ناشناخته الهی) در راه حق گام بگذارند و به سوی تکامل پیش بروند.
اهل ذکر کیانند؟
در روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع وارد شده میخوانیم که اهل ذکر امامان ع هستند،از جمله در روایتی از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم که در پاسخ سؤال از آیه فوق فرمود:
نحن اهل الذکر و نحن المسؤلون: "ما اهل ذکریم،و از ما باید سؤال شود" (1).
و در روایت دیگری از امام باقر ع میخوانیم که در تفسیر همین آیه فرمود:
الذکر القرآن،و آل الرسول اهل الذکر،و هم المسؤلون: "ذکر، قرآن است،و اهل بیت پیامبر ص اهل ذکرند،و از آنها باید سؤال کرد" (2).
در بعضی دیگر میخوانیم که"ذکر"شخص پیامبر ص است و اهل بیت او اهل الذکر هستند (3).
روایات متعدد دیگری نیز به همین مضمون رسیده.
در بسیاری از تفاسیر و کتب اهل سنت نیز روایاتی به همین مضمون میخوانیم از جمله در تفسیرهای دوازدهگانه معروف اهل سنت از ابن عباس در ذیل آیه فوق چنین نقل شده که گفت:هو محمد و علی و فاطمه و الحسن و الحسین(ع)هم اهل الذکر و العقل و البیان:"اینان محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین ع هستند آنها اهل ذکرند و اهل علم و عقل و بیان" (1).
این نخستین بار نیست که ما در روایاتی که در تفسیر آیات قرآن وارد شده است بیان مصداقهای معینی را میبینیم که مفهوم وسیع آیه را هرگز محدود نمیکند،و همانگونه که گفتیم:ذکر به معنی هر گونه آگاهی و یاد آوری و اطلاع است،و اهل الذکر،آگاهان و مطلعین را در همه زمینهها در بر میگیرد.
ولی از آنجا که قرآن مجید نمونه بارز یادآوری و علم و آگاهی است به آن"ذکر"اطلاق شده و همچنین شخص پیامبر ص نیز مصداق روشن ذکر است،به همین ترتیب امامان معصومین که اهل بیت او و وارث علم او هستند، روشنترین مصداق اهل الذکرند.
ولی قبول همه این مساله هیچگونه منافاتی با عمومیت مفهوم آیه و همچنین مورد نزول آن که دانشمندان اهل کتاب است ندارد،و به همین دلیل علمای اصول و فقهای ما در مباحث مربوط به اجتهاد و تقلید و پیروی ناآگاهان در مسائل دینی از آگاهان و مجتهدین به این آیه استدلال کردهاند.
1) 1) احقاق الحق جلد 3 صفحه 482-منظور از تفسیرهای دوازدهگانه تفسیر ابو یوسف و ابن حجر و مقاتل بن سلیمان و وکیع بن جراح و یوسف بن موسی و تفسیر قتاده و تفسیر حرب الطائی و تفسیر سدی و مجاهد و مقاتل بن حیان و ابو صالح و محمد بن موسی الشیرازی است. حدیث دیگری از جابر جعفی در تفسیر همین آیه در کتاب ثعلبی نقل شده که میگوید لما نزلت هذه الایه قال علی(ع)نحن اهل الذکر: "هنگامی که آیه فوق نازل شد علی(ع)فرمود:اهل ذکر مائیم"(به همان مدرک فوق مراجعه شود).
در اینجا این سؤال پیش میآید که در روایتی که در عیون الاخبار از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده است میخوانیم که امام به آن کسانی که آیه فوق را به دانشمندان یهود و نصاری تفسیر کرده بودند خرده میگیرد و میگوید:"سبحان اللّٰه مگر چنین چیزی ممکن است؟اگر ما به علمای یهود و نصاری مراجعه کنیم مسلما ما را به مذهب خود دعوت میکنند،سپس فرمود:
اهل ذکر ما هستیم" (1).
ولی پاسخ این سؤال روشن است،امام این سخن را به کسانی میگوید که آیه را منحصرا به معنی مراجعه به علمای اهل کتاب در هر عصر و زمان تفسیر کرده بودند،در حالی که مسلما چنین نیست در عصر و زمانی همچون عصر و زمان امام علی بن موسی الرضا ع هرگز مردم موظف نبودند که برای درک حقایق به علمای یهود و نصاری مراجعه کنند،در این گونه اعصار،مرجع علمای اسلام که در رأس آنها ائمه اهل بیت ع قرار داشتند بودند.
به عبارت دیگر اگر مشرکان عصر پیامبر ص برای آگاهی از این مساله که پیامبران خدا همیشه از جنس بشر بودند وظیفه داشتند به آگاهان از اهل کتاب مراجعه کنند،مفهومش این نیست که تمام مردم در هر زمانی باید به آنها مراجعه نمایند،بلکه هر مسالهای را در هر زمانی باید از آگاهان نسبت به آن مساله پرسید،و این مطلب روشنی است.
به هر حال آیه فوق بیانگر یک اصل اساسی اسلامی در تمام زمینههای زندگی مادی و معنوی است و به همه مسلمانان تاکید میکند که آنچه را نمیدانند از اهل اطلاعش بپرسند و پیش خود در مسائلی که آگاهی ندارند دخالت نکنند.
به این ترتیب"مساله تخصص"نه تنها در زمینه مسائل اسلامی و دینی از سوی قرآن به رسمیت شناخته شده،بلکه در همه زمینهها مورد قبول و تاکید
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 57.
است،و روی این حساب بر همه مسلمانان لازم است که در هر عصر و زمان افراد آگاه و صاحب نظر در همه زمینهها داشته باشند که اگر کسانی مسائلی را نمیدانند به آنها مراجعه کنند.
ولی ذکر این نکته نیز لازم است که باید به متخصصان و صاحبنظرانی مراجعه کرد که صداقت و درستی و بینظری آنها ثابت و محقق است،آیا ما هرگز به یک طبیب آگاه و متخصص در رشته خود که از صداقت و درستکاریش در همان کار خود،مطمئن نیستیم مراجعه میکنیم؟!لذا در مباحث مربوط به تقلید و مرجعیت،صفت عدالت را در کنار اجتهاد و یا اعلمیت قرار دادهاند، یعنی مرجع تقلید هم باید عالم و آگاه به مسائل اسلامی باشد و هم با تقوا و پرهیزکار.
أَ فَأَمِنَ اَلَّذِینَ مَکَرُوا اَلسَّیِّئٰاتِ أَنْ یَخْسِفَ اَللّٰهُ بِهِمُ اَلْأَرْضَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ (45) أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ فَمٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ (46) أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلیٰ تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (47)
45-آیا توطئهگران از این عذاب الهی ایمن گشتند که ممکن است خدا آنها را در زمین فرو برد و یا مجازات(حق)از آنجا که انتظارش را ندارند به سراغشان بیاید.
46-یا به هنگامی که(برای کسب مال و ثروت فزونتر)در رفت آمدند دامانشان را بگیرد در حالی که قادر به فرار نیستند.
47-یا بطور تدریجی با هشدارهای خوفانگیز آنها را گرفتار سازد چرا که پروردگار رءوف و رحیم است.
انواع مجازاتها در برابر انواع گناهان!
قرآن در بسیاری از بحثها،مطالب استدلالی را با مسائل عاطفی چنان به هم میآمیزد که برترین اثر را در نفوس شنوندگان داشته باشد،آیات فوق، نمونهای از این روش است،آیات گذشته یک بحث منطقی در زمینه نبوت و معاد با مشرکان داشت،ولی آیات مورد بحث به تهدید جباران و مستکبران و گنهکاران لجوج میپردازد و آنها را به انواع عذابهای الهی بیم میدهد.
نخست میگوید:"آیا این توطئهگرانی که برای خاموش کردن نور حق به انواع نقشههای شوم متوسل شدند از عذاب الهی ایمن گشتند که ممکن است خداوند هر آن آنها را در زمین فرو ببرد"؟!( أَ فَأَمِنَ الَّذِینَ مَکَرُوا السَّیِّئٰاتِ أَنْ یَخْسِفَ اللّٰهُ بِهِمُ الْأَرْضَ ).
آیا بعید است که در زمین لرزه وحشتناکی رخ دهد،پوسته زمین بشکافد و دهان باز کند و آنها و همه زندگانیشان را در خود فرو برد،همانگونه که در تاریخ اقوام،کرارا اتفاق افتاده است؟.
جمله" مَکَرُوا السَّیِّئٰاتِ "به معنی توطئهچینی و نقشه کشی برای مقاصد شوم و رسیدن به هدفهای نادرست میباشد،همانند توطئههایی که مشرکان برای خاموش کردن نور قرآن و نابود کردن پیامبر اسلام و اذیت و آزار مؤمنان میچیدند.
یخسف از ماده"خسف"(بر وزن وصف)به معنی پنهان گشتن و مخفی شدن است،لذا پنهان شدن نور ماه در زیر سایه زمین را خسوف مینامند و چاه "مخسوف"به چاهی میگویند که آب در آن پنهان گردد،و نیز پنهان شدن انسانها و خانهها را در شکاف زمین(شکافی که بر اثر زلزلهها پدید میآید)خسف میگویند.
سپس اضافه میکند:"یا اینکه هنگامی که آنها در حال غفلتند عذاب الهی از همانجا که انتظارش را ندارند به سراغشان بیاید"( أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ ).
*** "و یا به هنگامی که آنها برای کسب مال بیشتر و در آمد فزونتر در رفت و آمد هستند،عذاب دامانشان را بگیرد"( أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ ).
"در حالی که قادر به فرار از چنگال عذاب نیستند"( فَمٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ ).
همانگونه که سابقا هم گفتهایم"معجزین"از ماده اعجاز به معنی ناتوان ساختن است،و در این موارد به معنی فرار کردن از چنگال عذاب و مقاومت در برابر آن میباشد.
*** و یا اینکه مجازات الهی یک مرتبه به سراغشان نیاید بلکه"بطور تدریجی و ضمن هشدارهای پی در پی،آنها را گرفتار سازد"؟( أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلیٰ تَخَوُّفٍ ).
امروز همسایه آنها گرفتار سانحهای میشود،فردا یکی از بستگانشان گرفتار حادثهای و روز دیگر بعضی از اموالشان نابود میگردد،و خلاصه هشدارها یکی بعد از دیگری به سراغ آنها میآید اگر بیدار شدند چه بهتر،و گرنه مجازات نهایی آنها را فرو خواهد گرفت.
تدریجی بودن عذاب و مجازات در این گونه موارد برای آن است که هنوز احتمال هدایت در این گروه وجود دارد،و رحمت خداوند اجازه نمیدهد که با اینها همچون سایرین رفتار شود"زیرا پروردگار شما رئوف و رحیم است" ( فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ ).
جالب توجه اینکه در آیات فوق سخن از چهار نوع مجازات به میان آمده است،نخست خسف و فرو رفتن در زمین،دوم مجازات غافلگیرانه از آنجایی که انسان انتظار آن را ندارد سوم عذابی که به هنگام تلاش و کوشش در جمع مال به سراغ انسان میآید و چهارم مجازات تدریجی.
مسلم است که هر یک از این چهار نوع مجازات،تناسب با نوعی از گناه دارد،هر چند همه آنها در مورد اَلَّذِینَ مَکَرُوا السَّیِّئٰاتِ (آنها که توطئههای شوم میچینند)وارد شده است،زیرا میدانیم همه کار خدا بر طبق حکمت و تناسب استحقاقها است.
مفسران تا آنجا که ما دیدهایم در این زمینه سخنی ندارند،ولی چنین
به نظر میرسد که:مجازات نخست مخصوص آن گروه از توطئهگرانی است که در صف جباران و مستکبران خطرناکند همچون قارونها که خداوند چنان آنها را از اوج قدرت پائین میکشد و بدرون خاک و اعماق زمین فرو میفرستد که مایه عبرت همگان گردد.
نوع دوم ویژه توطئهگرانی است که در عیش و نوش و هوسهای سرکش خود غرقند،ناگهان عذاب الهی دامانشان را از آنجا که انتظار ندارند میگیرد.
نوع سوم مخصوص دنیا پرستان زراندوزی است که شب و روز در تلاشند که از هر طریق و با هر جنایتی که ممکن است بر حجم ثروت خود بیفزایند که خداوند آنها را در همان حال که سرگرم جمع ثروتند گرفتار عذاب میکند (1).
و اما مجازات نوع چهارم از آن کسانی است که طغیان و توطئه و گناهشان به آن حد و پایه نرسیده است که راه بازگشتی برای آنان وجود نداشته باشد، در اینجا خداوند از طریق"تخوف"(هشدار و تهدید)آنها را کیفر میدهد یعنی نخست با حوادث دردناکی که در اطراف آنها به وقوع میپیوندد به آنها بیدار باش میدهد،اگر بیدار شدند و وضع خود را اصلاح کردند چه بهتر و گرنه آنان را در کام عذاب فرو میبرد.
بنا بر این ذکر رأفت و رحمت خداوند به عنوان یک علت مربوط به گروه چهارم است که هنوز تمام پیوندهای خود را از خدا نبریدهاند و همه پلها را پشت سر خود ویران نساختهاند.
1) 1) "تقلب"گرچه در لغت عرب به معنی هر گونه رفت و آمد است،ولی در این گونه موارد-همانگونه که بسیاری از مفسران گفتهاند و در بعضی از روایات اسلامی نیز تاکید شده-به معنی رفت و آمد در طریق تجارت و کسب مال است(دقت کنید).
أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلاٰلُهُ عَنِ اَلْیَمِینِ وَ اَلشَّمٰائِلِ سُجَّداً لِلّٰهِ وَ هُمْ دٰاخِرُونَ (48) وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مِنْ دٰابَّةٍ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ (49) یَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ (50)
48-آیا آنها مخلوقات خدا را ندیدند که چگونه سایههایشان از راست و چپ حرکت دارند و با خضوع برای خدا سجده میکنند! 49-(نه تنها سایهها بلکه)تمام آنچه در آسمانها و در زمین از جنبندگان وجود دارد و همچنین فرشتگان،برای خدا سجده میکنند و هیچگونه تکبری ندارند.
50-آنها از(مخالفت)پروردگارشان که حاکم بر آنهاست میترسند،و آنچه را ماموریت دارند انجام میدهند.
این آیات بار دیگر به بحث توحید باز میگردد،نخست میگوید:"آیا آنها(مشرکان توطئهگر)مخلوقات خدا را ندیدند که چگونه سایههاشان از راست و چپ حرکت دارند و با خضوع برای خدا سجده میکنند"
( أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلاٰلُهُ عَنِ الْیَمِینِ وَ الشَّمٰائِلِ سُجَّداً لِلّٰهِ وَ هُمْ دٰاخِرُونَ ) (1).
"یتفیؤ"از ماده"فیء"به معنی بازگشت و رجوع است.
بعضی گفتهاند عرب سایه موجودات را به هنگام صبحگاهان،"ظل" مینامد و در عصرگاهان "فیء"،و اگر میبینیم به قسمتی از غنائم و اموال فیء گفته میشود،اشاره لطیفی به این حقیقت است که بهترین غنائم دنیا همچون سایه عصر گاه است که بزودی زائل و فانی میشود.
ولی با توجه به اینکه در آیه فوق به سایههای راست و چپ اشیاء اشاره شده و کلمه"فیء"برای همه آنها به کار رفته استفاده میشود که فیء در اینجا معنی وسیعی دارد و هر گونه سایه را شامل میشود.
هنگامی که انسان در موقع طلوع آفتاب رو به طرف جنوب بایستد میبیند قرص خورشید از سمت چپ،از افق مشرق،سر بر میآورد،و سایه همه اجسام به طرف راست او میافتند که همان طرف غرب است،این امر هم چنان ادامه دارد و سایهها مرتبا به طرف راست جابجا میشوند،تا زوال ظهر در این هنگام، سایهها به طرف چپ تغییر مکان میدهند تا هنگام غروب آفتاب که سایههای بزرگ و طولانی اجسام در طرف مشرق گسترده میشوند و با غروب آفتاب،همه آنها پنهان میگردند.
در اینجا خداوند حرکت سایههای اجسام را در راست و چپ بعنوان نشانهای از عظمتش معرفی میکند و آنها را در حال سجده برای پروردگار و تواضع خضوع میداند.
1) 1) "داخر"در اصل از ماده دخور به معنی تواضع و کوچکی است.
بدون شک سایههای اجسام نقش مؤثری در زندگی ما دارند که شاید بسیاری از آن غافل باشند و انگشت گذاردن قرآن روی مساله سایهها برای توجه دادن به همین نکته است.
سایهها با اینکه چیزی جز عدم نور نیستند فوائد فراوانی دارند:
1-همانگونه که نور آفتاب و اشعه حیاتبخش آن مایه زندگی و رشد و نمو موجودات است،سایهها نیز برای تعدیل تابش اشعه نور،نقش حیاتی دارند، تابش یک نواخت آفتاب آنهم در یک مدت طولانی،همه چیز را پژمرده میکند و میسوزاند،ولی نوازش متناوب سایهها آن را در حد متعادل و مؤثری نگاه میدارد:
2-برای آنها که بیابانگردند و یا گرفتار بیابان میشوند،نقش مؤثر سایهها در نجات انسانها فوق العاده محسوس است،آنهم سایهای که متحرک است و در یک جا متمرکز نمیشود و به هر سو حرکت میکند،هماهنگ با خواستهها و نیاز انسان! 3-موضوع مهم دیگر اینکه بر خلاف تصور عمومی تنها نور سبب رؤیت اشیاء نیست،بلکه همواره باید نور با سایهها و نیم سایهها توام گردد،تا مشاهده اشیاء تحقق پذیرد،به تعبیر دیگر اگر در اطراف موجودی نور یکسان بتابد به طوری که هیچگونه سایه و نیم سایهای نداشته باشد هرگز چنین اشیایی که غرق در نورند مشاهده نخواهند شد.
یعنی همانطور که در تاریکی مطلق چیزی قابل مشاهده نیست،در نور مطلق نیز چیزی قابل رؤیت نمیباشد،بلکه دیدن اشیاء از آمیختن نور و ظلمت(نور و سایهها)امکان پذیر میشود،به این ترتیب،سایهها نقش بسیار مؤثری در مشاهده و تشخیص و شناخت اشیاء از یکدیگر دارند(دقت کنید).
نکته دیگر اینکه یمین(راست)در آیه فوق به صورت مفرد و شمائل(جمع "شمال"بر وزن مشعل به معنی چپ)به صورت جمع آمده است.
این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که سایه در آغاز صبح(برای کسانی که متوجه نقطه جنوب هستند)در طرف راست میافتد سپس دائما به طرف چپ حرکت میکند تا به هنگام غروب که در افق مشرق محو میگردد (1).
این احتمال را نیز مفسران دادهاند که یمین گرچه مفرد است ولی گاهی از آن اراده جمع میشود و در اینجا منظور جمع است (2).
*** در آیه گذشته تنها سخن از"سجده"سایهها-با آن مفهوم وسیعش- به میان آمده بود،ولی در آیه بعد این مساله را به عنوان یک برنامه عمومی برای همه موجودات مادی و غیر مادی،آسمانی و زمینی بیان کرده،میگوید:"آنچه در آسمانها و آنچه در زمین از جنبندگان است و همچنین فرشتگان برای خدا سجده میکنند"( وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ دٰابَّةٍ وَ الْمَلاٰئِکَةُ ).
"و آنها در این راه هیچگونه استکبار نمیورزند"( وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ ) و در برابر خدا و فرمان او تسلیم محضند.
حقیقت سجده،نهایت خضوع و تواضع و پرستش است،و آن سجده معمولی ما که بر هفت عضو انجام میدهیم مصداقی از این مفهوم عام است،و منحصر به آن نیست.
و از آنجا که همه موجودات و مخلوقات خدا،در جهان تکوین و آفرینش، تسلیم قوانین عمومی عالم هستی میباشند،و از مسیر این قوانین منحرف نمیشوند و این
قوانین همگی از ناحیه خدا است پس در حقیقت همه در پیشگاه او سجده میکنند، همه بیانگر عظمت علم و قدرت او هستند همه نشانه بزرگی و بینیازی او میباشند و بالآخره همه دلیل بر ذات مقدس اویند.
دابه به معنی موجودات جنبنده است،و از آن مفهوم حیات و زندگی نیز استفاده میشود،و اینکه آیه فوق میگوید تمام جنبندگانی که در آسمان و زمین هستند برای خدا سجده میکنند از آن استفاده میکنیم که موجودات زنده مخصوص به کره زمین نیست،بلکه در کرات آسمانی نیز موجودات زنده و جنبندهای وجود دارد.
گرچه بعضی احتمال دادهاند که کلمه"من دابة"تنها قید برای"ما فی الارض"باشد یعنی تنها از جنبندگان زمین سخن میگوید،ولی بسیار بعید به نظر میرسد،بخصوص اینکه در آیه 29 سوره شوری میخوانیم: وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَثَّ فِیهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ :"از نشانههای خدا آفرینش آسمانها و زمین و جنبندگانی است که در آن دو وجود دارند".
درست است که سجده و خضوع و تواضع تکوینی منحصر به موجودات زنده و جنبنده نیست،ولی از آنجا که اینها اسرار و شگفتیهای بیشتری از آفرینش را از خود نشان میدهند انگشت روی اینها گذاشته شده است.
و از آنجا که مفهوم آیه هم انسانهای عاقل و با ایمان و فرشتگان را شامل میشود و هم حیوانات و جانداران دیگر،کلمه سجده،در معنی عام خود که هم شامل سجده اختیاری و تشریعی میشود و هم سجده تکوینی و اضطراری،استعمال شده است.
و اما اینکه در آیه فوق،ملائکه بطور جداگانه ذکر شده،به خاطر آنست دابه تنها به جنبندگانی گفته میشود که جسمانی هستند،و اگر فرشتگان رفت
و آمدی دارند و حضور و غیابی، نه به معنی جسمانی و مادی است تا در مفهوم دابه داخل گردند.
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:"خداوند فرشتگانی دارد که از آغاز آفرینش آنها تا روز رستاخیز برای خدا سجده میکنند و در آن روز سر از سجده بر میدارند و میگویند
ما عبدناک حق عبادک: ما حق عبادت ترا انجام ندادیم"! جمله" وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ "اشاره به وضع حال فرشتگان است،که آنها در خضوع و سجده در پیشگاه حق کمترین استکبار به خود راه نمیدهند.
*** لذا بلافاصله بعد از آن به دو قسمت از صفات آنها که تاکیدی است بر نفی استکبار اشاره کرده میگوید:"آنها از مخالفت پروردگارشان که حاکم بر آنها است میترسند"( یَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ).
"و آنچه را ماموریت دارند به خوبی انجام میدهند"( وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ ).
همانگونه که در آیه 6 سوره تحریم درباره گروهی از فرشتگان میخوانیم ( لاٰ یَعْصُونَ اللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ ):"آنها در اطاعت فرمان خدا سرپیچی نمیکنند و آنچه را دستور داده شده است انجام میدهند".
از این آیه به خوبی استفاده میشود که نشانه نفی استکبار دو چیز است:
ترس در برابر مسئولیتها،و انجام فرمانهای خدا بدون چون و چرا که یکی اشاره به وضع روانی افراد غیر مستکبر دارد،و دیگری اشاره به طرز عمل آنها و برخوردشان با قوانین و دستورات،و دومی انعکاسی است از اولی و تحقق عینی آن است.
مسلما کلمه مِنْ فَوْقِهِمْ اشاره به بالا بودن حسی و مکانی نیست بلکه به برتری مقامی اشاره میکند،چرا که خدا از همه برتر و بالاتر است.
در آیه 61 سوره انعام میخوانیم وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ :"او بر فراز" بندگان قاهر است"و حتی فرعون هنگامی که میخواست قدرت و قوت خود را نشان بدهد میگفت وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ :"من بر فراز آنها قاهرم" (1).
در تمام این موارد،"فوق"همان برتری مقامی را بیان میکند.
1) 1) اعراف آیه 127.
وَ قٰالَ اَللّٰهُ لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ اِثْنَیْنِ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَإِیّٰایَ فَارْهَبُونِ (51) وَ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَهُ اَلدِّینُ وٰاصِباً أَ فَغَیْرَ اَللّٰهِ تَتَّقُونَ (52) وَ مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ ثُمَّ إِذٰا مَسَّکُمُ اَلضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ (53) ثُمَّ إِذٰا کَشَفَ اَلضُّرَّ عَنْکُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْکُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (54) لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (55)
51-و خداوند فرمان داده دو معبود انتخاب نکنید،معبود(شما)تنها یکی است،تنها از(کیفر)من بترسید.
52-آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است،و همواره دین(و قوانین دینی)از او میباشد و آیا از غیر او میترسید؟! 53-آنچه از نعمتها دارید همه از ناحیه خداست،سپس هنگامی که ناراحتیها به شما میرسد او را میخوانید.
54-و هنگامی که ناراحتی و رنج را از شما برطرف ساخت گروهی از شما برای پروردگارشان شریک قائل میشوند.
55-(بگذار)نعمتهایی را که به آنها دادهایم کفران کنند و چند روزی(از این متاع دنیا)بهره گیرند،اما بزودی خواهید دانست(سرانجام کارتان به کجا خواهد کشید).
دین یکی و معبود یکی!
در تعقیب بحث توحید و خداشناسی از طریق نظام آفرینش،آیات مورد بحث به نفی شرک میپردازد،تا با تقارن این دو به یکدیگر،حقیقت آشکارتر شود.
در آغاز میگوید:"خدا دستور داده که دو معبود برای خود انتخاب نکنید" ( وَ قٰالَ اللّٰهُ لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ اثْنَیْنِ ).
"معبود تنها یکی است"( إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ).
وحدت نظام آفرینش و وحدت قوانین حاکم بر آن،خود دلیلی بر وحدت آفریدگار و وحدت معبود است.
اکنون که چنین است،"تنها از کیفر من بترسید و از مخالفت فرمان من بیم داشته باشید نه غیر آن)( فَإِیّٰایَ فَارْهَبُونِ ).
مقدم شدن کلمه"ایای"دلیل بر حصر است مانند" إِیّٰاکَ نَعْبُدُ " یعنی تنها و تنها باید از مخالفت و کیفر من ترس داشته باشید.
جالب اینکه در این آیه تنها نفی دو معبود شده است،در حالی که میدانیم مشرکان عرب،بتها و معبودهای بسیار زیادی داشته،و بتخانههای آنها مملو از انواع و اشکال بتهای مختلف بود،این تعبیر ممکن است اشاره به یکی از چند نکته و یا همه نکات زیر باشد:
1-آیه میگوید حتی پرستش دو معبود غلط است تا چه رسد به پرستش معبودهای متعدد و به تعبیر دیگر حد اقل را بیان کرده تا بقیه به طور مؤکدتری نفی شوند،زیرا هر عددی را بخواهیم ما فوق واحد انتخاب کنیم باید از دو بگذریم.
2-در اینجا همه معبودهای باطل،یکی محسوب شده،میگوید آنها را در مقابل حق قرار ندهید،و دو معبود(حق و باطل)را نپرستید.
3-عربهای جاهلی در حقیقت دو معبود برای خود انتخاب کرده بودند:
معبودی که خالق و آفریننده جهان است یعنی اللّٰه که به او اعتقاد داشتند،و دیگر معبودی که او را واسطه میان خود و اللّٰه و منشا خیر و برکت و نعمت میدانستند، یعنی بتها.
4-ممکن است آیه فوق ناظر به نفی عقیده"ثنویین"(دوگانه پرستان) همانها که قائل به خدای خیر و خدای شر بودند باشد،چرا که آنها منطقی هر چند ضعیف و نادرست برای خود در این دوگانه پرستی داشتند ولی بت پرستان عرب حتی این منطق ضعیف را هم نداشتند.
مفسر بزرگ مرحوم طبرسی در ذیل همین آیه جمله لطیفی از بعضی از حکماء نقل میکند و آن اینکه"پروردگار به تو دستور داده است که دو معبود را مپرست،اما تو آن همه معبود برای خود ساختی،نفس سرکش تو بتی است،و هوی و هوست بت دیگر،و دنیا و هدفهای مادیت بتهای دیگر،تو حتی در برابر انسانها سجده میکنی تو چگونه یگانه پرستی"؟! *** و به دنبال این دستور ضمن سه آیه،دلیل توحید عبادت را با چهار بیان مشخص میکند:
نخست میگوید:"آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است"( وَ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
آیا در مقابل کسی که مالک عالم هستی است باید سجده کرد یا بتهای فاقد همه چیز؟ سپس اضافه میکند نه تنها آسمانها و زمین از آن او است که"همواره دین
و تمام قوانین نیز از ناحیه او میباشد"( وَ لَهُ الدِّینُ وٰاصِباً ).
هنگامی که ثابت شد عالم هستی از آن او است و قوانین تکوینی را او ایجاد کرده مسلم است که قوانین تشریعی هم باید به وسیله او تعیین گردد و طبعا اطاعت نیز مخصوص او است.
"واصب"در اصل از ماده"وصوب"به معنی دوام گرفته شده است، و بعضی آن را به معنی"خالص"تفسیر کردهاند(طبعا تا چیزی خالص نباشد دوام پیدا نخواهد کرد)و ممکن است تعبیر آیه فوق اشاره به هر دو جهت باشد،یعنی همیشه و هر زمان دین خالص از آن خدا است،و کسانی که دین را به معنی اطاعت گرفتهاند،واصب را به معنی واجب دانستهاند یعنی تنها باید اطاعت فرمان خدا کرد.
در روایتی میخوانیم که شخصی از تفسیر این جمله از امام صادق ع سؤال کرد،امام فرمود:واصب یعنی واجب (1).
ولی روشن است که این معانی همه لازم و ملزوم یکدیگرند:
و در پایان این آیه میفرماید:آیا با این حال که همه قوانین و دین و اطاعت از آن خدا است"از غیر او پرهیز میکنید"؟( أَ فَغَیْرَ اللّٰهِ تَتَّقُونَ ).
مگر بتها میتوانند به شما زیانی برسانند؟یا نعمتی به شما ببخشند؟که از مخالفتشان بیم دارید و عبادتشان را لازم میشمرید؟! *** با اینکه آنچه از نعمتها دارید همه از ناحیه خدا است"( وَ مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ ).
این در حقیقت سومین بیان است برای لزوم پرستش معبود یگانه یعنی اللّٰه، و منظور این است که اگر پرستش بتها به خاطر شکر نعمت است،که بتها به شما
1) 1) تفسیر برهان جلد 2 صفحه 373.
نعمتی ندادهاند که شکرش لازم باشد،بلکه سر تا پای وجود شما را نعمتهای خدا فرا گرفته است،با اینحال بندگی او را رها میکنید و به سراغ بتها میروید! علاوه بر این"هنگامی که ناراحتیها،مصائب،بلاها و رنجها به سراغ شما میآید برای دفع آنها تنها دست تضرع به درگاه او برمیدارید و او را میخوانید" ( ثُمَّ إِذٰا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ ).
بنا بر این اگر پرستش بتها به خاطر دفع ضرر و حل مشکلات است،آنهم که از ناحیه خدا است و شما نیز عملا ثابت کردهاید که در سختترین حالات زندگی همه چیز را رها میکنید و تنها به در درگاه او میروید.
و این چهارمین بیان برای مساله توحید عبادت است.
"تجئرون"در اصل از ماده جؤار(بر وزن غبار)به معنی آوای چهار پایان و وحوش است که بیاختیار به هنگام درد و رنج سر میدهند و سپس به عنوان کنایه در همه نالههایی که بیاختیار از درد و رنج برمیخیزد به کار رفته است،انتخاب این تعبیر در اینجا مخصوصا این نکته را میرساند که در آن زمان که مشکلات فوق العاده زیاد میشود و کارد به استخوان میرسد و بیاختیار فریاد درد و رنج میکشید،آیا در آن زمان جز"اللّٰه"را میخوانید؟! پس چرا در حال آرامش و مشکلات کوچک دست به دامن بت میزنید؟! *** آری در این گونه موارد خداوند ندای شما را میشنود و به آن پاسخ میگوید و مشکلاتتان را بر طرف میسازد"سپس هنگامی که زیان و رنج را از شما بر طرف ساخت گروهی از شما برای پروردگارشان شریک قرار میدهند"و به سراغ بتها میروند( ثُمَّ إِذٰا کَشَفَ الضُّرَّ عَنْکُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْکُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ ).
در حقیقت قرآن به این نکته باریک اشاره میکند که فطرت توحید در وجود همه شما هست،ولی در حال عادی،پردههای غفلت و غرور و جهل و تعصب
و خرافات آن را میپوشاند،اما به هنگامی که تند باد حوادث و طوفانهای بلا میوزد این پردهها کنار میروند و نور فطرت آشکار میگردد و میدرخشد،درست در همین حال است که خدا را با تمام وجود و با اخلاص کامل میخوانید،خدا نیز پردههای بلا و رنج و مصیبت را از شما دور میسازد که این گشودن پردههای رنج، نتیجه گشوده شدن پردههای غفلت است(توجه داشته باشید در آیه تعبیر به کشف الضر شده است که به معنی کنار زدن پردههای مشکلات است).
ولی هنگامی که طوفان فرو نشست و به ساحل آرامش باز گشتید،از نو همان غفلت و غرور،و همان شرک و بت پرستی خودنمایی میکند.
*** در آخرین آیه مورد بحث،پس از ذکر دلائل منطقی فوق و روشن شدن حقیقت،با لحنی تهدید آمیز چنین میگوید:"نعمتهایی را که به شما دادهایم کفران کنید و چند روزی از این متاع دنیا بهرهمند شوید ولی بزودی خواهید دانست"نتیجه و پایان کارتان چیست( لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ ).
این درست به آن میماند که انسان شخص متخلف و منحرفی را با دلائل مختلف،نصیحت و ارشاد کند و سرانجام چون امکان دارد این نصایح و اندرزها در او اثر نکند با یک جمله تهدید آمیز گفتار خود را پایان میدهد و میگوید:با توجه به این مطالبی که گفتم باز هم هر چه از دستت بر میآید بکن ولی نتیجه کارت را بزودی خواهی دید.
بنا بر این"لام"در"لیکفروا"لام امر است،امری که برای تهدید بیان شده،همانند"تمتعوا"که آنهم امر است به عنوان تهدید،با این تفاوت که "لیکفروا"صیغه غائب است و"تمتعوا"مخاطب،گویی نخست آنها را غائب فرض کرده،میگوید اینها بروند و همه این نعمتها را کفران کنند،و با این
تهدید،حالت توجه مختصری برای آنها پیدا شده به طوری که به صورت مخاطب در آمدهاند و به آنها میگوید چند روزی از این نعمتهای دنیا بهره گیرید اما روزی خواهید دید که چه اشتباه بزرگی مرتکب شدهاید و سرانجام کارتان به کجا میرسد! در واقع این آیه شبیه به آیه 30 سوره ابراهیم است: قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُمْ إِلَی النّٰارِ :"بگو چند روزی از لذات این جهان بهره گیرید که سر انجام کار شما آتش دوزخ است" (1)!
1) 1) جمعی از مفسران نیز احتمال دادهاند که جمله"لیکفروا"به عنوان غایت و نتیجه شرک و کفرانی است که در آیه قبل به آنها نسبت داده شده است،بنا بر این معنی چنین میشود:آنها پس از نجات از چنگال حوادث و مشکلات،راه توحید را رها کرده و در شرک گام مینهند تا نعمتهای ما را انکار و کفران کنند.
وَ یَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ نَصِیباً مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ تَاللّٰهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَفْتَرُونَ (56) وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ اَلْبَنٰاتِ سُبْحٰانَهُ وَ لَهُمْ مٰا یَشْتَهُونَ (57) وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ (58) یَتَوٰاریٰ مِنَ اَلْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ أَ یُمْسِکُهُ عَلیٰ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی اَلتُّرٰابِ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ (59) لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ اَلسَّوْءِ وَ لِلّٰهِ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلیٰ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (60)
56-آنان برای بتهایی که هیچگونه سود و زیانی از آنها سراغ ندارند سهمی از آنچه به آنان روزی دادهایم قرار میدهند،به خدا سوگند(در دادگاه قیامت)از این دروغ و تهمتها بازپرسی خواهید شد!
57-آنها(در پندار خود)برای خداوند دخترانی قرار میدهند،منزه است او(از اینکه فرزندی داشته باشد)ولی برای خودشان آنچه را میل دارند قائل میشوند.
58-در حالی که هر گاه به یکی از آنها بشارت دهند دختری نصیب تو شده صورتش (از فرط ناراحتی)سیاه میشود،و مملو از خشم میگردد! 59-از قوم و قبیله خود بخاطر بشارت بدی که به او داده شده متواری میگردد(و نمیداند) آیا او را با قبول ننگ نگهدارد،یا در خاک پنهانش کند؟چه بد حکمی میکنند؟! 60-برای آنها که ایمان به سرای آخرت ندارند صفات زشت است،و برای خدا صفات عالی است و او عزیز و حکیم است.
آنجا که تولد دختر ننگ بود!
از آنجا که در آیات گذشته بحثهایی مستدل پیرامون نفی شرک و بت پرستی آمده بود،این آیات به بخشی از بدعتهای شوم و عادتهای زشت مشرکان میپردازد تا دلیل دیگری باشد برای محکوم ساختن شرک و بت پرستی،و در همین رابطه به سه قسمت از این بدعتها و عادات شوم اشاره میکند.
نخست میگوید:
"این مشرکان برای بتهایی که هیچگونه سود و زیانی از آنها سراغ ندارند، سهمی از آنچه به آنها روزی دادهایم قرار میدهند"( وَ یَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ نَصِیباً مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ ) (1).
1) 1) مفسران در معنی جمله لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ و ضمیری که در این جمله است،دو تفسیر ذکر کردهاند نخست اینکه ضمیر"لا یعلمون"به مشرکان باز گردد،یعنی مشرکان سهمی برای بتها قرار میدادند که از آنها خیر و شری سراغ نداشتند(و ما نیز همین تفسیر را در بالا انتخاب کردیم)دیگر اینکه ضمیر به خود بتها باز گردد یعنی برای بتها که مطلقا شعور و علم و عقل نداشتند،سهمی قرار میدادند،ولی در این صورت یک نوع تضاد در تعبیرات آیه احساس میشود زیرا"ما"معمولا برای موجود غیر عاقل است،در حالی که صیغه یعلمون معمولا برای جمع عاقل است(و این دو با هم سازگار نیست)اما بنا بر تفسیر اول "ما"به بتها اشاره میکند و"لا یعلمون"به عبادت کنندگان آنها.
این سهم،قسمتی از شتران و چهارپایان و بخشی از زراعت بوده که در سوره انعام آیه 136 به آن اشاره شده که مشرکان در جاهلیت آنها را مخصوص بتان میدانستند و در راه آنها خرج میکردند،در حالی که نه از ناحیه این بتها سودی به آنها میرسید و نه از زیان آنها بیمناک بودند که بخواهند با این کار،رفع خطر کنند،و این احمقانهترین معاملهای بود که آنها انجام میدادند.
سپس اضافه میکند"به خدا سوگند در دادگاه عدل قیامت از این دروغها و تهمتها بازپرسی خواهید شد"!( تَاللّٰهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَفْتَرُونَ ).
و به دنبال این بازپرسی و اعتراف کردن که در آنجا چارهای از اعتراف نیست،مجازات خواهید شد،بنا بر این عمل زشت و شوم شما هم زیان دنیا دارد زیرا قسمتی از سرمایههای شما را میبلعد و هم زیان در جهان دیگر.
*** دومین بدعت شوم آنها این بود که برای خداوندی که از هر گونه آلایش جسمانی پاک است،دخترانی قائل میشدند و"معتقد بودند که فرشتگان دختران خدایند"( وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ الْبَنٰاتِ سُبْحٰانَهُ ).
ولی نوبت خودشان که میرسد"آنچه را میل دارند برای خود قائل میشوند" ( وَ لَهُمْ مٰا یَشْتَهُونَ ).
یعنی هرگز حاضر نبودند همین دختران را که برای خدا قائل شده بودند برای خود نیز قائل شوند و اصلا دختر برای آنها عیب و ننگ و مایه سرشکستگی و بدبختی محسوب میشد! *** آیه بعد برای تکمیل این مطلب اشاره به سومین عادت زشت و شوم آنها میکند و میگوید"هنگامی که به یکی از آنها بشارت دهند خدا دختری به تو داده آن چنان از فرط ناراحتی چهرهاش تغییر میکند که صورتش سیاه میشود"!
( وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا ).
"و مملو از خشم و غضب میگردد( وَ هُوَ کَظِیمٌ ) (1).
*** کار به همین جا پایان نمیگیرد او برای نجات از این ننگ و عار که به پندار نادرستش،دامنش را گرفته"از قوم و قبیله خود به خاطر این بشارت بدی که به او داده شده است متواری میگردد"( یَتَوٰاریٰ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ ).
باز هم،موضوع خاتمه نمییابد بلکه او دائما در این فکر غوطهور است که "آیا این ننگ را بر خود بپذیرد و دختر را نگهدارد و یا آن را زنده در زیر خاک پنهان سازد"!( أَ یُمْسِکُهُ عَلیٰ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرٰابِ ).
در پایان آیه این حکم ظالمانه و شقاوت آمیز غیر انسانی را با صراحت هر چه بیشتر محکوم کرده و میگوید:"بدانید حکمی را که آنها میکردند،حکم زشت و بدی بود"( أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ ).
*** سرانجام ریشه این همه آلودگیها و بدبختیها را چنین معرفی میکند که اینها همه زائیده عدم ایمان به آخرت است"آنهایی که ایمان به سرای دیگر ندارند صفات زشت و شوم خواهند داشت"( لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ ).
"اما برای خداوند صفات عالی است"( وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْأَعْلیٰ ).
"و او قادر حکیم است"( وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
و به همان نسبت که انسان به این خداوند بزرگ و عزیز و حکیم نزدیک میشود،شعاع نیرومندی از صفات عالیش،از علم و قدرت و حکمتش،در جان او
1) 1) کظیم به کسی میگویند که مملو از اندوه و غضب شده و خویشتن داری میکند و به اصطلاح دندان بر جگر میفشارد!.
پرتوافکن میگردد،و از خرافات و زشتکاریها و بدعتهای شوم فاصله میگیرد، اما هر قدر از او دور میگردد،به همان نسبت در ظلمات جهل و ضعف و زبونی و عادات زشت و شوم گرفتار میشود.
فراموش کردن خدا و همچنین فراموش کردن دادگاه عدل او انگیزه همه پستیها و زشتیها و انحرافها و خرافات است،و یادآوری این دو اصل اصیل منبع اصلی احساس مسئولیت و مبارزه با جهل و خرافات،و عامل توانایی و دانایی است.
در آیات متعددی از قرآن میخوانیم که مشرکان عرب،فرشتگان را، دختران خدا میپنداشتند،یا بدون ذکر انتساب به خداوند آنها را از جنس زن میدانستند،در سوره زخرف آیه 19 میخوانیم وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً :"فرشتگان را که بندگان خدا هستند زن میپنداشتند" و در سوره اسراء آیه 40 میفرماید أَ فَأَصْفٰاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ إِنٰاثاً :"آیا خداوند به شما پسرانی داده و از فرشتگان،دخترانی انتخاب کرده است".
این پندار ممکن است بقایای خرافاتی باشد که از اقوام گذشته به عرب جاهلی رسیده بود،و نیز ممکن است به خاطر این بوده که فرشتگان از نظرها مستورند و این صفت بیشتر در زنان وجود داشت،و لذا به گفته بعضی اینکه عرب، شمس(خورشید)را مؤنث مجازی و قمر(ماه)را مذکر مجازی میگوید به خاطر این است که قرص آفتاب در میان نور خیره کنندهاش آن چنان پوشیده
است که نگاه کردن به آن آسان نیست در حالی که قرص ماه کاملا نمایان است.
این احتمال نیز وجود دارد که لطافت وجود فرشتگان،سبب این توهم شده بود چرا که زن نسبت به مرد جنس لطیفتری است.
و به هر حال این یک خرافه و پندار غلط قدیمی است که متاسفانه هنوز رسوبات آن در اعماق فکری بعضی دیده میشود و حتی در ادبیات زبانهای مختلف نیز وجود دارد،از جمله اینکه هنگامی که یک زن خوب را میخواهند توصیف کنند فرشتهاش میگویند،و عکسهایی که از فرشتگان میاندازند غالبا به صورت زن است در حالی که فرشتگان اصولا جسم مادی ندارند که مرد و زن و مذکر و مؤنث داشته باشند.
این واقعا وحشت آور است که انسان،آن قدر عاطفه خود را زیر پا بگذارد که به کشتن انسان آن هم در زشتترین صورتش افتخار و مباهات نماید،انسانی که پاره تن خود او است انسانی که بی دفاع و ضعیف است،او را با دست خویش زنده زنده به خاک بسپارد.
این یک امر ساده نیست که انسان هر چند نیمه وحشی دست به چنین جنایت وحشتناکی بزند، قطعا دارای ریشههای اجتماعی و روانی و اقتصادی بوده است.
مورخان میگویند:شروع این عمل زشت در جاهلیت از آنجا بود که جنگی میان دو گروه در آن زمان اتفاق افتاد،گروه فاتح،دختران و زنان گروه مغلوب را اسیر کردند،پس از مدتی که صلح بر قرار شد،خواستند اسیران جنگی را به قبیله خود بازگردانند،ولی بعضی از آن دختران اسیر با مردانی از گروه غالب ازدواج کرده بودند،آنها ترجیح دادند که در میان دشمن بمانند و هرگز
به قبیله خود باز نگردند،این امر،بر پدران آن دخترها سخت گران آمد و مایه شماتت و سرزنش آنها گردید،تا آنجا که بعضی سوگند یاد کردند که هر گاه در آینده دختری نصیبشان شود او را با دست خود نابود کنند تا بدست دشمن نیفتند!.
خوب ملاحظه میکنید که وحشتناکترین جنایات زیر پوشش دروغین دفاع از ناموس و حفظ شرافت و حیثیت خانواده انجام میگرفت،و عاقبت این بدعت زشت و ننگین مورد استقبال گروهی واقع شد،و مساله"وئاد"(زنده بگور کردن دختران)یکی از رسوم جاهلیت شد و همانست که قرآن شدیدا آن را محکوم ساخته و میگوید وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ :"در قیامت در باره دختران زنده بگور شده سؤال میشود که به چه گناهی آنها کشته شدند؟" (تکویر-9).
این احتمال نیز وجود دارد که تولید کننده بودن پسران،و مصرف کننده بودن دختران،در آن جوامع،نیز به این جنایت کمک کرده باشد،زیرا پسر برای آنها،سرمایه بزرگی محسوب میشد که در غارتگریها و نگهداری شتران و مانند آن از وجودش استفاده میکردند،در حالی که دختران چنین نبودند.
از سوی دیگر وجود جنگها و نزاعهای دائمی قبیلگی میان آنها سبب فقدان سریع مردان و پسران جنگجو میشد و طبعا تناسب و تعادل میان تعداد دختران و پسران به هم میخورد،و تا آنجا وجود پسران عزیز شده بود که تولد یک پسر، مایه مباهات بود و تولد یک دختر،مایه ناراحتی و رنج یک خانواده!.
این امر تا آنجا رسید که به گفته بعضی از مفسران،به محض اینکه حالت وضع حمل به زن دست میداد شوهر،از خانه متواری میگشت،مبادا دختری برای او بیاورد و او در خانه باشد!سپس اگر به او خبر میدادند،مولود پسر است،با خوشحالی و هیجان وصفناپذیری به خانه باز میگشت،اما وای اگر به او
خبر میدادند که نوزاد دختر است آتش خشم و اندوه جان او را در بر میگرفت (1).
داستان"وئاد"پر از حوادث بسیار دردناک و چندش آور است.
از جمله نقل کردهاند مردی خدمت پیامبر آمد،اسلام آورد،اسلامی راستین،روزی خدمت رسول خدا ص رسید و سؤال کرد آیا اگر گناه بزرگی کرده باشم توبه من پذیرفته میشود،فرمود:خداوند تواب و رحیم است،عرض کرد ای رسول خدا گناه من بسیار عظیم است،فرمود:وای بر تو هر قدر گناه تو بزرگ باشد،عفو خدا از آن بزرگتر است.
عرض کرد اکنون که چنین میگویی بدان:من در جاهلیت به سفر دوری رفته بودم،در حالی که همسرم باردار بود،پس از چهار سال باز گشتم،همسرم به استقبال من آمد،نگاه کردم دخترکی در خانه دیدم،پرسیدم دختر کیست؟ گفت دختر یکی از همسایگان است!.
من فکر کردم ساعتی بعد به خانه خود میرود اما با تعجب دیدم نرفت، غافل از اینکه او دختر من است و مادرش این واقعیت را مکتوم میدارد،مبادا بدست من کشته شود.
سرانجام گفتم راستش را بگو این دختر کیست؟گفت:به خاطر داری هنگامی که به سفر رفتی باردار بودم،این نتیجه همان حمل است و دختر تو است!.
آن شب را با کمال ناراحتی خوابیدم،گاهی به خواب میرفتم و گاهی بیدار میشدم،صبح نزدیک شده بود،از بستر برخاستم و کنار بستر دخترک رفتم در کنار مادرش به خواب رفته بود،او را بیرون کشیدم و بیدارش کردم و گفتم همراه من به نخلستان بیا.
او به دنبال من حرکت میکرد تا نزدیک نخلستان رسیدیم،من شروع
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 20 صفحه 55.
به کندن حفرهای کردم و او به من کمک میکرد که خاک را بیرون آورم،هنگامی که حفره تمام شد من زیر بغل او را گرفتم و در وسط حفره افکندم...در این هنگام هر دو چشم پیامبر پر از اشک شد...سپس دست چپم را به کتف او گذاشتم که بیرون نیاید و با دست راست خاک بر او میافشاندم!و او پیوسته دست و پا میزد، و مظلومانه فریاد میکشید پدر جان!چه با من میکنی؟در این هنگام،مقداری خاک به روی ریشهای من ریخت او دستش را دراز کرد و خاک را از صورت من پاک نمود،ولی من هم چنان قساوتمندانه خاک به روی او میریختم،تا آخرین نالههایش در زیر قشر عظیمی از خاک محو شد! در اینجا پیامبر ص در حالی که بسیار ناراحت و پریشان بود و اشکها را از چشم پاک میکرد،فرمود:اگر نه این بود که رحمت خدا بر غضبش پیشی گرفته، لازم بود هر چه زودتر انتقام از تو بگیرد"! (1).
و نیز در حالات"قیس بن عاصم"که از اشراف و رؤسای قبیله بنی تمیم در جاهلیت بود و پس از ظهور پیامبر ص اسلام آورد میخوانیم:"روزی به خدمت پیامبر آمد تا بار گناه سنگینی را که بر دوش میکشید شاید سبک کند،عرض کرد در گذشته گروهی از پدران بر اثر جهل و بی خبری دختران بیگناه خود را زنده بگور کردند،من نیز دوازده دختر نصیبم شد که همه را به این سرنوشت شوم مبتلا ساختم!هنگامی که سیزدهمین دخترم را همسرم مخفیانه به دنیا آورد و چنین وانمود کرد که نوزادش مرده بدنیا آمده،اما در خفا آن را نزد اقوام خود فرستاده بود موقتا فکرم از ناحیه این نوزاد راحت شد.
اما بعدا که از ماجرا آگاه شدم او را با خود به نقطهای بردم و به تضرع و التماس و گریه او اعتنا نکرده و زنده بگورش ساختم! پیامبر ص از شنیدن این ماجرا سخت ناراحت شد و در حالی اشک
1) 1) القرآن یواکب الدهر جلد 2 صفحه 214.
میریخت فرمود
من لا یرحم لا یرحم کسی که رحم نکند به او رحم نخواهد شد" سپس رو به سوی قیس کرد و گفت:روز بدی در پیش داری،قیس عرض کرد چه کنم تا بار گناهم سبک شود؟پیامبر فرمود:به تعداد دخترانی که کشتهای بندگانی آزاد کن(شاید بار گناهت سبک شود) (1).
و نیز در حالات"صعصعة بن ناجیه"جد فرزدق شاعر معروف)که انسان آزاده و شریفی بود میخوانیم در عصر جاهلیت با بسیاری از عادات زشت آنها مبارزه میکرد تا آنجا که 360 دختر را از پدرانشان خرید و از مرگ نجات داد،و حتی در یک مورد برای نجات نوزاد دختری که پدرش تصمیم بر قتل او داشت،مرکب سواری خود،و دو شتر،به پدر آن دختر داد.
پیامبر ص فرمود کار بسیار بزرگی انجام دادی و پاداش تو نزد خدا محفوظ است!.
"فرزدق"به این کار نیای خود افتخار کرده میگفت: و منا الذی منع الوائدات فاحیا الوئید فلم توائد "از دودمان ما کسی را سراغ داریم که جلو زنده بگور کردن دختران را گرفت*آنها را زنده کرد تا در خاک دفن نشوند" (2).
به زودی خواهیم دید که چگونه اسلام به همه این فجایع و جنایات وحشتناک پایان داد و به زن شخصیتی عطا کرد که در تاریخ سابقه نداشت.
تحقیر و در هم شکستن شخصیت زن،تنها در میان عرب جاهلی نبود،بلکه در میان اقوام دیگر و حتی شاید متمدنترین ملل آن زمان نیز،زن شخصیتی
ناچیز داشت،و غالبا با او به صورت یک کالا و نه یک انسان رفتار میشد،ولی مسلما عرب جاهلی این تحقیر را در اشکال زنندهتر و وحشتناکتری انجام میداد.
تا آنجا که اصلا نسب را به مرد مربوط میدانست و مادر را تنها ظرفی برای نگاهداری و پرورش جنین،محسوب میکرد!چنان که در شعر معروف جاهلی منعکس است. بنونا بنو ابنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الأباعد "فرزندان ما فرزندان پسران ما هستند*و اما فرزندان دختران ما پسران مردان بیگانهاند".
این را نیز میدانیم که آنها برای زن حقی در ارث قائل نبودند و برای تعدد زوجات حد و مرزی قائل نمیشدند،به سادگی خوردن آب،ازدواج میکردند و به آسانی آنها را طلاق میدادند.
ولی اسلام ظهور کرد و با این خرافه در ابعاد مختلفش سرسختانه جنگید، مخصوصا تولد دختر را که ننگ میدانستند در احادیث اسلامی به عنوان گشوده شدن ناودانی از رحمت خدا به خانواده معرفی کرد.
و خود پیامبر ص آن قدر به دخترش بانوی اسلام فاطمه زهرا ع احترام میگذاشت که مردم تعجب میکردند،با تمام مقامی که داشت،دست دخترش را میبوسید،و به هنگام مراجعت از سفر نخستین کسی را که دیدار میکرد، دخترش فاطمه بود،و به عکس هنگامی که میخواست به سفر برود آخرین خانهای را که خدا حافظی میکرد،باز خانه فاطمه ع بود.
در حدیثی میخوانیم که به پیامبر ص خبر دادند خدا به او دختری داده است،ناگهان نگاه به صورت یارانش کرد دید آثار ناخشنودی در آنها نمایان گشت!(گویی هنوز رسوبات افکار جاهلی از مغز آنها بر چیده نشده) پیامبر ص فورا فرمود:
ما لکم؟ریحانة اشمها،و رزقها علی اللّٰه عز و جل!:
"این چه حالتی است در شما میبینم؟!خداوند گلی به من داده آن را میبویم، و اگر غم روزی او را میخورید،روزیش با خدا است" (1).
در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم که فرمود:
نعم الولد البنات،ملطفات،مجهزات،مونسات مفلیات: "چه فرزند خوبی است دختر!هم پر محبت است،هم کمک کار،هم مونس است و هم پاک و پاک کننده" (2).
در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم
من دخل السوق فاشتری تحفة فحملها الی عیاله کان کحامل الصدقة الی قوم محاویج و لیبدء بالاناث قبل الذکور،فانه من فرح ابنته فکانما اعتق رقبة من ولد اسماعیل:
کسی که بازار میرود و تحفهای برای خانواده خود میخرد همچون کسی است که میخواهد به نیازمندانی کمک کند(همان پاداش را دارد)و هنگامی که میخواهد تحفه را تقسیم کند نخست باید به دختر و بعد به پسران بدهد،چرا که هر کس دخترش را شاد و مسرور کند چنان است که گویی کسی از فرزندان اسماعیل ع را آزاد کرده باشد" (3).
در حقیقت این احترام به شخصیت زن سبب آزادی او در جامعه و پایان دادن به دوران بردگی زنان است.
گر چه در این زمینه سخن بسیار است و در ذیل آیات مناسب بحث خواهد شد ولی از این واقعیت نمیتوان به آسانی گذشت که با نهایت تاسف هنوز در جوامع اسلامی،آثاری از همان افکار جاهلی وجود دارد،و هنوز کم نیستند خانوادههایی که از تولد پسر خوشحال و از نوزاد دختر ناراحت میشوند،و یا لا اقل تولد پسر را بر دختر ترجیح میدهند.
البته ممکن است شرائط خاص اقتصادی و اجتماعی در رابطه با وضع زنان در جوامع کنونی یکی از علل اینگونه عادات و رسوم غلط بوده باشد،ولی هر چه هست باید عموم مسلمانان راستین با این طرز فکر مبارزه کنند،و ریشههای اجتماعی و اقتصادی آن را بسوزانند که اسلام نمیپسندد که بعد از چهارده قرن پیروانش به افکار جاهلی باز گردند،و این یک نوع جاهلیت ثانوی است.
حتی در جوامع غربی که تصور میکنند برای زن شخصیت والایی قائلند عملا میبینیم او را آن چنان تحقیر کردهاند که بصورت یک عروسک بی ارزش یا وسیلهای برای خاموش کردن آتش شهوت و یا کالایی برای تبلیغ کالاهایشان در آوردهاند (1).
1) 1) جالب اینکه این بحثها تصادفا روز بیستم جمادی الثانیة سنه 1401 که روز میلاد بانوی اسلام فاطمه زهرا(ع)و روزی که به عنوان"روز زن"از طرف جمهوری اسلامی تایید شده بود،نوشته شد.
وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اَللّٰهُ اَلنّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ (61) وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ مٰا یَکْرَهُونَ وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ اَلْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ اَلْحُسْنیٰ لاٰ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ اَلنّٰارَ وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ (62) تَاللّٰهِ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ اَلْیَوْمَ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (63) وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ إِلاّٰ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ اَلَّذِی اِخْتَلَفُوا فِیهِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (64)
61-و اگر خداوند مردم را بخاطر ظلمشان مجازات کند جنبندهای را بر پشت زمین باقی نخواهد گذارد!،ولی آنها را تا زمان معینی بتاخیر میاندازد،اما هنگامی که اجلشان فرا رسد نه ساعتی تاخیر میکنند و نه ساعتی پیشی میگیرند.
62-آنها برای خدا چیزهایی قرار میدهند که خودشان از آن کراهت دارند(یعنی
فرزندان دختر)با اینحال بدروغ میگویند سرانجام نیکی دارند،ناچار برای آنها آتش است و آنها از پیشگامان(در آتش دوزخ)هستند.
63-بخدا سوگند،پیامبرانی به سوی امتهای پیش از تو فرستادیم اما شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داد،و امروز او ولی و سرپرستشان است،و مجازات دردناک برای آنها است.
64-ما قرآن را بر تو نازل نکردیم مگر برای اینکه آنچه را در آن اختلاف دارند برای آنها تبیین کنی و مایه هدایت و رحمت است برای گروهی که ایمان دارند.
بعد از ذکر آیات گذشته که از جنایات وحشتناک مشرکان عرب در زمینه بدعتهای زشت و زنده بگور کردن دختران سخن میگفت ممکن است این سؤال برای بعضی پیش آید که چگونه خداوند بندگان گنهکار را با اینهمه ظلم و جنایت فجیع سریعا کیفر نمیدهد؟! نخستین آیه مورد بحث گویی در مقام پاسخ به همین سؤال است.میگوید:
"اگر بنا شود خداوند مردم را به ظلمها و ستمهایی که مرتکب میشوند کیفر دهد،جنبندهای بر پشت زمین باقی نخواهد گذارد"!( وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّةٍ ) (1).
دابه به معنی هر گونه موجود زنده و جنبنده است،در اینجا ممکن است به قرینه"علی ظلمهم"کنایه از انسانها باشد.یعنی اگر خداوند،انسانها را به خاطر ظلمشان مؤاخذه کند انسانی بر صفحه کره خاک باقی نخواهد ماند.
1) 1) ضمیر علیها به ارض یعنی"زمین"بر میگردد،هر چند قبلا ذکری از آن به میان نیامده و این به خاطر وضوح مطلب است و نظیر آن در ادبیات عرب و غیر عرب فراوان دیده میشود.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور همه جنبندگان باشد،زیرا میدانیم جنبندگان روی زمین معمولا برای انسان آفریده شدهاند چنان که قرآن میگوید: هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً "او خدایی است که آنچه را در روی زمین است به خاطر شما آفرید"(بقره-29).
هنگامی که انسانها از میان بروند،فلسفه وجود جنبندگان دیگر،نیز از میان خواهد رفت و نسل آنها قطع میشود.
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر ما به عمومیت و وسعت مفهوم آیه بنگریم نتیجهاش آن خواهد بود که هیچ انسانی در روی زمین،غیر ظالم وجود ندارد،و هر کسی به سهم خود مرتکب ستمی شده است،که اگر بنا بر مجازات سریع و فوری باشد،دامان همه را خواهد گرفت،با اینکه میدانیم نه تنها پیامبران و امامان که معصومند مصداق چنین ظلمی نیستند،بلکه در هر عصر و زمان گروهی از نیکان و پاکان و مجاهدان راستین هستند که حسنات آنها مسلما بر سیئات کوچکشان برتری دارد و قطعا مستحق مجازات نابود کننده نیستند.
پاسخ این سؤال را چنین میتوان گفت که آیه یک حکم نوعی را بیان میکند،نه عمومی و همگانی و نظیر این تعبیر در ادبیات عرب و غیر عرب نیز دیده میشود،این شعر معروف را غالبا شنیدهایم: گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنچه هست گیرند! و نیز شاعر میگوید: گفت باید حد زند هشیار،مرد مست را گفت هشیاری بیار،اینجا کسی هشیار نیست! شاهد این استثناء آیه 32 سوره فاطر است که میفرماید: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ
سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ :طبق این آیه مردم سه گروهند:گروهی ستمگر و گروهی میانه رو که گناهان خفیفی دارند و گروهی پیشگیری کنندگان به نیکیها یعنی نیکان و پاکان،مسلما از این سه گروه تنها گروه اولند که مشمول آیه مورد بحثند نه گروه دوم و سوم و از آنجا که گروه اول معمولا اکثریت جوامع را تشکیل میدهند،ذکر چنین عمومی جای تعجب نخواهد بود.
از آنچه گفتیم روشن میشود که آیه هیچگونه دلالتی بر نفی عصمت انبیاء نمیکند و آنها که چنین پنداشتهاند توجه به سایر آیات قرآن و قرائن موجود در کلام ندارند.
سپس قرآن به ذکر این نکته میپردازد که"خداوند به همه ظالمان و ستمگران مهلت میدهد و تا اجل مسمی(زمان معینی)مرگ آنها را به تاخیر میاندازد"( وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ).
"اما هنگامی که اجل آنها سر رسد،نه ساعتی تاخیر میکنند،و نه ساعتی پیشی میگیرند"( فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ ).
بلکه درست در همان لحظه موعود،مرگ دامانشان را فرا میگیرد و لحظهای پیش و پس نخواهد داشت.
در اینکه منظور از أَجَلٍ مُسَمًّی چیست؟مفسران بیانات گوناگونی دارند، ولی با توجه به سایر آیات قرآن از جمله آیه 2 سوره انعام و آیه 34 سوره اعراف به نظر میرسد که منظور همان فرا رسیدن مرگ است،یعنی خداوند مردم را برای اتمام حجت تا پایان عمرشان مهلت میدهد،شاید ظالمان به فکر اصلاح خویش بیفتند،در برنامه زندگی خود تجدید نظر به عمل آورند،و به سوی خدا
و حق و عدالت باز گردند.
هنگامی که این مهلت پایان گرفت،فرمان مرگشان فرا میرسد و از همان لحظه مرگ مجازاتها و کیفرها شروع میشود.
برای توضیح بیشتر درباره اجل مسمی به جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 148 و جلد ششم صفحه 157 مراجعه فرمائید.
*** بار دیگر با بیان تازهای بدعتهای زشت و خرافاتی را که عربهای جاهلی داشتند(در زمینه تنفر از فرزندان دختر و اعتقاد به اینکه فرشتگان دختران خدایند)محکوم کرده میگوید:"آنها از یک سو از فرزندان دختر کراهت دارند ولی از سوی دیگر آن را برای خدا قائل میشوند"!( وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ مٰا یَکْرَهُونَ ).
این تناقض عجیبی است و همانگونه که در سوره نجم آیه 22 آمده است "این یک تقسیم ناهنجار است"!اگر فرشتگان دختران خدایند،پس معلوم میشود دختر چیز خوبی است،چرا شما از فرزندان دختر ناراحت میشوید!و اگر بد است چرا برای خدا قائل هستید؟ "و با این حال آنها به دروغ میگویند که سرانجام نیک و پاداش خیر از برای آنها است"( وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنیٰ ).
با کدام عمل،انتظار چنین پاداشی را دارند؟با زنده بگور کردن دختران معصوم و بیگناه و بیدفاع؟و یا با تهمت و افتراء به ساحت مقدس پروردگار؟ با کدامین عمل؟ کلمه"حسنی"که مؤنث"احسن"است و به معنی نیکوتر یا نیکوترین میآید در اینجا به معنی بهترین پاداشها و یا بهترین عاقبتها است که این قوم مغرور گمراه با همه جنایاتشان برای خود قائل بودند،و در این صورت این سؤال پیش
میآید:با اینکه عرب جاهلی عقیده به معاد نداشت،چگونه چنین سخنی را میگفتند؟!.
ولی باید توجه داشت که همه آنها منکر معاد بطور مطلق نبودند،بلکه معاد جسمانی را نفی میکردند و از اینکه انسان بار دیگر به حیات مادی باز گردد، تعجب داشتند؟به علاوه این تعبیر ممکن است به صورت قضیه شرطیه بوده باشد یعنی آنها میگفتند:"اگر جهان دیگری هم در کار باشد ما در آنجا بهترین پاداش را خواهیم داشت"و همین گونه است طرز تفکر بسیاری از جباران و منحرفان لجوج که در عین دوری از خدا خود را به خدا از همه نزدیکتر میدانند و ادعاهای پوچ و مسخرهای دارند.
این احتمال را نیز بعضی از مفسران دادهاند که از"حسنی"همان نعمت حسنی یعنی پسران است،چرا که دختران را شوم و بد میدانستند،ولی پسران را خوب و نعمت عالی میدانستند.
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد،لذا بلافاصله میگوید:"ناچار برای آنها آتش دوزخ است"( لاٰ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النّٰارَ ).
یعنی نه تنها عاقبت نیکی ندارند،بلکه پایان کارشان جز آتش دوزخ نیست.
"و آنها از پیشگامان در آتشند"( وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ ).
"مفرط"از ماده"فرط"(بر وزن فقط)معنی پیشگام و متقدم است.
*** و از آنجا که ممکن است بعد از شنیدن داستان عرب جاهلی برای بعضی این سؤال پیش آید که چگونه ممکن است انسان جگر گوشه خود را با آن قساوت،زنده به زیر خاکها بفرستد مگر چنین چیزی امکان پذیر است؟در آیه
بعد گویی به پاسخ سؤال پرداخته میگوید:
"به خدا سوگند ما پیش از تو پیامبرانی به سوی امتهای پیشین فرستادیم، ولی شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داد"( تَاللّٰهِ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ ).
آری شیطان آن چنان در وسوسههای خود،مهارت دارد که زشتترین و بدترین جنایات را گاهی در نظر انسان چنان زینت میدهد که آن را یک افتخار میپندارد،همانگونه که عرب جاهلی زنده بگور کردن دختران خود را سند افتخار میدانست و آن را به عنوان حمایت از ناموس و حفظ حیثیت و آبروی قبیله!مدح و تمجید میکرد،و میگفت:من امروز دخترم را به دست خود زیر خاک میفرستم تا فردا در یک جنگ بدست دشمن نیفتد.
جایی که ننگینترین اعمال را در زیر فریبندهترین ماسکها بر اثر تزیین و وسوسه شیطان امکان پذیر باشد،حال بقیه کارها روشن است.
و ما امروز نمونههای بسیاری از این تزیینات شیطانی را در اعمال بسیاری از افراد میبینیم که دزدیها و غارتگریها و تجاوزها و جنایات خود را با تعبیرات مختلفی توجیه میکنند و در زیر لفافههای فریبنده قرار میدهند.
سپس اضافه میکند گروه مشرکان فعلی نیز دنبالهرو همان برنامههای انحرافی امتهای پیشیناند که شیطان اعمالشان را در نظرشان تزیین داده بود.
"و شیطان امروز ولی و راهنما و سرپرست آنها است"!( فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ ).
و از رهنمودهای او الهام میگیرند.
و به همین جهت"عذاب دردناک الهی در انتظار آنها است"( وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
در تفسیر جمله" فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ "(شیطان امروز سرپرست آنها است)
مفسران بیانات گوناگونی دارند که شاید از همه روشنتر همانست که در بالا گفتیم، یعنی این جمله اشاره به وضع مشرکان عرب در عصر جاهلیت است که اینها هم از برنامههای امتهای منحرف پیشین پیروی کردند،و شیطان سرپرست آنها است همانگونه که سرپرست گمراهان گذشته بود (1).
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از جمله مزبور آن باشد که هنوز بازماندگان امتهای منحرف پیشین وجود دارند،و به راه انحرافی خود ادامه میدهند و شیطان نیز امروز ولی و سرپرست آنها است،همانگونه که در گذشته بود.
*** آخرین آیه مورد بحث هدف بعثت پیامبران را بیان میکند تا روشن شود که اگر اقوام و ملتها،هوی و هوسها،و سلیقههای شخصی خود را کنار بگذارند و دست به دامن راهنمایی پیامبران بزنند،اثری از اینگونه خرافهها،اختلافها، و اعمال ضد و نقیض باقی نمیماند،میگوید:
"ما قرآن را بر تو نازل نکردیم مگر به خاطر اینکه آنچه را در آن اختلاف داشتهاند برای آنها تبیین کنی"( وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ إِلاّٰ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیهِ ).
"و این قرآن مایه هدایت و رحمت است،برای آنها که ایمان دارند" ( وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
1) 1) ولی لازمه این تفسیر این است که میان ضمیر"اعمالهم"و ضمیر"ولیهم" از نظر معنی تفاوت باشد،اولی به امتهای پیشین و دومی به مشرکان پیامبر،باز گردد، اگر جملهای در تقدیر بگیریم این مشکل حل میشود بگوئیم:هؤلاء یتبعون الامم الماضیة(دقت کنید).
وسوسههای شیطان را از دل آنها میزداید،پردههای فریبنده نفس اماره و شیطانصفتان را از چهره حقایق کنار میزند،خرافات و جنایاتی که در زیر ماسکهای فریبنده پنهان شده آشکار میسازد،اختلافاتی را که در سایه هوی و هوس پدید آمده بر میچیند،به قساوتها پایان میدهد،و نور هدایت و رحمت را در همه جا میپاشد.
وَ اَللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ (65) وَ إِنَّ لَکُمْ فِی اَلْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ (66) وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ اَلنَّخِیلِ وَ اَلْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (67)
65-خداوند از آسمان آبی فرستاد،و زمین را بعد از آنکه مرده بود حیات بخشید در این نشانه روشنی است برای جمعیتی که گوش شنوا دارند! 66-و در وجود چهار پایان برای شما(درسهای)عبرتی است،از درون شکم آنها از میان غذاهای هضم شده،و خون،شیر خالص و گوارا به شما مینوشانیم! 67-و از میوههای درختان نخل و انگور مسکرات(ناپاک)و روزی خوب و پاکیزه میگیرید در این روشنی است برای جمعیتی که اندیشه میکنند.
آبها،میوهها،دامها
بار دیگر به بیان نعمتها و مواهب گوناگون پروردگار باز میگردد،که
هم تاکیدی است بر مساله توحید و شناخت خدا،و هم در لابلای آن اشارهای به مساله معاد است،و هم با ذکر این نعمتها،حس شکرگزاری بندگان را تحریک کرده،آنها را از این طریق به خدا نزدیکتر میسازد،مجموع این جهات سهگانه پیوند این آیات و آیات گذشته را روشن میسازد.
از سوی دیگر در آخرین آیه بحث گذشته،سخن از نازل کردن آیات قرآن که حیات جان آدمی است در میان بود،و در نخستین آیه مورد بحث،سخن از نزول باران از آسمان که مایه حیات جسم آدمی است به میان آمده.
نخست میگوید:"خداوند از آسمان آبی فرستاد و زمین را بعد از آنکه مرده بود بوسیله آن حیات بخشید"( وَ اللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا ).
"در این امر نشانه روشنی است از عظمت خدا،برای آنها که گوش شنوا دارند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ ).
مساله حیات و زندگی زمین به وسیله نزول آب باران از آسمان،در آیات متعددی از قرآن،بیان شده است،زمینهای خشکیده و خاموش و بی روح که گاهی خشکسالی آنها را چنان از کار انداخته که انسان هرگز باور نمیکند در گذشته در آغوشش گیاهی پرورش یافته،و یا در آینده،موجود زندهای در دامانش تولد خواهد یافت،اما چند باران پی در پی و به دنبال آن تابش اشعه حیاتبخش آفتاب، آن را به حرکت در میآورد،گویی خفتهای است که بیدار میشود و یا صحیحتر مردهای است که بادم مسیحایی باران به حیات باز گردد،انواع گلها و گیاهها در آن آشکار میشود و به دنبال آن حشرات و پرندگان و انواع حیوانات از هر طرف به سوی آن میآیند و زمزمه حیات و زندگی سر میدهند.
خلاصه در آن سرزمین که سابقا مرده و خاموش بود چنان غلغلهای بر پا
میشود که آدمی را مبهوت میکند،و این راستی یکی از شاهکارهای آفرینش است.
هم نشانهای است از قدرت و عظمت آفریدگار،و هم دلیلی است بر امکان معاد که چگونه مردگان بار دیگر لباس حیات در تن میکنند،و هم نعمت بزرگی است از نعمتهای خداوند،مخصوصا نعمتی مانند باران که بندگان کمترین زحمتی برای ایجاد آن متحمل نمیشوند!.
*** بعد از نعمت آب که مسلما نخستین پایه حیات است،به نعمت وجود چهار پایان و مخصوصا ماده غذایی بسیار مفیدی مانند شیر که از آنها گرفته میشود اشاره کرده میگوید:"و در وجود چهار پایان درس عبرت بزرگی برای شما قرار دارد"( وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً ).
چه عبرتی از این برتر که:"از درون شکم این حیوانات از میان غذاهای هضم شده،و خون،شیر خالص و گوارا به شما مینوشانیم"( نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ ).
"فرث"در لغت به معنی غذاهای هضم شده درون معده است که به مجرد رسیدن به رودهها ماده حیاتی آن جذب بدن میگردد،و تفالههای آن به خارج فرستاده میشود،در آن حال که این غذای هضم شده در درون معده است به آن "فرث"میگویند و هنگامی که تفالههای آن خارج شد"روث"(سرگین) گفته میشود.
میدانیم که مقدار کمی از غذا مانند بعضی از مواد قندی و همچنین آب از همان دیوارههای معده جذب بدن میشود،اما قسمت عمده هنگامی که غذای هضم شده منتقل به رودهها شد وارد خون میگردد،و نیز میدانیم که شیر از غدههای مخصوصی که درون پستان است تراوش میکند و مواد اصلی آن از خون
و غدههای چربیساز گرفته میشود.
به این ترتیب این ماده سفید رنگ تمیز خالص،این غذای نیرو بخش گوارا،از میان غذاهای هضم شده مخلوط با تفالهها،و از لابلای خون بدست میآید،و این براستی عجیب است،سرچشمهای آن چنان آلوده و تنفرآمیز،اما محصولش این چنین خالص و زیبا و دلانگیز و گوارا!.
*** بعد از حیوانات و شیر آنها به بخشی از مواهب گیاهان پرداخته میگوید:
"خداوند از میوههای درختان نخل و انگور،غذای پر برکتی نصیب شما ساخت که گاه آن را به صورت زیانبار در میآورید و از آن شراب میسازید و گاه رزق پاک و پاکیزه از آن میگیرید( وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً ).
"در این امر نشانه دیگری است از قدرت پروردگار برای آنها که عقل و خرد دارند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ).
"سکر"گرچه در لغت معانی مختلفی دارد،ولی در اینجا به معنی مسکرات و مشروبات الکلی است،و معنی مشهور آن همین است.
روشن است که قرآن در این آیه هرگز اجازه شرابسازی از خرما و انگور نداده بلکه با توجه به اینکه"مسکرات"را در مقابل"رزق حسن"قرار داده اشاره کوتاهی به تحریم خمر و نامطلوب بودن آن نموده است،بنا بر این نیاز به این نداریم که بگوئیم این آیه قبل از نزول تحریم شراب نازل شده و اشارهای به حلال بودن آن است،بلکه به عکس آیه،اشاره به حرام بودن آن میکند و شاید اولین اخطار در زمینه تحریم خمر باشد.
در حقیقت گویی در یک جمله معترضه و در میان پرانتز قرآن مجید
میخواهد ضمن بر شمردن نعمتهای الهی به سوء استفاده از آن نیز اشاره کند.
قرآن مجید چنان که در آیات فوق خواندیم میگوید شیر از میان"فرث" (غذای هضم شده داخل معده)و دم(خون)خارج میشود.
"فیزیولوژی امروز"این مطلب را ثابت کرده است که هنگامی که غذا در معده،هضم و آماده جذب میگردد،در سطحی بسیار وسیع و گسترده در داخل معده و رودهها در برابر ملیونها رگهای موئین قرار میگیرد،و عناصر مفید و لازم آن را جذب کرده و به درخت ریشهداری که نوک انتهائیش در نوک پستان خلاصه میشود میرساند.
مادر غذا میخورد،عصارهاش به خون وارد میگردد،شاخ و برگهای انتهایی دستگاه خون و عروق،در مجاور شاخ و برگهای انتهایی دستگاه گردش خون"جنین"قرار میگیرد،و تا بچه در شکم مادر است بدین طریق او را تغذیه میکند،اما همین که از مادر جدا شد،نوک عقربه این قطبنمای تغذیه کننده متوجه نوک پستان مادر میشود در این حالت،مادر دیگر نمیتواند،خون خود را به خون نوزاد برساند،از این رو باید تغییر حالت و تصفیهای انجام پذیرد که محصول جدید را برای کودکش گوارا و سازگار سازد،اینجاست که شیر به وجود میآید،از میان"فرث"و"دم"یعنی از میان آنچه میخورد و تبدیل به فرث،و بعد از آن تبدیل به خون میشود.
و اتفاقا ترکیب شیر نیز چیزی است حد وسط میان خون و فرث،نه خون تصفیه شده است و نه غذای هضم شده،از دومی فراتر میرود و به اولی نمیرسد!.
پستانها برای ساختن مواد پروتوئینی شیر،تنها از اسیدهای امینه ذخیره شده بدن استفاده میکند.
بعضی از مواد شیر در خون وجود ندارند و در غدههای پستانی ساخته میشوند (مانند کازوئین).
بعضی قسمتهای دیگر موجود در شیر بدون تغییر از پلاسمای خون،از طریق ترشح وارد شیر میشوند(مانند انواع ویتامینها،نمک طعام و فسفاتها).
بعضی دیگر از مواد مانند قند موجود در شیر(لاکتوز)از قند موجود در خون گرفته میشود که پستانها روی آن فعالیت داشته و در این تغییر و تبدیل سهم مؤثری دارند.
به طوری که ملاحظه میکنید تولید شیر نتیجه جذب مواد غذایی بوسیله خون و ارتباط مستقیم خون با غدههای پستانها میباشد،ولی جالب اینکه نه بوی خاص فرث و نه رنگ مخصوص خون هیچکدام به شیر منتقل نمیشود بلکه با رنگ و عطر و بوی تازهای از نوک پستان تراوش میکند.
جالب توجه اینکه دانشمندان میگویند برای تولید یک لیتر شیر در پستان حد اقل باید پانصد لیتر خون از این عضو عبور کند،تا بتواند مواد لازم برای آن یک لیتر شیر را از خون بگیرد و برای تولید یک لیتر خون در عروق،باید مواد غذایی زیادی از رودههای بگذرد و اینجاست که مفهوم" مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ "کاملا مشخص میگردد (1).
شیر سرشار است از مواد مختلف حیاتی که رویهمرفته یک مجموعه کامل
1) 1) اقتباس از کتاب شیمی حیاتی و پزشکی،و کتاب اولین دانشگاه و آخرین پیامبر جلد 6 صفحات 71 تا 77.
غذایی را تشکیل میدهد.
مواد معدنی شیر عبارت است از سدیم،پتاسیم،کلسیم،منیزیم،روی، مس و کمی آهن و همچنین فسفر و کلر و ید و گوگرد.
در شیر گازهای اکسیژن و ازت و اسید کربنیک نیز وجود دارد.
مواد قندی شیر به قدر کافی و به صورت"لاکتوز"میباشد.
ویتامینهای محلول در شیر ویتامین"ب"و"پ"و"آ"و"د"میباشد، امروز ثابت شده است که اگر حیوان خوب چرا شده باشد تمام اقسام ویتامینها در شیر آن وجود دارد که شرح همه آنها در این مختصر نمیگنجد،و این مساله نیز تقریبا مورد اتفاق است که شیر تازه یک غذای کامل محسوب میشود.
و شاید به همین دلیل است که در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم
لیس یجزی مکان الطعام و الشراب الا اللبن: "تنها چیزی که میتواند جای آب و غذا را کاملا بگیرد شیر است".
و نیز در روایات میخوانیم شیر عقل انسان را زیاد میکند و ذهن انسان را صفا میبخشد روشنایی چشم را میافزاید و نسیان و فراموشکاری را برطرف میکند، قلب را تقویت کرده و پشت را محکم میگرداند(و میدانیم هر یک از این آثار ارتباط نزدیکی با مواد حیاتی موجود در شیر دارد" (1).
در آیات فوق مخصوصا روی"خالص بودن"و"گوارا بودن"شیر تکیه شده است،و این در بدو نظر برای هر کس روشن است که شیر غذایی است کم حجم و پر نیرو و خالص از مواد اضافی و در عین حال آن چنان گوارا است که برای هر انسان،در هر سن و سال،از کودکی تا پیری،مفید و سازگار است،و به خاطر
1) 1) در مباحث مربوط به شیر از کتاب اولین دانشگاه و آخرین پیامبر جلد 6 استفاده شده است.
همین جهات بسیاری از بیماران از این غذا استفاده میکنند،مخصوصا برای رشد استخوانها اثر فوق العادهای برای آن قائلند و به همین دلیل در موارد شکستگی استخوانها،توصیه میشود.
یکی از معانی"خلوص""پیوند"است،و شاید به خاطر همین معنی است که بعضی این تعبیر قرآنی را در مورد شیر اشاره به تاثیر فوق العاده آن در استخوانسازی میدانند.
و جالب اینکه در احکام اسلامی که در زمینه مساله رضاع(شیرخوارگی) وارد شده نیز این معنی به وضوح دیده میشود.
زیرا از یک سو میبینیم فقهاء میگویند:اگر کودکی از مادری بمقداری شیر بخورد که استخوانش محکم گردد و گوشتش بروید این کودک به آن مادر محرم میشود(و همچنین نسبت به شوهر آن زن و بعضی دیگر از کسان آنها)اما از سوی دیگر میگویند 15 بار شیر نوشیدن متوالی و حتی یک شبانه روز پی در پی نوشیدن شیر سبب این محرمیت میگردد،آیا اگر این دو سخن را به یکدیگر ضمیمه کنیم مفهومش این نمیشود که حتی تغذیه از شیر در یک شبانه روز اثر در تقویت استخوانها و رویاندن گوشت دارد؟! این نکته نیز لازم به تذکر است که در دستورات اسلامی به شیر"آغوز" که در لغت عرب به آن"لباء"میگویند اهمیت فوق العادهای داده شده است تا آنجا که در کتب فقهی اسلامی میخوانیم حیات کودک بستگی به آن دارد،و به همین دلیل دادن شیر آغوز را به کودک از واجبات شمردهاند (1).
و نیز شاید به همین جهت است که درباره موسی ع در سوره قصص آیه 7 چنین میخوانیم وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ :
"به مادر موسی وحی فرستادیم که او را شیر ده و هنگامی که بر او ترسیدی او را به آغوش امواج بسپار"!.
1) 1) شرح لمعه کتاب نکاح احکام الاولاد و منها الرضاع
وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی اَلنَّحْلِ أَنِ اِتَّخِذِی مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ اَلشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ (68) ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (69)
68-پروردگار تو به زنبور عسل وحی(الهام غریزی)فرستاد که از کوهها و درختان و داربستهایی که مردم میسازند خانههایی برگزین!.
69-سپس از تمام ثمرات تناول کن،و راههایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده به راحتی بپیما،از درون شکم آنها نوشیدنی خاصی خارج میشود،به رنگهای مختلف،که در آن شفای مردم است در این امر نشانه روشنی است برای جمعیتی که اهل فکرند!
پروردگارت به زنبور عسل وحی فرستاد!
در اینجا لحن قرآن به طرز شگفتانگیزی تغییر مییابد و در عین ادامه دادن بحثهای پیشین در زمینه نعمتهای مختلف الهی و بیان اسرار آفرینش سخن از "زنبور عسل"(نحل)و سپس خود عسل به میان میآورد،اما در شکل یک
ماموریت الهی و الهام مرموز که نام وحی بر آن گذارده شده است،نخست میگوید:
"پروردگار تو به زنبور عسل،وحی کرد که خانههایی از کوهها و درختان و داربستهایی که مردم میسازند انتخاب کن"( وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ ).
در این آیه به چند تعبیر برخورد میکنیم که همه درخور دقت است:
1-کلمه وحی در اصل چنان که راغب در مفردات میگوید:به معنی اشاره سریع است سپس به معنی القا کردن مخفیانه سخنی آمده است،ولی در قرآن مجید وحی در معانی مختلفی به کار رفته،که همه بازگشت به همان معنی اصلی میکند:
از آن جمله وحی نبوت است که در قرآن،فراوان از آن یاد شده است،در آیه 51 سوره شوری میخوانیم: وَ مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً...
"خداوند با هیچ انسانی جز از طریق وحی سخن نمیگوید..." و نیز وحی به معنی الهام است،خواه الهام خود آگاه باشد(در مورد انسانها)مانند وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ (قصص-7):"ما به مادر موسی الهام کردیم که نوزادت را شیر ده و هر گاه از دستیابی دشمنان بر او ترسیدی او را به آغوش امواج دریا بسپار" و خواه به صورت ناآگاه و الهام غریزی باشد،چنان که در مورد زنبور عسل در آیات فوق خواندیم،زیرا مسلم است،وحی در اینجا همان فرمان غریزه و انگیزههای ناخودآگاهی است که خداوند در جانداران مختلف آفریده است.
و نیز وحی به معنی اشاره است چنان که در داستان ذکریا میخوانیم فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا "ذکریا به مردم با اشاره گفت صبح
و شام،تسبیح خدا گوئید"(مریم-11).
و نیز به معنی رساندن مخفیانه پیام و خبر آمده است،چنان که در آیه 112 سوره انعام میخوانیم یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً :"شیاطین انسانی و غیر انسانی مطالب فریبنده و گمراه کننده را بطور مرموز به یکدیگر میرسانند".
در اینجا این سؤال پیش میآید که غرائز و یا الهام غریزی منحصر به زنبوران عسل نیست و در همه حیوانات وجود دارد،چرا تنها در اینجا این تعبیر آمده است؟ اما با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود و آن اینکه:امروز که زندگی زنبوران عسل دقیقا از طرف دانشمندان مورد بررسی عمیق قرار گرفته ثابت شده است که این حشره شگفتانگیز آن چنان تمدن و زندگی اجتماعی شگفتانگیزی دارد که از جهات زیادی بر تمدن انسان و زندگی اجتماعی او پیشی گرفته است.
البته کمی از زندگی شگرفش در گذشته روشن بوده،ولی هرگز مثل امروز ابعاد مختلف آن که هر یک از دیگری عجیبتر است شناخته نشده بود، قرآن به طرز اعجاز آمیزی با کلمه"وحی"به این موضوع اشاره کرده است، تا این واقعیت را روشن سازد که زندگی زنبوران عسل را هرگز نباید با انعام و چهار پایان و مانند آنها مقایسه کرد،و شاید همین انگیزهای شود که به درون جهان اسرار آمیز این حشره عجیب گام بگذاریم و به عظمت و قدرت آفریدگارش آشنا شویم،و این است رمز دگرگون شدن لحن کلام در این
آیه نسبت به آیات گذشته.
نخستین ماموریت زنبوران در این آیه ماموریت خانهسازی ذکر شده، و این شاید به خاطر آن است که مساله مسکن مناسب نخستین شرط زندگی است و به دنبال آن فعالیتهای دیگر امکان پذیر میشود،و یا به خاطر آنکه ساختمان خانههای شش ضلعی زنبوران عسل که شاید ملیونها سال است به همین شکل در شرق و غرب جهان ادامه دارد از عجیبترین برنامههای زندگی آنها است (1)و حتی شاید از ساختن خود عسل عجیبتر است،چگونه این ماده مومی مخصوص را تهیه میکند؟و چگونه این خانههای شش ضلعی را با ظرافت و مهندسی فوق العاده دقیقی میسازد؟خانههایی که نقشه آن بسیار حساب شده و زوایای آن کاملا دقیق و یکسان است،اساسا برای استفاده کامل از یک سطح به گونهای که هیچ قسمتی از آن،هدر نرود و یا زوایای تنگ و تاریکی پیدا نکند،راهی بهتر از انتخاب خانههای شش ضلعی با زوایای مساوی نیست،به اضافه این نوع خانه از استحکام خاصی برخوردار است.
-انتخاب این خانهها،چنان که قرآن در آیه فوق میگوید:گاهی در کوهها است،در لابلای صخرههای غیر قابل عبور،و شکافهای مخصوص سنگهایی که آمادگی برای این هدف دارند و گاهی در لابلای شاخههای درختان،و گاهی در کندوهایی که انسانها بر فراز داربستها در اختیارشان میگذارند.
1) 1) تا بحال 4500 نوع زنبور عسل وحشی شناخته شده ولی شگفتی در این است که همه آنها یک نوع مهاجرت و کندوسازی و مکیدن و خوردن از گلها را دارند(اولین دانشگاه ج 5 ص 55).
ضمنا از این تعبیر استفاده میشود که لانه و کندوی عسل باید در نقطه مرتفعی از کوه و درخت و داربست باشد تا به خوبی بتواند از آن استفاده کند.
*** بعد دومین ماموریت زنبور عسل شروع میشود چنان که قرآن میگوید:
"سپس ما به او الهام کردیم که از تمام ثمرات تناول کن"( ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ ).
"و راههایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده به راحتی بپیما" ( فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً ).
"ذلل"جمع ذلول به معنی تسلیم و رام باشد،و توصیف راهها به"ذلل" به خاطر آنست که این جادهها آن چنان دقیقا تعیین شده که در برابر زنبوران عسل کاملا رام و تسلیمند که بعدا به چگونگی آن اشاره خواهیم کرد.
سرانجام آخرین مرحله ماموریت آنها را(به صورت یک نتیجه)اینچنین بیان میکند:"از درون زنبوران عسل نوشیدنی مخصوصی خارج میشود که رنگهای مختلفی دارد"( یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ ).
"در این شراب حلال،داروی شفا بخش مهمی برای مردم است"( فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ ).
"و در این ماجرای برنامه زندگی زنبوران عسل و ارمغانی که آنها برای جهان انسانیت میآورند،که هم غذا است،هم شفا و هم درس زندگی،نشانه روشنی از عظمت و قدرت پروردگار است برای آنهایی که تفکر و اندیشه میکنند" ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ).
در این آیه نیز نکات پر معنی و قابل ملاحظهای است:
زنبوران عسل معمولا از ماده قندی مخصوصی که در ریشه گلها قرار داده شده است میمکند و آن را جمع آوری میکنند،ولی زنبورشناسان میگویند کار زنبوران تنها استفاده از این ماده قندی بن گلها نیست،بلکه احیانا از تخمدان گلها و دمبرگها و میوهها نیز استفاده میکنند که قرآن از همه اینها تعبیر به " مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ "(همه میوهها)کرده است.
جمله عجیبی که از"مترلینگ"دانشمند زیستشناس نقل شده،اهمیت تعبیر قرآن را آشکار میسازد آنجا که میگوید:"همین امروز اگر زنبور عسل(اعم از وحشی و اهلی)از بین برود یکصد هزار نوع از گیاهها و گلها و میوههای ما از بین خواهد رفت،و از کجا که اصولا تمدن ما از بین نرود؟" (1)(زیرا نقش زنبوران عسل در جابجا کردن گردههای نر گلها و بارور ساختن گیاهان ماده و به دنبال آن پرورش یافتن میوهها آن قدر عظیم است که بعضی از دانشمندان حتی آن را از عسلسازی زنبوران هم مهمتر میدانند).
در حقیقت آنچه را زنبوران عسل از آن میخورند،بالقوه انواع میوههایی است که به کمک آنها،شکل میگیرد و با این حال چه پر معنی است کلمه" کُلِّ الثَّمَرٰاتِ ".
زنبورشناسان با مطالعاتی که روی این حشره انجام دادهاند به این نتیجه رسیدهاند که صبحگاهان گروهی از زنبوران که ماموران شناسایی گلها هستند از کندو بیرون میآیند و مناطق مختلف پر گل را کشف کرده و به کندو باز میگردند و به اطلاع دیگران میرسانند،حتی سمت و جهت آن را مشخص کرده و فاصله آن را نیز از کندو به اطلاع هموطنان خود میرسانند.
1) 1) اولین دانشگاه جلد 5 صفحه 55.
زنبوران برای رسیدن به منطقه گلها گاهی راه خود را نشانهگذاری میکنند،و از طریق پراکندن بوهای مختلف در مسیر راه،و مانند آن،چنان راه را مشخص میکنند که کمتر امکان دارد زنبوری سرگردان شود! جمله فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً (در جادههای پروردگارت که رام و تسلیم تو است گام بگذار)گویا اشاره به این واقعیت است.
شاید هنوز بسیاری از افراد فکر میکنند که برنامه کار زنبوران عسل این است که شیره گلها را مکیده و در دهان خود جمع و در کندو ذخیره میکنند، در حالی که چنین نیست آنها شیرههای گلها را به بعضی از حفرههای درون بدن خود که زنبورشناسان به آن،چینهدان میگویند میفرستند،و در آنجا که حکم یک کارخانه کوچک مواد شیمیایی دارد تغییر و تحولهای مختلفی پیدا کرده، شهد گلها به عسل تبدیل میگردد،و مجددا زنبور،عسل ساخته شده را از بدن خود بیرون میفرستد.
عجیب اینکه سوره نحل،از سورههای مکی است و میدانیم در منطقه مکه نه گل و گیاهی وجود دارد و نه زنبوران عسل،ولی قرآن با این دقت و ظرافت از آن سخن میگوید و با تعبیر جالبی مانند یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ :"از درون زنبوران مایعی خارج میشود به رنگهای مختلف"حتی به ریزهکاریهای ساختن عسل نیز اشاره کرده است.
رنگ عسل،بر حسب آنکه زنبور بر چه گل و ثمرهای نشسته و از آن بهرهگیری کرده باشد تفاوت میکند،به همین جهت در پارهای از موارد قهوهای تیره، و گاهی نقرهای سفید،و گاهی بیرنگ،و گاهی زرد رنگ،گاهی شفاف،زمانی
تیره،گاهی زرد طلایی،زمانی خرمایی و حتی گاهی،مایل به سیاهی است!.
این تنوع رنگها علاوه بر این که گویای تنوع سرچشمههای بدست آوردن عسل است،تنوعی برای ذوقها و سلیقهها نیز محسوب میشود زیرا امروز ثابت شده است که رنگ غذا در تحریک اشتهای انسان بسیار مؤثر است،قدیمیها نیز گویا این مساله روانی را شناخته بودند که غذاهای خود را با زعفران و زردچوبه و رنگهای دیگر رنگین میساختند،تا از طریق بصری نیز میهمانانشان را به خوردن غذا تشویق نمایند،در کتب غذاشناسی در این زمینه بحث فراوان کردهاند که نقل همه آنها مناسب با بحث فشرده تفسیری ما نیست.
میدانیم در گلها و گیاهان،داروهای حیاتبخشی نهفته شده است که هنوز معلومات ما-با اطلاعات وسیعی که از داروهای گیاهی داریم-نسبت به آن ناچیز است، و جالب اینکه دانشمندان از طریق تجربه به این حقیقت رسیدهاند که زنبوران به هنگام ساختن عسل آن چنان ماهرانه عمل میکنند که خواص درمانی و دارویی گیاهان کاملا به عسل منتقل شده و محفوظ میماند!.
روی همین جهت عسل دارای بسیاری از خواص درمانی گلها و گیاهان روی زمین بطور زنده است.
دانشمندان برای عسل،خواص بسیار زیادی گفتهاند که هم جنبه درمانی دارد و هم پیشگیری و نیرو بخش.
عسل زود جذب خون میشود و به همین جهت نیرو بخش است و در خونسازی فوق العاده مؤثر.
عسل از ایجاد عفونت در معده و روده جلوگیری مینماید.
عسل بر طرف کننده یبوست است.
عسل برای کسانی که دیر بخواب میروند اثر بسیار مطلوبی دارد(مشروط بر اینکه کم نوشیده شود زیرا زیاد آن خواب را کم میکند).
عسل برای رفع خستگی و فشردگی عضلات اثر قابل ملاحظهای دارد.
عسل اگر به زنان بار دار داده شود،شبکه عصبی فرزندانشان قوی خواهد شد.
عسل میزان کلسیم خون را بالا میبرد.
عسل برای کسانی که دستگاه گوارش ضعیفی دارند نافع است،مخصوصا برای کسانی که به نفخ شکم مبتلا هستند توصیه میشود.
عسل به علت اینکه زود وارد مرحله سوخت و ساز بدن میشود،میتواند بفوریت انرژی ایجاد کند و ترمیم قوا نماید.
عسل در تقویت قلب مؤثر است.
عسل برای درمان بیماریهای ریوی کمک کننده خوبی است.
عسل به خاطر خاصیت میکرب کشیاش برای مبتلایان به اسهال مفید است.
عسل در درمان زخم معده و اثنی عشر عامل مؤثری شمرده شده است.
عسل به عنوان داروی معالج رماتیسم،نقصان قوه نمو عضلات،و ناراحتیهای عصبی شناخته شده.
عسل برای رفع سرفه مؤثر است،و صدا را صاف میکند.
خلاصه خواص درمانی عسل بیش از آن است که در این مختصر بگنجد.
علاوه بر این از عسل داروهایی برای لطافت پوست و زیبایی صورت،طول عمر ورم دهان و زبان،ورم چشم،خستگی و ترکخوردگی پوست و مانند آن میسازند.
مواد و ویتامینهای موجود در عسل بسیار است،از مواد معدنی:آهن،فسفر، پتاسیم،ید،منیزیم،سرب،مس،سولفور،نیکل،روی،سدیم،و غیر آنست،
از مواد آلی:صمغ،پولن،اسیدلاکتیک،اسیدفورمیک،اسیدسیتریک،اسید تاتاریک و روغنهای معطر،و از ویتامینها دارای ویتامینهای ششگانه-آ-ب-ث- د-کا-ا-میباشد،بعضی نیز قائل به وجود ویتامین پ ب در عسل هستند.
عسل در خدمت درمان،بهداشت،و زیبایی انسانها است.
***در روایات اسلامی نیز روی خاصیت درمانی عسل تکیه شده است،در روایات متعددی از امام علی ع و امام صادق ع و بعضی دیگر از معصومین نقل شده که فرمودند
ما استشفی الناس بمثل العسل: "مردم به چیزی مانند عسل استشفاء نمیکنند" (1)و به تعبیر دیگر:
لم یستشف مریض بمثل شربة عسل: "هیچ بیماری به مانند شربت عسل درمان نکرده است" (2).
و نیز در احادیث عسل برای درمان دل درد توصیه گردیده و از پیامبر ص نقل شده
من شرب العسل فی کل شهر مرة یرید ما جاء به القرآن عوفی من سبع و سبعین داء: "کسی که(لا اقل)هر ماه یک بار عسل بنوشد،و شفائی را که قرآن از آن یاد کرده بطلبد،خدا او را از 77 نوع بیماری شفا میبخشد"! (3).
ولی البته از آنجا که هر حکم عامی،استثنایی دارد،موارد نادری وجود دارد که نوشیدن عسل در آن نهی شده است.
جالب اینکه زنبورشناسان میگویند زنبور عسل برای رفع گرسنگیش کافی است که دو و یا سه گل را بمکد در حالی که در هر ساعت بطور متوسط روی دویست و پنجاه گل مینشیند و کیلومترها راه میرود و آن قدر پر کار است که در مدت عمر کوتاهش هر یک مقدار معتنا بهی عسل تولید میکنند.
و به هر حال این تلاش و فعالیت چشمگیر او دلیل این است که او تنها برای خود کار نمیکند بلکه آن چنان که قرآن میگوید للناس و برای همه انسانها تلاش میکند.
این نکته امروز ثابت شده است که عسل هرگز فاسد نمیشود،یعنی از غذاهایی است که همیشه تازه و زنده بدست ما میرسد،و حتی ویتامینهای موجود خود را هرگز از دست نمیدهد،علت این موضوع را دانشمندان وجود"پتاسیم" میدانند که در آن بطور فراوان وجود دارد و مانع رشد میکربها است،و علاوه بر آن دارای مقداری مواد ضدعفونی کننده مانند"اسیدفورمیک نیز هست لذا عسل هم خاصیت جلوگیری از رشد میکرب دارد و هم میکرب کش است،و به همین جهت مصریان قدیم که از این خاصیت عسل آگاه بودند برای مومیایی کردن مردگان خود از آن استفاده میکردند!.
عسل را نباید در ظرفهای فلزی ذخیره کرد،این مطلبی است که دانشمندان به ما میگویند و جالب اینکه قرآن به هنگامی که از زنبوران عسل سخن میگوید میفرماید" مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ "یعنی خانههای زنبوران عسل را تنها در سنگها و چوبها خلاصه میکند.
نکته مهم دیگر اینکه برای رسیدن به خواص درمانی و بهداشتی عسل باید هرگز آن را حرارت ندهند و به صورت پخته در میان غذاهای دیگر استفاده نکنند، بعضی معتقدند تعبیر قرآن به شراب(نوشیدنی)در مورد عسل اشاره به همین نکته که آن را باید نوشید.
و نیز این نکته قابل ملاحظه است که نیش زنبوران عسل نیز خاصیت درمانی دارد البته زنبور عسل با آن طبع لطیفی که دارد بی جهت به کسی نیش
نمیزند،این ما هستیم که آنها را تحریک کرده و به نیش زدن وادار میکنیم.
از جمله اینکه زنبوران عسل از بوی بد ناراحت میشوند و هر گاه صاحب زنبوران با دست آلوده و لباس بد بو به کندو نزدیک شود او را از نیش بیبهره نمیگذارند،مخصوصا اگر صاحب زنبوران قبلا دست خود را در کندوی دیگری کرده باشد و بوی کندوی بیگانه در دست او است،به مجرد اینکه دست در کندوی دیگری میکند به او حمله میکنند!و به همین جهت باید قبلا دست خود را کاملا بشوید.
البته زنبور به هنگامی که نیش بزند میمیرد و بنا بر این نیش زدن او یک نوع خودکشی است!،استفاده از نیش زنبور عسل برای بیماریهایی مانند رماتیسم، مالاریا،درد اعصاب و بعضی دیگر از امراض باید طبق برنامهای باشد که دانشمندان این فن بیان کردهاند،و گرنه نیش زنبوران عسل احیانا ممکن است زیان و حتی خطر هم داشته باشد!.
گزش یک یا چند زنبور معمولا قابل تحمل است،ولی دویست تا سیصد عدد زنبور باعث مسمومیت و ناراحتی قلبی میشود و اگر تعدادشان به پانصد عدد برسد،موجب فلج دستگاه تنفسی و احتمالا مرگ خواهد شد.
در گذشته کمتر و امروز بر اثر مطالعات پیگیر دانشمندان بسیار بیشتر، این نکته ثابت شده است که زنبوران عسل دارای زندگی بسیار منظم توام با برنامهریزی و تقسیم کار و مسئولیت و نظام بسیار دقیق است.
شهر زنبوران از پاکترین،منظمترین و پرکارترین شهرها است،شهری است که بر خلاف همه شهرهای انسانها،بیکار و فقیر ندارد و از تمدن درخشانی برخوردار است از افراد متخلف و وظیفهنشناس در این شهر کمتر اثر دیده میشود،و اگر
زنبورانی ندرتا در بیرون کندو بر اثر سهلانگاری از گلهای بدبو و زیانبخش استفاده کنند در همان دروازه کندو بازرسی و ضمن یک محاکمه صحرایی محکوم به اعدام میگردند!.
"مترلینگ"دانشمند زیستشناس بلژیکی که مطالعات فراوانی در رابطه با زندگی زنبوران عسل کرده،درباره نظام عجیبی که بر شهر آنها حکمفرما است چنین میگوید:
"ملکه(یا صحیحتر مادر کندو)در شهر زنبوران عسل آن طور که ما تصور میکنیم فرمانفرما نیست،بلکه او نیز مثل سایر افراد این شهر مطیع قواعد و نظامات کلی میباشد.
ما نمیدانیم که این قوانین و نظامات از کجا وضع میشود،و به انتظار این هستیم شاید روزی بتوانیم به این موضوع پی ببریم،و واضع این مقررات را بشناسیم،ولی فعلا بطور موقت آن را به نام"روح کندو"میخوانیم! ملکه نیز مانند دیگران از روح کندو اطاعت میکند.
ما نمیدانیم روح کندو در کجاست؟و در کدامیک از سکنه شهر عسل حلول کرده است؟ ولی میدانیم روح کندو شبیه به غریزه پرندگان نیست،و نیز میدانیم که روح کندو یک عادت و اراده کورکورانه نژاد زنبور عسل نمیباشد،روح کندو وظیفه هر یک از سکنه شهر را بر طبق استعدادشان معلوم میکند و هر کس را به یک کار میگمارد.
روح کندو به زنبوران مهندس و بنا و کارگر دستور میدهد خانه بسازند روح کندو در روز و ساعت معین به تمام سکنه شهر دستور میدهد که از شهر مهاجرت نمایند،و برای بدست آوردن مسکن و ماوای جدید،خود را بدست حوادث نامعلوم و انواع مشقتها بسپارند!
ما نمیتوانیم بفهمیم قوانین شهر عسل که بوسیله روح کندو وضع شده در کدام مجمع شورا مطرح میگردد و تصمیم به اجرای آن میگیرند و کیست که فرمان حرکت را در روز معین صادر میکند؟ آری در کندو مقدمات مهاجرت برای اطاعت خدایی که سرنوشت زنبور عسل را در دست گرفته فراهم میشود" (1).
اگر دانشمند مزبور به خاطر رسوباتی که از مکتب مادیگرایان در فکر او وجود داشته با ابهام از این مساله سخن میگوید ما با توجه به راهنمایی قرآن، بسیار خوب درک میکنیم که اینهمه آوازهها و برنامهها از کجاست و تنظیم کننده و فرمان دهنده کیست؟! چه تعبیر زیبایی قرآن دارد وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ... :"پروردگارت به زنبور عسل وحی و الهام فرستاد..."! از این رساتر و جامعتر و گویاتر تصور نمیشود.
هر چند آنچه درباره زنبوران عسل ناگفته ماند بسیار بیش از آنست که گفتیم اما روش تفسیری ما اجازه نمیدهد که بیش از این مقدار،موضوع فوق را دنبال کنیم (2).
ولی آیا همین مقدار که گفتیم برای پی بردن به عظمت پروردگار برای آنها که اهل فکر و اندیشهاند کافی نیست؟آری إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ .
وَ اَللّٰهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفّٰاکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ اَلْعُمُرِ لِکَیْ لاٰ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (70) وَ اَللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ فِی اَلرِّزْقِ فَمَا اَلَّذِینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلیٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ أَ فَبِنِعْمَةِ اَللّٰهِ یَجْحَدُونَ (71) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً وَ رَزَقَکُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اَللّٰهِ هُمْ یَکْفُرُونَ (72)
70-خداوند شما را آفرید،سپس شما را میمیراند،بعضی از شما به سنین بالای عمر میرسند،بطوری که بعد از علم و آگاهی چیزی نخواهند دانست(و همه چیز را فراموش میکنند)خداوند عالم و قادر است.
71-خداوند بعضی از شما را بر بعضی دیگر از نظر روزی برتری داد(چرا که استعدادها و تلاشهایتان متفاوت است)اما آنها که برتری داده شدهاند حاضر نیستند،از روزی خود به بردگانشان بدهند و همگی مساوی گردند،آیا آنها نعمت خدا را انکار میکنند؟ 72-و خداوند برای شما از جنس خودتان همسرانی قرار داد و برای شما از همسرانتان،
فرزندان و نوهها،و از طیبات به شما روزی داد،آیا به باطل ایمان میآورند و نعمت خدا را انکار میکنند!
از آنجا که در آیات گذشته بخشی از نعمتهای مهم الهی و مواهب گوناگونی که در جهان گیاهان و حیوانات آفریده شده است بیان گردید،تا از این راه مردم به آفریننده اینهمه نعمتها و نظام دقیق آنها آشنا شوند،آیات مورد بحث نیز از طریق دیگری مساله اثبات خالق یکتا را تعقیب میکند و آن از طریق دگرگونی و تغییرات نعمتها است که از اختیار انسان بیرون است و نشان میدهد از ناحیه دیگری مقدر میشود.
نخست میگوید:"خداوند شما را آفرید"( وَ اللّٰهُ خَلَقَکُمْ ).
"سپس روح شما را میگیرد"و مرگتان فرا میرسد( ثُمَّ یَتَوَفّٰاکُمْ ).
هم حیات از ناحیه او است،و هم مرگ،تا بدانید این شما نیستید که آفریننده مرگ و حیاتید.
مقدار طول عمر شما نیز در اختیارتان نیست،بعضی در جوانی یا نزدیک به پیری از دنیا میروند ولی"بعضی از شما به بالاترین و بدترین سالیان عمر یعنی نهایت پیری باز میگردند"( وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ ) (1).
"و نتیجه این عمر طولانی آن خواهد شد که بعد از علم و دانش و آگاهی
1) 1) ارذل از ماده رذل به معنی چیز پست و نامطلوب است،و منظور از أَرْذَلِ الْعُمُرِ ، سنین بسیار بالا است که ناتوانی و نسیان وجود انسان را فرا میگیرد به حدی که قادر به انجام حوائج ابتدایی خود نیست،و به همین دلیل قرآن آن را سالهای نامطلوب عمر شمرده است،بعضی از مفسران آن را سن 75 سالگی و بعضی 90 سالگی و بعضی 95 سالگی شمردهاند،ولی حق آنست که سن معینی ندارد و نسبت به اشخاص متفاوت است.
چیزی نخواهد دانست"و همه را بدست فراموشی میسپارد( لِکَیْ لاٰ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً ) (1).
درست مانند آغاز عمر و سنین کودکی که یکپارچه نسیان بود و فراموشکاری و ناآگاهی،آری"خداوند آگاه و قادر است"( إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ ).
همه قدرتها در اختیار او است و به هر مقدار که صلاح بداند میبخشد و به هر موقع که لازم ببیند میگیرد.
*** در آیه بعد نیز ادامه میدهد که حتی روزیهای شما بدست شما نیست، "این خداوند است که بعضی از شما را بر بعض دیگری از نظر روزی برتری میدهد" ( وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ ).
"اما آنها که برتری یافتهاند به خاطر تنگنظری حاضر نیستند از آنچه در اختیار دارند به بندگان مملوک خود بدهند و آنها را در اموال خویش شریک سازند تا آنها نیز با شما مساوی گردند"( فَمَا الَّذِینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلیٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ ).
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که این جمله اشاره به پارهای از اعمال احمقانه مشرکان باشد که برای بتها و آلهه خود،سهمی از چهارپایان و کشت و زرع خود قائل بودند،در حالی که این سنگ و چوبهای بیارزش کمترین نقشی در زندگی آنها نداشتند،ولی حاضر نبودند همان را در اختیار بردگان
1) 1) جمله" لِکَیْ لاٰ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً "ممکن است غایت و نتیجه رسیدن به سنین بالای زندگی باشد و مفهومش این خواهد بود که در این سالها مغز و اعصاب انسان، قدرت تمرکز و حفظ را از دست میدهد،و فراموشی و بیخبری بر وجود انسان حاکم میشود،و نیز ممکن است معنی علت داشته باشد یعنی خداوند آنها را به سنین بالا میبرد به این علت که حالت نسیان را بر آنها چیره کند تا دیگر انسانها بدانند از خود چیزی ندارند.
بیچارهای بگذارند که شب و روز به آنها خدمت میکردند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا ایجاد تفاوت و اختلاف از نظر رزق و روزی در میان مردم با اصول عدالت پروردگار و مساواتی که باید بر نظام جوامع بشری حاکم باشد،سازگار است؟ در پاسخ این سؤال باید به دو نکته دقیقا توجه داشت:
1-بدون شک اختلافی که در میان انسانها از نظر بهرههای مادی و درآمدها وجود دارد قسمت مهمش مربوط به تفاوت استعدادهای آنها است،این تفاوت استعدادهای جسمانی و روحانی که سرچشمه تفاوت در کمیت و کیفیت فعالیتهای اقتصادی میشود بهره بعضی را بیشتر و در آمد بعضی را کمتر میکند.
البته تردیدی نیست که گاهی صرفا حوادثی که از نظر ما جنبه تصادف دارد سبب میشود که بعضی به مواهب بیشتری دست یابند،ولی اینها را میتوان امور استثنایی شمرد،آنچه پایه و ضابطه اصلی در غالب موارد است،همان تفاوت در کمیت یا کیفیت تلاشها است(البته موضوع بحث ما یک جامعه سالم و خالی از استثمار و بهرهکشیهای ظالمانه است،نه جوامع منحرف که از قوانین آفرینش و نظام انسان برکنارند).
حتی کسانی را که گاهی ما آنها را انسانهای بی دست و پا و بیعرضهای میپنداریم و از اینکه در آمدهای قابل ملاحظهای دارند تعجب میکنیم اگر با دقت بیشتری دو جسم و روان و اخلاق آنها بیندیشیم و قضاوتهایی که از مطالعات سطحی سرچشمه میگیرد،دور بیفکنیم،خواهیم دید که آنها غالبا نقطه قوتی داشتهاند که به جایی رسیدهاند(باز تکرار میکنیم موضوع بحث ما جامعه سالمی است که از استثمار دور باشد).
به هر حال این تفاوت درآمدها از تفاوت استعدادهایی سرچشمه میگیرد که آن هم نیز از مواهب الهی است،ممکن است در پارهای از موارد اکتسابی باشد ولی در پارهای از موارد نیز قطعا غیر اکتسابی است،بنا بر این حتی در یک جامعه سالم از نظر اقتصادی نیز تفاوت در آمدها غیر قابل انکار است،مگر اینکه بتوانیم انسانهای قالبی همشکل و همرنگ و هم استعداد بسازیم که هیچگونه تفاوتی با هم نداشته باشند و تازه اول درد سر و مشکلات است!.
2-بدن یک انسان،یا اندام یک درخت،یا یک بوته گل را در نظر بگیرید،آیا امکان دارد این ساختمان موزون با تساوی میان اعضاء و اندامها از هر نظر پیدا شود؟آیا قدرت مقاومت و استعداد ریشه درختان میتواند با گلبرگهای لطیف شکوفهها،و استخوان پاشنه پا با پردههای ظریف شبکیه چشم از هر نظر یکسان باشد؟و اگر ما بتوانیم آنها را یکسان کنیم آیا فکر میکنید کار صحیحی انجام دادهایم؟! اگر از"شعارهای"کاذب و خالی از"شعور"بگذریم،فرض کنید ما یک روز بتوانیم همان انسانها قالبی و خیالی از هر نظر بسازیم و کره زمین را از پنجهزار میلیون نفر انسان همشکل و همقواره و هم ذوق و همفکر و همسان از هر نظر،درست مانند سیگارهایی که به یک کارخانه سفارش دادهاند،پر کنیم.
آیا آن روز زندگی خوبی نصیب انسانها خواهد شد؟مسلما نه،جهنمی پیدا میشود که همه در آن در زحمت خواهند بود،همه به یک سو حرکت میکنند، همه یک چیز میخواهند همه یک پست میطلبند،همه یک نوع غذا را دوست دارند،و همه میخواهند یک کار واحد انجام دهند.
بدیهی است خیلی زود عمر چنین زندگی پایان مییابد و بفرض باقی بماند زندگی خسته کننده بیروح و یک نواختی خواهد بود که چندان تفاوتی با مرگ ندارد.
بنا بر این وجود تفاوت در استعدادها و آنچه لازمه این تفاوت است،برای حفظ نظام جامعه و حتی برای پرورش استعدادهای مختلف،نهایت لزوم را دارد، و شعارهای کاذب هرگز نمیتواند جلو این واقعیت را بگیرد.
اما مبادا این سخن را چنین تفسیر کنید که ما جامعه طبقاتی و نظام استثمار و استعمار را با این سخن میپذیریم،نه،هرگز،منظور تفاوتهای طبیعی است و نه مصنوعی و تفاوتهایی است که در عین حال مکمل یکدیگر و معاون یکدیگر بوده باشند،نه سدی بر سر راه پیشرفت یکدیگر ایجاد کنند و به تجاوز و تعدی بپردازند.
اختلاف طبقاتی(توجه داشته باشید منظور از طبقات همان مفهوم اصطلاحی آن یعنی طبقه استثمار کننده و استثمار شونده است)هرگز موافق نظام آفرینش نیست،آنچه موافق و هماهنگ نظام آفرینش است،تفاوت استعدادها و تلاشها و کوششها است و میان این دو از زمین تا آسمان فرق است(دقت کنید).
و به تعبیر دیگر،تفاوت استعدادها باید در مسیر سازنده به کار افتد،درست مانند تفاوت ساختمان اعضاء یک بدن،یا اندام یک گل،آنها در عین تفاوت معاون یکدیگرند،نه مزاحم یکدیگر.
کوتاه سخن اینکه:نباید تفاوت استعدادها و درآمدها باعث سوء استفاده در راه ایجاد جامعه طبقاتی گردد (1).
و به همین دلیل در پایان آیه مورد بحث میفرماید:"آیا آنها نعمت خدا را انکار میکنند"( أَ فَبِنِعْمَةِ اللّٰهِ یَجْحَدُونَ ).
اشاره به اینکه این تفاوتها در صورت طبیعیش(نه صورت مصنوعی و ظالمانه)
1) 1) در زمینه فلسفه تفاوت استعدادها،و بهرههای ناشی از آن،در جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 365 به بعد نیز مشروحا بحث کردهایم.
از نعمتهای خدا است که برای حفظ نظام مجتمع بشری ایجاد شده است.
*** آخرین آیه مورد بحث که مانند دو آیه گذشته با کلمه"اللّٰه"شروع میشود،و بیانگر نعمتهای خداوند است،اشاره به مواهب او از نظر نیروهای انسانی و معاونان و کمککاران،و همچنین روزیهای پاکیزه،میکند،و این حلقههای سه گانه نعمت را که در این سه آیه ذکر شده تکمیل مینماید،یعنی از نظام حیات و مرگ،شروع کرده،سپس تفاوت روزیها و استعدادها را که نظام"تنوع زندگی"است بیان میکند،و با آیه مورد بحث که ناظر به نظام تکثیر مثل بشر،و روزیهای پاکیزه است پایان میگیرد.
میگوید:"خداوند برای شما از جنس خودتان همسرانی قرار داد" ( وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً ).
همسرانی که هم مایه آرامش روح و جسمند و هم سبب بقاء نسل.
لذا بلافاصله اضافه میکند"و از همسرانتان برای شما فرزندان و نوهها قرار داد"( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً ).
"حفدة"جمع"حافد"در اصل به معنی کسی است که بدون انتظار پاداش،با سرعت همکاری میکند،ولی در آیه مورد بحث به عقیده بسیاری از مفسران،منظور نوهها است و بعضی خصوص نوههای دختری را گفتهاند.
بعضی دیگر معتقدند که بنون به فرزندان کوچک گفته میشود و حفدة به فرزندان بزرگ که میتوانند کمک و همکاری کنند.
و بعضی هر گونه معاون و کمککار را اعم از فرزندان و غیر فرزندان دانستهاند (1).
1) 1) در این صورت باید حفدة عطف به بنین نباشد،بلکه عطف بر"ازواجا" بوده باشد ولی این گونه عطف بر خلاف ظاهر است.ظاهر این است که عطف بر"بنین" بوده باشد(دقت کنید).
ولی معنی اول یعنی نوهها در اینجا از همه،نزدیکتر به نظر میرسد، هر چند"حفدة"در اصل مفهومش چنان که گفتیم،وسیع است.
و به هر حال بی شک وجود نیروهای انسانی،همچون فرزندان و نوهها و همسران در اطراف هر کس،نعمت بزرگی برای او است،که هم از نظر معنوی او را حمایت میکنند و هم از نظر مادی.
سپس میفرماید:"خداوند از پاکیزهها به شما روزی داد"( وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ ).
"طیبات"در اینجا مفهوم وسیعی دارد که هر گونه روزی پاکیزه را شامل میشود خواه جنبه مادی داشته باشد یا معنوی،جنبه فردی داشته باشد یا اجتماعی.
و در پایان به عنوان یک نتیجهگیری کلی از این بحث میگوید:آیا آنها با اینهمه آثار عظمت و قدرت خدا که مشاهده میکنند،و با اینهمه مواهبی که از ناحیه او به آنها ارزانی شده باز سراغ بتها میروند"آیا به باطل ایمان میآورند و نعمت خداوند را انکار میکنند؟"( أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اللّٰهِ هُمْ یَکْفُرُونَ ).
این چه نوع قضاوتی است؟و این چه برنامه نادرستی است؟که انسان سر چشمه نعمتها را فراموش کرده و به سراغ موجودی برود که منشا کمترین اثری نیست و مصداق روشن"باطل"در تمام ابعاد است.
بدون شک-همانگونه که گفتیم-انسانها از نظر استعدادها و مواهب خداداد با هم متفاوتند،ولی با این حال آنچه پایه اصلی پیروزیها را تشکیل میدهد
تلاش و سعی و کوشش آدمی است،آنها که سختکوشترند،پیروزترند،و آنها که تنبلتر و کمتلاشترند،محرومترند.
به همین دلیل قرآن،بهره انسان را متناسب با سعی او میشمرد و صریحا میگوید" وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ "(نجم-39).
و در این میان به کار بستن اصول تقوی و درستکاری و امانت و نظامات و قوانین الهی،و اجرای اصول عدل و داد،اثر فوق العاده عمیقی دارد،چنان که قرآن میگوید: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ :"اگر مردمی که در شهرها و آبادیهای روی زمین زندگی میکنند ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند،درهای برکات از آسمان و زمین را به روی آنها میگشائیم"!(اعراف-96).
و نیز میگوید: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ :"کسی که تقوا را پیشه کند خداوند گشایشی برای او میدهد و از آنجا که گمان ندارد به او روزی میبخشد"(سوره طلاق آیه 2 و 3).
و نیز به همین دلیل،نقش انفاق را در وسعت روزی یاد آور شده و میگوید: إِنْ تُقْرِضُوا اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً یُضٰاعِفْهُ لَکُمْ :"اگر به خدا قرض الحسنه دهید یعنی در راه او انفاق کنید آن را برای شما مضاعف میگرداند"(تغابن-17).
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که در زندگی اجتماعی،از میان رفتن یک فرد یا یک گروه،زیانش متوجه همه اجتماع میگردد،و به همین دلیل نگهداری افراد و کمک به آنها بازده برای کل اجتماع دارد(گذشته از جنبههای معنوی و انسانی).
خلاصه اینکه اگر نظام حاکم بر اقتصاد جامعه،نظام تقوا و درستی و پاکی و تعاون و همکاری و انفاق باشد بدون شک چنین جامعهای نیرومند و سربلند خواهد شد،اما اگر به عکس نظام استثمار و تقلب و چپاول و تجاوز و فراموش کردن
دیگران باشد چنین جامعهای از نظر اقتصادی نیز عقب مانده خواهد بود،و رشته زندگی مادی آنها نیز متلاشی میگردد.
لذا در روایات اسلامی،فوق العاده به مساله تلاش و کوشش توام با تقوا برای کسب روزی اهمیت داده شده است،تا آنجا که امام صادق ع میفرماید:
لا تکسلوا فی طلب معایشکم فان آباءنا کانوا یرکضون فیها و یطلبونها:
"در تحصیل روزی تنبلی نکنید زیرا پدران ما در این راه میدویدند و آن را طلب میکردند" (1).
و نیز از همان امام بزرگوار میخوانیم:
الکاد علی عیاله کالمجاهد فی سبیل اللّٰه: "کسی که برای خانواده خود،تلاش روزی میکند،مانند مجاهدان راه خدا است" (2).
حتی دستور داده شده است که مسلمانان صبح هر چه زودتر از خانه خارج شوند و به دنبال تلاش برای زندگی بروند (3)و از جمله کسانی که دعایشان هرگز به استجابت نمیرسد،کسانی هستند که تنی سالم دارند و گوشه خانه نشسته و تنها برای گشایش روزی دعا میکنند.
***در اینجا این سؤال پیش میآید پس چرا در آیات و روایات بسیاری،روزی بدست خدا معرفی شده است و تلاش در راه آن مذموم است؟! در پاسخ این سؤال باید به دو نکته توجه داشت:
1-دقت در منابع اسلامی نشان میدهد که آیات و یا روایاتی که در نظر سطحی و ابتدایی-چه در این بحث چه در بحثهای دیگر-متضاد به نظر میرسند،
هر کدام به یکی از ابعاد مسالهای که دارای بعدهای مختلفی است نظر دارند که غفلت از این ابعاد موجب توهم تناقض شده است.
آنجا که مردم با ولع و حرص هر چه شدیدتر به دنبال دنیا و زرق و برق جهان ماده میروند،و برای نیل به آن از هیچ جنایتی فروگذار نمیکنند، دستورات مؤکد و پشت سر هم وارد میشود و آنها را به ناپایداری دنیا و بیارزش بودن مال و جاه توجه میدهد.
و آنجا که گروهی به بهانه زهد،دست از کار و کوشش و تلاش میکشند، اهمیت کار و کوشش به آنها گوشزد میشود،در حقیقت برنامه رهبران راستین نیز باید چنین باشد که جلو افراط و تفریطها را به طرز شایستهای بگیرند.
آیات و روایاتی که تاکید میکند روزی دست خدا است،و سهم و بهره هر کسی را خدا تعیین کرده در حقیقت برای پایان دادن به حرص و ولع و دنیا پرستی،و فعالیت بی قید و شرط و بی حد و مرز برای کسب درآمد بیشتر است،نه اینکه هدف آن خاموش کردن شعلههای گرم و داغ نشاط کار و کوشش برای زندگی آبرومندانه و مستقل و خودکفا است.
و با توجه به این واقعیت،تفسیر روایاتی که میگوید:بسیاری از روزیها است که اگر شما هم به دنبال آن نروید به دنبال شما میآید،روشن میشود.
2-از نظر جهان بینی توحیدی همه چیز به خدا منتهی میشود،و یک خداپرست موحد راستین چیزی را از ناحیه خود نمیداند،بلکه هر موهبتی به او میرسد،سرچشمه آن را از خدا میبیند و میگوید بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ :"کلید همه خوبیها و نیکیها بدست تو است و تو بر هر چیزی قادر و توانایی"(آل عمران-26).
و به این ترتیب او باید در هر مورد توجه به این حقیقت داشته باشد که حتی فرآوردههای سعی و کوشش و فکر و خلاقیت او نیز اگر درست بنگرد از
طرف خدا است،و اگر یک لحظه نظر لطفش برگرفته شود همه اینها خاموش میگردد.
او به هنگامی که بر مرکب سوار میشود،" سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا " میگوید(منزه است خداوندی که این را مسخر ما ساخت)او به هنگامی که به نعمتی برسد،سرود توحید را سر میدهد و میگوید:و ما بنا من نعمة فمنک:
"هر نعمتی داریم از تو است ای خدا" (1)و حتی هنگامی که یک گام مهم اصلاحی همچون پیامبران در مسیر نجات انسانها برمیدارد،میگوید: وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ :"موفقیت من تنها از ناحیه خدا است،بر او توکل کردم،و به سوی او باز میگردم"(هود-88).
ولی آنچه مسلم است در کنار همه این بحثها،اساس و پایه کسب روزی، تلاش و فعالیت صحیح و مثبت و سازنده و دور از هر گونه افراط و تفریط است، و اما روزیهایی که بدون تلاش به انسان میرسد،جنبه فرعی دارد نه اساسی، و شاید به همین دلیل،علی ع در کلمات قصارش در درجه اول،روزیهایی را ذکر میکند که انسان به دنبال آن میرود سپس آنها که به دنبال انسان میآید:
یا بن آدم!الرزق رزقان رزق تطلبه و رزق یطلبک: "ای فرزند آدم روزی دو گونه است یکی آن روزی که تو به دنبال آن میروی،و دیگری آن روزی که او به دنبال تو میآید" (2).
در آیات فوق اشارهای به تنگنظری و بخل بسیاری از انسانها شده که آنها حاضر نیستند از مواهب بیشتری که در اختیار دارند به زیر دستان خود
ببخشند(مگر آنان که در مکتب تربیتی انبیاء و رهبران الهی،پرورش یافتهاند).
در ذیل همین آیات در روایاتی تاکید و توصیه به مساله مساوات و مواسات شده است از جمله:در تفسیر علی بن ابراهیم در ذیل آیات فوق میخوانیم:لا یجوز للرجل ان یخص نفسه بشیء من الماکول دون عیاله:"برای انسان سزاوار نیست که در خانه غذای اختصاصی داشته باشد،و از چیزی بخورد که خانواده او نمیخورد" (1).
و نیز از ابو ذر نقل شده که میگوید از پیامبر ص شنیدم که میفرمود:
انما هم اخوانکم فاکسوهم مما تکسون،و اطعموهم مما تطعمون،فما رؤی عبده بعد ذلک الا و ردائه ردائه،و ازاره ازاره،من غیر تفاوت!:
"زیر دستان شما برادران شما هستند از آنچه میپوشید به آنها بپوشانید،و از آنچه میخورید به آنها اطعام کنید-ابو ذر بعد از این توصیه پیامبر ص-کاری میکرد که ردا و لباس زیر دستانش با خودش کمترین تفاوتی نداشته باشد"! (2).
از روایات فوق و همچنین از خود آیه که میگوید:" فَهُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ " استفاده میشود که اسلام توصیه میکند که همه مسلمانان به عنوان یک برنامه اخلاق اسلامی با همه اعضاء خانواده خود و کسانی که در زیر دست آنها قرار دارند، حتی الامکان مساوات را رعایت کنند،و در محیط خانواده و در برابر زیردستان هیچگونه فضیلت و امتیازی برای خود قائل نشوند.
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ شَیْئاً وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ (73) فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ اَلْأَمْثٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (74)
73-آنها غیر از خدا موجوداتی را میپرستند که مالک روزی آنها از آسمانها و زمین نیستند و توانایی بر اینکار را ندارند.
74-بنا بر این برای خدا امثال(و شبیه)قائل نشوید.چرا که خدا میداند و شما نمیدانید.
برای خدا شبیه قرار ندهید
در تعقیب بحثهای توحیدی گذشته،آیات مورد بحث،به مساله شرک پرداخته و با لحنی پر از سرزنش و ملامت و توبیخ میگوید:"آنها غیر از خدا موجوداتی را پرستش میکنند که مالک روزی آنها از آسمان و زمین نیست، و کمترین نقشی در این زمینه ندارد"( وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ شَیْئاً ).
نه تنها مالک چیزی در این زمینه نیستند،بلکه"توانایی بر خلق و ایجاد و دسترسی به آنها نیز ندارند"( وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ ).
اشاره به اینکه مشرکان به این گمان به دنبال پرستش بتها میرفتند که آنها را در سر نوشت و سود و زیان خود،مؤثر میپنداشتند،در حالی که میدانیم یکی از مهمترین مسائل زندگی انسان رزق و روزی او است،اعم از ارزاقی که از آسمان
نازل میشود(همچون قطرات حیاتبخش باران و اشعه زنده کننده آفتاب و مانند آن)و یا آنها که از زمین میروید و استخراج میگردد،هیچیک از اینها در اختیار بتها نیست،آنها موجودات بیارزشی هستند که هیچ ارادهای از خود ندارند،و تنها خرافات و تعصبهای مملو از جهل است که به آنان نقشی داده است.
در حقیقت جمله"لا یستطیعون"دلیلی است برای جمله"لا یملکون" یعنی آنها مالک چیزی از روزیها نیستند به دلیل اینکه کمترین قدرتی برای خلقت یا حفظ آنها ندارند.
*** آیه بعد به عنوان یک نتیجهگیری میگوید"اکنون که چنین است شما برای خدا امثال و شبیه و نظیر قائل نشوید"( فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ ).
"چرا که خدا میداند و شما نمیدانید"( إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ).
بعضی از مفسران گفتهاند جمله" فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ "اشاره به منطقی است که مشرکان عصر جاهلی داشتهاند(و شبیه آن در میان بعضی از مشرکان عصر ما نیز دیده میشود)آنها میگفتند ما اگر به سراغ بتها میرویم به خاطر این است که ما شایسته پرستش خدا نیستیم باید به سراغ بتها برویم که آنها مقربان درگاه او هستند!خداوند همانند یک پادشاه بزرگ است که وزراء و خاصان او به سراغ او میروند،ولی توده مردم که دسترسی به او ندارند به سراغ حواشی و خاصان و مقربانش خواهند رفت.
اینگونه منطقهای زشت و غلط که گاهی در لباس یک مثل انحرافی مجسم میگردد یکی از خطرناکترین منطقها است.
قرآن در پاسخ آنها میگوید:"برای خداوند مثال نزنید"یعنی مثالی که متناسب با افکار محدود و موجودات"ممکن"و مملو از نقائص است.
شما اگر توجه به احاطه وجودی خداوند نسبت به همه موجودات و لطف
و مرحمت بی انتهای او و نزدیکیش به خودتان میداشتید،تا آنجا که از شما به شما نزدیکتر است،هرگز برای توجه به خدا به وسائط متوجه نمیشدید.
خدایی که شما را دعوت به نیایش و سخن گفتن مستقیم با خودش کرده، و درهای خانهاش را شب و روز به روی شما باز گذارده،این خدا را نباید به پادشاه جبار مستکبری تشبیه کرد که درون قصرش خزیده و جز عده معدودی، راه به درون خانه او ندارند" فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ ".
در بحثهای صفات خدا مخصوصا این نکته را متذکر شدهایم که یکی از خطرناکترین پرتگاههایی که در راه شناخت صفات او وجود دارد،پرتگاه تشبیه است،یعنی صفات او را با بندگان مقایسه کردن و شبیه دانستن،چرا که خدا وجودی است بینهایت از هر نظر و دیگران وجودهایی هستند محدود از هر جهت و هر گونه تشبیه و تمثیل در اینجا مایه بعد و دوری از شناخت او میشود.
حتی در آنجایی که ناچار میشویم ذات مقدس او را به نور و مانند آن تشبیه کنیم باید توجه داشته باشیم که این گونه تشبیهات،به هر حال ناقص و نارسا است،و تنها از یک جنبه قابل قبول است نه از تمام جهات!(دقت کنید).
در حالی که بسیاری از مردم توجه به این واقعیت ندارند،غالبا در دره تشبیه و قیاس سقوط میکنند،و از حقیقت توحید به دور میافتند و لذا قرآن کرارا هشدار میدهد،گاهی با جمله وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ "چیزی شبیه او نمیباشد"(سوره توحید-4)و گاهی با جمله لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ :"هیچ چیز مانند او نیست"(شوری-11)و گاهی با جمله فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ که در آیات فوق آمده است،مردم را به این واقعیت توجه میدهد.
و شاید جمله إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (خداوند میداند و شما نمیدانید)که در ذیل آیات فوق آمده نیز بیانگر همین موضوع است که مردم غالبا از اسرار صفات خدا بیخبرند.
ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (75) وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُمٰا أَبْکَمُ لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلیٰ مَوْلاٰهُ أَیْنَمٰا یُوَجِّهْهُ لاٰ یَأْتِ بِخَیْرٍ هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (76) وَ لِلّٰهِ غَیْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا أَمْرُ اَلسّٰاعَةِ إِلاّٰ کَلَمْحِ اَلْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (77)
75-خداوند مثالی زده:برده مملوکی را که قادر بر هیچ چیز نیست،و انسان(با ایمانی) را که رزق نیکو به او بخشیده است،و او پنهان و آشکار از آنچه خدا به او داده انفاق میکند،آیا این دو نفر یکسانند؟شکر خدا را است،ولی اکثر آنها نمیدانند!.
76-و خداوند مثالی(دیگر)زده است:دو نفر را که یکی از آن دو گنگ مادر زاد است و قادر بر هیچ کاری نیست و سر بار صاحبش میباشد،او را به سراغ هر کاری بفرستد عمل خوبی انجام نمیدهد،آیا چنین انسانی با کسی که امر به عدل
و داد میکند و بر راه راست قرار دارد مساوی است؟ 77-غیب آسمانها و زمین از آن خداست(و او همه را میداند)و امر قیامت(به قدری آسان است)درست همانند چشم بر هم زدن،و یا از آن هم نزدیکتر است(چرا که خدا بر هر چیزی توانا است.
در تعقیب آیات گذشته که از ایمان و کفر و مؤمنان و مشرکان سخن میگفت در آیات مورد بحث با ذکر دو مثال زنده و روشن،حال این دو گروه را مشخص میکند:
در نخستین مثال،"مشرکان"را به برده مملوکی که توانایی هیچ چیز را ندارد،و"مؤمنان"را به انسان غنی و بینیازی که از امکانات خود همگان را بهرهمند میسازد تشبیه میکند،و میگوید:"خداوند برده مملوکی را به عنوان مثال ذکر میکند که قادر بر هیچ چیز نیست"!( ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ ).
نه قدرت تکوینی چندانی دارد،زیرا در چنگال مولایش همیشه اسیر است، و از هر نظر محدود،و نه قدرت تشریعی،زیرا حق تصرف در اموال خود(اگر اموالی داشته باشد)و همچنین سایر قرار دادهای مربوط به خویش را ندارد.
آری بنده بندگان خدا بودن،نتیجهای جز اسارت و محدودیت از هر نظر نخواهد داشت.
"و در مقابل آن انسان با ایمانی را مثل میزند که به او رزق حسن و انواع روزیها و مواهب پاکیزه بخشیده است"( وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً ).
این انسان آزاده با داشتن امکانات فراوان"پنهان و آشکار از آنچه در اختیار
دارد انفاق میکند"( فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً ).
"آیا این دو نفر یکسانند"؟!( هَلْ یَسْتَوُونَ ).
مسلما نه،بنا بر این"همه حمد و ستایش مخصوص خداست"( اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ).
خداوندی که بندهاش آزاده و پر قدرت و پر بخشش است،نه از آن بتها که بندگانشان آن چنان ناتوان و محدود و بی قدرت و اسیرند! "ولی اکثر آنها(مشرکان)نمیدانند"( بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ) (1).
*** دگر بار مثال گویای دیگری برای بندگان بت،و مؤمنان راستین میزند و آنها را به ترتیب به گنگ مادرزادی که در عین حال برده و ناتوان است،و یک انسان آزاده گویا که دائما به عدل و داد دعوت میکند و بر صراط مستقیم قرار دارد تشبیه مینماید،میفرماید:
"خداوند دو مرد را مثل زده است،که یکی از آنها گنگ مادر زاد است و قادر بر هیچ کاری نیست"( وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُمٰا أَبْکَمُ لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ ) (2).
"او در عین برده بودن سرباری است برای مولا و صاحبش"
1) 1) طبق تفسیری که در بالا ذکر کردیم مثال فوق،تشبیهی برای مؤمن و کافر است، ولی جمعی از مفسران احتمال دیگری در تشبیه فوق دادهاند که منظور تشبیه"بتها" به"عبد مملوک"و تشبیه"خداوند"به"مؤمن آزاده"است که همه گونه انفاق و موهبت دارد(ولی این سخن بعید به نظر میرسد).
2) 2) راغب در مفردات میگوید:ابکم به معنی کسی است که بطور مادر زاد گنگ متولد میشود(و اخرس به هر گونه گنگ گفته میشود)و بنا بر این"کل ابکم اخرس و لیس کل اخرس ابکم":هر ابکمی،اخرس است اما هر اخرسی،ابکم نیست،سپس اضافه میکند گاهی این ماده در مورد کسی اطلاق میشود که به خاطر ضعف عقل از سخن گفتن عاجز و ناتوان است.
( وَ هُوَ کَلٌّ عَلیٰ مَوْلاٰهُ ).
به همین دلیل"او را به دنبال هر برنامهای بفرستد توانایی بر انجام کار خوبی ندارد"( أَیْنَمٰا یُوَجِّهْهُ لاٰ یَأْتِ بِخَیْرٍ ).
به این ترتیب او دارای چهار صفت کاملا منفی است:گنگ مادر زاد بودن ناتوانی مطلق،سربار صاحبش بودن،و هنگامی که به دنبال کاری فرستاده شود، هیچ گام مثبتی بر نخواهد داشت.
این صفات چهارگانه که در عین حال علت و معلول یکدیگرند،ترسیمی از یک انسان،صد در صد منفی است،که وجودش،منشا هیچ خیر و برکتی نمیباشد،و سربار جامعه و یا خانواده خویش است.
"آیا چنین کسی با آن کس که زبان گویا و فصیح دارد،و مرتبا به عدل و داد دعوت میکند،و بر جاده صاف،و راه راست قرار دارد،مساوی است؟!" ( هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
گرچه در اینجا بیش از دو صفت بیان نشده:دعوت مستمر به عدل و داد و داشتن روش مستقیم و برنامه صحیح و خالی از هر گونه انحراف،ولی این دو صفت خود بیانگر صفات دیگری است،آیا کسی که دائما دعوت به عدل و داد میکند، ممکن است شخصی گنگ یا ترسو و بی شخصیت بوده باشد؟نه هرگز،چنین کس زبانی گویا،و منطقی محکم و ارادهای نیرومند و شجاعت و شهامت کافی دارد.
آیا کسی که همواره بر صراط مستقیم گام میزند،انسان بی دست و پا و ناتوان و بیهوش و کم عقل است؟هرگز،مسلما شخصی است کنجکاو،باهوش، پر تدبیر و با استقامت.
مقایسه این دو فرد با هم،بیانگر فاصله زیادی است که در میان طرز فکر بت پرستی و خدا پرستی وجود دارد و روشن کننده تفاوت این دو برنامه و پرورش یافتگان این دو مکتب است.
*** و از آنجا که غالبا دیدهایم قرآن،بحثهای مربوط به توحید و مبارزه با شرک را با مسائل مربوط به معاد و دادگاه بزرگ قیامت میآمیزد،در اینجا نیز بعد از گفتاری که در آیات قبل در زمینه شرک و توحید گذشت،به سراغ معاد میرود و به پاسخ قسمتی از ایرادات مشرکان پرداخته،نخست میگوید:
"خداوند غیب آسمانها و زمین را میداند"( وَ لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
گویا این پاسخی است به ایرادی که منکران معاد جسمانی داشتهاند و میگفتند هنگامی که ما مردیم و ذرات خاک مادر هر گوشهای پراکنده شد، چه کسی از آنها آگاهی دارد که جمعآوریشان کند؟ به علاوه به فرض که ذرات آنها جمع آوری شود و به حیات باز گردند چه کسی است که از اعمال آنها که بدست فراموشی سپرده شده است آگاه باشد و پرونده آنها را مورد رسیدگی قرار دهد؟! آیه فوق در یک جمله این سؤال را در همه ابعادش پاسخ میگوید که خدا غیب همه آسمانها و زمین را میداند،او همه جا همیشه حاضر است،بنا بر این اصولا غیب و پنهانی برای او مفهوم ندارد،همه چیز برای او شهود است و این تعبیرات مختلف با مقایسه به وجود ما است و هماهنگ با منطق ما:
سپس اضافه میکند:"امر قیامت بقدری آسان است درست همانند یک چشم بر هم زدن و یا از آن هم نزدیکتر"!( وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ إِلاّٰ کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ ) (1).
و این در واقع اشاره به ایراد دیگری از منکران معاد است که میگفتند:
چه کسی توانایی بر این کار دارد،این کار کار فوق العاده مشکلی است،قرآن
1) 1) لمح(بر وزن مسح)در اصل به معنی درخشیدن برق است سپس به معنی نگاه سریع آمده است،ضمنا باید توجه داشت که"او"در اینجا به معنی"بل"است.
در پاسخ آنها میگوید:برای شما که قدرت ناچیزی دارید این برنامه مشکل به نظر میرسد اما برای خداوندی که قدرتش بیپایان است آن قدر ساده است همانند یک چشم بر هم زدن شما که هم سریع است و هم بسیار آسان! جالب اینکه بعد از بیان تشبیه قیام قیامت به یک نگاه سریع یا چشم بر هم زدن،جمله" أَوْ هُوَ أَقْرَبُ "(یا از این نزدیکتر)را بیان میکند،یعنی حتی تشبیه به نگاه سریع به خاطر تنگی بیان است،به گونهای سریع است که اصلا زمان برای آن مطرح نیست،و اگر تعبیر به" کَلَمْحِ الْبَصَرِ "شده به خاطر آن است که کوتاهترین زمان در منطق شما این است.
به هر حال این دو جمله اشارهای است زنده و گویا به قدرت بیانتهای خداوند مخصوصا در زمینه مساله معاد و رستاخیز انسانها،لذا در پایان آیه میفرماید"چون خدا بر هر چیزی تواناست"( إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
بر خلاف آنچه بعضی میپندارند مساله توحید و شرک،یک مساله صرفا اعتقادی و ذهنی نیست،بلکه در تمام زندگی انسان اثر میگذارد و همه را به رنگ خود در میآورد،توحید در هر قلبی جوانه زند موجب حیات آن قلب، و عامل رشد و شکوفایی آن است،چرا که توحید افق دید انسان را آن چنان گسترده میکند که به بینهایت پیوندش میزند.
اما به عکس،شرک انسان را در جهانی فوق العاده محدود،جهان بتهای سنگی و چوبی و یا بشرهای ضعیف بت گونه فرو میبرد،و دید و درک و همت و توانایی و تلاش انسان را به همین رنگ و در همین ابعاد قرار میدهد.
در آیات فوق،این واقعیت در لباس مثال چنان زیبا بیان شده که رساتر از آن ممکن نیست.
مشرک"ابکم"است،گنگ است،گنگ مادر زاد،که عملش از ضعف فکر و نداشتن منطق عقلی حکایت میکند،و به خاطر اسارت در چنگال شرک توانایی بر هیچ کار مثبتی ندارد( لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ ).
او یک انسان آزاده نیست بلکه اسیر چنگال خرافات و موهومات است.
و به خاطر همین صفات،سربار جامعه،محسوب میشود،چرا که مقدرات خود را بدست بتها و یا انسانهای استعمارگر میپردازد.
او همیشه وابسته است،و تا طعم توحید که آئین آزادگی و استقلال است بچشد از این وابستگی بیرون نمیآید" وَ هُوَ کَلٌّ عَلیٰ مَوْلاٰهُ ".
او با این طرز تفکر در هر مسیری گام بگذارد،ناکام خواهد بود،و به هر سو روی آورد خیری نصیبش نخواهد شد( أَیْنَمٰا یُوَجِّهْهُ لاٰ یَأْتِ بِخَیْرٍ ).
چقدر میان یک چنین انسان کوتاه فکر و خرافی و اسیر و ناتوان و فاقد برنامه با انسان آزاده شجاعی که نه تنها خود اصول دادگری را بکار میبندد، بلکه دائما در جامعه خود منادی عدل و داد است،فاصله وجود دارد؟! علاوه بر این او به خاطر داشتن تفکر منطقی و هماهنگی با نظام توحیدی آفرینش،دائما بر جاده مستقیم که نزدیکترین جادهها است گام بر میدارد، به سرعت به مقصود میرسد،و سرمایههای وجودی خویش را در راههای کج و انحرافی نابود نمیکند.
کوتاه سخن اینکه توحید و شرک تنها یک عقیده نیست،یک الگوی کامل برای تمام زندگی است،یک برنامه وسیع و گسترده است که فکر و اخلاق و عواطف و زندگی فردی و اجتماعی،سیاسی و اقتصادی و فرهنگی را در بر میگیرد،و مقایسه عربهای مشرک عصر جاهلیت با مسلمانان موحد آغاز اسلام میتواند ترسیم روشنی از این دو برنامه و مسیر باشد.
همانها که تا دیروز آن چنان گرفتار جهل و تفرقه و انحطاط و بدبختی بودند، که غیر از محیط محدود مملو از فقر و فساد خود را نمیشناختند،پس از آنکه گام در وادی توحید نهادند از چنان وحدت و آگاهی و قدرتی برخوردار شدند که سراسر جهان متمدن آن روز را در زیر بال و پر گرفتند.
جالب اینکه در آیات فوق از میان تمام برنامههای موحدان انگشت روی دعوت به عدل و گام نهادن بر جاده مستقیم گذارده شده است،و این نشان میدهد که ریشه اصلی خوشبختی یک انسان یا یک جامعه انسانی در این دو است:داشتن برنامه صحیحی که نه شرقی باشد و نه غربی،نه منحرف به چپ و نه به راست، و سپس دعوت به اجرای اصول عدالت آنهم نه به صورت یک برنامه موقت بلکه همانگونه که جمله یامر بالعدل میگوید(با توجه به اینکه فعل مضارع معنی استمرار را میرساند)یک برنامه مستمر و همیشگی باشد.
3-در روایتی که از طرق اهل بیت ع نقل شده در تفسیر آیات فوق میخوانیم
الذی یامر بالعدل امیر المؤمنین و الأئمة(صلوات اللّٰه علیهم): "کسی که دعوت به عدل میکند،امیر مؤمنان و امامانند" (1).
بعضی از مفسران جمله" مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ "را به"حمزه"و"عثمان بن مظعون"و یا"عمار"و"ابکم"را به"ابی بن خلف"و"ابو جهل"مانند آنها تفسیر کردهاند.
روشن است که همه اینها از قبیل بیان مصداقهای واضح و مهم میباشد و هرگز دلیل بر انحصار نیست،این تفسیرها ضمنا مشخص میکند که آیات فوق در صدد بیان تشبیهی برای مشرکان و مؤمنان است نه بتها و خداوند.
1) 1) نور الثقلین ج 3 ص 70.
وَ اَللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (78) أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی اَلطَّیْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ اَلسَّمٰاءِ مٰا یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اَللّٰهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (79) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ اَلْأَنْعٰامِ بُیُوتاً تَسْتَخِفُّونَهٰا یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ إِقٰامَتِکُمْ وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ (80) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ اَلْجِبٰالِ أَکْنٰاناً وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ اَلْحَرَّ وَ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ کَذٰلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ (81) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (82) یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اَللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا وَ أَکْثَرُهُمُ اَلْکٰافِرُونَ (83)
78-و خداوند شما را از شکم مادران خارج نمود در حالی که هیچ نمیدانستید،اما برای شما گوش و چشم و عقل قرار داد،تا شکر نعمت او را بجا آورید.
79-آیا آنها به پرندگانی که بر فراز آسمان تسخیر شدهاند نظر نیفکندند؟هیچکس جز خدا آنها را نگاه نمیدارد،در این نشانههایی است(از عظمت و قدرت خدا) برای کسانی که ایمان دارند.
80-و خدا برای شما از خانههایتان محل سکونت(و آرامش)قرار داد،و از پوست چهارپایان نیز برای شما خانههایی قرار داد که کوچ کردن و روز اقامتتان به آسانی میتوانید آنها را جابجا کنید،و از پشم و کرک و موی آنها اثاث و متاع (وسائل مختلف زندگی)تا زمان معینی قرار داد.
81-خداوند از آنچه آفریده سایههایی برای شما قرار داده،و از کوهها پناهگاههایی، و برای شما پیراهنهایی آفریده که شما را از گرما(و سرما)حفظ میکند، و پیراهنهایی که حافظ شما به هنگام جنگ است،اینگونه نعمتهایش را بر شما کامل میکند تا تسلیم فرمان او شوید.
82-(با اینهمه)اگر روی برتابند(نگران مباش)تو فقط وظیفه ابلاغ آشکار داری.
83-(ولی)آنها نعمت خدا را میشناسند سپس آن را انکار میکنند و اکثرشان کافرند.
انواع نعمتهای مادی و معنوی
بار دیگر قرآن به عنوان یک درس توحید و خداشناسی به مساله نعمتهای گوناگون پروردگار باز میگردد،و در این بخش از نعمتها نخست به نعمت علم و دانش و ابزار شناخت اشاره کرده،میگوید:"خداوند شما را از شکم مادران بیرون فرستاد در حالی که هیچ نمیدانستید"( وَ اللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً ).
البته در آن محیط محدود و تاریک و وابسته،این جهل و بیخبری قابل
تحمل بود،ولی به هنگامی که در فراخنای این عالم پهناور گام گذاردید،دیگر ادامه آن جهل امکان پذیر نبود،لذا ابزار درک حقایق و شناخت موجودات، یعنی"گوش و چشم و عقل در اختیار شما گذارد"( وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ ).
تا این نعمتهای بزرگ را درک کنید،و حس شکرگزاری شما در برابر بخشنده اینهمه موهبت تحریک گردد"شاید شکر او را بجای آورید"( لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
این آیه به وضوح میگوید انسان در آغاز تولد،مطلقا علمی نداشته، بنا بر این هر چه کسب کرده بعد از تولد و بوسیله ابزاری که خدا در اختیارش قرار داده بوده است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه قرآن میگوید به هنگام خارج شدن از محیط جنین هیچ چیز نمیدانستید در حالی که ما دارای یک سلسله علوم فطری هستیم،مانند آگاهی از توحید و خداشناسی و همچنین مسائل بدیهی (مثل عدم اجتماع نقیضین و یا اینکه مثلا کل از جزء بزرگتر است و یا در مسائل اجتماعی و اخلاقی مانند حسن عدالت و قبح ظلم،و امثال اینها)همه اینها علومی هستند که در نهاد ما از آغاز قرار داشته و با ما از مادر متولد شده است،پس چگونه قرآن میگوید در آغاز تولد هیچ نمیدانستید.
آیا حتی علم ما به وجود خویشتن که علم حضوری محسوب میشود نیز وجود نداشت و از طریق"سمع و بصر و افئده"(گوش و چشم و عقل)بدست آمد؟ در پاسخ این سؤال میگوئیم:بدون شک حتی این علوم بدیهی و ضروری
و فطری در آن لحظه به صورت"فعلیت"در انسان نبود،تنها استعداد و قوه آن در نهاد آدمی وجود داشت،و به تعبیر دیگر،ما،در لحظه تولد از همه چیز غافل بودیم حتی از خویشتن خویش،ولی درک بسیاری از حقایق به صورت بالقوه در ما نهفته بود،کم کم چشم ما قدرت بینایی پیدا کرد و گوش قدرت شنوایی، و عقل قدرت درک و تجزیه و تحلیل یافت و ما از این مواهب سهگانه الهی بهرهمند شدیم،نخست تصورات بسیاری از اشیاء را از طریق حس درک کردیم،و آن را به عقل سپردیم سپس از آنها مفاهیم کلی،و کلیتر،ساختیم و از طریق"تعمیم" و"تجرید"به حقایق عقلی دست یافتیم.
قدرت تفکر ما به جایی میرسد که از خویشتن(به عنوان یک علم حضوری آگاه میشویم)سپس علوم و دانشهایی که بصورت بالقوه در نهاد ما بود،جان میگیرد و فعلیت پیدا میکند،و ما این علوم بدیهی و ضروری را پایهای قرار میدهیم برای شناخت علوم نظری و غیر بدیهی.
بنا بر این عمومیت و کلیت آیه که میگوید:در آغاز تولد هیچ نمیدانستید تخصیص و استثنایی بر نداشته است.
بدون شک هرگز عالم خارج به درون وجود ما راه نمییابد،بلکه تصویر و ترسیم و اشکالی از آن با وسائلی در روح ما نقش میبندد،و به این ترتیب همیشه شناخت ما نسبت به جهان خارج به وسیله ابزاری صورت میگیرد که او همه مهمتر سمع و بصر(چشم و گوش)است.
این ابزار آنچه را از خارج دریافتهاند به ذهن و فکر ما منتقل میسازند و ما با نیروی عقل و اندیشه آن را در مییابیم و به تجزیه و تحلیل آن میپردازیم:
به همین دلیل در آیه فوق،پس از بیان عدم آگاهی مطلق انسان به هنگام گام نهادن در این جهان،میفرماید:"خداوند چشم و گوش و دل را در اختیارتان
گذاشت"(تا حقایق هستی را دریابید).
و اگر میبینیم نخست از"گوش"نام میبرد و سپس از"چشم"، با اینکه چشم ظاهرا دایره فعالیت وسیعتری دارد شاید به خاطر آنست که در نوزاد نخست فعالیت گوش شروع میشود و بعد از مدتی چشمها قدرت دید را پیدا میکنند، زیرا چشم در عالم رحم مادر که تاریکی مطلق بر آن حکومت میکند در آغاز تولد آمادگی برای پذیرش اشعه نور ندارد.و به همین دلیل بعد از تولد غالبا بسته است،تدریجا به نور عادت میکند،و قدرت دید در آن زنده میشود، در حالی که گوش انسان به اعتقاد بعضی حتی در عالم جنین کم و بیش قدرت شنوایی دارد و آهنگ قلب مادر را میشنود و به آن عادت میکند! از این گذشته انسان با چشم،تنها امور حسی را میبیند در حالی که گوش وسیلهای است برای تعلیم و تربیت در همه زمینهها،زیرا از طریق شنیدن کلمات به همه حقایق اعم از آنچه در دائره حس است و آنچه بیرون از دائره حس آشنا میگردد،در حالی که چشم این وسعت عمل را ندارد،درست است که انسان با خواندن کلمات از طریق چشم میتواند به این مسائل آشنا شود اما میدانیم خواندن و سواد در مورد همه انسانها جنبه عمومی ندارد،در حالی که شنیدن کلمات عمومی است.
اما اینکه چرا"سمع"به صورت مفرد ذکر شده و ابصار(جمع بصر) به صورت جمع؟دلیل آن را در جلد اول ذیل آیه 7 سوره بقره بیان کردهایم.
این نکته نیز قابل توجه است که"فؤاد"گرچه به معنی قلب(عقل) آمده است،ولی این تفاوت را با قلب دارد،که در معنی فؤاد،جوشش و افروختگی و یا به تعبیر دیگر تجزیه و تحلیل و ابتکار افتاده است.
راغب در"مفردات"میگوید:"الفؤاد کالقلب لکن یقال له فؤاد اذا اعتبر فیه معنی التفؤد ای التوقد":"فؤاد مانند قلب است،و لکن این کلمه
در جایی گفته میشود که افروختگی و پختگی در آن منظور باشد"(و مسلما این موضوع پس از تجربه کافی به انسان دست میدهد،و به هر حال گرچه ابزار شناخت منحصر به این دو،یا این سه،نیست)ولی مسلما مهمترین ابزار همینها است.
زیرا علم انسان یا از طریق"تجربه"حاصل میشود یا"استدلالات عقلی" اما تجربه بدون استفاده از چشم و گوش امکان ندارد،و اما استدلالات عقلی از طریق فؤاد یعنی عقل صورت میگیرد.
از آنجا که نعمت ابزار شناخت برترین نعمتی است که به انسان داده شده است،چرا که نه تنها با چشم و گوش،آثار خدا را در پهنه هستی مینگرد و سخنان رهبران الهی را میشنود و با دل درک و تجزیه و تحلیل میکند،بلکه در زندگی مادی او نیز هر گونه پیشرفت و ترقی و تکامل مرهون این سه وسیله است،لذا بلافاصله بعد از آن با جمله" لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ "اهمیت این سه موضوع را یادآور میشود،یعنی این وسائل را به شما داد تا عالم و آگاه شوید و سپس شکر اینهمه آگاهی و علم و دانش که بزرگترین امتیاز شما از حیوانات است بجای آورید،و بدون شک هیچ انسانی قادر بر ادای شکر این سه نعمت بزرگ نیست جز اینکه عذر تقصیر به درگاه خدا آورد!.
*** در آیه بعد اسرار عظمت خدا را در پهنه هستی هم چنان ادامه میدهد و میگوید:"آیا آنها به پرندگانی که بر فراز آسمان حرکت دارند نظر نیفکندند"؟( أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ السَّمٰاءِ ).
"جو"در لغت به معنی"هوا"است(آن چنان که راغب در مفردات میگوید)و یا قسمتی از هوا که از زمین دور است(آن چنان که در تفسیر
مجمع البیان و المیزان و آلوسی آمده است)میباشد.
و از آنجا که طبیعت اجسام،جذب شدن به سوی زمین است،حرکت پرندگان در بالای زمین را با عنوان مسخرات(تسخیر شدهها)بیان کرده است، یعنی خداوند نیرویی در بال و پر آنها و خاصیتی در هوا قرار داده است که به آنها این امکان را میدهد که بر خلاف قانون جاذبه به هوا پرواز کنند.
سپس اضافه میکند"هیچکس جز خدا آنها را این چنین نگه نمیدارد" ( مٰا یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللّٰهُ ).
درست است که خاصیت طبیعی بالها و عضلاتی که در آن آفریده شده و شکل مخصوص پرندگان و ویژگیهایی که در هوا موجود است،دست بدست هم داده و به پرندگان امکان پرواز میدهند،ولی چه کسی این شکل و خواص را آفریده؟ و این نظام دقیق و حساب شده را مقرر داشته؟آیا طبیعت کور و کر؟،یا کسی که از تمام خواص فیزیکی اجسام آگاه است و علم بیپایانش به همه اینها احاطه دارد؟ و اگر میبینیم این امور به خدا نسبت داده میشود،به خاطر همان است که سرچشمه آن از او است،و این تعبیر که خواص اسباب و علل را به خدا نسبت میدهد در قرآن فراوان است.
و در پایان آیه میفرماید:"در این امر نشانههایی است از عظمت و قدرت خدا برای کسانی که ایمان دارند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
یعنی با چشم کنجکاو و حقیقت جو،این امور را مینگرند و به تجزیه و تحلیل آن میپردازند و در پرتو آن ایمانشان قویتر و راسختر میگردد.
درک این مساله آسان است که چرا بسیاری از شگفتیهای جهان هستی در نظر ما زیاد جلوه نمیکند؟زیرا همیشه آن را دیدهایم و به آن خو گرفتهایم، و این عادت و خو گرفتن در حقیقت حجابی شده است که بر این صحنههای شگفتانگیز افتاده،به همین دلیل اگر بتوانیم ذهن خود را از آنچه به آن خو گرفتهایم تخلیه کنیم،شگفتیهای فراوانی در اطراف خود مشاهده خواهیم کرد.
مساله پرواز پرندگان از همین قبیل است،جسم سنگین بر خلاف قانون جاذبه به آسانی حرکت کند،آن چنان سریع بالا برود که در چند لحظه از نظرها ناپدید گردد،این مساله سادهای نیست.
اگر روی ساختمان پرندگان از هر نظر دقت کنیم خواهیم دید که تمام وجود آنها برای پرواز هماهنگ است:ساختمان دوکی شکل آنها که مقاومت هوا را بر بدنشان به حد اقل میرساند،پرهای سبک و تو خالی آنها به اضافه سینه پهنشان که به آنها امکان سوار شدن بر امواج هوا میدهد،ساختمان مخصوص بالها که نیروی بالا بر را در آنها ایجاد میکند (1).
1) 1) "نیروی بالا بر"اصطلاح فیزیک جدید است که در مورد هواپیماها از آن استفاده میشود،و خلاصه آن این است که اگر جسمی دارای دو سطح متفاوت باشد (مانند بال هواپیما که سطح زیرینش صاف و سطح روئینش انحناء و برآمدگی دارد) و به طور افقی حرکت کند نیروی خاصی در آن پیدا میشود که آن را به سطح بالا میبرد، این نیرو به خاطر آن است که فشار هوا بر سطح زیرین بیشتر از سطح روئین است زیرا سطح زیرین کوتاهتر و سطح روئین طولانیتر است،این مساله مهمی است که اساس حرکت هواپیماها بر آن استوار است و اگر به بالهای پرندگان دقت کنیم این موضوع را به وضوح میتوان در آنها دید(دقت کنید). و اصولا باید گفت که ساختمان هواپیما در جنبههای مختلف تقلیدی است از ساختمان پرندگان!.
و ساختمان مخصوص دمها که برای مانوردادن و حرکت سریع به چپ و راست و بالا و پائین(مانند دم هواپیما)به آنها کمک میکند،و هماهنگی قدرت دید و سایر حواس که آنها را در این برنامه یاری میدهد،همه اموری هستند که امکان پرواز سریع را برای پرندگان فراهم میسازند.
از همه اینها گذشته پرورش جنین به صورت جداگانه از مادر(از طریق تخمگذاری)سبب میشود که سنگینی دوران بارداری که مسلما مانعی برای پرواز است،از آنها برداشته شود،و امور فراوان دیگر که هر کدام دقیقا از نظر فیزیکی عامل مؤثری است برای پرواز.
این مجموعه،نشان میدهد که علم و قدرت فوق العادهای در پیدایش آن به کار رفته است و به گفته قرآن إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ .
شگفتیهای جهان پرندگان بیش از آنست که در یک کتاب و چند کتاب بگنجد هم اکنون پرندگان زیادی را بنام پرندگان مهاجر میشناسیم که برای ادامه حیات خود به نقاط مختلف جهان سفر میکنند،حتی گاهی فاصله میان قطب شمال و جنوب را که فاصلهای است بسیار طولانی میپیمایند،و در این سفر دور و دراز از وسیلههای راهنمایی مرموزی استفاده میکنند،و در پرتو آن میتوانند راه خود را از میان کوهها و دشتها و درهها و دریاها،حتی در روزهای ابری و احیانا شبهای تاریک که هیچ انسانی قادر به پیدا کردن راهش نیست پیدا کنند،گاهی بر فراز آسمان در خوابند و پرواز میکنند!گاهی هفتهها بدون یک لحظه توقف شب و روز به پرواز ادامه میدهند بیآنکه نیاز به غذا داشته باشند!زیرا قبل از شروع به حرکت با یک الهام درونی،بیش از اندازه غذا میخورند،و این غذاها به صورت چربیها در اطراف بدن آنها ذخیره میشود همچنین اسرار دیگری که پرندگان در ساختن خانه،تربیت فرزندان،مبارزه با دشمنان،پیدا کردن غذاهای لازم،همکاری با یکدیگر و حتی تعاون و همزیستی
با غیر جنس خود و مانند اینها که هر کدام داستان طولانی دارد.
آری همانگونه که در آیه فوق خواندیم"هر یک از اینها نشانههایی است از عظمت پروردگار و علم و قدرت بیپایانش".
بدون شک میان آیه فوق که از پرواز پرندگان سخن میگوید و آیه قبل و بعد آن،این پیوند وجود دارد که همگی از نعمتهای خدا در جهان آفرینش و ابعاد و قدرت و عظمت او سخن میگویند،ولی این احتمال نیز چندان دور نیست که ذکر پرواز پرندگان به دنبال بیان ابزار شناخت اشاره لطیفی به این نکته باشد که پرواز این پرندگان را در جهان محسوس با پرواز اندیشهها در جهان نامحسوس تشبیه کند که هر کدام با ابزاری که دارند در جو مخصوص به خودشان به پرواز در میآیند.
علی ع در خطبه شقشقیه میفرماید
ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر: "سیلاب علم و دانش از کوهسار وجودم سرازیر میشود،و اندیشههای دور پرواز به قله آن نمیرسد"! و در کلمات قصارش در بیان فضیلت مالک اشتر آن افسر جانباز میخوانیم:
لا یرتقیه الحافر و لا یوفی علیه الطائر: "هیچ مرکبی نمیتواند از کوهسار وجودش بالا رود و هیچ پرنده اندیشه به اوج او راه نمییابد" (1).
*** همانگونه که در آغاز این سوره گفتیم یکی از نامهای این سوره،سوره نعمتها است به خاطر اینکه به نعمتهای گوناگون مادی و معنوی پروردگار که بالغ بر پنجاه نعمت میشود در این سوره اشاره شده است،تا هم دلیلی بر شناسایی
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار شماره 443.
ذات پاک او باشد و هم انگیزهای بر شکر نعمتش.
در سومین آیه مورد بحث نیز مساله ادامه یافته،میفرماید:"خداوند برای شما از خانههایتان محل سکونت قرار داد"( وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً ).
و حقا نعمت مسکن از مهمترین نعمتهایی است که تا آن نباشد،بقیه گوارا نخواهد بود.
کلمه"بیوت"جمع"بیت"به معنی اطاق یا خانه است،و ماده "بیتوته"که این کلمه از آن گرفته شده است در اصل به معنی توقف شبانه میباشد،و از آنجا که انسان از اطاق و خانه خود بیشتر برای آرامش در شب استفاده میکند،کلمه"بیت"به آن اطلاق شده است.
توجه به این نکته نیز لازم است که قرآن نمیگوید:خانه شما را محل سکونتتان قرار داد بلکه با ذکر کلمه"من"که برای تبعیض است میگوید:
قسمتی از خانه و اطاقهای شما را محل سکونت قرار داد و این تعبیر کاملا دقیقی است چرا که یک خانه کامل خانهای است که دارای مرافق مختلف باشد از محل سکونت گرفته تا محل توقف مرکب و انبار برای ذخیرههای لازم،و سایر نیازمندیها.
و به دنبال ذکر خانههای ثابت سخن از خانههای سیار به میان میآورد و میگوید"خداوند برای شما از پوست چهارپایان خانههایی قرار داد" ( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعٰامِ بُیُوتاً ) (1).
1) 1) گر چه در عصر و زمان ما خیمههایی که از پوست بسازند کم است،ولی آیه فوق نشان میدهد که در آن عصر و زمان خیمههای چرمی از بهترین خیمهها محسوب میشده که قرآن نخست روی آن انگشت گذارده است،شاید به این دلیل که در برابر بادهای سوزان بیابانهای حجاز این گونه خیمهها از همه امنتر بوده است.
"خانههایی که بسیار سبک و کم وزن است،و به هنگام کوچ کردن و موقع اقامت به آسانی آن را جابجا میکنید"( تَسْتَخِفُّونَهٰا یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ إِقٰامَتِکُمْ ).
علاوه بر این از پشمها و کرکها و موهای این چهار پایان برای شما،اثاث و متاع و وسائل مختلف زندگی تا زمان معینی قرار داد"( وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ ).
میدانیم موهایی که بر بدن چهار پایان میروید بعضی کاملا خشن است، مانند موهای بز که عرب آن را"شعر"میگوید(و جمع آن اشعار است)و گاهی کمی نرمتر است که آن را پشم میگوئیم و عرب آن را صوف مینامد(و جمع آن اصواف است)و گاهی از آن هم نرمتر است که آن را"کرک"مینامیم که عرب آن را"وبر"(بر وزن ظفر)جمع آن اوبار میگوید بدیهی است این تفاوت ساختمان موها سبب میشود که از هر کدام برای مصرف خاصی استفاده شود، از یکی فرش درست کنند،از دیگری لباس،از دیگری خیمه و مانند آن.
در اینکه منظور از"اثاث"و"متاع"در این آیه چیست مفسران احتمالاتی دادهاند:
رویهمرفته"اثاث"به معنی وسائل خانه است و در اصل از ماده"اث" به معنی کثرت و درهم پیچیدگی گرفته شده و از آنجا که وسائل خانه معمولا زیاد است به آن اثاث گفتهاند.
"متاع"به هر گونه چیزی میگویند که انسان از آن متمتع و بهرهمند میشود(بنا بر این هر دو تعبیر یک مطلب را از دو زاویه مختلف نشان میدهد).
و با توجه به آنچه گفته شد ذکر این دو تعبیر پشت سر هم ممکن است اشاره به این باشد که شما میتوانید از پشم و کرک و موی چهار پایان،وسائل زیادی برای خانه خود فراهم سازید و از آن متمتع گردید.
بعضی دیگر مانند فخر رازی این احتمال را دادهاند که منظور از اثاث، پوشش و لباس است و متاع اشاره به فرش است،ولی هیچگونه دلیلی برای اثبات این موضوع ذکر نکردهاند.
"آلوسی"در"روح المعانی"این احتمال را نیز نقل میکند که اثاث اشاره به وسائل منزل بوده باشد و متاع به وسائلی که به عنوان مال التجاره از آن استفاده میکنند.
ولی آنچه ابتدا گفتیم نزدیکتر به نظر میرسد.
برای کلمه" إِلیٰ حِینٍ "نیز تفسیرهای متعددی ذکر کردهاند،اما ظاهرا منظور این است که در این جهان و تا پایان زندگی از این وسائل بهره میگیرید،اشاره به اینکه عمر زندگی این جهان و وسائل و ابزار آن جاودان نیست،و هر چه باشد محدود است.
سپس به سراغ یکی دیگر از نعمتهای الهی میرود و میگوید:"خداوند از آنچه آفریده است سایههایی برای شما قرار داد"( وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً ).
"و از کوهها،برای شما پناهگاههایی"( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبٰالِ أَکْنٰاناً ).
"اکنان"جمع"کن"(بر وزن جن)به معنی وسیله پوشش و حفظ و نگهداری است،و به همین جهت به مخفیگاهها و غارها و پناهگاههایی که در کوهها وجود دارد،اکنان گفته میشود.
در اینجا به وضوح میبینیم که سایهها اعم از سایه درختان و اشیاء دیگر و یا سایههای غارها و پناهگاههای کوهستانی به عنوان یک نعمت قابل ملاحظه
الهی بیان شده است،و حقیقت نیز همین است،زیرا همانگونه که انسان در زندگی خود نیاز به تابش نور دارد،در بسیاری از اوقات نیاز به سایه دارد،چرا که اگر نور یک نواخت بتابد،زندگی غیر ممکن خواهد بود،و میدانیم بزرگترین سایه برای ما ساکنان زمین،سایه کره زمین است که شب نام دارد و نیمی از سطح زمین را میپوشاند،نقش این سایه بزرگ،در زندگی انسانها برای هیچکس پوشیده نیست،همچنین نقش سایههای کوچکتر و کوچکتر به هنگام روز در مناطق مختلف.
ذکر نعمت"سایهها"و"پناهگاههای کوهستانی"پس از ذکر نعمت "خانهها"و"خیمهها"که در آیه قبل گذشت گویا اشاره به این است که انسانها از سه گروه خارج نیستند:گروهی در شهرها و آبادیها زندگی میکنند و از خانهها بهره میگیرند،گروهی دیگر که در سفرند و خیمه با خود دارند از خیمهها استفاده میکنند،اما خداوند گروه سوم یعنی مسافرانی که حتی خیمه با خود ندارند،محروم نگذاشته،و در مسیر راه پناهگاههایی برای آنها تهیه دیده است.
ممکن است اهمیت غارها و پناهگاههای کوهستانی برای شهرنشینان آسوده خاطر،هرگز روشن نباشد،ولی بیابانگردها،مسافران بیدفاع،چوپانها و خلاصه همه کسانی که از نعمت خانههای ثابت و سیار محرومند و در یک آفتاب داغ تابستان و یا سوز سرمای زمستان گرفتار میشوند میدانند تا چه اندازه وجود یک پناهگاه کوهستانی،اهمیت حیاتی دارد و گاهی انسانها و حیوانات زیادی را از مرگ حتمی نجات میبخشد،بخصوص اینکه این گونه پناهگاهها معمولا در زمستان گرم و در تابستان سرد است.
سپس در تعقیب این سایبانهای طبیعی و مصنوعی به سراغ پوششهای تن انسان میرود و میگوید:"خداوند برای شما پیراهنهایی قرار داد که شما را از گرما
حفظ میکند"( وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ ).
و همچنین پیراهنهای مخصوص پر مقاومتی که حافظ شما به هنگام جنگ است"( وَ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ ).
"سرابیل"جمع"سربال"(بر وزن مثقال)به گفته"راغب"در مفردات به معنی پیراهن است،از هر جنسی که باشد،سایر مفسرین نیز همین معنی را تایید کردهاند،ولی بعضی آن را به معنی هر گونه لباس و پوشش دانستهاند،اما مشهور همان معنی اول است.
البته پوشش و لباس فایدهاش تنها این نیست که انسان را از گرما و سرما حفظ کند،بلکه هم شکوهی است برای انسان و هم در برابر بسیاری از خطراتی که متوجه جسم او میشود لباس یک وسیله دفاعی است،چرا که اگر انسان برهنه بود شاید هر روز گوشهای از بدنش مجروح میشد ولی در آیه فوق روی خاصیت اول از نظر اهمیت تکیه شده است.
قابل توجه اینکه تنها"دفاع در مقابل گرما"در آیه ذکر شده،این تعبیر شاید به خاطر آنست که عرب در بسیاری از موارد،از دو ضد یکی را به عنوان اختصار ذکر میکند و دومی به قرینه اولی روشن میشود و یا به این جهت است که در آن مناطق که قرآن نازل گردید،دفاع در برابر گرما از اهمیت بیشتری برخوردار بود.
این احتمال نیز وجود دارد که خطرات گرمازدگی و سوختگی در برابر آفتاب سریعتر و خطرناکتر است و به تعبیر دیگر تحمل انسان در مقابل گرما و تابش شدید آفتاب کمتر از مقاومت او در برابر سرما است،چرا که حرارت درونی انسان در سرما تا حد زیادی میتواند او را حفظ کند،ولی دفاع بدن در مقابل گرما کمتر است.
و در پایان آیه به عنوان یک تذکر و هشدار میگوید:"این گونه خداوند
نعمتش را بر شما تمام میکند شاید در برابر فرمان او تسلیم شوید"( کَذٰلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ ).
این طبیعی است که انسان با بررسی نعمتهای مختلفی که وجودش را احاطه کرده بیاختیار به یاد آفریننده نعمت میافتد و اگر کمترین حس قدردانی و شکرگزاری در درونش باشد بیدار میگردد و به سراغ بخشنده نعمت میرود و به شناخت او میپردازد.
گرچه بعضی از مفسران،کلمه نعمت را که در آیه فوق آمده محدود به بعضی از نعمتها مانند نعمت آفرینش و تکامل عقل و یا توحید و یا نعمت وجود پیامبر اسلام ص دانستهاند،اما روشن است که نعمت در این آیه معنی وسیعی دارد همه اینها و غیر اینها را شامل میشود، و این تفسیرهای محدود از قبیل تفسیر به مصداق واضح و روشن است.
*** بعد از ذکر این نعمتهای آشکار و نهان میفرماید:"با اینهمه اگر آنها روی برتابند و تسلیم دعوت حق نشوند،نگران مباش چرا که وظیفه تو فقط ابلاغ آشکار است"( فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ ).
منطق و سخن گوینده هر قدر مستدل و گیرا و جذاب باشد تا در شنونده آمادگی وجود نداشته باشد،اثر نخواهد کرد،به تعبیر دیگر قابلیت محل نیز شرط است،و هر سخنی اهلی دارد،بنا بر این اگر کوردلان لجوج تسلیم دعوت تو نشوند چیز تازهای نیست،مهم آنست که تو در بلاغ مبین کوتاهی نکنی، و دعوتت را آشکار برای همگان بیان نمایی.
این جمله در حقیقت،برای دلداری پیامبر ص و تسلی خاطر او است.
*** و برای تکمیل این گفتار اضافه میکند که"آنان نعمت خدا را میشناسند
و به ابعاد آن آشنا هستند و به عمقش پی بردهاند ولی با این حال باز انکار میکنند" ( یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا ).
بنا بر این دلیل کفر آنها را در عدم آگاهی نباید جستجو کرد،چرا که به قدر کافی آگاه شدهاند،عامل این کفر را در صفات زشت دیگر آنها که سد راه ایمانشان شده است باید یافت،و آن تعصب کورکورانه،لجاجت،دشمنی با حق، مقدم شمردن منافع کوتاه مدت مادی بر همه چیز،آلوده بودن به انواع شهوات و بالآخره تکبر و خود برتر بینی است.
و شاید به همین دلیل در پایان آیه اضافه میکند:"و اکثر آنها کافرند" ( وَ أَکْثَرُهُمُ الْکٰافِرُونَ ).
کلمه"اکثرهم"توجه بسیاری از مفسران را به خود جلب کرده است و از خود سؤال کردهاند که چرا تعبیر به اکثر میکند؟ هر یک برای آن تفسیری ذکر کردهاند،ولی آنچه به نظر از همه نزدیکتر میرسد همانست که در بالا اشاره شد یعنی اکثریت این کفار کافران لجوج و معاند و متعصبند و کسانی که در اشتباه باشند اقلیتی را تشکیل میدهند.
اطلاق کفر به این نوع از کفر که از استکبار سرچشمه میگیرد در سایر آیات قرآن نیز دیده میشود از جمله درباره شیطان میخوانیم: أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ "شیطان از اطاعت فرمان خدا سر باز زد و استکبار کرد و از کافران بود"(بقره-34).
این احتمال را نیز دادهاند که منظور از"اکثر"آنهایی هستند که اتمام حجت در حقشان شده است،و در برابر آنها اقلیتی بودهاند که هنوز اتمام حجت بر آنها نشده بود،این معنی را نیز میتوان به معنی اول باز گرداند.
1-در اینکه منظور از" نِعْمَتَ اللّٰهِ "در این آیه چیست؟با تفسیرهای متعددی در کلمات مفسران برخورد میکنیم که غالبا از قبیل تفسیر به مصداق است،در حالی که مفهوم"نعمت اللّٰه"آن چنان وسیع و گسترده است که همه نعمتهای مادی و معنوی را شامل میشود و حتی وجود شخص پیامبر ص را.
در روایات اهل بیت ع میخوانیم که منظور از نعمت اللّٰه همان نعمت وجود ائمه و رهبران معصوم است.
در روایتی از امام صادق ع میخوانیم
نحن و اللّٰه نعمة اللّٰه التی انعم بها علی عباده و بنا فاز من فاز: "به خدا سوگند نعمت اللّٰه که خداوند به وسیله آن بندگانش را مشمول لطف خود قرار داده مائیم،و سعادتمندان بوسیله ما سعادتمند میشوند" (1).
روشن است که سعادت و پیروزی بدون استفاده از رهبری رهبران راستین امکان پذیر نیست و این از روشنترین نعمتهای الهی است که به عنوان بیان یک مصداق آشکار در اینجا ذکر شده است.
بعضی از مفسران نظر خود را متوجه این نکته کردهاند که چرا در آیات فوق،در جمله" یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا "،کلمه"ثم"که معمولا برای عطف کردن توام با فاصله به کار میرود،ذکر شده،و نشان میدهد در میان آگاهی آنها نسبت به نعمتهای الهی و سپس انکار کردن فاصلهای بوده است، و گفتهاند که هدف از این تعبیر بیان این نکته است که سزاوار این بوده آنها
1) 1) نور الثقلین جلد 3 ص 72.
با شناخت نعمت خدا صمیمانه اعتراف کنند،و به سوی او بیایند،اما راه انکار را پوییدند،قرآن عمل آنها را مستبعد شمرده و با"ثم"از آن تعبیر کرده است! ولی ما احتمال میدهیم که"ثم"در اینجا اشاره به نکته ظریفتری باشد و آن اینکه هنگامی که دعوت حق با اصول منطقیش در درون جان انسان پرتو افکن شد،با عوامل نفی و بطلان که احیانا در آن وجود دارد،درگیر میشود، این طوفان و جدال مدتی طول میکشد که مقدار آن متناسب با قدرت و ضعف عوامل نفی است،اگر عوامل نفی و انکار قویتر بود بعد از مدتی غلبه با آنها خواهد شد و به این ترتیب تعبیر به"ثم"کاملا متناسب خواهد بود.
در آیات سوره انبیاء نیز ضمن بیان سرگذشت ابراهیم میخوانیم هنگامی که منطق نیرومندش را پس از شکستن بتها برای بت پرستان آشکار کرد،آنها لحظات کوتاهی در خود فرو رفتند و خویشتن را ملامت کردند،و نزدیک بود بیداری گرایش به حق سراسر وجودشان را روشن کند،اما عوامل منفی یعنی تعصب و استکبار و لجاجت بر دعوت حق غلبه کرد،این لحظات پایان یافت و مجددا به انکار برخاستند(در اینجا نیز کلمه"ثم"به چشم میخورد) فَرَجَعُوا إِلیٰ أَنْفُسِهِمْ فَقٰالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظّٰالِمُونَ ثُمَّ نُکِسُوا عَلیٰ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ یَنْطِقُونَ (انبیاء-64-65).
ضمنا از این بیان هماهنگی آنچه در معنی کافرون در اینجا گفتیم با"ثم" روشنتر میشود.
وَ یَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً ثُمَّ لاٰ یُؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (84) وَ إِذٰا رَأَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا اَلْعَذٰابَ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (85) وَ إِذٰا رَأَی اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا شُرَکٰاءَهُمْ قٰالُوا رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ شُرَکٰاؤُنَا اَلَّذِینَ کُنّٰا نَدْعُوا مِنْ دُونِکَ فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ اَلْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکٰاذِبُونَ (86) وَ أَلْقَوْا إِلَی اَللّٰهِ یَوْمَئِذٍ اَلسَّلَمَ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (87) اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً فَوْقَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یُفْسِدُونَ (88) وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنٰا بِکَ شَهِیداً عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ (89)
84-بخاطر بیاورید روزی را که از هر امتی گواهی بر آنها مبعوث میکنیم،سپس به کافران اجازه(سخن گفتن)داده نمیشود(چرا که دست و پا و گوش و چشم حتی پوست تن آنها گواهی میدهند)و توانایی بر رضایت طلبیدن(و تقاضای) عفو ندارند.
85-هنگامی که ظالمان عذاب را ببینند نه به آنها تخفیف داده میشود،و نه مهلت.
86-و هنگامی که مشرکان معبودهایی را که شریک خدا قرار دادند میبینند میگویند پروردگارا اینها شریکانی است که ما بجای تو آنها را میخواندیم،در این هنگام معبودان به آنها میگویند شما دروغگو هستید.
87-و در آن روز همگی در پیشگاه خدا اظهار تسلیم میکنند،و تمام آنچه را دروغ میبستند گم و نابود میشود!.
88-آنها که کافر شدند و(مردم را)از راه خدا باز داشتند عذابی بر عذابشان بخاطر فسادی که میکردند میافزائیم.
89-بیاد آورید روزی را که از هر امتی گواهی از خودشان بر آنها معبوث میکنیم، و تو را گواه آنها قرار میدهیم،و ما این کتاب(آسمانی)را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است،و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.
آنجا که تمام درها به روی بدکاران بسته میشود
در تعقیب آیات گذشته که واکنش نادرست منکران حق را در برابر نعمتهای گوناگون پروردگار بیان میکرد،در این آیات به گوشهای از مجازاتهای دردناک آنها در جهان دیگر اشاره میکند تا سرنوشت شوم خود را دریابند و تا دیر نشده به تجدید نظر برخیزند.
نخست میگوید:"به خاطر بیاورید روزی را که ما از هر امتی گواهی
بر آنها مبعوث میکنیم"( وَ یَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً ) (1).
آیا با وجود علم بی پایان خدا نیازی به وجود شهید و گواه دیگری نیز هست؟این سؤالی است که فورا در اینجا به ذهن میرسد،اما با توجه به یک نکته پاسخ آن روشن میشود،و آن اینکه این امور غالبا جنبه روانی دارد یعنی انسان هر قدر مراقبین و گواهان بیشتری در برابر خود ببیند،بیشتر حساب کار خود را میرسد،حد اقل از شرمساری و رسوایی در میان افراد فزونتری نگران میشود.
سپس اضافه میکند که در آن دادگاه،"اجازه سخن گفتن به کافران داده نمیشود"( ثُمَّ لاٰ یُؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا ).
آیا ممکن است خداوند اجازه دفاع به مجرمی ندهد؟آری،در آنجا نیاز به سخن گفتن با زبان نیست،دست و پا و گوش و چشم و پوست بدن و حتی زمینی که انسان بر آن گناه یا ثواب کرده است،گواهی میدهند،بنا بر این نوبت به زبان نمیرسد،این حقیقتی است که از آیات دیگر قرآن نیز استفاده میشود (سوره یس آیه 65 و سوره مرسلات آیه 36).
نه تنها به آنها اجازه سخن گفتن داده نمیشود"بلکه توانایی بر جبران و اصلاح و تقاضای عفو نیز ندارند"( وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ ) (2).
1) 1) یوم در اینجا ظرف است و متعلق به فعل مقدر میباشد و در تقدیر چنین بوده "و لیذکروا"یا"و اذکروا".
2) 2) یستعتبون از ماده"استعتاب"در اصل از"عتاب"گرفته شده است که به معنی اظهار خشونت در سخن با دیگری آمده است،بنا بر این"استعتاب"مفهومش این است که شخص گنهکار از صاحب حق،طلب عتاب کند،یعنی خود را در برابر سرزنشهای او قرار دهد تا خشم صاحب حق فرو بنشیند و رضایت بدهد،و به همین دلیل بعضی"استعتاب"را به معنی"استرضاء"یعنی"رضایت طلبیدن"گرفتهاند،در حالی که حقیقت مفهوم آن رضایت طلبیدن نیست بلکه لازمه مفهوم آن است.
چرا که آنجا سرای برخورد با نتیجهها و بازتابهای عمل است نه جای انجام عمل و یا جبران و اصلاح،درست همانند میوهای که از شاخه جدا میشود که دوران رشد و نموش پایان گرفته است.
*** آیه بعد اضافه میکند این ظالمان ستم پیشه هنگامی که از مرحله حساب گذشته و در برابر عذاب الهی قرار گرفتند گاهی تقاضای تخفیف و گاهی تقاضای مهلت میکنند،اما"هنگامی که ظالمان مجازات را ببینند نه به آنها تخفیف عذاب داده میشود و نه مهلت"( وَ إِذٰا رَأَی الَّذِینَ ظَلَمُوا الْعَذٰابَ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ ).
نکته جالب توجه اینکه در این دو آیه به چهار مرحله از حالات مجرمان اشاره شده که مشابه آن را در این جهان نیز با چشم خود میبینیم:
نخستین مرحله اینکه مجرم میکوشد با پشت هم اندازی خود را تبرئه کند.
هنگامی که به این هدف نائل نشد در مرحله دوم تلاش میکند که طرف را بر سر مهر آورد،سرزنشهای او را به جان بخرد و رضایت او را حاصل کند.
اگر این مرحله نیز کارگر نشد،در مرحله سوم تقاضای تخفیف عذاب میکند،میگوید مجازات بکن اما کمتر؟ اگر آنهم به خاطر عظمت گناهش مؤثر نیفتاد تقاضای مهلت میکند، و این آخرین تلاش برای نجات از مجازات است.
ولی قرآن میگوید:اعمال این ستمکاران آن قدر زشت و بار گناهانشان سنگین است که نه اجازه دفاع مییابند،نه موفق به جلب رضایت میشوند،نه تخفیفی در کارشان است،و نه مهلتی!.
در آیه بعد هم چنان،سخن از آینده شوم مشرکان،به خاطر پرستیدن بتها است،میفرماید،در صحنه قیامت که معبودهای ساختگی و انسانهایی که همچون بت پرستش میشدند در کنار پرستش کنندگان قرار میگیرند،"هنگامی که این عابدان،معبودان خود را میبینند میگویند پروردگارا!اینها همان، شریکانی هستند که ما برای تو ساختیم و به جای خواندن تو آنها را میخواندیم" ( وَ إِذٰا رَأَی الَّذِینَ أَشْرَکُوا شُرَکٰاءَهُمْ قٰالُوا رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ شُرَکٰاؤُنَا الَّذِینَ کُنّٰا نَدْعُوا مِنْ دُونِکَ ).
این معبودان نیز،ما را در این کار وسوسه کردند و در حقیقت شریک جرم ما بودند،بنا بر این سهمی از عذاب و مجازات ما را برای آنها قرار ده.
در این هنگام به فرمان خدا،"بتها به سخن در میآیند و به عابدان خود میگویند شما قطعا دروغگو هستید"!( فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ الْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکٰاذِبُونَ ).
ما نه شریک خدا بودیم و نه شما را وسوسه کردیم و نه محکوم به پذیرش بخشی از مجازاتتان هستیم.
(شرکای بت پرستان)به جای"شرکاء اللّٰه"(شریکان خدا)به خاطر این است که بتها هرگز شریک پروردگار نبودند،بلکه این شرکاء تخیلی و پنداری و کاذب را بت پرستان برای خود ساخته بودند،و چه بهتر که به خود آنها نسبت داده شود نه به خدا.
علاوه بر این چنان که در گذشته دیدیم،بت پرستان بخشی از چهارپایان و زراعتهای خود را به بتها اختصاص میدادند و آنها را شریک خود میساختند.
از آیه فوق استفاده میشود که بتها نیز در عرصه قیامت،ظاهر میشوند
نه تنها انسانهایی که همچون فرعون و نمرود،معبود واقع شدند بلکه بتهای بیجان نیز در آنجا حضور دارند.
در آیه 98 از سوره انبیاء خطاب به مشرکان میخوانیم إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ :"شما و آنچه را غیر از خدا پرستش میکنید آتشگیره جهنمند".
در آیه بالا میخوانیم مشرکان در آن روز میگویند"ما این معبودها را پرستش میکردیم"البته این سخن دروغی نیست که بتها بخواهند آنها را تکذیب کنند.
ولی ممکن است این تکذیب به خاطر آن باشد که معبودهای ساختگی، لیاقت خود را برای پرستش تکذیب میکنند،و یا اینکه عابدین،جمله دیگری را هم اضافه میکردند که خدایا این معبودها نیز در وسوسه کردن ما شریک بودند و در جواب میشنوند که شما دروغ میگوئید،ما قدرت بر وسوسه نداشتیم.
تعبیر به" فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ الْقَوْلَ "(سخن به آنها میافکنند)به جای "قالوا لهم"(به آنها میگویند)شاید به خاطر آن است که بتها قدرتی بر سخن گفتن از خود ندارند و اگر سخنی میگویند به خاطر القای پروردگار است، یعنی خداوند سخنی به آنها القا میکند و آنها همان را به پرستش کنندگان خود القا مینمایند.
*** در آیه بعد اضافه میکند که بعد از این سخن و شنیدن پاسخ"همگی در پیشگاه خدا اظهار تسلیم میکنند"و غرور و نخوت و تعصبهای کورکورانه این عابدان نادان با دیدن چهره حق کنار میرود و سر تعظیم در پیشگاهش فرود میاورند
( وَ أَلْقَوْا إِلَی اللّٰهِ یَوْمَئِذٍ السَّلَمَ ) (1).
و در این هنگام که همه چیز همچون آفتاب روشن میگردد"تمام دروغها و افتراهای این گروه بیخرد،گم و نابود میشود( وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ ).
هم نسبت دروغین شریک خدا بودن،محو و بی رنگ میشود،و هم پندار شفاعت بتها در پیشگاه خدا،چرا که به خوبی میبینند،نه تنها کاری از بتها ساخته نیست،بلکه همانها آتشگیرههای دوزخ میشوند و به جان پرستش کنندگانشان میافتند! *** تا اینجا بیان حال مشرکان گمراهی بود که در شرک و انحراف خود غوطهور بودند،بی آنکه دیگری را به این راه بخوانند،سپس حال کسانی را بیان میکند که در عین گمراهی به گمراه ساختن دیگران نیز اصرار دارند، و میفرماید"کسانی که کافر شدند و مردم را از راه خدا باز داشتند،مجازاتی ما فوق مجازات کفرشان بر آنها میافزائیم در برابر آنچه فساد میکردند".
( اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً فَوْقَ الْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یُفْسِدُونَ ).
آنها هم بار مسئولیت خویش را بر دوش میکشند و هم شریک جرم دیگران هستند،چرا که عامل فساد در روی زمین و گمراهی خلق خدا،و مانع از پیمودن راه حق شدند.
تا کنون کرارا یادآور شدهایم که از نظر منطق اجتماعی اسلام،هر کس سنت نیک و بدی بگذارد در تمام عمل عاملان به آن سنت شریک است،در حدیث
1) 1) بعضی از مفسران مانند نویسنده محترم المیزان،احتمال دادهاند که اظهار تسلیم در اینجا فقط از ناحیه عابدان بوده باشد و نه بتها و جمله آخر آیه را گواه بر این مطلب گرفتهاند.
مشهوری میخوانیم"هر کس سنت نیکی بگذارد،پاداش کسانی که به آن عمل کنند برای او هست بی آنکه از پاداش آنها کاسته شود،و هر کس سنت بدی بگذارد،گناه همه کسانی که به آن عمل میکنند بر او نوشته میشود،بی آنکه از گناه آنها چیزی کاسته شود".
و به هر حال این تعبیرهای تکان دهنده قرآن و احادیث،مسئولیت رهبران را در برابر خدا و خلق خدا آشکار میسازد.
*** سپس به دنبال سخنی که از وجود گواه در امتی در چند آیه قبل به میان آمد مجددا به سراغ آن بحث با توضیح بیشتری میرود،و میگوید:"به خاطر بیاورید آن روز را که ما از میان هر امتی گواهی از خود آنها بر آنها مبعوث میکنیم"( وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ).
با اینکه علم خدا به همه چیز احاطه دارد،اما وجود این گواهان مخصوصا از کسانی که از میان خود امتها برخاستهاند تاکید بیشتری بر نظارت دائمی بر اعمال انسانها است،و هشداری است بر این مراقبت قطعی و همیشگی.
گرچه این حکم عام شامل مسلمانان و پیامبر اسلام ص نیز میشود،ولی برای تاکید بیشتر خصوصا آن را مطرح کرده میفرماید:"و ما تو را شاهد و گواه بر این گروه مسلمانان قرار میدهیم"( وَ جِئْنٰا بِکَ شَهِیداً عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ ).
بنا بر آنچه گفته شد منظور از"هؤلاء"مسلمانانی است که در عصر پیامبر ص میزیستند و پیامبر ص ناظر و شاهد و گواه اعمال آنها بود،و طبعا بعد از پیامبر ص باید کسی در میان امت باشد که شاهد و گواه اعمال آنها گردد.
شاهدی باشد پاک از هر گونه گناه و خطا تا حق شهادت را به خوبی بتواند ادا کند.
و از همین رو بعضی از مفسران(اعم از علمای تشیع و تسنن)خواستهاند آیه
را دلیلی بر وجود گواه و حجت عادلی در هر عصر و زمان بدانند،البته تفسیر آن طبق عقیده شیعه دائر به وجود امام معصوم در هر زمان کاملا روشن است،ولی برای علمای مذهب تسنن توجیه آن چندان آسان نیست.
و شاید به خاطر همین مشکل،فخر رازی در تفسیرش گرفتار توجیهی شده که خالی از اشکال نیست،او میگوید:"از این آیه نتیجه میگیریم که هیچ عصری از اعصار خالی از شاهد و گواهی بر مردم نیست،شاهد و گواه باید جائز الخطا نباشد و گرنه او هم نیاز به شاهد و گواه دیگری دارد،و این امر به صورت تسلسل تا بینهایت ادامه خواهد یافت،نتیجه اینکه در هر عصری باید جمعیتی باشند که گفتارشان حجت باشد و این راهی ندارد جز اینکه بگوئیم اجماع امت،حجت است"(یعنی مجموع مردم هر زمان بطور دستجمعی هرگز راه خطا نمیپویند) (1).
اگر فخر رازی کمی از محدوده عقائد خویش گام بیرون مینهاد مسلما گرفتار چنین سخن تعصب آمیزی نمیشد،زیرا قرآن میگوید برای هر امتی یک گواه از جنس آنها قرار دادیم نه اینکه مجموع امت برای فرد فرد امت، حجت و گواه است.
البته همانگونه که در سوره نساء ذیل آیه 41 مشروحا بیان کردیم دو احتمال دیگر در تفسیر"هؤلاء"داده شده:نخست اینکه هؤلاء"اشاره به شهداء امتهای پیشین یعنی انبیاء و اوصیای آنها بوده باشد و به این ترتیب پیامبر اسلام هم گواه بر این امت است و هم بر پیامبران گذشته،دیگر اینکه منظور از شاهد و گواه شاهد عملی بودن است،یعنی کسی که وجودش،الگو و میزان سنجش حق و باطل است(برای توضیح بیشتر به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 391 به بعد مراجعه فرمائید).
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 20 صفحه 98.
و از آنجا که قرار دادن شهید و گواه،فرع بر این است که قبلا برنامه کامل و جامعی در اختیار افراد قرار داده شده باشد،بطوری که حجت بر همگی تمام شود،تا به دنبال آن،مساله نظارت و مراقبت مفهوم صحیحی پیدا کند،لذا بلافاصله میگوید:"و ما این کتاب آسمانی(قرآن)را بر تو نازل کردیم که بیان همه چیز در آن است"( وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ ).
"هم هدایت است و هم رحمت،و هم مایه بشارت برای همه مسلمانان جهان" ( وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ ).
از مهمترین مباحثی که در آیات فوق به میان آمده"تبیان کل شیء"بودن قرآن است.
"تبیان"(به کسر"ت"یا فتح آن)معنی مصدری دارد،یعنی بیان کردن (1)و از این تعبیر با توجه به وسعت مفهوم" لِکُلِّ شَیْءٍ "به خوبی میتوان استدلال کرد که در قرآن،بیان همه چیز هست،ولی با توجه به این نکته که قرآن یک کتاب تربیت و انسانسازی است که برای تکامل فرد و جامعه در همه جنبههای معنوی و مادی نازل شده است روشن میشود که منظور از همه چیز،تمام اموری است که برای پیمودن این راه لازم است،نه اینکه قرآن یک دائرة المعارف بزرگ است که تمام جزئیات علوم ریاضی و جغرافیایی و شیمی و فیزیک و گیاه شناسی و مانند آن در آن آمده است،هر چند قرآن یک دعوت کلی به کسب
1) 1) آلوسی در"روح المعانی"از بعضی از ادبای عرب نقل میکند که تمام مصدرهایی که بر وزن تفعال آمده همه به فتح"ت"میباشد مگر دو لفظ"تبیان" و"تلقاء"،ضمنا بعضی این کلمه را مصدر،و بعضی اسم مصدر دانستهاند.
همه علوم و دانشها کرده که تمام دانشهای یاد شده و غیر آن در این دعوت کلی جمع است،به علاوه گاهگاهی به تناسب بحثهای توحیدی و تربیتی،پرده از روی قسمتهای حساسی از علوم و دانشها برداشته است،ولی با این حال آنچه قرآن به خاطر آن نازل شده و هدف اصلی و نهایی قرآن را تشکیل میدهد،همان مساله انسانسازی است،و در این زمینه چیزی را فروگذار نکرده است.
گاهی انگشت روی جزئیات این مسائل گذارده و تمام ریزهکاریها را بیان میکند(مانند احکام نوشتن قراردادهای تجارتی و اسناد بدهکاری که در طولانیترین آیه قرآن یعنی آیه 282 سوره بقره طی 18 حکم!بیان شده است) (1).
و گاهی مسائل حیاتی انسان را به صورتهای کلی و کلیتر مطرح میکند، مانند آیهای که به دنبال بحث،تفسیر آن فرا میرسد إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ :
"خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان میدهد و شما را از هر گونه زشتی و منکر و ستم،نهی میکند".
وسعت این مفاهیم مانند وسعت مفهوم"وفای به عهد"در آیه" إِنَّ الْعَهْدَ کٰانَ مَسْؤُلاً -اسراء آیه 34"و"وفای به عقد"در آیه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (مائده آیه 1)و"لزوم اداء حق جهاد"در آیه" وَ جٰاهِدُوا فِی اللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ "(حج آیه 78)و"اقامه قسط و عدل"در آیه" لِیَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ "(حدید آیه 25)و"توجه به نظم در تمام زمینهها"در آیه وَ السَّمٰاءَ رَفَعَهٰا وَ وَضَعَ الْمِیزٰانَ أَلاّٰ تَطْغَوْا فِی الْمِیزٰانِ وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تُخْسِرُوا الْمِیزٰانَ (سوره الرحمن 7-8-9)و"خودداری از هر گونه فساد در روی زمین"در آیه " وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا (اعراف آیه 85)و"دعوت به تدبر و تفکر
1) 1) به تفسیر نمونه جلد 2 صفحه 283 به بعد مراجعه فرمائید.
و تعقل"که در بسیاری از آیات قرآن وارد شده است،و امثال این برنامههای انسان شمول که میتواند راهگشا در همه زمینهها باشد،دلیل روشنی است بر اینکه در قرآن بیان همه چیز هست.
حتی فروع این دستورهای کلی را نیز بلاتکلیف نگذارده،و مجرایی که باید از آن مجرا این برنامهها تبیین شود بیان کرده و میگوید: وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا :"آنچه پیامبر به شما دستور میدهد اجرا کنید و آنچه شما را از آن نهی میکند بازایستید"(حشر آیه 7).
هر قدر انسان در اقیانوس بیکرانه قرآن،بیشتر شناور شود و به اعماق آن برای استخراج گوهرهای برنامههای سعادت بخش،فروتر رود،عظمت این کتاب آسمانی و شمول و جامعیت آن آشکارتر میشود.
و درست به همین دلیل آنها که در زمینه این برنامهها دست نیاز به این سو و آن سو،دراز میکنند،مسلما قرآن را نشناختهاند،و آنچه خود دارند، از بیگانه تمنا میکنند.
این آیه علاوه بر اینکه اصالت و استقلال تعلیمات اسلام را در همه زمینهها مشخص میکند بار مسئولیت مسلمانان را سنگینتر میگرداند،و به آنها میگوید:با بحث مستمر و پیگیر در قرآن،هر چه را لازم دارید از آن استخراج کنید.
در روایات اسلامی مخصوصا روی جامعیت قرآن به مناسبت همین آیه و مانند آن بسیار تاکید شده است.
از جمله در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم
ان اللّٰه تبارک و تعالی انزل فی القرآن تبیان کل شیء حتی و اللّٰه ما ترک شیئا تحتاج الیه العباد، حتی لا یستطیع عبد یقول لو کان هذا،انزل فی القرآن،الا و قد انزله اللّٰه فیه: "خداوند در قرآن هر چیزی را بیان کرده است،به خدا سوگند
چیزی که مورد نیاز مردم بوده است کم نگذارده،تا کسی نگوید اگر فلان مطلب درست بود در قرآن نازل میشد،آگاه باشید همه نیازمندیهای بشر را خدا در آن نازل کرده است" (1).
در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:
ان اللّٰه تبارک و تعالی لم یدع شیئا تحتاج الیه الامة الا انزله فی کتابه و بینه لرسوله(ص)و جعل لکل شیء حدا،و جعل علیه دلیلا یدل علیه،و جعل علی من تعدی ذلک الحد حدا: "خداوند متعال چیزی را که مورد نیاز این امت است در کتابش فرو گذار نکرده،و برای رسولش تبیین نموده است،و برای هر چیزی حدی قرار داده،و دلیل روشنی برای آن نهاده،و برای هر کسی که از این حد تجاوز کند،حد و مجازاتی قائل شده است" (2).
حتی در روایات اسلامی اشاره روشنی به این مساله شده که علاوه بر ظاهر قرآن و آنچه توده مردم و دانشمندان از آن میفهمند،باطن قرآن نیز اقیانوسی است که بسیاری از مسائلی که فکر ما به آن نمیرسد در آن نهفته است،این بخش از قرآن،علم خاص و پیچیدهای دارد که در اختیار پیامبر و اوصیای راستین او است،چنان که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم
ما من امر یختلف فیه اثنان الا و له اصل فی کتاب اللّٰه عز و جل و لکن لا تبلغه عقول الرجال:
"تمام اموری که حتی دو نفر در آن اختلاف دارند،اصل و ضابطهای در قرآن دارد ولی عقل و دانش مردم به آن نمیرسد" (3).
عدم دسترسی عموم به این بخش که آن را میتوان تشبیه به"و جدان ناخودآگاه آدمی"کرد،هرگز مانع از آن نخواهد بود که بخش خود آگاه و ظاهرش
مورد استفاده همگان قرار گیرد.
جالب اینکه در آیه فوق،چهار تعبیر برای هدف نزول قرآن ذکر شده است:
1- تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ :"قرآن بیانگر همه چیز است".
2-مایه هدایت است(هدی).
3-اسباب رحمت است( وَ رَحْمَةً ).
4-در آخرین مرحله میگوید موجب بشارت برای عموم مسلمانان است ( وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ ).
اگر درست بیندیشیم پیوند منطقی روشنی در میان این چهار مرحله وجود دارد،زیرا در مسیر هدایت و راهنمایی انسانها،نخستین مرحله،بیان و آگاهی است،و مسلم است که بعد از آگاهی،هدایت و راهیابی قرار دارد،و به دنبال آن عملکردها است که مایه رحمت خواهد بود،و سرانجام که انسان عمل مثبت و صالح انجام داد خود را در برابر پاداش بیپایان خدا میبیند که مایه بشارت و سرور همه رهروان این راه است.
إِنَّ اَللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی اَلْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ وَ اَلْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (90)
90-خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان میدهد،و از فحشاء و منکر و ظلم و ستم نهی میکند،خداوند به شما اندرز میدهد شاید متذکر شوید.
در تعقیب آیه گذشته که قرآن را بیانگر همه چیز میشمرد،در این آیات نمونهای از جامعترین تعلیمات اسلام در زمینه مسائل اجتماعی،و انسانی و اخلاقی بیان شده است.
در نخستین آیه به شش اصل مهم که سه اصل،جنبه مثبت و مامور به،و سه اصل جنبه منفی و منهی عنه دارد،دیده میشود.
در آغاز میگوید:"خداوند فرمان به عدل و احسان میدهد و(همچنین) بخشش به نزدیکان"( إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ ).
چه قانونی از"عدل"وسیعتر و گیراتر و جامعتر تصور میشود؟عدل همان قانونی است که تمام نظام هستی بر محور آن میگردد،آسمانها و زمین و همه موجودات با عدالت بر پا هستند(بالعدل قامت السماوات و الارض).
جامعه انسانی که گوشه کوچکی از این عالم پهناور است نیز نمیتواند از این قانون عالم شمول،بر کنار باشد،و بدون عدل به حیات سالم خود ادامه دهد.
میدانیم عدل به معنی واقعی کلمه آنست که هر چیزی در جای خود باشد،
بنا بر این هر گونه انحراف،افراط،تفریط،تجاوز از حد،تجاوز به حقوق دیگران بر خلاف اصل عدل است.
یک انسان سالم کسی است که تمام دستگاههای بدن او هر یک کار خودش را بدون کم و زیاد انجام دهد،اما به محض اینکه یک یا چند دستگاه در انجام وظیفه کوتاهی کرد یا در مسیر تجاوز گام نهاد،فورا آثار اختلال در تمام بدن نمایان میشود،و بیماری حتمی است.
کل جامعه انسانی نیز همانند بدن یک انسان است،که بدون رعایت اصل عدالت بیمار خواهد بود.
اما از آنجا که عدالت با همه قدرت و شکوه و تاثیر عمیقش در مواقع بحرانی و استثنایی به تنهایی کارساز نیست،بلافاصله دستور به احسان را پشت سر آن میآورد.
به تعبیر روشنتر در طول زندگی انسانها مواقع حساسی پیش میآید که حل مشکلات به کمک اصل عدالت به تنهایی امکان پذیر نیست،بلکه نیاز به ایثار و گذشت و فداکاری دارد،که با استفاده از اصل"احسان"باید تحقق یابد.
فی المثل دشمن غداری به جامعهای حمله کرده است،و یا طوفان و سیل و زلزله،بخشی از کشوری را ویران نموده،اگر مردم در چنین شرائطی بخواهند در انتظار آن بنشینند که مثلا مالیاتهای عادلانه و سایر قوانین عادی،مشکل را حل کند،امکان پذیر نیست،اینجاست که باید همه کسانی که دارای امکانات بیشتر از نظر نیروی فکری و جسمانی و مالی هستند، دست به فداکاری بزنند، و تا آنجا که در قدرت دارند،ایثار کنند،و گرنه دشمن جبار ممکن است کل جامعه آنها را از بین ببرد و یا حوادث دردناک طبیعی،جمع کثیری را به کلی فلج کند.
اتفاقا این دو اصل در سازمان بدن یک انسان نیز بطور طبیعی حکومت
میکند،در حال عادی تمام دستگاههای بدن نسبت به یکدیگر خدمت متقابل دارند و هر عضوی برای کل بدن کار میکند و از خدمات اعضای دیگر نیز بهرهمند است(این همان اصل عدالت است).
ولی گاه عضوی مجروح میشود و توان متقابل را از دست میدهد،آیا ممکن است در این حال،بقیه اعضاء او را به دست فراموشی بسپارند،به خاطر اینکه از کار افتاده است؟آیا ممکن است دست از حمایت و تغذیه عضو مجروح بردارند؟مسلما نه(و این همان احسان است).
در کل جامعه انسانی نیز این دو حالت باید حاکم باشد و گرنه جامعه سالمی نیست.
در اخبار اسلامی و همچنین گفتار مفسران در فرق میان این دو یعنی عدل و احسان بیانات مختلفی دیده میشود که شاید غالبا به آنچه در بالا گفتیم باز میگردد.
در حدیثی از علی ع میخوانیم
العدل الانصاف،و الاحسان التفضل:
"عدل آنست که حق مردم را به آنها برسانی،و احسان آن است که بر آنها تفضل کنی" (1)این همان است که در بالا اشاره شد.
بعضی گفتهاند عدل،اداء واجبات و احسان انجام مستحبات است.
بعضی دیگر گفتهاند عدل،توحید است،و احسان اداء واجبات(طبق این تفسیر عدل به اعتقاد اشاره میکند و احسان به عمل).
بعضی گفتهاند عدالت،هماهنگی ظاهر و باطن است،و احسان آن است که باطن انسان از ظاهر او بهتر باشد.
بعضی دیگر عدالت را مربوط به جنبههای عملی دانستهاند و احسان را مربوط به گفتار:
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار جمله 231.
ولی همانگونه که گفتیم بعضی از این تفسیرها با تفسیری که در بالا آوردیم هماهنگ است و بعضی دیگر نیز منافات با آن ندارد و قابل جمع:
اما مساله نیکی به نزدیکان( إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ )در واقع بخشی از مساله احسان است با این تفاوت که احسان در کل جامعه است، وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ در خصوص خویشاوندان و بستگان که جامعه کوچک محسوب میشود،و با توجه به اینکه جامعه بزرگ از جامعه کوچکتر یعنی جامعه فامیلی ترکیب شده، هر گاه،این واحدهای کوچکتر از انسجام بیشتری برخوردار گردند،اثر آن در کل جامعه ظاهر میشود،و در واقع وظائف و مسئولیتها به صورت صحیحی در میان مردم تقسیم میگردد،چرا که هر گروه در درجه اول به ضعفای بستگان خود میپردازد،و از این طریق همه این گونه اشخاص زیر پوشش حمایت نزدیکان خود قرار میگیرند.
در بعضی از احادیث اسلامی میخوانیم که منظور از ذی القربی،نزدیکان پیامبر یعنی امامان اهل بیتند،و منظور از إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ ،اداء خمس میباشد.
این تفسیر هرگز نمیخواهد مفهوم آیه را محدود کند،بلکه هیچ مانعی ندارد آیه به مفهوم وسیعش باقی باشد و این قسمت نیز یکی از مصادیق روشن آن مفهوم عام محسوب گردد.
بلکه اگر ما"ذی القربی"را به معنی مطلق نزدیکان اعم از نزدیکان در فامیل و نسب و یا نزدیکان دیگر بدانیم،آیه مفهوم وسیعتری پیدا میکند که حتی همسایگان و دوستان و مانند آن را شامل میشود(هر چند معروف در معنی ذی القربی،خویشاوندان است) مساله کمک به جامعههای کوچک(یعنی بستگان و خویشاوندان)از آن نظر که از پشتوانه عاطفی نیرومندی برخوردار است،از ضمانت اجرایی بیشتری
بهرهمند خواهد بود.
بعد از تکمیل این سه اصل مثبت به سه اصل منفی و منهی میپردازد و میگوید:"خداوند از فحشاء و منکر و بغی،نهی میکند"( وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ ).
پیرامون این تعبیرات سه گانه"فحشاء""منکر"و"بغی"نیز مفسران سخن بسیار گفتهاند،اما آنچه مناسبتر با معنی لغوی و قرینه مقابله این صفات با یکدیگر به نظر میرسد آنست که"فحشاء"اشاره به گناهان پنهانی "منکر"اشاره به گناهان آشکار،و بغی،هر گونه تجاوز از حق خویش و ظلم و خود برتربینی نسبت به دیگران است.
بعضی از مفسران (1)گفتهاند:سرچشمه انحرافات اخلاقی،سه قوه است:
قوه شهوانی و غضبی و نیروی وهمی شیطانی.
اما قوه شهوانی،انسان را به لذتگیری هر چه بیشتر میخواند،و غرق در"فحشاء"و زشتیها میکند.
قوه غضبیه،انسان را به انجام"منکرات"و آزار مردم وا میدارد.
اما قوه وهمیه شیطانیه،حس برتریطلبی و ریاست خواهی و انحصار جویی و"تجاوز به حقوق دیگران"را در انسان زنده میکند و او را به این اعمال وا میدارد.
خداوند با تعبیرهای سه گانه فوق نسبت به طغیان این غرائز،هشدار داده و با یک بیان جامع که همه انحرافات اخلاقی را در بر میگیرد به راه حق، هدایت نموده است.
و در پایان آیه،به عنوان تاکید مجدد روی تمام این اصول ششگانه میفرماید:"خداوند به شما اندرز میدهد شاید متذکر شوید"( یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ).
1) 1) تفسیر کبیر فخر رازی جلد 20 صفحه 104.
جاذبه محتوای این آیه و طرز بیان آن چنان است که در روایتی میخوانیم، "عثمان بن مظعون"که از صحابه معروف پیامبر اسلام ص است میگوید:
"من در آغاز،اسلام را تنها به طور ظاهری پذیرفته بودم نه با قلب و جان، دلیل آن هم این بود که پیامبر ص کرارا پیشنهاد اسلام به من کرد و من هم از روی حیا پذیرفتم،این وضع هم چنان ادامه یافت تا اینکه روزی خدمتش بودم،دیدم سخت در اندیشه فرو رفته است ناگهان چشم خود را به طرف آسمان دوخت،گویی پیامی را دریافت میدارد،وقتی به حال عادی بازگشت از ماجرا پرسیدم،فرمود:آری هنگامی که با شما سخن میگفتم ناگهان جبرئیل را مشاهده کردم که این آیه را برای من آورد إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ... پیامبر ص آیه را تا آخر برای من خواند،چنان محتوای آیه در قلب من اثر گذاشت که از همان ساعت اسلام در جان من نشست، من به سراغ ابو طالب عموی پیامبر ص آمدم و جریان را به او خبر دادم،فرمود:
ای طایفه قریش از محمد ص پیروی کنید که هدایت خواهید شد،زیرا او شما را جز به مکارم اخلاق دعوت نمیکند،سپس به سراغ"ولید بن مغیره" (دانشمند معروف عرب و یکی از سران شرک)آمدم و همین آیه را بر او خواندم، او گفت اگر این سخن از خود محمد ص است بسیار خوب گفته و اگر از پروردگار او است باز هم بسیار خوب است" (1).
در حدیث دیگری میخوانیم که پیامبر ص این آیه را برای ولید بن مغیره خواند،ولید گفت:فرزند برادر (2)دو باره بخوان،پیامبر ص تکرار
کرد،ولید گفت:ان له لحلاوة،و ان علیه لطلاوة،و ان اعلاه لمثمر،و ان اسفله لمغدق،و ما هو قول البشر:"شیرینی خاصی دارد و زیبایی و درخشندگی مخصوصی،شاخههایش پر بار،و ریشههایش پر برکت است،و این گفتار بشر نیست" (1).
در حدیث دیگر از پیامبر ص میخوانیم
جماع التقوی فی قوله تعالی إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ : "مجموعه تقوا در این گفتار خدا است،که میفرماید:خداوند به عدل و احسان فرمان میدهد" (2).
از احادیث بالا و احادیث متعدد دیگر به خوبی استفاده میشود که آیه فوق به عنوان یک دستور العمل کلی اسلامی و یکی از مواد قانون اساسی اسلام و منشور جهانی آن،همواره مورد توجه مسلمانان بوده است،تا آنجا که طبق حدیثی، هر گاه امام باقر ع نماز جمعه میخواند آخرین سخنش در خطبه نماز همین آیه بود و به دنبال آن چنین دعا میکرد:
اللهم اجعلنا ممن یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْریٰ :
"خداوندا ما را از کسانی قرار ده که اندرزها را میشنوند و به حالشان مفید است"سپس از منبر فرود میآمد (3).
احیای اصول سهگانه عدل و احسان وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ و مبارزه با انحرافات سهگانه فحشاء و منکر و بغی در سطح جهانی،کافی است که دنیایی آباد و آرام و خالی از هر گونه بدبختی و فساد بسازد،و اگر از ابن مسعود صحابی معروف نقل شده که"این آیه جامعترین آیات خیر و شر در قرآنست"به همین دلیل است.
محتوای آیه فوق ما را به یاد حدیث تکان دهندهای از پیامبر ص میاندازد که فرمود:
صنفان من امتی اذا صلحا صلحت امتی و اذا فسدا فسدت امتی:
"دو گروه از امت منند که اگر اصلاح شوند امت من اصلاح میشوند و اگر فاسد شوند امت من فاسد میشوند".
عرض کردند ای رسول خدا این دو گروه کیانند فرمود:
الفقهاء و الامراء:
"دانشمندان و زمامداران"! مرحوم"محدث قمی"در"سفینة البحار"بعد از نقل این حدیث،حدیث مناسب دیگری از پیامبر ص نقل میکند:
قال تکلم النار یوم القیامة ثلاثة:
امیرا،و قاریا،و ذا ثروة من المال،فیقول للامیر یا من وهب اللّٰه له سلطانا فلم یعدل،فتزدرده کما تزدرد الطیر حب السمسم،و تقول للقاری یا من تزین للناس و بارز اللّٰه بالمعاصی فتزدرده،و تقول للغنی یا من وهب اللّٰه له دنیا کثیرة واسعة فیضا و سأله الحقیر الیسیر قرضا فابی الا بخلا فتزدرده:
"در روز رستاخیز آتش دوزخ با سه گروه سخن میگوید،زمامداران، دانشمندان و ثروتمندان:
به زمامداران میگوید ای کسانی که خدا به شما قدرت داد اما اصول عدالت را به کار نبستید،و در این هنگام آتش آنها را میبلعد همانگونه که پرندگان دانه کنجد را! و به دانشمند میگوید ای کسی که ظاهر خود را برای مردم زیبا ساختی، اما به معصیت خدا پرداختی،سپس او را میبلعد.
و به ثروتمند میگوید ای کسی که خداوند به تو امکانات وسیعی بخشید و از تو خواست مختصری از آن را انفاق کنی اما تو بخل کردی سپس او را نیز
میبلعد" (1).
در زمینه عدالت که یک رکن بسیار مهم اسلامی است در ذیل آیه 8 سوره مائده بحث مشروحی آوردیم(به جلد چهارم تفسیر نمونه صفحه 299 مراجعه شود).
1) 1) سفینة البحار جلد اول صفحه 30.
وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اَللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ وَ لاٰ تَنْقُضُوا اَلْأَیْمٰانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهٰا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اَللّٰهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ (91) وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهٰا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکٰاثاً تَتَّخِذُونَ أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ أَنْ تَکُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبیٰ مِنْ أُمَّةٍ إِنَّمٰا یَبْلُوکُمُ اَللّٰهُ بِهِ وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ مٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (92) وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (93) وَ لاٰ تَتَّخِذُوا أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا وَ تَذُوقُوا اَلسُّوءَ بِمٰا صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لَکُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (94)
91-هنگامی که با خدا عهد بستید به عهد او وفا کنید،و سوگندهایتان را بعد از تاکید نشکنید در حالی که خدا را کفیل و ضامن بر(سوگند)خود قرار دادهاید،خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است.
92-همانند آن زن(سبک مغز)نباشید که پشمهای تابیده خود را پس از استحکام وا، میتابید،در حالی که سوگند(و پیمان)خود را وسیله خیانت و فساد قرار میدهید، بخاطر اینکه گروهی جمعیتشان از گروه دیگر بیشتر است(و کثرت دشمن را بهانهای برای شکستن بیعت با پیامبر خدا میشمرید)خدا میخواهد شما را با این وسیله آزمایش کند و روز قیامت آنچه را در آن اختلاف داشتید برای شما روشن میسازد.
93-و اگر خدا میخواست همه شما را امت واحدی قرار میداد(همه را به اجبار وادار به ایمان میکرد،اما اجبار چه سودی دارد؟)ولی خدا هر کس را بخواهد (و مستحق ببیند)گمراه و هر کس را بخواهد(و لایق بداند)هدایت میکند، و شما از آنچه انجام میدادید بازپرسی خواهید شد.
94-سوگندهای خود را وسیله تقلب و خیانت در میان خود قرار ندهید،مبادا گامهای ثابت(بر ایمان)متزلزل گردد،و بخاطر بازداشتن(مردم)از راه خدا آثار سوء آن را بچشید و برای شما عذاب عظیم خواهد بود.
مفسر بزرگ،طبرسی،در"مجمع البیان"در شان نزول نخستین آیه از آیات فوق چنین میگوید:
در آن هنگام که جمعیت مسلمانان کم،و دشمنان فراوان بودند،و امکان داشت بعضی از مؤمنان به خاطر همین تفاوت و احساس تنهایی،بیعت خود را با پیامبر ص بشکنند و از حمایت او دست بردارند،آیه فوق نازل شد و به آنها در این زمینه هشدار داد.
استحکام پیمانهای شما دلیل بر ایمان شماست!
در تعقیب اصولی که در آیه گذشته به عنوان یک رشته اصول اساسی اسلام در زمینه عدالت و احسان و مانند آن بیان شد،در این آیات به بخش دیگری از
مهمترین تعلیمات اسلام میپردازد که آن مساله وفای به عهد و پایبند بودن به پیمانها،و ایستادگی در مقابل سوگندها است.
نخست میفرماید:"به عهد الهی هنگامی که با او عهد بستید وفادار باشید" ( وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ ).
سپس اضافه میکند:"و سوگندهای خود را بعد از تاکید،نقض نکنید" ( وَ لاٰ تَنْقُضُوا الْأَیْمٰانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهٰا ).
"در حالی که به نام خدا سوگند یاد کردهاید و خداوند را کفیل و ضامن بر سوگند خود قرار دادهاید"( وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّٰهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً ).
"چرا که خداوند از تمام اعمال شما آگاه است"( إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ ).
گرچه مفسران در معنی"عهد اللّٰه"،تفسیرهای متعددی ذکر کردهاند ولی ظاهر این است که منظور از آن پیمانهایی است که مردم با خدا میبندند (و بدیهی است که پیمان با پیامبر او نیز پیمان با او است)بنا بر این هر گونه عهد الهی و بیعت در طریق ایمان و جهاد و غیر آن را شامل میشود.
بلکه با توجه به اینکه تکالیف تشریعی،که وسیله پیامبر ص اعلام میشود همواره با یک نوع عهد الهی ضمنی همراه است،و تکالیف عقلی که به خاطر اعطای عقل و هوش و خرد و استعداد نیز با چنین معاهده ضمنی توام میباشد،همه در این پیمان وسیع و عهد اللّٰه داخل خواهند بود.
و اما مساله ایمان(جمع یمین به معنی سوگند)که در آیه فوق آمده و باز مورد تفسیرهای گوناگون قرار گرفته،با توجه به مفهوم جمله،معنی وسیعی دارد که هم تعهداتی را که انسان با سوگند در برابر خداوند کرده،شامل میگردد،و هم تعهداتی را که با تکیه بر قسم در برابر خلق خدا میکند.
و به تعبیر دیگر هر گونه تعهدی که زیر نام خدا و با سوگند به نام او
انجام میگیرد در این جمله وارد است،بخصوص که بعد از آن جمله"و قَدْ جَعَلْتُمُ اللّٰهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً "(در حالی که خدا را کفیل و ضامن قرار دادهاید)به عنوان تفسیر و تاکید آمده است.
نتیجه اینکه:جمله" أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ "خاص است و جمله" لاٰ تَنْقُضُوا الْأَیْمٰانَ "عام. و از آنجا که مساله وفای به عهد،یکی از مهمترین پشتوانهها برای ثبات هر جامعه است در آیه بعد نیز با لحن توام با نوعی سرزنش و ملامت،آن را تعقیب کرده میگوید:"شما همانند آن زنی نباشید که پشمها را تابیده اما پس از آن همه را وا میتابید"( وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهٰا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکٰاثاً (1).
اشاره به داستان زنی است از قریش بنام"رایطه"در زمان جاهلیت که از صبح تا نیم روز،خود و کنیزانش،پشمها و موهایی را که در اختیار داشتند میتابیدند،و پس از آن دستور میداد همه آنها را واتابند و به همین جهت به عنوان "حمقاء"(زن احمق)در میان عرب،معروف شده بود.
این کار مخصوصا از این نظر که پشم بر اثر تابیدن،استحکام و تکامل تازهای پیدا میکند و با گشودن آن،یک حرکت ارتجاعی انجام شده نه تنها بی حاصل، بلکه زیانآور است،همین گونه کسانی که با پیمان بستن با خدا و به نام حق، تعهدی را میپذیرند،هر گونه حرکتی در جهت شکستن این عهد و پیمان انجام دهند نه تنها بیهوده است بلکه دلیل بر انحطاط و سقوط شخصیت آنها نیز میباشد.
سپس اضافه میکند:"شما نباید به خاطر ملاحظه این و آن و اینکه
1) 1) "انکاث"جمع"نکث"(بر وزن قسط)به معنی باز گشودن پشم و مو بعد از تابیدن است،و به گشودن لباسهایی که از پشم و مو بافته شده نیز گفته میشود، در اینکه انکاث در آیه فوق چه محلی از اعراب دارد بعضی آن را حال تاکیدی،و بعضی آن را مفعول دوم برای"نقضت"دانستهاند،ای جعلت غزلها انکاثا.
گروهی،جمعیتشان از گروه دیگری بیشتر است،پیمان و سوگند خود را بشکنید و آن را وسیله خیانت و تقلب و فساد قرار دهید"( تَتَّخِذُونَ أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ أَنْ تَکُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبیٰ مِنْ أُمَّةٍ ) (1).
این دلیل بر ضعف شخصیت و ناتوانی روح انسان و یا دلیل بر تقلب و خیانت او است که با مشاهده کثرت عددی مخالفان،دست از آئین راستین خود بر دارد و به آئین منحط و بی پایهای که طرفدارانش اکثریت دارند بپیوندد.
"آگاه باشید،خداوند با این وسیله،شما را مورد آزمایش قرار میدهد" ( إِنَّمٰا یَبْلُوکُمُ اللّٰهُ بِهِ ).
آن روز که شما در اکثریتید و دشمن در اقلیت،روز آزمایش نیست، روزهای آزمایش روزهایی است که انبوه دشمن در برابر شما بایستد و شما در ظاهر کمتر و ضعیفتر از آنها باشید.
به هر حال"خداوند نتیجه این آزمایش و آنچه را در آن اختلاف داشتید در روز قیامت برای شما آشکار میسازد و پرده از روی اسرار دلها بر میدارد" و هر کس را به جزای اعمالش میرساند( وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ مٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ ).
*** و از آنجا که بحث از آزمایش الهی و تاکید بر ایمان و انجام وظائف غالبا این توهم را ایجاد میکند که مگر برای خدا مشکل است که همه انسانها را اجبارا به قبول حق وادار سازد،لذا آیه بعد به پاسخ این توهم پرداخته میگوید:
1) 1) دخل(بر وزن دغل)به معنی فساد و دشمنی نهانی و تقلب است،و از همان ماده"داخل"به معنی درون گرفته شده است:توجه به این نکته نیز لازمست که طبق آنچه ما در بالا تفسیر کردیم جمله تَتَّخِذُونَ أَیْمٰانَکُمْ... یک"جمله حالیه"است، ولی بعضی از مفسران آن را جمله"استفهامیه"دانستهاند،تفسیر اول با ظاهر آیه سازگارتر است.
"اگر خدا میخواست همه شما را امت واحدی قرار میداد"( وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً ).
"امت واحدة"از نظر ایمان و قبول حق،اما در شکل اجباریش،ولی بدیهی است این پذیرش حق نه گامی به سوی تکامل است نه دلیلی بر افتخار پذیرنده آن، لذا سنت خدا این است که همگان را آزاد بگذارد،تا با اختیار خود،راه حق را بپویند.
ولی این آزادی به آن معنی نیست که از ناحیه خدا،هیچگونه کمکی به پویندگان این راه نمیشود،بلکه آنها که قدم در راه حق میگذارند و مجاهده میکنند،توفیق خداوند شامل حالشان میشود،و در پرتو هدایت او به سر منزل مقصود میرسند،و آنها که در راه باطل گام میگذارند از این موهبت محروم میگردند و بر گمراهیشان افزوده میشود.
لذا بلافاصله میگوید"لکن خدا هر کس را بخواهد گمراه میکند و هر کس را بخواهد هدایت"( وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ ).
اما این هدایت و اضلال الهی هرگز سلب مسئولیت از شما نمیکند،زیرا گامهای نخستین آن از خود شما است،به همین دلیل اضافه میکند"شما بطور قطع در برابر اعمالی که انجام میدادید مسئولید،و از شما بازپرسی میشود" ( وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
این تعبیر که از یک سو انجام اعمال را به خود انسانها نسبت میدهد،و از سوی دیگر تاکید بر مسئولیت آنها در برابر اعمالشان میکند،از قرائن روشنی است که مفهوم هدایت و اضلال الهی را در جمله قبل،تفسیر مینماید،که این هدایت و اضلال،هرگز جنبه اجباری ندارد.
در این زمینه قبلا نیز بحث کردهایم(به تفسیر آیه 26 سوره بقره،جلد
اول تفسیر نمونه مراجعه فرمائید).
*** سپس برای تاکید بر مساله وفای به عهد و ایستادگی در برابر سوگندها که از عوامل مهم ثبات اجتماعی است میگوید:"سوگندهایتان را در میان خود وسیله تقلب و نفاق قرار ندهید"( وَ لاٰ تَتَّخِذُوا أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ ).
زیرا این امر دو زیان بزرگ دارد اولا"سبب میشود که گامهای ثابت بر ایمان متزلزل گردد"( فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا ).
چون هنگامی که شما عهد و پیمان ببندید و سوگند و قسم یاد کنید،اما قصد وفای بر آن را نداشته باشید و این امر را تکرار کنید،سرمایه اعتماد مردم نسبت به شما از میان میرود،و عدهای از ایمان آورندگان در ایمانشان،سست و متزلزل میشوند،گویی گام خود را در جای ظاهرا محکمی گذاردهاند،اما زیر آن لغزنده بود و آنها را به لغزش افکنده است.
زیان دیگر اینکه"آثار سوء این عمل یعنی جلوگیری از راه خدا را در این دنیا خواهید چشید،و عذاب عظیم الهی در جهان دیگر در انتظار شما خواهد بود"!.
در حقیقت پیمانشکنیها و تخلف از سوگندها،از یک سو موجب بدبینی و تنفر مردم از آئین حق و پراکندگی صفوف و بیاعتمادی میگردد،تا آنجا که مردم رغبت به پذیرش اسلام نشان نمیدهند و اگر پیمانی با شما بستند خود را ملزم به وفای به آن نمیدانند،و این خود مایه ناراحتیهای فراوان و شکست و تلخ کامی در دنیا است.
و از سویی دیگر عذاب الهی را در سرایی دیگر،برای شما به ارمغان میآورد.
میدانیم مهمترین سرمایه یک جامعه،اعتماد متقابل افراد اجتماع نسبت به یکدیگر است،اصولا آنچه جامعه را از صورت آحاد پراکنده بیرون میآورد و همچون رشتههای زنجیر به هم پیوند میدهد،همین اصل اعتماد متقابل است که پشتوانه فعالیتهای هماهنگ اجتماعی و همکاری در سطح وسیع میباشد.
عهد و پیمان و سوگند،تاکیدی است بر حفظ این همبستگی و اعتماد متقابل،اما آن روز که عهد و پیمانها پشت سر هم شکسته شود،دیگر اثری از این سرمایه بزرگ اعتماد عمومی باقی نخواهد ماند،و جامعه بظاهر متشکل، تبدیل به آحاد پراکنده فاقد قدرت میشود.
به همین دلیل مکررا در آیات قرآن،و بطور گسترده و احادیث اسلامی، روی مساله وفای به عهد و ایستادگی در برابر سوگندها تاکید شده است، و شکستن آن از گناهان کبیره محسوب میشود.
امیر مؤمنان علی ع در"فرمان مالک اشتر"به اهمیت این مساله در اسلام و جاهلیت اشاره کرده،و آن را مهمترین و عمومیترین مساله میشمرد، و تاکید میکند که حتی مشرکان نیز به این امر پایبند بودهاند،زیرا عواقب دردناک پیمانشکنی را دریافته بودند (1).
در دستورات جنگی اسلام میخوانیم حتی امان دادن یک نفر از سربازان عادی به فرد یا افرادی از لشکر دشمن برای همه مسلمانان لازم المراعات است!.
مورخان و مفسران میگویند از جمله اموری که در صدر اسلام سبب شد، گروههای زیادی اسلام،آئین بزرگ الهی را پذیرا گردند،همین پای بند
1) 1) نهج البلاغه نامههای علی(ع)نامه 53.
بودن مسلمین به عهد و پیمانشان،و مراعات سوگندهایشان بود.
این امر تا آنجا اهمیت دارد که در روایتی از سلمان فارسی میخوانیم:
تهلک هذه الامة بنقض مواثیقها:"هلاکت این امت به خاطر پیمان شکنیهایشان خواهد بود"! (1).
یعنی همانگونه که وفای به عهد و پیمان موجب قدرت و شوکت و پیشرفت است،پیمانشکنی سبب ضعف و ناتوانی و نابودی است.
در تاریخ اسلام میخوانیم هنگامی که مسلمانان در عصر خلیفه دوم،ارتش ساسانیان را شکست دادند،و هرمزان بزرگ لشگر ایران دستگیر شد،او را نزد عمر آوردند،خلیفه به او گفت شما بارها با ما پیمان بستید و پیمانشکنی کردید،دلیلش چیست؟ هرمزان گفت:میترسم قبل از آنکه دلیلش را بگویم مرا به قتل برسانی! خلیفه گفت نترس!.
در این هنگام هرمزان تقاضای آب کرد و به زودی ظرف ساده و بیارزشی را پر از آب کرده برای او آوردند.
هرمزان گفت اگر از تشنگی هم بمیرم هرگز در چنین ظرفی آب نخواهم خورد! خلیفه گفت:ظرف آبی بیاورید که مورد قبولش باشد،ظرف را بدست او دادند و او به اطراف خود نگاه میکرد و آب نمینوشید و میگفت میترسم در حالی که مشغول نوشیدن آب باشم،کشته شوم.
خلیفه گفت نترس!من به تو اطمینان میدهم،تا ننوشی با تو کاری نداریم.
هرمزان ناگهان ظرف را واژگون کرد و آبها را به روی زمین ریخت! خلیفه که فکر میکرد آب بدون اختیار او ریخته شده است گفت آب
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
دیگری برای او بیاورید و او را تشنه نکشید.
هرمزان گفت:من آب نمیخواهم منظورم این بود که امان از تو بگیرم.
خلیفه گفت:من ترا به هر صورت خواهم کشت.
ولی هرمزان جواب داد تو به من امان و اطمینان دادی.
خلیفه گفت:دروغ میگویی من به تو امان ندادم.
"انس"حاضر بود،گفت هرمزان راست میگوید تو به او امان دادهای، مگر به او نگفتی من با تو کاری ندارم تا آب را بنوشی؟! خلیفه در کار خود فرو ماند و به هرمزان گفت تو مرا فریب دادی ولی من به خاطر این فریب خوردم که تو قبول اسلام کنی.
هرمزان از مشاهده این صحنه(و پای بند بودن مسلمانان به عهد و پیمانشان نور ایمان در دلش درخشیدن گرفت)و مسلمان شد (1).
زشتی پیمانشکنی به حدی است که کمتر کسی حاضر میشود،مسئولیت آن را،با صراحت،بر عهده گیرد،لذا معمولا افراد پیمانشکن متعذر به اعذاری میشوند،هر چند عذرهای واهی و بی اساس باشد که نمونهای از آن را در آیات فوق خواندیم و آن اینکه:گاهی بعضی از افراد مسلمان به عذر اینکه دشمن اکثریت عددی دارد و مؤمنان از نظر شماره در اقلیتند در ادامه پیمان خود با خدا و پیامبر ص دچار تردید میشدند،در حالی که نه اکثریت از لحاظ تعداد،دلیل بر قدرت و قوت است،زیرا بسیار دیده شده یک اقلیت مصمم و با ایمان بر اکثریت عظیمی که فاقد ایمان بودهاند پیروز شده است،و نه قدرت و قوت دشمن به فرض
1) 1) اقتباس از تاریخ کامل جلد 2 صفحه 549.
اینکه با کثرت عدد حاصل شود مجوزی برای پیمانشکنی با دوستان نمیتواند باشد،چرا که اگر این را بشکافیم در واقع یک نوع شرک و بیگانگی از خدا است.
همین موضوع به شکل دیگری در عصر ما خودنمایی کرده است،که پارهای از دولتهای اسلامی ظاهرا کوچک از ترس قدرتهای بزرگ استعماری از انجام تعهدات خود با مؤمنان سر باز میزنند و قدرت ناچیز بشر ضعیف را بر قدرت بیپایان خداوند مقدم میشمرند،به غیر خدا تکیه میکنند،از غیر خدا میترسند و حتی عهد و پیمان خود را بر سر این کار مینهند که همه اینها از پدیدههای شرک و بت پرستی است.
وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اَللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً إِنَّمٰا عِنْدَ اَللّٰهِ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (95) مٰا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ بٰاقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ اَلَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (96) مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (97)
95-(هرگز)پیمان الهی را با بهای کمی مبادله نکنید(و هر بهایی در برابر آن ناچیز است)آنچه نزد خدا است برای شما بهتر است اگر بدانید.
96-(زیرا)آنچه نزد شما است فانی میشود،اما آنچه نزد خدا است باقی میماند، و کسانی را که صبر استقامت پیشه کنند به بهترین اعمالشان پاداش خواهیم داد.
97-هر کس عمل صالح کند،در حالی که مؤمن است،خواه مرد باشد یا زن،به او حیات پاکیزه میبخشیم،و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام دادند خواهیم داد.
مرحوم"طبرسی"مفسر بزرگ،از"ابن عباس"چنین نقل میکند که مردی از اهالی"حضرموت"خدمت پیامبر ص رسید عرض کرد ای رسول خدا
همسایهای بنام"امرؤ القیس"دارم که قسمتی از زمین مرا غصب کرده است و مردم گواه صدق منند،ولی چون برای او احترام بیشتری قائل هستند حاضر به حمایت من نیستند.
پیامبر ص امرؤ القیس را خواست و از او در این زمینه سؤال کرد،او در پاسخ همه چیز را انکار نمود،پیامبر ص به او پیشنهاد سوگند کرد،ولی مرد شاکی عرض کرد:یا رسول اللّٰه!این مرد بیبندوباری است که برای او هیچ مانعی ندارد سوگند دروغ یاد کند،پیامبر ص فرمود به هر حال چارهای نیست،یا باید شهود بیاوری و یا باید تسلیم سوگند او شوی،به هنگامی که امرؤ القیس برخواست تا سوگند یاد کند،پیامبر ص به او مهلت داد(و فرمود در این باره بیندیش و بعدا سوگند یاد کن).
آن دو باز گشتند و در این حال،آیه اول و دوم مورد بحث نازل شد (و آنها را از سوگند دروغ و عواقب آن بر حذر داشت).
هنگامی که پیامبر ص این دو آیه را برای آنها خواند،امرؤ القیس گفت حق است،آنچه نزد من است سرانجام فانی میشود و این مرد راست میگوید من قسمتی از زمین او را غصب کردهام،ولی نمیدانم چه مقدار بوده است؟اکنون که چنین است هر مقدار میخواهد(و میداند حق او است)بر گیرد، و معادل آن هم بر آن بیفزاید به خاطر استفادهای که در این مدت از زمین او کردهام،در این هنگام سومین آیه مورد بحث نازل شد(و به کسانی که عمل صالح توام با ایمان دارند بشارت"حیات طیبه"داد).
زندگی پاکیزه در گرو چیست؟
در تعقیب آیات گذشته که از زشتی پیمانشکنی و سوگند دروغ سخن میگفت نخستین آیه مورد بحث نیز تاکیدی بر همان مطلب دارد،با این تفاوت که انگیزه
پیمانشکنی و سوگند دروغ در آیات قبل مساله مرعوب شدن در برابر اکثریت عددی بود،و در اینجا انگیزه آن مساله جلب منافع بیارزش مادی است.
لذا میگوید:"هرگز پیمان الهی را با بهای کمی مبادله نکنید)( وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً ).
یعنی هر بهایی در برابر آن بگیرید کم و ناچیز است،حتی اگر تمام دنیا را به شما بدهند ارزش یک لحظه وفای به عهد الهی را ندارد.
سپس به عنوان دلیل اضافه میکند"آنچه نزد خدا است برای شما بهتر است اگر بدانید"( إِنَّمٰا عِنْدَ اللّٰهِ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
*** در آیه بعد دلیل این برتری را چنین بیان میکند:"آنچه نزد شما است سرانجام فانی و نابود میشود،اما آنچه نزد خدا است باقی و جاودان میماند" ( مٰا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ ).
منافع مادی هر چند ظاهرا بزرگ باشند اما همچون حبابی بر سطح آب بیش نیستند،در حالی که پاداش الهی که همچون ذات مقدسش جاویدان است از همه اینها برتر و بالاتر است.
سپس اضافه میکند:ما کسانی را که در راه اطاعت فرمانمان(به خصوص ایستادگی در برابر سوگندها و عهدها)صبر و استقامت میکنند به بهترین اعمالشان پاداش خواهیم داد"( وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
تعبیر به"احسن"دلیل بر این است که اعمال نیک آنها همه یکسان نیست، بعضی خوبست و بعضی خوبتر،ولی خداوند همه را به حساب خوبتر میگذارد، و پاداش خوبتر را به آنها میدهد،و این نهایت بزرگواری است که فی المثل شخصی چند نوع کالا برای فروش عرضه کند،عالی و خوب و متوسط،و خریدار همه را
به قیمت عالی بخرد! ضمنا جمله وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا... خالی از اشاره به این نکته نیست که صبر و استقامت و پایمردی در مسیر طاعت و مخصوصا پایبند بودن به عهد و پیمان از بهترین اعمال آدمی است.
در حدیثی از علی ع در نهج البلاغه میخوانیم:
الصبر من الایمان کالرأس من الجسد و لا خیر فی جسد لا رأس معه و لا فی ایمان لا صبر معه:
"صبر و استقامت در برابر ایمان همچون سر است در برابر تن،تن بی سر،فایده و دوام و بقایی ندارد همچنین ایمان بدون صبر و پایمردی" (1).
*** و به دنبال آن به صورت یک قانون کلی نتیجه اعمال صالح توام با ایمان را از هر کس و به هر صورت تحقق یابد،در این دنیا و جهان دیگر،بیان میکند، و میگوید:"هر کس عمل صالح انجام دهد در حالی که مؤمن باشد،خواه مرد یا زن به او حیات پاکیزه میبخشیم،و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام میدادند خواهیم داد"( مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
و به این ترتیب معیار،تنها"ایمان"و"اعمال صالح زائیده آن"است و دیگر هیچ قید و شرطی نه از نظر سن و سال،نه از نظر نژاد،نه از نظر جنسیت و نه از نظر پایه و رتبه اجتماعی در کار نیست.
و نتیجه این عمل صالح مولود ایمان در این جهان،حیات طیبه است یعنی تحقق جامعهای قرین با آرامش،امنیت،رفاه،صلح،محبت،دوستی،تعاون و مفاهیم سازنده انسانی خواهد بود،و از نابسامانیها و درد و رنجهایی که بر اثر استکبار و ظلم و طغیان و هوا پرستی و انحصارطلبی به وجود میآید و آسمان
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار شماره 82.
زندگی را تیره و تار میسازد در امان است.
این از یک سو،و از سوی دیگر خدا آنها را"بر طبق بهترین اعمالشان" پاداش خواهد داد که تفسیر آن در آیات قبل گذشت.
طبیعت زندگی این جهان مادی،فنا و نابودی است،محکمترین بناها، با دوامترین حکومتها،قویترین انسانها،و هر چیز که از آن مستحکمتر نباشد، سرانجام کهنه و فرسوده و سپس نابود میشود،و همه بدون استثناء خللپذیرند.
اما اگر بتوان این موجودات را به نحوی با ذات پاک خداوند پیوند داد و برای او و در راه او به کار انداخت،رنگ جاودانگی به خود میگیرند،چرا که ذات پاکش ابدی است و هر چیز نسبتی با او دارد رنگ ابدیت مییابد:
اعمال صالح،ابدی هستند،شهیدان حیات جاویدان دارند،پیامبران و امامان و دانشمندان راستین،و مجاهدان راه حق،تاریخشان،توام با ابدیت است،چرا که همه رنگ الهی دارند.
به همین دلیل،آیات فوق به ما هشدار میدهد که بیائید سرمایههای وجود خود را از فناپذیری نجات بخشید،و در صندوق پساندازی ذخیره کنید که دست تطاول ایام به محتویاتش نمیرسد،و گذشت شب و روز آن را به فنا و نیستی سوق نمیدهد.
بیائید و سرمایههای خود را برای خدا و در راه خلق خدا و جلب رضای او به کار اندازید تا مصداق" عِنْدَ اللّٰهِ "گردد،و به مقتضای" مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ " باقی و برقرار شود.
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:
اذا مات ابن آدم انقطع امله الا عن ثلاث صدقة جاریه،علم ینتفع به و ولد صالح یدعو له: "هنگامی که فرزند آدم از دنیا میرود امید او از همه چیز بریده خواهد شد مگر از سه چیز:صدقات جاریه(آثار خیری که در خدمت مردم و در راه خدا در جریان است)و علم و دانشی که مردم از آن بهره میگیرند،و فرزند صالح که برای او دعا میکند" (1)چرا که همه اینها برای خدا و در راه او هستند و رنگ ابدیت دارند.
در نهج البلاغه میخوانیم:
شتان ما بین عملین:عمل تذهب لذته و تبقی تبعته و عمل تذهب مئونته و یبقی اجره: "بسیار تفاوت دارد عملی که لذتش از میان میرود و مسئولیتش باقی میماند،و عملی که درد و رنجش میرود و اجرش باقی است" (2).
بی شک،زن و مرد تفاوتهایی از نظر جسم و روح دارند و به همین دلیل در احراز پستهای اجتماعی متفاوتند و هر کاری از کسی ساخته است،ولی هیچیک از اینها دلیل بر تفاوت شخصیت انسانی آنها،و یا تفاوت مقامشان در پیشگاه خدا نیست،و از این نظر هر دو کاملا برابرند،و به همین دلیل معیاری که بر شخصیت و مقام معنوی آنها حکومت میکند،یک معیار بیش نیست،و آن ایمان است و عمل صالح و تقوی که امکان دسترسی هر دو به آن یکسان است.
آیات فوق،با صراحت این حقیقت را بیان کرده،و دهان بیهودهگویانی را که در گذشته یا حال در شخصیت انسانی زن،شک و تردید داشتند،و یا برای او مقامی پائینتر از مقام انسانی مرد قائل بودند میبندد،و ضمنا منطق اسلام را
در این مساله مهم اجتماعی آشکار میسازد،و ثابت میکند که بر خلاف پندار کوتهفکران،اسلام دین مردانه نیست،به همان مقدار که به مردان تعلق دارد به زنان نیز تعلق دارد.
این هر دو جنس در صورتی که در مسیر اعمال صالح گام بردارند،گامی مثبت و سازنده که از انگیزههای ایمانی مدد گیرد،هر دو به یکسان دارای "حیات طیبه"خواهند بود،و هر دو از اجر و پاداش مساوی در پیشگاه خدا بهرهمند میشوند و موقعیت اجتماعی آنها نیز همانند خواهد بود مگر اینکه از نظر ایمان و عمل صالح بر دیگری برتری یابد.
عمل صالح آن چنان مفهوم وسیع و گستردهای دارد که تمام فعالیتهای مثبت و مفید و سازنده را در همه زمینههای علمی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و نظامی و مانند آن شامل میشود.
از اختراع دانشمندی که برای کمک به انسانها سالها زحمت کشیده گرفته، تا مجاهدتهای شهید جان بر کفی که در صحنه مبارزه حق و باطل آخرین قطرههای خون خود را نثار میکند،و از درد و رنجی که مادر با ایمانی به هنگام آوردن نوزاد و سپس برای تربیت او متحمل میشود گرفته،تا زحماتی که دانشمندان برای نوشتن کتابهای پر ارجشان میکشند،همه را فرا میگیرد.
از بزرگترین کارها همچون رسالت انبیا،تا کوچکترین برنامهها همچون کنار زدن یک سنگ کوچک از وسط جاده،همه در این مفهوم وسیع جمع است.
در اینجا این"سؤال"پیش میآید که چرا این عمل صالح مقید به قید ایمان شده است در حالی که انجام آن بدون ایمان نیز امکان دارد،و در مواردی دیده شده است.
"پاسخ"این سؤال یک نکته است و آن اینکه اگر انگیزه ایمان در کار نباشد غالبا عمل آلوده میشود و اگر آلوده نشود بسیار استثنایی است،و اما اگر ریشههای درخت عمل صالح از آب توحید و ایمان به"اللّٰه"سیراب گردد،کمتر ممکن است آفاتی همچون عجب و ریا و تظاهر و خودبینی و تقلب و منتگذاری و امثال آن در آن راه یابد،و به همین دلیل قرآن مجید غالبا این دو را با هم پیوند میدهد چرا که پیوندشان یک واقعیت عینی و ناگسستنی است.
لازم است در اینجا با ذکر یک مثال این مساله را روشنتر سازیم،فرض کنید دو نفر هر کدام دست به ساختن بیمارستانی زدهاند،یکی انگیزه الهی دارد و برای خدمت به خلق خدا این کار را کرده،اما دیگری هدفش تظاهر و رسیدن به یک موقعیت اجتماعی است.
ممکن است در یک نظر سطحی ما فکر کنیم بالآخره هر دو بیمارستان میسازند و مردم از عمل آنها یکسان استفاده خواهند کرد،درست است که یکی پاداش الهی دارد و یکی ندارد،ولی عمل آنها ظاهرا با یکدیگر متفاوت نیست.
ولی همانگونه که گفتیم این محصول یک مطالعه سطحی است،اما اگر کمی بیشتر دقت کنیم خواهیم دید خود این دو عمل در جهات مختلف با یکدیگر متفاوتند،فی المثل نفر اول به سراغ محلهای از شهر میرود که مستضعفان و نیازمندان در آن بیشترند،و گاه در یک محله گمنام که در مسیر رفت و آمد نیست اقدام به این عمل میکند،ولی نفر دوم به سراغ نقطهای میرود که بیشتر در چشمها است هر چند در آنجا نیاز بسیار کمتری است.
نفر اول در انتخاب مصالح و کیفیت ساختمان آیندههای دور را در نظر میگیرد،و آن چنان زیر بنا را میسازد که صدها سال بماند،اما نفر دوم غالبا به سراغ این میرود که ساختمان زودتر بر پا و افتتاح شود و جار و جنجال راه بیندازد،و نتیجه مورد نظرش را بگیرد.
نفر اول دنبال تحکیم باطن کار میرود و نفر دوم به زرق و برق ظاهر میچسبد، همچنین در انتخاب بخشهای درمانی،دکترها،پرستارها و سایر نیازمندیهای این بیمارستان میان این دو،تفاوت بسیار است،چرا که همواره انگیزههای مختلف،خود را در تمام مسیر عمل نشان میدهند و یا به تعبیر دیگر عمل را به رنگ خود در میآورند.
مفسران در معنی"حیات طیبه"(زندگی پاکیزه)تفسیرهای متعددی آوردهاند:
بعضی آن را به معنی روزی حلال تفسیر کردهاند.
بعضی به قناعت و رضا دادن به نصیب.
بعضی به رزق روزانه.
بعضی به عبادت توام با روزی حلال.
و بعضی به توفیق بر اطاعت فرمان خدا و مانند آن.
ولی شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که حیات طیبه،مفهومش آن چنان وسیع و گسترده است که همه اینها و غیر اینها را در بر میگیرد،زندگی پاکیزه از هر نظر،پاکیزه از آلودگیها،ظلمها و خیانتها،عداوتها و دشمنیها،اسارتها و ذلتها و انواع نگرانیها و هر گونه چیزی که آب زلال زندگی را در کام انسان ناگوار میسازد.
ولی با توجه به اینکه در دنبال آن،سخن از جزای الهی به نحو احسن به میان آمده استفاده میشود که حیات طیبه مربوط به دنیا است و جزای احسن مربوط به آخرت.
جالب اینکه در روایتی که در نهج البلاغه از امیر مؤمنان علی ع نقل شده میخوانیم:
و سئل عن قوله تعالی" فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً "فقال هی القناعة:
"از امام پرسیدند منظور از جمله" فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً "چیست؟فرمود:
قناعت است" (1).
بدون شک مفهوم این تفسیر محدود ساختن حیات طیبه به قناعت نمیباشد، بلکه بیان مصداق است ولی مصداقی است بسیار روشن،چرا که اگر تمام دنیا را به انسان بدهند ولی روح قناعت را از او بگیرند همیشه در آزار و رنج و نگرانی بسر میبرد،و به عکس اگر انسان روح قناعت داشته باشد،و از حرص و آز و طمع بر کنار گردد،همیشه آسوده خاطر و خوش است.
همچنین در بعضی از روایات دیگر"حیات طیبه"به معنی"رضا و خشنودی از آنچه خدا داده است"تفسیر شده که آنهم با قناعت قریب الافق است.
ولی هرگز نباید به این مفاهیم جنبه تخدیری داد،بلکه هدف اصلی از بیان رضا و قناعت،پایان دادن به حرص و آز و طمع و هوا پرستی است که عامل تجاوزها و استثمارها و جنگها و خونریزیها،و گاه عامل ذلت و اسارت است.
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار شماره 229.
فَإِذٰا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ اَلرَّجِیمِ (98) إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (99) إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی اَلَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ (100)
98-هنگامی که قرآن میخوانی از شر شیطان مطرود شده،به خدا پناه بر.
99-چرا که او تسلطی بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل میکنند ندارد.
100-تنها تسلط او بر کسانی است که او را به سرپرستی خود برگزیدهاند و آنها که نسبت به او شرک میورزند(و فرمانش را بجای فرمان خدا لازم الاجراء میدانند).
اینگونه قرآن بخوان.
فراموش نکردهایم که در چندین آیه قبل به این نکته اشاره شده بود که در قرآن بیان همه چیز هست( تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ )و به دنبال آن بخشی از مهمترین فرمانهای الهی که در قرآن آمده ذکر شد:
آیات مورد بحث،طرز استفاده از قرآن مجید و چگونگی تلاوت آن را بیان میکند،زیرا پر بار بودن محتوای قرآن به تنهایی کافی نیست،باید موانع نیز از وجود ما و از محیط فکر و جان ما بر چیده شود تا به آن محتوای پر بار دست یابیم.
لذا نخست میگوید"هنگامی که قرآن میخوانی از شر شیطان مطرود شده به خدا پناه بر"( فَإِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ ).
البته منظور تنها ذکر جمله"اعوذ باللّٰه من الشیطان الرجیم"نیست،
بلکه تخلق به آن شرط است یعنی ذکر این جمله مقدمه تحقق حالتی در نفس و جان انسان گردد،حالت توجه به خدا،حالت جدایی از هوی و هوسهای سرکشی که مانع فهم و درک صحیح انسان است،حالت بیگانگی از تعصبها و غرورها و خودخواهیها و خودمحوریهایی که انسان را وادار میکند که از همه چیز، حتی از سخنان خدا به نفع خواستههای انحرافیش استفاده کند.
و تا چنین حالتی در روح و جان انسان پیدا نشود،درک حقایق قرآن برای او ممکن نیست،بلکه به عکس ممکن است قرآن را با توسل به"تفسیر به رای" وسیلهای قرار دهد برای توجیه خواستههای شرکآلودش.
*** آیه بعد در حقیقت دلیلی است بر آنچه در آیه قبل گفته شده بود،میفرماید:
"شیطان تسلطی بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل میکنند ندارد"( إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ).
*** "تنها تسلط او بر کسانی است که او را دوست میدارند و به رهبری و سرپرستی خود انتخابش کردهاند"( إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ ).
"و آنها که او را شریک خدا در اطاعت و بندگی قرار دادهاند"( وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ ).
فرمان شیطان را بجای فرمان خدا واجب الاجراء میدانند! ***
چهره حقیقت هر قدر آشکار و درخشان باشد تا در برابر دیده بینا قرار نگیرد درک آن ممکن نیست،و به تعبیر دیگر برای شناخت حقایق دو چیز لازم است،
آشکار شدن چهره حق و دارا بودن وسیله دید و درک.
آیا هرگز نابینا میتواند قرص خورشید را ببیند؟آیا کران میتوانند نغمههای دلنواز جهان را بشنوند؟همین گونه کسانی که چشم حق بین ندارند از دیدن چهره حقیقت محرومند،و آنها که گوش حقشنو ندارند از شنیدن آیات حق.
چه چیز مانع میشود که انسان قدرت شناخت را از دست دهد؟ بدون شک در درجه اول پیشداوریهای غلط،هوی و هوسهای نفسانی، تعصبهای کورکورانه افراطی،و گرفتار بودن در چنگال خود خواهی و غرور و خلاصه هر چیزی که صفای دل و پاکی روح انسان را بر هم میزند،و رنگهای تیره و تار به آن میدهد،همه اینها مانع درک حقیقتند. جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد! تا نفس مبرا ز نواهی نشود دل آینه نور الهی نشود! در حدیث میخوانیم:
لو لا ان الشیاطین یحومون حول قلوب بنی آدم لنظروا الی ملکوت السماوات: "اگر شیاطین در اطراف قلوب فرزندان آدم دور نمیزدند آنها میتوانستند ملکوت و باطن آسمانها را ببینند".
به همین دلیل نخستین شرط برای رهروان راه حق،تهذیب نفس و تقوا است،که بدون آن انسان در ظلمات وهم،گرفتار و در بیراههها سرگردان میشود.
و اگر میبینیم قرآن میگوید: هُدیً لِلْمُتَّقِینَ "این آیات الهی مایه هدایت برای پرهیزکاران است"نیز اشاره به همین واقعیت است.
بسیار دیدهایم کسانی را که با تعصب و لجاجت و پیشداوریهای فردی یا گروهی به سراغ آیات قرآن میروند و بجای اینکه حقیقت را از قرآن درک کنند آنچه را خود میخواهند بر قرآن تحمیل مینمایند،و به تعبیر دیگر آنچه
را که میخواهند در قرآن میجویند،نه آنچه را که خدا بیان فرموده،و به جای اینکه قرآن مایه هدایتشان شود،بر انحرافشان میافزاید(البته نه قرآن که هوی و هوسهای سرکششان) فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کٰافِرُونَ "اما آنها که ایمان آوردهاند،آیات قرآن بر ایمانشان میافزاید و شاد میشوند و اما آنها که در دلهایشان بیماری است پلیدی تازهای بر پلیدیشان میافزاید،از دنیا میروند در حالی که کافرند"!(سوره توبه-124-125).
بنا بر این با صراحت باید گفت منظور از آیه فوق این نیست که تنها به گفتن "اعوذ باللّٰه من الشیطان الرجیم"قناعت کنیم،بلکه باید این"ذکر"را تبدیل به"فکر"و فکر را تبدیل به"یک حالت درونی"کنیم،و به هنگام خواندن هر آیه به خدا پناه بریم از اینکه وسوسههای شیطان حجابی میان ما و کلام حیاتبخش او گردد.
"رجیم"از ماده"رجم"به معنی طرد کردن است،و در اصل به معنی زدن با سنگ آمده و سپس به معنی طرد کردن استعمال شده است.
در اینجا از میان تمام صفات شیطان،مطرود بودن او مطرح شده،و این ما را به یاد استکبارش در مقابل دعوت خداوند به سجود و خضوع در مقابل آدم میافکند،این استکبار،سبب شد که میان شیطان و درک حقایق حجابی،برقرار گردد،تا آنجا که خود را برتر از آدم بپندارد و بگوید:من از او بهترم،مرا از آتش و او را از خاک آفریدهای و حتی این سرکشی و غرور سبب شد که به فرمان خدا نیز اعتراض کند،اعتراضی که مایه کفر و طرد او گردد.
قرآن گویا با تعبیر"رجیم"میخواهد این واقعیت را تفهیم کند که
به هنگام تلاوت قرآن،استکبار و غرور و تعصب را از خود دور کنید تا سرنوشتی همچون شیطان رجیم پیدا نکنید،و به جای درک حقیقت در پرتگاه کفر و بیایمانی سقوط ننمائید.
در آیات فوق،مردم به دو گروه تقسیم شدهاند،گروهی که تحت سلطه شیطانند و گروهی که بیرون از این سلطه هستند و برای هر یک از این دو گروه، دو صفت بیان شده است.
آنها که بیرون از سلطه شیطانند،دارای ایمان و توکل بر پروردگارند، یعنی از نظر عقیده تنها خداپرستند،و از نظر عمل مستقل از همه چیز و متکی بر خدا،نه متکی بر انسانهای ضعیف و وابسته،و یا بر هوی و هوسها و تعصبها و لجاجتها.
اما آنها که زیر سلطه شیطانند،اولا رهبری او را از نظر اعتقاد پذیرفتهاند ( یَتَوَلَّوْنَهُ )و ثانیا از نظر عمل شیطان را شریک خدا در اطاعت شمردهاند،یعنی عملا پیرو فرمان اویند.
البته انکار نمیتوان کرد انسانهایی هستند که میکوشند و خود را در گروه اول جای میدهند،اما بعدا بر اثر دور افتادن از مربیان الهی و یا قرار گرفتن در محیطهای آلوده و یا به علل دیگر به گروه دوم سقوط میکنند.
و در هر حال آیات فوق بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که سلطه شیطان بر انسانها اجباری و الزامی و ناخودآگاه نیست بلکه این انسانها هستند که شرائط ورود شیطان را به محیط جان خود فراهم میسازند و به اصطلاح جواز عبور از دروازه قلب به او میدهند.
همه چیز نیاز به برنامه دارد مخصوصا بهرهگیری از کتاب بزرگی همچون قرآن،به همین دلیل در خود قرآن برای تلاوت و بهرهگیری از این آیات آداب و شرائطی بیان شده است:
1-نخست میگوید: لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ :"قرآن را جز پاکان لمس نمیکنند"این تعبیر ممکن است هم اشاره به پاکیزگی ظاهری باشد که تماس گرفتن با خطوط قرآن باید توام با طهارت و وضو باشد،و هم اشاره به اینکه درک مفاهیم و محتوای این آیات تنها برای کسانی میسر است که پاک از رذائل اخلاقی باشند،تا صفات زشتی که بر دیده حقیقت بین انسان پرده میافکند،آنها را از مشاهده جمال حق محروم نگرداند.
2-به هنگام آغاز تلاوت قرآن باید از شیطان رجیم و رانده شده درگاه حق،به خدا پناه برد،چنان که در آیات فوق خواندیم" فَإِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ ".
در روایتی از امام صادق ع میخوانیم که در پاسخ این سؤال که چگونه این دستور را عمل کنیم؟و چه بگوئیم؟فرمود بگو:
استعیذ بالسمیع العلیم من الشیطان الرجیم و در روایت دیگری میخوانیم که امام به هنگام تلاوت سوره حمد فرمود:
اعوذ باللّٰه السمیع العلیم من الشیطان الرجیم،و اعوذ باللّٰه ان یحضرون: "به خداوند شنوا و دانا از شیطان رجیم پناه میبرم،و هم به او پناه میبرم از اینکه نزد من حضور یابند"! و همانگونه که در بالا گفتیم این پناه بردن نباید محدود به لفظ و سخن باشد بلکه باید در اعماق روح و جان نفوذ کند به گونهای که انسان هنگام تلاوت قرآن از خوهای شیطانی جدا گردد،و به صفات الهی نزدیک شود،تا موانع فهم کلام حق از محیط فکر او برخیزد و جمال دلارای حقیقت را بدرستی ببیند.
بنا بر این پناه بردن به خدا از شیطان هم در آغاز تلاوت قرآن لازم است و هم در تمام مدت تلاوت هر چند به زبان نباشد.
3-قرآن را باید به صورت"ترتیل"تلاوت کرد،یعنی شمرده،و توام با تفکر وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً (مزمل آیه 4).
در حدیثی در تفسیر این آیه از امام صادق ع میخوانیم:
ان القرآن لا یقرأ هذرمة،و لکن یرتل ترتیلا،اذا مررت بآیة فیها ذکر النار وقفت عندها،و تعوذت باللّٰه من النار: "قرآن را تند و دست و پا شکسته نباید خواند،بلکه باید به آرامی تلاوت کرد،هنگامی که به آیهای میرسی که در آن ذکر آتش دوزخ شده است توقف میکنی(و میاندیشی) و به خدا از آتش دوزخ پناه میبری"! 4-علاوه بر ترتیل،دستور به"تدبر و تفکر"در آیات قرآن داده است آنجا که میگوید: أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ :"آیا آنها در قرآن نمیاندیشند"؟ (نساء-82)در حدیثی میخوانیم که اصحاب و یاران پیامبر ص قرآن را ده آیه ده آیه از پیامبر ص میآموختند،و ده آیه دوم را فرا نمیگرفتند مگر اینکه آنچه در آیات نخستین بود از علم و عمل بدانند (1).
و در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم:
اعربوا القرآن و التمسوا غرائبه :قرآن را فصیح و روشن بخوانید و از شگفتیهای مفاهیم آن بهره گیرید" (2).
و نیز در حدیث دیگر از امام صادق نقل شده:
لقد تجلی اللّٰه لخلقه فی کلامه و لکنهم لا یبصرون: "خداوند خود را در کلامش به مردم نشان داده است،ولی کوردلان نمیبینند" (3).
(تنها روشن ضمیران آگاه و اندیشمندان با ایمان جمال او را در سخنش
مشاهده میکنند).
5-آنها که آیات قرآن را میشنوند نیز وظیفهای دارند،وظیفهشان سکوت کردن،سکوتی توام با اندیشه و تفکر: وَ إِذٰا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ :"هنگامی که قرآن خوانده میشود گوش فرا دهید و خاموش باشید تا مشمول رحمت حق شوید" (1).
به علاوه در روایات اسلامی دستورهایی درباره تلاوت قرآن با صدای خوب که از نظر روانی مسلما تاثیر روی مفاهیم آن میگذارد وارد شده است که اینجا جای شرح آن نیست (2).
وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آیَةً مَکٰانَ آیَةٍ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یُنَزِّلُ قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (101) قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ اَلْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ (102) وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمٰا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسٰانُ اَلَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ (103) إِنَّ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ لاٰ یَهْدِیهِمُ اَللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (104) إِنَّمٰا یَفْتَرِی اَلْکَذِبَ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْکٰاذِبُونَ (105)
101-و هنگامی که آیهای را به آیه دیگر تبدیل کنیم(حکمی را نسخ نمائیم)-و خدا بهتر میداند چه حکمی را نازل کند-آنها میگویند تو افترا میبندی اما اکثر آنها(حقیقت)را نمیدانند.
102-بگو،آن را روح القدس از جانب پروردگارت به حق نازل کرده است،تا افراد با ایمان را ثابت قدم گرداند،و هدایت و بشارتی است برای عموم مسلمین.
103-ما میدانیم آنها میگویند این آیات را بشری به او تعلیم میدهد،در حالی که زبان کسی که اینها را به او نسبت میدهند عجمی است ولی این(قرآن)زبان عربی آشکار است.
104-کسانی که ایمان به آیات الهی ندارند خداوند آنها را هدایت نمیکند و برای آنها عذاب دردناکی است.
105-تنها کسانی دروغ میگویند که ایمان به آیات خدا ندارند،و دروغگویان واقعی آنها هستند!.
ابن عباس میگوید:مشرکان بهانهجو،هنگامی که آیهای نازل میشد و دستور سختی در آن بود و سپس آیه دیگری میآمد و دستور سهلتری در آن بود،میگفتند:محمد اصحاب خود را مسخره میکند و دست میاندازد،امروز دستور به چیزی میدهد و فردا از همان نهی میکند،اینها نشان میدهد که محمد همه را از پیش خود میگوید نه از ناحیه خدا،در این هنگام آیه نخست نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
در آیات گذشته سخن از قرآن و طرز بهرهگیری از آن در میان بود، آیات مورد بحث نیز گوشههای دیگری از مسائل مربوط به قرآن مخصوصا ایرادهایی را که مشرکان به این آیات الهی میگرفتند بیان میکند،نخست میگوید:
"هنگامی که آیهای را به آیه دیگر تبدیل کنیم-و این تغییر و تبدیل حکمتی دارد که خدا بهتر میداند حکمتش چیست و چگونه باید نازل کند-آنها
میگویند به خدا دروغ میبندی!اما اکثر آنها حقیقت امر را نمیدانند" ( وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آیَةً مَکٰانَ آیَةٍ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یُنَزِّلُ قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
حقیقت این است که:مشرکان درک نمیکنند که وظیفه قرآن چیست؟ و چه رسالتی بر عهده دارد؟آنها نمیدانند که قرآن در پی ساختن یک جامعه انسانی است،جامعهای پیشرو،آباد و آزاد،با معنویت عالی،آری أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ .
با این حال بدیهی است که این نسخه الهی که برای نجات جان این بیماران نوشته شده است گاهی نیاز به تبدیل و تعویض دارد،امروز باید،نسخهای داده شود،فردا باید تکامل یابد،و سرانجام نسخه نهایی صادر گردد.
آری آنها از این حقایق بیخبرند و از شرائط نزول قرآن،بیاطلاع، و گرنه میدانستند"نسخ"پارهای از دستورات و آیات قرآن،یک برنامه دقیق و حساب شده تربیتی است که بدون آن،هدف نهایی و نیل به تکامل تامین نمیشود، به همین دلیل آنها چنین میپنداشتند که این امر،دلیل بر تناقض گویی پیامبر ص و یا افترا بستن به خدا است.
در حالی که مساله نسخ برای جامعهای که در حال انتقال از یک مرحله بسیار منحط،به مراحل عالی است،امری است اجتناب ناپذیر،چه اینکه بسیار میشود که انتقال دفعی غیر ممکن است،و باید مرحله به مرحله،صورت گیرد.
آیا یک بیماری مزمن را میتوان در یک روز معالجه کرد؟یا یک معتاد به مواد مخدر را که سالها است به آن آلوده شده است در یک روز درمان نمود؟،آیا جز این است که باید در این میان،مراحل انتقالی وجود داشته باشد؟ و آیا نسخ چیزی جز برنامههای موقت در دورانهای انتقالی است؟! (در مورد نسخ در جلد اول ذیل آیه 36 سوره بقره بحث کردهایم).
آیه بعد،همین مساله را تعقیب و تاکید کرده،به پیامبر ص دستور میدهد"بگو:آن را روح القدس از جانب پروردگارت بر حق نازل کرده است" ( قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ ).
"روح القدس"یا"روح مقدس"همان پیک وحی الهی،"جبرئیل امین" است،او است که به فرمان خدا آیات را اعم از ناسخ و منسوخ،بر پیامبر ص نازل میکند،آیاتی که همه حق است همه واقعیتی را تعقیب میکند و آن واقعیت چیزی جز تربیت انسانها نیست،تربیتی که وصول به آن گاهی احکام ناسخ و منسوخ را ایجاب میکند.
به همین دلیل به دنبال آن میفرماید:"هدف این است که افراد با ایمان را در مسیر خود ثابتقدمتر گرداند،و هدایت و بشارتی برای عموم مسلمین است" ( لِیُثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ ).
به گفته مفسر عالیقدر نویسنده"تفسیر المیزان"آیه فوق در مورد مؤمنان میگوید:هدف آنست که در خط خود تثبیت شوند،اما درباره مسلمین میگوید:
هدف هدایت و بشارت است،این به خاطر تفاوتی است که میان"مؤمن"و"مسلم" وجود دارد چرا که ایمان در قلب است و اسلام در ظاهر عمل.
و به هر حال برای محکم کردن نیروی ایمان و پیمودن راه هدایت و بشارت، گاهی چارهای جز برنامههای کوتاه مدت و موقت که بعدا جای خود را به برنامه نهایی و ثابت میدهد نیست،و این است رمز وجود ناسخ و منسوخ در آیات الهی.
*** این بود پاسخ یکی از بهانهجوئیهای مشرکان در زمینه آیات قرآن،سپس به بهانه دیگر،و یا صحیحتر،افترای مخالفین به پیامبر اسلام ص اشاره نموده چنین میگوید.
"ما میدانیم آنها میگویند:این آیات را بشری به او تعلیم میدهد" ( وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمٰا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ ).
در اینکه نظر مشرکان در این گفتار به چه کسی بوده،مفسران گفتگوهای مختلفی دارند:از ابن عباس نقل شده که او مردی بنام"بلعام"در مکه بود، شغلش شمشیرسازی و اصلا نصرانی و اهل روم بود،و بعضی او را یک غلام رومی متعلق به طایفه"بنی حضرم"بنام"یعیش"یا"عائش"دانستهاند که اسلام آورد و از یاران پیامبر شد.
بعضی دیگر این سخن را اشاره به دو غلام نصرانی بنام"یسار"و"جبر" دانستهاند که دارای کتابی به زبان خودشان بودند و گهگاه آن را با صدای بلند میخواندند.
این احتمال را نیز بعضی دادهاند که منظور سلمان فارسی باشد،در حالی که میدانیم سلمان در مدینه به حضور پیامبر ص آمد و اسلام را پذیرا شد، و این گونه تهمتهای مشرکان،مخصوصا با توجه به سوره نحل که قسمت مهمی از آن مکی است،مربوط به"مکه"بوده است.
به هر حال قرآن با یک پاسخ دندانشکن خط بطلان بر این ادعاهای بی پایه میکشد و میگوید:
اینها توجه ندارند،"زبان کسی که قرآن را به او نسبت میدهند عجمی است،در حالی که این قرآن به زبان عربی فصیح و آشکار نازل شده است" ( لِسٰانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ ) (1)و (2).
1) 1) یلحدون از ماده"الحاد"به معنی انحراف از حق به باطل است و گاهی به هر گونه انحراف نیز گفته میشود،و در اینجا اشاره به این است که افتراگران،تمایل داشتند که قرآن را به بشری نسبت دهند و او را معلم پیامبر(ص)بخوانند.
2) 2) اعجام و عجمه در اصل به معنی ابهام است و اعجمی به کسی گفته میشود که در بیان او نقصی باشد،خواه،عرب باشد یا غیر عرب،و از آنجا که عربها اطلاعات ناقص از بیان غیر داشتند،دیگران را عجم خطاب میکردند!.
اگر منظورشان از این تهمت و افترا این است که معلم پیامبر ص در تعلیم الفاظ قرآن یک انسان بوده است بیگانه از زبان عرب که این نهایت رسوایی است،چنین انسانی چگونه میتواند عباراتی این چنین فصیح و بلیغ بیاورد که صاحبان اصلی لغت همگی در برابر آن عاجز بمانند و حتی توانایی مقابله با یک سوره آن را نداشته باشند؟!.
و اگر منظورشان این است که محتوای قرآن را از یک معلم عجمی گرفته است،باز این سؤال پیش میآید که ریختن آن محتوا در قالب چنین الفاظ و عبارات اعجاز آمیزی که همه فصحای جهان عرب در برابر آن زانو زدند،بوسیله چه کسی انجام شده است؟آیا بوسیله یک فرد بیگانه از زبان عرب و یا بوسیله کسی که قدرتش ما فوق قدرت همه انسانها است یعنی"اللّٰه"؟!.
از این گذشته محتوای این قرآن از نظر منطق نیرومند فلسفی در زمینه عقائد،و تعلیمات اخلاقی در زمینه پرورش روحیات انسان،و قوانین جامع الاطراف اجتماعی در زمینه نیازهای مختلف،آن چنان است که ما فوق افکار بشر است،و نشان میدهد که افتراگویان نیز گفتار خود را باور نداشتند،تنها برای شیطنت و وسوسه در دلهای سادهاندیشان چنین سخنانی میگفتند.
واقع این است که مشرکان عرب،کسی را در میان خود نمییافتند که بتوانند قرآن را به او نسبت دهند،لذا دست و پا کردند بلکه بتوانند شخص ناشناسی را که زندگانیش برای مردم آن سامان گنگ و مبهم است پیدا کنند، و این مطالب را به او نسبت دهند شاید بتوانند چند روزی سادهدلان را اغفال کنند.
از همه اینها گذشته تاریخ زندگی پیامبر ص هرگز نشان نمیدهد که او با چنین اشخاصی تماس مداومی داشته باشد در حالی که اگر واقعا آنها مبتکر اصلی بودند باید چنین تماسی برقرار باشد،اما از آنجا که از قدیم گفتهاند
الغریق یتشبث بکل حشیش:"آدم غریق به هر خار و خاشاک برای نجات خود چنگ میزند"آنها نیز چنین تشبثاتی داشتهاند.
زمان نزول قرآن و محیط جاهلیت عرب که سهل است حتی امروز با آن همه پیشرفتی که در زمینههای مختلف تمدن بشری حاصل شده است،و این همه تالیفات که انعکاسی نیرومند از افکار انسانها در جوامع بشری است، و اینهمه قوانین و نظاماتی که به وجود آمده،برتری تعلیمات قرآن بر آنها به هنگام مقایسه کاملا آشکار است.
حتی به گفته سید قطب در تفسیر"فی ظلال"جمعی از مادیون در روسیه شوروی هنگامی که میخواستند در کنگره مستشرقین که در سال 1954 میلادی تشکیل شد بر قرآن خرده بگیرند،چنین میگفتند که این کتاب نمیتواند تراوش مغز یک انسان-محمد-بوده باشد،بلکه باید نتیجه تلاش و کوشش جمعیت بزرگی باشد!حتی نمیتوان باور کرد که همه آن در جزیرة العرب نوشته شده باشد،بلکه بطور قطع قسمتهایی از آن در خارج جزیرة العرب نوشته شده است!! (1).
آنها از یک سو چون طبق منطقشان دائر به انکار وجود خدا و مساله وحی برای همه چیز تفسیر مادی جستجو میکردند،و از سوی دیگر نمیتوانستند قرآن را زائیده مغز انسانی در جزیره عرب بدانند ناچار به تفسیر مضحکی دست زدند و آن را به جمعیت کثیری از داخل و خارج عربستان پیوند دادند همان چیزی که تاریخ به کلی آن را انکار میکند! به هر حال از این آیه به خوبی استفاده میشود که اعجاز قرآن تنها در جنبه محتوای آن نیست بلکه الفاظ قرآن نیز در سر حد اعجاز است،و کشش و جاذبه و شیرینی و هماهنگی خاصی که در الفاظ جمله بندیها وجود دارد ما فوق قدرت انسانها
1) 1) تفسیر فی ظلال جلد 5 صفحه 282.
است(در زمینه اعجاز قرآن در جلد اول ذیل آیه 23 سوره بقره بحث کافی داشتیم).
*** سپس با لحنی تهدیدآمیز به بیان این حقیقت میپردازد که این اتهامات و انحرافات همه به خاطر رسوخ بیایمانی در نفوس آنها است و"کسانی که ایمان به آیات الهی ندارند خداوند آنها را هدایت نمیکند(نه هدایت به صراط مستقیم و نه راه بهشت و سعادت جاویدان)و برای آنها عذاب دردناکی است"( إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ لاٰ یَهْدِیهِمُ اللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
چرا که آنها آن چنان گرفتار تعصب و لجاجت و دشمنی با حقند که شایستگی هدایت را از دست دادهاند،و جز برای عذاب الیم آمادگی ندارند!.
*** و در آخرین آیه اضافه میکند:"تنها کسانی به مردان حق دروغ میبندند که ایمان به آیات الهی ندارند،و دروغگویان واقعی آنها هستند( إِنَّمٰا یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْکٰاذِبُونَ ).
آنها دروغ میگویند نه تو ای محمد،چرا که با دیدن آن همه آیات و نشانههای روشن و دلائلی که هر یک از دیگری آشکارتر است باز هم به افتراهای خود ادامه میدهند.
و چه دروغی از این بزرگتر که انسان به مردان حق اتهام ببندد و میان آنها و تودههایی که تشنه حقیقتند،سد و مانعی ایجاد کند.
آیه اخیر از آیات تکان دهندهای است که در زمینه زشتی دروغ سخن میگوید و دروغگویان را در سر حد کافران و منکران آیات الهی قرار میدهد، گر چه مورد آیه،دروغ و افترا بر خدا و پیامبر ص است،ولی به هر حال زشتی دروغ اجمالا در این آیه مجسم شده است.
اصولا در تعلیمات اسلام به مساله راستگویی و مبارزه با کذب و دروغ فوق العاده اهمیت داده شده است که نمونههای آن را بطور فشرده و فهرستوار ذیلا ملاحظه میکنید:
1-راستگویی و اداء امانت دو نشانه بارز ایمان و شخصیت انسان است، حتی دلالت این دو بر ایمان از نماز هم برتر و بیشتر است.
امام صادق ع میفرماید:
لا تنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده، فان ذلک شیء قد اعتاده و لو ترکه استوحش لذلک،و لکن انظروا الی صدق حدیثه و اداء امانته: "نگاه به رکوع و سجود طولانی افراد نکنید، چرا که ممکن است عادت آنها شده باشد،به طوری که اگر آن را ترک کنند ناراحت شوند،ولی نگاه به راستگویی و امانت آنها کنید" (1).
ذکر این دو با هم(راستگویی و امانت)به خاطر این است که ریشه مشترکی دارند،زیرا راستگویی چیزی جز امانت در سخن نیست،و امانت همان راستی در عمل است.
در روایات اسلامی دروغ به عنوان "کلید گناهان"شمرده شده است،علی ع میفرماید:
الصدق یهدی الی
1) 1) سفینة البحار ماده"صدق"نقل از کتاب کافی.
البر،و البر یهدی الی الجنة: "راستگویی دعوت به نیکوکاری میکند، و نیکوکاری دعوت به بهشت" (1).
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:
ان اللّٰه عز و جل جعل للشر اقفالا، و جعل مفاتیح تلک الاقفال الشراب،و الکذب شر من الشراب: "خداوند متعال برای شر و بدی،قفلهایی قرار داده و کلید آن قفلها شراب است(چرا که مانع اصلی زشتیها و بدیها عقل است و مشروبات الکلی عقل را از کار میاندازد) سپس اضافه فرمود:دروغ از شراب هم بدتر است" (2).
امام عسکری ع میفرماید:
جعلت الخبائث کلها فی بیت و جعل مفتاحها الکذب: "تمام پلیدیها در اطاقی قرار داده شده،و کلید آن دروغ است" (3).
رابطه دروغ و گناهان دیگر از این نظر است که انسان گناهکار هرگز نمیتواند،راستگو باشد،چرا که راستگویی موجب رسوایی او است،و برای پوشاندن آثار گناه معمولا باید متوسل به دروغ شود.
و به عبارت دیگر،دروغ انسان را در مقابل گناه آزاد میکند،و راستگویی محدود.
اتفاقا این حقیقت در حدیثی که از پیامبر ص نقل شده کاملا تجسم یافته، حدیث چنین است:
شخصی به حضور پیامبر ص رسید،عرض کرد نماز میخوانم و عمل منافی عفت انجام میدهم،دروغ هم میگویم!کدام را اول ترک گویم؟!پیامبر ص فرمود:دروغ،او در محضر پیامبر ص تعهد کرد که هرگز دروغ نگوید:
هنگامی که خارج شد،وسوسههای شیطانی برای عمل منافی عفت در دل او پیدا شد،اما بلافاصله در این فکر فرو رفت،که اگر فردا پیامبر ص از او در این باره سؤال کند چه بگوید،بگوید چنین عملی را مرتکب نشده است،اینکه دروغ است و اگر راست بگوید حد بر او جاری میشود،و همین گونه در رابطه با سایر کارهای خلاف این طرز فکر و سپس خود داری و اجتناب برای او پیدا شد و به این ترتیب ترک دروغ سرچشمه ترک همه گناهان او گردید.
چرا که راستگویی یعنی هماهنگی زبان و دل،و بنا بر این دروغ ناهماهنگی این دو است،و نفاق نیز چیزی جز تفاوت ظاهر و باطن نیست.
در آیه 77 سوره توبه میخوانیم: فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلیٰ یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمٰا أَخْلَفُوا اللّٰهَ مٰا وَعَدُوهُ وَ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ :"اعمال آنها نفاقی در دلهایشان تا روز قیامت ایجاد کرد،به خاطر اینکه عهد خدا را شکستند و به خاطر اینکه دروغ میگفتند".
این واقعیت نه تنها در آیه مورد بحث که در احادیث اسلامی نیز منعکس است:در حدیثی چنین میخوانیم:سئل رسول اللّٰه(ص)یکون المؤمن جبانا؟قال نعم،قیل و یکون بخیلا؟قال نعم، قیل یکون کذابا؟قال لا!"از پیامبر پرسیدند آیا انسان با ایمان ممکن است (گاهی)ترسو باشد فرمود:آری،باز پرسیدند آیا ممکن است(احیانا)بخیل باشد فرمود:آری،پرسیدند آیا ممکن است کذاب و دروغگو باشد؟فرمود نه"! (1).
چرا که دروغ از نشانههای نفاق است و نفاق با ایمان سازگار نیست.
و نیز به همین دلیل این سخن از امیر مؤمنان ع نقل شده است:
لا یجد العبد طعم الایمان حتی یترک الکذب هزله وجده: "انسان هیچگاه طعم
1) 1) جامع السعادات جلد 2 صفحه 322.
ایمان را نمیچشد تا دروغ را ترک گوید خواه شوخی باشد یا جدی" (1).
در حدیث دیگری نظیر همین معنی از پیامبر ص نقل شده و در پایان آن به آیه مورد بحث استدلال گردیده است.
میدانیم مهمترین سرمایه یک جامعه اعتماد متقابل و اطمینان عمومی است،و مهمترین چیزی که این سرمایه را به نابودی میکشاند دروغ و خیانت و تقلب است، و یک دلیل عمده بر اهمیت فوق العاده راستگویی و ترک دروغ در تعلیمات اسلامی همین موضوع است.
در احادیث اسلامی میخوانیم که پیشوایان دین از دوستی با چند طایفه از جمله دروغگویان شدیدا نهی کردند،چرا که آنها قابل اطمینان نیستند.
علی ع در کلمات قصارش میفرماید:
ایاک و مصادقة الکذاب فانه کالسراب،یقرب علیک البعید،و یبعد علیک القریب: "از دوستی با دروغگو بپرهیز که او همچون سراب است،دور را در نظر تو نزدیک و نزدیک را دور میسازد" (2).
البته سخن در باره زشتیهای دروغ و فلسفه آن و همچنین علل پیدایش دروغگویی از نظر روانی و طرق مبارزه آن بسیار زیاد است که باید آن را در کتب اخلاق جستجو کرد (3).
مَنْ کَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِهِ إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ وَ لٰکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (106) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمُ اِسْتَحَبُّوا اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا عَلَی اَلْآخِرَةِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْکٰافِرِینَ (107) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ (108) لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (109) ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (110) یَوْمَ تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا وَ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (111)
106-کسانی که بعد از ایمان کافر شوند-به جز آنها که تحت فشار واقع شدهاند در حالی که قلبشان آرام با ایمان است-آری آنها که سینه خود را برای پذیرش کفر گشودهاند غضب خدا بر آنها است و عذاب عظیمی در انتظارشان!.
107-این بخاطر آنست که زندگی دنیا(و پست)را بر آخرت ترجیح دادند،و خداوند افراد بیایمان(و لجوج)را هدایت نمیکند.
108-آنها کسانی هستند که خدا(بر اثر فزونی گناه)بر قلب و گوش و چشمانشان مهر نهاده(به همین دلیل چیزی نمیفهمند)و غافلان واقعی آنهایند.
109-و قطعا آنها در آخرت زیانکارانند.
110-اما پروردگار تو نسبت به کسانی که بعد از فریب خوردن(به ایمان بازگشتهاند و) هجرت کردند و جهاد و استقامت در راه خدا به خرج دادند پروردگار تو بعد از انجام این کارها غفور و رحیم است(و آنها را مشمول رحمت میسازد).
111-به یاد آورید روزی را که هر کس(در فکر خویشتن است و)به دفاع از خود برمیخیزد و نتیجه اعمال هر کسی بیکم و کاست به او داده میشود و به آنها ظلم نخواهد شد.
بعضی از مفسران در شان نزول آیه نخست چنین نقل کردهاند که این آیه در مورد گروهی از مسلمانان نازل گردید که در چنگال مشرکان گرفتار شدند و آنها را مجبور به بازگشت از اسلام و اظهار کلمات کفر و شرک کردند.
آنها"عمار"و پدرش"یاسر"و مادرش"سمیه"و"صهیب"و"بلال" و"خباب"بودند،پدر و مادر عمار در این ماجرا سخت مقاومت کردند و کشته شدند،ولی عمار که جوان بود آنچه را مشرکان میخواستند به زبان آورد.
این خبر در میان مسلمانان پیچید، بعضی غائبانه عمار را محکوم کردند و گفتند:عمار از اسلام بیرون رفته و کافر شده،پیامبر ص فرمود:چنین نیست
ان عمارا ملاء ایمانا من قرنه الی قدمه و اختلط الایمان بلحمه و دمه: "چنین نیست(من عمار را به خوبی میشناسم)عمار از فرق تا قدم مملو از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او آمیخته است(او هرگز دست از ایمان برنخواهد داشت و به مشرکان نخواهد پیوست).
چیزی نگذشت که عمار گریهکنان به خدمت رسول خدا ص آمد، پیامبر ص فرمود:مگر چه شده است؟ عرض کرد ای پیامبر!بسیار بد شده،دست از سرم بر نداشتند تا نسبت به شما جسارت کردم و بتهای آنها را به نیکی یاد نمودم! پیامبر ص با دست مبارکش اشک از چشمان عمار پاک میفرمود و میگفت:
اگر باز تو را تحت فشار قرار دادند،آنچه میخواهند بگو(و جان خود را از خطر رهایی بخش).
در این هنگام آیه مَنْ کَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِهِ إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ... نازل گردید و مسائل را در این رابطه روشن ساخت (1).
بازگشت کنندگان از اسلام(مرتدین)
در تکمیل بحث آیات گذشته که سخن از برنامههای مختلف مشرکان و کفار در میان بود،آیات مورد بحث به گروهی دیگر از کفار یعنی مرتدین و بازگشت کنندگان از اسلام اشاره میکند.
نخستین آیه میگوید:"کسانی که بعد از ایمان کافر شوند-بجز آنها که تحت فشار و اجبار اظهار کفر کردهاند در حالی که قلبشان مملو از ایمان است- آری چنین اشخاصی که سینه خود را برای پذیرش مجدد کفر گشاده دارند،
1) 1) تفسیر مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث.
غضب خدا بر آنهاست و عذاب عظیم در انتظارشان است"( مَنْ کَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِهِ إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ وَ لٰکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ ).
در واقع در اینجا اشاره به دو گروه از کسانی است که بعد از پذیرش اسلام راه کفر را پیش میگیرند.
نخست آنها که در چنگال دشمنان بیمنطق گرفتار میشوند و تحت فشار و شکنجه آنها اعلام بیزاری از اسلام و وفاداری به کفر میکنند،در حالی که آنچه میگویند تنها با زبان است و قلبشان مالامال از ایمان میباشد،این گروه مسلما مورد عفوند،بلکه اصلا گناهی از آنها سر نزده است،این همان تقیه مجاز است که برای حفظ جان و ذخیره کردن نیروها برای خدمت بیشتر در راه خدا در اسلام مجاز شناخته شده است.
گروه دوم کسانی هستند که به راستی دریچههای قلب خود را به روی کفر و بی ایمانی میگشایند، و مسیر عقیدتی خود را به کلی عوض میکنند، اینها هم گرفتار غضب خدا و عذاب عظیم او میشوند.
ممکن است غضب اشاره به محرومیت آنها از رحمت الهی و هدایت او در این جهان باشد،و عذاب عظیم اشاره به کیفر آنها در جهان دیگر،و به هر حال تعبیری که در این آیه درباره مرتدین شده است بسیار سخت و سنگین و تکان دهنده است.
*** آیه بعد دلیل مرتد شدن آنها را چنین بازگو میکند:"این بخاطر آن است که آنها زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح دادند و به همین جهت بار دیگر در طریق کفر گام نهادند"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَةِ ).
"و خداوند قوم کافر را(که در کفر و انکار اصرار میورزند)هدایت
نمیکند"( وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ ).
و بطور خلاصه هنگامی که آنها اسلام آوردند،موقتا پارهای از منافع مادیشان به خطر افتاد،و از آنجا که به دنیا عشق میورزیدند از ایمان خود پشیمان گشتند و مجددا به سوی کفر بازگشتند.
بدیهی است چنین جمعیتی که از درون وجودشان کششی به سوی ایمان نیست،مشمول هدایت الهی نمیشوند که هدایت او فرع بر خواست و کوشش و جهاد ما است که خودش فرموده وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا (عنکبوت آیه آخر).
*** آیه بعد دلیل عدم هدایت آنها را چنین شرح میدهد:"آنها کسانی هستند که خدا بر قلب و گوش و چشمشان مهر نهاده"آن چنان که از دیدن و شنیدن و درک حق محروم ماندهاند( أُولٰئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ ).
و روشن است"چنین افراد با از دست دادن تمام ابزار شناخت،غافلان واقعی هستند"( وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ ).
در گذشته نیز گفتهایم که اعمال خلاف و انواع گناهان آثار سویی روی حس تشخیص و درک و دید انسان میگذارد و سلامت فکر را تدریجا از او میگیرد،هر قدر در این راه فراتر رود پردههای غفلت و بیخبری بر دل و چشم و گوش او محکمتر میشود،سرانجام کارش به جایی میرسد که چشم دارد و گویی نمیبیند،گوش دارد و گویی نمیشنود، و دریچه روح او به روی همه حقایق بسته میشود و حس تشخیص و قدرت تمیز که برترین نعمت الهی است از آنها گرفته میشود.
"طبع"که در اینجا به معنی"مهر نهادن"است،اشاره به این است
که گاهی برای اینکه مثلا کسی دست به محتوای صندوقی نزند و در آن را نگشاید،آن را محکم میبندند و بعد از بستن با نخ مخصوصی محکم میکنند، و روی آن مهر میزنند که اگر آن را بگشایند فورا معلوم خواهد شد،این تعبیر در اینجا کنایه از نفوذناپذیری مطلق است.
*** در آیه بعد نتیجه کار آنها چنین ترسیم شده است:"ناچار و قطعا آنها در آخرت زیانکارانند"( لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ).
چه زیان و خسرانی از این بدتر که انسان همه امکانات لازم را برای هدایت و سعادت جاویدان در دست داشته باشد،و بر اثر هوی و هوس همه این سرمایهها را از دست بدهد.
*** و از آنجا که در برابر دو گروه گذشته یعنی آنها که تحت فشار دشمن کلمات کفر آمیز را به عنوان تقیه بیان کردند در حالی که قلبشان مطمئن و مملو از ایمان بود،و آنها که با تمام میل به کفر باز گشتند،گروه سومی وجود دارند که همان فریبخوردگانند.
آیه بعد به وضع آنها اشاره کرده میگوید:"پروردگار تو نسبت به کسانی که فریب خوردند و از ایمان باز گشتند اما بعدا توبه کردند و صدق توبه خود را با هجرت و جهاد و صبر و استقامت به ثبوت رساندند آری پروردگارت نسبت به آنها غفور و رحیم است"( ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ ) (1).
این آیه دلیل روشنی است برای قبول توبه مرتد،ولی اشخاصی که در آیه
1) 1) ضمیر"بعدها"به گفته بسیاری از مفسرین به"فتنة"باز میگردد، و بعضی گفتهاند به هجرت و جهاد و صبر که قبل از آن در آیه آمده است.
مورد بحث هستند قبلا مشرک بودهاند و بعد مسلمان شدهاند،بنا بر این "مرتد ملی"محسوب میشوند نه"مرتد فطری" (1).
*** سرانجام آخرین آیه مورد بحث به عنوان یک هشدار عمومی میگوید:
"بیاد آورید روزی را که هر کس در فکر خویشتن است و به دفاع از خود برمیخیزد"تا خود را از عذاب و مجازات دردناکش رهایی بخشد( یَوْمَ تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا ) (2).
گاهی گنهکاران برای نجات از چنگال عذاب،اعمال خلاف خود را به کلی منکر میشوند و میگویند: وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ :"به خدایی که پروردگار ما است سوگند که ما مشرک نبودیم"(سوره انعام آیه 23)اما هنگامی که میبینند این دروغ و دغلها کارگر نیست،سعی میکنند گناه خود را به گردن رهبران گمراهشان بیندازند،میگویند رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ النّٰارِ :"خدایا اینها بودند که ما را گمراه کردند،عذاب آنها را دو چندان کن"(و سهم عذاب ما را به آنها بده)(اعراف-38).
ولی این دست و پاها بیهوده است و در آنجا"نتیجه اعمال هر کسی بی کم
1) 1) مرتد فطری کسی است از پدر یا مادر مسلمان تولد یافته و پس از قبول اسلام از اسلام بازگشته است،ولی مرتد ملی به کسی گفته میشود که پدر و مادر او به هنگام انعقاد نطفهاش مسلمان نبودهاند،اما او بعدا اسلام را پذیرفته سپس از آن برگشته است.
2) 2) در اینکه"یوم"تعلق به کدام فعل دارد،در میان مفسران گفتگو است،بعضی آن را متعلق به فعل مقدر دانستهاند و گفتهاند در تقدیر"ذکر هم یوم تاتی"بوده،و بعضی آن را به فعل"غفران"و"رحمت"که از لَغَفُورٌ رَحِیمٌ در آیه قبل استفاده میشود،متعلق دانستهاند(ولی ما در بیان تفسیر بالا احتمال اول را به خاطر جامعیتش عملا ترجیح دادیم).
و کاست به او داده میشود"( وَ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ ).
و به هیچکس کمترین ستمی نمیشود( وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ).
مسلمانان راستین،دستپروردگان پیامبر اسلام ص روح مقاومت عجیبی در برابر دشمنان داشتند،و چنان که دیدیم بعضی از آنها همچون"پدر عمار" حتی حاضر نمیشدند جملهای با زبان مطابق میل دشمن بگویند،هر چند قلبشان مملو از ایمان به خدا و عشق به پیامبر ص بود،و در این راه جان خود را نیز از دست میدادند.
و بعضی همچون خود"عمار"،که حاضر میشدند با زبان جملهای بگویند باز وحشت سر تا پای وجودشان را فرا میگرفت، و خود را مسئول و مقصر میدانستند،و تا پیامبر ص به آنها اطمینان نمیداد که عملشان به عنوان یک تاکتیک برای حفظ جان خویشتن شرعا جایز بوده است آرام نمییافتند! در حالات"بلال"میخوانیم هنگامی که اسلام آورد،و شجاعانه به دفاع از منطق اسلام و حمایت از پیامبر ص برخاست،مشرکان او را تحت فشار شدید قرار دادند،تا جایی که او را به میان آفتاب سوزان میکشاندند و صخره بزرگی روی سینه او میگذاشتند و به او میگفتند:باید به خدا مشرک شوی.
او خودداری میکرد و در حالی که نفسهایش به شماره افتاده بود،پیوسته میگفت:"احد،احد"(او خدای یگانه است او خدای یکتاست)سپس میگفت بخدا سوگند اگر میدانستم سخنی از این ناگوارتر بر شما است آن را میگفتم! (1)
1) 1) تفسیر فی ظلال جلد 5 صفحه 284.
و در حالات"حبیب بن زید"انصاری میخوانیم هنگامی که"مسیلمه کذاب"او را دستگیر کرده بود،از او پرسید آیا تو گواهی میدهی که محمد رسول خدا است؟گفت آری.
سپس از او سؤال کرد آیا گواهی میدهی که من رسول خدایم؟حبیب از طریق سخریه گفت من گفتار تو را نمیشنوم!مسیلمه و پیروانش بدن او را قطعه قطعه کردند و او همچون کوه استوار ماند (1).
و از این گونه صحنههای تکان دهنده در تاریخ اسلام مخصوصا در حالات مسلمانان نخستین و یاران ائمه اهل بیت ع فراوان است.
به همین دلیل محققان گفتهاند که در این گونه موارد،شکستن سد تقیه و عدم تسلیم در برابر دشمن جایز است،هر چند به قیمت جان انسان تمام شود چرا که هدف بر پا داشتن پرچم توحید و اعلای کلمه اسلام است،مخصوصا در آغاز دعوت پیامبر ص این امر اهمیت خاصی داشته است.
با این حال شک نیست که تقیه در این گونه موارد نیز جائز است،و در موارد پائینتر از آن واجب،و بر خلاف آنچه افراد ناآگاه میپندارند تقیه(البته در موارد خاص خود نه در همه جا)نه نشانه ضعف است،و نه ترس از انبوه دشمن و نه تسلیم در برابر فشار،بلکه تقیه یک نوع تاکتیک حساب شده برای حفظ نیروهای انسانی و هدر ندادن افراد مؤمن در راه موضوعات کوچک و کم اهمیت محسوب میشود.
در همه دنیا معمول است که اقلیتهای مجاهد و مبارز،برای واژگون کردن اکثریتهای خودکامه ستمگر و متجاوز،غالبا از روش"استتار" استفاده میکنند،جمعیت زیر زمینی تشکیل میدهند،برنامههای سری دارند، و بسیار میشود که خود را به لباس دیگران در میآورند،و حتی به هنگام دستگیر
1) 1) تفسیر فی ظلال جلد 5 صفحه 284.
شدن سخت میکوشند که واقع کار آنها مکتوم بماند،تا نیروهای گروه خود را بیهوده از دست ندهند،و برای ادامه مبارزه ذخیره کنند.
هیچ عقلی اجازه نمیدهد که در این گونه شرائط،مجاهدانی که در اقلیت هستند،علنا و آشکارا خود را معرفی کنند و به آسانی از طرف دشمن شناسایی و نابود گردند.
به همین دلیل تقیه قبل از آنکه یک برنامه اسلامی باشد یک روش عقلانی و منطقی برای همه انسانهایی است که در حال مبارزه با دشمن نیرومندی بوده و هستند.
در روایات اسلامی نیز میخوانیم که تقیه به یک سپر دفاعی،تشبیه شده است.
امام صادق ع میفرماید:
التقیة ترس المؤمن و التقیة حرز المؤمن:
"تقیه سپر مؤمن است،و تقیه وسیله حفظ مؤمن است" (1).
(توجه داشته باشید که تقیه در اینجا تشبیه به سپر شده و سپر ابزاری است که تنها در میدان جنگ و مبارزه با دشمن برای حفظ نیروهای انقلابی از آن استفاده میشود).
و اگر میبینیم در احادیث اسلامی،تقیه نشانه دین و علامت ایمان،و نه قسمت از مجموع ده قسمت دین شمرده شده است همه به خاطر همین است.
البته بحث در زمینه تقیه بسیار گسترده است که اینجا جای شرح و بسط آن نیست، تنها هدف این بود که بدانیم آنچه را بعضی در مذمت تقیه میگویند دلیل ناآگاهی و بیاطلاعی آنها از شرائط تقیه و فلسفه آن است.
بدون شک مواردی وجود دارد که در آنجا تقیه کردن حرام است و آن در موردی است که تقیه به جای اینکه سبب حفظ نیروها شود مایه نابودی یا
1) 1) وسائل الشیعه جلد 11 حدیث 6 از باب 24 از ابواب امر به معروف.
به خطر افتادن مکتب گردد،و یا فساد عظیمی ببار آورد،در این گونه موارد باید سد تقیه را شکست و پیآمدهای آن را هر چه بود پذیرا شد (1).
اسلام در مورد کسانی که هنوز اسلام را نپذیرفتهاند،سختگیری نمیکند (منظور اهل کتاب است)و آنها را با دعوت مستمر و تبلیغات پیگیر منطقی به اسلام فرا میخواند،هر گاه نپذیرفتند و حاضر شدند طبق شرائط ذمه همزیستی مسالمتآمیز با مسلمانان داشته باشند نه تنها به آنها امان میدهد بلکه حفظ مال و جان و منافع مشروعشان را بر عهده میگیرد.
ولی در مورد کسانی که اسلام را پذیرا شوند سپس عدول کنند فوق العاده سختگیر است چرا که این عمل موجب تزلزل جامعه اسلامی میگردد و یک نوع قیام بر ضد رژیم و حکومت اسلامی محسوب میشود و غالبا دلیل به سوء نیت است، و سبب میشود که اسرار جامعه اسلامی به دست دشمنان افتد.
لذا چنین کسی اگر پدر یا مادرش هنگام انعقاد نطفه او مسلمان بوده و به تعبیر سادهتر اگر مسلمان زاده باشد و از اسلام بر گردد و در دادگاه اسلامی به ثبوت رسد خونش را مباح میشمرد،اموال او باید در میان وارثانش تقسیم گردد و همسرش از او جدا شود،و توبه او در ظاهر پذیرفته نیست،یعنی این احکام سه گانه درباره چنین کسی به هر حال اجرا میشود،ولی اگر واقعا پشیمان گردد توبه او در پیشگاه خدا پذیرفته خواهد شد،(البته اگر مجرم زن باشد توبهاش مطلقا پذیرفته خواهد شد).
ولی اگر شخص از اسلام برگشته،مسلمان زاده نباشد به او تکلیف توبه
1) 1) برای توضیح کامل در زمینه مساله تقیه،و احکام،و فلسفهها،و مدارک مختلف آن،به کتاب ما"القواعد الفقهیه"جلد سوم مراجعه فرمائید.
میکنند و اگر توبه کرد مورد قبول واقع خواهد شد و همه مجازاتها از میان خواهد رفت.
گرچه حکم سیاسی مرتد فطری برای آنها که از محتوای آن آگاه نیستند ممکن است یک نوع خشونت و تحمیل عقیده و سلب آزادی اندیشه تلقی گردد.
ولی اگر به این واقعیت توجه کنیم که این احکام مربوط به کسی نیست که اعتقادی در درون دارد و در مقام اظهار آن بر نیامده،بلکه تنها کسی را شامل میشود که به اظهار یا تبلیغ پردازد،و در حقیقت قیام بر ضد رژیم موجود جامعه کند،روشن میشود که این خشونت بی دلیل نیست،و با مساله آزادی اندیشه نیز منافات ندارد،و همانگونه که گفتهایم شبیه این قانون در بسیاری از کشورهای شرق و غرب با تفاوتهایی وجود دارد.
توجه به این نکته نیز لازم است که:پذیرش اسلام باید طبق منطق باشد، مخصوصا کسی که از پدر یا مادر مسلمان تولد یافته و در یک محیط اسلامی پرورش دیده،بسیار بعید به نظر میرسد که محتوای اسلام را تشخیص نداده باشد، بنا بر این عدول و بازگشت او به توطئه و خیانت شبیهتر است تا به اشتباه و عدم درک حقیقت و چنین کسی استحقاق چنان مجازاتی را دارد.
ضمنا احکام هرگز تابع یک فرد و دو فرد نیست بلکه مجموع را به طور کلی باید در نظر گرفت (1).
1) 1) در ترکیب جمله" مَنْ کَفَرَ بِاللّٰهِ... در میان مفسران گفتگو است:بعضی آن را شرح و توضیحی برای جمله قبل دانستهاند و به اصطلاح بدل از" اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ "گرفتهاند،و بعضی دیگر آن را بدل از"کاذبون"دانستهاند،جمعی نیز آن را مبتدای محذوف الخبر گرفتهاند و معتقدند در تقدیر چنین بوده:" مَنْ کَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِهِ فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ "در حقیقت جزای شرط محذوف شده زیرا جمله بعد دلالت بر آن دارد. احتمال چهارمی وجود دارد که بهترین ترکیب به نظر میرسد و آن اینکه:خبر این مبتدا همان است که در خود آیه آمده است و محذوف نیست،و جمله" لٰکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً "توضیح مجددی از مبتدا است،چرا که جمله استثنائیه میان آن و خبر فاصله افکنده است،و اینگونه تعبیرات در ادبیات زبانهای دیگر نیز دیده میشود،مثلا در فارسی میگوئیم:کسی که بعد از ایمان کافر شود،البته به استثنای کسانی که تحت فشار واقع شدهاند و قلبشان مملو از ایمان است،آری چنین کسی که بعد از اسلام کافر شده است مشمول غضب الهی است(دقت کنید).
وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْیَةً کٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتِیهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا کٰانُوا یَصْنَعُونَ (112) وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ (113) فَکُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اَللّٰهُ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ اُشْکُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ (114)
112-خداوند(برای آنها که کفران نعمت میکنند)مثلی زده است:منطقه آبادی را که امن و آرام و مطمئن بوده،و همواره روزیش بطور وافر از هر مکانی فرا میرسیده،اما نعمت خدا را کفران کردند،و خداوند بخاطر اعمالی که
انجام میدادند لباس گرسنگی و ترس را در اندامشان پوشانید.
113-پیامبری از خود آنها به سراغشان آمد،اما او را تکذیب کردند،و عذاب الهی آنها را فرو گرفت،در حالی که ظالم بودند.
114-حال که چنین است از آنچه خدا روزیتان کرده است حلال و پاکیزه بخورید،و شکر نعمت خدا را بجای آرید اگر او را میپرستید.
آنها که کفران کردند و گرفتار شدند
کرارا گفتهایم که این سوره،سوره نعمتها است،نعمتهای معنوی و مادی در زمینههای مختلف که به تناسب آن بحثهای دیگر به میان آمده است،در آیات مورد بحث نتیجه کفران نعمتهای الهی را در قالب یک مثال عینی میخوانیم.
نخست میگوید:"خداوند برای آنها که ناسپاسی نعمت میکنند مثلی زده است:"منطقه آبادی را که در نهایت امن و امان بوده"( ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً قَرْیَةً کٰانَتْ آمِنَةً ).
"این آبادی آن چنان امن و امان بود که ساکنانش با اطمینان در آن زندگی داشتند"و هرگز مجبور به مهاجرت و کوچ کردن نبودند ( مُطْمَئِنَّةً ).
علاوه بر نعمت امنیت و اطمینان،"انواع روزیهای مورد نیازش به طور وافر از هر مکانی به سوی آن میآمد"( یَأْتِیهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ ).
"اما سرانجام این آبادی-یعنی ساکنانش-کفران نعمتهای خدا کردند و خدا لباس گرسنگی و ترس را به خاطر اعمالشان بر اندام آنها پوشانید" ( فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمٰا کٰانُوا یَصْنَعُونَ ).
*** نه تنها نعمتهای مادی آنها در حد کمال بود که از نعمتهای معنوی یعنی
وجود فرستاده خدا و تعلیمات آسمانی او نیز برخوردار بودند"پیامبری از خود آنها به سوی آنها آمد و آنها را به آئین حق دعوت کرد و اتمام حجت نمود ولی آنها به تکذیبش پرداختند"( وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ ).
"در این هنگام عذاب الهی آنها را فرو گرفت،در حالی که ظالم و ستمگر بودند"( فَأَخَذَهُمُ الْعَذٰابُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ ).
*** با مشاهده چنین نمونههای زنده و روشنی شما در راه آن غافلان و ظالمان و کفران کنندگان نعمتهای الهی گام ننهید"شما از آنچه خدا روزیتان کرده است حلال و پاکیزه بخورید و شکر نعمتهای او را بجا آورید اگر او را میپرستید" ( فَکُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ اشْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ ).
در آیات فوق هنگامی که سخن از یک منطقه آباد و پر نعمت به میان آمده که بر اثر کفران نعمت گرفتار ناامنی و گرسنگی و بدبختی شد،تعبیر به"مثلا" نموده،و از سوی دیگر فعلهایی که در این آیه ذکر شده بصورت فعل ماضی است که بیانگر وقوع چنین حادثهای در خارج است.
در میان مفسران گفتگو واقع شده که آیا هدف بیان یک مثال کلی بوده یا بیان یک واقعیت عینی خارجی است؟.
طرفداران احتمال دوم در اینکه این منطقه کجا بوده است باز گفتگو دارند:
گروهی معتقدند اشاره به سرزمین مکه است و شاید تعبیر" یَأْتِیهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ "(روزی آن منطقه به طور فراوان از هر مکانی فرا میرسید) باعث تقویت این احتمال شده است چرا که این تعبیر دلیل بر این است که آن منطقه یک منطقه تولید کننده مواد مورد نیاز نبوده، بلکه از خارج به آن حمل میشده،و از این گذشته با جمله" یُجْبیٰ إِلَیْهِ ثَمَرٰاتُ کُلِّ شَیْءٍ "(ثمرات همه چیز به سوی آن آورده میشود)که در سوره قصص آیه 57 آمده و قطعا اشاره به سرزمین"مکه"است بسیار سازگار است.
ولی مشکل آن است که از نظر تاریخی چنین حادثهای به طور آشکار در مورد مکه دیده نمیشود که روزی بسیار پر نعمت و امن و امان باشد،و روز دیگر قحطی و ناامنی آن را به شدت فرا گیرد.
بعضی دیگر گفتهاند این داستان مربوط به گروهی از بنی اسرائیل بوده است که در منطقه آبادی میزیستند و بر اثر کفران نعمت گرفتار قحطی و ناامنی شدند.
شاهد این سخن حدیثی است که از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
"گروهی از بنی اسرائیل آن قدر زندگی مرفهی داشتند که حتی از مواد غذایی مجسمههای کوچک میساختند و گاهی با آن بدن خود را نیز پاک میکردند، اما سرانجام کار آنها به جایی رسید که مجبور شدند همان مواد غذایی آلوده را بخورند و این همان است که خداوند در قرآن فرموده:" ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً قَرْیَةً کٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً... " (1).
روایات دیگری نزدیک به همین مضمون از امام صادق ع و تفسیر علی بن
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 91(توجه داشته باشید که حدیث فوق از تفسیر عیاشی است و احادیث تفسیر عیاشی مرسله است).
ابراهیم نقل شده است که روی اسناد همه آنها نمیتوان تکیه کرد و گرنه مساله روشن بود (1).
این احتمال نیز وجود دارد که آیه فوق اشاره به داستان قوم"سبا"باشد که در سر زمین آباد"یمن"میزیستند و چنان که قرآن در سوره سبا آیات 15-19 داستان زندگی آنها را بازگو کرده سرزمین بسیار آباد و پر میوه و امن و امان و پاک و پاکیزه داشتهاند که بر اثر غرور و طغیان و استکبار و کفران نعمتهای خدا آن چنان سرزمینشان ویران و جمعیتشان پراکنده شد که عبرتی برای همگان گشت.
جمله:" یَأْتِیهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ "الزاما دلیل بر این نیست که آن منطقه خود آباد نبوده بلکه ممکن است منظور از" کُلِّ مَکٰانٍ "اطراف آن شهر و دیار بوده،و میدانیم محصولات یک منطقه وسیع معمولا به شهر یا روستای مرکزی انتقال مییابد.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که هیچ مانعی ندارد آیه فوق اشاره به همه اینها باشد.
و در هر حال از آنجا که تاریخ مناطق بسیاری را به یاد دارد که گرفتار چنین سرنوشتی شدهاند مشکل مهمی در تفسیر آیه باقی نمیماند،هر چند عدم اطمینان کافی به تعیین محل آن سبب شده است که بعضی از مفسران آن را یک مثال کلی تلقی کنند،نه یک منطقه معین،ولی ظاهر آیات فوق متناسب با این تفسیر نیست بلکه تعبیرات آن همه حکایت از وجود یک واقعیت عینی خارجی میکند.
1) 1) همان مدرک.
در آیات فوق برای این منطقه آباد خوشبخت و پر برکت،سه ویژگی ذکر شده است که نخستین آنها امنیت،سپس اطمینان به ادامه زندگی در آن،و بعد از آن مساله جلب روزی و مواد غذایی فراوان میباشد که از نظر ترتیب طبیعی به همان شکل که در آیه آمده صورت حلقههای زنجیری علت و معلول دارد،چرا که تا امنیت نباشد کسی اطمینان به ادامه زندگی در محلی پیدا نمیکند،و تا این دو نباشند کسی علاقهمند به تولید و سر و سامان دادن به وضع اقتصادی نمیشود.
و این درسی است برای همه ما و همه کسانی که میخواهند سرزمینی آباد و آزاد و مستقل داشته باشند، باید قبل از هر چیز به مساله"امنیت"پرداخت، سپس مردم را به آینده خود در آن منطقه امیدوار ساخت،و به دنبال آن چرخهای اقتصادی را به حرکت در آورد.
ولی این نعمتهای سهگانه مادی هنگامی به تکامل میرسند که با نعمت معنوی ایمان و توحید هماهنگ گردند،به همین دلیل در آیات فوق بعد از ذکر نعمتهای سه گانه میگوید:" وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ "پیامبری از جنس آنها برای هدایتشان ماموریت پیدا کرد" (1).
جالب اینکه در آیات فوق هنگامی که سر نوشت این کفران کنندگان نعمت را بیان میکند میگوید:خداوند لباس گرسنگی و ترس را به آنها چشانید،یعنی از یک سو گرسنگی و ترس تشبیه به لباس شده،و از سوی دیگر به جای پوشاندن چشاندن آمده است. .
1) 1) تفسیر المیزان جلد 12 صفحه 388.
این تعبیر مفسران را بر آن داشته که در نکته تشبیه مذکور بیشتر بیندیشند:
البته ممکن است بعضی از تشبیهات مانند چشیدن لباس در زبان فارسی معمول نباشد و از آن تعجب کنیم،ولی در زبان دیگر همچون زبان عربی بیانگر نکته لطیفی باشد،چرا که به گفته"ابن راوندی"در پاسخ"ابن اعرابی"که از او پرسید آیا لباس هم چشیدنی است؟!گفت به فرض که تو در نبوت پیامبر اسلام تردید کنی در اینکه او یک عرب(فصیح)بود،نمیتوانی شکی به خود را بدهی (1).
و به هر حال این تعبیر اشاره به آن است که اولا آن چنان قحطی و ناامنی آنها را فرا گرفت که گویی همچون لباس از هر سو آنان را احاطه نموده بود، و بدنشان را لمس میکرد،و از سوی دیگر این قحطی و ناامنی آن چنان برای آنها ملموس شد که گویی با زبان خود آن را میچشیدند،و این دلیل بر نهایت فقر و فلاکت و فقدان امنیت است که سراسر وجود و زندگی انسان را پر کند.
در حقیقت همانگونه که در آغاز،نعمت امنیت و رفاه تمام وجود آنها را پر کرده بود.در پایان نیز بر اثر کفران فقر و ناامنی به جای آن نشست.
در روایتی که در بالا آوردیم خواندیم که این قوم مرفه آن چنان گرفتار غرور و غفلت شدند که حتی از مواد مفید و محترم غذایی برای پاک کردن بدنهای آلوده خود استفاده میکردند و به همین جهت خداوند آنها را گرفتار قحطی و ناامنی کرد.
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 20 صفحه 128.
این هشداری است به همه افراد و ملتهایی که غرق نعمتهای الهی هستند تا بدانند هر گونه اسراف و تبذیر و تضییع نعمتها جریمه دارد جریمهای بسیار سنگین.
این هشداری است به آنها که همیشه نیمی از غذای اضافی خود را به زبالهدانها میریزند.
هشداری است به آنها که برای سفرهای که سه چهار نفر میهمان بر سر آن دعوت شده است معادل غذای 20 نفر از غذاهای رنگین تهیه میبینند،و حتی باقیمانده آن را به مصرف انسانهای گرسنه نمیرسانند.
و هشداری است به آنها که مواد غذایی را در خانهها برای مصرف شخصی و در انبارها برای گرانتر فروختن آن قدر ذخیره میکنند که میگندد و فاسد میشود اما حاضر نیستند به نرخ ارزانتر و یا رایگان در اختیار دیگران بگذارند!.
آری اینها همه در پیشگاه خدا مجازات و جریمه دارد و کمترین مجازات آن سلب این مواهب است.
اهمیت این مساله آن گاه روشنتر میشود که بدانیم مواد غذایی روی زمین نامحدود نیست،و به تعبیر دیگر به میزان این مواد،نیازمندان و گرسنگانی نیز وجود دارند که هر گونه افراط و تفریط در آن باعث محرومیت گروهی از آنها میشود.
به همین دلیل در روایات اسلامی سخت به این مساله توجه شده است تا آنجا که از امام صادق ع در حدیثی میخوانیم که فرمود:"پدرم ناراحت میشد از اینکه بخواهد دستش را که آلوده به غذا بود با دستمال پاک کند بلکه به خاطر احترام غذا دست خود را میمکید و یا اگر کودکی در کنار او بود و چیزی در ظرفش باقی مانده بود ظرف او را پاک میکرد،و حتی خودش میفرمود گاه میشود غذای کمی از سفره بیرون میافتد و من به جستجوی آن میپردازم
به حدی که خادم منزل میخندد(که چرا دنبال یک ذره غذا میگردم)سپس اضافه کرد جمعیتی پیش از شما میزیستند که خداوند به آنها نعمت فراوان داد، اما ناشکری کردند و مواد غذایی را بی جهت از میان بردند و خداوند برکات خود را از آنها گرفت و به قحطی گرفتارشان ساخت"! (1).
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 91(ذیل حدیث را تلخیص و نقل به معنا کردیم).
إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ اَلْمَیْتَةَ وَ اَلدَّمَ وَ لَحْمَ اَلْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اَللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (115) وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ اَلْکَذِبَ هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ إِنَّ اَلَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ (116) مَتٰاعٌ قَلِیلٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (117) وَ عَلَی اَلَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا مٰا قَصَصْنٰا عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (118) ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ عَمِلُوا اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (119)
115-خداوند تنها مردار و خون و گوشت خوک و آنچه را با نام غیر خدا سر بریدهاند بر شما تحریم کرده،اما کسانی که مجبور شوند در حالی که تجاوز و تعدی از حد ننمایند(خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد)چرا که خدا غفور و رحیم است.
116-بخاطر دروغی که زبانهای شما توصیف میکند نگوئید این حلال است و آن حرام،تا بر خدا افترا ببندید،کسانی که به خدا دروغ میبندند رستگار نخواهند شد.
117-بهره کمی در این دنیا نصیبشان میشود،و عذاب دردناکی در انتظار آنها است.
118-چیزهایی را که قبلا برای تو شرح دادیم بر یهود تحریم کردیم،ما به آنها ستم نکردیم،اما آنها به خودشان ظلم و ستم کردند.
119-اما پروردگارت نسبت به آنها که از روی جهل اعمال بد انجام دادهاند سپس توبه کردند و در مقام جبران بر آمدند،پروردگار تو بعد از آن آمرزنده و مهربان است.
از آنجا که در آیات گذشته سخن از نعمتهای پاکیزه الهی و شکر این نعمتها به میان آمده بود آیات مورد بحث در تعقیب آنها،از محرمات واقعی و محرمات غیر واقعی که از طریق بدعت در آئین خدا تحریم شده بودند،سخن میگوید تا این حلقه تکمیل گردد.
نخست میگوید"خداوند منحصرا چهار چیز را از مواد غذایی مربوط به حیوانات را بر شما تحریم کرده است:مردار،خون،گوشت خوک و حیواناتی که با نام غیر اللّٰه سر بریده شدهاند"( إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ
الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ
) (1).
فلسفه تحریم گوشت مردار و خون و گوشت خوک را مفصلا ذیل آیه 173 سوره بقره آوردیم.(به جلد اول ذیل همان آیه مراجعه نمائید).
ولی آلودگی این سه،امروز بر کسی پوشیده نیست،مردار منبع انواع میکربهاست،و خون نیز از تمام اجزاء بدن از نظر فعالیت میکربها آلودهتر است، و گوشت خوک نیز عاملی برای چند نوع بیماری خطرناک است،و از همه اینها گذشته همانطور که در سوره بقره آوردیم خوردن گوشت خوک و خون منهای زیانهای جسمانی،آثار زیانبار روانی و اخلاقی از طریق تاثیر در هورمونها در انسان به یادگار میگذارد(گوشت مردار نیز چون ذبح نشده و خون از آن خارج نگردیده علاوه بر زیانهای دیگر زیان تغذیه از خون را نیز دارد).
اما در مورد حیواناتی که با نام غیر "اللّٰه" ذبح میشدند(به جای بسم اللّٰه که امروز ما میگوئیم نام بتها برده میشد،و یا اصلا هیچ نامی را نمیبردند) مسلما فلسفه تحریم آن جنبه بهداشتی نیست،بلکه جنبه اخلاقی و معنوی دارد، زیرا میدانیم در اسلام علت حلال و حرام بودن چیزی تنها جنبههای بهداشتی آن نیست،بلکه قسمتی از محرمات صرفا جنبه معنوی دارد و در رابطه با تهذیب روح و مسائل اخلاقی تحریم شده حتی گاهی به خاطر حفظ نظام اجتماع،اشیایی تحریم گردیدهاند،تحریم حیواناتی که بدون نام خدا ذبح میشوند نیز به خاطر جنبه اخلاقی آنست،چرا که از یک سو مبارزهای است با آئین شرک و بت پرستی و از سوی دیگر توجهی است به آفریننده این نعمتها.
ضمنا از مجموع محتوای این آیه و آیات بعد،این نکته استفاده میشود که
1) 1) "اهل"از ماده"اهلال"و آن هم در اصل از"هلال"گرفته شده است، و به معنی بلند کردن صدا به هنگام رؤیت هلال است،و چون مشرکان به هنگام ذبح حیوانات نام بتهایشان را با صدای بلند میبردند از این کار تعبیر به"اهل"شد.
اسلام،اعتدال را در استفاده از گوشت توصیه میکند،نه مانند گیاهخواران این منبع غذایی را بکلی تحریم کرده،و نه مانند مردم عصر جاهلیت و گروهی از به اصطلاح متمدنان زمان ما اجازه استفاده از هر نوع گوشتی(حتی سوسمار و خرچنگ و انواع کرمها)را میدهد.
در اینجا سؤالی پیش میآید که آیه فوق،حیوانات حرام یا اجزای محرم حیوان را منحصر در چهار قسمت کرده است،در حالی که ما میدانیم محرمات فراوان دیگری مانند گوشت حیوانات درنده،و انواع حیوانات دریایی جز ماهیان فلسدار وجود دارد،و حتی در بعضی از سورههای دیگر قرآن تعداد محرمات بیش از چهار ذکر شده است(سوره مائده آیه 3)بنا بر این محدود بودن در چهار چیز برای چیست؟ پاسخ این سؤال همانگونه که در ذیل آیه 145 سوره انعام(جلد 6 صفحه 15) گفتیم یک نکته است و آن اینکه حصر در اینجا به اصطلاح"حصر اضافی" است،یعنی هدف از گفتن"انما"که برای منحصر ساختن است نفی بدعتهایی است که مشرکان در زمینه تحریم پارهای از حیوانات داشتند،در واقع قرآن میگوید:"اینها حرام است نه آنها که شما میگوئید".
این احتمال نیز وجود دارد که این چهار موضوع که در قرآن ذکر شده محرمات اصلی و بنیادی و ریشهای است(حتی"منخنقه"یعنی حیواناتی را که خفه کردهاند و مانند آن که در آیه 3 سوره مائده آمده نیز در این چهار داخل است چون مردار محسوب میشود)اما محرمات دیگر از اجزای حیوانات و یا انواع حیوانات مانند درندگان در درجه بعد قرار دارد و لذا در سنت پیامبر حکم تحریم آنها آمده است،و به این ترتیب حصر در آیه،حصر حقیقی میتواند باشد
(دقت کنید).
و در پایان آیه همانگونه که روش قرآن در بسیاری از موارد است، موارد استثناء را بیان کرده میگوید:"آنها که ناچار از خوردن گوشتهای حرام شوند (فی المثل در بیابانی بدون غذا بمانند و جانشان در خطر باشد)در صورتی که به مقدار حفظ جان از آن استفاده کنند و از حد تجاوز ننمایند بر آنها ایرادی نیست چرا که خداوند،آمرزنده و مهربان است"( فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
"باغ"یا"باغی"از ماده"بغی"به معنی"طلب"است،و در اینجا به معنی طلب لذت و یا حلال شمردن حرام الهی تفسیر شده.
"عاد"یا"عادی"از ماده"عدو"به معنی تجاوز است و در اینجا منظور کسی است که بیش از حد لازم،به هنگام ضرورت از این گوشتها استفاده کند.
البته در روایاتی که از طرف اهل بیت به ما رسیده گاهی"باغی"به معنی "ظالم"و"عادی"به معنی"غاصب"تفسیر شده،حتی باغی به معنی کسی که بر ضد امام قیام کند و عادی به معنی دزد آمده است.
این روایات ممکن است اشاره به آن باشد که اضطرار به گوشتهای حرام معمولا در مسافرتها پیدا میشود،و اگر کسی در راه ظلم و غضب و دزدی سفر کند و گرفتار چنین گوشتهایی شود،گرچه موظف است برای حفظ جان خود از آنها استفاده کند ولی خدا این گناه را بر آنها نخواهد بخشید.
و به هر حال این تفسیرها با آنچه در مفهوم کلی آیه ذکر شد منافات ندارد و قابل جمع است.
*** آیه بعد بحثی را که در زمینه تحریمهای بی دلیل مشرکان که به طور ضمنی
قبلا مطرح شده بود با صراحت شرح میدهد و میگوید:"به خاطر دروغی که زبانهای شما توصیف میکند نگوئید این حلال است و آن حرام،تا چیزی را به دروغ به خدا افترا ببندید"( وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ ) (1).
یعنی این یک دروغ آشکار است که تنها از زبان شما تراوش کرده که اشیایی را از پیش خود حلال میکنید،و اشیایی را حرام(اشاره به چهارپایانی بوده که بعضی را بر خود تحریم میکردند و بعضی را حلال میدانستند و قسمتی را به بتها اختصاص میدادند).
آیا خداوند به شما چنین حقی داده است،که قانونگذاری کنید؟این افترا و دروغ بر خدا نیست؟!و یا اینکه افکار خرافی و تقلیدهای کورکورانه، شما را به چنین بدعتهایی واداشته است؟! در آیه 136 سوره انعام به وضوح آمده است که آنها علاوه بر این تحلیل و تحریم بخشی از زراعت و چهارپایانشان را سهم خدا قرار میدادند و بخشی را برای بتها!و عجب اینکه میگفتند:سهمی که برای بتها قرار داده شده هرگز به خدا نمیرسد،اما سهمی که برای خدا است به بتها میرسد!بنا بر این اگر سهم"اللّٰه"آسیب میدید از سهم بتها جبران نمیشد،اما اگر سهم بتها آسیب میدید از سهم"اللّٰه"جبران میشد!و از این گونه خرافات فراوان داشتند.
همچنین از آیه 148 سوره انعام:" سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَکْنٰا وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ شَیْءٍ "به خوبی استفاده میشود که آنها
1) 1) ترکیب جمله وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ چنین است که"لام" در آن لام تعلیل است و"ما"در"لما تصف"،"ماء مصدریه"است و"کذب" مفعول"تصف"است که مجموعا چنین میشود:"لا تقولوا هذا حلال و هذا حرام لتوصیف السنتکم الکذب".
این حق را برای خود قائل بودند که اشیایی را حلال یا حرام کنند،و معتقد بودند خدا هم موافق بدعتهای آنها است(بنا بر این نخست بدعتی میگذاردند و حلال و حرامی درست میکردند،سپس آن را به خدا نسبت میدادند و مرتکب افترای دیگری میشدند) (1).
در پایان آیه به عنوان یک اخطار جدی میگوید:"کسانی که به خدا دروغ و افترا میبندند هیچگاه رستگار نخواهند شد"( إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ ).
اصولا دروغ و افترا مایه بدبختی و نارستگاری است،درباره هر کس که باشد تا چه رسد به اینکه درباره خداوند بزرگ صورت گیرد که گناه و آثار سوء آن مضاعف میگردد.
*** آیه بعد این عدم رستگاری را چنین توضیح میدهد:"با این اعمال در این دنیا تمتع و بهره کمی میگیرند ولی در برابر آن عذاب دردناکی در انتظار آنها است"( مَتٰاعٌ قَلِیلٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
این متاع قلیل،ممکن است اشاره به جنینهای مرده حیوانات باشد که برای خود حلال میشمردند،و از گوشت آن استفاده میکردند،یا اشاره به اشباع حس خودخواهی و خودپرستیشان باشد که بوسیله این بدعتها صورت میگرفت، و یا اینکه وسیله پایههای شرک و بت پرستی را تحکیم میکردند و مردم را با آن سرگرم ساخته،مدتی بر آنها حکومت مینمودند که اینها همه" مَتٰاعٌ قَلِیلٌ " بود که به دنبال آن" عَذٰابٌ أَلِیمٌ "قرار داشت.
1) 1) به همین دلیل در آیه مورد بحث افترای به خدا که با"لام"ذکر شده به عنوان نتیجه و غایت بدعتهای آنها معرفی شده است(دقت کنید).
در اینجا ممکن است سؤالی،طرح شود که چرا غیر از آن چهار چیز که در بالا گفته شد،اشیاء دیگری از حیوانات بر قوم یهود حرام بوده است؟ آیه بعد گویا به پاسخ این سؤال پرداخته،میگوید:"ما بر یهود چیزهایی را که قبلا برای تو شرح دادیم تحریم کردیم"( وَ عَلَی الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا مٰا قَصَصْنٰا عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ ).
اشاره به اموری است که در آیه 146 سوره انعام آمده: وَ عَلَی الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا کُلَّ ذِی ظُفُرٍ وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنٰا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُمٰا إِلاّٰ مٰا حَمَلَتْ ظُهُورُهُمٰا أَوِ الْحَوٰایٰا أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِبَغْیِهِمْ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ :"بر یهودیان هر حیوان ناخن داری را حرام کردیم(اشاره به حیواناتی است که سم یکپارچه دارند همچون اسب)و از گاو و گوسفند،پیه و چربیشان را تحریم نمودیم،مگر چربیهایی را که بر پشت آنها قرار داشت، و یا در لابلای امعاء،و دو طرف پهلوها،و یا با استخوان آمیخته بود،این را به خاطر ظلم و ستم آنها،به عنوان کیفر،قرار دادیم و ما راست میگوئیم".
در حقیقت این محرمات اضافی جنبه مجازات و کیفر در برابر مظالم و ستمهای یهود داشته،و لذا در پایان آیات مورد بحث اضافه میکند:"ما به آنها ستم نکردیم ولی آنها به خویشتن ستم روا میداشتند"( وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ).
در سوره نساء آیه 160 و 161 نیز میخوانیم فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا عَلَیْهِمْ طَیِّبٰاتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ کَثِیراً وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَکْلِهِمْ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ :"به خاطر ظلم یهود قسمتی از غذاهای پاکیزه را که ذاتا حلال بود بر آنها تحریم کردیم،چرا که مردم را از راه خدا باز میداشتند،و رباخواری میکردند با اینکه از آن نهی شده بودند، و اموال مردم را بدون جهت میخوردند".
بنا بر این تحریم قسمتی از گوشتها بر یهود جنبه مجازات داشت،و هرگز مشرکان نمیتوانستند به آن استدلال کنند.
به علاوه چیزهایی را که مشرکان تحریم کرده بودند نه در آئین یهود بود،نه در آئین اسلام،صرفا بدعتهایی بود که از ریشه خرافات مایه میگرفت (آیه مورد بحث ممکن است اشاره به این نکته نیز باشد که شما کاری کردید که با هیچ کتاب آسمانی سازگار نیست).
*** در آخرین آیه مورد بحث،آن چنان که روش قرآن است،درهای بازگشت را به روی افراد فریب خورده و یا پشیمان میگشاید، و میگوید:"پروردگارت نسبت به آنها که از روی جهل اعمال بد انجام دادهاند،سپس بعد از آن توبه کردهاند و اصلاح و جبران نمودند،آری پروردگارت بعد از این توبه و اصلاح، آمرزنده و مهربان است"( ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ ).
قابل توجه اینکه اولا علت ارتکاب گناه را"جهالت"میشمرد،چرا که جهل عامل اصلی بسیاری از گناهان است،و اینگونه افرادند که پس از آگاهی به راه حق باز میگردند،نه آنها که آگاهانه و از روی استکبار و غرور یا تعصب و لجاجت و مانند آن راه غلط را میپیمایند.
ثانیا:مساله توبه را به توبه قلبی و ندامت درونی محدود نمیکند،بلکه روی اثر عملی آن تاکید کرده،و اصلاح و جبران را مکمل توبه میشمارد،تا این فکر غلط را از مغز خود بیرون کنیم که هزاران گناه را با یک جمله "استغفر اللّٰه"میتوان جبران کرد.نه،باید عملا خطاها جبران گردد و قسمتهایی که از روح انسان و یا جامعه بر اثر گناه آسیب یافته اصلاح و مرمت شود.
توبه حقیقی این است نه لقلقه لسان.
ثالثا:به قدری روی این مساله تاکید دارد که مجددا با جمله" إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ "تاکید میکند که مشمول آمرزش و رحمت الهی شدن تنها بعد از توبه و اصلاح امکان پذیر است.
به عبارت دیگر این واقعیت که پذیرش توبه حتما بعد از ندامت و جبران و اصلاح است با سه تعبیر ضمن یک آیه بیان شده است:نخست به وسیله کلمه "ثم"سپس" مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ "و سرانجام با کلمه" مِنْ بَعْدِهٰا "تا آلودگانی که پشت سر هم گناه میکنند و میگویند ما به لطف خدا و غفران و رحمتش امیدواریم این فکر نادرست را از سر به در کنند.
إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ کٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً لِلّٰهِ حَنِیفاً وَ لَمْ یَکُ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (120) شٰاکِراً لِأَنْعُمِهِ اِجْتَبٰاهُ وَ هَدٰاهُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (121) وَ آتَیْنٰاهُ فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِی اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِینَ (122) ثُمَّ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ أَنِ اِتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (123) إِنَّمٰا جُعِلَ اَلسَّبْتُ عَلَی اَلَّذِینَ اِخْتَلَفُوا فِیهِ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (124)
120-ابراهیم(به تنهایی)یک امت بود مطیع فرمان خدا،و خالی از هر گونه انحراف، و هرگز از مشرکان نبود.
121-او شکرگزار نعمتهای پروردگار بود،خدا او را برگزید،و به راه راست هدایتش کرد.
122-و ما در دنیا به او همت نیکو دادیم،و در آخرت از صالحان است.
123-سپس به تو وحی فرستادیم که از آئین ابراهیم،که خالی از هر گونه انحراف بود و از مشرکان نبود،پیروی کن.
124-شنبه(و تحریمهای روز شنبه برای یهود)بعنوان یک مجازات بود که در آنهم اختلاف کردند و پروردگارت روز قیامت در میان آنها در آنچه اختلاف کردند داوری میکند.
ابراهیم(به تنهایی)یک امت بود!
گفتیم این سوره سوره بیان نعمتها است و هدف از آن تحریک حس شکرگزاری انسانها است،به گونهای که آنها را به شناخت بخشنده اینهمه نعمت برانگیزد.
در آیات مورد بحث سخن از یک مصداق کامل بنده شکرگزار خدا،یعنی "ابراهیم"قهرمان توحید،به میان آمده که مخصوصا از این نظر نیز برای مسلمانها عموما و عربها خصوصا الهام آفرین است که او را پیشوا و مقتدای نخستین خود میدانند.
از میان صفات برجسته این مرد بزرگ به پنج صفت اشاره شده است.
1-در آغاز میگوید"ابراهیم خود امتی بود"( إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ کٰانَ أُمَّةً ).
در اینکه چرا نام"امت"بر ابراهیم گذارده شده،مفسران نکات مختلفی ذکر کردهاند که چهار نکته از آن قابل ملاحظه است:
-ابراهیم آن قدر شخصیت داشت که به تنهایی یک امت بود،چرا که گاهی شعاع شخصیت انسان آن قدر افزایش مییابد که از یک فرد و دو فرد و یک گروه فراتر میرود و شخصیتش معادل یک امت بزرگ میشود.
-ابراهیم رهبر و مقتدا و معلم بزرگ انسانیت بود و به همین جهت به او "امت"گفته شده،زیرا امت به معنی اسم مفعولی به کسی گفته میشود که مردم به او اقتدا کنند و رهبریش را بپذیرند.
البته میان این معنی و معنی اول پیوند معنوی خاصی برقرار است زیرا
کسی که پیشوای صدق و راستی برای ملتی شد در اعمال همه آنها شریک و سهیم است و گویی خود،امتی است.
-ابراهیم در آن زمان که هیچ خدا پرستی در محیطش نبود و همگی در منجلاب شرک و بت پرستی غوطهور بودند تنها موحد و یکتاپرست بود،پس او به تنهایی امتی و مشرکان محیطش امت دیگر بودند.
-ابراهیم سرچشمه پیدایش امتی بود و به همین سبب نام امت بر او گذارده شده.
و هیچ اشکالی ندارد که این کلمه کوچک یعنی"امت"تمام این معانی بزرگ را در خود جمع کند،آری ابراهیم یک امت بود،یک پیشوای بزرگ بود،یک مرد امتساز بود،و در آن روز که در محیط اجتماعیش کسی دم از توحید نمیزد او منادی بزرگ توحید بود (1).
در اشعار عرب نیز میخوانیم: لیس علی اللّٰه بمستنکر ان یجمع العالم فی واحد! از خداوند عجیب نیست که جهان را در انسانی جمع کند! 2-وصف دیگر او(ابراهیم)این بود که"بنده مطیع خدا بود"( قٰانِتاً لِلّٰهِ ) 3-"او همواره در خط مستقیم"اللّٰه"و طریق حق،گام میسپرد"( حَنِیفاً ) 4-"او هرگز از مشرکان نبود"و تمام زندگی و فکر و زوایای قلبش را تنها نور"اللّٰه"پر کرده بود( وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ).
1) 1) در احادیث اسلامی که درباره عبد المطلب آمده است میخوانیم: یبعث یوم القیامة امة واحدة علیه بهاء الملوک و سیماء الانبیاء "عبد المطلب(به خاطر آنکه در یک محیط شرک و بت پرستی مدافع توحید بود)در روز قیامت به صورت امتی مبعوث میشود که درخشندگی زمامداران(عدل)و سیمای انبیاء دارد(سفینة البحار جلد 2 صفحه 139).
5-و به دنبال این ویژگیها سرانجام او مردی بود که همه نعمتهای خدا را شکرگزاری میکرد( شٰاکِراً لِأَنْعُمِهِ ).
و پس از بیان این اوصاف پنجگانه به بیان پنج نتیجه مهم این صفات پرداخته و چنین میگوید:
1-"خداوند ابراهیم را برای نبوت و ابلاغ دعوتش برگزید"( اِجْتَبٰاهُ ) 2-"خدا او را به راه راست هدایت کرد"و از هر گونه لغزش و انحراف حفظ نمود( وَ هَدٰاهُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
چرا که هدایت الهی همانگونه که بارها گفتهایم به دنبال لیاقتها و شایستگیهایی است که انسان از خود ظاهر میسازد چون بی حساب چیزی بی کسی نمیدهند.
*** 3-"ما در دنیا به او حسنه دادیم"( وَ آتَیْنٰاهُ فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً ).
"حسنة"به معنی وسیعش که هر گونه نیکی را در بر میگیرد،از مقام نبوت و رسالت گرفته،تا نعمتهای مادی و فرزندان شایسته و مانند آن.
4-"و در آخرت از صالحان است"( وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِینَ ).
با اینکه ابراهیم از سر سلسله صالحان بود در عین حال میگوید او از صالحان خواهد بود،و این نشانه عظمت مقام صالحان است که ابراهیم با اینهمه مقام در زمره آنها محسوب میشود،مگر نه اینکه خود ابراهیم از خدا این تقاضا را کرده بود" رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ ":"خداوندا نظر صائب به من عطا کن و مرا از صالحان قرار ده"(سوره شعرا آیه 83).
*** 5-آخرین امتیازی که خدا به ابراهیم در برابر آن همه صفات برجسته داد این بود که مکتب او نه تنها برای اهل عصرش که برای همیشه،مخصوصا برای امت
اسلامی یک مکتب الهام بخش گردید،به گونهای که قرآن میگوید:"سپس به تو وحی فرستادیم که از آئین برای ابراهیم،آئین خالص توحید،پیروی کن".
( ثُمَّ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً ) (1).
بار دیگر تاکید میکند ابراهیم از مشرکان نبود"( وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ).
*** با توجه به آیات گذشته سؤالی در اینجا پیش میآید و آن اینکه اگر آئین اسلام آئین ابراهیم است و مسلمانان در بسیاری از مسائل از سنن ابراهیم پیروی میکنند از جمله احترام روز جمعه،پس چرا یهود شنبه را عید میدانند و تعطیل میکنند؟ آخرین آیه مورد بحث به پاسخ این سؤال میپردازد و میگوید:"شنبه (و تحریمهای روز شنبه)برای یهود به عنوان یک مجازات قرار داده شد،و تازه در آن هم اختلاف کردند"بعضی آن را پذیرفتند و به کلی دست از کار کشیدند و بعضی هم نسبت به آن بیاعتنایی کردند( إِنَّمٰا جُعِلَ السَّبْتُ عَلَی الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ ).
جریان از این قرار بود که طبق بعضی از روایات،موسی ع بنی اسرائیل را دعوت به احترام و تعطیل روز جمعه کرد که آئین ابراهیم بود،اما آنها به بهانهای از آن سر باز زدند و روز شنبه را ترجیح دادند،خداوند روز شنبه
1) 1) "حنیف"به معنی کسی است که از انحراف به راستی و استقامت میگراید و به عبارت دیگر از آئینها و روشهای منحرف چشم میپوشد و به صراط مستقیم الهی روی میآورد به آئینی که هماهنگ فطرت است،و به خاطر همین هماهنگی صراط مستقیم محسوب میشود بنا بر این در تعبیر"حنیف"اشاره لطیفی به فطری بودن توحید نیز شده است.
را برای آنها قرار داد،اما توام با شدت عمل و محدودیتها،بنا بر این به تعطیلی روز شنبه نباید استناد کنید،چرا که جنبه فوق العاده و مجازات داشته است، و بهترین دلیل بر این مساله این است که یهود حتی در این روز انتخابی خود نیز اختلاف کردند،گروهی آن را ارج نهادند و احترام نمودند و گروهی نیز احترام آن را شکستند،و به کسب و کار پرداختند و به مجازات الهی گرفتار شدند.
این احتمال نیز وجود دارد که آیه فوق در رابطه با بدعتهای مشرکان در زمینه غذاهای حیوانی باشد،زیرا پس از ذکر این مطلب در آیات گذشته این سؤال پیش آمد پس چرا محرماتی در آئین یهود بود که در اسلام نیست؟و جواب داده شد که آن جنبه مجازات داشت.
دگر بار این سؤال پیش میآید که چرا فی المثل صید ماهی در روزهای شنبه بر یهود حرام بوده که آنهم در اسلام نیست؟باز پاسخ داده میشود که این یک نوع مجازات و کیفر برای آنها محسوب میشده است.
به هر حال این آیه ارتباط و پیوندی با آیات"اصحاب السبت"(آیات 163-166 سوره اعراف)دارد که شرح ماجرای آنها و چگونگی تحریم صید ماهی در روز شنبه و مخالفت گروهی از یهود با این دستور و آزمایش الهی و مجازات شدیدی که به آن گرفتار شدند گذشت(به جلد 6 تفسیر نمونه صفحه 418-428 مراجعه فرمائید).
ضمنا باید توجه داشت که"سبت"در اصل به معنی تعطیل کردن کار برای استراحت است،و روز شنبه را از این جهت یوم السبت مینامیدند که یهود برنامه کسب و کار معمولی خود را در آن تعطیل میکردند،سپس این نام برای این روز در اسلام باقی ماند هر چند روز تعطیلی نبود.
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند میان آنها که اختلاف کردند روز قیامت
داوری خواهد کرد"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ).
همانگونه که سابقا هم اشاره کردیم یکی از هدفهایی که در قیامت پیاده میشود،برچیده شدن اختلافات در تمام زمینهها،و بازگشت به توحید مطلق است،چرا که آن روز یوم البروز و یوم الظهور و روز کشف سرائر و بواطن و کشف غطاء و کنار رفتن پردهها و آشکار شدن پنهانیها است.
اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ اَلْمَوْعِظَةِ اَلْحَسَنَةِ وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (125) وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّٰابِرِینَ (126) وَ اِصْبِرْ وَ مٰا صَبْرُکَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمّٰا یَمْکُرُونَ (127) إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ اَلَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ (128)
125-با حکمت و اندرز نیکو به سوی راه پروردگارت دعوت نما،و با آنها به طریقی که نیکوتر است استدلال و مناظره کن،پروردگار تو از هر کسی بهتر میداند چه کسانی از طریق او گمراه شدهاند و چه کسانی هدایت یافتهاند.
126-و هر گاه خواستید مجازات کنید تنها به مقداری که به شما تعدی شده کیفر دهید.
و اگر شکیبایی پیشه کنید اینکار برای شکیبایان بهتر است.
127-صبر کن و صبر تو فقط برای خدا و به توفیق خدا باشد،و بخاطر(کارهای)آنها اندوهگین مباش و دلسرد مشو،و از توطئههای آنها در تنگنا قرار مگیر.
128-خداوند با کسانی است که تقوی پیشه میکنند و کسانی که نیکوکارند.
در لابلای آیات مختلف این سوره بحثهای گوناگونی گاهی ملایم و گاهی تند،با مشرکان و یهود و بطور کلی با گروههای مخالف به میان آمد،مخصوصا در آیات اخیر عمق و شدت بیشتری داشت.
در پایان این بحثها که پایان سوره"نحل"محسوب میشود یک رشته دستورات مهم اخلاقی از نظر برخورد منطقی،و طرز بحث،چگونگی کیفر و عفو،و نحوه ایستادگی در برابر توطئهها و مانند آن،بیان شده است که میتوان آن را به عنوان اصول تاکتیکی و روش مبارزه در مقابل مخالفین در اسلام نامگذاری کرد و به عنوان یک قانون کلی در هر زمان و در همه جا از آن استفاده نمود.
این برنامه در ده اصل خلاصه میشود که با توجه به آیات مورد بحث به ترتیب زیر است:
1-نخست میگوید:"به وسیله حکمت به سوی راه پروردگارت دعوت کن"( اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ ).
"حکمت"به معنی علم و دانش و منطق و استدلال است،و در اصل به معنی منع آمده و از آنجا که علم و دانش و منطق و استدلال مانع از فساد و انحراف است به آن حکمت گفته شده،و به هر حال نخستین گام در دعوت به سوی حق استفاده از منطق صحیح و استدلالات حساب شده است،و به تعبیر دیگر دست انداختن در درون فکر و اندیشه مردم و به حرکت در آوردن آن و بیدار ساختن عقلهای خفته نخستین گام محسوب میشود.
2-"و به وسیله اندرزهای نیکو"( وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ ).
و این دومین گام در طریق دعوت به راه خدا است،یعنی استفاده کردن از
عواطف انسانها،چرا که موعظه،و اندرز بیشتر جنبه عاطفی دارد که با تحریک آن میتوان تودههای عظیم مردم را به طرف حق متوجه ساخت.
در حقیقت حکمت از"بعد عقلی"وجود انسان استفاده میکند و موعظه حسنه از"بعد عاطفی" (1).
و مقید ساختن"موعظه"به"حسنه"شاید اشاره به آن است که اندرز در صورتی مؤثر میافتد که خالی از هر گونه خشونت،برتری جویی،تحقیر طرف مقابل،تحریک حس لجاجت او و مانند آن بوده باشد،چه بسیارند اندرزهایی که اثر معکوسی میگذارند به خاطر آنکه مثلا در حضور دیگران و توام با تحقیر انجام گرفته،و یا از آن استشمام برتری جویی گوینده شده است،بنا بر این موعظه هنگامی اثر عمیق خود را میبخشد که"حسنه"باشد و به صورت زیبایی پیاده شود.
3-"و با آنها(یعنی مخالفان)به طریقی که نیکوتر است به مناظره پرداز" ( وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ).
و این سومین گام مخصوص کسانی است که ذهن آنها قبلا از مسائل نادرستی انباشته شده و باید از طریق مناظره ذهنشان را خالی کرد تا آمادگی برای پذیرش حق پیدا کنند.
بدیهی است مجادله و مناظره نیز هنگامی مؤثر میافتد که" بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ "باشد،حق و عدالت و درستی و امانت و صدق و راستی بر آن حکومت کند و از هر گونه توهین و تحقیر و خلافگویی و استکبار خالی باشد،و خلاصه
1) 1) بعضی از مفسران در تفاوت میان"حکمت"و"موعظه حسنه"و مجادله نیکو گفتهاند حکمت اشاره به دلائل قطعی است،و موعظه حسنه ادله ظنیه را میگوید،و اما مجادله نیکو اشاره به دلائلی است که هدف از آن الزام مخالفین و استفاده از مطالبی است است که مورد قبول آنها میباشد(ولی آنچه در بالا آوردیم مناسبتر به نظر میرسد).
تمام جنبههای انسانی آن حفظ شود.
و در پایان آیه نخستین اضافه میکند:"پروردگار تو از هر کسی بهتر میداند چه کسانی از طریق او گمراه شده و چه کسانی هدایت یافتهاند"( إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ ).
اشاره به اینکه وظیفه شما دعوت به راه حق است،از طرق سه گانه حساب شده فوق،اما چه کسانی سرانجام هدایت میشوند،و چه کسانی در طریق ضلالت پافشاری خواهند کرد آن را تنها خدا میداند و بس.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از این جمله بیان دلیلی باشد برای دستورات سه گانه فوق یعنی اینکه خداوند در مقابله با منحرفان این سه دستور را داده است به خاطر آن است که او میداند عامل تاثیر در گمراهان و وسیله هدایت چه عاملی است.
*** 4-تا کنون سخن از این بود که در یک بحث منطقی،عاطفی و یا مناظره معقول با مخالفان شرکت کنیم،اما اگر کار از این فراتر رفت و درگیری حاصل شد،آنها دست به تعدی و تجاوز زدند،در اینجا دستور میدهد:اگر خواستید مجازات کنید فقط به مقداری که به شما تعدی شده کیفر دهید"و نه بیشتر از آن( وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ ).
5-"ولی اگر شکیبایی پیشه کنید و عفو و گذشت،این کار برای شکیبایان بهتر است"( وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّٰابِرِینَ ).
در بعضی از روایات میخوانیم که این آیه در جنگ"احد"نازل شده، هنگامی که پیامبر ص وضع دردناک شهادت عمویش حمزة بن عبد المطلب را دید (که دشمن به کشتن او قناعت نکرده،بلکه سینه و پهلوی او را با قساوت عجیبی دریده،و کبد یا قلب او را بیرون کشیده است،و گوش و بینی او را قطع نموده بسیار
منقلب و ناراحت شد)و فرمود:
اللهم لک الحمد و الیک المشتکی و انت المستعان علی ما اری: خدایا حمد از آن تو است و شکایت به تو میآورم،و تو در برابر آنچه میبینم یار و مددکار مایی.
سپس فرمود:
لئن ظفرت لامثلن و لامثلن و لامثلن: اگر من بر آنها چیره شوم آنها را مثله میکنم،آنها را مثله میکنم،آنها را مثله میکنم(و طبق روایت دیگری فرمود هفتاد نفر آنها را مثله خواهم کرد).
در این هنگام آیه نازل شد( وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّٰابِرِینَ ).
بلافاصله پیامبر عرض کرد:"اصبر اصبر":"خدایا صبر میکنم،صبر میکنم" (1)! با اینکه این لحظه شاید دردناکترین لحظهای بود که در تمام عمر بر پیامبر گذشت،ولی باز پیامبر بر اعصاب خود مسلط گشت و راه دوم که راه عفو و گذشت بود انتخاب کرد.و چنان که در تاریخ در سر گذشت فتح مکه میخوانیم،آن روز که پیامبر ص بر این سنگدلان پیروز و مسلط شد فرمان عفو عمومی صادر کرد، و به وعده خودش در جنگ احد وفا نمود. (2)و به راستی اگر انسان بخواهد نمونه عالی بزرگواری و عواطف انسانی را ببیند باید داستان احد را در کنار داستان فتح مکه بگذارد و آن دو را با هم مقایسه کند.
شاید تا کنون هیچ ملت پیروز مسلطی با قوم شکست خورده این معاملهای را که پیامبر ص و مسلمانان پس از پیروزی با مشرکان مکه کردند نکرده باشد
آنهم در محیطی که انتقام و کینهتوزی در بافت جامعه آنها نفوذ کرده بود،و کینهها را نسل به نسل به میراث میگذاردند و اصلا ترک انتقامجویی در آن محیط عیب بزرگی بود.
نتیجه اینهمه بزرگواری و عفو و گذشت آن شد که این ملت جاهل و لجوج چنان تکان خوردند و بیدار شدند که به گفته قرآن یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللّٰهِ أَفْوٰاجاً :"گروه گروه در آئین خدا وارد شدند".
*** 6-این عفو و گذشت و صبر و شکیبایی در صورتی اثر قطعی خواهد گذارد که بدون هیچ چشمداشتی انجام پذیرد یعنی فقط به خاطر خدا باشد،و لذا قرآن اضافه میکند:"شکیبایی پیشه کن و این شکیبایی تو جز برای خدا و به توفیق پروردگار نمیتواند باشد"( وَ اصْبِرْ وَ مٰا صَبْرُکَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ ).
آیا انسان میتواند در برابر این صحنههای جانسوز که تمام وجودش را آتش میکشد بدون یک نیروی الهی و انگیزه معنوی صبر و استقامت کند؟ و اینهمه ناراحتی را در روح خود پذیرا باشد،و شکیبایی را از دست ندهد؟آری این تنها در صورتی ممکن است که برای خدا و به توفیق خدا باشد.
7-هر گاه تمام این زحمات در زمینه تبلیغ و دعوت به سوی خدا و در زمینه عفو و گذشت و شکیبایی کارگر نیفتاد باز نباید مایوس و دلسرد شد،و یا بیتابی و جزع نمود،بلکه باید با حوصله و خونسردی هر چه بیشتر هم چنان به تبلیغ ادامه داد،لذا در هفتمین دستور میگوید:"بر آنها اندوهگین مباش"( وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ ).
این حزن و اندوه که حتما به خاطر عدم ایمان آنها است ممکن است یکی از دو پدیده را در انسان به وجود آورد،یا او را برای همیشه دلسرد سازد،و یا او را به جزع و بیتابی و بیحوصلگی وادارد،بنا بر این نهی از حزن و اندوه
در واقع از هر دو پدیده است،یعنی در راه دعوت به سوی حق نه بیتابی کن و نه مایوس باش.
8-با تمام این اوصاف باز ممکن است دشمن لجوج دست از توطئه بر ندارد و به طرح نقشههای خطرناک بپردازد،در چنین شرائطی موضعگیری صحیح همان است که قرآن میگوید:"از توطئههای آنها نگران مباش و محدود نشو" ( وَ لاٰ تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمّٰا یَمْکُرُونَ ).
این توطئهها هر قدر وسیع و حساب شده و خطرناک باشد باز نباید شما را از میدان بیرون کند،و گمان برید که در تنگنا قرار گرفتهاید و محاصره شدهاید، چرا که تکیه گاه شما خدا است و با استمداد از نیروی ایمان و استقامت و پشتکار و عقل و درایت میتوانید این توطئهها را خنثی کنید و نقش بر آب.
*** آخرین آیه مورد بحث که سوره نحل با آن پایان میگیرد به نهمین و دهمین برنامه اشاره کرده،میگوید:
9-"خداوند با کسانی است که تقوا را پیشه کنند"( إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا ).
"تقوا"در همه ابعاد و در مفهوم وسیعش،از جمله تقوا در برابر مخالفان، یعنی حتی در برابر دشمن باید اصول اخلاق اسلامی را رعایت کرد،با اسیران معامله اسلامی نمود،با منحرفان رعایت انصاف و ادب کرد،از دروغ و تهمت پرهیز نمود،و حتی در میدان جنگ همانگونه که در اصول تعلیمات جنگی اسلام وارد شده است باید تقوا و موازین اسلامی حفظ شود:به بیدفاعان نباید حمله کرد،متعرض کودکان و پیران از کار افتاده نباید شد،حتی چهارپایان را نباید از بین برد،مزارع را نباید نابود کرد،آب را نباید به روی دشمن قطع نمود، خلاصه تقوا و رعایت اصول عدالت در برابر دوست و دشمن عموما باید انجام
گیرد و اجرا شود(البته موارد استثنایی که بسیار نادر است از این حکم خارج میباشد).
10-"و خداوند با کسانی است که نیکوکارند"( وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ).
چنان که قرآن در سایر آیات بیان کرده گاهی باید پاسخ بدی را به نیکی داد،و دشمن را از این طریق شرمنده و شرمسار نمود چرا که این کار پر خصومتترین دشمنان و" أَلَدُّ الْخِصٰامِ "را به دوست مهربان و" وَلِیٌّ حَمِیمٌ "مبدل میسازد! احسان و نیکی اگر به موقع و در جای خود انجام پذیرد،یکی از بهترین روشهای مبارزه است،و تاریخ اسلام پر است از مظاهر این برنامه،رفتاری که پیامبر ص با مشرکان مکه بعد از فتح نمود،معاملهای که با وحشی قاتل حمزه کرد،برخوردی که با اسیران بدر داشت،رفتاری که با یهودیانی که انواع اذیت و آزار را درباره او روا میداشتند،انجام داد،و همچنین نظائر این برنامه در زندگی علی ع و سایر پیشوایان بزرگ،خود بیانگر این دستور اسلامی است.
جالب اینکه در نهج البلاغه در خطبه معروف همام که مرد زاهد و عابد و هوشیاری بود میخوانیم هنگامی که از امیر مؤمنان علی ع تقاضای دستور جامعی در زمینه صفات پرهیزگاران کرد،امام تنها به ذکر همین آیه قناعت فرمود:و گفت:
اتق اللّٰه و احسن إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ : (1)
"تقوا را پیشه کن،و نیکی نما که خدا با کسانی است که پرهیزکار و نیکوکارند".
گرچه این سؤال کننده عاشق حق،عطش و تقاضایش با این بیان کوتاه فرو ننشست و امام ناچار به بیان مشروحتری پرداخت و جامعترین خطبه را در زمینه صفات پرهیزکاران که از یکصد خصلت تجاوز میکند بیان فرمود،ولی این مقدار از جواب کوتاه نخستین امام استفاده میشود که این آیه در واقع فهرستی
1) 1) نهج البلاغه خطبه 193.
است از تمام صفات پرهیزکاران.
***دقت در مواد دهگانه برنامه فوق که تمام خطوط اصلی و فرعی برخورد با مخالفان را مشخص میکند نشان میدهد که از تمام اصول منطقی،عاطفی، روانی،تاکتیکی و خلاصه همه اموری که سبب نفوذ در مخالفین میگردد استفاده شده است.
ولی با این حال اسلام هرگز نمیگوید که تنها به منطق و استدلال قناعت کنید بلکه در بسیاری از موارد ضرورت پیدا میکند که در مقابل توطئههای دشمن عملا وارد میدان شویم،و در صورت لزوم در مقابل خشونتها به خشونت توسل جوییم،و در برابر توطئهها به ضد توطئه پردازیم،ولی حتی در این مرحله نیز باید اصل عدالت و اصول تقوا و اخلاق اسلامی به دست فراموشی سپرده نشود.
و اگر مسلمانان در برابر مخالفان خود این برنامه جامع الاطراف را به کار میبستند،شاید اسلام امروز،سراسر جهان یا بخش عمده آن را فرا گرفته بود.
همانگونه که از آغاز سوره گفتیم،چیزی که بیش از همه در مجموع آیات این سوره جلب توجه میکند بیان نعمتهای گوناگون الهی،اعم از مادی و معنوی،ظاهری و باطنی،فردی و اجتماعی است،و اگر نام سوره نعمتها برای آن انتخاب شده نیز از همین نظر است.
بررسی آیات سوره نشان میدهد که حدود چهل نعمت از نعمتهای بزرگ و کوچک،مادی و معنوی،طی آیات این سوره بیان شده است که فهرستوار ذیلا از نظر میگذرد،و تاکید میکنیم که هدف از آن نخست تعلیم درس توحید و بیان
عظمت آفریدگار است و در ثانی تقویت عشق و علاقه انسانها به آفریننده این نعمتها و تحریک حس شکرگزاری آنان میباشد:
1-آفرینش آسمان( خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ ).
2-آفرینش زمین( وَ الْأَرْضَ ).
3-آفرینش چهارپایان( وَ الْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا ).
4-استفاده پوشش از پشم و پوست آنها( لَکُمْ فِیهٰا دِفْءٌ ).
5-استفاده از منافع حیوانات( وَ مَنٰافِعُ ).
6-استفاده از گوشت آنها( وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ ).
7-بهرهگیری از"جمال استقلال اقتصادی"( وَ لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ ).
8-بهرهگیری از حیوانات برای حمل و نقل( وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ - وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغٰالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهٰا ).
9-هدایت به صراط مستقیم( وَ عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ ).
10-نزول باران از آسمان و تهیه آب آشامیدنی از آن( هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ ).
11-پرورش مراتع و چراگاهها با آن( وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ ).
12-روئیدن زراعت و زیتون و نخل و انگور و انواع میوهها به برکت آن ( یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخِیلَ وَ الْأَعْنٰابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ ).
13-تسخیر شب و روز( وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ ).
14-تسخیر خورشید و ماه( وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ).
15-تسخیر ستارگان( وَ النُّجُومُ ).
16-مخلوقات گوناگونی که در کره زمین آفریده شده( وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ ).
17-تسخیر دریاها برای استفاده از گوشت و جواهرات آن( وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا ).
18-حرکت کشتیها بر سینه آبها( وَ تَرَی الْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ ).
19-آفرینش کوهها که آرامبخش زمینند( وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ ).
20-آفرینش نهرها( وَ أَنْهٰاراً ).
21-ایجاد راههای ارتباطی( وَ سُبُلاً ).
22-ایجاد علامات برای شناخت راهها( وَ عَلاٰمٰاتٍ ).
23-استفاده از ستارگان برای راهیابی در شبها( وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ ).
24-زنده شدن زمینهای مرده بوسیله آب باران( وَ اللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا ).
25-شیر خالص و گوارا که از میان خون و غذای هضم شده خارج میشود ( نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ ).
26-فرآوردههایی که از میوههای درخت نخل و انگور گرفته میشود ( وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً ).
27-عسل یک غذای شفا بخش( فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ ).
28-بخشیدن همسرانی به انسان از جنس خود او( وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً ).
29-نعمت فرزندان( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً ).
30-انواع روزیهای پاکیزه به مفهوم وسیعش( وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ ) 31-نعمت گوش( وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ ).
32-نعمت چشم( وَ الْأَبْصٰارَ ).
33-نعمت عقل و هوش( وَ الْأَفْئِدَةَ ).
34-خانهها و مسکنهای ثابت( وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً ).
35-خانههای سیار(خیمهها)( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعٰامِ بُیُوتاً ).
36-وسائل و اسبابهایی که از پشم و کرک و موی حیوانات ساخته و تهیه میشود ( وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ ).
37-نعمت سایهها( وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً ).
38-نعمت وجود پناهگاههای مطمئن در کوهها( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبٰالِ أَکْنٰاناً ).
39-انواع لباسهایی که انسان را از سرما و گرما حفظ میکند( وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ ).
40-زره و لباس جنگ که در برابر ضربات دشمن مقاومت دارد( وَ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ ).
و در پایان این بخش از نعمتها اضافه میکند کَذٰلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ :"اینگونه خداوند نعمتهایش را بر شما به حد کمال میرساند تا تسلیم فرمان او باشید".
احتیاج به تذکر ندارد که بر شمردن نعمتهای گوناگون الهی در آیات مختلف این سوره یا سایر آیات قرآن،به اصطلاح برای منتگذاری،و یا کسب وجهه،و مانند آن نیست،که خدا برتر و بالاتر از همه اینها است،و بی نیاز از هر کس و هر چیز.
همه اینها در مسیر برنامههای سازنده تربیتی است،برنامههایی که انسان را به آخرین مرحله تکامل ممکن از نظر معنوی و مادی برساند.
گویاترین دلیل برای این موضوع،همان جملههایی است که در آخر بسیاری از آیات گذشته آمده است که در عین تنوع،همگی در همان خط پرورش و تربیت انسان قرار دارد.
در آیه 14 بعد از بیان نعمت تسخیر دریاها میفرماید لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ .
در آیه 15 بعد از بیان نعمت کوهها و نهرها و جادهها میگوید: لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ .
در آیه 44 بعد از بیان بزرگترین نعمت معنوی یعنی نزول آیات قرآن میگوید: وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ .
و در آیه 78 بعد از ذکر نعمت بسیار مهم ابزار شناخت(گوش و چشم و عقل) میفرماید: لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ .
و در آیه 81 بعد از اشاره به تکمیل نعمتهای پروردگار میگوید: لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ .
و در آیه 90 بعد از بیان یک سلسله دستورات در زمینه عدل و احسان و مبارزه با فحشاء و منکر و ظلم میفرماید: لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ .
در حقیقت در این شش مورد،اشاره به پنج هدف شده است 1-شکرگزاری 2-هدایت،3-تفکر،4-تسلیم در برابر دعوت حق،5-تذکر و یادآوری که بدون شک همه با هم پیوند دارند:انسان نخست تفکر و اندیشه میکند.
هر گاه فراموش کرد،یادآوری مینماید.
به دنبال آن حس شکرگزاری در مقابل بخشنده نعمتها در او بیدار میشود.
سپس راه به سوی او باز میکند و هدایت میشود.
سرانجام در برابر فرمانش تسلیم میگردد.
و به این ترتیب هدفهای پنجگانه فوق حلقههای تکامل زنجیرهای انسانند که بدون شک اگر این مسیر بطور صحیح پیموده شود،نتائج پر باری دارد و جای تردید باقی نمیماند که بر شمردن این نعمتها گاهی به صورت جمعی و گاهی به صورت انفرادی،هیچ هدفی جز ساختن انسان کامل نیست.
پروردگارا!نعمتهای بیپایانت سراسر وجود ما را احاطه کرده است، و ما غرق نعمتهای توایم اما هنوز تو را نشناختهایم.
بار الها!درک و دیدی مرحمت فرما که راهگشای طریق معرفت و عشق تو باشد،و توفیقی که در این راه پر پیچ و خم به کمک ما بشتابد و به سر منزل شکرگزاران واقعی برساند.
خداوندا!تو نیازهای ما را از هر کس بهتر میدانی،و تقاضاهای ذاتی ما را از خود ما بهتر میشناسی،بر ما آن ببخش که آن چنان باشیم که تو میخواهی،و به ما آن مرحمت کن که بهتر از آن شویم که مردم میپندارند.
معبودا!اکنون که این بخش از تفسیر کتاب بزرگ آسمانیت پایان میگیرد آخرین روز ماه شعبان،و در آستانه ماه رحمت ماه رمضان میباشد،همه ما را مشمول رحمت خاصت قرار داده و توفیق تکمیل این تفسیر را از ما دریغ مدار(انک سمیع مجیب).
پایان جلد یازدهم تفسیر نمونه (پایان سوره نحل) آخر شعبان 1401