ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ اِئْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ اَلْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ (54) قٰالَ اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ اَلْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ (55) وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (56) وَ لَأَجْرُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ (57)
54-ملک(مصر)گفت:او(یوسف)را نزد من آورید تا وی را مخصوص خود گردانم هنگامی که(یوسف نزد وی آمد و)با او صحبت کرد(ملک به عقل و درایت او پی برد و(گفت تو امروز نزد ما منزلت عالی داری و مورد اعتماد هستی.
55-(یوسف)گفت مرا سرپرست خزائن سرزمین(مصر)قرار ده که نگهدارنده و آگاهم.
56-و اینگونه ما به یوسف در سرزمین(مصر)قدرت دادیم که هر گونه میخواست در آن منزل میگزید(و تصرف میکرد)ما رحمت خود را به هر کس بخواهیم (و شایسته بدانیم)میبخشیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکنیم.
57-و پاداش آخرت برای آنها که ایمان آوردهاند و پرهیزگارند بهتر است.
در شرح زندگی پر ماجرای یوسف،این پیامبر بزرگ الهی به اینجا رسیدیم
که سرانجام پاکدامنی او بر همه ثابت شد و حتی دشمنانش به پاکیش شهادت دادند،و ثابت شد که تنها گناه او که به خاطر آن وی را به زندان افکندند چیزی جز پاکدامنی و تقوا و پرهیزکاری نبوده است.
در ضمن معلوم شد این زندانی بیگناه کانونی است از علم و آگاهی و هوشیاری، و استعداد مدیریت در یک سطح بسیار عالی،چرا که در ضمن تعبیر خواب"ملک" (سلطان مصر)راه نجات از مشکلات پیچیده اقتصادی آینده را نیز به آنها نشان داده است.
در دنبال این ماجرا،قرآن گوید:
"ملک دستور داد او را نزد من آورید،تا او را مشاور و نماینده مخصوص خود سازم"و از علم و دانش و مدیریت او برای حل مشکلاتم کمک گیرم ( وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی ).
نماینده ویژه"ملک"در حالی که حامل پیام گرم او بود،وارد زندان شد و به دیدار یوسف شتافت،سلام و درود او را به یوسف ابلاغ کرد و اظهار داشت که او علاقه شدیدی به تو پیدا کرده است،و به درخواستی که داشتی-دائر به تحقیق و جستجو از زنان مصر در مورد تو-جامه عمل پوشانیده،و همگی با کمال صراحت به پاکی و بیگناهیت گواهی دادهاند.
اکنون دیگر مجال درنگ نیست،برخیز تا نزد او برویم.
یوسف به نزد ملک آمد و با او به گفتگو نشست،"هنگامی که ملک با وی گفتگو کرد و سخنان پر مغز و پر مایه یوسف را که از علم و هوش و درایت فوق العادهای حکایت میکرد شنید،بیش از پیش شیفته و دلباخته او شد و گفت تو امروز نزد ما دارای منزلت عالی و اختیارات وسیع هستی و مورد اعتماد و وثوق ما خواهی بود" ( فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ ).
تو باید امروز در این کشور،مصدر کارهای مهم باشی و بر اصلاح امور همت کنی،چرا که طبق تعبیری که از خواب من کردهای،بحران اقتصادی شدیدی برای این کشور در پیش است،و من فکر میکنم تنها کسی که میتواند بر این بحران غلبه کند تویی،یوسف پیشنهاد کرد،خزانهدار کشور مصر باشد و"گفت:
مرا در راس خزانهداری این سرزمین قرار ده چرا که من هم حافظ و نگهدار خوبی هستم و هم به اسرار این کار واقفم"( قٰالَ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ ).
یوسف میدانست یک ریشه مهم نابسامانیهای آن جامعه مملو از ظلم و ستم در مسائل اقتصادیش نهفته است،اکنون که آنها به حکم اجبار به سراغ او آمدهاند، چه بهتر که نبض اقتصاد کشور مصر را در دست گیرد و به یاری مستضعفان بشتابد، از تبعیضها تا آنجا که قدرت دارد بکاهد،حق مظلومان را از ظالمان بگیرد، و به وضع بیسر و سامان آن کشور پهناور سامان بخشد.
مخصوصا مسائل کشاورزی را که در آن کشور در درجه اول اهمیت بود، زیر نظر بگیرد و با توجه به اینکه سالهای فراوانی و سپس سالهای خشکی در پیش است،مردم را به کشاورزی و تولید بیشتر دعوت کند،و در مصرف فرآوردههای کشاورزی تا سر حد جیرهبندی،صرفهجویی کند،و آنها را برای سالهای قحطی ذخیره نماید،لذا راهی بهتر از این ندید که پیشنهاد سرپرستی خزانههای مصر کند.
بعضی گفتهاند"ملک"که در آن سال در تنگنای شدیدی قرار گرفته بود، و در انتظار این بود که خود را به نحوی نجات دهد،زمام تمام امور را بدست یوسف سپرد و خود کنارهگیری کرد.
ولی بعضی دیگر گفتهاند او را بجای"عزیز مصر"به مقام نخست وزیری نصب کرد،این احتمال نیز هست که طبق ظاهر آیه فوق،او تنها خزانه دار مصر شده باشد.
ولی آیات 100 و 101 همین سوره که تفسیر آن بخواست خدا خواهد آمد دلیل بر این است که او سرانجام بجای ملک نشست و زمامدار تمام امور مصر شد، هر چند آیه 88 که میگوید برادران به او گفتند یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ ،دلیل بر این است که او در جای عزیز مصر قرار گرفت،ولی هیچ مانعی ندارد که این سلسله مراتب را تدریجا طی کرده باشد،نخست به مقام خزانه داری و بعد نخست وزیری و بعد بجای ملک،نشسته باشد.
*** به هر حال،خداوند در اینجا میگوید:"و این چنین ما یوسف را بر سرزمین مصر،مسلط ساختیم که هر گونه میخواست در آن تصرف میکرد" ( وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ ).
آری"ما رحمت خویش و نعمتهای مادی و معنوی را به هر کس بخواهیم و شایسته بدانیم میبخشیم"( نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ ).
"و ما هرگز پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهیم کرد"و اگر هم به طول انجامد سرانجام آنچه را شایسته آن بودهاند به آنها خواهیم داد که در پیشگاه ما هیچ کار نیکی بدست فراموشی سپرده نمیشود.( وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ).
*** ولی مهم این است که تنها به پاداش دنیا قناعت نخواهیم کرد"و پاداشی که در آخرت به آنها خواهد رسید بهتر و شایستهتر برای کسانی است که ایمان آوردند و تقوا پیشه کردند"( وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ ).
نخستین چیزی که در رابطه با آیات فوق جلب توجه میکند این است که
چگونه یوسف این پیامبر بزرگ حاضر شد،خزانه داری یا نخست وزیری یکی از طاغوتهای زمان را بپذیرد؟و با او همکاری کند؟ پاسخ این سؤال در حقیقت در خود آیات فوق نهفته است،او به عنوان یک انسان حفیظ و علیم(امین و آگاه)عهدهدار این منصب شد،تا بیت المال را که مال مردم بود به نفع آنها حفظ کند و در مسیر منافع آنان به کار گیرد،مخصوصا حق مستضعفان را که در غالب جامعهها پایمال میگردد به آنها برساند.
به علاوه او از طریق علم تعبیر-چنان که گفتیم-آگاهی داشت که یک بحران شدید اقتصادی برای ملت مصر در پیش است که بدون برنامهریزی دقیق و نظارت از نزدیک ممکن است جان گروه زیادی بر باد رود،بنا بر این نجات یک ملت و حفظ جان انسانهای بیگناه ایجاب میکرد که از فرصتی که بدست یوسف افتاده بود به نفع همه مردم،مخصوصا محرومان،استفاده کند،چرا که در یک بحران اقتصادی و قحطی پیش از همه جان آنها به خطر میافتد و نخستین قربانی بحرانها آنها هستند.
در"فقه"در بحث قبول ولایت از طرف ظالم نیز این بحث بطور گسترده آمده است که قبول پست و مقام از سوی ظالم همیشه حرام نیست،بلکه گاهی مستحبّ و یا حتی واجب میگردد و این در صورتی است که منافع پذیرش آن و مرجحات دینیش بیش از زیانهای حاصل از تقویت دستگاه باشد.
در روایات متعددی نیز میخوانیم که ائمه اهل بیت ع به بعضی از دوستان نزدیک خود(مانند علی بن یقطین که از یاران امام کاظم ع بود و وزارت فرعون زمان خود هارون الرشید را به اجازه امام پذیرفت)چنین اجازهای را میدادند.
و به هر صورت قبول یا رد اینگونه پستها تابع قانون اهم و مهم است، و باید سود و زیان آن از نظر دینی و اجتماعی سنجیده شود،چه بسا کسی که قبول چنین مقامی میکند سرانجام به خلع ید ظالم میانجامد(آن چنان که طبق بعضی از روایات در جریان زندگی یوسف اتفاق افتاد)و گاه سرچشمهای میشود برای
انقلابها و قیامهای بعدی،چرا که او از درون دستگاه زمینه انقلاب را فراهم میسازد(شاید مؤمن آل فرعون از این نمونه بود).
و گاهی حد اقل اینگونه اشخاص سنگر و پناهگاهی هستند برای مظلومان و محرومان و از فشار دستگاه روی اینگونه افراد میکاهند.اینها اموری است که هر یک به تنهایی میتواند مجوز قبول اینگونه پستها باشد.
روایت معروف امام صادق ع که در مورد این گونه اشخاص فرمود
کفارة عمل السلطان قضاء حوائج الاخوان: "کفاره همکاری با حکومت ظالم برآوردن خواستههای برادران است"نیز اشارهای به همین معنی است (1).
ولی این موضوع از مسائلی است که مرز حلال و حرام آن بسیار به یکدیگر نزدیک است،و گاه میشود بر اثر سهلانگاری کوچکی انسان در دام همکاری بیهوده با ظالم میافتد و مرتکب یکی از بزرگترین گناهان میشود در حالی که به پندار خود مشغول عبادت و خدمت به خلق است.
و گاه افراد سوء استفادهچی زندگی"یوسف"و یا"علی بن یقطین"را بهانهای برای اعمال ناروای خود قرار میدهند،در حالی که هیچگونه شباهتی میان کار آنها و کار یوسف یا علی بن یقطین نیست (2).
1) 1) وسائل الشیعه جلد 12 صفحه 139(همین مضمون از امام کاظم ع در مورد علی بن یقطین در سفینه البحار جلد 2 صفحه 252 نقل شده است.
2) 2) در روایات متعددی که از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده میخوانیم: که بعضی از مردم که آشنا به معیارهای اسلامی نبودند،گاهی به امام ایراد میگرفتند که چرا با آن همه زهد و بیاعتنایی به دنیا این پست و مقام ولایت عهدی مامون را پذیرفتهای؟امام در جواب سؤال فرمود"آیا پیامبر برتر است یا وصی پیامبر"در پاسخ عرض کردند:نه پیامبر افضل است،فرمود:کدام افضل است،مسلم یا مشرک،عرض کردند مسلم،فرمود: عزیز مصر مشرک بود و یوسف پیامبر بود،و مامون(ظاهرا)مسلمان است و من وصی پیامبر(ص)و یوسف از عزیز مصر خواست که او را بر خزائن مصر قرار دهد و گفت من حفیظ و علیمم،در حالی که من مجبور به پذیرفتن این مقام شدم(وسائل الشیعه جلد 12 صفحه 146).
***در اینجا سؤال دیگری مطرح میشود و آن اینکه چگونه،سلطان جبار مصر به چنین کاری تن در داد در حالی که میدانست یوسف در مسیر خودکامگی و ظلم و ستم و استثمار و استعمار او گام برنمیدارد،بلکه به عکس مزاحم مظالم او است.
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته چندان مشکل نیست،و آن اینکه گاهی بحرانهای اجتماعی و اقتصادی چنانست که پایههای حکومت خود کامگان را از اساس میلرزاند آن چنان که همه چیز خود را در خطر میبینند،در اینگونه موارد برای رهایی خویشتن از مهلکه حتی حاضرند از یک حکومت عادلانه مردمی استقبال کنند،تا خود را نجات دهند.
گر چه ما هرگز موافق مکتبهای یک بعدی که همه چیز را در بعد اقتصادی خلاصه میکنند و انسان و ابعاد وجود او را نشناختهاند نیستیم،ولی با این حال اهمیت ویژه مسائل اقتصادی را در سرنوشت اجتماعات هرگز نمیتوان از نظر دور داشت،آیات فوق نیز اشاره به همین حقیقت میکند،چرا که یوسف از میان تمام پستها انگشت روی خزانه داری گذاشت،زیرا میدانست هر گاه به آن سر و سامان دهد قسمت عمده نابسامانیهای کشور باستانی مصر،سامان خواهد یافت،و از طریق عدالت اقتصادی میتواند سازمانهای دیگر را کنترل کند.
در روایات اسلامی نیز اهمیت فوق العادهای به این موضوع داده شده است از جمله در حدیث معروف علی ع یکی از دو پایه اصلی زندگی مادی و معنوی مردم(قوام الدین و الدنیا)مسائل اقتصادی قرار داده شده است،در حالی که پایه دیگر علم و دانش و آگاهی شمرده شده است.
گر چه مسلمین تا کنون اهمیتی را که اسلام به این بخش از زندگی فردی و اجتماعی داده نادیده گرفتهاند،و به همین دلیل از دشمنان خود در این قسمت عقب ماندهاند،اما بیداری و آگاهی روز افزونی که در قشرهای جامعه اسلامی دیده میشود،این امید را به وجود میآورد که در آینده کار و فعالیتهای اقتصادی را به عنوان یک عبادت بزرگ اسلامی تعقیب کنند و با نظام صحیح و حساب شده عقبماندگی خود را از دشمنان بیرحم اسلام از این نظر جبران نمایند.
ضمنا تعبیر یوسف که میگوید" إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ "دلیل بر اهمیت مدیریت در کنار امانت است،و نشان میدهد که پاکی و امانت به تنهایی برای پذیرش یک پست حساس اجتماعی کافی نیست بلکه علاوه بر آن آگاهی و تخصص و مدیریت نیز لازم است،چرا که"علیم"را در کنار"حفیظ"قرار داده است.
و ما بسیار دیدهایم که خطرهای ناشی از عدم اطلاع و مدیریت کمتر از خطرهای ناشی از خیانت نیست بلکه گاهی از آن برتر و بیشتر است! با این تعلیمات روشن اسلامی نمیدانیم چرا بعضی مسلمانان به مساله مدیریت و آگاهی هیچ اهمیت نمیدهند و حد اکثر کشش فکر آنها در شرائط واگذاری پستها،همان مساله امانت و پاکی است با اینکه سیره پیامبر ص و علی ع در دوران حکومتشان نشان میدهد،آنها به مساله آگاهی و مدیریت همانند امانت و درستکاری اهمیت میدادند.
در مسائل اقتصادی تنها موضوع"تولید بیشتر"مطرح نیست،گاهی"کنترل مصرف"از آن هم مهمتر است،و به همین دلیل در دوران حکومت خود،سعی کرد، در آن هفت سال وفور نعمت،مصرف را به شدت کنترل کند تا بتواند قسمت مهمی از تولیدات کشاورزی را برای سالهای سختی که در پیش بود،ذخیره نماید.
در حقیقت این دو از هم جدا نمیتوانند باشند،تولید بیشتر هنگامی مفید است که نسبت به مصرف کنترل صحیحتری شود،و کنترل مصرف هنگامی مفیدتر خواهد بود که با تولید بیشتر همراه باشد.
سیاست اقتصادی یوسف ع در مصر نشان داد که یک اقتصاد اصیل و پویا نمیتواند همیشه ناظر به زمان حال باشد،بلکه باید"آینده"و حتی نسلهای بعد را نیز در بر گیرد،و این نهایت خودخواهی است که ما تنها به فکر منافع امروز خویش باشیم و مثلا همه منابع موجود زمین را غارت کنیم و به هیچوجه به فکر آیندگان نباشیم که آنها در چه شرائطی زندگی خواهند کرد،مگر برادران ما تنها همینها هستند که امروز با ما زندگی میکنند و آنها که در آینده میآیند برادر ما نیستند.
جالب اینکه از بعضی از روایات چنین استفاده میشود که یوسف برای پایان دادن به استثمار طبقاتی و فاصله میان قشرهای مردم مصر،از سالهای قحطی استفاده کرد،به این ترتیب که در سالهای فراوانی نعمت مواد غذایی از مردم خرید و در انبارهای بزرگی که برای این کار تهیه کرده بود ذخیره کرد،و هنگامی که این سالها پایان یافت و سالهای قحطی در پیش آمد،در سال اول مواد غذایی را به درهم و دینار فروخت و از این طریق قسمت مهمی از پولها را جمع آوری کرد،در سال دوم در برابر زینتها و جواهرات(البته به استثنای آنها که توانایی نداشتند) و در سال سوم در برابر چهارپایان،و در سال چهارم در برابر غلامان و کنیزان، و در سال پنجم در برابر خانهها،و در سال ششم در برابر مزارع،و آبها،و در سال هفتم در برابر خود مردم مصر،سپس تمام آنها را(به صورت عادلانهای)به آنها بازگرداند،و گفت هدفم این بود که آنها را از بلا و نابسامانی رهایی بخشم (1).
1) 1) حدیث فوق که با اختصار،و نقل به معنی،ذکر شد از امام علی بن موسی الرضا ع است به تفسیر مجمع البیان جلد 5 صفحه 244 مراجعه شود.
بدون شک تعریف خویش کردن کار ناپسندی است،ولی با این حال این یک قانون کلی نیست،گاهی شرائط ایجاب میکند که انسان خود را به جامعه معرفی کند تا مردم او را بشناسند و از سرمایههای وجودش استفاده کنند و بصورت یک گنج مخفی و متروک باقی نماند.
در آیات فوق نیز خواندیم که یوسف به هنگام پیشنهاد پست خزانه داری مصر خود را با جمله"حفیظ علیم"ستود،زیرا لازم بود سلطان مصر و مردم بدانند که او واجد صفاتی است که برای سرپرستی این کار نهایت لزوم را دارد.
لذا در تفسیر عیاشی از امام صادق ع میخوانیم که در پاسخ این سؤال که آیا جایز است انسان خودستایی کند و مدح خویش نماید؟فرمود:
نعم اذا اضطر الیه اما سمعت قول یوسف اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ و قول العبد الصالح وَ أَنَا لَکُمْ نٰاصِحٌ أَمِینٌ :"آری هنگامی که ناچار شود مانعی ندارد آیا نشنیدهای گفتار یوسف را که فرمود:مرا بر خزائن زمین قرار ده که من امین و آگاهم،و همچنین گفتار بنده صالح خدا(هود)من برای شما خیرخواه و امینم" (1)، و از اینجا روشن میشود اینکه در خطبه"شقشقیه"و بعضی دیگر از خطبههای نهج البلاغه علی ع به مدح خویشتن میپردازد و خود را محور آسیای خلافت میشمرد،که همای بلند پرواز اندیشهها به اوج فکر و مقام او نمیرسد، و سیل علوم و دانشها از کوهسار وجودش سرازیر میشود،و امثال این تعریفها همه برای این است که مردم ناآگاه و بیخبر به مقام او پیببرند و از گنجینه
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 433.
وجودش برای بهبود وضع جامعه استفاده کنند.
گرچه بسیاری از مردم نیکوکار در همین جهان به پاداش مادی خود میرسند، همانگونه که یوسف نتیجه پاکدامنی و شکیبایی و پارسایی و تقوای خویش را در همین دنیا گرفت،که اگر آلوده بود هرگز به چنین مقامی نمیرسید.
ولی این سخن به آن معنی نیست که همه کس باید چنین انتظاری را داشته باشند و اگر به پاداشهای مادی نرسند گمان کنند به آنها ظلم و ستمی شده،چرا که پاداش اصلی،پاداشی است که در زندگی آینده انسان،در انتظار او است.
و شاید برای رفع همین اشتباه و دفع همین توهم است که قرآن در آیات فوق بعد از ذکر پاداش دنیوی یوسف اضافه میکند وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ :"پاداش آخرت برای آنان که ایمان دارند و تقوی پیشه کردهاند برتر است".
زندان هر چند همیشه جای نیکوکاران نبوده است،بلکه گاهی بیگناهان و گاهی گنهکاران در آن جای داشتهاند،ولی در هر حال اصول انسانی ایجاب میکند که نسبت به زندانیان هر چند،گنهکار باشند موازین انسانی رعایت شود.
گرچه دنیای امروز ممکن است خود را مبتکر مساله حمایت از زندانیان بداند ولی در تاریخ پرمایه اسلام از نخستین روزهایی که پیامبر ص حکومت میکرد، توصیهها و سفارشهای او را نسبت به اسیران و زندانیان به خاطر داریم،و سفارش علی ع را نسبت به آن زندانی جنایتکار(یعنی عبد الرحمن بن ملجم مرادی که قاتل او بود)همه شنیدهایم که دستور داد نسبت به او مدارا کنند و حتی از غذای
خودش که شیر بود برای او میفرستاد،و در مورد اعدامش فرمود"بیش از یک ضربه بر او نزنند چرا که او یک ضربه بیشتر نزده است"! یوسف نیز هنگامی که در زندان بود رفیقی مهربان،پرستاری دلسوز، دوستی صمیمی و مشاوری خیرخواه،برای زندانیان محسوب میشد،و به هنگامی که از زندان میخواست بیرون آید،نخست با این جمله توجه جهانیان را بوضع زندانیان،و حمایت از آنها،معطوف داشت،دستور داد بر سر در زندان بنویسند:
هذا قبور الاحیاء،و بیت الاحزان،و تجربه الاصدقاء،و شماتة الاعداء!:
"اینجا قبر زندگان،خانه اندوهها،آزمایشگاه دوستان و سرزنشگاه دشمنان است"! (1)و با این دعا علاقه خویش را به آنها نشان داد:اللهم اعطف علیهم بقلوب الاخیار،و لا تعم علیهم الاخبار:"بارالها!دلهای بندگان نیکت را به آنها متوجه ساز و خبرها را از آنها مپوشان" (2).
جالب اینکه در همان حدیث فوق میخوانیم:
فلذلک یکون اصحاب السجن اعرف الناس بالاخبار فی کل بلدة :به همین دلیل زندانیان در هر شهری از همه به اخبار آن شهر آگاهترند"!! و ما خود این موضوع را در دوران زندان آزمودیم که جز در موارد استثنایی اخبار به صورت وسیعی از طرق بسیار مرموزی که مامورین زندان هرگز از آن آگاه نمیشدند به زندانیان میرسید،و گاه کسانی که تازه به زندان میآمدند خبرهایی در درون زندان میشنیدند که در بیرون از آن آگاهی نداشتند،که اگر بخواهیم شرح نمونههای آن را بدهیم از هدف دور خواهیم شد.
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (58) وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ قٰالَ اِئْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی اَلْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ اَلْمُنْزِلِینَ (59) فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَ لاٰ تَقْرَبُونِ (60) قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ وَ إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ (61) وَ قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اِجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا إِذَا اِنْقَلَبُوا إِلیٰ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (62)
58-برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند،او آنها را شناخت،ولی آنها وی را نشناختند.
59-و هنگامی که(یوسف)بارهای آنها را آماده ساخت گفت(دفعه آینده)آن برادری را که از پدر دارید نزد من آورید،آیا نمیبینید من حق پیمانه را ادا میکنم و من بهترین میزبانانم؟! 60-و اگر او را نزد من نیاورید نه کیل(و پیمانهای از غله)نزد من خواهید داشت و نه (اصلا)نزدیک من شوید! 61-گفتند ما با پدرش گفتگو خواهیم کرد(و سعی میکنیم موافقتش را جلب نمائیم)و ما این کار را خواهیم کرد.
62-(سپس)به کارگزاران خود گفت آنچه را به عنوان قیمت پرداختهاند در بارهایشان بگذارید شاید آن را پس از مراجعت به خانواده خویش بشناسند و شاید برگردند.
پیشنهاد تازه یوسف به برادران
سرانجام همانگونه که پیش بینی میشد،هفت سال پی در پی وضع کشاورزی مصر بر اثر بارانهای پربرکت و وفور آب نیل کاملا رضایت بخش بود،و یوسف که همه خزائن مصر و امور اقتصادی آن را زیر نظر داشت دستور داد انبارها و مخازن کوچک و بزرگی بسازند به گونهای که مواد غذایی را از فاسد شدن حفظ کنند،و دستور داد مردم مقدار مورد نیاز خود را از محصول بردارند و بقیه را به حکومت بفروشند و به این ترتیب،انبارها و مخازن از آذوقه پر شد.
این هفت سال پر برکت و وفور نعمت گذشت،و قحطی و خشکسالی چهره عبوس خود را نشان داد،و آن چنان آسمان بر زمین بخیل شد که زرع و نخیل لب تر نکردند،و مردم از نظر آذوقه در مضیقه افتادند و چون میدانستند ذخائر فراوانی نزد حکومت است،مشکل خود را از این طریق حل میکردند و یوسف نیز تحت برنامه و نظم خاصی که توام به آیندهنگری بود غله به آنها میفروخت و نیازشان را به صورت عادلانهای تامین میکرد.
این خشکسالی منحصر به سرزمین مصر نبود،به کشورهای اطراف نیز سرایت کرد،و مردم فلسطین و سرزمین کنعان را که در شمال شرقی مصر قرار داشتند فرا گرفت،و خاندان یعقوب که در این سرزمین زندگی میکردند نیز به مشکل کمبود آذوقه گرفتار شدند،و به همین دلیل یعقوب تصمیم گرفت، فرزندان خود را به استثنای بنیامین،که بجای یوسف نزد پدر ماند راهی مصر کند.
آنها با کاروانی که به مصر میرفت به سوی این سرزمین حرکت کردند و به گفته بعضی پس از 18 روز راهپیمایی وارد مصر شدند.
طبق تواریخ،افراد خارجی به هنگام ورود به مصر باید خود را معرفی میکردند
تا مامورین به اطلاع یوسف برسانند،هنگامی که مامورین گزارش کاروان فلسطین را دادند،یوسف در میان در خواست کنندگان غلات نام برادران خود را دید، و آنها را شناخت و دستور داد،بدون آنکه کسی بفهمد آنان برادر وی هستند احضار شوند و آن چنان که قرآن میگوید"برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند او آنها را شناخت،ولی آنها وی را نشناختند"( وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ ).
آنها حق داشتند یوسف را نشناسند،زیرا از یک سو سی تا چهل سال(از روزی که او را در چاه انداخته بودند تا روزی که به مصر آمدند)گذشته بود، و از سویی دیگر،آنها هرگز چنین احتمالی را نمیدادند که برادرشان عزیز مصر شده باشد،حتی اگر شباهت او را با برادرشان میدیدند،حتما حمل بر تصادف میکردند،از همه اینها گذشته طرز لباس و پوشش یوسف آن چنان با سابق تفاوت یافته بوده که شناختن او در لباس جدید،که لباس مصریان بود،کار آسانی نبود، اصلا احتمال حیات یوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسیار بعید بود. به هر حال آنها غله مورد نیاز خود را خریداری کردند،و وجه آن را که پول یا کندر یا کفش یا سایر اجناسی بود که از کنعان با خود به مصر آورده بودند پرداختند.
یوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد،و در گفتگو را با آنها باز کرد،برادران گفتند:ما،ده برادر از فرزندان یعقوب هستیم،و او نیز فرزندزاده ابراهیم خلیل پیامبر بزرگ خدا است،اگر پدر ما را میشناختی احترام بیشتری میکردی،ما پدر پیری داریم که از پیامبران الهی،ولی اندوه عمیقی سراسر وجود او را در بر گرفته!.
یوسف فورا پرسید این همه اندوه چرا؟ گفتند:او پسری داشت،که بسیار مورد علاقهاش بود و از نظر سن از ما
کوچکتر بود،روزی همراه ما برای شکار و تفریح به صحرا آمد،و ما از او غافل ماندیم و گرگ او را درید!و از آن روز تا کنون پدر،برای او گریان و غمگین است.
بعضی از مفسران چنین نقل کردهاند که عادت یوسف این بود که به هر کس یک بار شتر غله بیشتر نمیفروخت،و چون برادران یوسف،ده نفر بودند،ده بار غله به آنها داد،آنها گفتند ما پدر پیری داریم و برادر کوچکی،که در وطن ماندهاند،پدر به خاطر شدت اندوه نمیتواند مسافرت کند و برادر کوچک هم برای خدمت و انس،نزد او مانده است،سهمیهای هم برای آن دو به ما مرحمت کن.
یوسف دستور داد دو بار دیگر بر آن افزودند،سپس رو کرد به آنها و گفت:من شما را افراد هوشمند و مؤدبی میبینم و اینکه میگوئید پدرتان به برادر کوچکتر بسیار علاقمند است،معلوم میشود،او فرزند فوق العادهای است و من مایل هستم در سفر آینده حتما او را ببینم.
به علاوه مردم در اینجا سوء ظنهایی نسبت به شما دارند چرا که از یک کشور بیگانهاید برای رفع سوء ظن هم که باشد در سفر آینده برادر کوچک را به عنوان نشانه همراه خود بیاورید.
در اینجا قرآن میگوید:هنگامی که یوسف بارهای آنها را آماده ساخت به آنها گفت:آن برادری را که از پدر دارید نزد من بیاورید"( وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ قٰالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ ).
سپس اضافه کرد:"آیا نمیبینید،حق پیمانه را ادا میکنم،و من بهترین میزبانها هستم"؟( أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ ).
*** و به دنبال این تشویق و اظهار محبت،آنها را با این سخن تهدید کرد که "اگر آن برادر را نزد من نیاورید،نه کیل و غلهای نزد من خواهید داشت،و نه
اصلا به من نزدیک شوید"( فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَ لاٰ تَقْرَبُونِ ).
یوسف میخواست به هر ترتیبی شده بنیامین را نزد خود آورد،گاهی از طریق تحبیب و گاهی از طریق تهدید وارد میشد،ضمنا از این تعبیرات روشن میشود که خرید و فروش غلات در مصر از طریق وزن نبود بلکه بوسیله پیمانه بود و نیز روشن میشود که یوسف از برادران خود و سایر میهمانها به عالیترین وجهی پذیرایی میکرد،و به تمام معنی مهماننواز بود.
*** برادران در پاسخ او گفتند:"ما با پدرش گفتگو میکنیم و سعی خواهیم کرد موافقت او را جلب کنیم و ما این کار را خواهیم کرد"( قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ وَ إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ ).
تعبیر" إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ "نشان میدهد که آنها یقین داشتند،میتوانند از این نظر در پدر نفوذ کنند و موافقتش را جلب نمایند که این چنین قاطعانه به عزیز مصر قول میدادند،و باید چنین باشد،جایی که آنها توانستند یوسف را با اصرار و الحاح از دست پدر در آورند چگونه نمیتوانند بنیامین را از او جدا سازند؟ *** در اینجا یوسف برای اینکه عواطف آنها را به سوی خود بیشتر جلب کند و اطمینان کافی به آنها بدهد،"به کارگزارانش گفت:وجوهی را که برادران در برابر غله پرداختهاند،دور از چشم آنها،دربارهایشان بگذارید،تا به هنگامی که به خانواده خود بازگشتند و بارها را گشودند،آن را بشناسند و بار دیگر به مصر بازگردند"( وَ قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا إِذَا انْقَلَبُوا إِلیٰ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ).
نخستین سؤالی که در ارتباط با آیات فوق پیش میآید این است که چگونه یوسف خود را به برادران معرفی نکرد،تا زودتر او را بشناسند و به سوی پدر بازگردند،و او را از غم و اندوه جانکاه فراق یوسف در آورند؟ این سؤال را میتوان به صورت وسیعتری نیز عنوان کرد و آن اینکه هنگامی که برادران نزد یوسف آمدند،حد اقل هشت سال از آزادی او از زندان گذشته بود،چرا که هفت سال دوران وفور نعمت را پشت سر گذاشته بود که به ذخیره مواد غذایی برای سالهای قحطی مشغول بود،و در سال هشتم که قحطی شروع شد یا بعد از آن برادرها برای تهیه غله به مصر آمدند،آیا لازم نبود که در این هشت سال،پیکی به کنعان بفرستد و پدر را از حال خود آگاه سازد و او را از آن غم بیپایان رهایی بخشد؟! بسیاری از مفسران مانند طبرسی در مجمع البیان،و علامه طباطبائی در المیزان، و قرطبی در تفسیر الجامع لاحکام القرآن،به پاسخ این سؤال پرداختهاند و جوابهایی ذکر کردهاند که به نظر میرسد بهترین آنها این است که یوسف چنین اجازهای را از طرف پروردگار نداشت،زیرا ماجرای فراق یوسف گذشته از جهات دیگر صحنه آزمایش و میدان امتحانی بود برای یعقوب و میبایست دوران این آزمایش به فرمان پروردگار به آخر برسد،و قبل از آن خبر دادن را یوسف مجاز نبود.
به علاوه اگر یوسف بلافاصله خود را به برادران معرفی میکرد،ممکن بود عکس العملهای نامطلوبی داشته باشد از جمله اینکه آنها چنان گرفتار وحشت حادثه شوند که دیگر به سوی او بازنگردند،به خاطر اینکه احتمال میدادند یوسف انتقام گذشته را از آنها بگیرد.
چرا یوسف دستور داد وجهی را که برادران در مقابل غله پرداخته بودند در بارهای آنها بگذارند.
از این سؤال نیز پاسخهای متعددی گفته شده از جمله فخر رازی در تفسیرش ده پاسخ برای آن ذکر کرده است که بعضی نامناسب است،ولی خود آیات فوق پاسخ این سؤال را بیان کرده است،چرا که میگوید: لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا إِذَا انْقَلَبُوا إِلیٰ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ :هدف یوسف این بود که آنان پس از بازگشت به وطن آنها را در لابلای بارها ببینند،و به کرامت و بزرگواری عزیز مصر(یوسف)بیش از پیش پی ببرند،و همان سبب شود که بار دیگر به سوی او بازگردند،و حتی برادر کوچک خویش را با اطمینان خاطر همراه بیاورند و نیز پدرشان یعقوب با توجه به این وضع،اعتماد بیشتری به آنها در زمینه فرستادن بنیامین به مصر پیدا کنند.
سؤال دیگری که در اینجا پیش میآید این است که یوسف چگونه اموال بیت المال را بلا عوض به برادران داد؟ این سؤال را از دو راه میتوان پاسخ داد:نخست اینکه در بیت المال مصر حقی برای مستضعفان وجود داشته(و همیشه وجود دارد)و مرزهای کشورها نیز دخالتی در این حق نمیتواند داشته باشد،به همین دلیل یوسف از این حق در مورد برادران خویش که در آن هنگام مستضعف بودند استفاده کرد،همانگونه که در مورد سایر مستضعفان نیز استفاده میکرد،دیگر اینکه یوسف در آن پست حساسی که داشت، شخصا دارای حقوقی بود و حد اقل حقش این بود که خود و عائله نیازمند خویش و کسانی همچون پدر و برادر را از نظر حد اقل زندگی تامین کند،بنا بر این او از حق خویش در این بخشش و عطا استفاده کرد.
فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلیٰ أَبِیهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا اَلْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (63) قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (64) وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا وَ نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ (65) قٰالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ فَلَمّٰا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قٰالَ اَللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ (66)
63-و هنگامی که آنها به سوی پدرشان بازگشتند گفتند ای پدر دستور داده شده که به ما پیمانهای(از غله)ندهند لذا برادرمان را با ما بفرست تا سهمی(از غله)دریافت داریم و ما او را محافظت خواهیم کرد.
64-گفت آیا من نسبت به او به شما اطمینان کنم همانگونه که نسبت به برادرش(یوسف) اطمینان کردم(و دیدید چه شد؟!)و(در هر حال)خداوند بهترین حافظ و ارحم الراحمین است.
65-و هنگامی که متاع خود را گشودند دیدند سرمایه آنها به آنها بازگردانده شده! گفتند پدر!ما دیگر چه میخواهیم؟این سرمایه ماست که به ما بازپسگردانده شده!(پس چه بهتر که برادر را با ما بفرستی)و ما برای خانواده خویش مواد غذایی میآوریم و برادرمان را حفظ خواهیم کرد و پیمانه بزرگتری دریافت
خواهیم داشت،این پیمانه کوچکی است! 66-گفت:من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد مگر اینکه پیمان مؤکد الهی بدهید که او را حتما نزد من خواهید آورد،مگر اینکه(بر اثر مرگ یا علت دیگر) قدرت از شما سلب گردد،و هنگامی که آنها پیمان موثق خود را در اختیار او گذاردند گفت:خداوند نسبت به آنچه میگوئیم ناظر و حافظ است.
سرانجام موافقت پدر جلب شد
برادران یوسف با دست پر و خوشحالی فراوان به کنعان بازگشتند،ولی در فکر آینده بودند که اگر پدر با فرستادن برادر کوچک(بنیامین)موافقت نکند، عزیز مصر آنها را نخواهد پذیرفت و سهمیهای به آنها نخواهد داد.
لذا قرآن میگوید:"هنگامی که آنها به سوی پدر بازگشتند گفتند:
پدر!دستور داده شده است که در آینده سهمیهای به ما ندهند و کیل و پیمانهای برای ما نکنند"( فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلیٰ أَبِیهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ ).
"اکنون که چنین است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانیم کیل و پیمانهای دریافت داریم"( فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ ) (1).
"و مطمئن باش که او را حفظ خواهیم کرد"( وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ).
*** پدر که هرگز خاطره یوسف را فراموش نمیکرد از شنیدن این سخن ناراحت و نگران شد،رو به آنها کرده"گفت:آیا من نسبت به این برادر به شما اطمینان کنم همانگونه که نسبت به برادرش یوسف در گذشته اطمینان کردم" ( قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ ).
1) 1) "نکتل"در اصل"نکتال"بوده،از ماده کیل است و به معنی دریافت داشتن چیزی با کیل و پیمانه است ولی"کال"به معنی پرداختن با کیل و پیمانه میباشد.
یعنی شما با این سابقه بد که هرگز فراموش شدنی نیست چگونه انتظار دارید من بار دیگر به پیشنهاد شما اطمینان کنم،و فرزند دلبند دیگرم را به شما بسپارم،آنهم در یک سفر دور و دراز و در یک کشور بیگانه؟! سپس اضافه کرد:"در هر حال خداوند بهترین حافظ و ارحم الراحمین است" ( فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ ).
این جمله ممکن است اشاره به این باشد که برای من مشکل است بنیامین را با شما بدسابقهها بفرستم،و اگر هم بفرستم به اطمینان حفظ خدا و ارحم الراحمین بودن او است،نه به اطمینان شما!.
بنا بر این جمله فوق اشاره قطعی به قبول پیشنهاد آنها ندارد،بلکه یک بحث احتمالی است،زیرا از آیات آینده معلوم میشود که یعقوب هنوز پیشنهاد آنها را نپذیرفته بود و بعد از گرفتن عهد و پیمان موثق و جریانات دیگری که پیش آمد آن را پذیرفت.
دیگر اینکه ممکن است اشاره به یوسف باشد،چرا که او در اینجا به یاد یوسف افتاد و قبلا هم میدانست او در حال حیات است.(و در آیات آینده نیز خواهیم خواند که او به زنده بودن یوسف اطمینان داشت)و لذا برای حفظ او دعا کرد که:هر کجا هست خدایا به سلامت دارش! *** سپس برادرها"هنگامی که بارها را گشودند با کمال تعجب دیدند تمام آنچه را به عنوان بهای غله،به عزیز مصر پرداخته بودند،همه به آنها بازگردانده شده و در درون بارها است"!( وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ ).
آنها که این موضوع را سندی قاطع بر گفتار خود مییافتند،نزد پدر آمدند"گفتند:پدرجان!ما دیگر بیش از این چه میخواهیم؟ببین تمام متاع
ما را به ما بازگرداندهاند"( قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا ) (1).
آیا از این بزرگواری بیشتر میشود که زمامدار یک کشور بیگانه،در چنین قحطی و خشکسالی، هم مواد غذایی به ما بدهد و هم وجه آن را به ما بازگرداند؟ آنهم به صورتی که خودمان نفهمیم و شرمنده نشویم،از این برتر چه تصور میشود؟! پدرجان!دیگر جای درنگ نیست،برادرمان را با ما بفرست"ما برای خانواده خود مواد غذایی خواهیم آورد"( وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا ) (2).
"و در حفظ برادر خواهیم کوشید"( وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا ).
"و یک بار شتر هم به خاطر او خواهیم افزود"( وَ نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ ).
"و این کار برای عزیز مصر،این مرد بزرگوار و سخاوتمندی که ما دیدیم، کار ساده و آسانی است"( ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ ) (3).
*** ولی یعقوب با تمام این احوال،راضی بفرستادن فرزندش بنیامین با آنها نبود،و از طرفی اصرار آنها که با منطق روشنی همراه بود،او را وادار میکرد که در برابر این پیشنهاد تسلیم شود،سرانجام راه چاره را در این دید که نسبت به فرستادن فرزند،موافقت مشروط کند،لذا به آنها چنین گفت:
1) 1) جمله مٰا نَبْغِی ممکن است"استفهامیه"باشد،و تقدیر آن چنین است:ما نبغی وراء ذلک(ما بیش از این چه میخواهیم؟)و ممکن است"نافیه"باشد،و تقدیر آن چنین است ما نبغی بذلک الکذب-او-ما نبغی منک دراهم یعنی ما قصد دروغ نداریم،یا اینکه ما پول دیگری از تو نمیخواهیم همینها کافی است.
2) 2) نمیر از ماده میره به معنی جلب طعام و مواد غذایی است.
3) 3) جمله" ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ "علاوه بر آنچه در متن گفته شد،این احتمال را نیز دارد، که منظور برادران یوسف این بوده که آنچه را که ما آوردیم،کیل کمی بود اگر برادر کوچکمان با ما بیاید میتوانیم مقدار بیشتری غله دریافت داریم.
"من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد،مگر اینکه یک وثیقه الهی و چیزی که مایه اطمینان و اعتماد ما باشد در اختیار من بگذارید که او را به من بازگردانید مگر اینکه بر اثر مرگ و یا عوامل دیگر قدرت از شما سلب شود"( قٰالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ ) منظور از" مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ "(وثیقه الهی)همان عهد و پیمان و سوگندی بوده که با نام خداوند همراه است.
جمله" إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ "در اصل به این معنی است که"مگر اینکه حوادث به شما احاطه کند"یعنی مغلوب حوادث شوید،این جمله ممکن است کنایه از مرگ و میر و یا حوادث دیگری باشد که انسان را به زانو درمیآورد، و قدرت را از او سلب میکند (1).
ذکر این استثناء،نشانهای از درایت بارز یعقوب پیامبر است که با آن همه علاقهای که به فرزندش بنیامین داشت،به فرزندان دیگر تکلیف ما لا یطاق نکرد و گفت من فرزندم را از شما میخواهم مگر اینکه حوادثی پیش آید که از قدرت بیرون باشد که در این صورت گناهی متوجه شما نیست.
بدیهی است اگر بعضی از آنها گرفتار حادثهای میشدند و قدرت از آنها سلب میگردید،بقیه موظف بودند امانت پدر را به سوی او بازگردانند،و لذا یعقوب میگوید مگر اینکه همه شماها مغلوب حوادث شوید.
به هر حال برادران یوسف پیشنهاد پدر را پذیرفتند،"و هنگامی که عهد و پیمان خود را در اختیار پدر گذاشتند یعقوب گفت:خداوند شاهد و ناظر و حافظ
1) 1) این تعبیر در مواردی از قرآن مجید تنها به معنی هلاکت و نابودی آمده است، مانند: وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ (یونس-22) وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ (کهف-42) ولی روشن است که در آیه مورد بحث منظور خصوص هلاکت نیست،بلکه عذری است که قدرت را از انسان سلب میکند.
آن است که ما میگوئیم"( فَلَمّٰا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قٰالَ اللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ ).
نخستین سؤالی که در زمینه آیات فوق به ذهن میآید،این است که چگونه یعقوب حاضر شد بنیامین را به آنها بسپارد با اینکه برادران به حکم رفتاری که با یوسف کرده بودند افراد بدسابقهای محسوب میشدند،به علاوه میدانیم آنها تنها کینه و حسد یوسف را به دل نداشتند بلکه همان احساسات را، هر چند به صورت خفیفتر،نسبت به بنیامین نیز داشتند،چنان که در آیات آغاز سوره خواندیم إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ :
"گفتند:یوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبتر است،در حالی که ما نیرومندتریم".
ولی توجه به این نکته پاسخ این سؤال را روشن میکند که سی الی چهل سال، از حادثه یوسف گذشته بود،و برادران جوان یوسف به سن کهولت رسیده بودند، و طبعا نسبت به سابق پختهتر شده بودند،به علاوه عوارض نامطلوب سوء قصد نسبت به یوسف را در محیط خانواده و در درون و جدان ناآرام خود به خوبی احساس میکردند،و تجربه به آنها نشان داده بود که فقدان یوسف نه تنها محبت پدر را متوجه آنها نساخته بلکه بیمهری تازهای آفریده است! از همه اینها گذشته مساله یک مساله حیاتی بود،مساله تهیه آذوقه در قحط سالی برای یک خانواده بزرگ بود،نه مانند گردش و تفریح که برای یوسف پیشنهاد کردند،مجموع این جهات سبب شد که یعقوب در برابر پیشنهاد فرزندان تسلیم شود،مشروط بر اینکه عهد و پیمان الهی با او ببندند که برادرشان بنیامین را سالم نزد پدر آورند،
سؤال دیگری که در اینجا پیش میآید این است که آیا تنها سوگند
خوردن و عهد الهی بستن کافی بوده است که بنیامین را بدست آنها بسپارد؟ پاسخ این است که مسلما عهد و سوگند به تنهایی کافی نبود ولی شواهد و قرائن نشان میداده که این بار،یک واقعیت مطرح است، نه توطئه و فریب و دروغ،بنا بر این عهد و سوگند به اصطلاح برای محکم کاری و تاکید بیشتر بوده است،درست مثل اینکه در عصر و زمان خود میبینیم که از رجال سیاسی مانند رئیس جمهور و نمایندگان مجلس،سوگند وفاداری در راه انجام وظیفه یاد میکنند،بعد از آنکه در انتخاب آنها دقت کافی به عمل میآورند.
وَ قٰالَ یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ اَلْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (67) وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (68)
67-(هنگامی که میخواستند حرکت کنند،یعقوب)گفت فرزندان من!از یک در وارد نشوید،بلکه از درهای متفرق وارد گردید و(من با این دستور)نمیتوانم حادثهای را که از سوی خدا حتمی است از شما دفع کنم،حکم و فرمان تنها از آن خدا است بر او توکل کردهام و همه متوکلان باید بر او توکل کنند.
68-و هنگامی که از همان طریق که پدر به آنها دستور داده وارد شدند این کار هیچ حادثه حتمی الهی را نمیتوانست از آنها دور سازد جز حاجتی در دل یعقوب(که از
این راه)انجام شد(و خاطرش تسکین یافت)و او از برکت تعلیمی که ما به او دادهایم علم فراوانی دارد در حالی که اکثر مردم نمیدانند.
سرانجام برادران یوسف پس از جلب موافقت پدر،برادر کوچک را با خود همراه کردند و برای دومین بار آماده حرکت به سوی مصر شدند،در اینجا پدر، نصیحت و سفارشی به آنها کرد"گفت:فرزندانم!شما از یک در وارد نشوید، بلکه از درهای مختلف وارد شوید"( وَ قٰالَ یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ ).
و اضافه کرد"من با این دستور نمیتوانم حادثهای را که از سوی خدا حتمی است از شما برطرف سازم"( وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ).
ولی یک سلسله،حوادث و پیش آمدهای ناگوار است که قابل اجتناب میباشد و حکم حتمی الهی درباره آن صادر نشده، هدف من آن است که آنها از شما بر طرف گردد و این امکان پذیر است.
و در پایان گفت:"حکم و فرمان مخصوص خدا است"( إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ ).
"بر خدا توکل کردم"( عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ).
و"همه متوکلان باید بر او توکل کنند،و از او استمداد بجویند و کار خود را به او واگذارند"( وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ ).
بدون شک پایتخت مصر،در آن روز مانند هر شهر دیگر،دیوار و برج و بارو داشت و دروازههای متعدد،اما اینکه چرا یعقوب،سفارش کرد،فرزندانش از یک دروازه وارد نشوند،بلکه تقسیم به گروههایی شوند و هر گروهی از یک دروازه وارد شود،دلیل آن در آیه فوق ذکر نشده،گروهی از مفسران گفتهاند:
علت آن دستور این بوده که برادران یوسف،هم از جمال کافی بهرهمند بودند(گر چه
یوسف نبودند ولی بالآخره برادر یوسف بودند!)و هم قامتهای رشید داشتند، و پدر نگران بود که جمعیت یازده نفری که قیافههای آنها نشان میداد از یک کشور دیگر به مصر آمدهاند،توجه مردم را به خود جلب کنند،او نمیخواست از این راه چشم زخمی به آنها برسد.
و به دنبال این تفسیر بحث مفصلی در میان مفسران در زمینه تاثیر چشم زدن در گرفته،و شواهدی از روایات و تاریخ برای آن ذکر کردهاند که بخواست خدا ما در ذیل آیه: وَ إِنْ یَکٰادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصٰارِهِمْ (آیه 51 سوره ن و القلم)از آن بحث خواهیم کرد،و ثابت خواهیم نمود که قسمتی از این موضوع حق است،و از نظر علمی نیز بوسیله سیاله مغناطیسی مخصوصی که از چشم بیرون میپرد،قابل توجیه میباشد،هر چند عوام الناس آن را با مقدار زیادی از خرافات آمیختهاند.
علت دیگری که برای این دستور یعقوب ع ذکر شده این است که ممکن بود،وارد شدن دستجمعی آنها به یک دروازه مصر و حرکت گروهی آنان قیافههای جذاب،و اندام درشت، حسد حسودان را برانگیزد،و نسبت به آنها نزد دستگاه حکومت سعایت کنند،و آنها را به عنوان یک جمعیت بیگانه که قصد خرابکاری دارند مورد سوء ظن قرار دهند،لذا پدر به آنها دستور داد از دروازههای مختلف وارد شوند تا جلب توجه نکنند.
بعضی از مفسران (1)یک تفسیر ذوقی نیز برای آیه فوق گفتهاند و آن اینکه یعقوب میخواست یک دستور مهم اجتماعی به عنوان بدرقه راه به فرزندان بدهد، و آن اینکه گمشده خود را از یک در نجویند بلکه از هر دری باید وارد شوند،چرا که بسیار میشود انسان برای رسیدن به یک هدف گاه تنها یک راه را انتخاب میکند و هنگامی که به بن بست کشید،مایوس شده،به کنار میرود،اما اگر
1) 1) عالم و خطیب بزرگوار مرحوم اشراقی(قدس سره).
به این حقیقت توجه داشته باشد که گمشدهها معمولا یک راه ندارند و از طرق مختلف به جستجوی آن برخیزد،غالبا پیروز میشود.
*** برادران حرکت کردند و پس از پیمودن راه طولانی میان کنعان و مصر،وارد سرزمین مصر شدند"و هنگامی که طبق آنچه پدر به آنها امر کرده بود،از راههای مختلف وارد مصر شدند این کار هیچ حادثه الهی را نمیتوانست از آنها دور سازد" ( وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ).
بلکه تنها فایدهاش این بود"که حاجتی در دل یعقوب بود که از این طریق انجام میشد"( إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا ).
اشاره به اینکه تنها اثرش تسکین خاطر پدر و آرامش قلب او بود،چرا که او از همه فرزندان خود دور بود،و شب و روز در فکر آنها و یوسف بود،و از گزند حوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها میترسید،و همین اندازه که اطمینان داشت آنها دستوراتش را به کار میبندند دل خوش بود.
سپس قرآن یعقوب را با این جمله مدح و توصیف میکند که"او از طریق تعلیمی که ما به او دادیم،علم و آگاهی داشت،در حالی که اکثر مردم نمیدانند" ( وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
اشاره به اینکه بسیاری از مردم چنان در عالم اسباب گم میشوند که خدا را فراموش میکنند و خیال میکنند مثلا چشم زخم،اثر اجتناب ناپذیر بعضی از چشمهاست،و به همین جهت خدا و توکل بر او را فراموش کرده به دامن این و آن میچسبند، ولی یعقوب چنین نبود،میدانست تا خداوند چیزی نخواهد انجام نمیپذیرد،لذا در درجه اول توکل و اعتماد او بر خدا بود و سپس به سراغ عالم اسباب میرفت،و در عین حال میدانست پشت سر این اسباب ذات پاک"مسبب الاسباب"است،همانگونه که قرآن در سوره بقره آیه 102 درباره ساحران شهر
بابل میگوید وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ :(آنها نمیتوانستند از طریق سحر به کسی زیان برسانند،مگر اینکه خدا بخواهد)اشاره به اینکه ما فوق همه اینها اراده خدا است،باید دل به او بست و از او کمک خواست.
وَ لَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَخٰاهُ قٰالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (69) فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ اَلسِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا اَلْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ (70) قٰالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ (71) قٰالُوا نَفْقِدُ صُوٰاعَ اَلْمَلِکِ وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ (72) قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ (73) قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کٰاذِبِینَ (74) قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلظّٰالِمِینَ (75) فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِیهِ ثُمَّ اِسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِیهِ کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ اَلْمَلِکِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ (76)
69-هنگامی که بر یوسف وارد شدند برادرش را نزد خود جای داد و گفت من برادر تو هستم،از آنچه آنها میکنند غمگین و ناراحت نباش.
70-و هنگامی که بارهای آنها را بست ظرف آبخوری ملک را در بار برادرش قرار داد سپس کسی صدا زد ای اهل قافله شما سارق هستید! 71-آنها رو به سوی او کردند.و گفتند چه چیز گم کردهاید؟ 72-گفتند پیمانه ملک را،و هر کس آن را بیاورد یک بار شتر(غله)به او داده میشود و من ضامن(این پاداش هستم).
73-گفتند به خدا سوگند شما میدانید ما نیامدهایم که در این سرزمین فساد کنیم و ما (هرگز)دزد نبودهایم.
74-آنها گفتند اگر دروغگو باشید کیفر شما چیست؟ 75-گفتند هر کس(آن پیمانه)در بار او پیدا شود خودش کیفر آن خواهد بود(و بخاطر این کار برده خواهد شد)ما اینگونه ستمگران را کیفر میدهیم.
76-در این هنگام(یوسف)قبل از بار برادرش به کاوش بارهای آنها پرداخت،و سپس آن را از بار برادرش بیرون آورد،اینگونه راه چاره به یوسف یاد دادیم او هرگز نمیتوانست برادرش را مطابق آئین ملک(مصر)بگیرد مگر آنکه خدا بخواهد،درجات هر کس را بخواهیم بالا میبریم و برتر از هر صاحب علمی،عالمی است.
سرانجام برادران وارد بر یوسف شدند،و به او اعلام داشتند که دستور تو را به کار بستیم و با اینکه پدر در آغاز موافق فرستادن برادر کوچک با ما نبود با اصرار او را راضی ساختیم،تا بدانی ما به گفته و عهد خود وفاداریم.
یوسف،آنها را با احترام و اکرام تمام پذیرفت،و به میهمانی خویش دعوت کرد،دستور داد هر دو نفر در کنار سفره یا طبق غذا قرار گیرند،آنها چنین کردند،در این هنگام بنیامین که تنها مانده بود گریه را سر داد و گفت:اگر برادرم یوسف زنده بود،مرا با خود بر سر یک سفره مینشاند،چرا که از یک پدر و مادر بودیم،یوسف رو به آنها کرد و گفت:مثل اینکه برادر کوچکتان تنها
مانده است؟من برای رفع تنهائیش او را با خودم بر سر یک سفره مینشانم! سپس دستور داد برای هر دو نفر یک اطاق خواب مهیا کردند،باز بنیامین تنها ماند یوسف گفت:او را نزد من بفرستید،در این هنگام یوسف برادرش را نزد خود جای داد،اما دید او بسیار ناراحت و نگران است و دائما به یاد برادر از دست رفتهاش یوسف میباشد،در اینجا پیمانه صبر یوسف لبریز شد و پرده از روی حقیقت برداشت،چنان که قرآن میگوید:"هنگامی که وارد بر یوسف شدند او برادرش را نزد خود جای داد و گفت:من همان برادرت یوسفم،غم مخور و اندوه به خویش راه مده و از کارهایی که اینها میکنند نگران مباش".
( وَ لَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَخٰاهُ قٰالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
"لا تبتئس"از ماده"بؤس"در اصل بمعنی ضرر و شدت است،و در اینجا به معنی این است که اندوهگین و غمناک مباش! منظور از کارهای برادران که بنیامین را ناراحت میکرده است،بیمهری- هایی است که نسبت به او و یوسف داشتند،و نقشههایی که برای طرد آنها از خانواده کشیدند،اکنون که میبینی کارهای آنها به زیان من تمام نشد بلکه وسیلهای بود برای ترقی و تعالی من،بنا بر این تو نیز دیگر از این ناحیه غم و اندوهی به خود راه مده.
*** در این هنگام طبق بعضی از روایات،یوسف به برادرش بنیامین گفت:آیا دوست داری نزد من بمانی، او گفت آری ولی برادرانم هرگز راضی نخواهند شد چرا که به پدر قول دادهاند و سوگند یاد کردهاند که مرا به هر قیمتی که هست با خود بازگردانند،یوسف گفت:غصه مخور من نقشهای میکشم که آنها ناچار شوند ترا نزد من بگذارند،"سپس هنگامی که بارهای غلات را برای
برادران آماده ساخت دستور داد پیمانه گرانقیمت مخصوص را،درون بار برادرش بنیامین بگذارد"(چون برای هر کدام باری از غله میداد)( فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ السِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ).
البته این کار در خفا انجام گرفت،و شاید تنها یک نفر از ماموران،بیشتر از آن آگاه نشد،در این هنگام ماموران کیل مواد غذایی مشاهده کردند که اثری از پیمانه مخصوص و گرانقیمت نیست،در حالی که قبلا در دست آنها بود:لذا همین که قافله آماده حرکت شد،کسی فریاد زد:ای اهل قافله شما سارق هستید"! ( ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ ).
برادران یوسف که این جمله را شنیدند،سخت تکان خوردند و وحشت کردند،چرا که هرگز چنین احتمالی به ذهنشان راه نمییافت که بعد از اینهمه احترام و اکرام،متهم به سرقت شوند! *** لذا"رو به آنها کردند و گفتند:مگر چه چیز گم کردهاید"؟ ( قٰالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ ).
*** "گفتند ما پیمانه سلطان را گم کردهایم و نسبت به شما ظنین هستیم" ( قٰالُوا نَفْقِدُ صُوٰاعَ الْمَلِکِ ).
و از آنجا که پیمانه گرانقیمت و مورد علاقه ملک بوده است،"هر کس آن را بیابد و بیاورد،یک بار شتر به او جایزه خواهیم داد"( وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ ).
سپس گوینده این سخن برای تاکید بیشتر گفت:"و من شخصا این جایزه را تضمین میکنم".( وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ ). برادران که سخت از شنیدن این سخن نگران و دستپاچه شدند،و نمی-
دانستند جریان چیست؟رو به آنها کرده"گفتند:به خدا سوگند شما میدانید ما نیامدهایم در اینجا فساد کنیم و ما هیچگاه سارق نبودهایم"( قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ ).
اینکه گفتند شما خود میدانید که ما اهل فساد و سرقت نیستیم شاید اشاره به این باشد که شما سابقه ما را به خوبی دارید که در دفعه گذشته قیمت پرداختی ما را در بارهایمان گذاشتید و ما مجددا به سوی شما بازگشتیم و اعلام کردیم که حاضریم همه آن را به شما بازگردانیم،بنا بر این کسانی که از یک کشور دور دست برای ادای دین خود بازمیگردند چگونه ممکن است دست به سرقت بزنند؟ به علاوه گفته میشود آنها به هنگام ورود در مصر دهان شترهای خود را با دهان بند بسته بودند تا به زراعت و اموال کسی زیان نرسانند،ما که تا این حد رعایت میکنیم که حتی حیواناتمان ضرری به کسی نرسانند،چگونه ممکن است چنین کار قبیحی مرتکب شویم؟! *** در این هنگام ماموران رو به آنها کرده"گفتند اگر شما دروغ بگوئید جزایش چیست؟"( قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کٰاذِبِینَ ).
*** و"آنها در پاسخ گفتند:جزایش این است که هر کس پیمانه ملک،در "بار"او پیدا شود خودش را،توقیف کنید و به جای آن بردارید"( قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ ).
"آری ما این چنین ستمکاران را کیفر میدهیم"( کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ ).
*** در این هنگام یوسف دستور داد که بارهای آنها را بگشایند و یک یک بازرسی
کنند،منتها برای اینکه طرح و نقشه اصلی یوسف معلوم نشود،"نخست بارهای دیگران را قبل از بار برادرش بنیامین بازرسی کرد و سپس پیمانه مخصوص را از بار برادرش بیرون آورد"( فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِیهِ ).
همین که پیمانه دربار بنیامین پیدا شد،دهان برادران از تعجب باز ماند، گویی کوهی از غم و اندوه بر آنان فرود آمد،و خود را در بن بست عجیبی دیدند.
از یک سو برادر آنها ظاهرا مرتکب چنین سرقتی شده و مایه سرشکستگی آنهاست،و از سوی دیگر موقعیت آنها را نزد عزیز مصر به خطر میاندازد،و برای آینده جلب حمایت او ممکن نیست،و از همه اینها گذشته پاسخ پدر را چه بگویند؟چگونه او باور میکند که برادران تقصیری در این زمینه نداشتهاند؟ بعضی از مفسران نوشتهاند که در این هنگام برادرها رو به سوی بنیامین کردند،و گفتند:ای بیخبر؟ما را رسوا کردی،صورت ما را سیاه نمودی، این چه کار غلطی بود که انجام دادی؟(نه به خودت رحم کردی و نه به ما و نه به خاندان یعقوب که خاندان نبوت است)آخر بگو کی تو این پیمانه را برداشتی و در بار خود گذاشتی؟ بنیامین که باطن قضیه را میدانست با خونسردی جواب داد این کار را همان کس کرده است که وجوه پرداختی شما را در بارتان گذاشت!ولی حادثه آن چنان برای برادران ناراحت کننده بود که نفهمیدند چه میگوید (1).
سپس قرآن چنین اضافه میکند که"ما این گونه برای یوسف،طرح ریختیم"(تا برادر خود را به گونهای که برادران دیگر نتوانند مقاومت کنند نزد خود نگاه دارند)( کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ ).
مساله مهم اینجاست که اگر یوسف میخواست طبق قوانین مصر با برادرش
1) 1) مجمع البیان جلد 5 صفحه 253(ذیل آیه).
بنیامین رفتار کند میبایست او را مضروب سازد و به زندان بیفکند و علاوه بر اینکه سبب آزار برادر میشد،هدفش که نگهداشتن برادر نزد خود بود،انجام نمیگرفت،لذا قبلا از برادران اعتراف گرفت که اگر شما دست به سرقت زده باشید،کیفرش نزد شما چیست؟آنها هم طبق سنتی که داشتند پاسخ دادند که در محیط ما سنت این است که شخص سارق را در برابر سرقتی که کرده بر میدارند و از او کار میکشند،و یوسف طبق همین برنامه با آنها رفتار کرد،چرا که یکی از طرق کیفر مجرم آنست که او را طبق قانون و سنت خودش کیفر دهند.
به همین جهت قرآن میگوید:"یوسف نمیتوانست برادرش را طبق آئین ملک مصر بردارد"و نزد خود نگهدارد( مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ ):
سپس به عنوان یک استثناء میفرماید"مگر اینکه خداوند بخواهد" ( إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ ).
اشاره به اینکه:این کاری که یوسف انجام داد و با برادران همانند سنت خودشان رفتار کرد طبق فرمان الهی بود،و نقشهای بود برای حفظ برادر،و تکمیل آزمایش پدرش یعقوب،و آزمایش برادران دیگر! و در پایان اضافه میکند "ما درجات هر کس را بخواهیم بالا میبریم" ( نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ ).
درجات کسانی که شایسته باشند و همچون یوسف از بوته امتحانات،سالم بدر آیند.
و در هر حال برتر از هر عالمی،عالم دیگری است"(یعنی خدا) ( وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ ).
و هم او بود که طرح این نقشه را به یوسف الهام کرده بود.
آیات فوق سؤالات زیادی را برمیانگیزد که باید به یک یک آنها پاسخ گفت:
پاسخ این سؤال همانگونه که قبلا هم اشاره شد،تکمیل برنامه آزمایش پدر و برادران بوده است و به تعبیر دیگر این کار از سر هوی و هوس نبوده،بلکه طبق یک فرمان الهی بود که میخواست مقاومت یعقوب را در برابر از دست دادن فرزند دوم نیز بیازماید،و بدین طریق آخرین حلقه تکامل او پیاده گردد،و نیز برادران آزموده شوند که در این هنگام که برادرشان گرفتار چنین سرنوشتی شده است در برابر عهدی که با پدر در زمینه حفظ او داشتند چه انجام خواهند داد؟
آیا جائز بود بیگناهی را متهم به سرقت کنند، اتهامی که آثار شومش دامان بقیه برادران را هم کم و بیش میگرفت؟ پاسخ این سؤال را نیز میتوان از اینجا یافت که این امر با توافق خود بنیامین بوده است چرا که یوسف قبلا خود را به او معرفی کرده بود،و او میدانست که این نقشه برای نگهداری او چیده شده است،و اما نسبت به برادران،تهمتی وارد نمیشد،تنها ایجاد نگرانی و ناراحتی میکرد،که آن نیز در مورد یک آزمون مهم،مانعی نداشت.
آیا نسبت سرقت آنهم به صورت کلی و همگانی با جمله إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ (شما سارق هستید)دروغ نبود؟مجوز این دروغ و تهمت چه بوده است؟ پاسخ این سؤال نیز با تحلیل زیر روشن میشود که:
اولا:معلوم نیست که گوینده این سخن چه کسانی بودند،همین اندازه در قرآن میخوانیم قالوا(گفتند)ممکن است گویندگان این سخن جمعی از کارگزاران یوسف باشند که وقتی که پیمانه مخصوص را نیافتند یقین پیدا کردند که یکی از کاروانیان کنعان آن را ربوده است،و معمول است که اگر چیزی در میان گروهی که متشکل هستند ربوده شود و رباینده اصلی شناخته نشود،همه را مخاطب میسازند و میگویند شما این کار را کردید،یعنی یکی از شما یا جمعی از شما.
ثانیا:طرف اصلی سخن که"بنیامین"بود به این نسبت راضی بود چرا که این نقشه ظاهرا او را متهم به سرقت میکرد اما در واقع،مقدمهای بود برای ماندن او نزد برادرش یوسف.
و اینکه همه آنها در مظان اتهام واقع شدند،موضوع زودگذری بود که به مجرد بازرسی بارهای برادران یوسف بر طرف گردید،و طرف اصلی دعوا (بنیامین)شناخته شد.
بعضی نیز گفتهاند منظور از سرقت،که در اینجا به آنها نسبت داده شد، مربوط به گذشته و سرقت کردن یوسف را از پدرش یعقوب بوسیله برادران بوده است اما این در صورتی است که این نسبت به وسیله یوسف به آنها داده شده باشد چرا که او از سابقه امر آگاهی داشت و شاید جمله بعد اشارهای به آن داشته باشد چرا که ماموران یوسف نگفتند شما پیمانه ملک را دزدیدهاید بلکه گفتند: نَفْقِدُ صُوٰاعَ الْمَلِکِ :"ما پیمانه ملک را نمییابیم"(ولی پاسخ اول صحیحتر به نظر میرسد).
-از آیات فوق استفاده میشود که مجازات سرقت در میان مصریان و مردم کنعان متفاوت بوده،نزد برادران یوسف و احتمالا مردم کنعان،مجازات این عمل،بردگی(همیشگی یا موقت)سارق
در برابر سرقتی که انجام داده است بوده (1)،ولی در میان مصریان این مجازات معمول نبوده است،بلکه از طرق دیگر مانند زدن و به زندان افکندن،سارقین را مجازات میکردند.
به هر حال این جمله دلیل بر آن نمیشود که در هیچیک از ادیان آسمانی برده گرفتن کیفر سارق بوده است،چه بسا یک سنت معمولی در میان گروهی از مردم آن زمان محسوب میشده،و در تاریخچه بردگی نیز میخوانیم که در میان اقوام خرافی،بدهکاران را به هنگامی که از پرداختن بدهی خود عاجز میشدند به بردگی میگرفتند.
-در آیات فوق گاهی تعبیر به"صواع"(پیمانه) و گاهی تعبیر به"سقایه"(ظرف آبخوری)شده است،و منافاتی میان این دو نیست،زیرا چنین به نظر میرسد که این پیمانه در آغاز ظرف آبخوری"ملک" بوده است،اما هنگامی که غلات در سرزمین مصر گران و کمیاب و جیرهبندی شد،برای اظهار اهمیت آن و اینکه مردم نهایت دقت را در صرفهجویی به خرج دهند،آن را با ظرف آبخوری مخصوص ملک،پیمانه میکردند.
مفسران در خصوصیات این ظرف مطالب زیادی دارند،بعضی گفتهاند از نقره بوده،بعضی گفتهاند از طلا،و بعضی اضافه کردهاند که جواهر نشان بوده است، و در بعضی از روایات غیر معتبر نیز اشارهای به اینگونه مطالب شده است،اما هیچیک دلیل روشنی ندارد.
آنچه مسلم است پیمانهای بوده که روزی پادشاه مصر از آن آب مینوشیده و سپس تبدیل به پیمانه شده است.
1) 1) طبرسی در مجمع البیان نقل کرده است که سنت در میان جمعی از مردم آن زمان این بوده که سارق را یک سال به بردگی میگرفتند و نیز نقل کرده که خاندان یعقوب،سارق را به مقدار سرقتش به بردگی میگرفتند(تا همان اندازه کار کند).
اینهم بدیهی است که تمام نیازمندیهای یک کشور را نمیتوان با چنین پیمانهای اندازهگیری کرد،شاید این عمل جنبه سمبولیک داشته و برای نشان دادن کمیابی و اهمیت غلات در آن سالهای مخصوص بوده است تا مردم در مصرف آنها نهایت صرفهجویی را کنند.
ضمنا از آنجا که این پیمانه در آن هنگام در اختیار یوسف بوده،سبب میشده که اگر بخواهند سارق را ببردگی بگیرند،باید برده صاحب پیمانه یعنی شخص یوسف شود و نزد او بماند و این همان چیزی بود که یوسف درست برای آن نقشه کشیده بود.
قٰالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهٰا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِهٰا لَهُمْ قٰالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ (77) قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (78) قٰالَ مَعٰاذَ اَللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ (79)
77-(برادران)گفتند اگر او(بنیامین)دزدی کرده(تعجب نیست)برادرش(یوسف) نیز قبل از او دزدی کرده،یوسف(سخت ناراحت شد و)این(ناراحتی)را در درون خود پنهان داشت و برای آنها اظهار نداشت(همین اندازه)گفت شما بدتر هستید و خدا از آنچه توصیف میکنید آگاهتر است.
78-گفتند ای عزیز او پدر پیری دارد(و سخت ناراحت میشود)یکی از ما را به جای او بگیر،ما تو را از نیکوکاران میبینیم.
79-گفت پناه بر خدا که ما غیر از آن کس که متاع خود را نزد او یافتهایم بگیریم که در آن صورت از ظالمان خواهیم بود!
چرا فداکاری برادران یوسف پذیرفته نشد؟
برادران سرانجام باور کردند که برادرشان"بنیامین"دست به سرقت زشت و شومی زده است،و سابقه آنها را نزد عزیز مصر به کلی خراب کرده است و لذا برای اینکه خود را تبرئه کنند گفتند:"اگر این پسر دزدی کند چیز عجیبی نیست،چرا که برادرش(یوسف)نیز قبلا مرتکب چنین کاری شده است" که هر دو از یک پدر و مادرند و حساب آنها از ما که از مادر دیگری هستیم جدا است!( قٰالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ ).
و به این ترتیب خواستند خط فاصلی میان خود و بنیامین بکشند و سرنوشت او را با برادرش یوسف پیوند دهند! یوسف از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد و"آن را در دل مکتوم داشت، و برای آنها آشکار نساخت"( فَأَسَرَّهٰا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِهٰا لَهُمْ ).
چرا که او میدانست آنها با این سخن،مرتکب تهمت بزرگی شدهاند، ولی به پاسخ آنها نپرداخت،همین اندازه سربسته به آنها گفت:"شما از آن کسی که این نسبت را به او میدهید بدترید"-یا-شما نزد من از نظر مقام و منزلت بدترین مردمید( قٰالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً ).
سپس افزود:"خداوند درباره آنچه میگوئید آگاهتر است"( وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ ).
درست است که برادران یوسف تهمت ناروایی به برادرشان یوسف زدند به گمان اینکه خود را در این لحظات بحرانی تبرئه کنند،ولی بالآخره این کار بهانه و دستاویزی میخواهد که چنین نسبتی را به او بدهند،به همین جهت مفسران در این زمینه به کاوش پرداخته و سه روایت از تواریخ پیشین در این زمینه
نقل کردهاند:
نخست اینکه:یوسف بعد از وفات مادرش نزد عمهاش زندگی میکرد و او سخت به یوسف علاقمند بود،هنگامی که بزرگ شد و یعقوب خواست او را از عمهاش بازگیرد،عمهاش چارهای اندیشید و آن اینکه کمربند یا شال مخصوصی که از اسحاق در خاندان آنها به یادگار مانده بود بر کمر یوسف بست،و ادعا کرد که او میخواسته آن را از وی برباید،و طبق قانون و سنتشان یوسف را در برابر آن کمر بند و شال مخصوص نزد خود نگهداشت.
دیگر اینکه یکی از خویشاوندان مادری یوسف بتی داشت که یوسف آن را برداشت و شکست و بر جاده افکند و لذا او را متهم به سرقت کردند در حالی که هیچ یک از اینها سرقت نبوده است.
و دیگر اینکه گاهی او مقداری غذا از سفره برمیداشت و به مسکینها و مستمندان میداد،و به همین جهت برادران بهانه جو این را دستاویزی برای متهم ساختن او به سرقت قرار دادند،در حالی که هیچیک از آنها گناهی نبود،آیا اگر کسی لباسی را در بر انسان کند و او نداند مال دیگری است و بعد متهم به سرقتش کند،صحیح است؟و آیا برداشتن بت و شکستنش گناهی دارد؟ و نیز چه مانعی دارد که انسان چیزی از سفره پدرش که یقین دارد مورد رضایت اوست بردارد و به مسکینان بدهد؟! *** هنگامی که برادران دیدند برادر کوچکشان بنیامین طبق قانونی که خودشان آن را پذیرفتهاند میبایست نزد عزیز مصر بماند و از سوی دیگر با پدر پیمان بستهاند که حد اکثر کوشش خود را در حفظ و بازگرداندن بنیامین به خرج دهند،رو به سوی یوسف که هنوز برای آنها ناشناخته بود کردند"و گفتند ای عزیز مصر!و ای زمامدار بزرگوار او پدری دارد پیر و سالخورده که قدرت بر تحمل
فراق او را ندارد ما طبق اصرار تو او را از پدر جدا کردیم و او از ما پیمان مؤکد گرفته که به هر قیمتی هست،او را بازگردانیم،بیا بزرگواری کن و یکی از ما را بجای او بگیر"( قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ ).
"چرا که ما ترا از نیکوکاران مییابیم"و این اولین بار نیست که نسبت به ما محبت فرمودی بیا و محبت خود را با این کار تکمیل فرما( إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ ) *** یوسف این پیشنهاد را شدیدا نفی کرد و"گفت:پناه بر خدا چگونه ممکن است ما کسی را جز آن کس که متاع خود را نزد او یافتهایم بگیریم"هرگز شنیدهاید آدم با انصافی،بیگناهی را به جرم دیگری مجازات کنند( قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ ).
اگر چنین کنیم مسلما ظالم خواهیم بود( إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ ).
قابل توجه اینکه یوسف در این گفتار خود هیچگونه نسبت سرقت به برادر نمیدهد بلکه از او تعبیر میکند به کسی که متاع خود را نزد او یافتهایم،و این دلیل بر آن است که او دقیقا توجه داشت که در زندگی هرگز خلاف نگوید.
فَلَمَّا اِسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا قٰالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبٰاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ وَ مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ اَلْأَرْضَ حَتّٰی یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اَللّٰهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ اَلْحٰاکِمِینَ (80) اِرْجِعُوا إِلیٰ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یٰا أَبٰانٰا إِنَّ اِبْنَکَ سَرَقَ وَ مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ (81) وَ سْئَلِ اَلْقَرْیَةَ اَلَّتِی کُنّٰا فِیهٰا وَ اَلْعِیرَ اَلَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (82)
80-هنگامی که(برادران)از او مایوس شدند به کناری رفتند و با هم به نجوی پرداختند، بزرگترین آنها گفت آیا نمیدانید پدرتان از شما پیمان الهی گرفته و پیش از این در باره یوسف کوتاهی کردید لذا من از این سرزمین حرکت نمیکنم تا پدرم بمن اجازه دهد یا خدا فرمانش را در باره من صادر کند که او بهترین حکم کنندگان است.
81-شما به سوی پدرتان بازگردید و بگوئید پدر(جان)پسرت دزدی کرد و ما جز به آنچه میدانستیم گواهی ندادیم و ما از غیب آگاه نبودیم! 82-(برای اطمینان بیشتر)از آن شهر که در آن بودیم سؤال کن و نیز از آن قافله که با آن آمدیم بپرس و ما(در گفتار خود)صادق هستیم.
برادران سرافکنده به سوی پدر بازگشتند؟
برادران آخرین تلاش و کوشش خود را برای نجات بنیامین کردند،ولی تمام راهها را بروی خود بسته دیدند،از یک سو مقدمات کار آن چنان چیده شده بود که ظاهرا تبرئه برادر امکان نداشت،و از سوی دیگر پیشنهاد پذیرفتن فرد
دیگری را به جای او نیز از طرف عزیز،پذیرفته نشد لذا مایوس شدند و تصمیم به مراجعت به کنعان و گفتن ماجرا برای پدر را گرفتند،قرآن میگوید:
"هنگامی که آنها از عزیز مصر-یا از نجات برادر-مایوس شدند به گوشهای آمدند و خود را از دگران جدا ساختند و به نجوی و سخنان در گوشی پرداختند" ( فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا ).
"خلصوا"یعنی"خالص شدند"کنایه از جدا شدن از دیگران و تشکیل جلسه خصوصی است،و"نجی"از ماده"مناجات"،در اصل از"نجوه"به معنی سرزمین مرتفع گرفته شده،چون سرزمینهای مرتفع از اطراف خود جدا هستند و جلسات سری و سخنان در گوشی از اطرافیان جدا میشود به آن"نجوی" میگویند(بنا بر این نجوی،هر گونه سخن محرمانه را اعم از اینکه در گوشی باشد یا در جلسه سری،شامل میشود).
جمله"خلصوا نجیا"همانگونه که بسیاری از مفسران گفتهاند از فصیحترین و زیباترین تعبیرات قرآنی است که در دو کلمه،مطالب فراوانی را که در چند جمله باید بیان میشد،بیان کرده است.
به هر حال،"برادر بزرگتر در آن جلسه خصوصی به آنها گفت:مگر نمیدانید که پدرتان از شما پیمان الهی گرفته است که بنیامین را به هر قیمتی که ممکن است باز گردانید"( قٰالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبٰاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ ).
و"شما همان کسانی هستید که پیش از این نیز در باره یوسف،کوتاهی کردید"و سابقه خود را نزد پدر بد نمودید،( وَ مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ ) (1).
1) 1) "فرطتم"از ماده"تفریط"در اصل از"فروط"(بر وزن شروط)به معنی مقدم شدن است،و هنگامی که به باب تفعیل در آید به معنی کوتاهی در تقدم خواهد بود و اما هنگامی که از باب افعال(افراط)باشد به معنی اسراف و تجاوز در تقدم است.
"حال که چنین است،من از جای خود(یا از سرزمین مصر)حرکت نمیکنم،و به اصطلاح در اینجا متحصن میشوم)مگر اینکه پدرم به من اجازه دهد،و یا خداوند فرمانی در باره من صادر کند که او بهترین حاکمان است" ( فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتّٰی یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللّٰهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ ).
منظور از این فرمان،یا فرمان مرگ است یعنی از اینجا حرکت نمیکنم تا بمیرم،و یا راه چارهای است که خداوند پیش بیاورد و یا عذر موجهی که نزد پدر بطور قطع پذیرفته باشد.
*** سپس برادر بزرگتر به سایر برادران دستور داد که"شما به سوی پدر بازگردید و بگوئید پدر!فرزندت دست به دزدی زد"!( اِرْجِعُوا إِلیٰ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یٰا أَبٰانٰا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ ).
"و این شهادتی را که ما میدهیم به همان مقداری است که ما آگاه شدیم" همین اندازه که ما دیدیم پیمانه ملک را از بار برادرمان خارج ساختند،که نشان میداد او مرتکب سرقت شده است،و اما باطن امر با خداست" وَ مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا ).
"و ما از غیب خبر نداشتیم"( وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ ) این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که منظور برادران این بوده است که به پدر بگویند اگر در نزد تو گواهی دادیم و تعهد کردیم که برادر را میبریم و بازمیگردانیم به خاطر این بود که ما از باطن کار او خبر نداشتیم و ما از غیب آگاه نبودیم که سرانجام کار او به اینجا میرسد.
*** سپس برای اینکه هر گونه سوء ظن را از پدر دور سازند و او را مطمئن کنند که جریان امر همین بوده نه کم و نه زیاد،گفتند:"برای تحقیق بیشتر از شهری
که ما در آن بودیم سؤال کن"( وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی کُنّٰا فِیهٰا ) (1).
"و همچنین از قافلهای که با آن قافله به سوی تو آمدیم و طبعا افرادی از سرزمین کنعان و از کسانی که تو بشناسی در آن وجود دارد،میتوانی حقیقت حال را بپرسی"( وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا ) (2)و به هر حال"مطمئن باش که ما در گفتار خود صادقیم و جز حقیقت چیزی نمیگوئیم"( وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ ) از مجموع این سخن استفاده میشود که مساله سرقت بنیامین در مصر پیچیده بوده که کاروانی از کنعان به آن سرزمین آمده و از میان آنها یک نفر قصد داشته است پیمانه ملک را با خود ببرد که ماموران ملک به موقع رسیدهاند و پیمانه را گرفته و شخص او را بازداشت کردهاند،و شاید اینکه برادران گفتند از سرزمین مصر،سؤال کن کنایه از همین است که آن قدر این مساله،مشهور شده که در و دیوار هم میداند! ***
-بعضی گفتهاند نام او روبین(روبیل)و بعضی او را"شمعون"دانستهاند،و بعضی"یهودا"،و در اینکه منظور بزرگتر از
1) 1) "قریه"در لغت عرب به معنی روستا نیست،بلکه به آبادیها و شهرها بطور کلی اطلاق میشود و منظور در اینجا مصر است.
2) 2) "عیر"-چنان که راغب در مفردات گفته است-به معنی گروه و جمعیتی است که شتران و چارپایان را برای حمل مواد غذایی با خود میبرند یعنی به مجموع آنها"عیر" گفته میشود،بنا بر این سؤال از آنها کاملا امکان پذیر است،چرا که انسانها را نیز شامل میشود و نیازی به تقدیر نیست،بعضی از مفسران گفتهاند که"عیر"تنها شامل چارپایان میشود و در این صورت آیه نیاز به تقدیر دارد،همانگونه که در قریه چنین است.
نظر سن است یا عقل،نیز در میان مفسران گفتگو است،ولی ظاهر آیه بزرگتر از نظر سن است.
-از این آیه ضمنا استفاده میشود که قاضی میتواند به قرائن قطعیه عمل کند،هر چند اقرار و شهودی در کار نباشد، زیرا در جریان کار برادران یوسف نه شهودی بود و نه اقراری،تنها پیدا شدن پیمانه ملک از بار بنیامین دلیل به مجرمیت او شمرده شد و با توجه به اینکه هر یک از آنها شخصا بار خود را پر میکردند و یا لا اقل به هنگام پر کردن آن حاضر بودند و اگر قفل و بندی داشت،کلیدش در اختیار خود آنها بود و از طرفی، هیچکس باور نمیکرد که در اینجا نقشهای در کار است و مسافران کنعان(برادران یوسف)در این شهر،دشمن نداشتند که بخواهد برای آنها توطئه کند.
مجموع این جهات سبب میشد که از مشاهده پیمانه ملک،در بار بنیامین، علم به اقدام شخص او به چنین کاری حاصل شود.
این موضوع که دنیای امروز در داوریهایش روی آن تکیه میکند از نظر فقه اسلامی نیاز به بررسی بیشتری دارد،چرا که در مباحث قضایی روز فوق- العاده مؤثر است و جای این بحث کتاب القضاء است.
که برادران یوسف از نظر روحیه با هم بسیار متفاوت بودند برادر بزرگتر سخت،به عهد و میثاق خود پایبند بود،در حالی که برادران دیگر همین اندازه که دیدند گفتگوهایشان با عزیز مصر به جایی نرسید خود را معذور دانسته،دست از تلاش بیشتر برداشتند،و البته حق با برادر بزرگتر بود،چرا که با تحصن در شهر مصر و مخصوصا نزدیک دربار عزیز این امید میرفت که او بر سر لطف آید و به خاطر یک پیمانه که سرانجام پیدا شد مرد غریبی را به قیمت داغدار کردن برادران و پدر پیرش مجازات نکند،لذا او بخاطر همین احتمال در مصر ماند و برادران را برای کسب دستور به خدمت
پدر فرستاد،تا ماجرا را برای او شرح دهند.
قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اَللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (83) وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ وَ اِبْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ اَلْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ (84) قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ اَلْهٰالِکِینَ (85) قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اَللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (86)
83-(یعقوب)گفت نفس(و هوی و هوس)مساله را چنین در نظرتان تزیین داده،من شکیبایی میکنم شکیبایی جمیل(و خالی از کفران)،امیدوارم خداوند همه آنها را به من باز گرداند چرا که او علیم و حکیم است.
84-و از آنها روی برگرداند و گفت وا اسفا بر یوسف!،و چشمان او از اندوه سفید شد اما او خشم خود را فرو میبرد(و هرگز کفران نمیکرد).
85-گفتند بخدا تو آن قدر یاد یوسف میکنی تا مشرف به مرگ شوی یا هلاک گردی! 86-گفت من تنها غم و اندوهم را به خدا میگویم(و شکایت نزد او میبرم)و از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.
من از خدا الطافی سراغ دارم که نمیدانید!
برادران از مصر حرکت کردند در حالی که برادر بزرگتر و کوچکتر را در آنجا گذاردند،و با حال پریشان و نزار به کنعان بازگشتند و به خدمت پدر شتافتند،پدر که آثار غم و اندوه را در بازگشت از این سفر-به عکس سفر سابق-
بر چهرههای آنها مشاهده کرد فهمید آنها حامل خبر ناگواری هستند،بخصوص اینکه اثری از بنیامین و برادر بزرگتر در میان آنها نبود،و هنگامی که برادران جریان حادثه را بی کم و کاست،شرح دادند یعقوب برآشفت،رو به سوی آنها کرده"گفت:هوسهای نفسانی شما،مساله را در نظرتان چنین منعکس ساخته و تزیین داده است"!( قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً ).
یعنی درست همان جملهای را در پاسخ آنها گفت که پس از حادثه یوسف به هنگامی که آن طرح دروغین را بیان کردند،ذکر نمود.
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا یعقوب تنها بخاطر سابقه سوء آنها به آنها سوء ظن برد و یقین کرد که آنها دروغ میگویند و توطئهای در کار است در حالی که این کار نه تنها از پیامبری چون یعقوب بعید به نظر میرسد،بلکه از افراد عادی نیز بعید است که تنها کسی را با یک سابقه سوء بطور قطع متهم سازند،با اینکه طرف مقابل شهودی نیز برای خود آورده است،و راه تحقیق نیز بسته نیست.
یا اینکه هدف از این جمله بیان نکته دیگری بوده است،از جمله اینکه:
1-چرا شما با دیدن پیمانه ملک درون بار برادر تسلیم شدید که او سرقت کرده است در حالی که این به تنهایی نمیتواند یک دلیل منطقی بوده باشد؟ 2-چرا شما به عزیز مصر گفتید جزای سارق این است که او را به بردگی بردارد در حالی که این یک قانون الهی نیست بلکه سنتی است نادرست در میان مردم کنعان(و این در صورتی است که بر خلاف گفته جمعی از مفسران این قانون را از شریعت یعقوب ندانیم).
3-چرا شما در برابر این ماجرا به سرعت تسلیم شدید و همچون برادر بزرگتر مقاومت به خرج ندادید،در حالی که پیمان الهی مؤکد با من بسته
بودید؟ (1)سپس یعقوب به خویشتن بازگشت و گفت:من زمام صبر را از دست نمیدهم و"شکیبایی نیکو و خالی از کفران میکنم"( فَصَبْرٌ جَمِیلٌ ) (2)"امیدوارم خداوند همه آنها(یوسف و بنیامین و فرزند بزرگم)را به من بازگرداند"( عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً ).
چرا که من میدانم"او از درون دل همه آگاه است و از همه حوادثی که گذشته و میگذرد با خبر به علاوه او حکیم است و هیچ کاری را بدون حساب نمیکند".( إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ).
*** در این حال غم و اندوهی سراسر وجود یعقوب را فرا گرفت و جای خالی بنیامین همان فرزندی که مایه تسلی خاطر او بود،وی را به یاد یوسف عزیزش افکند،به یاد دورانی که این فرزند برومند با ایمان باهوش زیبا در آغوشش بود و استشمام بوی او هر لحظه زندگی و حیات تازهای به پدر میبخشید،اما امروز نه تنها اثری از او نیست بلکه جانشین او بنیامین نیز به سرنوشت دردناک و مبهمی همانند او گرفتار شده است،"در این هنگام روی از فرزندان برتافت و گفت:
وا اسفا بر یوسف"!( وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ ).
برادران که از ماجرای بنیامین،خود را شرمنده در برابر پدر میدیدند، از شنیدن نام یوسف در فکر فرو رفتند و عرق شرم بر جبین آنها آشکار گردید.
این حزن و اندوه مضاعف،سیلاب اشک را،بی اختیار از چشم یعقوب
جاری میساخت تا آن حد که"چشمان او از این اندوه سفید و نابینا شد" ( وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ ).
و اما با این حال سعی میکرد،خود را کنترل کند و خشم را فرو بنشاند و سخنی بر خلاف رضای حق نگوید"او مرد با حوصله و بر خشم خویش مسلط بود" ( فَهُوَ کَظِیمٌ ).
ظاهر آیه فوق این است که یعقوب تا آن زمان نابینا نشده بود،بلکه این غم و اندوه مضاعف و ادامه گریه و ریختن اشک بینایی او را از میان برد و همانگونه که سابقا هم اشاره کردیم این یک امر اختیاری نبود که با صبر جمیل منافات داشته باشد (1)*** برادران که از مجموع این جریانها،سخت ناراحت شده بودند،از یک سو وجدانشان به خاطر داستان یوسف معذب بود،و از سوی دیگر به خاطر بنیامین خود را در آستانه امتحان جدیدی میدیدند،و از سوی سوم نگرانی مضاعف پدر بر آنها،سخت و سنگین بود،با ناراحتی و بیحوصلگی،به پدر"گفتند به خدا سوگند تو آن قدر یوسف یوسف میگویی تا بیمار و مشرف به مرگ شوی یا هلاک گردی"( قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهٰالِکِینَ ) (2).
*** اما پیر کنعان آن پیامبر روشن ضمیر در پاسخ آنها"گفت:من شکایتم
را به شما نیاوردم که چنین میگوئید،من غم و اندوهم را نزد خدا میبرم و به او شکایت میآورم"( قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ ) (1).
"و از خدایم لطفها و کرامتها و چیزهایی سراغ دارم که شما نمیدانید" ( وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ).
1) 1) "بث"به معنی پراکندگی است،و چیزی که نمیتوان آن را کتمان کرد و در اینجا به معنی اندوه آشکار و پراکندگی خاطر نمایان است.
یٰا بَنِیَّ اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْکٰافِرُونَ (87) فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا اَلْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اَللّٰهَ یَجْزِی اَلْمُتَصَدِّقِینَ (88) قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ (89) قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (90) قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ إِنْ کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ (91) قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ اَلْیَوْمَ یَغْفِرُ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (92) اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ (93)
87-پسرانم!بروید و از یوسف و برادرش تفحص کنید،و از رحمت خدا مایوس نشوید که از رحمت خدا جز قوم کافر مایوس نمیشوند.
88-هنگامی که آنها وارد بر او(یوسف)شدند گفتند ای عزیز!ما و خاندان ما را ناراحتی فرا گرفته و متاع کمی(برای خرید مواد غذایی)با خود آوردهایم،پیمانه ما را بطور کامل وفا کن و بر ما تصدق بنما که خداوند متصدقان را پاداش میدهد.
89-گفت آیا دانستید چه با یوسف و برادرش کردید آن گاه که جاهل بودید؟!
90-گفتند آیا تو همان یوسف هستی؟!گفت(آری)منم یوسف!و این برادر من است خداوند بر ما منت گذارده،هر کس تقوی پیشه کند و شکیبایی و استقامت نماید (سرانجام پیروز میشود)چرا که خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند.
91-گفتند بخدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته،و ما خطا کار بودیم.
92-گفت امروز ملامت و توبیخی بر شما نیست خداوند شما را میبخشد،و ارحم الراحمین است! 93-این پیراهن مرا ببرید و به صورت پدرم بیندازید،بینا میشود،و همگی خانواده نزد من آئید.
بکوشید و مایوس نشوید که یاس نشانه کفر است!
قحطی در مصر و اطرافش از جمله کنعان بیداد میکرد،مواد غذایی به کلی تمام میشود،دگربار یعقوب فرزندان را دستور به حرکت کردن به سوی مصر و تامین مواد غذایی میدهد،ولی این بار در سرلوحه خواستههایش جستجو از یوسف و برادرش بنیامین را قرار میدهد و میگوید:"فرزندانم بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید"( یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ ).
و از آنجا که فرزندان تقریبا اطمینان داشتند که یوسفی در کار نمانده،و از این توصیه و تاکید پدر تعجب میکردند،یعقوب به آنها گوشزد میکند"از رحمت الهی هیچگاه مایوس نشوید"که قدرت او ما فوق همه مشکلات و سختیها است وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ ).
"چرا که تنها کافران بیایمان که از قدرت خدا بیخبرند از رحمتش مایوس میشوند"( إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ ).
"تحسس"از ماده"حس"به معنی جستجوی چیزی از طریق حس است،و در اینکه آیا با"تجسس"چه تفاوتی دارد؟در میان مفسران و ارباب
لغت گفتگو است:ابن عباس نقل شده که"تحسس"در امور خیر است و"تجسس" در امور شر.بعضی دیگر گفتهاند تحسس،کوشش برای شنیدن سرگذشت اشخاص و اقوام است،اما تجسس کوشش برای جستجوی عیبها.
و بعضی هر دو را به یک معنی دانستهاند،ولی با توجه به حدیثی که میگوید "
لا تجسسوا و لا تحسسوا "روشن میشود که این دو با هم مختلفند،و نظر ابن عباس در تفاوت میان این دو متناسب معنی آیات مورد بحث به نظر میرسد،و اگر میبینیم که در حدیث از هر دو نهی شده ممکن است اشاره به این باشد که جستجو در کار مردم نکنید نه در کار خیرشان و نه در کار شرشان.
"روح"به معنی رحمت،و راحت و فرج و گشایش کار است.
"راغب"در مفردات میگوید:روح(بر وزن لوح)و روح(بر وزن نوح) هر دو در اصل به یک معنی است، و به معنی"جان"و"تنفس"است،سپس روح (بر وزن لوح)به رحمت و فرج آمده است(بخاطر اینکه همیشه به هنگام گشایش مشکلات،روح و جان تازهای به انسان دست میدهد و نفس آزاد میکشد).
*** به هر حال فرزندان یعقوب بارها را بستند و روانه مصر شدند و این سومین مرتبه است که آنها به این سرزمین پرحادثه وارد میشوند.
در این سفر بر خلاف سفرهای گذشته یک نوع احساس شرمندگی روح آنها را آزار میدهد،چرا که سابقه آنها در مصر و نزد عزیز:سخت آسیب دیده، و بد نام شدهاند،و شاید بعضی آنها را به عنوان"گروه سارقان کنعان"بشناسند، از سوی دیگر متاع قابل ملاحظهای برای معاوضه با گندم و سایر مواد غذایی، همراه ندارند،از دست دادن برادر دوم،بنیامین و ناراحتی فوق العاده پدر بر مشکلات آنان افزوده،و در واقع کارد به استخوانشان رسیده است،تنها چیزی که در میان انبوه این مشکلات و ناراحتیهای جانفرسا مایه تسلی خاطر آنها
است،همان جمله اخیر پدر است که میفرمود:از رحمت خدا مایوس نباشید که هر مشکلی برای او سهل و آسان است.
"آنها وارد بر یوسف شدند،و در این هنگام با نهایت ناراحتی رو به سوی او کردند و گفتند:ای عزیز!ما و خاندان ما را قحطی و ناراحتی و بلا فرا گرفته است"( فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ ).
"و تنها متاع کم و بیارزشی همراه آوردهایم"( وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ ) (1)اما با این حال به کرم و بزرگواری تو تکیه کردهایم،"و انتظار داریم که پیمانه ما را بطور کامل وفا کنی"( فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ ).
و در این کار بر ما منت گذار و تصدق کن"( وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا ).
و پاداش خود را از ما مگیر،بلکه از خدایت بگیر،چرا که"خداوند کریمان و متصدقان را پاداش خیر میدهد"( إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ ).
جالب اینکه برادران یوسف،با اینکه پدر تاکید داشت در باره یوسف و برادرش به جستجو بر خیزید و مواد غذایی در درجه بعد قرار داشت،به این گفتار چندان توجه نکردند،و نخست از عزیز مصر تقاضای مواد غذایی نمودند،شاید به این علت بود که چندان امیدی به پیدا شدن یوسف نداشتند،و یا به این علت که آنها فکر کردند بهتر این است خود را در همان چهره خریداران مواد غذایی که طبیعیتر است قرار دهند،و تقاضای آزاد ساختن برادر را تحت الشعاع نمایند تا تاثیر بیشتری در عزیز مصر داشته باشد.
1) 1) "بضاعت"از ماده"بضع"(بر وزن جزء)به معنی قطعه گوشتی است که از بدن جدا میکنند،و به قسمتی از مال نیز بضاعت گفته میشود که به عنوان بهای کالایی جدا میشود. و"مزجاة"از ماده"ازجاء"به معنی راندن و دفع کردن است و از آنجا که بهای کم و بیارزش را شخص گیرنده از خود دور میسازد به آن مزجاة گفته شده است.
بعضی گفتهاند:منظور از" تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا "همان آزادی برادر بوده، و گرنه در مورد مواد غذایی،قصدشان گرفتن جنس بدون عوض نبوده است،تا نام تصدق بر آن گذارده شود.
در روایات نیز میخوانیم که برادران حامل نامهای از طرف پدر برای عزیز مصر بودند که در آن نامه،یعقوب،ضمن تمجید از عدالت و دادگری و محبتهای عزیز مصر،نسبت به خاندانش،و سپس معرفی خویش و خاندان نبوتش شرح ناراحتیهای خود را به خاطر از دست دادن فرزندش یوسف و فرزند دیگرش بنیامین و گرفتاریهای ناشی از خشکسالی را برای عزیز مصر کرده بود.
و در پایان نامه از او خواسته بود که بنیامین را آزاد کند و تاکید نموده بود که ما خاندانی هستیم که هرگز سرقت و مانند آن در ما نبوده و نخواهد بود.
هنگامی که برادرها نامه پدر را بدست عزیز میدهند،نامه را گرفته و میبوسد و بر چشمان خویش میگذارد،و گریه میکند،آن چنان که قطرات اشک بر پیراهنش میریزد (1)(و همین امر برادران را به حیرت و فکر فرو میبرد که عزیز مصر چه علاقهای به پدرشان یعقوب دارد که این چنین نامهاش در او ایجاد هیجان مینماید،و شاید در همین جا بود که برقی در دلشان زد که نکند او خودش یوسف باشد،همچنین شاید همین نامه پدر یوسف را چنان بیقرار ساخت که دیگر نتوانست بیش از آن در چهره و نقاب عزیز مصر پنهان بماند،و به زودی چنان که خواهیم دید خویشتن را به عنوان همان برادر!به برادران معرفی کرد) *** در این هنگام که دوران آزمایش بسر رسیده بود و یوسف نیز سخت، بیتاب و ناراحت به نظر میرسید،برای معرفی از اینجا آغاز سخن کرد،رو به سوی برادران کرد"گفت:هیچ میدانید شما در آن هنگام که جاهل و نادان
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه.
بودید به یوسف و برادرش چه کردید"( قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ ) بزرگواری یوسف را ملاحظه کنید که اولا گناه آنها را سر بسته بیان میکند،و میگوید ما فعلتم(آنچه انجام دادید)و ثانیا راه عذر خواهی را به آنها نشان میدهد که این اعمال شما به خاطر جهل بود،و آن دوران جهل گذشته و اکنون عاقل و فهمیدهاید!.
ضمنا از این سخن روشن میشود که آنها در گذشته تنها آن بلا را بر سر یوسف نیاوردند بلکه برادر دیگر بنیامین نیز از شر آنها در آن دوران در امان نبود،و ناراحتیهایی نیز برای او در گذشته به وجود آورده بودند،و شاید بنیامین در این مدتی که در مصر نزد یوسف مانده بود گوشهای از بیدادگریهای آنها را برای برادرش شرح داده بود.
در بعضی از روایات میخوانیم که یوسف با گفتن این جمله برای اینکه آنها زیاد ناراحت نشوند و تصور نکنند عزیز مصر،در مقام انتقامجویی بر میآید گفتارش را با تبسمی پایان داد،این تبسم سبب شد دندانهای زیبای یوسف در برابر برادران کاملا آشکار شود،خوب که دقت کردند دیدند عجب شباهتی با دندانهای برادرشان یوسف دارد (1)! *** مجموع این جهات،دست بدست هم داد،از یک سو میبینند عزیز مصر،از یوسف و بلاهایی که برادران بر سر او آوردند و هیچکس جز آنها و یوسف از آن خبر نداشت سخن میگوید.
از سویی دیگر نامه یعقوب.آن چنان او را هیجان زده میکند که گویی نزدیکترین رابطه را با او دارد.
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه.
و از سوی سوم،هر چه در قیافه و چهره او بیشتر دقت میکنند شباهت او را با برادرشان یوسف بیشتر میبینند، اما در عین حال نمیتوانند باور کنند که یوسف بر مسند عزیز مصر تکیه زده است،او کجا و اینجا کجا؟! لذا با لحنی آمیخته با تردید"گفتند:آیا تو خود یوسف نیستی"؟ ( قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ ) در اینجا لحظات فوق العاده حساس بر برادرها گذشت،درست نمیدانند که عزیز مصر در پاسخ سؤال آنها چه میگوید!آیا براستی پرده را کنار میزند و خود را معرفی میکند.یا آنها را دیوانگان خطاب خواهد کرد که مطلب مضحکی را عنوان کردهاند.
لحظهها با سرعت میگذشت و انتظاری طاقتفرسا بر قلب برادران سنگینی میکرد،ولی یوسف نگذارد این زمان،زیاد طولانی شود بناگاه پرده از چهره حقیقت برداشت،"گفت:آری منم یوسف!و این برادرم بنیامین است"! ( قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی ).
ولی برای اینکه شکر نعمت خدا را که این همه موهبت به او ارزانی داشته بجا آورده باشد و ضمنا درس بزرگی به برادران بدهد اضافه کرد"خداوند بر ما منت گذارده هر کس تقوا پیشه کند و شکیبایی داشته باشد،خداوند پاداش او را خواهد داد،چرا که خدا اجر نیکوکاران را ضایع نمیکند"( قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ) *** هیچکس نمیداند در این لحظات حساس چه گذشت و این برادرها بعد از دهها سال که یکدیگر را شناختند چه شور و غوغایی بر پا ساختند چگونه یکدیگر را در آغوش فشردند،و چگونه اشکهای شادی فرو ریختند،ولی با این حال برادران که خود را سخت شرمنده میبینند نمیتوانند درست به صورت یوسف نگاه کنند،
آنها در انتظار این هستند که ببینند آیا گناه بزرگشان قابل عفو و اغماض و بخشش است یا نه،لذا رو به سوی برادر کردند و گفتند:
"به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته است"و از نظر علم و حلم و عقل و حکومت،فضیلت بخشیده( قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا ) (1)"هر چند ما خطاکار و گنهکار بودیم"( وَ إِنْ کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ ) (2).
*** اما یوسف که حاضر نبود این حال شرمندگی برادران مخصوصا به هنگام پیروزیش ادامه یابد،و یا اینکه احتمالا این معنی به ذهنشان خطور کند که ممکن است یوسف در اینجا در مقام انتقامجویی بر آید،بلافاصله با این جمله به آنها امنیت و آرامش خاطر داد"و گفت:امروز هیچگونه سرزنش و توبیخی بر شما نخواهد بود"( قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ ) (3).
فکرتان آسوده،و وجدانتان راحت باشد،و غم و اندوهی از گذشته به خود راه ندهید،سپس برای اینکه به آنها خاطرنشان کند که نه تنها حق او بخشوده شده است،بلکه حق الهی نیز در این زمینه با این ندامت و پشیمانی قابل
1) 1) "آثرک"از ماده"ایثار"در اصل به معنی جستجوی اثر چیزی است، و از آنجا که به فضل و نیکی"اثر"گفته میشود،این کلمه به معنی برتری دادن و فضیلت بخشیدن آمده است،بنا بر این آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا مفهومش این میشود که خداوند ترا بر ما فضیلت بخشید(البته بخاطر کارهای نیک تو و اعمال بد ما).
2) 2) فخر رازی در تفسیرش میگوید:میان"خاطی"و"مخطی"این فرق است که خاطی را به کسی میگویند که عمدا کار خلافی میکند و مخطی به کسی که از روی اشتباه.
3) 3) "تثریب"در اصل از ماده"ثرب"(بر وزن سرو)به پوسته نازکی از پیه میگویند که روی معده و رودهها را میپوشاند و تثریب به معنی کنار زدن آنست سپس به معنی سرزنش و توبیخ و ملامت آمده گویی با این کار پرده گناه از چهره طرف کنار زده میشود (به قاموس و مفردات راغب و تفسیر فخر رازی و روح المعانی مراجعه شد).
بخشش است،"افزود:خداوند نیز شما را میبخشد،چرا که او ارحم الراحمین است"( یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ ).
و این دلیل بر نهایت بزرگواری یوسف است که نه تنها از حق خود گذشت و حتی حاضر نشد کمترین توبیخ و سرزنش-تا چه رسد به مجازات-در حق برادران روا دارد،بلکه از نظر حق اللّٰه نیز به آنها اطمینان داد که خداوند غفور و بخشنده است،و حتی برای اثبات این سخن با این جمله استدلال کرد که او ارحم الراحمین است.
*** در اینجا غم و اندوه دیگری بر دل برادران سنگینی میکرد و آن اینکه پدر بر اثر فراق فرزندانش نابینا شده و ادامه این حالت،رنجی است جانکاه برای همه خانواده،به علاوه دلیل و شاهد مستمری است بر جنایت آنها،یوسف برای حل این مشکل بزرگ نیز چنین گفت:
"این پیراهن مرا ببرید و بر صورت پدرم بیفکنید تا بینا شود"( اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً ).
"و سپس با تمام خانواده به سوی من بیائید"( وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ ).
در پارهای از روایات آمده که یوسف گفت:آن کسی که پیراهن شفا بخش من را نزد پدر میبرد باید همان باشد که پیراهن خونآلود را نزد او آورد،تا همانگونه که او پدر را ناراحت ساخت این بار خوشحال و فرحناک کند!،لذا این کار به"یهودا"سپرده شد زیرا او گفت من آن کسی بودم که پیراهن خونین را نزد پدر بردم و گفتم فرزندت را گرگ خورده و این نشان میدهد که یوسف
با آن همه گرفتاری که داشت از جزئیات و ریزهکاریهای مسائل اخلاقی نیز غافل نمیماند (1).
در بعضی دیگر از روایات آمده است که برادران یوسف،بعد از این ماجرا پیوسته،شرمسار بودند،یکی را به سراغ او فرستادند و گفتند:تو هر صبح و شام ما را بر کنار سفره خود مینشانی،و ما از روی تو خجالت میکشیم،چرا که آن همه جسارت کردیم،یوسف برای اینکه نه تنها کمترین احساس شرمندگی نکنند، بلکه وجود خود را بر سر سفره او،خدمتی به او احساس کنند،جواب بسیار جالبی داد گفت:مردم مصر تا کنون به چشم یک غلام زر خرید به من مینگریستند، و به یکدیگر میگفتند سبحان من بلغ عبدا بیع بعشرین درهما ما بلغ!!:
"منزه است خدایی که غلامی را که به بیست درهم فروخته شد به این مقام رسانیده"!اما الان که شما آمدهاید و پرونده زندگی من برای این مردم گشوده شده،میفهمند من غلام نبودهام،من از خاندان نبوت و از فرزندان ابراهیم خلیل هستم و این مایه افتخار و مباهات من است! (2).
آیات فوق این درس مهم اخلاقی و دستور اسلامی را به روشنترین وجهی به ما میآموزد که به هنگام پیروزی بر دشمن،انتقامجو و کینهتوز نباشید.
برادران یوسف،سختترین ضربهها را به یوسف زده بودند،و او را تا آستانه مرگ پیش بردند که اگر لطف خدا شامل حال او نشده بود،رهایی برای او ممکن نبود،نه تنها یوسف را آزار دادند که پدرش را نیز سخت شکنجه دادند
اما اکنون همگی زار و نزار در برابر او قرار گرفتهاند و تمام قدرت در دست او است،ولی از لابلای کلمات یوسف به خوبی احساس میشود که او نه تنها هیچگونه کینهای در دل نگرفته،بلکه این موضوع او را رنج میدهد که نکند برادران به یاد گذشته بیفتند و ناراحت شوند و احساس شرمندگی کنند! به همین دلیل نهایت کوشش را به خرج میدهد که این احساس را از درون جان آنها بیرون براند و حتی از این بالاتر،میخواهد به آنها حالی کند که آمدن شما به مصر از این نظر که وسیله شناسایی بیشتر من در این سرزمین و اینکه از خاندان رسالتم،نه یک غلام کنعانی که به چند درهم فروخته شده باشم برای من مایه فخر و مباهات است او میخواهد آنها چنین احساس کنند نه تنها بدهکار نیستند بلکه چیزی هم طلبکارند! جالب توجه اینکه:هنگامی که پیامبر اسلام در شرائط مشابهی قرار گرفت و در جریان فتح مکه بر دشمنان خونخوار،یعنی سران شرک و بت پرستی پیروز شد،بنا به گفته ابن عباس به کنار خانه کعبه آمد و دستگیره در خانه را گرفت در حالی که مخالفان به کعبه پناه برده بودند و در انتظار این بودند که پیامبر اسلام ص در باره آنها چه دستوری صادر میکند؟ در اینجا پیامبر ص فرمود:
الحمد للّٰه الذی صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده :"شکر خدای را که وعدهاش تحقق یافت و بندهاش را پیروز کرد و احزاب و گروههای دشمن را منهزم ساخت"سپس رو به مردم کرد و فرمود:
ما ذا تظنون یا معشر قریش قالوا خیرا،اخ کریم،و ابن اخ کریم و قد قدرت! قال و انا اقول کما قال اخی یوسف لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ ! "چه گمان میبرید ای جمعیت قریش که در باره شما فرمان بدهم؟آنها در پاسخ گفتند ما از تو جز خیر و نیکی انتظار نداریم،تو برادر بزرگوار و بخشنده
و فرزند برادر بزرگوار ما هستی،و الان قدرت در دست تو است،پیامبر فرمود:
و من در باره شما همان میگویم که برادرم یوسف در باره برادرانش به هنگام پیروزی گفت: لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ :"امروز روز سرزنش و ملامت و توبیخ نیست"! عمر میگوید در این موقع عرق شرم از صورت من جاری شد،چرا که من به هنگام ورود در مکه به آنها گفتم امروز روزی است که از شما انتقام خواهیم گرفت،هنگامی که پیامبر ص این جمله را فرمود من از گفتار خود شرمنده شدم (1).
در روایات اسلامی نیز کرارا میخوانیم که:"زکات پیروزی،عفو و بخشش است".
علی ع میفرماید:
اذا قدرت علی عدوک فاجعل العفو عنه شکرا للقدرة علیه :"هنگامی که بر دشمنت پیروز شدی،عفو را شکرانه پیروزیت قرار ده" (2).
وَ لَمّٰا فَصَلَتِ اَلْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ (94) قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ اَلْقَدِیمِ (95) فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ اَلْبَشِیرُ أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (96) قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اِسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ (97) قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (98)
94-هنگامی که کاروان(از سرزمین مصر)جدا شد پدرشان(یعقوب)گفت من بوی یوسف را احساس میکنم اگر مرا به نادانی و کم عقلی نسبت ندهید! 95-گفتند:به خدا تو در همان گمراهی سابقت هستی! 96-اما هنگامی که بشارت دهنده آمد،آن(پیراهن)را بر صورت او افکند ناگهان بینا شد،گفت آیا به شما نگفتم من از خدا چیزهایی سراغ دارم که شما نمیدانید؟!! 97-گفتند پدر!از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم.
98-گفت به زودی برای شما از پروردگارم آمرزش میطلبم که او غفور و رحیم است.
فرزندان یعقوب در حالی که از خوشحالی در پوست نمیگنجیدند،پیراهن یوسف را با خود برداشته،همراه قافله از مصر حرکت کردند،این برادران با اینکه یکی از شیرینترین لحظات زندگی خود را میگذراندند،در سرزمین شام و کنعان،در خانه یعقوب پیر،گرد و غبار اندوه غم و ماتم بر چهره همه نشسته بود
خانوادهای افسرده،عزادار،و پراندوه،لحظات دردناکی را میگذراند.
"اما همزمان با حرکت کاروان از مصر،ناگهان در خانه یعقوب،حادثهای رخ داد که همه را در بهت و تعجب فرو برد،یعقوب تکانی خورد و با اطمینان و امید کامل صدا زد اگر زبان به بدگویی نگشائید و مرا به سفاهت و نادانی و دروغ نسبت ندهید به شما میگویم من بوی یوسف عزیزم را میشنوم"من احساس میکنم دوران غم و محنت به زودی به سر میآید،و زمان وصال و پیروزی فرا میرسد،خاندان یعقوب لباس عزا و ماتم از تن بیرون میکنند و در جامه شادی و سرور فرو خواهند رفت،اما گمان نمیکنم شما این سخنان را باور کنید( وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ ) (1).
از جمله"فصلت"استفاده میشود که این احساس برای یعقوب به مجرد حرکت کاروان از مصر دست داد.
*** اطرافیان یعقوب که قاعدتا نوهها و همسران فرزندان او و مانند آنان بودند با کمال تعجب و گستاخی رو به سوی او کردند و با قاطعیت"گفتند:بخدا سوگند تو در همان گمراهی قدیمت هستی"!( قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ ).
چه گمراهی از این بالاتر که سالیان دراز از مرگ یوسف میگذرد،تو هنوز فکر میکنی او زنده است و تازه میگویی من بوی یوسفم را از مصر میشنوم؟ مصر کجا شام و کنعان کجا؟!آیا این دلیل بر آن نیست که تو همواره در عالم خیالات غوطهوری،و پندارهایت را واقعیت میپنداری،این چه حرف عجیبی است
1) 1) تفندون از ماده"فند"(بر وزن نمد)به معنی ناتوانی فکر و سفاهت و بعضی به معنی دروغ دانستهاند،و در اصل به معنی فساد است،بنا بر این جمله"لو لا تفندون" یعنی اگر مرا سفیه و فاسد العقل نخوانید...
که میگویی؟!اما این گمراهی تازگی ندارد،قبلا هم به فرزندانت گفتی بروید به مصر و از یوسفم جستجو کنید!.
و از اینجا روشن میشود که منظور از ضلالت،گمراهی در عقیده نبوده، بلکه گمراهی در تشخیص مسائل مربوط به یوسف بوده است:ولی به هر حال این تعبیرات نشان میدهد که آنها با این پیامبر بزرگ و پیر سالخورده و روشن ضمیر با چه خشونت و جسارتی رفتار میکردند،یک جا گفتند:پدرمان در ضلال مبین است،و اینجا گفتند تو در ضلال قدیمیت میباشی.
آنها از صفای دل و روشنایی باطن پیر کنعان بیخبر بودند،و قلب او را همچون دل خود تاریک میشمردند،و فکر نمیکردند حوادث آینده از نقاط دور و نزدیک در آئینه قلبش منعکس میشود.
شبها و روزهای متعددی سپری شد و یعقوب هم چنان در انتظار بسر میبرد، انتظاری جانسوز که در عمق آن شادی و سرور،و آرامش و اطمینان موج میزد در حالی که اطرافیان او در برابر این گونه مسائل بیتفاوت بودند،و اصولا ماجرای یوسف را برای همیشه پایان یافته میدانستند. بعد از چندین شبانه روز که معلوم نیست بر یعقوب چه اندازه گذشت،یک روز صدا بلند شد بیائید که کاروان کنعان از مصر آمده است،فرزندان یعقوب بر خلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند،و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه"بشیر"(همان بشارت دهنده وصال و حامل پیراهن یوسف)نزد یعقوب پیر آمد و پیراهن را بر صورت او افکند،یعقوب که چشمان بیفروغش توانایی دیدن پیراهن را نداشت،همین اندازه احساس کرد که بوی آشنایی از آن به مشام جانش میرسد،در یک لحظه طلایی پر سرور،احساس کرد تمام ذرات وجودش روشن شده است،آسمان و زمین میخندند"نسیم رحمت میوزد،گرد و غبار اندوه را در هم میپیچید و با خود میبرد،در و دیوار گویا فریاد شادی میکشند و یعقوب
نیز با آنها تبسم میکند،هیجان عجیبی سر تا پای پیر مرد را فرا گرفته است، ناگهان احساس کرد،چشمش روشن شد،همه جا را میبیند و دنیا با زیبائیهایش بار دیگر در برابر چشم او قرار گرفتهاند چنان که قرآن میگوید"هنگامی که بشارت دهنده آمد آن(پیراهن)را بر صورت او افکند ناگهان بینا شد"! ( فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً ).
برادران و اطرافیان،اشک شوق و شادی ریختند،و یعقوب با لحن قاطعی به آنها"گفت نگفتم من از خدا چیزهایی سراغ دارم که شما نمیدانید"؟! ( قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ).
*** این معجزه شگفتانگیز برادران را سخت در فکر فرو برد،لحظهای به گذشته تاریک خود اندیشیدند،گذشتهای مملو از خطا و گناه و اشتباه و تنگ چشمیها، اما چه خوب است که انسان هنگامی که به اشتباه خود پی برد فورا به فکر اصلاح و جبران بیفتد،همانگونه که فرزندان یعقوب افتادند دست به دامن پدر زدند و "گفتند پدرجان از خدا بخواه که گناهان و خطاهای ما را ببخشد"( قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا ).
"چرا که ما گناهکار و خطاکار بودیم"( إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ ).
*** پیر مرد بزرگوار که روحی همچون اقیانوس وسیع و پرظرفیت داشت بی آنکه آنها را ملامت و سرزنش کند"به آنها وعده داد که من به زودی برای شما از پروردگارم مغفرت میطلبم"( قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی ).
و امیدوارم او توبه شما را بپذیرد و از گناهانتان صرف نظر کند"چرا که او غفور و رحیم است"( إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ).
این سؤالی است که بسیاری از مفسران،آن را مطرح کرده و معمولا به عنوان یک معجزه و خارق عادت برای یعقوب یا یوسف شمردهاند،ولی با توجه به اینکه قرآن از این نظر سکوت دارد،و آن را به عنوان اعجاز یا غیر اعجاز قلمداد نمیکند، میتوان توجیه علمی نیز بر آن یافت.
چرا که امروز مساله"تلهپاتی"انتقال فکر از نقاط دور دست یک مساله مسلم علمی است،که در میان افرادی که پیوند نزدیک با یکدیگر دارند و یا از قدرت روحی فوق العادهای برخوردارند بر قرار میشود.
شاید بسیاری از ما در زندگی روزمره خود به این مساله برخورد کردهایم که گاهی فلان مادر یا برادر بدون جهت احساس ناراحتی فوق العاده در خود میکند،چیزی نمیگذرد که به او خبر میرسد برای فرزند یا برادرش در نقطه دور دستی حادثه ناگواری اتفاق افتاده است.
دانشمندان این نوع احساس را از طریق تلهپاتی و انتقال فکر از نقاط دور توجیه میکنند.
در داستان یعقوب نیز ممکن است پیوند فوق العاده شدید او با یوسف و عظمت روح او سبب شده باشد که احساسی را که از حمل پیراهن یوسف بر برادران دست داده بود از آن فاصله دور در مغز خود جذب کند.
البته این امر نیز کاملا امکان دارد که این مساله مربوط به وسعت دائره علم پیامبران بوده باشد.
در بعضی از روایات نیز اشاره جالبی به مساله انتقال فکر شده است و آن اینکه کسی از امام باقر ع پرسید گاهی اندوهناک میشوم بیآنکه مصیبتی به
من رسیده باشد یا حادثه ناگواری اتفاق بیفتد،آن چنان که خانواده و دوستانم در چهره من مشاهده میکنند،فرمود:آری خداوند مؤمنان را از طینت واحد بهشتی آفریده و از روحش در آنها دمیده لذا مؤمنان برادر یکدیگرند هنگامی که در یکی از شهرها به یکی از این برادران مصیبتی برسد در بقیه تاثیر میگذارد (1).
از بعضی از روایات نیز استفاده میشود که این پیراهن یک پیراهن معمولی نبوده یک پیراهن بهشتی بوده که از ابراهیم خلیل در خاندان یعقوب به یادگار مانده بود و کسی که همچون یعقوب شامه بهشتی داشت،بوی این پیراهن بهشتی را از دور احساس میکرد (2).
اشکال معروف دیگری در اینجاست که در اشعار فارسی نیز منعکس شده است،که کسی به یعقوب گفت: ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی؟ چگونه میشود این پیامبر بزرگ از آن همه راه که بعضی هشتاد فرسخ و بعضی ده روز راه نوشتهاند،بوی پیراهن یوسف را بشنود اما در بیخ گوش خودش در سرزمین کنعان به هنگامی که او را در چاه انداخته بودند،از حوادثی که میگذرد، آگاه نشود.
پاسخ این سؤال با توجه به آنچه قبلا در زمینه علم غیب و حدود علم پیامبر و امامان گفتهایم،چندان پیچیده نیست،چرا که علم آنها نسبت به امور غیبی متکی به علم و اراده پروردگار است،و آنجا که خدا بخواهد آنها میدانند هر چند مربوط به نزدیکترین نقاط جهان باشد.
آنها را از این نظر میتوان به مسافرانی تشبیه کرد که در یک شب تاریک
و ظلمانی از بیابانی که ابرها آسمان آن را فرا گرفته است میگذرند،لحظهای برق در آسمان میزند و تا اعماق بیابان را روشن میسازد،و همه چیز در برابر چشم این مسافران روشن میشود،اما لحظهی دیگر خاموش میشود و تاریکی همه جا را فرا میگیرد بطوری که هیچ چیز به چشم نمیخورد.
شاید حدیثی که از امام صادق ع در مورد علم امام نقل شده نیز اشاره به همین معنی باشد آنجا که میفرماید:
جعل اللّٰه بینه و بین الامام عمودا من نور ینظر اللّٰه به الی الامام و ینظر الامام به الیه فاذا اراد علم شیء نظر فی ذلک النور فعرفه :"خداوند در میان خودش و امام و پیشوای خلق،ستونی از نور قرار داده که خداوند از این طریق به امام مینگرد و امام نیز از این طریق به پروردگارش،و هنگامی که بخواهد چیزی را بداند در آن ستون نور نظر میافکند و از آن آگاه میشود" (1).
و شعر معروف سعدی در دنباله شعر فوق نیز ناظر به همین بیان و همین گونه روایات است: بگفت احوال ما برق جهان است گهی پیدا و دیگر دم نهان است گهی بر طارم اعلا نشینیم گهی تا پشت پای خود نبینیم ("جهان"در اینجا به معنی جهنده است و برق جهان یعنی برق جهنده آسمان).
و با توجه به این واقعیت جای تعجب نیست که روزی بنا به مشیت الهی برای آزمودن یعقوب از حوادث کنعان که در نزدیکیش میگذرد بیخبر باشد،و روز دیگر که دوران محنت و آزمون به پایان میرسد،از مصر بوی پیراهنش را احساس کند.
بعضی از مفسران احتمال
1) 1) شرح نهج البلاغه خویی جلد 5 صفحه 200.
دادهاند که یعقوب نور چشم خود را به کلی از دست نداده بود بلکه چشمانش ضعیف شده بود و به هنگام فرا رسیدن مقدمات وصال آن چنان انقلاب و هیجانی به او دست داد که به حال نخست بازگشت،ولی ظاهر آیات قرآن نشان میدهد که او به کلی نابینا و حتی چشمانش سفید شده بود،بنا بر این بازگشت بینائیش از طریق اعجاز صورت گرفت،قرآن میگوید: فَارْتَدَّ بَصِیراً .
در آیات فوق میخوانیم که یوسف در برابر اظهار ندامت برادران گفت" یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ ":خداوند شما را بیامرزد"ولی یعقوب به هنگامی که آنها نزد او اعتراف به گناه و اظهار ندامت کردند و تقاضای استغفار نمودند،میگوید:"بعدا برای شما استغفار خواهم کرد"و همانگونه که در روایات وارد شده هدفش این بوده است که انجام این تقاضا را به سحرگاهان شب جمعه که وقت مناسبتری برای اجابت دعا و پذیرش توبه است،به تاخیر اندازد. (1)
اکنون این سؤال پیش میآید که چرا یوسف بطور قطع به آنها پاسخ گفت و اما پدر موکول به آینده کرد.
ممکن است این تفاوت به خاطر آن باشد که یوسف از امکان آمرزش و اینکه این گناه قابل بخشش است سخن میگفت،ولی یعقوب از فعلیت آن و اینکه چه باید کرد که این آمرزش تحقق یابد،بحث میکرد(دقت کنید).
از آیات فوق استفاده میشود که تقاضای استغفار از دیگری نه تنها منافات با توحید ندارد،بلکه راهی است برای رسیدن به لطف پروردگار،و گرنه چگونه ممکن بود یعقوب پیامبر،تقاضای فرزندان را دائر به استغفار برای آنان بپذیرد،و به توسل آنها پاسخ مثبت دهد.
1) 1) در تفسیر قرطبی میخوانیم که هدفش این بود که در شب جمعهای که مصادف با روز عاشورا بود برای آنها استغفار کند!(تفسیر قرطبی جلد 6 صفحه 3491).
این نشان میدهد که توسل به اولیای الهی،اجمالا امری جائز است و آنها که آن را ممنوع و مخالف با اصل توحید میشمرند،از متون قرآن،آگاهی ندارند و یا تعصبهای غلط مانع دید آنها میشود.
درس بزرگی که آیات فوق به ما میدهد این است که مشکلات و حوادث هر قدر سخت و دردناک باشد و اسباب و علل ظاهری هر قدر،محدود و نارسا گردد و پیروزی و گشایش و فرج هر اندازه به تاخیر افتد،هیچکدام از اینها نمیتوانند مانع از امید به لطف پروردگار شوند،همان خداوندی که چشم نابینا را با پیراهنی روشن میسازد و بوی پیراهنی را از فاصله دور به نقاط دیگر منتقل میکند،و عزیز گمشدهای را پس از سالیان دراز بازمیگرداند،دلهای مجروح از فراق را مرهم مینهد،و دردهای جانکاه را شفا میبخشد.
آری در این تاریخ و سرگذشت این درس بزرگ توحید و خداشناسی نهفته شده است که هیچ چیز در برابر اراده خدا مشکل و پیچیده نیست.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قٰالَ اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ آمِنِینَ (99) وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی اَلْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ اَلسِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ اَلْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ اَلشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (100) رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ اَلْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ (101)
99-هنگامی که بر یوسف وارد شدند او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت و گفت همگی داخل مصر شوید که انشاء اللّٰه در امن و امان خواهید بود.
100-و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگی به خاطر او به سجده افتادند و گفت پدر!این تحقق خوابی است که قبلا دیدم خداوند آن را به حقیقت پیوست،و او به من نیکی کرد هنگامی که مرا از زندان خارج ساخت و شما را از آن بیابان (به اینجا)آورد و بعد از آن که شیطان میان من و برادرانم فساد کرد،پروردگار من نسبت به آنچه میخواهد(و شایسته میداند)صاحب لطف است چرا که او دانا و حکیم است.
101-پروردگارا!بخش(عظیمی)از حکومت به من بخشیدی و مرا از علم تعبیر خوابها آگاه ساختی،تویی آفریننده آسمانها و زمین،و تو سرپرست من در دنیا و آخرت هستی،مرا مسلمان بمیران.و به صالحان ملحق فرما!
با فرا رسیدن کاروان حامل بزرگترین بشارت از مصر به کنعان و بینا شدن یعقوب پیر،ولولهای در کنعان افتاد،خانوادهای که سالها لباس غم و اندوه را از تن بیرون نکرده بود غرق در سرور و شادی شد،آنها از این همه نعمت الهی هرگز خشنودی خود را کتمان نمیکردند.
اکنون طبق توصیه یوسف باید این خانواده به سوی مصر حرکت کند، مقدمات سفر از هر نظر فراهم گشت،یعقوب را بر مرکب سوار کردند،در حالی که لبهای او به ذکر و شکر خدا مشغول بود،و عشق وصال آن چنان به او نیرو و توان بخشیده بود که گویی از نو،جوان شده است! این سفر بر خلاف سفرهای گذشته برادران که با بیم و نگرانی توام بود، خالی از هر گونه دغدغه بود،و حتی اگر خود سفر رنجی میداشت،این رنج در برابر آنچه در مقصد در انتظارشان بود قابل توجه نبود که: وصال کعبه چنان میدواندم بشتاب که خارهای مغیلان حریر میآید! شبها و روزها با کندی حرکت میکردند،چرا که اشتیاق وصال،هر دقیقهای را روز یا سالی میکرد،ولی هر چه بود گذشت،و آبادیهای مصر از دور نمایان گشت مصر با مزارع سرسبز و درختان سر به آسمان کشیده و ساختمانهای زیبایش.
اما قرآن همانگونه که سیره همیشگیش میباشد،این مقدمات را که با کمی اندیشه و تفکر روشن میشود،حذف کرده و در این مرحله چنین میگوید:
"هنگامی که وارد بر یوسف شدند،یوسف پدر و مادرش را در آغوش فشرد" ( فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ ).
"آوی"چنان که"راغب"در کتاب مفردات میگوید در اصل به معنی انضمام چیزی به چیز دیگر است،و انضمام کردن یوسف،پدر و مادرش را به خود، کنایه از در آغوش گرفتن آنها است.
سرانجام شیرینترین لحظه زندگی یعقوب،تحقق یافت و در این دیدار و وصال که بعد از سالها فراق،دست داده،بود لحظاتی بر یعقوب و یوسف گذشت که جز خدا هیچکس نمیداند آن دو چه احساساتی در این لحظات شیرین داشتند، چه اشکهای شوق ریختند و چه نالههای عاشقانه سردادند.
سپس یوسف"به همگی گفت در سرزمین مصر قدم بگذارید که به خواست خدا همه،در امنیت کامل خواهید بود"که مصر در حکومت یوسف امن و امان شده بود( وَ قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ ).
و از این جمله استفاده میشود که یوسف به استقبال پدر و مادر تا بیرون دروازه شهر آمده بود،و شاید از جمله" دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ "که مربوط به بیرون دروازه است استفاده شود که دستور داده بود در آنجا خیمهها بر پا کنند و از پدر و مادر و برادران پذیرایی مقدماتی به عمل آورند.
*** هنگامی که وارد بارگاه یوسف شدند،"او پدر و مادرش را بر تخت نشاند" ( وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ ).
عظمت این نعمت الهی و عمق این موهبت و لطف پروردگار،آن چنان برادران و پدر و مادر را تحت تاثیر قرار داد که"همگی در برابر او به سجده افتادند" ( وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً ).
در این هنگام یوسف،رو به سوی پدر کرد"و عرض کرد پدرجان!این همان تاویل خوابی است که از قبل در آن هنگام که کودک خردسالی بیش نبودم دیدم" ( وَ قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ ).
مگر نه این است که در خواب دیده بودم خورشید و ماه،و یازده ستاره در برابر من سجده کردند.
ببین همانگونه که تو پیش بینی میکردی"خداوند این خواب را به واقعیت مبدل ساخت"( قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا ).
"و پروردگار به من لطف و نیکی کرد،آن زمانی که مرا از زندان خارج ساخت"( وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ ).
جالب اینکه درباره مشکلات زندگی خود فقط سخن از زندان مصر میگوید اما بخاطر برادران،سخنی از چاه کنعان نگفت! سپس اضافه کرد"خداوند چقدر به من لطف کرد که شما را از آن بیابان کنعان به اینجا آورد بعد از آنکه شیطان در میان من و برادرانم فسادانگیزی نمود" ( وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی ).
باز در اینجا نمونه دیگری از سعه صدر و بزرگواری خود را نشان میدهد و بیآنکه بگوید مقصر چه کسی بوده،تنها به صورت سربسته میگوید:شیطان در این کار دخالت کرد و عامل فساد شد،چرا که او نمیخواهد از گذشته خطاهای برادران شکایت کند.
تعبیر از سرزمین کنعان به"بیابان"(بدو)نیز جالب است و روشنگر تفاوت تمدن مصر نسبت به کنعان میباشد.
سرانجام میگوید همه این مواهب از ناحیه خدا است،"چرا که پروردگارم کانون لطف است و هر چیز را بخواهد لطف میکند"کارهای بندگانش را تدبیر و مشکلاتشان را سهل و آسان میسازد ( إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ ).
او میداند چه کسانی نیازمندند،و نیز چه کسانی شایستهاند،"چرا که او علیم و حکیم است"( إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ).
سپس رو به درگاه مالک الملک حقیقی و ولی نعمت همیشگی نموده،به عنوان شکر و تقاضا میگوید:"پروردگارا!بخشی از یک حکومت وسیع به من مرحمت فرمودی"( رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ ).
"و از علم تعبیر خواب به من آموختی"( وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ ) و همین علم ظاهرا ساده چه دگرگونی در زندگانی من و جمع کثیری از بندگانت ایجاد کرد،و چه پر برکت است علم! "تویی که آسمانها و زمین را ابداع و ایجاد فرمودی( فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
و به همین دلیل،همه چیز در برابر قدرت تو خاضع و تسلیم است.
پروردگارا!"تو ولی و ناصر و مدبر و حافظ من در دنیا و آخرتی" ( أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ ).
"مرا مسلمان و تسلیم در برابر فرمانت از این جهان ببر"( تَوَفَّنِی مُسْلِماً ) "و مرا به صالحان ملحق کن"( وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ ).
یعنی من دوام ملک و بقاء حکومت و زندگی مادیم را از تو تقاضا نمیکنم که اینها همه فانیاند و فقط دورنمای دلانگیزی دارند،بلکه از تو این میخواهم که عاقبت و پایان کارم به خیر باشد،و با ایمان و تسلیم در راه تو،و برای تو جان دهم،و در صف صالحان و شایستگان و دوستان با اخلاصت قرار گیرم،مهم برای من اینها است.
همانگونه که در جلد اول در بحث سجده فرشتگان برای آدم(صفحه 127)
گفتیم سجده به معنی پرستش و عبادت مخصوص خدا است،و برای هیچکس در هیچ مذهبی پرستش جایز نیست،و توحید عبادت که بخش مهمی از مساله توحید است که همه پیامبران به آن دعوت نمودند،مفهومش همین است.
بنا بر این،نه یوسف که پیامبر خدا بود،اجازه میداد که برای او سجده و عبادت کنند و نه پیامبر بزرگی همچون یعقوب اقدام به چنین کاری میکرد،و نه قرآن به عنوان یک عمل شایسته یا حد اقل مجاز از آن یاد مینمود.
بنا بر این،سجده مزبور یا برای خدا بوده(سجده شکر)همان خدایی که اینهمه موهبت و مقام عظیم به یوسف داد و مشکلات و گرفتاریهای خاندان یعقوب را بر طرف نمود و در این صورت در عین اینکه برای خدا بوده،چون به خاطر عظمت موهبت یوسف انجام گرفته است،تجلیل و احترام برای او نیز محسوب میشده،و از این نظر ضمیر در"له"که مسلما به یوسف باز میگردد،با این معنی به خوبی سازگار خواهد بود.
و یا اینکه منظور از سجده مفهوم وسیع آن یعنی خضوع و تواضع است،زیرا سجده همیشه به معنی معروفش نمیآید.بلکه به معنی هر نوع تواضع نیز گاهی آمده است،و لذا بعضی از مفسران گفتهاند که تحیت و تواضع متداول در آن روز خم شدن و تعظیم بوده است،و منظور از سجود در آیه فوق همین است.
ولی با توجه به جمله"خروا"که مفهومش بر زمین افتادن است،چنین بر میآید که سجود آنها به معنی انحناء و سر فرود آوردن نبوده است.
بعضی دیگر از مفسران بزرگ گفتهاند سجود یعقوب و برادران و مادرشان برای خدا بوده،اما یوسف همچون خانه کعبه،قبله بوده است،و لذا در تعبیرات عرب گاهی گفته میشود فلان صلی للقبله:"فلان کس به سوی قبله نماز خواند" (1).
1) 1) تفسیر المیزان و تفسیر فخر رازی ذیل آیه مورد بحث.
ولی معنی اول نزدیکتر به نظر میرسد،بخصوص اینکه در روایات متعددی که از ائمه اهل بیت ع نقل شده میخوانیم کان سجودهم للّٰه-یا-عبادة للّٰه:
سجود آنها به عنوان عبادت برای پروردگار بوده است" (1).
در بعضی از دیگر از احادیث میخوانیم
کان طاعة للّٰه و تحیة لیوسف :
"به عنوان اطاعت پروردگار و تحیت و احترام به یوسف بوده است" (2).
همانگونه که در داستان آدم نیز،سجده برای آن خداوند بزرگی بوده است که چنین خلقت بدیعی را آفریده که در عین عبادت خدا بودن،دلیلی است بر احترام و عظمت مقام آدم! این درست به آن میماند که شخصی کار بسیار مهم و شایستهای انجام دهد و ما به خاطر آن برای خدایی که چنین بندهای را آفریده است سجده کنیم که هم سجده برای خدا است و هم برای احترام این شخص.
جمله" نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی "با توجه به اینکه"نزغ"به معنی وارد شدن در کاری به قصد فساد و افساد است،دلیل بر این است که وسوسههای شیطانی در این گونه ماجراها همیشه نقش مهمی دارد،ولی قبلا هم گفتهایم که از این وسوسهها به تنهایی کاری ساخته نیست،تصمیم گیرنده نهایی خود انسان است،بلکه او است که درهای قلب خود را به روی شیطان میگشاید و اجازه ورود به او میدهد،بنا بر این از آیه فوق،هیچگونه مطلبی که بر خلاف اصل آزادی اراده باشد استفاده نمیشود.
منتها یوسف با آن بزرگواری و بلندی فکر و سعه صدر نمیخواست برادران را که خود به اندازه کافی شرمنده بودند،در این ماجرا شرمندهتر کند،و لذا اشارهای به تصمیم گیرنده نهایی نکرد و تنها پای وسوسههای شیطان را که عامل
درجه دوم بود به میان کشید.
یوسف از میان تمام مواهب و نعمتهای مصر،انگشت روی مساله"امنیت" گذاشت و به پدر و مادر و برادران گفت:وارد مصر شوید که انشاء اللّٰه در امنیت خواهید بود و این نشان میدهد که نعمت امنیت ریشه همه نعمتها است،و حقا چنین است زیرا هر گاه امنیت از میان برود،سایر مسائل رفاهی و مواهب مادی و معنوی نیز به خطر خواهد افتاد،در یک محیط ناامن،نه اطاعت خدا مقدور است و نه زندگی توام با سربلندی و آسودگی فکر،و نه تلاش و کوشش و جهاد برای پیشبرد هدفهای اجتماعی.
این جمله ممکن است ضمنا اشاره به این نکته باشد که یوسف میخواهد بگوید سرزمین مصر در حکومت من آن سرزمین فراعنه دیروز نیست،آن خودکامگیها جنایتها،استثمارها،خفقانها و شکنجهها همه از میان رفته است،محیطی است کاملا امن و امان.
بار دیگر یوسف در پایان کار خویش مجددا روی مساله علم تعبیر خواب تکیه میکند و در کنار آن حکومت بزرگ و بیمنازع،این علم ظاهرا ساده را قرار میدهد که بیانگر تاکید هر چه بیشتر،روی اهمیت و تاثیر علم و دانش است هر چند علم و دانش سادهای باشد و میگوید: رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
انسان در طول عمر خود،ممکن است دگرگونیهای فراوانی پیدا کند ولی مسلما صفحات آخر زندگانی او از همه سرنوشتسازتر است چرا که دفتر عمر با
آن پایان میگیرد،و قضاوت نهایی به آن بسته است،لذا مردم با ایمان و هوشیار همیشه از خدا میخواهند که این صفحات عمرشان نورانی و درخشان باشد،و یوسف هم در اینجا از خدا همین را میخواهد،میگوید تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ :"مرا با ایمان از دنیا ببر و در زمره صالحان قرار ده".
معنای این سخن،تقاضای مرگ از خدا نیست،آن چنان که ابن عباس گمان کرده و گفته است:هیچ پیامبری از خدا تقاضای مرگ نکرد،جز یوسف که به هنگام فراهم آمدن تمام اسباب حکومتش،عشق و علاقه به پروردگار در جانش شعلهور شد و آرزوی ملاقات پروردگار کرد-بلکه تقاضای یوسف تنها تقاضای شرط و حالت بوده است،یعنی تقاضا کرده است که به هنگام مرگ دارای ایمان و اسلام باشد،همانگونه که ابراهیم و یعقوب نیز این توصیه را به فرزندانشان کردند و گفتند: فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ :"فرزندان!بکوشید که به هنگام از دنیا رفتن با ایمان و تسلیم در برابر فرمان خدا باشید"(بقره-132).
بسیاری از مفسران نیز همین معنی را برگزیدهاند.
از ظاهر آیات فوق به خوبی استفاده میشود که مادر یوسف در آن هنگام زنده بود و همراه همسر و فرزندانش به مصر آمد،و به شکرانه این نعمت،سجده کرده،ولی بعضی از مفسران اصرار دارند،که مادرش راحیل از دنیا رفته بود و این خاله یوسف بود که به مصر آمد و به جای مادر محسوب میشد.
ولی در سفر تکوین تورات فصل 35 جمله 18 میخوانیم که راحیل پس از آنکه بنیامین متولد شد،چشم از جهان فرو بست،و در بعضی از روایات که از "وهب بن منبه"و"کعب الاحبار"نقل شده،نیز همین معنی آمده است که به نظر میرسد از تورات گرفته شده باشد.
و به هر حال ما نمیتوانیم از ظاهر آیات قرآن که میگوید:مادر یوسف آن روز زنده بود،بدون مدرک قاطعی چشم بپوشیم و آن را توجیه و تاویل کنیم.
در روایتی از امام صادق ع میخوانیم هنگامی که یعقوب به دیدار یوسف رسید به او گفت: فرزندم دلم میخواهد بدانم برادران با تو دقیقا چه کردند.
یوسف از پدر تقاضا کرد که از این امر صرف نظر کند،ولی یعقوب او را سوگند داد که شرح دهد.
یوسف گوشهای از ماجرا را برای پدر بیان کرد تا آنجا که گفت برادران مرا گرفتند و بر سر چاه نشاندند و به من فرمان دادند،پیراهنت را بیرون بیاور من به آنها گفتم شما را به احترام پدرم یعقوب سوگند میدهم که پیراهن از تن من بیرون نیاورید و مرا برهنه نسازید،یکی از آنها کاردی که با خود داشت برکشید و فریاد زد پیراهنت را بکن!...با شنیدن این جمله،یعقوب طاقت نیاورد، صیحهای زد و بیهوش شد و هنگامی که به هوش آمد از فرزند خواست که سخن خود را ادامه دهد اما یوسف گفت تو را به خدای ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، سوگند که مرا از این کار معاف داری،یعقوب که این جمله را شنید صرف نظر کرد. (1)
و این نشان میدهد که یوسف به هیچوجه علاقه نداشت،گذشته تلخ را در خاطر خود یا پدرش تجدید کند،هر چند حس کنجکاوی یعقوب را آرام نمیگذاشت.
1) 1) مجمع البیان جلد 5 صفحه 265.
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ (102) وَ مٰا أَکْثَرُ اَلنّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ (103) وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ (104) وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ (105) وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ (106) أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اَللّٰهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ اَلسّٰاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (107)
102-این از خبرهای غیب است که به تو وحی میفرستیم،تو(هرگز)نزد آنها نبودی هنگامی که تصمیم گرفتند و نقشه میکشیدند.
103-و بیشتر مردم،هر چند اصرار داشته باشی،ایمان نمیآورند! 104-و تو(هرگز)از آنها پاداشی مطالبه نمیکنی،او نیست مگر تذکری برای جهانیان 105-و چه بسیار نشانهای(از خدا)در آسمانها و زمین وجود دارد که آنها از کنارش میگذرند و از آن روی میگردانند! 106-و اکثر آنها که مدعی ایمان به خدا هستند مشرکند.
107-آیا از این ایمن هستند که عذاب فراگیری از ناحیه خدا به سراغ آنها بیاید یا ساعت رستاخیز ناگهان فرا رسد در حالی که آنها متوجه نیستند؟!
این مدعیان غالبا مشرکند!
با پایان گرفتن داستان یوسف با آن همه درسهای عبرت و آموزنده،و آن نتائج گرانبها و پربارش آنهم خالی از هر گونه گزافهگویی و خرافات تاریخی، قرآن روی سخن را به پیامبر ص کرده و میگوید:"اینها از خبرهای غیبی است که به تو وحی میفرستیم"( ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ ).
"تو هیچگاه نزد آنها نبودی در آن هنگام که تصمیم گرفتند و نقشه کشیدند، که چگونه آن را اجرا کنند"( وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ ).
این ریزهکاریها را تنها خدا میداند و یا کسی که در آنجا حضور داشته باشد و چون تو در آنجا حضور نداشتی بنا بر این تنها وحی الهی است که این گونه خبرها را در اختیار تو گذارده است.
و از اینجا روشن میشود داستان یوسف گر چه در تورات آمده است و قاعدتا کم و بیش در محیط حجاز،اطلاعاتی از آن داشتهاند،ولی هرگز تمام ماجرا به طور دقیق و با تمام ریزهکاریها و جزئیاتش،حتی آنچه در مجالس خصوصی گذشته، بدون هر گونه اضافه و خالی از هر خرافه شناخته نشده بود.
*** با این حال مردم با دیدن این همه نشانههای وحی و شنیدن این اندرزهای الهی میبایست ایمان بیاورند و از راه خطا بازگردند،ولی ای پیامبر"هر چند تو اصرار داشته باشی بر اینکه آنها ایمان بیاورند،اکثرشان ایمان نمیآورند"! ( وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ ).
تعبیر به"حرص"دلیل بر علاقه و ولع شدید پیامبر ص به ایمان مردم بود،ولی چه سود،تنها اصرار و ولع او کافی نبود،قابلیت زمینهها نیز شرط است جایی که فرزندان یعقوب که در خانه وحی و نبوت بزرگ شدند این چنین گرفتار طوفانهای هوا و هوس میشوند،تا آنجا که میخواهند برادر خویش را نابود کنند چگونه میتوان انتظار داشت که همه مردم،بر دیو هوس و غول شهوت چیره شوند و یکباره همگی بطور کامل رو به سوی خدا آورند؟ این جمله ضمنا یک نوع دلداری و تسلی خاطر برای پیامبر است که او، هرگز از اصرار مردم بر کفر و گناه،خسته و مایوس نشود،و از کمی همسفران در این راه ملول نگردد،چنان که در آیات دیگر قرآن نیز میخوانیم: فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ عَلیٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً :"ای پیامبر گویی میخواهی به خاطر ایمان نیاوردن آنها به این قرآن جان خود را از شدت تاسف از دست بدهی"(کهف-6).
*** سپس اضافه میکند:اینها در واقع هیچگونه عذر و بهانهای برای عدم پذیرش دعوت تو ندارند زیرا علاوه بر اینکه نشانههای حق در آن روشن است، "تو هرگز از آنها اجر و پاداشی در برابر آن نخواستهای"که آن را بهانه مخالفت نمایند( وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ ).
"این دعوتی است عمومی و همگانی و تذکری است برای جهانیان"و سفره گستردهای است برای عام و خاص و تمام انسانها! ( إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ ).
*** آنها در واقع به این خاطر گمراه شدهاند که چشم باز و بینا و گوش شنوا ندارند به همین جهت"بسیاری از آیات خدا در آسمان و زمین وجود دارد که
آنها از کنار آن میگذرند و از آن روی میگردانند"( وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ ).
همین حوادثی را که همه روز با چشم خود مینگرند:خورشید صبحگاهان سر از افق مشرق برمیدارد،و اشعه طلایی خود را بر کوهها و درهها و صحراها و دریاها میپاشد،و شامگاهان در افق مغرب فرو میرود،و پرده سنگین و سیاه شب بر همه جا میافتد.
اسرار این نظام شگرف،این طلوع و غروب،این غوغای حیات و زندگی در گیاهان،پرندگان،حشرات،و انسانها،و این زمزمه جویباران،این همهمه نسیم و اینهمه نقش عجب که بر در و دیوار وجود است،به اندازهای آشکار میباشد که هر که در آنها و خالقش نیندیشد،هم چنان نقش بود بر دیوار! فراوانند امور کوچک و ظاهرا بیاهمیتی که ما همیشه با بیاعتنایی از کنار آنها میگذریم اما ناگهان دانشمندی ژرفبین،پیدا میشود که پس از ماهها یا سالها مطالعه روی آن اسرار عجیبی کشف میکند،که دهان جهانیان از تعجب باز میماند.
اصولا مهم این است که ما بدانیم که در این عالم هیچ چیز ساده و بیاهمیت نیست چرا که همگی مصنوع و مخلوق خدایی است که علمش بیانتها و حکمتش بیپایان است،ساده و بیاهمیت آنها هستند که جهان را بیاهمیت و سرسری میدانند.
بنا بر این اگر به آیات قرآن که بر تو نازل میشود،ایمان نیاورند تعجب نکن چرا که آنها به آیات آفرینش و خلقت که از هر سو آنان را احاطه کرده نیز ایمان نیاوردهاند! *** در آیه بعد اضافه میکند که آنها هم که ایمان میآورند،ایمان اکثرشان خالص
نیست،بلکه آمیخته با شرک است"( وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ ).
ممکن است خودشان چنین تصور کنند که مؤمنان خالصی هستند،ولی رگههای شرک در افکار و گفتار و کردارشان غالبا وجود دارد.
ایمان تنها این نیست که انسان اعتقاد به وجود خدا داشته باشد بلکه یک موحد خالص کسی است که غیر از خدا،معبودی به هیچ صورت در دل و جان او نباشد،گفتارش برای خدا،اعمالش برای خدا،و هر کارش برای او انجام پذیرد، قانونی جز قانون خدا را به رسمیت نشناسد،و طوق بندگی غیر او را بر گردن ننهد و فرمانهای الهی را خواه مطابق تمایلاتش باشد یا نه،از جان و دل بپذیرد، و بر سر دو راهیهای"خدا"و"هوی"،همواره خدا را مقدم بشمرد،این است ایمان خالص،از هر گونه شرک:شرک در عقیده،شرک در سخن و شرک در عمل.
و راستی اگر بخواهیم حساب دقیقی در این زمینه بکنیم،موحدان راستین و خالص و واقعی،بسیار کمند! به همین دلیل در روایات اسلامی میخوانیم که امام صادق ع فرمود:
الشرک اخفی من دبیب النمل :"شرک در اعمال انسان مخفیتر است از حرکت مورچه" (1).
و یا میخوانیم:
ان اخوف ما اخاف علیکم الشرک الاصغر قالوا و ما الشرک الاصغر یا رسول اللّٰه؟قال الریا،یقول اللّٰه تعالی یوم القیامة اذا جاء الناس باعمالهم اذهبوا الی الذین کنتم تراءون فی الدنیا،فانظروا هل تجدون عندهم من جزاء؟! :"خطرناکترین چیزی که از آن بر شما میترسم،شرک اصغر است اصحاب گفتند شرک اصغر چیست ای رسول خدا؟فرمود:
ریاکاری،روز قیامت هنگامی که مردم با اعمال خود در پیشگاه خدا حاضر میشوند، پروردگار با آنها که در دنیا ریا کردند میفرماید:به سراغ کسانی که به خاطر
1) 1) سفینة البحار جلد اول صفحه 697!
آنها ریا کردید بروید،ببینید پاداشی نزد آنها مییابید؟" (1).
از امام باقر ع در تفسیر آیه فوق نقل شده که فرمود:
شرک طاعة و لیس شرک عبادة و المعاصی التی یرتکبون و هی شرک طاعة اطاعوا فیها الشیطان فاشرکوا باللّٰه فی الطاعة لغیره: "منظور از این آیه شرک در اطاعت است نه شرک عبادت،و گناهانی که مردم مرتکب میشوند،شرک اطاعت است،چرا که در آن اطاعت شیطان میکنند و به خاطر این عمل برای خدا شریکی در اطاعت قائل میشوند" (2).
در بعضی از روایات دیگر میخوانیم که منظور"شرک نعمت"است به این معنی که موهبتی از خداوند به انسان برسد و بگوید این موهبت از ناحیه فلان کس به من رسیده اگر او نبود من میمردم!و یا زندگانیم بر باد میرفت و بیچاره میشدم (3)در اینجا غیر خدا را شریک خدا در بخشیدن روزی و مواهب شمرده است.
خلاصه اینکه منظور از شرک در آیه فوق کفر و انکار خدا و بت پرستی به صورت رسمی نیست(چنان که از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده فرمود:
(شرک لا یبلغ به الکفر) ولی شرک به معنی وسیع کلمه،همه اینها را شامل میشود.
*** در آخرین آیه مورد بحث به آنها که ایمان نیاوردهاند و از کنار آیات روشن الهی بیخبر میگذرند و در اعمال خود مشرکند،هشدار میدهد که"آیا اینها خود را از این موضوع ایمن میدانند که عذاب الهی ناگهان و بدون مقدمه،بر آنها نازل شود عذابی فراگیر،که همه آنها را در برگیرد"
( أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ ).
و یا اینکه قیامت ناگهانی فرا رسد،و دادگاه بزرگ الهی تشکیل گردد و به حساب آنها برسند،در حالی که آنها بیخبر و غافلند"( أَوْ تَأْتِیَهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ ).
"غاشیة"به معنی"پوشنده"و"پوشش"است و از جمله به پارچه بزرگ که روی زین اسب میاندازند و آن را میپوشاند،غاشیه گفته میشود،و منظور در اینجا بلا و مجازاتی است که همه بدکاران را فرا میگیرد (1).
منظور از"ساعة"قیامت است چنان که در بسیاری دیگر از آیات قرآن به همین معنی آمده است، ولی این احتمال نیز وجود دارد که"ساعة"کنایه از حوادث هولناک بوده باشد،زیرا آیات قرآن مکرر میگوید:شروع قیامت با یک سلسله حوادث فوق العاده هولناک،همچون زلزلهها و طوفانها و صاعقهها همراه است،و یا اشاره به ساعت مرگ بوده باشد،ولی تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد.
1) 1) مؤنث بودن"غاشیة"به خاطر آنست که صفت برای کلمه"عقوبة"است که در تقدیر میباشد.
قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اَللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِی وَ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (108) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ اَلْقُریٰ أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (109) حَتّٰی إِذَا اِسْتَیْأَسَ اَلرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِینَ (110) لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ اَلَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (111)
108-بگو این راه من است که من و پیروانم با بصیرت کامل همه مردم را به سوی خدا دعوت میکنیم،منزه است خدا،و من از مشرکان نیستم.
109-و ما نفرستادیم پیش از تو جز مردانی از اهل شهرها که وحی به آنها میکردیم، آیا(مخالفان دعوت تو)سیر در زمین نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنها بودند چه شد؟و سرای آخرت برای پرهیزکاران بهتر است،آیا فکر نمیکنید؟! 110-(پیامبران به دعوت خود و دشمنان به مخالفت هم چنان ادامه دادند)تا رسولان مایوس شدند و گمان کردند که(حتی گروه اندک مؤمنان)به آنها دروغ گفتهاند،
در این هنگام یاری ما به سراغ آنها آمد هر کس را میخواستیم نجات میدادیم و مجازات و عذاب ما از قوم زیانکار بازگردانده نمیشود.
111-در سرگذشتهای آنها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه است،اینها داستان دروغین نبود بلکه(وحی آسمانی است و)هماهنگ است با آنچه پیش روی او(از کتب آسمانی پیشین)است و شرح هر چیز(که پایه سعادت انسان است)و هدایت و رحمت برای گروهی است که ایمان میآورند.
زندهترین درسهای عبرت
در نخستین آیه مورد بحث،پیامبر اسلام ص ماموریت پیدا میکند که آئین و روش و خط خود را مشخص کند،میفرماید:"بگو راه و طریقه من این است که همگان را به سوی اللّٰه(خداوند واحد یکتا)دعوت کنم"( قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ ).
سپس اضافه میکند:"من این راه را بیاطلاع یا از روی تقلید نمیپیمایم، بلکه از روی آگاهی و بصیرت،خود و پیروانم همه مردم جهان را به سوی این طریقه میخوانیم"( عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی ).
این جمله نشان میدهد که هر مسلمانی که پیرو پیامبر ص است به نوبه خود دعوت کننده به سوی حق است و باید با سخن و عملش دیگران را به راه اللّٰه دعوت کند.
و نیز نشان میدهد که"رهبر"باید دارای بصیرت و بینایی و آگاهی کافی باشد،و گر نه دعوتش به سوی حق نخواهد بود.
سپس برای تاکید،میگوید:"خداوند یعنی همان کسی که من به سوی او دعوت میکنم پاک و منزه است از هر گونه عیب و نقص و شبیه و شریک" ( وَ سُبْحٰانَ اللّٰهِ ).
باز هم برای تاکید بیشتر میگوید"من از مشرکان نیستم"و هیچگونه شریک و شبیهی برای او قائل نخواهم بود( وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ).
در واقع این از وظائف یک رهبر راستین است که با صراحت برنامهها و اهداف خود را اعلام کند،و هم خود و هم پیروانش از برنامه واحد و مشخص و روشنی پیروی کنند،نه اینکه هالهای از ابهام،هدف و روش آنها را فرا گرفته باشد و یا هر کدام به راهی بروند:
اصولا یکی از راههای شناخت رهبران راستین از دروغین همین است که اینها با صراحت سخن میگویند و راهشان روشن است،و آنها برای اینکه بتوانند سرپوشی به روی کارهای خود بگذارند،همیشه به سراغ سخنان مبهم و چند پهلو میروند.
قرار گرفتن این آیه به دنبال آیات یوسف اشارهای است به اینکه راه و رسم من از راه و رسم یوسف پیامبر بزرگ الهی نیز جدا نیست،او هم همواره حتی در کنج زندان دعوت به اللّٰه الواحد القهار میکرد،و غیر او را اسمهای بیمسمایی میشمرد که از روی تقلید از جاهلانی به جاهلان دیگری رسیده است،آری روش من و روش همه پیامبران نیز همین است.
*** و از آنجا که یک اشکال همیشگی اقوام گمراه و نادان به پیامبران این بوده است که چرا آنها انسانند!چرا این وظیفه بر دوش فرشتهای گذاشته نشده است،و طبعا مردم عصر جاهلیت نیز همین ایراد را به پیامبر اسلام ص در برابر این دعوت بزرگش داشتند،قرآن مجید یک بار دیگر به این ایراد پاسخ میگوید:
"ما هیچ پیامبری را قبل از تو نفرستادیم مگر اینکه آنها مردانی بودند که وحی به آنها فرستاده میشد مردانی که از شهرهای آباد و مراکز جمعیت برخاستند" ( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ ).
آنها نیز در همین شهرها و آبادیها همچون سایر انسانها زندگی میکردند، و در میان مردم رفت و آمد داشتند و از دردها و نیازها و مشکلاتشان بخوبی آگاه بودند.
تعبیر به" مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ "با توجه به اینکه"قریه"در لغت عرب، به هر گونه شهر و آبادی گفته میشود در مقابل"بدو"که به بیابان اطلاق میگردد،ممکن است ضمنا اشاره به این باشد که پیامبران الهی هرگز از میان مردم بیاباننشین برنخاستند(همانگونه که بعضی از مفسران نیز تصریح کردهاند) چرا که بیابان گردها معمولا گرفتار جهل و نادانی و قساوتند و از مسائل زندگی و نیازهای معنوی و مادی کمتر آگاهی دارند.
درست است که در سرزمین حجاز،اعراب بیابان گرد فراوان بودند،ولی پیامبر اسلام ص از مکه که در آن موقع شهر نسبتا بزرگی بود برخاست و نیز درست است که شهر کنعان در برابر سرزمین مصر که یوسف در آن حکومت میکرد چندان اهمیتی نداشت و به همین دلیل،یوسف درباره آن تعبیر به"بدو" کرد،ولی میدانیم که یعقوب پیامبر الهی و فرزندانش هرگز بیابانگرد و بیابان نشین نبودند،بلکه در شهر کوچک کنعان زندگی داشتند.
سپس اضافه میکند برای اینکه اینها بدانند سرانجام مخالفتهایشان با دعوت تو که دعوت به سوی توحید است چه خواهد بود،خوبست بروند و آثار پیشینیان را بنگرند،"آیا آنها سیر در زمین نکردند تا ببینند عاقبت اقوام گذشته چگونه بود؟"( أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
که این"سیر در ارض"و گردش در روی زمین،مشاهده آثار گذشتگان،و ویرانی قصرها و آبادیهایی که در زیر ضربات عذاب الهی در هم کوبیده شد بهترین درس را به آنها میدهد،درسی زنده،و محسوس،و برای
همگان قابل لمس! و در پایان آیه میفرماید:"و سرای آخرت برای پرهیزکاران مسلما بهتر است"( وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا ).
"آیا تعقل نمیکنید و فکر و اندیشه خویش را به کار نمیاندازید" ( أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
چرا که اینجا سرایی است ناپایدار و آمیخته با انواع مصائب و آلام و دردها،اما آنجا سرایی است جاودانی و خالی از هر گونه رنج و ناراحتی.
*** در آیه بعد اشاره به یکی از حساسترین و بحرانیترین لحظات زندگی پیامبران کرده،میگوید:"پیامبران الهی در راه دعوت به سوی حق،هم چنان پافشاری داشتند و اقوام گمراه و سرکش هم چنان به مخالفت خود ادامه میدادند تا آنجا که پیامبران از آنها مایوس شدند،و گمان بردند که حتی گروه اندک مؤمنان به آنها دروغ گفتهاند،و آنان در مسیر دعوت خویش تنهای تنها هستند، در این هنگام که امید آنها از همه جا بریده شد،نصرت و پیروزی از ناحیه ما فرا رسید،و هر کس را میخواستیم و شایسته میدیدیم،نجات میدادیم"( حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ ) (1).
و در پایان آیه میفرماید:"عذاب و مجازات ما از قوم گنهکار و مجرم، بازگردانده نمیشود."( وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ ).
این یک سنت الهی،که مجرمان پس از اصرار بر کار خود و بستن تمام درهای هدایت به روی خویشتن و خلاصه پس از اتمام حجت،مجازاتهای الهی
1) 1) "حتی"به صورت غایت برای جمله-محذوفی ذکر شده است و تقدیر آن چنین است:ان الرسل اقاموا علی دعوتهم و الکافرین بهم علی مخالفتهم حتی اذ استیئس الرسل...
به سراغشان میآید و هیچ قدرتی قادر بر دفع آن نیست.
در تفسیر آیه فوق و اینکه جمله" ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا "بیان حال چه گروهی را میکند در میان مفسران گفتگو است.
آنچه در بالا گفتیم تفسیری است که بسیاری از بزرگان علمای تفسیر آن را برگزیدهاند و خلاصهاش این است که کار پیامبران به جایی میرسید که گمان میکردند همه مردم بدون استثناء آنها را تکذیب خواهند کرد،و حتی گروهی از مؤمنان که اظهار ایمان میکنند آنها نیز در عقیده خود ثابت قدم نیستند!.
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که فاعل"ظنوا"،مؤمنان است یعنی مشکلات و بحرانها بحدی بود که ایمان آورندگان،چنین میپنداشتند نکند وعده نصرت و پیروزی که پیامبران دادهاند خلاف باشد؟!و این سوء ظن و تزلزل ناشی از آن برای افرادی که تازه ایمان آوردهاند چندان بعید نیست.
بعضی نیز تفسیر سومی برای آیه ذکر کردهاند که خلاصهاش این است:
"پیامبران بدون شک،بشر بودند هنگامی که در طوفانیترین حالات قرار میگرفتند،همان حالتی که کارد به استخوانشان میرسید و تمام درها ظاهرا به روی آنها بسته میشد و هیچ راه گشایشی به نظر نمیرسید،و ضربات طوفانهای حوادث پیوسته آنها را درهم میکوبید و فریاد مؤمنانی که کاسه صبرشان لبریز شده بود مرتبا در گوش آنها نواخته میشد،آری در این حالت در یک لحظه ناپایدار به مقتضای طبع بشری این فکر،بیاختیار به مغز آنها میافتاد که نکند وعده پیروزی خلاف از آب درآید!و یا اینکه ممکن است وعده پیروزی مشروط به شرائطی باشد که حاصل نشده باشد،اما بزودی بر این فکر پیروز میشدند و آن را از صفحه خاطر دور میکردند و برق امید در دل آنها میدرخشید و به دنبال آن،طلائع پیروزی آشکار میشد".
شاهد این تفسیر را از آیه 214 سوره بقره گرفتهاند... حَتّٰی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتیٰ نَصْرُ اللّٰهِ :"اقوام پیشین آن چنان در تنگنای باساء و ضراء قرار میگرفتند و بر خود میلرزیدند،تا آنجا که پیامبرشان و آنها که با او ایمان آورده بودند،صدا میزدند کجاست یاری خدا؟"ولی به آنها پاسخ داده میشد أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اللّٰهِ قَرِیبٌ :"پیروزی خدا نزدیک است".
ولی جمعی از مفسران همانند طبرسی در مجمع البیان و فخر رازی در تفسیر کبیر،بعد از ذکر این احتمال،آن را بعید شمردهاند،چرا که این مقدار هم از مقام انبیاء دور است،و به هر حال صحیحتر همان تفسیر نخست است.
*** آخرین آیه این سوره محتوای بسیار جامعی دارد،که تمام بحثهایی که در این سوره گذشت بطور فشرده در آن جمع است و آن اینکه در سرگذشت یوسف و برادرانش و انبیاء و رسولان گذشته و اقوام مؤمن و بیایمان،درسهای بزرگ عبرت برای همه اندیشمندان است"( لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ ) آئینهای است که میتوانند در آن،عوامل پیروزی و شکست،کامیابی و ناکامی،خوشبختی و بدبختی،سربلندی و ذلت و خلاصه آنچه در زندگی انسان ارزش دارد،و آنچه بیارزش است،در آن ببیند،آئینهای که عصاره تمام تجربیات اقوام پیشین و رهبران بزرگ در آن بچشم میخورد،و آئینهای که مشاهده آن عمر کوتاه مدت هر انسان را به اندازه عمر تمام بشریت طولانی میکند!.
ولی تنها الوا الالباب و صاحبان مغز و اندیشه هستند که توانایی مشاهده این نقوش عبرت را بر صفحه این آئینه عجیب دارند.
و بدنبال آن اضافه میکند:"آنچه گفته شد یک افسانه ساختگی و داستان خیالی و دروغین نبود"( مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ ).
این آیات که بر تو نازل شده و پرده از روی تاریخ صحیح گذشتگان برداشته
ساخته مغز و اندیشه تو نیست،"بلکه یک وحی بزرگ آسمانی است،که کتب اصیل انبیای پیشین را نیز تصدیق و گواهی میکند"( وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ ).
به علاوه"هر آنچه انسان به آن نیاز دارد،و در سعادت و تکامل او دخیل است،در این آیات آمده است"( وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ ).
و به همین دلیل"مایه هدایت جستجوگران و مایه رحمت برای همه کسانی است که ایمان میآورند"( وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
آیه فوق گویا میخواهد به این نکته مهم اشاره کند که داستانهای ساختگی زیبا و دلانگیز بسیار است و همیشه در میان همه اقوام،افسانههای خیالی جالب فراوان بوده است،مبادا کسی تصور کند سرگذشت یوسف و یا سرگذشت پیامبران دیگر که در قرآن آمده از این قبیل است.
مهم این است که این سرگذشتهای عبرتانگیز و تکان دهنده همه عین واقعیت است و کمترین انحراف از واقعیت و عینیت خارجی در آن وجود ندارد، و به همین دلیل تاثیر آن فوق العاده زیاد است.
چرا که میدانیم افسانههای خیالی هر قدر،جالب و تکان دهنده،تنظیم شده باشند،تاثیر آنها در برابر یک سرگذشت واقعی ناچیز است زیرا:
اولا هنگامی که شنونده و خواننده به هیجانانگیزترین لحظات داستان میرسد و میرود که تکانی بخورد،ناگهان این برق در مغز او پیدا میشود که این یک خیال و پندار بیش نیست! ثانیا-این سرگذشتها در واقع بیانگر فکر طراح آنهاست،او است که عصاره افکار و خواستههایش را در چهره و افعال قهرمان داستان مجسم میکند، و بنا بر این چیزی فراتر از فکر یک انسان نیست،و این با یک واقعیت عینی فرق بسیار دارد و نمیتواند بیش از موعظه و اندرز گوینده آن بوده باشد،اما تاریخ
واقعی انسانها چنین نیست،پر بار و پر برکت و از هر نظر راهگشا است.
پایان سوره یوسف ***پروردگارا چشمی بینا و گوشی شنوا و قلبی دانا به ما مرحمت کن،تا بتوانیم در سرگذشت پیشینیان راههای نجات خود را از مشکلاتی که اکنون در آن غوطهوریم بیابیم.
خداوندا!به ما دیدهای تیزبین ده تا عاقبت زندگی اقوامی را که پس از پیروزی به خاطر اختلاف و پراکندگی گرفتار دردناکترین شکستها شدند ببینیم و از آن راهی که آنها رفتند نرویم.
بار الها!آن چنان نیت خالصی به ما عطا کن که پا بر سر دیو نفس بگذاریم و آن چنان معرفتی که با پیروزی مغرور نشویم،و آن چنان گذشتی که اگر دیگری کاری را بهتر از ما انجام میدهد به او واگذار کنیم.
که اگر اینها را به ما مرحمت کنی میتوانیم بر همه مشکلات پیروز شویم، و چراغ اسلام و قرآن را در دنیا روشن و زنده نگهداریم.
محتوای سوره رعد همانگونه که قبلا هم گفتهایم،سورههای مکی چون در آغاز دعوت پیامبر ص و به هنگام درگیری شدید با مشرکان نازل شده است غالبا پیرامون مسائل عقیدتی مخصوصا دعوت به توحید و مبارزه با شرک و اثبات معاد سخن میگوید،در حالی که سورههای مدنی که پس از گسترش اسلام و تشکیل حکومت اسلامی نازل گردید،پیرامون احکام و مسائل مربوط به نظامات اجتماعی،طبق نیازمندیهای جامعه بحث میکند.
سوره مورد بحث(سوره رعد)که از سورههای مکی است نیز همین برنامه را تعقیب کرده است و پس از اشاره به حقانیت و عظمت قرآن،به بیان آیات توحید و اسرار آفرینش که نشانههای ذات پاک خدا هستند میپردازد.
گاهی از برافراشتن آسمانهای بیستون،سخن میگوید و زمانی از تسخیر خورشید و ماه به فرمان خدا.
گاه از گسترش زمین و آفرینش کوهها و نهرها و درختان و میوهها،و زمانی از پردههای آرامبخش شب که روز را میپوشاند.
گاه دست مردم را میگیرد و به میان باغهای انگور و نخلستان و لابلای زراعتها میبرد،و شگفتیهای آنها را بر میشمرد.
سپس به بحث معاد و زندگی نوین انسان و دادگاه عدل پروردگار میپردازد.و این"مجموعه معرفی مبدء و معاد"را،با بیان مسئولیتهای مردم و وظائفشان و اینکه هر گونه تغییر و دگرگونی در سرنوشت آنها،باید از ناحیه
خود آنان شروع شود تکمیل میکند.
دگر بار به مساله توحید باز میگردد،و از تسبیح رعد و وحشت آدمیان از برق و صاعقه،بحث میکند،و زمانی از سجده آسمانیان و زمینیها در برابر عظمت پروردگار.
سپس برای اینکه چشم و گوشها را بگشاید و اندیشهها را بیدار کند،و بیخاصیت بودن بتهای ساخته و پرداخته دست بشر را روشن سازد،آنها را دعوت به اندیشه و تفکر میکند و برای شناخت حق و باطل،مثال میزند،مثالهایی زنده و محسوس،و برای همه قابل درک.
و از آنجا که ثمره نهایی ایمان به توحید و معاد،همان برنامههای سازنده عملی است به دنبال این بحثها،مردم را به وفای به عهد وصله رحم و صبر و استقامت و انفاق در پنهان و آشکار و ترک انتقامجویی دعوت میکند.
دگر بار به آنها نشان میدهد که زندگی دنیا ناپایدار است،و آرامش و اطمینان جز در سایه ایمان به خدا حاصل نمیشود.
و سرانجام دست مردم را میگیرد و به اعماق تاریخ میکشاند و سرگذشت دردناک اقوام یاغی و سرکش گذشته و آنهایی که حق را پوشاندند یا مردم را از حق بازداشتند بطور مشخص نشان میدهد،و با تهدید کردن کفار با تعبیراتی تکان دهنده سوره را پایان میبخشد.
بنا بر این سوره رعد،از عقاید و ایمان،شروع میشود و به اعمال و برنامههای انسانسازی پایان مییابد.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>المر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ وَ اَلَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ اَلْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ (1) اَللّٰهُ اَلَّذِی رَفَعَ اَلسَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ یُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ (2) وَ هُوَ اَلَّذِی مَدَّ اَلْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً وَ مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اِثْنَیْنِ یُغْشِی اَللَّیْلَ اَلنَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (3) وَ فِی اَلْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی اَلْأُکُلِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (4)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-المر-اینها آیات کتاب(آسمانی)است،و آنچه از طرف پروردگار بر تو نازل شده حق است ولی اکثر مردم ایمان نمیآورند.
2-خدا همان کسی است که آسمان را-بدون ستونی که قابل رؤیت باشد-آفرید سپس
بر عرش استیلا یافت(و زمام تدبیر جهان را بدست گرفت)و خورشید و ماه را مسخر ساخت که هر کدام تا زمان معینی حرکت دارند کارها را او تدبیر میکند آیات را(برای شما)تشریح مینماید تا به لقای پروردگارتان یقین پیدا کنید 3-و او کسی است که زمین را گسترد و در آن کوهها و نهرهایی قرار داد و از تمام میوهها در آن دو جفت آفرید(پرده سیاه)شب را بر روز میپوشاند،در اینها آیاتی است برای آنها که تفکر میکنند.
4-و در روی زمین قطعاتی در کنار هم قرار دارد که با هم متفاوتند و باغهایی از انگور،و زراعت،و نخلها،که گاهی بر یک پایه میرویند و گاهی بر دو پایه،همه آنها از یک آب سیراب میشوند و با اینحال بعضی از آنها را از جهت میوه بر دیگری برتری میدهیم،در اینها نشانههایی است برای آنها که عقل خویش را بکار میگیرند.
نشانههای خدا در آسمان و زمین و جهان گیاهان
بار دیگر به حروف مقطعه قرآن که در 29 سوره آمده است،در آغاز این سوره برخورد میکنیم،منتها حروف مقطعهای که در اینجا ذکر شده،در واقع ترکیبی است از"الم"که در آغاز چند سوره آمده و"الر"که در آغاز چند سوره دیگر بیان شده،و در واقع این سوره تنها سورهای است که در آغاز آن" المر "دیده میشود،و از آنجا که به نظر میرسد حروف مقطعه آغاز هر سوره پیوند مستقیمی با محتوای آن سوره دارد،محتمل است این ترکیب که در آغاز سوره رعد است اشاره به این باشد که محتوای سوره"رعد"جامع محتوای هر دو گروه از سورههایی است که با"الم"و"الر"آغاز میشود،و اتفاقا دقت در محتوای این سورهها این موضوع را تایید میکند.
درباره تفسیر حروف مقطعه قرآن تا کنون در آغاز سورههای بقره و آل
عمران و اعراف،بحثهای مشروحی داشتهایم،که نیازی به تکرار آنها نمیبینیم.
به هر حال نخستین آیه این سوره از عظمت قرآن سخن میگوید:
"اینها آیات کتاب بزرگ آسمانی است"( تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ ) (1)"و آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده است حق است"( وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ ).
و جای هیچگونه شک و تردید در آن دیده نمیشود،چرا که بیان کننده حقایق عینی جهان آفرینش و روابط آن با انسانها میباشد.
حقی است که با باطل آمیخته نشده و به همین دلیل نشانههای حقانیتش از چهرهاش هویدا است،و نیاز به استدلال بیشتری ندارد.
"اما با این همه،مردم بو الهوس و نادان که اکثریت را تشکیل میدهند به این آیات ایمان نمیآورند"( وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
چرا که اگر انسان را به حال خودش وا گذارند و پیروی معلمی پاکدل را که در مسیر زندگی،هدایت و تربیتش کند نپذیرد و هم چنان در پیروی از هوسها آزاد باشد،غالبا راه را گم کرده،به بیراهه میرود.
اما اگر مربیان الهی و هادیان راه حق،امام و پیشوای آنها باشند و او خود را در اختیارشان بگذارد،اکثریت به راه حق میروند.
*** سپس به تشریح قسمت مهمی از دلائل توحید و نشانههای خدا در جهان آفرینش میپردازد،و انسان خاکی را در پهنه آسمانها به گردش وا میدارد،و این کرات با عظمت و نظام و حرکت و اسرار آن را به او نشان میدهد،تا به قدرت بیپایان و حکمت بیانتهایش پی برد،و چه زیبا میگوید:
1) 1) همانگونه که در گذشته گفتیم انتخاب اسم اشاره بعید(تلک)بجای اسم اشاره قریب(هذه)کنایهای است از عظمت آیات قرآن و رفعت و بلند پایه بودن آن.
"خدا همان کسی است که آسمانها را چنان که میبینید بدون ستون بر پا داشت"یا"آنها را با ستونهای نامرئی برافراشت"( اَللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ) (1)برای جمله" بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا "دو تفسیر گفتهاند:نخست اینکه "همانگونه که میبینید آسمان،بیستون است"(گویی در اصل چنین بوده، ترونها بغیر عمد) دیگر اینکه"ترونها"،صفت برای"عمد"بوده باشد که معنیش چنین است،آسمانها را بدون ستونی که مرئی باشد،برافراشته است،که لازمه آن وجود ستونی برای آسمان است،اما ستونی نامرئی!.
و این همان است که از امام علی بن موسی الرضا(ع)در حدیث حسین بن خالد آمده است،او میگوید از امام ابی الحسن الرضا(ع)پرسیدم،اینکه خداوند فرموده وَ السَّمٰاءِ ذٰاتِ الْحُبُکِ (سوگند به آسمان که دارای راههاست)یعنی چه، فرمود:این آسمان راههایی به سوی زمین دارد...حسین بن خالد میگوید عرض کردم چگونه میتواند راه ارتباطی با زمین داشته باشد در حالی که خداوند میفرماید آسمانها بیستون است،امام فرمود:
سبحان اللّٰه،أ لیس اللّٰه یقول بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ؟قلت بلی،فقال ثم عمد و لکن لا ترونها: "عجیب است، آیا خداوند نمیفرماید بدون ستونی که قابل مشاهده باشد؟من عرض کردم آری،فرمود:پس ستونهایی هست و لیکن شما آن را نمیبینید" (2).
این آیه با توجه به حدیثی که در تفسیر آن وارد شده است،پرده از روی یک حقیقت علمی برداشته که در زمان نزول آیات،بر کسی آشکار نبود،چرا که در آن زمان هیئت بطلمیوس با قدرت هر چه تمامتر،بر محافل علمی جهان و بر افکار مردم حکومت میکرد،و طبق آن آسمانها به صورت کراتی تو در تو همانند طبقات پیاز روی هم قرار داشتند و طبعا هیچکدام معلق و بیستون نبود،بلکه هر کدام بر دیگری تکیه داشت،ولی حدود هزار سال بعد از نزول این آیات، علم و دانش بشر به اینجا رسید که افلاک پوست پیازی،به کلی موهوم است و آنچه واقعیت دارد،این است که کرات آسمان هر کدام در مدار و جایگاه خود، معلق و ثابتند،بیآنکه تکیه گاهی داشته باشند، و تنها چیزی که آنها را در جای خود ثابت میدارد،تعادل قوه جاذبه و دافعه است که یکی ارتباط با جرم این کرات دارد و دیگری مربوط به حرکت آنهاست.
این تعادل جاذبه و دافعه به صورت یک ستون نامرئی،کرات آسمان را در جای خود نگه داشته است.
حدیثی که از امیر مؤمنان علی ع در این زمینه نقل شده بسیار جالب است،طبق این حدیث امام فرمود:
هذه النجوم التی فی السماء مدائن مثل المدائن الذی فی الارض مربوطة کل مدینة الی عمود من نور (1).
:"این ستارگانی که در آسمانند،شهرهایی هستند همچون شهرهای روی زمین که هر شهری با شهر دیگر(هر ستارهای با ستاره دیگر)با ستونی از نور مربوط است".
آیا تعبیری روشنتر و رساتر از"ستون نامرئی"یا"ستونی از نور"در افق ادبیات آن روز برای ذکر امواج جاذبه و تعادل آن با نیروی دافعه پیدا
1) 1) سفینة البحار جلد 2 صفحه 574 نقل از تفسیر علی بن ابراهیم قمی.
میشد؟ (1)سپس میفرماید:"خداوند بعد از آفرینش این آسمانهای بیستون که نشانه بارز عظمت و قدرت بیانتهای او است،بر عرش استیلا یافت،یعنی حکومت عالم هستی را بدست گرفت"( ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ ) درباره معنی"عرش"و تسلط خداوند بر آن در سوره اعراف ذیل آیه 54 به قدر کافی بحث شده است (2).
بعد از بیان آفرینش آسمانها و حکومت پروردگار بر آنها،سخن از تسخیر خورشید و ماه میگوید:"او کسی است که خورشید و ماه را مسخر و فرمانبردار و خدمتگزار ساخت"( وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ).
چه تسخیری از این بالاتر که همه اینها سر بر فرمان او هستند،و خدمتگزار انسانها و همه موجودات زندهاند.نور میپاشند،جهانی را روشن میسازند،بستر موجودات را گرم نگه میدارند،موجودات زنده را پرورش میدهند،در دریاها جزر و مد میآفرینند و خلاصه سرچشمه همه حرکتها و برکتها هستند.
اما این نظام جهان ماده جاودانی و ابدی نیست،"و هر کدام از این خورشید و ماه تا سرآمد مشخصی که برای آنها تعیین شده است در مسیر خود به حرکت ادامه میدهند"( کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی ).
و به دنبال آن میافزاید که این حرکات و گردشها و آمد و شدها و دگرگونیها بیحساب و کتاب نیست و بدون نتیجه و فائده نمیباشد بلکه"اوست که همه کارها را تدبیر میکند"،و برای هر حرکتی حسابی،و برای هر حسابی هدفی در نظر گرفته است ( یُدَبِّرُ الْأَمْرَ ).
"او آیات خویش را برای شما برمیشمرد و ریزهکاریهای آنها را شرح میدهد تا به لقای پروردگار و سرای دیگر ایمان پیدا کنید"( یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ ).
*** به دنبال آیه قبل که انسان را به آسمانها میبرد و آیات الهی را در عالم بالا نشان میدهد دومین آیه از آیات توحیدی این سوره،انسان را به مطالعه زمین و کوهها و نهرها و انواع میوهها و طلوع و غروب خورشید دعوت میکند،تا بیندیشد که محل آسایش و آرامش او در آغاز چه بوده و چگونه به این صورت در آمده است.
میگوید:"او کسی است که زمین را گسترش داد"( وَ هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ ).
آن چنان آن را گسترد که برای زندگی انسان و پرورش گیاهان و جانداران آماده باشد،گودالها و سراشیبیهای تند و خطرناک را بوسیله فرسایش کوهها و تبدیل سنگها به خاک پر کرد،و آنها را مسطح و قابل زندگی ساخت،در حالی که چینخوردگیهای نخستین آن چنان بودند که اجازه زندگی به انسان نمیدادند.
این احتمال نیز در این جمله وجود دارد که منظور از" مَدَّ الْأَرْضَ "اشاره به همان مطلبی باشد که دانشمندان زمینشناسی میگویند که تمام زمین در آغاز زیر آب پوشیده بود،سپس آبها در گودالها قرار گرفت و خشکیها تدریجا از آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده شدند،تا به صورت کنونی در آمدند.
پس از آن به مساله پیدایش کوهها اشاره میکند و میفرماید:"خداوند در زمین کوهها قرار داد"( وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ ).
همان کوههایی که در آیات دیگر قرآن"اوتاد"(میخهای)زمین معرفی
شده شاید به دلیل اینکه کوهها از زیر به هم پنجه افکندهاند و همچون زرهی تمام سطح زمین را پوشانده که هم فشارهای داخلی را از درون خنثی کنند و هم نیروی فوق العاده جاذبه ماه و جزر و مد را از بیرون،و به این ترتیب،تزلزل و اضطراب و زلزلههای مداوم را از میان ببرند و کره زمین را در آرامش برای زندگی انسانها نگه دارند.
ذکر کوهها بعد از ذکر گسترش زمین گویا اشاره به آن است که نه زمین آن چنان گسترده است که هیچ پستی و بلندی در آن نباشد که در این صورت هرگز بارانها و آبها روی آن قرار نمیگرفت و یا همه جا تبدیل به باتلاق میگشت و طوفانها دائما بر سطح آن جریان داشت،ولی با آفرینش کوهها از هر دو جهت امن و امان شد.
و نه تمامش کوه و دره است که قابل زندگی نباشد، و در مجموع ترکیبی است از مناطق مسطح و صاف و کوهها و درهها که بهترین ترکیب را برای زندگی بشر و سایر موجودات زنده تشکیل میدهد.سپس به آبها و نهرهایی که در روی زمین،جریان دارد اشاره کرده میگوید:"و در آن نهرهایی قرار داد" ( وَ أَنْهٰاراً ).
سیستم آبیاری زمین بوسیله کوهها،و ارتباط کوهها با نهرها،بسیار جالب است،زیرا بسیاری از کوههای روی زمین،آبهایی را که به صورت برف در آمده در قله خود یا در شکافهای درههایشان ذخیره میکنند که تدریجا آب میشوند و به حکم قانون جاذبه از مناطق مرتفعتر به سوی مناطق پست و گسترده روان میگردند و بیآنکه نیاز به نیروی دیگری باشد در تمام مدت سال به طور طبیعی بسیاری از زمینها را آبیاری و سیراب میکنند.
اگر شیب ملایم زمینها نبود،و اگر آبها به این صورت در کوهها ذخیره نمیشد،آبیاری اغلب مناطق خشک امکان پذیر نبود،و یا اگر امکان داشت هزینه
فوق العاده زیادی لازم داشت.
بعد از آن به ذکر مواد غذایی و میوههایی که از زمین و آب و تابش آفتاب به وجود میآید و بهترین وسیله برای تغذیه انسان است پرداخته،میگوید:
"و از تمام میوهها دو جفت در زمین قرار داد"( وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ ). اشاره به اینکه میوهها موجودات زندهای هستند که دارای نطفههای نر و ماده میباشند که از طریق تلقیح،بارور میشوند.
اگر"لینه"دانشمند و گیاهشناس معروف سوئدی در اواسط قرن 18 میلادی موفق به کشف این مساله شد که زوجیت در جهان گیاهان تقریبا یک قانون عمومی و همگانی است و گیاهان نیز همچون حیوانات از طریق آمیزش نطفه نر و ماده،بارور میشوند و میوه میدهند،قرآن مجید در یکهزار و یکصد سال قبل از آن،این حقیقت را فاش ساخت،و این خود یکی از معجزات علمی قرآن مجید است که بیانگر عظمت این کتاب بزرگ آسمانی میباشد.
شکی نیست که قبل از"لینه"بسیاری از دانشمندان اجمالا به وجود نر و ماده در بعضی از گیاهان پی برده بودند،حتی مردم عادی میدانستند که مثلا اگر نخل را بر ندهند یعنی از نطفه نر روی قسمتهای ماده گیاه نپاشند ثمر نخواهد داد، اما هیچکس بدرستی نمیدانست که این یک قانون تقریبا همگانی است،تا اینکه "لینه"موفق به کشف آن شد،ولی همانگونه که گفتیم قرآن قرنها قبل از وی، از روی آن پرده برداشته بود.
و از آنجا که زندگی انسان و همه موجودات زنده و مخصوصا گیاهان و میوهها بدون نظام دقیق شب و روز امکان پذیر نیست در قسمت دیگر این آیه از این موضوع سخن به میان آورده،میگوید:خداوند بوسیله شب،روز را میپوشاند و پرده بر آن میافکند"( یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ ).
چرا که اگر پرده تاریک آرامبخش شب نباشد،نور مداوم آفتاب،همه گیاهان را میسوزاند و اثری از میوهها و بطور کلی از موجودات زنده بر صفحه زمین باقی نمیماند.
با اینکه در کره ماه،روز،دائمی نیست،اما همین مقدار که طول روزها به مقدار پانزده شبانه روز کره زمین است،حرارت در وسط روز در کره ماه آن قدر بالا میرود که اگر آب و مایع دیگری در آنجا باشد به نقطه جوشش و بالاتر از آن میرسد و هیچ موجود زندهای را که در زمین میشناسیم،تاب تحمل آن گرما را در شرائط عادی ندارد.
و در پایان آیه میفرماید:"در این موضوعات که گفته شد،آیات و نشانههایی است برای آنهایی که تفکر میکنند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ).
آنها که در این نظام بدیع و شگرف،میاندیشند،در نظام نور و ظلمت،در نظام کرات آسمانی و گردش آنها و در نظام نور افشانی خورشید و ماه و خدمتگزاری آنان نسبت به انسانها،و در نظام گسترش زمین و اسرار پیدایش کوهها و نهرها و گیاهان و میوهها،آری آنها در این آیات قدرت لا یزال و حکمت بیپایان آفریدگار را به روشنی میبینند.
*** در آخرین آیه مورد بحث،به یک سلسله نکات جالب زمینشناسی و گیاه شناسی که هر کدام نشانه نظام حساب شده آفرینش است اشاره کرده،نخست میفرماید:
"در زمین قطعات مختلفی وجود دارد که در کنار هم و در همسایگی یکدیگرند" ( وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ ) (1).
با اینکه این قطعات همه با یکدیگر متصل و مربوطند،هر کدام ساختمان
1) 1) "متجاور"از ماده"جار"،به معنی همسایه و نزدیک است،ولی هنگامی که میفرماید:قطع متجاورات،مفهومش این است که قطعههای مختلفی هستند که در کنار هم قرار دارند و الا اگر همه آنها یکسان بودند تعبیر قطعههای مجاور معنی نداشت.
و استعدادی مخصوص به خود دارند،بعضی محکم،بعضی نرم،بعضی شور،بعضی شیرین و هر کدام استعداد برای پرورش نوع خاصی از گیاهان و درختان میوه و زراعت را دارد،چرا که نیازهای انسان و جانداران زمینی بسیار زیاد و متفاوت است، گویی هر قطعه از زمین ماموریت بر آوردن یکی از این نیازها را دارد،و اگر همه یک نواخت بودند،و یا استعدادها به صورت صحیحی در میان قطعات زمین تقسیم نشده بود،انسان گرفتار چه کمبودهایی از نظر مواد غذایی و دارویی و سایر نیازمندیها میشد،اما با تقسیم حساب شده این ماموریت و بخشیدن استعداد پرورش آن به قطعات مختلف زمین همه این نیازمندیها به طور کامل بر طرف میگردد.
دیگر اینکه"در همین زمین باغها و درختانی وجود دارد از انواع انگور و زراعتها و نخلها"( وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ ) (1).
و عجب اینکه این درختان و انواع مختلف آنها،"گاهی از یک پایه و ساقه میرویند و گاه از پایههای مختلف"( صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ ) (2).
"صنوان"جمع"صنو"در اصل به معنی شاخهای است که از تنه اصلی درخت بیرون میآید و بنا بر این صنوان به معنی شاخههای مختلفی است که از یک تنه بیرون میآید.
جالب اینکه گاه میشود که هر یک از این شاخهها،نوع خاصی از میوه را تحویل میدهد،ممکن است این جمله اشاره به مساله استعداد درختان برای پیوند باشد
1) 1) اعناب جمع عنب و نخیل جمع نخل است،و شاید ذکر صیغه جمع در اینجا اشاره به انواع مختلف انگور و خرما است که هر یک از این دو میوه شاید صدها نوع در عالم خود داشته باشد با خواص و طعم و رنگ متفاوت.
2) 2) برای"صنو"معنی دیگری ذکر کردهاند و آن"شبیه"است،ولی به نظر میرسد که این معنی از معنی اول که در بالا ذکر کردیم گرفته شده است.
که گاه بر یک پایه چند پیوند مختلف میزنند و هر کدام از این پیوندها رشد کرده و نوع خاصی از میوه را به ما تحویل میدهد،خاک یکی،و ریشه و ساقه یکی،اما میوه و محصولش مختلف و متفاوت است! و عجیبتر اینکه،"همه آنها از یک آب سیراب میشوند"( یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ ).
و با این همه،"بعضی از این درختان را بر بعض دیگر از نظر میوه برتری میدهیم"( وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ ).
حتی بسیار دیدهایم که در یک درخت یا در یک شاخه،میوههایی از یک جنس وجود دارد که طعمها و رنگهای متفاوت دارند،و در جهان گلها بسیار دیده شده است که یک بوته گل و حتی یک شاخه،گلهایی به رنگهای کاملا مختلف عرضه میکند.
این چه آزمایشگاه و لابراتوار اسرار آمیزی در شاخه درختان به کار گذارده شده است که از مواد کاملا یکسان،ترکیبات کاملا مختلف تولید میکند که هر یک بخشی از نیازمندی انسان را برطرف میسازد.
آیا هر یک از این اسرار دلیل بر وجود یک مبدء حکیم و عالم که این نظام را رهبری کند نیست.
اینجاست که در پایان آیه میفرماید:"در این امور نشانههایی است از عظمت خدا برای آنها که تعقل و اندیشه میکنند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ).
در ابتدا اشاره به اسرار آفرینش و توحید شده بود،ولی در پایان آیه میخوانیم یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ :
"خداوند آیات خویش را برای شما تشریح میکند تا به قیامت و معاد ایمان بیاورید" این سؤال پیش میآید که چه رابطهای بین مساله توحید و معاد است که یکی به عنوان نتیجه دیگری ذکر شده است؟!.
پاسخ این سؤال با توجه به این نکته روشن میشود که اولا قدرت خداوند بر ایجاد این جهان،دلیل بر قدرت او بر اعاده آن است،همانگونه که در آیه 29 سوره اعراف میخوانیم کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ :"همانگونه که شما را در آغاز آفرید باز میگرداند"و یا در اواخر سوره یس میخوانیم:"آیا خدایی که آسمانها و زمین را آفرید قدرت ایجاد مثل آن را ندارد".
ثانیا همانگونه که در بحثهای معاد گفتهایم،اگر عالم آخرت نباشد، آفرینش این جهان،بیهوده خواهد بود،چرا که این زندگی به تنهایی نمیتواند هدفی برای آفرینش این جهان پهناور باشد قرآن مجید ضمن آیات مربوط به معاد (سوره واقعه آیه 62)میگوید: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ :
"شما که این جهان را دیدهاید چگونه متذکر نمیشوید که حتما جهانی بعد از آن خواهد بود" (1).
در قرآن مجید،آیات فراوانی است که پرده از روی یک سلسله اسرار علمی که در آن زمان از چشم دانشمندان پنهان بوده،برداشته،که این خود نشانهای از اعجاز و عظمت قرآن است و محققانی که در باره اعجاز قرآن بحث کردهاند، غالبا به قسمتی از این آیات اشاره نمودهاند.
یکی از این آیات آیهای است که در بالا ذکر شد که درباره زوجیت گیاهان بحث میکند،همانگونه که گفتیم مساله زوجیت در جهان گیاهان به صورت یک
1) 1) برای توضیح بیشتر به کتاب"معاد و جهان پس از مرگ"مراجعه فرمائید.
قضیه جزئی برای بشر از قدیم الایام شناخته شده بود،اما به عنوان یک قانون کلی و همگانی،نخستین بار در اروپا در اواسط قرن هیجدهم بوسیله دانشمند ایتالیایی"لینه"پرده از روی آن برداشته شد،اما قرآن برای مسلمانان از هزار سال حتی بیشتر خبر داده بود.
این موضوع در سوره لقمان آیه 10 نیز آمده است: وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ :"از آسمان آبی فرستادیم و بوسیله آن در زمین از هر زوج گیاه مفید رویاندیم".
در بعضی از آیات دیگر نیز اشاره به این موضوع شده است.
در آیات فوق خواندیم که خداوند خورشید و ماه را مسخر کرده است، آیات فراوانی در قرآن مجید داریم که میگوید کرات آسمانی و موجودات زمینی و شب و روز و مانند آن،همه مسخر انسانند، در یک مورد میخوانیم:"خداوند نهرها را مسخر شما کرد" وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْأَنْهٰارَ (ابراهیم-32).
و در مورد دیگر میفرماید:"کشتی را مسخر شما ساخت" وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ (ابراهیم-32)و در جای دیگر"شب و روز را برای شما تسخیر کرد" سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ (نحل-12).
و در جای دیگر"خورشید و ماه را مسخر شما ساخت" وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ (ابراهیم-33)و در جای دیگر"دریا را به تسخیر شما در آورد تا گوشت تازه از آن استفاده کنید" وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا (نحل-14).
و در جای دیگر میفرماید:"آیا نمیبینی خداوند همه آنچه را روی زمین است مسخر شما ساخت"؟ أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ (حج-65).
و بالآخره در جای دیگر میخوانیم:"خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است،همگی را مسخر شما ساخت" وَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ (جاثیه-13).
از مجموع این آیات به خوبی استفاده میشود که اولا انسان تکامل یافته- ترین موجود این جهان است،و از نظر جهانبینی اسلام آن قدر به او ارزش و مقام داده شده است که همه موجودات دیگر را مسخر این انسان ساخته،انسانی که "خلیفة اللّٰه"است و قلبش جایگاه نور خدا!.
ثانیا روشن میشود که"تسخیر"در این آیات به این معنی نیست که انسان این موجودات را همگی تحت فرمان خود در میآورد،بلکه همین اندازه که در مسیر منافع و خدمت او حرکت دارند و فی المثل کرات آسمانی برای او نور افشانی میکنند یا فوائد دیگری دارند در تسخیر او هستند.
هیچ مکتبی اینقدر برای انسان ارزش و الا قائل نشده،و در هیچ فلسفهای انسان این همه موقعیت و شخصیت ندارد،و این از ویژگیهای مکتب اسلام است، که ارزش وجودی انسان را تا این حد بالا میبرد،که آگاهی از آن اثر عمیق تربیتی دارد،چرا که وقتی انسان فکر کند که خدا اینهمه عظمت به او داده است،و ابر و باد و ماه و خورشید و فلک همه در کارند و همگی سرگشته و فرمانبردار و خدمتکار اویند،چنین انسانی تن به غفلت و پستی نمیدهد و خود را اسیر شهوات و برده ثروت و مقام و"زر"و"زور"نمیسازد،زنجیرها را در هم میشکند و به اوج آسمانها پرواز میکند.
چگونه میتوان گفت خورشید و ماه مسخر انسان نیستند،در حالی که با نور افشانی خود،صحنه حیات انسان را روشن و گرم و آماده میسازند،که اگر نور خورشید نباشد هیچگونه جنبش و حرکتی در کره زمین وجود نخواهد داشت، و از سوی دیگر بوسیله جاذبه خود،حرکت زمین را در مدارش تنظیم میکند
و جزر و مد،در دریاها با همکاری ماه میآفریند،که خود سرچشمه برکات و منافع فراوانی است.
کشتیها،دریاها،نهرها،شبها و روزها،هر کدام به نحوی به انسان خدمت میکنند،و در طریق منافع او در حرکتند.
دقت در این تسخیرها و نظام حساب شده آنها،دلیل روشنی است بر عظمت و قدرت و حکمت آفریدگار.
وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ اَلْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (5) وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ اَلْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ اَلْمَثُلاٰتُ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (6)
5-و اگر میخواهی(از چیزی)تعجب کنی عجیب گفتار آنها است که میگویند آیا هنگامی که خاک شدیم(بار دیگر زنده میشویم و)به خلقت جدیدی باز میگردیم؟! آنها کسانی هستند که به پروردگارشان کافر شدهاند و آن غل و زنجیرهاست در گردنشان، و آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند!.
6-آنها پیش از حسنه(و رحمت)از تو تقاضای تعجیل سیئه(و عذاب)میکنند با اینکه قبل از آنها بلاهای عبرتانگیز نازل شده،و پروردگار تو نسبت به مردم با اینکه ظلم میکنند دارای مغفرت است و هم پروردگارت عذاب شدید دارد.
بعد از بحثی که پیرامون نشانههای عظمت خداوند در آیات قبل گذشت، در نخستین آیه مورد بحث به مساله"معاد"میپردازد،و با ارتباط و پیوستگی خاصی که میان مساله مبدء و معاد است،این بحث را تحکیم میبخشد و میگوید:
"اگر میخواهی تعجب کنی از این گفتار آنها تعجب کن که میگویند آیا هنگامی که خاک شدیم بار دیگر آفرینش تازهای پیدا خواهیم کرد"؟!( وَ إِنْ تَعْجَبْ
فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ
) (1).
این همان تعجبی است که همه اقوام جاهلی از مساله معاد داشتند،و آفرینش و حیات جدید را بعد از مرگ محال میپنداشتند،در حالی که در آیات گذشته و سایر آیات قرآن به این مساله به خوبی پاسخ گفته شده است و آن اینکه چه فرقی میان آغاز خلقت و تجدید خلقت است؟همان کسی که قادر بود در آغاز آنها را بیافریند قادر است بار دیگر جامه هستی و حیات را در اندامشان بپوشاند،گویا اینها آغاز خلقت خویش را فراموش کردهاند که در تجدید آن بحث و گفتگو میکنند.
سپس وضع فعلی و سرنوشت آینده این گروه را در سه جمله بیان میکند:
ابتدا میگوید:"اینها کسانی هستند که به پروردگارشان کافر شدند" ( أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ ).
چرا که اگر خداوند و ربوبیت او را قبول داشتند،هرگز در قدرت او در مساله معاد و تجدید حیات انسان تردید نمیکردند،بنا بر این خرابی کار آنها در معاد،مولود خرابی کارشان در توحید و ربوبیت خدا است.
دیگر اینکه بر اثر کفر و بیایمانی و خارج شدن از زیر پرچم آزادگی توحید،خود را گرفتار غلها و زنجیرها کردهاند،و زنجیرهای بت پرستی، هواپرستی،ماده پرستی و جهل و خرافات را با دست خود بر گردن خویش نهادهاند
1) 1) جمله" إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ "در حقیقت به این معنی است که اگر میخواهی از چیزی تعجب کنی،از گفتار آنها تعجب نما،که بسیار جای شگفتی است و در حقیقت " فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ "جزای جمله شرطیه است،این احتمال نیز در معنی جمله فوق داده شده که مفهومش این است"اگر تعجب از بت پرستی آنها میکنی،تنها بتپرستیشان مایه تعجب نیست بلکه انکار کردن معاد از ناحیه آنها نیز مایه تعجب است"ولی معنی اول صحیحتر به نظر میرسد.
"و این غلهاست در گردنهایشان"( وَ أُولٰئِکَ الْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ ).
"چنین افرادی با این وضع و این موقعیت،مسلما اصحاب دوزخند،و جاودانه در آن خواهند ماند"و جز این نتیجه و انتظاری در باره آنان نیست( وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
*** در آیه بعد،به یکی دیگر از سخنان غیر منطقی مشرکان پرداخته و میگوید:"آنها به جای اینکه از خداوند به وسیله تو تقاضای رحمت کنند، درخواست تعجیل عذاب و کیفر و مجازات مینمایند"( وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ ).
چرا این قوم اینقدر لجوج و جاهلند؟چرا آنها نمیگویند اگر راست میگویی رحمت خدا را چنین و چنان بر ما نازل بگردان،بلکه میگویند اگر سخن تو راست است،عذاب خدا را بر ما فرو فرست!.
آیا آنها فکر میکنند مجازات الهی دروغ است؟"با اینکه در گذشته عذابهایی بر امتهای سرکش پیشین نازل گردید"که اخبار آن بر صفحات تاریخ و در دل زمین ثبت است( وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاٰتُ ). (1)
سپس اضافه میکند:"خداوند،هم در برابر زشتیها و ستمهای مردم، دارای مغفرت است و هم دارای کیفر شدید است"( وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقٰابِ ).
هرگز شدت مجازات او مانع رحمت عامش نخواهد بود،همانگونه که رحمت عام او نباید این اشتباه را پیش آورد که او به ظالمان فرصت میدهد که هر چه بخواهند بکنند،چرا که در چنین مواردی شدید العقاب است،و دستیابی به آثار هر یک از این دو صفت پروردگار یعنی"ذو مغفرة"و"شدید العقاب"
1) 1) مثلات جمع"مثله"(بفتح میم و ضم ث)به معنی بلاها و کیفرهایی است که بر امتهای پیشین وارد شد آن چنان که"ضرب المثل"گردید.
به زمینههایی که در وجود خود انسان است بستگی دارد.
از آیات مختلف قرآن استفاده میشود که یکی از مشکلات پیامبران در مقابل اقوام مشرک اثبات مساله"معاد جسمانی"بوده است زیرا آنها همیشه از این موضوع تعجب میکردند که چگونه انسان بعد از خاک شدن بار دیگر به حیات و زندگی باز میگردد،و همین تعبیر که در آیات مورد بحث دیدیم( أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ )با مختصر تفاوتی در هفت مورد دیگر از آیات قرآن دیده میشود(مؤمنون-35،مؤمنون-82،نمل-67،صافات-16 و 53،ق-3، واقعه-47).
و از این روشن میشود که این اشکال از نظر آنها بسیار مهم بوده است که همه جا روی آن تکیه میکردند،ولی قرآن مجید در عبارات بسیار کوتاهی، جواب قاطع به آنها میدهد،مثلا:در آیه 29 سوره اعراف با جمله کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ که چند کلمه بیشتر نیست به این موضوع پاسخ دندانشکن میدهد، و میگوید:"همانگونه که در آغاز شما را آفرید باز میگردید"و در جای دیگر میگوید: وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ :"باز گشت شما حتی از آغاز سادهتر و آسانتر است"(روم-27)چرا که در آغاز هیچ نبودید و اکنون استخوان پوسیده یا خاک شدهای لا اقل از شما موجود است.
و در بعضی از موارد دست مردم را میگیرد و به مطالعه عظمت و قدرت خدا در آفرینش این زمین و آسمان پهناور وا میدارد که"آیا آن کس که قدرت دارد این همه کرات و کهکشانها و ثوابت و سیارات را بیافریند قادر بر اعاده خلقت
نیست"؟!(یس-8).
در آیات فوق خواندیم که پروردگار نسبت به مردم با ظلمی که دارند، دارای مغفرت و آمرزش است،مسلما منظور این نیست که خداوند ظالمی را که بر ظلمش اصرار دارد مشمول عفو میکند،بلکه میخواهند به ظالمان نیز امکان بازگشت و اصلاح خویش را به این وسیله بدهد،و الا مشمول جمله دوم که میگوید پروردگار تو"شدید العقاب"است خواهد بود.
ضمنا از این آیه استفاده میشود که گناهان کبیره(از جمله ظلم)نیز قابل بخشش است(منتها با تمام شرائطش)این آیه و مانند آن به گفتار نادرستی که از قدیم از"معتزله"نقل شده که میگفتند گناهان کبیره هرگز بخشیده نخواهد شد پاسخ قاطع میدهد.
و در هر حال،ذکر"مغفرت وسیع"پروردگار و"عقاب شدید"او در واقع برای قرار دادن همگان در خط میانه"خوف"و"رجاء"است که عامل مهم تربیت انسان میباشد،نه هرگز از رحمت خدا مایوس شوند،هر چند جرمشان سنگین باشد،و نه هرگز از مجازات او خود را در امان بدانند هر چند گناهشان خفیف باشد.
و لذا در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم
لو لا عفو اللّٰه و تجاوزه ما هنا احدا العیش،و لو لا وعید اللّٰه و عقابه لا تکل کل واحد: "اگر عفو و بخشش خدا نبود،هرگز زندگی در کام کسی گوارا نمیشد و اگر تهدیدهای الهی و مجازاتش نبود،هر کسی تکیه به رحمت او میکرد و هر چه میخواست انجام میداد" (1).
و از اینجا روشن میشود آنها که به هنگام انجام گناهان،مغرورانه میگویند:
1) 1) مجمع البیان صفحه 278 ج 5 و 6 ذیل آیه-تفسیر قرطبی جلد 6 صفحه 3514.
خدا کریم است،در واقع به کرم خدا تکیه نکردهاند آنها دروغ میگویند و در واقع بیاعتنا به کیفر پروردگارند.
وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (7)
7-و آنها که کافر شدند میگویند چرا آیت(و اعجازی)از پروردگارش بر او نازل نشده؟ تو تنها بیم دهندهای،و برای هر گروهی هدایت کنندهای است(و اینها همه بهانه است نه جستجوی حقیقت).
پس از آنکه در آیات گذشته اشاراتی به مساله"توحید"،و اشارهای به مساله"معاد"شد،در آیه مورد بحث به یکی از ایرادات مشرکان لجوج در زمینه"نبوت"میپردازد،و میگوید:"کافران میگویند:چرا معجزه و نشانه ای از پروردگارش بر او نازل نشده است"( وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ ).
واضح است که یکی از وظائف پیامبر ص،ارائه معجزات به عنوان سند حقانیت و پیوندش با وحی الهی است،و مردم حقیقتجو به هنگام شک و تردید در دعوت نبوت این حق را دارند که مطالبه اعجاز کنند،مگر اینکه دلائل نبوت از طریق دیگر آشکار باشد.
ولی باید به یک نکته دقیقا توجه داشت که مخالفان انبیاء،همواره دارای حسن نیت نبودند،یعنی معجزات را برای یافتن حق نمیخواستند،بلکه به عنوان لجاجت و عدم تسلیم در برابر حق هر زمان پیشنهاد معجزه و خارق عادت عجیب و
غریبی میکردند.
این گونه معجزات که معجزات اقتراحی نامیده میشود هرگز برای کشف حقیقت نبوده،و به همین دلیل پیامبران هرگز در برابر آن تسلیم نمیشدند،در حقیقت این دسته از کافران لجوج فکر میکردند که پیامبر ص ادعا میکند من قادر بر انجام همه چیزم و خارقالعادهگر میباشم!و در اینجا نشستهام که هر کس پیشنهاد هر امر خارق العادهای کند برای او انجام دهم!.
ولی پیامبران با ذکر این حقیقت که معجزات بدست خدا است و به فرمان او انجام میگیرد و ما وظیفه تعلیم و تربیت مردم را داریم،دست رد بر سینه این گونه افراد میزدند.
لذا در آیه مورد بحث میخوانیم که به دنبال این سخن میفرماید:ای پیامبر"تو فقط بیم دهندهای و برای هر قوم و ملتی هادی و رهنمایی است"( إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ ).
جواب این سؤال با توجه به آنچه در بالا گفتیم روشن است زیرا پیامبر، یک خارقالعادهگر نیست که به درخواست هر کس و برای هر مقصد و هر منظور دست به اعجاز بزند،وظیفه او در درجه اول انذار یعنی بیم دادن به آنها که در بیراهه میروند و دعوت به صراط مستقیم است البته هر گاه برای تکمیل این انذار و آوردن گمراهان به صراط مستقیم نیاز به اعجازی باشد،مسلما پیامبر کوتاهی نخواهد کرد،ولی در برابر لجوجانی که در این مسیر نیستند هرگز چنین وظیفهای ندارد.
در واقع قرآن میگوید:این کافران وظیفه اصلی پیامبر را فراموش کردهاند که مساله انذار و دعوت به سوی خدا است و چنین پنداشتهاند که وظیفه اصلی او اعجازگری است.
جمعی از مفسران گفتهاند که این هر دو صفت"منذر"و"هادی"به پیامبر بر میگردد و در واقع جمله چنین بوده است انت منذر و هاد لکل قوم:"تو بیم دهنده و هدایت کننده برای هر جمعیتی هستی".
ولی این تفسیر خلاف ظاهر آیه فوق است،چرا که"واو"جمله" لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ "را از" إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ "جدا کرده است،آری اگر کلمه"هاد"،قبل از " لِکُلِّ قَوْمٍ "بود این معنی کاملا قابل قبول بود ولی چنین نیست.
دیگر اینکه هدف این بوده است که دو قسم دعوت کننده به سوی حق را بیان کند:اول دعوت کنندهای که کارش انذار است،و دیگر دعوت کنندهای که کارش هدایت است.
حتما سؤال خواهید کرد که میان"انذار"و"هدایت"چه تفاوت است؟.
در پاسخ میگوئیم که انذار برای آن است که گمراهان از بیراهه به راه آیند،و در متن صراط مستقیم جای گیرند ولی هدایت برای این است که مردم را پس از آمدن به راه به پیش ببرد.
در حقیقت"منذر"همچون"علت محدثه"و ایجاد کننده است،و هادی به منزله"علت مبقیه"و نگهدارنده و پیش برنده،و این همان چیزی است که ما از آن تعبیر به"رسول"و"امام"میکنیم،رسول،تاسیس شریعت میکند و امام حافظ و نگهبان شریعت است(شک نیست که هدایت کننده بر شخص پیامبر در موارد دیگر اطلاق شده اما به قرینه ذکر منذر در آیه فوق میفهمیم که منظور از هدایت کننده کسی است که راه پیامبر را ادامه میدهد و حافظ و نگهبان
شریعت او است).
*** روایات متعددی که از پیامبر ص در کتب شیعه و اهل تسنن نقل شده که فرمود:"من منذرم و علی هادی است"این تفسیر را کاملا تایید میکند به عنوان نمونه به چند روایت از آنها اشاره میکنیم:
1-"فخر رازی"در ذیل همین آیه در تفسیر این جمله از"ابن عباس"چنین نقل میکند:
وضع رسول اللّٰه یده علی صدره فقال انا المنذر،ثم اوما الی منکب علی(ع)و قال انت الهادی بک یهتدی المهتدون من بعدی: "پیامبر دستش را بر سینه خود گذاشت و فرمود:منم منذر!سپس به شانه علی اشاره کرد و فرمود تویی هادی!و بوسیله تو بعد از من هدایت یافتگان هدایت میشوند" (1).
این روایت را دانشمند معروف اهل تسنن علامه ابن کثیر در تفسیر خود، و همچنین علامه ابن صباغ مالکی در"فصول المهمه"و گنجی شافعی در "کفایة الطالب"و طبری در تفسیر خود و ابو حیان اندلسی در کتاب تفسیرش به نام"بحر المحیط"و همچنین علامه نیشابوری در تفسیر خویش و گروه دیگری نقل کردهاند.
2-حموینی که از علمای معروف اهل تسنن است در کتاب"فرائد السمطین" از ابو هریره اسلمی چنین نقل میکند:ان المراد بالهادی علی(ع).
3-میرغیاث الدین نویسنده کتاب"حبیب السیر"در جلد دوم کتاب خود صفحه 12 چنین مینویسد،قد ثبت بطرق متعدده انه لما نزل قوله تعالی إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ قال لعلی انا المنذر و انت الهادی بک یا علی یهتدی المهتدون من بعدی"به طرق متعددی نقل شده هنگامی که آیه"
1) 1) تفسیر کبیر فخر رازی جلد 19 صفحه 14.
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ
"نازل شد پیامبر ص به علی ع فرمود من منذرم و تو هادی ای علی!بوسیله تو هدایت یافتهگان هدایت میشوند".
آلوسی در"روح المعانی"و شبلنجی در"نور الأبصار"و شیخ سلیمان قندوزی در"ینابیع الموده"نیز این حدیث را به همان عبارت یا نزدیک به آن نقل کردهاند.
گر چه راوی این حدیث در غالب طرق آن ابن عباس است،ولی منحصر به ابن عباس نیست،بلکه از ابو هریره(طبق نقل حموینی)و از خود علی ع (طبق نقل ثعلبی)نیز روایت شده است،آنجا که فرمود
المنذر النبی و الهادی رجل من بنی هاشم یعنی نفسه: "منذر پیامبر است و هدایت کننده مردی از بنی هاشم است که منظور حضرت خود او بود" (1).
گر چه در این احادیث تصریح به مساله ولایت و خلافت بلافصل نشده است ولی با توجه به اینکه هدایت به معنی وسیع کلمه منحصر به علی ع نبود بلکه همه علمای راستین و یاران خاص پیامبر ص این برنامه را انجام میدادند،معلوم میشود معرفی علی ع به عنوان هادی به خاطر امتیاز و خصوصیتی است که او داشته است،او برترین مصداق هادی بوده و چنین مطلبی جدا از ولایت و خلافت پیامبر ص نخواهد بود.
1) 1) برای توضیح بیشتر به کتاب نفیس احقاق الحق جلد 3 صفحه 87 به بعد و کتب مختلف تفسیر اهل تسنن و شیعه مراجعه شود.
اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ وَ مٰا تَغِیضُ اَلْأَرْحٰامُ وَ مٰا تَزْدٰادُ وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ (8) عٰالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ اَلْکَبِیرُ اَلْمُتَعٰالِ (9) سَوٰاءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ اَلْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ (10)
8-خدا از جنینهایی که هر انسان یا حیوان مادهای حمل میکند آگاه است،و نیز از آنچه رحمها کم میکنند(و پیش از موعد مقرر میزایند)و هم از آنچه افزون میکنند،و هر چیز نزد او مقدار معینی دارد.
9-او از غیب و شهود آگاه است و بزرگ و متعالی است.
10-برای او تفاوت نمیکند کسانی که پنهانی سخن بگویند یا آشکار سازند،و آنها که شبانگاه مخفیانه حرکت میکنند یا در روشنایی روز.
علم بیپایان خدا.
در این بخش از آیات قسمتی از صفات پروردگار را میخوانیم که هم،بحث توحید را تکمیل میکند و هم بحثهای معاد را.
سخن از علم وسیع پروردگار و آگاهی او بر همه چیز است،همان علمی که سرچشمه نظام آفرینش و شگفتیهای خلقت و دلائل توحید است،همان علمی که پایه معاد و دادگاه بزرگ قیامت است،و در این آیات روی هر دو قسمت (علم به نظام آفرینش و علم به اعمال بندگان)تکیه شده است.
نخست میگوید"خداوند از جنینهایی که هر زن یا هر حیوان ماده حمل
میکند آگاه است"( اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ ).
"و همچنین آنچه را که رحمها کم میکنند و قبل از موعد مقرر بیرون میریزند"میداند( وَ مٰا تَغِیضُ الْأَرْحٰامُ ) (1).
و"همچنین از آنچه از موعد مقرر افزون نگاه میدارند نیز با خبر است" ( وَ مٰا تَزْدٰادُ ).
در تفسیر سه جمله بالا در میان مفسران گفتگو بسیار است:
بعضی همانگونه که در بالا گفتیم آن را اشاره بصورتهای سهگانه حمل دانستهاند، که گاهی به موعد مقرر متولد میشود و گاهی قبل از موقع(گویی زمان لازم را در خود فرو برده است)و گاهی بعد از موعد مقرر تولد مییابد،خداوند همه اینها را میداند و از تاریخ تولد جنین و لحظه آن بیکم و کاست آگاه است،و این از اموری است که هیچکس و هیچ دستگاهی دقیقا نمیتواند آن را مشخص کند، این علم مخصوص ذات پاک پروردگار است و دلیل آن هم روشن است چرا که استعداد رحمها و جنینها کاملا متفاوت میباشد،و هیچکس از این تفاوتها دقیقا آگاه نیست.
بعضی دیگر گفتهاند که جملههای سهگانه بالا اشاره به سه حالت مختلف از اعمال"رحم"در ایام بارداری است:جمله اول اشاره به خود جنین است که رحم آن را حفظ میکند،و جمله دوم اشاره به خون حیض است که در آن میریزد و جذب جنین میگردد،و آن را میمکد و در خود فرو میبرد،و جمله سوم اشاره به خونهای اضافی است که در ایام حمل،احیانا به خارج ریخته میشود و یا
1) 1) تغیض از ماده غیض در اصل به معنی فرو بردن مایع و فروکش کردن آن است، و به همین جهت به معنی نقصان و فساد نیز آمده است"غیض"به مکانی گفته میشود که آب در آن میایستد و آن را میبلعد لیلة غائضة به معنی شب تاریک است(گویی همه نورها را بلعیده و فرو برده است).
به هنگام تولد و بعد از آن دفع میگردد (1).
احتمالات دیگری نیز در تفسیر آیه دادهاند که در عین حال هیچیک از آنها با یکدیگر تضاد ندارد،و ممکن است آیه فوق اشاره به مجموع این تفاسیر باشد، هر چند ظاهر همان تفسیر اول است،زیرا جمله"تحمل"،حمل جنین را میرساند و جملههای"تغیض"و"تزداد"به قرینه آن اشاره به کم و زیادی دوران حمل است.
در حدیثی که در کافی از امام باقر ع یا امام صادق ع در تفسیر این آیه نقل شده چنین میخوانیم:
الغیض کل حمل دون تسعة اشهر،و ما تزداد کل شیء یزداد علی تسعة اشهر: "غیض هر حملی است که کمتر از 9 ماه متولد شود و ما تزداد هر چیزی است که از 9 ماه افزون شود".
در دنباله حدیث میفرماید
و کلما رأت المرأة الدم الخالص فی حملها فانها تزداد و بعدد الایام التی زاد فیها فی حملها من الدم: "هر زمان زن، خون خالص در حال حمل ببیند به تعداد ایام آن،بر دوران حملش افزوده میشود"! (2).
سپس قرآن اضافه میکند:"هر چیز در نزد خدا به مقدار و میزان ثابت و معین است"( وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ ).
تا تصور نشود که این کم و زیادها بیحساب و بیدلیل است،بلکه ساعت و ثانیه و لحظه آن حساب دارد،همانگونه که اجزای جنین و خون رحم،همه
1) 1) در تفسیر المیزان ضمن تایید این تفسیر برای آیه فوق،میفرماید:بعضی از روایات ائمه اهل بیت(ع)این تفسیر را تایید میکند و آنچه از ابن عباس نقل شده نیز احتمالا بر همین معنی منطبق است،ولی دقت در روایاتی که در تفسیر نور الثقلین در ذیل این آیه از ائمه اهل بیت(ع)نقل شده نشان میدهد که بیشتر اشاره به همان معنی اول که ما در متن اختیار کردیم دارد.
2) 2) طبق نقل نور الثقلین جلد 2 صفحه 485.
دارای حساب و کتاب است.
*** آیه بعد در حقیقت دلیلی است بر آنچه در آیه قبل بیان شد،میگوید:
"خداوند غیب و شهود(پنهان و آشکار)را میداند"( عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ ).
و آگاهی او از غیب و شهود به این دلیل است که"او بزرگ است و متعالی و مسلط بر هر چیز"و به همین دلیل در همه جا حضور دارد،و چیزی از دیدگان علم او پنهان نیست( اَلْکَبِیرُ الْمُتَعٰالِ ).
*** و برای تکمیل این بحث و تاکید بر علم بیپایان او اضافه میکند،"برای خداوند هیچ تفاوتی ندارد کسانی که سخن خود را مکتوم دارند،و یا آنها که آشکار کنند"او همه را میداند و میشنود( سَوٰاءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ ).
"و نیز برای او تفاوت نمیکند،کسانی که مخفیانه در دل شب و در میان پردههای ظلمت گام برمیدارند و آنها که آشکارا در روز روشن به دنبال کار خویش میروند"( وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ ) (1).
اصولا برای کسی که در همه جا حضور دارد،نور و ظلمت،تاریکی و روشنی، غیب و شهود مفهومی ندارد،او به طور یکسان از همه اینها آگاه و با خبر است.
در قرآن مجید کرارا به مساله جنین و عجائب و شگفتیها و نظاماتش به عنوان
1) 1) "سارب"از ماده"سرب"(بر وزن ضرر)در اصل به معنی آب جاری است، و سپس به انسانی که دنبال کاری در حرکت است گفته شده.
یک دلیل بر توحید و خداشناسی و علم بیپایان حق اشاره شده است،البته جنین شناسی به عنوان یک علم،بسیار تازه و جوان است،در گذشته اطلاعات محدودی دانشمندان درباره جنین و مراحل مختلف آن داشتند،ولی با پیشرفت علم و دانش، جهش فوق العادهای در این علم پیدا شد، و اسرار و شگفتیهای فراوانی از این عالم خاموش و بیسر و صدا برای ما مکشوف گشت،بطوری که میتوان گفت:یک دنیا درس توحید و خداشناسی در آفرینش جنین و مراحل تحول و تکامل آن نهفته است.
چه کسی میتواند به موجودی که از دسترس همگان بیرون است و به تعبیر قرآن در ظلمات ثلاث قرار گرفته و زندگانیش فوق العاده ظریف و دقیق است، رسیدگی کند و به مقدار لازم مواد غذایی در اختیار او بگذارد،و در تمام مراحل هدایتش کند.
در آیات فوق هنگامی که میگوید:خداوند میداند هر حیوان مادهای چه در عالم رحم دارد مفهومش این نیست که تنها از جنسیت آن(یعنی نر و ماده بودن)آگاه است،بلکه از تمام مشخصات،استعدادها ذوقها،و نیروهایی که بالقوه در آن نهفته شده آگاه است،اموری که هیچکس با هیچ وسیلهای نمیتواند از آن آگاهی یابد.
بنا بر این وجود این نظامات حساب شده در جنین و رهبری آن در مسیر تکامل دقیق و پیچیدهاش جز از یک مبدء عالم و قادر ممکن نیست.
در آیات مختلفی از قرآن مجید،میخوانیم که هر چیزی محدود به حدی است که از آن حد تجاوز نمیکند،در سوره طلاق آیه 3 میفرماید قَدْ جَعَلَ اللّٰهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً :"خدا برای هر چیز مقدار و اندازهای قرار داده است"و در سوره حجر آیه 21 میخوانیم وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ
مَعْلُومٍ :"هر چیزی خزائنش نزد ما است و جز به مقدار معین آن را نازل نمیکنیم" در آیات مورد بحث نیز خواندیم: وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ .
اینها همه اشاره به آن است که هیچ چیز در این عالم بیحساب نیست،حتی موجوداتی را که گاهی در جهان طبیعت،ما بیحساب و کتاب فرض میکنیم همه آنها دقیقا حساب و کتاب دارند،چه ما بدانیم یا ندانیم،و اصولا حکیم بودن خداوند، نیز مفهومی جز این ندارد،که همه چیز در آفرینش او برنامه و حد و اندازه دارد.
آنچه را از اسرار آفرینش امروز بوسیله علوم دریافتهایم،این حقیقت را کاملا تاکید میکند مثلا خون انسان که حیاتیترین ماده وجودی او است،و عهدهدار رساندن تمام مواد لازم به تمام یاختههای بدن انسان است از بیست و چند ماده ترکیب یافته،نسبت این مواد و اندازه و کیفیت هر یک بقدری دقیق است که با کمترین تغییر سلامت انسان به خطر میافتد و به همین دلیل برای شناخت نارساییهای بدن فورا به سراغ آزمایش خون و اندازهگیری مواد قندی و چربی و اوره و آهن و سایر اجزاء ترکیبیش میروند و از کمی و زیادی این اجزاء فورا به علل نارساییهای بدن و بیماریها پی میبرند.
تنها خون انسان نیست که ترکیبی این چنین دقیق دارد،این دقت و محاسبه در سراسر عالم هستی موجود است.
ضمنا با توجه به این نکته روشن میشود که آنچه را گاهی ما بینظمیها و نابسامانیهای عالم هستی میپنداریم در واقع مربوط به نارسایی علم و دانش ما است،و یک موحد و خداپرست راستین هیچگاه نمیتواند چنین تصوری در باره عالم داشته باشد،و پیشرفت تدریجی علوم گواه این واقعیت است.
و نیز این درس را میتوانیم بیاموزیم که جامعه انسانیت که جزئی از مجموعه نظام هستی است اگر بخواهد سالم زندگی کند باید این اصل( کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ )بر سراسر آن حکومت داشته باشد،از هر گونه افراط و تفریط و کارهایی
که حساب و کتاب در آن نیست بپرهیزد،و در تمام نهادهای اجتماعی حساب و کتاب را حاکم سازد.
در آیات مورد بحث،بر این موضوع تکیه شده که غیب و شهود در پیشگاه خدا روشن است،اساسا غیب و شهود دو مفهوم نسبی است که در مورد موجودی که علم و هستیش محدود است به کار میرود،فی المثل ما دارای حواسی هستیم آنچه در شعاع دید و شنوایی و سایر حواس ما قرار دارد برای ما"شهود"است، و آنچه از حوزه دید و شنید ما بیرون است نسبت به ما غیب محسوب میشود، و اگر فرضا قدرت دید ما نامحدود بود و به داخل و باطن اشیاء و ذرات عالم نفوذ میکرد،همه چیز برای ما شهود بود.
و از آنجا که همه چیز غیر از ذات پاک خداوند محدود است،برای همه آنها غیب و شهود وجود دارد،ولی ذات خدا چون نامحدود است و همه جا حضور دارد بنا بر این همه چیز برای او شهود است و غیب در باره ذات پاکش مفهوم ندارد، و اگر میگوئیم خداوند عالم الغیب و الشهادة میباشد معنیش این است آنچه برای ما غیب یا شهادت محسوب میشود برای او یکسان و شهادت است.
فرض کنید ما به کف دست خود در روشنایی نگاه کنیم،آیا ممکن است از آنچه در آن است بیخبر باشیم؟عالم هستی در برابر علم خداوند بمراتب از این واضح و آشکارتر است.
هنگامی که در آیات فوق میخوانیم خداوند سخنان پنهانی و آشکار و رفت و آمدهای روزانه و شبانه و حرکات شما را یکسان میداند،و در پیشگاه علم او همه آشکار است،هر گاه به این حقیقت:راستی ایمان داشته باشیم و نظارت دائمی او را بر خود احساس کنیم دگرگونی عمیقی در روح و فکر و گفتار و کردار ما
پیدا میشود.
در روایتی که از امام صادق ع نقل شده در پاسخ سؤال کسی که میپرسد برنامه زندگانی شما چیست؟اموری را میفرماید،از جمله اینکه:
علمت ان اللّٰه مطلع علی فاستحییت: "یکی از برنامههای من این است که دانستم خداوند از تمام کارهای من آگاه و با خبر است و لذا از نافرمانی او حیا و شرم دارم"!.
در تاریخ اسلام و زندگی روزانه مسلمانان متعهد،جلوههای فراوانی از این حقیقت را مشاهده میکنیم.
میگویند پدر و فرزندی وارد باغی شدند،پدر به قصد چیدن میوه بدون اجازه صاحب باغ به بالای درختی رفت،فرزندش که نوجوان با معرفتی بود صدا زد پدر پائین بیا،پدر متوحش شد و خود را جمع کرد و فورا پائین آمد،پرسید نفهمیدم چه کسی بود که مرا میدید،گفت:کسی از بالای سرت!نگاه به بالا کرد چیزی ندید،گفت منظورم خدا است که ما فوق و محیط بر همه ما است، چگونه ممکن است از نگاه کردن انسانی وحشت داشته باشی اما از اینکه خدا ترا در هر حال میبیند،وحشت نمیکنی؟این چه ایمانی است؟!
لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ (11)
11-برای انسان مامورانی است که پی در پی،از پیش رو،و از پشت سرش او را از حوادث (غیر حتمی)حفظ میکنند،(اما)خداوند سرنوشت هیچ قوم(و ملتی)را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنها خود را تغییر دهند،و هنگامی که خدا اراده سویی به قومی (بخاطر اعمالشان)کند هیچ چیز مانع آن نخواهد شد،و جز خدا سرپرستی نخواهند داشت.
محافظان غیبی!
در آیات گذشته خواندیم که خدا بحکم عالم الغیب و الشهادة بودن،از پنهان و آشکار مردم با خبر و همه جا حاضر و ناظر است.
در آیه مورد بحث اضافه میکند که خداوند علاوه بر این حافظ و نگاهبان بندگان خود نیز میباشد:"برای انسان مامورانی است که پی در پی از پیش رو، و پشت سر او قرار میگیرند و او را از حوادث حفظ میکنند"( لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ ) (1)
1) 1) در اینکه ضمیر"له"به چه کسی بر میگردد در میان مفسران گفتگو است،مشهور و معروف همان است که در بالا گفتیم یعنی به انسان بر میگردد که در آیات قبل به او اشاره شده است،بعضی احتمال دادهاند که به پیامبر یا به خدا برگردد ولی این دو احتمال با ذیل آیه سازگار نیست(دقت کنید).
اما برای اینکه کسی اشتباه نکند که این حفظ و نگاهبانی بیقید و شرط است و انسان میتواند خود را به پرتگاهها بیفکند و دست به هر ندانم کاری بزند و یا مرتکب هر گونه گناهی که مستوجب مجازات و عذاب است بشود و باز انتظار داشته باشد که خدا و ماموران او حافظ وی باشند اضافه میکند که:"خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی را تغییر نمیدهد مگر اینکه آنها تغییراتی در خود ایجاد کنند"!( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ ).
و باز برای اینکه این اشتباه پیش نیاید که با وجود ماموران الهی که عهده دار حفظ انسان هستند،مساله مجازات و بلاهای الهی چه معنی دارد،در پایان آیه اضافه میکند که"هر گاه خداوند به قوم و جمعیتی اراده سوء و بدی کند هیچ راه دفاع و بازگشت ندارد"( وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ ).
"و هیچکس غیر خدا نمیتواند والی و ناصر و یاور آنها باشد"( وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ ).
به همین دلیل هنگامی که فرمان خدا به عذاب و مجازات یا نابودی قوم و ملتی صادر شود،حافظان و نگهبانان دور میشوند و انسان را تسلیم حوادث میکنند! ***
"معقبات"چنان که طبرسی در مجمع البیان و بعضی دیگر از مفسران بزرگ گفتهاند جمع"معقبه"است و آن هم به نوبه خود جمع"معقب"میباشد و به معنی گروهی است که پی در پی و به طور متناوب به دنبال کاری میروند.
ظاهر این آیه آن است که خداوند به گروهی از فرشتگان،ماموریت داده که در شب و روز به طور متناوب به سراغ انسان بیایند و از پیش رو و پشت سر
نگاهبان و حافظ او باشند.
بدون تردید انسان در زندگی خود در معرض آفات و بلاهای زیادی است، حوادثی از درون و برون،انواع بیماریها،میکربها،انواع حادثهها و خطراتی که از زمین و آسمان میجوشد،انسان را احاطه کردهاند،مخصوصا به هنگام کودکی که آگاهی انسان از اوضاع اطراف خود بسیار ناچیز است و هیچگونه تجربهای ندارد،در هر گامی خطری در کمین او نشسته است،و گاه انسان تعجب میکند که کودک چگونه از لابلای اینهمه حوادث جان به سلامت میبرد و بزرگ میشود،مخصوصا در خانوادههایی که پدران و مادران چندان آگاهی از مسائل ندارند و یا امکاناتی در اختیار آنها نیست مانند کودکانی که در روستاها بزرگ میشوند و در میان انبوه محرومیتها،عوامل بیماری و خطرات قرار دارند.
اگر براستی در این مسائل بیندیشیم احساس میکنیم که نیروی محافظی هست که ما را در برابر حوادث حفظ میکند و همچون سپری از پیش رو و پشت سر محافظ و نگهدار ما است.
در بسیاری از مواقع،حوادث خطرناک برای انسان پیش میآید و او معجزهآسا از آنها رهایی مییابد بطوری که احساس میکند همه اینها تصادف نیست بلکه نیروی محافظی از او نگهبانی میکند.
در روایات متعددی که از پیشوایان اسلام نقل شده نیز روی این تاکید شده است،از جمله:
در روایتی از امام باقر ع میخوانیم که در تفسیر آیه فوق فرمود:
یحفظ بامر اللّٰه من ان یقع فی رکی او یقع علیه حائط او یصیبه شیء حتی اذ جاء القدر خلوا بینه و بینه یدفعونه الی المقادیر و هما ملکان یحفظانه باللیل و ملکان من نهار یتعاقبانه یعنی:"به فرمان خدا انسان را حفظ میکند از اینکه در چاهی سقوط کند یا دیواری بر او بیفتد یا حادثه دیگری برای او پیش بیاید
تا زمانی که مقدرات حتمی فرا رسد در این هنگام آنها کنار میروند و او را تسلیم حوادث میکنند،آنها دو فرشتهاند که انسان را در شب حفظ میکنند و دو فرشتهاند که در روز که به طور متناوب به این وظیفه میپردازند" (1).
در حدیثی دیگر از امام صادق ع میخوانیم:
ما من عبد الا و معه ملکان یحفظانه فاذا جاء الامر من عند اللّٰه خلیا بینه و بین امر اللّٰه: "هیچ بندهای نیست مگر اینکه دو فرشته با او هستند و او را محافظت میکنند،اما هنگامی که فرمان قطعی خداوند فرا رسد،او را تسلیم حوادث میکنند" (2)(بنا بر این آنها تنها او را از حوادثی که به فرمان خدا قطعیت نیافته حفظ میکنند).
در نهج البلاغه نیز میخوانیم که امیر مؤمنان علی ع فرمود:
ان مع کل انسان ملکین یحفظانه فاذا جاء القدر خلیا بینه و بینه: "با هر انسانی دو فرشته است که او را حفظ میکنند،اما هنگامی که مقدرات حتمی فرا رسد او را رها میسازند" (3)همچنین در خطبه اول نهج البلاغه در توصیف فرشتگان و گروههای مختلف آنها میخوانیم:
و منهم الحفظة لعباده: "گروهی از آنها حافظان بندگان اویند"البته عدم آگاهی از وجود این فرشتگان از طریق حس یا از طریق علوم و دانشهای طبیعی هرگز نمیتواند دلیل بر نفی آنها باشد چرا که این منحصر به مورد بحث ما نیست،قرآن مجید و همچنین مذاهب دیگر خبر از امور فراوانی که ما وراء حس انسان است دادهاند که بشر از طرق عادی نمیتواند از آنها آگاهی یابد.
از این گذشته همانگونه که در بالا گفتیم ما در زندگی روزانه خود،نشانههای واضحی از وجود چنین نیروی محافظی میبینیم و احساس میکنیم که در برابر
بسیاری از حوادث مرگبار بطور اعجاز آمیزی نجات مییابیم که تفسیر و توجیه همه آنها از طریق عادی و یا حمل بر تصادف مشکل است،(و من خود بعضی نمونههای آن را در زندگی دیدهام که راستی حیرتآور بوده،حتی برای شخص دیرباوری مثل من دلیلی بوده است برای وجود آن محافظ نامرئی!)
جمله إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ که در دو مورد از قرآن با تفاوت مختصری آمده است،یک قانون کلی و عمومی را بیان میکند، قانونی سرنوشتساز و حرکت آفرین و هشدار دهنده! این قانون که یکی از پایههای اساسی جهان بینی و جامعهشناسی در اسلام است،به ما میگوید مقدرات شما قبل از هر چیز و هر کس در دست خود شما است، و هر گونه تغییر و دگرگونی در خوشبختی و بدبختی اقوام در درجه اول به خود آنها بازگشت میکند،شانس و طالع و اقبال و تصادف و تاثیر اوضاع فلکی و مانند اینها هیچکدام پایه ندارد،آنچه اساس و پایه است این است که ملتی خود بخواهد سربلند و سرفراز و پیروز و پیشرو باشد،و یا به عکس خودش تن به ذلت و زبونی و شکست در دهد،حتی لطف خداوند،یا مجازات او،بیمقدمه،دامان هیچ ملتی را نخواهد گرفت،بلکه این اراده و خواست ملتها،و تغییرات درونی آنهاست که آنها را مستحق لطف یا مستوجب عذاب خدا میسازد.
به تعبیر دیگر:این اصل قرآنی که یکی از مهمترین برنامههای اجتماعی اسلام را بیان میکند به ما میگوید هر گونه تغییرات برونی متکی به تغییرات درونی ملتها و اقوام است،و هر گونه پیروزی و شکستی که به قومی رسید از همین جا سرچشمه میگیرد،بنا بر این آنها که همیشه برای تبرئه خویش به دنبال"عوامل برونی"میگردند،و قدرتهای سلطهگر و استعمار کننده را همواره عامل بدبختی خود میشمارند،سخت در اشتباهند،چرا که اگر این قدرتهای جهنمی پایگاهی
در درون یک جامعه نداشته باشند،کاری از آنان ساخته نیست.
مهم آن است که پایگاههای سلطهگران و استعمار کنندگان و جباران را در درون جامعه خود در هم بکوبیم،تا آنها هیچگونه راهی برای نفوذ نداشته باشند.
آنها بمنزله شیطانند،و میدانیم شیطان به گفته قرآن بر کسانی که عباد اللّٰه مخلصین هستند راه ندارد،او تنها بر کسانی چیره میشود که پایگاهی در درون وجود خود برای شیطان ساختهاند.
این اصل قرآنی میگوید:برای پایان دادن به بدبختیها و ناکامیها باید دست به انقلابی از درون بزنیم،یک انقلاب فکری و فرهنگی،یک انقلاب ایمانی و اخلاقی،و به هنگام گرفتاری در چنگال بدبختیها باید فورا به جستجوی نقطههای ضعف خویشتن بپردازیم،و آنها را با آب توبه و بازگشت به سوی حق از دامان روح و جان خود بشوئیم،تولدی تازه پیدا کنیم و نور و حرکتی جدید، تا در پرتو آن بتوانیم ناکامیها و شکستها را به پیروزی مبدل سازیم،نه اینکه این نقطههای ضعف که عوامل شکست است در زیر پوششهای خود خواهی مکتوم بماند و به جستجوی عوامل شکست در بیرون جامعه خود در بیراههها سرگردان بمانیم! تا کنون کتابها یا مقالات زیادی در باره عوامل پیروزی مسلمانان نخستین، و عوامل عقبنشینی مسلمین قرون بعد،نوشته شده است،که بسیاری از بحثهای آنان به کاوش در سنگلاخ و بیراهه میماند،اگر بخواهیم از اصل فوق که از سرچشمه وحی به ما رسیده الهام بگیریم باید هم آن پیروزی و هم آن شکست و ناکامی را در تغییرات فکری و عقیدتی و اخلاقی و برنامههای عملی مسلمانان جستجو کنیم و نه غیر آن،در انقلابهای معاصر از جمله انقلاب ملت ما(مسلمانان ایران) انقلاب الجزائر،انقلاب افغانستان،و مانند آن به وضوح حاکمیت این اصل
قرآنی را مشاهده میکنیم.یعنی بیاینکه دولتهای استعماری و ابرقدرتهای سلطهگر روش خود را تغییر دهند،هنگامی که ما از درون دگرگون شدیم همه چیز دگرگون شد.
و به هر حال این درسی است برای امروز و فردا،و فرداهای دیگر،برای همه مسلمانها،و همه نسلهای آینده! و میبینیم تنها رهبرانی پیروز و موفق شدند که ملت خود را بر اساس این اصل رهبری کردند و دگرگون ساختند،تاریخ اسلام و تاریخ معاصر مملو است از شواهدی بر این اصل اساسی و جاودانی که ذکر آنها ما را از روش بحثمان در این تفسیر دور میسازد.
هُوَ اَلَّذِی یُرِیکُمُ اَلْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنْشِئُ اَلسَّحٰابَ اَلثِّقٰالَ (12) وَ یُسَبِّحُ اَلرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ وَ یُرْسِلُ اَلصَّوٰاعِقَ فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ وَ هُمْ یُجٰادِلُونَ فِی اَللّٰهِ وَ هُوَ شَدِیدُ اَلْمِحٰالِ (13) لَهُ دَعْوَةُ اَلْحَقِّ وَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ إِلاّٰ کَبٰاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی اَلْمٰاءِ لِیَبْلُغَ فٰاهُ وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ وَ مٰا دُعٰاءُ اَلْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (14) وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ (15)
12-او کسی است که برق را به شما نشان میدهد که هم مایه ترس است هم امید و ابرهای سنگین بار ایجاد میکند.
13-و رعد تسبیح و حمد او میگوید،و(نیز)فرشتگان از ترس او،و صاعقهها را میفرستد و هر کس را بخواهد گرفتار آن میسازد در حالی که آنها(با مشاهده اینهمه آیات خدا باز هم)در باره خدا به مجادله مشغولند،و او قدرتی بیانتها(و مجازاتی دردناک)دارد.
14-دعوت حق از آن او است و کسانی که(مشرکان)غیر از خدا میخوانند به دعوت آنها پاسخ نمیگویند،آنها همچون کسی هستند که کفهای خود را به سوی آب میگشاید تا آب بدهانش برسد و هرگز نخواهد رسید،و دعای کافران جز در ضلال(و گمراهی) نیست! 15-همه آنها که در آسمانها و زمین هستند از روی اطاعت یا اکراه و همچنین سایههای آنها- هر صبح و عصر-برای خدا سجده میکنند.
قرآن در اینجا بار دیگر به آیات توحید و نشانههای عظمت خدا و اسرار آفرینش میپردازد و با انگشت گذاشتن روی قسمتهای مختلفی از پدیدههای طبیعی و اشارههای کوتاه و پر معنی به اسرار و خواص آنها،رابطه بندگان را با خدا نزدیکتر کرده،نور ایمان و معرفت را در قلبهایشان میپاشد.
نخست به برق(برقی که در میان قطعات ابر پیدا میشود)اشاره کرده میگوید:"او کسی است که برق را که مایه"ترس"و"طمع"میباشد به شما ارائه میدهد"!( هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً ).
از یک سو شعاع درخشانش چشمها را خیره میکند و صدای رعبانگیز رعد که از آن برمیخیزد گاهی شما را به وحشت میاندازد،و ترس و اضطراب از خطرات آتشسوزی ناشی از آن مخصوصا برای آنها که در بیابانها زندگی میکنند و یا از آن عبور دارند،آنان را آزار میدهد.
اما از آنجا که غالبا همراه آن رگبارهایی به وجود میآید و تشنه کامان بیابان را آب زلالی میبخشد و درختان و زراعت را سیراب میکند،آنها را به امید و طمع میکشاند،و در میان این بیم و امید،لحظات حساسی را میگذرانند.
سپس اضافه میکند:"او کسی است که ابرهای سنگین و پربار ایجاد میکند"که قادر به آبیاری زمینهای تشنهاند( وَ یُنْشِئُ السَّحٰابَ الثِّقٰالَ ).
میدانیم از نظر علمی پیدایش برق به خاطر آنست که دو قطعه ابر با الکتریستههای مختلف(مثبت و منفی)به هم نزدیک میشوند و درست همانند
سر دو سیم برق که به هنگام نزدیکی جرقه میزند آنها نیز جرقه عظیمی ایجاد کرده و به اصطلاح تخلیه الکتریکی میشوند.
اگر جرقههای کوچکی که از سر دو سیم در برابر چشم ما آشکار میشود، صدای خفیفی دارند،در عوض صدای جرقه آسمانی برق به خاطر گسترش ابر و بالا بودن میزان الکتریسته بقدری شدید است که"رعد"را به وجود میآورد.
و هر گاه قطعه ابری که دارای الکتریسته مثبت است به زمین که همیشه الکتریسته منفی دارد نزدیک شود،جرقه در میان زمین و ابر ایجاد میشود،که آن را"صاعقه"میگویند،و خطرناک بودنش به همین دلیل است که یک سر آن،زمین و نقطههای مرتفعی است که به اصطلاح نوک این سیم را تشکیل میدهد، حتی یک انسان در یک بیابان ممکن است عملا تبدیل به نوک این سیم منفی شود و درست جرقه وحشتناکی بر سر او فرود آید و در یک لحظه کوتاه تبدیل به خاکستر شود،و نیز به همین دلیل است که به هنگام رعد و برق در بیابانها باید فورا به کنار درخت یا دیوار یا کوه و یا هر نقطه مرتفعی پناه برد،و یا در گودالی دراز کشید.
به هر حال برق که از نظر بعضی شاید شوخی طبیعت محسوب میشود، با اکتشافات علمی روز ثابت شده که فوائد و برکات فراوانی دارد که ذیلا به سه قسمت آن اشاره میشود.
1-آبیاری-برقها معمولا حرارات فوق العاده زیاد گاه در حدود 15 هزار درجه سانتیگراد!تولید میکنند،و این حرارت کافی است که مقدار زیادی از هوای اطراف را بسوزاند و در نتیجه فشار هوا فورا کم شود،و میدانیم در فشار کم،ابرها میبارند،و به همین دلیل،غالبا متعاقب جهش برق رگبارهایی شروع میشود و دانههای درشت باران فرو میریزند،و از اینرو برق در واقع یکی از وظائفش آبیاری است.
2-سمپاشی به هنگامی که برق با آن حرارتش آشکار میشود قطرات باران
با مقداری اکسیژن اضافی ترکیب میشوند و آب سنگین یعنی آب اکسیژنه (2O2H)ایجاد میکنند و میدانیم آب اکسیژنه یکی از آثارش کشتن میکربها است، و به همین جهت در مصارف طبی برای شستشوی زخمها به کار میرود،این قطرات آب اکسیژنه هنگامی که بر زمینها میبارد،تخم آفات و بیماریهای گیاهی را از میان میبرد،و سمپاشی خوبی از آنها میکند و به همین جهت گفتهاند هر سال که رعد و برق کم باشد آفات گیاهی بیشتر است!.
3-تغذیه و کودرسانی-قطرات باران که بر اثر برق و حرارت شدید و ترکیب،یک حالت اسید کربنی پیدا میکند که به هنگام پاشیده شدن بر زمینها و ترکیب با آنها یک نوع کود مؤثر گیاهی میسازد.
و گیاهان از این طریق تغذیه میشوند.
بعضی از دانشمندان گفتهاند مقدار کودی که در طی سال از مجموع برقهای آسمان در کره زمین به وجود میآید دهها ملیون تن است!که رقم فوق العاده بالایی میباشد.
بنا بر این میبینیم همین پدیده ظاهرا پیش پا افتاده و بیخاصیت طبیعت چقدر پربار و پربرکت است،هم آبیاری میکند،هم سمپاشی میکند،و هم تغذیه، و این نمونه کوچکی از اسرار شگرف و پردامنه عالم هستی است که رهنمون روشنی بر مساله خداشناسی میتواند باشد.
اینها همه از یک سو برکات برق است،و از سوی دیگر آتش سوزیهایی که از یک نوع آن(صاعقه)به وجود میآید گاهی ممکن است انسان یا انسانها یا درختانی را بسوزاند.هر چند این امر کم و نادر است،و قابل اجتناب،ولی میتواند عامل خوف و ترس شود،و به این ترتیب،آنچه در آیه فوق خواندیم که برق هم مایه ترس است و هم امید،ممکن است اشاره به مجموع این امور باشد.
و نیز ممکن است جمله" وَ یُنْشِئُ السَّحٰابَ الثِّقٰالَ "که در آخر آیه
فوق آمده،ارتباط با همین خاصیت برق داشته باشد که ابرها را سنگین بار از دانههای پر پشت باران میسازد! *** آیه بعد به صدای"رعد"میپردازد که از برق هرگز جدا نیست و میفرماید:
"رعد تسبیح و حمد خدا میگوید"( وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ ) آری این صدای پرطنین جهان طبیعت که ضرب المثل در عظمت صوت است،از آنجا که توام با پدیده برق میباشد و هر دو در خدمت یک هدف هستند و خدمات پر ارزش و حساب شدهای دارند که در بالا به آن اشاره شد عملا تسبیح خدا میگوید و به تعبیر دیگر:"رعد"زبان گویای"برق"است،که حکایت از نظام آفرینش و عظمت خالق میکند.
این همان چیزی است که ما نام آن را زبانحال میگذاریم:یک کتاب پرمحتوا،یک قصیده غرا،یک تابلو زیبا و دلانگیز،یک ساختمان محکم و منظم و حساب شده،با زبان حال خود از علم و دانش و مهارت و ذوق نویسنده و گوینده و نقاش و معمار سخن میگویند،آنها را مدح میکنند،و میستایند.
ذرات این عالم هستی که همه اسرار آمیزند و نظام بسیار دقیق و حساب شدهای دارند،همگی از پاکی خداوند و منزه بودن او از هر گونه عیب و نقص، سخن میگویند،(آیا"تسبیح"چیزی جز تنزیه و پاک دانستن میباشد؟)و همگی از قدرت و علم و حکمت او خبر میدهند(آیا"حمد"چیزی جز بیان صفات کمال است؟). (1)
این احتمال را نیز جمعی از فلاسفه دادهاند که تمام ذرات این جهان هر یک
1) 1) توضیح بیشتر درباره"تسبیح و تقدیس"موجودات را در ذیل آیه شریفه وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰکِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ "(اسراء-44)بخواست خدا خواهد آمد.
برای خود نوعی از عقل و شعور دارند و از روی همین عقل و شعور،تسبیح و تقدیس خدا میکنند،نه تنها با زبان حال و حکایت کردن وجودشان از وجود خدا،بلکه با زبان قال نیز او را میستایند.
نه تنها صدای رعد و یا سایر اجزای جهان ماده،تسبیح او میگویند که "همگی فرشتگان نیز از ترس و خشیت خدا،به تسبیح او مشغولند"( وَ الْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ ) (1).
آنها از این میترسند که در انجام فرمان پروردگار و مسئولیتهایی که در نظام هستی بر عهده آنها گذارده شده کوتاهی کنند و گرفتار مجازات الهی شوند، و میدانیم همیشه وظیفهها و تکالیف برای آنها که احساس مسئولیت میکنند ترس آفرین است،ترسی سازنده که شخص را به تلاش و حرکت وا میدارد.
و برای توضیح بیشتر در زمینه رعد و برق اشاره به صاعقهها میکند و میفرماید:
"خداوند صاعقهها را میفرستد و به هر کس بخواهد بوسیله آن آسیب میرساند" ( وَ یُرْسِلُ الصَّوٰاعِقَ فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ ).
ولی با این همه،و با مشاهده آیات عظمت پروردگار در عالم آفرینش در پهنه زمین و آسمان،در گیاهان و درختان و رعد و برق و مانند آنها،و با کوچکی و حقارت قدرت انسان در برابر حوادث،حتی در برابر یک جرقه آسمانی باز هم گروهی از بیخبران در باره خدا به مجادله و ستیز برمیخیزند"( وَ هُمْ یُجٰادِلُونَ فِی اللّٰهِ ).
در حالی که خداوند قدرتی بیانتها،و مجازاتی دردناک و کیفری سخت دارد ( وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ ).
1) 1) شیخ طوسی در تفسیر تبیان میفرماید:تفاوت"خیفه"و"خوف"در این است که"خیفة"بیان حالت را میکند و"خوف"مصدر است،یعنی اولی به معنی حالت ترس است و دومی به معنی ترسیدن.
"محال"در اصل از"حیله"و"حیله"به معنی هر نوع چارهاندیشی پنهانی و غیر آشکار است(نه به معنی چارهجوییهای مخرب که در زبان فارسی به آن مشهور شده است)و مسلم است کسی که توانایی بر چارهاندیشی آن هم با قدرت و شدت دارد کسی است که هم از نظر توانایی فوق العاده است و هم از نظر علم و حکمت،و به همین دلیل بر دشمنانش مسلط و پیروز میباشد،و کسی را یارای فرار از حوزه قدرت او نیست،به همین جهت مفسران هر یک" شَدِیدُ الْمِحٰالِ "را طوری تفسیر کردهاند که همه در واقع از معنی بالا ریشه گرفته است،بعضی آن را به معنی شدید القوه،بعضی شدید العذاب،بعضی شدید القدرة،بعضی شدید الاخذ و مانند آن تفسیر نمودهاند (1).
*** آخرین آیه مورد بحث به دو مطلب اشاره میکند:
نخست اینکه"دعوت حق از آن خداست"( لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ ).
یعنی هر گاه او را بخوانیم میشنود،و اجابت میکند،هم آگاهی از دعای بندگان دارد و هم قدرت بر انجام خواستههای آنها،و به همین دلیل خواندن او و تقاضای از ذات مقدسش حق است نه باطل و بیاساس.
دیگر اینکه خواندن بتها و تقاضای از آنها دعوت و دعای باطل است، زیرا"کسانی را که مشرکان غیر از خداوند میخوانند و برای انجام خواستههایشان به آنها پناه میبرند هرگز به آنان پاسخ نمیگویند دعایشان را اجابت نمیکنند"( وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ ).
آری این چنین است دعوت باطل چرا که پندار و خیالی بیش نیست و هر گونه
1) 1) بعضی"محال"را از ماده"حیله"ندانستهاند،بلکه از ماده"محل"و"ماحل" که به معنی مکر و جدال و تصمیم بر مجازات و کیفر میباشد گرفتهاند،ولی آنچه در متن گفتیم صحیحتر به نظر میرسد،هر چند هر دو معنی تقریبا قریب الافق است.
علم و قدرتی برای بتها قائل باشند کاملا موهوم و بیپایه و بیاساس است.
مگر"حق"چیزی جز عینیت و واقعیت و مایه خیر و برکت،و"باطل"چیزی جز پندار و توهم و مایه شر و فساد میباشد؟سپس-همانگونه که روش قرآن است-برای مجسم ساختن این موضوع عقلانی مثال حسی زیبا و رسایی بیان میکند و میگوید:
"آنها که غیر خدا را میخوانند به کسی میمانند که بر کنار آبی که سطح آن از دسترس او دور است نشسته و به آن اشاره میکند،به این امید که آب به دهان او برسد و هرگز نمیرسد"چه خواب و پندار بیهودهای؟!( إِلاّٰ کَبٰاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی الْمٰاءِ لِیَبْلُغَ فٰاهُ وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ ).
آیا میتوان در کنار چاه نشست و دست به سوی آب دراز کرد و با اشاره، آب را به دهان فرستاد؟این کار جز از یک انسان سادهلوح و دیوانه سر میزند؟ این احتمال نیز در تفسیر جمله فوق وجود دارد که بتپرستان را به کسی تشبیه میکند که کف دستان خود را کاملا صاف و افقی گرفته وارد آب میکند، و انتظار دارد آب در دست او بند شود،در حالی که به محض اینکه دست را از آب بیرون آورد قطرات آب از لابلای انگشتان و کف دست او بیرون میریزد و چیزی باقی نمیماند.
تفسیر سومی نیز برای این جمله کردهاند و آن اینکه بتپرستان که برای حل مشکلاتشان به سراغ بتها میروند مانند کسی هستند که میخواهد آب را در مشت خود نگاه دارد آیا هیچگاه آب را میتوان در مشت نگاه داشت؟و این از ضرب المثل معروفی در میان عرب گرفته شده که وقتی میخواهند برای کسی که کوشش بیهوده میکند مثالی بزنند میگویند هو کقابض الماء بالید:"او مانند کسی است که میخواهد آب را با دست خود بگیرد".
شاعر عرب نیز میگوید: فاصبحت فیما کان بینی و بینها من الود مثل قابض الماء بالید
:"کار من به جایی رسید که برای حفظ محبت میان خود و او مانند کسی بودم که میخواست آب را در دست نگاهدارد" (1).
ولی تفسیر اول از همه روشنتر به نظر میرسد! و در پایان آیه برای تاکید این سخن میگوید"درخواست کافران از بتها چیزی جز گام برداشتن در گمراهی نیست"( وَ مٰا دُعٰاءُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ ).
چه ضلالتی از این بالاتر که انسان سعی و کوشش خود را در بیراههای که هرگز او را بمقصد نمیرساند بکار برد،خسته و ناتوان شود اما نتیجه و بهرهای نگیرد.
*** در آخرین آیه مورد بحث برای اینکه نشان دهد بتپرستان چگونه از کاروان عالم هستی جدا گشته و تک و تنها در بیراههها سرگردان شدهاند چنین میفرماید:
"همه کسانی که در آسمانها و زمین هستند از روی اطاعت و تسلیم و یا از روی کراهت و همچنین سایههای آنها،هر صبح و شام،برای خدا سجده میکنند" ( وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ ).
سجده در این گونه موارد به معنی خضوع و نهایت تواضع و تسلیم است،یعنی همه فرشتگان و انسانها و همه صاحبان عقل و اندیشه برای خدا متواضعند و در برابر فرمان او خاضع میباشند،منتهی گروهی سجده و خضوعشان تنها جنبه تکوینی دارد،یعنی در برابر قوانین عالم هستی و آفرینش خاضعند،ولی گروهی علاوه بر سجود تکوینی سجود تشریعی
1) 1) تفسیر قرطبی جلد 5 صفحه 3529.
نیز دارند یعنی با میل و اراده خود در برابر خداوند سجده میکنند،مثلا همین که میبینیم جسم و جان آنها تسلیم قوانین حیات و مرگ و نمو و رشد و سلامت و بیماری و مانند آن است این حالت تسلیم و خضوع در برابر قوانین آفرینش در حقیقت یک نوع سجود تکوینی از ناحیه آنها است.
2-تعبیر به" طَوْعاً وَ کَرْهاً "ممکن است اشاره به این باشد که مؤمنان از روی میل و رغبت در پیشگاه پروردگار به سجده میافتند و خضوع میکنند، اما غیر مؤمنان هر چند حاضر به چنین سجدهای نیستند تمام ذرات وجودشان از نظر قوانین آفرینش تسلیم فرمان خدا است چه بخواهند و چه نخواهند.
ضمنا باید توجه داشت که"کره"(بر وزن جرم)به معنی کراهتی است که از درون انسان سرچشمه میگیرد و"کره"(بر وزن شرح)به معنی کراهتی است که عامل بیرونی داشته باشد و در مورد بحث چون غیر مؤمنان تحت تاثیر عوامل بیرون ذاتی مقهور قوانین آفرینش هستند"کره"(بر وزن شرح)به کار رفته است.
این احتمال نیز در تفسیر" طَوْعاً وَ کَرْهاً "داده شده است که منظور از طوعا جریاناتی از جهان آفرینش است که موافق میل فطری و طبیعی یک موجود است(مانند میل طبیعی موجود زنده برای زنده ماندن)و منظور از"کرها" تمایلی است که از خارج تحمیل بر یک موجود میشود مانند مرگ یک موجود زنده بر اثر هجوم میکربها و یا عوامل دیگر.
3-"ظلال"جمع"ظل"به معنی سایه است،ذکر این کلمه در آیه فوق نشان میدهد که منظور از سجود تنها سجود تشریعی نیست،زیرا سایههای موجودات از خود اراده و اختیاری ندارند،بلکه تسلیم قوانین تابش نور میباشند، و بنا بر این سجده آنها،تکوینی،یعنی تسلیم در مقابل قوانین خلقت است.
البته ذکر کلمه"ظلال"(سایهها)دلیل بر این نیست که همه آنها که در آسمان
و زمین هستند،وجودشان مادی است و دارای سایهاند،بلکه تنها اشاره به آن دسته از موجوداتی است که سایه دارند،مثل اینکه گفته میشود،علماء شهر و فرزندانشان در فلان مجلس شرکت کردند،یعنی فرزندان کسانی که فرزند داشتند،و از این جمله هرگز استفاده نمیشود که همه علمای شهر،صاحب فرزندند(دقت کنید).
به هر حال سایه گر چه یک امر عدمی بیش نیست که همان فقدان نور است ولی چون از هر طرف،وجود نور آن را احاطه کرده،برای خود موجودیت و آثاری دارد،و تصریح به این کلمه در آیه فوق شاید برای تاکید است که حتی سایههای موجودات هم در پیشگاه خداوند خاضعند.
4-"آصال"جمع"اصل"(بر وزن دهل)و آن نیز جمع"اصیل"است، که از ماده"اصل"گرفته شده و به معنی آخر روز است،از این نظر که اصل و پایه شب محسوب میشود! و"غدو"جمع"غداة"به معنی اول روز است(و گاهی به معنی مصدری نیز استعمال شده است).
گر چه سجده و خضوع موجودات عالم هستی در برابر فرمان خدا مخصوص صبح و عصر نیست بلکه همیشگی و در همه ساعات است،ولی ذکر این دو موقع یا به عنوان کنایه از دوام این موضوع است،مثل اینکه میگوئیم فلان کس هر صبح و شام مشغول تحصیل علم است،یعنی همیشه تحصیل علم میکند،و یا به خاطر آن است که در جمله قبل،سخن از سایههای موجودات به میان آمده و سایهها بیش از هر وقت در اول و آخر روز خود را نشان میدهند،
قُلْ مَنْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلِ اَللّٰهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلْأَعْمیٰ وَ اَلْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی اَلظُّلُمٰاتُ وَ اَلنُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ اَلْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (16)
16-بگو چه کسی پروردگار آسمانها و زمین است؟بگو"اللّٰه"!(سپس)بگو آیا اولیا (و خدایانی)غیر از او برای خود برگزیدهاید که(حتی)مالک سود و زیان خود نیستند(تا چه رسد به شما)بگو آیا نابینا و بینا یکسان است؟یا ظلمتها و نور برابرند؟ آیا آنها شریکانی برای خدا قرار دادند بخاطر اینکه آنان همانند خدا آفرینشی داشتند و این آفرینشها بر آنها مشتبه شد؟!بگو خدا خالق همه چیز است و او است یکتا و پیروز!
بت پرستی چرا؟
از آنجا که در آیات گذشته بحثهای فراوانی درباره شناخت وجود خدا بود در این آیه به بحث پیرامون اشتباه مشرکان و بتپرستان میپردازد و از چند طریق این بحث را تعقیب میکند.
نخست روی سخن را به پیامبر کرده،میگوید:"از آنها بپرس پروردگار و مدبر آسمانها و زمین کیست"( قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
سپس بیآنکه پیامبر در انتظار پاسخ آنها بنشیند دستور میدهد که خود پاسخ این سؤال را بده،و"بگو اللّٰه"( قُلِ اللّٰهُ ).
سپس آنها را با این جمله مورد سرزنش و ملامت قرار میدهد که"به آنها بگو آیا غیر خدا را اولیاء و تکیهگاه و معبود خود قرار دادهاید؟با اینکه این بتها حتی نسبت به خودشان مالک سود و زیانی نیستند"؟!( قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا ).
در حقیقت نخست از طریق"ربوبیت خدا"و اینکه او مالک و مدبر عالم است و هر خیر و نیکی از ناحیه اوست و توانایی بر دفع هر شر و بدی دارد بحث میکند یعنی هنگامی که شما قبول دارید خالق و پروردگار اوست بنا بر این هر چه میخواهید باید از او بخواهید نه از بتها که آنها قادر بر حل هیچ مشکلی درباره شما نیستند.
و دیگر بار مطلب را از این فراتر میبرد و میفرماید آنها حتی مالک سود و زیان خود نیستند،تا چه رسد به شما،با این حال چه گرهی را میتوانند برای شما بگشایند که به سراغ پرستش آنها میروید،آنها در کار خودشان بیچاره هستند با این حال چه انتظاری از آنها دارید.
سپس با ذکر دو مثال روشن و صریح وضع افراد"موحد"و"مشرک"را مشخص میکند:
نخست میگوید:"بگو آیا نابینا و بینا یکسان است"؟( قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ ).
همانگونه که نابینا و بینا یکسان نیست،همچنین کافر و مؤمن،یکسان نیستند،و بتها را نمیتوان در کنار"اللّٰه"قرار داد.
دیگر اینکه"آیا ظلمات و نور یکسانند"!!( أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمٰاتُ وَ النُّورُ ).
ظلمتی که کانون انحراف و گمراهی و اشتباه و خطر است،با نوری که راهنما و حیاتبخش است،چگونه میتوان آن دو را با هم یکسان دانست و چگونه میتوان
بتها را که ظلمات محضند در کنار"خدا"که نور مطلق عالم هستی است،قرار داد، چه مناسبتی ایمان و توحید که نور روح و جان است،با شرک و بتپرستی که مایه ظلمت و تاریکی روان است دارد؟ سپس از راه دیگری بطلان عقیده مشرکان را مدللتر میسازد و میگوید:
"آنها که برای خدا شرکائی قرار دادند آیا به خاطر آنست که این شریکان دست به آفرینش و خلقت زدند و این خلقتها برای آنها مشتبه شد،و گمان کردند که بتها نیز همانند خدا مستحق عبادتند"زیرا آنها همان میکنند که خدا میکند! ( أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ ).
در حالی که چنین نیست و حتی بتپرستان نیز چنین عقیدهای درباره بتها ندارند،آنها نیز خدا را خالق همه چیز میدانند و عالم خلقت را در بست مربوط به او میشمارند.
و لذا بلافاصله میفرماید:"بگو خدا خالق همه چیز است و او است یگانه و پیروز" ( قُلِ اللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ ).
از آیه فوق اولا این نکته استفاده میشود آن کس که خالق است،رب و مدبر است،چرا که خلقت یک امر دائمی است،چنان نیست که خداوند موجودات را بیافریند و کنار بنشیند،بلکه فیض هستی به طور دائم از طرف خدا صادر میشود و هر موجودی لحظه به لحظه از ذات پاکش هستی میگیرد،بنا بر این برنامه آفرینش و تدبیر عالم هستی همچون آغاز خلقت همه بدست خدا است، و به همین دلیل مالک سود و زیان او است،و غیر او هر چه دارند از اوست با این وصف آیا غیر اللّٰه شایسته عبودیت میباشد؟!
با توجه به آیه فوق این سؤال پیش میآید که چگونه خداوند به پیغمبرش فرمان میدهد از مشرکان سؤال کند که پروردگار زمین و آسمان کیست؟و بعدا بدون اینکه منتظر پاسخ آنها باشد،به پیامبرش دستور میدهد،او جواب این سؤال را بگوید؟و باز بلافاصله بدنبال آن مشرکان را به باد سرزنش میگیرد که چرا بتها را پرستش میکنید؟این چه رسم سؤال و جواب است؟ ولی با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود و آن اینکه گاهی جواب یک سؤال بقدری روشن است که نیاز به این ندارد که در انتظار پاسخ از طرف بنشینیم مثل اینکه از طرف مقابل سؤال میکنیم الان شب است یا روز، و بلافاصله خودمان جواب میگوئیم:مسلما شب است،و این کنایه لطیفی است از اینکه مطلب بقدری روشن است که نیاز به انتظار کشیدن برای پاسخ ندارد.
به علاوه مشرکان!خالقیت را مخصوص خداوند میدانستند،هرگز نمیگفتند بتها آفریننده زمین و آسمانند،بلکه عقیده داشتند که آنها شفیعانند،و قادر بر رسانیدن سود یا ضرر به انسان،و به همین دلیل معتقد بودند باید آنها را عبادت کرد!.
ولی از آنجا که"خالقیت"از"ربوبیت"(تدبیر و اداره عالم هستی)جدا نیست میتوان مشرکان را به این سخن ملزم ساخت و گفت:شما که خالقیت را مخصوص خدا میدانید باید ربوبیت را هم مخصوص او بدانید، و به دنبال آن عبادت هم مخصوص او است.
ذکر دو مثال"نابینا و بینا"و ظلمات و نور"،گویا اشاره به این حقیقت است که برای مشاهده یک واقعیت عینی دو چیز لازم است هم چشم بینا،و هم اشعه نور، که با نفی هر یک از این دو مشاهده صورت نمیگیرد،اکنون باید فکر کرد
چگونه است حال کسانی که از هر دو محرومند هم از بینایی هم از نور که مشرکان مصداق واقعی آنند،هم چشم عقلشان کور است و هم محیط زندگیشان را ظلمت کفر و بتپرستی فرا گرفته و به همین دلیل در بیراههها و پرتگاهها سرگردانند، به عکس مؤمنان که با دیده حقبین و برنامه روشن و استمداد از نور وحی و تعلیمات انبیاء مسیر زندگی خود را به روشنی پیدا کردهاند.
جمعی از طرفداران مکتب جبر به جمله اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ در آیه فوق برای اثبات مقصد خود استدلال کردهاند و گفتهاند کلمه کل شیء آن چنان وسیع است که اعمال بندگان را نیز شامل میشود پس آفریننده کارهای ما نیز خدا است یعنی ما از خود اختیار نداریم! این سخن را از دو راه میتوان پاسخ گفت،نخست اینکه جملههای دیگر این آیه این سخن را کاملا نفی میکند،زیرا بتپرستان را شدیدا مورد ملامت و سرزنش قرار میدهد اگر واقعا ما در اعمالمان اختیاری نداریم توبیخ و سرزنش برای چیست؟اگر خدا خواسته بتپرست باشیم،دیگر چرا او را سرزنش میکند؟و چرا برای هدایت و تغییر مسیرش استدلال میکند؟اینها همه دلیل بر این است که مردم در انتخاب راه خود آزاد و مختارند.
دیگر اینکه خالقیت بالذات در همه چیز مخصوص خدا است،اما این منافات با مختار بودن ما در افعالمان ندارد چرا که قدرت ما و عقل و شعور ما و حتی اختیار و آزادی اراده ما همه از ناحیه او است،بنا بر این از یک نظر هم او خالق است(نسبت به همه چیز و حتی افعال ما)و هم ما فاعل مختاریم،و این دو در طول هم است،نه در عرض هم،او آفریننده همه وسائل فعل است و ما استفاده کننده از این وسائل در راه خیر یا شر.
این درست به آن میماند که کسی کارخانه برق یا تاسیسات لولهکشی آب
را آماده ساخته و همه را در اختیار ما قرار داده است،مسلما ما هر گونه استفادهای از آن برق و این آب کنیم،بدون کمک او امکان پذیر نبوده و نیست،ولی با این حال تصمیم نهایی با خود ما است که از این برق،اطاق عمل جراحی را برای بیمار مشرف به مرگی روشن سازیم،یا یک مجلس و کانون فساد و آلودگی،یا بوسیله آن آب رفع عطش تشنه کامی کنیم و گلی پرورش دهیم و یا در پی خانه بیگناهی بریزیم و دیوار او را ویران سازیم.
أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا فَاحْتَمَلَ اَلسَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی اَلنّٰارِ اِبْتِغٰاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْحَقَّ وَ اَلْبٰاطِلَ فَأَمَّا اَلزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفٰاءً وَ أَمّٰا مٰا یَنْفَعُ اَلنّٰاسَ فَیَمْکُثُ فِی اَلْأَرْضِ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ (17)
17-خداوند از آسمان آبی فرستاد و از هر دره و رودخانهای به اندازه آنها سیلابی جاری شد،سپس سیل بر روی خود کفی حمل کرد-و از آنچه(در کورهها)برای بدست آوردن زینت آلات یا وسائل زندگی آتش روی آن روشن میکنند نیز کفهایی مانند آن به وجود میآید-اما کفها به بیرون پرتاب میشوند ولی آنچه به مردم سود میرساند(آب یا فلز خالص)در زمین میماند خداوند اینچنین مثال میزند.
ترسیم دقیقی از منظره حق و باطل.
از آنجا که روش قرآن،به عنوان یک کتاب تعلیم و تربیت،متکی به مسائل عینی است،برای نزدیک ساختن مفاهیم پیچیده به ذهن انگشت روی مثلهای حسی جالب و زیبا در زندگی روزمره مردم میگذارد،در اینجا نیز برای مجسم ساختن
حقایقی که در آیات گذشته پیرامون توحید و شرک،ایمان و کفر و حق و باطل گذشت،مثل بسیار رسایی بیان میکند.
نخست میگوید:"خداوند از آسمان آبی را فرو فرستاده است"( أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ).
آبی حیاتبخش و زندگی آفرین،و سرچشمه نمو و حرکت:
"و در این هنگام درهها و گودالها و نهرهای روی زمین هر کدام به اندازه گنجایش و وسعت خود بخشی از این آب را پذیرا میشوند"( فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا ).
جویبارهای کوچک دست به دست هم میدهند و نهرهایی به وجود میآورند، نهرها به هم میپیوندند و سیلاب عظیمی از دامنه کوهسار سرازیر میگردد،آبها از سر و دوش هم بالا میروند و هر چه را بر سر راه خود ببینند برمیدارند و مرتبا بر یکدیگر کوبیده میشوند،در این هنگام کفها از لابلای امواج ظاهر میشوند، آن چنان که قرآن میگوید"سیلاب،کفهایی را بر بالای خود حمل میکند" ( فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً ).
"رابی"از ماده"ربو"(بر وزن غلو)به معنی بلندی و برتری است و ربا که به معنی سود یا پول اضافی یا جنس دیگر است نیز از همین ماده و به همین معنی است،چون اضافه و زیادی را میرساند.
پیدایش کفها منحصر به نزول باران نیست بلکه"در فلزاتی که بوسیله آتش ذوب میشوند تا از آن زینت آلات یا وسائل زندگی بسازند آنها نیز کفهایی همانند کفهای آب دارند"( وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النّٰارِ ابْتِغٰاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ ) (1).
1) 1) ترجمه تحت اللفظی جمله فوق چنین است:"از آنچه آتش بر روی آن روشن میکنند برای بدست آوردن زینت یا متاع کفهایی همانند کفهای آب حاصل میشود"و این تعبیر اشاره به کورهایی است برای ذوب فلزات که هم آتش در زیر مواد فلزی وجود دارد و هم در روی آن،به این معنی که یک طبقه آتش در زیر است و سپس روی آن سنگهایی را که مواد کافی دارد میریزند و مجددا روی آن آتش میریزند:و این بهترین نوع کوره است که از هر طرف آتش،مواد قابل ذوب را احاطه کرده است.
بعد از بیان این مثال که به صورت وسیع و گسترده،نه تنها در مورد آب، که در مورد همه فلزات،چه آنها که زینتی هستند و چه آنها که وسائل زندگی را از آن میسازند،بیان میکند به سراغ نتیجهگیری میرود،و چنین میفرماید:
"اینگونه خداوند برای حق و باطل،مثال میزند"( کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ ).
سپس به شرح آن میپردازد و میگوید:"اما کفها به کنار میروند و اما آبی که برای مردم مفید و سودمند است در زمین میماند"( فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفٰاءً وَ أَمّٰا مٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ ).
کفهای بیهوده و بلند آواز و میان تهی که همیشه بالانشین هستند اما هنری ندارند باید به کناری ریخته شوند و اما آب خاموش و بیسر و صدای متواضع و مفید و سودمند میماند و اگر روی زمین هم نماند در اعماق زمین نفوذ میکند و چیزی نمیگذرد که به صورت چشمهسارها و قناتها و چاهها سر از زمین برمیدارد،تشنه کامان را سیراب میکند،درختان را بارور،و گلها را شکفته و میوهها را رسیده، و به همه چیز سر و سامان میدهد.
و در پایان آیه برای تاکید بیشتر و دعوت به مطالعه دقیقتر روی این مثال میفرماید:"این چنین خداوند مثالهایی میزند"( کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ ).
در این مثال پر معنی که با الفاظ و عبارات موزونی ادا شده و منظره حق و باطل را به عالیترین صورتی ترسیم کرده حقایق فراوانی نهفته است که در اینجا به قسمتی از آن اشاره میکنیم:
1-شناخت حق و باطل که همان شناخت واقعیتها از پندارها است،گاهی برای انسان چنان مشکل و پیچیده میشود،که حتما باید سراغ نشانه رفت و از
نشانهها،حقایق را از اوهام،و حق را از باطل شناخت.
قرآن در مثال بالا این نشانهها را چنین بیان کرده است:
الف-"حق همیشه مفید و سودمند است،همچون آب زلال که مایه حیات و زندگی است،اما باطل بیفایده و بیهوده است،نه کفهای روی آب هرگز کسی را سیراب میکنند و درختی را میرویانند،و نه کفهایی که در کورههای ذوب فلزات ظاهر میشود.میتوان از آنها زینتی و یا وسیلهای برای زندگی ساخت، و اگر هم مصرفی داشته باشند،مصارف بسیار پست و بیارزشند که به حساب نمیآیند،همانند صرف کردن خاشاک برای سوزاندن:
باطل همواره مستکبر،بالانشین،پرسروصدا،پر قال و غوغا ولی تو خالی و بیمحتوا است،اما حق متواضع،کم سر و صدا،اهل عمل و پر محتوا و سنگین وزن است (1).
ج-حق همیشه متکی به نفس است،اما باطل از آبروی حق مدد میگیرد و سعی میکند خود را به لباس او در آورد و از حیثیت او استفاده کند،همانگونه که"هر دروغی از راست فروغ میگیرد"،که اگر سخن راستی در جهان نبود، کسی هرگز دروغی را باور نمیکرد،و اگر جنس خالصی در جهان نبود،کسی فریب جنس قلابی را نمیخورد،بنا بر این حتی فروغ زودگذر باطل و آبروی و حیثیت موقت او به برکت حق است،اما حق همه جا متکی به خویشتن است و آبرو و اثر خویش!
"زبد"معنای کفهای روی آب و یا هر گونه کف میباشد و میدانیم آب
1) 1) علی(ع)در وصف خود و دشمنانش همچون اصحاب جنگ جمل میفرماید: و قد ارعدوا و ابرقوا و مع هذین الامرین الفشل و لسنا نرعد حتی نوقع و لا نسیل حتی نمطر: "آنها رعد و برقی نشان دادند،اما پایانش جز سستی و ناتوانی نبود،ولی ما به عکس تا کاری انجام ندهیم رعد و برقی نداریم و یا نباریم سیلاب خروشان براه نمیاندازیم"!(برنامه ما عمل است نه سخن)(نهج البلاغه خطبه 9).
زلال کمتر کف به روی آن آشکار میگردد چرا که کفها به خاطر آلوده شدن آب به اجسام خارجی میباشد،و از اینجا روشن میشود که اگر حق به صفا و پاکی اصلی باقی بماند هرگز کفهای باطل اطراف آن آشکار نمیگردد،اما هنگامی که حق بر اثر برخورد به محیطهای آلوده رنگ محیط را به خود گرفت،و حقیقت با خرافه، و درستی یا نادرستی و پاکی یا ناپاکی آمیخته شد،کفهای باطل در کنار آن آشکار میشوند.
این همان چیزی است که علی ع در نهج البلاغه به آن اشاره فرموده آنجا که میگوید:
لو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم یخف علی المرتادین و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندین: "اگر باطل از آمیزش با حق خالص شود،بر حقجویان مخفی نخواهد ماند،و اگر حق از آمیزش باطل رهایی یابد،زبان بدگویان از آن قطع خواهد شد"! (1).
بعضی از مفسران گفتهاند که در آیه فوق در حقیقت سه تشبیه است"نزول آیات قرآن"از آسمان وحی تشبیه به نزول قطرات حیاتبخش باران شده، "دلهای انسانها تشبیه به زمینها و درهها که هر کدام به اندازه وسعت وجودشان بهره میگیرند،و"وسوسههای شیطانی"به کفهای آلوده روی آب تشبیه شده است،که این کفها از آب پیدا نشده،بلکه از آلودگی محل ریزش آب پیدا میشود و به همین جهت وسوسههای نفس و شیطان از تعلیمات الهی نیست،بلکه از آلودگی قلب انسان است،و به هر حال سرانجام،این وسوسهها از دل مؤمنان برطرف میگردد و آب زلال وحی که موجب هدایت و حیات انسانهاست باقی میماند!
از این آیه ضمنا استفاده میشود که در مبدء فیض الهی هیچگونه بخل و محدودیت و ممنوعیت نیست،همانگونه که ابرهای آسمان بدون قید و شرط، همه جا باران میپاشند،و این قطعههای مختلف زمین و درهها هستند که هر کدام
1) 1) نهج البلاغه خطبه 50.
بمقدار وسعت وجود خویش از آن بهره میگیرند،زمین کوچکتر بهرهاش کمتر و زمین وسیعتر سهمش بیشتر است،و همین گونه است قلوب و ارواح آدمیان در برابر فیض خدا!
هنگامی که سیلاب وارد دشت و صحرای صاف میگردد و جوش و خروش آب فرو مینشیند اجسامی که با آب مخلوط شده بودند تدریجا تهنشین میکنند و کفها از میان میروند و آب زلال چهره اصلی خود را آشکار میسازد،و به همین ترتیب باطل به سراغ بازار آشفته میرود،تا از آن بهره گیرد،اما هنگامی که آرامش پیدا شد و هر کسی به جای خویشتن نشست،و معیارها و ضابطهها در جامعه آشکار گشت،باطل جایی برای خود نمیبیند و به سرعت کنار میرود!
یکی از خصائص باطل این است که هر"لمحه به شکلی و هر لحظه به لباس دیگری در میآید"،تا اگر او را در یک لباس شناختند،در لباس دیگر بتواند چهره خود را پنهان سازد،در آیه فوق نیز اشاره ظریفی به این مساله شده است،آنجا که میگوید:کفها نه تنها بر آب ظاهر میگردند در هر کورهای و هر بوتهای که فلزات ذوب میشوند کفهای تازه به شکل جدید و در لباس تازهای آشکار میشوند،و به تعبیر دیگر حق و باطل همه جا وجود دارد،همانگونه که کفها در هر مایعی به شکل مناسب خود آشکار میشود.
بنا بر این باید هرگز فریب تنوع صورتها را نخوریم و در هر کجا منتظر باشیم که باطل را با صفات ویژهاش-که صفات آنها همه جا یکسان است و در بالا اشاره شد-بشناسیم و آنها را کنار بزنیم.
در آیه فوق میخوانیم آنچه به مردم سود میرساند باقی و بر قرار میماند
( وَ أَمّٰا مٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ ).
نه تنها آب که مایه حیات است میماند و کفها از میان میروند،بلکه در فلزات چه آنها که برای"حلیه"و زینتند و چه آنها که برای تهیه"متاع"و وسائل زندگی، در آنجا نیز فلز خالص که مفید و سودمند یا شفاف و زیبا است میماند و کفها را بدور میافکنند.
و به همین ترتیب انسانها،گروهها،مکتبها،و برنامهها به همان اندازه که مفید و سودمندند،حق بقاء و حیات دارند،و اگر میبینیم انسان مکتب باطلی مدتی سر پا میماند این به خاطر آن مقدار از حقی است که به آن آمیخته شده که به همان نسبت حق حیات پیدا کرده است!.
کلمه"جفاء"که به معنی پرتاب شدن و به بیرون پریدن است،نکته لطیفی در بردارد و آن اینکه باطل به جایی میرسد که قدرت نگهداری خویش را ندارد،و در این لحظه از متن جامعه به خارج پرتاب میگردد،و این در همان حال است که حق به جوشش میآید،هنگامی که حق به خروش افتاد،باطل همچون کفهای روی دیک که به خارج پرتاب میشود بیرون میافتد و این خود دلیلی است بر اینکه حق همیشه باید بجوشد و بخروشد تا باطل را از خود دور سازد.!
همانگونه که در تفسیر آیه گفتیم،اگر آبی نباشد هرگز کف نمیتواند به حیات خود مستقلا ادامه دهد،همین گونه اگر حق نبود،باطل هم فروغی نداشت،اگر افراد درستکار نبودند کسی تحت تاثیر افراد خائن واقع نمیشد و فریب آنها را نمیخورد،پس همین جولان و فروغ کاذب باطل مدیون بهرهبرداری از فروغ حق است(کان دروغ از راست میگیرد فروغ!).
قرآن در اینجا برای مجسم ساختن حق و باطل مثالی گفته که مخصوص به زمان و مکان معینی نیست صحنهای است که همه سال در نقاط مختلف جهان در مقابل چشم انسانها مجسم میشود،و این نشان میدهد که پیکار حق و باطل یک پیکار موقت و موضعی نیست،این رگ رگ آب شیرین و شور همواره بر خلایق تا نفخ صور جریان دارد مگر آن زمانی که جهان و انسانها به صورت یک جامعه ایدهآل(همچون جامعه عصر قیام مهدی ع)در آید که پایان این مبارزه اعلام گردد،لشگر حق پیروز و بساط باطل برچیده شود،و بشریت وارد مرحله تازهای از تاریخ خود گردد،و تا زمانی که این مرحله تاریخی فرا نرسد باید همه جا در انتظار برخورد حق و باطل بود،و موضعگیری لازم را در این میان در برابر باطل نشان داشت.
مثال زیبای فوق این اصل اساسی زندگی انسانها را نیز روشن میسازد که حیات بدون جهاد،و بقاء و سربلندی بدون تلاش ممکن نیست،چرا که میگوید،آنچه را مردم برای تهیه وسائل زندگی(ضروریات زندگی)و یا زینت (رفاه زندگی)به درون کورهها میفرستند،همواره زبد و کفهایی دارد،و برای بدست آوردن این دو(وسائل ضروری و وسائل رفاهی- اِبْتِغٰاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ ) باید مواد اصلی را که در طبیعت به صورت خالص یافت نمیشود و همواره آمیخته با اشیاء دیگر است در زیر فشار آتش در کوره قرار داد،و آنها را تصفیه و پاکسازی کرد،تا فلز خالص و پاک از آن بیرون آید و این کار جز در سایه تلاش و کوشش و مجاهده انجام نمیشود.
اصولا طبیعت زندگی دنیا این است که در کنار گلها،خارها و در کنار نوشها،نیشها،و پیروزیها در لابلای سختیها و مشکلات قرار دارد،و از قدیم
گفتهاند"گنجها در ویرانهها است،و در بالای هر گنجی اژدهای خطرناکی خفته است"آیا آن ویرانه و این اژدها چیزی جز همان انبوه مشکلات که در بدست آوردن هر موفقیتی وجود دارد میباشد.
در داستانهای ایرانی خودمان نیز رستم برای رسیدن به پیروزیش مجبور بود از هفت خوان بگذرد که هر کدام اشاره به نوعی از انبوه مشکلات بوده که در مسیر هر فعالیت مثبتی است.
به هر حال قرآن این حقیقت را که بدون تحمل رنجها انسان به هیچ موفقیتی نائل نمیشود بارها به عبارات مختلف بیان داشته است.
در آیه 214 سوره بقره میخوانیم أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسٰاءُ وَ الضَّرّٰاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّٰی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتیٰ نَصْرُ اللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اللّٰهِ قَرِیبٌ :"آیا گمان کردید که به همین سادگی داخل بهشت میشوید در حالی که هنوز نمونهای از سرنوشت پیشینیان برای شما پیش نیامده است،همانها که در انبوه پریشانیها و ناراحتیها گرفتار شدند و آن چنان کارد به استخوانشان رسید و به لرزه افتادند که پیامبرشان و آنها که با او ایمان آورده بودند صدا زدند،یاری خدا کجاست؟ در این لحظات بسیار سخت و دردناک یاری الهی به سراغ آنها آمد و به آنها گفته شد،نصرت الهی نزدیک است"! ***
نقش مثال در توضیح و تفسیر مباحث،نقش انکارناپذیری است،و به همین دلیل در هیچ علمی بینیاز از ذکر مثال برای اثبات حقایق و روشن ساختن و نزدیک نمودن آنها به ذهن نداریم،گاه میشود یک مثال بجا که درست هماهنگ و منطبق با مقصود است،مطلب را از آسمان به زمین میآورد،و برای همه قابل فهم میسازد.
روی هم رفته میتوان گفت:مثال در مباحث مختلف علمی و تربیتی و اجتماعی و اخلاقی و غیر آن،نقشهای مؤثر زیر را دارد:
از آنجا که انس انسان بیشتر با محسوسات است و حقایق پیچیده عقلی از دسترس افکار نسبتا دورتر است،مثالهای حسی آنها را از فاصله دور دست نزدیک میآورد و در آستانه حس قرار میدهد، و درک آن را دلچسب و شیرین و اطمینان بخش میسازد.
گاه میشود که برای اثبات یک مساله عمیق منطقی و عقلانی باید انسان به استدلالات مختلفی متوسل گردد که باز هم ابهام اطراف آن را گرفته است،ولی ذکر یک مثال روشن و کاملا هماهنگ با مقصود چنان راه را نزدیک میسازد که،تاثیر استدلالها را افزایش میدهد و از ضرورت استدلالات متعدد میکاهد.
بسیاری از مباحث علمی است که در شکل اصلیش تنها برای خواص قابل فهم است،و توده مردم استفاده چندانی از آن نمیبرند،ولی هنگامی که با مثال آمیخته،و به این وسیله قابل فهم گردد، مردم در هر حد و پایهای از علم و دانش باشند،از آن بهره میگیرند،بنا بر این مثالها به عنوان یک وسیله تعمیم علم و فرهنگ،کار برد غیر قابل انکاری دارند.
کلیات عقلی هر قدر مستدل و منطقی باشند ما دام که در ذهن هستند اطمینان کافی نمیآفرینند،چرا که انسان همواره اطمینان را در عینیت جستجو میکند،مثال به مسائل ذهنی عینیت میبخشد،و کار برد آنها را در عالم خارج روشن میسازد،و به همین دلیل در میزان باور و پذیرش و اطمینان نسبت به یک مساله اثر میگذارد.
بسیار میشود که ذکر کلیات مسائل به صورت مستدل و منطقی برای خاموش کردن یک فرد لجوج کافی نیست
و او هم چنان دست و پا میزند،اما هنگامی که مساله در قالب مثال ریخته شود راه را چنان بر او میبندد که دیگر مجال بهانهگیری برای او باقی نمیماند.
*** بد نیست برای همین موضوع"مثالهایی"مطرح کنیم!تا معلوم شود نقش مثال تا چه اندازه مؤثر است.
در قرآن مجید میخوانیم که خداوند در برابر کسانی که در مورد آفرینش حضرت مسیح ع تنها از مادر ایراد میکردند،که مگر ممکن است انسانی بدون پدر متولد شود،میفرماید: إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ :"مثل عیسی در نزد خدا همانند آدم است که او را از خاک آفرید" (آل عمران-59).
درست دقت کنید ما هر قدر بخواهیم در برابر افراد لجوج بگوئیم که این کار در برابر قدرت بیپایان خدا کار سادهای است باز ممکن است بهانهگیری کنند،اما هنگامی که به آنها بگوئیم آیا قبول دارید که آدم و انسان نخستین از از خاک آفریده شده است؟خداوندی که چنین قدرتی دارد چگونه نمیتواند انسان را از بشری بدون پدر متولد سازد؟ و در مورد منافقانی که چند صباحی در سایه نفاق خود زندگی ظاهرا آرامی دارند قرآن مجید مثال زیبایی دارد و آنها را به مسافری تشبیه میکند که در یک بیابان تاریک در شب ظلمانی گرفتار رعد و برق و طوفان و باران شده است،آن چنان سرگردان است که راه به جایی ندارد،تنها هنگامی که برق آسمان ظاهر میشود،فضای بیابان چند لحظه روشن میگردد و او تصمیم میگیرد به سویی حرکت کند بلکه راه را بیابد،اما به سرعت برق خاموش میشود و او هم چنان سرگردان باقی میماند! آیا برای ترسیم حال یک منافق سرگردان که با استفاده از روح نفاق و عمل
منافقانه خود میخواهد به زندگیش ادامه دهد تعبیری از این جالبتر میشود؟ (سوره بقره-20).
و یا اینکه هنگامی که به افراد میگوئیم در راه خدا انفاق کنید،خداوند انفاق شما را چندین برابر پاداش میدهد،ممکن است افراد عادی نتوانند کاملا مفهوم این سخن را درک کنند،اما هنگامی که گفته شود انفاق همانند بذری است که در زمین افشانده میشود که از آن هفت خوشه میروید و در هر خوشهای ممکن است،یکصد دانه بوده باشد،مساله کاملا قابل درک میگردد مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ (بقره-261).
غالبا میگوئیم اعمال ریایی بیهوده است و نتیجهای از آن عائد انسان نمیشود، ممکن است این سخن برای عدهای سنگین بیاید که چگونه یک عمل سودمند مانند بنای یک بیمارستان و مدرسه اگر چه به قصد تظاهر و ریاکاری باشد در پیشگاه خدا بیارزش است ولی قرآن با ذکر یک مثال کاملا آن را دلچسب و مفهوم میسازد و میگوید فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوٰانٍ عَلَیْهِ تُرٰابٌ فَأَصٰابَهُ وٰابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً :
"عمل اینگونه اشخاص همانند قطعه سنگی است که مقداری خاک روی آن ریخته باشند و در آن بذری بیفشانند،هنگامی که باران میبارد به جای اینکه این بذر بارور شود آن را همراه خاکهای سطحی روی سنگ میشوید و به کناری میریزد، این چنین است حال اعمال ریایی و بیریشه!(بقره-264).
راه دور نرویم در همین مثال مورد بحث در باره مبارزه حق و باطل چقدر این مساله خوب مجسم شده و به طور دقیق ترسیم یافته،مقدمات،نتیجهها،صفات ویژگیها و آثار هر یک از حق و باطل در همین مثال منعکس است،آن چنان که برای همگان قابل فهم و اطمینان بخش و برای لجوجان ساکت کننده، و از همه گذشته زحمت بحثهای طولانی و مفصل را از دوش برمیدارد.
در یکی از روایات میخوانیم که یکی از مادیها(زنادقه)خدمت امام صادق ع رسید و عرض کرد خداوند میفرماید"هر زمان که پوست تن دوزخیان از شدت آتش بسوزد ما پوست دیگری بر آنها میپوشانیم تا طعم عذاب را به خوبی بچشند"گناه آن پوست دیگر چیست که آنهم مجازات شود؟! امام فرمود:آن پوست هم عین پوست اول است و هم غیر آن،سؤال کننده قانع نشد و از این پاسخ نتوانست چیزی بفهمد،ولی امام ع با ذکر یک مثال گویا آن چنان مساله را روشن ساخت که جایی برای گفتگو باقی نماند،فرمود:
ملاحظه کن یک خشت پوسیده و فرسوده را خرد میکنی و سپس همان خاک را گل کرده و در قالب میریزی و یک خشت نو از آن میسازی،این همان خشت اول است و از یک نظر غیر آن (1).
***اما در اینجا ذکر یک نکته کاملا ضروری است و آن اینکه مثال با این همه نقشهای ارزنده و مؤثرش در صورتی میتواند نقش اساسی خود را ایفا کند که کاملا موافق و هماهنگ با مطلبی باشد که مثال برای آن انتخاب شده است،و الا گمراه کننده و مخرب خواهد بود،یعنی به همان نسبت که یک مثال درست و هماهنگ مفید و مؤثر است،یک مثال انحرافی مخرب و ویرانگر و گمراه کننده میباشد.
و به همین دلیل منافقان و بد اندیشان همیشه برای گمراه ساختن مردم و اغفال سادهدلان از مثالهای انحرافی استفاده میکنند،و برای دروغ خود از فروغ مثال کمک میگیرند،و باید به دقت مراقب اینگونه مثلهای انحرافی و سوء استفاده از مثال باشیم.
1) 1) شرح این حدیث را در جلد 3 تفسیر نمونه صفحه 428 که به نقل از مجالس شیخ و احتجاج طبرسی،آوردهایم مطالعه فرمائید.
لِلَّذِینَ اِسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ اَلْحُسْنیٰ وَ اَلَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ اَلْحِسٰابِ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمِهٰادُ (18)
18-برای آنها که اجابت دعوت پروردگارشان را کردند(سرانجام و پاداش و)نتیجه نیک است،و آنها که اجابت دعوت او را نکردند(آن چنان در وحشت عذاب الهی فرو میروند که)اگر تمام آنچه روی زمین است،و همانندش،از آن آنها باشد همگی را برای رهایی از عذاب میدهند(ولی از آنها پذیرفته نخواهد شد) برای آنها حساب بدی است و جایگاهشان جهنم و چه بد جایگاهی است!
آنها که دعوت حق را اجابت کردند.
پس از بیان چهره حق و باطل در ضمن یک مثال رسا و بلیغ در آیات گذشته، در اینجا اشاره به سرنوشت کسانی میشود که دعوت حق را اجابت کردند و به آن گرویدند و هم کسانی که از حق روگردان شده،به باطل روی آوردند.
نخست میگوید:"برای کسانی که اجابت دعوت پروردگارشان کردند، پاداش نیک و نتیجه سودمند و عاقبت محمود است"( لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنیٰ ) "حسنی"(نیکی)معنی وسیعی دارد که هر خیر و سعادتی را شامل میشود، از خصلتهای نیک و فضائل اخلاقی گرفته تا زندگی اجتماعی پاک و پاکیزه و پیروزی بر دشمن و بهشت جاودان.
سپس میافزاید"و آنها که اجابت این دعوت پروردگار را نکردند، سرنوشتشان بقدری شوم و رقتبارست که اگر تمام روی زمین و حتی همانندش مال آنها باشد حاضرند همه اینها را برای نجات از آن سرنوشت شوم بدهند"و تازه
از آنها پذیرفته نخواهد شد( وَ الَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ ).
برای ترسیم عظمت عذاب و کیفر آنها،تعبیری از این رساتر نمیشود که یک انسان مالک همه روی زمین،بلکه دو برابر آن باشد،و همه را بدهد تا خود را رهایی بخشد،و سودی نداشته باشد.
این جمله در حقیقت اشاره به این است که آخرین آرزوی یک انسان که برتر از آن تصور نمیشود،این است که مالک تمام روی زمین شود،ولی شدت مجازات ستمگران و مخالفان دعوت حق در آن حد و پایه است که حاضرند این آخرین هدف دنیوی بلکه برتر و بالاتر از آن را هم فدا کنند و آزاد شوند، و تازه به فرض که از آنها پذیرفته میشد تنها نجات از عذاب بود اما از پاداشهای فوق العاده عظیم اجابت کنندگان دعوت حق خبری نبود.
و از اینجا روشن میشود که تعبیر وَ مِثْلَهُ مَعَهُ تنها به این معنی نیست که همانند مجموع کره زمین را بر آن بیفزاید بلکه منظور آن است که هر قدر بیش از آن هم مالک باشند حاضرند برای رهایی خود بدهند،دلیل آن هم روشن است چرا که انسان همه چیز را برای خودش میخواهد هنگامی که خودش غرق عذاب باشد،مالکیت همه دنیا برای او چه سودی دارد؟ و به دنبال این بدبختی(عدم پذیرش همه آنچه در زمین است در برابر نجات او)اشاره به بدبختی دیگر آنها کرده میگوید؟"آنها دارای حساب سخت و بدی هستند"( أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسٰابِ ).
در اینکه منظور از سوء الحساب چیست؟مفسران تعبیرات گوناگونی دارند،بعضی معتقدند که منظور حساب دقیق و بدون کمترین گذشت است،زیرا سوء الحساب به معنی ظلم و ستم درباره خداوند عادل هیچ مفهومی ندارد.
حدیثی که از امام صادق ع نقل شده نیز این تفسیر را تایید میکند،در
این حدیث میخوانیم که امام به یکی از یاران خود فرمود:چرا فلان کس از تو شکایت دارد؟عرض کرد:شکایتش به خاطر این است که من حقم را تا آخر از او گرفتم،هنگامی که امام این سخن را شنید به حالت غضبناک نشست،سپس فرمود:
کانک اذ استقصیت حقک لم تسئ ا رأیت ما حکی اللّٰه عز و جل: وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ ،ا تراهم یخافون اللّٰه ان یجور علیهم لا و اللّٰه ما خافوا الا الاستقصاء فسماه اللّٰه عز و جل سوء الحساب فمن استقصی فقد اسائه:
"گویا گمان میکنی اگر تا آخرین مرحله حقت را بگیری بدی نکردی،این چنین نیست،آیا سخن خدا را ندیدهای که میفرماید: وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ (بدکاران از بدی حساب میترسند)آیا تو فکر میکنی که آنها از این میترسند که خدا بر آنها ستم کند؟نه به خدا سوگند،آنها از این میترسند که خدا حساب آنها را دقیقا و تا آخرین مرحله برسد،خداوند نام این را سوء حساب نهاده است و بنا بر این هر کسی زیاد دقت و سختگیری در کشیدن حساب بکند بد حسابی کرده است" (1).
بعضی دیگر گفتهاند که منظور از"سوء الحساب"آنست که محاسبه آنها توام با سرزنش و توبیخ و مانند آن است،که علاوه بر وحشت از اصل حساب آنها را رنج میدهد.
بعضی دیگر نیز گفتهاند منظور از"سوء الحساب"،سوء الجزاء است،این یعنی پاداش بدی برای آنهاست،این درست به آن میماند که میگوئیم فلان کس حسابش پاک است و یا فلان کس حسابش تیره و تاریک است،یعنی نتیجه حساب آنها خوب یا بد است،و یا اینکه میگوئیم"حساب فلان کس را کف دست او بگذار!"، یعنی بر طبق کارش مجازاتش کن.
1) 1) تفسیر برهان جلد 2 صفحه 288(گر چه این حدیث در تفسیر آیه 21 این سوره آمده است،ولی روشن است که کلمه سوء الحساب را بطور کلی و در همه جا معنی میکند).
این تفسیرهای سهگانه در عین حال با همدیگر منافاتی هم ندارند،و ممکن است همه آنها از آیه استفاده شود،یعنی اینگونه اشخاص هم محاسبه سخت و دقیقی را پس میدهند،و هم در حال محاسبه مورد توبیخ و سرزنش قرار میگیرند و هم کیفر آنها بعد از حساب بدون کم و کاست به آنان داده میشود.
در پایان آیه به سومین مجازات و یا نتیجه نهایی مجازات آنان اشاره کرده میفرماید:جایگاه آنان دوزخ و چه بد جایگاهی است؟( وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ ).
"مهاد"در اصل از ماده مهد به معنی آماده و مهیا کردن است و به معنی بستر،که انسان به هنگام استراحت و آرامش از آن استفاده میکند،نیز آمده است،چرا که آن را آماده و مهیا برای استراحت کردن میسازد،ذکر این کلمه اشاره به آن است که اینگونه طغیانگران به جای اینکه در بستر استراحت بیارمند باید روی شعلههای آتش سوزان قرار گیرند!.
از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که مردم در قیامت به دو گروه تقسیم میشوند،گروهی هستند که خداوند حساب آنها را به آسانی و سهولت رسیدگی میکند و هیچگونه سختگیری در موردشان نخواهد کرد فَأَمّٰا مَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ بِیَمِینِهِ فَسَوْفَ یُحٰاسَبُ حِسٰاباً یَسِیراً (سوره انشقاق-8) و به عکس کسانی هستند که با"شدت"به حساب آنها رسیدگی میشود و ذره و مثقال آن مورد دقت قرار میگیرد چنان که در باره بعضی از بلاد که مردم آن سرکش و گنهکار بودند میفرماید فَحٰاسَبْنٰاهٰا حِسٰاباً شَدِیداً وَ عَذَّبْنٰاهٰا عَذٰاباً نُکْراً (طلاق-8)و یا در آیه مورد بحث که تعبیر به"سوء الحساب"شده.
این به خاطر آن است که عدهای در زندگی دنیا و رسیدگی به حساب دیگران فوق العاده سختگیرند و به اصطلاح مو را از ماست میکشند،سعی دارند حق خود را تا آخرین دینار به هر قیمتی شده بگیرند،و به هنگامی که خطایی از دیگری سر زده،تا آخرین حد ممکن او را مجازات کنند،اینها کسانی هستند که در زندگی کمترین گذشت،حتی در مورد زن و فرزند و برادر و دوستان ندارند، و از آنجا که زندگی جهان دیگر بازتاب و انعکاس از زندگی این جهان است، خداوند نیز در حساب آنها چنان سختگیری میکند که باید در برابر هر کاری که کردهاند جوابگو باشند بیآنکه کمترین گذشتی درباره آنها شود.
اما به عکس کسانی هستند آسانگیر و پر گذشت و بزرگوار،مخصوصا به هنگامی که در برابر دوست و آشنا و یا کسانی که بر آنها حق دارند و یا افراد ضعیف قرار میگیرند،آن قدر بزرگوارند که سعی میکنند در بسیاری از موارد خود را به تغافل زنند و گناهان بعضی را نادیده بگیرند،البته گناهانی که نسبت به آنها جنبه شخصی دارد،خداوند در مورد این گونه اشخاص آسان میگیرد و آنها را مشمول عفو بیپایان و رحمت وسیع خود قرار میدهد،و با حساب یسیر و آسان آنها را محاسبه میکند و این درسی است بزرگ برای همه انسانها مخصوصا کسانی که مصدر کاری هستند و با گروه زیادی سر و کار دارند.
أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ اَلْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (19) اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ اَلْمِیثٰاقَ (20) وَ اَلَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ اَلْحِسٰابِ (21) وَ اَلَّذِینَ صَبَرُوا اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ اَلسَّیِّئَةَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی اَلدّٰارِ (22) جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ (23) سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی اَلدّٰارِ (24)
19-آیا کسی که میداند آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده حق است همانند کسی است که نابیناست؟!تنها صاحبان اندیشه متذکر میشوند! 20-آنها که به عهد الهی وفا میکنند و پیمان را نمیشکنند.
21-و آنها که پیوندهایی را که خدا به آن امر کرده است برقرار میدارند،و از پروردگارشان میترسند و از بدی حساب(روز قیامت)بیم دارند.
22-و آنها که بخاطر ذات(پاک)پروردگارشان شکیبایی میکنند،و نماز را بر پا میدارند، و از آنچه به آنها روزی دادهایم،در پنهان و آشکار،انفاق میکنند،و با حسنات،سیئات را از میان میبرند،پایان نیک سرای دیگر از آن آنهاست.
23-باغهای جاویدان بهشت که وارد آن میشوند و همچنین پدران و همسران و فرزندان صالح آنها،و فرشتگان از هر دری بر آنان وارد میگردند.
24-(و به آنها میگویند)سلام بر شما بخاطر صبر و استقامتتان چه پایان خوب این سرا نصیبتان شد!.
درهای هشتگانه بهشت و برنامه اولوا الالباب.
در آیات مورد بحث،ترسیم و تجسمی از جزئیات برنامههای سازنده طرفداران حق به چشم میخورد که بحث آیات گذشته را تکمیل مینماید.
در اولین آیه مورد بحث به صورت یک استفهام انکاری میفرماید:"آیا کسی که میداند آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده حق است،همانند کسی است که نابینا است"؟( أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ ).
چه تعبیر جالبی؟نمیگوید:آیا کسی که میداند که این قرآن بر حق است مانند کسی است که نمیداند،بلکه میگوید آیا کسی که این را میداند همانند اعمی است؟این تعبیر اشاره لطیفی است به اینکه ندانستن این واقعیت به هیچوجه امکان پذیر نیست مگر اینکه چشم دل انسان به کلی از کار افتاده باشد،و گر نه چگونه ممکن است دارنده چشم بینا و سالم چهره آفتاب را نبیند و عظمت این قرآن درست همانند نور آفتاب است.
و لذا در پایان آیه اضافه میکند:،"تنها کسانی متذکر میشوند که اولوا الالباب و صاحبان مغز و اندیشهاند".( إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ).
"الباب"جمع"لب"به معنی"مغز"هر چیز است،بنا بر این نقطه مقابل"اولوا الباب افراد بی مغز و پوک و میان تهی و بیمحتوا هستند.
این آیه به گفته بعضی از مفسران بزرگ با تاکید هر چه بیشتر،مردم را دعوت به فراگیری علم و مبارزه با جهل میکند،چرا که افراد فاقد علم را نابینا و اعمی شمرده است.
سپس به عنوان تفسیر"اولوا الالباب"ریز برنامههای طرفداران حق را بیان کرده و قبل از هر چیز انگشت روی مساله وفای به عهد و ترک پیمانشکنی گذارده،میگوید:"آنها کسانی هستند که به عهد الهی وفا میکنند و پیمان را نمیشکنند"( اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ ).
شک نیست که عهد اللّٰه(عهد الهی)معنی وسیعی دارد:هم شامل عهدهای فطری و پیمانهایی که خدا به مقتضای فطرت از انسان گرفته میشود(همانند فطرت توحید و عشق به حق و عدالت و هم پیمانهای عقلی یعنی آنچه را که انسان با نیروی تفکر و اندیشه و عقل از حقایق عالم هستی و مبدء و معاد درک میکند،هم پیمانهای شرعی یعنی آنچه را که پیامبر ص از مؤمنان در رابطه با اطاعت فرمانهای خداوند و ترک معصیت و گناه پیمان گرفته همه را شامل میگردد.
و طبیعی است که وفا به پیمانهایی که انسان با دیگر انسانها میبندد،نیز در این مجموعه وارد است،چرا که خدا فرمان داده که این پیمانها نیز محترم شمرده شود،بلکه هم در پیمانهای تشریعی داخل است و هم در پیمانهای عقلی.
*** دومین ماده برنامه آنها،حفظ پیوندها و پاسداری از آنهاست،چنان که میفرماید:"آنها کسانی هستند که پیوندهایی را که خداوند امر به حفظ آن کرده برقرار میدارند"( وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ ).
تعبیری از این وسیعتر در این زمینه نمیتوان پیدا کرد،چرا که انسان ارتباطی با خدا،ارتباطی با پیامبران و رهبران،ارتباطی با سایر انسانها اعم از دوست و همسایه و خویشاوند و برادران دینی و همنوعان دارد،و ارتباطی نیز با خودش،دستور فوق میگوید باید همه این پیوندها را محترم شمرد،حق همه را ادا کرد،و کاری که منجر به قطع یکی از این پیوندها میشود انجام نداد.
در حقیقت انسان یک موجود منزوی و جدا و بریده از عالم هستی نیست بلکه
سر تا پای وجود او را پیوندها و علاقهها و ارتباطها تشکیل میدهد.
از یک سو با آفریننده این دستگاه پیوند دارد که اگر ارتباطش را از او قطع کند نابود میشود همانگونه که نور یک چراغ با قطع شدن خط ارتباطی آن با مبدء مولد برق.
بنا بر این همان طوری که از نظر تکوینی پیوند با این مبدء بزرگ دارد از نظر اطاعت فرمان و تشریع نیز باید پیوند خود را بر قرار کند.
از سویی دیگر پیوندی با پیامبر و امام به عنوان رهبر و پیشوا دارد،که قطع آن او را در بیراههها سرگردان میکند.
از سوی سوم پیوندی با تمام جامعه انسانیت و بخصوص با آنها که حق بیشتری بر او دارند همانند پدر و مادر و خویشاوندان و دوستان و استاد و مربی.
و از سوی چهارم پیوندی با نفس خویش دارد،از نظر اینکه مامور به حفظ مصالح خویشتن و ترقی و تکامل آن شده است.
بر قرار ساختن هر یک از این پیوندها در واقع مصداق" یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ "است و قطع هر یک از این پیوندها،قطع" مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ " است،چرا که خدا دستور وصل همه این پیوندها را داده است.
از آنچه گفتیم ضمنا تفسیر احادیثی که در رابطه با این آیه وارد شده است روشن میشود که گاهی آن را به اقوام و بستگان تفسیر فرمودهاند و گاهی به امام و پیشوای دین و گاهی به آل محمد و زمانی به همه افراد با ایمان! مثلا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که از آن حضرت درباره تفسیر " اَلَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ "سؤال شد فقال قرابتک"فرمود:
منظور خویشاوندان تو است" (1).
و نیز در حدیث دیگری از همان امام ع میخوانیم که فرمود:
نزلت
1) 1) نور الثقلین جلد 2 صفحه 494.
فی رحم آل محمد و قد یکون فی قرابتک: "این جمله در باره پیوند با آل محمد صادر شده است و گاهی در خویشاوندان و بستگان تو نیز هست".
جالب اینکه در پایان این حدیث میخوانیم که امام فرمود:
فلا تکونن ممن یقول للشیء انه فی شیء واحد: "از کسانی مباش که معنی آیات را منحصر به مصداق معینی بدانی" (1).
این جمله اشاره روشنی به وسعت معانی آیات قرآن است که مکرر خاطر- نشان کردهایم باز در حدیث سومی از همان پیشوای بزرگ میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
هو صلة الامام فی کل سنة بما قل او کثر ثم قال و ما ارید بذلک الا تذکیتکم: "منظور برقرار ساختن پیوند با امام و پیشوای مسلمین در هر سال از طریق کمک مالی است،کم باشد یا زیاد،سپس فرمود:منظور من با این کار فقط این است که شما را پاک و پاکیزه کنم" (2).
سومین و چهارمین برنامه طرفداران حق آنست که"آنها از پروردگارشان، خشیت دارند و از بدی حساب در دادگاه قیامت میترسند"( وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ ).
در اینکه میان"خشیت"و"خوف"چه تفاوتی وجود دارد،با اینکه هر دو نزدیک به یکدیگر است بعضی گفتهاند:خشیت،خوف است که توام با احترام طرف و توام با علم و یقین باشد،و لذا در قرآن این حالت مخصوص دانشمندان شمرده شده است،، إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ :
"از میان بندگان خداوند،تنها علما و دانشمندان از او خشیت دارند" (فاطر-28).
ولی با توجه به موارد استعمال کلمه خشیت در قرآن که در آیات بسیاری
به کار رفته است روشن میشود که درست به همان معنی خوف به کار رفته و بصورت مرادف با آن استعمال شده است.
در اینجا یک سؤال پیش میآید و آن اینکه آیا ترس از پروردگار چیزی جز ترس از حساب و مجازات او هست،با اینحال چه تفاوتی میان" یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ " و" یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ "وجود دارد؟ پاسخ این است که ترس از خداوند الزاما همیشه به معنی ترس از مجازات و حساب او نیست،بلکه عظمت مقام او و احساس سنگین بودن وظیفه بندگی(حتی بدون توجه به مجازات و کیفر)در دلهای افراد با ایمان خود بخود ایجاد یک نوع حالت ترس و وحشت میکند،ترسی زائیده ایمان و آگاهی از عظمت خدا و احساس مسئولیت در برابر او(آیه 28 فاطر ممکن است اشاره به همین معنی باشد).
سؤال دیگری که در اینجا پیش میآید در رابطه با سوء الحساب است، آیا براستی در قیامت به هنگام محاسبه اعمال افراد،"بد حسابی"وجود دارد؟! پاسخ این سؤال را در چند آیه قبل که عین این کلمه به کار رفته بود،بیان کردیم و گفتیم:منظور از آن رسیدگی دقیق و بدون گذشت و حساب کردن تمام جزئیات و به اصطلاح مو را از ماست کشیدن میباشد،و حدیث جالبی نیز در همین زمینه وارد شده بود که در آنجا بیان شد.
و همانگونه که در آنجا گفتیم این احتمال نیز وجود دارد که منظور از " سُوءَ الْحِسٰابِ "،محاسبه توام با سرزنش و توبیخ باشد،و بعضی سوء الحساب را به معنی سوء الجزاء یعنی پاداش بد تفسیر کردهاند همانگونه که میگوئیم حساب فلان کس را کف دستش بگذار یعنی مجازاتش کن.
این احتمال را نیز دادیم که سوء الحساب،یک مفهوم جامع داشته باشد و همه این معانی را شامل شود.
"پنجمین"برنامه آنها استقامت است،در برابر تمام مشکلاتی که در مسیر اطاعت و ترک گناه و جهاد با دشمن و مبارزه با ظلم و فساد وجود دارد (1)آنهم صبر و استقامتی برای جلب خشنودی پروردگار،و لذا میفرماید:آنها کسانی هستند که بخاطر جلب رضایت پروردگارشان صبر و استقامت به خرج دادند،( وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ ).
کرارا مفهوم"صبر"را که"استقامت به معنی وسیع کلمه"است،یادآور شدهایم و اما تعبیر به" وَجْهِ رَبِّهِمْ "یکی از دو معنی را میرساند:
نخست اینکه وجه در این گونه موارد به معنی"عظمت"است،همانگونه که به"نظر"و"رأی"مهم گفته میشود هذا وجه الرأی:"یعنی این رأی مهمی است" و این شاید به خاطر آنست که"وجه"در اصل به معنی صورت است و صورت انسان مهمترین قسمت ظاهری بدن او است،زیرا اعضای مهم گویایی و بینایی و شنوایی در آن قرار گرفته است.
دیگر اینکه"وجه رب"در اینجا به معنی"رضایت و خشنودی پروردگار" است،یعنی آنها به خاطر جلب رضای حق در برابر همه مشکلات صبر و استقامت بخرج میدهند،استعمال وجه در این معنی،به خاطر آن است که انسان هنگامی که میخواهد جلب رضایت کسی را کند صورت او را به خود متوجه میسازد، (بنا بر این وجه در اینجا جنبه کنایی دارد).
در هر صورت این جمله دلیل روشنی است بر اینکه صبر و شکیبایی و بطور کلی هر گونه عمل خیر در صورتی ارزش دارد که"ابتغاء وجه اللّٰه"و برای خدا باشد،و اگر انگیزههای دیگری از قبیل ریاکاری و جلب توجه مردم که او آدم با استقامت و نیکوکاری است،و یا حتی برای ارضای غرور خود،کاری را انجام دهد
1) 1) صبر نه تنها در برابر"اطاعت"و"معصیت"و"مصیبت"لازم است،بلکه در برابر نعمت هم نیز صبر باید کرد یعنی آن چنان که انسان را به غرور و مستی و بیبندباری نکشد.
بیارزش است.
و به گفته بعضی از مفسران گاهی انسان در برابر حوادث ناگوار صبر میکند تا مردم بگویند چقدر با استقامت است؟و گاهی از ترس اینکه نگویند چه آدم کمظرفیتی است؟و گاهی به خاطر اینکه دشمنان شماتتش نکنند،و گاهی به خاطر اینکه میداند بیتابی و جزع بیهوده است،و گاهی به خاطر اینکه چهره مظلومیت به خود بگیرد،و بیاری او برخیزند،هیچیک از این امور دلیل بر کمال نفس انسانی نیست.
اما هنگامی که به خاطر اطاعت فرمان خدا و اینکه هر حادثهای در زندگی رخ میدهد دلیل و حکمتی دارد صبر و استقامت به خرج میدهد آن چنان که عظمت حادثه را در هم میشکند،و از گشودن زبان به کفران و آنچه دلیل به جزع است خودداری میکند، این همان صبری است که در آیه فوق به آن اشاره شده و"ابتغاء وجه اللّٰه"محسوب میشود. "ششمین"برنامه آنها این است که"آنها نماز را بر پا میدارند"( وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ ).
گر چه اقامه نماز یکی از مصادیق وفاء بعهد اللّٰه،و حتی مصداق زندهای برای حفظ پیوندهای الهی و از یک نظر از مصادیق صبر و استقامت است،ولی از آنجا که این مفاهیم کلی پارهای از مصداقهای بسیار مهم دارد که در سرنوشت انسان فوق العاده مؤثر است،در این جمله و جملههای بعد روی آنها انگشت گذارده شده.
چه چیز مهمتر از این است که انسان هر صبح و شام رابطه و پیوند خود را با خدا تجدید کند،با او به راز و نیاز بر خیزد و بیاد عظمت او و مسئولیتهای خویش بیفتد،و در پرتو این کار،گرد و غبار و زنگار گناه را از دل و جان بشوید،و با پیوستن قطره وجود خود به اقیانوس بیکران هستی حق،مایه بگیرد،آری نماز همه این برکات و آثار را دارد.
و به دنبال آن"هفتمین"برنامه حقجویان را با این عبارت بیان میکند "آنها کسانی هستند که از آنچه به آنان روزی دادهایم در پنهان و آشکار انفاق میکنند"( وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً ).
تنها در این آیه نیست که مساله انفاق یا زکات،به دنبال نماز قرار میگیرد، در بسیاری از آیات قرآن این ترادف به چشم میخورد،چرا که یکی پیوند انسان را با"خدا"و دیگری پیوند او را با"خلق"محکم میکند.
در اینجا توجه به جمله" مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ "که هر گونه موهبتی را اعم از مال، علم،قدرت،موقعیت و نفوذ اجتماعی و غیر آن را شامل میشود لازم است،چرا که انفاق نباید یک بعدی باشد بلکه در تمام ابعاد و همه مواهب انجام گیرد.
تعبیر به" سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً "(پنهان و آشکار)اشاره دیگری به این واقعیت است که آنها در انفاقهای خود به کیفیتهای آن نیز نظر دارند،چرا که گاهی اگر انفاق پنهانی صورت گیرد بسیار مؤثرتر است،و این در مواردی است که حفظ حیثیت طرف چنین ایجاب میکند و یا نسبت به انفاق کننده که مصون از ریا و نشان دادن عمل بدیگران باشد و گاه اگر آشکار انجام گیرد اثرش وسیعتر و بیشتر خواهد بود،و این در مواردی است که باعث تشویق دیگران به این کار خیر و تاسی و اقتدا به او شود و یک عمل خیر او سبب دهها یا صدها یا هزاران کار خیر مشابه گردد.
و از اینجا روشن میشود که قرآن در انجام یک عمل مثبت آن چنان باریک بین است که تنها به اصل کار توجه نمیکند،بلکه تاکید دارد که هم اصل عمل خیر باشد و هم کیفیت انجام آن(در مواردی که یک کار ممکن است با کیفیات مختلفی انجام گیرد).
بالآخره"هشتمین"و آخرین برنامه آنها این است که"آنها بوسیله "حسنات"،"سیئات"خود را از میان میبرند"( وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ ).
به این معنی که به هنگام ارتکاب یک گناه و لغزش،تنها به پشیمان شدن
و ندامت و استغفار قناعت نمیکنند،بلکه عملا در مقام جبران بر میآیند،و هر اندازه گناه و لغزش آنها بزرگتر باشد به همان اندازه حسنات بیشتری انجام میدهند، تا وجود خود و جامعه را از لوث گناه با آب حسنات بشویند.
"یدرءون"از ماده"درأ"(بر وزن زرع)به معنی دفع کردن است.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که آنها بدی را با بدی تلافی نمیکنند، بلکه سعی دارند اگر از کسی نسبت به آنها بدی برسد،با انجام نیکی در حق وی،او را شرمنده و وادار به تجدید نظر کنند،همانگونه که در آیه 35 سوره فصلت میخوانیم: اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدٰاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ :"بدی را به آنچه نکوتر است از خود دور ساز که در این هنگام کسی که میان تو و او دشمنی و عداوت است تغییر چهره میدهد گویی دوست صمیمی تو است"!.
در عین حال هیچ مانعی ندارد که آیه مورد بحث در صدد بیان هر دو معنی باشد.
در احادیث اسلامی نیز احادیثی به مضمون هر دو تفسیر وارد شده است.
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم که به معاذ بن جبل فرمود:
اذا عملت سیئة فاعمل بجنبها حسنة تمحها: "هنگامی که کار بدی کردی در کنار آن کار خوبی انجام ده که آن را محو کند" (1).
و در نهج البلاغه میخوانیم که امیر مؤمنان علی ع فرمود:
عاتب اخاک بالاحسان الیه و اردد شره بالانعام علیه: "برادرت را در برابر کار خلافی که انجام داده است بوسیله نیکی سرزنش کن،و شر او را از طریق انعام و احسان به او برگردان" (2).
البته باید توجه داشت این یک حکم اخلاقی و مخصوص به مواردی است که این گونه برنامهها مؤثر واقع میشود،و گر نه اجرای حدود و کیفر بدکاران که به عنوان یک قانون در قوانین اسلامی آمده است،در همه کسانی که مشمول آن هستند یکسان اجرا میشود.
و در پایان آیه پس از ذکر برنامههای مختلف گذشته،اشاره به عاقبت کار"اولوا الالباب"و اندیشمندان و طرفداران حق و عاملان به این برنامهها کرده میفرماید:
"عاقبت نیک سرای دیگر از آن آنهاست"( أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ ) (1):
*** آیه بعد توضیحی است برای این سرانجام نیک و عاقبت خیر میگوید:
"سرانجام کار آنها باغهای جاویدان بهشت است که هم خودشان وارد آن میشوند و هم پدران و همسران و فرزندان صالح آنها"( جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ ).
و چیزی که این نعمتهای بزرگ و بیپایان را تکمیل میسازد،این است که"فرشتگان از هر دری بر آنها وارد میشوند"( وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ ).
*** و به آنها میگویند:"سلام بر شما بخاطر صبر و استقامتتان"( سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ ).
آن صبرها و استقامتهای شما در راه انجام وظائف و مسئولیتها و تحمل شدائد و مصائب بود که این سلامت را به وجود آورد،در اینجا در نهایت امنیت و آرامش خواهید بود،نه جنگ و نزاعی،و نه خشونت و دعوایی،همه جا امن و امان است،
1) 1) "عقبی"به معنی عاقبت و پایان کار است خواه خیر باشد یا شر ولی با توجه به قرینه حال و مقال منظور در آیه فوق عاقبت خیر است.
و همه چیز به روی شما لبخند میزند و آرامش خالی از هر گونه پریشانی خاطر اینجاست!.
و در پایان میفرماید:"چه پایان نیک و چه عاقبت خوبی"؟( فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ ).
جمله" سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ "میگوید درود فرشتگان به بهشتیان به این گونه است که میگویند سلام بر شما باد به خاطر صبر و استقامتتان،در حالی که در آیات فوق به هشت قسمت از کارهای نیک و برنامههای مهم آنها اشاره شده ولی در این جمله تنها انگشت روی یکی از آن هشت برنامه گذارده و آن صبر است.
نکته این موضوع را از بیان زنده و پر مغز علی ع میتوان دریافت:
ان الصبر من الایمان کالرأس من الجسد و لا خیر فی جسد لا رأس معه و لا فی ایمان لا صبر معه: "صبر نسبت به ایمان مانند سر است در مقابل تن،تن بیسر بقایی ندارد و ایمان بدون صبر نیز،ارزشی نخواهد داشت" (1).
در حقیقت پشتوانه همه برنامههای سازنده فردی و اجتماعی،همان شکیبایی و استقامت است و اگر آن نباشد هیچکدام از آنها به سامانی نمیرسد،چرا که در مسیر هر کار مثبتی مشکلات و موانعی است که جز با نیروی استقامت نمیتوان بر آنها پیروز شد،نه وفای عهد بدون استقامت و صبر میسر است،و نه حفظ پیوندهای الهی،و نه ترس از خدا و دادگاه قیامت،و نه اقامه صلاة و انفاق از مواهب الهی،و نه جبران خطاها بوسیله حسنات!
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار جمله 82.
هم از آیات قرآن و هم از روایات به خوبی استفاده میشود که بهشت درهایی دارد،ولی این تعدد درها نه به خاطر آن است که عده وارد شوندگان به بهشت آن گونهاند که اگر بخواهند از یک در وارد شوند تولید زحمت میکند،و نه از جهت آن است که یک نوع تفاوت گروهی و طبقاتی وجود دارد،که هر گروهی موظفند از یک در وارد شوند،و نه برای نزدیکی و دوری راه است،و نه به خاطر زیبایی و تنوع به خاطر کثرت درها!اصولا درهای بهشت همانند درهای دنیا که در مدخل باغها و قصرها و خانهها میگذارند نیست.
بلکه این درها اشاره به اعمال و کارهایی است که سبب ورود به بهشت میشوند،و لذا در پارهای از اخبار میخوانیم که"بهشت درهایی به نامهای مختلف دارد،از جمله:دری دارد که به عنوان باب المجاهدین!(در مجاهدان)نامیده میشود،و مجاهدان مسلح به همان سلاحی که با آن جهاد کردند از آن در وارد بهشت میشوند و فرشتگان به آنها خوش آمد میگویند"! (1).
از امام باقر ع در حدیثی میخوانیم:
و اعلموا ان للجنة ثمانیة ابواب عرض کل باب منها مسیرة اربعین سنة: "بدانید که بهشت هشت در دارد که عرض هر دری از آنها به اندازه چهل سال راه است"! (2).
این خود نشان میدهد که"در"در این گونه موارد،مفهومی وسیعتر از آنچه در تعبیرات روزانه گفته میشود دارد.
و جالب اینکه در قرآن میخوانیم که جهنم"هفت"در دارد( لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ )(حجر-44)و طبق روایات بهشت دارای"هشت"در است،اشاره به اینکه طرق وصول به سعادت و بهشت جاویدان از طرق وصول به جهنم بیشتر است،
و رحمت خدا بر غضب او پیشی میگیرد"یا من سبقت رحمته غضبه"(جوشن کبیر).
و جالبتر اینکه در مورد برنامههای"اولوا الالباب"در آیات فوق نیز اشاره به هشت برنامه شده بود که هر کدام از آنها در واقع دری از درهای بهشت و طریقی برای وصول به سعادت جاودان است.
نه تنها آیه فوق که بعضی دیگر از آیات قرآن نیز صریحا این مطلب را بیان میکند که در جمع بهشتیان،پدران و همسران و فرزندان آنها که صالح بودهاند وارد میشوند،و این در حقیقت برای تکمیل نعمتهای الهی بر آنان است،تا هیچ کمبودی حتی از نظر فراق افراد مورد علاقه خود نداشته باشند،و از آنجا که در آن سرا که سرای نوین و متکاملی است همه چیز تازه و نو میشود آنها نیز با چهرههای تازه و نو و محبت و صمیمیتی داغتر و گرمتر وارد میشوند،محبتی که ارزش نعمتهای بهشتی را چند برابر میکند.
گر چه در آیه فوق تنها پدران و فرزندان و همسران ذکر شدهاند،ولی در واقع همه بستگان در این جمع،جمعند،چرا که حضور فرزندان و پدران بدون حضور برادران و خواهران و حتی سایر بستگان ممکن نیست،و این مطلب با کمی دقت روشن میشود،زیرا هر گاه کسی بهشتی باشد پدر صالح او نیز به او ملحق میشود،و از آنجا که پدر صالح بهشتی است،همه فرزندانش به او میپیوندند و به این ترتیب برادران به هم ملحق میشوند.و با همین محاسبه سایر بستگان نیز در آن جمع حضور خواهند داشت(دقت کنید).
"جنات"به معنی باغها و"عدن"به معنی"توقف طولانی"است و در اینجا به معنی ابدیت است،و اینکه به"معدن"،معدن میگویند به خاطر توقف
طولانی موادی در آن مکان است.
از آیات مختلف قرآن استفاده میشود که بهشت برای بهشتیان سرای ابدی و جاویدان است،ولی همانگونه که در ذیل آیه 72 سوره توبه گفتیم از پارهای از آیات قرآن بر میآید که جنات عدن محل خاصی است از بهشت.که بر سایر باغهای بهشت امتیاز دارد،و تنها سه گروه در آنجا ساکن میشوند:"پیامبران" و"صدیقان"یعنی یاران خاص آنها،و"شهداء" (1).
در اینکه"حسنات"و"سیئات"اجمالا روی یکدیگر اثر متقابل دارند شکی نیست،و ما حتی نمونههای این موضوع را در زندگی روزمره خود مییابیم، گاه میشود که انسان سالیان دراز زحمت میکشد،و با تحمل مشقت فراوان سرمایهای میاندوزد، اما با یک ندانم کاری یا هوسبازی،یا بیمبالاتی آن را از دست میدهد،این چیزی جز نابود کردن حسنات مادی سابق نیست که در قرآن از آن تعبیر به"حبط"شده است.
و گاه به عکس،انسان مرتکب اشتباهات فراوانی میشود،و بار خسارتهای سنگینی را بر اثر آنها بدوش میکشد،اما با یک عمل عاقلانه و حساب شده،و یا مجاهده شجاعانه،همه آنها را جبران مینماید،چنان که مثلا در مسیر همین انقلاب اسلامی که در عصر و زمان خود با آن مواجه بودیم کسانی را دیدیم که مرتکب گناهان فراوانی در نظام ظالم و جبار سابق شده بودند و به همین عنوان نیز در زندان بودند،اما به هنگام بروز جنگ با دشمنان مملکت،آنها را بخاطر تخصصهای نظامیشان به میدان دعوت کردند،آنها نیز با شجاعت و فداکاری بینظیری ضربات مهلکی بر پیکر دشمن وارد ساختند،و در این میان بعضی شهید شدند،و بعضی
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد 8 صفحه 38 مراجعه شود.
ماندند و در هر دو صورت گذشته خود را جبران نمودند.
در آیات مورد بحث که میفرماید: وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ (اندیشمندان با ایمان،سیئات خود را با حسنات دفع میکنند)نیز به همین مطلب اشاره شده است.
چرا که انسان غیر معصوم،خواه ناخواه گرفتار لغزشهایی میشود اما،مهم آنست که بعد از آن به فکر جبران باشد،نه تنها آثار اجتماعی گناه را با اعمال خیرش بشوید بلکه آن تاریکی و ظلمتی که از گناه بر قلب و روان آدمی مینشیند آن را نیز با"حسنات"پاک کند،و به نورانیت و صفای فطری بازگرداند.
این کار در لسان قرآن به عنوان"تکفیر"(پوشاندن)و پاک کردن نامیده میشود(در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 69 به بعد توضیحات دیگری نیز در این زمینه دادهایم).
البته همانگونه که در تفسیر آیات فوق گفتیم جمله و یدرءون بالحسنة ممکن است اشاره به یک فضیلت اخلاقی مهم دیگر باشد و آن اینکه اولوا الالباب، بدی دیگران را با بدی پاسخ نمیدهند،و بجای انتقام،گرفتن،نیکی میکنند، تا طرف،خود شرمنده و شرمسار گردد و به سوی پاکی باز گردد و خویش را اصلاح کند.
وَ اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ أُولٰئِکَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ (25) اَللّٰهُ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ وَ فَرِحُوا بِالْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا فِی اَلْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ (26)
25-و آنها که عهد الهی را پس از محکم کردن میشکنند،و پیوندهایی را که خدا دستور برقراری آن را داده قطع میکنند:و در روی زمین فساد مینمایند،لعنت برای آنهاست و بدی(و مجازات)سرای آخرت! 26-خدا روزی را برای هر کس بخواهد(و شایسته بداند)وسیع و برای هر کس بخواهد (و مستحق ببیند)تنگ قرار میدهد ولی آنها به زندگی دنیا شاد(و خوشحال) شدند در حالی که زندگی دنیا در برابر آخرت متاع ناچیزی است.
دنیا پرستان تبهکار!
از آنجا که نیک و بد همواره با مقایسه یکدیگر به خوبی روشن میگردد پس از ذکر صفات"اولوا الالباب"و حقطلبان که در آیات گذشته مشروحا آمد، در قسمتی از آیات مورد بحث،بخشی از صفات اصلی مفسدان و آنها که عقل و اندیشه واقعی خود را از دست دادهاند بیان میدارد،و میگوید:
"و آنها که عهد الهی را بعد از محکم کردن میشکنند،و پیوندهایی را که خدا فرمان به برقراری آن داده،قطع میکنند،و در روی زمین افساد مینمایند، لعنت و مجازات سرای دیگر از آنهاست"( وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ
مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ
).
و در حقیقت تمام مفاسد عقیدتی و علمی آنها در سه جمله فوق،خلاصه شده است:
1-شکستن پیمانهای الهی که شامل پیمانهای فطری،و پیمانهای عقلی، و پیمانهای تشریعی میشوند.
2-قطع رابطهها:رابطه با خدا،رابطه با رهبران الهی،رابطه با خلق، و رابطه با خویشتن 3-آخرین قسمت که ثمره دو قسمت قبل است،فساد در روی زمین است.
کسی که پیمانهای خدا را بشکند،و پیوندها را از هر سو ببرد،آیا کاری جز فساد انجام خواهد داد؟! این تلاشها و کوششها از ناحیه این گروه به خاطر رسیدن به مقاصد مادی، و یا حتی خیالی،صورت میگیرد،و به جای اینکه آنها را به هدف ارزندهای نزدیک کند،دور میسازد،چرا که لعنت به معنی دوری از رحمت خدا است (1).
جالب اینکه در این آیه و آیه گذشته،دار(خانه و سرا)به صورت مطلق آمده است،اشاره به اینکه سرای واقعی در حقیقت،سرای آخرت است چرا که هر سرای دیگر"البته خلل میگیرد"! *** در آیه بعد اشاره به این میکند که روزی و زیادی و کمی آن،بدست خدا
1) 1) راغب در کتاب مفردات میگوید:"لعن"به معنی طرد کردن و دور ساختن توأم با خشم است،این کلمه هنگامی که به خدا در آخرت اضافه شود اشاره به عقوبت و کیفر است،و در دنیا به معنی بریدن از قبول رحمت،و اگر از ناحیه مردم باشد به معنی نفرین است.
است:"خداوند روزی را برای هر کس بخواهد وسیع،و برای هر کس بخواهد تنگ قرار میدهد"( اَللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ ).
اشاره به اینکه آنها که به خاطر جلب در آمد بیشتر در روی زمین فساد میکنند،پیوندهای خدایی را میبرند،و عهد الهی را میشکنند تا در آمد و بهره بیشتری از زندگی مادی پیدا کنند،توجه به این حقیقت ندارند که روزی و کم و زیاد آن بدست خدا است.
این جمله علاوه بر این میتواند پاسخ به سؤالی که صریحا در آیه ذکر نشده است،باشد و آن اینکه بعد از بیان دو گروه حامیان حق و باطل،در آیات قبل،این سؤال پیش میآید:چگونه خداوند همه اینها را از مواهب و روزیهای خود برخوردار میسازد؟!.
آیه در پاسخ این سؤال میگوید:روزی و کم و زیاد آن دست خدا است، و به هر صورت متاعی است زودگذر،آنچه باید روی آن حساب کرد،همان سرای دیگر و سعادت ابدی است.
ولی به هر حال نکته مهم این است که"مشیت الهی"در زمینه روزیها این نیست که خدا بی حساب و بدون استفاده از اسباب،به کسی روزی فراوان دهد و یا روزی او را کم کند،بلکه مشیت او بر این قرار گرفته است که آن را در لابلای اسباب این جهان جستجو کند که"ابی اللّٰه ان یجری الامور الا باسبابها"! سپس اضافه میکند که"پیمانشکنان و مفسدان فی الارض،تنها به زندگی دنیا خشنود و خوشحالند در حالی که زندگی دنیا در برابر آخرت،متاع ناچیزی بیش نیست"( وَ فَرِحُوا بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ ).
ذکر"متاع"به صورت"نکره"برای بیان ناچیز بودن آنست،همانگونه که در فارسی میگوئیم فلان موضوع"متاعی"بیش نیست،یعنی متاعی بیارزش!.
فساد که نقطه مقابل صلاح است،به هر گونه تخریب و ویرانگری گفته میشود،و به گفته"راغب"در"مفردات"،الفساد خروج الشیء عن الاعتدال قلیلا کان او کثیرا،و یضاده الصلاح،و یستعمل ذلک فی النفس و البدن و الاشیاء الخارجة عن الاستقامة:"فساد هر گونه خارج شدن اشیاء از حالت اعتدال است،کم باشد یا زیاد،و نقطه مقابل آن صلاح است و این در جان و بدن و اشیایی که از حد اعتدال خارج میشوند،تصور میشود".
بنا بر این تمام نابسامانیهایی که در کارها ایجاد میگردد،و همه افراط و تفریطها در کل مسائل فردی و اجتماعی،مصداق فساد است" در قرآن مجید نیز در بسیاری از موارد"فساد"و"صلاح"در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند،در سوره شعراء آیه 152 میخوانیم اَلَّذِینَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ یُصْلِحُونَ :"آنها که در زمین فساد میکنند و اصلاح نمیکنند".
در سوره بقره آیه 220 میفرماید: وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ :"خداوند مفسدان را از مصلحان میشناسد".
و در سوره اعراف آیه 142 میخوانیم: وَ أَصْلِحْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ :
"اصلاح کن و راه مفسدان را پیروی مکن".
در بعضی از موارد ایمان و عمل صالح را در برابر فساد قرار داده است، أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ :"آیا آنها را که ایمان و عمل صالح بجا آوردند همانند مفسدان فی الارض قرار دهیم"(سوره ص آیه 27).
از سوی دیگر در بسیاری از آیات قرآن،"فساد"با کلمه"فی الارض"، همراه ذکر شده که نشان میدهد،نظر به جنبههای اجتماعی مساله است،این
تعبیر در بیست و چند مورد از قرآن به چشم میخورد.
و از سوی سوم"فساد و افساد"در آیات مختلف قرآن مجید با گناهان دیگری که شاید غالبا جنبه مصداق دارد ذکر شده که بعضی از این گناهان فوق العاده بزرگ و بعضی از آن کوچکتر است مثلا:
گاهی همردیف با جنگ با خدا و پیامبر آمده است مانند إِنَّمٰا جَزٰاءُ الَّذِینَ یُحٰارِبُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَسٰاداً (مائده-33).
و گاهی همردیف با هلاک کردن حرث و نسل(انسانها و زراعتها) وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ (بقره-205).
و زمانی در کنار قطع پیوندهایی که خدا به آن فرمان داده است مانند اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ (بقره-27).
و گاه در کنار برتری جویی و سرکشی قرار گرفته تِلْکَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً :"این سرای آخرت است، که آن را برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتری جویی در زمین و فساد ندارند" (قصص-83).
گاه"فرعون"را مفسد میشمارد،و بهنگام توبه کردن در حال غرق شدنش در نیل میگوید: آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ :"هم اکنون ایمان میآوری در حالی که قبلا گناه کردی و از مفسدان بودی"(یونس-91).
و نیز این کلمه(فساد فی الارض)گاه در مورد سرقت به کار رفته،همانگونه که در داستان برادران یوسف میخوانیم که پس از اتهامشان به سرقت گفتند: تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ :"بخدا سوگند شما میدانید ما نیامدهایم که در زمین مصر فساد کنیم و ما هرگز سارق نبودهایم" (یوسف-73).
و گاه در مورد همردیف کمفروشی بیان شده همانگونه که در داستان شعیب
میخوانیم وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ :"کم فروشی نکنید و حق مردم را کم نگذارید و در زمین فساد نکنید"(هود-85).
و بالآخره گاهی به معنی به هم ریختن نظام عالم هستی و جهان آفرینش آمده است لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا :"اگر در زمین و آسمان غیر از خداوند یگانه"اللّٰه"،خدایان دیگری بودند فاسد میشدند"(انبیاء-22).
***از مجموع این آیات که در سورههای مختلف قرآن آمده به خوبی استفاده میشود که فساد به طور کلی،یا فساد فی الارض یک معنی بسیار وسیع دارد که بزرگترین جنایات همچون جنایات فرعون و سایر جباران،و کارهای کمتر از آن را و حتی گناهان همچون کمفروشی و تقلب در معامله را شامل میشود،و البته با توجه به مفهوم وسیع فساد که هر گونه خروج از حد اعتدال را شامل میشود، این وسعت کاملا قابل درک است.
و با توجه به اینکه مجازاتها باید با میزان جرم،مطابقت داشته باشد روشن میشود که هر گروهی از این"مفسدان"باید یک نوع مجازات شوند و مجازات همه یک نواخت نیست.
حتی در آیه 33 سوره مائده که"مفسد فی الارض"با"محارب با خدا و پیامبر"همراه ذکر شده،چهار نوع،مجازات میبینیم که حتما حاکم شرع باید در هر مورد مجازاتی را که با مقدار جنایت متناسب است برگزیند(کشتن-بدار آویختن-قطع ایدی و ارجل-و تبعید)فقهای ما در بحث محارب و مفسد فی الارض شرائط و حدود این مجازاتها را در کتب فقهی مشروحا بیان کردهاند (1).
و نیز برای ریشه کن کردن این گونه مفاسد،در هر مورد باید به وسیلهای
1) 1) ما نیز در ذیل آیه 33 سوره مائده(جلد 4 صفحه 358 به بعد)شرح لازم را در این زمینه بیان نمودیم.
متشبث شد،گاهی نخستین مرحله امر به معروف و نهی از منکر،یعنی نصیحت و اندرز و تذکرات،کافی است،ولی زمانی هم فرا میرسد که باید به آخرین درجه شدت عمل یعنی جنگ متوسل شد.
ضمنا تعبیر به فساد فی الارض ما را به یک واقعیت در زندگی اجتماعی انسانها رهنمون میشود و آن اینکه مفاسد اجتماعی،معمولا موضعی نخواهند بود و در یک منطقه نمیتوان آنها را محصور ساخت،بلکه در سطح اجتماع و در روی زمین گسترش پیدا میکنند و از یک گروه به گروه دیگر سرایت خواهد کرد.
این نکته نیز از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که یکی از اهداف بزرگ بعثت پیامبران پایان دادن به هر گونه فساد در ارض(به معنی وسیعش) بوده است آن چنان که از قول شعیب پیامبر بزرگ الهی میخوانیم: إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ او در برابر فساد آن قوم سرکش میگوید"تنها هدف من این است که تا آنجا که در قدرت دارم به مبارزه با فساد بر خیزم و اصلاح کنم" (هود-88).
تنها آیات فوق نیست که میگوید کم و زیاد روزی بدست خدا است،از آیات مختلف دیگر قرآن نیز همین معنی،به خوبی استفاده میشود که خدا روزی هر کس را بخواهد وسیع و روزی هر کس را بخواهد محدود میسازد،اما این سخن به آن معنی نیست که بعضی از جاهلان پنداشتهاند که باید دست از فعالیت کشید و در گوشهای نشست تا خدا آنچه مقدر است برساند،این گونه افراد که تفکر منفیشان دستاویز خوبی است برای آنها که مذهب را"مخدر"میدانند، از دو نکته اساسی غافلند:
نخست اینکه خواستن و مشیت و اراده الهی که در این آیات به آن اشاره شده یک مساله دلبخواه و بیحساب نیست،بلکه همانگونه که سابقا هم گفتهایم
مشیت خداوند از حکمت او جدا نیست و همیشه روی حساب لیاقتها و شایستگیها است.
دیگر اینکه:این مساله به معنی نفی عالم اسباب نمیباشد،چرا که عالم اسباب یعنی جهان تکوین،نیز خواست خدا و مشیت تکوینی خدا است،و هیچگاه از مشیت تشریعی او جدا نخواهد بود.
به عبارت روشنتر اراده خدا در زمینه وسعت و تنگی روزی،مشروط به شرائطی است که بر زندگی انسانها حکمفرماست،و تلاشها و کوششها و اخلاصها و فداکاریها، و به عکس سستی و تنبلی و بخل و آلودگی نیتها،نقش تعیین کنندهای در آن دارد، به همین دلیل قرآن مجید کرارا انسان را در گرو سعی و کوشش و تلاش و فعالیت خود شمرده،و بهره او را از زندگی به میزان سعی و تلاشش میداند.
لذا در کتاب وسائل الشیعه در کتاب تجارت و کسب و کار بابی در زمینه تلاش و کوشش برای تحصیل رزق و روزی عنوان کرده و احادیث متعددی در این زمینه بیان میدارد،نیز ابواب دیگری در مذمت"بیکاری"،"پرخوابی"،"تنبلی" در طریق تحصیل نیازمندیهای زندگی منعقد ساخته است.
از جمله در حدیثی که از امیر مؤمنان ع در این ابواب نقل شده میخوانیم که فرمود:
ان الاشیاء لما ازدوجت ازدوج الکسل و العجز فنتجا بینهما الفقر :
"هنگامی که موجودات در آغاز با هم ازدواج کردند،تنبلی و ناتوانی با هم پیمان زوجیت بستند و فرزندی از آنها بنام"فقر"متولد شد"! (1).
و در حدیثی دیگر از امام صادق ع میخوانیم:
لا تکسلوا فی طلب معایشکم فان آباءنا کانوا یرکضون فیها و یطلبونها: "در طلب روزی و نیازهای زندگی تنبلی نکنید چرا که پدران و نیاکان ما به دنبال آن میدویدند و آن را طلب میکردند"! (2).
در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:
انی لابغض الرجل ان یکون کسلانا عن امر دنیاه،و من کسل عن امر دنیاه فهو عن امر آخرته اکسل:
"من مردی را که در کار دنیایش تنبل باشد مبغوض میدارم،کسی که در کار دنیا تنبل باشد(با اینکه ثمرهاش بزودی نصیب او میشود)در کار آخرتش تنبلتر است" (1).
و نیز از امام موسی بن جعفر ع نقل شده است که فرمود:
ان اللّٰه تعالی لیبغض العبد النوام،ان اللّٰه لیبغض العبد الفارغ: "خداوند بنده پر خواب را مبغوض میشمرد،خداوند انسان بیکار را دشمن میدارد" (2).
وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ (27) اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِکْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ (28) اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (29)
27-و آنها که کافر شدند میگویند چرا آیه(و معجزه)ای از پروردگارش بر او نازل نشده است؟بگو خداوند هر کس را بخواهد گمراه،و هر کس را که به سوی او باز گردد هدایت میکند(کمبود در معجزه نیست لجاجت آنها مانع است).
28-آنها کسانی هستند که ایمان آوردهاند و دلهایشان به یاد خدا مطمئن(و آرام)است، آگاه باشید با یاد خدا دلها آرامش مییابد! 29-آنها که ایمان آوردند،و عمل صالح انجام دادند پاکیزهترین(زندگی)نصیبشان است و بهترین سرانجامها.
یاد خدا مایه آرامش دلها است.
از آنجا که در این سوره بسیاری از بحثها پیرامون توحید و معاد و رسالت پیامبر ص است،نخستین آیه مورد بحث بار دیگر به سراغ مساله دعوت پیامبر
اسلام میرود و یکی از ایرادات منکران لجوج را بیان میکند و میگوید:
"کافران میگویند چرا معجزهای از سوی پروردگارش بر او نازل نشده است" ( وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ ).
جمله"یقول"فعل مضارع است و دلیل بر این است که آنها این ایراد را بارها تکرار میکردند،و با اینکه کرارا معجزاتی از پیامبر دیده بودند(و وظیفه هر پیامبری این است که دلائلی بر حقانیت خود از معجزات ارائه دهد)باز هم بهانه میگرفتند و معجزات گذشته را نادیده گرفته و تقاضای معجزه جدید مورد نظر خودشان را داشتند.
به تعبیر دیگر آنها و همه منکران لجوج پیوسته به دنبال"معجزات اقتراحی" میروند انتظار دارند که پیامبر به صورت یک"خارقالعادهگر"در گوشهای بنشیند و هر یک از آنها از در وارد شوند،و هر معجزهای مایل هستند پیشنهاد کنند او هم بلافاصله به آنها ارائه دهد،و تازه آنها اگر مایل نبودند ایمان نیاورند!.
در حالی که میدانیم وظیفه پیامبران در درجه اول تبلیغ و تعلیم و هشدار و انذار است و خارق عادات اموری استثنایی هستند که به مقدار لازم و ضرورت، آن هم به فرمان خدا(نه به خواست پیامبر)انجام میگردد،ولی کرارا در آیات قرآن میخوانیم که گروههایی از معاندان بیآنکه اعتنایی به این واقعیت داشته باشند،پیوسته مزاحم پیامبران میشدند و چنین درخواستهایی را داشتند.
قرآن در پاسخ آنها میگوید:"ای پیامبر به اینها بگو که خداوند هر که را بخواهد گمراه میکند و هر کس که به سوی او باز گردد مشمول هدایتش قرار میدهد"( قُلْ إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ ).
اشاره به اینکه کمبود شما از ناحیه اعجاز نیست،چرا که بقدر کافی پیامبر ارائه معجزه کرده است،کمبود شما از درون وجود خودتان است،لجاجتها،
تعصبها،جهالتها،و گناهانی که سد راه توفیق میشود مانع از ایمان شما است.
بنا بر این به سوی خدا باز گردید و انابه کنید،و پردههای جهل و غرور و خود خواهی را از مقابل چشم عقل و فکرتان کنار بزنید تا جمال حق را به روشنی ببینید،چرا که: جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد! *** در آیه بعد تفسیر بسیار جالبی از"من اناب"(آنها که به سوی خدا بازگشتهاند)بیان میکند:"اینان کسانی هستند که ایمان آوردهاند و دلهایشان به ذکر خدا مطمئن و آرام است"( اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّٰهِ ).
و بعد به عنوان یک قاعده کلی و اصل جاویدان و فراگیر میفرمود"آگاه باشید با یاد خدا دلها آرامش میگیرد"( أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ).
*** و در آخرین آیه مورد بحث با ذکر سرنوشت و پایان کار افراد با ایمان مضمون آیات قبل را چنین تکمیل میکند:"آنهایی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند بهترین زندگی برای آنهاست و سرانجام کارشان بهترین سرانجامها خواهد بود" ( اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ ).
بسیاری از مفسران بزرگ کلمه"طوبی"را مؤنث"اطیب"دانستهاند که مفهومش بهتر و پاکیزهتر یا بهترین و پاکیزهترین است،و با توجه به اینکه متعلق آن محذوف است مفهوم این کلمه از هر نظر وسیع و نامحدود خواهد بود، نتیجهای که با ذکر جمله" طُوبیٰ لَهُمْ "همه نیکیها و پاکیها برای آنان پیش بینی شده است،از همه چیز بهترینش:بهترین زندگی،بهترین نعمتها،بهترین آرامش، بهترین دوستان،و بهترین الطاف خاص پروردگار،همه اینها در گرو ایمان و عمل صالح است،و پاداشی است برای آنها که از نظر عقیده،محکم و از نظر عمل،پاک و فعال و درستکار و خدمتگزارند.
بنا بر این تفسیرهای متعددی که جمعی از مفسران برای این کلمه ذکر کردهاند تا آنجا که در مجمع البیان ده معنی برای آن ذکر نموده همه در حقیقت مصداقهای مختلف این معنی وسیعند.
در روایات متعددی نیز میخوانیم"طوبی"درختی است که اصلش در خانه پیامبر یا علی ع در بهشت میباشد و شاخههای آن همه جا و بر سر همه مؤمنان و بر فراز همه خانههایشان گسترده است،که در واقع ممکن است تجسمی از آن مقام رهبری و پیشوایی آنان و پیوندهای ناگسستنی میان این پیشوایان بزرگ و پیروانشان باشد که ثمره آن،آن همه نعمت گوناگون و متنوع است.
(و اگر میبینیم"طوبی"به صورت مؤنث ذکر شده،نه"اطیب"که مذکر است به خاطر آن است که صفت برای حیات یا نعمت میباشد که هر دو مؤنث هستند).
همیشه اضطراب و نگرانی یکی از بزرگترین بلاهای زندگی انسانها بوده و هست،و عوارض ناشی از آن در زندگی فردی و اجتماعی کاملا محسوس است.
همیشه آرامش یکی از گمشدههای مهم بشر بوده،و به هر دری میزند تا آن را پیدا کند،و اگر تلاش و کوشش انسانها را در طول تاریخ برای پیدا کردن آرامش از طرق"صحیح"و"کاذب"جمع آوری کنیم خود کتاب بسیار قطوری را تشکیل میدهد.
بعضی از دانشمندان میگویند:به هنگام بروز بعضی از بیماریهای واگیردار همچون"وبا"از هر ده نفر که ظاهرا به علت و یا میمیرند اکثر آنها به علت نگرانی و ترس است و تنها اقلیتی از آنها حقیقتا بخاطر ابتلای به بیماری و یا از بین میروند!
به طور کلی"آرامش"و"دلهره"،نقش بسیار مهمی در"سلامت"و"بیماری" فرد و جامعه و سعادت و بدبختی انسانها دارد،و چیزی نیست که بتوان از آن به آسانی گذشت و به همین دلیل تا کنون کتابهای زیادی نوشته شده که موضوع آنها فقط نگرانی و راه مبارزه با آن،و طرز بدست آوردن آرامش است.
تاریخ بشر پر است از صحنههای غمانگیزی که انسان برای تحصیل آرامش به هر چیز دست انداخته و در هر وادی گام نهاده،و تن به انواع اعتیادها داده است.
ولی قرآن با یک جمله کوتاه و پر مغز،مطمئنترین و نزدیکترین راه را نشان داده و میگوید:"بدانید که یاد خدا آرامبخش دلها است"! برای روشن شدن این حقیقت قرآنی به توضیح زیر توجه کنید:
1-گاهی اضطراب و نگرانی به خاطر آینده تاریک و مبهمی است که در برابر فکر انسان خودنمایی میکند،احتمال زوال نعمتها،گرفتاری در چنگال دشمن،ضعف و بیماری و ناتوانی و درماندگی،و احتیاج،همه اینها آدمی را رنج میدهد،اما ایمان به خداوند قادر متعال،خداوند رحیم و مهربان،خدایی که همواره کفالت بندگان خویش را بر عهده دارد میتواند این گونه نگرانیها را از میان ببرد و به او آرامش دهد که تو در برابر حوادث آینده درمانده نیستی،خدایی داری توانا،قادر و مهربان.
2-گاه گذشته تاریک زندگی فکر انسان را به خود مشغول میدارد و همواره او را نگران میسازد،نگرانی از گناهانی که انجام داده،از کوتاهیها و لغزشها،اما توجه به اینکه خداوند،غفار،توبه پذیر و رحیم و غفور است، به او آرامش میدهد،به او میگوید:عذر تقصیر به پیشگاهش بر،از گذشته عذر خواهی کن و در مقام جبران برای،که او بخشنده است و جبران کردن ممکن.
3-ضعف و ناتوانی انسان در برابر عوامل طبیعی و گاه در مقابل انبوه دشمنان داخلی و خارجی،او را نگران میسازد که من در برابر اینهمه دشمن نیرومند در میدان جهاد چکنم؟و یا در مبارزات دیگر چه میتوانم انجام دهم؟ اما هنگامی که به یاد خدا میافتد و متکی به قدرت و رحمت او میشود،قدرتی که برترین قدرتها است و هیچ چیز در برابر آن یارای مقاومت ندارد،قلبش آرام میگیرد،با خود میگوید آری من تنها نیستم،من در سایه خدا،بینهایت قدرت دارم!.
قهرمانیهای مجاهدان راه خدا در جنگها،چه در گذشته،چه در حال، و سلحشوریهای اعجابانگیز و خیره کننده آنان،حتی در آنجایی که تک و تنها بودهاند،بیانگر آرامشی است که در سایه ایمان پیدا میشود.
هنگامی که با چشم خود میبینیم و با گوش میشنویم که افسر رشیدی پس از یک نبرد خیره کننده،بینایی خود را به کلی از دست داده و با تنی مجروح به روی تخت بیمارستان افتاده اما با چنان آرامش خاطر و اطمینان سخن میگوید که گویی خراشی بر بدن او هم وارد نشده است،به اعجاز آرامش در سایه ذکر خدا پی میبریم (1).
4-گاهی نیز ریشه نگرانیهای آزار دهنده انسان،احساس پوچی زندگی و بیهدف بودن آن است ولی آن کسی که به خدا ایمان دارد،و مسیر تکاملی زندگی را به عنوان یک هدف بزرگ پذیرفته است،و تمام برنامهها و حوادث زندگی را در همین خط میبیند،نه از زندگی احساس پوچی میکند،و نه همچون افراد بیهدف و مردد،سرگردان و مضطرب است.
1) 1) این حادثه که در جنگهای اخیر ایران و عراق،جنگی که از ناحیه دشمنان به کشور ما تحمیل شده بود اتفاق افتاد نه تنها در یک مورد،صدها و هزاران نمونه داشت که بیانگر رشادتها و مجاهدتهای مجاهدان بدر و سایر جنگهای اسلامی بود.
5-عامل دیگر نگرانی آن است که انسان گاهی برای رسیدن به یک هدف زحمت زیادی را متحمل میشود،اما کسی را نمیبیند که برای زحمت او ارج نهد و قدردانی و تشکر کند،این ناسپاسی او را شدیدا رنج میدهد و در یک حالت اضطراب و نگرانی فرو میبرد،اما هنگامی که احساس کند کسی از تمام تلاشها و کوششهایش آگاه است،و به همه آنها ارج مینهد و برای همه پاداش میدهد دیگر چه جای نگرانی و ناآرامی است؟ 6-سوء ظنها و توهمها و خیالات پوچ یکی دیگر از عوامل نگرانی است که بسیاری از مردم در زندگی خود از آن رنج میبرند،ولی چگونه میتوان انکار کرد که توجه به خدا و لطف بیپایان او و دستور به حسن ظن که وظیفه هر فرد با ایمانی است این حالت رنجآور را از بین میبرد و آرامش و اطمینان جای آن را میگیرد.
7-دنیا پرستی و دلباختگی در برابر زرق و برق زندگی مادی یکی از بزرگترین عوامل اضطراب و نگرانی انسانها بوده و هست،تا آنجا که گاهی عدم دستیابی به رنگ خاصی از لباس یا کفش و کلاه و یا یکی دیگر از هزاران وسائل زندگی ساعتها و یا روزها و هفتهها فکر دنیا پرستان را ناآرام و مشوش میدارد.
اما ایمان به خدا و توجه به آزادگی مؤمن که همیشه با"زهد و پارسایی سازنده"و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگی مادی همراه است به همه این اضطرابها پایان میدهد،هنگامی که روح انسان"علیوار"آن گونه وسعت یابد که بگوید:
دنیا کم هذه اهون عندی من ورقة فی فم جرادة تقضمها: "دنیای شما در نظر من بیارزشتر از برگ درختی است که در دهان ملخی باشد که آن را میجود" (1)نرسیدن به یک وسیله مادی یا از دست دادن آن چگونه امکان دارد آرامش روح آدمی را بر هم زند و طوفانی از نگرانی در قلب و فکر او ایجاد کند.
1) 1) نهج البلاغه خطبه 224.
8-یک عامل مهم دیگر برای نگرانی ترس و وحشت از مرگ است که همیشه روح انسانها را آزار میداده است و از آنجا که امکان مرگ تنها در سنین بالا نیست بلکه در سنین دیگر مخصوصا به هنگام بیماریها،جنگها،ناامنیها وجود دارد،این نگرانی میتواند عمومی باشد.
ولی اگر ما از نظر جهان بینی مرگ را به معنی فنا و نیستی و پایان همه چیز بدانیم(همانگونه که مادیون جهان میپندارند)این اضطراب و نگرانی کاملا بجا است،و باید از چنین مرگی که نقطه پایان همه آرزوها و موفقیتها و خواستهای انسان است ترسید،اما هر گاه در سایه ایمان به خدا مرگ را دریچهای به یک زندگی وسیعتر و والاتر بدانیم،و گذشتن از گذرگاه مرگ را همچون عبور از دالان زندان و رسیدن به یک فضای آزاد بشمریم دیگر این نگرانی بیمعنی است،بلکه چنین مرگی-هر گاه در مسیر انجام وظیفه بوده باشد-دوست داشتنی و خواستنی است، البته عوامل نگرانی منحصر به اینها نیست بلکه میتوان عوامل فراوان دیگری برای آن نیز شمرد،ولی باید قبول کرد که بیشتر نگرانیها به یکی از عوامل فوق باز میگردد.
و هنگامی که دیدیم این عوامل در برابر ایمان به خدا ذوب و بیرنگ و نابود میگردد تصدیق خواهیم کرد که یاد خدا مایه آرامش دلها است( أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ) (1).
بعضی از مفسران در اینجا ایرادی مطرح کردهاند که خلاصهاش این است:
1) 1) برای توضیح بیشتر به کتاب"راه غلبه بر نگرانیها و ناامیدیها"مراجعه فرمائید.
ما از یک طرف در آیه فوق میخوانیم یاد خدا مایه آرامش دلها است،و از طرفی دیگر در آیه 2 سوره انفال میخوانیم إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ :"مؤمنان کسانی هستند که وقتی نام خدا برده میشود قلبشان ترسان میگردد"آیا این دو با هم منافات ندارند؟ پاسخ سؤال این است که منظور از آرامش همان آرامش در برابر عوامل مادی است که غالب مردم را نگران میسازد که نمونههای روشن آن در بالا ذکر شد،ولی مسلما افراد با ایمان در برابر مسئولیتهای خویش نمیتوانند نگران نباشند،و به تعبیر دیگر آنچه در آنها وجود ندارد نگرانیهای ویرانگر است که غالب نگرانیها را تشکیل میدهد اما نگرانی سازنده که انسان را به انجام وظیفه در برابر خدا و خلق و فعالیتهای مثبت زندگی وا میدارد در وجود آنها هست و باید هم باشد، و منظور از خوف از خدا نیز همین است (1).
"ذکر"همانگونه که راغب در"مفردات"گفته است"گاهی به معنی حفظ مطالب و معارف آمده است با این تفاوت که کلمه"حفظ"به آغاز آن گفته میشود و کلمه"ذکر"به ادامه آن،و گاهی به معنی یادآوری چیزی به زبان یا به قلب است،لذا گفتهاند ذکر دو گونه است:"ذکر قلبی"و"ذکر زبانی"و هر یک از آنها دو گونه است یا پس از فراموشی است و یا بدون فراموشی".
و به هر حال منظور در آیه فوق از ذکر خدا که مایه آرامش دلها است تنها این نیست که نام او را بر زبان آورد و مکرر تسبیح و تهلیل و تکبیر گوید،بلکه منظور آن است که با تمام قلب متوجه او و عظمتش و علم و آگاهیش و حاضر و ناظر بودنش گردد،و این توجه مبدأ حرکت و فعالیت در وجود او به سوی جهاد و تلاش و نیکیها گردد و میان او و گناه سد مستحکمی ایجاد کند،این است حقیقت"ذکر"
1) 1) در جلد 7 تفسیر نمونه صفحه 86 نیز در این باره توضیحاتی دادهایم.
که آن همه آثار و برکات در روایات اسلامی برای آن بیان شده است.
در حدیث میخوانیم که از وصایایی که پیامبر به علی ع فرمود این بود:
یا علی ثلاث لا تطیقها هذه الامة المواساة للاخ فی ماله و انصاف الناس من نفسه و ذکر اللّٰه علی کل حال،و لیس هو سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر و لکن اذا ورد علی ما یحرم علیه خاف اللّٰه عز و جل عنده و ترکه:
ای علی سه کار است که این امت طاقت آن را ندارند(و از همه کس ساخته نیست)مواسات با برادران دینی در مال،و حق مردم را از خویشتن دادن،و یاد خدا در هر حال،ولی یاد خدا(تنها)سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر نیست،بلکه یاد خدا آن است که هنگامی که انسان در برابر حرامی قرار میگیرد از خدا بترسد و آن را ترک گوید" (1).
در حدیث دیگری میخوانیم علی ع فرمود:
الذکر ذکران:ذکر اللّٰه عز و جل عند المصیبة و افضل من ذلک ذکر اللّٰه عند ما حرم اللّٰه علیک فیکون حاجزا :
ذکر دو گونه است:یاد خدا کردن به هنگام مصیبت(و شکیبایی و استقامت ورزیدن)و از آن برتر آن است که خدا را در برابر محرمات یاد کند و میان او و حرام سدی ایجاد نماید" (2).
و به همین دلیل است که در بعضی از روایات ذکر خداوند به عنوان یک سپر و وسیله دفاعی شمرده شده است،در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که روزی پیامبر رو به یارانش کرد و فرمود:
اتخذوا جئنا فقالوا یا رسول اللّٰه امن عدو قد اظلنا؟قال لا،و لکن من النار قولوا سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر:
"سپرهایی برای خود فراهم کنید عرض کردند ای رسول خدا ص آیا در برابر دشمنان که اطراف ما را احاطه کرده و بر ما سایه افکندهاند؟فرمود نه،از آتش
(دوزخ)بگوئید:سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر(خدا را به پاکی بستائید و بر نعمتهایش شکر گوئید و غیر از او معبودی انتخاب نکنید و او را از همه چیز برتر بدانید) (1).
و اگر میبینیم در پارهای از احادیث،پیامبر به عنوان"ذکر اللّٰه"معرفی شده،نیز به خاطر آن است که او مردم را به یاد خدا میاندازد و تربیت میکند.
از امام صادق ع در تفسیر" أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ "نقل شده است که فرمود:
بمحمد تطمئن القلوب و هو ذکر اللّٰه و حجابه: "به وسیله محمد دلها آرامش میپذیرد و او است ذکر خدا و حجاب او"!.
1) 1) سفینة البحار جلد 1 صفحه 484.
کَذٰلِکَ أَرْسَلْنٰاکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهٰا أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ اَلَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ قُلْ هُوَ رَبِّی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ مَتٰابِ (30) وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ اَلْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ اَلْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ اَلْمَوْتیٰ بَلْ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ جَمِیعاً أَ فَلَمْ یَیْأَسِ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اَللّٰهُ لَهَدَی اَلنّٰاسَ جَمِیعاً وَ لاٰ یَزٰالُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰی یَأْتِیَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ اَلْمِیعٰادَ (31) وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ (32)
30-همانگونه(که پیامبران پیشین را فرستادیم)تو را به میان امتی فرستادیم که پیش از آنها امتهای دیگری آمدند و رفتند،تا آنچه را به تو وحی نمودهایم بر آنها بخوانی در حالی که آنها به رحمان(خداوندی که رحمتش همگان را فرا گرفته)کفر میورزند بگو او پروردگار من است،معبودی جز او نیست،بر او توکل کردم و بازگشتم به سوی او است.
31-اگر بوسیله قرآن کوهها به حرکت در آیند و زمینها قطعه قطعه شوند،و بوسیله آن با مردگان سخن گفته شود(باز هم ایمان نخواهند آورد!)ولی همه آنها در اختیار خداست آیا آنها که ایمان آوردهاند نمیدانند که اگر خدا بخواهد همه مردم را (به اجبار)هدایت میکند(اما هدایت اجباری سودی ندارد)و پیوسته مصائب کوبندهای بر کافران-بخاطر اعمالشان-وارد میشود و یا به نزدیکی خانه آنها فرود میآید تا وعده(نهایی)خدا فرا رسد،خداوند در وعده خود تخلف نمیکند.
32-(تنها تو را استهزا نکردند)پیامبران پیش از تو را نیز استهزا نمودند،من به کافران مهلت دادم سپس آنها را گرفتم دیدی مجازات(من)چگونه بود؟!
مفسران گفتهاند که آیه نخست در صلح حدیبیه در سال ششم هجرت نازل شده است،در آن هنگام که میخواستند صلح نامه را بنویسند،پیامبر ص به علی ع فرمود:بنویس "بسم اللّٰه الرحمن الرحیم..." "سهیل بن عمرو"و سایر مشرکان،گفتند ما"رحمان"را نمیشناسیم!تنها یک"رحمان"داریم و آن در یمامه است(مقصودشان مسیلمه کذاب بود که دعوی نبوت داشت)بلکه باید بنویسی"باسمک اللهم"همانگونه که در زمان جاهلیت مینوشتند،سپس پیامبر ص به علی ع فرمود:بنویس"این صلحنامهای است که محمد رسول اللّٰه ص ..."مشرکان قریش گفتند:اگر تو رسول خدا بودی و ما با تو جنگ میکردیم و راه خانه خدا را بر تو میبستیم،بسیار ستمکار بودیم(دعوا در همین رسالت تو است)و لکن بنویس این صلحنامه محمد بن عبد اللّٰه است!...
در این هنگام یاران پیامبر ص برآشفتند و گفتند:اجازه بده ما با اینها پیکار کنیم،پیامبر ص فرمود:نه،همانگونه که اینها میخواهند بنویس،در این هنگام آیه فوق نازل شد،و در مورد لجاجت و بهانهگیری و مخالفت آنها با نام "رحمان"که از اوصاف قطعی خداوند است آنها را شدیدا سرزنش کرد.
این شان نزول در صورتی صحیح است که ما این سوره را"مدنی"بدانیم تا با داستان صلح حدیبیه سازگار باشد،اما اگر-آن چنان که مشهور است-"مکی" بدانیم نوبت به این بحث نمیرسد.
مگر اینکه شان نزول این آیه را پاسخ به گفتار مشرکان که در سوره فرقان آمده است بدانیم که در برابر دعوت پیامبر ص به سجده کردن برای رحمان، گفتند ما رحمان را نمیشناسیم( اُسْجُدُوا لِلرَّحْمٰنِ قٰالُوا وَ مَا الرَّحْمٰنُ -فرقان آیه 60)و در هر حال آیه فوق منهای شان نزول مفهوم روشنی دارد که در تفسیر آن
خواهید خواند.
***در مورد شان نزول آیه دوم نیز بعضی از مفسران بزرگ گفتهاند که در پاسخ جمعی از مشرکان مکه نازل شده است،که در پشت خانه کعبه نشسته بودند و به دنبال پیامبر ص فرستادند،پیامبر ص(به امید هدایت آنها)نزد آنها آمد،عرض کردند:اگر دوست داری از تو پیروی کنیم این کوههای مکه را بوسیله قرآنت عقب بران تا کمی این زمین تنگ و محدود ما گسترش یابد!و زمین را بشکاف و چشمهها و نهرهایی در اینجا پدید آور تا درختان غرس کنیم،و زراعت نمائیم!تو به گمان خود کمتر از داود نیستی که خداوند کوهها را برای او مسخر کرده بود که با او همصدا شده،تسبیح خدا میگفتند،یا اینکه باد را مسخر ما گردان که بر دوش آن سوار شویم و به شام رویم و مشکلات خود را حل کنیم و ما یحتاج را تهیه نمائیم و همان روز باز گردیم!،همان گونه که مسخر سلیمان بود، تو به گمان خود از سلیمان کمتر نیستی و نیز جدت"قصی"(جد طایفه قریش) یا هر کس دیگر از مردگان ما را میخواهی زنده کن تا از او سؤال کنیم آیا آنچه تو میگویی حق است یا باطل،زیرا عیسی ع مردگان را زنده میکرد و تو کمتر از عیسی نیستی! در این هنگام آیه دوم مورد بحث نازل شد و به آنها گوشزد کرد که همه آنچه را میگوئید از سر لجاجت است نه برای ایمان آوردن،و گر نه معجزه کافی برای ایمان آوردن ارائه شده است.
هر کار کنی این لجوجان ایمان نمیآورند!
بار دیگر در این آیات به بحث نبوت بازمیگردیم،آیات فوق قسمت دیگری
از گفتگوهای مشرکان و پاسخ آنها را در زمینه نبوت بازگو میکند:
نخست میگوید"همانگونه که پیامبران پیشین را برای هدایت اقوام گذشته فرستادیم ترا نیز به میان امتی فرستادیم که قبل از آنها امتهای دیگری آمدند و رفتند"( کَذٰلِکَ أَرْسَلْنٰاکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهٰا أُمَمٌ ).
"و هدف این بود که آنچه را بر تو وحی کردهایم بر آنها بخوانی"( لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ ).
"در حالی که آنها به"رحمان"کفر میورزند"(به خداوندی که رحمتش همگان را در بر گرفته و فیض گسترده و عامش کافر و مؤمن و گبر و ترسا را شامل شده است)( وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ ).
"بگو اگر نمیدانید،رحمان آن خداوندی که فیض و رحمتش عام است،پروردگار من است"( قُلْ هُوَ رَبِّی ).
"هیچ معبودی جز او نیست،من بر او توکل کردم،و بازگشتم به سوی او است"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ مَتٰابِ ).
*** سپس در پاسخ این بهانهجویان که به همه چیز ایراد میگیرند میفرماید:
"حتی اگر بوسیله قرآن کوهها به حرکت در آیند و زمینها،قطعه قطعه شوند، و بوسیله آن با مردگان صحبت شود باز هم ایمان نخواهند آورد!"( وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتیٰ ).
"ولی همه این کارها در اختیار خدا است"و هر اندازه لازم بداند انجام میدهد ( بَلْ لِلّٰهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً ).
اما شما طالب حق نیستید و اگر بودید همان مقدار از نشانههای اعجاز که از این پیامبر ص صادر شده برای ایمان آوردن کاملا کافی بود،اینها همه بهانه جویی است.
سپس اضافه میکند:"آیا کسانی که ایمان آوردهاند نمیدانند که اگر
خدا بخواهد همه مردم را بالاجبار هدایت میکند"( أَ فَلَمْ یَیْأَسِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ جَمِیعاً ). (1).
اشاره به اینکه خداوند میتواند از طریق یک اجبار درونی،یا برونی،حتی منکران لجوج را وادار به پذیرش ایمان کند،چرا که او بر همه چیز تواناست، و هیچ کاری در برابر قدرتش،مشکل نیست،ولی هرگز او چنین نخواهد کرد، چرا که اینگونه ایمان اجباری بیارزش و فاقد معنویت و تکاملی است که انسان به آن نیاز دارد.
بعد اضافه میکند که"در عین حال کافران همواره مورد هجوم مصائب کوبندهای بخاطر اعمالشان هستند"که این مصائب به صورت بلاهای مختلف و همچنین جنگهای کوبنده مجاهدان اسلام بر آنها فرود میآید وَ لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ ).
و اگر این مصائب در خانه آنان فرود نیاید،به نزدیکی خانه آنها وارد میشود" ( أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ ).
تا عبرت بگیرند و تکانی بخورند و به سوی خدا باز گردند.
و این هشدارها هم چنان ادامه خواهد یافت،تا فرمان نهایی خدا فرا رسد" ( حَتّٰی یَأْتِیَ وَعْدُ اللّٰهِ ).
1) 1) أَ فَلَمْ یَیْأَسِ از ماده یاس به معنی نومیدی است،ولی بسیاری از مفسران گفتهاند که در اینجا به معنی علم است،اما بنا به گفته"کسانی"(طبق نقل فخر رازی)هیچگاه دیده نشده است که"یئست"به معنی"علمت"بوده باشد و از گفتار راغب در مفردات چنین برمیآید که یاس در اینجا به همان معنی معروف آن است ولی لازمه هر یاسی علم به عدم تحقیق آن موضوع است بنا بر این ثبوت یاس آنها لازمهاش علم آنهاست.ولی این گفتار راغب نتیجهاش این میشود که یاس در اینجا به معنی علم به وجود نباشد بلکه به معنی علم به عدم باشد که با مفهوم آیه سازگار نیست،بنا بر این حق همانست که مشهور مفسران گفتهاند و شواهدی از سخن عرب نیز بر آن آوردهاند،نمونه این شواهد را فخر رازی در تفسیرش آورده است (دقت کنید).
این فرمان نهایی ممکن است اشاره به مرگ،یا روز قیامت باشد و یا به گفته بعضی"فتح مکه"که آخرین قدرت دشمن را در هم شکست.
و به هر حال وعده خدا قطعی است،"و خداوند هیچگاه از وعده خود تخلف نخواهد کرد"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ ).
*** آخرین آیه مورد بحث روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید:تنها تو نیستی که با تقاضاهای گوناگون و پیشنهاد معجزات اقتراحی از طرف این گروه کافر به استهزاء و سخریه کشیده شدهای،این یک سابقه طولانی در تاریخ انبیاء دارد"و بسیاری از رسولان پیش از تو نیز مورد استهزاء واقع شدند"( وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ ).
ولی ما این کافران را فورا مجازات نکردیم،"بلکه به آنها مهلت دادیم" ( فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا ).
شاید بیدار شوند و شاید به راه حق بازگردند و یا حد اقل اتمام حجت کافی بر آنها بشود.چرا که اگر آنها بدکار و گنهکارند مهربانی خداوند و لطف و کرم و حکمت او جایی نرفته است! ولی به هر حال این مهلت و تاخیر به آن معنی نیست که مجازات و کیفر آنان فراموش شود،لذا"پس از این مهلت آنها را گرفتیم و دیدی چگونه آنها را مجازات کردیم"؟!این سرنوشت در انتظار قوم لجوج تو نیز هست( ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ ).
آیات فوق و شان نزولی که در باره آن ذکر شده نشان میدهد که کفار
قریش توصیف خداوند را به رحمان،نمیپسندیدند و چون چنین چیزی در میان آنها معمول نبود آن را به باد استهزاء گرفتند،در حالی که آیات فوق تاکید و اصرار بر آن دارد،چرا که لطف خاصی در این کلمه نهفته است،زیرا میدانیم صفت رحمانیت خداوند اشاره به لطف عام او است که دوست و دشمن را فرا میگیرد، و مؤمن و کافر مشمول آن است،در برابر صفت رحیمیت که اشاره به رحمت خاص ایزدی در مورد بندگان صالح و مؤمنان است.
یعنی شما چگونه به خدایی که منبع لطف و کرم است و حتی دشمنان خویش را مشمول لطف و رحمتش قرار میدهد ایمان نمیآورید،این نهایت نادانی شما است.
باز در اینجا به گفتار کسانی برخورد میکنیم که میپندارند پیامبر اسلام جز قرآن معجزهای نداشت و از آیاتی شبیه آیات فوق کمک میگیرند،چرا که ظاهر این آیات میگوید پیامبر در برابر درخواست معجزات مختلف از قبیل عقب راندن کوههای مکه و شکافتن زمین آنجا و آشکار شدن نهرها و زنده کردن مردگان و سخن گفتن با آنها،دست رد به سینه تقاضا کنندگان زد.
ولی بارها گفتهایم اعجاز تنها برای نشان دادن چهره حقیقت است،برای آنها که حقیقت طلب میباشند،نه اینکه پیامبر ص به صورت یک معجزهگر درآید و هر کس هر عملی پیشنهاد کرد انجام دهد و تازه حاضر به قبول آن نباشند.
اینگونه درخواست معجزه(معجزات اقتراحی)تنها از ناحیه افراد لجوج و سبک مغزی انجام میگرفت که حاضر به قبول هیچ حقی نبودند.
و اتفاقا نشانههای این امر در آیات فوق به خوبی به چشم میخورد،چرا که در آخرین آیه مورد بحث دیدیم که سخن از استهزای پیامبر ص به میان آمده، یعنی آنها نمیخواستند چهره حق را ببینند،بلکه با این پیشنهادها میخواستند
پیامبر ص را استهزاء کنند!.
به علاوه از شان نزولهایی که در آغاز این آیات خواندیم استفاده میشود که آنها به پیامبر پیشنهاد کرده بودند یکی از اجداد و نیاکانشان را زنده کند تا از او بپرسند آیا او بر حق است یا باطل؟در حالی که اگر پیامبر اقدام به چنین معجزهای(زنده کردن مردگان)کند،دیگر جای این نیست که آنها سؤال کنند پیامبر بر حق است یا بر باطل؟این نشان میدهد که آنها افراد متعصب لجوج و معاندی بودند که هدفشان جستجوگری از حق نبود،همیشه پیشنهادهای غریب و عجیبی میکردند و تازه آخر کار هم ایمان نمیآوردند(در ذیل آیه 90 سوره اسراء به خواست خداوند باز هم در این باره توضیح خواهیم داد).
"قارعه"از ماده"قرع"بیمعنی کوبیدن است،و بنا بر این قارعه یعنی کوبنده و در اینجا اشاره به اموری است که آدمی را میکوبد و هشدار میدهد و اگر آماده بیدار شدن باشد بیدار میکند.
در حقیقت قارعه معنی وسیعی دارد که هر گونه مصیبت شخصی،یا جمعی، و مشکلات و حوادث دردناک را شامل میشود.
لذا بعضی از مفسران آن را به معنی جنگها و خشکسالیها و کشته شدن و اسیر شدن دانستهاند،در حالی که بعضی دیگر آن را تنها اشاره به جنگهایی گرفتهاند که در صدر اسلام تحت عنوان"سریه"واقع میشد و آن جنگهایی بود که پیامبر ص شخصا در آن شرکت نداشت،بلکه ماموریت را به اصحاب و یاران خود میداد،ولی مسلم است که قارعه اختصاص به هیچ یک از این امور ندارد و همه را فرا میگیرد.
جالب اینکه در آیات فوق میخوانیم این حوادث کوبنده یا به خود آنها میرسد یا در نزدیکی خانه آنها پیاده میشود،یعنی اگر خود آنها هم مبتلی
به این حوادث هشدار دهنده نشوند،در همسایگی،یا نزدیکی آنها واقع میگردد، آیا برای بیدار شدن آنها کافی نیست.
أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی اَلْأَرْضِ أَمْ بِظٰاهِرٍ مِنَ اَلْقَوْلِ بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَ صُدُّوا عَنِ اَلسَّبِیلِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (33) لَهُمْ عَذٰابٌ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَشَقُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ (34)
33-آیا کسی که بالای سر همه ایستاده(و حافظ و نگهبان و مراقب همه است)و اعمال همه را میبیند(همچون کسی است که هیچیک از این صفات را ندارد)آنان برای خدا شریکانی قرار دادند،بگو آنها را نام ببرید!آیا به او چیزی را خبر میدهید که از وجود آن در روی زمین بیخبر است؟یا سخنان ظاهری(و تو خالی)میگوئید، (نه،شریکی برای خدا وجود ندارد)بلکه در نظر کافران دروغهایشان زینت داده شده(و بر اثر ناپاکی درون،چنین میپندارند که واقعیتی دارد)و آنها از راه(خدا) بازداشته شدهاند و هر کس را خدا گمراه کند راهنمایی نخواهد داشت.
34-برای آنها عذاب(دردناکی)در دنیاست،و عذاب آخرت سختتر است،و در برابر خدا هیچ کس نمیتواند آنها را نگه دارد.
چگونه خدا را با بتها قرین میسازید؟!
در این آیات بار دیگر به بحث در باره توحید و شرک باز میگردد و مردم را
با این دلیل روشن مخاطب میسازد که"آیا کسی که حافظ همه چیز در پهنه جهان هستی است و همه را زیر پوشش تدبیر خود قرار داده و از اعمال همه کس آگاه و با خبر است،همچون کسی است که هیچیک از این صفات در او نیست"؟!( أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ ) (1).
در حقیقت جمله فوق به وضوح میگوید احاطه او چنان است که گویی خداوند بالای سر همه ایستاده،آنچه را که انجام میدهند میبیند و میداند و حساب میکشد و پاداش و کیفر میدهد و تدبیر و تصرف میکند،بنا بر این کلمه"قائم"معنی وسیعی دارد که همه این امور را شامل میشود گرچه گروهی از مفسران،هر یک آن را در یک بعد خلاصه کردهاند.
سپس به عنوان تکمیل بحث گذشته و مقدمهای برای بحث آینده میفرماید:
"آنها برای خدا شریکهایی قرار دادند"( وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ ).
بلا فاصله از چند طریق به آنها پاسخ میدهد.
نخست میگوید:"این شریکها را نام ببرید"( قُلْ سَمُّوهُمْ ).
منظور از نام بردن یا این است که آنها حتی بیارزشتر از آن هستند که نام و نشانی داشته باشند،یعنی چگونه یک عده موجودات بینام و نشان و بیارزش را در ردیف پروردگار قادر متعال قرار میدهید؟ و یا اینکه منظور این است،صفات آنها را بیان کنید ببینیم آیا شایسته عبودیت هستند،در باره اللّٰه میگوئیم او خالق،رازق،حیاتبخش،عالم و قادر و بزرگ است،آیا این صفات را میتوانید در مورد بتها به کار برید،یا به عکس اگر بخواهیم از آنها نام ببریم باید بگوئیم بتهایی از سنگ و چوب و بیحرکت،
1) 1) در حقیقت جمله فوق مشتمل بر مبتدا است و خبر آن محذوف میباشد،در تقدیر چنین بوده"ا فمن هو قائم علی کل نفس بما کسبت کمن لیس کذلک"یعنی آیا کسی که دارای این صفت است همچون کسی است که فاقد آن است.
فاقد عقل و شعور،نیازمند به عبادت کنندهگان خود و خلاصه فاقد همه چیز!، این دو را چگونه میتوان همسان قرار داد؟آیا این شرم آور نیست؟ و یا اینکه منظور آنست که کارهای آنها را بر شمرید،آیا تا کنون زیانی به کسی رسانیدهاند و یا سود و منفعتی؟مشکلی را گشودهاند یا گرهی در کار کسی زدهاند؟با این حال کدام عقل اجازه میدهد که آنها را در ردیف خدایی قرار دهند که همه برکات و نعمتها و سود و زیانها و پاداش و کیفرها از او است.
البته هیچ مانعی ندارد که همه این معانی در جمله سموهم(آنها را نام ببرید)جمع باشد!.
دوم اینکه چگونه چنین شریکی وجود دارد در حالی که خداوند که به پندار شما شریک آنهاست از وجودشان هیچگونه اطلاعی ندارد با اینکه علمش همه جهان را در برگرفته"آیا به او خبر میدهید از چیزی که وجود آن را در زمین نمیداند" ( أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی الْأَرْضِ ).
این تعبیر در حقیقت بهترین راه برای کوبیدن سخن واهی طرف است، و به این میماند که شخصی به شما میگوید دیشب فلان کس در خانه تو میهمان بوده است و شما در پاسخ میگوئید تو از میهمانی خبر میدهی که من از آن بیاطلاعم!، یعنی آیا ممکن است کسی میهمان من باشد و من بیخبر و تو از آن آگاه باشی؟ سوم اینکه:خود شما هم در واقع در دل،ایمان به چنین چیزی ندارید، "تنها به یک سخن ظاهری تو خالی که در آن هیچ مفهوم صحیحی نهفته نیست قناعت کردهاید"( أَمْ بِظٰاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ ).
به همین دلیل این مشرکان هنگامی که در تنگناهای سخت زندگی قرار میگیرند به سراغ"اللّٰه"میروند چرا که در دل میدانند کاری از بتها ساخته نیست، همانگونه که خداوند حال آنها را به هنگامی که سوار کشتی میشوند و طوفان سخت آنها را احاطه میکند و تنها به خدا رو میآورند در آیه 65 سوره عنکبوت
بیان فرموده است.
چهارم اینکه:این مشرکان درک صحیح و درستی ندارند،و چون پیرو هوی و هوس و تقلیدهای کورکورانهاند،قادر به قضاوت عاقلانه و صحیح نیستند،و به همین دلیل به این گمراهی و ضلالت کشیده شدهاند،"اینها مکر و توطئههایشان در برابر پیامبر ص و مؤمنان و دروغ و تهمت و تزویرها در نظرشان(به خاطر ناپاکی درون) زینت داده شده است"،تا جایی که این موجودات بیارزش و بینام و نشان را شریک خدا دانستهاند( بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِیلِ ).
"و کسی را که خدا گمراه سازد،هیچکس توانایی هدایت او را نخواهد داشت" ( وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ ).
بارها گفتهایم این ضلالت به معنی اجبار نیست،و مساله دل بخواهی و بیحساب نمیباشد،بلکه اضلال الهی به معنی عکس العمل کارهای نادرست و غلط خود انسان است که او را به گمراهیها میکشاند،و از آنجا که این خاصیت را خدا در این گونه اعمال قرار داده،به خدا نسبت داده میشود.
*** و در آخرین آیه مورد بحث به مجازاتهای دردناک آنها در دنیا و آخرت که طبعا شامل شکست و ناکامی و سیهروزی و آبروریزی و غیر آن میشود،اشاره کرده چنین میگوید:"برای آنها در زندگی دنیا مجازاتی است و مجازات آخرت سختتر و شدیدتر است"( لَهُمْ عَذٰابٌ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ ).
چرا که دائمی و همیشگی و جسمانی و روحانی و توأم با انواع ناراحتیها است:
و اگر گمان کنند راه فرار و وسیله دفاعی در برابر آن دارند،سخت در اشتباهند چرا که"هیچ چیز در برابر خداوند نمیتواند از آنها دفاع کند"( وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ ).
مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِی وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ أُکُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا تِلْکَ عُقْبَی اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ عُقْبَی اَلْکٰافِرِینَ اَلنّٰارُ (35)
35-بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده است نهرهای آب از زیر درختانش جاری است،میوههای آن همیشگی و سایههایش دائمی است،این سرانجام کسانی است که پرهیزگاری پیشه کردند و سرانجام کافران،آتش است!
با توجه به تناوب آیات این سوره در زمینه بیان توحید و معاد و سایر معارف اسلامی بار دیگر در این آیه سخن از معاد و مخصوصا از نعمتهای بهشتی و کیفرهای دوزخی به میان آمده است.
نخست میگوید:"مثل باغهای بهشت که به پرهیزگاران وعده داده شده است باغهایی است که آبهای جاری از زیر درختان آنها میگذرد"( مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ) (1).
تعبیر به"مثل"،شاید اشاره به این نکته باشد که باغها و سایر نعمتهای سرای دیگر برای ساکنان این جهان محدود که در برابر عالم پس از مرگ فوق العاده کوچک است،قابل توصیف با هیچ بیانی نیست،تنها مثل و شبحی از آن را میتوان برای مردم این جهان ترسیم کرد،همانگونه که اگر بچهای که در عالم جنین است،عقل و هوش میداشت،هرگز نمیشد نعمتهای این دنیا را برای او توضیح داد،جز با مثالهای ناقص و کمرنگ!
1) 1) در ترکیب این جمله در میان مفسران گفتگو است بعضی"مثل"را مبتدا دانستهاند و"تجری"را خبر آن،و بعضی"مثل"را مبتدا و خبر آن را محذوف دانسته و تقدیرش چنین است فیما نقص علیکم مثل الجنة:"از چیزهایی که برای شما بازگو میکنیم مثل بهشت است".
دومین وصف باغهای بهشت این است که"میوههای آن دائمی و همیشگی است" ( أُکُلُهٰا دٰائِمٌ ).
نه همچون میوههای این جهان که فصلی است و هر کدام در فصل خاصی آشکار میشود بلکه گاهی بر اثر آفت و بلا ممکن است در یک سال اصلا نباشد،اما میوههای بهشتی نه آفتی دارد،و نه فصلی و موسمی است،بلکه همچون ایمان مؤمنان راستین دائم و پابرجا است.
و همچنین"سایه آنها نیز همیشگی است"( وَ ظِلُّهٰا ).
نه همچون سایههای درختان دنیا که ممکن است در آغاز صبح که آفتاب از یک سو میتابد سایه پرپشتی در سطح باغ باشد،اما به هنگام ظهر که آفتاب عمودی میتابد سایهها کم میشود،و یا در فصل بهار و تابستان که درختان پر برگند وجود دارد و در فصل خزان و زمستان که درختان برهنه میشوند از بین میرود(البته نمونههای کوچکی از درختان همیشه بهار که همیشه میوه و گل میدهند در محیط دنیا در مناطقی که سرمای خزان و زمستان نیست دیده میشوند).
خلاصه،سایههای بهشتی همچون همه نعمتهایش جاودانی است و از این روشن میشود که باغهای بهشت خزان ندارند،و نیز از آن معلوم میشود که تابش نور آفتاب یا همانند آن در بهشت هست،و الا تعبیر به سایه در آنجا که شعاع نور نباشد مفهومی ندارد،و اینکه در آیه 13 سوره دهر میخوانیم لاٰ یَرَوْنَ فِیهٰا شَمْساً وَ لاٰ زَمْهَرِیراً ممکن است اشاره به اعتدال هوا باشد چرا که سوزش آفتاب و همچنین سرمای سخت در بهشت نیست،نه اینکه اصلا آفتاب نمیدرخشد.
خاموش شدن کره آفتاب نیز دلیل از میان رفتن ابدی آن نیست،چرا که قرآن میگوید:در قیامت زمین و آسمان،تبدیل به زمین و آسمان دیگری(نوتر و وسیعتر)میشوند.
و اگر گفته شود جایی که آفتاب سوزندگی ندارد،سایه برای چیست؟
در پاسخ میگوئیم لطف سایه تنها به این نیست که از سوزش آفتاب جلوگیری کند بلکه رطوبت مطبوع متصاعد از برگها که توأم با اکسیژن نشاط بخش است لطافت و طراوت خاصی به سایه میدهد،و لذا هیچگاه سایه درخت همچون سایه سقف اطاق خشک و بیروح نیست.
و در پایان آیه بعد از بیان این اوصاف سهگانه بهشت میگوید:"این است سرانجام پرهیزگاران ولی سرانجام کافران آتش است"!( تِلْکَ عُقْبَی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَی الْکٰافِرِینَ النّٰارُ ).
در این تعبیر زیبا،نعمتهای بهشتی با لطافت و به تفصیل بیان شده،اما در مورد دوزخیان در یک جمله کوتاه،و خشک و خشن میگوید عاقبت کارشان جهنم است!
وَ اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اَللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِکَ بِهِ إِلَیْهِ أَدْعُوا وَ إِلَیْهِ مَآبِ (36)
36-و آنها که کتاب آسمانی در اختیارشان قرار دادهایم از آنچه بر تو نازل شده خوشحالند، و بعضی از احزاب(و گروهها)قسمتی از آن را انکار میکنند،بگو من مامورم که اللّٰه را بپرستم و شریکی برای او قائل نشوم،به سوی او دعوت میکنم و بازگشت (همگان)به سوی او است.
خدا پرستان و احزاب!
در این آیه اشاره به عکس العمل متفاوت مردم در برابر نزول آیات قرآن شده است که افراد حقیقتجو و حقطلب چگونه در برابر آنچه بر پیامبر نازل میشد تسلیم و خوشحال بودند و معاندان و افراد لجوج به مخالفت برمیخاستند.
نخست میگوید:"آنها که کتاب آسمانی در اختیارشان قرار دادهایم از آنچه بر تو نازل میشود خوشحالند"( وَ الَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ ).
با توجه به اینکه تعبیر" آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ "و شبیه آن در سراسر قرآن معمولا به یهود و نصاری و مانند آنها از پیروان مذاهب آسمانی اطلاق شده،شکی باقی نمیماند که در اینجا نیز اشاره به آنها است،یعنی حقطلبان یهود و نصاری و مانند آنها از نزول این آیات بر تو خوشحال و خشنودند،چرا که از یک سو آن را هماهنگ با نشانههایی که در دست دارند میبینند و از سوی دیگر مایه آزادی و نجات آنها از شر خرافات و عالم نمایان یهود و مسیحیت و امثال آنها که آنان را به قید و بند کشیده، و از آزادی فکری و تکامل انسانی محروم داشته بودند.
و اینکه بعضی از مفسران بزرگ گفتهاند منظور از اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ اصحاب و یاران محمد ص است،بسیار بعید به نظر میرسد،چرا که این تعبیر در باره مسلمانان معمول نیست،به علاوه با جمله بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ سازگار نمیباشد (1).
و اینکه سوره رعد مکی است هیچ منافاتی با آنچه گفته شد ندارد،زیرا گر چه مرکز اصلی یهود،مدینه و خیبر،و مرکز اصلی مسیحیان،نجران و مانند آن بود،ولی بدون شک به مکه رفت و آمد داشتند و افکار و فرهنگ و معتقدات آنها،کم و بیش در مکه منعکس بود،و به همین دلیل مردم مکه به خاطر نشانههایی که آنها از آخرین پیامبر الهی میدادند در انتظار ظهور چنین پیامبری بودند(داستان ورقة بن نوفل و امثال آن معروف است).
در بعضی دیگر از آیات قرآن نیز شواهدی بر این موضوع داریم که مؤمنان
1) 1) چرا که لازمه این سخن آن است که"ما انزل الیک"همان"الکتاب"بوده باشد چون هر دو اشاره به قرآن است،در حالی که از قرینه مقابله استفاده میشود که منظور از"کتاب" غیر از"ما انزل الیک"است.
راستین از اهل کتاب از نزول آیات قرآن بر پیامبر ص خوشحال بودند،در آیه 52 سوره قصص چنین میخوانیم اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ :
"آنهایی که پیش از آن کتاب آسمانی در اختیارشان قرار داده بودیم به این قرآن ایمان میآورند".
سپس اضافه میکند:"ولی جمعی از احزاب قسمتی از آیاتی را که بر تو نازل شده است انکار میکنند"( وَ مِنَ الْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ ).
منظور از این گروه همان جمعیت از یهود و نصاری بودهاند که تعصبهای قومی و مذهبی و مانند آن بر آنها غلبه داشته،و به همین جهت قرآن از آنها به اهل کتاب تعبیر نکرده چرا که آنها تسلیم در برابر کتب آسمانی خودشان نیز نبودند، بلکه آنها در حقیقت"احزاب"و گروههایی بودند که تنها خط حزبی خودشان را دنبال میکردند،این گروه آنچه را با سلیقه و میل و پیش داوریشان هماهنگ نبود منکر میشدند.
این احتمال نیز داده شده که"احزاب"اشاره به مشرکان بوده باشد چرا که در سوره احزاب نیز با همین تعبیر از آنها یاد شده است،آنها در حقیقت آئین و مذهبی نداشتند بلکه احزاب و گروههای پراکندهای بودند که مخالفت با قرآن و اسلام آنها را متحد ساخته بود.
مرحوم طبرسی مفسر بزرگ و بعضی دیگر از مفسران از ابن عباس چنین نقل کردهاند که آیه فوق اشاره به انکار بتپرستان نسبت به توصیف خداوند به صفت "رحمان"است که اهل کتاب مخصوصا یهود به خاطر آشنایی به این توصیف از وجود کلمه"رحمان"در آیات قرآن اظهار خوشحالی میکردند و مشرکان مکه که با این وصف،ناآشنا بودند،آن را به سخریه میگرفتند.
در پایان آیه به پیامبر ص دستور میدهد که به مخالفت و لجاجت این و آن اعتنا مکن بلکه در خط اصیل و صراط مستقیم خود بایست و"بگو من تنها مامورم
که اللّٰه و خدای یگانه یکتا را بپرستم و هیچ شریکی برای او قائل نشوم،فقط به سوی او دعوت میکنم و بازگشت من و همگان به سوی او است"( قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِکَ بِهِ إِلَیْهِ أَدْعُوا وَ إِلَیْهِ مَآبِ ).
اشاره به اینکه موحد راستین و خداپرست حقیقی جز تسلیم در برابر همه فرمانهای خدا هیچ خط و برنامهای ندارد،او در برابر همه آنچه از سوی خدا نازل میگردد،تسلیم است و تبعض در میان آنها قائل نمیشود که آنچه را با میلش سازگار است بپذیرد و آنچه مخالف میل اوست انکار کند.
ایمان و همبستگیهای حزبی.
در آیه فوق دیدیم که چگونه خداوند از مؤمنان راستین یهود و نصاری تعبیر به اهل کتاب کرده و از آنهایی که تابع تعصبات و هوسهای خویش بودند،تعبیر به احزاب،این منحصر به تاریخ صدر اسلام و قوم یهود و نصارای معاصر پیامبر ص نیست،همیشه،تفاوت میان مؤمنان حقیقی و مدعیان ایمان همین است که مؤمنان راستین،تسلیم محض در برابر فرمانهای حقند،و در میان آنها تفاوت و تبعیضی قائل نمیشوند،یعنی میل و خواست خود را تحت الشعاع آنها قرار میدهند،و نام اهل کتاب و اهل ایمان تنها شایسته آنها است.
اما آنها که مصداق" نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ "هستند،یعنی هر چه را با خط فکری و امیال شخصی و هوسهایشان هماهنگ است میپذیرند و هر چه را نیست انکار میکنند،یا هر چه به سودشان است قبول دارند و هر چه بر خلاف منافع شخصی آنهاست انکار میکنند،اینها نه مسلمانند و نه مؤمن راستین،بلکه احزابی هستند که مقاصد خود را در دین جستجو میکنند و لذا در تعلیمات اسلام و احکام آن همیشه تبعیض قائل میشوند.
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ حُکْماً عَرَبِیًّا وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ (37) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ (38) یَمْحُوا اَللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْکِتٰابِ (39) وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ اَلَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ اَلْبَلاٰغُ وَ عَلَیْنَا اَلْحِسٰابُ (40)
37-همانگونه(که به پیامبران پیشین کتاب آسمانی دادیم)بر تو نیز فرمان روشن و صریحی نازل کردیم،و اگر از هوسهای آنها-بعد از آنکه آگاهی برای تو آمده-پیروی کنی هیچکس از تو در برابر خدا حمایت و جلوگیری نخواهد کرد.
38-و ما قبل از تو رسولانی فرستادیم و برای آنها همسران و فرزندانی قرار دادیم،و هیچ رسولی نمیتوانست(از پیش خود)معجزهای بیاورد،مگر به فرمان خدا،هر زمانی کتابی دارد(و برای هر کاری موعدی مقرر است).
39-خداوند هر چه را بخواهد"محو"و هر چه را بخواهد"اثبات"میکند،و"ام الکتاب" نزد او است.
40-و اگر پارهای از مجازاتها را که به آنها وعده دادهایم به تو نشان دهیم یا(پیش از فرا رسیدن این مجازاتها)تو را بمیرانیم،در هر حال تو فقط مامور ابلاغ هستی و حساب(آنها) بر ماست!
این آیات هم چنان مسائل مربوط به نبوت را دنبال میکند.
در نخستین آیه میفرماید:"همانگونه که بر اهل کتاب و پیامبران پیشین کتاب آسمانی فرستادیم این قرآن را نیز بر تو نازل کردیم در حالی که مشتمل بر احکام روشن و آشکار است"( وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ حُکْماً عَرَبِیًّا ).
"عربی"همانگونه که راغب در مفردات-میگوید:به معنی سخن فصیح و روشن است(الفصیح البین من الکلام)و لذا هنگامی که گفته میشود"امرأة عروبة" مفهومش این است زنی که از عفت و پاکدامنی خود آگاه باشد،سپس اضافه میکند قوله حُکْماً عَرَبِیًّا قیل معناه مفصحا یحق الحق و یبطل الباطل"اینکه خداوند فرموده حکما عربیا مفهومش این است که سخنی است روشن و آشکار که حق را ثابت و باطل را روشن میسازد".
این احتمال نیز داده شده است که"عربی"در اینجا به معنی"شریف"است، چرا که این کلمه به همین معنی نیز در لغت آمده است.
و به این ترتیب منظور از توصیف قرآن به این صفت این است که احکامش واضح و آشکار و جای سوء استفاده و تعبیرهای مختلف ندارد.
و لذا بدنبال همین تعبیر در آیات دیگری روی مساله استقامت و عدم اعوجاج و یا علم و آگاهی تکیه شده است،در آیه 28 سوره زمر میخوانیم قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی عِوَجٍ :"این قرآنی است آشکار و خالی از هر گونه کجی و اعوجاج"و در آیه 3 سوره فصلت میخوانیم: کِتٰابٌ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ :
"این کتابی است که آیاتش تشریح شده و قرآنی است روشن و آشکار برای آنها که میخواهند بدانند"و به این ترتیب جمله قبل و بعد،در این آیه،تایید میکند
که منظور از عربیت،همان فصاحت و روشنی بیان و خالی بودن از پیچ و خم است.
این تعبیر در هفت سوره از سورههای قرآن آمده است،ولی در چند مورد نیز" لِسٰانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ "یا مانند آن ذکر شده است که آن نیز ممکن است به همین معنی،یعنی روشنی بیان و خالی بودن از ابهام،بوده باشد.
البته در این مورد خاص ممکن است اشاره به زبان عربی نیز باشد،چرا که خداوند هر پیامبری را به زبان قوم خود مبعوث میکرد،تا برای نخستین بار قوم و ملت خویش را هدایت کند،سپس دامنه این انقلاب را به نقاط دیگر گسترش دهد.
بعد با لحنی تهدیدآمیز و قاطع،پیامبر ص را مخاطب ساخته،میگوید:
"اگر از هوا و هوسهای آنها بعد از آنکه حقیقت بر تو آشکار شد پیروی کنی به کیفر الهی مجازات خواهی شد و هیچکس در برابر خدا قدرت حمایت از تو و نگهداریت را نخواهد داشت"( وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ ).
گر چه احتمال انحراف،مسلما در پیامبر ص با آن مقام عصمت و معرفت و آگاهی وجود نداشته،اما این تعبیر اولا روشن میسازد که خدا با هیچکس ارتباط خصوصی و به اصطلاح خویشاوندی ندارد،و حتی اگر پیامبر،مقامش والا است به خاطر تسلیم و عبودیت و ایمان و استقامت او است،ثانیا تاکیدی است برای دیگران،زیرا جایی که پیامبر ص در صورت انحراف از مسیر حق و گرایش به خط باطل،مصونیتی از مجازات الهی نداشته باشد حساب دیگران آشکار است، این درست به آن میماند که شخصی فرزند درستکار خود را مخاطب میسازد و میگوید:
"اگر دست از پا خطا کنی مجازاتت میکنم تا دیگران حساب خویش را برسند".
این نکته نیز لازم به یادآوری است که"ولی"(سرپرست و حافظ) و"واق"(نگهدارنده)گر چه از نظر معنی شبیهند ولی این تفاوت را دارند که یکی جنبه اثباتی را بیان میکند و دیگری جنبه نفی را،یکی به معنی نصرت و یاری
است و دیگری به معنی دفاع و نگهداری.
*** آیه بعد در حقیقت پاسخی است به ایرادات مختلفی که دشمنان پیامبر ص داشتند:
از جمله اینکه:گروهی میگفتند مگر پیامبر ممکن است از جنس بشر باشد،و همسر اختیار کند و فرزندانی داشته باشد،آیه فوق به آنها پاسخ میگوید:
"این امر تازهای نیست ما پیش از تو پیامبران بسیاری فرستادیم و برای آنها همسران و فرزندان قرار دادیم"( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً ) (1).
ایراد آنها نشان میدهد که یا از تاریخ انبیاء بیخبرند و یا خود را به نادانی و بیخبری میزنند،و گرنه این ایراد را نمیکردند.
دیگر اینکه آنها انتظار دارند که هر معجزهای را پیشنهاد میکنند و هر چه هوا و هوسشان اقتضا میکند انجام دهی(چه ایمان بیاورند یا نیاورند)ولی آنها باید بدانند:"هیچ پیامبری نمیتواند معجزهای جز به فرمان خداوند بیاورد" ( وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
سومین ایراد این بود که چرا پیامبر اسلام ص آمده و احکامی از تورات یا انجیل را دگرگون ساخته،مگر نه این است که اینها کتب آسمانی است و از طرف خدا نازل شده؟مگر ممکن است خداوند فرمان خود را نقض کند؟(این ایراد مخصوصا با آنچه از یهود معروف است که معتقد به عدم امکان نسخ احکام بودند کاملا هماهنگ است).
1) 1) بعضی از مفسرین شان نزولی برای آیه فوق ذکر کرده و گفتهاند پاسخی است به ایراد کسانی که به تعدد همسران پیامبر ایراد میگرفتند در حالی که سوره رعد ظاهرا مکی است و در مکه تعدد همسر مطرح نبود.
آیه فوق در آخرین جمله خود به آنها پاسخ میگوید که"برای هر زمانی حکم و قانونی مقرر شده"(تا بشریت به مرحله بلوغ نهایی برسد و آخرین فرمان صادر شود)( لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ ).
بنا بر این جای تعجب نیست که یک روز تورات را نازل کند،و روز دیگر انجیل را،و سپس قرآن را،چرا که بشریت در زندگی متحول و متکامل خود، نیاز به برنامههای متفاوت و گوناگونی دارد.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ پاسخی بوده باشد به ایراد کسانی که میگفتند:اگر پیامبر راست میگوید چرا مجازات و عذاب الهی،مخالفانش را از پای در نمیآورد، قرآن به آنها پاسخ میدهد که هر چیزی زمانی دارد و بیحساب و کتاب نیست،زمان مجازات نیز به موقع فرا میرسد. (1)
*** آیه بعد به منزله تاکید و استدلالی است بر آنچه در ذیل آیه قبل گفته شد و آن اینکه هر حادثه و هر حکم و فرمانی،زمان معینی دارد که گفتهاند:ان الامور مرهونة باوقاتها و اگر میبینی بعضی از کتب آسمانی جای بعض دیگر را میگیرند به خاطر آنست که"خداوند هر چیزی را بخواهد محو میکند همانگونه که به مقتضای اراده و حکمت خویش اموری را اثبات مینماید،و کتاب اصلی و ام الکتاب نزد او است"( یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ ).
*** سرانجام به عنوان تاکید بیشتر در مورد مجازاتهایی که پیامبر ص وعده میداد و آنها انتظارش را میکشیدند و حتی ایراد میکردند که چرا این وعدههای
1) 1) البته مطابق این معنی باید-همانگونه که بعضی از مفسران گفتهاند-قائل به تقدیم و تاخیر در جمله فوق شد و گفت در تقدیر"لکل کتاب اجل"بوده است(دقت کنید).
تو عملی نمیشود،میفرماید:"و اگر پارهای از آنچه را به آنها وعده دادهایم(از پیروزی تو و شکست آنها و رهایی پیروان تو و اسارت پیروان آنها در دوران حیاتت به تو نشان دهیم و یا ترا پیش از آنکه این وعدهها تحقق پذیرد از دنیا ببریم در هر صورت وظیفه تو ابلاغ رسالت است و وظیفه ما گرفتن حساب از آنهاست"( وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسٰابُ ).
گر چه جمله" یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ... "در آیات فوق در زمینه نزول معجزات یا کتب آسمانی به پیامبران وارد شده ولی یک قانون کلی و شامل را بیان میکند که در منابع مختلف اسلامی نیز به آن اشاره شده است،و آن اینکه:
تحقق موجودات و حوادث مختلف جهان دو مرحله دارد:یکی مرحله قطعیت که هیچگونه دگرگونی در آن راه ندارد (و در آیه فوق از آن اشاره به أُمُّ الْکِتٰابِ "کتاب مادر"شده است)و دیگری مرحله غیر قطعی به تعبیر دیگر"مشروط" است که در این مرحله دگرگونی در آن راه دارد،و از آن تعبیر به مرحله محو و اثبات میشود.
گاهی نیز از این دو،تعبیر به"لوح محفوظ"و"لوح محو و اثبات"میشود، گویی در یکی از این دو لوح،آنچه نوشته شده است به هیچوجه دگرگونی در آن راه ندارد و کاملا محفوظ است و اما دیگری ممکن است،چیزی در آن نوشته شود و سپس محو گردد و بجای آن چیز دیگری نوشته شود.
و اما حقیقت امر این است که گاهی یک حادثه را با اسباب و علل ناقصه آن در نظر میگیریم مثلا سم کشندهای را که مقتضای طبیعتش نابود کردن یک انسان
است مورد توجه قرار میدهیم و میگوئیم هر کس آن را بخورد میمیرد،بیخبر از اینکه این سم یک"ضد سم"هم دارد که اگر پشت سر آن بخورند اثرش را خنثی میکند(البته ممکن است بیخبر هم نباشیم اما نخواهیم یا موقعیت اقتضا نکند که سخنی از ضد سم بگوئیم).
ملاحظه میکنید در اینجا این حادثه یعنی"مرگ به خاطر خوردن سم" جنبه قطعی ندارد و به اصطلاح جای آن"لوح محو و اثبات"است که تغییر و دگرگونی با توجه به حوادث دیگر در آن راه دارد.
ولی اگر حادثه را با علت تامهاش،یعنی وجود مقتضی،و اجتماع همه شرائط و از میان رفتن همه موانع،در نظر بگیریم(در مثال بالا،سم را با نخوردن ضد سم توأم در نظر بگیریم)در اینجا دیگر حادثه قطعی است و به اصطلاح جایش در لوح محفوظ و ام الکتاب است،و هیچگونه دگرگونی در آن راه ندارد.
این سخن را به نوع دیگر میتوان بیان کرد و آن اینکه علم خداوند دارای دو مرحله است"علم به مقتضیات و علل ناقصه"و"علم به علل تامه"آنچه مربوط به مرحله دوم است،تعبیر از آن ام الکتاب و لوح محفوظ میشود و آنچه مربوط به مرحله اول است تعبیر به لوح محو و اثبات میگردد(و گر نه لوحی در گوشهای از آسمان گذارده نشده است که چیزی روی آن بنویسند یا محو کنند و چیز دیگری در آن ثبت نمایند).
و از اینجا به سؤالات بسیاری که از مطالعه در منابع اسلامی به وجود میآید پاسخ گفته میشود:زیرا گاهی در روایات و یا در بعضی از آیات قرآن میخوانیم:
فلان کار موجب فلان اثر و نتیجه میشود،اما ما گاهی چنان نتیجهای را در آن نمیبینیم.
این به خاطر آن است که تحقق آن نتیجه،دارای شرائط و یا موانعی بوده است که بر اثر فقدان شرط یا وجود مانع،تحقق نیافته است.
و نیز روایات بسیاری که در زمینه لوح محفوظ و لوح محو و اثبات و علم پیامبران و امامان وارد شده با توجه به توضیح بالا کاملا حل میشود که به عنوان نمونه چند قسمت را ذیلا میآوریم:
1-از امیر مؤمنان علی ع نقل شده که از پیامبر خدا ص درباره آیه فوق سؤال کرد،پیامبر فرمود:
لاقرن عینیک بتفسیرها و لاقرن عین امتی بعدی بتفسیرها،الصدقة علی وجهها و بر الوالدین و اصطناع المعروف یحول الشقاء سعادة،و یزید فی العمر،و یقی مصارع السوء: "من چشمان تو را به تفسیر این آیه روشن میسازم و همچنین چشمان امتم را بعد از من،:کمک به نیازمندان هر گاه به صورت صحیح انجام گیرد و نیکی به پدر و مادر و انجام هر کار خیر، شقاوت را به سعادت مبدل میکند،و عمر را طولانی و از خطرات جلوگیری مینماید" (1).
اشاره به اینکه سعادت و شقاوت یک امر حتمی و اجتناب ناپذیر نیست،حتی اگر انسان کارهایی انجام داده باشد که در صف اشقیاء قرار گیرد،اما میتواند با تغییر موضع خود و روی آوردن به نیکیها و مخصوصا کمک و خدمت به خلق خدا سرنوشت خود را دگرگون سازد،چرا که جای این امور،لوح محو و اثبات است، نه ام الکتاب.
باید توجه داشت که آنچه در حدیث فوق آمده،قسمتی از مفهوم آیه است که به عنوان یک مثال روشن بیان شده است.
2-از امام باقر ع چنین نقل شده که فرمود:
من الامور امور محتومة کائنة لا محالة،و من الامور امور موقوفة عند اللّٰه،یقدم فیها ما یشاء و یمحو ما یشاء و یثبت منها ما یشاء...: "قسمتی از حوادث حتمی است که حتما تحقق میپذیرد،و قسمت دیگری مشروط به شرائطی است در نزد خدا که هر کدام را صلاح بداند مقدم
1) 1) المیزان جلد 11 صفحه 419.
میدارد و هر کدام را اراده کند محو میکند،و هر کدام را اراده کند اثبات مینماید" (1).
و نیز از امام علی بن الحسین زین العابدین ع میخوانیم که میفرمود:
لو لا آیة فی کتاب اللّٰه لحدثتکم بما کان و ما یکون الی یوم القیامة،فقلت له ایة آیة فقال قال اللّٰه، یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ "اگر یک آیه در قرآن نبود من از حوادث گذشته و آینده تا روز قیامت به شما خبر میدادم!، روایت کننده حدیث میگوید عرض کردم کدام آیه؟فرمود:خداوند میفرماید یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ " (2).
و این حدیث دلیل بر آن است که حد اقل قسمتی از علوم پیشوایان بزرگ دین،نسبت به حوادث مختلف مربوط به لوح محو و اثبات است، و لوح محفوظ با تمام خصوصیاتش مخصوص به خدا است و تنها قسمتی از آن را که صلاح بداند به بندگان خاصش تعلیم میکند.
در دعاهای شبهای ماه مبارک رمضان نیز کرارا میخوانیم و ان کنت من الاشقیاء فامحنی من الاشقیاء و اکتبنی من السعداء:"اگر من از شقاوتمندانم مرا از آنها حذف کن و در سعادتمندان بنویس(یعنی توفیق این کار را به من مرحمت کن).
و به هر حال"محو و اثبات"به ترتیبی که گفته شد معنی جامعی دارد که هر گونه دگرگونی را بر اثر تغییر شرائط یا وجود موانع شامل میشود و اینکه بعضی از مفسران انگشت روی یک مصداق خاص گذاردهاند و مثلا گفتهاند این جمله اشاره به مساله محو گناهان بر اثر توبه و یا کم و زیاد شدن روزی بر اثر تغییر شرائط و مانند آن است صحیح به نظر نمیرسد مگر اینکه منظور بیان یک مصداق باشد.
یکی از بحثهای جنجالی که در میان شیعه و اهل تسنن به وجود آمده بحث در مساله"بدا"است.
فخر رازی در تفسیر خود در ذیل آیه مورد بحث میگوید:"شیعه معتقدند که"بدا"بر خدا جایز است و حقیقت بدا نزد آنها این است که شخص چیزی را معتقد باشد و سپس ظاهر شود که واقع بر خلاف اعتقاد او است و برای اثبات این مطلب به آیه یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ تمسک جستهاند.سپس فخر رازی اضافه میکند این عقیده باطل است زیرا علم خدا از لوازم ذات او است،و آنچه چنین است تغییر و تبدل در آن محال است".
متاسفانه عدم آگاهی از عقیده شیعه در زمینه مساله بداء،سبب شده است که بسیاری از برادران اهل تسنن اینگونه نسبتهای ناروا را به شیعه بدهند، توضیح اینکه:
"بداء"در لغت به معنی آشکار شدن و وضوح کامل است،و به معنی پشیمانی نیز آمده،زیرا شخصی که پشیمان میشود حتما مطلب تازهای برای او پیدا میشود.
بدون شک"بداء"به این معنی در مورد خداوند معنی ندارد و هیچ آدم عاقل و دانایی ممکن نیست احتمال بدهد که مطلبی بر خدا پوشیده باشد،و سپس با گذشت زمان بر او آشکار گردد،اصولا این سخن کفر صریح و زنندهای است،و لازمه آن نسبت دادن جهل و نادانی به ذات پاک خداوند است،و ذات او را محل تغییر و حوادث دانستن،حاشا که شیعه امامیه چنین احتمالی را درباره ذات مقدس خدا بدهند.
آنچه شیعه از معنی"بداء"اعتقاد دارد و روی آن اصرار و پافشاری میکند و طبق آنچه در روایات اهل بیت ع آمده
ما عرف اللّٰه حق معرفته من لم یعرفه
بالبداء: "آن کس که خدا را با"بداء"نشناسد او را درست نشناخته است"این است که:
بسیار میشود که ما طبق ظواهر علل و اسباب،احساس میکنیم که حادثهای به وقوع خواهد پیوست و یا وقوع چنین حادثهای به یکی از پیامبران خبر داده شده،در حالی که بعدا میبینیم آن حادثه واقع نشد،در این هنگام میگوئیم "بداء"حاصل شد،یعنی آنچه را به حسب ظاهر ما واقع شدنی میدیدیم و تحقق آن را قطعی میپنداشتیم خلاف آن ظاهر شد.
ریشه و علت اصلی این معنی همانست که در بحث قبل گفته شد و آن اینکه گاهی آگاهی ما فقط از علل ناقصه است،و شرائط و موانع را نمیبینیم و بر طبق آن قضاوت میکنیم،و بعد که به فقدان شرط،یا وجود برخورد کردیم و خلاف آنچه پیش بینی میکردیم تحقق یافت متوجه این مسائل میشویم.
همچنین گاه پیامبر یا امام از"لوح محو و اثبات"آگاهی مییابد که طبعا قابل تغییر و دگرگونی است،و گاهی با برخورد به موانع و فقدان شرائط تحقق نمیپذیرد.
برای روشن شدن این حقیقت باید مقایسهای بین"نسخ"و"بداء"به عمل آید:میدانیم که نسخ احکام از نظر همه مسلمانان جایز است،یعنی ممکن است حکمی در شریعت نازل شود و مردم نیز چنان تصور کنند که این حکم همیشگی و ابدی است،اما پس از مدتی نسخ آن حکم بوسیله شخص پیامبر ص اعلام گردد، و حکم دیگری جای آن را بگیرد(همانگونه که در داستان تغییر قبله،در تفسیر و فقه و تاریخ خواندهایم).
این در حقیقت یک نوع"بداء"است،ولی معمولا در امور تشریعی و قوانین و احکام نام"نسخ"بر آن میگذارند،و نظیر آن را در امور تکوینی"بداء" مینامند.
به همین جهت گاهی گفته میشود"نسخ در احکام یک نوع بداء است،و بداء در امور تکوینی یک نوع نسخ است".
آیا هیچکس میتواند چنین امر منطقی را انکار کند؟جز کسی که فرق میان علت تامه و علل ناقصه نمیگذارد و یا اینکه تحت تاثیر تبلیغات شوم ضد شیعه اهل بیت ع قرار گرفته و تعصباتش به او اجازه بررسی عقائد شیعه را در کتابهای خود شیعه نمیدهد،عجب اینکه فخر رازی با اینکه مساله"بداء"را در مورد شیعه در ذیل آیه یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ آورده است،هیچ توجه نکرده که بداء چیزی جز همین"محو و اثبات"نیست،و با تعصب مخصوصش سخت به شیعه تاخته است که چرا آنها قائل به"بداء"هستند.
***اجازه بدهید از نمونههایی که همه آن را پذیرفتهاند یاد کنیم:
1-در داستان"یونس"میخوانیم که نافرمانی قومش سبب شد که مجازات الهی به سراغ آنها بیاید و این پیامبر بزرگ هم که آنها را قابل هدایت نمیدید و مستحق عذاب میدانست آنان را ترک گفت،اما ناگهان(بدا واقع شد)یکی از دانشمندان قوم که آثار عذاب را مشاهده کرد،آنان را جمع نمود و به توبه دعوت کرد،همگی پذیرفتند و مجازاتی که نشانههایش ظاهر شده بود برطرف شد ( فَلَوْ لاٰ کٰانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِیمٰانُهٰا إِلاّٰ قَوْمَ یُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا کَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ مَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ )(یونس آیه 98).
2-در تواریخ اسلامی نیز آمده که حضرت مسیح ع درباره عروسی خبر داد که او در همان شب زفاف میمیرد،ولی عروس بر خلاف پیش بینی مسیح ع سالم ماند!،هنگامی که از وی جریان را پرسیدند فرمود:آیا صدقهای در این راه دادهاید؟گفتند:آری،فرمود،صدقه بلاهای مبرم را دفع میکند! (1).
1) 1) بحار الانوار-چاپ قدیم جلد 2 صفحه 131-از امالی صدوق.
در حقیقت روح پاک مسیح ع بر اثر ارتباط با لوح محو و اثبات،از حدوث چنین واقعهای خبر داد،در حالی که این حادثه مشروط بود(مشروط به اینکه مانعی همچون"صدقه"بر سر راه آن حاصل نشود)و چون به مانع برخورد کرد نتیجه چیز دیگر شد.
3-در داستان ابراهیم قهرمان بتشکن در قرآن میخوانیم که او مامور به ذبح اسماعیل شد و به دنبال این ماموریت،فرزندش را به قربانگاه برد،اما هنگامی که آمادگی خود را نشان داد"بداء"روی داد و آشکار شد که این امر یک امر امتحانی بوده است،تا میزان اطاعت و تسلیم این پیامبر بزرگ و فرزندش آزموده شود.
4-در سرگذشت موسی ع نیز میخوانیم که او نخست مامور شده بود که سی روز قوم خود را ترک گوید و به وعدهگاه الهی برای دریافت احکام تورات برود،ولی بعدا این مدت به مقدار ده روز(برای آزمایش بنی اسرائیل)تمدید شد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که فائده این بداءها چیست؟ پاسخ این سؤال با توجه به آنچه در بالا ذکر شد،ظاهرا پیچیده نیست، چرا که گاهی مسائل مهمی همانند آزمایش یک شخص یا یک قوم و ملت،و یا تاثیر توبه و بازگشت به سوی خدا(همانگونه که در داستان یونس آمده)و یا تاثیر صدقه و کمک به نیازمندان و انجام کارهای نیک در برطرف ساختن حوادث دردناک، و مانند اینها،ایجاب میکند که صحنه حوادث آینده قبلا طوری تنظیم شود، سپس با دگرگونی شرائط طور دیگر،تا مردم بدانند،سرنوشتشان در دست خودشان است،و با تغییر مسیر و روش قادرند سرنوشت خود را تغییر دهند و این بزرگترین فایده بداء است(دقت کنید).
و اگر میخوانیم کسی که خدا را به بداء نشناخته است معرفت کامل او را ندارد،اشاره به همین حقایق است.
لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
ما بعث اللّٰه عز و جل نبیا حتی یاخذ علیه ثلاث خصال الاقرار بالعبودیة،و خلع الانداد،و ان اللّٰه یقدم ما یشاء و یؤخر ما یشاء: "خداوند هیچ پیامبری را نفرستاد مگر اینکه این سه پیمان را از آنها گرفت:اقرار به بندگی پروردگار،و نفی هر گونه شرک،و اینکه خداوند هر چه را بخواهد مقدم میدارد و هر چه را بخواهد تاخیر میاندازد" (1).
در حقیقت اولین پیمان،مربوط به اطاعت و تسلیم در برابر خدا است و دومین پیمان مربوط به مبارزه با شرک.و سومین پیمان مربوط به مساله بداء است که نتیجهاش آن است که سرنوشت انسان به دست خود او است که با تغییر دادن شرائط میتواند خود را مشمول لطف یا عذاب خداوند قرار دهد.
آخرین سخن اینکه روی جهات فوق دانشمندان شیعه گفتهاند هنگامی که "بداء"به خداوند نسبت داده میشود بمعنی"ابداء"است یعنی آشکار ساختن چیزی که قبلا ظاهر نبود و پیشبینی نمیشد.
و اما نسبت دادن این مطلب به شیعه که آنها معتقدند خدا گاهی از کار خود پشیمان میگردد یا از چیزی با خبر میشود که قبلا نمیدانست این از بزرگترین جنایات و نابخشودنیترین تهمتها است.
لذا از امامان نقل شده است که فرمودند:
من زعم ان اللّٰه عز و جل یبدو له فی شیء لم یعلمه امس فابرئوا منه: "کسی که گمان کند برای خدا چیزی امروز آشکار میشود که دیروز نمیدانست از او تنفر و بیزاری بجوئید" (2).
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا وَ اَللّٰهُ یَحْکُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَ هُوَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (41) وَ قَدْ مَکَرَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ اَلْمَکْرُ جَمِیعاً یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ وَ سَیَعْلَمُ اَلْکُفّٰارُ لِمَنْ عُقْبَی اَلدّٰارِ (42) وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْکِتٰابِ (43)
41-آیا ندیدند که ما پیوسته از اطراف(و جوانب)زمین کم میکنیم(جامعهها،تمدنها و دانشمندان تدریجا از میان میروند)و خداوند حکومت میکند و هیچکس را یارای جلوگیری یا رد احکام او نیست،و او سریع الحساب است.
42-کسانی که پیش از آنها طرحها و نقشهها کشیدند ولی تمام طرحها و نقشهها از آن خداست از کار هر کس آگاه است و به زودی کفار میدانند سرانجام(نیک و بد)در سرای دیگر از آن کیست! 43-آنها که کافر شدند میگویند تو پیامبر نیستی،بگو کافی است که خداوند و کسانی که علم کتاب(و آگاهی بر قرآن)نزد آنهاست گواه(من)باشند.
از آنجا که در آیات گذشته روی سخن با منکران رسالت پیامبر ص بود در این آیات نیز همان بحث تعقیب شده است:و هدف این است که با هشدار و استدلال و خلاصه از طرق مختلف آنها را بر سر عقل آورده و به تفکر و سپس اصلاح وضع
خویش وا دارد.
نخست میگوید:"این مغروران لجوج آیا ندیدند که ما پیوسته از اطراف و جوانب زمین کم میکنیم"؟( أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا ).
روشن است که منظور از زمین در اینجا"اهل زمین"است،یعنی آیا آنها به این واقعیت نمینگرند که پیوسته اقوام و تمدنها و حکومتها در حال زوال و نابودی هستند؟ اقوامی که از آنها قویتر و نیرومندتر و سرکشتر بودند،همگی چهره به زیر خاک کشیدند،و حتی دانشمندان و بزرگان و علمایی که قوام زمین به آنها بود آنها نیز چشم از جهان فرو بستند و به ابدیت پیوستند.
آیا این قانون عمومی حیات که درباره افراد،و کل جامعههای بشری و کوچک و بزرگ جاری و ساری است،برای بیدار شدن آنها کافی نیست، که این چند روز زندگی را ابدی نشمرند و به غفلت برگزار نکنند؟! سپس اضافه میکند:"حکومت و فرمان از آن خداست و هیچکس را یارای رد احکام او یا جلوگیری از فرمان او نیست"( وَ اللّٰهُ یَحْکُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ ).
"و او سریع الحساب است"( وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ ).
بنا بر این از یک طرف قانون"فنا"را در پیشانی همه افراد و ملتها نوشته و از سوی دیگر کسی را توانایی این نیست که این فرمان یا سایر فرمانهای او را تغییری دهد،و از سوی سوم با سرعت به حساب بندگان رسیدگی میکند و به این ترتیب پاداش کیفر او قطعی است.
در روایات متعددی که در تفسیر"برهان"و"نور الثقلین"و سایر تفاسیر:
و منابع حدیث آمده است آیه فوق به فقدان علما و دانشمندان تفسیر شده است چرا که فقدان آنها مایه نقصان زمین و کمبود جوامع انسانی است.
مفسر بزرگ طبرسی در تفسیر این آیه از امام صادق ع چنین نقل میکند:
ننقصها بذهاب علمائها،و فقهائها و خیارها: "ما از زمین میکاهیم با از میان
رفتن علما و فقها و اخیار و نیکان (1).
و در حدیث دیگری میخوانیم که"عبد اللّٰه بن عمر"هنگامی که امیر مؤمنان علی ع شهید شد این آیه را تلاوت کرد أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا ،سپس گفت یا امیر المؤمنین لقد کنت الطرف الاکبر فی العلم،الیوم نقص علم الاسلام و مضی رکن الایمان:"یعنی ای امیر مؤمنان تو جانب بزرگ علم در جهان بودی و با شهادتت امروز علم اسلام بکاستی گرائید و ستون ایمان از میان رفت" (2).
البته همانگونه که گفتیم آیه معنی وسیعی دارد که هر گونه نقصان و کمبود و از میان رفتن افراد و جامعهها و بطور کلی اهل زمین را شامل میشود و هشداری است به همه مردم اعم از بد و نیک حتی علما و دانشمندان که ارکان جوامع بشری هستند و با از میان رفتن یک تن آنها گاهی دنیایی به نقصان میگراید،هشداری است گویا و تکان دهنده.
و اما اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از نقصان ارض کم شدن از سرزمینهای کفار و افزوده شدن به بلاد مسلمین است،با توجه به اینکه سوره در مکه نازل شده است،صحیح به نظر نمیرسد،زیرا در آن روز فتوحاتی نبود که کفار با چشم خود ببینند و قرآن به آن اشاره کند.
و اینکه بعضی از مفسران که در علوم طبیعی غرقند،آیه فوق را اشاره به کم شدن زمین از ناحیه قطبین و برآمدگی بیشتر از ناحیه استوایی دانستهاند آنهم بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا قرآن در آیه فوق هرگز در مقام بیان چنین چیزی نیست.
*** در آیه بعد همین بحث را ادامه میدهد و میگوید:تنها این گروه نیستند
که با توطئهها و مکرها به مبارزه با تو برخاستهاند بلکه"آنها که پیش از این گروه بودند نیز چنین توطئهها و مکرها داشتند"( وَ قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
اما نقشههایشان نقش بر آب و توطئههایشان به فرمان خدا خنثی شد،چرا که او از همه کس به این مسائل آگاهتر است،بلکه"تمام طرحها و نقشهها از آن خدا است"( فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً ).
او است که از کار و بار هر کس آگاه است و"میداند هر کسی چه کاری میکند"( یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ ).
و سپس با لحنی تهدید گونه آنها را از پایان کارشان بر حذر میدارد و میگوید:
"کافران بزودی خواهند دانست که پایان کار و سرانجام نیک و بد در سرای دیگر از آن کیست"؟( وَ سَیَعْلَمُ الْکُفّٰارُ لِمَنْ عُقْبَی الدّٰارِ ).
*** در آخرین آیه مورد بحث(همانگونه که این سوره در آغاز از نام قرآن و کتاب اللّٰه شروع شده)با تاکید بیشتری روی معجزه بودن قرآن،سوره رعد را پایان میدهد،و میگوید:"این کافران میگویند تو پیامبر نیستی"( وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً ).
هر روز بهانهای میتراشند،هر زمان تقاضای معجزهای دارند و آخر کار هم باز میگویند تو پیامبر نیستی! در پاسخ آنها بگو"همین کافی است که دو کس میان من و شما گواه باشد یکی اللّٰه و دیگری کسانی که علم کتاب و آگاهی از قرآن نزد آنها است"! ( قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ ).
هم خدا میداند که من فرستاده اویم،و هم آنها که از این کتاب آسمانی من یعنی قرآن آگاهی کافی دارند،آنها نیز به خوبی میدانند که این کتاب ساخته و پرداخته مغز بشر نیست،و جز از سوی خدای بزرگ امکان ندارد نازل
شده باشد،و این تاکیدی است مجدد بر اعجاز قرآن از جنبههای مختلف که ما شرح آن را در جاهای دیگر مخصوصا در کتاب"قرآن و آخرین پیامبر"دادهایم.
بنا بر آنچه در بالا گفتیم منظور از مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ ،آگاهان از محتوای قرآن مجید است.
ولی بعضی از مفسران احتمال دادهاند که اشاره به دانشمندان اهل کتاب باشد،همانها که نشانههای پیامبر اسلام ص را در کتب آسمانی خویش خوانده بودند،و از روی علاقه و آگاهی به او ایمان آوردند.
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد.
در بسیاری از روایات آمده است که منظور از مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ علی بن ابی طالب ع و ائمه هدی است،که در تفسیر نور الثقلین و برهان این روایات جمع آوری شده.
این روایات دلیل بر انحصار نیست و همانگونه که بارها گفتهایم اشاره به مصداق یا مصداقهای تام و کامل است و در هر حال تفسیر اول را که ما انتخاب کردیم تایید میکند.
سزاوار است در اینجا سخن را با روایتی که از پیامبر ص نقل شده پایان دهیم.
ابو سعید خدری میگوید از پیامبر درباره قٰالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ (که در داستان سلیمان وارد شده است)سؤال کردم فرمود:
ذاک وصی اخی سلیمان بن داود: "او وصی و جانشین برادرم سلیمان بود"عرض کردم قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ از چه کسی سخن میگوید و اشاره به کیست فرمود:
ذاک اخی علی بن ابی طالب: "او برادرم علی بن ابی طالب است" (1)!
1) 1) المیزان جلد 11 صفحه 427.
***پروردگارا درهای رحمتت را بر ما بگشا و از علم کتابت به ما ارزانی دار.
بار الها!آن چنان در پرتو آگاهی به قرآن قلب ما را روشن و فکر ما را توانا کن که از تو،به غیر تو نپردازیم و هیچ چیز را به خواست تو مقدم نشمریم و در تنگنای اغراض شخصی و تنگنظریها و خودبینیها گرفتار نشویم و در میان بندگانت تفرقه نیندازیم و انقلاب اسلامی خود را به پرتگاه خطر نکشانیم و مصالح اسلام و قرآن و ملت مسلمان را بر همه چیز مقدم بشمریم.
خداوندا!آنها که این جنگ خانمانسوز و ویرانگر را که حکام ظالم عراق به تحریک دشمنان اسلام بر ما تحمیل کردهاند از خواب غفلت بیدار کن و اگر بیدار شدنی نیستند نابودشان فرما و به ما آن آگاهی در پرتو کتابت معرفی کن که برای پیروزی بر دشمنان حق و عدالت از همه وسائل مشروع و ممکن استفاده کنیم-آمین یا رب العالمین.
"پایان سوره رعد"
محتوای سوره
چنان که از نام سوره پیدا است،قسمتی از آن درباره قهرمان توحید ابراهیم بتشکن(بخش نیایشهای او)نازل گردیده است.
بخش دیگری از این سوره اشاره به تاریخ انبیای پیشین همچون نوح، موسی،و قوم عاد و ثمود،و درسهای عبرتی که در آنها نهفته است میباشد.
مجموعه اینها بحثهای فراوانی را که در این سوره در زمینه موعظه و اندرز و بشارت و انذار نازل گردیده تکمیل مینماید.
و همانگونه که در غالب"سورههای مکی"میخوانیم قسمت قابل ملاحظهای نیز بحث از"مبدء"و"معاد"است،که با راسخ شدن ایمان به آنها در قلب انسان،روح و جان و سپس گفتار و کردار او،نور و روشنایی دیگری پیدا میکند و در مسیر حق و اللّٰه قرار میگیرد.
خلاصه این سوره مجموعهای است از بیان اعتقادات و اندرزها و موعظهها و سرگذشتهای عبرتانگیز اقوام پیشین و بیان هدف رسالت پیامبران و نزول کتب آسمانی.
فضیلت این سوره
از پیامبر اکرم ص نقل شده است که فرمود: من قرء سورة ابراهیم و الحجر اعطی من الاجر عشر حسنات بعدد من عبد الاصنام و بعدد من لم یعبدها: "کسی که سوره"ابراهیم"و"حجر"را بخواند،خداوند به تعداد هر یک از آنها که بت میپرستیدند و آنها که بت نمیپرستیدند،ده حسنه به او میبخشد" 1. همانگونه که بارها گفتهایم پاداشهایی که درباره تلاوت سورههای قرآن وارد شده پاداشی است در برابر خواندن توأم با اندیشه و سپس عمل،و از آنجا که در این سوره و همچنین سوره حجر،بحث از توحید و شرک و شاخهها و فروع آن به میان آمده مسلما توجه و عمل به محتوای آنها چنان فضیلتی را نیز در بر خواهد داشت،یعنی آدمی را به رنگ خود درمیآورد و شایسته چنان مقام و پاداشی میکند.
چنان که از نام سوره پیدا است،قسمتی از آن درباره قهرمان توحید ابراهیم بتشکن(بخش نیایشهای او)نازل گردیده است.
بخش دیگری از این سوره اشاره به تاریخ انبیای پیشین همچون نوح، موسی،و قوم عاد و ثمود،و درسهای عبرتی که در آنها نهفته است میباشد.
مجموعه اینها بحثهای فراوانی را که در این سوره در زمینه موعظه و اندرز و بشارت و انذار نازل گردیده تکمیل مینماید.
و همانگونه که در غالب"سورههای مکی"میخوانیم قسمت قابل ملاحظهای نیز بحث از"مبدء"و"معاد"است،که با راسخ شدن ایمان به آنها در قلب انسان،روح و جان و سپس گفتار و کردار او،نور و روشنایی دیگری پیدا میکند و در مسیر حق و اللّٰه قرار میگیرد.
خلاصه این سوره مجموعهای است از بیان اعتقادات و اندرزها و موعظهها و سرگذشتهای عبرتانگیز اقوام پیشین و بیان هدف رسالت پیامبران و نزول کتب آسمانی.
فضیلت این سوره
از پیامبر اکرم ص نقل شده است که فرمود: من قرء سورة ابراهیم و الحجر اعطی من الاجر عشر حسنات بعدد من عبد الاصنام و بعدد من لم یعبدها: "کسی که سوره"ابراهیم"و"حجر"را بخواند،خداوند به تعداد هر یک از آنها که بت میپرستیدند و آنها که بت نمیپرستیدند،ده حسنه به او میبخشد" 1. همانگونه که بارها گفتهایم پاداشهایی که درباره تلاوت سورههای قرآن وارد شده پاداشی است در برابر خواندن توأم با اندیشه و سپس عمل،و از آنجا که در این سوره و همچنین سوره حجر،بحث از توحید و شرک و شاخهها و فروع آن به میان آمده مسلما توجه و عمل به محتوای آنها چنان فضیلتی را نیز در بر خواهد داشت،یعنی آدمی را به رنگ خود درمیآورد و شایسته چنان مقام و پاداشی میکند.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الر کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ اَلنّٰاسَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلیٰ صِرٰاطِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَمِیدِ (1) اَللّٰهِ اَلَّذِی لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ وَیْلٌ لِلْکٰافِرِینَ مِنْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ (2) اَلَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا عَلَی اَلْآخِرَةِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ (3)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-الر-این کتابی است که بر تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکیهای(شرک و ظلم و طغیان)به سوی روشنایی(ایمان و عدل و صلح)به فرمان پروردگارشان درآوری،به سوی راه خداوند عزیز و حمید.
2-همان خدایی که آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است،وای بر کافران از مجازات شدید.
3-همانها که زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح میدهند و(مردم را)از راه اللّٰه باز میدارند و میخواهند راه حق را منحرف سازند آنها در گمراهی دوری هستند!
بیرون آمدن از ظلمتها به نور!
این سوره همانند بعضی دیگر از سورههای قرآن با حروف مقطعه( الر ) شروع شده است که تفسیر آن را در آغاز سورههای بقره،آل عمران،و اعراف بیان کردیم،و نکتهای که تذکر آن را در اینجا لازم میدانیم این است که از 29 مورد از سورههای قرآن که با حروف مقطعه آغاز شده است درست در 24 مورد از آنها بلافاصله سخن از قرآن مجید به میان آمده است که نشان میدهد پیوندی میان این دو یعنی حروف مقطعه و قرآن برقرار است،و ممکن است این پیوند همان باشد که در آغاز سوره بقره گفتیم،خداوند میخواهد با این بیان روشن کند که این کتاب بزرگ آسمانی با این محتوای پر عظمت که رهبری همه انسانها را به عهده دارد از مواد سادهای به نام"حروف الفبا"تشکیل یافته و این نشانه اهمیت این اعجاز است،که برترین پدیده را از سادهترین پدیده به وجود آورده!.
به هر حال بعد از ذکر حروف الف لام راء،میفرماید"این کتابی است که بر تو نازل کردیم به این منظور که مردم را از گمراهیها به سوی نور خارج کنی"( کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّٰاسَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ ).
در حقیقت تمام هدفهای تربیتی و انسانی،معنوی و مادی نزول قرآن،در همین یک جمله جمع است:"بیرون ساختن از ظلمتها به نور"!از ظلمت جهل به نور دانش،از ظلمت کفر به نور ایمان،از ظلمت ستمگری و ظلم به نور عدالت، از ظلمت فساد به نور صلاح،از ظلمت گناه به نور پاکی و تقوی،و از ظلمت پراکندگی و تفرقه و نفاق به نور وحدت.
جالب اینکه"ظلمت"در اینجا(مانند بعضی دیگر از سورههای قرآن
به صورت جمع آمده و"نور"به صورت مفرد،اشاره به اینکه،همه نیکیها و پاکیها و ایمان و تقوا و فضیلت در پرتو نور توحید یک حالت وحدت و یگانگی بخود میگیرند و همه با یکدیگر مربوطند و متحد و در پرتو آن یک جامعه واحد و یک پارچه و پاک از هر نظر ساخته میشود.
اما ظلمت همه جا مایه پراکندگی و تفرقه صفوف است،ستمگران،بدکاران و آلودگان به گناه و منحرف حتی در مسیرهای انحرافی خود غالبا وحدت ندارند و با هم در حال جنگند.
و از آنجا که سرچشمه همه نیکیها،ذات پاک خداست،و شرط اساسی درک توحید،توجه به همین واقعیت است بلافاصله اضافه میکند:"همه اینها به اذن پروردگارشان(پروردگار مردم)میباشد"( بِإِذْنِ رَبِّهِمْ ).
سپس برای توضیح و تبیین بیشتر که منظور از این نور چیست،میفرماید:
"به سوی راه خداوند عزیز و حمید"( إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ ) (1).
خداوندی که عزتش دلیل قدرت او است،چرا که هیچکس توانایی غلبه بر او را ندارد،و حمید بودنش نشانه مواهب و نعمتهای بیپایان او میباشد،چرا که حمد و ستایش همیشه در برابر نعمتها و موهبتها و زیبائیها است.
*** در آیه بعد به عنوان معرفی خداوند،درسی از توحید بیان کرده میگوید:
"همان خداوندی که آنچه در آسمان و زمین است از آن او است"( اَللّٰهِ الَّذِی لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ ) (2).
چرا همه چیز از آن او است،چون آفریننده همه موجودات او است،و به همین دلیل،هم قادر و عزیز است و هم نعمت بخشنده و حمید.
و در پایان آیه توجه به مساله معاد(بعد از توجه به مبدء)میدهد،و میگوید:"وای بر کافران از عذاب شدید،رستاخیز"( وَ وَیْلٌ لِلْکٰافِرِینَ مِنْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ ).
*** و در آیه بعد بلافاصله کافران را معرفی میکند و با ذکر،سه قسمت از صفات آنها وضعشان را کاملا مشخص میسازد بطوری که هر کس در اولین برخورد بتواند آنها را بشناسد نخست میگوید"آنها کسانی هستند که زندگی پست این جهان را بر زندگی آخرت مقدم میشمرند"( اَلَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَةِ ) (1).
و به خاطر همین روحیه،ایمان و حق و عدالت و شرف و آزادگی و سربلندی را که از ویژگیهای علاقهمندان زندگی جهان دیگر است فدای منافع پست و شهوات و هوسهای خود میسازند.
سپس میگوید:آنها به این مقدار هم قانع نیستند بلکه علاوه بر گمراهی خودشان سعی در گمراه ساختن دیگران هم دارند:"آنها مردم را از راه خدا باز میدارند"( وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ ).
در حقیقت آنها در برابر راه(اللّٰه)که راه فطرت است،و انسان میتواند با پای خود آن را بپیماید سد و مانعهای گوناگون ایجاد میکنند،هوسها را
1) 1) راغب در مفردات گوید معنی استحب الکفر علی الایمان آن است که کفر را بر ایمان مقدم بشمرند و حقیقت استحباب این است که انسان تلاش در محبت چیزی کند و هر گاه این کلمه با علی متعدی شود معنی مقدم داشتن را میبخشد،مانند أَمّٰا ثَمُودُ فَهَدَیْنٰاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمیٰ عَلَی الْهُدیٰ .
زینت میدهند،مردم را تشویق به گناه مینمایند،و از درستی و پاکی میترسانند.
ولی کار آنها تنها ایجاد سد و مانع در راه اللّٰه نیست،بلکه علاوه بر آن "سعی میکنند آن را دگرگون نشان دهند"( وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً ).
در واقع آنها با تمام قوا میکوشند دیگران را همرنگ خود و هم مسلک خویش سازند به همین دلیل سعی دارند راه مستقیم الهی را کج کنند،و با افزودن خرافات،و انواع تحریفها،و ابداع سنتهای زشت و کثیف به این هدف برسند.
روشن است"این افراد با داشتن این صفات و اعمال در گمراهی بسیار دوری هستند"( أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ ).
همان گمراهی که بازگشتشان به راه حق بر اثر بعد و دوری مسافت به آسانی امکان پذیر نیست ولی اینها همه محصول اعمال خود آنها است!.
با توجه به اینکه"نور"لطیفترین موجود جهان ماده است،و سرعت سیر آن بالاترین سرعتها و برکت و آثار آن در جهان ماده بیش از هر چیز دیگر است، به طوری که میتوان گفت:سرچشمه همه مواهب و برکات مادی نور است روشن میشود که تشبیه ایمان و گام نهادن در راه خدا،به آن،تا چه اندازه پر معنی است.
نور مایه جمعیت،و ظلمت عامل پراکندگی است،نور نشانه زندگی و ظلمت نشانه مرگ است.
و به همین دلیل در قرآن مجید امور بسیار پر ارزش به نور تشبیه شده است.
از جمله عمل صالح است: یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ
بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ :"روزی که مردان و زنان با ایمان را میبینی که نورشان از پیش رو و سمت راست آنها حرکت میکند"(حدید-12).
ایمان و توحید مانند اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ :"خداوند سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند که آنها را از ظلمتها به نور هدایت میکند"(بقره-257).
و نیز قرآن تشبیه به نور شده است آنجا که میفرماید فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ :
"آنها که ایمان به پیامبر آوردند و او را گرامی داشتند و یاری کردند و از نوری که بر او نازل شده است پیروی کردند آنها رستگارانند"(اعراف-157) و نیز آئین خدا و دین الهی به این موجود پر برکت تشبیه گردیده،مانند یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ... :"آنها میخواهند نور خدا را با دهانشان خاموش سازند"(توبه-32).
و از همه بالاتر از ذات پاک خداوند که برترین و والاترین وجود است بلکه هستی همگی پرتوی از وجود مقدس او است تعبیر به نور شده است آنجا که میخوانیم: اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ :"خداوند نور آسمانها و زمین است"(نور-35).
و از آنجا که همه این امور به یک واقعیت باز میگردند چرا که همه پرتوهایی از اللّٰه،و ایمان به او،و گفته او،و راه او،میباشند این کلمه در این موارد به صورت مفرد آمده است،به عکس ظلمات که همه جا عامل تفرقه و پراکندگی است و لذا به صورت جمع که نشانه تعدد و تکثر است ذکر شده.
و از آنجا که ایمان به خدا و گام نهادن در طریق او،هم باعث حرکت است و هم موجب بیداری،و هم عامل اجتماع و وحدت و هم وسیله ترقی و پیشرفت، این تشبیه از هر نظر رسا و پر محتوا و آموزنده است.
***2-تعبیر به"لتخرج"در آیه نخست در واقع به دو نکته اشاره میکند:
نخست اینکه قرآن مجید گرچه کتاب هدایت و نجات بشر است ولی نیاز به مجری و پیاده کننده دارد،باید رهبری همچون پیامبر باشد که به وسیله آن گمگشتگان راه حقیقت را از ظلمات بدبختی به نور سعادت هدایت کند،بنا بر این حتی قرآن هم با آن عظمت بدون وجود رهبر و راهنما و مجری و پیاده کننده حل همه مشکلات را نخواهد کرد.
دیگر اینکه تعبیر به خارج ساختن در واقع دلیل بر حرکت دادن توأم با دگرگونی و تحول است،گویی مردم بیایمان در یک جو و محیط بسته و تاریک قرار دارند و پیامبر و رهبر دست آنها را میگیرد و به جو وسیعتر و روشن وارد میسازد.
***3-جالب توجه اینکه آغاز این سوره با مساله هدایت"مردم"از ظلمات به نور شروع شده و پایان آن هم با مساله ابلاغ و انذار"مردم"ختم گردیده است،و این نشان میدهد که هدف اصلی در هر حال خود مردم و سرنوشت آنها و هدایت آنهاست،و در واقع ارسال پیامبران و انزال کتب آسمانی نیز همه برای وصول به همین هدف است.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اَللّٰهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (4) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اَللّٰهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (5) وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ اُذْکُرُوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ أَنْجٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ وَ یُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ (6) وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ (7)
4-ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر به زبان قومش تا(حقایق را)برای آنها آشکار سازد،سپس خدا هر کس را بخواهد(و مستحق بداند)گمراه و هر کس را بخواهد (و شایسته بداند)هدایت میکند،و او توانا و حکیم است.
5-ما موسی را با آیات خود فرستادیم(و دستور دادیم)قوم خود را از ظلمات به نور بیرون آر،و ایام اللّٰه را به آنها متذکر شو،در این،نشانههایی است برای هر صبر کننده شکرگزار.
6-و بخاطر بیاور هنگامی را که موسی به قومش گفت نعمت خدا را بر خود به یاد داشته باشید،زمانی که شما را از(چنگال)آل فرعون رهایی بخشید،همانها که شما را به بدترین وجهی عذاب میکردند و پسرانتان را سر میبریدند و زنانتان را (برای خدمتکاری)زنده میگذاشتند،و در این،آزمایش بزرگی از طرف پروردگارتان بود.
7-(همچنین)بخاطر بیاورید هنگامی را که پروردگارتان اعلام داشت که اگر شکر گزاری کنید(نعمت خود را)بر شما خواهم افزود و اگر کفران کنید مجازاتم شدید است!.
روزهای حساس زندگی
در آیات گذشته سخن از قرآن مجید و اثرات حیاتبخش آن بود، در نخستین آیه مورد بحث نیز همین موضوع در بعد خاصی تعقیب شده و آن وحدت لسان پیامبران و کتب آسمانی آنها با زبان نخستین قومی است که مبعوث به سوی آنها شدهاند.
میفرماید:"ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر به زبان قوم خودش" ( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ ).
زیرا پیامبران در درجه اول با قوم خود،همان ملتی که از میان آنها برخاستهاند،تماس داشتند و نخستین شعاع وحی وسیله پیامبران بر آنها میتابید، و نخستین یاران و یاوران آنها از میان آنان برگزیده میشدند،بنا بر این پیامبر باید به زبان آنها و لغت آنها سخن بگوید"تا حقایق را به روشنی برای آنان آشکار سازد"( لِیُبَیِّنَ لَهُمْ ).
در حقیقت در این جمله اشارهای به این نکته نیز هست که دعوت پیامبران معمولا از طریق یک اثر مرموز و ناشناخته در قلوب پیروانشان منعکس نمیشد، بلکه از طریق تبیین و روشنگری و تعلیم و تربیت با همان زبان معمولی و رائج صورت میگرفته است.
سپس اضافه میکند بعد از تبیین دعوت الهی برای آنها"خداوند هر کس را بخواهد گمراه میکند و هر کس را بخواهد هدایت مینماید"( فَیُضِلُّ اللّٰهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ ).
اشاره به اینکه هدایت و ضلالت در نهایت امر،کار پیامبران نیست،کار آنها ابلاغ و تبیین است،این خدا است که راهنمایی و هدایت واقعی بندگانش را در دست دارد.
ولی برای اینکه تصور نشود معنی این سخن جبر و الزام و سلب آزادی بشر است،بلافاصله اضافه میکند:"او عزیز حکیم است"( وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ) به مقتضای عزت و قدرتش،بر هر چیز تواناست،و هیچکس را تاب مقاومت در برابر اراده او نیست،اما به مقتضای حکمتش بیجهت و بیدلیل کسی را هدایت و یا کسی را گمراه نمیسازد،بلکه گامهای نخستین با نهایت آزادی اراده در راه سیر الی اللّٰه از ناحیه بندگان برداشته میشود و سپس نور هدایت و فیض حق بر قلب آنها میتابد همانگونه که در سوره عنکبوت آیه 69 که وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا :"آنها که در راه ما مجاهده کردند بطور قطع آنها را هدایت به راههای خویش خواهیم کرد".
همچنین آنها که با لجاجت و تعصب و دشمنی با حق و غوطهور شدن در شهوات و آلوده شدن به ظلم و ستم،شایستگی هدایت را از خود سلب کردهاند،از فیض هدایت محروم،و در وادی ضلالت،گمراه میشوند،همانگونه که میفرماید: کَذٰلِکَ یُضِلُّ اللّٰهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتٰابٌ :"این چنین خداوند گمراه میکند هر اسرافکار آلوده به شک و تردید را"(غافر-34).
و نیز میفرماید: وَ مٰا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِینَ :"خداوند با آن گمراه نمیکند مگر فاسقین را"(بقره-26).
و نیز میفرماید: وَ یُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِینَ :"خداوند ستمگران را گمراه میسازد"(ابراهیم-27).
و به این ترتیب سرچشمه هدایت و ضلالت بدست خود ماست.
*** در آیه بعد به یکی از نمونههای ارسال پیامبران در مقابل طاغوتهای عصر خود به منظور خارج کردن آنان از ظلمتها به نور اشاره کرده میفرماید:"ما موسی را با آیات خود(معجزات گوناگون)فرستادیم و به او فرمان دادیم که
قوم خودت را از ظلمات به نور هدایت کن( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ ) (1).
همانگونه که در نخستین آیه این سوره خواندیم برنامه پیامبر اسلام ص نیز در بیرون آوردن مردم از ظلمات به سوی نور خلاصه میشد و این نشان میدهد که این همه پیامبران و انبیای الهی بلکه همه رهبران معنوی انسانها است،مگر بدیها،زشتیها،گمراهیها،انحرافها،ظلم و ستمها،استثمارها، ذلتها و زبونیها،فساد و آلودگیها چیزی جز ظلمت و تاریکی هست؟و مگر ایمان و توحید،پاکی و تقوا،آزادگی و استقلال سربلندی و عزت چیزی جز نور و روشنایی میباشد،بنا بر این درست قدر مشترک و جامع میان همه دعوتهای رهبران الهی است.
سپس به یکی از ماموریتهای بزرگ موسی اشاره کرده،میفرماید:
"تو موظفی که ایام الهی و روزهای خدا را بیاد قوم خود بیاوری"( وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اللّٰهِ ).
مسلما همه روزها،ایام الهی است،همانگونه که همه مکانها متعلق به خدا است،اگر نقطه خاصی بنام بیت اللّٰه(خانه خدا)نامیده شد دلیل بر ویژگی آن است،همچنین عنوان"ایام اللّٰه"مسلما اشاره به روزهای مخصوصی است که امتیاز و روشنایی و درخشش فوق العادهای دارد.
به همین جهت مفسران در تفسیر آن احتمالات مختلفی دادهاند:
بعضی گفتهاند اشاره به روزهای پیروزی پیامبران پیشین و امتهای راستین آنها میباشد،و روزهایی که انواع نعمتهای الهی بر اثر شایستگیها شامل حال
1) 1) معجزات و خارق عادتهایی که از موسی بن عمران آشکار شد و در آیه فوق با لفظ "آیات"به آن اشاره شده،طبق آیه 101 سوره اسراء،نه اعجاز مهم بوده است که شرح آن در ذیل همان آیه بخواست خدا خواهد آمد.
آنها میباشد.
و بعضی گفتهاند اشاره به روزهایی است که خداوند اقوام سرکش را به زنجیر عذاب میکشید و طاغوتها را با یک فرمان درو میکرد! و بعضی اشاره به هر دو قسمت دانستهاند.
اما اصولا نمیتوان این تعبیر گویا و رسا را محدود ساخت،ایام اللّٰه،تمام روزهایی است که دارای عظمتی در تاریخ زندگی بشر است.
هر روز که یکی از فرمانهای خدا در آن چنان درخشیده،که بقیه امور را تحت الشعاع خود قرار داده،از ایام اللّٰه است.
هر روز که فصل تازهای در زندگی انسانها گشوده،و درس عبرتی به آنها داده و ظهور و قیام پیامبری در آن بوده،یا طاغوت و فرعون گردنکشی در آن به قعر دره نیستی فرستاده شده،خلاصه هر روز که حق و عدالتی بر پا شده و ظلم و بدعتی خاموش گشته،همه آنها از ایام اللّٰه است.
و چنان که خواهیم دید،در روایات ائمه معصومین در تفسیر این آیه نیز انگشت روی روزهای حساسی گذاشته شده است.
در پایان آیه میفرماید:"در این سخن و در همه ایام اللّٰه،آیات و نشانههایی است برای هر انسان شکیبا و پر استقامت و شکرگزار"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ ).
"صبار"و"شکور"هر دو صیغه مبالغه است که یکی فزونی صبر و استقامت را میرساند و دیگری فزونی شکرگزاری نعمت،اشاره به اینکه افراد با ایمان نه در مشکلات و روزهای سخت دست و پای خود را گم میکنند،و تسلیم حوادث میشوند،و نه در روزهای پیروزی و نعمت گرفتار غرور و غفلت میگردند، و ذکر این دو بعد از اشاره به"ایام اللّٰه"گویا ناظر به همین مطلب است.
در آیه بعد به یکی از آن ایام اللّٰه و روزهای درخشان و پرباری که در تاریخ بنی اسرائیل وجود داشته و ذکر آن تذکری برای مسلمانان است،اشاره کرده میگوید:"به خاطر بیاورید هنگامی را که موسی به قوم خود گفت:نعمت خدا را متذکر شوید آن زمان که شما را از چنگال آل فرعون رهایی بخشید" ( وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ أَنْجٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ ) همان فرعونیان بیرحمی که"بدترین عذاب را بر شما تحمیل میکردند، پسرانتان را سر میبریدند و زنانتان را برای خدمت و کنیزی زنده نگه میداشتند" ( یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ وَ یُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ ).
و این آزمایش بزرگی از پروردگارتان برای شما بود( وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ ).
چه روزی از این پربرکتتر که شر جمعیت خودکامه و سنگدل و استعمارگری را از سر شما کوتاه کرد،همانها که بزرگترین جنایت را در حق شما قائل میشدند،چه جنایتی از این برتر که پسران شما را همچون حیوانات سر میبریدند(توجه داشته باشید که قرآن تعبیر به ذبح میکند نه قتل)و از این مهمتر نوامیس شما به صورت کنیزانی در چنگال دشمن بیآزرم بودند.
نه تنها در مورد بنی اسرائیل که در مورد همه اقوام و ملتها،روز رسیدنشان به آزادی و استقلال و کوتاه شدن دست طاغوتها از ایام اللّٰه است که باید همواره آن را به خاطر داشته باشند،خاطرهای که توجه به آن از ارتجاع و بازگشت به وضع گذشته آنها را حفظ میکند.
یسومونکم از ماده"سوم"(بر وزن صوم)در اصل به معنی دنبال چیزی رفتن و جستجوی آن نمودن است،و به معنی تحمیل کاری بر دیگری نمودن نیز آمده است (1)بنا بر این جمله یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ مفهومش این است که آنها
1) 1) به مفردات راغب و تفسیر المنار(جلد اول صفحه 308)و تفسیر ابو الفتوح رازی جلد 7 صفحه 7 مراجعه شود.
بدترین شکنجهها و عذابها را بر شما بنی اسرائیل تحمیل میکردند.
آیا این درد کوچکی است که نیروی فعال یک جمعیت را از میان ببرند و زنان آنها را بدون سرپرست،به صورت کنیزانی در چنگال یک مشت افراد ظالم و ستمگر باقی بگذارند؟ ضمنا تعبیر به فعل مضارع(یسومون)اشاره به این است که این کار مدتها ادامه داشت (1).
این نکته نیز قابل توجه است که سر بریدن پسران و کنیزی زنان و دختران را بوسیله"واو"بر" سُوءَ الْعَذٰابِ "عطف میکند،در حالی که خود از مصداقهای سوء العذاب است،و این به خاطر اهمیت این دو عذاب بوده است،و نشان میدهد که قوم جبار و ستمگر فرعون شکنجهها و تحمیلات دیگری نیز بر بنی اسرائیل داشتهاند،اما از میان همه این دو شدیدتر و سختتر بوده است.
*** سپس اضافه میکند که این را هم"به خاطر بیاورید که پروردگار شما اعلام کرد اگر شکر نعمتهای مرا بجا آورید من بطور قطع نعمتهای شما را افزون میکنم و اگر کفران کنید عذاب و مجازات من شدید است"( وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ ) (2).
این آیه ممکن است دنباله کلام موسی به بنی اسرائیل باشد که آنها را در برابر آن نجات و پیروزی و نعمتهای فراوان دعوت به شکرگزاری کرد،و وعده فزونی نعمت به آنها داد،و در صورت کفران تهدید به عذاب نمود،و نیز ممکن است یک جمله مستقل و خطاب به مسلمانان بوده باشد،ولی به هر حال از نظر
نتیجه چندان تفاوت ندارد،زیرا اگر خطاب به بنی اسرائیل هم باشد به عنوان درسی سازنده برای ما در قرآن مجید آمده است.
جالب اینکه در مورد شکر با صراحت میگوید لازیدنکم(مسلما نعمتم را بر شما افزون خواهم کرد)اما در مورد کفران نعمت نمیگوید شما را مجازات میکنم بلکه تنها میگوید"عذاب من شدید است"و این تفاوت تعبیر دلیل بر نهایت لطف پروردگار است.
همانگونه که در تفسیر آیات فوق گفتیم اضافه"ایام"به"اللّٰه"،اشاره به روزهای سرنوشتساز و مهم زندگی انسانها است که به خاطر عظمتش به نام "اللّٰه"اضافه شده است،و نیز به خاطر اینکه یک نعمت بزرگ الهی شامل حال قوم و ملتی شایسته و یا یک مجازات بزرگ و دردناک الهی دامنگیر ملتی سرکش و طغیانگر شده است،که در هر دو صورت شایسته تذکر و یادآوری است.
در روایاتی که از ائمه معصومین به ما رسیده"ایام اللّٰه"به روزهای گوناگونی تفسیر شده است:
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که فرمود:
ایام اللّٰه،یوم یقوم القائم ع و یوم الکرة و یوم القیامه: "ایام اللّٰه روز قیام مهدی موعود و روز رجعت و روز قیامت است" (1).
و در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که"ایام اللّٰه"سه روز است،روز قیام مهدی ع و روز مرگ و روز رستاخیز (2).
در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم:
ایام اللّٰه نعمائه و بلائه ببلائه سبحانه: "ایام اللّٰه(روزهای)نعمتهای او و آزمایشهای او بوسیله بلاهای او است" (1).
همانگونه که بارها گفتهایم هرگز این گونه احادیث دلیل بر انحصار نیست، بلکه بیان قسمتی از مصداقهای روشن است.
و به هر حال یادآوری روزهای بزرگ(اعم از روزهای پیروزی یا روزهای سخت و طاقتفرسا)نقش مؤثری در بیداری و هشیاری ملتها دارد و با الهام از همین پیام آسمانی است که ما خاطره روزهای بزرگی را که در تاریخ اسلام بوده همواره جاودان میداریم،و هر سال برای تجدید این خاطرهها روزهای معینی را اختصاص میدهیم،که در آن به تاریخ گذشته باز میگردیم و درسهای مهمی از آن میآموزیم،درسهایی که برای امروز ما فوق العاده مؤثر است.
و نیز در تاریخ معاصر خود،مخصوصا در تاریخ پرشکوه انقلاب اسلامی ایران روزهای فوق العادهای وجود دارد که مصداق زنده"ایام اللّٰه"است،و باید در هر سال خاطره آنها را زنده کرد که آمیخته با خاطره شهیدان،رزمندگان،مجاهدان و مبارزان بزرگ است،و سپس از آنها الهام گرفت و میراث بزرگشان را پاسداری کرد.
و بر همین اساس باید این روزهای بزرگ در متن کتابهای درسی در مدارس ما و در تعلیم و تربیت فرزندان ما داخل گردد،و وظیفه ذکرهم(آنها را یاد آوری کن)درباره نسلهای آینده نیز پیاده شود.
در قرآن مجید نیز کرارا ایام اللّٰه تذکر داده شده یعنی هم نسبت به بنی اسرائیل و هم نسبت به مسلمانها روزهای نعمت و مجازات خاطر نشان گردیده.
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 526.
کرارا در آیات قرآن میخوانیم که فرعونیان پسران بنی اسرائیل را سر میبریدند و زنان آنها را زنده نگه میداشتند،این تنها کار فرعون و فرعونیان نبود، بلکه در طول تاریخ شیوه هر استعمارگری چنین بوده است که قسمتی از نیروهای فعال و پرخاشگر و پر مقاومت را نابود میکردند،و قسمت دیگری را تضعیف کرده و در مسیر منافع خود به کار میانداختند،که بدون این کار ادامه استعمار و استثمار برای آنها ممکن نبوده است.
ولی مهم این است که بدانیم گاهی حقیقتا پسران را نابود میکنند، (همچون فرعونیان)و گاهی از طریق مبتلا ساختن آنها به انواع اعتیاد به مواد مخدر،و مشروبات الکلی و غوطهور ساختن آنها در فحشاء،نیروی فعال آنها را از کار میاندازند و از آنها مرده زندهنمایی میسازند،این همان چیزی است که مسلمانان باید به دقت مراقب آن باشند که اگر نسل جوان آنها با وسائل مختلف، سرگرم شد و نیروی ایمان و قدرت جسمانی خود را از دست داد،باید بدانند که اسارت و بردگی برای آنها قطعی است.
جالب اینکه در آیات فوق پس از ذکر ایام اللّٰه،تنها روزی که صریحا روی آن انگشت گذاشته شده است،روز نجات بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان است( إِذْ أَنْجٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ )با اینکه در تاریخ بنی اسرائیل،روزهای بزرگی که خداوند در پرتو هدایت موسی به آنها نعمتهای بزرگ بخشید،فراوان بوده،ولی ذکر"روز نجات"در آیات مورد بحث دلیل بر اهمیت فوق العاده آزادی و استقلال در سرنوشت ملتها است.
آری هیچ ملتی تا از وابستگی نرهد،و از چنگال اسارت و استثمار آزاد
نشود،نبوغ و استعداد خود را هرگز ظاهر نخواهد ساخت،و در راه اللّٰه که راه مبارزه با هر گونه شرک و ظلم و بیدادگری است گام نخواهد گذاشت،و به همین دلیل رهبران بزرگ الهی،نخستین کارشان این بود که ملتهای اسیر را از اسارت فکری و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی آزاد سازند،سپس روی آنها کار کنند و برنامههای توحیدی و انسانی پیاده کنند.
بدون شک خداوند در برابر نعمتهایی که به ما میبخشد نیازی به شکر ما ندارد،و اگر دستور به شکرگزاری داده آن هم موجب نعمت دیگری بر ما و یک مکتب عالی تربیتی است.
مهم این است که ببینیم حقیقت شکر چیست؟تا روشن شود که رابطه آن با افزونی نعمت از کجاست و چگونه میتواند خود یک عامل تربیت بوده باشد.
حقیقت شکر تنها تشکر زبانی یا گفتن"الحمد للّٰه"و مانند آن نیست،بلکه شکر دارای سه مرحله است نخستین مرحله آن است که به دقت بیندیشیم که بخشنده نعمت کیست؟این توجه و ایمان و آگاهی پایه اول شکر است،و از آن که بگذریم مرحله زبان فرا میرسد،ولی از آن بالاتر مرحله عمل است،شکر عملی آن است که درست بیندیشیم که هر نعمتی برای چه هدفی به ما داده شده است آن را در مورد خودش صرف کنیم که اگر نکنیم کفران نعمت کردهایم،همانگونه که بزرگان فرمودهاند:الشکر صرف العبد جمیع ما انعمه اللّٰه تعالی فیما خلق لاجله.
راستی چرا خدا به ما چشم داد؟و چرا نعمت شنوایی و گویایی بخشید؟ آیا جز این بوده که عظمت او را در این جهان ببینیم،راه زندگی را بشناسیم و با این وسائل در مسیر تکامل گام برداریم؟حق را درک کنیم و از آن دفاع نمائیم و با
باطل بجنگیم،اگر این نعمتهای بزرگ خدا را در این مسیرها مصرف کردیم، شکر عملی او است،و اگر وسیلهای شد برای طغیان و خودپرستی و غرور و غفلت و بیگانگی و دوری از خدا این عین کفران است، امام صادق ع میفرماید:
ادنی الشکر رؤیة النعمة من اللّٰه من غیر علة یتعلق القلب بها دون اللّٰه،و الرضا بما اعطاه،و ان لا تعصیه بنعمة و تخالفه بشیء من امره و نهیه بسبب من نعمته: "کمترین شکر این است که نعمت را از خدا بدانی،بیآنکه قلب تو مشغول به آن نعمت شود،و خدا را فراموش کنی،و همچنین راضی بودن به نعمت او و اینکه نعمت خدا را وسیله عصیان او قرار ندهی،و اوامر و نواهی او را با استفاده از نعمتهایش زیر پا نگذاری" (1).
و از اینجا روشن میشود که شکر قدرت و علم و دانش و نیروی فکر و اندیشه و نفوذ اجتماعی و مال و ثروت و سلامت و تندرستی هر کدام از چه راهی است؟و کفران آنها چگونه است؟ حدیثی که از امام صادق ع در تفسیر نور الثقلین نقل شده نیز دلیل روشنی بر این تفسیر است،آنجا که میفرماید:
شکر النعمة اجتناب المحارم "شکر نعمت آنست که از گناهان پرهیز شود" (2).
و نیز از اینجا رابطه میان"شکر"و"فزونی نعمت"روشن میشود،چرا که هر گاه انسانها نعمتهای خدا را درست در همان هدفهای واقعی نعمت صرف کردند،عملا ثابت کردهاند که شایسته و لایقند و این لیاقت و شایستگی سبب فیض بیشتر و موهبت افزونتر میگردد.
***اصولا ما دو گونه شکر داریم،"شکر تکوینی"و"شکر تشریعی".
"شکر تکوینی"آن است که یک موجود از مواهبی که در اختیار دارد، برای نمو و رشدش استفاده کند،فی المثل باغبان میبیند در فلان قسمت باغ درختان به خوبی رشد و نمو میکنند و هر قدر از آنها پذیرایی بیشتر میکند شکوفاتر میشوند،همین امر سبب میشود که باغبان همت بیشتری به تربیت آن بخش از باغ درختان بگمارد و مراقبت از آنها را به کارکنان خویش توصیه کند چرا که آن درختان به زبانحال فریاد میزنند ای باغبان!ما لا یقیم،ما شایستهایم،نعمتت را بر ما افزون کن،و او هم به این ندا پاسخ مثبت میدهد.
و اما در بخش دیگر از باغ درختانی را میبیند که پژمرده شدهاند،"نه طراوتی،نه برگی،نه گلی نه سایه دارند"و نه میوه و بری،این کفران نعمت سبب میشود که باغبان آنها را مورد بیمهری قرار دهد،و در صورتی که این وضع ادامه پیدا کند،دستور میدهد اره بر پای آنها بگذارند چرا که: "بسوزند چوب درختان بی بر سزا خود همین است مر،بیبری را" در جهان انسانیت نیز همین حالت وجود دارد با این تفاوت که درخت از خود اختیاری ندارد،و صرفا تسلیم قوانین تکوینی است،اما انسانها با استفاده از نیروی اراده و اختیار و تعلیم و تربیت تشریعی،میتوانند آگاهانه در این راه گام بگذارند.
بنا بر این آن کس که نعمت قدرت را وسیله ظلم و طغیان قرار میدهد به زبانحال فریاد میکشد خداوندا لایق این نعمت نیستم،و آن کس که از آن در مسیر اجرای حق و عدالت بهره میگیرد به زبانحال میگوید پروردگارا شایستهام افزون کن! ***این واقعیت نیز قابل تردید نیست که ما هر وقت در مقام شکر الهی چه با فکر چه با زبان و چه با عمل بر میآئیم،خود این توانایی بر شکر در هر مرحله موهبت تازهای است و به این ترتیب اقدام بر شکر،ما را مدیون نعمتهای تازه او میسازد و به
این ترتیب هرگز قادر نیستیم که حق شکر او را ادا کنیم همانگونه که در مناجات شاکرین از مناجاتهای پانزدهگانه امام سجاد ع میخوانیم:
کیف لی بتحصیل الشکر و شکری ایاک یفتقر الی شکر،فکلما قلت لک الحمد وجب علی لذلک ان اقول لک الحمد!: "چگونه میتوانم حق شکر ترا بجای آورم در حالی که همین شکر من نیاز به شکری دارد،و هر زمان که میگویم لک الحمد بر من لازم است که به خاطر همین توفیق شکرگزاری بگویم لک الحمد"!.
و بنا بر این برترین مرحله شکری که از انسان ساخته است این است که اظهار عجز و ناتوانی از شکر نعمتهای او کند،همانگونه که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
فیما اوحی اللّٰه عز و جل الی موسی اشکرنی حق شکری فقال یا رب و کیف اشکرک حق شکرک و لیس من شکر اشکرک به الا و انت انعمت به علی قال یا موسی الان شکرتنی حین علمت ان ذلک منی:
"خداوند به موسی ع وحی فرستاد که حق شکر مرا ادا کن،عرض کرد پروردگارا!چگونه حق شکر تو را ادا کنم در حالی که هر زمانی شکر تو را بجا آورم این موفقیت خود نعمت تازهای برای من خواهد بود،خداوند فرمود ای موسی الان حق شکر مرا ادا کردی چون میدانی حتی این توفیق از ناحیه من است" (1). بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدا آورد و رنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که بجا آورد! ***
1-علی ع در یکی از کلمات حکمت آمیز خود در نهج البلاغه میفرماید:
اذا وصلت الیکم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقلة الشکر: "هنگامی که
1) 1) اصول کافی جلد 4 صفحه 80(باب الشکر).
مقدمات نعمتهای خداوند به شما میرسد سعی کنید با شکرگزاری،بقیه را به سوی خود جلب کنید،نه آنکه با کمی شکرگزاری آن را از خود برانید"! (1)2-این موضوع نیز قابل توجه است که تنها تشکر و سپاسگزاری از خداوند در برابر نعمتهای کافی نیست،بلکه باید از کسانی که وسیله آن موهبت بودهاند نیز تشکر و سپاسگزاری نمود و حق زحمات آنها را از این طریق ادا کرد، و آنها را از این راه به خدمات بیشتر تشویق نمود،در حدیثی از امام علی بن الحسین ع میخوانیم که فرمود:روز قیامت که میشود خداوند به بعضی از بندگانش میفرماید:آیا فلان شخص را شکرگزاری کردی؟عرض میکند:
پروردگارا من شکر تو را بجا آوردم،میفرماید:چون شکر او را بجا نیاوردی شکر مرا هم ادا نکردی!سپس امام فرمود:
اشکرکم للّٰه اشکرکم للناس:
"شکرگزارترین شما برای خدا آنها هستند که از همه بیشتر شکر مردم را بجا میآورند" (2).
3-افزایش نعمتهای خداوند که به شکرگزاران وعده داده شده،تنها به این نیست که نعمتهای مادی تازهای به آنها ببخشد،بلکه نفس شکرگزاری که توأم با توجه مخصوص به خدا و عشق تازهای نسبت به ساحت مقدس او است خود یک نعمت بزرگ روحانی است که در تربیت نفوس انسانها، و دعوت آنان به اطاعت فرمانهای الهی،فوق العاده مؤثر است،بلکه شکر ذاتا راهی است برای شناخت هر چه بیشتر خداوند،و به همین دلیل علمای عقائد در علم کلام برای اثبات "وجوب معرفه اللّٰه"(شناخت خدا)از طریق وجوب شکر"منعم"(نعمت بخش) وارد شدهاند.
4-احیای روح شکرگزاری در جامعه و ارج نهادن و تقدیر و سپاس از آنها
که با علم و دانش خود و یا با فداکاری و شهادت،یا با سایر مجاهدات در طریق پیشبرد اهداف اجتماعی خدمت کردهاند یک عامل مهم حرکت و شکوفایی و پویایی جامعه است.
در اجتماعی که روح تشکر و قدردانی مرده کمتر کسی علاقه و دلگرمی به خدمت پیدا میکند،و به عکس آنها که بیشتر قدردانی از زحمات و خدمات اشخاص میکنند،ملتهایی بانشاطتر و پیشروترند.
توجه به همین حقیقت سبب شده است که در عصر ما به عنوان قدردانی از زحمات بزرگان گذشته در صدمین سال،هزارمین سال،زاد روز،و در هر فرصت مناسب دیگر،مراسمی برای بزرگداشت آنها بگیرند و ضمن سپاسگزاری از خدماتشان مردم را به حرکت و تلاش بیشتر دعوت کنند.
فی المثل در انقلاب اسلامی کشور ما که پایان یک دوران تاریک دو هزار و پانصد ساله و آغاز دوران جدیدی بود،وقتی میبینیم همه سال و هر ماه بلکه هر روز،خاطره شهیدان انقلاب زنده میشود و بر آنها درود میفرستند و به تمام کسانی که به آنها منسوبند احترام میگذارند و به خدماتشان ارج مینهند،این خود سبب میشود که عشق و علاقه به فداکاری در دیگران پرورش یابد و سطح فداکاری مردم بالاتر رود،و به تعبیر قرآن شکر این نعمت باعث فزونی آن خواهد شد،و از خون یک شهید هزاران مجاهد میروید و مصداق زنده لازیدنکم میشود!
وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اَللّٰهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ (8) أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَؤُا اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ اَلَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ لاٰ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللّٰهُ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوٰاهِهِمْ وَ قٰالُوا إِنّٰا کَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنّٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونَنٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ (9) قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اَللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی قٰالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ (10)
8-موسی(به بنی اسرائیل)گفت اگر شما و همه مردم روی زمین کافر شوید(به خدا زیانی نمیرسد)چرا که خداوند بینیاز و شایسته ستایش است.
9-آیا خبر آنها که پیش از شما بودند به شما نرسیده:قوم نوح و عاد و ثمود و آنها که پس از ایشان بودند،همانها که جز خداوند از آنان آگاه نیست،پیامبرانشان با دلائل روشن به سوی آنها آمدند،ولی آنها(از روی تعجب و استهزا)دست بر دهان گرفتند و گفتند که ما به آنچه شما مامور آن هستید کافریم،و نسبت به آنچه ما را به سوی آن میخوانید تردید داریم! 10-رسولان آنها گفتند آیا در خدا شک است؟!خدایی که آسمانها و زمین را آفریده؟! او که شما را دعوت میکند تا گناهانتان را ببخشد،و تا موعد مقرری شما را باقی گذارد،آنها گفتند(ما اینها را نمیفهمیم همین اندازه میدانیم)شما
انسانهایی همانند ما هستید و میخواهید ما را از آنچه پدرانمان میپرستیدند باز دارید،شما دلیل روشنی برای ما بیاورید!
آیا در خدا شک است؟
نخستین آیه مورد بحث تایید و تکمیلی است برای بحث شکرگزاری و کفران که در آیه قبل گذشت،و آن در ضمن سخنی از زبان موسی بن عمران نقل شده است،میفرماید:"موسی به بنی اسرائیل یادآور شد که اگر شما و تمام مردم روی زمین کافر شوید(و نعمت خدا را کفران کنید)"هیچ زیانی به او نمیرسانید چرا که او بینیاز و ستوده است"( وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ ) (1).
در حقیقت شکر نعمت و ایمان آوردن به خدا مایه افزونی نعمت شما و تکامل و افتخار خودتان است و گر نه خداوند آن چنان بینیاز است که اگر تمام کائنات کافر گردند،بر دامان کبریایی او گردی نمینشیند،چرا که او از همگان بینیاز است،و حتی احتیاج به تشکر و ستایش ندارد چرا که او ذاتا ستوده(حمید) است.
اگر او نیازی در ذات پاکش راه داشت،واجب الوجود نبود،و بنا بر این مفهوم غنی بودن او آن است که همه کمالات در او جمع است،و کسی که چنین است ذاتا ستوده است زیرا معنی"حمید"چیزی جز این نیست که کسی شایسته "حمد"باشد.
1) 1) روشن است که جزای جمله شرطیه" إِنْ تَکْفُرُوا "،محذوف است و جمله" فَإِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ "دلالت بر آن میکند،و در تقدیر چنین بوده است ان تکفروا...لا تضروا اللّٰه شیئا...
سپس به سرنوشت گروههایی از اقوام گذشته در طی چندین آیه میپردازد، همانها که در برابر نعمتهای الهی راه کفران را پیش گرفتند،و در برابر دعوت رهبران الهی به مخالفت و کفر برخاستند و منطق آنان و سرانجام کار آنها را شرح میدهد تا تاکیدی باشد بر آنچه در آیه قبل گفته شد،میفرماید:"آیا خبر کسانی که قبل از شما بودند به شما نرسیده"؟( أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَؤُا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ ).
این جمله ممکن است دنباله گفتار موسی بوده باشد که در آیه قبل آمده، و ممکن است بیان مستقلی از ناحیه قرآن خطاب به مسلمانان باشد،و از نظر نتیجه تفاوت چندانی ندارد،سپس اضافه میکند"اقوامی همچون قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ و آنها که بعد از آنان بودند"( قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ ).
"همانها که جز خدا آنان را نمیشناسد و از اخبار آنها کسی غیر او آگاه نیست"( لاٰ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللّٰهُ ) (1).
بدون شک قسمتی از اخبار قوم نوح و عاد و ثمود و همچنین اقوامی که بعد از آنها بودند به ما رسیده ولی مسلما قسمت بیشتری به ما نرسیده که تنها خدا از آنها آگاه است،آن قدر اسرار و خصوصیات و جزئیات در تواریخ اقوام گذشته وجود داشته که شاید آنچه به ما رسیده در برابر آنچه نرسیده بسیار کم و ناچیز باشد.
سپس به عنوان توضیحی در زمینه سرگذشت آنها میگوید:"پیامبرانشان با دلائل روشن به سوی آنها آمدند ولی آنها از سر تعجب و انکار دست بر دهان گذاشتند و گفتند ما به آنچه شما به خاطر آن فرستاده شدهاید کافریم"( جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوٰاهِهِمْ وَ قٰالُوا إِنّٰا کَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ )
1) 1) جمله لاٰ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللّٰهُ ممکن است معطوف بر جمله قبل باشد و واو محذوف شده باشد و ممکن است شبیه جمله وصفیه باشد برای جمله قبل.
چرا که"ما در باره آنچه شما ما را به سوی آن دعوت میکنید،شک و تردید داریم"و با این شک و تردید چگونه امکان دارد،دعوت شما را بپذیریم! ( وَ إِنّٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونَنٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ ).
در اینجا این سؤال پیش میآید که آنها نخست ابراز کفر و بیایمانی نسبت به پیامبران کردند،ولی به دنبال آن،اظهار داشتند که ما در شکیم و با کلمه "مریب"نیز آن را تکمیل نمودند این دو چگونه با هم سازگار است؟ پاسخ این است که بیان تردید در حقیقت علتی است برای عدم ایمان زیرا ایمان آوردن نیاز به یقین دارد،و شک مانع آن است.
*** از آنجا که در آیه قبل گفتار مشرکان و کافران را در زمینه عدم ایمانشان که استناد به شک و تردید کرده بودند بیان شده،در آیه بعد بلافاصله با دلیل روشنی که در عبارت کوتاهی آمده شک آنها را نفی میکند و چنین میگوید:
"پیامبرانشان به آنان گفتند آیا در وجود خدایی که آفریننده آسمانها و زمین است شکی است"؟!( قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ) "فاطر"گر چه در اصل به معنی"شکافنده"است،ولی در اینجا کنایه از "آفریننده"میباشد،آفرینندهای که با برنامه حساب شدهاش چیزی را میآفریند و سپس آن را حفظ و نگهداری میکند،گویی ظلمت عدم با نور هستی به برکت وجودش از هم شکافته میشود،همانگونه که سپیده صبح پرده تاریک شب را میدرد، و همانگونه که شکوفه خرما غلافش را از هم میشکافد و خوشه نخل از آن سر بر میآورد(و لذا عرب به آن"فطر"(بر وزن شتر)میگوید).
این احتمال نیز وجود دارد که"فاطر"اشاره به شکافتن توده ابتدایی ماده جهان باشد که در علوم روز میخوانیم که مجموع ماده عالم یک واحد به هم پیوسته بود سپس شکافته شد و کرات آشکار گشت.
به هر حال قرآن در اینجا مانند غالب موارد دیگر برای اثبات وجود و صفات خدا تکیه بر نظام عالم هستی و آفرینش آسمانها و زمین میکند،و میدانیم در مساله خداشناسی هیچ دلیلی زندهتر و روشنتر از آن نیست.
چرا که این نظام شگرف،هر گوشهای از آن مملو از اسراری است که به زبان حال فریاد میزند:جز یک قادر حکیم و عالم مطلق،قدرت چنین طراحی ندارد،و به همین دلیل هر قدر علم و دانش بشر پیشرفت بیشتری میکند،دلائل بیشتری از این نظام آشکار میگردد که ما را به خدا هر لحظه نزدیکتر میسازد.
راستی قرآن چه شگفتیها دارد؟تمام بحث خداشناسی و توحید را در همین یک جمله که به صورت استفهام انکاری ذکر شده اشاره کرده است أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ جملهای که برای تجزیه و تحلیل و بحث گستردهاش، هزاران کتاب کافی نیست.
قابل توجه اینکه مطالعه اسرار هستی و نظام آفرینش،تنها ما را به اصل وجود خدا هدایت نمیکند بلکه صفات او مانند علم و قدرت و حکمت و ازلیت و ابدیت او،از این مطالعه نیز روشن میشود.
سپس به پاسخ دومین ایراد منکران میپردازد که ایراد به مساله رسالت پیامبران است(زیرا آنها هم در اصل خداشناسی تردید داشتند و هم در دعوت پیامبر)و میفرماید:این مسلم است که آفریدگار دانا و حکیم،هرگز بندگانش را بدون رهبر،رها نمیکند،بلکه"از شما با فرستادن پیامبران دعوت میکند تا از گناه و آلودگیها پاکتان سازد و گناهانتان را ببخشند"( یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ ) (1).
1) 1) در اینکه"من"در جمله" لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ "به چه معنی است، در میان مفسران گفتگو است بعضی آن را به معنی"تبعیض"گرفتهاند،یعنی قسمتی از گناهان شما را میآمرزد،ولی این احتمال با توجه به اینکه ایمان آوردن باعث غفران همه گناهان میشود،بسیار بعید است(الاسلام یجب عما قبله)بعضی احتمال دادهاند. که"من"به معنی بدلیت است که مطابق آن معنی جمله چنین است خداوند از شما دعوت میکند تا گناهانتان را به عوض ایمان آوردن ببخشد،بعضی نیز گفتهاند"من"در اینجا زائده و برای تاکید است،یعنی خداوند شما را دعوت به سوی ایمان میکند تا همه گناهانتان را ببخشد،این تفسیر از همه صحیحتر به نظر میرسد.
و علاوه بر این"شما را تا زمان معینی نگهدارد"تا راه تکامل خویش را" بپیمائید و حد اکثر بهره لازم را از این زندگی ببرید( وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ).
در حقیقت دعوت پیامبران برای دو هدف بوده،یکی آمرزش گناهان و به تعبیر دیگر پاکسازی روح و جسم و محیط زندگی بشر،و دیگر ادامه حیات تا زمان مقرر که این دو در واقع علت و معلول یکدیگرند،چه اینکه جامعهای میتواند به حیات خود ادامه دهد که از گناه و ظلم پاک باشد.
در طول تاریخ جوامع بسیاری بودهاند که بر اثر ظلم و ستم و هوسبازی و انواع گناهان به اصطلاح جوانمرگ شدند،و به تعبیر قرآن به"اجل مسمی" نرسیدند.
در حدیث جامع و جالبی نیز از امام صادق ع میخوانیم
من یموت بالذنوب اکثر مما یموت بالاجال،و من یعیش بالاحسان اکثر ممن یعیش بالاعمال آنها که با گناه میمیرند بیش از آنها هستند که با اجل طبیعی از دنیا میروند و آنها که با نیکی زنده میمانند(و طول عمر مییابند)بیش از آنها هستند که به عمر معمولی باقی میمانند" (1).
و نیز از امام صادق ع نقل شده
ان الرجل یذنب الذنب فیحرم صلاة اللیل و ان العمل السیئ اسرع فی صاحبه من السکین فی اللحم: "گاهی انسان گناه
1) 1) سفینة البحار جلد اول صفحه 488.
میکند و از اعمال نیکی همچون نماز شب باز میماند(بدانید)کار بد در فنای انسان از کارد در گوشت سریعتر اثر میکند" (1).
ضمنا از این آیه به خوبی استفاده میشود که ایمان به دعوت انبیاء و عمل به برنامههای آنها جلو"اجل معلق"را میگیرد و حیات انسان را تا"اجل مسمی"ادامه میدهد(چون میدانیم انسان دارای دو گونه اجل است یکی سر رسید نهایی عمر یعنی همان مدتی که آخرین توانایی بدن برای حیات است،و دیگر اجل معلق یعنی پایان یافتن عمر انسان بر اثر عوامل و موانعی در نیمه راه، و این غالبا بر اثر اعمال بیرویه خود او و آلودگی به انواع گناهان است که در این زمینه در ذیل آیه 2 سوره انعام بحث کردهایم).
ولی با اینهمه باز کفار لجوج این دعوت حیاتبخش که آمیخته با منطق روشن توحید بود نپذیرفتند و با بیانی که آثار لجاجت و عدم تسلیم در برابر حق از آن میبارید،به پیامبران خود چنین پاسخ گفتند:"شما جز بشری مثل ما نیستید"! ( قٰالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا ).
به علاوه"شما میخواهید ما را از آنچه نیاکان ما میپرستیدند باز دارید" ( تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا ).
از همه اینها گذشته"شما دلیل روشنی برای ما بیاورید"( فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ ).
ولی بارها گفتهایم(و قرآن هم با صراحت بیان کرده)که بشر بودن پیامبران نه تنها مانع نبوت آنها نبوده بلکه کامل کننده نبوت آنها است،و آنها که این موضوع را دلیلی بر انکار رسالت انبیاء میگرفتند هدفشان بیشتر بهانهجویی بود.
همچنین تکیه بر راه و رسم نیاکان با توجه به این حقیقت که معمولا دانش
1) 1) سفینة البحار جلد اول صفحه 488.
آیندگان بیش از گذشتگان است،چیزی جز یک تعصب کور و خرافه بیارزش نمیتواند باشد.
و از اینجا روشن میشود اینکه تقاضا داشتند دلیل روشنی اقامه بشود به خاطر این نبوده که پیامبران فاقد آن بودهاند،بلکه کرارا در آیات قرآن میخوانیم که بهانهجویان دلائل روشن و سلطان مبین را انکار میکردند،و هر زمان پیشنهاد معجزه و دلیل تازهای مینمودند تا راه فراری برای خود پیدا کنند.
به هر حال در آیات آینده میخوانیم که پیامبران چگونه پاسخ آنها را دادند.
قٰالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَمُنُّ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطٰانٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (11) وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نَتَوَکَّلَ عَلَی اَللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانٰا سُبُلَنٰا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلیٰ مٰا آذَیْتُمُونٰا وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (12)
11-پیامبرانشان به آنها گفتند درست است که ما بشری همانند شما هستیم ولی خداوند بر هر کس از بندگانش بخواهد(و شایسته ببیند)نعمت میبخشد(و مقام رسالت عطا میکند)و ما هرگز نمیتوانیم معجزهای جز به فرمان خدا بیاوریم(و از تهدیدهای شما نمیهراسیم)و افراد با ایمان باید تنها بر خدا توکل کنند.
12-چرا ما بر خدا توکل نکنیم با اینکه ما را به راههای(سعادت)مان رهبری کرده،و ما به طور مسلم در برابر آزارهای شما صبر خواهیم کرد(و دست از انجام رسالت خویش برنمیداریم)و توکل کنندگان باید فقط بر خدا توکل کنند!.
تنها بر خدا توکل کنید
در این دو آیه پاسخ پیامبران را از بهانهجوییهای مخالفان لجوج که در آیات گذشته آمده میخوانیم.
در مقابل ایراد آنها که میگفتند:چرا از جنس بشر هستید،"پیامبران به آنها در مقابل ایراد آنها گفتند مسلما ما تنها بشری همانند شما هستیم،ولی خدا بر هر کس بخواهد از بندگانش منت میگذارد و موهبت رسالت را به آنها میبخشد"
( قٰالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَمُنُّ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ ).
یعنی فراموش نکنید اگر فرضا به جای بشر،فرشتهای انتخاب میشد، باز فرشته از خودش چیزی ندارد،تمام مواهب از جمله موهبت رسالت و رهبری از سوی خدا است،آن کس که میتواند چنین مقامی را به فرشتهای بدهد میتواند به انسانی بدهد.
بدیهی است بخشیدن این موهبت از ناحیه خداوند بیحساب نیست و بارها گفتهایم که مشیت خدا با حکمت او هماهنگ است،یعنی هر جا میخوانیم:
"خدا به هر کس بخواهد..."مفهومش این است"هر کس را شایسته بداند" درست است که مقام رسالت بالآخره موهبت الهی است،ولی آمادگیهایی در شخص پیامبر نیز حتما وجود دارد.
سپس به پاسخ سؤال سوم میپردازد بی آنکه از ایراد دوم پاسخ گوید گویی ایراد دوم آنها در زمینه استناد به سنت نیاکان آن قدر سست و بیاساس بوده که هر انسان عاقلی با کمترین تامل جواب آن را میفهمد،به علاوه در آیات دیگر قرآن،پاسخ این سخن داده شده است.
آری در پاسخ سؤال سوم چنین میگوید که آوردن معجزات،کار ما نیست که به صورت یک خارقالعادهگر گوشهای بنشینیم و هر کس به میل خودش معجزهای پیشنهاد کند و مساله خرق عادت تبدیل به یک بازیچه بیارزش شود، بلکه:"ما نمیتوانیم معجزهای جز به فرمان خدا بیاوریم"( وَ مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطٰانٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
به علاوه هر پیامبری حتی بدون تقاضای مردم به اندازه کافی اعجاز نشان میدهد تا سند اثبات حقانیت او گردد،هر چند مطالعه محتویات دعوت و مکتب آنها،خود به تنهایی بزرگترین اعجاز است،ولی بهانهجویان غالبا گوششان
بدهکار این حرفها نبود،هر روز پیشنهاد تازهای میکردند و اگر پیامبر تسلیم نمیشد،جار و جنجال براه میانداختند.
سپس برای اینکه پاسخ قاطعی به تهدیدهای گوناگون این بهانهجویان نیز بدهند با این جمله موضع خود را مشخص میساختند و میگفتند:"همه افراد با ایمان باید تنها بر خدا تکیه کنند"همان خدایی که قدرتها در برابر قدرتش ناچیز و بیارزش است( وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ).
*** بعد به استدلال روشنی برای همین مساله توکل،پرداخته و میگفتند:
"چرا ما بر"اللّٰه"توکل نکنیم،و در همه مشکلات به او پناه نبریم؟چرا ما از قدرتهای پوشالی و تهدیدها بترسیم در حالی که او ما را هدایت به راههای سعادتمان کرده"( وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نَتَوَکَّلَ عَلَی اللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانٰا سُبُلَنٰا ).
جایی که برترین موهبت،یعنی موهبت هدایت به راههای سعادت را به ما عطا فرموده مسلما ما را در زیر پوشش حمایت خویش در برابر هر گونه تهاجم و کارشکنی و مشکلی قرار خواهد داد.
و سپس چنین ادامه میدادند اکنون که تکیهگاه ما خدا است،تکیهگاهی شکست ناپذیر و ما فوق همه چیز،"بطور قطع ما در برابر تمام آزار و اذیتهای شما ایستادگی و شکیبایی خواهیم کرد"( وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلیٰ مٰا آذَیْتُمُونٰا ).
و بالآخره گفتار خود را با این سخن پایان میدادند که"همه توکل کنندگان باید تنها بر اللّٰه توکل کنند"( وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ ).
1-در نخستین آیه مورد بحث میخوانیم"مؤمنان"باید بر خدا توکل کنند،و در آیه دوم میخوانیم"متوکلان"باید بر خدا توکل کنند،گویا
جمله دوم مرحلهای است وسیعتر و فراتر از مرحله اول یعنی مؤمنان که سهل است-چون ایمان به خدا از ایمان به قدرت و حمایت او و توکل بر او جدا نمیتواند باشد-حتی غیر مؤمنان و همه کس تکیهگاهی جز خدا پیدا نمیکنند، زیرا به هر کس بنگرند از خود چیزی ندارد همه نعمتها و قدرتها و موهبتها به ذات پاک او بر میگردد،پس آنها نیز باید سر بر آستان او بگذارند و از او بخواهند که این توکل آنها را دعوت به ایمان به اللّٰه نیز میکند.
2-آیات فوق پاسخی روشن به کسانی میدهد که نفی اعجاز پیامبران میکنند،یا نفی معجزات پیامبر اسلام غیر از قرآن و به ما میفهماند که پیامبران هرگز نگفتهاند ما معجزه نمیآوریم بلکه میگفتند جز به فرمان خدا و اجازه او دست به این کار نمیزنیم،زیرا اعجاز کار او است و در اختیار او و هر زمان صلاح بداند به ما میدهد.
"توکل"در اصل از ماده"وکالت"به معنی انتخاب وکیل کردن است، و این را میدانیم که یک وکیل خوب کسی است که حد اقل دارای چهار صفت باشد:آگاهی کافی،امانت،قدرت،و دلسوزی.
این موضوع نیز شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که انتخاب یک وکیل مدافع در کارها در جایی است که انسان شخصا قادر به دفاع نباشد،در این موقع از نیروی دیگری استفاده میکند و با کمک او به حل مشکل خویش میپردازد.
بنا بر این توکل کردن بر خدا مفهومی جز این ندارد که انسان در برابر مشکلات و حوادث زندگی و دشمنیها و سرسختیهای مخالفان و پیچیدگیها و احیانا بنبستهایی که در مسیر خود به سوی هدف دارد در جایی که توانایی بر گشودن آنها ندارد او را وکیل خود سازد،و به او تکیه کند،و از تلاش و کوشش باز نایستد،بلکه در آنجا هم که توانایی بر انجام کاری دارد باز مؤثر اصلی را خدا
بداند،زیرا از دریچه چشم یک موحد سرچشمه تمام قدرتها و نیروها او است.
نقطه مقابل"توکل بر خدا"تکیه کردن بر غیر او است یعنی به صورت اتکایی زیستن،و وابسته به دیگری بودن،و از خود استقلال نداشتن است، دانشمندان اخلاق میگویند:توکل ثمره مستقیم توحید افعالی خدا است،زیرا همانطور که گفتیم از نظر یک موحد هر حرکت و کوشش و تلاش و جنبش،و هر پدیدهای که در جهان صورت میگیرد بالآخره به علت نخستین این جهان یعنی ذات خداوند ارتباط مییابد،بنا بر این یک موحد همه قدرتها و پیروزیها را از او میداند.
با توجه به آنچه ذکر کردیم استفاده میشود که:
اولا:توکل بر خدا،بر آن منبع فنا ناپذیر قدرت و توانایی،سبب افزایش مقاومت انسان در برابر مشکلات و حوادث سخت زندگی است،به همین دلیل به هنگامی که مسلمانان در میدان"احد"ضربه سختی خوردند،و دشمنان پس از ترک این میدان بار دیگر از نیمه راه بازگشتند تا ضربه نهایی را به مسلمین بزنند،و این خبر به گوش مؤمنان رسید،قرآن میگوید افراد با ایمان نه تنها در این لحظه بسیار خطرناک که قسمت عمده نیروی فعال خود را از دست داده بودند وحشت نکردند بلکه با تکیه بر"توکل"و استمداد از نیروی ایمان بر پایداری آنها افزوده شد و دشمن فاتح با شنیدن خبر این آمادگی به سرعت عقب نشینی کرد(آل عمران آیه 173).
نمونه این پایداری در سایه توکل در آیات متعددی به چشم میخورد،از جمله در آیه 122 آل عمران قرآن میگوید:"توکل بر خدا جلو سستی دو طایفه از جنگجویان را در میدان جهاد گرفت".
و در آیه 12 سوره ابراهیم"توکل ملازم با صبر و استقامت در برابر جملات
و صدمات دشمن ذکر شده است".
و در آیه 159 آل عمران"برای انجام کارهای مهم،نخست دستور به مشورت و سپس تصمیم راسخ،و بعد توکل بر خدا داده شده است".
حتی قرآن میگوید:در برابر وسوسههای شیطانی"تنها کسانی میتوانند مقاومت کنند و از تحت نفوذ او در آیند که دارای ایمان و توکل باشند" إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (نحل 99).
از مجموع این آیات استفاده میشود که منظور از توکل این است که در برابر عظمت مشکلات،انسان احساس حقارت و ضعف نکند،بلکه با اتکای بر قدرت بیپایان خداوند،خود را پیروز و فاتح بداند،و به این ترتیب توکل امید آفرین نیرو بخش و تقویت کننده،و سبب فزونی پایداری و مقاومت است.
اگر مفهوم توکل به گوشهای خزیدن و دست روی دست گذاشتن بود معنی نداشت که درباره مجاهدان و مانند آنها پیاده شود.
و اگر کسانی چنین میپندارند که توجه به عالم اسباب و عوامل طبیعی با روح توکل ناسازگار است،سخت در اشتباهند،زیرا جدا کردن اثرات عوامل طبیعی از اراده خدا یک نوع شرک محسوب میشود،مگر نه این است که عوامل طبیعی نیز هر چه دارند از او دارند و همه به اراده و فرمان او است،آری اگر عوامل را دستگاهی مستقل در برابر اراده او بدانیم اینجا است که با روح توکل سازگار نخواهد بود.(دقت کنید).
چطور ممکن است چنان تفسیری برای توکل بشود با اینکه شخص پیامبر اسلام ص که سر سلسله متوکلان بود برای پیشبرد اهدافش از هیچگونه فرصت،نقشه صحیح،تاکتیک مثبت،و انواع وسائل و اسباب ظاهری غفلت نمینمود اینها همه ثابت میکند که توکل،آن مفهوم منفی را ندارد.
"ثانیا":توکل بر خدا آدمی را از وابستگیها که سرچشمه ذلت و بردگی
است نجات میدهد و باو آزادگی و اعتماد به نفس میبخشد.
"توکل"با"قناعت"ریشههای مشترکی دارد،و طبعا فلسفه آن دو نیز از جهاتی با هم شبیه است و در عین حال تفاوتی نیز دارند در اینجا چند روایت اسلامی در زمینه توکل-به عنوان پرتوی روی مفهوم اصلی و ریشه آن میآوریم:
امام صادق ع میگوید"
ان الغناء و العز یجولان فاذا ظفرا بموضع التوکل اوطنا " (1)"بینیازی و عزت در حرکتند هنگامی که محل توکل را بیابند در آنجا وطن میگزینند".
در این حدیث وطن اصلی بینیازی و عزت"توکل"معرفی شده است.
از پیامبر اسلام ص نقل شده که فرمود از پیک وحی خدا،جبرئیل،پرسیدم توکل چیست؟گفت"
العلم بان المخلوق لا یضر و لا ینفع،و لا یعطی و لا یمنع،و استعمال الیاس من الخلق فاذا کان العبد کذلک لم یعمل لاحد سوی اللّٰه و لم یطمع فی احد سوی اللّٰه فهذا هو التوکل " (2)"آگاهی به این واقعیت که مخلوق نه زیان و نفع میرساند و نه عطا و منع دارد،و چشم از دست مخلوق برداشتن،هنگامی که بندهای چنین شد جز برای خدا کار نمیکند و از غیر او امید ندارد،این حقیقت توکل است".
کسی از امام علی بن موسی الرضا ع پرسید:"
ما حد التوکل؟فقال ان لا تخاف مع اللّٰه احدا (3)""حد توکل چیست؟فرمود اینکه با اتکای به خدا از هیچکس نترسی"!. (4).
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ اَلظّٰالِمِینَ (13) وَ لَنُسْکِنَنَّکُمُ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذٰلِکَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامِی وَ خٰافَ وَعِیدِ (14) وَ اِسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ کُلُّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ (15) مِنْ وَرٰائِهِ جَهَنَّمُ وَ یُسْقیٰ مِنْ مٰاءٍ صَدِیدٍ (16) یَتَجَرَّعُهُ وَ لاٰ یَکٰادُ یُسِیغُهُ وَ یَأْتِیهِ اَلْمَوْتُ مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ وَ مٰا هُوَ بِمَیِّتٍ وَ مِنْ وَرٰائِهِ عَذٰابٌ غَلِیظٌ (17)
13-کسانی که کافر شدند به پیامبران خود گفتند ما قطعا شما را از سرزمین خود اخراج خواهیم کرد،مگر اینکه به آئین ما بازگردید،در اینحال پروردگارشان به آنها وحی فرستاد که من ظالمان را هلاک میکنم.
14-و شما را در زمین بعد از آنها سکونت خواهیم بخشید،این(موفقیت)برای کسی است که از مقام(عدالت)من بترسد و از عذاب(من)بیمناک باشد.
15-آنها(از خدا)تقاضای فتح و پیروزی کردند،و هر گردنکش منحرفی نومید و نابود شد.
16-به دنبال او جهنم خواهد بود و از آب بد بوی متعفنی نوشانده میشود.
17-به زحمت جرعه جرعه آن را سر میکشد و هرگز به میل خود حاضر نیست آن را بیاشامد و مرگ از هر مکانی به سراغ او میآید،ولی با اینهمه نمیمیرد!و بدنبال آن عذاب شدیدی است.
برنامه و سرنوشت جباران عنید
همانگونه که راه و رسم افراد بی منطق است،هنگامی که به ضعف و ناتوانی گفتار و عقیده خود آگاه شدند،استدلال را رها کرده،و تکیه بر زور و قدرت و قلدری میکنند،در اینجا نیز میخوانیم که اقوام کافر لجوج و بهانه جو هنگامی که منطق متین و رسای پیامبران را که در آیات قبل گذشت،شنیدهاند به پیامبران خود گفتند:"سوگند یاد میکنیم که شما را از سرزمینمان خارج میسازیم،مگر اینکه به آئین ما-بت پرستی-باز گردید"!( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا ).
این مغروران بیخبر، گویی همه سرزمینها را مال خود میدانستند و برای پیامبرانشان حتی به اندازه یک شهروند حق قائل نبودند و لذا میگفتند:
"ارضنا"(سرزمین ما!) در حالی که خداوند زمین و تمام مواهبش را برای صالحان آفریده است و این جباران خود خواه مستکبر در واقع حقی از آن ندارند،تا چه رسد به اینکه همه را از خود بدانند!.
ممکن است جمله لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا (بار دیگر به آئین ما باز گردید)این توهم را ایجاد کند که پیامبران قبل از رسالت پیرو آئین بتپرستی بودند،در حالی که چنین نیست،چرا که قطع نظر از مساله معصوم بودن که قبل از نبوت را نیز شامل میشود،عقل و درایت آنها بیش از آن بوده که دست به چنین کار نابخردانهای بزنند و برابر سنگ و چوبی سجده کنند.
این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که پیامبران قبل از رسالت، ماموریت تبلیغ را نداشتند،شاید سکوت آنها این توهم را ایجاد کرده بوده است که آنها نیز با مشرکان هم عقیدهاند.
از این گذشته گر چه ظاهرا خطاب به خود پیامبران است،ولی در واقع پیروان آنها را نیز شامل میشود،و میدانیم این پیروان قبلا بر آئین مشرکان بودند و نظر مشرکان تنها به آنهاست،و تعبیر عمومی لتعودن به اصطلاح از باب تغلیب است(یعنی حکم اکثریت را به عموم سرایت دادن) (1).
سپس اضافه میکند خداوند در این هنگام به پیامبران دلداری و اطمینان خاطر میداد"و وحی به آنها میفرستاد که من بطور قطع ظالمان و ستمگران را هلاک خواهم کرد"( فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظّٰالِمِینَ ).
بنا بر این از این تهدیدها هرگز نترسید و کمترین سستی در اراده آهنین شما راه نیابد.
*** و از آنجا که منکران ستمگر،پیامبران را تهدید به تبعید از سرزمینشان میکردند خداوند در مقابل به آنها چنین وعده میدهد که"من شما را در این زمین بعد از نابودی آنها سکونت خواهم بخشید"( وَ لَنُسْکِنَنَّکُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ).
ولی این پیروزی و موفقیت نصیب همه کس نمیشود"از آن کسانی است که از مقام من بترسند و احساس مسئولیت کنند و همچنین از تهدید به عذابها در برابر
1) 1) پاسخ دیگری نیز از این توهم داده شده است که ماده"عود"اگر با "الی"متعدی شود به معنی بازگشت است و اگر با"فی"متعدی گردد به معنی تغییر حالت و دیگرگونی است،و معنی بازگشت را نمیرساند،بنا بر این جمله" لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا "مفهومش این است که شما باید دگرگون شوید،آئین خود را رها کرده و آئین ما را بپذیرید،این معنی را استاد علامه طباطبائی در المیزان انتخاب کردهاند،ولی مراجعه به آیاتی مانند کُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْهٰا أُعِیدُوا فِیهٰا (سجده-20)و بعضی دیگر از آیات قرآن نشان میدهد که"عود"حتی زمانی که با کلمه فی متعدی میشود به معنی بازگشت است.(دقت کنید)
انحراف و ظلم و گناه ترسان باشند و آنها را جدی تلقی کنند"( ذٰلِکَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامِی وَ خٰافَ وَعِیدِ ).
بنا بر این موهبت و لطف من نه بیحساب است و نه بی دلیل،بلکه مخصوص کسانی است که با احساس مسئولیت در برابر مقام عدل پروردگار نه گرد ظلم و ستم میگردند و نه در برابر دعوت حق،لجاجت و دشمنی به خرج میدهند.
*** و در این هنگام که پیامبران کارد به استخوانشان رسیده بود و تمام وظیفه خود را در برابر قوم خویش انجام داده بودند و آنها که باید ایمان بیاورند ایمان آورده و بقیه به کفر پافشاری داشتند و مرتبا رسولان را تهدید میکردند،در این موقع "آنها از خداوند تقاضای فتح و پیروزی کردند"( وَ اسْتَفْتَحُوا ).
و خداوند هم دعای این مجاهدان راستین را به هدف اجابت رسانید بطوری که"جباران عنید نومید و زیانکار و نابود شدند"( وَ خٰابَ کُلُّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ ).
"خاب"از ماده"خیبة"(بر وزن غیبت)به معنی از دست رفتن مطلوب است که با کلمه نومیدی در فارسی تقریبا مساوی است.
"جبار"در اینجا به معنی متکبر و گردنکش است،و در حدیثی آمده که زنی به حضور پیامبر آمد پیامبر ص دستوری به او داد،او سرپیچی کرد و و فرمان پیامبر را اجرا ننمود،پیامبر فرمود:دعوها فانها جباره:"او را رها کنید که زن سرکشی است" (1).
ولی کلمه"جبار"گاهی بر خداوند نیز اطلاق میشود که به معنی دیگری است و آن"اصلاح کننده موجود نیازمند به اصلاح"و یا"کسی که مسلط بر همه چیز است"میباشد (2).
کلمه"عنید"در اصل از"عند"(بر وزن رند)به معنی سمت و ناحیه است،و در اینجا به معنی انحراف و گرایش به غیر راه حق آمده است.
و لذا در روایتی از پیامبر ص میخوانیم که فرمود:
کل جبار عنید من ابی ان یقول لا اله الا اللّٰه: "جبار عنید کسی است که از گفتن لا اله الا اللّٰه ابا کند" (1)و در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم
العنید المعرض عن الحق: "عنید کسی است که از حق روی گردان باشد" (2).
جالب اینکه"جبار"اشاره به صفت نفسانی یعنی روح سرکشی است،و "عنید"اشاره به اثر آن صفت در افعال انسان است که او را از حق منحرف میگرداند.
*** سپس به نتیجه کار این جباران عنید از نظر مجازاتهای جهان دیگر در ضمن دو آیه به پنج موضوع اشاره میکند:
1-"به دنبال این نومیدی و خسران و یا به دنبال چنین کسی جهنم و آتش سوزان خواهد بود"( مِنْ وَرٰائِهِ جَهَنَّمُ ).
کلمه"وراء"گر چه به معنی پشت سر است(در برابر"أمام")ولی در این گونه موارد به معنی نتیجه و عاقبت کار میآید،همانگونه که در تعبیرهای فارسی نیز زیاد در این معنی بکار میرود مثلا میگوئیم:اگر فلان غذا را بخوری پشت سر آن بیماری و مرض است،و یا اگر با فلان کس رفاقت کنی به دنبال آن بدبختی و پشیمانی است یعنی نتیجه و معلول آن چنین است.
2-"در میان آن آتش سوزان به هنگامی که تشنه میشود از آب"صدید" به او مینوشانند"( وَ یُسْقیٰ مِنْ مٰاءٍ صَدِیدٍ ).
"صدید"چنان که علمای لغت گفتهاند چرکی است که میان پوست و گوشت جمع میشود،اشاره به اینکه از یک آب بد بوی متعفن بد منظره همانند چرک و خون به او مینوشانند.
*** 3-این مجرم گناهکار و جبار عنید،هنگامی که خود را در برابر چنین نوشابهای میبیند"به زحمت جرعه جرعه آن را سر میکشد،و هرگز مایل نیست آن را بیاشامد"بلکه به اجبار در حلق او میریزند( یَتَجَرَّعُهُ وَ لاٰ یَکٰادُ یُسِیغُهُ ) (1).
4-آن قدر وسائل عذاب و شکنجه و ناراحتی برای او فراهم میگردد که "از هر سو مرگ به سوی او میآید ولی با اینهمه هرگز نمیمیرد"تا مجازات زشتیهای اعمال خود را ببیند( وَ یَأْتِیهِ الْمَوْتُ مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ وَ مٰا هُوَ بِمَیِّتٍ ).
و با اینکه تصور میشود مجازاتی برتر از اینها که گفته شد نیست،باز اضافه میکند"و به دنبال آن عذاب شدیدی است"( وَ مِنْ وَرٰائِهِ عَذٰابٌ غَلِیظٌ ).
و به این ترتیب آنچه از شدت مجازات و کیفر در فکر آدمی بگنجد و حتی آنچه نمیگنجد در انتظار این ستمگران خود خواه و جباران بیایمان و گنهکار است، بسترشان از آتش،نوشابه آنها،متعفن و نفرتآور،مجازاتهای رنگارنگ از هر سو و از هر طرف،و در عین حال نمردن بلکه زنده بودن و باز هم چشیدن! اما هرگز نباید تصور کرد که اینگونه مجازاتها غیر عادلانه است،چرا که همانگونه که بارها گفتهایم اینها نتیجه و اثر طبیعی اعمال خود انسانها است، بلکه تجسمی است از کارهای آنان در سرای دیگر که هر عملی بصورت مناسب خود مجسم میشود،و اگر ما اعمال و جنایات عدهای از جانیان را که در عصر و زمان خود،مشاهده کردهایم و یا در تاریخ گذشتگان مطالعه نمودهایم درست در نظر بگیریم گاهی فکر میکنیم که این مجازاتها هم برای آنها کم
1) 1) یسیغه از ماده"اساغة"به معنی ریختن نوشابه در حلق است.
است! (1)***
در آیات فوق خواندیم که پیروزی بر ظالمان و حکومت بر زمین به دنبال نابودی آنها از آن کسانی است که از"مقام خداوند"بترسند،در اینکه منظور از کلمه مقام در اینجا چیست؟احتمالات متعددی داده شده که ممکن است همه آنها صحیح و مراد از آیه باشد:
الف:منظور موقعیت پروردگار به هنگام محاسبه است،همانگونه که در آیات دیگر قرآن نیز میخوانیم وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَویٰ ...(نازعات-40) وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ (رحمان-46) ب:مقام به معنی"قیام"و قیام به معنی"نظارت و مراقبت"است،یعنی آن کس که از نظارت شدید خداوند بر اعمال خویش،ترسان است و احساس مسئولیت میکند.
ج:"مقام"به معنی"قیام برای اجرای عدالت و احقاق حق"است،یعنی
1) 1) در همین جنگ خانمانسوزی که به هنگام نوشتن این بحث با آن روبرو هستیم و میدانیم چیزی جز محصول خودخواهی یک حاکم ستمگر و یا به تعبیر صحیحتر یک جبار عنید دیوانه نیست،و هیچ هدف عاقلانهای نمیتوان برای آن تصور کرد،چه جنایات و ستمهایی اتفاق افتاده که زبان و قلم از شرح آن عاجز است،ما خود نمونههایی از مجروحان جنگ را در بیمارستانهای غرب مملکت دیدیم،از کودکان بیگناه گرفته تا پیر مردان و زنانی که چشمان یا دست و پاهای خود را از دست داده بودند و در حالتی به سر میبردند که مشاهده منظره آنان راستی هر انسانی را سخت تکان میداد،فکر کنید هنگامی که یک بیدادگر هزاران هزار نفر را این چنین گرفتار سازد چه مجازاتی برای او میتوان در نظر گرفت؟!
آنها که از این موقعیت پروردگار میترسند.
به هر حال همانگونه که گفتیم هیچ مانعی ندارد که همه اینها در مفهوم آیه جمع باشد یعنی آنها که خدا را بر خود ناظر میبینند،از حساب و اجرای عدالت او بیمناک و ترسانند،ترسی سازنده که آنها را به احساس مسئولیت در هر کار دعوت میکند،و از هر گونه بیدادگری و ستم و آلودگی به گناه باز میدارد، پیروزی و حکومت روی زمین سرانجام از آن آنهاست.
*** 2-در تفسیر جمله" وَ اسْتَفْتَحُوا "در میان مفسران گفتگو است،بعضی آن را به معنی تقاضای فتح و پیروزی دانستهاند،همانگونه که در بالا ذکر کردیم، شاهد آن آیه 19 سوره انفال است إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جٰاءَکُمُ الْفَتْحُ :"اگر شما ای مؤمنان تقاضای فتح و پیروزی میکنید،این فتح و پیروزی به سراغتان آمده است".
و بعضی به معنی تقاضای قضاوت و حکومت کردهاند یعنی پیامبران از خدا خواستند که میان آنها و کفار داوری کند،شاهد آن آیه 89 سوره اعراف است: رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفٰاتِحِینَ :"خداوندا میان ما و قوم ما به حق داوری فرما و تو بهترین داورانی" *3-در تواریخ و تفسیر آمده است که روزی ولید بن یزید بن عبد الملک حاکم جبار اموی برای پیش بینی آیندهاش به قرآن تفال زد،اتفاقا آیه وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ کُلُّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ در آغاز صفحه در برابر او قرار گرفت،او فوق العاده وحشت کرد و عصبانی شد آن چنان که قرآنی را که در دستش بود پاره کرد! و سپس این اشعار را سرود: أ توعد کل جبار عنید؟ "آیا تویی که هر جبار عنید را تهدید میکنیآری من همان جبار عنیدم"! "هنگامی که پروردگارت را روز رستاخیز ملاقات کردیبگو خداوندا ولید مرا پاره پاره کرد"! اما چیزی نگذشت که بوسیله دشمنانش به بدترین صورتی کشته شد و سرش را بریدند و بر بام قصرش آویزان کردند و سپس از آنجا برداشته بر دروازه شهر آویختند 1.
و بعضی به معنی تقاضای قضاوت و حکومت کردهاند یعنی پیامبران از خدا خواستند که میان آنها و کفار داوری کند،شاهد آن آیه 89 سوره اعراف است: رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفٰاتِحِینَ :"خداوندا میان ما و قوم ما به حق داوری فرما و تو بهترین داورانی" *3-در تواریخ و تفسیر آمده است که روزی ولید بن یزید بن عبد الملک حاکم جبار اموی برای پیش بینی آیندهاش به قرآن تفال زد،اتفاقا آیه وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ کُلُّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ در آغاز صفحه در برابر او قرار گرفت،او فوق العاده وحشت کرد و عصبانی شد آن چنان که قرآنی را که در دستش بود پاره کرد! و سپس این اشعار را سرود: أ توعد کل جبار عنید؟ "آیا تویی که هر جبار عنید را تهدید میکنیآری من همان جبار عنیدم"! "هنگامی که پروردگارت را روز رستاخیز ملاقات کردیبگو خداوندا ولید مرا پاره پاره کرد"! اما چیزی نگذشت که بوسیله دشمنانش به بدترین صورتی کشته شد و سرش را بریدند و بر بام قصرش آویزان کردند و سپس از آنجا برداشته بر دروازه شهر آویختند (1).
ص :
1) 1) تفسیر قرطبی صفحه 3579.
مَثَلُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ کَرَمٰادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّیحُ فِی یَوْمٍ عٰاصِفٍ لاٰ یَقْدِرُونَ مِمّٰا کَسَبُوا عَلیٰ شَیْءٍ ذٰلِکَ هُوَ اَلضَّلاٰلُ اَلْبَعِیدُ (18)
18-اعمال کسانی که به پروردگارشان کافر شدند همچون خاکستری است در برابر تندباد در یک روز طوفانی،آنها توانایی ندارند کمترین چیزی از آنچه را انجام دادهاند به دست آورند و این گمراهی دور و درازی است.
خاکستری بر سینه تند باد!
در این آیه مثل بسیار رسایی برای اعمال افراد بیایمان بیان شده که بحث آیات گذشته را در زمینه عاقبت کار کفار تکمیل میکند.
میفرماید:"اعمال کسانی که به پروردگارشان کافر شدند همچون خاکستری است در مقابل تند باد در یک روز طوفانی"!( مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ کَرَمٰادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فِی یَوْمٍ عٰاصِفٍ ).
همانگونه که خاکستر در برابر تند باد،آنهم در یک روز طوفانی آن چنان پراکنده میشود که هیچ کس قادر بر جمع آن نیست،همین گونه منکران حق توانایی ندارند که چیزی از اعمالی را که انجام دادهاند بدست آورند،و همگی بر باد میرود و دستهایشان خالی میماند( لاٰ یَقْدِرُونَ مِمّٰا کَسَبُوا عَلیٰ شَیْءٍ ).
"و این گمراهی دور و درازی است"( ذٰلِکَ هُوَ الضَّلاٰلُ الْبَعِیدُ ).
1-تشبیه اعمال آنها به خاکستر با توجه به اینکه مانند خاک و غبار موجود مفیدی نیست،بلکه باقیمانده یک مشت آتش است نشان میدهد که اعمال آنها ممکن است ظاهری داشته باشد اما فقط همان ظاهر است و محتوایی ندارد،در یک ظرف کوچک خاک ممکن است گل زیبایی بروید اما در میان خروارها خاکستر حتی علف هرزهای نخواهد روئید!.
2-تشبیه اعمال کفار به خاکستر با توجه به اینکه در میان ذرات خاکستر هیچ نوع چسبندگی و پیوند وجود ندارد و حتی با کمک آب نیز نمیتوان آنها را به هم پیوند داد و هر ذرهای به سرعت دیگری را رها میسازد گویی اشاره به این واقعیت است که آنها بر خلاف مؤمنان که اعمالشان منسجم و به هم پیوسته و هر عملی عمل دیگر را تکمیل میکند و روح توحید و وحدت نه تنها در میان مؤمنان که در میان اعمال یک فرد با ایمان نیز وجود دارد،اثری از این انسجام و توحید عمل در کار افراد بیایمان نیست.
3-با اینکه قرار گرفتن خاکستر در برابر تندباد،سبب پراکندگی آن میشود،اما آن را با جمله فِی یَوْمٍ عٰاصِفٍ (در یک روز طوفانی)تاکید میکند، زیرا اگر تند باد محدود و موقت باشد ممکن است خاکستری را از نقطهای بلند کرده و در منطقهای نه چندان دور بریزد،اما اگر روز،روز طوفانی باشد که از صبح تا به شام بادها از هر سو میوزند،بدیهی است چنین خاکستری آن چنان پراکنده میشود که هر ذرهای از ذراتش در نقطه دور دستی خواهد افتاد به طوری که با هیچ قدرتی نمیتوان آن را جمع کرد.
4-اگر طوفان به تودهای از کاه یا برگهای درختان بوزد و آنها را در
نقاط دور دست پراکنده سازد،باز قابل تشخیص میباشد ولی ذرات خاکستر آن قدر ریز و کوچکند که اگر پراکنده شدند آن چنان از نظر محو میشوند که گویی به کلی نابود گشتهاند.
5-با اینکه باد و حتی تند باد آثار سازندهای در نظام آفرینش و طبیعت دارد و قطع نظر از آثار تخریبی که جنبه استثنایی آن میباشد،مبدء اثرات زیرا است الف:بذر گیاهان را در همه جا میگستراند و همچون یک باغبان و کشاورز در سرتاسر کره زمین بذرافشانی میکند.
ب:درختان را تلقیح و گردههای نر را بر قسمتهای ماده گیاه میپاشد.
ج:ابرها را از صفحه اقیانوسها حرکت داده و به سرزمینهای خشک میکشاند.
د:کوههای بلند را تدریجا سائیده و به خاکهای نرم و بارور مبدل میسازد.
ه:هوای مناطق قطبی را به منطقه استواء و هوای استوایی را به مناطق سرد منتقل میسازد و نقش تعیین کنندهای در تعدیل حرارت در کره زمین دارد.
و:آب دریاها را متلاطم و مواج میسازد و زیر و رو میکند و از این طریق به آنها هوا میدهد که اگر راکد شوند میگندند و به همین دلیل درختان و گیاهان و همه موجودات زنده از وزش باد بهره میگیرند چرا که لایقند و شایستهاند و هر کدام به مقدار لیاقت خود از آن استفاده میکنند.
ولی"خاکستر"این خاکستر سبک وزن،این خاکستر بیمحتوا و تیره رو این خاکستری که هیچ موجود زندهای در آن لانه نمیکند،سبز نمیشود بارور نمیگردد،این خاکستری که ذراتش به کلی از هم گسسته است هنگامی که در برابر نسیم و باد قرار گرفت به سرعت متلاشی و پخش میشود که همان ظاهر بیخاصیت آن نیز از نظرها محو میگردد.
باید دید چرا اعمال افراد بیایمان چنین بیارزش و ناپایدار است؟چرا آنها نمیتوانند از نتایج اعمال خود بهره گیرند؟ پاسخ این سؤال،اگر با جهان بینی توحیدی و معیارهای آن بررسی کنیم، کاملا روشن است،چرا که آن چیزی که به عمل،شکل و محتوا میدهد،نیت و انگیزه و هدف و برنامه آن است.
اگر برنامه و انگیزه و هدف،سالم و ارزنده و قابل ملاحظه باشد خود عمل نیز چنین خواهد بود،ولی اگر برترین اعمال را با انگیزهای پست،برنامهای نادرست،و هدفی بیارزش انجام دهیم،آن عمل به کلی مسخ و بیمحتوا میشود و چون خاکستری خواهد بود بر سینه تند باد!.
بد نیست با یک مثال زنده این بحث را روشن کنیم،الان برنامههایی تحت عنوان حقوق بشر در جهان غرب و از طرف قدرتهای بزرگ،پیشنهاد و دنبال میشود،همین برنامه از ناحیه پیامبران نیز دنبال شده،اما محصول و محتوا و ثمره این دو از زمین تا آسمان متفاوت است.
قدرتهای جهانخوار وقتی دم از حقوق بشر میزنند مسلما انگیزه انسانی و معنوی و اخلاقی ندارند،هدفشان ساختن پوششی است برای جنایات بیشتر و استعمار فزونتر،و انگیزه و برنامه،درست برای همین مقصد تنظیم شده است، لذا اگر فی المثل پای چند نفر از جاسوسانشان به زنجیر بیفتد،فریاد دفاعشان از حقوق بشر همه دنیا را پر میکند،اما آن روز که خودشان در ویتنام دستهاشان به خون میلیونها نفر آلوده بود،و یا در کشورهای اسلامی ما آن همه فجایع را به بار آوردند،حقوق بشر بدست فراموشی سپرده شد،بلکه حقوق بشر همکاری با هیاتهای حاکم زورگو و دستنشانده بود!.
اما یک پیامبر راستین و یا وصی پیامبری همچون علی ع حقوق بشر را برای آزادی واقعی انسانها میخواهد،برای شکستن غل و زنجیرهای اسارت دنبال میکند،و هر گاه ظلم و ستم به انسان بیدفاعی شود،فریاد میزند،میجوشد میخروشد و سپس دست به کار میشود.
و به این ترتیب اولی خاکستری است بر سینه تند باد،و دومی زمین پر برکتی است برای پرورش انواع گیاهان و درختان برومند و گلها و میوهها.
و از اینجا مطلبی را که مفسران محل بحث قرار دادهاند نیز روشن میشود، و آن اینکه منظور از اعمال در آیه فوق کدام اعمال است؟باید گفت همه اعمال، حتی اعمال ظاهرا خوب آنها که در باطن رنگ شرک و بتپرستی داشت.
به طوری که در سوره بقره ذیل آیه 217 بیان کردیم در مساله"حبط اعمال" یعنی از میان رفتن اعمال خوب به خاطر اعمال بد،و یا به خاطر کفر و بیایمانی، در میان دانشمندان اسلامی گفتگو بسیار است،اما حق این است که عدم ایمان و اصرار و لجاجت در کفر و نیز بعضی از اعمال همانند حسد و غیبت و قتل نفس، آن چنان تاثیر سوء دارند که اعمال نیک و حسنات را بر باد میدهند.
آیه فوق نیز دلیل دیگری بر امکان حبط اعمال است(برای توضیح بیشتر به همان بحث مراجعه فرمائید) (1).
با توجه به بحثهای بالا سؤال مهمی مطرح میشود و آن اینکه با مطالعه
1) 1) جلد 2 تفسیر نمونه صفحه 70.
تاریخ علوم و اختراعات و اکتشافات میبینیم که جمعی از دانشمندان بشر،سالیان دراز زحمات طاقتفرسایی کشیدهاند،و انواع محرومیتها را تحمل کرده تا بتوانند اختراع و اکتشافی کنند که باری از دوش همنوعانشان بردارند.
فی المثل"ادیسون"مخترع برق چه زحمات جانکاهی برای این اختراع پربارش متحمل شد و شاید جان خود را در این راه نیز از دست داد،اما دنیایی را روشن ساخت،کارخانهها را به حرکت درآورد،و از برکت اختراعش، چاههای عمیق درختان سرسبز،مزارع آباد به وجود آمد،و خلاصه چهره دنیا دگرگون شد.
چگونه میتوان باور کرد او یا اشخاص دیگری همچون"پاستور"که با کشف میکرب،میلیونها انسان را از خطر مرگ رهایی بخشید و دهها مانند او همه به قعر جهنم فرستاده شوند،به حکم اینکه فرضا ایمان نداشتند،ولی افرادی که در عمرشان هیچ کار چشمگیری در راه خدمت به انسانها انجام ندادهاند جایشان در دل بهشت باشد؟ پاسخ:
از نظر جهان بینی اسلام مطالعه نفس عمل به تنهایی کافی نیست،بلکه عمل به ضمیمه،محرک و انگیزه آن ارزش دارد،بسیار دیده شده کسانی بیمارستان یا مدرسه یا بنای خیر دیگری میسازند و تظاهر به این هم دارند که هدفشان صد در صد خدمت انسانی است به جامعهای که به آن مدیونند،در حالی که زیر این پوشش مطلب دیگری نهفته شده است و آن حفظ مقام و یا مال و ثروت یا جلب توجه عوام،و تحکیم منافع مادی خود،و یا حتی دست زدن به خیانتهایی دور از چشم دیگران است!.
ولی به عکس ممکن است کسی کار کوچکی انجام دهد،با اخلاص تمام
و انگیزهای صد در صد انسانی و روحانی.
اکنون باید پرونده این مردان بزرگ را،هم از نظر عمل،هم از نظر انگیزه و محرک،مورد بررسی قرار داد،و مسلما از چند صورت خارج نیست:
الف:گاهی هدف اصلی از اختراع صرفا یک عمل تخریبی است(همانند کشف انرژی اتمی که نخستین بار به منظور ساختن بمبهای اتمی صورت گرفت) سپس در کنار آن منافعی برای نوع انسان نیز به وجود آمده که هدف واقعی مخترع یا مکتشف نبوده و یا در درجه دوم قرار داشته است،تکلیف این دسته از مخترعان کاملا روشن است.
ب:گاهی مخترع یا مکتشف،هدفش بهرهگیری مادی و یا اسم و آوازه و شهرت است و در حقیقت،حکم تاجری دارد که برای در آمد بیشتر تاسیسات عام المنفعهای به وجود میآورد و برای گروهی ایجاد کار و برای مملکتی محصولاتی به ارمغان میآورد،بیآنکه هیچ هدفی جز تحصیل در آمد داشته باشد،و اگر کار دیگری در آمد بیشتری داشت به سراغ آن میرفت.
البته چنین تجارت یا تولیدی اگر طبق موازین مشروع انجام گیرد،کار خلاف و حرامی نیست،ولی عمل فوق العاده مقدسی هم محسوب نمیشود.
و از اینگونه مخترعان و مکتشفان در طول تاریخ کم نبودند و نشانه این طرز تفکر همان است که اگر ببینند آن در آمد یا بیشتر از آن از طرقی که مضر به حال جامعه است تامین میشود(مثلا در صنعت داروسازی بیست درصد سود میبرند و در هروئینسازی 50 درصد)این دسته خاص دومی را ترجیح میدهند.
تکلیف این گروه نیز روشن است آنها هیچگونه طلبی نه از خدا دارند و نه از همنوعان خویش و پاداش آنها همان سود و شهرتی بوده که میخواستهاند و به آن رسیدهاند.
ج:گروه سومی هستند که مسلما انگیزههای انسانی دارند و یا اگر
معتقد به خدا باشند انگیزههای الهی،و گاهی سالیان دراز از عمر خود را در گوشه لابراتوارها با نهایت فلاکت و محرومیت به سر میبرند به امید اینکه خدمتی به نوع خود کنند،و ارمغانی به جهان انسانیت تقدیم دارند،زنجیری از پای دردمندی بگشایند و گرد و غباری از چهره رنجدیدهای بیفشانند.
اینگونه افراد اگر ایمان داشته باشند و محرک الهی،که بحثی در آنها نیست، و اگر نداشته باشند اما محرکشان انسانی و مردمی باشد بدون شک پاداش مناسبی از خداوند دریافت خواهند داشت،این پاداش ممکن است در دنیا باشد،و ممکن است در جهان دیگر باشد،مسلما خداوند عالم عادل آنها را محروم نمیکند، اما چگونه و چطور؟جزئیاتش بر ما روشن نیست،همین اندازه میتوان گفت "خداوند اجر چنین نیکوکارانی را ضایع نمیکند"(البته اگر آنها در رابطه با عدم پذیرش ایمان مصداق جاهل قاصر باشند مساله بسیار روشنتر است).
دلیل بر این مساله علاوه بر حکم عقل،اشاراتی است که در آیات و یا روایات آمده است.
ما هیچ دلیلی نداریم که جمله فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ (1)شامل این گونه اشخاص نشود،زیرا محسنین در قرآن فقط به مؤمنان اطلاق نشده است، لذا میبینیم برادران یوسف هنگامی که نزد او آمدند بیآنکه او را بشناسند و در حالی که او را عزیز مصر میپنداشتند به او گفتند إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ "ما ترا از نیکوکاران میدانیم".
از این گذشته آیه فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ .
"هر کس به اندازه سنگینی ذرهای کار نیک کند آن را میبیند و هر کس بمقدار ذرهای کار بد کند آن را خواهد دید"به وضوح شامل اینگونه اشخاص
1) 1) سوره یوسف آیه 90 و بعضی سورههای دیگر.
میشود.
در حدیثی از علی بن یقطین از امام کاظم ع میخوانیم:"در بنی اسرائیل مرد با ایمانی بود که همسایه کافری داشت،مرد بیایمان نسبت به همسایه با ایمان خود نیک رفتاری میکرد،وقتی که از دنیا رفت خدا برای او خانهای بنا کرد که مانع از گرمای آتش شود...و به او گفته شد این به سبب نیک رفتاریت نسبت به همسایه مؤمنت میباشد" (1)و نیز از پیامبر اکرم ص درباره عبد اللّٰه بن جدعان که از مشرکان معروف جاهلیت و از سران قریش بود چنین نقل شده:"کمعذابترین اهل جهنم ابن جدعان است،سؤال کردند یا رسول اللّٰه چرا؟فرمود:انه کان یطعم الطعام:
"او گرسنگان را سیر میکرد" (2).
در روایت دیگری میخوانیم که پیامبر ص به عدی بن حاتم(فرزند حاتم طائی)فرمود:
دفع عن ابیک العذاب الشدید بسخاء نفسه: "خداوند عذاب شدید را از پدرت به خاطر جود و بخشش او برداشت" (3).
و در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:که گروهی از یمن برای "بحث و جدال"خدمت پیامبر ص آمدند و در میان آنها مردی بود که از همه بیشتر سخن میگفت و خشونت و لجاجت خاصی در برابر پیامبر ص مینمود، پیامبر ص آن چنان عصبانی شد که آثارش در چهره مبارکش کاملا آشکار گردید، در این هنگام جبرئیل آمد و پیام الهی را این چنین به پیامبر ص ابلاغ کرد:
خداوند میفرماید این مردی است سخاوتمند پیامبر ص با شنیدن این سخن خشمش فرو نشست،رو به سوی او کرد و فرمود:پروردگار به من چنین پیامی
داده است و اگر به خاطر آن نبود آن چنان بر تو سخت میگرفتم که عبرت دیگران گردی.
آن مرد پرسید آیا پروردگارت سخاوت را دوست دارد،فرمود:بلی، عرض کرد:من شهادت میدهم که معبودی جز"اللّٰه"نیست و تو رسول و فرستاده او هستی و به همان خدایی که تو را مبعوث کرده سوگند که تا کنون هیچکس را از نزد خود محروم برنگرداندهام" (1).
***در اینجا این سؤال پیش میآید که هم از بعضی آیات و هم از بسیاری از روایات استفاده میشود که ایمان و یا حتی ولایت شرط قبولی اعمال و یا ورود در بهشت است،بنا بر این اگر بهترین اعمال هم از افراد فاقد ایمان سر بزند مقبول درگاه خدا نخواهد بود.
ولی میتوان از این سؤال چنین پاسخ گفت که مساله"قبولی اعمال"مطلبی است،و پاداش مناسب داشتن مطلب دیگر،به همین جهت مشهور در میان دانشمندان اسلام این است که مثلا نماز بدون حضور قلب و یا با ارتکاب بعضی از گناهان مانند غیبت،مقبول درگاه خدا نیست،با اینکه میدانیم چنین نمازی شرعا صحیح است،و اطاعت فرمان خدا است و انجام وظیفه محسوب میشود و مسلم است که اطاعت فرمان خدا بدون پاداش نخواهد بود.
بنا بر این قبول عمل همان مرتبه عالی عمل است و در مورد بحث،ما نیز همین را میگوئیم،میگوئیم:اگر خدمات انسانی و مردمی با ایمان همراه باشد، عالیترین محتوا را خواهد داشت،ولی در غیر این صورت به کلی بیمحتوا و بیپاداش نخواهد بود،در زمینه ورود در بهشت نیز همین پاسخ را میگوئیم که پاداش عمل لازم نیست منحصرا ورود در جنت باشد.
1) 1) مدرک قبل.
(این عصاره بحث و مناسب یک بحث تفسیری است،مشروح آن را باید در مباحث فقهی طرح کرد).
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ (19) وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ بِعَزِیزٍ (20)
19-آیا ندیدی که خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده،اگر اراده کند شما را میبرد و خلق تازهای میآورد.
20-و این کار برای خدا مشکل نیست.
آفرینش بر اساس حق است
به دنبال بحث از باطل در آیه پیشین و اینکه همچون خاکستر پراکنده و بیقرار است که دائما با وزش باد از نقطهای به نقطه دیگر منتقل میشود،در نخستین آیه مورد بحث سخن از حق و استقرار آن به میان آمده است.
روی سخن را به پیامبر ص به عنوان الگویی برای همه حقطلبان جهان کرده میگوید:"آیا ندیدی که خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده است"؟ ( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ ).
"حق"چنان که راغب در مفردات گوید در اصل به معنی"مطابقه و هماهنگی" است،ولی موارد استعمال آن مختلف است:
گاهی حق به کاری گفته میشود که بر وفق حکمت و از روی حساب و نظم آفریده شده است،همانگونه که در قرآن میخوانیم هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیٰاءً
وَ الْقَمَرَ نُوراً ... مٰا خَلَقَ اللّٰهُ ذٰلِکَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ :"او کسی است که خورشید را مایه روشنی و ماه را وسیله نور افشانی قرار داد،این کار را جز از روی حساب و حکمت انجام نداد"(یونس-5).
و گاه به شخصی که چنین کاری را انجام داده است"حق"گفته میشود همانگونه که بر خداوند این کلمه اطلاق شده است فَذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ :
"این خداوند،پروردگار حق شما است"(یونس آیه 32).
و گاه به اعتقادی که مطابق واقع است،"حق"گفته میشود مانند فَهَدَی اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ :"خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند به آنچه در آن از اعتقادات اختلاف کردند هدایت فرموده است"(بقره- 213).
و گاه به گفتار و عملی گفته میشود که به اندازه لازم و در وقت لزومش انجام گرفته است،مانند حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ :"قول حقی از من صادر شده که جهنم را پر میکنم"(از گنهکاران)(سجده آیه 13).
و به هر حال نقطه مقابل آن،"باطل"و"ضلال"و"لعب"و بیهوده و مانند اینها است.
و اما در آیه مورد بحث بدون شک اشاره به همان معنی اول است یعنی ساختمان عالم آفرینش،آسمان و زمین،همگی نشان میدهد که در آفرینش آنها، نظم و حساب و حکمت و هدفی بوده است،نه خداوند به آفرینش آنها نیاز داشته و نه از تنهایی احساس وحشت مینموده،و نه کمبودی را با آن میخواهد در ذات خود بر طرف سازد چرا که او بینیاز از همه چیز است،بلکه این جهان پهناور منزلگاهی است برای پرورش مخلوقات و تکامل بخشیدن هر چه بیشتر به آنها.
سپس اضافه میکند دلیل بر اینکه نیازی به شما و ایمان آوردن شما ندارد این است که"اگر اراده کند شما را میبرد و خلق تازهای به جای شما میآورد"
خلقی که همه ایمان داشته باشند و هیچیک از کارهای نادرست شما را انجام ندهند ( إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ ).
*** "و این کار برای خدا به هیچوجه مشکل نیست"( وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ بِعَزِیزٍ ).
شاهد این سخن آنکه در سوره نساء میخوانیم: وَ إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَنِیًّا حَمِیداً ... إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ أَیُّهَا النّٰاسُ وَ یَأْتِ بِآخَرِینَ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ ذٰلِکَ قَدِیراً :"اگر شما کافر شوید به خدا زیانی نمیرساند چرا که آنچه در آسمانها و زمین است از آن خدا است و خداوند بینیاز و شایسته ستایش است...هر گاه بخواهد شما را ای مردم میبرد و گروه دیگری میآورد،و این کار برای خدا آسان است"(نساء آیه 131 تا 133).
این تفسیر در زمینه آیه فوق از ابن عباس نیز نقل شده است.
احتمال دیگری وجود دارد و آن اینکه جمله بالا اشاره به مساله معاد باشد یعنی برای خدا هیچ مانعی ندارد که انسانها را همگی از میان ببرد و خلق دیگری ایجاد کند،آیا با این قدرت و توانایی باز در مساله معاد و بازگشت خودتان به زندگی در جهان دیگر شک و تردیدی دارید؟!
وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ جَمِیعاً فَقٰالَ اَلضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا مِنْ عَذٰابِ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ قٰالُوا لَوْ هَدٰانَا اَللّٰهُ لَهَدَیْنٰاکُمْ سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا مٰا لَنٰا مِنْ مَحِیصٍ (21) وَ قٰالَ اَلشَّیْطٰانُ لَمّٰا قُضِیَ اَلْأَمْرُ إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (22) وَ أُدْخِلَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ (23)
21-و(قیامت)همه آنها در برابر خدا ظاهر میشوند در این هنگام ضعفاء(پیروان نادان)به مستکبران میگویند ما پیروان شما بودیم،آیا(اکنون که بخاطر پیروی از شما گرفتار مجازات الهی شدهایم)شما حاضرید سهمی از عذاب الهی را بپذیرید و از ما بردارید؟آنها میگویند:اگر خدا ما را(به سوی رهایی از عذاب)هدایت کرده بود ما نیز شما را هدایت میکردیم(کار از اینها گذشته است)چه بیتابی کنیم و چه شکیبایی،تفاوتی برای ما ندارد،راه نجاتی نیست.
22-و شیطان هنگامی که کار تمام میشود میگوید خداوند به شما وعده حق داد و من هم به شما وعده(باطل)دادم و تخلف کردم،من بر شما تسلطی نداشتم جز اینکه دعوتتان کردم و شما پذیرفتید،بنا بر این مرا سرزنش نکنید،خود را سرزنش کنید،نه من فریادرس شما هستم،و نه شما فریادرس من،من نسبت به شرک
شما درباره خود که از قبل داشتید(و اطاعت مرا همردیف اطاعت خدا قرار دادید) بیزار و کافرم،مسلما ستمکاران عذاب دردناکی دارند.
23-و آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به باغهای بهشت داخل میشوند، باغهایی که نهرها از زیر درختانش جاری است،جاودانه به اذن پروردگارشان در آن میمانند،و تحیت آنها در آن سلام است.
گفتگوی صریح شیطان و پیروانش
در چند آیه قبل اشارهای به مجازات سخت و دردناک منحرفان لجوج و بی ایمان شده بود، آیات مورد بحث همین معنی را تعقیب و تکمیل میکند.
نخست میگوید:"در روز قیامت همه به جباران و ظالمان و کافران اعم از تابع و متبوع،پیرو و پیشوا در پیشگاه خداوند ظاهر میشوند"( وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ جَمِیعاً ) (1).
و در این هنگام ضعفاء یعنی پیروان نادانی که با تقلید کورکورانه،خود را به وادی ضلالت افکندند به مستکبرانی که عامل گمراهی آنها بودند میگویند:
"ما پیرو شما بودیم آیا ممکن است اکنون که به خاطر رهبری شما به این همه عذاب و بلا گرفتار شدهایم،شما هم سهمی از عذابهای ما را بپذیرید تا از ما تخفیف داده شود"؟( فَقٰالَ الضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ).
اما آنها بلا فاصله میگویند"اگر خدا ما را به سوی نجات از این کیفر
1) 1) باید توجه داشت که"برزوا"فعل ماضی است ولی در اینجا به معنی آینده است زیرا مسائل مربوط به قیامت آن چنان قطعی و تخلف ناپذیر است که در بسیاری از آیات قرآن با صیغهی ماضی بیان شده است همانگونه که فی المثل ما درباره کسی که بیمار است و یقین داریم خواهد مرد میگوئیم:فلان کس از دنیا رفت!
و عذاب هدایت میکرد ما هم شما را راهنمایی میکردیم"( قٰالُوا لَوْ هَدٰانَا اللّٰهُ لَهَدَیْنٰاکُمْ ).
ولی افسوس که کار از این حرفها گذشته است،"چه بیتابی و جزع کنیم و چه صبر و شکیبایی،راه نجاتی برای ما وجود ندارد"( سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا مٰا لَنٰا مِنْ مَحِیصٍ ).
1-نخستین سؤالی که در زمینه این آیه پیش میآید این است که:مگر مردم در این جهان در برابر علم خدا ظاهر و آشکار نیستند که در آیه فوق میفرماید در قیامت همگی در پیشگاه خدا بارز و ظاهر میشوند؟در پاسخ این سؤال بسیاری از مفسران گفتهاند منظور این است که افراد بشر در این جهان احساس نمیکنند که آنها و همه اعمالشان در پیشگاه خدا ظاهر و بارز است،ولی این حضور و ظهور را در قیامت همگی احساس خواهند کرد.
بعضی نیز گفتهاند که:منظور خارج شدن از قبرها و بروز و ظهور در دادگاه عدل الهی برای حساب است.
و این هر دو تفسیر خوب است و مانعی ندارد که هر دو در مفهوم آیه جمع باشند.
بسیاری از مفسران معتقدند که منظور از هدایت به طریق نجات از مجازات الهی در آن عالم است،زیرا این سخن را"مستکبران"در پاسخ پیروانشان که تقاضای پذیرش سهمی از عذاب را کرده بودند میگویند،و تناسب سؤال و
جواب ایجاب میکند که منظور هدایت به طریق رهایی از عذاب است.
اتفاقا همین تعبیر(هدایت)در مورد رسیدن به نعمتهای بهشتی نیز دیده میشود،آنجا که از زبان بهشتیان میخوانیم: وَ قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اللّٰهُ :"میگویند شکر خدایی را که ما را به چنین نعمتهایی هدایت کرد و اگر توفیق و هدایت او نبود ما به اینها راه نمی- یافتیم"(اعراف-43).
این احتمال نیز وجود دارد که"رهبران ضلالت"هنگامی که خود را در برابر تقاضای پیروانشان میبینند برای اینکه گناه را از خود دور کنند و همانگونه که رسم همه پرچمداران ضلالت است خرابکاری خود را به گردن دیگران بیندازند،با وقاحت تمام میگویند ما چه کنیم،اگر خدا ما را به راه راست هدایت میکرد ما هم شما را هدایت میکردیم!یعنی ما مجبور بودیم و از خود ارادهای نداشتیم.
این همان منطق شیطان است که برای تبرئه خویش رسما نسبت جبر به خداوند عادل داد و گفت:" فَبِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ ":
"اکنون که مرا گمراه کردی من در کمین آنها بر سر راه مستقیم تو مینشینم" (و آنها را منحرف میسازم)(اعراف-16).
ولی باید توجه داشت مستکبران چه بخواهند و چه نخواهند بار مسئولیت گناه پیروان خویش را طبق صریح آیات قرآن و روایات بر دوش میکشند چرا که آنها بنیانگذار انحراف و عامل گمراهی بودند،بیآنکه از مسئولیت و مجازات پیروان چیزی کاسته شود.
از آیه فوق به خوبی روشن میشود که:
اولا-کسانی که چشم و گوش بسته دنبال این و آن میافتند و به اصطلاح
افسار خود را به دست هر کس میسپارند افراد ناتوان و بیشخصیتی هستند که قرآن از آنها تعبیر به"ضعفاء"کرده است.
ثانیا-سرنوشت آنها و پیشوایانشان هر دو یکی است،و این بینوایان حتی در سختترین حالات نمیتوانند از حمایت این رهبران گمراه بهره گیرند، و حتی ذرهای از مجازاتشان را تخفیف دهند، بلکه شاید با سخریه،به آنها پاسخ میدهند که بیهوده جزع و فزع نکنید که راه خلاص و نجاتی در کار نیست! *** 4-"برزوا"در اصل از ماده"بروز"به معنی ظاهر شدن و از پرده بیرون آمدن است،و به معنی بیرون آمدن از صف و مقابل حریف ایستادن در میدان جنگ و به اصطلاح مبارزه کردن نیز آمده است.
"محیص"از ماده"محص"به معنی رهایی از عیب و یا ناراحتی است.
*** سپس به صحنه دیگری از مجازاتهای روانی جباران و گنهکاران و پیروان شیاطین در روز رستاخیز پرداخته چنین میگوید:
"و شیطان هنگامی که کار حساب بندگان صالح و غیر صالح پایان پذیرفت و هر کدام به سرنوشت و پاداش و کیفر قطعی خود رسیدند به پیروان خود چنین میگوید:خداوند به شما وعده حق داد و من نیز به شما وعده دادم(وعدهای پوچ و بیارزش چنان که خودتان میدانستید)سپس از وعدههای خود تخلف جستم" ( وَ قٰالَ الشَّیْطٰانُ لَمّٰا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ ).
و به این ترتیب شیطان نیز به سائر مستکبرانی که رهبران راه ضلالت بودند هم آواز شده و تیرهای ملامت و سرزنش خود را به این پیروان بدبخت
نشانهگیری میکند.
و بعد اضافه میکند"من بر شما تسلط و اجبار و الزامی نداشتم،تنها این بود که از شما دعوت کردم،شما هم با میل و اراده خود پذیرفتید"( وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی ).
"بنا بر این مرا هرگز سرزنش نکنید،بلکه خویشتن را سرزنش کنید" که چرا دعوت شیطنتآمیز و ظاهر الفساد مرا پذیرفتید( فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ).
خودتان کردید که لعنت بر خودتان باد!!.
به هر حال"نه من میتوانم در برابر حکم قطعی و مجازات پروردگار به فریاد شما برسم و نه شما میتوانید فریادرس من باشید"( مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ ) "من اکنون اعلام میکنم که از شرک شما درباره خود و اینکه اطاعت مرا در ردیف اطاعت خدا قرار دادید بیزارم و به آن کفر میورزم"( إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ ) اکنون فهمیدم که این"شرک در اطاعت"هم مرا بدبخت کرد و هم شما را، همان بدبختی و بیچارگی که راهی برای اصلاح و جبران آن وجود ندارد.
بدانید"برای ستمکاران قطعا عذاب دردناکی است"( إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
گر چه کلمه"شیطان"مفهوم وسیعی دارد که شامل همه طاغیان و وسوسه- گران جن و انس میشود ولی با قرائنی که در این آیه و آیات قبل وجود دارد مسلما منظور در اینجا شخص ابلیس است که سرکرده شیاطین محسوب میشود،
و لذا همه مفسران نیز همین تفسیر را انتخاب کردهاند (1).
از این آیه به خوبی استفاده میشود که وسوسههای شیطان هرگز اختیار و آزادی اراده را از انسان نمیگیرد بلکه او یک دعوت کننده بیش نیست،و این انسانها هستند که با اراده خودشان دعوت او را میپذیرند،منتها ممکن است زمینههای قبلی و مداومت بر کار خلاف وضع انسان را به جایی برساند که یک نوع حالت سلب اختیار در برابر وسوسهها در وجود او پیدا شود،همانگونه که در بعضی از معتادان نسبت به مواد مخدر مشاهده میکنیم،ولی میدانیم چون سبب این نیز حالت اختیاری بود،نتیجه آن هر چه باشد باز اختیاری محسوب میشود!.
در آیه 100 سوره نحل میخوانیم: إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ :"تسلط شیطان تنها بر کسانی است که ولایت و سرپرستی او را نسبت به خود پذیرفتهاند و آنها که او را شریک خداوند در مساله اطاعت قرار دادهاند".
ضمنا شیطان به این ترتیب پاسخ دندانشکنی به همه کسانی که گناهان خویش را به گردن او میاندازند و او را عامل انحرافات خود میشمرند و به او لعنت میفرستند میدهد،و این طرز منطق عوامانه را که گروهی از گنهکاران برای تبرئه خویش دارند میکوبد.در حقیقت سلطان حقیقی بر انسان اراده او و عمل او است و نه هیچ چیز دیگر.
*** 2-شیطان چگونه این توانایی را دارد که در آن محضر بزرگ با همه پیروان خود تماس پیدا کند و آنها را به باد ملامت و شماتت خود بگیرد؟این سؤالی است که در اینجا مطرح شده است.
1) 1) برای توضیح بیشتر درباره معنی شیطان در قرآن به جلد اول صفحه 136 به بعد ذیل آیات مربوط به آفرینش آدم مراجعه فرمائید.
پاسخ آن این است که مسلما این توانایی را خداوند به او میدهد و این در واقع یک نوع مجازات روانی برای پیروان شیطان است،و اخطاری است به همه پویندگان راه او در این جهان که پایان کار خود و رهبر خویش را از هم اکنون ببینند و به هر حال خداوند وسیله این ارتباط را میان شیطان و پیروانش به نحوی فراهم میکند.
جالب اینکه این نوع برخورد منحصر به شیطان و پیروانش در قیامت نیست، تمام ائمه ضلالت و پیشوایان گمراهی در این جهان نیز همین برنامه را دارند، دست پیروان خود را(البته با موافقت خودشان)میگیرند و به میان امواج بلاها و بدبختیها میکشانند،و هنگامی که دیدند اوضاع بد است آنها را رها کرده و میروند،حتی از آنها اعلام بیزاری میکنند و به ملامت و سرزنششان میپردازند و به اصطلاح آنها را به خسران دنیا و آخرت گرفتار میسازند.
***4-"مصرخ"از ماده"اصراخ"در اصل از"صرخ"به معنی فریاد کشیدن برای طلب کمک آمده است،بنا بر این"مصرخ"به معنی فریادرس میباشد و مستصرخ به معنی کسی است که فریادرسی میخواهد.
5-منظور از شریک قرار دادن شیطان در آیه فوق"شرک اطاعت است نه شرک عبادت".
6-در اینکه" إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ "دنباله سخنان شیطان است یا جمله مستقلی است از ناحیه پروردگار،در میان مفسران گفتگو است،اما بیشتر چنین به نظر میرسد که جمله مستقلی است از طرف خداوند که در پایان گفتگوی شیطان با پیروانش به عنوان یک درس آموزنده فرموده است.
*** در آخرین آیه مورد بحث به دنبال بیان حال جباران عنید و بی ایمان
و سرنوشت دردناک آنها،به ذکر حال مؤمنان و سرانجام آنها پرداخته،میگوید:
"و آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند در باغهای بهشت وارد میشوند، همان باغهایی که نهرهای آب جاری از زیر درختانش در حرکت است" ( وَ أُدْخِلَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
"جاودانه به اذن پروردگارشان در آن باغهای بهشت میمانند"( خٰالِدِینَ فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ ).
"و تحیت آنان در آنجا سلام است"( تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ ).
"تحیت"در اصل از ماده"حیات"گرفته شده سپس به عنوان دعاء برای سلامتی و حیات افراد استعمال شده است،و به هر نوع خوشامدگویی و سلام و دعائی که در آغاز ملاقات گفته میشود،اطلاق میگردد.
بعضی از مفسران گفتهاند:"تحیت"در آیه فوق خوش آمد و درودی است که خداوند به افراد با ایمان میفرستد و آنان را با نعمت سلامت خویش قرین میدارد سلامت از هر گونه ناراحتی و گزند و سلامت از هر گونه جنگ و نزاع(بنا بر این "تحیتهم"اضافه به مفعول شده و فاعلش خدا است).
و بعضی گفتهاند:منظور در اینجا تحیتی است که مؤمنان به یکدیگر میگویند و یا فرشتگان به آنها میگویند و به هر حال کلمه"سلام"که به طور مطلق گفته شده مفهومش آن چنان وسیع است که هر گونه سلامتی را از هر نوع ناراحتی و گزند روحی و جسمی شامل میگردد. (1)
1) 1) درباره سلام و تحیت مشروحا در جلد چهارم ذیل آیه 86 صفحه 41 به بعد بحث کردهایم،
أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی اَلسَّمٰاءِ (24) تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا وَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (25) وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ (26) یُثَبِّتُ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثّٰابِتِ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ وَ یُضِلُّ اَللّٰهُ اَلظّٰالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اَللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ (27)
24-آیا ندیدی چگونه خداوند کلمه طیبه(و گفتار پاکیزه)را به درخت پاکیزهای تشبیه کرده که ریشه آن(در زمین)ثابت و شاخه آن در آسمان است؟! 25-میوههای خود را هر زمان به اذن پروردگارش میدهد،و خداوند برای مردم مثلها میزند شاید متذکر شوند،(و پند گیرند).
26-و(همچنین)"کلمه خبیثه"را به درخت ناپاکی تشبیه کرده که از زمین برکنده شده، و قرار و ثباتی ندارد.
27-خداوند کسانی را که ایمان آوردند بخاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان ثابت قدم میدارد، هم در این جهان و هم در سرای دیگر،و ستمگران را گمراه میسازد(و لطف خود را از آنها بر میگیرد)و خداوند هر کار را بخواهد(و صلاح بداند)انجام میدهد.
شجره طیبه و شجره خبیثه
در اینجا صحنه دیگری از تجسم حق و باطل،کفر و ایمان،طیب و خبیث را ضمن یک مثال جالب و بسیار عمیق و پرمعنی بیان کرده،و بحثهای آیات گذشته را که در این زمینه بود تکمیل میکند.
نخست میفرماید:"آیا ندیدی چگونه خدا مثالی برای کلام پاکیزه زده، و آن را به شجره طیبه و پاکی تشبیه کرده است"؟( أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ ).
سپس به ویژگیهای این شجره طیبه(درخت پاکیزه و پر برکت) میپردازد و به تمام ابعاد آن ضمن عبارات کوتاهی اشاره میکند.
اما پیش از آنکه ویژگیهای این شجره طیبه را همراه قرآن بررسی کنیم باید ببینیم منظور از "کلمه طیبه"چیست؟ بعضی از مفسران آن را به کلمه توحید و جمله لا اله الا اللّٰه تفسیر کردهاند.
در حالی که بعضی دیگر آن را اشاره به اوامر و فرمانهای الهی میدانند.
و بعضی دیگر آن را ایمان میدادند که محتوا و مفهوم لا اله الا اللّٰه است.
و بعضی دیگر آن را به شخص"مؤمن"تفسیر کردهاند.
و بعضی روش و برنامههای سازنده را در تفسیر آن آوردهاند (1).
ولی با توجه به وسعت مفهوم و محتوای کلمه طیبه میتوان گفت همه اینها را شامل میشود،زیرا"کلمه"به معنی وسیع همه موجودات را در بر میگیرد، و به همین دلیل بر مخلوقات"کلمة اللّٰه"گفته میشود (2).
و"طیب"هر گونه پاک و پاکیزه است،نتیجه اینکه این مثال هر سنت و دستور و برنامه و روش و هر عمل و هر انسان و خلاصه هر موجود پاک و پر برکتی را شامل میشود،و همه اینها همانند یک درخت پاکیزه است با ویژگیهای زیر:
1-موجودی است دارای رشد و نمو،نه بیروح،و نه جامد و بیحرکت، بلکه پویا و رویا و سازنده دیگران و خویشتن(تعبیر به"شجره"بیانگر این حقیقت است).
2-این درخت پاک است و طیب اما از چه نظر؟چون انگشت روی هیچ قسمتی گذارده نشده مفهومش این است از هر نظر منظرهاش پاکیزه،میوهاش پاکیزه،شکوفه و گلش پاکیزه،سایهاش پاکیزه،و نسیمی که از آن برمیخیزد نیز پاکیزه است.
3-این شجره دارای نظام حساب شدهای است ریشهای دارد و شاخهها و هر کدام ماموریت و وظیفهای دارند،اصولا وجود"اصل"و"فرع"در آن، دلیل بر حاکمیت نظام حساب شدهای بر آن است.
4-"اصل و ریشه آن ثابت و مستحکم است"به طوری که طوفانها و تند بادها نمیتواند آن را از جا برکند و توانایی آن را دارد که شاخههای سر به آسمان کشیدهاش را در فضا در زیر نور آفتاب و در برابر هوای آزاد معلق نگاه دارد و حفظ کند،چرا که شاخه هر چه سرکشیدهتر باشد باید متکی به ریشه قویتری باشد ( أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ ).
5-شاخههای این شجره طیبه در یک محیط پست و محدود نیست بلکه بلند آسمان جایگاه او است،این شاخهها سینه هوا را شکافته و در آن فرو رفته،آری "شاخههایش در آسمان است"( وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ ).
روشن است هر قدر شاخهها برافراشتهتر باشند از آلودگی گرد و غبار زمین دورترند و میوههای پاکتری خواهند داشت،و از نور آفتاب و هوای سالم بیشتر
بهره میگیرند،و آن را به میوههای طیب خود بهتر منتقل میکنند (1).
6-این شجره طیبه شجره پربار است نه همچون درختانی که میوه و ثمری ندارند بنا بر این مولد هستند و"میوه خود را میدهد"( تُؤْتِی أُکُلَهٰا ).
7-اما نه در یک فصل یا دو فصل،بلکه در هر فصل،یعنی"هر زمان"که دست به سوی شاخههایش دراز کنی محروم بر نمیگردی( کُلَّ حِینٍ ).
8-میوه دادن او نیز بیحساب نیست بلکه مشمول قوانین آفرینش است و طبق یک سنت الهی و"به اذن پروردگارش"این میوه را به همگان ارزانی میدارد ( بِإِذْنِ رَبِّهٰا ).
اکنون درست بیندیشیم و ببینیم این ویژگیها و برکات را در کجا پیدا میکنیم؟مسلما در کلمه توحید و محتوای آن،و در یک انسان موحد و با معرفت، و در یک برنامه سازنده و پاک،اینها همه روینده هستند،و پوینده هستند،و متحرک، همه دارای ریشههای محکم و ثابتند همه دارای شاخههای فراوان و سر به آسمان کشیده و دور از آلودگیها و کثافات جسمانی،همگی پرثمرند و نورپاش و فیض بخش.
هر کس به کنار آنها بیاید و دست به شاخسار وجودشان دراز کند در هر زمان که باشد از میوههای لذیذ و معطر و نیروبخششان بهره میگیرد.تند باد حوادث و طوفانهای سخت و مشکلات آنها را از جا حرکت نمیدهد،و افق فکر آنها محدود به دنیای کوچک نیست،حجابهای زمان و مکان را میدرند،و به سوی ابدیت و بی نهایت پیش میروند.
برنامههای آنها از سر هوی و هوس نیست بلکه همگی به اذن پروردگار
1) 1) این موضوع مخصوصا در میوههای یک درخت کاملا آشکار است میوههایی که بر شاخههای بالای درخت میرویند از میوههایی که بر شاخههای پائین درخت میرویند هم سالمترند و هم رسیدهتر و مطبوعتر!.
و طبق فرمان او است، و این حرکت و پویایی و ثمر بخش بودن نیز از همین جا سرچشمه میگیرد.
مردان بزرگ و با ایمان این کلمات طیبه پروردگار،حیاتشان مایه برکت است،مرگشان موجب حرکت،آثار آنها و کلمات و سخنانشان و شاگردان و کتابهایشان و تاریخ پرافتخارشان،و حتی قبرهای خاموششان همگی الهام بخش است و سازنده و تربیت کننده.
آری"خداوند این چنین برای مردم مثل میزند شاید متذکر شوند" ( وَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ).
***در اینجا میان مفسران سؤالی مطرح شده،و آن اینکه آیا درختی با صفات فوق وجود خارجی دارد که"کلمه طیبه"به آن تشبیه شده است(درختی که در تمام فصول سال سرسبز و پر میوه باشد).
بعضی معتقدند که وجود دارد و آن درخت نخل است،و به همین جهت مجبور شدهاند که" کُلَّ حِینٍ "را تفسیر به"شش ماه"کنند.
ولی به هیچ وجه لزومی ندارد که اصرار به وجود چنین درختی داشته باشیم بلکه تشبیهات زیادی در زبانهای مختلف داریم که اصلا وجود خارجی ندارد، مثلا میگوئیم قرآن همچون آفتابی است که غروب ندارد(در حالی که میدانیم آفتاب همیشه غروب دارد)و یا اینکه هجران من همچون شبی است که پایان ندارد(در حالی که میدانیم هر شبی پایان دارد).
و به هر حال از آنجا که هدف از تشبیه مجسم ساختن حقایق و قرار دادن مسائل عقلی در قالب محسوس است،اینگونه تشبیهات هیچگونه مانعی ندارد بلکه کاملا دلنشین و مؤثر و جذاب است.
در عین حال درختانی در همین جهان وجود دارند که در تمام مدت سال میوه از شاخههای آنها قطع نمیشود،حتی خود ما بعضی از درختان را در مناطق گرمسیر دیدیم که هم میوه داشت و هم مجددا گل کرده بود و مقدمات میوه جدید در آن فراهم میشد در حالی که فصل زمستان بود! *** و از آنجا که یکی از بهترین طریق برای تفهیم مسائل استفاده از روش مقابله و مقایسه است بلافاصله نقطه مقابل"شجره طیبه"را در آیه بعد چنین بیان میکند:
اما"مثل کلمه خبیثه و ناپاک همانند درخت خبیث و ناپاک و بیریشه است که از روی زمین کنده شده و در برابر طوفانها هر روز به گوشهای پرتاب میشود و قرار و ثباتی برای آن نیست"( وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ ).
کلمه"خبیثه"همان کلمه کفر و شرک،همان گفتار زشت و شوم، همان برنامههای گمراه کننده و غلط،همان انسانهای ناپاک و آلوده،و خلاصه هر چیز خبیث و ناپاک است.
بدیهی است درخت زشت و شومی که ریشه آن کنده شده،نه نمو و رشد دارد نه ترقی و تکامل،نه گل و میوه،و نه سایه و منظره،و نه ثبات و استقرار،قطعه چوبی است که جز بدرد سوزاندن و آتش زدن نمیخورد،بلکه مانع راه است و مزاحم رهروان،و گاه گزنده است مجروح کننده و مردم آزار!.
جالب اینکه در وصف"شجره طیبه"قرآن با تفصیل سخن میگوید و اما به هنگام شرح"شجره خبیثه"با یک جمله کوتاه از آن میگذرد تنها میگوید " اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ "از زمین کنده شده و قراری ندارد زیرا هنگامی که ثابت شد این درخت بی ریشه است دیگر شاخ و برگ و گل و
میوه تکلیفش روشن است.
به علاوه این یک نوع لطافت بیان است که انسان در مورد ذکر"محبوب" به همه خصوصیات به پردازد اما هنگامی که به ذکر"مبغوض"میرسد با یک جمله کوبنده از آن بگذرد! باز در اینجا میبینیم مفسران درباره اینکه این درخت که"مشبه به" واقع شده است کدام درخت است به بحث پرداختهاند،بعضی آن را درخت "حنظل"که میوه بسیار تلخ و بدی دارد دانستهاند،و بعضی آن را"کشوت" (بر وزن سقوط)که نوعی گیاه پیچیده است که در بیابانها به بوتههای خار میپیچد و از آن بالا میرود نه ریشه دارد و نه برگ(توجه داشته باشید که شجر در لغت عرب هم به درخت گفته میشود و هم به گیاه).
ولی همان گونه که در تفسیر"شجره طیبه"بیان کردیم هیچ لزومی ندارد که در هر تشبیه"مشبه به"با تمام آن صفات وجود خارجی داشته باشد بلکه هدف مجسم ساختن چهره واقعی کلمه شرک و برنامههای انحرافی و مردم خبیث است که آنها همانند درختانی هستند که همه چیزشان خبیث و ناپاک و هیچگونه میوه و ثمره و فایدهای جز مزاحمت و تولید درد سر ندارد.
به علاوه وجود درخت ناپاکی که آن را از ریشه کنده باشند و در بیابان بر سینه طوفان و تند باد قرار گرفته باشد کم نیست.
*** از آنجا که در آیات گذشته در دو مثال گویا،حال"ایمان"و"کفر"و "مؤمن"و"کافر"و به طور کلی"هر پاک"و"ناپاک"تجسم یافت،در آخرین آیه مورد بحث به نتیجه کار و سرنوشت نهایی آنها میپردازد.
نخست میگوید:"خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند به خاطر گفتار و اعتقاد ثابت و پایدارشان ثابت قدم میدارد،هم در این جهان و هم در جهان دیگر
( یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ ).
چرا که ایمان آنها یک ایمان سطحی و متزلزل و شخصیت آنها یک شخصیت کاذب و متلون نبوده است،بلکه شجره طیبهای بوده که ریشهاش ثابت و شاخههایش در آسمان قرار داشته است،و از آنجا که هیچکس بی نیاز از لطف خدا نیست و به تعبیر دیگر هر موهبتی سرانجام بذات پاک او بر میگردد این مؤمنان راستین ثابت قدم با تکیه بر لطف خداوند در برابر هر گونه حادثهای چون کوه استقامت میکنند.
لغزشگاهی که در زندگی اجتناب ناپذیر است بر سر راه آنها نمایان میشود اما خداوند آنها را حفظ میکند.
"شیاطین"از هر سو به وسوسه آنها میپردازند و با استفاده از زرق و برقهای مختلف این جهان تلاش در لغزش آنها دارند اما خدایشان نگه میدارد.
قدرتهای جهنمی و ظالمان سنگدل با انواع تهدیدها برای تسلیم کردن آنها تلاش میکنند،اما خدا آنها را ثابت میدارد چرا که آنها ریشه ثابت و محکمی برای خود انتخاب کردهاند.
و جالب اینکه این حفظ و ثبات الهی سراسر زندگی آنها را در بر میگیرد هم زندگی این جهان و هم زندگی آن جهان،در اینجا در ایمان و پاکی ثابت میمانند و دامانشان از ننگ آلودگیها مبرا خواهد بود،و در آنجا در نعمتهای بیپایان خدا جاودان خواهند ماند.
سپس به نقطه مقابل آنها پرداخته میگوید:"و خداوند ظالمان را گمراه میسازد و خدا هر چه بخواهد انجام میدهد"( وَ یُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ ).
بارها گفتهایم هر جا سخنی از هدایت و ضلالت است و به خدا نسبت داده
میشود،گامهای نخستین آن از ناحیه خود انسان برداشته شده است،کار خدا همان تاثیری است که در هر عمل آفریده،و نیز کار خدا مواهب و نعمتها یا سلب نعمتها است که به مقتضای شایستگی و عدم شایستگی افراد مقرر میدارد (دقت کنید).
تعبیر به"ظالمین"بعد از جمله" یُضِلُّ اللّٰهُ "بهترین قرینه برای این موضوع است،یعنی تا کسی به ظلم و ستم آلوده نشود نعمت هدایت از او سلب نخواهد شد،اما پس از آلودگی به ظلم و بیدادگری ظلمت گناه وجود او را فرا میگیرد و نور هدایت الهی از قلب او بیرون میرود،و این عین اختیار و آزادی اراده است، البته اگر به زودی مسیر خود را تغییر دهد راه نجات باز است،ولی پس از استحکام گناه،بازگشت بسیار مشکل خواهد بود.
در روایات متعددی میخوانیم که خداوند انسان را به هنگام ورود در قبرش در برابر سؤالاتی که فرشتگان از هویت او میکنند،بر خط ایمان ثابت نگاه میدارد و این است معنی" یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ ".
در بعضی از این روایات صریحا کلمه"قبر"آمده است (1)در حالی که در بعضی دیگر از روایات چنین میخوانیم که شیطان به هنگام مرگ به سراغ افراد با ایمان میآید و از چپ و راست برای گمراهی او،به وسوسه میپردازد اما خداوند اجازه به او نمیدهد که مؤمن را گمراه کند و این است معنی یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا... "
قال الصادق علیه السلام ان الشیطان لیاتی الرجل
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 540-541.
من اولیائنا عند موته عن یمینه و عن شماله لیضله عما هو علیه،فیابی اللّٰه عز و جل له ذلک قول اللّٰه عز و جل یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ (1).
و اکثر مفسران-طبق نقل مفسر بزرگ طبرسی در مجمع البیان-همین تفسیر را پذیرفتهاند.
شاید به این علت که سرای آخرت نه جای لغزش است،و نه جای عمل، بلکه تنها محل برخورد با نتیجهها است،ولی در لحظه فرا رسیدن موت و حتی در عالم برزخ(جهانی که میان این عالم و عالم آخرت قرار دارد)امکان لغزش کم و بیش وجود دارد و در همین جا است که لطف خداوند بیاری انسان میشتابد و او را حفظ کرده و ثابت قدم میدارد.
در میان تمام صفاتی که در آیات فوق برای"شجره طیبه"و"شجره خبیثه" ذکر شده بیش از همه مساله ثبات و عدم ثبات به چشم میخورد،و حتی در بیان ثمره این شجره در آخرین آیه مورد بحث خواندیم:خداوند افراد با ایمان را به خاطر عقیده ثابتشان در دنیا و آخرت ثابت قدم میدارد و به این ترتیب اهمیت فوق العاده مساله ثبات و نقش آن مشخص میشود.
در بیان عوامل پیروزی مردان بزرگ سخن بسیار گفتهاند ولی از میان همه آنها در ردیف اول مساله استقامت و پایمردی را باید نام برد.
بسیارند کسانی که از هوش و استعداد متوسطی برخوردارند و یا ابتکار عمل آنها کاملا متوسط است،ولی به پیروزیهای بزرگی در زندگی نائل شدهاند که پس از تحقیق و بررسی میبینیم دلیلی جز ثبات و استقامت ندارد!
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 540-541.
از نظر اجتماعی پیشرفت هر برنامه مؤثری تنها در سایه ثبات امکان پذیر است،و به همین دلیل تمام کوشش تخریب کنندگان برای از میان بردن ثبات به کار میرود.و اصولا مؤمنان راستین را باید از ثبات و استقامتشان در برابر حوادث سخت و طوفانهای زندگی شناخت.
همانگونه که در بالا گفتیم کلمه"طیبه"و"خبیثه"که به این دو شجره تشبیه شده مفهوم وسیعی دارند که هر گونه شخص و برنامه و مکتب و فکر و اندیشه و گفتار و عمل را شامل میشوند،ولی در بعضی از روایات اسلامی به مورد خاصی تفسیر شده که پیدا است در صدد انحصار نیست.
از جمله در کتاب کافی از امام صادق ع در تفسیر جمله" کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ "چنین نقل شده است:
رسول اللّٰه اصلها و امیر المؤمنین فرعها،و الأئمة من ذریتها اغصانها،و علم الأئمة ثمرها، و شیعتهم المؤمنون ورقها،هل فیها فضل؟قال قلت لا و اللّٰه،قال:و اللّٰه ان المؤمن لیولد فتورق ورقة فیها و ان المؤمن لیموت فتسقط ورقة منها:
"پیامبر ص ریشه این درخت است و امیر مؤمنان علی ع شاخه آن، و امامان که از ذریه آنها هستند شاخههای کوچکتر،و علم امامان میوه این درخت است،و پیروان با ایمان آنها برگهای این درختند سپس امام فرمود:آیا چیز دیگری باقی ماند؟راوی میگوید:گفتم نه،به خدا سوگند!فرمود:
به خدا قسم هنگامی که یک فرد با ایمان متولد میشود برگی در آن درخت ظاهر میگردد و هنگامی که مؤمن راستین میمیرد برگی از آن درخت میافتد"! (1).
1) 1) نور الثقلین جلد 2 صفحه 535.
در روایت دیگری همین مضمون از امام صادق ع نقل شده و در ذیل آن میخوانیم که راوی سؤال کرد،جمله" تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا " مفهومش چیست؟امام فرمود:اشاره به علم و دانش امامان است که در هر سال از هر منطقه به شما میرسد (1).
در روایات دیگری میخوانیم که:"شجره طیبه"پیامبر و علی و فاطمه و فرزندان آنها است و"شجره خبیثه"بنی امیه است (2).
در بعضی از روایات نیز نقل شده که شجره طیبه درخت نخل و شجره خبیثه بوته حنظل است (3).
و در هر حال در میان این تفسیرها تضادی وجود ندارد و همچنین در میان آنها و آنچه در بالا از عمومیت معنی آیه ذکر کردیم هماهنگی برقرار است، چرا که اینها مصادیق آن هستند.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ اَلْبَوٰارِ (28) جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا وَ بِئْسَ اَلْقَرٰارُ (29) وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِهِ قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُمْ إِلَی اَلنّٰارِ (30)
28-آیا ندیدی کسانی را که نعمت خدا را به کفران تبدیل کردند و جمعیت خود را به دار البوار(نیستی و نابودی)کشاندند.
29-(دار البوار همان)جهنم است که آنها در آتش آن وارد میشوند و بد قرارگاهی است.
30-آنها برای خدا شبیهانی قرار دادهاند تا(مردم را)از راه او(منحرف و)گمراه سازند بگو(چند روزی)از زندگی دنیا(و لذات آن)بهره گیرید اما سرانجام کار شما به سوی آتش(دوزخ)است.
سرانجام کفران نعمتها
در این آیات روی سخن به پیامبر است و در حقیقت ترسیمی از یکی از موارد "شجره خبیثه"در آن به چشم میخورد.
نخست میفرماید:آیا ندیدی کسانی را که نعمت خدا را تبدیل به کفران کردند"( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ کُفْراً ).
"و سرانجام قوم خود را به دار البوار و سرزمین هلاکت و نیستی فرستادند" ( وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ ).
اینها همان ریشههای شجره خبیثه و رهبران کفر و انحرافند،نعمتهایی
همچون وجود پیامبر که نعمتی بالاتر از آن نبوده است در دامانشان قرار گرفت که میتوانستند با استفاده از آن در مسیر سعادت،یک شبه ره صد ساله را طی کنند، اما تعصب کورکورانه و لجاجت و خودخواهی و خودپرستی سبب شد که این بزرگترین نعمت را کنار گذارند،نه تنها خودشان که قومشان را نیز در این عمل وسوسه کنند و هلاکت و بدبختی را برای آنها به ارمغان آورند.
گرچه مفسران بزرگ به پیروی از روایاتی که در منابع اسلامی وارد شده گاهی این نعمت را به وجود پیامبر ص تفسیر کردهاند،و گاهی به ائمه اهل بیت ع و کفران کنندگان این نعمت را گاهی"بنی امیه"و"بنی مغیرة" و گاهی همه کفار عصر پیامبر ص معرفی نمودهاند،ولی مسلما مفهوم آیه وسیع است و اختصاص به گروه معینی ندارد و همه کسانی را که نعمتی از نعمتهای خدا را کفران کنند شامل میشود.
ضمنا آیه فوق این واقعیت را ثابت میکند که استفاده از نعمتهای الهی، و مخصوصا نعمت رهبری پیشوایان بزرگ که از مهمترین نعمتها است،نتیجه و ثمرهاش عائد خود انسان میشود،و کفران این نعمتها و پشت کردن به این رهبری پایانی جز هلاکت و سرنگون شدن به دار البوار ندارد.
*** قرآن سپس" دٰارَ الْبَوٰارِ "را چنین تفسیر میکند:"جهنم است که در شعلههای سوزانش فرو میروند و بدترین قرارگاهها است"( جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا وَ بِئْسَ الْقَرٰارُ ) (1).
*** در آیه بعد اشاره به یکی از بدترین انواع کفران نعمت که آنها مرتکب
1) 1) "یصلون"از ماده"صلی"به معنی آتش افروختن و به آتش سوختن و مبتلا به آتش شدن و با آتش کباب کردن آمده است.
میشدند کرده میگوید:"آنها برای خدا شریکهایی قرار دادند تا مردم را به این وسیله از راه او گمراه سازند"( وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِهِ ).
و چند روزی در سایه این شرک و کفر و منحرف ساختن افکار مردم از آئین و طریق حق بهرهای از زندگی مادی و ریاست و حکومت بر مردم میبرند.
ای پیامبر"به آنها بگو:از این زندگی ناپایدار و بیارزش مادی بهره بگیرید اما بدانید سرانجام کار شما آتش است"( قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُمْ إِلَی النّٰارِ ).
با اینکه نه این زندگی شما زندگی است که بدبختی است و نه این ریاست و حکومت شما ارزشی دارد که تبهکاری و دردسر و مصیبت است،ولی با اینهمه این زندگی در برابر سرانجامی که دارید تمتع محسوب میشود،همانگونه که در آیه دیگر میخوانیم: قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلاً إِنَّکَ مِنْ أَصْحٰابِ النّٰارِ :"بگو اندکی از کفر خود بهره گیر که سرانجام از اصحاب آتشی"(زمر-8).
1-در تعبیرات معمولی گفته میشود فلان شخص نعمت خدا را کفران کرد، ولی در آیه فوق میخوانیم"آنها نعمت خدا را تبدیل به کفر و کفران کردند" این تعبیر خاص ممکن است به خاطر یکی از دو مطلب باشد:
الف-منظور تبدیل شکر"نعمت"به"کفران"است،یعنی آنها لازم بود که در برابر نعمتهای پروردگار شکرگزار باشند،اما این شکر را تبدیل به کفران کردند(در حقیقت کلمه شکر در تقدیر است و در تقدیر چنین بوده:الذین بدلوا شکر نعمت اللّٰه کفرا.) ب-منظور این است که آنها خود"نعمت"را تبدیل به"کفر"کردند،
در حقیقت نعمتهای الهی وسائلی است که طرز برداشت از آنها بستگی به اراده خود انسان دارد،همانگونه که ممکن است از نعمتها در مسیر ایمان و خوشبختی و نیکی بهره برداری کرد،در مسیر کفر و ظلم و بدی هم میتوان آنها را به کار گرفت، این نعمتها همچون مواد اولیه هستند که به کمک آنها همه گونه محصول و فراورده میتوان تهیه نمود،ولی در اصل برای خیر و سعادت آفریده شدهاند.
"کفران نعمت"تنها به این نیست که انسان ناسپاسی خدا گوید، بلکه هر گونه بهرهگیری انحرافی و سوء استفاده از نعمت،کفران نعمت است.
اصولا حقیقت کفران نعمت همین است و ناسپاسگویی در درجه دوم قرار دارد.
همانگونه که شکران نعمت-چنان که سابقا هم گفتیم-به معنی صرف نعمت در آن هدفی است که برای آن آفریده شده،و سپاسگویی با زبان در درجه بعد است، اگر هزار بار با زبان الحمد للّٰه بگویی ولی عملا از نعمت سوء استفاده کنی کفران نعمت کردهای! در همین عصری که ما زندگی میکنیم بارزترین نمونه این تبدیل نعمت به کفران،به چشم میخورد،نیروهای مختلف جهان طبیعت در پرتو هوش و ابتکار خدادادی بشر به دست انسان مهار شده،و در مسیر منافع او به کار افتاده است.
اکتشافات علمی و اختراعات صنعتی چهره این جهان را دگرگون ساخته بارهای سنگین از روی دوش انسانها برداشته شده و بر دوش چرخهای کارخانهها قرار گرفته است.
مواهب و نعمتهای الهی بیش از هر زمان دیگر است،و وسائل نشر اندیشه و گسترش علم و دانش و آگاهی از همه اخبار جهان در دسترس همگان قرار گرفته و میبایست در چنین عصر و زمان مردم این جهان از هر نظر انسانهای خوشبختی
باشند،هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی.
ولی به خاطر تبدیل این نعمتهای بزرگ الهی به کفر و صرف کردن نیروهای شگرف طبیعت در راه طغیان و بیدادگری و به کار گرفتن اختراعات و اکتشافات در طریق هدفهای مخرب به گونهای که هر پدیده تازه صنعتی نخست مورد بهره برداری تخریبی قرار میگیرد و جنبههای مثبت آن در درجه بعد است، خلاصه این ناسپاسی بزرگ که معلول دور افتادن از تعلیمات سازنده پیامبران خدا است،سبب شده که،قوم و جمعیت خود را به دار البوار بکشانند.
همان دار البواری که مجموعهای است از جنگهای منطقهای و جهانی، با همه آثار تخریبیش،و همچنین ناامنیها و ظلمها و فسادها و استعمارها و استثمارها که سرانجام دامان بنیانگذارانش را نیز میگیرد،چنان که در گذشته دیدیم و امروز هم با چشم میبینیم.
و چه جالب قرآن پیش بینی کرده که هر قوم و ملتی کفران نعمتهای خدا کنند مسیرشان به سوی دار البوار است.
*** 3-"انداد"جمع"ند"به معنی مثل است،ولی آن گونه که"راغب" در"مفردات"و"زبیدی"در"تاج العروس"(از بعضی از اهل لغت)نقل کردهاند"ند"به چیزی گفته میشود که شباهت جوهری به چیز دیگری دارد، ولی"مثل"به هر گونه شباهت اطلاق میشود،بنا بر این"ند"معنی عمیقتر و رساتری از"مثل"دارد.
طبق این معنی از آیه فوق چنین استفاده میکنیم که کوشش ائمه کفر بر این بوده که شریکهایی برای خدا بتراشند و آنها را در جوهر ذات شبیه خدا معرفی کنند،تا نظر خلق خدا را از پرستش او باز دارند و به مقاصد شوم خود برسند.
گاهی سهمی از قربانیها را برای او قرار میدادند،گاهی قسمتی از نعمتهای الهی را(مانند بعضی از چهار پایان)مخصوص بتها میدانستند،و زمانی با پرستش، آنها را همردیف خدا میپنداشتند.
و از همه وقیحتر اینکه در مراسم حج خود در عصر جاهلیت که آئین ابراهیم را با انبوهی از خرافات آمیخته بودند به هنگام گفتن"لبیک"چنین میگفتند:
لبیک لا شریک لک-الا شریک هو لک-تملکه و ما ملک!:
"اجابت دعوت کردم ای خدایی که شریکی برای تو نیست-بجز شریکی که برای تو است!-هم مالک او هستی و هم مالک ما یملک او!" (1).
1) 1) تفسیر فخر رازی ذیل آیه مورد بحث.
قُلْ لِعِبٰادِیَ اَلَّذِینَ آمَنُوا یُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ یُنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خِلاٰلٌ (31) اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَلْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی اَلْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَلْأَنْهٰارَ (32) وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ دٰائِبَیْنِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ (33) وَ آتٰاکُمْ مِنْ کُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ (34)
31-بگو به بندگان من که ایمان آوردهاند،نماز را بر پا دارند و از آنچه به آنها روزی دادهایم پنهان و آشکار انفاق کنند پیش از آنکه روزی فرا رسد که نه در آن خرید و فروش است و نه دوستی(نه با مال میتوانند از چنگال کیفر خدا رهایی یابند و نه با پیوندهای مادی).
32-خداوند همان کسی است که آسمانها و زمین را آفریده و از آسمان آبی نازل کرده و با آن میوهها(ی مختلف)را خارج ساخت و روزی شما قرار داد و کشتی را مسخر شما گردانید تا بر صفحه دریا به فرمان او حرکت کنند و نهرها را(نیز)مسخر شما گرداند.
33-خورشید و ماه را که با برنامه منظمی در کارند به تسخیر شما در آورد و شب و روز را (نیز)مسخر شما ساخت.
34-و از هر چیزی که از او تقاضا کردید به شما داد و اگر نعمتهای خدا را بشمارید هرگز آنها را احصاء نخواهید کرد انسان ستمگر و کفران کننده است.
عظمت انسان از دیدگاه قرآن
در تعقیب آیات گذشته که از برنامه مشرکان و کسانی که کفران نعمتهای الهی کردند و سرانجام به دار البوار کشیده شدند سخن میگفت در آیات مورد بحث، سخن از برنامه بندگان راستین و نعمتهای بی انتهای او است که بر مردم نازل شده.
نخست میگوید:"به بندگان من که ایمان آوردهاند بگو:نماز را بر پای دارند و از آنچه به آنها روزی دادهایم در پنهان و آشکار انفاق کنند"( قُلْ لِعِبٰادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا یُقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ یُنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً ).
"پیش از آنکه روزی فرا رسد که نه در آن روز خرید و فروش است،تا بتوان از این راه سعادت و نجات از عذاب را برای خود خرید،و نه دوستی به درد میخورد"( مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خِلاٰلٌ ).
*** سپس به معرفی خدا از طریق نعمتهایش میپردازد آن گونه معرفی که عشق او را در دلها زنده میکند،و انسان را به تعظیم در برابر عظمت و لطفش وا میدارد زیرا این یک امر فطری است که انسان نسبت به کسی که به او کمک کرده و لطف و رحمتش شامل او است علاقه و عشق پیدا میکند و این موضوع را ضمن آیاتی چند چنین بیان میدارد:
"خداوند همان کسی است که آسمانها و زمین را آفریده است"( اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ).
"و از آسمان آبی فرستاد که به وسیله آن میوههای مختلف را خارج ساخت و از آنها به شما روزی داد"( وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ
الثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ
).
"او کشتی را مسخر شما ساخت"هم از نظر مواد ساختمانیش که در طبیعت آفریده است و هم از نظر نیروی محرکش که بادهای منظم سطح اقیانوسها است ( وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ ).
"تا این کشتیها بر صفحه اقیانوسها به فرمان او به حرکت در آیند"و سینه آبها را بشکافند و به سوی ساحل مقصود پیش روند،و انسانها و وسائل مورد نیازشان را از نقطهای به نقاط دیگر به آسانی حمل کنند( لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ ).
همچنین"نهرها را در تسخیر شما در آورد"( وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْأَنْهٰارَ ).
تا از آب حیاتبخش آنها زراعتهایتان را آبیاری کنید،و هم خود و دامهایتان سیراب شوید،و هم در بسیاری از اوقات،صفحه آنها را به عنوان یک جاده هموار مورد بهره برداری قرار داده،با کشتیها و قایقها از آنها استفاده کنید،و هم از ماهیان آنها و حتی از صدفهایی که در اعماقشان موجود است،بهره گیرید.
*** نه تنها موجودات زمین را مسخر شما ساخت بلکه"خورشید و ماه را که دائما در کارند سرگشته فرمان شما قرار داد"( وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دٰائِبَیْنِ ) (1).
نه فقط موجودات این جهان بلکه حالات عارضی آنها را نیز به فرمان شما آورد،همانگونه که"شب و روز را مسخر شما ساخت"
1) 1) "دائبین"از ماده"دئوب"به معنی ادامه کار طبق یک عادت و سنت ثابت است،و از آنجا که خورشید و ماه ملیونها سال با روش ثابت و معینی به برنامه نور افشانی و تربیت موجودات زنده و ایجاد جزر و مد در اقیانوسها و خدمات دیگر ادامه میدهند،تعبیری بهتر از دائبین برای آنها تصور نمیشود.
( وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ ).
*** "و از هر چیزی که از او تقاضا کردید و از نظر جسم و جان فرد و اجتماع و سعادت و خوشبختی به آن نیاز داشتید در اختیار شما قرار داد"( وَ آتٰاکُمْ مِنْ کُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ ).
و به این ترتیب"اگر نعمتهای الهی را بخواهید بشمرید هرگز نمیتوانید شماره کنید"( وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا ).
چرا که نعمتهای مادی و معنوی پروردگار آن چنان سر تا پای وجود و محیط زندگی شما را فرا گرفته که قابل احصا نیستند،به علاوه آنچه از نعمتهای الهی شما میدانید در برابر آنچه نمیدانید قطرهای است در برابر دریا.
اما با اینهمه لطف و رحمت الهی،باز این انسان ستمگر است و کفران کننده نعمت( إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ ).
نعمتهایی که اگر بدرستی از آنها استفاده میکرد میتوانست،سراسر جهان را گلستان کند و طرح مدینه فاضله را پیاده سازد،بر اثر سوء استفادهها و ظلمها و کفران نعمتها به جایی رسیده است که افق زندگیش را تاریک،و شهد حیات را در کامش زهر جانگداز کرده،و انبوهی از مشکلات طاقتفرسا به صورت غلها و زنجیرها بر دست و پایش نهاده است.
بار دیگر در این آیات در تنظیم برنامه مؤمنان راستین به مساله"صلاة" (نماز)"و انفاق"برخورد میکنیم که در نظر ابتدایی ممکن است این سؤال را ایجاد کند که چگونه از میان آن همه برنامههای عملی اسلام،انگشت تنها روی
این دو نقطه گذارده شده است.
علتش این است که اسلام ابعاد مختلفی دارد که میتوان آنها را در سه قسمت خلاصه کرد:رابطه انسان با خدا،رابطه انسان با خلق خدا،و رابطه انسان با خودش که قسمت سوم در حقیقت نتیجهای است برای قسمت اول،و دوم،و دو برنامه فوق(صلاة و انفاق)هر کدام رمزی است به یکی از دو بعد اول و دوم.
نماز مظهری است برای هر گونه رابطه با خدا چرا که این رابطه در نماز از هر عمل دیگری بهتر مشخص میشود،و انفاق از آنچه خدا روزی داده با توجه به مفهوم وسیعش که هر گونه نعمت مادی و معنوی را شامل میشود رمزی است برای پیوند با خلق.
البته با توجه به اینکه سورهای که از آن بحث میکنیم"مکی"است، و هنگام نزول آن هنوز حکم زکات نازل نشده بود،این انفاق را نمیتوان مربوط به زکات دانست بلکه معنی وسیعی دارد که حتی زکات را بعد از نزولش در خود جا میدهد.
و به هر حال ایمان در صورتی ریشه دار است که در عمل متجلی شود و انسان را از یک سو به خدا نزدیک کند و از سوی دیگر به بندگانش! ***
کرارا در آیات قرآن میخوانیم که مؤمنان راستین انفاق یا صدقاتشان در سر و علن یعنی پنهان و آشکار است،و به این ترتیب علاوه بر بیان انفاق به معنی وسیعش به کیفیت آن هم توجه داده شده است،چرا گاهی انفاق پنهانی مؤثرتر و آبرومندانهتر است،و گاهی اگر آشکارا باشد سبب تشویق دیگران و الگویی برای نشان دادن برنامههای اسلامی و بزرگداشتی برای شعائر دین محسوب میشود،به علاوه مواردی پیش میآید که طرف،از گرفتن انفاق ناراحت
میگردد.
الان که ما در حال جنگ با دشمن خونخوار هستیم(و یا هر ملت مسلمانی که با چنین وضعی روبرو شود)مردم با ایمان برای کمک به آسیب دیدگان جنگ و یا مجروحین و معلولین و یا به خود جنگجویان هر روز با مقادیر زیادی انواع وسائل زندگی راهی مرزها و مناطق جنگی میشوند،و اخبار آن در همه وسائل ارتباط جمعی منعکس میگردد،تا هم دلیلی برای همدردی و پشتیبانی بیدریغ عموم ملت مسلمان از جنگجویانش باشد و هم نشانهای بر زنده بودن روح انسانی در عموم مردم و هم تشویقی باشد برای کسانی که از این قافله عقب ماندهاند تا خود را هر چه زودتر به قافله برسانند،بدیهی است در این گونه موارد انفاق علنی مؤثرتر است.
بعضی از مفسران نیز در تفاوت میان این دو گفتهاند:انفاق علنی مربوط به واجبات است،که معمولا جنبه تظاهر در آن نیست،زیرا انجام وظیفه کردن بر همه لازم است،و چیز مخفیانهای نمیتواند باشد،ولی انفاقهای مستحبی چون چیزی افزون بر وظیفه واجب است ممکن است توام با تظاهر و ریا شود و لذا مخفی بودنش بهتر است.
به نظر میرسد که این تفسیر جنبه کلی ندارد،بلکه در واقع شاخهای است از تفسیر اول.
میدانیم ماهیت روز قیامت همان دریافت نتیجهها و رسیدن به عکس- العملها و بازتابهای اعمال است،و به این ترتیب در آنجا کسی نمیتواند برای نجات از عذاب فدیهای دهد،و حتی اگر فرضا تمام اموال و ثروتهای روی زمین در اختیار او باشد و آن را انفاق کند تا ذرهای از کیفر اعمالش کم بشود
ممکن نیست،چرا که"دار عمل"که سرای دنیا است پروندهاش در هم پیچیده شده است و آنجا"دار حساب"است.
همچنین پیوند دوستی مادی با هر کس و به هر صورت نمیتواند در آنجا رهایی بخش باشد(توجه داشته باشید خلال و خله به معنی دوستی است).
و به تعبیر ساده مردم در زندگی این دنیا برای نجات از چنگال مجازاتها غالبا یا متوسل به پول میشوند و یا به پارتی یعنی،از طریق"رشوهها"و "رابطهها"برای خنثی کردن مجازاتها دست بکار میشوند.
اگر چنین تصور کنند که در آنجا نیز چنین برنامههایی امکان پذیر است دلیل بر بی خبری و نهایت نادانی آنها است.
و از اینجا روشن میشود که نفی وجود خله و دوستی در این آیه هیچگونه منافاتی با دوستی مؤمنان با یکدیگر در عالم قیامت که در بعضی از آیات به آن تصریح شده ندارد،چرا که آن یک دوستی و مودت معنوی است در سایه ایمان.
و اما مساله"شفاعت"همانگونه که بارها گفتهایم به هیچوجه مفهوم مادی در آن نیست بلکه با توجه به آیات صریحی که در این زمینه وارد شده است، تنها در سایه پیوندهای معنوی و یک نوع شایستگی که بخاطر بعضی از اعمال خیر به دست آمده،میباشد که شرح آن را ذیل آیات 254 سوره بقره(جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 188 و جلد اول صفحه 159 به بعد)بیان داشتیم.
بار دیگر در این آیات به تسخیر موجودات مختلف زمین و آسمان در برابر انسان برخورد میکنیم که روی شش قسمت از آن تکیه شده است:
تسخیر کشتیها،تسخیر نهرها،تسخیر خورشید،تسخیر ماه،تسخیر شب
و تسخیر روز که بخشی از آسمان و بخشی از زمین و بخشی از پدیدههای میان این دو(شب و روز)میباشد.
سابقا گفتهایم باز هم یادآوری آن لازم است که انسان از دیدگاه قرآن آن قدر عظمت دارد که همه این موجودات به فرمان"اللّٰه"مسخر او گشتهاند، یعنی یا زمام اختیارشان بدست انسان است،و یا در خدمت منافع انسان حرکت میکنند،و در هر حال آن قدر به این انسان عظمت داده شده است که به صورت یک هدف عالی در مجموعه آفرینش در آمده است.
خورشید برای او نور افشانی میکند،بسترش را گرم میسازد،انواع گیاهان برای او میرویاند محیط زندگانیش را از لوث میکربهای مزاحم پاک میکند،شادی و سرور میآفریند،و مسیر زندگی را به او نشان میدهد.
ماه،چراغ شبهای تاریک او است،تقویمی است طبیعی و جاودانی،جزر و مدی که بر اثر ماه پیدا میشود،بسیاری از مشکلات انسان را میگشاید، درختان زیادی را(به خاطر بالا آمدن آب نهرهای مجاور دریاها)آبیاری میکند،دریای خاموش و راکد را به حرکت در میآورد و از رکود و گندیدن حفظ میکند و اکسیژن لازم بر اثر تموج در اختیار موجودات زنده دریاها میگذارد.
بادها،کشتیها را در سینه اقیانوسها به حرکت در میآورند و بزرگترین مرکب و وسیعترین جادههای انسان را همین کشتیها و همین دریاها تشکیل میدهند، تا آنجا که گاهی،کشتیهایی به عظمت یک شهر و با همان جمعیت که در یک شهر کوچک زندگی میکنند بر پهنه اقیانوسها به حرکت در میآیند.
نهرها،در خدمت او هستند،زراعتهایش را آبیاری و دامهایش را سیراب و محیط زندگیش را با طراوت و حتی مواد غذائیش(ماهیها)را در دل خود برای او میپرورانند.
تاریکی شب همچون لباسی او را میپوشاند،و آرامش و راحتی به او ارزانی میدارد،و همچون یک باد زن،حرارت سوزنده آفتاب را تخفیف میدهد و به او جان و حیات تازه میبخشد.
و سرانجام روشنایی روز،او را به حرکت و تلاش دعوت میکند، و گرمی و حرارت میآفریند و در همه جا جنبش و حرکت ایجاد میکند.
و خلاصه همه از بهر او سرگشته و فرمانبردارند و بیان و شرح این همه نعمت علاوه بر اینکه در انسان شخصیت تازهای میآفریند و او را به عظمت مقام خویش آگاه میسازد،حس شکرگزاریش را نیز برمیانگیزد.
از این بیان ضمنا این نتیجه بدست آمد که"تسخیر"در فرهنگ قرآن به دو معنی آمده است،یکی در خدمت منافع و مصالح انسان بودن(مانند تسخیر خورشید و ماه)و دیگری زمام اختیارش در دست بشر بودن(مانند تسخیر کشتیها و دریاها).
و اینکه بعضی پنداشتهاند که این آیات اشاره به اصطلاحی است که امروز برای تسخیر داریم(مانند تسخیر کره ماه بوسیله مسافران فضایی)درست به نظر نمیرسد،زیرا در بعضی از آیات قرآن میخوانیم وَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ (جاثیه-13)که نشان میدهد همه آنچه در آسمانها و همه آنچه در زمین است مسخر انسان است،در حالی که میدانیم مسافرت فضانوردان به همه کرات آسمانی قطعا محال است.
آری در قرآن بعضی آیات دیگر داریم که ممکن است اشاره به این نوع تسخیر باشد که به خواست خدا در تفسیر سوره"الرحمن"از آن بحث خواهیم کرد(درباره مسخر بودن موجودات در برابر انسان در ذیل آیه 2 سوره رعد نیز بحثی داشتیم).
گفتیم"دائب"از ماده"دئوب"به معنی استمرار چیزی در انجام یک برنامه به صورت یک حالت و سنت است،البته خورشید،حرکت به دور زمین ندارد و این زمین است که به دور آفتاب میگردد و ما میپنداریم آفتاب به دور ما میچرخد،ولی در معنی دائب حرکت در مکان نیفتاده است بلکه استمرار در انجام یک کار و یک برنامه در مفهوم آن درج است،و میدانیم خورشید و ماه برنامه نورافشانی و تربیتی خود را نسبت به کره زمین و انسانها به طور مستمر و با یک حساب کاملا منظم انجام میدهند(و فراموش نباید کرد که یکی از معانی دأب، عادت است) (1).
در آیات فوق خواندیم که خداوند،به شما لطف کرد و قسمتی از آنچه را از او تقاضا کردید به شما داد(توجه داشته باشید"من"در جمله" مِنْ کُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ "تبعیضیه است).
و این به خاطر آن است که بسیار میشود انسان از خدا چیزی میخواهد که قطعا ضرر و زیان و یا حتی هلاک او در آن است و خود نمیداند،اما خداوند عالم و حکیم و رحیم،هرگز به چنین تقاضایی پاسخ نمیدهد.
و در عوض شاید در بسیاری از اوقات انسان با زبانش چیزی را از خدا نخواهد ولی با زبان حالش و فطرت و طبیعت و هستیش آن را تمنا میکند،و خدا به او میدهد،و هیچ مانعی ندارد که سؤال در جمله" مٰا سَأَلْتُمُوهُ "هم سؤال به زبان
1) 1) البته دانشمندان امروز برای خورشید حرکات دیگری مانند حرکت به دور خود و یا حرکت به همراه مجموعه منظومه شمسی در دل کهکشانی که در آن قرار دارد قائل هستند.
قال را شامل شود هم زبان حال را.
این یک حقیقت است که سر تا پای وجود ما غرق نعمتهای او است و اگر کتابهای مختلف علوم طبیعی و انسانشناسی و روانشناسی و گیاهشناسی و مانند آن را بررسی کنیم،خواهیم دید که دامنه این نعمتها تا چه حد گسترده است، اصولا هر نفسی به گفته آن ادیب بزرگ،دو نعمت در آن موجود است و به هر نعمتی شکری واجب.
از این گذشته میدانیم در بدن یک انسان به طور متوسط ده میلیون میلیارد سلول زنده است،که هر کدام یک واحد فعال بدن ما را تشکیل میدهد،این عدد بقدری بزرگ است که اگر ما بخواهیم این سلولها را شماره کنیم،صدها سال طول میکشد!.
و تازه این یک بخش از نعمتهای خدا نسبت به ما است،و بنا بر این براستی اگر ما بخواهیم نعمتهای او را بشماریم قادر نیستیم وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا .
در درون خون انسان دو دسته گلبول(موجودات زنده کوچکی که در خون شناورند و وظائف حیاتی سنگین بر دوش دارند)وجود دارند:ملیونها گلبول قرمز که وظیفه آنها رساندن اکسیژن هوا برای سوخت و ساز سلولهای بدن،و ملیونها گلبول سفید که وظیفه آنها پاسداری از سلامت انسان در مقابل هجوم میکربها به بدن میباشد و عجب اینکه آنها بدون استراحت و خواب دائما کمر به خدمت انسان بستهاند.
آیا با این حال هرگز میتوانیم نعمتهای بیپایانش را احصاء کنیم.
از بحثهای گذشته به این واقعیت رسیدیم که خداوند با این همه موجوداتی که مسخر فرمان انسان کرده،و با آن همه نعمتی که به او ارزانی داشته،دیگر کمبودی از هیچ جهت برای او نیست.
ولی این انسان بر اثر دور ماندن از نور ایمان و تربیت،در جاده طغیان و ظلم و ستم گام مینهد و به کفران نعمت مشغول میشود:
انحصارگران سعی میکنند نعمتهای گسترده الهی را به خود منحصر سازند و منابع حیاتی آن را در اختیار بگیرند،و با اینکه خودشان جز اندکی را نمیتوانند مصرف کنند دیگران را از رسیدن به آن محروم مینمایند.
این ظلم و ستمها که در شکل انحصارطلبی،استعمار،و تجاوز به حقوق دیگران ظاهر میشود محیط آرام زندگی او را دستخوش طوفانها میکند، جنگها میآفریند،خونها میریزد،و اموال و نفوس را به نابودی میکشاند.
در حقیقت قرآن میگوید ای انسان همه چیز بقدر کافی در اختیار تو است، اما به شرط اینکه ظلوم و کفار نباشی،به حق خود قناعت کنی و به حقوق دیگران تجاوز ننمایی!.
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اِجْعَلْ هَذَا اَلْبَلَدَ آمِناً وَ اُجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنٰامَ (35) رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ اَلنّٰاسِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصٰانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (36) رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ اَلْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنّٰاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَ اُرْزُقْهُمْ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ (37) رَبَّنٰا إِنَّکَ تَعْلَمُ مٰا نُخْفِی وَ مٰا نُعْلِنُ وَ مٰا یَخْفیٰ عَلَی اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی اَلسَّمٰاءِ (38) اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی اَلْکِبَرِ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ اَلدُّعٰاءِ (39) رَبِّ اِجْعَلْنِی مُقِیمَ اَلصَّلاٰةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنٰا وَ تَقَبَّلْ دُعٰاءِ (40) رَبَّنَا اِغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ اَلْحِسٰابُ (41)
35-(به یاد آورید)زمانی را که ابراهیم گفت پروردگارا این شهر(مکه)را شهر امنی قرار ده و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاهدار.
36-پروردگارا آنها(بتها)بسیاری از مردم را گمراه ساختند هر کس از من پیروی کند از من است و هر کس نافرمانی من کند تو بخشنده و مهربانی.
37-پروردگارا من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی آب و علفی در کنار خانهای که
حرم تو است ساکن ساختم تا نماز را بر پای دارند،تو قلبهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزی ده شاید آنان شکر تو را بجای آورند.
38-پروردگارا تو میدانی آنچه را ما پنهان و یا آشکار میکنیم،و چیزی در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست.
39-حمد خدای را که در سن پیری اسماعیل و اسحاق را به من بخشید مسلما خدای من دعا را میشنود(و اجابت میکند).
40-پروردگارا مرا برپاکننده نماز قرار ده و از فرزندان من نیز چنین کن پروردگارا دعای (ما را)بپذیر.
41-پروردگارا من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را روزی که حساب بر پا میشود بیامرز.
دعاهای سازنده ابراهیم بتشکن
از آنجا که در آیات گذشته از یک سو بحث از مؤمنان راستین و شاکران در برابر نعمتهای خدا در میان بود،به دنبال آن در آیات مورد بحث گوشهای از دعاها و درخواستهای ابراهیم بنده مقاوم و شاکر خدا را بیان میکند تا تکمیلی باشد برای هر بحث گذشته و سرمشق و الگویی برای آنها که میخواهند از نعمتهای الهی بهترین بهره را بگیرند.
نخست میگوید:"به خاطر بیاورید زمانی را که ابراهیم به پیشگاه خدا عرضه داشت،پروردگارا این شهر(مکه)را سرزمین امن و امان قرار ده" ( وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً ).
و من و فرزندانم را مشمول لطف و عنایتت بنما و از پرستش بتها دور نگاهدار ( وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ ).
چرا که من میدانم بت پرستی چه بلای بزرگ و خانمانسوزی است،و با چشم خود قربانیان این راه را دیدهام"پروردگارا این بتها بسیاری از مردم را گمراه ساختهاند"( رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ ).
آنهم چه گمراهی خطرناکی که همه چیز خود حتی عقل و خرد خویش را در این راه باختهاند.
خداوند من،من دعوت به توحید تو میکنم،و همه را به سوی تو میخوانم، "هر کس از من پیروی کند او از من است،و هر کس نافرمانی من کند اگر قابل هدایت و بخشش است درباره او محبت کن چرا که تو بخشنده و مهربانی"( فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصٰانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
در حقیقت ابراهیم با این تعبیر میخواهد به پیشگاه خداوند چنین عرض کند که حتی اگر فرزندان من از مسیر توحید منحرف گردند،و به بت توجه کنند از من نیستند،و اگر بیگانگان در این خط باشند آنها همچون فرزندان و برادران منند.
این تعبیر مؤدبانه و بسیار محبت آمیز ابراهیم نیز قابل توجه است،نمیگوید هر کس نافرمانی من کند از من نیست،و او را چنین و چنان کیفر کن،بلکه میگوید هر کس نافرمانی من کند تو بخشنده و مهربانی! *** سپس دعا و نیایش خود را این چنین ادامه میدهد:پروردگارا!من بعضی از فرزندانم را در سرزمین فاقد هر گونه زراعت و آب و گیاه،نزد خانهای که حرم تو است گذاشتم تا نماز را بر پای دارند( رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا الصَّلاٰةَ ).
و این هنگامی بود که ابراهیم پس از آنکه خدا از کنیزش"هاجر"،پسری به او داد و نامش را"اسماعیل"گذاشت،حسادت همسر نخستینش"ساره"تحریک
شد و نتوانست حضور هاجر و فرزندش را تحمل کند،از ابراهیم خواست که آن مادر و فرزند را به نقطه دیگری ببرد،و ابراهیم طبق فرمان خدا در برابر این درخواست تسلیم شد.
اسماعیل و مادرش هاجر را به سرزمین مکه که در آن روز یک سرزمین خشک و خاموش و فاقد همه چیز بود آورد،و در آنجا گذارد،و با آنها خدا حافظی کرد و رفت.
چیزی نگذشت که این کودک و آن مادر در آن آفتاب گرم و داغ تشنه شدند،هاجر برای نجات جان کودکش سعی و تلاش فراوان کرد،اما خدایی که اراده کرده بود،آن سرزمین یک کانون بزرگ عبادت گردد،چشمه زمزم را آشکار ساخت،چیزی نگذشت که قبیله بیابانگرد"جرهم"که از نزدیکی آنجا میگذشتند،از ماجرا آگاه شدند و در آنجا رحل اقامت افکندند و"مکه" کم کم شکل گرفت.
سپس ابراهیم دعای خودش را این چنین ادامه میدهد:
"خداوندا!اکنون که آنها در این بیابان سوزان برای احترام خانه بزرگ تو مسکن گزیدهاند،تو قلوب گروهی از مردم را به آنها متوجه ساز و مهر آنها را در دلهایشان بیفکن"( فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّٰاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ ).
"و آنها را از انواع میوهها(ثمرات مادی و معنوی)بهرهمند کن،شاید شکر نعمتهای تو را ادا کنند"( وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ ).
*** و از آنجا که یک انسان موحد و آگاه میداند که علم او در برابر علم خداوند محدود است و مصالح او را تنها خدا میداند،چه بسا چیزی از خدا بخواهد که صلاح او در آن نیست،و چه بسا چیزهایی که نخواهد اما صلاح او در آنست،و گاهی مطالبی در درون جان او است که نمیتواند همه را بر زبان
آورد،لذا بدنبال تقاضاهای گذشته چنین عرض میکند:
"پروردگارا!تو آنچه را که ما پنهان میداریم و یا آشکار میسازیم بخوبی میدانی"( رَبَّنٰا إِنَّکَ تَعْلَمُ مٰا نُخْفِی وَ مٰا نُعْلِنُ ).
"و هیچ چیز در زمین و آسمان بر خدا مخفی نمیماند"( وَ مٰا یَخْفیٰ عَلَی اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ ).
اگر من از فراق فرزند و همسرم غمگین هستم تو میدانی،و اگر قطرههای اشکم آشکارا از چشمم سرازیر میشود تو میبینی.
اگر اندوه فراق قلب مرا احاطه کرده و با شادی از انجام وظیفه و اطاعت فرمان تو آمیخته است باز هم میدانی.
و اگر بهنگام جدایی از همسرم به من میگوید:الی من تکلنی"مرا به که میسپاری"؟!تو از همه اینها آگاهی،و آینده این سرزمین و آینده آنها که سخت به هم گره خورده است همه در پیشگاه علمت روشن است.
*** سپس به شکر نعمتهای خداوند که یکی از مهمترین آنها در حق ابراهیم همان صاحب دو فرزند برومند شدن،بنام اسماعیل و اسحاق،آنهم در سن پیری بود،اشاره کرده میگوید:"حمد و سپاس خدایی را که بهنگام کبر سن، اسماعیل و اسحاق را به من بخشید"و دعای مرا به اجابت رسانید( اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ ) (1).
1) 1) در اینکه سن ابراهیم بهنگام تولد فرزندش اسماعیل و اسحاق چه اندازه بوده است در میان مفسران گفتگو است:بعضی گفتهاند ابراهیم 99 ساله بود که نخستین فرزندش اسماعیل متولد شد،و 112 ساله بود که اسحاق دیده به جهان گشود،و بعضی کمتر از آن نوشتهاند،و بعضی بیشتر،قدر مسلم اینست در سنی بوده که عادتا تولد فرزند از او بسیار بعید به نظر میرسیده است.
"آری خدای من حتما دعاها را میشنود"( إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعٰاءِ ).
*** و باز به تقاضا و نیایش و دعا ادامه میدهد و عرض میکند:"پروردگارا مرا بر پا کننده نماز قرار ده و از فرزندان من نیز چنین کن ای خدای من" ( رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاٰةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی ).
"پروردگارا دعای ما را بپذیر"( رَبَّنٰا وَ تَقَبَّلْ دُعٰاءِ ).
*** و آخرین تقاضا و دعای ابراهیم در اینجا اینست که:"پروردگارا مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزی که حساب بر پا میشود ببخش و بیامرز" ( رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسٰابُ ).
در آیات فوق دیدیم که ابراهیم یک بار عرض میکند خداوندا من فرزندم را در یک سرزمین فاقد آب و آبادی و زراعت گذاشتم،این مسلما اشاره به آغاز ورود او در سرزمین مکه است که در آن موقع نه آب بود و آبادی و نه خانه و ساکن خانه،تنها بقایای خانه خدا در آنجا بچشم میخورد،و یک مشت کوههای خشک و بی آب و علف! ولی میدانیم این تنها سفر ابراهیم به سرزمین مکه نبود بلکه باز هم مکرر به این سرزمین مقدس گام گذارد،در حالی که"مکه"تدریجا شکل شهری را بخود میگرفت،و قبیله"جرهم"در آنجا ساکن شده بودند،و پیدایش چشمه زمزم آنجا را قابل سکونت ساخت.
به نظر میرسد که این دعاهای ابراهیم در یکی از این سفرها بوده،و لذا میگوید خداوندا این"شهر"را محل أمن و امان قرار ده.
و اگر سخن از وادی غیر ذی ذرع میگوید یا از گذشته خبر میدهد و خاطره نخستین سفرش را بازگو مینماید،و یا اشاره به این است که سرزمین مکه حتی پس از شهر شدن سرزمینی است غیر قابل زراعت که باید احتیاجاتش را از بیرون بیاورند،چرا که از نظر جغرافیایی در میان یک مشت کوههای خشک بسیار کم آب واقع شده.
جالب اینست که ابراهیم نخستین تقاضایی را که در این سرزمین از خداوند کرد تقاضای"امنیت"بود،این نشان میدهد که نعمت امنیت نخستین شرط برای زندگی انسان و سکونت در یک منطقه،و برای هر گونه عمران و آبادی و پیشرفت و ترقی است،و به راستی هم چنین است.
اگر جایی امن نباشد قابل سکونت نیست،هر چند تمام نعمتهای دنیا در آن جمع باشد،اصولا شهر و دیار و کشوری که فاقد نعمت امنیت است همه نعمتها را از دست خواهد داد!.
در اینجا به این نکته نیز باید توجه داشت که خداوند دعای ابراهیم را درباره امنیت مکه از دو سو اجابت کرد:هم امنیت تکوینی به آن داد،زیرا شهری شد که در طول تاریخ حوادث ناامن کننده کمتر به خود دیده،و هم امنیت تشریعی،یعنی خدا فرمان داده که همه انسانها و حتی حیوانها در این سرزمین در امن و امان باشند.
صید کردن حیوانات آن ممنوع است و حتی تعقیب مجرمانی که به این حرم و خانه کعبه پناه برند جایز نیست،تنها میتوان برای اجرای عدالت در حق چنین
مجرمان آذوقه را بر آنها بست تا بیرون آیند و تسلیم شوند.
شک نیست که ابراهیم پیامبر معصوم بود و فرزندان بلا واسطه او که به طور قطع در کلمه"بنی"در آیه فوق داخل هستند یعنی"اسماعیل"و"اسحاق" نیز پیامبران معصوم بودند،ولی با این حال تقاضا میکند که خدایا من و آنها را از پرستش بتها دور دار!.
این دلیل بر تاکید هر چه بیشتر روی مساله مبارزه با بت پرستی است که حتی پیامبران معصوم و بتشکن،نیز تقاضایی را در این زمینه از خدا میکنند، این درست شبیه تاکید کردن پیامبر در وصایایش به علی ع-یا امامان دیگر نسبت به جانشین خود-در زمینه نماز است که هرگز احتمال ترک آن در مورد آنها مفهوم نداشت بلکه اصولا نماز با تلاش و کوشش آنها بر پا شده بود.
اکنون این"سؤال"پیش میآید که چگونه ابراهیم گفت:پروردگارا این بتها بسیاری از مردم را گمراه ساختهاند،در حالی که سنگ و چوبی بیش نبودند و قدرت بر گمراه ساختن مردم نداشتند.
پاسخ این سؤال را اینجا میتوان دریافت که اولا:بتها همیشه از سنگ و چوب نبودند بلکه گاهی فرعونها و نمرودها مردم را به پرستش خود دعوت میکردند،و خود را رب اعلی،و زنده کننده و میراننده مینامیدند.
ثانیا-گاه بتهای سنگ و چوبی را متولیان و کارگردانان آن چنان میآراستند و تشریفات برای آنها قائل میشدند که برای عوام ساده لوح به راستی گمراه کننده بودند.
در آیات فوق خواندیم که ابراهیم میگوید:خداوندا کسانی که از من
تبعیت کنند از من هستند،آیا پیروان ابراهیم تنها همانها بودند که در عصر او یا اعصار بعد در کیش و مذهب او بودهاند،و یا همه موحدان و خداپرستان جهان را -به حکم اینکه ابراهیم سمبل توحید و بتشکنی بود-شامل میشود؟ از آیات قرآن-آنجا که آئین اسلام را ملت و آئین ابراهیم معرفی میکند (1)به خوبی استفاده میشود که دعای ابراهیم همه موحدان و مبارزان راه توحید را شامل میگردد.
در روایاتی که از ائمه اهل بیت ع نیز به ما رسیده این تفسیر تایید شده است.
از جمله در روایتی از امام باقر ع میخوانیم:
من احبنا فهو منا اهل البیت قلت جعلت فداک:منکم؟!قال منا و اللّٰه،اما سمعت قول ابراهیم فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی : "هر کس ما را دوست دارد(و به سیره ما اهل بیت است،راوی سؤال میکند فدایت شوم براستی از شما؟فرمود:بخدا سوگند از ما است،آیا گفتار ابراهیم را نشنیدهای که میگوید فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی "هر کس از من پیروی کند او از من است" (2).
این حدیث نشان میدهد که تبعیت از مکتب و پیوند برنامهها سبب ورود به خانواده از نظر معنوی میشود.
در حدیث دیگری از امام امیر المؤمنین علی ع میخوانیم که فرمود:
نحن آل ابراهیم ا فترغبون عن ملة ابراهیم و قد قال اللّٰه تعالی فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی : "ما از خاندان ابراهیم هستیم آیا از ملت و آئین ابراهیم رو میگردانید در حالی که خداوند(از قول ابراهیم چنین نقل میکند)هر کس از من پیروی کند او از من است."
کسانی که به مکه رفتهاند به خوبی میدانند خانه خدا و مسجد الحرام و بطور کلی مکه در لابلای یک مشت کوههای خشک و بی آب و علف قرار گرفته است،گویی صخرهها را قبلا در تنور داغی بریان کردهاند و بعد بر جای خود نصب نمودهاند.
در عین حال این سرزمین خشک و سوزان بزرگترین مرکز عبادت و پر سابقهترین کانون توحید در روی زمین است،به علاوه حرم امن خدا است، و همانگونه که گفتیم هم دارای امنیت تکوینی و هم تشریعی است.
در اینجا برای بسیاری این سؤال پیش میآید که چرا چنین مرکز مهمی را خداوند در چنان سرزمینی قرار داده؟ علی ع در"خطبه قاصعه"با رساترین عبارات و زیباترین تعبیرات فلسفه این انتخاب را بیان فرموده است:
وضعه باوعر بقاع الارض حجرا و اقل نتائق الدنیا مدرا...بین جبال خشنة و رمال دمثة...و لو اراد سبحانه ان یضع بیته الحرام و مشاعره العظام بین جنات و انهار و سهل و قرار،جم الاشجار، دانی الثمار،ملتف البنی،متصل القری،بین برة سمراء و روضة خضراء، و اریاف محدقة،و عراص مغدقة و ریاض ناظرة و طرق عامرة،لکان قد صغر قدر الجزاء علی حسب ضعف البلاء،و لو کان الاساس المحمول علیها و الاحجار المرفوع بها،بین زمردة خضراء،و یاقوتة حمراء،و نور و ضیاء،لخفف ذلک مصارعة الشک فی الصدور،و لوضع مجاهدة ابلیس عن القلوب، و لنفی معتلج الریب من الناس،و لکن اللّٰه یختبر عباده بانواع الشدائد، و یتعبدهم بانواع المجاهد و یبتلیهم بضروب المکاره،اخراجا للتکبر من قلوبهم،و اسکانا للتذلل فی نفوسهم،و لیجعل ذلک ابوابا فتحا الی فضله،
و اسبابا ذللا لعفوه (1).
"خدا خانهاش را در پر سنگلاخترین مکانها و بی گیاهترین نقاط زمین...
در میان کوههای خشن و شنهای فراوان قرار داد.
اگر خدا میخواست خانه و حرمش را و محل انجام عبادت بزرگ حج را در میان باغها و نهرها و سرزمینهای هموار و پر درخت و باغهای پر ثمر،در منطقهای آباد،دارای کاخهای بسیار و آبادیهای به هم پیوسته بیشمار،در میان گندمزارها و بوستانهای پر گل و گیاه،در لابلای باغهای زیبا و پر طراوت و پر آب،در وسط گلستانی بهجتزا با جادههایی آباد،قرار دهد میتوانست،ولی به همان نسبت که آزمایش بزرگ حج و عبادت راحتتر و سادهتر میشد،پاداش و جزا نیز کمتر بود.
و اگر خدا میخواست به خوبی میتوانست پایههای خانه کعبه و سنگهایی که ساختمان آن را تشکیل میدهد از زمرد سبز،و یاقوت سرخ،و نور و روشنایی قرار دهد،میتوانست،ولی در این حال شک و تردید،کمتر در دل ظاهربینان رخنه میکرد،و وسوسههای پنهانی شیطان به سادگی دور میشد.
ولی خدا میخواهد بندگانش را با انواع شدائد بیازماید،و با انواع مشکلات در طریق انجام عبادتش روبرو کند،تا تکبر از قلبهایشان فرو ریزد، و خضوع و فروتنی در آن جایگزین گردد و در پرتو این فروتنی و خضوع درهای فضل و رحمتش را به روی آنها بگشاید و وسائل عفو خویش را به آسانی در اختیار- شان قرار دهد".
در آیاتی که گذشت،ابراهیم قهرمان توحید و نیایش و مبارزه با بت و بت
1) 1) نهج البلاغه خطبه 192(قاصعه).
پرست و ظالم و ستمگر هفت تقاضا از خدای میکند که نخستین آن تقاضای امنیت شهر مکه،آن کانون بزرگ جامعه توحیدی است(و چه پر معنی است این تقاضا).
دومین تقاضایش دور ماندن از پرستش بتها است،که اساس و پایه همه عقائد و برنامههای دینی را در بر میگیرد:
سومین تقاضایش تمایل دلها و توجه افکار عمومی تودههای خدا پرستان که بزرگترین سرمایه یک انسان در اجتماع است،نسبت به فرزندان و پیروان مکتبش میباشد.
چهارمین تقاضا بهرهمند شدن از انواع ثمرات آنهم به عنوان مقدمهای برای شکرگزاری و توجه بیشتر به خالق آن نعمتها است.
پنجمین تقاضایش توفیق برای برپا داشتن نماز که بزرگترین پیوند انسان با خدا است میباشد،نه تنها برای خودش که برای فرزندانش نیز همین تقاضا را میکند.
ششمین خواسته ابراهیم پذیرش دعای او است و میدانیم خدا دعائی را میپذیرد که از قلبی پاک و روحی بی آلایش برخیزد که در واقع این تقاضا به طور ضمنی مفهومش تقاضای توفیق پاک داشتن قلب و روح از هر گونه آلایشی میباشد.
و سرانجام هفتمین و آخرین تقاضایش آنست که اگر لغزشی از او سر زده،خداوند بخشنده و مهربان او را مشمول لطف و آمرزش خود قرار دهد،و همچنین پدر و مادرش و همه مؤمنان را از این لطف و مرحمت،در روز رستاخیز بهرهمند سازد.
به این ترتیب تقاضاهای هفتگانه ابراهیم از امنیت شروع میشود،و به آمرزش پایان میپذیرد،و جالب اینکه اینها را نه تنها برای خود میطلبد،که برای دیگران نیز همین تقاضاها را دارد،چرا که مردان خدا هرگز"انحصار طلب" نبوده و نخواهند بود!
بدون شک"آزر"بتپرست بود،و چنان که قرآن میگوید تلاشها و کوششهای ابراهیم برای هدایتش مؤثر نیفتاد،و اگر قبول کنیم که آزر پدر ابراهیم بوده این سؤال پیش میآید که چرا در آیات فوق ابراهیم تقاضای آمرزش برای او کرد در حالی که قرآن صریحا مؤمنان را از استغفار کردن برای مشرکان باز داشته است(سوره توبه-آیه 113).
و از اینجا روشن میشود که نمیتوان"آزر"را پدر ابراهیم دانست، و اینکه گفتهاند کلمه"اب"در لغت عرب گاهی به"عمو"نیز اطلاق میشود با توجه به آیات مورد بحث کاملا قابل قبول است.
خلاصه اینکه"اب"و"والد"در لغت عرب با هم متفاوتند،کلمه "والد"که در آیات فوق نیز به کار رفته منحصرا به معنی پدر است،ولی کلمه "اب"که در مورد"آزر"آمده،میتواند به معنی عمو بوده باشد.
از انضمام آیات فوق با آیاتی که در سوره توبه در زمینه نهی از استغفار برای مشرکان آمده چنین نتیجه میگیریم که"آزر"حتما پدر ابراهیم نبود (1).
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 303،و جلد ششم صفحه 160 مراجعه فرمائید.
وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَللّٰهَ غٰافِلاً عَمّٰا یَعْمَلُ اَلظّٰالِمُونَ إِنَّمٰا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ اَلْأَبْصٰارُ (42) مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ لاٰ یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ (43) وَ أَنْذِرِ اَلنّٰاسَ یَوْمَ یَأْتِیهِمُ اَلْعَذٰابُ فَیَقُولُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا رَبَّنٰا أَخِّرْنٰا إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ نُجِبْ دَعْوَتَکَ وَ نَتَّبِعِ اَلرُّسُلَ أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مٰا لَکُمْ مِنْ زَوٰالٍ (44) وَ سَکَنْتُمْ فِی مَسٰاکِنِ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنٰا بِهِمْ وَ ضَرَبْنٰا لَکُمُ اَلْأَمْثٰالَ (45)
42-و گمان مبر که خدا از کارهای ظالمان غافل است(نه،بلکه کیفر)آنها را تاخیر انداخته برای روزی که چشمها در آن(از ترس و وحشت)از حرکت باز میایستد.
43-گردنها برافراشته،سر به آسمان کرده،حتی پلک چشمهایشان بی حرکت میماند (چرا که به هر طرف نگاه کنند نشانههای عذاب آشکار است)و(لذا)دلهایشان به کلی(فرو میریزد و)خالی میگردد!.
44-و مردم را از روزی که عذاب الهی به سراغشان میآید بترسان،آن روز که ظالمان میگویند پروردگارا مدت کوتاهی ما را مهلت ده،تا دعوت تو را بپذیریم، و از پیامبران پیروی کنیم(اما به زودی این پاسخ را میشنوند که)مگر قبلا شما سوگند یاد نکرده بودید که زوال و فنایی برای شما نیست؟!
45-(شماها نبودید که)در منازل(و کاخهای)کسانی که به خویشتن ستم کردند سکنی گزیدید؟و برای شما آشکار شد چگونه با آنها رفتار کردیم،و برای شما مثلها (از سرگذشت پیشینیان)زدیم(باز هم بیدار نشدید).
روزی که چشمها از حرکت باز میایستد!
از آنجا که در آیات گذشته سخن از"یوم الحساب"به میان آمد،به همین مناسبت آیات مورد بحث وضع ظالمان و ستمگران را در آن روز مجسم میسازد، تجسمی تکان دهنده و بیدارگر،ضمنا با بیان این بخش از مسائل معاد،بخشهای توحیدی گذشته تکمیل میگردد.
نخست با لحنی تهدید آمیز(تهدیدی نسبت به ظالمان و ستمگران)چنین آغاز میکند:ای پیامبر!"مبادا گمان کنی که خداوند از کار ظالمان و ستمگران غافل است"( وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ غٰافِلاً عَمّٰا یَعْمَلُ الظّٰالِمُونَ ).
این سخن در حقیقت پاسخی است به سؤال کسانی که میگویند اگر این عالم خدایی دارد،خدایی عادل و دادگر،پس چرا ظالمان را به حال خود رها کرده است؟آیا از حال آنها غافل است و یا میداند و قدرت جلوگیری ندارد؟! قرآن در برابر این سؤال میگوید،خدا هرگز غافل نیست،اگر به فوریت آنها را مجازات نمیکند به خاطر آن است که این جهان میدان و محل آزمایش و پرورش انسانهاست،و این هدف بدون آزادی ممکن نیست،ولی بالآخره روزی حساب آنها را خواهد رسید.
سپس میگوید:"خدا مجازات آنها را به روزی میاندازد که در آن روز، چشمها از شدت ترس و وحشت از حرکت میایستند"و به یک نقطه دوخته شده، بی حرکت میمانند"( إِنَّمٰا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصٰارُ ).
"مجازاتهای آن روز آن قدر وحشتناک است که این ستمگران،از شدت هول گردنهای خود را برافراشته،سر به آسمان بلند کرده،و حتی پلکهای چشمهاشان بی حرکت میماند و دلهایشان از شدت نگرانی و پریشانی به کلی تهی میشود" ( مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ لاٰ یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ ).
"تشخص"از ماده"شخوص"به معنی از حرکت افتادن چشم و به نقطه خیره شدن است.
"مهطعین"از ماده"اهطاع"به معنی"گردنکشیدن"است،و بعضی آن را به معنی"سرعت گرفتن"بعضی به معنی"نگاه کردن با ذلت و خشوع" دانستهاند،ولی با توجه به جملههای دیگر آیه همان معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
"مقنعی"از ماده"اقناع"به معنی"سر به آسمان کشیدن"است.
جمله" لاٰ یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ "مفهومش این است که پلکهای چشمهای آنها از هول و وحشت به هم نمیخورد،گویی همانند چشم مردگان از کار افتاده است! جمله" أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ "به معنی تهی شدن دلهای آنها است،درست همانند آنچه در زبان فارسی میگوئیم فلان کس خبر وحشتناکی به من داد و یک مرتبه دلم تهی شد،و یا قلبم فرو ریخت،در واقع آنها آن چنان دستپاچه میشوند که همه چیز را فراموش میکنند،حتی خودشان را،گویی تمام معلومات از دل و جان آنها به بیرون فرار کرده،و هر گونه قوت و قدرت را از دست دادهاند.
بیان این پنج صفت:خیره شدن چشمها،کشیدن گردنها،بلند کردن سرها،از حرکت افتادن پلک چشمها،و فراموش کردن همه فکرها،ترسیم بسیار گویایی است از هول و وحشت فوق العاده شدیدی که در آن روز به ظالمان دست میدهد،همانها که همیشه با نگاههای مغرورانه و متکبرانه خویش همه چیز را
به باد استهزاء میگرفتند،آن روز آن چنان بیچاره میشوند که حتی توانایی بستن پلک چشمها را از دست میدهند.
برای ندیدن آن منظرههای هولناک فقط چشمها را خیره خیره به آسمان میدوزند،چرا که به هر طرف نگاه کنند،منظره وحشتناکی در برابر چشم آنها است.
آنها که خود را"عقل کل"میپنداشتند و دیگران را بیخرد میانگاشتند، آن چنان عقل و هوش خود را از دست میدهند که نگاهشان نگاه دیوانگان است بلکه مردگان است،نگاهی خشک،بی تفاوت،بی حرکت و پر از ترس و وحشت.! براستی قرآن هنگامی که میخواهد منظرهای را مجسم نماید در کوتاهترین عبارت کاملترین ترسیمها را میکند که نمونه آن آیه کوتاه بالا است.
*** سپس برای اینکه تصور نشود مجازاتهای الهی به گروه خاصی مربوط است به عنوان یک دستور کلی به پیامبرش میفرماید:"همه مردم را از روزی که عذاب دردناک پروردگار به سراغ بدکاران میآید انذار کن،هنگامی که ظالمان نتائج وحشتناک اعمال خود را میبینند،پشیمان میشوند و به فکر جبران میافتند و عرض میکنند:پروردگارا ما را مدت کوتاه دیگری مهلت ده"( وَ أَنْذِرِ النّٰاسَ یَوْمَ یَأْتِیهِمُ الْعَذٰابُ فَیَقُولُ الَّذِینَ ظَلَمُوا رَبَّنٰا أَخِّرْنٰا إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ ).
تا از این مهلت کوتاه استفاده کرده،"دعوت تو را اجابت نمائیم و از پیامبرانت پیروی کنیم"( نُجِبْ دَعْوَتَکَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ ).
اما فورا دست رد بر سینه آنها گذارده میشود و به آنها این پیام تکان دهنده را میدهند:چنین چیزی محال است،دوران عمل پایان گرفت"آیا شماها نبودید که در گذشته سوگند یاد میکردید،هرگز زوال و فنایی برای حیات قدرت شما نیست"( أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مٰا لَکُمْ مِنْ زَوٰالٍ ).
*** "شما همانها نبودید که در کاخها و منازل و مساکن کسانی که به خویشتن ستم کرده بودند سکونت جستید"( وَ سَکَنْتُمْ فِی مَسٰاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ).
"و برای شما این واقعیت به خوبی آشکار شده بود که ما بر سر آنها چه آوردیم"( وَ تَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنٰا بِهِمْ ).
"و برای شما آن قدر مثالهای تکان دهنده از حالات امتهای پیشین ذکر کردیم" ( وَ ضَرَبْنٰا لَکُمُ الْأَمْثٰالَ ).
اما هیچیک از این درسهای عبرت در شما مؤثر نیفتاد و هم چنان به اعمال ننگین و ظلم و ستم خویش ادامه دادید،و اکنون که در چنگال کیفر الهی گرفتار شدهاید تقاضای تمدید مدت و ادامه مهلت میکنید،کدام تمدید؟و کدام مهلت؟ هر چه بود پایان یافت! ***
شک نیست که پیامبر ص هرگز تصور نمیکند که خداوند از کار ظالمان غافل است،ولی با این حال در آیات فوق روی سخن به پیامبر ص میباشد، و میگوید مبادا گمان کنی خداوند از اعمال ستمگران غافل است.
این در حقیقت از قبیل رساندن پیام به طور غیر مستقیم به دیگران است که یکی از فنون فصاحت میباشد که گاهی فردی را مخاطب میسازند ولی منظور دیگری یا دیگران هستند.
به علاوه این تعبیر اصولا کنایه از تهدید است،همانگونه که گاه حتی به شخص مقصر میگوئیم"فکر نکن تقصیراتت را فراموش کردم"یعنی به موقع خود حسابت را میرسم!
و به هر حال اساس زندگی این جهان بر این است که به همه افراد به حد کافی مهلت داده شود تا آنچه در درون دارند بیرون بریزند و میدان آزمایش تکامل به حد کافی وسعت یابد تا عذر و بهانهای برای کسی نماند،و امکان بازگشت و اصلاح و جبران به همه داده شود،و مهلت گنهکاران بخاطر همین است.
در آیات فوق خواندیم که پیامبر ص مامور میشود مردم را از آن روزی که عذاب الهی به سراغشان میآید انذار کند.
در اینکه منظور از این روز کدام روز است،مفسران سه احتمال دادهاند.
نخست اینکه روز قیامت و رستاخیز است.
دوم اینکه روز فرا رسیدن مرگ است که مقدمه مجازاتهای الهی به سراغ ظالمان از همان روز میآید.
سوم اینکه منظور روز نزول پارهای از بلاها و مجازاتهای دنیوی است، همانند عذابهایی که بر قوم لوط و قوم عاد و ثمود و قوم نوح و فرعونیان نازل گردید که در میان طوفان و امواج خروشان دریا،یا در زمین لرزهها یا بوسیله تندبادهای سخت و ویرانگر از میان رفتند.
گر چه بسیاری از مفسران احتمال اول را ترجیح دادهاند،ولی جملههایی که به دنبال آن آمده است به خوبی احتمال سوم را تقویت میکند،و نشان میدهد که منظور مجازاتهای نابود کننده دنیوی است،چرا که به دنبال این جمله میخوانیم:ستمگران با مشاهده آثار عذاب،میگویند پروردگارا مهلت کوتاهی برای جبران به ما بده.
تعبیر به"اخرنا"(ما را به تاخیر انداز)قرینه روشنی است بر تقاضای
ادامه حیات در دنیا،و اگر این سخن را در قیامت به هنگام مشاهده آثار عذاب میگفتند،باید بگویند:خداوندا ما را به دنیا باز گردان،همانگونه که در آیه 27 سوره انعام میخوانیم: وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَی النّٰارِ فَقٰالُوا یٰا لَیْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُکَذِّبَ بِآیٰاتِ رَبِّنٰا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ."اگر حال آنها را در آن هنگام که در برابر آتش ایستادهاند ببینی که میگویند ای کاش بار دیگر(به دنیا) باز میگشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمیکردیم و از مؤمنان میشدیم (به حالشان تاسف خواهی خورد)".
که بلا فاصله در آیه بعد از آن پاسخ آنها را چنین میگوید ...وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ :"اگر باز هم بر گردند به همان اعمالی که از آن نهی شده بودند،مشغول میشوند:آنها دروغ میگویند".
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر این آیه انذار به عذاب دنیا است، و در آیه قبل( لاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ غٰافِلاً... )انذار به عذاب آخرت شده چگونه با یکدیگر سازگار میباشد،با اینکه کلمه"انما"دلیل بر این است که تنها مجازاتشان در قیامت خواهد بود نه در این دنیا.
اما با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود و آن اینکه مجازاتی که هیچگونه تغییر و تبدیلی در آن راه ندارد،مجازات قیامت است که همه ظالمان را شامل میشود،ولی کیفرهای دنیوی علاوه بر اینکه عمومیت ندارد قابل بازگشت است، ذکر این نکته نیز لازم است که مجازاتهای نابود کننده دنیوی همانند مجازاتهای دردناکی که دامنگیر قوم نوح و فرعونیان و امثال آنها شد،بعد از شروع آن درهای توبه به کلی بسته میشود و هیچگونه راه باز گشت در آن نیست،چرا که غالب گنهکاران هنگامی که در برابر چنین کیفرهایی قرار میگیرند اظهار پشیمانی میکنند و در واقع یک نوع حالت ندامت اضطراری به آنها دست میدهد
که بی ارزش است،بنا بر این قبل از وقوع و شروع آنها باید در صدد جبران بر آیند (1).
در آیات مختلفی از قرآن مجید میخوانیم که بدکاران و ستمگران در مواقف گوناگون تقاضای باز گشت به زندگی برای جبران گذشته خویش میکنند.
بعضی از این آیات مربوط به روز قیامت و رستاخیز است،مانند آیه 28 سوره انعام که در بالا اشاره کردیم.
بعضی دیگر مربوط به فرا رسیدن زمان مرگ است مانند آیه 99 سوره مؤمنون که میگوید حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ :"این وضع هم چنان ادامه دارد تا هنگامی که مرگ یکی از آنها فرا رسد در این هنگام عرض میکند:خداوندا مرا باز گردان،شاید آنچه را که کوتاهی کردهام جبران کنم و عمل صالح انجام دهم".
و گاهی در مورد نزول عذابهای نابود کننده وارد شده است همانند آیات مورد بحث که میگوید به هنگام نزول عذاب،ظالمان تقاضای تمدید مدت و ادامه مهلت میکنند.
ولی جالب اینکه در تمام این موارد پاسخ منفی به آنها داده میشود.
دلیل آنهم معلوم است زیرا هیچ یک از این تقاضاها جنبه واقعی و جدی ندارد،اینها عکس العمل آن حالت اضطرار و پریشانی فوق العاده است که در بدترین اشخاص نیز پیدا میشود و هرگز دلیل بر دگرگونی و انقلاب درونی و تصمیم واقعی بر تغییر مسیر زندگی نیست.
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 315 به بعد ذیل آیه 18 سوره نساء مراجعه فرمائید.
این درست به حالت مشرکانی میماند که به هنگام گرفتاری در گردابهای هولناک دریاها مخلصانه خدا را میخواندند،ولی به مجرد اینکه طوفان فرو مینشست و به ساحل نجات میرسیدند همه چیز را فراموش میکردند! لذا قرآن در بعضی از آیات که در بالا به آن اشاره شد صریحا میگوید " وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ ":"اگر اینها بار دیگر به زندگی عادی برگردند باز همان برنامه را ادامه میدهند و به اصطلاح همان آش و همان کاسه است،هیچگونه تغییری در روش آنان پدیدار نخواهد گشت.
وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَ عِنْدَ اَللّٰهِ مَکْرُهُمْ وَ إِنْ کٰانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ اَلْجِبٰالُ (46) فَلاٰ تَحْسَبَنَّ اَللّٰهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ ذُو اِنتِقٰامٍ (47) یَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَیْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ (48) وَ تَرَی اَلْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِینَ فِی اَلْأَصْفٰادِ (49) سَرٰابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ وَ تَغْشیٰ وُجُوهَهُمُ اَلنّٰارُ (50) لِیَجْزِیَ اَللّٰهُ کُلَّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ إِنَّ اَللّٰهَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (51) هٰذٰا بَلاٰغٌ لِلنّٰاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (52)
46-آنها نهایت مکر خود را به کار زدند،و همه مکرها(و توطئههاشان)نزد خدا آشکار است،هر چند کوهها با مکرشان از جا برکنده شود! 47-و گمان مبر که خدا وعدهای را که به پیامبرانش داده تخلف کند،چرا که خداوند قادر و منتقم است.
48-در آن روز که این زمین به زمین دیگر و آسمانها(به آسمانهای دیگر)تبدیل میشوند، و آنها در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر میگردند.
49-و در آن روز مجرمان را با هم در غل و زنجیر میبینی(غل و زنجیری که دستها و گردنهایشان را بهم بسته).
50-لباسشان از قطران(ماده چسبنده بد بوی قابل اشتعال)است،و صورتهایشان را آتش میپوشاند
51-تا خداوند هر کس را هر آنچه انجام داده جزا دهد چرا که خدا سریع الحساب است.
52-این(قرآن)ابلاغی است برای(عموم)مردم،تا همه انذار شوند،و بدانند او معبود واحد است و تا صاحبان مغز(و اندیشه)پند گیرند.
توطئههای ستمگران بجایی نمیرسد!
در آیات گذشته به قسمتی از کیفرهای ظالمان اشاره شد،در این آیات نیز نخست اشاره به گوشهای از کارهای آنها کرده سپس قسمتی دیگر از کیفرهای سخت و دردناکشان را بیان میکند.
آیه اول میگوید:"آنها مکر خود را به کار زدند و تا آنجا که قدرت داشتند به توطئه و شیطنت پرداختند"( وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ ).
خلاصه کاری نبود که دشمنان تو برای محو و نابودی اسلام،انجام ندهند، از تحبیب و تهدید گرفته،تا اذیت و آزار و توطئه قتل و نابودی،و نیز پخش شایعات و متهم ساختن به انواع تهمتها.
ولی با اینهمه"خداوند به همه نقشههای آنها آگاه است،و همه کارهایشان نزد او ثبت است"( وَ عِنْدَ اللّٰهِ مَکْرُهُمْ ).
به هر حال نگران مباش،این نیرنگها و نقشهها و طرحهای آنها اثری در تو نخواهد کرد"هر چند با مکر خود کوهها را از جا تکان دهند"( وَ إِنْ کٰانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبٰالُ ).
"مکر"-همانگونه که سابقا هم اشاره کردهایم-به معنی هر گونه چارهاندیشی است،گاهی توأم با خرابکاری و افساد است و گاهی بدون آن(هر چند در لغت فارسی امروز،مکر در معنی اول به کار میرود ولی از نظر ادبیات عرب مفهوم آن اعم است،و لذا گاهی این کلمه به خدا هم نسبت داده شده است).
در تفسیر جمله" عِنْدَ اللّٰهِ مَکْرُهُمْ "دو احتمال داده شده است،بعضی از
مفسران همچون علامه طباطبائی در المیزان گفتهاند مفهوم این جمله آن است که خداوند به همه نقشهها و طرحها و نیرنگهای آنها احاطه کامل دارد.
و بعضی دیگر مانند مرحوم طبرسی در مجمع البیان گفتهاند منظور این است که جزای مکر آنها نزد خداوند ثابت است(بنا بر این جمله در تقدیر عند اللّٰه جزاء مکرهم بوده و کلمه جزاء که مضاف است محذوف شده است).
ولی معنی اول بدون شک صحیحتر است،زیرا هم موافق ظاهر آیه میباشد، و هم نیاز به هیچگونه حذف و تقدیر ندارد.
جمله بعد که میگوید"هر چند مکر آنها کوهها را از جای بر کند" نیز این تفسیر را تقویت میکند،یعنی آنها هر چند قوی و قادر به نقشهکشی باشند خدا از آنها آگاهتر و قادرتر است:و توطئههای آنها را در هم میکوبد.
*** بار دیگر روی سخن را به پیامبر ص کرده،به عنوان تهدید ظالمان و بدکاران میفرماید:"گمان مبر که خداوند وعدهای را که به پیامبران داده مخالفت میکند"( فَلاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ ) چرا که تخلف از کسی سر میزند که یا قادر و توانا نباشد،و یا کیفر و انتقام در قاموس او نیست،ولی"خداوند هم توانا است و هم صاحب انتقام" ( إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ ذُو انتِقٰامٍ ).
این آیه در حقیقت مکمل آیهای است که قبلا داشتیم( وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ غٰافِلاً عَمّٰا یَعْمَلُ الظّٰالِمُونَ ).
یعنی اگر میبینی ظالمان و ستمگران،مهلتی یافتهاند نه به خاطر غفلت پروردگار از اعمال آنها است و نه به خاطر آنست که از وعده خود تخلف خواهد کرد،بلکه همه حسابهای آنها را یک روز رسیده و کیفر عادلانه آنها را خواهد داد.
ضمنا کلمه"انتقام"که در عرف فارسی امروز ما به معنی،"تلافی
کردن توأم با کینهجویی و عدم گذشت"آمده،در اصل به این معنی نیست،بلکه مفهوم انتقام همان کیفر دادن و مجازات کردن است،مجازاتی که در مورد خداوند هماهنگ با استحقاق و عدالت بلکه نتیجه اعمال آدمی است لازم به تذکر نیست که اگر خدا دارای چنین انتقامی نبود،بر خلاف حکمت و عدل بود.
*** سپس اضافه میکند"این مجازات در روزی خواهد بود که این زمین به زمین دیگری تبدیل میشود و آسمانها به آسمانهای دیگری"( یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّمٰاوٰاتُ ).
در آن روز همه چیز پس از ویرانی،نو میشود،و انسان با شرائط تازه در عالم نوی گام مینهد،عالمی که همه چیزش با این عالم متفاوت است،وسعتش، نعمتهایش و کیفرهایش"و در آن روز هر کس هر چه دارد با تمام وجودش در برابر خداوند واحد قهار ظاهر میشود"( وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ ).
"بروز"اصلا از ماده براز(بر وزن فراز)که به معنی فضا و محل وسیع است گرفته شده،و خود کلمه"بروز"به معنی قرار گرفتن در چنین فضا و محل وسیعی میباشد که لازمه آن ظهور و آشکار شدن است،به همین دلیل بروز غالبا به معنی"ظهور"میآید(دقت کنید).
در اینکه بروز انسانها در برابر خداوند در قیامت به چه معنی است،مفسران بیاناتی دارند:
بسیاری به معنی بیرون آمدن از قبرها،دانستهاند.
ولی این احتمال وجود دارد که بروز به معنی ظهور تمام وجود انسان و درون و برونش در آن صحنه است،همانگونه که در آیه 16 غافر میخوانیم یَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لاٰ یَخْفیٰ عَلَی اللّٰهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ :"روزی که همه آنها آشکار میشوند و چیزی از آنان از خدا مخفی نمیماند"و در آیه 9 سوره طارق میخوانیم:
یَوْمَ تُبْلَی السَّرٰائِرُ :"روزی که اسرار درون هر کس آشکار میشود".
به هر حال توصیف خداوند در این حال به"قهاریت"دلیل بر تسلط او بر همه چیز و سیطره او بر درون و برون همگان میباشد.
در اینجا یک سؤال پیش میآید که مگر چیزی در دنیا بر خدا مخفی است که در آنجا آشکار میگردد؟مگر خداوند از وجود مردگان در قبرها بی خبر است و یا اسرار درون انسانها را نمیداند؟ پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه در این جهان ما ظاهر و باطنی داریم و گاهی بر اثر محدود بودن علم ما،این اشتباه پیدا میشود که خدا درون ما را نمیبیند،ولی در جهان دیگر آن چنان همه چیز آفتابی و آشکار میشود که ظاهر و باطنی وجود نخواهد داشت،همه چیز آشکار است و حتی این احتمال در دل کسی پیدا نمیشود که ممکن است چیزی از خدا مخفی مانده باشد.
و به عبارت دیگر،تعبیر بروز و ظهور با مقایسه به تفکر ما است،نه با مقایسه به علم خدا.
*** در آیه بعد حال مجرمان را به نحو دیگری ترسیم میکند:"در آن روز مجرمان را میبینی که در غل و زنجیر گرفتارند،غلها و زنجیرهایی که دستهای آنها را به گردنشان و سپس آنها را به یکدیگر پیوند میدهد"( وَ تَرَی الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ ).
"اصفاد"جمع"صفد"(بر وزن نمد)و"صفاد"(بر وزن معاد) در اصل به معنی غل میباشد و بعضی گفتهاند خصوص آن غل و زنجیری را گویند که دست و گردن را به هم میبندد.
"مقرنین"از ماده قرن و اقتران و به همان معنی است،منتها هنگامی که
به باب تفعیل برده شود،از آن"تکثیر"استفاده میشود،بنا بر این روی هم رفته کلمه مقرنین به معنی کسانی است که بسیار به یکدیگر نزدیک شدهاند.
در اینکه منظور از این کلمه در آیه فوق کیست،مفسران سه تفسیر ذکر کردهاند:
نخست اینکه مجرمان را در آن روز با غل و زنجیر در یک سلسله طولانی به هم میبندند،و به این صورت در عرصه محشر ظاهر میشوند،این غل و زنجیر، تجسمی است از پیوند عملی و فکری این گنهکاران در این جهان که دست به دست هم میدادند،و به کمک هم میشتافتند و در طریق ظلم و فساد با یکدیگر رابطه و پیوند و همکاری داشتند و این ارتباط در آنجا به صورت زنجیرهایی مجسم میشود که آنان را به یکدیگر مرتبط میسازد.
دیگر اینکه مجرمان در آن روز بوسیله زنجیرهایی با شیاطین قرین میشوند،و پیوند باطنیشان در دنیا،به صورت همزنجیر بودنشان در جهان دیگر، آشکار میگردد.
سوم اینکه دستهای آنها را به وسیله زنجیرها گردنشان قرین میسازند.
و مانعی ندارد که همه این معانی در مورد مجرمان صادق باشد،هر چند ظاهر آیه بیشتر معنی اول را میرساند.
*** سپس به لباس آنها میپردازد که خود عذاب بزرگی است برای آنان،و میگوید:"پیراهن آنها از ماده قطران است و صورت آنها را شعلههای آتش میپوشاند ( سَرٰابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ وَ تَغْشیٰ وُجُوهَهُمُ النّٰارُ ).
"سرابیل"جمع"سربال"(بر وزن مثقال)به معنی پیراهن است از هر جنس که باشد و بعضی گفتهاند به معنی هر نوع لباس است،ولی معنی اول مشهورتر است.
"قطران"که گاهی در لغت به فتح قاف و سکون طاء و یا به کسر قاف و سکون طاء خوانده شده،به معنی مادهای است که از درختی به نام ابهل میگیرند که آن را میجوشانند تا سفت شود،و به هنگام بیماری"جرب"به بدن شتر میمالند و معتقد بودند با سوزشی که دارد ماده بیماری جرب را از بین میبرد،و به هر حال جسمی است سیاه رنگ،بد بو و قابل اشتعال (1)و (2)و به هر حال مفهوم جمله" سَرٰابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ "این است که به جای لباس، بدنهای آنها را از نوعی ماده سیاهرنگ بد بوی قابل اشتعال میپوشانند،لباسی که هم زشت و بد منظر است و هم بد بو،و هم خود قابل سوختن و شعلهور شدن و با داشتن این عیوب چهارگانه بدترین لباس محسوب میشود چرا که لباس را برای آن میپوشند که زینت باشد و هم انسان را از گرما و سرما حفظ کند،این لباس به عکس همه لباسها هم زشت است و هم سوزاننده و آتش زننده است! این نکته نیز قابل توجه است که مجرمان با تلبس به لباس گناه در این جهان هم خویشتن را در پیشگاه خدا رو سیاه میکنند و تعفن گناه آنها جامعه را آلوده میسازد،و هم اعمال آنها باعث شعلهور شدن آتش فساد است در خودشان و در جامعهای که در آن زندگی میکنند،و این قطران که در جهان دیگر لباس آنها را تشکیل میدهد گویی تجسمی است از اعمال آنان در این جهان.
و اگر میبینیم در آیه فوق میگوید:شعلههای آتش صورت آنها را میپوشاند به این دلیل است که وقتی لباس قطران شعلهور شد نه تنها اندام بلکه صورتشان هم که به قطران آلوده نیست در میان شعلههای آن میسوزد.
"اینها برای آن است که خداوند میخواهد هر کس را مطابق آنچه انجام داده است جزا دهد"( لِیَجْزِیَ اللّٰهُ کُلَّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ ).
جالب اینکه نمیگوید:"جزای"اعمالشان را به آنها میدهد.بلکه میگوید:آنچه را انجام دادهاند به عنوان جزا به آنها خواهند داد،و به تعبیر دیگر جزای آنها اعمال مجسم خودشان است،و این آیه با این تعبیر خاص دلیل دیگری بر مساله تجسم اعمال است.
و در پایان میفرماید:"خداوند سریع الحساب است"( إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ ).
کاملا روشن است هنگامی که اعمال انسان از میان نرود و با تغییر چهره به سراغ آدمی بیاید دیگر حسابی از آن سریعتر نخواهد بود،و در واقع حسابش همراه خودش است! در بعضی از روایات میخوانیم ان اللّٰه تعالی یحاسب الخلائق کلهم فی مقدار لمح البصر:"خداوند به اندازه یک چشم بر هم زدن حساب همه خلائق را میرسد"اصولا محاسبه پروردگار نیاز به زمان ندارد و آنچه در روایت فوق آمده،در حقیقت برای اشاره به کوتاهترین زمان است(برای توضیح بیشتر به جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 40 مراجعه فرمائید).
و از آنجا که آیات این سوره و همچنین تمامی این قرآن جنبه دعوت به توحید و ابلاغ احکام الهی به مردم و انذار آنها در برابر تخلفاتشان دارد،در آخرین آیه این سوره(سوره ابراهیم)میفرماید:"این(قرآن)ابلاغ عمومی برای همه مردم است"( هٰذٰا بَلاٰغٌ لِلنّٰاسِ ).
"و انذاری است برای آنان"( وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ ) "و هدف این است که بدانند او معبود واحد است"( وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ).
"و منظور این است که صاحبان مغز و اندیشه متذکر شوند"( وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ).
در آیات بالا خواندیم که در رستاخیز این زمین به زمین دیگر تبدیل میشود و همچنین آسمانها به آسمانهای دیگر.
آیا منظور از این تبدیل،تبدیل ذات است،یعنی به کلی این زمین نابود میشود و زمین دیگری آفریده خواهد شد و قیامت در آن بر پا میگردد؟و یا منظور تبدیل صفات است به این معنی که این کره خاکی و همچنین آسمانها ویران میگردند و بر ویرانههای آنها زمین و آسمانی نو و تازه آفریده میشود؟که نسبت به این زمین و آسمان در سطحی بالاتر از نظر تکامل قرار دارند.
ظاهر بسیاری از آیات قرآن معنی دوم را تعقیب میکند.
در سوره فجر آیه 21 میخوانیم کَلاّٰ إِذٰا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا :"زمانی فرا میرسد که زمین در هم کوبیده میشود".
و در سوره"زلزال"که سخن از پایان جهان و آغاز قیامت است چنین میخوانیم إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا :"در آن زمان که زمین به زلزله میافتد و سنگینیهای درونش بیرون میریزد".
و در سوره حاقه آیه 14 و 15 میخوانیم وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ فَدُکَّتٰا دَکَّةً وٰاحِدَةً فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْوٰاقِعَةُ :"زمین و کوهها از جا برداشته میشوند و در هم کوبیده میشوند و در آن روز آن واقعه بزرگ تحقق مییابد".
و در سوره طه آیه 105 تا 108 میخوانیم وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبٰالِ فَقُلْ یَنْسِفُهٰا رَبِّی نَسْفاً- فَیَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً- لاٰ تَریٰ فِیهٰا عِوَجاً وَ لاٰ أَمْتاً- یَوْمَئِذٍ
یَتَّبِعُونَ الدّٰاعِیَ لاٰ عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الْأَصْوٰاتُ لِلرَّحْمٰنِ فَلاٰ تَسْمَعُ إِلاّٰ هَمْساً :
"از تو درباره کوهها سؤال میکنند بگو پروردگارم آنها را از هم متلاشی میکند، سپس آن را به صورت زمینی هموار در میآورد آن چنان که اعوجاج و پستی و بلندی در آن نخواهی دید،در آن روز مردم از دعوت کنندهای که هیچ انحرافی در او نیست،پیروی میکنند و صداها در برابر خداوند مهربان به خشوع میگراید آن چنان که جز صدای آهسته نمیشنوی".
در آغاز سوره"تکویر"نیز سخن از خاموش شدن خورشید و تاریک شدن ستارگان و حرکت کوهها به میان آمده.
و در آغاز سوره"انفطار"از شکافتن آسمانها و پراکنده شدن کواکب و سپس برانگیخته شدن مردگان از قبرها!(دقت کنید)گفتگو شده است.
از مجموع این آیات و مانند آن و همچنین آیات مختلفی که میگوید:انسانها از قبرها بار دیگر برانگیخته میشوند (1)به خوبی استفاده میشود که نظام کنونی جهان به این صورت باقی نمیماند،ولی به کلی نابود نمیشود،بلکه این جهان در هم میریزد و زمین صاف و مسطح میگردد،و مردم در زمینی تازه(و طبعا کاملتر و عالیتر به حکم آنکه عالم دیگر همه چیزش از این جهان وسیعتر و کاملتر است) گام مینهند.
طبیعی است که این جهان امروز ما استعداد پذیرش صحنههای قیامت را ندارد و برای زندگی رستاخیز ما،تنگ و محدود است و همان گونه که بارها گفتهایم شاید نسبت آن جهان به این جهان،همچون نسبت این جهان است به محدوده عالم جنین و رحم مادر.
آیاتی که میگوید:مدت طول روزها در قیامت با مقایسه به روزهای این
1) 1) سوره یس آیه 51 و سوره قمر آیه 7 و سوره معارج آیه 43 و سوره حج آیه 7 و...
جهان بسیار زیادتر است (1)نیز شاهد خوبی بر این واقعیت میباشد.
البته ما نمیتوانیم ترسیم دقیقی از جهان دیگر و ویژگیهایش در این جهان داشته باشیم،همانگونه که کودک در عالم جنین-اگر فرضا هم عقل کامل میداشت نمیتوانست ویژگیهای عالم بیرون از جنین را درک کند.
ولی همین قدر میدانیم که دگرگونی عظیمی در این جهانی که هستیم پیدا میشود،این جهان به کلی ویران میگردد،و به جهان کاملا جدیدی تبدیل میشود،جالب اینکه در روایات متعددی که در منابع اسلامی نقل شده میخوانیم که در آن هنگام زمین و عرصه محشر تبدیل به"نان پاکیزه و سفید رنگی"میشود که انسانها میتوانند از آن تغذیه کنند!تا حسابشان روشن گردد،و هر کدام به سوی سرنوشتشان حرکت کنند.
این روایات در تفسیر"نور الثقلین"به طرق مختلف نقل شده است (2)و بعضی از مفسران اهل تسنن مانند"قرطبی"نیز در ذیل همین آیه اشاره به چنین روایاتی کرده است (3).
بعید نیست منظور از این روایات آن باشد که در آن جهان،زمین به جای آنکه خاک آن را پوشانده باشد،یک ماده غذایی قابل جذب برای بدن انسان، سراسر آن را فرا گرفته،و به تعبیر دیگر خاک چیزی نیست که قابل جذب بدن انسان باشد و حتما مواد غذایی موجود در خاک باید در لابراتوار ریشه و ساقه و شاخه گیاهان تبدیل به مواد قابل جذبی برای بدن انسان شوند،ولی در آن روز به جای خاک مادهای سطح زمین را فرا گرفته که به آسانی برای بدن انسان قابل جذب است،و اگر از آن تعبیر به نان شده است به خاطر آن است که بیشترین
غذای آن را نان تشکیل میدهد(دقت کنید).
سوره"ابراهیم"همانگونه که دیدیم از بیان نقش حساس قرآن در خارج ساختن از ظلمات جهل و شرک به نور علم و توحید،آغاز شد،و با بیان نقش قرآن در انذار همه تودهها و تعلیم توحید و تذکر اولوا الالباب پایان میگیرد.
این"آغاز"و"پایان"بیانگر این واقعیت است که همه آنچه را میخواهیم در همین قرآن است،و به گفته امیر مؤمنان علی علیه السلام
فیه ربیع القلب و ینابیع العلم: "بهار دلها و سرچشمه علوم و دانشها همه در قرآن است" (1)و همچنین درمان همه بیماریهای فکری و اخلاقی و اجتماعی و سیاسی را باید در آن جست
(فاستشفوه من ادوائکم) (2).
این بیان دلیل بر این است که بر خلاف سیره بسیاری از مسلمانان امروز که به قرآن به عنوان یک کتاب مقدس که تنها برای خواندن و ثواب بردن نازل شده مینگرند کتابی است برای دستور العمل در سراسر زندگی انسانها.
کتابی است آگاهی بخش و بیدار کننده.
و بالآخره کتابی است که هم دانشمند را تذکر میدهد،و هم توده مردم از آن الهام میگیرند.
باید چنین کتابی در متن زندگی مسلمانان جان گیرد و قانون اساسی زندگی آنان را تشکیل دهد،و همیشه موضوع بحث و بررسی و مطالعه و دقت برای عمل کردن بیشتر و بهتر باشد.
فراموش کردن این کتاب بزرگ آسمانی و روی آوردن به مکتبهای انحرافی
شرق و غرب یکی از عوامل مؤثر عقب افتادگی و ضعف و ناتوانی مسلمین است.
و چه عالی فرمود:علی ع
و اعلموا انه لیس علی احد بعد القرآن من فاقة و لا لاحد قبل القرآن من غنی: "بدانید هیچکس از شما بعد از دارا بودن قرآن کمترین نیاز و فقر ندارد و احدی قبل از دارا بودن قرآن بینیاز نخواهد بود" (1).
و چقدر دردناک است بیگانگی ما از قرآن،و آشنایی بیگانگان به قرآن.
و چه رنجآور است که بهترین وسیله سعادت در خانه ما باشد و ما به دنبال آن گرد جهان بگردیم.
و چه مصیبت بار است در کنار چشمه آب حیات،تشنه کام،جان دادن، و یا در بیابانهای برهوت به دنبال سراب دویدن؟! خداوندا به ما آن عقل و درایت و ایمان را عطا فرما که این بزرگ وسیله سعادت را که خونبهای شهیدان راه تو است،ارزان از دست ندهیم! و به ما آن هوشیاری مرحمت کن که بدانیم گمشدههای ما در همین کتاب بزرگ است،تا دست نیاز به سوی این و آن دراز نکنیم.
نکته دیگری که آیات فوق به ما آموخت،تاکید بر توحید به عنوان آخرین سخن و تذکر به"اولوا الالباب"به عنوان آخرین یادآوری است.
آری توحید ریشهدارترین و عمیقترین اصل اسلامی است،و تمام خطوط تعلیم و تربیت اسلامی به آن منتهی میشود،یعنی از هر جا شروع کنیم باید از توحید شروع کنیم و هر جا برسیم باید به توحید ختم کنیم که تار و پود اسلام را
1) 1) نهج البلاغه خطبه 176.
توحید تشکیل میدهد.
نه تنها توحید در"معبود"و"اله"که توحید در هدف،و توحید در صفوف مبارزه،و توحید در برنامهها،همگی پایههای اصلی را مشخص میکند،و اتفاقا گرفتاری بزرگ ما مسلمانان امروز نیز در همین است که توحید را عملا از اسلام حذف کردیم.
کشورهای عربی که زادگاه اسلام است،متاسفانه غالبا به دنبال شعارهای شرکآلود نژادپرستی،و مجد عربی،و حیات عروبت،و عظمت عرب،افتادهاند، و کشورهای دیگر هر کدام برای خود بتی از این قبیل ساخته و رشته توحید اسلامی را که زمانی شرق و غرب جهان را به هم پیوند میداد به کلی از هم گسستهاند،و آن چنان در خود فرو رفته و از خود بیگانه شدهاند که جنگ و ستیزشان با یکدیگر بیش از جنگ و ستیزشان با دشمنان قسم خورده است.
چقدر ننگآور است که بشنویم آمار کشته شدگان جنگهای داخلی کشورهای عربی به مراتب بیش از آمار قربانیان آنها در مبارزه با صهیونیسم اسرائیل بوده است.
تازه چنین دشمن مشترک و خطرناکی را دارند و اینهمه پراکندهاند وای اگر پای این دشمن در میان نبود،آن روز چه میشد؟! بگذارید صریحتر بگوئیم به هنگامی که این بخش از تفسیر را مینویسیم دولت عراق که تا کنون یک گلوله به سربازان اسرائیل شلیک نکرده چنان بی رحمانه به بهانه کوچکی(بهانه اختلاف مرزی که مسلما از طریق مذاکره قابل حل است)به کشور جمهوری اسلامی ایران حمله کرده که گویی این دو ملت نه همسایه یکدیگرند،نه ارتباط فرهنگی دارند،و نه پیوند عمیق دینی.
و از آن طرف میبینیم دشمن مشترک(صهیونیسم) شادیکنان میگوید:
ما طرحی بهتر از این تصور نمیکردیم که عراق به ایران حمله کند و هر دو طرف در جنگی طولانی شدیدا آسیب ببینند و فکر ما تا مدت زیادی آسوده گردد!! اینجا است که بر مسلمان موحد و متعهد و با ایمان لازم است،شر این طاغوتها را برای همیشه از میان ببرند،و اینگونه حکومتهای شرکآلود نفاق افکن ویرانگر دشمن شاد کن را به قعر جهنم بفرستند.
پایان سوره ابراهیم
از آنجا که این سوره تنها سورهای است که در قرآن به نام ابراهیم نامیده شده -هر چند حالات ابراهیم تنها در این سوره نیامده،بلکه به مناسبتهای گوناگون در سورههای دیگر نیز از این پیامبر بزرگ الهی یاد شده است-مناسب دیدیم که زندگی پر افتخار این قهرمان توحید را فهرستوار در پایان این سوره بیاوریم، تا در تفسیر آیات مختلف که در آینده به آن برخورد میکنیم،و نیاز به احاطه بر زندگی این پیامبر دارد،آگاهی کافی برای خوانندگان عزیز باشد،و بتوانیم آنها را به این بحث ارجاع دهیم.
*** زندگی ابراهیم را در سه دوره مشخص میتوان مطرح کرد:
1-دوران قبل از نبوت.
2-دوران نبوت و مبارزه با بت پرستان در بابل 3-دوران هجرت از بابل و تلاش و کوشش در سرزمین مصر و فلسطین و مکه.
ابراهیم در سرزمین"بابل"که از سرزمینهای شگفتانگیز جهان بود و حکومتی نیرومند و در عین حال ظالم و جبار بر آن سلطه داشت،تولد یافت (1)
1) 1) بعضی از مورخان محل ولادت او را شهر"اور"از کشور بابل دانستهاند.
ابراهیم در زمانی چشم به جهان گشود که نمرود بن کنعان آن پادشاه جبار و ستمگر بر بابل حکومت میکرد و خود را خدای بزرگ بابل معرفی مینمود.
البته مردم بابل تنها این یک بت را نداشتند،بلکه در عین حال بتهایی با اشکال گوناگون و از مواد مختلف ساخته و پرداخته بودند و به نیایش در مقابل آنها مشغول بودند.
حکومت وقت از آنجا که بت پرستی را وسیله مؤثری برای"تحمیق"و"تخدیر" افکار ساده لوح میدید،سخت از آن حمایت میکرد،و هر گونه اهانت و توهین به بتها را یک گناه بزرگ و جرم نابخشودنی میدانست.
مورخان درباره تولد ابراهیم داستان شگفتانگیزی نقل کردهاند که خلاصهاش چنین است:
منجمان تولد شخصی را که با قدرت بی منازع"نمرود"مبارزه خواهد کرد،پیش بینی کرده بودند،و او با تمام قوا هم برای جلوگیری از تولد چنین کودکی،و هم برای کشتن او بر فرض تولد،تلاش و کوشش میکرد.
ولی هیچیک از اینها مؤثر نیفتاد و این نوزاد سرانجام تولد یافت.
مادر برای حفظ او،او را در گوشه غاری در نزدیکی زادگاهش پرورش میداد،بطوری که سیزده سال از عمر خود را در آنجا گذراند.
سرانجام که در آن مخفیگاه،دور از نظر ماموران نمرود پرورش یافت، و به سن نوجوانی رسید تصمیم گرفت که آن خلوتگاه را برای همیشه ترک کند، و به میان مردم گام نهد،و درس توحیدی را که با الهام درون به ضمیمه مطالعات فکری دریافته بود برای مردم باز گوید.
در این هنگام که مردم بابل علاوه بر بتهای ساختگی دست خود،موجودات
آسمانی همچون خورشید و ماه و ستارگان را پرستش میکردند،ابراهیم تصمیم گرفت از طریق منطق و استدلالهای روشن،و جدان خفته آنها را بیدار سازد و پردههای تاریک تلقینات غلط را از روی فطرت پاک آنها برگیرد،تا نور فطرت بدرخشد،و در راه توحید و یگانه پرستی گام بگذارند.
او مدتها پیرامون آفرینش آسمان و زمین و قدرتی که بر آنها حکومت میکند و نظام شگفتانگیز آنها مطالعه کرده بود،و نور یقین در قلبش میدرخشید (سوره انعام آیه 75).
نخست با ستاره پرستان روبرو شد و در برابر گروهی که در برابر ستاره "زهره"که بلافاصله بعد از غروب آفتاب در افق مغرب میدرخشد به تعظیم و پرستش مشغول میشدند قرار گرفت.
ابراهیم یا از روی تعجب و استفهام انکاری،و یا به عنوان هماهنگی با طرف مقابل،به عنوان مقدمه برای اثبات اشتباهشان،صدا زد"این خدای من است"؟! اما هنگامی که غروب کرد،گفت: من غروب کنندگان را دوست ندارم.
و هنگامی که"ماه"سینه افق را شکافت و ماه پرستان مراسم نیایش را شروع کردند،با آنها هم صدا شده،گفت:این خدای من است؟ اما آن هم که افول کرد گفت:اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند از گمراهان خواهم بود.
"خورشید"پردههای تاریک شب را شکافت،و شعاع طلایی خود را بر کوه و صحرا پاشید،آفتاب پرستان به نیایش برخاستند،ابراهیم گفت:"این خدای من است؟،این از همه بزرگتر است".
اما هنگامی که غروب کرد،صدا زد ای قوم من از شریکهایی که شما برای خدا میسازید بیزارم! اینها همه افول و غروب دارند.
اینها همه دستخوش تغییر و اسیر دست قوانین آفرینشاند،و هرگز از خود اراده و اختیاری ندارند،تا چه رسد به اینکه خالق و گرداننده این جهان باشند.
من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده،من در ایمان خود به او خالص و ثابتقدمم و هرگز از مشرکان نخواهم بود(سوره انعام آیه 75 تا 79).
ابراهیم این مرحله از مبارزه خود را با بت پرستان،به عالیترین صورتی پشت سر گذاشت،و توانست عدهای را بیدار و حد اقل عده دیگری را در شک و تردید فرو برد.
چیزی نگذشت این زمزمه در آن منطقه پیچید،این جوان کیست که با این منطق گویا و بیان رسا در دلهای توده مردم راه باز میکند؟! ***
در یک مرحله دیگر ابراهیم با عمویش"آزر"وارد بحث شد و با عباراتی بسیار محکم،رسا و توأم با محبت و گاهی توبیخ،در زمینه بت پرستی به او هشدار داد،و به او گفت.
چرا چیزی را میپرستی که نمیشنود و نمیبیند و نه هیچ مشکلی را درباره تو حل میکند؟ تو اگر از من پیروی کنی،من ترا به راه راست هدایت میکنم،من از این میترسم که اگر از شیطان پیروی کنی مجازات الهی دامنت را بگیرد.
حتی هنگامی که عمویش در مقابل این نصایح،او را تهدید به سنگسار
کردن مینمود او با جمله" سَلاٰمٌ عَلَیْکَ "،من برای تو استغفار خواهم کرد" کوشش نمود تا در دل سنگین او راهی پیدا کند(سوره مریم آیه 47).
در اینکه ابراهیم در چه سن و سالی به مقام نبوت نائل گشت دلیل روشنی در دست نداریم ولی همین قدر از سوره مریم استفاده میشود که او به هنگامی که با عمویش آزر به بحث پرداخت به مقام نبوت رسیده بود،زیرا در این سوره میخوانیم. وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِبْرٰاهِیمَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مٰا لاٰ یَسْمَعُ وَ لاٰ یُبْصِرُ وَ لاٰ یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً (آیه 41 و 42 سوره مریم) و میدانیم این ماجرا قبل از درگیری شدید با بت پرستان و داستان آتش سوزی او بوده است،و اگر آنچه را بعضی از مورخان نوشتهاند که ابراهیم به هنگام داستان آتشسوزی 16 ساله بود به آن بیفزائیم ثابت میشود که او از همان آغاز نوجوانی این رسالت بزرگ را بر دوش گرفته بود.
به هر حال ماجرای درگیری ابراهیم با بت پرستان،هر روز شدیدتر، و شدیدتر،میشد،تا به شکستن همه بتهای بتخانه بابل(به استثنای یک بت بزرگ) با استفاده از یک فرصت کاملا مناسب،انجامید!.
ماجرای مخالفت و مبارزه ابراهیم با بتها سرانجام به گوش نمرود رسید و او را احضار کرد تا به گمان خود از طریق نصیحت و اندرز،و یا توبیخ و تهدید وی را خاموش سازد.
او که در سفسطهبازی،چیرهدست بود،از ابراهیم پرسید اگر تو این بتها را نمیپرستی،پس پروردگار تو کیست؟ گفت:همان کسی که حیات و مرگ به دست او است.
فریاد زد ای بی خبر این بدست من است،مگر نمیبینی مجرم محکوم به اعدام را آزاد میکنم،و زندانی غیر محکوم به اعدام را اگر بخواهم اعدام مینمایم؟! ابراهیم که در پاسخهای دندانشکن،فوق العاده مهارت داشت،با استمداد از قدرت نبوت به او گفت تنها حیات و مرگ نیست که بدست خدا است،همه عالم هستی به فرمان اویند،مگر نمیبینی صبحگاهان خورشید به فرمان او از افق مشرق سر بر میآورد و شامگاهان به فرمانش در افق مغرب فرو میرود؟اگر تو حکمروا بر پهنه جهان هستی میباشی،فردا این قضیه را عکس کن،تا خورشید از مغرب سر بر آورد،و در مشرق فرونشیند.
نمرود چنان مبهوت شد که توانایی سخن گفتن را در برابر او از دست داد (بقره آیه 258).
بدون شک ابراهیم میدانست که نمرود در ادعای قدرت بر حیات و مرگ سفسطه میکند ولی مهارت او در استدلال اجازه نمیداد این مطلب که جای دستاویزی برای دشمن سفسطهباز در آن وجود دارد،تعقیب شود،لذا فورا آن را رها کرد و به چیزی چسبید که هیچگونه قدرت دست و پا زدن در آن نداشت!.
سرانجام دستگاه حکومت جبار نمرود که احساس کرد این جوان کم کم به صورت کانون خطری برای حکومت خود کامه او در آمده و زبان گویا و فکر توانا و منطق رسایش ممکن است سبب بیداری و آگاهی تودههای تحت ستم گردد،
و زنجیرهای استعمار او را سرانجام پاره کنند و بر او بشورند،تصمیم گرفت با دامن زدن به تعصبات جاهلانه بت پرستان،کار ابراهیم را یکسره کند و با مراسم خاصی که در سوره انبیاء خواهد آمد،او را در برابر دیدگان همه در میان دریای آتشی که بوسیله جهل مردم و جنایت نظام حاکم بر افروخته شده بود،بسوزاند و برای همیشه فکر خود را راحت کند.
اما هنگامی که آتش به فرمان خدا خاموش گشت و ابراهیم سالم از آن صحنه بیرون آمد چنان لرزهای بر دستگاه نمرود وارد گشت که به کلی روحیه خود را باخت،چرا که دیگر ابراهیم یک جوان ماجراجو و تفرقهافکن-بر چسبی که دستگاه نمرود به او میزدند-نبود،بلکه به عنوان یک رهبر الهی و یک قهرمان شجاع که میتواند یک تنه و با دست خالی بر انبوه جباران قدرتمند یورش ببرد، در آمد! و به همین دلیل نمرود و درباریانش که همچون زالو خون مردم بینوا را میمکیدند تصمیم گرفتند برای ادامه حکومت خود با تمام قوا در برابر ابراهیم بایستند و تا او را نابود نکنند از پای ننشینند.
از سوی دیگر ابراهیم سهم خود را از آن گروه گرفته بود،یعنی دلهای آماده به او ایمان آورده بودند،او بهتر دید که با جمعیت مؤمنان و هوادارانش سرزمین بابل را ترک گوید،و برای گستردن دعوت حق به سوی شام و فلسطین و مصر سرزمین فراعنه روانه شود،و توانست در آن مناطق حقیقت توحید را تبلیغ نماید و مؤمنان فراوانی را به سوی پرستش خداوند یگانه بخواند.
ابراهیم عمری را به مبارزه با بت پرستی در تمام اشکالش و مخصوصا"انسان پرستی"گذراند،و توانست دلهای آمادگان را به نور توحید روشن سازد،و در
کالبد انسانها جان تازهای دمد و گروههای زیادی را از زنجیر خود کامگان رهایی بخشد.
اکنون باید در آخرین مرحله عبودیت و بندگی خدا گام نهد و هر چه را دارد در طبق اخلاص بگذارد،و به پیشگاهش تقدیم کند.
تا از رهگذر آزمایشهای بزرگ الهی با یک جهش بزرگ روحانی وارد مرحله امامت و پیشوایی انسانها گردد.
و مقارن همین حال پایههای خانه توحید،خانه کعبه را برافرازد،و آن را به صورت یک کانون بی نظیر خدا پرستی در آورد،و از همه مؤمنان آماده،به کنگره عظیمی در کنار این خانه عظیم توحید،دعوت کند.
ماجرای حسادت"ساره"زن نخستینش با"هاجر"کنیزی که او را به همسری اختیار کرده بود و فرزندی به نام"اسماعیل"از او یافت،سبب شد که این مادر و کودک شیر خوار را به فرمان خدا از سرزمین"فلسطین"به بیابان خشک و تفتیده"مکه"در لابلای آن کوههای زمخت و خشن ببرد.
و آنها را در آن سرزمین که حتی یک قطره آب در آن پیدا نمیشد،به فرمان خدا،و به عنوان یک آزمایش بزرگ بگذارد و باز گردد.
پیدایش چشمه"زمزم"و آمدن قبیله"جرهم"به آن سرزمین و اجازه خواستن برای زندگی در آن منطقه از هاجر که هر کدام ماجرای طولانی و مفصلی دارد،سبب آبادی این زمین شد.
ابراهیم از خدا خواسته بود که آن نقطه را شهری آباد و پر برکت سازد، و دلهای مردم را به فرزندانش که در آن منطقه رو به فزونی بودند،متوجه گرداند (1).
جالب اینکه بعضی از مورخان نقل کردهاند هنگامی که ابراهیم هاجر و اسماعیل شیر خوار را در مکه گذاشت،و میخواست از آنجا باز گردد،هاجر
1) 1) سوره ابراهیم آیه 37 تا 41.
او را صدا زد که ای ابراهیم چه کسی به تو دستور داد ما را در سرزمینی بگذاری که نه گیاهی در آن وجود دارد،نه حیوان شیر دهندهای،و نه حتی یک قطره آب،آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟! ابراهیم در یک جمله کوتاه پاسخ گفت:"پروردگارم مرا چنین دستور داده است".
هنگامی که هاجر این جمله را شنید گفت اکنون که چنین است،خدا هرگز ما را به حال خود رها نخواهد کرد! (1).
ابراهیم"کرارا"از فلسطین به قصد زیارت اسماعیل به مکه آمد،و در یکی از همین سفرها بود که مراسم حج را بجای آورد،و به فرمان خدا اسماعیل فرزندش را که به صورت نوجوان برومند و فوق العاده پاک و با ایمان بود به قربانگاه برد،و حاضر شد این بهترین میوه شاخسار حیاتش را با دست خود در راه خدا قربانی کند.
هنگامی که این مهمترین آزمایش را به عالیترین صورتی از عهده بر آمد و تا آخرین مرحله آمادگی خود را در این راه نشان داد خدا قربانیش را پذیرفت و اسماعیل را برای او حفظ کرد و گوسفندی به عنوان قربانی برای او فرستاد (2).
سرانجام ابراهیم با ادا کردن حق همه این امتحانات،و بیرون آمدن از کوره همه این آزمایشها،به بلندترین مقامی که یک انسان ممکن است به آن برسد ارتقاء یافت و چنان که قرآن میگوید:"خداوند ابراهیم را به کلماتی آزمود و او همه آنها را به انجام رساند،و به دنبال آن به او فرمود من ترا امام و پیشوا قرار میدهم،ابراهیم که از این مژده به وجد آمده بود تقاضا کرد که این مقام را به بعضی از فرزندان من نیز ببخش،دعای او مستجاب شد ولی به این شرط که این
مقام به کسی که ظلم و ستم و انحرافی از او سر زده باشد هرگز نخواهد رسید" (1).
بررسی آیات قرآن نشان میدهد که خداوند برای ابراهیم،مقام فوق العاده والایی قرار داده است،مقامی که برای هیچیک از پیامبران پیشین قائل نشده است.
بزرگی مقام این پیامبر الهی را از تعبیرات زیر به خوبی میتوان دریافت:
***1-خداوند از ابراهیم به عنوان یک"امت"یاد کرده،و شخصیت او را به منزله یک امت میستاید(نحل-120).
***2-مقام خلیل اللهی را به او عطا فرموده است، وَ اتَّخَذَ اللّٰهُ إِبْرٰاهِیمَ خَلِیلاً (نساء 125).
جالب اینکه در بعضی از روایات در تفسیر این آیه میخوانیم،"این مقام به خاطر آن بود که ابراهیم هرگز چیزی از کسی نخواست و هرگز تقاضا کنندهای را محروم نکرد"! (2).
***3-او از نیکان (3)صالحان (4)قانتان (5)صدیقان (6)بردباران (7)و وفا
کنندگان به عهد بود (1).
***4-ابراهیم فوق العاده مهماننواز بود (2)بطوری که در بعضی از روایات آمده است او را ابو اضیاف(پدر مهمانان یا صاحب مهمانان)لقب داده بودند (3).
***5-او توکل بینظیری داشت،تا آنجا که در هیچ کار و هیچ حادثهای نظری جز به خدا نداشت هر چه میخواست،از او میطلبید و جز در خانه او را نمیکوبید (4).
داستان پیشنهاد فرشتگان برای نجات او به هنگامی که قوم لجوج میخواستند او را در میان دریایی از آتش بیفکنند،و عدم قبول این پیشنهاد از ناحیه ابراهیم در تواریخ ضبط است،او میگفت:من سر تا پا نیازم اما نه به مخلوق بلکه تنها به خالق! (5).
***6-او شجاعت بینظیری داشت و در برابر سیل خروشان تعصبهای بت پرستان یک تنه ایستاد و کمترین ترس و وحشتی به خود راه نداد،بتهای آنها را به باد مسخره گرفت و از بتکده آنها تل خاکی ساخت،و در برابر نمرود و دژخیمانش با شهامت بینظیری سخن گفت که هر یک از آنها در آیاتی از قرآن مجید آمده است.
***7-ابراهیم منطق فوق العاده نیرومندی داشت،در عبارات کوتاه و محکم
و مستدل پاسخهای داندانشکنی به گمراهان میداد،و با همان منطق رسایش بینی لجوجان را به خاک میمالید.
هرگز بخاطر شدت خشونت آنها از کوره در نمیرفت،بلکه با خونسردی که حاکی از روح بزرگش بود با آنها روبرو میشد،و با گفتار و رفتارش سند محکومیتشان را به دستشان میسپرد،که این مطلب نیز در داستان محاجه ابراهیم با نمرود،و با عمویش آزر،و با قضات دادگاه بابل،هنگامی که میخواستند او را به جرم خداپرستی و بتشکنی محکوم نمایند،به روشنی آمده است.
به آیات زیر که در سوره انبیاء آمده است خوب توجه کنید:
هنگامی که قضات از او پرسیدند آیا تو هستی که این بلا را به سر خدایان ما آوردهای و اینهمه بتهای کوچک و بزرگ را در هم شکستهای؟( قٰالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هٰذٰا بِآلِهَتِنٰا یٰا إِبْرٰاهِیمُ ).
او در پاسخ برای آنکه آنها را در بن بست شدید قرار دهد،بن بستی که راه نجات از آن را نداشته باشند گفت:ممکن است این کار را بزرگ آنها کرده باشد؟از آنها سؤال کنید اگر سخن میگویند( قٰالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هٰذٰا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کٰانُوا یَنْطِقُونَ ).
با همین یک جمله دشمنان خود را در بن بست شدیدی قرار داد،اگر بگویند بتها لال و بسته دهن هستند و قادر به تکلم نیستند،زهی رسوایی با این خدای گنگ و بیعرضه،و اگر قبول کنند که آنها قادر به تکلمند باید بپرسند و جواب بشنوند! اینجا بود که و جدان خفته آنها اندکی بیدار شد،و به خویشتن خویش بازگشتند،و از درون خویش فریادی شنیدند که به آنها میگفت"شما ظالم و خود خواه و ستمگرید"،نه به خود رحم میکنید و نه به جامعهای که به آن تعلق دارید( فَرَجَعُوا إِلیٰ أَنْفُسِهِمْ فَقٰالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظّٰالِمُونَ ).
ولی به هر حال لازم بود پاسخی بگویند،لذا با کمال سرشکستگی گفتند تو که میدانی اینها سخن نمیگویند( ثُمَّ نُکِسُوا عَلیٰ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ یَنْطِقُونَ ).
در اینجا بود که گفتار کوبنده ابراهیم همچون صاعقهای بر سر آنها فرود آمد،فریاد زد اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا میپرستید،ای بیعقلها! ( أُفٍّ لَکُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
سرانجام چون یارای مقاومت در برابر منطق نیرومند ابراهیم در خود ندیدند- -آن چنان که شیوه همه زورگویان قلدر است-متوسل به زور شدند،و گفتند او را باید بسوزانید.
و برای این کار از تعصبات جاهلانه بت پرستان کمک گرفتند و صدا زدند بشتابید به یاری خدایانتان اگر توان و قدرتی دارید( قٰالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ ) (1).
این یک نمونه از منطق رسا و مستدل و قاطع و برنده ابراهیم بود.
***8-قابل توجه اینکه قرآن یکی از افتخارات مسلمانها را این میشمرد که آنها بر آئین ابراهیمند (2)و او بود که نام"مسلمان"را بر شما گذارد (3).
حتی برای تشویق مسلمانان به انجام پارهای از دستورات مهم به آنان گوشزد میکند که شما باید به ابراهیم و یارانش اقتدا جویید (4).
***9-مراسم حج با آن همه عظمت و شکوهش بوسیله ابراهیم،و به فرمان خدا پایهگذاری شد و به همین جهت نام ابراهیم و خاطره ابراهیم با تمام مراسم
حج آمیخته است (1)و انسان در هر موقف و هر برنامهای از این مراسم بزرگ به یاد این پیغمبر الهی میافتد و پرتو عظمت او را در دل خویش احساس میکند،اصولا انجام مراسم حج بی یاد ابراهیم نامفهوم است!.
***10-شخصیت ابراهیم تا آن حد و پایه بود که هر گروهی کوشش داشتند او را از خود بدانند یهودیان و مسیحیان هر کدام بر پیوند خویش با ابراهیم تاکید داشتند،که قرآن در پاسخ آنها این واقعیت را بیان داشت که او تنها یک مسلمان و موحد راستین بود یعنی کسی که در همه چیز تسلیم فرمان خدا بود،جز به او نمیاندیشید و جز در راه او گام بر نمیداشت (2).
پایان جلد 10 تفسیر نمونه