ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
إِنَّمَا اَلصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ اَلْعٰامِلِینَ عَلَیْهٰا وَ اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی اَلرِّقٰابِ وَ اَلْغٰارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ فَرِیضَةً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (60)
60-زکات مخصوص فقراء و مساکین و کارکنانی است که برای(جمعآوری)آن کار میکنند، و کسانی که برای جلب محبتشان اقدام میشود،و برای(آزادی)بردگان،و بدهکاران،و در راه(تقویت آئین)خدا،و واماندگان در راه،این یک فریضه (مهم)الهی است و خداوند دانا و حکیم است.
مصارف زکات و ریزهکاریهای آن
در تاریخ اسلام دو دوران مشخص دیده میشود،دوران مکه که همت پیامبر ص و مسلمانان در آن مصروف تعلیم و تربیت نفرات و آموزش و تبلیغ میشد،و دوران مدینه که پیامبر ص در آن دست به تشکیل"حکومت اسلامی"و پیاده کردن و اجرای تعلیمات اسلام،از طریق این حکومت صالح زد.
بدون شک یکی از ابتدایی و ضروریترین مساله،به هنگام تشکیل حکومت تشکیل"بیت المال"است که به وسیله آن نیازهای اقتصادی حکومت بر آورده شود، نیازهایی که در هر حکومتی بدون استثناء وجود دارد.
به همین دلیل یکی از نخستین کارهایی که پیامبر ص در مدینه انجام داد تشکیل بیت المال بود که یکی از منابع آن را"زکات"تشکیل میداد،و طبق مشهور
این حکم در سال دوم هجرت پیامبر ص تشریع شد.
البته همانگونه که بعدا به خواست خدا اشاره خواهیم کرد،حکم زکات قبلا در مکه نازل شده بود،اما نه به صورت وجوب جمعآوری در بیت المال، بلکه خود مردم اقدام به پرداخت آن میکردند،ولی در مدینه دستور جمعآوری و"تمرکز"آن از ناحیه خداوند در آیه 103 توبه صادر گردید.
آیه مورد بحث که مسلما بعد از آیه وجوب اخذ زکات نازل شده،(هر چند در قرآن از آن ذکر گردیده است)مصارف گوناگون زکات را بیان میکند.
و جالب اینکه آیه،با کلمه"انما"که دلیل بر انحصار است،آغاز شده،و این نشان میدهد که بعضی از افراد خود خواه،یا بیخبر،انتظار داشتند بدون هیچگونه استحقاق،سهمی از زکات دریافت دارند که با کلمه"انما"دست رد به سینه همه آنها زده شده است.در دو آیه قبل از این آیه،نیز این معنی منعکس بود که بعضی بر پیامبر ص خرده میگرفتند که چرا سهمی از زکات را در اختیار آنها نمیگذارد و حتی در صورت محروم شدن از آن خشمگین میشدند،اما به هنگام برخورداری ابراز رضایت میکردند.
به هر حال آیه فوق به روشنی مصارف واقعی زکات را بیان کرده،و به تمام توقعات بیجا پایان میدهد،و آن را در هشت مصرف خلاصه میکند:
1-"فقراء"نخست میگوید:"صدقات و زکات برای فقیران است"( إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ ).
2-"مساکین"( وَ الْمَسٰاکِینِ ).
در اینکه"فقیر"و"مسکین"با هم چه تفاوتی دارند بحثی است که در پایان تفسیر آیه خواهد آمد.
3-"عاملان"و جمعآوری کنندگان زکات( وَ الْعٰامِلِینَ عَلَیْهٰا ).
این گروه در حقیقت کارمندان و کارکنانی هستند که برای جمعآوری
زکات و اداره بیت المال اسلام تلاش و کوشش میکنند،و آنچه به آنها داده میشود در حقیقت به منزله مزد و اجرت آنها است،و لذا فقر در این گروه به هیچوجه شرط نیست.
4-"مؤلفة قلوبهم"یعنی کسانی که انگیزه معنوی نیرومندی برای پیشبرد اهداف اسلامی ندارند،و با تشویق مالی میتوان تالیف قلب،و جلب محبت آنان نمود( وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ ).
توضیح بیشتر درباره این گروه بعدا خواهد آمد.
5-"آزاد ساختن بردگان"( وَ فِی الرِّقٰابِ ).
یعنی سهمی از زکات،تخصیص به مبارزه با بردگی،و پایان دادن به این موضوع ضد انسانی،داده میشود،و همانگونه که در جای خود گفتهایم برنامه اسلام در مورد بردگان برنامه"آزادی تدریجی"است که نتیجه نهائیش آزاد ساختن همه بردگان بدون روبرو شدن به واکنشهای نامطلوب اجتماعی آن میباشد،و تخصیص سهمی از زکات،به این موضوع،گوشهای از این برنامه را تشکیل میدهد.
6-"اداء دین بدهکاران"و آنها که بدون جرم و تقصیر زیر بار بدهکاری مانده و از ادای آن عاجز شدهاند( وَ الْغٰارِمِینَ ).
7-"در راه خدا"( وَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ).
همانگونه که در پایان آیه اشاره خواهیم کرد منظور از آن تمام راههایی است که به گسترش و تقویت آئین الهی منتهی شود،اعم از مساله جهاد و تبلیغ و مانند آن.
8-"واماندگان در راه"( وَ ابْنِ السَّبِیلِ ).
یعنی مسافرانی که بر اثر علتی در راه مانده،و زاد و توشه و مرکب کافی برای رسیدن به مقصد ندارند،هر چند افراد فقیر و بیبضاعتی نیستند،ولی بر اثر
دزدزدگی،یا بیماری،یا گم کردن اموال خود،و یا علل دیگر،به چنین وضعی افتادهاند،اینگونه اشخاص را باید از طریق زکات به مقداری که برای رسیدن به مقصد لازم است بینیاز ساخت.
در پایان آیه به عنوان تاکید روی مصارف گذشته میفرماید:"این فریضه الهی است"( فَرِیضَةً مِنَ اللّٰهِ ).
و بدون شک این فریضه،حساب شده،و کاملا دقیق،و جامع مصلحت فرد و اجتماع است،زیرا"خداوند دانا و حکیم است"( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
در میان مفسران گفتگو است که آیا فقیر و مسکین،مفهوم واحدی دارند و به عنوان تاکید در آیه فوق ذکر شدهاند؟و بنا بر این مصارف زکات،هفت مصرف میشود،و یا اینکه دو مفهوم مخالف دارند؟ غالب مفسران و فقها احتمال دوم را پذیرفتهاند،ولی در میان طرفداران این عقیده،نیز در تفسیر این دو کلمه،گفتگوهای زیادی است،اما آنچه نزدیکتر به نظر میرسد این است که"فقیر"به معنی کسی است که در زندگی خود کمبود مالی دارد،هر چند مشغول کسب و کاری باشد و هرگز از کسی سؤال نکند،اما "مسکین"کسی است که نیازش شدیدتر است و دستش از کار کوتاه است،و به همین جهت از این و آن سؤال میکند.
شاهد این موضوع،نخست ریشه لغت مسکین است که از ماده"سکون" گرفته شده،گویا چنین کسی بر اثر شدت فقر،ساکن و زمینگیر شده است.
دیگر اینکه ملاحظه موارد استعمال این دو کلمه در قرآن معنی فوق را تایید
میکند،از جمله در آیه 16 سوره بلد میخوانیم: أَوْ مِسْکِیناً ذٰا مَتْرَبَةٍ :"یا مسکین خاکنشینی را اطعام کند"و در آیه 8 سوره نساء میخوانیم: وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینُ فَارْزُقُوهُمْ :هر گاه خویشاوندان و یتیمان و مسکینان،در موقع تقسیم ارث،حضور یابند،چیزی از آن به آنها ببخشید" از این تعبیر استفاده میشود که منظور از مساکین سائلانی است که گاه در این مواقع حضور مییابند.
و در آیه 24 سوره"قلم"میخوانیم أَنْ لاٰ یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکِینٌ :
"امروز هیچ مسکینی نباید در محوطه زراعت شما حضور یابد"!که اشاره به- سائلان است.
همچنین تعبیر به"اطعام مسکین"یا"طعام مسکین"در آیات متعددی از قرآن نشان میدهد که مساکین افراد گرسنهای هستند که حتی نیاز به یک وعده غذا دارند.
در حالی که از پارهای از موارد استعمال کلمه"فقیر"در قرآن به خوبی استفاده میشود که افراد آبرومندی که هرگز روی سؤال ندارند اما گرفتار کمبود مالی هستند،در مفهوم این کلمه واردند،مانند آنچه در آیه 273 سوره بقره دیده میشود لِلْفُقَرٰاءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجٰاهِلُ أَغْنِیٰاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ :"انفاق برای فقیرانی است که در راه خدا گرفتار شدهاند،و آن چنان ظاهر خویش را حفظ میکنند که جاهل از شدت عفت نفس آنان،چنین میپندارد که غنی و بینیازند".
از همه اینها گذشته در روایتی که محمد بن مسلم از امام صادق ع یا امام باقر ع نقل کرده میخوانیم که از آن حضرت درباره"فقیر"و"مسکین" سؤال کردند،فرمود:
الفقیر الذی لا یسئل و المسکین الذی هو اجهد منه الذی یسئل :"فقیر کسی است که سؤال نمیکند،و مسکین حالش از او سختتر است،
و کسی است که از مردم سؤال و تقاضا میکند" (1).
همین مضمون در حدیث دیگری از ابو بصیر از امام صادق ع نقل شده است،و هر دو صراحت در مفهوم فوق دارد.
البته پارهای از قرائن گواهی بر خلاف آنچه در بالا گفتیم میدهد،ولی هر گاه مجموع قرائن موجود را در نظر بگیریم،روشن میشود که حق همان است که در بالا گفته شد.
بعضی از مفسران یا فقهاء عقیده دارند که ظاهر آیه فوق این است که باید زکات مال به هشت سهم مساوی تقسیم گردد،و هر کدام در مصرف خود صرف شود، مگر اینکه مقدار زکات بقدری ناچیز باشد که نتوان آن را به هشت سهم قابل ملاحظه تقسیم کرد.
ولی اکثریت قاطع فقها بر اینند که اصناف هشتگانه فوق مواردی است که صرف زکات در آنها مجاز است،و تقسیم کردن در آن واجب نیست.
سیره قطعی پیغمبر ص و امامان اهل بیت ع و یاران آنها نیز این معنی را تایید میکند،به علاوه با توجه به اینکه زکات یک مالیات اسلامی است و حکومت اسلامی موظف است آن را از مردم وصول کند،و هدف از تشریع آن رفع نیازمندیهای گوناگون جامعه اسلامی میباشد،طبعا چگونگی مصرف آن در این مصارف هشتگانه بستگی به ضرورتهای اجتماعی از یک سو،و نظر حکومت اسلامی از سوی دیگر دارد.
1) 1) وسائل الشیعه جلد 6 صفحه 144-ابواب مستحقین زکات باب 1 حدیث 2.
از آیات مختلف قرآن از جمله آیه 156 سوره اعراف،و آیه 3 سوره نمل، و آیه 4 سوره لقمان،و آیه 7 سوره فصلت که همه از سورههای مکی هستند،چنین استفاده میشود که حکم وجوب زکات در مکه نازل شده است،و مسلمانان موظف به انجام این وظیفه اسلامی بودهاند،ولی به هنگامی که پیامبر ص به مدینه آمد و پایه حکومت اسلامی را گذارد و طبعا نیاز به تشکیل بیت المال پیدا کرد، از طرف خداوند ماموریت یافت که زکات را از مردم شخصا بگیرد(نه اینکه خودشان به میل و نظر خود در مصارف آن صرف کنند).
آیه شریفه خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً ...(سوره توبه 103)در این هنگام نازل، شد،و مشهور این است که این در سال دوم هجرت بود،سپس مصارف زکات به طور دقیق در آیه مورد بحث که آیه 60 سوره توبه است بیان گردید،و جای تعجب نیست که تشریع اخذ زکات در آیه 103 باشد و ذکر مصارف آن که میگویند در سال نهم هجرت نازل شده در آیه 60،زیرا میدانیم آیات قرآن بر طبق تاریخ نزول جمعآوری نشده،بلکه به فرمان پیامبر ص هر کدام در مورد مناسب قرار داده شده است.
آنچه از تعبیر"مؤلفة قلوبهم"فهمیده میشود آن است که یکی از مصارف زکات کسانی هستند که به خاطر ایجاد الفت و محبت به آنها زکات داده میشود، ولی آیا منظور از آن کفار و غیر مسلمانانی است که به خاطر استفاده از همکاری آنها در جهاد از طریق کمک مالی تشویق میشوند؟یا مسلمانان ضعیف الایمان را نیز شامل میگردد؟
همانگونه که در مباحث فقهی گفتهایم مفهوم آیه،و همچنین پارهای از روایات که در این زمینه وارد شده مفهوم وسیعی دارد،و تمام کسانی را که با تشویق مالی،از آنها به نفع اسلام و مسلمین جلب محبت میشود،در بر میگیرد،و دلیلی بر تخصیص آن به کفار نیست.
با توجه به اینکه اسلام به صورت یک مکتب صرفا اخلاقی،و یا فلسفی و اعتقادی،ظهور نکرد،بلکه به عنوان یک"آئین جامع"که تمام نیازمندیهای مادی و معنوی در آن پیشبینی شده،پا به عرصه ظهور گذاشت،و نیز با توجه به اینکه اسلام،از همان عصر پیامبر ص،با تاسیس حکومت همراه بود،و همچنین با توجه به اینکه اسلام توجه خاصی به حمایت از محرومان و مبارزه با فاصله طبقاتی دارد،روشن میشود که نقش بیت المال،و زکات که یکی از منابع درآمد بیت المال است،از مهمترین نقشها است.
شک نیست که هر جامعهای دارای افرادی از کار افتاده،بیمار،یتیمان بیسرپرست،معلولین،و امثال آنها میباشد که باید مورد حمایت قرار گیرند.
و نیز برای حفظ موجودیت خود در برابر هجوم دشمن،نیاز به سربازان مجاهدی دارد که هزینه آنها از طرف حکومت پرداخته میشود، همچنین کارمندان حکومت اسلامی،دادرسان و قضات،و نیز وسائل تبلیغاتی و مراکز دینی،هر کدام نیازمند به صرف هزینهای است که بدون یک پشتوانه مالی منظم،و مطمئن،سامان نمیپذیرد.
به همین دلیل در اسلام مساله زکات که در حقیقت یک نوع"مالیات بر- درآمد و تولید و"مالیات بر ثروت راکد"محسوب میشود،از اهمیت خاصی برخوردار است،تا آنجا که در ردیف مهمترین عبادات قرار گرفته،و در بسیاری
از موارد با نماز همراه ذکر شده،و حتی شرط قبولی نماز شمرده شده است! حتی در روایات اسلامی میخوانیم که اگر حکومت اسلامی از شخص،یا اشخاصی،مطالبه زکات کند،و آنها در برابر حکومت،ایستادگی کنند و سرباز زنند،مرتد محسوب میشوند،و در صورتی که اندرزها در مورد آنها سود ندهد، توسل به نیروی نظامی،در مقابل آنها جایز است،داستان اصحاب رده(همان گروهی که بعد از پیامبر ص سر از پرداخت زکات باز زدند و خلیفه وقت به مبارزه با آنها برخاست و حتی علی ع این مبارزه را امضاء کرد و شخصا یکی از پرچمداران در میدان جنگ بود)در تواریخ اسلام مشهور است.
در روایتی از امام صادق ع میخوانیم:
من منع قیراطا من الزکاة فلیس هو بمؤمن،و لا مسلم،و لا کرامة !:"کسی که یک قیراط از زکات را نپردازد نه مؤمن است و نه مسلمان و ارزشی ندارد" (1).
جالب توجه اینکه از روایات استفاده میشود که"حدود"و"مقدار"زکات آن چنان دقیقا در اسلام تعیین شده،که اگر همه مسلمانان زکات اموال خویش را بطور صحیح و کامل بپردازند،هیچ فردی فقیر و محروم در سرتاسر کشور اسلامی باقی نخواهد ماند.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم
و لو ان الناس ادوا زکاة اموالهم ما بقی مسلم فقیرا محتاجا!...و ان الناس ما افتقروا،و لا احتاجوا،و لا جاعوا،و لا عروا،الا بذنوب الاغنیاء !:"اگر همه مردم زکات اموال خود را بپردازند مسلمانی فقیر و نیازمند،باقی نخواهد ماند،و مردم فقیر و محتاج و گرسنه و برهنه نمیشوند مگر به خاطر گناه ثروتمندان"! (2)و نیز از روایات استفاده میشود که ادای زکات باعث حفظ اصل مالکیت و
تحکیم پایههای آنست،بطوری که اگر مردم این اصل مهم اسلامی را فراموش کنند شکاف و فاصله میان گروهها آن چنان میشود که اموال اغنیاء نیز به خطر خواهد افتاد.
در حدیثی از امام موسی بن جعفر ع میخوانیم
حصنوا اموالکم بالزکاة :
"اموال خود را بوسیله زکات حفظ کنید". (1)
همین مضمون از پیامبر ص و امیر مومنان علی ع نیز در احادیث دیگر نقل شده است.
برای اطلاع بیشتر از این احادیث به ابواب یک و سه و چهار و پنج از ابواب زکات از جلد ششم وسائل مراجعه فرمائید.
***6-آخرین نکتهای که توجه به آن لازم است این است که در آیه مورد بحث در مورد چهار گروه کلمه"لام"ذکر شده( إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ الْعٰامِلِینَ عَلَیْهٰا وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ )و این تعبیر معمولا نشانه"ملکیت"است.
ولی در مورد چهار گروه دیگر کلمه"فی"آمده است( وَ فِی الرِّقٰابِ وَ الْغٰارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ )و این تعبیر معمولا برای بیان"مصرف"است (2).
در میان مفسران در تفسیر این"اختلاف تعبیر"گفتگو است،بعضی معتقدند که گروه چهارگانه اول،مالک زکات،میشوند،و گروه چهارگانه دوم،مالک، نخواهند شد،و تنها جایز است زکات در مورد آنان مصرف گردد.
بعضی دیگر معتقدند که این اختلاف تعبیر اشاره به نکته دیگری است و
آن اینکه گروه چهارگانه دوم استحقاق بیشتری برای زکات دارند،زیرا کلمه "فی"برای بیان ظرفیت است،گویا این گروه چهارگانه ظرف زکات میباشند و زکات مظروف آنها است،در حالی که گروههای نخستین چنین نیستند.
ولی ما در اینجا احتمال دیگری را انتخاب کردهایم و آن اینکه شش گروه "فقراء،مساکین،عاملین علیها،مؤلفة قلوبهم،غارمین،و ابن السبیل"که بدون "فی"ذکر شدهاند یکسان میباشند و عطف بر یکدیگر و دو گروه دیگر که "فی الرقاب"و"فی سبیل اللّٰه"است و با کلمه"فی"بیان گردیده،وضع خاصی دارند،شاید این تفاوت تعبیر از این نظر باشد که گروههای ششگانه میتوانند مالک زکات شوند،و میتوان زکات را به خود آنها پرداخت(حتی بدهکاران و کسانی که از ادای دین خود ناتوانند،البته در صورتی که اطمینان داشته باشیم آن را در مورد ادای دین خود مصرف میکنند).
ولی دو گروه مالک زکات نمیشوند،و نمیتوان به آنها پرداخت،بلکه باید در مورد آنها مصرف گردد،مثلا بردگان را باید از طریق زکات خرید و آزاد کرد،روشن است که آنها در این صورت مالک زکات نمیشوند،و همچنین مواردی که تحت عنوان"فی سبیل اللّٰه"مندرج است،از قبیل هزینه جهاد،تهیه اسلحه و یا ساختن مسجد و مراکز دینی و مانند آنها هیچیک مالک زکات نیستند، بلکه مصرف آنند.
و به هر حال این تفاوت در تعبیر نشان میدهد که تا چه اندازه تعبیرات قرآن حساب شده است.
وَ مِنْهُمُ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلنَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (61)
61-از آنها کسانی هستند که پیامبر را آزار میدهند،و میگویند او خوشباور و گوشی است!،بگو خوشباور بودن او به نفع شماست(ولی بدانید)او ایمان به خدا دارد و(تنها)تصدیق مومنان میکند،و رحمت است برای کسانی از شما که ایمان آوردهاند،و آنها که فرستاده خدا را آزار میدهند عذاب دردناکی دارند.
این حسن است نه عیب!
برای آیه فوق شان نزولهایی ذکر شده که بیشباهت به یکدیگر نیست، از جمله اینکه گفتهاند:این آیه درباره گروهی از منافقان نازل شده،که دور هم نشسته بودند و سخنان ناهنجار،درباره پیامبر ص میگفتند،یکی از آنان گفت:این کار را نکنید،زیرا،میترسیم به گوش محمد برسد،و او به ما بد بگوید (و مردم را بر ضد ما بشوراند).
یکی از آنان که نامش"جلاس"بود گفت:مهم نیست،ما هر چه بخواهیم میگوئیم،و اگر به گوش او رسید نزد وی میرویم،و انکار میکنیم،و او از ما میپذیرد،زیرا محمد ص آدم خوشباور و دهنبینی است،و هر کس هر چه بگوید قبول میکند،در این هنگام آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت:
در این آیه همانگونه که از مضمون آن استفاده میشود سخن از فرد یا افرادی در میان است که پیامبر ص را با گفتههای خود آزار میدادند و میگفتند"او انسان خوشباور،و دهنبینی است"( وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ).
"اذن"در اصل به معنی گوش است،ولی به اشخاصی که زیاد به حرف مردم گوش میدهند،و به اصطلاح"گوشی"هستند نیز این کلمه اطلاق میشود.
آنها در حقیقت یکی از نقاط قوت پیامبر ص را که وجود آن در یک رهبر کاملا لازم است،به عنوان نقطه ضعف نشان میدادند و از این واقعیت غافل بودند که یک رهبر محبوب،باید نهایت لطف و محبت را نشان دهد،و حتی الامکان عذرهای مردم را بپذیرد،و در مورد عیوب آنها پردهدری نکند(مگر در آنجا که این کار موجب سوء استفاده شود).
لذا قرآن بلافاصله اضافه میکند که:"به آنها بگو اگر پیامبر گوش به سخنان شما فرا میدهد،و عذرتان را میپذیرد،و به گمان شما یک آدم گوشی است این به نفع شما است"!( قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ ).
زیرا از این طریق آبروی شما را حفظ کرده،و شخصیتتان را خرد نمیکند عواطف شما را جریحهدار نمیسازد،و برای حفظ محبت و اتحاد و وحدت شما از این طریق کوشش میکند،در حالی که اگر او فورا پردهها را بالا میزد،و دروغگویان را رسوا میکرد،دردسر فراوانی برای شما فراهم میآمد،علاوه بر اینکه آبروی عدهای به سرعت از بین میرفت،راه بازگشت و توبه بر آنها بسته میشد،و افراد آلودهای که قابل هدایت بودند در صف بدکاران جای میگرفتند
و از اطراف پیامبر ص دور میشدند.
یک رهبر مهربان و دلسوز،و در عین حال پخته و دانا،باید همه چیز را بفهمد،ولی باید بسیاری از آنها را به روی خود نیاورد،تا آنها که شایسته تربیتند، تربیت شوند و از مکتب او فرار نکنند و اسرار مردم از پرده برون نیفتد.
این احتمال نیز در معنی آیه وجود دارد که خداوند در پاسخ عیبجویان میگوید:"چنان نیست که او گوش به همه سخنان فرا،دهد،بلکه او گوش به سخنانی میدهد که به سود و نفع شما است،یعنی وحی الهی را میشنود،پیشنهاد مفید را استماع میکند و عذرخواهی افراد را در مواردی که به نفع آنها و جامعه است میپذیرد" (1).
سپس برای اینکه عیبجویان از این سخن سوء استفاده نکنند،و آن را دستاویز قرار ندهند،چنین اضافه میکند:"او به خدا و فرمانهای او ایمان دارد، و به سخنان مؤمنان راستین گوش فرا میدهد،و آن را میپذیرد و به آن ترتیب اثر میدهد"( یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ ).
یعنی در واقع پیامبر ص دو گونه برنامه دارد:یکی برنامه حفظ ظاهر و جلوگیری از پردهدری،و دیگری در مرحله عمل،در مرحله اول به سخنان همه گوش فرا میدهد،و ظاهرا انکار نمیکند،ولی در مقام عمل تنها توجه او به فرمانهای خدا و پیشنهادها و سخنان مؤمنان راستین است،و یک رهبر واقعبین باید چنین باشد،و تامین منافع جامعه جز از این راه ممکن نیست لذا بلافاصله
1) 1) در حقیقت بنا بر تفسیر اول اذن خیر که مضاف و مضاف الیه است از قبیل اضافه موصوف به صفت است،و بنا بر تفسیر ثانی،از قبیل اضافه وصف به مفعول است،بنا بر احتمال اول معنی عبارت چنین میشود:"او سخنپذیر خوبی برای شما است"و بنا بر احتمال دوم مفهومش این است که:"او سخنان مفید و نیک را به نفع شما میشنود،نه هر سخنی را".
میفرماید:"او رحمت برای مؤمنان شما است"( وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ ).
ممکن است در اینجا سؤال شود که در پارهای از آیات قرآن میخوانیم پیامبر ص" رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ "است(انبیاء-107).
ولی آیه مورد بحث میگوید:رحمت برای مؤمنان است،آیا آن"عمومیت" با این"تخصیص"سازگار است؟! اما با توجه به یک نکته،پاسخ این سؤال روشن میشود،و آن اینکه:
رحمت،درجات و مراتب دارد که یکی از مراتب آن"قابلیت و استعداد"است، و مرتبه دیگر"فعلیت".
مثلا باران رحمت الهی است،یعنی این قابلیت و شایستگی،در تمام قطرات آن وجود دارد که منشا خیر و برکت و نمو و حیات باشد،ولی مسلما ظهور و بروز آثار این رحمت تنها در سرزمینهای آماده و مستعد است،بنا بر این هم میتوانیم بگوئیم تمام قطرههای باران،"رحمت"است و هم صحیح است گفته شود این قطرات در سرزمینهای مستعد و آماده،مایه"رحمت"است،جمله اول اشاره به مرحله"اقتضا و قابلیت"است،و جمله دوم اشاره به مرحله"وجود و فعلیت".
در مورد پیامبر ص او بالقوه برای همه جهانیان مایه رحمت است،ولی بالفعل مخصوص مومنان میباشد.
تنها چیزی که در اینجا باقی میماند این است که نباید آنها که پیامبر ع را با این سخنان خود ناراحت میکنند و از او عیبجویی مینمایند،تصور کنند که بدون مجازات خواهند ماند،درست است که پیامبر ص در برابر آنها وظیفهای دارد که با بزرگواری و وسعت روح خود با آنان روبرو شود،و از رسوا ساختنشان خود داری کند،ولی مفهوم این سخن چنین نیست که آنها در این اعمال خود بدون کیفر خواهند ماند،لذا در پایان آیه میفرماید:"آنها که رسول خدا ص را آزار میرسانند عذابی دردناک دارند"( وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللّٰهِ لَهُمْ
عَذٰابٌ أَلِیمٌ
).
یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَکُمْ لِیُرْضُوکُمْ وَ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ إِنْ کٰانُوا مُؤْمِنِینَ (62) أَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ یُحٰادِدِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِداً فِیهٰا ذٰلِکَ اَلْخِزْیُ اَلْعَظِیمُ (63)
62-برای شما،سوگند به خدا یاد میکنند تا شما را راضی کنند،در حالی که شایستهتر این است که خدا و رسولش را راضی سازند،اگر(راست میگویند و)ایمان دارند.
63-آیا نمیدانند هر کس با خدا و رسولش دشمنی کند،برای او آتش دوزخ است که جاودانه در آن میماند،این یک رسوایی بزرگ است!
از گفتار بعضی از مفسران چنین استفاده میشود که در آیه فوق مکمل آیه گذشته است،و طبعا در همان شان نزول نازل شده،ولی جمعی دیگر از مفسران،شان نزول دیگری برای این دو آیه نقل کردهاند و آن اینکه:هنگامی که در نکوهش تخلف کنندگان از غزوه تبوک آیاتی نازل شد یکی از منافقان گفت:به خدا سوگند این گروه نیکان و اشراف ما هستند،اگر آنچه را"محمد"در باره آنها میگوید راست باشد،اینها از چهارپایان هم بدترند،یکی از مسلمانان این سخن را شنید و گفت:به خدا آنچه او میگوید حق است،و تو از چهارپا بدتری!این سخن به گوش پیامبر ص رسید به دنبال آن مرد منافق فرستاد و از او پرسید چرا چنین
گفتی،او سوگند یاد کرد که چنین سخنی نگفته است،مرد مؤمنی که با او طرف بود و این سخن را به پیامبر ص گزارش داده بود گفت خداوندا خودت راستگو را تصدیق،و دروغگو را تکذیب فرما.آیات فوق نازل شد و وضع آنها را مشخص ساخت.
قیافه حق بجانب منافقان!
یکی از نشانههای منافقان و اعمال زشت و شوم آنها که قرآن کرارا به آن اشاره کرده،این است که آنها برای پوشاندن چهره خود بسیاری از خلافکاریهای خود را انکار میکردند و با توسل به سوگندهای دروغین میخواستند مردم را فریب داده و از خود راضی کنند.
در آیات فوق قرآن مجید پرده از روی این عمل زشت برداشته،هم آنها را رسوا میکند،و هم مسلمانان را آگاه میسازد که تحت تاثیر اینگونه سوگندهای دروغین قرار نگیرند.
نخست میگوید:"آنها برای شما سوگند به خدا یاد میکنند تا شما را راضی کنند( یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَکُمْ لِیُرْضُوکُمْ ).
روشن است که هدف آنها از این سوگندها،بیان حقیقت نیست،بلکه میخواهند با فریب و نیرنگ چهره واقعیات را در نظرتان دگرگون جلوه دهند، و به مقاصد خود برسند،و گر نه اگر هدف آنها این است که واقعا مؤمنان راستین را از خود خشنود سازند،لازمتر این است که خدا و پیامبرش را راضی کنند، در حالی که آنها با اعمالشان خدا و پیامبر را به شدت ناراضی کردند.
لذا قرآن میگوید:"اگر آنها راست میگویند و ایمان دارند،شایستهتر
این است که خدا و پیامبرش را راضی کنند"!( وَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ إِنْ کٰانُوا مُؤْمِنِینَ ) جالب توجه اینکه در جمله فوق چون سخن از"خدا"و"پیامبر"در میان است و قاعدتا باید"ضمیر"به صورت"تثنیه"آورده شود،ولی با این حال ضمیر مفرد به کار رفته است(منظور ضمیر"یرضوه"میباشد)این تعبیر در حقیقت اشاره به این است که رضایت پیامبر ص از رضایت خدا،جدا نیست،و او همان میپسندد که خدا میپسندد،و به تعبیر دیگر این اشاره به حقیقت"توحید افعالی" است،چرا که پیامبر ص در مقابل خدا از خود استقلالی ندارد،و رضا و غضب او همه به خدا منتهی میشود،همه برای او و در راه او است.
در پارهای از روایات نقل شده که در عصر پیامبر مردی ضمن سخنان خود چنین گفت:"
من اطاع اللّٰه و رسوله فقد فاز،و من عصاهما فقد غوی ":
"کسی که خدا و پیامبرش را اطاعت کند رستگار است،و کسی که این دو را مخالفت کند گمراه و نارستگار است".
هنگامی که پیامبر ص این تعبیر را شنید که او خدا و پیامبر را در یک ردیف قرار داده و با"ضمیر"تثنیه ذکر کرده،ناراحت شد،و فرمود:"
بئس الخطیب انت،هلا قلت و من عصی اللّٰه و رسوله "؟"تو بد سخنگویی هستی!چرا نگفتی هر کس نافرمانی خدا و پیامبرش را کند..."(بلکه با ضمیر تثنیه آوردی و گفتی هر که آن دو را مخالفت کند) (1).
*** در آیه بعد این گونه افراد منافق را شدیدا تهدید میکند،و میگوید:
"مگر نمیدانند کسی که با خدا و رسولش دشمنی و مخالفت کند برای او آتش دوزخ است که جاودانه در آن میماند".
1) 1) -تفسیر ابو الفتوح رازی ذیل آیه.
( أَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ یُحٰادِدِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِداً فِیهٰا ).
سپس برای تاکید اضافه میکند"این رسوایی و ذلت بزرگی است" ( ذٰلِکَ الْخِزْیُ الْعَظِیمُ ).
"یحادد"از ماده"محادة"و از ریشه"حد"است که به معنی طرف و نهایت چیزی میباشد،و از آنجا که افراد دشمن و مخالف در طرف مقابل قرار میگیرند، این ماده(محادة)به معنی عداوت و دشمنی نیز آمده است،همانگونه که در گفتگوهای روزمره کلمه"طرفیت"را به معنی"مخالفت و دشمنی"به کار میبریم.
یَحْذَرُ اَلْمُنٰافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمٰا فِی قُلُوبِهِمْ قُلِ اِسْتَهْزِؤُا إِنَّ اَللّٰهَ مُخْرِجٌ مٰا تَحْذَرُونَ (64) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَیَقُولُنَّ إِنَّمٰا کُنّٰا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللّٰهِ وَ آیٰاتِهِ وَ رَسُولِهِ کُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ (65) لاٰ تَعْتَذِرُوا قَدْ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ إِنْ نَعْفُ عَنْ طٰائِفَةٍ مِنْکُمْ نُعَذِّبْ طٰائِفَةً بِأَنَّهُمْ کٰانُوا مُجْرِمِینَ (66)
64-منافقان از آن بیم دارند که آیهای بر ضد آنها نازل گردد و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد،بگو:استهزا کنید،خداوند آنچه را از آن بیم دارید آشکار میسازد!.
65-و اگر از آنها بپرسی(چرا این اعمال خلاف را انجام دادید)میگویند ما بازی و شوخی میکردیم،بگو آیا خدا،و آیات او،و پیامبرش را مسخره میکنید.
66-(بگو)عذر خواهی نکنید(که بیهوده است،چرا که)شما پس از ایمان آوردن کافر شدید،اگر گروهی از شما را(به خاطر توبه)مورد عفو قرار دهیم،گروه دیگری را عذاب خواهیم کرد،زیرا آنها مجرم بودند.
برای آیات فوق شان نزولهای متعددی نقل شده که همه مربوط به کارهای منافقان پس از جنگ تبوک است.
از جمله اینکه:گروهی از منافقان در یک جلسه سری،برای قتل پیامبر توطئه کردند که پس از مراجعت از جنگ تبوک در یکی از گردنههای سر راه
به صورت ناشناس کمین کرده،شتر پیامبر ص را رم دهند،و حضرت را بقتل برسانند.خداوند پیامبرش را از این نقشه آگاه ساخت،و او دستور داد جمعی از مسلمانان مراقب باشند،و آنها را متفرق سازند،هنگامی که پیامبر ص به آن عقبه(گردنه)رسید،"عمار"مهار مرکب پیامبر ص را در دست داشت، و"حذیفه"از پشت سر آن را میراند در این هنگام گروه منافقان که گویا صورتهای خود را پوشیده بودند فرا رسیدند،پیامبر ص به حذیفه فرمود:به صورت مرکبهای آنها بزن و آنها را دور کن،حذیفه چنین کرد.
هنگامی که پیامبر ص بدون خطر از عقبه گذشت به حذیفه فرمود:آنها را نشناختی؟عرض کرد نه،هیچیک از آنها را نشناختم،سپس رسول خدا ص نام همه آنها را برای او برشمرد،حذیفه عرض کرد:حال که چنین است چرا گروهی را نمیفرستی آنها را به قتل برسانند؟فرمود:"دوست ندارم عرب بگویند هنگامی که محمد بر یارانش پیروز شد به کشتن آنها پرداخت"! این شان نزول از امام باقر ع نقل شده و در کتب متعددی از حدیث و تفاسیر نیز آمده است، در شان نزول دیگری میخوانیم:که گروهی از منافقان هنگامی که موضع پیغمبر ص را در برابر دشمن در تبوک مشاهده کردند،از روی تمسخر گفتند:
این مرد گمان میکند که قصرهای شام و دژهای نیرومند شامیان را تسخیر خواهد کرد چنین چیزی محال است محال،خداوند پیامبر خود را از این واقعه آگاه ساخت،و پیامبر ص دستور داد راه را بر این گروه ببندند،سپس آنها را صدا زد و ملامت کرد و فرمود:شما چنین و چنان گفتید،آنها عذر آوردند که ما قصد و غرضی نداشتیم،مزاح و شوخی میکردیم و بر این موضوع سوگند یاد کردند!
برنامه خطرناک دیگری از منافقان
در آیات گذشته دیدیم که چگونه منافقان نقاط قوت را نقطه ضعف میپنداشتند و برای ایجاد تفرقه در میان مسلمانان روی آن تبلیغ میکردند." در آیات مورد بحث به قسمت دیگری از برنامهها و روشهای آنها اشاره شده است.
از آیه نخست چنین استفاده میشود که خداوند برای دفع خطر منافقان از پیامبر،گهگاه پرده از روی اسرار آنها برمیداشت،و آنان را به جمعیت معرفی میکرد،تا مسلمانان به هوش باشند،و به دام آنها گرفتار نشوند،و آنها نیز متوجه موقعیت خویش شوند،و دست و پای خود را جمع کنند،روی این جهت غالبا آنان در یک حالت ترس و وحشت به سر میبردند،قرآن به این وضع اشاره کرده،میگوید:
"منافقان میترسند که بر ضد آنها سورهای نازل شود،و آنان را به آنچه در دل دارند آگاه سازد"( یَحْذَرُ الْمُنٰافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمٰا فِی قُلُوبِهِمْ ).
ولی عجیب اینکه بر اثر شدت لجاجت و دشمنی باز هم دست از استهزاء و تمسخر نسبت به کارهای پیامبر ص میگوید"به آنها بگو:هر چه میخواهید استهزاء و تمسخر نسبت به کارهای پیامبر ص برنمیداشتند، لذا خداوند در پایان این آیه به پیامبرش میگوید"به آنها بگو:هر چه میخواهید استهزاء کنید،اما بدانید خدا آنچه را از آن بیم دارید آشکار میسازد،و شما را رسوا میکند"! ( قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللّٰهَ مُخْرِجٌ مٰا تَحْذَرُونَ ).
البته جمله استهزءوا(مسخره کنید)از قبیل امر برای تهدید است،همانند
اینکه انسان به دشمنش میگوید:"هر قدر کارشکنی و اذیت و آزار در قدرت داری بکن،پاسخ آنها را یک جا خواهم داد"اینگونه تعبیرات در مقام تهدید ذکر میشود.
ضمنا باید توجه داشت که از آیه فوق استفاده میشود که منافقان در دل از حقانیت دعوت پیامبر ص با خبر بودند،و ارتباط او را با خدا به خوبی میدانستند،ولی با اینحال بر اثر لجاج و عناد و دشمنی با حق،به جای اینکه در برابر او تسلیم باشند،کارشکنی میکردند،به همین دلیل قرآن میگوید:
منافقان از این بیم داشتند که آیاتی بر ضد آنها نازل شود،و مکنون خاطرشان را آشکار سازد.
توجه به این نکته نیز لازم است که جمله تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ مفهومش این نیست که این گونه آیات بر منافقان نازل میشد،بلکه منظور این است که درباره آنها و بر ضد آنها بوده،هر چند بر شخص پیامبر نازل میگردید.
*** در آیه بعد به یکی دیگر از برنامههای منافقان اشاره کرده،میگوید:
"اگر از آنها بپرسی که چرا چنین سخن نادرستی را گفتهاند،و یا چنین کار خلافی را انجام دادهاند،میگویند:ما مزاح و شوخی میکردیم و در واقع قصد و غرضی نداشتیم"!( وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَیَقُولُنَّ إِنَّمٰا کُنّٰا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ ) (1)در واقع این راه فرار عجیبی بود که توطئهها را میچیدند،و سمپاشیها را میکردند، به این قصد که اگر رازشان آشکار نشد و هدف شومشان تحقق یافت، به مقصود جدی خود رسیده باشند،اما اگر پردهها کنار رفت و رازشان فاش شد،
1) 1) "خوض"بر وزن"حوض"چنان که در کتب لغت آمده است به معنی داخل شدن تدریجی در آب است،سپس به عنوان کنایه به ورود در کارهای مختلف اطلاق شده است، ولی غالبا در قرآن به معنی ورود،یا شروع به کارها یا سخنان زشت و بد آمده است.
خود را در زیر نقاب"مزاح و شوخی"پنهان سازند،و با این عذر و بهانه از مجازات پیامبر ص و مردم فرار کنند.
منافقان امروز و منافقان هر زمان که برنامههای یک نواختی دارند از این روش بهرهبرداری فراوان میکنند،حتی گاه میشود جدیترین مطالب را در لباس مزاحها و شوخیهای ساده مطرح کنند،اگر به هدفشان رسیدند چه بهتر، و الا با عنوان کردن شوخی و مزاح از چنگال مجازات فرار میکنند.
اما قرآن با تعبیری قاطع و کوبنده،به آنها پاسخ میگوید،و به پیامبر ص دستور میدهد که"به آنها بگو:آیا خدا،و آیات او،و رسولش،را مسخره میکنید و به شوخی میگیرید"؟!( قُلْ أَ بِاللّٰهِ وَ آیٰاتِهِ وَ رَسُولِهِ کُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ ) یعنی آیا با همه چیز میتوان شوخی کرد،حتی با خدا و پیامبر و آیات قرآن؟! آیا این امور که از جدیترین مسائل هستند شوخیپذیرند؟! آیا مساله رم دادن شتر،و سقوط پیامبر ص از آن گردنه خطرناک، چیزی است که بتوان زیر نقاب شوخی آن را پوشاند؟و یا استهزاء و مسخره کردن آیات الهی،و اخبار پیامبر از پیروزیهای آینده مطلبی است که به بازی گرفته شود.!همه اینها گواهی میدهد که آنان اهداف خطرناکی داشتند که در زیر این پوششها قرار میدادند.
*** سپس به پیامبر دستور میدهد صریحا به این منافقان بگو:"دست از این عذرهای واهی و دروغین بردارید"( لاٰ تَعْتَذِرُوا ) چرا که"شما بعد از ایمان راه کفر پیش گرفتید"( قَدْ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ ) این تعبیر نشان میدهد که گروه بالا از آغاز در صف منافقان نبودند،
بلکه در صف مؤمنان ضعیف الایمان بودند و پس از ماجرای فوق راه کفر پیش گرفتند.
این احتمال نیز در تفسیر جمله فوق وجود دارد که این گروه پیش از این هم در صف منافقان بودند،ولی چون ظاهرا مرتکب خلافی نشده بودند پیامبر ص و مسلمانان وظیفه داشتند با آنها معامله افراد مؤمن کنند،ولی هنگامی که پس از ماجرای جنگ"تبوک"پرده کنار رفت،و کفر و نفاق آنها بر ملا شد،به آنها اخطار گردید که شما از این پس در صف مؤمنان نخواهید بود.
سر انجام،آیه را با این جمله پایان میدهد که"اگر ما گروهی از شما را ببخشیم گروه دیگری را به خاطر اینکه مجرم بودند،مجازات خواهیم کرد"( إِنْ نَعْفُ عَنْ طٰائِفَةٍ مِنْکُمْ نُعَذِّبْ طٰائِفَةً بِأَنَّهُمْ کٰانُوا مُجْرِمِینَ ).
اینکه میگوید گروهی را مجازات میکنیم بخاطر جرم و گناهشان،دلیل بر آن است که"گروه مورد عفو"افرادی هستند که آثار جرم و گناه را با آب توبه از وجود خود شستهاند.
در آیات آینده مانند آیه 74 نیز قرینهای بر این مطلب وجود دارد.
روایات متعددی در ذیل این آیه وارد شده که حکایت از آن میکند که بعضی از این منافقان که وصف حالشان در آیات بالا آمده،از کرده خود پشیمان شدند،و توبه کردند،ولی بعض دیگر هم چنان بر روش خود باقی بودند(برای توضیح بیشتر به تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 239 مراجعه شود).
اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمَعْرُوفِ وَ یَقْبِضُونَ أَیْدِیَهُمْ نَسُوا اَللّٰهَ فَنَسِیَهُمْ إِنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (67) وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُنٰافِقِینَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتِ وَ اَلْکُفّٰارَ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا هِیَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُقِیمٌ (68) کَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْکُمْ قُوَّةً وَ أَکْثَرَ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاٰقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاٰقِکُمْ کَمَا اِسْتَمْتَعَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ بِخَلاٰقِهِمْ وَ خُضْتُمْ کَالَّذِی خٰاضُوا أُولٰئِکَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (69) أَ لَمْ یَأْتِهِمْ نَبَأُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْرٰاهِیمَ وَ أَصْحٰابِ مَدْیَنَ وَ اَلْمُؤْتَفِکٰاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (70)
67-مردان منافق و زنان منافق همه از یک گروهند،آنها امر به منکر،و نهی از معروف، میکنند،و دستهایشان را(از انفاق و بخشش)میبندند،خدا را فراموش کردند و خدا آنها را فراموش کرده(رحمتش را از آنها قطع نموده)منافقان
قطعا فاسقند.
68-خداوند به مردان و زنان منافق و کفار وعده آتش دوزخ داده،جاودانه در آن خواهند ماند،همان برای آنها کافی است،و خدا آنها را از رحمتش دور ساخته،و عذاب همیشگی برای آنها است.
69-(شما منافقان)همانند کسانی هستید که قبل از شما بودند(و راه نفاق پوییدند)آنها از شما نیرومندتر و اموال و فرزندانشان فزونتر بود،آنها از بهره خود(در دنیا در راه هوسها و گناه)استفاده کردند،شما نیز از بهره خود(در این راه)استفاده کردید همان گونه که آنها استفاده کردند شما(در کفر و نفاق و استهزای مومنان فرو رفتید همانگونه که آنها فرو رفتند،(ولی سر انجام)اعمالشان در دنیا و آخرت نابود شد و آنها زیانکارانند.
70-آیا خبر کسانی که پیش از آنها بودند به آنان نرسیده، قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْرٰاهِیمَ وَ أَصْحٰابِ مَدْیَنَ (قوم شعیب)و شهرهای زیر و رو شده(قوم لوط)که پیامبرانشان با دلائل روشن به سوی آنها آمدند(ولی نپذیرفتند)خداوند به آنها ستم نکرد اما خودشان بر خویشتن ستم میکردند.
در این آیات نیز بحث هم چنان درباره منافقان و رفتار و نشانههای آنها است.
اما در نخستین آیه مورد بحث اشاره به یک مطلب کلی میکند و آن اینکه ممکن است روح نفاق به اشکال مختلف ظاهر شود،و در چهرههای متفاوت خودنمایی کند که در ابتدا جلب توجه نکند،مخصوصا خودنمایی روح نفاق در یک"مرد"با یک"زن"ممکن است متفاوت باشد،اما نباید فریب تغییر چهرههای نفاق را در میان منافقان خورد،بلکه با دقت روشن میشود که همه در یک سلسله صفات که قدر مشترک آنان محسوب میشود شریکند،لذا میگوید
"مردان منافق و زنان منافق همه از یک قماشند"( اَلْمُنٰافِقُونَ وَ الْمُنٰافِقٰاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ ).
سپس به ذکر پنج صفت از اوصاف آنان میپردازد:
اول و دوم،:"آنها مردم را به"منکرات"تشویق،و از"نیکیها"باز میدارند"( یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ ).
یعنی درست بر عکس برنامه مؤمنان راستین که دائما از طریق"امر به معروف"و"نهی از منکر"در اصلاح جامعه و پیراستن آن از آلودگی و فساد کوشش دارند،منافقان دائما سعی میکنند که فساد همه جا را بگیرد،و معروف و نیکی از جامعه برچیده شود،تا بهتر بتوانند در چنان محیط آلودهای به اهداف شومشان برسند.
سوم:آنها دست دهنده ندارند،بلکه"دستهایشان را میبندند"،نه در راه خدا انفاق میکنند،نه به کمک محرومان میشتابند،و نه خویشاوند و آشنا از کمک مالی آنها بهره میگیرند( وَ یَقْبِضُونَ أَیْدِیَهُمْ ).
روشن است آنها چون ایمان به آخرت و نتائج و پاداش"انفاق"ندارند،در بذل اموال سخت بخیلند،هر چند آنها برای رسیدن به اغراض شوم خود،اموال فراوانی خرج میکنند و یا به عنوان ریاکاری بذل و بخششی دارند،اما هرگز از روی اخلاص و برای خدا دست به چنین کاری نمیزنند.
چهارم-تمام اعمال و گفتار و رفتارشان نشان میدهد که"آنها خدا را فراموش کردهاند"و نیز وضع زندگی آنها نشان میدهد که"خدا هم آنها را از برکات و توفیقات و مواهب خود فراموش نموده"یعنی با آنها معامله فراموشی کرده است و آثار این دو فراموشی در تمام زندگی آنان آشکار است( نَسُوا اللّٰهَ فَنَسِیَهُمْ ).
بدیهی است نسبت"نسیان"به خدا به معنی فراموشی واقعی نیست،بلکه
کنایه از این است که با آنها معامله شخص فراموشکار میکند،یعنی هیچگونه سهمی از رحمت و توفیق خود برای آنها قائل نمیشود.
این گونه تعبیر حتی در سخنان روزمره نیز دیده میشود که مثلا میگوئیم:
چون تو وظیفه خود را فراموش کردی،ما هم به هنگام پرداختن مزد و پاداش تو را فراموش خواهیم کرد،یعنی مزد و پاداشی به تو نخواهیم داد.
این معنی در روایات اهل بیت ع نیز کرارا وارد شده است (1).
قابل توجه اینکه:موضوع نسیان پروردگار با"فاء تفریع"بر نسیان آنها عطف شده است،یعنی فراموشکاری آنها نسبت به فرمان الهی و ذات پاک او اثرش این است که خدا هم آنها را از مواهب خویش محروم میسازد و این نتیجه عمل آنها است.
پنجم:اینکه"منافقان فاسقند و بیرون از دائره اطاعت فرمان خدا" ( إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ ).
آنچه در آیه فوق درباره صفات مشترک منافقان گفته شد در هر عصر و زمانی دیده میشود.منافقان عصر ما با چهرههای جدیدی که به خود گرفتهاند،در اصول فوق همانند منافقان قرون پیشین هستند، هم تشویق به فساد میکنند،هم جلو کار نیک را میگیرند،هم بخیل و ممسکند،و هم خدا را در تمام زندگانیشان فراموش کردهاند،و هم قانونشکن و فاسقند.و عجیب اینکه با تمام این اوصاف، مدعی ایمان به خدا و اعتقاد محکم و مبرم به مبانی دینی و اسلامی نیز هستند! *** در آیه بعد،مجازات شدید و دردناک آنها،در این جمله کوتاه بیان شده است:"خداوند مردان و زنان منافق و همه کفار و افراد بیایمان را وعده آتش جهنم داده"( وَعَدَ اللّٰهُ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْمُنٰافِقٰاتِ وَ الْکُفّٰارَ نٰارَ جَهَنَّمَ ).
1) 1) به تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 239 و 240 مراجعه فرمائید.
همان آتش سوزانی که"جاودانه در آن خواهند ماند"( خٰالِدِینَ فِیهٰا ) و"همین یک مجازات که تمام انواع عذابها و کیفرها را در بر دارد برای آنها کافی است"( هِیَ حَسْبُهُمْ ).
و به تعبیر دیگر آنها نیاز به هیچ مجازات دیگری ندارند،زیرا در دوزخ همه نوع عذاب جسمانی و روحانی وجود دارد.
و در پایان آیه اضافه کند:"خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته و عذاب همیشگی نصیبشان نموده است"( وَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُقِیمٌ ).
بلکه این دوری از خداوند،و بعد از پروردگار،خود بزرگترین عذاب و دردناکترین کیفر برای آنها محسوب میشود.
آیه بعد برای بیدار ساختن این گروه از منافقان،آینه تاریخ را پیش روی آنها میگذارد،و با مقایسه زندگی آنان با منافقان و گردنکشان پیشین،عبرت انگیزترین درسها را به آنها میدهد،و میگوید:"شما همانند منافقان پیشین هستید"،و همان مسیر و برنامه و سرنوشت شوم را تعقیب میکنید( کَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ ).
"همانها که از نظر نیرو از شما قویتر،و از نظر اموال و فرزندان از شما افزونتر بودند"( کٰانُوا أَشَدَّ مِنْکُمْ قُوَّةً وَ أَکْثَرَ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً ).
"آنها از نصیب و بهره خود در دنیا، در طریق شهوات و آلودگی و گناه و فساد و تبهکاری،بهره گرفتند،شما منافقان این امت نیز از نصیب و بهره خود همان گونه که منافقان پیشین بهره گرفته بودند،بهرهبرداری کردید" ( فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاٰقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاٰقِکُمْ کَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ بِخَلاٰقِهِمْ ) "خلاق"در لغت به معنی نصیب و بهره است،و چنان که"راغب"در
"مفردات"گوید:از ریشه"خلق"گرفته شده است(گویا به این جهت که انسان بهرههای خود را متناسب خلق و خوی خود در این جهان دریافت میدارد).
سپس میگوید:"شما در کفر و نفاق و سخریه و استهزاء مؤمنان،فرو رفتید،همانگونه که آنها در این امور فرو رفتند"( وَ خُضْتُمْ کَالَّذِی خٰاضُوا ) (1).
سرانجام پایان کار منافقان پیشین را برای هشدار به گروه منافقان معاصر پیامبر ص و همه منافقان جهان،با دو جمله بیان میکند:
نخست اینکه:"آنها کسانی هستند که همه اعمالشان در دنیا و آخرت بر باد رفته و میرود،و هیچ نتیجه مثبتی از آن عائدشان نمیگردد"( أُولٰئِکَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ ).
دیگر اینکه"آنها زیانکاران حقیقی،و خسران یافتگان واقعی هستند" ( وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ).
آنها ممکن است استفادههای"موقت"و"محدودی"از اعمال نفاق آمیز خود ببرند،ولی اگر درست بنگریم میبینیم نه در زندگی این دنیا از این رهگذر طرفی میبندند،و نه در جهان دیگر بهرهای دارند،همانگونه که تاریخ اقوام پیشین این واقعیت را روشن میسازد که چگونه نکبتهای نفاق دامانشان را گرفت و آنها را به زوال و نابودی کشاند،و عاقبت شوم و شرشان روشنگر سرنوشت آنها در جهان دیگر است.
هنگامی که میبینیم آنها با آن همه امکانات،و اموال و فرزندان،به جایی
1) 1) جمله کَالَّذِی خٰاضُوا در واقع به معنی کالذی خاضوا فیه است،و به تعبیر دیگر تشبیه فعل منافقان امروز به فعل منافقان پیشین است،همانگونه که در جمله قبل بهرهگیری آنها را از نعمتها و مواهب الهی در راه شهوات،به بهرهگیری منافقان پیشین تشبیه میکند بنا بر این تشبیه شخص به شخص نیست که ناچار شویم"الذی"را به معنی"الذین" (یعنی مفرد را به معنی جمع)بگیریم،بلکه تشبیه عمل به عمل است.
نرسیدند،و اعمالشان به خاطر بیریشه بودن تحت تاثیر عامل نفاق همگی حبط و نابود شد،شما که در سطحی پائینتر از آنها از نظر قدرت و توانایی قرار دارید به طریق اولی به چنان سرنوشت شومی گرفتار خواهید شد.
*** بعد روی سخن را به پیامبر ص کرده،به عنوان استفهام انکاری چنین میگوید:"آیا این گروه منافق از سرنوشت امتهای پیشین،قوم نوح،و عاد، و ثمود،و قوم ابراهیم،و اصحاب مدین(قوم شعیب)و شهرهای ویران شده قوم لوط با خبر نشدند"( أَ لَمْ یَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْرٰاهِیمَ وَ أَصْحٰابِ مَدْیَنَ وَ الْمُؤْتَفِکٰاتِ ) (1).
این اقوام که روزگاری بخشهای مهمی از جهان را در اختیار داشتند، هر کدام بر اثر تبهکاری و طغیان و سرکشی،و فرار از حق و عدالت،و پرداختن به انواع ظلم و بیدادگری و فساد،به نوعی گرفتار کیفر الهی گشتند.
قوم نوح با امواج کوبنده طوفان و غرقاب،و قوم عاد(قوم هود)به وسیله بادهای تند و وحشتزا،و قوم ثمود(قوم صالح)با زلزلههای ویرانگر،و قوم ابراهیم با سلب انواع نعمتها،و اصحاب مدین(قوم شعیب)به وسیله ابر آتشبار، و قوم لوط با زیر و رو شدن شهرهای آنان همگی نابود شدند.
تنها جسمهای بیجان،و استخوانهای پوسیده در زیر خاک،و یا در میان امواج آب،از آنان باقی ماند.
اینها ماجراهای تکان دهندهای است که مطالعه و بررسی آن هر انسانی را که کمترین احساس در قلب او باشد تکان میدهد.
هر چند خداوند آنها را هیچگاه از لطف خود محروم نساخت،"و پیامبرانشان
1) 1) "مؤتفکات"از ماده"ائتفاک"به معنی انقلاب و زیر و رو شدن است،و اشاره به شهرهای قوم لوط است که به وسیله زلزله شدید زیر و رو گردید.
را با دلائل روشن برای هدایت آنان فرستاد"( أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ ).
ولی آنها به هیچیک از مواعظ و اندرزهای این مردان الهی گوش فرا ندادند و برای زحمات طاقتفرسایشان در راه روشنگری خلق خدا ارجی ننهادند.
"بنا بر این هرگز خداوند به آنها ستم نکرد،این خودشان بودند که به- خویشتن ستم روا داشتند"!( فَمٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ).
وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکٰاةَ وَ یُطِیعُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (71) وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ أَکْبَرُ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (72)
71-مردان و زنان با ایمان ولی(و یار و یاور)یکدیگرند،امر به معروف و نهی از منکر میکنند،و نماز را بر پا میدارند،و زکات را میپردازند،و خدا و رسولش را اطاعت مینمایند،خداوند به زودی آنها را مورد رحمت خویش قرار میدهد خداوند توانا و حکیم است.
72-خداوند به مردان و زنان با ایمان باغهایی از بهشت وعده داده که نهرها از زیر (درختان)آنها جاری هستند،جاودانه در آن خواهند ماند،و مسکنهای پاکیزهای در بهشتهای عدن(نصیب آنها ساخته)و رضا(و خشنودی)خدا (از همه اینها)برتر است!،و پیروزی بزرگ همین است.
نشانههای مؤمنان راستین
در آیات گذشته علائم و جهات مشترک مردان و زنان منافق مطرح گردید که در پنج قسمت خلاصه میشد:"امر به منکر""نهی از معروف""امساک و بخل" "فراموش کردن خدا"و"مخالفت فرمان پروردگار".
در آیات مورد بحث علائم و نشانههای مردان و زنان با ایمان بیان شده است، که آنهم در پنج قسمت خلاصه میشود و درست نقطه مقابل یکا یک صفات منافقان است.
آیه از اینجا شروع میشود که میفرماید:"مردان و زنان با ایمان دوست و ولی و یار و یاور یکدیگرند"( وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ ).
جالب اینکه در باره منافقان کلمه"اولیاء"ذکر نشده بود،بلکه جمله بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ که دلیل بر وحدت هدف و هماهنگی صفات و کردار است،به چشم میخورد،اشاره به اینکه"منافقان"هر چند در صف واحدی قرار دارند و گروههای مختلفشان در مشخصات و برنامهها شریکند،روح مودت و ولایت در میان آنها وجود ندارد!و هر گاه منافع شخصی آنان به خطر بیفتد حتی به دوستان خود خیانت خواهند کرد،به همین دلیل در آیه 14 سوره"حشر"میخوانیم: تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّٰی :"آنها را متحد فکر میکنی در حالی که دلهایشان پراکنده است".
پس از بیان این اصل کلی به شرح جزئیات صفات مؤمنان میپردازد:
1-نخست میگوید:"آنها مردم را به نیکیها دعوت میکنند"( یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ ).
2-"مردم را از زشتیها و بدیها و منکرات باز میدارند"( وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ ).
3-آنها به عکس منافقان که خدا را فراموش کرده بودند"نماز را بر پا میدارند"و به یاد خدا هستند و با یاد و ذکر او،دل را روشن،و عقل را بیدار و آگاه میدارند( وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ ).
4-آنها بر خلاف منافقان که افرادی ممسک و بخیل هستند بخشی از اموال خویش را در راه خدا،و حمایت خلق خدا،و به بازسازی جامعه،انفاق مینمایند "و زکاة اموال خویش را میپردازند"( وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ ).
5-منافقان فاسقند و سرکش،و خارج از تحت فرمان حق،اما مؤمنان "اطاعت فرمان خدا و پیامبر او میکنند"( وَ یُطِیعُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ).
در پایان این آیه اشاره به نخستین امتیاز مؤمنان از نظر نتیجه و پاداش کرده،میگوید:"خداوند آنها را به زودی مشمول رحمت خویش میگرداند" ( أُولٰئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ ).
کلمه"رحمت"که در اینجا ذکر شده مفهومی بسیار وسیع دارد که هر گونه خیر و برکت و سعادتی را در این جهان و جهان دیگر،در برمیگیرد، و این جمله در حقیقت نقطه مقابل حال منافقان است که خداوند آنها را لعنت کرده،و از رحمت خود دور ساخته است.
شک نیست که وعده رحمت به مؤمنان از طرف خداوند،از هر نظر قطعی و اطمینان بخش است،"زیرا او هم قدرت دارد،و هم حکیم است"،نه بدون علت وعده میدهد،و نه هنگامی که وعده داد،از انجام آن عاجز میماند.( إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ).
*** آیه بعد قسمتی از این رحمت واسعه الهی را که شامل حال افراد با ایمان میشود و در دو جنبه"مادی"و"معنوی"شرح میدهد.
نخست میفرماید:"خداوند به مردان و زنان با ایمان باغهایی از بهشت
وعده داده است که از زیر درختهای آن نهرها جریان دارد"( وَعَدَ اللّٰهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
از ویژگیهای این نعمت بزرگ این است که زوال و فنا و جدایی در آن راه ندارد،و"آنان جاودانه در آن میمانند"( خٰالِدِینَ فِیهٰا ).
دیگر از مواهب الهی به آنها این است که خداوند"مسکنهای پاکیزه و منزلگاههای مرفه در قلب بهشت"عدن"در اختیار آنها میگذارد"( وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ ).
"عدن"در لغت به معنی اقامت و بقاء در یک مکان است،و لذا به"معدن" که جایگاه بقای مواد خاصی است این کلمه اطلاق میشود،بنا بر این مفهوم "عدن"با خلود شباهت دارد،ولی از آنجا که در جمله قبل به مساله خلود اشاره شده،چنین استفاده میشود که جنات عدن محل خاصی از بهشت پروردگار است که بر سایر باغهای بهشت امتیاز دارد.
در احادیث اسلامی و کلمات مفسران این امتیاز به اشکال مختلف بیان شده است در حدیثی از پیامبر ص چنین میخوانیم که فرمود:"
عدن دار اللّٰه التی لم ترها عین و لم یخطر علی قلب بشر،لا یسکنها غیر ثلاثة النبیین و الصدیقین و الشهداء :"عدن آن خانه پروردگار است که هیچ چشمی آن را ندیده،و به فکر کسی خطور نکرده و تنها سه گروه در آن ساکن میشوند:پیامبران،صدیقان (آنها که پیامبران را تصدیق کردند و از آنها حمایت کردند)و شهیدان" (1).
در کتاب خصال از رسول خدا ص چنین نقل شده:
من سره ان یحیا حیاتی و یموت مماتی و یسکن جنتی التی واعدنی اللّٰه ربی،جنات عدن...
فلیوال علی بن ابی طالب علیه السلام و ذریته علیهم السلام من بعده :" "کسی که دوست دارد حیاتش همچون من،و مرگش نیز همانند من بوده
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
باشد،و در بهشتی که خداوند به من وعده داده در جنات عدن ساکن شود،باید علی بن ابی طالب ع و فرزندان بعد از او را دوست دارد" (1).
از این حدیث روشن میشود که جنات عدن باغهایی است از بهشت که پیامبر ص و جمعی از خاصان پیروان او در آنها مستقر خواهند شد.
این مضمون در حدیث دیگری از علی ع نیز نقل شده که جنات عدن جایگاه پیامبر اسلام است.
سپس اشاره به نعمت و پاداش معنوی آنها کرده میفرماید:"رضایت و خشنودی خدا که نصیب این مؤمنان راستین میشود از همه برتر و بزرگتر است" ( وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ ).
هیچکس نمیتواند آن لذت معنوی و احساس روحانی را که به یک انسان به خاطر توجه رضایت و خشنودی خدا از او،دست میدهد،توصیف کند،و به گفته بعضی از مفسران حتی گوشهای از این لذت روحانی از تمام بهشت،و نعمتها و مواهب گوناگون و رنگارنگ و بیپایانش،برتر و بالاتر است.
البته ما هیچیک از نعمتهای جهان دیگر را نمیتوانیم در این قفس دنیا و زندگانی محدودش،در فکر خود ترسیم کنیم،تا چه رسد به این نعمت بزرگ روحانی و معنوی.
البته ترسیم ضعیفی از تفاوتهای معنوی و مادی را در این دنیا میتوانیم در فکر خود مجسم کنیم مثلا لذتی که از دیدار یک دوست مهربان و بسیار صمیمی بعد از فراق و جدایی،به ما دست میدهد،و یا احساس روحانی خاصی که از درک یک مسئله پیچیده علمی که ماهها یا سالها به دنبال آن بودهایم برای ما حاصل میشود و یا جذبه روحانی نشاطانگیزی که در حالت یک عبادت خالص،و مناجات آمیخته با حضور قلب،به ما دست میدهد،با لذت هیچ غذا و طعام و مانند آن از لذتهای
1) 1) کتاب خصال طبق نقل نور الثقلین جلد 2 صفحه 241.
مادی قابل مقایسه نیست.
در اینجا نیز روشن میشود که میگویند:قرآن به هنگام شرح پاداش مؤمنان و نیکوکاران تنها روی نعمتهای مادی تکیه کرده،و از جذبههای معنوی در آن خبری نیست،در اشتباهند،زیرا در جمله بالا رضایت خدا که مخصوصا با لفظ"نکره"بیان شده اشاره به گوشهای از خشنودی خداست،از همه نعمتهای مادی بهشت برتر شمرده شده و این نشان میدهد که تا چه حد آن پاداش معنوی پر ارزش و گرانبهاست.
البته دلیل این برتری نیز روشن است زیرا روح در واقع به مانند"گوهر" است،و جسم همچون"صدف"،"روح"فرمانده است و"جسم"فرمانبر، تکامل روح هدف نهایی است،و تکامل جسم وسیله است،بهمین دلیل تمام شعاعهای روح از جسم وسیعتر و دامنهدارتر میباشد،و لذتهای روحی نیز قابل مقایسه با لذات جسمانی نیست،همانگونه که آلام روحی بمراتب دردناکتر از آلام جسمانی است.
و در پایان آیه اشاره به تمام این نعمتهای مادی و معنوی کرده میگوید:
"این پیروزی بزرگی است"( ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ )
یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ جٰاهِدِ اَلْکُفّٰارَ وَ اَلْمُنٰافِقِینَ وَ اُغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (73)
73-ای پیامبر!با کافران و منافقان جهاد کن،و بر آنها سختگیر،جایگاهشان جهنم است و چه بد سرنوشتی دارند
پیکار با کفار و منافقان
سر انجام در این آیه دستور به شدت عمل در برابر کفار و منافقان داده و میگوید:ای پیامبر!با کافران و منافقان جهاد کن"( یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ جٰاهِدِ الْکُفّٰارَ وَ الْمُنٰافِقِینَ ).
"و در برابر آنها روش سخت و خشنی در پیشگیر( وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ ).
این مجازات آنها در دنیاست،و در آخرت"جایگاهشان دوزخ است که بدترین سرنوشت و جایگاه است"( وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ ).
البته طرز جهاد در برابر"کفار"روشن است،و آن جهاد همه جانبه،و مخصوصا جهاد مسلحانه است،ولی در طرز جهاد با"منافقان"بحث است،زیرا مسلما پیامبر ص با منافقان جهاد مسلحانه نداشت،چه اینکه منافق کسی است که ظاهرا در صفوف مسلمین قرار دارد و بحکم ظاهر محکوم به تمام آثار اسلام است.هر چند در باطن کارشکنی میکند،چه بسا افرادی که میدانیم ایمان واقعی ندارند،ولی بخاطر اظهار اسلام نمیتوانیم رفتار یک نامسلمان با آنها کنیم.
لذا همانگونه که از روایات اسلامی و گفتار مفسران استفاده میشود باید گفت:منظور از جهاد با منافقان انواع و اشکال دیگر مبارزه غیر از مبارزه مسلحانه است،مانند مذمت و توبیخ و تهدید و رسوا ساختن آنها،و شاید جمله " وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ "اشاره به همین معنی باشد.
البته این احتمال در تفسیر آیه وجود دارد که منافقان ما دام که وضعشان آشکار،و اسرار درونشان بر ملا نشده،دارای احکام اسلامند،اما هنگامی که وضعشان مشخص شد به حکم کفار حربی خواهند بود،و در این حال نبرد مسلحانه نیز با آنها مجاز است.
ولی چیزی که این احتمال را تضعیف میکند،اینست که در این حالت اطلاق کلمه"منافق"بر آنها صحیح نیست،بلکه در صف"کفار حربی"قرار خواهند گرفت،زیرا همانطور که گفتیم منافق کسی است که ظاهرش اسلام و باطنش کفر باشد.
یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ مٰا قٰالُوا وَ لَقَدْ قٰالُوا کَلِمَةَ اَلْکُفْرِ وَ کَفَرُوا بَعْدَ إِسْلاٰمِهِمْ وَ هَمُّوا بِمٰا لَمْ یَنٰالُوا وَ مٰا نَقَمُوا إِلاّٰ أَنْ أَغْنٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ یَتُوبُوا یَکُ خَیْراً لَهُمْ وَ إِنْ یَتَوَلَّوْا یُعَذِّبْهُمُ اَللّٰهُ عَذٰاباً أَلِیماً فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ فِی اَلْأَرْضِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (74)
74-به خدا سوگند میخورند که(سخنان زننده در غیاب پیامبر)نگفتهاند،در حالی که قطعا سخنان کفر آمیز گفتهاند،و پس از اسلام کافر شدهاند،و تصمیم(به کار خطرناکی)گرفتند که به آن نرسیدند،آنها فقط از این انتقام میگیرند که خداوند و رسولش آنان را به فضل(و کرم)خود بینیاز ساختند!(با این حال)اگر توبه کنند برای آنها بهتر است،و اگر روی گردانند خداوند آنها را در دنیا و آخرت به مجازات دردناکی کیفر خواهد داد و در سراسر روی زمین نه ولی و حامی دارند و نه یاوری!
دربارهشان نزول این آیه روایات مختلفی نقل شده که همه آنها نشان
میدهد بعضی از منافقان،مطالب زنندهای در باره اسلام و پیامبر ص گفته بودند و پس از فاش شدن اسرارشان سوگند دروغ یاد کردند که چیزی نگفتهاند و همچنین توطئهای بر ضد پیامبر ص چیده بودند که خنثی گردید.
از جمله اینکه از منافقان بنام"جلاس"در ایام غزوه"تبوک"پس از شنیدن بعضی از خطبههای پیامبر ص شدیدا آن را انکار کرد و پیامبر ص را تکذیب نمود،و پس از بازگشت به مدینه شخصی بنام"عامر بن قیس"که این جریان را شنیده بود،خدمت پیامبر آمد و سخنان"جلاس"را بازگو کرد ولی هنگامی که خود او نزد پیامبر ص آمد موضوع را انکار نمود،پیامبر ص به هر دو دستور داد در مسجد در کنار منبر سوگند یاد کنند که دروغ نمیگویند هر دو سوگند یاد کردند،ولی"عامر"عرض کرد:خداوندا!آیهای بر پیامبرت نازل کن و آن کس که راستگو است معرفی فرما! پیامبر ص و مؤمنان آمین گفتند.
جبریل نازل شد و آیه فوق را به پیامبر ص ابلاغ کرد،هنگامی که به جمله" فَإِنْ یَتُوبُوا یَکُ خَیْراً لَهُمْ "رسید"جلاس"گفت:ای رسول خدا،پروردگار به من پیشنهاد توبه کرده است و من از گناه خود پشیمانم و توبه میکنم،پیامبر اکرم ص توبه او را پذیرفت.و نیز همانگونه که در سابق اشاره کردیم نقل کردهاند که گروهی از منافقان تصمیم داشتند بهنگام بازگشت از جنگ تبوک،در یکی از گردنههای میان راه شتر پیامبر را رم دهند،تا حضرت از بالای کوه به دره پرت شود،ولی پیامبر ص در پرتو وحی الهی از این ماجرا آگاه شد،و نقشه شوم آنها را نقش بر آب کرد،مهار ناقه را به دست"عمار"سپرد و"حذیفه"هم از پشت سر ناقه را میراند،تا مرکب کاملا در کنترل باشد،حتی به مردم دستور داد از راه دیگر بروند تا منافقان نتوانند در لابلای مردم پنهان شوند و نقشه خود را عملی کنند،و هنگامی که در آن تاریکی شب صدای آمدن عدهای را پشت سر خود در آن گردنه شنید،
به بعضی از همراهان دستور داد که فورا آنها را باز گردانند،آنها که حدود دوازده،یا پانزده نفر بودند و قسمتی از صورت خود را پوشانیده بودند هنگامی که وضع را برای اجرای نقشه خود نامساعد دیدند متواری شدند،ولی پیامبر ص آنها را شناخت و نامهایشان را یک بیک برای بعضی از یارانش برشمرد (1).
ولی چنان که خواهیم دید آیه اشاره به دو برنامه از منافقان میکند یکی گفتار نابجایی از آنها،و دیگری توطئهای که خنثی شد و به این ترتیب به نظر میرسد که هر دو شان نزول تؤاما صحیح باشند.
توطئه خطرناک
پیوند این آیه با آیات گذشته کاملا روشن است،زیرا همه سخن از منافقان میگویند،منتهی در این آیه پرده از روی یکی دیگر از اعمال آنان برداشته شده و آن اینکه:هنگامی که میبینند اسرارشان فاش شده واقعیات را انکار میکنند و حتی برای اثبات گفتار خود به قسمهای دروغین متوسل میشوند.
نخست میگوید"منافقان سوگند یاد میکنند که چنان مطالبی را درباره پیامبر نگفتهاند"( یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ مٰا قٰالُوا ) در حالی که"اینها به طور مسلم سخنان کفر آمیزی گفتهاند"( وَ لَقَدْ قٰالُوا کَلِمَةَ الْکُفْرِ ).و به این جهت"پس از قبول و اظهار اسلام راه کفر را پیش گرفتهاند" ( وَ کَفَرُوا بَعْدَ إِسْلاٰمِهِمْ ).
البته آنان از آغاز مسلمان نبودند که کافر شوند بلکه تنها اظهار اسلام میکردند،بنا بر این همین اسلام ظاهری و صوری را نیز با اظهار کفر در هم شکستند.
1) 1) اقتباس از تفسیر مجمع البیان و تفسیر المنار و روح المعانی و تفاسیر دیگر.
و از آن بالاتر"آنها تصمیم خطرناکی داشتند که به آن نرسیدند" ( وَ هَمُّوا بِمٰا لَمْ یَنٰالُوا ).
این تصمیم ممکن است اشاره به همان داستان توطئه برای نابودی پیامبر در "لیلة العقبة"بوده باشد که شرح آن در شان نزول گذشت،و یا اشاره به تمام کارها و فعالیتهایی است که برای به هم ریختن سازمان جامعه اسلامی،و تولید فساد و نفاق و شکاف،انجام میدادند،که هرگز به هدف نهایی منتهی نشد.
قابل توجه اینکه هوشیاری مسلمین در حوادث مختلف سبب میشد که منافقان و نقشههای آنها شناخته شوند،مسلمانان همواره در کمین آنها بودند تا اگر سخنی از آنها بشنوند،برای پیشگیری و اقدام لازم،به پیامبر گزارش دهند،این بیداری و اقدام به موقع و به دنبال آن نزول آیات،و تصدیق خداوند، موجب رسوایی منافقان و خنثی شدن توطئههای آنها میشد.
در جمله بعد برای اینکه زشتی و وقاحت فعالیتهای منافقان و نمکنشناسی آنها کاملا آشکار شود اضافه میکند:آنها در واقع خلافی از پیامبر ندیده بودند و هیچ لطمهای از ناحیه اسلام بر آنان وارد نشده بود،بلکه به عکس در پرتو حکومت اسلام به انواع نعمتهای مادی و معنوی رسیده بودند،بنا بر این"آنها در حقیقت انتقام نعمتهایی را میکشیدند که خداوند و پیامبر با فضل و کرم خود تا سرحد استغنا به آنها داده بودند"( وَ مٰا نَقَمُوا إِلاّٰ أَنْ أَغْنٰاهُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ ) (1).
شک نیست که بینیاز ساختن و رفع احتیاجاتشان در پرتو فضل پروردگار و خدمات پیامبر چیزی نبود که بخواهد انتقام آن را بگیرند،بلکه جای حقشناسی و سپاسگزاری داشت،اما این حق ناشناسان زشت سیرت خدمت و نعمت را با جنایت پاسخ گفتند.و این تعبیر زیبا و رسایی است که در بسیاری از گفتهها و نوشتهها
1) 1) قابل توجه اینکه در جمله بالا با اینکه سخن از"فضل خدا و پیامبر"به میان آمده ضمیر در"من فضله"به صورت مفرد ذکر شده،نه تثنیه،سبب این تعبیر همان است که در چند آیه قبل اشاره کردیم که این گونه تعبیرها برای اثبات حقیقت توحید،و اینکه همه کارها به دست خداست،و اگر پیامبر کاری میکند به فرمان او است و از اراده او جدا نیست میباشد.
به کار میرود،مثل اینکه به کسی که سالها به او خدمت کردهایم و بعد به ما خیانت میکند،میگوئیم:گناه ما فقط این بود که به تو پناه دادیم و از تو دفاع کردیم و حد اکثر محبت را نمودیم.
سپس آن چنان که سیره قرآن است راه بازگشت را به روی آنان گشوده، میگوید:"اگر آنان توبه کنند برای آنها بهتر است"( فَإِنْ یَتُوبُوا یَکُ خَیْراً لَهُمْ ).
و این نشانه واقعبینی اسلام و اهتمام به امر تربیت،و مبارزه با هر گونه سختگیری و شدت عمل نابجا است،که حتی راه آشتی و توبه را به روی منافقانی که توطئه برای نابودی پیامبر کردند و سخنان کفر آمیز و توهینهای زننده داشتند باز گذارده،بلکه از آنها دعوت به توبه میکند.
این در حقیقت چهره واقعی اسلام است،ولی چقدر بیانصافند آن کسانی که اسلام را با چنین چهرهای، دین فشار و خشونت معرفی کردهاند.
آیا در دنیای امروز هیچ حکومتی هر چند طرفدار نهایت نرمش بوده باشد در برابر توطئهگرانی که بر ضد او نقشه کشیدهاند حاضر به چنین انعطاف و محبتی میباشد؟و همانطور که در شان نزول خواندیم یکی از مجریان اصلی این برنامههای نفاقانگیز با شنیدن این سخن توبه کرد و پیامبر هم توبه او را پذیرفت.
در عین حال برای اینکه آنها این نرمش را دلیل بر ضعف نگیرند،به آنها هشدار میدهد که"اگر به روش خود ادامه دهند،و از توبه روی برگردانند، خداوند در دنیا و آخرت آنان را به مجازات دردناکی کیفر خواهد داد"( وَ إِنْ یَتَوَلَّوْا یُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ عَذٰاباً أَلِیماً فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ ).
و اگر میپندارند کسی در برابر مجازات الهی ممکن است به کمک آنان بشتابد سخت در اشتباهند،زیرا"آنها در سراسر روی زمین نه ولی و سرپرستی خواهند داشت و نه یار و یاوری"( وَ مٰا لَهُمْ فِی الْأَرْضِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ ).
البته مجازاتهای آنها در آخرت روشن است،اما عذابهای دنیای آنها همان رسوایی و بیآبرویی و خواری و بدبختی و مانند آن است.
وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اَللّٰهَ لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (75) فَلَمّٰا آتٰاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (76) فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلیٰ یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمٰا أَخْلَفُوا اَللّٰهَ مٰا وَعَدُوهُ وَ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ (77) أَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ عَلاّٰمُ اَلْغُیُوبِ (78)
75-از آنها کسانی هستند که با خدا پیمان بستهاند که اگر خداوند ما را از فضل خود روزی کند قطعا صدقه خواهیم داد و از شاکران خواهیم بود.
76-اما هنگامی که از فضل خود به آنها بخشید بخل ورزیدند،و سرپیچی کردند،و روی گردان شدند.
77-این عمل(روح)نفاق را در دلهایشان تا روزی که خدا را ملاقات کنند بر قرار ساخت، این بخاطر آن است که از پیمان الهی تخلف جستند و دروغ گفتند.
78-آیا نمیدانستند که خداوند اسرار و سخنان در گوشی آنها را میداند،و خداوند از همه غیوب(و پنهانیها)آگاه است.
در میان مفسران معروف است که این آیات در باره یکی از انصار به نام "ثعلبة بن حاطب"نازل شده است،او که مرد فقیری بود و مرتب به مسجد پیامبر ص میآمد اصرار داشت که پیامبر ص دعا کند تا خداوند مال فراوانی به او بدهد!،پیغمبر به او فرمود:"
قلیل تؤدی شکره خیر من کثیر لا تطیقه " "مقدار کمی که حقش را بتوانی ادا کنی،بهتر از مقدار زیادی است که توانایی اداء حقش را نداشته باشی"آیا بهتر نیست که توبه پیامبر خدا تاسیجویی و به زندگی سادهای بسازی،ولی ثعلبه دستبردار نبود،و سرانجام به پیامبر ص عرض کرد به خدایی که ترا به حق فرستاده سوگند یاد میکنم،اگر خداوند ثروتی به من عنایت کند تمام حقوق آن را میپردازم،پیامبر ص برای او دعا کرد.
چیزی نگذشت که طبق روایتی پسر عموی ثروتمندی داشت از دنیا رفت و ثروت سرشاری به او رسید،و طبق روایت دیگری گوسفندی خرید و بزودی زاد ولد کرد،آن چنان که نگاهداری آنها در مدینه ممکن نبود،ناچار به آبادیهای اطراف مدینه روی آورد و آن چنان مشغول و سر گرم زندگی مادی شد که در جماعت و حتی نماز جمعه نیز شرکت نمیکرد.
پس از مدتی پیامبر ص مامور جمعآوری زکات را نزد او فرستاد،تا زکات اموال او را بگیرد،ولی این مرد کم ظرفیت و تازه به نوا رسیده و بخیل،از پرداخت حق الهی خودداری کرد،نه تنها خودداری کرد،بلکه به اصل تشریع این حکم نیز اعتراض نمود و گفت:این حکم برادر"جزیه"است یعنی ما مسلمان شدهایم که از پرداخت جزیه معاف باشیم و با پرداخت زکات،چه فرقی میان ما و غیر مسلمانان باقی میماند؟!
در حالی که او نه مفهوم"جزیه"را فهمیده بود،و نه مفهوم زکات را،و یا فهمیده بود اما دنیا پرستی اجازه بیان حقیقت و اظهار حق به او نمیداد،بهر حال هنگامی که پیامبر ص سخن او را شنید فرمود:یا ویح ثعلبه!یا ویح ثعلبه! "وای بر ثعلبه ای وای بر ثعلبه"!و در این هنگام آیات فوق نازل شد.
شان نزولهای دیگری نیز برای آیات فوق نقل شده که کم و بیش با داستان ثعلبه مشابه است،و از مجموع شان نزولهای فوق،و مضمون آیات،چنین استفاده میشود که شخص یا اشخاص مزبور در آغاز در صف منافقان نبودند،ولی به خاطر همین گونه اعمال به آنها پیوستند.
منافقان کم ظرفیتند
این آیات،در حقیقت روی یکی دیگر از صفات زشت منافقان انگشت میگذارد و آن اینکه:به هنگام ضعف و ناتوانی و فقر و پریشانی،چنان دم از ایمان میزنند که هیچکس باور نمیکند آنها روزی در صف منافقان قرار گیرند،و حتی شاید آنهایی را که دارای امکانات وسیع هستند مذمت میکنند که چرا از امکاناتشان به نفع مردم محروم استفاده نمیکنند؟ اما همین که خودشان به نوایی برسند چنان دست و پای خود را گم کرده و غرق دنیا پرستی میشوند که همه عهد و پیمانهای خویش را با خدا به دست فراموشی میسپارند،گویا به کلی تغییر شخصیت داده،و درک و دید دیگری پیدا میکنند، و همین کم ظرفیتی که نتیجهاش دنیا پرستی و بخل و امساک و خود خواهی است روح نفاق را چنان در آنان متمرکز میسازد که راه بازگشت را به روی آنان میبندد! در آیه نخست میگوید:"بعضی از منافقان کسانی هستند که با خدا پیمان
بستهاند که اگر از فضل و کرم خود به ما مرحمت کند قطعا به نیازمندان کمک میکنیم و از نیکوکاران خواهیم بود".( وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصّٰالِحِینَ ).
*** ولی این سخن را تنها زمانی میگفتند که دستشان از همه چیز تهی بود "و به هنگامی که خداوند از فضل و رحمتش سرمایههایی به آنان داد،بخل ورزیدند و سرپیچی کردند و روگردان شدند"( فَلَمّٰا آتٰاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ ).
*** "این عمل و این پیمان شکنی و بخل نتیجهاش این شد که روح نفاق بطور مستمر و پایدار در دل آنان ریشه کند و تا روز قیامت و هنگامی که خدا را ملاقات میکنند ادامه یابد"( فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلیٰ یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ ) این به خاطر آن است که از عهدی که با خدا بستند تخلف کردند،و به خاطر آن است که مرتبا دروغ میگفتند"( بِمٰا أَخْلَفُوا اللّٰهَ مٰا وَعَدُوهُ وَ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ ).
*** سرانجام آنها را با این جمله مورد سرزنش و توبیخ قرار میدهد که"آیا آنها نمیدانند خداوند اسرار درون آنها را میداند،و سخنان آهسته و در گوشی آنان را میشنود،و خداوند از همه غیوب و پنهانیها با خبر است"؟!( أَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ وَ أَنَّ اللّٰهَ عَلاّٰمُ الْغُیُوبِ ).
1-از جمله" فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِی قُلُوبِهِمْ "به خوبی استفاده میشود که بسیاری از گناهان و صفات زشت،و حتی کفر و نفاق،"علت"و"معلول"یکدیگرند،زیرا جمله فوق با صراحت میگوید:بخل و پیمان شکنی آنها سبب شد که نفاق در دلهایشان ریشه دواند،و همین گونه است گناهان و کارهای خلاف دیگر،و لذا در بعضی از عبارات میخوانیم که گاهی گناهان بزرگ سبب میشود که انسان بیایمان از دنیا برود.
***2-منظور از" یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ "که ضمیر آن به"خداوند"برمیگردد همان روز"رستاخیز"است،زیرا تعبیر"لقاء اللّٰه"و مانند آن در قرآن معمولا درباره قیامت آمده است،درست است که با مرگ،دوران عمل پایان مییابد،و پرونده کار نیک و بد بسته میشود،ولی آثار آنها هم چنان در روح انسان تا قیامت بر قرار خواهد ماند.
البته این احتمال را هم دادهاند که ضمیر"یلقونه"به"بخل"باز گردد، یعنی"تا آن زمانی که نتیجه و کیفر بخل خویش را دریابند".
همچنین احتمال داده شده است که منظور از ملاقات پروردگار لحظه مرگ باشد.
ولی همه اینها خلاف ظاهر آیه است،و ظاهر همان است که گفتیم.
(در باره اینکه منظور از ملاقات پروردگار چیست؟در ذیل آیه 46 سوره بقره(جلد اول صفحه 156)بحثی داریم به آن مراجعه فرمائید).
***3-از آیات فوق نیز استفاده میشود که پیمان شکنی و دروغ از صفات منافقان است و آنها هستند که پیمان خود را که با تاکیدات فراوان با خدا
بستهاند زیر پا میگذارند، و حتی به پروردگار خویش دروغ میگویند،حدیث معروفی که از پیامبر ص نقل شده نیز این حقیقت را تاکید میکند که فرمود:
"
للمنافق ثلاث علامات،اذا حدث کذب،و اذا وعد اخلف،و اذا ائتمن خان "!:"منافق سه نشانه دارد:به هنگام سخن گفتن دروغ میگوید،و به هنگامی که وعده میدهد تخلف میکند،و هر گاه امانتی به او بسپارند،در آن خیانت مینماید". (1)
جالب اینکه در داستان فوق(داستان ثعلبه)هر سه نشانه وجود دارد،او هم دروغ گفت و هم پیمان شکنی کرد،و هم در اموالی که خداوند به عنوان امانت خویش به او سپرده بود خیانت نمود! حدیث فوق به صورت مؤکدتری از امام صادق ع از پیامبر ص در کتاب کافی آمده است،آنجا که میفرماید:
ثلاث من کن فیه کان منافقا و ان صام و صلی و زعم انه مسلم من اذا ائتمن خان،و اذا حدث کذب،و اذا وعد اخلف !:"سه چیز است در هر کس باشد منافق است،هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند،و خود را مسلمان بداند:کسی که در امانت خیانت کند،و در سخن دروغ گوید،و به هنگام وعده تخلف جوید" (2).
البته ممکن است به ندرت گناهان فوق از افراد با ایمان صادر شود و سپس توبه کنند،ولی استمرار آن نشانه روح نفاق و منافقگری است.
***4-این نکته نیز لازم به تذکر است که آنچه در آیات فوق خواندیم یک بحث تاریخی و مربوط به زمان گذشته نبود،بلکه بیان یک واقعیت اخلاقی و اجتماعی است که در هر عصر و زمان،و در هر جامعهای،بدون استثناء،نمونههای فراوانی دارد.
اگر به اطراف خود نگاه کنیم(و حتی شاید اگر به خودمان بنگریم!) نمونهای از اعمال"ثعلبة بن حاطب"و طرز تفکر او را،در چهرههای مختلف، مییابیم،چه بسیارند کسانی که در شرائط عادی یا به هنگامی که تنگدستند،در صف مؤمنان داغ و قرص و محکم قرار دارند،در همه جلسات مذهبی حاضرند، پای هر پرچم اصلاحی سینه میزنند،با هر منادی حق و عدالت هم صدا هستند،و برای کارهای نیک گریبان چاک میکنند،و در برابر هر فسادی فریاد میکشند.
ولی به هنگامی که به اصطلاح،دری به تخته میخورد،به نوایی میرسند پست و مقامی پیدا میکنند،و سری در میان سرها در میآورند،یک مرتبه تغییر چهره و بالاتر از آن تغییر ماهیت میدهند،آن شور و عشق سوزان نسبت به خدا و دین در آنها فروکش میکند،دیگر در جلسات سازنده خبری از آنان نیست، در هیچ برنامه اصلاحی حضور ندارند،نه برای حق گریبان چاک میکنند و نه دیگر در برابر باطل فریاد میکشند! قبلا که محلی از اعراب نداشتند و موقعیتی در اجتماع،هزار گونه عهد و پیمان با خدا و خلق خدا بسته بودند،که اگر روزی امکاناتی پیدا کنند،چنین و چنان خواهند کرد،و حتی هزار گونه ایراد و انتقاد به متمکنان وظیفهنشناس داشتند،اما آن روز که وضعشان دگرگون شد تمام عهد و پیمانها را بدست فراموشی سپردند،و همه ایرادها و انتقادها همچون برف در تابستان آب شد.
آری این کم ظرفیتی یکی از نشانههای بارز منافقان است،مگر نفاق چیزی جز دو چهره بودن و یا دوگانگی شخصیت هست؟تاریخچه زندگی اینگونه افراد بارزترین نمونه دوگانگی شخصیت است،اصولا انسان با ظرفیت دو شخصیتی نمیشود.
شک نیست نفاق همچون ایمان دارای مراحل مختلف است.بعضی آن چنان
این خوی پلید در روحشان رسوخ کرده که در قلبشان اثری از ایمان به خدا باقی نمانده،هر چند خود را در صف مومنان جا زدهاند!.
ولی گروهی دیگر با اینکه دارای ایمان ضعیفی هستند،و واقعا مسلمانند، اعمالی را مرتکب میشوند که متناسب وضع منافقان است،و رنگی از دوگانگی شخصیت دارد،آن کس که پیوسته دروغ میگوید ولی ظاهرش صدق و راستی است،آیا دو چهره و منافق نیست؟ کسی که ظاهرا امین است و به همین دلیل مورد اعتماد مردم میباشد که امانتهای خود را به او میسپارند،اما در واقع در آنها خیانت میکند،آیا گرفتار دوگانگی شخصیت نمیباشد؟ همچنین آیا آنها که عهد و پیمان میبندند ولی هرگز پایبند به آن نیستند عملشان عمل منافقان محسوب نمیشود؟! اتفاقا یکی از بزرگترین بلاهای اجتماعی و عوامل عقبماندگی وجود همین گونه منافقان در جوامع انسانی است،و اگر چشم بر هم نگذاریم و به خودمان دروغ نگوئیم چه بسیار میتوانیم از این منافقان"ثعلبه صفت"در اطراف خود و در جوامع اسلامی بشمریم،و عجب اینکه با اینهمه عیب و ننگ و دور افتادگی از روح تعلیمات اسلام باز گناه عقب افتادگی خود را به گردن اسلام میگذاریم!
اَلَّذِینَ یَلْمِزُونَ اَلْمُطَّوِّعِینَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ فِی اَلصَّدَقٰاتِ وَ اَلَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ إِلاّٰ جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اَللّٰهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (79) اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اَللّٰهُ لَهُمْ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِینَ (80)
79-کسانی که از صدقات مؤمنان اطاعت کار عیبجویی میکنند،و آنهایی را که دسترسی جز به مقدار(ناچیز)تواناییشان ندارند مسخره مینمایند،خدا آنها را مسخره میکند(کیفر استهزا کنندگان را به آنها میدهد)و برای آنان عذاب دردناکی است.
80-چه برای آنها استغفار کنی و چه نکنی،(حتی)اگر هفتاد بار برای آنها استغفار کنی هرگز خداوند آنها را نمیآمرزد،چرا که آنها خدا و پیامبرش را انکار کردند، و خداوند جمعیت فاسقان را هدایت نمیکند.
روایات متعددی در شان نزول این آیات در کتب تفسیر و حدیث نقل شده، که از مجموع آنها چنین استفاده میشود که پیامبر ص تصمیم داشت لشکر اسلام را برای مقابله با دشمن(احتمالا برای جنگ تبوک)آماده سازد،و نیاز به گرفتن کمک از مردم داشت،هنگامی که نظر خود را اظهار فرمود،کسانی که توانایی داشتند مقدار قابل ملاحظهای به عنوان زکات یا کمک بلا عوض به ارتش اسلام خدمت کردند.
ولی بعضی از کارگران کم درآمد مسلمان مانند"ابو عقیل انصاری"یا "سالم بن عمیر انصاری"با تحمل کار اضافی و کشیدن آب در شب و تهیه دو من خرما که یک من آن را برای خانواده خویش ذخیره کرد و یک من دیگر را خدمت پیامبر ص آورد،کمک ظاهرا ناچیزی به این برنامه بزرگ اسلامی نمود.
ولی منافقان عیبجو به هر یک از این دو گروه ایراد میگرفتند:کسانی را که زیاد پرداخته بودند،به عنوان ریاکار معرفی میکردند،و کسانی را که مقدار ظاهرا ناچیزی کمک نموده بودند به باد،مسخره و استهزاء میگرفتند که آیا لشکر اسلام نیاز به چنین کمکی دارد؟ آیات فوق نازل شد و شدیدا آنها را تهدید کرد و از عذاب خداوند بیم داد!.
کار شکنی منافقان.
در این آیات اشاره به یکی دیگر از صفات عمومی منافقان شده است که آنها افرادی لجوج،بهانهجو،و ایرادگیر،و کارشکن هستند،هر کار مثبتی را، با وصلههای نامناسبی تحقیر کرده،و بد جلوه میدهند.تا هم مردم را در انجام کارهای نیک دلسرد سازند،و هم تخم بدبینی و سوء ظن را در افکار بپاشند،و به این وسیله چرخهای فعالیتهای مفید و سازنده در اجتماع از کار بیفتد.
قرآن مجید شدیدا این روش غیر انسانی آنها را نکوهش میکند،و مسلمانان را از آن آگاه میسازد،تا تحت تاثیر اینگونه القائات سوء قرار نگیرند و هم منافقان بدانند که حنای آنان در جامعه اسلامی رنگی ندارد!
نخست میفرماید:"آنها که به افراد نیکوکار مؤمنین در پرداختن صدقات و کمکهای صادقانه،عیب میگیرند،و مخصوصا آنها که افراد با ایمان تنگدست را که دسترسی جز به کمکهای مختصر ندارند،مسخره میکنند،خداوند آنان را مسخره میکند،و عذاب دردناک در انتظار آنها است"!( اَلَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فِی الصَّدَقٰاتِ وَ الَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ إِلاّٰ جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّٰهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
"یلمزون"از ماده"لمز"(بر وزن طنز)به معنی عیبجویی و"مطوعین" از ماده"طوع"(بر وزن موج)به معنی اطاعت است،ولی معمولا این کلمه به افراد نیکوکار و آنهایی که علاوه بر واجبات به مستحبات نیز عمل میکنند اطلاق میشود.
از آیه فوق استفاده میشود که منافقان از گروهی عیبجویی میکردند،و گروهی را مسخره مینمودند،روشن است،سخریه در باره کسانی بوده که تنها قادر به کمک مختصری به ارتش اسلام بودند،و لا بد عیبجویی مربوط به کسانی بوده که به عکس آنها کمکهای فراوانی داشتند،دومی را به عنوان ریاکاری و اولی را به عنوان کم کاری تخطئه مینمودند.
*** در آیه بعد تاکید بیشتری روی مجازات این گروه از منافقان نموده و آخرین تهدید را ذکر میکند به این ترتیب که روی سخن را به پیامبر ص نموده میگوید:"چه برای آنها استغفار کنی و چه نکنی،حتی اگر هفتاد بار برای آنها از خداوند طلب آمرزش نمایی هرگز خدا آنها را نمیبخشد" ( اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ ) "چرا که آنها خدا و پیامبرش را انکار کردند و راه کفر پیش گرفتند"
و همین کفر آنها را به دره نفاق و آثار شوم آن افکند( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ).
و روشن است هدایت خدا شامل حال کسانی میشود که در طریق حقطلبی گام برمیدارند و جویای حقیقتند،ولی"خداوند افراد فاسق و گنهکار و منافق را هدایت نمیکند"( وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ "، ***
این حقیقت به خوبی از آیات قرآن بدست میآید که اسلام در هیچ موردی روی"کثرت مقدار عمل"تکیه نکرده،بلکه همه جا اهمیت به"کیفیت عمل"داده است،و برای اخلاص و نیت پاک،ارزش فوق العادهای قائل شده که آیات فوق نمونهای از این منطق قرآن است.
همانگونه که دیدیم برای عمل مختصر کارگر مسلمانی که شبی را تا صبح نخوابیده،و با قلبی پر از عشق به خدا،و اخلاص و احساس مسئولیت در برابر مشکلات جامعه اسلامی،کار کرده و توانسته است با این بیدار خوابی یک من خرما به سپاه اسلام در لحظات حساس کمک کند،فوق العاده اهمیت قائل شده،و کسانی را که اینگونه اعمال ظاهرا کوچک و واقعا بزرگ را تحقیر میکنند،شدیدا توبیخ و تهدید میکند،و میگوید مجازات دردناک در انتظار آنها است.
از این موضوع این حقیقت نیز روشن میشود که در یک جامعه سالم اسلامی به هنگام بروز مشکلات،همه باید احساس مسئولیت کنند،نباید چشمها تنها به متمکنان دوخته شود،چرا که اسلام متعلق به همه است،و همه باید در حفظ آن از جان و دل بکوشند.
مهم این است که هر کس از مقدار توانایی خود دریغ ندارد،سخن از بسیار
و کم نیست،سخن از احساس مسئولیت و اخلاص است، قابل توجه اینکه در حدیثی میخوانیم که از پیامبر ص سؤال شد:
ای الصدقة افضل:"کدام صدقه و کمک از همه برتر است"پیامبر ص فرمود:
جهد المقل یعنی"مقدار توانایی افراد کم در آمد"! ***
مانند سایر صفات آنان- اختصاصی به آن گروه و آن زمان ندارد،بلکه از صفات زشت همه منافقان در هر عصر و زمان است،آنها با روح بدبینی خاصی که دارند، سعی میکنند هر کار مثبتی را با وصلههای ناجور از اثر بیندازند،سعی میکنند هر نیکوکاری را به نوعی دلسرد کنند،و حتی با سخریه و استهزاء و کم اهمیت جلوه دادن خدمات بی آلایش افراد کم درآمد،شخصیت آنها را در هم بشکنند و تحقیر کنند،تا همه فعالیتهای مثبت در جامعه خاموش گردد و آنها به هدفهای شومشان نائل گردند.
ولی مسلمانان آگاه و بیدار،در هر عصر و زمان،باید کاملا متوجه این نقشه شوم منافقان باشند،و درست بر عکس آن گام بردارند،یعنی از خدمتگزاران جامعه تشویق به عمل آورند،و برای خدمات ظاهرا کوچک توام با اخلاص،ارج فراوان قائل شوند،تا کوچک و بزرگ به کار خود دلگرم و علاقمند گردند و نیز باید همگان را از این نقشه ویرانگر منافقان آگاه سازند تا دلسرد نشوند.
***3-جمله" سَخِرَ اللّٰهُ مِنْهُمْ "(خداوند آنها را مسخره میکند)به این معنی نیست که خداوند اعمالی همانند آنان انجام میدهد،بلکه همانگونه که مفسران گفتهاند:منظور این است که مجازات استهزا کنندگان را به آنها خواهد داد،و یا آن چنان با آنها رفتار میکند که همچون استهزاشدگان تحقیر شوند!.
4-شک نیست که عدد سبعین(هفتاد)در آیات فوق برای"تکثیر"است نه برای"تعداد"،به عبارت دیگر مفهوم آیه این است که هر قدر برای آنها استغفار کنی خداوند آنان را نمیبخشد،درست مانند اینکه کسی به دیگری میگوید:اگر صد بار هم اصرار کنی قبول نخواهم کرد،مفهوم این سخن آن نیست که اگر یکصد و یک بار اصرار کنی میپذیرم،بلکه منظور این است که مطلقا نخواهم پذیرفت.
این گونه تعبیر در حقیقت برای تاکید مطلب است،و لذا در سوره منافقان آیه 6 همین موضوع به عنوان نفی مطلق ذکر شده است آنجا که میفرماید: سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ :"تفاوت نمیکند چه برای آنها طلب آمرزش کنی یا نکنی خدا آنها را نخواهد بخشید" شاهد دیگر این سخن،علتی است که در ذیل آیه ذکر شده و آن اینکه "آنها به خدا و پیامبرش کافر شدهاند و خدا فاسقان را هدایت نمیکند"روشن است که برای اینگونه افراد هیچ مقدار استغفار سبب نجات نخواهد شد.
ولی عجب اینکه در روایات متعددی که از طرق اهل تسنن نقل شده میخوانیم پیامبر ص بعد از نزول آیه فوق چنین فرمود:
لازیدن فی الاستغفار لهم علی سبعین مرة!رجاء منه ان یغفر اللّٰه لهم،فنزلت: سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ :"به خدا سوگند بیش از هفتاد بار برای آنها استغفار میکنم به این امید که خداوند آنها را بیامرزد،در این هنگام آیه(سوره منافقان)نازل شد که خداوند در آن میفرماید:"تفاوت نمیکند چه برای آنها استغفار کنی و چه نکنی،هرگز خدا آنها را نمیآمرزد" (1).
1) 1) تعداد زیادی از این روایات که به این مضمون وارد شده در تفسیر طبری جلد دهم صفحه 138 گردآوری گردیده است.
مفهوم روایات فوق این است که پیامبر ص از عدد هفتاد در آیه مورد بحث "تعداد"فهمیده است و لذا فرموده من بیش از هفتاد بار برای آنها استغفار میکنم، در حالی که همانطور که گفتیم آیه مورد بحث مخصوصا با توجه به علتی که در ذیل آن آمده به روشنی به ما میفهماند که عدد هفتاد برای"تکثیر"است و کنایه از نفی مطلق توام با تاکید میباشد.
بنا بر این روایات فوق چون مخالف با قرآن است ابدا قابل قبول نیست بخصوص که اسناد آنها از نظر ما نیز معتبر نمیباشد.
تنها توجیهی که میتوان برای روایات فوق کرد(هر چند خلاف ظاهر است) این است که پیامبر ص قبل از نزول آیات فوق این جمله را میفرموده،و هنگامی که آیات فوق نازل شد،از استغفار برای آنها صرف نظر فرمود.
روایت دیگری نیز در این باره نقل شده که ممکن است ریشه اصلی روایات فوق باشد که به هنگام"نقل به معنی"دگرگون شده است،و آن اینکه پیامبر ص فرمود:
لو علمت انه لو زدت علی السبعین مرة غفر لهم لفعلت یعنی"اگر میدانستم که هر گاه بیش از هفتاد بار برای آنها استغفار کنم خداوند آنان را میبخشد چنین میکردم".
مفهوم این سخن(مخصوصا با توجه به کلمه"لو"که برای امتناع میباشد) این است که میدانم خدا آنها را نمیبخشد،ولی بقدری قلبم از عشق به هدایت بندگان خدا و نجاتشان آکنده است،که اگر فرضا بیش از هفتاد بار استغفار باعث نجاتشان میشد چنین میکردم.
به هر حال مفهوم آیات فوق روشن است،و هر حدیثی بر خلاف آنها باشد یا باید آن را توجیه کرد و یا کنار گذاشت.
فَرِحَ اَلْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاٰفَ رَسُولِ اَللّٰهِ وَ کَرِهُوا أَنْ یُجٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ قٰالُوا لاٰ تَنْفِرُوا فِی اَلْحَرِّ قُلْ نٰارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ کٰانُوا یَفْقَهُونَ (81) فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلاً وَ لْیَبْکُوا کَثِیراً جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (82) فَإِنْ رَجَعَکَ اَللّٰهُ إِلیٰ طٰائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوکَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَنْ تُقٰاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا إِنَّکُمْ رَضِیتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ اَلْخٰالِفِینَ (83)
81-تخلفجویان(از جنگ تبوک)از مخالفت با رسول خدا(ص)خوشحال شدند و کراهت داشتند که با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کنند و(به یکدیگر و به مومنان) گفتند در این گرما حرکت(به سوی میدان)نکنید،به آنها بگو آتش دوزخ از این هم گرمتر است اگر بفهمند! 82-آنها باید کمتر بخندند و بسیار بگریند،این جزای کارهایی است که انجام میدادند.
83-هر گاه خداوند تو را به سوی گروهی از آنان بازگرداند و از تو اجازه خروج(به سوی میدان جهاد)بخواهند،بگو هیچگاه با من خروج نخواهید کرد و هرگز همراه من با دشمنی نخواهید جنگید،چرا شما نخستین بار به کنارهگیری راضی شدید، اکنون نیز با متخلفان بمانید!
باز هم کار شکنی منافقان
در این آیات نیز سخن هم چنان پیرامون معرفی منافقان،وسیله اعمال و
رفتار و افکار آنها است،تا مسلمانان به روشنی این گروه را بشناسند و تحت تاثیر نقشههای شوم آنان قرار نگیرند.
نخست میفرماید"آنها که در(تبوک) از شرکت در جهاد تخلف جستند،و با عذرهای واهی در خانههای خود نشستند،و به گمان خود سلامت را بر خطرات میدان جنگ ترجیح دادند،از این عملی که بر ضد رسول خدا ص مرتکب شدند، خوشحالند"( فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاٰفَ رَسُولِ اللّٰهِ ).
"و از اینکه در راه خدا با مال و جان خود جهاد کنند و به افتخارات بزرگ مجاهدان نائل گردند کراهت داشتند"( وَ کَرِهُوا أَنْ یُجٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ).
آنها به تخلف خودشان از شرکت در میدان جهاد قناعت نکردند،بلکه با وسوسههای شیطانی کوشش داشتند،دیگران را نیز دلسرد یا منصرف سازند"و به آنها گفتند:در این گرمای سوزان تابستان به سوی میدان نبرد حرکت نکنید" ( وَ قٰالُوا لاٰ تَنْفِرُوا فِی الْحَرِّ ).
در حقیقت آنها میخواستند هم اراده مسلمانان را تضعیف کنند،و هم شریکهای بیشتری برای جرمشان فراهم سازند.
سپس قرآن روی سخن را به پیامبر ص کرده و با لحن قاطع و کوبندهای به آنها چنین پاسخ میگوید:"به آنها بگو آتش سوزان دوزخ از این هم گرمتر و سوزانتر است اگر بفهمند"!( قُلْ نٰارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ کٰانُوا یَفْقَهُونَ ) ولی افسوس که بر اثر ضعف ایمان،و عدم درک کافی،توجه ندارند که چه آتش سوزانی در انتظار آنها است،آتشی که یک جرقه کوچکش از آتشهای دنیا سوزندهتر است.
*** دو آیه بعد اشاره به این میکند که آنها به گمان اینکه پیروزی بدست
آوردهاند و با تخلف از جهاد و دلسرد کردن بعضی از مجاهدان به هدفی رسیدهاند، قهقهه سر میدهند و بسیار میخندند،همانگونه که همه منافقان در هر عصر و زمان چنینند.
ولی قرآن به آنها اخطار میکند که"باید کم بخندند و بسیار بگریند" ( فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلاً وَ لْیَبْکُوا کَثِیراً ).
گریه برای آینده تاریکی که در پیش دارند،گریه برای مجازاتهای دردناکی که در انتظار آنها است،گریه به خاطر اینکه همه پلهای بازگشت را پشت سر خود ویران ساختهاند،و بالآخره گریه برای اینکه اینهمه استعداد و سرمایه عمر را از دست داده و رسوایی و تیره روزی و بدبختی برای خود خریدهاند.
و در آخر آیه میفرماید:"این جزای اعمالی است که آنها انجام میدادند" ( جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ).
از آنچه گفتیم روشن شد که منظور این است این گروه باید در این جهان کم بخندند و بیشتر گریه کنند،زیرا مجازاتهای دردناکی در پیش دارند که اگر از آن آگاه شوند بسیار گریه خواهند کرد و کمتر میخندند.
ولی گروهی از مفسران احتمال دیگری در معنی این جمله دادهاند و آن اینکه:اینها هر قدر بخندند با توجه به عمر کوتاه دنیا خنده آنان کم خواهد بود، و در آخرت آن قدر باید گریه کنند که گریههای دنیا در برابر آن ناچیز است.
ولی تفسیر اول با ظاهر آیه و تعبیرات مشابه آن که در گفتهها و نوشتهها میآید سازگارتر است،بخصوص اینکه لازمه تفسیر دوم این است که صیغه امر به معنی اخبار بوده باشد و این بر خلاف ظاهر است.
حدیث معروفی که بسیاری از مفسران از پیامبر ص نقل کردهاند که
فرمود:
لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قلیلا و لبکیتم کثیرا :"اگر آنچه را من(از کیفرهای هولناک قیامت)میدانم شما هم میدانستید،کم میخندیدید و بسیار گریه میکردید"نیز شاهد معنی اول است(دقت کنید).
*** در آخرین آیه مورد بحث اشاره به یکی دیگر از روشهای حساب شده و خطرناک منافقان میکند و آن اینکه آنها به هنگامی که کار خلافی را آشکارا انجام میدهند برای تبرئه خود ظاهرا در مقام جبران برمیآیند و با این نوسانها و اعمال ضد و نقیض،چهره اصلی خود را پنهان میدارند.
آیه میگوید:"هر گاه خداوند ترا به سوی گروهی از اینها بازگرداند و از تو اجازه بخواهند که در میدان جهاد دیگری شرکت کنند،به آنها بگو هیچگاه با من در هیچ میدان جهادی شرکت نخواهید کرد،و هرگز همراه من با دشمنی نخواهید جنگید"!( فَإِنْ رَجَعَکَ اللّٰهُ إِلیٰ طٰائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوکَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَنْ تُقٰاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا ).
یعنی پیامبر ص باید آنها را برای همیشه مایوس کند،و روشن سازد که به اصطلاح حنایشان دیگر رنگی نخواهد داشت و کسی فریبشان را نخواهد خورد،و این گونه دامها را چه بهتر که برچینند و به جای دیگری ببرند که در اینجا کسی دیگر به دامشان نخواهد افتاد!.
ذکر این نکته نیز لازم است که جمله طائفه منهم(گروهی از ایشان) نشان میدهد که همه آنان حاضر نبودند از این طریق وارد شوند و پیشنهاد شرکت در جهاد دیگری را عرضه بدارند،شاید به خاطر اینکه بعضی بقدری رسوا و شرمنده بودند که حتی حاضر به حضور در محضر پیامبر ص و چنین پیشنهادی نمیشدند.
سپس دلیل عدم قبول پیشنهاد آنها را چنین بیان میکند:"شما برای
نخستین بار راضی شدید که از میدان جهاد کناره گیری کنید و در خانهها بنشینید، هم اکنون نیز به متخلفان بپیوندید،و با آنها در خانهها بنشینید"( إِنَّکُمْ رَضِیتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخٰالِفِینَ ).
1-شک نیست که اگر این گروه از منافقان،پس از تخلف،پشیمان میشدند و توبه میکردند،و سپس برای شستشوی گناه سابق خود پیشنهاد در میدانهای جهاد دیگر داشتند،خدا از آنها میپذیرفت،و پیامبر ص دست رد به سینه آنها نمیگذارد،بنا بر این معلوم میشود که این پیشنهاد نیز یک نوع شیطنت و کار منافقانه بوده است،و به اصطلاح تاکتیکی بوده برای استتار چهره زشت خود و ادامه به اعمال سابق.
***2-کلمه"خالف"به معنی متخلف است،و اشاره به کسانی است که در میدان جهاد،با عذر و یا بدون عذر،شرکت نداشتند.
بعضی نیز گفتهاند که"خالف"به معنی"مخالف"است،اشاره به اینکه شما هم بروید و با گروه مخالفان همصدا شوید،و این کلمه را به معنی"فاسد" نیز تفسیر کردهاند،چه اینکه"خلوف"به معنی فساد و"خالف"به معنی فاسد در لغت آمده است.
این احتمال نیز وجود دارد که همه معانی بالا از این کلمه در آیه فوق اراده شده باشد چرا که گروه منافقان و دوستان آنان دارای تمام این صفات رذیله بودهاند.
*** 3-باز تذکر این موضوع را لازم میدانیم که مسلمانان عصر ما نیز در
برابر منافقان محیط خود که از روشهای مشابهی با منافقان اعصار پیشین استفاده میکنند،باید از همان برنامه محکم پیامبر ص پیروی کرده و یک بار که در دام آنان افتادند،دیگر فریب آنها را نخورند و به اشکهای تمساحانه آنها وقعی ننهند که"مرد مسلمان هیچگاه دو بار در یک دام نمیافتد"!
وَ لاٰ تُصَلِّ عَلیٰ أَحَدٍ مِنْهُمْ مٰاتَ أَبَداً وَ لاٰ تَقُمْ عَلیٰ قَبْرِهِ إِنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ مٰاتُوا وَ هُمْ فٰاسِقُونَ (84) وَ لاٰ تُعْجِبْکَ أَمْوٰالُهُمْ وَ أَوْلاٰدُهُمْ إِنَّمٰا یُرِیدُ اَللّٰهُ أَنْ یُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِی اَلدُّنْیٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ کٰافِرُونَ (85)
84-بر هیچیک از آنها که بمیرد نماز نخوان،و بر کنار قبرش(برای دعا و طلب آمرزش) نایست چرا که آنها به خدا و رسولش کافر شدند،و در حالی که فاسق بودند از دنیا رفتند.
85-مبادا اموال و اولادشان مایه اعجاب تو گردد،(این برای آنها نعمت نیست بلکه) خدا میخواهد به وسیله آن،آنها را در دنیا عذاب کند،و جانشان برآید در حالی که کافر باشند.
روش محکمتر در برابر منافقان.
پس از آنکه منافقان با تخلف صریح از شرکت در میدان جهاد پردهها را دریدند و کارشان بر ملا شد،خداوند به پیامبرش دستور میدهد روش صریحتر و
محکمتری در برابر آنها اتخاذ کند تا برای همیشه فکر نفاق و منافقگری از مغزهای دیگران برچیده شود،و منافقان نیز بدانند در جامعه اسلامی محلی برای آنها وجود نخواهد داشت.
لذا میفرماید:"بر هیچیک از آنها(منافقان)که از دنیا میروند نماز مگزار"!( وَ لاٰ تُصَلِّ عَلیٰ أَحَدٍ مِنْهُمْ مٰاتَ أَبَداً ).
"و هیچگاه در کنار قبر او برای طلب آمرزش و استغفار نایست"( وَ لاٰ تَقُمْ عَلیٰ قَبْرِهِ ).
در حقیقت این یک نوع مبارزه منفی،و در عین حال مؤثر،در برابر گروه منافقان است،زیرا به جهاتی که در گذشته گفتیم،پیامبر ص نمیتوانست رسما دستور قتل آنها و پاکسازی محیط جامعه اسلامی را از این طریق صادر کند، ولی مبارزات منفی به حد کافی در بی اعتبار ساختن آنان،و انزوا و طردشان از جامعه اسلامی،اثر میگذارد.
زیرا میدانیم یک فرد مؤمن راستین،هم در حال حیات و هم پس از مرگ محترم است،به همین دلیل در برنامههای اسلامی دستور غسل و کفن و نماز و دفن او داده شده است که با احترام هر چه بیشتر،با تشریفات خاصی،او را به خاک بسپارند،و حتی پس از دفن در کنار قبر او بیایند و برای گناهان و لغزشهای احتمالی او از خداوند طلب بخشش کنند.
عدم انجام این مراسم در باره یک فرد به معنی طرد او از جامعه اسلامی است،و اگر این طرد کننده،شخص پیامبر ص بوده باشد،ضربهای سخت و سنگین به حیثیت چنین فرد مطرودی وارد خواهد آمد،در حقیقت این یک برنامه مبارزه حساب شده در برابر گروه منافقان در آن زمان بود که امروز هم مسلمانان باید از روشهای مشابه آن استفاده کنند.
یعنی ما دام که افراد اظهار اسلام میکنند و به ظواهر اسلام پای بندند باید
معامله یک مسلمان با آنها کرد هر چند باطنشان طور دیگری باشد ولی اگر پردهها را دریدند و نفاق خود را ظاهر کردند باید با آنها همانند بیگانگان از اسلام رفتار نمود.
در پایان آیه بار دیگر دلیل این دستور را روشن میسازد و میفرماید:
"این حکم به خاطر آن است که آنها به خدا و پیامبرش کافر شدند"( إِنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ).
"و در حالی که فاسق و مخالف فرمان خدا بودند از دنیا رفتند"نه از کرده خود پشیمان شدند و نه با آب توبه لکههای گناه را از دامان شستند( وَ مٰاتُوا وَ هُمْ فٰاسِقُونَ ).
*** در اینجا ممکن بوده است سؤالی برای مسلمانان مطرح شود که اگر منافقان براستی اینهمه از رحمت خدا دورند و باید مسلمانان هیچگونه ابراز محبت و علاقه در مورد آنان نکنند،پس چرا خداوند به آنها اینهمه محبت کرده و اینهمه مال و فرزند(نیروی اقتصادی و انسانی)را در اختیارشان قرار داده است.
خداوند در آیه بعد روی سخن را به پیامبر ص کرده و پاسخ این سؤال را چنین میدهد"اموال و فرزندانشان هیچگاه نباید مایه اعجاب تو شود"( وَ لاٰ تُعْجِبْکَ أَمْوٰالُهُمْ وَ أَوْلاٰدُهُمْ ).
چرا که به عکس آنچه مردم ظاهر بین خیال میکنند،این اموال و فرزندان نه تنها باعث خوشوقتی آنها نیست،بلکه "خداوند میخواهد آنان را بوسیله اینها در دنیا مجازات کند،و با حال کفر جان بدهند"( إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ أَنْ یُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِی الدُّنْیٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ کٰافِرُونَ ).
این آیه که نظیر آن را در همین سوره(آیه 55)داشتیم اشاره به این
واقعیت میکند که امکانات اقتصادی و نیروهای انسانی در دست افراد ناصالح نه تنها سعادت آفرین نیست،بلکه غالبا مایه دردسر و بلا و بدبختی است،زیرا چنین اشخاصی نه اموال خود را به مورد مصرف میکنند،تا از آن بهره مفید و سازندهای بگیرند،و نه فرزندان سر براه و با ایمان و تربیت یافتهای دارند که مایه روشنی چشم آنان و حل مشکلات زندگانیشان گردد،بلکه اموالشان غالبا در راه هوسهای کشنده و سرکش،و تولید فساد،و تحکیم پایههای ظلم مصرف میگردد،و مایه غفلت آنها از خدا و مسائل اساسی زندگی است و فرزندانشان هم در خدمت ظالمان و فاسدان قرار میگیرند،و مبتلا به انواع انحرافهای اخلاقی میشوند،و سرانجام دردسر آفرین خواهند بود.
منتها برای کسانی که ثروت و نیروی انسانی را اصیل میپندارند و چگونگی مصرف آن،برای آنها مطرح نیست،زندگانی اینگونه اشخاص دورنمای دل- انگیزی دارد،اما اگر به متن زندگیشان نزدیکتر شویم و به این حقیقت نیز توجه کنیم که چگونگی بهرهبرداری از این امکانات مطرح است تصدیق خواهیم کرد که هرگز افراد خوشبختی نیستند.
1-در باره شان نزول آیه نخست روایات متعددی وارد شده است،که خالی از اختلاف نیست.
از بعض از این روایات استفاده میشود که پیامبر ص هنگامی که عبد اللّٰه بن ابی(منافق مشهور)از دنیا رفت بر او نماز گزارد،و کنار قبر او ایستاد و دعا کرد،حتی پیراهن خود را به عنوان کفن بر او پوشانید، سپس آیه فوق نازل شد و پیامبر ص را از تکرار این کار نهی کرد.
در حالی که از بعضی دیگر از روایات برمیآید که پیامبر ص تصمیم
داشت نماز بر او بگزارد،جبرئیل نازل شد و این آیه را بر او خواند و او را از این کار باز داشت.
بعضی دیگر چنین میگویند که پیامبر ص نه نماز بر او گزارد و نه تصمیم بر این کار داشت،بلکه تنها پیراهن خود را برای تشویق قبیله"عبد اللّٰه" فرستاد،تا به عنوان کفن در تن او کنند و هنگامی که پرسیدند چرا چنین اقدامی فرمودید در حالی که او مرد بیایمانی است؟گفت:پیراهن من باعث نجات او از عذاب الهی نخواهد شد،ولی من امیدوارم که به خاطر این عمل گروه زیادی مسلمان شوند،و چنین نیز شد که پس از این جریان عده فراوانی از قبیله خزرج مسلمان گشتند.
از آنجا که این روایات با هم اختلاف فراوان دارد ما از ذکر آنها به عنوان یک شان نزول صرف نظر کردیم به خصوص اینکه طبق گفته بعضی از مفسران بزرگ مرگ"عبد اللّٰه بن ابی"در سنه 9 هجری واقع شد در حالی که آیات فوق در حدود سال هشتم نازل شده است(المیزان جلد 9 صفحه 385).
ولی آنچه جای انکار نیست این است که از لحن آیه چنین برمیآید که پیامبر ص قبل از نزول این آیه بر منافقان نماز میگزارد،و بر کنار قبر آنها توقف میکرد،چرا که آنها ظاهرا مسلمان بودند (1)ولی پس از نزول این آیه
1) 1) از پارهای از روایات استفاده میشود که بعد از نزول این آیه نیز پیامبر(ص) بر منافقان نماز میگزارد ولی چهار تکبیر بیشتر نمیگفت،یعنی از تکبیر آخر که مربوط به دعا بر میت است صرف نظر میفرمود،این روایت در صورتی قابل قبول است که جمله "لا تصل"در آیه مورد بحث به معنی"دعا مکن"بوده باشد،ولی اگر به معنی نماز نخوان بوده باشد این روایت مخالف قرآن است و قابل قبول نیست،و نمیتوان انکار کرد که جمله"لا تصل"ظاهر در معنی دوم است،لذا ما نمیتوانیم از نظر حکم اسلامی بر چنین افرادی که نفاقشان بر ملا شده نماز بخوانیم،و به خاطر روایت مبهمی دست از ظهور آیه فوق برداریم.
بطور قطع این برنامه برای همیشه تعطیل شد.
***2-از آیه فوق همچنین استفاده میشود که ایستادن در کنار قبور مؤمنان و دعا برای آنها جایز است،زیرا نهی در آیه مخصوص به منافقان است،بنا بر این مفهوم آیه این میشود که زیارت قبور مؤمنان یعنی ایستادن کنار قبرهای آنان و دعا کردن جایز است.
ولی آیه فوق در باره این موضوع که آیا میتوان به قبور آنها توسل جست و به برکت آنان از خدا حاجتی تقاضا کرد؟سکوت دارد،هر چند مجاز بودن این موضوع از نظر روایات اسلامی مسلم است.
وَ إِذٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ جٰاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اِسْتَأْذَنَکَ أُولُوا اَلطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قٰالُوا ذَرْنٰا نَکُنْ مَعَ اَلْقٰاعِدِینَ (86) رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ اَلْخَوٰالِفِ وَ طُبِعَ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَفْقَهُونَ (87) لٰکِنِ اَلرَّسُولُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولٰئِکَ لَهُمُ اَلْخَیْرٰاتُ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (88) أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا ذٰلِکَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (89)
86-و هنگامی که سورهای نازل گردد که ایمان به خدا بیاورید و همراه پیامبرش جهاد کنید کسانی که از آنها(گروه منافقان)توانایی دارند از تو اجازه میخواهند و میگویند:بگذار ما با قاعدین(آنها که از جهاد معافند)بوده باشیم.
87-آنها راضی شدند که با متخلفان باشند،و بر دلهایشان مهر نهاده شده،لذا نمیفهمند 88-ولی پیامبر و آنها که با او ایمان آوردند با اموال و جانهایشان به جهاد پرداختند و همه نیکیها برای آنهاست و آنها رستگارانند.
89-خداوند برای آنها باغهایی از بهشت فراهم ساخته که نهرها از زیر درختانش جاری است،جاودانه در آن خواهند بود،و این رستگاری(و پیروزی)بزرگی است.
دونهمتان و مؤمنان راستین
در این آیات باز سخن در باره منافقان است،منتها زشتکاریهای آنان با
اعمال نیک مؤمنان راستین در اینجا مقایسه شده است،و با این مقایسه انحراف و بیچارگی آنان روشنتر میشود.
در آیه نخست میگوید:"هنگامی که سورهای در باره جهاد نازل میشود و از مردم دعوت میکند که به خدا ایمان بیاورند(یعنی بر ایمان خود ثابت قدم بمانند و آن را تقویت نمایند) و همراه پیامبر خدا ص در راه او جهاد کنند، در این هنگام منافقان قدرتمند که توانایی کافی از نظر جسمی و مالی برای شرکت در میدان جنگ دارند از تو اجازه میخواهند که در میدان جهاد شرکت نکنند و میگویند بگذار ما با قاعدین(آنها که از جهاد معذورند)باشیم"( وَ إِذٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ جٰاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَکَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قٰالُوا ذَرْنٰا نَکُنْ مَعَ الْقٰاعِدِینَ ).
"طول"(بر وزن قول)به معنی امکانات و توانایی مالی آمده است،بنا بر این " أُولُوا الطَّوْلِ "به معنی کسانی است که دارای قدرت مادی کافی برای حضور در میدان جنگ هستند،و با این حال مایل بودهاند در صف افراد ناتوان یعنی آنها که از نظر جسمی یا مالی توانایی جهاد نداشتهاند،بمانند.
اصل این کلمه از"طول"(بر وزن پول)که ضد"عرض"است گرفته شده و تناسب این دو معنی با یکدیگر روشن است،زیرا توانایی مالی و جسمی یک نوع کشش و ادامه و طول قدرت را میرساند.
*** در آیه بعد قرآن آنها را با این جمله مورد ملامت و مذمت قرار میدهد که "آنها راضی شدند با متخلفان باقی بمانند"( رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوٰالِفِ ) همانطور که سابقا نیز اشاره کردیم"خوالف"جمع"خالفة"از ماده "خلف"به معنی پشت سر است،به همین جهت به زنان که به هنگام رفتن مردان به خارج از منزل،در منزل باقی میمانند"خالفة"گفته میشود،و در آیه مورد
بحث منظور از"خوالف"تمام کسانی است که به نحوی از شرکت در میدان جنگ معذور بودند اعم از زنان و یا پیران و یا بیماران و کودکان.
بعضی از احادیث که در تفسیر آیه وارد شده نیز به این موضوع اشاره کرده است.
بعدا اضافه میکند که"اینها بر اثر گناه و نفاق به مرحلهای رسیدهاند که بر قلبهایشان مهر زده شده،به همین دلیل چیزی نمیفهمند"( وَ طُبِعَ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَفْقَهُونَ ).
در آغاز سوره"بقره"در باره معنی مهر نهادن بر قلب سخن گفتیم (1).
*** در آیه بعد از گروهی که در نقطه مقابل این دسته قرار دارند و صفات و روحیات آنها،و همچنین سرانجام کارشان درست به عکس آنها است،سخن به میان آمده آیه چنین میگوید:"اما پیامبر و آنها که با او ایمان آوردند با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردند"( لٰکِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ ).
و سرانجام کارشان این شد که انواع نیکیها و سعادتها و پیروزیها و خیرات مادی و معنوی در این جهان و جهان دیگر نصیبشان است"( وَ أُولٰئِکَ لَهُمُ الْخَیْرٰاتُ ) "و گروه رستگاران همینها هستند"( وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ).
کلمه"الخیرات"به اصطلاح"صیغه جمع توام با الف و لام"است،و عمومیت از آن استفاده میشود،تعبیر جامعی است که هر گونه موفقیت و پیروزی و موهبت و خیری را اعم از مادی و معنوی شامل میگردد.
تعبیرات این دو جمله طبق قواعدی که در علم"معانی بیان"آمده است همگی دلیل بر انحصار است،یعنی تعبیرات فوق نشان میدهد که رستگاران
1) 1) جلد اول صفحه 53.
تنها این گروهند و همچنین کسانی که استحقاق هر گونه خیر و سعادتی را دارند تنها این دستهاند،همانها که با تمام وجود و امکاناتشان جهاد میکنند.
از این آیه به خوبی استفاده میشود که اگر"ایمان"و"جهاد"توام گردد هر گونه خیر و برکتی را با خود همراه خواهد داشت،و جز در سایه این دو،نه راهی به سوی فلاح و رستگاری است،و نه نصیبی از خیرات و برکات مادی و معنوی.
این نکته نیز شایان توجه است که از مقابله صفات این دو گروه با هم چنین استفاده میشود که منافقان به خاطر فقدان ایمان،و آلودگی فوق العاده به گناه،افرادی نادان و بیخبرند،و به همین جهت از"علو همت"که زائیده فهم و شعور و آگاهی است محرومند،آنها راضیند که با بیماران و کودکان بمانند ولی از شرکت در میدان جهاد با آن همه افتخاراتش ابا دارند.
اما در مقابل،افراد با ایمان آن چنان روشنبینی و فهم و درک و علو همت دارند که تنها راه پیروزی بر مشکلات را جهاد،آنهم با تمام امکاناتشان،یافتهاند.
این همان درس بزرگی است که قرآن در بسیاری از آیاتش به ما داده و باز هم از آن غافلیم!.
*** در آخرین آیه مورد بحث به قسمتی از پاداشهای اخروی این گروه اشاره کرده،میگوید:"خداوند باغهایی از بهشت برای آنان فراهم ساخته که از زیر درختانش نهرها جریان دارد"( أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
و تاکید میکند:این نعمت و موهبت عاریتی و فناپذیر نیست بلکه"جاودانه در آن میمانند"( خٰالِدِینَ فِیهٰا ).
"و این پیروزی بزرگی است"( ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ).
تعبیر به" أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ "(خدا برای آنها آماده ساخته)نشانه اهمیت موضوع
و احترامی است که خدا برای این گروه قائل است که از پیش این مواهب را برای آنان آماده کرده است.
وَ جٰاءَ اَلْمُعَذِّرُونَ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ لِیُؤْذَنَ لَهُمْ وَ قَعَدَ اَلَّذِینَ کَذَبُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ سَیُصِیبُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (90)
90-و معذوران از اعراب(نزد تو)آمدند که به آنها اجازه(تخلف از جهاد)داده شود،اما آنها که به خدا و پیامبرش دروغ گفتند(بدون هیچ عذری در خانه خود)نشستند،به زودی کسانی را که از آنها کافر شدند(و معذور نبودند) عذاب دردناکی خواهد رسید.
در این آیه به تناسب بحثهای گذشته،پیرامون منافقان بهانه جو و عذرتراش اشاره به وضع دو گروه از تخلف کنندگان از جهاد شده است:نخست آن دسته که واقعا معذور بودهاند.
و دیگر گروهی که بدون عذر و به عنوان سرکشی و عصیان سر از انجام این وظیفه بزرگ باز زدند.
نخست میگوید:"گروهی از اعراب بادیهنشین که از شرکت در میدان جهاد معذور بودند نزد تو آمدهاند تا به آنها اجازه داده شود و معاف گردند" ( وَ جٰاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرٰابِ لِیُؤْذَنَ لَهُمْ ).
و در مقابل،"کسانی که به خدا و پیامبر دروغ گفتند،بدون هیچ عذری در خانه خود نشستند"و به میدان نرفتند( وَ قَعَدَ الَّذِینَ کَذَبُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ).
در پایان آیه،گروه دوم را شدیدا تهدید کرده،میگوید:"به زودی آن
دسته از ایشان که کافر شدند گرفتار عذاب دردناکی خواهند شد"( سَیُصِیبُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
آنچه در تفسیر آیه فوق گفتیم همان چیزی است که با قرائن موجود در آیه سازگارتر است،زیرا از یک سو میبینیم که این دو گروه در برابر یکدیگر قرار داده شدهاند،و از سوی دیگر کلمه"منهم"نشان میدهد که تمام این دو گروه کافر نبودند،از مجموع این دو قرینه استفاده میشود که"معذرون" معذوران حقیقی بودهاند.
ولی در برابر این تفسیر دو تفسیر دیگر نیز گفته شده.
نخست اینکه:منظور از"معذرون"کسانی است که عذرهای واهی و دروغین،برای فرار از جهاد میتراشند،و منظور از گروه دوم آنهایی است که حتی زحمت عذرتراشی به خود نمیدهند،و صریحا از اطاعت فرمان خدا در باره جهاد سرباز میزنند.
دوم اینکه"معذرون"همه گروههایی را شامل میشود که با اظهار عذر اعم از اینکه راست باشد یا دروغ از شرکت در جهاد خودداری میکنند.
ولی قرائن نشان میدهد که"معذرون"همان معذوران واقعی هستند.
لَیْسَ عَلَی اَلضُّعَفٰاءِ وَ لاٰ عَلَی اَلْمَرْضیٰ وَ لاٰ عَلَی اَلَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ مٰا یُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذٰا نَصَحُوا لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ مٰا عَلَی اَلْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (91) وَ لاٰ عَلَی اَلَّذِینَ إِذٰا مٰا أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاٰ أَجِدُ مٰا أَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ تَوَلَّوْا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ اَلدَّمْعِ حَزَناً أَلاّٰ یَجِدُوا مٰا یُنْفِقُونَ (92) إِنَّمَا اَلسَّبِیلُ عَلَی اَلَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ وَ هُمْ أَغْنِیٰاءُ رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ اَلْخَوٰالِفِ وَ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (93)
91-بر ضعیفان و بیماران و آنها که وسیلهای برای انفاق(در راه جهاد)ندارند ایرادی نیست(که در میدان مبارزه شرکت نکنند)هر گاه برای خدا و رسولش خیر خواهی کنند(و از آنچه در توان دارند مضایقه ننمایند،چه اینکه)بر نیکوکاران راه مؤاخذه نیست،و خداوند آمرزنده و مهربان است.
92-و(نیز)ایرادی نیست بر آنها که وقتی نزد تو آمدند که آنها را بر مرکبی(برای میدان جهاد)سوار کنی گفتی مرکبی که شما را بر آن سوار کنم ندارم(از نزد تو)بازگشتند در حالی که چشمانشان اشکبار بود،چرا که چیزی که در راه خدا انفاق کنند نداشتند.
93-راه مؤاخذه تنها به روی کسانی باز است که از تو اجازه میخواهند در حالی که بینیازند(و امکانات کافی دارند)آنها راضی شدند که با متخلفان بمانند،و خداوند بر دلهایشان مهر نهاده لذا چیزی نمیدانند.
در مورد آیه اول چنین نقل شده که یکی از یاران با اخلاص پیامبر ص عرض کرد:ای پیامبر خدا!من پیر مردی نابینا و ناتوانم،حتی کسی که دست مرا بگیرد و به میدان جهاد بیاورد،ندارم،آیا اگر در جهاد شرکت نکنم معذورم؟پیامبر ص سکوت کرد،سپس آیه نخست نازل شد و به اینگونه افراد اجازه داد.
از این شان نزول چنین استفاده میشود که حتی نابینایان به خود اجازه نمیدادند که بدون اطلاع پیامبر ص از شرکت در جهاد سر باز زنند،و به این احتمال که شاید وجودشان با همین حالت برای تشویق مجاهدان و یا حد اقل سیاهی لشکر،مفید واقع شود از پیامبر ص کسب تکلیف میکردند.
در مورد آیه دوم نیز در روایات میخوانیم که هفت نفر از فقرای انصار خدمت پیامبر ص رسیدند و تقاضا کردند وسیلهای برای شرکت در جهاد در اختیارشان گذارده شود،اما چون پیامبر ص وسیلهای در اختیار نداشت، جواب منفی به آنها داد،آنها با چشمهای پر از اشک از خدمتش خارج شدند و بعدا بنام"بکاءون"مشهور گشتند.
معذورانی که از عشق جهاد اشک میریختند!
در این آیات برای روشن ساختن وضع همه گروهها از نظر معذور بودن یا نبودن در زمینه شرکت در جهاد تقسیمبندی مشخصی شده است،و اشاره به
پنج گروه گردیده که چهار گروهشان واقعا معذورند،و یک گروه منافقند و غیر معذور! در آیه نخست میگوید:"کسانی که ضعیف و ناتوان هستند(بر اثر پیری و یا نقص اعضاء همچون فقدان بینایی)همچنین"بیماران"و"آنها که وسیله لازم برای شرکت در میدان جهاد در اختیار ندارند"بر آنها ایرادی نیست که در این برنامه واجب اسلامی شرکت نکنند"( لَیْسَ عَلَی الضُّعَفٰاءِ وَ لاٰ عَلَی الْمَرْضیٰ وَ لاٰ عَلَی الَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ مٰا یُنْفِقُونَ حَرَجٌ ).
این سه گروه در هر قانونی معافند،و عقل و منطق نیز معاف بودن آنها را امضاء میکند،و مسلم است که قوانین اسلامی در هیچ مورد از منطق و عقل جدا نیست.
کلمه"حرج"در اصل به معنی مرکز اجتماع چیزی است،و از آنجا که اجتماع و انبوه جمعیت توام با تنگی و ضیق مکان و کمبود جا است،این کلمه به معنی"ضیق و تنگی"و"ناراحتی"و"مسئولیت و تکلیف"آمده است،و در آیه مورد بحث به معنی اخیر یعنی مسئولیت و تکلیف میباشد.
سپس یک شرط مهم برای حکم معافی آنها بیان کرده،میگوید"این در صورتی است که آنها از هر گونه خیر خواهی مخلصانه درباره خدا و پیامبرش دریغ ندارند"( إِذٰا نَصَحُوا لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ ).
یعنی گر چه آنها توانایی گرفتن سلاح بدست و شرکت در میدان نبرد ندارند ولی این توانایی را دارند که با سخن و طرز رفتار خود مجاهدان را تشویق کنند و مبارزان را دلگرم سازند،و روحیه آنها را با شمردن ثمرات جهاد تقویت کنند و به عکس تا آنجا که توانایی دارند در تضعیف روحیه دشمن و فراهم آوردن مقدمات شکست آنها کوتاهی نورزند،زیرا کلمه"نصح"که در اصل به معنی اخلاص است کلمه جامعی است که هر گونه خیر خواهی و اقدام مخلصانه را
شامل میشود،و چون مساله جهاد مطرح است ناظر به کوششها و تلاشهایی است که در این زمینه صورت میگیرد.
بعدا برای بیان دلیل این موضوع میفرماید:"اینگونه افراد مردان نیکو کاری هستند و برای نیکوکاران هیچ راه ملامت و سرزنش و مجازات و مؤاخذه وجود ندارد ( مٰا عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ ).
و در پایان آیه خدا را با دو صفت از اوصاف بزرگش به عنوان دلیل دیگری بر معاف بودن این گروههای سهگانه توصیف میکند و میگوید:"خداوند غفور و رحیم است"( وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
"غفور"از ماده"غفران"به معنی مستور ساختن و پوشیدن است،یعنی خداوند به مقتضای این صفت،پرده بر کار افراد معذور و ناتوان میاندازد و عذرشان را میپذیرد،و"رحیم"بودن خدا اقتضا میکند که تکلیف شاق و مشکل بر کسی ننهد و او را معاف دارد،اگر این گروهها مجبور به حضور در میدان بودند با غفوریت و رحیمیت خداوند سازگار نبود،یعنی خداوند غفور و رحیم حتما آنها را معاف خواهد داشت.
از پارهای از روایات که مفسران در ذیل آیه نقل کردهاند چنین استفاده میشود که گروههای معذور نه تنها از تکلیف معافند و از مجازات بر کنار، بلکه به مقدار اشتیاقشان به شرکت در میدان جهاد در پاداشها و افتخارات مجاهدان شریکند،چنان که در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:
هنگامی که از غزوه تبوک بازگشت و به نزدیکی مدینه رسید فرمود:شما در این شهر مردانی را پشت سر گذاشتید که در تمام مسیر با شما بودند!،هر گامی که برداشتید،و هر مالی که در این راه انفاق کردید،و هر سرزمینی را که پیمودید با شما همراهی داشتند! عرض کردند:ای رسول خدا چگونه با ما بودند با اینکه در مدینه ماندند؟
فرمود:به این دلیل که آنها به خاطر عذر نتوانستند در جهاد شرکت کنند (اما قلبشان با ما بود) (1).
*** سپس به گروه چهارمی اشاره میکند که آنها نیز از شرکت در جهاد معاف شدند،و میگوید:"همچنین بر آن گروه ایراد نیست که وقتی نزد تو آمدند که مرکبی برای شرکت در میدان جهاد در اختیارشان بگذاری،گفتی مرکبی در اختیار ندارم که شما را بر آن سوار کنم،ناچار از نزد تو خارج شدند در حالی که چشمهایشان اشکبار بود،و این اشک به خاطر اندوهی بود که از نداشتن وسیله برای انفاق در راه خدا سر چشمه میگرفت"( وَ لاٰ عَلَی الَّذِینَ إِذٰا مٰا أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاٰ أَجِدُ مٰا أَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ تَوَلَّوْا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاّٰ یَجِدُوا مٰا یُنْفِقُونَ ).
"تفیض"از ماده"فیضان"به معنی ریزش بر اثر پر شدن است،هنگامی که انسان ناراحت میشود اگر ناراحتی زیاد شدید نباشد،چشمها پر از اشک میشود بی آنکه جریان یابد،اما هنگامی که ناراحتی به مرحله شدید رسید اشکها جاری میشود.
این نشان میدهد که این گروه از یاران پیامبر ص بقدری شیفته و دلباخته و عاشق جهاد بودند،که نه تنها از معاف شدن خوشحال نشدند،بلکه همچون کسی که بهترین عزیزانش را از دست داده است، در غم این محرومیت اشک میریختند.
البته شک نیست که این گروه چهارم از گروه سوم که در آیه قبل ذکر شد جدا نیستند،ولی به خاطر امتیاز خاصی که بر آنها دارند،و نیز به خاطر قدردانی از این گروه،بطور مستقل ضمن یک آیه وضع حالشان مجسم شده است
1) 1) در المنثور طبق نقل المیزان ج 9 ص 386.
ویژگی آنها در این بود که:
اولا به این قناعت نکردند که خودشان وسائل لازم برای شرکت در جهاد ندارند،بلکه نزد پیامبر ص آمدند و با اصرار از او مطالبه مرکب کردند.
ثانیا هنگامی که پیامبر ص به آنها جواب منفی داد نه تنها از معاف گشتن شادمان نشدند،بلکه فوق العاده منقلب و ناراحت و اندوهناک گشتند، به خاطر این دو جهت خداوند آنها را بطور مشخص و جداگانه بیان کرده است.
*** در آخرین آیه،حال گروه پنجم را شرح میدهد یعنی آنها که به هیچوجه در پیشگاه خدا معذور نبوده و نخواهند بود،و میفرماید:"راه مؤاخذه و مجازات تنها به روی کسانی گشوده است که از تو اجازه میخواهند در جهاد شرکت نکنند در حالی که امکانات کافی و وسائل لازم برای این کار در اختیار دارند و کاملا بینیازند" ( إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ وَ هُمْ أَغْنِیٰاءُ ).
سپس اضافه میکند:"این ننگ برای آنها بس است که راضی شدند با افراد ناتوان و بیمار و معلول در مدینه بمانند و از افتخار شرکت در جهاد محروم گردند"( رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوٰالِفِ ).
و این کیفر نیز آنها را بس که خداوند قدرت تفکر و ادراک را از آنها به خاطر اعمال زشتشان گرفته"و بر دلهایشان مهر نهاده و به همین دلیل چیزی نمیدانند"( وَ طَبَعَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
1-از این آیات به خوبی روحیه قوی و عالی سربازان اسلام روشن میشود که چگونه عشق به جهاد و شهادت دلهای آنها را گرم نگاه میداشت که این افتخار را بر هر افتخار دیگری مقدم میداشتند،و از همین جا یکی از عوامل
مهم پیشرفت سریع اسلام در آن روز و عقبماندگی امروز ما روشن میشود.
ما چگونه میتوانیم انتظار داشته باشیم کسانی که به هنگام معاف شدن از شرکت در جهاد همچون ابر بهاری اشک میریختند با آنها که با"هزار و یک بهانه" میخواهند از صف مجاهدان خارج شوند یکسان باشند؟!.
اگر آن روح"ایمان"و آن"عشق به جهاد"و آن"افتخار کردن به شهادت"امروز هم در میان ما مسلمانان زنده شود پیروزی و پیشرفت همانگونه است که در آغاز اسلام بود.
بدبختی اینجاست که ما اسلام را یک پوشش سطحی و ظاهری برای خود قرار دادهایم بی آنکه در اعماق وجودمان نفوذ کند،و باز هم توقع داریم بر جای مسلمانان نخستین تکیه زنیم!.
2-از آیات گذشته این موضوع نیز استفاده شد که هیچکس به طور کلی از همکاری با مجاهدان راه خدا،معاف نیست،حتی آنها که بیمارند و نابینا و طبعا قادر به برداشتن اسلحه و شرکت در میدان نبرد نیستند،ولی با زبان و تبلیغ و اعمال خود میتوانند مشوق مجاهدان و پشتیبان برنامههای آنها باشند،آنها نیز باید این رسالت خود را فراموش نکنند و به کلی از برنامهها کنار نروند.
در حقیقت جهاد مراحلی دارد و معذور بودن از یک مرحله آن دلیل بر معذور بودن از مراحل دیگر نیست.
***3-جمله"ما عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ "(راهی برای مؤاخذه نیکوکاران وجود ندارد)در مباحث فقهی سر چشمه قانون وسیعی شده است،و از آن احکام فراوانی استفاده کردهاند،مثلا هر گاه امانتی در دست شخص امینی بدون هیچگونه افراط و تفریط تلف شود،چنین شخصی نباید ضامن باشد،و از جمله دلائلی که
بر آن اقامه میکنند آیه فوق است،زیرا او"محسن"و نیکوکار است و مرتکب عمل خلافی نشده،به همین دلیل اگر او را مسئول و ضامن بدانیم،مفهومش این است که نیکوکاران را نیز میتوان مؤاخذه کرد.
البته شک نیست که آیه فوق در مورد مجاهدان است،ولی میدانیم که مورد یک آیه،از عمومیت حکم نمیکاهد،و به تعبیر دیگر مورد هرگز مخصص نیست.
"پایان جزء دهم قرآن مجید"
آغاز جزء 11 ******
یَعْتَذِرُونَ إِلَیْکُمْ إِذٰا رَجَعْتُمْ إِلَیْهِمْ قُلْ لاٰ تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اَللّٰهُ مِنْ أَخْبٰارِکُمْ وَ سَیَرَی اَللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلیٰ عٰالِمِ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (94) سَیَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَکُمْ إِذَا اِنْقَلَبْتُمْ إِلَیْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (95) یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَرْضیٰ عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْفٰاسِقِینَ (96)
94-هنگامی که به سوی آنها(که از جهاد تخلف کردند)بازگردید از شما عذر خواهی میکنند،بگو عذر خواهی مکنید،ما هرگز به شما ایمان نخواهیم آورد،چرا که خدا ما را از اخبارتان آگاه ساخته،و خدا و رسولش اعمال شما را میبینند، سپس به سوی کسی که آگاه از پنهان و آشکار است بازمیگردید و او شما را به آنچه انجام میدادید آگاه میکند(و جزا میدهد).
95-هنگامی که به سوی آنان بازگردید برای شما سوگند یاد میکند که از آنها اعراض (و صرف نظر)کنید،از آنها اعراض کنید(و روی گردانید)چرا که آنها پلیدند و جایگاهشان دوزخ است،به کیفر اعمالی که انجام میدادند.
96-با سوگند از شما میخواهند که از ایشان راضی شوید،اگر شما از آنها راضی شوید خداوند از جمعیت فاسقان راضی نخواهد شد.
بعضی از مفسران میگویند این آیات درباره گروهی از منافقان که تعدادشان بالغ بر هشتاد نفر میشد نازل گردید زیرا به هنگامی که پیامبر ص از تبوک بازگشت دستور داد هیچکس با آنها مجالست نکند و سخن نگوید و آنها که خود را در فشار شدید اجتماعی دیدند در مقام عذر خواهی برآمدند،آیات فوق نازل شد و وضع آنها را مشخص ساخت.
به عذرها و سوگندهای دروغینشان اعتنا نکنید
این سلسله از آیات هم چنان پیرامون اعمال شیطانی منافقان سخن میگوید، و پرده از روی کارهایشان،یکی پس از دیگری،برمیدارد،و به مسلمانان هشدار میدهد فریب اعمال ریاکارانه و سخنان ظاهرا دلپذیر آنها را نخورند.
در آیه نخست میگوید:"هنگامی که شما(از جنگ تبوک)به مدینه باز میگردید،منافقان به سراغ شما میآیند و عذر خواهی میکنند"( یَعْتَذِرُونَ إِلَیْکُمْ إِذٰا رَجَعْتُمْ إِلَیْهِمْ ).
از تعبیر یعتذرون که فعل مضارع است چنین برمیآید که قبلا خداوند پیامبر و مسلمانان را از این موضوع آگاه کرد که منافقان دروغگو،به عنوان عذر خواهی،به زودی نزد آنها خواهند آمد لذا طرز پاسخگویی آنها را نیز به مسلمانان تعلیم داد.
در اینجا روی سخن را به پیامبرش به عنوان رهبر مسلمین کرده،میگوید:
"به منافقان بگو عذر خواهی مکنید،ما هرگز به سخنان شما ایمان نخواهیم آورد"
( قُلْ لاٰ تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکُمْ ).
"چرا که خداوند ما را از اخبار شما آگاه ساخته"بنا بر این ما از نقشههای شیطانی شما به خوبی با خبریم!( قَدْ نَبَّأَنَا اللّٰهُ مِنْ أَخْبٰارِکُمْ ).
ولی در عین حال راه بازگشت و توبه،به سوی شما باز است"،و به زودی خداوند و پیامبرش اعمال شما را میبینند"( وَ سَیَرَی اللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ ) این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که منظور از این جمله مساله توبه نیست،بلکه هدف آنست که در آینده نیز خداوند و پیامبرش(طبق وحی الهی)از اعمال و نقشههای شما آگاه میشود و آنها را نقشه بر آب خواهد کرد، بنا بر این نه امروز از دست شما کاری ساخته است و نه فردا!.
ولی تفسیر اول با ظاهر آیه سازگارتر است.
ضمنا توجه داشته باشید که در باره این جمله و مساله عرضه داشتن همه اعمال امت بر پیامبرش ص بحث مشروحی داریم که در ذیل آیه 105 همین سوره خواهد آمد.
بعد میفرماید همه اعمال و نیات شما امروز ثبت و بایگانی میشود،"سپس به سوی کسی که اسرار پنهان و آشکار را میداند بازمیگردید،و او شما را به اعمالتان آگاه میکند"و جزای آن را به شما خواهد داد( ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلیٰ عٰالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
*** در آیه بعد بار دیگر اشاره به سوگندهای دروغین منافقان میکند و میفرماید:
"آنها برای فریب شما به زودی دست به دامن قسم میزنند،و هنگامی که به سوی آنان بازگشتید سوگند به خدا یاد میکنند که از آنها صرف نظر کنید،و اگر خطایی کردهاند مشمول عفوشان سازید" ( سَیَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَکُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَیْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ ).
در حقیقت آنها از هر دری وارد میشوند،گاهی از طریق عذر خواهی میخواهند خود را بیگناه قلمداد کنند،و گاهی با اعتراف به گناه،تقاضای عفو و گذشت دارند،شاید به یکی از این طریق بتوانند در دل شما نفوذ کنند.
ولی شما به هیچوجه تحت تاثیر آنان قرار نگیرید و"از آنها روی گردانید" اما به عنوان اعتراض و خشم و انکار!نه به عنوان عفو و بخشش و گذشت (فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ ).
آنها تقاضای اعراض دارند،اما اعراض به معنی"گذشت"شما هم اعراض کنید ولی به معنی"تکذیب و انکار"و این دو تعبیر مشابه با دو معنی کاملا متضاد لطافت و زیبایی خاصی دارد که بر اهل ذوق پوشیده نیست.
سپس به عنوان تاکید و توضیح و بیان دلیل میفرماید:"چرا که آنها موجوداتی پلیدند"،و باید از چنین موجودات پلیدی صرف نظر کرد( إِنَّهُمْ رِجْسٌ ) و چون چنینند"جایگاهی جز جهنم نخواهند داشت"( وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ ).
زیرا بهشت جای نیکان و پاکان است،نه جایگاه پلیدان و آلودگان! اما"همه اینها نتیجه اعمالی است که خودشان انجام دادهاند"( جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ).
*** در آخرین آیه مورد بحث اشاره به یکی دیگر از سوگندهای آنها شده و آن اینکه"با اصرار و سوگند از شما میخواهند که از آنها خشنود شوید" ( یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ ).
سوگندی که در آیه قبل گذشت به خاطر این بود که مؤمنان عملا واکنشی در مقابل آنها نشان ندهند،ولی سوگندی که در این آیه،به آن اشاره شده،برای آن است که علاوه بر جنبه عملی،قلبا هم از آنها خشنود شوند! جالب اینکه در این مورد خداوند نمیفرماید:از آنها راضی نشوید،بلکه
با تعبیری که بوی تهدید از آن میآید میفرماید:"اگر هم شما از آنها راضی شوید خدا هرگز از جمعیت فاسقان راضی نخواهد شد"( فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَرْضیٰ عَنِ الْقَوْمِ الْفٰاسِقِینَ ).
شک نیست آنها از نظر دینی و اخلاقی اهمیتی برای خشنودی مسلمانان قائل نبودند،بلکه میخواستند از این راه کدورتهای قلبی آنان را بشویند تا در آینده از عکس العملهای آنان در امان بمانند،ولی خداوند با تعبیر" لاٰ یَرْضیٰ عَنِ الْقَوْمِ الْفٰاسِقِینَ "به مسلمانان هشدار میدهد که اینها فاسقند و جای این ندارد که از آنها راضی شوند،اینها دامهای فریبی است که بر سر راه شما میگذارند،بیدار باشید در آنها گرفتار نشوید!.
چه خوبست مسلمانان در هر عصر و زمان مراقب نقشههای شیطانی و شناخته شده منافقان باشند که با استفاده از همان نیرنگها و دامهای گذشته،در برابر آنان ظاهر نشوند،و مقاصد شوم خود را با استفاده از این وسائل پیاده نکنند.
اَلْأَعْرٰابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفٰاقاً وَ أَجْدَرُ أَلاّٰ یَعْلَمُوا حُدُودَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (97) وَ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ مَنْ یَتَّخِذُ مٰا یُنْفِقُ مَغْرَماً وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ اَلدَّوٰائِرَ عَلَیْهِمْ دٰائِرَةُ اَلسَّوْءِ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (98) وَ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ یَتَّخِذُ مٰا یُنْفِقُ قُرُبٰاتٍ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ صَلَوٰاتِ اَلرَّسُولِ أَلاٰ إِنَّهٰا قُرْبَةٌ لَهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اَللّٰهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (99)
97-عربهای بادیهنشین کفر و نفاقشان شدیدتر است و به جهل از حدود(و مرزهای) آنچه خدا بر پیامبرش نازل کرده،سزاوارترند،و خداوند دانا و حکیم است.
98-گروهی از(این)اعراب بادیهنشین چیزی را که(در راه خدا)انفاق میکنند غرامت محسوب میدارند،و انتظار حوادث دردناکی برای شما میکشند،حوادث دردناک برای آنهاست،و خداوند شنوا و داناست.
99-گروه(دیگری)از عربهای بادیهنشین ایمان بخدا و روز رستاخیز دارند،و آنچه را انفاق میکنند مایه تقرب نزد خدا،و دعاهای پیامبر میدانند،آگاه باشید اینها مایه تقرب آنها است،خداوند به زودی آنان را در رحمت خود وارد خواهد ساخت، چرا که خداوند آمرزنده و مهربان است.
بادیهنشینان سنگدل و با ایمان
در این آیات سهگانه-به تناسب بحثهایی که در باره منافقان مدینه گذشت- پیرامون حال منافقان بادیهنشین،و نشانهها و افکار آنها،و همچنین در باره مؤمنان مخلص و راستین بادیه گفتگو شده است.
شاید به این علت که به مسلمانان هشدار دهد چنین نپندارند که منافقان تنها همان گروهی هستند که در شهرند،بلکه منافقان بادیهنشین از آنها خشنترند، و به گواهی تاریخ اسلام،مسلمانان بارها مورد هجوم این گروه واقع شده بودند، مبادا پیروزیهای پی در پی لشکر اسلام سبب شود که آنها این خطر را نادیده بگیرند.
به هر حال در آیه نخست میفرماید:"اعراب بادیهنشین(به حکم دوری از تعلیم و تربیت و نشنیدن آیات الهی و سخنان پیامبر ص)کفر و نفاقشان شدیدتر است"( اَلْأَعْرٰابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفٰاقاً ).
"و باز به همین دلیل،به جهل و بیخبری از حدود فرمانها و احکامی که خدا بر پیامبرش نازل کرده است سزاوارترند"( وَ أَجْدَرُ أَلاّٰ یَعْلَمُوا حُدُودَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ ).
"اعراب"از کلماتی است که معنی جمعی دارد،اما مفردی برای آن از نظر لغت عرب نیست و چنان که ائمه لغت مانند مؤلف"قاموس"و"صحاح"و "تاج العروس"و دیگران گفتهاند این کلمه تنها به عربهای بادیهنشین اطلاق میشود،و به هنگامی که بخواهند معنی مفرد را ادا کنند،همین کلمه را با یاء نسبت،به صورت"اعرابی"میگویند.
بنا بر این به خلاف آنچه بسیاری تصور میکنند،اعراب جمع عرب نیست
"اجدر"از ماده"جدار"به معنی دیوار است،سپس به هر چیز مرتفع و شایسته اطلاق شده است،به همین جهت"اجدر"معمولا به معنی شایستهتر استعمال میشود.
در پایان آیه میفرماید"خداوند دانا و حکیم است"یعنی اگر در باره عربهای بادیهنشین چنین داوری میکند روی تناسب خاصی است که محیط آنها با اینگونه صفات دارد( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
*** اما برای اینکه چنین توهمی پیدا نشود که همه اعراب بادیهنشین،و یا همه بادیهنشینان،دارای چنین صفاتی هستند،در آیه بعد اشاره به دو گروه مختلف در میان آنها میکند.
نخست میگوید:"گروهی از این عربهای بادیهنشین کسانی هستند که بر اثر نفاق یا ضعف ایمان هنگامی که چیزی را در راه خدا انفاق کنند،آن را ضرر و زیان و غرامت محسوب میدارند" نه یک موفقیت و پیروزی و تجارت پر سود (و مِنَ الْأَعْرٰابِ مَنْ یَتَّخِذُ مٰا یُنْفِقُ مَغْرَماً ) (1)دیگر از صفات آنها این است که"همواره در انتظار این هستند که بلاها و مشکلات شما را احاطه کند،و تیره روزی و ناکامی به سراغ شما بیاید"( وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوٰائِرَ ).
1) 1) مغرم همانگونه که در مجمع البیان آمده است از ماده"غرم"(بر وزن جرم) در اصل به معنی ملازم چیزی بودن است و سپس به همین تناسب به شخص"طلبکار"و"بدهکار" که یکدیگر را رها نمیکنند و ملازم همند"غریم"گفته شده است،غرامت نیز به این تناسب گفته میشود که ملازم انسان است و تا نپردازد از او جدا نخواهد شد،به عشق شدید نیز غرام گویند چون در روح انسان آن چنان نفوذ میکند که جداییپذیر نیست،و"مغرم" از نظر معنی با"غرامت"مساوی است.
دوائر جمع"دائره"و معنی آن معروف است،ولی به حوادث سخت و دردناک که انسان را احاطه میکند،عرب نیز دائره و در حال جمعی"دوائر"میگوید.
در واقع آنها افرادی تنگ نظر و بخیل و حسودند،بخل آنها سبب میشود که هر گونه خدمت مالی را در راه خدا غرامت بپندارند،و حسادتشان موجب این میشود که همیشه در انتظار بروز مشکلات و گرفتاریها و مصائب برای دیگران باشند سپس اضافه میکند آنها نباید در انتظار بروز مشکلات و نزول بلاها بر شما باشند چرا که این مشکلات و ناکامیها و بدبختیها تنها به سراغ این گروه منافق بیایمان و جاهل و نادان و تنگ نظر و حسود میرود"( عَلَیْهِمْ دٰائِرَةُ السَّوْءِ ) (1)سرانجام آیه را با این جمله که"خداوند شنوا و دانا است"پایان میدهد ( وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
هم سخنان آنها را میشنود و هم از نیات و مکنون ضمیر آنها آگاه است.
*** و در آخرین آیه به گروه دوم یعنی مؤمنان با اخلاص بادیهنشین اشاره کرده میگوید:"گروهی از این عربهای بادیهنشین کسانی هستند که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند"( وَ مِنَ الْأَعْرٰابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الآخر).
به همین دلیل هیچگاه انفاق در راه خدا را غرامت و زیان،نمیدانند،بلکه با توجه به پاداشهای وسیع الهی در این جهان و سرای دیگر،"این کار را وسیله نزدیکی به خدا و مایه توجه و دعای پیامبر ص که افتخار و برکت بزرگی است میدانند" ( وَ یَتَّخِذُ مٰا یُنْفِقُ قُرُبٰاتٍ عِنْدَ اللّٰهِ وَ صَلَوٰاتِ الرَّسُولِ ).
در اینجا خداوند این طرز فکر آنها را با تاکید فراوان تصدیق میکند و
1) 1) از جمله" عَلَیْهِمْ دٰائِرَةُ السَّوْءِ "معنی حصر استفاده میشود،یعنی منحصرا حوادث سوء دامان آنها را میگیرد،و این استفاده حصر به خاطر آنست"علیهم"که به جای خبر است بر مبتدا مقدم داشته شده است.
میگوید:"آگاه باشید که این انفاقها به طور قطع مایه تقرب آنها در پیشگاه خداوند است"( أَلاٰ إِنَّهٰا قُرْبَةٌ لَهُمْ ).
و به همین دلیل"خدا آنان را به زودی در رحمت خود فرو میبرد" ( سَیُدْخِلُهُمُ اللّٰهُ فِی رَحْمَتِهِ ).
و اگر لغزشهایی از آنها سرزده باشد به خاطر ایمان و اعمال پاکشان آنها را میبخشد"زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است"( إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
تاکیدهای پی در پیای که در این آیه دیده میشود راستی جالب است،کلمه "الا""و ان"که هر دو برای بیان تاکید میباشد،و سپس جمله سَیُدْخِلُهُمُ اللّٰهُ فِی رَحْمَتِهِ مخصوصا با توجه به"فی"که ورود و غوطهور شدن در رحمت الهی را میرساند،و بعدا جمله آخر که با"ان"شروع شده،و دو صفت از صفات مهر آمیز خدا(غفور و رحیم)را ذکر میکند،همه بیان کننده نهایت لطف و رحمت خدا در باره این گروه است،شاید به این جهت که این گروه با محروم بودن از تعلیم و تربیت،و عدم دسترسی کافی به آیات الهی و سخنان پیامبر ص باز از جان و دل اسلام را پذیرا شدهاند و با نداشتن امکانات مالی(که وضع بادیهنشینان ایجاب میکند)از انفاق در راه خدا خود داری نمیکنند بنا بر این شایسته هر گونه تقدیر و تشویقند بیش از آنچه شهرنشینان متمکن شایستگی دارند.
مخصوصا توجه به این نکته لازم است که در مورد"اعراب منافق" عَلَیْهِمْ دٰائِرَةُ السَّوْءِ که نشان دهنده احاطه بدبختیها به آنها است به کار رفته،اما در مورد "اعراب با ایمان و فداکار"کلمه فی رحمته که بیانگر احاطه رحمت الهی به آنها است ذکر شده است،یکی رحمت او را احاطه کرده و دیگری را بدبختیها! ***
از آیات فوق اهمیتی را که اسلام به جامعههای بزرگ و مراکز پرجمعیتتر میدهد روشن میشود،جالب اینکه اسلام از محیطی عقب افتاده برخاست،محیطی که بویی از تمدن در آن به مشام نمیرسید،در عین حال اهمیت خاصی برای عوامل سازنده تمدن قائل است و میگوید:آنها که در نقاط دور افتاده از شهر زندگی میکنند، حتی از نظر ایمان و معلومات مذهبی عقبترند.
چرا که آنها امکانات کافی برای تعلیم و تربیت در اختیار خودداری نمیکنند بنا بر این شایسته ندارند.
لذا در نهج البلاغه میخوانیم که علی ع فرمود:
و الزموا السواد الاعظم فان ید اللّٰه مع الجماعة :"به مراکز بزرگ بپیوندید،زیرا دست خدا همراه جماعت است" (1).
ولی مفهوم این سخن آن نیست که همه مردم رو به سوی شهرها آورند، و روستاها را که مایه آبادی شهرها است به ویرانی بکشانند،بلکه به عکس باید علم و دانش شهر را به روستا برد،و برای تقویت اصول تعلیم و تربیت و پایههای دین و ایمان و بیداری و آگاهی آنان کوشش و تلاش کرد.
بدون شک اگر روستانشینان را به حال خود رها کنند و دریچهای از علوم و دانشهای شهری و آیات کتب آسمانی و تعلیمات پیامبر ص و پیشوایان بزرگ را به سوی آنها نگشایند،کفر و نفاق به سرعت آنها را فرا خواهد گرفت،آنها مخصوصا در برابر تعلیم و تربیت صحیح،پذیرش بیشتری دارند،زیرا قلبهای صاف،و افکار دست نخورده،در میان آنان فراوان،و شیطنتها و حیلهگریهای شهر در میان آنها کمتر است! ***
1) 1) نهج البلاغه خطبه 127.
گر چه"اعرابی"به معنی بادیهنشین است،ولی در اخبار و روایات اسلامی مفهوم وسیعتری پیدا کرده،و به تعبیر دیگر مفهوم اسلامی آن با منطقه جغرافیایی بستگی ندارد بلکه با طرز تفکر و منطقه فکری مربوط است:آنها که دور از آداب و سنن و تعلیم و تربیت اسلامی هستند-هر چند شهرنشین باشند-اعرابیند، و بادیهنشینان آگاه و آشنا به آداب و سنن اسلامی اعرابی نیستند.
حدیث مشهور
من لم یتفقه منکم فی الدین فهو اعرابی :هر کس از شما از دین و آئین خود آگاه نشود،اعرابی است"که از امام صادق ع نقل شده گواه روشن بر گفتار فوق است (1).
در خبر دیگری میخوانیم
من الکفر التعرب بعد الهجرة :"تعرب بعد از هجرت از شعب کفر است".
و نیز از علی ع در نهج البلاغه نقل شده که گروهی از اصحاب عصیانگرش را مخاطب ساخته فرمود:"
و اعلموا انکم صرتم بعد الهجرة اعرابا ":بدانید شما بعد از هجرت،اعرابی شدید! (2).
در دو حدیث فوق اعرابی شدن نقطه مقابل"هجرت"قرار داده شده،و با توجه به اینکه مفهوم وسیع هجرت نیز جنبه مکانی ندارد بلکه اساس آن انتقال فکر از محور کفر به محور ایمان است معنی اعرابی بودن نیز روشن میشود، یعنی بازگشت از"آداب و سنن اسلامی"به"آداب و سنن جاهلیت".
***3-در آیات فوق در باره بادیهنشینان با ایمان خواندیم که آنها انفاق خود را مایه"قرب"به خدا میدانند،مخصوصا این کلمه به صورت جمع و"قربات"
آمده بود که نشان میدهد که آنها نه یک قرب،بلکه قربها در آن میجویند، و شک نیست که"قرب"و"قربت"در برابر پروردگار به معنی نزدیکی مکانی نمیباشد،بلکه نزدیکی مقامی،یعنی رفتن به سوی او که کمال مطلق است، و پرتوی از صفات جمال و جلالش را بر صفحه فکر و جان افکندن.
وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلْأَوَّلُونَ مِنَ اَلْمُهٰاجِرِینَ وَ اَلْأَنْصٰارِ وَ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسٰانٍ رَضِیَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً ذٰلِکَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (100)
100-پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار و آنها که به نیکی از آنها پیروی کردند، خداوند از آنها خشنود و آنها(نیز)از او خشنود شدند،و باغهایی از بهشت برای آنان فراهم ساخته که نهرها از زیر درختانش جریان دارد،جاودانه در آن خواهند ماند،و از این پیروزی بزرگی است.
پیشگامان اسلام
گر چه در باره شان نزول آیه فوق،مفسران روایات متعددی نقل کردهاند، ولی چنان که خواهیم دید هیچ کدام از آنها"شان نزول"آیه نیست،بلکه در واقع بیان مصداق و وجود خارجی آن است.
به هر حال به دنبال آیات گذشته که بیان حال کفار و منافقان را مینمود در آیه فوق اشاره به گروههای مختلف از مسلمانان راستین شده است و آنها را در سه گروه مشخص تقسیم میکند.
نخست آنها که پیشگامان در اسلام و هجرت بودهاند( وَ السّٰابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهٰاجِرِینَ ).
دوم آنها که پیشگام در نصرت و یاری پیامبر ص و یاران مهاجرش بودند(و الانصار).
سوم آنها که بعد از این دو گروه آمدند و از برنامههای آنها پیروی کردند،و با انجام اعمال نیک،و قبول اسلام،و هجرت،و نصرت آئین پیامبر ص به آنها پیوستند( وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسٰانٍ ) (1).
از آنچه گفتیم روشن شد که منظور از"باحسان"در واقع بیان اعمال و معتقداتی است که در آنها از پیشگامان اسلام پیروی میکنند،و به تعبیر دیگر"احسان" بیان وصف برنامههایی است که از آن متابعت میشود.
ولی این احتمال نیز در معنی آیه داده شده است که"احسان"بیان وصف چگونگی متابعت و پیروی باشد یعنی آنها بطور شایسته پیروی میکنند(در صورت اول"با"بمعنی"فی"و در صورت دوم بمعنی"مع"است).
ولی ظاهر آیه مطابق تفسیر اول است.
پس از ذکر این گروه سهگانه میفرماید:"هم خداوند از آنها راضی است و هم آنها از خدا راضی شدهاند"( رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ).
رضایت خدا از آنها به خاطر ایمان و اعمال صالحی است که انجام دادهاند، و خشنودی آنان از خدا به خاطر پاداشهای گوناگون و فوق العاده و پر اهمیت است که به آنان ارزانی داشته.
1) 1) بسیاری از مفسران کلمه"من"را در جمله بالا( وَ السّٰابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهٰاجِرِینَ وَ الْأَنْصٰارِ )"من تبعیضیه"دانستهاند و ظاهر آیه نیز همین است،زیرا در آیه سخن از پیشگامان مهاجران و انصار است نه همه آنها.و در واقع بقیه در مفهوم جمله بعد یعنی تابعان وارد میشوند.
به تعبیر دیگر آنچه خدا از آنها خواسته انجام دادهاند،و آنچه آنها از خدا خواستهاند به آنان بخشیده،بنا بر این هم خدا از آنها راضی است و هم آنان از خدا راضی هستند.
با اینکه جمله گذشته همه مواهب و نعمتهای الهی را در برداشت(مواهب مادی و معنوی،جسمانی و روحانی)ولی بعنوان تاکید و بیان"تفصیل"بعد از "اجمال"اضافه میکند:"خداوند برای آنها باغهایی از بهشت فراهم ساخته که از زیر درختانش نهرها جریان دارند"( وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهٰارُ ).
از امتیازات این نعمت آن است که جاودانی است و"همواره در آن خواهند ماند"( خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً ).
"و مجموع این مواهب معنوی و مادی برای آنها پیروزی بزرگی محسوب میشود"( ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ).
چه پیروزی از این برتر که انسان احساس کند آفریدگار و معبود و مولایش از او خشنود است و کارنامه قبولی او را امضا کرده؟و چه پیروزی از این بالاتر که با اعمال محدودی در چند روز عمر فانی مواهب بیپایان ابدی پیدا کند.
در هر انقلاب وسیع اجتماعی که بر ضد وضع نابسامان جامعه صورت میگیرد پیشگامانی هستند که پایههای انقلاب و نهضت بر دوش آنها است،آنها در واقع وفادارترین عناصر انقلابی هستند،زیرا به هنگامی که پیشوا و رهبرشان از هر نظر تنها است گرد او را میگیرند،و با اینکه از جهات مختلف در محاصره قرار دارند و انواع خطرها از چهار طرف آنها را احاطه کرده و دست از یاری و فدا کاری برنمیدارند.
مخصوصا مطالعه تاریخ،آغاز اسلام را نشان میدهد که پیشگامان و مؤمنان
نخستین با چه مشکلاتی روبرو بودند؟چگونه آنها را شکنجه و آزار میدادند، ناسزا میگفتند،متهم میکردند،به زنجیر میکشیدند و نابود مینمودند.
ولی با این همه گروهی با اراده آهنین و عشق سوزان و عزم راسخ و ایمان عمیق در این راه گام گذاردند و به استقبال انواع خطرها رفتند.
در این میان سهم مهاجران نخستین از همه بیشتر بود،و به دنبال آنها انصار نخستین یعنی آنهایی که با آغوش باز از پیامبر ص به مدینه دعوت کردند، و یاران مهاجر او را همچون برادران خویش مسکن دادند،و از آنها با تمام وجود خود دفاع کردند،و حتی بر خویشتن نیز مقدم داشتند.
و اگر میبینیم در آیه فوق به این دو گروه اهمیت فوق العادهای داده شده است به خاطر همین موضوع است.
ولی با این حال قرآن مجید-آن چنان که روش همیشگی او است-سهم دیگران را نیز نادیده نگرفته است و به عنوان"تابعین به احسان"از تمام گروههایی که در عصر پیامبر و یا زمانهای بعد به اسلام پیوستند،هجرت کردند،و یا مهاجران را پناه دادند و حمایت نمودند یاد میکند،و برای همه اجر و پاداشهای بزرگی را نوید میدهد.
اصطلاح گروهی از دانشمندان بر این است که کلمه"تابعین"را تنها به شاگردان صحابه میگویند،یعنی آن عدهای که پیامبر ص را ندیدند اما بعد از پیامبر ص به روی کار آمدند و علوم و دانشهای اسلامی را وسعت بخشیدند، و به تعبیر دیگر اطلاعات اسلامی خود را بدون واسطه از صحابه پیامبر ص گرفتند.
ولی همان گونه که در بالا گفتیم مفهوم آیه از نظر لغت به این گروه،محدود نمیشود،بلکه تعبیر"تابعین به احسان"تمام گروههایی را که در عصر و زمان
از برنامه و اهداف پیشگامان اسلام پیروی کردند شامل میشود.
توضیح اینکه بر خلاف آنچه بعضی فکر میکنند مساله"هجرت"و همچنین "نصرت"که دو مفهوم سازنده اسلامی است،محدود به زمان پیامبر ص نیست بلکه امروز نیز این دو مفهوم در شکلهای دیگری وجود دارد،و فردا نیز وجود خواهد داشت،بنا بر این تمام کسانی که به نحوی در مسیر این دو برنامه قرار میگیرند در مفهوم تابعین به احسان داخلند.
منتها مهم آنست که توجه داشته باشیم قرآن با ذکر کلمه"احسان"تاکید میکند که پیروی و تبعیت از پیشگامان در اسلام نباید در دائره حرف و ادعا، و یا حتی ایمان بدون عمل خلاصه شود،بلکه باید این پیروی یک پیروی فکری و عملی و همه جانبه بوده باشد.
در اینجا بیشتر مفسران به تناسب بحث آیه فوق این سؤال را مطرح کردهاند که نخستین کسی که اسلام آورد و این افتخار بزرگ در تاریخ به نام او ثبت شد چه کسی است؟ در پاسخ این سؤال همه متفقا گفتهاند نخستین کسی که از زنان مسلمان شد "خدیجه"همسر وفادار و فدا کار پیامبر ص بود،و اما از مردان،همه دانشمندان و مفسران شیعه به اتفاق گروه عظیمی از دانشمندان اهل سنت"علی" ع را نخستین کسی از مردان میدانند که دعوت پیامبر ص را پاسخ گفت.
شهرت این موضوع در میان دانشمندان اهل تسنن به حدی است که جمعی از آنها ادعای اجماع و اتفاق بر آن کردهاند.
از جمله"حاکم نیشابوری"در"مستدرک علی الصحیحین"در کتاب"معرفت" صفحه 22 چنین میگوید:لا اعلم خلافا بین اصحاب التواریخ ان علی بن ابی طالب رضی اللّٰه عنه اولهم اسلاما و انما اختلفوا فی بلوغه:"هیچ مخالفتی
در میان تاریخنویسان در این مساله وجود ندارد،که علی بن ابی طالب ع نخستین کسی است که اسلام آورده،تنها در بلوغ او به هنگام پذیرش اسلام اختلاف دارند" (1).
"ابن عبد البر"در"استیعاب"(ج 2 صفحه 457)چنین مینویسد:اتفقوا علی ان خدیجه اول من آمن باللّٰه و رسوله و صدقه فیما جاء به ثم علی بعدها:
"در این مساله اتفاق است که خدیجه نخستین کسی بود که ایمان به خدا و پیامبر ص آورد،و او را در آنچه آورده بود تصدیق کرد،سپس علی ع بعد از او همین کار را انجام داد" (2).
"ابو جعفر اسکافی معتزلی"مینویسد:قد روی الناس کافة افتخار علی بالسبق الی الاسلام:"عموم مردم نقل کردهاند که افتخار سبقت در اسلام مخصوص علی بن ابی طالب ع است" (3).
گذشته از این،روایات فراوانی از پیامبر ص و نیز از خود علی ع و صحابه در این باره نقل شده است که به حد تواتر میرسد و ذیلا چند حدیث را به عنوان نمونه میآوریم:
1-پیامبر ص فرمود:
اولکم واردا علی الحوض اولکم اسلاما، علی بن ابی طالب :نخستین کسی که در کنار حوض کوثر بر من وارد میشود، نخستین کسی است که اسلام آورده،و او علی بن ابی طالب ع است" (4).
2-گروهی از دانشمندان اهل سنت از پیامبر ص نقل کردهاند که پیامبر ص دست علی ع را گرفت و فرمود:
ان هذا اول من آمن بی و هذا
اول من یصافحنی و هذا الصدیق الاکبر :"این اولین کسی است که به من ایمان آورده،و اولین کسی است که در قیامت با من مصافحه میکند و این صدیق اکبر است" (1).
3-ابو سعید خدری از پیامبر ص چنین نقل میکند که دست به میان شانههای علی ع زد و فرمود:
یا علی لک سبع خصال لا یحاجک فیهن احد یوم القیامة:انت اول المؤمنین باللّٰه ایمانا و اوفاهم بعهد اللّٰه و اقومهم بامر اللّٰه. ..:"ای علی هفت صفت ممتاز داری که احدی در قیامت نمیتواند در باره آنها با تو گفتگو کند،تو نخستین کسی هستی که به خدا ایمان آوردی، و از همه نسبت به پیمانهای الهی با وفاتری،و در اطاعت فرمان خدا پابرجاتری..." (2)همانگونه که اشاره کردیم دهها روایت در کتب مختلف تاریخ و تفسیر و حدیث،در این باره از پیامبر ص و دیگران نقل شده است و علاقمندان میتوانند برای توضیح بیشتر به جلد سوم عربی الغدیر صفحه 220 تا 240 و کتاب احقاق الحق جلد 3 صفحه 114 تا 120 مراجعه نمایند.
جالب اینکه گروهی که نتوانستهاند سبقت علی ع را در ایمان و اسلام انکار کنند به عللی که ناگفته پیدا است کوشش دارند آن را به نحو دیگری انکار، یا کم اهمیت جلوه دهند،و بعضی دیگر کوشش دارند که به جای او ابو بکر را بگذارند که او اولین مسلمان است.
گاهی میگویند علی ع در آن هنگام دهساله بود و طبعا نابالغ،بنا بر این اسلام او به عنوان اسلام یک کودک تاثیری در قوت و قدرت جبهه مسلمین در برابر
دشمن نداشت(این سخن را فخر رازی در تفسیرش ذیل آیه فوق آورده است).
و این براستی عجیب است و در واقع ایرادی است بر شخص پیامبر ص زیرا میدانیم هنگامی که در یوم الدار پیامبر ص اسلام را به عشیره و طایفه خود عرضه داشت هیچکس آن را نپذیرفت جز علی ع که برخاست و اعلام اسلام نمود،پیامبر ص اسلامش را پذیرفت،و حتی اعلام کرد که تو برادر و وصی و خلیفه منی!. و این حدیث را که گروهی از حافظان حدیث از شیعه و سنی در کتب صحاح و مسانید،و همچنین گروهی از مورخان اسلام نقل کرده و بر آن تکیه نمودهاند نشان میدهد که نه تنها پیامبر ص اسلام علی ع را در آن سن و سال کم، پذیرفت بلکه او را به عنوان برادر و وصی و جانشین خود معرفی نمود (1).
و گاهی به این تعبیر که خدیجه نخستین مسلمان از زنان و ابو بکر نخستین مسلمان از مردان و علی ع نخستین مسلمان از کودکان بود،خواستهاند از اهمیت آن بکاهند(این تعبیر را مفسر معروف و متعصب،نویسنده المنار ذیل آیه مورد بحث ذکر کرده است).
در حالی که اولا همانگونه که گفتیم کمی سن علی ع در آن روز به هیچوجه از اهمیت موضوع نمیکاهد،بخصوص اینکه قرآن در باره حضرت یحیی صریحا میگوید: وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا (2):"ما فرمان را به او در حال کودکی دادیم".
و در باره عیسی ع نیز میخوانیم که در حال کودکی به سخن آمد و به آنها که در باره او گرفتار شک و تردید بودند گفت: إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا :"من بنده خدایم،کتاب آسمانی به من داده،و مرا پیامبر قرار داده است" (1)هنگامی که اینگونه آیات را با حدیثی که از پیامبر ص در بالا نقل کردیم که او علی ع را وصی و خلیفه و جانشین خود قرار داد ضمیمه کنیم روشن میشود که سخن"المنار"گفتار تعصب آمیزی بیش نیست.
ثانیا این موضوع از نظر تاریخی مسلم نیست که ابو بکر سومین نفری باشد که اسلام را پذیرفته است،بلکه در بسیاری از کتب تاریخ و حدیث اسلام آوردن گروه دیگری را قبل از او ذکر کردهاند.
این بحث را با ذکر این نکته پایان میدهیم که علی ع در سخنانش بارها به این موضوع که من اولین مؤمن و اولین مسلمان و نخستین نمازگزار با پیامبرم اشاره نموده و موقعیت خود را روشن ساخته است،و این موضوع در بسیاری از کتب از آن حضرت نقل شده.
به علاوه ابن ابی الحدید از دانشمند معروف ابو جعفر اسکافی معتزلی نقل میکند اینکه بعضی میگویند ابو بکر سبقت در اسلام داشته اگر صحیح باشد چرا خودش در هیچ مورد به این موضوع بر فضیلت خود استدلال نکرده است،و نه هیچیک از هواداران او از صحابه چنین ادعایی را کردهاند (2).
سابقا به این موضوع اشاره کردیم که دانشمندان اهل سنت معمولا معتقدند که همه یاران پیامبر ص پاک و درستکار و صالح و شایسته و اهل بهشتند.
در اینجا به تناسب آیه فوق که بعضی آن را دلیل قاطعی بر ادعای فوق گرفتهاند بار دیگر این موضوع مهم را که سرچشمه دگرگونیهای زیادی در مسائل اسلامی میشود مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهیم:
بسیاری از مفسران اهل سنت این حدیث را ذیل آیه فوق نقل کردهاند که حمید بن زیاد میگوید:نزد محمد بن کعب قرظی رفتم و به او گفتم در باره اصحاب رسول خدا ص چه میگویی؟گفت:جمیع اصحاب رسول اللّٰه(ص)فی الجنة محسنهم و مسیئهم!:"همه یاران پیامبر ص در بهشتند،اعم از نیکوکار و بدکار و گنهکار!گفتم این سخن را از کجا میگویی؟گفت:این آیه را بخوان وَ السّٰابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهٰاجِرِینَ وَ الْأَنْصٰارِ ...تا آنجا که میفرماید: رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ سپس گفت:اما در باره تابعین شرطی قائل شده و آن این است که آنها باید تنها در کارهای نیک از صحابه پیروی کنند(فقط در این صورت اهل نجاتند،و اما صحابه چنین قید و شرطی را ندارند) (1).
ولی این ادعا به دلائل زیادی مردود و غیر قابل قبول است،زیرا:
اول-حکم مزبور در آیه فوق شامل تابعین هم میشود،و منظور از تابعان همانگونه که اشاره کردیم تمام کسانی هستند که از روش مهاجران و انصار نخستین، و برنامههای آنها پیروی میکنند،بنا بر این باید تمام امت بدون استثناء اهل نجات باشند! و اما اینکه در حدیث محمد بن کعب از این موضوع جواب داده شده که خداوند در تابعین قید احسان را ذکر کرده،یعنی از برنامه نیک و روش صحیح صحابه پیروی کند،نه از گناهانشان،این سخن از عجیبترین بحثها است.
چرا که مفهومش اضافه"فرع"بر"اصل"است،جایی که شرط نجات تابعان و پیروان صحابه این باشد که در اعمال صالح از آنها پیروی کنند به طریق
1) 1) تفسیر المنار و تفسیر فخر رازی ذیل آیه فوق.
اولی باید این شرط در خود صحابه بوده باشد.
و به تعبیر دیگر خداوند در آیه فوق میگوید:رضایت و خشنودی او شامل حال همه مهاجران و انصار نخستین که دارای برنامه صحیح بودند و همه پیروان آنها است،نه اینکه میخواهد مهاجران و انصار را چه خوب باشند و چه بد، مشمول رضایت خود قرار دهد،اما تابعان را با قید و شرط خاصی بپذیرد.
ثانیا-این موضوع با دلیل عقل به هیچوجه سازگار نیست،زیرا عقل هیچگونه امتیازی برای یاران پیامبر ص بر دیگران قائل نمیباشد،چه تفاوتی میان ابو جهلها و کسانی است که نخست ایمان آوردند،سپس از آئین او منحرف شدند.
و چرا کسانی که سالها و قرنها بعد از پیامبر ص قدم به این جهان گذاردند و فداکاریها و جانبازیهای آنها در راه اسلام کمتر از یاران نخستین پیامبر ص نبود،بلکه این امتیاز را داشتند که پیامبر ص را نادیده،شناختند،و به او ایمان آوردند،مشمول این رحمت و رضایت الهی نباشند.
قرآنی که میگوید:گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شما است، چگونه این تبعیض غیر منطقی را میپسندد؟قرآنی که در آیات مختلفش به ظالمان و فاسقان لعن میکند و آنها را مستوجب عذاب الهی میشمرد،چگونه این"مصونیت غیر منطقی صحابه"را در برابر کیفر الهی میپسندد؟آیا اینگونه لعنها و تهدیدهای قرآن قابل استثناء است،و گروه خاصی از آن خارجند؟چرا و برای چه؟!.
از همه گذشته آیا چنین حکمی به منزله چراغ سبز دادن به صحابه نسبت به هر گونه گناه و جنایت محسوب نمیشود؟ ثالثا-این حکم با متون تاریخ اسلامی به هیچوجه سازگار نیست،زیرا بسیار کسان بودند که روزی در ردیف مهاجران و انصار بودند،و سپس از راه خود
منحرف شدند و مورد خشم و غضب پیامبر ص که توام با خشم و غضب خدا است قرار گرفتند،آیا در آیات قبل داستان ثعلبه بن حاطب انصاری را نخواندیم که چگونه منحرف گردید و مغضوب پیامبر ص شد.
روشنتر بگوئیم:اگر منظور آنها این است که صحابه پیامبر ص عموما مرتکب هیچگونه گناهی نشدند و معصوم و پاک از هر معصیتی بودند،این از قبیل انکار بدیهیات است.
و اگر منظور آنست که آنها گناه کردند و اعمال خلافی انجام دادند باز هم خدا از آنها راضی است،مفهومش این است که خدا رضایت به گناه داده است! چه کسی میتواند"طلحه"و"زبیر"که در آغاز از یاران خاص پیامبر بودند و همچنین"عایشه"همسر پیامبر ص را از خون هفده هزار نفر مردم مسلمانی که خونشان در میدان جنگ جمل ریخته شد تبرئه کند؟آیا خدا به این خونریزیها راضی بود؟ آیا مخالفت با علی ع خلیفه پیامبر ص که اگر فرضا خلافت منصوص او را نپذیریم حد اقل با اجماع امت برگزیده شده بود،و شمشیر کشیدن به روی او و یاران وفادارش چیزی است که خدا از آن خشنود و راضی باشد؟ حقیقت این است که طرفداران فرضیه"تنزیه صحابه"با اصرار و پافشاری روی این مطلب، چهره پاک اسلام را که همه جا میزان شخصیت اشخاص را ایمان و عمل صالح قرار میدهد زشت و بلامنظر ساختهاند.
آخرین سخن اینکه رضایت و خشنودی خدا که در آیه فوق است روی یک عنوان کلی قرار گرفته و آن"هجرت"و"نصرت"و"ایمان"و"عمل صالح" است،تمام صحابه و تابعان ما دام که تحت این عناوین قرار داشتند مورد رضای خدا بودند،و آن روز که از تحت این عناوین خارج شدند از تحت رضایت خدا نیز خارج گشتند.
از آنچه گفتیم بخوبی روشن میشود که گفتار مفسر دانشمند اما متعصب یعنی نویسنده المنار که در اینجا شیعه را به خاطر عدم اعتقاد به پاکی و درستی همه صحابه،مورد سرزنش و حمله قرار میدهد کمترین ارزشی ندارد،شیعه گناهی نکرده،جز اینکه حکم عقل و شهادت تاریخ و گواهی قرآن را در اینجا پذیرفته،و به امتیازات واهی و نادرست متعصبان گوش فرا نداده است.
وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ مُنٰافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ اَلْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی اَلنِّفٰاقِ لاٰ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلیٰ عَذٰابٍ عَظِیمٍ (101)
101-و از(میان)اعراب بادیهنشینی که اطراف شما هستند جمعی از منافقانند و از اهل (خود)مدینه(نیز)گروهی سخت به نفاق پای بندند که آنها را نمیشناسی و ما آنها را میشناسیم،به زودی آنها را دو باره مجازات میکنیم(مجازاتی به وسیله رسوایی اجتماعی،و مجازاتی به هنگام مرگ)سپس به سوی مجازات بزرگی(در قیامت)فرستاده میشوند.
بار دیگر قرآن مجید بحث را متوجه اعمال منافقان و گروههای آنها کرده میگوید"در میان کسانی که در اطراف شهر شما"مدینه"هستند گروهی از منافقان وجود دارند"( وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرٰابِ مُنٰافِقُونَ ).
یعنی تنها نباید توجه خود را به منافقان داخل بیندازید،باید هشیار باشید منافقان بیرون را نیز زیر نظر بگیرید و مراقب فعالیتهای خطرناک آنان باشید.
کلمه"اعراب"همانگونه که سابقا هم اشاره کردیم معمولا به عربهای بادیهنشین گفته میشود.
سپس اضافه میکند"در خود مدینه و از اهل این شهر نیز گروهی هستند که نفاق را تا سرحد سرکشی و طغیان رسانده و سخت به آن پایبندند و در آن صاحب تجربهاند"!( وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفٰاقِ ).
"مردوا"از ماده"مرد"(بر وزن سرد)به معنی طغیان و سرکشی و بیگانگی مطلق میباشد،و در اصل به معنی"برهنگی و تجرد"آمده،و بهمین جهت به پسرانی که هنوز مو در صورتشان نروئیده است "امرد"میگویند"شجرة مرداء"یعنی درختی که هیچ برگ ندارد و"مارد"بمعنی شخص سرکش است که بکلی از اطاعت فرمان خارج شده است.
بعضی از مفسران و اهل لغت این ماده را به معنی"تمرین"نیز گفتهاند (از جمله در تاج العروس و قاموس تمرین یکی از معانی آن ذکر شده است).
و این شاید بخاطر آن باشد که تجرد مطلق از چیزی و خروج کامل از آن بدون ممارست و تمرین ممکن نیست.
به هر حال این گروه از منافقان چنان از حق و حقیقت عاری و چنان بر کار خود مسلط بودند که میتوانستند خود را در صف مسلمانان راستین جا بزنند بدون اینکه کسی متوجه آنها بشود.
این تفاوت در تعبیر که در باره منافقان"داخلی"و"خارجی"در آیه فوق دیده میشود گویا اشاره به این نکته است که منافقان داخلی در کار خود مسلطتر و طبعا خطرناکترند،و مسلمانان باید شدیدا مراقب آنها باشند،هر چند که منافقان خارجی را نیز باید از نظر دور ندارند.
لذا بلافاصله بعد از آن میفرماید:"تو آنها را نمیشناسی ولی ما میشناسیم" ( لاٰ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ).
البته این اشاره به علم عادی و معمولی پیغمبر است،ولی هیچ منافات ندارد که او از طریق وحی و تعلیم الهی به اسرار آنان کاملا واقف گردد.
در پایان آیه مجازات شدید این گروه را به این صورت بیان میکند که:
"ما بزودی آنها را دو باره مجازات خواهیم کرد،و پس از آن به سوی عذاب بزرگ دیگری فرستاده خواهند شد"( سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلیٰ عَذٰابٍ عَظِیمٍ ).
در اینکه"عذاب عظیم"اشاره به مجازاتهای روز قیامت است شکی نیست، ولی در اینکه،آن دو عذاب دیگر چه نوع عذابی است،در میان مفسران گفتگو است،و احتمالات متعددی پیرامون آن دادهاند.
ولی بیشتر چنین بنظر میرسد که یکی از این دو عذاب همان مجازات اجتماعی آنها بخاطر رسواییشان و کشف اسرار درونیشان میباشد که به دنبال آن تمام حیثیت اجتماعی خود را از دست میدهند،و شاهد آن را در آیات گذشته خواندیم،و در بعضی از احادیث نیز آمده که وقتی کار این گروه به مراحل خطرناک میرسید پیامبر ص آنها را با نام و نشان معرفی میکرد،و حتی از مسجد بیرون میساخت!.
و مجازات دوم آنان همان است که در آیه 50 سوره انفال اشاره شده،آنجا که میفرماید: وَ لَوْ تَریٰ إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلاٰئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ ..."هر گاه کافران را بهنگامی که فرشتگان مرگ جان آنها را میگیرند ببینی که چگونه به صورت و پشت آنها میکوبند،و مجازات میکنند، به حال آنها تاسف خواهی خورد".
این احتمال نیز وجود دارد که مجازات دوم اشاره به ناراحتیهای درونی و شکنجههای روانی بوده باشد که بر اثر پیروزی همه جانبه مسلمانان،دامن این گروه را گرفت.
وَ آخَرُونَ اِعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صٰالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَی اَللّٰهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (102)
102-و گروهی دیگر به گناهان خود اعتراف کردند و اعمال صالح و ناصالحی را به هم آمیختند،امید میرود که خداوند توبه آنها را بپذیرد خداوند غفور و رحیم است.
در مورد شان نزول آیه فوق روایاتی نقل شده که در بیشتر آنها بنام "ابو لبابه انصاری"برخورد میکنیم،طبق روایتی او با دو یا چند نفر دیگر از یاران پیامبر ص از شرکت در جنگ"تبوک"خود داری کردند،اما هنگامی که آیاتی را که در مذمت متخلفین وارد شده بود شنیدند بسیار ناراحت و پشیمان گشتند،خود را به ستونهای مسجد پیغمبر ص بستند و هنگامی که پیامبر ص بازگشت و از حال آنها خبر گرفت عرض کردند:آنها سوگند یاد کردهاند که خود را از ستون باز نکنند تا اینکه پیامبر ص چنین کند،رسول خدا ص فرمود:من نیز سوگند یاد میکنم که چنین کاری را نخواهم کرد مگر اینکه خداوند به من اجازه دهد.
آیه فوق نازل شد و خداوند توبه آنها را پذیرفت،و پیامبر ص آنها را از ستون مسجد باز کرد.
آنها به شکرانه این موضوع همه اموال خود را به پیامبر ص تقدیم داشتند،و عرض کردند:این همان اموالی است که بخاطر دلبستگی به آن ما از شرکت در جهاد خود داری کردهایم،همه اینها را از ما بپذیر و در راه خدا انفاق کن!.
پیامبر ص فرمود:هنوز دستوری در این باره بر من نازل نشده است، چیزی نگذشت که آیه بعد نازل شد و دستور داد که پیامبر ص قسمتی از اموال آنها را برگیرد،و مطابق بعضی از روایات یک سوم از اموال آنها را پذیرفت.
در پارهای دیگر از روایات میخوانیم که آیه فوق در باره"ابو لبابه"و راجع به داستان"بنی قریظه"است بنی قریظه که گروهی از یهود بودند با او مشورت کردند که آیا تسلیم حکم پیامبر ص بشوند یا نه او گفت اگر تسلیم شوید همه شما را سر میبرند!سپس از این گفته خود پشیمان شد و توبه کرد و خود را بستون مسجد بست و بعد آیه فوق نازل شد و خداوند توبه او را پذیرفت (1).
توبهکاران
پس از اشاره به وضع منافقان داخل و خارج مدینه در آیه قبل در اینجا اشاره به وضع گروهی از مسلمانان گناهکار که اقدام به توبه و جبران اعمال سوء خود کردند میکند و میفرماید:"گروه دیگری از آنها به گناهان خود اعتراف کردند"( وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ ).
"و اعمال صالح و ناصالح را بهم آمیختند"( خَلَطُوا عَمَلاً صٰالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً ).
سپس اضافه میکند"امید میرود که خداوند توبه آنها را بپذیرد"و رحمت خویش را به آنان بازگرداند( عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ ).
"زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است"و دارای رحمتی وسیع و گسترده ( إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه فوق و تفاسیر دیگر.
تعبیر به"عسی"در آیه فوق که معمولا در موارد امیدواری و احتمال پیروزی توام با احتمال عدم پیروزی گفته میشود شاید به خاطر آنست که آنها را در میان بیم و امید و خوف و رجاء که دو وسیله تکامل و تربیت است قرار دهد.
این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر به"عسی"اشاره باین باشد که علاوه بر توبه و ندامت و پشیمانی باید در آینده شرائط دیگری را انجام دهند و گذشته را با اعمال نیک خود جبران نمایند.
ولی با توجه به اینکه آیه را با بیان غفران و رحمت الهی تکمیل میکند جنبه امیدواری در آن غلبه دارد.
این نکته نیز روشن است که نزول آیه در باره"ابو لبابه"و یا سایر متخلفان جنگ تبوک مفهوم وسیع آیه را تخصیص نمیزند،بلکه تمام افرادی را که اعمال نیک و بد را به هم آمیختهاند و از کارهای بد خویش پشیمانند فرا میگیرد.
و لذا از بعضی دانشمندان نقل کردهاند که گفتهاند آیه فوق امیدبخشترین آیات قرآن است که درها را بروی گنهکاران گشوده،و توبهکاران را به سوی خود دعوت میکند.
خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِهٰا وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاٰتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (103) أَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ یَقْبَلُ اَلتَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ وَ یَأْخُذُ اَلصَّدَقٰاتِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (104) وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَیَرَی اَللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلیٰ عٰالِمِ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (105)
103-از اموال آنها صدقهای(زکات)بگیر تا به وسیله آن آنها را پاک سازی و پرورش دهی،و به آنها(هنگام گرفتن زکات)دعا کن که دعای تو مایه آرامش آنها است و خداوند شنوا و دانا است.
104-آیا نمیدانند که تنها خداوند توبه را از بندگانش میپذیرد و صدقات را میگیرد و خداوند توبهپذیر و مهربان است.
105-بگو عمل کنید،خداوند و فرستاده او و مؤمنان اعمال شما را میبینند و به زودی به سوی کسی باز میگردید که پنهان و آشکار را میداند و شما را به آنچه عمل میکردید خبر میدهد.
زکات عامل پاکی فرد و جامعه
در نخستین آیه مورد بحث اشاره به یکی از احکام مهم اسلام یعنی مسئله زکات شده است،و به عنوان یک قانون کلی به پیامبر ص دستور میدهد که "از اموال آنها صدقه یعنی زکات بگیر"( خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً ).
کلمه"من"که برای بیان"تبعیض"است،نشان میدهد که زکات همواره جزئی از مال را تشکیل میدهد،نه همه آن و نه قسمت عمده آن را.
سپس به دو قسمت از فلسفه اخلاقی و روانی و اجتماعی زکات اشاره کرده میفرماید"تو با این کار آنها را پاک میکنی و نمو میدهی"( تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِهٰا ) آنها را از رذائل اخلاقی، از دنیا پرستی و بخل و امساک پاک میکنی، و نهال نوعدوستی و سخاوت و توجه به حقوق دیگران را در آنها پرورش میدهی.
از این گذشته،مفاسد و آلودگیهایی که در جامعه به خاطر فقر و فاصله
طبقاتی و محرومیت گروهی از جامعه به وجود میآید با انجام این فریضه الهی برمیچینی،و صحنه اجتماع را از این آلودگیها پاک میسازی.
و نیز همبستگی اجتماعی و نمو و پیشرفت اقتصادی در سایه اینگونه برنامهها تامین میگردد.
بنا بر این حکم زکات هم"پاک کننده فرد و اجتماع"است و هم نمو دهنده بذرهای فضیلت در افراد،و هم سبب پیشرفت جامعه،و این رساترین تعبیری است که در باره زکات میتوان گفت:از یک سو آلودگیها را میشوید و از سوی دیگر تکامل آفرین است.
این احتمال نیز در معنی آیه داده شده که فاعل" تُطَهِّرُهُمْ "زکات باشد، و فاعل تُزَکِّیهِمْ پیامبر ص بنا بر این معنی آیه چنین خواهد بود:زکات آنها را پاک میکند،و به وسیله آن تو آنها را پرورش میدهی،ولی اظهر این است که فاعل در هر دو،شخص پیامبر ص میباشد همانگونه که در آغاز معنی کردیم، هر چند از نظر نتیجه تفاوت چندانی میان این دو تعبیر وجود ندارد.
سپس اضافه میکند"هنگامی که آنها زکات میپردازند برای آنها دعا کن و به آنها درود بفرست"( وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ ).
این نشان میدهد که حتی در برابر انجام وظائف واجب باید از مردم تشکر و تقدیر کرد،و مخصوصا از طریق معنوی و روانی آنها را تشویق نمود،لذا در روایات میخوانیم هنگامی که مردم زکات خود را خدمت پیامبر ص میآوردند پیامبر ص با جمله
اللهم صل علیهم به آنها دعا میکرد.
بعد اضافه میکند که"این دعا و درود تو مایه آرامش خاطر آنهاست" ( إِنَّ صَلاٰتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ ).
چرا که از پرتو این دعا رحمت الهی بر دل و جان آنها نازل میشود،آن گونه
که آن را احساس کنند، بعلاوه قدردانی پیامبر ص و یا کسانی که در جای او قرار میگیرند و زکات اموال مردم را میپذیرند،یک نوع آرامش روحی و فکری به آنها میبخشد،که اگر ظاهرا چیزی را از دست دادهاند بهتر از آن را بدست آوردهاند.
جالب اینکه تا کنون نشنیدهایم که ماموران وصول مالیات موظف باشند از مردم تشکر کنند،ولی این دستور به عنوان یک حکم مستحبّ در برنامههای اسلامی روشنگر عمق جنبههای انسانی در این دستورها است.
و در پایان آیه به تناسب بحثی که گذشت میگوید:"خداوند شنوا و دانا است"( وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
هم دعای پیامبر ص را میشنود،و هم از نیات زکات دهندهگان آگاه است.
1-از شان نزولی که برای آیات گذشته ذکر کردیم به خوبی روشن میشود که این آیه پیوند نزدیکی با آیه قبل و مسئله توبه"ابو لبابه"و یارانش دارد،زیرا آنها به شکرانه قبول توبههایشان اموال خود را نزد پیامبر ص آوردند و او تنها قسمتی از آن را برگرفت.
اما این شان نزول هیچگاه منافات با این ندارد که آیه بیان یک حکم کلی و عمومی در مورد زکات اموال بوده باشد،و اینکه بعضی از مفسران تضادی میان این دو پنداشتهاند درست نیست،همانگونه که در سایر آیات قرآن و شان نزولها کرارا گفتهایم.
تنها سؤالی که در اینجا باقی میماند این است که طبق روایتی پیامبر ص
یک سوم اموال ابو لبابه و یارانش را پذیرفت،در حالی که مقدار زکات در هیچ- مورد یک سوم نیست،در گندم و جو و خرما و مویز گاهی یک دهم و گاهی یک بیستم است،و در طلا و نقره تقریبا 5\2 درصد میباشد،و در چهار پایان(گاو و گوسفند و شتر) نیز هرگز به یک سوم نمیرسد.
اما این سؤال را میتوان چنین پاسخ گفت که:پیامبر ص مقداری از اموال آنها را به عنوان زکات و مقدار اضافی را تا ثلث،به عنوان کفاره گناهانشان، پذیرفت.
بنا بر این پیامبر ص زکات واجب آنها را گرفته و مقداری از آن بیشتر را برای پاکسازی از گناهانشان پذیرفته است که مجموع هر دو،به یک سوم میرسیده است.
2-دستور"خذ"(بگیر)دلیل روشنی است که رئیس حکومت اسلامی میتواند زکات را از مردم بگیرد،نه اینکه منتظر بماند که اگر مایل بودند خودشان بپردازند و اگر نبودند نه.
3-جمله" صَلِّ عَلَیْهِمْ "گر چه خطاب به پیامبر ص است ولی روشن است که یک حکم کلی را بیان میکند(زیرا قانون کلی این است که احکام اسلام میان پیامبر و دیگران تفاوتی ندارد و ویژگیهای پیامبر از نظر احکام باید با دلیل خاص ثابت شود).
بنا بر این متصدیان امور بیت المال در هر عصر و زمان میتوانند با جمله (اللهم صل علیهم)به زکات دهندهگان دعا کنند.
با این حال تعجب در این است که بعضی از متعصبان اهل سنت صلوات را برای آل پیامبر ص مستقلا جائز نمیدانند،یعنی اگر کسی بگوید(اللهم صل علی علی امیر المؤمنین)یا(صل علی فاطمه الزهراء)ممنوع میشمرند،در حالی که ممنوع بودن اینگونه دعا دلیل میخواهد نه جواز آن،بعلاوه همانگونه
که در بالا گفتیم قرآن صریحا اجازه میدهد که در باره افراد عادی چنین دعائی شود،تا چه رسد برای اهل بیت جانشینان پیامبر ص و ولی،چه میتوان کرد که تعصبها گاهی جلو فهم آیات قرآن را نیز میگیرد.
*** و از آنجا که بعضی از گنهکاران مانند متخلفان جنگ تبوک به پیامبر ص اصرار داشتند که توبه آنها را بپذیرد در دومین آیه مورد بحث به این موضوع اشاره میکند که پذیرش توبه کار پیامبر نیست.
"آیا آنها نمیدانند که تنها خداوند توبه را از بندگانش میپذیرد( أَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ )نه تنها پذیرنده توبه او است،بلکه "زکات و یا صدقات دیگری را که به عنوان کفاره گناه و تقرب به پروردگار میدهند،نیز خدا میگیرد"(و یاخذ الصدقات).
شک نیست که گیرنده زکات و صدقات یا پیامبر ص و امام ع و پیشوای مسلمین است و یا افراد مستحق،و در هر صورت خداوند به ظاهر آنها را نمیگیرد،ولی از آنجا که دست پیامبر و پیشوایان راستین دست خدا است(چرا که آنها نماینده خدا هستند)گویی خداوند این صدقات را میگیرد،همچنین بندگان نیازمندی که به اجازه و فرمان الهی این گونه کمکها را میپذیرند آنها نیز در حقیقت نمایندگان پروردگارند،و به این ترتیب دست آنها نیز دست خدا است.
این تعبیر یکی از لطیفترین تعبیراتی است که عظمت و شکوه این حکم اسلامی یعنی زکات را مجسم میسازد،و علاوه بر تشویق همه مسلمانان به این فریضه بزرگ الهی به آنها هشدار میدهد که در پرداخت زکات و صدقات نهایت ادب و احترام را به خرج دهند چرا که گیرنده خدا است،نکند همچون افراد کوتاه فکر چنین تصور کنند که مانعی ندارد شخص نیازمند مورد تحقیر قرار
گیرد،و یا آن چنان زکات را به او بپردازند که شخصیتش در هم شکسته شود،بلکه به عکس باید همچون بنده خاضعی در مقابل ولی نعمت خود شرط ادب را در ادای زکات و رساندن به اهلش رعایت کنند.
در روایتی که از پیامبر ص نقل شده میخوانیم(
ان الصدقة تقع فی ید اللّٰه قبل ان تصل الی ید السائل ):"صدقه پیش از آنکه در دست نیازمند قرار بگیرد به دست خدا میرسد"! (1)در حدیث دیگری از امام سجاد نقل شده که
ان الصدقة لا تقع فی ید العبد حتی تقع فی ید الرب "صدقه در دست بنده نمیافتد مگر اینکه قبلا در دست خدا قرار بگیرد"(نخست به دست خدا و بعد به دست بنده میرسد) (2).
حتی در روایتی تصریح شده که همه اعمال این آدمی را فرشتگان تحویل میگیرند جز صدقه که مستقیما به دست خدا میرسد! (3)این مضمون که با عبارات گوناگون در روایات اهل بیت ع خواندیم از طرق اهل تسنن نیز از پیامبر ص با تعبیر دیگری نقل شده است در صحیح مسلم و بخاری چنین آمده است
ما تصدق احدکم بصدقه من کسب حلال طیب-و لا یقبل اللّٰه الا الطیب-الا اخذها الرحمن بیمینه و ان کانت تمرة فتربوا فی کف الرحمن حتی تکون اعظم من الجبل :"هیچ کس از شما صدقهای از در آمد حلالی نمیپردازد-و البته خداوند جز حلال قبول نمیکند-مگر اینکه خداوند با دست راست خود آن را میگیرد حتی اگر یک دانه خرما باشد،سپس در دست خدا نمو میکند تا بزرگتر از کوه شود (4).
این حدیث که پر از تشبیه و کنایههای پر معنی است روشنگر اهمیت فوق العاده خدمات انسانی و کمک به نیازمندان در تعلیمات اسلام است.
تعبیرات مختلف دیگری که در احادیث در این زمینه وارد شده به قدری جالب و پر اهمیت است که پرورش یافتگان این مکتب را چنان در برابر نیازمندانی که کمکهای مالی را میگیرند خاضع میکند که گویی شخص نیازمند بر آنها منت گذارده و افتخار داده که آن کمک را از آنان پذیرفته است! مثلا از بعضی از احادیث استفاده میشود که پیشوایان معصوم گاهی پیش از آنکه صدقهای را به شخص نیازمند بدهند نخست دست خود را بعلامت احترام و تعظیم میبوسیدند سپس آن را به نیازمند میدادند،و یا اینکه نخست آن را به نیازمند میدادند بعد از او میگرفتند و آن را میبوسیدند و میبوئیدند و به او باز میگردانیدند،چرا؟که با دست خدا روبرو بودند! اما چقدر دورند مردمی که به هنگام یک کمک جزئی به برادران و خواهران نیازمند خود آنها را تحقیر میکنند و یا با خشونت و بیاعتنایی با آنها رفتار میکنند و یا حتی گاهی بسوی آنها با بیادبی پرتاب میکنند.
البته همانگونه که در جای خود گفتهایم اسلام نهایت کوشش خود را به خرج میدهد که در تمام جامعه اسلامی حتی یک فقیر و نیازمند پیدا نشود،ولی بدون شک در هر جامعهای افراد از کار افتاده آبرومند،کودکان یتیم،بیماران و مانند آنها که توانایی بر تولید ندارند وجود دارد،که باید به وسیله بیت المال و افراد متمکن با نهایت ادب و احترام به شخصیت آنان بینیاز شوند.
و در پایان آیه بار دیگر بعنوان تاکید میفرماید:"و خداوند توبهپذیر و مهربان است"( وَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ ).
توبه و جبران همانگونه که از آیات متعددی از قرآن مجید استفاده میشود توبه تنها ندامت و پشیمانی از گناه نیست،بلکه باید توام با اصلاح و جبران نیز باشد،این جبران مخصوصا ممکن است به صورت کمکهای بلا عوض به نیازمندان باشد چنان که در آیات فوق،و در داستان"ابو لبابه"خواندیم.
و این تفاوت نمیکند که گناه یک گناه مالی باشد،یا گناه دیگر،همانگونه که در مسئله متخلفان از جنگ تبوک خواندیم،در واقع هدف این است که روح آلوده به گناه،با عمل صالح و شایستهای شستشو شود،و پاکی نخستین و فطری را بازیابد.
*** در آیه بعد بحثهای گذشته را به شکل تازهای تاکید میکند و به پیامبر ص دستور میدهد که به همه مردم این موضوع را ابلاغ کن"و بگو اعمال و وظائف خود را انجام دهید،و بدانید هم خدا و هم رسولش و هم مؤمنان اعمال شما را خواهند دید"( وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ ).
اشاره به اینکه کسی تصور نکند اگر در خلوتگاه یا در میان جمع عملی را انجام میدهد از دیدگاه علم خدا مخفی و پنهان میماند،بلکه علاوه بر خداوند، پیامبر ص و مؤمنان نیز از آن آگاهند.
توجه و ایمان به این حقیقت چه اثر عمیق و فوق العادهای در پاکسازی اعمال و نیات دارد،معمولا اگر انسان حس کند حتی یک نفر مراقب او است وضع خود را چنان میکند که مورد ایراد نباشد تا چه رسد به اینکه احساس نماید که خدا و پیامبر ص و مؤمنان از اعمال او آگاه میشوند.
این آگاهی مقدمه پاداش و یا کیفری است که در جهان دیگر در انتظار او است،لذا به دنبال این جمله میافزاید:"و به زودی به سوی کسی که آگاه
از پنهان و آشکار است باز میگردید،و شما را به آنچه عمل کردهاید خبر میدهد"و بر طبق آن جزا خواهد داد( وَ سَتُرَدُّونَ إِلیٰ عٰالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
در میان پیروان مکتب اهل بیت ع با توجه به اخبار فراوانی که از امامان رسیده عقیده معروف و مشهور بر این است که پیامبر ص و امامان از اعمال همه امت آگاه میشوند،یعنی خداوند از طرق خاصی اعمال امت را بر آنها عرضه میدارد.
روایاتی که در این زمینه نقل شده بسیار زیاد است و شاید در سر حد تواتر باشد که بعنوان نمونه چند قسمت را ذیلا نقل میکنیم:
از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
تعرض الاعمال علی رسول اللّٰه اعمال العباد کل صباح،ابرارها و فجارها،فاحذروها،و هو قول اللّٰه عز و جل وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ ،و سکت :"تمام اعمال مردم هر روز صبح به پیامبر عرضه میشود،اعمال نیکان و بدان،بنا بر این مراقب باشید و این مفهوم گفتار خداوند است که میفرماید: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ ، این را فرمود و ساکت شد" (1).
در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:
ان الاعمال تعرض علی نبیکم کل عشیة الخمیس فلیستح احدکم ان تعرض علی نبیه العمل القبیح ! "تمامی اعمال شما بر پیامبرتان هر عصر پنجشنبه عرضه میشود،بنا بر این باید از اینکه عمل زشتی از شما بر پیامبر ص عرضه شود شرم کنید" (2).
باز در روایت دیگری از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم که شخصی به خدمتش عرض کرد برای من و خانوادهام دعائی فرما،فرمود مگر من دعا نمیکنم؟
و اللّٰه ان اعمالکم لتعرض علی فی کل یوم و لیله "بخدا سوگند،اعمال شما هر شب و روز بر من عرضه میشود".
راوی این حدیث میگوید این سخن بر من گران آمد،امام متوجه شد و به من فرمود:
ا ما تقرا کتاب اللّٰه عز و جل وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ ،هو و اللّٰه علی بن ابی طالب :"آیا کتاب خداوند عز و جل را نمیخوانی که میگوید:عمل کنید خدا و پیامبرش و مؤمنان عمل شما را میبینند بخدا سوگند منظور از مؤمنان علی بن ابی طالب(و امامان دیگر از فرزندان او)میباشد (1).
البته در بعضی از این اخبار تنها سخن از پیامبر ص به میان آمده و در پارهای از علی ع،و در بعضی پیامبر و امامان همگی ذکر شدهاند،همانطور که بعضی تنها عصر پنجشنبه را وقت عرض اعمال میشمرند،و بعضی همه روز،و بعضی هفتهای دو بار و بعضی در آغاز هر ماه و بعضی بهنگام مرگ و گذاردن در قبر.
روشن است که این روایات منافاتی با هم ندارند،و همه آنها میتواند صحیح باشد،درست همانند اینکه در بسیاری از مؤسسات گزارش کار کرد،روزانه را همه روز،و گزارش کار هفته را در پایان هفته،و گزارش کار ماه یا سال را در پایان ماه یا سال به مقامات بالاتر میدهند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا از خود آیه فوق منهای روایاتی که در تفسیر آن وارد شده است این موضوع را میتوان استفاده کرد و یا همانگونه که مفسران اهل سنت گفتهاند آیه اشاره به یک مسئله عادی دارد و آن اینکه انسان هر عملی انجام دهد،خواه ناخواه ظاهر خواهد شد،و علاوه بر خداوند،
1) 1) اصول کافی جلد 1 صفحه 171(باب عرض الاعمال).
پیامبر ص و همه مؤمنان از طرق عادی از آن آگاه میشوند.
در پاسخ این سؤال باید گفت:انصاف این است که در خود آیه شواهدی بر این موضوع داریم زیرا:
اولا:آیه اطلاق دارد،و تمام اعمال را شامل میشود و میدانیم که همه اعمال از طرق عادی بر پیامبر ص و مؤمنان آشکار نخواهد شد،چرا که بیشتر اعمال خلاف در پنهانی و بطور مخفیانه انجام میشود و در پرده استتار غالبا پوشیده میماند،و حتی بسیاری از اعمال نیک مستور و مکتوم چنین است.
و اگر ما ادعا کنیم که همه اعمال اعم از نیک و بد و یا غالب آنها بر همه روشن میشود سخنی بسیار گزاف گفتهایم.
بنا بر این آگاهی پیامبر ص و مؤمنان از اعمال مردم باید از طرق غیر عادی و به تعلیم الهی باشد.
ثانیا:در پایان آیه میخوانیم فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ "خداوند شما را در قیامت به آنچه عمل کردهاید آگاه میسازد"شک نیست که این جمله تمام اعمال آدمی را اعم از مخفی و آشکار شامل میشود،و ظاهر تعبیر آیه این است که منظور از عمل در اول و آخر آیه یکی است،بنا بر این آغاز آیه نیز همه اعمال را چه آشکار باشد چه پنهان باشد شامل میشود،و شک نیست که آگاهی بر همه اینها از طرق عادی ممکن نیست.
به تعبیر دیگر پایان آیه از جزای همه اعمال سخن میگوید،آغاز آیه نیز از اطلاع خداوند و پیامبر و مؤمنان نسبت به همه اعمال بحث میکند،یکی مرحله آگاهی است،و دیگری مرحله جزا،و موضوع در هر دو قسمت یکی است.
ثالثا:تکیه روی مؤمنان در صورتی صحیح است که منظور همه اعمال و از طرق غیر عادی باشد،و الا اعمال آشکار را هم مؤمنان میبینند و هم غیر مؤمنان.
از اینجا ضمنا این نکته روشن میشود که منظور از مؤمنان در این آیه- همانگونه که در روایات فراوانی نیز آمده است-تمام افراد با ایمان نیست،بلکه گروه خاصی از آنها است که به فرمان خدا از اسرار غیب آگاهند یعنی جانشینان راستین پیامبر ص.
نکته مهمی که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که،همانگونه که سابقا اشاره کردیم مساله عرض اعمال اثر تربیتی فوق العادهای در معتقدان به آن دارد،زیرا هنگامی که من بدانم علاوه بر خداوند که همه جا با من است پیامبر ص و پیشوایان محبوب من همه روز یا همه هفته از هر عملی که انجام میدهم،در هر نقطه و هر مکان اعم از خوب و بد همه آگاه میشوند،بدون شک بیشتر رعایت میکنم و مراقب اعمال خود خواهم بود.
درست مثل اینکه کارکنان مؤسسهای بدانند همه روز یا همه هفته گزارش تمام جزئیات اعمال آنها به مقامات بالاتر داده میشود و آنها از همه آنها با خبر میگردند.
2-معروف در میان گروهی از مفسران این است که رؤیت در جمله فَسَیَرَی اللّٰهُ عَمَلَکُمْ ....به معنی معرفت است،نه به معنی علم،چرا که یک مفعول بیشتر نگرفته و میدانیم که اگر رؤیت به معنی علم باشد دو مفعول میگیرد.
ولی مانعی ندارد که رؤیت را به همان معنی اصلیش که مشاهده محسوسات باشد بگیریم نه به معنی"علم"و نه به معنی"معرفت"،این موضوع در مورد خداوند که همه جا حاضر و ناظر است و به همه محسوسات احاطه دارد جای بحث نیست،و اما در مورد پیامبر ص و امامان نیز مانعی ندارد که آنها خود اعمال را به هنگام عرضه شدن ببینند،زیرا میدانیم اعمال انسان فانی نمیشود بلکه تا
قیامت باقی میماند.
3-شک نیست که خداوند قبل از انجام اعمال از آنها با خبر و آگاه است و اینکه در آیه با جمله فسیری اللّٰه میگوید"به زودی خدا اعمال شما را میبیند" اشاره به وضع اعمال بعد از وجود و تحقق آنها است.
وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اَللّٰهِ إِمّٰا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّٰا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (106)
106-گروهی دیگر واگذار به فرمان خدا شدهاند یا آنها را مجازات میکند و یا توبه آنها را میپذیرد(هر طور که شایسته باشند)و خداوند دانا و حکیم است.
جمعی از مفسران گفتهاند که آیه فوق در باره سه نفر از متخلفان جنگ تبوک به نام"هلال بن امیه"و"مرارة بن ربیع"و"کعب بن مالک"نازل شده است که شرح پشیمانی و چگونگی توبه آنها در ذیل آیه 118 همین سوره به خواست خدا خواهد آمد.
از بعضی دیگر از روایات استفاده میشود که آیه فوق در باره بعضی از کفار است که در میدانهای جنگ با مسلمانان شخصیتهای بزرگی مانند"حمزه"سید الشهداء و امثال او را شهید کردند،سپس دست از شرک برداشته و به آئین اسلام روی آوردند.
در این آیه اشاره به گروه دیگری از گنهکاران شده است که پایان کار آنها درست روشن نیست،نه چنانند که مستحق رحمت الهی باشند،و نه چنانند که بتوان از آمرزش آنها بکلی مایوس بود.
***لذا قرآن در باره آنها میگوید:"گروه دیگری کارشان متوقف بر فرمان خدا است یا آنها را مجازات میکند و یا توبه آنان را میپذیرد"( وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ إِمّٰا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّٰا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ ).
"مرجون"از ماده"ارجاء"به معنی"تاخیر"و"توقیف"است و در اصل از"رجا"که به معنی امیدواری است گرفته شده،و از آنجا که گاهی انسان چیزی را به امید هدفی به تاخیر میاندازد این کلمه به معنی تاخیر آمده است، ولی تاخیری که با یک نوع امیدواری توام است.
در حقیقت این گروه نه چنان ایمان پاک و محکم و اعمال صالح روشنی دارند که بتوان آنها را سعادتمند و اهل نجات دانست،و نه چنان آلوده و منحرفند که بشود قلم سرخ به روی آنان کشید و آنها را شقاوتمند دانست،تا لطف الهی(البته با توجه به مقتضیات روحی و موقعیت آنان)با آنها چه معامله کند؟ و در پایان آیه اضافه میکند:خداوند بدون حساب با آنها رفتار نمیکند، بلکه با علم خویش و به مقتضای حکمتش با آنها رفتار خواهد نمود چرا که "خداوند علیم و حکیم است"( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
در اینجا سؤال مهمی پیش میآید که مفسران کمتر به بحث جامع
پیرامون آن پرداختهاند و آن اینکه این گروه با گروهی که در آیه 102 همین سوره وضع حالشان گذشت چه تفاوتی دارند؟ هر دو گروه جزء گنهکاران بودند و هر دو از گناه خود توبه کردند(زیرا گروه اول با اعتراف به گناه ابراز پشیمانی نمودند،و گروه دوم از جمله" إِمّٰا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ "استفاده میشود که آنها نیز توبه نمودهاند).
همچنین هر دو گروه در انتظار رحمت الهی هستند و در میان"خوف"و"رجاء" قرار دارند.
پاسخ این سؤال این است که بگوئیم از دو راه میتوان میان این دو گروه تفاوت گذارد:
1-گروه اول به زودی توبه کردند و آشکارا به علامت پشیمانی همانند ابو لبابه خود را بستون مسجد بستند،خلاصه ندامت خود را با صراحت اظهار داشتند و آمادگی خود را برای هر گونه جبران بدنی و مالی اظهار کردند.
اما گروه دوم کسانی بودند که پشیمانی خود را در آغاز اظهار نکردند هر چند در دل پشیمان شدند و اعلام آمادگی برای جبران ننمودند،و در حقیقت خواستند بسادگی از گناهان بزرگ خود بگذرند،این گروه که نمونه آشکار آنها سه نفری است که در بالا اشاره شد و شرح حال آنها به زودی خواهد آمد،در میان خوف و رجا باقیماندند،و لذا میبینیم پیامبر ص دستور داد مردم از آنها فاصله بگیرند و با آنها قطع ارتباط کنند،این وضع،آنان را در محاصره اجتماعی شدیدی قرار داد و سر انجام ناچار شدند از همان راهی بروند که گروه قبل رفتند و چون قبولی توبه این گونه اشخاص در آن زمان باید با نزول آیهای اعلام شود پیامبر ص هم چنان در انتظار وحی بود،تا اینکه پس از پنجاه روز یا کمتر توبه آنان پذیرفته شد.
لذا میبینیم در ذیل آیهای که در باره گروه اول است جمله إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ
رَحِیمٌ که دلیل بر پذیرش توبه آنها است وارد شده،ولی در باره گروه دوم تا زمانی که مسیرشان را عوض نکردهاند جمله وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ آمده است که هیچ نشانهای از قبول توبه در آن نمیباشد.
البته جای تعجب نیست که در گناهان بزرگ مخصوصا در عصر نزول آیات قرآن،ندامت و پشیمانی،برای قبول توبه کافی نباشد بلکه اقدام به جبران و اعتراف آشکار به گناه و سپس نزول آیهای دائر بر قبولی توبه،شرط باشد.
2-فرق دیگری که ممکن است میان این دو گروه گذاشت این است که گروه اول هر چند از یک وظیفه بزرگ اسلامی مانند جهاد سر پیچیده بودند و یا بعضی از اسرار جنگی را به دشمن داده بودند ولی آلوده گناهان عظیمی همانند کشتن"حمزه"سید الشهداء نشده بودند،لذا پس از توبه و آمادگی برای جبران،خداوند توبه آنها را پذیرفت،اما اقدام به گناهی همچون قتل حمزه چیزی نبود که بتوان آن را جبران نمود،لذا نجات این گروه بسته به فرمان خدا است که آیا آنها را مشمول عفوش میسازد و یا مجازات میکند؟.
به هر حال پاسخ اول با آن دسته از روایات که در شان نزول آیه وارد شده و آیه مورد بحث را مربوط به سه نفر از متخلفان جنگ تبوک میکند سازگار است،در حالی که پاسخ دوم با روایات متعددی که از طرق ائمه اهل بیت ع وارد شده و میگوید این آیه اشاره به قاتلان حمزه و جعفر و مانند آنها است موافقت دارد (1).
و اگر درست دقت کنیم این دو جواب منافاتی با هم ندارند و ممکن است هر دو در تفسیر آیه منظور گردد.
1) 1) برای اطلاع از این روایات به تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 265 و تفسیر برهان جلد 2 صفحه 106 مراجعه شود.
وَ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِرٰاراً وَ کُفْراً وَ تَفْرِیقاً بَیْنَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ إِرْصٰاداً لِمَنْ حٰارَبَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنٰا إِلاَّ اَلْحُسْنیٰ وَ اَللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (107) لاٰ تَقُمْ فِیهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی اَلتَّقْویٰ مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ فِیهِ رِجٰالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَ اَللّٰهُ یُحِبُّ اَلْمُطَّهِّرِینَ (108) أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیٰانَهُ عَلیٰ تَقْویٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیٰانَهُ عَلیٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِی نٰارِ جَهَنَّمَ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (109) لاٰ یَزٰالُ بُنْیٰانُهُمُ اَلَّذِی بَنَوْا رِیبَةً فِی قُلُوبِهِمْ إِلاّٰ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (110)
107-(گروهی دیگر از آنها)کسانی هستند که مسجدی ساختند برای زیان(به مسلمانان) و(تقویت)کفر و تفرقه میان مومنان و کمینگاه برای کسی که با خدا و پیامبرش از پیش مبارزه کرده بود،آنها سوگند یاد میکنند که نظری جز نیکی(و خدمت) نداشتهایم اما خداوند گواهی میدهد که آنها دروغگو هستند!.
108-هرگز در آن قیام(و عبادت)مکن،آن مسجدی که از روز نخست بر پایه تقوی بنا شده شایستهتر است که در آن قیام(و عبادت)کنی،در آن مردانی هستند که دوست میدارند پاکیزه باشند و خداوند پاکیزگان را دوست دارد.
109-آیا کسی که شالوده آن را بر پرهیز از خدا و خشنودی او بنا کرده بهتر است،یا کسی که اساس آن را بر کنار پرتگاه سستی بنا نموده که ناگهان در آتش دوزخ فرو میریزد،و خداوند گروه ستمگر را هدایت نمیکند.
110-(اما)این بنائی را که آنها کردند همواره به صورت یک وسیله شک و تردید در دلهای آنها باقی میماند مگر اینکه دلهایشان پاره پاره شود(و بمیرند و گر نه از دل آنها بیرون نمیرود)و خداوند دانا و حکیم است.
آیات فوق در باره گروهی دیگر از منافقان است که برای تحقق بخشیدن به نقشههای شوم خود اقدام به ساختن مسجدی در مدینه کردند که بعدا بنام مسجد"ضرار"معروف شد.
این موضوع را همه مفسران اسلامی و بسیاری از کتب حدیث و تاریخ ذکر کردهاند،اگر چه در جزئیات آن تفاوتهایی دیده میشود.
خلاصه جریان بطوری که از تفاسیر و احادیث مختلف استفاده میشود چنین است:گروهی از منافقان نزد پیامبر ص آمدند و عرض کردند به ما اجازه ده مسجدی در میان قبیله بنی سالم(نزدیک مسجد قبا)بسازیم تا افراد ناتوان و بیمار و پیر مردان از کار افتاده در آن نماز بگزارند،و همچنین در شبهای بارانی که گروهی از مردم توانایی آمدن به مسجد شما را ندارند فریضه اسلامی خود را در آن انجام دهند،و این در موقعی بود که پیامبر ص عازم جنگ تبوک بود.
پیامبر ص به آنها اجازه داد،ولی آنها اضافه کردند آیا ممکن است شخصا بیائید و در آن نماز بگزارید؟پیامبر ص فرمود من فعلا عازم سفرم، و هنگام بازگشت بخواست خدا به آن مسجد میآیم و نماز در آن میگزارم.
هنگامی که پیامبر ص از تبوک بازگشت نزد او آمدند و گفتند اکنون تقاضا داریم به مسجد ما بیایی و در آنجا نماز بگزاری،و از خدا بخواهی ما را برکت دهد،و این در حالی بود که هنوز پیامبر ص وارد دروازه مدینه نشده بود.
در این هنگام پیک وحی خدا نازل شد و آیات فوق را آورد و پرده از اسرار کار آنها برداشت،و به دنبال آن پیامبر دستور داد مسجد مزبور را آتش زنند، و بقایای آن را ویران کنند،و جای آن را محل ریختن زبالههای شهر سازند! اگر به چهره ظاهری کار این گروه نگاه کنیم از چنین دستوری در آغاز
دچار حیرت خواهیم شد،مگر ساختن مسجد،آن هم برای حمایت از بیماران و پیران و مواقع اضطراری که در حقیقت هم یک خدمت دینی است و هم یک خدمت انسانی کار بدی است که چنین دستوری در باره آن صادر شده.
اما هنگامی که چهره باطنی مسئله را بررسی کنیم خواهیم دید این دستور چقدر حساب شده بوده است.
توضیح اینکه:در زمان جاهلیت مردی بود بنام"ابو عامر"که آئین نصرانیت را پذیرفته و در سلک راهبان در آمده بود،و از عباد و زهاد بشمار میرفت و نفوذ وسیعی در طائفه"خزرج"داشت.
هنگامی که پیامبر ص به مدینه هجرت کرد و مسلمانان گرد او را گرفتند و کار اسلام بالا گرفت،و هنگامی که مسلمانان در جنگ بدر بر مشرکان پیروز شدند ابو عامر که خود روزی از بشارت دهندگان ظهور پیامبر ص بود اطراف خود را خالی دید،و به مبارزه با اسلام برخاست،و از مدینه بسوی کفار"مکه" گریخت،و از آنها برای جنگ با پیغمبر اکرم ص استمداد جست و از قبائل عرب دعوت کرد.
او که قسمتی از نقشههای جنگ"احد"را ضد مسلمین رهبری میکرد، دستور داد در میان دو صف لشکر گودالهایی بکنند که اتفاقا پیامبر ص در یکی از آنها افتاد و پیشانیش مجروح شد و دندانش شکست.
هنگامی که غزوه احد پایان یافت و با تمام مشکلاتی که مسلمانان در این میدان با آن روبرو شدند آوازه اسلام بلندتر گردید و در همه جا پیچید او از مدینه فرار کرد و به سوی"هرقل"پادشاه روم رفت تا از او کمک بگیرد و با لشکری برای کوبیدن مسلمانان حرکت کند.ذکر این نکته نیز لازم است که بر اثر این تحریکات و کارشکنیها پیامبر ص لقب"فاسق"به او داده بود.
بعضی میگویند مرگ به او مهلت نداد تا خواسته خود را با هرقل در میان
بگذارد،ولی در بعضی از کتب دیگر میخوانیم که او با هرقل تماس گرفت و به وعدههای او دلگرم شد!.
به هر حال او پیش از آنکه بمیرد نامهای برای منافقان مدینه نوشت و به آنها نوید داد که با لشکری از روم به کمکشان خواهد آمد،مخصوصا توصیه و تاکید کرد که مرکزی برای او در مدینه بسازند تا کانون فعالیتهای آینده او باشد.
ولی از آنجا که ساختن چنین مرکزی در مدینه بنام دشمنان اسلام عملا امکانپذیر نبود منافقان بهتر این دیدند که در زیر نقاب مسجد،و به عنوان کمک به بیماران و معذوران،این برنامه را عملی سازند.
سر انجام مسجد ساخته شد و حتی میگویند جوانی آشنا به قرآن را از میان مسلمانان بنام"مجمع بن حارثه"(یا مجمع بن جاریه)به امامت مسجد برگزیدند.
ولی وحی الهی پرده از روی کار آنها برداشت و شاید اینکه پیامبر ص قبل از رفتن به تبوک دستور نداد شدت عمل در مقابل آنها به خرج دهند برای این بوده که هم وضع کار آنها روشنتر شود،و هم در سفر تبوک ناراحتی فکری دیگری از این ناحیه نداشته باشد.
هر چه بود پیامبر ص نه تنها در آن مسجد نماز نگزارد،بلکه همانگونه که گفتیم بعضی از مسلمانان(مالک بن دخشم،و معنی بن عدی،و عامر بن سکر، یا عاصم بن عدی)را ماموریت داد که مسجد را بسوزانند و ویران کنند،آنها چنین کردند نخست به وسیله آتش سقف مسجد را سوزاندند و بعد دیوارها را ویران ساختند و سر انجام محل آن را مرکزی برای ریختن زبالهها قرار دادند (1).
1) 1) مجمع البیان،و تفسیر ابو الفتوح رازی،و تفسیر المنار،و تفسیر المیزان، و تفسیر نور الثقلین و کتب دیگر.
بتخانهای در چهره مسجد!
در آیات گذشته به وضع گروههای مختلفی از مخالفان اشاره شد،و آیات مورد بحث گروه دیگری از آنها را معرفی میکند،گروهی که با یک نقشه ماهرانه حساب شده وارد میدان شدند،ولی لطف الهی به یاری مسلمانان شتافت، و این نقشه نیز نقش بر آب شد.
در نخستین آیه میگوید"گروهی دیگر از آنها مسجدی در مدینه اختیار کردند"که هدفهای شومی زیر این نام مقدس نهفته بودند،( وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ) (1).
سپس هدفهای آنها را در چهار قسمت زیر خلاصه میکند:
1-منظور آنها این بود که با این عمل ضرر و زیانی به مسلمانان برسانند (ضرارا).
"ضرار"به معنی زیان رسانیدن تعمدی است،آنها در واقع درست به عکس آنچه ادعا داشتند که هدفشان تامین منافع مسلمانان و کمک به بیماران و از کار افتادگان است،میخواستند با این مقدمات پیامبر اسلام را نابود و مسلمانان را در هم بکوبند و حتی اگر توفیق یابند نام اسلام را از صفحه جهان براندازند.
2-تقویت مبانی کفر و بازگشت دادن مردم به وضع قبل از اسلام( وَ کُفْراً ).
3-ایجاد تفرقه در میان صفوف مسلمانان،زیرا با اجتماع گروهی در این مسجد،مسجد"قبا"که نزدیک آن بود و یا مسجد پیامبر ص که از آن فاصله
1) 1) گر چه مفسران در باره ترکیب این جمله از نظر ادبی نظرات مختلفی دادهاند ولی ظاهر این است که این جمله عطف است بر جملههای گذشته که در مورد منافقان میباشد و تقدیر آن چنین است"و منهم اَلَّذِینَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ...".
داشت از رونق میافتاد( وَ تَفْرِیقاً بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ ).
از این جمله-آن چنان که بعضی از مفسران استفاده کردهاند-چنین بر میآید که نباید فاصله میان مساجد آن چنان کم باشد که روی اجتماع یکدیگر اثر بگذارند،بنا بر این آنها که روی تعصبهای قومی و یا اغراض شخصی مساجد را در کنار یکدیگر میسازند،و جماعات مسلمین را آن چنان پراکنده میکنند که صفوف جماعت آنها خلوت و بیرونق و بیروح میشود،عملی بر خلاف اهداف اسلامی انجام میدهند.
4-آخرین هدف آنها این بود که مرکز و کانونی برای کسی که با خدا و پیامبرش از پیش مبارزه کرده بود و سوابق سوئش بر همگان روشن بود بسازند تا از این پایگاه نفاق،برنامههای خود را عملی سازند( وَ إِرْصٰاداً لِمَنْ حٰارَبَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ ).
ولی عجب این است که تمام این اغراض سوء و اهداف شوم را در یک لباس زیبا و ظاهر فریب پیچیده بودند،"و حتی سوگند یاد میکردند که ما جز نیکی قصد و نظر دیگری نداشتیم"( وَ لَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنٰا إِلاَّ الْحُسْنیٰ ).
و این است آئین منافقان در هر عصر و زمان که علاوه بر استتار در پردههای ظاهرا زیبا متوسل به انواع سوگندهای دروغین برای منحرف ساختن افکار عمومی میشوند.
ولی قرآن اضافه میکند"خداوندی که از اسرار درون همه آگاه است و غیب و شهود برایش یکسان میباشد گواهی میدهد که بطور مسلم آنها دروغگو هستند" ( وَ اللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ ).
در این جمله انواع تاکیدها برای تکذیب آنان به چشم میخورد نخست اینکه"جمله اسمیه"است،و دیگر اینکه کلمه"ان"برای تاکید است،و نیز لام"لکاذبون"که به اصطلاح لام ابتدا و برای تاکید میباشد و همچنین ذکر
"کاذبون"بجای فعل ماضی دلیل بر استمرار و ادامه دروغگویی آنان میباشد، و به این ترتیب خداوند با شدیدترین وجهی سوگندهای غلیظ و شدید آنان را تکذیب میکند!.
*** خداوند در آیه بعد تاکید بیشتری روی این موضوع حیاتی کرده،به پیامبرش صریحا دستور میدهد که"هرگز در این مسجد قیام به عبادت مکن"و نماز مگزار ( لاٰ تَقُمْ فِیهِ أَبَداً ).
بلکه بجای این مسجد"شایستهتر این است که در مسجدی قیام به عبادت کنی که شالوده آن در روز نخست بر اساس تقوا گذارده شده است"( لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْویٰ مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ ).
نه این مسجدی که شالوده و اساسش از روز نخست بر کفر و نفاق و بیدینی و تفرقه بنا شده است.
کلمه"احق"شایستهتر"گر چه افعل التفضیل است ولی در اینجا به معنی مقایسه دو چیز در شایستگی نیامده بلکه"شایسته"و"ناشایسته"ای را مقایسه میکند،و این در آیات قرآن و احادیث و سخنان روزمره نمونههای زیادی دارد.
مثلا گاه به شخص ناپاک و دزد میگوئیم پاکی و درستکاری برای تو بهتر است،معنی این سخن آن نیست که دزدی و ناپاکی خوب است ولی پاکی از آن بهتر است بلکه مفهومش این است که پاکی خوب و دزدی بد و ناشایست است.
مفسران گفتهاند مسجدی که در جمله فوق به آن اشاره شده که شایسته است پیامبر ص در آن نماز بخواند همان مسجد"قبا"است که منافقان مسجد ضرار را در نزدیک آن ساخته بودند.
البته این احتمال نیز داده شده که منظور مسجد پیامبر ص و یا همه
مساجدی است که بر اساس تقوا بنا شود،ولی با توجه به تعبیر" أَوَّلِ یَوْمٍ "(از روز نخست)و با توجه به اینکه مسجد"قبا"نخستین مسجدی بود که در مدینه ساخته شد (1)احتمال اول مناسبتر به نظر میرسد،هر چند این کلمه با مساجدی همچون مسجد پیامبر ص نیز سازگار است.
سپس قرآن اضافه میکند:علاوه بر اینکه این مسجد از اساس بر شالوده تقوا گذارده شده،"گروهی از مردان در آن به عبادت مشغولند که دوست میدارند خود را پاکیزه نگه دارند،و خدا پاکیزگان را دوست دارد"( فِیهِ رِجٰالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ ).
در اینکه منظور از این پاکیزگی،پاکیزگی ظاهری و جسمانی یا معنوی و باطنی است،در میان مفسران گفتگو است،در روایتی که در تفسیر"تبیان" و"مجمع البیان"در ذیل این آیه از پیامبر ص نقل شده چنین میخوانیم که به اهل مسجد قبا فرمود"
ما ذا تفعلون فی طهرکم فان اللّٰه تعالی قد احسن علیکم الثناء،قالوا نغسل اثر الغائط ":"شما به هنگام پاک ساختن خود چه کاری انجام میدهید که خداوند این چنین شما را مدح کرده است؟گفتند ما اثر مدفوع را با آب میشوئیم".
روایاتی به همین مضمون از امام باقر ع و امام صادق ع نقل شده است ولی همانگونه که بارها اشاره کردهایم اینگونه روایات دلیل بر منحصر بودن مفهوم آیه به این مصداق نیست،بلکه همانگونه که ظاهر اطلاق آیه گواهی میدهد طهارت در اینجا معنی وسیعی دارد که هر گونه پاکسازی روحانی از آثار شرک و گناه،و جسمانی از آثار آلودگی به کثافات را شامل میشود.
*** در سومین آیه مورد بحث مقایسهای میان دو گروه مؤمنان که مساجدی
1) 1) کامل ابن اثیر جلد دوم صفحه 107.
همچون مسجد قبا را بر پایه تقوی بنا میکنند با منافقانی که شالوده آن را بر کفر و نفاق و تفرقه و فساد قرار میدهند به عمل آمده است.
نخست میگوید:"آیا کسی که بنای آن مسجد را بر پایه تقوا و پرهیز از مخالفت فرمان خدا و جلب خشنودی او نهاده است بهتر است،یا کسی که شالوده آن را بر لبه پرتگاه سستی در کنار دوزخ نهاده که بزودی در آتش جهنم سقوط خواهد کرد"!( أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیٰانَهُ عَلیٰ تَقْویٰ مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیٰانَهُ عَلیٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِی نٰارِ جَهَنَّمَ ).
"بنیان"مصدری است به معنی"اسم مفعول"یعنی بنا و ساختمان و"شفا" به معنی لبه چیزی است،و"جرف"به معنی"حاشیه"نهر و یا چاه است که آب زیر آن را خالی کرده باشد،و"هار"به معنی شخص یا ساختمان سستی است که در حال سقوط است.
تشبیه فوق با نهایت روشنی و وضوح بیثباتی و سستی کار منافقان و استحکام و بقای کار اهل ایمان و برنامههای آنها را روشن میسازد.
مؤمنان به کسی میمانند که برای بنای یک ساختمان،زمین بسیار محکمی را انتخاب کرده و آن را از شالوده با مصالحی پر دوام و مطمئن بنا میکند،اما منافقان به کسی میمانند که ساختمان خود را بر لبه رودخانهای که سیلاب زیر آن را به کلی خالی کرده و هر آن آماده سقوط است میسازد،همانگونه که نفاق ظاهری دارد فاقد محتوا چنین ساختمانی نیز ظاهری دارد بدون پایه و شالوده.
این ساختمان هر آن ممکن است فرو بریزد،مکتب اهل نفاق نیز هر لحظه ممکن است باطن خود را نشان دهد و به رسوایی بیانجامد.
پرهیزگاری و جلب رضای خدا،یعنی هماهنگی با واقعیت و همگامی با جهان آفرینش و نوامیس آن بدون شک عامل بقا و ثبات است.
اما نفاق یعنی بیگانگی با واقعیتها و جدایی از قوانین آفرینش بدون تردید
عامل زوال و فناست.
و از آنجا که گروه منافقان هم به خویشتن ستم میکنند و هم به جامعه، در آخر آیه میفرماید"خداوند ظالمان را هدایت نمیکند"( وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ ).
همانگونه که بارها گفتهایم هدایت الهی یعنی فراهم ساختن مقدمات برای رسیدن به مقصد،تنها شامل حال گروهی میشود که شایستگی و استحقاق و آمادگی آن را داشته باشند،اما ظالمانی که از این شایستگی دورند هرگز مشمول چنین لطفی نخواهند بود زیرا خداوند حکیم است و مشیت و ارادهاش روی حساب.
*** در آخرین آیه اشاره به لجاجت و سرسختی منافقان کرده،میگوید آنها چنان در کار خود سرسختند و در نفاق سرگردان،و در تاریکی و ظلمت کفر حیرانند که حتی"بنائی را که خودشان برپا کردند همواره به عنوان یک عامل شک و تردید،یا یک نتیجه شک و تردید،در قلوب آنها باقی میماند،مگر اینکه دلهای آنها قطعه قطعه شود و بمیرند"( لاٰ یَزٰالُ بُنْیٰانُهُمُ الَّذِی بَنَوْا رِیبَةً فِی قُلُوبِهِمْ إِلاّٰ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ ).
آنها در یک حالت حیرت و سرگردانی دائم بسر میبرند،و این کانون نفاق و مسجد ضراری که برپا کرده بودند به صورت یک عامل لجاجت و تردید در روح آنها هم چنان باقی میماند،هر چند آن بنا را پیامبر ص بسوزاند و ویران کند،اما گویی نقش آن از دل پر تردیدشان زائل نمیگردد.
و در آخر آیه میگوید"و خداوند دانا و حکیم است"( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
اگر به پیامبرش دستور مبارزه و در هم کوبیدن چنین بنای ظاهرا حق به- جانبی را داد به خاطر آگاهی از نیات سوء بنا کنندگان و باطن و حقیقت این بنا بود این دستور عین حکمت و بر طبق مصلحت و صلاح حال جامعه اسلامی صادر شد
نه یک قضاوت عجولانه بود و نه زائیده یک هیجان و عصبانیت.
1-داستان مسجد ضرار درسی است برای عموم مسلمانان در سراسر تاریخ زندگیشان،گفتار خداوند و عمل پیامبر ص به روشنی نشان میدهد که مسلمانان هرگز نباید آن چنان ظاهر بین باشند که تنها به قیافههای حق بجانب نگاه کنند و از اهداف اصلی بیخبر و بر کنار مانند.
مسلمان کسی است که نفاق و منافق را در هر زمان،در هر مکان،و در هر لباس و چهره بشناسد حتی اگر در چهره دین و مذهب،و در لباس طرفداری از قرآن و مسجد بوده باشد! استفاده از"مذهب بر ضد مذهب"چیز تازهای نیست،همواره راه و رسم استعمارگران،و دستگاههای جبار،و منافقان،در هر اجتماعی این بوده که اگر مردم گرایش خاصی به مطلبی دارند از همان گرایش برای اغفال،و سپس استعمار آنها استفاده کنند،و حتی از نیروی مذهب بر ضد مذهب کمک بگیرند.
اصولا فلسفه ساختن پیامبران قلابی و مذاهب باطل همین بوده که از این راه گرایشهای مذهبی مردم را در مسیر دلخواهشان بیندازند.
بدیهی است در محیطی مانند"مدینه"آنهم در عصر پیامبر ص با آن نفوذ فوق العاده اسلام و قرآن،مبارزه آشکار بر ضد اسلام ممکن نبود،بلکه باید لا مذهبی را در لفافه مذهب،و باطل را در لباس حق به پیچند و عرضه کنند، تا مردم ساده دل جذب شوند،و نیات سوء آنها لباس عمل به خود بپوشد.
ولی مسلمان راستین کسی نیست که آن چنان سطحی باشد که فریب اینگونه ظواهر را بخورد،باید با دقت در عوامل و دستهایی که برای اینگونه برنامهها
شروع به کار میکند،و بررسی قرائن دیگر به ماهیت اصلی پی ببرد،و چهره باطنی افراد را در پشت چهره ظاهری ببیند.
مسلمان کسی نیست که هر ندایی از هر حلقومی برخاست همین اندازه که ظاهرا حق بجانب باشد بپذیرد و به آن لبیک گوید،مسلمان کسی نیست که هر دستی به سویش دراز شد آن را بفشارد،و هر حرکت ظاهرا دینی را مشاهده کرد با آن همگام شود،و هر کسی پرچمی بنام مذهب برافراشت پای آن سینه زند، و هر بنائی بنام مذهب ساخته شد به سوی آن جذب گردد.
مسلمان باید هوشیار،آگاه،واقع بین،آیندهنگر و اهل تجزیه و تحلیل در همه مسائل اجتماعی باشد.
دیوان را در لباس فرشته بشناسد،گرگها را در لباس چوپان تشخیص دهد و خود را برای مبارزه با این دشمنان ظاهرا دوست آماده سازد.
یک اصل اساسی در اسلام این است که باید قبل از همه چیز نیات بررسی شود و ارزش هر عمل بستگی به نیت آن دارد،نه به ظاهر آن،گر چه نیت یک امر باطنی است،اما ممکن نیست کسی نیتی در دل داشته باشد،اثر آن در گوشه و کنار عملش ظاهر نشود،هر چند در پردهپوشی فوق العاده استاد و ماهر باشد.
و از اینجا جواب این سؤال روشن میشود که چرا پیامبر ص با آن عظمت مقام دستور داد مسجد یعنی خانه خدا را آتش بزنند،و مسجدی که یک ریگ آن را نمیتوان بیرون برد ویران سازند،و مکانی را که اگر آلوده شود باید فورا تطهیر کنند مزبله گاه شهر سازند! پاسخ همه این سؤالها یک مطلب است و آن اینکه مسجد ضرار مسجد نبود در واقع بتخانه بود،مکان مقدس نبود کانون تفرقه و نفاق بود،خانه خدا نبود بلکه خانه شیطان بود،و هرگز اسم و عنوان ظاهری و ماسکها،واقعیت چیزی را دگرگون نمیسازد.
این بود درس بزرگی که داستان مسجد ضرار به همه مسلمانان برای همه اعصار و قرون داد.
از این بحث این موضوع نیز روشن میشود که اهمیت اتحاد در میان صفوف مسلمین در نظر اسلام بقدری زیاد است که حتی اگر ساختن مسجدی در کنار مسجد دیگر باعث ایجاد تفرقه و اختلاف و شکاف در میان صفوف مسلمانان گردد آن مسجد تفرقهانداز نامقدس است.
2-دومین درسی که از آیات فوق میگیریم این است که خداوند در این آیات به پیامبر ص دستور میدهد در مسجد ضرار نماز نخوان بلکه در مسجدی که پایه آن بر شالوده تقوا بنا شده است نماز بخوان.
این"نفی"و"اثبات"که از شعار اصلی اسلام"لا اله الا اللّٰه"تا برنامههای بزرگ و کوچک دیگر همه جلوههای آن است،این واقعیت را بیان میکند که همیشه در کنار هر نفی باید اثباتی باشد،تا جامه عمل بخود بپوشد،اگر ما مردم را از رفتن به مراکز فساد نهی میکنیم،باید در مقابل آن کانونهای پاکی برای اجتماع و ارضای روح زندگی گروهی بسازیم،اگر از تفریحات ناسالم جلوگیری میکنیم باید وسائل تفریحات سالمی فراهم سازیم،اگر از مدارس استعماری نهی میکنیم باید فرهنگی سالم و مراکزی پاک برای آموزش و پرورش تشکیل بدهیم اگر بیعفتی را محکوم میسازیم باید وسائل ازدواج آسان در اختیار جوانان بگذاریم.
آنها که تمام قدرت خود را در"نفی"بکار میاندازند،و در برنامههایشان خبری از اثبات نیست،یقین داشته باشند که نفیشان هم کمتر بجایی خواهد رسید.
چرا که این سنت آفرینش است که باید همه غرائز و احساسات را از طریق
صحیح اشباع کرد،چرا که این برنامه مسلم اسلام است که"لا"باید با"الا" توام گردد تا از آن توحیدی حیاتبخش متولد شود.
و این درسی است که متاسفانه بسیاری از مسلمانان آن را بدست فراموشی سپردهاند و باز هم شکایت میکنند چرا برنامههای اسلامی پیش نمیرود،در حالی که برنامه اسلام منحصر به نفی نیست آن چنان که آنها خیال میکنند،اگر نفی و اثبات را با هم قرین میساختند پیشرفتشان حتمی بود.
دو شرط اساسی 3-سومین درس ارزندهای که از جریان مسجد ضرار و آیات فوق فرا میگیریم این است که یک کانون فعال و مثبت دینی و اجتماعی کانونی است که از دو عنصر مثبت تشکیل گردد نخست شالوده و هدف آن از آغاز پاک باشد ( أُسِّسَ عَلَی التَّقْویٰ مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ ).
و دیگر اینکه حامیان و پاسدارانش انسانهایی پاک و درستکار و با ایمان و مصمم باشند( فِیهِ رِجٰالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا ).
از میان رفتن هر یک از این دو رکن اساسی باعث فقدان نتیجه و نرسیدن به مقصد است.
إِنَّ اَللّٰهَ اِشْتَریٰ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ اَلْجَنَّةَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی اَلتَّوْرٰاةِ وَ اَلْإِنْجِیلِ وَ اَلْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اَللّٰهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ اَلَّذِی بٰایَعْتُمْ بِهِ وَ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (111) اَلتّٰائِبُونَ اَلْعٰابِدُونَ اَلْحٰامِدُونَ اَلسّٰائِحُونَ اَلرّٰاکِعُونَ اَلسّٰاجِدُونَ اَلْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنّٰاهُونَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ اَلْحٰافِظُونَ لِحُدُودِ اَللّٰهِ وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِینَ (112)
111-خداوند از مومنان جانها و اموالشان را خریداری میکند که(در برابرش)بهشت برای آنان باشد(به این گونه که)در راه خدا پیکار میکنند،میکشند و کشته میشوند، این وعده حقی است بر او که در تورات و انجیل و قرآن ذکر فرموده،و چه کسی از خدا به عهدش وفادارتر است،اکنون بشارت باد بر شما به داد و ستدی که با خدا کردهاید و این پیروزی بزرگی(برای شما)است.
112-(مومنان کسانی هستند که)توبه کنندگانند،و عبادتکاران،و سپاسگویان و سیاحت کنندگان،و رکوع کنندگان،و سجدهآوران،و آمران به معروف،و نهی کنندگان از منکر،و حافظان حدود(و مرزهای)الهی و بشارت بده(به اینچنین)مؤمنان!
یک تجارت بینظیر
از آنجا که در آیات گذشته در باره متخلفان و جهاد سخن به میان آمد، در این دو آیه مقام والای مجاهدان با ایمان،با ذکر مثال جالبی،بیان شده است.
در این مثال خداوند خود را خریدار و مؤمنان را فروشنده معرفی کرده، و میگوید"خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خریداری میکند،و در برابر این متاع،بهشت را به آنان میدهد"( إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ) و از آنجا که در هر معامله در حقیقت"پنج رکن اساسی"وجود دارد که عبارتند از خریدار،فروشنده،متاع،قیمت و سند معامله،خداوند در این آیه به تمام این ارکان اشاره کرده است.
خودش را"خریدار"و مؤمنان را"فروشنده"و جانها و اموال را"متاع" و بهشت را"ثمن"(بها)برای این معامله قرار داده است.
منتها طرز پرداخت این متاع را با تعبیر لطیفی چنین بیان میکند:"آنها در راه خدا پیکار میکنند،و دشمنان حق را میکشند و یا در این راه کشته میشوند و شربت شهادت را مینوشند( یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ ) در حقیقت دست خدا در میدان جهاد برای تحویل گرفتن این متاع اعم از جان،و یا اموالی که در جهاد مصرف میشود آماده است!.
و به دنبال آن به"اسناد"معتبر و محکم این معامله که پنجمین رکن است اشاره کرده میفرماید:"این وعده حقی است بر عهده خداوند که در سه کتاب آسمانی تورات،انجیل و قرآن آمده است"( وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ ).
البته با توجه به تعبیر( فِی سَبِیلِ اللّٰهِ )به خوبی روشن میشود که خداوند خریدار جانها و تلاشها و کوششها و مجاهدتهاایست که در راه او صورت میگیرد یعنی در راه پیاده کردن حق و عدالت و آزادی و نجات انسانها از چنگال کفر و ظلم و فساد.
سپس برای تاکید روی این معامله بزرگ اضافه میکند"چه کسی وفادارتر
به عهدش از خدا است"؟( وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ ).
یعنی گر چه بهای این معامله فورا پرداخته نمیشود،اما خطرات نسیه را در بر ندارد!چرا که خداوند به حکم قدرت و توانایی و بینیازی از هر کس نسبت به عهد و پیمانش وفادارتر است،نه فراموش میکند،نه از پرداخت عاجز است،و نه کاری بر خلاف حکمت انجام میدهد که از آن پشیمان گردد و نه العیاذ باللّٰه خلاف میگوید،بنا بر این هیچگونه جای شک و تردید در وفاداری او به عهدش، و پرداختن بها در راس موعد،باقی نمیماند.
و از همه جالبتر اینکه پس از انجام مراسم این معامله،همانگونه که در میان تجارت کنندگان معمول است،به طرف مقابل تبریک گفته و معامله را معامله پر سودی برای او میخواهد و میگوید:"بشارت باد بر شما به این معاملهای که انجام دادید"( فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بٰایَعْتُمْ بِهِ ) (1)"و این پیروزی و رستگاری بزرگی برای همه شما است"( وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ).
نظیر همین مطلب به عبارات دیگری در سوره صف،در آیات"10"و"11" آمده است،آنجا که میفرماید" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ. یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ " در اینجا انسان از این همه لطف و محبت پروردگار در حیرت فرو میرود، خداوندی که مالک همه عالم هستی،و حاکم مطلق بر تمام جهان آفرینش است،
1) 1) "فاستبشروا"از ماده"بشارت"در اصل از"بشره"به معنی صورت گرفته شده است و اشاره به خوشحالی و خرسندی است که آثار آن در صورت انسان آشکار شود.
و هر کس هر چه دارد از ناحیه او دارد،در مقام خریداری همین مواهبی که به بندگان بخشیده بر میآید و اعطایی خود را به بهایی صد چندان میخرد.
عجیبتر اینکه جهادی که باعث سر بلندی خود انسان و پیروزی و افتخار هر قوم و ملتی است،و ثمراتش سرانجام به خود آنها باز میگردد،به عنوان پرداخت این متاع شمرده است.
و با اینکه باید در مقابل متاع و بها معادلهای باشد این تعادل را نادیده گرفته و سعادت جاویدان را در برابر یک متاع ناپایدار که به هر حال فانی شدنی است(خواه در بستر بیماری و خواه در میدان جنگ)قرار داده.
و ازین مهمتر،با اینکه خدا از همه راستگویان راستگوتر است و نیاز به هیچگونه سند و تضمینی ندارد،مهمترین اسناد و تضمینها را برای بندگانش قائل شده است.
و در پایان این معامله بزرگ به آنها تبریک میگوید و بشارت میدهد،آیا لطف و محبت و مرحمت از این بالاتر تصور میشود؟! و آیا معاملهای از این پرسودتر وجود دارد؟ لذا در حدیثی از"جابر بن عبد اللّٰه انصاری"میخوانیم هنگامی که آیه فوق نازل شد،پیامبر ص در مسجد بود،حضرت آیه را با صدای بلند تلاوت کرد و مردم تکبیر گفتند،مردی از انصار پیش آمد از روی تعجب از پیامبر ص پرسید:راستی این آیه بود که نازل شد؟پیامبر ص فرمود آری.
مرد انصاری گفت"بیع ربیح لا نقیل و لا نستقیل":"چه معامله پر سودی؟نه این معامله را باز میگردانیم و نه اگر بازگشتی از ما بخواهند میپذیریم"! (1)***
1) 1) در المنثور(طبق نقل تفسیر المیزان).
همانگونه که روش قرآن مجید است که در آیهای سخنی را به اجمال برگذار میکند و در آیه بعد به شرح و توضیح آن میپردازد،در دومین آیه مورد بحث مؤمنان را که فروشندهگان جان و مال به خدا هستند با نه صفت بارز معرفی میکند.
1-"آنها توبه کارانند"و دل و جان خود را به وسیله آب توبه از آلودگی گناه شستشو میدهند (التّٰائِبُونَ ).
2-"آنها عبادت کارانند"و در پرتو راز و نیاز با خدا و پرستش ذات پاک او خود سازی میکنند".( اَلْعٰابِدُونَ ) 3-"آنها در برابر نعمتهای مادی و معنوی پروردگار سپاس میگویند" ( اَلْحٰامِدُونَ ).
4-"آنها از یک کانون عبادت و پرستش به کانون دیگری رفت و آمد دارند" ( اَلسّٰائِحُونَ ).
و به این ترتیب برنامههای خود سازی آنان در پرتو عبادت،در محیط محدودی خلاصه نمیشود،و به افق خاصی تعلق ندارد،بلکه همه جا کانون عبودیت پروردگار و خودسازی و تربیت برای آنها است،و هر کجا درسی در این زمینه باشد طالب آنند.
"سائح"در اصل از ماده"سیح"و"سیاحت"به معنی جریان و استمرار گرفته شده.
و در اینکه منظور از سائح در آیه فوق چه نوع سیاحت و جریان و استمراری است در میان مفسران گفتگو است.
بعضی همانگونه که در بالا گفتیم سیر در میان کانونهای عبادت گرفتهاند، در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم"
سیاحة امتی فی المساجد ""سیاحت امت من در مساجد است" (1).
1) 1) تفسیر المیزان ذیل آیه مورد بحث.
بعضی دیگر"سائح"را به معنی"صائم"و روزه دار گرفتهاند،زیرا روزه یک کار مستمر در سراسر روز است،در حدیث دیگری میخوانیم که پیامبر ص فرمود"
ان السائحین هم الصائمون ":"سائحان روزهدارانند" (1).
بعضی دیگر از مفسران سیاحت را به معنی سیر و گردش در روی زمین و مشاهده آثار عظمت خدا و شناخت جوامع بشری و آشنایی به عادات و رسوم و علوم و دانشهای اقوام که اندیشه انسان را زنده و فکر او را پخته میسازد، دانستهاند.
بعضی دیگر از مفسران سیاحت را به معنی سیر و حرکت به سوی میدان جهاد و مبارزه با دشمن میدانند،و حدیث نبوی معروف را"ان سیاحة امتی الجهاد فی سبیل اللّٰه"سیاحت امت من جهاد در راه خدا است" (2)شاهد آن گرفتهاند.
و سر انجام بعضی آن را به معنی سیر عقل و فکر در مسائل مختلف مربوط به جهان هستی،و عوامل سعادت و پیروزی،و اسباب شکست و ناکامی دانستهاند.
ولی با توجه به اوصافی که قبل و بعد از آن شمرده شده معنی اول مناسبتر از همه به نظر میرسد،هر چند اراده تمام این معانی از این کلمه،نیز کاملا ممکن است،زیرا همه این مفاهیم در مفهوم سیر و سیاحت جمع است.
5-"آنها که در برابر عظمت خدا رکوع میکنند"( اَلرّٰاکِعُونَ ).
6-"آنها که سر بر آستانش میسایند و سجده میآورند"( اَلسّٰاجِدُونَ ).
7-"آنها که مردم را به نیکیها دعوت میکنند"( اَلْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ ).
8-"آنها که تنها به وظیفه دعوت به نیکی قناعت نمیکنند بلکه با هر گونه فساد و منکری میجنگند"( وَ النّٰاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ ).
9-و"آنها که پس از ادای رسالت امر به معروف و نهی از منکر،به آخرین و مهمترین وظیفه اجتماعی خود یعنی حفظ حدود الهی،و اجرای قوانین او،و اقامه حق و عدالت قیام میکنند"( وَ الْحٰافِظُونَ لِحُدُودِ اللّٰهِ ).
پس از ذکر این صفات نهگانه،خداوند بار دیگر چنین مؤمنان راستین و تربیت یافتگان مکتب ایمان و عمل را تشویق میکند،و به پیامبرش میگوید "این مؤمنان را بشارت ده"( وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ ).
و از آنجا که متعلق بشارت ذکر نشده و یا به تعبیر دیگر بشارت بطور مطلق آمده است،مفهوم وسیعی را میفهماند که هر خیر و سعادتی را در بر میگیرد، یعنی آنها را به هر خیر و هر سعادت و هر گونه افتخار بشارت ده!.
توجه به این نکته نیز لازم است که قسمتی از این صفات نهگانه(شش صفت اول)مربوط به جنبههای خود سازی و تربیتی افراد است،و قسمت دیگری(دو صفت هفتم و هشتم)به وظائف حساس اجتماعی و پاکسازی محیط جامعه اشاره میکند،و آخرین صفت حکایت از مسئولیتهای همگانی در مورد تشکیل حکومت صالح و شرکت فعالانه در مسائل مثبت سیاسی دارد.
مٰا کٰانَ لِلنَّبِیِّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ وَ لَوْ کٰانُوا أُولِی قُرْبیٰ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ اَلْجَحِیمِ (113) وَ مٰا کٰانَ اِسْتِغْفٰارُ إِبْرٰاهِیمَ لِأَبِیهِ إِلاّٰ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهٰا إِیّٰاهُ فَلَمّٰا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَأَوّٰاهٌ حَلِیمٌ (114)
113-برای پیامبر(ص)و مومنان شایسته نبود که برای مشرکان(از خداوند)طلب آمرزش کنند،هر چند از نزدیکانشان باشند،پس از آنکه بر آنها روشن شد که این گروه اصحاب دوزخند.
114-و استغفار ابراهیم برای پدرش(عمویش آزر)فقط بخاطر وعدهای بود که به او داده بود(تا وی را به سوی ایمان جذب کند)اما هنگامی که برای او روشن شد که وی دشمن خدا است از او بیزاری جست،چرا که ابراهیم مهربان و بردبار بود.
در تفسیر مجمع البیان روایتی به این مضمون در شان نزول آیات فوق نقل شده است که گروهی از مسلمانان به پیامبر اسلام میگفتند:آیا برای پدران ما که در عصر جاهلیت از دنیا رفتند طلب آمرزش نمیکنی؟آیات فوق نازل شد و به همه آنها اخطار کرد که هیچ کس حق ندارد برای مشرکان استغفار نماید.
در شان نزول این آیات مطالب دیگری نیز گفته شده است که پس از پایان تفسیر آیه خواهد آمد.
لزوم بیگانگی از دشمنان
آیه نخست با تعبیری رسا و قاطع پیامبر ص و مؤمنان را از استغفار برای مشرکان نهی میکند و میگوید:"شایسته نیست که پیغمبر ص و افراد با ایمان برای مشرکان طلب آمرزش کنند"( مٰا کٰانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ ).
سپس برای تاکید و تعمیم اضافه میکند"حتی اگر از نزدیکانشان باشند" ( وَ لَوْ کٰانُوا أُولِی قُرْبیٰ ).
بعدا دلیل این موضوع را ضمن جملهای چنین توضیح میدهد"بعد از آنکه برای مسلمانان روشن شد که مشرکان اهل دوزخند طلب آمرزش برای آنها معنی ندارد"( مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ الْجَحِیمِ ).
این کاری است بیهوده و آرزویی است نابجا چرا که مشرک بهیچ وجه قابل آمرزش نیست و آنان که راه شرک را پوییدند راه نجاتی برای آنها تصور نمیشود.
بعلاوه استغفار و طلب آمرزش یک نوع اظهار محبت و پیوند و علاقه با مشرکان است و این همان چیزی است که بارها در قرآن از آن نهی شده است.
*** و از آنجا که مسلمانان آگاه و آشنا به قرآن،در آیات این کتاب آسمانی خوانده بودند که ابراهیم برای(عمویش)آزر استغفار کرد،فورا این سؤال ممکن بود در ذهن آنها پدید آید که مگر آزر مشرک نبود؟اگر این کار ممنوع است چرا این پیامبر بزرگ خدا انجام داد؟! لذا در آیه دوم به پاسخ این سؤال پرداخته میگوید:"استغفار ابراهیم برای پدرش(عمویش آزر)به خاطر وعدهای بود که به او داد،اما هنگامی که برای
او آشکار شد که وی دشمن خدا است از او بیزاری جست و برایش استغفار نکرد" ( وَ مٰا کٰانَ اسْتِغْفٰارُ إِبْرٰاهِیمَ لِأَبِیهِ إِلاّٰ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهٰا إِیّٰاهُ فَلَمّٰا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ ).
در پایان آیه اضافه میکند:"ابراهیم کسی بود که در پیشگاه خدا خاضع و از خشم و غضب پروردگار خائف و ترسان،و مردی بزرگوار و حلیم و بردبار بود" ( إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَأَوّٰاهٌ حَلِیمٌ ).
این جمله ممکن است دلیلی برای وعده ابراهیم به آزر در زمینه استغفار بوده،باشد،زیرا حلم و بردباری از یک سو،و اواه بودن او که طبق بعضی از تفاسیر به معنی رحیم بودن است از سوی دیگر،ایجاب میکرد که حد اکثر تلاش و کوشش را برای هدایت آزر انجام دهد،اگر چه از طریق وعده استغفار و طلب آمرزش از گذشته او باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله فوق دلیل برای این موضوع باشد که ابراهیم به خاطر خضوع و خشوعی که داشت و ترس از مخالفت پروردگار هرگز حاضر نبود برای دشمنان حق استغفار کند،بلکه این کار مخصوص به زمانی بود که امید هدایت آزر را در دل میپروراند،لذا به محض آشکار شدن عداوت او از این کار صرف نظر کرد.
اگر سؤال شود مسلمانان از کجا میدانستند که ابراهیم برای آزر استغفار کرد.
در پاسخ میگوئیم این آیات سوره توبه همانگونه که در آغاز اشاره کردیم در اواخر عمر پیامبر ص نازل شد و قبلا مسلمانان در سوره مریم آیه 47 خوانده بودند که ابراهیم با جمله" سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی "به آزر وعده استغفار داده بود و مسلمان پیامبر خدا ص بیهوده وعده نمیدهد،و هر گاه وعده داده به وعدهاش وفا کرده است،و نیز در سوره ممتحنه آیه 4 خوانده بودند که ابراهیم به او گفت
" لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ ""من برای تو استغفار خواهم کرد"همچنین در سوره شعرا که از سورههای مکی است استغفار ابراهیم برای پدرش صریحا آمده است آنجا که میگوید" وَ اغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کٰانَ مِنَ الضّٰالِّینَ "(آیه 86)
بسیاری از مفسران اهل سنت حدیث مجعولی از صحیح بخاری و مسلم و کتب دیگر از"سعید بن مسیب"از پدرش نقل کردهاند که هنگامی که مرگ ابو طالب نزدیک شد پیامبر ص بر او وارد گردید،در حالی که ابو جهل و عبد اللّٰه بن ابی امیه نزد او بودند،پیامبر ص به او فرمود:ای عمو!تو لا اله الا اللّٰه بگو که من به وسیله آن نزد پروردگار برای تو دفاع(و شفاعت)کنم،در این هنگام ابو جهل و عبد اللّٰه بن ابی امیه رو به ابو طالب کردند و گفتند:تو میخواهی از آئین(پدرت) عبد المطلب صرفنظر کنی؟ولی پیامبر ص کرارا این پیشنهاد را به او کرد اما ابو جهل و عبد اللّٰه با همان بیان مانع او شدند،آخرین سخنی را که ابو طالب گفت این بود:"بر آئین عبد المطلب"!و از گفتن لا اله الا اللّٰه خودداری کرد،در این هنگام پیامبر ص فرمود من برای تو استغفار خواهم کرد،تا زمانی که از آن نهی شوم،در این هنگام آیه فوق(ما کٰانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا ...)نازل گردید (1).
ولی نشانههای جعل و دروغ در این حدیث به چشم میخورد زیرا:
اولا مشهور و معروف در میان مفسران و محدثان این است که سوره برائت در سال نهم هجرت نازل گردید بلکه به عقیده بعضی این آخرین سورهای است که بر پیامبر ص نازل شده است،در حالی که مورخان نوشتهاند وفات ابو طالب در مکه و قبل از هجرت پیامبر ص اتفاق افتاد!
1) 1) تفسیر المنار و تفسیرهای دیگر از اهل تسنن.
بخاطر همین تضاد روشن بعضی از متعصبان مانند نویسنده تفسیر المنار به دست و پا افتادهاند،گاهی گفتهاند این آیه دو بار نازل شده است!یک بار در مکه،و یک بار در مدینه سال نهم هجرت!و با این ادعای بیدلیل به گمان خود خواستهاند تضاد را برطرف سازند.
و گاهی گفتهاند ممکن است این آیه در مکه هنگام وفات ابو طالب نازل شده باشد بعدا به دستور پیامبر ص در سوره توبه قرار داده شده است،در حالی که این ادعا نیز کاملا عاری از دلیل است.
آیا بهتر نبود بجای این گونه توجیههای بی مدرک،در روایت مزبور و صحت آن تردید کنند؟.
ثانیا-شک نیست که قبل از مرگ ابو طالب خداوند در آیاتی از قرآن مسلمانان را از دوستی و محبت مشرکان نهی کرده بود-و میدانیم استغفار کردن یکی از روشنترین مصادیق اظهار محبت و دوستی است،با این حال چگونه ممکن است ابو طالب مشرک از دنیا برود و پیامبر ص سوگند یاد کند که من هم چنان برای تو استغفار خواهم کرد تا خدا مرا نهی کند؟! عجیب اینکه فخر رازی که به تعصب در اینگونه مسائل مشهور است چون نتوانسته است انکار کند که این آیه مانند بقیه سوره توبه در مدینه و در اواخر عمر پیغمبر ص نازل شده است،دست به توجیه شگفتآوری زده و آن اینکه پیامبر ص بعد از مرگ"ابو طالب"تا زمان نزول سوره توبه هم چنان برای او استغفار میکرد تا اینکه آیه فوق نازل شد و او را نهی کرد،سپس میگوید چه مانعی دارد که این امر برای پیامبر ص و مؤمنان تا آن زمان مجاز بوده باشد؟! فخر رازی اگر خود را از قید و بند تعصب رها میساخت به حقیقت متوجه میشد که امکان ندارد پیامبر ص در این مدت طولانی برای یک نفر مشرک استغفار کند در حالی که آیات فراوانی از قرآن که تا آن زمان نازل شده بود هر گونه
مودت و محبت و دوستی را نسبت به مشرکان محکوم ساخته بود (1)ثالثا-تنها کسی که این روایت را نقل کرده"سعید بن مسیب"است و دشمنی او با امیر مؤمنان علی ع معروف است،بنا بر این هرگز نمیتوان به گفتار او در باره علی ع یا پدر و فرزندش اعتماد کرد.
مرحوم"علامه امینی"پس از اشاره به مطلب فوق سخنی از"واقدی" نقل میکند که قابل توجه است میگوید:"سعید بن مسیب"از کنار جنازه"امام سجاد علی بن الحسین(ع)"گذشت و بر آن نماز نگزارد(و با عذری واهی)از این کار صرفنظر کرد،اما هنگامی که به گفته ابن حزم از او پرسیدند آیا پشت سر حجاج نماز میخوانی یا نه گفت ما پشت سر بدتر از حجاج نماز میخوانیم!.
رابعا-همانگونه که در جلد پنجم همین تفسیر گفتیم شک نیست که ابو طالب به پیامبر اسلام ص ایمان آورد و مدارک و دلائل روشنی برای این موضوع ارائه دادیم و ثابت کردیم که آنچه در باره عدم ایمان ابو طالب گفتهاند تهمتی بزرگ است که تمام علمای شیعه و گروهی از دانشمندان اهل تسنن مانند ابن ابی الحدید (در شرح نهج البلاغه)و قسطلانی(در ارشاد الساری)و زینی دحلان(در حاشیه تفسیر حلبی)به آن تصریح کردهاند.
و گفتیم یک محقق موشکاف با توجه به موج سیاسی مغرضانهای که از حکام "بنی امیه"بر ضد علی ع برخاست به خوبی میتواند حدس بزند که هر کس با آن حضرت ارتباط و پیوند داشت از این تعرض مغرضانه در امان نماند،در واقع ابو طالب گناهی نداشت جز اینکه پدر علی بن ابی طالب ع پیشوای بزرگ اسلام
1) 1) در سوره نساء که مسلما قبل از برائت نازل شده است در آیه 139 و در سوره آل عمران آیه 38 که آنهم قبل از برائت نازل گردیده صریحا از دوستی و ولایت کافران نهی شده است و در همین سوره توبه در آیاتی که قبل از آیه مورد بحث ما است خداوند صریحا به پیامبرش میگوید خواه برای آنها(کافران)استغفار کنی یا نکنی خدا آنها را نخواهد بخشید.
بود،مگر"ابو ذر"آن مجاهد بزرگ اسلام را به خاطر عشقش به علی ع و مبارزهاش با مکتب عثمان مورد آن همه اتهام قرار ندادند؟! (برای اطلاع بیشتر از ایمان ابو طالب که در تمام دوران حیاتش حامی پیامبر ص و مدافع او بود و سر بر فرمانش داشت به جلد پنجم همین تفسیر صفحه 191 تا 198 مراجعه فرمائید) ***
سؤال دیگری که در اینجا پیش میآید این است که چگونه ابراهیم به عمویش آزر وعده استغفار داد و طبق ظاهر آیه فوق و آیات دیگر قرآن مجید به این وعده وفا کرد،با اینکه او هرگز ایمان نیاورد و در صف مشرکان و بتپرستان بود،و استغفار برای چنین کسانی ممنوع است؟ در پاسخ این سؤال باید به این نکته توجه داشت که از آیه فوق به خوبی استفاده میشود که ابراهیم انتظار داشته است که آزر از این طریق جذب به سوی ایمان و توحید شود،و استغفار او در حقیقت این بوده است که"خداوند او را هدایت کن،و گناهان گذشته او را ببخش".
اما هنگامی که آزر در حال شرک چشم از جهان فرو بست،و برای ابراهیم مسلم شد که او با حالت عداوت پروردگار از دنیا رفته،و دیگر جایی برای هدایت او باقی نمانده است،استغفار خود را قطع کرد.
طبق این معنی مسلمانان نیز میتوانند برای دوستان و بستگان مشرکشان ما دام که در قید حیاتند و امید هدایت آنها میرود،استغفار کنند یعنی از خدا برای آنها هدایت و آمرزش هر دو بطلبند،ولی پس از مرگ آنها در حال کفر، دیگر جایی برای استغفار باقی نمیماند.
اما اینکه در بعضی از روایات وارد شده که امام صادق ع فرمود ابراهیم
ع وعده داده بود که اگر آزر اسلام بیاورد برای او استغفار کند(نه اینکه پیش از اسلام آوردن)و هنگامی که برای او روشن شد که او دشمن خدا است،از وی بیزاری جست و بنا بر این وعده ابراهیم مشروط بود و چون شرط آن حاصل نشد او هرگز استغفار نکرد.
این روایت علاوه بر اینکه روایت مرسل و ضعیفی است مخالف ظاهر یا صریح آیات قرآن است،زیرا ظاهر آیه مورد بحث این است که ابراهیم استغفار کرد و صریح آیه 86 سوره"شعراء"این است که ابراهیم از خداوند تقاضای آمرزش او را کرد آنجا که میگوید" وَ اغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کٰانَ مِنَ الضّٰالِّینَ ".
شاهد دیگر این سخن جمله معروفی است که از ابن عباس نقل شده که ابراهیم کرارا برای آزر مادامی که در حیات بود استغفار کرد،اما هنگامی که در حال کفر از دنیا رفت،و عداوت او نسبت به آئین حق مسلم شد،از این کار خودداری نمود.
و از آنجا که گروهی از مسلمانان مایل بودند برای نیاکان مشرک خود که در حال کفر مرده بودند استغفار کنند قرآن صریحا آنها را نهی کرد و تصریح نمود که وضع ابراهیم با آنها کاملا متفاوت بوده،او در حال حیات آزر،و به امید ایمان او،چنین کاری را میکرد،نه پس از مرگش!
آیه مورد بحث تنها آیهای نیست که سخن از قطع هر گونه رابطه با مشرکان میگوید،بلکه از آیات متعددی از قرآن این موضوع به خوبی استفاده میشود که هر گونه پیوند و همبستگی خویشاوندی و غیر خویشاوندی باید تحت الشعاع پیوندهای مکتبی قرار گیرد و این پیوند(ایمان به خدا و مبارزه با هر گونه شرک و بتپرستی) باید بر تمام روابط مسلمانان حاکم باشد،چرا که این پیوند یک پیوند زیر بنائی و حاکم بر همه مقدرات اجتماعی آنها است.
و هرگز پیوندهای سطحی و رو بنائی نمیتواند آن را نفی کند،این درسی بود برای دیروز و امروز و همه اعصار و قرون.
وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَدٰاهُمْ حَتّٰی یُبَیِّنَ لَهُمْ مٰا یَتَّقُونَ إِنَّ اَللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (115) إِنَّ اَللّٰهَ لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (116)
115-چنان نبوده که خداوند قومی را پس از هدایت(و ایمان)مجازات کند مگر آنکه آنچه را که باید از آن بپرهیزند برای آنان بیان نماید(و آنها مخالفت کنند) زیرا خداوند به هر چیزی دانا است.
116-حکومت آسمانها و زمین برای او است،(او)زنده میکند و میمیراند،و جز خدا ولی و یاوری ندارید.
بعضی از مفسران گفتهاند که گروهی از مسلمانان قبل از نزول فرائض و واجبات چشم از جهان بسته بودند،جمعی خدمت پیامبر ص آمدند و درباره سرنوشت آنها اظهار نگرانی کردند،و چنین میپنداشتند که آنها شاید گرفتار مجازات الهی به خاطر عدم انجام این فرائض باشند.آیه فوق نازل شد و این موضوع را نفی کرد (1).
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه.
بعضی دیگر از مفسران گفتهاند که این آیه در مورد استغفار مسلمانان برای مشرکان و اظهار محبت آنها قبل از نهی صریح در آیات سابق نازل شده است،زیرا این موضوع،باعث نگرانی گروهی از مسلمین شده بود،آیه فوق نازل شد و به آنها اطمینان داد که استغفارهای آنان قبل از نهی الهی موجب مؤاخذه و مجازات نخواهد بود.
نخستین آیه فوق اشاره به یک قانون کلی و عمومی است،که عقل نیز آن را تایید میکند و آن اینکه ما دام که خداوند حکمی را بیان نفرموده و توضیحی در شرع پیرامون آن نرسیده است هیچکس را در برابر آن مجازات نخواهد کرد،و به تعبیر دیگر تکلیف و مسئولیت همواره بعد از بیان احکام است،و این همان چیزی است که در علم اصول از آن تعبیر به قاعده"قبح عقاب بلا بیان"میشود.
لذا در آغاز میفرماید:"چنین نبوده که خداوند گروهی را پس از هدایت گمراه سازد تا اینکه آنچه را که باید از آن بپرهیزند برای آنها تبیین کند" ( وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَدٰاهُمْ حَتّٰی یُبَیِّنَ لَهُمْ مٰا یَتَّقُونَ ).
منظور از"یضل"که در اصل به معنی گمراه ساختن است،یا حکم به گمراهی میباشد،آن چنان که بعضی از مفسران احتمال دادهاند(همانند تعدیل و تفسیق که به معنی حکم به عدالت و حکم به فسق است) (1).
1) 1) بعضی چنین میپندارند که تنها باب"تفعیل"است که گاهی به معنی حکم کردن میآید،در حالی که این معنی در باب"افعال"نیز دیده شده است،همانند شعر معروفی که از کمیت نقل شده است آنجا که در باره عشق و علاقه خود به خاندان پیامبر(ص) چنین میگوید و طائفة قد اکفرونی بحبکم:یعنی گروهی مرا به خاطر علاقهام به شما تکفیر کردهاند.
و یا به معنی گمراه ساختن از طریق ثواب و پاداشهای روز قیامت است،که در واقع به مفهوم مجازات کردن خواهد بود.
و یا اینکه منظور از"اضلال"همانست که در سابق نیز داشتهایم و آن بر گرفتن نعمت توفیق،و رها ساختن انسان به حال خود که نتیجهاش گمراه شدن و سرگردان ماندن در طریق هدایت است،و این تعبیر اشاره لطیفی به این حقیقت است که همواره گناهان سرچشمه گمراهی بیشتر و دور ماندن از طریق هدایت است (1).
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند به هر چیزی دانا است"( إِنَّ اللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
یعنی علم و دانایی خداوند ایجاب میکند که تا چیزی را برای بندگان بیان نکرده است،کسی را در برابر آن مسئول نداند و مؤاخذه نکند.
بعضی از مفسران و محدثان چنین پنداشتهاند که آیه فوق دلیل بر این است که مستقلات عقلیه(آنچه را انسان بدون حکم شرع از طریق عقل خود درک میکند،همانند زشتی ظلم و خوبی عدالت و یا بدی دروغ و سرقت و تجاوز و قتل نفس و مانند اینها)تا از طریق شرع تبیین نگردد کسی در برابر آنها مسئولیت ندارد.
و به تعبیر دیگر تمام احکام عقل باید بوسیله حکم شرع تایید گردد،تا برای مردم تکلیف و مسئولیت ایجاد کند،و بنا بر این قبل از نزول شرع مردم هیچگونه مسئولیتی حتی در برابر مستقلات عقلیه ندارند.
ولی بطلان این پندار روشن است.زیرا جمله حَتّٰی یُبَیِّنَ لَهُمْ (تا برای آنان تبیین کند و روشن سازد)پاسخ آنها را میدهد و روشن میکند که این آیه
1) 1) توضیح بیشتر در باره معنی هدایت و ضلالت در قرآن را در جلد اول صفحه 101 تا 103 مطالعه فرمائید.
و مانند آن مخصوص مسائلی است که در پرده ابهام باقی مانده و نیاز به تبیین و روشنگری دارد،و مسلما مستقلات عقلی را شامل نمیشود،زیرا زشتی ظلم و خوبی عدالت موضوع مبهمی نیست که نیاز به تبیین داشته باشد.
کسانی که چنین میگویند توجه ندارند که اگر این سخن درست باشد هیچ لزومی ندارد که مردم به ندای پیامبران پاسخ گویند و برای پی بردن به صدق آنها به مطالعه در دعوت مدعی نبوت و معجزاتش بپردازد:چرا که هنوز صدق پیامبر و حکم الهی برای آنان روشن نشده،بنا بر این لزومی ندارد که ادعای آنان را مورد بررسی قرار دهند.
لذا همانگونه که وجوب بررسی دعوت مدعیان نبوت به حکم عقل و فرمان خرد است،و به اصطلاح از مستقلات عقلیه میباشد،سایر مسائلی را که عقل و خرد آنها را به روشنی درک میکند نیز واجب الاتباع است.
شاهد این سخن تعبیری است که در بعضی از احادیث که از طرق اهل بیت ع وارد شده استفاده و به چشم میخورد،در کتاب توحید از امام صادق ع میخوانیم:
که در تفسیر این آیه فرمود:حتی یعرفهم ما یرضیه و ما یسخطه یعنی خداوند کسی را مجازات نمیکند تا آن زمانی که به آنها بفهماند و معرفی کند که چه چیزها موجب خشنودی او است و چه چیزها موجب خشم و غضب او (1).
و به هر حال این آیه و مانند آن پایهای برای یک قانون کلی اصولی محسوب میشود که ما دام که دلیلی بر وجوب یا حرمت چیزی نداشته باشیم هیچگونه مسئولیتی در برابر آن نداریم،و به تعبیر دیگر همه چیز برای ما مجاز است مگر آنکه دلیلی بر وجوب یا تحریم آن اقامه شود،و این همانست که نام آن را "اصل برائت"میگذارند.
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد دوم صفحه 276.
در آیه بعد روی مساله تکیه و تاکید میکند که:"حکومت آسمانها و زمین برای خدا است"( إِنَّ اللّٰهَ لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
و نظام حیات و مرگ نیز در کف قدرت او است،او است که"زنده میکند و میمیراند"( یُحْیِی وَ یُمِیتُ ).
و بنا بر این"هیچ ولی و سرپرست و یاوری جز خدا ندارید"( وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ ).
اشاره به اینکه با توجه به این موضوع که همه قدرتها و تمام حکومتها در عالم هستی بدست او و به فرمان او است،شما نباید بر غیر او تکیه کنید،و بیگانگان از خدا را پناهگاه یا مورد علاقه خود قرار دهید،و پیوند محبت خویش را با این دشمنان خدا از طریق استغفار یا غیر آن برقرار و محکم دارید.
لَقَدْ تٰابَ اَللّٰهُ عَلَی اَلنَّبِیِّ وَ اَلْمُهٰاجِرِینَ وَ اَلْأَنْصٰارِ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ فِی سٰاعَةِ اَلْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مٰا کٰادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تٰابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِیمٌ (117) وَ عَلَی اَلثَّلاٰثَةِ اَلَّذِینَ خُلِّفُوا حَتّٰی إِذٰا ضٰاقَتْ عَلَیْهِمُ اَلْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ وَ ضٰاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لاٰ مَلْجَأَ مِنَ اَللّٰهِ إِلاّٰ إِلَیْهِ ثُمَّ تٰابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (118)
117-خداوند رحمت خود را شامل حال پیامبر،و(همچنین)مهاجران و انصار که در زمان عسرت و شدت(در جنگ تبوک)از او پیروی کردند،نمود،پس از آنکه نزدیک بود دلهای گروهی از آنها از حق منحرف شود(و از میدان جنگ باز گردند)سپس خدا توبه آنها را پذیرفت که او نسبت به آنان مهربان و رحیم است.
118-(همچنین)آن سه نفر را که(در مدینه)بازماندند(و از شرکت در تبوک خودداری کردند و مسلمانان از آنان قطع رابطه نمودند)تا آن حد که زمین با همه وسعتش بر آنها تنگ شد و(حتی)جایی در وجود خویش برای خود نمییافتند و دانستند که پناهگاهی از خدا جز به سوی او نیست در آن هنگام خدا آنان را مشمول رحمت خود ساخت و خداوند توبه آنها را پذیرفت که خداوند توبهپذیر و مهربان است.
یک درس بزرگ!
مفسران گفتهاند که آیه نخست در مورد غزوه تبوک و مشکلات طاقتفرسایی
که به مسلمانان در این جنگ رسید نازل شده،این مشکلات به قدری بود که گروهی تصمیم به بازگشت گرفتند اما لطف و توفیق الهی شامل حالشان شد،و هم چنان پا بر جا ماندند.
از جمله کسانی که میگویند آیه در مورد او نازل شده"ابو حیثمه"است، که از یاران پیامبر ص بود،نه از منافقان،ولی بر اثر سستی از حرکت به سوی میدان تبوک به اتفاق پیامبر ص خودداری کرد.
ده روز از این واقعه گذشت.هوا گرم و سوزان بود،روزی نزد همسران خود آمد،در حالی که سایبانهای او را مرتب و آماده و آب خنک مهیا و طعام خوبی فراهم ساخته بودند،او ناگهان در فکر فرو رفت و به یاد پیشوای خود پیامبر ص افتاد و گفت:رسول خدا ص که هیچ گناهی ندارد و خداوند گذشته و آینده او را تضمین فرموده،در میان بادهای سوزان بیابان اسلحه به دوش گرفته،و رنج این سفر دشوار را بر خود تحمل کرده،ابو حیثمه را ببین که در سایه خنک و کنار غذای آماده و زنان زیبا قرار گرفته است،این انصاف نیست.
سپس رو به همسران خود کرد و گفت به خدا قسم با هیچکدام از شما یک کلمه سخن نمیگویم،و در زیر این سایبان قرار نمیگیرم،تا به پیامبر ص ملحق شوم،این سخن را گفت و زاد و توشه برگرفت و بر شتر خود سوار شد و حرکت، کرد،هر قدر همسرانش خواستند با او سخن بگویند او کلمهای بر زبان جاری نکرد،و هم چنان به حرکت ادامه داد تا به نزدیکی تبوک رسید.
مسلمانان به یکدیگر میگفتند:این سواری است که از کنار جاده میگذرد اما پیامبر ص فرمود ای سوار!ابو حیثمه باشی بهتر است.
هنگامی که نزدیک شد و مردم او را شناختند گفتند آری ابو حیثمه است،شتر خود را بر زمین خواباند و به پیامبر ص سلام گفت،و ماجرای خویش را بازگو کرد،پیامبر ص به او خوشآمد گفت و برای او دعا فرمود.
-به این ترتیب او از جمله کسانی بود که قلبش متمایل به باطل شده بود،اما به خاطر آمادگی روحی خداوند او را متوجه حق ساخت و ثابت قدم گردانید.
***در مورد آیه دوم شان نزول دیگری نقل شده که خلاصهاش چنین است:
سه نفر از مسلمانان به نام"کعب بن مالک"و"مرارة بن ربیع"و"هلال بن امیه"از شرکت در جنگ تبوک،و حرکت همراه پیامبر ص سرباز زدند، ولی این به خاطر آن نبود که جزء دار و دسته منافقان باشند،بلکه به خاطر سستی و تنبلی بود،چیزی نگذشت که پشیمان شدند.
هنگامی که پیامبر ص از صحنه تبوک به مدینه بازگشت،خدمتش رسیدند و عذر خواهی کردند، اما پیامبر ص حتی یک جمله با آنها سخن نگفت و به مسلمانان نیز دستور داد که احدی با آنها سخن نگوید.
آنها در یک محاصره عجیب اجتماعی قرار گرفتند،تا آنجا که حتی کودکان و زنان آنان نزد پیامبر ص آمدند و اجازه خواستند که از آنها جدا شوند، پیامبر ص اجازه جدایی نداد،ولی دستور داد که به آنها نزدیک نشوند.
فضای مدینه با تمام وسعتش چنان بر آنها تنگ شد که مجبور شدند برای نجات از این خواری و رسوایی بزرگ،شهر را ترک گویند و به قله کوههای اطراف مدینه پناه ببرند از جمله مسائلی که ضربه شدیدی بر روحیه آنها وارد کرد این بود که کعب بن مالک میگوید روزی در بازار مدینه با ناراحتی نشسته بودم دیدم یک نفر مسیحی شامی سراغ مرا میگیرد،هنگامی که مرا شناخت نامهای از پادشاه غسان به دست من داد که در آن نوشته بود اگر صاحبت ترا از خود رانده به سوی ما بیا،حال من منقلب شد گفتم ای وای بر من کارم به جایی رسیده است که دشمنان در من طمع دارند!
خلاصه بستگان آنها غذا میآوردند،اما حتی یک کلمه با آنها سخن نمیگفتند.
مدتی به این صورت گذشت و پیوسته انتظار میکشیدند که توبه آنها قبول شود و آیهای که دلیل بر قبولی توبه آنها باشد نازل گردد،اما خبری نبود.
در این هنگام فکری به نظر یکی از آنان رسید و به دیگران گفت:اکنون که مردم با ما قطع رابطه کردهاند،چه بهتر که ما هم از یکدیگر قطع رابطه کنیم (درست است که ما گنهکاریم ولی باید از گناهکار دیگری خشنود نباشیم).
آنها چنین کردند به طوری که حتی یک کلمه با یکدیگر سخن نمیگفتند، و دو نفر از آنان با هم نبودند،و به این ترتیب سر انجام پس از پنجاه روز توبه و تضرع به پیشگاه خداوند،توبه آنان قبول شد و آیه فوق در این زمینه نازل گردید (1).
زندان محاصره اجتماعی گنهکاران
این آیات نیز هم چنان از جنگ تبوک و مطالب گوناگونی که پیرامون این رویداد بزرگ اسلامی به وقوع پیوست،سخن میگوید.
در نخستین آیه اشاره به شمول رحمت بیپایان پروردگار نسبت به پیامبر و مهاجرین و انصار در آن لحظات حساس کرده،میگوید:"رحمت خدا شامل حال پیامبر ص و مهاجران و انصار،همانها که در موقع شدت و بحرانی از او پیروی کردند،شد"( لَقَدْ تٰابَ اللّٰهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهٰاجِرِینَ وَ الْأَنْصٰارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی سٰاعَةِ الْعُسْرَةِ ).
1) 1) مجمع البیان و سفینة البحار و تفسیر ابو الفتوح رازی.
سپس اضافه میکند:"این شمول رحمت الهی به هنگامی بود که بر اثر شدت حوادث و فشار ناراحتیها نزدیک بود گروهی از مسلمانان از جاده حق باز گردند"(و تصمیم به مراجعت از تبوک بگیرند)( مِنْ بَعْدِ مٰا کٰادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِنْهُمْ ).
دگر بار تاکید میکند که"بعد از این ماجرا،خداوند رحمت خود را شامل حال آنها ساخت،و توبه آنها را پذیرفت،زیرا او نسبت به مؤمنان مهربان و رحیم است"( ثُمَّ تٰابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِیمٌ ).
*** نه تنها این گروه عظیم را که در جهاد شرکت کرده بودند،مورد رحمت خویش قرار داد،بلکه آن سه نفر را که از شرکت در جهاد تخلف ورزیده بودند و جنگجویان آنها را پشت سر گذاشتند و رفتند،نیز مشمول لطف خود قرار داد ( وَ عَلَی الثَّلاٰثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا ).
اما این لطف الهی به آسانی شامل حال آنها نشد،بلکه آن به هنگامی بود که این سه نفر(کعب بن مالک و مرارة بن ربیع و هلال بن امیة که شرح حالشان در شان نزول گذشت)در محاصره شدید اجتماعی قرار گرفتند،و مردم همگی با آنها قطع رابطه کردند،"و آن چنان که زمین با همه وسعتش بر آنها تنگ شد" ( حَتّٰی إِذٰا ضٰاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ ).
و سینه آنها چنان از اندوه آکنده شد که گویی"جایی در وجود خویش برای خود نمییافتند"تا آنجا که خود آنها نیز از یکدیگر قطع رابطه کردند ( وَ ضٰاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ ).
و به این ترتیب همه راهها به روی آنها بسته شد،"و یقین پیدا کردند که پناهگاهی از خشم خدا جز از طریق بازگشت به سوی او نیست"( وَ ظَنُّوا أَنْ لاٰ مَلْجَأَ مِنَ اللّٰهِ إِلاّٰ إِلَیْهِ ).
"بار دیگر رحمت خدا به سراغ آنان آمد،و توبه و بازگشت حقیقی و خالصانه را بر آنان آسان ساخت،تا توبه کنند"( ثُمَّ تٰابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا ).
چرا که"خداوند توبهپذیر و رحیم است"( إِنَّ اللّٰهَ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ ).
در نخستین آیه مورد بحث خواندیم که خداوند بر پیامبر ص و مهاجران و انصار توبه کرد و توبه آنها را پذیرا شد.
بدون شک پیامبر معصوم گناهی نداشته که بخواهد از آن توبه کند و خدا توبه او را بپذیرد(هر چند پارهای از مفسران اهل تسنن تعبیر فوق را دلیل بر صدور لغزشی از پیامبر ص در ماجرای تبوک گرفتهاند).
ولی دقت در خود آیه و سایر آیات قرآن به نادرست بودن این تفسیر گواهی میدهد،زیرا اولا توبه پروردگار به معنی بازگشت او به رحمت و توجه به بندگان است،و در مفهوم آن،گناه و یا لغزش نیست،چنان که در سوره نساء بعد از ذکر قسمتی از احکام اسلام،میفرماید: یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ :(خداوند میخواهد احکام خود را برای شما تبیین کند و به روش شایسته که قبل از شما بودند شما را هدایت کند،و بر شما توبه کند،و خداوند عالم و حکیم است).
در این آیه و پیش از آن سخن از گناه و لغزشی به میان نیامده،بلکه طبق تصریح همین آیه سخن از تبیین احکام و هدایت به سنتهای ارزنده پیشین در میان است،و این خود نشان میدهد که توبه در اینجا به معنی شمول رحمت الهی نسبت به بندگان است.
ثانیا در کتب لغت نیز یکی از معانی توبه همین موضوع ذکر شده است،
در کتاب معروف"قاموس"یکی از معانی توبه چنین ذکر شده"رجع علیه بفضله و قبوله".
و ثالثا در آیه مورد بحث،تخلف و انحراف از حق را تنها به گروهی از مؤمنان نسبت میدهد با اینکه توبه الهی را شامل حال همه میداند،و این خود نشان میدهد که توبه خدا در اینجا به معنی پذیرش عذر بندگان از گناه نیست،بلکه همان رحمت خاص الهی است که در این لحظات سخت به یاری پیامبر ص و همه مؤمنان بدون استثناء از مهاجران و انصار آمد،و آنها را در امر جهاد ثابت قدم ساخت، ***
"ساعت"از نظر لغت به معنی بخشی از زمان است،خواه کوتاه باشد یا طولانی،البته به زمانهای خیلی طولانی،ساعت گفته نمیشود،و"عسرت"به معنی مشقت و سختی است.
تاریخ اسلام نشان میدهد که مسلمانان هیچگاه به اندازه جریان تبوک در فشار و زحمت نبودند.
زیرا از طرفی حرکت به سوی تبوک در موقع شدت گرمای تابستان بود.
و از سوی دیگر خشکسالی مردم را به ستوه در آورده بود.
و از سوی سوم فصلی بود که میبایست مردم همان مقدار محصولی که بر درختان بود جمعآوری و برای طول سال خود آماده کنند.
از همه اینها گذشته فاصله میان مدینه و تبوک بسیار طولانی بود.
و دشمنی که میخواستند با او روبرو شوند،امپراطوری روم شرقی،یکی از نیرومندترین قدرتهای جهان روز بود.
اضافه بر اینها،مرکب و آذوقه در میان مسلمانان به اندازهای کم بود که
گاه ده نفر مجبور میشدند به نوبت از یک مرکب استفاده کنند،بعضی از پیادهها حتی کفش بپانداشتند،و مجبور بودند با پای برهنه از ریگهای سوزان بیابان بگذرند،از نظر غذا و آب به قدری در مضیقه بودند که گاهی یک دانه خرما را چند نفر به نوبت،در دهان گرفته و میمکیدند تا موقعی که تنها هسته آن باقی میماند،و یک جرعه آب را چند نفر مینوشیدند.
ولی با تمام این اوصاف مسلمانان غالبا روحیه قوی و محکم داشتند و علی رغم تمام این مشکلات به سوی دشمن همراه پیامبر ص حرکت کردند و با این استقامت و پایمردی عجیب درس بزرگی برای همه مسلمین جهان در تمام قرون و اعصار به یادگار گذاشتند،درسی که برای همه نسلها کافی بود،و وسیله پیروزی و غلبه بر دشمنان بزرگ و مجهز و خطرناک.
شک نیست در میان مسلمانان افرادی بودند که روحیه ضعیفتری داشتند،و همانها بودند که فکر بازگشت را در سر میپروراندند که قرآن از آن تعبیر به "مِنْ بَعْدِ مٰا کٰادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِنْهُمْ "کرده است(زیرا"یزیغ"از ماده "زیغ"به معنی تمایل و انحراف از حق به سوی باطل است).
ولی همانگونه که دیدیم روحیه عالی اکثریت،و لطف پروردگار آنها را نیز از این فکر منصرف ساخت،و به جمع مجاهدان راه حق پیوستند.
***3-در آیات فوق در باره آن سه نفر از مسلمانان سست و سهلانگار تعبیر به"خلفوا"شده است،یعنی"پشت سر گذارده شدهاند".
این تعبیر یا به خاطر آن است که مسلمانان هنگامی که اینگونه اشخاص سستی میکردند آنها را پشت سر گذارده،و بی اعتنا به وضعشان به سوی میدان جهاد پیش میرفتند،و یا به خاطر آنست که هنگامی که برای عذرخواهی نزد پیامبر ص آمدند،عذر آنها را نپذیرفت و قبول توبه آنها را به عقب انداخت.
از مسائل مهمی که از آیات فوق استفاده میشود،مساله مجازات مجرمان و فاسدان از طریق محاصره اجتماعی و قطع رابطهها و پیوندها است.ما به خوبی میبینیم که این قطع رابطه در مورد سه نفر از متخلفان تبوک به قدری آنها را تحت فشار قرار داد که از هر زندانی برای آنها سختتر بود،آن چنان که جان آنها از فشار این محاصره اجتماعی به لب رسیدند،و از همه جا قطع امید کردند.
این موضوع آن چنان انعکاس وسیعی در جامعه مسلمانان آن روز از خود به جای گذاشت که بعد از آن کمتر کسی جرئت میکرد مرتکب این گونه گناهان شود.
این نوع مجازات نه دردسر و هزینه زندانها را دارد،و نه خاصیت تنبل پروری و بدآموزیهای آنها را،ولی تاثیر آن از هر زندانی بیشتر و دردناکتر است.
این در واقع یک نوع اعتصاب و مبارزه منفی جامعه در برابر افراد فاسد است اگر مسلمانان در برابر"متخلفان از وظائف حساس اجتماعی"دست به چنین مبارزهای بزنند به طور قطع در هر عصر و زمانی پیروزی با آنها خواهد بود،و براحتی میتوانند جامعه خود را پاکسازی کنند.
اما روح مجامله و سازشکاری که بدبختانه امروز در بسیاری از جوامع اسلامی به صورت یک بیماری تقریبا همهگیر درآمده است،نه تنها جلو این گونه اشخاص را نمیگیرد،بلکه آنان را در اعمال زشتشان تشجیع میکند.
"تبوک"دورترین نقطهای بود که پیامبر ص در غزوات خود به آنجا گام نهاد،این کلمه در اصل نام قلعه محکم و بلندی بود که در نوار مرزی حجاز
و شام قرار داشت،و به همین سبب آن سرزمین به نام سرزمین تبوک نامیده شد.
نفوذ سریع اسلام در جزیره عربستان سبب شد که آوازه پیامبر ص در تمام کشورهای اطراف بپیچد،و با اینکه تا آن روز برای حجاز اهمیتی قائل نبودند طلوع اسلام و قدرت ارتش پیامبر ص که حجاز را در زیر یک پرچم بسیج کرده بود،آنها را از آینده کار خود بیمناک ساخت.
روم شرقی که هم مرز با حجاز بود فکر میکرد ممکن است یکی از نخستین قربانیان پیشرفت سریع اسلام باشد،لذا سپاهی در حدود چهل هزار نفر با اسلحه کافی و مجهز،آن چنان که درخور دولت نیرومندی همانند امپراطوری روم در آن زمان بود،گردآوری کرد،و در مرز حجاز متمرکز ساخت،این خبر وسیله مسافران به گوش پیامبر ص رسید،و پیامبر برای اینکه درس عبرتی به روم و سایر همسایگان بدهد بیدرنگ فرمان آماده باش صادر کرد سخنگویان پیامبر ص در مدینه و نقاط دیگر صدای پیامبر ص را به گوش مردم رساندند و چیزی نگذشت که سی هزار نفر برای پیکار با رومیان آماده شدند که از میان آنها ده هزار سوار و بیست هزار پیاده بود.
هوا به شدت گرم شده بود،و انبارها از مواد غذایی خالی و محصولات کشاورزی آن سال هنوز جمعآوری نشده بود و حرکت در چنین شرائطی برای مسلمانان بسیار مشکل بود،ولی فرمان خدا و پیامبر ص است و به هر حال باید حرکت کرد،و بیابان طولانی و پر مخاطره میان مدینه و تبوک را پیمود!.
این لشکر که به خاطر مشکلات زیادش از نظر اقتصادی و از نظر مسیر طولانی،و بادهای سوزان سموم،و طوفانهای کشنده شن،و نداشتن مرکب کافی به جیش العسرة!(لشکر مشکلات!)معروف شد تمام سختیها را تحمل کرد و در آغاز ماه شعبان،سال نهم هجرت،به سرزمین تبوک رسید،در حالی که پیامبر ص علی ع را بجای خود در مدینه گذارده بود،و این تنها غزوهای بود که
علی ع در آن شرکت نکرد.
این اقدام پیامبر ص یک اقدام بسیار بجا و ضروری بود، زیرا بسیار محتمل بود بعضی از بازماندگان مشرکان و یا منافقان مدینه که ببهانههایی از شرکت در میدان تبوک سر باز زده بودند،از غیبت طولانی پیامبر ص و سربازانش استفاده کنند،و به مدینه حملهور شوند،زنان و کودکان را بکشند و مدینه را ویران سازند،ولی وجود علی ع در مدینه سد نیرومندی در برابر توطئههای آنها بود.
بهر حال هنگامی که پیامبر ص به تبوک رسید اثری از سپاهیان روم ندید، گویا به هنگامی که از حرکت سپاه عظیم اسلام با آن شهامت و شجاعت عجیبی که در جنگها نشان داده بودند و کم و بیش به گوش رومیان رسیده بود با خبر شدند،صلاح در این دیدند که ارتش خویش را به درون کشور فرا خوانده چنین وانمود کنند که خبر تمرکز ارتش روم در مرزها به قصد حمله به مدینه،شایعه بیاساسی بیش نبوده است،چرا که از دست زدن به چنین جنگ خطرناکی که مستمسک و مجوزی نیز نداشت وحشت داشتند.
ولی حضور سپاه اسلام با این سرعت در میدان تبوک چند درس به دشمنان اسلام داد:
اولا-این موضوع به ثبوت رسید که روحیه جنگی سربازان اسلام آن چنان قوی است که از درگیری با نیرومندترین ارتش آن زمان نیز بیمی ندارد.
ثانیا-بسیاری از قبائل و امرای اطراف تبوک به خدمت پیامبر ص آمدند و پیمان عدم تعرض با پیامبر ص امضا کردند و فکر مسلمانان از ناحیه آنان آسوده شد.
ثالثا-امواج اسلام به داخل مرزهای امپراطوری روم نفوذ کرد و به عنوان یک واقعه مهم روز این صدا همه جا پیچید،و زمینه را برای توجه رومیان
به اسلام فراهم ساخت.
رابعا-مسلمانان با پیمودن این راه و تحمل آن زحمات، راه را برای فتح شام در آینده هموار ساختند و معلوم شد که این راه سرانجام پیمودنی است.
و این فوائد بزرگ چیزی بود که به زحمت لشگرکشی میارزید.
به هر حال پیامبر ص با سپاهیان خود طبق سنتی که داشت مشورت کرد که آیا به پیشروی ادامه دهیم یا باز گردیم،رای بیشتر آنها بر آن قرار گرفت که بازگشت بهتر است و با روح برنامههای اسلامی سازگارتر،به خصوص که سپاهیان اسلام بر اثر مشقت طاقتفرسای راه خسته و کوفته شده بودند،و مقاومت جسمانی آنها تضعیف شده بود.
پیامبر ص این نظر را تصویب کرد و سپاه اسلام به مدینه بازگشت.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ کُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِینَ (119)
119-ای کسانی که ایمان آوردهاید از(مخالفت فرمان)خدا بپرهیزید و با صادقان باشید.
در آیات گذشته،سخن در باره گروهی از متخلفان در میان بود،متخلفانی که عهد و پیمان خود را با خدا و پیامبر ص شکسته،و عملا اظهارات خود را در مورد ایمان به خدا و روز جزا تکذیب نموده بودند و دیدیم که چگونه مسلمانان با قطع رابطه خود از آنها تنبیهشان کردند! اما در آیه مورد بحث اشاره به نقطه مقابل آنها کرده،دستور میدهد که
رابطه خود را با راستگویان و آنها که بر سر پیمان خود ایستادهاند محکم بدارند.
نخست میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ ).
و برای اینکه بتوانند راه پر پیچ و خم تقوا را بدون اشتباه و انحراف بپیمایند اضافه میکند:"با صادقان باشید"( وَ کُونُوا مَعَ الصّٰادِقِینَ ).
در اینکه منظور از"صادقین"چه کسانی است،مفسران احتمالات گوناگونی دادهاند.
ولی اگر بخواهیم راه را نزدیک کنیم،باید به خود قرآن مراجعه کنیم که در آیات متعددی"صادقین"را تفسیر کرده است.
در سوره بقره میخوانیم: لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ الْکِتٰابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَی الْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ السّٰائِلِینَ وَ فِی الرِّقٰابِ وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ وَ آتَی الزَّکٰاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا وَ الصّٰابِرِینَ فِی الْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُولٰئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (بقره-177).
در این آیه میبینیم پس از آنکه مسلمانان را از گفتگوهای اضافی در باره مساله تغییر قبله نهی میکند حقیقت نیکوکاری را برای آنها چنین تفسیر میکند:ایمان به خدا و روز رستاخیز و فرشتگان و کتب آسمانی و پیامبران، سپس انفاق در راه خدا به نیازمندان و محرومان،و بر پا داشتن نماز،و پرداختن زکات،و وفای به عهد،و استقامت در برابر مشکلات به هنگام جهاد،و پس از ذکر همه اینها میگوید:کسانی که این صفات را دارا باشند،صادقان و پرهیزگارانند.
و به این ترتیب صادق کسی است که دارای ایمان به تمام مقدسات و بدنبال
آن عمل در تمام زمینهها باشد.
و در آیه 15 سوره حجرات میخوانیم: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ .
"مؤمنان تنها کسانی هستند که ایمان به خدا و پیامبرش آورده،سپس شک و تردیدی به خود راه ندادهاند(و علاوه بر این)با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردند،اینها صادقان هستند.
این آیه نیز"صدق"را مجموعهای از ایمان و عمل که در آن هیچگونه تردید و تخلفی نباشد معرفی میکند.
و در آیه 8 سوره حشر میخوانیم: لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أَمْوٰالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً وَ یَنْصُرُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ .
در این آیه مؤمنان محرومی که علی رغم همه مشکلات،استقامت به خرج دادند و از خانه و اموال خود بیرون رانده شدند،و جز رضای خدا و یاری پیامبر ص هدفی نداشتند،به عنوان صادقان معرفی شدهاند.
از مجموع این آیات نتیجه میگیریم که"صادقین"آنهایی هستند که تعهدات خود را در برابر ایمان به پروردگار به خوبی انجام میدهند،نه تردیدی به خود راه میدهند،نه عقبنشینی میکنند،نه از انبوه مشکلات میهراسند بلکه با انواع فداکاریها،صدق ایمان خود را ثابت میکنند.
شک نیست که این صفات مراتبی دارد،بعضی ممکن است در قله آن قرار گرفته باشند که ما نام آنها را معصومان میگذاریم،و بعضی در مراحل پائینتر.
گر چه مفهوم صادقین همانگونه که در بالا ذکر کردیم،مفهوم وسیعی است،ولی از روایات بسیاری استفاده میشود که منظور از این مفهوم در اینجا تنها معصومین هستند.
سلیم بن قیس هلالی چنین نقل میکند:که روزی امیر مؤمنان ع با جمعی از مسلمانان گفتگو داشت از جمله فرمود:شما را به خدا سوگند میدهم آیا میدانید هنگامی که خدا" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّٰادِقِینَ " را نازل کرد سلمان گفت:ای رسول خدا آیا منظور از آن عام است یا خاص؟ پیامبر ص فرمود:مامورین به این دستور همه مؤمنانند و اما عنوان صادقین مخصوص برادرم علی ع و اوصیاء بعد از او تا روز قیامت است.
هنگامی که علی ع این سؤال را کرد،حاضران گفتند آری این سخن را از پیامبر ص شنیدیم (1).
"نافع"از"عبد اللّٰه بن عمر"در تفسیر آیه چنین نقل میکند که خداوند نخست به مسلمانان دستور داد که از خدا بترسند،سپس فرمود: کُونُوا مَعَ الصّٰادِقِینَ یعنی مع محمد و أهل بیته(با پیامبر اسلام و خاندانش) (2).
گر چه بعضی از مفسران اهل تسنن مانند نویسنده"المنار"ذیل روایت فوق را به این صورت نقل کردهاند مع محمد و اصحابه.
ولی با توجه به اینکه مفهوم آیه عام است و هر زمانی را شامل میشود و میدانیم صحابه پیامبر ص در زمان محدودی بودند،عبارتی که در کتب شیعه از عبد اللّٰه بن عمر نقل شده صحیحتر به نظر میرسد.
نویسنده تفسیر برهان نظیر این مضمون را از طرق اهل تسنن نقل کرده و میگوید: "موفق بن احمد"به اسناد خود از"ابن عباس"در ذیل آیه فوق چنین
نقل کرده:هو علی بن ابی طالب(او علی بن ابی طالب است).
سپس میگوید:همین مطلب را"عبد الرزاق"در کتاب"رموز الکنوز" نیز آورده است (1).
اما مساله مهمتر این است که در آیه فوق دو دستور داده شده نخست دستور به تقوا و سپس دستور به همراه بودن با صادقین،اگر مفهوم صادقین در آیه عام باشد و همه مؤمنان راستین و با استقامت را شامل گردد باید گفته شود و کونوا من الصادقین از صادقین باشید،نه با صادقین باشید(دقت کنید).
این خود قرینه روشنی است که"صادقین"در آیه به معنی گروه خاصی است.
از سوی دیگر منظور از همراه بودن این نیست که انسان همنشین آنها باشد بلکه بدون شک منظور آن است که همگام آنها باشد.
آیا اگر کسی معصوم نباشد ممکن است بدون قید و شرط،دستور پیروی و همگامی با او صادر شود؟آیا این خود دلیل بر آن نیست که این گروه تنها معصومانند؟! بنا بر این آنچه را از روایات استفاده کردیم،با دقت و تامل از خود آیه نیز میتوان استفاده کرد.
جالب توجه اینکه مفسر معروف"فخر رازی"که به تعصب و شکآوری معروف است،این حقیقت را پذیرفته(هر چند غالب مفسران اهل تسنن،با سکوت، از این مساله گذشتهاند!)و میگوید:"خداوند مؤمنان را به همراه بودن با صادقین دستور داده،بنا بر این آیه دلالت بر این دارد که:آنها که جائز الخطا هستند باید به کسی اقتدا کنند که معصوم است،تا در پرتو او از خطا مصون بمانند،و این معنی در هر زمانی خواهد بود،و هیچ دلیلی بر اختصاص آن
1) 1) تفسیر برهان ج 2 صفحه 170.
به عصر پیامبر ص نداریم".
ولی بعدا اضافه میکند:"قبول داریم که مفهوم آیه این است و در هر زمانی باید معصومی باشد،اما ما این معصوم را مجموع امت میدانیم نه یک فرد!، و به تعبیر دیگر این آیه دلیل بر حجیت اجماع مؤمنین و عدم خطای مجموع امت است" (1):
به این ترتیب فخر رازی نیمی از راه را به خوبی پیموده،اما در نیمه دوم گرفتار اشتباه شده است،اگر او به یک نکته که در متن آیه است توجه میکرد نیمه دوم راه را نیز بطور صحیح میپیمود،و آن اینکه اگر منظور از صادقان مجموع امت باشد،خود این"پیرو"نیز جزء آن مجموع است،و در واقع پیرو جزئی از پیشوا میشود،و اتحاد تابع و متبوع خواهد شد،در حالی که ظاهر آیه این است که پیروان از پیشوایان،و تابعان از متبوعان جدا هستند(دقت کنید).
نتیجه اینکه آیه فوق از آیاتی است که دلالت بر وجود معصوم در هر عصر و زمان میکند.
***تنها سؤالی که باقی میماند این است که"صادقین"جمع است و باید در هر عصری معصومان،متعدد باشند.
پاسخ این سؤال نیز روشن است و آن اینکه مخاطب تنها اهل یک عصر نیستند،بلکه آیه تمام اعصار و قرون را مخاطب ساخته و مسلم است که مجموع مخاطبین همه اعصار با جمعی از صادقین خواهند بود،و به تعبیر دیگر چون در هر عصری معصومی وجود دارد،هنگامی که همه قرون و اعصار را مورد توجه قرار دهیم سخن از جمع معصومان به میان خواهد آمد،نه از یک فرد.
شاهد گویای این موضوع آن است که در عصر پیامبر ص جز او کسی
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 16 صفحه 220-221.
که واجب الاطاعة باشد وجود نداشت،و در عین حال آیه به طور مسلم شامل مؤمنان زمان او میشود،بنا بر این میفهمیم منظور جمع در یک زمان نیست بلکه جمع در مجموعه زمانهاست.
مٰا کٰانَ لِأَهْلِ اَلْمَدِینَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ لاٰ یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لاٰ نَصَبٌ وَ لاٰ مَخْمَصَةٌ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ اَلْکُفّٰارَ وَ لاٰ یَنٰالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صٰالِحٌ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (120) وَ لاٰ یُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً وَ لاٰ یَقْطَعُونَ وٰادِیاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ لِیَجْزِیَهُمُ اَللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (121)
120-سزاوار نیست که اهل مدینه و بادیهنشینانی که اطراف آنها هستند از رسول خدا تخلف جویند،و برای حفظ جان خویش از جان او چشم بپوشند،این به خاطر آن است که هیچ تشنگی به آنها نمیرسد،و نه خستگی،و نه گرسنگی در راه خدا، و هیچ گامی که موجب خشم کافران شود برنمیدارند،و ضربهای از دشمن نمیخورند،مگر اینکه به واسطه آن عمل صالحی برای آنها نوشته میشود،زیرا خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند.
121-و هیچ مال کوچک یا بزرگی را(در این راه)انفاق نمیکنند و هیچ سرزمینی را (به سوی میدان جهاد و یا در بازگشت)نمیپیمایند،مگر اینکه برای آنها نوشته میشود تا خداوند آن را به عنوان بهترین اعمالشان پاداش دهد.
مشکلات مجاهدان بیپاداش نمیماند
در آیات گذشته بحثهایی پیرامون سرزنش کسانی که از غزوه تبوک خود داری کرده بودند،به میان آمد،این دو آیه مورد بحث به عنوان یک قانون کلی و همگانی،بحث نهایی را روی این موضوع میکند.
نخست میگوید:"مردم مدینه و بادیهنشینانی که در اطراف این شهر که مرکز و کانون اسلام است زندگی میکنند حق ندارند،از رسول خدا ص تخلف جویند" ( مٰا کٰانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرٰابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّٰهِ ).
"و نه حفظ جان خود را بر حفظ جان او مقدم دارند"( وَ لاٰ یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ).
چرا که او رهبر امت،و پیامبر خدا،و رمز بقاء و حیات ملت اسلام است، و تنها گذاردن او نه فقط پیامبر ص را به خطر میافکند،بلکه آئین خدا و علاوه بر آن موجودیت و حیات خود مؤمنان را نیز در خطر جدی قرار خواهد داد.
در واقع قرآن با استفاده از یک بیان عاطفی،همه افراد با ایمان را به ملازمت پیامبر ص و حمایت و دفاع از او در برابر مشکلات تشویق میکند،میگوید:
جان شما از جان او عزیزتر،و حیات شما از حیات او با ارزشتر نیست آیا ایمانتان اجازه میدهد او که پرارزشترین وجود انسانی است،و برای نجات و رهبری شما مبعوث شده به خطر بیفتد،و شما سلامت طلبان برای حفظ جان خویش از فداکاری در راه او مضایقه کنید؟! مسلم است تاکید و تکیه روی مدینه و اطرافش به خاطر آن است که در آن
روز کانون اسلام مدینه بود،و الا این حکم نه اختصاصی به مدینه و اطراف آن دارد و نه مخصوص پیامبر ص است.
این وظیفه همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار است که رهبران خویش را همچون جان خویش،بلکه بیشتر گرامی دارند و در حفظ آنان بکوشند و آنها را در برابر حوادث سخت تنها نگذارند،چرا که خطر برای آنها خطر برای امت است.
سپس به پاداشهای مجاهدان که در برابر هر گونه مشکلی در راه جهاد نصیبشان میشود،اشاره کرده و روی هفت قسمت از این مشکلات و پاداشش انگشت میگذارد و میگوید:
"این به خاطر آن است که هیچگونه تشنگی به آنها نمیرسد"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ لاٰ یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ ) "و هیچ رنج و خستگی پیدا نمیکنند"( وَ لاٰ نَصَبٌ ".
"و هیچ گرسنگی در راه خدا دامن آنها را نمیگیرد"( وَ لاٰ مَخْمَصَةٌ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ).
"و در هیچ نقطه خطرناک و میدان پر مخاطرهای که موجب خشم و ناراحتی کفار است قرار نمیگیرند"( وَ لاٰ یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ الْکُفّٰارَ ).
"و هیچ ضربهای از دشمن بر آنها وارد نمیشود"( وَ لاٰ یَنٰالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً ) "مگر اینکه در ارتباط با آن،عمل صالحی برای آنها ثبت میشود" ( إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صٰالِحٌ ).
و مسلما پاداش یک به یک آنها را از خداوند بزرگ دریافت خواهند داشت، "زیرا خدا پاداش نیکوکاران را هیچگاه ضایع نمیکند"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ).***
"همچنین هیچ مال کم یا زیادی را در مسیر جهاد،انفاق نمیکنند"( وَ لاٰ یُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً ) "و هیچ سرزمینی را برای رسیدن به میدان جهاد و یا به هنگام بازگشت زیر پا نمیگذارند،مگر اینکه تمام این گامها،و آن انفاقها،برای آنها ثبت میشود"( وَ لاٰ یَقْطَعُونَ وٰادِیاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ ).
"تا سر انجام خداوند این اعمال را به عنوان بهترین اعمالشان پاداش دهد" "( لِیَجْزِیَهُمُ اللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ) ***
1-جمله"لا یَنٰالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً "را غالب مفسران همانگونه که در بالا ذکر شد تفسیر کردهاند و گفتهاند منظور آن است که مجاهدان راه خدا هر ضربهای از دشمن از جراحت،و قتل،و اسارت و مانند آن ببینند در نامه اعمالشان برای پاداش الهی ثبت خواهد شد،و متناسب هر یک اجری خواهند داشت،و البته با توجه به اینکه آیه مشکلات مجاهدان را بر میشمرد،مناسب همین معنی است.
ولی اگر روی ترکیببندی خود این جمله بخواهیم تکیه کنیم و متناسب با لغات،آن را تفسیر نمائیم معنی جمله چنین است که آنها هیچ ضربهای بر پیکر دشمن وارد نمیکنند،مگر اینکه در نامه اعمالشان نوشته خواهد شد، زیرا جمله"نال من عدوه"در لغت به معنی ضربه زدن به دشمن است.ولی توجه به مجموع آیه قرینه بر تفسیر گذشته خواهد بود.
***2-مفسران برای جمله" أَحْسَنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ "دو گونه تفسیر ذکر کردهاند که یکی بر اساس این است که کلمه"احسن"وصف برای افعال آنها باشد،و دیگری وصف پاداش آنها.
در تفسیر اول که ما در بالا انتخاب کردیم و با ظاهر آیه نیز موافقتر است اینگونه اعمال مجاهدان به عنوان بهترین اعمال دوران حیاتشان شناخته شده،و خداوند پاداش آن را متناسب با آن میدهد.
و در تفسیر دوم که احتیاج به"تقدیر"گرفتن کلمه"من"بعد از کلمه "احسن"دارد، پاداش الهی بهتر و بالاتر از اعمالشان معرفی شده و تقدیر جمله چنین است"لیجزیهم اللّٰه احسن مما کانوا یعملون"یعنی خداوند آنها را بهتر از آنچه انجام دادند پاداش میدهد.
***3-آیات فوق تنها برای مسلمانان دیروز نبود،بلکه برای دیروز و امروز و همه قرون و اعصار است.
بدون شک شرکت در هر نوع جهاد خواه کوچک باشد یا بزرگ،مشکلات و ناراحتیهای گوناگون دارد،مشکلات جسمی و روحی و مشکلات مالی و مانند آن،ولی هر گاه مجاهدان دل و جان خود را با ایمان به خدا و وعدههای بزرگ او روشن سازند،و بدانند هر نفسی،و هر سخنی،و هر گامی،در این راه بر میدارند گم نمیشود،بلکه حساب همه آنها بدون کم و کاست و در نهایت دقت محفوظ است و خداوند،در برابر آنها به عنوان بهترین اعمال از دریای بیکران لطفش شایسته ترین پاداشها را میدهد.با این حال هرگز از تحمل این مشکلات سر باز نمیزنند و از عظمت آنها نمیهراسند،و هیچگونه ضعف و فتوری هر چند جهاد طولانی و پر حادثه و پر مشقت باشد به خود راه نمیدهند.
وَ مٰا کٰانَ اَلْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی اَلدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ (122)
122-شایسته نیست،مؤمنان همگی(به سوی میدان جهاد)کوچ کنند،چرا از هر گروهی، طایفهای از آنان کوچ نمیکند(و طایفهای بماند)تا در دین(و معارف و احکام اسلام)آگاهی پیدا کنند و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود آنها را انذار نمایند تا(از مخالفت فرمان پروردگار)بترسند و خودداری کنند.
مرحوم طبرسی در مجمع البیان از ابن عباس چنین روایت کرده است که هنگامی که پیامبر ص به سوی میدان جهاد حرکت میکرد،همه مسلمانان به استثنای منافقان و معذوران در خدمتش حرکت میکردند،اما پس از آنکه آیاتی در مذمت منافقان نازل شد و مخصوصا متخلفان جنگ تبوک را به باد ملامت گرفت، مؤمنان را بیش از پیش مصمم به شرکت در میدانهای جهاد کرد،حتی در جنگهایی که پیغمبر ص شخصا شرکت نمیکرد(سریهها)همگی به سوی میدان میرفتند و پیامبر ص را تنها میگذاردند،آیه فوق نازل شد و اعلام کرد که در غیر مورد ضرورت،شایسته نیست همه مسلمانان به سوی میدان جنگ بروند(بلکه گروهی در مدینه بمانند،و معارف و احکام اسلام را از پیامبر ص بیاموزند،و به دوستان مجاهدشان پس از بازگشت تعلیم دهند).
***همان مفسر بزرگ شان نزول دیگری به این مضمون نیز نقل کرده است
که گروهی از یاران پیامبر ص برای تبلیغ اسلام به میان قبائل بادیهنشین رفتند،بادیهنشینان مقدم آنها را گرامی داشتند،و به آنها نیکی کردند،ولی بعضی به آنها ایراد گرفتند که چرا پیامبر ص را رها کردید و به سراغ ما آمدید،آنها از این نظر ناراحت و افسرده شدند و به خدمت پیامبر ص بازگشتند آیه نازل شد و برنامه تبلیغی آنها را تصویب کرد و از آنها رفع نگرانی شد.
***شان نزول سومی نیز در تفسیر"تبیان"برای آیه فوق نقل شده و آن اینکه بادیهنشینان هنگامی که مسلمان شدند برای فرا گرفتن احکام اسلام همگی به سوی مدینه حرکت کردند،و این سبب بالا رفتن قیمت اجناس و ارزاق و مشکلات و گرفتاریهای دیگری برای مسلمانان مدینه شد،آیه نازل گردید و به آنها دستور داد،لازم نیست همگی شهر و دیار خود را خالی کنند و برای فهم معارف اسلام به مدینه بیایند،بلکه کافی است گروهی این عمل را انجام دهند.
جهاد با جهل و جهاد با دشمن
آیه فوق که با آیات گذشته در زمینه جهاد پیوند دارد،اشاره به واقعیتی میکند که برای مسلمانان جنبه حیاتی دارد و آن اینکه:گر چه جهاد بسیار پر اهمیت است و تخلف از آن ننگ و گناه،ولی در مواردی که ضرورتی ایجاب نمیکند که همه مؤمنان در میدان جهاد شرکت کنند،مخصوصا در مواقعی که پیامبر ص شخصا در مدینه باقی مانده"نباید همه به جهاد بروند بلکه لازم است هر جمعیتی از مسلمانان به دو گروه تقسیم شوند گروهی فریضه جهاد را انجام دهند،و گروه دیگری در مدینه بمانند و معارف و احکام اسلام را بیاموزند"
( وَ مٰا کٰانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ ).
"و به هنگامی که یاران مجاهدشان از میدان بازگشتند احکام و فرمانهای الهی را به آنها تعلیم دهند و از مخالفت آن انذارشان نمایند"( وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ ).
"باشد که این برنامه موجب شود که آنها از مخالفت فرمان خدا بپرهیزند و وظائف خویش را انجام دهند"( لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ ).
1-آنچه در تفسیر آیه گفته شد علاوه بر اینکه با شان نزول معروف آن سازگار است،با ظاهر جملههای آیه نیز از هر تفسیر دیگر موافقتر است،تنها چیزی که در آن است،این است که باید جمله"لتبقی طائفة"بعد از" مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ طائفة"در تقدیر گرفته شود،یعنی از هر فرقهای گروهی بروند،و گروه دیگری بمانند،و البته این موضوع با توجه به قرائن موجود در آیه مشکلی ایجاد نخواهد کرد(دقت کنید).
ولی بعضی از مفسران احتمال دادهاند که در آیه هیچگونه تقدیری وجود ندارد،و منظور آن است که گروهی از مسلمانان به عنوان واجب کفایی به میدان جهاد بروند،و در صحنه جهاد به تعلیمات اسلام آشنا شوند،و پیروزی مسلمانان را بر دشمنان که نمونهای از آثار عظمت و حقانیت این آئین است با چشم خود ببینند،و به هنگام مراجعت به دوستان خود گوشزد کنند (1).
1) 1) این تفسیر را طبری طبق نقل قرطبی در تفسیرش انتخاب کرده،و جمعی از مفسران نیز به عنوان احتمال آن را ذیل آیه آوردهاند.
احتمال سومی که بعضی دیگر از مفسران دادهاند این است که آیه حکم مستقلی را جدا از مباحث جهاد بیان میکند و آن اینکه مسلمانان وظیفه دارند که به عنوان یک واجب کفایی از هر قوم و جمعیتی عدهای برخیزند،و برای فرا گرفتن معارف و تعلیمات اسلام به مراکز بزرگ اسلامی بروند،و پس از فرا گرفتن علوم،به شهر و دیار خود بازگردند،و به تعلیم دیگران بپردازند (1)ولی همانگونه که گفتیم تفسیر اول به مفهوم آیه نزدیکتر است هر چند اراده همه این معانی نیز چندان بعید نیست (2).
***2-بعضی چنین تصور کردهاند که میان این آیه و آیات سابق نوعی منافات دیده میشود،زیرا در آیات گذشته به همه دستور شرکت در میدان جهاد داده شده،و تخلف کنندگان به شدت مورد سرزنش قرار گرفتند،ولی در آیه مورد بحث،دستور میدهد که همه نباید به سوی میدان جهاد حرکت کنند.
اما روشن است که این دو دستور با توجه به شرائط مختلف صادر شده، مثلا در مورد جنگ تبوک و روبرو شدن با ارتش نیرومند امپراطوری روم،چارهای جز این نبود که همه مسلمانان آماده جهاد شوند،ولی در مورد مقابله با گروههای کوچکتر،ضرورتی ندارد که همه مسلمانان حرکت کنند،مخصوصا در مواردی که خود پیامبر ص در مدینه میماند،نباید مدینه را خالی نمایند،و خطرات احتمالی آن را نادیده بگیرند،و از فرا گیری معارف و احکام اسلام غافل بمانند.
بنا بر این هیچگونه نسخ در آیات فوق وجود ندارد،و اینکه بعضی چنین تصور کردهاند،اشتباه است.
3-شک نیست که منظور از"تفقه"در دین فرا گیری همه معارف و احکام اسلام اعم از اصول و فروع است،زیرا در مفهوم تفقه،همه این امور جمع است، بنا بر این آیه فوق دلیل روشنی است بر اینکه همواره گروهی از مسلمانان به عنوان انجام یک واجب کفایی باید به تحصیل علم و دانش در زمینه تمام مسائل اسلامی بپردازند،و پس از فراغت از تحصیل برای تبلیغ احکام اسلام به نقاط مختلف، مخصوصا به قوم و جمعیت خود باز گردند،و آنها را به مسائل اسلامی آشنا سازند.
بنا بر این آیه فوق دلیل روشنی است بر وجوب تعلیم و تعلم در مسائل اسلامی، و به تعبیر دیگر هم تحصیل را واجب میکند،و هم یاد دادن را،و اگر دنیای امروز به تعلیمات اجباری افتخار میکند،قرآن در چهارده قرن پیش علاوه بر آن بر معلمین نیز این وظیفه را فرض کرده است.
4-گروهی از علمای اسلامی به آیه فوق بر مساله جواز تقلید استدلال کردهاند،زیرا فرا گیری تعلیمات اسلام و رساندن آن به دیگران در مسائل فروع دین و لزوم پیروی شنوندگان از آنها همان تقلید است.
البته همانگونه که گفتیم آیه فوق،تنها از فروع دین بحث نمیکند و مسائل اصولی را نیز شامل میشود،ولی به هر حال فروع دین را نیز در بر دارد.
تنها اشکالی که در اینجا به نظر میرسد این است که آن روز سخنی از اجتهاد و تقلید در میان نبود و آنها که مسائل اسلامی را فرا میگرفتند و به دیگران میرساندند،حکم مسالهگوهای زمان ما را داشتند نه حکم مجتهدان را،یعنی مساله را از پیامبر ص گرفته و عینا بدون هیچگونه اظهار نظر برای دگران نقل میکردند.
ولی با توجه به اینکه اجتهاد و تقلید،مفهوم وسیعی دارد میتوان اشکال فوق
را پاسخ داد.
توضیح اینکه:شک نیست که علم فقه با وسعتی که امروز دارد در آن زمان وجود نداشت،و مسلمانان به راحتی مسائل را از پیامبر ص میآموختند،ولی با این حال چنان نبوده که همه بزرگان اسلام در حکم مسالهگویان زمان ما باشند،زیرا بسیاری از آنها به عنوان قضاوت و یا امارت به نقاط دیگر میرفتند و طبعا مسائلی پیش میآمد که عین آن را از پیامبر ص نشنیده بودند،ولی در عمومات و اطلاقات آیات قرآن مجید،وجود داشت،مسلما آنها با تطبیق کلیات بر جزئیات،و به اصطلاح علمی"رد فروع به اصول"و"رد اصول بر فروع"،احکام آنها را درک میکردند و این یک نوع اجتهاد ساده بوده است(دقت کنید).
مسلما این کار و امثال آن در زمان پیامبر ص بوده و بهمین دلیل ریشه اصلی اجتهاد در میان صحابه و یاران او وجود داشت،هر چند همه یاران و اصحاب در این حد نبودند.
و از آنجا که آیه فوق یک مفهوم عام دارد،هم قبول گفتار مسالهگویان را شامل میشود، و هم قبول قول مجتهدان را،و به این ترتیب با عموم آیه میتوان استدلال بر جواز تقلید کرد.
5-مساله مهم دیگری که از آیه میتوان استفاده کرد،احترام و اهمیت خاصی است که اسلام برای مساله"تعلیم"و"تعلم"قائل شده است،تا آنجا که مسلمانان را ملزم میسازد که همه در میدان جنگ شرکت نکنند،بلکه گروهی بمانند و معارف اسلام را بیاموزند.
یعنی جهاد با جهل همانند جهاد با دشمن بر آنها فرض است،و اهمیت یکی کمتر از دیگری نیست،بلکه تا مسلمانان در مساله جهاد با جهل،پیروز نشوند در جهاد با دشمن پیروز نخواهند شد،زیرا یک ملت جاهل همواره محکوم به
شکست است.
یکی از مفسران معاصر در ذیل این آیه مطلب جالبی دارد،او میگوید:
من در"طرابلس"مشغول تحصیل علم بودم،روزی فرماندار آنجا که خود از معارف اسلامی اطلاعات قابل ملاحظهای داشت،به من گفت:چرا دولت،علما و طلاب علوم دینی را از خدمت سربازی معاف میکند،در حالی که این خدمت مقدس،شرعا بر همه واجب است،و طلاب علوم دینی از همه مردم به انجام این فریضه دینی شایستهترند،آیا این کار اشتباه نیست؟ من بدون مقدمه به فکر آیه فوق افتادم و گفتم این کار ریشهای در قرآن مجید دارد،آنجا که میگوید:گروهی جهاد کنند و گروهی به تحصیل علم پردازند! او بسیار از این جواب لذت برد،بخصوص اینکه از یک فرد مبتدی مانند من که در آن روز تازه مشغول به تحصیل شده بودم صادر شده بود (1).
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا قٰاتِلُوا اَلَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ اَلْکُفّٰارِ وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلْمُتَّقِینَ (123)
123-ای کسانی که ایمان آوردهاید با کافرانی که به شما نزدیکترند پیکار کنید(و دشمن دورتر شما را از دشمنان نزدیک غافل نکند)و آنها باید در شما شدت و خشونت احساس کنند،و بدانید خداوند با پرهیزکاران است.
دشمنان نزدیکتر را دریابید!
در آیه فوق به تناسب بحثهایی که تا کنون پیرامون جهاد در این سوره ذکر
1) 1) تفسیر المنار جلد 11 صفحه 78.
شده به دو دستور دیگر در زمینه این موضوع مهم اسلامی اشاره گردیده است.
نخست روی سخن را به مؤمنان کرده،میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید با کفاری که به شما نزدیکترند پیکار کنید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قٰاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّٰارِ ).
درست است که با تمام دشمنان باید مبارزه کرد،و تفاوتی در این وجود ندارد،ولی از نظر تاکتیک و روش مبارزه،بدون شک باید نخست از دشمنان نزدیکتر شروع کرد،چرا که خطر دشمنان نزدیکتر بیشتر است همانگونه که به هنگام دعوت به سوی اسلام و هدایت مردم به آئین حق باید از نزدیکتر شروع کرد،پیامبر ص دعوت خود را به فرمان خداوند از بستگانش شروع کرد و سپس مردم مکه را تبلیغ فرمود،بعد از آن به سراسر جزیره عرب،مبلغ فرستاد و سپس نامه برای سلاطین جهان نوشت،و بدون شک این روش به پیروزی نزدیکتر است.
البته هر قانونی استثنایی دارد،ممکن است مواقع فوق العادهای پیش بیاید که دشمن دورتر به مراتب خطرناکتر باشد،و قبلا باید به دفع او شتافت،اما همانگونه که گفتیم این یک استثناء است نه یک قانون همیشگی.
و اما اینکه گفتیم پرداختن به دشمن نزدیکتر لازمتر است،دلائلش واضح است زیرا.
اولا- خطر دشمن نزدیک از خطر دشمنان دور بیشتر میباشد.
ثانیا-آگاهی و اطلاعات ما نسبت به دشمنان نزدیکتر افزونتر است و این خود به پیروزی کمک میکند.
ثالثا پرداختن به دور و رها کردن نزدیک این خطر را نیز دارد که دشمنان نزدیک ممکن است از پشت سر حمله کنند و یا کانون اصلی اسلام را به هنگام خالی شدن مرکز درهم بکوبند.
رابعا وسائل و هزینه مبارزه با نزدیک،کمتر و سادهتر،و تسلط بر جبهه در آن آسانتر است به این جهات و جهات دیگر دفع اینگونه دشمنان،لازمتر است.
ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد:در آن موقع که آیه فوق نازل شد، اسلام تقریبا همه جزیره العرب را گرفته بود و بنا بر این نزدیکترین دشمن در آن روز شاید امپراطوری روم شرقی بود که مسلمانان برای مبارزه با آنان به تبوک شتافتند.
این را نیز نباید فراموش کرد که آیه فوق گر چه از"پیکار مسلحانه"،و از"فاصله مکانی"سخن میگوید،ولی بعید نیست که روح آیه در پیکارهای منطقی و فاصلههای معنوی نیز حاکم باشد،به این معنی که مسلمانان به هنگام پرداختن به مبارزه منطقی و تبلیغاتی با دشمنان،اول باید به سراغ کسانی بروند که خطرشان برای جامعه اسلامی بیشتر و نزدیکتر است،مثلا در عصر ما که خطر الحاد و مادیگری همه جوامع را تهدید میکند،باید مبارزه با آن را مقدم بر مبارزه با مذاهب باطله قرار داد،نه اینکه آنها فراموش شوند،بلکه باید لبه تیز حمله متوجه گروه خطرناکتر گردد،یا مثلا مبارزه با استعمار فکری و سیاسی و اقتصادی باید در درجه اول قرار گیرد.
دومین دستوری که در زمینه جهاد،در آیه فوق میخوانیم،دستور شدت عمل است،آیه میگوید دشمنان باید در شما یک نوع خشونت احساس کنند ( وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً ).
اشاره به اینکه تنها شجاعت و شهامت درونی،و آمادگی روانی برای ایستادگی و مبارزه سرسختانه با دشمن کافی نیست،بلکه باید این آمادگی و سر سختی خود را به دشمن نشان بدهید،و آنها بدانند در شما چنین روحیهای هست،و همان سبب عقبنشینی و شکست روحیه آنان گردد،و به تعبیر دیگر وجود قدرت کافی نیست،بلکه باید در برابر دشمن نمایش قدرت داد.
و لذا در تاریخ اسلام میخوانیم که به هنگام آمدن مسلمانان به مکه برای مراسم زیارت خانه خدا پیامبر ص به آنها دستور داد به هنگام طواف با سرعت راه بروند بلکه بدوند و شدت و سرعت و ورزیدگی خود را به دشمنانی که ناظر آنها بودند نشان دهند.
و نیز در داستان فتح مکه میخوانیم که پیامبر ص شب هنگام دستور داد مسلمانان همگی در بیابان آتش بیفروزند تا مردم مکه به عظمت ارتش اسلام آشنا شوند و اتفاقا این کار در روحیه آنها اثر گذاشت و نیز دستور داد که ابو سفیان بزرگ مکه را در گوشهای نگهدارند و ارتش نیرومند اسلام در مقابل او رژه روند.
و در پایان آیه به مسلمانان با این عبارت نوید پیروزی میدهد که بدانید که خدا با پرهیزکاران است.
این تعبیر ممکن است علاوه بر آنچه گفته شد،اشاره به این معنی نیز باشد که توسل به خشونت و شدت عمل باید توام با تقوا باشد،و هیچگاه از حدود انسانی تجاوز نکند.
وَ إِذٰا مٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ أَیُّکُمْ زٰادَتْهُ هٰذِهِ إِیمٰاناً فَأَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا فَزٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ (124) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کٰافِرُونَ (125)
124-و هنگامی که سورهای نازل میشود بعضی از آنان(به دیگران)میگوید این سوره ایمان کدامیک از شما را افزون ساخت؟(به آنها بگو)اما کسانی که ایمان آوردهاند ایمانشان را افزود و آنها(به فضل و موهبت الهی)خوشحالند.
125-و اما آنها که در دلهایشان بیماری است پلیدی بر پلیدیشان افزود و از دنیا رفتند در حالی که کافر بودند.
تاثیر آیات قرآن بر دلهای آماده و آلوده
به تناسب بحثهایی که در باره منافقان و مؤمنان گذشت،در این دو آیه اشاره به یکی از نشانههای بارز این دو گروه شده است.
نخست میگوید:"هنگامی که سورهای نازل میشود،بعضی از منافقان به یکدیگر میگویند:ایمان کدامیک از شما به خاطر نزول این سوره افزون شد"؟! ( وَ إِذٰا مٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ أَیُّکُمْ زٰادَتْهُ هٰذِهِ إِیمٰاناً ) (1).
و با این سخن میخواستند عدم تاثیر سورههای قرآن و بیاعتنایی خود را نسبت به آنها بیان کنند،و بگویند این آیات،محتوای مهم و چشمگیری ندارد، و مسائلی است عادی و پیش پا افتاده!.
اما قرآن با لحن قاطعی به آنها پاسخ میدهد و ضمن تقسیم مردم به دو گروه،میگوید:"اما کسانی که ایمان آوردهاند نزول این آیات بر ایمانشان میافزاید و آثار شادی و خوشحالی را در چهرههایشان آشکار میسازد"( فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ ).
*** "و اما آنها که در دلهایشان بیماری نفاق و جهل و عناد و حسد است،پلیدی تازهای بر پلیدیشان میافزاید"!( وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ ).
1) 1) کلمه"ما"در جمله إِذٰا مٰا أُنْزِلَتْ در حقیقت"ما زائده"و برای تاکید است، و بعضی گفتهاند که"ما صله"میباشد که حرف شرط یعنی"اذا"را بر جزای آن مسلط میسازد و جمله را تاکید میکند.
"و سر انجام در حال کفر و بیایمانی از دنیا خواهند رفت"( وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کٰافِرُونَ ).
1-قرآن در دو آیه بالا این واقعیت را تاکید میکند که تنها وجود برنامهها و تعلیمات حیاتبخش برای سعادت یک فرد،یا یک گروه کافی نیست،بلکه آمادگی زمینهها نیز باید به عنوان یک شرط اساسی مورد توجه قرار گیرد.
آیات قرآن مانند دانههای حیاتبخش باران است،که میدانیم در باغ سبزه روید و در شورهزار خس! آنها که با روح تسلیم و ایمان و عشق به واقعیت به آن مینگرند،از هر سوره،بلکه از هر آیهای،درس تازهای فرا میگیرند که ایمانشان را پرورش میدهد و صفات بارز انسانیت را در آنها تقویت میکند.
ولی کسانی که از پشت شیشههای تاریک لجاجت و کبر و نفاق به این آیات مینگرند نه تنها از آنها بهره نمیگیرند،بلکه بر شدت کفر و عنادشان افزوده میشود.
و به تعبیر دیگر در برابر هر فرمان تازهای نافرمانی و عصیان جدیدی میکنند،و در مقابل هر دستوری سرکشی تازهای،و در مقابل هر حقیقت، لجاجت جدیدی،و این سبب تراکم عصیانها،و نافرمانیها و لجاجتها،در وجودشان میشود،و چنان ریشههای این صفات زشت در روح آنان قوی میگردد که سر انجام در حال کفر میمیرند،و راه بازگشت به روی آنها به کلی بسته میشود! و باز به تعبیر دیگر:در هیچ برنامه تربیتی تنها"فاعلیت فاعل"کافی نیست،بلکه روح پذیرش و"قابلیت قابل"نیز شرط اساسی است.
2-"رجس"در لغت به معنی موجود پلید و ناپاک است،و به گفته"راغب"
در کتاب"مفردات"،این پلیدی چهار گونه است:گاهی از نظر غریزه و طبع، و گاهی از نظر فکر و عقل،و گاهی از جهت شرع،و گاهی از تمام جهات.
البته شک نیست که پلیدی ناشی از نفاق و لجاجت و سرسختی در مقابل حق یک نوع پلیدی باطنی و معنوی است که اثرش در تمام وجود انسان و سخنان و کردارش سر انجام آشکار میگردد.
3-جمله" وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ "با توجه به ریشه کلمه"بشارت"که به معنی سرور و خوشحالی است که آثارش در چهره انسان ظاهر گردد،نشان میدهد بقدری اثر تربیتی آیات قرآن در مؤمنان آشکار بود که فورا علائمش در چهرههایشان نمایان میگشت.
4-در آیات فوق،"نفاق"و صفات زشتی که لازمه آن است به عنوان بیماری قلبی شمرده شده،و همانگونه که سابقا هم گفتهایم"قلب"در اینگونه موارد به معنی روح و عقل است،و بیماری قلبی،در این موارد به معنی رذایل اخلاقی و انحرافات روانی است،و این تعبیر نشان میدهد،انسان اگر از روحیه سالمی برخوردار باشد،هیچیک از این صفات زشت نباید در وجود او ریشه بدواند، و اینگونه اخلاق همچون بیماری جسمانی بر خلاف طبیعت انسان میباشد، و بنا بر این آلودگی به این صفات دلیل بر انحراف از مسیر اصلی طبیعی و بیماری روحی و روانی است (1).
5-آیات فوق درس عجیبی به همه ما مسلمانان میدهد،زیرا این واقعیت را بیان میکند که مسلمانان نخستین با نزول هر سورهای از قرآن روح تازهای پیدا میکردند،و تربیت نوینی مییافتند،آن چنان که آثارش بزودی در چهرههاشان نمایان میگشت،در حالی که امروز افراد به ظاهر مسلمانی را میبینیم که نه تنها
1) 1) در باره بیماری قلب و مفهوم آن در قرآن در جلد اول صفحه 64 نیز بحث دیگری داشتهایم.
خواندن یک سوره در آنها اثر نمیگذارد بلکه از ختم تمام قرآن نیز در آنها کمترین اثری دیده نمیشود.
آیا سورهها و آیات قرآن اثر خود را از دست دادهاند؟و یا آلودگی افکار و بیماری دلها و وجود حجابها که از اعمال سوء ما ناشی میشود چنین حالت بیتفاوتی و نفوذناپذیری را به قلبهای ما داده است،باید از این حال به خدا پناه ببریم و از درگاه پاکش بخواهیم که قلبی همچون قلب مسلمانان نخستین به ما ببخشد.
أَ وَ لاٰ یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عٰامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ لاٰ یَتُوبُونَ وَ لاٰ هُمْ یَذَّکَّرُونَ (126) وَ إِذٰا مٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ هَلْ یَرٰاکُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ اِنْصَرَفُوا صَرَفَ اَللّٰهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَفْقَهُونَ (127)
126-آیا آنها نمیبینند که در هر سال یک یا دو بار آزمایش میشوند؟باز توبه نمیکنند و متذکر هم نمیشوند! 127-و هنگامی که سورهای نازل میشود بعضی از آنها(منافقان)به یکدیگر نگاه میکنند و میگویند آیا کسی شما را میبیند(و اگر از حضور پیامبر بیرون رویم متوجه ما نمیشوند)سپس منصرف میشوند(بیرون میروند)خداوند دلهایشان را (از حق)منصرف ساخته چرا که آنها گروهی هستند که نمیفهمند(و بیدانشند).
در این آیات نیز سخن را در باره منافقان ادامه میدهد،و آنها را مورد
سرزنش و اندرز قرار داده میگوید:"آیا آنها نمیبینند که در هر سال،یک یا دو بار،مورد آزمایش قرار میگیرند"!( أَ وَ لاٰ یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عٰامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَیْنِ ).
و عجب اینکه با اینهمه آزمایشهای پی در پی"از راه خلاف باز نمیایستند و توبه نمیکنند و متذکر نمیشوند"( ثُمَّ لاٰ یَتُوبُونَ وَ لاٰ هُمْ یَذَّکَّرُونَ ).
در اینکه منظور از این آزمایش سالانه که یک یا دو بار تکرار میشود چیست؟ در میان مفسران گفتگو است.
بعضی آن را بیماریها.
و بعضی گرسنگی و شدائد دیگر.
بعضی مشاهده آثار عظمت اسلام و حقانیت پیامبر ص را در میدانهای جهاد که منافقان به حکم اجبار محیط در آن شرکت داشتند.
و بعضی پرده بر داشتن از اسرار آنها،میدانند.
اما با توجه به اینکه در آخر آیه میخوانیم آنها متذکر نمیشوند،روشن میشود که آزمایش از نوع آزمایشهایی بوده که باید باعث بیداری این گروه گردد.
و نیز از تعبیر آیه چنین بر میآید که این آزمایش غیر از آزمایش عمومی است که همه مردم در زندگی خود با آن روبرو میشوند.
با توجه به این موضوع به نظر میرسد که تفسیر چهارم یعنی پردهبرداری از اعمال سوء آنها و ظاهر شدن باطنشان،به مفهوم آیه نزدیکتر است.
این احتمال نیز وجود دارد که"افتنان و امتحان"در آیه مورد بحث، مفهوم جامعی داشته باشد که شامل همه این موضوعات بشود.
*** سپس اشاره به قیافه انکار آمیزی که آنها در برابر آیات الهی به خود میگرفتند کرده میگوید:"هنگامی که سورهای از قرآن نازل میشود،آنها
با نظر تحقیر و انکار نسبت به آن سوره به یکدیگر نگاه میکنند،و با حرکات چشم،مراتب نگرانی خود را ظاهر میسازند"( وَ إِذٰا مٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ ).
ناراحتی و نگرانی آنها از این نظر است که مبادا نزول آن سوره،رسوایی جدیدی برایشان فراهم سازد و یا به خاطر آن است که بر اثر کوردلی چیزی از آن نمیفهمند،و انسان دشمن چیزی است که نمیداند.
و به هر حال تصمیم بر این میگیرند که از مجلس بیرون بروند،تا این نغمههای آسمانی را نشنوند،اما از این بیم دارند که به هنگام خروج کسی آنها را ببیند،لذا آهسته از یکدیگر سؤال میکنند:آیا کسی متوجه ما نیست،"آیا کسی شما را میبیند"؟!( هَلْ یَرٰاکُمْ مِنْ أَحَدٍ ).
و همین که اطمینان پیدا میکنند جمعیت به سخنان پیامبر ص مشغولند و متوجه آنها نیستند"از مجلس بیرون میروند"( ثُمَّ انْصَرَفُوا ).
جمله"هل یریکم من احد"(کسی شما را میبیند)را،یا با زبان میگفتند،و یا با اشاره چشمها،در صورت دوم جمله" نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ " با این جمله یک مفهوم را بیان میکند و در حقیقت"هل یریکم من احد"تفسیری است برای نگاهشان به یکدیگر.
در پایان آیه،به ذکر علت این موضوع پرداخته و میگوید:آنها به این جهت از شنیدن کلمات خدا ناراحت میشوند که"خداوند قلوبشان را(به خاطر لجاجت و عناد و بخاطر گناهانشان)از حق منصرف ساخته(و یک حالت دشمنی و عداوت نسبت به حق پیدا کردهاند)چرا که آنها افرادی بی فکر و نفهم هستند" ( صَرَفَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَفْقَهُونَ ).
در مورد جمله صَرَفَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ ،مفسران دو احتمال دادهاند:نخست اینکه جمله خبریه باشد آن چنان که در بالا تفسیر کردیم،دیگر اینکه جمله انشائیه
و به معنی نفرین باشد یعنی خداوند دلهای آنها را از حق منصرف کند،ولی احتمال اول نزدیکتر به نظر میرسد.
لَقَدْ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ (128) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِیمِ (129)
128-رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت است،و اصرار به هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.
129-اگر آنها روی(از حق)بگردانند(نگران مباش)بگو خداوند مرا کفایت میکند هیچ معبودی جز او نیست،بر او توکل کردم و او پروردگار عرش بزرگ است.
آخرین آیات قرآن مجید
آیات فوق که به گفته بعضی از مفسران،آخرین آیاتی است که بر پیامبر ص نازل شده است،و با آن سوره برائت پایان میپذیرد،در واقع اشارهای است به تمام مسائلی که در این سوره گذشت.
زیرا از یک سو به تمام مردم اعم از مؤمنان و کافران و منافقان گوشزد میکند که سختگیریهای پیامبر و قرآن و خشونتهای ظاهری که نمونههایی از آن در این سوره بیان شد،همه به خاطر عشق و علاقه پیامبر ص به هدایت و تربیت و تکامل آنها است.
و از سوی دیگر به پیامبر ص نیز خبر میدهد که از سرکشیها
و عصیانهای مردم که نمونههای زیادی از آن نیز در این سوره گذشت نگران و ناراحت نباشد و بداند که در هر حال خداوند پشتیبان و یار و یاور او است.
لذا در نخستین آیه،روی سخن را به مردم کرده،میگوید:"پیامبری از خودتان به سوی شما آمد"!( لَقَدْ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ ).
مخصوصا اینکه بجای"منکم"در این آیه"من انفسکم"آمده است.
اشاره به شدت ارتباط پیامبر ص با مردم است،گویی پارهای از جان مردم و از روح جامعه در شکل پیامبر ص ظاهر شده است.
به همین دلیل تمام دردهای آنها را میداند،از مشکلات آنان آگاه است، و در ناراحتیها و غمها و اندوهها با آنان شریک میباشد،و با این حال تصور نمیشود سخنی جز به نفع آنها بگوید و گامی جز در راه آنها بردارد،و این در واقع نخستین وصفی است که در آیه فوق برای پیامبر ص ذکر شده است.
و عجب اینکه گروهی از مفسران که تحت تاثیر تعصبات نژادی و عربی بودهاند گفتهاند مخاطب در این آیه نژاد عرب است!یعنی پیامبری از این نژاد، به سوی شما آمد!.
به عقیده ما این بدترین تفسیری است که برای آیه فوق ذکر کردهاند، زیرا میدانیم چیزی که در قرآن از آن سخنی نیست،مساله"نژاد"است،همه جا خطابات قرآن با"یا ایها الناس "و یا ایها الذین آمنوا"و امثال آنها شروع میشود، و در هیچ موردی"یا ایها العرب"و"یا قریش"و مانند آن وجود ندارد.
به علاوه ذیل آیه که میگوید:" بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ "به روشنی این تفسیر را نفی میکند،زیرا در آن سخن از همه مؤمنان است،از هر قوم و ملت و نژادی که باشند.
جای تاسف است که بعضی از دانشمندان متعصب قرآن را از آن اوج جهانی و بشری فرود آورده،و میخواهند در محدودههای کوچک نژادی محصور کنند.
به هر حال پس از ذکر این صفت( مِنْ أَنْفُسِکُمْ )به چهار قسمت دیگر از صفات ممتاز پیامبر ص که در تحریک عواطف مردم و جلب احساساتشان اثر عمیق دارد اشاره میکند.
نخست میگوید:"هر گونه ناراحتی و زیان و ضرری به شما برسد برای او سخت ناراحت کننده است( عَزِیزٌ عَلَیْهِ مٰا عَنِتُّمْ ).
یعنی او نه تنها از ناراحتی شما خشنود نمیشود،بلکه بی تفاوت هم نخواهد بود،او به شدت از رنجهای شما رنج میبرد،و اگر اصرار بر هدایت شما و جنگهای طاقتفرسای پر زحمت دارد،آن هم برای نجات شما،برای رهائیتان از چنگال ظلم و ستم و گناه و بدبختی است.
دیگر اینکه"او سخت به هدایت شما علاقمند است"،و به آن عشق میورزد، ( حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ ).
"حرص"در لغت به معنی شدت علاقه به چیزی است،و جالب اینکه در آیه مورد بحث به طور مطلق میگوید:"حریص بر شما است"نه سخنی از هدایت به میان میآورد و نه از چیز دیگر،اشاره به اینکه به هر گونه خیر و سعادت شما،و به هر گونه پیشرفت و ترقی و خوشبختیان عشق میورزد(و به اصطلاح حذف متعلق دلیل بر عموم است).
بنا بر این اگر شما را به میدانهای پر مرارت جهاد،اعزام میدارد،و اگر منافقان را تحت فشار شدید،میگذارد،همه اینها به خاطر عشق به آزادی،به شرف،به عزت و به هدایت شما و پاکسازی جامعه شماست.
سپس به سومین و چهارمین صفت اشاره کرده،میگوید"او نسبت به مؤمنان رءوف و رحیم است"( بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ ).
بنا بر این هر گونه دستور مشکل و طاقتفرسایی را میدهد(حتی گذشتن از بیابانهای طولانی و سوزان در فصل تابستان،با گرسنگی و تشنگی،برای
مقابله با یک دشمن نیرومند در جنگ تبوک)آن هم یک نوع محبت و لطف از ناحیه او است.
در اینکه رءوف و رحیم با هم چه تفاوتی دارد،در میان مفسران گفتگو است ولی به نظر میرسد بهترین تفسیر آن است که رءوف اشاره به محبت و لطف مخصوص در مورد فرمانبرداران است،در حالی که رحیم اشاره به رحمت در مقابل گناهکاران میباشد.
ولی نباید فراموش کرد که این دو کلمه هنگامی که از هم جدا شوند، ممکن است در یک معنی استعمال شود اما به هنگامی که همراه یکدیگر ذکر شوند،احیانا دو معنی متفاوت میبخشند.
*** در آیه بعد که آخرین آیه سوره است،پیامبر ص را دلداری میدهد که از سرکشیها و عصیانهای مردم،دلسرد و نگران نشود،میگوید:"اگر آنها روی از حق بگردانند نگران نباش و بگو خداوند برای من کافی است"چرا که او بر هر چیزی توانا است"( فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللّٰهُ ).
"همان خداوندی که هیچ معبودی جز او نیست"و بنا بر این تنها پناهگاه او است( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
آری"من تنها بر چنین معبودی تکیه کردهام،و به او دلبستهام و کارهایم را به او واگذاردهام(علیه توکلت).
"و او پروردگار عرش بزرگ است"( وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ).
جایی که عرش و عالم بالا و جهان ما وراء طبیعت با آن همه عظمتی که دارد، در قبضه قدرت او،و تحت حمایت و کفالت او است،چگونه مرا تنها میگذارد و در برابر دشمن یاری نمیکند؟مگر قدرتی در برابر قدرتش تاب مقاومت دارد؟ و یا رحمت و عطوفتی بالاتر از رحمت و عطوفت او تصور میشود؟
خداوندا هم اکنون که این سوره را به پایان میرسانیم و این سطور را مینگاریم دشمنان ما را احاطه کرده و ملت رشید و قهرمان ما برای بر چیدن ظلم و فساد و استبداد بپاخاسته است،یکپارچگی بی نظیر و اتحادی که هیچگاه تصور نمیشد در میان همه صفوف و قشرها بدون استثناء پیدا شده،حتی کودکان و خردسالان نیز در این مبارزه شریکند،و هیچکس از هیچ نوع فداکاری مضایقه ندارد.
پروردگارا تو همه اینها را میدانی،و میبینی و تو کانون مهر و محبتی، و تو به مجاهدان وعده پیروزی دادهای،نصرت و یاریت را نزدیک کن،و پیروزی نهایی را به ما مرحمت فرما،و این تشنگان و شیفتگان را با زلال ایمان و عدل و آزادی سیراب فرما.انک علی کل شیء قدیر (1).
"پایان تفسیر سوره توبه"
1) 1) این بخش قبل از انقلاب و برقراری حکومت اسلامی و در بحبوحه مبارزات بر ضد شاه نوشته شده است.
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم
محتوی و فضیلت این سوره
این سوره که از سورههای مکی است،و به گفته بعضی از مفسران بعد از سوره اسراء و قبل از سوره هود نازل شده است همانند بسیاری از سورههای مکی روی چند مساله اصولی و زیر بنائی تکیه میکند،که از همه مهمتر مساله "مبدء"و"معاد"است.
منتها نخست از مساله وحی و مقام پیامبر ص سخن میگوید،سپس به نشانههایی از عظمت آفرینش که نشانه عظمت خدا است میپردازد،بعد،مردم را به ناپایداری زندگی مادی دنیا و لزوم توجه به سرای آخرت و آمادگی برای آن از طریق ایمان و عمل صالح متوجه میسازد.
و به تناسب همین مسائل قسمتهای مختلفی از زندگی پیامبران بزرگ از جمله نوح و موسی و یونس(ع)را بازگو میکند و به همین مناسبت نام سوره یونس بر آن گذارده شده است.
و باز برای تایید مباحث فوق،سخن از لجاجت و سرسختی بت پرستان به میان میآورد،و حضور و شهود خدا را در همه جا برای آنها ترسیم میکند،و مخصوصا برای اثبات این مساله از اعماق فطرت آنان که به هنگام مشکلات آشکار میشود و به یاد خدای واحد یکتا میافتند،کمک میگیرد.
و بالآخره برای تکمیل بحثهای فوق در هر مورد مناسبی از بشارت و انذار، بشارت به نعمتهای بی پایان الهی برای صالحان و انذار و بیم دادن طاغیان و گردنکشان،استفاده میکند.
لذا در روایتی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:"
من قرء سورة یونس فی کل شهرین او ثلاثة لم یخف علیه ان یکون من الجاهلین و کان یوم
القیامة من المقربین ":"کسی که سوره یونس را در هر دو یا سه ماه بخواند بیم آن نمیرود که از جاهلان و بی خبران باشد،و روز قیامت از مقربان خواهد بود" (1).
این به خاطر آن است آیات هشدار دهنده و بیدار کننده در این سوره فراوان است،و اگر با دقت و تامل خوانده شود،تاریکی جهل را از روح آدمی بر طرف میکند،و اثر آن حد اقل چند ماهی در وجود او خواهد بود،و هر گاه علاوه بر درک و فهم محتوای سوره،به آن نیز عمل کند،به طور یقین روز رستاخیز در زمره مقربان قرار خواهد گرفت.
شاید نیاز به یادآوری نداشته باشد که فضائل سورهها همانگونه که سابقا هم گفتهایم،تنها با تلاوت آیات،بدون درک معنی،و بدون عمل به محتوای آن فراهم نمیگردد،زیرا تلاوت،مقدمه فهم است،و فهم مقدمه عمل!.
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد دوم صفحه 290 و تفاسیر دیگر.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ اَلْحَکِیمِ (1) أَ کٰانَ لِلنّٰاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ اَلنّٰاسَ وَ بَشِّرِ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قٰالَ اَلْکٰافِرُونَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ مُبِینٌ (2)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-الر-آن آیات کتاب حکیم است.
2-آیا این برای مردم موجب شگفتی است که به یکی از آنها وحی فرستادیم که مردم را انذار کن و به کسانی که ایمان آوردهاند بشارت ده که برای آنها پاداشهای مسلم نزد پروردگارشان(و سابقه نیک)است(اما)کافران گفتند این ساحر آشکاری است.
رسالت پیامبر
در این سوره بار دیگر با حروف مقطعه قرآن روبرو میشویم که به صورت الف و لام و راء ذکر شده است،و ما در آغاز سوره بقره و سوره آل عمران و اعراف به اندازه کافی در تفسیر این گونه حروف سخن گفتهایم و به خواست خدا در آینده نیز در موارد مناسب بحث خواهیم کرد و نیز مطالب تازهای بر آن خواهیم افزود.
به دنبال آن نخست اشاره به عظمت آیات قرآن کرده،میگوید:"آنها آیات کتاب حکیم است"( تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْحَکِیمِ ).
تعبیر به"آنها"(اسم اشاره بعید)به جای هذه"اینها"(اسم اشاره به نزدیک) که نظیر آن در آغاز سوره بقره نیز آمده است،از تعبیرات لطیف قرآن محسوب میشود،و کنایه از عظمت و والا بودن مفاهیم قرآن است.
زیرا مطالب پیش پا افتاده و ساده را غالبا با اسم اشاره نزدیک میآورند،اما مطالب مهمی که در سطح بالا و گویی بر فراز آسمانها در یک افق عالی قرار گرفته، با اسم اشاره دور بیان میکنند،و اتفاقا در تعبیرات روزمره،ما نیز از این تعبیر استفاده میکنیم،و برای عظمت اشخاص هر چند در حضورشان بوده باشیم"آن جناب"یا"آن حضرت"میگوئیم،نه این جناب و این حضرت،ولی به هنگام تواضع کلمه"اینجانب"را به کار میبریم.
توصیف کتاب آسمانی یعنی قرآن به"حکیم"اشاره به این است که آیات قرآن دارای آن چنان استحکام و نظم و حسابی است که هر گونه باطل و خرافه و هزل را از خود دور میسازد،جز حق نمیگوید و جز به راه حق دعوت نمیکند.
*** آیه دوم به تناسب اشارهای که در آیه قبل به قرآن مجید و وحی آسمانی شده،یکی از ایرادات مشرکان را نسبت به پیامبر ص بیان میکند،همان اشکالی که به طور مکرر در قرآن مجید آمده و تکرارش نشان میدهد از ایرادات مکرر مشرکان بوده است و آن اینکه چرا وحی آسمانی از ناحیه خدا بر انسانی نازل شده،چرا فرشتهای ماموریت این رسالت بزرگ را به عهده نگرفته است؟! قرآن در پاسخ اینگونه سؤالات میگوید:"آیا تعجبی برای مردم دارد که ما وحی به مردی از آنان فرستادیم"( أَ کٰانَ لِلنّٰاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ رَجُلٍ مِنْهُمْ ) در واقع جواب ایراد آنها با کلمه"منهم"(از جنس آنان)داده شده است
یعنی اگر رهبر و راهنما،همجنس پیروانش باشد و دردهای آنها را بداند و از نیازهایشان آگاه گردد جای تعجب نیست،تعجب در این است که از غیر جنس آنها باشد که بر اثر ناآگاهی از وضعشان نتواند آنها را رهبری کند.
سپس به محتوای این وحی آسمانی اشاره کرده،آن را در دو چیز خلاصه میکند:
نخست اینکه به او وحی فرستادیم که"مردم را انذار کند و از عواقب کفر و گناه بترساند"( أَنْ أَنْذِرِ النّٰاسَ ).
دیگر اینکه"به افراد با ایمان بشارت ده که برای آنان در پیشگاه خدا قدم صدق است"( وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ ).
در اینکه منظور از قدم صدق چیست؟در میان مفسران بحث است، اما روی هم رفته یکی از سه تفسیر(یا هر سه با هم)برای آن قابل قبول است.
نخست اینکه اشاره به آن است که ایمان"سابقه فطری"دارد و در حقیقت مؤمنان با ابراز ایمان،مقتضای فطرت خود را تصدیق و تاکید کردهاند(زیرا یکی از معانی قدم،سابقه است)چنان که میگویند لفلان قدم فی الاسلام-او قدم فی الحرب(یعنی:فلان کس در اسلام یا در جنگ و مبارزه،سابقه دارد).
دوم اینکه اشاره به مساله معاد و نعمتهای آخرت باشد،زیرا یکی از معانی قدم،مقام و منزلة است(به تناسب اینکه انسان با پای خود به منزلگاهش وارد میشود)یعنی برای افراد با ایمان مقام و منزله ثابت و مسلمی در پیشگاه خدا است که هیچ چیز نمیتواند آن را تغییر دهد و دگرگون سازد.
سوم اینکه قدم به معنی پیشوا و رهبر است،یعنی برای مؤمنان پیشوا و رهبری صادق فرستاده شده است.
روایات متعددی که در تفاسیر شیعه و اهل تسنن در ذیل این آیه وارد شده و قدم صدق را به شخص پیامبر ص یا ولایت علی ع تفسیر کرده است،مؤید
همین معنی است (1).
و همانگونه که گفتیم ممکن است بشارت به همه این امور،هدف از تعبیر فوق بوده باشد.
باز در پایان آیه به یکی از اتهاماتی که مشرکان کرارا برای پیامبر ص ذکر میکردند اشاره کرده،میگوید:"کافران گفتند این مرد ساحر آشکاری است"( قٰالَ الْکٰافِرُونَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ مُبِینٌ ).
کلمه"ان"و"لام تاکید"و صفت"مبین"،همه نشانه تاکیدی است که آنها روی این تهمت داشتند و تعبیر به"هذا"(اسم اشاره به نزدیک)برای این بوده که مقام پیامبر ص را تحقیر کنند.
اما اینکه چرا نسبت سحر به پیامبر ص میدادند روشن است،زیرا در برابر سخنان اعجاز آمیز و برنامههای و قوانین درخشان و سایر معجزاتش پاسخ قانع کنندهای نداشتند،جز اینکه فوق العادگی آن را با سحر تفسیر کنند،و به این صورت،پرده جهل و بی خبری،برای سادهلوحان،روی آن بیفکنند.
اینگونه تعبیرها که از ناحیه دشمنان پیامبر ص صادر میشد خود دلیل روشنی است بر اینکه پیامبر ص کارهای خارقالعادهای داشته که افکار و دلها را به سوی خود جذب میکرده است،مخصوصا تکیه کردن روی سحر در مورد قرآن مجید خود گواه زندهای بر جاذبه فوق العاده این کتاب آسمانی است که آنها برای اغفال مردم آن را زیر پرده سحر میپوشاندند.
به خواست خدا در ذیل آیات مناسب باز در این باره سخن خواهیم گفت.
1) 1) تفسیر برهان جلد 2 صفحه 177 و تفسیر قرطبی جلد 5 صفحه 3145.
إِنَّ رَبَّکُمُ اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ مٰا مِنْ شَفِیعٍ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (3) إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً وَعْدَ اَللّٰهِ حَقًّا إِنَّهُ یَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ بِالْقِسْطِ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ (4)
3-پروردگار شما خداوندی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید سپس بر تخت (قدرت)قرار گرفت و به تدبیر کار(جهان)پرداخت،هیچ شفاعت کنندهای جز به اذن او وجود ندارد،این است خداوند پروردگار شما،پس او را پرستش کنید،آیا متذکر نمیشوید؟! 4-بازگشت همه شما به سوی او است خداوند وعده حقی فرموده،او خلق را آغاز کرد سپس آن را باز میگرداند،تا کسانی را که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به عدالت جزا دهد و برای کسانی که کافر شدند نوشیدنی از مایع سوزان است و عذاب دردناکی بخاطر آنکه کفر میورزیدند.
خداشناسی و معاد
قرآن پس از اشاره به مسئله وحی و نبوت در نخستین آیات این سوره،به
سراغ دو اصل اساسی تعلیمات همه انبیاء یعنی"مبدء"و"معاد"میرود،و در دو آیه فوق این دو اصل مهم را در ضمن عباراتی کوتاه و گویا بیان میکند.
نخست میگوید:"پروردگار شما همان خداوندی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید"( إِنَّ رَبَّکُمُ اللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ).
همانگونه که سابقا هم اشاره کردهایم کلمه"یوم"در لغت عرب و"روز" در فارسی و معادل آن در سایر لغات در بسیاری مواقع به معنی دوران استعمال میشود چنان که میگوئیم:روزی در کشور ما استبداد حکومت میکرد،ولی اکنون در پرتو انقلاب روز آزادی است،یعنی دورانی استبداد بود و پس از پایان استبداد دوران رهایی مردم رسیده است (1).
بنا بر این مفهوم جمله فوق این میشود که پروردگار آسمان و زمین را در شش دوران آفریده است و چون در باره این دورانهای ششگانه سابقا سخن گفتهایم از تکرار آن خود داری میکنیم (2).
سپس اضافه میکند:"خداوند پس از آفرینش جهان زمام امور آنها را در دست گرفت"( ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ ).
"همه کارهای جهان به فرمان او است،و همه چیز در قبضه تدبیرش" (یدبر الامر).
کلمه"عرش"گاهی به معنی"سقف"،و گاهی به معنی چیزی که دارای سقف است،و زمانی به معنی تختهای بلند پایه میآید،این معنی اصلی آن است اما معنی کنایی آن همان قدرت است،چنان که میگوئیم فلان شخص بر تخت نشست، و یا پایههای تختش فرو ریخت،و یا او را از تخت به زیر آوردند،همه اینها کنایه از قدرت یافتن و یا از دست دادن قدرت است در حالی که ممکن است اصلا تختی
در کار نبوده باشد،به همین دلیل" اِسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ "به معنی این است که خداوند زمام امور جهان را بر دست گرفت (1).
"تدبر"از ماده"تدبیر"در اصل از"دبر"(بر وزن ابر)به معنی پشت سر و عاقبت چیزی است بنا بر این تدبیر به معنی بررسی کردن عواقب کارها،و مصالح را سنجیدن و بر طبق آن عمل نمودن است.پس از آنکه روشن شد خالق و آفریدگار"اللّٰه"است و زمام اداره جهان هستی به دست او است و تدبیر همه امور به فرمان او میباشد معلوم است که بتها این موجودات بی جان و عاجز و ناتوان هیچگونه نقشی در سرنوشت انسانها نمیتوانند داشته باشند لذا در جمله بعد میفرماید:"هیچ شفاعت کنندهای جز به اذن و فرمان او وجود ندارد"( مٰا مِنْ شَفِیعٍ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ) (2).
آری"این چنین است"اللّٰه"پروردگار شما،او را باید پرستش کنید نه غیر او" ( ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ ).
"آیا با این دلیل روشن متذکر نمیشوید؟"( أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ ).
*** در آیه بعد همانگونه که اشاره کردیم سخن از معاد میگوید و در جملههای کوتاهی هم اصل این مسئله و هم دلیل،و هم هدف آن را بیان میدارد.
نخست میگوید:"بازگشت همه شما به سوی خدا است"( إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً ).
سپس روی این مساله مهم تکیه و تاکید کرده اضافه میکند:"این وعده
قطعی خداوند است"( وَعْدَ اللّٰهِ حَقًّا ).
بعد با این عبارت اشاره به دلیل آن کرده،میگوید:"خداوند آفرینش را آغاز کرد و سپس تجدید میکند."( إِنَّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ).
یعنی آنها که در معاد تردید دارند باید آغاز خلقت را بنگرند،کسی که جهان را در آغاز ایجاد کرد توانایی اعاده آن را دارد،این استدلال به صورت دیگری در سوره"اعراف"آیه 29 ضمن یک جمله کوتاه بیان شده است کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ :"همانگونه که شما را در آغاز ایجاد کرد باز میگرداند"که شرح آن در تفسیر سوره اعراف گذشت.
آیات مربوط به معاد در قرآن نشان میدهد که علت عمده تردید مشرکان و مخالفان،این بوده که در امکان چنین چیزی تردید داشتهاند و با تعجب سؤال میکردند آیا این استخوانهای پوسیده و خاک شده بار دیگر لباس حیات و زندگی در بر میکند و به شکل نخست باز میگردد؟لذا قرآن نیز روی همین مساله "امکان"انگشت گذارده و میگوید:فراموش نکنید آن کسی که جهان را از نو سامان میبخشد و مردگان را زنده میکند همان آفریدگاری است که در آغاز چنین کرده است.
سپس سخن از هدف معاد به میان میآید که این برنامه"برای آن است که خداوند افرادی را که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند به عدالت پاداش دهد"،بی آنکه کوچکترین اعمال آنها از نظر لطف و مرحمت او مخفی و بی اجر بماند ( لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ بِالْقِسْطِ ).
"و آنها که راه کفر و انکار پوییدند و طبعا عمل صالحی نیز نداشتند(زیرا ریشه عمل خوب اعتقاد خوب است)مجازات دردناک،و نوشیدنی از آب گرم و سوزان و عذاب الیم به خاطر کفرشان در انتظارشان است".( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ ).
1-با اینکه خداوند مکان و محلی ندارد و مخصوصا با توجه به اینکه در این جهان نیز همه جا هست و از ما به ما نزدیکتر است موجب شده که مفسران در تفسیر إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً در آیه فوق و آیات دیگر قرآن تفسیرهای گوناگون کنند.
گاهی گفته میشود منظور این است به سوی پاداش و جزای خدا باز میگردید.
و شاید بعضی از جاهلان این تعبیر را دلیلی بر تجسم خداوند در قیامت بدانند که بطلان این عقیده واضحتر از آن است که نیاز به بیان داشته باشد.
اما آنچه با دقت در آیات قرآن به دست میآید این است که عالم حیات و زندگی همچون کاروانی است که از جهان عدم به حرکت در آمده،و در مسیر بی انتهای خود به سوی بی نهایت که ذات پاک خدا است پیش میرود،هر چند مخلوقات محدودند و محدود هرگز بی نهایت نخواهد شد ولی سیر او به سوی تکامل نیز متوقف نمیگردد،حتی پس از قیام قیامت باز این سیر تکاملی ادامه مییابد (چنان که در بحث معاد شرح دادهایم) (1).
قرآن میگوید یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّکَ کٰادِحٌ إِلیٰ رَبِّکَ کَدْحاً :"ای انسان تو با تلاش و کوشش به سوی پروردگارت پیش میروی".
و نیز میگوید" یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ ":"ای روحی که در پرتو ایمان و عمل صالح به سر حد آرامش و اطمینان رسیدهای به سوی پروردگارت بازگرد".
و از آنجا که آغاز این حرکت از ناحیه آفریدگار شروع شده و نخستین جرقه حیات از او پدید آمده و این حرکت تکاملی نیز به سوی او است تعبیر به
1) 1) برای توضیح بیشتر به کتاب معاد و جهان پس از مرگ مراجعه کنید.
"رجوع"و بازگشت شده است.
کوتاه سخن اینکه این گونه تعبیرها علاوه بر اینکه اشاره به آغاز حرکت عمومی موجودات از ناحیه خدا است هدف و مقصد این حرکت را که ذات پاک او است نیز مشخص میکند.
و با توجه به اینکه تقدیم کلمه"الیه"دلیل انحصار است روشن میشود که هیچ وجودی جز ذات پاک او نمیتواند مقصد حرکت تکاملی انسان باشد نه بتها و نه هیچ مخلوق دیگر،زیرا همه اینها محدودند و مسیر انسان یک مسیر نامحدود است.
2-"قسط"در لغت به معنی پرداختن سهم دیگری است و لذا مفهوم دادگری در آن نهفته است،جالب اینکه در آیه فوق این کلمه تنها در مورد کسانی که عمل صالح دارند و پاداش نیک دریافت میکنند گفته شده،ولی در مورد کیفر بدکاران عنوان نشده است،این به خاطر آن است که مجازات و کیفر شکل در آمد و سهمیه ندارد،و به تعبیر دیگر کلمه قسط تنها متناسب پاداش نیک است نه مجازات.
هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ اَلشَّمْسَ ضِیٰاءً وَ اَلْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنٰازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ اَلسِّنِینَ وَ اَلْحِسٰابَ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ ذٰلِکَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ یُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (5) إِنَّ فِی اِخْتِلاٰفِ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَّقُونَ (6)
5-او کسی است که خورشید را روشنایی و ماه را نور قرار داد،و برای آن منزلگاههایی مقدر کرد تا عدد سالها و حساب(کارها)را بدانید،خداوند این را جز به حق نیافریده او آیات(خود را)برای گروهی که اهل دانشند شرح میدهد.
6-مسلما در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمانها و زمین آفریده آیات(و نشانههایی) است بر آنها که پرهیزکارند(و گناه چشم دلشان را نابینا نکرده است).
گوشهای از آیات عظمت خدا
در آیات گذشته اشاره کوتاهی به مساله مبدأ و معاد شده بود،ولی از این آیات به بعد این دو مساله اصولی که مهمترین پایه دعوت انبیاء بوده است به طور مشروح مورد بحث قرار میگیرد و به تعبیر دیگر آیات آینده نسبت به گذشته از قبیل تفصیل و اجمال است.
نخستین آیه مورد بحث اشاره به قسمتهایی از آیات عظمت خدا در جهان آفرینش کرده میگوید:او کسی است که خورشید را ضیاء و روشنی و قمر را نور قرار داد"( هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیٰاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً .) خورشید با نور عالمگیرش نه تنها بستر موجودات را گرم و روشن میسازد بلکه در تربیت گیاهان و پرورش حیوانات سهم عمده و اساسی دارد، و اصولا هر حرکت و جنبشی در کره زمین وجود دارد حتی حرکت بادها و امواج دریاها و جریان رودها و آبشارها-اگر درست دقت کنیم از برکت نور آفتاب است،و اگر روزی این اشعه حیاتبخش از کره خاکی ما قطع شود در فاصله کوتاهی تاریکی و سکوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت.
ماه با نور زیبایش چراغ شبهای تار ما است،نه تنها شبروان را در بیابانها رهبری میکند بلکه روشنایی ملائمش برای همه ساکنان زمین مایه آرامش و نشاط است.
سپس به یکی دیگر از آثار مفید وجود ماه اشاره کرده میگوید:
"خداوند برای آن منزلگاههایی مقدر کرد تا شماره سالها و حساب زندگی و کار خویش را بدانید"( وَ قَدَّرَهُ مَنٰازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسٰابَ ).
یعنی اگر میبینید ماه از نخستین شب که هلال باریکی بیش نیست رو به افزایش
میرود تا حدود نیمه ماه و از آن پس تدریجا نقصان مییابد تا یکی دو روز آخر ماه بعد در تاریکی محاق فرو میرود و بار دیگر به شکل هلال ظاهر میگردد، و همان منزلگاههای پیشین را طی میکند،این دگرگونی عبث و بیهوده نیست، بلکه یک تقویم بسیار دقیق و زنده طبیعی است که عالم و جاهل میتوانند آن را بخوانند و حساب تاریخ کارها و امور زندگی خود را نگهدارند و این اضافه بر نوری است که ماه به ما میبخشد (1).
سپس اضافه میکند این آفرینش و این گردش مهر و ماه سرسری و از بهر بازیگری نیست"خداوند آن را نیافریده است مگر به حق"( مٰا خَلَقَ اللّٰهُ ذٰلِکَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ).
و در پایان آیه تاکید میکند که"خدا آیات و نشانههای خود را برای آنها که میفهمند و درک میکنند شرح میدهد"( یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ).
اما بیخبران بی بصر چه بسیار از کنار همه این آیات و نشانههای پروردگار میگذرند و کمترین چیزی از آن درک نمیکنند.
*** در آیه دوم به قسمتی دیگر از نشانهها و دلائل وجودش در آسمان و زمین پرداخته میگوید:"در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمان و زمین آفریده است نشانههایی است برای گروه پرهیزکاران"( إِنَّ فِی اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَّقُونَ ).
نه تنها خود آسمانها و زمین از آیات خدا است بلکه تمام ذرات موجوداتی که در آنها وجود دارد هر یک آیتی و نشانهای محسوب میشود،اما تنها کسانی آنها را درک میکنند که در پرتو تقوا و پرهیز از گناه،صفای روح و روشنبینی یافته،
1) 1) در مورد اینکه ماه یک تقویم طبیعی است و میتوان از حالات مختلفش روزهای ماه را دقیقا تعیین کرد در جلد دوم صفحه 6 بحث کردهایم.
و میتوانند چهره حقیقت و جمال یار را ببینند.
1-در اینکه میان"ضیاء"و"نور"چه تفاوتی است مفسران گفتگوی فراوان دارند بعضی هر دو را مترادف و به یک معنی دانستهاند،و بعضی گفتهاند"ضیاء" که در مورد،نور خورشید در آیه فوق به کار رفته همان نور قوی است،اما کلمه "نور"که در باره ماه به کار رفته نور ضعیفتر است.
سومین نظر در این باره این است که"ضیاء"به معنی نور ذاتی است ولی "نور"مفهوم اعمی دارد،که ذاتی و عرضی را هر دو شامل میشود،بنا بر این تفاوت تعبیر در آیه فوق اشاره به این نکته است که خداوند خورشید را منبع جوشش نور قرار داد در حالی که نور ماه جنبه اکتسابی دارد و از خورشید سرچشمه میگیرد.
این تفاوت با توجه به پارهای از آیات قرآن صحیحتر به نظر میرسد زیرا در آیه 16 سوره نوح میخوانیم:" وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرٰاجاً "و در آیه 61 سوره فرقان میخوانیم:" وَ جَعَلَ فِیهٰا سِرٰاجاً وَ قَمَراً مُنِیراً " با توجه به اینکه"سراج"(چراغ)نور از خودش پخش میکند و منبع و سرچشمه نور است و خورشید در دو آیه فوق تشبیه به سراج شده است روشن میشود که در آیات مورد بحث نیز این تفاوت بسیار متناسب است.
2-در اینکه آیا"ضیاء"جمع است یا مفرد در میان اهل ادب و نویسندگان لغت اختلاف است. بعضی مانند نویسنده کتاب"قاموس"آن را مفرد دانستهاند، ولی بعضی دیگر مانند"زجاج""ضیاء"را جمع"ضوء"میدانند،نویسنده تفسیر"المنار"و تفسیر"قرطبی"نیز این معنی را پذیرفتهاند و مخصوصا "المنار"بر اساس آن استفاده خاصی از آیه کرده است و میگوید:ذکر ضیاء به صورت جمع در قرآن در مورد نور آفتاب اشاره به چیزی است که علم امروز پس از قرنها آن را اثبات کرده است و آن اینکه نور آفتاب مرکب از هفت نور
و یا به تعبیر دیگر هفت رنگ است،همان رنگهایی که در رنگین کمان،و به هنگام عبور نور از منشورهای بلورین دیده میشود.
ولی جای این سؤال باقی میماند که مگر نور ماه-هر چند ضعیفتر است- مرکب از رنگهای مختلف نیست؟.
3-در اینکه مرجع ضمیر"قدره منازل"(برای آن منزلگاههایی قرار داد)تنها"ماه"است و یا ماه و خورشید هر دو را شامل میشود باز در میان مفسران گفتگو است بعضی معتقدند که این ضمیر گرچه مفرد است اما به هر دو بازمیگردد و نظیر آن در ادبیات عرب کم نیست.
انتخاب این نظر به خاطر آن است که نه تنها ماه بلکه خورشید هم منزلگاههایی دارد و هر وقت در برج مخصوصی است و همین اختلاف برجها مبدأ پیدایش تاریخ و ماههای شمسی است.
ولی انصاف این است که ظاهر آیه نشان میدهد که این ضمیر مفرد تنها به "قمر"که نزدیک آن است بازمیگردد و این خود نکتهای دارد،زیرا:
اولا-ماههایی که در اسلام و قرآن به رسمیت شناخته شده ماههای قمری است.
و ثانیا-ماه کرهای است متحرک و منزلگاههایی دارد و اما خورشید در وسط منظومه شمسی قرار گرفته و حرکتی در مجموع این منظومه ندارد،و این اختلاف برجها و سیر خورشید در صور فلکی دوازدهگانه که از"حمل"شروع میشود و به"حوت"ختم میگردد به خاطر حرکت خورشید نیست بلکه به خاطر حرکت زمین به دور خورشید است و این گردش زمین سبب میشود که خورشید را هر ماه روبروی یکی از صور فلکی دوازدهگانه ببینیم،بنا بر این خورشید منزلگاههای مختلف ندارد بلکه تنها ماه دارای منزلگاهها است.(دقت کنید).
آیه فوق در حقیقت اشاره به یکی از مسائل علمی مربوط به کرات آسمانی
میکند،که در آن زمان از نظر علم و دانش بشر پوشیده بود و آن اینکه ماه دارای حرکت است و اما خورشید حرکتی ندارد.
4-در آیات فوق آمد و شد شب و روز یکی از نشانههای خدا شمرده شده است،و این به خاطر آن است که اگر نور آفتاب یک نواخت و به طور مداوم بر زمین میتابید مسلما درجه حرارت در زمین به قدری بالا میرفت که قابل زندگی نبود(مانند حرارت سوزان ماه در روزهایش که به اندازه 15 شبانه روز زمین طولانی است)و همچنین اگر شب به طور مستمر ادامه مییافت همه چیز از شدت سرما میخشکید(همانند شبهای طولانی ماه)ولی خداوند این دو را پشت سر یکدیگر قرار داده تا بستر حیات و زندگی را در کره زمین آماده و مهیا سازد (1).
نقش عدد و حساب و تاریخ و سال و ماه در نظام زندگی بشر و پیوندهای اجتماعی و کسب و کار بر همه کس روشن و آشکار است.
5-مساله عدد و حساب که در آیات فوق به آن اشاره شده در واقع یکی از مهمترین مسائل زندگی بشر در تمام زمینهها است.
میدانیم اهمیت یک موهبت هنگامی آشکار میشود که زندگی را بدون آن مورد مطالعه و بررسی قرار بدهیم،روی این حساب،فکر کنید اگر یک روز تاریخ(امتیاز روزها،ماهها و سالها)از زندگی بشر برداشته شود و مثلا نه روزهای هفته روشن باشد و نه روزهای ماه و نه شماره ماهها و سالها،در این موقع تمام مسائل تجاری،اقتصادی،سیاسی و هر گونه قرار داد و برنامه زمانبندی شده به هم میریزد،و هیچ کاری نظم و انضباطی به خود نخواهد گرفت،حتی وضع کشاورزی،دامداری و صنایع تولیدی نیز دچار هرج و مرج میشود.
اما از آنجا که خداوند،انسان را برای یک زندگی سعادتبخش،و توأم
1) 1) در جلد اول صفحه 410 و جلد 3 صفحه 214 نیز در این باره توضیحات دیگری دادهایم.
با نظام،آفریده،وسائل آن را نیز در اختیارش گذاشته است.
درست است که انسان با یک تاریخ قرار دادی میتواند کارهای خود را تا حدودی منظم سازد،ولی اگر بر پایه یک میزان طبیعی استوار نباشد نه عمومیت پیدا میکند و نه چندان قابل اعتماد است.
گردش ماه و خورشید(یا صحیحتر زمین به دور خورشید)و منزلگاههایی که دارند یک تقویم طبیعی را پیریزی میکند که همه جا و برای همه کس روشن و قابل اعتماد است.
همانطور که مقدار شبانه روز که یک واحد کوچک تاریخی است،بر اثر یک عامل طبیعی یعنی حرکت زمین به دور خود به وجود میآید،ماه و سال نیز باید متکی به یک گردش طبیعی باشد،و به این ترتیب حرکت ماه به دور کره زمین یک واحد بزرگتر(ماه که تقریبا مساوی 30 روز است)و حرکت زمین به دور آفتاب واحد عظیمتری یعنی سال را تشکیل میدهد.
گفتیم تقویم اسلامی بر اساس تقویم قمری و گردش ماه است،درست است که گردش خورشید در برجهای دوازدهگانه نیز وسیله خوبی برای تعیین ماههای شمسی است،ولی این تقویم با اینکه طبیعی است به درد همه نمیخورد،و تنها دانشمندان نجوم از طریق رصدهای نجومی میتوانند،بودن خورشید را در فلان برج تشخیص دهند،به همین دلیل دیگران مجبورند به تقویمهایی که بوسیله همان منجمان تنظیم شده مراجعه کنند.
ولی گردش منظم ماه به دور زمین،تقویم روشنی به دست میدهد که حتی افراد بی سواد و بیابان گرد نیز قادر به خواندن خطوط و نقوش آن هستند.
توضیح اینکه قیافه ماه هر شب در آسمان به گونه خاصی غیر از شب قبل و بعد است به طوری که در شب در تمام ماه وضع و قیافه ماه در آسمان یکسان نیست،و اگر کمی در وضع ماه هر شب دقت کنیم کم کم عادت خواهیم کرد که با دقت
تعیین کنیم آن شب،چندمین شب ماه هست.
ممکن است بعضی تصور کنند از نیمه دوم ماه به بعد منظرههای نیمه اول ماه عینا تکرار میشود،و مثلا چهره ماه در شب بیست و یکم درست مانند شب هفتم است، ولی این یک اشتباه بزرگ است،زیرا قسمت ناقص ماه در نیمه اول طرف بالا است در حالی که قسمت ناقص در نیمه دوم طرف پائین است و به تعبیر دیگر نوکهای هلال در آغاز ماه به سمت شرق است،در حالی که نوکهای ماه در اواخر ماه به سمت غرب میباشد،به علاوه ماه در اوائل ماه در سمت غرب دیده میشود،ولی در اواخر بیشتر در سمت شرق و بسیار دیرتر طلوع میکند.
به این ترتیب میتوان از شکل ماه با تغییرات تدریجیاش به عنوان یک روز شمار استفاده کرد،و با دقت روزهای ماه را از شکل ماه بدست آورد.
به هر حال ما در این موهبت که نامش را"نظام تاریخی"مینامیم، مدیون این آفرینش الهی هستیم،و اگر حرکات ماه و خورشید(زمین)نبود، چنان هرج و مرج و ناراحتی در زندگی برای ما پدید میآمد که حسابی برای آن متصور نبود.
زندانیانی که در سلولهای انفرادی و تاریک گرفتار شدهاند و زمان را گم کردهاند این سرگردانی و بلاتکلیفی را کاملا احساس کردهاند.
یکی از زندانیانی که در عصر ما حدود یک ماه در سلول تاریک انفرادی عمال استبداد گرفتار شده بود نقل میکرد که من برای تشخیص وقت نماز هیچ وسیلهای نداشتم جز اینکه به هنگامی که نهار میآوردند نماز ظهر و عصر میخواندم و به هنگامی که شام میآوردند،نماز مغرب و عشا و نماز صبح را نیز معمولا همراه آوردن صبحانه میخواندم!برای اینکه روزها را بشمرم حساب وعدههای غذا را در نظر میگرفتم،هر سه وعده غذا را یک روز حساب میکردم! اما نمیدانم چه شد هنگامی که از زندان بیرون آمدم حساب من با حساب مردم
در خارج تفاوت پیدا کرده بود!
إِنَّ اَلَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا وَ رَضُوا بِالْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ اِطْمَأَنُّوا بِهٰا وَ اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ آیٰاتِنٰا غٰافِلُونَ (7) أُولٰئِکَ مَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (8) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ یَهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمٰانِهِمْ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهٰارُ فِی جَنّٰاتِ اَلنَّعِیمِ (9) دَعْوٰاهُمْ فِیهٰا سُبْحٰانَکَ اَللّٰهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (10)
7-آنها که امید لقای ما(و رستاخیز)را ندارند،و به زندگی دنیا خشنود شدند،و بر آن تکیه کردند،و آنها که از آیات ما غافلند.
8-(همه)آنها جایگاهشان آتش است به خاطر کارهایی که انجام میدادند.
9-(ولی)کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند آنها را در پرتو ایمانشان هدایت میکند،از زیر(قصرهای)آنها نهرها،در باغهای بهشت،جریان دارد.
10-گفتار(و دعای)آنها در بهشت این است که خداوندا!منزهی تو،و تحیت آنها سلام، و آخرین سخنشان حمد مخصوص پروردگار عالمیان است.
بهشتیان و دوزخیان
در آغاز این سوره همانگونه که اشاره شد،قرآن نخست یک بحث اجمالی پیرامون مساله مبدء و معاد نموده،سپس به شرح آن پرداخته است،در آیات قبل شرحی پیرامون مساله معاد بود،و در آیات مورد بحث شرحی پیرامون معاد، و سرنوشت مردم در جهان دیگر،دیده میشود.
نخست میفرماید:"کسانی که امید لقای ما را ندارند و به رستاخیز معتقد نیستند و به همین دلیل تنها به زندگی دنیا خشنودند و به آن اطمینان میکنند..." ( إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا وَ رَضُوا بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ اطْمَأَنُّوا بِهٰا ).
"و همچنین آنها که از آیات ما غافلند و در آنها اندیشه نمیکنند،تا قلبی بیدار و دلی مملو از احساس مسئولیت پیدا کنند..."( وَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ آیٰاتِنٰا غٰافِلُونَ ).
*** "این هر دو گروه جایگاهشان آتش است،به خاطر اعمالی که انجام میدهند" ( أُولٰئِکَ مَأْوٰاهُمُ النّٰارُ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ).
در حقیقت نتیجه مستقیم عدم ایمان به معاد همان دلبستگی به این زندگی محدود و مقامهای مادی و اطمینان و اتکاء به آن است،و نتیجه آن نیز آلودگی از نظر عمل و فعالیتهای مختلف زندگی است و پایان آن چیزی جز آتش نخواهد بود.
همچنین غفلت از آیات الهی،سرچشمه بیگانگی از خدا،و بیگانگی از خدا سرچشمه عدم احساس مسئولیت،و آلودگی به ظلم و فساد و گناه است،و سرانجام
آن چیزی جز آتش نمیتواند باشد.
بنا بر این هر دو گروه فوق یعنی آنها که ایمان به مبدء یا ایمان به معاد ندارند،مسلما از نظر عمل آلوده خواهند بود و آینده هر دو گروه تاریک است.
این دو آیه بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که برای اصلاح یک جامعه و نجات آن از آتش ظلم و فساد،تقویت پایههای ایمان به"خدا"و"معاد" دو شرط ضروری و اساسی است چرا که بدون ایمان به خدا،احساس مسئولیت از وجود انسان برچیده میشود،و بدون توجه به معاد ترس از مجازات از میان خواهد رفت،و به این ترتیب این دو پایه اعتقادی پایه تمام اصلاحات اجتماعی است.
*** سپس اشاره به حال گروه دیگری میکند که نقطه مقابل این دو گروه میباشند و میگوید"کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند،خداوند به کمک ایمانشان آنها را هدایت میکند"( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ یَهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمٰانِهِمْ ).
این نور هدایت الهی که از نور ایمانشان سرچشمه میگیرد،تمام افق زندگانی آنها را روشن میسازد،در پرتو این نور آن چنان روشنبینی پیدا میکنند که جار و جنجالهای مکتبهای مادی،و وسوسههای شیطانی،و زرق و برقهای گناه،و زر و زور،فکر آنها را نمیدزدد،و از راه به بیراهه گام نمینهند.
این حال دنیای آنها"و در جهان دیگر خداوند در باغهای پر نعمت بهشت قصرهایی به آنها میبخشد که از زیر آنها نهرهای آب جریان دارد"( تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهٰارُ فِی جَنّٰاتِ النَّعِیمِ ).
*** آنها در محیطی مملو از صلح و صفا و عشق به پروردگار و انواع نعمتها به
سر میبرند.
هر زمان که جذبه ذات و صفات خدا وجودشان را روشن میسازد،"میگویند پروردگارا منزه و پاک از هر گونه عیب و نقصی"(دعویهم فِیهٰا سُبْحٰانَکَ اللّٰهُمَّ ) و هر زمان به یکدیگر میرسند سخن از صلح و صفا میگویند"و تحیتشان آنجا سلام است"( وَ تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ ).
و سرانجام هر گاه از نعمتهای گوناگون خداوند در آنجا بهره میگیرند به شکر پرداخته و میگویند:"حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که پروردگار عالمیان است"( وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
1-منظور از ملاقات پروردگار که در آیه نخست آمده مسلما ملاقات حسی نیست بلکه منظور علاوه بر ملاقات پاداش و کیفرهای پروردگار،یک نوع شهود باطنی است که انسان در قیامت نسبت به ذات مقدس پیدا میکند،زیرا آیات و نشانههای او را همه جا آشکارتر میبیند و دید و درک تازهای برای شناختش مییابد (1)2-در جمله" یَهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمٰانِهِمْ "سخن از هدایت انسان در پرتو ایمان به میان آمده است،این هدایت،مخصوص به زندگی جهان دیگر نیست،بلکه در این جهان نیز انسان مؤمن در پرتو ایمانش از بسیاری اشتباهات و فریبکاریها و لغزشهایی که مولود طمع،خود خواهی،هوی و هوس است نجات مییابد،و راه خود را در جهان دیگر به سوی بهشت در پرتو این ایمان پیدا میکند،چنان که قرآن میگوید:" یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ " (2)"در آن روز مردان و زنان با ایمان را میبینی که شعاع نورشان
در پیشاپیش رو،و در طرف راستشان در حرکت است".
و در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:
ان المؤمن اذا خرج من قبره صور له عمله فی صورة حسنة فیقول له انا عملک فیکون له نورا و قائدا الی الجنة " (1):"هنگامی که مؤمن از قبر خود خارج میشود،اعمالش به صورت زیبایی نمایان میگردد و با او سخن میگوید که من اعمال توام و به صورت نوری در میآید که او را به سوی بهشت هدایت میکند"! 3-در آیات فوق تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهٰارُ آمده است،در حالی که در آیات دیگر قرآن" تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ "دیده میشود،و به تعبیر دیگر در موارد دیگر میخوانیم که از زیر درختان بهشت نهرها جریان دارد،اما در آیه فوق میخوانیم از زیر پای بهشتیان نهرها جاری است.
این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که حتی قصرهای بهشتیان بر روی نهرها بنا شده،که لطف و زیبایی فوق العادهای به آنها میبخشد.
و یا اشاره به اینکه نهرهای بهشتی به فرمان آنها هستند و در قبضه قدرتشان میباشد،چنان که در سرگذشت فرعون میخوانیم که میگفت أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هٰذِهِ الْأَنْهٰارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی :"آیا حکومت مصر در اختیار من نیست و این نهرها به فرمان من جریان ندارند" (2).
این احتمال نیز داده شده است که کلمه"تحت"به معنی"بین ایدی" باشد یعنی در مقابل آنها نهرهای آب جریان دارد.
4-جالب توجه اینکه در آخرین آیه مورد بحث اشاره به سه حالت و یا سه نعمت و لذت بزرگ بهشتیان شده است:
حالت نخست توجه به ذات پاک پروردگار و لذتی که از این توجه به آنها
دست میدهد که قابل مقایسه با هیچ لذتی نیست.
حالت دوم لذتی است که بر اثر تماس داشتن با مؤمنان دیگر در آن محیط پر از صلح و تفاهم پیدا میشود که بعد از لذت توجه به خدا از همه چیز برتر است.
حالت سوم لذتی است که از انواع نعمتهای بهشتی به آنها دست میدهد و باز آنها را متوجه به خدا میسازد،و حمد و سپاس او را میگویند(دقت کنید).
وَ لَوْ یُعَجِّلُ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ اَلشَّرَّ اِسْتِعْجٰالَهُمْ بِالْخَیْرِ لَقُضِیَ إِلَیْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ اَلَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ (11) وَ إِذٰا مَسَّ اَلْإِنْسٰانَ اَلضُّرُّ دَعٰانٰا لِجَنْبِهِ أَوْ قٰاعِداً أَوْ قٰائِماً فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنٰا إِلیٰ ضُرٍّ مَسَّهُ کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (12)
11-اگر همانگونه که مردم در بدست آوردن خوبیها عجله دارند،خداوند(به کیفر اعمالشان) مجازاتشان کند عمرشان به پایان میرسد(و همگی نابود خواهند شد)ولی آنها که امید لقای ما را ندارند بحال خودشان رها میکنیم تا در طغیانشان سرگردان شوند.
12-و هنگامی که به انسان زیان(و ناراحتی)برسد ما را(در همه حال)در حالی که به پهلو خوابیده،یا نشسته،یا ایستاده است میخواند،اما هنگامی که ناراحتی او را بر طرف ساختیم چنان میرود که گویی هرگز ما را برای حل مشکلی که به او رسیده نخوانده،اینگونه برای اسرافکاران اعمالشان زینت داده شده است.
انسانهای خودرو!
در این آیات نیز هم چنان سخن پیرامون مساله پاداش و کیفر بدکاران است.
در آیه نخست میگوید:"اگر خداوند مجازات مردم بد کار را سریعا و در این جهان انجام دهد و همانگونه که آنها در بدست آوردن نعمت و خیر و نیکی عجله دارند،در مجازاتشان تعجیل کند،عمر همگی به پایان میرسد و اثری از آنها باقی نمیماند"( وَ لَوْ یُعَجِّلُ اللّٰهُ لِلنّٰاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجٰالَهُمْ بِالْخَیْرِ لَقُضِیَ إِلَیْهِمْ أَجَلُهُمْ ).
ولی از آنجا که لطف خداوند همه بندگان حتی بدکاران و کافران و مشرکان را نیز شامل میشود،در مجازاتشان عجله به خرج نمیدهد،شاید بیدار شوند و توبه کنند،و از بیراهه به راه بازگردند.
به علاوه اگر مجازات با این سرعت انجام میگرفت،حالت اختیار که پایه تکلیف است تقریبا از میان میرفت،و اطاعت مطیعان جنبه اضطراری به خود میگرفت،چرا که در صورت تخلف فورا مجازات دردناکی را در برابر خود میدیدند.
این احتمال نیز در تفسیر جمله فوق داده شده است که گروهی از کفار لجوج-همانگونه که آیات قرآن کرارا بازگو کرده-به پیامبران میگفتند اگر شما راست میگوئید هر چه زودتر از خدا بخواهید ما را نابود یا مجازات کند،و اگر خدا میخواست این تقاضای آنها را بپذیرد احدی از آنها باقی نمیماند.
ولی تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد.
و در پایان آیه میفرماید:"مجازاتشان همین بس که افرادی را که ایمان به رستاخیز و لقای ما ندارند به حال خود رها میکنیم تا در طغیانشان حیران و سرگردان شوند"،نه حق را از باطل بشناسند،و نه راه را از چاه( فَنَذَرُ الَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ ).
*** آن گاه اشاره به وجود نور توحید در فطرت و عمق روح آدمی کرده میگوید:
"هنگامی که به انسان زیانی میرسد،و دستش از همه جا کوتاه میشود،دست به سوی ما دراز میکند و ما را در همه حال در حالی که به پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده است میخواند"( وَ إِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ الضُّرُّ دَعٰانٰا لِجَنْبِهِ أَوْ قٰاعِداً أَوْ قٰائِماً ) آری خاصیت مشکلات و حوادث دردناک،کنار رفتن حجابها از روی فطرت پاک آدمی است،در کوره حوادث تمام قشرهای سیاهی که روی این فطرت را پوشانده است میسوزد و از میان میرود،و برای مدتی،هر چند کوتاه درخشش این نور توحیدی آشکار میگردد.
سپس میگوید اما این افراد،چنان کم ظرفیت و بی خردند که"به مجرد اینکه بلا و ناراحتی آنها را بر طرف میسازیم،آن چنان در غفلت فرو میروند که گویا هرگز از ما تقاضایی نداشتند"و ما نیز به آنها کمکی نکردیم( فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنٰا إِلیٰ ضُرٍّ مَسَّهُ ) "آری این چنین اعمال مسرفان در نظرشان جلوه داده شده است"( کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
در اینکه چه کسی اعمال اینگونه افراد را در نظرشان جلوه و زینت میدهد، در ذیل آیه 122 سوره انعام جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 428 بحث کردهایم و اجمال سخن این است که:
زینت دهنده خداوند است اما از این طریق که این خاصیت را در اعمال
زشت و آلوده آفریده که هر قدر انسان به آنها بیشتر آلوده شود،بیشتر خو میگیرد و نه تنها قبح و زشتی آنها تدریجا از میان میرود بلکه کم کم به صورت عملی شایسته در نظرشان مجسم میگردد! و اما چرا در آیه فوق اینگونه افراد به عنوان"مسرف"(اسرافکار)معرفی شدهاند به خاطر این است که چه اسرافی از این بالاتر که انسان مهمترین سرمایه وجود خود یعنی عمر و سلامت و جوانی و نیروها را بیهوده در راه فساد و گناه و عصیان و یا در مسیر بدست آوردن متاع بی ارزش و ناپایدار این دنیا به هدر دهد، و در برابر این سرمایه چیزی عائد او نشود.
آیا این کار اسراف نیست و چنین کسان مسرف محسوب نمیشوند.
در باره"انسان"تعبیرات مختلفی در قرآن مجید آمده است.
در آیات زیادی از او به"بشر"تعبیر شده.
و در آیات فراوانی به انسان،و در آیاتی نیز به عنوان"بنی آدم"و عجیب اینکه در بسیاری از آیاتی که از او به انسان تعبیر شده صفات نکوهیده و مذمومی برای او ذکر گردیده است.
مثلا در آیات مورد بحث انسان به عنوان یک موجود فراموشکار و حقنشناس معرفی شده.
در جای دیگر به عنوان یک موجود ضعیف( خُلِقَ الْإِنْسٰانُ ضَعِیفاً -نساء-28) و در جای دیگر به عنوان یک موجود ستمگر و کفران کننده( إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ -ابراهیم-34).
و در جایی دیگر انسان را بخیل( کٰانَ الْإِنْسٰانُ قَتُوراً -اسراء-100).
و در مورد دیگر موجودی عجول( وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً -اسراء-11).
و در جای دیگر کفور و کفران کننده( وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ کَفُوراً -اسراء-67).
و در مورد دیگر موجودی پرخاشگر( کٰانَ الْإِنْسٰانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً - کهف-54).
و در جای دیگر ظلوم و جهول( إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً -احزاب-72).
و در جای دیگر کفور مبین و کفران کننده آشکار( إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَکَفُورٌ مُبِینٌ -زخرف-19).
و در مورد دیگر موجودی کم ظرفیت و دمدمی مزاج که هنگام نعمت بخیل و به هنگامی بلا پر جزع است( إِنَّ الْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذٰا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً -معارج-19 و 20 و 21).
و در جای دیگر مغرور حتی در برابر خدا( یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ مٰا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ -انفطار-6).
و در مورد دیگر موجودی که به هنگام نعمت طغیان میکند( إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ -علق-6).
به این ترتیب میبینیم"انسان"در قرآن مجید به عنوان موجودی که دارای جنبههای منفی فراوان و نقطههای ضعف متعددی است معرفی شده است.
آیا این همان انسانی است که خدا او را در"احسن تقویم"و"بهترین ساختمان"،آفریده است؟( لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ -تین-4).
و نیز آیا این همان انسانی است که خدا معلم او بوده و آنچه را نمیدانسته است به وی آموخته است( عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ یَعْلَمْ -علق-5).
و آیا این همان انسانی است که خدا بیان به او آموخته( خَلَقَ الْإِنْسٰانَ عَلَّمَهُ الْبَیٰانَ -رحمان-3).
و بالآخره آیا این همان انسانی است که خدا او را در مسیر پروردگار به
سعی و تلاش واداشته( یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّکَ کٰادِحٌ إِلیٰ رَبِّکَ کَدْحاً -انشقاق-6).
باید دید اینها چه انسانی هستند که با آن همه کرامت و محبت الهی اینهمه نقاط ضعف و نارسایی از خود نشان میدهند؟! ظاهر این است که این بحثها همه مربوط به انسانهایی است که تحت تربیت رهبران الهی قرار نگرفته بلکه به صورت گیاهی خودرو پرورش یافتهاند،نه معلمی و نه راهنمایی،و نه بیدار کنندهای داشتهاند،شهواتشان آزاد و در میان هوسها غوطهور هستند.
بدیهی است چنین انسانی نه تنها از امکانات فراوان و سرمایههای عظیم وجود خویش بهره نمیگیرد،بلکه با بکار انداختن آنها در مسیرهای انحرافی و غلط به صورت موجودی خطرناک و سرانجام ناتوان و بینوا در میآید.
و الا انسانی که با استفاده از وجود رهبران الهی و بکار گرفتن اندیشه و فکر و قرار گرفتن در مسیر حرکت تکاملی و حق و عدالت به مرحله"آدمیت"گام مینهد و شایسته نام"بنی آدم"میشود،بجایی میرسد که بجز خدا نمیبیند، آن چنان که قرآن میگوید وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً :
"ما آدمیزادگان را گرامی داشتیم و صفحه خشکی و دریا را جولانگاه آنها قرار دادیم و از روزیهای پاکیزه به او بخشیدیم و بر بسیاری از مخلوقات خود فضیلت و برتریش دادیم"(سوره اسراء آیه 70).
وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا اَلْقُرُونَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَمّٰا ظَلَمُوا وَ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْقَوْمَ اَلْمُجْرِمِینَ (13) ثُمَّ جَعَلْنٰاکُمْ خَلاٰئِفَ فِی اَلْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ (14)
13-ما امتهای پیش از شما را،به هنگامی که ظلم کردند،هلاک کردیم،در حالی که پیامبرانشان با دلایل روشن به سراغ آنها آمدند ولی آنها ایمان نیاوردند،اینگونه گروه مجرمان را جزا میدهیم.
14-سپس شما را جانشینان آنها در روی زمین-پس از آنان-قرار دادیم تا بنگریم شما چگونه عمل میکنید.
ستمگران پیشین و شما
در این آیات نیز اشاره به مجازاتهای افراد ستمگر و مجرم در این جهان میکند و با توجه دادن مسلمانان به تاریخ گذشته به آنها گوشزد مینماید که اگر راه آنان را بپویند به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.
در آیه نخست میگوید:"ما امتهای قبل از شما را هنگامی که دست به ستمگری زدند و با اینکه پیامبران با دلائل و معجزات روشن برای هدایت آنان آمدند هرگز به آنها ایمان نیاوردند،هلاک و نابود ساختیم"( وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَمّٰا ظَلَمُوا وَ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا ).
و در پایان آیه میافزاید"این برنامه مخصوص جمعیت خاصی نیست،اینچنین مجرمان را کیفر میدهیم"( کَذٰلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ )
در آیه بعد مطلب را صریحتر بیان میکند و میگوید:
"سپس شما را جانشین آنها در زمین قرار دادیم تا ببینیم چگونه عمل میکنید" ( ثُمَّ جَعَلْنٰاکُمْ خَلاٰئِفَ فِی الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ ).
1-قرون جمع"قرن"معمولا به معنی یک زمان طولانی استعمال میشود ولی همانگونه که علمای لغت گفتهاند به معنی قوم و جمعیتی که در عصر واحدی زندگی میکنند نیز آمده است زیرا ماده اصلی آن به معنی اقتران و نزدیکی است-در آیه مورد بحث نیز به همین معنی یعنی گروه و اقوام"هم عصر"به کار رفته.
2-در آیات فوق علت نابودی اقوام گذشته ظلم و ستم ذکر شده است،این بخاطر آن است که واژه ظلم آن چنان مفهوم جامعی دارد که هر گونه گناه و فسادی را در بر میگیرد.
3-از جمله وَ مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا (چنان نبود که ایمان بیاورند)استفاده میشود که خداوند تنها آن گروهی را به هلاکت کیفر میدهد که امیدی به ایمان آنها در آینده نیز نباشد،و به این ترتیب اقوامی که در آینده ممکن است ایمان بیاورند مشمول چنین کیفرهایی نمیشوند.
زیرا فرق بسیار است بین اینکه گفته شود ایمان نیاورند و یا گفته شود چنان نبود که ایمان بیاورند.(دقت کنید) 4-جمله لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ (ببینیم چگونه عمل میکنید)مسلما نه به معنی نگاه کردن با چشم است،و نه تفکر و نگاه قلبی،چون خداوند از هر دو پیراسته است،بلکه مفهوم آن حالتی شبیه انتظار است یعنی شما را به حال خود واگذاردهایم و منتظریم که چه خواهید کرد.
وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ اَلَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنَا اِئْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هٰذٰا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مٰا یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقٰاءِ نَفْسِی إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (15) قُلْ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَ لاٰ أَدْرٰاکُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (16) فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلْمُجْرِمُونَ (17)
15-و هنگامی که آیات روشن ما بر آنها خوانده میشود کسانی که امید لقای ما(و رستاخیز) را ندارند میگویند قرآنی غیر از این بیاور،و یا آن را تبدیل کن(و آیات نکوهش بتها را بردار!)بگو من حق ندارم که آن را از پیش خود تغییر دهم،فقط از چیزی که بر من وحی میشود پیروی میکنم،من اگر معصیت پروردگارم را کنم از مجازات روز بزرگ(قیامت)میترسم.
16-بگو اگر خدا میخواست من این آیات را بر شما نمیخواندم و از آن آگاهتان نمیکردم چه اینکه مدتها پیش از این در میان شما زندگی نمودم آیا نمیفهمید؟! 17-چه کسی ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ میبندد و آیات او را تکذیب میکند،مسلما مجرمان رستگار نخواهند شد.
بعضی از مفسران گفتهاند که این آیات در باره چند نفر از بت پرستان نازل
شد،چرا که خدمت پیامبر ص آمدند و گفتند:آنچه در این قرآن در باره ترک عبادت بتهای بزرگ ما،لات و عزی و منات و هبل و همچنین مذمت از آنان وارد شده برای ما قابل تحمل نیست،اگر میخواهی از تو پیروی کنیم،قرآن دیگری بیاور که این ایراد در آن نباشد،! و یا حد اقل این گونه مطالب را در قرآن کنونی تغییر ده!آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
این آیات نیز در تعقیب آیات گذشته که پیرامون مبدء و معاد سخن میگفت در همین زمینه و مسائل مربوط به آن بحث میکند.
نخست به یکی از اشتباهات بزرگ بت پرستان اشاره کرده میگوید:
"هنگامی که آیات آشکار و روشن ما بر آنها خوانده میشود،آنها که به رستاخیز و لقای ما ایمان ندارند میگویند قرآن دیگری غیر از این بیاور و یا لا اقل این قرآن را،تغییر ده"( وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ الَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هٰذٰا أَوْ بَدِّلْهُ ).
این بیخبران بینوا،پیامبر ص را برای رهبری خود نمیخواستند،بلکه به پیروی از خرافات و اباطیل خویش دعوت میکردند،قرآنی از او میخواستند که دنباله رو انحرافاتشان باشد،نه اصلاح کننده مجتمعشان،آنها نه فقط به قیامت ایمان نداشتند و در برابر کارهای خود احساس مسئولیت نمیکردند،بلکه این گفتارشان نشان میداد،اصلا مفهوم"نبوت"را نفهمیده بودند،یا به بازی میگرفتند.
قرآن با صراحت آنها را از این اشتباه بزرگ در میآورد،و به پیغمبر ص دستور میدهد که به آنها بگو:"برای من ممکن نیست که از پیش خود آن را تغییر
دهم"( قُلْ مٰا یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقٰاءِ نَفْسِی ) (1).
سپس برای تاکید اضافه میکند"من فقط پیروی از چیزی میکنم که بر من وحی میشود"( إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ ).
نه تنها نمیتوانم تغییر و تبدیلی در این وحی آسمانی بدهم،بلکه"اگر کمترین تخلفی از فرمان پروردگارم بکنم،از مجازات آن روز بزرگ(رستاخیز) میترسم"( إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ).
*** در آیه بعد به دلیل این موضوع میپردازد و میگوید به آنها بگو:من کمترین ارادهای از خودم در باره این کتاب آسمانی ندارم"و اگر خدا میخواست این آیات را بر شما تلاوت نمیکردم و از آن آگاهتان نمیساختم"( قُلْ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ و لا ادریکم به).
به دلیل اینکه"سالها پیش از این در میان شما زندگی کردم"و هرگز این گونه سخنان را از من نشنیدهاید،اگر آیات از ناحیه من بود لا بد در این مدت چهل سال از فکر من بر زبانم جاری میشد و حد اقل گوشهای از آن را بعضی از من شنیده بودند( فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ ).
آیا مطلبی را به این روشنی درک نمیکنید( أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
*** باز برای تاکید اضافه میکند که من به خوبی میدانم بدترین انواع ظلم و ستم آن است که کسی بر خدا افتراء ببندد،"چه کسی ستمکارتر است از کسی که دروغی را به خدا نسبت بدهد"( فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً ).
1) 1) کلمه تلقاء مصدر یا اسم مصدر است و به معنی مقابله و محاذات آمده و در آیه و مانند آن به معنی ناحیه و نزد میآید یعنی من از ناحیه و از نزد خودم نمیتوانم آن را تغییر دهم.
بنا بر این چگونه چنین گناه بزرگی را ممکن است من مرتکب بشوم.
"همچنین کار کسی که آیات الهی را تکذیب میکند،نیز بزرگترین ظلم و ستم است"( أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ ).
اگر شما از عظمت گناه تکذیب و انکار آیات حق بیخبرید من بی خبر نیستم، و به هر حال این کار شما جرم بزرگی است،و"مجرمان هرگز رستگار نخواهند شد" ( إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ ).
1-مشرکان از پیامبر ص میخواستند که یا قرآن را تعویض به کتاب دیگر کند و یا آن را تغییر دهد.فرق میان این دو روشن است،در تقاضای اول هدفشان این بود که این کتاب به کلی برچیده شود و به جای آن کتاب دیگری از سوی پیامبر ص قرار گیرد،اما در تقاضای دوم میخواستند حد اقل آیاتی که مخالف بتهای آنها بود اصلاح گردد،تا هیچگونه احساس ناراحتی از این ناحیه نکنند!.
و میبینیم که قرآن با چه لحن قاطعی به آنها پاسخ میگوید:که نه"تبدیل" در اختیار پیامبر است،نه"تغییر"و نه حتی دیر و زود شدن وحی.
و براستی چه افکار پست و خامی داشتند،پیامبری را میپرستیدند که پیرو خرافات و هوسهای آنها باشد،نه پیشوا و رهبر و مربی و راهنما!.
2-قابل توجه اینکه پیامبر ص در پاسخ دو تقاضای آنها،تنها به عدم توانایی بر انجام خواسته دوم قناعت میکند و میفرماید:من نمیتوانم از پیش خود آن را تغییر دهم،و با این بیان،خواسته اول نیز به طریق اولی نفی شده است، زیرا هنگامی که تغییر بعضی از آیات از صلاحیت پیامبر ص بیرون باشد،آیا تعویض مجموع این کتاب آسمانی ممکن است در اختیار او قرار گیرد،این یک
نوع فصاحت در تعبیر است که قرآن در نهایت فشردگی و اختصار،همه مسائل را بازگو میکند بدون یک جمله یا یک کلمه زائد و اضافی.
3-ممکن است گفته شود دلیلی که در آیات فوق بر نفی انتساب قرآن به شخص پیغمبر ص و اینکه حتما از ناحیه خدا است ذکر شده،قانع کننده نمیباشد چه لزومی دارد که اگر این کتاب مستند به پیامبر ص باشد،حتما باید نمونه آن را قبلا از او شنیده باشند.
اما پاسخ این سؤال با کمی دقت روشن است،زیرا طبق آنچه روانشناسان گفتهاند نبوغ فکری و اکتشاف و ابداع مسائل تازه و نو ظهور در انسان معمولا از سن بیستسالگی شروع میشود،و حد اکثر به سی و پنج الی چهلسالگی میرسد،یعنی اگر انسان تا این تاریخ دست به ابتکار تازهای نزند،بعد از آن غالبا امکانپذیر نیست این موضوع که امروز به عنوان یک کشف روانشناسی تلقی میشود مسلما در گذشته تا این حد روشن نبوده،ولی غالب مردم با هدایت فطرت به این موضوع توجه دارند که عادتا ممکن نیست انسان روش و مکتبی داشته و چهل سال در میان قوم و ملتی زندگی کند و مطلقا آن را بروز ندهد،قرآن نیز روی همین اصل تکیه میکند که چگونه تا این سن و سال ممکن بود پیامبر ص چنین افکاری داشته باشد و آن را مطلقا مکتوم دارد.
4-همانگونه که در ذیل آیه 21 سوره انعام اشاره کردهایم در موارد زیادی از قرآن گروهی به عنوان ستمکارترین مردم(با تعبیر"اظلم")معرفی شدهاند،و در ابتدا شاید به نظر برسد که اینها با هم تضاد دارد،زیرا هنگامی که یک دسته به عنوان ستمکارترین معرفی شود،دسته دیگر چگونه میتواند این عنوان را به خود بپذیرد.
در پاسخ این سؤال گفتهایم که همه این عناوین به یک عنوان باز میگردد و آن مساله شرک و کفر و عناد است،و افترا و تکذیب آیات الهی،در آیات مورد،بحث
نیز از همین ریشه است(برای توضیح بیشتر به جلد پنجم صفحه 183 مراجعه فرمائید).
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اَللّٰهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اَللّٰهَ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی اَلْأَرْضِ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (18)
18-و غیر از خدا چیزهایی را پرستش میکنند که نه به آنها زیان میرساند و نه سودی به آنان میدهد،و میگویند اینان شفیعان ما نزد خدا هستند بگو:آیا خداوند را به چیزی خبر میدهید که در آسمانها و زمین سراغ ندارد؟منزه است او،و برتر است از آن شریکهایی که قرار میدهند.
معبودهای بی خاصیت
در این آیه نیز بحث"توحید"،از طریق نفی الوهیت بتها،تعقیب شده است، و با دلیل روشنی بی ارزش بودن بتها اثبات گردیده:"آنها غیر از خدا معبودهایی را میپرستند که نه زیانی به آنان میرساند که از ترس زیانشان آنها را بپرستند، و نه سودی میرساند،که به خاطر سودشان مورد،عبادت قرار دهند"( وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ ).
بدیهی است اگر بتها فرضا منشا سود و زیانی بودند،باز هم شایسته عبودیت نبودند،ولی قرآن با این تعبیر میخواهد این نکته را بفهماند که بتپرستان کوچکترین بهانهای برای این کار ندارند و موجوداتی را میپرستند که مطلقا بی خاصیتند و این بدترین و زشتترین پرستش است.
سپس به ادعای واهی بت پرستان پرداخته،میگوید"آنها میگویند:
این بتها شفیعان ما در پیشگاه خدا هستند"،یعنی میتوانند از طریق شفاعت، منشا سود و زیانی شوند،هر چند مستقلا از خودشان کاری ساخته نباشد( وَ یَقُولُونَ هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ ).
اعتقاد به شفاعت بتها یکی از انگیزههای بت پرستی بود،و چنان که در تواریخ آمده هنگامی که"عمرو بن لحی"،بزرگ عرب،برای استفاده از آبهای معدنی شام و مداوای خویش به آن منطقه رفته بود،وضع بت پرستان نظر او را به خود جلب کرد،هنگامی که دلیل این پرستش را از آنها پرسید،به او گفتند این بتها سبب نزول باران،و حل مشکلات،و شفاعت در پیشگاه خدا هستند،او که یک مرد خرافی بود تحت تاثیر قرار گرفت و خواهش کرد بعضی از بتها را در اختیار او بگذارند تا به حجاز بیاورد،و به این طریق بت پرستی در میان مردم حجاز رواج یافت.
قرآن در پاسخ این پندار میگوید"آیا شما خداوند را به چیزی خبر میدهید که در آسمانها و زمین سراغ ندارد"( قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللّٰهَ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ ).
کنایه از اینکه اگر خدا چنین شفیعانی میداشت،در هر نقطهای از زمین و آسمان که بودند،از وجودشان آگاه بود،زیرا وسعت علم خداوند چنان است که کوچکترین ذرهای در آسمان و زمین نیست،مگر اینکه از آنها آگاهی دارد.
و به تعبیر دیگر این درست به آن میماند که به کسی بگویند تو چنین نمایندهای داری،و او در پاسخ بگوید من از وجود چنین نمایندهای خبر ندارم، و این بهترین دلیل بر نفی وجود او است،چرا که ممکن نیست کسی از وجود نماینده خود بی خبر باشد.
و در پایان آیه برای تاکید میفرماید:"خداوند منزه،و برتر است از
شریکهایی که برای او میسازند"( سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
(در باره شفاعت به طور مشروح در جلد اول صفحه 163 و جلد دوم صفحه 196 بحث شده است).
وَ مٰا کٰانَ اَلنّٰاسُ إِلاّٰ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ فِیمٰا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (19)
19-و(در آغاز)همه مردم امت واحدی بودند سپس اختلاف کردند،و اگر فرمانی از طرف پروردگار تو(در باره عدم مجازات سریع آنان)نبود،در آنچه اختلاف داشتند میان آنها داوری میکرد.
این آیه به تناسب بحثی که در آیه قبل در زمینه نفی شرک و بت پرستی گذشت اشاره به فطرت توحیدی همه انسانها میکند و میگوید:"در آغاز همه افراد بشر امت واحدی بودند"و جز توحید در میان آنها آئین دیگری نبود( وَ مٰا کٰانَ النّٰاسُ إِلاّٰ أُمَّةً وٰاحِدَةً ).
این فطرت توحیدی که در ابتدا دست نخورده بود با گذشت زمان بر اثر افکار کوتاه و گرایشهای شیطانی،دستخوش دگرگونی شد،گروهی از جاده توحید منحرف شدند و به شرک روی آوردند و طبعا"جامعه انسانی به دو گروه مختلف تقسیم شد"گروهی موحد و گروهی مشرک( فَاخْتَلَفُوا ).
بنا بر این شرک در واقع یک نوع بدعت و انحراف از فطرت است،انحرافی که از مشتی اوهام و پندارهای بی اساس سرچشمه گرفته است.
در اینجا ممکن بود این سؤال پیش بیاید که چرا خداوند این اختلاف را از طریق مجازات سریع مشرکان بر نمیچیند؟تا بار دیگر همه جامعه انسانی موحد شوند.
قرآن بلافاصله برای پاسخ به این سؤال اضافه میکند،"اگر فرمان سابق الهی دائر بر آزادی بشر در مسیر هدایت که رمز تکامل و پیشرفت او است نبود، خداوند به زودی در میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داوری میکرد"،و مشرکان و منحرفان را به کیفر میرسانید( وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ فِیمٰا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ).
بنا بر این،"کلمه"در آیه فوق اشاره به سنت و فرمان آفرینش دائر به آزادی انسانها است که از آغاز چنین بوده است،چه اینکه اگر منحرفان و مشرکان بلافاصله مجازات شوند،ایمان موحدان تقریبا جنبه اضطراری و اجباری پیدا میکند و حتما از روی ترس و وحشت خواهد بود،و چنین ایمانی نه مایه افتخار است،و نه دلیل بر تکامل،خداوند این داوری و کیفر را بیشتر برای سرای دیگر گذاشته است تا نیکوکاران و پاکان آزادانه راه خود را انتخاب کنند.
وَ یَقُولُونَ لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا اَلْغَیْبُ لِلّٰهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ اَلْمُنْتَظِرِینَ (20)
20-و میگویند چرا معجزهای از پروردگارش بر او نازل نمیشود؟بگو غیب(و معجزات) برای خدا(و به فرمان او)است شما در انتظار باشید من هم با شما در انتظارم (شما در انتظار معجزات اقتراحی و بهانهجویانه باشید و من هم در انتظار مجازات شما!).
معجزات اقتراحی
دگر بار قرآن به بهانهجوئیهای مشرکان به هنگام سرباز زدن از ایمان و اسلام میپردازد و میگوید:"مشرکان چنین میگویند که چرا معجزهای از ناحیه خداوند بر پیامبر نازل نشده است"( وَ یَقُولُونَ لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ ).
البته به قرائنی که بعدا اشاره خواهیم کرد،منظور آنها هر گونه معجزهای نبوده است،زیرا مسلما پیامبر اسلام علاوه بر قرآن معجزات دیگری نیز داشته و تواریخ اسلام و بعضی از آیات قرآن گواه بر این حقیقت است.
بلکه منظور آنها این بوده که هر وقت معجزهای به میل خود پیشنهاد کنند فورا آن را انجام دهد! آنها چنین میپنداشتند که اعجاز امری است در اختیار پیامبر ص و هر وقت و هر گونه اراده کند میتواند انجام دهد،و علاوه بر این موظف است از این نیروی خود در برابر هر مدعی لجوج و بهانه جو استفاده کند و مطابق میل او عمل نماید.
لذا بلافاصله به پیامبر ص چنین دستور داده میشود که"به آنها بگو معجزه مخصوص خدا و مربوط به جهان غیب و ما وراء طبیعت است"( فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلّٰهِ ).
بنا بر این چیزی نیست که در اختیار من باشد و من بر طبق هوسهای شما هر روز معجزه تازهای انجام دهم،و بعدا هم با عذر و بهانهای از ایمان آوردن خود داری کنید.
و در پایان آیه با بیانی تهدید آمیز به آنها میگوید:"اکنون که شما دست از لجاجت بر نمیدارید در انتظار باشید،من هم با شما در انتظارم"( فَانْتَظِرُوا
إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ
).
شما در انتظار مجازات الهی باشید،و من هم در انتظار پیروزیم!؟ و یا اینکه شما در انتظار آمدن چنین معجزاتی باشید،و من هم در انتظار مجازات شما افراد لجوجم! ***
1-همانگونه که در بالا اشاره کردیم کلمه"آیه"(معجزه)اگر چه مطلق است و هر گونه معجزهای را شامل میشود ولی قرائنی در دست است که نشان میدهد آنها طالب معجزه برای شناخت پیامبر ص نبودند،بلکه آنها خواهان معجزات اقتراحی بودند،یعنی هر روز معجزهای به نظرشان میرسید،آن را به پیامبر پیشنهاد میکردند و انتظار داشتند او هم تسلیم پیشنهاد آنان باشد،گویی پیامبر انسان بیکاری است که کلید همه معجزات را در دست گرفته و منتظر است کسی از راه برسد و پیشنهادی به او بکند! غافل از اینکه اولا معجزه کار خدا است،و تنها به فرمان او انجام میگیرد، و ثانیا معجزه برای شناخت پیامبر و هدایت است و یک مورد آن هم برای این منظور کافی است،و پیامبر اسلام علاوه بر آن،به اندازه کافی معجزه به آنها نشان داده بود،و بیش از آن چیزی جز یک مشت اقتراحات هوسآلود نبود.
شاهد بر اینکه منظور از"آیه"در جمله فوق معجزات اقتراحی است اینکه:
اولا-ذیل آیه آنها را تهدید میکند،و اگر آنها برای کشف حقیقت خواهان معجزه بودند جای تهدید ندارد.
ثانیا-در چند آیه قبل خواندیم که آنها به قدری لجوج بودند که به پیامبر پیشنهاد میکردند کتاب آسمانی خود را به کتاب دیگری تبدیل کند
و یا حد اقل آیاتی که اشاره به نفی بت پرستی است تغییر دهد! ثالثا-طبق اصل مسلمی که در تفسیر آیات داریم"القرآن یفسر بعضه بعضا":آیات قرآن یکدیگر را تفسیر میکنند ما میتوانیم از آیاتی مانند آیات 90-94 سوره اسراء به خوبی بفهمیم که این بت پرستان لجوج طالب معجزه برای هدایت نبودند لذا گاهی میگفتند ما به تو ایمان نمیآوریم تا چشمههایی از این زمین خشکیده بیرون بیاوری،دیگری میگفت اینهم کافی نیست باید قصری از طلا داشته باشی،دیگری میگفت اینهم برای ما قانع کننده نیست باید جلو چشم ما به آسمان پرواز کنی،سپس اضافه میکرد که پرواز به آسمان نیز کافی نیست مگر اینکه نامهای از طرف خدا برای ما بیاوری!و از این گونه ترهات و لا طائلات.
از آنچه در بالا گفتیم روشن شد کسانی که خواستهاند این آیه فوق را دلیل بر نفی هر گونه معجزه،یا نفی معجزات غیر از قرآن بدانند،در اشتباهند (توضیح بیشتر در باره این موضوع را به خواست خدا ذیل آیه 59 از سوره اسراء خواهید خواند).
2-کلمه"غیب"در جمله" إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلّٰهِ "ممکن است اشاره به این باشد که معجزه امری است مربوط به عالم غیب،و در اختیار من نیست و مخصوص خدا است.
و یا اشاره به این است که مصالح امور و اینکه در چه موردی حکمت ایجاب نزول معجزه را میکند جزء اسرار غیب است،و مخصوص خدا است،او هر مورد را که صلاح بداند،و طالب معجزه را جویای حقیقت ببیند،معجزه را نازل میکند،چرا که غیب و اسرار نهان مخصوص ذات پاک او است.
ولی تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد.
وَ إِذٰا أَذَقْنَا اَلنّٰاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُمْ إِذٰا لَهُمْ مَکْرٌ فِی آیٰاتِنٰا قُلِ اَللّٰهُ أَسْرَعُ مَکْراً إِنَّ رُسُلَنٰا یَکْتُبُونَ مٰا تَمْکُرُونَ (21) هُوَ اَلَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ حَتّٰی إِذٰا کُنْتُمْ فِی اَلْفُلْکِ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِهٰا جٰاءَتْهٰا رِیحٌ عٰاصِفٌ وَ جٰاءَهُمُ اَلْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ لَئِنْ أَنْجَیْتَنٰا مِنْ هٰذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ (22) فَلَمّٰا أَنْجٰاهُمْ إِذٰا هُمْ یَبْغُونَ فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّمٰا بَغْیُکُمْ عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ مَتٰاعَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا ثُمَّ إِلَیْنٰا مَرْجِعُکُمْ فَنُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (23)
21-هنگامی که به مردم رحمتی پس از زیانی که به آنها رسیده میچشانیم آنها در آیات ما مکر میکنند(و دست به توجیهات ناروا برای آن نعمت و رحمت میزنند)بگو خداوند از شما سریعتر چارهجویی میکند،و رسولان ما آنچه مکر میکنید(و نقشه میکشید)مینویسند.
22-او کسی است که شما را در خشکی و دریا سیر میدهد تا اینکه در کشتی قرار میگیرید و بادهای موافق آنها را(به سوی مقصد)حرکت میدهند و خوشحال میشوند ناگهان طوفان شدیدی میوزد و امواج از هر سو به سراغ آنها میآید و گمان میبرند هلاک خواهند شد در این موقع خدا را از روی اخلاص عقیده میخوانند که اگر ما را نجات دهی حتما از سپاسگزاران خواهیم بود.
23-اما هنگامی که آنها را رهایی بخشید،(دوباره)در زمین،بدون حق،ستم میکنند ای مردم ستمهای شما به زیان خود شماست،بهرهای از زندگی دنیا(میبرید) سپس بازگشت شما بسوی ماست و(خدا)شما را به آنچه عمل میکردید خبر میدهد.
در این آیات باز سخن از عقائد و کارهای مشرکان و سپس دعوت آنها به توحید و نفی هر گونه شرک است.
در آیه نخست اشاره به یکی از نقشههای جاهلانه مشرکان کرده،میگوید:
"هنگامی که مردم را برای بیداری و آگاهی،گرفتار مشکلات و زیانهایی میسازیم سپس آن را بر طرف ساخته،طعم آرامش و رحمت خود را به آنها میچشانیم به جای اینکه متوجه ما شوند این آیات و نشانهها را به باد مسخره و استهزاء گرفته،و یا با توجیهات نادرست در مقام انکار آنها بر میآیند"و مثلا بلاها،و مشکلات را به عنوان غضب بتها و نعمت و آرامش را دلیل بر شفقت و محبت آنان میگیرند،و یا به طور کلی همه را معلول یک مشت تصادف میشمرند ( وَ إِذٰا أَذَقْنَا النّٰاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُمْ إِذٰا لَهُمْ مَکْرٌ فِی آیٰاتِنٰا ).
کلمه"مکر"در آیه فوق که به معنی هر گونه چارهاندیشی است اشاره به توجیهات ناروا و راههای فراری است که مشرکان در برابر آیات پروردگار و ظهور بلاها و نعمتها میاندیشیدند.
اما خداوند به وسیله پیامبرش به آنها هشدار میدهد که"به آنها بگو خدا از هر کس در چارهاندیشی و طرح نقشههای کوبنده قادرتر و سریعتر است" ( قُلِ اللّٰهُ أَسْرَعُ مَکْراً ).
همانگونه که مکرر اشاره کردهایم"مکر"در اصل به معنی هر گونه چارهاندیشی توأم با پنهان کاری است،نه به آن معنی که در فارسی امروز از آن میفهمیم که توأم با یک نوع شیطنت است،بنا بر این هم در مورد خداوند صدق میکند و هم در مورد بندگان (1).
1) 1) -برای توضیح بیشتر به جلد 2 صفحه 429 و جلد 6 صفحه 271 و جلد 7 صفحه 148 مراجعه فرمائید.
اما اینکه در آیه مورد بحث مصداق این مکر الهی چیست؟ظاهرا اشاره به همان مجازاتهای پروردگار است که بعضا در نهایت اختفا و بدون هیچ مقدمه و با سرعت هر چه تمامتر انجام میگیرد،حتی گاهی خود مجرمان را با دست خودشان مجازات میکند،بدیهی است که آن کس که از همه قادرتر،و بر دفع موانع و تهیه اسباب تواناتر است،نقشههای او نیز سریعتر خواهد بود.
و به تعبیر دیگر او هر زمان اراده مجازات و تنبیه کسی کند بلافاصله تحقق مییابد،در حالی که دگران چنین نیستند.
سپس آنها را تهدید میکند که گمان نبرید این توطئهها و نقشهها فراموش میگردد،"فرستادگان ما،یعنی فرشتگان ثبت اعمال،تمام نقشههایی را که برای خاموش کردن نور حق میکشید مینویسند"( إِنَّ رُسُلَنٰا یَکْتُبُونَ مٰا تَمْکُرُونَ ).
و باید خود را برای پاسخگویی و مجازات در سرای دیگر آماده کنید.
در باره ثبت اعمال،و فرشتگان مامور آن ذیل آیات مناسب بحث خواهیم کرد.
*** در آیه بعد دست به اعماق فطرت بشر انداخته و توحید فطری را برای آنها تشریح میکند که چگونه انسان در مشکلات بزرگ و به هنگام خطر،همه چیز را جز خدا فراموش مینماید،اما به محض اینکه بلا بر طرف شد،آتش خاموش گشت و مشکل حل گردید بار دیگر ستمگری را پیشه میکند و از خدا بیگانه میشود.
نخست میگوید:"او خدایی است که شما را در صحرا و دریا سیر میدهد" ( هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ).
"تا هنگامی که در کشتی قرار میگیرید و بادهای موافق سرنشینان کشتی را آرام آرام به سوی مقصد حرکت میدهند و همه شادمان و خوشحالند"( حَتّٰی إِذٰا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِهٰا ).
"اما ناگهان طوفان شدید و کوبندهای میوزد،و امواج از هر سو به طرف آنها هجوم میآورد،آن چنان که مرگ را با چشم خود میبینند و دست از زندگانی میشویند"( جٰاءَتْهٰا رِیحٌ عٰاصِفٌ وَ جٰاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ ).
درست در چنین موقعی به یاد خدا میافتند"و او را از روی اخلاص میخوانند و آئین خود را برای او از هر گونه شرک و بت پرستی خالص میکنند"! ( دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ).
در این هنگام دست به دعا بر میدارند و میگویند:"خداوندا!اگر ما را از این مهلکه رهایی بخشی سپاسگزار تو خواهیم بود"نه ستم میکنیم و نه به غیر تو روی میآوریم( لَئِنْ أَنْجَیْتَنٰا مِنْ هٰذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّٰاکِرِینَ ).
*** "اما هنگامی که خدا آنها را رهایی میبخشد و به ساحل نجات میرسند شروع به ظلم و ستم در زمین میکنند"( فَلَمّٰا أَنْجٰاهُمْ إِذٰا هُمْ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ ).
ولی"ای مردم بدانید هر گونه ظلم و ستمی مرتکب شوید و هر انحرافی از حق پیدا کنید زیانش متوجه خود شما است"( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنَّمٰا بَغْیُکُمْ عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ ).
آخرین کاری که میتوانید انجام دهید این است که"چند روزی از متاع زندگی دنیا بهرهمند شوید"( مَتٰاعَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ) (1).
"سپس بازگشت شما به سوی ما است"( ثُمَّ إِلَیْنٰا مَرْجِعُکُمْ ).
"آن گاه ما شما را از آنچه انجام میدادید آگاه خواهیم ساخت
1) 1) -کلمه"متاع"منصوب به فعل مقدری است،و در اصل تتمتعون متاع الحیاة الدنیا بوده است.
"( فَنُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
1-آنچه در آیات فوق خواندیم مخصوص به بت پرستان نیست،بلکه یک اصل کلی در باره همه افراد آلوده و دنیاپرست و کم ظرفیت و فراموشکار است،به هنگامی که امواج بلاها آنها را احاطه میکند و دستشان از همه جا کوتاه، و کارد به استخوانشان میرسد،و یار و یاوری برای خود نمیبینند،دست به درگاه خدا بر میدارند و هزار گونه عهد و پیمان با او میبندند و نذر و نیاز میکند که اگر از این بلاها رهایی یابیم چنین و چنان میکنیم.
اما این بیداری و آگاهی که انعکاسی است از روح توحید فطری برای اینگونه اشخاص چندان به طول نمیانجامد،همین که طوفان بلا فرو نشست و مشکل حل شد پردههای غفلت بر قلب آنها فرو میافتد پردههای سنگینی که جز طوفان بلا نمیتوانست آن را جابجا کند.
با اینکه این بیداری موقتی،اثر تربیتی در افراد فوق العاده آلوده ندارد حجت را بر آنها تمام میکند،و دلیلی خواهد بود بر محکومیتشان.
ولی افرادی که آلودگی مختصری دارند در این گونه حوادث معمولا بیدار میشوند و مسیر خود را اصلاح میکنند،اما بندگان خدا حسابشان روشن است، در آرامش همان قدر به خدا توجه دارند که به هنگام سختی زیرا میدانند هر خیر و برکتی که ظاهرا از عوامل طبیعی به آنها میرسد آنهم در واقع از ناحیه خدا است.
و به هر حال این یادآوری و تذکر در آیات فراوانی از قرآن مجید آمده است.
2-در آیات فوق نقطه مقابل"ضراء"(ناراحتی و زیان)"رحمت"
ذکر شده است نه"سراء"(خوشی و مسرت)اشاره به اینکه هر گونه خوبی به انسان برسد از ناحیه خدا و رحمت بی پایان او است در حالی که بدیها اگر به عنوان درس عبرت نباشد از اثرات اعمال خود انسان میباشد.
3-در آغاز دومین آیه مورد بحث ضمیرها به صورت مخاطب ذکر شده، اما در اثناء آیه به صورت غائب در میآید،و مسلما این نکتهای دارد.
بعضی از مفسران گفتهاند که این تغییر لحن آیه به خاطر آن است که وضع حال مشرکان را به هنگامی که گرفتار طوفان و بلا میشوند به عنوان درس عبرتی برای دیگران بیان کنند به همین دلیل آنها را غائب فرض کرده و بقیه را در حضور.
بعضی دیگر گفتهاند نکتهاش بی اعتنایی و تحقیر آنها است گویی نخست آنها را خداوند به حضور میپذیرد و مخاطب میسازد،سپس آنها را از خود دور کرده و رها مینماید.
این احتمال نیز وجود دارد که آیه به صورت یک ترسیم طبیعی از چگونگی وضع مردم باشد،تا آن زمان که در کشتی نشستهاند و از ساحل دور نشدهاند در میان جمعند،و بنا بر این میتوانند مخاطب باشند،اما هنگامی که کشتی آنها را از ساحل دور میکند و از چشمها تدریجا پنهان میشوند به صورت گروه غائبی در شمار میآیند و این یک ترسیم زنده از دو حالت مختلف آنها است.
4-جمله" أُحِیطَ بِهِمْ "به معنی این است که آنها از هر سو در احاطه امواج بلا قرار گرفتهاند ولی در اینجا کنایه از هلاکت و نابودی است،که لازمه آن میباشد.
إِنَّمٰا مَثَلُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا کَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ اَلْأَرْضِ مِمّٰا یَأْکُلُ اَلنّٰاسُ وَ اَلْأَنْعٰامُ حَتّٰی إِذٰا أَخَذَتِ اَلْأَرْضُ زُخْرُفَهٰا وَ اِزَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهٰا أَنَّهُمْ قٰادِرُونَ عَلَیْهٰا أَتٰاهٰا أَمْرُنٰا لَیْلاً أَوْ نَهٰاراً فَجَعَلْنٰاهٰا حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (24) وَ اَللّٰهُ یَدْعُوا إِلیٰ دٰارِ اَلسَّلاٰمِ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (25)
24-زندگی دنیا همانند آبی است که از آسمان نازل کردهایم که بر اثر آن گیاهان گوناگون که مردم و چهار پایان از آن میخورند،میروید،تا زمانی که روی زمین زیبایی خود را(از آن)گرفته و تزیین میگردد و اهل آن مطمئن میشوند که میتوانند از آن بهرهمند گردند(ناگهان)فرمان ما شب هنگام یا در روز(برای نابودی آن)فرا میرسد(سرما یا صاعقهای را بر آن مسلط میسازیم)و آن چنان آن را درو میکنیم که(گویی)هرگز نبوده است اینچنین آیات خود را برای گروهی که تفکر میکنند شرح میدهیم.
25-و خداوند دعوت به سرای صلح و سلامت میکند و هر کس را بخواهد به راه راست هدایت مینماید.
دورنمای زندگی دنیا
در آیات گذشته اشارهای به ناپایداری زندگی دنیا شده بود،در نخستین آیه مورد بحث این واقعیت ضمن مثال جالبی تشریح شده تا پردههای غرور و غفلت را
از مقابل دیدههای غافلان و طغیانگران کنار زند.
"زندگی دنیا همانند آبی است که از آسمان نازل کردهایم"( إِنَّمٰا مَثَلُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا کَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ السَّمٰاءِ ).
این دانههای حیاتبخش باران بر سرزمینهای آماده میریزند،"و به وسیله آن گیاهان گوناگون که بعضی قابل استفاده برای انسانها،و بعضی برای حیوانات است،میرویند"( فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ الْأَرْضِ مِمّٰا یَأْکُلُ النّٰاسُ وَ الْأَنْعٰامُ ).
این گیاهان علاوه بر خاصیتهای غذایی که برای موجودات زنده دارند سطح زمین را میپوشانند و آن را زینت میبخشند،تا آنجا که"زمین بهترین زیبایی خود را در پرتو آن پیدا کرده و تزیین میشود"( حَتّٰی إِذٰا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهٰا وَ ازَّیَّنَتْ ).
در این هنگام شکوفهها،شاخساران را زینت داده و گلها میخندند، و گیاهان در پرتو نور آفتاب میدرخشند،و ساقهها و شاخهها همراه وزش باد در طربند،دانههای غذایی و میوهها کم کم خود را نشان میدهند،و صحنه پر جوشی را از حیات و زندگی به تمام معنی کلمه مجسم میکنند،که دلها را پر از امید و چشمها را پر از شادی و سرور میسازند،آن چنان که"اهل زمین مطمئن میشوند،که میتوانند از مواهب این گیاهان بهره گیرند"هم از میوهها و هم از دانههای حیاتبخششان( وَ ظَنَّ أَهْلُهٰا أَنَّهُمْ قٰادِرُونَ عَلَیْهٰا ).
"اما ناگهان فرمان ما فرا میرسد(سرمای سخت و یا تگرگ شدید و یا طوفان درهم کوبندهای بر آنها مسلط میگردد)و آنها را چنان درو میکنیم که گویا هرگز نبودهاند"!( أَتٰاهٰا أَمْرُنٰا لَیْلاً أَوْ نَهٰاراً فَجَعَلْنٰاهٰا حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ ).
" لَمْ تَغْنَ "از ماده"غنا"به معنی اقامت کردن در مکانی است،بنا بر این جمله"لم تغن بالامس"یعنی"دیروز در این مکان نبوده است"و این کنایه از این است که چیزی به کلی از میان برود آن چنان که گویی هرگز وجود نداشته!
در پایان آیه برای تاکید بیشتر میفرماید:"این چنین آیات خود را برای افرادی که تفکر میکند تشریح میکنیم"( کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ).
*** آنچه گفته شد ترسیم روشن و گویایی از زندگی زودگذر و فریبنده و پر زرق و برق دنیای مادی است که نه مقام و ثروتش قابل دوام است و نه جای امنیت و سلامت میباشد.
لذا در آیه بعد با یک جمله کوتاه اشاره به نقطه مقابل اینگونه زندگی کرده و میفرماید"خداوند به دار السلام،خانه صلح و سلامت و امنیت دعوت میکند"( وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلیٰ دٰارِ السَّلاٰمِ ).
در آنجا که نه از این کشمکشهای غارتگران دنیای مادی خبری است، و نه از مزاحمتهای احمقانه ثروتاندوزان از خدا بیخبر،و نه جنگ و خونریزی و استعمار و استثمار،و تمام این مفاهیم در کلمه دٰارِ السَّلاٰمِ (خانه صلح و سلامت) جمع است.
و هر گاه زندگی در این دنیا نیز شکل توحیدی و رستاخیزی به خود گیرد آن هم تبدیل به"دار السلام"میشود،و از صورت آن"مزرعه بلا دیده طوفان زده" در میآید.
سپس اضافه میکند"خدا هر کس را بخواهد(و شایسته و لایق ببیند) به سوی راه مستقیم،همان راهی که به دار السلام و مرکز امن و امان منتهی میشود،دعوت میکند"( وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
1-از آنجا که قرآن یک کتاب انسانسازی و تربیت است در بسیاری از موارد برای روشن ساختن حقایق عقلی متوسل به ذکر مثال میشود و گاهی
موضوعاتی را که آغاز و انجامش،سالها طول میکشد در یک صحنه زودگذر و قابل مطالعه در برابر چشمان مردم مجسم میسازد.
بررسی تاریخ پر ماجرای عمر یک انسان یا یک نسل که گاهی یکصد سال طول میکشد برای افراد عادی کار آسانی نیست،اما هنگامی که صحنهای همانند زندگی بسیاری از گیاهان که در چند ماه خلاصه میشود(از تولد و رشد و نمو و زیبایی و سپس نابودی)در مقابل او قرار دهند بسیار راحت میتواند چگونگی زندگی خود را در این آئینه شفاف ببیند.
درست این صحنه را در مقابل چشم خود مجسم کنید،باغی است پر از درخت و سبزه و گیاه که همگی به ثمر نشسته و غوغای حیات در سرتاسر آن نمایان است، اما در یک شب تاریک یا یک روز روشن ناگهان ابرهای سیاه آسمان را میپوشاند، رعد و برق و سپس طوفان و رگبارهای شدید و تگرگهای دانه درشت آن را از هر سو درهم میکوبد.
فردا که به دیدن آن باغ میآئیم درختان در هم شکسته،گیاهان از هم پاشیده و پژمرده،و همه چیز را در هم به روی خاک ریخته در مقابل خودمان مشاهده میکنیم آن چنان که باور نمیکنیم این همان باغ سرسبز خرمی است که دیروز بروی ما میخندید.
آری چنین است ماجرای زندگی انسانها مخصوصا در عصر و زمان ما که گاه یک زلزله یا یک جنگ چند ساعته چنان یک شهر آباد و خرم را در هم میکوبد که چیزی جز یک ویرانه با یک مشت اجساد قطعه قطعه شده باقی نمیگذارد.
وه چه غافلند مردمی که به چنین زندگی ناپایدار دل خوش کردهاند؟! در جمله" فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ الْأَرْضِ "باید توجه داشت که"اختلاط"در اصل آن چنان که"راغب"در"مفردات"گفته:به معنی جمع میان دو چیز یا بیشتر است،خواه مایع باشند یا جامد،و"اختلاط"اعم از"امتزاج"است(زیرا
امتزاج معمولا در مایعات گفته میشود)بنا بر این معنی جمله چنین میشود که بوسیله آب باران،گیاهان از هر قسم به هم میآمیزند،گیاهانی که بدرد انسان میخورد یا مورد استفاده حیوانات است. (1).
جمله فوق اشاره ضمنی به این حقیقت نیز میکند که خداوند از آب باران که یک نوع و یک حقیقت بیشتر ندارد انواع و اقسام گیاهانی را میرویاند که نیازمندیهای مختلف انسانها و حیوانات را با مواد غذایی گوناگونشان تامین میکنند.
لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا اَلْحُسْنیٰ وَ زِیٰادَةٌ وَ لاٰ یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لاٰ ذِلَّةٌ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (26) وَ اَلَّذِینَ کَسَبُوا اَلسَّیِّئٰاتِ جَزٰاءُ سَیِّئَةٍ بِمِثْلِهٰا وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ مٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ کَأَنَّمٰا أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اَللَّیْلِ مُظْلِماً أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (27)
26-کسانی که نیکی کردند،پاداش نیک و زیاده بر آن دارند و تاریکی و ذلت چهرههایشان را نمیپوشاند آنها یاران بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند.
27-اما کسانی که مرتکب گناهان شدند جزای بدی بمقدار آن دارند و ذلت و خواری چهره آنها را میپوشاند و هیچ چیز نمیتواند آنها را از(مجازات)خدا نگهدارد،(چهرههاشان آن چنان تاریک است که)گویی پارههایی از شب تاریک صورت آنها را پوشانده،آنها یاران آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند.
1) 1) از آنچه در بالا گفته شد روشن میشود که باء در"به"به معنی سببیت است، ولی بعضی احتمال دادهاند،که به معنی"مع"بوده باشد یعنی آبی از آسمان نازل میشود با گیاهان مخلوط میگردد،و آنها را رشد و نمو میدهد،ولی این احتمال دوم با ذیل آیه که میگوید" مِمّٰا یَأْکُلُ النّٰاسُ وَ الْأَنْعٰامُ "سازگار نیست،زیرا ظاهر این جمله آنست که اختلاط در میان انواع گیاهان منظور بوده است،نه اختلاط آب و گیاه.(دقت کنید)
رو سفیدان و رو سیاهان
در آیات گذشته اشاره به سرای آخرت و روز رستاخیز شده بود،به همین مناسبت،آیات مورد بحث سرنوشت نیکوکاران و آلودگان به گناه را در آنجا تشریح میکند.
نخست میگوید:"کسانی که کار نیک انجام دهند پاداش نیک و زیاده بر آن دارند"( لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنیٰ وَ زِیٰادَةٌ ) (1).
در اینکه منظور از"زیادة"در این جمله چیست میان مفسران گفتگو است ولی با توجه به اینکه آیات قرآن یکدیگر را تفسیر میکنند،اشاره به پاداشهای مضاعف و فراوانی است که گاهی ده برابر و گاهی هزاران برابر(به نسبت اخلاص و پاکی و تقوا و ارزش عمل)بر آن افزوده میشود،در آیه 160 سوره انعام میخوانیم مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا :"کسی که کار نیکی انجام دهد ده برابر به او پاداش داده خواهد شد.
و در جای دیگر میخوانیم: فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ :"اما کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند پاداش آنها را بطور کامل میدهد و از فضل و کرم خود نیز بر آن میافزاید"(سوره نساء آیه 127).
در آیات مربوط به انفاق در سوره بقره(آیه 261)نیز سخن از پاداش
1) 1) باید توجه داشت که"حسنی"در این جمله مبتدای مؤخر است و معنی آیه چنین است:"الحسنی للذین احسنوا"و لذا زیاده که بر آن عطف شده مرفوع است و"الحسنی"صفت برای"المثوبة"است که در تقدیر میباشد و بجای موصوف نشسته است.
نیکوکاران تا هفتصد برابر و یا چند مقابل آن به میان آمده است.
نکته دیگر که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که کاملا امکان دارد،که این اضافه در جهان دیگر مرتبا افزایش یابد،یعنی هر روز موهبت و لطف تازهای از ناحیه خداوند به آنها ارزانی داشته شود و این در واقع نشان میدهد که زندگی جهان دیگر یک نواخت نیست و به سوی تکامل در یک شکل نامحدود پیش میرود.
روایاتی که از پیامبر ص در تفسیر این آیه نقل کردهاند که منظور از "زیادة"توجه به جلوه ذات پاک پروردگار و استفاده از این موهبت بزرگ معنوی است ممکن است اشاره به همین نکته باشد.
در پارهای از روایات که از ائمه اهل بیت نقل شده"زیاده"به نعمتهای دنیا تفسیر شده است که خداوند علاوه بر پاداش جهان دیگر نیکوکاران را از آن بهرهمند میسازد.
ولی هیچ مانعی ندارد که کلمه"زیاده"در آیه فوق اشاره به همه این مواهب بوده باشد.
سپس اضافه میکند"نیکوکاران در آن روز چهرههای درخشانی دارند و تاریکی و ذلت،صورت آنها را نمیپوشاند"( وَ لاٰ یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لاٰ ذِلَّةٌ ).
"یرهق"از ماده"رهق"به معنی پوشاندن قهری و اجباری است و"قتر" به معنی غبار و یا دود است.
و در پایان آیه میفرماید:"این گروه یاران بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند"( أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
تعبیر به اصحاب اشاره به تناسبی است که میان روحیه این گروه و محیط بهشت وجود دارد.
در آیه بعد سخن از دوزخیان به میان میآید که در نقطه مقابل گروه اولند میگوید"کسانی که مرتکب گناهان میشوند جزای بدی به مقدار عملشان دارند"( وَ الَّذِینَ کَسَبُوا السَّیِّئٰاتِ جَزٰاءُ سَیِّئَةٍ بِمِثْلِهٰا ).
در اینجا سخنی از"زیاده"در کار نیست،چرا که در پاداش زیاده،فضل و رحمت است اما در کیفر،عدالت ایجاب میکند که ذرهای بیش از گناه نباشد.
ولی آنها به عکس گروه اول چهرههایی تاریک دارند"و ذلت،صورت آنها را میپوشاند"( وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ) (1).
ممکن است سؤال شود که عدالت ایجاب میکند بیش از گناهشان کیفر نبینند و این تاریکی چهره و گرد و غبار مذلت بر آن نشستن چیز اضافهای است.
اما باید توجه داشت که این خاصیت و اثر عمل است که از درون جان انسان به بیرون منعکس میگردد،درست مثل این است که بگوئیم افراد شرابخوار باید تازیانه بخورند و در عین حال شراب انواع بیماریهای معده و قلب و کبد و اعصاب را ایجاد میکند.
به هر حال ممکن است بدکاران گمان کنند راه فرار و نجاتی خواهند داشت و یا بتها و مانند آنها میتوانند برایشان شفاعت کنند اما جمله بعد صریحا میگوید که"هیچ کس و هیچ چیز نمیتواند آنها را از مجازات الهی دور نگه دارد" ( مٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ ).
تاریکی چهرههای آنها به اندازهای زیاد است که"گویی پارههایی از شب تاریک و ظلمانی،یکی پس از دیگری بر صورت آنها افکنده شده است"( کَأَنَّمٰا أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّیْلِ مُظْلِماً ).
"آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن میمانند"( أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
1) 1) ممکن است به قرینه آیه گذشته جمله" تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ "در تقدیر"ترهقهم قتر و ذلة"بوده باشد که به قرینه مقابله برای اختصار،"قتر"از آن حذف شده است.
وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا مَکٰانَکُمْ أَنْتُمْ وَ شُرَکٰاؤُکُمْ فَزَیَّلْنٰا بَیْنَهُمْ وَ قٰالَ شُرَکٰاؤُهُمْ مٰا کُنْتُمْ إِیّٰانٰا تَعْبُدُونَ (28) فَکَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمْ إِنْ کُنّٰا عَنْ عِبٰادَتِکُمْ لَغٰافِلِینَ (29) هُنٰالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَی اَللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ اَلْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (30)
28-بخاطر بیاورید آن روز را که همه آنها را جمع میکنیم سپس به مشرکان میگوئیم شما و معبودهایتان در جای خودتان باشید(تا به حسابتان رسیدگی شود)سپس آنها را از هم جدا میکنیم(و از هر یک جداگانه سؤال مینمائیم)و معبودهایشان (به آنها)میگویند شما(هرگز)ما را عبادت نمیکردید!.
29-همین بس که خدا میان ما و شما گواه است که ما از عبادت کردن شما غافل(و بیخبر) بودیم.
30-در آن هنگام(و در آنجا)هر کس عملی را که قبلا انجام داده است میآزماید و همگی به سوی اللّٰه،مولا و سرپرست حقیقتی خود باز میگردند،و آنها را که به دروغ شریک خدا قرار داده بودند گم و نابود میشوند.
یک صحنه از رستاخیز بت پرستان
این آیات نیز بحثهای گذشته را در زمینه"مبدء"و"معاد"و وضع مشرکان دنبال میکند،و بیچارگی آنها را به هنگامی که در محضر عدل الهی و در پیشگاه حسابرسی او حاضر میشوند مجسم میسازد.
نخست میگوید:"به خاطر بیاورید روزی را که همه بندگان را جمع
و محشور میکنیم"( وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ).
"سپس به مشرکان میگوئیم شما و معبودهایتان در جای خود باشید تا به حسابتان رسیدگی شود"( ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا مَکٰانَکُمْ أَنْتُمْ و شرکائکم) (1).
جالب این است که در آیه فوق از"بتها"تعبیر به"شرکائکم"شده، یعنی "شریکهای شما"در حالی که مشرکان بتها را شریک خدا قرار داده بودند،نه شریک خودشان.
این تعبیر در حقیقت اشاره لطیفی به این نکته است که بتها در واقع شریک خدا نبودند و این اوهام و خیالات بت پرستان بود که این موقعیت را به آنان بخشید، یعنی آنها شریکان انتخابی شما هستند،و این درست به آن میماند که کسی، معلم یا رئیس ناصالحی برای مدرسهای انتخاب بکند،و کارهای نادرستی از او سرزند،ما به او میگوئیم بیا ببین این معلم تو و این رئیس تو چه کاری که نکرده است(در حالی که نه معلم و نه رئیس او است،بلکه معلم و رئیس مدرسه است ولی او انتخابشان کرده).
سپس اضافه میکند که"ما این دو گروه(معبودان و عابدان)را از یکدیگر جدا میکنیم"و از هر کدام جداگانه سؤال مینمائیم(همانگونه که در تمام دادگاهها این مساله معمول است که از هر کس جداگانه بازپرسی به عمل میآید).
از بت پرستان سؤال میکنیم به چه دلیل این بتها را شریک خدا قرار دادید و عبادت کردید؟و از معبودان نیز میپرسیم به چه سبب شما معبود واقع شدید
1) 1) "مکانکم"در واقع مفعول فعل مقدری است،و در اصل چنین بوده"الزموا مَکٰانَکُمْ أَنْتُمْ وَ شُرَکٰاؤُکُمْ حتی تسئلوا"و این جمله در حقیقت شبیه آیه 24 سوره صافات است که میفرماید" وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ ".
و یا تن به این کار دادید؟( فَزَیَّلْنٰا بَیْنَهُمْ ) (1).
در این هنگام شریکانی را که آنها ساخته بودند،به سخن میآیند"و میگویند شما هرگز ما را پرستش نمیکردید"( وَ قٰالَ شُرَکٰاؤُهُمْ مٰا کُنْتُمْ إِیّٰانٰا تَعْبُدُونَ ).
شما در حقیقت هوی و هوسها و اوهام و خیالات خویش را میپرستیدید، نه ما را و از این گذشته این عبادت شما نسبت به ما نه به امر و فرمان ما بوده و نه به رضایت ما،و عبادتی که چنین باشد در حقیقت عبادت نیست.
*** سپس برای تاکید بیشتر میگویند"همین بس که خدا گواه میان ما و شما است که ما به هیچوجه از عبادت شما آگاه نبودیم"( فَکَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمْ إِنْ کُنّٰا عَنْ عِبٰادَتِکُمْ لَغٰافِلِینَ ) (2).
در اینکه منظور از بتها و شرکاء در آیه فوق چه معبودهایی است،و اینکه چگونه آنها چنین سخن میگویند در میان مفسران گفتگو است.
بعضی احتمال دادهاند که منظور معبودهای انسانی و شیطانی و یا از فرشتگان است که دارای عقل و شعور و ادراکند،ولی با این حال خبر ندارند که گروهی آنها را پرستش میکنند،به خاطر اینکه یا در غیاب آنها چنین عبادتی صورت گرفته و یا پس از مرگ آنها(مانند انسانهایی که پس از مرگشان مورد پرستش قرار گرفتهاند).
1) 1) "زیلنا"از ماده"تزییل"به معنی جدا ساختن است،و به طوری که بعضی از ارباب لغت گفتهاند ماده ثلاثی آن"زال یزیل"است که به معنی جدا شدن میباشد، نه از ماده"زال یزول"به معنی زوال پذیرفتن.
2) 2) "ان"در جمله بالا به اصطلاح مخففه از ثقیله است و برای تاکید میباشد و معنی جمله این است اننا کُنّٰا عَنْ عِبٰادَتِکُمْ لَغٰافِلِینَ :"ما بطور مسلم از عبادت شما غافل بودیم".
بنا بر این سخن گفتن آنها کاملا طبیعی خواهد بود،و این آیه نظیر آیه 41 سوره سبا میباشد که میگوید: وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلاٰئِکَةِ أَ هٰؤُلاٰءِ إِیّٰاکُمْ کٰانُوا یَعْبُدُونَ :"آن روز که خداوند همه را جمع و محشور میکند سپس به فرشتگان میگوید:آیا این گروه شما را عبادت میکردند؟! احتمال دیگری که بسیاری از مفسران ذکر کردهاند این است که در آن روز خداوند حیات و شعور در بتها میآفریند آن چنان که بتوانند حقایق را بازگو کنند،و جمله بالا که از زبان بتها نقل شده که آنها خدا را به شهادت میطلبند که از عبادت عابدان خود غافل بودند،بیشتر تناسب با همین معنی دارد چرا که بتهای سنگی و چوبی اصلا چیزی نمیفهمند.
این احتمال را نیز میتوانیم در تفسیر آیه بگوئیم که تمام معبودها را شامل میشود منتها معبودهایی که عقل و شعور دارند،به زبان خود حقیقت را بازگو میکنند،ولی معبودهایی که دارای عقل و شعور نیستند به زبان حال و از طریق منعکس ساختن آثار عمل سخن میگویند،درست مثل اینکه میگوئیم رنگ رخسار تو از سر درونت خبر میدهد،قرآن نیز در آیه 21 سوره فصلت میگوید که پوستهای انسان در عالم رستاخیز به سخن در میآیند و همچنین در سوره زلزال میگوید زمینهایی که انسان روی آنها زندگی داشته،حقایق را بازگو میکنند.
این مساله در عصر و زمان ما مساله پیچیدهای نیست جایی که یک نوار بی زبان تمام گفتههای ما را روی خود ضبط و به هنگام لزوم بازگو میکند،تعجبی ندارد که بتها نیز واقعیات اعمال عبادت کنندگان خود را منعکس نمایند!.
*** به هر حال"در آن روز و در آن مکان و در آن حال-همانگونه که قرآن در آخرین آیه مورد بحث میگوید-"هر کس اعمال خویش را که قبلا انجام
داده است میآزماید و نتیجه بلکه خود آن را میبیند"چه عبادت کنندگان و چه معبودهای گمراهی که مردم را به عبادت خویش دعوت کردند،چه مشرکان و چه مؤمنان از هر گروه و از هر قبیل( هُنٰالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ ).
"و در آن روز همگی به سوی اللّٰه که مولی و سرپرست حقیقی آنان است باز میگردند"و دادگاه محشر نشان میدهد که تنها حکومت به فرمان او است ( وَ رُدُّوا إِلَی اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ ).
"و سرانجام تمام بتها و معبودهای ساختگی که به دروغ آنها را شریک خدا قرار داده بودند،گم و محو و نابود میشوند( وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ ).
چرا که آنجا عرصه ظهور و بروز تمام اسرار مکتوم بندگان است و هیچ حقیقتی نمیماند مگر اینکه خود را آشکار میسازد اصولا در آنجا موقفها و مقاماتی است که نه نیاز به سؤال دارد،نه جدال و گفتگو،بلکه تنها وضع حال حکایت از همه چیز میکند و نیازی به مقال نیست!
قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِکُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ مَنْ یُخْرِجُ اَلْحَیَّ مِنَ اَلْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ اَلْمَیِّتَ مِنَ اَلْحَیِّ وَ مَنْ یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ فَسَیَقُولُونَ اَللّٰهُ فَقُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (31) فَذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمُ اَلْحَقُّ فَمٰا ذٰا بَعْدَ اَلْحَقِّ إِلاَّ اَلضَّلاٰلُ فَأَنّٰی تُصْرَفُونَ (32) کَذٰلِکَ حَقَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ عَلَی اَلَّذِینَ فَسَقُوا أَنَّهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (33)
31-بگو چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی میدهد و یا چه کسی مالک(و خالق) گوش و چشمهاست و چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج میسازد و چه کسی امور(جهان)را تدبیر میکند؟به زودی(در پاسخ)میگویند:
خدا،بگو پس چرا تقوا پیشه نمیکنید(و از خدا نمیترسید)؟! 32-اینچنین است خداوند پروردگار حق شما،با اینحال بعد از حق جز گمراهی وجود دارد؟پس چرا(از پرستش او)روی میگردانید؟! 33-اینچنین فرمان پروردگارت بر فاسقان مسلم شده که آنها(پس از اینهمه طغیان و گناه)ایمان نخواهند آورد.
در این آیات سخن از نشانههای وجود پروردگار و شایستگی او برای عبودیت است و بحثهای آیات گذشته را در این زمینه تعقیب میکند.
نخست میفرماید:به مشرکان و بتپرستانی که در بیراهه سرگردانند"بگو
چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی میدهد؟"( قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ ).
"رزق"به معنی عطا و بخشش مستمر است،و از آنجا که بخشنده تمام مواهب در حقیقت خدا است،"رازق"و"رزاق"به معنی حقیقی تنها بر او اطلاق میشود، و اگر این کلمه در غیر مورد او به کار رود،بدون شک جنبه مجازی دارد،همانند آیه 233 سوره بقره که در زمینه زنان شیرده میگوید وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ (پدران موظفند زنانی را که فرزندانشان را شیر میدهند بطور شایسته روزی دهند و لباس بپوشانند".
این نکته نیز لازم به یادآوری است که بیشتر روزیهای انسان از آسمان است،باران حیاتبخش از آسمان میبارد،و هوا که مورد نیاز همه موجودات زنده است نیز بر فراز زمین قرار گرفته،و از همه مهمتر نور آفتاب که بدون آن هیچ موجود زنده و هیچگونه حرکت و جنبشی در سرتاسر زمین وجود نخواهد داشت از آسمان است،و حتی حیوانات اعماق دریاها از پرتو نور آفتاب زندهاند زیرا میدانیم غذای بسیاری از آنها گیاهان بسیار کوچکی است که در لابلای امواج در سطح اقیانوس در برابر تابش نور آفتاب رشد و نمو میکند،و قسمت دیگری از آن حیوانات از گوشت دیگر حیوانات دریا که وسیله آن گیاهان تغذیه شدهاند استفاده میکنند.
ولی زمین تنها به وسیله مواد غذایی خود ریشه گیاهان را تغذیه میکند و شاید به همین دلیل است که در آیه فوق نخست سخن از ارزاق آسمان و سپس ارزاق زمین به میان آمده است(به تفاوت درجه اهمیت) سپس به دو قسمت از مهمترین حواس انسان که بدون آن دو،کسب علم و دانش برای بشر امکانپذیر نیست اشاره کرده میگوید:"و بگو چه کسی است که مالک و خالق گوش و چشم و قدرت دهنده این دو حس آدمی است"؟( أَمَّنْ
یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ
).
در واقع در این آیه نخست به نعمتهای مادی،و بعد به مواهب و روزیهای معنوی که بدون آنها نعمتهای مادی فاقد هدف و محتوا است اشاره شده.
کلمه"سمع"مفرد(و به معنی گوش)و ابصار جمع"بصر"به معنی بینایی و چشم است،و در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا"سمع"در همه جا در قرآن مفرد ذکر شده و اما"بصر"گاهی به صورت جمع و گاهی به صورت مفرد آمده؟،پاسخ این سؤال را در جلد اول صفحه 56 ذکر کردهایم.
بعد از دو پدیده مرگ و حیات که عجیبترین پدیدههای عالم آفرینش است سخن به میان آورده،میگوید"و چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج میکند"؟( وَ مَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ ).
این همان موضوعی است که تا کنون عقل دانشمندان و علمای علوم طبیعی و زیستشناسان در آن حیران مانده است که چگونه موجود زنده از موجود بی جان به وجود آمده است؟آیا چنین چیزی که تلاش و کوشش مداوم دانشمندان تا کنون در آن به جایی نرسیده است میتواند یک امری ساده و وابسته به تصادف و حوادث رهبری نشده و بدون برنامه و هدف طبیعت بوده باشد؟بدون شک پدیده پیچیده و ظریف و اسرار آمیز حیات نیازمند به علم و قدرت فوق العاده و عقل کلی است.
او نه تنها در آغاز موجود زنده را از موجودات بی جان زمین آفریده است بلکه علاوه بر این سنت او بر این قرار گرفته که حیات نیز جاودانی نباشد و به همین جهت مرگ را در دل حیات آفریده،تا از این طریق میدان را برای دگرگونیها و تکامل باز گذارد.
در تفسیر آیه فوق این احتمال نیز داده شده که علاوه بر مرگ و حیات مادی مرگ و حیات معنوی را نیز شامل میشود،زیرا انسانهای هوشمند و پاکدامن
و با ایمان را میبینیم که گاهی از پدر و مادری آلوده و بی ایمان و گمراه متولد میشوند،عکس آن نیز مشاهده شده است که بر خلاف قانون وراثت انسانهای بی ارزش و مرده از پدر و مادر ارزشمندی به وجود آمدهاند (1).
البته مانعی ندارد که آیه فوق اشاره به هر دو قسمت باشد زیرا هر دو از عجائب آفرینش و از پدیدههای اعجابانگیز جهانند و روشنگر این حقیقتند که علاوه بر عوامل طبیعی،دست قدرت آفریدگار عالم و حکیمی در کار است.
(در جلد پنجم صفحه 356 ذیل آیه 95 سوره انعام توضیحات دیگری نیز در این باره دادهایم).
بعد اضافه میکند:"چه کسی است که امور این جهان را تدبیر میکند"؟ ( وَ مَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ ).
در حقیقت نخست سخن از آفرینش مواهب،سپس سخن از حافظ و نگهبان و مدبر آنها است.
بعد از آنکه قرآن این سؤالات سهگانه را مطرح میکند بلافاصله میگوید:
"آنها بزودی در پاسخ خواهند گفت:اللّٰه".
از این جمله به خوبی استفاده میشود که حتی مشرکان و بت پرستان عصر جاهلیت خالق و رازق و حیاتبخش و مدبر امور جهان هستی را خدا میدانستند، و این حقیقت را از طریق عقل و هم از راه فطرت در یافته بودند که این نظام حساب شده جهان نمیتواند مولود بی نظمی و یا مخلوق بتها باشد.
و در آخر آیه به پیامبر ص دستور میدهد:"به آنها بگو آیا با این حال تقوا را پیشه نمیکنید"( فَقُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ ).
تنها کسی شایسته عبادت و پرستش است که آفرینش و تدبیر جهان به دست
1) 1) این مضمون در روایات متعددی در جلد اول تفسیر برهان صفحه 543 ذیل آیه 95 سوره انعام آمده است.
او است،اگر عبادت به خاطر شایستگی و عظمت ذات معبود باشد،این شایستگی و عظمت تنها در خدا است،و اگر برای این باشد که میتواند سرچشمه سود و زیان گردد این نیز مخصوص خدا است.
*** پس از آنکه نمونههایی از آثار عظمت و تدبیر خداوند را در آسمان و زمین بیان کرد و و جدان و عقل مخالفان را به داوری طلبید و آنها به آن معترف گردیدند، در آیه بعد با لحنی قاطع میفرماید:"این است اللّٰه،پروردگار بر حق شما"! ( فَذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ ).
نه بتها،و نه سایر موجوداتی را که شریک خداوند در عبودیت قرار دادهاید و در برابر آنها سجده و تعظیم میکنید.
آنها چگونه میتوانند شایسته عبودیت باشند در حالی که نه فقط نمیتوانند در آفرینش و تدبیر جهان شرکت کنند،بلکه خودشان سر تا پا نیاز و احتیاجند.
سپس نتیجه گیری میکند"اکنون که حق را بروشنی شناختید،آیا بعد از حق چیزی جز ضلال و گمراهی وجود دارد؟"( فَمٰا ذٰا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاٰلُ ).
با این حال چگونه از عبادت و پرستش خدا روی میگردانید،با اینکه میدانید معبود حقی جز او نیست"؟!( فَأَنّٰی تُصْرَفُونَ ).
این آیه در حقیقت یک راه منطقی روشن را برای شناخت باطل و ترک آن پیشنهاد میکند،و آن اینکه نخست باید از طریق و جدان و عقل برای شناخت حق گام برداشت،هنگامی که حق شناخته شد،هر چه غیر آن و مخالف آن است باطل و گمراهی است،و باید کنار گذاشته شود.
*** و در آخرین آیه برای بیان این نکته که چرا آنها با وضوح مطلب و روشنایی حق به دنبال آن نمیروند میگوید:"اینگونه فرمان خدا در باره این افراد که
از روی علم و عمد و بر خلاف عقل و و جدان سر از اطاعت پیچیدهاند صادر شده که آنها ایمان نیاورند"( کَذٰلِکَ حَقَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ عَلَی الَّذِینَ فَسَقُوا أَنَّهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ) (1).
در واقع این خاصیت اعمال نادرست و مستمر آنها است که قلبشان را چنان تاریک و روحشان را چنان آلوده میکند که با وضوح و روشنی حق آن را نمیبینند و به بیراهه میروند.
بنا بر این آیه فوق هیچگونه دلالت بر مساله جبر ندارد،بلکه اشاره به آثار اعمال خود انسان میباشد ولی شک نیست که این اعمال چنان خاصیتی را به فرمان خدا دارد.
درست مثل این است که به کسی بگوئیم صد بار به تو گفتیم گرد مواد مخدر و مشروبات الکلی مگرد،اکنون که گوش ندادی و شدیدا معتاد شدی،محکوم به این هستی که مدتها در بدبختی بمانی.
1) 1) کاف تشبیه در اینجا اشاره به مطلبی است که در آخرین جمله آیه قبل ذکر شده است و معنی آیه چنین است"کما انه لیس بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاٰلُ کَذٰلِکَ حَقَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ ".
قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکٰائِکُمْ مَنْ یَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ قُلِ اَللّٰهُ یَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ (34) قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکٰائِکُمْ مَنْ یَهْدِی إِلَی اَلْحَقِّ قُلِ اَللّٰهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (35) وَ مٰا یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاّٰ ظَنًّا إِنَّ اَلظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ اَلْحَقِّ شَیْئاً إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا یَفْعَلُونَ (36)
34-بگو آیا هیچیک از معبودهای شما آفرینش را ایجاد و سپس باز میگرداند؟بگو تنها خدا آفرینش را ایجاد کرده سپس باز میگرداند،با اینحال چرا از حق رویگردان میشوید؟ 35-بگو آیا هیچیک از معبودهای شما به سوی حق هدایت میکند؟-بگو تنها خدا به حق هدایت میکند آیا کسی که هدایت به حق میکند برای پیروی شایستهتر است یا آن کس که خود هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند،شما را چه میشود؟ چگونه داوری میکنید؟ 36-و بیشتر آنها جز از گمان(و پندارهای بی اساس)پیروی نمیکنند(در حالی که) گمان هرگز انسان را از حق بی نیاز نمیسازد(و به حق نمیرساند)خداوند به آنچه انجام میدهند آگاه است.
یکی از نشانههای حق و باطل
این آیات نیز هم چنان استدلالات مربوط به مبدء و معاد را تعقیب میکند
و در نخستین آیه به پیامبر ص دستور میدهد"به آنها بگو آیا هیچیک از این معبودهایی که شما شریک خدا قرار دادهاید میتواند آفرینش را ایجاد کند و سپس باز گرداند"( قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکٰائِکُمْ مَنْ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ).
بعد اضافه میکند"بگو خداوند آفرینش را آغاز کرده و سپس باز میگرداند" ( قُلِ اللّٰهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ).
"با اینحال چرا از حق روی میگردانید و در بیراهه سرگردان میشوید" ( فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ ).
در اینجا دو سؤال پیش میآید نخست اینکه مشرکان عرب غالبا اعتقاد به معاد مخصوصا به شکلی که قرآن میگوید نداشتند با اینحال چگونه قرآن از آنها اعتراف میخواهد.
دیگر اینکه در آیه قبل سخن از اعتراف مشرکان بود ولی در اینجا به پیامبر ص دستور میدهد،که تو اعتراف به این واقعیت کن!این تفاوت تعبیر برای چیست؟ اما با توجه به یک نکته جواب هر دو سؤال روشن میشود و آن اینکه:
گر چه مشرکان به معاد(معاد جسمانی)عقیده نداشتند ولی همین اندازه که معتقد بودند آغاز آفرینش از خدا است برای پذیرش معاد کافی است چرا که هر کس آغاز را انجام داده قادر به اعاده آن نیز هست بنا بر این اعتقاد به مبدء با کمی دقت معاد را اثبات میکند.
و از اینجا روشن میشود که چرا به جای مشرکان،پیامبر ص اعتراف به این واقعیت میکند،زیرا گر چه ایمان به معاد از لوازم ایمان به مبدء است، اما چون آنها توجه به این ملازمه نداشتند،طرز تعبیر عوض شده و پیامبر ص به جای آنها اعتراف میکند.
بار دیگر به پیامبر ص دستور میدهد"به آنها بگو آیا هیچیک از معبودهای ساختگی شما هدایت به سوی حق میکنند"؟( قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکٰائِکُمْ مَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ ).
زیرا معبود باید رهبر عبادت کنندگان خود باشد،آن هم رهبری به سوی حق،در حالی که معبودهای مشرکان اعم از بتهای بی جان و جاندار هیچکدام قادر نیستند بدون هدایت الهی کسی را به سوی حق رهنمون گردند،چون هدایت به سوی حق نیاز به مقام عصمت و مصونیت از خطا و اشتباه دارد و این بدون رهبری و حمایت خداوند ممکن نیست.
لذا بلافاصله اضافه میکند:"بگو تنها خداوند هدایت به سوی حق میکند" ( قُلِ اللّٰهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ ).
با این حال"آیا کسی که هدایت به سوی حق میکند شایستهتر برای پیروی است یا آن کس که خود هدایت نمیشود مگر آنکه هدایتش کنند"( أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ ) (1).
و در پایان آیه با بیانی توبیخ آمیز و سرزنشبار میگوید:"شما را چه میشود؟چگونه قضاوت میکنید"؟( فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ).
*** و در آخرین آیه اشاره به سرچشمه و عامل اصلی انحرافات آنها کرده میگوید:"اکثر آنها جز از پندار و گمان پیروی نمیکنند،در حالی که گمان و پندار هرگز انسان را بی نیاز از حق نمیکند و به حق نمیرساند" ( وَ مٰا یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاّٰ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً ).
سرانجام با لحنی تهدید آمیز نسبت به این گونه افرادی که تابع هیچ منطق
1) 1) "یهدی"در اصل"یهتدی"بود که"تا"در آن تبدیل به"دال"و در آن ادغام شده است.
و حسابی نیستند میفرماید:"خداوند به آنچه آنها انجام میدهند عالم است" ( إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا یَفْعَلُونَ ).
1-در آیات فوق خواندیم که تنها خدا است که هدایت به سوی حق میکند این انحصار یا به خاطر آن است که منظور از هدایت تنها ارائه طریق نیست بلکه رساندن به مقصد نیز میباشد و این کار تنها بدست پروردگار است،و یا به این جهت است که ارائه طریق و نشان دادن راه نیز در درجه اول کار خدا است،و غیر او یعنی پیامبران و راهنمایان الهی تنها از طریق هدایت او آگاه به راههای هدایت میشوند،و با تعلیم او عالم میگردند.
2-اینکه در آیات فوق میخوانیم معبودهای مشرکان نه تنها نمیتوانند کسی را هدایت کنند بلکه خودشان نیازمند هدایت الهی هستند،گر چه در باره بتهای سنگی و چوبی،صدق نمیکند،زیرا آنها مطلقا عقل و شعوری ندارند، ولی در مورد معبودهای صاحب شعور مانند فرشتگان و انسانهایی که معبود واقع شدند کاملا صدق میکند.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله مزبور به معنی یک قضیه شرطیه باشد یعنی به فرض که بتها عقل و شعور هم داشته باشند بدون راهنمایی الهی،خودشان راه را پیدا نمیکنند،تا چه رسد که بخواهند راهنمای دگران باشند.
و به هر حال آیات فوق به خوبی نشان میدهد که یکی از برنامههای اصلی پروردگار در برابر بندگان،هدایت آنها به سوی حق است که این کار از طریق بخشیدن عقل و خرد،و دادن درسهای گوناگون از راه فطرت،و ارائه آیات و نشانههایش در جهان آفرینش همچنین از طریق فرستادن پیامبران و کتب آسمانی صورت میگیرد.
3-در آخرین آیه مورد بحث خواندیم که اکثر بت پرستان و مشرکان دنبال گمان و پندار خویشند،در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا نفرموده است همه آنها،زیرا میدانیم تمام بت پرستان در این پندار باطل شریکند که بتها را معبودهای به حق و مالکان نفع و ضرر و شفیعان درگاه خدا میپندارند، و به همین جهت بعضی ناچار شدهاند که کلمه اکثر را به معنی تمام تفسیر کنند و معتقدند که این کلمه گاهی به معنی تمام آمده است.
ولی این پاسخ چندان قابل ملاحظه نیست و بهتر این است که بگوئیم بت پرستان دو گروهند یک گروه که اکثریت را تشکیل میدهند افرادی خرافی و نادان و بیخبرند و تحت تاثیر پندارهای غلطی قرار گرفته و بتها را برای پرستش برگزیدهاند،اما گروه دیگری که اقلیت را تشکیل میدهند رهبران سیاه دل و آگاهی هستند که با علم و اطلاع از بی اساس بودن بت پرستی برای حفظ منافع خویش،مردم را به سوی بتها دعوت میکنند،و به همین دلیل خداوند تنها به گروه اول پاسخ میگوید چرا که قابل هدایتند و اما گروه دوم را که آگاهانه این راه غلط را میپیمایند مطلقا مورد اعتنا قرار نداده است.
4-گروهی از علمای اصول،آیه فوق و مانند آن را دلیل بر آن میدانند که ظن و گمان به هیچوجه،حجت و سند نمیتواند باشد و تنها دلائل قطعی است که میتواند مورد اعتماد قرار گیرد.
اما گروهی دیگر با توجه به اینکه در میان دلائل فقهی،دلائل ظنی فراوان داریم(مانند حجت بودن ظواهر الفاظ و شهادت دو شاهد عادل و یا خبر واحد ثقه و امثال آن)میگویند آیه فوق دلیل بر این است که قاعده اصلی در مساله ظن،عدم حجیت است،مگر اینکه با دلیل قطعی حجت بودن آن ثابت گردد مانند چند مثال بالا.
ولی انصاف این است که آیه فوق تنها سخن از پندارهای بی اساس و گمانهای
بی پایه و خرافی مانند گمان و پندار بت پرستان میگوید،و کار به ظن و گمان قابل اعتمادی که در میان عقلا موجود است ندارد،بنا بر این آیه فوق و آیات مشابه آن در مساله عدم حجیت ظن به هیچوجه قابل استناد نیست(دقت کنید)
وَ مٰا کٰانَ هٰذَا اَلْقُرْآنُ أَنْ یُفْتَریٰ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ اَلَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ اَلْکِتٰابِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (37) أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (38) بَلْ کَذَّبُوا بِمٰا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّٰا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ کَذٰلِکَ کَذَّبَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلظّٰالِمِینَ (39) وَ مِنْهُمْ مَنْ یُؤْمِنُ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لاٰ یُؤْمِنُ بِهِ وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بِالْمُفْسِدِینَ (40)
37-شایسته نیست(و امکان نداشت)که این قرآن بدون وحی الهی به خدا نسبت داده شود ولی تصدیقی است برای آنچه پیش از آن است(از کتب آسمانی)و تفصیلی است برای آنها،و شکی در آن نیست که از طرف پروردگار جهانیان است.
38-آنها میگویند،او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده بگو اگر راست میگوئید یک سوره همانند آن بیاورید و هر کس را میتوانید غیر از خدا(به یاری)بطلبید.
39-(آنها از روی علم و دانش قرآن را انکار نمیکنند)بلکه آنها چیزی را تکذیب کردند که آگاهی از آن نداشتند،و هنوز واقعیتش بر آنان روشن نشده است اینچنین پیشینیان آنها نیز تکذیب کردند پس بنگر عاقبت کار ظالمان چگونه بود؟! 40-و بعضی از آنها ایمان به آن میآورند و بعضی ایمان نمیآورند،و پروردگارت به مفسدان آگاهتر است(و آنها را بهتر میشناسد).
این آیات به پاسخ قسمت دیگری از سخنان ناروای مشرکان میپردازد، چرا که آنها تنها در شناخت مبدء گرفتار انحراف نبودند،بلکه به پیامبر اسلام ص نیز افترا میزدند،که قرآن را با فکر خود ساخته و به خدا نسبت داده است،لذا در آیات گذشته خواندیم که از پیامبر ص تقاضا داشتند قرآنی غیر از این قرآن بیاورد و یا لا اقل آن را تغییر دهد،این خود دلیل آن است که قرآن را ساخته فکر او میپنداشتند! نخستین آیه مورد بحث میگوید:"شایسته نیست که این قرآن بدون وحی الهی به خدا نسبت داده شده باشد"( وَ مٰا کٰانَ هٰذَا الْقُرْآنُ أَنْ یُفْتَریٰ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ) جالب اینکه به جای نفی ساده،نفی شانیت شده است و میدانیم این گونه تعبیر از نفی ساده رساتر است،این درست به آن میماند که کسی در مقام دفاع از خود بگوید شان من نیست که دروغ بگویم و البته این تعبیر از اینکه بگوید من دروغ نمیگویم بسیار پرمعنیتر و عمیقتر میباشد.
سپس به ذکر دلیل بر اصالت قرآن و وحی آسمانی بودنش پرداخته میگوید:
"ولی این قرآن کتب آسمانی پیش از خود را تصدیق میکند"( وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ ).
یعنی تمام بشارات و نشانههای حقانیتی که در کتب آسمانی پیشین آمده بر قرآن و آورنده قرآن کاملا منطبق است و این خود ثابت میکند که تهمت و افترا بر خدا نیست و واقعیت دارد،اصولا خود قرآن از باب"آفتاب آمد دلیل آفتاب" شاهد صدق محتوای خویش است.
و از اینجا روشن میشود کسانی که این گونه آیات قرآن را دلیل بر عدم تحریف تورات و انجیل گرفتهاند در اشتباهند زیرا قرآن مندرجات این کتب را که در عصر نزول قرآن وجود داشتند،تصدیق نمیکند بلکه نشانههایی که از پیامبر ص و قرآن در این کتب بوده مورد تایید قرار داده است(دقت کنید) در این زمینه توضیحات بیشتری در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 41 سوره بقره بیان گردید.
سپس دلیل دیگری بر اصالت این وحی آسمانی ذکر کرده میگوید:"در این قرآن شرح کتب اصیل انبیاء پیشین و بیان احکام اساسی و عقائد اصولی آنها است و به همین دلیل شکی در آن نیست که از طرف پروردگار عالمیان است" ( وَ تَفْصِیلَ الْکِتٰابِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
و به تعبیر دیگر هیچگونه تضادی با برنامه انبیا گذشته ندارد،بلکه تکامل آن تعلیمات و برنامهها در آن دیده میشود،و اگر این قرآن مجعول بود حتما مخالف و مباین آنها بود.
و از اینجا میدانیم که در اصول مسائل چه در عقائد دینی و چه در برنامههای اجتماعی،و حفظ حقوق،و مبارزه با جهل،و دعوت به حق و عدالت و همچنین زنده کردن ارزشهای اخلاقی و مانند اینها هیچگونه اختلافی در میان کتب آسمانی نیست جز اینکه هر کتابی که بعدا نازل شده،در سطحی بالاتر و کاملتر بوده، همچون سطوح مختلف تعلیمات در دبستان و دبیرستان و دانشگاه،تا به کتاب نهایی که مخصوص دوران پایان تحصیل دینی امتها است یعنی قرآن رسیده است.
شک نیست که در جزئیات احکام و شاخ و برگها تفاوت در میان ادیان و مذاهب آسمانی وجود دارد ولی سخن از اصول اساسی آنها است که همه جا هماهنگ است.
در آیه بعد دلیل سومی بر اصالت قرآن ذکر کرده میگوید:"آنها میگویند این قرآن را پیامبر ص به دروغ به خدا نسبت داده،به آنها بگو اگر راست میگوئید شما هم مثل یک سوره از آن را بیاورید،و از هر کس میتوانید غیر از خدا برای همکاری دعوت کنید"(ولی هرگز توانایی بر این کار را نخواهید داشت،به همین دلیل ثابت میشود که این وحی آسمانی است)( أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
این آیه از جمله آیاتی است که با صراحت اعجاز قرآن را بیان میکند نه تنها همه قرآن را بلکه حتی اعجاز یک سوره را،و از همه جهانیان بدون استثناء دعوت میکند که اگر معتقدید این آیات از طرف خدا نیست همانند آن و یا لا اقل همانند یک سوره آن را بیاورید.
و همانگونه که در جلد اول در ذیل آیه 23 سوره بقره بیان کردیم،در آیات قرآن گاهی"تحدی"یعنی دعوت به مبارزه نسبت به مجموع قرآن و گاهی به ده سوره و گاهی به یک سوره شده است و این نشان میدهد که جزء و کل قرآن همه اعجاز است.
و از آنجا که سوره معینی ذکر نشده هر سوره از قرآن را نیز شامل میشود.
البته شک نیست که اعجاز قرآن منحصر به جنبه فصاحت و بلاغت و شیرینی بیان و رسایی تعبیرات-آن چنان که گروهی از قدمای مفسرین فکر کردهاند- نیست،بلکه علاوه بر اینها از نظر بیان معارف دینی،و علومی که تا آن روز شناخته نشده بود،و بیان احکام و قوانین،و ذکر تواریخ پیشین پیراسته از هر گونه خطا و خرافات،و عدم وجود تضاد و اختلاف در آن،نیز جنبه اعجاز دارد (1).
1) 1) برای شرح بیشتر به جلد اول صفحه 83 به بعد و کتاب قرآن و آخرین پیامبر" مراجعه فرمائید.
جالب اینکه با گذشت زمان جلوههای تازهای از اعجاز قرآن آشکار میشود که در گذشته مورد توجه قرار نمیگرفت،از جمله محاسبات فراوانی است که روی کلمات آیات قرآن با مغزهای الکترونیکی انجام شده ویژگیهای تازهای برای کلمات و جملهبندیهای قرآن و رابطه آن با زمان نزول هر سوره ثابت کرده است و آنچه ذیلا میخوانید نمونهای از آن است:
پژوهشهای برخی از دانشمندان محقق امروز،به کشف روابط پیچیده و فورمولهای محاسباتی بسیار دقیق منجر شده است که حیرتانگیز است با یقین به این امر که چنین نظم علمی در ساختمان قرآن است،از طریق بررسیهای آماری و به زبان ریاضی به کشف قواعد دقیق و فورمولهای ریاضی و منحنیهای کامل و سالمی توفیق یافته است که از نظر اهمیت و شناخت،کشف نیوتن را در جاذبه، تداعی میکند.
یک قرآنشناس بزرگ نقطه شروع کارش این مساله ساده است که آیات نازل شده در مکه کوتاه است و آیات نازل شده در مدینه،بلند این یک مساله طبیعی است هر نویسنده یا سخنران ورزیده،طول جملات و آهنگ کلمات سخنش را بر حسب موضوع سخن تغییر میدهد:
مسائل توصیفی،جملات کوتاه و مسائل تحلیلی و استدلالی،بلند،آنجا که سخن،تحریکی و انتقادی و یا بیان اصول کلی اعتقادی است لحن شعاری میشود، و عبارات کوتاه و آنجا که شروع داستان است و بیان کلام در نتیجهگیریهای اخلاقی و...لحن،آرام و عبارات طولانی و آهنگ نرم.
مسائل طرح شده در مکه از نوع اول است و مسائل طرح شده در مدینه،از نوع دوم،چه در مکه آغاز یک نهضت است و بیان اصول کلی اعتقادی و انتقادی،و در مدینه یک جامعه و مسائل حقوقی و اخلاقی و قصههای تاریخی و نتیجهگیریهای
فکری و علمی.
اما قرآن یک سخن گفتن طبیعی است و ناچار تابع سبک زیبا و بلیغ سخن گفتن بشر،و در نتیجه رعایت کوتاهی و بلندی آیات نیز به تناسب مفاهیم.
اما اگر قبول کنیم که این کلام در عین حال که یک کتاب است یک طبیعت نیز هست، باید این کوتاهی و بلندی بی حساب نباشد و طبق یک قاعده دقیق علمی از آیات کوتاه آغاز کند و یک نواخت و تصاعدی رو به آیات بلند رود،بر این اساس باید طول هر آیهای کوتاهتر از آیه نازل شده سال بعد و بلندتر از آیه نازل شده سال پیش باشد،و اندازه این طولانی شدن اندازههای دقیق و حساب شده باشد،بنا بر این در طول 23 سال که وحی نازل میشده است،باید 23 طول معدل در آیات داشته باشیم! بر این قاعده میتوانیم 23 ستون داشته باشیم که همه آیات بر حسب طول در این ستونها تقسیمبندی شود،حال از کجا میتوانیم بفهمیم که این تقسیمبندیها درست است؟میدانیم که شان نزول بعضی از آیات قرآن معلوم است برخی را روایات تاریخی معین کرده و صریحا گفته که در چه سال نازل شده است،و برخی را از روی مفاهیم آن میتوان تعیین کرد:مثلا آیاتی که احکامی چون تغییر قبله، حرمت شراب،وضع حجاب،زکاة و خمس را بیان میکند و آیاتی که از"هجرت" سخن میگویند سال تعیین این احکام معلوم است.
با شگفتی فوق العاده میبینیم که این آیات-که سال نزولشان معلوم است- درست در همان ستونهایی قرار میگیرند که در این جدول از نظر معدل طول آیات ویژه هر سال فرض شدهاند!(دقت کنید).
آنچه جالبتر است پیدا شدن دو سه مورد استثنایی است.به این معنی که سوره"مائده"آخرین سوره بزرگ نازل شده است،در حالی که چند آیه از آن طبق فرمول،باید در سالهای اولیه نازل شده باشد.پس از تحقیق در متون تفاسیر و
روایات اسلامی،اقوال مفسران معتبری را مییابیم که گفتهاند این چند آیه در اوایل نازل شده،اما از نظر تدوین به دستور پیامبر در سوره"مائده"جای داده شده است به این طریق میتوان سال نزول هر آیه را از روی این ملاک ریاضی تعیین کرد و قرآن را بر حسب سال نزول نیز تدوین نمود! چه سخنوری است در عالم که بتوان از روی طول عبارت،سال ادای هر جملهاش را معین کرد؟بخصوص که این متن کتابی نباشد که مثل یک اثر علمی یا ادبی نویسندهاش نشسته باشد و آن را در یک مدت معین،و پیوسته،نوشته،و بر زبانش رفته و بویژه کتابی نباشد که نویسندهاش در یک موضوع-یا حتی زمینه تعیین شدهای-تالیف کرده باشد،بلکه مسائل گوناگونی است که به تدریج بر حسب نیاز جامعه و در پاسخ به سؤالاتی که عنوان میشود،حوادث یا مسائلی که در مسیر مبارزه طولانی مطرح میشود،به وسیله رهبر بیان و سپس جمعآوری و تنظیم شده است (1).
بلکه به گفته بعضی از مفسران،آهنگ مخصوص لغات و کلمات قرآن نیز در نوع خود معجزهآسا است.
شواهد گوناگون جالبی برای این موضوع ذکر کردهاند از جمله جریان زیر است که برای سید قطب مفسر معروف واقع شده:
او در ذیل آیه مورد بحث چنین میگوید:
من از حوادثی که برای دیگران واقع شده سخنی نمیگویم،تنها حادثهای را بیان میکنم که برای خود من واقع شد و شش نفر ناظر آن بودند(خودم و پنج نفر دیگر).
ما شش نفر از مسلمانان بودیم که با یک کشتی مصری،اقیانوس اطلس را به
1) 1) نقل از نشریه فلق(نشریه دانشجویان دانشگاه).
سوی نیویورک میپیمودیم،مسافران کشتی 120 مرد و زن بود،و کسی در میان مسافران جز ما مسلمان نبود،روز جمعه به این فکر افتادیم که نماز جمعه را در قلب اقیانوس و بر روی کشتی انجام دهیم، و ما علاوه بر اقامه فریضه مذهبی مایل بودیم یک حماسه اسلامی در مقابل یک مبشر مسیحی که در داخل کشتی نیز دست از برنامه تبلیغاتی خود بر نمیداشت،بیافرینیم،بخصوص که او حتی مایل بود ما را هم به مسیحیت تبلیغ کند!.
ناخدای کشتی که یک نفر انگلیسی بود موافقت کرد که ما نماز جماعت را در صفحه کشتی تشکیل دهیم،و به کارکنان کشتی نیز که همه از مسلمانان آفریقا بودند نیز اجازه داده شد که با ما نماز بخوانند،و آنها از این جریان بسیار خوشحال شدند زیرا این نخستین باری بود که نماز جمعه بر روی کشتی انجام میگرفت! من(سید قطب)به خواندن خطبه نماز جمعه و امامت پرداختم و جالب اینکه مسافران غیر مسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و با دقت مراقب انجام این فریضه اسلامی بودند.
پس از پایان نماز گروه زیادی از آنها نزد ما آمدند،و این موفقیت را به ما تبریک گفتند،ولی در میان این گروه خانمی بود که بعدا فهمیدیم یک زن مسیحی یوگسلاوی است که از جهنم"تیتو"و کمونیسم او،فرار کرده است!.
او فوق العاده تحت تاثیر نماز ما قرار گرفته بود به حدی که اشک از چشمانش سرازیر بود و قادر به کنترل خویشتن نبود.
او به زبان انگلیسی ساده و آمیخته با تاثر شدید و خضوع و خشوع خاصی سخن میگفت،و از جمله سخنانش این بود،بگوئید ببینم کشیش شما با چه لغتی سخن میگفت(او فکر میکرد که حتما باید کشیش یا یک مرد روحانی اقامه نماز کند آن چنان که در نزد مسیحیان است،ولی ما بزودی به او حالی کردیم که این برنامه
اسلامی را هر مسلمان با ایمانی میتواند انجام دهد)و سرانجام به او گفتیم که ما با لغت عربی صحبت میکردیم.
ولی او گفت من هر چند یک کلمه از مطالب شما را نفهمیدم اما بوضوح دیدم که این کلمات آهنگ عجیبی داشت اما از این مهمتر مطلبی که نظر مرا فوق العاده بخود جلب کرد این بود که در لابلای خطبه امام شما جملههایی وجود داشت که از بقیه ممتاز بود،آنها دارای آهنگ فوق العاده مؤثر و عمیقی بودند آن چنان که لرزه بر اندام من میانداخت یقینا این جملهها مطالب دیگری بودند،فکر میکنم امام شما به هنگامی که این جملهها را ادا میکرد مملو از روح القدس شده بود! ما کمی فکر کردیم و متوجه شدیم این جملهها همان آیاتی از قرآن بود که من در اثناء خطبه و در نماز آنها را میخواندم،این موضوع ما را تکان داد و متوجه این نکته ساخت که آهنگ مخصوص قرآن آن چنان مؤثر است که حتی بانویی را که یک کلمه مفهوم آن را نمیفهمد تحت تاثیر شدید خود قرار میدهد (1)*** در آیه بعد اشاره به یکی از علل اساسی مخالفتهای مشرکان کرده،میگوید:
آنها قرآن را به خاطر اشکالات و ایرادهایی انکار نمیکردند"بلکه تکذیب و انکارشان به خاطر این بود که از محتوای آن آگاهی نداشتند"( بَلْ کَذَّبُوا بِمٰا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ ).
در واقع عامل انکار عدم آگاهی و جهل آنها بود.
اما اینکه منظور از این جمله جهل در باره چه اموری بوده است،مفسران احتمالات متعددی دادهاند که تمام آنها میتواند در آیه منظور بوده باشد از جمله:
جهل به معارف دینی و مبدء و معاد،همانگونه که قرآن از قول مشرکان در مورد معبود حقیقی(اللّٰه)نقل میکند که میگفتند: أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلٰهاً وٰاحِداً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عُجٰابٌ :"
1) 1) تفسیر فی ظلال جلد 4 صفحه 422.
آیا خدایان ما را تبدیل به یک معبود کرده است این چیز عجیبی است"(سوره ص آیه 5)و یا در مورد معاد میگفتند: أَ إِذٰا کُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أَفْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ :"آیا هنگامی که ما تبدیل به استخوان پوسیده شدیم بار دیگر به زندگی باز میگردیم، گوینده این سخن به خدا تهمت زده،یا مجنون است"(سجده-10).
در حقیقت آنها هیچگونه دلیلی بر نفی مبدء و معاد نداشتند و تنها جهل و بیخبری ناشی از خرافات و عادت به مذهب نیاکان سد راهشان بود.
و یا جهل به اسرار احکام.
جهل به مفهوم بعضی از آیات متشابه.
جهل به مفهوم حروف مقطعه.
و جهل به درسهای عبرتانگیزی که هدف نهایی ذکر تاریخ پیشینیان بوده است.
مجموع این جهالتها و بیخبریها،آنها را وادار به انکار و تکذیب میکرد.
در حالی که هنوز تاویل و تفسیر و واقعیت مسائل مجهول برای آنها روشن نشده بود"( وَ لَمّٰا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ ).
"تاویل"در اصل لغت به معنی بازگشت دادن چیزی است،و بنا بر این هر کار یا سخنی به هدف نهایی برسد،میگوئیم تاویل آن آمده است،به همین دلیل بیان هدف اصلی یک اقدام،و یا تفسیر واقعی یک سخن،و یا تفسیر و نتیجه و پایان یک خواب،و یا تحقق یافتن واقعیت یک مطلب،همه اینها تاویل نامیده میشود(در این باره در جلد دوم صفحه 324 به طور مشروح سخن گفتهایم).
قرآن سپس اضافه میکند که این روش نادرست،منحصر به مشرکان عصر جاهلیت نیست بلکه"اقوام گمراه گذشته نیز به همین گرفتاری مبتلا بودند، آنها نیز بدون اینکه تحقیق در شناخت واقعیتها بکنند و یا انتظار برای تحقق
آنها بکشند،حقایق را انکار و تکذیب میکردند"( کَذٰلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
در آیات 113 و 118 سوره بقره نیز اشاره به وضع امتهای گذشته،از این نظر،آمده است.
در واقع همه آنها عذرشان،جهلشان بود،و بدبختیشان در عدم تحقیق و عدم جستجو و شناخت واقعیتها بود،در حالی که عقل و منطق حکم میکند که انسان چیزی را که نمیداند،هرگز انکار نکند،بلکه به جستجو و تحقیق بپردازد.
و در پایان آیه روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید"بنگر عاقبت کار این ستمکاران به کجا کشید"( فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الظّٰالِمِینَ ).
یعنی اینها نیز به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.
*** در آخرین آیه مورد بحث اشاره به دو گروه عظیم مشرکان کرده و میگوید:
اینها همگی به این حال باقی نمیمانند بلکه"گروهی از آنان که روح حقطلبی در وجودشان نمرده است سرانجام به این قرآن ایمان میآورند،در حالی که گروهی دیگر هم چنان در جهل و لجاجت پا فشاری کرده و ایمان نخواهند آورد" ( وَ مِنْهُمْ مَنْ یُؤْمِنُ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لاٰ یُؤْمِنُ بِهِ ).
روشن است که این گروه دوم،افراد فاسد و مفسدی هستند و به همین دلیل در پایان آیه میفرماید:"پروردگار تو مفسدان را بهتر میشناسد"( وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بِالْمُفْسِدِینَ ).
اشاره به اینکه افرادی که زیر بار حق نمیروند،افرادی هستند که شیرازه اجتماع را از هم گسیخته و در فاسد کردن نظام جامعه نقش مؤثری دارند.
همانگونه که از آیات فوق استفاده میشود،اصولا قسمت مهمی از مخالفتها و دشمنیها و ستیز با حق،از جهل و نادانی سرچشمه میگیرد،و به همین دلیل گفتهاند:سرانجام جهل کفر است! نخستین وظیفهای که هر انسان حقطلبی دارد این است که در مقابل آنچه نمیداند سکوت و انتظار اختیار کند و به جستجو برخیزد و تمام جوانب مطلبی را که نمیداند بررسی کند و تا دلیل قاطعی بر نفی پیدا نکند به سراغ نفی نرود، همانگونه که بدون دلیل قاطع زیر بار اثبات نباید برود.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"حدیث جالبی را از امام صادق ع در این زمینه نقل کرده که فرمود:"خداوند با دو آیه از قرآن،دو درس مهم به این امت داده است،نخست اینکه جز آنچه میدانند نگویند،و دیگر اینکه آنچه را نمیدانند انکار نکنند،سپس دو آیه زیر را تلاوت فرمود أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثٰاقُ الْکِتٰابِ أَنْ لاٰ یَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ (آیا خداوند پیمان کتاب آسمانی را از آنها نگرفته است که جز حق در مورد خداوند نگویند) بَلْ کَذَّبُوا بِمٰا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ (مشرکان چیزهایی را انکار کردند که از آن آگاهی نداشتند،در حالی که جهل دلیل بر انکار نیست).
وَ إِنْ کَذَّبُوکَ فَقُلْ لِی عَمَلِی وَ لَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمّٰا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّٰا تَعْمَلُونَ (41) وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یَعْقِلُونَ (42) وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْظُرُ إِلَیْکَ أَ فَأَنْتَ تَهْدِی اَلْعُمْیَ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یُبْصِرُونَ (43) إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ اَلنّٰاسَ شَیْئاً وَ لٰکِنَّ اَلنّٰاسَ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (44)
41-و اگر تو را تکذیب کردند بگو:عمل من برای من،و عمل شما برای شما،شما بیزارید از آنچه من میکنم،و من بیزارم از آنچه شما انجام میدهید.
42-و گروهی از آنان گوش به سوی تو فرا میدهند(اما گویی هیچ نمیشنوند و کرند!) 43-و گروهی از آنان به سوی تو نگاه میکنند(اما گویی هیچ نمیبینند)آیا تو میتوانی نابینایان را هدایت کنی هر چند نبینند؟! 44-خداوند هیچ به مردم ستم نمیکند ولی این مردمند که به خویشتن ستم مینمایند.
کوران و کران
در این آیات بحثی که در آیات گذشته در زمینه انکار و تکذیب لجوجانه مشرکان گذشت هم چنان دنبال میشود:
در نخستین آیه،طریق جدیدی برای مبارزه به پیامبر ص تعلیم داده، میگوید:"اگر آنها تو را تکذیب کنند به آنان بگو عمل من برای من و عمل
شما برای خودتان باشد"( وَ إِنْ کَذَّبُوکَ فَقُلْ لِی عَمَلِی وَ لَکُمْ عَمَلُکُمْ ).
"شما از آنچه من انجام میدهم بیزارید،و من هم از اعمال شما بیزارم" ( أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمّٰا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّٰا تَعْمَلُونَ ).
این اعلام بیزاری و بی اعتنایی که توأم با اعتماد و ایمان قاطع به مکتب خویشتن است،اثر روانی خاصی،مخصوصا در منکران لجوج،دارد،و به آنها میفهماند که هیچ اصرار و اجباری در مورد قبول و پذیرش آنها نیست،آنها با عدم تسلیم در مقابل حق،خود را به محرومیت میکشانند و تنها به خویشتن ضرر میزنند.
نظیر این تعبیر در آیات دیگر قرآن نیز آمده است،همانگونه که در"سوره کافرون"میخوانیم لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ :"آئین شما برای خودتان آئین من هم برای خودم".
و از این بیان روشن میشود که محتوای اینگونه آیات هیچگونه منافاتی با دستور تبلیغ یا جهاد در برابر مشرکان ندارد،تا بخواهیم این آیات را منسوخ بدانیم،بلکه همانگونه که گفته شد این یک نوع مبارزه منطقی از طریق بی اعتنایی در برابر افراد لجوج و کینهتوز است.
*** در دو آیه بعد اشاره به دلیل انحراف و عدم تسلیم آنها در برابر حق میکند و میگوید:"برای هدایت یک انسان تنها تعلیمات صحیح و آیات تکان دهنده و اعجاز آمیز و دلائل روشن کافی نیست،بلکه آمادگی و استعداد پذیرش و شایستگی برای قبول حق نیز لازم است،همانگونه که برای پرورش سبزه و گل تنها بذر آماده کافی نمیباشد،زمین مستعد نیز لازم است.
لذا نخست میگوید:"گروهی از آنها گوش به سوی تو فرا میدهند اما گویی کرند"( وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ ) (1).
1) 1) در این آیه در حقیقت جمله کانهم صم لا یستمعون در تقدیر است.
"با این حال که آنها گوش شنوایی ندارند،آیا تو میتوانی صدای خود را به گوش کران برسانی هر چند درک نکنند"( أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یَعْقِلُونَ ).
*** "و گروهی دیگر از آنان چشم به تو میدوزند و اعمال ترا مینگرند که هر یک نشانهای از حقانیت و صدق گفتار تو را در بر دارد،اما گویی کورند و نابینا" ( وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْظُرُ إِلَیْکَ ) (1).
"آیا با این حال تو میتوانی این نابینایان را هدایت کنی هر چند فاقد بصیرت باشند"( أَ فَأَنْتَ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یُبْصِرُونَ ).
*** ولی بدان و آنها نیز باید بدانند که این نارسایی فکر و عدم بصیرت و نابینایی از دیدن چهره حق و ناشنوایی در برابر گفتار خدا،چیزی نیست که با خود از مادر به این جهان آورده باشند،و خداوند به آنها ستمی کرده باشد،بلکه این خود آنها بودهاند که با اعمال نادرستشان و دشمنی و عصیان در برابر حق روح خود را تاریک و چشم بصیرت و گوش شنوایشان را از کار انداختند چرا که"خداوند به هیچ کس از مردم ستم نمیکند،ولی مردمند که به خویشتن ستم روا میدارند" ( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ النّٰاسَ شَیْئاً وَ لٰکِنَّ النّٰاسَ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ).
1-اینکه در آیه دوم میخوانیم گوش به تو فرا میدهند و در آیه سوم میخوانیم به سوی تو نگاه میکنند اشاره به این است گروهی از آنان سخنان اعجاز آمیز ترا میشنوند و گروه دیگری اعمال معجزنشانت را که همگی دلیل
1) 1) در اینجا نیز جمله کانهم عمی لا یبصرون نیز در تقدیر است.
روشنی بر صدق گفتار و حقانیت دعوت تو است مینگرند ولی هیچکدام از این دو گروه از استماع و نظرشان بهره نمیگیرند،چرا که نظر آنها نظر فهم و درک نیست،بلکه نظر انتقاد و عیبجویی و مخالفت است.
از استماعشان نیز بهره نمیگیرند چرا که به قصد ادراک محتوای سخن نمیباشد،بلکه میخواهند دستاویزی برای تکذیب و انکار پیدا کنند و میدانیم قصد و نیت انسان به اعمال او شکل میدهد،و اثرات آن را دگرگون میسازد.
2-در آخر آیه دوم جمله"و لَوْ کٰانُوا لاٰ یَعْقِلُونَ "و در آخر آیه سوم جمله"و لَوْ کٰانُوا لاٰ یُبْصِرُونَ "آمده است،اشاره به اینکه استماع یعنی پذیرش الفاظ و راه دادن آنها بگوش به تنهایی کافی نیست بلکه تفکر و تدبر لازم است، تا انسان از محتوای آن بهره گیرد،همچنین نگاه به تنهایی اثری ندارد بلکه بصیرت(درک مفاهیم آنچه را انسان میبیند)لازم است تا به عمق آن برسد و هدایت شود.
وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ کَأَنْ لَمْ یَلْبَثُوا إِلاّٰ سٰاعَةً مِنَ اَلنَّهٰارِ یَتَعٰارَفُونَ بَیْنَهُمْ قَدْ خَسِرَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اَللّٰهِ وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ (45) وَ إِمّٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ اَلَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِلَیْنٰا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اَللّٰهُ شَهِیدٌ عَلیٰ مٰا یَفْعَلُونَ (46) وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذٰا جٰاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (47)
45-بخاطر بیاور روزی را که آنها را جمع(و محشور)میسازد،و آن چنان احساس میکنند که گویی جز ساعتی از روز(در دنیا)توقف نکردند،به آن مقدار که یکدیگر را(ببینند و)بشناسند،آنها که لقای خداوند(و رستاخیز)را انکار کردند زیان کردند و هدایت نیافتند.
46-و اگر ما پارهای از مجازاتهایی را که به آنان وعده دادهایم(در حال حیاتت)به تو نشان دهیم و یا(پیش از آنکه آنها گرفتار عذاب شوند)تو را از دنیا ببریم در هر حال بازگشتشان به سوی ماست سپس خداوند گواه است بر آنچه آنها انجام میدادند.
47-و برای هر امتی رسولی است،هنگامی که رسولشان به سوی آنها بیاید خداوند به عدالت در میان آنها داوری میکند و ستمی به آنها نمیشود.
به دنبال شرح بعضی از صفات مشرکان در آیات گذشته در اینجا اشاره به وضع دردناکشان در قیامت کرده میگوید:"به خاطر بیاور آن روز را که خداوند
همه آنها را محشور و جمع میکند در حالی که چنان احساس میکنند که تمام عمرشان در این دنیا بیش از ساعتی از یک روز نبوده،به همان مقدار که یکدیگر را ببینند و بشناسند"( وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ کَأَنْ لَمْ یَلْبَثُوا إِلاّٰ سٰاعَةً مِنَ النَّهٰارِ یَتَعٰارَفُونَ بَیْنَهُمْ ).
این احساس کم بودن مقدار اقامت در دنیا یا به خاطر آن است که اصولا در برابر زندگی جاویدان قیامت به مقدار ساعتی بیش نیست.
و یا به خاطر آن است که این دنیای ناپایدار چنان با سرعت بر آنها گذشته که گویی یک ساعت بیش نبوده است.
و یا اینکه به خاطر عدم استفاده صحیح از عمر خود چنین میپندارند که همه عمرشان بیش از یک ساعت ارزش نداشته است! بنا بر آنچه در تفسیر فوق گفتیم جمله یَتَعٰارَفُونَ بَیْنَهُمْ (یکدیگر را میشناسند)اشاره به مقدار درنگ آنها در دنیا است،یعنی آن چنان عمر را کوتاه احساس میکنند که گویا تنها به مقداری بوده که دو نفر یکدیگر را ببینند و معارفهای در میان آنها انجام گردد و از همدیگر جدا شوند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که منظور احساس کوتاهی زمان دوران برزخ است،یعنی آنها در دوران برزخ در حالتی شبیه به خواب فرو میروند که گذشت سالها و قرون و اعصار را احساس نمیکنند،بطوری که به هنگام رستاخیز فکر میکنند دوران برزخشان که شاید هزاران و یا دهها هزار سال بوده بیش از ساعتی نبوده است.
شاهد این تفسیر آیه 55 و 56 سوره روم است که میگوید: وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَیْرَ سٰاعَةٍ کَذٰلِکَ کٰانُوا یُؤْفَکُونَ وَ قٰالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمٰانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ إِلیٰ یَوْمِ الْبَعْثِ فَهٰذٰا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لٰکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ .
از این دو آیه استفاده میشود که گروهی از مجرمان به هنگامی که قیامت
بر پا میشود سوگند یاد میکنند که دوران برزخشان ساعتی بیش نبوده است ولی مؤمنان به آنها میگویند دورانی طولانی بوده و هم اکنون قیامت بر پا شده است و شما نمیدانید(و میدانیم برزخ برای همه یکسان نیست و شرح آن را ذیل آیات مناسب خواهیم داد).
مطابق این تفسیر معنی جمله" یَتَعٰارَفُونَ بَیْنَهُمْ "چنین خواهد بود که آنها بقدری زمان برزخ را کوتاه احساس میکنند که هیچ مطلبی از دنیا را فراموش نکردهاند و یک دیگر را به خوبی میشناسند.
و یا اینکه اعمال زشت یکدیگر را در آنجا میبینند و باطن یکدیگر را میشناسند و این خود یک رسوایی بزرگ برای آنها است.
سپس اضافه میکند در آن روز به همه آنها ثابت میشود"افرادی که روز رستاخیز و ملاقات پروردگار را تکذیب کردند،زیان بردند"،و تمام سرمایههای وجود خود را از دست دادند بی آنکه نتیجهای بگیرند( قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اللّٰهِ ).
"و اینها به خاطر این تکذیب و انکار و اصرار بر گناه و لجاجت،آمادگی هدایت نداشتند"( وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ ).
چرا که قلبشان تاریک و روحشان ظلمانی بود.
*** در آیه بعد به عنوان تهدید کفار و تسلی خاطر پیامبر ص چنین میگوید:
"اگر ما قسمتی از مجازاتهایی را که به آنها وعده دادهایم به تو نشان دهیم و در زمان حیات خود عذاب و مجازات آنها را ببینی،و یا اگر پیش از آنکه به چنین سرنوشتی گرفتار شوند تو را از این دنیا ببریم بهر حال بازگشتشان بسوی ما است و خداوند شاهد و گواه اعمالی است که انجام میدادند"( وَ إِمّٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِلَیْنٰا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اللّٰهُ شَهِیدٌ عَلیٰ مٰا یَفْعَلُونَ ).
در آخرین آیه مورد بحث،یک قانون کلی در باره همه پیامبران و از جمله پیامبر اسلام ص و همه امتها از جمله امتی که در عصر پیامبر ص میزیستهاند بیان کرده میگوید:"هر امتی رسول و فرستادهای از طرف خدا دارد"( وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ ).
"هنگامی که فرستاده آنها آمد و ابلاغ رسالت کرد و گروهی در برابر حق تسلیم شدند و پذیرفتند و گروهی به مخالفت و تکذیب برخاستند،خداوند با عدالتش در میان آنها داوری میکند و به هیچکس ستمی نمیشود"،مؤمنان و نیکان میمانند و بدان و مخالفان یا نابود میشوند و یا محکوم به شکست( فَإِذٰا جٰاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ).
همانگونه که در باره پیامبر اسلام ص و امت معاصرش چنین شد،مخالفان دعوتش یا در جنگها از میان رفتند و یا سرانجام شکستخورده،از صحنه اجتماع طرد شدند و مؤمنان زمام امور را بدست گرفتند.
بنا بر این قضاوت و داوری که در این آیه به آن اشاره شده همان قضاوت تکوینی و اجرایی در این دنیا است و اما اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند اشاره به داوری خدا در قیامت باشد خلاف ظاهر است.
وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (48) قُلْ لاٰ أَمْلِکُ لِنَفْسِی ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ فَلاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ (49) قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُهُ بَیٰاتاً أَوْ نَهٰاراً مٰا ذٰا یَسْتَعْجِلُ مِنْهُ اَلْمُجْرِمُونَ (50) أَ ثُمَّ إِذٰا مٰا وَقَعَ آمَنْتُمْ بِهِ آلْآنَ وَ قَدْ کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ (51) ثُمَّ قِیلَ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْخُلْدِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاّٰ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ (52)
48-میگویند این وعده(مجازات)اگر راست میگوئید کی عملی میشود؟ 49-بگو من برای خودم زیان و سودی را مالک نیستم(تا چه رسد به شما)مگر آنچه خدا بخواهد،برای هر قوم و ملتی پایانی است هنگامی که اجل آنها فرا رسد (و فرمان مجازات یا مرگشان صادر شود)نه ساعتی تاخیر میکنند و نه ساعتی پیشی میگیرند.
50-بگو اگر مجازات او شبهنگام یا در روز به سراغ شما آید(آیا میتوانید آن را از خود دفع کنید)پس مجرمان برای چه چیز عجله میکنند؟ 51-یا اینکه آن گاه که واقع شد ایمان میآورید(اما بدانید به شما گفته میشود)حالا؟ با اینکه قبلا برای آن عجله میکردید؟(اکنون چه سود؟) 52-سپس به آنها که ستم کردند گفته میشود عذاب ابدی را بچشید!آیا جز به آنچه انجام میدادید کیفر داده میشوید؟
مجازات الهی در دست من نیست
به دنبال تهدیدهایی که در آیات سابق راجع به عذاب و مجازات منکران حق ذکر شد در این آیات نخست از قول آنها چنین نقل میکند که از روی استهزاء و مسخره و انکار"میگویند این وعدهای که در مورد نزول عذاب میدهی اگر راست میگویی چه موقع است"؟!( وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
این سخن مسلما از ناحیه مشرکان عصر پیامبر اسلام ص بوده زیرا آیات بعد که متضمن پاسخ پیامبر ص است شاهد گویای این مطلب میباشد.
به هر حال آنها با این تعبیر میخواستند بی اعتنایی کامل خود را به تهدیدهای پیامبر ص نشان دهند و هم برای افرادی که از این تهدیدها متزلزل گشته بودند مایه قوت قلب و آرامش فکر شوند.
*** در برابر این سؤال خداوند به پیامبرش دستور میدهد که از چند راه به آنها پاسخ گوید:
نخست اینکه میفرماید"به آنها بگو وقت و موعد این کار در اختیار من نیست،من مالک سود و زیانی برای خود نیستم،تا چه رسد برای شما،مگر آنچه خدا بخواهد و اراده کند"( قُلْ لاٰ أَمْلِکُ لِنَفْسِی ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ ).
من تنها پیامبر و فرستاده اویم،تعیین موعد نزول عذاب،تنها بدست او است،وقتی که من در باره خودم مالک سود و زیان نباشم بطریق اولی در مورد شما نخواهم بود.
این جمله در حقیقت اشاره به توحید افعالی است که در این عالم همه چیز به خدا باز میگردد،و هر کار از ناحیه او است،او است که با حکمتش مؤمنان را پیروزی میدهد و او است که با عدالتش منحرفان را مجازات میکند.
بدیهی است که این منافات با آن ندارد که خداوند به ما نیروها و قدرتهایی داده است که بوسیله آن مالک قسمتی از سود و زیان خویش هستیم و میتوانیم در باره سرنوشت خویش تصمیم بگیریم،و به تعبیر دیگر این آیه نفی مالکیت "بالذات"را میکند نه"بالغیر"را و جمله إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ قرینه روشنی بر این موضوع است.
از اینجا معلوم میشود اینکه بعضی از متعصبان همانند نویسنده تفسیر المنار خواستهاند از این آیه نفی جواز توسل به پیامبر ص را استفاده کنند،بسیار بی پایه است.
زیرا اگر منظور از توسل این باشد که ما پیامبر ص را صاحب قدرت و مالک سود و زیان بالذات بدانیم مسلما این شرک است،و هیچ مسلمانی نمیتواند به آن عقیده داشته باشد،و اما اگر این مالکیت از ناحیه خدا باشد و تحت عنوان إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ قرار گیرد مانعی دارد؟و این عین ایمان و توحید است.
اما او به خاطر غفلت از این نکته،وقت خود و خوانندگان تفسیرش را با بحثهای طولانی تلف کرده است و متاسفانه او با تمام امتیازاتی که در تفسیرش موجود است از این اشتباهات فراوان دارد که سرچشمه همه آنها را میتوان تعصب دانست!.
سپس قرآن به پاسخ دیگر پرداخته میگوید:"هر قوم و جمعیتی زمان و اجل معینی دارند،به هنگامی که اجل آنها فرا رسد نه ساعتی از آن تاخیر خواهند کرد و نه ساعتی پیشی خواهند گرفت"( لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ فَلاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ ).
و به تعبیر دیگر هیچ قوم و ملتی به هنگام انحراف از مسیر حق در مقابل مجازاتهای الهی که نتیجه اعمال خودشان است مصونیت ندارند،هنگامی که در چنین مسیرهایی گام بگذارند و از قوانین قطعی آفرینش منحرف شوند،امکانات خود را از دست داده و سرانجام سقوط میکنند،همانگونه که تاریخ جهان نمونههای فراوانی را از آن به خاطر دارد.
در واقع قرآن به مشرکانی که در مورد آمدن عذاب الهی تعجیل میکردند اخطار میکند که بی جهت عجله نکنند،به هنگامی که زمان آنها فرا برسد، لحظهای این عذاب تاخیر و تقدیم نخواهد داشت.
ضمنا باید توجه داشت که"ساعت"گاهی به معنی لحظه و گاهی به معنی مقدار کمی از زمان است هر چند امروز معنی معروفش یک بیست و چهارم شبانه روز میباشد.
*** در آیه بعد سومین پاسخ را مطرح کرده،میگوید:"به آنها بگو اگر عذاب پروردگار شب هنگام یا در روز به سراغ شما بیاید امر غیر ممکنی نیست،و آیا شما میتوانید این عذاب ناگهانی را از خود دفع کنید"؟( قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُهُ بَیٰاتاً أَوْ نَهٰاراً ).
"با این حال مجرمان و گنهکاران در برابر چه چیز عجله میکنند( مٰا ذٰا یَسْتَعْجِلُ مِنْهُ الْمُجْرِمُونَ ).
و به تعبیر دیگر:این مجرمان جسور اگر یقین به نزول عذاب ندارند حد اقل احتمال این را میدهند که ناگهان به سراغشان بیاید،آنها چه تامین و تضمین و دلیلی در این باره دارند که تهدیدهای پیامبر ص هرگز به وقوع نخواهد پیوست؟انسان عاقل در برابر چنین احتمال ضرری باید لا اقل رعایت احتیاط کند و از آن بر حذر باشد.
نظیر این معنی در آیات دیگر قرآن به تعبیرهای دیگری آمده است مانند أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ یَخْسِفَ بِکُمْ جٰانِبَ الْبَرِّ أَوْ یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حٰاصِباً ثُمَّ لاٰ تَجِدُوا لَکُمْ وَکِیلاً :"آیا شما ایمن هستید از اینکه خداوند در گوشهای از زمین شما را فرو ببرد یا سنگریزهای از آسمان بر شما ببارد و سپس نگهبانی برای خود نیابید" (سوره اسراء آیه 68).
و این همان چیزی است که در علم کلام و اصول از آن به عنوان قاعده "لزوم دفع ضرر محتمل"تعبیر میشود (1).
*** در آیه بعد چهارمین پاسخ را به آنها میگوید و آن اینکه"اگر شما گمان میکنید که به هنگام نزول عذاب ایمان بیاورید و ایمان شما پذیرفته شود،این خیال باطلی است"( أَ ثُمَّ إِذٰا مٰا وَقَعَ آمَنْتُمْ بِهِ ).
چرا که پس از نزول عذاب،درهای توبه به روی شما بسته میشود و ایمان کمترین اثری ندارد،بلکه"به شما گفته میشود حالا ایمان میآورید،در حالی که قبلا از روی استهزاء و انکار تعجیل برای عذاب را میخواستید"؟( آلْآنَ وَ قَدْ کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ ).
*** این مجازات دنیای آنها است،"سپس در روز رستاخیز به کسانی که ستم
1) 1) از آنچه در بالا گفتیم روشن میشود که آیه فوق که مشتمل بر قضیه شرطیه است، شرط آن ذکر شده و جزای آن در تقدیر است و جمله مٰا ذٰا یَسْتَعْجِلُ مِنْهُ الْمُجْرِمُونَ جمله مستقلی است و تقدیر آیه چنین است: أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُهُ بَیٰاتاً أَوْ نَهٰاراً کنتم تقدرون علی دفعه او تعدونه امرا محالا فاذا کان الامر کذلک ما ذٰا یَسْتَعْجِلُ مِنْهُ الْمُجْرِمُونَ -و اینکه بعضی احتمال دادهاند جمله ما ذا یستعجل...جزای شرط باشد بسیار بعید است(دقت کنید).
کردند،گفته میشود بچشید عذاب ابدی را!"( ثُمَّ قِیلَ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذٰابَ الْخُلْدِ ).
"آیا جز به آنچه انجام دادید کیفر داده میشوید؟"( هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاّٰ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ ).
این در واقع اعمال خود شما است که دامانتان را گرفته است،همانهاست که در برابرتان مجسم شده و شما را برای همیشه آزار میدهد.
1-همانگونه که در ذیل آیه 34 سوره اعراف گفتیم بعضی از دینسازان عصر ما به آیاتی مانند لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ ...که در قرآن دو بار آمده است برای نفی خاتمیت پیامبر اسلام ص استدلال کرده و چنین نتیجه گرفتهاند که هر دین و مذهبی سرانجام پایان میگیرد و جای خود را به مذهب دیگری میدهد.
در حالی که"امت"به معنی گروه و جماعت است،نه به معنی مذهب و خصوصا پیروان یک مذهب.
هدف این آیات آن است که قانون حیات و مرگ مخصوص افراد نیست بلکه ملتها و گروهها نیز مشمول این قانون هستند،و به هنگامی که در مسیر ظلم و فساد قرار گیرند منقرض خواهند شد.
مخصوصا در مورد بحث با توجه به آیه قبل و بعد از آن بروشنی این حقیقت ثابت میشود که سخن از نسخ مذهب در میان نیست،بلکه از نزول عذاب و نابود شدن یک گروه و ملت است،زیرا هم آیه قبل و همه آیه بعد هر دو از عذاب و مجازات دنیا بحث میکند.
2-با توجه به آیات فوق این سؤال پیش میآید که آیا جامعههای اسلامی نیز گرفتار مجازات و عذاب در این جهان میشوند؟.
پاسخ این سؤال مثبت است،زیرا هیچ دلیلی نداریم که این امت مستثنی باشند،بلکه این قانون در باره همه امتها و ملتها است،و اینکه در بعضی از آیات قرآن(انفال-33)خواندهایم که خداوند این امت را مجازات نخواهد کرد، مشروط به یکی از دو شرط است:یا بودن پیامبر ص در میان آنها و یا استغفار و توبه از گناه،نه بی قید و شرط.
3-آیات فوق بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که به هنگام نزول عذاب درهای توبه بسته میشود و پشیمانی سودی نخواهد داشت،دلیل آن هم روشن است زیرا توبه در چنین حالی،شبیه توبه اجباری و اضطراری است و چنین توبهای بی ارزش میباشد.
وَ یَسْتَنْبِئُونَکَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إِی وَ رَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ (53) وَ لَوْ أَنَّ لِکُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ مٰا فِی اَلْأَرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ وَ أَسَرُّوا اَلنَّدٰامَةَ لَمّٰا رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (54) أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَلاٰ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (55) هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (56)
53-از تو میپرسند آیا آن(وعده مجازات الهی)حق است؟بگو آری بخدا سوگند قطعا حق است و شما نمیتوانید از آن جلو گیری کنید! 54-و هر کس که ستم کرده اگر تمامی آنچه روی زمین است در اختیار داشته باشد(همه را از هول عذاب)برای نجات خویش میدهد،و هنگامی که عذاب را ببینند(پشیمان میشوند اما)پشیمانی خود را کتمان میکنند(مبادا رسواتر شوند)و در میان آنها به عدالت داوری میشود و ستمی بر آنها نخواهد رفت.
55-آگاه باشید آنچه در آسمانها و زمین است از آن خدا است،آگاه باشید وعده خدا حق است ولی اکثر آنها نمیدانند.
56-او است که زنده میکند و میمیراند و به سوی او باز میگردید.
در مجازات الهی تردید نکنید
در آیات گذشته سخن از کیفر و مجازات و عذاب مجرمان در این جهان و جهان دیگر بود،آیات مورد بحث نیز این موضوع را دنبال میکند.
نخست میگوید:"مجرمان و مشرکان از روی تعجب و استفهام از تو سؤال میکنند که آیا این وعده مجازات الهی در این جهان و جهان دیگر حق است؟ ( وَ یَسْتَنْبِئُونَکَ أَ حَقٌّ هُوَ ).
البته"حق"در اینجا در مقابل باطل نیست،بلکه منظور این است که آیا این مجازات و کیفر واقعیت دارد و تحقق مییابد؟زیرا"حق"و"تحقق"هر دو از یک مادهاند البته حق در مقابل باطل اگر به معنی وسیع کلمه تفسیر شود، شامل هر واقعیت موجود میگردد،و نقطه مقابل آن معدوم و باطل است.
خداوند به پیامبرش دستور میدهد که در برابر این سؤال با تاکید هر چه بیشتر"بگو به پروردگارم سوگند این یک واقعیت است و هیچ شک و تردیدی در آن نیست"( قُلْ إِی وَ رَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ ).
و اگر فکر میکنید،میتوانید از چنگال مجازات الهی فرار کنید اشتباه بزرگی کردهاید،زیرا"هرگز شما نمیتوانید از آن جلو گیری کنید،و او را با قدرت خود ناتوان سازید"( وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ ).
در واقع این جمله با جمله فوق از قبیل بیان مقتضی و مانع است،در جمله اول میگوید مجازات مجرمان یک واقعیت است،و در جمله دوم اضافه میکند:
هیچ قدرتی نمیتواند جلو آن را بگیرد،درست مانند آیات 8 و 9 سوره طور إِنَّ عَذٰابَ رَبِّکَ لَوٰاقِعٌ مٰا لَهُ مِنْ دٰافِعٍ .
تاکیدهایی که در آیه به چشم میخورد قابل توجه است،از یک سو"سوگند"، و از سوی دیگر کلمه"ان"و"لام تاکید"و از سوی سوم جمله" وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ " همه اینها تاکید میکند که به هنگام ارتکاب جرمهای سنگین مجازات الهی حتمی است.
*** در آیه بعد روی عظمت این مجازات مخصوصا در قیامت تکیه کرده میگوید:
"آن چنان عذاب الهی وحشتناک و هولانگیز است که اگر هر یک از ستمکاران مالک تمام ثروتهای روی زمین باشند،حاضرند همه آن را بدهند تا از این کیفر سخت رهایی یابند"( وَ لَوْ أَنَّ لِکُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ مٰا فِی الْأَرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ ) (1).
در واقع آنها حاضرند بزرگترین رشوهای را که میتوان تصور کرد،برای رهایی از چنگال عذاب الهی بدهند اما کسی از آنها نمیپذیرد و سر سوزنی از مجازاتشان بکاهد.
مخصوصا بعضی از این مجازاتها جنبه معنوی دارد و آن اینکه"آنها با مشاهده عذاب الهی پشیمان میشوند،ولی از اظهار ندامت که مایه رسوایی بیشتر در برابر رقیبان مجرم یا پیروانشان میشود خود داری میکنند"( وَ أَسَرُّوا النَّدٰامَةَ لَمّٰا رَأَوُا الْعَذٰابَ ).
سپس تاکید میکند که با همه این احوال در میان آنها به عدالت داوری میشود،و ظلم و ستمی در باره آنان نخواهد شد"( وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ).
این جمله تاکیدی است بر روش قرآن در همه جا در زمینه مجازات و عدالت، زیرا تاکیدهای آیه گذشته در زمینه مجازات ممکن است این توهم را برای افراد غافل به وجود آورد که مساله انتقامجویی در کار است،لذا قرآن نخست میگوید:
داوری میان آنها با عدالت میشود و باز تاکید میکند که ظلم و ستمی بر آنها نخواهد رفت.
*** سپس برای اینکه مردم این وعدهها و تهدیدهای الهی را به شوخی نگیرند و فکر نکنند خداوند از انجام اینها عاجز است،اضافه میکند"آگاه باشید
1) 1) در واقع جمله بالا کلمهای در تقدیر دارد و آن"من حول القیامة و العذاب" است.
آنچه در آسمانها و زمین است از آن خدا است و مالکیت و حکومت او تمام جهان هستی را فرا گرفته و هیچکس نمیتواند از کشور او بیرون رود"( أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
و نیز"آگاه باشید وعده خداوند در مورد مجازات مجرمان حق است هر چند بسیاری از مردم که ناآگاهی،سایه شوم بر روانشان افکنده این حقیقت را نمیدانند" ( أَلاٰ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
*** آخرین آیه مورد بحث نیز تاکید مجددی روی همین مساله حیاتی است که میگوید"خداوند است که زنده میکند،و او است که میمیراند"( هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ ).
بنا بر این هم توانایی بر مرگ و میراندن بندگان دارد و هم زنده کردن آنها برای دادگاه رستاخیز.
"و سرانجام همه شما به سوی او باز میگردید"( وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
و پاداش همه اعمال خویش را در آنجا خواهید یافت.
1-از جمله سؤالاتی که در مورد آیات فوق مطرح میشود این است که آیا سؤال مشرکان از واقعیت داشتن کیفر الهی جنبه استهزاء داشته و یا واقعا سؤال حقیقی بوده است؟بعضی گفتهاند سؤال حقیقی نشانه شک است و با وضع مشرکان سازگار نیست.
ولی با توجه به اینکه بسیاری از مشرکان در تردید بودند و گروهی از آنها نیز با علم به حقانیت پیامبر ص به خاطر لجاجت و تعصب و مانند آن به مخالفت برخاسته بودند،روشن میشود که سؤال حقیقی از آنها هیچ بعید نیست.
2-حقیقت"ندامت"پشیمانی از انجام کاری است که آثار نامطلوب آن آشکار شده است،خواه انسان بتواند آن را جبران کند و یا نتواند،و پشیمانی مجرمان در قیامت از نوع دوم است،و مکتوم داشتن آن به خاطر آن است که آشکار ساختنش موجب رسوایی بیشتر میشود.
یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِی اَلصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ (57) قُلْ بِفَضْلِ اَللّٰهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذٰلِکَ فَلْیَفْرَحُوا هُوَ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ (58)
57-ای مردم!اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما آمده،و درمان آنچه در سینههاست، و هدایت و رحمت برای مؤمنان.
58-بگو به فضل و رحمت خدا باید خوشحال شوند که از آنچه گردآوری کردهاند بهتر است.
قرآن رحمت بزرگ الهی
در قسمتی از آیات گذشته بحثهایی در زمینه قرآن آمده،و گوشهای از مخالفتهای مشرکان در آنها منعکس گردیده بود،در این آیات به همین مناسبت سخن از قرآن به میان آمده نخست به عنوان یک پیام همگانی و جهانی،تمام انسانها را مخاطب ساخته میگوید:
"ای مردم از سوی پروردگارتان،موعظه و اندرزی برای شما آمد" ( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ ).
"و کلامی که مایه شفاء بیماری دلها است"( وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِی الصُّدُورِ ).
"و چیزی که مایه هدایت و راهنمایی است"( وَ هُدیً ).
"و رحمت برای مؤمنان است"( وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ ).
در این آیه چهار صفت برای قرآن بیان شده است،که برای فهم بیشتر باید نخست روی لغات آن تکیه کنیم.
وعظ(و موعظه)آن چنان که در"مفردات"آمده است،نهی آمیخته به تهدید است،ولی ظاهرا معنی موعظه وسیعتر از این باشد،همانگونه که از "خلیل"دانشمند معروف عرب در همان کتاب مفردات نقل شده:موعظه عبارت از تذکر دادن نیکیها است که توأم با رقت قلب باشد،در واقع هر گونه اندرزی که در مخاطب تاثیر بگذارد،او را از بدیها بترساند و یا قلب او را متوجه نیکیها گرداند،وعظ و موعظه نامیده میشود.
البته مفهوم این سخن آن نیست که هر موعظهای باید تاثیر داشته باشد، بلکه منظور آن است که در قلبهای آماده بتواند چنین اثری بگذارد.
منظور از شفا دادن بیماری دلها و یا به تعبیر قرآن شفای چیزی که در سینهها است،همان آلودگیهای معنوی و روحانی است مانند بخل و کینه و حسد و جبن و شرک و نفاق و امثال اینها که همه از بیماریهای روحی و معنوی است.
منظور از"هدایت"راهیابی به سوی مقصود،یعنی تکامل و پیشرفت انسان در تمام جنبههای مثبت است.
و منظور از"رحمت"همان نعمتهای مادی و معنوی الهی است که شامل حال انسانهای شایسته میشود همانگونه که در کتاب مفردات میخوانیم"رحمت" هر گاه به خدا نسبت داده شود به معنی نعمت بخشیدن او است و هنگامی که به انسانها نسبت داده شود به معنی رقت قلب و عطوفت است.
در واقع آیه فوق چهار مرحله از مراحل تربیت و تکامل انسان را در سایه
قرآن شرح میدهد.
مرحله اول مرحله"موعظه و اندرز"است.
مرحله دوم مرحله پاکسازی روح انسان از انواع رذائل اخلاقی است.
مرحله سوم مرحله هدایت است که پس از پاکسازی انجام میگیرد.
و مرحله چهارم مرحلهای است که انسان لیاقت آن را پیدا کرده است که مشمول رحمت و نعمت پروردگار شود و هر یک از این مراحل به دنبال دیگری قرار دارد و جالب اینکه تمام آنها در پرتو قرآن انجام میگیرد.
قرآن است که انسانها را اندرز میدهد،و قرآن است که زنگار گناه و صفات زشت را از قلب آنها میشوید،و قرآن است که نور هدایت را به دلها میتاباند،و نیز قرآن است که نعمتهای الهی را بر فرد و جامعه نازل میگرداند.
علی ع در گفتار جامع خود در نهج البلاغه با رساترین تعبیری این حقیقت را توضیح داده است آنجا که میفرماید:
...
فاستشفوه من ادوائکم و استعینوا به علی لاوائکم فان فیه شفاء من اکبر الداء و هو الکفر و النفاق و الغی و الضلال :"از قرآن برای بیماریهای خود شفا بطلبید،و به آن برای حل مشکلاتتان استعانت بجوئید،چه اینکه در قرآن شفای بزرگترین دردها است که آن درد کفر و نفاق و گمراهی و ضلالت است" (1).
و این خود میرساند که قرآن نسخهای است برای بهبودی فرد و جامعه از انواع بیماریهای اخلاقی و اجتماعی و این همان حقیقتی است که مسلمانان آن را بدست فراموشی سپرده و به جای اینکه از این داروی شفا بخش بهره گیرند درمان خود را در مکتبهای دیگر جستجو میکنند،و این کتاب بزرگ آسمانی را فقط یک کتاب خواندنی قرار دادهاند نه اندیشیدنی و عملکردنی.
1) 1) نهج البلاغه خطبه 176.
در آیه بعد برای تکمیل این بحث و تاکید روی این نعمت بزرگ الهی یعنی قرآن مجید که از هر نعمتی برتر و بالاتر است،میفرماید:"بگو ای پیامبر این مردم به فضل پروردگار و به رحمت بی پایان او و این کتاب بزرگ آسمانی که جامع همه نعمتها است باید خشنود بشنوند،نه به حجم ثروتها و بزرگی مقامها و فزونی قوم و قبیلههاشان"( قُلْ بِفَضْلِ اللّٰهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذٰلِکَ فَلْیَفْرَحُوا ).
زیرا این سرمایه از تمام آنچه آنها برای خود گردآوری کردهاند بهتر و بالاتر است و هیچیک از آنها قابل مقایسه با این نیست( هُوَ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ ).
ظاهر آیه اول مورد بحث مانند بعضی دیگر از آیات قرآن این است که کانون بیماریهای اخلاقی،"قلب"است،این سخن در ابتدا ممکن است تولید این اشکال کند که ما میدانیم تمام اوصاف اخلاقی و مسائل فکری و عاطفی به روح انسان بازگشت میکند،قلب یک تلمبه خود کار برای نقل و انتقال خون و آبیاری و تغذیه سلولهای بدن بیش نیست.
البته حق همین است،که قلب تنها ماموریت اداره جسم انسان را دارد و مسائل روانی مربوط به روح آدمی است،اما نکته دقیقی در اینجا وجود دارد که با توجه به آن،رمز این تعبیر قرآن روشن میشود و آن اینکه در جسم انسان دو کانون وجود دارد که هر کدام مظهر بخشی از اعمال روانی انسان است،یعنی هر یک از این دو کانون با فعل و انفعالات روانی فورا عکس العمل نشان میدهد یکی "مغز"است و دیگری"قلب".
هنگامی که در محیط روح مسائل فکری را بررسی میکنیم،عکس العمل آن فورا در مغز آشکار میشود،و به تعبیر دیگر مغز ابزاری است برای کمک به روح در مساله تفکر،و لذا به هنگام تفکر خون سریعتر در مغز گردش میکند،
سلولهای مغزی فعل و انفعال بیشتری دارند و غذای بیشتری جذب میکنند و امواج زیادتری میفرستند،ولی به هنگامی که پای مسائل عاطفی مانند عشق و محبت و تصمیم و اراده و خشم و کینه و حسد،عفو و گذشت به میان میآید،فعالیت عجیبی در قلب انسان شروع میشود،گاهی ضربان شدید پیدا میکند،گاهی ضربانش بقدری سست میشود گویا میخواهد از کار بایستد،گاهی احساس میکنیم که قلب ما میخواهد منفجر بشود،اینها همه به خاطر پیوند نزدیکی است که قلب با این سلسله مسائل روانی دارد.
از همین رو قرآن مجید ایمان را به قلب نسبت میدهد( وَ لَمّٰا یَدْخُلِ الْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ )-(حجرات-14)و یا جهل و لجاجت و عدم تسلیم در مقابل حق را به عنوان نابینایی قلب تعبیر میکند( وَ لٰکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ -حج-46).
ناگفته نماند که این گونه تعبیرات مخصوص قرآن نیست،در ادبیات زبانهای گوناگون در زمانهای گذشته و امروز نیز جلوههای مختلف این مساله دیده میشود، غالبا به کسی که علاقه داریم میگوئیم در قلب ما جای داری و یا قلب ما متوجه تو است،و یا قلب ما در گرو عشق تو است،و همیشه سمبل عشق را ترسیمی از قلب انسان قرار میدهند.
همه اینها به خاطر آن است که انسان همواره این احساس را داشته است که به هنگام عشق و علاقه و یا کینه و حسد و مانند اینها تاثیر و تاثر خاصی در قلب خود احساس میکند،یعنی نخستین جرقه این مسائل روانی به هنگام انتقال به جسم در قلب آشکار میشود.
البته علاوه بر همه اینها،سابقا اشاره کردهایم که یکی از معانی قلب در لغت عقل و روح آدمی است و معنی آن منحصر به این عضو مخصوص که در درون سینه است نمیباشد و این خود تفسیر دیگری برای آیات قلب میتواند باشد اما
برای همه آنها زیرا در بعضی تصریح شده قلبهایی که در سینهها است(دقت کنید) ***2-در اینکه میان"فضل"و"رحمت"که در آیه دوم به آن اشاره شده است چه تفاوتی است در میان مفسران گفتگو بسیار است:
الف-بعضی فضل الهی را اشاره به نعمتهای ظاهری،و رحمت را اشاره به نعمتهای باطنی دانستهاند،و یا به تعبیر دیگر یکی نعمت مادی و دیگری نعمت معنوی را میگوید(کرارا در آیات قرآن جمله و ابتغوا من فضله یا لتبتغوا من فضله به معنی تحصیل روزی و درآمد مادی آمده است).
ب-بعضی دیگر گفتهاند:فضل الهی آغاز نعمت،و رحمت او و دوام نعمت است(البته با توجه به اینکه فضل به معنی بخشیدن نعمت میباشد و با توجه به اینکه ذکر رحمت پس از آن باید چیزی اضافه بر آن بوده باشد،تفسیر فوق قابل درک است)و اینکه در روایت متعددی میخوانیم منظور از فضل الهی وجود پیامبر ص و نعمت نبوت،و منظور از رحمت پروردگار وجود علی ع و نعمت ولایت است،نیز شاید اشاره به همین تفسیر باشد،زیرا پیامبر ص سر آغاز اسلام بود و علی ع سبب بقا و ادامه حیات آن شد(یکی علت محدثه و ایجاد کننده و دیگری مبقیه و بقا دهنده) (1).
بعضی دیگر احتمال دادهاند که فضل اشاره به نعمتهای بهشتی،و رحمت اشاره به آمرزش از گناه است.
ج-این احتمال نیز داده شده که فضل اشاره به نعمت عام پروردگار به دوست و دشمن میباشد و رحمت با توجه به کلمه"للمؤمنین"که در آیه قبل به صورت قید رحمت ذکر شده اشاره به رحمت ویژه او نسبت به افراد با ایمان است.
1) 1) برای آگاهی از این روایات به تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 307 و 308 مراجعه شود.
تفسیر دیگری که برای این دو ذکر شده این است که فضل پروردگار اشاره به مساله ایمان،و رحمت اشاره به قرآن مجید است که در آیه قبل از آن سخن گفته شد.
البته غالب این معانی با هم تضادی ندارند و ممکن است همه در مفهوم جامع فضل و رحمت جمع باشد.
قُلْ أَ رَأَیْتُمْ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ لَکُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَرٰاماً وَ حَلاٰلاً قُلْ آللّٰهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اَللّٰهِ تَفْتَرُونَ (59) وَ مٰا ظَنُّ اَلَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ إِنَّ اَللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَشْکُرُونَ (60) وَ مٰا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ مٰا تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لاٰ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّٰ کُنّٰا عَلَیْکُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ وَ مٰا یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقٰالِ ذَرَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی اَلسَّمٰاءِ وَ لاٰ أَصْغَرَ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْبَرَ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ (61)
59-بگو آیا روزیهایی را که خداوند بر شما نازل کرده مشاهده کردید که بعضی از آن را حلال و بعضی را حرام کردهاید بگو آیا خداوند به شما اجازه داده یا بر خدا افترا میبندید؟(و پیش خود تحریم و تحلیل میکنید).
60-آنها که بر خدا افترا میبندند در باره(مجازات)روز رستاخیز چه میاندیشند؟خداوند فضل(و بخشش)نسبت به همه مردم دارد،اما اکثر آنها سپاسگزاری نمیکنند 61-در هیچ حال(و اندیشهای)نیستی و هیچ قسمتی از قرآن را تلاوت نمیکنی،و هیچ عملی را انجام نمیدهید مگر اینکه ما ناظر بر شما هستیم در آن هنگام که وارد آن میشوید،و هیچ چیز در زمین و آسمان از پروردگار تو مخفی نمیماند،به اندازه سنگینی ذرهای و نه کوچکتر از آن و نه بزرگتر از آن،مگر اینکه(همه آنها)در کتاب آشکار(و لوح محفوظ علم خداوند)ثبت است.
همه جا ناظر او است!
در آیات گذشته سخن از قرآن و موعظه الهی و هدایت و رحمتی که در این کتاب آسمانی است در میان بود،و در آیات مورد بحث به همین مناسبت از قوانین ساختگی و خرافی و احکام دروغین مشرکان سخن میگوید زیرا کسی که ایمان به خدا دارد و میداند همه مواهب و ارزاق از ناحیه او است باید این حقیقت را نیز بپذیرد که بیان حکم این مواهب و مجاز و غیر مجاز آنها بدست پروردگار است و بدون اذن و فرمان او دخالت در این کار ناروا است.
در نخستین آیه مورد بحث،روی سخن را به پیامبر ص کرده،میفرماید:
"به آنها بگو:چرا این روزیهایی را که خداوند برای شما نازل کرده است بعضی را حرام و بعضی را حلال قرار دادهاید"؟!( قُلْ أَ رَأَیْتُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ لَکُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَرٰاماً وَ حَلاٰلاً ).
و بر طبق سنن خرافی خود پارهای از چهار پایان را تحت عنوان سائبه و بحیره و وصیله (1)و همچنین قسمتی از زراعت و محصول کشاورزی خود را تحریم نمودهاید و خود را از این نعمتهای پاک محروم ساخته،به علاوه این مربوط به شما نیست که چه چیز حلال و چه چیز حرام باید باشد،این تنها در اختیار فرمان پروردگار و خالق آنها است.
"بگو آیا خداوند به شما اجازه داده است چنین قوانینی را وضع کنید،یا بر خدا افترا میبندید"( قُلْ آللّٰهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللّٰهِ تَفْتَرُونَ ).
1) 1) بحیره حیوانی را میگفتند که چندین بار وضع حمل کرده بود و سائبه شتری بود که ده یا دوازده بچه آورده بود و وصیله نیز به گوسفندی میگفتند که هفت بار فرزند آورده بود (برای توضیح بیشتر به جلد پنجم صفحه 103 مراجعه فرمائید).
یعنی این کار از دو صورت خارج نیست،و شق سوم ندارد،یا باید با اجازه پروردگار صورت گرفته باشد،و یا تهمت و افترا است،و چون احتمال اول منتفی است بنا بر این چیزی جز تهمت و افترا نمیتواند باشد.
*** اکنون که مسلم شد آنها با این احکام خرافی و ساختگی خود علاوه بر محروم شدن از نعمتهای الهی تهمت و افترا به ساحت مقدس پروردگار بستهاند،اضافه میکند:"آنها که بر خدا دروغ میبندند،در باره مجازات روز قیامت چه میاندیشند؟آیا تامینی برای رهایی از این کیفر دردناک به دست آوردهاند"؟ ( وَ مٰا ظَنُّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ ).
اما"خداوند فضل و رحمت گستردهای بر مردم دارد"به همین دلیل آنها را در برابر این گونه اعمال زشتشان فورا کیفر نمیدهد( إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ ).
ولی آنها به جای اینکه از این مهلت الهی استفاده کنند و عبرت گیرند و شکر آن را بجا بیاورند و به سوی خدا بازگردند اکثر آنان غافلند"و سپاس این نعمت بزرگ را بجا نمیآورند"( وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَشْکُرُونَ ).
این احتمال نیز در تفسیر این آیه وجود دارد که حلال بودن همه این مواهب و روزیها(بجز اشیاء زیانبخش و ناپاک که استثنا شده)خود یک نعمت بزرگ الهی است و بسیاری از مردم بجای سپاسگزاری در برابر این نعمت،ناسپاسی میکنند و با احکام خرافی و ممنوعیتهای بی دلیل خود را از آن محروم میدارند.
*** و برای اینکه تصور نشود این مهلت الهی دلیل بر عدم احاطه علم پروردگار بر کارهای آنها است،در آخرین آیه مورد بحث این حقیقت را به رساترین عبارت بیان میکند که او از تمام ذرات موجودات در پهنه آسمان و زمین و جزئیات
اعمال بندگان آگاه و با خبر است،و میگوید:"در هیچ حالت و کار مهمی نمیباشی،و هیچ آیهای از قرآن را تلاوت نمیکنی،و هیچ عملی را انجام نمیدهید مگر اینکه ما شاهد و ناظر بر شما هستیم در آن هنگام که وارد آن عمل میشوید"( وَ مٰا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ مٰا تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لاٰ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّٰ کُنّٰا عَلَیْکُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ ) (1).
"شهود"جمع"شاهد"در اصل به معنی حضور توأم با مشاهده با چشم و یا قلب و فکر است،و تعبیر به جمع اشاره به این است که نه تنها خدا بلکه فرشتگانی که فرمانبردار او هستند و مراقب اعمال انسانها میباشند نیز از همه این کارها با خبرند و شاهد و ناظرند.
و همانگونه که سابقا هم اشاره کردهایم تعبیر به صیغه جمع در مورد خداوند با اینکه ذات پاک او از هر جهت یگانه و یکتا است برای اشاره به عظمت مقام او است و اینکه همواره مامورینی سر بر فرمان او دارند،و در اطاعت امرش آماده و حاضرند،و در واقع سخن تنها از او نیست،بلکه از او است و آن همه ماموران مطیعش.
سپس با تاکید بیشتر،مساله آگاهی خدا را از همه چیز تعقیب کرده میگوید:"کوچکترین چیزی در زمین و آسمان حتی به اندازه سنگینی ذره بیمقداری،از دیدگاه علم پروردگار تو مخفی و پنهان نمیماند،و نه کوچکتر از این و نه بزرگتر از این مگر اینکه همه اینها در لوح محفوظ و کتاب آشکار علم خدا ثبت و ضبط است
1) 1) بعضی ضمیر"منه"را به خداوند برگرداندهاند یعنی آیاتی که از طرف خدا میخوانی،اما ظاهر این است که این ضمیر به شان یا قرآن برمیگردد همانگونه که بسیاری از مفسران گفتهاند،یعنی آیاتی که در باره هر کار مهمی تلاوت میکنی،یا آیاتی از قرآن را که تلاوت میکنی.
"( وَ مٰا یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقٰالِ ذَرَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ وَ لاٰ أَصْغَرَ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْبَرَ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ ).
"یعزب"از ماده"عزوب"در اصل به معنی دوری و جدایی از خانه و خانواده برای یافتن مرتع از جهت گوسفندان و چهار پایان است و سپس به معنی غیبت و پنهانی بطور مطلق استعمال شده است.
"ذره"به معنی جسم بسیار کوچک است و به همین جهت به مورچههای ریز نیز ذره گفته میشود(برای توضیح بیشتر به جلد سوم صفحه 389 مراجعه فرمائید).
"کتاب مبین"اشاره به علم وسیع پروردگار است که گاهی از آن تعبیر به"لوح محفوظ"میشود(در این باره در جلد پنجم صفحه 271 نیز سخن گفتهایم).
1-آیات فوق در ضمن عبارات کوتاهی این حقیقت را ثابت میکند که حق قانونگذاری مخصوص خدا است و هر کس بی اذن و اجازه و فرمان او اقدام به چنین کاری کند مرتکب تهمت و افتراء بر خدا شده است،زیرا همه روزیها و مواهب عالم از ناحیه او نازل گردیده،و در حقیقت مالک اصلی همه آنها خدا است،بنا بر این او است که حق دارد بعضی را"مجاز"و بعضی را"غیر مجاز" اعلام کند،هر چند دستورهای او در این زمینه در مسیر منافع و تکامل بندگان است و او کمترین نیازی به این کار ندارد،ولی به هر حال صاحب اختیار و قانونگذار او است.
مگر اینکه اجازه این کار را در حدودی که صلاح میداند به کسی مانند پیامبر ص واگذار کند.
چنان که از روایات متعددی نیز استفاده میشود که پیامبر اسلام ص بعضی از امور را واجب یا حرام کرده است که در زبان روایات به عنوان"فرض النبی"
نامیده شده،البته همه اینها طبق فرمان خداوند و اختیاراتی است که به پیامبرش واگذار کرده است.
جمله" آللّٰهُ أَذِنَ لَکُمْ "نیز دلیل بر این است که ممکن است خداوند چنین اجازهای را به کسی بدهد.
این بحث مربوط به مساله"ولایت تشریعی"است که بخواست خدا در محل دیگری به گونهای مشروحتر بیان خواهیم کرد.
*** 2-اینکه در آیات فوق در مورد ارزاق تعبیر به نزول شده،با اینکه میدانیم تنها آب باران است که از آسمان فرود میآید،یا به خاطر این است که این قطرات حیاتبخش ریشه اصلی همه روزیها را تشکیل میدهد،و یا به خاطر این است که منظور"نزول مقامی"است که سابقا هم اشاره کردهایم،این تعبیر در سخنان روزمره نیز دیده میشود که اگر از شخص بزرگی دستوری یا موهبتی به شخص کوچکی بشود،میگویند این برنامه از"بالا"دستور داده شده،یا از بالا به ما رسیده است.
***3-علمای علم اصول از جمله آللّٰهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللّٰهِ تَفْتَرُونَ "اصل عدم حجیت ظن"را ثابت کردهاند و گفتهاند این تعبیر نشان میدهد که هیچ حکمی از احکام الهی را بدون قطع و یقین نمیتوان اثبات کرد و گرنه افترا بر خدا حرام است(البته در این استدلال بحثهایی داریم که در مباحث علم اصول ذکر کردهایم).
4-آیات فوق یک درس دیگر نیز به ما میدهد و آن اینکه قانونگذاری در برابر قانون خدا،آئین جاهلیت است،که به خود حق میدادند با افکار نارسایشان احکامی وضع کنند،ولی یک خداپرست واقعی هرگز نمیتواند چنین بوده باشد
و اینکه میبینیم در عصر و زمان ما گروهی هستند که دم از ایمان به خدا و اسلام میزنند و در عین حال دست گدایی به سوی قوانین دیگران که قوانین غیر اسلامی است دراز میکنند،و یا به خود اجازه میدهند که قوانین اسلام را به عنوان اینکه قابل عمل نیست کنار بگذارند و شخصا به جعل قانون بپردازند،آنها نیز پیرو سنتهای جاهلی هستند.
اسلام واقعی تجزیهپذیر نیست،هنگامی که گفتیم مسلمانیم باید همه قوانین آن را برسمیت بشناسیم،و اینکه بعضی میگویند این قوانین همه قابل اجرا نیست پندار بی اساسی است که از یک نوع غربزدگی و خود باختگی ناشی شده است.
البته اسلام به خاطر جامعیتی که دارد در یک سلسله از مسائل با ذکر اصول کلی دست ما را باز گزارده است که نیازهای هر عصر و زمان را با شور و مشورت بر طبق آن اصول تنظیم و به اجرا در آوریم.
*** 5-در آخرین آیه مورد بحث به هنگام اشاره به وسعت علم پروردگار روی سه نکته تکیه کرده و فرموده:در هیچ کار و حالی نیستی،و هیچ آیهای تلاوت نمیکنی،و هیچ عملی انجام نمیدهید مگر اینکه ما شاهد و ناظر بر شما هستیم.
این تعبیرات سهگانه در واقع اشاره به"افکار"و"گفتار"و"اعمال"انسانها است،یعنی خداوند همانگونه که اعمال ما را میبیند،سخنان ما را میشنود، و از افکار و نیات ما آگاه و با خبر است و چیزی از اینها از محیط علم پروردگار بیرون نیست.
بدون شک نیت و حالات روحی در مرحله نخست قرار دارد و گفتار پشت سر آن است و کردار و عمل به دنبال آن،و لذا در آیه نیز به همین ترتیب ذکر
شده است.
ضمنا اینکه میبینیم قسمت اول و دوم به صورت مفرد و خطاب به پیامبر ص ذکر شده و قسمت سوم به صورت جمع و خطاب به عموم مسلمانان است ممکن است به این جهت باشد که مرحله تصمیم گیری در برنامههای اسلامی مربوط به رهبر امت و پیامبر ص میباشد،همانگونه که گرفتن آیات قرآن از سوی خدا و تلاوت آن بر مردم نیز از ناحیه او است،ولی عمل کردن به این برنامهها به عموم ملت ارتباط دارد،و هیچکس از آن مستثنی نیست.
6-در آخرین آیات فوق درس بزرگی برای همه مسلمانان بیان شده است درسی که میتواند آنها را در مسیر حق براه اندازد و از کجرویها و انحرافات باز دارد،درسی است که توجه به آن جامعهای صالح و پاک میسازد،و آن اینکه:
به این حقیقت توجه داشته باشیم که هر گامی بر میداریم و هر سخنی که میگوئیم و هر اندیشهای که در سر میپرورانیم،و به هر سو نگاه میکنیم،و در هر حالی هستیم،نه تنها ذات پاک خدا بلکه فرشتگان او نیز مراقب ما هستند و با تمام توجه ما را مینگرند.
کوچکترین حرکتی در پهنه آسمان و زمین از دیدگاه علم او مخفی و پنهان نمیماند،نه تنها مخفی نمیماند بلکه همه آنها ثبت میشود در آن لوحی که محفوظ است و اشتباه و غلط و دگرگونی در آن راه ندارد، در صفحه علم بی پایان خدا،در اندیشه فرشتگان مقربین و نویسندگان اعمال آدمیان،در پرونده ما و در نامه اعمال همه ما.
بی جهت نیست که امام صادق ع میفرماید:پیامبر اسلام ص هر زمان این آیه را تلاوت میکرد شدیدا گریه مینمود(
کان رسول اللّٰه اذا قرء هذه
الایه بکی بکاء شدیدا ) (1).
جایی که پیامبر ص با آن همه اخلاص و بندگی و آن همه خدمت به خلق و عبادت خالق از کار خود در برابر علم خدا ترسان باشد،حال ما و دیگران معلوم است.
أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (62) اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ (63) لَهُمُ اَلْبُشْریٰ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ لاٰ تَبْدِیلَ لِکَلِمٰاتِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (64) وَ لاٰ یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنَّ اَلْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (65)
62-آگاه باشید اولیا(و دوستان)خدا نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند.
63-همانها که ایمان آوردند و(از مخالفت فرمان خدا)پرهیز میکردند.
64-در زندگی دنیا و در آخرت شاد(و مسرور)ند،وعدههای الهی تخلفناپذیر است، و این رستگاری بزرگی است.
65-سخن آنها تو را غمگین نسازد تمام عزت(و قدرت)از آن خدا است و او شنوا و داناست.
آرامش روح در سایه ایمان
چون در آیات گذشته قسمتهایی از حالات مشرکان و افراد بی ایمان مطرح
1) 1) مجمع البیان جلد پنجم صفحه 116 ذیل آیه.
شده بود در این آیات شرح حال مؤمنان مخلص و مجاهد و پرهیزگار که درست نقطه مقابل آنان هستند بیان گردیده،تا با مقایسه-همانگونه که روش قرآن است-نور از ظلمت و سعادت از بدبختی شناخته شود.
در نخستین آیه میگوید:"آگاه باشید که اولیای خدا نه ترسی بر آنان است و نه غمی دارند"( أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ).
برای فهم دقیق محتوای این سخن باید معنی"اولیاء"بخوبی شناخته شود.
"اولیا"جمع"ولی"در اصل از ماده"ولی یلی"گرفته شده که به معنی نبودن واسطه میان دو چیز و نزدیکی و پی در پی بودن آنها است،به همین دلیل به هر چیزی که نسبت به دیگری قرابت و نزدیکی داشته باشد،خواه از نظر مکان یا زمان یا نسب و یا مقام،"ولی"گفته میشود،استعمال این کلمه به معنی "سرپرست"و"دوست"و مانند اینها نیز از همین جا است.
بنا بر این اولیاء خدا کسانی هستند که میان آنان و خدا حائل و فاصلهای نیست،حجابها از قلبشان کنار رفته،و در پرتو نور معرفت و ایمان و عمل پاک، خدا را با چشم دل چنان میبینند که هیچگونه شک و تردیدی به دلهایشان راه نمییابد،و به خاطر همین آشنایی با خدا که وجود بی انتها و قدرت بی پایان و کمال مطلق است،ماسوای خدا در نظرشان کوچک و کم ارزش و ناپایدار و بی مقدار است.
کسی که با اقیانوس آشنا است،قطره در نظرش ارزشی ندارد و کسی که خورشید را میبیند نسبت به یک شمع بی فروغ بی اعتنا است.
و از اینجا روشن میشود که چرا آنها ترس و اندوهی ندارند،زیرا خوف و ترس معمولا از احتمال فقدان نعمتهایی که انسان در اختیار دارد و یا خطراتی که ممکن است در آینده او را تهدید کند،ناشی میشود،همانگونه که غم و اندوه معمولا نسبت به گذشته و فقدان امکاناتی است که در اختیار داشته است، اولیاء و دوستان راستین خدا از هر گونه وابستگی و اسارت جهان ماده
آزادند،و"زهد"به معنی حقیقیش بر وجود آنها حکومت میکند،نه با از دست دادن امکانات مادی جزع و فزع میکنند و نه ترس از آینده در این گونه مسائل افکارشان را به خود مشغول میدارد.
بنا بر این"غمها"و"ترسهایی"که دیگران را دائما در حال اضطراب و نگرانی نسبت به گذشته و آینده نگه میدارد در وجود آنها راه ندارد.
یک ظرف کوچک آب،از دمیدن یک انسان متلاطم میشود،ولی در پهنه اقیانوس کبیر حتی طوفانها کم اثر است و به همین دلیل اقیانوس آرامش مینامند ( لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ )(حدید-23).
نه آن روز که داشتند به آن دل بستند و نه امروز که از آن جدا میشوند غمی دارند،روحشان بزرگتر و فکرشان بالاتر از آن است که اینگونه حوادث در گذشته و آینده در آنها اثر بگذارد.
به این ترتیب امنیت و آرامش واقعی بر وجود آنها حکمفرماست و بگفته قرآن أُولٰئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ (انعام-82)و یا به تعبیر دیگر أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ :"یاد خدا مایه آرامش دلها است"(رعد-28).
خلاصه اینکه غم و ترس در انسانها معمولا ناشی از روح دنیا پرستی است، آنها که از این روح تهی هستند،اگر غم و ترسی نداشته باشند بسیار طبیعی است.
این بیان استدلالی مساله بود و گاهی همین موضوع به بیان دیگری که شکل عرفانی دارد به این صورت عرضه میشود.
اولیای خدا آن چنان غرق صفات جمال و جلال او هستند و آن چنان محو مشاهده ذات پاک او میباشند که غیر او را به دست فراموشی میسپردند،روشن است در غم و اندوه و ترس و وحشت حتما نیاز به تصور فقدان و از دست دادن چیزی و یا مواجهه با دشمن و موجود خطرناکی دارد،کسی که غیر خدا در دل او نمیگنجد و به غیر او نمیاندیشد و جز او را در روح خود پذیرا نمیشود،چگونه ممکن است غم و اندوه و ترس و وحشتی داشته باشد.
از آنچه گفتیم این حقیقت نیز آشکار شد که منظور غمهای مادی و ترسهای دنیوی است،و گرنه دوستان خدا وجودشان از خوف او مالامال است،ترس از عدم انجام وظائف و مسئولیتها،و اندوه بر آنچه از موفقیتها از آنان فوت شده،که این ترس و اندوه جنبه معنوی دارد و مایه تکامل وجود انسان و ترقی او است،به عکس ترس و اندوههای مادی که مایه انحطاط و تنزل است.
امیر مؤمنان علی ع در خطبه معروف"همام"که حالات اولیای خدا در آن به عالیترین وجهی ترسیم شده میفرماید:"
قلوبهم محزونة و شرورهم مامونة :
"دلهای آنها محزون و مردم از شر آنها در امانند"و نیز میفرماید
و لو لا الاجل الذی کتب اللّٰه علیهم لم تستقر ارواحهم فی اجسادهم طرفة عین شوقا الی الثواب و خوفا من العقاب :"اگر اجلی که خداوند برای آنها مقرر کرده نبود حتی یک چشم بر هم زدن ارواح آنها در بدنهایشان آرام نمیگرفت،به خاطر عشق به پاداش الهی و ترس و وحشت از مجازات و کیفر او" (1).
قرآن مجید نیز در باره مؤمنان میگوید: اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ هُمْ مِنَ السّٰاعَةِ مُشْفِقُونَ :"کسانی که از پروردگارشان با اینکه او را به خشم نمیبینند میترسند و از رستاخیز بیمناکند"(انبیاء-49)بنا بر این آنها خوف و ترس دیگری دارند (2).
1) 1) نهج البلاغه خطبه 193(صبحی صالح).
2) 2) هم اکنون که این آیات را مینویسیم خبر شهادت یکی از اولیای راستین خداوند یعنی فیلسوف و دانشمند و مجاهد بزرگ آقای مرتضی مطهری به ما رسید و بار دیگر این حقیقت را برای ما ثابت کرد که برای حفظ این انقلاب بزرگ اسلامی که ما در این عصر و زمان در این مملکت شروع کردهایم و همه قشرهای ملت ما در آن شرکت دارند باز باید خونها و قربانیهای بیشتری بدهیم ولی این بار مردی را از ما گرفتند که تمام عمرش در خدمت علم و دانش بود و آثار گرانبهایش شاهد گویای این مدعا است،او مجاهدی مخلص و مؤمنی آزاده بود،او از همانها بود که قرآن در باره آنان میگوید نه ترسی دارند و نه غمی چرا که رسالت خود را به خوبی انجام داد و هم در راه رسالتش شهید شد(دوازدهم اردیبهشت 1358)
در اینکه منظور از اولیاء خدا چه کسانی است در میان مفسران گفتگو است ولی آیه دوم مطلب را روشن ساخته و بگفتگوها پایان میدهد و میگوید:"آنها کسانی هستند که ایمان آوردهاند و به طور مداوم تقوا و پرهیز کاری را پیشه خود ساختهاند"( اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ ).
جالب اینکه ایمان را به صورت فعل ماضی مطلق آورده و تقوا را به صورت ماضی استمراری اشاره به اینکه ایمان آنها به سر حد کمال رسیده ولی مساله تقوا که در عمل روزمره منعکس میشود و هر روز و هر ساعت کار تازهای میطلبد و جنبه تدریجی دارد برای آنها به صورت یک برنامه و وظیفه دائمی در آمده است.
آری اینها هستند که با داشتن این دو رکن اساسی دین و شخصیت چنان آرامشی در درون جان خود احساس میکنند که هیچیک از طوفانهای زندگی آنها را تکان نمیدهد بلکه به مضمون"
المؤمن کالجبل الراسخ لا تحرکه العواصف " همچون کوه در برابر تند باد حوادث استقامت به خرج میدهند.
*** در سومین آیه روی مساله عدم وجود ترس و غم و وحشت در وجود اولیای حق با این عبارت تاکید میکند که"برای آنان در زندگی دنیا و در آخرت بشارت است":( لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ ).
به این ترتیب نه تنها ترس و غمی ندارند بلکه بشارت و خوشحالی و سرور به خاطر نعمتهای فراوان و مواهب بی پایان الهی هم در این زندگی و هم در آن زندگی نصیب آنان میشود(توجه داشته باشید که"البشری"با الف و لام جنس و به صورت مطلق ذکر شده و انواع بشارتها را شامل میشود).
باز برای تاکید اضافه میکند"سخنان پروردگار و وعدههای الهی تغییر و تبدیل ندارد،و خداوند به این وعده خود نسبت به دوستانش وفا میکند ( لاٰ تَبْدِیلَ لِکَلِمٰاتِ اللّٰهِ ).
"و این پیروزی و سعادت بزرگی است برای هر کس که نصیبش شود" ( ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ).
*** و در آخرین آیه روی سخن را به پیامبر ص که سر سلسله اولیاء و دوستان خدا است کرده و به صورت دلداری و تسلی خاطر به او میگوید:"سخنان ناموزون مخالفان و مشرکان غافل و بیخبر تو را غمگین نکند"( وَ لاٰ یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ ).
"چرا که تمام عزت و قدرت از آن خدا است"و در برابر اراده حق از دشمنان کاری ساخته نیست( إِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً ).
او از تمام نقشههای آنها با خبر است،"سخنانشان را میشنود و از اسرار درونشان آگاه است( هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ).
در اینکه بشارتی را که خداوند در آیات فوق به دوستانش در دنیا و آخرت ارزانی داشته چیست؟در میان مفسران گفتگو است.
بعضی آن را مخصوص به بشارتی دانستهاند که فرشتگان در آستانه مرگ و انتقال از این جهان به مؤمنان میدهد و میگویند وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (سجده-30).
و بعضی دیگر آن را اشاره به وعدههای پیروزی پروردگار و غلبه بر دشمنان و حکومت در روی زمین ما دام که مؤمنند و صالحند میدانند.
در بعضی از روایات این بشارت به خوابهای خوش که مؤمنان میبینند تفسیر شده ولی همانگونه که گفتیم با توجه به مطلق بودن این کلمه و الف و لام جنس در
"البشری"مفهوم وسیعی نهفته شده که هر گونه بشارت و شادی پیروزی و موفقیت را شامل میشود،و همه آنچه در بالا ذکر شد در آن درج است،و در واقع هر کدام اشاره به گوشهای از این بشارت وسیع الهی میباشد.
و شاید اینکه در بعضی از روایات به خوابهای خوش و رؤیای صالحه تفسیر شده اشاره به این است که هر گونه بشارت حتی بشارتهای کوچک نیز در مفهوم "البشری"افتاده است،نه اینکه منحصر به آن باشد.
در واقع همانطور که قبلا هم گفته شد این اثر تکوینی و طبیعی ایمان و تقوا است که انسان را از انواع دلهرهها و وحشتهایی که زائیده شک و تردید و همچنین مولود گناه و انواع آلودگیها است از روح و جسم انسان دور میسازد، چگونه ممکن است کسی ایمان و تکیه گاه معنوی در درون جان خود نداشته باشد باز احساس آرامش کند؟ او به یک کشتی بی لنگر در یک دریای طوفانی میماند که امواج کوه پیکر هر لحظه او را به سویی پرتاب میکنند و گردابها برای بلعیدنش دهان باز کردهاند.
چگونه کسی که دست به ظلم و ستم و ریختن خون مردم و غصب اموال و حقوق دیگران آلوده کرده ممکن است آرامش خاطر داشته باشد،او بر خلاف مؤمنان حتی خواب آرام ندارد و غالبا خوابهای وحشتناکی میبیند که در اثناء آن خود را با دشمنان درگیر مشاهده میکند و این خود یک دلیل بر ناآرامی و تلاطم روح آنهاست.
طبیعی است یک شخص جانی بخصوص اینکه تحت تعقیب باشد در عالم خواب خود را در برابر اشباح هولناکی میبیند که برای گرفتن و تعقیب او کمر بستهاند و یا اینکه روح آن مقتول مظلوم از درون ضمیر ناآگاهش فریاد میزند و او را شکنجه میدهد،لذا هنگامی که بیدار میشود همچون یزید ما لی و للحسین "مرا با حسین چکار"؟و یا همچون حجاج ما لی و لسعید بن جبیر:"مرا با
سعید بن جبیر چه کار؟!میگوید.
2-در ذیل آیات فوق روایات جالبی از ائمه اهل بیت ع وارد شده است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
امیر مؤمنان علی ع آیه أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اللّٰهِ ...را تلاوت فرمود و سپس از یاران خویش سؤال کرد میدانید" أَوْلِیٰاءَ اللّٰهِ "چه اشخاصی هستند؟عرض کردند ای امیر مؤمنان شما خودتان بفرمائید که آنان کیانند:
امام فرمود:
هم نحن و اتباعنا فمن تبعنا من بعدنا طوبی لنا،و طوبی لهم افضل من طوبی لنا،قالوا یا امیر المؤمنین ما شان طوبی لهم افضل من طوبی لنا؟ ا لسنا نحن و هم علی امر؟قال لا،انهم حملوا ما لم تحملوا علیه،و اطاقوا ما لم تطیقوا !:"دوستان خدا،ما و پیروان ما که بعد از ما میآیند هستند،خوشا به حال ما،و بیشتر از آن خوشا به حال آنها-بعضی پرسیدند چرا بیشتر از ما؟مگر ما و آنها هر دو پیرو یک مکتب نیستیم و کارمان یک نواخت نمیباشد؟فرمود:نه،آنها مسئولیتهایی بر دوش دارند که شما ندارید و تن به مشکلاتی میدهند که شما نمیدهید" (1)در کتاب"کمال الدین"از ابو بصیر از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
طوبی لشیعة قائمنا المنتظرین لظهوره فی غیبته،و المطیعین له فی ظهوره، اولئک اولیاء اللّٰه الذین لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ :"خوشا بحال پیروان امام قائم که در غیبتش(با خود سازی)انتظار ظهورش را میکشند،و به هنگام ظهورش مطیع فرمان اویند،آنها اولیای خدا هستند همانها که نه ترسی دارند و نه غمی" (2).
یکی از دوستان امام صادق ع نقل میکند که امام ع فرمود:پیروان این مکتب در لحظات آخر عمر چیزهایی میبینند که چشمشان با آن روشن میشود.
راوی میگوید من اصرار کردم چه چیز میبینند؟و این سخن را بیش از ده بار تکرار کردم ولی در هر بار امام تنها به این جمله قناعت میکرد که"میبینند"..!.
در آخر مجلس رو به سوی من کرد و مرا صدا زد فرمود:مثل اینکه اصرار داری بدانی چه چیز را میبینند؟گفتم آری قطعا!...سپس گریستم.
امام به حال من رقت کرد و گفت آن دو را میبینند،اصرار کردم کدام دو نفر؟فرمود:پیامبر ص و علی ع را،هیچ انسان با ایمانی چشم از جهان نمیپوشد مگر اینکه این دو بزرگوار را خواهد دید که به او بشارت میدهند، سپس فرمود این را خداوند در قرآن بیان کرده،سؤال کردند در کجا و کدام سوره؟فرمود در سوره یونس آنجا که میگوید اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ (1).
به مضمون همین روایت،روایات دیگری نیز داریم.
روشن است که این روایات اشاره به قسمتی از بشارتهای افراد با ایمان و تقوا است نه همه آن بشارتها،و نیز روشن است که این مشاهده،مشاهده جسم مادی نیست،بلکه مشاهده جسم برزخی با دید برزخی است،زیرا میدانیم در جهان برزخ که فاصلهای است میان این جهان و سرای آخرت،روح انسان بر جسم برزخیش باقی میماند.
1) 1) نور الثقلین جلد 2 صفحه 310(با تلخیص).
أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا یَتَّبِعُ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ شُرَکٰاءَ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ (66) هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ اَلنَّهٰارَ مُبْصِراً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ (67)
66-آگاه باشید تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند از آن خدا میباشند،و آنها که غیر خدا را شریک او میخوانند از منطق و دلیلی پیروی نمیکنند،آنها فقط از پندار بی اساس پیروی میکنند و آنها فقط دروغ میگویند! 67-او کسی است که شب را برای شما آفرید که در آن آرامش بیابید و روز را روشنی بخش قرار داد،در این نشانههایی است برای کسانی که گوش شنوا دارند.
قسمتی از آیات عظمت او
آیات فوق بار دیگر به مساله توحید و شرک که یکی از مهمترین مباحث اسلام و مباحث این سوره است باز میگردد،مشرکان را به محاکمه میکشد و ناتوانی آنها را به ثبوت میرساند.
نخست میگوید:"آگاه باشید تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند از آن خدا میباشند"( أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ ).
جایی که اشخاص ملک او باشند و از آن او،اشیایی که در این جهان میباشند به طریق اولی از آن او هستند،بنا بر این او مالک تمام عالم هستی است و با این حال چگونه ممکن است مملوکهای او شریک او بوده باشند؟! سپس اضافه میکند:"کسانی که غیر خدا را شریک او قرار میدهند از
دلیل و منطقی پیروی نمیکنند و هیچ سند و شاهدی بر گفتار خود ندارند" ( وَ مٰا یَتَّبِعُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ شُرَکٰاءَ ).
"آنها تنها از پندارها و گمانهای بی اساس و بی پایه پیروی میکنند"( إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ ).
"بلکه آنها فقط با مقیاس حدس و تخمین سخن میگویند،و دروغ میگویند"! ( وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ ).
"خرص"در لغت هم به معنی"دروغ"آمده است،و هم به معنی"حدس و تخمین"،و در اصل-همانگونه که"راغب"در"مفردات"گفته-به معنی جمعآوری کردن میوه است،و پس از به جمع زدن و گردآوری در حساب،و تخمین زدن میوه بر درختان گفته شده،و از آنجا که حدس و تخمین گاهی نادرست از آب در میآید این ماده به معنی"دروغ"نیز آمده است.
اصولا این خاصیت پیروی از پندار و گمان بی اساس است که سرانجام انسان را به وادی دروغ میکشاند.
آنها که بتها را شریک خدا ساخته بودند تکیهگاهشان اوهامی بیش نبود، اوهامی که حتی تصور آن امروز برای ما مشکل است که چگونه ممکن است انسان اشکال و مجسمههای بیروحی بسازد و بعد مخلوق خود را ارباب و صاحب اختیار خویش بداند؟مقدراتش را به دست آن بسپارد،و حل مشکلاتش را از او بخواهد؟! آیا این چیزی جز دروغ و دروغپردازی میتواند باشد؟ حتی میتوان این را به عنوان یک قانون کلی-با کمی دقت-از آیه استفاده کرد که هر کس از ظن و گمانهای بی اساس پیروی کند سرانجام به دروغگویی کشانده میشود،راستی و صدق بر اساس قطع و یقین استوار است و دروغ بر اساس تخمینها و پندارها و شایعهها!.
سپس برای تکمیل این بحث و نشان دادن راه خداشناسی،و دوری از شرک و بت پرستی،به گوشهای از مواهب الهی که در نظام آفرینش قرار گرفته و نشانه عظمت و قدرت و حکمت"اللّٰه"است اشاره کرده،میگوید:
"او کسی است که شب را برای شما مایه آرامش قرار داد"( هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ ):
"و روز را روشنی بخش"( وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً ).
این نظام نور و ظلمت که بارها در آیات قرآن روی آن تکیه شده،نظامی شگفتانگیز و پر بار است،که از یک سو با تابش نور در مدت معین،صحنه زندگی انسانها را روشن ساخته،و حرکت آفرین است و تلاشانگیز،و از سوی دیگر با پردههای ظلمانی و آرامبخش شب روح و جسم خسته را برای کار و حرکت مجدد آماده میسازد.
آری"در این نظام حساب شده آیات و نشانههایی از توانایی آفریدگار است، اما برای آنها که گوش شنوا دارند و حقایق را میشنوند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ ).
آنها که میشنوند و درک میکنند،و آنها که پس از درک حقیقت،آن را به کار میبندند.
1-آرامش و سکون که هدف از آفرینش شب قرار داده شده یک واقعیت مسلم علمی است که دانش امروز آن را به ثبوت رسانده،پردههای تاریکی نه تنها یک وسیله اجباری برای تعطیل فعالیتهای روزانه است،بلکه اثر مستقیمی روی سلسله اعصاب و عضلات آدمی و سایر جانداران دارد و آنها را در حالت استراحت و خواب و سکون فرو میبرد،و چه نادانند مردمی که شب را به هوسرانی زنده
میدارند و روز را-مخصوصا صبحگاهان نشاطانگیز را-در خواب فرو میروند و به همین دلیل همواره اعصابی نامتعادل و ناراحت دارند.
2-با توجه به اینکه ماده"ابصار"به معنی"بینایی"است،مفهوم جمله " وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً "این میشود که خدا"روز را بینا قرار داد"در حالی که روز بینا کننده است نه بینا،این یک تشبیه و مجاز زیبا از قبیل توصیف سبب به اوصاف مسبب است همانگونه که در مورد شب نیز میگویند"لیل نائم"یعنی"شبی که به خواب رفته"در حالی که شب به خواب نمیرود بلکه شب سبب میشود که مردمان به خواب روند.
3-آیات فوق یک بار دیگر ظن و گمان را محکوم کرده و مردود شناخته، ولی با توجه به اینکه سخن از پندارهای خرافی و بی پایه بت پرستان است،"ظن" در اینجا به معنی گمانهای حساب شده عقلایی نیست که در بعضی از موارد-مانند شهادت شهود و ظاهر الفاظ و اقرارها و مکاتبهها-حجت است،بنا بر این آیات فوق دلیلی بر عدم حجیت ظن نمیتواند باشد.
قٰالُوا اِتَّخَذَ اَللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ هُوَ اَلْغَنِیُّ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ إِنْ عِنْدَکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ بِهٰذٰا أَ تَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (68) قُلْ إِنَّ اَلَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ (69) مَتٰاعٌ فِی اَلدُّنْیٰا ثُمَّ إِلَیْنٰا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ نُذِیقُهُمُ اَلْعَذٰابَ اَلشَّدِیدَ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ (70)
68-گفتند خداوند فرزندی برای خود انتخاب کرده،منزه است(از هر عیب و نقص و احتیاجی)او بی نیاز است،از آن او است آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،شما هیچگونه دلیلی بر این ادعا ندارید،آیا بخدا نسبتی میدهید که نمیدانید؟! 69-بگو آنها که به خدا دروغ میبندند(هرگز)رستگار نمیشوند.
70-(حد اکثر)بهرهای از دنیا دارند سپس بازگشتشان به سوی ماست و بعد،مجازات شدید در برابر کفرشان به آنها میچشانیم!.
این آیات نیز هم چنان بحث با مشرکان را ادامه داده یکی از دروغها و تهمتهای آنها را نسبت به ساحت مقدس خداوند بازگو میکند،نخست میگوید:
"آنها گفتند خداوند برای خود فرزندی اختیار کرده است"!( قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً ).
این سخن را در درجه اول مسیحیان در مورد حضرت مسیح،سپس بت پرستان عصر جاهلی در مورد فرشتگان که آنها را دختران خدا میپنداشتند،و یهود در مورد"عزیز"گفتند.
قرآن از دو راه به آنها پاسخ میگوید:
نخست اینکه"خداوند از هر عیب و نقص منزه است،و از همه چیز بی نیاز است ( سُبْحٰانَهُ هُوَ الْغَنِیُّ ).
اشاره به اینکه نیاز به فرزند یا به خاطر احتیاج جسمانی به نیرو،و کمک او است،و یا به خاطر نیاز روحی و عاطفی،و از آنجا که خداوند از هر عیب و نقصی و از هر کمبود وضعی منزه است و ذات پاکش یک پارچه غنا و بی نیازی است ممکن نیست برای خود فرزندی انتخاب کند.
"او مالک همه موجوداتی است که در آسمانها و زمین است"( لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ ).
و با اینحال چه معنی دارد که او فرزندی برای خود انتخاب کند تا او را آرامش ببخشد و یا به او کمک کند؟! جالب اینکه در اینجا تعبیر به"اتخذ"(انتخاب و اختیار کرد)شده است و این نشان میدهد که آنها معتقد بودند فرزندی از خداوند متولد نشده بلکه میگفتند خدا موجوداتی را به فرزندی خود برگزیده است،درست همانند کسانی که از آنها فرزند نمیشود و کودکی را از پرورشگاه و مانند آن برای خود انتخاب میکنند،به هر حال این جاهلان کوتهبین گرفتار اشتباه مقایسه خالق و مخلوق بودند،و ذات بی نیاز خدا را به وجود محدود و نیازمند خویش مقایسه میکردند.
دومین پاسخی را که قرآن به آنها میگوید این است که:هر کس ادعایی دارد باید دلیلی بر مدعای خود اقامه کند"آیا شما بر این سخن دلیلی دارید؟ نه،هیچ دلیلی نزد شما برای این ادعا وجود ندارد"( إِنْ عِنْدَکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ بِهٰذٰا ).
با اینحال"آیا به خدا نسبتی میدهید که حد اقل از آن آگاهی ندارید" ( أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ).
یعنی به فرض که دلیل روشن نخست را نپذیرید،بالآخره این حقیقت را نمیتوانید انکار کنید که گفتار شما یک تهمت و قول به غیر علم است.
*** در آیه بعد سرانجام شوم افترا و تهمت بر خدا را بازگو میکند:
روی سخن را متوجه پیامبرش کرده میگوید:"به آنها بگو:کسانی که بر خدا افترا میبندند و دروغ میگویند هرگز روی رستگاری را نخواهند دید" ( قُلْ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ ).
*** فرضا که آنها بتوانند با دروغها و افتراهای خود چند صباحی به مال و منال دنیا برسند"این تنها یک متاع زودگذر این جهان است،سپس به سوی ما باز- میگردند و ما عذاب شدید را در مقابل کفرشان به آنها میچشانیم"( مَتٰاعٌ فِی الدُّنْیٰا ثُمَّ إِلَیْنٰا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ نُذِیقُهُمُ الْعَذٰابَ الشَّدِیدَ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ ).
در واقع این آیه و آیه قبل دو نوع مجازات برای این دروغگویان که به خدا نسبت ناروای اختیار فرزند میدهند بیان میکند یکی اینکه هیچگاه این دروغ و تهمت مایه فلاح و رستگاری آنها نیست،و هرگز آنان را به هدفشان نمیرساند،بلکه در بیراههها سرگردان میشوند و بدبختی و شکست دامنشان را میگیرد.
دیگر اینکه فرضا که با این حرفها چند روزی مردم را اغفال کنند و از آئین بت پرستی به نوایی برسند،ولی این تمتع و بهرهگیری دوام و بقایی ندارد و عذاب جاودان الهی در انتظار آنها است.
***در آیات فوق به مفهوم چند کلمه باید درست توجه کرد:
1-کلمه"سلطان"در اینجا به معنی دلیل است،این کلمه از کلمه دلیل هم
پرمعنیتر و هم رساتر است،زیرا دلیل به معنی راهنما است اما سلطان به معنی چیزی است که انسان را بر طرف مقابل مسلط میسازد و متناسب موارد بحث و مجادله و گفتگو است،و اشاره به دلیل کوبنده است.
2-"متاع"به معنی چیزی است که انسان از آن بهره میگیرد،و مفهوم آن بسیار وسیع است و تمام وسائل زندگی و مواهب مادی را شامل میشود،راغب در کتاب"مفردات"میگوید:"کلما ینتفع به علی وجه ما،فهو متاع و متعة":
هر چیزی که به نحوی انسان از آن بهره میگیرد به آن متاع یا متعه گفته میشود.
3-تعبیر به" نُذِیقُهُمُ "(به آنها میچشانیم)که در مورد عذاب الهی به کار رفته اشاره به این است که این مجازات چنان به آنها میرسد که گویی با زبان و دهان خویش آن را میچشند،این تعبیر بسیار رساتر از مشاهده و حتی لمس کردن عذاب است.
وَ اُتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ یٰا قَوْمِ إِنْ کٰانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقٰامِی وَ تَذْکِیرِی بِآیٰاتِ اَللّٰهِ فَعَلَی اَللّٰهِ تَوَکَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکٰاءَکُمْ ثُمَّ لاٰ یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اُقْضُوا إِلَیَّ وَ لاٰ تُنْظِرُونِ (71) فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَمٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اَللّٰهِ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ (72) فَکَذَّبُوهُ فَنَجَّیْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِی اَلْفُلْکِ وَ جَعَلْنٰاهُمْ خَلاٰئِفَ وَ أَغْرَقْنَا اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُنْذَرِینَ (73)
71-بخوان بر آنها سرگذشت نوح را،آن هنگام که به قوم خود گفت ای قوم من اگر موقعیت و یادآوری من نسبت به آیات الهی بر شما سنگین(و غیر قابل تحمل) است(هر کار از دستتان ساخته است بکنید)من بر خدا توکل کردهام فکر خود و قدرت معبودهایتان را جمع کنید و هیچ چیز بر شما مستور نماند سپس به حیات من پایان دهید(و لحظهای)مهلتم ندهید!(اما توانایی ندارید).
72-و اگر از قبول دعوتم روی بگردانید(کار نادرستی کردهاید چه اینکه)من از شما مزدی نمیخواهم مزد من تنها بر خدا است و من مامورم که از مسلمین(تسلیم شدگان در برابر فرمان خدا)باشم.
73-اما آنها او را تکذیب کردند و ما او و کسانی را که با او در کشتی بودند نجات دادیم، آنها را جانشین(و وارث کافران)قرار دادیم و کسانی را که آیات ما را تکذیب کردند غرق نمودیم پس ببین عاقبت کار آنها که انذار شدند(و به انذار الهی اهمیت ندادند)چگونه بود؟!
گوشهای از مبارزات نوح
آیات فوق آغازی است برای شرح قسمتی از تاریخ انبیاء و سرگذشت اقوام پیشین برای بیداری مشرکان و گروههای مخالف،خداوند به پیامبرش دستور میدهد گفتاری را که با مشرکان داشت با شرح تاریخ عبرتانگیز پیشینیان تکمیل کند.
نخست سرگذشت"نوح"را عنوان کرده میگوید:
"سرگذشت نوح را بر آنها تلاوت کن،هنگامی که به قومش گفت:ای قوم من اگر توقفم در میان شما و یادآوری کردن آیات الهی برایتان سخت و غیر قابل تحمل است،هر کار از دستتان ساخته است انجام دهید و کوتاهی نکنید" ( وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ یٰا قَوْمِ إِنْ کٰانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقٰامِی وَ تَذْکِیرِی بِآیٰاتِ اللّٰهِ ).
"چرا که من بر خدا تکیه کردهام"و به همین دلیل از غیر او نمیترسم و نمیهراسم!( فَعَلَی اللّٰهِ تَوَکَّلْتُ ).
سپس تاکید میکند"اکنون که چنین است فکر خود را جمع کنید و از بتهای خود نیز دعوت به عمل آورید تا در تصمیم گیری به شما کمک کنند" ( فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکٰاءَکُمْ ).
"آن چنان که هیچ چیز بر شما مکتوم نماند و غم و اندوهی از این نظر بر خاطر شما نباشد"،بلکه با نهایت روشنی تصمیم خود را در باره من بگیرید( ثُمَّ لاٰ یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ).
"غمة"از ماده غم به معنی پوشاندن چیزی است و اینکه به اندوه نیز غم
گفته میشود،به خاطر آنست که قلب انسان را میپوشاند.
سپس میگوید:اگر میتوانید"برخیزید،و به زندگی من پایان دهید، و لحظهای مرا مهلت ندهید"( ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لاٰ تُنْظِرُونِ ) (1).
نوح فرستاده بزرگ پروردگار با قاطعیتی که ویژه پیامبران اولوا العزم است،در نهایت شجاعت و شهامت با نفرات کم و محدودی که داشت در مقابل دشمنان نیرومند و سرسخت ایستادگی میکند و قدرت آنها را به باد مسخره میگیرد،و بی اعتنایی خویش را به نقشهها و افکار و بتهای آنها نشان میدهد و به این وسیله یک ضربه محکم روانی بر افکارشان وارد میسازد.
با توجه به اینکه این آیات در مکه نازل شده در آن زمانی که پیامبر ص نیز در شرائطی مشابه نوح زندگی میکرد و مؤمنان در اقلیت بودند،قرآن میخواهد به پیامبر نیز همین دستور را بدهد که باید به قدرت دشمن اهمیت ندهد، بلکه با قاطعیت و شهامت پیش برود،چرا که تکیهگاهش خدا است و هیچ نیرویی تاب مقاومت در برابر قدرت او ندارد.
گر چه بعضی از مفسران این تعبیر نوح و یا شبیه آن را در تاریخ سایر انبیاء یک نوع اعجاز گرفتهاند چرا که آنها با نبودن امکانات ظاهری دشمن را تهدید به شکست کرده و از پیروزی نهایی خود خبر دادهاند،و این جز از طریق اعجاز
1) 1) در اینکه جزای"شرط"در جمله" إِنْ کٰانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ "چیست؟در میان مفسران گفتگو است،و از میان تمام احتمالاتی که ذکر کردهاند،دو احتمال نزدیکتر به نظر میرسد نخست اینکه فاجمعوا امرکم جزای شرط باشد و جمله فَعَلَی اللّٰهِ تَوَکَّلْتُ یک جمله معترضه است که میان شرط و جزا فاصله شده. دوم اینکه جزا محذوف است و جملههای بعد دلالت بر آن دارد و تقدیر چنین است "فافعلوا ما تریدون فانی متوکل علی اللّٰه"،در واقع جمله" فَعَلَی اللّٰهِ تَوَکَّلْتُ "از قبیل علتی است که جانشین معلول شده است،و"شرکائکم"در جمله بعد اشاره به بتها است و واو قبل از آن به معنی"مع"است(دقت کنید).
امکانپذیر نیست،ولی به هر حال این یک درس است برای همه رهبران اسلامی که در برابر انبوه دشمنان هرگز نهراسند،بلکه با اتکاء و توکل بر پروردگار و با قاطعیت هر چه بیشتر آنها را به میدان فرا خوانند،و قدرتشان را تحقیر کنند که این عامل مهمی برای تقویت روحی پیروان و شکست روحیه دشمنان خواهد بود.
*** در آیه بعد بیان دیگری از نوح برای اثبات حقانیت خویش نقل شده،آنجا که میگوید"اگر شما از دعوت من سرپیچی کنید،من زیانی نمیبرم چرا که من از شما اجر و پاداشی نخواستم"( فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَمٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ ) (1).
"چرا که اجر و پاداش من تنها بر خدا است"( إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ ).
برای او کار میکنم و تنها از او پاداش میخواهم.
"و من مامورم که فقط تسلیم فرمان خدا باشم"( وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ).
اینکه نوح میگوید:من هیچ پاداشی از شما نمیخواهم درس دیگری است برای رهبران الهی که در دعوت و تبلیغ خود،هیچگونه انتظار پاداش مادی و معنوی از مردم نداشته باشند،زیرا اینگونه انتظارها یک نوع وابستگی ایجاد میکند که جلو تبلیغات صریح و فعالیتهای آزادانه آنها را سد خواهد کرد،و طبعا تبلیغات و دعوتشان کم اثر خواهد شد،به همین دلیل راه صحیح دعوت به سوی اسلام و تبلیغ آن نیز این است که مبلغان اسلامی تنها برای امرار معاش خود متکی به بیت المال باشند،نه نیازمند به مردم!.
*** در آخرین آیه مورد بحث سرانجام کار دشمنان نوح و صدق پیشگوییش را
1) 1) جواب این شرط نیز محذوف است و تقدیر چنین است فان تولیتم فلا تضرونی- یا فان تولیتم فانتم و شانکم.
به این صورت بیان میکند:
"آنها نوح را تکذیب کردند ولی ما،او و تمام کسانی را که با او در کشتی بودند نجات دادیم"( فَکَذَّبُوهُ فَنَجَّیْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ (1).
نه فقط آنها را نجات دادیم بلکه، آنها را جانشین قوم ستمگر ساختیم" ( وَ جَعَلْنٰاهُمْ خَلاٰئِفَ ).
"و کسانی را که آیات ما را انکار کرده بودند غرق نمودیم"( وَ أَغْرَقْنَا الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا ).
و در پایان روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید"اکنون بنگر عاقبت آن گروهی که انذار شدند ولی تهدیدهای الهی را به چیزی نگرفتند به کجا کشید" ( فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُنْذَرِینَ ).
ثُمَّ بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً إِلیٰ قَوْمِهِمْ فَجٰاؤُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا بِمٰا کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ کَذٰلِکَ نَطْبَعُ عَلیٰ قُلُوبِ اَلْمُعْتَدِینَ (74)
74-سپس بعد از نوح رسولانی به سوی قومشان فرستادیم آنها با دلایل روشن به سراغ آنها رفتند،اما آنان به چیزی که پیش از آن تکذیب کرده بودند ایمان نیاوردند اینچنین بر دلهای تجاوزکاران مهر مینهیم(تا چیزی را درک نکنند!)
رسولان بعد از نوح
پس از پایان بحث اجمالی پیرامون سرگذشت نوح،اشاره به پیامبران
1) 1) "فلک"به معنی کشتی و تفاوت آن با سفینه این است که"سفینه"مفرد است و جمع آن"سفائن"میباشد ولی فلک بر مفرد و جمع هر دو گفته میشود.
دیگری که بعد از نوح و قبل از موسی(مانند ابراهیم و هود و صالح و لوط و یوسف) برای هدایت مردم آمدند کرده میگوید:
"سپس بعد از نوح رسولانی به سوی قوم و جمعیتشان فرستادیم"( ثُمَّ بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً إِلیٰ قَوْمِهِمْ ).
"آنها با دلائل روشن و آشکار به سوی قومشان آمدند"و مانند نوح با سلاح منطق و اعجاز و برنامههای سازنده مجهز بودند( فَجٰاؤُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ ).
"ولی آنها که راه عناد و لجاج را میپوئیدند و در گذشته به تکذیب پیامبران پیشین برخاسته بودند،این پیامبران را نیز تکذیب کردند و به آنها ایمان نیاوردند" ( فَمٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا بِمٰا کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ ).
این به خاطر آن بود که بر اثر عصیان و گناه و دشمنی با حق پرده بر دلهای آنها افتاده بود آری این چنین بر دلهای متجاوزان مهر میزنیم( کَذٰلِکَ نَطْبَعُ عَلیٰ قُلُوبِ الْمُعْتَدِینَ ).
1-جمله" فَمٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا بِمٰا کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ "اشاره به این میکند که گروهی در میان امتها بودهاند که در برابر دعوت هیچ پیامبر و مصلحی سر تسلیم فرود نمیآوردند،و هم چنان بر سر حرف خود ایستاده بودند،و تکرار دعوت انبیاء در آنها کمترین اثری نمیگذاشت،بنا بر این جمله مزبور اشاره به گروهی میکند که در دو زمان در برابر دعوت پیامبران مختلف قرار گرفتند،(زیرا ظاهر جمله این است که مرجع همه ضمائر یکی است).
این احتمال نیز در معنی آیه داده شده است که اشاره به دو گروه مختلف میکند گروهی در زمان نوح بودند و دعوت او را تکذیب کردند و گروهی که بعد از آنها به وجود آمدند با انکار و تکذیب پیامبران راه آنان را پیمودند،
بنا بر این معنی جمله چنین میشود:"تجاوزکاران اقوام دیگر،از ایمان آوردن به چیزی که اقوام پیشین،خود داری کرده بودند سرباز زدند"البته با توجه به اینکه مخالفان دعوت نوح در طی طوفان از میان رفتند،این احتمال در تفسیر آیه قوت پیدا میکند،ولی به هر حال لازمه آن این است که در میان مرجع ضمیرهای جمله(واو جمع در کانوا،و لیؤمنوا،و کذبوا)تفکیک قائل شویم.
2-روشن است که جمله" کَذٰلِکَ نَطْبَعُ عَلیٰ قُلُوبِ الْمُعْتَدِینَ "دلیل بر جبر نیست و تفسیر آن در خودش نهفته است زیرا میگوید ما بر دلهای"تجاوزکاران" مهر مینهیم تا چیزی را درک نکنند،بنا بر این قبلا تجاوزهای پی در پی به حریم احکام الهی و حق و حقیقت از آنها صادر میشود،و تدریجا بر دلهای آنها اثر میگذارد و قدرت تشخیص حق را از آنان میگیرد و کارشان به جایی میرسد که سرکشی و عصیان و گناه برای آنها خوی و طبیعت ثانوی میشود،چنان که در مقابل هیچ حقیقتی تسلیم نمیشوند (1).
1) 1) مشروح این مطلب را در جلد اول ذیل آیه 7 سوره بقره صفحه 50 ذکر کردهایم.
ثُمَّ بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ بِآیٰاتِنٰا فَاسْتَکْبَرُوا وَ کٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ (75) فَلَمّٰا جٰاءَهُمُ اَلْحَقُّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا إِنَّ هٰذٰا لَسِحْرٌ مُبِینٌ (76) قٰالَ مُوسیٰ أَ تَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَکُمْ أَ سِحْرٌ هٰذٰا وَ لاٰ یُفْلِحُ اَلسّٰاحِرُونَ (77) قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِتَلْفِتَنٰا عَمّٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا وَ تَکُونَ لَکُمَا اَلْکِبْرِیٰاءُ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا نَحْنُ لَکُمٰا بِمُؤْمِنِینَ (78)
75-بعد از آنها موسی و هارون را با آیات خود به سوی فرعون و اطرافیانش فرستادیم، اما آنها تکبر کردند(و زیر بار حق نرفتند چرا که)آنها گروهی مجرم بودند.
76-و هنگامی که حق از نزد ما به سراغ آنها آمد گفتند این سحر آشکاری است! 77-(اما)موسی گفت آیا حق را که به سوی شما آمده سحر میشمرید؟این سحر است؟ در حالی که ساحران رستگار(و پیروز)نمیشوند؟.
78-گفتند آیا آمدهای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم منصرف سازی،و بزرگی (و ریاست)در روی زمین از آن شما باشد؟ما به شما ایمان نمیآوریم!.
بخشی از مبارزات موسی و هارون
در ذکر داستانهای انبیاء و امتهای پیشین به عنوان الگوها و نمونههای زنده نخست سخن از نوح،و سپس پیامبران بعد از نوح،به میان آمد،اکنون در این آیات نوبت موسی و هارون و مبارزات پیگیرشان با فرعون و فرعونیان است.
در نخستین آیه میگوید:"سپس بعد از رسولان پیشین،موسی و هارون را به سوی فرعون و ملا او همراه با آیات و معجزات فرستادیم"( ثُمَّ بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ بِآیٰاتِنٰا ) (1).
"ملا"همانگونه که سابقا هم اشاره کردهایم به اشراف پر زرق و برق گفته میشود که ظاهرشان چشم پر کن و حضورشان در اجتماع در همه جا دیده میشود، و معمولا در آیاتی از قبیل آیات مورد بحث به معنی دار و دسته و اطرافیان و مشاوران میآید.
و اگر میبینیم تنها سخن از بعثت موسی به سوی فرعون و ملا به میان آمده در حالی که موسی مبعوث به همه فرعونیان و بنی اسرائیل بود،به خاطر آن است که نبض جامعهها در دست هیئتهای حاکمه و دارو دسته آنها است،بنا بر این هر برنامه اصلاحی و انقلابی اول باید آنها را هدفگیری کند،چنان که آیه 12 سوره توبه نیز میگوید فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ :"با سردمداران کفر پیکار کنید".
اما فرعون و فرعونیان از پذیرش دعوت موسی و هارون سرباز زدند،و از اینکه در برابر حق سر تسلیم فرود آورند،تکبر ورزیدند"( فَاسْتَکْبَرُوا ).
آنها به خاطر کبر و خود برتربینی و نداشتن روح تواضع،واقعیتهای روشن را در دعوت موسی نادیده گرفتند و به همین دلیل این قوم مجرم و گنهکار هم چنان به جرم و گناهشان ادامه دادند( وَ کٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ ).
*** آیات بعد،از مبارزات چند مرحلهای فرعونیان با موسی و برادرش هارون سخن میگوید که مرحله نخستین آن انکار و تکذیب و افترا و متهم ساختن آنان به سوء نیت و به هم ریختن سنت نیاکان و اخلال در نظام اجتماعی بوده است،چنان که
1) 1) منظور از آیات همان معجزات متعدد و مشهور موسی است که در آغاز کار با خود داشت.
قرآن میگوید:
"هنگامی که حق از نزد ما به سوی آنها آمد(با اینکه آن را از چهرهاش شناختند)گفتند این سحر آشکاری است"!( فَلَمّٰا جٰاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا إِنَّ هٰذٰا لَسِحْرٌ مُبِینٌ ).
جاذبه و کشش فوق العاده دعوت موسی از یک طرف و معجزات چشمگیرش از طرف دیگر،و نفوذ روز افزون و خیرهکنندهاش از طرف سوم،سبب شد که فرعونیان به فکر چاره بیفتند و وصلهای بهتر از این پیدا نکردند که او را ساحر و عملش را سحر بخوانند،و این تهمت چیزی است که در سرتاسر تاریخ انبیاء مخصوصا پیامبر اسلام ص دیده میشود.
*** اما"موسی" ع در مقام دفاع از خویش برآمد،با بیان دو دلیل پردهها را کنار زده و دروغ و تهمت آنها را آشکار ساخت.
نخست"به آنها گفت آیا شما نسبت سحر به حق میدهید؟آیا این سحر است و هیچ شباهتی با سحر دارد"( قٰالَ مُوسیٰ أَ تَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَکُمْ أَ سِحْرٌ هٰذٰا ) (1).
یعنی درست است که"سحر"و"معجزه"هر دو نفوذ دارند این"حق"و "باطل"هر دو ممکن است مردم را تحت تاثیر قرار دهند ولی چهره سحر که امر باطلی است با چهره معجزه که حق است کاملا از هم متمایز میباشد،نفوذ پیامبران با نفوذ ساحران قابل مقایسه نیست،اعمال ساحران کارهایی بی هدف،محدود و کم ارزش است،ولی معجزات پیامبران هدفهای روشن اصلاحی و انقلابی و تربیتی دارد و در شکلی گسترده و نامحدود،عرضه میشود.
1) 1) جمله بالا در واقع محذوفی در تقدیر دارد که از مجموع کلام فهمیده میشود و در اصل چنین بوده:"ا تقولون للحق لما جاءکم سحر،ا سحر هذا".
به علاوه"ساحران هرگز رستگار نمیشوند"( وَ لاٰ یُفْلِحُ السّٰاحِرُونَ ).
این تعبیر در واقع دلیل دیگری بر تمایز کار انبیاء از سحر است،در دلیل سابق از تفاوت سحر و معجزه و چهره و هدف این دو،جداییشان از یکدیگر اثبات شده،اما در اینجا از تفاوت حالات و صفات آورندگان سحر و آورندگان معجزه برای اثبات مطلب استمداد میشود.
ساحران به حکم کار و فنشان که جنبه انحرافی و اغفالگرانه دارد،افرادی سود جو،منحرف،اغفالگر و متقلبند که آنها را از خلال اعمالشان میتوان شناخت اما پیامبران مردانی حق طلب،دلسوز،پاکدل،با هدف و پارسا و بی اعتنا به امور مادی هستند.
ساحران هرگز روی رستگاری را نمیبینند و جز برای پول و ثروت و مقام و منافع شخصی کار نمیکنند،در حالی که هدف انبیاء هدایت و منافع خلق خدا و اصلاح جامعه انسانی در تمام جنبههای معنوی و مادی است.
*** سپس سیل تهمت خود را به سوی موسی ادامه دادند،و صریحا به او گفتند "آیا تو میخواهی ما را از راه و رسم پدران و نیاکانمان منصرف سازی"؟( قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِتَلْفِتَنٰا عَمّٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا ).
در واقع بت"سنتهای نیاکان"و عظمت خیالی و افسانهای آنها را پیش کشیدند تا افکار عامه را نسبت به موسی و هارون بد بین کنند که آنها میخواهند با مقدسات جامعه و کشور شما بازی کنند.
سپس ادامه دادند دعوت شما به دین و آئین خدا دروغی بیش نیست،اینها همه دام است،و نقشههای خائنانه"برای اینکه در این سرزمین حکومت کنید" ( وَ تَکُونَ لَکُمَا الْکِبْرِیٰاءُ فِی الْأَرْضِ ).
در حقیقت آنها چون خودشان هر تلاش و کوششی داشتند برای حکومت
ظالمانه بر مردم بود،دیگران را نیز چنین میپنداشتند و تلاشهای مصلحان و پیامبران را همین گونه تفسیر میکردند.
اما بدانید"ما به شما دو نفر هرگز ایمان نمیآوریم"زیرا دست شما را خواندهایم و از نقشههای تخریبیتان آگاهیم( وَ مٰا نَحْنُ لَکُمٰا بِمُؤْمِنِینَ ).
و این نخستین مرحله مبارزه آنها با موسی بود.
وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ اِئْتُونِی بِکُلِّ سٰاحِرٍ عَلِیمٍ (79) فَلَمّٰا جٰاءَ اَلسَّحَرَةُ قٰالَ لَهُمْ مُوسیٰ أَلْقُوا مٰا أَنْتُمْ مُلْقُونَ (80) فَلَمّٰا أَلْقَوْا قٰالَ مُوسیٰ مٰا جِئْتُمْ بِهِ اَلسِّحْرُ إِنَّ اَللّٰهَ سَیُبْطِلُهُ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُصْلِحُ عَمَلَ اَلْمُفْسِدِینَ (81) وَ یُحِقُّ اَللّٰهُ اَلْحَقَّ بِکَلِمٰاتِهِ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْمُجْرِمُونَ (82)
79-فرعون گفت هر جادوگر(و ساحر)آگاهی را نزد من آورید.
80-هنگامی که ساحران آمدند موسی به آنها گفت آنچه(از وسایل سحر)میتوانید بیفکنید،بیفکنید! 81-هنگامی که افکندند موسی گفت آنچه شما آوردید سحر است،که خداوند به زودی آن را ابطال میکند،چرا که خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمیکند.
82-و حق را به وعده خویش تحقق میبخشد هر چند مجرمان اکراه داشته باشند.
مرحله دوم مبارزه با موسی
این آیات مرحله دیگر مبارزه را تشریح میکند و سخن از اقدامات عملی
فرعون بر ضد موسی و برادرش هارون میگوید.
هنگامی که فرعون قسمتی از معجزات موسی مانند ید بیضاء و حمله مار عظیم را ملاحظه کرد و دید ادعای موسی بدون دلیل هم نیست و این دلیل کم و بیش در جمع اطرافیان او و یا دیگران اثر خواهد گذاشت،به فکر پاسخگویی عملی افتاد، چنان که قرآن میگوید:"فرعون صدا زد،تمام ساحران آگاه و دانشمند را نزد من آورید"،تا بوسیله آنها زحمت موسی را از خود دفع کنم( وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ ائْتُونِی بِکُلِّ سٰاحِرٍ عَلِیمٍ ).
او میدانست هر کاری را باید از طریقش وارد شد و از کارشناسان آن فن باید کمک گرفت.
آیا براستی فرعون در حقانیت دعوت موسی شک داشت و میخواست از این طریق او را بیازماید؟و یا میدانست او از سوی خدا است ولی فکر میکرد، بوسیله غوغای ساحران میتواند مردم را آرام سازد،و موقتا از خطر نفوذ موسی در افکار عمومی جلوگیری کند،به مردم بگوید اگر او کار خارق عادتی انجام میدهد،ما نیز از انجام مثل آن ناتوان نیستیم!و اگر اراده ملوکانه ما تعلق گیرد، چنین چیزی برای ما سهل و آسان است!.
احتمال دوم به نظر نزدیکتر میرسد و سایر آیات مربوط به داستان موسی که در سوره طه و امثال آن است این نظر را تایید میکند،که او آگاهانه به مبارزه با موسی برخاست.
*** به هر حال"هنگامی که ساحران در روزی که برای این مبارزه تاریخی تعیین شده بود و دعوت عمومی نیز از مردم به عمل آمده بود،گرد آمدند، موسی رو به آنها کرد و گفت:نخست شما آنچه میتوانید به میدان آورید" ( فَلَمّٰا جٰاءَ السَّحَرَةُ قٰالَ لَهُمْ مُوسیٰ أَلْقُوا مٰا أَنْتُمْ مُلْقُونَ ).
جمله" أَلْقُوا مٰا أَنْتُمْ مُلْقُونَ "معنی اصلیش این است که آنچه شما میتوانید بیفکنید،بیفکنید،و این اشاره به طنابها و عصاهای مخصوصی است که درون آنها خالی بود،و مواد شیمیایی مخصوصی در آن ریخته بودند که در مقابل تابش آفتاب موجب حرکت و جنب و جوش آنها میشد.
شاهد این گفتار آیاتی است که در سوره اعراف و شعراء آمده است،در آیه 43 و 44 سوره شعراء میخوانیم قٰالَ لَهُمْ مُوسیٰ أَلْقُوا مٰا أَنْتُمْ مُلْقُونَ فَأَلْقَوْا حِبٰالَهُمْ وَ عِصِیَّهُمْ وَ قٰالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْغٰالِبُونَ :"موسی به آنها گفت آنچه میتوانید بیفکنید بیفکنید و سپس آنها طنابها و عصاهای خود را افکندند و گفتند به عزت فرعون ما پیروزیم".
ولی البته این معنی را نیز در درون دارد که هر چه در قدرت دارید به میدان بیاورید.
*** به هر حال آنها آنچه را در توان داشتند بسیج کردند و همه وسائلی را که با خود آورده بود به وسط میدان افکندند،"در این هنگام موسی به آنها گفت:آنچه را شما در این میان آوردهاید سحر است و خداوند بزودی آن را ابطال میکند" ( فَلَمّٰا أَلْقَوْا قٰالَ مُوسیٰ مٰا جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ إِنَّ اللّٰهَ سَیُبْطِلُهُ ) شما افرادی فاسد و مفسدید چرا که در خدمت یک دستگاه جبار و ظالم و طاغی هستید و علم و دانش خود را برای تقویت پایههای این حکومت خودکامه، فروختهاید،و این خود بهترین دلیل بر مفسد بودن شما است،و"خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمیکند"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ ).
در واقع هر کس در آنجا عقل و هوش و دانشی داشت،حتی پیش از غلبه موسی بر ساحران میتوانست این حقیقت را دریابد که عمل ساحران عمل بی اساسی است، به دلیل اینکه در راه تقویت پایههای ظلم و ستم قرار گرفته بود،چه کسی
نمیدانست که فرعون غاصب و غارتگر و ظالم و مفسد است،آیا خدمتگزاران چنین دستگاهی شریک در ظلم و فساد او نبودند؟و آیا ممکن بود عمل آنها یک عمل صحیح و الهی باشد؟هرگز نه،بنا بر این پیدا بود که خداوند این تلاش مفسدانه را باطل خواهد کرد.
آیا تعبیر به"سیبطله"(خداوند بزودی آن را باطل میکند)دلیل بر این است که سحر واقعیت دارد اما خدا میتواند آن را ابطال کند؟و یا اینکه منظور از این جمله آن است که خداوند باطل بودن آن را آشکار میسازد؟ آیه 116 سوره اعراف میگوید سحر ساحران در چشمهای مردم اثر گذاشت و آنها را به وحشت افکند( فَلَمّٰا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ النّٰاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ )ولی این تعبیر منافات با آن ندارد که آنها با یک سلسله وسائل مرموز آن چنان که در مفهوم و معنی لغوی"سحر"افتاده است،مخصوصا با استفاده از خواص فیزیکی و شیمیایی اجسام مختلف،یک رشته حرکات واقعی در آن طنابها و عصاها ایجاد کرده باشند،ولی مطمئنا این طنابها و عصاها موجودات زندهای آن چنان که در چشم ظاهر بینان جلوه میکرد نبودند،چنان که قرآن در سوره طه آیه 66 میگوید: فَإِذٰا حِبٰالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعیٰ :"در آن هنگام طنابها و عصاهای جادوگران بر اثر سحر خیال میشد که موجودات زندهای است و میدود"! بنا بر این بخشی از تاثیر سحر واقعیت دارد و بخشی وهم و خیال است.
*** و در آخرین آیه میفرماید:موسی به آنها گفت در این درگیری و مبارزه مطمئنا پیروزی با ما است،چرا که"خداوند وعده داده است که حق را آشکار سازد و بوسیله منطق کوبنده و معجزات قاهره پیامبرانش،مفسدان و باطلگرایان را رسوا کند،هر چند مجرمانی همچون فرعون و ملأش اکراه داشته باشند"( وَ یُحِقُّ اللّٰهُ الْحَقَّ بِکَلِمٰاتِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ ).
منظور از بکلماته یا وعده خدا در زمینه پیروزی رسولان بر حق است و یا معجزات قاهره و نیرومند او است (1).
فَمٰا آمَنَ لِمُوسیٰ إِلاّٰ ذُرِّیَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلیٰ خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِمْ أَنْ یَفْتِنَهُمْ وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعٰالٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ اَلْمُسْرِفِینَ (83) وَ قٰالَ مُوسیٰ یٰا قَوْمِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ فَعَلَیْهِ تَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُسْلِمِینَ (84) فَقٰالُوا عَلَی اَللّٰهِ تَوَکَّلْنٰا رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (85) وَ نَجِّنٰا بِرَحْمَتِکَ مِنَ اَلْقَوْمِ اَلْکٰافِرِینَ (86)
83-(در آغاز)هیچکس به موسی ایمان نیاورد مگر گروهی از فرزندان قوم او،(آن هم) با ترس از فرعون و اطرافیانش مبادا آنها را(با فشار و یا تبلیغات گمراه کننده) از آئینشان منحرف سازند،فرعون برتریجویی(و طغیان)در زمین داشت، و او از اسرافکاران بود.
84-موسی گفت:ای قوم من!اگر شما ایمان به خدا آوردهاید بر او توکل کنید اگر تسلیم فرمان او هستید.
85-گفتند تنها بر خدا توکل داریم پروردگارا ما را تحت تاثیر گروه ستمگر قرار مده.
86-و ما را به رحمتت از(دست)گروه کافران رهایی بخش.
1) 1) در باره جزئیات و نکات جالب مبارزه موسی با فرعون و فرعونیان ذیل آیات 113 به بعد سوره اعراف جلد ششم صفحه 289 به بعد مشروحا بحث کردهایم و در باره سحر و حقیقت آن به جلد اول صفحه 265 به بعد ذیل آیه 102 بقره مراجعه شود.
سومین مرحله مبارزه موسی با طاغوت مصر
در این آیات مرحله دیگری از داستان مبارزات انقلابی موسی و فرعون منعکس شده است.
در آغاز وضع نخستین گروه ایمان آورندگان به موسی را بیان میکند و میگوید"بعد از این ماجرا تنها گروهی که به موسی ایمان آوردند،فرزندانی از قوم او بودند"( فَمٰا آمَنَ لِمُوسیٰ إِلاّٰ ذُرِّیَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ ).
این گروه کوچک و اندک که به مقتضای ظاهر کلمه ذریه،بیشتر از جوانان و نوجوانان تشکیل میشدند،تحت فشار شدیدی از ناحیه فرعون و اطرافیانش قرار داشتند،و هر زمان"از این بیم داشتند که دستگاه فرعونی با فشارهای شدیدی که روی مؤمنان وارد میکرد،آنان را وادار به ترک آئین و مذهب موسی کند"( عَلیٰ خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِمْ أَنْ یَفْتِنَهُمْ ).
چرا که"فرعون مردی بود که در آن سرزمین برتریجویی داشت" ( وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعٰالٍ فِی الْأَرْضِ ).
"و اسرافکار و تجاوز کار بود"و هیچ حد و مرزی را به رسمیت نمیشناخت ( وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِینَ ).
در اینکه این ذریه که به موسی ایمان آوردند چه گروهی بودند و ضمیر من قومه به چه کسی(به موسی یا به فرعون)بازگشت میکند،در میان مفسران گفتگو است.
بعضی خواستهاند بگویند این گروه نفرات اندکی از قوم فرعون و قبطیان بودند،مانند مؤمن آل فرعون،و همسر فرعون و مشاطه او و کنیزش،و ظاهرا
دلیل انتخاب این نظر آن است که بنی اسرائیل،بیشتر نفراتشان ایمان آوردند، و این متناسب با تعبیر" ذُرِّیَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ "نیست،زیرا این گروه کوچکی را میرساند.
ولی بعضی دیگر معتقدند که این گروه از بنی اسرائیل بودند،و ضمیر به موسی بر میگردد،چرا که قبل از آن نام موسی ذکر شده،و طبق قواعد ادبی ضمیر باید به او باز گردد.
شک نیست که معنی دوم با ظاهر آیه موافقتر است،شاهد دیگری که آن را تایید میکند آیه بعد است که میگوید: وَ قٰالَ مُوسیٰ یٰا قَوْمِ ...(موسی به گروه مؤمنان گفت ای قوم من...)یعنی مؤمنان را به عنوان قوم من خطاب میکند.
تنها ایرادی که ممکن است بر این تفسیر بماند،این است که تمام بنی اسرائیل به موسی ایمان آوردند نه گروه کوچکی.
ولی با توجه به یک نکته این ایراد قابل دفع است،چرا که میدانیم در هر انقلابی نخستین گروهی که به آن جذب میشوند،جوانان هستند،گذشته از اینکه قلبهایی پاکتر و افکاری دست نخورده دارند،شور و جوشش انقلابی در آنها بیشتر است،به علاوه وابستگیهای مادی که بزرگسالان را به محافظه کاری و ملاحظات مختلف دعوت میکند در آنها نیست،نه مال و ثروتی دارند که از ضایع شدن آن بترسند،و نه پست و مقامی،که از به خطر افتادنش وحشت کنند! بنا بر این طبیعی است که این گروه بسیار زود جلب و جذب به موسی بشوند، و تعبیر"ذریه"بسیار با این معنی متناسب است.
به علاوه بزرگسالانی هم بعدا به این گروه ملحق شدند به خاطر اینکه نقشی در جامعه آن روز نداشتند و ضعیف و ناتوان بودند،این تعبیر-چنان که از ابن عباس نقل شده-در مورد آنان چندان بعید نیست،درست مثل این است
که وقتی افراد عادی و معمولی از دوستان خود را دعوت میکنیم،میگوئیم برو بچهها دعوت داشتند،هر چند بزرگسال بوده باشند!و اگر این تعبیر را بعید بدانیم احتمال اول به قوت خود باقی است.
علاوه بر این ذریه گر چه معمولا به فرزندان اطلاق میشود ولی از نظر ریشه لغوی-چنان که"راغب"در کتاب مفردات گفته:صغیر و کبیر هر دو را شامل میگردد.
نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه کرد این است که منظور از "فتنه"که از جمله أَنْ یَفْتِنَهُمْ استفاده میشود،منحرف ساختن از دین و آئین موسی بر اثر تهدید و ارعاب و شکنجه بوده است و یا به معنی هر گونه تولید ناراحتی و درد سر اعم از دینی و غیر دینی.
*** به هر حال موسی برای آرامش فکر و روح آنها با لحنی محبت آمیز به آنان گفت:"ای قوم من اگر شما به خدا ایمان آوردهاید،و در گفتار خود و ایمان و اسلام خود صادقید،باید بر او توکل و تکیه کنید"از امواج و طوفان بلا نهراسید،چرا که ایمان از توکل جدا نیست( وَ قٰالَ مُوسیٰ یٰا قَوْمِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ فَعَلَیْهِ تَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُسْلِمِینَ ).
حقیقت"توکل"واگذاری کار به دیگری و انتخاب او به وکالت است.
مفهوم توکل این نیست که انسان دست از تلاش و کوشش بردارد،و به گوشه انزوا بخزد و بگوید تکیه گاه من خدا است،بلکه مفهوم آن این است که هر گاه نهایت تلاش و کوشش خود را به کار زد و نتوانست مشکل را حل کند و موانع را از سر راه خود کنار زند،وحشتی به خود راه ندهد،و با اتکاء به لطف پروردگار و استمداد از ذات پاک و قدرت بی پایان او،ایستادگی به خرج دهد، و به جهاد پیگیر خود هم چنان ادامه دهد،حتی در جایی که توانایی دارد نیز
خود را بی نیاز از لطف خدا نداند،چرا که هر قدرتی هست بالآخره از ناحیه او است.
این است مفهوم توکل که از ایمان و اسلام نمیتواند جدا باشد،چرا که یک فرد مؤمن و تسلیم در برابر فرمان پروردگار،او را بر هر چیز قادر و توانا، و هر مشکلی را در برابر اراده او سهل و آسان میداند، و به وعدههای پیروزی او اعتقاد دارد.
*** این مؤمنان راستین دعوت موسی را به توکل اجابت کردند،"و گفتند ما تنها بر خدا توکل داریم"( فَقٰالُوا عَلَی اللّٰهِ تَوَکَّلْنٰا ).
سپس از ساحت مقدس خدا تقاضا کردند که از شر دشمنان و وسوسهها و فشارهای آنان در امان باشند،و عرضه داشتند"پروردگارا ما را وسیله فتنه و تحت تاثیر و نفوذ ظالمان و ستمگران قرار مده"( رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ).
*** "پروردگارا ما را به رحمت خود از قوم بی ایمان رهایی بخش"( وَ نَجِّنٰا بِرَحْمَتِکَ مِنَ الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ ).
جالب اینکه فرعون در آیه نخست از"مسرفین"و در سومین آیه او و اطرافیانش به عنوان"ظالمین"و در آخرین آیه به عنوان"کافرین"توصیف شدهاند.
این تفاوت تعبیرها شاید به خاطر این باشد که انسان در مسیر گناه و خطا نخست از"اسراف"یعنی تجاوز از حدود و مرزها شروع میکند،بعد بنای "ستمکاری"میگذارد و سرانجام کارش به"کفر و انکار"منتهی میگردد!
وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ وَ أَخِیهِ أَنْ تَبَوَّءٰا لِقَوْمِکُمٰا بِمِصْرَ بُیُوتاً وَ اِجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِینَ (87) وَ قٰالَ مُوسیٰ رَبَّنٰا إِنَّکَ آتَیْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِینَةً وَ أَمْوٰالاً فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا رَبَّنٰا لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِکَ رَبَّنَا اِطْمِسْ عَلیٰ أَمْوٰالِهِمْ وَ اُشْدُدْ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَلاٰ یُؤْمِنُوا حَتّٰی یَرَوُا اَلْعَذٰابَ اَلْأَلِیمَ (88) قٰالَ قَدْ أُجِیبَتْ دَعْوَتُکُمٰا فَاسْتَقِیمٰا وَ لاٰ تَتَّبِعٰانِّ سَبِیلَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ (89)
87-و به موسی و برادرش وحی کردیم که برای قوم خود خانههایی در سرزمین مصر انتخاب کنید،و خانههایتان را مقابل یکدیگر(و متمرکز)قرار دهید،و نماز را بر پا دارید،و به مؤمنان بشارت ده(که سرانجام پیروز میشوند).
88-موسی گفت پروردگارا تو فرعون و اطرافیانش را زینت و اموالی(سرشار)در زندگی دنیا دادهای و نتیجهاش این شده که(بندگانت را)از راه تو گمراه میسازند، پروردگارا!اموالشان را نابود کن و دلهایشان را سخت(و سنگین)ساز،تا عذاب دردناک را نبینند ایمان نیاورند.
89-فرمود:دعای شما پذیرفته شد،استقامت بخرج دهید و از راه(و رسم)کسانی که نمیدانند تبعیت نکنید
مرحله چهارم دوران سازندگی برای انقلاب
در این آیات مرحله دیگری از قیام و انقلاب بنی اسرائیل بر ضد فراعنه تشریح شده است.
نخست اینکه خداوند میفرماید:ما به موسی و برادرش وحی فرستادیم که برای قوم خود خانههایی در سرزمین مصر انتخاب کنید"( وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ وَ أَخِیهِ أَنْ تَبَوَّءٰا لِقَوْمِکُمٰا بِمِصْرَ بُیُوتاً ).
و مخصوصا"این خانهها را نزدیک به یکدیگر و مقابل هم بسازید" ( وَ اجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً ).
سپس به خود سازی معنوی و روحانی بپردازید"و نماز را بر پا دارید"و از این طریق روان خود را پاک و قوی نمائید( وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ ).
و برای اینکه آثار ترس و وحشت از دل آنها بیرون رود،و قدرت روحی و انقلابی را بازیابند"به مؤمنان بشارت ده"بشارت به پیروزی و لطف و رحمت خدا ( وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ ).
از مجموع این آیه استفاده میشود که بنی اسرائیل در آن زمان به صورت گروهی پراکنده،شکستخورده،وابسته و طفیلی،و آلوده و ترسان بودند، نه خانهای از خود داشتند و نه اجتماع و تمرکزی،نه برنامه سازنده معنوی داشتند و نه شهامت و شجاعت لازم برای یک انقلاب کوبنده! لذا موسی و برادرش هارون ماموریت یافتند که برای بازسازی اجتماع بنی اسرائیل مخصوصا از نظر روحی برنامهای را در چند ماده پیاده کنند:
1-نخست به امر خانه سازی و جدا کردن مسکن خویش از فرعونیان همت بگمارند،این کار چند فایده داشت:
یکی اینکه آنها با مالک شدن مسکن در سرزمین مصر علاقه بیشتری به دفاع از خود و از آن آب و خاک پیدا میکردند.
دیگر اینکه از زندگی طفیلیگرا در خانههای قبطیان به یک زندگی مستقل، منتقل میشدند.
و دیگر اینکه اسرار کارها و نقشههای آنها به دست دشمنانشان نمیافتاد.
2-خانههایشان را مقابل یکدیگر و نزدیک به هم بسازند،زیرا قبله در اصل به معنی"حالت تقابل"میباشد،و اطلاق کلمه قبله بر آنچه امروز معروف است در حقیقت معنی ثانوی برای این کلمه است (1).
این کار کمک مؤثری به تمرکز و اجتماع بنی اسرائیل میکرد، و میتوانستند مسائل اجتماعی را بطور عمومی مورد بررسی قرار دهند،و به عنوان انجام مراسم مذهبی دور هم جمع شوند و برای آزادی خویش نقشههای لازم را طرح نمایند.
3-توجه به عبادت و مخصوصا نماز که انسان را از بندگی بندگان جدا، و به خالق همه قدرتها پیوند میدهد،قلب و روح او را از آلودگی گناه میشوید و حس اتکای به نفس را در آنان زنده میکند و با تکیه بر قدرت پروردگار، روح تازهای به کالبد انسان میدمد.
4-به موسی به عنوان یک رهبر دستور میدهد که دست در درون زوایای روح بنی اسرائیل بیفکند و زبالههای ترس و وحشت را که یادگار سالیان دراز بردگی و ذلت بوده است بیرون بکشد،و از طریق"بشارت دادن به مؤمنان"به فتح و پیروزی نهایی و لطف و رحمت پروردگار اراده آنها را قوی و شهامت و شجاعت را در آنها پرورش دهد.
جالب اینکه بنی اسرائیل از فرزندان یعقوبند و گروهی از آنها طبعا از فرزندان یوسفند که او و برادرانش سالیان دراز بر مصر حکومت داشتند و در آبادی و عمران این سرزمین کوشیدند،اما بر اثر نافرمانی خدا و بی خبری و اختلافات داخلی روزگارشان به چنین وضع رقت باری رسیده بود،این جامعه
1) 1) البته بعضی از مفسران قبله را در آیه فوق به معنی مقابل نگرفتهاند بلکه به همان معنی قبله نماز گرفتهاند،جمله و اقیموا الصلاة را گواه بر آن میدانند،ولی معنی اول با مفهوم اصلی لغوی کلمه سازگارتر میباشد به علاوه اراده هر دو معنی از این کلمه نیز اشکالی ندارد،چنان که بارها نظیرش را داشتهایم.
فرسوده مصیبت زده باید نوسازی شود،و نقاط منفی خود را پاک کند،و به جای آن خصائل روحی سازنده بنشاند تا عظمت گذشته را باز یابد.
*** سپس به یکی از علل طغیان فرعون و فرعونیان اشاره کرده و از زبان موسی چنین میگوید:"پروردگارا تو فرعون و اطرافیانش را زینت و اموال در زندگی دنیا بخشیدهای"( وَ قٰالَ مُوسیٰ رَبَّنٰا إِنَّکَ آتَیْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِینَةً وَ أَمْوٰالاً فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ).
"اما سرانجام این ثروت و تجملات و عاقبت کارش این شده که آنها بندگانت را از راه تو منحرف و گمراه میسازند"( رَبَّنٰا لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِکَ ).
"لام"در"لیضلوا"به اصطلاح"لام عاقبت"است،یعنی یک جمعیت ثروتمند اشرافی تجملپرست،برای گمراه ساختن مردم از راه خدا خواهناخواه کوشش خواهند کرد و پایان کارشان چیزی جز این نخواهد بود،چرا که دعوت پیامبران و برنامههای الهی مردم را بیدار و هشیار و متحد و متشکل میسازد، و با این حال مجال بر غارتگران و چپاولگران تنگ خواهد شد و روزگار بر آنها سیاه،آنها نیز از خود واکنش نشان میدهند و به مخالفت با پیامبران بر میخیزند.
سپس موسی ع از پیشگاه خدا تقاضا میکند و میگوید:"پروردگارا! اموال آنها را محو و بی اثر ساز"تا نتوانند از آن بهره گیرند( رَبَّنَا اطْمِسْ عَلیٰ أَمْوٰالِهِمْ ).
"طمس"در لغت به معنی محو کردن و بی خاصیت نمودن چیزی است، و جالب اینکه در بعضی از روایات وارد شده که پس از این نفرین،اموال فرعونیان به صورت سفال و سنگ در آمد،شاید کنایه از این باشد که آن چنان بحران اقتصادی دامانشان را گرفت که ارزش ثروتهایشان به کلی سقوط کرد،و همچون سفال
بی قیمت شد! بعد اضافه کرد:
"پروردگارا علاوه بر این،قدرت تفکر و اندیشه را نیز از آنان بگیر" ( وَ اشْدُدْ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ ).
چه اینکه با از دست دادن این دو سرمایه،آماده زوال و نیستی خواهند شد و راه ما به سوی انقلاب و وارد کردن ضربه نهایی بر آنان باز میگردد.
خداوندا!اگر من از تو در باره فرعونیان چنین میخواهم نه به خاطر روح انتقامجویی و کینهتوزی است،بلکه به خاطر این است که آنها دیگر هیچگونه آمادگی برای ایمان ندارند"و تا عذاب الیم تو فرا نرسد ایمان نیاورند"( فَلاٰ یُؤْمِنُوا حَتّٰی یَرَوُا الْعَذٰابَ الْأَلِیمَ ).
البته پیداست که ایمان بعد از مشاهده عذاب-چنان که بزودی خواهد آمد- نیز برای آنها سودی نخواهد داشت.
*** خداوند به موسی و برادرش خطاب کرد که اکنون که شما آماده تربیت و سازندگی جمعیت بنی اسرائیل شدهاید،"دعایتان نسبت به دشمنانتان اجابت شد" ( قٰالَ قَدْ أُجِیبَتْ دَعْوَتُکُمٰا ).
"پس محکم در راه خود بایستید و استقامت به خرج دهید"و از انبوه مشکلات نهراسید و در کار خود قاطع باشید( فَاسْتَقِیمٰا ).
و هرگز در برابر پیشنهادهای افراد نادان و بی خبر تسلیم نشوید"و از راه جاهلان نروید"بلکه کاملا آگاهانه برنامههای انقلابی خود را ادامه دهید ( وَ لاٰ تَتَّبِعٰانِّ سَبِیلَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ اَلْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً حَتّٰی إِذٰا أَدْرَکَهُ اَلْغَرَقُ قٰالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَلَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرٰائِیلَ وَ أَنَا مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ (90) آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ اَلْمُفْسِدِینَ (91) فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ اَلنّٰاسِ عَنْ آیٰاتِنٰا لَغٰافِلُونَ (92) وَ لَقَدْ بَوَّأْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ فَمَا اِخْتَلَفُوا حَتّٰی جٰاءَهُمُ اَلْعِلْمُ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (93)
90-بنی اسرائیل را از دریا(رود عظیم نیل)عبور دادیم،و فرعون و لشکرش از سر ظلم و تجاوز بدنبال آنها رفتند،تا هنگامی که غرقاب دامن او را گرفت گفت ایمان آوردم که هیچ معبودی جز کسی که بنی اسرائیل به او ایمان آوردهاند وجود ندارد، و من از مسلمین هستم! 91-(اما به او خطاب شد)الان؟!در حالی که قبلا عصیان کردی و از مفسدان بودی؟! 92-ولی امروز بدنت را(از آب)نجات میدهیم تا عبرتی برای آیندگان باشی،و بسیاری از مردم از آیات ما غافلند.
93-ما بنی اسرائیل را در جایگاه صدق(و راستی)منزل دادیم و از روزیهای پاکیزه به آنها عطا کردیم،(اما آنها به نزاع و اختلاف برخاستند)و اختلاف نکردند مگر بعد از آن که علم و آگاهی یافتند،پروردگار تو در روز قیامت میان آنها در آنچه اختلاف کردند داوری خواهد کرد.
آخرین فصل مبارزه با ستمگران
در این آیات آخرین مرحله مبارزه بنی اسرائیل با فرعونیان و سرنوشت آنها،در عباراتی کوتاه اما دقیق و روشن،ترسیم شده است،و آن چنان که روش قرآن است،مطالب اضافی را که از جملههای قبل و بعد فهمیده میشود،ترک نموده.
نخست میگوید:"ما بنی اسرائیل را به هنگام مقابله با فرعونیان در حالی که تحت فشار و تعقیب آنها قرار گرفته بودند از دریا(شط عظیم نیل که به خاطر عظمتش کلمه"بحر"بر آن اطلاق شده)عبور دادیم"( وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ الْبَحْرَ ).
"فرعون و لشگرش برای کوبیدن بنی اسرائیل و ظلم و ستم و تجاوز بر آنان به تعقیب آنها پرداختند،اما بزودی همگی در میان امواج نیل غرق شدند" ( فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً ).
"بغی"به معنی ستم و"عدو"به معنی تجاوز است،یعنی آنها به خاطر ستم و تجاوز به بنی اسرائیل به تعقیبشان پرداختند.
جمله فاتبعهم نشان میدهد که فرعون و لشکرش به اختیار خود به تعقیب بنی اسرائیل پرداختند،بعضی از روایات نیز این معنی را تایید میکند و پارهای دیگر چندان با آن سازگار نیست،ولی به هر حال آنچه از ظاهر آیه استفاده میشود برای ما مدرک است.
اما اینکه چگونه بنی اسرائیل از دریا گذشتند و چه اعجازی در این موقع به وقوع پیوست شرح آن بخواست خدا در ذیل آیه 63 سوره شعراء خواهد آمد.
به هر حال این جریان ادامه یافت"تا اینکه غرقاب دامن فرعون را فرو
گرفت،و او همچون پر کاهی بر روی امواج عظیم نیل میغلطید،در این هنگام پردههای غرور و بی خبری از مقابل چشمان او کنار رفت،و نور توحید فطری درخشیدن گرفت،فریاد زد:من ایمان آوردم که معبودی جز آن کس که بنی اسرائیل به او ایمان آوردهاند،وجود ندارد"( حَتّٰی إِذٰا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قٰالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرٰائِیلَ ).
نه تنها با قلب خود ایمان آوردم بلکه عملا هم"در برابر چنین پروردگار توانایی تسلیم"( وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ ).
در واقع هنگامی که پیشگوییهای موسی یکی پس از دیگری بوقوع پیوست و فرعون بیش از پیش از صدق گفتار این پیامبر بزرگ آگاه شد،و قدرتنمایی او را مشاهده کرد،ناچار اظهار ایمان نمود،به امید اینکه همانگونه که"خدای بنی اسرائیل"آنها را از این امواج کوه پیکر رهایی بخشید،او را نیز رهایی بخشد،لذا میگوید:به همان خدای بنی اسرائیل ایمان آوردم!.
ولی بدیهی است چنین ایمانی که به هنگام نزول بلا و گرفتار شدن در چنگال مرگ اظهار میشود،در واقع یک نوع ایمان اضطراری است،که هر جانی و مجرم و گنهکاری دم از آن میزند،بی آنکه ارزشی داشته باشد و یا دلیل بر تکامل و حسن نیت و صدق گفتار او گردد. به همین جهت خداوند او را مخاطب ساخت و فرمود:"اکنون ایمان میآوری در حالی که قبل از این طغیان و گردنکشی و عصیان نمودی،و در صف مفسدان فی الارض و تبهکاران قرار داشتی"( آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ ).
سابقا نیز در آیه 18 سوره نساء خواندیم:( وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ :"برای کسانی که کارهای سوء انجام دهند،و به هنگام فرا رسیدن مرگ توبه کنند،توبهای
نیست".
به همین دلیل بسیار دیده شده که اگر امواج بلا فرو نشیند و از چنگال مرگ رهایی یابند باز به برنامههای سابق بر میگردند.
نظیر این تعبیر که در فوق خواندیم در اشعار و سخنان ادبای عرب و عجم نیز آمده است،مانند. اتت و حیاض الموت بینی و بینها و جادت بوصل حین لا ینفع الوصل "به سراغ من آمد در حالی که امواج مرگ میان من و او قرار گرفته بود-او آماده وصال گشت در آن هنگام که وصال سودی نداشت"! *** ولی،"امروز بدن تو را از امواج رهایی میبخشیم تا درس عبرتی برای آیندگان باشی"برای زمامداران مستکبر و برای همه ظالمان و مفسدان،و نیز برای گروههای مستضعف( فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً ) در اینکه منظور از بدن در اینجا چیست؟در میان مفسران گفتگو است، اکثر آنها معتقدند منظور همان جسم بی جان فرعون است،چرا که عظمت فرعون در افکار مردم آن محیط چنان بود که اگر بدنش از آب بیرون نمیافتاد بسیاری باور نمیکردند که فرعون هم ممکن است غرق شده باشد،و ممکن بود به دنبال این ماجرا افسانههای دروغین در باره نجات و حیات فرعون بسازند،لذا خداوند بدن بی جان او را از آب بیرون افکند.
جالب اینکه بدن در لغت-آن چنان که راغب در مفردات گفته-به معنی جسد عظیم است و این میرساند که فرعون همانند بسیاری از مرفهین که دارای زندگانی پر زرق و برق افسانهای هستند،اندامی درشت و چاق و چله داشت!.
ولی بعضی دیگر گفتهاند که یکی از معانی"بدن"زره"است و این اشاره به آن است که خداوند فرعون را با همان زره زرینی که بر تن داشت از آب بیرون
فرستاد تا بوسیله آن شناخته شود و هیچگونه تردیدی برای کسی باقی نماند.
این نکته نیز شایان توجه است که بعضی از جمله"ننجیک"چنین استفاده نمودهاند که خداوند دستور داد امواج،بدن او را بر نقطه مرتفعی از ساحل بیفکند، زیرا ماده"نجوة"به معنی مکان مرتفع و زمین بلند است.
نکته دیگری که در آیه به چشم میخورد این است که جمله فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ با فاء تفریع،آغاز شده و این ممکن است اشاره به آن باشد که آن ایمان بی روح فرعون در این لحظه ناامیدی و گرفتاری در چنگال مرگ،این ایمانی که همانند جسم بی جانی بود این مقدار تاثیر کرد که خداوند جسم بی جان فرعون را از آب نجات داد تا طعمه ماهیان دریا نشود و هم عبرتی باشد برای آیندگان! هم اکنون در موزههای"مصر"و"بریتانیا"یکی دو بدن از فراعنه به حال مومیایی باقی مانده است،آیا بدن فرعون معاصر موسی در میان آنها است که بعدا آن را به صورت مومیایی حفظ کردهاند یا نه؟دلیلی در دست نداریم،ولی تعبیر " لِمَنْ خَلْفَکَ "ممکن است این احتمال را تقویت کند که بدن آن فرعون در میان اینها است،تا عبرتی برای همه آیندگان باشد،زیرا تعبیر آیه مطلق است و همه آیندگان را شامل میشود(دقت کنید).
و در پایان آیه میفرماید:اما با اینهمه آیات و نشانههای قدرت خدا و با اینهمه درسهای عبرت که تاریخ بشر را پر کرده است،"بسیاری از مردم از آیات و نشانههای ما غافلند"( وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ عَنْ آیٰاتِنٰا لَغٰافِلُونَ ).
*** و در آخرین آیه مورد بحث،پیروزی نهایی بنی اسرائیل و بازگشت به سرزمینهای مقدسه را پس از رهایی از چنگال فرعونیان چنین بیان میکند:
"ما بنی اسرائیل را در مکان صدق و راستی منزل دادیم"( وَ لَقَدْ بَوَّأْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ ).
تعبیر به" مُبَوَّأَ صِدْقٍ "(منزلگاه راستین)ممکن است اشاره به این باشد که خداوند به وعده خود نسبت به بنی اسرائیل وفا کرد،و آنها را به سرزمین موعود بازگرداند،و یا اینکه سرزمین صدق اشاره به پاکی و نیکی این سرزمین است و به همین جهت تناسب با سرزمین شام و فلسطین دارد که منزلگاه انبیاء و پیامبران الهی بود.
گروهی نیز احتمال دادهاند که منظور سرزمین مصر باشد،زیرا همانگونه که قرآن در سوره دخان میگوید:"پس از نابودی فرعونیان باغها و چشمهها و سرزمینها و قصرها و نعمتهایی از آنها بجای ماند و آنها را به گروه دیگری یعنی بنی اسرائیل دادیم" کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقٰامٍ کَرِیمٍ وَ نَعْمَةٍ کٰانُوا فِیهٰا فٰاکِهِینَ کَذٰلِکَ وَ أَوْرَثْنٰاهٰا قَوْماً آخَرِینَ (سوره دخان آیه 25 تا 28) همین مضمون در سوره شعراء آیه 57 تا 59 آمده و در آخر آن میخوانیم " وَ أَوْرَثْنٰاهٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ "(ما این باغها و چشمهها و گنجها و قصرها را به بنی- اسرائیل دادیم).
از این آیات بر میآید که بنی اسرائیل قبل از هجرت به سرزمین شام،مدتی در مصر ماندند،و از برکات آن سرزمین پر بار،بهره گرفتند:
سپس قرآن اضافه میکند:"ما آنها را از روزیهای پاکیزه،بهرهمند ساختیم" ( وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ ).
البته مانعی هم ندارد که هم سرزمین مصر منظور باشد و هم اراضی شام و فلسطین.
اما آنها قدر این نعمت را ندانستند،"و به اختلاف و نزاع با یکدیگر برخاستند آنهم نه از روی ناآگاهی،بلکه از روی علم و دانش و پس از مشاهده آن همه معجزات موسی و دلائل صدق دعوت او"( فَمَا اخْتَلَفُوا حَتّٰی جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ ).
ولی"پروردگار تو سرانجام در روز قیامت در میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داوری میکند"و اگر امروز مجازات اختلاف را نچشند،فردا خواهند چشید!( إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ).
این احتمال نیز در تفسیر آیه فوق داده شده است که منظور از اختلاف اختلاف بنی اسرائیل و یهود معاصر پیامبر ص در قبول دعوت آن حضرت است یعنی آنها با اینکه طبق نشانههای کتب آسمانی خود،صدق دعوت او را دانسته بودند اختلاف کردند،گروهی ایمان آوردند و گروه بیشتری از پذیرش دعوتش سرباز زدند،و خداوند در قیامت در میان آنها داوری خواهد کرد.
ولی احتمال اول با ظاهر آیه سازگارتر است.
***این بود قسمتی از سرگذشت عبرتانگیز بنی اسرائیل که در طی آیاتی در این سوره بیان شد،و چقدر حال آنان با مسلمانان امروز شبیه است:خداوند در پرتو فضلش پیروزیها به مسلمانان میدهد،و دشمنان نیرومندشان را به طرز اعجاز آمیزی در هم میکوبد،و این جمعیت مستضعف را بر آن زورمندان به فضل و رحمتش پیروز میکند،ولی متاسفانه بجای اینکه این پیروزی را وسیلهای برای جهانی شدن آئین اسلام قرار دهند،بهانهای برای تفرقه و ایجاد نفاق و اختلاف میسازند،آن چنان که تمام پیروزیهایشان به خطر میافتد!خدا ما را از این کفران نعمت نجات بخشد.
فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ مِمّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ فَسْئَلِ اَلَّذِینَ یَقْرَؤُنَ اَلْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکَ لَقَدْ جٰاءَکَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ اَلمُمْتَرِینَ (94) وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ فَتَکُونَ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (95) إِنَّ اَلَّذِینَ حَقَّتْ عَلَیْهِمْ کَلِمَتُ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ (96) وَ لَوْ جٰاءَتْهُمْ کُلُّ آیَةٍ حَتّٰی یَرَوُا اَلْعَذٰابَ اَلْأَلِیمَ (97)
94-اگر در آنچه بر تو نازل کردهایم تردید داری از آنها که پیش از تو کتب آسمانی را میخوانند سؤال کن،(بدان)به طور قطع،"حق"از طرف پروردگارت به تو رسیده،بنا بر این هرگز از تردید کنندگان مباش(البته او در چیزی که با شهود در یافته بود هرگز تردید نداشت،این درسی بود برای مردم).
95-و از آنها مباش که آیات خدا را تکذیب کردند که از زیانکاران خواهی بود.
96-(و بدان)آنها که فرمان خدا بر آنان تحقق یافته ایمان نمیآورند.
97-هر چند تمام آیات(الهی و نشانههای او)به آنان برسد،تا زمانی که عذاب الیم را ببینند(چرا که قلوبشان را تاریکی گناه فرا گرفته و راهی به روشنایی بر آنها نیست!).
چون در آیات گذشته قسمتهایی از سرگذشتهای انبیاء و اقوام پیشین ذکر شده بود،و ممکن بود بعضی از مشرکان و منکران دعوت پیامبر ص در صحت آنها تردید کنند،قرآن از آنها میخواهد که برای فهم صدق این گفتهها به اهل کتاب مراجعه کنند،و چگونگی را از آنها بخواهند،چرا که در کتب
آنها بسیاری از این مسائل آمده است.
ولی به جای اینکه روی سخن را به مخالفان کند،پیامبر را مخاطب ساخته چنین میگوید:
"اگر از آنچه بر تو نازل کردیم در شک و تردید هستی از آنها که کتب آسمانی را قبل از تو میخوانند بپرس"( فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ مِمّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ فَسْئَلِ الَّذِینَ یَقْرَؤُنَ الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکَ ).
تا از این طریق ثابت شود که"آنچه بر تو نازل شده حق است و از طرف پروردگار"( لَقَدْ جٰاءَکَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ ).
"بنا بر این هیچگونه شک و تردید هرگز به خود راه مده"( فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِینَ ).
این احتمال نیز وجود دارد که آیه فوق بحث تازه و مستقلی را در باره صدق دعوت پیامبر ص عنوان میکند و به مخالفان میگوید که اگر در حقانیت او تردید دارند،نشانههای او را که در کتب پیشین مانند تورات و انجیل نازل شده از اهل کتاب بپرسند.
شان نزولی که در بعضی از تفاسیر (1)نقل شده نیز این معنی را تایید میکند و آن اینکه:جمعی از کفار قریش میگفتند:این قرآن از طرف خدا نازل نشده بلکه شیطان به محمد ص القا میکند!،این سخن سبب شد که عدهای در شک و تردید فرو روند،خداوند با آیه فوق به آنها پاسخ گفت.
ممکن است در ابتدا چنین به نظر برسد که آیه حکایت از این دارد که پیامبر ص در حقانیت آیاتی که بر او نازل میشد تردید داشت،و خداوند از طریق فوق تردید او را زایل کرد.
1) 1) تفسیر ابو الفتوح رازی جلد 6 صفحه 227 ذیل آیه.
ولی با توجه به اینکه پیامبر ص مساله وحی را با شهود و مشاهده دریافته بود،چنان که آیات قرآن حاکی از همین معنی است،شک و تردید در این مورد معنی نداشت،به علاوه این تعبیر رائج است،که برای تنبیه دوردستان افراد نزدیک را مخاطب میکنند و سخنی را القا مینمایند،این همان است که عرب با ضرب المثل معروف"ایاک اعنی و اسمعی یا جاره"(بتو میگویم ولی همسایه تو بشنو) از آن یاد میکند که نظیر آن را نیز در فارسی داریم،و این گونه سخن در بسیاری از موارد تاثیرش از خطاب صریح بیشتر است.
به علاوه ذکر جمله شرطیه،همیشه دلیل بر احتمال وجود شرط نیست، بلکه گاهی برای تاکید روی یک مطلب و یا برای بیان یک قانون کلی است،مثلا در آیه 23 سوره اسراء میخوانیم وَ قَضیٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ کِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ :"پروردگار تو فرمان داده که جز او را پرستش نکنید و به پدر و مادر نیکی کنید،هر گاه یکی از این دو نزد تو(توجه داشته باشید در این جمله مخاطب ظاهرا فقط پیامبر است)به پیری برسند هیچگاه کمترین سخن ناراحت کنندهای به آنها مگو".
با اینکه میدانیم پیامبر ص پدرش را قبل از تولد و مادرش را در دوران طفولیتش از دست داد،با این حال حکم احترام به پدر و مادر به عنوان یک قانون کلی بیان شده است هر چند مخاطب ظاهرا پیامبر است.
و نیز در سوره طلاق میخوانیم یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ :"ای پیامبر هنگامی که زنان را طلاق گفتید..." این تعبیر دلیل بر این نیست که پیامبر زنی را در عمرش طلاق گفته بلکه بیان یک قانون کلی است و جالب اینکه مخاطب در آغاز این جمله پیامبر است و در آخر جمله همه مردم.
و از جمله قرائنی که تایید میکند منظور اصلی در آیه مشرکان و کافران
است،آیات پشت سر این آیه است که از کفر و بی ایمانی آنها سخن میگوید.
نظیر همین موضوع در آیات مربوط به مسیح دیده میشود که وقتی خداوند در روز رستاخیز از او میپرسد آیا تو مردم را به عبادت خویش و مادرت دعوت کردی؟!او صریحا این مساله را انکار میکند و اضافه میکند إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ :"اگر من چنین سخنی را گفته بودم تو میدانستی"(سوره مائده آیه 116).
*** در آیه بعد اضافه میکند اکنون که آیات پروردگار و حقانیت این دعوت بر تو آشکار شده است"در صف کسانی که آیات الهی را تکذیب کردهاند مباش که از زیانکاران خواهی شد( وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ فَتَکُونَ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ).
در واقع در آیه قبل میگوید اگر تردید داری،از آنها که آگاهی دارند بپرس،و در این آیه میگوید:اکنون که عوامل تردید بر طرف شد باید در برابر این آیات تسلیم باشی،و گرنه مخالفت با حق،نتیجهای جز خسران و زیان در بر نخواهد داشت.
این آیه قرینه روشنی است بر اینکه منظور اصلی در آیه گذشته،توده مردم میباشد،هر چند روی سخن به شخص پیامبر است،زیرا بدیهی است که پیامبر ص هرگز تکذیب آیات الهی را نمیکرد بلکه او مدافع سر سخت آئین خود بود.
*** سپس به پیامبر ص اعلام میکند که در میان مخالفان تو گروهی متعصب و لجوج هستند که انتظار ایمان آنها بیهوده است،آنها از نظر فکری چنان مسخ شدهاند،و آن قدر در راه باطل گام برداشتهاند که و جدان بیدار انسانی را به کلی
از دست داده و به موجودی نفوذناپذیر تبدیل شدهاند،منتها قرآن این موضوع را به این تعبیر بیان میکند:"کسانی که فرمان پروردگارت بر آنها ثابت و مسجل شده،ایمان نخواهند آورد"( إِنَّ الَّذِینَ حَقَّتْ عَلَیْهِمْ کَلِمَتُ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ ) *** "حتی اگر تمام آیات و نشانههای پروردگار به سراغ آنها بیاید،ایمان نخواهند آورد،تا زمانی که عذاب الیم الهی را با چشم خود ببینند"که آن زمان ایمان بر ایشان اثری ندارد( وَ لَوْ جٰاءَتْهُمْ کُلُّ آیَةٍ حَتّٰی یَرَوُا الْعَذٰابَ الْأَلِیمَ ):
در حقیقت نخستین آیات مورد بحث،از عموم مردم دعوت به مطالعه و تحقیق و سؤال از اهل اطلاع کرد،و به دنبال آن از آنها خواست که با روشن شدن حق به حمایت و دفاع از آن بپاخیزند.
ولی در آیات اخیر میگوید نباید انتظار ایمان آوردن همه آنها را داشته باشی،زیرا گروهی آن قدر فاسد شدهاند که دیگر قابل اصلاح نیستند،بنا بر این نه از عدم ایمان آنها دلسرد باش و نه نیروی خود را روی هدایت آنان هدر ده، بلکه به گروهی بپرداز که اکثریت را تشکیل میدهند،و قابل هدایتند.
همانگونه که بارها تکرار کردهایم تعبیراتی مانند آیات فوق به هیچگونه دلیل بر"جبر"نیست بلکه اینها از قبیل ذکر آثار عمل انسان است،منتها چون اثر هر چیز به فرمان خدا است گاهی این امور به خدا نسبت داده میشود.
ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که در چند آیه قبل در باره فرعون خواندیم که او بعد از نزول عذاب و گرفتار شدن در چنگال طوفان اظهار ایمان کرد،ولی این گونه ایمان چون جنبه اضطراری داشت،برای او سودی نداشت، اما در آیات مورد بحث میگوید:"این تنها راه و روش فرعون نبود بلکه همه افراد لجوج و خود خواه و مستکبر و سیاه دل که به اوج طغیان رسیدهاند نیز همین
حالت را دارند،آنها نیز ایمان نمیآورند مگر اینکه عذاب الیم را ببینند،همان ایمانی که برای آنها بی اثر است.
فَلَوْ لاٰ کٰانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِیمٰانُهٰا إِلاّٰ قَوْمَ یُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا کَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ اَلْخِزْیِ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ مَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ (98)
98-چرا هیچیک از شهرها و آبادیها ایمان نیاوردند که(ایمانشان به موقع باشد و)مفید به حالشان افتد،مگر قوم یونس،به هنگامی که ایمان آوردند عذاب رسوا کننده را در زندگی دنیا از آنان بر طرف ساختیم و تا مدت معینی(پایان زندگی و اجلشان) آنها را بهرهمند ساختیم.
در آیات گذشته در باره فرعون و فرعونیان خصوصا،دیگر اقوام پیشین عموما این نکته ذکر شده بود که آنها از ایمان به خدا در حال اختیار و سلامت سر باز زدند،ولی به هنگام قرار گرفتن در آستانه مرگ و کیفر الهی،اظهار ایمان کردند،که برای آنها سودمند نیفتاد.
در آیه مورد بحث این مساله را به عنوان یک قانون کلی بیان میدارد و میگوید:"چرا اقوام گذشته به موقع ایمان نیاوردند تا ایمانشان سودمند باشد" ( فَلَوْ لاٰ کٰانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِیمٰانُهٰا ).
سپس قوم یونس ع را استثنا کرده میگوید:"مگر قوم یونس که چون ایمان آوردند،مجازات رسوا کننده را در زندگی این دنیا از آنها بر طرف ساختیم" ( إِلاّٰ قَوْمَ یُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا کَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ).
"و آنها را تا وقت معلومی(تا پایان عمرشان)بهرهمند کردیم"( وَ مَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ ).
کلمه"لولا"به عقیده بعضی از مفسران در اینجا به معنی نفی است،و لذا به وسیله"الا"از آن استثنا شده است.
بنا بر این معنی جمله چنین میشود:هیچ قوم و ملتی که در شهرها و آبادیها در گذشته زندگی داشتند،به طور دسته جمعی،در برابر پیامبران الهی ایمان نیاوردند، مگر قوم یونس.
اما بعضی دیگر معتقدند که"لو لا"به معنی نفی نیامده،بلکه همواره به معنی"تحضیض"است،(تحضیض سؤال توأم با توبیخ و تحریک را میگویند) ولی لازمه مفهوم آن در چنین مواردی نفی میباشد.و به همین دلیل میتوان چیزی را بوسیله"الا"از آن استثنا کرد.
به هر حال جای شک نیست که در اقوام دیگر نیز گروههای زیادی ایمان آوردند،آنچه قوم یونس را از دیگر اقوام ممتاز میکند این است که آنها همه به صورت دسته جمعی ایمان آوردند،آن هم پیش از فرا رسیدن مجازات قطعی پروردگار،در حالی که در میان اقوام دیگر گروه زیادی سرسختانه بر مخالفت خود باقی ماندند،تا هنگامی که فرمان مجازات قطعی پروردگار صادر شد،آنها پس از مشاهده این عذاب الهی غالبا اظهار ایمان کردند ولی ایمانشان به دلیلی که سابقا گفتیم فایدهای نداشت.
ماجرای آنها به این قرار بود که در تواریخ آمده است:هنگامی که یونس از ایمان آوردن قوم خود که در سرزمین"نینوا"(در عراق)زندگی میکردند مایوس شد،به پیشنهاد عابدی که در میان آنها میزیست نفرین کرد در حالی که
عالم و دانشمندی نیز در میان آن گروه بود که به یونس پیشنهاد میکرد باز هم در باره آنان دعا کند و باز هم به ارشاد بیشتر بپردازد و مایوس نگردد.
ولی یونس پس از این ماجرا از میان قوم خود بیرون رفت،قوم او که صدق گفتارش را بارها آزموده بودند،گرد مرد دانشمند اجتماع کردند،هنوز فرمان قطعی عذاب فرا نرسیده بود،ولی نشانههای آن کم و بیش به چشم میخورد،آنها موقع را غنیمت شمرده و به رهبری عالم از شهر بیرون ریختند،در حالی که دست به دعا و تضرع برداشته و اظهار ایمان و توبه کردند و برای اینکه انقلاب و توجه بیشتری در روح و جان آنها پیدا شود،مادران را از فرزندان جدا ساختند و لباسهای درشت و خشن و کم اهمیت در تن کردند،و به جستجوی پیامبر خویش برخاستند اما اثری از او ندیدند.
ولی این توبه و ایمان و بازگشت به سوی پروردگار که به موقع انجام یافته بود، و با آگاهی و اخلاص توأم بود کار خود را کرد،نشانههای عذاب بر طرف شد و آرامش به سوی آنها بازگشت،و هنگامی که یونس پس از ماجرای طولانیش به میان قوم خود بازگشت،او را از جان و دل پذیرا گشتند.
شرح ماجرای زندگی خود یونس را به خواست خدا ذیل آیات 134 تا 148 سوره صافات بیان خواهیم کرد.
یادآوری این نکته نیز لازم است که قوم یونس هرگز در برابر مجازات قطعی قرار نگرفته بودند و گرنه توبه آنان نیز پذیرفته نمیشد،بلکه اخطارها و هشدارهایی که معمولا قبل از مجازات نهایی میآید برای آنها به قدر کافی بیدار کننده بود،در حالی که مثلا فرعونیان بارها این اخطارها را دیده بودند،(همانند ماجرای طوفان و ملخ خوراکی و دگرگونی شدید آب نیل و امثال آن)ولی هیچگاه این اخطارها را جدی نگرفتند،و تنها از موسی ع خواستند که ناراحتی را خداوند از آنان بر طرف سازند تا ایمان بیاورند،اما هرگز ایمان
نیاوردند.
ضمنا داستان فوق نشان میدهد که نقش یک رهبر آگاه و دلسوز در میان یک قوم و ملت،تا چه اندازه مؤثر و حیاتبخش است،در صورتی که عابدی که آگاهی کافی ندارد بیشتر روی خشونت تکیه میکند،و منطق اسلام در مقایسه میان عبادت ناآگاهانه،و علم توأم با احساس مسئولیت نیز از این روایت مفهوم میشود.
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعاً أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ اَلنّٰاسَ حَتّٰی یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (99) وَ مٰا کٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ یَجْعَلُ اَلرِّجْسَ عَلَی اَلَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ (100)
99-و اگر پروردگار میخواست تمام آنها که در روی زمین هستند همگی(از روی اجبار) ایمان میآوردند،آیا تو میخواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند؟ (ایمان اجباری چه سودی دارد؟!) 100-(اما)هیچکس نمیتواند ایمان بیاورد جز به فرمان خدا(و توفیق و یاری و هدایت او)و پلیدی(و ناپاکی کفر و گناه)را بر آنها قرار میدهد که تعقل نمیکنند.
ایمان اجباری بیهوده است
در آیات گذشته خواندیم که ایمان اضطراری به هیچ دردی نمیخورد، به همین جهت در نخستین آیه مورد بحث میگوید:"اگر ایمان اضطراری و اجباری به درد میخورد،و پروردگار تو اراده میکرد همه مردم روی زمین ایمان میآوردند"( وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعاً ).
بنا بر این از عدم ایمان گروهی از آنان دلگیر و ناراحت مباش،این لازمه اصل آزادی اراده و اختیار است که گروهی مؤمن و گروهی بی ایمان خواهند بود،"با این حال آیا تو میخواهی مردم را اکراه کنی که ایمان بیاورند" ( أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النّٰاسَ حَتّٰی یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ ).
این آیه بار دیگر تهمت ناروایی را که دشمنان اسلام کرارا گفته و میگویند با صراحت نفی میکند،آنجا که میگویند:اسلام آئین شمشیر است و از طریق زور و اجبار بر مردم جهان تحمیل شده است،آیه مورد بحث مانند بسیاری از آیات دیگر قرآن میگوید ایمان اجباری بی ارزش است و اصولا دین و ایمان چیزی است که از درون جان برخیزد،نه از برون و بوسیله شمشیر و مخصوصا پیامبر ص را از اکراه و اجبار کردن مردم برای ایمان و اسلام بر حذر میدارد.
*** در عین حال در آیه بعد این حقیقت را یادآور میشود:درست است که انسانها مختار و آزادند،"ولی باز اگر لطف الهی و فرمان پروردگار شامل حال آنها نشود هیچکس ایمان نمیآورد"( وَ مٰا کٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
و لذا آنها که در مسیر جهل و عدم تعقل گام بگذارند و حاضر به استفاده از سرمایه فکر و خرد خویش نباشند"خداوند رجس و پلیدی را بر آنها مینهد"آن چنان که موفق به ایمان نخواهند شد( وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ ).
ممکن است در بدو نظر چنین تصور شود که آیه اول و دوم با هم منافاتی دارند،زیرا آیه نخست میگوید خداوند کسی را اجبار به ایمان نمیکند،در حالی که آیه دوم میگوید تا فرمان و اراده پروردگار نباشد کسی ایمان نمیآورد.
ولی با توجه به یک نکته این منافات ظاهری و ابتدایی بر طرف میشود و
آن اینکه ما عقیده داریم که نه"جبر"صحیح است و نه"تفویض"و واگذاری مطلق،یعنی نه چنان است که مردم در اعمال خود مجبور و بی اختیار باشند،و نه چنان است که به تمام معنی به حال خود واگذار شده باشند،بلکه در عین آزادی اراده باز نیاز به امداد الهی دارند،زیرا این آزادی اراده را خدا به آنها میدهد، عقل و خرد و و جدان پاک از مواهب او است،ارشاد پیامبران و هدایت کتب آسمانی نیز از ناحیه او میباشد،بنا بر این در عین آزادی اراده باز هم سرچشمه این موهبت و آنچه محصول آن است از ناحیه خدا است(دقت کنید).
2-آخرین جمله آیه اخیر یعنی" وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ " هرگز نباید به معنی جبر تفسیر شود،چرا که جمله"لا یعقلون"دلیل بر اختیار آنها است،یعنی نخست افرادی از تعقل و تفکر و اندیشه سرباز میزنند،سرانجام به این مجازات گرفتار میشوند که"رجس"و پلیدی شک و تردید،و تاریکدلی، و بینش نادرست،بر آنها چیره میشود،تا آنجا که توانایی ایمان از آنها سلب میگردد،ولی باید توجه داشت که مقدمات آن را خودشان فراهم کردهاند،در واقع در چنین مواردی اذن و فرمان الهی برای ایمان وجود ندارد.
به تعبیر دیگر این جمله اشاره به آن است که اذن و فرمان خدا بی حساب نیست،آنها که لایق و شایستهاند مشمول آن میشوند،و آنها که نالایقند محروم خواهند شد.
قُلِ اُنْظُرُوا مٰا ذٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا تُغْنِی اَلْآیٰاتُ وَ اَلنُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ (101) فَهَلْ یَنْتَظِرُونَ إِلاّٰ مِثْلَ أَیّٰامِ اَلَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ قُلْ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ اَلْمُنْتَظِرِینَ (102) ثُمَّ نُنَجِّی رُسُلَنٰا وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا کَذٰلِکَ حَقًّا عَلَیْنٰا نُنْجِ اَلْمُؤْمِنِینَ (103)
101-بگو نگاه کنید آنچه را(از آیات خدا و نشانههای توحیدش)در آسمانها و زمین است،اما این آیات و انذارها به حال کسانی که ایمان نمیآورند(و لجوجند) مفید نخواهد بود.
102-آیا آنها همانند روزهای پیشینیان را انتظار میکشند(و همانند بلاها و مجازاتهایشان را) بگو شما انتظار بکشید من نیز با شما انتظار میکشم! 103-سپس(به هنگام نزول بلا و مجازات)فرستادگان خود و کسانی را که به آنان ایمان میآوردند نجات میدادیم،و همین گونه بر ما حق است که مؤمنان(به تو)را رهایی بخشیم.
تربیت و اندرز
در آیات گذشته سخن از این بود که ایمان باید جنبه اختیاری داشته باشد نه اضطراری و اجبار،به همین مناسبت در نخستین آیه مورد بحث راه تحصیل ایمان اختیاری را نشان میدهد و به پیامبر ص میفرماید:"به آنها بگو درست بنگرید و ببینید در آسمان و زمین چه نظام حیرتانگیز و شگرفی است که هر
گوشهای از آن دلیلی بر عظمت و قدرت و علم و حکمت آفریدگار است( قُلِ انْظُرُوا مٰا ذٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
این همه ستارگان درخشان و کرات مختلف آسمانی که هر کدام در مدار خود در گردشند این منظومههای بزرگ و این کهکشانهای غول پیکر و این نظام دقیقی که بر سراسر آنها حکم فرما است،همچنین این کره زمین با تمام عجائب و اسرارش،و اینهمه موجودات زنده متنوع و گوناگونش،درست در ساختمان همه اینها بنگرید و با مطالعه آنها به مبدء جهان هستی آشناتر و نزدیکتر شوید.
این جمله به روشنی مساله جبر و سلب آزادی اراده را نفی میکند و میگوید:
ایمان نتیجه مطالعه جهان آفرینش است یعنی این کار بدست خود شما است.
سپس اضافه میکند ولی با اینهمه آیات و نشانههای حق باز جای تعجب نیست که گروهی ایمان نیاورند،چرا که آیات و نشانهها و اخطارها و انذارها تنها به درد کسانی میخورد که آمادگی برای پذیرش حق دارند،اما"آنها که تصمیم گرفتهاند هرگز ایمان نیاورند این امور هیچگونه اثری برایشان ندارد" ( وَ مٰا تُغْنِی الْآیٰاتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ ) (1).
این جمله اشاره به حقیقتی است که بارها در قرآن خواندهایم که دلائل و سخنان حق و نشانهها و اندرزها به تنهایی کافی نیست،بلکه زمینههای مستعد و آماده نیز شرط گرفتن نتیجه است.
1) 1) "نذر"جمع"نذیر"به معنی انذار کننده و کنایه از پیامبران و رهبران الهی است،و یا جمع"انذار"یعنی اخطار و تهدید غافلان و مجرمان است که برنامه این رهبران الهی میباشد. "ما"در جمله مٰا تُغْنِی الْآیٰاتُ را بعضی"ماء نافیه"دانستهاند،و بعضی به معنی استفهام انکاری که از نظر نتیجه یکی است،اما ظاهر این است که"ما"نافیه باشد.
سپس با لحنی تهدید آمیز اما در لباس سؤال و استفهام میگوید:"آیا این گروه لجوج و بی ایمان جز این انتظار دارند که سرنوشتی همانند اقوام طغیانگر و گردنکش پیشین که گرفتار مجازات دردناک الهی شدند پیدا کنند"سرنوشتی همچون فراعنه و نمرودها و شدادها و اعوان و انصارشان!( فَهَلْ یَنْتَظِرُونَ إِلاّٰ مِثْلَ أَیّٰامِ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ ).
و در پایان آیه به آنها اخطار میکند و میگوید:"ای پیامبر به آنها بگو اکنون که شما در چنین مسیری هستید و حاضر به تجدید نظر نیستید شما در انتظار بمانید و ما هم با شما در انتظار خواهیم بود".شما در انتظار در هم شکستن دعوت حق،و ما در انتظار سرنوشت شوم و دردناکی برای شما،همچون سرنوشت اقوام مستکبر پیشین( قُلْ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ ).
باید توجه داشت که"استفهام"در جمله"فهل ینتظرون"استفهام انکاری است،یعنی آنها با این شیوه رفتارشان انتظاری جز فرا رسیدن یک سرنوشت شوم نمیتوانند داشته باشند.
"ایام"گر چه در لغت جمع"یوم"به معنی روز است،ولی در اینجا به معنی حوادث دردناکی است که در دوران عمر اقوام گذشته واقع شده است.
*** سپس برای اینکه چنین توهمی پیش نیاید که خدا به هنگام مجازات تر و خشک را با هم میسوزاند،و حتی یک مؤمن را در میان یک گروه عظیم سرکش و یاغی نادیده میگیرد اضافه میکند:ما پس از آماده شدن مقدمات مجازات اقوام گذشته"فرستادگان خود و کسانی را که به آنها ایمان آوردند نجات و رهایی میبخشیدیم"( ثُمَّ نُنَجِّی رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا ).
و در پایان میگوید:این اختصاص به اقوام گذشته و رسولان و مؤمنان پیشین نداشته است بلکه"همین گونه تو و ایمان آورندگان به ترا نجات خواهیم
بخشید و این حقی است بر ما حقی مسلم و تخلفناپذیر"( کَذٰلِکَ حَقًّا عَلَیْنٰا نُنْجِ الْمُؤْمِنِینَ ) (1).
قُلْ یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی شَکٍّ مِنْ دِینِی فَلاٰ أَعْبُدُ اَلَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لٰکِنْ أَعْبُدُ اَللّٰهَ اَلَّذِی یَتَوَفّٰاکُمْ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (104) وَ أَنْ أَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (105) وَ لاٰ تَدْعُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُکَ وَ لاٰ یَضُرُّکَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّکَ إِذاً مِنَ اَلظّٰالِمِینَ (106) وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اَللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاٰ رَادَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (107)
104-بگو ای مردم!اگر در عقیده من شک دارید،من کسانی را که جز خدا میپرستید نمیپرستم،تنها خداوندی را پرستش میکنم که شما را میمیراند و من مامورم که از مؤمنان باشم.
105-و(به من دستور داده شده که)روی خود را به آئینی متوجه ساز که خالی از هر گونه شرک است و از مشرکان مباش.
106-و جز خدا چیزی را که نه سودی به تو میرساند و نه زیانی،مخوان،که اگر چنین کنی از ستمکاران خواهی بود.
107-و اگر خداوند(برای امتحان یا کیفر گناه)زیانی به تو رساند،هیچکس جز او آن را بر طرف نمیسازد،و اگر اراده خیری برای تو کند هیچکس مانع فضل او نخواهد شد،آن را به هر کس از بندگانش بخواهد میرساند و او غفور و رحیم است.
1) 1) جمله" کَذٰلِکَ حَقًّا عَلَیْنٰا نُنْجِ الْمُؤْمِنِینَ "در معنی چنین بوده"کذلک ننج المؤمنین و کان ذلک حقا علینا"یعنی جمله"حقا علینا"یک جمله معترضه است که در میان"کذلک" و"ننج المؤمنین"قرار گرفته است،این احتمال نیز داده شده است که"کذلک"به جمله قبل تعلق داشته باشد یعنی جمله" نُنَجِّی رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا ".
قاطعیت در برابر مشرکان
این آیات و چند آیه بعد که همگی در رابطه با مساله توحید و مبارزه با شرک و دعوت به سوی حق سخن میگوید،آخرین آیات این سوره است،و در واقع فهرست یا خلاصهای است از بحثهای توحیدی این سوره،و تاکیدی است بر مبارزه با بت پرستی که در این سوره کرارا بیان شده است.
لحن آیات نشان میدهد که مشرکان گاهی گرفتار این توهم بودند،که ممکن است پیامبر در اعتقاد خود پیرامون بتها نرمش و انعطافی به خرج دهد، و نوعی پذیرش برای آنها قائل گردد،و آنان را در کنار عقیده به خدا به گونهای قبول کند.
قرآن با قاطعیت هر چه تمامتر به این توهم بی اساس پایان میدهد،و فکر آنها را برای همیشه راحت میکند که هیچگونه سازش و نرمشی در برابر بت معنی ندارد،و جز"اللّٰه"معبودی نیست،تنها"اللّٰه""نه یک کلمه بیشتر،نه یک کلمه کمتر".
نخست به پیامبر ص دستور میدهد که تمام مردم را مخاطب ساخته"بگو ای مردم اگر شما در اعتقاد من شک و تردیدی دارید آگاه باشید که من کسانی را که-غیر از خدا-پرستش میکنید،هرگز نمیپرستم"( قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی شَکٍّ مِنْ دِینِی فَلاٰ أَعْبُدُ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
تنها به نفی معبودهای آنان قناعت نمیکند بلکه برای تاکید بیشتر،تمام پرستش را برای خدا اثبات کرده و میگوید:"ولی خدایی را میپرستم که شما را میمیراند"( وَ لٰکِنْ أَعْبُدُ اللّٰهَ الَّذِی یَتَوَفّٰاکُمْ ).
و باز برای تاکید افزونتر میگوید:این تنها خواسته من نیست بلکه "این فرمانی است که به من داده شده است که از ایمان آورندگان به"اللّٰه" بوده باشم"( وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ).
اینکه در میان صفات خدا تنها در اینجا روی مساله قبض روح و میراندن تکیه شده،یا به خاطر آن است که انسان در هر چه شک کند در مرگ نمیتواند تردید داشته باشد،و یا به خاطر اینکه آنها را به مساله مجازات و عذابهای هلاک کنندهای که در آیات قبل به آن اشاره شده بود متوجه سازد،و تلویحا به خشم و غضب خداوندی تهدید نماید.
*** پس از آنکه اعتقاد خود را در باره نفی شرک و بت پرستی با قاطعیت بیان کرد به بیان دلیل آن میپردازد،دلیلی از فطرت،و دلیلی از عقل و خرد.
"بگو به من دستور داده شده که روی خود را به آئین مستقیمی بدار که از هر نظر خالص و پاک است"( وَ أَنْ أَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً ).
در اینجا نیز تنها به جنبه اثبات قناعت نکرده بلکه برای تاکید،طرف مقابل آن را نفی کرده میگوید:"و هرگز و بطور قطع از مشرکان نباش"! ( وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ).
"حنیف"چنان که در سابق نیز گفتهایم به معنی کسی است که از"انحراف" به"راستی و استقامت"میگراید،و یا به تعبیر دیگر از آئینها و روشهای منحرف چشم میپوشد و متوجه آئین مستقیم خداوند میشود،همان آئینی که موافق فطرت است،و به خاطر همین موافقتش با فطرت صاف و مستقیم است.
بنا بر این یک نوع اشاره به فطری بودن توحید در درون آن نهفته است، چرا که انحراف چیزی است که بر خلاف فطرت باشد(دقت کنید).
پس از اشاره به بطلان شرک از طریق فطرت،اشاره به یک دلیل روشن عقلی میکند و میگوید دستور داده شده است که"غیر از خدا اشیایی را که نه سودی به تو میرساند،نه زیانی،پرستش مکن،چرا که اگر چنین کاری کردی،از ستمگران خواهی بود"هم به خویشتن ستم کردهای و هم به جامعهای که به آن تعلق داری( وَ لاٰ تَدْعُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُکَ وَ لاٰ یَضُرُّکَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّکَ إِذاً مِنَ الظّٰالِمِینَ ).
کدام عقل و خرد اجازه میدهد که انسان به پرستش اشیاء و موجوداتی بپردازد که هیچگونه سود و زیانی ندارند،و در سرنوشت انسان کمترین تاثیری نمیتوانند داشته باشند.
*** در اینجا نیز تنها به جنبه نفی قناعت نمیکند،و علاوه بر جنبه نفی روی جنبه اثبات نیز تکیه کرده،میگوید:"اگر ناراحتی و زیانی از طرف خدا به تو برسد(خواه برای مجازات باشد و یا به خاطر آزمایش)هیچکس جز او نمیتواند آن را برطرف سازد"( وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ ).
همچنین"اگر خداوند اراده کند خیر و نیکی به تو برساند،هیچکس توانایی ندارد که جلو فضل و رحمت او را بگیرد"( وَ إِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاٰ رَادَّ لِفَضْلِهِ ).
"او هر کس از بندگان را اراده کند(و شایسته بداند)به نیکی میرساند" ( یُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ ).
چرا که آمرزش و رحمتش همگان را در بر میگیرد"و او است غفور رحیم" (و هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ).
قُلْ یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنِ اِهْتَدیٰ فَإِنَّمٰا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا یَضِلُّ عَلَیْهٰا وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِوَکِیلٍ (108) وَ اِتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ وَ اِصْبِرْ حَتّٰی یَحْکُمَ اَللّٰهُ وَ هُوَ خَیْرُ اَلْحٰاکِمِینَ (109)
108-بگو ای مردم حق از طرف پروردگارتان به سراغ شما آمده،هر کس(در پرتو آن)هدایت یابد برای خود هدایت شده،و هر کس گمراه گردد به زیان خود گمراه شده،و من مامور(به اجبار)شما نیستم.
109-و از آنچه بر تو وحی میشود پیروی کن و شکیبا باش(و استقامت نما)تا خداوند فرمان(پیروزی را)صادر کند و او بهترین حاکمان است.
آخرین سخن
این دو آیه که یکی اندرزی است به عموم مردم،و دیگری به خصوص پیامبر ص،دستورهایی را که خداوند در این دو زمینه در سراسر این سوره بیان داشته است،تکمیل میکند،و با آن سوره یونس پایان مییابد.
نخست به عنوان یک دستور عمومی میفرماید:"به همه مردم بگو از طرف پروردگارتان حق به سوی شما آمده است"این تعلیمات،این کتاب آسمانی، این برنامه و این پیامبر همه حق است و نشانههای حق بودنش آشکار( قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ ).
و با توجه به این واقعیت"هر کس در پرتو این حق هدایت شود،به سود خود هدایت یافته،و هر کس با عدم تسلیم در برابر آن راه گمراهی را برگزیند به زیان خود گام برداشته"( فَمَنِ اهْتَدیٰ فَإِنَّمٰا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا
یَضِلُّ عَلَیْهٰا
).
"و من مامور و وکیل و نگاهبان شما نیستم"( وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِوَکِیلٍ ).
یعنی نه وظیفه دارم که شما را به پذیرش حق مجبور کنم،چرا که اجبار در پذیرش ایمان معنی ندارد،و نه اگر نپذیرفتید میتوانم شما را از مجازات الهی حفظ کنم،بلکه وظیفه من دعوت است و تبلیغ،و ارشاد و راهنمایی و رهبری، و اما بقیه بر عهده خود شما است،که به اختیار خود راهتان را برگزینید.
این آیه علاوه بر اینکه بار دیگر مساله اختیار و آزادی اراده را تاکید میکند دلیل بر این است که پذیرش حق در درجه اول به سود خود انسان است همانگونه که مخالفت با آن به زیان خود او است،در واقع تعلیمات رهبران الهی و کتب آسمانی کلاسهایی است برای تربیت و تکامل انسانها،نه موافقت با آن چیزی بر عظمت خدا میافزاید،و نه مخالفت با آن چیزی از جلال او میکاهد! *** سپس وظیفه پیامبر را در دو جمله تعیین میکند،نخست اینکه"باید تنها از آنچه به تو وحی میشود پیروی کنی"( وَ اتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ ).
مسیر راهت را خدا از طریق وحی تعیین کرده است و کمترین انحراف از آن برای تو مجاز نیست.
دیگر اینکه در این راه مشکلات طاقتفرسا و ناراحتیهای فراوان در برابر تو است،باید از انبوه مشکلات ترس و هراسی به خود راه ندهی،"باید صبر و استقامت و پایداری پیشه کنی،تا خداوند حکم و فرمان خود را برای پیروزی تو بر دشمنان صادر کند"( وَ اصْبِرْ حَتّٰی یَحْکُمَ اللّٰهُ ) "چرا که او بهترین حاکمان است،فرمانش حق و حکمش عدالت، و وعدهاش تخلفناپذیر"( وَ هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ ).
پروردگارا!تو به بندگان خویش به آنها که در راه تو جهاد میکنند، جهادی توأم با اخلاص و ایمان،به آنها که در راه تو صبر و استقامت و پایمردی به خرج میدهند،وعده پیروزی دادهای.
خداوندا!در این لحظات و در آستانه تشکیل حکومت اسلامی،انبوهی از مشکلات ما را احاطه کرده است،و ما به توفیق و عنایت تو از مجاهده و استقامت بازنمیایستیم.
بار الها!تو هم به لطفت ابرهای تیره و تار مشکلات را برطرف ساز،و ما را به اشعه حیاتبخش حق و عدالت بنواز آمین یا رب العالمین.
18 رجب 1399-23 خرداد ماه 1358.
(پایان جلد هشتم)